PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشعار خواجه حافظ شیرازی....



parneyan
Wednesday 28 January 2009-1, 07:32 PM
الایاایهاالساقی ادرکاسا"وناولها
که عشق آسان نموداول ولی افتادمشکلها
به بوی نافه ای کاخرصبازان طره بگشاید
زتاب جعدمشکینش چه خون افتاددردلها
مرادرمنزل جانان چه امن وعیش چون هردم
جرس فریادمی داردکه بربندیدمحملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید
که سالک بی خبرنبودزراه ورسم منزلها
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هایل
کجادانند حال ماسبکباران ساحلها
همه کارم زخودکامی به بدنامی کشیدآخر
نهان کی ماندآن رازی کزوسازندمحفلها
حضوری گرهمی خواهی ازاوغایب مشوحافظ
متی ماتلق من تهوی دع الدنیاواهملها
****
صلاح کارکجاومن خراب کجا
ببین تفاوت ره ازکجاست تابه کجا
دلم زصومعه بگرفت وخرقه ی سالوس
کجاست دیرمغان وشراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح وتقوی را
سماع وعظ کجانغمه ی رباب کجا
زروی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجاشمع آفتاب کجا
چوکحل بینش ماخاک آستان شماست
کجارویم بفرماازاین جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه درراهست
کجاهمی روی ای دل بدین شتاب کجا
بشدکه یادخوشش بادروزگاروصال
خودآن کرشمه کجارفت وآن عتاب کجا
قراروخواب زحافظ طمع مدارای دوست
قرارچیست صبوری کدام وخواب کجا
****
اگرآن ترک شیرازی به دست آرددل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقندوبخارارا
بده ساقی می باقی که درجنت نخواهی یافت
کنارآب رکنابادوگلگشت مصلارا
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کارشهرآشوب
چنان بردندصبرازدل که ترکان خوان یغمارا
زعشق ناتمام ماجمال یارمستغنی است
به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبارا
من ازآن حزن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق ازپرده ی عصمت برون آردزلیخارا
اگردشنام فرمایی وگرنفرین دعاگویم
جواب تلخ می زیبدلب لعل شکرخارا
نصیحت گوش کن جاناکه ازجان دوستتردارند
جوانان سعادتمندپندپیردانارا
حدیث ازمطرب ومی گوورازدهرکمترجو
که کس نگشودونگشایدبه حکمت این معمارا
غزل گفتی ودرسفتی بیاوخوش بخوان حافظ
که برنظم توافشاندفلک عقدثریارا
****

parneyan
Wednesday 28 January 2009-1, 07:35 PM
صبابه لطف بگوآن غزال رعنارا
که سربه کوه وبیابان توداده ای مارا
شکرفروش که عمرش درازبادچرا
تفقدی نکندطوطی شکرخارا
غرورحسنت اجازت مگرندادای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدارا
به خلق ولطف توان کردصیداهل نظر
به بندودام نگیرندمرغ دانارا
ندانم ازچه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیمارا
چوباحبیب نشینی وباده پیمایی
به یاددارمحبان بادپیمارا
جزاین قدرنتوان گفت درجمال توعیب
که وضع مهرووفانیست روی زیبارا
درآسمان نه عجب گر،به گفته ی حافظ
سرودزهره به رقص آوردمسیحارا
****
دل می رودزدستم صاحبدلان خدارا
درداکه رازپنهان خواهدشدآشکارا
کشتی شکستگانیم ای بادشرطه برخیز
باشدکه بازبینم دیدارآشنارا
ده روزه مهرگردون افسانه است وافسون
نیکی به جای یاران فرصت شماریارا
درحلقه ی گل ومل خوش خوانددوش بلبل
هات الصبوح هبوا یاایها السکار'ی
ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوارا
آسایش دوگیتی تفسیراین دوحرف است
بادوستان مروت بادشمنان مدارا
درکوی نیکنامی ماراگذرندادند
گرتونمی پسندی تغییرکن قضارا
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لناواحلی من قبله العذار'ی
هنگام تنگ دستی درعیش کوش ومستی
کاین کیمیای هستی قارون کندگدارا
سرکش مشوکه چون شمع ازغیرتت بسوزد
دلبرکه درکف اوموم است سنگ خارا
آیینه ی سکندرجام می است بنگر
تابرتوعرضه دارداحوال ملک دارا
خوبان پارسی گوبخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسارا
حافظ به خودنپوشیداین خرقه ی می آلود
ای شیخ پاکدامن معذوردارمارا
****
به ملازمان سلطان که رسانداین دعارا
که به شکرپادشاهی زنظرمران گدارا
زرقیب دیوسیرت به خدای خودپناهم
مگرآن شهاب ثاقب مددی دهدخدارا
مژه ی سیاهت ارکردبه خون مااشارت
زفریب اوبیندیش وغلط مکن نگارا
دل عالمی بسوزی چوعذاربرفروزی
توازاین چه سودداری که نمی کنی مدارا
همه شب دراین امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازدآشنارا
چه قیامت است جاناکه به عاشقان نمودی
دل وجان فدای رویت بنماعذارمارا
به خداکه جرعه ای ده تو،به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کندشمارا
****
صوفی بیاکه آینه صافیست جام را
تابنگری صفای می لعل فام را
رازدرون پرده زرندان مست پرس
کاین حال نیست زاهدعالی مقام را
عنقاشکارکس نشوددام بازچین
کانجاهمیشه بادبه دست است دام را
دربزم دوریک دوقدح درکش وبرو
یعنی طمع مداروصال دوام را
ای دل شباب رفت ونچیدی گلی زعیش
پیرانه سرمکن هنری ننگ ونام را
درعیش نقدکوش که چون آبخورنماند
آدم بهشت روضه ی دارالسلام را
مارابرآستان توبس حق خدمت است
ای خواجه بازبین به ترحم غلام را
حافظ مریدجام می است ای صبابرو
وزبنده بندگی برسان شیخ جام را
****

parneyan
Wednesday 28 January 2009-1, 08:19 PM
ساقیابرخیزودرده جام را
خاک برسرکن غم ایام را
ساغرمی برکفم نه تازبر
برکشم این دلق ارزق فام را
گرچه بدنامی است نزدعاقلان
مانمی خواهیم ننگ ونام را
باده درده چندازاین بادغرور
خاک برسرنفس نافرجام را
دودآه سینه ی نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم رازازدل شیدای خود
کس نمی بینم زخاص وعام را
بادلارامی مراخاطرخوش است
کزدلم یکباره بردآرام را
ننگرددیگربه سرواندرچمن
هرکه دیدآن سروسیم اندام را
صبرکن حافظ به سختی روزوشب
عاقبت روزی بیابی کام را
****
رونق عهدشباب است دگربستان را
می رسدمژده ی گل بلبل خوش الحان را
ای صباگر،به جوانان چمن بازرسی
خدمت مابرسان سرووگل وریحان را
گرچنین جلوه کندمغبچه ی باده فروش
خاکروب درمیخانه کنم مژگان را
ای که برمه کشی ازعنبرساراچوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بردردکشان می خندند
درسرکارخرابات کنند ایمان را
یارمردان خداباش که درکشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخردطوفان را
بروازخانه ی گردون به درونان مطلب
کاین سیه کاسه درآخربکشدمهمان را
هرکه راخوابگه آخرمشتی خاک است
گوچه حاجت که برافلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسندمصرآن توشد
وقت آن است که بدرودکنی زندان را
حافظامی خورورندی کن وخوش باش ولی
دام تزویرمکن چون دگران قرآن را
****
دوش ازمسجدسوی میخانه آمدپیرما
چیست یاران طریقت بعدازاین تدبیرما
مامریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه ی خمارداردپیرما
درخرابات طریقت مابه هم منزل شویم
کاین چنین رفته است درعهدازل تقدیرما
عقل اگرداندکه دل دربندزلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردندازپی زنجیرما
روی خوبت آیتی ازلطف برماکشف کرد
زان زمان جزلطف وخوبی نیست درتفسیرما
بادل سنگینت آیاهیچ درگیردشبی
آه آتشناک وسوزسینه ی شبگیرما
تیرآه مازگردون بگذردحافظ خموش
رحم کن برجان ماپرهیزکن ازتیرما
****

parneyan
Wednesday 28 January 2009-1, 08:22 PM
ساقی به نورباده برافروزجام ما
مطرب بگوکه کارجهان شدبه کام ما
مادرپیاله عکس رخ یاردیده ایم
ای بی خبرزلذت شرب مدام ما
هرگزنمیردآن که دلش زنده شدبه عشق
ثبت است برجریده ی عالم دوام ما
چندان بودکرشمه ونازسهی قدان
کایدبه جلوه سروصنوبرخرام ما
ای باداگربه گلشن احباب بگذری
زنهارعرضه ده برجانان پیام ما
گونام مازیادبه عمداچه می بری
خودآیدآن که یادنیاری زنام ما
مستی به چشم شاهددلبندماخوش است
زان روسپرده اندبه مستی زمام ما
ترسم که صرفه ای نبردروزبازخواست
نان حلال شیخ زآب حرام ما
حافظ زدیده دانه ی اشکی همی فشان
باشدکه مرغ وصل کندقصددام ما
دریای اخضرفلک وکشتی هلال
هستندغرق نعمت حاجی قوام ما
****
ای فروغ ماه حسن ازروی رخشان شما
آب روی خوبی ازچاه زنخدان شما
عزم دیدارتوداردجان برلب آمده
بازگردد یابرآیدچیست فرمان شما
کس به دورنرگست طرفی نبست ازعافیت
به که نفروشندمستوری به مستان شما
بخت خواب آلودمابیدارخواهدشدمگر
زان که زدبردیده آبی روی رخشان شما
باصباهمراه بفرست ازرخت گلدسته ای
بوکه بویی بشنویم ازخاک بستان شما
عمرتان بادومراد ای ساقیان بزم جم
گرچه جام مانشدپرمی به دوران شما
دل خرابی می کنددلدار را آگه کنید
زینهارای دوستان جان من وجان شما
کی دهددست این غرض یارب که همدستان شوند
خاطرمجموع مازلف پریشان شما
دوردارازخاک وخون دامن چوازمابگذری
کاندرین ره کشته بسیارندقربان شما
می کندحافظ دعایی بشنوآمینی بگو
روزی مابادلعل شکرافشان شما
ای صباباساکنان شهریزدازمابگو
کای سرحق ناشناسان گوی چوگان شما
گرچه دوریم ازبساط قرب همت دورنیست
بنده ی شاه شماییم وثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداخترخداراهمتی
تاببوسم همچواخترخاک ایوان شما
****

parneyan
Sunday 1 February 2009-1, 04:45 PM
می دمدصبح وکله بست سحاب
الصبوح الصبوح یااصحاب
می چکدژاله بررخ لاله
المدام المدام یااحباب
می وزدازچمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب
تخت زمردزدست گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب
درمیخانه بسته اند دگر
افتتح یامفتح الابواب
لب ودندانت راحقوق نمک
هست برجان وسینه های کباب
این چنین موسمی عجب باشد
که ببندندمیکده به شتاب
بررخ ساقی پری پیکر
همچوحافظ بنوش باده ی ناب
******
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن براین غریب
گفت دردنبال دل ره گم کندمسکین غریب
گفتمش مگذرزمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آردغم چندین غریب
خفته برسنجاب شاهی نازنینی راچه غم
گرزخاروخاره سازدبستروبالین غریب
ای که درزنجیرزلفت جای چندین آشناست
خوش فتادآن خال مشکین بررخ رنگین غریب
می نمایدعکس می دررنگ وروی مهوشت
همچوبرگ ارغوان برصفحه ی نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مورخط گرد رخت
گرچه نبود درنگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره ی شبرنگ تو
درسحرگاهان حذرکن چون بنالداین غریب
گفت حافظ آشنایان درمقام حیرتند
دورنبودگرنشیند خسته ومسکین غریب
*****
ای شاهدقدسی که کشدبند نقابت
وی مرغ بهشتی که دهددانه وآبت
خواهم بشدازدیده دراین فکرجگرسوز
کاغوش که شدمنزل آسایش وخوابت
درویش نمی پرسی وترسم که نباشد
اندیشه ی آمرزش وپروای ثوابت
راه دل عشاق زدآن چشم خماری
پیداست ازاین شیوه که مستست شرابت
تیری که زدی بردلم ازغمزه خطارفت
تابازچه اندیشه کندرای صوابت
هرناله وفریادکه کردم نشنیدی
پیداست نگاراکه بلندست جنابت
دوراست سرآب ازاین بادیه هشدار
تاغول بیابان نفریبدبه سرابت
تادرره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شدایام شبابت
ای قصردل افروزکه منزلگه انسی
یارب مکنادآفت ایام خرابت
حافظ نه غلامیست که ازخواجه گریزد
صلحی کن وبازآکه خرابم زعتابت
************
خمی که ابروی شوخ تودرکمان انداخت
به قصدجان من زارناتوان انداخت
نبودنقش دوعالم که نقش الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم توصدفتنه درجهان انداخت
شراب خورده وخوی کرده می روی به چمن
که آب روی توآتش درارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
توازدهان توام غنچه درگمان انداخت
بنفشه طره ی مفتول خودگره می زد
صباحکایت زلف تودرمیان انداخت
زشرم آن که به روی تونسبتش کردم
سمن به دست صباخاک دردهان انداخت
من ازورع می ومطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم دراین وآن انداخت
کنون به آب می لعل خرقه می شویم
نصیبه ی ازل ازخودنمی توان انداخت
مگرگشایش حافظ دراین خرابی بود
که بخشش ازلش درمی مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شودکه دور زمان
مرابه بندگی خواجه ی جهان انداخت
**********
سینه ازآتش دل درغم جانانه بسوخت
آتشی بوددراین خانه که کاشانه بسوخت
تنم ازواسطه ی دوری دلبربگداخت
جانم ازآتش مهررخ جانانه بسوخت
سوزدل بین که زبس آتش اشکم دل شمع
دوش برمن زسرمهرچوپروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوزمن است
چون من ازخویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه ی زهدمراآب خرابات ببرد
خانه ی عقل مراآتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم ازتوبه که کردم بشکست
همچولاله جگرم بی می وخمخانه بسوخت
ماجراکم کن وبازآکه مرامردم چشم
خرقه ازسربه درآوردوبه شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگوحافظ ومی نوش دمی
که نخفتیم شب وشمع به افسانه بسوخت
***********
ساقیاآمدن عیدمبارک بادت
وان مواعیدکه کردی مرواد ازیادت
درشگفتم که دراین مدت ایام فراق
برگرفتی زحریفان دل ودل می دادت
برسان بندگی دختررزگوبه درآی
که دم همت ماکردزبند آزادت
شادی مجلسیان درقدم ومقدم توست
جای غم بادمرآن دل که نخواهدشادت
شکرایزدکه زتاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن وسرو وگل وشمشادت
چشم بددورکزآن تفرقه ات بازآورد
طالع نامورودولت مادرزادت
حافظ ازدست مده دولت این کشتی نوح
ورنه طوفان حوادث ببردبنیادت
***********
دل ودینم شدودلبربه ملامت برخاست
گفت بامامنشین کزتوسلامت برخاست
که شنیدی که دراین بزم دمی خوش بنشست
که نه درآخرصحبت به ندامت برخاست
شمع اگرزان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق توشبهابه غرامت برخاست
درچمن بادبهاری زکنارگل وسرو
به هواداری آن عارض وقامت برخاست
مست بگذشتی وازخلوتیان ملکوت
به تماشای توآشوب قیامت برخاست
پیش رفتارتوپابرنگرفت ازخجلت
سروسرکش که به نازازقدوقامت برخاست
حافظ این خرقه بیندازمگرجان ببری
کاتش ازخرقه ی سالوس وکرامت برخاست
**********
چوبشنوی سخن اهل دل مگوکه خطاست
سخن شناس نیی جان من خطااین جاست
سرم به دنیی وعقبی فرونمی آید
تبارک الله ازاین فتنه هاکه درسرماست
دراندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم واودرفغان ودرغوغاست
دلم زپرده برون شدکجایی ای مطرب
بنال هان که ازاین پرده کارمابه نواست
مرابه کارجهان هرگزالتفات نبود
رخ تودرنظرمن چنین خوشش آراست
نخفته ام زخیالی که می پزددل من
خمارصدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شدزخون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
ازآن به دیرمغانم عزیزمی دارند
که آتشی که نمیردهمیشه دردل ماست
چه سازبودکه درپرده می زدآن مطرب
که رفت عمروهنوزم دماغ پرزهواست
ندای عشق تودیشب دراندرون دادند
فضای سینه ی حافظ هنوزپرزصداست
***********
خیال روی تودرهرطریق همره ماست
نسیم موی توپیوندجان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره ی توحجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان توچه می گوید
هزاریوسف مصری فتاده درچه ماست
اگربه زلف درازتودست مانرسد
گناه بخت پریشان ودست کوته ماست
به حاجب درخلوت سرای خاص بگو
فلان زگوشه نشینان خاک درگه ماست
به صورت ازنظرمااگرچه محجوب است
همیشه درنظرخاطرمرفه ماست
اگربه سالی حافظ دری زندبگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
********
مطلب طاعت وپیمان وصلاح ازمن مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روزالست
من همان دم که وضوساختم ازچشمه ی عشق
چارتکبیرزدم یکسره برهرچه که هست
می بده تادهمت آگهی ازسرقضا
که به روی که شدم عاشق وازبوی که مست
کمرکوه کم است ازکمرموراین جا
ناامیدازدررحمت مشوای باده پرست
به جزآن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زیراین طارم فیروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش بادکه درباغ نظر
چمن آرای جهان خوشترازاین غنچه نبست
حافظ ازدولت عشق توسلیمانی شد
یعنی ازوصل تواش نیست به جزبادبه دست
*********
شکفته شدگل حمراوگشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
اساس توبه که درمحکمی چوسنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست
بیارباده که دربارگاه استغنا
چه پاسبان وچه سلطان چه هوشیاروچه مست
ازاین رباط دودرچون ضرورتست رحیل
رواق وطاق معیشت چه سربلندوچه پست
مقام عیش میسرنمی شودبی رنج
بلی به حکم بلابسته اند عهدالست
به هست ونیست مرنجان ضمیروخوش می باش
که نیستی است سرانجام هرکمال که هست
شکوه آصفی واسب بادومنطق طیر
به بادرفت وزوخواجه هیچ طرف نبست
به بال وپرمروازره که تیرپرتابی
هواگرفت زمانی ولی به خاک نشست
زبان کلک توحافظ چه شکرآن گوید
که گفته ی سخنت می برنددست به دست
*********
زلف آشفته وخوی کرده وخندان لب ومست
پیرهن چاک وغزل خوان وصراحی دردست
نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان
نیم شب مست به بالین من آمدبنشست
سرفراگوش من آوردوبه آوازحزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست
عاشقی راکه چنین باده ی شبگیردهند
کافرعشق بودگرنشودباده پرست
بروای زاهدوبردردکشان خرده مگیر
که ندادند جزاین تحفه به ماروزالست
آنچه اوریخت به پیمانه ی مانوشیدیم
اگرازخمربهشت است وگرباده ی مست
خنده ی جام می وزلف گره گیرنگار
ای بساتوبه که چون توبه ی حافظ بشکست
************
دردیرمغان آمدیارم قدحی دردست
مست ازمی ومیخواران ازنرگس مستش مست
درلعل سمنداوشکل مه نوپیدا
وزقدبلنداوبالای صنوبرپست
آخربه چه گویم هست ازخودخبرم چون نیست
وزبهرچه گویم نیست باوی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چواوبرخاست
وافغان زنظربازان برخاست چواوبنشست
گرغالیه خوشبوشددرگیسوی اوپیچید
ور وسمه کمانکش گشت درابروی اوپیوست
بازآی که بازآیدعمرشده ی حافظ
هرچندکه نایدبازتیری که بشدازشست
**********

parneyan
Thursday 12 February 2009-1, 09:03 PM
به جان خواجه وحق قدیم وعهددرست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که زطوفان نوح دست برد
زلوح سینه نیارست نقش مهرتوشست
بکن معامله ای وین دل شکسته بخر
که باشکستگی ارزدبه صدهزاردرست
زبان موربه آصف درازگشت ورواست
که خواجه خاتم جم یاوه کردوبازنجست
دلاطمع مبرازلطف بی نهایت دوست
چولاف عشق زدی سرببازچابک وچست
به صدق کوش که خورشیدزایدازنفست
که ازدروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم زدست توشیدای کوه ودشت وهنوز
نمی کنی به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ وازدلبران حفاظ مجوی
گناه باغ چه باشدچواین گیاه نرست
********
مارا،زخیال توچه پروای شراب است
خم گوسرخودگیرکه خم خانه خراب است
گرخمربهشت است بریزیدکه بی دوست
هرشربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شددلبرودردیده ی گریان
تحریرخیال خط اونقش برآب است
بیدارشوای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که دراین منزل خواب است
معشوق عیان می گذردبرتوولیکن
اغیارهمی بیندازآن بسته نقاب است
گل بررخ رنگین توتالطف عرق دید
درآتش شوق ازغم دل غرق گلاب است
سبزاست در و دشت بیاتانگذاریم
دست ازسرآبی که جهان جمله سراب است
درکنج دماغم مطلب جای نصیحت
کاین گوشه پر اززمزمه ی چنگ ورباب است
حافظ چه شدارعاشق ورنداست ونظرباز
بس طورعجب لازم ایام شباب است
***********
زلفت هزاردل به یکی تارموببست
راه هزارچاره گر،ازچارسوببست
تاعاشقان به بوی نسیمش دهندجان
بگشودنافه ای ودرآرزوببست
شیداازآن شدم که نگارم چوماه نو
ابرونمودوجلوه گری کردوروببست
ساقی به چندرنگ می اندرپیاله ریخت
این نقشهانگرکه چه خوش درکدوببست
یارب چه غمزه کردصراحی که خون خم
بانعره های قلقلش اندرگلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که درپرده ی سماع
براهل وجدوحال درهای وهو ببست
حافظ هرآن که عشق نورزیدووصل خواست
احرام طوف کعبه ی دل بی وضوببست
***************
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یارب این تاثیردولت درکدامین کوکب است
تابه گیسوی تودست ناسزایان کم رسد
هردلی ازحلقه ای درذکریارب یارب است
کشته ی چاه زنخدان توام کزهرطرف
صدهزارش گردن جان زیرطوق غبغب است
شهسوارمن که مه آیینه دارروی اوست
تاج خورشیدبلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوی برعارضش بین کافتاب گرم رو
درهوای آن عرق تاهست هرروزش تب است
من نخواهم کردترک لعل یار،وجام می
زاهدان معذورداریدم که اینم مذهب است
اندرآن ساعت که برپشت صبابندندزین
باسلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بردل من زیرچشمی می زند
قوت جان حافظش درخنده ی زیرلب است
آب حیوانش زمنقاربلاغت می چکد
زاغ کلک من به نام ایزدچه عالی مشرب است
**************
خداچوصورت ابروی دلگشای توبست
گشادکارمن اندرکرشمه های توبست
مراوسرو چمن رابه خاک راه نشاند
زمانه تاقصب نرگس قبای توبست
زکارما ودل غنچه صدگره بگشود
نسیم گل چودل اندرپی هوای توبست
مرابه بندتودوران چرخ راضی کرد
ولی چه سودکه سررشته دررضای توبست
چونافه بردل مسکین من گره مفکن
که عهدباسرزلف گره گشای توبست
توخودوصال دگربودی ای نسیم وصال
خطانگرکه دل امیددروفای توبست
زدست جورتوگفتم زشهرخواهم رفت
به خنده گفت که حافظ بروکه پای توبست
****************
خلوت گزیده رابه تماشاچه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحراچه حاجت است
جانابه حاجتی که توراهست باخدا
کاخر،دمی بپرس که ماراچه حاجت است
ای پادشاه حسن خدارابسوختم
آخرسوال کن که گداراچه حاجت است
ارباب حاجتیم وزبان سوال نیست
درحضرت کریم تمناچه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصدخون ماست
چون رخت ازآن توست به یغماچه حاجت است
جام جهان نماست ضمیرمنیردوست
اظهاراحتیاج خودآن جاچه حاجت است
آن شدکه بارمنت ملاح بردمی
گوهرچودست دادبه دریا،چه حاجت است
ای مدعی بروکه مراباتوکارنیست
احباب حاضرندبه اعداچه حاجت است
ای عاشق گداچولب روح بخش یار
می داندت وظیفه تقاضاچه حاجت است
حافظ توختم کن که هنرخودعیان شود
بامدعی نزاع ومحاکاچه حاجت است
************
رواق منظرچشم من آشیانه ی توست
کرم نماوفرودآکه خانه خانه ی توست
به لطف خال وخط ازعارفان ربودی دل
لطیفه های عجب زیردام ودانه ی توست
دلت به وصل گل ای بلبل صباخوش باد
که درچمن همه گلبانگ عاشقانه ی توست
علاج ضعف دل مابه لب حوالت کن
که این مفرح یاقوت درخزانه ی توست
به تن مقصرم ازدولت ملازمتت
ولی خلاصه ی جان خاک آستانه ی توست
من آن نیم که دهم نقددل به هرشوخی
درخزانه به مهرتوونشانه ی توست
توخودچه لعبتی ای شهسوارشیرین کار
که توسنی چوفلک رام تازیانه ی توست
چه جای من که بلغزدسپهرشعبده باز
ازاین حیل که درانبانه ی بهانه ی توست
سرودمجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعرحافظ شیرین سخن ترانه ی توست
**************
بروبه کارخودای واعظ این چه فریاداست
مرا،فتاددل ازره توراچه افتاده است
میان اوکه خداآفریده است ازهیچ
دقیقه ای است که هیچ آفریده نگشاد است
به کام تانرساندمرالبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من باداست
گدای کوی توازهشت خلدمستغنی است
اسیرعشق توازهردوعالم آزاداست
اگرچه مستی عشقم خراب کردولی
اساس هستی من زان خراب آباداست
دلامنال زبیدادوجوریارکه یار
تورانصیب همین کردواین ازآن داداست
بروفسانه مخوان وفسون مدم حافظ
کزین فسانه وافسون مرابسی یاداست
**********
تاسرزلف تودردست نسیم افتاده است
دل سودازده ازغصه دونیم افتاده است
چشم جادوی توخودعین سوادسحراست
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده است
درخم زلف توآن خال سیه دانی چیست
نقطه ی دوده که درحلقه ی جیم افتاده است
زلف مشکین تودرگلشن فردوس عذار
چیست طاووس که درباغ نعیم افتاده است
دل من درهوس روی توای مونس جان
خاک راهی است که دردست نسیم افتاده است
همچوگرداین تن خاکی نتواندبرخاست
ازسرکوی توزان روکه عظیم افتاده است
سایه ی قدتوبرقالبم ای عیسی دم
عکس روحیست که برعظم رمیم افتاده است
آن که جزکعبه مقامش نبد ازیادلبت
بردرمیکده دیدم که مقیم افتاده است
حافظ گم شده راباغمت ای یارعزیز
اتحادی است که درعهدقدیم افتاده است
***********

parneyan
Friday 20 February 2009-1, 11:29 AM
بیاکه قصرامل سخت سست بنیاداست
بیارباده که بنیادعمربرباداست
غلام همت آنم که زیرچرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیردآزاداست
چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب
سروش عالم غیبم چه مژده هاداده است
که ای بلندنظرشاهبازسدره نشین
نشیمن تونه این کنج محنت آباداست
تورازکنگره ی عرش می زنند صفیر
ندانمت که دراین دامگه چه افتاده است
نصیحتی کنمت یادگیرودرعمل آر
که این حدیث زپیرطریقتم یاداست
غم جهان مخوروپندمن مبرازیاد
که این لطیفه ی عشقم زرهروی یاداست
رضابه داده بده وزجبین گره بگشای
که برمن وتودراختیارنگشاده است
مجودرستی عهدازجهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزارداماداست
نشان عهدووفانیست درتبسم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاداست
حسدچه می بری ای سست نظم برحافظ
قبول خاطرولطف سخن خداداداست
******************
بی مهررخت روزمرانورنمانده است
وزعمرمراجزشب دیجورنمانده است
هنگام وداع توزبس گریه که کردم
دورازرخ توچشم مرانورنمانده است
می رفت خیال توزچشم من ومی گفت
هیهات ازاین گوشه که معمورنمانده است
وصل تواجل را،زسرم دورهمی داشت
ازدولت هجرتوکنون دورنمانده است
نزدیک شدآن دم که رقیب توبگوید
دورازرخت این خسته ی رنجورنمانده است
صبراست مراچاره ی هجران تولیکن
چون صبرتوان کردکه مقدورنمانده است
درهجرتوگرچشم مراآب روان است
گوخون جگرریزکه معذورنمانده است
حافظ زغم ازگریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را،داعیه ی سورنمانده است
*******************
باغ مراچه حاجت سرووصنوبراست
شمشادخانه پرورماازکه کمتراست
ای نازنین پسرتوچه مذهب گرفته ای
کت خون ماحلال ترازشیرمادراست
چون نقش غم زدورببینی شراب خواه
تشخیص کرده ایم ومداوا مقرَر است
ازآستان پیرمغان سرچراکشیم
دولت درآن سراوگشایش درآن دراست
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کزهرزبان که می شنوم نامکرراست
دی وعده داد وصلم ودرسرشراب داشت
امروزتاچه گویدوبازش چه درسراست
شیرازوآب رکنی واین بادخوش نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشوراست
فرق است ازآب خضرکه ظلمات جای اوست
باآب ماکه منبعش الله اکبراست
ماآبروی فقروقناعت نمی بریم
باپادشه بگوی که روزی مقدَراست
حافظ چه طرفه شاخ نباتی است کلک تو
کش میوه دل پذیرترازشهدوشکراست
*****************
المنه لله که درمیکده بازاست
زان روکه مرا،بردراوروی نیازاست
خمهاهمه درجوش وخروشندزمستی
وان می که درآن جاست حقیقت نه مجازاست
ازوی همه مستی وغروراست وتکبر
زماهمه بیچارگی وعجزونیازاست
رازی که برغیرنگفتیم ونگوییم
بادوست بگوییم که اومحرم رازاست
شرح شکن زلف خم اندرخم جانان
کوته نتوان دیدکه این قصه درازاست
باردل مجنون وغم طره ی لیلی
رخساره ی محمودوکف پای ایازاست
بردوخته ام دیده چوبازازهمه عالم
تادیده ی من بررخ زیبای توبازاست
درکعبه ی کوی توهرآن کس که بیاید
ازقبله ی ابروی تودرعین نمازاست
ای مجلسیان سوزدل حافظ مسکین
ازشمع بپرسیدکه درسوزوگدازاست
********************
اگرچه باده فرح بخش وبادگل بیزاست
به بانگ چنگ مخورمی که محتسب تیزاست
صراحیَ وحریفی گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیزاست
درآستین مرقَع پیاله پنهان کن
که همچوچشم صراحی زمانه خون ریزاست
به آب دیده بشوییم خرقه هاازمی
که موسم ورع وروزگارپرهیزاست
مجوی عیش خوش ازدور باژگون سپهر
که صاف این سرخم جمله دردی آمیزاست
سپهربرشده پرویزنیست خون افشان
که ریزه اش سرکسری وتاج پرویزاست
عراق وفارس گرفتی به شعرخوش حافظ
بیاکه نوبت بغدادووقت تبریزاست
******************
حال دل باتوگفتنم هوس است
خبردل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه ی فاش
ازرقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیزشریف
باتوتاروزخفتنم هوس است
وه که دردانه ای چنین نازک
درشب تارسفتنم هوس است
همچوحافظ به رغم مدَعیان
شعررندانه گفتنم هوس است
**************
صحن بستان ذوق بخش وصحبت یاران خوش است
وقت گل خوش بادکزوی وقت میخواران خوش است
ازصباهردم مشام جان ماخوش می شود
آری آری طیب انفاس هواداران خوش است
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت سازکرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوش است
مرغ خوش خوان رابشارت بادکاندر راه عشق
دوست راباناله ی شبهای بیداران خوش است
نیست دربازار عالم خوش دلی ورزان که هست
شیوه ی رندی وخوش باشیَ عیَاران خوش است
اززبان سوسن آزاده ام آمدبه گوش
کاندراین دیرکهن کارسبک باران خوش است
حافظاترک جهان گفتن طریق خوش دلی است
تانپنداری که احوال جهان داران خوش است
**************
کنون که برکف گل جام باده ی صاف است
به صدهزارزبان بلبلش دراوصاف است
بخواه دفتراشعاروراه صحراگیر
چه وقت مدرسه وبحث کشف کشاف است
فقیه مدرسه دی مست بودوفتوی داد
که می حرام ولی به زمال اوقاف است
به دردوصاف توراحکم نیست خوش درکش
که هرچه ساقی ماکردعین الطاف است
ببر زخلق وچوعنقاقیاس کار بگیر
که صیت گوشه نشینان زقاف تاقافست
حدیث مدَعیان وخیال همکاران
همان حکایت زردوز وبوریاباف است
خموش حافظ واین نکته های چون زرسرخ
نگاهدارکه قلَاب شهر صرَاف است
****************
دراین زمانه رفیقی که خالی ازخلل است
صراحی می ناب وسفینه ی غزل است
جریده روکه گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیرکه عمرعزیزبی بدل است
نه من زبی عملی درجهان ملولم وبس
ملالت علماهم زعلم بی عمل است
به چشم عقل دراین رهگذارپرآشوب
جهان وکارجهان بی ثبات وبی محل است
بگیرطرَه ی مه چهره ای وقصَه مخوان
که سعدونحس زتاثیر زهره وزحل است
دلم امیدفراوان به وصل روی توداشت
ولی اجل به ره عمررهزن امل است
به هیچ دورنخواهندیافت هشدارش
چنین که حافظ مامست باده ی ازل است
*******************

parneyan
Monday 23 February 2009-1, 09:14 PM
گل دربر،ومی درکف ومعشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روزغلام است
گوشمع میاریددراین جمع که امشب
درمجلس ماماه رخ دوست تمام است
درمذهب ماباده حلال است ولیکن
بی روی توای سروگل اندام حرام است
گوشم همه برقول نی ونغمه ی چنگ است
چشمم همه برلعل لب وگردش جام است
درمجلس ماعطرمیامیزکه مارا
هرلحظه زگیسوی توخوشبوی مشام است
ازچاشنی قندمگوهیچ وزشکَر
زان روکه مراازلب شیرین توکام است
تاگنج غمت دردل ویرانه مقیم است
همواره مراکوی خرابات مقام است
ازننگ چه گویی که مرانام زننگ است
وزنام چه پرسی که مراننگ زنام است
میخواره وسرگشته ورندیم ونظرباز
وان کس که چومانیست دراین شهرکدام است
بامحتسبم عیب مگوییدکه اونیز
پیوسته چوما،درطلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می ومعشوق زمانی
کایَام گل ویاسمن وعیدصیام است
**********************
به کوی میکده هرسالکی که ره دانست
دری دگرزدن اندیشه ی تبه دانست
زمانه افسررندی ندادجزبه کسی
که سرفرازی عالم دراین کله دانست
درآستانه ی میخانه هرکه یافت رهی
زفیض جام می اسرارخانقه دانست
هرآن که رازدوعالم زخط ساغرخواند
رموزجام جم ازنقش خاک ره دانست
ورای طاعت دیوانگان زمامطلب
که شیخ مذهب ماعاقلی گنه دانست
دلم زنرگس ساقی امان نخواست به جان
چراکه شیوه ی آن ترک دل سیه دانست
زجورکوکب طالع سحرگهان چشمم
چنان گریست که ناهیددیدومه دانست
حدیث حافظ وساغرکه می زندپنهان
چه جای محتسب وشحنه پادشه دانست
بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهر
نمونه ای ز،خم طاق بارگه دانست
*********************
صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست
گوهرهرکس ازاین لعل توانی دانست
قدرمجموعه ی گل ،مرغ سحرداندوبس
که نه هرکو ورقی خواندمعانی دانست
عرضه کردم دوجهان بردل کارافتاده
به جزازعشق توباقی همه فانی دانست
آن شداکنون که زابنای عوام اندیشم
محتسب نیزدراین عیش نهانی دانست
دلبرآسایش مامصلحت وقت ندید
ورنه ازجانب مادل نگرانی دانست
سنگ وگل راکندازیمن نظرلعل وعقیق
هرکه قدرنفس بادیمانی دانست
ای که ازدفترعقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
می بیاوردکه ننازدبه گل باغ جهان
هرکه غارتگری بادخزانی دانست
حافظ این گوهرمنظوم که ازطبع انگیخت
زاثرتربیت آصف ثانی دانست
***********************
روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است
مایه ی محتشمی خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد
فتح آن درنظررحمت درویشان است
قصرفردوس که رضوانش به دربانی رفت
منظری ازچمن نزهت درویشان است
آن چه زرمی شودازپرتوآن قلب سیاه
کیمیایی است که درصحبت درویشان است
آن که پیشش بنهدتاج تکبرخورشید
کبریایی است که درحشمت درویشان است
دولتی راکه نباشدغم ازآسیب زوال
بی تکلَف بشنودولت درویشان است
خسروان قبله ی حاجات جهانندولی
سببش بندگی حضرت درویشان است
روی مقصودکه شاهان به دعامی طلبند
مظهرش آینه ی طلعت درویشان است
ازکران تا به کران لشکرظلم است ولی
ازازل تا به ابدفرصت درویشان است
ای توانگرمفروش این همه نخوت که تورا
سر وزردرکنف همت درویشان است
گنج قارون که فرومی شودازقهرهنوز
خوانده باشی که هم ازغیرت درویشان است
حافظ ارآب حیات ازلی می خواهی
منبعش خاک درخلوت درویشان است
من غلام نظرعاصف عهدم کو را
صورت خواجگی وسیرت درویشان است
******************
به دام زلف تودل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت زدست برآید مراد خاطرما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
چو رای عشق زدی باتوگفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان برای خویشتن است
به مشک چین وچگل نیست بوی گل محتاج
که نافه هاش زبندقبای خویشتن است
مرو به خانه ی ارباب بی مروَت دهر
که گنج عافیتت درسرای خویشتن است
بسوخت حافظ ودرشرط عشق بازی او
هنوزبرسرعهدووفای خویشتن است
*******************
لعل سیراب به خون تشنه لب یارمن است
وزپی دیدن اودادن جان کارمن است
شرم ازآن چشم سیه بادش ومژگان دراز
هرکه دل بردن اودیدودرانکارمن است
ساروان رخت به دروازه مبرکان سرکو
شاه راهیست که منزلگه دلدارمن است
بنده ی طالع خویشم که دراین قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدارمن است
طبله ی عطرگل وزلف عبیرافشانش
فیض یک شمَه زبوی خوش عطَارمن است
باغبان همچونسیمم زدرخویش مران
کاب گلزارتوازاشک چوگلنارمن است
شربت قندوگلاب ازلب یارم فرمود
نرگس اوکه طبیب دل بیمارمن است
آن که درطرزغزل نکته به حافظ آموخت
یارشیرین سخن نادره گفتارمن است
***********************

parneyan
Friday 6 March 2009-1, 10:22 AM
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کارنشاط دل غمگین من است
دیدن روی تورادیده ی جان بین باید
وین کجامرتبه ی چشم جهان بین من است
یارمن باش که زیب فلک وزینت دهر
ازمه روی توواشک چوپروین من است
تامراعشق توتعلیم سخن گفتن کرد
خلق راوردزبان مدحت وتحسین من است
دولت فقرخدایابه من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت وتمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گومفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
یارب این کعبه ی مقصودتماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل ونسرین من است
حافظ ازحشمت پرویزدگرقصه مخوان
که لبش جرعه کش خسروشیرین من است
*******************
منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است
دعای پیرمغان وردصبحگاه من است
گرم ترانه ی چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحرآه عذرخواه من است
زپادشاه وگدا فارغم بحمدالله
گدای خاک دردوست پادشاه من است
غرض زمسجدومیخانه ام وصال شماست
جزاین خیال ندارم خداگواه من است
مگربه تیغ اجل خیمه برکنم ورنی
رمیدن ازدردولت نه رسم وراه من است
ازآن زمان که براین آستان نهادم روی
فرازمسندخورشیدتکیه گاه من است
گناه اگرچه نبوداختیارماحافظ
تودرطریق ادب باش گوگناه من است
******************
زگریه مردم چشمم نشسته درخون است
ببین که درطلبت حال مردمان چون است
بیادلعل تووچشم مست میگونت
زجام غم،می لعلی که می خورم خون است
زمشرق سرکوآفتاب طلعت تو
اگرطلوع کندطالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاداست
شکنج طرَه ی لیلی مقام مجنون است
دلم بجوکه قدت همچوسرودلجویست
سخن بگوکه کلامت لطیف وموزون است
زدورباده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم ازجوردورگردون است
ازآن دمی که زچشمم برفت رودعزیز
کناردامن من همچورودجیحون است
چگونه شادشوداندرون غمگینم
به اختیارکه ازاختیاربیرون است
زبیخودی طلب یارمی کندحافظ
چومفلسی که طلبکارگنج قارون است
**********************
خم زلف تودام کفر و دین است
زکارستان اویک شمَه این است
جمالت معجزحسن است لیکن
حدیث غمزه ات سحرمبین است
زچشم شوخ توجان کی توان برد
که دایم باکمان اندرکمین است
برآن چشم سیه صدآفرین باد
که درعاشق کشی سحرآفرین است
عجب علمی است علم هیات عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
توپنداری که بدگورفت وجان برد
حسابش باکرام الکاتبین است
مشوحافظ زکیدزلفش ایمن
که دل بردوکنون دربند دین است
*********************
دل سراپرده ی محبت اوست
دیده آیینه دارطلعت اوست
من که سردرنیاورم به دوکون
گردنم زیربارمنَت اوست
تو و طوبی وما و قامت یار
فکرهرکس به قدرهمَت اوست
گرمن آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم درآن حرم که صبا
پرده دارحریم حرمت اوست
بی خیالش مبادمنظرچشم
زان که این گوشه جای خلوت اوست
هرگل نوکه شدچمن آرای
زاثر رنگ وبوی صحبت اوست
دورمجنون گذشت ونوبت ماست
هرکسی پنج روزنوبت اوست
ملکت عاشقی وگنج طرب
هرچه دارم زیمن همت اوست
من ودل گرفداشدیم چه باک
غرض اندرمیان سلامت اوست
فقرظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینه ی محبت اوست
********************
آن سیه چرده که شیرینی عالم بااوست
چشم میگون لب خندان دل خرَم بااوست
گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی
اوسلیمان زمانست که خاتم بااوست
روی خوب است وکمال هنرودامن پاک
لاجرم همَت پاکان دوعالم بااوست
خال مشکین که بدان عارض گندم گون است
سرَآن دانه که شدرهزن آدم بااوست
دلبرم عزم سفرکردخدارایاران
چه کنم بادل مجروح که مرهم بااوست
باکه این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم بااوست
حافظ ازمعتقدان است گرامی دارش
زان که بخشایش بس روح مکرَم بااوست
*********************
سرارادت ماوآستان حضرت دوست
که هرچه برسرما می رودارادت اوست
نظیردوست ندیدم اگرچه ازمه ومهر
نهادم آینه هادرمقابل رخ دوست
صبازحال دل تنگ ماچه شرح دهد
که چون شکنج ورقهای غنچه توبرتوست
نه من سبوکش این دیررندسوزم وبس
بساسراکه دراین کارخانه سنگ وسبوست
مگرتوشانه زدی زلف عنبرافشان را
که بادغالیه ساگشت وخاک عنبربوست
نثارروی توهربرگ گل که درچمن است
فدای قدَتوهرسروبن که برلب جوست
زبان ناطقه دروصف شوق نالان است
چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست
رخ تودردلم آمدمرادخواهم یافت
چراکه حال نکودرقفای فال نکوست
نه این زمان دل حافظ درآتش هوس است
که داغدارازل همچو لاله ی خودروست
****************
دارم امیدعاطفتی ازجناب دوست
کردم جنایتَی وامیدم به عفواوست
دانم که بگذردزسرجرم من که او
گرچه پری وش است ولیکن فرشته خوست
چندان گریستیم که هرکس که برگذشت
دراشک ماچودیدروان گفت کاین چه جوست
هیچ است آن دهان ونبینم ازاونشان
مویست آن میان وندانم که آن چه موست
دارم عجب زنقش خیالش که چون نرفت
ازدیده ام که روزوشبش کارشست وشوست
بی گفت وگوی زلف تودل راهمی کشد
بازلف دلکش توکراروی گفت وگوست
عمریست تاززلف توبویی شنیده ام
زان بوی درمشام دل من هنوزبوست
حافظ بد است حال پریشان توولی
بربوی زلف یارپریشانی ات نکوست
**********************

parneyan
Friday 6 March 2009-1, 08:21 PM
آن پیک نامورکه رسیدازدیاردوست
آوردحرزجان زخط مشکباردوست
خوش می دهدنشان جلال وجمال یار
خوش می کندحکایت عزَ و وقاردوست
دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زین نقدقلب خویش که کردم نثاردوست
شکرخداکه ازمددبخت کارساز
برحسب آرزوست همه کاروباردوست
سیرسپهر ودورقمرراچه اختیار
درگردشندبرحسب اختیاردوست
گربادفتنه هردوجهان رابه هم زند
ماوچراغ چشم وره انتظاردوست
کحل الجواهری به من آرای نسیم صبح
زان خاک نیکبخت که شدرهگذاردوست
ماییم وآستانه ی عشق وسرنیاز
تاخواب خوش کرابرداندرکناردوست
دشمن به قصدحافظ اگردم زندچه باک
منَت خدای راکه نیم شرمساردوست
**********************
صبااگرگذری افتدت به کشوردوست
بیارنفحه ای ازگیسوی معنبردوست
به جان اوکه به شکرانه جان برافشانم
اگربه سوی من آری پیامی ازبردوست
وگرچنان که درآن حضرتت نباشدبار
برای دیده بیاورغباری ازدردوست
من گداوتمنَای وصل اوهیهات
مگربه خواب ببینم خیال منظردوست
دل صنوبریم همچوبیدلرزان است
زحسرت قدوبالای چون صنوبردوست
اگرچه دوست به چیزی نمی خردمارا
به عالمی نفروشیم مویی ازسردوست
چه باشدارشودازبندغم دلش آزاد
چوهست حافظ مسکین غلام وچاکردوست
****************
مرحباای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تاکنم جان ازسررغبت فدای نام دوست
واله وشیداست دایم همچوبلبل درقفس
طوطی طبعم زعشق شکَروبادام دوست
زلف اودام است وخالش دانه ی آن دام ومن
برامیددانه ای افتاده ام دردام دوست
سرزمستی برنگیردتا به صبح روزحشر
هرکه چون من درازل یک جرعه خوردازجام دوست
بس نگویم شمَه ای ازشرح شوق خودازآنک
دردسرباشدنمودن بیش ازاین ابرام دوست
گردهددستم کشم دردیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرَف گردد ازاقدام دوست
میل من سوی وصال وقصداوسوی فراق
ترک کام خودگرفتم تابرآیدکام دوست
حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست
********************
روی توکس ندیدوهزارت رقیب هست
درغنچه ای هنوز وصدت عندلیب هست
گرآمدم به کوی توچندان غریب نیست
چون من درآن دیارهزاران غریب هست
درعشق خانقاه وخرابات فرق نیست
هرجاکه هست پرتوی روی حبیب هست
آن جاکه کارصومعه راجلوه می دهند
ناقوس دیرراهب ونام صلیب هست
عاشق که شدکه یاربه حالش نظرنکرد
ای خواجه دردنیست وگرنه طبیب هست
فریادحافظ این همه آخربه هرزه نیست
هم قصَه ی غریب وحدیثی عجیب هست
******************
اگرچه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
پری نهفته رخ ودیو درکرشمه ی حسن
بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست
درین چمن گل بی خارکس نچید آری
چراغ مصطفوی باشراربولهبیست
سبب مپرس که چرخ ازچه سفله پرورشد
که کام بخشی اورابهانه بی سببی است
به نیم جو نخرم طاق خانقاه ورباط
مراکه مصطبه ایوان وپای خم طنبیست
جمال دختررز نورچشم ماست مگر
که درنقاب زجاجیَ وپرده ی عنبیست
هزارعقل وادب داشتم من ای خواجه
کنون که مست خرابم صلاح بی ادبیست
بیارمی که چوحافظ هزارم استظهار
به گریه ی سحریَ ونیازنیم شبیست
*******************
خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست
ساقی کجاست گوسبب انتظارچیست
هروقت خوش که د ست دهدمغتنم شمار
کس راوقوف نیست که انجام کارچیست
پیوندعمربسته به مویی است هوش دار
غم خوارخویش باش غم روزگارچیست
معنیَ آب زندگی وروضه ی ارم
جزطرف جویبار و می خوشگوارچیست
مستورومست هردوچوازیک قبیله اند
مادل به عشوه ی که دهیم اختیارچیست
رازدرون پرده چه داندفلک خموش
ای مدَعی نزاع توبا پرده دارچیست
سهووخطای بنده گرش اعتبارنیست
معنیَ عفوورحمت آمرزگارچیست
زاهدشراب کوثر وحافظ پیاله خواست
تادرمیانه خواسته ی کردگارچیست
**************
بنال بلبل اگربامنت سریاری است
که مادوعاشق زاریم وکارمازاریست
درآن زمین که نسیمی وزدزطرَه ی دوست
چه جای دم زدن نافه های تاتاریست
بیار باده که رنگین کنیم باده ی زرق
که مست جام غروریم ونام هشیاریست
خیال زلف توپختن نه کارهرخامی است
که زیرسلسله رفتن طریق عیَاریست
لطیفه ایست نهانی که عشق ازاوخیزد
که نام آن نه لب لعل وخطَ زنگاریست
جمال شخص نه چشم است وزلف وعارض وخال
هزارنکته دراین کاروبار دلداریست
قلندران حقیقت به نیم جونخرند
قبای اطلس آن کس که ازهنرعاریست
برآستان تومشکل توان رسیدآری
عروج برفلک سروری به دشواریست
سحرکرشمه ی چشمت به خواب می دیدم
زهی مراتب خوابی که به زبیداریست
دلش به ناله میازاروختم کن حافظ
که رستگاری جاویددرکم آزاریست
********************
یارب این شمع دل افروز زکاشانه ی کیست
جان ماسوخت بپرسید که جانانه ی کیست
حالیاخانه براندازدل ودین من است
تادرآغوش که می خسبدوهمخانه ی کیست
باده ی لعل لبش کزلب من دورمباد
راح روح که وپیمان ده پیمانه ی کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسیدخداراکه به پروانه ی کیست
می دهد هرکسش افسونی ومعلوم نشد
که دل نازک اومایل افسانه ی کیست
یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین
درَ یکتای که وگوهریکدانه ی کیست
گفتم:آه ازدل دیوانه ی حافظ بی تو
زیرلب خنده کنان گفت:که دیوانه ی کیست
***********************
ماهم این هفته برون رفت وبه چشمم سالی است
حال هجران توچه دانی که چه مشکل حالی است
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خوددیدگمان بردکه مشکین خالیست
می چکدشیرهنوز ازلب همچون شکرش
گرچه درشیوه گری هرمژه اش قتَالیست
ای که انگشت نمایی به کرم درهمه شهر
وه که درکارغریبان عجبت اهمالیست
بعدازاینم نبود شائبه درجوهرفرد
که دهان تودراین نکته خوش استدلالیست
مژده دادندکه برماگذری خواهی کرد
نیَت خیرمگردان که مبارک فالیست
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که ازناله تنش چون نالیست
*******************

