PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشعارشیخ اجل سعدی شیرازی ....



parneyan
Thursday 29 January 2009-1, 09:13 PM
به نام خدایی که جان آفرید
سخن گفتن اندرزبان آفرید
خداوندبخشنده ی دستگیر
کریم خطابخش پوزش پذیر
حکیمی که هرکزدرش سربتافت
به هردرکه شدهیچ عزت نیافت
سرپادشاهان گردن فراز
به درگاه اوبرزمین نیاز
نه گردن کشان رابگیردبه فور
نه عذرآوران رابراندبه جور
وگرخشم گیردبه کردار زشت
چوبازآمدی ماجرادرنوشت
بری ذاتش ازتهمت ضدوجنس
غنی ملکش ازطاعت جن وانس
پرستارامرش همه چیزوکس
بنی آدم ومرغ ومورومگس
چنان پهن خوان کرم گسترد
که سیمرغ درقاف قسمت خورد
مراورارسد کبریاومنی
که ملکش قدیم است وذاتش غنی
به درگاه لطف وبزرگیش بر
بزرگان نهاده بزرگی زسر
فروماندگان رابه رحمت رقیب
تضرع کنان رابه دعوت مجیب
براحوال نابوده علمش بصیر
براسرارناگفته لطفش خبیر
به قدرت نگهداربالاوشیب
خداونددیوان روزحسیب
نه مستغنی ازطاعتش پشت کس
نه برحرف اوجای انگشت کس
قدیمی نکوکارنیکی پسند
به کلک قضادررحم نقش بند
مهیاکن روزی مار و مور
وگرچندبی دست وپایند وزور
به امرش وجودازعدم نقش بست
که داندجزاوکردن ازنیست هست
دگرره به کتم عدم دربرد
وزان جابه صحرای محشربرد
جهان متفق برالهیتش
فرومانده ازکنه ماهیتش
نه براوج دانش پردمرغ وهم
نه درذیل وصفش رسددست فهم
دراین ورطه کشتی فروشدهزار
که پیدانشدتخته ای برکنار
چه شبهانشستم دراین سیرگم
که دهشت گرفت آستینم که قم
محیط است علم ملک بربسیط
قیاس توبروی نگردد محیط
نه ادراک برکنه ذاتش رسد
نه فکرت به غورصفاتش رسد
توان دربلاغت به سحبان رسید
نه درکنه بی چون سبحان رسید
که خاصان دراین ره فرس رانده اند
به لااحصی ازتگ فرومانده اند
****
دراقصای گیتی بگشتم بسی
به سربردم ایام باهرکسی
تمتع به هرگوشه ای یافتم
زهرخرمنی خوشه ای یافتم
چوپاکان شیرازخاکی نهاد
ندیدم که رحمت براین خاک باد
تولای مردان این پاک بوم
برانگیختم خاطرازشام وروم
دریغ آمدم زان همه بوستان
تهیدست رفتن سوی دوستان
به دل گفتم ازمصرقندآورند
بردوستان ارمغانی برند
مراگرتهی بودازآن قنددست
سخن های شیرین ترازقندهست
نه قندی که مردم به صورت خورند
که ارباب معنی به کاغذ برند
چواین کاخ دولت بپرداختم
براوده در از تربیت ساختم
یکی باب عدل است وتدبیرورای
نگهبانی خلق وترس خدای
دوم باب احسان نهادم اساس
که منعم کندفضل حق راسپاس
سوم باب عشق است ومستی وشور
نه عشقی که بندندبرخود به زور
چهارم تواضع رضاپنجمین
ششم ذکرمرد قناعت گزین
به هفتم در از عالم تربیت
به هشتم در از شکربرعافیت
نهم باب توبه است وراه صواب
دهم درمناجات وختم کتاب
به روزهمایون وسال سعید
به تاریخ فرخ میان دوعید
زششصدفزون بودپنجاه وپنج
که پردرشد این نامبردار گنج

parneyan
Thursday 29 January 2009-1, 09:16 PM
شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
درآن دم که چشمش زدیدن بخفت
برآن باش تاهرچه نیت کنی
نظردرصلاح رعیت کنی
الاتانپیچی سرازعدل ورای
که مردم زدستت نپیچندپای
گریزد رعیت زبیدادگر
کندنام زشتش به گیتی سمر
بسی برنیاید که بنیادخود
بکندآن که بنهادبنیادبد
چراغی که بیوه زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
ازآن بهره ورتردرآفاق نیست
که درملک رانی به انصاف زیست
چونوبت رسدزین جهان غربتش
ترحم فرستند برتربتش
بد ونیک مردم چومی بگذرند
همان به که نامت به نیکی برند
****
اگرهوشمندی به معنی گرای
که معنی بماندزصورت به جای
که رادانش وجودوتقوی نبود
به صورت درش هیچ معنی نبود
کسی خسبدآسوده درزیرگل
که خسبندازاومردم آسوده دل
غم خویش درزندگی خورکه خویش
به مرده نپردازد ازحرص خویش
زرونعمت اکنون بده کان توست
که بعدازتوبیرون زفرمان توست
نخواهی که باشی پراکنده دل
پراکندگان را زخاطرمهل
پریشان کن امروزگنجینه چست
که فرداکلیدش نه دردست تست
کسی گوی دولت زدنیابرد
که باخودنصیبی به عقبی برد
به غمخوارگی چون سرانگشت من
نخاردکس اندرجهان پشت من
مکن برکف دست نه هرچه هست
که فردابه دندان بری پشت دست
به پوشیدن ستر درویش کوش
که ستر خدایت بود پرده پوش
مگردان غریب ازدرت بی نصیب
مباداکه گردی به درها غریب
بزرگی رساندبه محتاج خیر
که ترسدکه محتاج گردد به غیر
به حال دل خستگان درنگر
که روزی دلی خسته باشی مگر
درون فروماندگان شادکن
زروز فروماندگی یادکن
****
خوشاوقت شوریدگان غمش
اگرزخم بینند وگرمرهمش
گدایانی ازپادشاهی نفور
به امیدش اندرگدایی صبور
دمادم شراب الم درکشند
وگرتلخ بینند دم درکشند
بلای خماراست درعیش مل
سلحدار خاراست باشاه گل
نه تلخ است صبری که بریاداوست
که تلخی شکرباشدازدست دوست
ملامت کشانند مستان یار
سبک تر برد اشتر مست بار
اسیرش نخواهدرهایی زبند
شکارش نجویدخلاص ازکمند
سلاطین عزلت گدایان حی
منازل شناسان گم کرده پی
به سروقتشان خلق کی ره برند
که چون آب حیوان به ظلمت درند
چوبیت المقدس درون پرقباب
رهاکرده دیواربیرون خراب
چوپروانه آتش به خوددرزنند
نه چون کرم پیله به خودبرتنند
دلارام دربر دلارام جوی
لب ازتشنگی خشک برطرف جوی
نگویم که برآب قادرنیند
که برشاطی نیل مستسقیند
****

parneyan
Thursday 29 January 2009-1, 09:19 PM
زخاک آفریدت خداوند پاک
پس ای بنده افتادگی کن چوخاک
حریص وجهان سوزوسرکش مباش
زخاک آفریدندت آتش مباش
چوگردن کشید آتش هولناک
به بیچارگی تن بینداخت خاک
چوآن سرفرازی نمود این کمی
ازآن دیوکردند ازاین آدمی
****
یکی قطره باران زابری چکید
خجل شدچوپهنای دریابدید
که جایی که دریاست من کیستم
گراوهست حقا که من نیستم
چوخودرابه چشم حقارت بدید
صدف درکنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانیدکار
که شدنامور لوءلوءشاهوار
بلندی ازآن یافت کوپست شد
درنیستی کوفت تاهست شد
****
فروکوفت پیری پسررابه چوب
بگفت ای پدربی گناهم مکوب
توان برتوازجورمردم گریست
ولی چون توجورم کنی چاره چیست
به داورخروش ای خداوند هوش
نه ازدست داور برآورخروش
****
خداراندانست وطاعت نکرد
که بربخت وروزی قناعت نکرد
قناعت توانگرکند مردرا
خبرکن حریص جهانگردرا
سکونی به دست آورای بی ثبات
که برسنگ گردان نرویدنبات
مپرور تن ار مرد رای وهشی
که اوراچو می پروری می کشی
خردمند مردم هنرپرورند
که تن پروران ازهنرلاغرند
کسی سیرت آدمی گوش کرد
که اول سگ نفس خاموش کرد
خوروخواب تنها طریق دد است
براین بودن آیین نابخرداست
خنک نیک بختی که درگوشه ای
به دست آردازمعرفت توشه ای
برآنان که شدسرحق آشکار
نکردندباطل براواختیار
ولیکن چوظلمت نداندزنور
چه دیداردیوش چه رخسارحور
توخودراازآن در چه انداختی
که چه را، ز ره بازنشناختی
نخست آدمی سیرتی پیشه کن
پس آنگه ملک خویی اندیشه کن
تو بر کره ی توسنی برکمر
نگرتانپیچد زحکم توسر
که گرپالهنگ ازکفت درگسیخت
تن خویشتن کشت وخون تو ریخت
به اندازه خور زاد اگرمردمی
چنین پرشکم آدمی یا خمی
درون جای قوت است وذکرونفس
توپنداری ازبهرنان است وبس
کجا ذکر گنجد درانبان آز
به سختی نفس می کندپادراز
ندارند تن پروران آگهی
که پرمعده باشد زحکمت تهی
دوچشم وشکم پرنگرددبه هیچ
تهی بهتراین روده ی پیچ پیچ
همی میردت عیسی ازلاغری
تودربند آنی که خرپروری
مگرمی نبینی که دد را ودام
نینداخت جزحرص خوردن به دام
پلنگی که گردن کشدبروحوش
به دام افتدازبهر خوردن چوموش
چوموش آن که نان وپنیرش خوری
به دامش درافتی وتیرش خوری
****

parneyan
Thursday 29 January 2009-1, 09:22 PM
بیاتابرآریم دستی زدل
که نتوان برآوردفردازگل
به فصل خزان درنبینی درخت
که بی برگ ماندزسرمای سخت
برآردتهی دستهای نیاز
زرحمت نگردد تهیدست باز
مپندارازآن درکه هرگزنبست
که نومیدگردد برآورده دست
قضاخلعتی نامدارش دهد
قدرمیوه درآستینش نهد
همه طاعت آرندومسکین نیاز
بیاتابه درگاه مسکین نواز
چوشاخ برهنه برآریم دست
که بی برگ ازاین بیش نتوان نشست
خداوندگارانظرکن به جود
که جرم آمدازبندگان دروجود
گناه آیدازبنده ی خاکسار
به امیدعفوخداوندگار
کریمابه رزق توپرورده ایم
به انعام ولطف توخوکرده ایم
گداچون کرم بیندولطف وناز
نگرددزدنبال بخشنده باز
چومارابه دنیاتوکردی عزیز
به عقبی همین چشم داریم نیز
عزیزی وخواری توبخشی وبس
عزیزتوخواری نبیندزکس
خدایابه عزت که خوارم مکن
به ذل گنه شرمسارم مکن
مسلط مکن چون منی برسرم
زدست تو، به گرعقوبت برم
به گیتی بترزین نباشدبدی
جفابردن ازدست همچون خودی
مراشرمساری زروی توبس
دگرشرمسارم مکن پیش کس
گرم برسرافتدزتوسایه ای
سپهرم بود کهترین پایه ای
اگرتاج بخشی سرافرازدم
تو بردار تا کس نیندازدم
تودانی که مسکین وبیچاره ایم
فرومانده ی نفس اماره ایم
نمی تازداین نفس سرکش چنان
که عقلش تواندگرفتن عنان
که بانفس وشیطان برآیدبه زور
مصاف پلنگان نیاید زمور
به مردان راهت که راهی بده
وزاین دشمنانم پناهی بده
خدایا به ذات خداوندی ات
به اوصاف بی مثل ومانندی ات
به لبیک حجاج بیت الحرام
به مدفون یثرب علیه السلام
به طاعات پیران آراسته
به صدق جوانان نوخاسته
که مارادرآن ورطه ی یک نفس
زننگ دوگفتن به فریادرس
امیداست ازآنان که طاعت کنند
که بی طاعتان راشفاعت کنند
به پاکان کزآلایشم دوردار
وگرزلتی رفت معذوردار
به پیران پشت ازعبادت دوتا
زشرم گنه دیده برپشت پا
که چشمم زروی سعادت مبند
زبانم به وقت شهادت مبند
چراغ یقینم فراراه دار
زبدکردنم دست کوتاه دار
بگردان زنادیدنی دیده ام
مده دست برناپسندیده ام
من آن ذره ام درهوای تونیست
وجودوعدم زاحتقارم یکی است
زخورشیدلطفت شعاعی بسم
که جزدرشعاعت نبیندکسم
بدی رانگه کن که بهترکس است
گدارا،زشاه التفاتی بس است
مراگربگیری به انصاف وداد
بنالم که عفوم نه این وعده داد
خدایا به ذلت مران ازدرم
که صورت نبندد دری دیگرم
ور،ازجهل غایب شدم روزچند
کنون کامدم دربه رویم مبند
چه عذرآرم ازننگ تردامنی
مگرعجزپیش آورم کای غنی
فقیرم به جرم وگناهم مگیر
غنی را ترحم بود برفقیر
چرابایدازضعف حالم گریست
اگرمن ضعیفم پناهم قوی است
خدایابه غفلت شکستیم عهد
چه زورآوردباقضادست جهد
چه برخیزدازدست تدبیرما
همین نکته بس عذرتقصیرما
****

parneyan
Monday 2 February 2009-1, 05:00 AM
اول دفتربه نام ایزددانا
صانع پروردگارحی توانا
اکبرواعظم خدای عالم وآدم
صورت خوب آفریدوسیرت زیبا
ازدربخشندگی وبنده نوازی
مرغ هوارانصیب وماهی دریا
قسمت خودمی خورندمنعم ودرویش
روزی خودمی برندپشه وعنقا
حاجت موری به علم غیب بداند
دربن چاهی به زیرصخره ی صما
جانورازنطفه می کندشکرازنی
برگ ترازچوب خشک وچشمه زخارا
شربت نوش آفریدازمگس نحل
نخل تناورکندزدانه ی خرما
ازهمگان بی نیازوبرهمه مشفق
ازهمه عالم نهان وبرهمه پیدا
پرتونورسرادقات جلالش
ازعظمت ماورای فکرت دانا
خودنه زبان دردهان عارف مدهوش
حمدوثنامی کندکه موی براعضا
هرکه نداندسپاس نعمت امروز
حیف خوردبرنصیب رحمت فردا
بارخدایامهیمنی ومدبر
وزهمه عیبی مقدسی ومبرا
مانتوانیم حق حمدتوگفتن
باهمه کروبیان عالم بالا
سعدی ازآنجاکه فهم اوست سخن گفت
ورنه کمال تووهم کی رسدآنجا
************
ای نفس خرم بادصبا
ازبریارآمده ای مرحبا
قافله شب چه شنیدی زصبح
مرغ سلیمان چه خبرازسبا
برسرخشم است هنوزآن حریف
یاسخنی می روداندررضا
ازدرصلح آمده ای یاخلاف
باقدم خوف روم یارجا
باردگرگر،به سرکوی دوست
بگذری ای پیک نسیم صبا
گو رمقی بیش نماندازضعیف
چندکندصورت بی جان بقا
آن همه دلداری وپیمان وعهد
نیک نکردی که نکردی وفا
لیکن اگردوروصالی بود
صلح فراموش کندماجرا
تابه گریبان نرسددست مرگ
دست زدامن نکنیمت رها
دوست نباشدبه حقیقت که او
دوست فراموش کنددربلا
خستگی اندرطلبت راحت است
دردکشیدن به امیددوا
سرنتوانم که برآرم چوچنگ
ورچودفم پوست بدردقفا
هرسحرازعشق تودم می زنم
روزدگرمی شنوم برملا
قصه ی دردم همه عالم گرفت
درکه نگیردنفس آشنا
گربرسدناله ی سعدی به کوه
کوه بنالدبه زبان صدا
************
پیش مارسم شکستن نبودعهدوفارا
الله الله توفراموش مکن صحبت مارا
قیمت عشق نداندقدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکندبارجفارا
گرمخیربکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ماراوهمه نعمت فردوس شمارا
گر سرم می رودازعهدتوسربازنپیچم
تابگویند پس ازمن که به سربردوفارا
خنک آن دردکه یارم به عیادت به سرآید
دردمندان به چنین دردنخواهنددوارا
باورازمات نباشدتودرآیینه نگه کن
تابدانی که چه بوده است گرفتاربلارا
ازسرزلف عروسان چمن دست بدارد
به سرزلف توگردست بودبادصبارا
سرانگشت تحیربگزدعقل به دندان
چون تامل کندآن صورت انگشت نمارا
آرزومی کندم شمع صفت پیش جمالت
که سراپای بسوزندمن بی سروپارا
چشم کوته نظران برورق صورت خوبت
خط همی بیندوعارف قلم صنع خدارا
همه رادیده به رویت نگران است ولیکن
خودپرستان زحقیقت نشناسند هوارا
مهربانی زمن آموزوگرم عمرنماند
به سرتربت سعدی بطلب مهرگیارا
هیچ هشیارملامت نکندمستی مارا
قل لصاح ترک الناس من الوجدسکاری
****************
دوست می دارم من این نالیدن دلسوزرا
تابه هرنوعی که باشدبگذرانم روزرا
شب همه شب انتظارصبح رویی می رود
کان صباحت نیست این صبح جهان افروزرا
وه که من گربازبینم چهرمهرافزای او
تاقیامت شکرگویم طالع پیروزرا
کام جویان را ز ناکامی کشیدن چاره نیست
برزمستان صبربایدطالب نوروز را
عاقلان خوشه چین ازسر لیلی غافلند
این کرامت نیست جزمجنون خرمن سوزرا
عاشقان دین ودنیابازراخاصیتی است
کان نباشدزاهدان جاه ومال اندوزرا
دیگری رادرکمند آورکه ماخودبنده ایم
ریسمان درپای حاجت نیست دست آموزرا
دل ببرده است آن نگارشوخ چشم ازدست ما
غم فزودوصبرشدوزدل نبرده سوزرا
سعدیا دی رفت وفرداهمچنان موجودنیست
درمیان این وآن فرصت شمارامروزرا
***********
لاابالی چه کنددفتردانایی را
طاقت وعظ نباشدسرسودایی را
آب راقول توباآتش اگرجمع کند
نتواندکه کندعشق وشکیبایی را
دیده رافایده آن است که دلبربیند
ورنبیندچه بودفایده بینایی را
عاشقان راچه غم ازسرزنش دشمن ودوست
یاغم دوست خوردیاغم رسوایی را
همه دانند که من سبزه ی خط دارم دوست
نی چودیگرحیوان سبزه ی صحرایی را
من همان روزدل وصبربه یغمادادم
که مقیدشدم آن دلبریغمایی را
سروبگذارکه قدی وقوامی دارد
گوببین آمدن ورفتن رعنایی را
گربرانی نرودوربرود بازآید
ناگزیراست مگس دکه ی حلوایی را
برحدیث من وحسن تونیفزایدکس
حدهمین است سخندانی وزیبایی را
سعدیانوبتی امشب دهل صبح نکوفت
یامگرروزنباشدشب تنهایی را
************
وقتی دل سودایی می رفت به بستانها
بی خویشتنم کردی بوی گل وریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
بایادتوافتادم وزیادبرفت آنها
ای مهرتودردلها وی مهرتوبرلبها
وی شورتودرسرها وی سرتودرجانها
تاعهدتودربستم عهدهمه بشکستم
بعدازتورواباشدنقض همه پیمانها
تاخارغم عشقت آویخته دردامن
کوته نظری باشدرفتن به گلستانها
آن راکه چنین دردی ازپای دراندازد
بایدکه فروشوید دست ازهمه درمانها
گردرطلبت مارا رنجی برسدشاید
چون عشق حرم باشدسهل است بیابانها
هرتیرکه درکیش است گربردل ریش آید
مانیزیکی باشیم ازجمله ی قربانها
هرکونظری داردبایارکمان ابرو
بایدکه سپرباشدپیش همه پیکانها
گویندمگوسعدی چندین سخن ازعشقش
می گویم وبعدازمن گویند به دورانها
*****************
معلمت همه شوخی ودلبری آموخت
جفاونازوعتاب وستمگری آموخت
غلام آن لب ضحاک وچشم فتانم
که کیدوسحربه ضحاک وسامری آموخت
مگردهان توآموخت تنگی ازدل من
وجودمن زمیان تولاغری آموخت
توبت چرابه معلم روی که بتگرچین
به چین زلف توآیدبه بتگری آموخت
هزاربلبل دستان سرای عاشق را
ببایدازتوسخن گفتن دری آموخت
بلای عشق توبنیادزهدوبیخ ورع
چنان بکندکه صوفی قلندری آموخت
دگرنه عزم سیاحت کندنه یادوطن
کسی که برسرکویت مجاوری آموخت
من آدمی به چنین خوی وقد وروش
ندیده ام مگراین شیوه ازپری آموخت
برفت رونق بازارآفتاب وقمر
زبس که ره به دکان تومشتری آموخت
همه قبیله ی من عالمان دین بودند
مرامعلم عشق توشاعری آموخت
برآب دیده ی سعدی گرت گذارافتد
تورانخست ببایدشناوری آموخت
*************
چنان به روی توآشفته ام به بوی تومست
که نیستم خبرازهرکه دردوعالم هست
دگربه روی کسم دیده برنمی باشد
خلیل ماهمه بتهای آذری بشکست
مجال خواب نمی باشدم زدست خیال
درسرای نشایدبرآشنایان بست
درقفس طلبدهرکجاگرفتاری است
من ازکمندتوتازنده ام نخواهم جست
غلام دولت آنم که پای بندکسی است
به جانبی متعلق شدازهزاربرست
مطیع امرتوام گردلم بخواهی سوخت
اسیرحکم توام گرتنم بخواهی خست
نمازشام قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بودمی زبامدادالست
نگاه من به توودیگران به خودمشغول
معاشران زمی وعارفان زساقی مست
اگرتوسرو خرامان زپای ننشینی
چه فتنه هاکه بخیزدمیان اهل نشست
برادران وبزرگان نصیحتم مکنید
که اختیارمن ازدست شدچوتیرازشست
حذرکنیدزباران دیده ی سعدی
که قطره سیل شودچون به یکدگرپیوست
خوش است نام توبردن ولی دریغ بود
دراین سخن که بخواهندبرددست به دست
*************

parneyan
Saturday 14 February 2009-1, 04:49 AM
دیباچه ی گلستان شیخ اجل سعدی
منت خدای راعزوجل که طاعتش موجب قربت است وبه شکراندرش مزید نعمت هرنفسی که فرومی رودممد حیات است وچون برمی آیدمفرح ذات پس درهرنفسی دونعمت موجوداست وبرهرنعمتی شکری واجب.
ازدست وزبان که برآید
کزعهده ی شکرش به درآید
اعملوا آل داوود شکرا"وقلیل من عبادی الشکور
بنده همان به که زتقصیرخویش
عذربه درگاه خدای آورد
ورنه سزاوارخداوندی اش
کس نتواندکه به جای آورد
باران رحمت بی حسابش همه رارسیده وخوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندردووظیفه ی روزی به خطای منکرنبرد.
ای کریمی که ازخزانه ی غیب
گبروترساوظیفه خورداری
دوستان راکجاکنی محروم
توکه بادشمن این نظرداری
فراش بادصباراگفته تافرش زمردین بگستردودایه ی ابربهاری رافرموده تابنات نبات درمهدزمین بپرورد.درختان رابه خلعت نوروزی قبای سبز ورق دربرگرفته واطفال شاخ رابه قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه برسر نهاده.عصاره ی نالی به قدرت اوشهدفایق شده وتخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته.
ابروبادومه وخورشیدوفلک درکارند
تاتونانی به کف آری وبه غفلت نخوری
همه ازبهرتوسرگشته وفرمانبردار
شرط انصاف نباشدکه توفرمان نبری
درخبراست ازسرورکاینات ومفخرموجودات ورحمت عالمیان وصفوت آدمیان وتتمه ی دور زمان،محمدمصطفی صلی الله علیه وسلم،
شفیع َ مطاع َ نبیَ کریم
قسیمَ جسیمَ نسیمَ وسیم
**********
بلغ العلی بکماله،کشف الدجی بجماله
حسنت جمیع خصاله،صلوا علیه وآله
چه غم دیوارامت راکه داردچون توپشتیبان
چه باک ازموج بحرآن راکه باشدنوح کشتیبان
هرگه که یکی ازبندگان گنهکارپریشان روزگاردست انابت به امیداجابت به درگاه حق جل وعلابرداردایزدتعالی دراونظرنکند بازش بخواندباز اعراض فرمایدباردیگرش به تضرع وزاری بخواندحق سبحانه وتعالی فرماید:یاملائکتی قداستحییت من عبدی ولیس له غیری فقدغفرت له دعوتش اجابت کردم وامیدش برآوردم که ازبسیاری دعاوزاری بنده همی شرم دارم.
کرم بین ولطف خداوندگار
گنه بنده کرده است واوشرمسار
عاکفان کعبه ی جلالش به تقصیرعبادت معترف که:ماعبدناک حق عبادتک واصفان حلیه ی جمالش به تحیرمنسوب که:ماعرفناک حق معرفتک
گرکسی وصف اوزمن پرسد
بیدل ازبی نشان چه گویدباز
عاشقان کشتگان معشوقند
برنیایدزکشتگان آواز
یکی ازصاحبدلان سربه جیب مراقبت فروبرده بودودربحرمکاشفت مستغرق شده.آنگه که ازاین معاملت بازآمد،یکی ازیاران به طریق انبساط گفت:ازاین بوستان که بودی،ماراچه تحفه کرامت کردی؟گفت: به خاطرداشتم که چون به درخت گل رسم،دامنی پرکنم هدیه ی اصحاب را. چون برسیدم،بوی گلم چنان مست کردکه دامنم ازدست برفت!
ای مرغ سحرعشق زپروانه بیاموز
کان سوخته راجان شدوآوازنیامد
این مدعیان درطلبش بی خبرانند
کان راکه خبرشدخبری بازنیامد
***************
ای برترازخیال وقیاس وگمان ووهم
وزهرچه گفته اندوشنیدیم وخوانده ایم
مجلس تمام گشت وبه آخررسیدعمر
ماهمچنان دراول وصف تومانده ایم
****************
ذکرجمیل سعدی که درافواه عوام افتاده است و،صیت سخنش که دربسیط زمین منتشرگشته وقصب الجیب حدیثش که همچون شکرمی خورندورقعه ی منشآتش که چون کاغذزرمی برندبرکمال فضل وبلاغت اوحمل نتوان کردبلکه خداوندجهان...اتابک اعظم مظفرالدنیاوالدین ابوبکربن سعدبن زنگی ...به عین عنایت نظرکرده است وتحسین بلیغ فرموده وارادت صادق نموده لاجرم کافه ی انام خاصه وعوام،به محبت گراییده اندکه الناس علی دین ملوکهم
زانگه که تورابرمن مسکین نظراست
آثارم ازآفتاب مشهورتراست
گرخودهمه عیبهابدین بنده درست
هرعیب که سلطان بپسندد هنراست
******************
گلی خوشبوی درحمام روزی
رسیدازدست مخدومی به دستم
بدوگفتم که مشکی یاعبیری
که ازبوی دلاویزتومستم
بگفتامن گلی ناچیزبودم
ولیکن مدتی باگل نشستم
کمال همنشین برمن اثرکرد
وگرنه من همان خاکم که هستم
یک شب تامل ایام گذشته می کردم وبرعمرتلف کرده تاسف می خوردم وسنگ سراچه ی دل به الماس آب دیده می سفتم واین بیتهامناسب حال خود می گفتم:
هردم ازعمرمی رودنفسی
چون نگه می کنم نماندبسی
ای که پنجاه رفت ودرخوابی
مگراین پنج روزدریابی
خجل آن کس که رفت وکارنساخت
کوس رحلت زدندوبارنساخت
خواب نوشین بامدادرحیل
بازداردپیاده را،زسبیل
هرکه آمدعمارتی نوساخت
رفت ومنزل به دیگری پرداخت
وان دگرپخت هم چنین هوسی
وین عمارت به سرنبردکسی
یارناپایداردوست مدار
دوستی رانشایداین غدار
نیک وبدچون همی ببایدمرد
خنک آن کس که گوی نیکی برد
برگ عیشی به گورخویش فرست
کس نیاردزپس توپیش فرست
عمربرف است وآفتاب تموز
اندکی ماندوخواجه غره هنوز
ای تهی دست رفته دربازار
ترسمت پرنیاوری دستار
هرکه مزروع خودبخوردبه خوید
وقت خرمنش خوشه بایدچید
بعدازتامل این معنی مصلحت آن دیدم که درنشیمن عزلت نشینم ودامن از صحبت فراهم چینم ودفترازگفته های پریشان بشویم ومن بعدپریشان نگویم.
زبان بریده به کنجی نشسته صمَ بکم
به ازکسی که زبانش نباشداندرحکم
تایکی ازدوستان که درکجاوه انیس من بودی ودرحجره جلیس به رسم قدیم ازدردرآمدچندان که نشاط ملاعبت کردوبساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم وسراززانوی تعبدبرنگرفتم رنجیده نگه کردوگفت:
کنونت که امکان گفتارهست
بگوی ای برادربه لطف وخوشی
که فرداچوپیک اجل دررسد
به حکم ضرورت زبان درکشی
کسی ازمتعلقان منش برحسب واقعه مطلع گردانیدکه فلان عزم کرده است ونیت جزم که بقیت عمرمعتکف نشیندوخاموشی گزیندتونیزاگرتوانی سرخویش گیر،وراه مجانبت پیش.گفتا به عزت عظیم وصحبت قدیم که دم برنیارم وقدم برندارم مگرآن گه که سخن گفته شودبه عادت مالوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهل است وکفارت یمین سهل.وخلاف راه صواب است ونقض رای اولوالالباب:ذوالفقارعلی درنیام وزبان سعدی درکام.
زبان دردهان ای خردمندچیست؟
کلیددرگنج صاحب هنر
چودربسته باشدچه داندکسی
که جوهرفروش است یاپیله ور
*****************

parneyan
Saturday 14 February 2009-1, 04:55 AM
اگرچه پیش خردمندخامشی ادب است
به وقت مصلحت آن به که درسخن کوشی
دوچیزطیره ی عقل است:دم فروبستن
به وقت گفتن وگفتن به وقت خاموشی
فی الجمله زبان ازمکالمه ی اودرکشیدن قوت نداشتم وروی ازمحادثه ی او گردانیدن مروت ندانستم که یارموافق بودوارادت صادق.
چوجنگ آوری باکسی برستیز
که ازوی گزیرت بودیاگریز
به حکم ضرورت سخن گفتیم وتفرج کنان بیرون رفتیم درفصل ربیعی که صولت بردآرمیده بودواوان دولت ورد رسیده.
پیراهن برگ بردرختان
چون جامه ی عیدنیکبختان
اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوینده برمنابر قضبان
برگل سرخ ازنم او،فتاده لآلی
همچوعرق برعذارشاهدغضبان
شب رابه بوستان بایکی ازدوستان اتفاق مبیت افتاد:موضعی خوش وخرم و درختان درهم گفتی که خرده ی مینابرخاکش ریخته وعقدثریاازتاکش درآویخته.
روضهَ ماء ونهرها سلسال
دوحهَ سجع طیرها موزون
آن پرازلاله های رنگارنگ
وین پرازمیوه های گوناگون
باددرسایه ی درختانش
گسترانیده فرش بوقلمون
بامدادان که خاطربازآمدن بررای نشستن غالب آمددیدمش دامنی گل و ریحان وسنبل وضیمران فراهم آورده وآهنگ رجوع کرده.گفتم: گل بستان راچنان که دانی بقایی وعهدگلستان راوفایی نباشدوحکیمان گفته اند: هرچه نپایددلبستگی رانشاید.گفتا:طریق چیست؟گفتم:برای نزهت ناظران وفسحت حاضران کتاب گلستانی توانم تصنیف کردن که بادخزان را بر ورق او دست تطاول نباشدوگردش زمان عیش ربیع آن رابه طیش خریف مبدل نکند.
به چه کارآیدت زگل طبقی
ازگلستان من ببرورقی
گل همین پنج روزوشش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
حالی که من این حکایت بگفتم دامن گل بریخت ودردامنم آویخت که:الکریم اذا وعد وفی.فصلی درهمان روزاتفاق بیاض افتاددرحسن معاشرت وآداب محاورت ،درلباسی که متکلمان رابه کارآیدومترسلان رابلاغت بیفزاید. فی الجمله ازگل بستان هنوزبقیتی مانده بودکه کتاب گلستان تمام شد.وتمام آنگه شودبه حقیقت که پسندیده آیددربارگاه شاه جهان پناه...سعدبن الاتابک الاعظم...وبه کرشمه ی لطف خداوندی مطالعه فرماید.
گرالتفات خداوندی اش بیاراید
نگارخانه ی چینی ونقش ارتنگی است
امیدهست که روی ملال درنکشد
ازاین سخن که گلستان نه جای دلتنگی است
علی الخصوص که دیباچه ی همایونش
به نام سعدابوبکر سعدبن زنگی است
دیگرعروس فکرمن ازبی جمالی سربرنگیردودیده ی یاس ازپشت پای خجالت برنداردودرزمره ی صاحبدلان متجلی نشودمگر آنگه که متحلی گردد به زیورقبول امیرکبیر...ابوبکربن ابی نصر...که ممدوح اکابر آفاق است ومجموع مکارم اخلاق.
هرکه درسایه ی عنایت اوست
گنهش طاعت است ودشمن،دوست
برهریک ازسایربندگان وحواشی خدمتی متعین است که اگردرادای برخی ازآن تهاون وتکاسل روادارنددرمعرض خطاب آیندودرمحل عتاب مگربر این طایفه ی درویشان که شکرنعمت بزرگان واجب است وذکرجمیل و دعای خیر،وادای چنین خدمتی درغیبت اولی تراست که درحضور،که این به تصنع نزدیک است وآن ازتکلف دوربه اجابت مقرون باد!
پشت دوتای فلک راست شدازخرمی
تاچوتوفرزندزادمادرایام را
حکمت محض است اگرلطف جهان آفرین
خاص کندبنده ای مصلحت عام را
دولت جاویدیافت هرکه نکونام زیست
کزعقبش ذکرخیرزنده کندنام را
وصف توراگرکنندورنکننداهل فضل
حاجت مشاطه نیست روی دلارام را
تقصیروتقاعدی که درمواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رودبنابرآن است که وقتی جمعی حکمای هندوستان درفضیلت بزرجمهرسخن می گفتند ودر آخرجزاین عیبش ندانستندکه درسخن گفتن بطیءاست یعنی درنگ بسیار می کندومستمع رابسی منتظرمی بایدبودن تاوی تقریرسخنی کند. بزرجمهر بشنیدوگفت:اندیشه کردن که چه گویم،به ازپشیمانی خوردن که چراگفتم.
سخندان پرورده ،پیرکهن
بیندیشد،آنگه بگویدسخن
مزن بی تامل به گفتاردم
نکوگووگردیرگویی چه غم؟
بیندیش وآنگه برآورنفس
وزآن پیش بس کن که گویندبس
به نطق آدمی بهتراست ازدواب
دواب ازتو،به،گرنگویی صواب
فکیف درنظراعیان حضرت خداوندی عز نصره که مجمع اهل دل است و مرکز علمای متبحراگردرسیاقت سخن دلیری کنم،شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاه به حضرت عزیزآورده وشبه درجوهریان جوی نیارد و چراغ پیش آفتاب پرتوی نداردومناره ی بلندبردامن کوه الوندپست نماید.
هرکه گردن به دعوی افرازد
خویشتن رابه گردن اندازد
سعدی افتاده ای است آزاده
کس نیایدبه جنگ افتاده
اول اندیشه وانگهی گفتار
پای بست آمده است وپس دیوار
نخلبندی دانم ولی نه دربستان،شاهدی فروشم ولی نه درکنعان.لقمان را گفتند:حکمت ازکه آموختی؟گفت:ازنابینایان که تاجای نبینند پای ننهند. اما به اعتمادسعت اخلاق بزرگان که چشم ازعوایب زیردستان بپوشندودر افشای جرایم کهتران نکوشندکلمه ای چندبه طریق اختصارازنوادروامثال وشعروحکایات وسیرملوک ماضی رحمهم الله دراین کتاب درج کردیم و برخی ازعمرگرانمایه براوخرج.موجب تصنیف این کتاب این بودوبالله التوفیق.
بماندسالهااین نظم وترتیب
زماهرذره خاک افتاده جایی
غرض نقشی است کزمابازماند
که گیتی رانمی بینم بقایی
مگرصاحبدلی روزی به رحمت
کنددرکاردرویشان دعایی
امعان نظردرترتیب کتاب وتهذیب ابواب،ایجازسخن رامصلحت دیدتامراین روضه ی غناوحدیقه ی غلبا راچون بهشت هشت باب اتفاق افتاد.ازآن مختصر آمدتابه ملالت نینجامد.
باب اول:درسیرت پادشاهان
باب دوم:دراخلاق درویشان
باب سوم:درفضیلت قناعت
باب چهارم:درفوایدخاموشی
باب پنجم:درعشق وجوانی
باب ششم:درضعف وپیری
باب هفتم:درتاثیرتربیت
باب هشتم:درآداب صحبت
***************
دراین مدت که ماراوقت خوش بود
زهجرت ششصدوپنجاه وشش بود
مرادمانصیحت بودوگفتیم
حوالت باخداکردیم ورفتیم
******************

parneyan
Wednesday 1 April 2009-1, 03:01 PM
دیرآمدی ای نگارسرمست
زودت ندهیم دامن ازدست
برآتش عشقت آب تدبیر
چندان که زدیم بازننشست
ازرای توسرنمی توان تافت
وزروی تودرنمی توان بست
ازپیش توراه رفتنم نیست
چون ماهی اوفتاده درشست
سودای لب شکردهانان
بس توبه ی صالحان که بشکست
ای سروبلند بوستانی
درپیش درخت قامتت پست
بیچاره کسی که ازتوببرید
آسوده تنی که باتوپیوست
چشمت به کرشمه خون من ریخت
وز قتل خطا چه غم خورد مست
سعدی زکمند خوب رویان
تاجان داری نمی توان جست
ورسرننهی برآستانش
دیگرچه کنی دری دگر هست
********
سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست
هرکه دراین حلقه نیست غافل ازاین ماجراست
مایه ی پرهیزگارقوَت عقل است وصبر
عقل گرفتارعشق صبرزبون هواست
گربزنندم به تیغ کزنظرش بی دریغ
دیدن اویک نظر صدچومرا خون بهاست
گربرود جان ما درطلب وصل دوست
حیف نباشدکه دوست دوست ترازجان ماست
دعوی مشتاق راشرع نخواهدبیان
گونه ی زردش دلیل ناله ی زارش گواست
دلشده ی پایبند گردن جان درکمند
زهره ی گفتارنی کاین چه سبب وان چراست
مالک ملک وجودحاکم ردَوقبول
هرچه کندجورنیست ورتوبنالی جفاست
تیغ برآرازنیام زهردرافکن به جام
کزقبل ماقبول وزطرف مارضاست
گربنوازی به لطف وربگدازی به قهر
حکم توبرمن روان زجرتوبرمن رواست
هرکه به جوررقیب یابه جفای حبیب
عهدفرامش کندمدَعی بی وفاست
سعدی ازاخلاق دوست هرچه برآیدنکوست
گوهمه دشنام ده کزلب شیرین دعاست
***********
خرَم آن بقعه که آرامگه یارآن جاست
راحت جان وشفای دل بیمارآن جاست
من دراین جای همین صورت بیجانم وبس
دلم آن جاست که آن دلبرعیَارآن جاست
تنم این جاست سقیم ودلم آن جاست مقیم
فلک این جاست ولی کوکب سیَار آن جاست
آخرای بادصبا بویی اگرمی آری
سوی شیراز گذر کن که مرا یارآن جاست
درددل پیش که گویم غم دل باکه خورم
روم آن جا که مرا محرم اسرارآن جاست
نکند میل دل من به تماشای چمن
که تماشای دل آن جاست که دلدارآن جاست
سعدی این منزل ویران چه کنی جای تونیست
رخت بربند که منزلگه احرارآن جاست
************
دیدارتوحلَ مشکلات است
صبرازتو خلاف ممکنات است
دیباچه ی صورت بدیعت
عنوان کمال حسن ذات است
لبهای توخضراگربدیدی
گفتی لب چشمه ی حیات است
برکوزه ی آب نه دهانت
بازآرکه کوزه ی نبات است
ترسم تو به سحرغمزه یک روز
دعوی بکنی که معجزات است
زهراز قبل تو نوشدارو
فحش ازدهن توطیَبات است
چون روی توصورتی ندیدم
درشهرکه مبطل صلات است
عهدتو وتوبه ی من ازعشق
می بینم وهردو بی ثبات است
آخرنگهی به سوی ماکن
کاین نعمت حسن را زکات است
چون تشنه بسوخت دربیابان
چه فایده گرجهان فرات است
سعدی غم نیستی ندارد
جان دادن عاشقان نجات است
********
شب فراق که داند که تاسحرچند است
مگرکسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم ازغم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است
پیام من که رساند به یارمهر گسل
که برشکستی ومارا هنوزپیوند است
قسم به جان توگفتن طریق عزَت نیست
به خاک پای توواین هم عظیم سوگنداست
که باشکستن پیمان وبرگرفتن دل
هنوزدیده به دیدارت آرزومنداست
بیاکه برسرکویت بساط چهره ی ماست
نه خاک راه که درزیرپایت افکنده است
خیال وصل توبیخ امید بنشانده است
بلای عشق توبنیادصبربرکنده است
عجب دراین که تومجموع وگرقیاس کنی
به زیرهرخم مویت دلی پراکنده است
اگربرهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل آکنده است
زدست رفته نه تنهامنم دراین سودا
چه دست ها که زدست توبرخداوند است
فراق یارکه پیش توکاه برگی نیست
بیاوبردل من بین که کوه الوند است
زضعف طاقت آهم نماند وترسم خلق
گمان برندکه سعدی زدوست خرسنداست
************
ازهرچه می رودسخن دوست خوش تراست
پیغام آشنا نفس روح پروراست
هرگزوجود حاضرغایب شنیده ای
من درمیان جمع ودلم جای دیگراست
شاهدکه درمیان نبود شمع گوبمیر
چون هست اگرچراغ نباشد منوَراست
ابنای روزگاربه صحراروند وباغ
صحراوباغ زنده دلان کوی دلبراست
جان می روم که درقدم اندازمش زشوق
درمانده ام هنوزکه نزلی محقَراست
کاج آن به خشم رفته ی ماآشتی کنان
بازآمدی که دیده ی مشتاق بردراست
جانا دلم چوعودبرآتش بسوختی
وین دم که می زنم زغمت دود مجمراست
شبهای بی توام شب گوراست درخیال
چون بی توبامداد کنم روزمحشراست
گیسوت عنبرینه ی گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیوراست
سعدی خیال بیهده بستی امیدوصل
هجرت بکشت ووصل هنوزت مصوَراست
زنهارازاین امیددرازت که دردل است
هیهات ازاین خیال محالت که درسراست
********
بخت جوان داردآن که باتوقرین است
پیرنباشدکه دربهشت برین است
آینه ای پیش آفتاب نهاده است
بردرآن خیمه یاشعاع جبین است
دیگر ازاین جانبم نماز نباشد
گرتواشارت کنی که قبله چنین است
گرهمه عالم زلوح فکربشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگین است
گوشه گرفتن زخلق فایده ای نیست
گوشه ی چشمت بلای گوشه نشین است
تانه تصورکنی که بی توصبوریم
گرنفسی می زنیم بازپسین است
حسن توهرجاکه طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل ودین است
سیم وزرم گومباش ودنیی واسباب
روی توبینم که ملک روی زمین است
عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهرمذابم مده که ماء معین است
سعدی ازاین پس که راه کوی تودانست
گرره دیگررود ضلال مبین است
********
بتاهلاک شوددوست درمحبت دوست
که زندگانی اودرهلاک بودن اوست
مرا وفا وجفای توپیش یکسان است
که هرچه دوست پسندد به جای دوست نکوست
مراوعشق توگیتی به یک شکم زاده است
دوروح دربدنی چون دومغزدریک پوست
هرآن چه برسرآزادگان رود زیباست
علی الخصوص که ازدست یارزیباخوست
دلم زدست به دربردسروبالایی
خلاف عادت این سروها که برلب جوست
به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش
گرفته بودم ودستم هنوز غالیه بوست
چوگوی درهمه عالم به جان بگردیدم
زدست عشقش وچوگان هنوز درپی گوست
جماعتی به همان آب چشم بیرونی
نگه کنند ونبینند کآتشم درتوست
زدوست هرکه توبینی مرادخود خواهد
مراد خاطرسعدی مرادخاطردوست
************

parneyan
Wednesday 1 April 2009-1, 06:02 PM
مشنوای دوست که بعدازتومرایاری هست
یاشب وروز به جز فکر توام کاری هست
به کمند سرزلفت نه من افتادم وبس
که به هرحلقه ی موییت گرفتاری هست
هرکه گوید که مراباتو سروکاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هرکه عیبم کند ازعشق وملامت گوید
تاندیده است تورا برمنش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گرنکنم
همه دانند که درصحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تومی ورزم وبس
که چومن سوخته درخیل توبسیاری هست
همه راهست همین داغ محبت که مراست
که نه من مستم ودر دورتوهشیاری هست
باد خاکی زمقام توبیاورد وببرد
آب هرطیب که درطبله ی عطاری هست
من چه درپای توریزم که پسند توبود
جان وسر رانتوان گفت که مقداری هست
من ازاین دلق مرقَع به درآیم روزی
تاهمه خلق ببینند که زنَاری هست
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که برهرسربازاری هست
********
باد آمد وبوی عنبر آورد
بادام شکوفه برسرآورد
شاخ گل ازاضطراب بلبل
باآن همه خار سردرآورد
تا پای مبارکش ببوسم
قاصد که پیام دلبر آورد
ما نامه بدو سپرده بودیم
او نافه ی مشک اذفرآورد
هرگز نشنیده ام که بادی
بوی گلی ازتوخوشترآورد
کس مثل توخوبروی فرزند
نشنید که هیچ مادر آورد
بیچاره کسی که درفراقت
روزی به نماز دیگر آورد
سعدی دل روشنت صدف وار
هرقطره که خورد گوهر آورد
شیرینی دختران طبعت
شور ازمتمیَزان برآورد
شاید که کنند زنده درگور
درعهد تو هرکه دخترآورد
*********
نظرخدای بینان طلب هوا نباشد
سفر نیازمندان قدم خطا نباشد
همه وقت عارفان رانظراست وعامیان را
نظری معاف دارند ودوم خطا نباشد
به نسیم صبح باید که نبات زنده باشی
نه جماد مرده کان راخبرازصبا نباشد
اگرت سعادتی هست که زنده دل بمیری
به حیاتی اوفتادی که دگر فنا نباشد
تو خود ازکدام شهری که زدوستان نپرسی
مگر اندرآن ولایت که تویی وفانباشد
اگرم توخون بریزی به قیامتت نگیرم
که میان دوستان این همه ماجرا نباشد
نه حریف مهربان است رفیق سست پیمان
که به روزتیرباران سپربلا نباشد
تودرآینه نگه کن که چه دلبری ولیکن
توکه خویشتن نبینی نگهت به مانباشد
توگمان مبرکه سعدی به جفا ملول گردد
که گرش توبی جنایت بکشی جفانباشد
دگری همین حکایت بکندکه من ولیکن
چومعاملت نداردسخن آشنا نباشد
*********
سعدی اینک به قدم رفت وبه سرباز آمد
مفتی ملت اصحاب نظربازآمد
فتنه ی شاهد وسودا زده ی بادبهار
عاشق نغمه ی مرغان سحربازآمد
تانپنداری کآشفتگی ازسربنهاد
تانگویی که زمستی به خبربازآمد
دل بی خویشتن وخاطرشورانگیزش
همچنان یاوگی وتن به حضربازآمد
سالها رفت مگرعقل وسکون آموزد
تاچه آموخت کزآن شیفته تربازآمد
عقل بین کز بر سیلاب غم عشق گریخت
عالمی گشت وبه گرداب خطر بازآمد
تا بدانی که به دل نقطه ی پابرجابود
که چوپرگاربگردید وبه سربازآمد
وه که چون تشنه ی دیدار عزیزان می بود
گوئیا آب حیاتش به جگر بازآمد
خاک شیرازهمیشه گل خوشبوی دهد
لاجرم بلبل خوشبوی دگر بازآمد
پای دیوانگی اش برد وسرشوق آورد
منزلت بین که به پارفت وبه سربازآمد
میلش ازشام به شیراز به خسرومانست
که به اندیشه ی شیرین زشکر بازآمد
جرمناک است ملامت مکنیدش که کریم
برگنهکار نگیرد چوزدربازآمد
چه ستم کونکشید ازشب دیجور فراق
تابدین روزکه شبهای قمربازآمد
بوالعجب بودکه روزی به مرادی برسید
فلک خیره کش ازجورمگر بازآمد
دختربکر ضمیرش به یتیمی پس ازاین
جوربیگانه نبیند چو پدر باز آمد
نی چوارزددوسه خرمهره که درپیله ی اوست
خاصه اکنون که به دریای گهربازآمد
چون مسلَم نشدش ملک هنر چاره ندید
به گدایی به دراهل هنربازآمد
************
من چه درپای توریزم که خورای توبود
سرنه چیزی است که شایسته ی پای توبود
خرَم آن روی که درروی توباشد همه عمر
وین نباشد مگرآن وقت که رای توبود
ذره ای درهمه اجزای من مسکین نیست
که نه آن ذره معلق به هوای توبود
تا تورا جای شدای سروروان دردل من
هیچ کس می نپسندم که به جای توبود
به وفای توکه گرخشت زنند ازگل من
همچنان دردل من مهرووفای توبود
غایت آن است که ما درسرکارتورویم
مرگ ماباک نباشد چو بقای توبود
من پروانه صفت پیش توای شمع چگل
گربسوزم گنه من نه خطای توبود
عجب است آن که تورادید وحدیث توشنید
که همه عمرنه مشتاق لقای توبود
خوش بود ناله ی دلسوختگان ازسردرد
خاصه دردی که به امید دوای توبود
ملک دنیا همه باهمت سعدی هیچ است
پادشاهیش همین بس که گدای توبود
**********
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود
وان دل که باخود داشتم بادلستانم می رود
من مانده ام مهجورازاوبیچاره ورنجورازاو
گویی که نیشی دورازاودراستخوانم می رود
گفتم به نیرنگ وفسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماندکه خون برآستانم می رود
محمل بدارای ساروان سودامکن باکاروان
کزعشق آن سروروان گویی روانم می رود
اومی رود دامن کشان من زهرتنهایی چشان
دیگرمپرس ازمن نشان کزدل نشانم می رود
برگشت یارسرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می رود
بااین همه بیداد او وان عهد بی بنیاداو
درسینه دارم یاداو یابرزبانم می رود
بازآی وبرچشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب وفریاداززمین برآسمانم می رود
شب تا سحرمی نغنوم واندرزکس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم کزکف عنانم می رود
گفتم بگریم تا ابل چون خرفروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود
صبر ازوصال یارمن برگشتن ازدلدار من
گرچه نباشد کارمن هم کارازآنم می رود
دررفتن جان ازبدن گویندهرنوعی سخن
من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
سعدی فغان ازدست ما لایق نبود ای بیوفا
طاقت نمی دارم جفا کارازفغانم می رود
*********
زنده کدام است برهوشیار
آن که بمیردبه سرکوی یار
عاشق دیوانه ی سرمست را
پند خردمند نیاید به کار
سر که به کشتن بنهی پیش دوست
به که به گشتن بنهی در دیار
ای که دلم بردی وجان سوختی
درسر سودای توشد روزگار
شربت زهر ار تودهی تلخ نیست
کوه احد گرتونهی نیست بار
بندی مهر تونیابد خلاص
غرقه ی عشق تونبیند کنار
درد نهانی دل تنگم بسوخت
لاجرمم عشق ببود آشکار
در دلم آرام تصورمکن
وز مژه ام خواب توقع مدار
گر گله ازماست شکایت بگوی
ور گنه ازتوست غرامت بیار
بر سر پا عذرنباشد قبول
تا ننشینی ننشیند غبار
دل چه محل داردودینارچیست
مدَعیَم گرنکنم جان نثار
سعدی اگر زخم خوری غم مخور
فخر بود داغ خداوندگار
*********
مبارک ترشب وخرَمترین روز
به استقبالم آمد بخت پیروز
دهل زن گو دونوبت زن بشارت
که دوشم قدر بود امروز نوروز
مه است این یاملک یا آدمیزاد
تویی یا آفتاب عالم افروز
ندانستی که ضدان درکمین اند
نکو کردی علی رغم بدآموز
مرا بادوست ای دشمن وصال است
تورا گردل نخواهد دیده بردوز
شبان دانم که از درد جدایی
نیاسودم زفریاد جهان سوز
گر آن شبهای باوحشت نمی بود
نمی دانست سعدی قدر این روز
**********

parneyan
Thursday 2 April 2009-1, 05:30 PM
رفتی ونمی شوی فراموش
می آیی ومی روم من ازهوش
سحر است کمان ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش
پایت بگذار تاببوسم
چون دست نمی رسد به آغوش
جور ازقبَلت مقام عدل است
نیش سخنت مقابل نوش
پیکار بوَد که دربهاران
گویند به عندلیب مخروش
دوش آن غم دل که می نهفتم
باد سحرش ببرد سرپوش
آن سیل که دوش تا کمر بود
امشب بگذشت خواهد ازدوش
شهری متحدّثان حُسنَت
الاّ متحیّران خاموش
بنشین که هزار فتنه برخاست
ازحلقه ی عارفان مدهوش
آتش که تومی کنی مُحال است
کاین دیگ فرو نشیند ازجوش
بلبل که به دست شاهد افتاد
یاران چمن کند فراموش
ای خواجه برو به هرچه داری
یاری بخر وبه هیچ مفروش
گر توبه دهد کسی زعشقت
ازمن بنیوش وپند منیوش
سعدی همه ساله وعظ مردم
می گوید وخود نمی کند گوش
**********
گَرَم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
گل ازخارم برآوردی وخار ازپای وپای ازگل
ایا باد سحرگاهی گراین شب روز می خواهی
ازآن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل
گراوسرپنجه بگشایدکه عاشق می کشم شاید
هزارش صید بیش آیدبه خون خویش مستعجل
گروهی همنشین من خلاف عقل ودین من
بگیرند آستین من که دست ازدامنش بگسل
ملامت گوی عاشق راچه گوید مردم دانا
که حال غرقه در دریانداند خفته برساحل
به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
نه قتلم خوش همی آید که دست وپنجه ی قاتل
اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند
شتر جایی بخواباند که لیلی رابوَد منزل
زعقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید
گَرَت آسودگی بایدبرو عاشق شو ای عاقل
مرا تا پای می پوید طریق وصل می جوید
بهل تا عقل می گوید زهی سودای بی حاصل
عجایب نقش ها بینی خلاف رومی وچینی
اگر با دوست بنشینی زدنیا وآخرت غافل
دراین معنی سخن باید که جزسعدی نیاراید
هرآنچ ازجان برون آید نشیند لاجرم بردل
************
چشم خدا برتو ای بدیع شمایل
یار من وشمع جمع وشاه قبایل
جلوه کنان می روی وباز می آیی
سرو نباشد بدین صفت متمایل
هرصفتی رادلیل معرفتی هست
حُسن تو برقدرت خدای دلایل
قصه ی لیلی مخوان وغصه ی مجنون
عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو می رفت وعارفان بشنیدند
هردوبه رقص آمدند سامع وقایل
پرده چه باشد میان عاشق ومعشوق
سدّ سکندر نه مانع است ونه حایل
گوهمه شهرم نگه کنید وببینید
دست درآغوش یار کرده حمایل
گر تو برانی کَسَم فیع نباشد
ره به تو دانم دگربه هیچ وسایل
با که نگفتم حکایت غم عشقت
این همه گفتیم وحل نبود مسایل
دور به آخر رسید وعمر به پایان
شوق توساکن نگشت ومهر توزایل
سعدی ازاین پس نه عاقل است ونه هُشیار
عشق بچربید برفنون وفضایل
**********
بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول
من گوش استماع ندارم لمن یقول
تاعقل داشتم نگرفتم طریق عشق
جایی دلم برفت که حیران شودعقول
آخر نه دل به دل رود انصاف من بده
چون است من به وصل تومشتاق وتوملول
یک دم نمی زنم که نه درخاطری ولیک
بسیار فرق بود ازاندیشه تاوصول
روزی سرت ببوسم ودرپایت اوفتم
پروانه راچه حاجت پروانه ی دخول!
گنجشک بین که صحبت شاهینش آرزوست
بیچاره برهلاک تن خویشتن عجول
نفسی تزولُ عاقبة َالامرفی الهوی
یا مُنیتی وذکرُک فی النّفس لایزوُل
مارا به جز تودرهمه عالم عزیز نیست
گر رد کنی بضاعت مزجات ورقبول
ای پیک نامور که خبر می بری به دوست
یالَیت اگر به جای تومن بودمی رسول!
دوران دهر وتجربتم سرسپید کرد
وز سر به درنمی رَوَدَم همچنان فضول
سعدی چو پایبند شدی بارغم ببر
عیّاردست بسته نباشد مگرحمول
***********
من ازآن روز که دربند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثرمی نکند
درمن ازبس که به دیدار عزیزت شادم
خرّم آن روز که جان می رود اندرطلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
من که درهیچ مقامی نزدم خیمه ی انس
پیش تورخت بیفکندم ودل بنهادم
دانی ازدولت وصلت چه طلب دارم هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببُرد ازیادم
به وفای تو کزآن روزکه دلبند منی
دل نبستم به وفای کس ودرنگشادم
تا خیال قد وبالای تو درفکر من است
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی
وین عجب تر که توشیرینی ومن فرهادم
دستگاهی نه که درپای توریزم چون خاک
حاصل آن است که چون طبل تهی پُربادم
می نماید که جفای فلک ازدامن من
دست کوته نکُند تا نکَند بنیادم
ظاهر آن است که باسابقه ی حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا دردادم
ور تحمّل نکنم جور زمان راچه کنم
داوری نیست که ازوی بستاند دادم
دلم ازصحبت شیراز به کلّی بگرفت
وقت آن است که پرسی خبرازبغدادم
هیچ شک نیست که فریاد من آن جابرسد
عجب ازصاحب دیوان نرسد فریادم
سعدیا حبّ وطن گرچه حدیثی است صحیح
نتوان مُرد به سختی که من اینجا زادم
***********
خرامان ازدرم بازآ کِت ازجان آرزومندم
به دیدار تو خشنودم به گفتار تو خُرسندم
اگر چه خاطرت باهرکسی پیوندها دارد
مباد آن روز وآن خاطرکه من باجزتوپیوندم
کسی مانند من جُستی زهی بدعهد سنگین دل
مکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم
اگر خود نعمت قارون کسی درپایت اندازد
کجا همتای من باشد که جان درپایت افکندم
به جانت کزمیان جان زجانت دوست تردارم
به حقّ دوستی جانا که باور دار سوگندم
مکن رغبت به هرسویی به یاران پراکنده
که من مهر دگر یاران ز هر سویی پراکندم
شراب وصلت اندر ده که جام زهر نوشیدم
درخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم
چوپای ازجاده بیرون شدچه نفع ازرفتن راهم
چو کارازدست بیرون شدچه سود ازدادن پندم
معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم
پدر گو پند کمترده که من نااهل فرزندم
به خواری درپیَت سعدی چوگَردافتاده می گوید
پسندی بردلم گَردی که بردامَنت نپسندم
***********

parneyan
Sunday 5 April 2009-1, 02:39 PM
می روم وز سرحسرت به قفا می نگرم
خبر از پای ندارم که زمین می سپرم
می روم بیدل وبی یار ویقین می دانم
که من بیدل بی یار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تاثیر هوای رخ توست
سازگاری نکند آب وهوای دگرم
وه که گر برسرکوی توشبی روز کنم
غلغل اندرملکوت افتد ازآه سحرم
پای می پیچم وچون پای دلم می پیچد
بار می بندم واز بار فروبسته ترم
چه کنم دست ندارم به گریبان اجل
تا به تن در زغمت پیرهن جان بدرم
آتش خشم توبُرد آب من خاک آلود
بعد ازاین باد به گوش تورساند خبرم
هر نوردی که زطومارغمم باز کنی
حرفها بینی آلوده به خون جگرم
نی مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم باز شکافند سرم
به هوای سرزلف تو درآویخته بود
از سر شاخ زبان برگ سخن های ترم
گرسخن گویم من بعد شکایت باشد
ورشکایت کنم ازدست تو پیش که برم
خار سودای تو آویخته در دامن دل
ننگم آید که براطراف گلستان گذرم
بصر روشنم ازسرمه ی خاک درتوست
قیمت خاک تو من دانم که اهل بصرم
گرچه درکلبه ی خلوت بُوَدَم نورحضور
هم سفر بِه که نمانده است مجال حضرم
سرو بالای تو درباغ تصوّر برپای
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم
گر به تن باز کنم جای دگر باکی نیست
که به دل غاشیه بر سربه رکاب تودَرَم
گر به دوریّ سفر از تو جدا خواهم ماند
شرم دارم که همان سعدی کوته نظرم
به قدم رفتم وناچار به سر باز آیم
گر به دامن نرسد چنگ قضا وقدرم
شوخ چشمی چو مگس کردم وبرداشت عدو
به مگس ران ِملامت زکنار شکرم
از قفا سیر نگشتم من بیچاره هنوز
می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم
***********
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود برسر آتش میسّرم که نجوشم
به هوش بودم ازاول که دل به کس نسپارم
شمایل توبدیدم نه صبر ماند ونه هوشم
حکایتی زدهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر توروی بپوشی وفتنه بازنشانی
که من قرارندارم که دیده ازتو بپوشم
من رمیده دل آن به که درسَماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز ودرکنارمن امشب
که دیده خواب نکرده است ازانتظارتودوشم
مرابه هیچ بدادی ومن هنوز برآنم
که ازوجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده شکایت کنم زدرد جراحت
که تندرست ملامت کند چومن بخروشم
به راه بادیه مردن به ازنشستن باطل
اگر مراد نیابم به قدر وُسع بکوشم
مکن نصیحت سعدی که گوش فهم ندارد
چه سود مجلس واعظ چو پند می ننیوشم
***********
گر تیغ برکشد که محبّان همی زنم
اول کسی که لاف محبت زند منم
گویند پای دار گرت سردریغ نیست
گو سرقبول کن که به پایش درافکنم
امکان دیده بستنم ازروی دوست نیست
اولی تر آن که گوش نصیحت بیاکَنم
آورده اند صحبت خوبان چوآتش است
برمن به نیم جو که بسوزند خرمنم
من مرغ زیرکم که چنانم خوش اوفتاد
درقید او که یاد نیاید نشیمنم
دردی است دردلم که گرازپیش آب چشم
برگیرم آستین برود تا به دامنم
گرپیرهن به درکنم ازشخص ناتوان
بینی که زیر جامه خیالی است یاتنم
شرط است احتمال جفاهای دشمنان
چون دل نمی دهد که دل ازدوست برکنم
دردی نبوده راچه تفاوت کند که من
بیچاره دُرد می خورم ونعره می زنم
برتخت جم پدید نباشد شب دراز
من دانم این حدیث که درچاه بیژنم
گویند سعدیا مکن ازعشق توبه کن
مشکل توانم ونتوانم که نشکنم
**********
اگر دستم دهدروزی که انصاف ازتو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می دارم که گر وقتی فراق افتد
توصبر ازمن توانی کرد ومن صبر ازتونتوانم
دلم صدبارمی گویدکه چشم ازفتنه برهم نِه
دگر ره دیده می افتد برآن بالای فتّانم
تو را دربوستان باید که پیش سرو ننشینی
وگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانم سفرکردند هریاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن درمغیلانم
به دریایی درافتادم که پایابش نمی بینم
کسی راپنجه افکندم که درمانش نمی دانم
فراقم سخت می آید ولیکن صبر می باید
که گربگریزم ازسختی رفیق سست پیمانم
مپرسم دوش چون بودی به تاریکی وتنهایی
شب هجرم چه می پرسی که روز وصل حیرانم
شبان آهسته می نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هرکه درعالم رسید آواز پنهانم
دمی بادوست درخلوت به ازصدسال درعشرت
من آزادی نمی خواهم که بایوسف به زندانم
من آن مرغ سخندانم که درخاکم رود صورت
هنوز آواز می آید به معنی ازگلستانم
************
ز دستم بر نمی خیزد که یکدم بی تو بنشینم
به جزرویت نمی خواهم که روی هیچ کس بینم
من اوَّل روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست ازجان شیرینم
تورا من دوست می دارم خلاف هرکه درعالم
اگر طعنه است برعقلم وگررخنه است بردینم
اگر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کُشتی به ساعدهای سیمینم
برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه وپروینم
گر اوّل هستی آوردم قفای تربیت خوردم
کنون امّید بخشایش همی دارم که مسکینم
دلی چون شمع می باید که برحالم ببخشاید
که جز وی کس نمی بینم که می سوزد به بالینم
تو همچون گل زخندیدن لبت باهم نمی آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم
رقیب انگشت می خاید که سعدی دیده برهم نِه
مترس ای باغبان ازگل که می بینم نمی چینم
***********
امشب آن نیست که درخواب رود چشم ندیم
خواب درروضه ی رضوان نکند اهل نعیم
خاک را زنده کند تربیت باد بهار
سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم
بوی پیراهن گم کرده ی خود می شنوم
گربگویم همه گویند ضلالی است قدیم
عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنود
درد ما نیک نباشد به مداوای حکیم
توبه گویند زاندیشه ی معشوق بکن
هرگز آن توبه نباشد که گناهی است عظیم
ای رفیقان سفر دست بدارید ازمن
که بخواهیم نشستن به در دوست مقیم
ای برادر غم عشق آتش نمرود انگار
برمن این شعله چنان است که بر ابراهیم
مُرده ازخاک لحد رقص کنان برخیزد
گر تو بالای عظامش گذری وَهیَ رَمیم
طمع وصل تو می دارم واندیشه ی هجر
ورنه از هرکه جهانم نه امید است ونه بیم
عجب ازکشته نباشد به درخیمه ی دوست
عجب از زنده که چون جان به درآورد سلیم
سعدیا عشق نیامیزد وشهوت با هم
پیش تسبیح ملائک نرود دیو رجیم
*********

parneyan
Friday 10 April 2009-1, 06:42 PM
ما گدایان خیل سلطانیم
شهر بند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبوَد
هر چه ما رالقب نهند آنیم
گر برانند وگر ببخشایند
ره به جایی دگر نمی دانیم
چون دلارام می زند شمشیر
سر ببازیم ورخ نگردانیم
دوستان درهوای صحبت دوست
زر فشانند وما سر افشانیم
مر خداوند عقل ودانش را
عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که درجهان آمد
ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظربه میوه کنند
ما تماشا کنان بستانیم
تو به سیمای شخص می نگری
ما درآثار صنع حیرانیم
هرچه گفتیم جز حکایت دوست
درهمه عمر ازآن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار
همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت
ترک یار عزیز نتوانیم
********
بگذار تا بگریم چون ابر دربهاران
کز سنگ ناله خیزد روزوداع یاران
هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که تلخ باشد قطع امید واران
با ساروان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روزباران
بگذاشتند ما را دردیده آب حسرت
گَردان چو درقیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم ازماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الاّ یک ازهزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته دردل
بیرون نمی توان کرد الاّ به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدَر کفایت
باقی نمی توان گفت الاّ به غمگساران
*********
تو از هر در که باز آیی بدین خوبی وزیبایی
دری باشد که ازرحمت به روی خلق بگشایی
به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را
توسیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
ملامت گوی بی حاصل ترنج ازدست نشناسد
درآن معرض که چون یوسف جمال ازپرده بنمایی
چو بلبل روی گل بیند زبانش درحدیث آید
مرا در رویت ازحیرت فروبسته است گویایی
تو بااین حسن نتوانی که روی ازخلق درپوشی
که همچون آفتاب ازجام و حور ازجامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا زمسکینان نیندیشی
تو خواب آلوده ای برچشم بیداران نبخشایی
گرفتم سرو آزادی نه ازماء مَعین زادی!
مکن بیگانگی با ما چو دانستی که ازمایی
دعایی گر نمی گویی به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخ است شیرین است ازآن لب هرچه فرمایی
گمان ازتشنگی بردم که دریا تا کمر باشد
چو پایابم برفت اکنون بدانستم که دریایی
تو خواهی آستین افشان وخواهی روی درهم کش
مگس جایی نخواهد رفتن ازدکان حلوایی
قیامت می کنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن
مسلّم نیست طوطی رادرایّامت شکر خایی
**********
من ندانستم از اول که تو بی مهر ووفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تودادم
باید اول به توگفتن که چنین خوب چرایی
حلقه بردر نتوانم زدن ازدست رقیبان
این توانم که بیایم به محلّت به گدایی
شمع راباید ازاین خانه به دربردن وکشتن
تا به همسایه نگوید که تودرخانه ی مایی
پرده بردارکه بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی ودرآیینه ی کوچک ننمایی
عشق ودرویشی وانگشت نمایی وملامت
همه سهل است تحمّل نکنم بار جدایی
روز صحرا وسماع است ولب جوی وتماشا
درهمه شهر دلی ماند که دیگر نربایی
گفته بودم:چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم ازدل برود چون توبیایی
آن نه خال است وزنخدان وسر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّی است خدایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم دراین بحرتفکر تو کجایی
تو مپندار که سعدی زکمندت بگریزد
چون بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند:برو دل به هوای دگری دِه
نکنم خاصّه درایّام اتابک دو هوایی
*********
سلِ المصانع رکبا" تَهیم ُ فی الفَلَوات
تو قدر آب چه دانی که درکنار فُراتی
شبم به روی تو روز است ودیده ها به توروشن
وَ اِن هَجَرتَ سواءٌ عَشیّتی و غَداتی
اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم
مضَی الزّمان وقَلبی یَقُولُ انّکَ آتٍ
من آدمی به جمالت نه دیدم ونه شنیدم
اگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی
شبان تیره امیدم به صبح روی توباشد
وَقَد تُفَتّشُ عَینُ الحَیاهِ فی الظُّلُماتِ
فَکَم تمرِّرُ عَیشی و انتَ حاملُ شهدٍ؟!
جواب تلخ بدیع است ازآن دهان نباتی
نه پنج روزه ی عمراست عشق روی تومارا
وََجد تَ رائحهَ الوُدّ اِن شَمَمتَ رُفاتی
وَصَفتُ کُلَّ ملیحٍ کَما تحبُّ وترضی
محامد توچه گویم که ماورای صفاتی
اَخافُ منکَ وَ اَرجُو وَاستغیثُ وَ اَدنُو
که هم کمند بلایی وهم کلید نجاتی
زچشم دوست فتادم به کامه ی دل دشمن
اَحبّتی هَجَروُنی کَما تشاءُ عُداتی
فراق نامه ی سعدی عجب که درتونگیرد!
وان شکَوتُ الَی الطّیرِ نحنُ فی الوُکناتِ
************

parneyan
Tuesday 14 April 2009-1, 09:09 PM
ایّها النّاس جهان جایِ تن آسانی نیست
مرد دانا به جهان داشتن ارزانی نیست
خفتگان را چه خبر زمزمه ی مرغ سحر
حَیَوان را خبر از عالمِ انسانی نیست
روی اگر چند پری چهره و زیبا باشد
نتوان دید در آیینه که نورانی نیست
دارویِ تربیت از پیرِ طریقت بِستان
کآدمی را بتر از علّتِ نادانی نیست
شبِ مردانِ خدا روز جهان افروز است
روشنان را به حقیقت شبِ ظلمانی نیست
پنجه ی دیو به بازوی ریاضت بشکن
کاین به سر پنجگیِ ظاهرِ جسمانی نیست
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی
صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
حذر از پیروی ِ نفس که در راهِ خدای
مردم افکن تر از این غولِ بیابانی نیست
عالم و عابد و صوفی همه طفلانِ رهَند
مرد اگر هست به جز عالمِ ربّانی نیست
با تو ترسم نکند شاهدِ روحانی روی
کالتماسِ تو به جز لذّتِ نفسانی نیست
خانه پر گندم و یک جو نفرستاده به گور
برگِ مرگت چو غمِ برگِ زمستانی نیست
ببری مال ِ مسلمان و چو مالت ببرند
بانگ و فریاد برآری که مسلمانی نیست
آخری نیست تمنّای سر و سامان را
سروسامان بِه ازاین بی سروسامانی نیست
آن کس از دزد بترسد که متاعی دارد
عارفان جمع بکردند و پریشانی نیست
وانکه را خیمه به صحرای قناعت زده اند
گر جهان لرزه بگیرد غمِ ویرانی نیست
یک نصیحت زِ سِر صدق جهانی ارزد
مشنو ار در سخنم فایده دوجهانی نیست
حاصلِ عمر تلف کرده و ایّام به لغو
گذرانیده به جز حیف و پشیمانی نیست
سعدیا گر چه سخندان و مصالح گویی
به عمل کار بر آید به سخندانی نیست
تا به خرمن نرسد کشت امیدی که توراست
چاره ی کار به جز دیده ی بارانی نیست
گر گدایی کنی از درگهِ او کن باری
که گدایانِ درش را سرِ سلطانی نیست
یارب ازنیست به هست آمده ی صنع توایم
وآنچه هست از نظر علم تو پنهانی نیست
گر برانی و گَرَم بنده یِ مخلص خوانی
روی نومیدی ام ازحضرتِ سبحانی نیست
نا امید از درِ لطفِ تو کجا شاید رفت؟
تو بخشای که درگاهِ تو را ثانی نیست
دستِ حسرت گزی اریک درَمت فوت شود
هیچت از عمر تلف کرده پشیمانی نیست!
*************

parneyan
Thursday 16 April 2009-1, 05:10 PM
فضل خدای را که تواند شمار کرد
یا کیست آن که شکر یکی از هزار کرد
آن صانع لطیف که بر فرش کاینات
چندین هزار صورت الوان نگار کرد
ترکیب آسمان و طلوع ستارگان
از بهر عبرت نظر هوشیار کرد
بحر آفرید و برّ و درختان و آدمی
خورشید و ماه و انجُم و لیل ونهار کرد
الوان نعمتی که نشاید سپاس گفت
اسباب راحتی که نشاید شمار کرد
آثار رحمتی که جهان سر به سر گرفت
احمال منّتی که فلک زیر بار کرد
در چوب خشک میوه و در نی شکر نهاد
وز قطره دانه ای دُرَرِ شاهوار کرد
مسمار کوهسار به نطعِ زمین بدوخت
تا فرش خاک بر سر آب استوار کرد
اجزا ی خاک مرده به تأثیر آفتاب
بستان میوه و چمن و لاله زار کرد
ابر آب داد بیخ درختان مرده را
شاخ برهنه پیرهن نو بهار کرد
چندین هزار منظر زیبا یبافرید
تا کیست کو نظر ز سر اعتبار کرد
توحید گوی او نه بنی آدم اند و بس
هر بلبلی که زمزمه برشاخسار کرد
شکر کدام فضل به جای آورد کسی
حیران بماند هر که در این افتکار کرد
گویی کدام ؟ روح که در کالبد دمید
یا عقل ارجمند که با روح یار کرد
لال است در دهان بلاغت زبان وصف
از غایت کرم که نهان و آشکار کرد
سر چیست تا به طاعت او برزمین نهند
جان در رهش دریغ نباشد نثار کرد
بخشنده ای که سابقه ی فضل و رحمتش
ما را به حسن عاقبت امیدوار کرد
پرهیز گار باش که دادار آسمان
فردوس جای مردم پرهیزگار کرد
نابرده رنج گنج میسّر نمی شود
مزد آن گرفت جان برادر که کارکرد
هر کو عمل نکرد و عنایت امید داشت
دانه نکشت ابله و دخل انتظار کرد
دنیا که جِسرِ آخرتش خواند مصطفی(ص)
جای نشست نیست بباید گذار کرد
دار القرار خانه ی جاوید آدمی است
این جای رفتن است ونباید قرار کرد
چند استخوان که هاون دوران روزگار
خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد
ظالم نماند و قاعده ی زشت از او بماند
عادل برفت و نام نکو یادگار کرد
عیسی به عزلت از همه دنیا کرانه جست
محبوبش آرزوی دل اندر کنار کرد
قارون ز دین برآمد و دنیا بر او نماند
بازی رکیک بود که موشی شکارکرد
ما اعتماد بر کرم مستعان کنیم
کان تکیه باد بود که بر مستعار کرد
بعد از خدای هرچه پرستند هیچ نیست
بی دولت آن که برهمه هیچ اختیار کرد
وین گوی دولت است که بیرون نمی برد
الاّ کسی که در ازلش بخت یار کرد
بیچاره آدمی چه تواند به رنج و سعی
چون هرچه بودنی است قضاکردگار کرد
او پادشاه و بنده و نیک و بد آفرید
بدبخت و نیک بخت وگرامی وخوار کرد
سعدی هر آن نفس که برآورد در سحر
چون صبح در بسیط زمین انتشار کرد
هر بنده ای که خاتم دولت به نام اوست
در گوش دل نصیحت او گوشوار کرد
بالا گرفت و خلعت والا امید داشت
هر شاعری که مدح ملوک دیار کرد
شاید که التماس کند خلعت مزید
سعدی که شکر نعمت پروردگار کرد
*****************

parneyan
Thursday 16 April 2009-1, 10:45 PM
کــدام بــاغ به دیــدار دوستان ماند
کسی بهشت نگوید به بوستان ماند
درخت قامت سیمین برت مگرطوبی است
که هیچ سروندیدم که این بدان ماند
گل دوروی به یک روی با تو دعوی کرد
دگر رُخَش زخجالت به زعفران ماند
کجاست آنکه به انگشت می نمود هلال
کز ابروان تو انگشت بردهان ماند
هرآن که روی توبیند برابر خورشید
میان رویت وخورشید درگمان ماند
عجب مدار که تازنده ام محبّ توام
که تا به زیر زمینم در استخوان ماند
شگفت نیست دلم چون اناراگر بکَفد
که قطره قطره ی خونش به ناردان ماند
غریق بحر مودّت ملامتش مکنید
که دست وپابزند هرکه درمیان ماند
به تیر غمزه اگر صید دل کنی نه عجب
که ابروانت به خمّیدن کمان ماند
جفا مکن که نماند جهان وهرچه دراوست
وفای صحبت یاران مهربان ماند
اگرتو روی به خود درکشی چونافه ی مشک
طمع مدار که بوی خوشت نهان ماند
تو مرده زنده کنی گر به عهد بازآیی
که بوی یار گرامی به بوی جان ماند
لبی که بوسه گرفتم به وقت خنده براو
به برگرفتن مُهر گلابدان ماند
خطی مسلسل شیرین که گر بیارم گفت
به خطّ صاحب دیوان ایلخان ماند
امین مشرق ومغرب علاءدولت ودین
که پایگاه رفیعش به آسمان ماند
خدای خواست که اسلام درحمایت او
زتیر حادثه در باره ی امان ماند
وگرنه فتنه چنان کرده بود دندان تیز
کزین دیار نه فرخ ونه آشیان ماند
ضرورت است که نیکی کند کسی که شناخت
که نیکی وبدی ازخلق داستان ماند
تو آن جواد زمانی کزازدحام عوام
درت به مشرب شیرین کاروان ماند
به روزگارتوهرجا که صاحب صدری است
زهول قدرتو موقوف آستان ماند
تو را به حاتم طائی مثل زنندوخطاست
گل شکفته که گوید به ارغوان ماند
من این غلط نپسندم ز رای روشن خویش
که طبع ودست تو گویم به بحروکان ماند
جلال وقدرمنیعت کجا و وهم کجا
من آن نی ام که دراین موقفم زبان ماند
فنون فضل توراغایتی وحدّی نیست
که نفس ناطقه را قدرت بیان ماند
تو مَعنِ زائده ای درکمال فضل وادب
که تا قیامت ازاودرکتب نشان ماند
جهان نماند واقبال روزگار توباد
که نام نیک تو باقی است تا جهان ماند
علی الخصوص که سعدی مجال قرب تویافت
حقیقت است که فکرت مع الزّمان ماند
تو نیز غایت امکان ازاودریغ مدار
که آن نمانَد واین ذکرجاودان ماند
به رغم اَنفِ اعادی دراز عمر بمان
که دزد دوست ندارد که پاسبان ماند
**********

parneyan
Friday 17 April 2009-1, 11:36 AM
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که برّ وبحر فراخ است وآدمی بسیار
همیشه بر سگ شهری جفاوسنگ آید
ازآنکه چون سگ صیدی نمی رودبه شکار

نه درجهان گل رویی وسبزه ی زنخی است
درختها همه سبزند و بوستان گلزار
چو ماکیان به درخانه چند بینی جور
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیّار
ازاین درخت چو بلبل برآن درخت نشین
به دام دل چه فرومانده ای چو بوتیمار
زمین لگد خورد ازگاو وخر به علّت آن
که ساکن است نه مانند آسمان دوّار
گرت هزار بدیع الجمال پیش آید
ببین وبگذر وخاطر به هیچ کس مگذار
مخالط همه کس باش تابخندی خوش
نه پای بند یکی کزغمش بگریی زار
چه لازم است یکی شادمان ومن غمگین
یکی به خواب ومن اندر خیال او بیدار
به خدّ اطلس اگر وقتی التفات کنی
به قدر کن که نه اطلس کم است دربازار
مثال اسب الاغ اند مردم سفری
نه چشم بسته وسرگشته همچو گاو عصار
کسی کند تن آزاده را به بند اسیر
کسی کند دل آسوده را به فکر فگار
چو طاعت آری وخدمت کنی ونشناسند
چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار
خنُک کسی که به شب درکنار گیرد دوست
چنانکه شرط وصال است وبامداد کنار
وگر به بند بلای کسی گرفتاری
گناه توست که برخودگرفته ای دشوار
مرا که میوه ی شیرین به دست می افتد
چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار
مثال گردن آزادگان وچنبر عشق
همان مثال پیاده است درکمند سوار
مرا رفیقی باید که بار برگیرد
نه صاحبی که من ازوی کنم تحمّل بار
اگر به شرط وفا دوستی به جای آورد
وگرنه دوست مدارش تونیزودست بدار
کسی که ازغم وتیمارمن نیندیشد
چرامن ازغم وتیمار اوشوم بیمار
چو دوست جورکند برمن وجفاگوید
میان دوست چه فرق است ودشمن خونخوار
اگر زمین توبوسد که خاک پای توام
مباش غرّه که بازیت می دهد عیّار
گرت سلام کند دانه می نهد صیّاد
ورت نماز برد کیسه می بُرد طرّار
به اعتماد وفا نقد عمر صرف مکن
که عن قریب تو بی زرشوی واوبیزار
به راحت نفسی رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
به اوّل همه کاری تأمّل اولیتر
بکن وگرنه پشیمان شوی به آخرکار
میان به طاعت واخلاص بندگی بستن
چه پیش خلق به خدمت چه پیش بت زنّار
زمام عقل به دست هوای نفس مده
که گرد عشق نگردند مردم هشیار
من آزموده ام این رنج ودیده این زحمت
ز ریسمان متنفر بود گزیده ی مار
طریق معرفت این است بی خلاف ولیک
به گوش عشق موافق نیاید این گفتار
چو دیده دید ودل ازدست رفت وچاره نماند
نه دل زدوست شکیبد نه دیده ازدیدار
پیاده مرد کمند سوارنیست ولیک
چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار
شبی دراز دراین فکر تاسحرهمه شب
نشسته بودم وبانفس خویش درپیکار
که چند ازاین طلب شهوت وهوا وهوس
چو کودکان وزنان رنگ وبوی ونقش ونگار
بسی نماند که روی ازحبیب درپیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
که سخت سست گرفتی ونیک بد گفتی
هزار نوبت ازاین رای باطل استغفار
حقوق صحبتم آویخت دست دردامن
که حُسن عهد فراموش کردی ای غدّار
نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان
مکن کز اهل مروّت نیاید این کردار
کدام دوست بتابد رخ ازمحبّت دوست
کدام یار بپیچد سر از ارادت یار
فراق رادلی ازسنگ سخت ترباید
کدام صبر که برمی کنی دل ازدلدار
هرآن که مهر یکی دردلش قرارگرفت
روا بود که تحمّل کند جفای هزار
هوای دل نتوان پخت بی تعنُّت خلق
درخت گل نتوان چید بی تحمّل خار
درم چه باشد ودینار ودین ودنیی ونفس
چودوست دست دهدهرچه هست هیچ انگار
بدان که دشمنت اندر قفا سخن گوید
دلت دهد که دل ازدوست برکنی زنهار
دهان خصم وزبان حسودنتوان بست
رضای دوست به دست آر ودیگران بگذار
نگویمت که بر آزاردوست دل خوش کن
که خود زدوست مصوّر نمی شود آزار
دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت
که قاضی ازپس اقرار نشنود انکار
زبحر طبع تو امروز درمعانی عشق
همه سفینه ی دُرمی رود به دریا بار
هر آدمی که نظربایکی ندارد ودل
به صورتی ندهد صورتیست بردیوار
مرا فقیه مپندار ونیک مرد مگوی
که عاقلان نکنند اعتماد برپندار
که گفت پیرزن ازمیوه می کندپرهیز
دروغ گفت که دستش نمی رسد به ثمار
فراخ حوصله ی تنگدست نتواند
که سیم وزر کند اندر هوای دوست نثار
تورا که مالک دینار نیستی سعدی
طریق نیست مگر زهد مالک دینار
وزین سخن بگذشتیم ویک غزل مانده است
توخوش حدیث کنی سعدیا بیا وبیار
***********

parneyan
Monday 20 April 2009-1, 04:30 PM
کجا همـی رود این شاهد شکر گفتار
چرا همی نکند بر دو چشم من رفتار
به آفتاب نمانَد مگر به یک معنی
که در تأمّل او خیره می شود ابصار
نظر در آیینه ی روی عالم افروزش
مثال صیقل از آیینه می برد زنگار
برات خوبی و منشور لطف و زیبایی
نبشته بر گل رویش به خطّ سبزعذار
به مشک سوده ی محلول در عرق ماند
که بر حریر نویسد کسی به خطّ غبار
لبش ندانم و خدّش چگونه وصف کنم
که این چودانه ی ناراست وآن چوشعله ی نار
چو در محاورت آید دهان شیرینش
کجا شدند تماشا کنان شیرین کار
نسیم صبح بر اندام نازکش بگذشت
چو بازگشت به بستان بریخت برگ بهار
مُتابع توام ای دوست گر نداری ننگ
مُطاوع توام ای یار گر نداری عار
تو در کمند من آیی کدام دولت بخت
من از تو روی بپیچم کدام صبر وقرار
حدیث عشق تو باکس همی نیارم گفت
که غیرتم نگذارد که بشنود اغیار
همیشه در دل من هرکس آمدی وشدی
تو برگذشتی و نگذشت بعد ازآن دیّار
تو از سر من و از جان من عزیزتری
بخیلم ار نکنم سر فدا و جان ایثار
اگر ملول شوی حاکمی و فرمانده
و گر قبول کنی بنده ایم وخدمتکار
حلال نیست محبت مگر کسانی را
که دوستی به قیامت برند سعدی وار
حکایت این همه گفتیم وهمچنان باقیست
هنوز باز نکردیم دَوری از طومار
اگر در سخن اینجا که هست دربندم
هنوز نظم ندارد نظام و شعر شعار
سخن به اوج ثریّا رسد اگر برسد
به صدرصاحب دیوان وشمع جمع کبار
جهان دانش و ابر سخا و کان کرَم
سپهر حشمت ودریای فضل وکوه وقار
امین مشرق ومغرب که مُلک و دین دارند
به رای روشن او اعتماد و استظهار
خدایگان صدور زمانه شمس الدین
عماد قبّه ی اسلام و قبله ی زوّار
محمد بن محمد که یمن همت اوست
معین و مظهر دین محمد مختار
برای ختم سخن دست در دعا داریم
امیدوار قبول از مهیمن غفار
همیشه تا که فلک را بوَد تقلّب دَور
همیشه تا که زمین رابوَد قرار ومدار
ثبات عمر تو باد و دوام عافیتت
نگاه داشته از نایبات لیل و نهار
توحاکم همه آفاق و آنکه حاکم توست
ز تخت وبخت وجوانی وملک برخوردار
**************

parneyan
Wednesday 22 April 2009-1, 12:50 AM
بامـدادی کـه تفـاوت نکنـد لیـل و نهـار
خـوش بـوَد دامـن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار
که نه وقت است کـه درخانه بخفتی بیکار
بلبلان وقـت گل آمـد کـه بنالند از شوق
نـه کـم از بلبل مستی تو بنال ای هوشیار
آفرینـش همـه تنبیـه خـداونـد دل است
دل نـدارد که نـدارد به خـداونـد اقـرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هـر که فکـرت نکنـد نقش بـوَد بر دیوار
کوه و دریـا و درختـان همـه در تسبیحند
نه همه مستمعی فهـم کنـد ایـن اسـرار
خبـرت هست که مرغـان سحـر می گویند
آخـر ای خفتـه سر از خواب جهالت بردار
هــر کـــه امـروز نـبـیـنـد اثـــر قــدرت او
غـالـب آن اســت کــه فــرداش نبینـد دیـدار
تـا کـی آخر چـو بنفشه سـر غفلت در پیش
حیف باشد که تو در خوابی ونرگس بیدار
کـه تواند که دهـد میـوه ی الـوان از چوب
یـا که داند که بـرآرد گل صد برگ ازخار
وقت آن است که داماد گل ازحجله ی غیب
به در آیـد کـه درختـان همـه کردنـد نثـار
آدمـی زاده اگر در طـرب آید نه عجب
سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار
باش تـا غنچـه ی سیراب دهن باز کند
بـامـدادان چــو ســر نافــه ی آهــوی تتار
مژدگانی که گل از غنچه برون می آید
صـد هـزار اَقچِه بریزند درختـان بهـار
بـاد گیسـوی درختـان چمـن شانـه کند
بـوی نسـریـن و قرنفُل برود در اقطار
ژاله بـر لاله فـرود آمده نزدیک سحر
راست چون عارض گلبوی عرق کرده ی یار
باد بوی سمن آورد و گل و سنبل و بید
در دکّان بـه چـه رونـق بگشـایـد عطار
خیـری وخطمـی و نیلـوفر و بستان افروز
نقش هایی کـه در او خیـره بماند ابصار
ارغوان ریخته بر دکّه ی خضراءِ چمن
همچنان است که بر تخته ی دیبا دینار
این هنوز اول آذار جهان افروز است
باش تا خیمه زند دولت نیسان و اَیار
شاخه ها دختر دوشیزه ی باغند هنوز
باش تا حامله گردند به الوانِ ثِمار
عقل حیران شود از خوشه ی زرّین عنب
فهم عاجز شود از حُقّه ی یاقوت انار
بندهای رطب از نخل فرو آویزند
نخلبندان قضا و قدَر شیرین کار
تا نه تاریک بوَد سایه ی انبوه درخت
زیر هر برگ جراغی بنهند از گلنار
سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی
هم بدان گونه که گلگونه کند روی نگار
شکل اَمرود تو گویی که زشیرینی و لطف
کوزه ای چند نبات است معلّق بر بار
حَشوِ انجیر چو حلوا گر استاد که او
حبّ خشخاش کند در عسل شهد به کار
آب در پای ترنج و بِه و بادام روان
همچو در پای درختان بهشتی أنهار
گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین
ای که باور نکنی فی الشّجرِ الاخضر نار
پاک و بی عیب خدایی که به تقدیر عزیز
ماه و خورشید مسخّر کند و لیل و نهار
پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور
نقش بندی نه به شَنگَرف کند یا زنگار
چشمه از سنگ برون آرد وباران از میغ
انگبین از مگس نَحل و دُر از دریا بار
نیک بسیار بگفتیم در این باب سخن
و اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار
تا قیامت سخن اندر کرَم و رحمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
نعمتت بار خدایا ز عدد بیرون است
شکر انعام تو هرگز نکند شکر گزار
این همه پرده که بر کرده ی ما می پوشی
گر به تقصیر بگیری نگذاری دیّار
نا امید از در لطف تو کجا شاید رفت
تاب قهر تو نداریم خدایا زنهار
فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی
به خداوندی خود پرده بپوش ای ستّار
حیف از این عمر گران مایه که درلغو برفت
یارب از هر چه خطا رفت هزار استغفار
درد پنهان به تو گویم که خداوند منی
یا نگویم که تو خود مطّلعی بر اسرار
سعدیا راست روان گوی سعادت بردند
راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار
**************

parneyan
Sunday 26 April 2009-1, 08:31 PM
بس بگردید و بگردد روزگار
دل بـه دنیـا در نبندد هوشیار
ای که دستت می رسد کاری بکن
پیش از آن کـز تو نیاید هیچ کار
این که در شهنامـه ها آورده اند
رستم و رویینـه تـن اسفندیار
تا بداننـد ایـن خداوندان مُلک
کز بسی خلق است دنیـا یادگار
این همه رفتند ومای شوخ چشم
هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار
ای که وقتی نطفه بودی بی خبر
وقت دیگر طفل بودی شیرخوار
مدّتی بالا گرفتـی تـا بلـوغ
سـرو بالایـی شدی سیمیـن عـذار
همچنیـن تـا مـرد نام آور شـدی
فارسِ میدان و صید و کارزار
آن چه دیدی بر قرار خود نماند
وین چه بینی هم نماند برقرار
دیروزود این شکل وشخص نازنین
خاک خواهد بودن وخاکش غبار
گل بخواهد چید بی شک باغبان
ور نچیند خود فرو ریزد ز بار
این همه هیچ است چون می بگذرد
تخت وبخت وامر ونهی وگیر ودار
نـام نـیـکـو گـر بمانـد زآدمـی
بِه کـز او مانَد سـرایِ زرنگار
سال دیگر را که می داند حساب؟
یا کجا رفت آن که با ما بود پار؟
خفتگان بیچاره در خاک لحد
خفتـه انـدر کلـّه ی سـر سوسمـار
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست
ای بـرادر سیـرت زیـبـا بـیـار
هیـچ دانـی تا خرد بِه یا روان
مـن بگویـم گـر بداری استوار
آدمی را عقـل بایـد در بدن
ورنه جان در کالبـد دارد حمـار
پیش از آن کز دست بیرونت برد
گـردش گـیـتـی زمـام اخـتـیـار
گنج خواهی در طلب رنجی ببر
خرمنی می بایدت تخمی بکار
چون خداوندت بزرگی داد وحکم
خُرده از خُردان مسکین درگذار
چون زبر دستیت بخشید آسمان
زیر دستان را همیشه نیک دار
عذر خواهان را خطا کاری ببخش
زینهاری را به جان ده زینهار
شکر نعمت را نکویی کن که حق
دوست دارد بندگان حق گزار
لطف او لطفیست بیرون ازعدد
فضل او فضلیست بیرون ازشمار
گر بـه هـر مویی زبانی باشدَت
شکر یک نعمت نگویی از هزار
نام نـیـک رفتگان ضایع مکن
تـا بمانـد نـام نـیـکـت پایدار
ملک بانان را نشایـد روز وشب
گاهی اندر خَمر وگاهی درخُمار
کام درویشان و مسکینان بده
تا همـه کارت برآرد کردگار
با غریـبـان لطـف بی انـدازه کن
تـا رود نامـت بـه نیکی در دیار
زور بـازو داری و شمشیـر تیـز
گـر جهان لشکر بگیرد غم مدار
از درون خستگان انـدیشـه کن
وز دعـای مـردم پـرهیـز گار
مـنـجـنـیـق آه مظلومان به صبح
سخت گیرد ظالمان را در حصار
با بدان بـد باش و با نیکان نکو
جای گل گل باش وجای خار خار
دیـو بـا مـردم نیامیـزد مترس
بل بترس از مـردمـان دیـو سار
هر که دد یـا مردم بـد پرورد
دیـر زود از جـان بر آرنـدش دمار
بـا بدان چنـدان کـه نیکـویی کنی
قتـل مـار افسـا نباشـد جـز به مار
ای که داری چشم عقل وگوش وهوش
پنـد مـن در گـوش کـن چـون گوشوار
نـشـکـنـد عـهـد مـن الاّ سنگـدل
نـشـنـود قـول مـن الاّ بـخـتـیـار
سعدیا چندان که می دانی بگوی
حـق نبایـد گفتـن الا ّ آشـکار
هر که را خوف وطمع در کارنیست
از ختــا بـاکـش نباشـد وز تتـار
دولـت نـویـیـن اعظـم شهـریار
بـاد تـا باشـد بقـای روزگـار
خـســرو عـادل امـیـر نـامـور
انـکـیـانـو سـرور عـالـی تـبـار
دیگـران حـلـوا بـه طرغو آورند
من جواهر می کنم بر وی نثار
پادشاهان را ثنـا گوینـد ومدح
مـن دعـایی می کنم درویـش وار
یـارب الهامـش بـه نیکـویی بده
وز بقـای عمـر برخوردار دار
جـاودان از دور گیتـی کـام دل
در کنـارت بـاد و دشمـن بـر کنار
**********

parneyan
Thursday 30 April 2009-1, 12:27 AM
بـه نـوبـت انـد مـلـوک انـدرین سپنج سـرای
کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای
چه مایه بر سر این ملک سروران بودند
چو دور عمربه سرشد درآمدند از پای
تو مرد باش وببَر با خودآن چه بتوانی
که دیگرانش به حسرت گذاشتند به جای
درم به جور ستانان»«زر به زینت»ده

بنای خانه کَنانند بام قصر اَندای

به عاقبت خبر آیدکه مُرد ظالم وماند
به سیم سوختگان زرنگار کرده سرای
بخور مجلسش از ناله های دود آمیز
عقیق زیورش ازدیده های خون پالای
نیاز باید وطاعت نه شوکت وناموس
بلند بانگ چه سودومیان تهی چو دَرای
دو خصلتند نگهبان ملک و یاور دین
به گوش جان تو پندارم این دوگفت خدای
یکی که گردن زورآوران به قهر بزن
دوم که ازدربیچارگان به لطف درآی
به تیغ وطعنه گرفتند جنگجویان ملک
تو برّ و بحر گرفتی به عدل وهمّت ورای
چوهمّت است چه حاجت به گرزِمغفَرکوب
چودولت است چه حاجت به تیرجوشن خای
به چشم عقل من این خلق پادشاهانند
که سایه بر سرایشان فکنده ای چوهمای
سَماع مجلست آواز ذکر وقرآن است
نه بانگ مطرب وآوای چنگ وناله ی نای
عمل بیار که رخت سرای آخرت است
نه عود سوز به کار آیدت نه عنبر سای
کفِ نیازبه حق برگشای وهمّت بند
که دست فتنه ببندد خدای کار گشای
بد اوفتند بَدان لاجرم که در مثل است
که ماردست ندارد زقتل مار افسای
هرآن کست که به آزار خلق فرماید
عدویِ مملکت است او به کشتنش فرمای
به کامه ی دل دشمن نشیندآن مغرور
که بشنود سخن دشمنان دوست نمای
اگـر تـوقـع بخشایش خـدایـت هست
به چشم عفو و کرم برشکستگان بخشای
دیار مشرق ومغرب مگیر وجنگ مجوی
دلی به دست کن وزنگ خاطری بزدای
گرت به سایه در آسایشی به خلق رسد
بهشت بردی و درسایه ی خدای آسای
نگویمت چو زبان آوران رنگ آمیز
که ابر مشک فشانی وبحر گوهرزای
نکاهد آنچه نوشته است عمرونفزاید
پس این چه فایده گفتن که تا به حشربپای
مـزیـد رفـعـت دنـیـا وآخـرت طـلـبـی
به عدل وعفووکرم کوش ودرصلاح افزای
به روز حشر که فعل بدان ونیکان را
جزا دهند به مِکیال نیک و بد پیمای
جریده ی گنهت عفو باد وتوبه قبول
سپید نامه وخوش دل به عفو بار خدای
به طعنه ای زده باد آن که برتوبدخواهد
که بار دیگرش ازسینه برنیاید وای
***************

parneyan
Friday 1 May 2009-1, 11:28 AM
تـن آدمـی شـریـف اســت بـه جـان آدمیّت
نـه هـمـیـن لبــاس زیـبـا سـت نـــشــان آدمـیـّت
اگـر آدمی بـه چـشـم اسـت ودهان وگوش وبینی
چـه مـیـان نـقـش دیـوار و مـیـان آدمـیـّت

خوروخواب وخشم وشهوت شَغَب است وجهل وظلمت

حَـیـَـوان خـبــر نـدارد ز جـهـان آدمـیـّت
بـه حـقـیـقـت آدمـی باش وگـرنه مـرغ باشد
کـه هـمـیـن سـخـن بگوید بـه زبـان آدمیّت
مـگـر آدمـی نـبـودی کـه اسـیـر دیـو ماندی
کـه فـرشـتـه ره نـدارد بـه مـکـان آدمـیـّت
اگـر ایـن درنده خـویی ز طـبـیـعـتـت بـمـیـرد
هـمـه عـمـر زنـده بـاشـی بـه روان آدمـیـّت
طَـیـَران مـرغ دیـدی تـو زپـای بـنـد شـهـوت
بـه در آی تـا بـبـیـنـی طـَـیـَران آدمـیـّت
نـه بـیـان فـضـل کـردم نه نصیحت تو گفتم
هـم از آدمـی شـنـیـدیـم بـیـان آدمـیـّت
************

parneyan
Friday 22 May 2009-1, 12:25 PM
یکی دربیابان سگی تشنه یافت

برون ازرمق درحیاتش نیافت

کُلَه دلو کرد آن پسندیده کیش

چو حَبل اندرآن بست دستارِ خویش

به خدمت میان بست وبازو گشاد

سگ ناتوان را دمی آب داد

خبرداد پیغمبر از حال مرد

که داور گناهان ازاوعفوکرد

اَلا گرجفا کردی اندیشه کن

وفا پیش گیر و کرم پیشه کن

یکی با سگی نیکویی گم نکرد

کجا گم شود خیر با نیکمرد؟

کرم کن چنان کِت برآید زدست

جهانبان درِ خیر برکس نبست

به قنطار زر بخش کردن زگنج

نباشد چو قیراطی ازدسترنج

برد هرکسی بار درخوردِ زور

گران است پایِ ملخ پیشِ مور

****************

یکی سیرت نیک مردان شنو

اگر نیک بختی ومردانه رو

که شبلی زحانوت گندم فروش

به ده برد انبان گندم به دوش

نگه کرد وموری درآن غلّه دید

که سرگشته هرگوشه ای می دوید

زرحمت براو شب نیارست خفت

به مأوای خود بازش آورد وگفت

مروّت نباشد که این مور ریش

پراگنده گردانم ازجای خویش

درونِ پراگندگان جمع دار

که جمعیّتت باشد ازروزگار

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

که رحمت برآن تربت پاک باد

«میازار موری که دانه کش است

که جان دارد وجان شیرین خوش است»

«سیاه اندرون باشد وسنگدل

که خواهد که موری شودتنگدل»

مزن برسرناتوان دست زور

که روزی به پایش دراُفتی چو مور

نبخشود برحال پروانه شمع

نگه کن که چون سوخت درپیش جمع

گرفتم زتو ناتوان تر بسی است

تواناتر ازتو هم آخِر کسی است

**************

به ره در یکی پیشم آمد جوان

به تگ درپی اش گوسفندی دوان

بدو گفتم این ریسمان است وبند

که می آرد اندر پی ات گوسفند

سبک طوق وزنجیر ازاوبازکرد

چپ وراست پوییدن آغازکرد

هنوزازپی اش تازیان می دوید

که جو خورده بود ازکف مردوخوید

چو بازآمدازعیش وبازی به جای

مرادید وگفت ای خداوند رای

نه این ریسمان می برد با منش

که احسان کمندی است درگردنش

به لطفی که دیده است پیلِ دمان

نیارد همی حمله برپیلبان

بدان را نوازش کن ای نیکمرد

که سگ پاس داردچو نان توخورد

برآن مرد کند است دندانِ یوز

که مالد زبان برپنیرش دوروز

***************

parneyan
Friday 22 May 2009-1, 08:10 PM
یکی روبهی دید بی دست وپای

فروماند درلطف وصنع خدای

که چون زندگانی به سرمی برد

بدین دست وپای ازکجا می خورد؟

دراین بود درویش شوریده رنگ

که شیری برآمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیرخورد

بماندآن چه روباه ازآن سیرخورد

دگر روز باز اتّفاقی فتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد

یقین مرد را دیده بیننده کرد

شد وتکیه برآفریننده کرد

کزین پس به کنجی نشینم چومور

که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد زغیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ واستخوان ماند وپوست

چو صبرش نماند ازضعیفی وهوش

زدیوار محرابش آمد به گوش

برو شیر درّنده باش ای دغل

مینداز خود را چو روباه شل

چنان سعی کن کزتو ماند چوشیر

چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟

چو شیرآن که را گردنی فربه است

گر افتد چو روبه سگ ازوی بِه است

به چنگ آر و با دیگران نوش کن

نه بر فضله ی دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعی ات بوَد درترازوی خویش

خدا را برآن بنده بخشایش است

که خلق ازوجودش درآسایش است

بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیفگن که دستم بگیر

کرم ورزد آن سر که مغزی دراوست

که دون همّتانند بی مغز وپوست

کسی نیک بیند به هردو سرای

که نیکی رساند به خلق خدای

*****************

شنیدم درایّام حاتم که بود

به خیل اندرش بادپایی چو دود

صبا سرعتی رعد بانگ اَدهَمی

که بر برق پیشی گرفتی همی

به تگ ژاله می ریخت برکوه ودشت

تو گفتی مگر ابرنیسان گذشت

یکی سیل رفتار هامون نَوَرد

که باد ازپی اش بازماندی چو گَرد

زاوصاف حاتم به هر برّوبوم

بگفتند برخی به سلطان روم

که همتای او درکرَم مرد نیست

چو اسبش به جولان وناورد نیست

بیابان نوردی چو کشتی برآب

که بالای سیرش نپرّد عقاب

به دستور دانا چنین گفت شاه

که دعوی خجالت بوَد بی گواه

من ازحاتم آن اسب تازی نهاد

بخواهم گر او مکرمت کرد وداد

بدانم که دروی شکوهِ مِهی است

وگر رد کند بانگ طبلِ تُهی است

رسولی هنرمند عالِم به طِی

روان کرد وده مرد همراهِ وی

به منزلگهِ حاتم آمد فرود

برآسود چون تشنه بر زنده رود

سماطی بیفگند واسبی بکُشت

به دامن شکر دادشان زر به مشت

شب آن جا ببودند وروز دگر

بگفت آن چه دانست صاحب خبر

همی گفت وحاتم پریشان چو مست

به دندان زحسرت همی کند دست

که ای بهره ور موبد نیک نام

چرا پیش از اینم نگفتی پیام

من آن باد رفتار دُلدُل شتاب

زبهر شما دوش کردم کباب

که دانستم ازهول باران وسیل

نشاید شدن درچراگاه خیل

به نوعی دگر روی وراهم نبود

جز او بر در بارگاهم نبود

مروّت ندیدم درآیین خویش

که مهمان بخسبد دل ازفاقه ریش

مرا نام باید دراقلیم فاش

دگر مرکب نامور گو مباش

کسان را درم داد وتشریف واسب

طبیعی است اخلاق نیکونه کسب

خبر شد به روم از جوانمردِ طِی

هزار آفرین گفت برطبعِ وی

زحاتم بدین نکته راضی مشو

ازاین خوبتر ماجرایی شنو

......

******************

ندانم که گفت این حکایت به من

که بوده است فرماندهی دریمن

زنام آوران گوی دولت ربود

که درگنج بخشی نظیرش نبود

توان گفت او را سحابِ کرَم

که دستش چو باران فشاندی دِرَم

کسی نام حاتم نبردی برش

که سودا نرفتی ازاو برسرش

که چند ازمقالات آن باد سنج

که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج

شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت

چو چنگ اندرآن بزم خلقی نواخت

درِ ذکرِ حاتم کسی باز کرد

دگر کس ثنا کردن آغاز کرد

حسد مرد را برسر کینه داشت

یکی را به خون خوردنش برگماشت

که تا هست حاتم درایّامِ من

نخواهد به نیکی شدن نامِ من

بلا جوی راه بنی طِی گرفت

به کشتن جوانمرد را پِی گرفت

جوانی به ره پیش باز آمدش

کز او بوی اُنسی فراز آمدش

نکو روی ودانا وشیرین زبان

برِ خویش برد آن شبش میهمان

کَرَم کرد وغم خورد وپوزش نمود

بداندیش را دل به نیکی ربود

نهادش سحر بوسه بردست وپای

که نزدیک ما چند روزی بپای

بگفتا نیارَم شد این جا مقیم

که درپیش دارم مهمّی عظیم

بگفت ارنهی با من اندر میان

چو یاران یکدل بکوشم به جان

به من دارگوش ای جوانمرد گوش

که دانم جوانمرد را پرده پوش

دراین بوم حاتم شناسی مگر

که فرخنده رای است ونیکو سِیَر

سرش پادشاهِ یمن خواسته است

ندانم چه کین درمیان خاسته است

گرَم ره نمایی بدان جا که اوست

همین چشم دارم زلطفِ تو دوست

بخندید برنا که حاتم منم

سر اینک جدا کن به تیغ ازتنم

نباید که چون صبح گردد سفید

گزندت رسد یا شوی ناامید

چو حاتم به آزادگی سر نهاد

جوان را برآمد خروش ازنهاد

به خاک اندر افتاد وبرپای جَست

گهش خاک بوسید وگه پای ودست

بینداخت شمشیر وترکش نهاد

چو بیچارگان دست برکش نهاد

دو چشمش ببوسید ودربرگرفت

وزآنجا طریقِ یمن برگرفت

مَلِک درمیان دو ابروی مرد

بدانست حالی که کاری نکرد

بگفتا بیا تا چه داری خبر

چرا سر نبستی به فِتراک بر

مگر برتو نام آوری حمله کرد

نیاوردی ازضعف تاب نبرد

جوانمرد شاطر زمین بوسه داد

ملک را ثنا گفت وتمکین نهاد

که دریافتم حاتم نامجوی

هنرمند وخوش منظر وخوبروی

جوانمرد وصاحب خرد دیدمش

به مردانگی فوق خود دیدمش

مرا بار لطفش دوتاکرد پشت

به شمشیر احسان وفضلم بکشت

بگفت آن چه دید ازکرَمهای وی

شهنشه ثنا گفت برآلِ طِی

فرستاده را داد مُهری دِرَم

که مُهراست برنام حاتم کرَم

مر او را سزد گر گواهی دهند

که معنی وآوازه اش همرهند

***************

parneyan
Saturday 23 May 2009-1, 08:31 PM
شنیدم که طی درزمان رسول



نکردند منشور ایمان قبول



فرستاد لشکر بشیر نذیر



گرفتند ازایشان گروهی اسیر



بفرمود کشتن به شمشیر کین



که ناپاک بودند وناپاک دین



زنی گفت:من دختر حاتمم



بخواهید ازاین نامور حاکمم



کرم کن به جای من ای محترم



که مولای من بود ازاهل کرم



به فرمان پیغمبر نیک رای



گشادند زنجیرش از دست وپای



درآن قوم باقی نهادند تیغ



که رانند سیلاب خون بی دریغ



به زاری به شمشیر زن گفت زن



مرا نیز با جمله گردن بزن



مروّت نبینم رهایی زبند



به تنها ویارانم اندر کمند



همی گفت وگریان براخوان طی



به سمع رسول آمد آواز وی



ببخشیدش آن قوم ودیگر عطا



که هرگز نکرد اصل وگوهر خطا



*******************



یکی را خری درگِل افتاده بود



ز سوداش خون دردل افتاده بود



بیابان وباران وسرما وسیل



فروهشته ظلمت برآفاق ذیل



همه شب دراین غصّه تا بامداد



سَقَط گفت ونفرین ودشنام داد



نه دشمن برَست از زبانش نه دوست



نه سلطان که این بوم وبر زان اوست



قضا را خداوند آن پهندشت



درآن حال منکر براو برگذشت



شنید این سخنهای دورازصواب



نه صبر شنیدن نه روی جواب



به چشم س*ی*ا*س*ت دراو بنگریست



که سودای این برمن ازبهر چیست



یکی گفت شاها به تیغش بزن



زروی زمین بیخ عمرش بکن



نگه کرد سلطان عالی محل



خود ش در بلا دید وخر دروحل



ببخشود برحال مسکین مرد



فرو خورد خشم سخنهای سرد



زرش داد واسب وقبا پوستین



چه نیکو بوَد مهر دروقت کین



یکی گفتش ای پیر بی عقل وهوش



عجب رستی ازقتل گفتا خموش



اگرمن بنالیدم ازدرد خویش



وی انعام فرمود درخورد خویش



بدی را بدی سهل باشد جزا



اگر مردی احسن الی من اسا



******************

parneyan
Monday 25 May 2009-1, 10:38 AM
چنین دارم ازپیر داننده یاد



که شوریده ای سر به صحرانهاد



پدر درفراقش نخورد ونخفت



پسر را ملامت بکردند وگفت:



ازآنگه که یارم کسِ خویش خواند



دگر با کسم آشنایی نماند



به حقش که تا حق جمالم نمود



دگر هرچه دیدم خیالم نمود



نشد گُم که روی ازخلایق بتافت



که گم کرده ی خویش را بازیافت



پراگندگانند زیرِ فلک



که هم دَد توان خواندشان هم ملَک



زیادِ مَلِک چون مَلِک نارَمند



شب وروز چون دَد زمردم رمَند



قوی بازوانند وکوتاه دست



خردمند شیدا وهشیارمست



گه آسوده درگوشه ای خرقه دوز



گه آشفته درمجلسی خرقه سوز



نه سودای خودشان نه پروای کس



نه درکنج توحیدشان جای کس



پریشیده عقل وپراگنده هوش



زقول نصیحتگر آگنده گوش



به دریا نخواهد شدن بط غریق



سمندرچه داند عذابُ الحَریق



تهیدست مردانِ پُرحوصله



بیابان نوردانِ بی قافله



ندارند چشم ازخلایق پسند



که ایشان پسندیده ی حق بسند



عزیزان پوشیده ازچشم خلق



نه زنّاردارانِ پوشیده دلق



پُر ازمیوه وسایه ورچون رزند



نه چون ما سیه کار وازرق رزند



به خود سرفروبرده همچون صدف



نه مانند دریا برآورده کف



نه مردم همین استخوانند وپوست



نه هرصورتی جانِ معنی دراوست



نه سلطان خریدارِ هربنده ای است



نه درزیر هرژنده ای زنده ای است



اگرژاله هرقطره ای دُرشدی



چو خرمهره بازار از او پُر شدی



چو غازی به خود برنبندند پای



که محکم رود پای چوبین زجای



حریقان خلوت سرای الست



به یک جرعه تا نفخه ی صورمست



به تیغ ازغرض برنگیرند چنگ



که پرهیزوعشق آبگینه است وسنگ



************



یکی تشنه می گفت وجان می سپرد



خنک نیکبختی که درآب مُرد



بدوگفت نابالغی کای عجب



چو مُردی چه سیراب وچه خشک لب



بگفتا نه آخر دهان ترکنم



که تا جان شیرینش درسرکنم



فتد تشنه درآبدان عمیق



که داند که سیراب میرد غریق



اگرعاشقی دامن ازاوبگیر



وگرگویدت جان بده گوبگیر



بهشت تن آسانی آنگه خوری



که بردوزخ نیستی بگذری



دل تخم کاران بود رنج کش



چو خرمن برآید بخسبند خوش



دراین مجلس آن کس به کامی رسید



که دردور آخر به جامی رسید



***********



چنین نقل دارم زمردان راه



فقیران منعم گدایان شاه



که پیری به دریوزه شد بامداد



درمسجدی دید وآوازداد



یکی گفتش این خانه ی خلق نیست



که چیزی دهندت به شوخی مَایست



بدوگفت این خانه ی کیست پس



که بخشایشش نیست برحال کس؟



بگفتا خموش این چه لفظ خطاست



خداوند خانه خداوند ماست



نگه کرد وقندیل ومحراب دید



به سوز از جگر نعره ای برکشید



که حیف است ازاین جا فراترشدن



دریغ است محروم ازاین درشدن



نرفتم به محرومی ازهیچ کوی



چراازدرحق شوم زرد روی



هم اینجا کنم دست خواهش دراز



که دانم نگردم تهیدست باز



شنیدم که سالی مجاور نشست



چو فریاد خواهان برآورده دست



شبی پای عمرش فرو شُد به گِل



تپیدن گرفت ازضعیفیش دل



سحر بُرد شخصی چراغش به سر



رمق دید ازاوچون چراغ سحر



همی دید غلغل کنان ازفرح



ومَن دقَّ باب الکریم انفتح



طلبکار باید صبور وحَمول



که نشنیده ام کیمیاگر ملول



چه زرها به خاک سیه درکنند



که باشد که روزی مسی زرکنند



زر از بهر چیزی خریدن نکوست



نخواهی خریدن بِه ازیادِ دوست



***********



به مجنون کسی گفت کای نیک پی



چه بودت که دیگر نیایی به حی



مگر درسرت شور لیلی نماند



خیالت دگر گشت ومیلی نماند



چو بشنید بیچاره بگریست زار



که ای خواجه دستم زدامن بدار



مراخوددلی دردمنداست ریش



تونیزم نمک برجراحت مریش



نه دوری دلیل صبوری بوَد



که بسیار دوری ضروری بوَد



بگفت:ای وفادار فرخنده خوی



پیامی که داری به لیلی بگوی



بگفتا: مبر نام من پیش دوست



که حیف است نام من آنجاکه اوست



************

parneyan
Monday 25 May 2009-1, 08:04 PM
ره عقل جز پیچ برپیچ نیست



بر عارفان جزخدا هیچ نیست



توان گفتن این با حقایق شناس



ولی خرده گیرند اهلِ قیاس



که پس آسمان وزمین چیستند



بنی آدم ودام ودد کیستند



پسندیده پرسیدی ای هوشمند



بگویم گرآید جوابت پسند



نه هامون ودریا وکوه وفلک



پری وآدمیزاد ودیو وملک



همه هرچه هستند ازآن کمترند



که با هستی اش نام هستی برند



عظیم است پیش تو دریا به موج



بلنداست خورشید تابان به اوج



ولی اهل صورت کجا پی برند



که ارباب معنی به ملکی درند



که گرآفتاب است یک ذرّه نیست



وگرهفت دریاست یک قطره نیست



چو سلطان عزّت علَم برکشد



جهان سربه جیب عدَم درکشد



************



رئیس دهی با پسر دررهی



گذشتند برقلب شاهنشهی



پسر چاوشان دید وتیغ وتبر



قباهای اطلس کمرهای زر



یلان کماندار نخچیرزن



غلامان ترکش کش تیرزن



یکی دربرش پرنیانی قباه



یکی برسرش خسروانی کلاه



پسر کان همه شوکت وپایه دید



پدر را به غایت فرومایه دید



که حالش بگردید ورنگش بریخت



زحیرت به پیغوله ای درگریخت



پسرگفتش:آخر بزرگ دهی



به سرداری ازسربزرگان مهی



چه بودت که ببریدی ازجان امید



بلرزیدی ازباد هیبت چو بید



بلی گفت سالار و فرماندهم



ولی عزّتم هست تا دردهم



بزرگان ازآن دهشت آلوده اند



که دربارگاه ملک بوده اند



تو ای بی خبرهمچنان دردهی



که برخویشتن منصبی می نهی



نگفتند حرفی زبان آوران



که سعدی مثالی نگوید برآن



*******



مگر دیده باشی که درباغ وراغ



بتابد به شب کرمکی چون چراغ



یکی گفتش ای کرمک شب فروز



چه بودت که بیرون نیایی به روز



ببین کآتشی کرمک خاکزاد



جواب ازسر روشنایی چه داد



که من روزوشب جز به صحرا نی ام



ولی پیش خورشید پیدا نی ام



*******



شکرلب جوانی نی آموختی



که دلها درآتش چو نی سوختی



پدر بارها بانگ بروی زدی



به تندی وآتش درآن نی زدی



شبی برادای پسر گوش کرد



سماعش پریشان ومدهوش کرد



همی گفت وبرچهره افگنده خِوی



که آتش به من درزد این بار نِی



ندانی که شوریده حالان مست



را برفشانند در رقص دست؟



گشاید دری بردل ازواردات



فشاند سردست برکاینات



حلالش بوَد رقص بریاد دوست



که هرآستینیش جانی دراوست



گرفتم که مردانه ای درشنا



برهنه توانی زدن دست وپا



بکن خرقه ی نام وناموس وزرق



که عاجز بوَد مرد با جامه غرق



تعلّق حجاب است وبی حاصلی



چو پیوندها بگسلی واصلی



*******



کسی گفت پروانه را کای حقیر



برو دوستی درخور خویش گیر



رهی رو که بینی طریق رجا



تو و مهر شمع ازکجا تا کجا؟

سمندر نه ای گرد آتش مگرد




که مردانگی باید آنگه نبرد



زخورشید پنهان شود موش کور



که جهل است با آهنین پنجه زور



کسی را که دانی که خصم تواوست



نه ازعقل باشد گرفتن به دوست



تو را کس نگوید نکو می کنی



که جان در سرِ کار او می کنی



گدایی که ازپادشه خواست دُخت



قفا خورد وسودای بیهوده پُخت



کجا درحساب آرد او چون تودوست



که روی ملوک وسلاطین دراوست؟



مپندار کو درچنان مجلسی



مدارا کند با چو تو مفلسی



وگر با همه خلق نرمی کند



تو بیچاره ای با تو گرمی کند



نگه کن که پروانه ی سوزناک



چه گفت ای عجب گربسوزم چه باک



مرا چون خلیل آتشی دردل است



که پنداری این شعله برمن گل است



نه دل دامن گلستان می کشد



که مهرش گریبان جان می کشد



نه خود را برآتش به خود می زنم



که زنجیر شوق است درگردنم



مرا همچنان دور بودم که سوخت



نه این دم که آتش به من درفروخت



*******



شبی یاد دارم که چشمم نخفت



شنیدم که پروانه با شمع گفت



که من عاشقم گر بسوزم رواست



تو را گریه وسوز باری چراست؟



بگفت ای هوادار مسکین من



برفت انگبین یار شیرین من



چو شیرینی ازمن به درمی رود



چو فرهادم آتش به سرمی رود



همی گفت وهرلحظه سیلاب درد



فرو می دویدش به رخسار زرد



که ای مدّعی عشق کار تو نیست



که نه صبر داری نه یارای ایست



تو بگریزی ازپیش یک شعله خام



من استاده ام تا بسوزم تمام



تو را آتش عشق اگر پر بسوخت



مرا بین که ازپای تا سر بسوخت



همه شب دراین گفت وگو بود شمع



به دیدار او وقت اصحاب جمع



نرفته زشب همچنان بهره ای



که ناگه بکشتش پری چهره ای



همی گفت ومی رفت دودش به سر



همین بود پایان عشق ای پسر



ره این است اگر خواهی آموختن



به کشتن فرج یابی ازسوختن



مکن گریه برگور مقتول دوست



قل الحمد لله که مقبول اوست



اگر عاشقی سر مشوی ازمرض



چو سعدی فرو شوی دست ازغرض



فدایی ندارد زمقصود چنگ



وگر برسرش تیر بارند وسنگ



به دریا مرو گفتمت زینهار



وگر می روی تن به طوفان سپار



*******

parneyan
Friday 29 May 2009-1, 07:52 PM
فقیهی کهن جامه ای تنگدست



درایوان قاضی به صف برنشست



نگه کرد قاضی دراوتیز تیز



معرِّف گرفت آستینش که خیز



ندانی که برتر مقامِ تونیست



فروتر نشین یابرو یا بایست



نه هرکس سزاوار باشد به صدر



کرامت به فضل است ورتبت به قدر



دگرره چه حاجت به پند کس است؟



همین شرمساری عقوبت بس است



به عزّت هرآن کو فروتر نشست



به خواری نیفتد زبالا به پست



به جای بزرگان دلیری مکن



چو سرپنجه ات نیست شیری مکن



چو دید آن خردمند درویش رنگ



که بنشست وبرخاست بختش به جنگ



چوآتش برآورد بیچاره دود



فروتر نشست ازمقامی که بود



فقیهان طریق جدل ساختند



لِم ولا أُسَلّم درانداختند



گشادند برهم در فتنه باز



به لا ونَعَم کرده گردن دراز



تو گفتی خروسان شاطربه جنگ



فتادند درهم به منقار وچنگ



یکی بیخود ازخشمناکی چو مست



یکی برزمین می زند هردودست



فتادند درعقده ای پیچ پیچ



که درحلّ آن ره نبردند هیچ



کهن جامه درصف آخرترین



به غرّش درآمد چو شیر عرین



بگفت ای صنادیدِ شرعِ رسول



به ابلاغ تنزیل وفقه واصول



دلایل قوی باید ومعنوی



نه رگهای گردن به حجّت قوی



مرانیزچوگان لعب است وگوی



بگفتند اگر نیک دانی بگوی



به کِلکِ فصاحت بیانی که داشت



به دلها چو نقش نگین برنگاشت



سرازکوی صورت به معنی کشید



قلم درسر حرف دعوی کشید



بگفتندش ازهرکنار آفرین



که برعقل وطبعت هزارآفرین



سمند سخن تا به جایی براند



که قاضی چو خر دروحل بازماند



برون آمد ازطاق ودستار خویش



به اکرام ولطفش فرستاد پیش



که هیهات قدر تو نشناختیم



به شکرقدومت نپرداختیم



دریغ آیدم با چنین مایه ای



که بینم تورا درچنین پایه ای



معرف به دلداری آمد برش



که دستار قاضی نهد برسرش



به دست وزبان منع کردش که دور



منه برسرم پای بند غرور



که فردا شودبرکهن مِیزَران



به دستار پنجه گزم سرگران



چو مَولام خوانند وصدر کبیر



نمایند مردم به چشمم حقیر



تفاوت کند هرگزآب زلال



گرش کوزه زرّین بوَد یا سُفال؟



خرد باید اندر سرمردو مغز



نباید مراچون تو دستارنغز



کس ازسربزرگی نباشدبه چیز



کدو سربزرگ است وبی مغزنیز



میفراز گردن به دستار وریش



که دستار پنبه است وسَبلَت ح*ش*ی*ش



به صورت کسانی که مردم وشند



چو صورت همان به که دم درکشند



به قدرِ هنر جُست باید محل



بلندی ونحسی مکن چون زُحل



نی بوریا را بلندی نکوست



که خاصیت نیشکر خود دراوست



چنان ماند قاضی به جورش اسیر



که گفت:انّ هذا لیومُ عَسیر



به دندان گزید ازتعجب یدَین



بماندش دراو دیده چون فَرقَدَین



وزآن جا جوان روی همّت بتافت



برون رفت وبازش نشان کس نیافت



غریو ازبزرگان مجلس بخاست



که گویی چنین شوخ چشم ازکجاست؟



نقیب ازپی اش رفت وهرسودوید



که مردی بدین نَعت وصورت که دید؟



یکی گفت ازاین نوع شیرین نفس



دراین شهر سعدی شناسیم وبس



**********

parneyan
Monday 8 June 2009-1, 09:40 PM
شنیدم که فرزانه ای حق پرست



گریبان گرفتش یکی رندمست



ازآن تیره دل مرد صافی درون



قفا خورد وسربرنکرد ازسکون



یکی گفتش:آخر نه مردی تونیز؟



تحمّل دریغ است ازاین بی تمیز



شنید این سخن مرد پاکیزه خوی



بدوگفت :ازاین نوع دیگر مگوی



دَرَد مست نادان گریبان مرد



که با شیر جنگی سِگالد نبرد



زهشیار عاقل نزیبد که دست



زند درگریبان نادان مست



**********



سگی پای صحرا نشینی گزید



به خشمی که زهرش زدندان چکید



شب ازدرد بیچاره خوابش نبرد



به خیل اندرش دختری بود خُرد



پدر را جفا کرد وتندی نمود



که آخر تورانیز دندان نبود؟



پس ازگریه مرد پراگنده روز



بخندید کای مامک دلفروز



مراگرچه هم سلطنت بود وبیش



دریغ آمدم کام ودندان خویش



مُحال است اگر تیغ برسرخورم



که دندان به پای سگ اندر برم



توان کرد با ناکسان بدرگی



ولیکن نیاید زمردم سگی



************



طمع برد شوخی به صاحبدلی



نبود آن زمان درمیان حاصلی



کمربند ودستش تهی بود وپاک



که زربرفشاندی به رویش چو خاک



برون تاخت خواهنده ی خیره خوی



نکوهیدن آغاز کردش به کوی



که زنهار ازاین کژدمان خموش



پلنگان درّنده ی صوف پوش



که چون گربه زانو به دل برنهند



وگر صیدی افتد چو سگ درجهند



سوی مسجد آورده دکّان شید



که درخانه کمتر توان یافت صید



ره کاروان شیر مردان زنند



ولی جامه ی مردم اینان کَنند



سپید وسیه پاره بردوخته



بضاعت نهاده زر اندوخته



زهی جو فروشان گندم نمای



جهانگرد شب کوک خرمن گدای



مبین درعبادت که پیرند وسست



که دررقص وحالت جوانند وچست



چرا کرد باید نماز از نشست



چو دررقص برمی توانند جست؟



عصای کلیمند بسیار خوار



به ظاهر چنین زرد روی ونزار



نه پرهیزگار ونه دانشورند



همین بس که دنیا به دین می خرند



مریدی به شیخ این سخن نقل کرد



گر انصاف پرسی نه ازعقل کرد



بدی درقفا عیب من کرد وخفت



بتر زو قرینی که آورد وگفت



یکی تیری افگند ودرره فتاد



وجودم نیازرد ورنجم نداد



تو برداشتی وآمدی سوی من



همی درسپوزی به پهلوی من



بخندید صاحبد ل نیک خوی



که سهل است ازاین صعب تر گو:بگوی



هنوزآن چه گفت ازبدم اندکی است



ازآنها که من دانم این صد یکی است



زروی گمان،برمن اینها که بست



من ازخود یقین می شناسم که هست



وی امسال پیوست با ما وصال



کجا داندم عیب هفتاد سال؟



به ازمن کس اندر جهان عیب من



نداند به جز عالم الغیب من



***************



یکی درنجوم اندکی دست داشت



ولی ازتکبّر سری مست داشت



بر«گوشیار»آمد ازراه دور



دلی پرارادت سری پرغرور



خردمند ازاو دیده بردوختی



یکی حرف دروی نیاموختی



چو بی بهره عزم سفرکرد باز



بدو گفت دانای گردن فراز



تو خود را گمان برده ای پر خرد



انائی که پرشد دگرچون برَد؟



زدعوی پُری زان تهی می روی



تهی آی تا پر معانی شوی



زهستی درآفاق سعدی صفت



تهی گرد وبازآی پر معرفت



**********



یکی بربطی دربغل داشت مست



به شب در سرپارسایی شکست



چو روزآمد آن نیکمرد سلیم



بر سنگدل برد یک مشت سیم



که دوشینه معذور بودی ومست



توراومرا بربط وسر شکست



مرا به شد آن زخم وبرخاست بیم



تو را به نخواهد شد الّا به سیم



ازاین دوستان خدا برسرند



که ازخلق بسیار برسرخورند



*********



شنیدم که درخاک وخش ازمِهان



یکی بود درکنج خلوت نهان



مجرّد به معنی نه عارف به دلق



که بیرون کند دست حاجت به خلق



سعادت گشاده دری سوی او



در ازدیگران بسته برروی او



زبان آوری بی خرد سعی کرد



زشوخی به بد گفتن نیک مرد



که زنهار ازاین مکر ودستان وریو



به جای سلیمان نشستن چو دیو



دمادم بشویند چون گربه روی



طمع کرده درصید موشان کوی



ریاضت کش ازبهرنام وغرور



که طبل تهی را روَدبانگ دور



همی گفت وخلقی براوانجمن



برایشان تفرّج کنان مرد وزن



شنیدم که بگریست دانای وخش



که یارب مراین شخص راتوببخش



گرراست گفت ای خداوند پاک



مرا توبه ده تا نگردم هلاک



پسند آمد ازعیب جوی خودم



که معلوم من کرد خوی بدم



گرآنی که دشمنت گوید مرنج



وگرنیستی گو برو باد سنج



اگرابلهی مشک راگنده گفت



تو مجموع باش اوپراگنده گفت



وگر،می رود درپیاز این سخن



چنین است گوگنده مغزی مکن



نگیرد خردمند روشن ضمیر



زبان بند دشمن زهنگامه گیر



نه آیین عقل است ورای خرد



که دانا فریبِ مُشَعبِد خورَد



پس کار خویش آن که عاقل نشست



زبان بداندیش برخود ببست



تونیکو روش باش تا بدسگال



نیابد به نقص توگفتن مجال



چو دشوارآمد زدشمن سخُن



نگرتاچه عیبت گرفت آن مکن



جزآن کس ندانم نکوگوی من



که روشن کند برمن آهوی من



***********



کسی مشکلی برد پیش علی(ع)



مگر مشکلش را کند منجلی



امیرعدوبند مشکل گشای



جوابش بگفت ازسرعلم ورای



شنیدم که شخصی درآن انجمن



بگفتا چنین نیست یا باالحسن



نرنجید ازاوحیدرنامجوی



بگفت ارتودانی ازاین به بگوی



بگفت آنچه دانست وبایسته گفت



به گِل چشمه ی خورنشاید نهفت



پسندیدازاوشاه مردان جواب



که من برخطا بودم اوبرصواب



به ازمن سخن گفت ودانا یکی است



که بالاترازعلم اوعلم نیست



گرامروزبودی خداوند جاه



نکردی خودازکبردروی نگاه



به درکردی ازبارگه حاجبش



فروکوفتندی به ناواجبش



که من بعد بی آبرویی مکن



ادب نیست پیش بزرگان سخُن



یکی راکه پندار درسربود



مپندارهرگزکه حق بشنود



زعلمش ملال آید ازوعظ ننگ



شقایق به باران نروید زسنگ



گرت دُرّ دریای فضل است خیز



به تذکیردرپای درویش ریز



نبینی که ازخاک افتاده خوار



بروید گل وبشکفد نوبهار



مریزای حکیم آستین های دُر



چو می بینی ازخویشتن خواجه پُر



به چشم کسان درنیابد کسی



که ازخود بزرگی نمایدبسی



مگو تابگویند شکرت هزار



چو خودگفتی ازکس توقّع مدار



********



گدایی شنیدم که درتنگ جای



نهادش عُمَرپای برپشت پای



ندانست بیچاره درویش کوست



که رنجیده دشمن نداند زدوست



برآشفت بروی که کوری مگر



بدوگفت سالارعادل عُمَر



نه کورم ولیکن خطارفت کار



ندانستم ازمن گنه درگذار



چه منصف بزرگان دین بوده اند



که بازیردستان چنین بوده اند



فروتن بود هوشمند گزین



نهد شاخ پرمیوه سربرزمین



بنازند فردا تواضع کنان



نگون ازخجالت سرگردنان



اگرمی بترسی زروز شمار



ازآن کزتوترسد خطا درگذار



مکن خیره برزیردستان ستم



که دستی است بالای دست توهم



توآنگه شوی پیش مردم عزیز



که مرخویشتن رانگیری به چیز



بزرگی که خودرانه مردم شمرد



به دنیاوعقبی بزرگی ببرد



ازاین خاکدان بنده ای پاک شد



که درپای کمترکسی خاک شد



الا ای که برخاک ما بگذری



به جان عزیزان که یادآوری



که گرخاک شدسعدی اوراچه غم



که درزندگی خاک بوده است هم



به بیچارگی تن فراخاک داد



وگرگردعالم برآمد چوباد



بسی برنیاید که خاکش خورد



دگرباره بادش به عالم برد



مگرتاگلستان معنی شکفت



براوهیچ بلبل چنین خوش نگفت



عجب گربمیردچنین بلبلی



که براستخوانش نرویدگلی



**************

parneyan
Wednesday 17 June 2009-1, 09:45 PM
چنین گفت پیش زغن کرکسی



که نبوَد زمن دوربین ترکسی



زغن گفت ازاین درنشاید گذشت



بیا تا چه بینی براطراف دشت



شنیدم که مقداریک روزه راه



بکرد ازبلندی به پستی نگاه



چنین گفت دیدم گرت باوراست



که یک دانه گندم به هامون برست



زغن رانماند ازتعجب شکیب



زبالا نهادند سردرنشیب



چو کرکس برِدانه آمد فراز



گره شد براوپای بندی دراز



ندانست ازآن دانه برخوردنش



که دهر افگند دام درگردنش



نه آبستن دُر بوَد هرصدف



نه هربارشاطرزند برهدف



زغن گفت ازآن دانه دیدن چه سود



چو بینایی دام خصمت نبود



شنیدم که می گفت وگردن به بند



نباشد حذربا قدر سودمند



اجل چون به خونش برآورد دست



قضا چشم باریک بینش ببست



درآبی که پیدا نگردد کنار



غرور شناور نیاید به کار



****************



سیه کاری ازنردبانی فتاد



شنیدم که هم درنفس جان بداد



پسرچند روزی گرستن گرفت



دگرباحریفان نشستن گرفت



به خواب اندرش دید وپرسید حال



که چون رستی ازحشرونشروسوال



بگفت ای پسر قصه برمن مخوان



به دوزخ درافتادم ازنردبان



نکو سیرتی بی تکلف برون



بِه ازنیک نامی خراب اندرون



به نزدیک من شبرو راهزن



به ازفاسق پارسا پیرهن



یکی بردرخلق رنج آزمای



چه مزدش دهد درقیامت خدای



زعَمرو ای پسر چشم اجرت مدار



چو درخانه ی زید باشی به کار



نگویم تو اند رسیدن به دوست



دراین ره جزآن کس که رویش دراوست



ره راست رو تا به منزل رسی



تو درره نه ای زین قبل واپسی



چو گاوی که عصّار چشمش ببست



دوان تابه شب شب همان جا که هست



کسی گربتابد زمحراب روی



به کفرش گواهی دهند اهل کوی



تو هم پشت برقبله ای درنماز



گرت درخدا نیست روی نیاز



درختی که بیخش بوَد برقرار



بپرور که روزی دهد میوه بار



گرت بیخ اخلاص دربوم نیست



ازاین برکسی چون تو محروم نیست



هرآن کافگند تخم برروی سنگ



جوی وقت دخلش نیاید به چنگ



منه آبروی ریا را محل



که این آب درزیردارد وَحَل



چو درخفیه بد باشم وخاکسار



چه سود آب ناموس برروی کار



به روی وریا خرقه سهل است دوخت



گرش با خدا درتوانی فروخت



چه دانند مردم که درجامه کیست



نویسنده داند که درنامه چیست



چه وزن آورَد جایی انبان ِباد



که میزان عدل است ودیوانِ داد



مُرائی که چندین ورع می نمود



بدیدند وهیچش درانبان نبود



کنند اَبرَه پاکیزه تر زآستر



که این درحجاب است واین درنظر



بزرگان فراغ ازنظرداشتند



ازآن پرنیان آسترداشتند



ورآوازه خواهی دراقلیم فاش



برون حُله کن گو درون حشو باش



به بازی نگفت این سخن بایزید



که ازمُنکرایمن ترم کزمُرید



کسانی که سلطان وشاهنشهند



سراسرگدایان این درگهند



طمع درگدا مرد معنی نبست



نشاید گرفتن درافتاده دست



همان بِه گرآبستن گوهری



که همچون صدف سربه خود دربری



چو روی پرستیدنت درخداست



اگرجبرئیلت نبیند رواست



تو راپند سعدی بس است ای پسر



اگرگوش گیری چو پند پدر



گرامروزگفتارما نشنوی



مبادا که فردا پشیمان شوی



ازاین بِه نصیحت گری بایدت



ندانم پس ازمن چه پیش آیدت!



****************

parneyan
Saturday 20 June 2009-1, 07:43 PM
یکی پرطمع پیش خوارزم شاه
شنیدم که شد بامدادی پگاه
چودیدش به خدمت دوتاگشت وراست
دگرروی برخاک مالید وخاست
پسرگفتش ای بابک نامجوی
یکی مشکلت می بپرسم بگوی
نگفتی که قبله است راه حجاز
چراکردی امروزازاین سونماز
مبرطاعت نفس شهوت پرست
که هرساعتش قبله ای دیگراست
قناعت سرافرازد ای مرد هوش
سرپرطمع برنیاید زدوش
بروخواجه کوتاه کن دست آز
چه می بایدت زآستین دراز؟
**************
یکی راتب آمد زصاحبدلان
کسی گفت شکّر بخواه ازفلان
بگفت ای پسر تلخی مردنم
بِه ازجور روی ترش بردنم
شکَر عاقل ازدست آن کس نخورد
که روی ازتکبّر براوسرکه کرد
مروازپی هرچه دل خواهدت
که تمکین تن نور جان کاهدت
کند مرد را نفس امّاره خوار
اگرهوشمندی عزیزش مدار
اگرهرچه باشد مرادت خوری
زدوران بسی نامراد ی بری
تنور شکم دم به دم تافتن
مصیبت بوَد روز نایافتن
به تنگی بریزاندت روی رنگ
چو وقت فراخی کنی معده تنگ
کشد مرد پرخواره بارشکم
وگردرنیابد کشد بارغم
شکم بنده بسیار بینی خجل
شکم پیش من تنگ بهتر که دل
**********
یکی را زمردان روشن ضمیر
امیر ختن داد طاقی حریر
زشادی چو گلبرگ خندان شکفت
نپوشید ودستش ببوسید وگفت
چه خوب است تشریف میرختن
وزاوخوبترخرقه ی خویشتن
گرآزاده ای برزمین خسب وبس
مکن بهر قالی زمین بوس کس
**********
یکی گربه درخانه ی زال بود
که برگشته ایّام وبدحال بود
دوان شد به مهمان سرای امیر
غلامان سلطان زدندش به تیر
چکان خونش ازاستخوان می دوید
همی گفت وازهول جان می دوید
اگرجَستم ازدست این تیرزن
من وموش وویرانه ی پیرزن
نیرزد عسل جان من زخم نیش
قناعت نکوتر به دوشاب خویش
خداوند ازآن بنده خرسند نیست
که راضی به قِسمِ خداوند نیست
شنیدی که درروزگار قدیم
شدی سنگ دردست ابدال سیم
نپنداری این قول معقول نیست
چوراضی شدی سیم وسنگت یکی است
چوطفل اندرون دارد ازحرص پاک
چه مشتی زرش پیش همّت چه خاک
خبرده به درویش سلطان پرست
که سلطان زدرویش مسکین تراست
گداراکند یک درم سیم سیر
فریدون به ملک عجم نیم سیر
نگهبانی ملک ودولت بلاست
گدا پادشاه است ونامش گداست
گدایی که برخاطرش بند نیست
بِه ازپادشاهی که خرسند نیست
بخسبند خوش روستایی وجفت
به ذوقی که سلطان درایوان نخفت
اگرپادشاه است وگر پینه دوز
چو خفتند گردد شب هردوروز
چو سیلاب خواب آمد ومردبرد
چه برتخت سلطان چه بردشت کُرد
چو بینی توانگر سرازکبرمست
برو شکریزدان کن ای تنگدست
نداری بحمدالله آن دسترس
که برخیزدازدستت آزارکس
**************
شنیدم که صاحبدلی نیکمرد
یکی خانه برقامت خویش کرد
کسی گفت می دانمت دسترس
کزاین خانه بهترکنی گفت بس
چه می خواهم ازطارَم افراشتن
همینم بس ازبهربگذاشتن
مکن خانه برراه سیل ای غلام
که کس را نگشت این عمارت تمام
نه ازمعرفت باشد وعقل ورای
که برره کند کاروانی سرای
************
کمال است درنفس مرد کریم
گرش زرنباشد چه نقصان وسیم؟
مپنداراگر سفله قارون شود
که طبع لئیمش دگرگون شود
وگردرنیابد کرم پیشه نان
نهادش توانگر بوَد همچنان
مروّت زمین است وسرمایه زرع
بده کاصل خالی نماند زفرع
خدایی که ازخاک مردم کند
عجب باشد ارمردمی گم کند
زنعمت نهادن بلندی مجوی
که ناخوش کند آب استاده بوی
به بخشندگی کوش کآب روان
به سیلش مدد می رسد زآسمان
گرازجاه ودولت بیفتد لئیم
دگرباره نادر شود مستقیم
وگرقیمتی گوهری غم مدار
که ضایع نگرداندت روزگار
کلوخ ارچه افتاده بینی به راه
نبینی که دروی کند کس نگاه
وگر خُرده ی زر زدندان گاز
بیفتد به شمعش بجویند باز
به درمی کنند آبگینه زسنگ
کجا ماند آیینه درزیر زنگ؟
هنر باید وفضل ودین وکمال
که گاه آید وگه رود جاه ومال
*************

parneyan
Thursday 25 June 2009-1, 12:41 AM
سخن درصلاح است وتدبیروخوی
نه دراسب ومیدان وچوگان وگوی
تو بادشمن نفس هم خانه ای
چه دربند پیکار بیگانه ای؟
عنان با زپیچانِ نفس ازحرام
به مردی زرستم گذشتند وسام
تو خود را چو کودک ادب کن به چوب
به گرز گران مغزمردان مکوب
وجود توشهری است پرنیک وبد
تو سلطان ودستوردانا خرد
رضا وورع:نیکنامان حُر
هوی وهوس:رهزن وکیسه بُر
چو سلطان عنایت کند با بدان
کجا ماند آسایش بخردان؟
تو را شهوت وحرص وکین وحسد
چو خون دررگانند وجان درحسد
هوی وهوس را نماند ستیز
چو بینند سرپنجه ی عقل تیز
رئیسی که دشمن ---------- نکرد
هم ازدست دشمن ریاست نکرد
نخواهم دراین نوع گفتن بسی
که حرفی بس ارکار بندد کسی
************
اگر پای دردامن آری چو کوه
سرت زآسمان بگذرد درشکوه
زبان درکش ای مرد بسیاردان
که فردا قلم نیست بربی زبان
صدف وار گوهر شناسان راز
دهان جز به لوءلوء نکردند باز
فراوان سخن باشد آگنده گوش
نصیحت نگیرد مگردرخموش
چو خواهی که گویی نفس برنفس
نخواهی شنیدن مگر گفت کس
نباید سخن گفت ناساخته
نشاید بریدن نینداخته
تأمل کنان درخطا وصواب
بِه از ژاژخایان حاضر جواب
کمال است درنفس انسان سخن
تو خود را به گفتار ناقص مکن
کم آواز هرگز نبینی خجل
جوی مشک بهتر که یک توده گل
حذر کن زنادان ده مرده گوی
چو دانا یکی گوی وپرورده گوی
صد انداختی تیروهرصد خطاست
اگر هوشمندی یک انداز وراست
چرا گوید آن چیز درخفیه مُرد
که گرفاش گردد شود روی زرد؟
مکن پیش دیوار غیبت بسی
بوَد کزپسش گوش دارد کسی
درون دلت شهربنداست راز
نگر تا نبینند درشهر باز
ازآن مرد دانا دهان دوخته است
که بیندکه شمع اززبان سوخته است
************
تو پیدامکن رازدل برکسی
که اوخود بگوید برهرکسی
جواهر به گنجینه داران سپار
ولی راز را خویشتن پاس دار
سخن تا نگویی براودست هست
چو گفته شود یابد اوبرتودست
سخن دیوبنداست درچاه دل
به بالای کام وزبانش مهل
توان بازدادن ره نرّه دیو
ولی باز نتوان گرفتن به ریو
تو دانی که چون دیو رفت ازقفس
نیایدبه لاحول کس بازپس
یکی طفل برگیرد ازرخش بند
نیاید به صد رستم اندر کمند
مگوی آن که گربرملا اوفتد
وجودی ازآن دربلا اوفتد
به دهقان نادان چه خوش گفت زن
به دانش سخن گوی یا دم مزن
چه نیکوزده است این مثل برهمن
بوَد حرمت هرکس ازخویشتن
چودشنام گویی دعا نشنوی
به جز کشته ی خویشتن ندروی
مگوی ومنه تا توانی قدم
ازاندازه بیرون وزاندازه کم
نباید که بسیار بازی کنی
که مرقیمت خویش را بشکنی
وگر تند باشی به یکبار وتیز
جهان ازتو گیرند راه گریز
نه کوتاه دستی وبیچارگی
نه زجر وتطاول به یکبارگی
**************
یکی خوب خُلق خلَق پوش بود
که درمصر یک چند خاموش بود
خردمند مردم زنزدیک ودور
به گردش چو پروانه جویان نور
تفکر شبی با دل خویش کرد
که پوشیده زیرزبان است مرد
اگر همچنین سربه خوددربرم
چه دانند مردم که دانشورم
سخن گفت ودشمن بدانست ودوست
که درمصر نادان تر، از وی هموست
حضورش پریشان شد وکار زشت
سفرکرد وبرطاق مسجد نبشت
درآیینه گرخویشتن دیدمی
به بی دانشی پرده ندریدمی
چنین زشت ازآن پرده برداشتم
که خودرا نکوروی پنداشتم
کم آواز راباشد آوازه تیز
چو گفتی ورونق نماندت گریز
تو را خامشی ای خداوند هوش
وقار است ونااهل را پرده پوش
اگر عالمی هیبت خود مبر
وگر جاهلی پرده ی خود مدَر
ضمیر دل خویش منمای زود
که هرگه که خواهی توانی نمود
ولیکن چو پیدا شودرازمرد
به کوشش نشاید نهان بازکرد
قلم سرّ سلطان چه نیکو نهفت
که تا کارد برسرنبودش نگفت
بهایم خموشند وگویا بشر
زبان بسته بهتر که گویا به شر
چو مردم سخن گفت باید به هوش
وگرنه شدن چون بهایم خموش
به نطق است وعقل آدمی زاده فاش
چو طوطی سخنگوی نادان مباش
اگرهست مردازهنر بهره ور
هنر خود بگوید نه صاحب هنر
اگرمشک خالص نداری مگوی
ورت هست خود فاش گردد به بوی
به سوگند گفتن که زر مغربی است
چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست
*************

parneyan
Thursday 6 May 2010-1, 06:15 PM
مناجات شیخ اجل سعدی به درگاه مجیب الدعوات

کریما ببخشای بر حال ما

که هستم اسیر کمند هوی

نداریم غیر از تو فریاد رس

تویی عاصیان را خطا بخش و بس

نگهدار ما را ز راه خطا

خطا در گذار و صوابم نما

***

parneyan
Thursday 6 May 2010-1, 06:24 PM
در ثنای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم


زبان تا بود در دهان جای گیر

ثنای محمد بود دل پذیر

حبیب خدا اشرف انبیا

که عرش مجیدش بود متکا

سوار جهان گیر یک ران براق

که بگذشت از قصر نیلی رواق

***

parneyan
Thursday 6 May 2010-1, 06:27 PM
خطاب به نفس


چهل سال عمر عزیزت گذشت

مزاج تو از حال طفلی نگشت

همه با هوی و هوس ساختی

دمی با مصالح نپرداختی

مکن تکیه بر عمر نا پایدار

مباش ایمن از بازی روزگار

***

parneyan
Thursday 6 May 2010-1, 06:31 PM
در مدح کرم

دلا هر که بنهاد خوان کرم

بشد نامدار جهان کرم

کرم نامدار جهانت کند

کرم کامگار امانت کند

ورای کرم در جهان کار نیست

وزین گرم تر هیچ بازار نیست

کرم مایه ی شادمانی بود

کرم حاصل زندگانی بود

دل عالمی از کرم تازه دار

جهان را ز بخشش پر آوازه دار

همه وقت شو در کرم مستقیم

که هست آفریننده ی جان کریم

***

parneyan
Thursday 6 May 2010-1, 06:35 PM
در صفت سخاوت



سخاوت کند نیک بخت اختیار


که مرد از سخاوت شود بختیار


به لطف و سخاوت جهان گیر باش


در اقلیم لطف و سخا میر باش


سخاوت بود کار صاحب دلان


سخاوت بود پیشه ی مقبلان


سخاوت مس عیب را کیمیاست


سخاوت همه درد ها را دواست


مشو تا توان از سخاوت بَری


که گوی بهی از سخاوت بُری


***

parneyan
Thursday 6 May 2010-1, 06:43 PM
در مذمت بخل



اگر چرخ گردد به کام بخیل


ور اقبال باشد غلام بخیل


وگر در کفش گنج قارون بود


وگر تابعش ربع مسکون بود


نیرزد بخیل آن که نامش بری


وگر روزگارش کند چاکری


مکن التفاتی به مال بخیل


مبر نام مال و منال بخیل


بخیل ار بود زاهد بحر و بر


بهشتی نباشد به حکم خبر


بخیل ار چه باشد توانگر به مال


به خواری چو مفلس خورد گوشمال


سخیّان ز اموال بر می خورند


بخیلان غم سیم و زر می خورند


***

parneyan
Thursday 6 May 2010-1, 06:50 PM
در صفت تواضع


دلا گر تواضع کنی اختیار


شود خلق دنیا تو را دوستدار


تواضع زیادت کند جاه را


که از مهر پرتو بود ماه را


تواضع بود مایه ی دوستی


که عالی بود پایه ی دوستی


تواضع کند مرد را سرفراز


تواضع بود سروران را طراز


تواضع کند هرکه هست آدمی


نزیبد ز مردم به جز مردمی


تواضع کند هوش مند گزین


نهد شاخ پر میوه سر بر زمین


تواضع بود حرمت افزای تو


کند در بهشت برین جای تو


تواضع کلید در جنّت است


سرافرازی و جاه را زینت است


کسی را که گردن کشی در سر است


تواضع از او یافتن خوش تر است


کسی را که عادت تواضع بود


ز جاه و جلالش تمتع بود


تواضع عزیزت کند در جهان


گرامی شوی پیش دلها چو جان


تواضع مدار از خلایق دریغ


که گردن از آن برکشی همچو تیغ


تواضع ز گردن فرازان نکوست


گدا گر تواضع کند خوی اوست


***

parneyan
Friday 7 May 2010-1, 07:30 AM
در مذمّت تکبر



تکبر مکن زینهار ای پسر


که روزی ز دستش در آیی به سر


تکبر ز دانا بود ناپسند


غریب آید این معنی از هوشمند


تکبر بود عادت جاهلان


تکبر نیاید ز صاحبدلان


تکبر عزازیل را خوار کرد


به زندان لعنت گرفتار کرد


کسی را که خصلت تکبر بود


سرش پُر غرور از تصوّر بود


تکبر بود مایه ی مدبری


تکبر بود اصل بد گوهری


تو دانی تکبر چرا می کنی


خطا می کنی و خطا می کنی


***

parneyan
Friday 7 May 2010-1, 07:35 AM
در فضیلت علم



بنی آدم از علم یابد کمال


نه از حشمت و جاه و مال و منال


چو شمع از پی علم باید گداخت


که بی علم نتوان خدا را شناخت


خردمند باشد طلبگار علم


که گرم است پیوسته بازار علم


کسی را که شد در ازل بخت یار


طلب کردن علم کرد اختیار


طلب کردن علم شد بر تو فرض


دگر واجب است از پی اش قطع ارض


برو دامن علم گیر استوار


که علمت رساند به دار القرار


میاموز جز علم گر عاقلی


که بی علم بودن بود غافلی


تو را علم در دین و دنیا تمام


که کار تو از علم گیرد نظام


***

parneyan
Friday 7 May 2010-1, 07:41 AM
در امتناع از صحبت جاهلان



دلا گر خردمندی و هوشیار


مکن صحبت جاهلان اختیار


ز جاهل گریزنده چون تیر باش


نیامیخته چون شکر شیر باش


تو را اژدها گر بود یار غار


از آن به که جاهل بود غمگسار


اگر خصم جان تو عاقل بود


به از دوستداری که جاهل بود


چو جاهل کسی در جهان خوار نیست


که نادان تر از جاهلی کار نیست


ز جاهل نیاید جز افعال بد


وز او نشنود کس جز اقوال بد


سرانجام جاهل جهنم بود


که جاهل نکو عاقبت کم بود


سر جاهلان بر سر دار به


که جاهل به خواری گرفتار به


ز جاهل حذر کردن اولی بود


کز او ننگ دنیا و عقبی بود


***

parneyan
Friday 7 May 2010-1, 07:48 AM
در بیان صفت عدل



چو ایزد تو را این همه کام داد


چرا بر نیاری سر انجام داد


چو عدل است پیرایه ی خسروی


چرا عدل را دل نداری قوی


تو را مملکت پایداری کند


اگر معدلت دستیاری کند


چو نوشیروان عدل کرد اختیار


کنون نام نیک است از او یادگار


ز تأثیر عدل است آرام مُلک


که از عدل حاصل شود کام مُلک


جهان را به انصاف آباد دار


دل اهل انصاف را شاد دار


جهان را به از عدل معمار نیست


که بالاتر از معدلت کار نیست


تو را زین به آخر چه حاصل بود


که نامت شهنشاه عادل بود


اگر خواهی از نیک بختی نشان


در ظلم بندی بر اهل جهان


رعایت دریغ از رعیت مدار


مراد دل داد خواهان بر آر


***

parneyan
Friday 7 May 2010-1, 07:00 PM
در مذمت ظلم



خرابی ز بیداد بیند جهان


چو بستان خرّم ز باد خزان


مده رخصت ظلم در هیچ حال


که خورشید مُلکت نیابد زوال


کسی کآتش ظلم زد در جهان


برآورد از اهل عالم فغان


ستم کش گر آهی بر آرد ز دل


زند سوز او شعله در آب و گل


مکن بر ضعیفان بیچاره زور


بیندیش آخر ز تنگی گور


به آزار مظلوم مایل مباش


ز دود دل خلق غافل مباش


مکن مردم آزاری ای تند رای


که ناگه رسد بر تو قهر خدای


ستم بر ضعیفان مسکین مکن


که ظالم به دوزخ رود بی سخُن


***

parneyan
Friday 7 May 2010-1, 07:04 PM
در صفت قناعت



دلا گر قناعت به دست آوری


در اقلیم راحت کنی سروری


اگر تنگ دستی ز سختی منال


که باشد نبی(ص) را ز فقر افتخار


غنی را زر و سیم آرایش است


ولیکن فقیر اندر آسایش است


غنی گر نباشی مکن اضطراب


که سلطان نخواهد خراج از خراب


قناعت به هر حال اولی تر است


قناعت کند هر که نیک اختر است


ز نور قناعت بر افروز جان


اگر داری از نیک بختی نشان


***

parneyan
Saturday 8 May 2010-1, 07:59 AM
در مذمّت حرص



ایا مبتلا گشته در دام حرص


شده مست و لایعقل از جام حرص


مکن عمر ضایع به تحصیل مال


که هم نرخ گوهر نباشد سفال


هرآن کس که در بند حرص اوفتاد


دهد خرمن زندگانی به باد


گرفتم که اموال قارون تو راست


همه نعمت ربع مسکون تو راست


بخواهی شد آخر گرفتار خاک


چو بیچارگان با دل دردناک


چرا می گدازی ز سودای زر


چرا می کشی بار محنت چو خر


چرا می کشی محنت از بهر مال


که خواهد شدن ناگهان پایمال


چنان داده ای دل به نقش درم


که هستی ز ذوقش ندیم ندم


چنان عاشق روی زر گشته ای


که شوریده احوال و سرگشته ای


چنان گشته ای صید بهر شکار


که یادت نیاید ز روز شمار


مبادا دل آن فرومایه شاد


که از بهر دنیا دهد دین به باد


***

parneyan
Saturday 8 May 2010-1, 08:07 AM
در صفت طاعت و عبادت



کسی را که اقبال باشد غلام


بود میل خاطر به طاعت مدام


نشاید سر از بندگی تافتن


که دولت به طاعت توان یافتن


سعادت ز طاعت میسّر شود


دل از نور طاعت منوّر شود


اگر بندی از بهر طاعت میان


گشاید در دولت جاودان


ز طاعت نپیچد خردمند سر


که بالای طاعت نباشد هنر


به آب عبادت وضو تازه دار


که فردا ز آتش شوی رستگار


نماز از سر صدق بر پای دار


که حاصل کنی دولت پایدار


ز طاعت بود روشنایی جان


که روشن ز خورشید باشد جهان


پرستنده ی آفریننده باش


در ایوان طاعت نشیننده باش


اگر حق پرستی کنی اختیار


در اقلیم دولت شوی شهریار


سر از جیب پرهیزگاری برآر


که جنّت بود جای پرهیزگار


ز تقوا چراغ روان بر فروز


که چون نیک بختان شوی نیک روز


کسی را که از شرع باشد شعار


نترسد ز آسیب روز شمار


***

parneyan
Saturday 8 May 2010-1, 11:40 PM
درمذمّت شیطان


دلا هر که محکوم شیطان بود

شب و روز در بند عصیان بود

کسی را که شیطان بود پیشوا

کجا باز گردد به راه خدا

دلا عزم عصیان مکن زینهار

که رحمت کند بر تو پروردگار

ز عصیان کند هوشمند احتراز

که از آب باشد شکر را گداز

کند نیک بخت از گنه اجتناب

که پنهان شود نور مهر از سحاب

مکن نفس اماره را پیروی

که ناگه گرفتار دوزخ شوی

اگر بر نتابد ز عصیان دلت

بود اسفل السافلین منزلت

مکن خانه ی زندگانی خراب

به سیلاب فعل بد و ناصواب

اگر دور باشی ز فسق و فجور

نباشی ز گلزار فردوس دور

***

parneyan
Saturday 8 May 2010-1, 11:45 PM
در بیان شراب محبت و عشق


بده ساقیا آب آتش لباس

که مستی کند اهل دل التماس

مئی لعل در ساغر زر نگار

بود روح پرور چو لعل نگار

خوشا آتش شوق ارباب عشق

خوشا لذت درد اصحاب عشق

بیار آن شراب چو آب حیات

که یابد ز بویش دل از غم نجات

خوش آن دل که دارد تمنای دوست

خوش آن کس که در بند سودای دوست

خوش آن دل که شیداست بر روی دوست

خوش آن دل که شد منزلش کوی دوست

شراب چو لعل روان بخش یار

شراب مصفّا چو روی نگار

خوشا می پرستی ز صاحبدلان

خوشا ذوق مستی ز اهل دلان

***

parneyan
Monday 10 May 2010-1, 07:45 AM
در صفت وفا:

دلا در وفا باش ثابت قدم

که بی سکه را گنج باشد درم

ز راه وفا گر نپیچی عنان

شوی دوست اندر دل دشمنان

مگردان ز کوی وفا روی دل

که در روی جانان نباشی خجل

منه پای بیرون ز کوی وفا

که از دوستان می نیرزد جفا

جدایی ز احباب کردن خطاست

بریدن ز یاران خلاف وفاست

بود بی وفایی سرشت زنان

میاموز کردار زشت زنان

***

parneyan
Monday 10 May 2010-1, 07:49 AM
در فضیلت شکر:

کسی را که باشد دل حق شناس

نشاید که بندد زبان سپاس

نفس جز به شکر خدا بر میار

که واجب بود شکر پروردگار

تو را مال و نعمت فزاید ز شکر

تو را فتح از در در آید ز شکر

اگر شکر حق تا به روز شمار

گذاری نباشد یکی از هزار

ولی گفتن شکر اولی تر است

که اسلام را شکر او زیور است

گر از شکر ایزد نبندی زبان

به دست آوری دولت جاودان

***

parneyan
Monday 10 May 2010-1, 09:28 PM
در بیان صبر:


تو را گر صبوری شود دستیار

به دست آوری دولت پایدار

صبوری بود کار پیغمبران

نپیچند زین روی دین پروران

صبوری گشاید در کام جان

که جز صابری نیست مفتاح آن

صبوری برآرد مراد دلت

که از عالمان حل شود مشکلت

صبوری کلید در آرزوست

کشاننده ی کشور آرزوست

صبوری به هر حال اولی بود

که در ضمن آن چند معنی بود

صبوری تو را کامگاری دهد

ز رنج و بلا رستگاری دهد

صبوری کنی گر تو را دین بود

که تعجیل کار شیاطین بود

***

parneyan
Friday 14 May 2010-1, 08:23 AM
در صفت راستی:


دلا راستی گر کنی اختیار

شوددولتت همدم و بخت یار

نپیچد سر از راستی هوشمند

که از راستی نام گردد بلند

دم از راستی گر زنی صبح وار

ز تاریکی جهل گیری کنار

مزن دم به جز راستی زینهار

که دارد فضیلت یمین بر یسار

به از راستی در جهان کار نیست

که در گلبن راستی خار نیست

***

parneyan
Saturday 15 May 2010-1, 08:50 AM
درمذمت کذب:


کسی را که ناراستی گشت کار

کجا روز محشر شود رستگار

کسی را که گردد زبان دروغ

چراغ دلش را نباشد فروغ

دروغ آدمی را کند شرمسار

دروغ آدمی را کند بی وقار

ز کذاب گیرد خردمند عار

که او را نیارد کسی در شمار

دروغ ای برادر مگو زینهار

که کاذب بود خوار و بی اعتبار

ز نا راستی نیست کار بتر

کز او گم شود نام نیک ای پسر

***

parneyan
Monday 17 May 2010-1, 10:44 AM
درصفت صنعت حق تعالی:


نگه کن بدین گنبد زرنگار

که سقفش بود بی ستون استوار

سراپرده ی چرخ گردنده بین

در او شمعهایی فروزنده بین

یکی پاسبان و یکی پادشاه

یکی دادخواه و یکی باج خواه

یکی شادمان و یکی دردمند

یکی کامران و یکی مستمند

یکی باج دار و یکی تاج دار

یکی سرفراز و یکی خاکسار

یکی بر حصیر و یکی بر سریر

یکی در پلاس و یکی در حریر

یکی بی نوا و یکی مالدار

یکی نامراد و یکی کامگار

یکی در غنا و یکی در عنا

یکی را بقا و یکی را فنا

یکی تن درست و یکی ناتوان

یکی سال خورد و یکی نوجوان

یکی در صواب و یکی در خطا

یکی در دعا و یکی در دغا

یکی نیک کردار و نیک اعتقاد

یکی غرق در بحر فسق و فساد

یکی نیک خلق و یکی تند خوی

یکی بردبار و یکی جنگ جوی

یکی در تنعّم یکی در عذاب

یکی در مشقت یکی کامیاب

یکی در جهان جلالت امیر

یکی در کمند حوادث اسیر

یکی در گلستان راحت مقیم

یکی با غم و رنج و محنت ندیم

یکی را برون رفت زاندازه مال

یکی در غم نان و خرج عیال

یکی چون گل از خرّمی خنده زن

یکی را دل آزرده خاطر حزن

یکی بسته از بهر طاعت کمر

یکی در گنه برده عمری به سر

یکی را شب و روز مصحف به دست

یکی خفته در کنج میخانه مست

یکی بر در شرع مسمار وار

یکی در ره کفر زنّار دار

یکی مقبل و عالم و هوشیار

یکی مدبر و جاهل و شرمسار

یکی غازی و چابک و پهلوان

یکی بزدل و سست و ترسنده جان

یکی کاتب اهل دیانت ضمیر

یکی دزد باطن که نامش دبیر

***

parneyan
Wednesday 19 May 2010-1, 08:04 PM
از این پس مکن تکیه بر روزگار

که ناگه ز جانت بر آرد دمار

مکن تکیه بر لشکر بی عدد

که شاید ز نصرت نیابی مدد

مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم

که پیش از تو بوده است و بعد از تو هم

مکن بد که بد بینی از یار نیک

نمی روید از تخم بد بار نیک

بسا پادشاهان کشور نشان

بسا پهلوانان کشور ستان

بسا تند گردان لشکر شکن

بسا شیر مردان شمشیر زن

بسا ماهرویان شمشاد قد

بسا نازنینان خورشید خد

بسا ماهرویان نو خاسته

بسا نو عروسان آراسته

بسا نامدار و بسا کامگار

بسا سرو قد و بسا گلعذار

که کردند پیراهن عمر چاک

کشیدند سر در گریبان خاک

چنان خرمن عمرشان شد به باد

که هرگز کسی زان نشانی نداد

منه دل بر این منزل جان ستان

که در وی نبینی دل شادمان

منه دل بر این کاخ خرّم هوا

که می بارد از آسمانش بلا

ثباتی ندارد جهان ای پسر

به غفلت مبر عمر در وی به سر

مکن تکیه بر ملک و فرماندهی

که ناگه چو فرمان رسد جان دهی

منه دل بر این دیر ناپایدار

ز سعدی همین یک سخن یاد دار

***

تاریخ وفات مصنف کتاب علیه الرحمه:

شیخ سعدی که عارف حق بود

یک صد و بیست و سال عمر ربود(120)

چون ز خاصان حق تعالی بود

خاص تاریخ او ملک فرمود(691)

***

parneyan
Wednesday 19 May 2010-1, 08:10 PM
ای به بالا چون صنوبری ورخت چون میم و ها

زلف داری همچو عنبر لب چو شین و کاف و را

آفتاب عاشقانی ماهتاب دلبران

قبله ی آزادگانی ای صنم با را و خا

در میان را و خا اندر کشیده خا و طا

دردمندم مستمندم تن گرفته تا و پا

تا و پا آمد نگار من مرا در عشق تو!

داروی دردم تو داری در میان لام و با

لام و با بر لام و با بنهاده باشد تا سحر

میم و یا در پیش باشد بسته باشد دال و را

ای نگارا گر تو مارا یک شبی مهمان رسی

نقل خواهم از لبانت با و واو و سین و ها

شاعران بسیار گفته شعرهای پُرنمک

کس نگفته شعر همچو سین و عین و دال ویا

***

Hasti-1990
Monday 5 March 2012-1, 03:29 PM
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکرتوام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه مویت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با توسر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهدکاری هست

هر که عیبم کند از عشق وملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منشانکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کن مگر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام توبیاورد و ببرد
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست
که نه مستم من و در دورتو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر سر هربازاری هست

.................................................. ..........

گفتمش سیر ببینم مگر ازدل برود
وان چنان پای گرفتست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سرراه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود

چشم حسرت به سر اشک فرومی‌گیرم
که اگر راه دهم قافله برگل برود

ره ندیدم چو برفت ازنظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش زمقابل برود

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود

سهل بود آن که به شمشیرعتابم می‌کشت
قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود

نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب
پیش هر چشم که آن قد وشمایل برود

کس ندانم که در این شهرگرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آیدو غافل برود

گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال
چون بباید به سر راه توبی‌دل برود

روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری
پرده بردار که هوش از تن عاقل برود

سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود
حیف باشد که همه عمر به باطل برود

قیمت وصل نداند مگرآزرده هجر
مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود