PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مجموعه اشعاری از شاعران پارسی گوی هندی ،افغانی ، تاجیکی و سایر کشورها



sina
Monday 5 December 2011-1, 10:34 AM
مجموعه اشعــاری از شاعــران پارســی گوی جهــان
افغانی هندی ایرانی تاجیکی و...
در کشورهای پارسی زبان امروزه هم شاعرانی پا به عرصه وجود گذاشته اند که اگر نگویم به مانند حافظ و بیدل و....اما یا در حد آنها و یا شعرایی هستند که اشعار آنان قابل تامل است و باید نسل جوان امروز ما با اندیشه ها و نوع کار این عزیزان آشنا شوند .



اشعاری که در این تاپیک از شعرای عزیز پارسی گوی ملت بزرگ پارس منتشر میگردد از صافی گذشته و غربال گردیده و برگزیده شده اند و منتشر شده و یا در نوبت انتشار قرار دارد و کلیه اشعاری که در این سایت منتشر شده و یا خواهند شد بدون توجه به نام و شهرت شاعر بررسی میگردد و هرگونه شعری از هر شاعری با هر درجه از شهرتش که به مذمت و دشنام گویی چه با کنایه و چه بی مقدمه بر مذهب به قومیت به فرهنگ و سنن اقوام بپردازد و یا از دایره ادب و نزاکت خارج شود منتشر نمیگردند.




شعر انسان را به اوج میبرد در اوج نگه میدارد و تو را در نشئه ای از کلمات فرو میبرد و احساسات پاک انسانی تو را که برخواسته از خواسته ذات مبارک احدی است در شور غلغله میکند و آن چه را که یک آدم به عنوان شرف لازم دارد به او میدهد تا او اشرفی شود بر دیگر مخلوقات خداوندی و این است آنچه یک شعر میتواند بکند همان طور که مولانای بزرگ با کلماتش با مثنوی خود تو را در عالمی دیگر میبرد و بر میگرداند و یا همانطور که حافظ شیرین سخن تو را مغلوب اشعارش میسازد و همانطور که سعدی سخندان با کلماتش و با سخنانش که اوج ادبیات است تورا به زانو در می آورد و به تو انسان را نشان میدهد همان انسانی که خداوند او را برترین موجوات خوانده است.

sina
Monday 5 December 2011-1, 10:44 AM
اهل الدين بحري
-----------------------------

مام نازنين

وطن‌، وطن، وطن اي روح من روان من
وطن، وطن، وطن اي عشق جاويدان من

سرم فداي تو وپيکرت که پردرد است
ومدتيست که اينجا نشانه اي سرد است

دلم به خون تپد ازکودکان بي پدرت
تمام هستي فنا، واي نخل بي ثمرت

هزارشب شدو اما سحرنشد، افسوس!
وطن، کسي زغمت با خبر نشد افسوس!

قسم به تاريخ پر افتخارت اي ميهن
قسم به کودک در انتظارت اي ميهن

قسم به خون شهيدان و جان نثارانت
قسم به عزم چو پامير پاس دارانت

که ذره ذره تو اي خاک پاک، پاس کنم
ومردمت زهمين تنگنا خلاص کنم

همه اميد من اي پاک سرزمين من
تو افتخار مني مام نازنين من
اهل الدين بحري

-----------------------------

عشق تو

برسرم زعشق تو امروز هواي ديگريست
هاي! برچهره ات امروز نماي ديگريست

هرزمان پرهن رنگ به رنگ ميپوشي
باز بردست تو اين لحظه حناي ديگريست

با تو درصحبت و دزدابه نگاه ميکردم
گفتي:ديوانه دوچشمان تو جاي ديگريست

گفتمت:بوسه تو گفتي:به تبسم آري
اي خدا!بر دلت امروز صفاي ديگريست

بستي چشمانت رخساري تو را بوسيدم
گفتي:اين لحظه درين شهر سماي ديگريست

تو به من گفتي:ازين قريه وداع خواهم کرد
گفتمت: برسرم امروز بلاي ديگريست
اهل الدين بحري
-----------------------------
بيا گريه کنيم

وطن آماج بلا گشت بيا گريه کنيم
مردمان بي سرو پا گشت بيا کريه کنيم

لب هر اجنبي خندان به وطن مي بينم
پرزنم ديده ما گشت بيا کريه کنيم

صد و صد حيف عزيزان که خراسان کهن
هدف تير بلا گشت بيا کريه کنيم

اي خدايا!همگي هستي وداراي ما
جمله برباد فنا گشت بيا گريه کنيم

آنکه ديروز به ما لاف صداقت ميزد
حاليا دشمن ما گشت بيا گريه کنيم

جانها جمله به لب آمد ازين تلخ سکوت
اي برادر تو بيا سوي خدا گريه کنيم


اهل الدين بحري
-----------------------------

جادوي تو هستم

عمريست که دل داده ابروي تو هستم
زولانه به هر حلقه گيسوي توهستم

ليلي شدي عقل وخرد ازمن همه بردي
مجنون صفتان در طلب روي تو هستم

بي روي مهت کلبه من سرد سکوت است
ازخود همه وامانده تکا پوي تو هستم

ازياد تو يکدم نتوان دورشوم دور
جادوي تو جادوي تو جادوي تو هستم

غيرازتو خداي ديگري هست مرا؟نيست
من بنده چشمان سخن گوي توهستم

اهل الدين بحري
-----------------------------
ديشب

ديشب خيال عشق تو درمن دميده بود
اشکم زديده جاري ورنگم ‍‍‍‍‍‍‍‍‍پريده بود

ديشب دلم خيال تورا داشت تا سحر
يعني که اختيار دل از من رميده بود

دشب تو بودي يا ملک زاسمانها
چشمم بشر بدين رخ زيبا نديده بود

ديشب دوگونه هاي توچون ماه مي جهيد
چشمان مستت همچو غزال رميده بود

ديشب خدا به حال من واژگون گريست
وقتکه درخيال تورنگم پريده بود
اهل الدين بحري
-----------------------------

پري و شان

اي خدا جور مهوشان تا کي
صبر کردن به هجر شان تا کي

هر زمان گونه گونه نازکنند
آري گفتن به ناز شان تا کي

گريه و عزر و زاري و فرياد
سر نهادن به پا يشان تا کي

در بدر هرطرف قلندر وار
در پي اين پري وشان تا کي

بحريا با همين ستم کيشان
گو بس است آمدم بجان تا کي
اهل الدين بحري
-----------------------------
بگوبه اجنبي

بگوبه اجنبي! اين سرزمين شيران است
هميشه درخورماه است،اين خراسان است

زمن پيام،به غرب وبه همرهانش گوي!
که ورطه ورطه شيران وهم دليران است

خيال خام بسرداري، اي مسافرراه!
ببند رخت سفر راکه جمله ارمان است

به ملک ما تو نديدي شکست اسکندر؟
هنوزديده تاريخ بدان هراسان است

زشوروي تو بپرس، رزم شيرمردان را
که تا کنون بدنش،همچوبيد لرزان است

نديدي لادن وهمراهيان بيخردش؟
هنوزدر بدرو بادوچشم گريان است

درود باد، به مردان، راه آزادي!
که صلح ودوستي ازخون پاک ايشان است
اهل الدين بحري
-----------------------------

ديدن روي تو

ديدن روي توازدور،جهانيست به من
سيربرقامت تو،سروي روانيست به من

دوربودن ز خيال توسکوت است وخموش

بودن يادتوهم، شوروفغانيست به من

هردم صبح چوشبنم، سرراهت گيرم
که نشستن به رهت، رازنهانيست به من

بيقرارم همه بريادرخ چون ما هت
اي خدايا، چه عجب تلخ زمانيست به من

چشم پرآب ورخ زرد ودل پرازخون
روزگاريست،زعشق تونشانيست به من -------------

اهل الدين بحري

sina
Monday 5 December 2011-1, 04:54 PM
رباعيات
1
دل باخته ام، برات دل باخته ام
برعينک وچوريهات دل باخته ام

ديوانه ام، ازلباس پوشيدن تو
برخنده ازلبات،دل باخته ام
2
قربان دوچشم مي پرستت دختر
برگردن وگونه هاي مستت دختر

جا نم به فداي هردوسيب زنخت
من صدقه خينه هاي دستت دختر
3
ديوانه چشم هات باشم ظا لم
مديون به هر نگات باشم ظا لم

برلعل تو لب سرين چه زيبا ميگه
هي،کشته بوسه هات باشم ظا لم

4
دختر مره چشمهات،ديوانه کده
ازکوچه شرنگ پات ديواته کده

دختردختر چه نازي،دختر دختر
دختر مره نخره هات ديوانه کده
5
بوسم بوسم دوگونه هايت بوسم
با هردو لبان خود، لبايت بوسم

کافير کدي،بسته کن گريبانت را
دل ميگه زفرق تا به پايت بوسم
6
نازي نازي زفرق تا پا نازي
دانم که به صورتت بسي مينازي

کردي توهزار وعده مفت به من
خلاصه مرا يک عمردادي بازي

6
کاش من شانه زلفان سياهت باشم
تحفه عشق به دستم، سرراهت باشم


کاش جامي بشوم، برکف دستت روزي
تو بنوشي مي ومن مست نگاهت باشم
7
حرف شرين،همه ازورد زبان ها رفتست
چه زمانيست، مهرجمله زدل ها رفتست

شيشه ها جمله تحي ازمي گلگون بينيد
رنگ مستي همه ازساغرومينا رفتست
8
من صدقه از بلنديها ديدن تو
خنديدن وهم به نازرقصدن تو

برلاله وبربنفشه کوه وکمر
من صدقه شوم به نازبرچيدن تو

sina
Monday 5 December 2011-1, 05:01 PM
بوديم چند روز باهم در زمانه
نموديم قصه هائ دوستانه
چديديم وچه گفتيم مابه غربت
همه بود خاطراتي جاويدانه
سر شبها نشستيم تاسحرگاه
بگفتيم رازي دل با لب خنده
گذشت سه سال عمريم دربنارس
هنوزازمشکيلات هم باقي مانده
دوعائ من همينست ازخداوندج
عزيزان را به کام دل رسانه
شويم فردا همه راه خراسان
کنيم خدمت به ملت صاديقانه
شود روزي بوبينيم يکديگررا
بگرديم بازهم شانه به شانه
فراموشم مکن اي دوست هرگز
که اين دل بيتو دائم بيقراره
بيا يک سر بزن از ما غريبان
که ما ند خاطراتيم جاويدانه
به پرواز آر عقاب دوستي را
شبي بامابشو مهمان به خانه
مرو دونبال من هرسوي عالم
به خاطردار ! که "جويا " باميانه

sina
Monday 5 December 2011-1, 07:21 PM
قطره ي شبنم سر شاخ گلي
مختار احمد دانشجوي فوق ليسانس زبان فارسي دانشگاه جواهر لعل نهرو در کشور هندوستان

ميشود پرده چشمم پر کاهي گاهي
ديده ام هر دو جهان را به نگاهي گاهي
جاده عشق بسي دور و دراز است ولي
طي شود جاده صد ساله به آهي گاهي
در طلب کوش و مده دامن اميد ز دست
دولتي هست که يابي سر راهي گاهي

sina
Monday 5 December 2011-1, 07:54 PM
جاويد اختر دانشحوي ادبيات فارسي در دانشگاه جواهر لعل نهرو دهلي نو (هند)
نه سيادت نه حکومت نه حواري دارم
نيست کافي که بمثل تو نگاري دارام

من ندانم تو مرا ياد کني يا نکني
من بياد تو اي جان چشمه جاري دارم
جاويد اختر

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 09:33 PM
شعرهايم براي تو
دکتر احمد محفوظ از هند

مي فرستمت

بستان که آب ديده ي تر مي فرستمت
من مفلسم و گنج گهر مي فرستمت

دانم که پيش قاصد من نامه چاک شد
شوقم نگر که بار دگر مي فرستمت

اين ساعت وداع دم آخر من است
بشنو که عاقبت چه خبر مي فرستمت

روزي دلم ربود و به نازي شکست و گفت
چيزي که يافتم بنگر مي فرستمت

شنوم هنوز حرف تسلي همين ز غيب
ترک فغان مکن که اثر مي فرستمت
دکتر احمد محفوظ

--------------------------------------------------------------------------------
همکنار شدي

بهر باغ دلم بهار شدي
اي خوشا طالعم که يار شدي

تشنه ي خون خود شدم چه عجب
تو اگر تيغ آبدار شدي

جز غباري به عرصه گاهي نيست
به چه ناز جهان شکار شدي

بيکران ما شويم چون صحرا
تو اگر بحر بي کنار شدي

گر بگويم ترا حجاب آيد
شب بخوابم چو همکنار شدي

دکتر احمد محفوظ

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 09:37 PM
چند شعر از رييس احمد نعماني شاعر هندوستاني مقيم شهر عليگره
رييس احمد نعماني با قريب به 40 سال سابقه ي سرودن شعر از چهره هاي ارزشمند شعر فارسي و اردو در شبه قاره و همچنین پژوهشگری توانا در زمینه ادبیات هندی و اردو می باشد.

لا اله الا الله «1»
علاج درد درون، لا اله الا الله
متاع صبر و سکون، لا اله الا الله
ضيافروز حقايق، دليل علم و يقين
شکست سحر و فسون، لا اله الا الله
ثبوت ذوق وجود و شعور شوق شهود
مداد گردش خون، لا اله الا الله
چراغ دانش و بينش، فروغ فکر و نظر
جواب هرچه و چون، لا اله الا الله
نگشته و نشود جزبه درگه باري
سر رئيس نگون، لا اله الا الله

لااله الا الله «2»
کليد راز جهان، لا اله الا الله
متاع ديده وران، لااله الا الله
دليل علم و يقين، اعتبار فکر و نظر
شکست وهم و گمان، لا اله الا الله
ثبات شوق، نشاط شعور، نور خيال
چراغ منزل جان، لااله الا الله
وقار حرف و حکايت، جمال صوت و صدا
عيار لفظ و بيان، لا اله الا الله
دل رئيس حريم تجلّيات جمال
جمال بزم جهان، لااله الا الله

نعت «1»
سعادت ابدي، سهم پيروران نبي‌ست
مکن به‌گفتة من شک، که کار بولهبي‌ست
غلامي شه ابرار، افتخارم بس!
چه تخت و تاج، چه طاقت، چه نسبت نسبي‌ست

نسب چه فخر فزايد که ذات پاک رسول
متاع فخر همه هاشمي و مطّلبي‌ست
اطاعت شه بطحا، برات رحمت حق
که دين چيست؟ همانا که پيروي نبي‌ست
چه سان فريب هواي بتان هند خورم
مشام جان چو معطّر ز نکهت عربي‌ست
شعور نعت خدايش نموده ارزاني
به‌کارهاي زمانه رئيس اگرچه غبي*‌ست
* غبي به معني کند ذهن است.
در هجوم دشمن‌ها
ايستاده‌ام تنها در هجوم دشمن‌ها
داورا، چه مي‌خواهي، ديگر از من تنها؟
هيچ‌جاي در گيتي شادماني دل نيست
ديده‌ايم صحراها، ديده‌ايم برزن‌ها
اي ز حُسن حق غافل، محو جلوة باطل
کي رسي به ‌سرمنزل، در قفاي رهزن‌ها
طبع پاکباز ما، گشت موجب حرمان
با هزار چهره چون هست آينه تنها
از زيان و سود آخر تا چه عايدم گردد
لخت دل فروشم در کوچة برهمن‌ها
درد دل کجا گويم، پيش تو چو يکسان است
ناشنيدن يک ره، با هزار گفتن‌ها
چون رئيس از گيتي مخلصي نمي‌خيزد
گوشه‌هاي خاطر را پاک دار از ظن‌ها
لذّت تپيدن‌ها
بال را توان بخشد همّت پريدن‌ها
زير دام مي‌آرد، ذوق آرميدن‌ها

خوگر تماشا را تا کجا بَرد يارب!
آرزوي ديدن‌ها، حسرت نديدن‌ها
راستي، به‌رفتار دلبرم همي ماند
يارب، از کجا آموخت، باد، اين وزيدن‌ها
ذوق دل شکستن‌ها بخت خوبرويان شد
يا نصيب ما گرديد، درد و غم خريدن‌ها
درد همچنان باقي‌ست، در جهان سر گشتيم
من به ‌پر نوايي‌ها، او به ‌ناشنيدن‌ها
بر تو کي شود پيدا، حال سوخته جانان
تا نه خود چشي گاهي، لذّت تپيدن‌ها
اي که مي‌خوري حسرت برشکست سنگي چند
کرده‌اي تماشاي جشن سر بريدن‌ها؟
کال مانده‌ام اين‌جا، چيست بهره‌ام آن‌جا
مي‌رويم و مي‌آيد نوبت رسيدن‌ها
از رئيس مي‌پرسي حال دل، جزاک الله
اي که بردي از يادش حرف آرميدن‌ها

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 09:40 PM
هزار نغمه ي پرّان از دکتر بلرام شکلا

----------------------------------------------------
منم........
گياه غنچه منم نخل باردار نيم
بجز شگفتن و خنديدن اهل کار نيم

مرا که گام زدن عين منزل حاصل
خوشي وصلم و اندوه انتظار نيم

گل سراسر رنگم بدون گوش و خروش
فريبخورده ي آوازه ي هزار نيم

بهار بهر معاني ي خود مرا جويد
درختم آن که رهين ره بهار نيم

نگاهدار دل تيره تا رسيدن نور
چراغوارم و بي صبر کرموار نيم

به نام جان جهان است هردمم هردم
پي فريب جهان جان و دل سپار نيم
------------------------------
دکتر بلرام شکلا

بت من
بت من خود خداي نازنين است
ببين کفرم کز ايمانت حصين است

برايش ترک دين و ترک ايمان
برايم عين ايمان عين دين است

در آنجايي که بت را ديد زاهد
همانجا چشم من الله بين است

تو مي گويي همان است و همان است
من اين گويم همين است و همين است

پي اش افغانيان محو فغان اند
برايش بر جبين چين چين است

گذشت از پارساي مردم پارس
فقط اينش بهشت بهترين است

تمام هنديان هندوي رويش
به دلهاشان نه فکر آن و اين است

ز تار زلفش است اين تار زنّار

که نورش قشقه* ي زيب جبين است

به سوگند تمام آسمان ها
کسي چون او نه بر روي زمين است

رخ غارتگر بيت دلم بين
خدا ي لامکان اينجا مکين است

براي اختتام آفرينش
نگاه محشرش حشر آفرين است
--------
* قشقه: نشاني که هندوها بر پيشاني دارند.
دکتر بلرام شکلا

------------------------------------------------------------
هزار منزل مقصد نثار بر ره دوست
مرا که دشت نوردي ز عيش قصر نکوست

مرا رسيدن و رفتن نه منزل است و ره است
به دوست منزل راهي و ره همه بي دوست

مرا که کور کند جام جم چَهِ زمزم
طهارتي نکند هيچ گاه گر نه ازاوست

هزار خوان خطر را گذشته ايم ولي
به تو رسيدن ما مثل غنچه تو در توست

خوشا اسيري دامت که مي شود آزاد
هزار نغمه ي پرّان که بند بند گلوست

روغن لطف بدين شمع محبت بگذار
تا سحر طوف کند تا دل پروانه ي زار

زحمت اينقدر مکش در پي آرايش خود
خود خدا داده ترا روي که رويد کشتار

آن که روزانه فزوند رخ جانان به جمال
تاب اندک ندهد هم به دل عاشق زار

در دلم موج زند قلزم درد دلسوز
کو بود بيم غم گيتي ي قطره کردار

مثل دربان همه تن هوشم و در دل نگرم
تا که داخل نشود هيچ خيال اغيار

همچو زاهد بپذيريم همه فاني و هيچ
گر در اين دهر نشد دار دوام دلدار
دکتر بلرام شکلا
--------------------------------------------------------------------------------
از هند سوي ايران........

خواهي برسي يک صبح تا مرز شکوفاي
شرط است که اي گلشن در راه صبا آي
آمد گه فروردين اي برگ شکوفا شو
تا باد بهار آرد از تو گل رعناي

با باد بهاري گر تشبيه تورا کردم
تو بخش سخنور را دارد سر سوداي

اي ماه شبم آخر امروز کجا رفتي ؟
قربان تو خواهم شد آن روز که مي آي

اي ماه شب قدرم بر گرد به اين خانه
مه رفته و بر گشته رفتي و نمي آيي

پيران محبت را ياران طريقت را
امروز عصاي باش اي معجز موساي

بيمار محبت را تيمار زيارت را
بشتاب گل مريم با لعل مسيحاي

اي مغبچه اکسيري از پير مغان آور
تا پيري من گردد رعناي و برناي

از هند سوي ايران زنهار نمي رفتم
آمد سوي من ايران با خود همه زيباي
دکتر بلرام شکلا
--------------------------------------------------------------------------------
در دل هندوي من.......

کاش در ديده من ماه تو مهمان باشد
در دل هندوي من جشن چراغان باشد

هيزم فکر جهان آتش عشق افروزد
تا که در سينه من حسن فروزان باشد

تلخ و شيرين جهان جمله خريدم – شايد
پيش من حرف شکربار تو ارزان باشد

بلبلا! گرد جهان گردي و ديدي آيا
مثل گلزار دلم هيچ گلستان باشد

صرف گلزار دل تو به من مرغ سعيد
در جهان ورنه گلستان فراوان باشد
دکتر بلرام شکلا
--------------------------------------------------------------------------------
چون که آنم.....

تا کجا حمد و صنا ناله و فرياد و فغان
تا کجا درد به اين لال کراني گويم
سر به صحرا نگذارم پي ديدار درش
محرم و اقرب دل در حرم دل جويم
طوف بيهوده ي مصباح حريم دگران
تا کجا ؟ چون که ز خود عين شراره خويم
مرغ ديوانه صفت در طلب غنچه ي خام
تا کجا گريه کنان باشم اگر گل رويم
آهوي وحشي ي داراي جهان نکهت
گاه انديشد از اين – بوي گلي را بويم
من نه سرگشته سرازجادوي بت مي گردم
آزر بتگر سرگشته شد از جادويم
جستن چارهگري درد دوام است مرا
در پي درد جهان ورنه خودم دارويم
بيش گنجايش تسبيح و کمند زنار
من نه از طايفه ي مسلمم و هندو يم
من در اين بند جهان گو چه توانم مانم
چون که آنم که خود از روي جهانها رويم
دکتر بلرام شکلا

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 09:41 PM
شعري از دکتر سيد انورحسن زاهدي استاد زبان فارسي پتنا
----------------------------------

ميخوار اگر لغزد، ميخانه غزل گويد
بي کيف چو شد باده پيمانه غزل گويد
بر زخم نمک پاشد چون واعظ بي حکمت
مؤمن به طرب آيد رندانه غزل گويد

تا حدّ نظر جويد جز تيره نمي يابد
بر تيرگي قسمت پروانه غزل گويد

چشمان غزالان چون آيينه ي مجنون نيست
بيمار فتد صحرا ويرانه غزل گويد

چون آبله پا رهرو منزل به نگه آرد
جنبد به صدايي نو مردانه غزل گويد

جز قامت ليلي نيست در هر چه نظر آيد
وارفته شود از خود ديوانه غزل گويد
با زلف صبا بازد بر بخت قبا نازد
بوسيده کف زيبا دستانه غزل گويد
مژگان بزند نشتر بسمل به زمين افتد
در خاک به خون او شکرانه غزل گويد

در باغ بهار آيد هر شاخ کند سجده
از خوشه به حمد رب هر دانه غزل گويد

مؤمن! به حرم کج رو شايد نشوي رسوا

بر وهن مسلمانان بتخانه غزل گويد

از شور تو اي قزوه پتنا به خروش آيد
گنگا همه دم رقصد مستانه غزل گويد

هر درد به دل آرد احساس برانگيزد
بيدل چو بود شاعر بي جا نه غزل گويد
از آينه ي بيدل حرفي نتوانم گفت
از سادگي اش رنگين افسانه غزل گويد

تزوير نخواهد کرد کو هيچ نمي خواهد
شاد است به خود زاهد شاهانه غزل گويد

آبان 1389 خورشيدي – 2010 ميلادي

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 09:43 PM
شعري از پروفسورسيده بلقيس فاطمه حسيني



بنارس
در وزوز نسيم
در شهر حزين لاهيجي
هفت رنگ قزح مي بينم
مي شنوم صداي دلنشين رحمان و رحيم را
صداي زنگ معابد
ناقوس شبانگاهان
صلاي رام و رحيم
رونق شب هاي عاشورا
دلتنگي شام غريبان
غروب خونين
نور دلفروز آرتي*
شعله هاي نارنگ چتا**
طليعه ي خورشيد
فضاي باصفاي کنار گنگ
آب تني
آب تني خورشيد
امواج پرچين
با عکس کاروانيان
که دائم بر سر راه اند
و مي سرايند
رام نام ستيه ***
جنازه هاي آشنايان
که در شعله ها رنگين مي شوند
بوي خوش عود و عنبر
آتش آتش
همه آتشين
شعله ها مي پيچند
در چادر نورين
جنازه هاي آشنايان را
آه آنسوي گورستان

ببين در محيط فاطمان****
در سوسوي چراغ گورهاي سکوت آگين
ناگهان تق تق بيل گورکنان
و مرده اي را که مي سپارند به آغوش حزين
آه
اين چه شهري ست که در ملک وفا مي بينم...
مي بينم
آسمان وارونه
با حلقه ي رنگين قزح
بر مزار مسکينان
و کنار آب گنگا
لحظه لحظه مي مکد
اشک هاي سوگواران را ...
بنارس- سمينار استادان زبان فارسي 2009- دسامبر ميلادي

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 09:45 PM
نقش تازه بستم از شما چه پنهان شعري از استاد پروفسور ولي الحق انصاري شاعر شهير هندوستان

سبحه را گسستم از شما چه پنهان
جام مي به دستم از شما چه پنهان

عالم جواني نشئه اي ست با خود
مي نخورده مستم از شما چه پنهان

پير ميکده چون پر نکرد جامم
من سبو شکستم از شما چه پنهان

دام زهد و رندي را گسسته ياران
من ز هر دو رستم از شما چه پنهان

عقده اي نشد حل چون ز دست دانش
با جنون نشستم از شما چه پنهان

من چگونه بودم بر شما عيان بود
من چگونه هستم از شما چه پنهان

درج لعل بودم در خزينه اکنون
جنس روي دستم از شما چه پنهان

بر ره هواجس گامزن نباشد
پاي را ببستم از شما چه پنهان

پيش سفله طبعان چون دراز مي شد
دست را شکستم از شما چه پنهان

دور زندگاني جنگ مستقل بود
خسته اي و خسته م از شما چه پنهان

بر سمند عمرم ، پا نه در رکاب است
ني عنان به دستم از شما چه پنهان

نقش کهنه ام را محو کن ز دوران
نقش تازه بستم از شما چه پنهان

از شراب عرفان بي خود و خرابم
ني ز باده مستم از شما چه پنهان

گرم دارد اکنون هم دماغ و دل را
باده ي الستم از شما چه پنهان

اکتبر 2010 برابر با آبان ماه 1389 – لکنهو

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 09:54 PM
دو قطعه شعر اثر دکتر اخلاق آهن
-------------------------



ياد مست او

آن ناز ناز کار که چون دلبري کند
ما را به تشنه کامي خود رهبري کند
موسا ي روزگاري و عيساي هر زمان
پيش تو کيست دعوي پيغمبري کند
تو از تمام آينه ها دلرباتري
کو آن که با تو داعيه ي همسري کند
خورشيد ادعاي تکلم نمي کند‎‎‎
‎‎ جايي که چشم هاي تو روشنگري کند
مرغ دلم به ياد تو تا عرش مي پرد
وقتي که ياد شعر و زبان دري کند
آن کس که تا جناب خدا پر کشيده است
اي کاش ياد اين دل نيلوفري کند
دکتر اخلاق آهن
--------------------------------------------------------------------------------
من عاشقم، تو شاهدين

سيمين تني، تو مرمرين، شيرين لبي تو آتشين
مشکين بوئي، تو عنبرين، جاذب خطي، تو راستين
اي يار من مثل توئي، پيدا نمي آيد کسي
تو لاله رخ، نازک بدن، تو سرخ لب، تو نازنين
در ياد تو من زنده ام، در هجر تو من مرده ام
تو خنده اي، من خنده ام، تو ساکتي من مضطرين
هر جا که گشتم گرد او، مستم بياد آن سبو
داده ز دست مشکبو، پيمانه ي مسکر ترين
اي گل بدن، اي گل عذار، اي رشک گل، اي گل چمن
گلگشت من، گلگون من، گل رنگ من، اي گل مکين
اي نازک و نازک بدن، اي نازکي و ناز تن
اي جان من، اي جان من، اي ناز ناز ناز کين
اي شارب صهبا شکن، اي ساقي ميخانه کن
اي شوخ چشم و جان فگن، اي شهد و اي شور شين
اي سرو قد، اي خوش خرام، اي خوش نوا، اي خوش تمام
اي خوش نظر، اي خوش مدام، اي خوش گذر، اي خوش نشين
اي زلف پيچان دار تو، اي کج رو و رفتار تو
اي دل شکن، دلدار تو، دلريشمت، تو دل نشين
يادم نمي آيد سحر، بي ياد تو بازم نظر
ياد آورت شمس و قمر، تو دلبر و تو دلبرين
بي يار و بي کس گشته ام، بي راه و بي بس افته ام
بي جان و بيدل من شدم، بايد که باشي مشفقين

من آهنم، تو زرنگين، من بدترم تو بهترين
من خاکرو، تو مه جبين، من عاشقم، تو شاهدين
دکتر اخلاق آهن

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 09:58 PM
دو قطعه شعر از دولت رحمانيان از تاجيکستان


شاعر تاجیکی . متولد سال 1965 م. در ناحيه وخش است . تا کنون سه مجموعه شعر منتشر کرده است ، ( رستخيز روح ) سال 1995 م. دوشنبه – ( نيستان ) سال 1996 م. دوشنبه و ( مرز نسيان ) سال 2002 م. دوشنبه . با تورقي در آخرين کتاب وي که 60 صفحه دارد ، به 25 غزل
بر مي خوريم و اين يعني نيمي از شعرهاي اين کتاب و بيشتر دغدغه ي اين شاعر قالب غزل است و اتفاقا در اين مسير گام هاي خوب و ارزنده اي نيز برداشته است.
گاه بيت هاي زيبا و نابي نيز در لابلاي غزل هايش به چشم مي خورد، اين بيت را ببينيد:
------------------------------

بهار وصل
" مي روم سحر ز ديارت " بار آخرين نظرم کن
شب که سرد ماند کنارت ، ياد سوز پر شررم کن

زندگي غروب سياهي بود و فرصتي به گناهي
رانده ام ، بيار نگاهي ، پس اشارتي به درم کن

من بجز غم تو ندانم ، با دل رسيده به جانم
پيش از آن که دور بمانم ، ميل تازه سوي برم کن

سوختم به بوي گدايي ، اي بهار وصل کذايي
با گل ار که رو ننمايي ، روز مرگ ، خاک ترم کن

با خمار عشق نشستم ، در زدند ، پنجره بستم
پس به آه مست ، شکستم ، اي فلک ، شکسته ترم کن ...

آفتاب صبح نيازا ، خواهمت حضور درازا
سر به آسمانه گدازا ، بعد از اين خدا نگرم کن ...

مانده زير بار ثقيلم ، اين دو بال خسته دليلم
کم مگير بانگ رحيلم ،" خيز و توشه ي سفرم کن"
----------------------------------------

راز
ز نيش مه ، به زخم دل فزودم
که راز سر به مهر شب گشودم

چو کردم قبله ها را رخنه ديدم
به پاي هيچ مي ريزد سجودم

چه فکري خواست کز دستاس گردون
بجز روح غريب خود نسودم

کبوتر رنگ ايمان داشت صبحي
که چشم حسرت يک لانه بودم

من اين آتش زدم در خود که باشد
حجاب ديده ي تحقير ، دودم

خدا را مطرب غم رود انگيخت
به مضراب دلم از تار و پودم

مرا در آستان چون لاله پژمرد
روان خسته ي فصل ورودم

وداعت کردم اي اقبال ، وقتي
که ديدم نيست پاسخ بر ورودم

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 10:01 PM
اشعاری بسیار زیبا از نظام قاسم شاعرتوانای تاجیکی





-----------------------------------------------
بهاريه
براي مرغ دل از چه قفس درست کنيم ؟
بهار آمده ، باز آ قفس درست کنيم

چو مرغکان که نصيب حياتمان فصلي ست
به خويش لانه ز خار و ز خس درست کنيم

نگفته داد ز خويش و کسان ، کنون بايد
براي خويش و کسان دادرس درست کنيم

اگر خيال مراحل به سر بود ما را
نخست مرحله بانگ جرس درست کنيم


بيفکنيم به خاک اين زمان بناي حسد
هواي معنويي از هوس درست کنيم

هواي همپري شاهباز اگر نشود
براي خود پر و بال مگس درست کنيم

ز ناکسي گذر و با کسان نظر سازيم
جدل کنيم که در خويش ، کس درست کنيم

در اين جهان بشود تا سزاي پاي کسي
براي خويش دل دسترس درست کنيم

بناي جهل به بنياد خود کنيم خراب
بناي عقل ز بنياد ، پس درست کنيم

درست شد که بهار آمد و زمستان رفت
رسيد همنفسان ! تا نفس درست کنيم
-----------------------------



دريغايي
زندگي در بحث چون و چندها بگذشت و رفت
دست اندر کار و پا در بند ها بگذشت و رفت


با گذشتن ، سرحساب داغ دل پيدا نشد
گو به تخمين از سر ما اندها بگذشت و رفت

در جهاني کز شکستن ها مرکب بود و هست
عمرمان در حسرت پيوند ها بگذشت و رفت

رفت نيم عمر در آزردن مام و پدر
نيم ديگر با غم فرزندها بگذشت و رفت

سال ها آموختيم از پيرها ، تدبيرها
همره آن پيرها ، آن پندها بگذشت و رفت

همره مي خورده بوديم از وفا سوگندها
چون خمار باده آن سوگندها بگذشت و رفت

درد دندان را بماند باقي عمر اين زمان
فرصت بي درد خوردن ، قند ها بگذشت و رفت

گريه ها مانده ست در جان و دل از نقد جهان
اي دريغ ! ايام خنداخندها بگذشت و رفت
----------------------------------
زندگي
زندگي در خم و پيچت به خدا خسته شدم
راه جسته به خطا و به خطا خسته شدم

بوده اي گوش کر و سوي تو رفتم به عبث
تا به منزل نرسيده چو صدا خسته شدم

به در ديده ي دنيا زدم انگشت نگاه
وا نگشت و نشدم ديده درآ ، خسته شدم

بس دويدم ز پسي و نرسيدم به کسي
با سر و پاي روان ، بي سر و پا خسته شدم

بي دوا بوده اي افسوس ، ندانستم من
هر طرف در تو دويده چو دوا خسته شدم

راه بردم ز ثري تا به ثريا ، آسان
از ثريا چو رسيدم به ثري ، خسته شدم

در جهان تو و من از من و تو ماند دلم
در جهان من و ما از من و ما خسته شدم

کاش با اين همه احساس نشاطي که مراست
جمله ناخسته بدانند چرا خسته شدم

زندگي ! مان تو مرا و ز ره خويش نمان
که تويي تندرو و من به خدا خسته شدم

پيش پاي کس و ناکس دل ما قربان شد
از دل – اين مرغ عروسي و عزا – خسته شدم

مرگ را به ز تو دانم تو مخوان مرده دلم
خود تو مردانه بنه عذر مرا ، خسته شدم
--------------------------------
راه سفر
خويش را يک لحظه گر گم مي کني
رهروا ! راه گذر گم مي کني

گر نمي جويي خودت را در زمين
در سما شمس و قمر گم مي کني

هر قدر پيداگري نزد کسان
پيش بي فرهنگ ، فر گم مي کني

آفتاب سينه ات بنشست اگر
روز هم راه سفر گم مي کني

مي دهد يا نه ، کمربندت ، جهان
در ته بارش کمر گم مي کني

رستم ! از راه سمنگان بازگرد
رخش مي يابي ، پسر گم مي کني

اي پرستو ، جان فدايي چون تو نيست
با خيال لانه پر گم مي کني
-----------------------------------
دل تاجيک و ايراني
جهاني نغمه و خنيا ، دل تاجيک و ايراني
يکي دنيا در اين دنيا ، دل تاجيک و ايراني

ز مهر پاک برخوردار ، ز عشق و آرزو سرشار
به دهر خفته دل بيدار ، دل تاجيک و ايراني

به حال تاب و تب باشد ، به شادي روز و شب باشد
پر از ساز و طرب باشد ، دل تاجيک و ايراني

نکوکار همه دوران، نکو روي ره يزدان
نکوخواه همه انسان ، دل تاجيک و ايراني

تهي از گرد و کين بادا ، به راه مهر و دين بادا
سماعي در زمين بادا ، دل تاجيک و ايراني

خوشا وارسته و آزاد ، بسا دلبسته و دلشاد
همي با فال حافظ باد، دل تاجيک و ايراني

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 10:06 PM
از خليــج فاـــرس مي آيــد نسيــــــم فارســـــــــــــــــــــ ـــــي

ابر از شيـــــراز مي آيــــد چو سيــــم فارســـــــــــــــــــــ ـــي
مؤمن قناعت



اشعاری از استاد مؤ من قناعت از شاعران بزرگ تاجیکستان
-------------------------------------
... پي وحدت آوردي اش اي خداوند
چرا کينه کارد يسار و يمينش؟
چه سحر است روي نگين سليمان
وطن ، جان و تن هست روي نگينش
خدايا تو رستم ز نو آفريدي
نکردي سواره به رخش و به زينش
مگر رخش او مي وزد ز آسمان ها
که آيد گهي شيهه هاي مهينش
به رحم آفريدي ورا همچو سهراب
نهان آفريدي پدر را به کينش
پي حمله گرداني قوم صحرا
تو کردي هماهنگ با سد چينش
چه روحي ست در پيکر خود نگنجد ؟
نه مظروف کاندر دُ ر آبگينش
چو اسلام و ميهن ، شعار جهادش
که بادا بقادار دنيا و دينش

**********************
وادي معرفت
دست نمي دهد به ما ، دست به ما نمي رسد
سد ّ ميان آدمان تا به سما نمي رسد

وادي معرفت کجا ؟ واحه ي خون فشان کجا ؟
رهرو و رهزنان به هم سوي خدا نمي رسد

در سر ِ وادي فنا ، روح ز بارِ تن جدا
رحلت جان مست را ، دست به پا نمي رسد

در طلب جهان مشو ، بس که جهان صورت است
تا به جهان جان من ، دست گدا نمي رسد

پيش برو به سوي حق ، تا که بيابي آشنا
عکس مرو که سوي او کس به قفا نمي رسد
**********
نسيم فارسي
از خليج فارس مي آيد نسيم فارسي
ابر از شيراز مي آيد چو سيم فارسي

دُ راز اين دريا نمي جويم ، چو دور افتاده است
از تگ دريا ته ِ چشم يتيم فارسي

مي رسد از کشتي بشکسته شعرِ بي شکست
شعر هم بشکست با پند قديم فارسي

شيخ را سرمست ديدم يک شبي از بوي نفت
رفت با عطر کفن ، عطر و شميم فارسي

*********
سروش غيب
قصر بلور بر اثر بي فري شکست
قصر ظهور مايه ي بي جوهري شکست

دل از زبان جدا و زبان از صفات حق
از دست رهروان پر و بال پري شکست

حافظ ميان قافله ي عاميان شعر
با صد زبان سروده و لفظ دري شکست

در مد ّ و جزر دور قمر ، خاک ، خون گرفت
تا ناودان حکمت بحر و بري شکست

پاکي ز آب رفته و صحراست آبشار
از چشم چشمه ، شيوه ي نيلوفري شکست

بشنو سروش مي رسد از غيب ، از حضور
يک لحظه گوش دار که سرب کري * شکست

* سرب کري: يکي از راه هاي کر کردن مخالفان ريختن سرب در گوش آنها بوده است.

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 10:10 PM
اشعاری از كمال نصرالله حکیمی دیگر در سرای ادبیات فارسی
اي بچه هاي بالا اين مــــــا و من روا نيست
پايين تر از شما كيست؟ بالاتر از شما نيست
بر حرص مال دنيا هرگز مشـــــــــو گرفتــار
هر درد را دوا هســت اين درد را دوا نيست



---------------- مسافر ----------------
به یاد مسافر نبي زاده
كجا بودي ؟ كجا رفتي مسافر!؟
خطا تا چشم ما رفتي مسافر!
تو مي گفتي نخواهم مرد هرگز
ولي حالا كجا رفتي مسافر!؟
به باغت هر درختي مثل فرزند
تو را جويد تو را رفتي مسافر!
جدا از دوستان هرگز نبودي
چرا حالا جدا رفتي مسافر!…
---------------------------------------------
شهادتين
نصرت صباح من لا اله الا الله
خانه ي پناه من لا اله الا الله
بي تو روي رخشان چيست؟ روشني ايمان چيست؟
شعله زن به راه من لا اله الا الله…
اي نجات جان من شعله ي نهان من
در شب سياه من لا اله الا الله
فيض و فرح پگاه دارد روزه
از چشم خدا نگاه دارد روزه
يك ماه چو ماه پاك باش از دل صاف
دور از شر و از گناه دارد روزه
آزاد كند ز مكر و از عالم زشت
بر سوي بهشت راه دارد روزه…
صبحدم نور خدا بسم الله ست
در از بند رها بسم الله ست
خاطر جمع پريشان شدگان
سپر تير بلا بسم الله ست…
اوست زنگوله ي درگاه مراد
اي خدا معني ما بسم الله ست

او انساني مسلمان و با انصاف و آزاده است. به حكومت شوراها مثل بعضي بيهوده دشنام نمي دهد بلكه در جايي حتا از آن تا حدودي تعريف هم مي كند و قدر شناس نيز هست. بخصوص در غزل بلندي كه بيش از آنكه غزل باشد قصيده است و شاعر در آن خواسته يا ناخواسته برخي از ضرورت هاي شعري را نيز ناديده گرفته است. اما همين شاعر در غزلي كه بر پيشاني اش نوشته است: (در ميدان سرخ ) چنين مي سرايد:

پشت درها پشت درها پشت درها كيست؟
پشت مرمرهاي زيبا پشت فرها كيست؟
پاسبان استاده و كس را نمي ماند
ساكن آن حجره ي دور از نظرها كيست؟…


مي شود در اين مختصر پيرامون زبان هندي شاعر سخن گفت و اين كه شاعر اين دفتر اگرچه زباني ساده و سهل و تا حدودي ممتنع دارد گاه نيز بدش نمي آيد در دايره ي زباني عبدالقادر بيدل و شاعران سبك هندي بخصوص صائب و شوكت بخاري و سيداي نسفي نيز آثاري ايجاد كند. و حتي در برخي از اين فضاها نيز تا حدود زيادي به توفيق دست مي يابد. اما او نيز چون بسياري ديگر از اين شاعران غزلسرا دچار دوگانگي زبان مي شود . شايد تاثير پذيري مستقيم و صرف اين شاعران را به اين وادي مي كشاند و غزلشان را بيش از آن كه امروزي كند غزلي ديروزي و حتي خنثي و غير اجتماعي نگاه مي دارد. و كاش الگوي تاثير پذيري اين شاعران مثلا سهراب سپهري باشد كه به شهادت كتاب ارزشمند (بيدل سپهري و سبك هندي) از محقق ارجمند دكتر سيد حسن حسيني ، بيشترين تاثير را سهراب از بيدل گرفته است اما اين تاثير را آنقدر هنر مندانه دروني كرده است كه به قول معروف هيچ جاي پايي باقي نگذاشته است و درست مثل كسي كه در برف قدم به قدم و پا جاي پاي كسي گذاشته است اما جاي پا را بلافاصله پاك كرده است سهراب هم همينطور قدم برداشته و متاثر شده اما يادش بوده كه بايد جاي پا را باقي نگذارد و اين دشوارترين و هنري ترين و خلاقانه ترين شكل تاثيرپذيري است . بر اين اساس اگر شاعر اين دفتر و شاعران تاجيك اين ظرافت را در كارشان لحاظ كنند و صد البته بازوان ذهن و خيال خود را با سبك هندي قوي سازند در آينده ي نزديك بزرگتر از سيدا و شوكت و شاعراني در رديف كمال خجندي در آن سرزمين ظهور خواهند كرد. آن آرزويي دست نيافتني نيست اما فعلا در بوستان دست يافتني كمال نصرالله سير كنيم و جند غزل از اين شاعر را با هم نجوا كنيم.


-------------
آيه ي سبز
اي دل ساده دگر روي از آن رو گردان
به خود آ از در صدق و به خدا رو گردان
آيه ي سبزه ي سرسبز زمين را بشنو
پيش تر زان كه شود دفتر او روگردان
داغ تن هيچ بود داغ دلت را مي شوي
اشك را در ره اخلاص و صفا جو گردان
من نگويم كه تو دست و دل از اين دنيا شوي
دست را پل به ميان دل و آن سو گردان
غصه را گير و گل مرقد تنهايي كن
خنده را گير و گل ساغر مينو گردان
باز كن روزنه ي ديده و جان و دل را
رو به خورشيد خرد آر و ز جادو گردان
خواهي ار هاله ي نوري بشود هاله ي تو
شمس را جاي به دل داده بر آن رو گردان
------------------
آيينه ي حيات
دريا ترانه خواند و راز وطن كند
ما لب فرو ببسته و دريا سخن كند
آيينه ي حيات كند انعكاس هجر
واحسرتا كسي كه تنش را وطن كند
دريا به من بگفت به دنيا مبند مهر
زيرا نفس به هر نفسي ترك تن كند
آن رشته هاي مهر كه بستي بر اين و آن
روزي رهاي بر دل و پايت رسن كند
گل بخش با نگاه و لبان از بهار مهر
فردا ره تو را ز فر ياسمن كند
تير فريب را مفرست از پس سري
تا از پس سر تو زمانه زدن كند
مردانه باش و زود رها شو ز زن كه عمر
ديدم بسا ز مرد فرومايه زن كند
----------------------------------
زورق عمر
زندگي چون تير بر سوي هواست
مي پرم اينك ره من تا كجاست؟
زورق عمرم كجا خواهد رسيد

بادبانم آه و دردم ناخداست
از قناعت يافتم بخت و سرور
كشور خويشم كه طبعم پادشاست
ره بلد امروز بسيار است و من
از پس دل رفتم اويم رهنماست
خانه ي من خانه ي چشم نگار
خانه ي ديگر در عالم بي بهاست
عالم من عالم طفل من است
عالم هستي چو يار بي وفاست
من هوادار محبت بوده ام
هر كجا اين گل برويد كوي ماست
--------------

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 10:11 PM
غزل


مام وطن

کشورافغان بصد خواري است آن
اين نه هم رسم وطن داريست آن

شانـــه مام وطن بشکسته است
سهمگين وزني ورا باريست آن

ما در ما خار وزار وخسته است
اين زمانش وقت غم خواريست آن

خوب بنگر بر تن زار وطــن
زخم هاي دربدن کاريست آن

از شمال وشرق تا غرب وجنوب
جوي خوني هرطرف جاريست آن

فرد فرد اين وطن از درد ورنج
هرطرف باچشم خون باريست آن

ملت افغان به رنج است وعـــذاب
گوش مي کن ،نا له يا زاريست آن

زنده آن کس کووطن دلدار اوست
مرده است آنکو، نه دلـداريست آن

در مصاف حق وباطل حق طلب
مرد حق را حق طلبگاريست آن

محض ديدن ، حال زار مــردمـان
اين هنر نبود، نه همکاريست آن

دستگيــري بر غريب وبينــوا
رسم انساني وسرداريست آن

خرد وُبردِ مال ملت کي رواست؟
آن خيــانت هم تبهــــکاريسـت آن

آنکه حاصل از پي کارش َنبـوُد
تو مخوانش کار، بيـکاريست آن

هرکسي کو بهر ملت کار کرد
در حقيقت ، کارِ شهکاريست آن

مرحمت مي کن بهر بشکستـه دل
اي «عزيز»م حُسن دل داريست آن

چهارم حمل 1389

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 10:39 PM
ملک خدا

زمين و آسمان ملک خدا است
ولي آدم ز حکمت بي نوا است
من از اين بت پرستان در شگفتم
خداشان خفته در موزيي ما است*
ولي ما غافل و هندو چه بيدار
مسلمان در زمين او در سما است
تعارض را ببين در کار دنيا
تفاوت را ببين بي انتها است
اگر تو زنده ي آزاده گيت کو ؟
اگر تو بنده ي عقلت کجا است ؟
از اين بيرون نبود احوال مسلم
که در پندار او مکر و ريا است
قياس از بهر عبرت بود، ورنه
حساب کفر دين از هم جدا است
*اشاره به مجسمه ي هشت متري بودا، که در موزه ي شهر دوشنبه خوابيده است.
فرعون سرنگون شد
**************************

پرده پندار تاغوت پاره شد
يوسفستان است مصر ما کنون
عاقبت فرعون هم آواره شد
**************************
زير آب
ماهِ يا ماهي، چه رازي زير آب
در بلور سينه ات ديدم که عشق
مي کند عاشق نوازي زير آب
قطره در ساق تو مرواريد بود
يا که الماس حجازي زير آب
ترکش احباب در برف تنت
کودکي و برف بازي، زير آب
آب مي رقصيد با زلفان تو
قطره بود و سرفرازي، زير آب
نور مي باريد از هر ذره اي
آب را هم مي گدازي، زير آب
مثل حوران بهشتي ديدمت
باصفا، پاک و نمازي زير آب

**************************
پريشاني
موج زندگي بردم ساحل پريشاني
غرق مي شوم اينک در دل پريشاني
بعد از اين نشانم را هيج کس نمي پرسد
شهر ناکجاآبادم، منزل پريشاني
از سونامي تقدير تيکه-تيکه شد هوشم
خاطرم پريشان کرد عامل پريشاني
هر کجا غريبي هست، درد را نصيبي هست
مي شود پريشان تر مشکل پريشاني
زلف را پريشان کرد، عقل را به زندان کرد
انفجار افکار است کاکل پريشاني
نا اميدي و پوچي، خستگي و دل تنگي
يک سر پر از وسواس، حاصل پريشاني
**************************
معامله
فرياد و بانگ قافله را بيش و کم مکن
انبان پشت راحله را بيش و کم مکن
بِنوازي و بسوز ي مرا، هر چه مي کني...
ميزان اين معامله را بيش و کم مکن
ما جبر تو زياد کشيديم، زنده باش
اما خطوط فاصله را بيش و کم مکن
سهل است در حصار عقوبت اميدوار
زخم درون آبله را بيش و کم مکن
اي طالب سعادت و اي عاشق حيات
تمرين هاي نافله را بيش و کم مکن

***********************

آمد
باشکوه
مطمئن
بي اِبا

پيش او خرد شد زندگي
همتش بلند بود و با سخا

آبرويش مثل آب چشمه بود

هستيش چون درخت
زيب باغ بندگي
سنگ خرد و ميوه داد
رنج ديد و خنده کرد

رفتنش پند داشت
حکمت بلند داشت

گل اگرچه در پاييز
تيره بود و پژمرده
او ولي شکوفا بود
مثل غنچه مي خنديد

روي شان? مردم
روي موج دريا رفت
مست
مست
مستانه
پله
پله
بالا رفت
بهروز ذبيح الله
------------------------------------------------------
مرغ الهام
ديريست که مرغ الهام
با هواي سيمرغ
با قافله سي مرغ
به کوه قاف سفر کرده است
مي ترسم
که اين مرغ سرکش
ديگر برنگردد
و من
در ميان اين همه آدم
تنها بمانم !
------------------------------------------------------
عيد فطر بر همگان مبارک !

عيد در مکتب خودسازي مبارک باشد
طاعت و روزه و سربازي مبارک باشد
صبر و تقوا و رياضت به در خانه دوست
سالکان را به سرافرازي، مبارک باشد !
------------------------------------------------------
انزجار
تا دمي که قدس در بند است
تا دمي که حيله و فند است
تا دمي که يک مسلمان است
تا دمي که نور ايمان است
سنگ مي اندازمت ملعون
تا قيامت،
تا شوم پيروز
سنگ مي اندازمت هر روز

سنگ مي اندازمت هر روز !!!
------------------------------------------------------
عليه صهيونسم
اي ستمگر به جنگ و خون ريزي
تا به کي خون خلق مي ريزي
خلق را تا نور ايمان است
سنگ کافي است بهر پيروزي
*
توپ و تانکت اثر نخواهد کرد
پول بانکت اثر نخواهد کرد
بر ستمگر بگو که تا هستيم
هيج کاري ديگر نخواهد کرد
*
دشمن بي عهد و پيمان است
دشمن اسلام و انسان است
تا که ايراني و ايران است
اين ستمگر خانه ويران است !

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 11:22 PM
افغاني


قرار نيست که با شعر را حل بکشم
ترا غزل بسرايم ، ترا غزل بکشم
قرار نيست که در کوچه شما ديگر
تمام روز غم ودرد مبتذل بکشم
قرار نيست بهاري مرا بروياند
خودم به قوت شعرم سر ازحمل بکشم
قرار نيست که ديگر به درد سر افتم
وشوکران که پاشيدي از عسل بکشم
قرار ما و تواين است بعداز اين ديگر
تو مرگ باشي و من خويش را اجل بکشم
تو مرگ باشي و در يک چشم زدن روزي
ترا رفيق بگويم سپس بغل بکشم


نبي سلطاني


دلت بر دوري نا مرد مي سوزد نمي سوزد
به شبهاي بلند سرد مي سوزد نمي سوزد
به شبهاي که مي رفتيم پشت خانه ي مهتاب
بر آن شب ها چراغ زرد مي سوزد نمي سوزد
به شب هاي که ديگر هم نمي آيد به خواب ما
دلت اي شاعر شبگرد مي سوزد نمي سوزد
بيا اين روح بي برنامه را سرگرم چيزي کن
ببين ديوانه ات با درد مي سوزد نمي سوزد
تو (من) را بر سر هرکوچه خاکستر نما کردي
مرا آتش بزن برگرد مي سوزد نمي سوزد
به آتش ريز سودابه ، هفتاد اشتر هيزم را
ببين اين ماديان درد مي سوزد نمي سوزد

sina
Tuesday 6 December 2011-1, 11:53 PM
همزبان

همزبان
الا اي همزبانم كه ترا من
همي خواهم ترا من گل به دامن
تو در قلب مني هر جا كه هستي
نمي دانم كه هستم در كجا من
*
هواي گرم همه در زير سايه است
نگار من هوا خواه است و پايه است
فرشته خنده بر لب آيد هر روز
عزيز ومهربان و بي گلايه است
*
تو گفتي دل بستن ها چه سهل است
تو گفتي عشق تو پاك است و اهل است
تو گفتي اعتماد من تو هستي
تو گفتي غير اين ها همه جهل است
*
عزيزم من هوا خواه تو هستم
عزيزم رونق راه تو هستم
عزيزم اعتماد من تو هستي
عزيزم من پناگاه تو هستم
*
مه ميدانوم كه شوخي مي كني گول
ديل و جيگر مه بيخي مي كني گول
خدا كنه كه با مو راه بيايي
فقير خوره تو سخي بو كوني گول

--------------------------------

دره تنگ
قله هاي متکبّر بود و

سخره هاي گستاخ

سرو صداي شغالان بود و

نعره گرگان

غرّش يوز پلنگ بود و

دره تنگ
که صداي نازک غزال رعناي مرا

درين دره تنگ و

سخره هاي خشن و

لاشه سنگ

مي فشرد
نه آبادي در کنار ما بود و

نه کبوتري دهي

صياد شاهني

در اين طرف و آن طرف

نه لانه شهباز درينجا

که به قصد صيادي

صيد شود.

تا روزي باز گردد

راه باز ديد باز کند

اين گل هاي لاله و نسترن و نرگس مرا

اين گوشتخواران بي احساس

لگد مال

ميکنند.

پس شما بگوئيد

چه علاج است مرا؟

محمد بشير اسکندري

---------------------
خوشنگار
من در دواد جهل ، مركب سياه بوده ام
كه به ترس و واهمه مرا تحرير كرده اند
جيقه ابريشم دانش و
خورشيد مركب معرفتم طلوع كرد
و نستعليق عروس ، در خط فارسي ام گشت
كه با قلم ني و شعر عاشقانه ام
به عقد نوشتن و استخوان هاي شكسته ي تحرير در آورم
معلم از مشرق سياهي مركب ، طلوع معرفت نمود
و از خط زمينه اش سعود كرد
بداهه صرير او ثنا گوي معشوق است
من از خط نازنين او سر مشق گرفته ام
تا خوش نگارم اسم او بر سقف مقرنسش
محمد بشير اسكندري

-----------------------------------
نوروز عاشقان
فصلِ وصلِ محبت عشق هستي و عنايت
خوش آمدي بهارم با شَهدِ خنده هايت
اي هُدهُد سليمان مژده بده به ياران
نوروز عاشقان را در پرتو صفايت
تبسم خدايي به وعده ات مي آيي
احياي عاشقان كن كه مُردند از برايت
برپايه ي شكفتن فروردينت بر افراشت
در خاوران دلها تو اي و آن خدايت
بر تقويم دل ما عهد هميشه داري
تاريخ شدي به اذهان بارنگ لاله هايت
تو مثل من ز هجرت ساخته شدي و ماندي
فخر دوگيتي آن روز هجري نمود صدايت
غرق طواف هستي بدور خورشيد هر سال
چابك سوار بيايد تا برسيم به پايت
خوشا كه تو بهاري تعصبي نداري
زمينت سبز و خرم معطر است هوايت
به ذهن من تو وصلي چون كه عروس فصلي
جواني ام برايت شعر ترم فدايت
مارا زمانه ي دون محتاج ناكسان كرد
از جور مدعيان هزار هزار شكايت
اي كاش چو تو صفاداشت انسان بي بضاعت
در هر زمان جفا كرد با مدرك و روايت
درباغ آرزويم خزان فرا رسيده
بهار جان كجايي بنگر برين گدايت
ز بي مهري بشير نيست تنها درين ممالك
بسي ستم كشيدند با صد هزار حكايت

(محمد بشير اسکندري)
---------------------------------------------------------------------------
برمقدم فرهاد دريا

الاخـوش آمــدي فرهــاد دريا
به همرهــان خود اي يار آشنـا
صيقل دلها مي شود حنجره تو
طراوت مي دهــد محفـل مارا
نمــاد از وطن در لهجـه داري
طنين اندازيّش با صوت زيبــا
هنرمنـدان جـان بر ما عزيزند
عزيزم خوش بيا در كلبه ي ما
حضــور تو به نوروزم صفـا داد
خوشـا سالي كه با تو شد مُصفّا
هنرمنــد سخــاوت پيشه ي ما
ببخشــايي فقيــران و گــدا را
قنـاري و بشيـر سرمست گشته
ترا مي خوانـد او امشب و فـردا

( محمد بشير اسكندري)
-----------------------------
شهيد نو جوان
حميد الله شهيد نو جوان است
به قلب مردمش او جاودان است ( به سوي کشورش اکنون روان است)
الهي داغ نبيني اي مسافر
که او باز مانده ي اين کاروان است
خواهر معلول و مادر مجروح
پدر محزونش اشک ها فشان است
به وضع ناگوار، هموطنانش
ز خروار ها جفا اين يک نشان است
دموکراسي چه ها کرد بر مهاجر
نتيجه اش همين يک در يونان است
آزادي سر هاي آزادگان خورد
تروريست پديده ست که دران است
بهار مردمان عالم امروز
ز آزادي بي رويه خزان است
بشير مرثيه ها تا کي سرايي
مگر نامردمي در هر کران است
به مظلوم مظلوميت ها فزون شد
به هر جا ملت ما در فغان است
حقوق بشر و کنوانسيون کو
مظلوم کشي چرا اينقدر عيان است
فرار از دست نا اهلان شديم ما
در اينجا هم مگر آن طالبان است؟
ازين پس در کجا آواره گرديم
مگر جايگاه ما در زندان است
و يا قبر است سزاي هر مهاجر
چرا دنيا به ما نا مهربان است
توجه اي انسانهاي امروز
نگاهداريد که بر ما چه روان است
ازين کشور به آن کشور مهاجر
تهي دست وغريب و لال وان است
نه بازخواست مي شود اوضاع مايان
نه شرحي دارد و در نه در بيان است
**** دوستان عزيز خلاصه اين شعر كه بصورت سرود اجرا شد چنين است:
شهيد نو جوان
حميـــد الله شهيـــــد نو جوان است
به قــلب مردمش او جـــاودان است
الهـــي داغ نبينـــي اي مســـــافر
که او باز مانده ي اين کــاروان است
خواهر معــــلول و مـــادر مجـــروح
پدر محزونش اشک ها فشــان است
به مظلوم مظــلوميت ها فزون شد
به هـــر جا ملت ما در فغـــــان است
فرار از دست نا اهــلان شـــديم ما
در اينجـــا هم مگر آن طالبــان است؟
ازيـــن پس در کجــــا آواره گـــرديم
مگــــر جايگــــاه مـــا در زندان است
و يا قبـــر است سزاي هر مهـــاجر
چـــرا دنيـــا به ما نا مهــــربان است
ازين کشـور به آن کشــور مهـــــاجر
تهي دست وغــريب و لال وان است
نه بازخواست مي شود اوضاع مايان
نه شرحي دارد و در نه در بيان است
بشير مرثيــه هــــا تا کي سرايـــي
مگــــر نامردمي در هر کـــران است
( محمد بشير اسکندري)
*****
اين شعر هم تقديم به روح پاك شهيد حميد الله نجفي كه در افغانستان موقع انتقال پيكر آن شهيد نوجوان به زادگاهش خوانده مي شود :
سفير مردم آواره ي ما
شهيد نوجوان منزل مبارك
مهاجر يونان منزل مبارك
گل پر پر شده در تابوت هستي
بسوزد استخوان منزل مبارك
سفير مردم آواره ي ما
هميشه جاودان منزل مبارك
رها كردي پدر و مادر خويش
خواهرت را چسان منزل مبارك
شنيدستم فرشته نا بينا شد
ز دست نا كسان منزل مبارك
حميد اي قهرمان قصه ي ما
تو شعر و داستان منزل مبارك
خوش آمدي به زادگاه سنايي
به غزني باستان منزل مبارك
به نرويژ و به امريكا و اُكراين
سيه پوش دوستان منزل مبارك
همه آزادگان عالم امروز
برايت نگران منزل مبارك
پيام صلح داري اي شهيدم
تن خونين چكان منزل مبارك
بشير در گوشه ي غربت چرايي
بيا با ما بخوان منزل مبارك
( محمد بشير اسكندري)
*****
کشور که اقتدار خويش ندارد
اثر انگشت زورکي گيرد
مهاجرش بيکار و خلافکار
و يا از فرط معتادي بميرد
------------------------------------------------
نياز ملت
وحدت و همبستگي يک نياز ملت است
نخبگان را همدلي يک راز ملت است
صادراتش صنعت تمدن است
واردات دوستي اش امتياز ملت است
فتح قله باباي علم بايد داشتن
که سعود کوه دانش کارساز ملت است
تجليل از قهرمانان بايسته باشد در جهان
بالاخص بابا مزاري کو سرفراز ملت است
در امان و در رفاه است مردمان صلح دوست
لذت و بالندگي برگ و ساز ملت است
برپايه دانش بايد هر نظامي استوار
چون بشير با تيغ قلم سرباز ملت است
(محمد بشير اسکندري)
-------------------------------
جو زنجيري

نوچ نوچ گندم پوچ
نوچ نوچ جو زنجيري

در زمين که غشاوه مي کشيدم آن را به ناخن
نوچ نوچ
آب ياريش با صد آرزوي دل مي نمودم من
دستيارم ، باد صبا بود و نسيم سحري
نوچ نوچ
تو چرا پاس نميگذاري
بر آب شيرين و زمين پاکت
اي جو زنجيري
نوچ نوچ
گردن فرازي مي کني
به هر سمت که بادت مي زند
رو کرده بازي مي کني
نوچ نوچ
از گندمان خويش افزون نه اي
پس چرا ناخن نشان بد و بدعت گشته اي
نوچ نوچ
سر فرود آور که اين سر نه سر افتخاريست
مايه شرم است و ذلت باريست
خام اندر خاميت رنگ باخته اي
بر مزار سنت پاک سنگ انداخته اي
نوچ نوچ
داس دهقان تيز است
در دست داور بيز است
نوچ نوچ
نشو از خرمن ما تو جدا
ذادت گندم بوده است گندم بيا محمد بشير اسکندري

sina
Wednesday 7 December 2011-1, 12:11 AM
سرگردان


سرگردان
پرستـوي کـه از لانـه اش جـداشــد
نمـاز پنجــــــگانه اش قضـــا شـد
تو سرگردان بهر مرزو بوم هستـي
صفـــــاي دوستـــدارانت کجـا شد
بـه گـرد بـاد زمـان بي سـرنوشتـي
به هــــر خوبي و بـد هــا آشنـا شد
زهـــر شـــاخ بلنــد لغــزيـده ي تــو
شـکستـه قـلب تــو از هـم دوتـا شد
فــداي خـوانـدن لـرزانت اي جـــان
گذشـت از کوه به سخـره ها فـداشد
پـر پـرواز بـه پستــي هــا نــــداري
افـت وخيــزد چو سـالکـــان مـا شد
اگـر بـاز گـردي بـا چنــگال خـالـي
همــــه پيشتــــــــازانـت بــــــلا شد
بيــا که مــا هــم از اهــل خـــــدائيم
ابابيـــل وار کـه دوستـــــان خـداشد
ســرود زنـدگـي را بـاز خـوانــــــيم
هماهنــگ وار هـم آوازو صــدا شد
تـو ميهــن داري و پاينــــــده مانــي
ز عــــزمت درد ها يکســر دوا شد
گسـست پيـوند مهـر بيــگانه مانـدي
خـوي اغيـار گرفتي سخت خطا شد
نمـــاد از وطـــن در لهجـــــه داري
ظــــــــرافـت دري در تــــو نما شد
بشيراز بس گريست درهجروفرقـت
چيـــــزي دستش نيــــــامد نابينا شد

(محمد بشير اسکندري)

--------------------------------------
.:: کنهه نمــک ::..
الا يار جان قدک ريزه داري
به مثل شاد زنبور مزه داري
مه قربان تو اوي انگور بگردو
شکرني گشته اي هم گُر بگردو
لاهه خور چپ و راس چپچي موکوني
دل مر پشت خو او بخچي موکوني
برفاي بام توره جارو کنم مه
اوي ديده تور دارو کنم مه
تو غلتک خورده سوي قُول مَيي يار
او و دل برده مثل گل مَه يي يار
ته مازار بشينُوم چيم د راي تو
بخاطر امو نازو اداي تو
آووج بازي کني تا غرق چاشته
چو خوب او اوديريا مزه داشته
قيرون دُم جويا که او نخوردن
قربان بچگي که دو موخوردن
غُمبور زده د گردم دور موخوردي
مثل امزو زمان خوب پاک و توردي
حالي جوان شدي خوشک مه ميي
کي اخلي رويک توشک مه ميي؟
مثل چوچه پري نوربند شده تو
مثل کنده نمک دلبند شده تو
الي ديگ، مزه ي نمک نده ره
گيرنگي روي چيم پلکک ندره
دعاي آجه و باکل خو بيگر
شانه نامزدي د کاکل خو بيگر
جوره گندم درو بوري ما و تو
شو و روز لب او بوري ما و تو
سر ديرخت خانه گگ جور مو کوني
چيم پيشک و گرگه کور موکوني
ته ديرخت بشيني چيم دراي مه
تهمت زاغ گوش نکو د پاي مه
خلاصه توره مه اوگل موکونوم
از مني کفتراي چاه گل موکونوم
( بشير اسکندري)
-------------------
بطن دوران

مثــل بــاران مثــل ابـر تـا سحـــرگـريـستـه اي
با صداي رعـد خود دربـطـن دوران زيـستـه اي
تـازيـانــه مـي زنـــد دســت دوران بـر ســـرت
در ميـان آب و آتـش چـون بزرگـان رَستــه اي
هـــردم از بيمــاريـت مـي شــــود دلهــا خبـــر
من که احساس مي کنم از جو دوران خسته اي
سرد هست هر شب مرا تا زمستان بوده است
دســت و پـا ام چــــــرا آفــت دوران بـستــه اي
مي بُــرّد هــر شــاخه ام مـقتــول شــکوفـه ام
عـنـــدلـيب شـــادي ام در جــــواني جُـستــه اي
نــام پـاکـــت اي عـزيـــــز يـــاري ميـــرسـاندم
در ميان خـار و خاشـاک تو به من گلـدستـه اي
تـو نـرو اي مـــادرم کـــه منتظـــر پشــــت درم
چـو ميـوه بهشتـي اي خنـدان مـايـان پستـه اي

(محمد بشير اسکندري)

---------------------------------
كوه قَرخ

به قَول خبرگزاري پيتو مؤسسا اَوغانيايي مقيم د اصفهان ؛ بعد ازي كه بَچاي مكتب د مدت سه ماه رُخصتي پيدا كدن ، مؤسسا از چار طرف خَروار خَروار تبليغات روي كاغذاي رنگي و سيا و سفيد د اندازاي A4 و A5 حتي نشريات به تيراژ 1000 تا به صورت تَك رنگ و سيا سفيد كه به مقصد جلب و جذب كدون شاگرد استن ، تَرَقَس د هر چار راه تِيد كَده د ديست اَر اَوغاني داده رَيي ين. كه خيلياي شي دوست دَرَن كَد چاپ كَدون عَكس خو معروف شن و خيلياي شي دوست دَرَن نام خوره غَدر نِويشته كَنَن. اينطور د نظر ميرسه كه بعد از استقرار دولت كرزي اوغانيا كه خيلي د نظر مردم ساده ميرسيد اَم ميتنن فعاليتاي فرهنگي و آموزشي دشته شَن . مَه ميترسوم كه اگه يگدَفه اَو از پَرچَو خطا بُخره ، يا پرِ اَسيِه اَزيا مَيدَه مُوشه يا كه گندم و غَله مردُمَه اينا دُرُشت آرد مونن.
كَد چَن نفر كه د سرفلَكه ، سنگ بُري و كارخاناي خياطي و كيف دوزي مصاحبه شوده ، اونا موگن كه مؤسسا بيشتر ضِد د ضِد شودن كه كار خوره خوب پيش بوبرَن ، ولي كوه قَرخَه و راه اَم خيلي لَخشَندوگ كه مو ميترسي اينا قي شَخ نشن . و يا اگه ماكَم توره بيگن برفكوج ايناره شوفتور كده تَي درّه پرتَو مونه . بي ازو كه هوا يخه و شيرام اَم زياد مَيَه، ولي يكدسته از مؤسسا دَيي رايي يَكَه چير و بادكويَه كه نه گوشكولا د سَر دَرَن و نه چَوغَل د پاي خو و اَم كَد شاگرداي خو پاغوندَه كيري مونن ، عاقبتي خوب ندَرَن و موميترسي كه گُرگا ايناره د پُشت خو اَندَختَه تُوتا دَلجي كنَن.
مُو خبراي خوره چيغيل موني وَگه نه مردم غَدر پوست كَنده تُوره ميگين ، گفته ازو مثل : كه اَو خوره بايد پوف كدَه بُخري .
اليكين بَرد بَردي دارم اِمشَو د خَِنه خو
سر داغ و گلون دردي دارم اِمشَو سر خَنِه خو
خانه يَخه بورو سرده اَوا تاريك
كَندو خالي چَقك جاري پُشتول باريك
نه خط مره مُوفامَه كس نه خود مره ميشناسه كَس
چيز كار كَنُم چيز كار كنم كه راز مره ندانه كَس
مه نيپتَه موروم از قَرخِي كه سنگ از پُشت مه لُول ندين
بَچاي مو جَلد شُودن آلي تو تُخ كه پَه كُلول ندين
تو دست اَسيه موني ديده مه نَسيه مي گيروم ديده
آشوقاي خُوّار اَستيم كه يِيد كَس مُوره نديده
(محمد بشير اسكندري)
----------------------------------------
قصه يک پرستو
زمستان اينچنين سرد
ايستاده اند کو ه هاي بلند
با لباس هاي سفيد برف شان
من از اسکي روي برف خوشم مي آيد
که از دامن تپه ها تا به انتهاي دره اي سراشيب سُر مي خورم
اما از هيبت سخره هاي خشن بهمنزا مي ترسم
همچنان از سرو صداي شغالان در شب و نعره اي گرگان
من از روباه که که ماکيان هارا
از مرغانچه ها دزديده اند متنفرم
خاصه ماکيان هاي که
تخم دو زردي مي دادند و آنفلانزا به آنها اثر نمي کرد
باد صبحگاهي از شدت سردي سوت مي کشيد
آنگاه که من پيش ملا درس خواندن مي خواندم
کفش هايم را در کفشکن مسجد مي گذاشتم
در چارخِشتي مسجد روي سُرخي مينشستم
قبل از آن که پيش آخوند درس مي گرفتم.
مادرم صبحانه به من مسکه مي داد
در حال که من قيماق شير دوست مي داشتم
برايم دستکش و جوراب هاي پشمي با گوشکلاه هاي دوخته بود
تا سرما نخورم
که شفاخانه و پزشک در نزديکي قشلاق ما نبود
مادرم به من قصه هاي انگگ و بَنگگ و کلوله سنگگ
که بُزغاله هاي بُزک چيني بودند
با نبرد و حيله ي گرگ پيروز شده بودند
نقل مي کرد
و افسانه ي بابا دهقان را مي گفت:
افسانه ،
سه سانه
چهل مُرغک در يک خانه
آش کردم
دانه دانه
يک چمچه بابا دهقان را دادم
يک چمچه حسين جان را دادم
و با دستهاي مهربانش مرا قلقلک مي داد
تا بخندد پسر نازدانه اش.
مادر محبوب من ديگر برايم
قصه و افسانه ها نگفت
و شمع عمر او در سن ده سالگي ام خاموش گرديد
من در دامن درد و افسون
و هزاران رنج درونکاه ماندم
و در مهد زمانه بزرگ گرديدم
پدرم گلخن مسجد را در زمستان ها گرم مي کرد
من کمکش مي کردم
به آتش کردن هيزُم در گلخن.
بهاري خوب داشتيم
من و پدرم
در آخر ماه حوت و ابتداي برج حمل
زمين هاي پر برف را خاک و خاکستر مي پاشانديم
تا بذر هاي که در خزان کاشته بوديم
زودتر نمو کند
در تابستان گندم درو بود و خرمن کُفتن
و من هر روز ريشقه و شبدر براي چار پايان مي آوردم
اما خشک سالي آمدو
هجوم ملخ و آفت مزارع
محصولات مارا از زمين و هوا نابود کردند.
من با خيل از پرستو ها ، به سر زمين امن پناه آوردم
هم اکنون با گروه از خوبان آشنا گشتم
که صد وجوه مشترک دارد با ما
و برايم نردبان از سعادت ساخته اند
چون برادر دستيار و
چون مادر دلسوز
چون پدر حامي
خواهان پيشرفت منند

همچنان استاد من ارجي
که راهنما و الگوي من است در زندگي
با لطف دوستانم باز خواهم گشت
و سر زمين متروکه را گلستان خواهم نمود
در بهار که باران محبت مي بارد
بذر همدلي مي کارم
تا خواب راحت در ديار خود کنم
رستخيز را از کنار همديار خود کنم

(محمد بشير اسکندري)
---------------------
اشعه موجود ما
با فشردن دکمه هاي آن و آفي
کنترول دستگاه جواني ات
اشعه مادون قرمز من و تو
سيستم زندگي را بوت آپ مي کند
بدون اتصال کابل ماوس
اشعه موجود ما
نشانه گر و راه گشاي ماست
تو چون نرم افزار روح فزيكي من شدي
برنامه هاي ساز کار و کُد هاي موافق شان
قابليت کار مرا افزوده است
و تو سيستم عامل دستگاه پنتيوم من باش
تا پرازش علوم تکنولوژي جهان کنم
هر گز ياد ازتولکد و ان يو و ان سي نکن
چون فرامين ام اس داس را حافظم
و در بحر مواج گرافيکي بلوغت فراخوان
تا آيکون هاي پراکنده اي خود را مرتب کنم
ويروس هاي زمانه مرا از مادربوردم جدا کرد
من قطعه سرگردانم
به هر کِسي مهمانم
من با وجود تو اي نرم افزار ويژه ميهن
سيستم خوبي براي کشورم خواهم شد
من ارتقاء پذير و شبکه آنبورد دارم
من لَن و مَن و وَن ميشم
و تو سيتم عامل خوبي باش
تا کابل نوري من
سرعت بالاي در شبکه جهاني پيدا کند

-----------------------------------
اکس زندگي
هنگاميکه سپيده دم احساس
تازه دامن هوا را خط زده بود
نسيم پسران خلفش را
سبزه و ريحان و صنوبر و علفش را
نرم نرمک دست مي کشيد
از لطف مهر
کا کلان چکاوک صفت غنچه هاي
شقايق و ياس و نرگس را
به شکفتن.
گل لاله که سردار گلها هست
از آب و رنگ و بوي نسيم است .
من با چار اندام پر تنش
ضريب چار اندام هاي
مضطرب شدم
آ و بي مثبت و منفي و اختصار
دوستانه شدند و
در نتيجه مرا
توان چار نماند.
اکنون در اتوبوس باز گشت
تخيل جزر مرا مي کشد
پس يکي بشير است
نتيجه اين معاد لات وهم و فهم و مجهولات
که اکس زندگي
دوست دست مساوي
به سمت او دراز کرده است.

--------------------
آلارم وصال
براي معني کامپيوتري اين شعر در قسمت پائين بر اساس شماره ها توجه نمائيد

نميدانم که گمشده اي من در کدامين "دايرکتوري1" و " درايو2" نهفته است
"موتور جستجوگر3" من هميشه فعال است
تا "فايل4" نيازش را برآورده سازد
"سيستم عامل5" من "فايل هاي سيستمي6" اش را
از دست ندادست
بلکه ارتقاء پذير است
همانا "ويندوز ايکس پي7" که"نسخه8" هاي جديد آن را همه اي "کار بران9"
خواهانند
عزيز من هر جا که هستي
هيچگاه "پسوندت10" را فراموش نکن و
و محتوياتت را از دست مده.
"برنامه نويس11" دهر
ترا به چه "برنامه12" ي رباني اش نوشته است
که کسي پي نبرد به "رمزو راز13" تو
تو از "ويروس14" هايي زمانه نترس
من "لايه هاي امنيت15" گسترده ام
از همه"فايل هاي هشت حرفي16" و "پسوند هاي سه حرفي17" شان
تو" ستاره" با "پسوند ستاره18" بر گزيدم
تا در" ليست فايلهاي پيدا شده19" چه جلوه مي کني
تخيلم در فراق "آلارم20" وصال مي دهد
آرزويي گذشته و تمناي آينده ام
"مرورگر فلک21" امسال مي دهد
(محمد بشير اسکندري)

sina
Friday 16 December 2011-1, 04:54 PM
شوخ بیغمباش من

بشیر اسکندری Bashir Eskandari
من به دنبال تو می گردم هنوز
در کجایی دلبر شوخم کجایی؟
تو که می دانی پر دردم هنوز

هیچ فکرش کرده ای
که بشیر تو زنده ای یا مرده ای؟
تا یک روزی به دیدارم بیایی
یا که یک نامه و پیغامی دهی
بر من دیوانه ات کامی دهی
من که خوشحالم هنوزم زنده ای
خوب بیا جانا که نه مردم هنوز
خورشید هم مهربان و ساده است
از برای این که تورا ببینم
در کنار خرمن گل بنشینم
بی دریغ ایستاده است
مثل تو که مهربان و ساده ای
ای شوخک بیغمباش من
بیا نی گرما بیار ، سردم هنوز
ای تمنای من و وی کاش من
آب بی مهری مگر نوش کرده ای
تا مرا بیخی فراموش کرده ای
در کجا هستی که هیچ نیستی
غائب هستی و خداو راستی
در نبود تو سردردم هنوز
جای نیشگون تو در بازوی من
جای دندان های تو بر روی من
قندولک جان این چه رقم عاشقیست؟
من غذای تو نمی باشم عزیز
تو که مستی چنگ هایت دیدنیست
کم به ظرف گِلی ات سنت بریز
داغ های بی شمارم دیده ای؟
یا که می گویی هواس پرتم هنوز؟

( بشیر اسکندری) ۱۸/۱۲/۲۰۱۰

sina
Friday 16 December 2011-1, 04:56 PM
دوبیتی ها و رباعیات

به غربت من گرفتارم خداجان
دور از دوستان و دلدارم خداجان
چکد اشکم ز مژگان قطره قطره
نه دوست با وفادارم خداجان

خلاصه گله دارم گله دارم
به شهر و کوچه ها من ناله دارم
گزندم می رسد از دوست و دشمن
ازین درد که من هر ساله دارم

همه روزه با زنبور گیرو داریم
شبانگاهی ز پشه بی قراریم
بترسند بچه ها از سوک و موشش
ز مارمولک و انگل زار زاریم

بخاری نیست زمین را غیر دودش
کو ابر و باد و مه کو رزق و سودش
به حبس دل گرفتارم تو کردی
به عطر و عنبر و سوزش و اودش

گوشه گیرند جوان های مسافر
غرور بشکسته از نای مسافر
عَلَم بر دوشند و عاشق یکایک
فراتر از زمان جای مسافر

مسافرگشته ام از کشور خود
ندیدم من به دوربین دلبر خود
تَــخَیـُـلّم اورا هر شب بیند
قرار دارم به بزم اختر خود

چو گل کوه قد بر افراز دلبر من
چو شاهین نعره پرداز دلبر من
چو طاووس پر گشا بر صحفه دهر
چو شاهد غمزه بنداز دلبر من

چه دارم در وطن جز عشق و احساس
الا ای گل به گلشن عشق و احساس
عروسان چمن آراسته گردید
بیایم من چسان با عشق و احساس

کشانم ای جوان نو رسیده

که پژمرده نشم از حُسن و دیده
غزال من تَـوَحُش مانده ی تو
ز اهل خویش به هامون ها رمیده

ندارم عمری دگر با تو ماندن
نداری مهلت ای گل تا تو ماندن
تمنای تو ام هر جا که هستم
بَداهه گوی ورد تو خواندن

جوانی ام چه صرف دگران شد
چو گل از بلبلش سخت نگران شد
بسوزم هچو شمع در شب هجران
که پروانه چرا سوزش دران شد

دوری و منتظر ماندن چرا یار
به آسمان محبت رو نما یار
چو کفتر ملاقی جلوه آرا
به اشارات من آنسو بیا یار

فواصل سد راه همگی است
دوری و دوستی ها خود کامگی است
به هر فصلی بکاریم بذر احساس
که آسمان وطن بارندگی است

بشیر بر یاد دوسنان است همیشه
ز عشق شان به بستان است همیشه
جوانه می زند عمر عزیزش
تفکرش گلستان است همیشه
************************
مرثیه سراید مرغ چمن من
به زندان بمردست هموطن من
شرح وقایع ازین جو نتوانم
تاکه حاکم ندوزد دهن من

خدا داند ناجور حال مارا
ببسته این زمانه بال مارا
به قرعه سیاه زد فال مارا
گرفته خوشی های سال مارا

به یونان دل شکسته دل شکسته
مغیلان خار های خسته رسته
مسافر در بیابان های فکره
تمامی مرز های فکر بسته

(محمد بشیر اسکندری)

sina
Saturday 14 January 2012-1, 09:55 AM
چطور دیوانه نشوم؟


خودم را در این غوغا و هیاهو

و شلوغی شهر بی آشنا
گم کرده ام
مانند روح سرگردان می مانم
که همه چیز را می بیند
احساس می کند
ولی هیچ کاری از دستش ساخته نیست
در هر بزمی حاضر می شوم
در هر مجلسی شرکت می کنم
همه با آشنایان شان می خندند و می شکوفند
حتی کسی خنده هایی مرا نمی بیند
و به تقلا های من گوش نمی دهد
و می بینم که:
نازنین از گلزار چمن حیا و عفت
دستخوش باد هوس می شود
و وجدان انسانی اش
که ریشه در خاک مقدس دارد و
از آب و هوای شرافت بیخ گرفته است
خودش را
در برابر کرم های که
از آب مُردار و هوای مسموم و تغذیه زهر کشنده
رشد یافته اند
تسلیم می کند
و در این میان منم سرگردان
دندان روی جگر نه خندان
************************************************** ******************************


صد خم به ابرو
سرمای کشنده
بی خانمانی پناهنده
سختی
بد بختی
در بدری
خاک بسری
مایم سرگردان
دندان روی جگر نه خندان
نه کارو نه باری
نه یارو نه غمخواری
مایم سرگردان
دندان روی جگر نه خندان
کشورم آن خاک مقدس
ویران شد و بس
از تلاقی ---------- ها
از دعوی ریاست ها
نه امن و نه امانی
گشتیم بی خانمانی
نه امنیت جانی
نه سری نه سامانی
شد لانه ای گرگانی
خشک و کویری گشت
نه ابری نه بارانی
آواره ترینیم ما
در انگشتریی فقر نگینیم ما
افغان های اصیل ما
پرستو شد از خیل ما
هر سو به هر سو شد
صد خم به ابرو شد
با اژدها جنگید
اما نه ترسو شد
*************
راه ها که همه بند است
پا ها به کمند است
آی دی چه قیمتی دارد
پاسپورت ها چند است؟
با پول های قرض و
با مقصد فرض و
آینده ای نا معلوم
دلها همه مغموم
که در فکر ما باشد
یا کس که چو ما باشد
یا در فضای بشر دوستی
پنجره را وا باشد
یا روح القدس آید
تیمار ما بنماید
تا رحمی بر امتش افتد
مهاجر را بیاساید
یا به مسجد آییم
صد ها دعا بنماییم
شاید فرجی گردد
تا زودتر بیاساییم
****************
صیقل بزن دل را
گُل کن تنِ گِل را
با همنفس دلدار
فارغ شو مشکل را
****************
ای آدمک هر جایی
غافل چرا از مایی
جان و جهانت دادم
سرگشته و بی پروایی
********************
به میهن جنگ دارم
دلِ بس تنگ دارم
به غربت محزون هستم
دستی کوته پاهای لنگ دارم
*********************
نه امید است مرا در بازگشتم
نه بارانی بود در خشک دشتم
شدم آواره ی هر مرز و بومی
ز کوه و دره ها پیاده گشتم
*********************
عمر مرا مسافرت می کاهد
عشق مرا معذرت می کاهد
جز ستمی که مستدام است مرا
امید مرا بی معرفت می کاهد
*****************************************
ضلع
تار عنکبوت
زینت
هر ضلع
خانه ی رهن مراست.
در گیرو این نتوان از حد مجازش
ابتکار عمل نمود
که صاحب خانه مزاجش
با ما همخوانی ندارد.
**************************************
دعــــــا

الهی ملتم را شاد گردان
کشور جنگ زده ام آباد گردان
تو بی نیازی
توچاره سازی
حاجت روایی
محرم رازی

نفاق و کینه هارا ریشه کن کُن
ز قید رنج و غم آزاد گردان
غریبان و گدایان را ببخشای
ز درگاه کرم امداد گردان
جوان ها را به آرزو رسانش
به نزد والدین داماد گردان
بده فرزند نیک با عمر و روزی
به زوج مستمند اولاد گردان
به فرزندان ما هم علم و احساس
زن و مردان با سواد گردان
به تجاران ما دین و دیانت
به شغل پیشه شان مفاد گردان
*******************************
دختر رُز میهن
مهــربان مهــــربان یار شیـرین زبــان
دختـــــر میهنــــم نــازنیــن زنـــــان

حُسـن روز آفــــرین آفتـــــاب زمیـــن
مـــاه پیشــانیــت زینـــت آسمــان
بلبلِ خوشبیان خوشکلِ خوش عیان
عِفتـت افتخــار عشق تو جـــاویدان
دلبـــــری، ای حَــــــّوا، دل آدم رُبــــــا
قلب ها کـاروان تو همـان ســاربان
رونق مَحفـــلم عشـــق تو حاصـــــلم
از پی تو جوان این بشیــر هـم روان
**************************
ر ونق محفل خا نه ها ست فرز ند
تجد ید پیو ند بی منتهاست فر ز ند
محصول ز ند گی و سر ما یه ی روان
نتیجه ی ا میـــد سا لهـــاست فرز ند

(محمد بشیر ا سکند ری)

sina
Saturday 14 January 2012-1, 09:58 AM
شبیه هیچ رسیدی و زود تر رفتی
گذشته ی که در آینده بی اثر رفتی

نگفته بودی می آیم و دار خواهم زد
تو پشت دار دویدی و پشت در رفتی

میان این همه آدم تو آخرین سرباز
که تکه تکه شده از دم تبر رفتی

به فکر روز بدت بد تر و بد و بد تر
به فکر خود کشی چند صد نفر رفتی

تو چیستی ؟ سرطانی که در سرم آری
دویده ریشه نمودی رسیده سر رفتی


۲

یک نفر در روبرویم نشئه بود
گفتم از چشمت بگویم نشئه بود

با خودم با عینکم در جنگم و
نی گناهم نیست خویم نشئه بود

رنگ بر می داشت از پیراهنم
دست می انداخت سویم نشئه بود

یک نفر آن شب نشسته روبرو
می گذشت از آبرویم ُ نشئه بود

یک نفر آن شب نشسته روبرو
تا دهانش را ببویم نشئه بود

-----------------------------------------------------------

گریه هایم در اتاقی در گرفت
دامنم دور اجاقی در گرفت

گفته بودم بگذرم از زنده گی
زنده گی بر روی تاقی در گرفت

دست هایت تا که بر دستم رسید
بر لبانم اتفاقی در گرفت

پرده ها و چوکی و سقف و زمین
بر نگاهم جفت و تاقی در گرفت

تا سرم در شانه ات بگذاشتم
ما و تو ماندیم و باقی در گرفت
-----------------------------------------------------------

خاکستر عاشق

از مرگ عزیز خویش حیران نشدی
مردم دیگر ولی تو گریان نشدی

سه هفته نبودن و ندیدن بعدش
یک لحظه بسان پیش پاشان نشدی

یا از خویشت بساز یا بگذارم
گفتم باز آ مرا بسوزان نشدی

آن شام که بار بار رقصاند بهار
خاکستر عاشق مرا جان نشدی
-----------------------------------------------------------



روز عاشقان مبارک

آن روز ها هم عجیب گذشت و این روز ها هم می گذرد...

یک غزل تقدیم روزگار که می گذرد (او) نمی گذرد...
دنیا عجیب...
امشام باز با سخنی می کُشد مرا
در برف مانده، بی کفنی می کُشد مرا

تو بی خیال و بی خبر از اینکه چشم هات
در جاده ها قدم بزنی می کشد مرا

در خانه پر شده ست چه موسیقیی چه شام
آخر صدای مرد و زنی می کشد مرا

با یک نفس فرار کنم چند شهر دور
وقت هوای گرم تنی می کشد مرا

دنیا عجیب خاصیت یا که زنده گی
پیش از همین که جان بکنی می کشد مرا

-----------------------------------------------------------
۱

این برگ های زرد که پیراهنت نشد
نه..شد ولی عزیز رفیق تنت نشد

با این قدر ستم که غمت داد بر دلم
حتی برای ثانیه ای دشمنت نشد

آخر چه کار کرد که مثل گذشته ها
آرامشی که حاصل ازین دیدنت نشد

بستی دوباره عهد که ابراز می کنی
مثل هزار بار دگر گفتنت نشد

خوش باش و بگذران همه شب های عمر را
این مرگ نیز...آه که بر گردنت نشد

۲

نگاه کردن و خندیدن تو احسان بود
فقط صدای تو از جنس آبشاران بود

چه کرد زنده گی من چقدر مجبورم
به عشق سوختۀ من پرنده حیران بود

نفس نفس نکشیدم همان زمان که جهان
ز زلف های پریش خودش پریشان بود

دو روز پیش که دیدم بسان هر شنبه
همان نگاه همان صبح آن خیابان بود

ببین که لحظه به لحظه چه ساختی از من
که باز قلب اسیرم دچار حرمان بود

-----------------------------------------------------------

وجودم آن زمان لرزید، مادر
که کردی از منت تردید مادر
کجایی دخترت سنت شکن شد؟
زمانه این رقم گردید مادر

-----------------------------------------------------------
حالا كه با سرودن آهنگ چشم تو
کم کم به دور مي شوم از چنگ چشم تو

ديگر به موي برهم و اين ابروان تيز
جان ميدهم به دوستي جنگ چشم تو

حالا به جاي شوخي و آزار و غصه ات
كم،كم به دور مي شوم از رنگ چشم تو

دلگيرم از جدايي و دلگير از شَكم
مي ميرم از تلاطم دلتنگ چشم تو

مهسا چقدر منتظرم كرده اي و باز
اين دل چقدر منتظر رنگ چشم تو
-----------------------------------------------------------

شاید که ماه گم شده از آسمان تو
دلگیر رنگ های دل کهکشان تو
دنیا دلی نداشت برای گریستن
دنیا دلش گرفته عزیزم بسان تو
هر چه که بود گیج تر از زنده گی خویش
چون دست های خسته و نا مهربان تو
دیگر چرا زچشم تو صد بار رد شوم
بیهوده بود رد شدنم از جهان تو
تنها برای یک نگه ات هم نگفته ای
لعنت به زنده گی یی دل بی زبان تو
-----------------------------------------------------------
بیهوده بود زنده گی یی زندانی
تا کی ز دو رنگی دلت حیرانی؟
در پشت نگاهی که دگر مال تو نیست
با حرف دلت درون، درون میمانی

-----------------------------------------------------------

تا آنکه غصه های دلت را بلد شوم
در گیر حال زنده گی پوچ و بد شوم
دنیا پناه نیست دگر خوب و زشت هم
شاید که باز در غم دنیا لگد شوم
در گیر روز و هفته و در گیر ماه و سال
پامال زنده گی خودم تا ابد شوم
شاید به یاد آینه ای پر غم دلم
دلتنگی زمین و زمان بی عدد شوم
امروز عصر بیستم بهمن که باز هم
از مردمان چشم تو آهسته رد شوم

-----------------------------------------------------------

دل خراب خودم را به سنگ می شکنم
کجا دگر؟ تو کجا؟ می کشانی اهرمنم

تو آن درخت گمی در هوای بیدردی
و برگ، برگ تو حل شد به روی پیرهنم

و دل گرفته تر از ماه میشود امشب
به زنده گی و قفس تنگ می شود کفنم

تمام گشت دگر باز گریه های دلم
به غصه های دل تو فقط بهانه منم

خیال ها همه مردند و لحظه ها رفتند
که چشم خستۀ آیینه را صدا بزنم


-----------------------------------------------------------

...زنده گی

دیگر چه بی هجوم و چی سرد است زنده گی
بی تو فقط سیاهی و درد است زنده گی

بی تو میان فاصله و درد و بی کسی
دلگیر و گیچ و خسته و زرد است زنده گی

تنها اگر که میروم از قصۀ خودم
این قصه های کهنۀ مرد است زنده گی

آخر دوباره باز غزل میشود ! خدا
تکرار یک روایت فرد است زنده گی

شاید که رفته، رفته به بن بست میرسیم
چیزی نمانده ، ثانیه گرد است زنده گی
****************
...آه می میرد
شده! زعطر نفس سیر آه می میرد
وچشم خستۀ شبگیر آه می میرد

وماه می کشد امشب به چار سوی خودش
نه آن دو چشم که تصویرآه می میرد

وبار، بار به روی غبار پنجره ها
برای عشق چه تعبیر آه می میرد

پرنده و قفس و باز شهر زندانی
شکسته بود و قفس گیر آه می میرد

دگر برای خدا اذیتم نکن دگر
به حال زنده گی در گیرآه می میرد

-----------------------------------------------------------

با هر غم تو باغ و بهار عادت مرد
از یاد مبر که انتظار عادت کرد
ای بس که دگر گلایه ها جای نداشت
آهنگ جنون رهگذار عادت کرد
************
شب باز در این دیار آخر شده است
پاییز و چه روزگار آخر شده است
آنگونه که بی تو روزگارم چون است
تصویر چونین بهار آخر شده است
-----------------------------------------------------------
دلت صد ها غم دل باز کرده
سر راه تو برف آغاز کرده
زروی جنگل و آینه و باغ
کبوتر های دل پرواز کرده
-----------------------------------------------------------

دیروز روز زیبا و شاعرنه بود وقتی از پیله های آموزشگاه با ارزو آبی و مهسا پایان میشدم هوای تازه را حس کردم آرام آرام باران می بارید تاراج وزش ها درختان را سر به زیر کرده بود.
و کوچه ها پر از بوی نمناک بوی برگ بوی خامه های نورس شده بود.
عبور دو تا کبوتر سرگردان برایم یاد غم های انسان ساده بود و هزاران نفس پنهان را به هوا آزاد میکردم.که چشمم به گل های سرخ خورد دلم برای گل ها تنگ شده بود.
قامت بلند انها را باران شسته بود و شاید آهسته آهسته به زمین نم ناک برگ برگ میشدند.
و قلب های مان را به باغ مهربانی های معصومانه میبردیم.و بازار باران
میریخت
میریخت
میریخت...

-----------------------------------------------------------
عید مبارک
دیگر هوای زمزمه و روزهای عید
ماو هزار خاطره و شاخه سپید
ماو هزار خاطره روزگار خویش
باد از هوای بادیه و شاخه ها دوید
هرلحظه هر چی است جز یک خیال وخواب
آماج بی قراری توفان ها رسید
اندوه تلخ آیینه ها در نگاه تو
امید ناشگفته پندار ها پدید

-----------------------------------------------------------

شکست شیشۀ چشم تو ماۀ آینه را
به جای چشم توبینم نگاۀ آینه را
دلم گرفته تر از آسمان مغموم است
گرفته است گناۀ تو راۀ آینه را
صدای مضطرب شب که نیست درگوشم
ولی چه رنگ گرفتست آۀ آینه را
چوسرشکسته ترین نقش را درآن بینم
که نیست جا به حضورت پناۀ آینه را

-----------------------------------------------------------

روزگارسردرگمُ
دلم گرفته ازاین روزگار سردرگمُ
از این زمانه از این اعتبار سردر گم

کنون به گوش درختان که میرسد آری
چقدرخسته ام ازاین بهار سردرگمُ

به روی شاخۀ ازغم پرنده نیست دیگر
که نیست درپی صد انتظارسردرگمُ

نشسته است به زیردوصددرخت سپید
ومن به گوشۀ ازمرگبارسردرگمُ

نفس کشیدن آدم چقدر دشوار است
ازین زمانه و از اختیارسردرگمُ
-----------------------------------------------------------

این روز ها که برگ سپیدار گم شد

شاید هزار خار به دیوار گم شده

تا عشق را ترانه بسازم در انتظار
با این همه دریغ که گیتار گم شده

این برگ های حل شده در شاخه های بید
این شاخه های سرد لب دار گم شده

رفته ست آن چنان که از شاخۀ سپید
با خود گلی بیار که صد خار گم شده

بگذار گم شویم در این عالم سیاه
صد آرزو نهفته به دیوارگمشده

-----------------------------------------------------------
آن گوشه های ساکت تاریک و مبهم است
افسانه های کهنه و لبریز از غم است
زیر درخت بید و سپیدار های سبز
در برگ های سبز گل یاس شبنم است
افسوس ای امید خزانم که نیستی
تصویر مه شکسته و آیینه ها نم است
این روزها که خسته ام از باد های سرد
این روزها که خاطرۀ سبز ماتم است
از هر چه مرز شهرو بیابان گذشته ام
غم نیز پر کشیده و فریاد ما کم است

-----------------------------------------------------------
نگاهت صاف و آبی تر ز دریا
نسیم گیسوانت تر ز دریا
شب مهتاب و ابر پاره پاره
تو خورشید فلک بهتر ز دریا

تویی آن خامه دوز خامه گل باف
شب مهتاب میریم قاف تا قاف
درختان پر ز آه شاعرانه
تویی پوشیده از گل آسمان صلف

-----------------------------------------------------------
لحظه ها را بعد از ین در اعتبار آویخته
هر سپیدار خیالت را به دار آویخته
نیست دیگر ارزشی در باغ های زنده گی
بعد ازین گل برگ ها را در چنار آویخته
شاخه ها را بعد ازین امید وار از زنده گی
زنده گی را در فضای پر غبار آویخته
برسر روز خزانم بسته امیدی به دل
کالبد لرزنده را در انتظار آویخته
آه دیگر من که دانم سر گذشت تلخ را
سر نوشتم را به دست روزگار آویخته


-----------------------------------------------------------


جز غم ودردِ زمانه نیست در آوای من
بس که لبریز است از غم دفتر و دنیای من

میروم با ابر های تیره و انبوهِ غم
بغض های تیره و تر میشود سیمای من

آه دیگر خسته ام از رنج و دردِ سرنوشت
میروم با سنگ ها تا رشتۀ رویای من

بی خیال از درد ورنج روزگار خویش آه
سنگ فرش پیاده روها نیست دیگر جای من

-----------------------------------------------------------

هوای تازۀ آن سوی

اقیانوس های شب را حس می کنم

آواز های غمگنانه سر میدهد

پروانه ها که دمی به سپیده
پناه میبرند

وبرگ ها که میفتد

صدای خش خش بلند میشود

موج ها صدایی را جار میزند

جاده ها معطر از بوی یاس
و
خنده ها نیلوفر پر پر شده اند

و من با گامهای مسموم

با سرنوشت گمنام
با .......
-----------------------------------------------------------

بسیار خسته ام

از این سکوت دهکده هر بار خسته ام
از کوچه های وسوسه و دار خسته ام
حا لا به جای وسوسه فریاد میکشم
از لابلای حادثه تکرار خسته ام
با یک خیال و خاطره و لحظۀ امید
از ازدحام لحظۀ دیدار خسته ام
در انتهای زمزمه و لحظۀ خموش
آری زپشت پنجره بسیار خسته ام
-----------------------------------------------------------

پیشکش به پدیده جان

باز زپیش من مرو چهرۀ غم عیان مکن

بی تو تبسمی بود بر لب من گمان مکن

تیر نگاه یاس را سوی امید های من

باز هدف گرفته ای قامت دل کمان مکن

پرده حسن خود مدر جلوه به سوی کس مبر

این همه به بود نهان در همه جا بیان مکن

با تو خوشست این وآن قصۀ دل درد زمان


علت بودنم تویی بی کس ونا توان مکن
-------------------------------------------------------

فضای شعر
در یک فضای شعر پریشان نشسته ام
باماجرای زندگی یکسان نشسته ام
ترسیده ازکناره آن کوچه های سرد
این بار در کناره توفان نشسته ام
حالا که بی خیال به تصویر لحظه ها
در برگ های خاطره حیران نشسته ام
از نغمه های خاطره و لحظه ای خیال
از لحن نغمه ها هراسان نشسته ام
درکوچه ای زمانه و آهنگ لحظه ها
دیگر چرا به گوشه پنهان نشسته ام

هدیه ارمغان

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:00 AM
خلوت


به روشنی که فکرمیکنم
تاریکی ها متنفراند از من
خمار پیکی خورشید ام
بریز که خلوتم را
درجمع ستاره ها قسمت کنم
وقتیکه مینوشم مینوشم
چشمانم بزرگ بزرگ میشوند
آنگونه که زمین را
اندازه سیب میبینم
باداغی دردلش
شاید این ساحه کرم خوردگی
میهن من است
چاردست بلند ازچارجهت
چار چاقو میدرخشد
سیب درمحوراش میچرخد
*****************************

خواب دهکده
فراترین آرزویم
فرازشانه های" بابا"ست*
که هربامداد فراآیم
به تماشای امیددرخشانم
...هنگام کودکی
شانه های پدرم چقدرمزه میداد
وآنگاه گوسفندان پدرکلانم را
درچراگاه یی ناپیدامیجستم...
اکنون شانه های بابا
چقدرلذت بخش است
ازاینجا به عقاب طلایی نزدیکم
که درپنجه های زرینش
خواب دهکده حرام است
خروسها خرسند اند ازآوازهایشان
آفتاب" کرک "بیضه های رخشنده را
زیربال گرفته است
روز - امید وارستاره است
مژده دهید شب را
*بابا (کوه بابا)
*****************************
خانه به خانه

خانه به خانه آیینه ها
ترامیپالند
دق پشت زیبایی ات شده اند
حس میکنم آیینه بالای رف کم کم افسرده میشود
چارچوب دروازه خیال قامت ترا قاب میکند
چشم انداز پنجره منتظر نگاه تو میماند
مثل صبحهنگام که دیده براه آفتاب است
اگر دوباره نیایی
آخرآیینه میشکند
- دروازه بسته میشود
- منظره پنجره پژمرده میشود
وخانه پر از خالی.
*****************************
۱.
دنیا دگررقم شده یا ما بدل شدیم
درپیش زنده گی چقدر مبتذل شدیم
مقصد کجا رسید کجامانده ایم ما
ازبسکه با برادر خود در جدل شدیم
آیینه های عشق شکستیم با فریب
دادیم دست وعده ولی بی عمل شدیم
باران شدیم فصل زمستان چه فایده
مانند خیل برف به ماه حمل شدیم
چیزی بدست ما نرسید ازجهان ولی
ازدستهای خویش رها لا اقل شدیم
۲..
بیار صلح برایم تفنگ را چکنم
دگر نمیخواهم جنگ، جنگ راچکنم
بسازخانه برایم دوباره برگردم
خرابه را چکنم کوه وسنگ را چکنم
بگوزعشق که آهنگ زنده گی سازم
صدای خالی و دنگ دنگ راچکنم
برای حرف حقیقی و ساده محتاجم
زیاد شد سخنی رنگ رنگ راچکنم
قلم گذار نویسنده وتو هم شاعر
بس است قصه وشعر قشنگ راچکنم
*****************************
شاعر ترانه میخواند در "بهار " نوروز
خورشید عشق می افشاند کنار نوروز
آهوی مست و عاشق در دشت میخرامد
دنیای سبز بیند گردد شکار نوروز
ماهی دوباره میپردازد به جستجویش
دریا خروش دارد در انتظار نوروز
هرجا دکان گل- حتا باد میخرد گل
چه بیرو بار دارد جوراست کارنوروز
دنیا جدید شد ، از نوروز باستانی
هرجا درخت را بینی بی قرار نوروز
برروزگار سرما نوروزگشت پیروز
ایدل بهار ،آمد زیبا نگار نوروز
*****************************
بهشت زنده گی
۸ مارچ ۲۰۰۹
مادرای تمام زنده گی فدای تو
درجهان کسی نیافتم به جای تو
مادرای فرشتهء بهشت زنده گی
آرمیده خشم و قهر درفضای تو
آفتاب را اگر نهم به دست تو
هیچ خدمتی نکرده ام برای تو
مثل فصل های عشق سبز میشوم
تا رسد به گوش های من صدای تو
مادرای شروع شعر های هستی ام
من ادامه داده ام به حرف های تو
*****************************

پنهان شوم به خویش که پیدا اگر شوی
ماهی شوم زشوق که دریا اگر شوی
با چشم های باز بخوابم به یاد تو
هستم بدین امید که رویا اگرشوی
درخاک میروم سپس آلاله میشوم
درموسم "بهارم "صحرا اگر شوی
دیوانه میشوم به خدا دشت میروم
درفصل سبز عشق تو لیلا اگرشوی

درشهر عاشقان چه به شهرت رسیده ام
یابی مرا زهرکه توجویا اگر شوی
*****************************
سبز و آبی

بسیار دوستدارم زیبای زشت خود را
درچشمهای او دیدم سرنوشت خود را
دربین ما ندارد ارزش متاع دنیا
قسمت کنیم با هم حتا بهشت خود را
اینسان که عشق مارا دیدی تو سبزو آبی
ماآب مهربانی دادیم کشت خود را
آرام میشود دل در آسمان چشمش
یادر فضای چشمش یابم سرشت خودرا
بی اوست زند ه گانی مانند یک خرابه
بادست او نهادم هرخشت ،خشت خودرا

فیروز خاور

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:02 AM
من به اضافه ی خودم

****************************

دخترم – غزل – را ،/ زنده به گور کرده ام/ تا زن ام - الهام – / شعر سپید بزاید .

کلید
درخشش نا تمام یک ستاره است
آزادی
اعتماد لایحتملی،
که انسان هرگز نیافت.
باور گم شده یی ست
مرگ،
که هیچ کس به یاد نیاوردش
و بودن،
اجازه ای که درست داده نشد.

مقصر کسی نیست،
و ادعای رستگاری
امر ممکنی ست،
که حتی مگسی روی بشقاب عسل
به آن فکر می کند.

کلید درِ خوشبختی را به دست ات می دهم
برو بازش کن،
و به یاد داشته باش
این موضوع
هیچ ربطی به خودکشی ندارد.
****************************

تابلو
مرا می گریاند این شهر بی لبخند
گنجشکان اش چه سرگردان اند در آزادی
ماهیان اش چه قدر دلهره دارند ؟
نه ،
درخت و کوه و دریا همیشه زیبا نیست !

درخت باید بخندد با پرنده
دریا باید برقصد با ماهی
کوه باید ببالد با ابر .

نه این طور نمی شود
آن وسط فواره یی باید باشد که بپرد تا رویای دور
آنسوتر جاده یی که رو به سمت خوشبختی باز شود
و آن جا هم پلی که جهان را به دو نیم کند.

نه
نه
نمی شود
آسمان هم که آبی باشد
خورشید هم که بدرخشد
ماه هم که بتابد
بسیار چیز ها کم دارد این تابلو
نقاش من !

****************************
شکایت ممنوع !

وقتی ماه بر تمامی ویرانه ها می تابد.
و نان بر دهان همه ی گرسنه گان
طعم یکسان دارد.
( بگذریم از این که هیچ ویرانه ای
چشم بر چشم ماه ندوخته است
و گرسنه گان همواره گرسنه می مانند . )

وقتی گلوله می تواند ،
سینه ی هرسربازی را بشکافد
و انتحار در هر سرزمینی اتفاق بیافتد ،
( بگذریم از این که گلوله
فقط سینه ی سربازان را نمی شکافد
و انتحار تنها در کابل و بغداد اتفاق می افتد. )
وقتی همه می توانند آدم باشند
و از آواز بی تابانه ی پرندگان
و غرش امواج توفنده ی دریا
سهم برابر بردارند.
( بگذریم از این که آدم ها گاهی آدم نیستند
و آواز پرنده و دریا هم
گاهی آواز پرنده و دریا نیست.)
بگذریم ،
بگذریم ،
بگذریم ،
چه فکر می کنی ،
جهان جای خوبی نیست ؟
****************************
به احترام طبیعت

کاری به کار جهان نداریم
سهم ما فقط دیدن است :

فواره یی این گونه سرشار
که می پرد تا رویای دور
رودی این گونه سرکش
که خواب را می رباید از چشم
درختی این گونه سرفراز
که درگذار باد ایستاده است
آسمانی این گونه بلند
که تا پای خدا ادامه دارد.

بیا دست های خویش را برداریم
نه برای دعا ، نه برای التماس
به احترام طبیعتی که ما را فرا گرفته است.

****************************
این کشتی بی لنگر
من به آب های جهان دلبسته ام ،
نمی توانم خاموش باشم و
از آزادی
دم نزنم.
آی ملاحان گم کرده راه !
بادبانی برافرازید ،
این کشتی بی لنگر
ما را به سمت رویا ها مان هدایت خواهد کرد.
****************************
تا این جا که آمده ام

تا این جا که آمده ام ،
کاش می توانستم خورشیدی باشم ،
و بتابم برجزیره ی دور
و به سان آرامشی بریزم
برروی سنگ ها و گیاهان خاموش.
کاش می توانستم ابری باشم ،
آبستن شگفتن ها و رویا ها
و ببارم بر بیابان های ناپیدا.
کاش می توانستم شکل ساده ی خوشبختی را
ترسیم کنم در پیشانی نانوشته ی تقدیر.
کاش می توانستم ماه را
درشعر خود به زيبايي بدل کنم
و این روزگارسگی را
اصلن از یاد ببرم.
آه ، که چقدر خوشباورم ،
با آنکه می دانم :
جهان حقه بازی ست ،
که درست مثل یک کارگردان
صحنه ها را همه از پیش تنظیم کرده است .
و هر چیزی می تواند اتفاق بیافتد ،
حتا همین حالا
و این شعر ناتمام بماند.

****************************
عکس یادگاری
چروک را از پیشانی اش بر می دارم
و شادی را ،
به لب هایش می دوزم
برعکس خودم می شود ،
این عکس پاره - پاره
یادگار روز های رفته است.

****************************
جهان جای کوچکی ست
گاهی فکر می کنم ،
که جهان جای کوچکی ست
برای این همه درخت ، که در من نفس می کشند
و این همه پرنده ، که در من می رقصند
آه ! یادم نرود
اسب های سپیدی که تند می دوند
دردشت های بی کرانه ی رویا های من.
****************************
شعرمرا جرئت داده است

شعرمرا جرئت داده است
تا واژه ها را هم چون دانه هاي کوچک انار
کنارهم بگذارم
و طرح آهي را بکشم ،
که ازسينه ي عاشقي برمي خيزد.
شعرمرا جرئت داده است
تا ماه را فرا بخوانم کنار پنجره ام
دست های اش را بفشارم
و بعد ،
ناب ترين شعرم را هديه اش کنم.
شعرمرا جرئت داده است
تا در اعماق دريا ها بروم
و شانه به شانه ی ماهی ها
آب ها و آزادی ها را درنوردم .
شعرمرا جرئت داده است
تا باپروانه اي هم بسترشوم
روي برگ يک گياه.
و معناي عشق را
از زبان زنبورعسل بشنوم
حتا باحشره اي پروازکنم
تا دورترين مقصدِ شکار.
شعرمرا جرئت داده است.

****************************
دو شعر
۱
ازقاب عکس می زند بیرون
یکراست می آید و گلوی ام را می فشارد
بادستان بی رنگ اش.
آه !
خاطره ها چقدرزنده اند.
۲
بهار از درخت ها سرریز شده است
جهان ،
منتظرشادمانه گی ست
و سرودن درمن
کم – کم به شورش عظیم مبدل می شود.
****************************

که عصب هایت درچنبره ی یک احساس له می شودناگاه
دورناخودآگاه ات می چرخی
وبعد...
جغرافیای جهان راگسترده ای زیرپاهایت
و تاریخ ناتمام آن را ،
می گردی
به جستجوی گم شده یی درخود.
آه ،
این شباهت صدای تست،
که ازگلوی دیگری برمی آید
شاید،
خنیاگرانی که اندوه قرن های رفته را
باخودبرده بودند،
درحنجره ی توبیدارمی شوند.
آنک بی هیچ دروغی،
می بینی،
می بینی ونمی توانی باورکنی
عشق که درتو رسوب کرده بود
مثل ماه درپیشانی یک شب تابستان
به نامرئی ترین لکه درقعرچاهی مبدل شده است.
این جا، گودال هاراتعفن ناتمام بلعیده ست
وقدیسان خودساخته
تماشاگران محض اند،
که دیوارهای سنگی تعصب را
با بازوان عناد،
بلند می کنند.

وقتی، دنیاهمانی نیست
که ازدریچه ی شب های پرمهتاب می دیدی
بگذارتوقف،
نقطه ی پایان هرحرکتی باشد.

...وبعد
مثل کسی که اعتراف می کند،
به هرچیزی ساده ی اتفاق افتاده
اعتراف می کنی:
گاهی من ، من نیستم
وخودم به خودم شباهتی ندارم.
****************************
آدم برفی
پسرک ساخت چنان آدمک برفی را
که خودش خواست همان آدمک برفی را

عینکی ماند به چشم اش،به لب اش سیگاری
مثل شاعر،نگران آدمک برفی را

ناگهان آدمک آمد به زبان گفت که :« های!
کرده بازیچه ی تان آدمک برفی را

چشم واکردن خورشید وفنا گشتن او
درزمین نیست مکان آدمک برفی را

می شودآب وتن خسته ی اومی ریزد
هرزمان خواست زمان آدمک برفی را»

***

آدمی مثل همین آدمک بی جان است
لیک فرقی ست کلان آدمک برفی را

که خبرنیست زغم های بزرگ آدم
نبود درد نهان آدمک برفی را

چه خبرازغم عشق وغم دنیا دارد
چه خبرازغم نان آدمک برفی را

****************************
کمی شبیه خودم، یک کمی شما شده ام

کمی شبیه خودم، یک کمی شما شده ام
به خودکه می نگرم، واقعن خدا شده ام
***
نه مثل دلهره درناگهان یک تصمیم
که مثل صخره ای ازقله ای جدا شده ام

نه مثل زمزمه دراتفاق یک شاعر
که مثل آیه ای ازآسمان رها شده ام
***
و بعد مثل شما، مادری مرا زایید
سپس به هرچه غم ودرد، آشنا شده ام

یکی دوروزبه یک حرف ساده دل بستم
که باش! عاشق آن چشم دلربا شده ام

یکی دوروز فریب «من ِ» «خودِ »ام خوردم
که های ! این نه «من» ام یا«خود»ام که ما شده ام
***
سپس هزاره ای ازسر، گذشت، درآخر
دوباره مرکز اصلی ماجرا شده ام

هزارفلسفه درمن به هیئت پرسش:
که :این چرا بُده ام، یاچنین چرا شده ام

دوباره با دوسوال ِ:« نبودن وبودن؟»
چنان تنیده که عاری زمحتوا شده ام

****************************
یک غزل
یک سپید

خودرا دوباره خط بزن وما اضافه کن
شاعر! به آخرغزل،این رااضافه کن،
حداقل برای خدا، یا...اضافه کن:
« ابریم وازترنم باران تهی تهی
موجیم وخسته، خسته زدریا» اضافه کن
شاعر! به جای این همه تنهایی وسکوت
جزرومد غزل شو وغوغا اضافه کن
جایی نمی رسدهمه این فلسفیدن ات
ازمرزعقل بگذروحاشااضافه کن
یک حرف ازحقیقت دلتنگی ات بگو
یک سطر درادامه ی رویا اضافه کن

شاعر! نوشته ای:« من ام آواره ی جهان »
خودرا دوباره خط بزن وما اضافه کن
***
آخرسه نقطه چیست؟...به پایان رسید؟هی!
این بیت تلخ ِ آخر ِمارااضافه کن:

« ماباتوکامل ایم توبا ماعزیزمن!
ماباتومی رسیم، توبا ما» اضافه کن.
--------------------------------------------------------------------------------
چاه ازداد پُراست درحول وحوش خودت
« دست ام رابگیر!»
دادمی زنم/ دادمی زنی وکسی نمی شنود.

صدای خودم نیست این که نمی شنوی/ نمی شنوم دادمی زنی.
( صبحگاهان درهندسه ی رویا،
آسمان چقدرآبی ست/ وروزهاچه دایره وار
وقتی ازچیدن سپیده ولبخندبازمی آیی
گم می شوم درتقاطع معناها.)

« دست ام رابگیر!»
دادمی زندازته ی چاه کسی/ متداوم دادمی زنم
صدای ام رانمی شنودکسی/ صدای اش رامی شنوم.
(گنجشک هافقط باگلوی عاشق می خوانند
وماه بی هیچ بهانه ای / به گیسوان شب نقره می پاشد
پشت کلمات ساده می خزی/ می خزی پشت کلمات ساده
آنجا که دلخوشی هایی فراهم است.)

دادمی زنی/ چاه صدای ام رامی جود
صدای ات درتعفن زمان می پیچد/ نمی شنود،نمی شنوی
(بال دربال کبوتر/ تااتفاق سبزانگورها
پرتاب می شوی،
آنجاکه هیچ کسی نیست ازجنس هیچ کسی دیگر
آنجا که پیوستن باافق ساده ست
وعشق قاب هرواژه ای می تواندباشد.)

دادمی زنم دادمی زنی/ چاه بیرون می آید راه می رودچاه
می شنوی دادمی زنم/ می شنوم دادمی زنی...
(اتفاق عجیبی نیست اینکه می افتد،اما
درست حول وحوش خودت هستی.)

****************************

ازخود که می گریزی...

ازخود که می گریزی،
ژرفنایی می ایستد دربرابرت
وحادثه هایی،
که قرن هارادرآشوب فروبرده ست.

ازخود که می گریزی،
میان آب وآتش غلت می زنی
وهراتفاقی می تواند بیافتد ناگاه:
کبوتری برشانه ات می نشیند،
شاعرمی شوی
فریادی برلب هایت متراکم می شود
واحساس کوچه رامی آمیزی
باعطرصدای اهورایی ات.
ازخود که می گریزی،
بی آنکه تقلایی یاری ات کند،
یادستی بدرخشد،
دراعماق.
یاآنکه روزنی گشوده برآفاق را
به انتظارنشسته باشی،
به سراشیب زمان می رسی.
با آن هم،
می دوی
می دوی
می دوی
ومی رسی
به پاییزی که خواب های تراآشفته بود.

ازخودکه می گریزی،
شایدبتوانی دریک لحظه ی نامتعارف
غمناک ترین لحظه را،
درتغزل عجیب تربیامیزی.
وبسرایی:
دنیایی، که درآن بال کشیدن ممنوع است،
برای هرپرنده ای.
وهربرکه ای به کویری شباهت دارد،
آسمان ودریا هم که آبی باشد،
سرنوشت ما سیاه ست.
****************************
تنهایی
درخت باورکرد،
تنهایی خودرا
وقتی غچی هاکوچیدند.

درخت

گنجشکان ازچهچهه ی خویش ناخشنودند.
درخت چه می داند؟

رحمت

گفتم: تکه ای ابر و دشتی ناتمام!
گفت: به رحمت بی انتهای خدامی خندی؟
تفاهم

بغضي،که چندساله شد/ دراعماق گلو
وفريادي،که برنيامد هرگز.
زنده گي
تفاهمی ست ناگزير!
****************************
بیاودرنفس ام روح تازه جاری کن
وجودسردمرا ازسکوت عاری کن

به رغم لشکرپاییز، قدبکش ای صبح!
تمام باغچه هارا، زسربهاری کن

توای طلایه ی خورشید!ای تمامت عشق!
برآ، دوباره طلوعی دراین صحاری کن
بخوان به سازپرستو حکایت رُستن
وگوش عاشق مارا ، پُرازقناری کن

درنگ ناگه ی خورشید راببین ،باری
بیا ودرنفس ام روح تازه جاری کن

ن.آگاه

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:05 AM
نغمه مرگ برای چشم پریشان پرنده ها گریستند

تقديم به روسپيان باكره سرزمينم !

ساعتي خنديد با خود از دم ِ يك روسپي
بعد چيغي زد هراسان در غم يك روسپي

لحظه ي آيينه گشت و در نبودش خيره شد
بعد هم آلوده شد در عالم يك روسپي

هر شب و هر روز هر ساعت هميشه ... داد زد
در ميان بازوان محكم يك روسپي

تا كه گژدم گشت نيشي زد به خويش و گريه كرد
بعد تصويري كشيد از مرهم يك روسپي
مرگ هم سرگرم بازي در حدود شهر بود
بي رقم خنديد در چشم نم يك روسپي
*
باز آذر شد تمام ماجرا ناگفته ماند
زاد روزم را به هم مي زد غم يك روسپي
* آذر: ماه زاد روزم

**********************************

امشب به زلف های خیالم رسن شدی
شاعر! تو نیز شاهد غم های من شدی
حالا که صبح میشود ای شام های من !
بر واژه های سبز دلم پیرهن شدی
حالا برای دیدن تو چند قریه را
تا پشت گام خود زده ام ... بی وطن شدی
دلگیرم از زمین و زمانه زمان خود
نفرین به تو که درد دل خویشتن شدی
حالا به سرنوشت دل پاک خوی من
تو رفته رفته رفته دگر اهریمن شدی
حالا ز دست خاطره ات ختم میشوم
تو ذره ذره ذره چرا؟ جان من شدی
....
امشب که گریه کردم بغض ترا عزیزم
تا کی زدست دوری از دیده خون بریزم
امشب که یاد هایت زخمی زند به قلبم
من با خیال زخمی با درد می ستیزم
باران اگر ببارد ، با تو روم زیارت
دیروز گفته بودم ، امروز در گریزم
خنجر مزن به روحم زیرا که بی تو عمریست
در کوچه های حسرت چون گرد ریز ریزم
....
تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد
مرگ آمد بر درم عمر جوانم گریه کرد
آمدی دستی نهادی روی دستان دلم
اتفاقی در گرفت و جسم و جانم گریه کرد
قهر کردی باز میل اشتیاقم تکه شد
از نگاه آتشین ات استخوانم گریه کرد
بوسه هایت جام ویران دلم را تازه کرد
در حضورت آتشی گشتم لبانم گریه گرد
در نبودت سجده کردم خاک پایت را ولی
تشنه تر گردید باران آسمانم گریه کرد
...
امشب که در آیینه مرورم کردی
عاشق بودم دوباره کورم کردی
من آمده ام تا که ترا بنگرم و
گفتی که برو زنده به گورم کردی
...
یک هفته شده مرا پریشان کردی
در بلخ نبودم و تو گریان کردی
بی تو چقدر سخت بود کابل هم
از جاده ء بیهقی گریزان کردی ...

**********************************
با غروب نگهش آمدو طوفانم کرد
چقدر گریه کنم آه! که ویرانم کرد
اینچنین سبز نبودست سپیدار خیال
عشق آمد به دلش بی سر و سامانم کرد
او که هرگز به دلم درد نمی داد دریغ
به دل دلهره پیوست پریشانم کرد
آمدم درد دل دیشب را گفتم باز
آنقدر طعنه به من داد که ویرانم کرد
***
باغروب نگهش آمد و طوفانم کرد
چقدر گریه کنم آه! که ویرانم کرد

**********************************
امروز دیدمت که تو در خانهء منی
دل را بنام دلهره پیوند میزنی

آنرا که جز خیال ترا سال ها نداشت
با یک نگاه تلخ زدل می پراگنی

من در خیال گریه ء آن شام های سرد
تو در خیال ـ بی خبر از خنده خرمنی

شاعر! دوباره عشق ترا جار میزنم
تو در هوایی وسوسه و پاک دامنی

در کوچه باغ دهکده و آسمان صاف
با یک حضور سبز تر از باغ سوسنی

تا ... خدانگهدار
**********************************
حرفی نگفته دارم از روز آشنایی
شهزادهء خیالم - خلوت اگر نمایی
دیوانه وار گشتم در کوچهء خیالت
از ماجرایی چشمم هر شام می سرایی
دردم همیشه در دل - دردی نگفته دارد
صد بار می ستایم ناگفته روشنایی
هر لحظه لحظه خود را تهدید می نمایم
این دل غریبه گردد وقتی که تو نیایی
بسیار خسته گشتم از خاطرات تلخت
حرفی دگر ندارم هر لحظه گر بیایی

پدرود .
**********************************
در کوچه ء سکوت ترا جستجو کنم
تاکی بگو عزیز ترا آرزو کنم

در خانه ء خیال - خیال تو دم نزد
شاعر! هوایت است اگر گفتگو کنم

در ماجرای عشق تو سنگین دلی نبود
تاکی بگو که بغض ترا در گلو کنم

بی تو امید زندگی ام چشم بسته است
این روز ها دوباره به پندار خو کنم

در کوچه ء سکوت و درین روزگار سخت
با این دل شکسته دهاتی ! " چطو " کنم

امشب دوباره از تو دلم سخت خسته است
بایک سبد سکوت به گور تو رو کنم .
**********************************

بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
لعنت به او که حال دلش هیچ بد نشد
امشب که باز لحظه ء عهدش رسیده بود
از کوچه های سرد دلم باز رد نشد
هرچند فصل تازهء دیدار بی کسی ست
از کوله بار تلخ دلم مسترد نشد
آمد به نسل خاطره ها داغ ها گذاشت
شاعر ! ولی به نسل خیالی لگد نشد
آمد نشست در برو یک حرف خام گفت
بنگر! کسی به درد دلت هیچ گد نشد؟

**********************************
در کوچه سکوت دلش سخت خسته بود
آنجا نگاه سرد کسی چشم بسته بود
گاهی سکوت، گاه به قول شما هنوز
بین سکوت شیشه غم ها شکسته بود
در جاده های وسوسه، قول و قرار هم
آری سرود خسته فردا گسسته بود
در کوچه خیال حضور کسی نبود
تنها دو زاغ خسته پریشان نشسته بود
اینجا سکوت سرد پریشان بی کسیست
شاعر برای چشم کسی چشم بسته بود
***

تمام حرف دلم در گلوی تکراریست
هرآنچه می کشم او آرزوی تکراریست
شبی بیایم و در کام آتش اندازم
بخود بیایم و آن های هوی تکراریست
چگونه بغض دلم را به دار خسته زنم
همیشه دغدغه اش گفتگوی تکراریست
دلم چگونه نمود اعتراف با دل خود
خیال در پی تو جستجوی تکراریست
مکن تو! بار دگر شک سرود سرد مرا
ببین سکوت دگر رنگ و بوی تکراریست

**********************************
روزگار نحس
این روزگار نحس به مانند یک غم است
هرچه زمانه بر سرم آورد ماتم است
هرلحظه با خیال دلم درد میکشید
این درد ها همیشه زقانون عالم است
دنیا همیشه غم به جبینم نوشته بود
گرچند جشن خوب گل سرخ ما کم است
دگر شراب تلخ مریزی به جام من
این حرف های خسته ء دنیای آدم است
**********************************
زندگی خار و خشت میخواهد
نقش از خوب و زشت میخواهد
زنده گی هر چه بود بعدش را
به خدا سرنوشت میخواهد
زنده گی نغمه های رازی را
که مجال سرشت میخواهد
زنده گی نغمه های بی دردیست
به چه اردیبهشت میخواهد
**********************************
رازی میان سینه ء من خار گشته است
دنیا به سان سایهء دیوار گشته است
هرسو هزار نالهء خاموش بیکسی
برخاطرم چو واژه ء تکرار گشته است
رنج روان و نفرت و حرمان زنده گی
سوز دگر به قلب شرر بار گشته است
لطف خدا بهار مرا سبزتر کند
ورنه جهان چوقلب گنهکار گشته است
**********************************

یک غزل تازه تقدیم تان :
باز دنیای مرا نالیدو رفت
بغض فردای مرا نالید و رفت
آمدو دلگیرو سرگردان نشست
روح تنهای مرا نالیدو رفت
آمدو تنهاو ویران مانده بود
یاد شبهای مرا نالیدو رفت
زنده گی تقویم غم ها گشته بود
بخت رعنای مرا نالیدو رفت
بعدها از دست عاشق بودنم
خواب رویای مرا نالیدو رفت
ماهی یی گردید و بهر بغض خود
نقش دریای مرا نالید و رفت
**********************************
حالا به پشت پنجره پروانه ام هنوز
دیریست بی صدای تو دیوانه ام هنوز
دنیا کشیده عینک احساس را زچشم
پاییز هم رسیده و بی خانه ام هنوز
یادت بیاد بود و غمت در وجود من
تنها به این بهانه که بیگانه ام هنوز
دنیا برای غمزده احساس غصه داد
وقتی گلی شگفتهء افسانه ام هنوز
**********************************
با حال و هوای دلت عادت کردم

با داغ دل غمزده خدمت کردم
حرفی نزدم از آسمان پرنقش
خورشیدو مه و ستاره قسمت کردم
شبانه باز دلم زار زار می گرید
به رنج هستی این کوله بار می گرید
سرود سرد خزانی ناتمام دلم
به فصل رویش گل در بهار می گرید
تاکی غم دنیای دلم را مانی
تاکی دل بیقرار را رنجانی
امید دلم درخت طوفان زده بود
با هرقدمم یک انزوا را خوانی
دیشب که گل جدایی را می چیدی
با حرف دلت درون درون می دیدی
گفتم به دلم هست امید دگری
با داغ دلت چه بی گمان خندیدی

فرنگیس سوگند

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:06 AM
گل ســـــــرخ

چه زیبــــــا بود با تو لحظـــــه هایـــــم
تو تنهـــــــــا میدویدی در صـــدایـــــــم
تمام عـــــمر از تــــــو وامـــــــــــــدارم
گل سرخـــی که بخشیـــــــدی برایـــــم
...پس از دو ماه اقامت در کابل سر انجام به سوئد برگشتم. روزهای کابل پر از خاطره بود. کابل همچنان خرابه است و خیابانهای آن خبر و خاطرات نبرد های خونین دهه نود را در اکران میگذارند. کابل هرچند که برای بسیاری بهشت آرزوهای شان گردیده اما هنوز از آن بوی جهنم می تراود.
**********************

به بهانه سال نو
برای سهیلا

رویای من
تو را در آستانه زمستانی ترین فصل
در پرده های ذهنم نقاشی کردم
سحرهنگام
از دستهایم بهار جوانه زد
و هزار لاله وحشی بر کاغذ نشست
رویای من
که شبا هنگام
در شیرینی خواب بر پلکهایم می آویزی
و مرا درخلوت ابراهیم فرا میخوانی
تا تقدس تو را هزار کعبه طواف بنویسم
دوست دارم حقله انگشترت باشم
که نگین زمردش
نبض آشفته انگشت خیالت را شماره می گیرد

رویای من
نقاشی ات می کنم
آنگونه که پرنده آسمان را
آنگونه که کودکان خیابان گرد کابل نان را
آنگونه که زندانیان ---------- آزادی را،
نقاشی ات می کنم
هرچند که روشن تر ازخودت درمن می درخشی
اول حمل ۱۳۹۰ کابل
**********************
از این سوی جهان روزی به دیدار تو می آیم
گل و شیرینی در دستم طلبگا ر تو می آیم
تمام آرزو را در قدمهای تو میریزم
سهیلا با تمام دل خریدار تو می آیم
ترا می آورم بیرون از آن ویرانه ای خونین
دلم را برده ای ازمن گرفتار تو می آیم
هوا سبز است از چشم تو در یای غزل جاری
تعارف کن عزیزم در غزلزار تو می آیم
به دنبال دلت پرواز کردم آسمانها را
منم عاشق ترینت سخت بیمارتو، می آیم
که تا باور کنی با رگ رگ خود عاشقت هستم
که تا خط خط زنم درخط افکار تو می آیم
*********************
پس از یازده سال زمستان بی برف و هوای به شدت آلوده کابل را نفس می کشم. اما هوای که مرا به این شهر کشانید گاهی بارانی میشود. من و کابل هزار برگ خاطرات مشترک داریم. بسیاری از کوچه های شهر کابل میزبان کفشهای بی سرنوشت من بوده اند و من همچنان شاهد دهان کشودن زخمهای خونریز آن که هنوز هم التیام نیافته اند. اما زخمی که در پرده های عواطف من دهان گشود شنیدن خبر مرگ خواهرم بود که از کودکی مرارت های بی شمار روزگار را همراه بامن تجربه کرده بود. من و او در سالهای کودکی مادر مان را از دست دادیم و پس از آن سالها بر سر سفره سرد و بی محبت نشستیم. او دو سال قبل به پای دردی گرفتار آمد که سر انجام یک پایش قطع شد اما پس از آن از بستر بیماری بر نخواست تا اینکه یکی دو روز پیش خبر مرگش را شنیدم. دوست داشتم که پس از یازده سال او را ببینم رنجها و مرارت هایش را تقسیم کنم اما دست مرگ صورت او را در پرده های ضخیم خاک پیچانید و رنجهای بی شمارش برای همیشه ناگفته باقی ماند.
این شعر را دو سال قبل برای او نوشته بودم.
برای خواهرم

خواهرم!
سالها ست که درکرانه دور دست ترین دریای پر از خرچنگ
برگهای علف را به هم بخیه میزنی
ماه ورق میخورد
برگها ورق میخورند
فلس ماهیها دریا عوض میکنند
و ریشه های چادرتو
در زمستانی ترین فصل خدا یخ بسته است.

اکنون که در کرانه اندوه تو
سیاه بخت نامه هایت را ورق میزنم
شانه هایت شکسته است
گامهایت شکسته است
موهایت را خرچنگ شانه میکشد
ومن که برادرت باشم
مرگ برمن!
۲۶می ۲۰۰۹ وانشبوری
**********************
انتظار
بیایم بشکنم دیواره ی سرخ حصارت را
بپیچم در گل مریم دل خنجر نگارت را

بیایم شعله شعله در تن سبز غزل ریزم
تمام برگهای خاطرات زخمزارت را

ببین در بلخ چشمان تو یک زرتشت میرقصم
که تا روشن نمایم شعله های نوبهارت را

دو گلدان بلور از چشمهایم ساختم امشب
تماشا کن در آن، گلپونه های اقتدارت را

پس از این عرضه کن با نرخ لیلی در دل مجنون
به بازار دل من جعبه های پر انارت را
**
به عرضت میرسانم، جاده های گیچ شهرما
تمام روز میخوانند کفش انتظارت را

24 جنوری 2011 گوتمبورگ سوئد
**********************
امید
تو جاری میشوی در پرده های سبز خواب من
به مرهم میرسد زخم سپید اضطراب من

چنان در ذهن من پیچیده ای ، حل میشوی هردم
میان استکان قهوه و لیوان آب من

تو اما درحصار تلخ آن زندان که می چرخی
کبوتر می تپد در شعله های التهاب من

میان جنگل تنهای ات گل میکنم اما
تو جاری میشوی در تار خونین رباب من

**
ترا تا قله های روشن مهتاب خواهد برد
ارادتمند تو، دیوانه ات یعنی جناب من

1/1/ 2011 گوتنبورگ ـ سوئد
**********************
مژده

رها شدم در اوج ماهسار بی کرانی ات
که متصل شوم به دستهای پرنیانی ات

در امتداد جاده های انتحار میروی
من از فرنگ آمدم برای میزبانی ات

گره بزن دو دست تشنه را به دستهای من
منم که می برد ترا به شهر آرمانی ات

منم که از غزل کشیده طرح خانه ی ترا
منم که از حریرماه دوخته کتانی ات

ببین که در تجسم تو، روی برگ چیده ام
ستاره های سرخ را برای مهمانی ات

**
بت مقدسم، به دست های پر بهار من
شکوفه سار میشود شکوه بامیانی ات

21 دسامبر وانشبورگ ـ سوئد
**********************
تعهد
زمستان می وزد بگذار تا در محضرت باشم
هوا آشفته است و برگ سبز باورت باشم

تعهد میکنم تا دوردست آرزو هایت
برای پرگشودن بیمه ی بال و پرت باشم

ترا از کوچه های جاهلی تا جاده های ماه
به پرواز آورم گلهای گیج چادرت باشم

نوشته سرنوشتت را "نبرد شیشه و آهن"
ببین آماده ام تا مرز جان همسنگرت باشم

ببین آماده ام تا در حجاز عاشقی حتا
تو رب النوع من، من سالها پیغمبرت باشم

شهامت کن که در آیینه ی بالشت رویایت
سری سرگرم پروازت غرور بسترت باشم

13 دسمبر 2010 گوتمبورگ سوئد
**********************
طعم شقایق


چه باید کرد تا باور کنی طعم شقایق را
بخوانی با دل عُذرایی ات اندوه وامق را

چه باید کرد! تا بهتر بفهمانم برای تو
زبان بومیی عرض ارادت های عاشق را

نمیدانم چه باید کرد تا کفش پریشانت
بخواند اعتماد کوچه های سبز و صادق را

ترا باید بفهمانم که از دل دوستت دارم
نزن آتش بلوغ تاکسار این علایق را

قدم بگذار در جغرافیای عاشقی من
تصرف کن زمام اقتدار این مناطق را

3 دسامبر 2010
وانشبورگ سوئد هادی میران

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:09 AM
چنار
سهراب سامانیان ـ بلخ

داستان کوتاه گُلپنبه
شباهت عجیبی بین نامش و خودش بود. خیلی هم نزدیک نزدیک. قد میانه، اندامی نسبتاً چاق و گوشتی، پوستی سپید به سپیدی پنبه های مزرعه حاجی عبدالله، لبهای سرخ و برجسته مثل پروانه یی خوشرنگ که در روی سپیدی پنبه ها بالهای خود را گشوده باشد، چشمهایش سبز مثل برگهای بوته های پنبة جوان و مویی دراز و سیاه که گویی بالای مزرعة پنبه چادر سیاه شب افتاده باشد.
از کودکی میشناختمش. از وقتی که بالای بام خانة مان می ایستادم و کاغذ پران بازی میکردم. از بالای بام ما حویلی آنها به وضاحت دیده میشد. آخر همسایة در به دیوار ما بود. مادرش با آواز بلند صدایش میکرد:
ـ گلپنبه ... هو گلپنبه بیا به تندور خانه کارت دارم.
ـ بله ننه جان آمدم.
و آن گاه دختری به سپیدی پنبه، با لطافت پرهای گل و لبهای سرخ و برجسته، با موی سیاه و اندامی نسبتاً چاق و گوشتی و چشمهای سبز از خانة نشیمن شان می بر آمد و در قدم اول نگاهی به بالای بام می انداخت. نگاهانمان با هم یکی میشدند و بعد با لبخندی دوان دوان به سوی تندور خانه میرفت. در اثنای دویدن برجسته گی های اندامش همه شور میخوردند و این تکانها دل مرا چون برگهای خزان زده فرو میریخت.
پانزده سال داشتم و او در حدود دو یا سه سال از من بزرگتر بود. همین که ظهر میشد از خانه می بر آمد و یکراست به سوی یگانه مکتب دخترانة نزدیک به محل روانه میشد. آن گاه پیرهن سیاه و چادر سپیدش بیشتر او را با گلهای پنبه همخوان میساخت. آرام آرام قدم بر میداشت و چشمهایش فقط قدمهایش را میدید. گویا قدمهایش را میشمرد که تا مکتب چند قدم میشود.
همه روزه بالای بام می بر آمدم و به بهانة کاغذپران بازی این سو و آن سو میرفتم تا گلپنبه را ببینم. گلپنبه از خانه می بر آمد، بالای تختی در زیر سایه های درختهای بید روی حویلی شان مینشست و به نوشته های مکتب خود میپرداخت و وقتی که خسته میشد، به بام نگاه میکرد. به کاغذپران من، به من و به کاغذپران جنگی هایم. وقتی به من نگاه میکرد، لبخندی صمیمی یی همیشه همراهش بود. و من هم زل میزدم به نگاه گرم و لبخند صمیمانة او که هر بار در این موقع کاغذپران من بریده میشد. و او میخندید. گلون سفید خود را بلندتر میکرد، و دندانهای سپید و خوش ترکیبش را به من نشان میداد و با صدای گیرا و موسیقایی یی میخندید. در اثنای خندیدن، برجسته گی های اندامش اندکی شور میخوردند. درست مثل آن که باد در مزرعة پنبه نفوذ کرده و بوته های سبز و جوان را تکان بدهد و این تکانها دل مرا به شورش می انداخت. آن قدر میخندید که از خنده اش من نیز به وجد می آمدم و مثل او میخندیدم. بعد پدرم که می آمد و مرا در بالای بام میدید، کفری میشد و با آواز بلند و خشن مرا صدا میزد. وقتی میدیدم که دیگر بهانه یی به خاطر این که در بام بمانم ندارم و شام هم کم کم نزدیکتر میشود، با لبخندی و نگاهی، بدون هیچ کلام خدا حافظی میکردم و او نیز این عمل مرا تکرار میکرد و بعد از بام به خانة خودمان پایین میشدم. همین که پایین میشدم پدرم سیلی محکمی به پس گردنم حواله میکرد و فحشهایی نثار مادرم میکرد و داد و فریاد میکشید.
ـ برو از مزرعه خبر بگیر، پدرنالت.
و من با ترس و لرز کاغذ پران را به حال خودش رها کرده به سوی مزرعه روانه میشدم. در مزرعه همین که چشمم به بوته های سبز و جوان پنبه میخورد، انگار یکباره گُلپنبه را میدیدم. عقده هایم را از یاد میبردم. بین گلهای پنبه و او، شباهتهای بسیاری بود. سپیدی پنبه ها مثل پوست سپید او، لطافت پرهای گلهای پنبه و برگهای سبز پنبه درست مثل چشمهای سبز و خمارین گُلپنبه. همین که باد در مزرعه گذر میکرد و بوته های پنبه را شور میداد، انگار گُلپنبه میخندید و اندامش از خنده اش به لرزه می آمد. آن قدر میخندید که تمام برگهایش شور میخورد، انگار برجسته گی های اندام گُلپنبه شور میخورد و خنده اش مرا به وجد می آورد. میدانستم که عاشق گلپنبه شده بودم. همین که شب میرفتم خانه و سر خود را بالای بالش پخته یی میماندم تا بخوابم، احساس میکردم بالای لمبرهای نرم و گوشتی گلپنبه سرم را مانده ام. ساعتها بیدار میماندم. انگار نمیخواستم لذت این دقایق را از دست بدهم و تا نیمه های شب، سرم را بالای لمبرهای نرم گلپنبه می ماندم و با او آهسته آهسته قصه میکردم. رازهایم را میگفتم و همین گونه کم کم به خواب میرفتم. صبح که میشد مادرم مرا نزد خود فرا میخواند و میگفت:
ـ بچیم وقتی که خواب میکنی، کلمه ات را بخوان. شب تا صبح ده خوابت گپ میزدی.
و بدون این که به حرفهای من دقتی داشته باشد، میرفت پی کارش. این روال تا مدتی دوام پیدا کرد که دیگر خانواده از این حرف زدنم در خواب به عذاب شده بودند. مادرم نذر و نیاز به گردن میگرفت و از ملای منطقه تعویذ میگرفت و به گردن من می انداخت و پدرم کفری میشد و اختار میداد:
ـ پدر نالت. اگه دیگه ده خواب گپ زدی، آن قدر بزنمت که خواب از کله ات بپرد.
بالاخره چند سالی گذشت. خانواده هم با این عادتم که در خواب حرف میزنم، عادت کردند و دیگر چاره یی جز تحمل ندیدند. تابستان هژده ساله گی ام را سپری میکردم. گلپنبه حالا دیگر شگفته بود. دیگر جوان جوان شده بود. مکتب هم نمیرفت. خبر شده بودم که چند وقتی پیش مکتب را نیمه تمام گذاشته بود. خبر شده بودم که از وقتی که پسر قوماندان محل در مقابل در مکتب می ایستاد و به آزار و اذیت دخترهای مکتب میپرداخت پدر گلپنبه، حاجی عبدالله دختر خود را منع کرده بود که دیگر مکتب نرود. حتی دیگر پای خود را از خانه بیرون نگذارد و اگر از خانه بیرون هم رفت، چادری بپوشد. او هم در زیر چادری کبود، مثل گُلهای پنبه یی میماند که بادهای سرد خزانی و زمستانی آن را غافلگیر کرده باشد. درست مثل همان گلها که از سردی بادها داشتند پژمرده میشدند میخشکیدند و رنگ سبز و سپید خود را به رنگهای کبود و نیلی و زرد تغییر میدادند.
حالا دیگر کمتر میتوانستم بالای بام بر آیم و گدی پران بازی کنم. فقط از شر حاجی عبدالله. فقط به جرم این که حالا دیگر من بزرگ شده ام. ولی بازهم دزدکی بالای بام می برآمدم و به بهانة کاغذپران بازی، چشمهایم را به داخل حویلی حاجی عبدالله میدوختم. صدای بلند نام او را میگرفت:
ـ گلپُنبه ... هو گُلپنبه! بیا به تندور خانه کارت دارم.
ـ بله ننه جان، اینه آمدم.
و بعد دختری جوان و جوانتر. درست مثل پنبه های رسیده و جوان سپید، با اندامی مناسب و قدی بلندتر از پیش از خانة نشیمن میبرآمد و نگاه عاشقانه یی به بالای بام می انداخت چون میدانست پسر جوانی که سخت دلدادة اوست در بالای بام دزدکی به او نگاه میکرد و بعد وقتی نگاهانمان با هم یکی میشدند لبخند معنی داری را نثارم میکرد. انگار سلام میداد، انگار میگفت دوستت دارم. خوب میفهمیدم که دوستم دارد، او هم میدانست که خیلی دوستش داشتم. بعد دوان دوان به سوی تندور خانه میرفت. در اثنای دویدن برجسته گیهای اندامش که برجسته تر شده بودند، میلرزید. این لرزش در اندامم لرزه می آورد و آنگاه عاشقتر میشدم.
چند بار حاجی عبدالله مرا در بام دیده بود. به همین خاطر هر باری که دیده بود با صدای بلندش دشنامم داده بود و تهدیدم کرده بود که اگر بار دیگر در بام مرا ببیند شکایتم را به پدرم میکند. مادرم نیز نصیحتم میکرد.
ـ بچیم حالی کلان شدی، دیگه شرم است که بالای بام مردم بر آیی و گدی پران بازی کنی. مردم بدت میگویند ....
چیزی برای مادرم هم گفته نمیتوانستم. شاید از شرم، شاید هم از این که برادران بزرگترم هنوز ازدواج نکرده بودند. به هیچ کسی نگفته بودم. شاید گُلپنبه به کسی گفته بود، شاید هم مثل من میشرمید و به کسی نمیگفت. در کرکتر خود هرچند تغییرات زیادی آورده بودم تا مورد قبول اهالی محل قرار بگیرم. مردم هم از اخلاق و نیکوکاری من در مجالس تعریف میکردند ولی نمیدانستند که این تغییرات مثبت، اخلاق نیکو و کارهای پسندیده چگونه در وجود من بیدار شده بود. فقط این موضوع را گُلپنبه و خودم میدانستم. ولی یگانه کاری را که جلوش را گرفته نمیتوانستم این بود که بالای بام می برآمدم و به بهانة گدی پران بازی به بالای بام می بر آمدم و گُلپنبه را نگاه میکردم. این کار را هیچ کسی نمیپسندید. به جز خودم و گُلپنبه.
بالاخره یک روز حاجی عبدالله از این عمل من به تنگ آمد و شکایت مرا به پدرم گفت. پدرم هم اخطارم داد که اگر بار دیگر در بالای بام مرا ببیند، عاقم میکند و از خانه و محله بیرونم میکند.
پس از آن دیگر دیدن گُلپنبه برایم حرام حرام شده بود. تازه میخواستم اصل موضوع را به خانواده بگویم که خبر شدم گلپنبه را با پسر قوماندان محل نامزد میکنند. خبر شدم که حاجی عبدالله را تهدید کرده اند که باید دخترش را به پسر قوماندان بدهد. خبر شدم گُلپنبه چندین روز لب به نان و آب نزده. شبها خوابم نمیبرد. گلخانة حویلی مان را پنبه کاشته بودم. تابستان بود و گرما. جای خوابم را در کنار گلخانه انداخته بودم. درست کنار بوته های جوان پنبه، درست در کنار گلهای زیبای پنبه. سرم را روی بالش پخته یی یا روی لمبرهای نرم گُلپنبه که میماندم قصه را شروع میکردم. درد دل میکردم. از بی قراری هایم همراهش صحبت میکردم. مشورت میخواستم و هر چه حرف میزدم، گُلپنبه هیچ حرفی نمیزد. فقط لمبرهای نرمش را در اختیار من مانده بود تا در آن آرامش بیابم. فقط گوش بود. درست مثل یک همسر خوبی که به نصیحتهای شوهرش گوش بدهد.
پس از آن مادرم، پدرم و همة اعضای خانواده تغییرات دیوانه واری را در وجود من میدیدند. همه گی فکر میکردند من دیوانه شده ام. مادرم میگفت:
ـ من گفته بودم که ده نزدیک بوته های پنبه خواب نکنه که جن میزنیش.
و دیگر اعضای خانواده حرفش را تصدیق میکردند. پدرم دیگر تهدید و توهینم نمیکرد. فقط به من به طرز عجیبی زل میزد. انگار آدم عجیب الخلقه یی دیده باشد. مادرم از پیره زنان همسایه و محل چارة کار را میپرسید. از ملای محل تعویذ میگرفت و به گردن من می آویخت. ولی من فکرم پریشان بود. فقط به گُلپنبه فکر میکردم.
مادرم چندین بار گوش داده بود که من گویا در خواب چه میگویم و با زنان محل گفته بود.
ـ شو تا صبح پنبه میگوید. از گلهای پنبه حرف میزند.
زنها هم میگفتند.
ـ پوست پسرت ناپاک است.
ـ کلانها میگفتند که پنبه جن داره، حالی میبینیم.
چند روز بعد پدرم به دستور ملای تعویذ نویس و تقاضای مادرم تمام پنبه ها را کند و جای استراحتم را هم تغییر دادند. آه، درست در همان روز بود که خبر شده بودم گلهای پنبه را از دست داده ام. درست در همان روز بود که خبر شدم گُلپنبه خودش را کُشته و پس از آن روز دیگر به خانه برنگشتم. اصلاً دلم نمیخواست به آن خانه برگردم. فقط شب و روز در مزرعه ماندم. حتی وقتی که پدرم هم مرد به خانه نرفتم. دیگر هیچ احوالی از خانه نمیخواستم داشته باشم. گلپنبه را در گورستان پهلوی مزرعة ما دفن کرده بودند. همه روزه میرفتم به زیارت گورش. نه، همه روزه میرفتم خودش را ببینم. در بالای قبر او هر سال بوته های پنبه میرویید و من آب شان میدادم. انگار گُلپنبه را آب میدادم. بوته ها گل میکردند، پنبه میکردند. خیلی شباهت داشت این بوتة پنبه به گلپنبة من. میروییدند، جوان میشدند و میرسیدند و پنبه های شان سپید و بزرگ و بزرگتر میشدند و در همان جوانی میپژمردند و فقط پنبه ها و چوبهای نازکی از خود به جا میماندند تا آتش بزنندش. انگار زنده گی گُلپنبه را تعریف میردند.

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:10 AM
داستان کوتاه - ماده سگ سفید کوچه خالی بود و شام نزدیک میشد. مردم پس از آتش سوزی و جنگ همه کوچیده بودند. سکوتی ترسناک و بوی تلخ باروت تمام کوچه را فرا گرفته بود. گهگاه صدایی شنیده میشد. ماده سگ سفید خانه گی از جایش برمیخاست دمش را تکان میداد و گوشهایش را راست میکرد. فکر میکرد که صاحبش برگشته باشد، ولی صدا یا از کراچی کوچی بود، یا از شلیک تفنگی و یا هم از شاخة نیمه شکستة درخت توت که با وزیدن باد خِش خِش میکرد.
دروازه های کوچه همه قفل بودند. همه چیز صاحب سگ را بردند و فقط گاوش مانده بود که بامداد آن روز خودش با خود از آن جا برد. ماده سگ خانه گی از پشتش جفیده بود و خواسته بود همراهش برود، ولی صاحبش با سنگ او را زده بود و او در کوچه مانده بود، پشت در بستة خانة صاحبش.

شام که شد سگ را واهمه گرفت. آخر ماده بود و در روی کوچه مانده بود. صدای تق و توق فیر گهگاه شنیده میشد. سگ را واهمه گرفت از این که مبادا سگهای ولگرد که شبها به کوچه میریختند، پیدای شان شود و او را اذیت کنند. قوله کشید و باز هم قوله کشید تا اگر کسی آن طرف در باشد، در را باز کند، ولی کسی نبود که در را باز کند. لجش آمد، جفید و خودش را چند بار به در چوبی حویلی صاحبش کوفت ولی باز هم بی فایده بود. رفت و در زیر تک درخت توت کوچه پناه برد و پوزه اش را روی دو پای مقابلش قرار داد و نومیدانه به چرت فرو رفت. واهمه رهایش نمیداد... واهمة سگهای نر ولگرد ... واهمة شب ... خواست وقتی را که چوچه بود به یاد بیاورد. مادرش از یک سگ نسلی جنگی پنج چوچه به دنیا آورده بود به جز او همه گی چوچه ها نر بودند و سیاه و سفید. فقط او سفید رنگ بود و ماده. از این که ماده بود مادرش رنج میبرد و کمتر لیسش میزد. مادرش همیشه از نسل و نصب و تاریخ خود صحبت میکرد. میگفت او چوچة سگی بوده که سالانه فقط یک چوچه میداده. او گفته بود که نسب پدر کلانهایش به گرگ میرسد که از جای دوری به این شهر آورده بودندنش، پدر پدرکلانش یکی از رمه بانهای خاص شاه بود، پدرکلانش از سگهای مخصوص شاهزاده بوده که همیشه بالای سگهای دیگر دربار حکومت میکرد. گفته بود که پدرش سگ دوست داشتنی فلان وزیر بوده که و او چوچه گی هایش را در خانة وزیر گذرانده بود. مادر ماده سگ سفید با گفتن این افتخاراتی که داشت با غرور نیم خیز میشد و از تاریخ و نسل و نصب خویش بیشتر قصه میکرد و از این که نسلش به سگهای نجس و ولگرد ارتباطی نداشت دم میجنبانید و زبانش را از دهانش بیرون میکرد و نفس نفس میزد. افتخاراتی که سگهای دیگر محله از آن محروم بودند. به همین خاطر چوچه های نر را یکی پس از دیگری از مادرش گرفته بودند و این موضوع برای مادرش رنج آور بود و به غرورش لطمه وارد شد تا این که از این غم مُرد. او که تنها مانده بود نگهبان خانة مرد گاوداری در این کوچه شده بود که کسبش شیر فروشی بود. هرچند مقام درخوری برایش نبود.
از دور صدای جفیدن سگها میامد. از لا و لهبی که در جفیدن شان داشتند، فهمید ولگرد استند. دوباره واهمه گرفتش. ترسید که مبادا سگها به این کوچه سرازیر شوند.

یادش آمد که در بهار و تابستان وقتی که در خانة صاحبش بود، از پشت دیوار آهسته آهسته میجفید تا سگهای ولگرد را پریشان بسازد. سگهای ولگرد همین که جفیدن ماده سگ را میشنیدند، در پشت دیوار ساعتها میچرخیدند و قوله میکشیدند و او از این کار لذت میبرد. حالا چند وقتی بود که سگهای ولگرد در محله حکومت میکردند. لاشهای آدمهای مُرده را میخوردند و لذت میبردند، نعره میکشیدند و هیاهوی دیوانه واری را در کوچه ها به راه می انداختند و دم به دم به جان یک دیگر خود نیز می افتادند و یک دیگر خود را میخاییدند. سگهایی حکومت را به دست گرفته بودند که از نجسترین سگها بود، حتی کسی به دربانی و گله داری مقررشان نمیکرد. سگهایی که روزها را در کنار در دکانهای قصابی حریصانه به گوشتهای آویزان چشم میدوختند و شبها را در جاده ها میچریدند و از میان زباله ها برای خود خوراکی میپالیدند.
تاریکی کوچه را تازه فرا گرفته بود، ماده سگ سفید خانه گی دلش به تنگ آمد و باز کنار در صاحب شیرفروشش رفت. قوله کشید و قوله کشید وقتی دید کسی در را باز نمیکند خشمگینانه خودش را به درچوبی کوفت و جفید آن قدر جفید که سگهای ولگرد از راه رسیدند. سگهای رنگارنگ. سگهایی که از نجسترین نسلهای سگ بودند، دوان دوان به سوی او آمدند. او هم پا به دو گذاشت و خواست فرار کند اما سگها محاصره اش کرده بودند. تله اش کردند آنقدر تله اش کردند که مقاومتش را از دست داد. نخست سگ خاکستری رنگ و بزرگ جثه یی که از همه بویگین تر بود پیش آمد. گویا سرگروپ سگها بود، پوز خود را نزدیک ماده سگ آورد و بو کشید. پوزش خون آلود بود و دهنش بوی گوشت و خون آدم را میداد. ماده سگ خوشش نیامد و خود را تکانی داد و صدای خفیفی مملو از ناله از خود بیرون داد. وقتی دید سگ خاکستری رهایش نمیکند، جفید. جفیدن ماده سگ غرور و غریزة سگ نر خاکستری را بر انگیخت و یکباره حمله کرد و پس از او تمام سگهای ولگرد بالای ماده سگ سفید خانه گی حمله بردند. اشکهای تمام سگهای ولگرد بوی خون آدم را میدادند چون محله جنگی شده بود و اجساد در جای جای آنجا افتاده بود. ماده سگ جفید، قوله کشید و وقتی دید چاره یی نیست ناله کرد و تو تو کرد و تسلیم شد.
***
بامداد که شد سگهای ولگرد همه گی از کوچه رفتند به جایی که جنگ پیش رفته بود. کوچه کم کم خالی شد. هیچ پشه یی پر نمیزد. فقط در زیر درخت توت کوچه با دم شکسته و یک شکم چوچه های از هر نسل، ماده سگ سفید خانه گی بود که قوله میکشید و زخمهای جای جای بدن خود را لیس میزد.
30 مهرماه 1386

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:11 AM
خسته و خاموش و تنها، پا به پای جاده ها می رود هرسوی شهر،اما نمی داند کجا
با پریشانیِ بی پایانِ خود رد می شود
ازخیابان ها ،خیابان ها ،خیابان ها و تا...
درغروبِ برگریزی،می رود دنبال هیچ
دستِ دلتنگی به دست و کفش تنهایی به پا
برگ ها چوکی پاییزی تعارف می کنند
با درختان عکس میگیرد... که همزادیم ما

لحظه یی با خاطرات خویش خلوت می کند
غرق لیلی می شود، درپای مجنون بید ها
می نشیند پای تندیسِ بزرگِ رودکی
« بوی جوی مولیان...» می خواند،اما بی صدا
درجوار پیکر« سینا » به خود در گفتگو
درمزار«حضرت یعقوب چرخی»با خدا
آنچه درمیخانه ها سرمی کشد، خون دل است
یا به رستورانت می خورد خودش را با غذا
اشک ها جاری تر از«دریای ورزاب» اند و لیک
هیچ کس جدی نمی گیرد،نمی گوید چرا
ماه،همبازی شب های دراز او شده است
آفتاب،آیینه دارِ روز های ما جرا
دیده می بندد « دوشنبه » « بلخ » زیبا می شود
می پرد ازخواب،بارانی ست چشمان هوا
۱۴جدي(دي)۱۳۸۹،دوشنبه تاجيكستان
صادق عصیان...

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:14 AM
راز های دگر
تا با هوای چشم تو پر میکشد غزل

تصویر راز های دگر میکشد غزل

روح مرا که خواهش دلتنگ خسته گیست

مانند چای دَم شده سر میکشد غزل

...او هم رفیق روز بد و شام بی کسیست

درد مرا همیشه به بر میکشد غزل

گم می شود از آیینه زاران زنده گی

از باغهای خاطره سر میکشد غزل

بی هیچ چشم داشت دل در گرفته را

ار دامگاه بیم و خطر میکشد غزل


**********************************
گم­تر از چشمان من در آن خیابان کس نبود
برگ بود و مرگ بود و روح لرزان . . . کس نبود
پیچ­پیچ از گامهایش راه، غرقِ آه بود
هیچ آهنگی و هیچ آیینه، با آن کس، نبود
ماه گرچه پیشِ پایش مهربانی می­فشاند
پشتِ آن رویای آواره پریشان کس نبود
رقصِ گنگِ سایة دیوار­های دیو وار
بود و . . . جازِ تُندِ تندر، طبل طوفان . . . کس نبود
شانه­یی پُر بود از حسِ بلند کوه­ها
باد می­دانست مثل او گریزان کس نبود
2
گم میکنی تو وسوسة اشتباه را
کَم میکند هوای تو اندوه «راه» را
ترس از عذاب لایتناهی نداشتم
وقتی که با تو تجربه کردم گناه را
از ترسِ روزگار، کنار خیال تو
خر می­شوم اگر نپذیرم پناه را
از چشم­های خویش نه پیمانه، نی شراب
پیمان بده ادامة سبز نگاه را
مانند یک دقیقة قهر تو تلخ نیست
باران بیاید و ننوازد گیاه را
3
تو قهوه نوش کن نوش ات ! به «رستورانت» لُوکس اما
من و یک چای «تریاکی» به تختِ کافی «آغا»
تو کام از «محسن نامجو» بجوی و وژ ­وژ ِ گیتار
من و تنبورِ بنگیچه، صدای «میر­مفتون» ها
ترا در وجد می­آرد غزلهای «مدرن» و شوخ
مرا دیوانه می­سازد کتابِ «عشقری» بابا
تو «بوفِ کور» میخوانی و ذوقِ «زنده­گی» داری
دلِ من یاد می­گیرد حکایت­های «سعدی» را
تو پُر باش از هوای پارک­های پُر گُل ِ «پاریس»
مرا بگذار، بینِ چارباغ ِ روضة مولا
* متوجه تلفظ « رستورانت» و « نامجو» هستم ...

**********************************
بگو نه بال دهد آسمان نه بخت دهد
به انتظاریت اما دل درخت دهد
هزار خانه شاهی به خلوتت نرسد
ترا نصیب نماید چه تاج و تخت دهد
قلمرویست حضورت تمامش آرامش
فقط ترا بدهد گرچه سخت سخت دهد
بچیند از شب من خوابهای سرمایی
دم بهار به این خاطر کرخت دهد
مباد! بی نفس مهربانیت روزی
اگر به باغچه آرزو درخت دهد
**********************************
ابرم مرا اجازه باران نمی دهد
آبستن صدایم و فرمان نمی دهد
دست مرا به زخمه تاری نمی کشد
پای مرا هوای خیابان نمی دهد
در تابه شگفته بی اعتنایی ات
همواره می تپد دلم و جان نمی دهد
از دست او نیاز نوازش چه پرورم
او که به حال من سر و سامان نمی دهد
دیوانه ام ! کسیکه سلامش قیامت است
پیدا بود که بوسه پنهان نمی هد
***
بیتی برای مقطع این شعر خسته . . . نیز
ارچند است قافیه آسان نمی دهد . . .
**********************************
وهم افروخته
چیستم من غم عریان ... غزل نا سامان
عشق ... اولاد - اداره - زن ـ تنهایی ـ نان
وهم افروخته دهلیز زمستان دیده
دیده دوخته بر پنجره تلخ خزان
خواهش خشک صدا در نفس یک گیتار
هوس تشنه یک باغ برای باران
چیستم من دل لرزیده یک حیرانی
چیستم من شب تندر زده بی پایان
دستهای پر از امید حس دستانی
گام های پس یک (همنفسی) سرگردان

**********************************
دو گام
سبد سبد نفس صبح روی سر داری
او او و ه . . . دختر ناز کدام سرداری
طلوع می کند از خنده ات بلوغ غزل
تو مثل ماهی و برعکس پاوسر داری
تفاوت تو هرآیینه با بهار این است
که لطف هیچ نداری اگرچه بر داری
ز چشم های تو هر سو ستاره باران است
چه حال خواهد شد . . . تا حجاب برداری ؟!
میان این همه رفتن نمی شوی کم اگر ...
دوگام سوی پریشان خویش برداری

عبدالوهاب مجیر

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:16 AM
در برف...
مي‏خواستم بخوابم و در خواب گم شوم
در برف، در سپيديِ مهتاب گم شوم

هنگام آب بازيِ دستت كنار حوض
انگشتر تو گردم و در آب گم شوم

تو «كيستي...؟» صدا كني و من شتابناك
از پشتِ در به محض دق‏الباب گم شوم

بگذار مثل بوتل خالي قُقُل... قُقُل
قُل... قُل... قلوُپ! داخل گنداب گم شوم

مي‏خواستم بخوانمت اي راگ رازناك
آن‏قدر «تان» زنم كه در «آلاب» گم شوم

بگذار در كنار تو برفي شود هوا
در برف، در سپيديِ مهتاب گم شوم

*****************************

روزی که آن درخت تنومند اره شد
خورشید ناپدید در اعماق دره شد

جام تَرَک تَرَک شده‏ام را گرفت عشق
بوسید بعد زد به زمین... ذره‏ذره شد

ترکید ------ قلبم و چیزی تکان نخورد‏
نبض تو کُند کُندتر... از زخم چره شد

یک‏باره زد به دور خودش دوره آسیاب
هر آن‏چه بود زیر دو دندان پره شد

گرگ آن‏زمان که سیر شد از این گرسنه‏گی
از لاک خود بر آمد و در جلد بره شد

لِه کرد دنده‏های مرا چرخ روزگار
روحم دچار زنده‏گی روزمره شد
*****************************
۱
خدا برای خودش آفریده دنیا را
نه بهر هیچ که پر پر کنند گل ها را
شبی به ساحلم آورد و کرد تشنهء خویش
به روی ماسه نوشتم سرود دریا را
و باد آمد و پیچید گرد مجنون بید
به هر کرانه پراکند بوی لیلا را
نهاده دختر کولی به شانه کوزهء آب
گرفته نالهء عاشق تمام صحرا را
*
عروسکیم و غریبانه در تو می نگریم
عجب زمانه به بازی گرفته یی ما را
دلم به پای خودش آمده به مسلخ تان
به حال خود بگذارید مرد تنها را
کتاب و دفتر و دیوان دگر به کارم نیست
به یک نظاره بسوزان تمام این ها را
۲
افتاد روی بستر خود مست و گریه کرد
دروازه را به روی خودش بست و گریه کرد
جام دگر زد و دو سه جام دگر و بعد
احساس گریه داد به او دست گریه کرد
در چهره ات فریب ترا آشکار دید
باخود به خنده گفت: زن پست و... گریه کرد
با کوک توبه گرد خودش چرخ خورد و رفت
این رقص، رقص زنده گیم هست و گریه کرد
ای ابر! در کنار تو ابری اضافه شد
چشمم به اجتماع تو پیوست و گریه کرد
دیوانه تا که حرف سفر از لبت شنید
با بوسه یی دهان ترا بست و گریه کرد
۳
شاخه بی سيب و جهان دامن پر از سنگ است
بر سر هيچ ميان دو برادر جنگ است
ماه من! ای به جهان تاج شهنشاهی من
روزگاريست که شهزادهء تان دلتنگ است
لاف همراهی و آنگاه به چاه افگندن
از همه زشت تر اين زشترين نيرنگ است
اشتران زنگ زنان در دل شب می گذرند
هر قدر گوش کنی باز همين آهنگ است
دامنش سرخ شد از خون من و با خود گفت
لايق قامتم اين پيرهن گلرنگ است
*****************************
می میرم و به مرگ خودم گریه می کنم
ای زنده گی برای تو کم گریه می کنم؟

پایان راه و یار مسافر در ایستگاه
حالا که می رسیم به هم گریه می کنم

آشفته حال و پرت و پراگنده و غریب
با سر و وضع نا منظم گریه می کنم

غم، اره می کند کمرم، زوزه می کشم
شب، خنده می کند به غمم گریه می کنم

با یک دو جرعه حوصله ام سر نمی رود
اما همین که نشه شدم گریه می کنم

جانم! تمام گریه برای خودم که نیست
غیر از خودم برای تو هم گریه می کنم
2
روزی که آن درخت تنومند اره شد
خورشید نا پدید در اعماق دره شد

یک باره زد به دور خودش دوره آسیاب
هر آن چه بود زیر دو دندان پره شد

ترکید ------ قلبم و چیزی تکان نخورد
نبض تو کُند و کُندتر از زخم "چره" شد

جام ترک، ترک شده ام را گرفت عشق
بوسید... و بعد زد به زمین ذره، ذره شد

گرگ آن زمان که سیر شد از این گرسنه گی
از جلد خود بر آمد و در پوست بره شد
*****************************
برای باغ چه آورده ارمغان نوروز؟
زپشت نرده صدا کرد «باغبان!» نوروز

به قاب لحظه نشسته شبیه نور و نسیم
به قاب دیده شبیه فرشته گان نوروز

سپرده زلف خودش را به اختیار نسیم
نشسته چشم به راه مسافران نوروز

چه خیمه بسته در آفاق کلبه های غریب؟
چه گل گرفته سر راه کاروان نوروز؟

به کوچه کوچه بلند است بانگ نوشا نوش
چه نشه ریخته در شور ناودان نوروز؟

پرنده آبتنی کن در ابتدای فصول
فرشته مژده بیاور برای مان نوروز

چراغ خانهء ما را دوباره بر افروز
ستاره هدیه بیاور از آسمان نوروز!

زمانه یار دوروزه ست یک دو قافله بعد
خبر شوی که سفر کرده ناگهان نوروز
*****************************
برای ژکفر حسینی

درد بودن چگونه دردی هست؟
تلخی منحصر به فردی هست

خاطر از چیست قابِ بی تصویر؟
روی آیینه خاک و گردی هست

هر که را لایق جمال خودش
سوی آیینه رویکردی هست

سایه ها می روند و می آیند
در خیابان هوای سردی هست

لاجرم در چنین جهنم سرد
زنده گی طفل کوچه گردی هست

کودکی با جبین چین خورده
یا در آیینه پیر مردی هست؟

سوی خود هر چه باز می گردم
باز آواز «باز گرد»ی هست

لابلای کتاب «مسخ» هنوز
یادگار تو برگ زردی هست
*****************************
با خنده، از مقابلم آهسته رد شدي
مثل كسي كه عاشق خود مي شود شدي

چيزي نمانده است به پايان شب، بگو
حالا كه با ستارهء بختم بلد شدي

من هر دقيقه بحر غمم در تلاطم است
امّا نه آنقدر كه تو در جذر و مد شدي

در جذر و مد آن كه «تو ماهي من آدمم»
در اضطراب اين كه دچار رصد شدي

باز است جلگه هاي دلت روي ديگران
هنگام پر كشيدن من شد كه سد شدي

من سيب نارسيده ترين و تو سنگدل
مانند كودكي كه مرا مي كند شدي

*****************************
ديوانه! با زمانه تقابل چي مي كني؟
زانوي غم گرفته تخيل چي مي كني؟

ديوانه گي ست، پوچي محض ست، خودكشي ست
تحليل رفتن تو در الكل ـ چي مي كني؟ ـ

در لاك خود بمان كه دو چندان فرو رود
اين شمع نيم سوخته را گُل چي مي كني؟

آنسوي پُل چه رايحهء غنچه پروريست
راهي شو آخر، اين طرف پُل چي مي كني؟

كوتاهي حيات تو حتا دو جمله نيست
تا نيمه شب مطالعه «ناول» چي مي كني؟

گُم گشته است ماه تو در ازدحام ابر
ديوانه! خنده كرده تجاهل چي مي كني؟

*****************************
ناگاه فكر نو به خيالش خطور كرد
شعر دگر نيافت خودش را مرور كرد

دستي به روي ميزِ پراگنده اش كشيد
هر چيز را به جاي خودش جمع و جور كرد

«شايد... نه اشتبا... چرا؟» ناگهان گريست
از چشم خويش عينك خود را كه دور كرد

در كوچه كوچه بوي جنون بود و بوي خون
از پشت شيشه ديد كلاغي عبور كرد

در خود شكست از غم و امّا به هيچ كس
هرگز نگفت شوق شكستن چطور كرد

شاعر دو باره زد به خيابان و سايه اش
خود را در ازدحام سرك گم و گور كرد

*****************************
لیلا ...

لیلا سکوت دور و برت را نگاه کن
خالیست کوچه، پشت سرت را نگاه کن

گاهی سر از دروغ کشد، گاه از دریغ
در شهر، روح در به درت را نگاه کن

در کافه جفت توست که با حرص میخورد
با « ساز قطغن » جگرت را نگاه کن

لیلا چه غم که جفت تو همبال باد رفت
نفرین که رفت، بال و پرت را نگاه کن

از هر چه جنگل است و هر آنچه که جنتی
چشمان پر ستاره ترت را نگاه کن

چشمان پر ستاره ترت را که میکند
افشا درون شعله ورت را نگاه کن

زهدان شب شکاف شد و روی دست من
لیلا « تولدی دگر» ت را نگاه کن
سنبلة 1386
*****************************

سرود سکوت

سکوت سرشار از اشتهاست
عنکبوت پیر
مگسی را
چهارچشم می پاید
بگذار گنجشک هیچ آوازی
پر نگیرد از شاخه
و پرواز پشه یی حتی
طنین نیفگند در دهلیز
من
سکوتم را سرودی میسازم از تو
من نفسم را می وزانم در دشت
بگذار بادها پیراهنت را بیاشوبند
و باران
گیسوانت را شکننده تر سازد
بگذار با عطر منتشر ناشده ات بیامیزم
انزجاری ست در من
از جنازه های که ناز میفروشند در شهر
بگذار عشق
حادثه یی باشد
ناگهانی تر از آنچه که
در خیابان اتفاق می افتد
اسد 1386
*****************************
این بام کج ...

دلتنگی ام شبانه که بسیار می شود
در من گلیم درد تو هموار می شود

یکشنبه و دوشنبه و ... خاکستری و سرد
هفته ست پشت هفته که تکرار می شود

یک ثانیه اگر گذرد در تو مثل سال
سال ت شماره کن که چه مقدار می شود

تنها نه در قیافه که آن سوی صورتت
هر شب شیار تازه پدیدار می شود

صبحی که در لطافت خود هیچ کم نداشت
از رنگ خود در آینه بیزار می شود

روزانه تا که روشن از احوال خود شوم
می نوشم آنقدر که هوا تار می شود

این بام کج که در خود از این سان شکسته است
از کهنه گی شبیه من انگار می شود

دنیا برای آنکه به زندانم افکند
دور و برم می آید و دیوار می شود

حوت 1385
*****************************
صورتگر خزان

پیوسته درد می کشم و درد می کشم
پاییز هر چه بر سرم آورد می کشم

صورتگر خزانم و در پردهء خیال
یک تابلو برای تو خوش کرد می کشم

تا با فضای باغ کمی آشنا شوی
یک لانه گک که می شکند سرد می کشم

طرح دگر که می کشم از روزگار خویش
در دست باد شاخه گلی زرد می کشم

بازی ادامه دارد و من مانده ام که باز
دیگر چی از زمانهء نامرد می کشم

سیگار و چای تلخ و من و چرخ نرد باز
پوچی نتیجهء که از این نرد می کشم

حوت 1385
عفیف باختری

sina
Saturday 14 January 2012-1, 10:18 AM
هاله یی از نور



با هر قدم که از نظرم دور می شوی
پنهان میان هاله یی از نور می شوی

گاهی شبیه گل به نظر جلوه می کنی
گاهی شبیه خوشة انگور می شوی

از هر گلی که خواست دلت شیره می مکی
از شکل زن به هیئت زنبور می شوی

این کوه شک که بین من و خود کشیده ای
یک روز می پذیری و ... مجبور می شوی

مجبور می شوی که به آیینه رو کنی
از حسن خود در آینه مغرور می شوی

حس می کنم که هر چه قدم پیش می نهم
با هر قدم تو از نظرم دور می شوی






جانم!

با شکل و آن شمایل خوش ریخت روزگار
بسیار گل به گردنم آویخت روز گار

نی تاج کاغذین به سرم زد نه دست مهر
تا بود خاک غم به سرم ریخت روزگار

بر فرقم آسیا شد و بی وقفه چرخ خورد
غربال گونه خاک مرا بیخت روزگار

تندیسة اگر نه از آهن و آهک است
با روح من چه شد که نیامیخت روزگار؟

جانم! به غیر وسوسه چیزی دگر نبود
تنها حسی که در تو بر انگیخت روز گار




گرد بادی آمدو در خود مرا پیچد و رفت
لکه ابری غصه اش را بر سرم بارید و رفت

حلقه بسته گرد نعشم گله ی گرگان مست
هر که آمد جرعه ی از خونم آشامید و رفت

از ضعیفی طرز رفتارم شبیه مست هاست
هر که رد شد از کنارم، پشت سر خندید و رفت

رفته شاید کرگسان را بر سرم جمع آورد
چشم مشکوکی که سویم کرگسانه دید و رفت

هرکه را دیدم سراغ خویش پرسیدم از او
جمله گفتند او از اینجا یک زمان کوچید و رفت


یک تکه آسمان نشود قسمتم چرا؟
در کودکی شیار خورد صورتم چرا؟

وقتی که سرد و گرم جهان جمله در من است
اندازه ی جهان نشود وسعتم چرا؟

عاجز تر از پرنده ی روحم پرنده نیست
می بندد آسمان به بدی تهمتم چرا؟

در نرد خون – که سرخ ترین فصل زنده گی ست ـ
از هر که زودتر نرسد نوبتم چرا؟

سنگ ستم اگر نه بر آدم وزیده است
پس اینقدر جفا شده با خلقتم چرا؟
می خواهم اندکی به تو نزدیکتر شوم
پس میزند نگاه تو با نفرتم چرا؟

زنگار شب از شیشه زدودن نتوانم
احساس پرو بال گشودن نتوانم

شاعر به چه کار آید و از شعر چه حاصل؟
وقتی که غزل از تو سرودن نتوانم

ازیاد خودم رفتم اگر محو تو گشتم
بی یاد تو یک ثانیه بودن نتوانم

این پر زدن از چشمم و از فاصله گفتن
حرفیست که من از تو شنودن نتوانم

ترسیم من از ما و تو خط های موازیست
یک بوسه اگر از تو ربودن نتوانم

یاری ندهد یادت اگر وقت ستردن
زنگار غم از سینه زدودن نتوانم



ناقوس مرگ را به صدا آورد غروب
پاییز را به خاطر ما آورد غروب

ای کاش جای غصه – هر اندازه ی که است ـ
یک تکه خاطرات تو را آورد غروب

ای سایه ی نهان شده در پرده های شام
در مِه، تو را چگونه به جا آورد غروب؟

گرگ از قفا و در جلو آغوش پرتگاه
جز سوی مرگ، رو به کجا آورد غروب؟

تا خواهد از جدایی تو نغمه سر کند
صد گونه پرده را به نوا آورد غروب

ای خسته از نمایش نیرنگ سرنوشت
این پرده را به روی تو، تا آورد غروب



از آزادی از عشق

خوابیده درآغوش خودش دختر جنگل
احساس قدم می زند آنسوتر جنگل

صبح ست و مرا آیتی از خوبی و پاکی
یکریز صدا میزند از آخر جنگل

برخیز و کمی در دلم احساس بر انگیز
ای یاد! ای الهة افسونگر جنگل

برنطع زمستان نکند باز ببینم
هر گوشه پراکنده هزاران پر جنگل

مضمون نوی داشت از آزادی و از عشق
شعری که ترنم نشد از دفتر جنگل



سرود هزار وادیی سبز

سیاهی آمد و پوشید چشم هایم را
و با طناب ستم بست دست و پایم را

صدای آهم از اعصار دور می اید
کمی عمیق اگر بشنوی صدایم را

شما که می کشدتان زمان به سوی زوال
بدل به شکل نسازید محتوایم را

بهشت نازم و دارم هزار وادی سبز
نشان دهم به شما زودتر کجایم را؟

نمیدهم به هجوم تگرگ هرگز تن
هزار ابر بگیرد اگر فضایم را

یقین محضم و این از ستاره ام پیداست
چه حاجت ست گواه آورم خدایم را؟

طلای نابم اگر بی بهاست در چشمت
فقط تویی که ندانسته یی بهایم را.


از آن سوی رودخانه

احاطه کرده هزاران غم زمانه مرا
اجل گرفته به انگشت خود نشانه مرا

یکی دو ثانیه قبل از سکوت اعدامم
مجال یک دو سخن میدهید یا نه مرا؟

جواب پرسش ما در سراب هستی نیست
چه پشت حدس و گمان می کنی روانه مرا؟

به کوه صاعقه ام کوفت دست وحشی باد
شبی که بست به رگباد تازیانه مرا

دگر توان شتابم نمانده بود که باز
کسی صدا زد از آن سوی رودخانه مرا

کسی به پاکی و خوبی کمی شبیه خدا
کنار خویش فراخواند عاشقانه مرا

عبور

با سایهء که گام به گامم روانه بودم
در من هوای یک سفر عاشقانه بود

قصدم نبود رفتن و مرداب گون شدن
قصدم عبور آن طرف رودخانه بود

چیزی به نام آنچه که رهنوشه گفته اند
پیشم مهم نبود اگر بود یا نه بود

در کوره میگداختم از یک حس غریب
در جانم التهاب خوشی در زبانه بود

یادت به خیر طفلی و آن اسپک گلین
وان لحظه ها که شادی ما کودکانه بود

نوشیدم آنچه بعد تو خونابه بود و بس
بعد از تو خوردم آنچه فقط تازیانه بود
*****************************
مثل مترسک
مثل مترسکی به تماشا ستاده است
خشکش زده، دلم لب دریا ستاده است

بادست خود برای عبورم پلی بساز
این دل نمیرسد به هدف، تا ستاده است

مردی که بیشتر به خودش چهره میدهد
با عکس خود در آینه تنها ستاده است

من جا به جز کنار خودم خوش نمی کنم
اینگونه کس کنار خود آیا ستاده است؟

در من صنوبری ست که هر لحظه از خزان
صد زخم تازه میخورد اما ستاده است

یک کوچه آنطرف تر از اینجا غریبه ی
در انتظار آمدنِ ما ستاده است
*****************************

در قصه های مردم
رفتیم مثل دریا بایک جهان تلاطم
کردیم تندر آسا با صخره ها تصادم

از دور دست شن ها میکرد مرغ دریا
آهنگ زنده گی را با صد زبان ترنم

رفتیم و بار خود را بستیم سوی خورشید
کردیم رستمانه آهنگ خوان هفتم

اینست آنچه مانده از ما به یاد گاری
یک مشت قهرمانی درقصه های مردم

نا آشناست حتا با خود زبان این قوم
من با زبان دریا با کی کنم تکلم؟

رفتی و بیتو دیدم غم های این جهان را
در قلب کوچک خود در حالت تراکم

تا مثل غنچه خندم یک لحظه سوی هستی
قرضم دهید یاران! یک چیزکی تبسم
*****************************
ماه گفتم ات ...

جز صفر چیست حاصل تفریق ما بگو
جز این اگر محاسبه کردی بیا بگو

شام است و نان هر شبه بی چاشنی عشق
تنها چه سان فرو برم این لقمه را بگو

در قاب خاطرم چه مجسم نشسته ای
از چشم من نهان شده یی در کجا بگو

تنها نشسته یی که فراموش مان کنی؟
می پرسمت دوباره چرا؟ هان! چرا؟ بگو

جز اینکه ماه گفتم و میگویمت هنوز
در پیشگاه آیینه جرم مرا بگو

دلتنگم از تسلسل شب های زود رس
یک قصه از بلندی آن روز ها بگو

من از کسی گلایه ندارم بجز خودم
از من هرآن گلایه که داری بیا بگو
*****************************

ستاره

خوابیده شب قریه در آغوش ستاره
تابوت خیابان شده گلبوش ستاره

رازی که به هر شبپره افشا نتوانم
وقت است کنم زمزمه در گوش ستاره

ارچند که سنگین تر از آوار خموشی ست
باری که شب انداخته بر دوش ستاره

هربته بر آورده هزاران گل لبخند
دامان بیابان شده گلجوش ستاره

ماییم و گرفتاریء غمهای زمینی
از دور نظر کردن خاموش ستاره

از عشق من آیا بدلش تاب و تبی هست
یا قصهء ما گشته فراموش ستاره؟

*****************************
دوبوسهء دیگر

به سمت رود مرا امـتداد بخشیدی
حباب زنده گیم را به باد بخشیدی

مرا به کس چه، که برخود هم اعتماد نبود
تو بودی آنکه بمن اعـتماد بخشیدی

دل ملول مرا از سموم صد ها گند
فقط به بوی خودت اعـتیاد بخشیدی

لبم به بوسه یی از گونه هات قانع بود
مرا دوبوسهء دیـگر زیاد بخشیدی

به سمت دشت کشانـدی دوباره پایم را
به شکل لاله دلم را نماد بخشیدی

شبیه رفتن یک رود سوی اقیانوس
مرا به سمت خودت امتداد بخشیدی
*****************************
در انتظار مرد مسافر کسی نبود
در دل اگر که بود به ظاهر کسی نبود

در فرصت پیاده شدن در فرود گاه
تنها تر از مسافر آخر کسی نبود

می گفت : باید آیتی از آفتاب خواند
اما به هیچ داعیه حاضر کسی نبود

با دست خود اشاره به همزاد خویش کرد
دیدم به جز توهم شاعر کسی نبود

بودند چهره ها همه خوش ظاهراً ولی
در بین شان تسلی خاطر کسی نبود

افسوس! درک واژه ءهجرت چه مشکل است
گویی در این زمانه مهاجر کسی نبود
*****************************
هنگام دور گشتن یک سایه در افق
در جاده ها به جز دوسه، عابر کسی نبود

پس از آن روز که فهمیدم عاشق شده است

پشت یک آینه بسیار دلم دق شده است

دم ِ طفلی که لب حوضچه بازی میکرد
باز درفکر همان بازی سابق شده است

صبح زود است و دلم رفته وضوتازه کند
کافرمن چقدر مؤمن صادق شده است

دل دیوانه ازآن روز که زخمش گل کرد
شمع آجین تر از آیینهء مشرق شده است

روبه دشتی که درآن بلبل من! می رانی
مشعل راه تو فانوس شقایق شده است

تا سر از راز چه ساحل به درآریم، عفیف!
عشق دریا وخیالات تو قایق شده است
عفیف باختری

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:05 AM
آشفته
به روان پاک شاعر زنده یاد شهید سید حسین آشفتة باختری:
آشفته
دیده ام خوابهای آشفته
نگرانم برای "آشفته"

امشب آشفته و پریشانم
در غم و در هوای "آشفته"

نکُند تا ابد به بزم سخن
نشنود کس صدای "آشفته"
کرده باشد سفر به ذروة عرش
روح بی انتهای "آشفته"...

رفته تا دور دست، بی پدرود
گفت هر آشنای "آشفته"
رفته بی چتر زیر بارش تیر
رفته در یک فضای آشفته

رفته و لاله های آزاده
رُسته در ردّ پای"آشفته"
آه! دیریست در صف رندان
سرد و خالیست جای "آشفته"

در نیستان بلخ خاموش است
آتش پاک نای"آشفته"...
گر نبینیم دیگرش، سوگند
بر خدا و نیای "آشفته"

ما و شمشیر شعر حماسی
ما و فریادهای "آشفته!"
یا ستانیم کین او روزی
یا رَویم از قفای"آشفته"
-----------------------------------

یک آسمان ستاره
یاران از این دیار، چه بسیار، رفته اند
از این دیار بسته به رگبار رفته اند
جانهای پاک با گذر از سیم خاردار
تا ناکجای آبیِ دیدار رفته اند
دیریست خاطراتِ بهارانِ برگ و گُل
از یاد باغ و گلشن و گلزار رفته اند
برباد، از شقاوت شلاق بادها
گلبرگهای گلبُنِ بی خار رفته اند
بس نخلهای خشک که خود دار گشته اند
بس سروهای سبز که بر دار رفته اند
آن لاله ها اگر چه که از دست رفته اند
اما نه هرگز از دل غمدار رفته اند
یک آسمان ستاره نشانی بمانده اند
آن آفتابها که شبِ پار رفته اند
------------------------------------------
ای سوشیانس!
به دوست فرزانه ام جناب آقای فیاض مهرآیین:
ای سوشیانس!
سر تا به پای باغچه خونین و خسته است
یک رُسته هم ز یورشِ توفان نَرَسته است
بر آستان درگهِ ابری که سوخته ست
انبوهِ جنگلی به تحصّن نشسته است
حتا که سرو کشمرِ جنگل نمانده است
زخم تبر به هر چه رسیده شکسته است
ای سوشیانس پیر، ظهوری که اهرمن
دیریست راه را به رُخ نور بسته است

-----------------------------------------
از دست خشکسالی

آتش گرفته دریا، از دست خشکسالی
خاکستریست هر جا از دست خشکسالی
نی باغهای سبزی، نی لاله های سرخی
خاری نرُسته حتّا، از دست خشکسالی

اشکی نه تا بگریم بر کِشتهای کُشته
در گوشه های تنها، از دست خشکسالی
در بزم سوختنها، با شیشه های خالی
معتاد گشته لبها، از دست خشکسالی

"دریای رحمتت را یارب به جوشش آور"
بخشا نجات ما را از دست خشکسالی
صالح محمد خلیق

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:14 AM
عقاب
فرمانده دستگاه کوچک رادیویی اش را روشن کرد ، امواج بالای دستگاه کوچکش هجوم آوردند:
- عقاب ،عقاب، عقاب...
آواز ها باهم قاطی بودند ، اما فرمانده به درستی می فهمید و اواز تک تک از همکارانش را تشخیص می داد لختی درنگ کرد ، حق اولیت ازکی بود که باید نخست به جواب اش می پرداخت ، از بچه هایی که از عقب جبهه ی دشمن تماس گرفته بودند . برای فرمانده بسیار مهم بود بخاطری که به یک ماموریت بسیار خطرناک و حساس گماشته بود. دکمه بی سیم را فشارداد:
- شاهین ، شاهین ، شاهین عقاب ...

- می شنوم ، می شنوم عقاب شاهین.
- می شنوی؟
- چاروپنج می شنوم.
لحظات نازک بود ، محاسبات فرمانده برهم خورده بود انکشافات تازه درمیدان های نبرد رخ داده بود. توطیه ، عده ی از افرادش را دشمن خریده بود . باید بالای نقشه ی ترتیب شده دوباره کار می کرد. استراتیژی را تغییر می داد ، از تهاجم به مدافعه .باید تصمیم فوری می گرفت .
همکارانش تاکید می کردند: هرچه زودتر تهاجم شروع شود فرصت ازدست نرود،بچه ها مورال دارند ، دشمن استحکامات قوی ندارد، یک حمله ی برق اسا ویک کمر بر کافی است تا دروازه های کابل دشمن را عقب برانیم. امافرمانده تصمیم دیگری گرفته بود، یک تصمیم شگفت اور- عقب نشینی تاکتیکی-
دکمه بی سیم را فشار داد:
- شاهین ،شاهین ،شاهین عقاب.
- می شنوم ، دگوشم است.
- ازکدام موقعیت گپ میزنی؟
- از موقعیت داده شده، کاروان صدفیصد اماده حرکت است ، به (حامد ماما لالا هوتک ) شروع کنیم؟
نخیر شروع نکنین ،( عزت قادر بصیر ) بیاین.
چرا چطور ممکن است، به عقب (داود شاکر میوند نادر) رسیده ایم.
- تصمیم مه چیزی است که گفت ارتباط ات داومدار باشه . خداحافظ.
سرگروپ احساساتی شده بود ، اخر فرمانده عمومی چه می خواهد ، کار شوخی نیست ،عقب نشینی ،عقب نشینی، ازسروبی تا جبل السراج ، حالی دشمن پشت دروازه رسیده ،تاکجا بریم .بچه ها همه ازتصمیم فرمانده عمومی خبر شدند ،همه به اینگونه تصامیم خوب بلد بودند و زود به دساتیر او تسلیم می شدند.همه گی به راه افتادند.
ساعت دو بعد ازنصف شب بود، شب های تابستانی وشیری رنگ ، فرمانده خونسرد بود گویی هیچ حادثه یی در راه نیست، طبیعی ترین حالت را داشت. بالای تپه قدم می زد، دستهایش را به کمر گرفته بود، پایین تپه قریه ها بودند، اینجاو انجا خانه های گلی افتاده بودند، درختان انبوه از شادابی سیاه می زدند ، درختان توت بودند با برگهای ضخیم و سیاه رنگ، دهکده به خوان خاموشی دعوت شده بود.عطرگل شفتل همه جارا فراگرفته بود و باد ارام وملایم عطر انرا به اطراف می پراگند.فرمانده خانه ها و کوچه هارا زیرنور شیری رنگ خو ب تشخیص می داد:
انجاخانه ی فلانی ، اینجا خانه فلانی، و انهم عقب سپیدار های بلند و انبوه خانه سرگروپ ، کسیکه همین چندلحظه پیش همرایش به تماس بود.از سرگروپ خوشش امد چگونه تا عقب جبهه دشمن رسیده بود و چگونه برمی گشت ، به کارایی اش اطمینان داشت مانند یک ببر خشمگین و ارام بود که ازبیشه های پرازدشمن عبور می کرد. دلش لبریز از خوشی شد، تبسم برلبانش رویید.
دهکده را سکوت بلعیده بود و داشت ارام ارام هضمش می کرد،فرمانده تصورکرد این اخرین شبی است که دهکده به ارامی خوابیده و نورمهتاب بادست های پرنیانی اش نوازشش می دهد.تصورکردفردا دهکده را اتش می گیرد، کودکان با پاهای برهنه از دنبال مادرانش می دوند و زن ها با کوله بارهای سنگین به طرف دره ها پناه می برند، مانند مارهای خشمگین و زخم خورده به سوی سوراخ هایشان می خزند.پیرمردها غضبناک بودند و از قوت خشم می لرزیدند:
پدرهای ما هزارهای شانرا کشتند، انگریز هارا ، سستی نکنین ، هله بدو نمانیش ، اگر میر مسجدی خان می بود... اگر.... می بود....

بچه های جوان از خانه هایشان با تجهیزات و سلاح ها می برامدند، خشمگین بودند مانند مارهای خشمگین که به سوراخ هایشان اب رخنه کرده باشد به دشت هاریخته بودند ، دل ادم می لرزید.
فرمانده چارطرف را ازنظر گذرانید:
سپاهی بود سپاهی بود، تفنگ بود وتفنگ بود، خشم بود وخشم بود، یک دریا خشم بود، خشم طغیان کرده بود، یک صحرا خشم بود، برصحرا از زمین و اسمان خشم باریده بود.
بچه از شدت غیظ می لرزیدند و قبضه های تفنگ هارا محکم می فشردند:
مقاومت می کنیم، تا نفس داریم ...

دهکده ارام بود ، خانه ها ارام بودند، سپیدارها، ارام ایستاده بودند و از شادابی سیاه می زدند مانند ستون های دود به اسمان قد برافراشته بودند.
فردا دهکده ها ویران می شوند، اتش می بارد فضارا دو د باروت می گیرد، سپیدارها با پیکر های هیبت ناک شان به زمین می غلطند.
رشته ی خیالات فرمانده را صدای امواج بی سیم درید:
عقاب ،عقاب ، عقاب.شاهین شاهین شاهین،الماس الماس....
داخل زیرزمینی شدو خود را روی تخت خواب انداخت:
اگر عقب نشینی نکنیم چه کنیم،این همه کودک ،زن، پیرمرد، مجروع ..غیر ممکن است اینهمه را انتقال دادن، غذا برای انها سرپناه...باید اینها زنده بمانند ، خدایا ! باز یک ازمون دیگر ، تیر باران، زندان، شلاق، اواره گی.. نه نه یک عقب نشینی سریع و موفقانه ، احتمالا فردا دشمن حرکت را اغاز می کند:
نخست بم باران، هاوان کاری، بعد حمله پیاده به شکل امواج انسانی.
از جایش برخاست،لحظه ی روی اتاق قدم زد،نقشه ی تازه درذهنش تمام شده بود. به اتاق همکارانش نزدیک شدو باانگشت به درکوبید:
برادرها!
همه ازخواب برخاستند، باید اتفاقی افتاده باشد ، درین نیمه ی شب ، باید موضوع مهمی باشد.
خوب چه کنیم؟
- فردا ساعت پنج صبح تهاجم اغاز می گردد همه چیز اماده است – انشاالله تا چاشت به کوتل خیرخانه استیم .
فرمانده شانه ی راستش را بالا انداخت:
نه قضیه طوری دیگری شده، استراتیژی را تغییر دادیم، ازحمله به مدافعه، باید ابتکار عمل بدست ماباشد، باید استراتیژی ما تاکتیک مارا میدان بدهد وزمینه های خوبی برای جنگ وگریز داشته باشیم.یک جنگ فرسایشی را برایشان تدارک دیده ایم.
همکارانش به غم غم افتادند:
چگونه ممکن است، اینهمه وسایط،،افراد،دیپوها... یکی همکارانش گفتند یکی فرمانده گفت ، یک همکارانش گفتندیکی فرمانده گفت... بالاخره فرمانده جدی تر شد:
یادتان رفت سال 1364 را می گویم وقتی روسها حمله کردند ما عقب نشینی کرده بودیم و بعد ضد حمله.حالاهم با عقب نشینی خود نیم جنگ را می بریم و نیم دیگرش هم به دست خداجان ...
همه گی باخنده های رضایت از جاهایشان برخاستند، از چهره ها تصمیم های تازه خوانده می شد که عقب ان خشم پنهان شده بود.
نزدیکی های چاشت بودکه فرمانده یک بار دیگر بالای تپه برامد، دستانش به کمرش بود و چار طرف را می پایید، و مطمین شد که شب گذشته همه چیز را به درستی تشخیص داده بود: خانه فلان وفلان وفلان..
به ساعت نظر انداخت ، کمی اضافه تر ازیک ساعت بعد دیگر باید تهاجم دشمن شروع می شد،نخست بم باران، هاوان کاری، و بعد تهاجم زمینی به شکل امواج انسانی. برایش هرلحظه گذارش می دادند که دهکده ها خالی شده اند، وسایط و افراد به عقب جبهه کشیده شده اند و راه های رفت وامد دشمن ماین کشت شده.
اخرین خانواده ها درحال ترک خانه هایشان بودند، پیرمردها غرو فش می کردند:
پدرهای ماهزارن تای شانرا کشتند، هی میر مسجدی خان شیر پیر شمالی...
روزوقتی به پایان خود می رسید که عقب فرمانده دهکده های خالی از سکنه بودند،ستون های اتش زبانه می کشیدند،انفجار ها زمین را میلرزاندند و سپیدارها زمین را سجده می کردند.فرمانده به طرف اسمان خیره شد، نیم ازاسمان صاف بودند و نیمی دیگر ابرالود و گرفته، چشمش به عقابی افتاد که بالهایش را گسترده بود و بالای بلندی ها چرخ می زد، با چشم عقاب را تعقیب کرد وزیر لب گفت :

چه خوب، چه ازاد، چه مغرور. بعد متوجه شدهمکارانش نیز عقاب را تعقیب می کنند، و یکی ازان میان زمزمه کرد: « عقاب ازاوجها فریاد می دارد، افق ها ناکرانمندند» فکر کرد این کلمات را جایی دیگری نیز خوانده بود.
- جایی شنیده ام.
- از« واصف باختری» است.
عقاب اوج گرفت و انطرف قله ها اشیانه گرفت.
- عقاب ،عقاب، عقاب شاهین.
- می شنوم، شاهین!
همه به موقعیت های تعین شده رسیده ایم ، اگرفامیده باشی اطمینان.
فرمانده به افق های دوردست خیره شد:
- وقت نماز است.
و کسی اهسته به دیگری گفت :
- این مرد دل شیردارد.
و اخرین نفری که داخل دره پنجشیر شد فرمانده «احمد شاه مسعود» بود.
شفیق نامدار در یکشنبه دهم شهریور 1387

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:17 AM
بوی - پف هی چقه بوی میتی.
- بوی چه؟
- بوی باروت،بوی جنگ،بوی تفنگ.
- خی تو هم بوی میتی دیگه!
- ان ،بوی چه؟
- بوی عطیر ،بوی پودر،بوی جوانی.
- اول سرو کله ات ره میششتی بعد میامدی پلویم.
- «ملکه» خدا سرت فضل کد اگه نی پگاه مرده ام ره میششتی، به کمین سر خوردیم ، قومندان «چله مست» کمین کده بود. از پشت دیوال های مکتب دخترها سرما کتی« راکت» و« پی کا» سرما آب پاشی کد. کشته بود ،خدا نکشت. صدای مرمی باران را نشنیدی؟

- شنیدم ، مه گفتم خی باز زن کدام قومندان بچه زاییده، شادیانه می زنند.
قریب گورمرده های قومندان را به هفت قبرغه «چیز» کده بودن.
هروقت بچه زاییدی همی شریت رسام« پی کا» را صدقه سر بچه ام می کنم،تمام آسمان« تاشقرغان» را چراغان می کنم،عین جشن های زمان «ظاهر شاه» به نام خود می درنگانم،حالی خو مه خودم پادشاه استم،پادشاه بی تاج و تخت.
- اگه دختر زاییدم ؟
- نی ماده پشت نیستم!
- «جهانگیر» کتی چله مست آشتی کو،خطرناک است، پارسال «قومندان پلنگ » را نکشت، «قومندان چریک » را نکشت، «قومندان جلاد» را نکشت، «قومندان جبار» را نکشت ، دادرکم را نکشت .
- مه خم گرد نیستم!
- چله مست خدا زده دل اش بود مره د خودش نکاح کنه.
- حالی هم همو عقده د دلش اس ،گژدم است، گژدم زیر بوریا، تاحال هجده نفر را کله شمار کشته،همه اش ره به نامردی زده،کار جوری کده،ایزاره کتی ------ جنگ میته . از «خات» تن خواه می گیره . ازدست همی قوم بی اتفاق تاشقرغان ، همی قوم بنی اسراییل، همی گی شان دماغ فرغونی دارن. حاجت شوروی نیست یکی دیگه ره خورده شیشتن. خدا ببخشه«ذبیح الله خان» از همی مردم ناراضی رفت.
ملکه پلک هایش را برهم گذاشت کمی سکوت کرد،خواست موضوع صحبت را تغییر بدهد،یک چیز دیگری بگوید، از چیزی دیگری بگوید. در ذهن اش به جستجوی ادبیات پرداخت خواست یگان جمله عاشقانه نثار جهانگیر کند . مثلا « مه توره خوب می بینم، چقه خوشرو استی» به اشیای ما حولش پرداخت خواست از آن ها چیزی بگوید،مقصد از جنگ نباشد. خانه ،بیرون خانه، سرکوچه ،بالای کوچه چیزی به ذهن اش نرسید که جزیی از جنگ نباشد برایش میسر نشد.آخر وقتی آدم چیزی را ندیده باشد نمیتواند در باره اش صحبت کند.اگر از «مادر تاجور» می گفت که آن هم جزیی از جنگ بود،اگر از خود « تاجور» صحبت می کرد که یک نماد زنده از جنگ بود،میوه ی درخت جنگ بود که طعم زننده و باروت مانند جنگ را می داد.
از چه می گفت«رشید لنگ» ، شهیدی سرکوچه،درخت های کله پر شده و چره خورده ،«بازارتیم» ویران شده،دیوارهای فروریخته« لیسه مهستی»که شب گذشته کمین گاه چله مست بود. ویک وقت ها ملکه درآنجا درس می خواند. معلم های فرانسه یی داشتند، درست دو تازن بودند،هردو در تجرد زنده گی می کردند، چرا نام آن دو از یادش نمی رود« ماریو» و «ژان» اگر دختری زایید نام اش را می گذارد «ماریو» .
ماریو و ژان موهای کوتاه و زرد داشتند و پتلون کوتاه و شاریده شاریده « کوبای» می پوشیدند. دختر های مکتب از جمله خودش بالای آن ها خنده می کردند:« هی هی ،ماریو و ژان پاچه هایشان را بالا زده اند ،کاهگل لغت می کنند.» و ان دو مطلب را فهمیده بودند و گریسته بودند، بعد دل دختر ها برایشان سوخته بود. و ملازم مکتب آمده به ماریو و ژان دلداری داده بود« ماریو ،ماریو...آشک لازم ،بولانی لازم» بعد از شروع نا آرامی ها آن دو رفته بودند ،همراه با دانش آموزان عکس های یادگاری گرفته بودند، نشانی خانه هایشان را داده بودند عکس های یادگاری برایش داده بودند هنوز هم آن عکس ها نزدش است ،آخرین روز های رفتن شان از بازاز تیم اشیای ساخت دست خریده بودند و از دوکان پدرش« چستک» خریده بودند به پدرش گفته بودند« ملکه بسیار خوب،بسیار خوب» و پدر گفته بود« ملکه به فرانسه لازم» و ماریو خندیده بود و رفته بودند....ورفته بودند...و دریک لحظه تما م رویداد ها و اشیای دور و برش و جهانگیربه هم آمیختند و از تار و پودشان گلیم جنگ درذهن اش بافته شدند و او روی گلیم نشسته بود.
- جهانگیر،چه وقت آرامی میشه؟
- هروقت اسلام فیروز شد!
- تو اسلام ره فیروز می کنی، کتی همی تفنگ شق شقه ات!
- اسلام که فیروز شد چه می کنی؟
- با میرم پشت دوکان دستگه خود ، پشت کسب پدری ،مسگری.
- تا اون وخت مسگری یادت میره.
- نی هفت پشت ماره مسگری کشته ،از یادرفتنی نیست.
- الهی شکاف شکاف شوی چله مست ،دادرکم را دخون غلتاندی.
- د بد بلانیست. دادرت کان غیرت بود ،نوچ ،نوچ...
- جهانگیر!
- ان؟
- هیچی نی !
- نی گوی؟
- نی نمی گم!
- نی گوی اخی؟
- مره جنگ نمی کنی؟
- نی!
بیا یک شب گریخته رویم مزار، د حکومت تسلیم شویم،مان که همین تاشقرغان ویرانه باشه و چله مست
- آفرین د عقل ات ،هنوز خون دادرک ات قاق نشده ...
- خی دلک ات با نگویی که نگفته بودی.
- د حلوا گفتن خو دهن شرین نمیشه ، ای ساده ماده خدا!
- د طوی بچه مامام که رفته بودم مزار،شهر کتی شهر «تسلیمی » ها بودن،هیچ کس خو کارنداشت، عیش و نوش کده گشتن. سلیپر های فرانسه یی چه میگه، سله های پهلوی چه میگه،ساعت های سیکو پنج چه میگه،قدیفه های گل سیب چه میگه، موترهای آلگاه چه میگه....
- دم شین ای، اونه «خات» میگن ،آب دهن شوروی ره خورده گی استن ،یک چند روز سیل و
گشت میته بعد میبره« خوست» و جنوبی . اگه دستگیر هم شدن«گلم جمع» گفته دپوست شان کاه جای میکنه.
- همتو باشه؟
- ناشم چه خی ،نام اش دسرش «تسلیمی»
ملکه طرحی را که روز ها در خیال اش پرورده و پخته بود،با چند دلیل جهانگیر از هم پاشید. باخود گفت راستی جهانگیر به مفت قومندان نشده ، کله اش کار می کند. با خود اندیشید نمی تواند ازاین بوی ها فرار کند،بوی هایی که فضای خانه را انباشته بودند،فضای شبگه را انباشته بودند،کوچه بالا و کوچه پایین را انباشته بودند،ویرانه های لیسه مهستی را انباشته بودند،خاک تپه های بازار تیم را انباشته بودند،مدرسه های«چارسوق»را انباشته بودند. کوه های «تکه زار» و «جرآب» نمی گذاشتندبه تاشقرغان هوای تازه برسدواز دیوار ها و و کوه ها بوی باروت می تراویدند وصداها در کوه ها بازتاب می کردند:
- هنگ ،هنگ...
- جنگ ،جنگ...
- هوم ،هوم ..
- شوم ،شوم ...
- جهانگیر!
- ان
- تاشقرغان ما تاشقرغان شدنی نیست،همه جاهل ،همه نا خوان،یکی به دیگه اش تن نمیته ،ایله عمرت ره ضایع نکو ،رویم یگان ملک های دیگه،رویم پاکستان،رویم ایران،رویم عربستان،یگان گور کنده دیگه...
- مه چیم به خدا!
جهانگیر به خود فرورفت«همی زن هم راست میگه، یک چار قران حلال و حرام که داری دکمر بسته کو،تفنگ هاره هم یگان جای گور کو،دست زنکه را گیرو خوده بکش. مگر اول چاره چله مست ره هم بکو،همین «کلیکوف» ره به هرکس وعده کنی نمی مانه که روز سرش شب شوه،ایطور زمانه شده که دادر سر دادر صرفه نمی کنه» اما به کمی زمان ضرورت داشت تا نقشه اش پیاده شود. خود را کمی به ملکه نزدیک کرد.
- ایقه خوده جوق نکو،عرق کدم.
- یک چند وقت صبر کو ،همی سردرختی ها را جمع کنیم و « ده یکه» زمین هاره هم جمع کنیم یک چار قران مول تر شوه ،گپ بین ماو تو پول هاو طلا هاره مزار پیش یگان تجار یا زرگر وطندار روان می کنیم.
اینبار ملکه خودرا نزدیک تر کرد:
- بلا دپس خانه و جاگه ،سرزنده باشه کلاه بسیار.
- مقصد د گرمی ها پاکستان پوست می پرتوی،اونجه سایه های توت و جویبار های آب خو نیست.
- سرمیان سرها،چند لک نفر دیگه چطورمی کنن؟
- مه از گوش ات کشیدم.
ستون های کاخ تصمیم ملکه لرزید : مه چیم خی ،خودت میدانی.
بعدازادای نماز شام پدر جهانگیر از مسجد آمد و روی صفه که از کنارش جویبار آب می گذشت نشست و دسترخوان را پهن کردند و«شوربا لاچره» را خوردند، بعد پیرمرد رادیو را روشن کرد و برنامه «کاکا جان»که از رادیو پاکستان پخش می گردید و حوادث افغانستان را همراه با دیالوگ و طنز و مبالغه بازتاب می داد گوش می داد. سرشبگه رفت. مادر جهانگیر خود را کمی راحت تر احساس کرد و پاهایش را دراز کرد و یک پیاله چای برای خودش ریخت. ملکه هم خود را فارغ یافت و به طرف خانه گنبدی که مربوط اش می شد رفت. خانه یی که بوی جهانگیر آنرا انباشته بود،منفذ هایش را می بست و پرده هایش را می آویخت تا بوی جهانگیر فرار نکند. واگر جهانگیر هفته ها هم نمی آمد و به جنگ ها و محاصره ها مشغول می شد باز هم خانه از بوی اش تهی نمی گردید.
مادر صدا زد: ملکه بیرون خوابی نمی کنی،گرمی شد،علف جوش شد،امشب جهانگیر می بیایه؟
- گفته بود پسانترها می بیایه.
لمپه را روشن کرد و روی رفک گذاشت،پشه ها و مگس ها گرد لمپه جمع شدندو از انبوه صداهای وز وز و مینگ مینگ شان سکوت خانه درز برداشت. و گاهی سایه مگس ها و پشه صد مرتبه بزرگتر از آن چه بودند روی دیوار خانه سایه می افگندند که سخت وحشتناک می نمودند مانند هیولا هایی که در قصه ها شنیده بود .به وحشتناکی رویا های ملکه می ماندند،به رویا های بویناک که بوی جنگ می دادند. ملکه از جنگ با روس ها نمی هراسید بخاطری که آنها رو در رو جنگ می کردند،اول از باغ«جهان آرا» هاوان می انداختند،آنگاه همه خانواده ها به زیرزمینی های مخصوص پناه می بردند،بعد از مزار یا «ترمز» طیاره ها می رسیدندو ------ ها را میریختند،بعد توپخانه سنگین از «پروژه» و باغ جهان آرا شهر را زیر آتش سنگین خود می گرفتند. و جهانگیر وافرادش می رفتند به سنگر های کوهی . خیرو خلاص.
اما «اسلام جنگی» خطرناک بود،دوست و دشمن شناخته نمی شد،یک دفعه میدیدی که حاضر باش یا سرگروپ قومندان را به گلوله بسته و فرار کرده به جناح مخالف پیوسته،به هیچ کس اعتبار نیست.
ملکه چایجوش سیاه مسین را گذاشته بود روی قوغ دیگدان ،تا آب گرم برای جهانگیر آماده باشد.
پیش از عروسی هراسی از جهانگیر دردل ملکه بود،از آوازه اش می هراسید:
از چشمهای جهانگیر خون میباره، تا مجاهد بچه ها صدای جهانگیر را بشنوند قبض روح می شوند...
روس ها بار ها از جهانگیر بنام«سیله باسمچ» یاد کرده بودند.
و اما حالا که جهانگیر می امد به پهلویش و خود را جوق می کرد اصلا ترسی بر دلش نمی نشیند،یک بچه آرام و مطیع و مانند موم در پنجه های محبت اش شکل می گیرد. ملکه به دلش گفت«نام رستم به ازرستم» ...
صدای رادیوی خسر اش خاموش شد،برنامه ی «کاکا جان» هم خلاص شده بودو شاید شب به نیمه هایش نزدیک تر شده بود. خشو هم چنان روی صفه پاهایش دراز خواب اش برده بود و پیاله ی چای سرد شده بود.
روشنی لمپه یک نواخت می درخشید و سایه های مگس ها و پشه صد برابر بزرگتر از انچه بودند بر دیوار افتاده بودند و ترسناک می نمودند. ملکه از بوی جهانگیر افسون شده بود و روی بستر خواب اش به پهلو افتیده بود . میرود مزار،آنجا جهانگیر موتر والگاه دارد،لنگی پهلوی دارد،ساعت سیکو پنج دارد،سلیپر های فرانسه یی دارد،کش دارد،فش دارد... اما «خات» ،اما «جمعه اسک» ،اما خوست وجنوب.... در میان گل ها وسبزه های پرطروات خیال گام برمیدارد و می خرامد،می خرامد ،مانند آهو می خرامد ،یک آهوی آزاد و سرشار که از کوه ها فرود آمده ،از کوه های «تکه زار» از میان سنگ های کلان و هیبتناک...
خانه گنبدی انباشته از بوی است ،بوی جهانگیر،بوی جوانی،بوی عرق،بوی پیزار های چرمی،بوی تفنگ،بوی ها متراکم تر شده اند،همه جا را انباشته اند،فضای خانه را،رفک هارا،سینه ی ملکه را ،ذره ذره ی وجودش را ، او افسون شده است ،افسون بوی تن جهانگیر . حالا بدانی یا ندانی شب به نیمه رسیده است صدای عو عو سگ ها،آواز قورباغه ها،صدای چرچرک ها،قیر قیر چلپاسه ها، بخواهی نخواهی شب به نیمه رسیده است.

جهانگیر نامد،چرا نامد،گفته بود میایم ،گفته بود چایجوش را بالای قوغ دیگدان بگذار... گفته بود ... و ملکه برایش گفته بود چقه تو شله استی... و جهانگیر گفته بود... و خواست به اش نزدیک شود که مادرش صدا زده بود.
یکباره صدای انفجار ها و رگبارها خیل سکوت را از فضا توراند . خسراز جایش برخاست: خیر ،خدایا خیر.
خشو پاهایش را جمع کرد و ازجا بلند شد: خیرخدایا،کشتن،جهانگیر مره کشتن...
خسر از بالای شبگه فریاد زد:
- به زیرزمینی روین!
خشو دیوانه وار فریاد زد:کشتن ،کشتن ،جهانگیر مره کشتن...
همسایه ها سر بام ها برآمدند و می کوشیدند محلی را که آتشباری و انفجار بود تشخیص دهند:
- چارسو است
- اغه مزار است
- مکتب دخترها است
- راست میگی مکتب دخترهاست،بخیالیم چله مست کدام کمین زده
بعد همسایه ها به طرف خانه جهانگیر فریاد زدند: جهانگیر خانه است؟
ملکه از سرزینه ها فریاد زد که همه تاشقرغان شنیدند: کشتن،جهانگیر ره کشتن،های ،های،های جهانگیر...
(پایان)
(شفیق نامدار)1388

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:33 AM
م ساغر

چند دوبیتی
صفای آبی جان است چشمت

شکوه شعر ایمان است چشمت
هوایی می شم از سکر نگاهت
چو تاکستان پروان است چشمت
زمستانی مرا ویرانه دارد
به روی شانه ام کاشانه دارد
پناهم ده به گرمای دو دستت
وطن در دست هایت خانه دارد

نگاهت در نگاهم خانه سازد
شراری گونه ام را می نوازد
ز تاکستان سبز چشم هایت
دلم خون می خورد، جان می گدازد
هوایم سخت بارانی ست ای دوست
شب تاریک حیرانی ست ای دوست
ز خورشید نگاهت دور ماندم
دلم برف زمستانی ست ای دوست
ستاره آسمان را می سراید
سکوت شبروان را می سراید
به روی شانۀ زخمی باغی
پرستو آسیان را می سراید
سکوتی زان شب نامرد مانده
شراری از نوای درد مانده
به روی لاله زار چشم هایم
فقط چند بوسۀ ولگرد مانده
---------------------------------------------------------------------



به روح پاک خیام و صدیقه
وقتی از حوادث بی خبر بمانم زندگی برایم زیبا تر است.
اما با شنیدن این خبرهولناک و وحشتزا در مورد سنگسار دو جوان در ولایت کندزخیلی حالم بد شد . دنیا برایم رنگ تیره بخود گرفت .دیگر از نشر کردن آهنگهای هنرمندان ، با شعر خودم از خودم نفرت میکنم.و از قلمم خسته میشوم و از مردم بدم م آید و حالت بدی به من دست میدهد و قلبم درون سینه ام سنگینی میکنند .
اصلا سنگینی نه
انگار
قلبم را همین لحظه درون سینه ام آسیاب میکنند و دلم را آرد آرد می سازند . ای مردم ای مردم بدادم برسید دیگر دنیا برای منهم مثل خیام با آن نام قشنگ اش و صدیقه با تمام صداقی که داشت به پایان میرسد.
ما ادم نیستم ....ما
کی استیم

ما باید

نمی دانم من نمی دانم من میروم و از دنیا کناره میگیرم....

آخر ز اتهام شما کشته میشوم
یا اینکه زیر نام وفا کشته می شوم
نفرین به دستهای پراز سنگ وحشت ات
با قلب گرم و پر ز صفا کشته میشوم

من میروم و باز فرامو ش قرن ها
یعنی به احترام شما کشته میشوم
مادر مرا ز ترس پدر عاق میکند
گویند با رضای خدا کشته میشوم
نامرد بود آنکه ترا مرد نام داد
از خود بپرس اینکه چرا کشته میشوم-
-------------------------------------------------------------------------
ساغر

ساغر پر زشرابم خودت میدانی
گهی آتش گهی آبم خودت میدانی
عطش ا ت ا ز لبم ا فزوده شود
شکل مرموز سرابم خودت میدانی
حذ ر ا ز آختن خنجر مژ گا نم کن
ترک خونریز وخرابم خودت میدانی
در شبان طرب و شعر صفا
نمک قلب کبابم خودت میدانی
سخت شر میده زچشمم نرگس
گل بهتر ز گلا بم خو د ت میدانی
با غبا ن د ست بد ا ر ا ز چیدن
سو سنم ز ینت آبم خو د ت میدانی
ما هتا ب شب و شعر شاعر
عکس اتش روی آبم خودت میدانی
با ز د ر فکر و صا لت شد ه ا م
غرق در رنج و عذابم خودت میدانی
نیست جز زهر غمت قسمت من
از غمت خانه خرابم خودت میدانی

----------------------------------------------------------------------------

جنون
یک جنون بی رقم، معتاد می سازد مرا
مست می سازد مرا دل شاد می سازد مرا
گاه شور بیخودی را در دلم جا می دهد
گاه با نایِ غمی نا شاد می سازد مرا
گاه جاری می کند در سینه ام دریای درد
می برد تا نا کجا ، بر باد می سازد مرا
هر چه دارم می ستاند از من و با بی غمی
بی درک نابود و بی بنیاد می سازد مرا
هر شب این دیوانگی و این جنون بی رقم
گریه شیرین بی فرهاد می سازد مرا
خوب میدانم نگاه مست و بی پروای او
سردچار هرچی بادا باد می سازد مرا
در میان دفتر شعرم قدم چون می نهد
تلخ می سازد مرا فریاد می سازد مرا
شمس تبریزی من میگردد و گم میشود
د رهوای جستجو بر باد می سازد مرا
می رسم آخر به عرش کبریا از خاطرش
خانه اش آباد ، چون آباد می سازد مرا
مژگان ساغر اشعاری از مژگان صف

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:36 AM
میروم با خویش باران جاده را تر میکند

ناز بوی مرگ ذهنم را معطر میکند
هر که میبیند سلامم میکند، گاهی کسی
حال برهم خورده ام را باز بد تر میکند

روز ولگردی و شب زن باره گی، بدتر ازین
باز عاشق میشوم، معشوق باور میکند
زنده گی را مرگ را خیلی معلق مانده ام
مثل یک عسکر، کلاه اش را که سنگر میکند
باز دانشگاه میایی و استاد لجوج
فاعلاتن فاعلاتن فعل را سر میکند

2-
پنجه هایم را که لای زلف هایت میبرم
مثل گرگی دکمه ی پیراهنت را میدرم
چشم هایم را که میبندی و میرانی درین
تپه های سخت سرسبزی که هر سو میچرم
چشم هایت سرخ میگردد لبانم تشنه تر
گاز میگیری و من یکباره از جا میپرم
من، تقاضایی نکرده رنگ و رویت می پرد
باز میگویی به رسم باد از این ... بگذرم
هی! خیالت جمع باشد روز دیگر آمدم
دست مال و سرمه و آیینه را می آورم
گیرماندم در اطاقی هر طرف آیینه یست
می هراسم از خودم گم میشوم در بسترم
--------------
افتاد، پیش پای کسی گریه کرد، مُرد
آنکه نداشت جز غم و تشویش و درد، مُرد
بالا بلند! چشم تو روشن، دلت سفید
آن پست بی شعور«من» کوچه گرد مُرد
تا سر به پای خاک تو انداخت زنده بود
گامی بلند کردی و آنگاه مرد، مُرد
تصویر، خاطرات و آن شور بوسه ها
با مرد در همین غزلش فرد فرد مُرد
این حرف ها خلاصه به موی تو می شوند
یعنی کنار پنجره ات رنگ زرد مُرد
نمیدانم امروز ها هر چی فکر می کنم این بیت از حافظ شیرین سخن یادم می آید:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن...
چندتا غزل تقدیم تان...
۱

پیام های مرا بی جواب می مانی
مرا بهحال پراز اضطراب می مانی
تو با غرور خودت، غرق در حساب خودت
حساب های مرا بی حساب می مانی
تو از قرار من بی قرار بی خبری
چرا نگاه مرا سوی آب می مانی؟
کمی بخند، بخندد لب زمان وزمین
به لکه لکه که بر ماهتاب می مانی
چرا بهانه میاری؟ کمی کنار بیا
که با غرور خودت در عذاب می مانی
***
شبی که یک دل دیگر قرار گم کرده است
تو بی خیال از آه اش به خواب می مانی

۲
کاش ای کاش گل پیرهنت می بودم
چادر دور سرت یا چپنت می بودم
کاش دریاچة از موج شوی من ماهی
تا ابد غرقه ی عمق یخنت می بودم
فرش و جاروب یا گرد و غبارش نشدم
خاک جاروب پس از ریختنت می بودم
این که از خویش مرا هیچ جدا نتوانی
کاش یک خال سیه در بدنت می بودم
کاش همسایه دیوار چپم می بودی
تا که معتاد هوای چمنت می بودم
***
یاد آن روز که باعشق برایم گفتی:
تو چه خوبی نفسم! کاش زنت می بودم

۳
شانه هایت کوه از خوشبختی و آرام بود
دست هایم بی قرار سیب های خام بود
چشم سبزت سرزمینی بود سرشار از بهار
یا نمی دانم، کجای بیشة بی نام بود
گم شدی خیلی تپیدم مثل طفل بی پناه
چشم و آغوشت قرار بی قراری هام بود
بی حضورت فال حافظ خانه و سیگار نه!
آنچه غیر از دل شکستی جام پشت جام بود
انتظار بیت های دیگری را داشتم
باز دیدم حرف هایم تلخ و نافرجام بود
۴

چه کار کرد نگاهت؟ که خواب رفت ازسر
هوای تلخ تراز یک شراب رفت از سر
ترا چه نام گذارم؟ شراب، چای ویا...
که از حرارت تو اضطراب رفت از سر
چه زود رفتی و رفته ست آبرو از من
و تا هنوز نبرگشته آب رفته از سر
و گاه گاه ندیده ست ابر و بارانت
گیاه های سیه بی حساب رفت از سر
پیاله های جدایی چرا نمی شکنند؟
به یاد دست تو کیف شراب رفت از سر
غم نبود ترا با چی پای بگذشتم
به روز هایکه با پیچ و تاب رفت از سر
تا دیدار دیگر...

--------------------------------------------------------------------------------
۱-
من دیگ دم گرفتة دستان توستم
در کافه چای و قهوه و لیوان توستم
ای آنکه بی کسی مرا گام میزنی
ازمن عبور کن که خیابان توستم
تو باز تشنه تشنة یک قطره خون من
من سیر از عطوفت چشمان توستم
گفتم ترا فرار کنم یک دریچه دور
دیدم که پای در گِل زندان توستم
نی نی چگونه سر کشم از اعطراف تو
تو خلقت عجیبی و حیران توستم
وقتی سلام میدهی آرام ... در دلم
تکرار میکنم که پریشان توستم
۲-
کاش گرگی بدرد این همه رنجوری را
یا سگی پاره کند پارة از دوری را
این همه تلخ تراز رنگ شرابیست که من
جای «ودکا» بکشم شانه ی مخموری را
من که معتاد شدم، چشم تو شد نا پیدا
لطف کن ترک بگو این همه مغروری را
بی کسی سرد تراز برف سرم می بارد
مثل نوری که نوازش بکند کوری را
***
آه آدم چقدر پیش عجل مجبور است
با چه کس قصه کنم عالم مجبوری را
--------------------------------------------------------------------------------
۱
جنازه...
چگونه خاک بریزم سر جنازه ی خویش
که دست های مرا مور زد از مرگم پیش
مرا چه بود به غیر دو حلقه گیسویت
که زاغ های سر شانه ات زدند به نیش
چه سرنوشت غریبی کسی مگس زده است
کسی که مرده همین یک دو سه خرابه به پیش
اگر چه جان مرا بیشمار ریشیدی
بیا دوباره بگیر و مرا دوباره بریش
۲
آبروی باغ
او اهل بی تعارف این سرزمین نبود
گل بود، در بهشت که جایش زمین نبود
قد چنار روح چمن خواب آبشار
او آبروی باغ، مگر نازنین! نه بود...
او کوه کوه دوری ودریای آتش ا ست
در بین ما بهانة دیوار چین نبود
اصلا برای گم شدنش شک نداشتم
زیرا به هم رسیدن ما را یقین نبود
آوازه است باز که در شهر آمده
من شهر را دویدم و آن مه جبین نبود
او اهل بی تعارف این سرزمین نبود
گل بود در بهشت که جایش زمین نبود
--------------------------------------------------------------------------------
۱
رد پایت
انتظاری سخت تراز کارهای دیگراست
بی قراری چارسو در نقش یک بازیگراست
چشم های سرمه نیشت روی رویایم ندید
آه از دست سفیدت آنچه می آید شر است
خوب می دانم برایت دوست دارم گفتنم
-با نگاه بی قراری- بی گمان درد سر است
دامنت از گل لطیف وپاکتر از آسمان
می رسد دستم ولی، این شهر در این باور است:
هیچ پایی رد پایت را ندیده سال هاست
تو بزرگی روح تو همخواب گل های تر است
من خزان در گرفته برگ های سوخته
تو بهاری دامنت لبریز از باغ وبر است
۲
پشیمانم...
خون من گردش ندارد خون من آخر شده
من پشیمانم بسان آدم کافر شده
من پشیمانم بیا هرآنچه می خواهی بکن
سر بزن یکسر مرا و هر که را حاضر شده
با هزاران کینه ای گل! زخم داری میکنی
با دل صد پاره و از پیرهن ظاهر شده
از حسد آتش گرفته سرو های کوچه ات
سرو بالایت بلای جان هر عابرشده
عشق جز مهر وغم این سینه ی پردرد نیست
مهربانی از تو و غم قسمت شاعر شد
--------------------------------------------------------------------------------
یکباره آمدو سرمن « نه» کشیدو رفت
رگ های بی قراریی دل را بریدورفت
دشنام داد نام مرا هر کجا که دید
از جنس شک جدا کده ای آفریدو رفت
آمد نشست عیب مرا بعد سالها
با جرأت تمام به رویم کشیدورفت
هر چند گفته بود که دیگر نمیرود
با اینکه سیب حوصله ی من رسیدو رفت
شاید زیاد گرم تماشیای خویش بود
فریاد ها زدم، عقبش را ندیدو رفت

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:41 AM
هزار ســــال دگر عاشقانــــــه خواهــــــــم زیست….

خدای عشق قرار و مدار خواهد کرد
غمِ گذشته ی ما را شمار خواهد کرد
غمِ گذشته و امروز و شرمِ فردا را
به دوشِ «غیرتِ مردانه» بار خواهد کرد
مرا و «قسمت شومِ» مرا به گفته ی تو!
دچار دغدغه ی بی شمار خواهد کرد
من از قبرغه ی تو؟ این تخیلِ محض است
سماجتِ تو مرا استوار خواهد کرد
من از بهشت به سود تو، ساده می گذرم
دلم هوای زمین و بهار خواهد کرد
بگو به گوشِ خدایانِ ذهنِ ناجورت
که نفس (آدمیت) انفجار خواهد کرد
بگو که قمری اشعار عاشقانه ی من
درختِ سیبِ تو را تار و مار خواهد کرد
رباعی، چوتی خاکستریِ موی مرا
هماره حلقه ی دام شکار خواهد کرد
دوبیتی عینک افتاده روی میز مرا
به چشم دلشده ی من سوارخواهد کرد
غزل مرا به دل رود خانه خواهد برد
غزل غزال غمم را مهار خواهد کرد
هزار سال دگر عاشقانه خواهم زیست….
هزار سر به سرم افتخار خواهد کرد
به روی زخم دلم نی جوانه خواهد زد
مرا به میکده شب زنده دار خواهد کرد
***
خدا کند که تو آدم شوی به باغِ بهشت
وگرنه با تو خدا انتحار خواهد کرد.

مارس ۲۰۱۱
-------------------------------------------------------------------------------

لیلی ساده وآزاده!
لیلی با هر چه مقدس که تو باور داری
تو دلی مثل دل عشق دلاور داری!
« من »تو بودی که خطر کرد اول در دل رود!
ورنه پیوسته خطر پشت خطر با تو نبود
مهربانا! تو شبیه ی دگران دل داری
حامی و خالق انسانی و حاصل داری
٭٭٭
کاهوی سرچپه٭ آید به نظر اندامت
لیلی! آزرده گلوی غزلم را شامت
به خدا روسری با رنگ سیه مال تو نیست
چادری جز پی پرپر شدن بال تو نیست
دین اگر می طلبی، دین طبیعت زیباست
دین مردانه به جُز در پی اغفال تو نیست
تا بکی دست قفس ساختن خویشتنی؟
تا بکی منکر جان باختن خویشتنی
رشته ی عشق اگر بافتی، زنجیر تو شد
دست دادی به دو دستی که گلوگیر تو شد
توبه از همسفر عشق که در گیر تو شد
سخن از عشق زدی باعث تحقیر تو شد
قدرت سیب چشیدن تو به آدم دادی؟
آدمی را که چنین در پی تسخیر تو شد
عجبا مالک تو، مرشد تو، پیر تو شد
پیشوای تو شد و در پی تکفیر تو شد
***
هیچ کس نسیت بگوید که حقیقت این است:
سیب، دندان زده ی توست اگر شیرین است
قامت توست نماد بشر و زینت و زیب
لیلی ی ساده و آزاده و آلوده به سیب

فبرور ۲۰۱۱

توسط راحله یار

--------------------------------------------------------------------------------
بهار توبه شكن مي رسد چه چاره كنم

داغ پاییز دلم

گونه ام گل زده گلبرگ خزانی شده است
سینه آتشکده ی داغ نهانی شده است

چه مصیبت زده دل را که فقط می سوزد
داغ پاییز دلم داغ جوانی شده است

عشق در پیچ و خم موی پریشانم سوخت
که هوای نفسم آتش آنی شده است

یار! دریاب که عمرم به هدر می گذرد
عاشقی دستخوش چرب زبانی شده است

ساقی و محتسب و شحنه ی شب هم نظراند
حکم اعدام تو ای عشق جهانی شده است!
*****
پای آواز دلم در گذری رقصیدم
عابری گفت که بیچاره روانی شده است

فبرور ۲۰۱۱
-----------------------------

خطاطی شفیق لمر
بـرخـیـز و سـرود زندگانی بفرست
پروانه ی وصل و کامرانی بفرست
امشب نفسم گرفته شهر تو کجاست؟
یک بار دگـر به مـن نشانی بفرست
--------------------------------------------------------------------------------
دوشنبه ۳ جنوری ۲۰۱۱
هـیـزمِ تـرِ
گمان کنم که دلم هیزمِ تر رود است
چرا که سینه ی من کاملن پُر از دود است
بگو چگونه از این تنگنای غم بپرم؟
و یا چه چاره کنم با دری که مسدود است؟
لبم به خنده چرا وا نمی شود هرگز؟
چرا هوای دلم این قدر غم آلود است؟
به من بگو - به سرِ من قسم - دلیلش چیست
که در زمانه ی ما طرح عشق مردود است؟
به این زمانه ی بی آبرو بگو که چرا
فضای پر زدنِ شاعرانه محدود است؟
***
نمی روم به سفر، بی حضور بال و پرت
همیشه با تو سفر عاشقانه تر بوده است!
--------------------------------------------------------------------------------

بــزن دفـی
بــزن دفـی که مــرا با شــــرار وصـل کند
صــدای گـنگِ دلــم را بـه تــار وصـل کند
به انـتـقـامِ سـکـوتِ هـــزارســالـه ی من
ســـرِ شکسته ی من را به دار وصل کند
که می به کامِ دلم جرعه جرعه می ریزد؟
بگو پیاله ی من را به « بار» وصل کند!
خدا مگر چقدرغرقِ خـود پرستی هاست؟
نـشـد شـبـی که مــرا بـا نـگار وصـل کند
چه مذهبی؟ که حرام است مسـت رقـصـیدن
بــزن دفـی که ســرم را بـه دار وصـل کند
بــزن دفـی به سـرت عاشقانه می رقـصم
که دف دو تـار دلـم را بـه یــار وصـل کند
***
خــدای شعر - دعا می کنم - که بـا غزلی
مــرا بـه آن غـــــزل روزگار وصـل کـنـد
و در تـنـاسـخ پــرشــور عـاشـقـانه شـبـی
درخـــت سـيـب مـرا بـا انـار وصـل كند...
راحله یار

دکلمه مـژگان سـاغـر
از بانوی عزیز مـژگان سـاغـر سپاسگزارم!
--------------------------------------------------------------------------------
بـیـتِ آخـرِ شـعـر
وقتی که شعر وسوسه انگیز می شود
دل از هجومِ عاطفه لبریز می شود
یادِ تو از گلوی قلم ناله می کشد
هر مصرعِ ترانه دلاویز می شود
دستم به رویِ کاغذِ اندیشه می رود
دستی به گردنِ دلم آویز می شود
عطرِ کشنده از نفسِ شعر می دمد
شاخِ خیالِ حادثه گلریز می شود
بی تابی ام به اوجِ شرر می کشد مرا
دل با خدای عشق کلاویز می شود
***
از مقطعِ غزل چه بگویم چه می کشم
لبخندِ عاشقانه غم انگیز می شود
چشمِ گنه نکرده ی من مثلِ مجرمی
از جزر و مد چشمِ تو پرهیز می شود
***
دایم به بیتِ آخرِ شعرم که می رسم
اشکی دمیده آبِ رخِ میز می شود
--------------------------------------------------------------------------------
شـعـرِ بـاران
عشق را با آب چشم و شیره ی جان می نویسم
زیر باران می نشینم زیر باران می نویـسم

مصلحـت درعـاشقی را از دل دریا بجویم
جلوه ی معـصومیت را ازغـزالان می نویسم
لای اوراق گلی با رنگ اشک ارغـوانی
ناله را آهـسته با پرکارمژگان می نویـسم
نامه را با آب انگوری طهارت می دهـم من
نسخه ی مشکل کشای دردِ هجران می نویسم
حتم دارم عاقبت یک روز با تو می نشینم
روز را تا شـب برایت شعـر باران می نویسم
خوشه ی گـندم می آرم پیش رویت می گذارم
روبرویت می نشینم با تـو پیمان می نویسم
درسـماع ِعاشـقـی غـرق تلاوت با نگاهـت
با تـو پیونـد عـمیقِ رشـته ی جان می نویسم
لحظه ای کوتاه دستت را به دستم می گـذارم
ازخطوط دست هایت شعـر ایمان می نویسم
نیست پروایم به دل از طعنه بی جای مردم
آنچه دردیدار بینم پیش یاران می نویسم
عـطرآغـوشـت نبویم چاره ی وصلت نجویم
شعرِ چشمان ِتورا تا سطرِ پایان می نویسم
عاشقی عـیـبی ندارد، صرف بهرخاطـرتـو
جای نامت را دو نقطه یا بهاران می نویسم
از مجموعه ی شعر « از تلخیِ ترانه »
--------------------------------------------------------------------------------
سـلاله ی عـشـق
شــطِ بـهـار به پایـیـزِ من مـدارا کرد
حضور حـادثه ی عـشـق را مهیا کرد
به خانه گم شده بودم میانِ گَرد و غبار
به کوچه بُرد مرا خوبِ خوب رسوا کرد
به دسـتِ مـوج نـوازشـگـرِ ملایم خود
گـره ی بسته ی گیسوی شسته را وا کرد
دو دسته خرمنِ خاکستری موی مرا
شبیه ی پرچمِ نـوروز تا و بالا کرد
لبِ سکوتِ مرا لب گزید و تابی داد
زبانِ گنگِ دلم را مکـیـد وگویا کرد
حقیقتش که سر از راز در نیاوردم
چـرا بـهـارمرا اینقدر دلاسـا کرد؟
دراین زمانه که جُز خون دل نباید خورد
چگونه اشکِ مرا غرقِ موجِ دریا کرد؟
الهه ی شبِ نـوروز با سلاله ی عشق
به کامِ تـلـخِ دلـم زهر را گـوارا کـرد
***
دلت ولی چقدر غرقِ بی خیالی هاست!
دلِ صبور مرا صاف و ساده سودا کرد
بهار 1389
--------------------------------------------------------------------------------
رباعی های بهاری، به پیشواز بهار تقدیم تان!
بر خـیـز و بـهـارِ ارغـوانی بفرست
در من بـدَم و شــورِ جوانی بفرست
با گفتنِ حرفِ «دوستت دارم» خویش
یک چشمه ی آبِ زنـدگانی بـفـرست
***
بـرخـیـز و ســرود زنـدگانی بفرست
پـروانـه ی وصل و کامرانی بفرست
امشب نفسم گرفته شهرِ تـو کجاست؟
یک بـارِ دگر به من نـشـانی بفرست

***
در دسـتِ تـو من بــهـار را می بـیـنم
در چـشــمِ تــو آبـشــار را می بـیـنـم
در چشمِ دلِ خودم هزاران سال است
ایـن حـالــتِ انـتــظـار را مـی بـیـنـم
***
آیـیــنِ بــهــار گـل شگـفـتـن بـاشــد
آبـستن و زنـــدگی و رستـن بـاشــد
مـن باشــم یا نـبـاشـم، امـا خـواهـم
چشـمانِ غـزالِ عـشـق روشن باشد
***
ای کاش فـضـای راز گـفـتـن بـاشـد
دسـتِ تو به دستِ من به گلشن باشد
آن شب دلم آنچه خواست اندیشه مکن
بـگــذار که اخـتـیـار بـا مـن بـاشــد
---------------------------------------------------------------------

سـراسـر دامنِ صحراست لیلی
به هرسو گریه ی لیلااست، لیلی
در ایـن آشـفــتـه بــازارِ مـذکـر
خدای عشق بی پروا است لیلی

حقیقت درکفِ خارا است لیلی!
عـدالـت کورِ ونابـینااست لیلی
دلِ شـاعـر نمی بـخـشد گناهیِ
خدایی را که بی پرواست لیلی
--------------------------------------------------------------------------------
زنـبـورِ شعرِ من به عسل تا که می رسد
اشک ات گلوی شعـرِ مرا شور می کند دخـتـرم درود های بهاری تقدیم تو باد!
تقدیم بر تو که به جرم نافرمانی، زخم های عمیق سوختگی و خشونت بر جبین غرورت نقش بست، بر زشتی و پلیدی زورگویان و برزیبایی تو و همتِ آزادگی زنان میهنم افزود!
هشت مارس
دودِ تنت نـگـاهِ مــرا کـــور مـی کــنــد
از مــرزِ عــاشـقـانـه مـرا دور می کـنـد
زنـبـورِ شعرِ من به عسل تا که می رسد
اشک ات گلوی شعـرِ مرا شور می کند
«آدم»! به هشت مارس تو را «رتبه» می دهد
شـعـرِ مـرا شـعـاری و نـاجـور می کـنـد
وقتی که پای عشق وخرد می نهی به پیش
نـاچـار تـکـیـه بـر عـمـلِ زور می کـنـد
با دست و پای بسته لبت بوسه می زند
آوازِ خـنـده هـای مـرا گـــور می کـنـد
*****
با او بگو « رفیق غیورِ و دلاورم»!!
آخرمرا غـرورِ تـو «منظور» می کند
بازیچه هـای ذهـنِ تـو را بـاد می بـرد
شـعـرِ مرا شـعـور تو منشـور می کند
******
بـگــذار پـاره پـاره کـنـد دفــتـرِ مـرا
معـنی نمی دهـد که مرا کـور می کند
فـردا غـرورِ تاکِ من وآفـتابِ عـشـق
یـادِ مـرا بـه کامِ تـو انگـور می کـنـد
فبرور ۲۰۱۰

گرامی باد یاد شهدای راه آزادی و برابری!

از یک بار تکرار قافیه عذر می خواهم
--------------------------------------------------------------------------------
به پا خیزید ای یاران!

گلویم سخت پر درد و صدایم سخت دلگیر است
هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است

به چشمِ خویش دیدم پیکرِ الفت به پای دار
به پا خیزید ای یاران! نفیرِ بارشِ تیر است

بگو از من به جمع عشق بازان و خردمندان
زمانِ عشق بازی لحظه ی دیدار و تدبیر است

ندای عشق می آمد سحر در گوش دردآلود
علاجی زود باید زندگی با مرگ دردگیر است

مرید عشق می باید که دادِ عشق بستاند
هوای عشق مسموم و محبت پا به زنجیر است
۲۰۰۵
مجموعه ی شعر « از تلخی ترانه »

--------------------------------------------------------------------------------

اعتـصاب

من عاقـبـت رهی را انتخاب خواهم کرد

کــبــوتـرِ غـزلـم را عـقـاب خـواهم کرد
تمامِ فـرصـتِ من در غمِ زمانه گـذشت
حصارِ کهنه ی غم را خراب خواهم کرد
ذخـیـره کرده دلم یک پـیاله خونِ جگر
همان پیاله ی خون را شراب خواهم کرد
ضرورتِ اولِ ما و دل زیـارتِ تـوسـت!
برای امرِ ضروری شـتـاب خواهم کرد
شبی مقابلِ رویِ تـو زانـو خـواهـم زد
و غصه های دلم را حساب خواهم کرد
دو دسـتِ سردِ مرا جا بده به دسـتـانـت
وگرنه دسته گلی را به آب خواهم کرد
وگرنه تا دمِ مًـردن لـبِ پـیـاله ی مـی
به لب نمی زنم و اعتصاب خواهم کرد

از دوست گرانقدر میلاد شریف سپاسگزارم،
عابر آواره آهنگ هوشنگ زکریا
عابر آواره دکلمه میلاد شریف
راحله یار

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:44 AM
نقش های تلخ یک جفت کفش

کنار خواهم آمد
با همین توته قندی
که در سفیدی چشمت
دست تکان می دهد
و کم کم تلخی و سیاهی چای ام را کنار می زند،
با همین پلک زدنی
که تمام در های جهان را
باز و بسته می کند.

ـ سه ماه پس ـ

نقش های تلخ یک جفت کفش،
نامه های عاشقانه ی درخت
سطر اولی را
هیچ بارانی از خیال خیابان نه شُست
دومی را
هیچ بادی
به صندوق پُستی کوچه ی بهار
پست نکرد.

ـ سه سال پس ـ

تنها مرد ها با نگاهان شیشه یی ارسی
شماره های دلگیر ساعت ها
قرار بسته اند،
تنها وقت بالا نگاه کردنت
ناژو ها قد بلند شدند
تنها زمین زیر ضرب پا هایت
زمین خورده است
ـ هیهچ وقت پس ـ
حالا سال هاست
ساعت ها بی بهانه می چرخند،
ناژو ها زیر تبر آنقدر کوچک شده اند
که آدم ها خاکستر صدامی زنندشان
و زمین آنقدر زمین خورده است
که همه زمین ...
13 آبان «عقرب» 1389

آرشه ی ویلون ها روی گلوی من

تمام بوسه و لب ها را دامن بزن
تا دیگر حرف های لبم
این گونه سر راه گونه هایت ردیف نشوند،
آغوشت را پُر کن از رد پا های من،
پیاده رو ها دنبالت راه نروند،
آرشه ی تمام ویلون ها را
روی گلوی من بگذار
تا گنجشک های حنجره ام
برای خواندن نام ات لُکنت نداشته باشند،
پا هایم را به حال خود شان رها کن
که سایه ی مجنون بید لگد کنم
این ویژگی ولگرد هاست
که خود شان را گشت بزنند.
21 . تیر «سرطان»1389 . کابل

امان پویامک

خواب بیداری

نه، بیدارم نکن!
دیگر ژولیت ها از وحشت عاشق شدن
به سکانس های فلم نامه
و سطر های کتاب پناه برده اند،
دانه ها دارند گنجشک ها را از آسمان می چینند
دریا ها به ابر ها برگشت می خورند.

گلوله ها آویز هایی استند
که از سقف رویا های مان آویزان اند
تانک ها خواب های شیرینی
که بالش های مان را ترک نمی کنند
ما جای پیاله های آب سرد،
سنگ می نوشیم
نه به من دست نزن!
این جا از نهنگ ها و خیزاب های اقیانوس
تنها شوری اشک یاد داشت مانده است
از ارسی های شکسته
فیلسوفان پیری
که بی عینک به من و تو مات مانده اند.

نه گریه نکن!
قهوه های مان را
تعارف بی خوابی های مرگ می کنیم،
به مجنون بید ها می گویم
لیلا های شان را لای دفترچه های باد خشک کنند
و به زندگی به زبان آدم می فهمانیم
که یک سر سوزن زنده نیست.
1 «عقرب» 1389 کابل

---------------------------------------------------------
لعنت!

بگو لعنت به اتفاق
بعد دخترانه‏ترین لبخندت را بخند
از پشت بام‏های کاهگلی دلت
خدا را سلام بگو
تا تو از ارتفاع دستان خدا نیُفتی.
چراغ‏های سرخِ توقف را با اشتیاق بغل بزن
به من شکلک بگیر
تا من در دورای شانه‏هات
طرحی از پنجه‏های کبودِ کبوتر رسم کنم.
بگو لعنت به‌اتفاق
در کلاه باد برده‏ات کلاغی تخم شکست
امروز پشت کوچه‏های «ارزان قیمت»
زنی از زنی نان قرض گرفت،
دیروز در گیجی گریه‏هات
دخترکی گونه‏هایش گل انداخت
آخ! لعنت!
اتفاقی در شُرُفِ وقوع‏ است
بمب‏‏ها به تو فکر می‏کنند
و تو به‌بمب‏ها
از پشت لبان دوخته‏ات
خیابان‏های آزادی را بردار
و در عزیمت هذیانی آمدنت
رو به آسمان، خمیازه بگیر
تا توته‏های بودا دوباره از خواب بپرند
روح «سلوادوردالی» از نو بُرس به رنگ ببرد
و روی ذهن زمین‏گیر زمان
خمیازه‏های خالی‏ات را
هورا رسم کند.
22 فروردین «حمل» 1388

---------------------------------------------------------
نه باورم نمی شود

نه باورم نمی شود
زمین آغوش مرگی ست
که در آن ناتمامی های دل مان را دفن می کنیم،
آسمان آویز ی کبودی
که در گوش ماه معلق مانده است
نه باورم نمی شود
نهنگ ها عرق معشوقه ی شان را
با دستمال موج بر می دارند
دریا پیشانی به سنگ می زند
دست باز نماز می خواند
رنگ ها دست می آورند و پیکاسو رسم می کنند
باد ها هزاره ی هشتاد و نه را
دنبال دلشان گشت می زنند.
نه باورم نه...
دنیا دارد روی کله راه می رود
دیوانه ها سنگ از زمین بر می دارند
هُشیار ها را مصلوب می کنند
عقربه ها به عقب می چرخند
حتا گرینویچ
دیگردلش راست نمی چرخد...

7اسفند «حوت»/ / 1388 فرودگاه امام خمینی تهران
---------------------------------------------------------
برای خدا نامه‏ای پُست کرده‏ام
به جهانی که برای تب گُلی زمین از رقص می‏ایستد
و از دیر کردن یک ثانیه عشق،
آسمان دست به‌خودکشی می‌زند.
آن‏جا که ماهیان
چنگگ به آب می‏اندازند
و ماهی‏گیر صید می‏کنند.
آن‏جا که نیشکر به شوکران
خون قرض می‏دهد
و درختان جنگل
تمامت ایستادن شان را
به جماعت،
نماز خیالی می‏خوانند،
کوچیان بعدِ یک تاریخ کوچ
به آسمان‏خراش‏ها پناه می‏برند،
و هیچ گیاهی به رسم گیاه بودن
پابند زمین نیست
آن‏جا که پرنده‏ها پرنده نیستند
و قفس‏ها قفس.

برای خدا نوشته‏ام:
سلام عزیز!
این‏جا هوا خوب نیست،
بایگانی کمپیوتر خانه‏گی ام
بیدل را نمی‏شناسد
و پی‏هم پیام می‏فرستد:
مولانا ایرانی‏ست
این‏جا ناودان‏ها خودکُشی کرده‏اند
و باران تند می‏بارد،
جیرجیرک‏ها عاشق شدن را بلد نیستند
گل‏های آفتاب‏پرست
همه به مهتاب رو آورده‏اند.

راستی زخم افق خوب نشد
هنوز عصرها خون می‏زند.
شعرها، شاعرشان را حراج می‏کنند
دختران در دل آیینه پیر می‏شوند
آهوان‏ عاشق لکه‏های پلنگ...

( )

( )

( )

بعد سه سطر سفید
دلم برایت تنگ شده،
اگر فُرصت کردی
فکر فصل‏های ابری را از سرم بردار
و بی‏زحمت
لبانم را به اقیانوس بیانداز
تا ماهیان،
از داغ این همه بوسه‏ی پس داده
تا زنده‏اند به جفت‏های شان بوسه پس دهند،

یاد ات نرود:
از ساز فروشی شهرتان
یک دو تار شر قی بفرست؛
تا تنهایی و عاشِقانه‏گی‌ات را تار بزنم
و برای انگشتانم بسته‏یی آبرنگ
تا بر تن هرچه برهنه‏گی و برهوت است
پیراهنی از آبنوس و علف رسم کنم،

دُگمه‏های گریبان ام
بازِ باز است
به پروانه‏‏ها بگو:
زمستان‌ها در من مهاجر شوند.

مادرکلان در قصه‏هایش می‏گفت:
«ماه یکی و خدا یکی‏ست»
و پدرکلان به‌چشم عینک می‏زد
می‏گفت:
نامِ گُمِ گُلی هستی
که پروانه‏ها در عالمِ ناشناسی
سلام‏ات می‏کنند
خواهرم بُرسِ آبرنگ به آب می‏زد
تا نام ترا رسم کند،
نام ترا سیبی بکشد در بشقاب
گنجشک در شانه‏ی شاخه‏ی نامعلوم،
نام ترا رنگ کند در رنگینایی آبیِ این آبی
نام ترا قفسی بکشد در گُلسر
و از گَلویش شکل ترا بردارد.

برای خدا نوشته‏ام:
شاید روح ام پشت هزاره‏ای پس‌ترک
کندوی زنبوران عسل باشد
و کفش‏هایم غار سگ سرمازده
در سطرهای آخر سالنگ
دستان ام شاخه‏یی سبز در دورای دشت لیلا
که گنجشکان،
پرهای شکسته‏ی شان را
روی شانه‏ام به شمار بنشینند.
شاید پاهایم رفیق پیچکی باشد،
که وسوسه‏ی پیچیدن را
از تاب رگ‏هایم بالا بروند
آن‏قدر که جمجمه‏ام را بگذرند،
زوایای ذهن ام را مینیاتوری کنند
و هزارسال پس به پاهای تو برسند.
اما،
این‏جا هیچ شباهتی مرا به من وصل نمی‏کند
و هر چه آیینه است
به عاشق بودن ام شک می‌کند
راستی به فرشته‏ها بگو:
دستی به آیینه‏ها بکشند.
در پای دستخط پس از دونقطه روی هم
اضافه کرده‏ام:
ـ برایم مهم نیست
زمین چند ساله شد
و شب‌بو لبخنداش را برای شب
به چند می‏فروشد،
برایم مهم این‏است
که به رُستنی‏های خاک بفهمانم:
آدم مرکز جهان است
نه زمین.

ـ آری رفیق!
کاش می‏شد فهمید
چند تا زمین به دور تو می‏چرخند؟
لعنت به‌حافظه
شاید هفت تا...
عزیزم! من زمین هشتم ام
که در مدار تو به رقص آمده.

26 شهریور «سنبله» 1387
---------------------------------------------------------
هدیه:
به هوراهای ماندگار «چه‌گوارا»
که تا هواست در آن نفس می‏کشد...

پس از رفتن ات

الاهه‏های مقدس،
هنوز از شانه‏های ات نیامده‌اند
هوراهای ات را از دل باد برداشته‌ای،
صدای موزه‌های ات را
از نبض زمین،
مگرهنوز حدس کوه شدن ات
در «بلیویا» بُلند می‌رود،
کودکان و مادران
ترانه‌هایت را
برای زمستان‌های سرد شان
خشک می‌کنند،
تفنگ‎ها با جیغ‌های داغ شان
ترا حرف می‌زنند،
گنجشکان زبان مادری شان را
درگلویت جا گذاشته‌اند
مگر هنوز شانه های زمان ابری ست
ناودان‎ها برای تر شدن زخم‌هایت
درد می‌کشند،
خیابان‌ها با صدای پاهایت
به‌مسافرت رفته‌اند،
خسته‌گی‌هایت در جایی از روزها دراز می کشد
ژرفای آدم ماندن و مرد شدنت
از تو بُلند می‌رود
با رژه‌های تند،
با سینه های حبس
و همین که بهار دیر می‌کند
جای موزه‌هایت پرچم سبز می‌شود.
30 آبان «عقرب» 1387
---------------------------------------------------------
لکه های ماه

خیالت را به جا رختی ماه می آویزم
با آویزه ای از آلوگیلاس های سرخش
با پروانه های که در پیله های شان پریده اند
با تکه های از آفتاب
که در جای جایی از شب هایم
پهن کرده ای
وقتی شب ها بیداری
پرده های پنجره ات را پس بزن
نه نه ...
ستاره شمار نگیر،
اصلن نه،
به تاریخ مصرف ماه هم نگاه نکن
لکه هایش را از آن بالابیاور پایین
می شنوی!
آخر این نقاشی به دیوار ماه نمی خواند
برای خدا بگو:
چیز میز تازه ای به خانه اش بیاویزد
چیزی مثل عکس یادگاری،
دل تیر خورده
سطر های فروغ،
داغ دو لب.
گوشی ات را قطع می کنی
صدایم در سیم ها در بدر می دود
عکس یادگاری

دل تیر خورده

سطر های فروغ،

داغ دو لب.

8 . آبان . 1388 . کابل
---------------------------------------------------------
تاریخ عتیقه گی من

لبانت را از لبه ی گیلاس بر ندار
لبه ی گیلاس خونی می شود،
منِ درگیر با گل های لبه ی دامنت را
از جای گام هایت برندار
بگذار قدیمی بشوم
آنقدر که هیچ موزه ای تنواند
تاریخ عتیقه گی ام را حدس بزند
شب ها را از لای موهایت شانه نزن
شاید این همه شب من باشم.
یخچال های قطبی را از دلت بیانداز زمین
زمان را با دستانت پس و پیش نکن
بگذار یخبندان در من پیر شود.

11 . آبان «عقرب» . 1388
امان پویامک

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:57 AM
حرف های عجیب
ریش خود را تراش کن بابا بوسه با سیم خاردار مزن
ایگگ خاردار خشکت را بر تر چهره بهار مزن§
کفر گفتی عزیز کوچک من! ریش خود ریشه مسلمانی است
کودکی! کوچکی ونادانی! کفر را کودکانه جار مزن
روی خود را ببند باچادر بی صدا پا گذار تا دم در
دستکش دست کن شباروزان با سرانگشت خود سه تار مزن
حرفهای عجیب می شنوم حرفهایی که من نمی فهمم
من وتو هردو آدمیم پدر! این چنین خویش را به دار مزن
من وتو نیمه های یک سیبیم من وتو بالهای یک گُلسر
من وتو نیستیم اعرابی سخن از گور وسنگسار مزن
------------------------------------------------------

آدم برفی
از خانه می کشم به خیابان شریف را
تا تر کند ترانه باران شریف را
باران به کوچه دل من گریه می شود
هل می دهم به کوچه گریان شریف را
پیراهن سه رنگ مرا باد می برد
می بینم ایستاده وعریان شریف را
این بار اول است که می بینمش درست
این بار اول است که انسان شریف را
بین هزار جامه وپشت هزار میز
ما گریه کرده ایم فراوان شریف را
بگزار تا که سیر ببینیم خویش را
ای برف باد زود نپوشان شریف را
زان پیش تر که آدم برفی شود شریف
در خانه می برم زخیابان شریف را
می خندد آفتاب بهاری اتاق را
تا پر کند شکوفه خندان شریف را
می ایستم برابر آیینه بزرگ
می بینم ابر وبرف وزمستان شریف را
تبریک می گویم!
------------------------------------------------------
بهار
می رسد از راه با پیراهن رنگین بهار
دامنی از برگ را باغنچه داده چین بهار
بر دو گیسو بسته از رنگین کمان سنجاق مو
دارد از خورشید پیزار نو زرین بهار
می دواند رعد وبرق تازه را در جان ابر
می کند اسپ سپید وشوخ را قمچین بهار
پشت بام خانه ها را آب وجارو می کند
می رود از ناودان خانه ها پاین بهار
جای یخ ها زمستانی به روی شیشه ها
می نشیند صبحدم بر شیشه کلکین بهار
صبح دست روشن خورشید در دست ترش
نیمه شب چشمک زنان از روزن پروین بهار
در دهان چشمه ساران آب می افتد زشوق
تا کند دریاچه ها را با گذر چین چین بهار
کوه را پر کبک وکشت وکرت را پر بودنه
آسمان را می کند سرمست از شاهین بهار
****
در اروپا پای هر گل می نهد جام شراب
می کند گل را به طرز دیگری رنگین بهار
بار کرده در قطار لحظه ها خم های سرخ
می برد سوغات بهر خلق سرخ چین بهار
چشمه های رنگ می ریزد به پای رود گنگ
موج قو رامی دهداز رنگ وبو بالین بهار
می کشد موج رواش ترد از کهسار روس
می نشاند تاک درخاک تر بر لین بهار
می رود همراه نیما درشکار آنسوی یوش
گل به روی گل نهد بر دامن سیمین بهار
(چشم دارد دشت لیلی را حنایی تر کند
-------- را از عطر گیسویش کند سنگین بهار
مشک تر در نغمه کبک دری آمیخته
دشت ودامن را کند بسیار آهنگین بهار)
می رود کابل به رویایی که شهر عشق را
یک نفس در شور آمیزد دهد چندین بهار
از خجالت مثل مجنون بید سیل آورده یی
می کشد برچهره خود برقع چرکین بهار
می رود تا سرزمین های انار وآفتاب
تا حضور بوته های تیره و سنگین بهار
غنچه غنچه می شکوفد غوزه غوزه می رسد
می رود در مزرع کوکنار پاورچین بهار
تیغ مژگان می نهد بر گونه کوکنار سبز
می کند با جویه های شیره اش آذین بها ر
دود تریاک است یا رنگین کمانی در نسیم
عنبرین دودی که دارد بر لب شیرین بهار
از گل تریاک می دوزد به بالا پیرهن
درخمار چرس از خود می ر ود پاین بهار
گل زگلزاران وخار از خارزاران می کشد
می کند هر خاک را قدر خودش رنگین بهار
سرزمینی را پر از گلهای شب بو می کند
سرزمینی را سرافکن در گل سرگین بهار
می گشاید عقده های کهنه ما را دو چند
گرچه دارد در بغل نوروز مهر آیین بهار
********
آمدی وآمدی وآمدی وآمدی
هان چه آوردی برای ما به غیر از کین بهار؟
هان چه کردی ای بهار پار بعد ازدیدنت
کبک های ما نمی خوانند جز نفرین بهار!
جای گل در پهلوی هر سنگ سنگ آباد ما
بازکردی با گلوله یک دل خونین بهار!
ساکنان شهر سنگستان ما را داده یی
قلب های آهنین چشمان فولادین بهار!
گل دهن وا کرد خاکش در دهان انداختند
گرد باد آورده اند اینجا گواه دین بهار!
ای بهار اینجا برای دیدن گل وقت نیست
وقت ما موقوف ترحیم است یا تدفین بهار!
سنگ باران می کند هرصبح نرگس را نسیم
می کنند اعدام پروین راسرپرچین بهار!
لاله جز خود سوزی وسوسن به غیر از سنگسار
نور وبارانی ندید ازمهر ِ فروردین بهار!
هر گل اینجا یاد گار کلک سرخ کودکی است
خون ما گل داد در باغ گل قالین بهار
گردش نوروز تاثیری به روز ما نداشت
حرف تحویل وتحول را مکن تلقین بهار!
از شکفتن حرف گفتن چیست جز حرف شگفت
گوش خر داریم وحرفت سوره یا سین بهار!
------------------------------------------------------

بازی
لب دریا دوکودک می کنند امروز مد بازی
دوبازیگوش خندان می کنند امروز گد بازی

دو عاقل از لب دریا به دانشگاه می آیند
که جای مد کنند این بار با خط وعدد بازی

سر راه دو مد باز قدیمی یک دو راه آید
دو راهی بر سر یک راه یعنی مرز وحد بازی
به سوی چپ نگاهی می نماید بوعلی اینجا
طبیب فیلسوف گرم در کار جسد بازی:
بشر یک توپ مجبور است در میدان آزادی
که دیوان وخدایان می کنندش با لگد بازی
جهان میدان آزادی است با خط وعدد هایش
ودر میدان آزادی کند هر خوب وبد بازی.
به سوی راست مولانا هواللهی است هو هو زن
که باهو هو وهی هی می نماید با صمد بازی:
زمین با گرد باد وآسمان با ژاله هو هو زن
واقیانوس های بیکران با جزر ومد بازی
بشر یک سایه ساده است بر دیوار همسایه
که نوری می وزد تا سایه در شب می کند بازی
*
دو گور خسته وخاموش در پای دو کوه دور
دو کوکو می کنند آهسته با سنگ لحد بازی!

sina
Saturday 14 January 2012-1, 03:42 PM
پيشنه پربار فرهگي سرزمين افغانستان

دکتور شمس الحق آریانفر

افغانستان را پژوهند گان نقطه مذاب گفته اند . به اين معني كه فرهنگ هاي مختلف دراين خط ذوب گرديده وبه گونه نوين با امتزاج فرهنگ هاي بومي بارورگشته است.

۱افغانستان ازلحاظ موقعيت جغرافيايي اش بعنوان قلب آسيا درآسيا مركزي درمحلي قرارگرفته كه بزرگترين مدنيت هاي جهاني درآن هستي يافته است.

ديرين شناسان به اين باور اند كه براي نخستين باركشت گياه درشمال افغانستان ويا نقاط همجوار آن صورت گرفته است .

اسب ، شتر بلخي، بزوحشي ، گراز، وحشي وبوف الوي وحشي كه به گونه غژگاو ها امروز وجود دارند ، همه دراين سرزمين اهلي گرديده است.

( بادرنظر داشت اين پارينگي است كه در رابطه به آسيايي مركزي وافغانستان دانشمندان گفته اند :

اگر آسياي مركزي رانبايد يكي ازمراكز عروج انسان دانست ، ولي حداقل مي توان آن را يكي ازنواحي كه در ادوار بسيار قديم انسان درآن ميزيسته ، بشمارآورد) (۱)

باستانشناسان عمربقاياي انسانهاي جاوا وپيكن را يك ميلون سال قبل وانسانهاي نئاندرتال وها يدلبرگ را از ۴۰۰ تا ۵۰ هزار سال پيش از امروز دانسته اند . كشف بقاياي نئاندر تال درغار تيشك تاش درجنوب ازبكستان ودرهمسايگي افغانستان ، نشان ميدهد كه پيشينه مراحل زيست انساني درين خطه تاكدام روزگاران ميرسد .(۲)

درافغانستان نمود هاي مادي ازهمه مراحل زيست انساني ازعهد حجر تا امروز به صورت مشخص وجود دارد كه به اين اساس ، خود موزه است درجهان ودرجامعه بشري .

تسلسل منظم فرهنگي را درافغانستان ازپيشينه هاي دور تا امروز به روشني ميشود شناسايي كرد .

عهد حجر : به استناد آثار مادي ومواضع باستاني درافغانستان ، مراحل زيست انساني در دوره هاي مختلف حجربه روشني شناسايي گرديده است.

۱- دورۀ پارينه سنگي : دانشمندان اين دورۀ را به سه مرحله تقسيم نموده اند :

پارينه گي سنگي زيرين : تحقيقات باستانشناسي دردشت ناورغزني شواهد اين دوره رامشخص ساخته است ، هر چند برخي پژوهند گان درزمينه ترديددارند :

۲-پارينه سنگي ميانه : دانشمندان چون دوپري Dupree ، مك بورني Mcburny ، وينوگرادف Vinigradov ، درافغانستان ، اطلاعات زيادي را درين زمينه ارائه داشته است

درسال ۱۹۵۰ ازكناره هاي آمو دريا ، سرپيكاني بدست آمد . در۱۹۵۴ كارلتن كون امريكايي ، قره كمر را حفاري نمود وبه استناد ارزيابي چقماق ها ، استخوان حيوانات خاكستر وزغال بدست آمده اين غار را مربوط به عصر پارينه سنگي ميانه وعمر آنرا از ۵۰ تا ۴۰ هزار سال پيش تعيين نمود.
ايتالوي ها در هزار سم سمنگان اين مرحله را شناسايي كردند وقدامت آنرا از ۴۰ تا۱۲ هزار سال قبل دانستند . به وهمينگونه در دره كر بدخشان نخستين جمجمه انسان پارينه سنگي ميانه بدست آمد كه آثار آنرا از ۳۰۳۰۰تا ۱۹۰۰ سال قبل تخمين زده اند . باآنكه ديوس Davisبعداز مطالعه اين تحقيقات وپژوهش ها ، تنها قدامت دره كر را تائيد ميكند . (۳)

پارينه سنگي زبرين : اين دوره درهزار گوسفند ودره كر بدخشان درقره كمر باقدامت ۱۰ هزار سال واق كپروك با قدامت ۱۶ هزار سال پيش شناسايي گرديده است . لوي دوپري بامطالعه تراشه ها ، تيغه ها وتراشه هاي نيز كننده دراق كپروك عمر آنرا ۲۰ هزار سال قبل مي داند .

۲- ميان سنگي : آثار اين دوره درغار قره كمر وغار مار وغار اسپ درآق كپروك بدست آمده است . كشف بقاياي گوسفند وحشي ، غزال ، روبا ، وپرنده گان نشان ميدهد كه هنوز امرار معاش ازطريق شكار بوده است وحركتي وجود داشته بسوي يك اقتصادتوليدي .

۳- نوسنگي : دراين مرحله افزار سنگي رشد نمود ، كشاورزي آغاز گرديد وجهت نگهداري حبوبات انسان به سفال سازي دست يازيد .(۴) به اساس اين دستاورد ها بود كه اين دوره را ( انقلاب نوسنگي) نام نهاده اند . باستانشناسان شوروي به اين باور اند كه زرع گندم در ۱۶تا۴ هزار سال ق.م . دركناره هاي آمو درشمال افغانستان صورت گرفته واز آنجا به منديگگ رفته است. آثار اين دوره توسط لويي دوپري امريكايي درآق كپروك بلخ ، چنار گنجشكان تخار ، دره كر وهزارگوسفند بدخشان شناسايي گرديده است.

عهد برنز: رشد كشاورزي ، ايجاد سفال هاي منقوش ، ساختن خانه ها ازخشت خام ، وايجاد پيكره هاي سفالين كه نماد ايزدان باروري بودند ازمشخصات اين دوره است . مناطق دشلي تپه وشورتوغي درتخار ، لايه هاي زيرين مند يگگ سيد قلعه وطبقات بالايي آق كپروك قره كمر ودره كر نمودهاي اين فرهنگ است كه عمر آنرا تا ۲۰۰۰ ق . م تعيين كرده اند .(۴)

عهد آهن : مواضع عصر آهن افغانستان درقزل تپه بلخ ، طلاتپه جوزجان ، شهر سوخته سيستان ، منديگگ ودموراسي قندهار شناسايي گرديده است.

فرهنگ عهد آفتاب پرستي يگانه معبد آفتاب پرستي افغانستان دركوتل خيرخانه كابل كشف گرديد كه مجسمه سوريا رب النوع آفتاب ا زآنجا بدست آمد . آثاري مربوط به اين مدنيت ازبغاز كوي آسياي صغير نيز بدست آمده كه باستانشناسان قدامت آنرا به هزار دوم پيوند ميز نند . (۵)

فرهنگ ويدايي : مترجم سرود هاي ريگ ويدابه زبان دري ، جلال نائيئ مي نوسيد ( ريگ ويدا براي ما ايرانيان ازسه نظردرخور اهميت است : يكي بستگي به تاريخ جهان ودو ديگر تعلقش به تاريخ هندوستان وسه ديگر ارتباطش به تاريخ وفرهنگ وتمدن ايران باستان ): (۶)

مورخ بزرگ هند دكتر تاراچند مي نويسد :( دوتير ه آريايي - هندوآريايي پيش از آنكه ازموطن اصلي ازهم جدا شوند مدت طويلي دركنار هم زيستند و واحد يك فرهنگ ومذهب هندو ايراني بودند . واگر نتوان به تما م جزئيات آن پي برد ، قسمتي ازآنرا مي توان از طريق مقايسه ودا. هابا. اوستا. مشخص ساخت. (۷)

دانشمندان به اين باور اند كه بخشي ازپارينه ترين سرود هاي وديدي يعني (ريگ ويدا) دربلخ سروده شده وتوسط آريائيان مهاجر به هند رفته است وبدينگونه ملت ماشريك اين ميراث بزرگ است كه درهزاره دوم قبل ازميلاد پيوند مي خورد .

فرهنگ اوستايي : زردشت راعده از دانشمندان به هزاره اول ق.م . پيوند ميدهند درحاليكه استاد پورد اود به استنادقول خسانتوس درقرن ۵ قبل ازميلاد كه زردشت را ۶ هزار سال قبل ازخويش دانسته است ، وارسطو كه زردشت راه هزار سال پيش ازجنگ يونان وترياس مي داند ،عقيده دارد كه زردشت ۸ هزارسال پيش ازامروز زيست داشته است (۸) . بهر حال آئين زردشت دربلخ بالنده گرديد كه آتشكده هاي بلخ وسرخ كوتل يادگار آن عظمت است از معابد زر دشتي عهد هخامنشيان ( معبد غلامان ) درزابل است كه در۱۳۴۵ توسط ايتالوي ها حفريات گرديد وپيوند آن با فرهنگ اوستايي مشخص گرديد .

فرهنگ گريك وباختري : نمود مشخص اين فرهنگ كه از امتزاج هنر يونان وباختر ايجاد گرديده است ، شهر اي خانم است كه درمقاطع درياي كوكچه وآمو در ولايت تخار موقعيت دارد .

گريك وبوديك : اين فرهنگ ازپيوند هنريوناني و بودايي بوجود آمد. نمود آنرا درمجسمه ها و كله هاي بودا بخوبي مي شود مشاهده كرد . تيكر ها وخم هاي بدست آمده ازقره بايي درشهر تالقان توسط فرانسوي ها ، بيانگر اين امر است.
فرهنگ بودايي : هر چند آئين بوديزم درنيپال بوجود آمد ، اما درافغانستان رشد كرد واز اينجا به جنوب شرق آسيا رسيد تاآنجا كه عجايب هفتگانه عالم بودايي را درافغانستان دانسته اند . تخت رستم حوزه بزرگ گندهارا ، تپه سردارغزني ، معبد هده ، معبد گلدار لوگر معبد نوبهار بلخ ،معابد بگرام ، كاپيسا وكابل نوديست ازعظمت فرهنگ بودايي درافغانستان .

فرهنگ ساساني : در دره مهر نگار منطقه رويي ودوآب ولايت سمنگان در زاويه كوهي ، قلعه سنگيي وجود دارد كه بنام قصر دختر نوشيروان مشهور است . درديواره اين قلعه نقاشي هاي وجود دارد كه دانشمندان آنرا ازهنر عهد ساساني دانسته اند.

فرهنگ عهد اسلامي : باترويج اسلام درافغانستان اگر مظاهر فرهنگ بودايي منسوخ شد ، نمود هاي ازفرهنگ اسلامي بالنده گرديد . مساجد ، معابد ، وآبده ها با تزئينات وهنر اسلامي آراسته گرديده ، ازآن شمار است برخي آثار تاريخي دوره اسلامي كه به عنوان ميراث ارجمند آن دوره تاهنوز برجاست .

۱- سجد حج پياده : يانه گنبد كه درسه كيلومتري جنوب بلخ واقع است . اين مسجد درعهد سامانيان درقرن ۹ هجري ساخته شده است.

۲-مقبره سلطان محمود غزنوي : كه درشهر غزني واقع است ودرقرن ۱۱ ميلادي ساخته شده است .

۳-قلعه بست : قصر زمستاني شاهان غزنوي بود كه درقرن ۱۴توسط چنگيز آتش زده شد .

۴-مينار هاي غزني : كه دوآبده آن به قرن ۱۲ميلادي تعلق دارد .

۵-زيارت بابا خانم : كه درجوزجان موقعيت دارد ودرقرن ۱۲ درعهد غزنويان اعمار گرديده است.

۶-مينار جام : دريكي از دره هاي غور به ارتفاع ۶۶ درزمان سلطان غياث الدين غوري درسده ۱۲ ساخته شده است .

۷-مسجدجامع هرات : درعهد سلطان غياث الدين (۱۲۰۲ميلادي ) اعمار شد .قبر آن نيز درزير گنبد شكالي آن قرار دارد . در زمان تيموريان تزئيناتي برآن افزود گرديد.

۸-مصلاي هر ات: طرح مصلاي هرات را ملكه گوهر شاد ريخت وخود از آن نظارت مي كرد .

۹-گازرگاه شريف : اين مقبره كه هنر عهد تيموريان است درزمان شاهرخ ميرزا ساخته شده است .

۱۰- قلعه اختيار الدين : اين قلعه كه خاطراتي از روزگار چنگيز وتيموررا بياد دارد ، مدت يكصد سال قرار گاه امپراطوري تيموريان بود .


۱۱-روضه حضرت علي (رض) : مقبره حضرت علي دربلخ بشكل امروزي آن مير اث دورتيموريان است.

۱۲-مقبره خواجه ابو نصر پارسا! آرامگاه عارف بزرگ ابونصر (۱۴۶۰ ميلادي) همچنان ازآبدات عصر تيموريان است.

۱۳-چهل زينه قندهار : توسط شهزاده فيروزبخت وبه امر بابر ساخته شد كتيبه مبني برتاريخ ساختمان وشرح فتوحات بابر درآن جا وجود دارد .

۱۴-زيارت احمدشاه بابا وميرويس بابا درقندهار ومقبره تيمورشاه ازبنا هاي ديگريست از دوره هاي پسين باقيمانده است

۱۵-قصرباغ بالا ، دارالامان ، ومسجد شاه دوشمشيره ازبنا هاي عصر امان الله است كه نمود ي ازفرهنگي تركي را به نمايش مي گذارد (۹)

آنچه گفته آمديم به صورت فشرده تداوم يك خط فرهنگي را از ۵۰ هزار سال قبل تا امروز به نمايش مي گذارد .

دكتورشمس الحق آريان فر

sina
Saturday 14 January 2012-1, 04:11 PM
ميقات عاطفه ها
كـوچ

اي پرشكوه مهر

زرينه پر پرندة الفت گرفته ام،

ايام كوچ نيست، جدايي غريبه است،

ز رفتن سخن مگو.

من از نوا و رنگ و پيكر رنچ آشيان تو،

درانبساط درد،

معني خريده ام.

ديگر مرا،

بي رنگ و بي نوا،

از آشيان پاك و برين سپيده ها ،

- پهناي ناكجا -

تنها رها مكن.

گر نخل قامتم

از واژه چكاد

از آن جو اثيريي رويايي برين،

دارد نشان ها،

نمادي زهست تست.

ديگر تو اي پرندة رام رميدة، دل آشيان من ؛

از رفت ،از نگفت،

از واگذاري يادم به وادي نسيان و تيرگي،

حرفي به لب نيار.

ايام كوچ نيست،

ايام كوچ نيست.



سفر به هيچستان

به تو،

به تو مي بخشم اي نازم ،

نيازم را .

غبارين پيكر انباشته از رنج و، روانم را،

كه خواهشبار و نا ايستا

ترا خواند،

ترا گويد،

ترا نامد.

و تعبيرش،

زحالت هاي چشمان و صفاي جان تو پيداست.

كه تو تفسير انساني.

و جز تو زين شبستان هيچ كس را رهنورد و احه هاي نور نشناسم ،

كه از اين جنگل مردود، نفرت بيز ظلمت كيش ،

باشيوني:

"اي واي انسان ، ايمان كو"

"درين خفت سراي تيرة مردود، پژواك وجدان كو؟"

به سوي شهر هيچستان ،

رواني با شكوه غم.

و من،


ره توشه هاي كارواني را كه جز مرگش ملجا نيست.

روان نقره يني را كه خورشيدش همزاد است،

صميميت را

به چشمان تو مي بينيم،

كه تنها شهرزاد روشني وناز خورشيدي.

ترا من پاس مي دارم ،

كه بر پهناي تدفين شقايق ها ،

شكفتن را تو معنايي

sina
Saturday 14 January 2012-1, 04:18 PM
لاله ی آزاد

من لاله ی آزادم خود رويم وخود بويم
در دشت مکان دارم هم فطرت آهويم
آبم نم باران است فارغ ز لب جويم
تنگ است محيط آنجا در باغ نمی رويم
از خون رگ خويش است گر رنگ به رخ دارم
مشاطه نمی خواهد زيبايی رخسارم
بر ساقه خود ثابت فارغ ز مدد کارم
نی در طلب يارم نی در غم اغيارم
هر صبح نسيم آيد بر قصد طواف من
آهو برگان را چشم از ديدن من روشن
سوزنده چراغستم در گوشه اين مامن
پروانه بسی دارم سر گشته به پيرامن

از جلوه ی سبز و سرخ طرح چمنی ريزم
گشته است ختن صحرا از بوی دلاويزم
خم می شوم از مستی هر لحظه و می خيزم
سر تا به قدم نازم پا تا به سر انگيزم
مخ
وجوش می و مستی بين در چهره گلگونم
داغ است نشان عشق در سينه ی پر خونم
آزاده و سر مستم خو کرده به هامونم
رانده ست جنون عشق از شهر به افسونم
از سعی کسی منت بر خود نپزيرم من
قيد چمن وگلشن بر خويش نگيرم من
بر فطرت خود نازم وارسته ضميرم من
آزاده برون آيم آزاده بميرم من

“شاعر افغانی ٫محمد ابراهيم صفا“

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:04 PM
خورشید با طلوع تو بیدار میشود

********************
از هرم خنده های تو سرشار میشود
خوابی که از بهار صدای تو بشگفد
دراحتفال حنجره گلزار میشود
مفهوم باز و بسته-تقدیر نسترن
در امتداد سبز تو تکرار میشود
دست ظریف لطف تو ای ابتهاج محض
در فصل حذف عاطفه گیتار میشود
شامی که در حریم تغزل قدم نهی
تلواسه های آیینه دیدار میشود
دیروز عشق با سفر رنگ ، رنگ شد
امروز با سلام تو اظهار میشود

****************************

خورجین غم
این مهر پاک در جگرت قند می زند
دنیا چو کودکیست که لبخند می زند
حس پدر شدن چقدر بی تکلف است
هر لحظه دل به خاطر دلبند می زند
ذهنت ترا به منطق آینده های او...
پیوسته با فلاخن صد پند می زند
تا در غرور تشنه ی خود می شوی پدر
وزنت به دل چو کوه دماوند می زند
ناگه تمام قله ات از اوج می فتد
افتاده گی ترا به خدا بند می زند
روزی که در جوانی او پیر می شوی
بر چشم خسته سرمه ی ترفند می زند

****************************
تمام تار تنم تن تن ترنم شد

دوباره آیینه در طعم خاطرم گم شد
دوباره خط میان گلو و گریه شدم
و کوچه باغ دلم پر ز حس گندم شد
و سمت ساده گیلاس های دهکده ام
بسوی باغچه های بهشت هفتم شد
دوباره خانه ام از حجم شاپرک پر گشت
نصیب و قسمت من حضرت تبسم شد
****************************
پیغامبر تبسم

بگذار با سپیده صدایت کند صبور
با شکوه و شکوه تو تا دور دور دور
بگذار تا دوباره زند پرسه رشک ماه
در لایه های مخملی سجده و سرور
حالا که باز پنجره یی باز میشود
عطر تنت ز باغ ازل میکند عبور
ای آنکه خواب آینه تصویر میکنی
در ارتفاع سبزترین ساحت غرور
وقتی تمام حس شفق خسته میشود
پیغمبر تبسم تو میکند ظهور

****************************
حقحق

اگرازمزرعه لطف تو گندم چیدم
حقم بود
یاکه ازآبی چشمت غزلی دزدیدم
حقم بود
تو اگر پنجره پوزش وپدرود شدی
حقت بود
من به بیهوده گی خویش اگرخندیدم
حقم بود

****************************

درفاصله پدرود و پاییز
انگیزه ی نیست
برای مکیدن زنده گی
تمامی بهانه ها خشکیده اند
در زهدان ثانیه ها
حتی دیدن دوش خون دررگهایم
خسته ام
خسته ام
ازین همه پاییدن درفاصله پدرود و پاییز
****************************

تو
پشت کلکینچه لبخند توتصویرخداست
وحضورت تپش سبزترین ثانیه هاست
گرچه دیریست که ازحنجره هانیست اثر
قامت تست که فرهنگ صداپابرجاست
****************************
نماز سرخ شقایق
*
وقتی که اوج حادثه را باز پر زدیم
بر بارگاه خفت دیرینه در زدیم
چون عاکفان خانقه ی زرد زیستن
در پیشگاه آهن و عصیان به سر زدیم
ما را به گوشمالی مه نیز حاجت ست
نا دیده شام درب شفق را اگر زدیم
آخر نماز سرخ شقایق فریضه ماند
تا آستین همت پارینه بر زدیم
حتی ز سنگ نام صبوری ربوده شد
وقتی درین تعفن مرسوم سر زدیم

****************************

پاسخ
من با آرزو های کوچک زیسته ام
وچشمان مرتعشم
باگدایی لبخند عادت کرده اند
چگونه فراموش کنم؟!
تمام حجم زندگی ام
درمصراع ساده مرسل خلاصه میشود

****************************
سمت آینه و آب
*
آن سوژه ی که حجم قفس باز گفته بود
آهنگ ناتوانی ما را شنفته بود
آنجا که سمت آینه و آب می نمود
یک ناشنیده مرد چرایی نگفته بود
گاهی که می چکید غرور از حریم باد
خون آبه ی زمشهد در خویش خفته بود
این گونه هم نبود همین قصه از ازل
رنگین کمان٬ بنفشه ی، یاسی، شگفته بود
*

اینک صدای زرد مرا شانه می زند
موسیقیی که در گل گندم نهفته بود
*
****************************
حسرت
*
وقتی که قریه را
معصومیت ستاره گان آراستند
تو در ناتوانی ام هبوط می کردی
و من چه بی خبر
طراوت کاذب را
به برکه ی خونین شهر
وام می دادم
*
*
*
صبور صهیب

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:05 PM
جز برای دوســــــت داشتن، سر خـــــم مکــــن
********************************

دهانم ر هرکه بوسیده است، از قدمت نام تو حیرت کرده است

من آواز ماهی ای را می شنوم که در چشم هایت برای اقیانوسی درد می کشد
و من اقیانوسی را دیده ام که برای چشم های تو
به قطره ای رشک برده است

چادر سرخ در سرت نگاه کردی
و غلغله ها به نجوا بدل می شدند در میان جمعیت
با چشم هایی که سرخی هایشان را دارم و دیگر جواهرات نمی خواهم

ای که هوا را برای تو پاک می بلعم
ای که آب ها را به سمت گل های زرد می گردانی
دهانم بوی نام های زیادی دارد
نرگس
مرسل
و…
نام های بی شمار تو که شبها گرفته ام
و از آغوشم زنان زیادی به اجبار کوچیده اند
اما عطر توست که با من می زیید هنوز
عطر توست که پراکنده می شود از گریبانم
وقتی تکان میخورم در گریه ها و خنده ها

دهانم را هرکه بوسیده است از قدمت نام تو حیرت کرده است
و زنان زیاد را آنچه رد می کند
عطری است با رفتار ملایم که در آغوشم سکنا گزیده است

تخت و تاج نمی خواهم با گنجینه های گرانبها
تخت خوابی میخواهم که شبانه ببخشی الماس از چشم هایت
تختی میخواهم که هر صبح آفتاب
شانه های برهنه ات را بیابد در دستان من
انگشت های جاندارت را ببیند روی پوست من

باغی نمی خواهم که هدیه ام دهند
دهان سرخ ترا میخواهم
که زیبا ترین گل سرزمین من است
********************************

زیر پیراهنت جای من است

با بوسه ام از میان آدم ها
لبان ترا برگزیدم
و از باغ ها
سیب های سرخ دست ترا
از میان درختان
آنانی که شاخه هایشان در باد کج شده بود
برای تو از تنگه ها و بلندی ها نرفته بودند
و مردان آواره
جایی نمی یافتند که کوله بار ها را زمین بگذارند در زمین
که سرفه تو در حوالی نبود
یا هی هی ات با وجود بره هایی که ترا به کوه می کشند
یا پستان هایت که بجنبند روی تپه های خوابیده به رو

این شعرم
گرویده پایین های تو و بلندی های زمین است
روستایی آه می کشد با مادرم که می زیید
با حلقه دود هایی که از زمین می روند

آستین هایت را می گیرم محکم و دستانت هر آغاز واضح اند
و می گردم با زمین و شب و روز گم می شوند
تنها در گردش دست در دست تو
گردش های دست تو

چشمانت را می مکند چشمانم
دستانم را می بلعند پستان هایت
و ران هایم را در دهان می گیرند ران هایت
که جهان از هر چیز گرفته است از ما
که همه چیز بوی عرق گرفته است ازما
که بوی عرق انداخته است مارا با ران ها
و بوی عرق زیر ران ها در ما

به زمین فرستاده اند که تن های مان را شکنجه کنند تن ها
وزمین تن ما بود که شکنجه می کرد تن مارا
و آدمی پیام بر رنج های تنش بود از جهان

زیر پیراهنت جای من است
و جان من است زیر پیراهنت که گرم است جهان

تو در خون من حل شده ای
که همه خون مرا می جویند
یا گونه های مرا می بوسند بر سر راه ها

بنگر به من از شیشه چشم هایت
که بیرونم حالا
تفاوتت با مار ها موی بلند توست
که از همه چیز هایت گزیده شده ام

ولی هنوز هم آماس هایت را می گردانم و سنگینم
و رنگینی پوستم را دوست میدارم

دیوانه گان زنجیری را لب ندادی که فریادی رهایشان کند
و دیوانه گان برای تو زنجیر ها را می جوند این همه

دیوانه گان دیوانه اند که به تو تنها نگاه کرده اند این همه
پیش از آنکه زخمی از زمین فرا گیرد
تن و زنجیر هایشان را
********************************

برای نتوانستن
تنها می توانی عاشقم باشی
تنها می توانم عاشقت بمانم
همان گونه که مردی به موهایت چنگ زده است
موهای زنی در چنگ من است
********
مجیب مهرداد

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:09 PM
ارضا نمیکنند ترا شعر های من

این واژه های سر زده از زیر پیرهن
آنها در آب و خاک و آیینه گم شدند
ما شعر را خلاصه نمودیم در یخن
نیچه اگرچه مرده، خدا نیز مرده است
ما زنده مرده ایم، بینداز در لجن
هی انفجار میکند این مغز لعنتی
خالسیت بسترشبم از جنگ تن به تن
با سوزن اشتباه شدم بس که لاغرم
در من رسوب کرده دگر فعل گم شدن
در من یزید های زمان زنده میشوند
درمن یزید های زمان...یا ابوالحسن
این جاده که شلوغ تراز خلوت من است
بلعیده است کفش مرا خاک این وطن
*****************************

خلاف میل همه بی جهت روان باشی
و پشت پنجر‌ه ی گور خود جوان باشی
همیشه قورت دهی حرف های مردم را
دچار لک...له لک... لکنت زبان باشی
شبانه زل بزنی سوی کوه هی! پوچ است
شبیه مورچه ای جزء این جهان باشی
مچاله های ورق از تو دور می پوسند
کنار جاده اگر چی زباله دان باشی
به آب های جهان حل شوند عضایت
هزار سال دگر نان ماهیان باشی
بهار باغچه را ریشه ی علف باشی
برای ریزش مو های خود خزان باشی
زمانه با تو گمانم پدر کُشی دارد
چه آرزوی محالی که قهرمان باشی
*****************************
میروم با خویش باران جاده را تر میکند
ناز بوی مرگ ذهنم را معطر میکند
هر که میبیند سلامم میکند، گاهی کسی
حال برهم خورده ام را باز بد تر میکند
روز ولگردی و شب زن باره گی، بدتر ازین
باز عاشق میشوم، معشوق باور میکند
زنده گی را مرگ را خیلی معلق مانده ام
مثل یک عسکر، کلاه اش را که سنگر میکند
باز دانشگاه میایی و استاد لجوج
فاعلاتن فاعلاتن فعل را سر میکند
***************************
پنجه هایم را که لای زلف هایت میبرم
مثل گرگی دکمه ی پیراهنت را میدرم
چشم هایم را که میبندی و میرانی درین
تپه های سخت سرسبزی که هر سو میچرم
چشم هایت سرخ میگردد لبانم تشنه تر
گاز میگیری و من یکباره از جا میپرم
من، تقاضایی نکرده رنگ و رویت می پرد
باز میگویی به رسم باد از این ... بگذرم
هی! خیالت جمع باشد روز دیگر آمدم
دست مال و سرمه و آیینه را می آورم
گیرماندم در اطاقی هر طرف آیینه یست
می هراسم از خودم گم میشوم در بسترم
مجموعه «از من عبور کن!» را میتوانید از انجمن قلم افغانستان ــ کابل و کتاب فروشی سعادت در کابل و بلخ بدست بیاورید.
*****************************

افتاد، پیش پای کسی گریه کرد، مُرد
آنکه نداشت جز غم و تشویش و درد، مُرد
بالا بلند! چشم تو روشن، دلت سفید
آن پست بی شعور«من» کوچه گرد مُرد
تا سر به پای خاک تو انداخت زنده بود
گامی بلند کردی و آنگاه مرد، مُرد
تصویر، خاطرات و آن شور بوسه ها
با مرد در همین غزلش فرد فرد مُرد
این حرف ها خلاصه به موی تو می شوند
یعنی کنار پنجره ات رنگ زرد مُرد
*****************************

پیام های مرا بی جواب می مانی
مرا بهحال پراز اضطراب می مانی
تو با غرور خودت، غرق در حساب خودت
حساب های مرا بی حساب می مانی
تو از قرار من بی قرار بی خبری
چرا نگاه مرا سوی آب می مانی؟
کمی بخند، بخندد لب زمان وزمین
به لکه لکه که بر ماهتاب می مانی
چرا بهانه میاری؟ کمی کنار بیا
که با غرور خودت در عذاب می مانی
***
شبی که یک دل دیگر قرار گم کرده است
تو بی خیال از آه اش به خواب می مانی

***************************
کاش ای کاش گل پیرهنت می بودم
چادر دور سرت یا چپنت می بودم
کاش دریاچة از موج شوی من ماهی
تا ابد غرقه ی عمق یخنت می بودم
فرش و جاروب یا گرد و غبارش نشدم
خاک جاروب پس از ریختنت می بودم
این که از خویش مرا هیچ جدا نتوانی
کاش یک خال سیه در بدنت می بودم
کاش همسایه دیوار چپم می بودی
تا که معتاد هوای چمنت می بودم
***
یاد آن روز که باعشق برایم گفتی:
تو چه خوبی نفسم! کاش زنت می بودم

***************************
شانه هایت کوه از خوشبختی و آرام بود
دست هایم بی قرار سیب های خام بود
چشم سبزت سرزمینی بود سرشار از بهار
یا نمی دانم، کجای بیشة بی نام بود
گم شدی خیلی تپیدم مثل طفل بی پناه
چشم و آغوشت قرار بی قراری هام بود
بی حضورت فال حافظ خانه و سیگار نه!
آنچه غیر از دل شکستی جام پشت جام بود
انتظار بیت های دیگری را داشتم
باز دیدم حرف هایم تلخ و نافرجام بود
***************************

چه کار کرد نگاهت؟ که خواب رفت ازسر
هوای تلخ تراز یک شراب رفت از سر
ترا چه نام گذارم؟ شراب، چای ویا...
که از حرارت تو اضطراب رفت از سر
چه زود رفتی و رفته ست آبرو از من
و تا هنوز نبرگشته آب رفته از سر
و گاه گاه ندیده ست ابر و بارانت
گیاه های سیه بی حساب رفت از سر
پیاله های جدایی چرا نمی شکنند؟
به یاد دست تو کیف شراب رفت از سر
غم نبود ترا با چی پای بگذشتم
به روز هایکه با پیچ و تاب رفت از سر
*****************************
من دیگ دم گرفتة دستان توستم
در کافه چای و قهوه و لیوان توستم
ای آنکه بی کسی مرا گام میزنی
ازمن عبور کن که خیابان توستم
تو باز تشنه تشنة یک قطره خون من
من سیر از عطوفت چشمان توستم
گفتم ترا فرار کنم یک دریچه دور
دیدم که پای در گِل زندان توستم
نی نی چگونه سر کشم از اعطراف تو
تو خلقت عجیبی و حیران توستم
وقتی سلام میدهی آرام ... در دلم
تکرار میکنم که پریشان توستم
***************************
کاش گرگی بدرد این همه رنجوری را
یا سگی پاره کند پارة از دوری را
این همه تلخ تراز رنگ شرابیست که من
جای «ودکا» بکشم شانه ی مخموری را
من که معتاد شدم، چشم تو شد نا پیدا
لطف کن ترک بگو این همه مغروری را
بی کسی سرد تراز برف سرم می بارد
مثل نوری که نوازش بکند کوری را
***
آه آدم چقدر پیش عجل مجبور است
با چه کس قصه کنم عالم مجبوری را
***************************
جنازه...
چگونه خاک بریزم سر جنازه ی خویش
که دست های مرا مور زد از مرگم پیش
مرا چه بود به غیر دو حلقه گیسویت
که زاغ های سر شانه ات زدند به نیش
چه سرنوشت غریبی کسی مگس زده است
کسی که مرده همین یک دو سه خرابه به پیش
اگر چه جان مرا بیشمار ریشیدی
بیا دوباره بگیر و مرا دوباره بریش
***************************
آبروی باغ
او اهل بی تعارف این سرزمین نبود
گل بود، در بهشت که جایش زمین نبود
قد چنار روح چمن خواب آبشار
او آبروی باغ، مگر نازنین! نه بود...
او کوه کوه دوری ودریای آتش ا ست
در بین ما بهانة دیوار چین نبود
اصلا برای گم شدنش شک نداشتم
زیرا به هم رسیدن ما را یقین نبود
آوازه است باز که در شهر آمده
من شهر را دویدم و آن مه جبین نبود
او اهل بی تعارف این سرزمین نبود
گل بود در بهشت که جایش زمین نبود
*****************************
رد پایت
انتظاری سخت تراز کارهای دیگراست
بی قراری چارسو در نقش یک بازیگراست
چشم های سرمه نیشت روی رویایم ندید
آه از دست سفیدت آنچه می آید شر است
خوب می دانم برایت دوست دارم گفتنم
-با نگاه بی قراری- بی گمان درد سر است
دامنت از گل لطیف وپاکتر از آسمان
می رسد دستم ولی، این شهر در این باور است:
هیچ پایی رد پایت را ندیده سال هاست
تو بزرگی روح تو همخواب گل های تر است
من خزان در گرفته برگ های سوخته
تو بهاری دامنت لبریز از باغ وبر است
***************************
پشیمانم...
خون من گردش ندارد خون من آخر شده
من پشیمانم بسان آدم کافر شده
من پشیمانم بیا هرآنچه می خواهی بکن
سر بزن یکسر مرا و هر که را حاضر شده
با هزاران کینه ای گل! زخم داری میکنی
با دل صد پاره و از پیرهن ظاهر شده

از حسد آتش گرفته سرو های کوچه ات
سرو بالایت بلای جان هر عابرشده
عشق جز مهر وغم این سینه ی پردرد نیست
مهربانی از تو و غم قسمت شاعر شد
*****************************
یکباره آمدو سرمن « نه» کشیدو رفت
رگ های بی قراریی دل را بریدورفت
دشنام داد نام مرا هر کجا که دید
از جنس شک جدا کده ای آفریدو رفت
آمد نشست عیب مرا بعد سالها
با جرأت تمام به رویم کشیدورفت
هر چند گفته بود که دیگر نمیرود
با اینکه سیب حوصله ی من رسیدو رفت
شاید زیاد گرم تماشیای خویش بود
فریاد ها زدم، عقبش را ندیدو رفت **********
عنایت شهیر

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:17 PM
نشت نور

این‌که مــــــــی‌گردد سفیدیهای مـوی مـــــــن فزون‌،
می‌کشد از روسیاهـــــــــــــی‌ها مرا کم کــــم برون‌
اندک‌اندک سایـــــــــــه‌ها را باید از خــــــود داد رَم‌
می‌کنم از تارهــــــــای موی خود روشن‌، نئـــــون‌
موسفیدی نشت نور است از سر و صــــورت مرا
خوب می‌دانـــــم چه از این کوزه می‌آیــــــــد برون‌
چون خطوط جــــــاده در کارند مـــــوهای سفیــــــد
تــــا مرا باشــــــــــند سمت روشناییها نمـــــــــون‌
موسفیدی شور و حال تــــازه می‌بخشد مـــــــــــرا
تبرأت خواهم شد از تاریکی‌، از سنگ‌، از سکون‌
نیست موهای سفید من همان مــــــوی سفیـــــــــد
ردّ باران شهـــــــاب است آنچــــــه می‌بینی کنون‌
ریشه مــــــــی‌بندم به‌رنگ قاصــــــــدک در بادها
بر سر آدم چــــــــــــه‌ها می‌آورد عشـــق و جنون‌
موسفـــــــیدی نیست غیر از بازتــــــــاب حال دل‌
شیشه می‌گردد تجلّیــــــــــگاه رنــــــــــگ اندرون‌

[*=center]رنگین‌کمان‌


دنیا و هرچه هست در آن‌، دیـو و دد شده‌
دنیا به قدر خوبی مـــا و تو بد شـــــــــده‌
ما و تو سبزه‌ایم که در دشت رُستــه‌است‌
هـــــــر سیزده‌بدر که رسیده‌، لگد شــــــده‌
هر چه دعا به سمت خـــدا پُست کرده‌ایـم‌
مثل صـــــــــدا ز کوه به مـــا مسترد شده‌
ما رودهـــــــای از نفس افتاده نیستیــــــم‌
دنیا به راه جــــــاری ما و تو سد شـــــده‌
امّا تو خواب دیـــــده‌ای این‌که به نام من‌
سیّاره‌ای توسط چشـــمت رصد شــــــــده‌
تو خواب دیده‌ای کـه من و تو روانه‌ایم‌
دریا اسیر وسوســــــة جزر و مـــد شده‌
مثل دو رشته رود روانیم و مثل پـــــل‌
رنگین‌کمانی از سر مـا و تو رد شــــده‌

sina
Saturday 14 January 2012-1, 11:29 PM
نـــــو بهارست مـــــن غمزده خامــــوش چرا؟

عهــــــــد ميخانه و مــي گشته فراموش چرا؟
بوستـــان سبز و چمن سرخ و گلستان نيلــي
من ماتــــــم زده چون زاغ سيــــه پوش چرا؟
نارسايـــــــــي به مرام دل خود داغــــــــم کرد
آخر اي ديگ تمنـــــــا نشــــــوي جوش چرا؟
ملزمـــــــــــا گاه نظر سينه سپر بايد ســــاخت
تير بار است کمانخانهء‌ ابروش چــــــــــــرا؟
اسماعيل ملزم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 12:30 AM
غزل

از درون قلب خونين است آغاز غزل
زندگي را يار ديرين است آواز غزل
از دل شاعر تخيل دمبدم پر ميکشد
دلنشين آهنگ تصوير است هر ساز غزل
در سطوح بام شعر و قله هاي عشق ها
شهسوارحرف و شاهينست شهباز غزل
کاروان عشق را شد ساربان ناز شعر
رهنماي منـــــــــزل دل روح طناز غزل
راز وصف دلبري را ترجمان عشق گشت
جاودان خوشرنگ ديرينست انداز غزل
چون طلوع روز روشن مينگارد نقشها
از فصول قلب رنگينست هر راز غزل
با غزل گفتن منيرا از خموشي رفته اي
ديده باشي خيلي شيرين است پرواز غزل





قبالهء آسمان
در خون آسمان بســـــي رنگ لاله است
هر چشمک ستاره پر از درد و ناله است

فرمايشات حاکم شب کي شود تمام
با رنگ تيره بر سر گيتي حواله است

آواز رعدو برق ســـرازير ميشود
آه از دل غريب پر از قيل وقاله است

چون آســــــمان زقهر زند خاک را لگد
هر ضرب سخت پاشنه اش سنگژاله است

از آسمان مگو منير رو زميـــــــــن باش
کانجا بنام مردم نامي قباله است

طلوع طراوت
آفتــــــاب مهرباني در بهار آيد بيرون
شوق سبز زندگاني هر کنار آيد بيرون

دسته هاي مشک ديگر رهزن هوش و دماغ
لشـــــکر عطر صبا از گل ســــــــوار آيد بيرون

اين بهار هر بار باشــــد درخور نظاره ها
گر شگوفه چون عروس شاخسار آيد بيرون

درد سردي حال سرد و فصل سرد روزگار
از تن فصل بهــــــاران جامه پار آيد بيرون

هر پرستو را پيامي هست ديگر گوش کن
دشت و صحرا را گذر کن لاله زار آيد بيرون


تاج محل
آ و ببين به ديدهء من (تاج محل )را
تصوير تخييل به جهان،عکس غزل را
از سفره ء حيراني من نوش بکن يار
بردار ز حرف من و دل قند و عسل را
از پيکرهء گوش مسافر شدهء من
اينک بشنو راگ* ومقامات ازل را
شهکار محبت همه از سنگ لطيف است
بگشـــــــــــوده براي همگي باز بغل را
آندم که رسيديم به اين منظرهء عشق
از خويش برانديم دمي هوش و خلل را

ساغر گل

نسيم باشــد کنون خنياگر گل
زمين باشد برايم ساغـــر گل
من از مســــــتي دنيا بيدماغم
که بيخود گشته ام ازعنبرگل

عروس کاينات
رسـيـده باز بانــــــوي بهاران
عــــــــروس کاينات باغ يزدان
شگوفه اين غزل با شاخه خواند
به زيبايي ندارد هيچ همســــان

لحن لحظه ها
طراوت در طراوت در طراوت
زمين و آسمــــــان دارد تلاوت
ز لحن لحظه ها جـــانم شنــــيده
که اکنون زندگي باشــد حلاوت

بهار دوست
اگر مرغي غزل خوان بهار است
براي خويش خواهان بهاراست
ز بلبل با وفاتر اين دل ماســــت
که او پيوسته قربان بهار اســت

گويايي تصوير
شگوفايي به لب دارد بهاران
پيام دســــت رب دارد بهاران
نباشد جاي حيرت يا تعجب
از آن جنت نسب دارد بهاران

باشندهء همدلي
بيا با عشق ها سازنده باشيم
تنـــفر را بيــــا بازنده باشيم
بيا افسرده گي را گور سازيم
براي شادماني زنده باشيم
بيا همچون زمين و مولوي اش
براي عاشقي چرخنده باشيم
بيا از شــــهر نفرت بار بنديم
به باغ همدلي باشنده باشيم
ز کينه خويش را نادار سازيم
بيا در سينه دل دارنده باشيم


آسمان غم
قامت زشتي به جان دشمن دنيا ببين
لذت خون در نگاه قاتلان هر جا ببين
آسمان غم کماکان سقف گيتي گشته است
جشن بربادي به خاک و گلشن و صحرا ببين
شام غمها بيگمان در هر قدم ملموس شد
زين سبب ژوليــــــــده خاطر عالم رؤيا ببين
هر سو ميبيني کتاب نا همي در دست خلق
پيکر عشق است بســـــمل دار فکرترا ببين
اي منير از ياوه مستان تا تواني دور باش
خون دل قدري ندارد کبر شهرتها ببين


تسليت
تسليت به مردم فلسطين به ويژه مردم نوار غزه

تسليت نامه
زندگي در (غزه) مرگ خويش در بر کرده است
مرمي نا مرد قتل و کشتن از سر کرده است

باز وجدان ها به خواب بي غمي ها خفته اند
قاتل انسانيت کشتار، باور کرده است

بوي باروت بوي خون مردمان غزه را
هيچ ميسازد خدايا !دود چنبر کرده است

قوم (پي غم بر) به لطف دوستداران صليب
در جهان فکر خوشي را زار و ابتر کرده است

نور خور شيد هم عزادار زمين باشد کنون
چونکه استبداد خود راباز داورکرده است


کوکب بخت
ستارهء ســــحر و شـــام آســمان شده اي
به روح و جان ونفس رهزن گمان شده اي

تو شب چو کوکب بختي به آسمان خيال
تو اي عروس غزل بهر داستان شده اي

به باغ خاطره ها نسترن تويي جانم
تو زيب ياد و من وبزم شهرمان شده اي

زيکسو عشق تو آتش زند تن و جانم
ولي اميد نيکوبختيم بدان شده اي


آيينه

پاييــــــز خويش را چو بهارينه ام هنــــوز
از ريشهء طراوت سبزينــــــه ام هنـــــوز

در انتـــــظار ديدن خوش قامت کـــــــسي
در زير گرد و خـــــاک چو آيينه ام هنــوز

گرچه شغاد چاه به هر گــــام من کنـــــَــد
آن رهروم زنور که بي کينــــه ام هنــــوز

اسُطوره هاي کهنه نفــــــس تازه ام کـــند
من دوستدار رستم و تهمينه ام هــنــــــوز

توسن سـوار خاطـــــرهء کودکي منـــم
با يادهاي هر شـب آديــــــنه ام هــــــنوز

با ناله هاي خويش گهي گنگ و بيصــــدا
يک دفـــــــــتر فتــادهء ديرينه ام هـنوز

sina
Sunday 15 January 2012-1, 12:33 AM
هواي شهـــــــــــــري

ازين قبيله ي عاشق سفر مکن مريم
بهشت کوچک مارا سقر مکن مريم
پناه چادر تو آسمان اين قريه است
هواي شهري کس را به سر نکن مريم
خداي پنجره ها چون رسد به دل تنگي؟
ازين دروغ دلت را خبر نکن مريم
هنوز شاخه ي لرزان انتظار تو ام
زمن چو باد زمستان گذر مکن مريم
ببين به خوشه گندم - گل هميشه ما
هواي چشم و دلت را دگر مکن مريم
براي لقمه ي در استخوان فرورفته
دهان کوچک خود را هدر مکن مريم
نهال مشترک سبز پيش پايت را
به بوي باغ دگر بي ثمر مکن مريم
ببين به چشمه چشمان شور بختانم
ببين! به هرچه دلت را تو تر مکن مريم
خيال نو شدن عشق خيلي پوسيده ست
لباس کهنه خود را بدر نکن مريم


هاي سينه به خارش افتيد.

هنوز آن روز هاي بي دريغ و شاد يادم هست
تمامش مثل ترتيل يکي اوراد يادم هست

که عاشق گشتم و تو بي تفاوت بودي و اما
به شيرين کاري ات بودي پي فرهاد يادم هست

هنوز آن روز اول - روز نشر چشم بادامي
که آخر مغز و هوشم را به غم ها داد ، يادم هست

هنوز آن مستطيل صنف و خط ابرو ان تو
درخشان تر ز تشريحات هر استاد يادم هست

هنوز آن قصه ي خاموش چشمان سخن سازت
شبيه شاه بيتي يک غزل ازياد يادم هست

هنوز آن بي تفاوت بودن و تمکين بي پايان
که در من مي نمود آواز را فرياد يادم هست

هنوز آن طعنه هايي که از عاشق بودنم دادي
به کيف بوسه هايي که مرا در داد يادم هست

هنوز آن شعر هاي سکته عشقي بي شاعر
که مي خواندي و مي گفتي بگو ارشاد يادم هست

هنوز آن تار مويت را که پيچيدي به انگشتم
پس از چندين تکيدن با غم و بيداد يادم هست

هنوز آن روز هاي سر بلند عشق و رسوايي
به رنگ سجده ام برقامت شمشاد يادم هست

مرا با چشم هايت غرق باران کردي و اما
رها کردي خودت را در مسير باد، يادم هست

هنوز آن روز هاي بي دريغ و شاد يادم هست
هنوز آن زخم هاي جاري فرياد يادم هست

او بي هيچ ترفندي زيباست
پرنده از خسته گي نمي خواند
بر شاخه هاي هميشه لرزان
و دشنام نمي دهد به هستي
تا آتش بگذارد بر اجاق عاطفه اش
از صدايش پيداست
که تفاوت فصل هارا ميداند
و رشته هاي نازک زيبايي را
پرنده وقتي مي خواند
حتا به شکارچي نمي انديشد
پرنده صدايش تجارتي نيست
براي سنگ و کوه مي خواند
بي هيچ انتظاري
پرنده شاعر نيست که به مخاطب بينديشد
تا روي کميت اشتها به تعهد برسد
پرنده انزوا ندارد
حتا روي سيم خاردار ميخواهد
و حتا حتايي نيست
پرينده بي هيچ ادعايي
پرپر ميشود دنبال صدايش
او بي هيچ ترفندي زيباست


هواي شهري

ازين قبيله ي عاشق سفر مکن مريم
بهشت کوچک مارا سقر مکن مريم
پناه چادر تو آسمان اين قريه است
هواي شهري کس را به سر نکن مريم
خداي پنجره ها چون رسد به دل تنگي؟
ازين دروغ دلت را خبر نکن مريم
هنوز شاخه ي لرزان انتظار تو ام
زمن چو باد زمستان گذر مکن مريم
ببين به خوشه گندم - گل هميشه ما
هواي چشم و دلت را دگر مکن مريم
براي لقمه ي در استخوان فرورفته
دهان کوچک خود را هدر مکن مريم
نهال مشترک سبز پيش پايت را
به بوي باغ دگر بي ثمر مکن مريم
ببين به چشمه چشمان شور بختانم
ببين! به هرچه دلت را تو تر مکن مريم
خيال نو شدن عشق خيلي پوسيده ست
لباس کهنه خود را بدر نکن مريم

چراغ الکن

تقديم به نگاه گمشده در شب
به شفيق سحر


برو مسافر دنياي بي کسي هايم
من از قبيله ي دردم هميشه تنهايم
دگر ترانه ي چشم ترا نمي شنوم
مخوان براي خودم از غم و غزل هايم
چراغ الکن خود را به باد ها دارم
ببين چگونه غلط مي کنم اهورايم!
برو مگو که دگر بي فرشته مي مانم
برو مگو که دگر ره نمي رود پايم
برو مسافر برگشت نا پذير سکوت
برو که بي تو دگر ناي خشک آوايم
برو که راه من و زنده گي خلاصه شود
برو! ادامه ي اين غربت نميرايم
برو مسافر عاشق به اين غريبه مبين
من از قبيله دردم هميشه تنهايم
شايان فريور

sina
Sunday 15 January 2012-1, 12:34 AM
ماه من اينروز ها


ماه من اينروز ها

ماه طفلي است که در روي سرک افتاده
چون تپش هاي دلم تيت و پرک افتاده
جاده ها پر زغم و درد بدون گپ و گوي

دم به دم بي دم و دود اند شخک افتاده
سيب قوغي است که باريده بروي دوشم
دل شرابي است که در شيشه ي شک افتاده
زخم يک تاست نه دو تا نه گپ از گپ تير است
زخم باران شده در روي نمک افتاده
بد رقم گيرم و درگير غروب و غربت
بد رقم درد سرم سربه سرک افتاده
باد ديوانه چرا اين همه زحمت ديگر ...
برگ برگم به هوا تيت و پرک افتاده

به ناچيده ترين سيب ...
به ناچيده ترين سيب
شب ها به يادت خانقاه هاي و هو بودم
هي تا گريبان غرق در چشمان تو بودم

در شانه ام جاي سر تو درد و غربت بود
با گردباد درد و دوري روبرو بودم

فرياد بودم مثل يک آتش فشان درد
جامانده مثل بغض در بين گلو بودم
هرکس به رنگي روي چشمم کفش مي کوبيد
آزرده چون سنگ مزار شاملو بودم

تنهايي ام هرچند مثل کوه بود اما
چون کودکي بازيچه ي دستان تو بودم

تا خنده کردي شاخه در پاهاي تو خم شد
برگي که در دست تو مي رقصيد "او" بودم


يک
روز و شب ديوانه ات را پيش دنيا کم زدي
تا دل او سيب شد با سنگ ها پيهم زدي
صد کرت زخم زبان در دست هايش کاشتي
کوه را برداشتي بر شانه اش محکم زدي
با تبسم هاي تلخ و با سکوت پر گپ ات
رفتي اما با تبر بر سينه ي آدم زدي
دست او مانده به زير سنگ تان حالا ببين
روزگار اش را به مثل کاکل ات برهم زدي
از کنارش رد شدي چيزي نگفتي نارفيق !
نوش جانت پيش چوب و سنگ او را کم زدي

بيا که منتظرت مانده چاي ، ميز ، دوتار
کمي ترانه بريز و کمي بزن سيگار
و پلک پلک زمين و زمان سرد مرا
بزن ، بپاش بزن هاي زن مرا يکبار
بيا ببين که خيابان شدند چشمانم
بشور ، خنده بکن در بده مرا تکرار
سکوت را بشکن توته توته کن شب را
برقص ، روي تن صبح سيب سرخ بکار
بريز هرچه تب و تاب عشق را در من
مرا بگير ز " من" هم نفس دمي بردار
بيا که منتظر ات مانده چاي ، خلوت وشب
ميان رگ رگ من رقص کن بزن سيگار

تازه
ديگر شراب شوق تو قل قل نمي کند
آتش گرفته اي و کسي گل نمي کند
باريده سنگ روي تن ات جاي سيب سرخ
دنيا تو را نشسته ، تحمل نمي کند
موج ات بلند گشت و سرات گرم هي نشد
آدم که زندگي به ته ي پل نمي کند
درد است پشت درد قطار هميشه گي
يک لحظه اين رفيق تامل نمي کند
با آن که تاک عاشقي اما چه فايده
اين جا کسي شراب تناول نمي کند
در برگ هاي سبز نوشتي به رنگ سرخ
اين کوه در گرفته کسي گل نمي کند

زبير هجران قاسمزاده

sina
Sunday 15 January 2012-1, 12:38 AM
به هم زبا نا ن ايراني و تا جيکم

من و تو در کنا ر رود زما ن
هم نفس هم تبا ر هم بود يم
غم سر و د يم و نا له ها کر د يم
يا ر شب ها ي تا ر هم بو د يم
سا ل ها زير سقف يک مکتب
مبصر و غمگسا ر هم بود يم
سا لها د ر طوا ف کعبه د ل
مُحرم کرد گا ر هم بود يم
من و تو سا لها ي قحطي نور
همره و هم عيا ر هم بود يم
نگذ ا رند د شمنا ن ا مروز
و رنه روزي برا رهم بود يم .
محمد زرگرپور


خوش باد رو زگاران

باد از کران خاور بوي بهاربـخشــــــد
آئينه ي سپيده ديـــدار يـــار بــخــشــــد
خورشيد زر طلايي بوس و کنار بخشد
ميلاد آشيان ها بانگ هزار بــــــخشـد

خوش باد روز گاران ميلاد نو بهاران
بگذشت آنز مانه ديماغ سرد و غمبــار
نــفرين روزگاران دوران تيره و تــار
در چاه تيره گي شد اهريمن سيه کــار
پيداست از کران ها آن بخت سبز بيدار
خوش باد روزگاران ميلاد نوبهاران
از او ج سبز پامير با باد ها دراييـــــــم
چون رود بار آمو از جلگه ها فرايـــــــيم
پير و جوان و کو دک از خانه ها براييم
با مو ج و رود و باران افسانه ها سراييم

خوش باد روزگاران ميلاد نو بهاران
در مرغزار پــر گل عشرت کده گزينيـــــــم
بر کشتزار دلــها گلــــــــهاي ذوق بيــــنيم
بر سفره هاي شادي شادابتر نشينــــــــيم
سرخ وسپيد و آبي هفت سين عشق چينيم
خوش باد روزگاران ميلاد نوبهاران

از ره رسد بهاران دوران شب سرآيد
خورشيد از خراسان رخشنده تر برآيد
نونو به بستر سال روزان ديگر آيد
نوروز شاد و خرم ان روز بهتر آيد
خوش باد روزگاران ميلاد نوبهاران
شبگرد پولاديان



امروز

امروز را به نام تو آغاز ميکنم
کاري که کرده بود دلم باز ميکنم
با ياد تو بهار نو و سال خويش را
رنگين نموده پرطرب و ساز ميکنم

بهار

باز بهار ميرسد درد دلم تو چاره کن
شعله آشکار را با نگهي نظاره کن
وا ي بها رمن توئي بار دگر زراه دور
آي به آتشم بزن بر جگرم شراره کن
ناز نگاه نرگسي ازلب سوسني بگو
دفچه بيارودف بزن رشته غصه پاره کن
سبزه بيار و فال گير بهر بتان سيمگون
دست بزن به حافظي باز تو استخاره کن
داغ بنه تو بر لبم با لب داغ و آتشت
غمزه ز چشم من بخر ناز تو بر ستاره کن
قصه عشق رابعه شرح بده به عاشقان
نعره عاشقانه شوشعله نو شراره کن
عشق مرا نهان نکن بار دلم گران مکن
قصه دل سپردنم بر همه آشکاره کن
دست بساغر ي ببر گرمي لعل من بجو
گوش بسينه ام بنه هر نفسم شماره کن

مژگان ساغر
(از وبلاگ خانم مژگان ساغر)

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:30 AM
آسان بگيـــــر


عشــــق را اِبراز کُن، در سينه­ات پنهان مکن
دُورِ هر گُلخانـــه­اي ديوار ديدن، مشکل است
طوطـــــيِ تنهايِ خــــــود را از قفس آزاد کن
يارِ خاطرخـــواه را بي­يار ديدن، مشکــل است
يا مرا تنهــــا رها کن، يا محبّت پيشــــــه کن
جانِ من! از خـويشتن آزار ديدن، مشکل است
اشتباهاتِ مــــــــرا تکـرار کردن، خوب نيست
در گلستـــــان­ها گُلِ بي­خار ديدن، مشکل است
هم جدايـــي آتشم زد، هم نگاهَت، خوبِ من!
نرگسِ مستِ تو را بيمــار ديدن، مشکل است
عقل را يک دَم رها کـن، عشـق را آسان بگير
زندگـــي را اين­قَدَر دشـوار ديدن، مشکـل است
دلبر تاشماتاوا

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:31 AM
بهاریه‌ها در شعر فارسی، تقریباً همیشه شبیه هم بوده‌اند. وصف بهـــــار، نـــــــــوروز، میـــر نــــــــوروزی و شادمانـــــــی و طــــــرب و تـــــــرک توبــــــه و "در خانـــه خفتـــــن و دعوت به خیمـــــه زدن بر گلــــــزار"... مگـــر به ندرت که به خلاف آمد عادت، شاعرانی بهار را با نوروز و سور و بساطش، با تلخی نگریسته‌اند. اما در شعر امروز افغانستان، بهار همواره چنین وجهی داشته‌است. یار باز آمده‌ای برای درد دل، عیدی برای نو شدن داغ‌ها، وقتی برای جنگ و بالاخره زمانی برای مستی دیگران...
معروف‌ترین این شعرها شعر استاد خلیلی است که در شروع سال‌های تلخ افغانستان گفته شد و رویه‌ای را در شعر افغانستان به وجود آورد که تا کنون ادامه دارد.

گویید به نـــــوروز که امسال نیاید
در کشور خـونین‌کفنان ره نگشاید
بلبل به چمن نغمۀ شادی نسراید
ماتم زدگــان را لب پر خنده نشاید استاد خلیلیاین لحن تلخ و کنایه‌آمیز استاد خلیلی، اگرچه زبانی قدیمی‌تر دارد، اما آشنایی زدایی بدیع و ریتم موزیکال آن، از آن شعری بيادماندنی ساخت. بعدتر، شاعران دیگر با مخاطب قراردادن خود بهار وتازه کردن زبان سعی کردند همین فکر را گسترش دهند:


بابه نوروزی پیر!
سرزمینم را از یاد مبـر
وقتی از اطلس مرجانی خواب،
جامۀ آرامش به تنت می‌کـــــردی
وقتی از باغ سفر می‌کــــــــــــردی
وقتی ازماهی و مهتاب، از هود قصه می‌آوردی...
قهار عاصی
بابه نوروزی، میر نوروزی یا عمو نوروز، همان پیرمرد مهربان اسطوره‌ای است که در همۀ ممالک به شکلی وجود دارد. موعود سالانه‌ای که مبشر سبزی و شکوفایی و تازگی است؛ مبشری که با خویش هدیه‌های تازه برای کودکان و اخبار نیک و خیر و برکت برای خانواده‌ها دارد.
شاعر دیگری در شعری که به مردم تاجیک هدیه کرده، آرزو کرده‌است که بهار آز ان طرف آمودریا شیرینی و شادی به سوغات بیاورد:

بهارا ناز کم کن چانـه کم زن
بهای این لب پر خنده‌ات چند
بهارا نوبهار بلــــخ تلــخ است
بیاور از سمرقند خـودت قند ابوطالب مظفری
نوبهار جدا از معنی بهار تازه اشاره‌ای به معبد تاریخی نوبهار است که نخستین معبد زرتشتی شمرده می‌شود و البته، ذکر این نکته خالی از لطافت نیست که حافظ نیز نوروز را "تازه شدن آیین زرتشتی" توصیف کرده‌است.
بعضی از شاعران اما بهار را تبری داده و مردم را گنهکار دانسته‌اند که با بهار رویۀ درستی نداشته و ندارند.

چه مردمان بی‌کفایتی
بهار را که فصل باطراوتی است
سنگ می‌زنند خالده فروغ

زبان گشود پرستو که نوبهــاران شد
ولـــی چـــو بال بر آورد تیر باران شد
بهار آمد و شعر بهشت بر لب داشت
اسیر خاطر خونیــن سوگـــواران شد
سمیع حامد

از بهارانه مگــو بیش که آفاق خدا
پایمال ستم لشکر چنگیز شدست
شبگیر پولادیان

بسی بهار گذشت و هنوز خانه به دوشیم
بهار می‌رسد از راه و مــــــــا بهار نداریــــم
لطیف ناظمی

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
مــن پربسته چـــه سازم که پریدن نتوانـــم
نادیا انجمن
اما بعضی از شاعران از این هم بدتر و تلخ‌تر دیده‌اند. آنها بهار را از جنبه‌های اسطوره‌ای آن جدا کرده و از خیر شادی و طرب و عیش آن به طور کل گذشته‌اند. اما به لحاظ طبیعی وآب و هوایی آن را فصلی برای آغاز جنگ‌ها وموقع جولان و عرض اندام دوبارۀ جنگاورانی دانسته‌اند که کوه‌های غرق در برف و سرمای افغانستان آنها را مجبور به صلح می‌کرد.

باز هــــم بهار شد پرنده‌هـــا
با خبر که باز جنگ می‌شود
کو‌ها و دشت‌ها ی دهکــده
بـــاز لانه تفنـــگ مـــی‌شود
محبوبه ابراهیمی
بهار آمــــــده امــــا درخت گـــور گـــل است
درخت پیر کـــــه در بارش گلولـــه شکست
بهار آمده خـــورشید گــــور تاریکــــی است
که دفن گشته در آن هـر چه آفتاب پرست
بهار آمــــــــــــــــده تا دیوهــــا بگـــــــــردانند
پیاله‌هــــای پر از خون تازه دست به دست
شریف سعیدی
و حتا از دیگران نیز با زبانی کودکانه می‌خواهند که نیامدن بهار را دعا کنند:

آی بچه‌هـــــــــای ده دعـا کنید
تا خـــــدا بهــــار را نیــــــــــاورد
تا همیشه برف باشد و کسی
جنگ را به کوچه‌هـــــــا نیاورد
محبوبه ابراهیمی
اما با این همه کسانی هم بوده‌اند که بهارا را ستوده‌اند. و این دفعه سنت‌های نوروزی را نه از نگاهی تلخ و تیره که از نگاهی منتظرانه و حتا عاشقانه نگریسته‌اند.

در باغ‌های یخزده جاری شود بهار
سرشار از صدای قناری شود بهار
توغ علی درفش گل سرخ بر فـراز
تا با شکوه ارجگـــزاری شود بهــار
صادق عصیان
توغ یا علم یا جهنده، بیرق بلندی است که در شهر‌های مختلف افغانستان مردم در روز نخست نوروز به نام و تبرک نام حضرت علی می‌افرازند. و در این بین بسیار افسانه‌ها و قصه‌هاست که نوروز را روز نخست خلافت وی، به عنوان خلیفۀ چهارم مسلمین، می‌شمارند، که گویا نوعی جابجایی و دگرشدگی با داستان جمشید پادشاه صورت گرفته‌است. اما به هر حال این آموزۀ صوفیانه که حضرت علی را شاه اولیا و شفادهندۀ بیماران می‌شناساند، با سیر تاریخی ممزوج شدن همۀ قصه‌ها و اساطیر افغان‌ها با نام و داستان حضرت علی، نوروز را از وی جدایی‌ناپذیر می‌سازد. در بسیاری از شعرها شکوایه‌های بهاری برای چاره‌جویی به ایشان خطاب شده‌است. معروف‌ترین همۀ آنها در ترانۀ معروف "بیا بریم به مزار" دیده می‌شود

نظرگاه مــی‌روم فردا خدا را
بگیـــــرم دامــــن شیر خدا را
علی شیر خدا یا شاه مردان
دل نا شاد ما را شــاد گردان
فایقه جواد مهاجر و بالاخره باید به این بهاریۀ ظریفانه از خانم فایقه جواد مهاجر اشاره کرد که بر خلاف همۀ آن دیگران، بها ر را هم می‌ستاید، هم منتظر است و هم شرحی از مصایب می‌دهد:

از راه دشت‌هـــا پر از گل بیا بهـــار
با خاطــــرات کهنه به کابل بیا بهـار
شهزادگــــان شهر مرا یاد دار و باز
با دختران غـــــم‌زده کاکل بیا بهـــار
بر روی قبر‌های چه بسیارمان بریز
با عطر زندگـــی به تجمل بیا بهـــار
یا نوبهار! گر چـه بهارم به باد رفت
اما پس از تمـــــام تطاول بیا بهـــار

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:33 AM
چمن گريه ميکند

امشب دلم براي وطن گريه ميکند
آواره در هواي وطن گريه ميکند
هر بي وطن که نغمه ي سر ميدهد به مام
بشکسته شاخه ي ز چمن گريه ميکند
دستان اهريمن به سراپرده ي حريم
چندان فشرد خون ببدن گريه ميکند
صحرا و کوه ِ ميهن ما آتش است چنان
آهو بياد مشک ختن گريه ميکند
اي خاطر حزين به تولا نشسته ي
غمدار گريه کن که وطن گريه ميکند
شيرازه محبت و عشق و هوس گسست
عاشق بپاي زاغ و ذغن گريه ميکند
چون نيست بلبلان غزلخوان و خوش نوا
بر بام بوم شوم لجن گريه ميکند
خونين و داغدار کشد ناله هر شهيد
صد تن بتن درون کفن گريه ميکند
زرغون ز بس بدامن شب خون گريستي
با حرف و لفظ و صوت و سخن گريه ميکند

قلب آشنا

اين دل گمگشته ام صيد شکار الفت است
گر بَود قلب آشنا سنگ مزار وحشت است
دل چو آرايش پذيرد خصلت حور بهشت
ور بَود اوصاف دوزخ در شرار دهشت است
حلقه زن بر گيرد دل بهر طواف صاحبش
نقش صورت رمز آن، شب زنده دارعزت است
گر زند خنجر بدل بي التفاتي هاي دوست
پاس ناموس وفا، مشت غبار غيرت است
ناکسان هرگز ندانند، قدر دلهاي صفا
رحم و شفقت زينت دل ، غمگسار رحمت است
دل اگر افسرده شد ،پيچيده بايد درکفن
مرده ها هر چه عزيز اند، در کنار تربت است
تا بتابد نورحق اندر وراي دل چنان
زنگ را از دل زدودن، در شمار طاعت است
نيست ممکن با حسد در جمع شيطان زيستن
بغض و کينه چون عزازيل، از تبار ذلت است
از خدا خواهم که مسًون ماندَ اين دل از ريا
تا کند زرغون طوافش يک هزار دولت است

بر سر تربت حضرت مولاناي بلخ در قونيه شريف سروده شده
اهل طريقت

تربتت را اشــک باران ميکنـــــــم
گرد راهت سرمه چشمان ميکنم
آمــــدم تا بشنــــوم شـور ني ات
بر مزارت رقص چرخان ميکنـــــم
قلب مـن خونين و داغش لاله وار
مقدمت را دُر و مرجان ميکنـــــم

از ديار غربت و آواره گي

قصه بسيار‌، ناله افغان ميکنــم
از کدام بخت نگون و طالع واژون خود
گر بگويم يک حديثي سخت گريان ميکنم
دست مــن گيــر چــون تو دانــــي رمز حــق
حضــرت مولاي بلخــي سير بوستان ميکنــــــم
از در پر فيـــض تو مايـوس نيستــــــــــم اين زمـــان
يک نظر بر حـــال زارم آنچـــه درمان ميکنــــــم
پيـــرو اهل طريقت باش زرغـــون هرکجــــا
در سلوک اهل دل جا هم نمايان ميکنم

عـــيد است دلم بهر وطن ميسـوزد
در سوز و نواي خويشتن ميســوزد
در غربت و تنهائـــي و هجران آتش
در ناز و هواي سيم تن ميســــوزد

عــيد اســت دلم نغمه سرائي دارد
شــوق چـمــن و ديده گشائي دارد
تـــنهـايـم و آواره و اين عيد سعيـــد
صــبرم به ثـــمر جلوه نمائـــي دارد

شـب عيد است جان مــن بـرايــت هديه هــا اينــجا
شـب عيد است جان مــن بـرايــت هديه هــا اينــجا
بيــا از خــون ما کـــن دست و پاي خود حـنا اينجا
بــه قربانــي اگر بــردند اســـماعيل و مــن قـــربان
به چشمانم نهيد ســـرمه که چشمان است حيا اينجا
بدور کعبه چـون گــردي حـريم کعــبه خــواهــي شد
حقــيقــــت جســتجو ميکــن درون دل خـــدا اينـــجا
به شيطان سنگ خواهي زد به نفس خود بزن ايـدل
لعيـــن بــر کبر خـــود لعنت بـکن چون کبريا اينــجا
گـــرت گنج و صفا خواهي بشوئيد چهره از ايمــان
طهيــرو پـــاک و نـــوراني بجوئيـــد از صفا اينــجا
تو گر خـــواهي شِفـــاي جمله بيـــماران در عـــالم
شـــفا اينــجا رضــا اينجا خـدا ايــــنجا دوا اينــجا
باين دل خانه کرده چون بنـا کـــرده بدســــت خــود
جـــنيدو بـــايـزيد اينــجا عــــلاج و دار ما ايـــنجا
باشـک چشـم و خـون دل نويسم اين غزل (زرغون)
خدا بــخشد صـــحت شمــس مرا از صـد بـلا اينجا
الحـاج مُـحـمـد ابـراهـيـم زرغـون

پيوند دل

دل اگر بشکست پيوندش زنيد
باخطوط رشته ها بندش زنيد
نيست ممکن صفحه ً آغاز آن
گر بصد افسون و نيرنگش زنيد
آهن و سنگي نباشد پاره دل
همچو با لطف سخن رنگش زنيد
دل ندارد نسبتي با شيشه ها
خون رود از دل اگر سنگش زنيد
انس گيرد ناز جولان بتان
رقص بسمل ساز و آهنگش زنيد
(خانه ي دل خانقاه کبرياست)
هوشدار آندم اگر چنگش زنيد
گر تواني غنچه کن اين پاره دل
نشکني او را نه زهرخندش زنيد
دل بود منزلگه ي نور خدا
حرمت ناموس دل ننگش زنيد
صاحب دل صاحب کعبه بود
خوش بود زرغون به دل بندش زنيد

کثرت جانان

عشق تو شرر انداخت در مذهب و ايمانم
کز شعله ً سوزانش در سوزم و ميدانم
اي عشق تو خود داني از وحدت روحاني
معشوق نمايان شد در کثرت جانانم
آسوده نخواهد بود آنکس که به بحر عشق
هر موج تمنا شد بر ساحل طوفانم
خورشيد و فلک برسر فخريست مرا يکسر
بر خاک جبين سايم آن سجده ً نورانم
در عشق نگاه ما با اشک سبق خواند
با طفل يتيم خود سرمشق دبستانم
شبنم که ز ناز خود گيرد سحري بر دوش
صد ابري بهاري را از گريه نيسانم
قرباني نفس ما اسطوره ً اسماعيل
در راه خداوندم تسليمم وقربانم
بر عصر قسم خورده آن خالق پاک ما
انسان به خسران است از فخر پشيمانم
ويرانه گي ميهن از حاکم بي عدل است
من نيز ز حکم شب بي خانه و ويرانم
وحدت کنيم زرغون تا کشور خود سازيم
از جنگ و نفاق و کين چون خيلي پريشانم
نــاله از غـــم ســـروده ً دارم

خــون دل اشــک ديــــده ً دارم
نــاله از غـــم ســـروده ً دارم
سـرو بـسـتـان آرزو بـشـکست
قــامـتــي خــم کـشـيــده ً دارم
خـون خـود را کـنـم نـثـار تــو
که به عشق سر سپرده ً دارم
پـاره هاي جگر بـدامان اسـت
لالــه ً ســـرخ چـنـــيــده ً دارم
آنچه ازجنس نقش پاست بکف
گوهر در صدف خزيده ً دارم
فطرت مـاسـت در وجـود کـلام
ســــخـن ِ نــا شــنـيـده ً دارم
گرچه موزون نبود چکامه ً من
نـگـهــت گــل چـکـيــده ً دارم
سوي گلشن نـمي رود زرغون
دل از خـــــود رمـــيــده ً دارم
يا رسول الله

ثـنـايــت مـيکـنــم بـا سـوز هجران يا رسول الله
بـفـريـــادم بــرس دردم بــدرمـان يـا رسـول الله
شفيـــع روز محشر تو سقـاي حوض کـوثـر تــو
چو نور شمس اذهر تو درخشان يا رسـول الله
زآدم تــا بــه خـاتــم تـــو نجات هـر دو عـالـــم تو
بـفـکــر امـتـت هـم تــو شـتـابــان يــا رسول الله
ان الله و مـلايـکـــــــــه يــوصــلـــــون عـلـن نـبــي
ســلامت ميکــنم بـا صـدق ايـمــان يـا رسول الله
سراب عـمـر مـن ســـوزان چو دشت کربلا حيــــران
عـطش يـکــسـر نـمـوده دوزخـستـــــــان يا رســول الله
بـه غـربت همنشـين هسـتــــــم بمـــردن هـمقريـن هستـــــم
به هجـــــران غمنشـين هـستــــم بـه زنـدان يا رسول الله
غــم آواره گـي يـکـســـو غــم بـيـچاره گـــــــي يـکـسـو
جـگــر صـد پــاره گـــــــــي يکسو بدامان يا رسول الله
هـر آنکــس مومن و مسلم به صدق دل شود تسليم
شود از بـهــر تــو زرغـــــــون بقـربـــان يا رســــول الله
بـهـار

ديـده ً روشـنـدلان سـرمـست از نــاي بـهـار
راز عشق و شـور و مستي در تـمـناي بـهار
مـرحـبا فـصل حـيـات ِ جمـله زيـروح بـشـر
ساغر سرشار عشق است چون به ميناي بهار
جـلوه گـر شـد عـارض شمشاد قامت لاله را
جـان دمـيـد از تـار و پـودم از تمـاشـاي بهار

گر نصيحت گـوش داري فـکر ميهن را بکن
پـنـد انـدرز گـويدت چـون پـيـر دانـاي بـهـار
گـوهـر جان را نـثار صلـح کـشـور مي کنيم
نيست بهـتر زيـن گـل ِ نـو رسـته زيباي بهار
باغ و بوستان و چمن رنگين بود از لطـف او
سبـز گـردد از قـدومـش مـجلـس آراي بـهـار
ما نه خاريم اين گل و رنگ چمن شد زعفران
روز و شب در رنج و محنت فکر فرداي بهار
دسـت پـرورد گلـستـانـيم ، نـه خـارسـتان ظـلم
سينه مـيجـوشـد ز صاحـب باغ و غـمهاي بهار
سجده گاه ماست هـرجا نور حق جـولان کـند
سـر نهـاديم بهـر تسـليم ، قـبلـه در پـاي بهـار
اين بهار ما ز هجران ، آينه زنگاري شدست
فرقت ما سر رسيد ، زرغون ز سوداي بهار

محمد ابراهيم زرغون

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:34 AM
غصه بن بست هارا خوب ميداند ... دو باره

زير پايم ميشــود نجـواي خامـــوش خيابان

شام ها اندوه مارا مي نمايد تيرباران
عطر گلهاي عکاسي راهرو هاي سخي جان
پشت بوي بيقرار سنجد تازه شگفته
مي زنم با آشنايي بر صف سبز درختان
ميدهد خورشيد کم کم رفتن خود را نمايش
رقص نارنجي کنان بر روي کاشي هاي لرزان
ناگهان آرام مي يابم خودم را خسته خسته
زنده گي اين لحظه هارا مي ربايد از کف مان
حاصل يک شام ديگر دلخوشي بي بهايي ست
شکل ميگيرد به ذهنم شعرهاي تيت و پاشان

به هر چه خوب رد پاي مهرباني تست
به هر علاقه تمناي مهرباني تست
خداست شاعر تو آسمان کتابچه اش
ستاره نيست غزلهاي مهرباني تست
اگر ز ياد خدا رفته ايم معذور است
چراکه غرق تماشاي مهرباني تست
به وقت جنگ، به لبهاي خويش چنگ بزن
که آشکارترين جاي مهرباني تست
هزار مرتبه ازاين اگر بزرگ شود
جهان تجلي پهناي مهرباني تست

سلام ياران غزل تازه ....

چندان جدا شديم . . . که از سر نيافتم
راهي براي ديدن ديگر نيافتم
وقتي گشود سفرة آواز، آسمان
اندازة دريچة خود پر نيافتم

دريا شدم شکيب تلاطم نداد دست
باران شدم تسلي تندر نيافتم

از پُشت پُشت باد، به هر کشت سر زدم
...از خنده باغهاي تو خوشتر نيافتم
گلهاي زرد دوري تو عزت من اند
دنياي من ! چه غصه اگر زر نيافتم
تنهاييي که ياد تو آنجاست، زنده گيست
گيرم اگر تمام شوم، در نيافتم

هر جستجو به گردن تو ختم ميشود
سر ميکشي تو از يخن هر نيافتم


راز هاي دگر

تا با هواي چشم تو پر ميکشد غزل


تصوير راز هاي دگر ميکشد غزل

روح مرا که خواهش دلتنگ خسته گيست

مانند چاي دَم شده سر ميکشد غزل

...او هم رفيق روز بد و شام بي کسيست

درد مرا هميشه به بر ميکشد غزل

گم مي شود از آيينه زاران زنده گي

از باغهاي خاطره سر ميکشد غزل

بي هيچ چشم داشت دل در گرفته را

ار دامگاه بيم و خطر ميکشد غزل

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:35 AM
چند رباعي از وحید وارسته

در اينجا جغد را هما ميخوانند
شيطان را مظهر خدا ميخوانند
گر نامردي شود به جايي مردار
او را گُرد زمانه ها ميخوانند

در خانه ء خود ثبات را بشکستيم
هر پيکره ء حيات را بشکستيم
با اين هم افتخار بيجا داريم
که معبد «سومنات» را بشکستيم

اينجا دل ما هزار قاتل دارد
هر گوشهء اين ديار جاهل دارد
عمريست که دست و پا زده ميميرم
آيا قاموس درد ساحل دارد؟

با آنکه هزار حرف در دل دارم
آيينهء من نميشوند اشعارم
در چار کتاب کافرم ميخوانند
تا يک سخن از عشق به لب مي آرم

اين جا سخن از عشق گناهم شده است
تنهايي و انزوا پناهم شده است
ديگر چه کنم اگر توقف نکنم
يک سنگ سياه سدّ راهم شده است


قطعه ای در مدح مولانای ادب حضرت جلال الدین بلخی


مولوي! محسور خود کردي جهان را
در کلامت غرق کردي اٌسمان را
مولوي اي چشمه ء رقصان حکمت
تشنه ء خود کرده اي پير و جوان را
هشت صد سالت گذشت و زنده هستي
روح ميبخشد سرودت عاشقان را
پارسي بر تارک دنيا درخشد
تا که داري مثنوي جاودان را
گرچه ميخواهد کسي در خانه ء تو
خشک سازد ريشه هاي اين زبان را،
ميرسد اٌيا دوباره روزگاري
تا کنم برپا دوباره مهرگان را؟

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:37 AM
غزلهايم همه تيت و پرک شد
جدايى تاميان ما سرک شد
پريد مرغ هما از لانه من
ميان جنگل غم لادرک شد
همگى واژه ها در باد رفتند
کتاب و دفتر من دفترک شد
به من از خرمن درد و جدايى
تمام خوشه هايش سر سرک شد
برفت کشتى عمرمن به توفان
اميدزنده ماندن دور ترک شد
دو چشمم کور شد از حسرت ودرد
سياهى جاگزين در مردمک شد
شب و روز م گذشت در انتظارش
خلاصه لحظه ها دراين دمک شد
به خاک افتيد ماهى خيالم
تپيدن هاى ايند ل بى درک شد
به تلخى رفت تمام لذ ت عمر
گمانم ارزو ها بى نمک شد
به پيشش عشق با معراج عاشق
سبک شد دست باد رفت خورد ترک شد

گريز از انجماد غصه

بيا بريم از اين شهر، از اين ديار غريب .
که تکيه گاه ندارد براى خوشبختى !
در ختها همه بشکسته اند و دهکده ها
نشسته اند به اندوه مرگ ونابودى .
بيا بريم از اين شهر
که مار تشنه در آن قطره نمىيابد
و ره بسوى گل وسبزه ميکشد بيرون
دلم به بودن و زيستن در اين فضا تنگ است
وانتظار در اين ايستگاه چه دلتنگ است .
بيا بريم رها کن ز دست غم دامن
که کوله بار پر است از متاع خوشبختى
دلم گرفته از اين شهر
ز ازدحام غم و کوله بار ويرانى
ز اشک و کينه و نفرت
دگر دلم سير است
و تا رسيدن و بودن به آن ديار وفا
اگر تامل چند لحظه دگر باشد ـ
هزار حادثه سرميرسد
ـ دگر دير است .
بيا که در پس ديوار عمر رفته ما
ستاده توسن اميد پاى کوبان است
هنوز بر سر راه تا رسيدن مقصد
هزار سلسله بالا هزار پايانست
بيا بريم
به باغى که نور ميبارد !
بروى سبزه و گل نقش حور ميبارد !
صداى مزدحم شهر را رها سازيم
و خط فاصله ها را
ز انجماد غم و غصه اش جدا سازيم
که گرد باد حوادث گرفته راه وفا
کسى به جز من وتو نيست
در غم فردا .
بيا بريم ،من از اين ديار و مردم آن
ز رنگهاى طلائى و سرخ و نارنجى
و رنگهاى دگر
که دست نيرنگى
به آن تنيده هزاران نقش سبز بلور
و قصر خنده بياراسته ز مرمر شوق
دلم دگر تنگ است .
براى بودن گلها درون گلخانه
فضا مصلوب است
فضا دلتنگ است .
نه ابر رحمت و نى يک فضاى بارانيست
دلم براى گل و راز هاىگلخانه
هميشه ميسوزد !
بيا بريم از اين شهر
زخنده هاى دروغين
زگريه هاىفريبنده
زرنگ و نيرنگى
دلم دگر سير است
بيا تو همسفر من
که اندکى دير است

همسايه


رو! به همسايه بگو ـ
که نراند، زدرخت حويلى خيل گنجشکان را ....
که به تسبيح خدامشغول اند !
رو به همسايه بگو
که سحرگاه هنوزرخنه نکرده برشب ـ
و دو تا کودک ما
که ز بيمارى و درد
سر خود را ننهادند از تب
تا هنوزبيداراند.
راز بى نانى و بى آبى و بى درمانى
راز اين خانه ماست !
مگشا پنجره خانه ما را به رخ هر دغلى !
ما به اندوه وغم وشادى هم دلشاديم
ما به آهنگ صداى غم هم آباديم
شادى ما
غم ما
بين ما تقسيم است .
رو! به همسايه بگو
تو اگر سايه به ما ميفگنى
مثل همسايه باش !
چونکه گفتند: ((حق خدا ـ حق همسايه ))
رو! به همسايه بگوـ
در پس پنجره هاييکه بسويت باز است ؛
ابر بيداد چرا سايه فگند ؟
و چرا دامن آبى فلک آنسويش
تيره وتوفانيست ؟
که دراين توفانها
بين امواج خروشنده وعصيانى خشم
روح آشفته يک بيوه زنى
که بروى خوانش، لقمه نيست براى خوردن
ميشود سرگردان .
کودکى ميميرد !
مکتب و مدرسه اش ميماند
مرغکي ميميرد
لانه اش ميماند
شاعرى ميميرد
دفترخاطره و سروده اش ميماند
تو به مرگ چى کسى خوش کامى؟!!
رو! به همسايه بگو
که در کلبه ما قفل ندارد هرگزـ
ما به دوستى به همه مى بينيم
دست ما دست وفاست
عهد ما بسته به پيمان خداست ....
ما نخواهيم، دو رنگى و ريا
طينت ما زهوادارى ظالم دور است .
مکن آشفته بهار مارا
شايد اين فصلى که دزدانه ميايد در باغ
باخودش سبز کند اين جا را ....
رو! به همسايه بگو
گربه باغ حويلى ـ
سوسن ، نسترن ، نرگس و شبو روييد
به رگ و ريشه هر ساقه و هر غنچه باغ
باغبان، خون دلش جارى کرد !
مشکن! گلها را...
مزن آتش به هواى اين باغ
مفگن بردل هرلاله تو داغ
که چمن پر زگل لاله شده
و به پيشانى غم
عرق شرم ژاله ـ ژاله شده .
رو! به همسايه بگو ـ
آيينه ها را پاک کن
تابدانى که حقيقت ها چيست
و دراين رسوايى
که بران فتح وغرور نام نهى
دست نامحرم کيست ؟
رو! خودت را درياب
گر براى يارى
دستى ندارى به درون آستين
کش کن آن پرده رخوت برخ آيينه ها .
غم واندوه به کاشانه ما ساز مکن !
خانه جغد دراين سلسله بنيادمکن
اگرت خصلت تو خصمانه است
وصداقت به هواى تو فقط افسانه است
من ببندم به رخت درها را
پله ها پنجره ها دلها را



گمگشته

اى در تنت طراوت عطر بنفشه ها
آغوش تو حلاوت گرمى لحظه ها
اى آبشار جارى درياى ياد تو
شور وشرترنم پرشورخنده ها
تا درسپيدارتنت سبزگشته ام
پرشوراز نوازش شوق تو رگه ها
با نرگس دو چشم تو سر گرم گشته ام
رفته زيادشيون پرسوزگريه ها
گمگشته ام به جنگل سبزخيال تو
راهم کشيده سو ى غلوى خميده ها
تا درغزل دميده هيجا ى صداى تو
بگرفته جان تمامى دستورخامه ها
جام بلور شب زنگاه تو مر مر ين
روشن ز پرتو تو نگين سپيده ها


بيگانه

تو خواهى آمد اما بعد مُردن
که نقش پاى من ديگر نباشد
صدايم در ميان گور تاريک
به خاموشى و نابودى گرايد

تو خواهى آمد اما بعد از آنکه
همه گلها بدست باد افتد
بباغ غير از صداى خشک يغما
گل و سبزه همه برباد افتد

تو خواهى آمد اما آن زمانى
که ميبارد سرشک غم بهرجا
بباغ از غصه ميماند نشانى
تهى دست نيازت از تمنا

تو خواهى آمد اما واى برتو
که ميميرى زحسرت هاى ديروز
که ميدانى زدست ناروائى
همه رفتند ز لوح چشمت امروز

تو خواهى آمد اما روزگارى
که خورشيد وفا در خون نشسته
دگر ياد عزيزخاطر تو
به مغرب رفته ودلخون نشسته

تو خواهى آمد اما آرزوها
دوباره بر نگردد همره تو
دوباره گل نرويد زير پايت
نه سبزه سر زند پيش ره تو

تو خواهى آمد اما نيست هيچکس
که آيد با سلامت بر سر ره
همه در ها شکسته خانه ويران
نه خورشيد است در اينجا نى گل مه

تو خواهى آمد اما چشم پراشک

به درگاه نياز عشق پاکم
مگر سودى ندارد گريه هايت
نه خيزد ناله از قلب چاکم

سوز وساز

سرمه برچشمان نازم ميکشم
شانه برزلف درازم ميکشــــــم
مى نشينم روى قالين خيـــال
شعررا درطرح سازم ميکشـــم
مى نوازم تاسحرگاهـــان دوتار
رخنه ازسوزو گدازم ميکشـــم
ميسرايم درغزل چشمان تو
زين هوا ذوق نيازم ميکشــــم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:38 AM
هم آغوش خدا


امشب هواي شده ام و تو را مي خواهم تا در آغوش ات بدون ترس گناهي نكرده آرام گيرم و دور از تمام اين آدم نما ها حتي او كه گاهي من شده است با تو يكي شوم و ديگر دست هايم به سمت آسماني كه گاهي دل تنگي ات را مي بارد دارز نكنم مي خواهم آنقدر نزديك باشم تا مثل هميشه آرام گيرم و بسپارم خود را به حجم نا مفهومي كه چشم هايم ناتوان از ديدند و تنها قلب كوچكم مي تواند تو را احساس كند و آنقدر در خود فشار دهد تا تجربه اي نو را هميشه بتپد.
چقدر ساده اي و من مي توانم با تو ساده باشم بدون لب هاي سرخ و چشم هاي سياه و از لگه هاي صورتم خجالت نكشم مي توانم دور از رنگ ها در بي رنگي غرق شوم و يادم باشد كه تو هستي حتي در ثانيه اي كه اراده بازي خورده و من ديگر نيستم .
چقدر خوب است آدم سر به هوايت شود ... آنگاه ديگر نيازي نيست كه سر به آسمان بلند كند ميشود راحت و آرام ميان موج باراني كه بي شك براي دلتنگي ات ميبارد نشست و شست تمام گناهاني كه كرده و نكرده رنگ پيشاني شده اند ، تنهاي سخت است سخت ؛ چگونه ميشود تنها بود آيا تنها باران مي تواند دلتنگي را ببارد و دلي را صاف كند ؟ و فرصتي دوباره دهد براي بودن و نبودن ؟
امشب اينجا ميان آهنگ هاي كه مي بردم در آنسوي كه ني نواز دل اش را باخته و هي مي زند و ميزند و بهانه حرف اضافه اي ست مثلي كه او هم تنهاست با ني و حضور تو كه هي هي هي هي هي مي نوازد...
چقدر خوب است اين بودن و هيچ كس نمي داند كه اينجا وجودي هي در خود زاده ميشود و حجمي او را فرو برده است كه هيچ كس باوراش نيست ميشود در آغوشت آرامش ابد را تجربه كرد .

ريشه هاي سوخته

زندگي در شهر مي رود و در تمام خانه ها خود را به جا مي گذارد تا فصل زندگي زود زود نگذرد و خانه ها خالي از نفس هاي گرم نباشند .
مي رود ... مي رود ... تا دنيا را فرصت تازه دهد، گاهي به خانه اي ميرسد كه سايبان اش را باد برده و همه براي آمدنش انتطار مي كشند و اشك هاي كه در يك لحظه تولد و در لحظه ديگر مي ميرد .
مي رود ... مي رود ... به خانه اي كه وسعت اش به اندازه اتاق خانه آن سوي شهر است و به همان اندازه سفره اش خاليست، اينجا معجزه يعني يك شكم سير به خواب رفتن .
مي رود ... مي رود ... در ميان مردم كه خود را به همه بدهد حتي اگر نشد مي رود كه به پايان بدهد .
مي رود و مي رود تا ديگر دچار اين دنيا نباشد كه باز باد هي مي آيد هي مي آيد و باخود درد ديگر را مي كشد .صدا هاي مغشوش كودكانه اي كه تلاش مي شوند وفرياد مي زنند ...
: - پدر نبر، پدر نزن ، پدر نكن ...پدر ما هم هستيم .
پدر ريشه ها را مي برد كه بسوزاند در دنياي كه در يك لحظه اش ديگر لحظه دومي نيست . پدر گاهي نگاه كن اينجا تمام ما با دلهاي كه از تو تنگ است برايت دعا مي كنيم تا برگردي حتي اگر دير است برگردي و اين خانه را نگاه داري براي فرداي كه خواهد آمد و ما را با خود به فرداي ديگر خواهد برد .
گوشه اي ديگر زني هي جان مي دهد تا خانه اش را با تمام خالي بودن نگه دارد و آسمان دود زده اش را پاك كند او ديگر براي خود و اين ديوار هاي كه تنها پناه گاه خود و كودكان اش شده اند معجزه مي خواهد . او مي داند كه تنها معجزه مي تواند باغچه خانه شان را سبز كند .
پدر در يك ثانيه غولي مي شود كه فقط دود مي كند و دود ... گاهي هم چنان شكسته مي شود كه با نگاه اول مي گريد و مي گريد ... گاهي هم به جان تيكه تيكه خود و آنها مي افتد تا
همه چيز را خراب كند او به معجزه اعتقاد ندارد و رگ هايش از عاطفه خالي خالي اند .
امروز براي هزارمين بار پدر قسم خورده كه ديگر نه مي كشد نه مي خورد و نه دود مي كند او همه را صدا كرد تا اين بار هم دعا كنند برايش ؛ او مثل كودكي شده كه تولد دوباره مي خواهد ...
درد
فرياد
جيغ
و...
آهاي زندگي كجاي ؟
اينجا خانه اي هي تو را مي خواند كه باز بياي و اينجا سبز شود واين ريشه هاي سوخته را جوانه زني و از دوباره زندگي آغاز شود .




حوا!


حضور نفس هاي که مرگ را گريز کرده اند
و در نهايت
عمر ثانيه
تقلا مي کنند

تا سوي
ديگر ديوار
نافه هاي نبريده را
پيوند زنند
به آسماني که همچنان
نور است و حوا !


در همين آوارگي ها !


"سر در گم"

وگم شدي ميان تمام روزام
بارها بار!
باز hين خال برفکي ات
به اعصاب نازکم چسپيده
تيک تيک کفش و
(اين ناز مصنوي)
سلام روزانه
تو
وارثيه مجون بيچاره
اخر نفهميدم که
من ليلي بودم يادختر همسايه

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:40 AM
مولاناي ما


ســــاقــــــــــي روح وروان ،هســـــت مــــولانـــــاي مـــــا
تــــازمـــــان است و مکــــــان، هســـــــت مــــولاناي مـــــــا
جـــــــام روحانـــــي به دست ،از ازل ستــر مســـت مســـت
بــــاده بخــش مــــــي کشـان، هســــت مــــــولاناي مــــــا
آن غلام آفتــــاب، پيشــــــواي شيخ وشـــاب

مشعـــــــل وارستـگان هست مولاناي مــــا
دانش او عاشقـــــــي، بينش او همــــــــدلي
تاجــــــدار عارفـــــــان هست مولاناي مـــــا
تا اسير عشـــق شداز جهان وارستـــه گشت
از محبت جــاودان هســـــــــت مولاناي مـــــا
عــــارف کا ملتــــرين شاعـــــــــر والا تريـــن
در ميان عاشقــــــان هست مولاناي مـــــــا
هم اسير عاشقـــــي هم سفير عاشقــــي
شهر جان را پاسبـــــان هست مولاناي مــــا
از نيستــــان بود نـــي در تغزل بود مـــــــي
در سخــاوت آسمـــــان هست مولا ناي مـــا
ديده ها روشن نمود زندگـــي گلشن نمــــود
شمس و خورشيد نهان هست مولاناي مــــا
عاشـــق چرخند ه يي،مشعل تابنده يــــــي
شحنه آوارگــــــان ، هست مولاناي مـــــا
نردبــــان آســــــمان در کف بخشنـــــده اش
در چکاد کهکشـــــان، هست مولاناي مـــــــا
قهرمــــان بيخودي ، ترجمـــــان همدلــــــي
ساقـــــي ميخوارگان هست مولاناي مــــــا
از ربـــابش ميرسيـــــد لحــــن و آواز بهشت
بلبل خنياگـــــران هست مولانــــــاي مــــا
بلــخ را فرزنــــد او عشــــــق را پيونــــــد او
وان ني شوريده جــان هست مولاناي مـــا
واژه را چرخانـــد او تا سخن شـــد دلپذيـــــر
نغمه پــــرداز بيان ،هست مولانـــاي مـــا
خارج از مـــــرز و زبان اين جلال الدين عيــان
ســــــــــرور دلدادگان ،هست مولاناي مـا
زيب دين مصطفـــــــي در دو گيتــــي برملا
حرف حق را پاسبــــان هست مولاناي مــا
بي صداي شعر او لحظه ها هيچ اند هيــچ
صاحـــــــــب گنج عيان هست مولاناي مـــا

از منير نا تـــــوان اين سخن هـــا شد بيـــان
رهبر اين بـــــي زبان هست مولانـاي مــــا
13منير سپاس مارچ سال 2007 ميلادي شهر اشتوگارت المان
تحويل خانهء غم

شد به غـــــــــم تحويل خانــه قلب زارم اي فلـــــک
هــــــر چه داري کـــــــــن روانه انتظارم اي فلــــــــک
آهن جانم خميـــــــر نرم کردي ميبــــــــري
از منش تحرير غـــــــم کن تابدارم اي فلک
مينمايــــــــي باغ گلها ميفرستـي خار ها
رنگ تزويرت مــــن آخرفاشــــدارم اي فلک
کرده اي دنيا شهيد نفرت و وحشت بسي
بيشتر کشت محبت گشته کارم اي فلک
ميدهـــــم وام فريبت ،از تولد تا کنــــــــون
ناله هــــــا زين قرض بر لب آه بارم اي فلک
چهره هاي شاد بينــم قلبها مملـــو ز ياس
هر که غم مستور دارد رشک دارم اي فلک
هر قدم اعدام باشد دلشکستن هــــاي تو
گويـــــي بهر داربستــن چوب دارم اي فلک
کرده اي انسانيت را ساکن هـــــر کوي درد
از خموشي ها چه گويم،پر ز عارم اي فلک


بهاريه ها

ساغر گل

نسيم باشد کنون خنياگر گل
زمين باشد برايم ساغــــــــــر گل
مـــن از مســــــتي دنيا بيدماغـــــــــم
کـــــــه بيخود گشتـــــــــه ام از عنبر گـــــل

عروس کاينات

رسيــــــــــــــده باز بانــــــــــــوي بهـــــــــــــــــــــــ اران
عــــــروس کاينــــــــــــــات بـــــــــــــاغ يـــــــــــــــزدان
شگوفــــــــــــه اين غزل با شاخـــــــــــه خوانـــــــــــــد
به زيبايــــــــــــي ندارد هيــــــــــــــچ همســـــــــــــــان

لحن لحظه ها

طراوت در طــراوت در طــراوت
زمين و آسمــــــــان دارد تلاوت
به لحن لحظه ها مارا رســـــاند
که اکنون زندگي باشـــد حلاوت

بهار دوست

اگر مرغي غزل خوان بهـار است
براي خويش خواهـان بهاراست
ز بلبل با وفاتر اين دل مـاســــت
که او پيوسته قربان بهار اســت

گويايي تصوير

شگوفايي به لب دارد بهاران

پيام دســــت رب دارد بهاران
نباشد جــاي حيرت يا تعجب
از آن جنت نسب دارد بهاران

فصل شگوفايي

فصل شگوفايــــــــي شد پنجره را باز کــــن
بانگ پرســـتو شنــــو زمزمـــــه آغاز کــــن
دامــــن صحرا و کوه فرش شقـــــايق گرفت
گامي به شوق نگه سوي چمـــن باز کـــن
دل بگشا تا مشـــــــــام بوي گلستـان دهد
نقش تماشـــــــا گزين ديده به پرواز کـــن
نسيه به زاهد فروش سود دمي نقد گيــــر
يار ببر باده نـــوش ميکـــــــده انداز کــــــــن
گيتي به پا کــــرده است جشن تولد توهم
شور به سر محفلش، مست وطربساز کن
خلد برين شـــــــــد زمين باز چو سال دگــر
عشــــــــــق نگارنده را همدل و همراز کــن

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:42 AM
نجـــا کـــه اميـــد اســـت
همـــه چيـــــــــز هســـت
خداونــــد بندگــــان اش را در روي زميــــن دوســــت دارد


بهار امــد چــرا هستــــــــي پريشـــــان ؟
قفس بشکن بيــا اي همـــــدم جــان
چرا دلتنگــــــــي دامانت گرفتـــــه ؟
تو اي زيبـــــا ترين مثــل بهــــــــاران
بيا فصـــل گــل وسبــــزه رسيـــــــده
من وتو همچــو مرغـــــان غزلخــــــوان
قفـــس بکشن زدلتنگــــي رهـا شــــــو
نکن تو پافشـــــــاري جــان جانـــــــان
بيـــاهنگامــــــه اوج است وپـــــــرواز
بيا بشکن طريـــق قفـــل زنـــــدان
بهار و فصل شادي و سـرور است
غــــم وحسرت نباشد راه درمان

هزارستان زيبايم ! چه دلتنگم من از هجرت
بنالم از فراقت من ، که بي رنگم من از هجرت
به ياد کوه ها و دشت و دامن هاي زيبايت
غزلخوان مثل آن بلبل که بر سنگم من از هجرت
شود روزي بياسايم به دامان پر از مهرت؟
که من گم کرده مادر را چه بي آهنگم از هجرت
که "هاجر" واله و شيداست که دور از تو او ناپيداست
دمي بگشا تو آغوشت که دلتنگم من از هجرت
زکيه هاجر وينا

بهاران

موســــم گل وقت بهــــاران رسيــد
مژده! عزيز جان خرامـــان رسيد
تير شد ايام زمستــان سخت
بلبل و پروانه شـــادان رسيــــد
سرما و برف هم هر چند قشنـگ
ليک گرما و سبزه بدينســان رسيـد
خورشيــــد بيارد پيـــــــام نور و اميــــــد
باغ و چمن ، مرغان خوش الحان رسيـــد
من و فهيــــــم و پدر جان به پـــــارک
مژده! جمله عزيزان خندان رسيد
زکيه هاجر

لاله ي آزاد

مـــن لاله ي آزادم خــــود رويــــــــم وخود بويـــــــم
در دشت مکــــــان دارم هـم فطرت آهويــــم
آبم نم باران است فارغ ز لب جويــــــم
تنگ است محيط آنجا در باغ نمي رويـــــــم
از خــــون رگ خويش است گر رنـــــــگ به رخ دارم
مشاطــــــه نمي خواهـــــــد زيبايــــــــــــــــي رخســــــارم
بر ساقـــه خود ثابت فــــارغ ز مــــدد کـــــــــارم
نـــي در طلب يارم نــي در غم اغيارم
هــر صبح نسيــم آيد بر قصد طواف من
آهو برگان را چشم از ديدن من روشن
سوزنده چراغستم در گوشه اين مامن
پروانه بسـي دارم سر گشته به پيرامن
از جلوه ي سبز و سرخ طرح چمني ريزم
گشتـــــه است ختن صحـــــرا از بوي دلاويــــــــزم
خـــــم مي شـــوم از مستــــي هر لحظه و مــــي خيـــزم
ســــر تا به قــــــــــدم نازم پــــــــــــــا تا به سر انگيـــــــــــــــــــــ ـــــزم

مخ

وجوش مي و مستـــي بين در چهـــره گلگونـــــم
داغ است نشان عشق در سينه ي پر خونــــم
آزاده و سر مستـــــم خو کرده به هامونـــم
رانده ست جنون عشق از شهر به افسونم
از سعي کسي منت بر خود نپزيرم من
قيد چمـــن وگلشن بر خويش نگيرم من
بر فطرت خود نازم وارسته ضميرم من
آزاده بــــــــرون آيـــــــم آزاده بميرم من
“شاعرعزيز افغاني محمد ابراهيم صفا“

بريزم عنبر و نسرين به دامانت يار مــن
که از بوي خوشش آکنده گردد بوم و ديارمن
قدم کن رنجه و پا نه به باغستان خوشبويــم
به گيسويــت بياويــــزم يکـــــي سنبل نگارمـــن
هــــوا خوب و بهــــاري است بوي باران مـــي آيد
دمـــي با من برون آيــي تو يار بـــي قرار من ؟
گل سرخ بهاري ام به باغ من تو عطر آگين
به شاخ و برگ زيبايت ببندم دل بهار من

نسيم عطر گل هاي بهاري مي آرد
بهار به خانه ي ما نور و شادي مي آرد
دلــم درون سينـــــه ز خوشــــي مي لرزد
که يار برم يک پيراهـــن سرخ نوروزي مــــي آرد
فهيــــــــــم کوچکـــــم چو شگوفــــــه مي شگوفــــد
صداي ناز قهقهــــه اش مرا به خوشـــي مي آرد
انرزي که مــدت هاست نهفته است در من
مرا همـــــــــ اينک به شعر گويي مــــــــي آرد
کبوتري که به بالکن خانه ام لانه کرده است
به زودي دو تا جوجه به ارمغاني مـــــــي آرد
مصمم ام که به غزل هاي نا پخته ام ادامه دهم
که اين نبشته هـــــــا روزي مرا به شهـــــــري مي آرد
به شهري که به شاعــران جوان خــــوش آمد گـــــــوست
برام يکي زهمشهـــــــري ها دسته گل ارغوانـــــي مـــــي آرد
تلاش و کوشش و همت عالــــي به مـــن چه مي زيبد
که هم و غم مرا يقينا به کاميابــــي مــــــــي آرد
"هاجر" به فصل بهار چو سبزي روييش کن
چو سرو سبز بمان که سبز سبزي مي آرد

تقديم به غنچه ي نو شگفته ي زندگي ام !

تــــــو اي نـــــــــور و چــــــراغ خانــــــــــــــه ي مــــن
درخشيـــــدي چو ماه در کاشانــــه ي مــــن
دلـــم از شــــــــوق تو لبريز و شـــــــادان
تو را گيــرم در آغــو شم شامگاهـــان
به دو چشم سياهت چشم دوزم
به لبخنـــــد مليحت دل ببنـــدم
منـــــم مــــادر، مـــن اينک در پناهت
شـــود روز و شبــــــم خــــوش از نگاهــت
بيا دمســــاز مــــادر شــــاد باشيــــم
در عاشقــــي مثل فرهاد باشيــــم
هر آن لحظه تو را گيرم در آغوش
غم و دلتنگي هاشوند فراموش
"فهيم" ام اي اميد زندگانــــي
که من گشتــــم با تو جاودانـــــي
اسيـــــرم من به هر لحظــــه نگاهت
در آغوشت گيـــرم دهــــــــم جــــان برايت


ميوه ي زندگي من

و من پيشا پيش احساس لطيف مادر بودن را درتار و پودم احساس مي کنم
شب ها با روياي شيرين درآغوش گرفتن تو به خواب مي روم
دست هاي کوچک تو را روي گونه هايم حس مي کنم
گريه هاي معصومانه ات گوش هايم را نوازش مي دهد
لبخند هاي زيبايت مرا به اوج آسمان ها مي برد
من تورا کودک کوچک من در تمام وجودم احساس مي کنم
براي ديدن چهره کوچک و بشاش تو بي صبرانه لحظه شماري مي کنم
تو ميوه ي زندگي من هستي
با آمدن تو دنياي من رنگ نوي به خود مي گيرد
و شادي سراسر کلبه ام را فرا خواهد گرفت
بيا و اين تنهاي و اندوه را براي هميشه از وجود مادرت دور کن
بيا که بي تو سخت تنها و دلتنگم
روزهايم به سختي به شب مي رسند و شب هايم به سختي به روز

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:44 AM
تصور کن

تصـــور کن تو روزي را که از تو ســــر گران باشــــم
تصور کن تو آن لحظــه که من بيتو چسان باشــــم
تصــور کن خطاب کردي مرا تــو هست و بود خــــود
...تصور کن من آن خونم که در رگهات روان باشــم
تصور کن به دست خود دختر عشـــقٍ را کشتــــي
تصور کن که من بودم و من ان جسم و جان باشم
تصــور کن که من مُــــردم ميان گـــور گرم خفتــــم
تصـــور کن تو مر گم را که ختــــم داستان باشـــم
تو

من در کشتزار سوخته يي محصور بودم
تو باران شدي باريدي
و مرا که هيزم نيم سوخته يي بيش نبودم
از خاکستر شدن نجات دادي

تابلو


تابلوي خنده هايم را شکستند
که ابديت سکوت مرا افتتاح کنند
تا در سالن غريبانه اشکهايم
جز سفره خالي و بي صدا
با ظروف سفالين اندوه چيزي نباشد...
خط تقديرم

ببين چون پاک کردم من برايت خط تقديرم
نه باورداشت کس هرگز به اين صبح هاي تغييرم
رسيدي تو به شهر دل؛هوا سرد و زمستان بود
بهار روي تو اکنون زدايد برف دلگيرم
از آن لبخند سبز تو گل زرد هم بهاري شد
و من از چشم تو خواندم غزلها فال و تعبيرم
خدا آورد در چشمم به جاي خواب عکس تو
ببين هر گوشه ي دل را، تويي معنا و تصويرم
ييآيي باز يک روزي، اگر دور است يا نزديک
دو دست تو ست ميدانم کليد قفل و زنجيرم

در جاده هاي بيتويي چشم انتظارم قاصدک
تو مسافر ،در ره يي تو بيقرارم قاصدک
شب ها بر نامه خواب مرا بر هم زدي
دنبال صبح رويت شب زنده دارم قاصدک
باز ميگردي بسويم با دو چشم روشنت
تا ببازم هستي ام ، دار و ندارم قاصدک
در خموشي اين دلم بر نام تو سجده زند
بيتو بر زانوي غم من سر گذارم قاصدک
هفته هاي تلخ را بيتو بسر بردم ، ولي
من به وفايي تو باز، اميد وارم قاصدک
آه که از غم تو من فرياد دارم در سکوت
کاش ببافي رشته يي صبر و قرارم قاصدک

رود تبعيدي

شروع آرزويم تو ، اميد و جستجويم تو
کنار رود تعبيدي مسير و سمت و سويم تو
کجا شد دست پر مهرت که پر لظف و محبت بود
که با دستان بي مهرت نشستي روبرويم تو

بدون رنگ چشم تو جهانم تار و بي نور است
حجاب غم به من دادي به مثل رنگ مويم تو

زجنس تار و پود من دگر نام و نشاني نيست
دگر جز بغض کي بيني نواي ِ در گلويم تو ؟

قطره شبنم

منم غمخانه يي سرد زمستان
تويي آن ساقه يي سبز بهاران
منم که ريشه ام خشکيده در خاک
تويي آن عشقه پيچاني روي تاک
منم آن قطره شبنم روي شبدر
تويي آن تاج گل نشسته بر سر
منم آن دستاني سرد و خالي
تويي آن شانه يي که پر و بالي
منم چون آرزوي مرده در دل
تويي که عشق کرده در تو منزل
منم آن گرد و خاکي بروي سنگ
تويي آن تابلوي خوش خط و رنگ
به آتش سوختند

بهار عمر از ما دور شد اينجا
غم غربت زخم نا سور شد اينجا
به ميهن هم همه آواره چون ما
که ميميرند ز فرط فقر و سر ما
کسي آگاه نشد از درد مردم
به آتش سوختند سبزه و گندم
زمستان آمد و سرما شديد شد
گل اميد ز هر سو نا پديد شد
نگاه پر شکايت هم خموش است
اگر چه جانيان در خوردو نوش است
کسي در آرزويي تاک نشسته
کسي تا زانو هم در خاک نشسته
کسي ناچار با درد نهان اش
کسي ابريست دايم آسمان اش
دست باور نميرسد به فردا
که شام غم شده چون شب يلدا
دردمند

با دل دردمندم چگونه من بخندم؟
کاين آتش جدايي در داده بند بندم
شمشير بلند غم سقف خوشي دريده
ديريست که پژمرده گل غنچه لبخندم
منظوم عاشقانه جايي به دل نداره
از روزيکه تو رفتي اسير و درد مندم
در جام هستي من عکس تو ميدرخشد
هر چند زهر ريخته در آن بجاي قندم

عبور يک رويا

تو عبور يک رويا بودي
از دامنه هاي سکوت يک شب
از جاده هاي غربت يک رهرو
به گرمي صداي يک عشق
به رنگيني گل هاي يک باغ
به عظمت واژه هاي يک کتاب
خواب بود خاطره شد چه عجب
تو عبور يک رويا بودي
10 مارچ 2009
غصه

ز فرط غصه ميگيرد دلم بار ديگر امشب
بسان شمع ميسوزم به دامان سحر امشب
از اين شب هاي نا باور به کي گويم اندوهم
که دارم من تک و تنها در اين تنگنا گذر امشب
20 نوامبر 2009

طلوع ميــــــلاد توام
در پشت پنجره شب
در کميـــن سياهـــــي
با فانوس از راه رسيـده
حريــف قامـت شبــــــــم
در عالمي بي ستاره گــــي

نکته ها

نميشـــود با تفنــگ مشـــــــق عدالــــــــــت کــــــــــرد
نميشــــــود با برچه و خنجر پلي به سوي دهکـده ساخت
نميشـــــــــود با کلام کهنـــــــه از واژه هـــاي نو سخن گقت
نميشــــــــــــود در اســـــــارت آزادي را تمـريـــــــن کــــــــرد
نميشـــــــــــــــود با دشنــــــــــام و نفريـــــن از ادب حــــرف زد
صبا

رد پاي دوست


اي آشناي لحظه هاي شاد من
کهنه غم دارد دل ناشاد من
دل شکستن چقدر اسان شده
سکه عشق نا چل و ارزان شده
در فضاي بسته و پر دود شهر
نور خورشيد کي رسد از بام و در؟
در سکوت سرد من غم خانه کرد
خنده هايم را زمن بيگانه کرد
رد پاي دوست نا پيدا شده
اشک ولبخند جدول سودا شده
امتزاج تلخي تخم غصه کاشت
دست طلوع مهر فردا را نداشت
رنگ قالين از خون دل رنگ رنگ
تا بکي سپيده با شب است به جنگ
کاش تقديري "دو چشم "باران نبود
شهر دل از غصه ها ويران نبود
وقتي ميخوانديم ز حافط فال ما
تعبيري از خوبي اش دنبال ما
کاش لب ها هيچ بي لبخند نبود
در صداقت تزوير و ترفند نبود

خزان

کجا بــــي ابر ديد اين آسمـــــان را
کدام ظالــم بسوخت اين آشيان را
هــــواي اين بهار گر دايمـــــــي بود
ديگر حاجت نبــود فصـــــل خــزان را

خبر تازه


خبر تازه بنويس
از آخرين حادثه
از آخرين سوار
از آخرين مسافر
که گشته ست بر دار
خبر تازه بنويس
از نيرنگ
از جنگ
از آنکه خورده بر سنگ
با پاي لنگ
بنويس از گريز از درد
از ناله هاي شبگرد
از آن طفلي که ميگويد
پدر باز به خانه بر گرد
بنويس خبر تازه بنويس
از پا هاي خسته
از دل هاي شکسته
از انکه زندان شد و
دست و پا به زنجير بسته
بنويس خبر تازه بنويس
از حقايق
از شقايق
از خوبترين و بدترين دقايق

غزل شکسته

نغمه دلنواز تويي غزل شکسته منم
يک مصرع به رنگ سياه چون قاش پيوسته منم
هنگامـه تنها شدن به گـوش من بس آشناست
ميـان دست روزگار آن دست گسسته منم
پيوند زندگــي اگر خرچـــي حوادث نشد
درون دره سکوت آن پيکر خسته منم
آيينه بختم اگر غبــار غم ز خــود زدود
بر تن گل عشق باز شبنم آراسته منم
واژه

به دنبال واژه بودم
زندگي را يافتم

دنبال معني رفتم ترا يافتم
و زندگي برايم معني شد
زنداني

مدتسيت آفتاب آزادي به صورت ها نخورد
ابر تيره باريد و هيچکس غم سرما نخورد
هيچ پيوندي نبودست بين شب و آفتاب
شب را بيمي نباشد از نبود ماهتاب
بيا بگوييم قصه يي عبو ر از آستانه را
ماجراي اين همه زنداني و زولانه را
توقيف هر مرد و زن يک اتفاق ساده شد
پاسبان شهر ما دزدا ن سر جاده شد
اين صيا د بي مروت هيچوقت اقناع نشد
ريشه اش در خون ما تر بازهم اشباع نشد
بي مهابا بر خط تقدير خود توفان شد يم
دل شکسته بر سر تعريف ها عصيان شديم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:46 AM
باد در جنگل



واژه ي دوست دارمت در پشت در خواهم نوشت
با سوهان و تيشه، گر رنديش ديگر خواهم نوشت
ضد مکن چشمک بزن با شمله هاي چادرت
ورنه با لعل بدخشان، در جگر خواهم نوشت

اخبار چشم هاي ترا دي شنيده ام
تصوير از شمال نگاهت تنيده ام
در بعد يک خبر که دو چشمت سياسي شد
بانو! "کلنتن" ي که به پايت خميده ام

دو چشمانت بلاي عاشقان بود
تنت خرمنگه ي آشوب نمرود
ترا از قصه ي دورت شناسم
جهنم کرده ي اين گونه بهسود

عکس مرا به گريه چرا شست وشو کني
احساس خود به چهره من رنگ بو کني
در زندگي اميد مرا نيست شايد هم
سويم کمي به خنده سخن در گلو کني

در شعر کمي شير و عسل ميريزي
درياي دوبيت و غزل ميريزي
من سجده کنم به روي فرش قدمت
فرخنده ي من بيخي اجل ميريزي

کسي دردش تحمل کرد ديروز
غرورش زير کهگل کرد ديروز
کسي در چار راه و آموزشگاه
سر راه کسي گل کرد ديروز

عيد است! در نهايت تصوير تازه شو
تا امتدا لشکر شبگير تازه شو
عيد است! رونق به غزل هاي من بدهي
هي! نازنين چو عالم تنوير تازه شو

تنها غزل دو برگه ي اشعار من شده
تنها غزل بهانه ي گفتار من شده
تنها سرود و زمزمه ي شام زندگي
آري گوگرد و پلته و سيگار من شده

در اين دامان غربت بي عصايم
به شکل چوبکي در چاي و مايم
ميان دود آتش انتظار و...
چه گفتي! زند با فضل خدايم

نشسته در کنار صخره هاي رود يک عاشق
سيگار دست هايش مي سرايد دود يک عاشق
دلش جولان و والان کسي دارد دراين وادي
تمام کاروان منزلش بي سود يک عاشق

سکوت لحظ هايم بي نفس گشته است ميداني
برايم جنت دنيا قفس گشته است ميداني
دگر مجنون ليلايي نه طرز از زليخاي
تمام عاشقي حال هوس گشته است ميداني

استاره ها ز ريزش باران شکسته اند
از امتداد ابر بهاران شکسته اند
استاره ها در افق و بالاي شهر ما
از ديدن جنايت انسان شکسته اند

من خوشه ي که از تن گندم گريخته
از لابلاي درزه ي هيزم گريخته
من زرد ناخلف شده ي روزگار و در
از داس دم شکسته ي مردم گريخته

بي تو سرود خاطره ها غرق ماتم است
بي تو خيال سينه ي من نا مجسم است
با تو درختان دلم سبز مي شوند
سه برگه هاي لطف تو از نسل هاتم است

بي تو اگر ترانه شدم بي وفا نگو
صد شعر عاشقانه شدم بي وفا نگو
بي تو در اين زمان فراز و فرود شب
قايق شدم، کرانه شدم، بي وفا نگو

بي تو طعام خانه ي ما بي نمک شده
اين سينه تا شکست و شکستن غمک شده
اين سينه از فراق کسي در ميان شهر
از دست انتظار کشيد، يک بمک شده

اگر کرد گلت باشم سراني ميکني يا نه
گياهي ارزه ات را تاقه شاني ميکني يانه
اذان از سوي مسجد مي برايد آه فرخنده
لبانت داغ هم سان بلاني ميکني يا نه

صفره ي تاريخ

كجا گويم ز تلخي نفس ها
كه اوراق دلت پيوسته خون است
کجا گويم زتو اي واژه ي صبر
که دريا دلت فصل جنون است

کجا زين موج ها ديوانه دريا
که فريادت به امواج تو پيداست
در اين پرواز هاي بي سر انجام
که شهيدا بودنت اين گونه شهيداست

کجا گويم به مردم هاي دنيا
که فريادت ز دل تنگي هزار است
فضاي سينه ات صحراي وحشت
فضاي سينه ات گرد و غبار است

کجا گويم که در دام و قفس ها
ترا بستند آخر بي گناهي
به تو ميگويم اي زن صادقانه
که فرياد ات پر است از سوز و آهي

زفصل قرن هاي دور گويم
زفصل عاشق و ديوانه شاعر
کتاب زندگي دختر کعب
رمان زندگي پاک طاهر

کجا گويم ز بانو هزاران
ز خون پاک شان گرمابه جحيون
کجا گويم در اين حسرت فضاي
کجا گويم در اين بن بست هامون

کجا گويم که مريم دخت عمران
به پاک هاي دنيا بي نظير است
کجا گويم که اي قوم بي گناه است
زن پاکيزه و فرد اسير است

کجا گويم که عيسا را بپرس آه!
که فرياد دل مادر بگويد
کجا گويم که عيسا طفل پاک است
شک و ترديد مردم را شويد

کجا گويم ز مخفي بدخشي
برايش زندگي تبعيد و درد است
کجا گويم ز خاتون غزل ها
برايش صفره ي تاريخ سرد است

کجا گويم که زن موجود پاک است
به پاک هاي او ايمان بياريد

برايش زندگي را سبز سازيد
براي عزتش پيمان بياريد

روز دوشنبه 25 اسد 1389 فيض آباد

شهادت

فلسطين است دلم! كوچه هــــاي پر سنــگ اش
صداي الله اكبــــر سرباز هــــــــــاي در جنــگ اش
نماد كوچه سر آغاز نقطـــــــــه- نقطــــه و خــــون
شهـــــــادت است نشان و نـــــژاد، فرهنـــگ اش
طنين مــــــادري در چــــار سمت غــــزه دميــــــد
كجاست كودك مـــــــــــــن؟ لابلاي آهنــــــگ اش
شكــــــــــوه بيت مقــــــــدس نمانده است ديگر
شكستــــــــــه قامت منار هـاي خوش رنگ اش
خــــــــدا! تو سبز و شكومند و شادمــــــانه بكن
براي مردمــــــــــــــــــي در واژه واژه دل تنگ اش

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:48 AM
نوروز ...



با حرير و پرنيان آمد ز دامان بهار
جان خودرا من جوان کردم ز جانان بهار
روز نوروز است و ايــام نشـــاط و خرمــــــي
خيز نوروزي کنيـــم در بــــاغ و بستــــان بهــــــار
هيـــج نقشي نيست زيباتـــــر ز نقش بــــاغ و راغ
جمله نقّاشـــان عالــــم گشتـــــه حيران بهـــــار
باغ مي داني چه مي گويد ز راغ سينه اش
عاشقان زندگي باشند خواهان بهــــــــار
دشت مـــي نازد ز ديباي زمرّدگون خويش
باغ مي رقصد به لطف باد و باران بهـــــــــار
مرغکــان بزم و طرب دارند در صحرا و دشت
بلبلان شب زنده دارند در شبستان بهــــار
رعد بانگ شادماني مي زند در آسمــــــان
ابر اشک شوق مي بارد ز مــــژگان بهـــــــــار
در نگارستـــــــان عالــــم بوي جـــــان تازه است
رنگبازي مـــــي کند نقّـــــــــــاش دوران بهــــــــــار
از زميــــــن و آسمان غوغــــاي محشـــر مي رسد
مي گريزد لشکر سرمـــــــــا ز عصيــــــــان بهــــــــــــار
بهتريـــــــــن استاد حکمـــــــــــــت بود نوروز عجـــــــــم
خود فلاطون مي شود کس در دبستان بهـــــــــار
باز شعر فارسي را در فلک خوانــــــــــد ملک
برتر از اين شعر نبود جز به ديوان بهـــــار
تا که ايران است و ايراني دلم آسوده است
سبز بادا زندگي در تاجيکستــــــــــــــــــ ـان بهـــــــــار
آواره ...

من که آواره ترين مرد بدخشان بودم
سال ها ريزه خور خوان خراسان بودم
بار ها خاک درِ موسيَ رضا بوسيدم
خاکدان همه مردان خدا بوسيدم
هيج گه در طلب راحت دنيا نبودم
هيج ره مثل زنان غرق تمنا نبودم
هر چه حق داد مرا شکر همان مي کردم
شکر از لطف جهاندار جهان مي کردم
در جواني سر پرباد و خروشان بودم
با تکبر هوس ملک سليمان بودم
چون ز بازي فلک خسته و ناکام شدم
رو به درگاه خدا کردم و آرام شدم
حالي در ملک خراسانم و شاه دل خويش
هيج کس مونس من نيست جز آه دل خويش

تعارض ...

زمين و آسمان ملک خدا است
ولي آدم ز حکمت بي نوا است
من از اين بت پرستان در شگفتم
خداشان خفته در موزيي ما است***
ولي ما غافل و هندو چه بيدار
مسلمان در زمين او در سما است
تعارض را ببين در کار دنيا
تفاوت را ببين بي انتها است
اگر تو زنده ي آزاده گيت کو ؟
اگر تو بنده ي عقلت کجا است ؟
از اين بيرون نبود احوال مسلم
که در پندار او مکر و ريا است
قياس از بهر عبرت بود، ورنه
حساب کفر دين از هم جدا است
***اشاره به مجسمه ي هشت متري بودا، که در موزه ي شهر دوشنبه خوابيده است.


فرعون سرنگون شد ...

آه ما ترکيد، چون فوّاره شد
پرده پندار تاغوت پاره شد
يوسفستان است مصر ما کنون
عاقبت فرعون هم آواره شد

زير آب ...

مي کني چون آب بازي زير آب
ماهِ يا ماهي، چه رازي زير آب
در بلور سينه ات ديدم که عشق
مي کند عاشق نوازي زير آب
قطره در ساق تو مرواريد بود
يا که الماس حجازي زير آب
ترکش احباب در برف تنت
کودکي و برف بازي، زير آب
آب مي رقصيد با زلفان تو
قطره بود و سرفرازي، زير آب
نور مي باريد از هر ذره اي
آب را هم مي گدازي، زير آب
مثل حوران بهشتي ديدمت
باصفا، پاک و نمازي زير آب

پريشاني ...

موج زندگي بردم ساحل پريشاني
غرق مي شوم اينک در دل پريشاني
بعد از اين نشانم را هيج کس نمي پرسد
شهر ناکجاآبادم، منزل پريشاني
از سونامي تقدير تيکه-تيکه شد هوشم
خاطرم پريشان کرد عامل پريشاني
هر کجا غريبي هست، درد را نصيبي هست
مي شود پريشان تر مشکل پريشاني
زلف را پريشان کرد، عقل را به زندان کرد
انفجار افکار است کاکل پريشاني
نا اميدي و پوچي، خستگي و دل تنگي
يک سر پر از وسواس، حاصل پريشاني

معامله ...

فرياد و بانگ قافله را بيش و کم مکن
انبان پشت راحله را بيش و کم مکن
بِنوازي و بسوز ي مرا، هر چه مي کني...
ميزان اين معامله را بيش و کم مکن
ما جبر تو زياد کشيديم، زنده باش
اما خطوط فاصله را بيش و کم مکن
سهل است در حصار عقوبت اميدوار
زخم درون آبله را بيش و کم مکن
اي طالب سعادت و اي عاشق حيات
تمرين هاي نافله را بيش و کم مکن

آمد

آمد
باشکوه
مطمئن
بي اِبا
پيش او خرد شد زندگي
همتش بلند بود و با سخا
آبرويش مثل آب چشمه بود
هستيش چون درخت
زيب باغ بندگي
سنگ خرد و ميوه داد
رنج ديد و خنده کرد
رفتنش پند داشت
حکمت بلند داشت
گل اگرچه در پاييز
تيره بود و پژمرده
او ولي شکوفا بود
مثل غنچه مي خنديد
روي شانه مردم
روي موج دريا رفت
مست
مست
مستانه
پله
پله
بالا رفت

مرغ الهام

ديريست که مرغ الهام

با هواي سيمرغ
با قافل? سي مرغ
به کوه قاف سفر کرده است
مي ترسم
که اين مرغ سرکش
ديگر برنگردد
و من
در ميان اين همه آدم
تنها بمانم !

عيد فطر

عيد در مکتب خودسازي مبـارک باشد
طاعت و روزه و سربازي مبـــارک باشـد
صبر و تقوا و رياضت به در خـانه دوست
سالکان را به سرافرازي، مبارک باشد !

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:49 AM
يك‎تبسم توت


1
رفته، رفته از کنارت مي­ روم ديگر بچيش
زنده­ گي! کردي تباه و «جَوجَوَم» ديگر بچيش
استخوانِ خشک! آخر، سگ سگم کردي و من
تا که هستي پا به­ پايت مي­ دوم ديگر بچيش
زنده­ گي! شبدر نه، اين زهري­ ست شايد، اين­که من
بره بره، لحظه­ ها را مي­ جوم ديگر بچيش
شايد اين­جا ايستگاه آخرِ اين جاده است
يک توقف دوست! پايان مي­ شوم ديگر بچيش
2
چند سالي شد غمش در سينه غِجک مي­زند
مي­سرايم اين­صدا بي­کينه غِجک مي­زند
بره­ها را بيگهي از کوه مي­آريم و شب
در اتاقش دخترِ سبزينه غِجک مي­زند
بامدادان مي­شکوفد لاله­هاي بام­شان
نازنين با دستِ تر در خينه غِجک مي­زند
آبشار از آببازي­يي تنش وحشي شده
سنگ­ها را در تب پارينه غِجک مي­زند
از سرِ ديوارشان در کوچه مي­بيند مرا
باد؛ مويش را به­چوبِ زينه غِجک مي­زند
3
تاقين بدوز درد سرت را براي من
گل­هاي زخمي­يي جگرت را براي من
امسال را که برگ نکردم براي توست
تا تيزتر­کني تبرت را براي من
آيا چسان نماز شود، تا­که داده­يي
آب وضو نگاه ترت را براي من
من بره بره تار شدم تا ببافي­اش
قاليِ مهربان برت را براي من
آري پري تويي و ولي من پرنده­ام
بخشيده­اند بال و پرت را براي من
4
بمانم تا بمانم من همين، تنها همين باشم
دروگر ني، همين در گيسوانت خوشه­چين باشم
پگاهي از تنم شبدر درو کن، بره­ها خوابند
انار و پونه و پروانه­هايت را زمين باشم
تنورت گرم، مِترا آمدم: «...؟» ني ني نمي­فارد
تو­که نان مي­پزي در دست­هايت آستين باشم؟

پدر! اين من­که ديگر بچة خوبي نگرديدم
دعايم­کن­که يک چيزي براي «نازنين» باشم
5
آن­روز به­من ديدي و خالي شده بودم
اي توشة آن­لحظه! «جوالي» شده بودم
رقصيدي و پيچيدي و چون باد گذشتي
يک­دشت سرِ راه تو شالي شده بودم
اين من­که سرِ راه خودت برّه نبودم
از لطفِ قدم­هاي تو قالي شده بودم
گفتي­که: «بلو شاخة باغ پدلت نيشت»
- لوژي­که به­موي تو قنالي شده بودم-
6
شرميد، خنده کرد، سپس گفت: «کودکي؟
انگشت­هاي دست ِمرا ساده مي­مکي»
شرميد؛ ماهتاب و سپس آب و شيشه شد
با خود گرفت قدر دلش حجمِ کوچکي
پُل شد ميانِ ما و خودش دست­هاي من:
«هر شب ز بامِ خاطره­هايم تو مي­چکي»
مشتي ز دست­هاي سپيدش به­شانه­ام
بي­اختيار...، رفت به­پاي عروسکي
7
رگ رگم را جاي خون درياي گل جاري شده
آرزوي سبز گشتن، کُرتِ ترکاري شده
عکسِ يک­دختر بهشت از دوربينِ آتشک
در نمايشگاه هر قشلاق، ديواري شده
باز از سيماي نغزِ راديوي آبشار
خاطراتِ چشمه و مِترا شنيداري شده
امپگاهي تا شکفتي، بابه­نوروزي ترا
عاشِقِ ديوانه و ولگردِ بازاري شده
اي­شقايق! سرخ مي­پوشد تمام دختران
قريه را رنگِِ لبت بيماري­يي ساري شده
8
دو شاخه سيب نه؛ سنگ است حاصلِ اين­باغ
چه ديوها­ که چريدند در دلِ اين­باغ
اجازه نيست به­جز دود و آتش و باروت
قرار بخت همين است داخلِ اين­باغ
قرار نيست­که مِترا و ابر و چشمه شوند
براي سبز شدن، ساده شاملِ اين­باغ
بهارها نتوانسته تا که «تا» بکنند
خيالِ خشک شدن را ز محملِ اين­باغ
دوباره مي­رسد از راه و آب مي­آرد
براي سبزيِ اين­باغ، قاتلِ اين­باغ
9
آتشک! آخر دميدي، ابر تا باران شدي
آتشک تابيده يک نوروز دسترخوان شدي
آتشک! پنهان نماندي، سيب­هامان زرد شد
تا که فصلِ خاطراتِ باغ را مهمان شدي
چشمههـا، درياچههـا، درياچههـاي شِير شد
شامگاهي خوب شد، محشر شدي، عريان شدي
آتشک اي دختر درياچههـاي جنگلي!
رمّة عاشق شدن را در دلم چوپان شدي
10
گفته بودي شهرِ دل را بازسازي مي­کني
عاشقت را انتهاي بي­نيازي مي­کني
مي­دهي هر روز قدرِ پنج انگشتت سلام
بعد از اين لعنت به­روز بي­نمازي مي­کني
در هواي باغِ سبز و چشمه­هاي خاطرات
تا شکفتن با صداي آب، بازي مي­کني
با تنِ تاريکِ يلدا در رقابت مي­شوي
تا پگه در شانه­ام گيسو­درازي مي­کني
11
تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
دو سه نانِ دگر مانده­ست مي­دانم بسوزانم!
نگاهت اين­قدر با دودِ تلخِ چوب­هاي تر
نمي­خواهم بماند، ـ خشک مي­مانم ـ بسوزانم!
تو مي­داني نمانده طاقتت با بودنِ غم­ها
مني را که براي درد دهقانم بسوزانم!
خودت گفتي­که «دستانم خُنک خورده­ست» بوسيدم
پشيمانم پشيمانم پشيمانم، بسوزانم!
12
چشم ِ ترا بر روي نعش ام تر نمي خواهم
ور نه بس است اين زنده گي ديگر… نمي خواهم
ور نه براي زنده‏گي مي گفتم:« اي نامرد!
ديگر گدايت نيستم اي خر… نمي خواهم
اين آسمان ِ کهنه را - اين سقف ِ زندان را-
بردار از من، سايبان آخر نمي خواهم»

گاهي تو پل مي باشي و گاهي من... اما من
پاي غم ام را بر سر ِ آن سر نمي خواهم
گفتم بزن آتش بزن!... گرمت کنم شايد
گفتي که چوبم باش! خاکستر نمي خواهم
اينک به قدر ِ چادرت يک چتر مي خواهم
آري... از اين بيش و از اين بهتر نمي خواهم
13
مي­روم... خرجي ندارم، يک دو بوسه دخترک
يک­کمي بايد بريزي روي لب­هايم نمک
اندکي بنشين به روي قالي­يي تنهايي­ام
اندکي يادت بماند، مثلِ آتش در برَک
سايه­ ام را چادرت مي­خواهم آيا ممکن است؟
سايه­ ام را بر دلت بگذار... درد ِ مشترک
مي روم ايران، نمي­دانم چه حاصل مي­شود
مرگ؟ رد مرز؟ يا پيسه به ­«تويت» کمترک
مي­روم ايران، دعايت را برايم کُلچه کن
تا نه ميرد اين گرسنه ـ عاشقت ـ روي سرک
14
در تضادِ شهرداري­يي دلت شد خانه­ ام
ايستادم، تا بفرمايي کني ويرانه­ ام

مي­تواني تکه­هايم را کني ديوار و در
يا بماني همچنان روي سرک ديوانه­ ام
ريشه دارد جاي پاهايم به تاريخ دلت
باز هم در پيش چشمان خودت بيگانه­ ام
تکسيِ تنهايي ما را ندانم تا به­کي
اين رقم راننده مي­گردي به­روي شانه­ ام
15
خواهي گپِ دلم شنوي؟ ناشنيدني...
هرچند واژه­نامة غم­ ها کفيدني...
خاموشي­ ام مقابلِ چشمت غنيمت است
زيرا که چشم­ هاي عزيزِ تو ديدني...
مِترا! نه... هيچ چيز ندارد دلم... بمان
گفتي: هرآنچه هم که ندارد، شنيدني...
در لاله زار هاي تنت برة لبم...
بگذار لحظه­ يي­ که لبانت چريدني...

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:50 AM
هميشه خواهش بالاتر است از بيني
...کند قبول دعايت خدا به آميني

چقدر زخم به - ديوارها! - ببخشيدم
سري به شانه‌ي من کرده بود سنگيني
...
شکسته بود سر سايه‌ام، به مي‌گفت:
که «استخوان سرت را چرا نمي‌چيني»
دوباره رنج جدايي و چيني زهري
دوباره داد زند بر سرت چنين، چيني:
«فقط تو نيستي در جستجوي عزراييل
اجل کجاست؟ خودم مرده‌ام نمي‌بيني؟»

برو چه موي خودت را دوباره بافته‌اي
نمانده اسب تو را اشتهاي قمچيني.

بايد برون بيارم قلبِ فسرده‎ام را
هضم‎ نمي‎تواند عشقي که خورده‎ام را
تو تشنه‎اي هنوزم؟ خير است نوشِ جانت
اشکم نمانده بردار، چشم فشرده‎ام را
بدبخت هر قدر که مي‎ديدي‎اش نمي‎مرد
امبار گور کردم، قلبِ نمرده‎ام را
اين گونه ديدنت را طاقت نمي‎‎توانم
پُر کرده سنگِ چشمت، اطراف گُرده‎ام را
يک عمر خنده‎هايت، يک قطره اشک سرخ‎است
يکباره بايدم باخت، صد باره برده‎ام را.
دم

مرا نديده بغل کرده ايد هيزم را
مرا بسوز، مرا - از تنِ خودت دُم - را
تو در قفس شده‎اي، ليک جال چادري ات
اسير کرده ترا نه، تمام مردم را
صداي تو شده سيم نشست قمري‎ها
نمي‎پراند گنجشککان گندم را.
کژدم ِ عسل دختر

روي شانه‎ام شيرين نيش ِ گرم ِ دندانت
کژدم ِ عسل‎دختر! آفرين ... به قربانت
بازهم بگز، يادت باشد اين که يک شب باز
پر شکوفه مي‎سازم از ستاره دامانت
آبشار آهوها، رقص دامنت يک دشت
ماهيان مهتابي، بازوان عريانت
تاب مي‎خورم... تکه مي‎کنم لباست را
وا نمي‎کني تا کي، سفره‎‎ي پُر از نانت؟
خون بخند و جاري شو، ورنه بند مي‎ماند
در رگان من جانا جويبار جريانت
پيش از آنکه در محشر، گفته باشي‎ام واکن!
لحظه‎يي بمان، بگذار وا کنم گريبانت.
از سرماگک‎هاي سرخ

صدايم مي‎کني و از سر ِ ديوار مي‎خندي

در اين سرما سر ِ ما سرخ‎تر از نار مي‎خندي
صدايم مي‎کني و از لبانت مي‎شود روشن
- عزيزم! لامپ‎هاي کوچه را بگذار!- مي‎خندي
برايت چشم‎هاي من به کفترخانه مي‎مانند
که کي يک خيل کفتر مي‎شوي انگار،... مي‎خندي
من از پايان پذيري‎هاي لبخند ِ تو مي ترسم
که مي‎گويم چرا اي نازنين بسيار مي‎خندي؟
برابر نيست زور ِ بغض ِ من با زور ِ لبخندت
تمام ِ گريه‎هايم را خودت يک‎بار مي‎خندي.

اي دلبرکِ سپيدچه‎ي بوي بهار
شُوتَه بُکشم خودْتـَه کنم بيوه‎ي زار
‎شُويُکمَه نکش خودْمَه نکن بيوه‎ي زار
خربوزه بخو، تُره به پاليز چه کار؟

( منظور از "ترانه‎هاي بدخشاني"، ترانه‎هاي مربوط جغرافياي اين لهجه‎است، چون اين گويش فراگير تر از بدخشان است.)

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:52 AM
سپيده غروبين چقدر خدا رحيم است، ورقم سيــاه نگيـــــــرد
به سپيــــــــــده ي غروبيـــن شفــــــــق چو ماه نگيـرد
عسسي به خانه مهر،قفســــــــي حضـــورآتش
به ارابه هاي جنگــي ...نفســي نگاه نگيرد
به ميان غلظه ي خون، دوهزارنطفه دادم
به چنين شقاوت سرد،شهيـدو گواه نگيـــرد
به کنيسه ي نصاري،دوقرابـــــه نور کاشتــــــم
علفــــــــي نسبزيـــــــــد آنجا، زعطِش گياه نگيــــرد
به درِ سراي خورشيــــــــــد،برويدبه خواستگـــــــــــــــاري
چقدر خجستــــــــــــــــه ماه است،طلب گنـــــــــــاه نگيـــــــــرد

هـــــاي دلبر! امشب عيداست وآغوشــــــم بيا
يک بغل نسرين وباغ نسترن پوشـــم بيا
هاي دلبر! لذت قند لبت هوشم ربود
جام عيش وانگبين وساغر هوشم بيا
هاي دلبر! شيشه ي مينا تُهي ازباده گشت
مجمـــــــــــــــر نور وگلاب ولعل مي نوشــــــــــــــم بيا
هاي دلبر! نبض جان بر شوق ديدارت گسست
عارضِ گلچهــره ي صبح بناگوشــــــــــم بيا
هاي دلبر! هاي دلبر! خينه مي کارم برت
هاي دلبر! امشب عيداست وآغوشـــــــم بيا

گنــــدم کاشتيــــــــم تاغروبِ اعتمادِآب گندُم کاشتيـــــــــم
دربلــــوغِ هالهِ مهتــــــــاب گنـــــــدُم کاشتيـــــــم
قدر بحرانـــــــي ترين فريادي دهليزگلــو
درهجوم باور مضراب گندُم کاشتيــــم
ابرِاسفند تافراز تخت رُستم پرکشيــــــــــد
تامــــــــــدار خرمن داراب گندُم کاشتيـــــــــــــم
ازغــــرورنهضت ساطــور درياي شبــــــــاب
درشمالک هاي اشکِ آب گندُم کاشتيم
کودکِ درلطمــه هاي لاجوردين گنــــاه
مابه دام صحبت ناياب گندُم کاشتيم
حجم احساس چکاوک هاي آشوب زمـــان
شرحه کرديـــم،دربلورِخواب گندُم کاشتيـــــــــم
مارمـــــــوزکارواسباب دل دهقــــــــان نه ايــــــــــــــــــــــم
بــــــــــــــــي سبب درلايه ي تالاب گنــــــــــــــدُم کاشتيـــــــــــــــــم

فانوس شب


ابري کـــــه ازقبيلــــــــــــه ي باران شهيــــــــــد شد
آماج بادهاشـــــد وگريان شهيـــــــــد شــــد
درسيري عطسه هاي شمال وکنارباغ
توفان وزيد...دشت وبيابان شهيد شد
فرجام مــــــرگ وزندگي ازموکب زمان
بشکست ونااميد وهراسان شهيد شد
دوستي به غصه گفت مرا:مادرت چه شد؟
گفتـــــــــــــــــــم که ازاصابت هاوان شهيــــــــد شد
اشکش چکيد وگفت:بگوخواهرت کجاست؟
گفتم که درشکنجه ي زندان شهيد شد
درسمت شرق باديه درواپسين نگاه
درکوچه باغ هجرت ياران شهيد شد
درآخريـــــن خزان غمم زرد شد چمن
نسرين خموش وجمله گلستان شهيــد شــد
(این 4 قطعه شعر را از وبلاگ احمد و بارش برداشت نموده ولی چون از نام دونفر در ذیل اشعار استفاده شده واقعا" نمی دانم اشعار متعلق به کدامیک ار این دو نفر است و یا اینکه خط فاصله میان نام منیر احمد و بارش(منیر احمد-بارش) سهوی ایجاد شده است )

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:53 AM
ميقات عاطفه هـــــــــــــــــــا


كــــــــوچ

اي پرشكوه مهر
زرينه پر پرندة الفت گرفته ام،
ايام كوچ نيست، جدايي غريبه است،
ز رفتن سخن مگو.
من از نوا و رنگ و پيكر رنچ آشيان تو،
درانبساط درد،
معني خريده ام.
ديگر مرا،
بي رنگ و بي نوا،
از آشيان پاك و برين سپيده ها ،
پهناي ناكجا
تنها رها مكن.
گر نخل قامتم
از واژه چكاد
از آن جو اثيريي رويايي برين،
دارد نشان ها،
نمادي زهست تست.
ديگر تو اي پرندة رام رميدة، دل آشيان من ؛
از رفت ،از نگفت،
از واگذاري يادم به وادي نسيان و تيرگي،
حرفي به لب نيار.
ايام كوچ نيست،
ايام كوچ نيست.

سفر به هيچستـــــــــــــــان

به تو،
به تو مي بخشم اي نازم ،
نيازم را .
غبارين پيكر انباشته از رنج و، روانم را،
كه خواهشبار و نا ايستا
ترا خواند،
ترا گويد،
ترا نامد.
و تعبيرش،
زحالت هاي چشمان و صفاي جان تو پيداست.
كه تو تفسير انساني.

و جز تو زين شبستان هيچ كس را رهنورد و احه هاي نور نشناسم ،
كه از اين جنگل مردود، نفرت بيز ظلمت كيش ،
باشيوني:
"اي واي انسان ، ايمان كو"
"درين خفت سراي تيرة مردود، پژواك وجدان كو؟"
به سوي شهر هيچستان ،
رواني با شكوه غم.
و من،
ره توشه هاي كارواني را كه جز مرگش ملجا نيست.
روان نقره يني را كه خورشيدش همزاد است،
صميميت را
به چشمان تو مي بينيم،
كه تنها شهرزاد روشني وناز خورشيدي.
ترا من پاس مي دارم ،
كه بر پهناي تدفين شقايق ها ،
شكفتن را تو معنايي
دکتور شمس الحق آريانفر

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:54 AM
بعــــــد مــــــا هــــم روز است و روزگـــــــاري مـي رســـــــد

آه! هر جنبـــــــده را پايـــان کـــــــاري مــــــي رســــد
بعــــــد ما هر جـــا که ديدي گور متروکــي، بکَن
عاقبت دستت به قلب بي قراري مـــــي رسد
ما بهشت و حور و غلمان را به دور انداختيم
گور بابايش به هر سرمايه داري مـــــــي رسد
اندکي رنگ از تو مي خواهم که نقاشي کنم
يک غروب ساده که قايق سواري مي رســــد
کوچه را زنبورهــــــا وز-وز کنـــان پرکرده انـــــد
از کجا بوي گريبـــــــــان نگاري مــــــــي رسد؟
دست بردامــن شدن ها نيست تقصيرم رفيق

هر کجا آيينه است آن جا غبـــــاري مي رسد
در قمار زنده گي ------ و سياســـــت مال تو
سهم اين مرد رواني انتحاري مــــــــــــي رسد

آيينه بمان پيش رخت رنگ بيانداز
برصورت وحشت زده ات چنگ بيانداز
تا باورت آيد دل تنگ بني آدم
يک بار نگاهي به تن سنگ بيانداز
يا ماچه سگي را بدوان کوچه به کوچه
هر جا که نري بود ببر جنگ بيانداز
اندوه مرا دور سرت خوب بچرخان
پرتش کن و در دره سالنگ بيانداز
هر روز من و حادثه ي گندم و شيطان
تف بر رخ اين آدم بي ننگ بيانداز
ترسم که خرابي نکند تسمه ي چرمي
بر گرد گلويت گره را تنگ بيانداز

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:02 AM
سيزده­ بدر


گفتي­ ام: چيست آخرين اثرت؟
ـ نازنين! شعرِ اوّلين سفرت
از کجا تا به ناکجا با من،
منِ سرگشته، کُشته، در­به ­درت
رَفتنِ مان به جشنِ «سبزه­ لگد...»[1]
لحظه­ هاي اثيريِ «چَکرت»[2]
راه ميرفتي و ستارة بخت
ميفشانيد زر به رهگذرت
سبزه ميکرد پهن «پاي­ انداز»[3]
سبزه ميرُست هي به دَور­وبرت
سبزه بر رويِ سنگها حتّا
بهرِ گلگشتِ سيزده­ بدرت

[1] ـ سبزه لگد يا سبزه لگد کردن/ گشت و گذار به روي سبزه در روز سيزده بدر.
[2] ـ چکر/ گردش و تفرج.
[3] ـ پاي انداز/ مفروشي که به رهگذر ميهمان ميگسترند.


تقويم ليلايي

نه جمشيدي، نه کوچي و نه ترسايي­ست تقويمم
بُوَد مبداي آن عشقِ تو، ليلايي­ست تقويمم
عسل استند يکسر ماهها و لحظه­ها شيرين
تهي از روزهاي تلخِ تنهايي­ست تقويمم
نه شنبه و نه يکشنبه و نِي . . . نِي کار و نِي دفتر
هَمَش تعطيل است و جشن­برپايي­ست تقويمم
فقط يک لحظة جاويدِ بي­آغاز و بي­انجام
نه سال و ماه و روز و هفته­آرايي ست تقويمم
سَرِ ميز و بَرِ ديوار، يا در جيب جايش نيست
که قلبي است و ناپيدا، فراجايي­ست تقويمم


خورشيدِ خراسان

لبت انجير خُلم و توت ياقوتيِ خنجان را
خجالت ميدهد، دختر! زبانت قند بغلان را
روايت ميکند صد کهکشان خورشيد را چشمت
نگاهت صد خُمستان مستيِ انگور پروان را
تو چون نوروزهاي آريايي نورباراني
تو مي­آيي و ميپاشد نَفَسهايت بهاران را
شمالک ميشود، عطرِ گل شب­­بوي ميپيچد
به يکسو ميزني از ناز تا زلف پريشان را
تو را من دوست ميدارم، تو را پيش از هزاران سال
ببين، باور نداري، جاي جايِ بلخِ ويران را
نوشتم در تمام تاقها نام تو را تنها
و از عکس تو کَندم نقش، گلهاي هر ايوان را
پرستيدم به ياد چشمهايت مِهر را روزي
زماني رفتم آتشگاه، يادِ آن نگاهان را
هزاران سال نوري دُورتر هم، هر کجا باشم
تورا عاشق­ترين استم، تو خورشيدِ خراسان را

لبخند

بَرَد تا ناکجاي کشفهاي تازه لبخندت
غزلهاي مرا بخشد فضاي تازه لبخندت
بزن لبخند سويم تا جهان بر من زَنَد لبخند
برايم ميدهد حال و هواي تازه لبخندت
ز يکسو ميزند زخمم نگاه فتنه انگيزت
ز يکسو از نمک بارَد بلاي تازه لبخندت
جواب «دوستم داري؟» ـ همان «آريِ» ديرين را
به من گويد هميشه با اداي تازه لبخندت
بخوانَد سوي خود، بسيار خودماني مرا هر صبح
پذيرايي کُنَد با شيرچاي تازه لبخندت

چشم تو

آرام وسر به زير و به راه است چشم تو
اما دو چشمه سارِ گناه است چشم تو
تا باز ميشود، گلِ خورشيد ميدمد
پيکِ سپيده، پِلکِ پگاه است چشم تو
باور بکن که کرده مرا غرقِ غرقِ خود
گردابِ چشم تو و گواه است چشم تو
افيوني و رواني و معتاد گشته ام
من را که کرده است تباه، است چشم تو
بسيار خسته ام بنشين رو به روي من
يک دو پياله چاي سياه است چشم تو

دوست دارمت

... و صفر ،نقطه و نقطه ،شماره ميگيرم
نميشوي «رُخ» و از سر، دوباره ميگيرم
صداي نغمه نابي که پشتِ خطّ استي
و پرّ و بالي که از اين اشاره ميگيرم
به جستجوي دو ـ سه لحظه خلوتي با تو
ز ديگران دو ـ سه گامي کناره ميگيرم
هلو ...!، ستاره و ماه و هر آنچه زيباييست
براي نامِ تو بعد استعاره ميگيرم
سرودِ تازه نه، بل، «دوست دارمت» را باز
به ات به زمزمه مثلِ هماره ميگيرم

تعبير خوابهاي پريشان من...

ليلا! روال زنده گي ام را به هم زدي
يک سرنوشت تازه برايم رقم زدي
بگريستم، به خنده شدم، نوغزل شدم
باران شدي، شگُفتي و از عشق دم زدي
زنگم زدي و با نََفَسِ گرمِ گرمِ خود
آتش به ميز و صندلي و دفترم زدي
يک شهرِ زيروروشده ام، تا که آمدي
پسکوچه هاي تنگِ دلم را قدم زدي
تعبير خوابهاي پريشانِ من شدي
گشتي سروده ­يي و سر از اين قلم زدي

خطّ سوّم

هاي ، خود را در خودم گم کرده ام
تا که پيدايم شدي ، گمکرده ام!
از شراب چشم درياييِ تو
گشته ام مست و تلاطم کرده ام
تنگ شد دنياي سه بُعدي مرا
رخنه در بُعدِ چهارم کرده ام
خطّ سوّم گشته شعرم، نازنين!
تا تو را در آن ترّنم کرده ام
ديدي ، آخر منفجر شد قلبِ من
ـ بسته عشقِ تراکم کرده ام ـ

به يادبود روانشاد مير غلام محمد غبار
غبار

غبار، آينه يي بود
بلند قامت مغرور سرگذشتم را؛
و خوانشي
به گويش بومي
نبشته سنگ سر افرازي نيايم را؛

و بيهقي يي ديگر
که قاتل حسنکهاي روزگاران را
به چارسوي خراسان
به دار مي آويخت.
چو سوشيانسي پير
پس از هزار زمستان
دوباره آتشي افروخت او
اوستا را؛
و شاهنامه يي آورد
شکوه باختر و فرّ آريانا را.
شنو چگونه به شبهاي سرد و ظلماني
تبيره ميزند او
آفتاب را
و مينوازد شيپور با تمام نفس
آزادي را!

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:04 AM
دنيا هميشه چشم کشيده است سوي من
غم دست و پاچه بر زده در جستجوي من

از سقف ريسمان به سرم ريخت ني نشد
از سقف آسمان ... به سرم پيش روي من
اين دست ها چقدر غريب اند بي زبان
اين کفش ها نبرده مرا هيچ سوي من
لبريز ابر هاي سياه اند چشم هام
گد گشته خون لخته در آب وضوي من
اين گريه هاي سبز ، بنفش اند ، سرخ ني
بغض اند بغض هاي جهان از گلوي من

ماه من اينروز ها

سلام به همه ي دوستان خوبم ...
ماه طفلي است که در روي سرک افتاده
چون تپش هاي دلم تيت و پرک افتاده
جاده ها پر زغم و درد بدون گپ و گوي
دم به دم بي دم و دود اند شخک افتاده
سيب قوغي است که باريده بروي دوشم
دل شرابي است که در شيشه ي شک افتاده
زخم يک تاست نه دو تا نه گپ از گپ تير است
زخم باران شده در روي نمک افتاده
بد رقم گيرم و درگير غروب و غربت
بد رقم درد سرم سربه سرک افتاده
باد ديوانه چرا اين همه زحمت ديگر ...
برگ برگم به هوا تيت و پرک افتاده

به ناچيده ترين سيب

شب ها به يادت خانقاه هاي و هو بودم
هي تا گريبان غرق در چشمان تو بودم

در شانه ام جاي سر تو درد و غربت بود
با گردباد درد و دوري روبرو بودم

فرياد بودم مثل يک آتش فشان درد
جامانده مثل بغض در بين گلو بودم
هرکس به رنگي روي چشمم کفش مي کوبيد
آزرده چون سنگ مزار شاملو بودم

تنهايي ام هرچند مثل کوه بود اما
چون کودکي بازيچه ي دستان تو بودم

تا خنده کردي شاخه در پاهاي تو خم شد
برگي که در دست تو مي رقصيد "او" بودم

يک

روز و شب ديوانه ات را پيش دنيـا کــم زدي
تا دل او سيب شد با سنگ ها پيهـــم زدي
صد کرت زخم زبان در دست هايش کاشتي
کوه را برداشتي بر شانه اش محکـــــم زدي
با تبسم هاي تلخ و با سکــــــــوت پر گپ ات
رفتي اما با تبر بر سينـــــــــــــــه ي آدم زدي
دست او مانـــده به زير سنـگ تان حالا ببين

روزگار اش را به مثل کاکل ات برهــــم زدي
از کنارش رد شدي چيزي نگفتــــي نارفيق !
نوش جانت پيش چوب و سنگ او را کم زدي

بيا که منتظرت مانده چاي ، ميز ، دوتــــار
کمي ترانه بريز و کمــــي بزن سيگـــــــــار
و پلک پلک زمين و زمـــان سرد مــــــــــرا
بزن ، بپاش بزن هــــاي زن مرا يکبـــــــــار
بيا ببين که خيابــــان شدند چشمانــــــم
بشور ، خنده بکـــن در بده مرا تکـــــــــــرار
سکوت را بشکن توتــه توتــــه کن شب را
برقص ، روي تن صبح سيب سرخ بکـــــــار
بريز هرچه تب و تاب عشــــــق را در مـــن
مرا بگير ز " من" هم نفس دمـــــــــي بردار
بيا که منتظر ات مانده چاي ، خلوت وشب
ميان رگ رگ من رقـص کن بزن سيگـــــــار

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:05 AM
شبيه هيچ رسيدي و زود تر رفتي

گذشته ي که در آينده بي اثر رفتي
نگفته بودي مي آيم و دار خواهم زد
تو پشت دار دويدي و پشت در رفتي
ميان اين همه آدم تو آخرين سرباز
که تکه تکه شده از دم تبر رفتي
به فکر روز بدت بد تر و بد و بد تر
به فکر خود کشي چند صد نفر رفتي
تو چيستي ؟ سرطاني که در سرم آري
دويده ريشه نمودي رسيده سر رفتي

يک نفر در روبرويم نشئه بود
گفتم از چشمت بگويم نشئه بود
با خودم با عينکم در جنگم و
ني گناهم نيست خويم نشئه بود
رنگ بر مي داشت از پيراهنم
دست مي انداخت سويم نشئه بود
يک نفر آن شب نشسته روبرو
مي گذشت از آبرويم ُ نشئه بود
يک نفر آن شب نشسته روبرو
تا دهانش را ببويم نشئه بود


يک غزل...

گريه هايم در اتاقي در گرفت
دامنم دور اجاقي در گرفت
گفته بودم بگذرم از زنده گي
زنده گي بر روي تاقي در گرفت
دست هايت تا که بر دستم رسيد
بر لبانم اتفاقي در گرفت
پرده ها و چوکي و سقف و زمين
بر نگاهم جفت و تاقي در گرفت
تا سرم در شانه ات بگذاشتم
ما و تو مانديم و باقي در گرفت




خاکستر عاشق

از مرگ عزيز خويش حيران نشدي
مردم ديگر ولي تو گريان نشدي
سه هفته نبودن و نديدن بعدش
يک لحظه بسان پيش پاشان نشدي
يا از خويشت بساز يا بگذارم
گفتم باز آ مرا بسوزان نشدي
آن شام که بار بار رقصاند بهار
خاکستر عاشق مرا جان نشدي

دنيا عجيب...

امشام باز با سخني مي کُشد مرا
در برف مانده، بي کفني مي کُشد مرا
تو بي خيال و بي خبر از اينکه چشم هات
در جاده ها قدم بزني مي کشد مرا
در خانه پر شده ست چه موسيقيي چه شام
آخر صداي مرد و زني مي کشد مرا
با يک نفس فرار کنم چند شهر دور
وقت هواي گرم تني مي کشد مرا
دنيا عجيب خاصيت يا که زنده گي
پيش از همين که جان بکني مي کشد مرا


اين برگ هاي زرد که پيراهنت نشد
نه..شد ولي عزيز رفيق تنت نشد
با اين قدر ستم که غمت داد بر دلم
حتي براي ثانيه اي دشمنت نشد
آخر چه کار کرد که مثل گذشته ها
آرامشي که حاصل ازين ديدنت نشد
بستي دوباره عهد که ابراز مي کني
مثل هزار بار دگر گفتنت نشد
خوش باش و بگذران همه شب هاي عمر را
اين مرگ نيز...آه که بر گردنت نشد

نگاه کردن و خنديدن تو احسان بود
فقط صداي تو از جنس آبشاران بود
چه کرد زنده گي من چقدر مجبورم
به عشق سوخته من پرنده حيران بود
نفس نفس نکشيدم همان زمان که جهان
ز زلف هاي پريش خودش پريشان بود
دو روز پيش که ديدم بسان هر شنبه
همان نگاه همان صبح آن خيابان بود
ببين که لحظه به لحظه چه ساختي از من
که باز قلب اسيرم دچار حرمان بود

دوبيتي

وجودم آن زمان لرزيد، مادر
که کردي از منت ترديد مادر
کجايي دخترت سنت شکن شد؟
زمانه اين رقم گرديد مادر


حالا كه با سرودن آهنگ چشم تو
کم کم به دور مي شوم از چنگ چشم تو
ديگر به موي برهم و اين ابروان تيز
جان ميدهم به دوستي جنگ چشم تو
حالا به جاي شوخي و آزار و غصه ات
كم،كم به دور مي شوم از رنگ چشم تو
دلگيرم از جدايي و دلگير از شَكم
مي ميرم از تلاطم دلتنگ چشم تو
مهسا چقدر منتظرم كرده اي و باز
اين دل چقدر منتظر رنگ چشم تو


شايد که ماه گم شده از آسمان تو
دلگير رنگ هاي دل کهکشان تو
دنيا دلي نداشت براي گريستن
دنيا دلش گرفته عزيزم بسان تو
هر چه که بود گيج تر از زنده گي خويش
چون دست هاي خسته و نا مهربان تو
ديگر چرا زچشم تو صد بار رد شوم
بيهوده بود رد شدنم از جهان تو
تنها براي يک نگه ات هم نگفته اي
لعنت به زنده گي يي دل بي زبان تو

رباعي

بيهوده بود زنده گي يي زنداني
تا کي ز دو رنگي دلت حيراني؟
در پشت نگاهي که دگر مال تو نيست
با حرف دلت درون، درون ميماني


تا آنکه غصه هاي دلت را بلد شوم
در گير حال زنده گي پوچ و بد شوم
دنيا پناه نيست دگر خوب و زشت هم
شايد که باز در غم دنيا لگد شوم
در گير روز و هفته و در گير ماه و سال
پامال زنده گي خودم تا ابد شوم
شايد به ياد آينه اي پر غم دلم
دلتنگي زمين و زمان بي عدد شوم
امروز عصر بيستم بهمن که باز هم
از مردمان چشم تو آهسته رد شوم


دل خراب خودم را به سنگ مي شکنم
کجا دگر؟ تو کجا؟ مي کشاني اهرمنم
تو آن درخت گمي در هواي بيدردي
و برگ، برگ تو حل شد به روي پيرهنم
و دل گرفته تر از ماه ميشود امشب
به زنده گي و قفس تنگ مي شود کفنم
تمام گشت دگر باز گريه هاي دلم
به غصه هاي دل تو فقط بهانه منم

خيال ها همه مردند و لحظه ها رفتند
که چشم خسته آيينه را صدا بزنم

...زنده گي

ديگر چه بي هجوم و چي سرد است زنده گي
بي تو فقط سياهي و درد است زنده گي
بي تو ميان فاصله و درد و بي کسي
دلگير و گيچ و خسته و زرد است زنده گي
تنها اگر که ميروم از قصه خودم
اين قصه هاي کهنه مرد است زنده گي
آخر دوباره باز غزل ميشود ! خدا
تکرار يک روايت فرد است زنده گي
شايد که رفته، رفته به بن بست ميرسيم
چيزي نمانده ، ثانيه گرد است زنده گي
...آه مي ميرد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:07 AM
شده! زعطر نفس سير آه مي ميرد

وچشم خستهشبگير آه مي ميرد
وماه مي کشد امشب به چار سوي خودش
نه آن دو چشم که تصويرآه مي ميرد
وبار، بار به روي غبار پنجره ها
براي عشق چه تعبير آه مي ميرد
پرنده و قفس و باز شهر زنداني
شکسته بود و قفس گير آه مي ميرد
دگر براي خدا اذيتم نکن دگر
به حال زنده گي در گيرآه مي ميرد

دو رباعي

با هر غم تو باغ و بهار عادت مرد
از ياد مبر که انتظار عادت کرد
اي بس که دگر گلايه ها جاي نداشت
آهنگ جنون رهگذار عادت کرد

شب باز در اين ديار آخر شده است
پاييز و چه روزگار آخر شده است
آنگونه که بي تو روزگارم چون است
تصوير چونين بهار آخر شده است
دوبيتي

دلت صد ها غم دل باز کرده
سر راه تو برف آغاز کرده
زروي جنگل و آينه و باغ
کبوتر هاي دل پرواز کرده


ديروز روز زيبا و شاعرنه بود وقتي از پيله هاي آموزشگاه با ارزو آبي و مهسا پايان ميشدم هواي تازه را حس کردم آرام آرام باران مي باريد تاراج وزش ها درختان را سر به زير کرده بود.
و کوچه ها پر از بوي نمناک بوي برگ بوي خامه هاي نورس شده بود.
عبور دو تا کبوتر سرگردان برايم ياد غم هاي انسان ساده بود و هزاران نفس پنهان را به هوا آزاد ميکردم.که چشمم به گل هاي سرخ خورد دلم براي گل ها تنگ شده بود.
قامت بلند انها را باران شسته بود و شايد آهسته آهسته به زمين نم ناک برگ برگ ميشدند.
و قلب هاي مان را به باغ مهرباني هاي معصومانه ميبرديم.و بازار باران
ميريخت
ميريخت
ميريخت...

عيد مبارک

ديگر هواي زمزمه و روزهاي عيد
ماو هزار خاطره و شاخه سپيد
ماو هزار خاطره روزگار خويش
باد از هواي باديه و شاخه ها دويد
هرلحظه هر چي است جز يک خيال وخواب
آماج بي قراري توفان ها رسيد
اندوه تلخ آيينه ها در نگاه تو
اميد ناشگفته پندار ها پديد


شکست شيشه چشم تو ماه آينه را
به جاي چشم توبينم نگاه آينه را
دلم گرفته تر از آسمان مغموم است
گرفته است گناه تو راه آينه را
صداي مضطرب شب که نيست درگوشم
ولي چه رنگ گرفتست آه آينه را
چوسرشکسته ترين نقش را درآن بينم
که نيست جا به حضورت پناه آينه را
روزگارسردرگمُ

دلم گرفته ازاين روزگار سردرگمُ
از اين زمانه از اين اعتبار سردر گم
کنون به گوش درختان که ميرسد آري
چقدرخسته ام ازاين بهار سردرگمُ
به روي شاخه ازغم پرنده نيست ديگر
که نيست درپي صد انتظارسردرگمُ
نشسته است به زيردوصددرخت سپيد
ومن به گوشه ازمرگبارسردرگمُ
نفس کشيدن آدم چقدر دشوار است
ازين زمانه و از اختيارسردرگمُ

اين روز ها که برگ سپيدار گم شد
شايد هزار خار به ديوار گم شده
تا عشق را ترانه بسازم در انتظار
با اين همه دريغ که گيتار گم شده
اين برگ هاي حل شده در شاخه هاي بيد
اين شاخه هاي سرد لب دار گم شده
رفته ست آن چنان که از شاخه سپيد
با خود گلي بيار که صد خار گم شده
بگذار گم شويم در اين عالم سياه
صد آرزو نهفته به ديوارگمشده


آن گوشه هاي ساکت تاريک و مبهم است
افسانه هاي کهنه و لبريز از غم است
زير درخت بيد و سپيدار هاي سبز
در برگ هاي سبز گل ياس شبنم است
افسوس اي اميد خزانم که نيستي
تصوير مه شکسته و آيينه ها نم است
اين روزها که خسته ام از باد هاي سرد
اين روزها که خاطر? سبز ماتم است
از هر چه مرز شهرو بيابان گذشته ام
غم نيز پر کشيده و فرياد ما کم است

چند دو بيتي

نگاهت صاف و آبي تر ز دريا
نسيم گيسوانت تر ز دريا
شب مهتاب و ابر پاره پاره
تو خورشيد فلک بهتر ز دريا

تويي آن خامه دوز خامه گل باف
شب مهتاب ميريم قاف تا قاف
درختان پر ز آه شاعرانه
تويي پوشيده از گل آسمان صلف


لحظه ها را بعد از ين در اعتبار آويخته
هر سپيدار خيالت را به دار آويخته
نيست ديگر ارزشي در باغ هاي زنده گي
بعد ازين گل برگ ها را در چنار آويخته
شاخه ها را بعد ازين اميد وار از زنده گي
زنده گي را در فضاي پر غبار آويخته
برسر روز خزانم بسته اميدي به دل
کالبد لرزنده را در انتظار آويخته
آه ديگر من که دانم سر گذشت تلخ را
سر نوشتم را به دست روزگار آويخته


جز غم ودردِ زمانه نيست در آواي من
بس که لبريز است از غم دفتر و دنياي من
ميروم با ابر هاي تيره و انبوهِ غم
بغض هاي تيره و تر ميشود سيماي من
آه ديگر خسته ام از رنج و دردِ سرنوشت
ميروم با سنگ ها تا رشته روياي من
بي خيال از درد ورنج روزگار خويش آه
سنگ فرش پياده روها نيست ديگر جاي من

هواي تازه آن سوي


هواي تازه آن سوي
اقيانوس هاي شب را حس مي کنم
آواز هاي غمگنانه سر ميدهد
پروانه ها که دمي به سپيده
پناه ميبرند
وبرگ ها که ميفتد
صداي خش خش بلند ميشود
موج ها صدايي را جار ميزند
جاده ها معطر از بوي ياس
و
خنده ها نيلوفر پر پر شده اند
و من با گامهاي مسموم
با سرنوشت گمنام
با .......


بسيار خسته ام


از اين سکوت دهکده هر بار خسته ام
از کوچه هاي وسوسه و دار خسته ام
حا لا به جاي وسوسه فرياد ميکشم
از لابلاي حادثه تکرار خسته ام
با يک خيال و خاطره و لحظه اميد
از ازدحام لحظه ديدار خسته ام
در انتهاي زمزمه و لحظه خموش
آري زپشت پنجره بسيار خسته ام


پيشکش به پديده جان


باز زپيش من مرو چهره غم عيان مکن
بي تو تبسمي بود بر لب من گمان مکن
تير نگاه ياس را سوي اميد هاي من
باز هدف گرفته اي قامت دل کمان مکن

پرده حسن خود مدر جلوه به سوي کس مبر
اين همه به بود نهان در همه جا بيان مکن
با تو خوشست اين وآن قصه دل درد زمان
علت بودنم تويي بي کس ونا توان مکن

فضاي شعر

در يک فضاي شعر پريشان نشسته ام
باماجراي زندگي يکسان نشسته ام
ترسيده ازکناره آن کوچه هاي سرد
اين بار در کناره توفان نشسته ام
حالا که بي خيال به تصوير لحظه ها
در برگ هاي خاطره حيران نشسته ام
از نغمه هاي خاطره و لحظه اي خيال
از لحن نغمه ها هراسان نشسته ام
درکوچه اي زمانه و آهنگ لحظه ها ديگر چرا به گوشه پنهان نشسته ام

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:08 AM
انقلاب سبز

انقــــــــــــــــــــــ ـلاب سبزبــــــه وقــــــــــــوع پيـــوست
درجنگ ســــرد
درختان پيروز شدند
پيرامونم سبز سبز سبز سبز
وآبشار در دامن دريا ترانه ميريزد
گل زنــــــده گــــــي دوباره ميشگفد
چقدر دلم راسبک احساس ميکنـــم
شباهتي که مرا با پروانه پيوند ميزند
امروز انـــــــدوه دربرابرم ناتوان است
انگيره فرارش لبخنــدي بيش نيست
آسمان دلش ميشود رنگش را عوض کند
وآفتـــــــــــــــاب دردره, سبــــز راحــت تراست
چـــــــــــه بــــه هــــدر خواهــــد رفت که ما سهــــم خود را
ازينگونـــــــــــه زيبايــــــــــــــــي نگيريــــــــــــم
بهار کنايتــــــي از بهشت است
زنده گي زيباست

ژوند اخکلي دي وروره!
انتحار مکاوه ...

خلوت

به روشني که فکرميکنم
تاريکي ها متنفراند از من
خمار پيکي خورشيد ام
بريز که خلوتم را
درجمع ستاره ها قسمت کنم
وقتيکه مينوشم مينوشم
چشمانم بزرگ بزرگ ميشوند
آنگونه که زمين را
اندازه سيب ميبينم
باداغي دردلش
شايد اين ساحه کرم خوردگي
ميهن من است
چاردست بلند ازچارجهت
چار چاقو ميدرخشد
سيب درمحوراش ميچرخد

خواب دهکده

فراترين آرزويم
فرازشانه هاي" بابا"ست*
که هربامداد فراآيم
به تماشاي اميددرخشانم
...هنگام کودکي
شانه هاي پدرم چقدرمزه ميداد
وآنگاه گوسفندان پدرکلانم را
درچراگاه يي ناپيداميجستم...
اکنون شانه هاي بابا
چقدرلذت بخش است
ازاينجا به عقاب طلايي نزديکم
که درپنجه هاي زرينش
خواب دهکده حرام است
خروسها خرسند اند ازآوازهايشان
آفتاب" کرک "بيضه هاي رخشنده را
زيربال گرفته است
روز - اميد وارستاره است
مژده دهيد شب را

*بابا (کوه بابا)

خانه به خانه

خانه به خانه آيينه ها
تراميپالند
دق پشت زيبايي ات شده اند
حس ميکنم آيينه بالاي رف کم کم افسرده ميشود
چارچوب دروازه خيال قامت ترا قاب ميکند
چشم انداز پنجره منتظر نگاه تو ميماند
مثل صبحهنگام که ديده براه آفتاب است
اگر دوباره نيايي
آخرآيينه ميشکند
- دروازه بسته ميشود
- منظره پنجره پژمرده ميشود
وخانه پر از خالي.

صداهاي که سکوت ميشوند

دنيا دگررقم شده يا ما بدل شديم
درپيش زنده گي چقدر مبتذل شديم
مقصد کجا رسيد کجامانده ايم ما
ازبسکه با برادر خود در جدل شديم
آيينه هاي عشق شکستيم با فريب
داديم دست وعده ولي بي عمل شديم
باران شديم فصل زمستان چه فايده
مانند خيل برف به ماه حمل شديم
چيزي بدست ما نرسيد ازجهان ولي
ازدستهاي خويش رها لا اقل شديم

بيار صلح برايم تفنگ را چکنم
دگر نميخواهم جنگ، جنگ راچکنم
بسازخانه برايم دوباره برگردم
خرابه را چکنم کوه وسنگ را چکنم
بگوزعشق که آهنگ زنده گي سازم
صداي خالي و دنگ دنگ راچکنم
براي حرف حقيقي و ساده محتاجم
زياد شد سخني رنگ رنگ راچکنم
قلم گذار نويسنده وتو هم شاعر
بس است قصه وشعر قشنگ راچکنم

نوروز و فصل سبز

شاعر ترانه ميخواند در "بهار " نوروز
خورشيد عشق مي افشاند کنار نوروز
آهوي مست و عاشق در دشت ميخرامد
دنياي سبز بيند گردد شکار نوروز
ماهي دوباره ميپردازد به جستجويش
دريا خروش دارد در انتظار نوروز
هرجا دکان گل- حتا باد ميخرد گل
چه بيرو بار دارد جوراست کارنوروز
دنيا جديد شد ، از نوروز باستاني
هرجا درخت را بيني بي قرار نوروز
برروزگار سرما نوروزگشت پيروز
ايدل بهار ،آمد زيبا نگار نوروز

بهشت زنده گي

مادراي تمام زنده گي فداي تو
درجهان کسي نيافتم به جاي تو
مادراي فرشتهء بهشت زنده گي
آرميده خشم و قهر درفضاي تو
آفتاب را اگر نهم به دست تو
هيچ خدمتي نکرده ام براي تو
مثل فصل هاي عشق سبز ميشوم
تا رسد به گوش هاي من صداي تو
مادراي شروع شعر هاي هستي ام
من ادامه داده ام به حرف هاي تو

پنهان شوم به خويش که پيدا اگر شوي
ماهي شوم زشوق که دريا اگر شوي
با چشم هاي باز بخوابم به ياد تو
هستم بدين اميد که رويا اگرشوي
درخاک ميروم سپس آلاله ميشوم
درموسم "بهارم "صحرا اگر شوي
ديوانه ميشوم به خدا دشت ميروم
درفصل سبز عشق تو ليلا اگرشوي

درشهر عاشقان چه به شهرت رسيده ام
يابي مرا زهرکه توجويا اگر شوي

سبز و آبي

بسيار دوستدارم زيباي زشت خود را
درچشمهاي او ديدم سرنوشت خود را
دربين ما ندارد ارزش متاع دنيا
قسمت کنيم با هم حتا بهشت خود را
اينسان که عشق مارا ديدي تو سبزو آبي
ماآب مهرباني داديم کشت خود را
آرام ميشود دل در آسمان چشمش
يادر فضاي چشمش يابم سرشت خودرا
بي اوست زند ه گاني مانند يک خرابه
بادست او نهادم هرخشت ،خشت خودرا
فيروز خاور

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:09 AM
با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستــي

تا بي خبر بميـــــرد از درد خود پرستــــي
عاشق شو ار نه روزي کار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستي
{ حافظ}

امشب به زلف هاي خيالم رسن شدي
شاعر! تو نيز شاهد غم هاي من شدي
حالا که صبح ميشود اي شام هاي من !
بر واژه هاي سبز دلم پيرهن شدي
حالا براي ديدن تو چند قريه را
تا پشت گام خود زده ام ... بي وطن شدي
دلگيرم از زمين و زمانه زمان خود
نفرين به تو که درد دل خويشتن شدي
حالا به سرنوشت دل پاک خوي من
تو رفته رفته رفته دگر اهريمن شدي
حالا ز دست خاطره ات ختم ميشوم
تو ذره ذره ذره چرا؟ جان من شدي

امشب که گريه کردم بغض ترا عزيزم
تا کي زدست دوري از ديده خون بريزم
امشب که ياد هايت زخمي زند به قلبم
من با خيال زخمي با درد مي ستيزم
باران اگر ببارد ، با تو روم زيارت
ديروز گفته بودم ، امروز در گريزم
خنجر مزن به روحم زيرا که بي تو عمريست
در کوچه هاي حسرت چون گرد ريز ريزم

تا که رفتي از برم حتي جهانم گريه کرد
مرگ آمد بر درم عمر جوانم گريه کرد
آمدي دستي نهادي روي دستان دلم
اتفاقي در گرفت و جسم و جانم گريه کرد
قهر کردي باز ميل اشتياقم تکه شد
از نگاه آتشين ات استخوانم گريه کرد
بوسه هايت جام ويران دلم را تازه کرد
در حضورت آتشي گشتم لبانم گريه گرد
در نبودت سجده کردم خاک پايت را ولي
تشنه تر گرديد باران آسمانم گريه کرد

با غروب نگهش آمدو طوفانم کرد
چقدر گريه کنم آه! که ويرانم کرد
اينچنين سبز نبودست سپيدار خيال
عشق آمد به دلش بي سر و سامانم کرد
او که هرگز به دلم درد نمي داد دريغ
به دل دلهره پيوست پريشانم کرد
آمدم درد دل ديشب را گفتم باز
آنقدر طعنه به من داد که ويرانم کرد

امروز ديدمت که تو در خانهء مني
دل را بنام دلهره پيوند ميزني
آنرا که جز خيال ترا سال ها نداشت
با يک نگاه تلخ زدل مي پراگني
من در خيال گريه ء آن شام هاي سرد
تو در خيال ـ بي خبر از خنده خرمني
شاعر! دوباره عشق ترا جار ميزنم
تو در هوايي وسوسه و پاک دامني
در کوچه باغ دهکده و آسمان صاف
با يک حضور سبز تر از باغ سوسني

حرفي نگفته دارم از روز آشنايي
شهزادهء خيالم - خلوت اگر نمايي
ديوانه وار گشتم در کوچهء خيالت
از ماجرايي چشمم هر شام مي سرايي
دردم هميشه در دل - دردي نگفته دارد
صد بار مي ستايم ناگفته روشنايي
هر لحظه لحظه خود را تهديد مي نمايم
اين دل غريبه گردد وقتي که تو نيايي
بسيار خسته گشتم از خاطرات تلخت
حرفي دگر ندارم هر لحظه گر بيايي

در کوچه ء سکوت ترا جستجو کنم
تاکي بگو عزيز ترا آرزو کنم
در خانه ء خيال - خيال تو دم نزد
شاعر! هوايت است اگر گفتگو کنم
در ماجراي عشق تو سنگين دلي نبود
تاکي بگو که بغض ترا در گلو کنم
بي تو اميد زندگي ام چشم بسته است
اين روز ها دوباره به پندار خو کنم
در کوچه ء سکوت و درين روزگار سخت
با اين دل شکسته دهاتي ! " چطو " کنم
امشب دوباره از تو دلم سخت خسته است
بايک سبد سکوت به گور تو رو کنم .

بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
لعنت به او که حال دلش هيچ بد نشد
امشب که باز لحظه ء عهدش رسيده بود
از کوچه هاي سرد دلم باز رد نشد
هرچند فصل تازهء ديدار بي کسي ست
از کوله بار تلخ دلم مسترد نشد
آمد به نسل خاطره ها داغ ها گذاشت
شاعر ! ولي به نسل خيالي لگد نشد
آمد نشست در برو يک حرف خام گفت
بنگر! کسي به درد دلت هيچ گد نشد؟

در کوچه سکوت دلش سخت خسته بود
آنجا نگاه سرد کسي چشم بسته بود
گاهي سکوت، گاه به قول شما هنوز
بين سکوت شيشه غم ها شکسته بود
در جاده هاي وسوسه، قول و قرار هم
آري سرود خسته فردا گسسته بود
در کوچه خيال حضور کسي نبود
تنها دو زاغ خسته پريشان نشسته بود
اينجا سکوت سرد پريشان بي کسيست
شاعر براي چشم کسي چشم بسته بود

تمام حرف دلم در گلوي تکراريست
هرآنچه مي کشم او آرزوي تکراريست
شبي بيايم و در کام آتش اندازم
بخود بيايم و آن هاي هوي تکراريست
چگونه بغض دلم را به دار خسته زنم
هميشه دغدغه اش گفتگوي تکراريست
دلم چگونه نمود اعتراف با دل خود
خيال در پي تو جستجوي تکراريست
مکن تو! بار دگر شک سرود سرد مرا
ببين سکوت دگر رنگ و بوي تکراريست
روزگار نحس

اين روزگار نحس به مانند يک غم است
هرچه زمانه بر سرم آورد ماتم است
هرلحظه با خيال دلم درد ميکشيد
اين درد ها هميشه زقانون عالم است
دنيا هميشه غم به جبينم نوشته بود
گرچند جشن خوب گل سرخ ما کم است
دگر شراب تلخ مريزي به جام من
اين حرف هاي خسته ء دنياي آدم است

زندگي خار و خشت ميخواهد
نقش از خوب و زشت ميخواهد
زنده گي هر چه بود بعدش را
به خدا سرنوشت ميخواهد
زنده گي نغمه هاي رازي را
که مجال سرشت ميخواهد
زنده گي نغمه هاي بي درديست
به چه ارديبهشت ميخواهد

رازي ميان سينه ء من خار گشته است
دنيا به سان سايهء ديوار گشته است
هرسو هزار نالهء خاموش بيکسي
برخاطرم چو واژه ء تکرار گشته است
رنج روان و نفرت و حرمان زنده گي
سوز دگر به قلب شرر بار گشته است
لطف خدا بهار مرا سبزتر کند
ورنه جهان چوقلب گنهکار گشته است

باز دنياي مرا ناليدو رفت
بغض فرداي مرا ناليد و رفت
آمدو دلگيرو سرگردان نشست
روح تنهاي مرا ناليدو رفت
آمدو تنهاو ويران مانده بود
ياد شبهاي مرا ناليدو رفت

زنده گي تقويم غم ها گشته بود
بخت رعناي مرا ناليدو رفت
بعدها از دست عاشق بودنم
خواب روياي مرا ناليدو رفت
ماهي يي گرديد و بهر بغض خود
نقش درياي مرا ناليد و رفت

حالا به پشت پنجره پروانه ام هنوز
ديريست بي صداي تو ديوانه ام هنوز
دنيا کشيده عينک احساس را زچشم
پاييز هم رسيده و بي خانه ام هنوز
يادت بياد بود و غمت در وجود من
تنها به اين بهانه که بيگانه ام هنوز
دنيا براي غمزده احساس غصه داد
وقتي گلي شگفتهء افسانه ام هنوز
فرنگيس سوگند

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:11 AM
چند قطعه از رباعیات خانم فرنگیس سوگند

با حال و هـواي دلت عادت کـــردم
با داغ دل غمـــــزده خدمت کـــردم
حرفــــي نزدم از آسمــــــان پرنقش
خورشيدو مه و ستاره قسمت کردم

شبانه باز دلــــــم زار زار مــــي گريد
به رنج هستي اين کوله بار مي گريد
سرود سرد خزانـــــي ناتمــــــام دلم
به فصل رويش گل در بهار مــي گريد

تاکي غم دنياي دلم را مانــي
تاکي دل بيقــرار را رنجانــــــي
اميد دلم درخت طوفان زده بود
با هرقدمم يک انزوا را خوانـــي

ديشب که گل جدايي را مي چيدي
با حرف دلت درون درون مـــي ديدي
گفتم به دلــــم هست اميد دگــــري
با داغ دلت چه بي گمــــان خنديدي

فرنگيس سوگند

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:12 AM
باغبان


یاران بوصل دوست رسیدند بی نقـــار

من مانده ام بقید تن خویش در کنــــار

تاهمرهان ز دور و برم دور گشته اند

فریاد و ناله میکنــم از جــور روزگار

ای باغبان ز روی کــــرم التفــــات کن

بر غنچه ام ببند و رسانم به شهر یـار

تشبیه و استعاره و طرح مجـاز رفت


اندربیان وصــــف عزیـــزان جانسپار

خاصه مبارزان ره اشک و آه و خون

کردند جان خویش به جانان خود نثار

تاکی کشیم طعنه ء کینه وران دهــــر

از دست مغرضان و شیادان نابکـــار

یارب ز لطف خویش بما کن عنـایتی

تاگم شود ز دهر خناسان روزگــــــار

(بیرنگ)شدیم شهره ء آفاق وهم نشد

حاصل مرام و مقصد دلهـــــای داغدار

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:28 AM
شاد زی فرزند من، دیدار من


شــــاد زی فرزنـــد من، دیدار من
در دل شب دیـــــــدهء بیــدار من !
من نه آنم کاینچنیــن بستائییــــــــــــم
زآنچه هستـــــم بیشتـــــر بنمائییــــــــــــــم
خلــــــــــــق زحمتکش ستایش را ســـــــــزاست
زانکــــــــه او مر آفــرینش را خــــــــــــــداست
قبله گاهـــــم، زادگاه خلـــــــق مــــــــــن
نور چشمم خاک راه خلـــــــــق مــــــــن
هستییم مرهون کار توده هاست
افتخارم، افتخار توده هاست
کمترین خدمتگذار مردمم
عاشق عز و وقار مردمم .


ای گل خود روی باغ خاطرم
من ز هستی بر وجودت شاکرم
شاد باش و فرد باش و زنده باش
نیروی سازندهء آینده باش
ای شبآهنگ سحر جوی جوان
مرغ باغ و گلشن زحمتکشان
گر شناسی کشور افغانیان
باستانی گلزمین آریان
نیک دریابی روان خلق خویش
متحد سازی توان خلق خویش
بیگمان هر مشکل آسان میشود
سر زمین ما، گلستان میشود
مملکت اظهار هستی میکند
خلق هم، آهنگ مستی میکند
عشق میگیرد عنان ارتقا
زنده گی هم دامن صلح و صفا
« هندوکش » رهوار مردم میشود
دیو و دد از کاروان گم میشود
باز میگردد زبون و بی وقار
دشمن آزادی افغاندیار
آن زمان با پیشتاز کاروان
میتوان رفتن به بام آسمان .

م.ح. بارق شفیعی
26.03.07
روتنبورگ هوم_ آلمان


نامه یی منظوم
از سلیمان « دیدار شفیعی » به م.ح « بارق شفیعی »

ای دو چشم روشن هستی من! (١)
ای تو جام عشق و سر مستی من !
ای که شعرت مظهر ایمان من
خون عشقت در رگم چون جان من
دیده ام بر راه وصل دور توست
مونسم « ستاک » یا « شیپور » توست (٢)
چشم هوشم در پی دنیای توست
خلوت من تشنهء غوغای توست
ای تو پیک راسخ اندیشه ها
وی شبآهنگِ بهار بیشه ها
غیر تو در خلوت این کوچه ها
کس ندیدم تا کند شور و نوا
شکوه از بیداد این دد ها کند
فکر نابودی این سد ها کند
چون « حماسه » می براند بر زبان(٣)
ناله های مردم بی آب و نان
« دشمنان خلق را رسوا کند » (۴)
در سخن هنگامه ها بر پا کند
تا شود « شیپور » رزم انقلاب (۵)
یا به حلق آویز استمگر طناب
اخگر توفندهء سوزان شود
آتشی در خرمن دزدان شود
من ندیدم غیر تو مرد بیان
تا بسازد راز پنهان را عیان
من بنازم بر تو و اعمال تو
بر تو و بر حال و استقبال تو
کاینچنین بی پرده میگویی سخن
در جدل با پیروان اهرمن
ای صدای شعله زای ایندیار
وی حریر خامهء آتشنگار
تو همان مردی که با آوای خود
با سرود و ناله و با نای خود
نادی هنگامهء مردان شدی
رستم دستان این میدان شدی
دست بد را تو ببستی بی گمان
سره ساز هستی هستی بی گمان
من که بالم بر تو گویم آفرین!
عندلیب صادق این سر زمین!
دل به تن با یاد تو فرخنده است
نام من از نام تو بالنده است
من چنین شانی که دارم بر جبین
بر جبین باشد نشانت اینچنین
کز شکوهش زنده ام، بالنده ام
پرتوی از کوکب تابنده ام
ای که جان من فدای جان تو
تو شکوهی، من فدای شان تو
اختری، تابنده ئی، پاینده ئی
در دیار مرده گان تو زنده ئی
تو بمانی تا نماند این ددان
تا ابد بادا مرامت جاویدان!

حال بشنو از من و از نای من
نای من بشکسته از غمهای من
در میان شعله زار کشورم
سخت میسوزد دل اندر پیکرم
نفرتی دارم من از خصم کهن
زین دد، این غارتگر خاک وطن
در به روی پستی و ذلت گشود
هموطن را غرق در ظلمت نمود
آنچنان این خانه را ویران نمود
کز غمش ابلیس هم گریان نمود
این همان جغدست، همان « پیر ریا » (٦)
نی وطن را میشناسد، نی خدا
این دد افسونگر ظلمت شعار
فتنه می بارد هزار اندر هزار
دست او آغشته در خون جوان
پای او بر نعش گلگون یلان
تا کشودم دیده را دیدم وطن
نی بهاری داشت، نی گل، نی چمن
وای ازین از خویشتن بیگانه گان
زین ددان، زین اهرمن پرورده گان
سخت بیزارم از این نا مردمان
مرده اند، گویی نیند زنده بجان
بهر هر گلگون کفن اندر مغاک
مادر میهن گریبان کرده چاک
این وطن تا اوج غوغا ها برفت
علت خواب گران از ما نرفت
ملک ما را می برند، خوابیده ایم
خواب نی، چون مرده گان گندیده ایم
در دیار خفته گان بی خبر
دزد باشد کدخدای داد گر!

تو چراغی، نور تو اندیشه ساز
ظلمتم را تو دمی روشن بساز!
در فروغ دانش مرد نبرد
می برآرد خلق از پولاد گرد (٧)
من بر آنم تا کنم غوغا چو تو
می بتازم در دل شبها چو تو
تا بسازم لانهء مرغ چمن
یا بسوزم خانهء دزد کهن
یا کشم او را بپای دار خلق
یا بریزم خون این خونخوار خلق
یا کَنم بنیاد او را از جهان
تا بتابد بر دیارم اختران.

سلیمان دیدار شفیعی
کابل افغانستان
٢٧/١٠/١٣٨۵
17.01.07

اشاره به ( من ) از بارق شفیعی
« کیم من ؟ نور چشم جستجـــو ها
کیــم من ؟ سره ساز رنگ و بوهــــا
دلم زیبــــــا پرست بزم حُسن است
روانم آفتــــــــــــاب آرزو هــــــــــــــا
دو چشم روشن هستیستــم من

٢. ( ستاک ) اولین اثر شعری بارق شفیعی و اولین مجموعهء شعر نو دری در افغانستان که در سال ١٣۴٢ در کابل به چاپ رسیده است.
( شیپور انقلاب ) سومین مجموعه شعری بارق شفیعی که یادگاریست از مبارزات ---------- و طبقاتی او درافغانستان ١٣٦۵
٣. ( شهر حماسه ) دومین مجموعه چاپ شدهء بارق شفیعی در کابل است که در سال ١٣۵٨ منتشر شد .
۴. مصراع ششم از پارچهء ( باز) ، صفحه ( ١۵٦ ) مجموعه ( شهر حماسه )
۵. ( شیپور انقلاب )
٦. اشاره به شعر ( پیر ریا کار)، شهر حماسه، صفحه (٢٢٢)
٧. ( دو ده ساله اسپ و سه ده ساله مرد--- بر آرند از کوه پولاد گرد ( فردوسی )

باز

باز مي آيم به سويت, ای تو جانم را جهان
باز مي آيم به سويت, ای جهانم را تو جان
نقش هر گامم به راهت, آفتاب ديگری است
گرد راه کاروان من, حريف کهکشان
ای تجليگاه عشق, ای زادگاه آفتاب
ای ترا اين روشنی در پيکر هستی روان
تا قدم بر آستان عشق مانم بی گمان:
بی گمان شايد جبين بر آستانم آسمان
عشق از ظلمت رهايي, عشق اوج و روشنی
چون ستيغ "آسه مايي" سربلند و جاويدان
دل چراغ روشن سرمنزل عشق منست
وين درخشان اختر من, رهنمای کاروان
کاروان بي بند و بار و ساربان ره ناشناس
کاروانسالار هم, با رهزنان همداستان
رهروان هر يک, شغاد رستم ديگر بود
راه را چاه کنده اند اين چه کنان قهرمان (!)
هريکی, خود بتگر و خود بت خر و خود بت پرست
تاجر تنديس خويش و بت فروشی را دکان
هر طرف خونست و آتش, غارت و ويرانگری
هژدها فش جنگ مي بلعد به هرجا زنده جان
فتنه مي بارد زمان و فتنه مي کارد زمين
از دل هر ذره مي خيزد صدای الامان!
گوئيا, مر آسمان را قلب خونين داده اند
کو جهان را غير خونريزی ندارد ارمغان
(بارق شفيعی)
روتنبورگ "هوم", جرمنی

در کمینگاه اهریمن

نه گر از شور فریادم غریوی در زمین اُفتد
چه سود از ناله ام گر لرزه در چرخ برین اُفتد
نه گِرد خویشتن گردد، نه بر خورشید گردونگرد
اگر یک ذره از بار غم دل بر زمین اُفتد
من آن پروردۀ دردم که بیدردیست مرگ من
خوشا گر بار غم بر دوش ِ جانم بیش ازین اُفتد
بدین نوبت که اهریمن بنام پاک یزدان زد
شگفتا، گر نه صد ها رخنه در ارکان دین اُفتد
خدای آسمانها را چه فخر، ار در زمین او
شیاطین را به کف سر رشتۀ حبل المتین اُفتد
نگردد همچو زنبور عسل شهد آفرین هرگز
مگس صد بار اگر در مرتبان انگبین اُفتد
درود آتشینم را به قربانگاه مردان بر
گذارت ای صبا گر جانب کابل زمین اُفتد
در آن گلشن که هر نخلش مسیحای دگر بودی
کنون در هر قدم اهریمنت اندر کمین اُفتد
در آنجا کز شمیم گل نسیمش سرگران بودی
کنون از هر طرف خمپاره های آتشین اُفتد
ز « بالای حصار » و بارۀ « دارالامان » هر شب:
پیاپی دست و پا و سینه و سر بر زمین اُفتد
زنان سنگسار می گردند و مردان طُعمه ی « راکت »
ستون ها، سقفها بر کودکان نازنین اُفتد
زنان را در ملای عام بر شلاق می بندند
چنان کز هول آن از رحم هر مادر جنین اُفتد
اگر حال زن افغان به شهر اندر چنین باشد
کی میداند، چه ها بر دختر صحرا گزین اُفتد
کی میداند که فردا باز « ------ » آتش افروزی
به جای نان به دامان گدای ره نشین اُفتد
کی میداند که فردا باز جلادان « پنجابی »
به نام « طالب افغان » به جان ِ آن و این اُفتد
که فردا های دیگر باز، مردانی « نجیب » آسا (!)
به دست قاتلان نا جوانمردی چنین اُفتد
که صد ها داغ ننگ دیگر انسانیت سوزی
از این اعمال شوم اسلامیت را بر جبین اُفتد
اگر اینست آن جنت که « طالب » در زمین سازد
به صد دوزخ عذاب حق « امیر المومنین » (!) اُفتد
هزاران « بولهب » این اهرمن زیر قبا دارد
مبادا « خرقۀ احمد » به دست این لعین اُفتد
اگر باری بیفتد پرده از اعمال ننگینش
ز وحشت خامه از دست کرام الکاتبین اُفتد
نه ملا ماند و نی « طالب » و اعیان و انصارش
اگر این چامه باری در کف روح الامین اُفتد

م.ح. بارق شفیعی
روتنبورگ « هوم » آلمان
١٠ اکتوبر ١۹۹٦ میلادی
١ . منظور شهید « دکتور نجیب اله » آخرین رئیس جمهور قبل از پیروزی « مجاهدین » است که بدست عمال طالبی به طرز فجیعی به شهادت رسید .
٢ . منظور ملا عمر امیر طالبان است که خود را « امیرالمومنین » میخواند .
٣ . منظور خرقۀ پیامبر اسلام است که در شهر کندهار زیارتگاه عام است .

مادر، مرا ببخش !...

مادر، مرا ببخش!
میخواستم به باغ تو، نخل امید من:
سبز و بلند و شنگ و شگوفا شود، نشد !
هر شاخه،
هر ستاخ –
پُر برگ و بار و خرم و زیبا شود، نشد !
هر برگ گل به شاخ:
تصویر جلوه پرور فردا شود، نشد !
مادر، مرا ببخش !
میخواستم به گاهِ بهارِ شگوفه ها
ذرات جان من
چون نور عشق
گرم و شتابان و پُر فروغ:
در رگ رگِ شگفتن گلها شود، نشد !
مادر، مرا ببخش !
میخواستم ز چاکِ گریبانِ دره ها
این پاره های پیکر خونین کوهسار
- وادی خامشان -
تا شعله زار دامن تفتان دشتها
با شبنم بهار چمن شستشو دهم
تا هر که بنگرد به تو، شیدا شود، نشد !
مادر، مرا ببخش !
میخواستم که هر چی ز خاک تو سر زند :
با رنگ و بوی زینت روی زمین شود،
میخواستم که هر کی به نام تو میزید :
نیروی آفرینش عصر نوین شود،
- جهان آفرین شود-
طراح نظم تازۀ دنیا شود، نشد !
مادر، مرا ببخش !
میخواستم به دامن صحرا، چکادِ کوه،
بر اوج سبز شاخ ِ سپیدار دیر سال:
هر زند خوان زندۀ باغ و بهار تو
بهتر ز هر عقاب فضا گردِ کاینات:
سیمرغ رهگشای ثریا شود، نشد !
مادر، مرا ببخش !
که در روزگار من:
« آیین طالبانۀ » بگذشته های دور،
پرغوی جنگلی ِ ستمباره گان زور :
دست ستم ز دامن پاکت رها نکرد .

مادر، مرا ببخش !
میخواستم برون و برونتر ز خویشتن:
هر همزمان من
از دانه گی برون جهد و خرمنی شود
یعنی به رغم « من » همه جا « ما » شود، نشد !
مادر، مرا ببخش !
زین واپسین « گناه » :
میخواستم تمامت این نا تمامها،
این ایده آلها،
از من جدا شود
وین جان نا توان:
ز « آینده » نا امید،
بی انتظار و بیخود و تنها شود، نشد !

بارق شفیعی
دلو ۱٣۸۱ خورشیدی ( جنوری ٢٠٠٣ میلادی)
روتنبورگ هوم – جرمنی

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:30 AM
قصه ی یک روز و هر روزم
(هیبت کلمات)

وقتی عقرب روز را نیش زد
مادرم چشمانی بود
که فاصله ی درب کوچه
تا ساعت اتاق نشیمن را
صد بار جان کند
صبح، وقتی پدر گفت:(بخیر بیایی)
دهانش بوی بد می داد
و عینک اش ترسیده بود
روزنامه ها
(طالب) را اینجا هنوز درشت می نویسند.

سلیمان دیدار شفیعی-کابل افغانستان

سجود واژه ها

من و شعر
دو ذاتِ متضادِ هم
برای گفتن ات وحشیانه درگیریم.
نه می زاید غزل از من
نه «بیدل» آنچنانی بود تا تقلید می کردم.
تو از جنس کدامین آسمانهایی
که در وصفِ جلال تو
جبین واژه ها
ساید زمینم را؟؟؟

سلیمان دیدار شفیعی - 1389/8/18 - 09/11/2010

تشبیه ی ممنوع

شعرت سرودند
هزاران سال
اما بکارت تشبیه ات:
تقدسی که ذهن کاشف هیچ بیتی آنرا لمس نکرد
و چشم و مو و اندامت:
دخترانی که با خلوت هیچ شاعری همبستر نشد.
میدانم
جنین همشکل ات
تا هزاران سال دیگر
آیه ی (الست) را در بطن زبان نمی خواند
و این شب نشیانانِ شعر و دفتر و سیگار
هزاران سال دیگر
نرگس و مار و سرو را
از حافظ و سعدی و بیدل
می دزدند
تا چشم و مو و اندامت را
به هزاران سال پیش (پارسل) کنند
اما من...
تشبیه ی ناسروده ی دارم تا آسمان را بر آشفته سازم
و شاعر را مشرک...
نه! کافر.
نازنین!
تا مسلمانم
صبور این صبوری باش
و بگذار من نیز نقب زنم زمان را
به عقب
به هزاران سال پیش
به حافظ و سعدی و بیدل
و نرگس و مار و سرو را
برای گفتن ات بدزدم
و پای باسی ترین شعر زمان
مسلمان بودنم را امضا کنم
نه شاعر بودن را.

س.د.شفیعی-17/12/2010

از چشم افتاده

ز اوج قله ها بینی؟
به این افتاده در اعماق؟
به مردمان چشمت گو
که عمقِ این سقوطم را
فقط اشکی که زیر پا شده، داندـ

س.د.شفیعی-1389/8/18-9/11/2010

حسود

باد هم مایه ی تحقیر من است
تا به تشبیه برسم
دستِ بی باکِ او
عفت موی ترا لمس کند.

س.د.ش کابل 89/8/18 -9/11/2010
ازت من خاد پرسیدم

نشستم در کنار یادهایت پیر گردیدم
بدان دختر که من هرگز گناهت را نبخشیدم
تو در آغوش گرم خود برایم زنده گی دادی
و مرگی را که بعد از تو به هر یادِ تو می دیدم
برایت شب دعا کردم، غزل گفتم، خدا شاهد:
ترا با هر غزل در روح خود من سخت نالیدم
تو عرش اعتقاد و منبع الهام شعر من
و من:... مردی که از طاقِ دو چشمانِ تو اُفتیدم
اگر بر وعده ی روز جزا داری یقین، دختر!
دلیل کمزنی ات را ازت من خاد پُرسیدم (***)


سلیمان دیدار شفیعی - 18 میزان 1389 - 10.10.10

*: کمزنی=کم زدن=حقیر پنداشتن
*: ازت= مخفف (از تو)
*: خاد=خات= مخفف (خواهد)

شرمنده ات ای میهن!

ذهـنِ کثیف و هستیِ مــردار تا هنوز
آب و غـذای مغز ما نصوار تا هنوز
دنیا به بام و عرش خدا بوسه می زند
مـا روی شاخِ گــاو گــرفـتار تا هنوز

سلیمان دیدار شفیعی - 14 جولای - سنگاپور

به بی‏ مانندم!

من بدهکارم به چشمانِ تو از روزِ ازل
کی توان پرداخت این دینِ ترا با یک غزل
هندِ چشمانِ تو صد «بیدل» اگر هم پَروَرَد
می‏شوند عاجز به وصف ‏ات، نازنینِ بی ‏مثل!
مانده‏ ام بارِ دگر درمانده از تشبیه ‏ی تو
چی نویسم تا شوی با این غزل ضرب ‏المثل؟
حافظ و سعدی نییم تا من به وصف ‏ات، نازنین!
صورت ‏ات را گُل بگویم، تازه‏ گی ‏ات را حمل
خال زیبایی که بر رخسارِ تو اُفتاده است
کی دهم آنرا چو حافظ با «دو ملکَت» در بدل
شاعر عصرم، ترا... چیز دگر باید کشم
لعنتم کن گر لب‏ ات را قند گویم یا عسل
تو نه مانند کسی و کس نمی‏ ماند به تو
لاشریکت خلق کرده خالق من در ازل

سلیمان دیدار شفیعی -کابل، افغانستان

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:31 AM
دریائی

امروز بیدار شدم با رویا هایم
راه رفتم با خواب هایم
آفتاب و نسیم همنوایم شدند
برگشتم
چای م را سر کشیدم
با توته ی از نفس عمیق
تلخ بود اما چسپید
گره رویا هایم و روزم باز شد
دستی تکان دادم و وداع اش کردم
تا یکسال دیگر
به دست هایم نگاه کردم
دیدم هنوز میتوانند
آفتاب میدرخشد
آنقدر که رویا هایم را خشکاند
جاده منتظرم ست
و آفتاب و روز همنوایم

دنیا را به جرم اینکه از یادم برده بود
فراموش کردم
و زندگی را
از سر
از فراسوی نگاه دوسـت
تا ناپیدای امن خدایی اش
گشتم
و اینک
اشکی ندارم
در ازای ماتمش
میشود در عوض خندید
بلند بلند
و صدایت را کسی نشنید
در انبوه تار های ریسته شده
و در ازای سوگ بزرگ هیچ بودن
آرام هق هق کرد
ایسسسس
عنکبوتی خوابیده
مبادا برهمش زنی
در همسایگی
دخترکی یکروزه ی لبخند میزند

امروز عید بود
بعد از قریب دوسال توانستم بگریم
دنیا بیرنگ ست

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:33 AM
غزل


ما سرنوشت ساده و بی درد سر داریم
امیدهای پیش پا افتاده تر داریم
مجذوب این افتادن از چشم درختان ایم
ما می توانستیم دست از سیب برداریم
ما تا سحر در خانه های مان نخوابیدیم
ترس از سقوط بام و بیم از پشت در داریم
گفتید: (می افتند)،(می گریند)،(می میرند)
گفتیم: از این پیش آمدها خبر داریم
همشهریان شیشه یی! ما چند سرنیزه
دیوانه گی، میراث از عصر حجر داریم

جز نام ها ـ این حرف های مفت و بی مفهوم ـ
دیگر چه میراثـــــی از آقــــای پدر داریــــــــم...؟

دلم برای غزل عاشقانه تنگ شده بود.
طناب دار تعطیل من از پیراهنت خالی ست
تمام پیرهن های زنانه از تنت خالی ست
لبانم زخمزار از خنده های بی نمک، یک سو
سر از شوریده گی شارید و دست از دامنت خالی ست
ترک برداشت لب هایم اتاق و تاق نسیان را
زبان شاعری از اتفاق افتادنت خالی ست
چه دلگیر است دیواری که تصویر تو یادش نیست
تن بی صاحبم هم از خراش ناخنت خالی ست
نبودت روی میدان های بازی سایه افگنده
که جیب بچه های شوخ شهر از شیطنت خالی ست
به غیر از من که عشقت رو سیاهم، بی پناهم ساخت
که می داند در آن سوهای شال گردنت (خالی) ست

آن چشم­ها که چشمهء شورآب دیده اند
این چشم­های چرتِ چه­ها که ندیده اند
این روزها که غرق در اندوه مردم­اند
این شام­ها که وقف، به نام سپیده اند
این دست­ها مشابه دو­دوست اند که
سطحی وساده از همه ـ از­هم ـ رمیده اند
این رنگ­ها که از رخ اطرافیان من
مثل کبوتران مکرر، پریده اند
این پشتِ پرده­ها که دوسایه برای هم
چوکی و چای و عشق به ترتیب چیده اند

این واژه ها که سقط شدند از زبان من
نی در غم غزل نه به قصد قصیده اند
این واژه ها تبلور تنهایی من اند
یا چند تکه روح به آتش کشیده اند
بیهوده در هوا که دهن وا نمی کنند
این زخم های مست تنم را چریده اند
این کوچه شاهد است که این خانه قبر کیست
هاهای گریه های مرا شب شنیده اند...

امشب بیا و یک هوسانه درست کن!
رگ های من خمیــــــــر بریده بریده اند


مرا خطا بده از « گیرهء» گرفتاری
مرا که لا اقل این قدر در نظر داری؟!
مرا که بخیه شدم با رگم به مرگ، گره...
... گره زدند به پیراهن عزاداری
مرا که شایعهء مرگ چند یاغی ام و
قبول دارد و ... رد می کنند بسیاری...
از این که رفتم و در خاک پست پیوستم
از این که یاد شدم با بدی و مرداری
تو کیستی که به چشم تو خوار و خر باشم
همان قیافهء محو و نگاه تکراری
مرا خطا نده از گیره من خودم خوبم!
مرا بمان و برو ای سگ وفاداری!
مرا دوباره گلوگیر کرده « بابا آب!»
شب گذشتهء نان و دودسته ترکاری
مرا به عاشقی ـ این طعم دخترانه ـ چه کار؟
اگر تو از سرم آهسته دست برداری
اگر مرا بگذاری و درد دور شود
اگر مرا بگذاری به « از تو بیزاری»
من و تو لازم و ملزوم هم ... نه! ممکن نیست
حواس پرتم و طردم به گوشه یی، آری

به رفیق ترینم ـ نصیر ندیم ـ

نانی نبود معده که در اعتصاب بود
اعصابم از قدیم به شدت خراب بود
چون گندمی که تازه بروید به قصد نان...
من بودم آن که درخور هر آسیاب بود
آن شب که خواستی بزنی نقب در سفر
روحم به دست و پای تو در پیچ و تاب بود
آن شب که شهر از تو تهی گشت، چشم هام
آشوب داشت، در دل من انقلاب بود
می دانی این گرسنه گی ام چند ساله شد؟
تنها ته نگاه تو یک مشت آب بود
تو رفتی و کنار خودم گریه ام گرفت
پیراهن سفید تو روی طناب بود

بعدن تحمل دوسه سر روی گردنم
دندان جویدن و هذیان حین خواب بود
بعدن به بعد لوده گی ام خیره تر شدم
بعدن به هر اتاق که رفتم شراب بود
بعدن که جیب پارهء من زیر صفر رفت
بعدن که روی رف دو سه عنوان کتاب بود
بعدن که روسیاهی من پیش دیگران
چون انعکاس آینه در آفتاب بود

من گند می زنم... همه جا گند کاشتم
انگـــــــار اصالتن نسبــــــم فاضلاب بود

دوغزل و یک مثنوی گونهء کوتاه...


یک شعر صاف و سادهء « شهباز ایرجی»
یک شعر گنگ، سوی سپهری دهن کجی
من خسته ام، به هم بزنید این روال را
از این سر تصنعی، این چهرهء گجی
تو کیستی ادای مرا در می آوری
هر لحظه بین آینه، با من چرا لجی؟
مادر بزرگ! شکر بکش شام گور را
از لحظه های مهلک این زنده گی « بجی !»
سر می کشی، بکش به هزاران سو آسمان!
خواهی نخواهی آخ، به بن بست منتجی
در داخلت بپوس « امینی» به هیچ وجه
از این اتاق نیست به یک جلگه مخرجی

چون دختری که گل بزند بر سرخودش
پوشیـــــده است باغ لباس مروجـــــی
شهباز ایرج: شاعر و یکی از مجریان برنامه های رادیو بی بی سی فارسی.
بج: نجات یافتن به زبان اردو، که در بین مردم افغانستان استفادهء زیاد دارد.

سوار آمده بود و پیاده راهی بود
نشانیی که نشان داد اشتباهی بود
سرم که رفت به باد هزار رسوایی
نه از زبان که از اعلان بی کلاهی بود
در این زمینه فقط خون خاکی من ریخت
در آن زمان که فقط مردن و تباهی بود
ذغال در نظرم روسپید می آمد
شبی که صبحدم آغاز روسیاهی بود
هزار دزد سر بام و ماه غیبش زد...
هزار مرد در این سوی بی پناهی بود
که دیده است که یک ماده گاو گریه کند؟
طویله، موزهء گوساله های کاهی بود
نه مار بود و نه ماهی، نه مرغ بود و نه اشتر
هزار رنگ شتر مرغ و مارماهی بود
بهار و باغ چه بی ارتباط با هم بود
سفر، دچار رفیقان نیمه راهی بود

آفریدم آدم برفی همین که برف زد
برف آمد با کلاغی طرد و تنها حرف زد
دخترک لرزید مثل دست من پیش از گناه
آب ها را یخ که زد، او ظرف را بر ظرف زد
می نشیند از هوا شعر زمستان بشنود
یا سکوت سنگفرشی را در انسان بشنود
دست هایش هیزم خشک بخاری می شوند
اشک هایش جای آب گرم جاری می شوند
من ولی سرگرم آدم برفی خود مانده ام
من همیشه ساکت از بی حرفی خود مانده ام

ابرها از دختران خانـــــه زیبایـــــــــــــی تراند
مثل کفترها در آفاق (سخی جان) می پرند
سخی جان: حرم منسوب به حضرت علی در مزار شریف

غزل

خواست سوی من بیاید، کوچه تا بن بست رفت
تاکسی ران خسته گی های مرا دربست رفت
راه در پای من افتاد و به راه افتادم، آه!
دست من تا دست او را دید رفت از دست، رفت!
ما دو گرگ گشنه بودیم او نمی دانم چه شد
گفت پشت تپه های دور چیزی هست... رفت
حسرتم آمد به هر چیزی که رفت و برنگشت
عمر من از پشت زن های بلند و پست رفت
یک نفر مثل من از این جا نمی دانم کجا
کوله بار کوچکش را روی دوشش بست رفت...

تو چرسی* و تمام بلخ از بوی تو دیوانه ست
لب آیینه می بینم که هر دوی تو دیوانه ست
زنان شهر می پوشند زرهای گران اما
شرنگ پر شرو شور النگوی تو دیوانه ست
کجایت را بگویم سینه ات را دست و پایت را ؟
دهان می بندم ای دیوانه! هر سوی تو دیوانه ست
کسی که سایه ات را دید پای از سر نمی داند
کسی که می نشیند روی در روی تو دیوانه ست
سر آیینه سنگینی کند بر پیکرش وقتی
بگوید بر فراز چشمت ابروی تو دیوانه ست
حشیش

غزل

به هر کجا بروی دیگری! غریبه تری!
چگونه جان به سلامت از این وطن ببری؟
اگر سفر بکنی رو به آفتاب نشست
ترا که می بلعد گورهای ضربدری
ولو سر همه گی گرم گوشه ها باشد
چگونه گریه کنی در اتاق ده نفری؟
وطن نه مادر من بود نه برادر تو
چقدر سر بنهم روی بالش پدری؟
چقدرها من و تو مبتلا به تکرار ایم
چرا نمی شود این روزها شبی سپری؟
هزار « مرمی» « دیدو» قرار می یابد
به سینه ات که از اعضای خویش بی خبری
تمام زنده گی ات ـ جیب های سوراخ ات ـ
چگونه می روی از هر دکان کفن بخری
فقط بگویی تو قرضدار او بودی
رها نکرد ردت را همیشه در به دری
کدام شهر ترا می شناسد این گونه
نه صورتی و نه دستی، نه پایی و نه سری؟

فریاد می زنم که ای آدم ها! در نطفه بسته اند دهانم را
من گنگ نیستم، چه کسی، با کی، تعویض کرده است زبانم را
من می روم که بمیرم ها! دنیا اراضی کوچی ها
آیینه! جای من تو نمی بینی؟ ساعت! نمی زنی ضربانم را؟
هی نقشه می کشند به روی من چپ سیل می کنند به سوی من
هی گیر می دهند به موی من هی « چور» می زنند که نانم را...
ای باغ های خستهء خاکستر،ای راه های له شده تا آخر
تنها شماستید که می فهمید تنهایی و غم و هیجانم را
من گم شدم چه بی آب و نان در بی تفاوتی یک دشت
آرامگاه مادر خود بودم مردم! ندیده اید نشانم را؟
مرمی: گلوله
دیدو: ولگرد
چور: چنگ انداختن، چپاول

به خانه گریه می کردم گرفت آیینه «سازم» را
و بیرون هرچه آدم بود می دانست رازم را...
به هر جمعی سر و دستی تکان دادم، مگر هرگز
کسی نشنید حتا ذره یی از اعتراضم را
کجا می رفتم این دیوانه گی ها را رها کرده؟!
اگر یک لحظه می کردند این مردم لحاظم را
مرا این اعتیاد لعنتی زنده نخواهد ماند
اگر مردم، نمی بخشم رفیق حقّه بازم را
به رسم الخط پیشانی و دستم کس نمی فهمد
نمی خواند کسی تاریخ تلخ انقراضم را

اگر به پای تو بستند زنگ، رقصیدی
خلاف شرع، شرنگ و شرنگ رقصیدی
کنار قبر رفیق ات نشسته بنگ زدی
و بی ملاحظه مست و ملنگ رقصیدی
به جان جعبه زدی طبل جبهه رفتن را
و پشت پازده، بر نام و ننگ رقصیدی
شب عروسی خونین خواهرانت را
به چهره شرم، به شانه تفنگ رقصیدی
به موضعی که پر از مرگ بود شاجور*ات
به روی مرده ی من حین جنگ رقصیدی
دو پا به ماین سپردی دو دست سینه زدی
که «یا حسین چه حال است؟» لنگ رقصیدی

مهم نبود که برد و که باخت دیوانه!
در این میانه فقط تو قشنگ رقصیدی
غزل

چقدر با کلمات درنده ور بروم؟
و از دری که سرم دور خورده در بروم
میانهء من و مردم خراب تر شده است
کجا دوباره بیایم اگر سفر بروم
وسایلت همه یک بار مصرف اند، بمان
مرا به آب بریزند و من هدر بروم
بالآخره سر هر قطره یی به سد خورده
چگونه با تو لب رودها چکر بروم
به کاسهء سر من آب داده اند مرا
کجاست حوصله اش...؟ تا دوباره سر بروم
میان ماندن و رفتن مرا رها کردی
بگو بمانم! یا از تو بی خبر بروم

ماه امشب کاملن بر چهره ات تابیده بود
آسمان خواب مرا در چشم هایت دیده بود
خواب بودی و شمال نیمه شب، در بسترت
بوی صبح سگرت آلود مرا پاشیده بود
خواب بودی و شبیه مرگ زیبا می شدی
ریسمان و سقف از تنهایی ام ترسیده بود
خواستم برخیزم و از خواب برخیزی ولی
اشتیاق بوسه بر لب های من پوسیده بود
در سرم « تومور» بود و در تنم تومار تب
خواب بودی و اناری بر لبت ترکیده بود

به رجاله ها ی ادبی

گر چه هم رزم ایم اما فخر بیرق از شما
من متاعی هم نمی بینم ولی حق از شما
هیزم خشک تنور طبع هاتان می شویم
گرمی بازار و نان و رنگ و رونق از شما
زنده گی یک بار بود آن را جهنم ساختید
ما و قبر کوچکی، فردوس، مطلق از شما
انزوای کوچکی داریم پامالش کنید
ترک تازی ها و میدان معلق از شما
صله بخشی های حاکم، شهرت بی حد و مرز
کیسه ی زر کاسه ی زر اسب ابلق از شما
ما و « تاریخ جنون» دنیای « مسخ» و « بوف کور»
ادعای فتح خیبر، بدر و خندق از شما
ای « خوارج» از حدود عقل، یک شب ناگهان
می شود فرق رکوع شاعری شق از شما
ما و بوی شامگاه نان، محل کودکی
« از بکستان» و حدود « روس» اسبق از شما
ما به پای دارو گشت از حنجرود تان بلند
یک دروغ محض ـ فریاد اناالحق ـ از شما
ما و طعم چای سبز و گوشه ی دنج مزار
شیشه ی مشروب و یاری هم چو زنبق از شما
ما و بن بستی ترین انسان در این عصر عبوس
رتبه ی عالی، رفیقان موفق از شما
هر کسی مدغم شود در جمع تان بعد از دو روز
می شود با یک جهان اندوه، مشتق از شما
ما نمی ترسیم از چیزی و می ترسیم از این:
عاقبت دنیا بسازد چند « اخمق» از شما

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:35 AM
از پیاله ای چای سیاه پرنگ



بیرون نه میروی از من
از اتاق دود زده
از پیاله ای چای سیاه پرنگ
و از بعد از ظهر های داغ و خیابان های خاکی کابل
نازنین
بگذار کمی برای خودم باشم
کمی برای دل تنگی
کمی برای کار
کمی برای خانه و هم خوابی با زنی که دیگر مرا دوست ندارد
نازنین
بیرون شو از من
این اتاق دود زده ای سیگار بو
از کفش
از پیراهن
و میز کار و
از کوچه های گندی برچی و خوشحال خان
که مرا این همه به شمال و جنوب می کشاند
بگذار کمی برای خودم باشم.

ای کاشکی آدم دق و دل تنگ نه می شد
آرامش دل شیشه و غم، سنگ نه می شد
یا آدمیت یک کمی آسان بود و هرگز
بین من و خانم گلکم جنگ نه می شد

نامه اول

نامه
عطر گیس گیج کننده ای تن ات
بی هیچ بهانه ای کار دستم داده
اما تو،
بهتر است بی خیال از کنار این قصه بگذری
انگار هیچ خبری نیست
و آب از آب تکان نه خورده است
آری!
بی خیال
بی درنگ
بی هیچ چیز
این قصه عاقبت نیک ندارد،
بی خیال بگذر
بی خیال من
بی خیال مردی که سال ها پیش گم شده است
راستی
یک وقت فکر نه کنی عاشق ات شده ام
اصلن هم این گب نیست
بی دلیل وزن باخته ام
بی دلیل پیاده روی خوشم می آید
بی دلیل دهانم تلخ می شود از سیگار های پیهم
و دست خودم نیست که این نامه را می نویسم
نه
اصلن هم این گب نیست
یک وقت فکر نه کنی عاشق ات شده ام
اصلن فکر کن این شایعات ربطی به تو ندارد
بهتر است بی خیال از کنار این قصه بگذری
سیل های از این دست مرا بسیار با خودش برده
آنقدر که دیگر امید برای جمع شدنم نمانده
آنقدر که تکه های آرامش سیل برده ام از کابل تا لندن
تکه
تکه
تکه
پخش شده است
حالا تو بگو
بی دلیل وزن نه باخته ام
و بهتر نیست بی خیال از کنار این قصه بگذری
و فکر کنی استعداد دوست داشتن ات را ندارم
خب، بگذریم دیوانه
نه می شود همه چیز را نوشت
بقیه اش بماند برای خودم
بدرود.

نفس

هوای یک غزل ناب، در هوای نفس
نشسته در سر من، باز یاد های نفس
رها نه می کند ام هرچه بی خیال شوم
خراب کرده مرا داغ و ماجرای نفس
تمام شادی و لبخند من از آن اش باد
به جان من بشود درد دست و پای نفس
و در نبود نفس زندگی که ممکن نیست
خدا سرشته دلم را فقط برای نفس
نفس تو نیستی و فکر و ذکر من شده است
مرور خاطره در بین و لابلای نفس
کجاستی که خبر از دلم نه می گیری
ای میلی، نامه ای، زنگی، بگو کجای نفس؟
گلابی

هیمشه بر تن خود جامه ای گلابـــــــــــــــی کن
همیشه سرمه بکش، چشم را شرابـــــــــــی کن
نفر کــــه قامت بالا بلند تو غوغـــــــاست
کمی بفهم دلم را کمی ثوابــــــــــی کن
که مـــــــــن دعا بکنم در میان هر غزلم
که ای خـــــــــــدا تو مرا جامه گلابی کن
"خــــــــدا خراب کند خانــــه ای ترا ..."
به خانه ای دل من کمترک خرابـــــــــی کن

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:36 AM
قطعه شعر بلندی در رثای ژنرال داوود داوود


همزادکوهستان

باغ، دریاچه و درـ کوچه وبام
سوگواران شب بی فرجام
همه لبریز غم و مردن بود
که تو مثل نفس تازه ی باران بهار باریدی
همه در بغض شکستن، غرق تردید به روییدن و رُستن
شاهد تلخ پذیرا شدن جبرو جهالت
شاهد فقر غم انگیز شهامت
که تو آیینه شدی...
صادق یک صبح!
درنگاه مه و خورشید
روی ابریشم گیسوی پراز خاک و غم مادر من تابیدی
وقتی دریاچه و در کوچه و بام
سوگوارشب و لبریز شقاوت بودند...
مردآزاده ی هم نسل وهم آوازدلم ـ معنی سبز غرور!
لطف باران شدی وخاک کویر نگه تلخ مرا
مثل دیباچه ی رویایی دریا کردی
وقتی گلخانه دگر صبح صمیمانه نداشت
تو تمامیت آزادیی یک جنگل را
دربر آیینه ها لذت رویا کردی

مردآزاده ی هم نسل و هم آواز دلم!

مرد آزاده ی هم نسل و هم آواز دلم!
وقتی که شهرمن وزادگه ام
همه درخون
همه درخاک وتمام خاکستر
درتعفن بار نامردان خودکش
غوطه ور ـ خونین ـ زار
سیه پوش گریست
شانه در شانه ی پامیر، بلند ایستادی
شانه در شانه ی پامیر، مردو مردانگی را باردگر
دل هرذره ی خاک، به رگ وریشه آتش زده و سوخته ی تاک شمال
به تقدس به تبرک تو نوشتی و توتفسیردگر بارشدی
شانه در شانه ی پامیر، بلندایستادی
وتو از عزت بالای بلند مسعود
چادر عفتی برمن و برای مادرم آوردی
تودگربار
دگربار بایکی حرف نوی
با کلام تازه
عشق را معنی و تفسیر نمودی
ای مرد!
ای سپیدار بلندآوازه
تو نوشتی ...
تونوشتی؛
کاینجا
کوچه ی دزدان یاغی
شهر تاروتلخ بی باوربه آزادی
نمی ماند هیچ!
شانه در شانه ی پامیربلند ایستادی
وقتی اندام سپید مادر، زخم زخمین ـ خون خونین
فرومی پاشید
وقتی چشمان سیاه مادر
مثل دوشاخه شقایق
سرخ مثل چادرش خونین، زار
دم درـ راه ترا
در میان لحظه هایش می جُست
شانه در شانه ی پامیربلند، توشبیه صخره یی غلطیدی
مرد مغرورخراسان بزرگ!
تو شبیه صخره یی غلطیدی
ومن از درد تو در غربت خود تلخ شدم
من وتو زاده ی دردیم
رسته در فقرغرور
ما دوازنسل تباه قصه و افسانه های سربلندی های دور
ما دواز نسل تباه و تلخ، نسل بربادـ تکیه برباد
مردهمشانه ی پامیر!
آه!
تقدیر من و ما، سهم چشمان من و ما... سیاهی در سیاهی، سوگ درسوگ
شبی در پی شبهاست
نسل ما نسل غریب از ریشه ـ نسل بی خانه وتنهاست
آدمک ها، شکل های بی روح
مردهای نسل ما
شبیه بادبادک ها رنگین
تارها شان را به دست بادها داده فنا گشتند
و زنها حمل می گیرنداز خنثی
و ازآن دورهاـ از دیر، مخنث های پرازباد می زایند
از آن دورهای دور دور
در شهر ودر کهسار
دزدان صحرا رخنه کرده، تیغ می کارند
ای مرد! ای مغرور
اکنون تو جای من، جای ماـ بر خاک غلطیدی
ای مرد! ای مغرور
هرچند سحر از کوچه های مادرمن کوچ کرده
دور دورازما...
اما از هر قطره ی خون صدیق تو
یکروز می دانم
هزاران مرد خواهد خاست
ای مرد! ای مغرور
ای پامیر
ای هم نسل تلخ و تار من اینجا
برگیسوان من
لطف صدیق دستهای تو
همرنگ دریاهای آزادی
یکبار دیگر عطر می بارد
ای مرد ای مغرورـ ای همدرد من ـ همزاد کوهستان!
از بیکران تلخ تردید
روزن باور به راه تو
پر از خورشید پر از باران
پراز عطر زلال سبز آزادی
درخشان است
ای مرد که با یک انتحار گند نامردان، به جای من به جای ما
به خاک افتادی...
مثل کوه غلطیدی
راه توـ جای پای سبزسبز سبزستان آزادیست!
همیشه سبز می ماند...

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:37 AM
دلـــی را کــــه بــــه دریــــا دادم

با آب‏هــــای رفتـــــــــــه بــــــر نگشت
من دلــــم را در آب‏های جهان گـــــــم کرده‏ام

در سال‏های پیش


در سال‏های پیش
همین چند سال پیش
از کسی حرف می‏زنم که زندگی برایش تکه نان‏های بودند
که از دهان سگ‏های محله می‏ربود
زندگی برایش در جویبار ها جریان داشت
او همیشه در آب‏ها جریان داشت
در سال‏های پیش
همین چند سال پیش
از دگری حرف می‏زنم که زندگی را با گلوی پرنده‏ها می‏خواند
زندگی برایش آبی بود که ماهیان به آن دل خوش کرده بودند
در سال‏های پیش
همین چند سال پیش
از دو دگری حرف می‏زنم که زندگی در گلویش گیر مانده بود
در زندگی گیر مانده بود

زندگی برایش تند بادی بود که از ویرانه‏ها می‏گذشت
زندگی برایش قلبی بود که زیر پای زنان جهان له شده‏است له شده بود
زندگی برایش آخرین بازمانده‏ی داراکولا ها بود
و او آخرین موجودی بازمانده از انسان
در سال‏های پیش
همین دو سال پیش
سر انجام از مردی حرف می‏زنم که زندگی برایش آخرین معجزه‏ی بود
گم شده از حافظه‏ی آخرین پیامبر
از مردی حرف می‏زنم که زندگی در خواب زیر پوستش خزیده بود
از مردی که شب‏ها هی نامه می‏نوشت و هی قورت می‏داد
از مردی که زندگی از او سر زده بود زندگی در سرش زده بود
پایان این متن را هر طور که دوست دارید بنویسید
فقط بگذارید که زندگی از این مرد سر زده باشد
زندگی در سرش زده باشد
کلمه خوشبختی

مرا دو تا کلمه حتا خوشبخت می‏کند
همین دوستت دارم خودمان اگر خودمان را فکر می‏کردیم
ترا یک کلمه حتا خوشبخت می‏کند
همین زندگی که کلمات در مدار زندگی می‏چرخد و زندگی در مدار تو

ترانه‏ی ساخته بودم از دوستت دارم و به آب‏ها خوانده بودم
همین دیروز بود که همه گفتند
ترانه‏ی دوستت دارم را آب ها برده اند که خوابش دهند
خانه‏ی ساخته بودی از زندگی و در آن نفس گرفتیم روزگاری
همین دیروز همه گفتند
سیل زده‏است خانه‏ات را
من اگر دوستت دارم را از خودمان بگیرم
و زندگی را به من دهی
- دوستت دارم زندگی- می شود که نمی شود هرگز
حالا پای سیگار و الکل در میان نیست
خوشبختی ترک این دوتا کلمه‏است که در هر دهانی روییده‏است این روزها

دلی را که به دریا دادم
با آب‏های رفته بر نگشت
من دلم را در آب‏های جهان گم کرده‏ام

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:39 AM
باد از هر ويرانه اي كه بگذرد


باد از هر ويرانه اي كه بگذرد
لشكري در صداي اوست
هر سربازي كه از كنارم مي گذرد
بوي خواهرم را مي دهد
همه چيز مي تواند بي مقدمه باشد
عاشق شدن
و جنگ
كه سر زده به خانه آمده است
همه چيز مي تواند ناخواسته باشد
كلاش و برادرم
شانه به شانه
در آلبوم عكس
راضيه ، راضيه ، راضيه
نامه اي كه در جيب من است
گلوله خورده
و من هنوز به خانه بر نگشته ام
و تو با تمام لبخندت
در پاكتي بي مرز
هنوز به من نرسيده اي
در جنگ
همه چيز مي تواند بي مقدمه باشد
شكست ، پيروزي
و قرآن به جا مانده اي
و نامه ي به جا مانده از من
كه تنها...
تنها به خانه برمي گردند

قبيله

مگر در شعر چه مي‌توان کرد با بيل و کلنگ
جز کندن زمين
و هرس کردن علفهاي هرز
لب‌هاي دوخته را
دهاني پر از گلوله است
مگر نه اين است که متهم اقرار مي کند؟
مگر نه اين است
که بر مزار برادرش سخت گريسته؟
مگر نه اين است خواهرم
که ديگر قبايل به تو تجاوز کردند!
پدرانمان دست قبيله اي را بوسيدند
و ما متهم شديم
آنقدر به مسجد رفتيم
که "تانک ها به رختخوابمان" آمدند
و غنچه غنچه گل هاي سرخ
بر ملافه ها روييد
چه فرق مي کند
مسلمان باشي
در حالي که قبيله ات را نسل به نسل کشته اند
کلمات اندوه را نمي‌کشند
شمشيرم کجاست؟
که قرار است گم شويم
که قبيله ام را به رگبار بسته اند
بسيار پيش تر از جنگ هاي داخلي
برادران خوني ايل
مرا به خاک بسپاريد
با شعرهايم
و مگذاريد کم شود
قطعه اي از شعرم
تار مويي از قبيله ام


تئاتر

ماه به كوچه مي تابد
من به خوشبختي تو فكر مي كنم
هزار گل نكاشته در گلدان
هزار بوسه اي كه طلبكارم
هزار قولي كه بدهكار
لباس كارگران به من نمي آيد
تو به مسافرت علاقمندتري
به ماشين
به بازيگري در تئاتر
و به كت شلوار جديدم
ماه به خانه مي تابد
صداها رژه مي روند
بلند مي شوند
مي نشينند
و زني آزادي را براي مردش ترجمه مي كند
و مرد زندگي را
قرار نيست زيبائيت را با مردي در ميان بگذاري
كه خنياگر است
چاي بنوشي
بخندي
كه دندان هايت مال من است
كه گوشم پراست از حرف هاي مردم
كه كركس ها مغزم را خورده اند
ماه به صحنه مي تابد
اخم كه مي كني
دو كوه به هم مي رسند
و ما از هم دور مي شويم
و صداها مي لرزند
من به خوشبختي تو فكر مي كنم
ماه به كوچه مي تابد
و تو صحنه را ترك مي كني


حواس


اگر پرنده اي به پنجره برخورد کند
حواسم پرت
نمي شود
لب هايت را بوسيد؟
مهم نيست اگر
سيگارت را خاموش کني
لابلاي يک کتاب شعر
يا در خيال گندمزار
مهم نيست
اگر هوايت ابري باشد
در خيابانم برف ببارد
تو دست مرا بگيري
که چونان سنگ از کوه نريزم
مهم نيست
اگر بي خبر بميريم
آرام چونان قطره هاي برف
که در آب مي ريزند
مي بوسمت با ترس، جسور، هر لحظه
با اين بوسه ها
آب از آب تكان نمي خورد




جواب

غم نديدنت آزارم مي دهد
کاش نبودم
تا دلواپسي هايم را
ديگر کس به دوش مي کشيد
تو جواب کدام نامه اي
که اين چنين عاشق
از تفليس نه
كه دخترانش به تولستوي عاشق اند
از قاهره نه
كه رقص را دوست تر دارند
از مشهد به من رسيده اي
غم نديدنت آزارم مي دهد
غم نديدن وانت باري
که دختران بالغ گلشهررا
از مزارع نعنا بر مي گرداند
با بوي ريحان
پاييزها زاييدن بچه هايش
مادرم را به باغ هاي سيب مي برد
كه خواهرم صديقه سالي است
تنها از پنجره به دنيا مي نگرد
يک استکان چاي در خلوت پدرت
سردردها در خلوت مادرم زيباست
وقتي به آرزوهايشان فکر مي کنند
تو جواب کدام نامه اي
که اين چنين عاشق
از تفليس نه
از قاهره نه
از مشهد به من رسيده اي



ميدان

نيمي از سال
بيقرار رفتن بود
سوپورها جارو به دوش
منتظر بادي که برگ بريزاند
بيست سالگي زني است
كه در شهريور نازل شد
اولين قرارمان
درست ساعتي که سينما
باز مي شود
موج راديو با اخبار ساعت نه
ميدان عدالت بود
که دستان ناآرامش را به من سپرد
لب هايش را
بيست سالگي زني است
كه در شهريور راه مي رود
در ميدان باران …
باران تند تند مي آيد
و زني را دار مي زنند
من گودالي حفر كرده ام
عميق براي تو
مثل يك جمله ناقص
دوستت دارم
گودالي براي قهرمان داستان هايم
زن شهريور
بيست سالگي زني است
كه در من مي خوابد
و هرروز به دارش مي آويزم
بيست سالگي زني است

فرق مي کند

چيزي نمانده چشم و دلم مبتذل شود
اين روزهاي مسخره در مرگ حل شود
يک صبح?صبح ِابري ِ پاييزي و قشنگ
شاعربه مرگ ومرگ به شاعر بدل شود
وقتي که روي زندگي ات خط کشيده اند
فرقي نمي کند که زمستان حَمَل شود
فرقي نمي کند که براي گرسنگيت
صبحانه هات شيرو پنير و عسل شود
يا موي نا مرتب و شلوار پاره ات
حرف و حديث دخترکان محل شود

اما نه ! فـــرق مي کند اين کــه نگاه تو
در يأس هاي فلسفي ام راه حل شود
گلهاي گيـــــج روسري ات را تکان بــده
تا واژه هاي مرده ي ذهنم غزل شود


آزادي

تو را ساختند
با شال و کلاه
احتمالا دست هاي مهربانت را باز گذاشته اند
روي دامنت
وسعت موج هاي دريا را
اما پاهايت را تباه كردند
بر سر چشمانت قمار زديم
براي به دست آوردنت
جنگيديم
اين کبوتران سينه سرخ
که در پايت دانه مي چينند
قبلا در جنگي تن به تن مرده اند
تو را بر پوست زني ديدم
که در کنيا زندگي مي کند
در حرف هاي دختري
که دري فکر مي کند
و فارسي حرف مي زند
اين ساختمان ها
اين ديوارهاي بلند
تو را گرفته اند
تو را گرفته اند
از دوست زنداني ام حبيب
از برادرم محمد کاظم
شعار بده
حتي اگر اين راه پيمايي به جايي نرسد
در ميدان هايي بسيار
ساختند تو را
و نامت را آزادي گذاشتند



دسته گل

کنار رودخانه بنشين
رودخانه عاشق است
دستت را در آن فرو ببر
موج ها تپش هاي دل است
وقتي که نيستي
طغيان کردنش سهل است
که خود را به ديوار مي کوبد
رودخانه دلتنگ است
و سنجاقک ها
بيهوده بر روي آن مي نشينند و برمي خيزند
نه رودخانه ام
نه طغيان مي کنم
نه دلتنگ مي شوم
من کودکي هستم
که هر روز دسته گلي را به آب مي دهد
شايد به دست تو برسد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:41 AM
من داشتم «زندگي نو»ي «اورهان پاموک» را مي‏خواندم

آنقدر که در صفحاتش گم بودم
تو به زندگي‏ام آمدي
پاورچين
اتفاقي،
با کفشهاي کتاني
در فاصله‏ي بين دو اذان
(انگار که بهار ده سال قبل ديده باشمت)
بي که ردپايي برجاي گذاشته باشي...
و من هرقدر خواستم،
در اولين صفحه‎ي کتابم...
دستانم لرزيد
پاهايم ايستاد
نتوانستم نشاني از خودم به جا بگذارم.
اعتراف

پدر؛ ترانه‎ي محزوني مي‎خواند
که به دنيا آمدم
اين را بعدها خواندم
در برگي از نوشته هايش که هم‏سن من بود.
مادر؛
از تنها چيزي که مي‏ترسيد
به سرم آمد
ياد گرفتم کوه بر وزن اندوه است
و جبر بر وزن صبر.
من غزل مي نوشتم حالا...
اينها را درختان آدالار بهتر از همه مي‏دانستند.

اتفاق شيرين

اتفاق قشنگ؛
انتظار
انتظار
انتظار
اين تنها راز شيرين زندگي

روياي مشترک

ما خوابهاي خودمان را داريم
تعبيرهاي خودمان را
ما مي‎توانيم تنها
گاهي
در خوابهاي هم باشيم
در تعبيرهاي هم حتي
اما هرگز نخواهيم توانست
روياهاي هم نام بگيريم.

نه شانه هاي تو
نه گريه‎هاي مادرم
هيچکدام نتواست در آن پاييز نجاتم دهد.
به کوه زدم،
برگشتن؛ کشته شدنم بود
کشتن؛ زيستنم.
ياد گرفتم
تفنگ برادرم باشد
و کوه تنها تکيه گاه مطمئن .
...

نه

نه...
...
نه پريشاني‏هاي تو
نه دعاهاي مادرم
هيچکدام نمي‏توانست در آن پاييز از مرگي زودرس نجاتم دهد
بايد به کوه ميزدم
زندگي با کشتن و کشته شدن معني کاملتري داشت
چشمانت به من گفته بودند:
تفنگ برادر توست
و کوه تکيه گاه مطمئن تري از من
انگار که
در آخرين لحظات مرگ را از چشمانم خوانده باشي
و زير لب گفته باشي؛ «دل نيا مه به»
وحيد طلعت

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:44 AM
نان


شده يک وقت زماني برسد نان باشي
زير دندان بشوي گندم بي جان باشي
شده يک پنجره باشي که نبندند تو را
و فقط دلخوش سرماي زمستان باشي
شده آوارگي ات را به رخ ماه کشند
اينکه مستاجر شب هاي خراسان باشي
شده مردود نباشي نپذيرند تو را
نپذيرندو بخواهند پريشان باشي
بهترين راه تنور است بسوزي در آن
تا دراين معرکه ها بي سروسامان باشي
بهتر از آن شده آزادگي ات را ندهند
و بخواهند فقط زخمي دندان باشي
مرگ راهي است که ازعمرجهان مي گذرد
بهتر آن تکه ي ناني که به پايان باشي


ابر

درآسمان دريا پديد آمدم
نهنگي شدم سرگردان
صدفي بي مرواريد
و نشستم بر نسيمي
که رسالت جفت گيري گل ها را داشت
به راه افتادم
و بزرگ شدم در اندوه لاکپشتي
که بچه هايش را به دريا مي سپارد
بزرگ شدم
و در کوه ها به زندان افتادم
مادرم ايستاده بود و دعا مي خواند
در دلش تلاطم امواجي
که هي مي روند و برمي گردند
نيمه هاي بهار است
سنگينم
گرگ هاي خاکستري
برشکارشان ناله مي کند
بزهاي کوهي
بره هايشان را به دنيا مي آورند
دره به دره مي دوند
و از کوه ها مي گريزند
به هر سو که مي نگرم
بي تابي علف هايي است جوان
در هر نقطه اي که مي بارم
به سرزميني مي رسند مبهوت
سرزمينت بهاري است نگران
اندامت صبح است
و من گنجشکي
که بر شانه ات نشسته آواز مي خواند
بزرگ شدم
ودرآسمانت ايستادم
سرزمين تاک هاي بلند
با انگورهاي مست
که بکارت شرمندو هم آغوشي
ميوه هاي اندامت را
مي توان در بشقاب گذاشت
تکه تکه بريد و خورد
مي توان با هر بوسه
قلابي در آب انداخت
و صيد بزرگتري گرفت
بزرگ شده ام
سنگينم
و تنها بر سرزمين تو مي بارم
ابرها بر سرزميني مي بارند
که عاشقش شده اند



سرما


پشت درهاي بسته
هيچ خبري نيست
جز سرمايي كه روي گونه هايت بنشيند
پيراهن گرمت را بپوشد
و بي تعارف
از روي ديوار به خانه بيايد
چون دزدي آشنا
كه اين خانه را مي شناسد
آهسته، آهسته قدم مي گذارم
كفش هايت را مي پوشم
به پنجره ي اتاقت مي رسم
و دلتنگ مي شوم
بي آنكه بخواهي
در اتاقت را باز مي كنم
پيراهن گرمت را مي پوشم
دستم را روي گونه هايت مي گذارم
و تو مي گويي: سرد است
بي آنكه بخواهم
چاي داغت را سرد مي نوشي
پتويت را درآغوش مي گيري
و من از تو دورتر
دلتنگيم را به شكل بخار
روي پنجره ها پهن مي كنم
چايت را بنوش و بخواب
فرصتي است كه از پتويت بگذرم
پيراهن گرمت را بپوشم
و بخوابم گرم
من سال هاست روي گونه هايت مي نشينم
سرمايي كه عاشق شده است .



معشوق جنگلي من


شامگاهان
مه سرزمين تو را فتح مي کند
بي آنکه بداني، چشم پلنگي مغموم
راه را گم كرده است
معشوق جنگلي من
رسيده از شاخه هاي سيب
من بلوط اخمويي را مي شناسم
كه پيچك هاي نابالغ
در آغوشش كشيده اند
آنطرف تر، دو خفاش
چراغ رابطه هاشان خاموش
به ساعت شب فكر مي كنند
صبح گاه
مه سرزمين تو را ترك مي كند
آهوي رهيده از شكار پلنگ
خستگي اش را به كوه مي برد
و پلنگ
اين پادشاه مغموم از شكار برگشته
سكوت سايه باني را انتخاب مي كند
كه در خاطرات جواني اش
ماده پلنگي زيبا
شكارش مي آموخت
معشوق جنگلي من
رسيده از شاخه هاي سيب
غروب ها، در آغوشت راه مي روم
شاخه به شاخه
برگ به برگ
شامگاهان
من سرزمين تو را فتح مي كنم



ابرها

کز کرده در اتاق
سيگار مي کشم
آنقدر که ابرها به اتاقم بيايند
از نازکي ابرها بباري برمن
با سر انگشتان ظريفت
لمسم کني
چون مسلماني که کعبه را
بگذار سايه ي در ختان پرتغال
از پنجره به اتاق بيايند
روي پرده بنشينند
و در عشق بازي ما
پرتغال ها يکي يکي برسند
بر سرخي گونه هايت بي شرم
ناز و عشوه هايت را بفروش
نمي گذارم پسران ميوه چين
مستي اندامت را ببينند
وقتي آرام مي رقصي
در آغوشم لرزان
بگذار خنده ات صبح را بيدار کند
مستي گنجشک ها درختان پير را
ابرها را مهمان كن
سيگار بكش
تابوت بساز،
اتوبوسي که بامن تصادف مي کند
مسافرانش سالم به مقصد مي رسند



صداي خاموش چرخ خياطي


صداي خاموش چرخ خياطي
آوازهاي غمگين مادرم بود
که در بساط پدر
شلوار کردي هايش

مي توانست مرا به مدرسه بفرستد
جواب صاحبخانه را بدهد
و دارو بخرد
مرضيه خواهرم که مريضيش را هيچ کس نمي فهمد
و حتي در حرم شفايش نمي دهند
مثل سوزن چرخ خياطي يکريز سرفه مي کند
نرمي استخوان هاي کوچکش
شهوت خاک را بيشتر کرده است
مادر نخ سوزني است که با سرفه هاي مرضيه
هر دم بند دلش پاره مي شود
پدر در باران بساطش را جمع نمي کند
و من در جايي که کسي نباشد
با خودم حرف مي زنم
روشنفکران در روزنامه ها
مقاله هاي مرا مي نويسند

در حالي که هموطنانم
لذت جشن گل سرخ را فراموش کرده اند
مادر، شبانه ها پايه هاي چرخ خياطي است
مي لرزد
پدر، چهارچوب در است
در خود بسته
يک قوري چاي تلخ
مرضيه در آلبوم عکس آرام مي خندد
من به همه چيز فکر مي کنم


رباعي


ديوانه و بر بودن هم محتاجيم

امروز به پيمانه ي سم محتاجيم
اندوه جهان را به تو داده است خدا
تقصير خدا نيست به غم محتاجيم

ديگر هيچ معجزه اي اتفاق نمي افتد

...
چريک ها از کوه ها پايين آمدند
درخت ها لرزيدند
و زنبيل از دست مادرم افتاد
من شوروي از هم پاشيده ام
من عاشق كسي هستم
که در نابهنگام جنگ
عاشق شده است
در آغوشش مي خوابم
حتي اگر در کشوري ديگر باشم
يا در قبيله اي
که تصويرش را بر غارها بکشم
چريک ها آمدند
نيمي از خشاب تفنگشان را در سينه ي پدرم
نيمي ديگر را در سينه ي مادرم جا گذاشتند
پسران آبادي گريختند
از آن پس هيچ مادياني عاشق نشد
چريک ها آمدند
دختران آبادي لرزيدند
نيمي از دختران باکره مردند
نيمي خود را کشتند
درنابهنگام جنگ
عاشق زني هستم
که هرگاه هم آغوشم بود
در من معجزه اي اتفاق مي افتاد
در آغوشش مي خوابم
حتي اگر در کشوري ديگر باشم
يا در قبيله اي
که تصويرش را بر غارها بکشم
...
چريک ها آمدندو به تبعيد کشيدند
اسب هاي بزکشي آبادي
نيمي جنون گرفتند
نيمي ديگر مردند
پس از رفتنت
در من هنوز ادامه ي جنگ است
مرا در پشت اندامت پنهان کن.

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:45 AM
من آن يکي ابر تشنه ي ام


که سيراب شدنم را
ازاشک چشم عاشق
خيرات ميخواهم

گله ازمرگ ندارم آنچنان

...زندگي خود ميکشدم باربار
سپيده ها

يکي دستم گرفت دردستش...
...ومن به او
ازجام لبانش
تا به آتشگهء آغوشش
غزل خواهم خواند !

چرا کسي بمن نگفت ؟
که زندگي
اشتباهء
ابروبارانست ...

ابر اهنگ باريدن دارد

دامن اشکها را رها کرده بودم...
از زيبايي ها دنيايي آراسته بودم
زمانيکه شبهاي سفيد( الستر) دردل تاريک رخ
سوم سيه شدند
همان اشکها دوباره تنهايم نگذاشتند ومرا همدم و
همراه شدند
پس :
بديدن من اگرمياييد باچتر بياييد
...باران بسيار است .

دوپرنده

دوپرستوي تشنه
بر فرازرودخانه ء عشق
به پروازشدند
رفتند...ورفتند
اما تشنه لبان برگشتند
چونکه آب بحر خشکيده بود !

87 روز بيقراري


دلم تنگ شده ازتکرار لحظه ها !
درصداي سکوت غرق شدم...و...
انديشيدم ازابتداي خلقت
تا به روزهاي نيامده !
لحظه ي عروس جاوداني دريا شدم
وغرق به خواب چشمانت ...
که از آب آبي تراند !
ولي مرا چه دخلي بچشمان تو ؟
به زلفات رفتم وشب شدم
که ازشب سيه تراند ...
رفتم بياد دنياي بوسه هات
که آنزمان تاستاره ها مرا ربودند!
صداي پاي بهاربگوش ميرسد
نازبو ها حديث عشق مرا
بگوش بهار ... زمزمه ميکنند
ولي مرا چه حاجت به بهار ؟
دلم تنگ است ازتکرار لحظه ها ...
از 87 روز بيقراري...
مراببخش ازين جرم بزرگ (دوستي)
خسته ام من ...
خسته ازسفردلگير زندگي !
87 روز بيقراري ...
چون شبهاي تار برمن گذشتند.
مرا ببخش !
مراببخش ازين جرم دوستي !!!

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:02 AM
مثـــــــــــل گرگ

مستــــــــــــي مي‏کند با برف
کاش چهـــــــــار فصـــــــــــــل خــــــــدا زمستـــــــــــــــــــــ ـان بود


خاطره
تيتر پاياني شب

آرام و بي صدا افتاد
ماه زخمي روي برف

پيشکش بر تو که در فضاي مجازي برف بازي کرديم

اين خطوط کشاله‏دار را اين قدر بالا کش نده
از بي خوابي جهان مضطرب مي ترسم
بگذار در حاشيه ي اين جهان اندکي دراز بکشم
ياراي ايستادن در برابر کوه؛ کو؟
تاب تحمل طولاني را ندارم
من چاقوي به استخوان رسيده ي استم که تنها خودم را مي توانم به زانو دربيارم
به هيچ "دويلي" فرا نخوان
رويا سال ها مي شود که درب اتاق خوابم را نمي کوبد
تنها کابوس ها با کنايه از کنارم رد مي شوند و خبر خودکشي خوشبختي هايم را مي دهند
دوست دارم برگرديم به خيابان هاي بن بست هفت سالگي
يادت هست؟
که چشمانمان را مي بستيم تا همديگر را نيابيم
به ديوارها دروغ مي گفتيم
گاهي پشت سنگي سکوت مي کرديم
گاهي درخت سيبي در صداي مان مي پيچيد
تا برندگان جنگ جهاني چشم پتکان شويم
حالا هر اتفاقي که در جهان مي افتد ريشه در چشم بهم زدن هاي تو دارد
دست از سر شوخي بردار
از بي خوابي جهان مضطرب مي ترسم
قرص هاي بيداري ام را خورده ام
بگذار در حاشيه ي اين جهان اندکي دراز بکشم

آه! عاشقي ويرانگر
زني با ابروهاي گشاده
و چشم هاي کاملن نجيب
هر روز نشاني مردي را از من مي گيرد
شب در هياتي پيرمرد فالگير، کف دست تمام زنان جهان را برايم مي خواند
با خيال آغوشي معشوقه ي خودم را حلقه مي زنم گرد تمام مردانگي هايم
دست مي کشم تن برهنه ي تنهايي را
لب مي گيرم از سيگار
چنگ مي زنم گيسوان شب را
و بامدادان چقدر خوشبخت سر از گريبان بدر مي آرم
معشوقه ي من يک سودا دارد و هزار سر
در هر سرودي عاشقانه مي رقصد
بر هر مجسمه ي لبخند مي زند
زني با چشم هاي کاملن نجيب
تنها گوسفندي است که از قصاب ها خوشش مي آيد
سرانجام تمام مردانگي هايم را پاکت مي کنم و به نشاني کودکي چشم هاي نجيب مي فرستم


زنده باد اتاق شماره چهارده


مردي رها شده در خويش
درختي رها شده درمسير باد
آبادي آدم ها همين گونه شروع مي شود
کنار پنجره ي صبح چراغي مي افروزم
تا روسياهي زندگي را روشنتر به تماشا بنشينم
مردي رها شده در خويش خيره مي شود
پلک هايش را روي چشمانش پک مي زند و چهار دور چهار ديواري شهوت را مي گردد
صداي شراب و شور شقيقه هاي عاشق اش را به شوق مي آرد
مرگ بر شرم و شرف و شعور
زنده باد اتاق شماره چهارده
مرد رها شده در خويش
دستي بر پستاني هاي زني مي کشد
پنجه هايش در رخنه هاي دندان مرد ديگر گير مي ماند
تمام احساس اش را در جيب اش جا مي گذارد
اين جا مي شود تمام حرف ها را در چند جمله خلاصه کرد
اي رفيق!
اي روزگار!
آبادي آدم ها همين گونه شروع مي شود

با ماسک هاي هم شکل
صداقت هاي متفاوتي داريم
چاي سياه و اطمينان سبز
با ايمان داري تمام
دست روي ميز مي گذارم و پا روي رفاقت
دل تنگي را با لبخندهايي افتاده از کيف يک روسپي
اندازه مي گيرم
اعترافي بر تمام اعتراف هاي دروغ
اين يکي را هم زياد جدي نگير
اگر اجازه هست
دست ها را بگذاريم که گردش بروند
از آخرين رويدادها روي بر مي گردانم
تازه ترين خبر را در کجاي تنت خيره شوم
چاي سبز و سکوت سياه
با ماسک هاي هم شکل
صداقت هاي متفاوتي داريم
روسپي نشاني ما را ندارد
تا لبخندش را پس گيرد
جمله ات را نقطه بگذار


کابل صداي مرا نمي شنود
گپ از چاي سياه تلخ گذشته
گلوله هاي گلوبندت را پنهان کن
اشک هاي بي پدر را
نام کوچک اعتماد را
کابل صداي ترا هم نمي شنود
سلامي در کار نيست
سيماي سيماني ات
از طناب هايي که در تو پيراهن پهن کردند
قصه مي گويد
کابل بروت هاي پدرت را هم نديد
پستان هاي پنديده ي مادرت را
دست هاي خط خطي خواهرت را
کابل صداي ما را نمي شنود
از خيابان هاي شلوغ کابل دست بردار
از کفش هاي پاشنه بلند
فقط به خط ها و خنده هاي صورت من نگاه کن
نام دوم جواني چه بود؟
فقط کابل مي داند
کابل صداي خودش را هم نمي شنود



پيشکش به يگانه ترين يار


اشک‎هايي که مي ريزد
نامه‎هايي است که بايد سال پيش برايت مي نوشتم
به اين قد بلند شک نکن
با تمام پستي‎ها نسبت دارد
پيراهن پاره پاره‎ام
با پلک هيچ پروانه‎ي پيوند ندارد
فقط ترانه‎ي تنهايي مردي است
که عاشق پلنگ شده است
دندان‎هايت را دوست دارم
دوندگي‎هايت را
درندگي‎هايت را
ناخن‎هايم را بلند مي‎گذارم
تا در همسري با تنت کم نياورم
چشم‎هايت را اندکي باراني کن
هزار تابستان ترس در من جريان دارد
با تمام وسعت وحشتت مرا به آغوش بکش
تا خرد شدن
خمير شدن
ديگر نمي خواهم خيالاتي شوم
دهن بده
دندان بگير
ناآرامي‎ها طبعيت
کوچک‎تر از دردهاي من است
دوام دل تنگي‎ها ديوانه‎ام کرده
مي خواهم ديو شوم
دنيايي قشنگي دارد
خوشبختي؛ زبان مهرباني آدم‎ها را نمي‎داني
پيراهن پاره پاره‎ام
با پلک هيچ پروانه‎ي پيوند ندارد
فقط ترانه‎ي تنهايي مردي است
که عاشق پلنگ شده است

پنج سلام کوتاه


عشق ماهي گير
آب هاي گل آلود

چگونه عاطفه ها را
تقسيم کنيم
يک خودکار
دو شاعر

ميان هر دو بوسه
يک سيگار
مرگ و عشق
خواهر اند

تا نفس گرفتم
کودکي هايم را
باد برد

سيبي به اين خامي
اما سرخ
گونه هاي تو

برف باريده

آفتاب شانه‏ي ناجوانمرد است
برف باريده و از نقش قدم هايي کسي
زمين حياط ما همچنان ناهموار است
چاي داغ هيچ رابطه‏يي با وضعيت آب و هوا ندارد
تازه مي دانم
اين جا همه چيز شکل خودش را دارد
آشپزخانه‏ي بي آتش
فقط از قمري هاي همسايه خبري نيست
در برابر آيينه مي ايستم
و مي روم تا حياط را بيدار کنم

پس از غير حاضري هاي زياد...



عکسي از خودم مي گيرم
اين فعل هم به گذشته پيوست
اينجا زندگي است
منظورم همين کابل خودمان
سر زمين رويدادها و روياها
حجم خاطراتم کم کمک پدر مي شود
اندامم چند پيراهن ديگر
بوي قرغه خواهد داشت؟
مي دانم
عصرها را مي خواهي جا بگذاري
در جيب چپ کيفت
و بي خيال بابت همه‏ي آشنايي ها بگويي
ممنون

لطفن نامردي نکن
عکس بعدي را نگير
از شهادت اين همه فعل مي ترسم
بيا کمي روي دست هايمان راه برويم
اين خطوط پيچيده سرنوشت فردا را روشن خواهد کرد
خوشبختانه چاي کاروان سرا هنوز طعم هنوز را دارد
نمي خواهي بادام ها را بدزدي؟
تا کودکي هايم روي ميز راه بروند
نمي خواهي فحشم بدهي؟
تا آرامشم از سفر برگردد
راستش را بپرسي
نمي دانم که اندامم چند پيراهن ديگر
طعم ترا خواهد داشت
اما مي دانم
سه شنبه‏ي که مي آيد روزي خوبي نخواهد بود

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:03 AM
پيش ازاين

پدرانمان
اهالي يك قريه بودند
?فيركه شد
در سرزمين هاي متفاوت
پيدا شديم
سرزميني كه تو پيدا شدي در آن
چسبيده به سرزميني بود كه مادر
مرا بار گرفت
وتو
چشمهايت شبيه من بود
مادرت را
شبيه من صدا ميزدي
حتي مثل من
غذا خوردن را
با دست شروع كرده بودي
وما يكديگر را
براي همين بهانه هاي كوچك خنده دار
دوست داشتيم
ولي حالا
قاره ات راهم دورتر كرده اي
با همان چشمها
وطرز غذا خوردن
کاش آنجا
كسي پيدا شود
كه چشمهايش
شبيه من باشد
وتورا
به همين بهانه هاي کوچک خنده دار
دوست بدارد
فرخ جمال روشن

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:06 AM
ملامحمدجان



به دنبالم نيا

ملا محمد جان
در مزار راه براي فرياد هموار نمي شود
و زندگي بي آب از گلويم پايين نمي رود
نه
بگذار از پشت كلكين گلهاي لاله زار را
كه با پشكهاي سخي آواز مي خوانند
در قاره هاي جهان دنبال كنم
بالا شو
از توپولوف
نگاهت را همسفر پرنده كن
ما يكديگر را باز نخواهيم شناخت
به دنبالم نيا
با يار بگو
آريستو كراتها
در سكوت هاوايي مرا تفريح مي كنند
نه نگاه نكن
بگذار تنم در ميان قوماندانهاي آيساف
بولوتوث شود
و تو
تا آخرين بال پرواز كن
اين مردم رها در فضا
به مرگ احتياج دارند
به توفان شن
به توفان كاترينا
سيل ما را با خود خواهد برد
و اردوي ملي را
و عسگرهاي آيساف را
و گناهان مرا
آه ملا محمد جان
تپانچه را بردار
نكتاييهاي فيشني را شليك كن
آدمها سنگ اند !

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:07 AM
امروز بيدار شدم با رويا هايم


امروز بيدار شدم با رويا هايم
راه رفتم با خواب هايم
آفتاب و نسيم همنوايم شدند
برگشتم
چاي م را سر کشيدم
با توته ي از نفس عميق
تلخ بود اما چسپيد
گره رويا هايم و روزم باز شد
دستي تکان دادم و وداع اش کردم
تا يکسال ديگر
به دست هايم نگاه کردم
ديدم هنوز ميتوانند
آفتاب ميدرخشد
آنقدر که رويا هايم را خشکاند
جاده منتظرم ست
و آفتاب و روز همنوايم

دنيا را به جرم اينکه از يادم برده بود
فراموش کردم
و زندگي را
از سر
از فراسوي نگاه دوسـت
تا ناپيداي امن خدايي اش
گشتم
و اينک
اشکي ندارم
در ازاي ماتمش
ميشود در عوض خنديد

بلند بلند
و صدايت را کسي نشنيد
در انبوه تار هاي ريسته شده
و در ازاي سوگ بزرگ هيچ بودن
آرام هق هق کرد
ايسسسس
عنکبوتي خوابيده
مبادا برهمش زني
در همسايگي
دخترکي يکروزه ي لبخند ميزند

ياداشت روزانه ام:
امروز عيد بود
بعد از قريب دوسال توانستم بگريم
دنيا بيرنگ ست

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:09 AM
من

به هندوکش باوردارم
بي انکه به هيچ پستي بگويم
تو
بلندي

برشاخه هاي کوه
ستاره ها شگفته اند
امشب
ابريي شبوهاي سپيدم
بيا


درهواي سربلندي بتپيم
اي آن که براي خاري دلت ميخلد
چگونه در غمي کوه خاموشي!؟


در،زندگي ات
هرکه هرنقشي داشته باشد
يادت نرود
بازيگراصلي نمايش تويي!

خوشا که باريدي
چقدر،تشنه ات بودم!

ناگه
به تمامي نوشيدمت
آرام ،آرام
درمن جاري شدي ...

وهرچند به سختي نفس ميکشم
اما
دوست دارم
-همچنان-

باتو بپيچم

بر گي سبز
پيچيده درخمي نبودن ات.
اي که بهاري نداشتي
بگو:ماجرا، ازچه قراراست!

بازميکني
نشانيي را ازتوميپرسد.
ميگويي:نميدانم...
وبازميگردي
باروياي که در خواب اش نبودي!

من وتو
سالها آتش گرفته ايم
بي آنکه گرم بگيريم!

درختي
درهواي سرد
نشسته زرد.

اي بهاربازگرد!

براي برگهاي زرد
گنجشکي نميخواند
پاييز است!

نفسهاي چکيده
درتنور سرد زندگي
چه مي تواني کرد
-وقتي به مرگ گرسنه اي!

بي تو

درهزارلا،خاموشي بودم

شکفتن ات
لبخند را
شورات ترانه را به من آموخت

تو
لبخندوترانهء مني
اي گل سرخ!
اي سبزدرتنهايي ام!

من و درخت ساحلي
جدا
جدا
نشسته ايم ....

وسايه هاي ما درآب باهم اند.

تو
تقويمي و
شباروزي داشتم
تاريخم
ازهجرتو آغازيد!

چراغي
-بي چتر -
زيرباران

اوه!
تويي اين- تويي- درحياطِ دلم.

شب ستاره ميکشد
روز،پاک ميکند
زندگي:
مشق کودکانه ي ست!

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:10 AM
غـــربت بی بـــــهـــــار


شايد بهار فلسفه ي فصل من نبود
از من به منطق نگه ي زندگي بگو
بي بهره از عدالت انصاف ديده اي
ظلمت تبار باغ سترون مرا فسرد
پتياره هاي دامن تا ريخ وخنده ها
سرخاب بنگ و سرمه ي افيون کوکنار
اينجا حکايت از وطن من شکايت است
خال لب نگار فرنگي فسون خواب
افيون حب طفلي من را حکايت است

ترسا به بزم صوت کليسا به غمزه اش
با فور ني به بسترساقي روايت است
ديريست دربساط تنعم نخفته ام
زيرا
بي بهره از عدا لت انصاف بوده ام
ظلمت تبار باغ سترون مرا فسرد
پتياره هاي دامن تاريخ زاده شد
سر خاب بنگ وسر مه ي افيون کوکنار
اينجا حکايت وطن ما شکايت است
افيون چو خال زير لب يار حب خواب
پيک نگاه بستر طعنم روايت است
آرام نيستم
اينجا بهار نيست
غربت به بيبهاري من خنده ميکند
-----------------------------------
نيم روز شهرغربت کشور فنلاند جمعه روز شهر تامپره حضرت ظريفي

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:12 AM
پاسخي از عزلت

يک چند درين باديه بوديم و گذشتيم
با داس هوس خار دروديم و گذشتيم
تا چشم اجل را دو سه دم خواب ربايد
افسانة بيهوده سروديم و گذشتيم
چون صاعقه در دفتر فرسودة هستي
نامي بنوشتيم و زدوديم و گذشتيم
اي سيل بر اين مشت خس و خار چه خندي
ماييم که راه تو گشوديم و گذشتيم
ديباچة اميد به فرجام نپيوست
يک سطر برين صفحه فزوديم و گذشتيم
خاموشي ما پاسخ آوازه گرانست
وانرا که سزا بود ستوديم و گذشتيم

چنان مباد!

مباد بشکند اي رودها غرور شما
که اين صحيفه شد آغاز با سطور شما
شبان تيرة لب تشنه گان باديه را
شکوه صبحدمان ميدهد حضور شما
هزار دشت شقايق، هزار چشمة نوش
بشارتيست ز آينده هاي دور شما
چه شادمانه به کابوس مرگ ميخنديد
دو روي سکه هستيست سوگ و سور شما
شکيب زخمي مرغابيان ساحل را
توان بال عقابان دهد عبور شما
مباد خسته شود دستهاي جاري تان
مباد تنگ شود سينة صبور شما
مباد سايه ابليس سار وسوسه ها
شبي گذر کند از کوچة شعور شما
مباد تيره مردابيان تبيره زند
مباد بشکند اي رودها غرور شما

از اين صحيفه...

مگو بسيج شبيخونيان به کام شب است
يگانه نام درين روزگار نام شب است
به زير سقف سيه خفته پاسدار، ولي
درفش روشن اشراقيان به بام شب است
بخوان صحيفة فرداي آفتابي را
حلول حادثه خواناترين پيام شب است
گمان مبر که هياهوي موج ميشنوي
به روي عرشة فردا صداي گام شب است
درخت، خاطرة نور را ز ياد نبرد
اگر چه سوخته از بيم انتقام شب است
گرش جزيرة تبعيديان سزاوار است
غمين مباش که اين شوکران به جام شب است
قسم به خون شفق اي ستاره بردوشان
که خفته دشنة خورشيد در نيام شب است

كوهسار غمين

دل از اميد، خم از مي، لب از ترانه تهيست
اميد تازه به سويم ميا که خانه تهيست
شبي ز روزن رؤيا مگر توان ديدن
که اين حصار ز غوغاي تازيانه تهيست
اگر درخت کهن مرد، زنده بادش ياد
هزار حيف که اين باغ از جوانه تهيست
تو در شبانه ترين روزها ندانستي
که جام زيستن از بادة بهانه تهيست
خروش العطش از رودخانه ها برخاست
ستيغ و صخره ز فرياد عاصيانه تهيست
زبان خشم و غرور از که ميتوان آموخت
که ((خوان هفتم تاريخ)) جاودانه تهيست
به سوگواراي سالار خاک و نيلو فر
غزل ز واژة زرّين عاشقانه تهيست
مگر عقاب دگر باره بر نميگردد
که کوهسار غمين است و آشيانه تهيست

شب شكستن فانوس...

شبي که قصة فانوس و باد ميگفتند
چراغها همه گي زنده باد ميگفتند!
به جاي مرثيه، دستانگران باديه ها
سبکسرانه غزلهاي شاد ميگفتند
مناديان که ز آسياب سنگ ترسيدند
چرا چکامة فتح چکاد ميگفتند؟
شناسنامة رويش به باد رفت آن روز
که آبها سخن از انجماد ميگفتند
شب شکستن فانوس در تهاجم باد
چراغها همه گي زنده باد ميگفتند!

يكي ز شيشه فروشان...

تموز ما چه غريبانه و چه سرد گذشت
کبود جامه ازين تنگناي درد گذشت
نسيم آنسوي ديوار نيز زخمي بود
چو از قبيلة اشباح خوابگرد گذشت
ز دوستان گرانجان کجا برم شکوه
کنون که خصم سبکمايه هر چه کرد گذشت
دلم نه بندة افلاک شد نه بردة خاک
ز آبنوس رميد و ز لاژورد گذشت
بگو که کيد شغادان به چاهسارش کُشت
مگو که واي ببين رستم از نبرد گذشت
درين غروب، غريبانه دل هواي تو کرد
حريق لاله ز رگهاي برگ زرد گذشت
چو دل به دست ز کويت گذر کنم گويي
يکي ز شيشه فروشان دوره گرد گذشت
قسم به غربت واصف که در جهان شما
يگانه آمد و تنها نشست و فرد گذشت

يادگار آينه

دگر نه چشم به راه بهار آينه ام
که سنگ خورده ترين يادگار آينه ام
مرا کتيبه خواناي روزگار مخوان
خطوط مبهم لوح مزار آينه ام
شناسنامة جغرافياي هول کجاست؟
که آشکار شود کز ديار آينه ام
سترد، هر که رخ آراست، نقش نام مرا
درين حريم تو گويي غبار آينه ام
به بخت خويشتن اي جنگل عقيم ببال
که آذرخش نيم من شرار آينه ام
چه سالها که سفالينه زيستم افسوس
به اين گمان غلط کرتبار آينه ام

اشراق شكسته

خورشيد گرفت دشت و دره را
اندُه نه سزاست جز شب پره را
اي غالبه بوي برخيز و بشوي
در چشمة نور اين پنجره را
صبحست هلا، مژگان بگشا
آزاد گذار آهو بره را
اي طرفه حريف، سرما زده ايم
نه پيشترک آن مجمره را
ني مجمره يي از آهن و روي
آن مجمرة لعل سره را
کز لشکر غم درهم شکنيم
هم ميمنه را هم ميسره را
خوانيم غزل از راز ازل
خونين نکنند گر حنجره را

رؤياي سپيد، آفاق بنفش
زنگار گرفت سيم سره را
از کاخ اميد ماندند به جا
ني لاد و نهاد ني کنگره را
دل مرده و من در پويه هنوز
پوينده نديد کس مقبره را
آغاز همان، فرجام همان
پيموده بگير اين دايره را

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:22 AM
از زبان آبگينه

چهـا که بر سر اين تکــدرخت پير گذشت
وليک جنگـــــل انبــــوه را ز يــــــــاد نبرد
به فتحنــــــامة خـــورشيد کاغذين خنديد
چـــــــــراغ گوشــــــة انـدوه را ز ياد نبرد
نشست عمري در استواي برگ و تگرک
شکيب صخــــرة نستـــــــوه را ز ياد نبرد
به استوـــــــاري آن سنگ آفريـــــن بادا
که آبگينـــــــه شد و کـــــوه را ز ياد نبرد


اين جام شوكران

اي انگبين فروش دروغين ترا سزاست
اين جام شوکران که به لب ميکنيم ما
اي فصل سرخ ساعقه خاکسترت کجاست؟
ياد از تبار و نسل و نسب ميکنم ما
اي همنفس زبان نگه دلنشين تراست
کز هر نفس چو آينه تب ميکنيم ما
يک قطره زنده گاني و صد جويبار رنج
اين کار ياوه از چه سبب ميکنيم ما
بر دوش، نعش زخمي خورشيد شامگاه
ديگر سفر به وادي شب ميکنيم ما

ايا سه شاخه گل

دلم به سوي شما شادمانه مينگرد
درخت پير به سوي جوانه مينگرد
به کاخ شه چي کند دردنوش خانه به دوش
چي بي نياز برين آستانه مينگرد
چو سالخورده که بر جنگ کودکان نگرد
زمين به وحشت اهل زمانه مينگرد
به بينوايي مرغ قفس دلم بگداخت
کجا عقاب به اين آب و دانه مينگرد
دلم به ياد شهيدي که گُرد گُردان بود
به نقش رستم و زال فسانه مينگرد
به چشم کودک او بين که در هواي پدر
به چارسوي در و بام خانه مينگرد
چه دردمند و غمينم ايا سه شاخة گل
وليک دل به شما شادمانه مينگرد


گنج بادآورد

هاي فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟
آن يل گردن فراز پهنة ناورد کو؟
سرخرو، ني سرخ جامه، سبز چون روح بهار
آن که پيش دشمنان رنگش نديدم زرد کو؟
با زبان بيزباني داستانپرداز بود
آن نگاهان نجيب، آن چشم غمپرورد کو؟
اي کدامين دست ناپيدا ز پا افگنديش
کو چنان درد آشناي ديگر اي بي درد کو؟
آن که شبهاي سترون را به خاکستر نشاند
آن که پيغام بلوغ عشق مي آورد کو؟
دفتر سرخ شهادت را دلارا شاه بيت
آن به سوز سينه در ديوان هستي فرد کو؟


نوحه...

چرا به سوي فلقها دري گشوده نشد
سرود فجر ز گلدسته ها شنوده نشد
چه بذرها که فشانديم در کوير خيال
يکي جوانه نبست و يکي دروده نشد
سخن مديحة کبر تبر به دستان گشت
شکيب تلخ سپيدارها ستوده نشد
ز بهر خصم فراهم شد ار فلاخن کين
به جز به ناصية دوست آزموده نشد
دل از گزافة امروزيان به هرزه گداخت
ولي حماسة فرادييان سروده نشد


جهنم است، جهنم

جهنم است، جهنم نه نيمروزانست
گلوي کوچه چو دلهاي کينه توزانست
به هر کرانه که بيني کفن فروشانند
که گفته است که اين شهر جامه دوزانست؟
لباس زال، سزاوار پيکرش بادا !
کنون که رستم ما نيز از عجوزانست
سلام باد ز ما کاشفان آتش را
که روز اول جشن کتاب سوزانست !


به روز بدرقه لحظه ها...
بيا نشيمن شهباز را به گريه نشينيم
ستيغ و صخرة درواز را به گريه نشينيم
لباس سوگ بپوشيم چون بنفشه درين باغ
نهالهاي سر افراز را به گريه نشينيم
سکوت سرد سر انجام را مديحه مبادا
سرود سبز سر آغاز را به گريه نشينيم
گروه چلچله ها جز گريز چاره چه دارد
عقابهاي فلکتاز را به گريه نشينيم
به روز بدرقة لحظه هاي سرخ شهادت
يلان حادثه پرداز را به گريه نشينيم
ايا پرنده ازين بالهاي بسته چه خواهي
بيا حماسة پرواز را به گريه نشينيم
درين ضيافت خونين چو برنخاست صدايي
شکستِ شيشة آواز را به گريه نشينيم



با سوگواران...
ز شهر فجر پيام آوري ظهور نکرد
چريک نور ز مرز افق عبور نکرد
دگر نداشت توان ستيز مرغ اسير
مگو به پنجره ها حمله از غرور نکرد
دلم جزيرة متروک آرزوها شد
مسافري گذر از آن ديار دور نکرد
روايتيست ز سنگ صبور در گيتي
کسي حکايت ازين شيشة صبور نکرد
تنور سرکش سوگ جوانه هاست دلم
که نسل هيمه چرا شکوه از تنور نکرد
شهيد من چه کنم دشنة يتيم ترا
دگر کسي گذر از کوچه باغ نور نکرد
منم سياه ترين سطر دفتر هستي خوشا کسي که چنين سطر را مرور نکرد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:36 AM
پيش ازاين

پدرانمان
اهالي يك قريه بودند
فيركه شد
در سرزمين هاي متفاوت
پيدا شديم
سرزميني كه تو پيدا شدي در آن
چسبيده به سرزميني بود كه مادر
مرا بار گرفت
وتو
چشمهايت شبيه من بود
مادرت را
شبيه من صدا ميزدي
حتي مثل من

غذا خوردن را
با دست شروع كرده بودي
وما يكديگر را
براي همين بهانه هاي كوچك خنده دار
دوست داشتيم
ولي حالا
قاره ات راهم دورتر كرده اي
با همان چشمها
وطرز غذا خوردن
کاش آنجا
كسي پيدا شود
كه چشمهايش
شبيه من باشد
وتورا
به همين بهانه هاي کوچک خنده دار
دوست بدارد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:43 AM
فراق


روز و شب اند رغم آبــــــاد فراق
زار مي نالـــــــــم ز بيـــداد فراق
تا که پامالم کند چون خاروخس
ميبرد هـــــر سو مرا بــــاد فـراق
بهر من در صبح و شام زنـدگــي
کاسه خون هست امداد فــــراق
رو زگاري شد که گشتــه مبتـــلا
مرغ دل در دام صيــــــــاد فرا ق
گــردش اين چرخ بي انصـاف کرد
بيــــن ما و يـــــــــــار ايجاد فراق
"ابهــــر " بيچاره ات کــــي ميرود
لحظــــــه ء اي شوخ از ياد فراق


منزل جانانه
روز گار شد که در ميـــــــــخانه ايم
همچو مي خواران ز خود بيگانه ايم
گاه مجنون گاه فلاطون مي شـــويم
ما نه هوشياريم و نه ديـــوانه ايم
پر تــــجلي شمع رخســــاري بود
اندر ان محفل که ما پر وانه ايم
کي به منعت محتسب از جا رويم
ما مريد پير اين ميخانه ايـــــم
تا پا ي يار را بو سي زنيــــم
خاک بوس کعبه و بتخانه ايم
گر به مسجد يا کليسا پا نهيـــم
رهسپار منزل جانانه ا يـــــــم
"ابهر"اين باشد جواب واعظان
هوشياري جو که ما ديوانه ايم

لاله آتشين
بهار امد زطبع ابهرم شعر نوين خيــــــــــــــــــزد
چو گل از خامه ام مضمون رنگين و متين خيزد
قيامت قامتي دارم چو در گلشن خــــــــــرام ارد
بريا احترامش نازنينان از زمين خيـــــــــــــــزد
هياهوي ميان باده خوران مي شود بــــــــر پـا
ز پاي خم اگر ان ساقي ناز افرين خيـــــــــزد
اگر بر طرف گلشن يک شب مهتاب بخرامـــــد
ز بهر پاي بوسش نزبو و ياسمن خيـــــــــــزد

بگيرد از کف هر گل دل پر وانه و بلــــــــبــــل
اگر از صحن باغ آن لاله روي مه جبين خيزد
اگر ان افتاب من به گلشن روي ننمايــــــــــــد
نه سبزه در چشم رو يد نه لاله از زمين خيزد
اگر با عاشق شيدا نريزد طرح همرنـــــــــگي
صداي حسرت انگيزي از اين قلب حزين خيزد
زبس داغ پريرويان مرا در سينه پنهان است
يقين دارم زخاکم لاله هاي آتشين خيــــــــزد
خيالش ميدهد بر ابهر دلداده الــــــــــــهامي
که پي در پي زطبع او کلام آتشين خيـــزد

درد دل
دل درد مند تا کي زجفا تپيده باشـــــــــــــــــــد
قد من زجور خوبان به خدا خميده باشـــــــــد
بکجا روم خدا يا به کي درد دل بگويـــــــــم
نتوان کشيد خاري که بدل خليده باشــــــــــد

زجفاي چرخ گردون تو مدار شکوه اي د ل
که نديده ام دلي را که غمي نديده باشــــــد

بنمود ترک مارا و نکرد يــــــــــــــــاد مارا
مگر از زبان ابهر سخني شنيده باشـــــد

فراموشي
تا بـــــــــــــکي ايشوخ دمي فريــــــــــــادم
عاقبت سيـــــــــــــل جفايت برد از بنيـادم
همچو زلفت زغم هجر پريشان شـده ام
چه شود گر ز ره لطف نمايي يــــــــادم
که در عشق تو روز و شب من مي گذرد
جايي ان است که سازي بنگاهي شادم
بيتو آرام ندارم به سرت سو گند است
گر نيايي بر سد تا به فلــــــک فريادم
من که چون مرغ ستم ديده و بي بال و پرم
نو بهار امد و از بنـــــــــــــد بـــــکن آزادم
ره نباشد بـــــه غم هجر فراموشي را
غم او لحظـــــه «ابهر » نرود از يــــادم

نايد خوشم
بيتو گلگشت چمن اي گلبدن نايد خوشـــــم
ساغر و مينا و پاي نسترن نايد خوشـــــــم
بــــــــشکنانم ساغر و گل را بزير پـــا کنــم
بيتو جا نا از چمن تا انجمن نايد خوشــــم
عطر گيسويت دماغم تازه و تر کرده است
زين سبب عطر گلاب و نسترن نايد خوشم
نيستم پروانه تا بر دور هر شمعي پــــــــــرم
جز بدور شمع رويت پر زدن نايد خوشــــــــم
سر به صحرا ميزنم مانند مجنون بعدازيـــن
زندگان هيچ در شهر و وطن نايد خوشــــــم
پيش من افسانه سرو و گل و بلبل مــخوان
من فنا في العشقم اين گونه سخن نايد خوشم
بيتو ابهر سخت گرديده است سير از زندگي
جان من باد ا فدايت زيستن نايد خوشـــــم

نيم نگه
دوستداران بهار مي آيد
موسم خوشگوارمي آيد
جان خود را فدا کنم از شوق
در مقامي که يار مي آيد
ميبرد دل زمن به نيم نگه
نرگسش پر خمار مي آيد
گر گلي سر زند ز تربت من
لاله سان داغدار مي ايد
ابهر غم کشيده سر بر کف
از براي نثار مي آيد

مستي شاعر
پرده بر انداز ز سيماي خويش
شانه بزن زلف چليپاي خويش
تاب بده ابروي پيوستــــــــه را
کن مه نو واله و شيداي خويش
مست زچشمت شده ام ساقيــــا
دور بکن ساغر و ميناي خويش
زلف سيه دور جمالش ميـــــــــا
شرم و حيا کن تو ز سيماي خويش
پاره گريبانم و مجنون صفــــــــــت
شرح دهم قصه ليلاي خويـــــــش
جان من از گـــــريه ابهر بيـــــــــا
غسل بده باز ســـر ا پاي خويش

وعده پار
بيا که بيتو مرا تاب انتظار نمــــــــــانـــــد
بهار و جوش گل امد بدل قرار نمــــــــاند
بيا و رخ بنما تا که جان کنم قربـــــــان
که تاب هجر دگر در دل اي نگار نماند
مرا بديدن گل هيـــــچ آرزو نبـــــــــــــود
که پيش روي تو اش هيچ اعتبار نبود
از ان دمي که شدي جلوه گر به جانب باغ
شکيب و حو صله اندر دل هزار نبـــــــود
ز ابهرت نکني رنجش ار فغان سر کـرد
که در دلش بخدا طاقت و قرار نمانــــد

سنگ حسرت
دور کن اي دلبر از پيش نظر آئينـــــــــــــــه را
محرم رو يت مگردان اينقدر آئينــــــــــــــه را
عاشق ديدار خو د گر نيستي هر صبح و شام
از چه مي گيري به کف اي سيمبر آئينه را
بسکه از دل دوستدار فيشن و آرايشـــــي
رشک گلشن مي ناميي هر سحر آئينه را
مردنم از رشک گر منظور بيداد تو نيست
پيش روي خود منه جانا دگر آئيــــنه را
«ابهر»از غيرت نيارد ديد مانند تـــــــــرا
بشکند عيبش مکن بايد اگر آئينـــــه ر ا

عمر دو باره
دارم بدل خيال بت ماه پـــــــــاره اي
زانرو گرفته خرمن هستي شراره اي
از حسرت وصال بت لاله روي من
بنموده طفل اشک بدامن نواره اي
اي خوبرو که خاطر من مايل تو شــــد
سويم بکن ز روي محبت نظـــــاره اي
هان از نگاه گرم تو اين «ابهر »حزين
دارد اميــد بخشــــي عمر دو باره اي

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:45 AM
آشيان خامه هاي سوخته، سروده هايي از منير سپاس

آيينـــــــــــــــه زار

چشمـــــــانت آيينـــــــــــــه زار نوازش انــــــــــــد
من از آن روشني عشقم را درو مي کنم
حاصــــــــــــــــــل فراقـــــــــــــــــــــ ـم
خرمــن ديدار توست



انتظار کوچهء نگاه
کوچه نگاه من هنوز
در انتظارگام هاي توست
تا رسيدن عاشقانه ات از انديشه ام شادي
از تفکرم خيال کوچ مي کنند
واي از اين کوچه وکوچ

ستاره هاي بخت
درخت عشق

درخت عشق چه محکوم برگ ريزان است
بر سرش
يورش باد
شلاق توفان کينه داران است
دگربه فصل تفکر ز بي غمي ها حيف
طنين فاتحه ختم سبزه زاران است

محيط زيست
با اصطکاک سنگ هاي پيشرفت
دل زمين را آتش زديم
حريم و فضايش را گرمتر کرديم
يخ هايش که ستون موازنهء زيستش يود
آب مي شود
خاکش زير آب خواهد شد
از فزوني آب قيامت بر پا خواهد شد
قيامتي پيشتر از قيامت آتشين خدا


توقف
سفر فکر هايم
منزلي جز انسانيت ندارد
با انس دويده ام
عاشقانه توقف خواهم کرد


تنفس

پنجره با نگاه من
ياد ترا تنفس مي کند
به دنياي بيرون کلبه ام خيره مي شود
ازين تنفس خيالم زنده و تندرست
به زندگي ادامه ميدهد


جاده نورد

وقت با درس پيشرفت
جاده نورد مان ساخته است
کوهنورد همت
دريانورد سخاوت
دشت نورد محبت و فضانورد حيرت
ديگر در ميان ما نيست

شيرين و تلخ
انتظار:

واژه نامهء فرهنگ زندگي
سرنوشت:
حقيقت تلخي است که در خيال
اميد شيرين شدن دارد
هر چه بنويسي ازين تلخ و شيرين بيرون نيست.

آزادي

شاهين آزادي
پرندهء خيال آزادگان است
فکر آزادي
وطن ذهن وارستگان است
زر و زور به نيرنگ کهنه و نو
فکر ها را مشغول ، محيط را اشغال و پرنده را اسير ميسازد
رهايي از تعلق
آزاديي غير قابل تسخير است

سقف زمان

در محوطه ءزمان
آتش تاريکي شعله ور است
در سحرش دود نفرت طلوع کرده است
درغروبش خواب هاي طلايي اميد م
خاکستر مي شود شب ...

حساب

نا همي غم ميدهد
حسابش را نميدانم
زمين مي سوزد جنگلش در تسخير آتش
ابر گريه مي کند
حسابش را نميدانم
زندگي دلم را قوغ تپش ساخته است
از حساب بيرون
با نفس ها تازه اش ميکند
تا با سکوت خاکسترش سازد

هيولاي مرگ
گهي با خبر و گاه بي خبر مي آيد
مي آيدوصيدش را ميبرد
صيدناآگاه سرمست وسر شار زندگي است
در غم آبادي خانه،کاشانه،آشيانه
در فکر ترقي خود وفرزند . ....
صيد آگاه دربسيتر تشويش و انتظار
در غم مردن،گور ودفن و کفن مراسم ديگر
در غم ،غم بعد از مرگ و اينکه خانه چي مي شود
کاشانه چه مي شود، همسر و فرزند چه خواهند کرد؟
هيولاي مرگ بي رحم است به هر حال صيدش راميبرد
تا جاي را براي زنده جان ديگر خالي کند
نميدانم تو از تبار کدامين صيدي
من از تبار همان صيد هاي آگاهم

سوال

ريشه يکي
خاک يکي
شاخه و جلوه ها جدا
نور يکي
ماه يکي
ديدن ماجرا جدا
وقت يکي
فضا يکي
آب يکي
هوا يکي
دادن آن بها جدا
باغ يکي خانه يکي دادخدا خانه يکي
رنگ جدا
سنگ جدا
مذهب و نيرنگ جدا
قامت عشق ها چرا
در همه جا نشانهء تير و تفنگ و کينه است؟؟؟

پس انداز

از پس انداز نفس ها
تحفه دادن را،
سوغات خرسند بودن را
دزديده اند
تيغ و تفنگ و کينه و الزام ثروتيست
در فکر هايمان
محفوظ کرده ايم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 10:46 AM
ترانه

اين سوي ترانه منم
آن سوي ترانه تو
ترانه منتظر نسيت
بر من
بر تو
مي وزد
مي رسد
گاهي ترانه سنگ مي شود و فضا آيينهء سکوت
ترانه سکوت را مي شکند
سکوت آيينه ر
وفضاي شکسته
پيوند شنيدن را
در من و تو تار مي زند

عطر سحر

يادت
در روز عطر سحر گاه بود
که روشني مي افشاند
بر ديده و دماغ و خيال و نگاه من
يادت
در شب دود عاشقانه غبار است
که خموشي و سکوت را
بر ديده و دماغ و خيال و نگاه من
بهار ميسازد و
عشق را زنده مي کند


قامت خورشيد

خورشيد
قامتت
شکسته مباد
در برابر سياهي شب
بي تو زمين
زمان
گور است گور است گور است

بهاريه ها

ساغر گل
نسيم باشد کنون خنياگر گل
زمين باشد برايم ساغر گل
من از مســــــتي دنيا بيدماغم
که بيخود گشته ام از عنبر گل

عروس کاينات
رسيـــده باز بانوي بهاران
عروس کاينات باغ يزدان
شگوفه اين غزل با شاخه خواند
به زيبايي ندارد هيچ همسان

لحن لحظه ها
طراوت در طراوت در طراوت
زمين و آسمــــــان دارد تلاوت
به لحن لحظه ها مارا رســـاند
که اکنون زندگي باشد حلاوت

پويان
اگر مرغي غزل خوان بهار است
براي خويش خواهان بهاراست
ز بلبل با وفاتر اين دل ماســــت
که او پيوسته قربان بهار اســت

گويايي تصوير
شگوفايي به لب دارد بهاران
پيام دست رب دارد بهاران
که اعجازيست اين تصوير گويا
از آن جنت نسب دارد بهاران

بهار

بهار را دوست د ارم
که زندگي را سبز و زنده ميسازد
زمين را در بر خود ميگيرد
ودر تسخير سبزش
بانوي طراوت را مي بينم
که اميد و طرب را
براي آسمان هديه مي کند

غزل ورز
باغ از يکسو شاعر گيتي
فکر از يک سو غرق شهکاري
مي کنند بهر ما غزل ورزي
دفتر خويش رابهارکنند
واژه هايش شگوفه ها باشند لاله وسبزه سطر مفهومش
که به رنگ طراوت تازه
به دل زندگي به چاپ رسد
انتشارش ترا مبارک باد

لحن اميد
به من تلاوت خورشيد لحن اميد است
که در ميا ن لجن زار زندگي هر بار
بيرون پنجره ء فکر و هوش و تشويشم
ترانه هاي تغنم ز فرصت بودن
به گوش لحظه خوشا
تا غروب بي برگشت
ز صبح و بهار وسرور مي خواند

غفلت و اسارت

من :
کيم؟
حيران غفلت انسانم
انسان
عامل درد را مي بيند
تلخي ظلم را مي چشد
ولي خموش ميماند
فريادي اگر هست خروشي نيست اتحادي نيست
درفشي اگر هست دستهء نيست
دستهء اگر هست پيشواي نيست
گناه انسان نيست
غفلت:
زندگي وشکر اسارت.


صبح روشن

باز در صبح سپيد
آفتاب:
قيصر اميد رسيد و غم و وسوسه هاي شب تاريک مرا
از نگاه و دل بيچاره ء من برد و گفت
باز امروز بيا
تا غروب ديگر
زندگي را بچشيم

حلواي بهشت

حلاوت به تو انديشدن را
حلواي از بهشت ميدانم
که کام تلخ تنهايي ام را
با شهدي مرموزي
شيرين مي کند....

پيکر تراش
دردرون حصار چشمان بسته ام
قامت ترا تراشيده ام
ديده هايم را باز ميکنم
تو نيستي تو نيستي تو نيستي
ومن براي ديدن قامتت با چشمان باز
ترا مي پويم
تا سپيدي ماندگار ديده هايم

درخت
من درخت و هجر تو توفان شب
با وزيدنها
تمام برگها را از تنم ببريده است
برگ مستي وطراوت يا خوشي.
وانهي گر گام سوي شهر ما
ميشوم
سبز و پر از برگ و بهار.

استاد شريف غزل در عرس بيدل

اصالت هنر را جاودانگي مي بخشد
شـــعر بيدل آسمان فکر هاست
گوهر انديشه، جان فکرهاست
رود جــــــاري تعقل در سخن
منطق خوب زبان فکر هاست
دلنشـــــــــين ودلپذير و دلگشا
نغمهء نغز و روان فکرهاست .


رطوبت تنهايي

التهاب بلند دارم،
تب آتشين سکوت
در من شعله ور است.
کنون
چگونه سفري به آغوش
اميد.
ياس.
در مسير باراني نگاه
پيشرو گيرم

تا جهانست ماجراست

درک ما کوته زحيله
عقل ما نارس چو خر
فرق ما با ديگران يارب زچيست؟
جنگل حرف و دروغ در دل ما شد نهان
ليک در جنگل نگر!
جانور همنوع خود را اين چنين کي ميخورد
ليک مايان هر کنار
يکديگر را ميخوريم و مي کشيم
بهر مذهب در جهان
بهر شهرت در جهان
بهر قدرت در جهان
يا که مست وغافليم از شراب ناهمي
يا هوس باز غرور فهم خام

خلقت از دست خداست
وحشت از دست رياست
تا جهانست ماجراست.

sina
Sunday 15 January 2012-1, 10:51 AM
هواي دستان خالي


آيينهء درد را به دست کودک نادار ميهنم داده اند
اوبه جاي چهره معصوم خود رنج را مي بيند...
داستان سرنوشت اشک واجل را
بر بخت سرزمينم(افغانستان) نوشته اند....
به جاي شادماني
خونبار ترين سطورنفاق و ناخوشي را
کاغذ پران باز هاو اسامه ها ساخته اند
علف زاران سبز و زيباراتصوير فريب
پامير و هندوکش ساخته اند
عرق بي تفاوتي را برجبين ما و زمان ما
پيوندجاودانه زده اند.
همسايگان پسامدرن نويس و اتوم فروش!
چقدر خوشحال و دارا شده ايد
يکي انتحاري صادر مي کني تا واژه شرم و حيارادر قلمرو خود ناياب کني
ديگرت دورنگي صادر مي کني وسنگ همدلي و همزباني را
بر سينه ميزني از سنگ زدن هايت
خودرا پيش ميبري
مارا پس ميزني
ميداني
در ميهنم سوژه درد و درد سوژه است
داستان هر خانواده يک رمان مي شودو چند فيلم
با چند پرداس و خيال قلم هاي تان
جايزه فخر و توهين را صاحب مي شوند
خدايا!
نان غريب هواي دستان خالي اش
تا کجا و تا بکي؟
آه!
مشکل است همين لحظه عاشقانه بنويسم
غزل بنويسم از مي و سبو و خيال وزلف و لبي
وزن و قافيه ورديف را خدمتگذار شوم
مشکل است ناصيح شوم و از زهد و نيايش بنويسم
چه بگويم به آنانيکه زنده و روز چند بار ميمرند
تا فردامرده هاي خوشبخت سرزمين راحت جاودانه شوند
...
کاش صورتگر زندگي
جادوگر اقليم لحظه هايم باغم گردد
به دستان خالي نان
بر سقف بي خانگان آشيان
و به نگاه و گريه ها
سرور را ترسيم کند.

زنداني ها

دشت اسير تنهايي آفتاب
آفتاب در بند آتش
شب در محاصره تار يکي ،ستاره و ماه
روز در غم پرورش هياهوي روزگار
و من اسير ،دربند،درمحاصره ودر غم پرورش زندگي
لگد مي زنم و يا لگد ميخورم.

بهاريه
کودک بانوي بهار
بر گهواره’ شاخه’ سبزناز مي کشد
شگوفه دلبر نازنين ديده ها مي شود
بر گوشش
نسيم لالايي ميخواند
چمن با ابر بهار ينه مجلس ترنم بر پا مي کند
و اين ابر غزل هاي مرا آهنگ مي سازد
عاشقانه و قطره قطره بر سنگها مي خواند
پياله هايي تفکر از شراب سبز طراوت لبريز مي شوند
و دنيا بي خود از مي کشي هاي حيرت
دلنواز مي شود.

عاشقانه ترين لحظه ها

در جستجوي عاشقانه ترين لحظه ها بودم
کودکي ام آمد بياد
که ناز، صداقت و محبت را همبازي بود م
حالا
بارکش نفس و نفسم.

چکش

چکش زدن
بر آبيکه از عرق زمان ما
به مرداب بي تفاوتي دند شده است
بي فايده است
آب پاشان و چکش دفن به من چي گردد

اشک و هوا
با هم بيگانه اند
تبار اشک به رودبار نگاه
به درياي چشم
به چشمه سار دل ميرسد
تبار هوا
به خشکي
به تصوير هيچ
به ذرات
ميرسد
اشک در هوا از خشکيدن غبار مي شود
ابر مي شود
باران هم تبار اشک مي شود

نارون

کي گفت که عشق چهره ندارد
تصوير عشق چهرهء توست
لبخند زندگي تبسمت
قامت خوشي را در مخيله ام از مقدم ورودت بلند مي بينم
نارون!*
*Norwanنارون نام دخترم است که به لطف خدا
چهارروز پيش يعني به تاريخ ? ميلادي
ديده به دنيا گشود وزينت باغ زندگي ام را تکميل ساخت

سنگهاي سياه

صخره هاي شهير را از جا بر کنيد
از لميدن ها برانيد
بت هاي سنگين را
تا آب عاشقانه و آزاد به ريشه هابرسد
تا سبزه ها سر زنند
گلهابرويند
و بدعت دوام يابد

ابر حامل

بر شانهء ابر
بار آفتاب است
بر دلش
دل تنگي آسمان
بر لبش ترانه باد
اما وقتي که
به سيه روزي آدمان و خشک حالي زمين مي نگرد
مي گر يد
باران .. باران ..باران

رهتوشه زندگي شاعر
کوله بار پيوند واژه هاو خون جگراست:
شعر است
شاعر ميرود
شعرش ميماند
کسي بر ذهن مي گيرد شعر و شاعر آنرا
کسي هم يا دميدارد بدون نام شعرش را
کسي در اقتباسش است
به هر حا ل شعر ميماند.
اول دسامبر سال 2007 ميلادي

ترکيب
تو بهارو من خزانم
هر دو گر يکجا شويم
نيست زيبا تر
ازين ترکيب
رنگي در جهان



بادام
به زير دندان هاي خواهشاتم
بادام نگاه ترا
شکستم
ذکاوت هوشم در عشق هزار چندان شد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 11:08 AM
ويرانگاه مدفون


ويرانگاه مدفون
قطار آرزوي ما
سفر بيهوده ميدارد
بود هر روز در رفتن
به طرف شهر دلبستن
که ويرانگاه مدفونست
واهنگ سکوت آنجا
پذيرا ميشود مارا
قطار از گشت ميماند مسافر ميشود ساکن
فقط چند اشک مي ريزد
و چند دل ميشود محزون

طبل عيد
ماهتاب طبل عيد را بنواخت
رمضان رفت از هلال شوال
باز بر سفرهء گداوشاه يک برابر نشاط تقسيم شد
شکم از بوسه هاي عيدي مان
سير شد چاي عيد نوش جان!

هاروت

دل: هاروت
سينه :چاه بابل
وانسان :
حامل اين تجربه است

سزاي تکراري

درخت راسزا مي دهند
باد
شاخه را تيغ ميزند
برگها
تازيانهء کوچ ميخورند
فرياد سفر
در گلوي من حلقه ميزند
دردم را
فريادم را
بر کدامين شاخ بر بندم؟
بر کدامين دار آويزم؟

برگ
برگ را ديدم چي بيحال
باز بروي جاده سنگين

که
بارانش ميکوبيد
بادش به هوا ميبرد
و خورشيد به کوره ميخواندش
و دست تند فرجام
از جاده به بيراهش برد
به غربت گرائيد
افسوس


جاده
جاده تنها نيست
نقش پا ي و خاطره ء قدمها را
سفر ها را
درسينه دارد
جاده تنها نيست
همنواي حديث جدايي برگ است
جاده دامنگير باران است
مهربان است
جاده تنها نيست
يک نفر ميرود و شخص دگر ميآيد
کودکي
بي غم،
بر روي جاده
خنده زنان مشق افتادن و رفتن دارد؛
عابر جاده شود،
همسفر را يابد
ليک در طول سرک
پيرمردي لنگان
جاده را ترک کند
جاده پا برجا است
يک نفر ميرود و شخص دگر ميآيد

فرياد و پنجره
ميان نرده هاي نا پديد حنجره ام
فرياد دردم را
زمزمه ميکنم
زمزمه ام وقتي
ز لبهاي صدا رها ميشود
در هوا باز اسير است اسير
کري گيتي برايش چه سان پنجره ايست؟

انسانها
انسانها کي اند؟
اشراف زاده هاي در جمع کاينات
در سينه هاي شان دل هاي پر زکين
دست و دماغ شان پر خون وسرد سرد
يا بي خداي عشق
ويرانگر و حسود
وحشي ترين کل
بر روي اين زمين
هر آن به ديگري
بس دام مي کنند.

کاش ها
کاش اشکي به جهان قطره نمي شد هرگز
که به رخسار نفس ستره *نمي شد هرگز
کاش قلبي زفراق داغ نميديد
دلي از بهر فراق سخره* نمي شد هرگز
کاش اين مخزن درد خلقت
به نفس بود سجل ذره نمي هرگز
کاش اين وحشت زيبايي ها
بسر چشم جهان مجره* نمي شد هرگز
کاش رفت آمد اين جان در داد
بر سر قصر فغان فره* نمي شد هرگز
کاش آهنگ تباهي هر روز
بر سر دستهء ما غره * نمي شد هرگز
کاش اين طرز محبت با زر
بر دل همنفسان ابره* نمي شد هرگز
کاش اين آدميت مي آموخت
ودل نرم زشان صخره نمي شد هرگز
کاش بر آدميت از هر سو
نيزه و تيغ کسان پره نمي شد هرگز
ستره ـ لباس نيمه
سخره ـ ذليل وزير دستيکه بي مزد کار کند
مجره ـ کهکشان
فره ـ شکوه و جلال
غره ـ غرش
ابره ـ رويه لباس

سازها

همرهء من همدم من ساز من !
اي رفيق خلوت من
بهترين همراز
اي به غربت همصدا
همناله ، همآواز
بر چه مانندت کنم اي ساز؟
بر معشوق؟
يا بر شعر ؟
يا که بر آن نوبهاران طراوات ساز؟
تو کجا مانند داري
من همان بهتر که سازت خوانمت اي غماز
از غم تنهاييم هر شب رها کن
با صداي خود مرا هر شب صدا کن
با نواي خويش بر روح ملولم جان ببخشا!
اي رفيق خلوت من بهترين همراز
اي صداي عاشقي! اي ساز


فلسطين

اهدا به مظلوم ترين انسانهاي روي زمين
كودكي گريه كنان گفت به باد
(شام) اينجا دگر است سر زمين فرياد
باغ ما اشغال شد خانه ها ويران شد
قوم( پي غم) بر ها
همرهء دالرها
صبح مارا بردند در سيه چاه كشتند
مادرم ميگويد
پدرت را بردند دادرت را كشتند
مادرم مي گويد
سالهاست كوچهء ما
شده مهمان عزا
سارقان بي رحم اند؛
سنگ هر كو چه ء ما
زينت همت ماست
سنگها اسلحه اند
آخرين اميد اند
سنگست بود ونبود
سنگ ما عشق وطن
سنگ ما راکت ما
بود بر تانک خصم
سنگ براين همه دود
سنگ بر اين هم خواب
چه جهان خاموش است
مرگ ما خانهء ما
بي تفاوت گشته
يک از ترس خموش
دگري غرق خود است ؛
مثلي اين کشور ما
حامي بي رحمان
حامي صيادان
باز آن دزد کلان
تو ببين اي انسان !
كه كنون باز فلسطيني نوي
در عراق و کابل
خاطر تيل به پا كرده ببين
خاطر نفت به پا کرده ببين
باز بر مرد مسلمان چه ها کرده ببين!

اتحاد پاشان است
امت احمد را
عربان بي غيرت
بر شان پرز زن و کف شان پر ز زر است
پرده هابر صورت
به عياشي مصروف
به تماشا گيرند جنگ نو در عراق
كآنجا دزد كلان
ميبرد ثروت را
سينه ها چاك كنند
مغز ها پاك كنند
در وجود من وتو
ياد اين سرقت را تا طلوع فردا
باز هم خواهند شست
کوکا کولا دارند
وز نفاق من و تو
همه رابرده كنند
همه را بنده كنند
يا به نيرنگ نوين
با صليبي در دست
مومنان را بكشند
مومنان را بكشند
دست اين جلادان
زين همه کشور ها
چه کسي قطع کند
خواب هر غفلت ما
در وجود من و تو
چه کسي ختم کند
جا بجا گنده شود آب اگر هم باشد
آ که فرياد شويم
تا که آزاد کنيم
آ که آزاد شويم

بانو ها
بانوي بهار لاله ميباشد
بانوي درخت شاخهء تازه
بانوي زمين قطرهء باران
بانوي وطن هر زن پاکش
بانوي نفس مشک گلزار است
بانوي نگاه پرنيان عشق
بانوي نوا نالهء بلبل
بانوي سحر نور خورشيد است
بانوي قرار ديدن ياران
بانوي خيال شعر زيبا است

نا همي
دنياي با همي ها رودي دگرندارد
خشکيده رود هايش
امواج دوستي هاش
نه ابر و بارش هم
در آسمان ندارد
اما
آتش فشان کينه
توليد کوه دارد
کوه ها صعود دارند
اندام شيشه ها را
او نا پديد دارد.....


پرستو هاي ياد تو

پرستو هاي عشق تو
به روي شاخهء يادم
سروش عشق ميگردند.
صداي تک تک قلبم؛
تمام آرزو هايم
قفايت ساز ميگردند
و حتي در غياب تو؛
جهان هر تمنايم
بهار سبز ميگردد.

مسيحا

به قله قلهء يادم
صليب غفلت تو
چگونه قلب مرا
به ميخ غم زده است
بيا نوازشي با دست هر نگات بده
عزيز قاتل من
دمي مسيحا شو

sina
Sunday 15 January 2012-1, 11:17 AM
خون در بغلان


خون در بغلان
اجتماع شهر بغلان
ارمغان مرگ داشت
اما من
از بم هاي تدريجي و زهر آلودنفرت بيشتر،
که خوشه يي اند و شيوع نا همي راباعث مي شوند
بيشترترس دارم ترس دارم ترس ترس
اگر کينه ها با هر انتحار خويش
جان خاکم را توته سازد توته سازد
چه مي توانم بکنم ،چاره چيست؟

کوه

کوه بي ناله مي زيد
بي ناله ميميرد
عظمت در خموشي است
خموشي نهايت فرياد است
اما
وقتي دل کوه قاش مي شود آتفشانش باز ميشود
رازش فاش مي شود


شاخهء اميد
در انتظار پرسشي از دوست مانده ام
شاخ اميد بر دلي کزاوست شانده ام
ترديد ورنج ووسوسه و اشک و غصه را
از باغ سبـــــز خاطرهء خويش رانده ام
صد بار اين ترانه (که آخـــــروفاکند)
در اشتياق آمــــــدن دوســـت خوانده ام

مرهم زمانه ها
جان زمين زخمي است مرهم بيا بسازيم
داروي بي ريايي بـــــــا هم بيـا بسازيم
از التهاب نفرت او را شفا بعيد است
با عشق، با محبت؛ کم کم بيا بسازيم
تعمير از تعصب صد چتر غصه دارد
سقف زمين خود را بي غم بيا بسازيم
تا با خبر بگرديم از سيــــــــرت نيکويي
خود را براي چندي آدم بيا بســــــــازيم
انديشهء تفوق از کله هـــــــــــا برانيم
گيتي بدون رنج و مـــاتم بيا بسازيم
اين غزل در فردا نيز به نشر رسيده است

ترانهء شب
نگهي ناز تو ترانهء شب
آورد عشق را به لانهء شب
چون تو آيي ستاره گان گويند
خوش بود رنگ آشيانهء شب
آسمان بحر و گشته است خموش
بهر سير تو در کرانهء شب
شمع روشن سرود مي خواند
نام تو ورد هر فسانهء شب
صومعه گشته ارتفاع سحر
نزد خورشيد آستانهء شب
ضرب رنگ سيه به بام فلک
گشته مقصود تازيانهء شب
از محن پارساي نور شدم
دل ندارد دگر نشانه ء شب
دل انيست کنون منير بود
خلوتت بزم شاعرانه ء شب

داد و ستد
من همواره عطش زده ام
تو باراني ُ رودي بحري
تو همواره مشتاقي
من التجا
داد وستد اين معامله را
با قرض مهرباني تو و نقد باور خود مي پردازم

درنگ حوصله

درنگ حوصله
در درنگ حوصله ام
حرکت پويايي دارم
که پرواز انديشيدن
از صحراي زمين
تا به چکاد آسمان ر ا
ميسر ميکند

شهر پرهيز
تقويم کرده مارا مهمان شهر پرهيز
نفس است بهر ايمان دربان شهر پرهيز
يک ماه جستجو کن ،صد سجده مو بمو کن
با عيد مي توان يافـــت پايان شهر پرهيز
خورشيد غرق حيرت در نور معنويت
باشد که چون ندارد قرآن شهر پرهيز
با زينت منزه سجا ده بوس باشند
تسليم حسن عشقند خوبان شهر پرهيز
با کوله بار ايمان ،همراه با غريبان
ميباشد اي مسلمان شايان شهر پرهيز

غرق
نامت بحر است
لبانم ساحل
نامت درياست
لبانم کناره
وقتي نامت را بر لب مي گيرم
برزگي ات در آغوش ميگيرد مرا
همه وجودم را
و من غرق مي شوم ....

خاطرات
خاطراتت درين فضا باقيست
نقش رويت بدل بجا باقيست
رفتي و ترک شهر ما کردي
اين جفايت بياد ما باقيست
رسم تقسيم غصه را هرگز
مشکن چونکه ماجرا باقيست
بادهء درد ما بنوش که چون
محفل اشک بيريا باقيست
گرچه از چشم و ديده دورشدي
داغ حسرت به قلبها باقيست

در سطور کتاب خاطره ها
ياد ديدار آشنـــــــا باقيست

در د کـــــــان تفنن گيتي
قلب پاکم چه بي بها باقيست

باران

ديشب برون پنجره ام
خيل قناري هاي باران
سرود مي خواندند
که سحر چو بهاران در راه است
با کاروان از گل هاي نور که ساربانش خورشيد است
از سرايش باران
بانگ بيداري
به خوابم

انتظار
درد ما کي دوا ميشود؟
غم زدل کي سوا ميشود؟
ناله محزون جرس بي اثر
ناي ما کي نوا ميشود؟
ناوک غم زمان ميزند
مر همش کي بپا ميشود؟
جسم الفت دو صد پاره شد
بخيه زن کي روا ميشود؟
شاخ لرزان زدست نسيم
از صبا کي جدا ميشود؟
جاي نفرت محبت درزمين
اين سخن کي بجا ميشود؟

شکست سکوت
اميد رفته به قلب شکسته باز آمد
بديده گان ترم بخت بسته باز آمد
چو در قفاي تو اين جسم خسته بيجان بود
تو آمدي و مـــــــــرا روح رسته باز آمد
سکوت تلخ فراقم ز يک تـــــرانهء تو
شکست و ساز خوشي دسته دسته باز آمد
صفاي باغ ز ديدار تو مبارک شــــــــد
طراوت به تن برگ خسته باز آمــــــد
سرود لحظهء شادي ز هر رگ جانم
نشاط خاطر من جسته جسته باز آمد

کُشتن سکوت
سکوت گشت و مرا رنج بيقراري کُشت
فضاي خلوت مارا به تکسـواري کُشت
نواي حنجره ام را اســــير زمزمه ساخت
به تير وسوسه بست و به عذرو زاري کُشت
ببين که حيله دوران وفـــــــا به دار کشيد
خداي سلسله ها را جفا به خواري کُشت
حرير فصل بهاران نهان و درد که باز
نگاه عـــــاشق مارا زبي بهاري کُشت
کجاست همنفس دل که غصه بستاند
و انتظار مـــــرا غم چرا بياري کُشت


فرشتهء مرگ

فرشتهء مرگ
مرگ را بايد فرشته ناميد
کاين فرشته
از بلاي زندگي
ياکه از چنگ هيولاي نفس
زنده جان را
آدمان را
مي دهد پيهم نجات
الوداع گوييد ياران خويش را
تارک کابوس گاه پيش را

دستي از فراسو ها

دستي از فراسو
کسي از پشت فصلي سرد
بهاران تحفه مي آرد
طراوت مي کند توفان
قناري نغمه ميخواند
سرود باغ را خندان
شگوفه مي کند تسخير
تمام شاخه ها باز
گريبان ميدرد گلها
شقايق سرخ ميرويند به روي دامن صحرا
و دلهاي صبور مان
ز کام ديده مي نوشند
بهاران را بهاران را
و گيتي ميشود معشوق
نگاه روزگاران را
بهاران عشق ميکارد.....

ديده
چشمهايت سحريست
سحري تازه تر از بوي بهار
به پذيرايي روز
به نگهداري شب
چشمهاي تو نماز و قبله است
من ز محراب نگاه تو خدا را ديدم
که ترا با هنرش
بهر من ساخته بود
بهر من ساخته بودو به تو دل باخته بود

ماندن
تو ميروي و مرا جان خسته ميماند
دريچه هاي خيالم چه بسته ميماند
تو ميروي و د گر باز سخت تنهايم
و خوشه هاي غمت دسته دسته ميماند
چنان به سنگ زند ياد تو به هر نفسم
که هر چـــه آيينه بينم شکسته ميماند
پرند بستر موهوم هر فـــــراخواني
قرار من به قفايت گسسته ميماند
تو گر دوباره بيايي به آسمان نگاه
مرا برفتن شبــــها خجسته ميماند


آيينه بندان
ديشب که ماه گام به دامان شب نهاد
صد ها درفش عشق به دستان اختران
در اهتزاز بود
زيبا ترين آيينه بندان زندگي
در آسمان شب بر پا گشته بود
آن مهربانترين
بر پا نموده بود


آيينه
پاييــــــز خويش را چو بهارينه ام هنــــوز
از ريشهء طراوت سبزينــــــه ام هنـــــوز
در انتـــــظار ديدن خوش قامت کـــــــسي
در زير گرد و خـــــاک چو آيينه ام هنــوز
گرچه شغاد چاه به هر گــــام من کَنـــــَــد
آن رهروم زنور که بي کينــــه ام هنــــوز
اسُطوره هاي کهنه نفــــــس تازه ام کـــند
من دوستدار رستم و تهمينه ام هــنــــــوز
توسن سـوار خاطـــــرهء کودکي منـــم
با يادهاي هر شـب آديــــــنه ام هــــــنوز
با ناله هاي خويش گهي گنگ و بيصــــدا
يک دفـــــــــتر فتــادهء ديرينه ام هـنوز
با مهر و بي ريا همه جا من به کاخ عشق
هم چون نهاد خويش نهاديـــنه ام هــنوز


اين قصيده را به( بلخ )مادر شهر ها وفخر شعر فارسي دري اهدا ميکنم
آشيان عشق
آغوش تو آسمان عشــــــق است
دشت و دمنت جهان عشــق است
نـــــوروز توبا حضـــــــــــور لاله
زينت گر بوســـــتان عشـق است
چون شعر دري که جاودان اســـت
اين بلخ مرا چو جان عشق اســت
با آنکه بديـده تـــــــــــيره گي را
نور افگن و سايه بان عشق است
آتشـــکده ات ز کيــش زردُشـــــــت
يک گوشـــه ز آســتان عشق است
يکســـو به کنــار داري (آمـــــــــو)
هم( چشمه شفا) روان عشق است
کـــــوه هاي فتـــــــــاده در جنوبـــت
در برج فلک عيـــــان عشق است
بر گوش رســـــد رسد مزاميــــــــر
لحن توچو از دهان عشــق اســـت
مهر اســــــت به قيد کوچه هايـــت
مسکون تو پاســـــبان عشق است
ناقل به در تو گشته ســـــــــــــاکن
اين حکمت کاردان عشــــــق است
دل بســــــته شدم به دفتــــــــر تو
شام وســــــحرت زبان عشق است
آن برج و حصـــار آن عــــــياران
آيينهء داستــــــان عشـــــق است
پروردهء تو فـــخور شعر اســــــت
ورد سخنش بيان عشــق اســــــت
بانوي ســــخن ســــــــــــراي اول
قرباني جاودان عشــــــــق اسـت
از( مولوي )ات دگـــــــــرچــه گويم
چون مشعل کاروان عشــق اســـت
شهنامه نخــــــست از( دقيقي) است
اُسطورهء قهرمان عشـــــق اســـت
هم بلبل هـــند ازتــــــــو پيداســـــت
نامش چو( امير) کان عشق اســت
يک * سيد نــــرده بين ليـــــــــــکن
تيري ديگري کمـــــان عشق اســـت
آن خسته *که دُر به سينه اش داشت
از حلقهء دوستـــــــــان عشــق است
آن واصف * خيل ماهـــــــــــرويان
آشــــــفته و مهــربان عشق است
هــــــر نـالهء حامد ت* شنــــــــيدم
بر حنجره اش اذان عشـــق است
شــــــــعرو غـــــــزل ســــخنورانت
در شهر سخن دکان عشق اســــت
فرهنگ و ادب به تو کـــــــــند ناز
آغاز تواز گمان عشـــــــــــق است
نام تو ميـــــان همــــــــــــــزبانان
مشـــــاطه و سر زبان عشق است
در اوج ســــــــفر شنيـــــده ام بلخ
در قافله ســــاربان عشق اسـت
از گنــــــبد و مــرقــــد ســـخي جان
ماحول تو پرنيـــــــان عشق اســت
خوابيده تـــرا علي به دامـــــــــان
مرديکه چو صدجهان عشق اسـت
آزرده نرفت از بـــرت کـــــــــــــس
دامان تو بازوان عشــــــــق است
گزافه نبود هر چه گفتــــــــــــــــم
اين جادهء رهــــــروان عشق است

القصه منــير نا توان نيـــــــــــــــــز
دلداده به آشــــــــــيان عشق است
*سيد اسماعيل بلخي *مولانا خسته * واصف باختري*سميع حامد

خداي آزادي
خوش آنکه اشک بريزم براي آزادي
چه قيمت است عزيزان بهاي آزادي
چقدر برگ و درخت و شگوفه هاي وطن
نهاده اند سرو جان به پاي آزادي
چکاد جشن خوشي هاست روز آزادي
وشاه نغمه چه باشد؟نواي آزادي
هزار مذهب و رنگ و هزار حزب و گروه
کجا رسد به قدوم خداي آزادي
تو گويي خلد برين است هر سو گر بينم
فضايي دلکشي دارد هواي آزادي
بسي شعار شنيدم ولي يکي گويم
تمام دارو ندارم فداي آزادي
ز دست غير نديدم به جز نفاق و شقاق
که شاه سکه نگردد گداي آزادي

منير سپاس بلخي 8 اگست سال 2005

sina
Sunday 15 January 2012-1, 11:20 AM
تو به چشمت داشتـــــــــــي شيشـــــــه کبـــــود

لاجـــــــــــــرم دنيــا کبـــــــــــودت مي نمــــــــــود
حضرت مولانا

عطر وطن

وه در اين غربتسرا عطر وطن گشتي مرا
بوي ميهن داشتي مشک ختن گشتي مرا
يک قلم بشکسته بود آيينه ء روياي من
پتره کردي شيشه ها را ، برش زن گشتي مرا
سالها در دوزخ تنهاييم مي سوختم
چتر عشقي ، سايبان جان و تن گشتي مرا
دور و پيش خانه ام از تو چراغان گشته است
چون نسيم تازهء صبح چمن گشتي مرا
در بهار زندگاني کي بهاري داشتم
آمدي يک کوچه باغ نسترن گشتي مرا
جامه يي از عاشقي بر پيکر من دوختي
با حرير بوسه خود پيرهن گشتي مرا

به ديدار تو

به ديدار تو مي رقصد دل بي تاب و ديوانه
تو مي آيي و مي آيد بهاران باز در خانه
به رنگ چشمهاي شعر سازت سبز مي گردند
دگر باره همه گلهاي زرد و خشک گلخانه
دوباره زنده مي گردد به بوي خاطرات تو
همان دلبسته ء رويت همان ديرينه پروانه
دوباره چشمهايت را به هرم گونه مي سايم
دوباره بوسه مي چينم ز لبهايت حريصانه
بيا تا سر گذاري بار ديگر روي اين زانو
بيا تا گيسو افشانم بروي آن دو تا شانه
به گوشت از سر شب تا سحر گه قصه خواهد گفت
دوباره شهرزاد قصه گوي شهر افسانه
تو مي آيي و مي راني تمام غصه و غم را
دوباره مي رهم با تو ز اندوه غريبانه

آخرين منزل من
عشق من !
بي صدايت چقدر
روز بي حالست
شب غمين و دلتنگ
جاده و جنگل و دريا
همگي باخته رنگ
دل خورشيد سياه و سرد است
ماه ، ديوانه ء شبگرد است
عشق من مي داني ؟
بي صداي تو دلم مي ميرد
موج سر گشته ء نا پيدايم
روي درياچه ء تنهايي
بي تو هر دم نفسم مي گيرد
چي کسي جز من و تو مي داند
قصه ء دوري ما ؟
رنج مهجوري ما ؟
وين جدا بودن مجبوري ما ؟
واي از اين درد که درمانش نيست
واي از اين راه که پايانش نيست
پر پروازم کو ؟
در گلو قدرت آوازم کو ؟
عشق من مي داني ؟
تويي آهنگ حزين دل من
اولين همسفرم
آخرين منزل من

برگ دوش باد
يلداي بخت ابري شومم سحر نداشت
يک روز آفتاب از اينجا گذر نداشت
بر شانه هاي خويش در اين باغ ، اين درخت
جز خنده هاي خوني زخم تبر نداشت
از عمر باز سال دگر رفت و خاک شد
جز لحظه هاي بيهده چيز دگر نداشت
اي واي ! من زسي و دو وادي گذشته ام
يک فصل من بهار نشد ، بار و بر نداشت
با شمع هاي سوخته گفتم تمام شب:
ديديد عمر رفتهء من هم ثمر نداشت ؟
يک شب بساط زحمت خود چيده مي روم
چون برگ دوش باد که يک حرف تر نداشت

دست خورشيد

« خانه ابري » بود ناگه رحمت باران رسيد
بطن شب از هم دريد و آن مه ي تابان رسيد
خوب من افراشت قامت باز شيدايم کند
دختر سبز غزل را باغبان جان رسيد
گفته بودم بر نمي گردد کنارم يوسفم
ليکن امشب نور يوسف باز در کنعان رسيد
حلقه حلقه موي بسته وا کنم بر شانه ام
موي و رويم را بگويم پيکرم را جان رسيد
خانه با اندوه تلخ خويش تنها مانده بود
دست خورشيد آمد و اندوه را پايان رسيد

شعر سرخ

کو فروغي تا بتابد در برم
يا چراغي تا ببينم دلبرم
خوشه ء رنگين مهتابم کجاست
شعر سرخم قصه ء نابم کجاست
آن عبور عطر ها در ياد من
گرمي خورشيد در فرياد من
آن عزيز ودلکش و شور آفرين
شهسواري پر عطوفت ، دلنشين
خاطراتش لذت روز و شبم
آنکه نامش شعله پاشد بر لبم
باز آوازش به گوشم مي وزد
بسملي در سينه ء من مي خزد

بيتو خشکيده ست دل در سينه ام
مانده تنها ، منزوي ، آيينه ام
بيتو دل در سينه ء من مردنيست
بيتو گرمي از دلم کو چيدنيست
بيتو ميميرد دلم در انزوا
بيتو نوري نيست در نزديک ما
بيتو عين زعفران شد رنگ من
ياسمن سوز است هر آهنگ من
تشنه ام من شربت ديدار کو
جرعه ء زان رود آتشبار کو

چه بگويم از تو ؟
تو که همچون مهتاب
به شب تيره من مي تابي
چه بگويم ؟ تو بگو
تو که همچون باران
به ترکهاي کوير دل من مي باري
تو همان پنجره اي
که به هنگام غروب
به دل خسته من باز شد ه ست
يا همان آهنگي
که به آن نغمه من ساز شده ست
تو همان عطر خوش شب بويي
که نفس هاي مرا
تازه مي سازي
تو همان روح بهاري
که تن سرد زمستان مرا
گرمي وسوسه مي بخشي
چه بگويم از تو ؟
مثل يک خوابي
خواب ديروز مني
خواب هر روز مني
شعر فرداي مني
شعر امروز مني
چه بگويم از تو ؟
تو معمايي ، رمزي
و دلم مدتهاست
در پي حل معماي تو افتاده ست
چه بگويم از تو ؟
تو همان همهمه ء احساسي
که دل تنگ مرا آشفته ست
تو همان نبض زماني
که نفسهاي مرا مي شمرد
تو همان خلوت نابي
چه بگويم ؟ تو بگو
بهترين شعر مني
که سرودم تا اکنون
چه بگويم از تو ؟
قلمم قادر نيست
که تو را وصف کند
تو بگو
تو خود از خويش بگو
چه بگويم از تو ؟

بهار من گل نسرين ندارد
سحرگه اين شب چرکين ندارد
نشد يک التجاي ما اجابت
دعاي ما مگر آمين ندارد

عشق آمد و رنگ زندگاني بخشيد
رنگ دگري به اين جواني بخشيد
يک پنجره رو به نسترن ها بگشود
يک شهر نشاط و نغمه خواني بخشيد

نگاهت شعر سبز نو بهارم
تويي نور نگاهم ، غمگسارم
بزن لبخند تا صبحم شود سبز
براي خنده هايت بيقرارم

سرود ابر و باران
بار ديگر سوي من برگرد! خواهش مي کنم
ديدن صبح نگاهت را سفارش مي کنم
من زچشــــــمانت ســــواد عشق را آموختم
بعد از اين مشق دو چشمت را نگارش مي کنم
شعر چشمان ترا ديريست از بر کرده ام
تا ابد اين مثنوي را من ستايش مي کنم
دير شد فردوس آغوشت نصيب من نگشت
روز ها را پشت هم هر دم شمارش مي کنم
گرد دامانت زيارت ميکنم شام وسحر
کعبه عشقي به درگاهت نيايش مي کنم
در کنار باور ســـــــــبز صنوبر ها ترا
اي سرود ابر و بارا ن ها ،نوازش ميکنم

باز دارد دل هواي گفتگو

باز دارد دل هواي گفتگو
باز پيچيده ست بغضي در گلو
قلب من چشم انتظار بازگشت
دستهاي من ترا در جستجو
چشمهاي خسته ام بر دار شب
شمس من با وصلت اين ظلمت بشو
سوي من بگذر ازين ديوار ها
تا بخوانم عشق را با هاي و هو
جسم من بي نامت از روحم جداست
زندگي بيتو ندارد رنگ و بو
جان و دل را نذر راهت مي کنم
گر شوي يک بار با من روبرو
ميزبان کوچه هاي خاطرات
باز آ در شهر عشق و آرزو

گل پژمرده
هستي من يک گل پژمرده بود
چشمهاي من کوير مرده بود
آمدي اي يوسف زيباي من
شهسوار شهر رويا هاي من
کوبه هاي نبض سر گردان من
بر تو مي خواند :<< تويي جانان من>>
اي سرا پايم خيال سبز تو
آرزوي من وصال سبز تو
اي بهار خرمم چشمان تو
صد بهاران خفته در مژگان تو
اي چمنزاران چشمت ديدني
شعر افسون دو چشمت خواندني
بوسه يي شو بر لب يخ بسته ام
در هواي بوسه ات دل بسته ام
تا لبانت بر لبانم مي خزد
عطر پونه بر مشامم مي وزد
نو بهار مهرباني بوسه ات
ميوهء فصل جواني بوسه ات
بوسه هايت رود گرم آفتاب
بوسه هايت فخر دارد بر شراب ؟
بوسه هايت طعم زمزم مي دهند
بوسه هايت جان به آدم مي دهند
اي عزيز ! اي مرد رويا هاي من
تک چراغ روشن دنياي من
همقدم در لحظه هاي من تويي
در عبادت ها خداي من تويي
من ز بويت عشق را بوييده ام
من براي عشق تو روييده ام
آمدم از دست تنهايي به جان
در کنار من بيا ، اينجا بمان

sina
Sunday 15 January 2012-1, 11:23 AM
طهارت لبخند

در چـنتهء بلـوري مهتاب گريه بود
از بس که در ترنم درياب گريه بود
کابوس شب بکـارت روياي دل دريد
تعبير خوب بودن اين خواب گريه بود
در سنتي که خوبترين واژه رفتن است
آذيــنهء تـلاوت رهيـاب گـــريه بــــود
آنگه که درد گندمي ام ميسه مي کشيد
در کـوچـه هـاي آيـيـنه و آب گـريه بـود
دل از سرود معتکف بزم قصه داشت
محصول زخم خوردن مضراب گريه بود
ما سجده بر طهارت لبخند مي زديم
غافل که در تمامت محـراب گريه بود

رهايي
من آنگه از حصار ياوه رستم
که پيمان محبت با تو بستم
تو معني بخش دنياي وجودي
تو زيبايي و من زيبا پرستم

اميد
ترکيب بلندي ازغروري بر گرد
هنگامه ي شوکت سروري برگرد
اي آنکه تلاوت زمان دستانت
اميدي همين دل صبوري برگرد

انتظار
بي آنکه سنگفرش خاطرم
صداي گام کسي را به خلسه بر گيرد
بي آنکه آب ها
بوي نجابت ترا
با قيمت غرور
در پاي سنگ هاي صبور هديه ي کنند
دريچه هاي تمنا
( دريچه هاي شکسته)
با حضور گرم شايد...
لبخند مي کارند
فقط به پيشواز تو
و کوچه ها همه چشم اند
گلايه ها همه چشم
که دست هاي کدامين بهانه ترا
در انکسار نام کوچک من بازمي خواند

براي تو
زلفانت
آبشار لطافت است
که با خورشيد رخسارت رنگين کمان عاطفه را مي بافد
چشمانت
قدسيت چشمه ساري
که آيه هاي تبشير دران مي جوشند
و لبخندت
پيامبريست
که زيبايي وحي را از گل ها مي چيند
و بر دل ها مي نشاند
اي مذهب زيبايي!
لختي بخند
تا ايمان ايينه ها در من جاري شوند
زيرا کسي که با توست
هرگز
هرگز
هرگز
نمـي مــيـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــرد

سرنوشت

دو چشم مضطرب
به پاگه دوخته شد
سفير سرنوشت قدم به خانه مي گذاشت؟

دو دست مضطرب
کنار آبدان
پياله مي شست
و با جاري آب خاطره مي بافت

و يک قلب مضطرب
از اين چار ديوار
تا آن چار ديوار
زنده گي را اندازه مي گرفت.

هبوط
وقتي پدر به کوچه ي ميخک سفر نمود
در لابلاي موي سپيدت
نام سياه مرا بافتي
تا بارگاه سرد لبانت
اندوه تلخ مرا ميزبان شود

بر خويشتن چگونه نگريم
آنکس که زندگي خويش را
در رهگذار باد
فراموش کرده است
خود زندگي توست
من آن نيم
من آن نيم که تو اش در حضور عاطفه گفتي
که شهسوار خواب تو ام
ديگر ببند
دفترچه ي خيال گذشته را
اينک مرا
فرشته هاي نجابت
نفرين نموده اند
نفرين به من که در دل حماسه ي اميد
سودابه ي سکوت در آغوش کرده ام
نفرين به من که حرمت اشک ترا
در سايه ي هبوط فراموش کرده ام

آيا هنوز
چشم به راهم نشسته اي
آيا هنوز
آنسو تر از تلاوت دريا
آن شهر کوچک است
با آن پري کوچکش؟
من شعر خويش را
از ابتهاج خنده ي سبزش گرفته ام
آيا هنوز
دختر همسايه مان
لبخند سرد خويش را
بر روي کوچگي ها باد مي کند
تا عاشقش شوند؟
آيا هنوز مي شود عاشق شد؟
آيا هنوز مي شود عاشق بود؟

نهاده ام

پا
بر شقيقه ي شقايق
روزنامه مي سازم


(?)
شاعر
ناگفته وجه تشبيه
ليلي
گيسوانش را گردن زد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 11:31 AM
اينک صـــداي زرد مـــــــرا شانه مـــــــــــــــي زند

موسيقيـــــــــي که در گل گنــــــــــــدم نهفته بود

حســــــرت

وقتـــــي کـــه قريــــه را
معصوميت ستاره گـــــــان آراستنـــــــــــد
تـــو در ناتوانـــــــــــي ام هبـــــوط مــــــــــــي کردي
و مـــــــن چــــه بـــــــــــي خبـــر
طـــــــــــــــــــــراو ت کــــــــــــــــــــــــ ـــاذب را
بــــــــــــه برکـــــــــــــــــــه ي خونيـــــــــــــــــــــ ــــــــــــن شهر
وام مــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــي دادم



سفر

ر برخيز ازين شهر سفر بايد کرد
راه را سوي دگر ، سمت دگر بايد کرد
ديگر اينجا همه افسانه ء تکرار شبست
با تو تا چشمه ءخورشيد گذر بايد کرد
يار ! بر گير مرا همسفر خويش بساز
ره ء عشق است دگر باره خطر بايد کرد
عشق آواي خدايي است ، نترسيم از عشق
شب ظلمت زده با عشق سحر بايد کرد

سکوت
من مثل يک ستاره گمم در هواي تو
پيچيده ام به عطر تن ياد هاي تو
بي رويت آفتاب نمايان نمي شود
تنها همين غمست که پنهان نمي شود
با رفتنت شکوه صدايم شکسته است
موج سرشک لال به چشمم نشسته است
اندوه رفتن تو به جانم شرر زده
رعدي به ابر گريهء چشمان تر زده
آن فصل عاشقانهء ديدار خواب بود ؟
گلبرگهاي سبز به دشت سراب بود ؟
پاسخ بده سکوت مرا آب آب کن!
يا عشق ؟ يا سکوت ؟ يکي انتخاب کن

بيا
بيا بنشان به لبهايم نگين يک تبسم را
سکوت تلخ را بشکن بيا سر ده ترنم را
بيا با بوسه هاي مهر مستم کن در آغوشت
به روح دردمندم خوان غزلهاي تفاهم را
ميان شعله هاي دوزخ هجر تو مي سوزم
بهشت وصل مي خواهم بکن خط خط جهنم را
زليخاي خيالم ، ميدرد پيراهن تقوا
ندارد دختر رسوا دگر پرواي مردم را
پي قتلم کمر بستند اين دزدان دريايي
نمي دانند چشمان تو معناي ترحم را

مي نوشتم از تو
مي نوشتم از تو ، باران باز باريدن گرفت
خيل شب بو در سکوت باغ رقصيدن گرفت
مي نوشتم از تو روي دفتر تنهاييم
دختر شيرين زبان شعر خنديدن گرفت
مي نوشتم از تو و بي تابي مضمون دل
خون گرم عشق در الفاظ لغزيدن گرفت
مي نوشتم از تو و ديدم که خو رشيد رخت
بر لب بام غزل يکباره تابيدن گرفت
مي نوشتم از تو و اسمت نمي بردم به لب
عطر نامت ناگهان در نامه پاشيدن گرفت

من و ياد تو

به ساز عشق مي چرخم به باغ سبز چشمانت
بساط گل به لب دارم بيفشانم به دامانت؟
تمام شهر خوابيده ، من وياد تو بيداريم
سراپا چشم ديدارم که شب تابد ز مژگانت
خيال عاصيم امشب ، اميد دست گرم توست
چه خوش بخشيده رويايي به من لبخند پنهانت
به هم زد يک نگاه تو شکوه شهرک دل را
چه کاري کرده اي با دل بگو جانم به قربانت؟
چه بنوازي چه ننوازي غرورم سهم قلب تو
تن دل را بپيچم در حرير عشق سوزانت.

پر بزن
پر بزن پر پر زنان تا آسمان دامن بکش
فصل رستن گشت برگ تازه در گلشن بکش
آفتاب پر فروغ صبحگاه عشق من
عکس خود را در اطاق کوچکم روشن بکش
با حرير برگ شعرت بوسه زن بر پيکرم
روح من باش و مرا تنها برايت تن بکش
دستهاي عاشقم را با سحر پيوند زن
روز نو را پر ز عطر سنبل و سوسن بکش
همسکوت خستهء من باز کن آخر لبي
طرح يک لبخند را از سيب کهدامن بکش

روز ها را باز نويسي ميکنم
زرد
زرد
زرد
به اسمت که مي رسم
ملودي آرامي
مي وزد
پنجره به هم مي خورد
قلبم مي تپد
بهار مي شود .

قصه ء تاريک شب
روز هاي جشن جمشيدي گذشت
روز هاي گرم خورشيدي گذشت
ياد نخلستان و آن روزان گرم
بوسه ء خورشيد بر گلهاي نرم
ياد لمس خنده هاي نازنين
روي شن ها قصه هاي دلنشين
ياد باد آن شعر هاي مولوي
با صداي تو شنيدن مثنوي
عطر الفاظ تو عطر لاله زار

امتداد سبز
خورشيد با طلوع تو بيدار ميشود
از هرم خنده هاي تو سرشار ميشود
خوابي که از بهار صداي تو بشگفد
دراحتفال حنجره گلزار ميشود
مفهوم باز و بسته-تقدير نسترن
در امتداد سبز تو تکرار ميشود
دست ظريف لطف تو اي ابتهاج محض
در فصل حذف عاطفه گيتار ميشود
شامي که در حريم تغزل قدم نهي
تلواسه هاي آيينه ديدار ميشود
ديروز عشق با سفر رنگ ، رنگ شد
امروز با سلام تو اظهار ميشود

خورجين غم
اين مهر پاک در جگرت قند مي زند
دنيا چو کودکيست که لبخند مي زند
حس پدر شدن چقدر بي تکلف است
هر لحظه دل به خاطر دلبند مي زند
ذهنت ترا به منطق آينده هاي او...
پيوسته با فلاخن صد پند مي زند
تا در غرور تشنه ي خود مي شوي پدر
وزنت به دل چو کوه دماوند مي زند
ناگه تمام قله ات از اوج مي فتد
افتاده گي ترا به خدا بند مي زند
روزي که در جواني او پير مي شوي
بر چشم خسته سرمه ي ترفند مي زند

تمام تار تنم تن تن ترنم شد
دوباره آيينه در طعم خاطرم گم شد
دوباره خط ميان گلو و گريه شدم
و کوچه باغ دلم پر ز حس گندم شد
و سمت ساده گيلاس هاي دهکده ام
بسوي باغچه هاي بهشت هفتم شد
دوباره خانه ام از حجم شاپرک پر گشت
نصيب و قسمت من حضرت تبسم شد

پيغامبر تبسم
بگذار با سپيده صدايت کند صبور
با شکوه و شکوه تو تا دور دور دور
بگذار تا دوباره زند پرسه رشک ماه
در لايه هاي مخملي سجده و سرور
حالا که باز پنجره يي باز ميشود
عطر تنت ز باغ ازل ميکند عبور
اي آنکه خواب آينه تصوير ميکني
در ارتفاع سبزترين ساحت غرور
وقتي تمام حس شفق خسته ميشود
پيغمبر تبسم تو ميکند ظهور

حق حق
اگرازمزرعه لطف تو گندم چيدم
حقم بود
ياکه ازآبي چشمت غزلي دزديدم
حقم بود
تو اگر پنجره پوزش وپدرود شدي
حقت بود
من به بيهوده گي خويش اگرخنديدم
حقم بود
درفاصله پدرود و پاييز

انگيزه ي نيست
براي مکيدن زنده گي
تمامي بهانه ها خشکيده اند
در زهدان ثانيه ها
حتي ديدن دوش خون دررگهايم
خسته ام
خسته ام
ازين همه پاييدن درفاصله پدرود و پاييز


تو
پشت کلکينچه لبخند توتصويرخداست
وحضورت تپش سبزترين ثانيه هاست
گرچه ديريست که ازحنجره هانيست اثر
قامت تست که فرهنگ صداپابرجاست

نماز سرخ شقايق
وقتي که اوج حادثه را باز پر زديم
بر بارگاه خفت ديرينه در زديم
چون عاکفان خانقه ي زرد زيستن
در پيشگاه آهن و عصيان به سر زديم
ما را به گوشمالي مه نيز حاجت ست
نا ديده شام درب شفق را اگر زديم
آخر نماز سرخ شقايق فريضه ماند
تا آستين همت پارينه بر زديم

حتي ز سنگ نام صبوري ربوده شد
وقتي درين تعفن مرسوم سر زديم

پاسخ
من با آرزو هاي کوچک زيسته ام
وچشمان مرتعشم
باگدايي لبخند عادت کرده اند
چگونه فراموش کنم؟!
تمام حجم زندگي ام
درمصراع ساده مرسل خلاصه ميشود

سمت آينه و آب

آن سوژه ي که حجم قفس باز گفته بود
آهنگ ناتواني ما را شنفته بود
آنجا که سمت آينه و آب مي نمود
يک ناشنيده مرد چرايي نگفته بود
گاهي که مي چکيد غرور از حريم باد
خون آبه ي زمشهد در خويش خفته بود
اين گونه هم نبود همين قصه از ازل
رنگين کمانی بنفشه ي، ياسي، شگفته بود

اينک صـــداي زرد مـــــــرا شانه مـــــــــــــــي زند
موسيقيـــــــــي که در گل گنــــــــــــدم نهفته بود

sina
Sunday 15 January 2012-1, 11:37 AM
انگــــور ها دوبـــــاره غـــــــــزل بـــــار داده انــــــــــد

اما غنــــــــاي خويــش به اغيــــــــــار داده انـــــــــــد


انتظار

بي آنکه سنگفرش خاطرم
صداي گام کسي را به خلسه بر گيرد
بي آنکه آب ها
بوي نجابت ترا
با قيمت غرور
در پاي سنگ هاي صبور هديه ي کنند
دريچه هاي تمنا
( دريچه هاي شکسته)
با حضور گرم شايد...
لبخند مي کارند
فقط به پيشواز تو
و کوچه ها همه چشم اند
گلايه ها همه چشم
که دست هاي کدامين بهانه ترا
در انکسار نام کوچک من بازمي خواند


بخوان
چکاوک غمگين
ورنه گلويت را دوباره مي دزدند

يک سينه آرزو

صد حنجره فرياد
انگشت شهادت بر لب نهاده ام

شهيد خون سرد
زمين دلسرد
رسانه ها سرگرم

چگونه بهار را باور کرد
آه ...
نسترن نشکفته مي ميرد
زمزمهء زخمي بيد

من از تبار سربي جنگم
تبار بدنامي

و از تشنه گي درخت مي آيم

تصوير من به خنده مي گيرد

فرداي پيوستن را
در آيينه هاي شکستهء باور
تصوير من به خنده مي گيرد

شکوه رجعت باران را
و حجره هاي تنم شعر مي خوانند

هنوز زمزمهء زخمي بيدم

هنــــوز گلايه هاي زغفرانــــــي آب و علف

شيــــار خواب من و باتلاق را پيوند مـــي دهد

تا شهرزاد کوچه هـــاي ورم کــردهء تاريخ
به فريبايــــــي بدنامــــــي ام بوســـــه زند

گلايه

کجاست ترجمان روايت فردا

که با شرارت ودکا بهانه مي پاشيد
کجاست آنچه تو اش بار ها گفتي
انگور ها دوباره غزل بار مي دهند

انتظار سرد
تا دست هاي سبز خدا مي دمد مرا
آيينهء اميد فرا مي دمد مرا
هر بار گر تلاوت باران شنيده ام
موسيقي حضور به پا مي دمد مرا
حس مي کنم هنوز شتاب شکوه تان
شايد دعاي گرم شما مي دمد مرا
تنهاييم غرور من و من شکسته باد
روزي اگر اجابت ما مي دمد مرا
گر در کنار مشرقي آب خفته ايد
اين انتظار سرد چرا مي دمد مرا

sina
Sunday 15 January 2012-1, 11:40 AM
فرجـــــــام،نالــه هـــاي غــــــم و درد چيـــده شد

آخر نـواي خفــتــــــه ي قلبـــــــــــم رميــــده شد
اين ناخـــــــداي چرخ فلـک ماتمـــــــــــم شکست
نور صبيح عـشـــــــــــق،به اندوه چيــــــــــره شد


چشم پوشي


شمع فانوسي نگاه خيره ي تو،شرمسار آرد مرا
از براي گرمي ي يک سوختن،پروانه وار آرد مرا
من درخت زردم و بي بال و پـــر،اما هــــــــنوز!!
خاطراتي برگي سبزي آرزو،امــــــيد وار آرد مرا
شام سردي صورت من،يک نماد از شکوه است
خلوت ديدار سبزت،هر سحرگاه بي قرار آرد مرا
ابر تند از آسمان خشم تو ،صد راز مي بارد مگر
لاله ي تنها و غمگين،لاجواب و داغدار آرد مرا
اشک درد افزاي شب در بستر نرگس چه باک!!
يادگاري نوبهار آشــنايي،اشــــــــــکبار آرد مرا
گرچه نعش خويشرا،در خلوت خاکي پريشان کرده اي
صورت زيباي ياد و خاطراتت،بر مزار آرد مرا
خانه ي دلرا فراموشي ز نقشِ حسن زيبايت نگر
رقصي عطرآلودي،اندام نسيمي بوي يار آرد مرا
تا به کي؟در بوستان خاطرت چون گلبني زرد وذليل
آخر اين رشک سراپا چشم پوشي،سوگوار آرد مرا

نوروز در نبود تو بيــــــــداد ميکند
غم خانه را بنام تو بنـــــياد ميکند
از هجر تو تولد گلهـــــــــــاي لاله را
آشفته در قدوم فنــــــا باد مي کند
اين سبزه هاي تازه زخواب آرميده را
آشوبي هولناکي قلمــــــداد مي کند
دل مي رمد ز وحشت و اندوه باغچه
در خلوتي خيال تو بيـــداد مي کند
گنجشک بامهاي بلنـــد و هواي سَير
پر ميکشد به ســــــايه ي فرياد ميکند
تو نيستي و گشته شب و روز هيچ،هيچ
بيتو قرار ، جان زتــــــــــن آزاد ميــــکند
از گردن بلندي يکي کاج،سرنوشـــت
خســــــپاره هاي لانه ي ما باد ميکند
در لحظه ي شگفتن گلهاي زرد زرد
خيراتي خنده هاي تو دل شاد ميکند
آه! يک شکست بال پرستوي آسمان
ترسيم سرنوشت من ايجاد مي کند
نوروز از نبــــــــود تو در طاق ماهتاب
قصر سپيــــــــــدي آمدت - آباد ميکند


بي آغاز و بي فرجام
..و کرمک شبتاب را گلو بريدند
آنجا که
عروس را در حجله ي چشمانش
خروسي را قرباني کردند
بيچاره نوعروس که
ناخن هاي بلند خويشرا
بر خراشيدن تاريکي ها
پيهم ناز ميداد.
گنجشکان شاخه هاي بلند
اويزه بر چنار هاي پير
جوار پنجره ي دودي
پر و بال خويش را با تازيانه ي
بادهاي وحشي شانه ميزدند
و از آن دور دستها
شمع افروخته در مزار کهنه
مرد..


خون شعرم
...و شبگونه ترين ابري که
متروک و ..
زمستان وجود او
عقيم و برف نازا بود
شعار خشکسالي را
به بالاي پنيرکهاي شال من
چنان آهسته و بيباک ميرقصيد
و من زن بودنم را
آيه
آيه
پا بپاي مادر عيسي
به آشوب آفرين مردان شهرم
از سوراخ يک کليسا
دانه
دانه
يک به يک تفسير مي کردم
و شايد نينواز پير
درون خون شعرم
خانه ي خورشيد مي پاليد
و من زن بودنم را
آيه آيه
دانه دانه
يک به يک تفسير مي کردم.


کلکينچه ي شکسته وجدان
براي امروز از ديروز مي نويسم
تا پاي گور، تار جنايـت کشيــده اند
با سنک،شيشه ي دل انسان شکسته اند
ناموس خويشرا،چپه سر،دار مـي زنند
کلکينچه ي شکسته ي وجدان شکسته اند

..تا تبسم خورشيد


دعا
خدايا!
اين گداي تشنه کام
با آواي سرازير از لرزه اش
با نا اميدي مي ستيزد
خدايا!
از شرم تهي بودن دستانم
به پر بودن ،صفره ي مرحمتت
غزل نتوانم سرود



لال
در بستر حريري گفتارم
دو يلدا
سر به سر خوابيده اند
نميتوانم بلند حرف بزنم
مبادا خوابشان بهم بخورد


انتهاي سبز خيال
آنجا چراغ ديده ي مهـتاب مرده بود
وينجا بخواب ناز،فلق آرمــيده بود
شب را نبود،سـايه ي از اخــتر اميد
گويي سيال سبـــز سحر،پرکشيده بود

تک لاله ي به مرگ کويرم نيـاز نيست
فريادي روي تربت من ،چنگ و ساز نيست
دوديست از درون کــفن ،بال مي کشد
در سوز قلب مرده ي ما مـيل ناز نيست

در برهــه ي سکوت شــب آواز مي کنم
از عشق تو بــگوش فلک راز مي کنم
با توسـن ي خيال بکوي تو مــي رسم
فردوس !من زنقش پاي تو اش ساز ميـکنم

در انتــهاي سبز خـيالم ،گلي شگفت
اشک شبي به بــستر نرگس ديگر نخفت
او از بهـشت خضر لبانش غزل سرود
از پاکي ي بــهار وفا قصــه ام بگفت
فرحناز حصارمل
فيض اباد


اميد سبز
طلوع در زلف تو پيچيد
زمين خاکستري مينمود
زبان عشق
از سر تا به پايش
درد مي خنديد.
گلويش،رنجهاي هر نگفتن
سخت مي آزرد
توازن در کف خلقت
بهم مي خورد
ازدردش.
چرا خورشيد،در سوگ فرح
اندر غروبش جشن
برپاکرد؟
مگر رنگي شکستي سينه ي ما
رنگ دامان شفق
خون کرد؟!
..و اينک
خنده ي مهتاب،رنگي کهنه گي دارد
مگر ،آئينه ي پيري،درون خانه ي دل
قصد مردن داشت
در اين شب؟
کسي شبرا
براي آمدش
مانع ميتوان شد؟
کسي احساسِ عاشق بودني را
در وجود ماه
ميتوان کشت؟
و امشب سخت دلگير است
سکوت ي سينه ي ماه
در کف يک ابري تاريکي
به زنجير است
مگر سياره ي همراز من
امشب درون ابري تزوير است؟
چرا؟راز درونم
اندرين شب خفته خواهد بود؟
مگر پرويني خواب من
زلاي دود تلخي
دشمن مهتاب
بر من خنده نتوان کرد
ز رشک ي خنده ي شوقش
سپهر آبي ي امشب
گريبان پاره خواهد کرد ميدانم
و چشمش اشک خواهد ريخت
اين را در زبور عشق ميخوانم
صدايي در گلوي سبز باران
تلخ خواهد گفت
خداي من!
ز دردي واژه ي اين عشق
محشر کرده اي بر پاي
در عرشت.
توازن در کف خلقت
تصادم با ستيغ ي سرکشي
آن معبري مجنون نشين ميکرد
مگر ! اميد سبزم-در کويري خشک ي گردوني خسيسي- تشنه خواهد شد؟ هرگز نه!!
مگر! اين عشق سرخم- در سکوت ي سايه ي غم ،خسته خواهد شد؟ نه هرگز!
فيض آباد



يک شاخه هجر از گل زردم بسربکن
تنهاييم زگوشه ي دردم بسر بکن
‌پائيز آرزوي مرا از ميان غم
در شاديت مثال گل هر دم بسر بکن

زندگي سر تا به پايش قصه ي ناکامي است
نقش فولادين کلک زورمند ي نامي است
نه ازو ميتوان گريز و نه به او ميتوان ببست
کو زتقدير ازل همخيز جبر آلامي است

sina
Sunday 15 January 2012-1, 11:42 AM
ابي شيــــــــري مره بيري نکــو تو

ده پس بخت مـــره رايــــي نکو تو
د پس بخت ريــــي کدونمـــه گايه
ده ي گايي مــــره بندي نکـــــو تو

بيهوده

آري
زمان متوقف شد
نه باد لرزيد
نه سبزه رقصيد
فقط عشق سنگين روي سينه افتيد
اين چه زماني بود؟
که قلبها از سرما لرزيد
و نگاهم ...
دستان سرد تو را بوسيد

اين چه زماني بود؟
اشکها حلقه ي چشمانم بود
بگو
اين چه زماني بود
که تو من نبودي
و من ..
يا شايد ...
سهم من همين بود
عشق سراب
بازي خيال
که بيهوده آغاز شد
و چقدر بيهوده ...

ابي شيري مره بيري نکو تو
ده پس بخت مره رايي نکو تو
د پس بخت ريي کدونمه گايه
ده ي گايي مره بندي نکو تو

ابي شيري مه خاتوني نميتنوم
پيش بچه مرتيکه زاري نميتنوم
بچه مرتيکه از مه نان و او ميتلبه
غدر ريزه يم ما آشپزي نميتنوم

ابي جان شوي مره ده تنگ گرفته
دشمن جان مه کمر بند گرفته
دشمن جان مه کمربند سيمي
ده اي روزا مره ده بند گر فته

ابي شيري خسور مادر مه بده
مره قد چو ميزنه ده باله سرمه
مره قد چو ميزنه قد چوي ارچه
در کي تکيه کنوم خاگا ده سرمه

قاصدک
بهار را بگو
سفره را باز کن
دانه هاي آرزو را از نو بچين
من زاده ي امروزم
بهار را بگو
فصل گرما و سوزان
فصل ريزيش درختان
و فصل بيتاب زمستان گذشت
پس گلها را بگذار تا از نو جوانه زنند
و اشکهاي سوزان را در برگهاي خود پنهان کنند
بهار را بگو
تبسم را زنده
و نسيم تازه را بر چهره ها بشتاب
تا خط هاي از درد و اندوه در آن ذوب گردد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 11:44 AM
زمانـــــه يکسر موي وفــــــا با مــــا نميســـــــــازد

به صحــــراي دل عاشق هميش خونابــــه ميبارد
الا اي ناصــــــح عاقل صدايت دلنشين است ليک
*نصيحت گــوش کردن هم دل هوشيارميخواهد
____
* شعر ازحضرت بيدل صاحب
نصيحت گوش کردن را دل هوشيار ميبايد



ياد ايام جواني

ديگر مرا به سر هواي گلشن گلزار نيست
ناله هاي بلبل دل بجز گريه هاي زار نيست
ياد ايام جواني دردلم خود داستان ديگر است
صد تاسف چرخ عمرم را ديگر تکرارنيست
اي خوشا در آرزوي وصل جانان جان دهم
زنده ء جاويد ميگرد م زعشق انکارنيست
شاد گرديدم که نامم ثبت شد درجمع عشاقان او
دوست دارم هجر و غم وصلش مرا درکارنيست
کرده ام عادت به هجر و فرقتش از دست غم
پاسخي بر قاصدم گفته که مارا لايق ديدارنيست
هرشبم درميگساري صبح ميگردد کنون
حاصل چشم ترم بيني که جز خمار نيست
ترک گو اين باده نوشي را گلاب هوشيارباش
عشق تو خود داستان است حاجت اظهارنيست
کابل

ياد

گل اگربينم مرا روي تو مي آيد به ياد
ماهي نو را گر بوبينم کنج ابروي تو مي آيد به ياد
گر بوبينم باغ وگلشن لالهء فصل بهار
جلوه وناز و جواني تو مي آيد به ياد
قوس -کابل


دوحرف
عقل مي گويد به من ، از عشق سازم ت وو ب و ه
ليك هرگز اين چنين تصميم نگيرد ، گ و ل و اب
بگذرد هرروزشب با هجرو غم هاي فراق
كي كند تاثير برمن زانكه دارم ع ا دو ت
هيچ برمن جز جفا چيزي دگر لازم نديد
من ندانستم كه او دل دارد آخر يا كه ح با ج ر
درس عشقش در دلم بود يك معماي بزرگ
پاسخم را گفت آخر بادو حر ف ن و ه
بار ها گفتم مريضم از غمت اي نازنين
گفت اين پيوند باشد ب و ه را با ا ن و ه
کي بودم مسکن گزين در ميکده هاي حزين
از غم عشقش بنوشم ش را ب
طبع نازكش زمن رنجيد ، اما من برسم عاشقان
درحضورش عاجزانه عرض كردم ع را با ذ و ر
كرده ي خود انتخاب معشوقه ات را اي گلاب
پس شكايت كم كن از ... س قد و ا ي ر و ه
جدي 87
كابل

sina
Sunday 15 January 2012-1, 12:07 PM
زورق شکستـــــــــــــــــــــ ـــــــــــه

درويش هستي من, درمن مجــو غـنا را
کان پشت پا زد يم مـا, پنهان وآشکــارا
صد آرزو بپرورد, دل درهـواي مطلب
غافل که داد برباد, گردون اميــد هارا
د يديم هـزارجلوه ازعيش وحشرت دهر
ليکن نداشت با خود پـيغامي از وفــا را
گـرچـه ملول و زارم ليکن بدل اميــدي
با شد که دست گيـردازروي لطف مارا
درجاده’ حسـودان هــرکز مدد مجو ئيـد
کـآنان شونـد چو سدي‘انـدر سفرشما را
در بحـر پـر تلاطم بـا زورق شکستــه
جــزکارســازعـالـم ازکـس مجـو مدارا
صدبار(عزيزه)هردم گرسرنهم بسجده
نتـوان اداي شکرء يـک نعمـت خـدارا

باغ جنــان

صبحد م دخت صبا عطـر فشـان مي آيد
گل به سر,مشک ببر,فرحت جان مي آيد
محـو گـردد دل وجـان از نفس بــاد صبا
مگر اين رايحــه از باغ جنان مي آيــد ؟
ذ کر حق ميشنوم هر سحراز مرغ چمـن
ذوق طاعت به برم بــال زنــان مي آ يــد
روي سجــاده بــه هنگام دعــاي سحــري
شورووجديست که درروح وروان مي آيد
نــور الفـت به شــبي تــارو سياهـم تا بــد
جلوهء دوست نگر,کزچه مکان مي آيــد؟
نکشـم درد سـري از پـي اسبــاب جهـا ن
آنچه بنــوشـت ازل, در کفـم آن مي آيــد
زندگي در گذر است نيست بقاي عمـري
دور اين مـيگــذرد نــوبــت آن مـي آيــد
آسمان گريه کند زين همه آشـوب جهان
مهر از خانهء خود دل نگران مي آيـــد
زيــرايــن گنــبد دوار(عزيزه) همه جـا
چه هياهوست که عالم به فغان مي آيــد

شهـــر مــه

امشب صــداي پـاي تــو در گـوش مير سد
آهستـه و متيـن و چه خــامـوش ميـــر سـد
درخــلــوتي سکـوت شبـي پــر ستــاره ام
از شهــر مه ســوار زرين پــوش ميـرسـد
از هــر ستـاره شورو نــواي طرب رســد
صوت خوشي تــرانه ء درگوش ميرســــد
بنگــر بــراي ديـــدن روي تـــو از رهـي
بر مقدمت صبا گل و سنبل بدوش ميرسـد
ســاقـي بيار بــاده کــه امشب زبعــد عمـر
آن يــار حسن مـاه ء قدح نــوش ميـر سـد
زآن دور,دور(عــزيــزه) بـــه گــو ش دل
آهنگ دلنـوازخوشي از سروش ميــرسيـد

سرود عشــق

سا قـــي بــيار باده که آمـد بهـــــار ما
گـل رنگ ميبـــرد زمي پـــرخماـر ما
ما باده نوش فصل بهاريم و مي پرست
بلبل بپــاي گل بنشينــد کنـــا ر مـــا
از تـــار ما صبا بنوا ز د سرود عشق
صد غنچه بشکفد به گلستان زتــار ما
آســان زکــوي يار بيـرون کي کشيم پا
تــا نشنــود نــوا ي دل بـي قــر ا ر ما
درسـرهــواي عشق چــرا پروريده ئي
آخر بسوزد ت چـو ( عزيزه) شرار ما

گـــل فــر صــت

مي وزد باد ز دامـــان بهــار عطـر فشـا ن
رسته از طــرف دمن لاله و گل در دامـا ن
همچو ديباست کنون دامن کوهسار و چمن
فرحت جا ن و دل ما ست هـوا ي بســــا ن
از گهر ريــزي نيسان شــده خــــــرم گلزار
ميکنــد زنده تــــن خـــفته گلهــــــا با را ن
موسم تـاز گي و عيــش و طرب را بنگـــر
بلبل از و صل گل آمدهمه در شور وفغا ن
راز عشاق به هــر گوش طنين انداز است
هر طرف همهمه ء مستي و عهــد و پيما ن
اي خوشآنکس که در اين فصل گل يکرنگي
بفشــــاند بکــــند شاد د لي هــــر انســــــان
ميشود تـازه ( عزيزه ) دلــم از بــوي بهـار
گل فــرست طلب از زنـدگي و سيـرزمـان

کلبــه ء ويرانه

سوخــتم از آه و حسرت عا قبــت در کــــوي او
صــيــد گشــتم مـن بـــدام فتـنه وجـــــا دوي او
اي فــلک رنجـم مــده ديگرجفــارا تـــاب نيسـت
نيست ظلمي بيش ازاين شدروزمن چون موي او
زيــن دل آشــفته ء مـــا ميبــرد احــــــوال غـــم
کـــاروان اشـــک مــن در محضــر نيــــکوي او
زنــده داري ميکنـــم هــرشب به اميــــدکه بـــا د
ازآستـــا نش بــر مشــامم گـــر رسانـــد بــوي او
کــس نــديــدم تــا گشـــايد کــلبــه ء و يــــرانه ام
تــا بــــرد احــوال زارو,رنــگ زردم ســـوي او
اي (عزيزه) اين چنين آه و فغـان از بهـرچيست؟
مـرغ دل راحت نگـــردد جـــز به وصل روي او

ساحل اميد

د وش اشکم ره زنان با آه دل ببريد و رفـت
چون گهر از ديـدهء من پيش پا ا فـتيـدورفت
شعلهء جانسوزغم برجان ودل افتـــيده بـود
نــا لهء دل رامـــيان آتـشي نشــنيد و رفــت
ره گشودازچشم من درنيمه شب سوي سحــر
صبحدم برروي گل چون شبنمي خنديد ورفت
دامنم از دانــه هــاي اشک مــن بـا لنــده بـود
نا گهان دستي صبا, وان دانه دانه چيد ورفـت
قطره هاي اشک جـــاري دامن دريا گرفــت
عا قبــت در سا حل, اميد ها پيچيــد و رفــت
آه ســرگــردان مـن انــدر پــي اشکي تـــري
وادي گم گشته گان را هرکجا پاليد ورفـــــت
اين چه حکمت بودکزفيض وجود اشک من؟
عشق آمد,جلوه کردو حا ل دل پرسيد ورفـت
حاصل مقصود گرخواهي(عزيزه)سعي کــن
هرقـــدم درزندگي بايد نيکو سنجيد ورفـــت


اشـک احمـر

د لـم ازفــراق رويــت همـه د م عــذاب دارد
نـه ببــر,قــراروطاقت نه به سينه تــاب دارد
بگـداز د ل بــريـزم زدو ديــده اشــک احمــر
زشــراردل مپنــدارکه دوچـشمم خـواب دارد
وگــر از فــراق گـلــشن بنــواســـت بـلبل زار
د ل مــا هـم از جــــدائــي جگـر کبــاب دارد
زنگــاه گــرم ببردي دل وديــن وصبروطاقت
کـــه محبــت تــو جــانــا اثـــــر شــراب دارد
چه اثرگذاشت رويت که زفيض عشق ومستي
دل شيـخ و شــاب اينجـــآ هـــوس شباب دارد
الــمي بــه سـيـنه دارد زشــرار دل( عـزيـزه)
زســرشک هــردو د يــده قــدح پـــر آب دارد

مخمس برغزل حضرت بيدل

زلال اشک

دلم از فــراق حسنت چه بسـا تپيده بـا شــد
سحري که جلوهء تو زقضــا نــد يـده بـا شـد
چقـدر زلال اشکــم برخــم دويـــده بـــا شـــد
پي اشک من ندانم به کجــا رسيده بــا شــد
زپيت دو يدني داشــت برهــي چکيده با شـد
به هــواي آستــا نــت همچو بسمــلي تپيـــد ن
بــاميـد و صـل رويــت بـه صـد آرزو دويـدن
چقــدر شکسته بـا يـد به حــريــم تو رسيــد ن
تب و تــاب مو ج بايد زغــرور بحر ديــدن
چه رسد به حالم آنکـس که تــرا نديده با شـد
همه اين نواي عاشق زفيوض سوزوساز اسـت
سر عاشقــان راهت به سجـود و د ر نمازاست
زبهـــار الفتء تــو گـل بنــده گي نـيــاز اســت
به چمن زخون بسمل همه جا بهار ناز اسـت
د م تيغ آن تـبـسم رگ گـل بـــريــده بــا شـــد
زخمـار عـيش و مستي نـرسي به قــرب جــانـان
تــا نـشــد گــداخــته دل, بـه سـلــوک راه دوران
خون دل فشــاند با يد, همـه شب چوگل, بدامــا ن

زطريق شمع غافــل مگــذر در اين بيـا بـان
مژه آب ده زخـــاري که به پـا خليـده با شـد
عـاشـقي بهــار ز يبـــا و هـــواي د لپسنــــد اســت
دل عا شقــان بسمل به هـــزار, پـــرده بنـد اســت
نـروي بسوي عشقي, که رهش پــر از گزند اسـت
به دماغ دعـوي عشق سر بوالهوس بلند است
مگـر از دکان قصـاب, جگـري خريده با شــد
زندگي چو گل دل آراست وگهي به رنج و سختي
نتـــوان کســي رهيدن زشـــــرار تـيــــره بـخـتــي
چــه بساط فــقــر بــا شد , يـا کـه عـالمــي زمستي
چه بلنـدي و چه پستي چه عدم چه ملک هستي
نشنيــده ايــم جـــا ئي کـه کس آرميــــده با شـــد
بشکـفــد( عـزيـزه) چــون گـل ز لطـافــت گمــا ن
دل و ديـــــده ام مــنـــور, زفــــروغ آســتـــا نــش
بخشــد م حيات ديگــر مـهــر و الفــت عيـا نــش
به هـــزار پـــرده( بيدل) زدهــان بــي نشــا نــش
سخنـــــي شنيـــده ام من کـــه کسي نــديده با شــد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 12:18 PM
زمين بنشسته گان


تا که نفسي ميزنــد ســرازدلِ نمنــاکِ خــاک
ميکند آهستــه خاک آن سينـ? گنجينــه چــاک
صبحِ هستي ميـدمد در نَـــورَسي هـــاي تنش
دم به دم از ريشه مي نوشد ، آب بي تبـــاک
نخلِ عشق وعافيت کــزبدوِهستش زاده شـــد
ميکنـــد او را بــه تيــغ هسـتيِ دنيـــا هــلاک
از فِضــولي هاي غفلت خنـــده مي آيـــد مرا
کين جدا از ريشه گان پا ميگــذارند درمغاک
اي زمين بنشسته گــان مهمــانيِ اين خانـه را
آمـــدِ کـــوتـــاه بـــايـــد ني خيـــالات مَــلاک
«واهِبـــا»خــاري کـه دامــان حقيقـت را دَرَد
اين تن حق رازبيرون کردن کِسوت چه بـاک
31-12-2010
صالحه وهاب واصل
هالند

شام رنگين
بيــا کامشب ترا از هر چه زيبــاست بيشتـر خواهــم
کنــــارم بـاش کامشب نيمه عــريـانت به بر خواهــم
بيـــــا کــــز دامن شب گــوهــر استـــاره بر چينــــم
بپاشــــــم روي بستر بــازوانت زيـــر سر خواهــم
لبانت جام ســــاز و هـــر نگــاهت را حصــــار تن
که من آب حيات از آن لبـــان پــر شـــرر خواهــم
بيــــاور شـــام رنگيني ز عشرت هــــا بــراي من
که از حسرت به جاي ماه رويت را قمـــر خواهــم
ز عشـقت رقص رقصان مست از آهنگ بيتــــابي
بدورت خويش را از خود بيرون و بي خبر خواهم
به پيـش پـــات از گل مژه هــــايم گل بيافشــــانــم
تنـــم را غرق مـوج بوسه ات پا تا به سر خواهــم
ببر بيــرونم از پشت حـــريـــر پــرده هاي شـــرم
که امشب بي حيـــايي را سر شب تا سحـر خواهم
بـريــز از شبــنم گرم لبت بر روي جسـمم کيـــــن
بــلور آتشـــين را از نمش کافـــور تــــر خواهــم
بيا وز بــاغ احساسم گل عيش و طرب بـــر چين
که از گــــرمايي دستت هر بن تن را اثر خواهــم
دلم زيـــر و زبـر شد بيرون آمد از برم «واهب»
ولي در وصل تو بيشش ازين زير و زبر خواهم
صالحه وهاب واصل
29-08-2010
هالند

دفعتأ
نقاب کشيــــده بـــرو در خَمِ نگــــــاه دفعتــــأ
ز موج اشک مرا ديده شــــد سيــــاه دفعتــــأ
تمام سوختـــم از حســــــــرت هم آغــــوشي
قمار زنـــــده گي دانم من اين گنــــاه دفعتـــأ

هرانکه مــانع کـــارم شـــود بــه درگـــاهش
به خون ميکـشمش گر شــود سپـــاه دفعتــــأ
اگر به صحن قيـــامت مرا خــدا خـــواهــــد
شـــوم بــــه خـــاک رهش طالب پنـاه دفعتـــأ
نـــدارم از طلــبش دست تــــا دم مــــوعـــود
کنـــم جمـــال رخش را چــراغ راه دفعتـــــأ
چنان بــه عشق او در کشمکـــش گرفتـــــارم
که زرد صـورتي دارم چو برگ کاه دفعتـــــأ
چي گويمت به کـــدامين زبــــان کنـم وصفش
که گشتــه وصف رخش بِـه زمهرومــاه دفعتأ
رســــيـد فيض طلــــوعـش زشمـــسه ايـــوان
دميـــده نـــوربــــه رگهـــــاي صبحگاه دفعتــأ
بــه پــــاي قـــــافلـــه عاشقــــانِ درگــــــاهش
نشستـــــنم بـه من آرد مقــام و جـــــاه دفعتــــأ
مرا نــــوازد اگـــــر يک نفس بـــــه ديـدارش
شــوم بــه ملک دل خويش پادشـــــاه دفعتـــــأ
مرا به قبضـه تقـــديــر بــــــاوري نـــــايــــــد
زمن کمــــالِ نصـيب و قــــدر مخواه دفعتــــأ
نـــديـــده يي رخ او «واهبا» مـــــــده پنـــــدم
که چاه کن بود آخـــــر ميان چـــــاه دفعتــــأ
02-05-2011
صالحه وهاب واصل
هالند

sina
Sunday 15 January 2012-1, 12:21 PM
هر شب ستاره اي به زمين ميکشند و باز اين آسمان غمزده غرق ستاره هاست

بیوگرافی کوتاه از زبان خودش :
حفيظ " زرير "هستم
زادگا هم بادغيس افغانستان ،در رشته ي تصفيه ي مواد مفيده ي معدني تحصيل و از دانشگاه
شهر سنت پطرسبورگ(لنينگراد) روسيه بدرجه ي ماستري ديپلوم گرفته ام.
از 1998 بدينسو در فــرانسه زندگي ميکنم
آمـــــــــوي خـــــروشــــــــان
بوي جوي موليان آيد همي ياد يار مهربان آيد همي

غزال
خواندم حديث سرخ لبت،شکري غزال
مانند گل ميان دلِ شبدري غزال
ارديبهشت مي وزداز چشم تو جنون
از رستخيز عشق و غزل برتري غزال
نذر ره تو شعر و سرودم سبد،سبد
وقتي به سوي باغ دلم مي پري غزال
خورشيد گرم پرزدنت سوي آسمان
تنها فرشته ي دل خسته پري غزال
ريزد شقايق لبِ تو بيت هاي عشق
در دشت سرخ سينه ي من سروري غزال
گويي خداي روي دلت عشق را نوشت
بر اين دل شکسته تو پيغمبري غزال
تنها رديف شعر "زريري" پر از بديع
آرايه هاي بکر قشنگ وتري غزال
من مانده ام و پنجره ي باز،حس تلخ
گاهي بزن به خاطره ي ما سري غزال!

ظلمت تبار ها..........
شبکور هاي شوم ِکه از بند جسته اند
موسيچه هاي دهکده را پر شکسته اند
ظلمت تبارها که خصم سپيده اند
روشن دلان ِ آئينه را دار بسته اند
آتش به سبز و سرخ رسيده است و سهُره ها:
غرق عزاي لاله ي خونين نشسته اند
ديگر ترانه يخ زده بر شاخسار دل
بر پاي ناي چلچله زنجير بسته اند
دلگير و تيره گشته زمان از طلوع ظلم
با سنگ کينه شيشه ي دل را شکسته اند
ديگر کبوتران حرم پر کشيده اند :
کرگس تبار هابنگر دسته ،دسته اند
ديگر غزل ز خون نو ، فرياد مي وزد
آلاله ها "زرير" همه زرد خسته اند

روح شکوقه
روح شکوفه! در غزلم باز مي شوي
قمري به باغِِ نرگس شيراز مي شوي
وقتي شقايق لب ِ تو داغ مي شود
همدوش سارهاي غزل ساز مي شوي
عطر بهار با نفست مي وزد بدل
با ناله هاي حنجره دمساز مي شوي
گلواژه هاي چشم تو ريزد بدفترم
با اشک سرخ قافيه پرداز مي شوي
با پلک هاي پنجره، افسونگر ِ دلم !
خنياگري ترانه ي اعجاز مي شوي
شور و شرار مي وزد ازخامه ات" زرير"
مثل سپيده، گلشني از راز مي شوي

غزل
آيينه/درد/بغض/کمي پيچ و تاب/ اشک

ظلمت/نگاه/خاطره ي يک سراب / اشک

يک باره انفجار : غروري که پوچ شد
پرسش : چرا شکسته شدي؟يک جواب: اشک
پروانه/شعله/چرخ زدن/ناگهان جنون
شاعر:نگاه غرقه به خون/شعرناب : اشک
حالا کنار پنجره زل مي زند به شب
اينک طلوع تيره ترين آفتاب : اشک
فرياد مي زندکه دگر سوختم بس است
لا لاي لاي کودک دردم بخواب اشک !
خاموش مي شود که غزلخوان شود سکوت
شايد به اين بهانه بگردد مجاب اشک
حالا نفس نفس/نفسش ضجه مي زند
خورشيد شام بي کسي دل! بتاب اشک!

رفتي و سينه.......
رفتي و سينه از غم تو چاک مي شود
بغض غزل شکسته و غمناک مي شود
اينروز ها که خانه دل بي تو خالي است
شب بو شهيدحمله ي خاشاک مي شود
زخمي نشسته غمزده بر شانه هاي باغ
اندوه خوشه ، خوشه ي اين تاک مي شود
آن نقش بوسه هات که مانده ست روي دل
ديگر کجا ز داغ لبم پاک مي شود
باغي که از ترانه و از عشق مي سرود
هيهات تيره خانه ي ترياک مي شود!
بي تو سرودها همگي گنگ گشته اند
عشق "زرير" همنفس خاک مي شود

هر شب ستاره اي به زمين ميکشند و باز اين آسمان غمزده غرق ستاره هاست

اينجا هواي بزم ترانه است منجمد
بي تو سرود عشق فسانه است، منجمد
ديريست وا نشدغزل غنچه ي لبت
حتا پرنده دردل لانه است منجمد
بي تو رباب خسته و غمگين شکسته است
سوز دوتار گوشه ي خانه است منجمد
ماه و ستاره رفت غريبانه زين ديار
اين روزها جنون شبانه است منجمد
ماتم به برگ برگ درختان نشسته است
بر روي شاخه روح جوانه است منجمد
يعني که خفت دهکده در بستر سکوت
آتش خموش و رقص زبانه است منجمد
با کوله بار غم چه کند شانه هاي من؟
جان در ميان بغض زمانه است منجمد
شهر "زرير" پنجره اي وا نمي کند
"عاصي"! غزل بدون بهانه است منجمد

افيون تبار ها...
اينجا شکوفه ها همه تحقير مي شوند
دريا دلان آينه تکفير مي شوند
ابر سياه آمده در آسمان شهر
ماه و ستاره تيره و دلگير مي شوند
افيون تبار ها همگي مست "شيره" اند
نوباوه هاي عشق زمين گير مي شوند
کفتار مي وزد ز جهنم :/ جنوب شوم/*
راهي به سوي مرده ي يک شير مي شوند
اين موشهاي زشت و ملخ هاي شوم زاد
تنها پناه سبزه و انجير مي شوند
کرکس به باغ ها و به شهرم کلاغ ها
پرواز سار را غل و زنجير مي شوند
بد زوزه مي کشند شغالان شوم شهر
بر سينه ي "زرير" چنان تير مي شوند
* ـ منظورپاکستان است.

sina
Sunday 15 January 2012-1, 12:23 PM
خدا ز ابر تراشيده است دختر را

نه گفته ام که نگاه کن کمي قلندر را
ز بعد خودکشي ام پاره هاي آجر را
دل ات خلاف خدا "سنگمهر" مي سازي
خدا ز ابر تراشيده است دختر را
دو چشم خويش به بکس ات گذار، بازاري
پوليس تا نه کند ضبط اين دو خنجر را
و هان ره نه دهد گور تا به صدها سال
به مثل قلب تو يک درجن گناه خر را

سکينه را به درخت انار"مْشتّک" کن
سپس به گريه تکر ده تمام کوثر را

در هجوم سنگ هاي چشمان ات
گر يه هايم را
را در شانه هاي خيابان مي بارم
براي طراوت نفس هاي قير
شايد سياه تر از قير دل ات باشد
به پيشاني بلال گونه ي دل ات مي بارم
گريه هايم را
گريه هاي من وجه مشترك
با گريه هاي سكينه دارد
در هجوم سنگ هاي چشمان ات مي بارم
گريه هايم را
چه فرق مي كند، براي عشق يا براي مرگ باريد؟
عشق من و زندگي سكينه مي بارند
در آفتاب ترين قطب دنياي نيستي
من براي تو، سكينه براي آشتيان

سر تو حساب كردم
همه ناديده گرفتم سر تو حساب كردم
به تمام بود و هستم سر تو حساب كردم
دري دل به روي هر كس كه پيام عشق ميداشت
به هزار حيله بستم سر تو حساب كردم
كه خدا نه خواسته گيرد كسي دست عهد از من
دست هر وفا شكستم سر تو حساب كردم
کسي با تمام حس اش به من اعتماد مي کرد
مه چقدر ساده هستم؟سر تو حساب کردم
تو چنين نمك حرام ي به نظر نمي رسيدي
كه گذشته ها نشستم سر تو حساب كردم

هم چشم خودت دو چشم آهو داره
نه صرف نگاه توست جادو داره
يك روز به اشتبات پي خواهي برد
هم چشم تو است هر كه ابرو داره

تبريك! چه روز هاي خوش خو داري
در پيش تمام بچه ها رو داري
اين فطرت بالعموم دختر ها نيست
تنها تو به بي وفاي ها خو داري

يك روز تمام درد را در ميتم
دل بهر يگان دختر ديگر ميتم
انكار كني دل مرا پس ندهي
در عوض دل براي او سر ميتم

اي كاش عزيزو ياورم مي بودي
يا مادر جان دخترم مي بودي
زن بودن و همسري بدت مي آمد
خير است، عروس مادرم مي بودي

تنها ز تو ام همين حقيقت دارد
دو پله شدن رهي حماقت دارد
نه سيرت و نه صورت نه زيباي
اين عاشق تو فقط صداقت دارد

يك پهنه در اين عيد براي ات چمن استم
آغشته ي چشم تو، سيه پيرهن استم
مگزار به خانه تان كه گوسفند خرند
آماده ي قرباني امسال من استم

عيد آمده اس بگو بتي عيدانه
يك بوسه چي اس برو بتي عيدانه
اين دل كه امو كودك عيدي گير اس
چشماي خوده به او بتي عيدانه

روزي كه فراق تيت و پر كرد مرا
تصميم تو بود، با خبر كرد مرا
بي هوش به بيراهه ي دنيا بودم
دستان تو بود پيش بر كرد مرا

قفس آبي
بشکن! تيت و پرش کن قفس آبي را
به دلم خوب بريزان نفس آبي را
چير کن! دور و برت هرچه سيه مي پوشي
کمي بيرنگ بسوزان نفس آبي را
دور کن! چادر امروز همه مصنوعي يست
بدرو بر سر خود خار و خس آبي را
نه کند سبز شوي, اندکي آواز بکار
ره ي متروکه ي آزاد رس آبي را

مگرم لنگ شدي, ماهي در يا نشوي
همه جا تور گرفته چگس آبي را

تُونل سالنگ
از رنگ چشم هاي تو پر رنگ مي شوم
بي تو، دچارِ پُودر و سيخ سنگ مي شوم
با مشت هاي درد تو تلخان شدم قريب
با دست هات، کوفته ي هاونگ مي شوم
با برف هاي کوه غمت زير پا شدم
حتمن، شهيد تونل سالنگ مي شوم
من نيستم مقصر اگر، تندخو شدم
من روز گار کودکيي جنگ مي شوم


پِيش َبر
وقتي که فراق تيت و پر کرد مرا
تصميم تو بود، باخبر کرد مرا
بي هوش به بي راهه ي دنيا بودم
دستان تو بود پيش برَ کرد مرا

يک مرد آهنين
پر مي کشم تاکه رسم در کنار سبز
اين روز ها دقيق، شدم سردچار سبز
گل بتــه مـيزند به انــدام باورم
مي رويد از گلوي من آن افتخار سبز
من را براي معرکه، تشويق مي کند
يک مرد آهنين همان روزگار سبز
يک نسل دانه شد به روي زمينِ خشک
تا نسل واپسين شود يک بهار سبز
هر قطره آرزوي مرا بار ميزند
تا تِيغه ي* فواره شود جويبار سبز
من کوه ي غازيانم*و اين فصل، فصل سبز
تا سنگ، سنگ لاله شوم در قطار سبز

تيغه = پهنه، پشته
کوهي غازيان = در چند کومتري شهر فيض آباد کوهيست به نام غازيان

نوروز به چشمهاي تو نو ميشه
عاشق به کرشمه هات جو ، جو ميشه
دوچشم ، دولب ، دوزلف ، يک خنده ي خوب
هفت ميوه ي خاطرات ام شو ميشه

حادثه ي سُونامي
باز آمدنت شبنم، حادثه ي سُوناميست
طرزالعملِ چشمت، يک مصرعِ الهاميست
گفتند که قرار است تو تجديد نظر داري ....
همواره مکن کوشش، اين نقطه ي فرجاميست
يک جدولِ دوراني در عشق تو مي چرخم
ممکن سر نام من در عنصرِ ناکاميست
يک چشمک کودک نيست ،بي يسره ترا بينم
چشمان جواني هام! آغشته ي بدناميست

تک سلام
من نقطه ام در سخنِ نا تمام تان
دل داده ام بر زبرِ ننگ و نام تان
گيريم زنيد تاپه ي رسوايي مرا
بيهوده نيست ، فرض کنيم انتقام تان
هي دخترک! نشسته و کلکينچه بسته ي
يک چرخه عشق جر شده ، پشتِ بام تان
هر چه گذشته بود زفکرم فرار.....کرد
در خاطرم نشته همان تک سلام تان

sina
Sunday 15 January 2012-1, 03:57 PM
خداوندا نميدانم......


خداوندا نمي دانم
در اين دنياي وانفسا
كدامين تكيه گه را تكيه گاه خويشتن سازم
نميدانم
نمي دانم خداوندا.
در اين وادي كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد.
كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم
نمي دانم خداوندا
به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم
دگر سيرم خداوندا. دگر گيجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .اميدم ده خداوندا .
كه ديگر نا اميدم من و ميدانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستمبار است و ليكن من نميدانم دگر پايان پايانم.
هميشه بغض پنهاني گلويم را حسابي در نظر دارد و مي دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بي جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمي گويم؟
چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟
همه ياران به فكر خويش و در خويشند. گهي پشت و گهي پيشند
ولي در انزواي اين دل تنها . چرا ياري ندارم من . كه دردم را فرو ريزد
دگر هنگامه ي تركيدن اين درد پنهان اس
خداوندا نمي دانم نمي دانم
و نتوانم به كــس گويم
فقط مي سوزم و مي سازم و با درد پنهاني بسي من خون دل دارم. دلي بي آب و گل دارم
به پو چي ها رسيدم من
به بي دردي رسيدم من
به اين دوران نامردي رسيدم من
نميدانم
نمي گويم
نمي جويم نمي پرسم
نمي گويند
نمي جوند
جوابي را نمي دانم
سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند
چرا من غرق در هيچم؟
چرا بيگانه از خويشم؟
خداوندا رهايي ده
كللام آشنايي ده
خدايا آشنايم ده
خداوندا پناهم ده
اميدم ده
خدايا يا بتركان اين غم دل را
و يا در هم شكن اين سد راهم را
كه ديگر خسته از خويشم
كه ديگر بي پس و پيشم
فقط از ترس تنهايي
هر از گاهي چو درويشم
و صوتي زير لب دارم
وبا خود مي كنم نجواي پنهاني
كه شايد گيرم آرامش
ولي آن هم علاجي نيست
و درمانم فقط درمان بي درديست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاودانش هست.....

کفر نمي گويم.....

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌‌دست و زبان‌بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرماخيز تابستان
تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا!
تو مسئولي.
خداوندا!
تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.....

خدا...................

تو شعرام همگي رنگ بهاره
با تو هيچ چيزي دلم کم نمياره
وقتي نيستي همه چي تيره و تاره
کاش ببخشي تو خطا هامو دوباره
اي خداي مهربون دلم گرفته
از اين ابر نيمه جون دلم گرفته
از زمين و آسمون دلم گرفته
آخه اشکامو ببين دلم گرفته
تو خطاهامو نبين دلم گرفته
تو ببخش فقط همين دلم گرفته
توي لحظه هاي من شيرين تريني
واسه عشق و عاشقي تو بهتريني
کاش هميشه محرم دلم تو باشي
تو بزرگي اولين و آخرينــــــــــي...

اي دوست........

منم سرگشته حيرانت اي دوست
کنم يکباره جان قربانت اي دوست
تني نا ساز از شوق وصل کويت
دهم سر بر سر پيمانت اي دوست
دلي دارم در آتش خانه کرده
ميان شعله¬ها کاشانه کرده
دلي دارم که از شوق وصالت
وجودم را ز غم ويرانه کرده
من آن آواره بشکسته حالم
ز هجرانت بُتا رو به زوالم
منم آن مرغ سرگردان و تنها
پريشان گشته شد يکباره حالم
زِ هَر سر بر سر سجاده کردم
دعايي بهر آن دلداده کردم
ز حسرت ساغر چشمانم اي دوست
زبان از يکسره از باده کردم
دلا تا کي اسير ياد ياري؟
ز هجر يار تا کي داغداري؟
بگو تا کي ز شوق روي ليلي
تو مجنون پريشان روزگاري؟
پريشانم، پريشان روزگارم
من آن سرگشته ي هجر نگارم
کنون عمريست با اميد وصلت
درون سينه آسايش ندارم
ز هجرت روز و شب فرياد دارم
ز بيدادت دلي ناشاد دارم
درون کوهسار سينه خود
هزاران کشته چون فرهاد دارم
چرا اي نازنينم بي وفايي؟
دمادم با دل من در جفايي
چرا آشفته کردي روزگارم
عزيزم دارد اين دل هم خدايي.........

خدا.......

اگر يک سرچ اجمالي از کلمات عقشولانه بکني با انبوهي از وبلاگ هاي عشقولانه بارنگ هاي قرمز يا سياه روبرو مي شي که خيلي هاشون شايد فکرشو نمي کردن يه روز از فرط غصه پاشن يه غمکده واسه خودشون بسازن... ا
ين پشت وبلاگ نشين ها رو يک چيز وبلاگ نويس کرده اونم درد بي درمونيه به نام... آدمايي که فکر مي کنن عاشق شدن و بعد در عشقشون شکست خوردن در حالي که تنها اشتباهشون اين بوده که عاشق نشدن.
آخه مي دوني رفيق اين دل هاي من و تو يه خصوصيت مشترک دارن.
اونم اينه که مي دونن بايد عاشق بشن... محبت ورزيدن يه چيز فطريه... تو خون ما آدماس... ولي گاهي يه چيزي رو يادشون مي ره...
اينکه بايد عاشق کي بشن...
يادشون که مي ره دنبال يکي ديگه مي گردن... آخه گفتم که مي دونن بايد عاشق باشن... خوب اين دلت گناه داره طفلکي... بهش بگو ديگه...
بگو که فقط يک نفر لايق دوست داشتنه... بابا ارزش ما آدما خيلي بيشتر از ايناس... دل ما جاي يکيه فقط .........
... خونه خداس ...
ما عاشق او بوديم... ممکنه يادمون شده باشه... اما نامردم نيستيم... اگه يادمون بياد حتما تو خونه خودش راش مي ديم...مگه نه؟ بقيه رو هم مي ندازيم بيرون...
مگه اينکه خود خدا بهمون بگه بذار باشن... ولي راهشم يادمون داده... اگه مي خوايم تو خونه اش مهمون دعوت کنيم بايد اون جور که خودش گفته بگيم بي يان...
نه اينکه در رو وا بذاريم هر کي از راه رسيد بياد تو.........
پس ورود افراد متفرقه ممنوع.....

آدمها......

رو دلاي آدما هرگز حسابي وا نکن
در نشد از پنجره زوري خودتو جا نکن

آدمکاي شهر ما بازيگران قابلن
وقتش بشه يواشکي رو قلب هم پا مي زارن

قصه روزگار اينه به هيچ کسي وفا نکن
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نکن

آدمکاي شهر ما قلبا رو داغون مي کنن
دل ستاره منو از زندگي خون مي کنن

ستاره ها چشماشونو با اشکاشون رنگ مي زنن
به قلب هر ستاره اي آدمکا چنگ مي زنن

قصه روزگار اينه به هيچ کسي وفا نکن
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نکن

رو دلاي آدما هرگز حسابي وا نکن
در نشد از پنجره زوري خودتو جا نکن
...جا نکن...جا نکن...

با تو ام بي احساس....

باتوام بي احساس! آه من مي شنوي ؟
نام من رفت ز يادت ، هيچ با خود گفتي که فلاني به کجا رفت و چه آمد سر او ؟
من خودم مي گويم ،
خانه ام شد غربت، پيشه ام شد محنت ، کار من شد زاري، با تو بودن در خواب ، آه در بيداري . من هنرمند شدم ، مي کشم نقش بر اين کاغذ بي خط، نقش يک گل ، گل ميخک ، مي زنم رنگ به
آن
نيمي از آنرا سرخ ، که حکايت کند از قلب پر از خون ،
نيمي از آنرا زرد ، که روايت کند از رنگ رخ و حال درون .
کاش مي دانستم ، من چه کردم که کشيدي تو زدستم آن دو دستان لطيفت ،
که شدي سرد تو با من همچو يک کوه يخي ،

و کمي بعد رهايم کردي ،
هستي ام را بردي ، همه هستي من بود همان دل که به دستت دادم ، تو به آن خنديدي
نه به قول استاد
(تو به من خنديدي ، و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه ،سيب را دزديدم.....)
با توام بي احساس ، آه من ميشنوي ؟

ببار بارون ببار بارون دلم از زندگي خونه
ديگه هر جاي اين دنيا برام مثه يه زندونه
ببار بارون که دلگيرم ببار بارون که غمگينـــم
خراب حال من امشب که دارم از غصه ميميرم
ببار اي نم نم بارون ببار امشب دلــم خسته اس
ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته اس
ببار اي ابر بارونــــــي ببار و گــــــونه ام و تـــــر کن
مثه بغض دل ابرا ببــــار اين بغض رو پر پـــــر کن
نه دستي از سر ياري پناه خستگي ها شد
نه فرياد هــم آوازي غرور خلوت مـــــا شد
نه دل گرمــــــــي به رويايـــــــــي کـــــه من هــــــــم بغض بارونـــــــــم
نــــــــه اميــــــدي به فردايـــــــــــي کــــــه از فـــــــــــــردا گريزونـــــــم
که از فردا گريزونم .......

خدايااا........
خدايا
چنان نزديکي که نميتوانم ببينمت
صداي تو هر لحظه با من سخن ميگويد
اما من آنرا نميشنوم
مرا به اعماق درونم ببر تا شکوه بي پرده جمال تو را بشنوم
مرا بياموز تا پيوسته تو را بجويم
و همواره به عنوان يگانه پناهگاهم
به تو رو کنم
خدايا
ناپاکم و گناه آلود
اما ميدانم
اگر نگاه رحمتت را بر من بيفکني
قلب من چون برف سفيد و پاک خواهد شد
و آنگاه به حضور پر نورت راه خواهم يافت
(((خدايا ياري ام کن)))

افسوس.....

روزگاريست در اين دهکده متروکه
پي يک کهنه دلي ميگردم
که به آواز کبوتر با عشق
به نگاه نگرانم با شوق
و به سرمستي شادان دلم با لب خوش
مست و همراه شود .
و چه زيباست در اين حال و هوا
به تو مي انديشم
به تو که راه زدي بر دل من
که به ناگاه زدي بر غم و تنهايي من
تو که خورشيد نگاهت بربود
سرد و تاريکي اين چاه سياه دل من.
چه بماني چه نماني به ابد
دل و دينم همه ارزاني توست
که خرد راه نبرد بر سر اين بام شعف
و لعب بازي عشقت خرد از کف بربود
مست و همراه شدم
ليکن افسوس دلت با او بود ......

من مي خواهم......
من مي خوام هميشه عاشق بمونم
به تو و چشماي روشنت قسم
با ترانه هاي آفتابي تو
مي تونم به صبح فردا برسم
اين همه خاطره رو چي کار کنم
نمي تونيم که از اونا بگزريم
واژه ي شروع شعر من تويي
بيا تا آخر خط با هم بريم
واسه چي مي خواي که تنهام بزاري
چرا بايد تو رو از ياد ببرم
يادمه يه روز نشستي رو به روم
گفتي که محال از تو بگزرم
بيا با هم آسمون و طي کنيم
تو به من يه فرصت تازه بده
مي دونم که چشماي عاشق تو
راه و رسم عاشقي رو بلده
توي اين شباي تلخ و سوت و کور ، بيا تا خورشيد و پيدا بکنيم
اگه امروز و گرفتن ازمون ، بيا فکري واسه فردا بکنيم................

گل نازم........
گل نازم تو با من مهربون باش
واسه چشمام پل رنگين کمون باش
اسير باد و بارونم شب روز
گل اين باغ بي نام ونشون باش
من عاشقي دل خونم شکسته اي محزونم
پناه اين دل بي آشيون باش
دلم تنگه تو با من مهربون باش
گل نازا ! آسمونم بي ستارست
مثل ابرا دل من پاره پارست
دوباره عطر تو پيچيده در باغ
نفس امشب برام عمر دوبارست
گل نازم بگو بارون بباره
که چشمات و به ياد من بياره
تماشاي تو زير عطر بارون
چه با من مي کنه امشب دوباره
شب و تنهايي ماه و ستاره .....

دلم گرفته....
دلم بدجور گرفته خدا
دنياي جالبيه
به هيچي و هيچ کس وفا نداره
يعني دنيا همينه ديگه
اگر همينه پس دنيا وايستا من يکي پياده ميشم
تاب و توانشو ندارم.....
به ايست........

دلم گرفته آسمون ، نمي تونم گريه کنم
شکنجه مي شم از خودم ، نمي تونم شکوه کنم
انگاري کوه غصه ها رو سينه من اومده
باز داره باورم مي شه ، خنده به من نيوموده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
تو روزگار بي کسي يه عمره که در به درم
حتي صداي نفسم ، مي گه که توي قفسم
من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون ، يه کم منو حوصله کن
نگو که از اين روزگار ، يه خورده کمتر گله کن
منو به بازي مي گيرن عقربه هاي ساعتم
برگه تقويم مي کنه لحظه به لحظه لعنتم
آهاي زمين نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته تن......
اليسا الله يار

sina
Sunday 15 January 2012-1, 04:00 PM
آب و آتــــــــــــــش

ميکني تا چهـره زيـر چادرت
مي کشي مـا را و نايـد باورت
هـرصبا راه ي تو ميگيرم ولي
ميـزند با سنگ و چوبم دادرت
مثــل کــوه آيــد ميــان ما و تـو
در بگيــرد مــادرِ بــي مادرت
مــي دهــد دشنــام و تهديدم کند
بي مــروت با به جـان لاغرت
ميـرسد هر روزم اخطارِ ديگر
از عمــو و تـاغه هاي غاورت
نذر يکصد ديگ حـلوا کرده ام
گر شود گـم پهره دار وياورت
دشمن مهـر و وفـا والفت است
کاش ميـرد جـمـله قـوم کافرت

ليک دنبـالت رهــا کـي ميکنــد
تا ننـوشد قطـره ي از ساغرت
ميـزند درآب و آتش روزوشب
بهرديدارت، خودش راچاکرت

تاغه = ماما (برادر مادر)
غاور = اصطلاح مروج در شما ل کشور به مفهوم دلاور و با غيرت

بـهــانــه تا کي؟

صــدايم مي کني ديوانه تا کي؟
مــرا داني مگــر بيگانه تا کي؟
چوگرد وخاکِ سرگردان خانه
تــو ميراني مرا از خانه تا کي؟
هميشه گــر طلبــگاري فــرستم
جـوابِ نـه، دهي روزانه تا کي؟
چــو کفتـر بر سر با مت نشينم
پــرانـي ام مـگر بي دانـه تا کي؟
همــه آباد شد از عشق و مستي
نـگهــداري مــرا ويــرانه تا کي؟
سر و ريشم سپيــد شد چو پخته
و ديــدارت کنــم دزدانــه تا کي؟
جــواني هــر دوي ما رفته ديگر
مـگـر نـازت سرِ ديــوانه تا کي؟
هنـوزهـم کـه بـه ديـدارتـو آيـم
شــوي پنهـان در پسخـانه تا کي؟
خبـر دارم که دوستـم داري امـا
بهـانـه ميـکنـي، بـهــانــه تا کي؟

نشه ي ديـــدار
به ذوق روي زيبـايش دلـم ديــوانه ميسازم
بــه زنــدان تمنــايش خودم زولانه ميسازم
به سوداي خيالاتش ببندم هوش و فکرم را
زِ هرشوق ديگرامشب سرم بيگانه ميسازم
بنا سازم ز عشقش در خيالم قصر زيبــايي
که تاج محـل ثاني را ازين ويرانه ميسازم
اگــر دست جـدايي را بدست من سپارد کس
اورا باغم به کنج يک قفس همخانه ميسازم
دل مــن سرپناه ي غــم شده از فرط تنهايي
چويارم ميرسد غم راديگر بي خانه ميسازم
وگــر از نشه ي ديـــدار جــانانم شوم فارغ
به فرصت دردلش ازمهروالفت خانه ميسازم

لبخنــد دروغين
گر چه لبخنــد دروغينش خــرابم کرده است
ليک خاموشي ازين بد تر عــذابم کرده است
مـــوج دشوارش زند نــم ساحل صبــر مرا
ليک طـوفان سکوت دراضطرابم کرده است
هر چه مي گويم که ترکش ميکنم اما چسان؟
دو دله بـــودن عجب بي انتــخابم کرده است
تا بـه کي دنبـــال ترميـــم خطا هــايـــم روم
شب نخفتن هــا مرا محتاج خوابم کرده است
مي تپـــد قلبي درون سينــه ي تنــگم هنـــوز
آتشي دارد کـه جــان و دل کبــابم کرده است
مي تپــم هـــردم ز جـــور زندگي بي اختيــار
نشـه و ديــوانه و مست، بي شرابم کرده است
"يـــوسفي" بـار گــران زنــدگي ار مي کشــم
امتـيــاز زنـــده بـــودن لا جــوابم کرده است

آرزوي دل
دل را بــه مهــر رويش تــا بــاختــم نهــاني
شــد آرزوي قـــلبــــم تــا بخشمش جـــواني
از تيــر هــرنگاهش، وز عشــوه و ز نازش
در کنــج سينــه دارم صـــدهـــا رقــم نشاني
جــز آفتــــاب رويش دنــيــــاي تــار مــا را
روشن نميتــوان کرد خــورشيد ومــاه ثــاني
رخساربـِـه زمــاهش شب هــاي زنـدگي را
روشن نموده ازعشق چون صبح جــاويـداني
در بــاغ هــاي عــا لـم گـل هـا هـزار رويــد
ليـکــن گــل دل مــن، او کــــرده بــاغبــاني
بي آب وخاک وخورشيد گلها چـه نا توانست
اينهــا گــل دل مــن گــيـــــرد زاو نــهـــاني
مــن بـي خبــر زعشقــم از عــاشقي نــدانــم
جــان را کنــم فـــدايش از روي مـهــربــاني
بخشيــده چـون بخــارا، بـر خال روي يارش
ثبت است نــام حــافــظ در دفــتـــر جــواني
چون "يوسفي" فقيراست ني شهروني سرايي
بر هـر نگاه ي جـانان، جان مي دهـد مجاني

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:20 PM
روزگارم رنگ بيرنگي گرفت


روزگارم رنگ بيرنگي گرفت
بس که از درد قلب را تنگي گرفت
تا کند پاره به چنگال سينه ام
بر تنش لباس پلنگي گرفت
گل برايش هديه کردم ليک او
در جوابم بر سرم سنگي گرفت
دوستم داشت از عماق دل ولي
ظاهرن خود را به من جنگي گرفت
بس که جوراند، عاشق ديوانه اش
دل از آن دختر سالنگي گرفت

دو غزل ديگر
گلشن است دنيا وليکن درخيال
نيست حقيقت اين نگارو اين وصال
ميبرد مرگ آخرت زين گلستان
تا به کي داري در اينجا قيل وقال
دل مبند در اين چمن اي نازنين
دام تزوير است و نيرنگ است و چال
ني به قارون باقي ماند اين ملک و جاه
ني وفادار است بر ما اين دجال
زندگي ات چند اينجا طول کشد
پنج، ده، پنجاه... ويا پنجصد سال
آخرش بايد ره سفر گرفت
تا قيامت بودن است اينجا محال
پس عزيزم! بهر مرگ آماده باش
کاري کن بهر خداي ذولجلال
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ
بيا اي آبي زيبا و ابري ساز بهاران را
طراوت بخش با ابر وجودت دشت و دامان را
بيا که خشک گشته سرزمين قلب مجنونت
ز بس که دور کردي از نگاهم، آن نگاهان را
بيا که سوخت جسم و جان من را آتش هجرت
بکن سردم، بياور برسرم اي ابر باران را
بهار آمد ولي نشگفت لاله در ديار قلب
بکش خنجر، بزن بردل، بکن سبز لاله زاران را

زن
زن
زن! خورشيد فروزان حيات
خون جاري در رگ جان حيات
نا مکمل بود آدم بي حوا
زن مکمل ساخت دوران حيات
زن مادر هست و ما فرزند او
او به ما بخشيد رومان حيات
زن نماد عشق و چتر زندگيست
در کوه و دشت و بيابان حيات
مرد را کي همت پيمودن است
بدون زن اين خيابان حيات
گل شگفت زن، در نهال زندگي
ورنه خار مي ريخت ز دامان حيات

غزل
امشب شرار چشم او در دل الو کند
قلبم کباب عشق خودش ماه نو کند
امشب مرا به گادي خيال بسته است
و ز تاب و پيچ زلف برايم جلو کند
تا مست شوم ز باده چشمان مست او
قلب مرا به چشم سياهش گرو کند
با شربت لبانش و با جوهر رخش
حلوا کند برايم و آنرا حلو کند
گاه کشت زار عشق مرا دهقان شود
گاهي به داس جور خود آنرا درو کند

در باغ وحشت است
عقاب ها پرنده هاي کوچک را
شکار ميکنند
ـــــــــــــــــــــــــ
خوشبخت تر از من
باران است
گونه هايت را بوسه ميزند
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ
طفلک بيچاره!
سرگردان در کوچه ها ميگردد
پارکهاي شهر به محل رهايش تبديل گرديده
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــ
دخترک پريشان است
در دهکده
زنگ مکتب نواخته نميشود
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ
انار را دوست دارم
رنگش
مانند گونه هايت است
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــ
بدون للو گفتن مادر
طفلک به خواب عميق فرو رفت
انتحاري چقدر بي رحم است
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ
قطره شبنم درروي گل
بياد اشکهاي دلبرم انداخت
در لحظه وداع
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــ
هنگام غروب
ابرها سرخ رنگ مي شوند
چشمانت خواب آلود است

تابکي چشم طمعه داشتن بسوي ديگري
لقمه نان تابکي خوردن ز کوي ديگري
طفلک بي سرپرست در کوچه هاي شهر ما
بهر نان حيران رود از سو به سوي ديگري
يک گروه در آب سرد ترکرده نان خشک خورد
عيش و نوش دوجهان خورد گروه ديگري
آرزوي امنيت مدفون گور يأس شد
عدل و داد آيد به کشور آرزوي ديگري
روس و امريکا به نوبت ملک اشغال کردند
يک به قصد آب گرم ديگر ببوي ديگري
روسيه چون روسيه شد رفت بيرون از وطن
امريکا بر سرما گذاشت شپوي ديگري
نه ز روس تقصير ديديم،نه مقصر امريکاست
خود فروختيم، ملک خود را به گروه ديگري
هرچه کرديم، خود نموديم، نيست مقصر هيچ کس
چوب را کرم از خودش است، نه ز جوي ديگري
جمله افغانيم اگر پشتون و ترک و تاجکيم
پس چرا ريزي به نوعي آبروي ديگري
بس دگر اي هموطن تاکي فريب ديگران
نوش جان چون مي نمايم از سبوي ديگري

مـــرا از عشــق قلــبم آتشيــن اســــــت
تــــرا از آتـــــش نــــفرت چنيـــن اســــت
مــــن و آب ريخــــــتــن بــــر آتــــــش آن
تــــرا آيــيـــن نــفــت ريخــتن برين است
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ
زشـــــوق دل نـــــويـــــسم خـــاطـــراتـم
بـــــــراي دلــــــبـــر شــــــاخ نــــــبـاتــــم
نـــــدارم خـــــامه بــا خـــون مي نويســم
نــکــــات چـــند از دور حــــيــــاتــــــــــــم
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــ
با قناعت زندگي کن و بساز هستي ساز
اندرين عمر دو روزه دوري کن از حرص و آز
تا بکي تن پروري و غافل از عقباي خود
تا بکي با نفس شيطان ميکني راز و نياز
ميرسد آخر به پايان دوره عمر اي عزيز
کي، کجا داند که عمرش چند خواهد بود دراز
چون ولد بازکرد چشم آذان در گوشش دهند
بعد مردن از برايش ميکنند ساز نماز
پس همين است فاصله ميان مرگ و زندگي
فاصله يي که بود ميان آذان و نماز

دوبيتي
ز حــيات تــا بــه مــمات يــک قدم بود
جـــاويـــد پــنداشـــتم ديـدم عدم بود
ســــــراســــر ديـــــر دنـــيا را بگشتم
جز از عشق هرچه ديدم جمله غم بود
* * *
هر آن طعمي که در دنياست چشيــدم
ز طـــعــم عشــق شــيــرين تر نديـدم
بــــيــا جــــانـــا فـــدايــت جان ســازم
کـــه در عشــقــت ز دنـــيا دل بــريدم

درد تنهايي
خداوندگار قلبم!

با شيرين زباني
و
سحر چشمانت
مرا آشفته خود ساختي
و
در سرزمين قلبم
قصري از عشق خود
بنا کردي
مگر چه شد؟
که يکباره تند باد نفرتت وزيد
و آن
بناي زيبا را فرو ريخت
چرا چنين کردي؟
چرا؟ عزيزم!
چرا؟
------ نفرت خود را
به درياي عشقم
افگندي
و ماهي قلبم را
واژگون کردي.
چرا؟ عزيزم!
چرا؟
مانند سگنال تلفن
بعد از ساعت شش
از نزدم رفتي...
و گوشي قلبم را
به بازي گرفتي
برگرد!
معمار قلبم
بيا تا باهم
آن قصر ويران شده را
دوباره آباد کنيم...

هچون گل شگفت قلبم چون ماه عيد ديدم
در گوشه گوشه شهر عشق و اميد ديدم
در کوچه کوچه شهر غوغاست و شور و مستي
از خانه خانه از عشق صدها سرود شنيدم
يارم چو ماه عيدي بيرون از حجاب شد
تا صورتش بديدم نزديک او دويدم
در کهکشان زلفش خود را ستاره ساختم
در آسمان قلبش جا بهر خود گزيدم
در باغچه وجودش من باغبان گشتم
تا از لبش عيدانه آلوگيلاس چيدم
گفتم عيدت مبارک اي لعل بدخشاني
زد يک تبسم و من صدها جواب شنيدم
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ
گلم چون نغمه ناي دلنوازي
نبات بلخ و شادخت شيرازي
نه که نيست دخت شيراز چون تو زيبا

مگر جان من اهل دروازي
* * *
به سر چادر سبزش آنچنان بود
که گويا ماه در اطلس نهان بود
ولي افسوس که ديدارش نکردم
چراکه ماه ماه رمضان بود
* * *
شمع که ميسوزد رخ يار است
گلهاي شگفته از انار است
رخسارش چو سيب اندرابي
لبانش انار قندهار است
* * *
دلبر به سرم گلوله باري مکن
مشتاقي به قتلم ماين گذاري مکن
در کشتن من تير نگاهت کافيست
بيهوده خودت را انتحاري مکن

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:24 PM
برگردان دري آهنگي هندي از فلم داغ

آهنگ هندي..داغ..برگردان دري..ملالي شبنم..ميلاد شريف.


وقتيکه انسان بخواهد کسي را و يا چيزي را هميشه در دل خود نگهدارند و بعد فراموش کردن آن چيز خيلي دشوار است اما بالاي چهره ها نميتوان باور کرد چون در عقب يک چهره چهره ديگر پنهان است.
ميداني؟
انسان ها چهره هاي مختلف د ارند بعضي از اين آدمها دو رو و دو رنگ هستند و چهره هاي اصلي شان ر ا در عقب اين چهره هاي دروغين پنهان نموده اند.
و حتي بعضي از اين آدم ها آنقدر دو رو و دو رنگ هستند که حتي نميتوان باور کرد . آن زمان ها گذشت و محبت ها به سردي گراييد.و همه تلاش ها ناکام شد.
من نا د ان بودم که به حرف هايش اعتماد نمودم و د ل خود را با تمام پاکي و مصوميت اش به او سپردم نميد انستم که او اينگونه با د ل بيچاره من بازي مي نمايد
و آگاه نبودم گه اين محبت جز تجارت چيزي ديگري نيست و بس.
و من بسيار نادان بودم که همه زنده گيم را به خاطر محبت قربان نمودم. و نفهميده بودم که مردم به خاطر زنده بودن و زنده ماندن شان حاضر به انجام هر کار هستند و همه چيز ها را فراموش مي نمايند حتي
عشق و محبت واقعي شان را و متاسفانه در يک چهره نقاب ديگر دارند.
نميدانم که آن کسانيکه قدر وفا را ميدانستد کجا شدند؟
کجا رفتند آن مردمان که قدر وفا و محبت را مي فهميدند چه شدند؟
حالا احساس در انسان ها مرده است وعاشق شدن فقط يک گناه و ننگ است و بس.
چرا اين عاشقان بيرحم و سنگ دل استند که نه احساس دارند و نه مروت و نه قدر شناس اند و نه وفادار.
از رنج و بد بختي ديگران لذت ميبرند و احساس غم ديگران را ندارندآن زمانه ها کجاست؟ و آن اشخاص که اهل دل بودند و قدر عاشقان پاک را ميدانستند کجا شندند؟ و کجا رفتند؟
و حالا اين عاشقان فريبکار و دروغگو که به خاطر مطلب خود نام عشق ووفا را بدنام ساختند.
آري اين مردم هر وقت که دل شان بخواهند براي خود شان دنياي نو ايجاد مي نمايند و بالاي يک چهره چهره ديگر را مي گذارند.
دنيا تمام گشتم و دلبر نيافتم
هر کس براي مطلب خود دلبري کند
...................
بر گردان از شبنم
نوامبر 2010

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:27 PM
مثنوي زيبا:رويدادها،وواقعيت ها،سرگذشت

رويدادها،وواقعيت ها،سرگذشت..ملالي شبنم..ميلاد شريف وصدف يوسفي
حمـــد ميگويــم خداي مهــربان
آنکه ماراداده است روح وروان
آنکـه مارازندگي بخشيــده است
مهررا رخشنده گي بخشيده است
بشنويد اي دوستان اي دوستان
قصه ديـگــر کنـم شرح وبـيــان
آرزو دارم مــراياري کــنــيـــد
درسخـن گفتـن مـدد گاري کـنيـد
يا الهـي انـدريـن کار سـتـرگ
دستگيري کن که تو هستي بزرگ
تـا کنـم خـدمت براي کشـورم
بهرخلق بيکس وبي ياورم
يا الهــي از کرم کن يــاري ام
بين دمي آه و فغان و زاريم
يا الهي! بشنو اين فر ياد من
شــاد گــردان خاطــر ناشــاد من
خلـق مــا دارند صد رنج و الم
قلب ريش وچشم گرياني ز غم
بهر آن خلقي که در روي زمين
سرگران و بينوا اند اين چنين
اي خداوند ا مرا ياري بکن
بهر من فضل و مد گاري بکن
تا دهم شرح و بيان ء ماجرا
هم نواقص ها نمايم بر ملا
سر گذشت واقعي
بشنويد اي دوستان هم ديار
قصه ي پر درد آن مظلوم زار
قصه آنکس که با رنج و مهن
دور گشت از کشور و مام وطن
قصه ي آن مادر بس بينوا
داشت تنها يک پسر او از قضا
آن زن مجبور و بي نان و لباس
پيش يزدان مينود صد التماس
اي خداوند کريم و مهربان
خسته ام از رنج و درد بيکران
من ندارم قدرت رنج ومهن
گشته ام بيزار،زجسم خويشتن
من چه سان نالم به درگاه شما
چون تهي دستم غريب و بينوا
پسرم بيکار و دختر شد جوان
تابکي سازم از اين و آن نهان
من که مجبورم از اين جنگ و جدال
با تن افسرده قلب پر ملال
ميروم سوي ديار اجنبي
دور از ميهن نمايم زندگي
گرچه دور از ملک خود بي حرمتم
من جدا از خواب و خورو راحتم
رنج ها دارم در اين ملک و سرا
بي پناهم بي نوايم اي خدا
جمله مال و جمله ا ي دار و ندار
داد دست آن پسر بي اختيار
اي پسر بر گير و اين را پيسه کن
راه رفتن گير و بشنو اين سخن
رو تو کاردست وپاه کن اي پسر
ما در اين جا مانده ايم با چشم تر
کرد ليلام مال و اموال آن پسر
تا کند کاري و بر بندد کمر
هرچه داشت او از متاع روزگار
جمله را بفروخت و آمد سوي کار
جمله را بسپرددست آن پسر
تا نمايد کار در ملک ديگر
گفت مادر بهرآن مرد جوان
گوش کن حرف مرا با گوش جان
من که تن بيمارو بس افسرده ام
رنج واندوه فراوان برده ام
خواهرتو است مقبول و جوان
من مهاجر بوده دور از دوستان
اندرين جا بيکس و تنهاشدم
با جهــان درد و غم همراه شدم
توبرو وجستجوي کارکن
هم علاج مادر بيمارکن
قلب من يکروز ماند ازصدا
زود روان کن پول درمان مرا
اي پسر قربان چشمانت شوم
صدقه آن تيرمژگانت شوم
خوب در گوش گير حرف مادرات
مادر بيمار و بيکس ،خواهرات
روپسر خالق ترا ياري کند
ايزدم از تو نگهداري کند
تو مبر از ياد ما بيچار گان
تا بکي با محنت بيگانگان
گر نپردازيم کرايه خانه را
خشم و قهر مردم بيگانه را
-----------------------------
ملالي شبنم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:29 PM
برگردان آهنگ هندي:سلام عشق




از عاشقان نپرسيد که چه عالمي دارند عالم اسرار و راز هاي ايشان را و عالم تنهايي و درد هاي آنها را که چگونه بدون معشوق زندگي را سپري مي نمايند و دور از دلبر عمر خود را مي گذرانند بويژه وقتيکه همسفر شان از آنها دور شود چگونه آن لحظات درد ناک را به سختي مي گذرانند وقيتيکه محبوب شان در کنار شان نباشد چه سان براي ديدن معشوق فرياد و نوا سر ميدهند سلام عشق مرا اي جان قبول کن و اشتباهء عاشق شدن با من را بکن و عاشق

من شو چون دل من بدون دلبر سخت بيقرار است و دلم بيقر ار است براي يک همسفر و يک عشق واقعي من يک داستان و يک سرگذشت تلخ خود را برايت بازگو مي نمايم سر گذشت د ردناک و غم انگيز که قلب ترا به تپش بيآورد و روح ترا افسرده سازد يک شب مهتابي بود
يک شب زيبا آرامش کاملا در آنجا حکمفرما بود و يک شب رويايي و قشنگ در دلم يک طوفان عجيبي موج ميزد و نيز در قلبم يک ا رمان مقدس و يک آرزوي بزرگ جان گرفت و يک عشق بزرگ دلم را تسخير نمود که نا گهان يک توفان خشمگين اتفاق افتاد در عقب اين توفان مهيب يک ابر سياه همراه بود و اين توفان اين ابر وحشتناک را با خود داشت و همان ابر تيره به يک مو ج خشم تبديل شد و آمد و از جلو چشمانم عبور نمود چشمان من با نگاه هاي حيران کننده به او خيره شد و ديدم که آهسته آهسته اين ابر سياه بالاي مهتاب من سايه افگند و مهتاب محبت مرا پوشاند و اين ابر آن چنان سهمناک بود که مهتاب مرا در آغوش خويش گرفت ونا پديد گشت و در لابلاي امواج ابر هاي سياه گم شد آه! که چه اتفاق بد رخ داد و آن جوش و خروش محبت به سردي گراييد و عشق مرا از من گرفت و دلم د ر بيقراري ها فنا شد
و از اين درد تپش هاي قلب من افزون گر ديد و اين قلب ويران از همان لحظه تا حال بر اي داشتن عشق و محبت واقعي مي تپد. آه ادامه اين حرف را من برايت تعريف مي نمايم از من بشنو وقتي بشنوي از اين درد ها و آلام از چشمان تو قطرات اشک سرازير ميشود حرفي که تا حال در دلت باقي مانده و تا امروز نتوانستي به کسي اظهار نمايي و تصديق مي کنم که تمام حرف هاي دلم به زبانم آمده و. يکايک حکايت مي نمايد و اقرار مي نمايم که تو فرشته محبت
هستي که تو فرشته نجات عشاق هستي ومن نام ترا شنيده اينجا پيش تو آمده ام حالا به دست توست اگر دوا ميدهي يا زهر مي نوشاني به محفل تو اين دل سوخته آمده است و تو دواي اين عاشق بيقرار را بکن يک احسان و لطف بکن در حق مهمان خود بده دعا براي اين عاشق نيمه جان و دل باخته و براي اين شوريده دل دعا بکن براي محبتش و براي تمام عمراش دعا بکن براي مهان خود دعا بکن سلام عشق مرا بپذير و اشتباهء عاشق شدن با من را بکن....

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:31 PM
بر گردان آهنگ هندي از فلم پاکيزه



چليتي چليتي..پاکيزه..برگردان..ملال ي شبنم..ميلاد شريف
بر گردان آهنگ هندي از فلم پاکيزه

رفته رفته کسي وارد زندگي من شد و آهسته آهسته اين دل با تمام قدرت اش ديوانه وار عاشق شد. نميدانم که اين عشق آسماني از کجا آمد و چگونه پديدار گشت و من سر راه منتظر ماندم . رفته رفته شب سحر شد و روشنايي صبح از عقب برگها تا بيد ولي من همانا منتظ در ر اه ايستاد ه هستم. و راه او را بيصبرانه مينگرم آه که اين ر اه چقدر طولاني شد و انتظار چقدر دشواراست رفته رفته راه او را مينگرم مگر عشق من تا حال نيامد و انتظار من پايان نيافت
و من همانگونه سر ر اه منتظر مانده و مقدم دلبر را تماشا مي نمايم لحظه ها مي گذرد و با اين انتظار شب هم سحر شد ولي او معلوم نشد.
آخدايا!
اين شب در از انتظار مارا کوتاه کن چون لحظات انتظار زياد طولاني شد و د ل من از بابت آن افسر ده و بيمار گرد يد.
خدايا!
چرا انتظار اينقدر تلخ و دشوار است و اين چر اغ هم ميسوزد همراه من و خاموش ميگردد.آه که خاموشي چقدر مشکل است.
ميداني!
وقتي به شعله هاي نيم جان شمع نگاه مي کنم آتش محبت تو بيادم مي آيد و سراپاي وجودم را ميسوزاند و از شعله هايش تن سوزان من سوزان تر ميشود که اين سوختن ر ا فقط پروانه ميداند و بس
و حالا اين قصه نا تمام ماند و چشمان منتظر من خسته شد ولي من همينگونه منتظر هستم و خواهم بود رفته رفته کسي وارد زنده گي من شد و رفته رفته اين دل با تمام قدرتش عاشق
شد و سر راه منتظر ماند ولي افسوس که انتظار به پايان نرسيد و رفته رفته اين دل بيقر ار شد و اين قصه نا تمام ماند
گويند که مرگ سخت بود راست گفته اند
سخت است ولي سخت تر از انتظار نيست

برق خيال
چو شمع در سوز و دردم از شرار خويش ميسوزم
سراپا حسرتم بر روز گار خويش ميسوز م
نه خواب راحتي دارم نه شور و شوق مي خواهم
خمار آلود هجرم از بهار خويش ميسوزم
نميدانم چه آتش سوزد ؟ اندر مجمر قلبم
که بر داغ جفا از انتظار خويش ميسوزم
چرا رفتي ز ديده اي اميد قلب بيمارم
کنون چون شمع گريان بر مزار خويش ميسوزم
مخند بر گريه ي زارم تو اي غافل ز سوز و درد
که من عمريست بر ياد نگار خويش ميسوزم
نيا سايد دمي از اشک حسرت ديده اي زارم
که من برق خيالم از قرار خويش ميسوزم
چو فانوس وفا از غربت و اظهار نوميدي
چو (شبنم )از دل بي اختيار خويش ميسوزم

آستان مراد
نيمه شب دستم به هنگام دعا
آرزو کردم جمال کبريا
هر قدر فرياد کردم تا سحر
تو کجايي اي خداوندا کجا
تو کجايي تا بگويم راز خود
بهري تو اي صاحب جودو سخا
من نديدم صورت کس در نظر
هيچکس معلوم نشد در آن سرا
جستجو بسيار کردم عاقبت
تا نمايم صورت دلبر نگاه
هر قدر کردم تلاش و جهد وجد
ليک گشتم نا اميد زان بارگاه
در دو چشمم اشکهايم حلقه زد
روي رخسارم چکيد آن قطره ها
نهره ي آهسته بشنيدم ز خويش
در نهاد خود بکن پيدا مرا
شبنما بيرون بکن از اندرون
شک و ترديد و گمان و وهم را

شاعرملالي ( شبنم )

خموشانه

بيادم است
آن لحظه!
که ما در شب
ميان جنگل تاريک و سحر آميز و افسونگر
بياد خاطرات بس خوش و زيبا . رويايي
چو باران اشک ميريختيم
خموشانه صداي تو
ميان جنگل و دريا
فضاي آن شب زيبا و شرين رامکدر ساخت
و من همچون شمع خاموش
خموشانه ترا از دور مي ديدم به چشمانت نگاه گر م ميکردم
بيادت است آن شبها؟
ميان جنگل تنها
هزاران مطرب خوش خوان به مدح روي تو هر لحظه
آهنگ محبت سا ز ميکردند
و من غرق خيالات و جنون هردم سر از پايم نميدانم
کجا هستم؟
به دنبال تو مي گشتم
بيادم است آن روزيکه
بودم محو و شيدايت
چه مد هوش و چه مست اما دريغ و درد!
که رخسار نيکويت را نهان کر دي زچشمانم
و من صد گفته اي نا گفته داشتم در ميان دل
ولي داني؟
که من اسرار را بي پرده بگشودن نمي خواهم
ولي بر گو تو اي دلبر؟
که آيا اين همه پيمان ها و وعده ها و آن همه حرف و حديث عشق
يادت است؟
اگر پنهان زچشم آن رقيب دون پست فطرت
چنان دزد انه در آغوش گرم بستر شب هاي مهتابي
ترا در خلوت يک شب
ترا در ر هگذار باد هاي تند
و يا در بستر گلهاي سرخ و پيچک و نسرين
ميان قطره هاي شبنم باران صحبگاهي
چه رندانه بدزديدم
بيادت است آن شب هاي پاييز و خزان سرد
که من در انتهاي موج و اشک سرد چشمانت
طلوع آن بهار و هجرت فصل کوير و بر گ پاييزي
سخن از شام هجرانت به صبح وصل مي گفتي
و من از لابلاي آن همه امواج زلفان پريشانت بهار عشق ميديدم
و لي از نارسايي زمانه اشک ميرختم
و تو با صد اميد و آرزو ها خنده ميکردي
تبسم در لبان سرد و خاموش تو جان تازه بر ميداشت
بيادت است محبوبم؟
که دزدانه شبنگاهان خمار انتظارم ديدنم را تازه ميکردي
اما صد حيف و صد افسوس!
که با سير زمان آن وعده ها از ياد خود بردي
و آنگاه با دوصد اندوه و درد آميخته گرديدم
و تو افسانه هجران من از ياد خواهي برد
ولي افسوس و صد افسوس!
براي گفتن پدرود
مرا هرگز همچون لغزش دستان پر مهرت
و آن لبخند ناز غنچه ي لب هاي خاموشت
مرا از دل نخواهد رفت
ولي افسوس اي يارم
که دست روزگار بي مروت به همه سختي گلويم را فشرد و زندگيم را گرفت از من
ولي
حالا خموشانه صداي گريه هايت در دلم باقيست
و من با آن همه اشک ندامت دوستت دارم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:42 PM
عشق يعني چه؟؟؟

friend love forall

از بهار پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت تازه شکفته هنوز نمي دانم.

از تابستان پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت فعلا در گرماي وجودش غرقم نمي دانم.
از پايير پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت در هزار رنگ ان باخته ام نمي دانم.
از زمستان پرسيدم پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت سرد است و بي رنگ.

از مادر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت هرکي در اين خانه است.
از پدر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت يعني تو.
از خواهر پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت به آن هنوز نرسيده ام.
شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه ؟ شرمگين و خجل خود را در آغوش اسمان پنهان کرد.
شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه ؟ ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب.
اگر خداوند را دوست داريد نگذاريد با اداي الفاظ ،آن عشق به هدر رود.
اگر چنين عشقي عمدا" به نمايش در آيد تو هيني به عشق حقيقي خواهد بود.
شما بايد خداوند را طوري دوست داشته باشيد که نه تنها سايرين
از آن بي اطلاع باشند بلکه خود شما هم بر آن واقف نباشيد.
اگر احساسات شما نسبت به سايرين همان احساساتي باشد که براي
عزيزان خود داريد خدا را دوست مي داريد...
خوشبختي در سه چيز است :
فراموش کردن گزشته
غنيمت شمردن حال
اميد بودن به آينده


اين منم که ...
اين منم که...
با شکست هايم پيش مي روم...!!!
با اشک هايم سفر مي کنم ...!!!
........
من پيروز مي شوم....
تلاش مي کنم ....!!!
خدا/يا دوست دارم ..... بسيار.... ميدانم که ... کمکم مي کني ...
کمک کن تا از کمک هايت کمک بگيرم

دلم تنگ است ...
دلم چون برگهاي پاييزي پر از درد است ...
صداي خش خش برگها به همراه تپيدن هاي قلبم مي شود آغاز ....
و من تنهاتر از تنها به مرگ برگهاي سبز مي گريم ...
.... ولي تک برگ زردي هم براي مرگ من کافيست ....

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:46 PM
پيوند نگاه


خوشا شمع و خوشا پروانهء عشق
خـــوشا ميــــخانه و پيمانهء عشق
اگر خواهي هــــــوس مهرت بگيرد
ببند در پـــاي دل زولانــــهء عشق
گذراز حــــرس و آز وخود پرستي
خـــوشا ازمکتب و کاشانهء عشق
نــــوا و قصـــه هـــاي خـــسروانه
شـود هم بي ستون افسانهء عـشق
ســــراســـر شــور ومستي آفريندد
هــــواي ساغـــر وميخانهء عـشق
شــــراب ناب پيــــونــــد نگاهـــت
شدم ســــرشار،اي دردانهء عشق
مــــرا را حــــت کجا باشد عزيزم
بريدم بر درمــــيخانــــــهء عشق

اذيت و آزار
در کـــنارم غــم او هست چــــرا يـــار نباشد
مــــونس و همـــدم و همراز وفـــــادار نباشد
به خدا مـي برم از شهر شـما رخــت به جايي
کـــــه در آن جـــا خبر از اذيــت و آزار نباشد
عمــــــر بگذشته و بغير از تو ستم هيچ نديدم
هيچ شوخي بـــه خدا چــون تو دل آزار نباشد
تا تو بيرون شوي از خانه من از رشک بميرم
چـــون کسي نيست بــــه زلف تو گرفتار نباشد
راز صد باديه درد اســت بــه جان تو ( بريدآ )
کــــه بغير از تــــو کسي خسته و بيمار نباشد


کلفت غم
بتــا چــــند نالــــم ز درد جـــدايي
خـــدا را مکن بعد از اين بيوفايي
سرو ســرور مـــن بيا در بر من
کـــه از محنت غـــم بيابم رهايي
شايـق شود درچمن غـرق خجلت
به گل ها اگرروي خود را نـمايي
وداع تــو گفتم نـه تا روز محشر
اميد تـــو دارم کـــه روزي بيايي
فــداي تو کردم ببين رنگ زردم
هـمه سـوز و دردم ندانم کجايي
تـواي يارشيرين که بردي ودين
بريداست عمگين توظالم چرائي


روز جهاني زن
رفـــت بــالا ايـــــن زمــان تا كار زن
شهره شد از عــلم وفـــــن كردار زن
ايــــــن جهان بــي زن ندارد روشني
تيره ، كي شـــــد ، ابر از رخـسار زن
خانه پرنوراســـــــت ازشــــمع رخش
رازگفتارســــــــت در شــهكار زن
دامــــن او مكـــــتب عالــــــي نسب
كـــــي توان شد مرددون سردار زن
نور بخش، هر دلـي لطف زن اســـت
پـــس تو اي مردي ، همه ايثار زن
همت والاي زن در هــــــر كجاسـت
در مـــــــقام زندگــي رفـــــــــتار زن
گر ســــــر تعظم داري بــــــر مقام
مــــــــــنزل والا گــــــهر دربار زن

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:47 PM
تو عاشقم شدي که مرا خـــون جگر کني


ايکاش بهر خون دلــــــــم اين جدل نشد


اي خدا



مي شود دست هاي ولگردم، شبي گيسوي تو بهانه کند
شبي گيسوي بس پريشانت، تا سحر شانه شانه شانه کند
تا سحر در هبوت بيتو شدم رنگ دريا براي ماهي ها
در خروشم به سنگ سربزنم، تا هواي توعاشقانه کند
مي شود از انار باغ شما،هوس و عشق پا برون بکشد
چون دلم را که زير دست توبود بنشيند ودانه دانه کند
شايد از عشق مي شود پرسيد؟ لحظات که بيتو فردشدم
لحظات پر از خموشي وسرد، آتش ياد تو زبانه کند
من کنار تمام رويا ها مي نويسم، بهار بود وگذشت...
اي خدا! کاش چشم هاي تو بود، تا به چشمانم آشيانه کند

بي پدر

درينصورت تمام التماسم بي هدر بوده
تمام خاطرات کهنه ام يک درد سربوده
تمام چهار فصلـــــــــــي انتظارم ...اوف...
برايت چون سپيداري بلندي بي ثمر بوده
چو لحن تند شب در انزوا خاموش...خاموشي
همش از دست عشق روسياهي بي پدر بوده
چي ميگويم... ، ز خود هر گز نه ناليــــــد
سپيدار بلند افتاده از دست تبر بوده

برو دختر به دنبالش که تا ديوانه برگــردد
همه گويند...! بيچاره برايت در به در بوده


تراژيــــــــــــــــــــ ـــــدي
ميخواستم که شعر نويسم غزل نشد
عنوان سطر وصفحه ي هم لااقل نشد
ميخوستم که نو شوم از کهنه گي خويش
صد امتداد رفتم و اما عمل نشد
يک برکه آب بودي و من تشنگي محض
انجام . اين تراژيدي مبتذل نشد
فردا سکوت ميشود آيينه بعد من
شايد پسند ديده ي تو اين محل نشد

تو عاشقم شدي که مرا خون جگر کني
ايکاش بهر خون دلــــــــم اين جدل نشد

بي ســـــــــــيگار
هرجا براي گفتن اشعار بي هدف
من ماندم وسکوت وسيگار بي هدف
کوچه به کوچه در به در از فرط بيکسي
در انتظار لحظه ي ديدار بي هدف
دنيا شدي و زندگي ام روز وشب همه
عمرم گذشت و باز من انگار بي هدف
روزي به عاشقي که سپردي دلم هنوز
بنشسته گوشه ي پس ديوار بي هدف
وقتي به پيش چشم تو يوسف شدم چرا؟
سودا نموديم سري بازار بي هدف

وقتيکه واژه ها همه بي بال و پر شدست
پر گفتن زياد وتکـــــــرار بي هــــــــــــــــــدف
مولود هستي

چشمت آينه ترين شهر خدا دادي بود
ديدنت وسوسه و دلهره و شادي بود
وقت عطر گل پودينه شدي مست شدم
تا تو بر شهر رسيدي چقه بر بادي بود
کاش يکروز تو باشي و من و هر چه که هست
لا اقل خوردن يک قهوه... آزادي بود
يا همو وقت که بي غم همه سو ميرفتيم
سرک خامه قشلاق و همان گادي بود
اقلآ چيدن صد گونه گل وحشي دشت
چقدر گرگ و بره کردن مان عادي بود

به کدامين احساس نصيب ميشوي
وقتي از انگشتانم هفت ميسازم
براي تو دعا ميکنم
تا سيمرغ شوي
واز اين کهنه خاک
تا آبي ترين آسمان
دست بکشي
من به فصل هدايات سبز
ونسيم انتظار
گيسوان ترا عابر شدم
تا ازين گونه ايمانم
خدا را دوست شوي
ودر هر بهار
برايم پيام بفرستي ...
که نوروزت مبارک

خالي ترين

بيا تمام کن تمامي احساس خالي را
سرود سرد وتلخي ايام لا ابالي را
بيا براي دوبيتي ،غزل وشعر سپيد
هزار مرتبه جاري کنيم حس عالي را
واز نجابت باران عشق استفاده کنيم
ترا براي خدا بس کن ايده آلي را
بيا حکايت خورشيد با تو مي آيد
تمام کن شب تنهايي و ذغالي را
بيا که دختر همسايه مان شوي مهتاب!
شروع کنيم غزل را وشعر و عشق پالي

قرن فرياد


اين جا براي بودنت آينه
هيچ نمي ميرد
تا تو هواي باراني ات را
در سوگ بيچاره ترين
قرن فرياد نکني
جنازه مي شوم
سخت مي پسندم
از لجاجت چشمهات
که بيرون مي ريزد
عطر جوان کشي را
ومست مي شوم
هفته ي هشت بار
در امتداد بوي
باروت از تفتگ پراني ات
شبيه مي شوم
به علف هاي سوخته ي
اينجا وآنجا
هي که نوش جانت

تقديم به هيچ کس


چوبرگ از لانه ي خورشيد افتادي سفر کردي
من ديوانه را از پيش هم ديوانه تر کردي
چرا بيگانه گشتي از هواي جنگل قشلاق
به غم بگذاشتي درياچه را زير و زبر کردي
کنار بستر دريا تو و مهتاب مي گشتي
چسان ديدم که دريا را گرفتي و به بر کردي
غروب هر روز از ما بود و ما ديوانه ي خورشيد
چراغ خانه ي ما را شکستي ، در به در کردي
دو تال کفتر به دنبالت فرستادم که برگردي
شکستي بال وپر، از کوچه تان آواره تر کردي
زبان شب که اندوه دل غم هاي شاعرهست
به باران ريختي شعر سپيدش را ، تر کردي
کمي آسوده زير سايه ديوار بنشستيم...
سکوت کوچه را خاموش ، بي پروا گذر کردي
دو دريا در تلاطم بود آهنگي که سر کردي
دو تا کفتر پريد از کوچه تان وقت سفر کردي

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:51 PM
مجموعه اشعاری از شاعران خطه هنرپرور و خاک اولیاءالله هرات همیشه آشنا


شاعرو غزلسرا : جهانمهر هروي

شعر و قصه

به زباني که کسي هيچ نخواهد فهميد
شعرکي ميگويم.
واژه هايش همه بيگانه ز هر مدرسه و ديواني
حرف حرفش خاري
نه در آن وزن و هجا
نه در آن قافيه اي
نه کلاسيک نه مُدرن و نه پست مُدرنيزم
نه در آن وصف کسي
ونه هم زمزمه عاشق زاري
که شب وروز به خود ميپيچد
از خودم، از تو و از او
حس نامريي يک خواب سحر
و دلفسردگي از تنگ غروبي
و جهاني که در آن تا ميبيني
کثرت اضداد است.
روز و شب و فصل هاي پيهم
و سلسله گياه و آدم را
مثل زنجير بهم خواهم بافت.
هيچ ميداني زبان قمري!
و خروسي که سحرگاه به آواز بلند ميخواند
و حدود پر و بال قچي را
و افتخارات نيکان کبوتر ها را...


سگي در خانه ماست با رنگ سپيد
دورتر خانه همسايه ي ما
گربه دارند بسيار سياه
چشمهايش سبز است
وقت خوردن دم ميشوراند
من رفيقي دارم
کاروبارش همه صيد است
و قناري ها را مثل مگس ميگيرد
دورتر در خم يک کوچه
مردکي از چوب و سيم قفس ميسازد
من و يکسلسله دلهره
من و بيچارگي ام
من و آواز مهيب يک ------
من بي دست وپا...

او که دستش روي يک ماشه ماشيندار است
او که بيرحمتر از گرگي
خون ميريزد
او که با هرکه دلش خواست جفنگ ميگويد
تو که روحت هر وقت
نذر محراب و خداوند تو است
تو که از آمدن و رفتن خود
بيخبر هستي و در همه حال
برده اي
خور و خواب و شهوت شهرت وثروت شده اي

به زباني که کسي هيچ نخواهد فهميد
قصه مينويسم
سوژه اش از تنه و ساقه و برگ انجير
نقطه اوجش
ستر شرم آوري اندام کسي
نه در آن نقطه آغاز ونه هم فيصله
نه ز وقت آدم
و نه هم قصه از مرگ سلاطين زمان...

قصه مورچه اي
که بيتفاوت از کناردانه گندم ميگذرد
قصه جمعيت يک جنگل
و نگاهي به درختان که در پهلوي هم ميرويند
قصه زندگي يک پروانه
که سحرگاه به نور خورشيد
رنگ گلها و گياهان را
ميشناسد و به آن عشق ميورزد
قصه رود که حقيقت دارد
قصه کوه که پا برجاست
قصه سنگ که سخت است
و قصه باغ که يک نقاشيست

هيچ ميداني!
روزگار هجوم، ملخ صحرايي را
روزگار هوس همخوابي
به يک باکره را...
روزگار طوفان
روزگار سيل بنيان کن باران…

قصه ام قصه يک کودک کور است
که مادر زاده
و پدر هيچ نميداند
که سياهي و سپيدي
پيش او يکسان است
قصه ام از سفر راهب دير است
که بر درب کليسا جان داد
قصه ام قصه شيخيست که به پنج وقت نماز
پنج هزار بار خدا ميگويد
قصه ام قصه يک بار سفر طولانيست
ازعمري دراز
که به جايي نرسد
قصه ام قصه اشکي که به دريا ريخت
و قصه آتش زدن خانه زنبور عسل
من و تو هر دو و او
به چه دل بنديم
قصه ام قصه تکراريست.
شعر من بيمعنييست

پائيز
دلم براي مزرعه بسيار، سخت ميسوزد!
که باد سرد جنوب
و زاغ هاي سياه
به شاخ هاي درختان هجوم آوردند
و خوک هاي شمال
هرچه سبزه بود را، خوردند
ودر ميانه باغ
دو تا شغال
به جفت گيري شرم آوري شروع کردند
دلم براي کوه ها گرفته
که سنگ سنگ ديگر
جاي پاي کرگسهاست
وگرگ ها
براي آهوان و کبوتران صحرايي
کمين ميگيرند

رباعي
عيدانه
عيد است بده بوسه عيدانه من
آباد بکــــــن خــــانه ويـــرانه من
اي يار بيا که من عليـــل دردم
فارغ ز غم و درد شـود خانه من


غزل
بيا يکبار از يک من، يک مثقــــــال کمــتر شو
بده دستت و بامن، از سر اخــلاص همـسر شو
چـــرا بيـــــهوده ميـکوشي پي قتلم، عــزيز من
بزن لبخنده اي امشب، شادان باش و دلبر شو
مــرا آزاد کن در اسمان نيلي احساس پاک خود
و لطفي کن برايم قوتي يکـــبال و يک پر شو
گلي بشگفته باش و عـطر افشان باش يار من
اميد يک بهار ديگـرم در فصــــل آخـــر شو
نميخواهم چون سنگي، به پاي لنگ من باشي
اميــل گــــردنم شو، خلقـــه زر شو گوهر شو
تويي نسلي حوا و آدم از روز الست اي دوست
بيا با من محــــبت کـن پدر باش و برادر شو

ويرانه خيال
اينبارفالي گرفتم از ديوان پدر معاني ميرزا عبدالقادر بيدل و چه خوش مطابق حال و احوال ام جوابي داد، حيرتم از آن است که شوريدگان و نوابغ ما سه صد سال آينده را پيشبين بودند و چرا ما حتي فرداي خود را نميتوانيم حدس به زنيمه منتظر نظرات سازنده تان خواهم بود.
جغد ويـــــرانه خـــــيال خــــــوديم پر فشان ليـــک زير بال خوديم
شـــــمع بخت سيه چه افـــــروزد آتش مـــــــرده ز گال خـــــوديم
رنگ کــــــــو تا عدم بگـــــــــرداند عالمي رفــــت و ما بحال خوديم
غــــم اوج، حضيض جاه کـــراست عــشرت فقـــر بي زوال خـــوديم
کو قيامت چه محـــشر اي غافــــــل فرصت انديش ماه و سال خوديم
دور ما را نه سبحه اي ست نه جام گــــردش رنگ انفــــــــعال خوديم
باده در جام و نشئه مخــمـــوري هجــــر پرورده وصـــــــال خوديم
بحــــر در جيب و خاک ليســيدن چقـــــدر تشنه ي زلال خـوديم
غير ما کيست حـــــــرف ما شنود گفتــــگويي زبان لال خــــوديم
دوري از خود قيامت است اينجا بي تو زحمتـــــکش خيال خـوديم
شــــمع آسودگي چه امـــکانست تا سري هــــست پايمال خوديم
از که خــــــواهــيم داد ناکامــي بيدل بيکـــسي مـــال خوديم

فرد آخر اين شعر را نميدانم از کدام شاعر حق گوي و حق پرست است.
دوستي و دشمني
در محيـــط ما فـــضاي گـــرم ياري، تنــــگ بُود
قصــــــه و هــــر گفتمان گــرم ما، از جنگ بُود
هـــــر که را بيني غمي دارد بدل از بيکسي
قـــلب ها بشکسته و چهــــــــره پر از آژنگ بُود
نُخــــــبگان شهر از غفلت به خود پيچيده اند
افتخـــــار فکـــــر شان از چــرس يا از بنگ بُود
از دروغ و خدعه و از مکـــــر ميسازند سخن
پيش اهــــل خبــــره ميگويند اين فرهنگ بُود
پيش ما لاف حقيقت نيست حرف مُفت کس
بين نامـــــردي و مردي راه صـــــد فرسنگ بُود
گـــريه و زاري و از خـــود رفتـــن مــــردم ببين
زندگي ريتـــــم غـــم انگيزي ازين آهــــنگ بُود

بس که دلخون گشته ام از دست ياران دو رنگ
دوست دارم هر کســي در دشمني يکرنگ بُود

غزل
گر غروب در افق چـشم تو زيبا باشد
خون من سرختر از لاله حمراء باشد
به غـــم عشق گرفتــار نگـــردد سنگي
همه آشفتگي از بطـن دل ما باشد
باعث اينهمه دلباختگي غير تو کيست
گردش چشم تو اعجاز مســيحا باشد
صبـــر ايوب ندارم چه کنم يار يگــو
تا به اين زخمه ناسور مـــداوا باشد
گر ازين قريه ترا بود گذر رحمت کن
تا شبي کلبه ي من بهر تو ماوا باشد

به جواب کاکه تيغون
چه ميگويي

بخار معـــده را معـــجون ميســازند چه ميگويي
هزاران زال و افلاتون ميســـازند چه ميگويي
ز ------ يک مگس يک فيل را، باور نخواهي کرد
به مثل ذره بيرون ميســــازند چه ميگويي
هزاران نسل با نسلي که ميسازد جهان ويران
سمارق وار اگر افــزون ميسازند چه ميگويي
درين بازار آزاد جــــــنايت نيست دلالي
تمامي نرخ را مصئون ميسازند چه ميگويي
جهـــانرا زير و رو بايد نمود تا آدمي يابي
وگر باشد او را دلخون ميسازند چه ميگويي
شکست جبهه اي چور و چپاول کي بود امکان
به امر و وحي پنتاگون ميسازند چه ميگويي
رياست را به تاج چاپلوسان بسته کن تيغون
کزين فکر تو يک مضون ميسازند چه ميگويي

sina
Sunday 15 January 2012-1, 06:54 PM
عمــرگــذرد بيــصدا،اما بگـــوش اهل دل

کــاروان نـــــواي داردوجـــرنگ مــــيزند


اي واي اگريار دل تنگ رفتــه بــــــــاشـد
مقصود به غفـلت از چنگ رفتــــه بـاشـد
بسکه اشتياق به صنـم احتـــرام کــــــند
ترسم که دل به نقش سنگ رفته باشد
عمردرکمان لحظــــه هاتعجيـل ميکــــــند
تاديربجنبي آن خدنگ رفتــــه باشـــــــــد
درنبردزندگي شهــادت،شهامت هسـت
شرم به سربازي کزجنـگ رفتــه باشــد
زخم زندگي را تجربه وقايــه هســــــت
اگرانگشت به زيرآونگ رفتـــــه باشــــد
واي بر يتيم که اشک يار دايــم اوسـت
چه راه ها که باپاي لنگ رفتــه باشـــد

بيتو هر دم اگرمــــــيل مردن کنم رواســــت
بيتو هر دم اگرســـــــيل گريه کنم بـجاسـت
چه ديـدمـت کــج و معـوج در آينـــه پــندارم
هردسـت بلندي که بــه سـرزنم ســزاســـت
پيش تو عــذر تقــصير ، کم نکند بار گناهم
حضـورت هــر چه بهانه گر کنم بي بهاســت
تـورازي ،تــونيـازي ،تونشيـبي ،تــوفــرازي
نظاره ات بـه کـدام روزنـــه کــنم بــجاســـت
نشستم چو طفل اشک ، در کمين بهانه يي
به سوز وصل اگر صد بهانه کــنم رواســـت
به نيـام انـتقام بـزن يــا خــواهـي ببـخــــش
بسمل را به هر ساز که رقصانند رضاســـت

بـــه دل پيــچم ورق هــاي کتاب آرزويت را
به اشک ديده مي بخشم چوآب آرزويت را
تــانوشــيده ام بــه جــان شــراب آرزويت را
کشـيده ام بســيار بــه دل عـذاب آرزويت را
بسکه خيال نگاهـت جولان زنـد گـرد ســرم
مي بيــنم به بــيداري هـم خــواب آرزويت را
به خيـالت شـبم، چــوروز گــذرد بـه بــيداري
ميـــخورم چو گردون بسـي تــاب آرزويــت را
گشته به من فصل پيري مزرعه خـاطره هــا
مي خريدم کاش به جــان شبـاب آرزويــت را
داستـــان ســقوط اعتبارم هيـــچ تمام نـشد
ازآن دميــــکــه ورق زدم کتـــاب آرزويــت را

من بـــــه داغ نامرادي ها بســـــملم گريه ميکنم
به بيــــکسي يتيــــمان وطن بــــيدلم گريه ميکنم
قصاص مرگ وبيکسي ازهــم فاصلـه زيــاد دارد
حـــيران دست خــــون آلود قـــــاتلم گريه ميکنم
به ويــراني وطــنم اشک نريزم کـه آباد ميــشود
ايــندم به سـرنوشـت ابـــتر طفــلم گريــه ميکنم
به پوش بام لــگدکــوب شدن مايوسي کجــادارد
چـــوآب بازمانـــــده از کــاه گــــلم گريه ميکــنم
محصـــور جــهل ووحشـتم،هـمراهان رفتــه انـد
مانــــده ازقـــافـــله وپـــادرگــــلم گــريه ميکـنم
ســـکوت مــرا به علامت شـادي تــعبـــير مـکن
خــموشــانــه بــادفــــتروپنــسلم گــريه ميــکنم

يادحضــورش بـــاغــم تــــنيده مي آيد
به زخـــمم چـــوتيــغي دريــده مي آيد
مرگ وزندگي مرا بــــيم واميد اوست
اگــــــرمــيرود،چوبــادو زيــده مي آيد
جوانــي به مزرعه ســبز عشـق خزيد
حسرت وصـل برين تن خميده مي آيد
ناصـــح عمــق زخم دلم را چه داني؟
ســـــوزفقــط بــه مــارگــزيده مي آيد
بســـکه جنگ ديـده ام ز ناملايمـــات
بي الـتفـاتم کــــه هــــر پـديـده مي آيد
درحـصول هـا اگربه صــبرمقام شود
ظـــفرهـااحـــترام گــــزيــده مــي آيد
جذب حيرت نشوي از فريب روزگار
که هرعمل زين چـــشم دريده مي آيد
بمــفلس نيت خــيرهــم اشتـــــباه کنند
به دارا هـــرعـمــل پـــسنديده مي آيد
باتـــضرع نشـــانه ظـــلم گـم نميشود
ظــالم را کي اخـــلاق حمــيده مي آيد

تـابه وصـــل رسـم فغــان بود به انتظارمن
به هـــجريارکم نـشود غـم هاي روزگارمن
بسکه گريســته ام زاربــداغ ويراني وطنـم
پرخون بـــود زفــوران غــم دل داغــدارمن
درويرانـــسرايم جـز درد گــنــجي نيابـــــيد
چنـــــبرزنــيدغــم هـا اگــربـردل فـــگارمن
چه غم انگيزبود ترک اعتيادورعشـه خمار
چه مـــيپرسي اي دوســت ازحالت زار من
اگرهمدلي نـبود ازهمزباني ها چه سود؟
باخـــــت بـودآشــــکارازاول بـه پيــکارمن
به بازي ســرنوشـــت پريدن رنگ بياموز
نموده زندگي را خوش بـاوري ها زار من
ازعشــقت سوختم پاک تاشعله جمـع باشم
جــــز دودنـرويد دريـغا ازخاکـسترنـارمن
اطراف تنديست ازشوق گشته جان سپارم
خـــبروصــل بياري آنـدم به دل داغدار من

زندگــــــــــيم را غم هايت به ابتذال کشيده
ازتجســــــــــــمم به افکار،فردابدال کشيده
هيچ جادوي ره مرا به سوي توباز نـــــکرد
به ناخنم،هرنقش مضحک که زال کشــــيده
به دايره ودانه وخط مـــــکرهانهفته هــست
اين حلاوت کـنج لب نگرکه به خال کـــشيده
من ازجولانگه دزدان بـــــــسيارترـسيده ام
چونــکه به صفحه امن خــط اخلال کـــشيده
به تعريف کسان شايد که فريب مکرباشــــد
به بازارمــــــکاره ســــــود ر ادلال کشـيده


هردميـــکه بـه نالـــيدنم بهانه ميشوي
بـــه عالم خـموش تـــنم ترانه ميشوي
به هرتارسـازنغمـــه وصل تو نواکـند
تــــا توازبـسترخيـــالم روانه مـيشوي
ازدرد آوارگيـم هــيچ ننـــالم از تـرس
تـاتوبه غربت سراي من لانه ميشوي
اگـر زندگي مي برد شاخه خوشي مرا
تـو ، بــه نـخل وجــودم جوانه ميـشوي
بـه محفل حريفانم چو شمع آب ميشوم
بــــامن آنگه که آسـان بيگانه ميشوي

اگـربعشـق تو قامــت خميدم چه سـودم
دردســخن ز ناکسـان کشيدم چه سودم
ســفر بيــتو، سير امـتدادلـحظه ها بود
گربـــه انتهاي جاده رســيدم چه سودم
گرچـه سيـه رو بودم خوش درکنارتـو
حالا بـرم هرجا روي سپيدم چه سودم
مــيدان مهرتــو آغشـــته از فريب بود
دانســته بـه دام تـــوطــپيدم چه سـودم
به مرغ زيرک، دام زيب پا شود آخــر
ازبنــــدتـوهـرچـه که رميدم چه سودم
مـــنظورنالـه هـايم دانـــــه بيش نبـود
ازشاخ به شــاخي که پريدم چه سـودم
اگربه جــادويت شکستم بت غـــرورم
به رام رام نگاه تـــو خميدم چه سـودم
قاصدبــه احتضارم چشم روشني مـده
خبروصل چوآري به نويدم چه سـودم
قاصدبــه احتضارم چشم روشني مـده

ايـن نغــمه غمـين که سرآهنگ مــيزند
همــره غم به زخـم د لم چنگ مــــيزند
به رفتنــــش، دل گرفتـه مـاتم تـدفــــين
همـچوديوانه هــا سـربه سنـگ مــيزند
عشق رسواگريست چوجارچي چارسو
که پــشت پابــه نام وننگ مــــــيزند
صـبرخـودرابه چه مـنطق کـنم تعـــبير
دلــيل اگــــرنبود سـخن ازجنـگ ميــزند
فريـادازدلتــــنگي عــقده ها شـــدبلــــند
ني نـالــــه هــااز گــلوي تنـگ مــــيزند
عمرگــذرد بيــصدا،اما بگـــوش اهل دل
کــاروان نــواي داردوجـــرنگ مــــيزند
زيبـــانيست سخــنم،نـوآمـوز معـــذورم
تارازبي سري،سـاز بي آهنگ مـــيزند

دلم هميشه زخيال وصـل تو ميترسد
حـــــيابرده جــراتـش،زگفتـگوميترسد
ترسم از مهــــــارتم نيست ونه از دام
دل صيادمن از رميـدن آهومـــــيترسد
ززندگي ننالم گرپاره کردي جگـــــــرم
فرش از بي هنري گره رفــو ميترسـد
دل از گله هايت به کجا بردشـ ـکايت ؟
مـردم ديده ام از خـم ابروميــــــترسد
فضاي سينه به جولان غم شده تنـگ
مي جوش آمده، ازتنگي سبو ميترسد
ترسيده ام از کسادي بازار مـــــــهر تو
چوکاسب ايکه از فصل کاهو ميترسـد
طفل نگاهم لرزد ازنظـــــربه ابـــــرويت
چــومارگزيده از جنـبش مو ميــــترسد
ترســـــــم جزندامت از ره جــفانگيري
زرفتن به يک مسير موج آمو ميترســد
تا رسيدم به تو ، باران شـد حـايل مــا
آسمان هم از صحبت دوبـدو ميــترسد
لــــرزيده ام دايم،من از ديـو جـــــدايي
چوکودک يکــه ازقصــه تـوتـو ميـترسد

ميرسم به وصل،ازسوزاضطراب مي ترسم
ميروم به اين ره ، ازفريب سراب مي ترسم
به پاي دوست فناشدن شکار لحـظه هـاست
من امـا،ازتپـيدن به دام خــــــراب مي ترسم
خامم به پختــن دل به دنبال يک شـــــعله ام
قطره ام که از تبخيـــــــــــرآفتاب مي ترسم
اهل دل اندسنگ صــبور به عرض حال اما
نـــــــاله ام کزناشــــــنوايي جناب مي ترسم
به خواب نامرادي ها سوختــــم از انتــــظار
گرچه بيـــدارم اما زکــيف خـواب مي ترسم
ترديد به کامم زهــــــرکم جراتي ريختـــــــه
انتخاب کردم زعاقــــــبت انتخاب مي ترسم

دگرز جنگ تو خسته ام،ناله ونفرين را نميخواهم
زين قصه ها گسسته ام،تلخ وشيرين را نميخواهم
چــنان ترسيده ام به خواب ، ازاقــدام بيداريم بــتو
که ازتو به گردن هيــچ ، وبال نفرين را نميخواهم
ازآن خوراک کزکبابش صد خون جگرريزد به زير
گذشـــتم از انزجار،آن ســفره رنگـين رانميخواهم
تاآئيــنه دارشدم،دريغا آن طــراوت جواني گذشــت
من گريــزانم ازســيرخط ونقش چـين را نميخواهم
بسکه غروربه تـغافــل کشـيد مـرابه بلـند پـروازي
به خواب هم ذوق پـروازآن شـاهـين را نمـيخواهم
اشارت موج را به استـادي گـزيدن زبيـنده تـربـود
بسکه ترسيده ام زسکون،زخم بالين را نميخواهم
چنان خوگرفته ام، باويراني وطن که بـعدمرگ هم

به گـلزاريکه ازغــيربـاشـد،تـدفيـــن را نمـيخواهم

من به چشمان خسته ات ، دل رنجديده مي بينم
به کناره رخسارزردت، اشک خشکيده مي بينم
با جهاني ازفاصله ها ، تـرا با اين تن مهــجور
از مـــــــرز خوشحالي بـيرون پاکشيده مي بينم
تن نحيف تو تاب چنگال هـيولاي فقرکجا کشد ؟
بمـــيدان بـي حريـتي ، سـينه ها دريده مي بينم
معصوميت نگاه تو آتش بخرمن هستي مي زنـد
نگاه هـا ازين شــعله سـوزان رمــيده مي بيـنـم
دلگــيرم از احترامي که بـه تنديس آرزوســـت
حيـف دل هاي که به انــتظار آرمــيده مي بـيـنم

تا اميــــــــدشود زيرپا ، پاي تو برهنه مـــيماند
گرآرزو نشــود زير پا ، پسند يــــــــده مي بــينم
تاآب طوفانيست ، کشتي شکسته،ناخدا حــيران
به تار عنکبوت سياهي ، تـنت را تنـيده مي بـينم

اگر صبرم به سرآيد ، بيتوسروسمن را نميخواهم
پژمرده گردم زار ، بيتو لطف چمن را نميخواهم
بسکه درميدان آرزومکردوست مانع از ظفرم شد
بيزارم از تقابل، جنگ وصلح دشمن را نميخواهم
به اميدوصال تو ، به سوز گرمي آرزوها سوختم
سوختهء دلسرديم، لذت سردي بهمن را نميخواهم
بسکه بدام نيرنگ ها ، از خوش باوري ها افتادم
به مجلس مرگ هم ،ترحم اين انجمن را نميخواهم
هرمنزل صفا دارد ، اگرنيت ها مملو ازصفا باشد
من اگرخوبم وگربد،ويراني اين وطن را نميخواهم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:23 PM
بیشک هرات سرزمين شعر و ادب و عرفان و خاک اولیاءالله است


سفيد وسرخ گيتي را فريب رنگ پندارم

چـوبـلبل،ازوداع چـمن گــريه ميکـنــــم
مسـافــرم،ازداغ وطـن گـــريه ميکنـــم
گــذاشـتــه انــــد تــرابـــــادام روزگــــار
اي صـيد بـه حـال تـومن گريه ميکنــــم
بـه ويـرانــگري تــــــواي روزگـــــــاردون
افسرده چـــون حصارکهن گريه ميکنم
اي نفـــس، چــه آوردي بـروزگـارمـــــن
بعــدمرگ هـم بـزيـرکفـن گريــــه ميکنم
ديــده کي توانـم به چشـم تــو ازشـرم
افتـــيده ســــر بـه يـخن گـريه ميکنــــم
نـترســــــم روبـرو ازجـلوه مردانـه غيـر
من ازحيلــــه دشـــمن گــريه ميــکنـــم

سراپاخونم وبانقش زمانه ميســـازم
مجبــورم وبانــازهرديوانـــه ميسازم
ميسوزم بـه اشکي کزمژگاني چـکد
به هرگنجي دلــم را ويرانـه ميسازم
ديده ودل را به جلوگاه حسرت خود
اين را دام وآنــراهــم دانــه ميسازم
من ره گـم نــشاطم ووامانده تقــدير
به دوام خويش هردم بهانـه ميسازم
هـجوم چـين را سـدي حايل نميسازد
به خاطرات جوانــيم آشيانـه ميسازم
رمـيدن صـيدمايه بقاشد" محمود "
منـم بکنجي خـزيدم وتـرانـه ميسازم

وبال گردن است همه را کيف ساغـري
نفريــن زندگيسـت مـارا جنــگ زرگـري
حرص بــه چــاقي چه تعــجيل ميکـــند
عمريست کشته مـــارا تــمـرين لاغـري
تشويــش روزي را هــديه مفلسيــست
معــقول نيسـت آدم را تلقـين چـــاکـري
راستي مفلسان قبـول انجمن نگـشت
کجــاست اعتـــباربــه تضـمين چـاکـري
حکمت گهي درمانده بن بست ميشود
طـالع هـم سفــيد کــند نفــرين ساحري
تاوسوسـه آهنـــگ ســفر ميـکند بلـــند
بي شـوق کند مــارا تشـويش لاگــري
افـراط وصـف ايـاز حسدانگـــيز گشـت
نچسپد " محـمود "را هيچ گمان کافري

درياي رنگ به صورتـــــــم بيتو جلــوه زرد است
هرنفــــس که ميرود به سينـــه ام باردرد است
کشــــــتزارنومـــيدي بودجولانــــگه خيــالــــــــم
ارزش دنـــــيابه ديـــــــــده ام پروازگـــــرداست
اي نـــــــــورديده مــــــندبارغــــــم برين دل زارم
کــه گرمي ذوق من به هجــران تو ســـرداست
به خلوت رازت نميرســـــــم حضورشرم ميرسد
هجوم اوهام به سيــــــاهـــي دزد شبگرد است
اين جمــــاعت ويرانه،طپيـــده دام هوس انــــــــد
آنکس که همرنگ نشــــــــود چوچـــه مرد است


هرقــدم روزگاردام نيرنگ اســت
نقش قالين راگل صــدرنگ اســت
دليل که شــــلوغي کند گلة نيســت
منطق که نباشـد خانة جنگ اســت
قناعت پشـــت پابه نقش عصازنــد
چوب درازهم ياورلنــــــگ اسـت
نشاط صوفي حلقة تنگ ذکراسـت
درنظردلتنــگ کل دنياتنـگ اسـت
به نوميدي هجوم غـم مساعد شـــد
جبـين ديوانه رانشانة سنـگ اسـت
به مرزهوس بدنامي جــــارميزنـد
داغ رســوايي ها ماية ننگ اســت


دلـــم بـه تشويـش وهـم طپــيده مــدام
بـه تــاراوهـــام بسـته عقــيده مــــدام
زنــــدگي راوبـال گــردن نــخـواســتم
نـاتــوانــيم بــه عجــزکشيــده مـــــدام
نــازکــي هرچنـد مشق طاقت ميــکند
ايـن رشــتــه ازفشــاربـــريـده مـــدام
بخت بـه دروازه نـومـيدي نمي کـوبـد
مـرغ ازشــاخ مايـوسي پـريده مــدام
شـــهد وصال بــه تلخي ايــام نيـارزد
عاشق بيچاره زهرفراق چشيده مدام
غــريق راموج،خـانه تـرس مـــيشود
بــه واهـمه هســت مــارگزيده مــدام
هـوس گهي بـه تـرس قـناعت نميکند
مرغ بــه اســارت دانــه طپيده مــدام

اگـر بمـيرم بـه مــهر تـوهــزارکـم اسـت
اگــر بنــــالم بـه يـاد تو بســيارکـم اســت
ديـــدة کــور مـن شـاهـد نزاکت نـه شــد
اگـــر به تلافي روم بســـًر دارکــم اسـت
بيزاري کودک به تکرار بوســـه هاست
لطف يــار به افزايـش اصــرار کم اسـت
بوالهوس را وسـوسه وبــال گردن است
به عبرت اهل هوس جزاي دارکم است
کجارسيده جاي اياز به شاهي " محمود"
منصب پيش مرگ باين دربارکم اســت

بــيتو بـاب غـم بردل مـن باز ميـــشود
زپيشم مروکه اشک من آغاز مـــيشود
عـــاشـق شــــدي ايـدل زتغـافــل نـنال
هـــرشيوه باين کارزار جواز ميـــشود
راز محبت شده چه نازک صورخيال
تمـــناي مـعشوقه بـبين نـــاز مـــيشود
به دوســتي هــا پرده ابهام مکدر است
هـرجزوه که فهميده نـــشد راز ميشود
نالــــيدن پرســوزدل کارمحالــــــيست
ورنـه هردمـــيدن به ني ســاز مـيشود
سنگ زصافي به تاج خزيده"محمود"
ازصداقـت هرکـس چـوايــــاز ميـشود

تانفــس زيرگلوســـت بارغم بايدکشـيد
به لب مهرسکوت نالــه هـــم بايدکشيد
سوگندآزمايش راقوت دل شـــودآخـــر
به قول مردانه جـرم قســــم بايدکشــيد
نقش ضربه برخســارميماند بـه دل هم
به جـاي تفنـگ پوش قلــــم بايد کشــيد
پرازحلقه دام هـــست زمين زندگــــي
ازهـلاکت به نــــــوعي قدم بايـدکشــيد
پرازحـکايت درداسـت خاطرمحــزون
به شرح قصـ?غـم نــازقلم بايد کشيـــد
به گرداب ها افتادن ممــکن بـود امــا
خــودرااز بـلاها يک رقــم بايدکشـــيد

همچو صيدي به هجـرتوجگرخون قفـــسم
ازين ترسم که به وصل تو رسم يانرســـم
ازفرقت روي تو جانـــا بــــخدا ميترســـم
طاقــت ره نـدارم از قــــافله بســيارپســـم
ازموي سپيـد من هيچ شرمي نه ميـــــدارد
به ســــــوي تومي کشاند طبـع بوالهوســم
انـــــــــدازه غمــم راندانم که بمن داده يي
اين مــــــــقدارکه دارم تا زيـر خـاک بســم
ترسم از گردش تقديـر که بــيزارم شـــوي
آنـــدم که بدانــــي من بي کـــوي و کســـم
تودرلذت جــــــواني من گــل پژمــــرده ام
شرمـــــــيده ام بســيارازاصــــرارهوســـم

دل ازشوق وصل توبـــــــــه ماتم است
بيتوهرچه بجان کشيـــــــــــده کم است
نافرماني گم کنـــــــــــــدقدرشناسي را
اين کهنــــــــــــه غم زدوران آدم است
کس به تشويـــش روزي لطف نميکند
در اين زمان اگر کــــــــند حاتم است
کجروي قلم پاس دوستـــــــــي نميکند
پاسدار محبت قبلـــــــــــــه عالم است
اگرشـکارزدايره قســـــــمت ره گشود
معقول بوده تيــــــــــــر گناه رم است
حرص به چاقي تکليف لاغري ميکند
انجام معايــــــنه دريغـــــــا ورم است
تامنطق ازسرنيــــــــزه جواب نگيرد
بي رونقي هم به بـــــــــازارقلم است

غم عشـــقت به گردنم چو گلوبند است
چـــه عقده ها که بيتو به گـلو بنـد است
بلاتکليـــــفي مانع پـــرواز تصــــميم شـد
يادل بوالــــهوس به هـــرســــو بند اسـت
جرات نمي کـــشد باراشتـياق بسوي تو
گرنــه ديده بــه سيــــــماي آرزو بند است
به بزم صــــفا ترنم ســـاز منظـــورنيـست
شوق بســـــــياربه تار گفـــتــگوبند اسـت
به تکلـــيف بســـي مرده اند حريصـــــان
به طمع عطري کــه به ناف آهو بنداسـت
ازمفلـــــــسي ايام وصــــلم دير مــيشود
اين کارهــم به بـــازار کاهــــو بنداست

ازيــن وضــع بـه ديـده خـونـاب مـيريزد
غــم است که حـلقه بـه گــرداب ميـريزد
اهريمن باد به تخريب قامت سبز بـــرگ
بــاظاهرنوازشــش زهـرخـراب ميـريزد
سيل است بجاي اشک درين شهريتيـمان
خون بجــاي نـان ازين آسيــاب ميـريزد
عــرق ازعمـل خصـم درين تــنــورداغ
چـوچــربوي شـرم ازين کـباب مـــيريزد
ازلاي زخـــم التــهابــي اذهــان پيــــــر
وهـم بسيارهسـت به اضطراب مـيــريزد
بـه ديــوار بي اعتمـــادي از کـثرت بـلا
تصـويـربـي جان ازلاي قــــاب مـيريزد
به چادراضطراب خوف مرگ درکمــين
ازمــژه سـربــازبـه پهره خواب مــيريزد
کجــابـه بـاورنشــيند راستــي درين بـزم
به مــردم ديــــــده نقش سراب مــيريزد
آتش بـس را اگرازمنـطق لنگ نپرسـيم
بـه صفحه سـوال ها کي جـواب مـيريزد
مدارا بازخــم چـرکين نــه ثـواب اســت
سگ ديــوانه بـه هـرســولعـاب مــيريزد
دل زنـده است به شوق رسيدن بـه آرزو
ازبـــرزخ نااميـــــدي عــــذاب ميــريزد

شـــرح درد راطــول کــلام مهم نيســــت
امــيدوصـل را تلخــي ايــام مهم نيســـت
گـرعشـق آزمـايـش کــنـدصــبرمشقـــت
صيدطپـيده رانــــوع دام مـهــم نيســـــت
حســن خط بـه ديـده گــل قالــين ميـشود
بوالهــوس را شـکـم لام مهـم نيســــــت
به اشـک همـيشه يک بهـانه منطقســت
مفلـس راسنجـش ارقـام مهـم نيســــــت
بي آبي ها خشــک کنـــدزودگــل ادب را
ديـوانـه را عفـت کـــلام مهـــم نيســـــت
به جز فـنــاي جان سالـک مجـــذوب را
لــــذت از لام تـا بـــه کـــام مهـم نيســت
گــــرصـورخيال افــتد بصـــورت سيـرت
معـشــــوق رازشـتي انـدام مهـم نيـست

تانـَفس درسينه باشدنفـــس آرام نمي گيـــرد
تانــيت هاخــيرنباشد کارانجام نمي گيــــــرد
بي پروايي ها بدامان ندامت فتنه هــــــــست
صيدمحتاط راهيچگاه حلقه دام نمي گيـــرد
جزبه فهــميدگي افــتادگي مــقدور نيـــــست
چيزي بغيرعلم دست شين ولام نمي گيـــرد
درتنورروزگارپخته گرديدن کمال باشـــــــد
به ميل خويش هم دندان توته خام نمي گيرد
فريب طمع کسان خوردن از بي هرزگيست
سارق هم به جاي ناشناخته گام نمي گيـــرد
تادنـيادهـدچـيزي دوچــندان بــاز مي ســتاند
هشـيارزيــن بازارهيـچگاه وام نمي گيـــــرد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:27 PM
چلچله


خرم دل هر برگ، بي باک نسيم صبح
نوروز صفا آورد، آن مشک ختن بيزيد
از باد نميگويم، طوفان نميجويم
چون سروبه رقص آييد، از سبزه چمن سازيد
از شاخه ي گل چينيد، هم رنگ گل باران
از بوي دلاويزش، اين خانه ختن سازيد
اي چلچه ها خيزيد، با چنگ وني وبربط
در پاي عروس باغ، گلرنگ ثمن ريزيد
با قطره سخن گوييد، از ابر سخا جوييد
چون نرگس مست يار، مستانه به من نازيد
آريد گل پيچان، پيچيده به بر گيرد
بلبل به چمن آريد، برزاغ کفن دوزيد
با لاله دمي شينيد، تا غصه دل گوييد
از سرخي رخسارش، عقيق يمن سازيد

جادهء خون
آن سو کنارجاده يکي سربدون تن
دست شکسته داشت،که جويد سرکجاست
آن سو, زبوتِ پينه صدا هاي هي هوي
اين پاي پوش خستهء جور,زمانه هاست
ديگر طرف زحنجره ها , دود سرکشيد
پاي برهنه درطلب بوت وکفش هاست
ديدم قيامتي که به قران نگفته اند
دستار آن ،قد يفهء ديگربه شاخه هاست
ازبرگ برگ وشاخه ي انگورخون چکيد
گويي که, شهرخاطرهء رفته يادهاست
باران غم بشست همه دفتر اميد
رنگين زخون لاله و رنگين گلاب هاست
جَور تبر ,زشاخهء بيدوشگوفه ُپرس
بيم خزان برگ زطوفان وباد هاست
از درد و سوزدشنهء فرنگيان غير
چون برده گان،زخم اسارت به سينه هاست

قباي خون
چه مخلوق آفريــــــدي، بهر دينت
به خلقي چون روا داري همينت
نصيب ملتي انصــــاف اين بود؟
نمودي خلق، ظالــــم برزمينت

يأس
به هر ملک دگر انصـــاف بينـم
به کوي و برزنش اوصاف بينم
بزرگانش بفکر خــــود نباشند
به ملک ما سعادت لاف بينـم

حيران
زوحشت خواب برچشمم حرام است
شعارشــان زمذهب، صرف نام است
زانگشت و سرو گـــــــردن بريــــدن
خدا حيران، محمــــد تلخ کام است

قصه
به طفلي، قصه ي ديوها شنيــدم
کنون آن قصــــــــــه در آينه ديدم
مسلماني چنين باشد خدايــــــا!
چنان بي رحم و بي الفت نديـــدم

شلاق
خدايا دين تو اينگونه، کــي بود
ز آزار و اذيت گفته، کــــي بود
ز خود افزوده اند، رسم اذيت
شلاق وکيبل وتوهين کي بود

پيغام قطره
با فصل سبز آمدنت خوش شنيدني است
پيغام قطره ها به جويبار گفتني است
درد که سال ها زسوزش جگر دريد
با اشک سرخ خامهءدوران نوشتني است
سيلاب ظلم خانه وديوار کرد خراب
آه وفغان به گوش کران کي رسيدني است
دست ستم فشرده گلويم صدا- صدا
نسل وقار قافله عشق بستني است
از زنده گي برده صفت مرگ خوشتر است
اين نکته را غلام هوس کي شنيدني است
آن تک درخت سرو نجنبد زباد سست
با صد هزارشاخه به خورشيد رسيدني است

شهر باد
هـمـدســت باد غصه ي باران نگاشتم
دلوا پســـي ديده به مژگا ن نگاشــــــتم
از خنده هاي شـــاد تو مسرور شد دلم
برشــهر سبز و شـاد بهاران نگاشــتم
امشــب به ياد قامت ســروت، عزيزمن
طومارخواب خوش، به چشمان نگاشتم
فرياد ني ز فاصله ها خســته شـــد ولي
بر برگ هاي لاله ي نالان نگاشـــــتـم
بازار رنگ، رونق دلقک فزوده اســت
اين گــفـتـه بار بار، به آنان نگــاشــتـم
بشکسته شاخ و پنجه ي شه توت، آدمي
بر "ديو و دد" نگفته به انسـا ن نگاشتم
ناچار و خـســـــتـه ام ز جور زمانه ها
يوسـف ز درد هجر به کنعان نگاشـتـم

به استقبال شعر بهاري "بيدل"

"چون متاع صد لطافت را به برداردبهار"
ميسزد گر عالم را بهره وردارد بهار
سبزه ي نورس به دامان چمن خواند سرود
برگل وگلشن قباي پرثمر دارد بهار
عطر گيسويش چه خوش پيچيد برکوه ودمن
اين همه شوروجنون را از هنر دارد بهار
دست نقاش ازل آراست با حسن کمال
وه چه خوش تصويرهستي درنظردارد بهار
ابر نيسان را نگر بر نسترن عيسي دم است
چشم دل بکشا نگر اين زيب وفر دارد بهار
نالهء بلبل به گلشن درس عشق والفت است
اين چنين عشاق مفتون همسفر دارد بهار

خشونت
بر بلنداي سپيدار يکي زاغ، يکي بلبل و قمري
يکي کفتر بي بال
همگي لانه گزيدند به چنار
به چنار کهن گوشهء باغ
گهي غمزده زيستند، گهي شاد
به هيولاي تجاوز
همه با خنجر غيرت، بريدند و دريدند
چو شيران ژيان
همه از شاخ، به شاخ ديگري
ميوه ي باغ بچيدند و بخوردند بهم
در يکي روز بهار
بلبلک شعر و نوايي بسرود
به زباني که با آن ميدانسيت
ليک آشفته شد آن زاغ سيه
من بزرگم زشما
گوش داريد همه
اين سُروديست که من ميخوانم
اين سُروديست همه گان
وآن گهي خواند سرود
قاغ قاغ قاغ

زمزمه کوکچه
هر روز که ميگذشت و هرصبح که ميدميد برايم روز نبود وروشناي صبح را نداشت ومن بدنبال ستاره صبح بودم چشمانم در جستجوي روشني بود که نويد آزادي ارمغان دهد .روزها شب ها سپري ميگشت ولي براي من همه اش شب بود منتظر حوادث بودم که اين سياه دلان کوردل به کدامين جاهاي سرزمين ما تجاوز نموده وچگونه انسان هاي بيگنا ه کشورم نابود ميسازند . روز ها ميگذ شت وروانم بيشتر افسرده ميشد به خداوند(ج)التجا کردم که چنين بلاي اعظيم و هيولاي وحشتناک را به قدرت خودش نابود سازد احسا س صداي کردم که ميگفت "زمان درکار است"دشمن ؛دشمن است مقاومت را ادامه دهيد.
گاه گاهي آرامش روحي ام را در زمزمه هاي خروشنده کوکچه جستجو ميکردم و به کنار آن مينشتم و به امواج آن قصه ها ميگفتم قصه ها ي به درازي يلدا وبه تاريکي شب از شلاق ميگفتم و به واژهاي جديد مي انديشيدم به کيبل فکر ميکردم چماق بدستان سياه دل چگونه بر فرق زن مرد ميکوبيدند از کشتار وتوهين همزبانم که مقاومت مينمودند ونابود ميشدند مشوش مي شدم به مادري مي انديشيدم که از وحشت شلاق نعش به خون خفته پسر را ناديده گرفت وجسد پسررا تنها گذاشت به امواج قصه ميگفتم .از کوچ اجباري وسياست زمين سوخته ,قصه هايم ادامه داشت .
کوکچه غرش کنان از پيش چشمانم ميگذشت گويا برايم اشارت ميداد که توان شنيد ن قصه هايم را دارد در کنار سنگي ايستادم وفکر عميق فرورفتم ،نا گاهان صداي دل خراش به زهنم خطورکرد که (محرم تو کجاست )به اطرافم نگريستم کابوس وحشتناک بود به خود آمدم کوکچه خروشيد وبه زبان بي زباني گفت و خروشيد که انديشه بيجا بخود راه مده سياه دلان کوردل را در اينجا جاي نيست شکر خداوند بجا آوردم ومشت از آب نقره گون آن نوشيدم از کوکچه پرسيدم چگونه نجات خواهيم يافت دريا به صداي رسا گفت پامير؛هندوکش ،البرزکوه تسخير ناپذيراند واز کوکچه هم هيچ دشمني نتوانيسته عبور کند .به خانه برگشتم وبه حافظ رجوع کردم و سرنوشت ملتم به فال گرفتم حافظ اين طور مژده داد :
رسيد مژده که ايام غم نخواهــد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهـد ماند
چو پرده دار به شمشير ميزند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد مـــاند

رباعي
ديريست که هوشم همه مفتون توگشته
دل در گرو حلقه ء شب گون تو گشته
صد بار بخو د گويم باري ديگر هم نيز
اي ليلي من دل همه مجنون تو گشته

الا اي ابر ها باران کجا شد
نسيم صبح را پيمان کجاشد
فسرده شددلم از سردي دي
صفا و مروت نيسان کجا شد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:33 PM
غريبي


(زلال عروضي پيوسته قافيه دار)
دور از وطـــن شدم من
دربند و قيد و در رسن شدم من
اينجا هـــمه غريبه و من هم غريبه، اما
سر تا قـدم غرق محن شدم من
بس بي کفن شدم من
بي همـــنفس منم من
تنهـــــا و دور از دادرس منم من
نه ياري و نه همـــدمي، نه رازدان ماهر
فرياد کـه بي يار و کس منم من
پر خــار و خس منم من

شهر مالمو، سوئد

دنياي مردان
(زلال عروضي پيوسته قافيه دار)
مــن زار و نالان زيستم
با چشم اشک آلود وگريان زيستم
جان را به جانان دادم و در راه او قــربان شدم
بايد بگــــويم بي دل و جان زيستم
با درد هجــران زيستم
در کنـــج زندان زيستم
افسرده و بي حال وحيران زيستم
جان رابه جانان دادم وجان دادم وجانان شدم
تا اين کـه در دنياي مردان زيستم
درچشم جانان زيستم

شهر مالمو، سوئد

زلال بي زوال
(زلال عروضي پيوسته مقفي)
به مناسبت اولين سالروز تولد زلال در دنياي ادب
"اي سرزمــــــــين زال
اي مظـــــــــــهر چکامه ي زلال"
توفـــيق حق نصــــــيب تو گشت و مبارک ات
اين فن و اين هــــنر و اين کمال
پيوســـــته ماه و سال
داداي خوشـــــــــکلام
از ما براي تو رســــــــــــد سلام
تبريک و تهـــنيت به شما پيـــروان عشق
عطـــــــر زلال نوشد اين مـشام
خوشبوست، والسّلام
آن "چشــمه ي زلال"?
در کشـــــــــــــــور زلال بي زوال
آييــــنه ي "خجسته" و تصــــوير عاشقان
مملـــــــــو ز مهـر، حس پر خيال
بر خويشــــــــــتن ببال
اي سرزمـــــــــــين زال
اي مظـــــــــــــهر چکامه ي زلال
نابود باد دشمــــــن نسل تو در جــــهان!
رود تو جـــــــــــــــاري هزار سال
هســــــتي تو بي زوال

شهرمالمو، سوئد

مناجات
(زلال عروضي پيوسته مقفي)
اي کـــــــردگار غـفّار
هستم غـريب و بي پناه و بي يار
الغوث يا غياثي! آه غـــــــــرق در گناهم
ازخود چه گويم؟ عارفي به اسرار
برگو کجـــــا روم؟ يار
اکنون که کس ندارم
جــز ياد تو، من همــــنفس ندارم
دستم بگير و ازهلاکت نفس خوار بستان
غير از تو بر چـــــيزي هوس ندارم
فـــــــــريادرس ندارم
رحـمي بکن به حالم
با يک نظــــــــــــــــر ببين قدّ دالم
عمــري گناه کردم و خود را تباه، اي داد!
بار محـــــن شکــسته است بالم
تا کـــي چونين بنالم
اي مهـــــربان و ستار
اي يار دلنواز هــــــــــــــــر گرفتار
دست منِ سائس بگــير و مغفرت ام کن
ورنه تو بگــــــــــو که کجا برم بار؟
جز پيشـــــــگاه دادار

شهر مالمو، سوئد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:35 PM
هوا تلخ است و باران شعله چين است
خـــدا مهمــــان شب خيـــز زميــن است


گل سرخ


غربت
اين روزها که بر خودم تحميل مي شوم
مثل غروب جمعه ها تعطيل مي شوم
در تار هاي خسته ي گيتار بي صدا
در انفجار واژه ها تمثيل مي شوم
هرچند اين مناسب وضعيت تو نيست
اما به يمن دست تو تعديل مي شوم
دنياي من نگاره ي پرواز مي شود
وقتي که در صداي تو تجليل مي شوم
تو نيمه ي تجسم خوشبختي مني
با بودن تو نازنين! تکميل مي شوم

قطار انتظار
گره زن کفشهاي خسته ات را بيشتر، محکم
دلت روشن! قطار انتظارت مي رسد کم کم
تن اندوه تو پيراهن لبخند مي پوشد
به آخر مي رسد اين تلخ راه پر ز پيچ و خم
به جنگل متصل مي گردد آهوي خيال تو
و بر زخم سياه انزوايت مي رسد مرهم
پس از آن در مقام اقدس "شهمامه" مي تابي
حضورت مي رسم از جاده ي رنگين ابريشم
ولي تا لحظه ي جاري شدن در چاي تلخ تو
لبانت را از اين سوهاي آب شور، مي بوسم

گريز

از من گريخته ام
در تو آويخته ام
سرم را به درد سري سپرده ام
که در بلخ زرتشت
در قندهار ملاعمر مي آفريند
آشفته تر از خيابانهاي کابلم
که ديواره هاي انتظارش براي نوازش گامهاي دموکراسي
در انتحار فرو مي ريزند
عاشق که شده ام
ويران شده ام
بدتر از ميران شده ام
براي تو که حيران نشدي
دستهايم را بريده ام
تا دستبرد نزنم
به لبخندي
که پرنده را آغاز مي کند

عادت
کم کم عادت مي کنم
با درد سري که از سردي پيراهنت بر مي خيزد
و بر ورق پيشاني من فرود مي آيد.
کم کم عادت مي کني
با سنگريزه هاي روشني که از بستر رود آشفته بر مي خيزند
و بر دامن فرود مي آيد

ما زبان همديگر را مي فهميم
پيراهنت را تعويض کن
تا ديوانه تر از خيابانهاي کابل جريان بگيرم

سرم فداي تو
من سرنوشتم را با پا مي نويسم
کفشهاي من عاشق خيابانهاي باکره اند
بگذار که دو ايستگاه بيشتر نمانده است


من ، در من
مني در من تنيده آسمان را تار مي بافد
براي سرنوشت من طناب دار مي بافد
مني در من تنيده پاي مرگم مي برد هرشب
مسير آرزوهاي مرا ديوار مي بافد
جهان را مزرع ترياک مي ريسد ولي از آن
تمام سهم من را يک دل افگار مي بافد
چه سنگين است، اين من دشمن من، درحضور من
مرا زخم پريشان در تن گيتار مي بافد
مرا در من فرو مي ريزد و اما صدايم را
طنين انفجاري در دل کهسار مي بافد

زندگي
نفرين به تو اي زندگي، اي خواهرت را....
از دست من بردار، پس از اين سرت را
...بنويس تا خون مي دود در برگ برگم
زخم سپيد تيشه هاي آخرت را
پا بر گلوي باورم بگذار و بنگر
نفرين نويس جلوه ي ليلي ترت را
از معبد ذهنم فرو مي ريزم امشب
در دشت خون تنديس هاي باورت را
هلمند چشمانت که فقط سهم من بود
خط مي زنم اين شهر طالب پرورت را

رباعیات
در اين شبها که سهمت قندهار است
دل من هــــــــم اسير انتحـــــار است
در اطراف گــــــــــل ســرخ صـــــدايت
نفس در سينه ام پروانه سـار است
**
گل ســــرخ غرورم، بــــاور من
تب پـــــرواز در بـــال و پر مــن
الا در جنگ سخت سرنوشتم
عزيزم، دلبرم ، همسنگـر من
**
هوا تلخ است و باران شعله چين است
خدا مهمان شب خيـــــز زميــــن است
تو و تکـــــــــرار شب در آن جهنــــــــم
عزيزم روزهـــــــــــاي آخريــــــن است
**
خيالت را که شب آتش بر انگيخت
دلم با موج غمهــــــايت در آميخت
تو باران گشتـــــي و اما دل مــن
به دست باد پرپر شـد فرو ريخت
**
گره از پلکهــــاي شب گشـــــودم
تو را در قامت مريــــــم ســـــرودم
اگر مي شد براي خسته گي ات
عسل در چاي يا در قهوه بــــودم


از دور دستهاي آب شور
از جزيره ي صميمي سکوت
از مزرعه ماه
برگ سبزي
بوسه گرمي
هديه آوردم برايت
از يادم نمي رود
لرزش پلکهايت را
با نخستين سلام مضطربت
که روايت آشفته يک ويرانه را
جاجيم مي بافتند.
فراموش نميکنم
مثل قهوه ي صبحانه ام
مثل نمک در نان
شبي که عرياني اندوه مرا
پيراهن گرفتي
فراموش نکن
باران را
ماه را
افق هاي سپيد را
در بالشت ابري که باهم تقسيم کرديم

از پلکهايم آويخته ام
در شيار صورتم
که تابلوي سرنوشت من است
نام تو را مي نويسم
تو در گيسوان باد آويخته اي
در تقاطع شب که بر دريا فرود مي آيي
نام مرا به خرچنگ مي سپاري

نامه
بعد از سلام گرم و ابراز ارادت
محبوب من عرضم حضور با سعادت
اين نامه اما در نهايت مثنوي شد
يادت غزل شد لحظه هايم معنوي شد
اکنون که اين مهواژه ها را مي نويسم
در برگ گل اسم شما را مي نويسم
هرچند در افشار چشمانت غريبم
اما پر از آشفتگيهاي نجيبم
از پلکهام وقتي که بر لب مي نشيني
مهتاب در پيشاني شب مي نشيني
**
آري عزيزم ، ماه من پيراهن من
جريان باران و شقايق در تن من
پايان فصل يک زمستان انتظارم
ماه حمل يعني گل سرخ مزارم
در قهوه ام در سفره ي صبحانه ي من
آواز مريم در گلوي خانه ي من
بانوي آتش پاره يي پهناي شعرم
عطر شراب سرخ در رگهاي شعرم
تهمينه ي ذهن سمنگان خيالم
جريان آهو در بيابان خيالم
طعم عسل در قهوه زار سرنوشتم
آري تويي تعريف زيباي بهشتم
بي تو اگر بر سفره ي سرخ انارم
آشفته تر از روزگار قندهارم
**
روياي من! اي در غزلهايم شناور
همزاد زخم خسته ي بال کبوتر
بگذار وحشي تر بپيچد بر تن تو
احساس من يعني گل پيراهن تو
بگذار محکم تر بپيچد بر تن من
گل ريشه هاي باورت با رنگ روشن
اين من، منم کوه مقاوم در کنارت
مرهم نويس لحظه هاي زخمسارت
آيينه، شانه، روز نامه، ساعت تو
تا آسمان گل ميدهد درخدمت تو

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:36 PM
ثنا و حمد حق هر آن نویـسم

ثـنـا و حــمــد حـق هــــر آ ن نـو یـــســــم
حـضــور حـضــر ت ســـبــحــا ن نـو یـــســــم

به ر و ح مـصــطــفـــی آ ن شـاه خـو بــا ن
درود و و صـــف بــی پـا یــا ن نـو یـــســــم

بـه ا صـحــا ب کــبـــا ر و چـهــا ر یـا ر ش
د مـــا د م رحــمـــت و غــفـــرا ن نـو یـــســــم

ز بـس کـج رفـــت قـــلـــم بـر روی کــا غــــذ
خـطــا ی ر فـتــه را جـــبــــرا ن نـو یـــســــم

به فـــر خــــا ری عـــز یــز د یـــــد ه و د ل
ســلا مــی ا ز د ل و ا ز جــا ن نـو یـــســـم

عــزیـز ی را کـه قـلـبـش طـور عــشـق ا سـت
مـــقـــا م و مــنـــز ل ا یــقـــا ن نـو یـــســــم

بـه د هــــزا د عـــز یـز آ ن نــور چــشــمــــم
نـو یـــد ی ر حـــمـــت یـــز دان نـو یـــســـم

عـــز یــــز تــو لــــکــــیــــی پـا کــــد ل را
ز درد و د ا غ و ا ز هــجـــرا ن نـو یـــســــم

به یــا را ن کـه خـوردنـد خــــشـــم و کـیــن را
نــشـــا ن قــــّو ت ا یــــمــــا ن نـو یـــســــم

به بـهـــرو ش آ ن خــد یـو د یــن و د ا نـــش
حــلـــو ل ر حـــمـــت قــــر آ ن نـو یـــســــم

بـه ا عــــلــــم کا ردان د یـــن و د و لـــــت
سـپــا س ا ز حــر مـــت یــا را ن نـو یـــســــم

به جـمــلـه اهــل هــو ش و عــلــم و فـر هـنـگ
ر مــو ز ا لـــفــــت ا نــــســــا ن نـو یـــســــم

بـرا ی تــک تــک فـــر هــــنــگــیـــا ن نـیــز
درو د و ر حـــمــــت جـــا نــا ن نـو یـــســــم

به فــضــل آ ن مـهــربـا ن د لــســو ز ا یـنـک
نـو یـــد ا ز ا لــفــت یــا را ن نـو یــســـــم


خطــای قـلـــم


حـیـــف ! کا یـن بـا ر به حـقـیــقــت کـه خـطــا رفــت قــلــم
ز یـن خـطـا پـا ی قـلــــم کــج هــــمــه جـــا رفــت قــلــم

هـــجــــو شـا یـسـتـــه ُ ا نــد یـشــــه و پـــنـــدار تـو نـیــســـت
وای کــز حــســن نـظــر ز خـطــا سـوی جــفــا رفــت قــلـــم

نـه کـه مـــن رنــجــــه و آزار م ا ز یــن ســهــــو بــز ر گ
نا لـه غـلـتـــیــده بـسـر و از صــفـحـه جـــد ا ر فــت قـــلـــم

نـیـســـت شـا یـسـتـه ُ نـا مـــت که بـه تـقــو یـــم کــســا ن
ایـن چـنـیــن زود بـیـرون از حـرم مهــر و فـا رفــت قــــلـــم

تـــو بـــز ر گــی و نـگــــر نـیــک بـه ا ســـلا ف بــز ر گ
کــه چــســـا ن د ر حـــــر م شـــــرم و حــیــا ر فــت قـــلـــم

بـه تــد بـــر بـنـگــــــر نــیــک بــه تــقــــو یـــــم خـــــــد ا
کـه عـجـــب بـی ســـر و پــا ســوِیــی هـجــا ر فـــت قـــلـــم

تـا کـه ا یـن تـوســــن خــود کا مـه ُ مـــن را م نـــگـــشـــت
هـــر کــجـــا تـا بـه فــلــک بـــی ســـر و پــا رفــت قــلــــم

از غـلـط فـهــمـی مـرمـوز مــن و رنـجـش د لــهــا ی نــژ نــد
سـویـی فـرخــا ری مــا بـی جـــر م و گـنـاه ر فــت قـــلــــم

مـن نـگـــو یـــم کــه مـگــــو ســخــت بـه کــفـــا ر کــفــــور
لـیـک بـنـگـــر به کـی گـــو یـی ؟ و کــجـــا رفـــت قـــلـــم

بـا ادب کـــو ب و بــگــو ســخـــت به ا لــفـــا ظ مــلــیــح
کـه دریــن عــر صــــه تـوا ن تـا به فـضــــا ر فــت قــلــم

بـهــــــر فــرخــا ری و دهــــــزاد و عــــزیـــــزیــم ســـــلا م
گـو د گــر باره چـــرا ســوی عــیــب و گــنــا ه رفــت قـــلــم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 07:38 PM
های مردم!

های مردم! یک کسی محشر فروشـــــــی میکند!
گوش را کر می‌زند کشور فروشـــــــــــــــی میکند
های! از خاک وطن خون مـــــــی برآید آب، نــــــی!
بس که این طفل کثیف، مادر فروشــــــی میکنـــد
های ناراضی! جهادت کو؟ به دین‌ات دشمنـــــــی؟
دشمنان دین ما سنگر فروشـــــــــی میکنــــــــــــــد
های مردم! با دموکراســــــــــی چه دور افتــاده او
دخترش سرلوچ و او چــــادر فروشــــــــــــی میکند
های ملا! تو بگو اسلام را چـــــــــه ساختــــــــــــی؟
کس به قرن بیست و یک دختر فروشـــــی میکند؟
یک کسی محتاج نان شــــــــــــام بر در مـــــــی‌زند!
یک کسی از حق او دالر فروشـــــــــــــی میکنــــد!
های! ای ناراضیان! بس نیست؟ کشتن تا به کی؟
مرگ بر رهبر که او دفتــــــر فروشــــــــــــی میکند!
های! دولت فاش میگویـــــد که غربـــــــی ها چرا؟
بی خبر از مـــــا به ما موتر فروشـــــــــی میکنــــد!

14/3/1390 کابل


دلِ زندگی

مرغی به بام عشق به دل پر پرک زده
در چادرِ زمین و همش را زرک زده
گل تا شگفت؛ در دلِ این زندگی، خدا-
از عطر ناب پیرهن دخترک زده
یک کس زعمق دل که به لب‌های دختری
بوسی سرک ز عیش، میان سرک زده
دختر برای اینکه کسی شک نمود؛ رفت!
با رفتن‌اش به قلب کسی صد ترک زده
لب‌های نازک‌اش که کسی را ندید گفت:
این مرد مرحبا ز نفر بهترک زده
آیا ندید هیچ که چپ کوچه فوق هست؟
شرمید او ز ترس، خوده لادرک زده!
تا «چاق و چله» شد، همه را یک به یک بزد
سیلیِ محکمی، به روی «لاغرک» زده
برکس ندید تا که زدندش، به خود گفت:
بی‌شک که او ز من کده عالی‌ترک زده!

11/3/1390 کابل

sina
Sunday 15 January 2012-1, 08:10 PM
زخم تبر

نالم ز بخت خویش که شامم سحر نداشت
آیا فلک ز شور و فغانـــــــــم خبــــر نداشت
زاهد ز پــــــــــای منبر تو میــــــــروم به دور
ای وای حرف های تو یک هـــم اثر نداشت
هــــــــر بازوی تنـــــــــــاور نخل امیـــــد ما
دیــــــدم که جز شکایت زخــم تبر نداشت
تقویم عمر من ورقــــی خورد و شــــد بهار
دردا ! ز سال پار چه گویـــــم ثمر نداشت
من گوهری ز اشک به پایت کنــــــــم نثار
دریای دیده ام به از این ها گهـر نداشت
غرق جمال خود شـد و رخ تافت از " ثنا "
یکبار هم نشد که به سویم نظر نداشت

محمد اسحاق " ثنا "
ونکوور، کانادا
هشتم جولای ۲۰۱۱

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:13 PM
عاشق ِ شقّ

نــــــــــی به یـــــــک ، که ازصــــــــــد دل عاشقت شــــــــــــــدم، دخـــــــتر!
عـــــــــــاشق ِ شــــــــــق ِ شقّـــــــــی ، صـــــــــادقت شـــدم، دختر!
اشکهـــــــــای مــــــــــــن امشب ، آبهـــــــــــــــای آمــــــــــــو شد
تــــــا کـــــــه بگذریــــــــم از آن ، قـــــــــایقت شـــــدم ، دختـــــر!
«رازهــــــــــای قلب» مــــــــا، فـــــــاش گشت و آخـــــــــرسر
شاعــــــــرت شـــــــدم آری ، «فایقت » شـــــــدم ، دختر!
تا ز چشـــــــــم ناز تـــــــو یــــک غزل بنوشـــــم ، شب
«ساقی» ات شدم دختر، «مشفقت» شدم، دختر!
بارها قســـــم خوردم ، تا بهم زنــــــم با تــــو
بازهم طرفدار ِ سابقت شــــدم، دختـــــر!
آفتاب از مغـــــرب سر زده مگر امــــــروز؟
تا به یک پیامِ مُفت ، لایقت شــــــدم، دختر!
این بهانه های نو، واقعـــــــــــا که عالــــــی بود
بازهم که من ماتِ منطقت شــــــــــــدم ، دختـــــر!
«میروی ومژگانت خــــــون خلــــــــــق مــــــــــی ریزد»
بنده هم دریـــــــــــن محشر، ملحقت شــــــــــــدم، دختر!


13 خرداد 1390
شهر فیروزکوه ، غور

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:16 PM
باغ وسبزه بهشت یزدان است


سبزه های خدای رحمن است که حیــات را بقـــا وســـامان است
آن خدااست که آفــــــرید گیاه چون صفاتش رحیم ورحــمن است
هرگیاهی که از زمین رویـــــــد نعمـت ذالجلال غـــــــفران اســـت
نــــــزد من برگی از گیاه سبز بهـــــــتر از خاتــــم سلیمان است
آنچه که برگی یک گیاه سازد به یــقیـن دان ثبــوت منــان است
رنگ سبزگیـــاه زدیـــــد مــــن خـــوبتراز بهــــشت عدنـــان است
خاک را مـــــانع از وزش بــــاد آب دربـــطن خـاک جــریـــان است
لــذت حـاصل هــــوا ز گیـــــاه مـــژدۀ شـادی از گـــلستان است
چشمه ساران زجهد او بصدا دایــــم ازآب خود نـــــواخـان است
این گیاه است که میکند این کار چونکه تابع به ذات سبحان است
هـــرچـه او میـــکند ومـیسازد واقـــعا بــررفـاه انســان اســــت
فیض هااســت دروجـــــــود او که به توضیح کی به پـــایان است؟
هــــرکه برپا کند ستیزه به او فقر وقحطی ازآن نمایـــان اســـت
هــــرکجائی گیاه شــــده نابود خاک بیچاره لـــــوچ وعــریان است
نبود آب وخــــور نه پـــــاک هوا زانکه بنیـــــاد سبزه ویــران اسـت
نیست دیگر سراغی از هستی چونکه جســــم حیات بیجان است
پــــــــس بکوشید ای عزیزانم تاشمارا تـــــوان بفـــــرمان اسـت
که بســـــــــازید خاک رازنـــده ازگیـــــاهان که لایق وشــان است
خوبی ها وصفات سبــــزی ها پیشــــروی شما نــمایـــان اســت
بگـذرید از نفاق وهم ازجنـــگ غرس! باغی که خواست وارمان است
ای جوانان ! بحد همــت خـــود سعی ورزیــد تا که امــــکان است
اندرین راه با نشاط وشــــــعف کار ســــازنــده از جوانـــان ا ست
حـــــــکم قرآن بما شده واضح باغ وسبزه بهشت یـــــــزدان است

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:18 PM
قلم

درصف دل شده گان محرم راز است، قلــــــــم
همرکاب سفر راه دراز است، قلـــــــــــــــــــــم
حــــــــرف حرمت به زبانش دُر نایاب بــــــــــــود
یک سخنگوی پسندیده و ناز است ، قلــــــــــم
مدّتی صحبت این معجزه گر بوده به مــــــــــــن
در سخنرانی «مهه»و حوصــله ساز است، قلم
آنکه زان ره نرود جائیکــــــــه توهین بـــــــــــــود
تو مزن تهمتـــی که دلهره باز است، قلــــــــــم
طول عمر همــــه دیرینۀ او بوده سخــــــــــــــن
صاحب تجربه و دیـــدۀ باز است، قلـــــــــــــــم
کوهی از حوصله در قامت او گشتـــه عجیـــــن
پس مگو اخویی من، خودسر باز است، قلـــم
باحقایق مستیز وره انصـــــاف بگیــــــــــــــــــــر
حق شناس و گهری طرز و طراز است، قلــــم
شاخ یک میوه شمائید، به او تند متــــــــــــــاز
آن سیر دل شده را زخمه و ساز است، قلـــــم
تا کجا خود شکنی، تا به کجـــا خویش خــــــوری؟
تیراز شصت تـــو و عربــــــــــده باز است، قلــــــــم؟
کفر را گر تــــــــو ستیزی، همــــــــه جا سیر ز کفــــــر
ورنــــــــه صاحب سخنــــــی را به چــــــه آز است، قلـــم
دوست دیرینـــــــــه و بـــــــــــا دانش و محبــــــوب دلــــــــــم
تــــــا ید تو نــــــــــــرود، بـــــــــی تک و تـــــــاز است ،قلــــــــــم
منکــــــــــــــه معذورم ازان نکتــــــــــــــــه چـــــــــــــواو باب نبــــــــود
در دفــــــــــــاع از «قلما» سربــــــــــــــه فـــــــــــراز است، قلـــــــــــــــم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:20 PM
... در صدای باد


کسیست در دلِ من
که
راست می گوید
و
خواب حادثه را
می بیند
و
با درخت
سخن می گوید
و
خطبه خوانی عشاق
آشنای قدیمی وی است !

«»«»«»

هزار سال به سربرده با زمین وباد
و باران .

«»«»«»

مدام
ـ درهمه حال ـ
کتاب حوصله را
می خواند
مگر
زضربه ضربهء قلبش
شتاب
می بارد !

«»«»«»

کسیست در دلِ من
که از شجاعت و از مرد
قصه ها دارد
و قریه قریهء غم را
صبور
پیموده ست
و سده هاست
که با چوبه دار و زنجیر
همزبان شده است .

«»«»«»

کسیست در دلِ من
که سبکِ آمدنِ غصه را
همی داند
و معنی دوزخ
برای او
دوریست
و بی پناه ترین حس و عاطفه را
زیسته در درد
و از گسستن پرواز
گوش هاش پُر اند .

«»«»«»

کسیست در دل من
که مشغلهء ذهنی او
نجات دادن آیین و عرف صدا
از گلوی سکوت است
و هیچگاه فکر نکرده است
که عاشقانه ترین فکر
نیز
درین عهد
روزگار ندارد .

«»«»«»

همیشه بوده
در حوالی باور به اقتدای بشارت
و بوده
نیز
همیشه
شاکی اندیشه های شکسته.

«»«»«»

کسیست در دل من
که راست می گوید !


دوهزارویازده عیسایی
برلین ، تحریر دوم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:21 PM
قلم

ای پدر دست من و دامن ارباب قلـــــــــــم
تاز ایشان به کـــف آرم در نایاب قلــــــــــــم
منزلم دور و دراز است خدایــــــــا کمکــــــــی
آن توانی که فراهــم کنـــم اسباب قلــــــــــــــم
نقش بندم رقمــــی دردل پنـــــــــدار زمـــــــــــــــان
کاو حقیقت بنماید جــــو بـــــــــی تاب قلـــــــــــــــم
حرفی خالــــــــی نسرایم به کهان و به مهــــــــان
آن کجا اینکه سرایم پی احبـــاب قلـــــــــــــــم
ای بزرگان مبحر زچه آشفتــــه شدیـــــــــــــد؟
پخش علم و ادب است ریشه و تهداب قلــــم
تا که خواندم همه آثاریکـــــه در «جــــــام» نمــود
این همه دُر نگــــــری حاصـــــــــل پُرتاب قلــــــــــم
مــــــــن به شهکاری دست ادباء مـــــــی بالــــــــــــم
این ســـــلام از طرف مـــــــن سوی شهیــــــــاب قلـــــم
فخــــــــر دارم به شمــــــــا حوصله را کــــــــــــــم نزنیـــــــــد
گهگــــــــاه حرفـــــــــی کـــــــــه گوید دل خوناب قلـــــــــــــــــم
خوشـــــــــه چیـــــن ره خــــــــــــود را «بمعافیــــــــد» زلطـــــــــــــف
کــــــــــــــه شده داخـــــــــل گنجینــــــــــــــۀ اصحــــــــــاب قلــــــــــــــــم

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:24 PM
ضعف گفتار

زنــدگــی مـحـروم تـکــرار اسـت و بس چـون شـرر ایـن جـلوه یکبار اسـت و بس

(بیدل)
******
نـــاســزا و یــــاوه گـــویــی در کــــلام در حـقــیـقـت ضـعـف گفتار است و بس
یـخـه کـنـدن کــشـمـکـش در بـیـن شـیخ رونـق ایـن جــمـعـه بـازار اسـت و بـس
از بـــــــرای حـــل مـشــکل گـــاه گـــاه راه حلش جـنگ و کـشـتـار است و بـس
این دو شیخ از یک قماش اند غم مخور گرچه در ظـاهـر بـه پـیکار است و بس
آدم بـیـکــار و بـــی ســـوژه بـه غــرب فکر کردم ایـن دو بـیـکـار اسـت و بــس
مـنـگـی، گـیـجـی و بـی حـوصـلـه گــی ایـن سه حال از ترک نسوار است و بس
گــه عـمــامــــه بـســر و گـــه بـــزیـــر ایـن هـم از نـفـریـن دسـتـار اسـت و بس
آدمـی چــون مــن بــه فـتــــوا دو شـیـخ
حــق آن اعــدام و سـنـگـار است و بس

عبدالقدیر (عارف)
دانمارک

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:25 PM
چادر
سيه چادر مرا پنهان ندارد
نماي رو مرا عريان ندارد

چو خورشيدم ز پشت پرده تابم
سياهي ها نميگردد نقابم
نميسازد مرا در پرده پنهان
اگر عابد نباشد سست ايمان
تو کز شهر طريقت ها بيائي
بموي من چرا ره گم نمائي؟
نخواهم ناصح وارونه کارم
که پاي ضعف تو من سر گذارم
کي انصافي درين حکمت ببينم
گنه از تو و من دوزخ نشينم!
بجاي روي من اي مصلحت ساز!
بروي ضعف نفست چادر انداز...

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:30 PM
اينجـــــــا

رويـــاي درختــــان بيتـــــابيست
و خــواب زلال چشمــــه ســـــاران بـــي آبـــــي
هـــــوا را جيـــره بنــــدي ميکننـــد...

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:39 PM
... پلکم را مي فشارم روي رويايت -
که نيستي -
و فکر مي کنم گنجشک ها از تو خبر دارند -
و ساعت ها کنار اين خوابگاه لعنتي درخت مي شوم. -
شب ها که بيداري مي نشنيد کنارم -

نه شعرهاي فاضل، فضل و کرامتي دارد -
نه دعاي عصرهاي مادر -
کليد مي اندازم و کلمات را ده درجه مي چرخانم: -
اين واژه ها بايد بلد باشند وقتي من -
مي خواهم چيزي عاشقانه بنويسم، از رگ هايم بالا بخزند -
روي نازکي شيشه -
بوي پيراهنت جالي بسته - ... -
خودم را جمع مي کنم از حاشيه ي اين خيابان ها، سطرها -
از مترو، تاکسي، کليسا -
و اقتصاد سياسي عصر گندم و تفنگ -
همه چيز براي دلتنگي کافي است -
فقط بايد مرد باشم، مرد

درخت مي شوم روبروي کتابخانه -
خبرت را گنجشک ها -
روي انگشتم نوک مي زنند -
و من هي تعداد بوسه هايت را مي شمرم که قرضدارم!

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:45 PM
براي چشم تو بايد
هزار يلدا را
به همدگر پيوست
و آن زمان به نگاهت عميق انديشيد.

مريم محمود

نمي خواهم انگشت بزنم
ثبت شود
به آنچه خدا نداده است مرا
متعهد بمانم
کاش مرا تارزان مي آفريدي
کاش ان قدر دورم مي انداختي
که انسان تُف اش را
کاش با من بد مي کردي
رگ هاي شعورم را سرطاني مي کردي
و سيرم مي کردي از جهان سوم چشم هايت
چرا عادت کرده اي
با من خوب باشي!
تو خود مرا اين گونه ساختي
عصيانگر
پس بگذار يک نفس
تروريست خودم باشم!

فاطمه سجادي


پرندگان
از بيداد تفنگ گذشتند،
چشمه ها
ازجفاي سنگ
و. ...
تو
درگيرچه مانده اي
-اي دل ِ تنگ!


داوود درياباري


سوال
ماه در آسمان
گنجشک بر درخت
پاهاي کوچک کودک
در کفش هاي نو
فرض کن
هر چيز اين دنيا
درست سر جاي خودش باشد
زبان من
زيردندانهاي تو چه مي کند...؟

شکريه عرفاني

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:50 PM
نفس می کشیم
چو از چاه غفلت نفس می کشیم
نفس در نفس ما قفس می کشیم
چو در بند گرداب نفس خودیم
ز دریای هستی هوس می کشیم
هلا، کاروان رفت و وامانده ایم
برای که دیگر جرس می کشیم
ز حیرت ندانیم که آینده چیست
قدم ها به پیش و به پس می کشیم
خوشا، گر امانت سلامت بریم
وگرنه همه خار و خس می کشیم

ناموس ملت
مانند یک پرنده که پرواز کرده ای
تنها پرنده ای که قفس باز کرده ای

در قرن انحطاط هنرمندی و هنر
درواز را دریچه شیراز کرده ای 1

قرن سکوت عقل و خروش شعار بود
با شعر ناب زمزمه آغاز کرده ای

ای وارث شهامتِ یک قوم با شکوه
مسعود را تو زنده و ممتاز کرده ای 2

سنگرنشین سنگر ناموس ملتی
حق داری، اینچنین به وطن ناز کرده ای

بعد از حکیم توس- تو پیر سخنوری
بعد از حکیم توس- تو اعجاز کرده ای

هر جایی این وطن که بخواهی سرای توست
بهتر همان که میل به درواز کرده ای


1_ اشاره به سلسله اشعار استاد قناعت "ساز های شیراز" است که در دوران شوروی ایجاد کرده است.
2- منظور "مسعودنامه" آخرین داستان استاد قناعت است که برای شهید احمدشاه مسعود سروده شده است


ای خوش خرام
صدها خیال تازه که پرودرم و نشد
باید که یک معامله می کردم و نشد
تا دیدمت زبان من از گفتگو فتاد
محبوس شد به سینه غم و دردم و نشد
می خواستم بگویمت: ای...بند شد نفس
برخواست آتش از بدن سردم و نشد
ای خوش خرام! رفتی و من مضطرب و لال
از سینه آه سرد براوردم و...نشد
حرفی برات گویم و عرض ادب کنم
از جا بلند گشته و برگردم و...نشد...
برق نگاه شعله ورت سوخت هستی ام
باید که یک معامله می کردم و نشد

sina
Sunday 15 January 2012-1, 09:57 PM
آزر (میرعلی سلیم) از شاعران نسبتا جوان و تازه پرداز تاجیکستان و مسئول انجمن نویسندگان تاجیکستان در شهر قورغان تپه می باشد.

این چند غزل از دفتر شعر ایشان "کتیبه درد" که در سال 2004 به چاپ رسیده است انتخاب گردید.
*
نه دست صبح همین شعر ناب نور نوشت
شب از ستاره سخنها کتاب نور نوشت
شب ستاره سخن را خداش ارج دهد
گناه نور نگفت و ثواب نور نوشت
تو شعر نور نگه را فرست جانب من
که آئینه بتواند جواب نور نوشت
یقین به غمزهء خون ریز او اشارت داشت
قلم که زیر دو چشمش سراب نور نوشت
حکیم طوس شفق بود و شید سهرابش
ز خون دیده به شهنامه باب نور نوشت
***
وا کرد زلف و رفت نگه پشت بام ماند
سیرش قصیده داشت ولی ناتمام ماند
باید که میبرید گلوی بهانه را
افسوس تیغ سجدهء ما در نیام ماند
شیرویه را به مرگ پدر گشت رهنمون
خون شهید عشق که بی انتقام ماند
در خود فرو شدن همه جا سیر خویش نیست
چون گرگ ترسخورده که اندر کنام ماند
تا گور آرزو به رهت انتظار داشت
ما سوختیم و این هوس آلوده خام ماند
بو میکشند دفتر مارا زنان شهر
زیرا که عطر عشق فقط در کلام ماند
غزل دریا
هست از مکتب منصور همه فریادت
هست آن عاشق بیدارترین در یادت
ای تو درویش برهنه چه قدر زیبای
خاصه چون کفک جنون گل کند از بنیادت
نیست محتاج نیستان کسی نالةء تو
قلم موج تو بنوشت خط ارشادت
رنگت از درد کبود است چنین خواهد بود
عشق آن بند نباشد که کند آزادت
آخر الامر به یک شرشره ات آویزند
که بدین ره شده از درد رها استادت


***
مگو از عشق که از عاشقان نشانی نیست
فتاده عشق به خاک است و مهربانی نیست
دل سیاه و سفیدم کتیبه درد است
ولی دریغ که چشم کتیبه خوانی نیست
ز شعر آنچه شنیدم در این زمانه به جز
فغان پیرزن و آه نوجوانی نیست
تهی تر است ز دست گدا نگاه مرا
دیگر به صفرهء جانم ز عشق نانی نیست
زبان قلب مرا هیچ کس نمیفهمد
چه رازها که مرا هست و ترجمانی نیست
از وبلاگ سامان گرد اختصاصی استاد رستم وهاب

sina
Sunday 15 January 2012-1, 10:05 PM
بهروز ذبیح الله از زبان خودش:

: انجانب بهروز ذبیح الله در شهرستان درواز ولایت بدخشان تاجیکستان متولد شده ام. بعد ختم مکتب همگانی متوسطه و هنرستان شهر دوشنبه وارد دانشگاه دولتی-ملی تاجیکستان ریشته ی زبان و ادبیات فارسی تاجیکی شدم و دانشگاه را با دپلوم ممتاز به پایان رسانیدم. از سال های دانشجوی به نویشتن مقالات در موضوعهای مختلف شروع کردم و عضو اتحادیه ی خبرنگاران تاجیکستان و کنفدراسیون بین المللی خبرنگاران جامعه ی مستقل مشترک المنافع می باشم. تا کنون دو مجموعه ای شعر ی به نام های "غمم را شعر کردم"دوشنبه سال 1999 و "تنها برای خود"دوشنبه سال 2001 به خط سریلیک منتشیر کرده ام.


دام

مرغی که روی شاخه ی طوبی نشسته بود
یک دانـــــه دید و زود فرود آمــــد از کنــــام
بنگر بــــه این عجایب دنیــــا کـــــــه این هوس
یک عمر کــــرد مرغـــــک بیچـــــــاره را به دام.


بهار قرآن
ماه رمضان بهار فرآن باشد
این بوی خوش از دیار قرآن باشد
با همت و با عزت و بالنده بود
هر کس که همیشه یار قرآن باشد
----------------------------------------------------------


عطر

تا نشستی رو ب