parneyan
Friday 13 March 2009-1, 02:52 PM
کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست
دررهگذرکیست که دامی زبلانیست
چون چشم تودل می بردازگوشه نشینان
همراه توبودن گنه ازجانب مانیست
روی تومگرآینه ی لطف الهی است
حقَا که چنین است ودراین روی وریانیست
نرگس طلبدشیوه ی چشم توزهی چشم
مسکین خبرش ازسر ودردیده حیانیست
ازبهرخدای زلف مپیرای که مارا
شب نیست که صدعربده با بادصبانیست
بازآی که بی روی توای شمع دل افروز
دربزم حریفان اثرنوروصفانیست
تیمارغریبان اثرذکرجمیل است
جانا مگراین قاعده درشهرشمانیست
دی می شدوگفتم صنماعهدبه جای آر
گفتاغلطی خواجه دراین عهدوفانیست
گرپیرمغان مرشدماشدچه تفاوت
درهیچ سری نیست که سرَی زخدانیست
عاشق چه کندگرنکشدبارملامت
باهیچ دلاورسپرتیرقضانیست
درصومعه ی زاهدودرخلوت صوفی
جزگوشه ی ابروی تومحراب دعانیست
ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ
فکرت مگرازغیرت قرآن وخدانیست
**************************
مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست
دل سرگشته ی ماغیرتوراذاکرنیست
اشکم احرام طواف حرمت می بندد
گرچه ازخون دل ریش دمی طاهرنیست
بسته ی دام وقفس بادچومرغ وحشی
طایرسدره اگردرطلبت طایرنیست
عاشق مفلس اگرقلب دلش کردنثار
مکنش عیب که برنقدروان قادرنیست
عاقبت دست بدان سروبلندش برسد
هرکه رادرطلبت همَت اوقاصرنیست
ازروان بخشی عیسی نزنم دم هرگز
زان که درروح فزایی چولبت ماهرنیست
من که درآتش سودای توآهی نزنم
کی توان گفت که برداغ دلم صابرنیست
روزاول که سرزلف تودیدم گفتم
که پریشانی این سلسله راآخرنیست
سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست
کیست آن کش سرپیوندتودرخاطرنیست
*************************
زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست
درحق ماهرچه گویدجای هیچ اکراه نیست
درطریقت هرچه پیش سالک آیدخیراوست
درصراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تاچه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه ی شطرنج رندان رامجال شاه نیست
چیست این سقف بلندساده ی بسیارنقش
زین معمَاهیچ دانادرجهان آگاه نیست
این چه استغناست یارب وین چه قادرحکمت است
کاین همه زخم نهان هست ومجال آه نیست
صاحب دیوان ماگویی نمی داندحساب
کاندرین طغرا نشان حسبه لله نیست
هرکه خواهدگوبیا وهرچه خواهدگوبگو
کبرونازوحاجب ودربان بدین درگاه نیست
بردرمیخانه رفتن کاریکرنگان بود
خودفروشان رابه کوی می فروشان راه نیست
هرچه هست ازقامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف توبربالای کس کوتاه نیست
بنده ی پیرخراباتم که لطفش دایم است
ورنه لطف شیخ وزاهدگاه هست وگاه نیست
حافظ اربرصدرننشیندزعالی مشربیست
عاشق دردی کش اندربندمال وجاه نیست
*************************
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جزآن که جان بسپارندچاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
درکارخیرحاجت هیچ استخاره نیست
مارازمنع عقل مترسان ومی بیار
کان شحنه درولایت ماهیچ کاره نیست
ازچشم خودبپرس که ماراکه می کشد
جاناگناه طالع وجرم ستاره نیست
اورابه چشم پاک توان دیدچون هلال
هردیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست
فرصت شمرطریقه ی رندی که این نشان
چون راه گنج برهمه کس آشکاره نیست
نگرفت درتوگریه ی حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم ازسنگ خاره نیست
********************
روشن ازپرتورویت نظری نیست که نیست
منَت خاک درت بربصری نیست که نیست
ناظرروی توصاحب نظرانند آری
سرَگیسوی تودرهیچ سری نیست که نیست
اشک غمَازمن ارسرخ برآمد چه عجب
خجل ازکرده ی خودپرده دری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیزازنظرم رهگذری نیست که نیست
تادم ازشام سرزلف توهرجانزنند
باصبا گفت وشنیدم سحر ی نیست که نیست
من ازاین طالع شوریده به رنجم ورنی
بهره مندازسرکویت دگری نیست که نیست
ازحیای لب شیرین توای چشمه ی نوش
غرق آب وعرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که ازپرده برون افتدراز
ورنه درمجلس رندان خبری نیست که نیست
شیردربادیه ی عشق توروباه شود
آه ازاین راه که دروی خطری نیست که نیست
آب چشمم که براومنَت خاک درتوست
زیرصدمنَت اوخاک دری نیست که نیست
ازوجودم قدری نام ونشان هست که هست
ورنه ازضعف درآن جااثری نیست که نیست
غیرازاین نکته که حافظ زتوناخشنوداست
درسراپای وجودت هنری نیست که نیست
******************
حاصل کارگه ------ ومکان این همه نیست
باده پیش آرکه اسباب جهان این همه نیست
ازدل وجان شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه دل وجان این همه نیست
منَت سدره وطوبی زپی سایه مکش
که چوخوش بنگری ای سروروان این همه نیست
دولت آن است که بی خون دل آیدبه کنار
ورنه باسعی وعمل باغ جنان این همه نیست
پنج روزی که دراین مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
برلب بحرفنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که زلب تابه دهان این همه نیست
زاهدایمن مشوازبازی غیرت زینهار
که ره ازصومعه تادیرمغان این همه نیست
دردمندیَ من سوخته ی زارونزار
ظاهرا حاجت تقریروبیان این همه نیست
نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سودوزیان این همه نیست
*****************
خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست
تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست
ازلبت شیرروان بودکه من می گفتم
این شکرگرد نمکدان تو بی چیزی نیست
جان درازیَ توبادا که یقین می دانم
درکمان ناوک مژگان توبی چیزی نیست
مبتلایی به غم محنت واندوه فراق
ای دل این ناله وافغان توبی چیزی نیست
دوش بادازسرکویش به گلستان بگذشت
ای گل این چاک گریبان توبی چیزی نیست
دردعشق ارچه دل ازخلق نهان می دارد
حافظ این دیده ی گریان توبی چیزی نیست
*******************
جزآستان توام درجهان پناهی نیست
سرمرابه جزاین درحواله گاهی نیست
عدوچوتیغ کشدمن سپربیندازم
که تیغ مابه جزازناله ایَ وآهی نیست
چرا زکوی خرابات روی برتابم
کزین بهم به جهان هیچ رسم وراهی نیست
زمانه گربزند آتشم به خرمن عمر
بگوبسوزکه برمن به برگ کاهی نیست
غلام نرگس جمَاش آن سهی سروم
که ازشراب غرورش به کس نگاهی نیست
مباش درپی آزاروهرچه خواهی کن
که درشریعت ماغیرازاین گناهی نیست
عنان کشیده رو ای پادشاه کشورحسن
که نیست برسرراهی که دادخواهی نیست
چنین که ازهمه سودام راه می بینم
به ازحمایت زلفش مراپناهی نیست
خزینه ی دل حافظ به زلف وخال مده
که کارهای چنین حدَهرسیاهی نیست
***************
بلبلی برگ گلی خوشرنگ درمنقارداشت
وندرآن برگ ونوا خوش ناله های زارداشت
گفتمش درعین وصل این ناله وفریادچیست
گفت ماراجلوه ی معشوق دراین کارداشت
یاراگرننشست بامانیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بودازگدایی عارداشت
درنمی گیردنیازونازماباحسن دوست
خرَم آن کزنازنینان بخت برخوردارداشت
خیزتابرکلک آن نقَاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب درگردش پرگارداشت
گرمریدراه عشقی فکربدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمَارداشت
وقت آن شیرین قلندرخوش که دراطوارسیر
ذکرتسبیح ملک درحلقه ی زنَارداشت
چشم حافظ زیربام قصرآن حوری سرشت
شیوه ی جنَات تجری تحتهاالانهارداشت
******************

parneyan
Tuesday 17 March 2009-1, 08:40 PM
دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت
بشکست عهدوزغم ماهیچ غم نداشت
یارب مگیرش ارچه دل چون کبوترم
افکندوکشت وعزَت صیدحرم نداشت
برمن جفازبخت من آمدوگرنه یار
حاشاکه رسم لطف وطریق کرم نداشت
بااین همه هرآن که نه خواری کشیدازاو
هرجاکه رفت هیچ کسش محترم نداشت
ساقی بیارباده وبامحتسب بگو
انکارمامکن که چنین جام جم نداشت
هرراهروکه ره به حریم درش نبرد
مسکین برید وادی وره درحرم نداشت
حافظ ببرتوگوی فصاحت که مدَعی
هیچش هنرنبود وخبرنیزهم نداشت
*************
کنون که می دمدازبوستان نسیم بهشت
من وشراب فرح بخش ویارحورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خیمه سایه ی ابراست وبزمگه لب کشت
چمن حکایت اردیبهشت می گوید
نه عاقل است که نسیه خریدونقدبهشت
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
برآن سراست که ازخاک مابسازدخشت
وفامجوی زدشمن که پرتوی ندهد
چوشمع صومعه افروزی ازچراغ کنشت
مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
که آگه است که تقدیربرسرش چه نوشت؟
قدم دریغ مدارازجنازه ی حافظ
که گرچه غرق گناه است می رودبه بهشت
*******************
عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت
که گناه دگران برتونخواهندنوشت
من اگرنیکم وگربدتوبروخودراباش
هرکسی آن درودعاقبت کارکه کشت
همه کس طالب یارندچه هشیاروچه مست
همه جاخانه ی عشق است چه مسجدچه کنشت
سرتسلیم من و خشت درمیکده ها
مدَعی گرنکندفهم سخن گوسروخشت
ناامیدم مکن ازسابقه ی لطف ازل
توپس پرده چه دانی که که خوب است وکه زشت
نه من ازپرده ی تقوابه درافتادم وبس
پدرم نیزبهشت ابدازدست بهشت
حافظاروزازل گر به کف آری جامی
یکسر ازکوی خرابات برندت به بهشت
*******************
صبحدم مرغ چمن باگل نوخاسته گفت
نازکم کن که دراین باغ بسی چون توشکفت
گل بخندیدکه ازراست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گرطمع داری ازآن جام مرصَع می لعل
ای بسا در که به نوک مژه ات بایدسفت
تاابدبوی محبَت به مشامش نرسد
هرکه خاک درمیخانه به رخساره نرفت
درگلستان ارم دوش چوازلطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت
گفتم ای مسندجم جان جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیداربخفت
سخن عشق نه آن است که آیدبه زبان
ساقیامی ده وکوتاه کن این گفت وشنفت
اشک حافظ خردوصبربه دریاانداخت
چه کندسوزغم عشق نیارست نهفت
**************
آن ترک پری چهره که دوش ازبرمارفت
آیاچه خطادیدکه ازراه خطارفت
تارفت مراازنظرآن چشم جهان بین
کس واقف مانیست که ازدیده چها رفت
برشمع نرفت ازگذرآتش دل دوش
آن دودکه ازسوزجگربرسر ما رفت
دورازرخ تودم به دم ازگوشه ی چشمم
سیلاب سرشک آمدوطوفان بلارفت
ازپای فتادیم چوآمدغم هجران
دردردبمردیم چوازدست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعابازتوان یافت
عمریست که عمرم همه درکاردعارفت
احرام چه بندیم چوآن قبله نه این جاست
درسعی چه کوشیم چوازمروه صفارفت
دی گفت طبیب ازسرحسرت چومرادید
هیهات که رنج توزقانون شفارفت
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویندکه ازدارفنارفت
*********
گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
ورزهندوی شمابرماجفایی رفت رفت
برق عشق ارخرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
جورشاه کامران گربرگدایی رفت رفت
درطریقت رنجش خاطرنباشدمی بیار
هرکدورت راکه بینی چون صفایی رفت رفت
عشق بازی راتحمَل بایدای دل پای دار
گرملالی بودبودوگرخطایی رفت رفت
گردلی ازغمزه ی دلدارباری بردبرد
درمیان جان وجانان ماجرایی رفت رفت
ازسخن چینان ملالتها پدید آمد ولی
گرمیان همنشینان ناسزایی رفت رفت
عیب حافظ گومکن واعظ که رفت ازخانقاه
پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
*********
ساقی بیارباده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس ونام رفت
وقت عزیزرفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضورصراحیَ وجام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم زبیخودی
درعرصه ی خیال که آمدکدام رفت
بربوی آن که جرعه ی جامت به مارسد
درمصطبه دعای توهرصبح وشام رفت
دل راکه مرده بودحیاتی به جان رسید
تا بویی ازنسیم می اش درمشام رفت
زاهدغرورداشت سلامت نبردراه
رندازره نیازبه دارالسَلام رفت
نقددلی که بودمراصرف باده شد
قلب سیاه بودازآن درحرام رفت
درتاب توبه چندتوان سوخت همچوعود
می ده که عمردرسرسودای خام رفت
دیگرمکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گم گشته ای که باده ی نابش به کام رفت
*****************
شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت
روی مه پیکراوسیرندیدیم وبرفت
گویی ازصحبت مانیک به تنگ آمده بود
باربربست وبه گردش نرسیدیم وبرفت
بس که مافاتحه وحرز یمانی خواندیم
وزپی اش سوره ی اخلاص دمیدیم وبرفت
عشوه دادندکه برماگذری خواهی کرد
دیدی آخرکه چنین عشوه خریدیم وبرفت
شدچمان درچمن حسن ولطافت لیکن
درگلستان وصالش نچمیدیم وبرفت
همچوحافظ همه شب ناله وزاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم وبرفت
***********
ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت
کارچراغ خلوتیان بازدرگرفت
آن شمع سرگرفته دگرچهره برفروخت
وین پیرسالخورده جوانی زسرگرفت
آن عشوه دادعشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرددوست که دشمن حذررفت
زنهار از آن عبادت شیرین دلفریب
گویی که پسته ی توسخن درشکرگرفت
بارغمی که خاطرما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
هرسروقدکه برمه وخور حسن می فروخت
چون تودرآمدی پی کاری دگرگرفت
زین قصَه هفت گنبدافلاک پرصداست
کوته نظرببین که سخن مختصرگرفت
حافظ تواین سخن زکه آموختی که بخت
تعویذ کردشعرتوراوبه زرگرفت
**********
حسنت به اتَفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتَفاق جهان می توان گرفت
افشای رازخلوتیان خواست کردشمع
شکرخداکه سرَدلش درزبان گرفت
زین آتش نهفته که درسینه ی من است
خورشیدشعله ای است که درآسمان گرفت
می خواست گل که دم زندازرنگ وبوی دوست
ازغیرت صبا نفسش دردهان گرفت
آسوده برکنارچوپرگارمی شدم
دوران چونقطه عاقبتم درمیان گرفت
آن روزشوق ساغرمی خرمنم بسوخت
کا تش زعکس عارض ساقی درآن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه هاکه دامن آخرزمان گرفت
می خورکه هرکه آخرکارجهان بدید
ازغم سبک برآمدورطل گران گرفت
بربرگ گل به خون شقایق نوشته اند
کان کس که پخته شدمی چون ارغوان گرفت
حافظ چوآب لطف زنظم تومی چکد
حاسدچگونه نکته تواندبرآن گرفت
************
شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت
فراق یارنه آن می کندکه بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتی است که ازروزگارهجران گفت
نشان یارسفرکرده ازکه پرسم باز
که هرچه گفت بریدصباپریشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت یاران خودچه آسان گفت
من ومقام رضابعدازاین وشکررقیب
که دل به دردتوخوکردوترک درمان گفت
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است پیردهقان گفت
گره به بادمزن گرچه برمرادرود
که این سخن به مثل بادباسلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهدزراه مرو
توراکه گفت که این زال ترک دستان گفت
مزن زچون وچرادم که بنده ی مقبل
قبول کردبه جان هرسخن که جانان گفت
که گفت حافظ ازاندیشه ی توآمدباز
من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت
************
یارب سببی سازکه یارم به سلامت
بازآیدوبرهاندم ازبندملامت
خاک ره آن یارسفرکرده بیارید
تاچشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریادکه ازشش جهتم راه ببستند
آن خال وخط وزلف ورخ وعارض وقامت
امروزکه دردست توام مرحمتی کن
فرداکه شوم خاک چه سوداشک ندامت
ای آن که به تقریروبیان دم زنی ازعشق
ماباتونداریم سخن خیروسلامت
درویش مکن ناله زشمشیراحبَا
کاین طایفه ازکشته ستانند غرامت
درخرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
برمی شکندگوشه ی محراب امامت
حاشاکه من ازجوروجفای توبنالم
بیدادلطیفان همه لطف است وکرامت
کوته نکندبحث سرزلف توحافظ
پیوسته شداین سلسله تاروزقیامت
**********

parneyan
Wednesday 18 March 2009-1, 07:33 AM
ای هدهدصبابه سبامی فرستمت
بنگرکه ازکجابه کجامی فرستمت
حیف است طایری چوتودرخاکدان غم
زاینجابه آشیان وفامی فرستمت
درراه عشق مرحله ی قرب وبعدنیست
می بینمت عیان ودعامی فرستمت
هرصبح وشام قافله ای ازدعای خیر
درصحبت شمال وصبامی فرستمت
تالشکرغمت نکندملک دل خراب
جان عزیزخودبه نوامی فرستمت
ای غایب ازنظرکه شدی همنشین دل
می گویمت دعاوثنامی فرستمت
درروی خودتفرَج صنع خدای کن
کایینه ی خدای نمامی فرستمت
تامطربان زشوق منت آگهی دهند
قول وغزل به سازونوامی فرستمت
ساقی بیاکه هاتف غیبم به مژده گفت
بادردصبرکن که دوامی فرستمت
حافظ سرودمجلس ماذکرخیرتوست
بشتاب هان که اسب وقبامی فرستمت
*********
ای غایب ازنظربه خدامی سپارمت
جانم بسوختیَ وبه دل دوست دارمت
تادامن کفن نکشم زیرپای خاک
باورمکن که دست زدامن بدارمت
محراب ابرویت بنماتاسحرگهی
دست دعابرآرم ودرگردن آرمت
گربایدم شدن سوی هاروت بابلی
صدگونه جادویی بکنم تابیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بیوفاطبیب
بیماربازپرس که درانتظارمت
صدجوی آب بسته ام ازدیده برکنار
بربوی تخم مهرکه دردل بکارمت
خونم بریخت وزغم عشقم خلاص داد
منَت پذیرغمزه ی خنجرگذارمت
می گریم ومرادم ازاین سیل اشک بار
تخم محبَت است که دردل بکارمت
بارم ده ازکرم سوی خودتابه سوزدل
درپای دم به دم گهرازدیده بارمت
حافظ شراب وشاهدورندی نه وضع توست
فی الجمله می کنیَ وفرومی گذارمت
**************
میرمن خوش می روی کاندرسراپامیرمت
خوش خرامان شوکه پیش قدَرعنامیرمت
گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست
خوش تقاضامی کنی پیش تقاضامیرمت
عاشق ومخمورومهجورم بت ساقی کجاست
گوکه بخرامدکه پیش سروبالامیرمت
آنکه عمری شدکه تابیمارم ازسودای او
گونگاهی کن که پیش چشم شهلامیرمت
گفته ای لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
گاه پیش درد وگه پیش مداوا میرمت
خوش خرامان می روی چشم بدازروی تودور
دارم اندرسرخیال آن که درپامیرمت
گرچه جای حافظ اندرخلوت وصل تونیست
ای همه جای توخوش پیش همه جامیرمت
*********
چه لطف بودکه ناگاه رشحه ی قلمت
حقوق خدمت ماعرضه کردبرکرمت
به نوک خامه رقم کرده ای سلام مرا
که کارخانه ی دوران مبادبی رقمت
نگویم ازمن بیدل به سهوکردی یاد
که درحساب خردنیست سهوبرقلمت
مراذلیل مگردان به شکراین نعمت
که داشت دولت سرمدعزیزومحترمت
بیاکه باسرزلفت قرارخواهم کرد
که گرسرم برودبرندارم ازقدمت
زحال مادلت آگه شودمگروقتی
که لاله بردمدازخاک کشتگان غمت
روان تشنه ی مارابه جرعه ای دریاب
چومی دهند زلال خضرزجام جمت
همیشه وقت توای عیسی صباخوش باد
که جان حافظ دلخسته زنده شدبه دمت
**********
زان یاردلنوازم شکریست باشکایت
گرنکته دان عشقی بشنوتواین حکایت
بی مزدبودومنَت هرخدمتی که کردم
یارب مبادکس رامخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب راآبی نمی دهدکس
گویی ولی شناسان رفتندازاین ولایت
درزلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرهابریده بینی بی جرم وبی جنایت
چشمت به غمزه ماراخون خوردومی پسندی
جاناروانباشدخون ریزراحمایت
دراین شب سیاهم گم گشت راه مقصود
ازگوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
ازهرطرف که رفتم جزوحشتم نیفزود
زینهارازاین بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشداندرونم
یک ساعتم بگنجان درسایه ی عنایت
این راه رانهایت صورت کجاتوان بست
کش صدهزارمنزل بیش است دربدایت
هرچندبردی آبم روی ازدرت نتابم
جورازحبیب خوشترکزمدَعی رعایت
عشقت رسدبه فریادگرخودبسان حافظ
قرآن زبربخوانی درچارده روایت
**********
مدامم مست می داردنسیم جعدگیسویت
خرابم می کندهردم فریب چشم جادویت
پس ازچندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم درمحراب ابرویت
سوادلوح بینش راعزیزازبهرآن دارم
که جان رانسخه ای باشدزلوح خال هندویت
توگرخواهی که جاویدان جهان یکسربیارایی
صباراگوکه برداردزمانی برقع ازرویت
وگررسم فناخواهی که ازعالم براندازی
برافشان تافروریزدهزاران جان زهرمویت
من وبادصبامسکین دوسرگردان بیحاصل
من ازافسون چشمت مست واوازبوی گیسویت
زهی همَت که حافظ راست ازدنیی وازعقبی
نیامدهیچ درچشمش به جزخاک سرکویت
***********
دردمارانیست درمان الغیاث
هجرمارانیست پایان الغیاث
دین ودل بردندوقصدجان کنند
الغیاث ازجورخوبان الغیاث
دربهای بوسه ای جانی طلب
می کننداین دلستانان الغیاث
خون ماخوردنداین کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچوحافظ روز وشب بی خویشتن
گشته ام سوزان وگریان الغیاث
**********
تویی که برسرخوبان کشوری چون تاج
سزداگرهمه ی دلبران دهندت باج
دوچشم شوخ توبرهم زده ختا وحبش
به چین زلف توماچین وهندداده خراج
بیاض روی توروشن چوعارض رخ روز
سوادزلف سیاه توهست ظلمت واج
دهان شهدتوداده رواج آب خضر
لب چوقندتوبردازنبات مصررواج
ازاین مرض به حقیقت شفانخواهم یافت
که ازتودرددل ای جان نمی رسدبه علاج
چراهمی شکنی جان من زسنگ دلی
دل ضعیف که باشدبه نازکی چوزجاج
لب توخضرودهان توآب حیوان است
قدتوسروومیان موی وبر به هیات عاج
فتاددردل حافظ هوای چون توشهی
کمینه ذرَه ی خاک درتوبودی کاج
***************

parneyan
Thursday 19 March 2009-1, 07:33 AM
اگربه مذهب توخون عاشق است مباح
صلاح ماهمه آن است کان توراست صلاح
سوادزلف سیاه توجاعل الظَلمات
بیاض روی چوماه توفالق الاصباح
زچین زلف کمندت کسی نیافت خلاص
ازآن کمانچه ی ابرو وتیرچشم نجاح
زدیده ام شده یک چشمه درکنارروان
که آشنا نکند درمیان آن ملَاح
لب چو آب حیات توهست قوَت جان
وجودخاکی ماراازاوست ذکررواح
بدادلعل لبت بوسه ای به صدزاری
گرفت کام دلم زوبصدهزارالحاح
دعای جان تووردزبان مشتاقان
همیشه تاکه بودمتَصل مساوصباح
صلاح وتوبه وتقوی زما مجوحافظ
ز رند وعاشق ومجنون کسی نیافت صلاح
*********
دل من درهوای روی فرَخ
بودآشفته همچون موی فرَخ
به جزهندوی زلفش هیچ کس نیست
که برخوردارشدازروی فرَخ
سیاهی نیک بخت است آن که دایم
بودهمرازوهم زانوی فرَخ
شودچون بیدلرزان سروآزاد
اگربیندقددلجوی فرَخ
بده ساقی شراب ارغوانی
به یادنرگس جادوی فرَخ
دوتاشدقامتم همچون کمانی
زغم پیوسته چون ابروی فرَخ
نسیم مشک تاتاری خجل کرد
شمیم زلف عنبربوی فرَخ
اگرمیل دل هرکس به جایی است
بودمیل دل من سوی فرَخ
غلام همَت آنم که باشد
چوحافظ بنده وهندوی فرَخ
************
دی پیرمی فروش که ذکرش به خیرباد
گفتا شراب نوش وغم دل ببر ز یاد
گفتم به بادمی دهد هم باده نام وننگ
گفتاقبول کن سخن وهرچه باد باد
سودوزیان ومایه چوخواهدشدن زدست
ازبهراین معامله غمگین مباش وشاد
بادت به دست باشد اگردل نهی به هیچ
درمعرضی که تخت سلیمان رودبه باد
حافظ گرت زپندحکیمان ملالت است
کوته کنیم قصَه که عمرت درازباد
********
شراب وعیش نهان چیست کاربی بنیاد
زدیم برصف رندان وهرچه باداباد
گره زدل بگشا وز سپهر یاد مکن
که فکرهیچ مهندس چنین گره نگشاد
زانقلاب زمانه عجب مدارکه چرخ
ازاین فسانه هزاران هزارداردیاد
قدح به شرط ادب گیرزان که ترکیبش
زکاسه ی سرجمشید وبهمن است وقباد
که آگه است که کاوس وکی کجارفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم برباد
زحسرت لب شیرین هنوزمی بینم
که لاله می دمدازخون دیده ی فرهاد
مگرکه لاله بدانست بیوفایی دهر
که تا بزاد وبشد جام می زکف ننهاد
بیا بیا که زمانی زمی خراب شویم
مگر رسیم به گنجی دراین خراب آباد
نمی دهنداجازت مرابه سیروسفر
نسیم باد مصلَا وآب رکناباد
قدح مگیرچوحافظ مگربه ناله ی چنگ
که بسته اند بر ابریشم طرب دل شاد
***********
دوش آگهی زیارسفرکرده دادباد
من نیزدل به باددهم هرچه بادباد
کارم بدان رسیدکه همرازخودکنم
هرشام برق لامع وهربامداد باد
درچین طرَه ی تودل بی حفاظ من
هرگزنگفت مسکن مالوف یادباد
امروز قدرپندعزیزان شناختم
یارب روان ناصح ماازتوشادباد
خون شددلم به یادتوهرگه که درچمن
بند قبای غنچه ی گل می گشادباد
ازدست رفته بودوجودضعیف من
صبحم به بوی وصل توجان بازدادباد
حافظ نهادنیک توکامت برآورد
جانها فدای مردم نیکو نهاد باد
**********
روز وصل دوستداران یادباد
یادبادآن روزگاران یادباد
کامم ازتلخی غم چون زهرگشت
بانگ نوش شادخواران یادباد
گرچه یاران فارغند ازیادمن
ازمن ایشان راهزاران یادباد
مبتلاگشتم دراین بندوبلا
کوشش آن حق گزاران یادباد
گرچه صدرود است درچشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعدازاین ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
************
جمالت آفتاب هرنظرباد
زخوبی روی خوبت خوبترباد
همای زلف شاهین شهپرت را
دل شاهان عالم زیر پر باد
کسی کوبسته ی زلفت نباشد
همیشه غرقه درخون جگرباد
بتا چون غمزه ات ناوک فشاند
دل مجروح من پیشش سپرباد
چولعل شکَرینت بوسه بخشد
مذاق جان من زو پرشکرباد
مرا ازتوست هردم تازه عشقی
توراهرساعتی حسنی دگرباد
به جان مشتاق روی توست حافظ
تورا درحال مشتاقان نظرباد
******
صوفی ارباده به اندازه خوردنوشش باد
ورنه اندیشه ی این کارفراموشش باد
آن که یک جرعه می ازدست توانددادن
دست با شاهد مقصود درآغوشش باد
پیرماگفت خطا برقلم صنع نرفت
آفرین برنظرپاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدَعیان می شنود
شرمی ازمظلمه ی خون سیاووشش باد
گرچه ازکبر سخن بامن درویش نگفت
جان فدای شکرین پسته ی خاموشش باد
چشمم ازآینه داران خط وخالش گشت
لبم ازبوسه ربایان بر ودوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش
خون عاشق به قدح گربخورد نوشش باد
به غلامیَ تومشهور جهان شد حافظ
حلقه ی بندگی زلف تودرگوشش باد
*********
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجودنازکت آزرده ی گزندمباد
سلامت همه آفاق درسلامت توست
به هیچ عارضه شخص تودردمندمباد
دراین چمن چو درآیدخزان به یغمایی
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
درآن بساط که حسن توجلوه آغازد
مجال طعنه ی بدبین وبدپسند مباد
هرآن که روی چوماهت به چشم بدبیند
برآتش تو به جز جان اوسپند مباد
شفا زگفته ی شکَر فشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب وقندمباد
*******
حسن توهمیشه درفزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد
اندرسر ما خیال عشقت
هرروز که باد درفزون باد
هرسرو که درچمن درآید
در خدمت قامتت نگون باد
چشمی که نه فتنه ی توباشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربایی
درگردن سحر ذوفنون باد
هرجاکه دلی است درغم تو
بی صبر وقرار و بی سکون باد
قدَ همه دلبران عالم
پیش الف قدت چو نون باد
هردل که زعشق توست خالی
ازحلقه ی وصل توبرون باد
لعل توکه هست جان حافظ
دورازلب مردمان دون باد
*********

parneyan
Saturday 21 March 2009-1, 10:38 AM
خسروا گوی فلک درخم چوگان توباد
ساحت ک*و*ن ومکان عرصه ی میدان توباد
زلف خاتون ظفرشیفته ی پرچم توست
دیده ی فتح ابدعاشق جولان توباد
ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست
عقل کل چاکرطغراکش دیوان توباد
طیره ی جلوه ی طوبی قدچون سروتوشد
غیرت خلد برین ساحت بستان توباد
نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
هرچه درعالم امراست به فرمان توباد
************
دیریست که دلدارپیامی نفرستاد
ننوشت سلامیَ وکلامی نفرستاد
صدنامه فرستادم وآن شاه سواران
پیکی ندوانیدوسلامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده
آهوروشی کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست
وزآن خط چون سلسله دامی نفرستاد
فریادکه آن ساقی شکَرلب سرمست
دانست که مخمورم وجامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات ومقامات
هیچم خبراز هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گرشاه پیامی به غلامی نفرستاد
************
پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد
وان رازکه دردل بنهفتم به درافتاد
ازراه نظرمرغ دلم گشت هواگیر
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
درداکه از آن آهوی مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خون دلم درجگرافتاد
ازرهگذر خاک سرکوی شمابود
هرنافه که دردست نسیم سحرافتاد
مژگان تو تا تیغ جهان گیربرآورد
بس کشته ی دل زنده که بریکدگرافتاد
بس تجربه کردیم دراین دیرمکافات
با درد کشان هر که در افتاد بر افتاد
گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سرزلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حریفیست کش اکنون به سرافتاد
***************
عکس روی توچودرآینه ی جام افتاد
عارف ازخنده ی می درطمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که درآینه کرد
این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد
این همه عکس می ونقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که درجام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سرَ غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
هر که در دایره ی گردش ایَام افتاد
در خم زلف تو آویخت دل ازچاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد ای خواجه که درصومعه بازم بینی
کار ما با رخ ساقیَ و لب جام افتاد
زیرشمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کان که شدکشته ی او نیک سرانجام افتاد
هردمش بامن دل سوخته لطفی دگراست
این گدابین که چه شایسته ی انعام افتاد
صوفیان جمله حریفندونظرباز ولی
زین میان حافظ دل سوخته بدنام افتاد
**********
آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
صبر وآرام تواند به من مسکین داد
وان که گیسوی تورا رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
من همان روز زفرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقی است
آن که آن دادبه شاهان به گدایان این داد
خوش عروسیست جهان ازره صورت لیکن
هرکه پیوست بدو عمرخودش کاوین داد
بعد ازاین دست من ودامن سرو ولب جوی
خاصه اکنون که صبا مژده ی فروردین داد
درکف غصَه ی دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت ای خواجه قوام الدَین داد
********
بنفش دوش به گل گفت وخوش نشانی داد
که تاب من به جهان طرَه ی فلانی داد
دلم خزانه ی اسراربودودست قضا
درش ببست وکلیدش به دلستانی داد
شکسته واربه درگاهت آمدم که طبیب
به مومیایی لطف توام نشانی داد
تنش درست ودلش شاد باد وخاطرخوش
که دست دادش ویاریَ ناتوانی داد
برومعالجه ی خودکن ای نصیحت گو
شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد
گذشت برمن مسکین وبا رقیبان گفت
دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد
***********
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی توعکسی به جام ماافتد
شبی که ماه مراد از افق شود طالع
بودکه پرتو نوری به بام ما افتد
به بارگاه توچون باد را نباشد بار
کی اتَفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فدای لبش شد خیال می بستم
که قطره ای ززلالش به کام ما افتد
خیال زلف توگفتا که جان وسیله مساز
کزین شکار فراوان به دام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد
زخاک کوی تو هرگه که دم زندحافظ
نسیم گلشن جان درمشام ما افتد
*********
درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی شمارآرد
چو مهمان خراباتی به عزَت باش با رندان
که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
شب صحبت غنیمت دان که بعد ازروزگارما
بسی گردش کندگردون بسی لیل ونهار آرد
عماری دار لیلی راکه مهد ماه درحکم است
خدا رادردل اندازش که برمجنون گذار آرد
بهارعمرخواه ای دل وگرنه این چمن هرسال
چو نسرین صد گل آرد باروچون بلبل هزارآرد
خدا را چون دل ریشم قراری بست بازلفت
بفرما لعل نوشین راکه زودش باقرارآرد
دراین باغ ارخداخواهد دگرپیرانه سرحافظ
نشیند برلب جوییَ وسروی درکنار آرد
***********
کسی که حسن وخط دوست درنظردارد
محقَق است که او حاصل بصردارد
چوخامه درره فرمان اوسر طاعت
نهاده ایم مگر او به تیغ بردارد
کسی به وصل توچون شمع یافت پروانه
که زیرتیغ تو هردم سری دگردارد
به پای بوس تودست کسی رسید که او
چو آستانه بدین درهمیشه سر دارد
ز زهدخشک ملولم کجاست باده ی ناب
که بوی باده مدامم دماغ تردارد
زباده هیچت اگرنیست این نه بس که تورا
دمی ز وسوسه ی عقل بی خبر دارد
کسی که از ره تقوی قدم برون ننهاد
به عزم میکده اکنون ره سفر دارد
دل شکسته ی حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغ هوایی که برجگر دارد
*******
دل مابه دور رویت زچمن فراغ دارد
که چو سرو پای بنداست وچولاله داغ دارد
سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس
که درون گوشه گیران زجهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف اوزند دم
توسیاه کم بها بین که چه دردماغ دارد
به چمن خرام وبنگر برتخت گل که لاله
به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
شب ظلمت وبیابان به کجا توان رسیدن
مگرآن که شمع رویت به رهم چراغ دارد
من وشمع صبحگاهی سزد اربه هم بگرییم
که بسوختیم وازما بت مافراغ دارد
سزدم چو ابربهمن که براین چمن بگرییم
طرب آشیان بلبل بنگرکه زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
******
آن کس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات ازاویافت
درمیکده جو که جام دارد
سر رشته ی جان به جام بگذار
کاین رشته ازاو نظام دارد
ما ومی وزاهدان وتقوی
تا یار سر کدام دارد
بیرون زلب توساقیا نیست
در دور کسی که کام دارد
نرگس همه شیوه های مستی
ازچشم خوشت به دام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلم را
درد یست که صبح وشام دارد
برسینه ی ریش دردمندان
لعلت نمکی تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حسن تو دو صد غلام دارد
******

parneyan
Sunday 22 March 2009-1, 02:14 PM
دلی که غیب نمایست وجام جم دارد
زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
به خطَ وخال گدایان مده خزینه ی دل
به دست شاه وشی ده که محترم دارد
نه هردرخت تحمَل کند جفای خزان
غلام همَت سروم که این قدم دارد
رسید موسم آن کزطرب چو نرگس مست
نهد به پای قدح هرکه شش درم دارد
زر ازبهای می اکنون چو گل دریغ مدار
که عقل کل به صدت عیب متَهم دارد
زسرَغیب کس آگاه نیست قصَه مخوان
کدام محرم دل ره دراین حرم دارد
دلم که لاف تجرَد زدی کنون صدشغل
به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل زکه پرسم که نیست دلداری
که جلوه ی نظر وشیوه ی کرم دارد
ز جیب خرقه ی حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبیدیم واو صمد دارد
****************
بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد
بهار عارضش خطَی به خون ارغوان دارد
غبارخط بپوشانید خورشید رخش یارب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهرمقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشاید بردکز هر سو که می بینم
کمین ازگوشه ای کرده است وتیراندرکمان دارد
چودام طرَه افشاند زگرد خاطر عشَاق
به غمَاز صبا گوید که راز ما نهان دارد
بیفشان جرعه ای برخاک وحال اهل دل بشنو
که ازجمشید وکیخسرو فراوان داستان دارد
چو در رویت بخندد گل مشو دردامش ای بلبل
که برگل اعتمادی نیست گرحسن جهان دارد
خدا را داد من بستان ازاو ای شحنه ی مجلس
که می بادیگری خورده است وبامن سرگران دارد
به فتراک ارهمی بندی خدا رازود صیدم کن
که آفتهاست درتاخیر وطالب را زیان دارد
ز سرو قدَ دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد
زخوف هجرم ایمن کن اگر امَید آن داری
که ازچشم بد اندیشان خدایت درامان دارد
چه عذر بخت خود گویم که آن عیَار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکَر دردهان دارد
****************
هرآن کو خاطرمجموع ویار نازنین دارد
سعادت همدم اوگشت ودولت همنشین دارد
حریم عشق رادرگه بسی بالاترازعقل است
کسی آن آستان بوسد که جان درآستین دارد
دهان تنگ شیرینش مگرملک سلیمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زیرنگین دارد
لب لعل وخط مشکین چو آنش هست واینش هست
بنازم دلبرخودرا که حسنش آن واین دارد
به خواری منگر ای منعم ضعیفان ونحیفان را
که صدر مجلس عشرت گدای ره نشین دارد
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیرزمین دارد
بلاگردان جان وتن دعای مستمندان است
که بیند خیرازآن خرمن که ننگ ازخوشه چین دارد
صبا ازعشق من رمزی بگوباآن شه خوبان
که صد جمشید وکیخسرو غلام کمترین دارد
وگر گوید نمی خواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد
***********
هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش درهمه حال ازبلا نگه دارد
حدیث دوست نگویم مگربه حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گربلغزد پای
فرشته ات به دودست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاه دار سررشته تا نگه دارد
صبا برآن سرزلف اردل مرابینی
زروی لطف بگویش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم رانگاه دارچه گفت
زدست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
سر وزر ودل وجانم فدای آن یاری
که حقَ صحبت مهر ووفا نگه دارد
غبار راه گذارت کجاست تاحافظ
به یادگار نسیم صبا نگه دارد
***********
مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد
نقش هرنغمه که زد راه به جایی دارد
عالم ازناله ی عشَاق مبادا خالی
که خوش آهنگ وفرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر وزور
خوش عطا بخش وخطا پوش خدایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قند پرست
تا هواخواه توشد فرَ همایی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است وجگر سوز دوایی دارد
ستم ازغمزه میاموز که درمذهب عشق
هر عمل اجری وهرکرده جزایی دارد
نغز گفت آن بت ترسا بچه ی باده فروش
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
وز زبان تو تمنَای دعایی دارد
**********
آن که ازسنبل او غالیه تابی دارد
باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد
از سرکشته ی خود می گذری همچون باد
چه توان کردکه عمر است وشتابی دارد
ماه خورشید نمایش زپس پرده ی زلف
آفتابیست که درپیش سحابی دارد
چشم من کردبه هرگوشه روان سیل سرشک
تا سهی سرو تو را تازه تر آبی دارد
غمزه ی شوخ توخونم به خطا می ریزد
فرصتش بادکه خوش فکر صوابی دارد
آب حیوان اگراین است که داردلب دوست
روشن است این که خضر بهره سرابی دارد
چشم مخمور تودارد زدلم قصد جگر
ترک مست است مگر میل کبابی دارد
جان بیمار مرا نیست زتو روی سوال
ای خوش آن خسته که ازدوست جوابی دارد
کی کند سوی دل خسته ی حافظ نظری
چشم مستش که به هرگوشه خرابی دارد
***********
شاهد آن نیست که مویی ومیانی دارد
بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه ی حور وپری گرچه لطیف است ولی
خوبی آن است ولطافت که فلانی دارد
چشمه ی چشم مرا ای گل خندان دریاب
که به امَید توخوش آب روانی دارد
گوی خورشید که برد ازتوکه خورشید آن جا
نه سواریست که دردست عنانی دارد
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
برده ازدست هرآن کس که کمانی دارد
در ره عشق نشدکس به یقین محرم راز
هرکسی برحسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشینان زکرامات ملاف
هرسخن وقتی وهرنکته مکانی دارد
مرغ زیرک نزند درچمنش پرده سرای
هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
مدَعی گو لغز ونکته به حافظ مفروش
کلک ما نیز زبانیَ وبیانی دارد
************
جان بی جمال جانان میل جهان دارد
هرکس که این نداردحقَاکه آن ندارد
باهیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
یامن خبرندارم یااونشان ندارد
هرشبنمی دراین ره صدبحرآتشین است
درداکه این معمَا شرح وبیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان زدست دادن
ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت
بشنوکه پند پیران هیچت زیان ندارد
ای دل طریق رندی ازمحتسب بیاموز
مست است ودرحق اوکس این گمان ندارد
احوال گنج قارون کایَام دادبرباد
درگوش دل فروخوان تازرنهان ندارد
گرخود رقیب شمع است اسرارازاوبپوشان
کان شوخ سربریده بندزبان ندارد
کس درجهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیراکه چون توشاهی کس درجهان ندارد
**********
روشنی طلعت توماه ندارد
پیش توگل رونق گیاه ندارد
گوشه ی ابروی توست منزل جانم
خوشترازاین گوشه پادشاه ندارد
تاچه کندبارخ تودود دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد
شوخی نرگس نگرکه پیش توبشکفت
چشم دریده ادب نگاه ندارد
دیدم وآن چشم دل سیه که توداری
جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده ای مریدخرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
خون خور وخامش نشین که آن دل نازک
طاقت فریاد دادخواه ندارد
گو برو وآستین به خون جگرشوی
هرکه دراین آستانه راه ندارد
نی من تنها کشم تطاول زلفت
کیست که او داغ آن سیاه ندارد
حافظ اگرسجده ی توکردمکن عیب
کافرعشق ای صنم گناه ندارد
*******
نیست درشهرنگاری که دل ماببرد
بختم اریارشود رختم ازاین جاببرد
کوحریفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنَاببرد
باغبانا زخزان بی خبرت می بینم
آه ازآن روزکه بادت گل رعناببرد
رهزن دهرنخفته است مشوایمن ازاو
گرامروزنبرده است که فرداببرد
درخیال این همه لعبت به هوس می بازم
بو که صاحب نظری نام تماشاببرد
علم وفضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغماببرد
بانگ گاوی چه صدابازدهد عشوه مخر
سامری کیست که دست ازیدبیضاببرد
جام مینایی می سدَ ره تنگ دلی است
منه ازدست که سیل غمت ازجاببرد
راه عشق ارچه کمینگاه کمانداران است
هرکه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ارجان طلبد غمزه ی مستانه ی یار
خانه ازغیربپرداز وبهل تاببرد
**********

parneyan
Thursday 26 March 2009-1, 12:05 PM
اگرنه باده غم دل زیادماببرد
نهیب حادثه بنیادمازجاببرد
اگرنه عقل به مستی فروکشدلنگر
چگونه کشتی ازاین ورطه ی بلاببرد
فغان که باهمه کس غایبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی ازاین دغاببرد
گذاربرظلمات است خضرراهی گو
مبادکاتش محرومی آب ماببرد
دل ضعیفم ازآن می کشدبه طرف چمن
که جان زمرگ به بیماری صباببرد
طبیب عشق منم باده ده که این معجون
فراغت آردواندیشه ی خطاببرد
بسوخت حافظ وکس حال اوبه یارنگفت
مگرنسیم پیامی خدای راببرد
*******
سحربلبل حکایت باصباکرد
که عشق روی گل باماچهاکرد
ازآن رنگ رخم خون دردل افتاد
وزآن گلشن به خارم مبتلاکرد
غلام همَت آن نازنینم
که کارخیربی روی وریاکرد
من ازبیگانگان دیگرننالم
که بامن هرچه کردآن آشناکرد
گرازسلطان طمع کردم خطابود
ور از دلبر وفا جستم جفاکرد
خوشش بادآن نسیم صبحگاهی
که دردشب نشینان رادواکرد
نقاب گل کشیدوزلف سنبل
گره بندقبای غنچه واکرد
به هرسوبلبل عاشق درافغان
تنعَم ازمیان بادصباکرد
بشارت بربه کوی می فروشان
که حافظ توبه اززهدریاکرد
وفاازخواجگان شهربامن
کمال دولت ودین بوالوفاکرد
********
بیاکه ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عیدبه دورقدح اشارت کرد
ثواب روزه وحجَ قبول آن کس برد
که خاک میکده ی عشق رازیارت کرد
مقام اصلی ماگوشه ی خرابات است
خداش خیردهادآن که این عمارت کرد
بهای باده ی چون لعل چیست جوهرعقل
بیاکه سودکسی بردکاین تجارت کرد
نمازدرخم آن ابروان محرابی
کسی کندکه به خون جگرطهارت کرد
فغان که نرگس جمَاش شیخ شهرامروز
نظربه دردکشان ازسرحقارت کرد
به روی یارنظرکن زدیده منَت دار
که کاردیده نظرازسربصارت کرد
حدیث عشق زحافظ شنونه ازواعظ
اگرچه صنعت بسیاردرعبادت کرد
***********
به آب روشن می عارفی طهارت کرد
علی الصَباح که میخانه رازیارت کرد
همین که ساغرزرَین خورنهان گردید
هلال عیدبه دورقدح اشارت کرد
خوشانمازونیازکسی که ازسردرد
به آب دیده وخون جگرطهارت کرد
امام خواجه که بودش سرنمازدراز
به خون دختررز خرقه راقصارت کرد
دلم زحلقه ی زلفش به جان خریدآشوب
چه سوددیدندانم که این تجارت کرد
اگرامام جماعت طلب کندامروز
خبردهیدکه حافظ به می طهارت کرد
*******
صوفی نهاددام وسرحقَه بازکرد
بنیادمکربافلک حقَه بازکرد
بازی چرخ بشکندش بیضه درکلاه
زیراکه عرض شعبده بااهل رازکرد
ساقی بیاکه شاهدرعنای صوفیان
دیگربه جلوه آمدوآغازنازکرد
این مطرب ازکجاست که سازعراق ساخت
وآهنگ بازگشت به راه حجازکرد
ای دل بیاکه مابه پناه خدارویم
زانچ آستین کوته ودست درازکرد
صنعت مکن که هرکه محبَت نه راست باخت
عشقش به روی دل درمعنی فرازکرد
فرداکه پیشگاه حقیقت شودپدید
شرمنده رهروی که عمل برمجازکرد
ای کبک خوش خرام کجامی روی به ناز
غرَه مشوکه گربه ی زاهدنمازکرد
حافظ مکن ملامت رندان که درازل
ماراخداززهدریابی نیازکرد
*******
بلبلی خون دلی خوردوگلی حاصل کرد
بادغیرت به صدش خارپریشان دل کرد
طوطیی رابه خیال شکری دل خوش بود
ناگهش سیل فنانقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه ی دل یادش باد
که چه آسان بشدوکارمرامشکل کرد
ساروان بارمن افتادخدارامددی
که امیدکرمم همره این محمل کرد
روی خاکیَ ونم چشم مراخوارمدار
چرخ فیروزه طربخانه ازاین کهگل کرد
آه وفریادکه ازچشم حسودمه چرخ
درلحدماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ وفوت شدامکان حافظ
چه کنم بازی ایَام مراغافل کرد
****
چوبادعزم سرکوی یارخواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبارخواهم کرد
به هرزه بی می ومعشوق عمرمی گذرد
بطالتم بس ازامروزکارخواهم کرد
هرآبروی که اندوختم زدانش ودین
نثارخاک ره آن نگارخواهم کرد
چوشمع صبحدمم شدزمهراوروشن
که عمردرسراین کاروبارخواهم کرد
به یادچشم توخودراخراب خواهم ساخت
بنای عهدقدیم استوارخواهم کرد
صباکجاست که این جان خون گرفته چوگل
فدای نکهت گیسوی یارخواهم کرد
نفاق وزرق نبخشدصفای دل حافظ
طریق رندی وعشق اختیارخواهم کرد
*******

parneyan
Thursday 26 March 2009-1, 01:21 PM
دست درحلقه ی آن زلف دوتانتوان کرد
تکیه برعهدتووبادصبانتوان کرد
آن چه سعی است من اندرطلبت بنمایم
این قدرهست که تغییرقضانتوان کرد
دامن دوست به صدخون دل افتادبه دست
به فسوسی که کندخصم رهانتوان کرد
عارضش رابه مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هربی سروپانتوان کرد
سرو بالای من آن گه که درآیدبه سماع
چه محل جامه ی جان راکه قبانتوان کرد
نظرپاک تواندرخ جانان دیدن
که درآیینه نظرجزبه صفانتوان کرد
مشکل عشق نه درحوصله ی دانش ماست
حلَ این نکته بدین فکرخطانتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روزوشب عربده باخلق خدانتوان کرد
من چه گویم که تورانازکی طبع لطیف
تابه حدَی است که آهسته دعانتوان کرد
به جزابروی تومحراب دل حافظ نیست
طاعت غیرتودرمذهب مانتوان کرد
*****
دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد
خداراباکه این بازی توان کرد
شب تنهایی ام درقصدجان بود
خیالش لطف های بیکران کرد
چراچون لاله خونین دل نباشم
که بامانرگس اوسرگران کرد
کراگویم که بااین دردجان سوز
طبیبم قصدجان ناتوان کرد
بدانسان سوخت چون شمعم که برمن
صراحی گریه وبربط فغان کرد
صباگرچاره داری وقت وقت است
که درداشتیاقم قصدجان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یارماچنین گفت وچنان کرد
عدوباجان حافظ آن نکردی
که تیرچشم آن ابروکمان کرد
*******
رو بر رهش نهادم وبرمن گذرنکرد
صدلطف چشم داشتم ویک نظرنکرد
سیل سرشک مازدلش کین به درنبرد
درسنگ خاره قطره ی باران اثرنکرد
یارب توآن جوان دلاورنگاه دار
کزتیرآه گوشه نشینان حذرنکرد
ماهیَ ومرغ دوش زافغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سرازخواب برنکرد
می خواستم که میرمش اندرقدم چوشمع
اوخودگذربه ماچونسیم سحرنکرد
جاناکدام سنگدل بی کفایت است
کوپیش زخم تیغ توجان راسپرنکرد
کلک زبان بریده ی حافظ درانجمن
باکس نگفت راز تو تاترک سرنکرد
*******
دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد
یادحریف شهرورفیق سفرنکرد
یابخت من طریق مروَت فروگذاشت
یااوبه شاهراه طریقت گذرنکرد
گفتم مگربه گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بوددردل سنگش اثرنکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرارمن
سودای دام عاشقی ازسربه درنکرد
هرکس که دیدروی توبوسیدچشم من
کاری که کرددیده ی من بی نظرنکرد
من ایستاده تاکنمش جان فداچوشمع
اوخودگذربه ماچونسیم سحرنکرد
******
دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد
چون بشددلبروبایاروفادارچه کرد
آه ازآن نرگس جادوکه چه بازی انگیخت
آه ازآن مست که بامردم هشیارچه کرد
اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار
طالع بی شفقت بین که دراین کارچه کرد
برقی ازمنزل لیلی بدرخشیدسحر
وه که باخرمن مجنون دل افگارچه کرد
ساقیاجام می ام ده که نگارنده ی غیب
نیست معلوم که درپرده ی اسرارچه کرد
آن که پرنقش زداین دایره ی مینایی
کس ندانست که درگردش پرگارچه کرد
فکرعشق آتش غم دردل حافظ زدوسوخت
یاردیرینه ببینیدکه بایارچه کرد
****
دوستان دختررز توبه ز مستوری کرد
شد سوی محتسب وکاربه دستوری کرد
آمدازپرده به مجلس عرقش پاک کنید
تانگویندحریفان که چرادوری کرد
مژدگانی بده ای دل که دگرمطرب عشق
راه مستانه زد وچاره ی مخموری کرد
نه به هفت آب که رنگش به صدآتش نرود
آن چه باخرقه ی زاهد می انگوری کرد
غنچه ی گلبن وصلم زنسیمش بشکفت

مرغ خوش خوان طرب ازبرگ گل سوری کرد
حافظ افتادگی ازدست مده زان که حسود
عرض ومال ودل ودین درسرمغروری کرد
********

parneyan
Saturday 28 March 2009-1, 10:02 AM
سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد
وآنچه خودداشت زبیگانه تمنَامی کرد
گوهری کزصدف کو*و*ن ومکان بیرون است
طلب ازگمشدگان لب دریامی کرد
مشکل خویش برپیرمغان بردم دوش
کوبه تاییدنظرحل معمَامی کرد
دیدمش خرَم وخندان قدح باده به دست
وندرآن آینه صدگونه تماشامی کرد
گفتم این جام جهان بین به توکی دادحکیم
گفت آن روزکه این گنبدمینامی کرد
بیدلی درهمه احوال خدابااوبود
اونمی دیدش وازدورخدایامی کرد
این همه شعبده ی خویش که می کرداین جا
سامری پیش عصاویدبیضامی کرد
گفت آن یارکزو گشت سرداربلند
جرمش این بودکه اسرارهویدامی کرد
فیض روح القدس اربازمدد فرماید
دیگران هم بکنندآن چه مسیحامی کرد
گفتمش سلسله ی زلف بتان ازپی چیست
گفت حافظ گله ای ازدل شیدامی کرد
*********
به سرَجام جم آنگه نظرتوانی کرد
که خاک میکده کحل بصرتوانی کرد
مباش بی می ومطرب که زیرطاق سپهر
بدین ترانه غم ازدل به درتوانی کرد
گل مرادتوآن گه نقاب بگشاید
که خدمتش چونسیم سحرتوانی کرد
گدایی درمیخانه طرفه اکسیری است
گراین عمل بکنی خاک زرتوانی کرد
به عزم مرحله ی عشق پیش نه قدمی
که سودهاکنی اراین سفرتوانی کرد
توکزسرای طبیعت نمی روی بیرون
کجابه کوی طریقت گذرتوانی کرد
جمال یارنداردنقاب وپرده ولی
غبارره بنشان تانظرتوانی کرد
بیاکه چاره ی ذوق حضورونظم امور
به فیض بخشی اهل نظرتوانی کرد
ولی تو تالب معشوق وجام می خواهی
طمع مدار که کاردگر توانی کرد
دلازنورهدایت گرآگهی یابی
چوشمع خنده زنان ترک سرتوانی کرد
گراین نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه حقیقت گذرتوانی کرد
**********
یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد
به وداعی دل غمدیده ی ماشادنکرد
آن جوان بخت که می زدرقم خیروقبول
بنده ی پیرندانم زچه آزادنکرد
کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم دادنکرد
دل به امیدصدایی که مگردرتورسد
ناله هاکرددراین کوه که فرهادنکرد
سایه تابازگرفتی زچمن مرغ سحر
آشیان درشکن طرَه ی شمشادنکرد
شاید ار پیک صبا ازتوبیاموزدکار
زانکه چالاک ترازاین حرکت بادنکرد
کلک مشَاطه ی صنعش نکشدنقش مراد
هرکه اقراربدین حسن خدادادنکرد
مطربا پرده بگردان وبزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و زما یادنکرد
غرلیَات عراقیست سرود حافظ
که شنیداین ره دلسوز که فریادنکرد
*********
چه مستی است ندانم که رو به ماآورد
که بودساقی واین باده ازکجا آورد
تونیزباده به چنگ آر وراه صحراگیر
که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شکایت زکاربسته مکن
که بادصبح نسیم گره گشا آورد
رسیدن گل ونسرین به خیر وخوبی باد
بنفشه شادوکش آمدسمن صفا آورد
صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است
که مژده ی طرب ازگلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ماکرشمه ی ساقی است
برآر سر که طیب آمد ودوا آورد
مریدپیرمغانم زمن مرنج ای شیخ
چراکه وعده توکردی واوبه جا آورد
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله برمن درویش یک قبا آورد
فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند
که التجا به در دولت شما آورد
********
صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد
دل شوریده ی مارابه بودرکارمی آرد
من آن شکل صنوبررا زباغ دیده برکندم
که هرگل کزغمش بشکفت محنت بارمی آورد
فروغ ماه می دیدم زبام قصراوروشن
که رو ازشرم آن خورشیددردیوارمی آورد
زبیم غارت عشقش دل پرخون رهاکردم
ولی می ریخت خون وره بدان هنجارمی آورد
به قول مطرب وساقی برون رفتم گه وبیگه
کزآن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسربخشش جانان طریق لطف واحسان بود
اگرتسبیح می فرمود اگرزنَارمی آورد
عفاالله چین ابرویش اگرچه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی برسربیمارمی آورد
عجب می داشتم دیشب زحافظ جام وپیمانه
ولی منعش نمی کردم که صوفی وارمی آورد
********
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
که روزمحنت وغم رو به کوتهی آورد
به مطربان صبوحی دهیم جامه ی چاک
بدین نویدکه باد سحرگهی آورد
بیا بیا که توحور بهشت رارضوان
دراین جهان زبرای دل رهی آورد
همی رویم به شیراز باعنایت بخت
زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
به جبرخاطرماکوش کاین کلاه نمد
بساشکست که باافسرشهی آورد
چه ناله ها که رسیدازدلم به خرمن ماه
چویادعارض آن ماه خرگهی آورد
رساند رایت منصور برفلک حافظ
که التجابه جناب شهنشهی آورد
*********
یارم چوقدح به دست گیرد
بازاربتان شکست گیرد
هرکس که بدید چشم اوگفت
کومحتسبی که مست گیرد
دربحر فتاده ام چو ماهی
تا یارمرابه شست گیرد
درپاش فتاده ام به زاری
آیا بود آن که دست گیرد
خرَم دل آن که همچو حافظ
جامی زمی الست گیرد
*********

parneyan
Saturday 28 March 2009-1, 06:45 PM
دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد
زهردرمی دهم پندش ولیکن درنمی گیرد
خداراای نصیحت گوحدیث ساغرومی گو
که نقشی درخیال ماازاین خوشترنمی گیرد
بیا ای ساقی گل رخ بیاورباده ی رنگین
که فکری دردرون ماازاین بهترنمی گیرد
صراحی می کشم پنهان ومردم دفترانگارند
عجب گرآتش این زرق دردفترنمی گیرد
من این دلق مرقَع رابخواهم سوختن روزی
که پیرمی فروشانش به جامی برنمی گیرد
ازآن روهست یاران راصفاها بامی لعلش
که غیرازراستی نقشی درآن جوهرنمی گیرد
سروچشمی چنین دلکش توگویی چشم ازاوبردوز
بروکاین وعظ بی معنی مرادرسرنمی گیرد
نصیحت گوی رندان راکه باحکم قضاجنگ است
دلش بس تنگ می بینم مگرساغرنمی گیرد
میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس
زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد
چه خوش صیددلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی راازاین خوشترنمی گیرد
سخن دراحتیاج ماواستغنای معشوق است
چه سودافسون گری ای دل که دردلبرنمی گیرد
من آن آیینه راروزی به دست آرم سکندروار
اگرمی گیرداین آتش زمانی درنمی گیرد
خدارا رحمی ای منعم که درویش سرکویت
دری دیگرنمی داندرهی دیگرنمی گیرد
بدین شعرترشیرین زشاهنشه عجب دارم
که سرتاپای حافظ راچرادرزرنمی گیرد
*********
ساقی ارباده ازاین دست به جام اندازد
عارفان راهمه درشرب مدام اندازد
درچنین زیرخم زلف نهددانه ی خال
ای بسا مرغ خرد راکه به دام اندازد
ای خوشادولت آن مست که درپای حریف
سر ودستارنداندکه کدام اندازد
زاهدخام که انکارمی وجام کند
پخته گردد چونظربرمی خام اندازد
روزدرکسب هنرکوش که می خوردن روز
دل چون آینه درزنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب
گردخرگاه افق پرده ی شام اندازد
باده بامحتسب شهرننوشی زنهار
بخورد باده ات وسنگ به جام اندازد
حافظا سرزکله گوشه ی خورشیدبرآر
بختت ارقرعه بدان ماه تمام اندازد
**********
دمی باغم به سربردن جهان یکسرنمی ارزد
به می بفروش دلق ماکزین بهترنمی ارزد
به کوی می فروشانش به جامی برنمی گیرند
زهی سجَاده ی تقوی که یک ساغرنمی ارزد
رقیبم سرزنش هاکردکزاین باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ماراکه خاک درنمی ارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان دراو درج است
کلاهی دلکش است امَا به ترک سرنمی ارزد
چه آسان می نموداوَل غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صدگوهرنمی ارزد
توراآن به که روی خود زمشتاقان بپوشانی
که شادیَ جهان گیری غم لشکرنمی ارزد
چوحافظ درقناعت کوش وزدنییَ دون بگذر
که یک جومنَت دونان دوصدمن زرنمی ارزد
********
درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد
عشق پیداشدوآتش به همه عالم زد
جلوه ای کردرخت دیدملک عشق نداشت
عین آتش شدازاین غیرت وبرآدم زد
عقل می خواست کزآن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشیدوجهان برهم زد
مدَعی خواست که آیدبه تماشاگه راز
دست غیب آمدوبرسینه ی نامحرم زد
دیگران قرعه ی قسمت همه برعیش زدند
دل غم دیده ی مابودکه هم برغم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان توداشت
دست درحلقه ی آن زلف خم اندرخم زد
حافظ آن روزطرب نامه ی عشق تونوشت
که قلم برسراسباب دل خرَم زد
*********
سحرچون خسروعالم علم برکوهساران زد
به دست مرحمت یارم درامیدواران زد
چوپیش صبح روشن شدکه حال مهرگردون چیست
برآمدخنده ای خوش برغرورکامکاران زد
نگارم دوش درمجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشودازابرو وبردلهای یاران زد
من ازرنگ صلاح آندم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پیمایش صلا برهوشیاران زد
کدام آهن دلش آموخت این آیین عیَاری
کزاوَل چون برون آمدره شب زنده داران زد
خیال شهسواری پخت وشدناگه دل مسکین
خداوندا نگه دارش که برقلب سواران زد
درآب ورنگ رخسارش چوجان دادیم وخون خوردیم
چونقشش دست داداوَل رقم برجان سپاران زد
منش باخرقه ی پشمین کجااندرکمندآرم
زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد
نظربرقرعه ی توفیق ویمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد
شهنشاه مظفَرفرشجاع ملک ودین منصور
که جود بی دریغش خنده برابربهاران زد
ازآن ساعت که جام می به دست اومشرَف شد
زمانه ساغرشادی به یادمی گساران زد
زشمشیرسرافشانش ظفرآن روزبدرخشید
که چون خورشیدانجم سوزتنها برهزاران زد
دوام عمر وملک اوبخواه ازلطف حق ای دل
که چرخ این سکَه ی دولت به دورروزگاران زد
***********

parneyan
Saturday 28 March 2009-1, 07:55 PM
راهی بزن که آهی برسازآن توان زد
شعری بخوان که بااورطل گران توان زد
برآستان جانان گرسرتوان نهادن
گلبانگ سربلندی برآسمان توان زد
قدَخمیده ی ماسهلت نمایدامَا
برچشم دشمنان تیرازاین کمان توان زد
درخانقه نگنجد اسرارعشق بازی
جام می مغانه هم بامغان توان زد
درویش رانباشد برگ سرای سلطان
ماییم وکهنه دلقی کاتش درآن توان زد
اهل نظردوعالم دریک نظرببازند
عشق است وداد اوَل برنقدجان توان زد
گردولت وصالت خواهددری گشودن
سرهابدین تخیَل برآستان توان زد
عشق وشباب ورندی مجموعه ی مراداست
چون جمع شدمعانی گوی بیان توان زد
شدرهزن سلامت زلف تووین عجب نیست
گرراهزن توباشی صدکاروان توان زد
حافظ به حقَ قرآن کزشیدوزرق بازآی
باشدکه گوی عیشی دراین جهان توان زد
*********
اگرروم زپی اش فتنه هابرانگیزد
ورازطلب بنشینم به کینه برخیزد
وگر به رهگذری یکدم ازوفاداری
چوگرد درپی اش افتم چوبادبگریزد
وگرکنم طلب نیم بوسه صدافسوس
زحقَه ی دهنش چون شکرفروریزد
من آن فریب که درنرگس تومی بینم
بس آبروی که باخاک ره برآمیزد
فرازوشیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کزبلانپرهیزد
توعمرخواه وصبوری که چرخ شعبده باز
هزاربازی ازاین طرفه تربرانگیزد
برآستانه ی تسلیم سربنه حافظ
که گرستیزه کنی روزگاربستیزد
*********
به حسن وخلق ووفاکس به یارمانرسد
تورادراین سخن انکارکارمانرسد
اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسی به حسن وملاحت به یارمانرسد
به حقَ صحبت دیرین که هیچ محرم راز
به یاریک جهت حق گزارمانرسد
هزارنقش برآیدزکلک صنع ویکی
به دلپذیری نقش نگارمانرسد
هزارنقدبه بازارکائنات آرند
یکی به سکَه ی صاحب عیارمانرسد
دریغ قافله ی عمرکانچنان رفتند
که گردشان به هوای دیارمانرسد
دلازرنج حسودان مرنج وواثق باش
که بدبه خاطرامَیدوارمانرسد
چنان بزی که اگرخاک ره شوی کس را
غبارخاطری ازرهگذارمانرسد
بسوخت حافظ وترسم که شرح قصَه ی او
به سمع پادشه کامگارمانرسد
*******
هرکه راباخط سبزت سرسوداباشد
پای ازاین دایره بیرون ننهدتاباشد
من چو ازخاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای توام سرَسویداباشد
توخود ای گوهریکدانه کجایی آخر
کزغمت دیده ی مردم همه دریاباشد
ازبن هرمژه ام آب روان است بیا
اگرت میل لب جوی وتماشاباشد
چون گل ومی دمی ازپرده برون آی ودرآ
که دگرباره ملاقات نه پیداباشد
ظلَ ممدودوخم زلف توام برسرباد
کاندرین سایه قراردل شیداباشد
چشمت ازنازبه حافظ نکندمیل آری
سرگرانی صفت نرگس رعناباشد
************
من وانکارشراب این چه حکایت باشد
غالبا"این قدرم عقل وکفایت باشد
تابه غایت ره میخانه نمی دانستم
ورنه مستوری ماتابه چه غایت باشد
زاهدوعجب ونمازومن ومستی ونیاز
تا تورا خود زمیان با که عنایت باشد
زاهدارراه به رندی نبردمعذوراست
عشق کاری است که موقوف هدایت باشد
من که شبهاره تقوی زده ام بادف وچنگ
این زمان سربه ره آرم چه حکایت باشد
بنده ی پیرمغانم که زجهلم برهاند
پیرما هرچه کند عین عنایت باشد
دوش ازاین غصَه نخفتم که رفیقی می گفت
حافظ ارمست بود جای شکایت باشد
********
نقدصوفی نه همه صافی بی غش باشد
ای بساخرقه که مستوجب آتش باشد
صوفی ماکه زوردسحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بودگرمحک تجربه آیدبه میان
تا سیه روی شود هر که دراوغش باشد
خطَ ساقی گرازاین گونه زندنقش برآب
ای بسارخ که به خونابه منقَش باشد
نازپروردتنعَم نبردراه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
غم دنیای دنی چندخوری باده بخور
حیف باشد دل داناکه مشوَش باشد
دلق وسجاده ی حافظ ببروباده فروش
گرشرابش زکف ساقی مهوش باشد
***********
خوش است خلوت اگریاریارمن باشد
نه من بسوزم واوشمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه براودست اهرمن باشد
روامدارخدایاکه درحریم وصال
رقیب محرم وحرمان نصیب من باشد
همای گومفکن سایه ی شرف هرگز
درآن دیارکه طوطی کم اززغن باشد
بیان شوق چه حاجت که سوزآتش دل
توان شناخت زسوزی که درسخن باشد
هوای کوی توازسرنمی رود آری
غریب رادل سرگشته باوطن باشد
بسان سوسن اگرده زبان شودحافظ
چوغنچه پیش تواش مهربردهن باشد
*******
کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد
یک نکته ازاین معنی گفتیم وهمین باشد
ازلعل توگریابم انگشتری زنهار
صدملک سلیمانم درزیرنگین باشد
غمناک نبایدبودازطعن حسودای دل
شایدکه چووابینی خیرتودراین باشد
هرکونکندفهمی زین کلک خیال انگیز
نقشش به حرام ارخودصورتگر چین باشد
جام می وخون دل هریک به کسی دادند
دردایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
درکارگلاب وگل حکم ازلی این بود
کاین شاهدبازاری وان پرده نشین باشد
آن نیست که حافظ رارندی بشدازخاطر
کاین سابقه ی پیشین تاروزپسین باشد
*******

parneyan
Sunday 29 March 2009-1, 10:43 AM
خوش آمدگل وزان خوشترنباشد
که دردستت به جزساغرنباشد
زمان خوشدلی دریاب ودریاب
که دایم درصدف گوهرنباشد
غنیمت دان ومی خوردرگلستان
که گل تاهفته ی دیگرنباشد
ایاپرلعل کرده جام زرَین
ببخشا برکسی کش زرنباشد
بیاای شیخ وازخمخانه ی ما
شرابی خورکه درکوثرنباشد
بشوی اوراق اگرهمدرس مایی
که علم عشق دردفترنباشد
زمن بنیوش ودل درشاهدی بند
که حسنش بسته ی زیورنباشد
شرابی بی خمارم بخش یارب
که باوی هیچ دردسرنباشد
من ازجان بنده ی سلطان اویسم
اگرچه یادش ازچاکرنباشد
به تاج عالم آرایش که خورشید
چنین زیبنده ی افسرنباشد
کسی گیرد خطا برنظم حافظ
که هیچش لطف درگوهرنباشد
*******
گل بی رخ یارخوش نباشد
بی باده بهارخوش نباشد
طرف چمن وطواف بستان
بی لاله عذارخوش نباشد
رقصیدن سرو وحالت گل
بی صوت هزارخوش نباشد
بایارشکر لب گل اندام
بی بوس وکنارخوش نباشد
هرنقش که دست عقل بندد
جزنقش نگارخوش نباشد
جان نقد محقَراست حافظ
ازبهرنثار خوش نباشد
********
نفس بادصبامشک فشان خواهدشد
عالم پیردگرباره جوان خواهدشد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهدداد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهدشد
این تطاول که کشیدازغم هجران بلبل
تاسراپرده ی گل نعره زنان خواهدشد
گرزمسجدبه خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ درازاست وزمان خواهدشد
ای دل ارعشرت امروزبه فردافکنی
مایه ی نقدبقاراکه ضمان خواهدشد
ماه شعبان منه ازدست قدح کاین خورشید
ازنظرتاشب عیدرمضان خواهدشد
گل عزیزاست غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد ازاین راه وازآن خواهدشد
مطربامجلس انس است غرل خوان وسرود
چندگویی که چنین رفت وچنان خواهدشد
حافظ ازبهرتوآمدسوی اقلیم وجود
قدمی نه به وداعش که روان خواهدشد
***********
مرامهرسیه چشمان زسربیرون نخواهدشد
قضای آسمان است این ودیگرگون نخواهدشد
رقیب آزارهافرمودوجای آشتی نگذاشت
مگرآه سحرخیزان سوی گردون نخواهدشد
مراروزازل کاری به جزرندی نفرمودند
هرآن قسمت که آنجارفت زان افزون نخواهدشد
خدارامحتسب مارابه فریاددف ونی بخش
که سازشرع ازاین افسانه بی قانون نخواهدشد
مجال من همین باشدکه پنهان عشق اوورزم
کناروبوس وآغوشش چه گویم چون نخواهدشد
شراب لعل وجای امن ویارمهربان ساقی
دلاکی به شودکارت اگراکنون نخواهدشد
مشوی ای دیده نقش غم زلوح سینه ی حافظ
که زخم تیغ دلداراست ورنگ خون نخواهدشد
*********
روزهجران وشب فرقت یارآخرشد
زدم این فال وگذشت اختر وکار آخرشد
آن همه ناز وتنعَم که خزان می فرمود
عاقبت درقدم بادبهار آخرشد
شکرایزدکه به اقبال کله گوشه ی گل
نخوت باددی وشوکت خار آخرشد
صبح امَیدکه بدمعتکف پرده ی غیب
گوبرون آی که کارشب تارآخرشد
آن پریشانی شبهای درازوغم دل
همه درسایه ی گیسوی نگارآخرشد
باورم نیست زبدعهدی ایَام هنوز
قصَه ی غصَه که دردولت یارآخرشد
ساقیالطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیرتوتشویش خمار آخرشد
درشمارارچه نیاوردکسی حافظ را
شکرکان محنت بی حدَوشمارآخرشد
*********
ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد
دل رمیده ی ماراانیس ومونس شد
نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت
به غمزه مسئله آموزصدمدرَس شد
به بوی اودل بیمار عاشقان چوصبا
فدای عارض نسرین وچشم نرگس شد
به صدرمصطبه ام می نشانداکنون دوست
گدای شهرنگه کن که میرمجلس شد
خیال آب خضربست وجام اسکندر
به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
طرب سرای محبَت کنون شودمعمور
که طاق ابروی یارمنش مهندس شد
لب ارترشَح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوَس شد
کرشمه ی توشرابی به عاشقان پیمود
که علم بی خبرافتادوعقل بی حس شد
چوزرعزیزوجوداست نظم من آری
قبول دولتیان کیمیای این مس شد
زراه میکده یاران عنان بگردانید
چراکه حافظ ازاین راه رفت ومفلس شد
***********
گداخت جان که شودکاردل تمام ونشد
بسوختیم دراین آرزوی خام ونشد
به لابه گفت شبی میرمجلس توشوم
شدم به رغبت خویشش کمین غلام ونشد
پیام دادکه خواهم نشست بارندان
بشدبه رندی ودردی کشیم نام ونشد
رواست دربراگرمی تپدکبوتردل
که دیددرره خود تاب وپیچ دام ونشد
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که دردلم افتادهمچوجام ونشد
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صداهتمام ونشد
فغان که درطلب گنج نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی زغم تمام ونشد
دریغ ودردکه درجستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی برکرام ونشد
هزارحیله برانگیخت حافظ ازسرفکر
درآن هوس که شود آن نگاررام ونشد
**********
یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد
دوستی کی آخرآمد دوستداران راچه شد
آب حیوان تیره گون شدخضرفرَخ پی کجاست
خون چکیدازشاخ گل بادبهاران راچه شد
کس نمی گویدکه یاری داشت حقَ دوستی
حق شناسان راچه حال افتادیاران راچه شد
لعلی ازکان مروَت برنیامد سالهاست
تابش خورشیدوسعی بادوباران راچه شد
شهریاران بودوخاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمدشهریاران راچه شد
گوی توفیق وکرامت درمیان افکنده اند
کس به میدان درنمی آیدسواران راچه شد
صدهزاران گل شکفت وبانگ مرغی برنخاست
عندلیبان راچه پیش آمدهزاران راچه شد
زهره سازی خوش نمی سازدمگرعودش بسوخت
کس نداردذوق مستی میگساران راچه شد
حافظ اسرارالهی کس نمی داندخموش
ازکه می پرسی که دورروزگاران راچه شد
**********

parneyan
Sunday 29 March 2009-1, 12:10 PM
زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد
ازسرپیمان برفت باسرپیمانه شد
صوفی مجلس که دی جام وقدح می شکست
بازبه یک جرعه می عاقل وفرزانه شد
شاهدعهدشباب آمده بودش به خواب
بازبه پیرانه سرعاشق ودیوانه شد
مغبچه ای می گذشت راهزن دین ودل
درپی آن آشناازهمه بیگانه شد
آتش رخسارگل خرمن بلبل بسوخت
چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد
گریه ی شام وسحر شکرکه ضایع نگشت
قطره ی باران ماگوهریکدانه شد
نرگس ساقی بخواندآیت افسونگری
حلقه ی اوراد مامجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بردلداررفت جان برجانانه شد
**********
دوش ازجناب آصف پیک بشارت آمد
کزحضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجودمارا ازآب دیده گل کن
ویران سرای دل را گاه عمارت آمد
این شرح بی نهایت کززلف یارگفتند
حرفیست ازهزاران کاندرعبارت آمد
عیبم بپوش زنهارای خرقه ی می آلود
کان پاک پاکدامن بهرزیارت آمد
امروزجای هرکس پیداشودزخوبان
کان ماه مجلس افروزاندرصدارت آمد
برتخت جم که تاجش معراج آسمان است
همَت نگرکه موری با آن حقارت آمد
ازچشم شوخش ای دل ایمان خودنگهدار
کان جادوی کمانکش برعزم غارت آمد
آلوده ای توحافظ فیضی زشاه درخواه
کان عنصرسماحت بهرطهارت آمد
دریاست مجلس اودریاب وقت ودریاب
هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد
*************
عشق تونهال حیرت آمد
وصل توکمال حیرت آمد
بس غرقه ی حال وصل کاخر
هم برسرحال حیرت آمد
نه وصل بماندونه واصل
آن جا که خیال حیرت آمد
ازهرطرفی که گوش کردم
آواز سوال حیرت آمد
شد منهزم ازکمال عزَت
آن راکه جلال حیرت آمد
سرتاقدم وجود حافظ
درعشق نهال حیرت آمد
*******
درنمازم خم ابروی توبایادآمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
ازمن اکنون طمع صبرودل وهوش مدار
کان تحمَل که تودیدی همه برباد آمد
باده صوفی شدومرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی وکاربه بنیاد آمد
بوی بهبود زاوضاع جهان می شنوم
شادی آورد گل وباد صبا شادآمد
ای عروس هنرازبخت شکایت منما
حجله ی حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیوربستند
دلبرماست که با حسن خداداد آمد
زیربارند درختان که تعلَق دارند
ای خوشا سرو که ازبارغم آزاد آمد
مطرب ازگفته ی حافظ غزلی نغزبخوان
تا بگویم که زعهد طربم یاد آمد
**********
مژده ای دل که دگربادصبا بازآمد
هدهدخوش خبرازطرف سبابازآمد
برکش ای مرغ سحرنغمه ی داودی باز
که سلیمان گل ازبادهوا بازآمد
عارفی کوکه کندفهم زبان سوسن
تابپرسدکه چرارفت وچرابازآمد
مردمی کردوکرم لطف خدادادبه من
کان بت ماه رخ ازراه وفابازآمد
لاله بوی می نوشین بشنیدازدم صبح
داغ دل بودبه امَید دوابازآمد
چشم من درره این قافله ی راه بماند
تابه گوش دلم آوازدرآبازآمد
گرچه حافظ دررنجش زدوپیمان بشکست
لطف اوبین که به لطف ازدرمابازآمد
***********
صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد
که موسم طرب وعیش ونازونوش آمد
هوامسیح نفس گشت وبادنافه گشای
درخت سبزشدومرغ درخروش آمد
تنورلاله چنان برفروخت بادبهار
که غنچه غرق عرق گشت وگل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش ازمن وبه عشرت کوش
که این سخن سحرازهاتفم به گوش آمد
زفکرتفرقه بازآی تاشوی مجموع
به حکم آن که چوشداهرمن سروش آمد
زمرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کردکه با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سرپیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
زخانقاه به میخانه می رودحافظ
مگرزمستی زهد ریا به هوش آمد
****************
سحرم دولت بیداربه بالین آمد
گفت برخیزکه آن خسروشیرین آمد
قدحی درکش وسرخوش به تماشابخرام
تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که زصحرای ختن آهوی مشکین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
مرغ دل بازهوادارکمان ابرویی است
ای کبوترنگران باش که شاهین آمد
ساقیامی بده وغم مخورازدشمن ودوست
که به کام دل ما آن بشد واین آمد
رسم بدعهدی ایَام چودیدابربهار
گریه اش برسمن وسنبل ونسرین آمد
چون صباگفته ی حافظ بشنیدازبلبل
عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد
************
نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند
نه هرکه آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهادوتند نشست
کلاهداری وآیین سروری داند
توبندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خودروش بنده پروری داند
غلام همَت آن رندعافیت سوزم
که درگداصفتی کیمیاگری داند
وفا وعهد نکوباشد اربیاموزی
وگرنه هرکه توبینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه وندانستم
که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند
هزارنکته ی باریکترزمواین جاست
نه هرکه سربتراشد قلندری داند
مدارنقطه ی بینش زخال توست مرا
که قدرگوهریکدانه جوهری داند
به قدَوچهره هرآن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگردادگستری داند
زشعردلکش حافظ کسی بودآگاه
که لطف طبع وسخن گفتن دری داند
**********

parneyan
Tuesday 31 March 2009-1, 12:59 AM
هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند
وان که این کارندانست درانکاربماند
اگرازپرده برون شد دل من عیب مکن
شکرایزد که نه درپرده ی پنداربماند
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که درخانه ی خمَاربماند
محتسب شیخ شدوفسق خود ازیادببرد
قصَه ی ماست که درهرسربازاربماند
هرمی لعل کزان دست بلورین ستدیم
آب حسرت شدودرچشم گهرباربماند
جزدل من کزازل تابه ابدعاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که درکاربماند
گشت بیمارکه چون چشم توگردد نرگس
شیوه ی تونشدش حاصل وبیماربماند
ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که دراین گنبد دوَار بماند

داشتم دلقی وصدعیب مرامی پوشید
خرقه رهن می ومطرب شدوزنَاربماند
برجمال توچنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جادردرودیواربماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید وجاوید گرفتاربماند
************
رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند
چنان نماندوچنین نیزهم نخواهدماند
من ارچه درنظریارخاکسارشدم
رقیب نیزچنین محترم نخواهدماند
چوپرده داربه شمشیرمی زندهمه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهدماند
چه جای شکروشکایت زنقش نیک وبداست
چوبرصحیفه ی هستی رقم نخواهدماند
سرودمجلس جمشیدگفته انداین بود
که جام باده بیاورکه جم نخواهدماند
غنیمتی شمرای شمع وصل پروانه
که این معامله تاصبحدم نخواهدماند
توانگرا دل درویش خودبه دست آور
که مخزن زر وگنج ودرم نخواهدماند
بدین رواق زبرجدنوشته اندبه زر
که جزنکویی اهل کرم نخواهدماند
زمهربانی جانان طمع مبرحافظ
که نقش جور ونشان ستم نخواهدماند
**********
ای پسته ی توخنده زده برحدیث قند
مشتاقم ازبرای خدایک شکربخند
طوبی زقامت تونیاردکه دم زند
زین قصَه بگذرم که سخن می شودبلند
خواهی که برنخیزدت ازدیده رودخون
دل دروفای صحبت رودکسان مبند
گرجلوه می نمایی وگرطعنه می زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خود پسند
زآشفتگی حال من آگاه کی شود
آن راکه دل نگشت گرفتاراین کمند
بازارشوق گرم شدآن سروقدکجاست
تاجان خودبرآتش رویش کنم سپند
جایی که یارما به شکرخنده دم زند
ای پسته کیستی توخدارا به خودمخند
حافظ چوترک غمزه ی ترکان نمی کنی
دانی کجاست جای توخوارزم یاخجند
*********
بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند
که به بالای چمان ازبن وبیخم برکند
حاجت مطرب ومی نیست توبرقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چوسپند
هیچ رویی نشودآینه ی حجله ی بخت
مگرآن روی که مالند درآن سمَ سمند
گفتم اسرارغمت هرچه بودگومی باش
صبرازاین بیش ندارم چه کنم تاکی وچند
مکش آن آهوی مشکین مراای صیَاد
شرم ازآن چشم سیه دار ومبندش به کمند
من خاکی که ازاین درنتوانم برخاست
ازکجابوسه زنم برلب آن قصربلند
باز مستان دل ازآن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بوداندربند
***********
حسب حالی ننوشتیَ وشد ایَامی چند
محرمی کوکه فرستم به توپیغامی چند
مابدان مقصدعالی نتوانیم رسید
هم مگرپیش نهدلطف شما گامی چند
چون می ازخم به سبورفت وگل افکندنقاب
فرصت عیش نگه دار وبزن جامی چند
قندآمیخته باگل نه علاج دل ماست
بوسه ای چند برآمیزبه دشنامی چند
زاهدازکوچه ی رندان به سلامت بگذر
تاخرابت نکندصحبت بدنامی چند
عیب می جمله چوگفتی هنرش نیزبگو
نفی حکمت مکن ازبهردل عامی چند
ای گدایان خرابات خدا یارشماست
چشم انعام مدارید زانعامی چند
پیرمیخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگوحال دل سوخته باخامی چند
حافظ ازشوق رخ مهرفروغ توبسوخت
کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند
**********
دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند
وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخودازشعشعه ی پرتوذاتم کردند
باده ازجام تجلَی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بودوچه فرخنده شبی
آن شب قدرکه این تازه براتم دادند
بعدازاین روی من وآینه ی وصف جمال
که درآن جاخبرازجلوه ی ذاتم دادند
من اگرکامرواگشتم وخوشدل چه عجب
مستحق بودم واینها به زکاتم دادند
هاتف آن روزبه من مژده ی این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد وشکر کزسخنم می ریزد
اجرصبریست کزآن شاخ نباتم دادند
همَت حافظ وانفاس سحرخیزان بود
که زبند غم ایَام نجاتم دادند
**********
دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند
گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر وعفاف ملکوت
بامن راه نشین باده ی مستانه زدند
آسمان بارامانت نتوانست کشید
قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد ودو ملَت همه راعذربنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکرآن راکه میان من واو صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرشکرانه زدند
آتش آن نیست که ازشعله ی اوخندد شمع
آتش آن است که درخرمن پروانه زدند
کس چوحافظ نگشاد ازرخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
**********
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تاهمه صومعه داران پی کاری گیرند
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند وخم طرَه ی یاری گیرند
خوش گرفتند حریفان سرزلف ساقی
گرفلکشان بگذارد که قراری گیرند
قوَت بازوی وپرهیز به خوبان مفروش
که دراین خیل حصاری به سواری گیرند
یارب این بچَه ی ترکان چه دلیرندبه خون
که به تیرمژه هرلحظه شکاری گیرند
رقص برشعرتر وناله ی نی خوش باشد
خاصه رقصی که درآن دست نگاری گیرند
حافظ ابناء زمان راغم مسکینان نیست
زین میان گربتوان به که کناری گیرند
***********
گر می فروش حاجت رندان رواکند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند
حقَا کزین غمان برسد مژده ی امان
گرسالکی به عهد امانت وفاکند
گررنج پیش آید وگر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
درکارخانه ای که ره عقل وفضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چراکند
مطرب بسازپرده که کس بی اجل نمرد
وانگونه این ترانه سراید خطا کند
ما راکه درد عشق وبلای خمار کشت
یاوصل دوست یا می صافی دواکند
جان رفت درسرمی وحافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ماکند
*****************

parneyan
Tuesday 31 March 2009-1, 01:39 PM
رسیدمژده که ایام غم نخواهدماند

چنان نماندوچنین نیزهم نخواهدماند
من ارچه درنظریارخاکسارشدم
رقیب نیزچنین محترم نخواهدماند
چوپرده داربه شمشیرمی زندهمه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهدماند
چه جای شکروشکایت زنقش نیک وبداست
چوبرصحیفه ی هستی رقم نخواهدماند
سرودمجلس جمشیدگفته انداین بود
که جام باده بیاورکه جم نخواهدماند
غنیمتی شمرای شمع وصل پروانه
که این معامله تاصبحدم نخواهدماند
توانگرا دل درویش خودبه دست آور
که مخزن زر وگنج ودرم نخواهدماند
بدین رواق زبرجدنوشته اندبه زر
که جزنکویی اهل کرم نخواهدماند
زمهربانی جانان طمع مبرحافظ
که نقش جور ونشان ستم نخواهدماند
**********
ای پسته ی توخنده زده برحدیث قند
مشتاقم ازبرای خدایک شکربخند
طوبی زقامت تونیاردکه دم زند
زین قصَه بگذرم که سخن می شودبلند
خواهی که برنخیزدت ازدیده رودخون
دل دروفای صحبت رودکسان مبند
گرجلوه می نمایی وگرطعنه می زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خود پسند
زآشفتگی حال من آگاه کی شود
آن راکه دل نگشت گرفتاراین کمند
بازارشوق گرم شدآن سروقدکجاست
تاجان خودبرآتش رویش کنم سپند
جایی که یارما به شکرخنده دم زند
ای پسته کیستی توخدارا به خودمخند
حافظ چوترک غمزه ی ترکان نمی کنی
دانی کجاست جای توخوارزم یاخجند
*********
بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند
که به بالای چمان ازبن وبیخم برکند
حاجت مطرب ومی نیست توبرقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رویت چوسپند
هیچ رویی نشودآینه ی حجله ی بخت
مگرآن روی که مالند درآن سمَ سمند
گفتم اسرارغمت هرچه بودگومی باش
صبرازاین بیش ندارم چه کنم تاکی وچند
مکش آن آهوی مشکین مراای صیَاد
شرم ازآن چشم سیه دار ومبندش به کمند
من خاکی که ازاین درنتوانم برخاست
ازکجابوسه زنم برلب آن قصربلند
باز مستان دل ازآن گیسوی مشکین حافظ
زان که دیوانه همان به که بوداندربند
***********
حسب حالی ننوشتیَ وشد ایَامی چند
محرمی کوکه فرستم به توپیغامی چند
مابدان مقصدعالی نتوانیم رسید
هم مگرپیش نهدلطف شما گامی چند
چون می ازخم به سبورفت وگل افکندنقاب
فرصت عیش نگه دار وبزن جامی چند
قندآمیخته باگل نه علاج دل ماست
بوسه ای چند برآمیزبه دشنامی چند
زاهدازکوچه ی رندان به سلامت بگذر
تاخرابت نکندصحبت بدنامی چند
عیب می جمله چوگفتی هنرش نیزبگو
نفی حکمت مکن ازبهردل عامی چند
ای گدایان خرابات خدا یارشماست
چشم انعام مدارید زانعامی چند
پیرمیخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگوحال دل سوخته باخامی چند
حافظ ازشوق رخ مهرفروغ توبسوخت
کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند
**********
دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند
وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخودازشعشعه ی پرتوذاتم کردند
باده ازجام تجلَی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بودوچه فرخنده شبی
آن شب قدرکه این تازه براتم دادند
بعدازاین روی من وآینه ی وصف جمال
که درآن جاخبرازجلوه ی ذاتم دادند
من اگرکامرواگشتم وخوشدل چه عجب
مستحق بودم واینها به زکاتم دادند
هاتف آن روزبه من مژده ی این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد وشکر کزسخنم می ریزد
اجرصبریست کزآن شاخ نباتم دادند
همَت حافظ وانفاس سحرخیزان بود
که زبند غم ایَام نجاتم دادند
**********
دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند
گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر وعفاف ملکوت
بامن راه نشین باده ی مستانه زدند
آسمان بارامانت نتوانست کشید
قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد ودو ملَت همه راعذربنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکرآن راکه میان من واو صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغرشکرانه زدند
آتش آن نیست که ازشعله ی اوخندد شمع
آتش آن است که درخرمن پروانه زدند
کس چوحافظ نگشاد ازرخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
**********
نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
تاهمه صومعه داران پی کاری گیرند
مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
بگذارند وخم طرَه ی یاری گیرند
خوش گرفتند حریفان سرزلف ساقی
گرفلکشان بگذارد که قراری گیرند
قوَت بازوی وپرهیز به خوبان مفروش
که دراین خیل حصاری به سواری گیرند
یارب این بچَه ی ترکان چه دلیرندبه خون
که به تیرمژه هرلحظه شکاری گیرند
رقص برشعرتر وناله ی نی خوش باشد
خاصه رقصی که درآن دست نگاری گیرند
حافظ ابناء زمان راغم مسکینان نیست
زین میان گربتوان به که کناری گیرند
***********
گر می فروش حاجت رندان رواکند
ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
غیرت نیاورد که جهان پربلا کند
حقَا کزین غمان برسد مژده ی امان
گرسالکی به عهد امانت وفاکند
گررنج پیش آید وگر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
درکارخانه ای که ره عقل وفضل نیست
فهم ضعیف رای فضولی چراکند
مطرب بسازپرده که کس بی اجل نمرد
وانگونه این ترانه سراید خطا کند
ما راکه درد عشق وبلای خمار کشت
یاوصل دوست یا می صافی دواکند
جان رفت درسرمی وحافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ماکند
**********
دلا بسوز که سوزتو کارها بکند
نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند
عتاب یارپری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی َ صد جفابکند
زملک تاملکوتش حجاب بردارند
هرآن که خدمت جام جهان نمابکند
طبیب عشق مسیحادم است ومشفق لیک
چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند
توباخدای خود انداز کار ودل خوش دار
که رحم اگر نکند مدَعی خدا بکند
زبخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه ی صبح یک دعابکند
بسوخت حافظ وبویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
***********
مرا به رندی وعشق آن فضول عیب کند
که اعتراض براسرار علم غیب کند
کمال سرَمحبت ببین نه نقص گناه
که هرکه بی هنرافتد نظربه عیب کند
زعطر حور بهشت آن نفس برآید بوی
که خاک میکده ی ما عبیر جیب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ی ساقی
که اجتناب زصهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که دراین نکته شکَ وریب کند
شبان وادی ایمن گهی رسدبه مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
زدیده خون بچکاند فسانه ی حافظ
چو یاد وقت زمان شباب وشیب کند
************
طایردولت اگر باز گذاری بکند
یار بازآید وبا وصل قراری بکند
دیده رادستگه درَ و گهر گرچه نماند
بخورد خونی وتدبیر نثاری بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره ی من
هاتف غیب ندا داد که آری بکند
کس نیارد براو دم زند ازقصَه ی ما
مگرش باد صبا گوش گذاری بکند
داده ام باز نظر رابه تزروی پرواز
باز خواند مگرش نقش وشکاری بکند
شهر خالی است زعشَاق بود کزطرفی
مردی ازخویش برون آیدوکاری بکند
کو کریمی که زبزم طربش غمزده ای
جرعه ای درکشد ودفع خماری بکند
یا وفا یاخبر وصل تو یامرگ رقیب
بود آیاکه فلک زین دوسه کاری بکند
حافظا گر نروی از در او هم روزی
گذری برسرت ازگوشه کناری بکند
***********
کلک مشکین تو روزی که زما یادکند
ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دل ماشاد کند
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند
گرخرابی چو مرا لطف توآبادکند
یارب اندردل آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری برسر فرهادکند
شاه را به بود ازطاعت صدساله وزهد
قدر یک ساعته عمری که دراو دادکند
حالیا عشوه ی ناز تو زبنیادم برد
تا دگر باره حکیمانه چه بنیاد کند
گوهر پاک تو ازمدحت ما مستغنی است
فکرمشَاطه چه باحسن خداداد کند
ره نبردیم به مقصود خود اندرشیراز
خرَم آن روز که حافظ ره بغداد کند
*************
آن کیست کزروی کرم با ما وفاداری کند
برجای بدکاری چومن یکدم نکوکاری کند
اوَل به بانگ نای ونی آردبه دل پیغام وی
وانگه به یک پیمانه می بامن وفاداری کند
دلبرکه جان فرسود ازاوکام دلم نگشود ازاو
نومید نتوان بود ازاو باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طرَه تامن بوده ام
گفتا منش فرموده ام تاباتو طرَاری کند
پشمینه پوش تند خو ازعشق نشنیدست بو
ازمستی اش رمزی بگوتاترک هشیاری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طرَه ی پرپیچ وخم سهل است اگربینم ستم
ازبند وزنجیرش چه غم هرکس که عیَاری کند
شد لشکر غم بی عدد ازبخت می خواهم مدد
تافخردین عبدالصَمدباشد که غمخواری کند
باچشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طرَه ی شبرنگ اوبسیارطرَاری کند
************
سروچمان من چرامیل چمن نمی کند
همدم گل نمی شودیاد سمن نمی کند
دی گله ای زطرَه اش کردم وازسرفسوس
گفت که این سیاه کج گوش به من نمی کند
تادل هرزه گرد من رفت به چین زلف او
زان سفردراز خود عزم وطن نمی کند
پیش کمان ابرویش لابه همی کنم ولی
گوش کشیده است ازآن گوش به من نمی کند
باهمه عطف دامنت آیدم ازصبا عجب
کزگذرتوخاک را مشک ختن نمی کند
چون زنسیم می شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه یاد ازآن عهدشکن نمی کند
دل به امیدروی اوهمدم جان نمی شود
جان به هوای کوی اوخدمت تن نمی کند
ساقی سیم ساق من گرهمه درد می دهد
کیست که تن چوجام می جمله دهن نمی کند
دستخوش جفامکن آب رخم که فیض ابر
بی مدد سرشک من درَعدن نمی کند
کشته ی غمزه ی توشد حافظ ناشنیده پند
تیغ سزاست هرکه را درک سخن نمی کند
************
درنظربازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگرایشان دانند
عاقلان نقطه ی پرگاروجودند ولی
عشق داند که دراین دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ اودیده ی من تنها نیست
ماه وخورشید همین آینه می گردانند
عهد مابالب شیرین دهنان بست خدا
ماهمه بنده واین قوم خداوندانند
مفلسانیم وهوای می ومطرب داریم
آه اگرخرقه ی پشمین به گرو نستانند
وصل خورشیدبه شب پرَه ی اعمی نرسد
که درآن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق وگله ازیار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه توبیاموزد کار
ورنه مستوری ومستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی توباد
عقل وجان گوهرهستی به نثارافشانند
زاهد اررندی حافظ نکند فهم چه شد
دیو بگریزد ازآن قوم که قرآن خوانند
گرشوند آگه ازاندیشه ی ما مغبچگان
بعد ازاین خرقه ی صوفی به گرونستانند
************

parneyan
Tuesday 31 March 2009-1, 06:42 PM
سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند
پری رویان قرارازدل چوبستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ززلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چوبنشینند برخیزند
نهال شوق درخاطرچوبرخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چودریابند دریابند
رخ مهرازسحرخیزان نگردانند اگردانند
زچشمم لعل رمَانی چومی خندند می بارند
زرویم رازپنهانی چومی بینند می خوانند
دوای دردعاشق راکسی کوسهل پندارد
زفکرآنان که در تدبیر درمانند درمانند
چومنصورازمرادآنان که بردارندبردارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانند
دراین حضرت چومشتاقان نیازآرند نازآرند
که بااین درد اگر دربند درمانند درمانند
**********
غلام نرگس مست توتاجدارانند
خراب باده ی لعل توهوشیارانند
توراصبا ومرا آب دیده شدغمَاز
وگرنه عاشق ومعشوق رازدارانند
ززیرزلف دوتاچون گذرکنی بنگر
که ازیمین ویسارت چه سوگوارانند
گذارکن چوصبا بربنفشه زاروببین
که ازتطاول زلفت چه بیقرارانند
نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحقَ کرامت گناه کارانند
نه من برآن گل عارض غزل سرایم وبس
که عندلیب توازهرطرف هزارانند
تودستگیرشوای خضرپی خجسته که من
پیاده می روم وهمرهان سوارانند
بیابه میکده وچهره ارغوانی کن
مروبه صومعه کانجا سیاه کارانند
خلاص حافظ ازآن زلف تابدارمباد
که بستگان کمند تو رستگارانند
*********
آنان که خاک رابه نظرکیمیا کنند
آیابود که گوشه ی چشمی به ماکنند
دردم نهفته به زطبیبان مدَعی
باشد که ازخزانه ی غیبم دواکنند
معشوق چون نقاب زرخ برنمی کشد
هرکس حکایتی به تصوَرچراکنند
چون حسن عاقبت نه به رندیَ وزاهدیست
آن به که کارخودبه عنایت رهاکنند
بی معرفت مباش که درمن یزیدعشق
اهل نظرمعامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می رود
تاآن زمان که پرده برافتدچها کنند
گرسنگ ازاین حدیث بنالدعجب مدار
صاحبدلان حکایت دل خوش اداکنند
می خورکه صدگناه زاغیاردرحجاب
بهترزطاعتی که به روی وریاکنند
پیراهنی که آیدازاو بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قباکنند
بگذربه کوی میکده تازمره ی حضور
اوقات خودزبهرتو صرف دعاکنند
پنهان زحاسدان به خودم خوان که منعمان
خیرنهان برای رضای خداکنند
حافظ دوام وصل میسَرنمی شود
شاهان کم التفات به حال گداکنند
*********
شاهدان گردلبری زینسان کنند
زاهدان رارخنه درایمان کنند
هرکجاآن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
ای جوان سروقد گویی ببر
پیش ازآن کزقامتت چوگان کنند
عاشقان رابرسرخودحکم نیست
هرچه فرمان توباشد آن کنند
پیش چشمم کمتراست ازقطره ای
این حکایت ها که ازطوفان کنند
یارماچون گیردآغازسماع
قدسیان برعرش دست افشان کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
درکجا این ظلم برانسان کنند
خوش برآ با غصَه ای دل کاهل راز
عیش خوش دربوته ی هجران کنند
سرمکش حافظ زآه نیم شب
تاچوصبحت آینه رخشان کنند
*********
گفتم:کیم دهان ولبت کامران کنند
گفتا:به چشم هرچه توگویی همان کنند
گفتم:خراج مصرطلب می کند لبت
گفتا:دراین معامله کمتر زیان کنند
گفتم:به نقطه ی دهنت خودکه بردراه
گفت:این حکایتیست که بانکته دان کنند
گفتم:صنم پرست مشو باصمدنشین
گفتا:به کوی عشق هم این وهم آن کنند
گفتم:هوای میکده غم می بردزدل
گفتا:خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم:شراب وخرقه نه آیین مذهب است
گفت:این عمل به مذهب پیرمغان کنند
گفتم:زلعل نوش لبان پیر راچه سود
گفتا:به بوسه ی شکرینش جوان کنند
گفتم:که خواجه کی به سرحجله می رود
گفت:آن زمان که مشتری ومه قران کنند
گفتم:دعای دولت او ورد حافظ است
گفت:این دعا ملایک هفت آسمان کنند
***********
واعظان کاین جلوه درمحراب ومنبرمی کنند
چون به خلوت می روند آن کاردیگرمی کنند
مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چراخود توبه کمتر می کنند
گوئیا باور نمی دارند روز داوری
کاین همه قلب ودغل درکارداورمی کنند
یارب این نودولتان را باخرخودشان نشان
کاین همه ناز ازغلام ترک واسترمی کنند
ای گدای خانقه برجه که دردیرمغان
می دهند آبی که دلها را توانگرمی کنند
حسن بی پایان اوچندان که عاشق می کشد
زمره ی دیگربه عشق ازغیب سربرمی کنند
بردرمیخانه ی عشق ای ملک تسبیح گوی
کاندرآنجا طینت آدم مخمَرمی کنند
صبحدم ازعرش می آمد خروشی عقل گفت
قدسیان گویی که شعرحافظ ازبرمی کنند
***********
دانی که چنگ وعود چه تقریرمی کنند
پنهان خوریدباده که تعزیرمی کنند
ناموس عشق ورونق عشَاق می برند
عیب جوان وسرزنش پیرمی کنند
جزقلب تیره هیچ نشدحاصل وهنوز
باطل دراین خیال که اکسیرمی کنند
گویند:رمزعشق مگویید ومشنوید
مشکل حکایتی است که تقریرمی کنند
ماازبرون درشده مغرور صدفریب
تاخود درون پرده چه تدبیرمی کنند
تشویش وقت پیرمغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه باپیرمی کنند
صدملک دل به نیم نظرمی توان خرید
خوبان دراین معامله تقصیرمی کنند
قومی به جدَ وجهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیرمی کنند
فی الجمله اعتمادمکن برثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییرمی کنند
می خور که شیخ وحافظ ومفتیَ ومحتسب
چون نیک بنگری همه تزویرمی کنند

parneyan
Wednesday 1 April 2009-1, 09:48 PM
شراب بیغش وساقیّ خوش دودام رهند
که زیرکان جهان ازکمندشان نرهند
من ارچه عاشقم ورند ومست ونامه سیاه
هزارشکرکه یاران شهربی گنهند
جفا نه پیشه ی درویشی است وراهروی
بیارباده که این سالکان نه مردرهند
مبین حقیرگدایان عشق راکاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
به هوش باش که هنگام باداستغناء
هزار خرمن طاعت به نیم جوننهند
مکن که کوکبه ی دلبری شکسته شود
چوبندگان بگریزند وچاکران بجهند
غلام همّت دردی کشان یکرنگم
نه آن گروه که ارزق لباس ودل سیهند
قدم منه به خرابات جزبه شرط ادب
که سالکان درش محرمان پادشهند
جناب عشق بلنداست همّتی حافظ
که عاشقان ره بی همَتان به خودندهند
*********
بودآیاکه درمیکده ها بگشایند
گره ازکارفروبسته ی مابگشایند
اگرازبهردل زاهد خودبین بستند
دل قوی دارکه ازبهرخدابگشایند
به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس دربسته به مفتاح دعابگشایند
نامه ی تعزیت دختررزبنویسید
تاهمه مغبچگان زلف دوتابگشایند
گیسوی چنگ ببرّیدبه مرگ می ناب
تاحریفان همه خون ازمژه هابگشایند
درمیخانه ببستند خدایا مپسند
که درخانه ی تزویر وریابگشایند
حافظ این خرقه که داری توببینی فردا
که چه زنّار ززیرش به دغابگشایند
**********
سالها دفترما درگرو صهبابود
رونق میکده ازدرس ودعای مابود
نیکی پیرمغان بین که چومابدمستان
هرچه کردیم به چشم کرمش زیبابود
دفتردانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم ودرقصد دل دانا بود
ازبتان آن طلب ارحسن شناسی ای دل
کاین کسی گفت که درعلم نظربینابود
دل چوپرگاربه هرسو دورانی می کرد
وندرآن دایره سرگشته ی پابرجابود
مطرب ازدردمحبّت غزلی می پرداخت
که حکیمان جهان رامژه خون پالابود
می شکفتم زطرب زان که چوگل برلب جوی
برسرم سایه ی آن سرو سهی بالابود
پیرگلرنگ من اندرحق ارزق پوشان
رُخصت خبث نداد ارنه حکایتهابود
قلب اندوده ی حافظ براوخرج نشد
کاین معامل به همه عیب نهان بینابود
*************
یادبادآن که نهانت نظری بامابود
رقم مهرتوبرچهره ی ماپیدابود
یادباد آن که چوچشمت به عتابم می کشت
معجزعیسویت درلب شکّرخابود
یادباد آن که صبوحی زده درمجلس انس
جزمن ویارنبودیم وخدابامابود
یادبادآن که رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانه ی ناپروابود
یادبادآن که درآن بزمگه خلق وادب
آن که اوخنده ی مستانه زدی صهبابود
یادبادآن که چویاقوت قدح خنده زدی
درمیان من ولعل توحکایتهابود
یادبادآن که نگارم چوکمربربستی
دررکابش مه نوپیک جهان پیمابود
یادباد آن که خرابات نشین بودم ومست
وآنچه درمسجدم امروزکم است آنجابود
یادبادآن که به اصلاح شمامی شدراست
نظم هرگوهرناسفته که حافظ رابود
***********
تازمیخانه ومی نام ونشان خواهدبود
سرماخاک ره پیرمغان خواهدبود
حلقه ی پیرمغان ازازلم درگوش است
برهمانیم که بودیم وهمان خواهدبود
برسرتربت ماچون گذری همّت خواه
که زیارتگه رندان جهان خواهدبود
بروای زاهدخودبین که زچشم من وتو
رازاین پرده نهان است ونهان خواهدبود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تادگر خون که ازدیده روان خواهدبود
چشمم آن دم که زشوق تونهدسربه لحد
تادم صبح قیامت نگران خواهدبود
بخت حافظ گرازاین گونه مدد خواهدکرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهدبود
************
پیش ازاینت بیش ازاین اندیشه ی عشّاق بود
مهرورزیّ توباماشهره ی آفاق بود
یادباد آن صحبت شبهاکه بانوشین لبان
بحث سرّعشق وذکرحلقه ی عشّاق بود
پیش ازاین کاین سقف سبزوطاق مینابرکشند
منظرچشم مراابروی جانان طاق بود
ازدم صبح ازل تاآخرشام ابد
دوستیّ ومهربریک عهدویک میثاق بود
سایه ی معشوق اگرافتادبرعاشق چه شد
مابه اومحتاج بودیم اوبه مامشتاق بود
حسن مهرویان مجلس گرچه دل می بردودین
بحث ما درلطف طبع وخوبی اخلاق بود
بردرشاهم گدایی نکته ای درکارکرد
گفت برهرخوان که بنشستم خدا رزّاق بود
رشته ی تسبیح اگربگسست معذورم بدار
دستم اندردامن ساقی سیمین ساق بود
درشب قدرارصبوحی کرده ام عیبم مکن
سرخوش آمد یار وجامی برکنارطاق بود
شعرحافظ درزمان آدم اندرباغ خلد
دفترنسرین وگل رارونق اوراق بود
***********
یادبادآن که سرکوی توام منزل بود
دیده راروشنی ازخاک درت حاصل بود
راست چون سوسن وگل ازاثرصحبت پاک
برزبان بودمرا آن چه تورا دردل بود
دل چو از پیر خرد نقل معانی می کرد
عشق می گفت به شرح آن چه براومشکل بود
آه ازآن جور و تطاول که دراین دامگه است
آه ازآن سوز ونیازی که درآن محفل بود
دردلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کردکه سعی من ودل باطل بود
دوش بریادحریفان به خرابات شدم
خم می دیدم خون دردل وپادرگل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب دردفراق
مفتی عقل دراین مساله لایعقل بود
راستی خاتم فیروزه ی بواسحاقی
خوش درخشیدولی دولت مستعجل بود
دیدی آن قهقهه ی کبک خرامان حافظ
که زسرپنجه ی شاهین قضاغافل بود
**********

parneyan
Monday 6 April 2009-1, 02:23 PM
خستگان را چو طلب باشد وقوت نبود
گرتوبیداد کنی شرط مروّت نبُوَد
ما جفا ازتو ندیدیم وتو خود نپسندی
آن چه درمذهب ارباب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه ی عشق
تیره آن دل که در اوشمع محبت نبود
دولت ازمرغ همایون طلب وسایه ی او
زانکه با زاغ وزغن شهپر دولت نبود
گرمددخواستم ازپیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که درصومعه همت نبود
چون طهارت نبُوَد کعبه وبت خانه یکیست
نبُوَد خیر در آن خانه که عصمت نبُوَد
حافظا علم وادب ورز که درمجلس شاه
هرکه رانیست ادب لایق صحبت نبود
********
قتل این خسته به شمشیر توتقدیر نبود
ورنه هیچ ازدل بیرحم تو تقصیرنبود
من دیوانه چو زلف تو رها می کردم
هیچ لایقترم ازحلقه ی زنجیر نبود
یارب این آینه ی حُسن چه جوهر دارد
که دراو آه مرا قوّت تاثیرنبود
سر زحسرت به در میکده ها برکردم
چون شناسای تودرصومعه یک پیر نبود
نازنین تر زقدت درچمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویرنبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تورسم
حاصلم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود
آن کشیدم زتو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم ازدست تو تدبیر نبود
آیتی بود عذاب اندُه حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
*********
دوش درحلقه ی ما قصه ی گیسوی توبود
تا دل شب سخن از سلسله ی موی توبود
دل که ازناوک مژگان تودرخون می گشت
باز مشتاق کمان خانه ی ابروی توبود
هم عفاالله صبا کزتو پیامی می داد
ورنه درکس نرسیدیم که ازکوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه ی جادوی تو بود
من سرگشته هم ازاهل سلامت بودم
دام راهم شکنِ طره ی هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود زپهلوی تو بود
به وفای تو که برتربت حافظ بگذر
کز جهان می شدودرآرزوی روی توبود
*********
دوش می آمد ورخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی
جامه ای بود که برقامت او دوخته بود
جان عشّاق سپند رخ خود می دانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم
که نهانش نظری بامن دل سوخته بود
کفرزلفش ره دین می زد وآن سنگین دل
درپیَش مشعلی ازچهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آوردولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد وکه اندوخته بود
یارمفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت وخوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یارب این قلب شناسی زکه آموخته بود
************
یک دوجامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
وزلب ساقی شرابم درمذاق افتاده بود
از سرمستی دگر با شاهد عهد شباب
رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود
درمقامات طریقت هرکجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که درسیر طریق
هرکه عاشق وش نیامددرنفاق افتاده بود
ای معبّر مژده ای فرما که دوشم آفتاب
درشکرخواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
نقش می بستم که گیرم گوشه ای زان چشم مست
طاقت وصبر ازخم ابروش طاق افتاده بود
گرنکردی نصرت دین شاه یحیی ازکرم
کار ملک و دین زنظم واتّساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت
طایرفکرش به دام اشتیاق افتاده بود
*********
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقّه ی مهربدان مهرونشان است که بود
عاشقان زمره ی ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
ازصبا پرس که مارا همه شب تادم صبح
بوی زلف توهمان مونس جان است که بود
کشته ی غمزه ی خود را به زیارت دریاب
زان که بیچاره همان دل نگران است که بود
رنگ خون دل مارا که نهان می داری
همچنان درلب لعل تو عیان است که بود
زلف هندوی توگفتم که دگر ره نزند
سالهارفت وبدان سیرت وسان است که بود
حافظا بازنما قصه ی خونابه ی چشم
که براین چشمه همان آب روان است که بود
*********
دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت وکار به دولت حواله بود
چل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه ی مراد که می خواستم زبخت
درچین زلف آن بت مشکین کلاله بود
ازدست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد ومی درپیاله بود
برآستان میکده خون می خورم مدام
روزیّ ما زخوان قدر این نواله بود
هرکو نکاشت مهر وزخوبی گلی نچید
دررهگذار باد نگهبان لاله بود
درطرف گلشنم گذرافتاد وقت صبح
آندم که کار مرغ سحر آه وناله بود
دیدیم شعردلکش حافظ به مدح شاه
یک بیت ازاین قصیده به ازصدرساله بود
آن شاه تند حمله که خورشید شیرگیر
پیشش به روز معرکه کمتر غزاله بود
***********
به کوی میکده یارب سحرچه مشغله بود
که جوش شاهد وساقیّ وشمع ومشعله بود
حدیث عشق که ازحرف وصوت مستغنی است
به ناله ی دف ونی درخروش وولوله بود
مباحثی که درآن مجلس جنون می رفت
ورای مدرسه وقال وقیل مسئله بود
دل ازکرشمه ی ساقی به شکربود ولی
زنامساعدی بختش اندکی گله بود
قیاس کردم وآن چشم جاودانه ی مست
هزار ساحر چون سامریش درگله بود
بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن
به خنده گفت کیت بامن این معامله بود
زاخترم نظری سعد درره است که دوش
میان ماه ورخ یار من مقابله بود
دهان یار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروّت چه تنگ حوصله بود
***********

parneyan
Monday 6 April 2009-1, 09:39 PM
آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود
سرتا قدمش چون پری ازعیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تابود فلک شیوه ی اوپرده دری بود
منظورخردمند من آن ماه که اورا
باحُسن ادب شیوه ی صاحب نظری بود
ازچنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی واورا
درمملکت حُسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که بادوست به سررفت
باقی همه بی حاصلی وبی خبری بود
خوش بود لب آب وگل وسبزه ونسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود رابکش ای بلبل ازاین رشک که گل را
باباد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هرگنج سعادت که خدا داد به حافظ
ازیُمن دعای شب و ورد سحری بود
**********
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
که باوی گفتمی گرمشکلی بود
به گردابی چومی افتادم ازغم
به تدبیرش امید ساحلی بود
دلی همدرد ویاری مصلحت بین
که استظهار هر اهل دلی بود
زمن ضایع شد اندر کوی جانان
چه دامن گیر یارب منزلی بود
هنر بی عیب حرمان نیست لیکن
زمن محروم تر کی سائلی بود
براین جان پریشان رحمت آرید
که وقتی کاردانی کاملی بود
مراتاعشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته ی هرمحفلی بود
مگو دیگر که حافظ نکته دان است
که ما دیدیم ومحکم جاهلی بود
*********
درازل هرکو به فیض دولت ارزانی بود
تاابد جام مرادش همدم جانی بود
من همان ساعت که ازمی خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ اردهد باری پشیمانی بود
خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل برخرقه رنگ می مسلمانی بود
بی چراغ جام درخلوت نمی یارم نشست
زان که کنج اهل دل باید که نورانی بود
همت عالی طلب جام مرصع گو مباش
رند راآب عنب یاقوت رمّانی بود
گرچه بی سامان نماید کارما سهلش مبین
کاندرین کشور گدایی رشک سلطانی بود
نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار
خود پسندی جان من برهان نادانی بود
مجلس انس وبهار وبحث شعراندر میان
نستدن جام می ازجانان گران جانی بود
دی عزیزی گفت حافظ می خورد پنهان شراب
ای عزیز من نه عیب آن به که پنهانی بود
*************
کنون که درچمن آمد گل ازعدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحی به ناله ی دف وچنگ
ببوس غبغب ساقی به نغمه ی نی وعود
به دور گل منشین بی شراب وشاهد وچنگ
که همچو روز بقا هفته ای بود معدود
شد ازخروج ریاحین چو آسمان روشن
زمین به اختر میمون وطالع مسعود
زدست شاهد نازک عذارعیسی دم
شراب نوش ورها کن حدیث عاد وثمود
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن وگل
ولی چه سود که دروی نه ممکن است خلود
چو گل سوار شود برهوا سلیمان وار
سحر که مرغ درآید به نغمه ی داود
به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحی به یادآصف عهد
وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود
بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش
هرآن چه می طلبد جمله باشدش موجود
*******
ازدیده خون دل همه برروی ما رود
برروی ما زدیده چه گویم چها رود
ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشید خاوری کند ازرشک جامه چاک
گر ماه مهر پرور من درقبا رود
بر خاک راه یار نهادیم روی خویش
برروی ما رواست اگر آشنا رود
سیل است آب دیده وهرکس که بگذرد
گر خوددلش زسنگ بوَد هم زجا رود
ما را به آب دیده شب وروز ماجراست
زان رهگذر که برسرکویش چرا رود
حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل
چون صوفیان صومعه دار ازصفا رود
**********
چودست بر سرزلفش زنم به تاب رود
ور آشتی طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره بیچارگان نظّاره
زند به گوشه ی ابرو و درنقاب رود
شب شراب خرابم کند به بیداری
وگر به روز شکایت کنم به خواب رود
طریق عشق پر آشوب وفتنه است ای دل
بیفتد آن که دراین راه با شتاب رود
گدایی درجانان به سلطنت مفروش
کسی زسایه ی این در به آفتاب رود
سواد نامه ی موی سیاه چون طی شد
بیاض کم نشود گرصد انتخاب رود
حباب راچو فتد باد نخوت اندر سر
کلاه داری اش اندرسر شراب رود
حجاب راه تویی حافظ ازمیان برخیز
خوشا کسی که دراین راه بی حجاب رود
***********
از سر کوی تو هرکو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدا
به تجمّل بنشیند به جلالت برود
سالک ازنور هدایت ببرد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر ازمی ومعشوق بگیر
حیف اوقات که یکسر به بطالت برود
ای دلیل دل گم گشته خدا را مددی
که غریب ارنبرد ره به دلالت برود
حکم مستوری ومستی همه برخاتمت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ ازچشمه ی حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود
************
هرگزم نقش تو ازلوح دل وجان نرود
هرگز ازیاد من آن سرو خرامان نرود
ازدماغ من سرگشته خیال دهنت
به جفای فلک وغصه ی دوران نرود
در ازل بست دلم با سرزلفت پیوند
تا ابد سرنکشد وز سر پیمان نرود
هرچه جز بار غمت بردل مسکین من است
برود ازد ل من وز دل من آن نرود
آن چنان مهرتوام دردل وجان جای گرفت
که اگر سر برود ازدل وازجان نرود
گررود ازپی خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کزپی درمان نرود
هرکه خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد وزپی ایشان نرود
*********

parneyan
Wednesday 8 April 2009-1, 02:37 PM
خوشا دلی که مدام ازپی نظر نرود
به هردرش که بخوانند بی خبر نرود
طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی
ولی چگونه مگس از پی شکر نرود
سواد دیده ی غمدیده ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز ازنظر نرود
زمن چو باد صبا بوی خود دریغ مدار
چرا که بی سر زلف توام به سرنرود
دلا مباش چنین هرزه گرد وهرجایی
که هیچ کار زپیشت بدین هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه درمن مست
که آب روی شریعت بدین قدر نرود
من گدا هوس سرو قامتی دارم
که دست درکمرش جز به سیم وزرنرود
تو کزمکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من ازخاطرت به درنرود
سیاه نامه تر ازخود کسی نمی بینم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید
چو باشه درپی هر صید مختصر نرود
بیار باده واول به دست حافظ ده
به شرط آن که زمجلس سخن به درنرود
*********
ساقی حدیث سرو وگل ولاله می رود
وین بحث با ثلاثه ی غسّاله می رود
می ده که نوعروس چمن حدّ حسن یافت
کار این زمان زصنعت دلاله می رود
شکّر شکن شوند همه طوطیان هند
زین قند پارسی که به بنگاله می رود
طیّ مکان ببین وزمان درسلوک شعر
کاین طفل یک شبه ره یکساله می رود
آن چشم جاودانه ی عابد فریب بین
کش کاروان سحر زدنباله می رود
ازره مرو به عشوه ی دنیا که این عجوز
مکّاره می نشیند ومحتاله می رود
باد بهار می وزد ازگلستان شاه
وز ژاله باده درقدح لاله می رود
حافظ زشوق مجلس سلطان غیاث دین
غافل مشو که کارتو ازناله می رود
***********
ترسم که اشک درغم ما پرده در شود
وین راز سربه مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود درمقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان ودادخواه
کزدست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بردلدار بازگوی
لیکن چنان مگوکه صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
درتنگنای حیرتم ازنخوت رقیب
یارب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته ی غیرحسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظرشود
این سرکشی که کنگره ی کاخ وصل راست
سرها برآستانه ی او خاک در شود
حافظ چو نافه ی سر زلفش به دست توست
دم درکش ارنه باد صبا را خبر شود
***********
گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز وکرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می وانسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ وگلی لوء لوء ومرجان نشود
اسم اعظم بکند کارخود ای دل خوش باش
که به تلبیس وحیل دیو مسلمان نشود
عشق می ورزم وامید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی زخدا می طلبم خوی تورا
تادگر خاطر ما ازتوپریشان نشود
ذره را تانبود همت عالی حافظ
طالب چشمه ی خورشید درخشان نشود
********
گرمن ازباغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یارب اندر کنف سایه ی آن سرو بلند
گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس توبرنقش نگینم چه شود
واعظ شهر چومهر ملک وشحنه گزید
من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم ازخانه به دررفت وگر می این است
دیدم ازپیش که درخانه ی دینم چه شود
صرف شد عمر گران مایه به معشوقه ومی
تا ازآنم چه به پیش آید ازاینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم وهیچ نگفت
حافظ ارنیز بداند که چنینم چه شود
**********
بخت ازدهان دوست نشانم نمی دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد
از بهر بوسه ای زلبش جان همی دهم
اینم همی ستاند و آنم نمی دهد
مُردم دراین فراق ودرآن پرده راه نیست
یاهست وپرده دار نشانم نمی دهد
زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین
کانجا مجال باد وزانم نمی دهد
چندان که برکنارچو پرگار می شدم
دوران چو نقطه ره به میانم نمی دهد
شکّر به صبردست دهد عاقبت ولی
بدعهدی زمانه زمانم نمی دهد
گفتم روم به خواب وببینم جمال دوست
حافظ زآه وناله امانم نمی دهد
**********
اگر به باده ی مشکین دلم کشد شاید
که بوی خیر ز زهد ریا نمی آید
جهانیان همه گر منع من کنند ازعشق
من آن کنم که خداوند گار فرماید
طمع زفیض کرامت مبر که خلق کریم
گنه ببخشد وبر عاشقان ببخشاید
مقیم حلقه ی ذکر است دل بدان امید
که حلقه ا ی زسر زلف یار بگشاید
تو را که حسن خداداده هست وحجله ی بخت
چه حاجت است که مشاطه ات بیاراید
چمن خوش است وهوادلکش است ومی بی غش
کنون به جز دل خوش هیچ درنمی باید
جمیله ایست عروس جهان ولی هشدار
که این مخدره در عقد کس نمی آید
به لابه گفتمش ای ماهرخ چه باشد اگر
به یک شکر زتو دل خسته ای بیاساید
به خنده گفت که حافظ خدای رامپسند
که بوسه ی تو رخ ماه رابیالاید
***********
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شوگفتا اگر برآید
گفتم زمهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا زخوبرویان این کارکمتر آید
گفتم که برخیالت راه نظرببندم
گفتا که شبروَست اوازراه دیگرآید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کزباد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبرآید
گفتم که نوش لعلت مارابه آرزوکشت
گفتا توبندگی کن کوبنده پرورآید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی باکس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید
************

parneyan
Wednesday 8 April 2009-1, 09:32 PM
بر سر آنم که گر ز دست بر آید
دست به کاری زنم که غصه سرآید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چوبیرون رود فرشته درآید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور زخورشید جوی بو که برآید
بر در ارباب بی مروت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید
ترک گدایی مکن که گنج بیابی
از نظر رهروی که در گذر آید
صالح وطالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد وکه درنظر آید
بلبل عاشق توعمر خواه که آخر
باغ شود سبزوشاخ گل به برآید
غفلت حافظ دراین سراچه عجب نیست
هرکه به میخانه رفت بی خبر آید
**********
دست ازطلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یاجان زتن برآید
بگشای تربتم را بعد ازوفات وبنگر
کز آتش درونم دود ازکفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند وحیران
بگشای لب که فریاد ازمرد وزن برآید
جان برلب است وحسرت دردل که ازلبانش
نگرفته هیچ کامی جان ازبدن برآید
ازحسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
گویند ذکر خیرش درخیل عشقبازان
هرجا که نام حافظ درانجمن برآید
*********
چو آفتاب می ازمشرق پیاله برآید
زباغ عارض ساقی هزارلاله برآید
نسیم درسر گل بشکند کلاله ی سنبل
چو ازمیان چمن بوی آن کلاله برآید
حکایت شب هجران نه آن حکایت حالیست
که شمّه ای زبیانش به صد رساله برآید
ز گرد خوان نگون فلک مدار توقع
که بی ملالت صدغصه یک نواله برآید
به سعی خود نتوان بردپی به گوهر مقصود
خیال باشد کاین کار بی حواله برآید
گرت چونوح نبی صبرهست درغم طوفان
بلا بگردد و کام هزار ساله برآید
نسیم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
زخاک کالبدش صدهزار لاله برآید
*********
زهی خجسته زمانی که یاربازآید
به کام غمزدگان غمگسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار باز آید
اگر نه درخم چوگان اورود سرمن
زسرنگویم وسرخودچه کار بازآید
مقیم برسرراهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سرزلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قراربازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان ازوی
به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
زنقش بند قضاهست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگاربازآید
***********
اگر آن طایر قدسی زدرم باز آید
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
دارم امید براین اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت ازنظرم باز آید
آنکه تاج سرمن خاک کف پایش بود
از خدا می طلبم تا به سرم بازآید
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز
شخصم ار باز نیاید خبرم باز آید
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
کوس نودولتی ازبام سعادت بزنم
گر ببینم که مه نو سفرم بازآید
مانعش غلغل چنگست وشکرخواب صبوح
ورنه گر بشنود آه سحرم باز آید
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همّتی تا به سلامت زدرم بازآید
*********
نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
فغان که بخت من ازخواب درنمی آید
صبا به چشم من انداخت خاکی ازکویش
که آب زندگی ام درنظر نمی آید
قد بلند تو را تا به بر نمی گیرم
درخت کام ومرادم به بر نمی آید
مگر به روی دلارای یار ما ورنی
به هیچ وجه دگر کار برنمی آید
مقیم زلف توشد دل که خوش سوادی دید
وزآن غریب بلاکش خبر نمی آید
ز شست صدق گشادم هزار تیر دعا
ولی چه سود یکی کارگر نمی آید
بَسَم حکایت دل هست با نسیم سحر
ولی به بخت من امشب سحرنمی آید
در این خیال به سر شد زمان عمروهنوز
بلای زلف سیاهت به سر نمی آید
زبس که شد دل حافظ رمیده ازهمه کس
کنون زحلقه ی زلفت به درنمی آید
**********
جهان برابروی عید ازهلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه باز کشید
مگر نسیم خطت صبح درچمن بگذشت
که گل به بوی تو برتن چو صبح جامه درید
نبود چنگ ورباب ونبید وعود که بود
گل وجود من آغشته ی گلاب ونبید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چراکه بی تو ندارم مجال گفت وشنید
بهای وصل تو گرجان بود خریدارم
که جنس خوب مبصّر به هرچه دیدخرید
چو ماه روی تو درشام زلف می دیدم
شبم به روی تو روشن چو روز می گردید
به لب رسید مرا جان وبرنیامد کام
به سر رسید امید وطلب به سر نرسید
زشوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان زنظمش ودرگوش کن چو مروارید
************
رسید مژده که آمد بهار وسبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است ونبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
زمیوه های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن زغصه شکایت که درطریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
زروی ساقی مهوش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ی ساقی دلم زدست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت وشنید
من این مرقّع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید
بهار می گذرد داد گسترا دریاب
که رفت موسم وحافظ هنوز می نچشید
****************

parneyan
Thursday 9 April 2009-1, 08:35 PM
ابر آزاری بر آمد باد نوروزی وزید
وجه می می خواهم ومطرب که می گوید رسید
شاهدان در جلوه ومن شرمسار کیسه ام
بار عشق ومفلسی صعب است می باید کشید
قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت
باده وگل ازبهای خرقه می باید خرید
گوییا خواهد گشود ازدولتم کاری که دوش
من همی کردم دعا وصبح صادق می دمید
بالبیّ وصد هزاران خنده آمد گل به باغ
از کریمی گوییا در گوشه ای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک
جامه ای در نیک نامی نیز می باید درید
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
وین تطاول کز سرزلف تومن دیدم که دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قَدَر دانم که ازشعر تَرَش خون می چکید
*************
معاشران زحریف شبانه یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
به وقت سرخوشی ازآه وناله ی عشّاق
به صوت ونغمه ی چنگ وچغانه یاد آرید
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
ز عاشقان به سرود وترانه یاد آرید
چودرمیان مراد آورید دست امید
زعهد صحبت ما درمیانه یاد آرید
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود
زهمرهان به سر تازیانه یاد آرید
نمی خورید زمانی غم وفاداران
زبی وفایی دور زمانه یاد آرید
به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال
زروی حافظ واین آستانه یاد آرید
*********
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نوید فتح وبشارت به مهر وماه رسید
جمال بخت ز روی ظفرنقاب انداخت
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن
قوافل دل ودانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور
زقعر چاه بر آمد به اوج ماه رسید
کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل
بگو بسوز که مهدیّ دین پناه رسید
صبا بگو که چها برسرم دراین غم عشق
زآتش دل سوزان ودود آه رسید
زشوق روی تو شاها بدین اسیر فراق
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیم شب ودرس صبحگاه رسید
***********
بوی خوش تو هرکه زباد صبا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن
کاین گوش بس حکایت شاه وگدا شنید
خوش می کنم به باده ی مشکین مشام جان
کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
سرّ خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش ازکجا شنید
یارب کجاست محرم رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت وچها شنید
اینش سزا نبود دل حق گزار من
کزغمگسار خود سخن ناسزا شنید
محروم اگر شدم زسرکوی او چه شد
ازگلشن زمانه که بوی وفا شنید
ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند
کانکس که گفت قصه ی ما هم زماشنید
ما باده زیر خرقه نه امروز می خوریم
صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
ما می به بانگ چنگ نه امروز می کشیم
بس دَور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
پند حکیم محض ثواب است وعین خیر
فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
حافظ وظیفه ی تو دعاگفتن است وبس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
**********
معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین قصه اش درازکنید
حضور خلوت انس است ودوستان جمعند
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کار ساز کنید
میان عاشق ومعشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
************
الا ای طوطی گویای اسرار
مبادا خالی ات شکّر زمنقار
سرت سبز ودلت خوش باد جاوید
که خوش نقشی نمودی ازخط یار
سخن سربسته گفتی با حریفان
خدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابی
که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب
که می رقصند با هم مست وهشیار
ازآن افیون که ساقی در می افکند
حریفان را نه سر ماند ونه دستار
سکندر را نمی بخشند آبی
به زور وزر میسّر نیست این کار
بیا و حالِ اهل ِ درد بشنو
به لفظ اندک و معنیّ بسیار
بت چینی عدوی دین ودلهاست
خداوندا دل و دینم نگهدار
به مستوران مگو اسرار مستی
حدیث جان مگو با نقش دیوار
به یُمنِ دولت منصور شاهی
عَلَم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی به جای بندگان کرد
خداوندا از آفاتش نگهدار
***********
عید است وآخر گل ویاران در انتظار
ساقی به روی شاه ببین ماه ومی بیار
دل برگرفته بودم از ایام گل ولی
کاری بکرد همت پاکان روزه دار
دل درجهان مبند وبه مستی سوال کن
از فیض جام وقصه ی جمشید کامکار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو
کان نیز بر کرشمه ی ساقی کنم نثار
خوش دولتیست خرّم وخوش خسروی کریم
یارب زچشم زخم زمانش نگاه دار
می خور به شعر بنده که زیبی دگر دهد
جام مرصّع تو بدین دُرّ شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از می کنند روزه گشا طالبان یار
زانجا که پرده پوشی عفو کریم توست
بر قلب ما ببخش که نقدیست کم عیار
ترسم که روز حشر عنان برعنان رود
تسبیح شیخ وخرقه ی رند شراب خوار
حافظ چو رفت روزه وگل نیز می رود
ناچار باده نوش که از دست رفت کار
***********
صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار
به شُکرِ آن که شکفتی به کام بخت ای گل
نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
جهان وهر چه دراوهست سهل ومختصر است
زاهل معرفت این مختصر دریغ مدار
کنون که چشمه ی قند است لعل نوشینت
سخن بگوی و زطوطی شکر دریغ مدار
مکارم تو به آفاق می برد شاعر
از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار
چو ذکر خیر طلب می کنی سخن این است
که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار
********

parneyan
Friday 10 April 2009-1, 08:47 AM
ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
زار وبیمار غمم راحت جانی به من آر
قلب بی حاصل مارا بزن اکسیر مراد
یعنی ازخاک در دوست نشانی به من آر
در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
ز ابرو و غمزه ی اوتیر وکمانی به من آر
در غریبیّ وفراق وغم دل پیر شدم
ساغر می زکف تازه جوانی به من آر
منکران را هم ازاین می دوسه ساغر بچشان
وگر ایشان نستانند روانی به من آر
ساقیا عشرت امروز به فردا مفکن
یا زدیوان قضا خطّ امانی به من آر
دلم ازدست بشد دوش چوحافظ می گفت
کای صبا نکهتی ازکوی فلانی به من آر
************
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل ومژده ی دلدار بیار
نکته ی روح فزا ازدهن دوست بگو
نامه ی خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطّر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمّه ای ازنفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده ی خون بار بیار
خامی وساده دلی شیوه ی جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیّار بیار
شکر آن را که تودر عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبرکه کردم بی دوست
عشوه ای زان لب شیرین شکر بار بیار
روزگاریست که دل چهره ی مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن
وانگهش مست وخراب از سر بازاربیار
**********
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل ودیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم وخانه زبنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
این دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله ی آتشکده ی پارس بکُش
دیده گو آب رخ دجله ی بغداد ببر
دولت پیرمغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو ونام من از یاد ببر
سعی نابرده دراین راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ وآزاد ببر
دوش می گفت به مژگان درازت بکشم
یارب ازخاطرش اندیشه ی بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله وفریاد ببر
*********
شب وصل است وطی شد نامه ی هجر
سلامٌ فیه حتّی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
ولو آذیَتَنی بالهجر والحجر
بر آی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک می بینم شب هجر
دلم رفت وندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول آه از این زجر
وفا خواهی جفا کش باش حافظ
فانّ الربح و الخسران فی التّجر
*********
گر بوَد عمر به میخانه رسم بار دگر
به جز ازخدمت رندان نکنم کار دگر
خرّم آن روز که با دیده ی گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم خدا راسببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یاراگر رفت وحق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من زپی یار دگر
گر مساعد شودم دایره ی چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگاردگر
عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه ی شوخش و آن طُرّه ی طرّار دگر
راز سربسته ی مابین که به دستان گفتند
هر زمان با دف ونی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کنَدَم قصد دل ریش به آزار دگر
باز گویم نه دراین واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند دراین بادیه بسیار دگر
************
ای خرّم از فروغ رُخَت لاله زار عمر
باز آ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یکدودم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح وشکرخواب بامداد
هشیارگرد هان که گذشت اختیار عمر
دی درگذار بود ونظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید ازگذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
برنقطه ی دهان تو باشد مدار عمر
درهر طرف زخیل حوادث کمین گهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زنده ام من واین بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه ی جهان
این نقش ماند از قلمت یاد گار عمر
*********
دیگر زشاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گل به شکر آن که تویی پادشاهِ حُسن
با بلبلان بلبل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبُوَد لذّت حضور
گر دیگران به عیش وطرب خرّمند وشاد
ما را غم نگار بوَد مایه ی سرور
زاهد اگر به حور وقصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ ومخورغصه در کسی
گوید تورا که باده مخور گو: هوَ الغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
درهجر وصل باشد ودر ظلمت است نور
***********
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت بِه شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز برتخت چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوش خوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد مانرفت
دائما" یکسان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئی از سرّ غیب
باشداندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تورا نوح است کشتیبان زطوفان غم مخور
دربیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما درفرقت جانان وابرام رقیب
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا درکنج فقر وخلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا ودرس قرآن غم مخور
**********

parneyan
Friday 10 April 2009-1, 01:41 PM
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
زوصل روی جوانان تمتّعی بردار
که در کمینگه عمراست مکر عالم پیر
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی
که این متاع قلیل است وآن عطای کثیر
معاشری خوش و رودی به ساز می خواهم
که درد خویش بگویم به ناله ی بم وزیر
بر آن سرم که ننوشم می وگنه نکنم
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
گراندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می ومشک
که نقش خال نگارم نمی رود زضمیر
بیار ساغر ودرّ خوشاب ای ساقی
حسود گو کرم آصفی ببین وبمیر
به عزم توبه نهادم قدح زکف صدبار
ولی کرشمه ی ساقی نمی کند تقصیر
می دوساله ومحبوب چارده ساله
همین بس است مراصحبت صغیر وکبیر
دل رمیده ی ماراکه پیش می گیرد
خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر
حدیث توبه دراین بزمگه مگوحافظ
که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر
**********
روی بنما و مرا گوکه زجان دل برگیر
پیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر
در لب تشنه ی مابین ومدار آب دریغ
برسرکشته ی خویش آی وزخاکش برگیر
ترک درویش مگیر ار نبود سیم وزرش
درغمت سیم شمار اشک ورخش را زرگیر
چنگ بنواز وبساز ارنبود عود چه باک
آتشم عشق ودلم عود وتنم مجمر گیر
در سماع آی و زسرخرقه برانداز و برقص
ورنه با گوشه رو وخرقه ی ما درسرگیر
صوف برکش زسر وباده ی صافی درکش
سیم در باز وبه زر سیم بری دربرگیر
دوست گو یار شو وهردوجهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر
میل رفتن مکن ای دوست دمی باماباش
بر لب جوی طرب جوی وبه کف ساغر گیر
رفته گیر از برم وزآتش و آب دل وچشم
گونه ام زرد ولبم خشک وکنارم تر گیر
حافظ آراسته کن بزم وبگو واعظ را
که ببین مجلسم و ترک سر منبر گیر
***********
هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
زروی صدق وصفا گشته با دلم دمساز
روندگان طریقت ره بلا سپرند
رفیق عشق چه غم دارد ازنشیب وفراز
غم حبیب نهان به زگفت وگوی رقیب
که نیست سینه ی ارباب کینه محرم راز
اگر چه حسن تو ازعشق غیر مستغنی است
من آن نیَم که ازاین عشق بازی آیم باز
چه گویمت که زسوز درون چه می بینم
زاشک پرس حکایت که من نِیَم غمّاز
چه فتنه بود که مشّاطه ی قضا انگیخت
که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ی ناز
بدین سپاس که منوّر است به دوست
گرت چو شمع جفایی رسدبسوز وبساز
غرض کرشمه ی حسن است ورنه حاجت نیست
جمال دولت محمود را به زلف ایاز
غزل سرایی ناهید صرفه ای نبرد
در آن مقام که حافظ برآورد آواز
***********
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گورخ از غبار مشوی
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
زمشکلات طریقت عنان متاب ای دل
که مرد راه نیندیشد ازنشیب وفراز
طهارت ارنه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
دراین مقام مجازی به جز پیاله مگیر
دراین سراچه ی بازیچه غیرعشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر زاهل دلی
که کید دشمنت از جان وجسم دارد باز
فکند زمزمه ی عشق درحجاز وعراق
نوای بانگ غزلهای حافظ شیراز
*********
ای سروناز حُسن که خوش می روی به ناز
عشّاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
ببریده اند برقد سروت قبای ناز
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سودا بسوز وساز
پروانه را زشمع بود سوزدل ولی
بی شمع عارض تو دلم رابود گداز
صوفی که بی تو توبه زمی کرده بوددوش
بشکست عهد چون درمیخانه دید باز
از طعنه ی رقیب نگردد عیار من
چون زر اگر برند مرا دردهان گاز
دل کز طواف کعبه ی کویت وقوف یافت
از شوق آن حریم ندارد سر حجاز
هردم به خون دیده چه حاجت وضو چونیست
بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خُم رفت کف زنان
حافظ که دوش ازلب ساقی شنید راز
*********
در آ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان دربست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه رنگ مُلک دل بگرفت
زخیل شادی روم رُخَت زداید باز
به پیش آینه ی دل هرآن چه می دارم
به جز خیال جمالت نمی نماید باز
بدان مثَل که شب آبستن است روز ازتو
ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطرحافظ
به بوی گلبن وصل تو می سراید باز
*********
حال خونین دلان که گوید باز
وز فلک خون خُم که جویدباز
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز
جز فلاطون خم نشین شراب
سرّ حکمت به ما که گویدباز
هرکه چون لاله کاسه گردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
نگشاید دلم چو غنچه اگر
ساغری ازلبش نبوید باز
بس که درپرده چنگ گفت سخن
بِبُرَش موی تا نموید باز
گِردِ بیت الحرام خُم حافظ
گر نمیرد به سر بپویدباز
********
بیا وکشتی ما درشط شراب انداز
خروش و ولوله درجان شیخ وشاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی
که گفته اند نکویی کن ودرآب انداز
زکوی میکده برگشته ام زراه خطا
مرا دگر ز کرَم با ره صواب انداز
بیار زان می گلرنگ مشکبو جامی
شرار رشک وحسد دردل گلاب انداز
اگر چه مست وخرابم تونیز لطفی کن
نظر براین دل سرگشته ی خراب انداز
به نیم شب اگرت آفتاب می باید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسیددلت
به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز
************
خیز و در کاسه ی زر آب طربناک انداز
پیش تر زان که شود کاسه ی سرخاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر ازرخ جانان دور است
بر رخ او نظر ازآینه ی پاک انداز
به سر سبز تو ای سرو اگر خاک شوم
ناز از سر بنه وسایه براین خاک انداز
دل ما را که زمار سرزلف توبخست
از لب خود به شفاخانه ی تریاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
غسل دراشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول وپس دیده برآن پاک انداز
یارب آن زاهد خودبین که به جز عیب ندید
دود آهیش درآیینه ی ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز
*********

parneyan
Sunday 12 April 2009-1, 06:42 PM
بر نیامد از تمنّای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد دراین سودا سرانجامم هنوز
ساقیا یک جرعه ای زان آب آتشگون که من
در میان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبی زلف تورامشک ختن
می زند هرلحظه تیغی مو براندامم هنوز
پرتو روی تو تا درخلوتم دید آفتاب
می رودچون سایه هردم بر دروبامم هنوز
نام من رفتست روزی برلب جانان به سهو
اهل دل رابوی جان می آید ازنامم هنوز
در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت
جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
ای که گفتی جان بده تاباشدت آرام جان
جان به یغمایش سپردم نیست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه ی لعل لبش
آب حیوان می رود هردم زاقلامم هنوز
***********
دلم رمیده ی لولی وشی است شورانگیز
دروغ وعده وقتّال وضع ورنگ آمیز
فدای پیرهن چاک ماهرویان باد
هزار جامه ی تقوی وخرقه ی پرهیز
خیال خال تو باخود به خاک خواهم برد
که تا زخال تو خاکم شود عبیر آمیز
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام وگلابی به خاک آدم ریز
پیاله برکفنم بند تا سحرگه حشر
به می زدل ببرم هول روز رستاخیز
فقیر وخسته به درگاهت آمدم رحمی
که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
بیا که هاتف میخانه دوش بامن گفت
که درمقام رضا باش وزقضا مگریز
میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ ازمیان برخیز
*********
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
بوسه زن برخاک آن وادیّ ومشکین کن نفس
منزل سلمی که بادش هردم ازماصدسلام
پر صدای ساربانان بینی و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آنگه به زاری عرضه دار
کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
من که قول ناصحان راخواندمی قول رباب
گوشمالی دیدم ازهجران که اینم پند بس
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق
شبروان را آشنایی هاست با میر عسس
عشقبازی کار بازی نیست ای دل سربباز
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت می سپارد جان به چشم مست یار
گرچه هشیاران ندادند اختیار خود به کس
طوطیان درشکّرستان کامرانی می کنند
وز تحسّر دست برسر می زند مسکین مگس
نام حافظ گر برآید برزبان کِلک ِدوست
از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس
*********
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه ی آن سروِ روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
ما که رندیم وگدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی وگذر عمر ببین
کاین اشارت زجهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود وزیان مارابس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
ک سر کوی تو از کَ*و*ن ومکان مارابس
حافظ ازمشرب قسمت گِله نا انصافیست
طبع چون آب وغزلهای روان ما را بس
**********
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه ی شیراز پیک راهت بس
دگر زمنزل جانان سفر مکن درویش
که سیر معنوی وکنج خانقاهت بس
وگر کمین بگشاید غمی زگوشه ی دل
حریم درگه پیر مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشین وساغرمی نوش
که این قَدَر زجهان کسب مال وجاهت بس
زیادتی مطلب کار برخود آسان کن
صراحی می لعل وبتی چو ماهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تواهل فضلی ودانش همین گناهت بس
هوای مسکن مالوف وعهد یار قدیم
ز رهروان سفرکرده عذر خواهت بس
به منّت دگران خو مکن که دردوجهان
رضای ایزد وانعام پادشاهت بس
به هیچ وِرد دگر نیست حاجت ای حافظ
دعای نیمشب ودرس صبحگاهت بس
***********
دردِ عشقی کشیده ام که مپرس
زهرِ هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام درجهان وآخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
آن چنان درهوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود ازدهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه ی گدایی خویش
رنجهایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
************
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان زو شده ام بی سروسامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل ودین مکناد
که چنانم من ازاین کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کَسَش درپی نیست
زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
زاهد ازما به سلامت بگذرکاین می لعل
دل ودین می برد ازدست بدانسان که مپرس
گفت وگوهاست دراین راه که جان بگدازد
هرکسی عربده ی این که مبین آن که مپرس
پارسایی وسلامت هوسم بود ولی
شیوه ای می کند آن نرگس فتّان که مپرس
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن می کشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
***************
باز آی ودل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده ی عشق فروشند
ما را دوسه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن وسرحلقه ی رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو می رسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم ازحسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبّت به همان مهر ونشان باش
تا بردلش ازغصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک ازعقب نامه روان باش
حافظ که هوس می کندش جام جهان بین
گو درنظر آصف جمشیدمکان باش
**************

parneyan
Sunday 12 April 2009-1, 08:05 PM
اگررفیق شفیقی درست پیمان باش
حریف خانه وگرمابه وگلستان باش
شکنج زلف پریشان به دست بادمده
مگو که خاطر عشّاق گو پریشان باش
گرت هواست که با خضرهمنشین باشی
نهان زچشم سکندر چوآب حیوان باش
زبور عشق نوازی نه کارهرمرغی است
بیا ونوگل این بلبل غزلخوان باش
طریق خدمت وآیین بندگی کردن
خدای را که رهاکن به ما وسلطان باش
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار
وزآن که بادل ما کرده ای پشیمان باش
توشمع انجمنی یک زبان ویکدل شو
خیال وکوشش پروانه بین وخندان باش
کمال دلبری وحُسن در نظربازی است
به شیوه ی نظر ازنادران دوران باش
خموش حافظ وازجور یار ناله مکن
توراکه گفت که درروی خوب حیران باش
*************
به دورلاله قدح گیروبی ریا می باش
به بوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور ونه ماه پارسا می باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش ومنتظر رحمت خدامی باش
گرت هواست که چون جم به سرّغیب رسی
بیا وهمدم جام جهان نما می باش
چو غنچه گرچه فروبستگی است کارجهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
وفا مجوی زکس ورسخن نمی شنوی
به هرزه طالب سیمرغ وکیمیا می باش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان پارسا می باش
*************
صوفی گلی بچین ومرقّع به خار بخش
وین زهد خشک را به می خوشگواربخش
طامات وشطح در ره آهنگ چنگ نِه
تسبیح وطیلسان به می ومیگسار بخش
زهد گران که شاهد وساقی نمی خرند
درحلقه ی چمن به نسیم بهار بخش
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان یار بخش
یارب به وقت گل گنه بنده عفو کن
وین ماجرا به سرو لب جویبار بخش
ای آنکه ره به مشرب مقصود برده ای
زین بحر قطره ای به من خاکساربخش
شکرانه را که چشم تو روی بتان ندید
مارا به عفو ولطف خداوندگار بخش
ساقی چو شاه نوش کند باده ی صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده داربخش
*************
باغبان گرپنج روزی صحبت گل بایدش
برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندر بند زلفش ازپریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمّل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر وتامّل بایدش
تکیه بر تقوی ودانش درطریقت کافریست
راهرو گرصد هنردارد توکّل بایدش
با چنین زلف ورُخَش بادا نظربازی حرام
هرکه روی یاسمین وجعد سنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید
این دل شوریده تا آن جعد وکاکل بایدش
ساقیا درگردش ساغرتعلّل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تاننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین راچندین تجمّل بایدش
*************
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل دراندیشه که چون عشوه کند درکارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
جای آن است که خون موج زند دردل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
بلبل ازفیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول وغزل تعبیه در منقارش
ای که در کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجاهست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
صوفی سرخوش ازاین دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
ناز پرورد وصال است مجو آزارش
*************
شراب تلخ می خواهم که مردافکن بوَد زورَش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورَش
سماطِ دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو ازتلخ وازشورَش
بیاور می که نتوان شد زمکر آسمان ایمن
به لعب زهره ی چنگیّ ومرّیخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است ونه گورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافیّ بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود بامورش
کمان ابروی جانان نمی پیچد سر ازحافظ
ولیکن خنده می آید بدین بازوی بی زورش
************
خوشا شیراز ووضع بی مثالش
خداوندا نگهدار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش الله
که عمر خضر می بخشد زلالش
میان جعفر آباد ومصلّی
عبیر آمیز می آید شمالش
به شیراز آی وفیض روح قدسی
بجوی از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصری برد آن جا
که شیرینان ندادند انفعالش
گرآن شیرین پسر خونم بریزد
دلا چون شیر مادر کن حلالش
مکن ازخواب بیدارم خدا را
که دارم خلوتی خوش با خیالش
چرا حافظ چومی ترسیدی ازهجر
نکردی شکر ایام وصالش
************
چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش
به هرشکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم
که دل چه می کشد ازروزگار هجرانش
زمانه ازورق گل مثال روی توبست
ولی زشرم تو درغنچه کرد پنهانش
تو خفته ایّ ونشد عشق راکرانه پدید
تبارک الله ازاین ره که نیست پایانش
جمال کعبه مگر عذر رهروان خواهد
که جان زنده دلان سوخت دربیابانش
بدین شکسته ی بیت الحَزَن که می آرد
نشان یوسف دل ازچَهِ زنخدانش
بگیرم آن سر زلف وبه دست خواجه دهم
که سوخت حافظ بیدل زمکر ودستانش
************

parneyan
Sunday 12 April 2009-1, 09:48 PM
یارب این نوگل خندان که سپردی به منَش
می سپارم به تو ازچشم حسود چمنَش
گرچه ازکوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک ازجان وتنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی زِمنش
به ادب نافه گشایی کن ازآن زلف سیاه
جای دلهای عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حقّ وفا با خط وخالت دارد
محترم دار در آن طرّه ی عنبر شکنش
درمقامی که به یاد لب او می نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض ومال از در میخانه نشاید اندوخت
هرکه این آب خورَد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد زملال انده عشقش نه حلال
سرِ ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین برنفس دلکش ولطف سخنش
************
ببرد ازمن قرار وطاقت وهوش
بت سنگین دل سیمین بناگوش
نگاری چابکی شنگی کله دار
ظریفی مهوشی ترکی قبا پوش
زتاب آتش سودای عشقش
بسان دیگ دایم می زنم جوش
چو پیراهن شوم آسوده خاطر
گرَش همچون قبا گیرم درآغوش
اگر پوسیده گردد استخوانم
نگردد مهرت ازجانم فراموش
دل ودینم دل ودینم ببرده است
بر و دوشش بر ودوشش بر ودوش
دوای توست دوای توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش
***********
سحر زهاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
شد آن که هرنظر برکناره می رفتند
هزار گونه سخن دردهان ولب خاموش
به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها
که ازنهفتن آن دیگ سینه می زد جوش
شراب خانگی ترس محتسب خورده
به روی یار بنوشیم وبانگ نوشانوش
زکوی میکده دوشش به دوش می بردند
امام شهر که سجاده می کشید به دوش
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات وزهد هم مفروش
محلّ نور تجلی است رای انور شاه
چو قرب اوطلبی درصفای نیت کوش
به جز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
که هست گوش دلش محرم پیام سروش
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
************
هاتفی ازگوشه ی میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
لطف الهی بکند کار خویش
مژده ی رحمت برساند سروش
این خرد خام به میخانه بر
تا می لعل آوردش خون به جوش
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدَر ای دل که توانی بکوش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته ی سربسته چه دانی خموش
گوش من وحلقه ی گیسوی یار
روی من وخاک در می فروش
رندی حافظ نه گناهیست صعب
با کرَمِ پادشه عیب پوش
داور دین شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه ی امرش به گوش
ای ملک العرش مرادش بده
وز خطر چشم بدش دار گوش
**********
در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست
تا دید محتسب که سبو می کشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سوال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنی است سخن گرچه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار می رسد و وجه می نماند
فکری بکن که خون دل آمد زغم به جوش
عشق است و مفلسیّ و جوانیّ و نوبهار
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرَم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی
پروانه ی مراد رسید ای محبّ خموش
ای پادشاهِ صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش
چندان بمان که خرقه ی ازرق کند قبول
بخت ِ جوانت از فلک ِ پیرِ ژنده پوش
*************
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیز هوش
وز شما پنهان نشاید کرد سرّ می فروش
گفت آسان گیر برخود کارها کزروی طبع
سخت می گردد جهان برمردمان سخت کوش
وانگهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره درقص آمد وبربط زنان می گفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوشِ نامحرم نباشد جایِ پیغامِ سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون دُر حدیثی گر توانی داشت گوش
در حریمِ عشق نتوان زد دم از گفت وشنید
زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بودوگوش
بربساط ِنکته دانان خود فروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مردِ عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصفِ صاحب قرانِ جرم بخشِ عیب پوش
***************
ای همه شکل تو مطبوع وهمه جای تو خوش
دلم از عشوه ی شیرین شکر خای تو خوش
همچو گلبرگ طری هست وجود تو لطیف
همچو سروِ چمنِ خلد سراپایِ تو خوش
شیوه و ناز تو شیرین خط و خالِ تو ملیح
چشم و ابرویِ تو زیبا قد و بالای تو خوش
هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش
در ره عشق که از سیل بلا نیست گذار
کرده ام خاطر خود را به تمنای تو خوش
شکر چشم تو چه گویم که بدان بیماری
می کند درد مرا از رخ زیبای تو خوش
در بیابان طلب گر چه ز هر سو خطریست
می رود حافظ بیدل به تولاّی تو خوش
****************
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش
الا ای دولتی طالع که قدر وقت می دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش
هر آن کس را که در خاطر زعشق دلبری باریست
سپندی گو بر آتش نِه که دارد کار وباری خوش
عروس طبع را زیور زفکر بکر می بندم
بوَد کز دستِ ایّامم به دست افتد نگاری خوش
شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان
که مستی می کند با عقل ومی بخشد خماری خوش
به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولانِ خوشباشت بیاموزند کاری خوش
*************

parneyan
Monday 13 April 2009-1, 09:30 PM
مجمع خوبی ولطف است عذار چو مَهَش
لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بِدهَش
دلبرم شاهد وطفل است وبه بازی روزی
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهَش
من همان بِه که از او نیک نگه دارم دل
که بد ونیک ندیده است وندارد نگهَش
بوی شیر از لب همچون شکرَش می آید
گر چه خون می چکد ازشیوه ی چشم سیَهَش
چارده ساله بتی چابک و شیرین دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهَش
از پی آن گلِ نورسته دلِ ما یا رب
خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش
یار دلدار من ار قلب بدینسان شکند
ببرد زود به جانداری خود پادشهش
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه ی دُر
صدفِ سینه ی حافظ بوَد آرامگهش
**************
دلم رمیده شد و غافلم منِ درویش
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
که دل به دست کمان ابروییست کافرکیش
خیال حوصله ی بحر می پزد هیهات
چهاست در سر این قطره ی محال اندیش
بنازم آن مژه ی شوخ عافیت کُش را
که موج می زندَش آب نوش برسر نیش
ز آستین طبیبان هزار خون بچکد
گَرَم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
به کویِ میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همی آیدم زحاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنییِ دون مکن درویش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه ای به کف آور زگنج قارون بیش
**********
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم زبلبلی چه خوش آمد که می سرود
گل گوش پهن کرده زشاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تند خو
بسیار تند روی نشیند زبخت خویش
خواهی که سخت وسست جهان برتوبگذرد
بگذر زعهد سست وسخنهای سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش در افکنم به همه رخت وپخت خویش
ای حافظ ار مراد میسّر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تختِ خویش
*************
قسم به حشمت وجاه وجلال شاه شجاع
که نیست با کسم ازبهر مال وجاه نزاع
شرابِ خانگی ام بس میِ مغانه بیار
حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع
خدای رابه می ام شست وشوی خرقه کنید
که من نمی شنوم بوی خیر ازاین اوضاع
ببین که رقص کنان می رود به ناله ی چنگ
کسی که رخصه نفرمودی استماعِ سماع
به عاشقان نظری کن به شکر این نعمت
که من غلامِ مطیعم تو پادشاهِ مطاع
به فیض جرعه ی جام تو تشنه ایم ولی
نمی کنیم دلیری نمی دهیم صداع
جبین وچهره ی حافظ خدا جدا مکناد
ز خاکِ بارگهِ کبریایِ شاه شجاع
************
بامدادان که ز خلوتگهِ کاخِ ابداع
شمع خاور فکند برهمه اطراف شعاع
برکشد آینه ازجیب افق چرخ ودرآن
بنماید رخِ گیتی به هزاران انواع
در زوایای طرب خانه ی جمشید فلک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر
جام در قهقهه آید که کجا شد منّاع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر
که به هر حالتی اینست بهین اوضاع
طرّه ی شاهد دنیی همه بنداست وفریب
عارفان بر سراین رشته نجویند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان می خواهی
که وجودیست عطا بخش کریم نفّاع
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل
جامع علم وعمل جان جهان شاه شجاع
*************
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان ورندانم چو شمع
روز وشب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که دربیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی رازپنهانم چو شمع
در میان آب وآتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست
ورنه ازدردت جهانی رابسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو درعین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا درآب وآتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدارتو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منوّر گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تورا حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
***********
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوه ی گل سوری نگاه می کردم
که بود درشب تیره به روشنی چوچراغ
چنان به حسن وجوانیّ خویشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنازحسرت آب از چشم
نهاده لاله زسودا به جان ودل صد داغ
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
دهان گشاده شقایق چو مردمِ ایغاغ
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
نشاط وعیش وجوانی چو گل غنیمت دان
که حافظا نبوَد بر رسول غیر بلاغ
************
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهی طرب وربکشد زهی شرف
طرف کرم زکس نبست این دل پرامید من
گرچه سخن همی برَد قصه ی من به هرطرف
از خمِ ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که دراین خیال کج عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من
کس نزده است ازاین کمان تیرمراد برهدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف
من به خیال زاهدی گوشه نشین وطرفه آنک
مغبچه ای زهرطرف می زندم به چنگ ودف
بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف
صوفی شهر بین که چون لقمه ی شبهه می خورد
پاردمش دراز باد آن حیَوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقه ی رهت شود همت شحنه ی نجف
************

parneyan
Tuesday 14 April 2009-1, 09:03 PM
زبانِ خامه ندارد سرِ بیانِ فراق
و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال
که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
کنون چه چاره که در بحرغم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتیّ عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سیه باد و خانمان فراق
رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب
قرین آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده است
تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار
مدام خون جگر می خورم ز خون فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
به پای شوق گراین ره به سر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق
************
مقام امن و میِ بی غش و رفیقِ شفیق
گرت مدام میسّر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ برهیچ است
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
به مأ منی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمینگه عمرند قاطعان طریق
بیا که توبه ز لعل نگار وخنده ی جام
تصوّریست که عقلش نمی کند تصدیق
اگر چه موی میانت به چون منی نرسد
خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عمیق
اگر به رنگ عقیقی شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببین که تا به چه حدّم همی کند تحمیق
************
اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک
برو به هر چه تو داری بخور دریغ مخور
که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک
به خاک پای تو ای سرو ناز پرور من
که روز واقعه پا وا مگیرم از سر خاک
چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
به مذهب همه کفر طریقت است امساک
مهندس فلکی راه دیر شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک
فریب دختر رز طرفه می زند ره عقل
مباد تا به قیامت خراب طارم تاک
به راه میکده حافظ خوش از جهان رفتی
دعای اهل دلت باد مونس دل پاک
*************
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امیدِ وصال تو زنده می دارد
وگرنه هردمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوَم بویَش
زمان زمان چو گل ازغم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بوَد صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی بِه که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی بِه که دیگری تریاک
به ضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لأنَّ روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدرِ دانشِ خود هر کسی کند ادراک
به چشمِ خلق عزیزِ جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
************

parneyan
Thursday 16 April 2009-1, 05:05 PM
ای دلِ ریش مرا با لبِ تو حقّ نمک
حق نگه دار که من می روم الله معک
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بوَد حاصلِ تسبیحِ ملک
در خلوص منَت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زرِ خالص نشناسد چو محک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
بگشا پسته ی خندان و شکر ریزی کن
خلق را از دهنِ خویش مینداز به شک
چرخ بر هم زنم ار غیرِ مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چون برِ حافظِ خویشش نگذاری باری
ای رقیب از برِ او یک دو قدم دورترَک
*************
خوش خبر باشی ای نسیم شمال
که به ما می رسد زمان وصال
قصة العشق لا انفصام لها
فصمت ها هنا لسان القال
ما لسلمی و من بذی سلم
أین جیراننا و کیف الحال
عفت الدّار بعد عافیة
فاسألوا حالها عن الاطلال
فی جمال الکمال ملت منیء
صرف الله عنک عین کمال
یا برید الحمی حماک الله
مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه ی بزمگاه خالی ماند
از حریفان و جامِ مالامال
سایه افکند حالیا شب هجر
تا چه بازند شبروان خیال
ترک ما سوی کس نمی نگرد
آه از این کبریا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابری تا چند
ناله ی عاشقان خوش است بنال
************
شَمَمتُ روح وِدادٍ وشِمت برق وصال
بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
اَحادیاً بجِمال الحبیب قف و انزل
که نیست صبر جمیلم زاشتیاق جمال
حکایت شب هجران فرو گذاشته بِه
به شکرآن که برافکند پرده روزوصال
بیا که پرده ی گلریزهفت خانه ی چشم
کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال
چویار بر سر صلح است وعذرمی طلبد
توان گذشت زجور رقیب در همه حال
به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ
که کس مباد چو من در پی خیال محال
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی
به خاک ماگذری کن که خون مات حلال
************
دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
یحیی بن مظفر ملک عالم عادل
ای درگه اسلام پناه تو گشاده
بر روی زمین روزنه ی جان و در دل
تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر ک*و*ن و مکان فایض وشامل
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی
بر روی مه افتاد که شد حل مسائل
خورشید چو آن خال سیه دید به دل گفت
ای کاج که من بودمی آن هندوی مقبل
شاها فلک از بزم تو در رقص وسماع است
دست طرب از دامن این زمزمه مگسل
می نوش و جهان بخش که از زلف کمندت
شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلکی یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرَد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معیشت مکن اندیشه ی باطل
*************
به وقت گل شدم از توبه ی شراب خجل
که کس مباد ز کردار نا صواب خجل
صلاح ما همه دام رهست ومن زین بحث
نی ام ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل
بوَد که یار نرنجد ز ما به خلق کریم
که از سوال ملولیم و از جواب خجل
زخون که رفت شب دوش ازسراچه ی چشم
شدیم در نظر رهروان خواب خجل
رواست نرگس مست ارفکند سر درپیش
که شد زشیوه ی آن چشم پرعتاب خجل
تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا
که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل
حجاب ظلمت ازآن بست آب خضرکه گشت
زشعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل
*************

parneyan
Thursday 16 April 2009-1, 10:39 PM
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو کارمن به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول
چو بر در تو من بینوای بی زر وزور
به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم
که گشته ام زغم و جور روزگارملول
منِ شکسته ی بد حال زندگی یابم
در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول
خراب تر ز دلِ من غمِ تو جای نیافت
که ساخت در دل تنگم قرار گاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد
بوَد ز زنگ حوادث هر آینه مصقول
چه جرم کرده ام ای جان ودل به حضرت تو
که طاعتِ منِ بیدل نمی شود مقبول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
*************
هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
هـــر کـــو شــنـیـــد گــفــتـــا لله درّ قــائــل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اوّل
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
از شــافــعــی نپـرسنــد امثال این مسائل
گفتـم کـه کـی بـبـخـشـی بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبوَدجان درمیانه حایل
دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری
مـرضـیـة السّجـایـا محمـودة الخـصـائـل
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت
واکنون شدم به مستان چون ابروی تومایل
ازآب دیـده صـد ره طـوفان نـوح دیـدم
وز لـوح سینه نقشت هـرگـز نگشت زایل
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است
یـارب بـبـیـنـم آن را درگـردنـت حـمـایـل
***********
ای رُخَت چون خلد ولعلت سلسبیل
سلسبیلـت کـرده جـان ودل سـبـیـل
سـبـز پـوشـان خطـت بـر گـرد لب
هـمچـو مـورانـنـد گـرد سـلـسـبـیـل
نـاوک چـشـم تـو درهـر گـوشـه ای
هـمـچـو مـن افتاده دارد صـد قتیـل
یارب این آتش که در جان من است
سرد کن زانسان که کردی بر خلیل
مـن نـمی یـابم مجـال ای دوستـان
گـرچـه دارد او جمـالی بس جمیـل
پای ما لنگ است ومنزل بس دراز
دسـت مـا کـوتـاه و خرما بر نخیل
حافظ از سـرپنجـه ی عشـق نگـار
همچو مـور افتاده شـد درپـای پیل
شــاه عـالــم را بـقـا و عــزّ ونــاز
باد وهر چیزی که باشد زین قبیل
**********
عشـق بـازیّ وجوانیّ وشـراب لعـل فام
مجلس انس و حریف همدم وشرب مدام
ساقی شکّر دهان ومطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار وندیمی نیک نام
شاهدی ازلطف وپاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن وخوبی غیرت ماه تمام
بزمگاهی دلنشان چون قصرفردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه ی دارالسّلام
صف نشینان نیکخواه وپیشـکـاران با ادب
دوستداران صاحب اسراروحریفان دوستکام
بـاده ی گلـرنگ تلـخ تیـز خوشخـوار سبـک
نُقلـَش ازلعـل نگـار ونقلـش ازیاقـوت خـام
غمــزه ی ساقی به یغمـای خـردآهختـه تیغ
زلــف جانـان ازبرای صیـددل گسترده دام
نکتـه دانی بـذله گوچون حافظ شیرین سخن
بخشش آموزی جهان افروزچون حاجی قوام
هرکه این عشرت نخواهد خوشدلی بروی تباه
وانکه این مجلس نجویدزندگی بـر وی حرام
***********
مـرحـبـا طایـر فـرّخ پـی فـرخنـده پیـام
خیرمقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد
که ازاوخصم به دام آمد ومعشوقه به کام
مـاجـرای مـن ومعشـوق مـراپایان نیست
هــرچــه آغــاز نــدارد نـپـذیــرد انجــــام
گـل زحـــد بـرد تــنــعـّم نفسـی رخ بنمـا
ســرو می نازدوخوش نیست خدارابخرام
زلـف دلـــدار چـــو زنـّار هــمـی فـرمـایـد
برو ای شیــخ که شد برتن ماخرقه حرام
مرغ روحم که همی زد زسر سدره صفیر
عاقــبــت دانه ی خــال تو فکندش در دام
چشــم بیمــار مــرا خواب نه درخور باشد
مــن لـــه یــقــتـــل داءٌ ونـف کیــف یـنـام
تــو تــرحــّم نکنی بــر مــن مخلــص گفتم
ذاک دعــــوای وهــا انــت وتلـــک الایــّام
حافـظ ارمیــل به ابــروی تــودارد شــایــد
جـای درگوشه ی محــراب کننداهــل کلام
***************

parneyan
Friday 17 April 2009-1, 09:27 PM
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
وزخدا دولت این غم به دعاخواسته ام
عاشق ورند ونظربازم ومی گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم ازخرقه ی آلوده ی خودمی آید
که براو وصله به صدشعبده پیراسته ام
خوش بسوزازغمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمر بسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم ازدست بشد صرفه ی کار
درغم افزوده ام آنچ ازدل وجان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نو خاسته ام
***********
بشری اذا السّلامة حلّت بذی سلم
لله حمــد معــتــرف غــایــة النّعـم
آن خوش خبرکجاست که این فتح مژده داد
تا جان فشانمش چو زر و سیم درقدم
ازبازگشت شاه دراین طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپرده ی عدم
پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال
انّ العهودَ عند ملیک النّهی ذِمم
می جست ازسحاب امَل رحمتی ولی
جزدیده اش معاینه بیرون نداد نم
درنیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت
الآن قد ندمت و ما ینفع النّدم
ساقی چو یار مهرخ وازاهل رازبود
حافظ بخورد باده وشیخ وفقیه هم
***********
باز آی ساقیا که هوا خواه خدمتم
مشتاق بندگیّ و دعا گوی دولتم
زآنجا که فیض جام سعادت فروغ توست
بیرون شدی نمای زظلمات حیرتم
هرچند غرق بحر گناهم زصد جهت
تا آشنای عشق شدم زاهل رحمتم
عیبم مکن به رندی وبدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت زدیوان قسمتم
می خورکه عاشقی نه به کسب است واختیار
این موهبت رسید زمیراث فطرتم
من کز وطن سفرنگزیدم به عمر خویش
درعشق دیدن توهواخواه غربتم
دریا وکوه در ره ومن خسته وضعیف
ای خضرپی خجسته مدد کن به همّتم
دورم به صورت ازدردولت سرای تو
لیکن به جان ودل زمقیمان حضرتم
حافظ به پیش چشم توخواهد سپرد جان
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم
************
دوش بیماری چشـم تو ببرد از دستم
لیکن ازلطف لبت صورت جان می بستم
عشق من با خط مشکین توامروزی نیست
دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم
ازثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
درسرکوی تو ازپای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار ازمن میخانه نشین
که دم ازخدمت رندان زده ام تاهستم
درره عشق ازآن سوی فناصدخطراست
تانگویی که چوعمرم به سر آمدرستم
بعدازاینم چه غم ازتیر کج اندازحسود
چون به محبوب کمان ابروی خودپیوستم
بوسه بردُرج عقیق توحلال است مرا
که به افسوس وجفا مهر وفا نشکستم
صنمی لشکری ام غارت دین کرد وبرفت
آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود
کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم
*********
به غیرازآن که بشد دین ودانش ازدستم
بیا بگو که زعشقت چه طرف بربستم
اگرچه خرمن عمرم غم توداد به باد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چوذرّه گرچه حقیرم ببین به دولت عشق
که درهوای رخَت چون به مهرپیوستم
بیار باده که عمریست تامن از سرامن
به کنج عافیت ازبهرعیش ننشستم
اگر زمردم هشیاری ای نصیحت گو
سخن به خاک میفکن چراکه من مستم
چگونه سر زخجالت برآورم برِدوست
که خدمتی به سزا برنیامد ازدستم
بسوخت حافظ وآن یاردلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم
***********
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
نـــاز بـنـیـاد مکن تــا نکنی بنیادم
می مخورباهمه کس تانخورم خون جگر
سرمکش تا نکشد سربه فلک فریادم
زلف راحلقه مکن تا نکنی دربندم
طرّه را تاب مده تا ندهی بربادم
یار بیگانه مشو تا نبری ازخویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی ازبرگ گلم
قد برافرازکه ازسرو کنی آزادم
شمع هرجمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هرقوم مکن تا نروی ازیادم
شهره ی شهرمشوتاننهم سردرکوه
شور شیرین منما تانکنی فرهادم
رحم کن برمن مسکین وبه فریادم رس
تابه خاک درآصف نرسد فریادم
حافظ ازجورتو حاشا که بگرداند روی
من ازآن روزکه دربند توام آزادم
************
فاش می گویم وازگفته ی خود دلشادم
بنده ی عشقم وازهردو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که دراین دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم وفردوس برین جایم بود
آدم آورد دراین دیر خراب آبادم
سایه ی طوبی ودلجویی حور ولب حوض
به هوای سرکوی توبرفت ازیادم
نیست برلوح دلم جزالف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب ازمادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش درمیخانه ی عشق
هردم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم
پاک کن چهره ی حافظ به سرزلف زاشک
ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم
*************

parneyan
Saturday 18 April 2009-1, 11:26 PM
مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم
تو رامی بینم و میلم زیادت می شود هردم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سرداری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
نه راهست اینکه بگذاری مرابرخاک وبگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت ازدامن به جز درخاک وآن دم هم
که برخاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت ازغم عشقت دمم دم می دهی تاکی
دمار ازمن برآوردی نمی گویی برآوردم
شبی دل رابه تاریکی ززلفت بازمی جستم
رخَت می دیدم وجامی هلالی بازمی خوردم
کشیدم دربرت ناگاه وشد درتاب گیسویت
نهادم برلبت لب را وجان ودل فداکردم
توخوش می باش باحافظ بروگوخصم جان می ده
چو گرمی ازتومی بینم چه باک ازخصم دَم سردم
*************
سالها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوای خرَد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع این مرحله بامرغ سلیمان کردم
سایه ای بردل ریشم فکن ای گنج روان
که من این خانه به سودای توویران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقیّ وکنون
می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
درخلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
نقش مستوری ومستی نه به دست من وتوست
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
دارم ازلطف ازل جنّت فردوس طمع
گرچه دربانی میخانه فراوان کردم
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
اجر صبریست که درکلبه ی احزان کردم
صبح خیزیّ وسلامت طلبی چون حافظ
هرچه کردم همه ازدولت قرآن کردم
گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب
سالها بندگی صاحب دیوان کردم
***********
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
نقشی به یاد خطّ تو برآب می زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه ی محراب می زدم
هر مرغ فکر کز سرشاخ سخن بجست
بازش زطرّه ی تو به مضراب می زدم
روی نگار درنظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
چشمم به روی ساقی وگوشم به قول چنگ
فالی به چشم وگوش دراین باب می زدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه دیده ی بیخواب می زدم
ساقی به صورت این غزلم کاسه می گرفت
می گفتم این سرود ومی ناب می زدم
خوش بود وقت حافظ وفال مراد وکام
برنام عمر ودولت احباب می زدم
***********
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه که یاد روی توکردم جوان شدم
شکر خدا که هرچه طلب کردم ازخدا
برمنتهای همّت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بردولت بخور که من
درسایه ی تو بلبل باغ جهان شدم
اول زتحت وفوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می کند
هرچند کاین چنین شدم وآن چنان شدم
آن روز بردلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید
ایمن زشرّ فتنه ی آخر زمان شدم
من پیر سال وماه نی ام یار بیوفاست
برمن چو عمر می گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
************

parneyan
Sunday 19 April 2009-1, 07:12 PM
خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری نه دیدم ونه شنیدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
به گِرد سرو خرامان قامتت نرسیدم
امید در شب زلفت به روزعمر نبستم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم
به شوق چشمه ی نوشت چه قطره ها که فشاندم
ز لعل باده فروشت چه عشوه ها که خریدم
زغمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی
زغصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم
ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
که بوی خون دل ریش ازآن تراب شنیدم
گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
که من چو آهوی وحشی زآدمی برمیدم
چو غنچه بر سرم ازکوی اوگذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین به بوی اوبدریدم
به خاک پای تو سوگند ونوردیده ی حافظ
که بی رخ تو فروغ ازچراغ دیده ندیدم
*************
ز دست کوته خود زیر بارم
که از بالا بلندان شرمسارم
مگر زنجیر مویی گیردَم دست
و گرنه سر به شیدایی برآرم
زچشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تا روز اختر می شمارم
بدین شکرانه می بوسم لب جام
که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعای می فروشان
چه باشد حقّ نعمت می گزارم
من ازبازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم
سری دارم چو حافظ مست لیکن
به لطف آن سری امیدوارم
**********
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
همچنان چشم گشاد از کرمَش می دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چوجام
خون دل عکس برون می دهد از رخسارم
پرده ی مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زانکه در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه ی او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می بارم
دیده ی بخت به افسانه ی او شد درخواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمی یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم
دوش می گفت که حافظ همه رویست وریا
به جز از خاک درش با که بوَد بازارم
************
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بصر خطّ غباری بنگارم
بر بوی کنار توشدم غرق وامیداست
ز موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه ی او گر رسدم درطلب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکش سر زوفای من واندیش
زان شب که من ازغم به دعا دست برآرم
زلفین سیاه تو به دلداری عشّاق
دادند قراری ّ و ببردند قرارم
ای باد از آن باده نسیمی به من آور
کان بوی شفابخش بوَد دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان دردمش ازدیده شمارم
دامن مفشان ازمن خاکی که پس ازمن
زین در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
عمری بود آن لحظه که جان رابه لب آرم
**********
در نهان خانه ی عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند
وین همه منصب ازآن حور پری وش دارم
گر تو زین دست مرا بی سروسامان داری
من به آه سحرت زلف مشوّش دارم
گر چنین چهره گشاید خط زنگاری دوست
من رخ زرد به خونابه منقّش دارم
گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد
نُقل شعر شکرین و می بی غش دارم
ناوک غمزه بیاور رسن زلف که من
جنگها با دل مجروح بلا کش دارم
حافظا چون غم وشادی جهان درگذر است
بهترآن است که من خاطرخود خوش دارم
*************
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوا داران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بد گویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه ی قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرَم صد لشکرازخوبان به قصد دل کمین سازند
بحمدالله و المنّة بتی لشکر شکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمد الله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدّین حسن دارم
*************
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همّتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد ومن نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرّم آن روز کزاین مرحله بربندم بار
وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم ازاشک ودراوغوطه خورم
پایه ی نظم بلند است وجهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پر گهرم
************

parneyan
Sunday 19 April 2009-1, 09:55 PM
جــوزا سحـــر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد میسّرم
جامی بده که باز به شادیّ روی شاه
پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضِرکه من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خو گرم
ور باورت نمی کند ازبنده این حدیث
از گفته ی کمال دلیلی بیاورم
«گربرکنم دل ازتو وبردارم ازتومهر

آن مهر برکه افکنم آن دل کجا برم»

منصور بن مظفّرغازیست حرز من
وز این خجسته نام بر اعدا مظفّرم
عهد الست من همه باعشق شاه بود
وز شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم دُر چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چوطعمه چشیدم زدست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه ی تو ملک فراغت میسّرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود ونه شوق صنوبرم
بوی تومی شنیدم وبریاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دوعنب وضع بنده نیست
من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسی است
انصاف شاه باد دراین قصه یاورم
شکرخدا که باز دراین اوج بارگاه
طاووس عرش می شنود صیت شهپرم
نامم زکارخانه ی عشاق محو باد
گر جز محبت تو بوَد شغل دیگرم
شبل الاسد به صید دلم حمله کردومن
گر لاغرم و گر نه شکار سکندرم
ای عاشقان روی تو ازذرّه بیشتر
من کی رسم به وصل تو کزذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ توکیست
تا دیده اش به گزلک غیرت برآورم
برمن فتاد سایه ی خورشید سلطنت
واکنون فراغت است زخورشید خاورم
مقصود ازاین معامله بازارتیزی است
نی جلوه می فروشم ونی عشوه می خرم
***********
تـوهمـچو صبحی ومن شمع خلوت سحرم
تبسّمی کن وجان بین که چون همی سپرم
چنین که دردل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم
بر آستان مرادت گشاده ام در چشم
که یک نظر فکنی خود فکندی ازنظرم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله
که روز بیکسی آخر نمی روی زسرم
غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم
************
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
و گر تیرم زند منّت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم درآرد
به جز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفتاب صبح امید
که دردست شب هجران اسیرم
به فریادم رس ای پیرخرابات
به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی توخوردم دوش سوگند
که من ازپای تو سربرنگیرم
بسوز این خرقه ی تقوی توحافظ
که گر آتش شوم دروی نگیرم
*************
مزن بـر دل زنوک غمـزه تیرم
کـه پـیـش چشـم بیمارت بمیرم
نصاب حسن در حدّ کمال است
زکاتم ده کـه مسکین و فقیرم
چو طفلان تا کـی ای زاهد فریبی
بـه سیب بوستان و شهـد و شیـرم
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوانبخت جهانم گـر چه پیرم
قراری بسته ام با می فروشان
که روز غم به جز ساغر نگیرم
مبادا جز حساب مطرب و می
اگـر نقشی کشـد کلک دبیـرم
در این غوغا که کس کس رانپرسد
من از پـیـر مغـان منّت پذیرم
خوشا آن دم کز استغنای مستی
فراغت باشد از شاه و وزیرم
من آن مرغم که هرشام وسحرگاه
ز بام عـرش می آیـد صفیرم
چو حافظ گنج او در سینه دارم
اگــر چـه مـدّعی بـیـنـد حقیـرم
*************

parneyan
Monday 20 April 2009-1, 07:51 PM
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصّه پردازم
به یاد یار ودیارآنچنان بگریم زار
که ازجهان ره ورسم سفربراندازم
من ازدیار حبیبم نه ازبلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای رامددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد زپیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق می بازم
به جز صبا وشمالم نمی شناسد کس
عزیز من که به جزبادنیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد وعیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم خانگی است غمّازم
زچنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت
غلام حافظ خوش لهجه ی خوش آوازم
***********
گـر دست رسـد در سـر زلفین تو بازم
چون گوی چه سرها که به چوگان توبازم
زلف تو مرا عمر درازاست ولی نیست
در دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه ی راحت بده ای شمع که امشب
از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آندم که به یک خنده دهم جان چو صراحی
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نمـاز من آلـوده نمازی
در میکده زان کم نشود سوز وگدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آید
محراب وکمانچه زدو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی
چون صبح بر آفاق جهان سربفرازم
محمود بوَد عاقبت کار دراین راه
گر سر برود در سر سودای ایازم
حافظ غم دل باکه بگویم که دراین دور
جز جام نشاید که بوَد محرم رازم
************
در خرابات مغان گـر گذرافتد بازم
حاصل خرقه وسجاده روان دربازم
حلقه ی توبه گرامروز چو زهّاد زنم
خازن میکده فـردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی
جز بدان عارض شمعی نبوَد پروازم
صحبت حورنخواهم که بوَد عین قصور
بــا خیال تو اگر با دگری پردازم
سرّ سودای تو درسینه بماندی پنهان
چشم تردامن اگر فاش نکردی رازم
مرغ سان ازقفس خاک هوایی گشتم
به هوایی که مگر صید کند شهبازم
همچوچنگ اربه کناری ندهی کام دلم
از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم
ماجرای دل خون گشته نگویم با کس
زانکه جزتیغ غمت نیست کسی دمسازم
گر به هر موی سری برتن حافظ باشد
همچو زلفت همـه را در قـدمـت اندازم
*********
مژده ی وصل تو کو کزسرجان برخیزم
طایـر قـدسـم و از دام جهـان برخیزم
به ولای تو که گر بنده ی خویشم خوانی
از سر خواجگی ک*و*ن ومکان برخیزم
یـارب از ابـر هدایت بـرسان بـارانی
پیش تر زان که چو گردی زمیان برخیزم
بر سر تربت من با می ومطرب بنشین
تا به بویت زلحد رقص کنان برخیزم
خیز وبالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان وجهان دست فشان برخیزم
گرچه پیرم تو شبی تنگ درآغوشم کش
تا سحـرگه زکنـار تـو جـوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ زسر جان وجهان برخیزم
************
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خودباشم
غم غریبی و غربت چو برنمی تابم
به شهر خود روم وشهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده ی وصال شوم
ز بندگان خداوند گار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی
که روز واقعه پیش نگار خود باشم
زدست بخت گران خواب وکاربی سامان
گرَم بوَد گلِه ای راز دار خود باشم
همیشه پیشه ی من عاشقیّ ورندی بود
دگر بکوشم ومشغول کار خود باشم
بوَد که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
************

parneyan
Monday 20 April 2009-1, 11:09 PM
من دوستدار روی خوش و مـوی دلکشم
مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم
گفتی ز سرّ عهد ازل یـک سخن بگو
آنگه بگویمَت کـه دو سـه پیمانه درکشم
مـن آدم بهشتی ام امـّا در ایـن سفـر
حالـی اسـیـر عشـق جوانان مهوَشم
در عاشقی گریز نباشـد ز ساز و سوز
اسـتـاده ام چــو شمـع مترسان ز آتشم
شیـراز معـدن لب لعـل است و کـان حُسن
مـن جـوهـری ّ مفلسـم ایـرا مشـوّشـم
از بس که چشم مست در این شهر دیده ام
حقّا که مِی نمی خورم اکنون و سرخوشم
شهریست پر کرشمه ی حوران زشش جهت
چیـزیـم نـیـسـت ورنه خـریـدار هر ششم
بخـت ارمدد دهد که کشم رخت سوی دوست
گیسـوی حـور گـَرد فشانَد ز مفـرَشم
حافظ عروس طبع مـرا جلوه آرزوست
آیینه ای نـدارم از آن آه می کشم
**********
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
سزای تکیه گهت منظری نمی بینم
منم ز عالم و این گوشه ی معیّن چشم
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
زکنج خانه ی دل می کشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرَم به خون جگر می گرفت دامن چشم
نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
به بوی مژده ی وصل توتاسحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم
************
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم وخاموشم
قصد جان است طمع درلب جانان کردن
تو مرا بین که دراین کار به جان می کوشم
من کی آزاد شوم از غم دل چون هردم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
حاش لله که نی ام معتقد طاعت خویش
این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
هست امیدم که علی رغم عدو روز جزا
فیض عفوَش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه ی رضوان به دوگندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
خرقه پوشیّ من از غایت دین داری نیست
پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم
من که خواهم که ننوشم به جز از رواق خم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
***********
گر من از سرزنش مدّعیان اندیشم
شیوه ی مستی و رندی نرود ازپیشم
زهد رندان نو آموخته راهی به دهی است
من که بد نام جهانم چه صلاح اندیشم
شاه شوریده سران خوان من بی سامان را
زانکه در کم خردی از همه عالم بیشم
بر جبین نقش کن از خون دل من خالی
تا بدانند که قربان تو کافر کیشم
اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا
تا دراین خرقه ندانی که چه نادرویشم
شعر خونبار من ای باد بدان یاررسان
که زمژگان سیه بر رگ جان زد نیشم
من اگر باده خورم ورنه چه کارم با کس
حافظ راز خود و عارف وقت خویشم
************
حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چومن خوش الحانی است
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق می آید
عجب مدار که همدرد نافه ی خُتنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوز هاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود زمن که منم
*************

parneyan
Tuesday 21 April 2009-1, 10:35 PM
چـل سال بیش رفت که مـن لاف می زنم
کـز چاکـران پـیـر مغـان کمترین منم
هرگز بـه یُمـن عاطـفـت پـیـر می فروش
ساغـر تهـی نشد ز می صـاف روشنـم
از جـاه عشـق و دولت رنـدان پاکبـاز
پیوسـته صـدر مصطبـه ها بـود مسکنم
در شأن مـن به دُرد کشی ظنّ بد مبـر
کآلـوده گشـت جامـه ولـی پـاک دامنم
شهباز دسـت پادشهم این چه حالت است
کـز یـاد بـرده انـد هـوای نـشـیـمنـم
حیف است بلبلی چومن اکنون دراین قفس
با این لسـان عذب که خامش چو سوسنم
آب و هوای فارس عجب سفله پروراست
کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
در بـزم خواجـه پرده زکـارت برافکنم
تورانـشـه خجسته که درمـن یزید فضل
شـد منّت مـواهـب او طـوق گردنـم
***********
عمریست تـا من در طلب هر روز گامی می زنم
دسـت شفاعـت هـر زمان در نیک نامی می زنم
بی مـاه مهـر افـروز خـود تـا بگـذرانم روز خود
دامـی به راهـی می نهم مـرغی به دامی می زنم
اورنـگ کـو گـلـچـهـر کـو نقـش وفـا و مهر کو
حالی مـن انـدر عاشـقـی داد تمـامـی می زنم
تا بـو کـه یابـم آگهـی از سایـه ی سـرو سهی
گلبانگ عشق ازهرطرف برخوش خرامی می زنم
هـرچنـد کـان آرام دل دانــم نبخشـد کـام دل
نقـش خیالـی می کشـم فــال و دامـی می زنم
دانم سـر آرد غصّه را رنگین بـر آرد قصّه را
این آه خون افشان که من هرصبح وشامی می زنم
با آن که از وی غایبم وز می چـوحافظ تایبم
در مجلـس روحانیـان گـه گـاه جـامـی می زنم
*************
بی تو ای سرو روان با گل وگلشن چه کنم
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کـز طعنـه ی بدخـواه نـدیـدم رویـت
نیست چـون آیـنـه ام روی زآهن چه کنم
برو ای ناصح و بر دُرد کشان خرده مگیر
کار فرمای قـدَر می کند ایـن من چه کنم
برق غیرت چو چنین می جهد ازمکمن غیب
تـو بفرما کـه من سوختـه خرمن چه کنم
شاه ترکان چـو پسندیـد و بـه چاهم انداخت
دستـگیـر ار نشـود لطـف تهمتـن چـه کنم
مـددی گر به چـراغـی نکنـد آتـش طـور
چـاره ی تـیـره شب وادی ایـمـن چـه کنم
حافظا خـلـد برین خانه ی موروث من است
انـدریـن منـزل ویـرانه نـشـیـمـن چـه کنم
**************
من نه آن رندم که ترک شاهد وساغر کنم
محتسب داند که من این کارها کمتر کنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
عشق دُردانه است ومن غوّاص ودریا میکده
سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر برکنم
لاله ساغر گیر ونرگس مست وبرما نام فسق
داوری دارم بسی یارب که را داور کنم
باز کش دیدم عنان ای ترک شهر آشوب من
تا زاشک وچهره راهت پر زر و گوهر کنم
من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجها
کی نظر در فیض خورشید بلند اختر کنم
چون صبامجموعه ی گل رابه آب لطف شست
کج دلم خوان گر نظر برصفحه ی دفترکنم
عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار
عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست
کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گرد آلود فقرم شرم باد از همّتم
گر به آب چشمه ی خورشید دامن ترکنم
عاشقان را گردرآتش می پسنددلطف دوست
تنگ چشمم گر نظردرچشمه ی کوثرکنم
دوش لعلش عشوه ای می دادحافظ راولی
من نه آنم کز وی این افسانه ها باورکنم
*************

parneyan
Friday 24 April 2009-1, 10:00 AM
صنما با غم عشق تو چه تدبیرکنم
تا به کی درغم توناله ی شبگیرکنم
دل دیوانه ازآن شد که نصیحت شنود
مگرش هم زسر زلف توزنجیرکنم
آنچه درمدت هجرتوکشیدم هیهات
دریکی نامه محال است که تحریرکنم
باسرزلف تومجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریرکنم
آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد
درنظر نقش رخ خوب توتصویرکنم
گربدانم که وصال توبدین دست دهد
دین ودل راهمه دربازم وتوفیرکنم
دورشوازبرم ای واعظ وبیهوده مگوی
من نه آنم که دگر گوش به تزویرکنم
نیست امّید صلاحی زفساد حافظ
چون که تقدیرچنین است چه تدبیرکنم
*************
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
وندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار بر آرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدارآنجاست
می کنم جهدکه خودرامگرآنجا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشید کلاه
تا چو زلفت سر سودا زده درپافکنم
خورده ام تیرفلک باده بده تاسرمست
عقده دربند کمرترکش جوزافکنم
جرعه ی جام براین تخت روان افشانم
غلغل چنگ دراین گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه برایام چو سهواست وخطا
من چراعشرت امروز به فردا فکنم
**********
دوش سودای رُخَش گفتم زسربیرون کنم
گفت کوزنجیر تا تدبیراین مجنون کنم
قامتش را سروگفتم سرکشید ازمن به خشم
دوستان از راست می رنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه ای فرمای تامن طبع راموزون کنم
زرد رویی می کشم زان طبع نازک بی گناه
ساقیا جامی بده تا چهره راگلگون کنم
ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی
رَبع را برهم زنم اطلال راجیحون کنم
من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست
صدگدای همچو خود رابعدازاین قارون کنم
ای مه صاحب قران ازبنده حافظ یادکن
تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم
*************
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد چه چاره کنم
سخن درست بگویم نمی توانم دید
که می خورند حریفان ومن نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به یاد مجلس شاه
پیاله گیرم وازشوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مراعلاج کنید
گر ازمیانه ی بزم طرب کناره کنم
زروی دوست مراچون گل مرادشکفت
حواله ی سردشمن به سنگ خاره کنم
گدای میکده ام لیک وقت مستی بین
که ناز برفلک وحکم برستاره کنم
مراکه نیست ره ورسم لقمه پرهیزی
چراملامت رند شراب خواره کنم
به تخت گل بنشانم بتی چوسلطانی
ز سنبل وسمنش ساز طوق ویاره کنم
زباده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط ونی رازش آشکاره کنم
**********
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
من لاف عقل می زنم این کارکی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهدوعلم
در کارچنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل وقال مدرسه حالی دلم گرفت
یکچند نیزخدمت معشوق ومی کنم
کی بود درزمانه وفا جام می بیار
تا من حکایت جم وکاووس کی کنم
ازنامه ی سیاه نترسم که روزحشر
بافیض لطف او صدازاین نامه طی کنم
کوپیک صبح تا گله های شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
این جان عاریت که به حافظ سپرددوست
روزی رُخَش ببینم وتسلیم وی کنم
***********
روزگاری شد که درمیخانه خدمت می کنم
در لباس فقر کار اهل دولت می کنم
تاکی اندر دام وصل آرم تذروی خوشخرام
درکمینم وانتظار وقت فرصت می کنم
واعظ ما بوی حق نشنید بشنوکاین سخن
درحضورش نیزمی گویم نه غیبت می کنم
با صبا افتان وخیزان می روم تاکوی دوست
وزرفیقان ره استمداد همت می کنم
خاک کویت زحمت ما برنتابد بیش ازاین
لطفها کردی بتا تخفیف زحمت می کنم
زلف دلبر دام راه وغمزه اش تیربلاست
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می کنم
دیده ی بدبین بپوشان ای کریم عیب پوش
زین دلیری ها که من درکنج خلوت می کنم
حافظم درمجلسی دُردی کشم درمحفلی
بنگراین شوخی که چون باخلق صنعت می کنم
***********
من ترک عشق شاهد وساغرنمی کنم
صد بار توبه کردم ودیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه ی طوبیّ و قصرحور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
تلقین ودرس اهل نظریک اشارت است
گفتم کنایتی ّ و مکرّر نمی کنم
هرگز نمی شود زسرخود خبر مرا
تا درمیان میکده سر بر نمی کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم
این تقوی ام تمام که با شاهدان شهر
ناز وکرشمه بر سر منبر نمی کنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمی کنم
************
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه دردینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت ازیاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد توبنشینم
جهان پیراست وبی بنیاد ازاین فرهادکش فریاد
که کرد افسون ونیرنگش ملول ازجان شیرینم
زتاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانیّ عالم را طفیل عشق می بینم
اگربرجای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا می کند درسر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم ازبستر روم درقصر حورالعین
اگر دروقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که دراین نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقینم
*************

parneyan
Friday 24 April 2009-1, 12:38 PM
حالیا مصلحت وقت درآن می بینم
که کشم رخت به میخانه وخوش بنشینم
جام می گیرم وازاهل ریا دور شوم
یعنی ازاهل جهان پاک دلی بگزینم
جز صراحیّ وکتابم نبوَد یار وندیم
تا حریفان دغا رابه جهان کم بینم
سربه آزادگی ازخلق برآرم چون سرو
گردهد دست که دامن زجهان درچینم
بس که درخرقه ی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار ازرخ ساقیّ ومی رنگینم
سینه ی تنگ من وبارغم او هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
من اگررند خراباتم وگر زاهدشهر
این متاعم که همی بینی وکمترزینم
بنده ی آصف عهدم دلم ازراه مبر
که اگر دم زنم ازچرخ بخواهد کینم
بر دلم گرد ستمهاست خدایا مپسند
که مکدّر شود آیینه ی مهرآیینم
************
گَرَم ازدست برخیزد که بادلدار بنشینم
زجام وصل می نوشم زباغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهدبرد
لبم برلب نه ای ساقیّ وبستان جان شیرینم
مگردیوانه خواهم شددراین سودا که شب تا روز
سخن با ماه می گویم پری درخواب می بینم
لبت شکّر به مستان داد وچشمت می به میخواران
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هرخاکی که بادآوردفیضی بردازانعامت
زحال بنده یادآور که خدمتکار دیرینم
نه هرکو نقش نظمی زدکلامش دلپذیر افتد
تذَروِ طُرفِه من گیرم که چالاک است شاهینم
اگر باورنمی داری رو ازصورتگر چین پرس
که مانی نسخه می خواهدزنوک کلک مشکینم
وفاداریّ وحق گویی نه کارهرکسی باشد
غلام آصف ثانی جلال الحقّ والدّینم
رموز مستی ورندی زمن بشنو نه ازواعظ
که با جام وقدح هردم ندیم ماه وپروینم
***********
درخرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم
جلوه برمن مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی ومن خانه خدا می بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکردور است همانا که خطا می بینم
سوز دل اشک روان آه سحرناله ی شب
این همه ازنظرلطف شما می بینم
هردم ازروی تونقشی زندَم راه خیال
باکه گویم که دراین پرده چها می بینم
کس ندیده است زمشک ختن ونافه ی چین
آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من اورا زمحبّان شما می بینم
***********
غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
دواش جز می چون ارغوان نمی بینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چراکه مصلحت خود در آن نمی بینم
زآفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چراکه طالع وقت آن چنان نمی بینم
نشان اهل خدا عاشقیست باخوددار
که درمشایخ شهراین نشان نمی بینم
بدین دودیده ی حیران من هزارافسوس
که با دوآینه رویش عیان نمی بینم
قد تو تابشد ازجویبار دیده ی من
به جای سرو جزآب روان نمی بینم
دراین خمار کسم جرعه ای نمی بخشد
بین که اهل دلی درمیان نمی بینم
من وسفینه ی حافظ که جز دراین دریا
بضاعت سخن دُرفشان نمی بینم
***********
خرّم آن روز کزاین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سرآن زلف پریشان بروم
دلم ازوحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم وتا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار ودل بی طاقت
به هواداری آن سروخرامان بروم
درره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش ودیده ی گریان بروم
نذر کردم گرازاین غم به درآیم روزی
تادرمیکده شادان وغزلخوان بروم
به هواداری اوذرّه صفت رقص کنان
تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش وآسان بروم
ور چو حافظ زبیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه ی آصف دوران بروم
**********
گر ازاین منزل ویران به سوی خانه روم
دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد ازاین سیروسلوک
به در صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرَم خون بخورند
ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم
بعد ازاین دست من وزلف چو زنجیرنگار
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
سجده ی شکر کنم وز پی شکرانه روم
خرّم آن دم که چو حافظ به تولاّی وزیر
سرخوش ازمیکده بادوست به کاشانه روم
************
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده ی معتقد و چاکر دولت خواهم
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذرّه ی خاکم ودرکوی توام جای خوش است
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
وندر آن آینه از حُسن تو کرد آگاهم
صوفی صومعه ی عالم قدسم لیکن
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حُسن تو بگیرد آهم
خوشم آمد که سحر خسرو خاور می گفت
با همه پادشهی بنده ی توران شاهم
************

parneyan
Saturday 25 April 2009-1, 08:26 PM
دیدار شد میسّر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگرطالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگارهم
ما عیب کس به مستی ورندی نمی کنیم
لعل بتان خوشست ومی خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند
وزمی جهان پراست وبت میگسارهم
خاطربه دست تفرقه دادن نه زیرکیست
مجموعه ای بخواه وصراحی بیارهم
بر خاکیان عشق فشان جرعه ی لبش
تا خاک لعل گون شود ومشکبار هم
آن شد که چشم بدنگران بودی ازکمین
خصم ازمیان برفت وسرشک ازکنارهم
چون کاینات جمله به بوی توزنده اند
ای آفتاب سایه ز ما برمدار هم
چون آب روی لاله وگل فیض حسن توست
ای ابر لطف بر من خاکی ببار هم
حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس
وز انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک ودین که زدست وزارتش
ایّام کان یمین شد و دریا یسار هم
بر یاد رأی انور او آسمان به صبح
جان می کند فدا و کوکب نثار هم
گوی زمین ربوده ی چوگان عدل اوست
وین برکشیده گنبد نیلی حصار هم
عزم سبک عنان تو درجنبش آورد
این پایدار مرکز عالی مدار هم
تا ازنتیجه ی فلک وطور دور اوست
تبدیل ماه وسال وخزان وبهار هم
خالی مباد کاخ جلالش ز سروران
وز ساقیان سرو قد گلعذار هم
*************
دردم از یار است ودرمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می گویند آن خوشتر زحُسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست وپیمان نیز هم
دوستان در پرده می گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیزهم
چون سرآمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هردو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
واصف ملک سلیمان نیز هم
*************
ما بیغمان مست دل ازدست داده ایم
همراز عشق وهم نفس جام باده ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند
تا کار خود زابروی جانان گشاده ایم
ای گل تودوش داغ صبوحی کشیده ای
ما آن شقایقیم که با داغ زاده ایم
پیر مغان ز توبه ی ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذرایستاده ایم
کار از تو می رود مددی ای دلیل راه
کانصاف می دهیم و ز راه اوفتاده ایم
چون لاله می مبین وقدح درمیان کار
این داغ بین که بردل خونین نهاده ایم
گفتی که حافظ این همه رنگ وخیال چیست
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
************
عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
روی و ریای خلق به یکسو نهاده ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علم
در راه جام و ساقی مهرو نهاده ایم
هم جان بدان دونرگس جادو سپرده ایم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ایم
عمری گذشت تا به امید اشارتی
چشمی بدان دو گوشه ی ابرو نهاده ایم
ما ملک عافیت نه به لشکر گرفته ایم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ایم
تا سِحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمه ی جادو نهاده ایم
بی زلف سرکشش سر سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ایم
در گوشه ی امید چو نظّار گان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم
گفتی که حافظا دل سرگشته ات کجاست
در حلقه های آن خم گیسو نهاده ایم
***********
ما بدین در نه پی حشمت وجاه آمده ایم
از بد حادثه این جا به پناه آمده ایم
رهرو منزل عشقیم و ز سر حدّ عدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم
سبزه ی خطّ تو دیدیم و زبستان بهشت
به طلب کاری این مهرگیاه آمده ایم
با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدایی به در خانه ی شاه آمده ایم
لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
که دراین بحر کرَم غرق گناه آمده ایم
آبرو می رود ای ابر خطا پوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم
حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز که ما
از پی قافله با آتش آه آمده ایم
*************

parneyan
Saturday 25 April 2009-1, 11:27 PM
فـتـوی پیـر مغـان دارم و قولیـست قدیم
که حرامست می آنجا که نه یاراست ندیم
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابی است الیم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سالهـا شـد که منم بـر در میخانه مقیم
مگرش خدمت دیرین من از یاد برفت
ای نسیم سحری یـاد دهش عهد قدیم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذری
سربر آرد زگِلَم رقص کنان عظم رمیم
دلبر از ما به صد امید ستد اول دل
ظاهرا" عهد فرامش نکند خلق کریم
غنچه گو تنگ دل ازکار فروبسته مباش
کز دم صبح مدد یابی و انفاس نسیم
فکر بهبود خود ای دل زدری دیگر کن
درد عاشق نشود بِه به مداوای حکیم
گوهر معرفت آموز که با خود ببری
که نصیب دگران است نصاب زر وسیم
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا
ورنه آدم نبَرَد صرفه زشیطان رجیم
حافظ ار سیم وزرت نیست چه شدشاکرباش
چه به از دولت لطف سخن وطبع سلیم
**********
خـیـز تـا از در میخانه گشادی طلبیم
بـه ره دوســت نشینیم ومـرادی طلبیم
زاد راه حـرم وصـل نداریم مگر
به گدایی ز در میکـده زادی طلبیم
اشک آلوده ی ما گرچه روانست ولی
به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم
لذّت داغ غمت بردل ما باد حرام
اگر ازجور غم عشق تو دادی طلبیم
نقطه ی خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم
عشوه ای ازلب شیرین تودل خواست به جان
به شکر خنده لبت گفت مزادی طلبیم
تا بوَد نسخه ی عطری دل سودا زده را
از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم
چون غمت را نتوان یافت مگر دردل شاد
مـا بـه امّیـد غمت خاطر شادی طلبیم
بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ
خـیـز تـا از در میخانه گشادی طلبیم
**********
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتیم
تا درخت دوستی بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم وصلح انگاشتیم
گلبن حُسنَت نه خود شد دل فروز
ما دم همّت بر او بگماشتیم
نکته ها رفت وشکایت کس نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گفت خود دادی به ما دل حافظا
ما محصّل بر کسی نگماشتیم
***********
صلاح از ما چه می جویی که مستان راصلا گفتیم
بـه دور نـرگـس مستـت سلامـت را دعـا گفتیم
در میخانه ام بگشـا کـه هیـچ از خانـقـه نگشود
گرَت باور بوَد ورنه سخن این بود و مـا گفتیم
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بـلایـی کـز حـبـیـب آیــد هـزارش مـرحبـا گفتیم
اگـر بـر مـن نبخشایـی پشیمانـی خـوری آخـر
بـه خاطـر دار ایـن معنی که در خدمت کجا گفتیم
قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد
کـه ایـن نسبـت چرا کردیم واین بهتان چرا گفتیم
جگر چون نافه ام خون گشت کم زینم نمی باید
جـزای آن کـه بـا زلفـت سخـن از چیـن خطـا گفتیم
تـو آتـش گشـتی ای حـافـظ ولـی بـا یـار در نگرفت
ز بـد عهـدیّ گـل گـویـی حکـایـت بـا صبـا گفتیم
************
ما درس سحر در سر میخانه نهادیم
محصـول دعـا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
سلطان ازل گنج غم عشق به ماداد
تا روی در این منزل ویرانه نهادیم
در دل ندهم ره پس ازاین مهر بتان را
مُهر لب او بردر این خانه نهادیم
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد از این شیوه ی رندانه نهادیم
چون می رود این کشتی سرگشته که آخر
جان در سرآن گوهر یکدانه نهادیم
المنّة لله که چو ما بی دل ودین بود
آن را که لقب عاقل وفرزانه نهادیم
قانع به خیالی زتو بودیم چو حافظ
یارب چه گدا همّت وبیگانه نهادیم
***********
بگـذار تا زشارع میخانه بگذریم
کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم
روزنخست چون دم رندی زدیم وعشق
شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
جایی که تخت ومسند جم می رود به باد
گر غم خوریم خوش نبود به که می خوریم
تا بو که دست در کمراوتوان زدن
در خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما
با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم
چون صوفیان به حالت رقصند مقتدا
ما نیز هم به شعبده دستی بر آوریم
از جرعه ی تو خاک زمین درّولعل یافت
بیچاره ما که پیش تو ازخاک کمتریم
حافظ چو ره به کنگره ی کاخ وصل نیست
با خاک آستانه ی این در به سر بریم
**********

parneyan
Tuesday 28 April 2009-1, 07:54 PM
خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم
شطح وطامات به بازار خرافات بریم
سوی رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامی وسجاده ی طامات بریم
تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند
چنگ صبحی به در پیرمناجات بریم
با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم
همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم
کوس ناموس تو بر کنگره ی عرش زنیم
علَم عشق تو بر بام سماوات بریم
خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا
همه بر فرق سراز بهر مباهات بریم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بریم
شرممان باد زپشمینه ی آلوده ی خویش
گر بدین فضل وهنر نام کرامات بریم
قدر وقت ار نشناسد دل وکاری نکند
بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می بارد ازاین سقف مقرنس برخیز
تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی
ره بپرسیم مگر پی به مهمّات بریم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز
حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم
***************
بـیـا تـا گـل بـرافشانیم و مـی در سـاغـر اندازیم
فـلـک را سـقـف بشکافیـم و طـرحی نودراندازیم
اگـر غـم لشکـر انگیـزد کـه خـون عاشـقـان ریـزد
مـن و سـاقـی بـه هـم تـازیم و بنیـادش بـراندازیم
شـراب ارغـوانی را گـلاب انـدر قـدح ریـزیـم
نـسـیـم عـطـر گـردان را شـکـر درمـجـمـر اندازیم
چودردست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
کـه دسـت افشـان غـزل خوانیم و پاکوبان سراندازیم
صـبــا خـاک وجـود مـا بـدان عـالـی جـنـاب انـداز
بـوَد کـان شـاه خـوبـان را نـظـر بـر مـنـظـراندازیم
یـکـی از عـقـل مـی لافـد یـکـی طـامـات می بافد
بـیـا کـایـن داوری ها را بـه پـیـش داور اندازیم
بـهـشـت عـدن اگـر خـواهی بـیـا بـا مـا بـه میخانه
کـه از پـای خُـمـَت روزی بـه حـوض کوثر اندازیم
سخـن دانـیّ و خـوش خـوانی نمـی ورزنـد در شیراز
بـیـا حـافـظ کـه تـا خـود را بـه ملـک دیـگـر اندازیم
****************
صوفی بیا که خرقه ی سالوس برکشیم
وین نقش زرق را خط بطلان به سرکشیم
نذر وفتوح صومعه در وجه می نهیم
دلـق ریـا بـه آب خرابـات بـر کشـیم
فردا اگر نه روضه ی رضوان به مادهند
غلمان ز روضه ی حور زجنّت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش وازبزم صوفیان
غارت کنیم باده وشاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ورنه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سرّ خدا که در تتق غیب منزوی است
مستانه اش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوه ای ز ابروی او تا چو ماه نو
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
حافظ نه حدّ ماست چنین لافها زدن
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
****************
دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
سخن اهل دل است این وبه جان بنیوشیم
نیست در کس کرم ووقت طرب می گذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم
خوش هوایی است فرح بخش خدایا بفرست
نازنینی که به رویش می گلگون نوشیم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنراست
چون از این غصه ننالیم وچرا نخروشیم
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجرم زآتش حرمان وهوس می جوشیم
می کشیم از قدح لاله شرابی موهوم
چشم بد دور که بی مطرب ومی مدهوشیم
حافظ این حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیم که در موسم گل خاموشیم
****************
ما شبی دست برآریم ودعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره زجایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بی جرم برنجید وبه تیغم زدورفت
بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب وهوا نشو ونمایی بکنیم
مدد از خاطر رندان طلب ای دل ورنه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم
سایه ی طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایه ی میمون همایی بکنیم
دلم از پرده بشد حافظ خوش گوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز ونوایی بکنیم
*****************
مـا نـگوییـم بـد و مـیل بـه ناحـق نکنیم
جامه ی کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم وبیش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم
سرحق بر ورق شعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه ی رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صاف مروّق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سیه و زین مغرّق نکنیم
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که براین بحر معلّق نکنیم
گر بدی گفت حسودیّ و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم براو
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
*****************

parneyan
Tuesday 28 April 2009-1, 11:33 PM
سرم خوش است وبه بانگ بلند می گویم
کـه مـن نسیـم حیـات از پـیـالـه می جویم
عبـوس زهـد بـه وجـه خمـار نـنـشـیـنـد
مُــرید خرقه ی دُردی کشان خوشخویم
شدم فسانه به سرگشتگیّ و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
گرَم نه پیر مغان در بـه روی بگشاید
کـدام در بـزنـم چـاره از کجـا جویم
مکن دراین چمنم سرزنش به خودرویی
چنان کـه پـرورشـم می دهند می رویم
تـو خـانـقـاه و خـرابـات در میانه مبین
خـدا گـواه کـه هـرجـا که هست بـا اویم
غـبار راه طلب کیمیای بهـروزی است
غـلام دولـت آن خـاک عـنـبـرین بـویم
ز شـوق نـرگس مسـت بـلـنـد بالایی
چـو لالـه بـا قـدح افتاده بـر لب جویم
بیار می که به فتویّ حافظ از دل پاک
غـبـار زرق بـه فیض قـدح فرو شویم
*************
بـارهـا گفتـه ام و بـار دگـر می گویم
که من دلشده این ره نه به خودمی پویم
در پس آیـنـه طوطی صفتم داشته اند
آن چـه اسـتـاد ازل گفت بگو می گویم
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که ازآن دست که او می کشدم می رویم
دوستـان عـیـب مـن بـیـدل حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب نظری می جویم
گرچه با دلق ملمّع می گلگون عیب است
مکنم عیب کز او رنگ ریا می شویم
خنده و گریه ی عشّاق زجایی دگر است
می سرایم به شب و وقت سحر می مویم
حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی
گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم
***************
گرچه ما بندگان پادشهیم
پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج درآستین وکیسه تهی
جام گیتی نما وخاک رهیم
هوشیارحضورومست غرور
بحرتوحید وغرقه ی گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آیینه ی رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت راهرشب
ما نگهبان افسر و کُلَهیم
گوغنیمت شمار صحبت ما
که تودرخواب ومابه دیده گهیم
شاه منصورواقف است که ما
روی همّت به هرکجاکه نهیم
دشمنان را زخون کفن سازیم
دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبوَد
شیر سرخیم وافعی سیهیم
وام حافظ بگو که باز دهند
کرده ای اعتراف وماگوهیم
*************
فاتحه ای چو آمدی برسرخسته ای بخوان
لب بگشا که می دهدلعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمدوفاتحه خواندومی رود
گو نفسی که روح رامی کنم ازپی اش روان
ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین
کاین دم و دود سینه ام باردل است برزبان
گرچه تب استخوان من کرد زمهر گرم ورفت
همچو تبم نمی رود آتش مهر از استخوان
حال دلم زخال تو هست درآتشش وطن
چشمم ازآن دوچشم توخسته شده است وناتوان
باز نشان حرارتم زآب دو دیده و ببین
نبض مراکه می دهد هیچ ز زندگی نشان
آن که مدام شیشه ام از پی عیش داده است
شیشه ام ازچه می برد پیش طبیب هر زمان
حافظ از آب زندگی شعر توداد شربتم
ترک طبیب کن بیا نسخه ی شربتم بخوان
*************
چندان که گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
آن گل که هردم دردست بادی است
گو شرم بادش از عندلیبان
یارب امان ده تا باز بیند
چشم محبّان روی حبیبان
دُرج محبت برمُهر خودنیست
یارب مبادا کام رقیبان
ای منعم آخر برخوان جودت
تا چند باشیم از بی نصیبان
حافظ نگشتی شیدای گیتی
گر می شنیدی پند ادیبان
************
می سوزم از فراقت روی ازجفا بگردان
هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان
مه جلوه می نماید برسبزخنگ گردون
تا اوبه سردرآید بـر رخش پا بگردان
مرغول را برافشان یعنی به رغم سنبل
گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل ودین را بیرون خرام وسرمست
در سر کلاه بشکن دربر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارم
چنگ حزین وجامی بنواز یا بگردان
دوران همی نویسد برعارضش خطی خوش
یارب نوشته ی بد ازیارما بگردان
حافظ زخوب رویان بختت جزاین قدرنیست
گرنیستت رضایی حکم قضا بگردان
**************

parneyan
Wednesday 29 April 2009-1, 09:37 PM
یارب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان
وآن سهی سرو خرامان به چمن باز رسان
دل آزرده ی مـا را بـه نـسـیـمـی بـنـواز
یعنی آن جان زتـن رفته به تـن باز رسان
ماه وخورشید به منزل چو به امر تورسند
یـار مهروی مـرا نـیـز بـه مـن باز رسان
دیـده ها در طلب لـعل یـمـانی خـون شد
یارب آن کوکب رخشان به یمن باز رسان
بــرو ای طــایر مـیـمـون هـمـایـون آثـار
پـیـش عـنـقـا سـخـن زاغ وزغن باز رسان
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
بشنو ای پیک خبر گیر وسخن باز رسان
آن که بودی وطـنـش دیده ی حافظ یارب
بـه مـرادش زغـریبی به وطن باز رسان
****************
خدا راکم نشین با خرقه پوشان
رخ از رندان بی سامان مپوشان
دراین خرقه بسی آلودگی هست
خوشا وقت قبای می فروشان
دراین صوفی وشان دردی ندیدم
که صافی باد عیش دُرد نوشان
تو نازک طبعی و طاقت نیاری
گرانی های مشتی دلق پوشان
چو مستم کرده ای مستور منشین
چو نوشم داده ای زهرم منوشان
بیا وز غبن این سالوسیان بین
صراحی خون دل وبربط خروشان
ز دل گرمی ّ حافظ بـر حذر باش
که دارد سینه ای چون دیگ جوشان
***************
ماه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت ونظر برمن درویش انداخت
گفت:ای چشم وچراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم وزرت کیسه تهی خواهدبود
بنده ی من شو و برخور زهمه سیم تنان
کمتر از ذرّه نیی پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
به جهان تکیه مکن ور قدحی می داری
شادی زهره جبینان خور ونازک بدنان
پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد
گفت:پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان
دامن دوست به دست آر وزدشمن بگسل
مرد یزدان شو و فارغ گذر ازاهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
گفت:حافظ من وتو محرم این راز نه ایم
از می لعل حکایت کن وشیرین دهنان
**************
بهار وگل طرب انگیز گشت وتوبه شکن
بـه شـادی رخ گـل بـیـخ غم زدل برکن
رسید باد صبا غنچه در هواداری
زخود برون شد وبرخود درید پیراهن
طریق صدق بیاموز ازآب صافی دل
به راستی طلب آزادگی زسرو چمن
زدستبرد صبا گرد گل کلاله نگر
شکنج گیسوی سنبل ببین به روی چمن
عروس غنچه رسید از حرم به طالع سعد
معاینه دل ودین می برد به وجه حسَن
صفیر بلبل شوریده ونفیر هزار
برای وصل گل آمد برون زبیت حزن
حدیث صحبت خوبان وجام باده بگو
به قول حافظ وفتویّ پیر صاحب فن
***************
چو گل هردم به بویت جامه درتن
کنم چـاک از گـریبان تـا بـه دامن
تنت را دید گل گویی که در باغ
چـو مستان جامه را بـدرید برتن
من ازدست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوست
نگردد هیـچ کس بـا دوست دشمن
تـنـت درجـامـه چـون درجام باده
دلـت درسـیـنـه چون در سیم آهن
ببار ای شمع اشک از چشم خونین
کـه شـد سـوز دلت بـرخلق روشن
مکـن کـز سـیـنـه ام آه جـگرسـوز
بـرآیـد هـمـچـو دود از راه روزن
دلـم را مـشـکـن و در پـا مـیـنـداز
که دارد در سر زلـف تـو مسکن
چودل درزلف توبسته است حافظ
بدین سـان کـار او در پا مـیـفـکن
**************
افسر سلطان گل پیدا شد ازطرف چمن
مقدمش یارب مبارک باد برسرو وسمن
خوش به جای خویشتن بوداین نشست خسروی
تا نشیند هرکسی اکنون به جای خویشتن
خاتم جم را بشارت ده به حُسن خاتمت
که اسم اعظم کرد ازاوکوتاه دست اهرمن
تا ابد معمورباد این خانه کزخاک درش
هرنفس با بوی رحمان می وزدباد یمن
شوکت پور پشنگ وتیغ عالم گیر او
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
خنگ چوگانیّ چرخت رام شد در زیر زین
شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن
جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن
بعد ازاین نشگفت اگر بانکهت خلق خوشت
خیزد ازصحرای ایذج نافه ی مشک ختن
گوشه گیران انتظار جلوه ی خوش می کنند
برشکن طرف کلاه وبرقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
ساقیا می ده به قول مستشار موتمن
ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
تا ازآن جام زرافشان جرعه ای بخشدبه من
**************

parneyan
Thursday 30 April 2009-1, 07:45 PM
خوشتر از فکر می وجام چه خواهد بودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ایام نماند
گو نه دل باش ونه ایام چه خواهد بودن
مرغ کم حوصله را گوغم خود خورکه براو
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور وپند مقلّد منیوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دسترنج تو همان به که شودصرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهد بودن
پیرمیخانه همی خواند معمّایی دوش
ازخط جام که فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف وچنگ وغزل
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن
**********
دانـی کـه چـیـسـت دولـت دیـدار یـار دیدن
در کـوی او گـدایـی بـر خـسـروی گـزیدن
از جـان طـمـع بـریـدن آسـان بـوَد ولیکن
از دوسـتـان جـانی مـشـکل تـوان بـریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه بادل تنگ
وآنـجا بـه نـیـک نـامـی پـیـراهـنـی دریدن
گَـه چـون نـسـیـم بـا گـل راز نـهـفـتـه گفتن
گَـه سـرّ عـشـق بـازی از بـلـبـلـان شـنـیـدن
بـوسـیـدن لـب یـار اوّل ز دسـت مـگـذار
کآخـر مـلـول گـردی از دسـت ولـب گـزیـدن
فـرصـت شـمـارصـحـبـت کزاین دوراهه منزل
چـون بـگـذریـم دیـگرنـتـوان بـه هـم رسـیـدن
گـویـی بـرفـت حافظ از یـاد شـاه یـحـیـی
یـارب بــه یــادش آور درویـش پــروریــدن
****************
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم کـه دیـده نـیـالـوده ام بـه بـد دیـدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
کـه در طـریـقـت ما کافریست رنجیدن
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت:عیب پوشیدن
مـراد دل ز تـمـاشـای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ توگل چیدن
به می پرستی ازآن نقش خودزدم برآب
کـه تـا خـراب کـنـم نقش خود پرستیدن
بـه رحـمـت سـر زلـف تـو واثـقـم ورنه
کشش چو نبوَد ازآن سوچه سود کوشیدن
عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
که وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خـطّ یـار بـیـامـوز مـهـر بـا رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوشَست گردیدن
مبوس جـز لـب سـاقـیّ وجـام مـی حافظ
که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن
*************
ای روی مـاه مـنـظـر تـو نوبهار حُسن
خال وخط تو مرکزحسن ومدار حسن
درچشم پر خمار تـو پنهان فسون سحر
درزلـف بـیـقـرار تـو پـیـدا قـرار حسن
ماهی نتافت هـمـچو تـو ازبرج نیکویی
سروی نخاست چون قدت ازجویبارحسن
خـرّم شد از ملاحت تـو عـهـد دلـبـری
فرّخ شد از لطافت تو روزگـار حسن
از دام زلف ودانه ی خال تودرجهان
یک مرغ دل نماند نگشته شکارحسن
دایم به لطف دایه ی طبع ازمیان جان
می پرورد بـه ناز تورادر کنار حسن
گـرد لـبـت بنفشه از آن تازه وتراست
کآب حیات می خورد از جویبار حسن
حافظ طـمـع بـریـد کـه بـیـنـد نظیر تو
دیّار نیست جز رُخَت اندر دیار حسن
**************
گـلـبـرگ را ز سـنـبـل مشکین نقاب کن
یعنی کـه رخ بپوش وجـهـانی خـراب کن
بفشان عـرق ز چـهـره و اطراف باغ را
چون شیشه های دیده ی ما پـرگلاب کن
ایّام گل چـو عمر بـه رفتن شتاب کرد
ساقـی به دور باده ی گلگون شتاب کن
بگشا بـه شیوه نرگس پـرخواب مست را
وز رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بـوی بـنـفـشـه بـشـنـو و زلـف نگار گیـر
بـنـگـر بـه رنگ لاله وعـزم شـراب کن
زآنجا که رسم وعادت عاشق کشی توست
بـا دشمنان قدح کش و بـا ما عتاب کن
همچون حباب دیده به روی قدح گشای
وین خانه را قیاس اساس ازحباب کن
حافـظ وصـال می طـلـبد از ره دعا
یارب دعای خسته دلان مستجاب کن
*************
صـبـح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فـلـک درنـگ نـدارد شـتـاب کن
زان پیش تر که عالم فانی شود خراب
ما را زجـام بـاده ی گلگون خـراب کن
خورشید می زمشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گِل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه ی سـر مـا پر شراب کن
مـا مـرد زهـد وتوبه وطامات نیستیم
با ما به جام باده ی صافی خطاب کن
کـار صواب باده پرستی است حافظا
برخیز وعزم جزم به کار صواب کن
*************

parneyan
Thursday 30 April 2009-1, 11:24 PM
ز در در آ و شــبــســتــان مـا مـنـوّر کن
هــوای مجـلـس روحـانـیـان مـعـطـّر کن
اگـر فـقـیـه نـصـیـحـت کند که عشق مباز
پـیـالـه ای بـدهـش گـو دمـاغ را تـر کن
به چشم وابروی جانان سپرده ام دل وجان
بـیـا بـیـا و تـمـاشـای طـاق و مـنـظـر کن
سـتـاره ی شــب هـجـران نمی فشاند نـور
بـه بـام قـصـر بـرآ و چـراغ مـه برکن
بگو به خازن جنّت که خاک این مجلس
به تحفه برسوی فردوس وعود مجمرکن
از ایـن مزوّجه وخـرقـه نیک در تنگم
به یـک کرشمه ی صوفی وشم قلندرکن
چو شاهدان چمن زیـر دست حسن تواند
کرشمه بـر سمن و جلـوه بـرصنوبر کن
فـضـول نـفـس حـکـایت بسی کند ساقی
توکارخود مده ازدست ومی به ساغرکن
حجاب دیـده ی ادراک شـد شعاع جمال
بـیـا و خـرگـه خـورشـیـد را مـنـوّر کن
طـمـع بـه قـنـد وصـال تــو حـدّ مـا نبوَد
حـوالـتـم بـه لـب لـعـل هـمچو شکّر کن
لـب پـیـالـه بـبـوس آنـگـهـی به مستان ده
بـدیـن دقـیـقـه دمـاغ مـعـاشـران ترکن
پـس از ملازمت عـیـش وعشق مهرویان
ز کـارها کـه کـنـی شـعـرحافظ از بر کن
***************
ای نـور چـشـم مـن سخنی هست گوش کن
تـا ساغـرت پُـر است بـنـوشـان ونـوش کن
درراه عـشـق وسوسه ی اهرمن بسی است
پـیـش آی و گـوش دل بـه پـیـام سروش کن
بـرگ نـوا تـبـه شـد و سـاز طـرب نـمـانـد
ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تـسـبـیـح و خـرقـه لـذّت مـسـتـی نبخشدَت
همّت درایـن عـمـل طلب ازمی فروش کن
پـیـران سـخـن ز تـجـربـه گـویـنـد گفتمت
هـان ای پـسـر که پـیـر شوی پند گوش کن
بـر هـوشـمـنـد سـلـسـلـه ننهاد دست عشق
خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
بـا دوسـتـان مضایقه درعـمـر ومال نیست
صـد جـان فـدای یـارنـصـیـحـت نیوش کن
سـاقـی کـه جامت از می صافی تهی مباد
چـشـم عـنـایـتـی بـه مـن دُرد نـوش کن
سـرمـسـت در قـبـای زرافشان چو بگذری
یـک بـوسـه نـذرحـافـظ پـشـمـیـنه پوش کن
****************
کـرشـمـه ای کن وبـازار سـاحـری بشکن
بـه غـمـزه رونـق وناموس سامری بشکن
بـه بـاد دِه سـر ودسـتــار عـالـمی یـعـنـی
کلاه گـوشـه بـه آیـیـن سـروری بـشـکـن
بـه زلـف گـوی کـه آیـیـن دلـبـری بگذار
بـه غـمـزه گـوی کـه قلب ستمگری بشکن
برون خرام وببر گوی خوبی از همه کس
سـزای حـور بـده رونـق پـری بـشـکـن
بـه آهـوان نـظـر شـیـر آفـتـاب بـگـیـر
بـه ابـروان دوتـا قـوس مـشـتـری بشکن
چو عطر سای شود زلف سنبل ازدم باد
تـو قـیـمـتـش بـه سر زلف عنبری بشکن
چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ
تـو قـدر او بـه سـخـن گفتن دری بشکن
*****************
بـالا بـلـنـد عـشـوه گـر نـقـش بـازمـن
کـوتـاه کـرد قـصـّه ی زهد درازمن
دیـدی دلا کـه آخـرپـیـریّ و زهدوعلم
با من چه کرد دیده ی معشوقه باز من
می ترسم ازخرابی ایمان کـه می برد
مـحـراب ابـروی تـو حضور نمازمن
گفتم بـه دلـق زرق بپوشم نشان عشق
غمّاز بـود اشـک وعـیـان کرد رازمن
مست است یـار ویاد حریفان نمی کند
ذکرش بـه خیر ساقی مسکین نواز من
یارب کـی آن صـبـا بوزَد کزنسیم آن
گردد شمامه ی کرمش کارساز من
نقشی بـر آب می زنم ازگـریـه حالیا
تـا کـی شـود قرین حقیقت مجاز من
برخودچوشمع خنده زنان گریه می کنم
تا با تو سنگدل چـه کند سوز وسازمن
زاهـد چـو از نـمـاز تـو کاری نمی رود
هـم مـسـتـی شـبـانـه و راز ونیاز من
حافظ زگریه سوخت بگوحالش ای صبا
بـا شـاه دوسـت پـرور دشـمـن گـداز من
***************
چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
ور بگویم دل بـگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هرکس می نماید همچو گل
ور بـگـویـم باز پوشان باز پوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند زمن
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کـام بـسـتـانـم از او یا داد بـسـتـانـد ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآیدباک نیست
بس حکایت های شیرین باز می ماند زمن
گر چو شمعش پیش میرم برغمم خندان شود
ور برنجم خـاطـر نازک برنجاند ز من
دوسـتـان جـان داده ام بـهـر دهـانـش بنگرید
کو بـه چیزی مختصر چون باز می ماند زمن
صبر کن حافظ که گرزین دست باشددرس غم
عشق در هـر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
****************

parneyan
Friday 1 May 2009-1, 08:37 AM
نـکـتـه ای دلـکـش بـگـویـم خـال آن مـهـرو ببین
عـقـل و جـان را بـسـتـه ی زنجیر آن گیسو ببین
عیب دل کردم که وحشی وضع و هـرجایی مباش
گفت چـشــم شـیـر گیر و غـنـج آن آهــو بـبـیـن
حـلـقـه ی زلـفـش تـمـاشـا خـانـه ی بـاد صباست
جـان صـد صـاحـبـدل آنـجـا بسته ی یک مو ببین
عـابـدان آفـتـاب از دلـبـر مـا غـافـلـنـد
ای ملامـت گـو خـدا را رو مـبـیـن آن رو ببین
زلـف دل دُزدش صـبـا را بـنـد بـر گردن نهاد
بـا هـوا داران رهـرو حـیـله ی هــنـدو ببین
این که من در جست وجوی او زخود فارغ شدم
کـس نـدیـده اسـت ونـبـیـنـد مـثـلـش از هرسو ببین
حافظ ار در گـوشه ی محـراب می نالد رواست
ای نـصـیـحـت گـو خـدا را آن خـم ابـرو ببین
از مـراد شـاه مـنـصـور ای فـلـک سر بر متاب
تـیـزی شـمــشــیـر بـنـگـر قـوّت بـازو ببین
*****************
شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
خلاف مـذهـب آنـان جـمـال ایـنـان بین
بـه زیـر دلـق مـلـمـّع کـمـنـد ها دارند
دراز دسـتـی ایـن کـوتـه آسـتـیـنـان بین
بـه خرمن دو جهان سر فرو نمی آرند
دمـاغ و کبـر گدایان وخوشه چینان بین
بـهـای نـیـم کرشمه هزار جان طلبند
نـیـاز اهـل دل و نـاز نـازنـیـنـان بین
حقوق صحبت مـا را به باد داد وبرفت
وفـای صحبت یـاران وهمنشینان بین
اسیرعشق شدن چاره ی خلاص من است
ضـمـیـر عـاقـبـت اندیش پیش بینان بین
کدورت ازدل حافظ ببُرد صحبت دوست
صـفـای هـمـّت پـاکـان و پاک دینان بین
**************
میفکن بـر صف رندان نظری بهتر ازاین
بـر در مـیـکـده میکن گذری بهتر از این
در حق من لبت این لـطـف که می فرماید
سخت خوب است ولیکن قدَری بهترازاین
آن که فکرش گره از کـار جـهـان بگشاید
گو در این کار بفرما نظری بـهـتـر از این
نـاصحم گفت که جزغم چه هنر داردعشق
برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر ازاین
دل بـِدان رودِ گـرامـی چـه کنم گر ندهم
مـادر دهـر نـدارد پـسـری بـهـتر از این
من چو گویم که قدح نوش ولب ساقی بوس
بشنو از مـن کـه نگوید دگری بهتر از این
کـلـکِ حافظ شکرین میوه نباتیست بچین
کـه در ایـن باغ نـبـیـنـی ثمری بهتر از این
*****************
به جان پیر خرابات وحقّ صحبت او
که نیست درسرمن جزهوای خدمت او
بهشت اگرچه نه جای گناهکاران است
بـیـار بـاده کـه مستظهرم بـه هـمـّت او
چراغ صاعقه ی آن سحاب روشـن باد
کـه زد بـه خرمن مـا آتش محبّت او
بـر آسـتـانـه ی میخانه گـر سـری بینی
مزن بـه پـای که معلوم نیست نیّت او
بیاکه دوش به مستی سروش عالم غیب
نـویـد داد که عام است فیض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
کـه نیست معصیت وزهد بی مشیّت او
نمی کند دل مـن مـیـل زهـد وتوبه ولی
بـه نـام خواجه بکوشیم و فـرّ دولـت او
مدام خرقه ی حافظ به باده در گرواست
مـگـر ز خـاک خـرابـات بود فطرت او
*****************
گـفـتـا بـرون شـدی بـه تماشای ماه نو
از مـاه ابـروان مـنـَت شـرم بـاد رو
عمریست تا دلت زاسیران زلف ماست
غافل ز حفظ جانب یاران خـود مشو
مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما
کآنجا هزار نافه ی مشکین بـه نیم جو
تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زار
آنگاه عـیـان شود کـه بوَد موسم درو
سـاقـی بیار باده کـه رمزی بگویمت
از سِـیـر اخـتـران کهن سِیـر و ماه نو
شـکـل ِ هلال هر سرِ مَه می دهد نشان
از افـسـر سـیـامک و ترک کلاه زو
حافظ جناب پیر مغان مأمن وفاست
درس حدیث عشق براوخوان وزاوشنو
************
مـزرع سـبـز فـلـک دیدم و داس مه نو
یـادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
گـفـتـم ای بـخـت بخفتیدی و خورشید دمید
گـفـت بـا ایـن هـمـه از سـابـقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرّد چو مسیحا به فلک
از چـراغ تـو به خورشید رسد صد پرتو
تـکـیـه بـر اختر شب دزد مکن کاین عیّار
تـاج کـاووس بـبـُرد و کـمـر کـیـخـسـرو
گوشـوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خـوبـی گـذران اسـت نصیحت بشنو
چشم بد دورزخال تو که درعرصه ی حُسن
بیدقی راند کـه بُرد از مه و خورشید گرو
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
خرمن مَه به جُوی خوشه ی پروین به دوجو
آتش زهـد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ ایـن خـرقـه ی پـشـمـیـنـه بینداز وبرو
*************

parneyan
Saturday 2 May 2009-1, 07:27 PM
ای آفــتــاب آیــنــه دار جــمــال تــو
مـشـک سـیـاه مـجـمـره گــردان خال تـو
صـحـن سـرای دیـده بـشـسـتـم ولی چه سود
کـایـن گـوشـه نیست درخورخیل خیال تو
در اوج نــاز و نـعـمـتی ای پادشاهِ حُسن
یـارب مـبـاد تــا بـه قـیـامـت زوال تـو
مـطـبـوع تـر ز نقش تو صورت نبست باز
طـغـرا نـویـس ابـروی مـشـکـیـن مثال تو
درچـیـن زلـفـش ای دل مسکین چگونه ای
کآشـفـتـه گـفـت بـاد صـبـا شــرح حـال تو
بـرخـاسـت بـوی گـل ز در آشتی در آی
ای نـو بـهـار مـا رخ فـرخـنـده فـال تو
تـا آسـمـان ز حـلـقـه بـه گوشان ما شود
کـو عـشـوه ای ز ابروی همچون هلال تو
تـا پـیـش بـخـت بـاز روم تهنیت کنان
کـو مـژده ای ز مـقــدم عـیـد وصـال تو
ایـن نـقـطـه ی سـیـاه کـه آمد مدار نور
عکسی اسـت درحـدیـقه ی بینش زخال تو
در پـیـش شـاه عـرض کـدامـیـن جفا کنم
شـرح نـیـازمـنـد ی خـود یـا مـلال تـو
حافظ دراین کمند سر سرکشان بسی است
سـودای کـج مـپـز کـه نـبـاشـد مجال تو
************
ای خونبهای نافه ی چین خاک راه تو
خـورشـیـد سـایه پـرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می بردازحد برون خرام
ای مـن فـدای شـیـوه ی چـشـم سـیـاه تو
خونم بخور که هیچ ملک باچنان جمال
از دل نـیـایـدش کـه نـویـسـد گـنـاه تو
آرام وخـواب خلق جهان را سبب تویی
زان شـد کـنـار دیـده ودل تـکـیـه گاه تو
بـا هـرستاره ای سر وکاراست هـرشبم
ازحـسـرت فـروغ رخ هـمـچو مـاه تـو
یـاران هـمـنـشـیـن هـمـه ازهم جداشدند
مـایـیـم و آسـتـانـه ی دولـت پـنـاه تو
حـافــظ طـمـع مـبـر زعنایت که عاقبت
آتـش زنـد بـه خـرمـن غـم دود آه تـو
*************
ای قـبـای پـادشـاهـی راسـت بـر بـالای تـو
زیـنـت تـاج و نـگـیـن از گـوهـر والای تـو
آفـتـاب فـتـح را هـر دم طـلـوعـی مـی دهـد
از کـلاه خـسـروی رخـسـار مـه سـیـمای تـو
جـلـوه گـاه طـایـر اقـبـال بـاشـد هـر کـجـا
سـایـه انـدازد هـمـای چـتـر گـردون سـای تو
از رسـوم شـرع وحـکـمـت باهزاران اختلاف
نـکـتـه ای هـرگـز نـشـد فـوت از دل دانای تو
آب حـیـوانـش ز مـنـقـار بـلاغت مـی چـکـد
طـوطـی خـوش لـهـجـه یعنی کِلکِ شکرخای تو
گـر چـه خـورشـیـد فلک چشم وچراغ عالم است
روشـنـایـی بـخـش چـشـم اوسـت خـاک پای تو
آن چـه اسـکـنـدر طـلـب کـرد و نـدادش روزگـار
جـرعه ای بـود از زلال جـام جـان افـزای تـو
عرض حاجت درحریم حضرتت محتاج نیست
راز کـس مـخـفـی نـَمـانـَد بـا فـروغ رای تـو
خـسـروا پـیـرانـه سـر حـافـظ جـوانـی می کند
بـر امـیـد عـفـو جـان بـخـش گـنـه فـرسـای تـو
**************
تاب بنفشه می دهد طُرّه ی مشک سای تو
پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو
ای گل خوش نسیم من بلبل خویش رامسوز
کزسرصدق می کند شب همه شب دعای تو
مـن که ملـول گشتمی از نفـس فرشـتگان
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
دولت عشق بین که چون ازسرفقر وافتخار
گوشه ی تاج سلطنت می شکند گدای تو

خرقه ی زهد وجام می گرچه نه درخورهمند

این همه نقش می زنم ازجهت رضای تو
شور و شراب عشق تو آن نفسم رود زسر
کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنی است عارضت خاصه که دربهار حُسن

حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو
****************
مراچشمیست خون افشان زدست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید ازآن چشم وازآن ابرو
غلام چشم آن ترکم که درخواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است ومشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش

که باشد مه که بنماید زطاق آسمان ابرو

رقیبان غافل وما راازآن چشم وجبین هردم
هزاران گونه پیغام است وحاجب درمیان ابرو
روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
که برطرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو
دگر حور و پری را کس نگوید باچنین حُسنی
که این رااین چنین چشم است وآن راآن چنان ابرو
تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف ومی ترسم

که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو

اگرچه مرغ زیرک بود حافظ درهواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
*****************

خطّ عذار یار که بگرفت ماه از او

خوش حلقه ایست لیک به درنیست راه ازاو
ابروی دوست گوشه ی محراب دولت است
آنجا بمال چهره وحاجت بخواه از او
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار
کآیینه ایست جام جهان بین که آه از او
کردار اهل صومعه ام کرد می پرست
این دود بین که نامه ی من شد سیاه ازاو
سلطان غم هرآن چه تواند بگو بکن
من برده ام به باده فروشان پناه از او

ساقی چراغ می به ره آفتاب دار

گو برفروز مشعله ی صبحگاه از او
آبی به روزنامه ی اعمال ما فشان
باشد توان ستُرد حروف گناه از او
حافظ که ساز مطرب عشّاق ساز کرد
خالی مباد عرصه ی این بزمگاه ازاو
آیا دراین خیال که دارد گدای شهر
روزی بوَد که یاد کند پادشاه از او
***************
گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
باد بهار می وزد باده ی خوشگوارکو
هرگل نو زگلرخی یادهمی کند ولی
گوش سخن شنو کجا دیده ی اعتبارکو
مجلس بزم عیش را غالیه ی مرادنیست
ای دم صبح خوش نفس نافه ی زلف یارکو
حُسن فروشی گلم نیست تحمّل ای صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحر گهی اگر لاف زعارض توزد

خصم زبان دراز شد خنجرآبدار کو

گفت:مگر زلعل من بوسه نداری آرزو
مُردم ازاین هوس ولی قدرت واختیار کو

حافظ اگرچه در سخن خازن گنج حکمت است

از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
**************

parneyan
Monday 4 May 2009-1, 04:56 AM
ای پـیـک راسـتـان خـبـر یـار ما بگو
احـوال گـل بـه بـلـبـل دستان سرا بگو
مـا مـحـرمـان خـلـوت انسیم غم مخور
بـا یـار آشـنـا سـخـن آشـنـا بـگـو
برهم چو می زد آن سرزلفین مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هرکس که گفت خاک دردوست توتیاست
گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما زخرابات می کند
گو درحصور پیرمن این ماجرا بگو
گر دیگرت برآن در دولت گذر بود
بعد ازادای خدمت وعرض دعا بگو
هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
شـاهـانـه مـاجـرا ی گـنـاه گدا بگو
براین فقیر نامه ی این محتشم بخوان
بـا ایـن گـدا حـکـایـت آن پـادشـا بگو
جانها زدام زلف چو برخاک می فشاند
برآن غریب ما چه گذشت ای صبابگو
جان پروراست قصّه ی ارباب معرفت
رمـزی بـرو بـپـرس حـدیـثـی بـیـا بگو
حافظ گرت بـه مجلس او راه می دهند
مـی نـوش و ترک زرق ز بهرخدابگو
***************
خنک نسیم معنبر شمامه ی دلخواه
که درهوای تو برخاست بامداد پگاه
دلیل راه شـو ای طایـرخجسته لقا
که دیده آب شدازشوق خاک آن درگاه
به یاد شخص نزارم که غرق خون دلست
هـلال را ز کـنـار افـق کـنـیـد نگـاه
منم که بی تو نفس می کشم زهی خجلت
مگرتو عفو کنی ورنه چیست عذرگناه
ز دوستان تـو آموخت در طریقت مهر
سپیده دم که صبا چاک زد شعارسیاه
به عشق روی توروزی که ازجهان بروم
ز تربتم بدمد سـرخ گـل بـه جای گیاه
مده به خاطر نازک ملامت ازمن زود
که حافظ توخوداین لحظه گفت بسم الله
***************
عـیـشـم مـدام اسـت ازلـعل دلخواه
کـارم بـه کـام اسـت الـحـمـد لله
ای بخت سرکش تنگش به برکش
گـه جام زرکش گـه لعل دلخواه
مـا رابـه رنـدی افــسانـه کردند
پـیـران جـاهـل شـیـخـان گـمـراه
از دسـت زاهـد کـردیـم تـوبـه
وز فـعـل عـابـد اسـتـغـفـرالله
جـانـا چـه گـویـم شـرح فراقت
چشمیّ وصد نم جانیّ وصد آه
کافرمبیناد این غم که دیده است
ازقامتت سـرو ازعارضت ماه
شـوق لـبـت بـُرد ازیـاد حـافـظ
درس شـبـانـه ورد سـحـرگـاه
***************
گـرتـیـغ بـارد در کوی آن ماه
گــردن نـهـادیـم الـحـکـم لله
آیـیـن تـقـوی مـا نـیـز دانـیـم
لیکن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ وواعظ کمتر شناسیم
یـا جـام بـاده یـا قـصّـه کـوتـاه
من رند وعاشق در موسم گل
آنـگـاه تـوبـه اسـتـغـفـرالله
مهر تو عکسی برما نیفکند
آیـیـنـه رویـا آه از دلـت آه
حافظ چه نالی گروصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه وبیگاه
****************
وصال او ز عمر جاودان بِه
خداوندا مرا آن ده که آن بِه
به شمشیرم زد وباکس نگفتم
که رازدوست ازدشمن نهان بِه
به داغ بندگی مردن براین در
به جان اوکه ازملک جهان بِه
خدا را از طبیب من بپرسید
که آخرکی شوداین ناتوان بِه
گلی کان پایمالِ سرو ما گشت
بوَد خاکش زخون ارغوان بِه
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیب زنخ زان بوستان بِه
دلا دایم گدای کوی او باش
به حکم آن که دولت جاودان بِه
جوانا سرمتاب ازپندِ پیران
که رای پیر ازبخت جوان بِه
شبی می گفت چشم کس ندیده است
زمروارید گوشم درجهان بِه
اگرچه زنده رود آب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان بِه
سخن اندر دهان دوست شکّر
ولیکن گفته ی حافظ ازآن بِه
*************
ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست ازخانه برون تاخته ای یعنی چه
زلف دردست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین باهمه در ساخته ای یعنی چه
شاه خوبانی ومنظورگدایان شده ای
قدراین مرتبه نشناخته ای یعنی چه
نه سرزلف خوداوّل تو به دستم دادی
بازم ازپای درانداخته ای یعنی چه
سخنت رمزدهان گفت وکمرسرّمیان
وزمیان تیغ به ما آخته ای یعنی چه
هرکس ازمهره ی مهرتوبه نقشی مشغول
عاقبت باهمه کج باخته ای یعنی چه
حافظا دردل تنگت چوفرود آید یار
خانه ازغیر نپرداخته ای یعنی چه
**************

parneyan
Monday 4 May 2009-1, 09:27 PM
درِ سرای مغان رفته بود وآب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ وشاب زده
سبوکشان همه دربندگیش بسته کمر
ولی زترک کله چتر برسحاب زده
شـعـاع جـام و قـدح نورماه پوشیده
عـذار مـغـبـچـگان راه آفـتـاب زده
عروس بخت درآن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه وبربرگ گل گلاب زده
گرفته ساغرعشرت فرشته ی رحمت
زجرعه بر رخ حوروپری گلاب زده
زشور وعربده ی شاهدان شیرین کار
شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
سلام کردم وبامن به روی خندان گفت
که ای خمارکش مفلس شراب زده
که این کند که توکردی به ضعف همّت ورای
زگنج خانه شده خیمه برخراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تودرآغوش بخت خواب زده
بیا به میکده حافظ که برتو عرضه کنم
هزارصف زدعاهای مستجاب زده
فلک جنیبه کش شاه نصرة الدّین است
بیا ببین ملکش دست دررکاب زده
خرد که ملهم غیب است بهرکسب شرف
زبام عرش صدش بوسه برجناب زده
****************
ای که باسلسله ی زلف دراز آمده ای
فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما وبگردان عادت
چون به پرسیدن ارباب نیازآمده ای
پیش بالای تومیرم چه به صلح وچه به جنگ
چون به هرحال برازنده ی ناز آمده ای
آب وآتش به هم آمیخته ای از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
آفرین بردل نرم توکه ازبهر ثواب
کشته ی غمزه ی خودرابه نمازآمده ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
مست وآشفته به خلوتگه راز آمده ای
گفت:حافظ دگرت خرقه شراب آلوده است
مگر ازمذهب این طایفه باز آمده ای
***************
دوش رفتم به درمیکده خواب آلوده
خرقه تر دامن وسجّاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش
گفت:بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
شست وشویی کن وآنگه به خرابات خرام
تا نگردد زتواین دیر خراب آلوده
به هوای لب شیرین پسران چند کنی
جوهرروح به یاقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پیریّ ومکن
خلعت سیب چو تشریف شباب آلوده
پاک وصافی شو وازچاه طبیعت به درآی
که صفایی ندهد آب تراب آلوده
گفتم:ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
که شود فصل بهار ازمی ناب آلوده
آشنایان ره عشق دراین بحرعمیق
غرقه گشتند ونگشتندبه آب آلوده
گفت:حافظ لغز ونکته به یاران مفروش
آه ازاین لطف به انواع عتاب آلوده
******************
ازمن جدا مشو که توام نوردیده ای
آرام جان ومونس قلب رمیده ای
ازدامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده ای
ازچشم بخت خویش مبادت گزند ازآنک
در دلبری به غایت خوبی رسیده ای
منعم مکن زعشق وی ای مفتی زمان
معذور دارمت که تو اوراندیده ای
آن سرزنش که کردتورا دوست حافظا
بیش ازگلیم خویش مگر پا کشیده ای
***************
دامن کشان همی شد درشرب زرکشیده
صدماهرو ز رشکش جیب قصب دریده
ازتاب آتش می برگرد عارضش خوی
چون قطره های شبنم بربرگ گل چکیده
لفظی فصیح شیرین قدّی بلند چابک
رویی لطیف زیباچشمی خوش کشیده
یاقوت جان فزایش ازآب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش درناز پروریده
آن لعل دلکشش بین وآن خنده ی دل آشوب
وآن رفتن خوشش بین وآن گام آرمیده
آن آهوی سیه چشم ازدام ما برون شد
یاران چه چاره سازم بااین دل رمیده
زنهار تا توانی اهل نظر میازار
دنیا وفـا ندارد ای نور هر دو دیده
تا کی کشم عتیبت ازچشم دلفریبت
روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده
گرخاطر شریفت رنجیده شد زحافظ
بازآ که توبه کردیم از گفته وشنیده
بس شکر باز گویم دربندگیّ خواجه
گر اوفتد به دستم آن میوه ی رسیده
****************
ازخون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انّی رایتُ دهرا" من هجرکَ القیامة
دارم من ازفراقش دردیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامة
هرچند کآزمودم ازوی نبود سودم
من جَرّبَ المُجرَّب حلّت به النّدامة
پرسیدم ازطبیبی احوال دوست گفتا
فی بُعدها عذابٌ فی قربها السّلامة
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
والله ما رأینا حبّا" بلا ملامة
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتّی یذوقُ منهُ کأسا" من الکرامة
****************
چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروانه
خرد که قید مجانین عشق می فرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
به بوی زلف توگرجان به بادرفت چه شد
هزارجان گرامی فدای جانانه
من رمیده زغیرت زپافتادم دوش
نگارخویش چودیدم به دست بیگانه
چه نقش ها که برانگیختیم و سودنداشت
فسون ما برِاو گشته است افسانه
برآتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید بِه دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
زشمع روی تواش چون رسید پروانه
مرابه دورلب دوست هست پیمانی
که برزبان نبرم جزحدیث پیمانه
حدیث مدرسه وخانقه مگوی که باز
فتاد درسرحافظ هوای میخانه
**************
سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده باچنگ وچغانه
نهادم عقل را ره توشه ازمی
زشهر هستی اش کردم روانه
نگار می فروشم عشوه ای داد
که ایمن گشتم از مکر زمانه
زساقیّ کمان ابرو شنیدم
که ای تیر ملامت را نشانه
نبندی زان میان طرفی کمروار
اگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نِه
که عنقا را بلند است آشیانه
که بندد طرف وصل ازحُسنِ شاهی
که با خود عشق بازد جاودانه
ندیم ومطرب وساقی همه اوست
خیال آب وگل در ره بهانه
بده کشتیّ می تا خوش برانیم
ازاین دریای ناپیدا کرانه
وجود ما معمّایی است حافظ
که تحقیقش فسون است وفسانه
***************

parneyan
Tuesday 5 May 2009-1, 07:50 PM
ساقی بیا که شد قدح لاله پر زِمی
طامات تا به چند وخرافات تا به کی
بگذرزکبریا وناز که دیده است روزگار
چین قبای قیصر وطرف کلاه کِی
هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان
بیدار شو که خواب عدم درپی است هِی
خوش نازکانه می چَمی ای شاخ نوبهار
کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی
برمهر چرخ وشیوه ی اواعتماد نیست
ای وای برکسی که شد ایمن زمکر وی
فردا شراب کوثروحور ازبرای ماست
وامروز نیز ساقی مهروی وجام می
باد صبا زعهد صَبی یاد می دهد
جان دارویی که غم ببرد دردِه ای صُبیّ
حشمت مبین وسلطنت گل که بسپرد
فرّاش باد هر ورقش را به زیر پِی
در دِه به یاد حاتم طِی جام یک منی
تا نامه ی سیاه بخیلان کنیم طِی
زان مِی که داد حُسن ولطافت به ارغوان
بیرون فکند لطف مزاج ازرُخَش به خِوی
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمربسته است نِی
حافظ حدیث سِحر فریب خوشت رسید
تا حدّمصر وچین وبه اطراف روم وری
***************
به صوت بلبل وقمری اگر ننوشی مِی
علاج کِی کنمَت آخر الدّواء الکیّ
ذخیره ای بنِه ازرنگ وبوی فصل بهار
که می رسند زپی رهزنان بهمن ودی
چو گل نقاب برافکند ومرغ زد هوهو
منِه زدست پیاله چه می کنی هِی هِی
شکوه سلطنت وحُسن کِی ثباتی داد
زتخت جم سخنی مانده است وافسرکِی
خزینه داری میراث خوارگان کفر است
به قول مطرب وساقی به فتوی دف ونی
زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
مجو زسفله مروّت که شیئه --------
نوشته اند برایوان جنّت المأوی
که هرکه عشوه ی دنیاخرید وای به وی
سخانماند سخن طی کنم شراب کجاست
بده به شادی روح وروان حاتم طی
بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ
پیاله گیر و کرم ورز والضّمان علی
*************
لبش می بوسم ودرمی کشم می
به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس رامی توانم دید با وی
لبش می بوسد وخون می خورد جام
رخش می بیند وگل می کند خِوی
بده جام می واز جم مکن یاد
که می داند که جم کی بود وکِی کی
بزن درپرده چنگ ای ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وی
گل ازخلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طی
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به یاد لعلش ای ساقی بده می
نجوید جان ازآن قالب جدایی
که باشد خون جامش دررگ وپی
زبانت درکش ای حافظ زمانی
حدیث بی زبانان بشنو از نی
************
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می مجلس نداردآبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد ازاین رقیبت
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
درانتظار رویت ما وامید واری
در عشوه ی وصالت ماوخیال وخوابی
مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
حافظ چه می نهی دل تو درخیال خوبان
کی تشنه سیر گردد از لمعه ی سرابی
***************
ای که بر ماه ازخط مشکین نقاب انداختی
لطف کردی سایه ای برآفتاب انداختی
تا چه خواهدکرد با ما آب ورنگ عارضت
حالیا نیرنگ نقشی خوش برآب انداختی
گوی خوبی بردی ازخوبان خلّخ شاد باش
جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هرکسی باشمع رخسارت به وجهی عشق باخت
زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایه ی دولت براین کُنج خراب انداختی
زینهار ازآب آن عارض که شیران راازآن
تشنه لب کردیّ و گردن را درآب انداختی
خواب بیداران ببستی وآنگه از نقش خیال
تهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی
پرده ازرخ برفکندی یک نظر درجلوه گاه
وز حیا حور و پری را درحجاب انداختی
باده نوش ازجام عالم بین که براورنگ جم
شاهد مقصود راازرخ نقاب انداختی
ازفریب نرگس مخمور ولعل می پرست
حافظ خلوت نشین رادرشراب انداختی
وزبرای صید دل درگردنم زنجیر زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
داور دارا شکوه ای آن که تاج آفتاب
از سر تعظیم برخاک جناب انداختی
نصرة الدّین شاه یحیی آنکه خصم ملک را
از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
***************
ای دل مباش یکدم خالی زعشق ومستی
وآنگه برو که رستی از نیستیّ وهستی
گر جان به تن ببینی مشغول کار اوشو
هرقبله ای که بینی بهتر زخود پرستی
باضعف وناتوانی همچون نسیم خوش باش
بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی
درمذهب طریقت خامی نشان کفر است
آری طریق دولت چالاکی است وچستی
تا فضل وعقل بینی بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم خودرامبین که رستی
درآستان جانان ازآسمان میندیش
کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
خارارچه جان بکاهد گل عذرآن بخواهد
سهل است تلخی می درجنب ذوق مستی
صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
ای کوته آستینان تا کی دراز دستی
***************
بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
عاشق شو ارنه روزی کارجهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود ازکارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت درمجلس مغانم
باکافران چه کارت گر بت نمی پرستی
سلطان من خدارا زلفت شکست مارا
تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی
درگوشه ی سلامت مستورچون توان بود
تا نرگس تو گوید با ما رموز مستی
آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست
کزسرکشی زمانی با ما نمی نشستی
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق ازاین کشاکش پنداشتی که جستی
**************

parneyan
Wednesday 6 May 2009-1, 05:22 AM
آن غالیه خط گرسوی ما نامه نوشتی
گردون ورق هستی ما در ننوشتی
هرچند که هجران ثمر وصل برآرد
دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
آمرزش نقداست کسی راکه دراینجا
یاریست چو حوریّ وسرایی چو بهشتی
درمصطبه ی عشق تنعّم نتوان کرد
چون بالش زرنیست بسازیم به خشتی
مفروش به باغ ارم ونخوت شدّاد
یک شیشه ی می نوش لبیّ ولب کشتی
تاکی غم دنیای دنی ای دل دانا
حیف است زخوبی که شود عاشق زشتی
آلودگی خرقه خرابیّ جهان است
کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی
ازدست چراهِشت سرزلف توحافظ
تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی
***************
ای قصّه ی بهشت زکویت حکایتی
شرح جمال حور زرویت روایتی
انفاس عیسی ازلب لعلت لطیفه ای
آب خـضـِـر زنـوش لـبـانـت کنایتی
هرپاره ازدل من وازغصّه قصّه ای
هرسطری ازخصال تووز رحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیان شدی
گل را اگرنه بوی توکردی رعایتی
درآرزوی خـاک درِیـار سوختیم
یادآورای صبا که نکردی حمایتی
ای دل به هرزه دانش وعمرت به بادرفت
صدمایه داشتیّ ونکردی کفایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفت
این آتش درون بکند هم سرایتی
درآتش ارخیال رُخَش دست می دهد
ساقی بیا که نیست زدوزخ شکایتی
دانی مراد حافظ ازاین درد وغصّه چیست
ازتو کرشمه ایّ وزخسرو عنایتی
***************
سبت سلمی بصدغیها فوادی
وروحی کلّ یوم لی ینادی
نگارا برمن بیدل ببخشای
وواصلنی علی رغم الاعادی
حبیبا درغم سودای عشقت
توکّلنا علی ربّ العباد
امن انکرتنی عن عشق سلمی
تزاوّل آن روی نهکو بوادی
که همچون مُت ببوتن دل وَای رَه
غریق العشق فی بحرالوداد
بپی ما چان غرامت بِسپریمن
غرَت یک وی روشتی ازامادی
غم این دل بواتت خورد ناچار
وَغرنه اویِنی آپخت نشادی
دل حافظ شداندر چین زلفت
بلیلٍ مظلمٍ والله هادی
***************
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کزعکس روی اوشب هجران سرآمدی
تعبیررفت یارسفرکرده می رسد
ای کاج هرچه زودتر از در در آمدی
ذکرش به خیرساقی فرخنده فال من
کزدرمُدام با قدح وساغر آمدی
خوش بودی اربخواب بدیدی دیارخویش
تایاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور وزر ارآمدی به دست
آب خضِر نصیبه ی اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هردم پیام یار وخط دلبرآمدی
کی یافتی رقیب توچندین مجال ظلم
مظلومی ارشبی به درداورآمدی
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دریا دلی بجوی دلیری سرآمدی
آنکو تورابه سنگدلی کرد رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
گردیگری به شیوه ی حافظ زدی رقم
مقبول طبع شاه هنرپرورآمدی
***************
سـحـر بـا بـاد مـی گـفـتـم حدیث آرزومندی
خطاب آمـد که واثق شو به الطاف خداوندی
دعای صبح وآه شب کلید گنج مقصوداست
بدین راه وروش میرو که بادلدار پیوندی
قلم راآن زبان نبوَد که سرّعشق گویدباز
ورای حـدّ تـقـریـراست شرح آرزومندی
الاای یوسف مصری که کردَت سلطنت مغرور
پدررا بازپرس آخرکجاشد مهر فرزندی
جهان پیر رعنا را ترحّم درجبلّت نیست
زمهراوچه می پرسی دراوهمّت چه می بندی
همایی چون توعالی قدرحرص استخوان تاکی
دریغ آن سایه ی همّت که برنااهل افکندی
دراین بازاراگر سودیست بادرویش خرسنداست
خدایا منعمم گردان به درویشی ّ وخرسندی
به شعرحافظ شیرازمی رقصندومی نازند
سیه چشمان کشمیریّ وترکان سمرقندی
****************
چه بودی اردل آن ماه مهربان بودی
که حال مانه چنین بودی ارچنان بودی
بگفتمی که چه ارزد نسیم طرّه ی دوست
گَرَم به هرسرمویی هزار جان بودی
برات خوشدلی ما چه کم شدی یارب
گرش نشان امان ازبد زمان بودی
گرم زمانه سرافرازداشتی ّوعزیز
سریرعزّتم آن خاک آستان بودی
زپرده کاش برون آمدی چوقطره ی اشک
که بردودیده ی ما حکم اوروان بودی
اگربه دایره ی عشق راه بربستی
چونقطه حافظ سرگشته درمیان بودی
***************

parneyan
Wednesday 6 May 2009-1, 10:45 PM
به جان او که گرَم دسترس به جان بودی
کـمـیـنـه پـیـشـکـش بـنـدگـانـش آن بودی
بگفتمی کـه بها چیست خـاک پـایـش را
اگــرحـیـات گـرانـمـایـه جـاودان بودی
بـه بندگی ّ قـدش سـرو مـعـتـرف گشتی
گـرَش چـو سـوسـن آزاده ده زبان بودی
به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال
چـو ایـن نـبـود ونـدیـدیـم باری آن بودی
اگــر دلـم نـشـدی پـایـبـنـد طـرّه ی او
کی اش قرار دراین تیره خاکدان بودی
به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است
به دل دریغ که یک ذرّه مهربان بودی
درآمدی زدرم کاشکی چو لمعه ی نور
که بردودیده ی ما حکم او روان بودی
زپرده ناله ی حافظ برون کی افتادی
اگرنه همدم مرغان صبح خوان بودی
*****************
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
خورد زغیرت روی تو هرگلی خاری
زکـفـر زلـف تـو هـرحلقه ایّ و آشوبی
زسِـحـرِ چـشـم تـو هـرگوشه ایّ وبیماری
مروچوبخت من ای چشم مست یاربه خواب
کـه در پِـی اسـت ز هـرسویت آه بیداری
نثار خاک رهت نقد جان من هـرچند
که نیست نقد روان را برِ تو مقداری
دلا همیشه مزن لاف زلف دلـبـنـدان
چوتیره رای شوی کی گشایدت کاری
سرم برفت وزمانی به سرنرفت این کار
دلـم گـرفـت و نـبـودت غم گرفتاری
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
*************
شـهـریست پرظریفان وز هـرطرف نگاری
یـاران صلای عشـق است گـر می کنید کاری
چـشـم فـلـک نـبـیـنـد زیـن طرفـه تـر جـوانـی
دردسـت کـس نـیـفـتـد زیـن خـوبـتـر نـگـاری
هرگز که دیده باشد جسمی زجان مرکّب
بـردامـنـش مـبـادا زیـن خـاکـیـان غـبـاری
چون من شکسته ای را ازپیش خود چه رانی
کـم غـایـت تـوقّّـع بـوسـی اسـت یـا کـنـاری
مِی بی غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب
ســال دگــر کــه دارد امـّیـد نـو بـهـاری
در بـوسـتـان حـریـفـان مـانـنـد لاله و گل
هـر یـک گـرفـتـه جامی بریاد روی یاری
چون این گره گشایم وین راز چون نمایم
دردیّ وسخت دردی کاری ّوصعب کاری
هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی
مـشـکـل تـوان نشستن دراین چنین دیاری
*****************
تـو را که هرچه مراد است درجهان داری
چـه غـم زحـال ضـعــیـفـان نـاتـوان داری
بـخـواه جـان و دل از بنده و روان بستان
کـه حـکـم بـر سـر آزادگـان روان داری
مـیـان نداری ودارم عجب که هـرساعت
مــیــان مـجـمـع خـوبـان کنی مـیـانـداری
بیاض روی تورا نیست نقش درخورآنک
سوادی از خط مشکین برارغوان داری
بنوش می که سبک روحی ولطیف مدام
علی الخصوص درآندم که سرگران داری
مکن عتاب ازایـن بیش وجور بردل ما
مکن هـرآن چه توانی که جای آن داری
بـه اختیارت اگـر صد هزار تیر جفاست
بـه قـصـد جـان من خسته در کمان داری
بـکـش جـفـای رقیبان مدام وجور حسود
کـه سـهـل بـاشـد اگـر یـار مهربان داری
به وصل دوست گرت دست می دهدیکدم
برو که هرچه مراد است درجهان داری
چو گل به دامن ازاین باغ می بری حافظ
چـه غـم ز نـالـه و فـریـاد بـاغـبـان داری
**************
صـبـا تـو نـکـهـت آن زلـف مـشـکـبـو داری
بــه یــادگـار بــمــانی کـــه بــوی او داری
دلـم کـه گـوهـراسرارحُسن وعشق دراوست
تـوان بـه دسـت تـو دادن گـرَش نـکـو داری
در آن شــمــایــل مــطــبــوع هیچ نتوان گفت
جـز ایـن قـدَر کـه رقـیـبـان تـُنـد خـو داری
نــوای بـلـبـلـت ای گـل کـجـا پـــســنــد افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه گوداری
به جرعه ی تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از کدام خـُم اسـت این که درسبو داری
بـه سـرکـشـیّ خـود ای سـرو جویبار مناز
کـه گـر بدو رسی از شرم سـر فـرو داری
دم از مـمـالـک خـوبی چـو آفتاب زدن
تـو را رسـد کـه غلامان مـاهـرو داری
قـبـای حـُـسن فـروشی تـو را بـرازد وبس
کـه هـمـچـو گل همه آیین رنگ وبـو داری
ز کـنـج صـومـعـه حافظ مجوی گوهر عشق
قـدم بـرون نـِه اگـر مـیـل جست وجو داری
*************
بـیـا بـا مـا مـَوَرز ایـن کـیـنه داری
کـه حـقّ صـحـبـت دیــریــنـه داری
نصیحت گوش کن کاین دُربـسـی بِه
ازآن گـوهـر کـه درگـنـجـیـنـه داری
ولیکن کـی نـمـایـی رخ بـه رندان
تـو کز خـورشـیـد ومه آیینه داری
بــدِ رندان مگوای شـیـخ وهـُـشـدار
کـه بـا حـکـم خــدایی کـیـنـه داری
نــمـی تــرســی ز آه آتـــشــیـــنـم
تــو دانی خرقه ی پـشـمـیـنـه داری
بــه فــریــاد خُــمــارمــفـلـسان رس
خــدا را گــر مــَی دوشـیـنـه داری
نـدیـدم خـوشـتـراز شـعـر تـو حافظ
بــه قــرآنــی کــه انـدرسـیـنـه داری
**************

parneyan
Thursday 7 May 2009-1, 02:24 PM
ای کـه در کـوی خـرابـات مقامی داری
جـم وقـت خودی ار دست به جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب وروز
فرصتت باد که خوش صبحی وشامی داری
ای صـبـا سـوخـتـگان بـر سـرره مـنـتـظـرند
گـر از آن یـار سـفـر کـرده پـیـامی داری
خال سرسبزتوخوش دانه ی عیشی است ولی
بـر کـنـار چـمـنـش وه کـه چـه دامـی داری
بـوی جـان ازلـب خـنـدان قـدح مـی شـنـوم
بـشـنـو ای خـواجـه اگـر زانـکه مشامی داری
چـون بـه هـنـگـام وفـا هـیـچ ثـبـاتـیـت نبود
مـی کـنـم شـُکـر کـه بـرجـور دوامـی داری
نـام نـیـک ارطـلـبـد ازتـو غـریـبـی چه شود
تـویـی امـروز درایـن شـهـر کـه نامی داری
بس دعای سحَرَت مونس جان خواهد بود
تـوکـه چـون حـافـظ شـب خـیـزغلامی داری
**************
ای کــه مـهـجـوری عـشـّاق روا می داری
عــاشـقـان را ز بــَرِ خـویـش جدا می داری
تـشـنـه ی بـادیـه را هـم بـه زلالـی دریاب
بــه امـیـدی کـه درایـن ره بـه خـدا می داری
دل بـبـردیّ وبـحـل کـردمـت ای جـان لیکن
بــِه ازایــن دار نـگـاهش کـه مـرا می داری
ســاغــر مــا کــه حـریـفـان دگر می نوشند
مــا تـحـمـّل نـکـنـیـم ار تــو روا می داری

ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می بری وزحمت ما می داری
تو به تقصیرخود افتادی ازاین در محروم
از کـه می نالی و فریاد چرا می داری
حـافـظ ازپـادشـهان پـایـه بـه خدمت طلبند
ســعــی نـابــُرده چــه امـّـید عطا می داری
**************
روزگـاریـسـت کـه ما را نگران می داری
مخلصان را نه به وضع دگران می داری
گوشه ی چشم رضایی به منَت باز نشد
این چنین عزّت صاحب نظران می داری
ساعد آن بِه که بپوشی تو چو ازبهر نگار
دست در خون دل پرهنران می داری
نه گل ازدست غمت رست ونه بلبل درباغ
همه را نعره زنان جامه دران می داری
ای که در دلق ملمّع طلبی نقد حضور
چشم سرّی عجب از بی خبران می داری
چون تویی نرگس باغ نظرای چشم وچراغ
سر چرا بر من دل خسته گران می داری
گوهر جام جم از کان جهانی دگر است
تـو تمنّا ز گِلِ کوزه گران می داری
پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه روی
طمع مهر و وفا زین پسران می داری
کیسه ی سیم و زرت پاک بباید پرداخت
این طمعها که تو از سیمبران می داری
گر چه رندیّ و خرابی گنه ماست ولی
عاشقی گفت که تو بنده برآن می داری
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چـه توقّع ز جهان گذران می داری
***************
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
تا شکر چون کنیّ وچه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
درکوی عشق شوکت شاهی نمی خرند
اقــرار بـنـدگی کن و اظهار چاکری
ساقی بــه مژدگانی عیش از درَم درآی
تــا یکدم از دلم غم دنیا به دربری
درشاهراه جاه وبزرگی خطربسی است
آن بِــه کــزین گریوه سبکبار بگذری
سلطان وفکر لشکر وسودای تاج وگنج
درویش و امن خاطر و گنج قلندری
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح بِه از جنگ وداوری
نـیـل مـراد برحسَبِ فکر و همّت است
از شــاه نــذر خــیــر و ز توفیق یاوری
حافظ غبار فقر وقناعت زرخ مشوی
کاین خاک بهتر ازعمل کیمیا گری
*****************
طـفـیـل هـسـتـی عـشـقـنـد آدمـیّ وپـری
ارادتــی بـــنــمــا تـــا ســعــادتــی ببری
بکوش خواجه وازعشق بی نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری
می صبوح وشکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نیم شبی کوش وگریه ی سحری
توخود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
کــه در برابر چشمیّ وغایب از نظری
هــزار جان مقدّس بسوخت زین غیرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری
زمن به حضرت آصف که می بردپیغام
که یاد گیر دو مصرع زمن به نظم دَری
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
گر امتحان بکنی مَی خوریّ وغم نخوری
کلاه سروری ات کج مباد برسر حُسن
که زیب بخت وسزاوارملک و تاج سری
به بوی زلف ورُخَت می روند ومی آیند
صبا به غالیه ساییّ و گل به جلوه گری
چو مستعدّ نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی بصری
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری
بیا وسلطنت ازما بخر به مایه ی حُسن
وزین معامله غافل مشو که حیف خوری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری
به یُمن همّت حافظ امید هست که باز
أری أسامِرُ لیلای لیلة القمر
*************
ای که دایم به خویش مغروری
گر تورا عشق نیست معذوری
گرد دیوانگان عشق مگرد
که به عقل عقیله مشهوری
مستی عشق نیست درسرتو
رو که تو مست آب انگوری
روی زرد است وآه دردآلود
عاشقان را دوای رنجوری
بگذر از نام وننگ خود حافظ
ساغر می طلب که مخموری
*************

parneyan
Thursday 7 May 2009-1, 08:28 PM
ز کــوی یــار مـی آیـد نـسـیـم بـاد نـوروزی
ازاین باد ارمدد خواهی چـراغ دل برافروزی
چو گُل گرخرده ای داری خداراصرف عشرت کن
کـــه قــارون را غـلـطـها داد سـودای زرانـدوزی
زجــام گـُـل دگـر بـلـبـل چنان مست می لعل است
کــه زد بــر چـرخ فیروزه صفیربخت فیروزی
بــه صـحـرا رو کـه ازدامـن غـبـارغـم بیفشانی
بــه گـلـزار آی کز بـلـبـل غزل گـفـتـن بیاموزی
چوامکان خلودای دل دراین فیروزه ایوان نیست
مـجـال عـیـش فرصت دان به فیروزیّ وبهروزی
طـریـق کـام بخشی چیست ترک کام خود کردن
کلاه سـروری آن اسـت کـه ازاین ترک بردوزی
سخن درپرده می گویم چوگل ازغنچه بیرون آی
که بیش ازپنج روزی نیست حکم میر نوروزی
نـدانـم نوحه ی قُمری به طرف جویباران چیست
مگر او نـیـز هـمـچـون من غمی دارد شبانروزی
میی دارم چو جان صافیّ وصوفی می کند عیبش
خــدایــا هـیـچ عـاقـل را مـبـادا بـخـت بـد روزی
جــدا شد یــار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگر سازی وگر سوزی
بــه عُـجـب علم نتوان شد زاسباب طرب محروم
بـیـا سـاقی که جاهل را هَنی تر می رسد روزی
می اندر مـجـلـس آصـف بـه نوروز جلالی نوش
کـه بـخـشـد جرعه ی جامت جهان راسازنوروزی
نـه حـافـظ مـی کـنـد تنها دعای خواجه تورانشاه
زمـدح آصـفـی خـواهـد جـهـان عیدیّ ونوروزی
جـنـابـش پارسایان راسـت مـحـراب دل ودیـده
جبینش صبح خیزان راست روز فتح وفیروزی
***************
عـمـر بـگـذشـت بـه بـی حـاصـلـی و بوالهوسی
ای پـسـر جـام مـی ام ده کـه بـه پـیـری بـرسـی
چـه شـکـرهـاسـت درایـن شهر که قانع شده اند
شــاهــبــازان طــریــقــت بـه مــقــام مـگـسـی
دوش در خـــیــل غــلامـان درش مـی رفـتـم
گـفـت:ای عـاشـق بـیـچـاره تو باری چه کسی
بــا دل خــون شده چون نافه خوشش باید بود
هــرکــه مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لـمـع الـبـرق مــن الـطـّور و آنـــســـت بــهِ
فــلــعــلــّی لـــک آت بـــشــهـاب قـبـس
کــاروان رفـت وتـودرخـواب وبیابان درپیش
وه کــه بـس بـی خـبـر ازغلغل چندین جرسی
بــال بــگــشــا و صـفـیـر ازشجر طـوبـی زن
حـیـف بـاشـد چـو تـو مـرغـی کـه اسـیـر قفسی
تــا چــو مـجـمـر نـفـسـی دامـن جـانـان گیرم
جــان نـهـادیـم بــرآتـش زپـیِ خـوش نـفـسی
چـنـد پـویـد بـه هـوای تــو زِهــَر سـو حافظ
یــســر الله طـریـقـا ً بـِکَ یــا مـلـتـمـسـی
***************
نـوبـهـار است درآن کوش که خوش دل باشی
کـه بـسـی گـُل بـدمـد بـاز وتـو در گـِـل باشی
من نگویم که کنون با که نشین وچه بنوش
کـه تـو خود دانی اگر زیرک وعاقل باشی
چـنـگ درپـرده هـمـین می دهدت پند ولی
وعـظـت آن گـاه کـنـد سـود کـه قابل باشی
در چمن هــر ورقـی دفتر حالی دگر است
حـیـف بـاشـد کـه زکـار هـمـه غافل باشی
نـقـد عـمـرت بـبـرد غصّه ی دنیا به گزاف
گـر شب وروز دراین قصّه ی مشکل باشی
گــرچـه راهـیـسـت پـُرازبیم زما تا برِدوست
رفـتـن آسـان بـوَد ار واقـف مـنـزل بـاشــی
حـافـظـا گــر مــدد از بـخـت بـلـنـدت باشد
صـیـد آن شـاهـد مـطـبـوع شـمـایـل بـاشـی
****************
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مراد بخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده ی شب زنده دارمن گردی
انیس خاطرامّید وار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو درمیانه خداوند گار من باشی
ازآن عقیق که خونین دلم زعشوه ی او
اگر کنم گله ای غمگسار من باشی
درآن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت زدست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه ی احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوگوار من باشی
شود غزاله ی خورشید صید لاغرمن
گرآهویی چو تو یکدم شکار من باشی
سه بوسه کزدولبت کرده ای وظیفه ی من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان درکنار من باشی
من ارچه حافظ شهرم جوی نمی ارزم
مگر تو ازکَرَم خویش یار من باشی
****************
ای دل آندم که خراب ازمی گلگون باشی
بی زر وگنج به صد حشمت قارون باشی
درمقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه ازهمه افزون باشی
در ره منزل لـیـلــی که خطرهاست درآن
شرط اوّل قدم آن است که مجنون باشی
نقطه ی عشق نمودم به توهان سهو مکن
ورنه چون بنگری ازدایره بیرون باشی
کاروان رفت وتودرخواب وبیابان درپیش
کی روی ره زکه پرسی چه کنی چون باشی
تــاج شــاهــی طـلـبـی گـوهـر ذاتـی بنمای
ور خود از تخمه ی جمشید وفریدون باشی
ساغری نوش کن وجرعه برافلاک فشان
چـنـد وچـنـد ازغـم ایـّام جـگـر خـون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعراین است
هیچ خوش دل نپسندد که تو محزون باشی
*****************
زین خوش رقم که برگل رخسار می کشی
خط برصحیفه ی گل وگلزار می کشی
اشک حرم نشین نهان خانه ی مرا
زان سوی هفت پرده به بازار می کشی
کاهِل روی چو باد صبا رابه بوی زلف
هردم به قید سلسله در کار می کشی
هردم به یادآن لب میگون وچشم مست
از خلوتم به خانه ی خمّار می کشی
گفتی سر تو بسته ی فتراک ما شود
سهل است اگرتوزحمت این بارمی کشی
با چشم وابروی توچه تدبیر دل کنم
وه زین کمان که برمن بیمار می کشی
باز آ که چشم بد زِ رُخَت دفع می کند
ای تازه گل که دامن ازاین خار می کشی
حافظ دگر چه می طلبی از نعیم دهر
مِی می خوریّ و طُرّه ی دلدار می کشی
******************

parneyan
Friday 8 May 2009-1, 08:07 AM
سُلَیمی منذ حلَّت بالعراق
الاقی من نواها ما الاقی
الا ای ساروان منزل دوست
الی رکبانکم طال اشتیاقی
خرد درزنده رود اندازومی نوش
به گلبانگ جوانان عراقی
ربیع العمر فی مرعی حِماکم
حَماک الله یا عهد التّلاقی
بیا ساقی بده رطل گرانم
سقاک الله من کأس دهاق
جوانی بازمی آردبه یادم
سماع چنگ ودست افشان ساقی
می باقی بده تا مست وخوشدل
به یاران برفشانم عمر باقی
درونم خون شدازنادیدن دوست
الا تعسا"لایّام الفراق
دموعی بعدکم لا تحقروها
فکم بحرٍعمیقٍ من سواقی
دمی با نیکخواهان متّفق باش
غنیمت دان امور اتّفاقی
بخوان ای مطرب خوشخوان خوشگو
به شعرفارسی صوت عراقی
عروسی بس خوشی ای دختررز
ولی گه گه سزاوار طلاقی
مسیحای مجرّد رابرازد
که باخورشید سازد هم وثاقی
وصال دوستان روزیّ مانیست
بخوان حافظ غزلهای فراقی
****************
کتبتُ قصّة شوقی ومدمعی باکی
بیا که بی توبه جان آمدم زغمناکی
بسا که گفته ام ازشوق بادودیده ی خود
ایا منازل سلمی فاین سلماک
عجیب واقعه ایّ و غریب حادثه ای
انا اصطبرت قتیلا" وقاتلی شاکی
که را رسد که کند عیب دامن پاکت
که همچوقطره که بربرگ گل چکدپاکی
زخاک پای توداد آب روی لاله وگل
چو کِلکِ صنع رقم زدبه آبی وخاکی
صباعبیرفشان گشت ساقیا برخیز
وَهات شمسته کَرمٍ مطیّبٍ زاکی
دع التّکاسل تغنم فقد جری مثل
که زادراهروان چُستی است وچالاکی
اثرنماند زمن بی شمایلت آری
اَرَی مآثرمحیای من محیّاک
زوصف حُسن توحافظ چگونه نطق زند
که همچوصنع خدایی ورای ادراکی
**************
یا بسماً یحاکی دُرجا" من الّآلی
یارب چه درخورآمدگردش خط هلالی
حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم
تا خودچه نقش بازد این صورت خیالی
می ده که گرچه گشتم نامه سیاه عالم
نومید کی توان بود ازلطف لایزالی
ساقی بیارجامی وزخلوتم برون کش
تادربه دربگردم قلّاش ولا اُبالی
ازچارچیز مگذرگرعاقلیّ وزیرک
امن وشراب بیغش معشوق وجای خالی
چون نیست نقش دوران درهیچ حال ثابت
حافظ مکن شکایت تا مَی خوریم حالی
صافیست جام خاطردردورآصف عهد
قم فاسقنی رحیقا"اصفی من الزّلال
الملک قد تَباهی من جَدَّه وجِدّه
یارب که جاودان باداین قدرواین معالی
مسند فروزدولت کان شکوه وشوکت
برهان ملک وملّت بونصر بوالمعالی
****************
سلام الله ما کرّاللیالی
وَجاوَبتِ المثانی والمثالی
علی الوادی الاراک ومَن علیها
ودار بالّلوی فوق الرّمال
دعاگوی غریبان جهانم
وادعوبالتّواتروالتّوالی
به هرمنزل که روآرد خدارا
نگه دارش به لطف لایزالی
منال ای دل که درزنجیرزلفش
همه جمعیّت است آشفته حالی
زخطّت صدجمال دیگرافزود
که عمرت بادصدسال جلالی
تومی بایدکه باشی ورنه سهل است
زیان مایه ی جاهیّ ومالی
برآن نقّاش قدرت آفرین باد
که گرد مه کشد خطّ هلالی
فحبّک راحتی فی کلّ حین
وذکرک مونسی فی کلّ حالی
سویدای دل من تاقیامت
مباد ازشوق وسودای توخالی
کجا یابم وصال چون توشاهی
من بدنام رند لا اُبالی
خداداند که حافظ راغرض چیست
وعلم الله حسبی من سوالی
*************
بگرفت کارحسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان که نبوَد این هردورازوالی
دروهم می نگنجدکاندر تصوّرعقل
آید به هیچ معنی زین خوبترمثالی
شد خطّ عمرحاصل گرزان که باتومارا
هرگزبه عمرروزی روزی شودوصالی
آندم که باتوباشم یکسال هست روزی
واندم که بی توباشم یک لحظه هست سالی
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم
کزخواب می نبیندچشمم به جزخیالی
رحم آربردل من کزمهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
حافظ مکن شکایت گروصل دوست خواهی
زین بیشتر ببایدبرهجرت احتمالی
***************
رفتم به باغ صبحدمی تاچنم گلی
آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی
مسکین چومن به عشق گلی گشته مبتلا
واندرچمن فکنده زفریاد غلغلی
می گشتم اندرآن چمن وباغ دمبدم
می کردم اندرآن گل وبلبل تأمّلی
گل یارحُسن گشته وبلبل قرین عشق
آن را تفضّلی نه واین راتبدّلی
چون کرد دردلم اثرآواز عندلیب
گشتم چنانکه هیچ نماندم تحمّلی
بس گل شکفته می شوداین باغ راولی
کس بی بلای خارنچیده است ازاوگلی
حافظ مدارامید فرج ازمدارچرخ
دارد هزارعیب وندارد تفضّلی
**************

parneyan
Friday 8 May 2009-1, 08:47 PM
ایـن خرقه که من دارم دررهن شراب اولی
ویـن دفـتـر بـی مـعـنـی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
درکنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دوراست زدرویشی
هم سینه پرازآتش هم دیده پرآب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصّه اگر گویم با چنگ ورباب اولی
تا بی سروپا باشد اوضاع فلک زین دست
درسرهوس ساقی دردست شراب اولی
ازهمچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی
چون پیر شدی حافظ ازمیکده بیرون آی
رندیّ وهوسناکی درعهد شباب اولی
*****************
زان می عشق کزاو پخته شود هـر خامی
گـرچـه مـاه رمـضـان اسـت بیاور جامی
روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشاد قدی ساعد سیم اندامی
روزه هرچندکه مهمان عزیزاست ای دل
صحبتش موهبتی دان وشدن انعامی
مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هرمجلس وعظی دامی
گِلِه از زاهد بدخو نکنم رسم این است
که چو صبحی بدمد درپی اش افتد شامی
یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش زمن ای پیک صبا پیغامی
آن حریفی که شب وروز می صاف کشد
بوَد آیا که کند یاد زدرد آشامی
حافظا گرندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوری ازخودکامی
******************
کــه بــرَد بــه نـزد شاهان زمـن گـدا پـیـامـی
که به کوی می فروشان دوهزارجم به جامی
شده ام خراب وبدنام وهنوزامید وارم
که به همّت عزیزان برسم به نیک نامی
توکه کیمیا فروشی نظری به قلب ماکن
که بضاعتی نداریم وفکنده ایم وامی
عجب ازوفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامه ی پیامی نه به خامه ی سلامی
اگراین شراب خام است اگرآن حریف پخته
به هزاربار بهترزهزار پخته خامی
زِرَهَم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح
که چومرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سرِخدمت تودارم بخرم به لطف ومفروش
که چو بنده کمترافتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود ونداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان وبریز خون حافظ
که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی
******************
اتت روائح رند الهَمی وزاد غرامی
فدای خاک در دوست باد جان گرامی
پیام دوست شنیدن سعادت است وسلامت
من المبلّغ عنّی الی سُعاد سلامی
بیا به شام غریبان وآب دیده ی من بین
بسان باده ی صافی درآبگینه ی شامی
اوا تعَزَوعن ذی الأراک طائرخیرٍ
فلا تفرَّوعن روضِها انین حمامی
بسی نماند که روز فراق سرآید
رَاَیتُ من هضبات الحِمی قِبابَ خیام
خوشا دمی که درآیی وگویمت به سلامت
قَدِمتُ خیرقدوُمٍ نَزَلتَ خیرمَقام
بَعِدتُ منک وقد صرت ذائبا" کهلالٍ
اگرچه روی چوماهت ندیده ام به تمامی
وَان دُعیِتُ بخُلدٍ وصِرتُ ناقض عهدٍ
فَما تطیِّبُ نفسی ومَا استطابَ مَنامی
امید هست که زودت به بخت نیک ببینم
تو شاد گشته به فرماندهیّ ومن به غلامی
چو سلک دُرّخوشاب است شعرنغزتوحافظ
که گاه لطف سبق می برد ز نظم نظامی
********************
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی راگفتم این احوال بین خندیدوگفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم درچاه صبرازبهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است ازحال ما کورستمی
درطریق عشق بازی امن وآسایش بلاست
ریش باد آن دل که بادرد توخواهد مرهمی
اهل کام وناز را درکوی رندان راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی
آدمی درعالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وزنوآدمی
خیز تا خاطربدان ترک سمرقندی دهیم
کزنسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی
*****************
زدلـبـرم کــه رسـانـد نـوازش قـلـمـی
کجاست پیک صبا گرهمی کند کرَمی
قیاس کردم وتدبیر عقل درره عشق
چوشبنمی است که بربحرمی کشدرقمی
بیاکه خرقه ی من گرچه رهن میکده هاست
زمال وقف نبینی به نام من درمی
حدیث چون وچرا دردسر دهد ای دل
پیاله گیر وبیا سازعمر خویش دمی
طبیب راه نشین درد عشق نشناسد
برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی
دلم گرفت زسالوس وطبل زیرگلیم
بِه آن که بردَرِ میخانه برکشم عَلَمی
بیا که وقت شناسان دوک*و*ن بفروشند
به یک پیاله می صاف وصحبت صنمی
دوام عیش وتنعّم نه شیوه ی عشق است
اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی
نمی کنم گِلِه ای لیک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگر تشنگان نداد نمی
چرا به یک نی قندش نمی خرند آن کس
که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی
سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست
جز از دعای شبی ّ و نیاز صبحدمی
******************

parneyan
Friday 8 May 2009-1, 11:19 PM
احــمــد الله عــلـی معدلة السّلطان
احــمــد شیخ اویس حسن ایلخانی
خان بن خان وشهنشاه شهنشاه نژاد
آن که می زیبد اگرجان جهانش خوانی
دیده نادیده به اقبال توایمان آورد
مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی
ماه اگر بی توبرآید به دونیمش بزنند
دولت احمدی و معجزه ی سبحانی
جلوه ی بخت تو دل می بردازشاه وگدا
چشم بد دورکه هم جانی وهم جانانی
برشکن کاکل ترکانه که درطالع توست
بخشش وکوشش خاقانی وچنگز خانی
گرچه دوریم به یاد تو قدح می گیریم
بُعد منزل نبوَد در سفر روحانی
ازگُل پارسی ام غنچه ی عیشی نشکفت
حبّذا دجله ی بغداد ومی ریحانی
سرعاشق که نه خاک درمعشوق بوَد
کی خلاصش بوَد ازمحنت سرگردانی
ای نسیم سحری خاک دریار بیار
که کند حافظ ازاو دیده ی دل نورانی
**************
وقـت را غـنـیـمـت دان آن قـدَرکـه بـتـوانـی
حاصل ازحیات ای جان این دم است گردانی
کام بخشی گردون عمر درعوض دارد
جهد کن که ازدولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد
گر به جای من سروی غیردوست بنشانی
زاهد پشیمان راذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی داند این قدر که صوفی را
جنس خانگی باشد همچو لعل رمّانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز
درپناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو وزدر طرب بازآ
کاین همه نمی ارزدشغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کزغمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد ازرندی دم مزن که نتوان گفت
باطبیب نامحرم حال درد پنهانی
می رویّ ومژگانت خون خلق می ریزد
تیزمی روی جانا ترسمت فرومانی
دل زناوک چشمت گوش داشتم لیکن
ابروی کماندارت می برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را
ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گرتو فارغی ازما ای نگار سنگین دل
حال خود نخواهم گفت پیش آصف ثانی
******************
هواخواه توام جانا ومی دانم که می دانی
که هم نادیده می بینیّ وهم ننوشته می خوانی
ملامت گوچه دریابدمیان عاشق ومعشوق
نبیند چشم نابینا خصوص اسرارپنهانی
بیفشان زلف وصوفی رابه پابازیّ ورقص آور
که ازهر رقعه ی دلقش هزاران بت بیفشانی
گشاد کارمشتاقان درآن ابروی دلبند است
خدا را یک نفس بنشین گره بگشا زپیشانی
مَلَک درسجده ی آدم زمین بوس تونیّت کرد
که درحُسن تو لطفی دید بیش ازحدّانسانی
چراغ افروز چشم مانسیم زلف جانان است
مباد این جمع رایارب غم ازباد پریشانی
دریغا عیش شبگیری که درخواب سحر بگذشت
ندانی قدروقت ای دل مگروقتی که درمانی
ملول ازهمرهان بودن طریق کاروانی نیست
بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی
خیال چنبرزلفش فریبت می دهد حافظ
نگر تا حلقه ی اقبال ناممکن نجنبانی
********************
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
چون نیک بدیدم به حقیقت بِه ازآنی
شیرین ترازآنی به شکرخنده که گویم
ای خسروخوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگزنبوَد غنچه بدین تنگ دهانی
صدبار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گویی بدهم کامت وجانت بستانم
ترسم ندهی کامم وجانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بیمار که دیده است بدین سخت کمانی
چون اشک بیندازی اش ازدیده ی مردم
آن را که دمی ازنظر خویش برانی
***************
نـسـیـم صـبـح سـعـادت بدان نشان که تودانی
گذربه کوی فلان کن درآن زمان که تودانی
تو پیک خلوت رازیّ ودیده برسرراهت
به مردمی نه به فرمان چنان بران که تودانی
بگو که جان عزیزم زدست رفت خدارا
زلعل روح فزایش ببخش آن که تودانی
من این حروف نوشتم چنان که غیرندانست
توهم زروی کرامت چنان بخوان که تودانی
خیال تیغ توباما حدیث تشنه وآب است
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تودانی
امید در کمر زر کشت چگونه ببندم
دقیقه ایست نگارا درآن میان که تودانی
یکیست ترکی وتازی دراین معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تودانی
*****************
دو یار زیرک وازباده ی کهن دومنی
فراغتیّ وکتابیّ وگوشه ی چمنی
من این مقام به دنیاوآخرت ندهم
اگر چه درپی ام افتند هردم انجمنی
هرآن که کنج قناعت به گنج دنیا داد
فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونق این کارخانه کم نشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
زتند باد حوادث نمی توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
ببین درآینه ی جام نقش بندی غیب
که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
ازاین سموم که برطرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست ورنگ نسترنی
به صبرکوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد دراین بلا حافظ
کجاست فکر حکیمیّ ورای برهمنی
*******************

parneyan
Friday 8 May 2009-1, 11:27 PM
صبح است وژاله می چکد ازابر بهمنی
برگ صبوح ساز وبده جام یک منی
دربحر مایی ومنی افتاده ام بیار
می تا خلاص بخشدم ازمایی ومنی
خون پیاله خورکه حلال است خون او
درکاریار باش که کاری است کردنی
ساقی به دست باش که غم درکمین ماست
مطرب نگاه دار همین ره که می زنی
می ده که سربه گوش من آوردچنگ وگفت
خوش بگذران وبشنوازاین پیر منحنی
ساقی به بی نیازی رندان که می بده
تا بشنوی زصوت مغنّی هوَالغنی
******************
ای که درکشتن ماهیچ مدارانکنی
سود وسرمایه بسوزیّ ومحابا نکنی
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
رنج ماراکه توان بردبه یک گوشه ی چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
دیده ی ما چو به امّید تودریاست چرا
به تفرّج گذری برلب دریا نکنی
نقل هرجور که ازخلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است توآنها نکنی
برتو گرجلوه کند شاهد ما ای زاهد
ازخدا جزمی ومعشوق تمنّا نکنی
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی زسر صدق جزآن جا نکنی
*******************
بشنو این نکته که خودرا زغم آزاده کنی
خون خوری گرطلب روزی ننهاده کنی
آخر الامر گِلِ کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبو کن که پر ازباده کنی
گرازآن آدمیانی که بهشتت هوس است
عیش باآدمیی چند پری زاده کنی
تکیه برجای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگراسباب بزرگی همه آماده کنی
اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان
گرنگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی
خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات
مگر ازنقش پراکنده ورق ساده کنی
کارخود گر به کرم باز گذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی
ای صبا بندگی خواجه جلال الدّین کن
که جهان پر سمن وسوسن آزاده کنی
***************
ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی
اسباب جمع داری وکاری نمی کنی
چوگان حکم درکف وگویی نمی زنی
بازظفربه دست وشکاری نمی کنی
این خون که موج می زنداندرجگرتورا
درکار رنگ وبوی نگاری نمی کنی
مشکین ازآن نشد دم خُلقت که چون صبا
برخاک کوی دوست گذاری نمی کنی
ترسم کزاین چمن نبری آستین گل
کزگلشنش تحمّل خاری نمی کنی
درآستین جان توصد نافه مدرج است
وان را فدای طرّه ی یاری نمی کنی
ساغر لطیف ودلکش ومی افکنی به خاک
واندیشه ازبلای خماری نمی کنی
حافظ برو که بندگی پادشاه وقت
گرجمله می کنند تو باری نمی کنی
*******************
سحرگه رهروی درسرزمینی
همی گفت این معمّا با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شودصاف
که درشیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزاراست صدبار
که صد بُت باشدش درآستینی
مروّت گرچه نامی بی نشان است
نیازی عرضه کن برنازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی برخوشه چینی
نمی بینم نشاط عیش درکس
نه درمان دلی نه درد دینی
درونها تیره شدباشد که ازغیب
چراغی برکند خلوت نشینی
گرانگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیّت دهد نقش نگینی
اگرچه رسم خوبان تند خویی است
چه باشد گر بسازد با غمینی
ره میخانه بنما تا بپرسم
مآل خویش را ازپیش بینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی
*************
تومگر برلب جویی به هوس بنشینی
ورنه هرفتنه که بینی همه ازخود بینی
به خدایی که تویی بنده ی بگزیده ی او
که براین چاکر دیرینه کسی نگزینی
گرامانت به سلامت ببرم باکی نیست
بی دلی سهل بوَد گرنبوَد بی دینی
ادب وشرم تورا خسرو مهرویان کرد
آفرین برتو که شایسته ی صدچندینی
عجب ازلطف توای گل که نشستی باخار
ظاهرا" مصلحت وقت درآن می بینی
صبر برجوررقیبت چه کنم گر نکنم
عاشقان رانبوَد چاره به جز مسکینی
باد صبحی به هوایت زگلستان برخاست
که تو خوشتر زگل وتازه تر ازنسرینی
شیشه بازیّ سرشکم نگری ازچپ وراست
گر براین منظر بینش نفسی بنشینی
سخنی بی غرض ازبنده ی مخلص بشنو
ای که منظور بزرگان حقیقت بینی
نازنینی چو تو پاکیزه دل وپاک نهاد
بهتر آن است که با مردم بد ننشینی
سیل این اشک روان صبرودل حافظ برد
بــلــغ الــطــّاقــة یــا مقلة عینی بینی
تو بدین نازکی وسرکشی ای شمع چگل
لایق بندگی خواجه جلال الدّینی
*****************

parneyan
Saturday 9 May 2009-1, 01:40 AM
ساقیا سایه ی ابر است وبهار ولب جوی
من نگویم چه کن اراهل دلی خودتوبگوی
بوی یکرنگی ازاین نقش نمی آید خیز
دلق آلوده ی صوفی به می ناب بشوی
سفله طبع است جهان برکرَمَش تکیه مکن
ای جهان دیده ثبات قدم ازسفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو وصد گنج ببر
ازدرعیش درآ وبه ره عیب مپوی
شکر آن را که دگر بازرسیدی به بهار
بیخ نیکی بنشان وره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز
ورنه هرگز گل ونسرین ندمد زآهن وروی
گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید
خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی ازحافظ ما بوی ریا می آید
آفرین برنفست باد که خوش بردی بوی
***************
بلبل زشاخ سرو به گلبانگ پهلوی
می خواند دوش دراین مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل
تا ازدرخت نکته ی توحید بشنوی
مرغان باغ قافیه سنجند وبذله گوی
تا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی
جمشید جزحکایت جم ازجهان نبرد
زنهار دل مبند براسباب دنیوی
این قصّه ی عجب شنوازبخت واژگون
مارابکشت یار به انفاس عیسوی
خوش وقت بوریا وگدایی وخواب من
کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی
چشمت به غمزه خانه ی مردم خراب کرد
مخموری ات مباد که خوش مست می روی
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کای نورچشم من به جزازکشته ندروی
ساقی مگر وظیفه ی حافظ زیاده داد
کآشفته گشت طرّه و دستار مولوی
*****************
ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
تــا راهــرو نـبـاشـی کـی راهـبـر شـوی
درمـکـتـب حـقـایـق پـیـش ادیـب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدرشوی
دست ازمس وجود چو مردان ره بشوی
تا کـیـمـیـای عـشـق بـیـابـیّ و زر شوی
خواب وخورت زمرتبه ی خویش دورکرد
آنگه رسی به خویش که بی خواب وخورشوی
گرنورعشق حق به دل وجانت اوفتد
بـالله کـزآفـتـاب فـلـک خـوبـتـر شوی
یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کزآب هفت بحر به یک موی تر شوی
ازپای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظرشوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
***************
سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی
گفت بازآی که دیرینه ی این درگاهی
همچوجم جرعه ی ما کش که زسرّدوجهان
پرتو جام جهان بین دهدَت آگاهی
بر در میکده رندان قلندر باشند
که ستانند ودهند افسر شاهنشاهی
خشت زیرسر و برتارک هفت اخترپای
دست قدرت نگر ومنصب صاحب جاهی
سر ما ودر میخانه که طرف بامش
به فلک برشد ودیوار بدین کوتاهی
قطع این مرحله بی همرهی خضرمکن
ظلمات است بترس ازخطر گمراهی
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو ازماه بوَد تا ماهی
تو دم فقرندانی زدن از دست مده
مسند خواجگی و مجلس توران شاهی
حافظ خام طمع شرمی ازاین قصّه بدار
عملت چیست که فردوس برین می خواهی
***************
ای در رُخ تــو پـیـدا انـوار پادشاهی
درفکرت تو پنهان صدحکمت الهی
کِلکِ توبارک الله برملک ودین گشاده
صدچشمه آب حیوان ازقطره ی سیاهی
بــراهــرمــن نـتـابـد انـوار اسـم اعـظـم
ملک آن توست وخاتم فرمای هرچه خواهی
درحکمت سلیمان هرکس که شک نماید
بر عقل ودانش او خندند مرغ وماهی
باز ارچه گاه گاهی برسر نهد کلاهی
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی
تیغی که آسمانش ازفیض خود دهد آب
تنها جهان بگیرد بی منّت سپاهی
کِلکِ تو خوش نویسد درشأن یار واغیار
تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی
ای عنصر تومخلوق ازکیمیای عزّت
وی دولت تو ایمن ازوصمت تباهی
ساقی بیارآبی ازچشمه ی خرابات
تاخرقه ها بشوییم ازعُجبِ خانقاهی
عمریست پادشاها کزمی تهیست جامم
اینک زبنده دعوی وز محتسب گواهی
گرپرتوی زتیغت برکان ومعدن افتد
یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی
دانم دلت ببخشند برعجز شب نشینان
گرحال بنده پرسی ازباد صبحگاهی
جایی که برق عصیان برآدم صفی زد
ما را چگونه زیبد دعویّ بیگناهی
حافظ چو پادشاهت گه گاه می برد نام
رنجش زبخت منما بازآ به عذرخواهی
***************
درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خــرقــه جـایـی گـرو باده و دفتر جایی
دل که آیینه ی شاهیست غباری دارد
ازخدا می طلبم صحبت روشن رایی
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
نرگس ارلاف زد ازشیوه ی چشم تومرنج
نــرونــد اهــل نـظـر ازپـی نابینایی
شرح این قصّه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
جویها بسته ام ازدیده به دامان که مگر
در کـنـارم بـنـشـانـنـد سهی بالایی
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هرگوشه ی چشم ازغم دل دریایی
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بردر میکده ای با دف ونی ترسایی
گر مسلمانی ازاین است که حافظ دارد
آه اگر ازپی امروز بوَد فردایی
****************

parneyan
Saturday 9 May 2009-1, 01:45 AM
به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
خیال سبز خطی نقش بسته ام جایی
امید هست که منشورعشق بازی من
ازآن کمانچه ی ابرو رسد به طغرایی
سرم زدست بشد چشم ازانتظار بسوخت
درآرزوی سر وچشم مجلس آرایی
مکدّر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بیا ببین که کرا می کند تماشایی
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید
که می رویم به داغ بلند بالایی
زمام دل به کسی داده ام من درویش
که نیستش به کس ازتاج وتخت پروایی
درآن مقام که خوبان زغمزه تیغ زنند
عجب مدار سری اوفتاده درپایی
مراکه از رخ او ماه در شبستان است
کجا بود به فروغ ستاره پروایی
فراق ووصل چه باشد رضای دوست طلب
که حیف باشد از او غیر او تمنّایی
دُرَر زشوق برآرند ماهیان به نثار
اگر سفینه ی حافظ رسد به دریایی
**************
سلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیده ی روشنایی
درودی چو نور دل پارسایان
بدان شمع خلوتگه پارسایی
نمی بینم ازهمدمان هیچ برجای
دلم خون شد ازغصّه ساقی کجایی
زکوی مغان رخ مگردان که آنجا
فروشند مفتاح مشکل گشایی
عروس جهان گرچه درحدّ حُسن است
زحد می برد شیوه ی بی وفایی
دل خسته ی من گَرَش همّتی هست
نخواهد زسنگین دلان مومیایی
می صوفی افکن کجا می فروشند
که درتابم ازدست زهد ریایی
رفیقان چنان عهد صحبت شکستند
که گویی نبوده است خود آشنایی
مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع
بسی پادشاهی کنم در گدایی
بیاموزمت کیمیای سعادت
زهمصحبت بد جدایی جدایی
مکن حافظ ازجوردوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی
*************
ای پــادشــه خــوبــان داد ازغــم تـنـهـایـی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایــم گــل ایــن بـسـتـان شـاداب نمی ماند
دریـاب ضـعـیـفـان را دروقـت تـوانـایـی
دیشب گله ی زلفش با باد همی کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی ومهجوری دورازتو چنانم کرد
کزدست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یارب به که شاید گفت این نکته که درعالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شـمـشـاد خـرامـان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس درگوشه ی تنهایی
دردایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
فکرخود ورای خود درعالم رندی نیست
کفراست دراین مذهب خودبینی وخودرایی
زین دایره ی مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل درساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آید
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
*****************
ای دل گرازآن چاه زنخدان به درآیی
هرجا که روی زود پشیمان به درآیی
هُش دار که گر وسوسه ی عقل کنی گوش
آدم صفت ازروضه ی رضوان به درآیی
شــایــد کــه بــه آبی فلکت دست نگیرد
گرتشنه لب ازچشمه ی حیوان به درآیی
جان می دهم ازحسرت دیدار توچون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
چندان چو صبا برتو گمارم دم همّت
کزغنچه چوگل خرّم وخندان به درآیی
درتیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
بررهگذرت بسته ام ازدیده دوصد جوی
تا بو که توچون سرو خرامان به درآیی
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مهرو
بازآید وازکلبه ی احزان به درآیی
**************
می خواه و گل افشان کن ازدهرچه می جویی
این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی
مسند به گلستان بر تا شاهد وساقی را
لب گیری ورخ بوسی می نوشی وگل بویی
شمشاد خرامان کن وآهنگ گلستان کن
تـا ســرو بیاموزد ازقـدّ تو دلجویی
تا غنچه ی خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا ازبهر که می رویی
امروز که بازارت پرجوش خریدار است
دریاب وبنه گنجی از مایه ی نیکویی
چون شمع نکورویی دررهگذر باداست
طرف هنری بربند ازشمع نکورویی
آن طرّه که هرجعدش صد نافه ی چین ارزد
خوش بودی اگر بودی بوییش زخوش خویی
هرمرغ به دستانی درگلشن شاه آمد
بلبل به نوا سازی حافظ به غزل گویی
****************

parneyan
Sunday 10 May 2009-1, 08:43 AM
ایضا"له
الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی
دو تنها ودو سرگردان دوبیکس
دودامت کمین ازپیش وازپس
بیا تا حال یکدیگربدانیم
مراد هم بجوییم ارتوانیم
که می بینم که این دشت مشوّش
چراگاهی ندارد خرّم وخوش
که خواهدشد بگوییدای رفیقان
رفیق بی کسان یار غریبان
مگر خضرمبارک پی درآید
زیُمن همّتش کاری گشاید
مگر وقت وفا پروردن آمد
که فالم لا تذرنی فردا"آمد
چنینم هست یاد ازپیردانا
فراموشم نشد هرگزهمانا
که روزی رهروی درسرزمینی
به لطفش گفت رندی ره نشینی
که ای سالک چه درانبانه داری
بیا دامی بنه گر دانه داری
جوابش داد گفتا:دام دارم
ولی سیمرغ می باید شکارم
بگفتا:چون به دست آری نشانش
که ازما بی نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می کن دیده بانی
مده جام می وپای گل ازدست
ولی غافل مباش ازدهر سرمست
لب سرچشمه ایّ وطرف جویی
نم اشکیّ وباخود گفت وگویی
نیازمن چه وزن آید بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
به یاد رفتگان ودوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بی رحم زد تیغ جدایی
که گویی خود نبوده است آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخشش ازآب دیده ی خویش
نکرد آن همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارک پی تواند
که این تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بین وازخرمهره بگذر
ز طرزی کان نگردد شهره بگذر
چومن ماهیّ کِلک آرم به تحریر
تو ازنون والقلم می پرس تفسیر
روان را با خرد درهم سرشتم
وزآن تخمی که حاصل بود کِشتم
فرح بخشی دراین ترکیب پیداست
که نغز شعر ومغزجان اجزاست
بیا وزنکهت این طیب امّید
مشام جان معطّر ساز جاوید
که این نافه زچین جیب حوراست
نه آن آهو که ازمردم نفوراست
رفیقان قدریکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح ازبرمخوانید
مقالات نصیحت گو همین است
که سنگ انداز هجران درکمین است
****************

parneyan
Sunday 10 May 2009-1, 11:47 PM
ایضا" له
بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
به من ده که بس بیدل افتاده ام
وزاین هردو بی حاصل افتاده ام
بیا ساقی آن می که عکسش زجام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آواز نی
که جمشید کی بود وکاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فتوح
که با گنج قارون دهد عمرنوح
بده تا به رویت گشایند باز
در کامرانیّ وعمردراز
بده ساقی آن می کزاوجام جم
زند لاف بینایی اندرعدم
به من ده که گردم به تأیید جام
چو جم آگه از سرّ عالم تمام
دم ازسیر این دیر دیرینه زن
صلایی به شاهان پیشینه زن
همان منزل است این جهان خراب
که دیده است ایوان افراسیاب
کجا رای پیران لشکرکشش
کجا شیده آن ترک خنجر کشش
نه تنها شد ایوان وقصرش به باد
که کس دخمه نیزش ندارد به یاد
همان مرحله است این بیابان دور
که گم شد دراو لشکر سلم وتور
بده ساقی آن می که عکسش زجام
به کیخسرو وجم فرستد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج وگنج
که یک جو نیرزد سرای سپنج
بیا ساقی آن آتش تابناک
که زردشت می جویدش زیرخاک
به من ده که درکیش رندان مست
چه آتش پرست وچه دنیا پرست
بیا ساقی آن بکر مستورمست
که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن
خراب می وجام خواهم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشه سوز
که گر شیر نوشد شود بیشه سوز
بده تا روم برفلک شیرگیر
به هم برزنم دام این گرگ پیر
بیا ساقی آن می که حور بهشت
عبیر ملایک درآن مَی سرشت
بده تا بخوری درآتش کنم
مشام خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقی آن می که شاهی دهد
به پاکیّ او دل گواهی دهد
می ام ده مگر گردم ازعیب پاک
برآرم به عشرت سری زین مغاک
چو شد باغ روحانیان مسکنم
در این جا چرا تخته بند تنم
شرابم ده و روی دولت ببین
خرابم کن وگنج حکمت ببین
من آنم که چون جام گیرم به دست
ببینم درآن آینه هرچه هست
به مستی دم پادشاهی زنم
دم خسروی درگدایی زنم
به مستی توان دُرّ اسرار سُفت
که دربیخودی راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود
زچرخش دهد زهره آواز رود
مغنّی کجایی به گلبانگ رود
به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آیم وخرقه بازی کنم
به اقبال دارای دیهیم وتخت
بهین میوه ی خسروانی درخت
خدیو زمین پادشاه زمان
مه برج دولت شه کامران
که تمکین اورنگ شاهی ازاوست
تن آسایش مرغ وماهی ازاوست
فروغ دل ودیده ی مقبلان
ولی نعمت جان صاحبدلان
الا ای همای همایون نظر
خجسته سروش مبارک خبر
فلک راگهردرصدف چون تونیست
فریدون وجم را خلف چون تونیست
به جای سکندر بمان سالها
به دانا دلی کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من ومستی و فتنه ی چشم یار
یکی تیغ داند زدن روزِکار
یکی را قلم زن کند روزگار
مغنّی بزن آن نوآیین سرود
بگو با حریفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که ازآسمان مژده ی نصرت است
مغنّی نوای طرب ساز کن
به قول وغزل قصّه آغاز کن
که بار غمم برزمین دوخت پای
به ضرب اصولم برآور ز جای
مغنّی نوایی به گلبانگ رود
بگوی وبزن خسروانی سرود
روان بزرگان زخود شاد کن
زپرویز و از باربد یاد کن
مغنّی ازآن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت ازدرون پرده دار
چنان برکش آواز خنیاگری
که ناهیدچنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت رود
به مستیّ وصلش حوالت رود
مغنّی دف وچنگ را سازده
به آیین خوش نغمه آوازده
فریب جهان قصّه ی روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
مغنّی ملولم دوتایی بزن
به یکتایی او که تایی بزن
همی بینم ازدور گردون شگفت
ندانم که را خاک خواهد گرفت
وگر رند مغ آتشی می زند
ندانم چراغ که برمی کند
دراین خونفشان عرصه ی رستخیز
تو خون صراحیّ و ساغر بریز
به مستان نوید سرودی فرست
به یاران رفته درودی فرست
***************

parneyan
Monday 11 May 2009-1, 07:38 PM
ایضا" له
تو نیک وبد خود هم ازخود بپرس
چرا بایدت دیگری محتسب
ومن یتّق الله یجعل لَهُ
ویرزُقه من حیثُ لا یحتسب
************
سرای مدرسه وبحث علم وطاق ورواق
چه سود چون دل دانا وچشم بینا نیست
سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است
خلاف نیست که علم نظر درآنجا نیست
************
آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه
که دراین مزرعه جز دانه ی خیرات نکِشت
ناف هفته به دو از ماه صفر کاف و الف
که به گلشن شد واین گُلخَن پُردود بهشت
آنکه میلش سوی حق بینیّ و حق گویی بود
سال تاریخ وفاتش طلب ازمیل بهشت
************
بهاءالحقّ والّین طاب مثواه
امام سنّت وشیخ جماعت
چومی رفت ازجهان این بیت می خواند
بر اهل فضل وارباب برائت
به طاعت قُربِ ایزد می توان یافت
قدم درنِه گرَت هست استطاعت
بدین دستور تاریخ وفاتش
برون آر ازحروف قُرب طاعت
************
قوّت شاعره ی من سحرازفرط ملال
متنفّر شده ازبنده گریزان می رفت
نقش خوارزم وخیال لب جیحون می بست
باهزاران گلِه ازمُلکِ سلیمان می رفت
می شد آن کس که جزاوجان سخن کس نشناخت
من همی دیدم وازکالبدَم جان می رفت
چون همی گفتمش ای مونس دیرینه ی من
سخت می گفت ودل آزرده وگریان می رفت
گفتم:اکنون سخن خوش که بگوید بامن
کان شِکَرلهجه ی خوشخوان خوش الحان می رفت
لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت
زآنکه کار ازنظر رحمت سلطان می رفت
پادشاها زسر لطف وکَرَم بازش خوان
چه کند سوخته ازغایت حرمان می رفت
************

parneyan
Tuesday 12 May 2009-1, 08:47 PM
ایضا"له
رحمن لا یموُت چو آن پادشاه را
دید آن چنان کزوعملِ خیرلایفوت
جانش غریق رحمتِ خود کردتابوَد
تاریخ این معامله رحمان لا یموت
************
به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق
به پنج شخص عجب مُلک فارس بود آباد
نخست پادشهی همچو او ولایت بخش
که جان خویش بپرورد وداد عیش بداد
دگر مربّی اسلام شیخ مجدالدّین
که قاضیی بِه ازاو آسمان ندارد یاد
دگربقیه ی ابدال شیخ امین الدّین
که یُمن همّت او کارهای بسته گشاد
دگر شهنشه دانش عَضُد که درتصنیف
بنای کار مواقف به نام شاه نهاد
دگر کریم چو حاجی قوام دریا دل
که نام نیک ببُردازجهان به بخشش وداد
نظیر خویش بنَگذاشتند وبُگذشتند
خدای عزّ وَجل جمله را بیامرزاد
***********
داد گرا تورا فلک جرعه کشِ پیاله باد
دشمن دل سیاهِ توغرقه به خون چو لاله باد
ذروه ی کاخِ رُتبَتت راست زفرطِ ارتفاع
راهروانِ وَهم را راهِ هزار ساله باد
ای مَهِ بُرجِ منزلت چشم وچراغ عالمی
باده ی صاف و دایمَت درقدح وپیاله باد
چون به هوای مِدحَتت زهره شود ترانه ساز
حاسدَت ازسماع آن محرَمِ آه وناله باد
نُه طبق سپهر و آن قرصه ی ماه وخور که هست
بر لب خوان قسمتت سهل ترین نواله باد
دخترِفکرِبکرِمن محرَمِ مدحتِ توشد
مهر چنان عروس را هم به کَفَت حواله باد
***********
روح القُدُس آن سرُوشِ فرّخ
بر قُبّه ی طارمِ زِبَرجَد
می گفت سحرگهی که یارب
در دولت وحشمتِ مخلّد
بر مسندِ خُسروی بماناد
منصور مظفّر محمّد
**********

parneyan
Tuesday 12 May 2009-1, 11:03 PM
ایضا" له
به سمعِ خواجه رسان ای ندیم وقت شناس
به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد
لطیفه ای به میان آر وخوش بخندانش
به نکته ای که دلش را بدان رضا باشد
پس آنگهش زکرَم این قدَر به لطف بپرس
که گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد
************
شمّه ای ازداستان عشق شورانگیزماست
این حکایتها که ازفرهاد وشیرین کرده اند
هیچ مژگان دراز وعشوه ی جادونکرد
آن چه آن زلف دراز وخال مشکین کرده اند
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست
قابل تغییر نبوَد آن چه تعیین کرده اند
در سفالین کاسه ی رندان به خواری منگرید
کاین حریفان خدمت جام جهان بین کرده اند
نکهت جان بخش دارد خاک کوی دلبران
عارفان آنجا مشام عقل مشکین کرده اند
ساقیا دیوانه ای چون من کجا دربرکشد
دختر رز را که نقد عقل کابین کرده اند
خاکیان بی بهره اند ازجرعه ی کأس الکرام
این تطاول بین که با عشّاق مسکین کرده اند
شهپرِ زاغ و زغن زیبای صید وقید نیست
این کرامت همره شهباز وشاهین کرده اند
*************
اعظم قوام دولت ودین آن که بَردرَش
از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود
با آن وجود وآن عظمت زیرخاک رفت
درنصف ماه ذی قعد ازعرصه ی وجود
تا کس امید جود ندارد دگر زکس
آمد حروف سال وفاتش امید جود
*************

parneyan
Wednesday 13 May 2009-1, 08:16 AM
ایضا" له
دل منه بر دُنیی واسباب او
زان که ازوی کس وفاداری ندید
کس عسل بی نیش ازاین دکّان نخورد
کس رطب بی خار ازاین بستان نچید
هر به ایّامی چراغی برفروخت
چون تمام افروخت بادش دردمید
بی تکلّف هر که دل بر وی نهاد
چون بدیدی خصم خود می پرورید
شاه غازی خسرو گیتی ستان
آنکه ازشمشیر او خون می چکید
گه به یک حمله سپاهی می شکست
گه به هویی قلب کاهی می درید
ازنهیبش پنجه می افکند شیر
دربیابان نام او چون می شنید
سروران را بی سبب می کرد حبس
گردَنان را بی خطرسرمی برید
عاقبت شیراز وتبریز وعراق
چون مسخّر کرد وقتش دررسید
آن که روشن بُد جهان بینش بدو
میل درچشم جهان بینش کشید
*************
برسربازار جانبازان منادی می زنند
بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید
دخترِرَزچندروزی شد که ازما گم شده است
رفت تاگیرد سرِخود هان وهان حاضرشوید
جامه ای دارد زلعل ونیم تاجی ازحباب
عقل ودانش برد وشد تاایمن ازوی نغنَوید
هرکه آن تلخم دهد حلوا بها جانم دهم
وربوَد پوشیده وپنهان به دوزخ درروید
دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است ومست
گربیابیدش به سوی خانه ی حافظ برید
************
برادر خواجه عادل طاب مثواه
پس ازپنجاه ونه سال ازحیاتش
به سوی روضه ی رضوان سفرکرد
خدا راضی زافعال وصفاتش
خلیل عادلش پیوسته برخوان
وزآنجا فهم کن سال وفاتش
************
برتو خوانم زدفتر اخلاق
آیتی دروفا ودربخشِش
هرکه بخراشدَت جگربه جفا
همچو کانِ کریم زر بخشَش
کم مباش ازدرختِ سایه فکن
هرکه سنگت زند ثمر بخشَش
ازصدف یاد دار نکته ی حِلم
هرکه بُرّد سرت گهر بخشَش
***********
زان حبّه ی خضرا خورکزروی سبک روحی
هرکو بخورد یک جوبرسیخ زنَد سی مُرغ
زان لقمه که صوفی را درمعرفت اندازد
یک ذرّه وصد مستی یک دانه وصد سیمرغ
***********

parneyan
Wednesday 13 May 2009-1, 10:46 PM
ایضا" له
مجد دین سرور وسلطان قضات اسماعیل
که زدی کِلکِ زبان آورش ازشرع نَطَق
ناف هفته به دو ازماه رجب کاف والف
که برون رفت ازاین خانه ی بی نظم ونسق
کنفِ رحمتِ حق منزل او دان وآنگه
سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق
***************
بلبل و سرو وسمن یاسمن ولاله وگل
هست تاریخ وفات شهِ مشکین کاکل
خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق
که به مه طلعت او نازد وخندد برگل
جمعه بیست ودوّم ماه جمادی الاوّل
درپسین بود که پیوسته شد ازجزوبه کل
**************
سال وفال ومال وحال واَصل ونسل وتخت وبخت
بادت اندر شهریاری برقرار وبر دوام
سال خرّم فال نیکو مال وافرحال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
**************
ســرور اهــل عـمـایـم شـمـع جـمـع انـجـمـن
صاحب صاحبقران خواجه قوام الدّین حسن
سادس ماه ربیع الاخر اندر نیم روز
روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن
هفتصد وپنجاه وچارازهجرت خیرالبشر
مهر را جوزا مکان وماه را خوشه وطن
مرغ روحش کو همای آشیان قدس بود
شد سوی باغ بهشت ازدام این دار مِحَن
**************
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین درکنارش
فلک برسر نهادش لوح سنگین
*************
دراین ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم
گهی انگشت بردندان گهی سر برسر زانو
بیا ای طایر دولت بیاور مژده ی وصلی
عسی الایّام أن یرجعنَ قوما" کالّذی کانوا
************
ای معرّا اصل عالی جوهرت ازحرص وآز
وی مبرّا ذات میمون اخترت از زرق وریو
در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را
ازفرشته باز گیری آنگهی بخشی به دیو
************

parneyan
Friday 15 May 2009-1, 07:20 PM
ایضا" له

ساقیا پیمانه پُرکن زآنکه صاحب مجلسَت

آرزو می بخشد و اسرار می دارد نگاه

جنّت نقداست این جا عیش وعشرت تازه کن

زآنکه درجنّت خدا بربنده ننویسد گناه

دوستداران دوستکامَند و حریفان باادب

پیشکاران نیکنام و صف نشینان نیکخواه

ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص

خال جانان دانه ی دل زلف ساقی دامِ راه

دور ازاین بهترنباشد ساقیا عشرت گُزین

حال ازاین خوشترنباشد حافظا ساغربخواه

*******************

به گوش جان رهی منهیی ندا درداد

زحضرت احدی لااله الاالله

که ای عزیز کسی راکه خواری است نصیب

حقیقت آن که نیابد به زور منصب وجاه

به آب زمزم وکوثر سفید نتوان کرد

گلیم بختِ کسی را که بافتند سیاه

******************

به روز شنبه ی سادس زماه ذی الحجّه

به سال هفتصد وشصت ازجهان بشُد ناگاه

زشاهراهِ سعادت به باغِ رضوان رفت

وزیرکامل ابونصر خواجه فتح الله

******************

به من سلام فرستاد دوستی امروز

که ای نتیجه ی کِلکَت سوادِ بینایی

پس ازدوسال که بختت به خانه بازآورد

چرا زخانه ی خواجه به درنمی آیی

جواب دادم وگفتم:بدار معذورم

که این طریقه ی خودکامی است وخودرایی

وکیل قاضی ام اندر گذرکمین کرده است

به کف قباله ی دعوی چومار شیدایی

که گربرون نهم ازآستان خواجه قدَم

بگیردَم سوی زندان برَد به رسوایی

جناب خواجه حصار من است گراینجا

کسی نفَس زند ازحجّت تقاضایی

به عونِ قوّت بازوی بندگانِ وزیر

به سیلی اش بشکافم دماغِ سودایی

همیشه باد جهانش به کام وزسرِصدق

کمربه بندگی اش بسته چرخِ مینایی

*******************

گدا گرگهرپاک داشتی دراصل

برآب نقطه ی شرمش مدار بایستی

ورآفتاب نکردی فسوس جام زرَش

چرا تهی زمیِ خوشگوار بایستی

وگر سرای جهان را سرِ خرابی نیست

اساس او به ازاین استوار بایستی

زمانه گر نَه زرِقلب داشتی کارَش

به دستِ آصف صاحب عیاربایستی

چو روزگارجزاین یک عزیزبیش نداشت

به عمرمهلتی از روزگار بایستی

******************

آن میوه ی بهشتی کآمد به دستت ای جان

دردل چرانکِشتی ازدست چون بهشتی

تاریخ این حکایت گرازتو بازپرسند

سرجمله اش فروخوان ازمیوه ی بهشتی

******************

parneyan
Friday 15 May 2009-1, 10:59 PM
ایضا" له

خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا

ای جلالِ تو به انواع هنر ارزانی

همه آفاق گرفت وهمه اطراف گشاد

صیتِ مسعودی وآوازه ی شَه سلطانی

گفته باشد مگرَت ملهم غیب احوالم

این که شد روزسفیدم چو شب ظلمانی

درسه سال آنچه بیندوختم ازشاه و وزیر

همه بربوُد به یکدَم فلک چوگانی

دوش درخواب چنان دید خیالم که مگر

گذرافتاد براصطبل شهَم پنهانی

بسته برآخور او استر من جو می خورد

تیزه افشاند به من گفت مرا می دانی

هیچ تعبیر نمی دانمش این خواب که چیست

تو بفرمای که درفهم نداری ثانی

******************

ساقیا باده که اکسیرحیات است بیار

تا تن خاکیِ من عینِ بقا گردانی

چشم بردور قدح دارم وجان برکف دست

به سرخواجه که تا آن ندهی نستانی

همچو گل برچمن ازباد میفشان دامن

زان که درپای تو دارم سرِ جان افشانی

برمثانیّ ومثالت بنواز ای مطرب

وصف آن ماه که درحُسن ندارد ثانی

*****************

پادشاها لشکرِ توفیق همراهِ تواند

خیز اگر برعزمِ تسخیرِ جهان ره می کنی

باچنین جاه وجلال ازپیشگاهِ سلطنت

آگهیّ وخدمتِ دلهای آگه می کنی

بافریب رنگ این نیلی خم زنگارفام

کار بروفق مراد صبغةالله می کنی

آن که ده باهفت ونیم آورد بس سودی نکرد

فرصتت باداکه هفت ونیم با ده می کنی

*******************

رباعیّات

جزنقش تو درنظرنیامد مارا

جز کوی تو رهگذر نیامد مارا

خواب ارچه خوش آمد همه رادرعهدت

حقّا که به چشم درنیامد مارا

*******************

ایضا" له

برگیر شراب طرب انگیز وبیا

پنهان زِ رقیبِ سفله بستیز وبیا

مشنو سخنِ خصم که بنشین ومرو

بشنو زمن این نکته که برخیز وبیا

********************

گفتم که لبت گفت لبم آب حیات

گفتم دهنت گفت زهی حبّ نبات

گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا

شادیّ همه لطیفه گویان صلوات

********************

ماهی که قدش به سرو می ماند راست

آیینه به دست وروی خود می آراست

دستارچه ای پیشکشش کردم گفت

وصلم طلبی زهی خیالی که توراست

********************

من با کمرِتودرمیان کردم دست

پنداشتمش که درمیان چیزی هست

پیداست ازآن میان چوبربست کمر

تامن زکمر چه طرف خواهم بربست

********************

تو بدری وخورشیدتورا بنده شده است

تا بنده ی توشده است تابنده شده است

زان روی که ازشعاع نورِرخ تو

خورشید منیر وماه تابنده شده است

*******************

هرروزدلم به زیرباری دگراست

دردیده ی من زهجر خاری دگراست

من جهد همی کنم قضا می گوید

بیرون زکفایت تو کاری دگراست

*******************

ماهم که رُخَش روشنی خَوربگرفت

گرد خطِ او چشمه ی کوثر بگرفت

دلها همه درچاه زنخدان انداخت

وانگه سرچاه را به عنبر بگرفت

******************

parneyan
Friday 15 May 2009-1, 11:03 PM
ایضا"له

امشب زغمت میان خون خواهم خفت

وزبستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود رابفرست

تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت

*****************

نی قصّه ی آن شمع چگل بتوان گفت

نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

غم دردل تنگ من ازآن است که نیست

یک دوست که با اوغم دل بتوان گفت

*****************

اوّل به وفا میِ وصالم درداد

چون مست شدم جام جفا راسرداد

پرآب دودیده وپرازآتش دل

خاک ره اوشدم به بادم برداد

****************

نی دولت دنیا به ستم می ارزد

نی لذّت مستی اش الَم می ارزد

نی هفت هزارساله شادیّ جهان

این محنتِ هفت روزه غم می ارزد

*****************

هردوست که دم زد زوفا دشمن شد

هرپاک روی که بود تردامن شد

گویند شب آبستن واین است عجب

کو مرد ندید ازچه آبستن شد

******************

چون غنچه ی گل قرابه پردازشود

نرگس به هوای می قدح سازشود

فارغ دل آن کسی که مانند حباب

هم درسرمیخانه سراندازشود

*****************

با مِی به کنارِجوی می باید بود

وزغصّه کناره جوی می باید بود

این مدّت عمر ما چوگل ده روزاست

خندان لب وتازه روی می بایدبود

****************

این گل زِبَرِهمنفسی می آید

شادی به دلم ازاوبسی می آید

پیوسته ازآن روی کنم همدمی اش

کز رنگ وی ام بوی کسی می آید

****************

ازچرخ به هرگونه همی دارامید

وزگردش روزگار می لرزچوبید

گفتی که پس ازسیاه رنگی نبوَد

پس موی سیاه من چراگشت سفید

****************

ایّام شباب است شراب اولی تر

با سبزخطان باده ی ناب اولی تر

عالم همه سربه سر رباطیست خراب

درجای خراب هم خراب اولی تر

****************

خوبان جهان صید توان کرد به زر

خوش خوش برازایشان بتوان خوردبه زر

نرگس که کُلَه دارجهان است ببین

کونیز چگونه سردرآورد به زر

*****************

parneyan
Saturday 16 May 2009-1, 01:13 PM
ایضا" له


سیلاب گرفت گرد ویرانه ی عُمر


وآغاز پُری نهاد پیمانه ی عُمر


بیدارشو ای خواجه که خوش خوش بکشد


حمّالِ زمانه رخت ازخانه ی عُمر


*****************


عشقِ رخِ یار بَرمنِ زارمگیر


برخسته دلانِ رندِ خمّار مگیر


صوفی چوتو رسمِ رهروان می دانی


برمردمِ رند نکته بسیار مگیر


****************


درسنبُلَش آویختم ازروی نیاز


گفتم منِ سودازده را کار بساز


گفتا که لبم بگیر وزلفم بگذار


درعیشِ خوش آویز نَه درعُمرِدراز


****************


مردی زکننده ی درِخیبر پُرس


اسرارِ کَرَم زخواجه ی قنبرپُرس


گرطالب فیض حق به صدقی حافظ


سرچشمه ی آن زساقی ِ کوثرپُرس


***************


چشمِ تو که سِحرِ بابل است استادَش


یارب که فسونها بروَد ازیادَش


آن گوش که حلقه کرد درگوش جمال


آویزه ی دُر زِنظمِ حافظ بادَش


***************


ای دوست دل ازجفای دشمن درکِش


با رویِ نکو شرابِ روشن درکِش


با اهلِ هنرگوی گریبان بگشای


وَز نااهلان تمام دامن درکِش


****************


ماهی که نظیرِ خود ندارَد به جمال


چون جامه زِتَن برکشد آن مشکین خال


درسینه دلش زنازکی بتوان دید


ماننده ی سنگِ خاره درآبِ زلال


***************


درباغ چو شد بادِصبا دایه ی گُل


بربست مشاطه دار پیرایه ی گُل


ازسایه به خورشید اگرَت هست امان


خورشید رُخی طلب کن وسایه ی گُل


***************


لب بازمگیر یک زمان ازلبِ جام


تابستانی کامِ جهان ازلبِ جام


درجامِ جهان چو تلخ وشیرین به هم است


این ازلبِ یارخواه وآن ازلبِ جام


***************

parneyan
Saturday 16 May 2009-1, 01:18 PM
ایضا" له


درآرزوی بوس وکنارَت مُردَم


وز حسرَتِ لعل آبدارت مُردَم


قصّه نکنم دراز کوتاه کنم


بازآ بازآ کزانتظارت مُردَم


***************


عُمری زِ پیِ مُراد ضایع دارم


وز دورِ فلک چیست که نافع دارم


باهرکه بگفتَم که تورا دوست شدَم


شد دشمنِ من وه که چه طالع دارم


****************


من حاصلِ عمرِخود ندارم جزغم


درعشق زنیک وبد ندارم جز غم


یک همدمِ باوفا ندارم جزغم


یک مونسِ نامزد ندارم جزغم


****************


چون باده زغم چه بایدَت جوشیدن


با لشکرِغم چه بایدَت کوشیدن


سبزاست لبَت ساغر ازاو دورمدار


مِی برسرِ سبزه خُوش بوَد نوشیدن


****************


ای شرم زده غنچه ی مستور ازتو


حیران وخجل نرگس مخمور ازتو


گل با تو برابری کجا یارَد کرد


کو نور زِمَه دارد ومَه نور ازتو


***************


چشمت که فسون ورنگ می باردازاو


افسوس که تیرِ جنگ می بارَد ازاو


بس زود ملول گشتی ازهمنفسان


آه ازدلِ تو که سنگ می بارَد ازاو


***************


ای باد حدیثِ من نهانش می گو


سرّ دلِ من به صد زبانَش می گو


می گو نه بدانسان که ملالَش گیرد


می گو سخنی ودرمیانَش می گو


****************


ای سایه ی سنبُلشت سمن پرورده


یاقوتِ لبت دُرّ عدَن پرورده


همچون لبِ خود مُدام جان می پرور


زان راح که روحیست به تن پرورده


****************


گفتی که تو را شوَم مدار اندیشه


دل خوش کن وبرصبر گُماراندیشه


کو صبر وچه دل کآنچه دلش می خوانند


یک قطره ی خون است وهزاراندیشه


****************


آن جامِ طرب شکار بردستم نِه


وان ساغرِ چون نگار بردستم نِه


آن مِی که چو زنجیر بپیچد برخود


دیوانه شدم بیار بردستم نِه


****************


با شاهدِ شوخ شنگ وبابربط ونی


کنجیّ وفراغتیّ ویک شیشه ی مِی


چون گرم شوَد زباده مارا رگ وپِی


منّت نبَریم یک جو از حاتمِ طی


***************


قسّامِ بهشت ودوزخ آن عقده گشای


ما را نگذارد که درآییم زپای


تا کی بوَد این گرگ ربایی بنمای


سرپنجه ی دشمن افکن ای شیرِخدای


***************


ای کاش که بخت سازگاری کردی


با جورِ زمانه یار یاری کردی


ازدست جوانی ام چو بربوُد عنان


پیری چو رکاب پایداری کردی


**************


گرهمچو من افتاده ی این دام شوی


ای بس که خراب باده وجام شوی


ما عاشق ورند ومست وعالم سوزیم


با ما منشین اگرنه بدنام شوی


*************

parneyan
Monday 18 May 2009-1, 12:30 AM
«قصیده درمدح شاه شجاع»

شد عرصه ی زمین چو بساط اِرَم جوان

ازپرتوِ سعادتِ شاه جهان ستان

خاقانِ شرق وغرب که درشرق وغرب اوست

صاحب قران خسرو وشاه خدایگان

خورشید ملک پرور وسلطان دادگر

دارای دادگستر و کسریِ کِی نشان

سلطان نشان عرصه ی اقلیمِ سلطنت

بالانشینِ مسندِ ایوانِ لامکان

اعظم جلال دولت ودین آن که رفعتش

دارد همیشه توسنِ ایّام زیرِ ران

دارای دهر شاه شجاع آفتابِ ملک

خاقانِ کامکار وشهنشاهِ نوجوان

ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین

شاهی که شد به همّتش افراخته زمان

سیمرغِ وهم را نبوَد قوّتِ عروج

آنجا که بازِ همّتِ او سازد آشیان

گر در خیالِ چرخ فِتَدعکسِ تیغِ او

ازیکدگر جدا شود اجزای توأمان

حکمش روان چوباد دراطرافِ برّوبحر

مهرش نهان چو روح دراعضای انس وجان

ای صورتِ تو ملکِ جمال وجمالِ ملک

وی طلعتِ توجانِ جهان وجهانِ جان

تختِ تو رشکِ مسندِ جمشید وکیقباد

تاجِ تو غبنِ افسرِ دارا واردوان

تو آفتاب ملکی وهرجا که می روی

چون سایه ازقفایِ تو دولت بوَد روان

ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرن

گردون نیاورد چو تو اختربه صد قران

بی طلعتِ تو جان نگراید به کالبد

بی نعمتِ تو مغز نبندد دراستخوان

هردانشی که دردل دفتر نیامده است

دارد چو آب خامه ی تو برسرزبان

دستِ تو را به ابر که یارَد شبیه کرد

چون بدره بدره این دهد وقطره قطره آن

با پایه ی جلال تو افلاک پایمال

وز دستِ بحرِ جودِ تو دردهرداستان

برچرخ علم ماهی وبرفرق ملک تاج

شرع ازتو درحمایت ودین ازتودرامان

ای خسروِ منیع جناب رفیق قدر

وی داورِ عظیم مثالِ رفیع شأن

علم ازتودرحمایت وعقل ازتو باشکوه

درچشمِ فضل نوری ودرجسمِ ملک جان

ای آفتابِ ملک که درجنبِ همّتت

چون ذرّه ی حقیربوَد گنج شایگان

در جنبِ بحرِ جود تو ازذرّه کمتراست

صدگنج شایگان که ببخشی به رایگان

عصمت نهفته رُخ به سراپرده ات مقیم

دولت گشاده رختِ بقا زیرِ کُندلان

گردون برای خیمه ی خورشیدِ فلکه ات

ازکوه وابر ساخته نازیر وسایه بان

وین اطلس مقرنسِ زردوزِ زرنگار

چتری بلند برسرِ خرگاهِ خویش دان

بعد ازکیان به ملکِ سلیمان نداد کس

این ساز واین خزینه واین لشکرِ گران

بودی درونِ گلشن وازپُردلانِ تو

درهند بود غلغل ودرزنگ بُد فغان

دردشتی روم خیمه زدیّ وغریوِکوس

ازدشتِ روم رفت به صحرایِ سیستان

تا قصرِزرد تاختی ولرزه اوفتاد

درقصرهایِ قیصر و درخانه های خان

آن کیست کو به ملک کند با تو همسری

از مصر تا به روم وزچین تا به قیروان

سالِ دگر زقیصرت ازروم تاجِ سر

وز چینَت آورند به درگه خراجِ جان

تو شاکری زخالق و خلق ازتو شاکرند

تو شادمان به دولت وملک ازتو شادمان

اینک به طرفِ گلشن وبستان همی روی

با بندگانِ سمند سعادت به زیرِ ران

ای ملهمی که درصفِ کرّوبیانِ قدس

فیضی رسد به خاطرپاکت زمان زمان

ای آشکارپیشِ دلت هرچه کردگار

دارد همی به پرده ی غیب اندرون نهان

داده فلک عنانِ ارادت به دستِ تو

یعنی که مرکبم به مرادِ خودم مران

گر کوششیت افتد پرداده ام به تیر

ور بخششیت باید زرداده ام به کان

خصمت...درکفِ پای خودش فکن

یارِتوکیست برسرِ چشمِ منَش نشان

هم کامِ من به خدمتِ تو گشته منتظم

هم نامِ من به مدحتِ تو گشته جاودان

********************

parneyan
Monday 18 May 2009-1, 04:04 PM
قصیده درمدح قوام الدّین محمّد صاحب عیار

وزیرشاه شجاع

زدلبری نتوان لاف زد به آسانی

هزارنکته دراین کارهست تادانی

به جزشکردهنی مایه هاست خوبی را

به خاتمی نتوان زد دمِ سلیمانی

هزارسلطنتِ دلبری بدان نرسد

که دردلی به هنر خویش رابگنجانی

چه گَردها که برانگیختی زِهستیِ من

مباد خسته سمندَت که تیزمی رانی

به همنشینی رندان سری فرود آور

که گنجهاست دراین بی سریّ وسامانی

بیار باده ی رنگین که یک حکایت راست

بگویم ونکنم رخنه درمسلمانی

به خاکِ پای صبوحی کنان که تامنِ مست

ستاده بردر میخانه ام به دربانی

به هیچ زاهدِ ظاهرپرست نگذشتم

که زیرِ خرقه نه زُنّار داشت پنهانی

به نامِ طُرّه ی دلبندِ خویش خیری کن

که تا خداش نگهدارد ازپریشانی

مگیرچشمِ عنایت زحالِ حافظ باز

وگرنه حال بگویم به آصف ثانی

وزیرِ شاه نشان خواجه ی زمین وزمان

که خرّم است بدو حالِ انسی وجانی

قوامِ دولت ودنیی محمّد بن علی

که می درخشدَ ش ازچهره فرّ یزدانی

زهی حمیده خصالی که گاهِ فکرِ صواب

تورارسد که کنی دعویِ جهانبانی

طرازِ دولتِ باقی توراهمی زیبد

که همّتت نبرد نامِ عالمِ فانی

اگرنه گنجِ عطایِ تو دستگیرشود

همه ی بسیط زمین رونهد به ویرانی

ترا که صورتی جسمِ ترا هیولایی است

چو جوهرِ ملکی درلباسِ انسانی

کدام پایه ی تعظیم نصب شایدکرد

که درمسالکِ فطرت نه برترازآنی

درونِ خلوتِ کرّوبیانِ عالمِ قدس

صریرِ کلکِ توباشد سماعِ روحانی

تو رارسد شکرآویزِخواجگی گهِ جود

که آستین به کریمانِ عالم افشانی

صواعقِ سخطت را چگونه شرح دهم

نعوذ بالله ازآن فتنه های طوفانی

سوابقِ کرمت را بیان چگونه کنم

تبارک الله ازآن کارسازِ ربّانی

کنون که شاهدِ گل را به جلوه گاهِ چمن

به جز نسیمِ صبا نیست همدمِ جانی

شقایق ازپیِ سلطانِ گل سپارد باز

به بادبانِ صبا کِلّه های نعمانی

بدان رسید زسعیِ نسیمِ بادبهار

که لاف می زند ازلطفِ روح حیوانی

سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ

به غنچه می زد ومی گفت درسخن رانی

که تنگدل چه نشینی زپرده بیرون آی

که درخُم است شرابی چو لعلِ رمّانی

مکن که مَی نخوری برجمالِ گل یک ماه

که بازماهِ دگر می خوری پشیمانی

به شکرِ نعمتِ تکفیر کزمیان برخاست

بکوش کز گل ومُل دادِ عیش بستانی

جفا نه شیوه ی دین پروری بوَد حاشا

همه کرامت ولطف است شرعِ یزدانی

رموزِ سرّ أنا الحق چه داند آن غافل

که منجذب نشد ازجذبه های سبحانی

درونِ پرده ی گل غنچه بین که می سازد

زبهرِ دیده ی خصمِ تو لعلِ پیکانی

طرب سرای وزیراست ساقیا مگذار

که غیرِ جام می آنجا کند گرانجانی

تو بودی آن دم صبح امید کزسرمهر

برآمدیّ وسرآمد شبانِ ظلمانی

شنیده ام که زمن یاد می کنی گَه گَه

ولی به مجلس خاص خودم نمی خوانی

طلب نمی کنی ازمن سخن جفا این است

وگرنه با توچه بحث است درسخندانی

زحافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

لطایف حکمی با کتاب قرآنی

هزار سال بقا بخشدت مدایح من

چنین نفیس متاعی به چون توارزانی

سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست

که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی

همیشه تا به بهاران هوا به صفحه ی باغ

هزار نقش نگارد زخطّ ریحانی

به باغِ ملک زشاخِ امل به عمرِدراز

شکفته باد گلِ دولتت به آسانی

******************

parneyan
Tuesday 19 May 2009-1, 11:38 AM
قصیده درمدح شاه شیخ ابواسحاق

سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد

چمن زلطفِ هوا نکته برجنان گیرد

هوا زنکهتِ گل درچمن تتق بندد

افق زعکسِ شفق رنگِ گلستان گیرد

نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح

که پیرِ صومعه راهِ درِ مغان گیرد

نکالِ شب که کند درقدح سیاهی مشک

در او شرار چراغِ سحرگهان گیرد

شهِ سپهر چو زرّین سپرکشد دروی

به تیغِ صبح وعمود افق جهان گیرد

به رغمِ زالِ سیه شاهبازِ زرّین بال

دراین مقرنس زنگاری آشیان گیرد

به بزمگاهِ چمن رو که خوش تماشایی است

چو لاله کاسه ی نسرین وارغوان گیرد

چو شهسوارِ فلک بنگرد به جامِ صبوح

که چون به شعشعه ی مهر خاوران گیرد

محیطِ شمس کشد سوی خویش دُرّ خوشاب

که تا به قبضه ی شمشیر زرفشان گیرد

صبا نگر که دمادم چو رندِ شاهد باز

گهی لب گل وگه زلف ضمیران گیرد

زاتّحاد هیولاواختلاف صُوَر

خرد زِهَرگلِ نونقشِ صد بتان گیرد

من اندرآن که دمِ کیست آن مبارک دم

که وقتِ صبح دراین تیره خاکدان گیرد

چه حالت است که گل درسحر نماید روی

چه آتش است که درمرغِ صبح خوان گیرد

چه پرتواست که نورِ چراغِ صبح دهد

چه شعله است که درشمع آسمان گیرد

چرا به صدغم وحسرت سپهرِ دایره شکل

مرا چو نقطه ی پرگاردرمیان گیرد

ضمیری دل نگشایم به کس مراآن بِه

که روزگارغیوراست ناگهان گیرد

چو شمع هرکه به افشای رازشدمشغول

بسش زمانه چو مقراض درزبان گیرد

کجاست ساقیِ مَهرویِ من که ازسرِ مهر

چو چشمِ مستِ خودش ساغرِ گران گیرد

پیامی آورد ازیار ودر پی اش جامی

به شادی رخ آن یار مهربان گیرد

نوای مجلس مارا چو برکشد مطرب

گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد

فرشته ای به حقیقت سروش عالمِ غیب

که روضه ی کرمش نکته برجنان گیرد

سکندری که مقیمِ حریمِ او چون خضر

زفیضِ خاکِ درش عمرِ جاودان گیرد

جمالِ چهره ی اسلام شیخ ابواسحاق

که ملک درقدمش زیبِ بوستان گیرد

گهی که برفلک سروری عروج کند

نخست پایه ی خود فرق فرقدان گیرد

چراغِ دیده ی محمود آن که دشمن را

زبرق تیغ وی آتش به دودمان گیرد

به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد

به تیرِ چرخ برد حمله چون کمان گیرد

عروس خاوری ازشرم روی انوراو

به جای خود بود ارراه قیروان گیرد

ایا عظیم وقاری که هرکه بنده ی توست

زرفعِ قدر کمربند توأمان گیرد

رسد زچرخ عطارد هزار تهنیتت

چو فکرتت صفت امرکن فکان گیرد

مُدام درپی طعن است برحسود وعدوت

سماک رامح ازآن روز وشب سنان گیرد

فلک چو جلوه کنان بنگرد سمند تورا

کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد

ملامتی که کشیدی سعادتی دهدت

که مشتری نسق کار خود ازآن گیرد

از امتحان توایّام را غرض آن است

که ازصفای ریاضت دلت نشان گیرد

وگرنه پایه ی عزّت ازآن بلندتراست

که روزگار براو حرفِ امتحان گیرد

مذاق جانش زتلخیّ غم شود ایمن

کسی که شکّرِ شُکرِ تو دردهان گیرد

زعمر برخورد آن کس که درجمیعِ صفات

نخست بنگرد آن گه طریقِ آن گیرد

چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست

چو وقتِ کاربود تیغ جان ستان گیرد

زلطفِ غیب به سختی رخ ازامید متاب

که مغزِ نغز مقام اندر استخوان گیرد

شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت

نخست درشکن تنگ ازآن مکان گیرد

درآن مقام که سیلِ حوادث ازچپ وراست

چنان رسد که امان ازمیان کران گیرد

چه غم بود به همه حال کوهِ ثابت را

که موجهای چنان قلزم گران گیرد

اگرچه خصمِ تو گستاخ می رود حالی

تو شاد باش که گستاخی اش چنان گیرد

که هرچه درحق این خاندان دولت کرد

جزاش درزن وفرزند وخان ومان گیرد

زمانِ عمرِ تو پاینده باد کاین نعمت

عطیّه ایست که درکار انس وجان گیرد

پایان قصاید

*************************

hiss
Monday 28 September 2009-1, 01:18 PM
بي باده بهار خوش نباشد
گل بي رخ يار خوش نباشد


بي لاله عذار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان


بي صوت هزار خوش نباشد
رقصيدن سرو و حالت گل


بي بوس و کنار خوش نباشد
با يار شکرلب گل اندام


جز نقش نگار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد


از بهر نثار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ

hiss
Monday 28 September 2009-1, 01:20 PM
حالتي رفت که محراب به فرياد آمد
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد


کان تحمل که تو ديدي همه بر باد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار


موسم عاشقي و کار به بنياد آمد
باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند


شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان مي‌شنوم


حجله حسن بياراي که داماد آمد
اي عروس هنر از بخت شکايت منما


دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
دلفريبان نباتي همه زيور بستند


اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
زير بارند درختان که تعلق دارند


تا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان

hiss
Monday 28 September 2009-1, 01:21 PM
گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
سحرم دولت بيدار به بالين آمد


تا ببيني که نگارت به چه آيين آمد
قدحي درکش و سرخوش به تماشا بخرام


که ز صحراي ختن آهوي مشکين آمد
مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي


ناله فريادرس عاشق مسکين آمد
گريه آبي به رخ سوختگان بازآورد


اي کبوتر نگران باش که شاهين آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست


که به کام دل ما آن بشد و اين آمد
ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست


گريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
رسم بدعهدي ايام چو ديد ابر بهار


عنبرافشان به تماشاي رياحين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل

hiss
Monday 28 September 2009-1, 01:22 PM
نه هر که آينه سازد سکندري داند
نه هر که چهره برافروخت دلبري داند


کلاه داري و آيين سروري داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست


که دوست خود روش بنده پروري داند
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مکن


که در گداصفتي کيمياگري داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم


وگرنه هر که تو بيني ستمگري داند
وفا و عهد نکو باشد ار بياموزي


که آدمي بچه‌اي شيوه پري داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم


نه هر که سر بتراشد قلندري داند
هزار نکته باريکتر ز مو اين جاست


که قدر گوهر يک دانه جوهري داند
مدار نقطه بينش ز خال توست مرا


جهان بگيرد اگر دادگستري داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد


که لطف طبع و سخن گفتن دري داند
ز شعر دلکش حافظ کسي بود آگاه

hiss
Monday 28 September 2009-1, 01:23 PM
وان که اين کار ندانست در انکار بماند
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند


شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن


دلق ما بود که در خانه خمار بماند
صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت


قصه ماست که در هر سر بازار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد


آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
هر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم


جاودان کس نشنيديم که در کار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت


شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند
گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس


يادگاري که در اين گنبد دوار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر


خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند
داشتم دلقي و صد عيب مرا مي‌پوشيد


که حديثش همه جا در در و ديوار بماند
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد


شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي