PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : کاملترین تاپیک در مورد جن روح اشباح و ماورا



صفحه ها : [1] 2

amirkurd
Sunday 5 April 2009-1, 05:10 PM
سلام میخوام مبحث و تاپیکی در مورد جن و داستانهای که در مورد جن هست رو اینجا بزارم امیدوارم مورد توجه همه دوستان خوبم قرار بگیره :icon_pf(46):

amirkurd
Sunday 5 April 2009-1, 05:18 PM
سحر و جادو از امورى است که واقعيت دارد البته يادگيرى و ياددادن آن حرام است.

شايان ذكر است :
گرچه سحر و جادو واقعيت دارد چنين نيست كه هر كس ادعا كند ادعاى او پذيرفته باشد.

اكثر كسانى كه به اين امور مى‏پردازند كلاه بردارانى هستند كه از اين طريق قصد اخاذى و پر كردن جيب خود را دارند.

قرآن در آيات زيادى، به موارد :

خارق عادت ؛ (همچون معجزات پيامبران؛ استجابت دعا (مؤمن، آيه 60)؛

تأثير سحر و جادو (بقره، آيه 102)

و چشم زخم (قلم، آيه 51) اشاره مى‏كند.

اينكه خداوند به اين امور اشاره مى‏كند، نشانگر اين است كه اينها امور واقعى است ولى غيرعادى‏اند.


دانشمندان اسلامى، معتقداند:

اين امور به اراده فاعل (اراده‏اى كه از شعور غيرمادى انسانى سرچشمه مى‏گيرد) بستگى دارد.

از اين رو، وقوع اين امور، خارج از حوزه علت و معلول به شمار نمى‏آيد. بنابراين ميزان تأثير آنها، وابسته به قدرت اراده فاعلى آن است.

هرگاه اراده فاعل، قوى و متكى بر اراده الهى باشد، آن كار غير قابل شكست خواهد بود. (مثل معجزه)،

اما هر وقت در راه شرّ باشد و پشتوانه‏اى غيرالهى داشته باشد، در مقابل اراده قوى و محكم، شكست خواهد خورد (مانند سحر و چشم زخم و...) .


ولی بطور کلی همان گونه كه هر كسى نمى‏تواند ادعاى طبابت كند سحر كردن نيز كار هر كسی نيست ولى اگر بر فرض موردى پيدا شد كه سحرى در كار بود راه‏هايى براى بطلان آن وجود دارد :

1- استعاذه به خداوند و خواندن سوره‏هاى فلق و ناس.

2- خواندن و نوشتن آيات 75 تا 82 سوره يونس.

3- دعا وتضرع به درگاه خداوند.

4- درخواست دعا از اولياى واقعى خداوند و علما.


اگر كسى خواهان دعاست بايد با زبان خويش و با كمال توجه به مفاهيم و مضامين آن به درگاه خداوند دعا كند
و از او حوائج خويش را طلب نمايد نه اينكه شيادى براى او چيزهايى بر روى كاغذ بنويسداز مسایلی که شاخه ها و شعبه های بسیار دارد مساله جادوست که درباره واقعی بودن یا خیالی بودن آن اختلاف نظر شده است .
فقها و علما مساله جادو و سحر را در کتب فقهی در ذیل بحث تجارة و مکاسب محرمه مطرح کرده اند.

جناب شهید ثانی در کتاب شریف روضةالبهیه فی شرح لمعة الدمشقیة دربخش کتاب التجاره آورده است که:




والحق ان له اثراً حقیقیاً

حق و حقیقت آن استکه سحر اثری حقیقی دارد


در آیات و روایات فراوانی هم به مساله سحر اشاره شده همچون:
داستان ساحران فرعون و حضرت موسی و یا داستان دو ملک هاروت و ماروت که بخاطر زیاد شدن سحر و جادو در زمان حضرت سلیمان برای نجات مردم به سوی آنها فرستاده شدند (بقره/102) و یا سوره فلق که همگی تقریباً بلدیم : و من شر النفثت فی العقد که اشاره به نوعی از سحر است

پس بر اساس آیات قرآن سحر و جادو واقعیت داشته و در این عالم وجود دارد همچون سایر قواعد و قوانینی که خداوند در این عالم قرار داده البته باید دانست که سحر جادو و دارای محدودیت های بسیاری است که در شرایط خاص واقع می شود وآنچه که امروزه مردم از موارد سحر گمان می کنند جز خیال چیز دیگری نیست. برای آگاهی بیشتر می توانید به بحارالانوار مجلسی ج59 ص277 مراجعه کنید علامه مجلسی در آنجا به طور مفصل درباره اقسام سحر و جادو صحبت کرده اند. که بخاطر اختصار ، مطالب ایشان را نمیاوریم.

در شریعت اسلامی جادوگری عملی حرام است و شیخ الفقها و المجتهدین شیخ انصاری در کتاب شریف مکاسب می فرماید:



السحر فهو حرام بلا خلاف بل هو ضروری

سحر بی هیچ اختلافی حرام است بلکه حرمت آن ضرورت دین است(یعنی عمل کننده به آن از دین خارج است)


تعلیم و تعلم سحر و جادو نیز حرام دانسته شده است

در روایات بسیاری از این عمل نهی شده و حد آن قتل است برای ساحر مسلمان و او کشته می شود مگر آنکه قبل از حد توبه کند (شرح لمعه کتاب حدود)
در روایت آمده:
قال (امام صادق) علیه السلام : المنجم کالکاهن و الکاهن کالساحر و الساحر کالکافر و الکافر فی النار.



وسایل الشیعه ج17ص 143
http://www.eteghadat.com/forum/images/avatars/189212399645e6191a00884.jpg http://www.eteghadat.com/Mohsen1001/ya-zahra.jpg




منجم(پیشگو از روی ستارگان) مانند کاهن (پیشگویی از روی تسخیر کردن اجنه) است و کاهن همچون ساحر و ساحر مثل کافر است و کافر در آتش.



و درباره راه مقابله با آن باید از ادعیه ماثوره(ادعیه ای که از طرف اهل البیت به ما رسیده) استفاده نمود و همچنین آیات قرآن همچون سوره های معوذتین(ناس و فلق)
http://i27.tinypic.com/xdgojo.jpgوَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَـكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ http://i27.tinypic.com/xdgojo.jpgيُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ http://i27.tinypic.com/xdgojo.jpgحَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم http://i27.tinypic.com/xdgojo.jpgبِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا http://i27.tinypic.com/xdgojo.jpgلَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ [البقرة : 102]http://i27.tinypic.com/xdgojo.jpg

amirkurd
Sunday 5 April 2009-1, 07:16 PM
http://www.jahanam.com/flames1.gifhttp://www.jahanam.com/flames1.gifhttp://www.jahanam.com/flames1.gifhttp://www.jahanam.com/flames1.gifhttp://www.jahanam.com/flames1.gif
کمک گرفتن از اجنه
در كنز المدفون سيوطي

مي نويسد يك نفر دراز كشيده بخوابد و چهار نفر دو نفر بالا يعني مساوي سينه و دو نفر مساوي دو زانو، اينطرف و آنطرف انگشت هاي سبابه خودشان را زير تنه آن شخص دارند يكي از آنها آهسته به گوش دومي بگويد شيخ الاجنة قدمات ، دومي به گوش سومي بگويد بما غسلوه ، سومي به گوش چهارمي بگويد بقطن كفنوه و چهارمي گويد بتراب دفنوه...
و همه بدون تبسم و خنده گويند جورت، جورت، جورت، با راء و تاء ساكن .
بدين ترتيب شخص دراز كشيده خود به خود بلند مي شود بدون زحمت و زور ، در الهعدة علي الراوي آمده است كه گويند سنگ بزرگي را به همين ترتيب مي توان از جا بلند كرد البته به وسيله هفت نفر فقط به جاي شيخ الاجنة بگويد مات الحجر
منبع: سر المستتر از شيخ بهايی

http://www.jahanam.com/flame2.gifhttp://www.jahanam.com/flame2.gifhttp://www.jahanam.com/flame2.gifhttp://www.jahanam.com/flame2.gifhttp://www.jahanam.com/flame2.gif

amirkurd
Sunday 5 April 2009-1, 07:19 PM
كشاورزي مسن به نام جان مالاگين در منطقه لندن دري در شمال ايرلند زندگي مي كرد. يك روز او براي تميز كردن دودكش بخاري اش شاخه اي از بوته راج را كند و به هشدار همسايگان كه مي گفتند اين گياه مقدس است و نبايد به آن آسيبي رساند، توجهي نكرد ولي طولي نكشيد كه از كار خود پشيمان شد ! زيرا دوده هايي را كه در باغ زير خاك كرده بود به گونه اي اسرارآميز به آشپزخانه برگشت !‌او دوباره دوده ها را پاك كرد و به باغ برد و روي آنها خاك ريخت. دوباره دوده ها به آشپزخانه برگشتند. دوده ها روي تمام وسايل آشپزخانه رو پوشاند. ظروف سفالين شكسته شد ! معلوم نبود سنگ هايي كه در و پنجره ها را مي شكست از كجا مي آيند. به علاوه موزاييك حمام در وسط آشپزخانه پرتاب شد و شكست و چند تكه شد ! سنگي يك كيلويي كه آن را براي تراز اجاق گاز زير آن گذاشته بود در فضا به حركت در آمد و به پنجره خورد و آن را شكست. صداي برخورد سنگ ها به شيرواني و سقف چوبي آشپزخانه به گوش مي رسيد. سنگ ها به كف آشپزخانه مي افتادند. سنگ ها را بيرون ميريخت اما باز بر مي گشتند ! وقايعي در شرف وقوع بود كه كسي قادر به كنترل كردنشان نبود. سرانجام كشاورز آنجا را ترك كرد و آن خانه براي هميشه متروك باقي ماند !!!!

amirkurd
Sunday 5 April 2009-1, 07:20 PM
ارواح شرير كدامند و چه تفاوتی با جن دارند؟
مطالعات بر روی آثار بشر بدوی از قبيل نقاشی ها و كنده كاريهای غارها نشان می‌دهد كه انسان از ابتدای آفرينش وجود موجوداتی غير از خود را در محيط پيرامونش حس كرده است. موجوداتی كه ترس، وحشت و حتی نوعی پرستش و كرنش را در
آنها ايجاد می‌كرده است. پس از اختراع زبان و خط، هر قوم و قبيله ای نامی برآنان گذاردند و برای ارتباط يا دفع آنان آدابی را برای خود قائل شدند و اين آداب نسل به نسل تداوم يافت چنان كه امروز هنوز در افريقا رسومی با همان روش سنتی برای ارتباط با اين موجودات و يا دفع آنان صورت می‌گيرد. به عنوان مثال در آيين مسيحيت، جن گيری يك سابقه ديرينه دارد كه اغلب كشيش ها اقدام به آن می‌كنند و در واقع معتقدند كه شيطان در قالب جسم فردی رسوخ می‌كند. البته تقريبا به غير از مسلمانان همگی اين موجودات را ارواح شرير می‌نامند و برای دفع شر آنان اعتقادات مخصوص به خود دارند. مثلا برخی از اروپاييان امروزی بر مبنای يك تفكرسنتی وقتی در خيابان راه می‌روند دستهای خود را تكان می‌دهند تا از ارواح شرير دور بمانند و يا در روز معينی از سال مراسمی برپا می‌كنند كه در آن عده ای بسيار از مردم لباسی شبيه به لباس اتاق عمل می‌پوشند، بوقی در دست می‌گيرند و در آن می‌دمند. اما بنا بر اعتقادات مسلمانان تنها موجودات ماوراؤالطبيعه فرشته ها و جن ها هستند و روح انسان وقتی كاملا از بدن انسان خارج شود، نه تنها قدرتی ندارد بلكه انسان هم نمی تواند هيچ گونه تسلطی برآن داشته باشد، مگر به خواست خداوند.
در كتاب «ارتباط با ارواح» اين طور آمده: «تسلط ارواح عقب مانده بر انسانها را در اصطلاح عاميانه «جن زدگی» می‌گويند كه در واقع به همان مفهوم افسون و تسخير است. ما استفاده از اين اصطلاحات را به دو علت صلاح نمی دانيم؛ اول اين كه، جن
واژه ای است مخصوص موجودات هوشمند كه برطبق روايتی عاميانه معمولا برای ايجاد شر خلق گشته اند، و همواره محكوم به بدی كردن می‌باشند حال آنكه هيچ موجودی به خاطر بدی كردن آفريده نمی شود، مشيت پروردگار چنان است كه راه تكامل و
تعالی همواره به روی تمام موجودات هوشمند باز باشد. دوم اين كه اصطلاح «جن زدگی» غالبا بدين معنی به كار می‌رود كه جسم شخص جن زده را يك جن ديگر و يا روح متصرف شود. يعنی در واقع دو نوع سكونت در قالب يك بدن و اين فقط يك نوع
استثناست نه يك تصرف يا دشمنی و آزار، بدين جهت واژه جن زدگی به مفهوم عاميانه آن برای ما قابل قبول نيست».
آنچه از اين متون و بسياری از متون ديگر برمی آيد اين است كه واژه «جن» در فرهنگ های ديگر نيز وجود دارد ولی عموما آن را شيطان و يا ارواح شرير می‌نامند. در حالی كه ما مسلمانان معتقديم كه در ميان جنيان، جن صالح و نيكوكار نيز وجود دارد.
اسماعيل حسين زاده سرابی در كتاب «سيمای جن»اين طور می‌نويسد: «سالها پيش در مشهد مسئله احضار روح غوغايی عجيب به راه انداخته بود تا اين كه دو نفر از علمای معتبر مشهد خواستار شركت در آن مجلس شدند و پس از حضور، از نزديك جريان حركت ميز را مشاهده كردند. در جلسه ديگر يكی از آن دو درخواست كرد كه ميز (مقصود ميز مخصوص احضار روح است كه روی آن همه حرفها نوشته شده و جنها توسط اشاره ای ميز راتكان می‌دهند تا روی حرف مورد نظر بايستد) را بگردانند، اين عالم چون دارای علوم و معنويت خاصی بود و راه مكالمه صحيح با موجودات نامرئی را بلد بود، گرداننده ميز را به اسمايی كه حضرت سليمان (ع) می‌دانست و با آن اسما جنيان را مسخر كرده بود، قسم داده و پرسيده بود: شما روح انسان هستيد يا موجودی ديگر؟ و شروع به خواندن حروف الفبا كرده در نهايت اين جمله ها حاصل شد: من جن هستم». زمرديان نيز در كتاب «شيطان كيست» می‌گويد: «مدتهاست (ارتباط گيرندگان با روح) با وسيله های گوناگون با جن تماس می‌گيرند... البته جن خود را به آنها با نام روح يكی از افراد معرفی می‌كند و آنها بر اين باورند كه با روح آدمی تماس گرفته اند، در حالی كه اغلب تماس آنها با جن و شيطان است.»
آيا جن علم غيب دارد
قابليت های موجود در جن كه ناشی از نوع خلقتش می‌باشد (مانند پنهان بودن از چشم، طی مسافت كردن و غيره) اين تصور را در ذهن انسانها ايجاد می‌كند كه اين موجودات از عالم غيب آگاهند. البته بسياری از ارتباط برقراركنندگان آگاهانه به قصد سوؤ
استفاده و فريب مردم و يا ناآگاهانه به اين باورها دامن زده اند، ولی حقيقت آن است كه تنها خداوند است كه آگاه به غيب می‌باشد و لاغير، چنان چه می‌فرمايد: «خداوند دانای غيب است و غيب خود را بر هيچ كس آشكار نمی سازد، مگر بر آن پيامبری كه از اوخشنود باشد». و البته بسيار ديده شده در جريان همين احضار روح كه ما آن را احضار جن می‌دانيم، جنيان توانسته اند پاسخ های درست و مناسبی را ارائه دهندكه آن را نبايد ناشی از علم غيب آنان دانست، زيرا جنها از آنجايی كه به راحتی می‌توانند طی طريق كنند، می‌توانند از همنوعان خود كه در جريان ماجرا قرار دارند پاسخ را جويان شده و به شخص رابط اطلاع دهند و يا از امكانات ديگری استفاده كنند كه ما از آن بی خبريم. به هر حال علم غيب چه برای انسان و چه برای جن منتفی است مگر برای عده ای خاص كه از طرف خداوند اين توانايی برايشان ممكن می‌شود

amirkurd
Sunday 5 April 2009-1, 07:22 PM
*~*~جن و حمام زنانه~*~*


http://behnam1200.persiangig.com/ffff.jpg

در كتاب فوائد الرضوبه صفحه 333 نقل شده است مرحوم سيد علي بن طاووس كه از سيدان بزرگوار و عالم پرهيز كار و با تقوا در نجف اشرف در كشور عراق زندگي مي كرده كه در يكي از روز هاي زندگيش عده اي از زنان نجف اشرف به حضور اين سيد بزر گوار رسيدند و با تعجب با اين عالم بزرگوار عرض كردند كه ما در حمام بوديم و موقي كه مخاستيم براي شستشو و نظافت به داخل حمام برويم در كنار خود حصير هاي ديديم كه دائم باز مي شد ومجددا بسته مي شد با تو جه به ايننكه آن محل را خوب جستجو كرديم كسي يا شخصي را نيافتيم و از ترس از محل خارج شديم اين سيد بزر گوار مي فرمايد با صحبتهاي كه اين خانمها كردند و من به آنها اعتماد داشتم كه آنها دروغ نمي گويند متوجه شدم اين كار به دست جنيان انجام مي شود با راهنماي آن خانمها به محل رخت كن رفتم و محل نشستم وبا سلام كردن و بازبان خودم به آنها گفتم آنچه شما انجام داديد به من گفتند و به آنها گفتم ما اولاد و مهمان مولايمان امير مومنان حضرت علي (ع) هستيم شما همسايگي با آن حضرت را بر ما تيره و مكدر نكنيد و اگر از اين كار ها دست بر نداريد و با عث وحشت زنان مسلمان شويد شكايت شما را به مولايمان مي برم و ژس از خدا حافظي مسلمان با خيال راحت به حمام مي رفتند.

amirkurd
Monday 6 April 2009-1, 12:39 PM
*~*~دلايل صحت ارتباط با ارواح با روش مديومي ~*~*


بسم الله الرحمن الرحیم


كساني كه به ارتباط با ارواح از طريق بيهوشي مديومي قايل هستند با دلايلي كه بيان مي شود صحت اين مساله را احراز نمودند و هر كس به آنها رجوع كند به صحت و درستي آن ادغان خواهد كرد.
1-شنيدن صداهاي زياد و هم زمان از ارواح محتلف آن هم از يك مديوم در يك جلسه ارتباط به طوري كه حتي مديوم نام و شغل و تن صداي آنها را قبلا نمي شناخت.و حتي برخي از علماي روحي تا 40 چهل صدا را در يك جلسه ارتباط نقل كردند.
((آرثر فندلاي))ميگويد((من در يك شب.در يك جلسه ارتباط با ارواح 30 سي صدا از اطراف شنيدم كه از حيث آهنگ و لهجه و تن صدا با هم اختلاف داشتند و نام هاي خود را مي گفتند.حتي مشاغل و مقامي را كه روي زمين داشتند اعلام كردند.
2-بيان مطالب علمي و عقلي كه مديوم در حال عادي قادر به بيان آنها نيود.و يا با الفاظ و زباني حرف مي زد كه مديوم قبلا به آنها آشنايي نداشت.
3-بيان مطالب سري و خصوصي كه فقط شخص ارتباط گيرنده (روح متوفي)از آن آگاهي داشت و شخص مديوم كاملا از آن بي خبر بود.
4-امتحان نمودن شخص مديوم به صداقت و امانت از طرثق محتلف
5-شنيدن صدا از دهان مديوم بدون اين كه صدايي از ميان دو لب او بيرون آيد
6-كتابت و نوشتن ارواح با قلم بر روي كاغذ در روشنايي كامل و تطبيق آن با خط و امضاي زمان حيات آنها
7-عكس برداري با دوربين هاي مخصوص از طريق مديوم از شكل و صورت ارواح(البته در قالب بدن روحي و اثيري)و تطبيق آن با عكس هاي زمان حيات آنان كه كاملا شبيه و مطابق هم بودند.
8-تجسد و ظهور كامل يا بعضي از اعضاي روح(در بدن روحي)از طريق ماده ((اكتوپلاسم مديوم))كه مورد مشاهده حضار در جلسه قرار گرفت.
9-خبر از آينده و حوادثي كه اتفاق مي افتد.
10-حركت اشياء در جلسه روحي از جايي به جاي ديگر و يا كتابت مستقيم توسط ارواح بدون اين كه چيزي در اختيار مديوم باشد.
11-علاج بيماران به وسيله ازتباط مديومي
12-تغيرات جوي فضاي جلسه براي مديوم و حاضرين از حيث سرما و گرما بدون آنكه شناختي از منشاي آن پيدا كنند.
13-علمايي كه به وسيله ارتباط با ارواح اطلاعات و معلوماتي بدست آوردند.اعتراف كرده اند كه قبلا به آنها آگاهي نداشتند.
موفق باشيد

amirkurd
Monday 6 April 2009-1, 12:39 PM
*~*~دعا به جهت دفع جن~*~*

در خانه اي که جنيان سنگ مي اندازند ساحب خانه ان سنگ را بردارد و بگويد :


حَسْبِيَ اللهُ وَ کَفي سَمِعَ اللهُ لِمَنْ دَعا لَيْسَ وَراءَ اللهِ مُنْتَهي

amirkurd
Monday 6 April 2009-1, 12:40 PM
*~*~(بختك چيه؟)~*~*


شايد بدونيد(بختك چيه؟)بختك هم نوعي جنه فقط کمی ادماروازارميده ومعمولا روي شخصي
كه به پشت خوابيده مي افته واعضاي بدن روبي حس ميكنه

جن مانندانسان موجودي داراي شعورواراده ست وميتونه به موجود ذي شعور(بچه ش)
اموزش بده البته اين موجود هرچي داره ذاتي وهمان است كه درخلقتش نهاده شده وقوه خلاقه
نداره...
جنها باپيامبراسلام(ص) وهمچنين ائمه هدي(ع)اتباط داشتند.جنها نه تنها با علماي شيعه
دراتباطند بلكه ازاونها تقليد هم ميكنن البته جنهاي داراي مذهب شيعه.ممكنه جنهاي پيرواديان
ديگرهم باعلماودانشمندان ديني ارتباط داشته باشن.
وعمرجنهابيش از2000 ساله اونها درحالت معمولي منبسطن وديده نمي شن ووقتي منقبض
بشن قابل رؤيتند
........احتمال داره چندسال بگذره ويه جن وارد خونه كسي نشه عادتشون اينه كه بدون مقدمه
ودعوت به خونه كسي نزديك نميشن ولي همين كه بهانه اي پيداكنن ديگه دست بردارنيستن
ومقدمه ورودشون هم ورده جنها معمولادرجاهاي كثيف ومخروبه ودراب
انبارها...حمامها.....وچاهها بيشترن......اونها جاومكان براشون مطرح نيست واحتياج به
كار.شغل وتحصيل ندارن
بعضيا ميگن جن براي انسان يا زمين ويا دركل اين دنيا چه سودي داره كه افريده شده؟؟؟
درجواب بايد بگم خداوند حكيمه يعني كليه افعال الهي هدفداره وبه هيچ وجه كاربيهوده
ازاوصادر نميشه بزرگترين نعمتي كه دراثرافرينش نصيب موجودات ميشه (وجودياحياته)
درقران ميخونيم(ماخلقناالسماوات والارض ومابينهما لاعبين ماخلقناهماالابالحق ولكن اكثرهم
لايعلمون)يعني: ما اسمانها وزمين وهرچه راكه ميان انهاست بيهوده خلق نكرديم بلكه انها رابه
خاطر يك هدف حقيقي افريديم.ولي بيشترمردم اين رانميدانند.
جنها معمولاازدرد ورنج انساني مبرا هستند وزماني كه اجل اونها ميرسه توسط فرشته مرگ
قبض روح ميشن همونطوركه بعضي ازبزرگان علماكه متوجه مرگ زعفرجني شدند
دركشورهاي هند.ايران.عراق براي اومجلس فاتحه تشكيل دادند.
اينكه جن ها مي تونن اراده بعضي ازادمها رادراختياربگيرن عجيب نيست چون حتي بعضي
ازانسانها مانند مرتاضان وساحران ازراه غيرشرعي مي تونن اراده ديگران راتصرف كنن.
شبي روكه جن ها به حضوررسول خدا(ص)شرفياب شدن وبه همراه ان حضرت به نزدقوم
خود رفتند وتعاليم ديني راازپيامبرخدااموختن (ليلة الجن)ميگن....


###بسم الله الرحمان الرحيم###

amirkurd
Monday 6 April 2009-1, 04:51 PM
*~*~تسخيرواحضارجن~*~*




(دلتون مي خواد اينكارو بكنين؟)
تسخيرجن امكان داره ولي كار خوبي نيست از نظرشرعي حرامه وجزء گناهان كبيره ست .
تو اين زمينه ممكنه سوالاتي براتون پيش بيادكه چطوري ممكنه؟
دوراه داره يكي اينكه جن با اختيار خودش بياد.ويكي ديگه اينكه به واسطه دعا وورد احضار بشه كه هردو راه
باعث صدمه ديدن فرد احضار كننده ميشه ونتيجه اي جزتباهي براش نداره. اگه شما بادعا وتعويذ جنهارو
حاضر كنين تضميني دراحضارنوع جن نيست (يعني ممكنه جنهاي بد ظاهربشن)
احضاروتسخير جن از طريق چله نشيني موثره.
حالا چند راه براي دفع جن:براي دور كردن جن وشيطان بايد به خدا توسل جست.جن بمحض شنيدن ذكر و ورد
فرارمي كندوقتي(بسم الله الرحمان الرحيم) گفته مي شود جن وشيطان از ادم دور ميشن بجزجن هاي مؤمن چون
اونها باانسان دشمن نيستن.وهركس سوره هاي معوذتين (سوره هاي فلق وناس)روزياد بخونه هم ميتونه از
شرجن وشيطان راحت باشه.بعضي ها هم هستن كه حتي ازخوندن دعا براي دور كردن جن مي ترسن اما بايد
بگم جن ها هيچ گونه ترسي ندارن مگه اينكه ازطرف انسان بهانه اي بدستشون بياد كه دراينصورت براي ادم
خطرناك ميشن كه اينم به وسيله همراه داشتن دعا هاي دفع جن برطرف ميشه....مي دونيد كه انسان ازلحاظ
افرينش ازجن برتراست زيرااواشرف مخلوقات است لذا نيازي به تسخيرجن ندارد.توصيه ميشه به جاي
تسخيرجن به امرتزكيه نفس وخود سازي بپردازه

amirkurd
Monday 6 April 2009-1, 04:53 PM
ماهیت جن

جن دارای حرکات بسیار سریع می‌باشد و به همین دلیل قبلاً می‌توانست در آسمان نفوذ و استراق سمع کند ولی با ظهور حضرت مسیح(علیه‌السلام) جلوی ورود و نفوذ آنها به آسمانها به صورت نسبی گرفته شد و با ظهور پیامبر گرانقدر اسلام حضرت خاتم الانبیاء(صلی‌الله‌علیه‌و آله‌وسلم) کاملاً از ورود آنها به آسمانها جلوگیری گردید. خلقت انسان بعد از خلقت جن روی زمین بوده است و جن‌ها هفت هزار سال پیش از انسان در کره زمین زندگی می‌کردند.

همانطور که انسان ها از نسل آدم و حوا بوده، جن ها از نسل مارج و مارجه می‌باشند. طول عمر جن از انسان بسیار زیادتر است ( حدود دو هزار سال عمر میکنند ) ولی جن نیز دارای مرگ، تولد و عمر محدود و مشخص می‌باشد، همچنین دارای حشر، نشر، معاد، حساب و کتاب اخروی است. از لحاظ مرفولوژی و ظاهری، قیافه واقعی جن با انسان تفاوت دارد(این موجودات می‌توانند با قیافه و ظاهر کاذب نمایان شوند). جن یک امتیاز از لحاظ ظاهری نسبت به انسان دارد و آن اینکه می‌تواند به هر شکلی که می‌خواهد اعم از انسان و حیوان دربیاید، ولی به شکل پیامبران، ائمه معصومین و شیعیان واقعی ظاهر نمی‌شود.

طول قد جن بسته به سن او، بین سی تا هشتاد سانتیمتر است. جن دارای دو جنس مذکر و مؤنث است و تولید مثل می‌کند. نطفه جن بر خلاف انسان از جنس و ماهیت شبیه هوا می‌باشد. انسان و جن می‌توانند با همدیگر ازدواج نموده، حتی تولید مثل نمایند. دستگاه گوارش جن با انسان تفاوت دارد. بطور معمول جن انسان را می‌بیند ولی برای انسان قابل رؤیت نمی‌باشد.


جن مانند انسان دارای علم، ادراک، قدرت تشخیص، مسئولیت و تکلیف است. پیغمبر گرامی اسلام بر جن‌ها نیز مبعوث شدند و در بین جن‌ها نیز دین و مذهب و فرقه وجود دارد. جن به دو گروه مسلمان و غیرمسلمان تقسیم شده و مسلمانان آنها نیز در یک گروه اهل تشیع قرار می‌گیرند. رهبر جن‌های شیعه«
سعفر ابن زعفر» می‌باشد و لوحی مزیّن به جملة مبارک«یا ابا عبد الله الحسین»برگردن دارد. پدر زعفر در صدر اسلام توسط حضرت علی(علیه‌السلام) کشته شد و خود نیز به دست آن حضرت مسلمان گردید. زعفر و لشکریانش در واقعه کربلا به یاری حضرت امام حسین(علیه‌السلام) شتافتند ولی آن امام بزرگوار اجازه نفرمودند.

در منابع مختلف از جمله قرآن کریم، تفاسیر، احادیث و کتب علمی از جن یاد شده است. دانشمندان غربی از جن به عنوان ارواح صدادار یاد می‌کنند. پیامبر گرامی اسلام که درود خدا بر او باد می‌فرمایند:«خداوند جن را در پنج صنف آفرید: باد، مار، عقرب، حشرات و انسان.»برخی از انسانها جن را می‌پرستند، علّامه طباطبائی(رضوان‌الله‌تعال ‌علیه) می‌فرمایند:«مشرکان سه دسته می‌شوند، اول آنهاییکه جن می‌پرستند، دوم آنهاییکه ملائکه می‌پرستند و سوم آنهاییکه مقدّسینی از بشر را پرستش می‌کنند.» ابلیس از طوایف جن است و در قرآن صراحتاً به این مطلب اشاره شده است.به (روایتی) ابلیس دوازده هزار سال عبادت کرد و همین امر باعث شد از زمین به آسمان برود و در رده ملائک قرار بگیرد و به درجه‌ای رسید که مرتبة استادی برخی از ملائک را داشت. برخی از جن‌ها علاقمند به داشتن ارتباط با انسان می‌باشند، بعضی انسانها نیز به ایجاد رابطه با جن‌تمایل دارند، ایجاد این ارتباط امکان پذیر است ولی به هیچ عنوان توصیه نمی‌شود و نهی شده است، برخی از علما نیز آن را مجاز نمی‌دانند.

تسخیر جن کاری خطرناک میباشد . اگر انسانی با جن ارتباط گرفت، دیگر نمی‌تواند آنرا قطع کند و یا حداقل قطع این ارتباط دارای عواقب خطرناکی است. قابل ذکر است که جن در مقابل ارتباط با انسان و خدماتی که ارائه می‌کند، چیزهایی از انسان می‌گیرد که جبران آن بسیار سخت بوده، یا غیرقابل جبران است. در صورتیکه جن از طرف انسان احساس خطر کند و یا آسیب ببیند، اقدام به تلافی خواهد کرد و به شخص مورد نظر یا بستگان نزدیک، از جمله همسر و فرزندان او آسیب می‌زند و یا آزار و اذیّت می‌رساند، پس بهتر است جن را بهانه‌ای برای تفکّر و تدبّر در عظمت خالق آن قرار دهیم. براستی که اگر انسان تمام عمر خویش را نیز صرف اندیشیدن در بزرگی و عظمت حق تعالی نماید، بسیار اندک خواهد بود.
__________________________________________________ __________________________________________________ ________________________________
جن در قرآن و احادیث

در میان انسانها بر سر خلقت نظام عالم دو دیدگاه کلی وجود دارد، عده ای که همه چیز را ناشی از خلقت ذات الهی می دانند و گروهی دیگر که سرمنشا خلقت نظام عالم را در طبیعت جستجو می کنند. اگرچه میان آنان اختلاف نظرها بسیار عمیق و اساسی است، ولی هیچ یک از این دو گروه نتوانسته اند وجود موجودات ماوراؤالطبیعه را انکار کنند. آنهایی که خداباورند و به روح و معاد معتقدند (غیر از مسلمانان) از آنها به عنوان ارواح خبیثه و یا ارواح شریر و یا شیطان یاد می کنند، برخی هم آنها را موجودات فضایی قلمداد می کنند، مادیون هم که اعتقادی به ذات الهی و قدرت پروردگار ندارند، این موجودات را همان انسانهای اولیه ای می دانند که در سیر تکامل بین انسان و میمون حیران مانده و به شکل و شمایل غریب درآمده اند و یا حتی برخی از آنان معتقدند که اینان انسانهای وحشی و بدوی در اعماق جنگل هستند و گاهی خود را نمایان ساخته و موجب اذیت و آزار انسانهای متمدن می شوند. و اما مسلمانان : بنا به نص صریح قرآن، موجودات عالم به سه گروه تقسیم می شوند: ۱ـ جمادات ۲ـ نباتات ۳ـ حیوانات؛ که یا دارای عقلند مانند انسان، فرشتگان و جنیان و یا فاقد عقل و شعورند مانند حیوانات و باز بنا به آیات نورانی قرآن کریم، باید بدانیم که بدون هیچ شک و تردیدی موجودی با نام «جن» در جهان آفرینش وجود دارد که از نظر تکلیف و شایستگی مورد خطاب پروردگار قرارگرفته و مشابه انسان می باشد، چرا که، ۱ـ سی و چهار بار نام جن در قرآن کریم آورده شده است. ۲ـ هفتاد و دومین سوره قرآن با نام این موجود مزین گردیده است. ۳ـ احادیث و روایات فراوانی از پیامبر اکرم (ص)، حضرت علی (ع)، امامان و بزرگان علوم دینی در این خصوص، موجود بوده و در دسترس قرار دارد. ۴ـ به وسیله بسیاری از انسانها رویت شده اند. به آیاتی از قرآن کریم که وجود جن را مبرهن می داند اشاره می کنیم:
سپاهیان سلیمان از جن و آدمی و پرنده گرد آمده و به صف می رفتند. (سروه نمل، آیه ۱۷)
برای خدا شریکانی از جن قرار دادند و حال آن که جن را خدا آفریده است. (سوره انعام، آیه ۱۷)
بگو اگر جن و انس گرد آیند تا همانند این قرآن را بیاورند، نمی توانند، هر چند که یکدیگر را یاری دهند. (سوره اسرا، آیه ۸۸)
سخن پروردگارت بر تو مقرر شد که جهنم را ازجن و انس انباشته می کنیم. (سوره هود، آیه ۱۱۹)
ای گروه جنیان و آدمیان، اگر می توانید که از قطر آسمان و زمین بگذرید، بیرون روید ولی بیرون نتوانیدرفت مگر با قدرتی. (سوره الرحمن، آیه ۳۳)

مرحوم شیخ مفید در کتاب «ارشاد» آورده است: «در آثاری از ابن عباس نقل شده: زمانی که پیامبر اسلام (ص) به قصد جنگ با قبیله بنی مصطلق از مدینه خارج شد، هنگام شب به دره وحشتناک و صعب العبوری رسید. اواخر شب جبرئیل بر آن حضرت نازل شد و خبر داد که طایفه ای از جن در وسط دره جمع شده و قصد مکر و شر و آزار و اذیت شما و اصحابتان را دارند». (ارشاد ص ۳۹۹)

از حضرت امام صادق (ع) روایت شده : روزی حضرت رسول (ص) نشسته بود، مردی به خدمتشان رسید که بلندی قامتش مثل درخت خرما بود. سلام کرد، حضرت جواب داد و سپس فرمود: «خودش و کلامش شبیه جن است». سپس به او فرمود: کیستی؟ عرض کرد: من هام، پسر هیم، فرزند لاتیس، پسر ابلیس هستم (بحارالانوار ص ۸۳)

بانو حکیمه دختر امام کاظم (ع) گوید: «برادرم امام رضا (ع) را دیدم که جلو در اتاقی با کسی صحبت می کرد در حالی که تنها بود، عرض کردم: با چه کسی سخن می گویید؟ فرمودند: فردی از جن آمده تا مسائلی بپرسد و از چیزهایی شکایت کند» (اصول کافی ص ۳۹۵) علامه طباطبایی (ره) می فرمودند: «روزی آقای بحرینی که یکی از افراد معروف ومشهور در احضار جن و از متبحرین در علم ابجد و حساب مربعات بود در مجلس ما حضور یافت،چادری آوردند، دو طرفش را به دست من داد و دوطرف دیگر را به دستهای خود گرفت. این چادر به فاصله دو وجب از زمین فاصله داشت. در این حال جنیان را حاضر کرد، صدای غلغله و همهمه شدیدی از زیر چادر برخاست. چادر به شدت تکان می خورد چنان که نزدیک بود از دست ما خارج شود. من محکم نگه داشته بودم، آدمکهایی به قامت دو وجب در زیرچادر بودند و بسیار ازدحام کرده و تکان می خوردند و رفت و آمد داشتند، من با کمال فراست متوجه بودم این صحنه، چشم بندی و صحنه سازی نبوده و صد درصد وقوع امر خارجی بوده است» (رجایی، تهرانی جن و شیطان ص ۴۷)

اینها شمه ای بود از آیات قرآن کریم و احادیث و روایات که هر گونه شک و شبهه ای را در وجود واقعیت جن به یقین تبدیل می سازد.
__________________________________________________ __________________________________________________ ____________________________________
جن چگونه موجودی است؟


به واقع جن چگونه موجودی است و آیا می توان توسط علوم پیشرفته امروزی آن را اثبات کرد؟جن در لغت به معنای مستور و پوشیده است،همان طور که بچه در رحم و پنهان از چشم ما را «جنین» گویند و جنت اشاره به باغی است که درختان آن مانع از به چشم آمدن زمینش می گردد. و شاید علت شک و تردید در وجود جن نیز همان مستور و پنهان بودنش از انظار و حس بشری است، که علت آن در ذات خلقتش نهفته است. قرآن کریم خلقت جن را چنین بیان می دارد:
و جان (که در بعضی از متون اسلامی آمده است، جان پدر جن است همان طور که آدم، پدر انسان) را پیشتر، از آتش زهرآگین آفریدیم. (سوره حجر، آیه ۲۷)
خدا انسان را از گل خشک شده ای چون خاک سفال آفرید و جنیان را از شعله ای بی دود. (سوره الرحمان، آیه ۱۴ و ۱۵)
مرا از آتش خلق کردی و او (انسان) را از گل آفریدی.

از این آیات در می یابیم که جن، آتش است و انسان از جنس خاک، و این چنین دریافت می شود که جنیان قبل از انسان خلق شده اند، و از آن جایی که هر دو از ماده آفریده شده اند پس مادی هستند، ولی دو تفاوت اساسی آنها را از سایر موجودات متمایز می سازد:
۱ـ می توانند خود را به هر شکل و قیافه ای درآورند (آکام المرجان) (به استثنای پیامبران و ائمه معصوم و بنا به برخی روایات حتی احدی از شیعیان).

۲ـ از چشم موجودات دیگر پنهانند. ملاصدرا پنهان و آشکار شدن جن را با هوا قیاس می کند و این طور عنوان می دارد: «بدن های لطیف آنها در الطاف و نرمی متوسط بوده و از این رو آماده جدایی و یا گردآمدن هستند، چون گرد هم آیند قوام آنها بهتر گشته و مشاهده می گردند و چون جدا گردند قوامشان نازک و جسمشان لطیف می شود و از دیده پنهان می مانند، مانند هوا که وقتی ذراتش گرد هم می آیند غلیظ می شود و به صورت ابر درمی آید و وقتی ذرات از هم جدا می شوند لطیف شده و دیده نمی شوند.» (ملاصدرا، مفاتیح الغیب)

همین ذات وجودی جنیان به آنها این امکان را می دهد که خود را به هر شکلی و با هر حجمی درآورند، چه به اندازه سرسوزن و چه در اندازه اتاقی بزرگ. آنها به واسطه همین ویژگی، بعد زمان برایشان معنا ندارد، و مسافتی را که بشر مدتها باید آن را طی کند، در لحظه ای می پیمایند و اعمالی را که از توان انسان خارج است آنها به راحتی قادر به انجامش هستند. عمده ترین علت شک و تردید در وجود آنان هم همین پنهان بودن از چشم انسانهاست، که البته از نظر علمی هم توجیه پذیر است. چرا که در جهان هستی چیزهای زیادی وجود دارد که به چشم ما قابل رویت نیستند ولی قدرتشان از نظر جسمی از انسان به مراتب بیشتر است، مثل الکترونها، امواج الکتریسیته، نورهای ماورای بنفش، اشعه ایکس، باکتریها و ویروسها، آمیب ها، جانداران تک سلولی و از همه مهمتر ذات اقدس الهی که دیده نمی شود ولی کدام عقل سلیمی می تواند آن را انکار کند؟ بنابراین صرف این که با حواس خود قادر نیستم آنان را درک کنیم، دلیل بر نبودن آنها نیست.

amirkurd
Tuesday 7 April 2009-1, 12:13 PM
وحشت در محله قديمى قزوين
اعضاى هشت نفره يك خانواده قزوينى ادعا مى كنند كه از ۱۱ماه پيش يك «بچه جن» با آنان در ارتباط است ومى توانند به وسيله او از آنچه در آينده روى مى دهد مطلع شوند. فرزندان اين خانواده پس از دوستى و آشنايى با اين بچه «جن» دچار مشكلات شديد روحى و روانى شده اند.
• نخستين بار چه گذشت
خانه در محله اى قديمى واقع شده است. پدر خانواده با نگرانى در مورد آنچه كه روى داده مى گويد: ۱۱ماه پيش بود. پسر كوچكم كه ۱۵ساله است دچار حالت تشنج گونه شديدى شده و در ناحيه گردن تمام رگهايش متورم شده و عضلات دستها و صورتش به شدت منقبض شده بود. او با صداى وحشتناكى با تمام ما درگير شده بود.
وى گفت: از اينكه پسرم دچار جنون آنى شده ترسيده بودم ونمى دانستم چه كار كنم، هيجان او به اندازه اى بود كه همه به او خيره شده بوديم تا اينكه او جلوى آينه رفت و در آن شروع به حرف زدن كرد.
وى گفت: بعد از آن كم كم آرام شد و بعد با اشاره به ما گفت: اين دختر دوست من است. ما هيچ كس را نمى ديديم ولى او در آينه شروع به صحبت كردن با او كه روز بعد وقتى سرسفره براى خوردن ناهار نشسته بوديم همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد، پسرم در يك لحظه پارچ را برداشته و به ديوار كوبيد و گفت: مامان! حواست كجاست؟ چرا پارچ را روى سر دوست من مى گذارى؟ خيلى از اين وضعيت احساس خطر كردم براى همين بود كه همان روز پسرم را به نزد يك متخصص روانپزشكى بردم و مشكل را با آنان در ميان گذاشتم ولى دكتر قرص آرامبخش براى او نوشت كه هيچ تاثيرى روى او نداشت و تنها براى مدتى او را آرام مى كرد.

*دومين جن زده
وى گفت: وضعيت پسرم همه اعضاى خانواده را پريشان كرده بود. همه نگران وضعيت او بوديم و مى ترسيديم كه مبادا بلايى سر او بيايد. در اين ميان دخترم كه تازه نامزد كرده بود بيشتر از بقيه احساس نگرانى مى كرد. بعد از چندروز متوجه شدم دخترم كه پرشور، اجتماعى و سرو زبان دار بود، ساعتها گوشه اى مى نشيند و به حالت افسردگى مبتلا شده است.
دخترم ديگر از خانه بيرون نمى رفت و در گوشه اى مى نشست. ساعتها گريه مى كرد. فكر مى كردم به خاطر وضعيت برادرش به اين روز افتاده است، ولى بعد از چندروز حالت عجيبى از او سر زد او ناخن هايش را به شدت مى جويد و در زمانى كه در اتاق تنها بود با خودش حرف مى زد. نامزد دخترم از وضعيتى كه پيش آمده بود گلايه مى كرد و رفتارهاى دخترم با او باعث شد كه او ناراحت شود و سرانجام به توصيه من رفت و آمدش را به خانه ما كم كرد.
اين پدر ادامه داد: دخترم در حرفهايش جسته و گريخته از دخترى حرف مى زد كه ما قادر به ديدن او نبوديم. او كم كم ديگر جلوى ما با موجودى حرف مى زد كه به چشم ما نمى آمد. هر روز شانه اى به دست مى گرفت و درهوا طورى تكان مى داد كه انگار دارد موهاى كسى را شانه مى كند.
وى ادامه داد: چند روزى گذشت يك روز تشنج شديدى به او دست داد و در يك لحظه به طرف من حمله كرد. از اين رفتار دخترم تعجب كردم. او با ناراحتى به من گفت: بابا! تو مقصر تمام بدبختى هائى هستى كه براى دوست من به وجود آمده است. سعى كردم او را آرام كنم. از او علت را پرسيدم و او گفت: تو دست هاى دوست مرا سوزانده اى.

*سومين جن زده
پدر مى گويد: پسر ديگرم هم بعد از مدت كوتاهى مثل آن دو شد. او هم از دوستى حرف مى زد كه ما او را نمى ديديم. مى دانستيم كه اين پسرمان هم مثل آن دوتاى ديگر جن زده شده است.

*پيشگويى
مادر خانواده در حالى كه ناراحت است مى گويد: در شرايطى بوديم كه نمى دانستيم چه كنيم. شوهرم و من به هر درى مى زديم به نتيجه نمى رسيديم. يك روز دخترم را شروع به نصيحت كردم و به او گفتم: دخترم تو چرا پدرت را آدمى سنگدل مى دانى كه دوست تو را سوزانده است. او آدم مهربانى است. دخترم گفت: مى دانى كه بابا قبلاً قصد ازدواج با شخص ديگرى را داشته است و اصلاً به تو هيچ علاقه اى ندارد. بعد هم گفت: زياد نگران دايى نباش. دايى دچار ناراحتى كليه است و تا ۱۰ ماه ديگر مى ميرد. ۱۰ ماه بعد برادرم در بيمارستان جان سپرد. ديگر متوجه خطر جدى در نزديك خودمان شده بوديم. هركس آدرسى از پزشك، دعانويس و امامزاده مى داد بچه ها را به آنجا مى برديم. حتى گفتند زنى در شمال كشور امكان تسخير اجنه را دارد و ما بچه ها را به آنجا برديم. خانه آن زن در روستايى دورافتاده بود. پيرزن بچه هايم را داخل اتاقى برد. صداى ضجه بچه هايم را مى شنيدم، ديوانه شده بودم نمى توانستم تحمل كنم. شوهرم هم وضعيت بدترى از من داشت پيرزن با سرسختى به ما اجازه واردشدن به اتاق را نمى داد.
وى گفت: پنج روز آنجا بوديم. بچه هايم آرامتر شده بودند. پيرزن به من گفت: مقصر اصلى تمام اين ماجراها شوهر تو است. ولى نه من و نه شوهرم واقعاً علت را نمى دانستيم. چند روز بعد از بازگشتن به قزوين دوباره سردردها، تشنج ها، حرف زدن ها، شانه زدن موهاى دخترك جن و واگويه ها وپيشگويى ها شروع شد. هر روز وقتى سر سفره ناهار يا شام مى نشستيم مى دانستيم كه دخترم قاشق قاشق به دوستش غذا مى دهد. او قاشق را پر مى كرد در هوا مى چرخاند و به سوى كسى كه كنارش نشسته بود مى گرفت و غذاى درون قاشق در يك لحظه ناپديد مى شد، بى آنكه ببينيم كسى قاشق را به دهان مى برد.
پسر كوچك خانواده كه ۱۵ ساله است مى گويد: دوستم دخترى است كوچك. او مثل ما لباس مى پوشد ولى دست هاى او سوخته است. دوستم هميشه گريه مى كند و از پدرم ناراحت است.

*چرا؟
پسرك مى گويد: خب معلوم است پدرم دست هاى او را سوزانده است. پدر من، پدر ومادر او را هم سوزانده و كشته است. پسرك بغض مى كند و مى گويد: او در كنار من مى نشيند و من با اوحرف مى زنم و او اطلاعات زيادى را به من مى دهد.

*چهارمين جن زده
خاله بچه ها كه از شنيدن وضعيت بچه هاى خواهرش نگران شده است راهى قزوين مى شود تا جوياى حال آنان شود ولى اين زن بعد از چند روز اقامت در اين خانه وقتى به خانه اش باز مى گردد، دچار همين حالات مى شود بر اثر پيش آمدن اين حالات، همه از او فاصله مى گيرند و مشكلات زيادى براى او و خانواده اش پيش مى آيد.

*كودكان جن زده محله
چند كودك و نوجوان كه به نوعى از دوستان فرزندان اين خانواده قزوينى هستند بعد از مدتى دچار حالات مشابهى مى شوند. وضعيت همسايگان محله به هم ريخته است. يكى از اين خانواده ها كه ادعا مى كند فرزندش جن زده شده يك كوچه بالاتر و ديگرى چند كوچه آن سوتر ساكن است.

*بچه جن
تمام اين كودكان در مورد دوست كوچك خود مى گويند: او دخترى كوچك است. كاملاً شبيه انسان است. دست هايش سوخته است. لباس تميز ومرتبى بر تن دارد. او هميشه در حال گريه وزارى است. موهايش بلند است و مثل همه انسانها حرف مى زند. پدر خانواده در مورد حالاتى كه در تمام فرزندانش مشاهده كرده است مى گويد: وقتى در لحظاتى بچه هايم ادعا مى كنند كه دوست جن شان را مى بينند دست هايشان مثل او از هم به دو طرف باز مى شود. عضلاتشان كشيده شده، چشمان شان كاملاً سرخ و پرخون و رگ هاى گردنشان متورم و چهره شان دگرگون مى شود.

*ادامه پيشگويى ها
بچه ها گاه و بى گاه از مرگ، نبودن همسايه، آمدن ميهمان، كتك و دعوا در محل كار خبر مى دهند. در حالى كه اين پيشگويى ها تاكنون كاملاً درست بوده است. مادر بچه ها با گريه مى گويد: نمى دانم چرا بچه هايم اينطورى شده اند. از اين وضعيت ناراحت هستيم. آنها بعد از تشنج با تزريق سرم و دارو آرام شده و به حالت عادى باز مى گردند.
• متخصصان چه مى گويند؟
يك كارشناس ارشد روانشناسى با اشاره به مشكلات روحى و روانى اين افراد مى گويد: جن قابل لمس يا ديدن نيست. در احاديث و روايت اسلامى نيز به آن اشاره شده ولى به صورتى كه اين خانواده وبچه ها ادعا مى كنند نيست به احتمال قوى همه اين افراد دچار ناراحتى روحى-روانى كه زاده تخيل و تلقين است شده اند

amirkurd
Tuesday 7 April 2009-1, 12:15 PM
*~*~چند داستان~*~*
آنجلا : ناگهان غیبش زد



انجلای 9 ساله در بعد از ظهری به یاد ماندنی در سال 1916 در منطقه ی کارلو وقتی گاو پدرش را به خانه میبرد با جنی 130 سانتی متری رو به رو شد که گویا اهمیتی نمیداد که با آمیزاد مواجه شده.

وقتی دخترک به مزرعه رسید و منتظر بود تا گاو وارد شود مردی کوچک را دید که جلو گاو در حال بازیگوشی بود و با ترکه ای که در دست داشت آهسته روی دماغ گاو میزد و گاو هم سرش را این طرف و آن طرف میکرد جن کوچک کت قرمز دکمه دار و شلوار چسبان قهوه ای به تن داشت و کلاهی سیاه و لبه دار به سر داشت .

وقتی جن از کنار دخترک رد میشد چیزی نمانده بود که به او برخورد کند در همین حال نگاهی به دخترک انداخت و از روی چاله ای پرید و ناگهان غیبش زد.

او طوری قدم بر میداشت که انگار هیچ مانعی روی زمین نبود که البته احتمالا برای او همینطور بوده است.



جان:زیر بوته پنهان شده بود



35سال بعد در همان منطقه کارلو مرد کوچولوی قرمز پوشی دیده شد.

در نوامبر 1951جان بیرنی با بولدوزرش بوته ای بزرگ را از جا در می آورد که دید مردی حدودا 120 سانتی متری از زیر بوته بیرون پرید سه مرد دیگر هم که آنجا حضور داشتند او را دیده بودند که از وسط مزرعه عبور و به آن طرف نرده ها رفت.

آنها در زیر بوته قلوه سنگی بزرگ پیدا کردند که به نظر میرسید روی سوراخی را پوشانده است خیلی سعی کردند تا قلوه سنگ را تکان دهند اما نتوانستند آنها حتی با استفاده از مواد منفجره هم موفق به جا به جا کردن آن سنگ نشدند و بلاخره هم جان بیرنی بولدوزرش را از آنجا دور کرد و از خیر کار کردن در آن قسمت مزرعه اش گذشت.











آلیس و کلارا:شبیه ساعت دیواری بود



در سال 1951 دو دختر در جاده ای در منطقه ی ویکلو قدم میزدند که مرد جوان کوچولوی سیاه پوشی را دیدند که نزدیک درختی کهنسال نشسته بود و به آنها نگاه میکرد دختر ها هم مات و مبهوت ایستاده و به او نگاه میکردند کلارا و آلیس میگویند قد او حدود 90 سانتی متر بود سر تا پا سیاه پوش بود و کلاه سیاهی هم به سر داشت آنها تصور کردند شاید او جن باشد بنابراین به سرعت در ورودی مزرعه را باز کرده و با عجله وارد شده و در را پشت سرشان بستند اما وقتی پشت سرشان را نگاه کردند دیگر از آن مرد کوچولو خبری نبود گر چه بالای میله مزرعه متوجه شی عجیبی به شکل و اندازه یک ساعت دیواری شدند که بالاخره نفهمیدند چه بوده.





برایان کالینز:پیپ ناپدید شد



اوایل دهه ی 1990 برایان کالینز 15 ساله که تعطیلاتش را در جزیره ی آران در غرب دونگال میگذراند یک روز صبح برای دویدن بیرون رفته بود که دو مرد کوچک در حال ماهیگیری در کنار رودخانه ای مشرف به دریا دید.

قد آن ها حدود 105 سانتیمتر بود سر تا پا سبز پوشیده بودند و چکمه های قهوه ای به پا داشتند یکی از آن ها ریش خاکستری داشت و کلاهی صاف روی سر گذاشته بود آنها میگفتند و میخندیدند و به زبان ایرلندی حرف میزدند.

وقتی برایان جلو رفت ناگهان به میان رودخانه پریدند و غیبشان زد.

اما آنها پیپ خود را جا گذاشتند که برایان آن را برداشت و به خانه ی محل اقامتش برد و در کشو کذاشت و در آن را قفل کرد و جالب اینجاست که آن پیپ به طور مرموزی ناپدید شد.

برایان دوباره آن دو مرد کوچک را دید سعی کرد از آنها عکس بگیرد و مکالمه شان را ضبط کند اما نه در عکس تصویری معلوم بود و نه در ضبط صدایی.





کاترین:در بخاری بود



کاترین 5 ساله در وندورث یک جن را در بخاری اتاقش دید او تقریبا هم سن و سال دخترک بوده و تمرین رقص میکرده.

قد این جن نصف قد این دخترک بوده سر تا پا سبز پوشیده بود و کلاهی قرمز به سر داشت وقتی دخترک زانو زده تا آن موجود کوچک را بردارد او لبخندی به دخترک زده سری تکان داده و غیب شده است .

amirkurd
Tuesday 7 April 2009-1, 12:18 PM
این عکس در مهمانی هالووین گرفته شده است - دیوارهای این مکان با پلاستیک سیاه رنگی پوشیده شده است - به روحی که در پشت این پلاستیک است دقت کنید - چیزی شبیه به صورت را مشاهده میکنید :


http://eviil.persiangig.com/Picture/Ghost13.jpg

۲- چیزی شبیه به یک صورت انسان رو به خوبی مشاهده میکنید :

http://eviil.persiangig.com/Picture/Ghost14.jpg

۳- روحی در ابردین اسکاتلند - این عکس در ساعت ۲ شب و در تاریخ ۱۶ ژوئن ۲۰۰۷ در اطاق زیر شیروانی ساختمانی قدیمی گرفته شده است - فرد عکاس که اسکات نام دارد میگوید پس از باز کردن در اطاق فورا عکسبرداری میکند - همچنین فلاش دوربین انها خاموش و هوای این اطاق بسیار سرد بوده است - به گفته وی عکس اصلی بسیار تاریک بوده است و چیزی در عکس دیده نمیشده که بعد از روشن کردن عکس متوجه شکلی میشود که در گوشه اطاق و در کنار صندلی ایستاده است :

http://eviil.persiangig.com/Picture/Ghost15.jpg

۴- به شکلی که شبیه به بدن انسان است دقت کنید ! جالبه - نظر شما چیست؟!

http://eviil.persiangig.com/Picture/Ghost16.jpg

amirkurd
Tuesday 7 April 2009-1, 12:19 PM
*~*~داستانی در مورد مردی كه با جنها در ارتباط بود~*~*

بعضی ها می گویند ، جنها محل زندگی مخصوص به خود دارند و از اجتماع انسانها دوری می كنند.

در حدود یك قرن ویا بیشتر پیش ازاین در یكی از روستاهای دورافتاده این كشور بزرگ ، مردی ساده دل زندگی می كرد كه ادعا داشت با جنها رابطه دارد و محل زندگی آنها را می شناسد و حتی آنها او را در مراسم ها ، جشنها و عذاداری های خود دعوت می كنند . اما كسی حرفش را باور نمی كرد و مردم ده مسخره اش می كردند . او می گفت كه ادعای خود را ثابت خواهد كرد . روزی گاو یكی از اهالی روستا ( كه برای چرا كردن در طول روز گاوها را رها می كردند) گم شد و غروب صاحب گاو هر چه گشت نتوانست آنرا پیدا كند . اتفاقا همان شب اجنه مرد ساده دل را به یك مراسم عروسی جنها دعوت كردند . مطابق رسم جنها ، پس از پایكوبی و شادی ، آنها برای شام ، گاو و یا گوسفندی قربانی كرده و بریان می نمودند و می خوردند و بعد از خوردن آن ، استخوانها را دوباره روی هم جمع كرده و حیوان را به شكل اول باز می گرداندند . اتفاقا آن شب گاو گمشده آن روستایی را آورده بودند . مرد ساده دل از فرصت استفاده كرده و در حین خوردن شام قطعه ای از استخوان ران گاو را نزد خود پنهان كرد . پس از اتمام مراسم جنها استخوانها را جمع كردند ولی نتوانستند آن تكه استخوان ران را بیابند . جستجوی آنها ثمری نداشت . در نهایت تصمیم گرفتند به جای آن یك تكه چوب درخت گردو را مطابق آن استخوان بتراشند و به جای آن قرار دهند . همین كار را كردند و گاو را باز سازی نموده و به ده برگرداندند . فردای آن شب مرد ساده دل به میان مردم ده رفت و ادعا كرد كه دیشب در مراسم عروسی جنها بوده است . مردم طبق معمول مسخره اش كردند . او روستایی ای را كه گاوش گم شده بود را صدا كرد و گفت آیا گاوی كه دیشب گم كرده بودی امروز پیدا نشد؟ او گفت بله امروز صبح دیدم خودش به خانه آمده و جلوی طویله است . مرد ساده دل گفت ، نه ، او را اجنه برده بودند و آنها آوردند و تمام ماجرا را تعریف كرد و بعد گفت اگر باور نمی كنید آن گاو را ذبح كنید و استخوان رانش را ببینید كه از چوب گردو است . اگر من دروغ گفته بودم ، پولش را دوبرابر میدهم و اگر نه شما حرف مرا باور خواهید كرد . مردم كه هنوز باور نمی كردند ، برای تفریح و اینكه گوشت گاو مجانی خورده باشند گاو را كشتند و بعد از دیدن استخوان پای گاو در كمال ناباوری دیدند كه حق با آن مرد ساده دل است . بعد از آن داستان آن مرد دهان به دهان نقل شد و اكنون نیز در آن روستا اهالی پیر ده ، آن داستان را به عنوان یك داستان واقعی قبول دارند .

amirkurd
Tuesday 7 April 2009-1, 12:20 PM
*~*~داستان~*~*

سلام یه روز ناهید به من زنگ زد که برادر نا تنیش داره میاد ایران و می خواد ازدواج کنه من ۲۶ سلامه و برادر ناهید ۳۷ سالشه منم پرسیدم که سیامک وضع مالیش خوبه مه ناهید هم گفت توپه توپه منم قبول کردم سیامک بهد ۱ ماه اوومد ایران و خاستگاریم منم دیدم که هم وضع مالیش خوبه هم می تونم در کشور دیگهای زندگی کنم و قبول کردم مراسم عقد عروسی رو انجام دادیم سیامک به امریکا برگشت و کارهای من رو درست کرد بعد ۳ هفته منم رفتم پیشش و در فرودگاه نیویورک با ماشین شخسیش اومد دنبالم خیلی خسته بودم اون من رو برد به خارج شهر جای با صفایی بود و می گفت این جا رو به خاطر دنج بودنش دوست داره و نزدیک ترین ویلا به ما حدود ۱۰۰ متر راه بود وارد خونه شدیم خونه مجهزی بودش داشت خونه رو به من نشون می داد وارد یک اطاق شدیم که خیلی ترسناک بود و سر اسکلت و چیزهای شبیه به او زیاد بود با وحشت گفتم اینجا ... که جوابم رو داد اینجا اطاق شخصی منه و در اینجا احزار ارواح می کنم خیلی ترسیدم که توضیح داد که من از وقتی امریکا اومدم علاقهای به ولگردی نداشتم با یه نمرد هندی آشنا شدم که استاد این کار بود و به من هم یاد داد خیلی ترسیده بودم و از ازدواجم پشیمون اما به این فکر می کردم که باید راضیش کنم دست از این کارهاش بر داره که گفت اگه می خای اینجا زندگی کنی باید با رفت آمد ارواح اینا کنار بیای خسته بودم اومدمم برم کمی بخابم . خدود ساعت ۴ بهد از ظهر بود که وقتی بیدار شدم دیدم دو به خودی خود باز شد وبعد هم صدای از سمت دیگر اومد تا اومدم ببینم کیه که نگهان خوشکم زد http://dc3.4shared.com/img/689308/c4b31491 با چشهای خودم دیدم که .....
آره با چشهای خودم دیدم سیامک همون کسی که با هزار اومید بهش اومدم آمریکا با چهرهای مخوف داره میاد سمتم یه قهوه دستش بود و گفت بخور تا خستگی راه از تنت در بیاد ! ... حدودا ۲ ماه از رفتن من به امریکا میگذشت ودر این مدت هزار بار مردم و زنده شدم . اگر سیامک پایش را از خانه بیرون میگذاشت با اون می رفتم چون میترسیدم یه لحظه تو خونه تنها باشم گاهی صداهای عجیبی می شنیدم یا مثلا در یهو باز می شد http://blogfa.com/images/smileys/21.gifو اینها منو به مرز سکته میرسوند ! از سیامک پرسیدم اینجا چه خبره اونم خیلی خونسرد گفت هیچی روحا می خوان اذیتمان کنند . http://blogfa.com/images/smileys/02.gif منو بگو با هزار اومید آرزو به ینگه دنیا اومدهه بودم تا با اون خوشبخت بشم http://blogfa.com/images/smileys/06.gif اما اون کمترین توجه به من نداشت و بهترین تفریح اون بازی با ارواح بود !! گاهی بعضی از ارواح اونقدر رو اون تاثیر میگذاشتند که او شخصیتش عوض می شد یه روز مثل قاتل یک روز مثل یه پیرمرد دلمرده یک روز مثل یک سارق و ... .در جواب اعتراضهای من میگفت : تو هم این هنر را یاد بگیر تا راحت تر کنار بیای وقتی که می خواست روحی رو بیاره چنان فشاری به خودش می آورد که وحشت میکردم چشاش بر می گشت و سفید می شد و هر آن انتظار داشتم تا روخ از بدنش جدا بشه! خانه ما شده بود محل رفت آمد ارواح وکسانی که طالب احظار روح نزدیکانشان بودند ! کم کم احساس کردم اون یک شیطان است . شیطانی که عاشق بازی با ارواح بود ! اون می گفت با روح دختری آشنا شدم که در بیست سالگی خودکشی کرده http://dc3.4shared.com/img/689310/d373ade2 و به طور اتفاقی آشنا شدم و حالا با اون دوستم . یک بار نیمه شب از خواب پریدم دیدم از در دیوار صدا می آید ....
نیمه شب از خواب پریدم از درو دیوار صدا می اومد صداهای مرموز ترسناکی با ترس لرز خودم رو به اتاق سیامک رساندم انگار حال خوبی نداشت و مشغول دعوا با چند نفر بود. صداس خش دار بود صداهای دیگری هم می اومد هر چی خواستم در و باز کنم نشد .http://blogfa.com/images/smileys/06.gifسیامک عادت نداشت در و قفل کنه اما هر چی زور میزدم باز نمی شد انگار کسی پشت در رو گرفته بود یهو یادم افتاد که اگه بسم ا... بگم و سورهای بخونم از شر ارواح شیطان نجات پیدا می کنم سوره رو خوندم ویهو در رو به طرف تو حول دادم این بار به راحتی باز شد چراغ روشن کردم سیامک دیدم که رو زمین افتاده بود و به زور نفس میکشید انگار کسی روش افتاده بود و زور می زد خودش رو آزاد کنه جیغ زدم سیامک ... سیامک...! یهویی چراغ های خونه خاموش شد و یکی از لامپ ها با صدای زیاد ترکید دندونام قفل شده بود زانوهام می لرزید http://blogfa.com/images/smileys/07.gif به زور به سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتم اما قطع بود خدای من یه کاری باید می کردم . از خانه به سمت بیرون دویدم . ساعت ۳ نیمه شب بود دوان دوان خودم رو به سمت سر خیابون رسوندم تا اولین خونه ۱۰۰ متر راه بود جرات نداشتم پشتم رو نگاه کنم انگار ارواخ دنبالم بودند صدای صوت قهقهه میومد البته قبول دارم دچار توهم هم شده بودم اما هرچی بود من به خوبی اینارو میدیدم نزدیک بود ار ترس خودم رو خراب کنم http://blogfa.com/images/smileys/28.gifبا ترس در خانه خانوم کتی رو زدم چند لحظه بعد در باز شد ملتمسانه از اون شهرش خواستم کمکم کنن گفتم موضوع چیه اما آنها به جای کمک به من خندیدند به اونها گفتم مگه ارواح را در اطراف من نمیبینید با خنده گفتند چرااااا می خوان باهات عکس بگیرند نا امید به سمت همسایه بعدی رفتم اما اونهام من رو از خودشان روندند و از اینکه نیمه شب بیدارشان کردم عصبانی شدند نمیدونستم چی کار کنم به سمت خونه دویدم چراغها روشن شده بود دیدم سیامک پشت میز نشسته موهاش آشفته بود با خوشحالی گفتم حالت خوب شد؟ با یه نگاه نا آشنا منو میدید گفتم چرا اینطوری نگام می کنی؟ جوابم رو نداد نگهش آزارم میداد انگار سیامک نبود. خدای من اون سیامک نبود بدونه اینکه فرصت کنم کفش بپوشم به سمت بیرون دویدم سیامک هم پشت من میدوید به ماشین هایی که تک توک مرفتند اشاره می کردم اما کسی وای نستاد سیامک به من نزدیک شد گلویم رو با دست فشار میداد ... مرگ رو جلوی چشمام میدیدم دستاش یخ یخ بود داد زدم خدایاااااااا کمکم کن! فریادی که به زور از گلوم خارج شد ناگهان دستاش شل شد و روی زمین افتاد!


دو هفته بعد من در تهران بودم سیامک خیلی تلاش کرد تا از اون جدا نشم و می گفت : باور کن دست خودم نبود انگار شیطان در من حلول کرده بود مسخ شده بودم اما همه چی برای من تموم شده بود.http://blogfa.com/images/smileys/09.gif

amirkurd
Tuesday 7 April 2009-1, 04:30 PM
*~*~تصوير~*~*
این عکس های بطور تقریبا شانسی توسط یک عکاس چینی گرفته شده است
و صحت آن توسط خبرگزاری های مختلف تایید شده است
http://www.uldoz.com/pic/darvaze/jeen/1.jpg
http://www.uldoz.com/pic/darvaze/jeen/2.jpg
http://www.uldoz.com/pic/darvaze/jeen/3.jpg

amirkurd
Tuesday 7 April 2009-1, 04:32 PM
[/URL]صیادان منطقه غرب مازندران در هنگام صید به موجودی برخورد کردند که به قول اهالی جن دریایی است نه پری .
(http://www.pezeshk.us/?attachment_id=10317)

http://www.pezeshk.us/cms/wp-content/uploads/2007/12/98790.jpg
به گزارش خبرنگار پزشکان بدون مرز،صیادان منطقه نوشهر مازندران (http://saba333.blogfa.com/)در اواخر شهریور ماه ، موجودی را صید کردند که باعث وحشت اهالی گردید. این موجود که به گفته اهالی مناطق ساحلی بعد از شکار بوسیله صیادان کشته شد ، حدود ۵/۲ متر طول داشت و شامل دو قسمت کاملا متفاوت بود . نیمه فوقانی این موجود شبیه انسان و نیمه تحتانی شبیه ماهی بود
نیمه فوقانی شامل سر و صورت با چهره ای شبه موجودات فضایی (http://saba333.blogfa.com/)فیلمهای تخیلی که شامل یک شاخ در فرق سر ، دوچشم کشیده ، بینی و دهانی شبیه دهان انسان بوده است . در ادامه سر تنه قرار گرفته است که شامل یک قفسه سینه انسانی با تعدادی دنده و ستون فقرات و در ادامه شکم که برامده و شامل احشاء می باشد .

http://www.pezeshk.us/cms/wp-content/uploads/2007/12/76548790.jpg
نیمه تحتانی این موجود کاملا شبیه ماهی می باشد که حدود ۵/۱ متر بوده است و در ادامه تنه قرار دارد.
اهالی منطقه جسد این موجود را در اتاقی قرار داده و ساعاتی به [URL="http://saba333.blogfa.com/"]تلاوت قرآن (http://www.pezeshk.us/?attachment_id=10318)پرداختند و گروهی از صیادان و اهالی نماز وحشت بجا آوردند و در انتها جسد را دفن کردند.
خبرنگار سایت پزشکان بدون مرز سعی در مصاحبه با صیادان این موجود را داشت که موفق به ملاقات صیادان نشد.
(http://www.pezeshk.us/?attachment_id=10319)

http://www.pezeshk.us/cms/wp-content/uploads/2007/12/785647890.jpg
اما نکته جالب آن است که این چهره آشناست ، گویی بارها و بارها چهره اش را دیده ایم ، شاید در فیلمهای تخیلی ……………………………………..
اما اصل داستان :
این چهره یک ماهی است که مکان اصلی زندگی آن در آبهای اقیانوس آزاد می باشد . امکان مشاهده این ماهی در آبهای منطقه خلیج فارس بسیار بیشتر از مشاهده آن در دریای خزر می باشد .
انواع مختلفی از این ماهی مشاهده شده است ولی شکل ظاهری این مورد به طور عجیبی به انسان شباهت دارد

amirkurd
Tuesday 7 April 2009-1, 04:35 PM
*~*~تصویر~*~*
http://pokide.persiangig.com/other/webbaz/4/11%5B2%5D.jpg
http://www.payeganltd.com/nabimages/ngoodimages/jen8.jpg

amirkurd
Wednesday 8 April 2009-1, 10:46 AM
*~*~خاطرات~*~*
ویلیام کروکس یکی از مبرزترین علما در فیزیک و شیمی جدید است که عناصر تازه ای چون تالیوم و ویکتوریوم را کشف کرد و همچنین خواص ماده نورانی اثیر را هم کشف نمود و باعث شد تقسیم سه گانه معروف ماده یعنی جامد و مایع و گاز به چهار گانه یعنی جامد و مایع و گاز و اثیر نورانی یا تشعشع تبدیل شود این شخص در بیست سالگی مدرس دانشکده سلطنتی لندن بود و در بیست و دو سالگی مدیر موسسه ظواهر جوی یا فضا شناسی شد و در سن بیست و سه سالگی استاد کرسی شیمی و در سی و دو سالگی به عضویت مجمع علمی بریتانیا در امد و بعد هم رئیس آن انجمن شد پس ملاحظه می کنید آزمایشاتی که توسط چنین شخصی صورت گرفته می تواند مورد تائید باشد بخصوص که آقای کروکس قبلا اعتقادی به این علم نداشته و در اثر آزمایشات و مشاهدات بعدی خود به این علم اعتقاد پیدا کرده است کروکس می گوید عجیبترین چیزی که دیدم این بود که مدیوم دانیل هوم در سه حالت مختلف با جسم خود به هوا بلند شد در مرتبه اول روی یک صندلی دراز نشسته بود که به هوا بلند شد و در مرتبه دوم روی صندلی چمباتمه نشسته بود و در دفعه سوم روی صندلی خود ایستاده بود که به هوا بلند شد و من در سه حالت از ابتدا کاملا مراقب بودم و یک مرتبه دو بچه ای را دیدم که با صندلی هایشان از زمین بلند شدتد آن هم نه در تاریکی بلکه وسط ظهر روز روشن کروکس درباره ظاهر شدن دستهای نورانی که در روشنائی عادی دیده می شدند می گوید دستهائی که برایم ظاهر می شود همیشه مانند دستهای زنده سفت و جامد نبودند بلکه اغلب اوقات نخست به شکل ابر بخاری ظاهر می شدند که در مرکز آن بخار دست بطور مبهم پیدا بود و گاهی هم دیدم در ابتدا چیزی مانند ابر سفید در فضای اتاق بدور خود می گردد مثل اینکه میخواهد بتدریج از خود چیزی بسازد بعد از آن ابر سفید سفت می شد و شکل گرفته مبدل به دست کامل می گردید و گاهی هم مانند دست زنده که حتی نبضش هم حرکت می کرد ظاهر می شد و انگشتانش مانند دست زنده باز و بسته می شد ول قسمت بالائی بازو و مفصل آرنج به شکل بخار بود هنگامی که آن دستها را لمس می کردم گاهی مانند یخ سرد بودند و گاهی هم حرارت متعادل داشتند مانند دست انسان زنده و من یک مرتبه این دستها را گرفتم و قصدم این بود که آن را نگهدارم بدون اینکه حرف بزنم یا آن را رها کنم دیدم بتدریج آن دست تبدیل به بخار شد و از دست من خارج گشت

amirkurd
Wednesday 8 April 2009-1, 10:47 AM
*~*~احضار روح~*~*
انسان همیشه در طول حیات خود به دنبال ناشناخته ها بوده و سعی کرده تا هر چه بیشتر از اسرار عالم پس از مرگ و عالم ماورا مطلع گشته و به علوم ناشناخته ها دست بیابد یکی از راه های دست یابی به این علوم و اطلاعات ارتباط با ارواح میباشد که در اینجا نحوه جگونگی برقراری این ارتباط را برای عزیزانی که مایلند توضیح میدهم اول اینکه ارواح میبایست با رضایت و خواست خود حاضر شوند و برای این کار میبایست محیطی مناسب ایجاد کرد برای این کار به چند نکته توجه داشته باشید افرادی که در جلسه شرکت میکنند با خلوص نیت و معتقد باشند چرا که در پخش امواج مثبت در جلسه بسیار موثر خواهد بود در جلسات تجسدی که نیاز است روح در جلسه تجسد یابد تعداد حاضرین در جلسه نباید کمتر از شش نفر باشد و سعی شود نیمی از حاضرین را بانوان و نیمی را مردان تشکیل دهند و وجود مدیوم مرتبط با جلسه ضروری است یعنی اگر منظور جلسه القائی باشد مدیوم مرتبط و اگر تجسدی باشد مدیوم مرتبط با همان جلسه حضور داشته باشد محیط میبایست کاملا ارام باشد موزیک ملایم در جلب نظر ارواح موثر است وسایل مورد نیاز عبارتند از یک محل جلسه میبایست سالنی باشد حداقل بطول هشت متر وعرض حدود پنج متر پنجره ها را باید بوسیله پرده ضخیم طوری بپوشانید که هیچ نوری وارد سالن نشود در گوشه سالن قسمت جنوب شرقی یا غربی اتاقکی تاریک بوسیله پرده که از سقف تا کف را بپوشاند و یک و نیم متر عرض داشته تهیه کنید و کف اتاقک تمیز و فرش شده باشد بهتر است یک صندلی چوبی برای نشستن مدیوم و یک میز چوبی کوچک در سمت چپ صندلی و یک گلدان پر از گل ولی بدون اب در اتاقک تاریک میبایست قرار داده شود منظور از وجود گل اینست که ارواح از وجود گل و موزیک لذت میبرند و گاهی گلها را به میان حضار اورده و به انها میدهند اما توجه داشته باشید حاضرین نباید گلها را از ارواح گرفته و یا به بدن انها دست بزنند چون ممکن است باعث ازار روح شده و محل جلسه را ترک کند گلها میبایست تازه زیبا و بدون خار باشد جلسه میبایست به وسیله هادی کنترل شود و دفتر سفیدی در روی میز در اتاقک تاریک قرار دهد تا چنانچه روح حاضر پیامی برای حاضرین داشته باشد و یا مطالب دیگر در ان دفتر ثبت کند و بعد از پایان جلسه هادی دفتر را برداشته و چنانچه مطلب خاصی برای کسی وجود داشته باشد به اطلاع ان شخص برساند و برای شروع جلسه مدیوم مبایست در اتاقک تاریک قرار گرفته و به خواب یا خواب مغناطیسی رفته و شروع به دعوت از روح مورد نظر نمایید و بعد از چند جلسه خواهید دید که تماس با ارواح بسیار راحتتر از تماس با افراد ذنده میباشد

amirkurd
Wednesday 8 April 2009-1, 07:33 PM
آیا می توان با جنیان ارتباط برقرار کرد؟؟؟

http://upload.iranblog.com/1/1220869773.jpg


متن نوشته شده کاملا صحیح بوده و از یکی از مراجع کتاب هاب الکترونیکی تهیه شده است یکی از مسائل بسیار جذاب قابل بررسی در مبحث موجودات ماوراؤالطبیعه ، ارتباط برقرار کردن با آنهاست . برقراری ارتباط با این موجودات به طرق گوناگون و به دلایل متفاوتی ممکن است صورت گیرد. یکی از انواع ارتباطات ، تسخیر جن است ، که البته امری است ممکن و واقعی .
بنابر مشاهدات عینی ، عده ای قادرند جن و حتی شیطان را به استخدام خویش درآورند، مانند مرتاضان و ساحران که در بعضی از کشورهای آسیایی مانند هند با نام «جوکیه » (هندیان طایفه ای از عابدان و عالمان را جوکیه می نامند) معروفند و با ریاضتهای خاص ، که اکثر آنها نیز غیر شرعی است ، قادر به این امر می شوند و حتی افرادی ، بعضی از جنیان را برای مقاصد سودجویانه خود به کار برده و از آنها برای یافتن اموال مسروقه یا برخی امور پنهانی بهره می گیرند.
نوع دیگری از برقراری ارتباط که از قدیم الایام در جای جای دنیا و در بین اقوام مختلف مرسوم بوده ، روش جن گیری است ، که معمولا برای انسانهایی که مورد هجوم شیطان و یا یک جن شریر قرار می گیرند و به اصطلاح جن زده می شوند، مورد استفاده قرار می گیرد. در چنین شرایطی جهت خارج کردن جن و شیطان از کالبد و وجود انسانهای مبتلا عملیاتی صورت می گیرد و به گفته شخص مبتلا و شاهدان ، در بسیاری از مواقع نتیجه مثبت حاصل و شخص جن زده درمان شده است .

http://upload.iranblog.com/1/1220894111.gif

حتی در کشور خودمان نیز افرادی وجود دارند با نام «مامازار» و یا «بابازار» که با مراسم خاصی اقدام به این کار می کنند. نوع دیگری از ارتباط، احضار ارواح می باشد و همانطور که گفتیم در واقع این نوع ارتباط، تماس با جنیان است و در واقع جن با اختیار خود با این مدعیان تماس می گیرد و به واسطه تواناییهایش آنها را راهنمایی می کند و گاهی با شیطنتهایی موجب فریب آنها نیز می گردد.
اما قرآن کریم راجع به تسخیر جن و شیطان تنها از حضرت سلیمان (ع) یاد می کند، چنان که آمده است : «و برخی از شیطانها برای حضرت سلیمان (ع) غواصی می کردند و کارهای دیگری جز این انجام می دادند و ما نگهبان آنها بودیم ». (سوره انبیا آیه ۸۲)
بنابراین آیه ، جن هایی که در تسخیر حضرت سلیمان (ع) بودند، از نوع جن های شریر و بد بوده اند، نه از نوع صالحان و خوبان و بنا به روایات موجود، جن های صالح و خوب به اذن الهی از روی رضا و میل در خدمت پیامبران و امامان و بزرگان در می آیند. قسمتی از جنیان مانند باد در هوا پراکنده اند، ممکن است همه جا باشند و در بین انسانها رفت و آمد کنند و با آنان همزیستی مسالمت آمیزی داشته باشند، چنان که در پاره ای از مناطق معتقدند که:
«این موجودات در همه جا وجود دارند، ولی در دل شبها فعالیت آنها بیشتر شده و مجالس عروسی یا بزم خود را در حمامها، سردابها، مخروبه ها، گورستانها، زیرزمینها، آب انبارها و... برپا می کنند، ولی در صحراها، کنار چشمه ها، زیردرختان بی خار هم وجود دارند و شبها در خانه ها به بازی و گشتن مشغولند و چه بسا بارها از روی رختخواب انسانهای در حال خواب نیز عبور می کنند».(روح های تسخیر شده ، ص ۱۶۰)
و یا در اقیانوس آرام جزیره ای است به نام «کارینا»، در آن جزیره در خانه هر یک از مردم تختخوابی مجلل است که بهترین فرشها و پارچه ها را روی آن گسترده اند و عجیب آن است که اهل منزل حق ندارند روی این تختخواب بخوابند; چرا که معتقدند ارواح به سراغ آنان می روند و این ارواح به چند ساعت خواب احتیاج دارند و این تختخواب هم برای خفتن آنها در نظر گرفته شده و بانوی خانه موظف است هر روز صبح وسایل روی تختخواب را در معرض نور خورشید قرار دهد و آماده استقبال از روحها شود.(اشباح و ارواح )

amirkurd
Wednesday 8 April 2009-1, 07:34 PM
آیا واژه بسم الله موجب دوری جن می شود؟

http://upload.iranblog.com/1/1220896485.jpg

پر واضح است که بسم االله نه تنها در دفع و جلوگیری از شیطان (جن شریر و بد) مفید است ، بلکه در رفع و دور کردن آن نیز می تواند موثر واقع شود، چنان که امام صادق (ع) از رسول گرامی اسلام (ص ) نقل می کند که فرمود: «هنگامی که سفره غذا را می گسترانند چهارهزار فرشته بر دور آن جمع می شوند، اگر بنده بسم الله گفت ،
فرشتگان می گویند: خدا بر شما و غذایتان برکت فرستد و به شیطان خطاب می کنند که بیرون رو ای فاسق ! تو را برایشان سلطنتی نیست و اگر بسم الله نگفت ، فرشتگان به شیطان می گویند: بیا ای فاسق و با اینها غذا بخور». علامه طباطبایی (ره ) می فرماید: «تقسیم آیه مبارکه (بسم الله الرحمن الرحیم ) در مربعات به حروف ابجد برای جنیان و افراد مبتلا به جن مفید است .
آنچه مسلم است ، این است که گفتن نام خدا می تواند در دور کردن جنی که با خدا دشمن است موثر واقع شود، ولی در بسیاری از اوقات اذیت و آزار جنیان به واسطه عملی است که از سوی انسان به طور ناخودآگاه صورت گرفته و موجب خشم بسیار جن گردیده است و این دلیلی بر بی ایمانی و بی اعتقادی جن به این واژه نیست ، بنابراین ذکر آن نه تنها او را دور نخواهد ساخت ، بلکه عاصی خواهد کرد و البته جنیان بی آزار و صالح هم هرگز با واژه کریمه بسم الله دور نخواهند شد.


http://upload.iranblog.com/1/1220894034.jpg

amirkurd
Thursday 9 April 2009-1, 12:48 PM
سلام
اصلا کسی به این بحث اعلاقه داره؟؟

amirkurd
Thursday 9 April 2009-1, 04:17 PM
*~*~داستان هايى واقعى و تكان دهنده از بازگشت روح در قالب حيوانات-(ماورا~*~*




http://aycu15.webshots.com/image/35094/2004611318887288340_rs.jpg
در خانه اي نزديکي بالچين هاس واقع در کشور اسکاتلند , يک تسخير شدگي عجيب به وقوع پيوست . صاحب اين خانه که يک سرهنگ ارتش بود در روزهاي پاياني عمرش آرزو کرد که بعد از مردنش در قالب يکي از سگ هاي محبوب خود دوباره به دنياي زندگان بازگردد. اعضاي خانواده سرهنگ که از بابت اين آرزو حسابي ترسيده بودند , بلافاصله بعد از مردن سرهنگ تمامي سگ هايش را با شليک گلوله کشتند. جسد سرهنگ در کنار قبر همسر مرحومش به خاک سپرده شد اما تقريبا بلافاصله پس از پايان مراسم خاکسپاري , حوادث عجيبي در خانه سرهنگ شروع به روي دادن کرد که از جمله مي توان به صداهاي تق تق
و ضربات بر در و ديوار , صداهاي انفمار و صداي جر و بحث در نقاط مختلف خانه اشاره کرد. در پي اين اتفاقات , همسر خواهرزاده سرهنگ تصميم گرفت به بررسي دقيق اتفاقات مذکور گرفت. او نيز گزارش داد که بارها احساس مي کرد که يک سگ نامرئي پاي وي را لمس مي کرده است. اين حوادث سبب شد که خانه سرهنگ به زودي متروکه شود. در طي ده هاي اخير بسياري از اين نوع گزارش هه که تسخير شدگي توسط حيوانات را در بردارد ارايه و ثبت گرديده است.

مدارک ترديدناپذير لرد بوت :
لرد بوت يک شکارچي و کارشناس پرشور ارواح بود. او موافقت کرد که هزينه هاي لازم براي يک بررسي علمي درباره تسخير شدن ((بالچين هاس )) از سوي ارواح را بر عهده بگيرد. او از 35 داوطلب دعوت کرد که براي مدتي در اين خانه اقامت کنند. اين افراد مطلقا از پيشينه خانه و فعاليت هاي ارواح در آن اطلاعي نداشتند. آنها بعدا از بسياري از فعاليت هاي عجيب در اين خانه گزارش کردند , از جمله مشاهده شبح يک سگ اسپانيولي سياه و شنيدن صداي برخورد چند سگ اشباحي که به درها و و ديگر اشاي خانه اصابت مي کردند. يکي از اين داوطلبان نيز سگ خودش را به داخل خانه آورده بود. او نيمه شب از فريادها و ناله هاي سگ خود که چيزي غير عادي را در کنار خود حس کرده بود از خواب بيدار شد بعدا پنجه هاي يک سگ شبح کشف شد . نتايج اين بررسي ها در نشريه تايمز نيز چاپ شد , گفته مي شود همه اين پديده ها به واسطه آرزوي صاحبخانه بود که مي خواست بعد از مرگ در قالب يک سگ به جهان باز گردد.

سگ هاي سياه :
بر اساس يک خرافه قديمي روح نخستين انسان يا حيواني که در يک گورستان دفن شود بايد تا ابد از اين گورستان و ارواح موجود در آن محافظت کند. براي قرن هاي متمادي کشتن يک سگ سياه بزرگ و دفن کردن آن در يک قبرستان تازه تاسيس , مرسوم و معمول بود چرا که از اين طريق معتقد بودند که روح اين سگ از ارواح مردگان حمايت مي کند. سگ سياه از يک حس بالاي تملک قلمرو برخوردار است و حتي از آدمها نيز با تمامي وجود خود حمايت و محافظت ميکند. براي نمونه در اوايل دهه 1900 , زن جواني در حوالي خانه اش شب هنگام مشغول قدم زدن بود که ناگهان يک سگ سياه بزرگ را در کنار خود مشاهده کرد. او ابتدا از ديدن اين سگ دچار ترس شد. کمي بعد گروهي از مردان جوان کارگر از کنار وي عبور کرده و به وي گفتند (( شانس آوردي که اين سگ کنار تو بود وگرنه مي دانستيم با تو چه کنيم)) مردان از ترس سگ دور شدند و حس ترس زن جوان از سگ سياه همراهش به يک حس سپاسگذاري تبديل شد. اما پس از چندي زن متوجه گرديد که سگ ناگهان ناپديد شده است. زن جوان معتقد بود که اين شبح يک سگ سياه بوده که از وي دربرابر خطر بيروني محافظت کرده بود.
البته تمامي سگ هاي سياه اينگونه حامي و مهربان نيستند. سگ هاي سياه در فرهنگ عامه برخي کشورها , موجوداتي شيطاني و حافظ دنياي زير زميني شياطين به شمار مي روند. از اين ديدگاه سگ هاي سياه به تسخير ارواح شرور و شيطاني در آمده اند . در سال 1577 يک سگ سياه به داخل کليسايي در سافولک انگلستان راه پيدا کرد و سپس بلافاصله دو تن از حاضران کليسا جان سپردند.

ارواح حيوانات خانگي :
بسياري از صاحبان حيوانات خانگي از تجربيات شخصي خود در خصوص بازگشت ارواح حيوانات شان پس از مرگ خبر داده اند. بخش عمده اي از اين تجربيات در بردارنده اشباح بصري اين حيوانات نيست . کلاف هاي کاموا ناگهان باز مي شوند و يا اسباب بازي هايي که ناگهان تکان مي خورند , گويي که يک گربه يا يگ نامرعي مغول بازي با آنهاست , از جمله اين موراد است. جداي از اين بسياري از افراد چنين مدعي شده اند که در مواقعي خاص احساس کده اند که چيزي خود را به پاي آنها مي مالد. اين افراد همچنين از شنيدن صداي پارس سگ , ميوي گربه يا زوزه يک حيوان خانگي نامرئي در داخل خانه هايشان خبر داده اند. کارشناسان بر اين باورند که غم شديد به جا مانده از مرگ يک حيوان خانگي وفادار نيز مي تواند بازگشت دوباره وي را نزد صاحب قبلي خود توجيه کند . در بسياري از موارد هنگامي که صاحب غم مرگ وي را فراموش کند , تسخير شدگي توسط حيوان خانگي نيز متوقف مي شود.

گربه نماينده پارلمان انگلستان :
اتل همپتون يکي از خانه هاي قديمي و مشهور است که در دوران قرون وسطي در ((دورست)) انگلستان بنا گذاشته شد. داستان ((اتل هال)) نوشته توماس هاردي , ماجرهايش در همين خانه سپري ميشود. اين خانه مدتها در تملک رابرت کوک عضو ارلمان انگلستان بود . آقاي کوک در سال 1957 مدعي شد که برخي از فعاليت هاي مرتبط با ارواح را در اين خانه تجربه کرده است. او ظاهرا مشغول مطالعه بوده که صداي پايين آمدن گربه محبوبش را از روي پلکان مي شنودکه گربه محبوب آقاي کوک يک هفته پيش جان سپرده و جسد وي به هنگامي که کوک در خانه حضور نداشت در باغ دفن شده بود.

amirkurd
Thursday 9 April 2009-1, 04:19 PM
ادامه


اسب هاي کوچک معدن :
يک معدنچي ذغال سنگ به اسم گيبسون , در يکي از روزهاي سال 1919 شبح يک است کوچک معدن را در معدن زغال سنگ ((دورهام )) مشاهده کرد. اين شبح در حال بازتاب دادن فاجعه اي بود که سه سال پيش در همين معدن به وقوع پيوسته بود. گيبسون مشغول بازديد پمپ ها بود که صداي سم ها و زين و يراق اسب را شنيد. او سپس شبح يک اسب کوچک معدن را مشاهده کرد و آنگاه دستي از دل تاريکي بيرون آمد و محکم وي را گرفت گيبسون بعدا دريافت که سه سال قبل يک معدنچي جوان در همين نقطه از معدن , در تلاش براي متوقف ساختن يک اسب عنان گسيخته کشته شده بود.
ببر مصري :
رزماري براون واسطه ميان ارواح و انسان , در غالب موارد اشباح حيوانات را در برابر خويش مي ديد. او مي گويد : يک شب شوهرم مريض بود و من در رختخواب کنار او استراحت مي کردم که ناگهان احساس کردم چيز سنگيني روي پايم افتاده است. رزماري وقتي به پاهايش نگاه کرد, يک توله ببر را ديد. رزماري مشخصات حيوان را براي شوهرش شرح داد و او گفت که اين شبح سابرينا ببر خانگي دست آموز خانواده است که سالها قبل به هنگام اقامت شان در کشور مصر جان سپرد.

شبح اختاپوس :
نشريه فورتين تايمز در ييکي از شماره هاي خود گزارشي درباره مشاهده شبح يک اختاپوس در ناحيه اي واقع در ولز بريتانيا به چاپ رساند . يک کشيش درميانه يک شب تابستاني از خواب پريد و اين درحالي بود که شديدا احساس سرما ميکرد. او ناگهان يک شکل لزج را که پيچ و تاب مي خورد در داخل شومينه خانه مشاهده کرد دريافت اين موجود شبح گونه يک اختاپوس است با چشماني پرچين و کمرنگ . کشيش احساس کرد که نگاه خيره اختاپوس وي را فلج و زمين گير کرده است. او تمام طول شب را نماز خواند و صبح که فرا رسيد , مخلوق مذکور نيز براي هميشه ناپديد شد.

گربه هاي بزرگ :
گزارش هاي بسياري از مشاهده گربه هاي بزرگ در بخش هايي از جهان که زيستگاه طبيعي اين موجودات نيست , ارايه و ثبت شده است. براي نمونه مناطق جنوب مرکزي اسکاتلند ((پنينز )) در انگلستان شمالي , مناطق بوته زار ((دون)) و ((کورن وال )) از جمله مناطقي هستند که زيستگاه گربه هاي بزرگ به شمار نمي روند اما بسياري از افراد مدعي ديدن پوماها , شير هاي کوهي و گربه هاي بزرگ در اين مناطق شده اند. مي گويند اين گربه هاي بزرگ گوسفندان را مي کشند و طعمه خويش ميسازند , با اين وصف هرگز هيچ لاشه يا بقايايي از اين گربه ها به جا نمانده است.

amirkurd
Saturday 11 April 2009-1, 10:11 AM
يك روز بالاخره بختمان باز مي شود (۱)
در ۲۸ سال اخير صف در همه ابعاد زندگي اجتماعي مردم ايران نقش تعيين كننده داشته است. صف هاي زيادي را به چشم ديده ام. صف هاي ارزاق عمومي در نخستين سالهاي انقلاب، سال هاي جنگ ايران و عراق و پس از آن. http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2006/12/20061215113451fortune_telling203.jpg
در مقابل منازل دعانويس ها، جن گيرها و فالگيرها، گاهي صف هاي طويلي تشكيل مي شود - عكس ها از يلدا معيري
طي چند ساله اخير، صف هاي طولاني ديگري هم به صف هاي موجود اضافه شده يا دست كم بيشتر به چشم مي خورد: مردم از تمامي اقشار جامعه براي گشايش و نجات در مشكلات و گرفتاري هاي امورات و بدبختي هاي زندگي اجتماعي و اقتصاديشان، پشت در خانه فالگيرها، دعانويس ها و جن گيرها، صف هاي طولاني تشكيل مي دهند.
با وجود اينكه ادعاهاي فالگيرها، پيشگوها و جن گيرها توجيه علمي ندارد، ولي بسياري از مردم هنوز براي رفع مشكلات خود به آنها رجوع مي كنند.
در زماني اندك براي تهيه گزارشم، بيش از ۵۰ فال گير، دعانويس و جن گير در سطح شهر تهران و كرج پيدا كردم. غالب اين افراد در شرق و جنوب تهران و حاشيه شهر كرج ساكن هستند.
فالگيران، دعانويسان و جن گيران بسيار معروفي كه شجره نامه هاي طولاني داشتند. زنان و مرداني كه مي گويند به شكلي موروثي و يا پس از طي طريقت نزد فالگيري در شهرستان هاي كرمان، بجنورد، يزد و حتي در خارج از خاك ايران درنجف و دهلي و بغداد، آموزش ديده و به گفته خودشان به حل امورات و مشكلات مردم مشغول شده اند.
بيشترشان خود را بي نياز از مسائل مالي و خدمتگزار مردم مي دانند، گرچه پولي كه آنها از مردم مطالبه مي كنند، رقم بالايي است. مردم زيادي از تمامي اقشار جامعه شهري روزانه و حتي در ساعات شب در منزل و كوچه، با وجود گرفتن وقت قبلي، صف بسته اند. بسياري از اين افراد خود را مغلوب شرايط اجتماعي و اقتصادي دانسته و خواهان نجات هستند. در مراجعه به اين مكان ها با زنان و مرداني متفاوت برخورد كردم. از زن خانه دار تا كارگر، پسر و دختر دبيرستاني گرفته تا بازاري، مكانيك، كارگردان سريال طنز تلويزيون، فلان خواننده پاپ، هنرمند، معلم، نويسنده، كارمند، دانشجوي فوق ليسانس، پيك موتوري، روزنامه نگار و زن خياباني در اين صف ها مي ايستند.
چشم هايشان پر از اميد است و اصلا از پولي كه بابت فال، دعا و يا جن گيري مي دهند ناراحت نيستند . فقط مي خواهند نجات پيدا كنند. آنچه برايم عجيب بود شنيدن اين جمله بود: "نمي دانم چرا اين بلا به سرم آمده؟"
از اين جهت است كه فكر مي كنم ما سال ها است توي صف ايستاده ايم تا بالاخره يك روز بختمان باز شود

amirkurd
Saturday 11 April 2009-1, 10:12 AM
آمنه، فالگير قرآن

http://www.bbc.co.uk/f/t.gifتوصيه يك فالگير
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/furniture/800_right_quote.gif براي ديدن شوهر آينده ات ۱۲ شب شنبه به نيت ۱۲ امام به دنده چپ بخواب و ۱۲ مرتبه اين ذكر را بخوان: "شب شنبه شبانم ده بدست كوكبانم ده به حق ساقي كوثر تو يارم را نشانم ده" شب دوازدهم مي بينيش.
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/furniture/800_left_quote.gif




سوم فروردين با زني به نام آمنه، فالگير قرآن، تماس مي گيرم و غروب همان روز در خانه اش در غرب تهران او را مي بينيم. مي گويم توي تعطيلات عيد هم كار مي كني؟ مي گويد: در خانه ات را كه نمي توني روي مردم ببندي. وظيفه دارم به خواهران و برادرانم كمك كنم. عيد و غير عيد ندارد. مردم مشكل دارند. كاش مشكلات هم عيد داشتند و حداقل توي اين دوران سراغ آدم نمي آمدند...
بيشتر از ۳۷ سال سن ندارد و قبل از حاملگي ششمين دخترش هم زن چاقي بوده. دختر بزرگش سال اول دبيرستان است. شوهرش كارگر و آمنه حدودا هفت سالي است كه "فال قرآن " مي گيرد. خانه اش بيشتر شبيه توليدي است: چهار چرخ خياطي گوشه اتاق و جالباسي با لباس هاي آويخته به آن و پلاستيك هاي محتوي پارچه. هفته اي حداقل ۴۰ تا ۵۰ مشتري دارد. پا در ماه هشتم گذاشته است. از اينكه دخترش در سال سگ به دنيا بيايد شاكي است و مي گويد:"اين يكي پاچه گير مي شود. استغفرالله.. هرچه خودش بخواهد راضيم به رضاي خودش."
شهره دختري كه همزمان با من به همراه خواهرش وارد خانه آمنه شده است. دانشجوي سال آخر رشته مهندسي كامپيوتر است. گويا با فردي به نام "امير" ارتباطش قطع شده و به سراغ آمنه آمده است. هر دو خواهر فال مي خواهند: آن يكي نامزد دارد و قرار است از ايران بروند اما كارهايشان به مشكل برخورده است.
آمنه فال دو خواهر را با هم نمي گيرد، مي گويد: دو خواهر با هم قرآن تصديق نمي كند خواهر دوم بايد يك ماه بعد بيايد تا قرآن جواب دهد.
آمنه قرآن را با خواندن يك حمد و قل هوالله باز كرد و از شهره خواست نيت كند. قرآن را مي گشايد، " سوره نحل" آمد. بابت اين فال سه هزار تومان پول دريافت كرده است.

http://www.bbc.co.uk/f/t.gifhttp://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2006/12/20061215113737fortune_telling203-b.jpg http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/furniture/800_right_quote.gif اگر خواهي زني را در نظر مردي سياه گرداني كه ديگر آن مرد بر آن زن نظر نكند و در برابر چشمانش مثل ديو سياه شود، اين شكل را بر ۱۳ لوح از مس نقش كرده بر يك قطع حك نموده، بر لوحي از طلاي ناب نقش نموده، بر پارچه اي از كفن مرده بنويسيد و در روز جمعه در چاه آب عميق اندازيد
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/furniture/800_left_quote.gif

از كتاب يك دعانويس


آمنه به سوره نحل، چشم دوخته و خطاب به شهره مي گويد: "يه مرد دو تا سه وعده ديگه در مجلسي به هم معرفي مي شويد و خواهان هم. قد بلندي داره، پوستش سبزه روشن، فرم صورتش يه حالت بيضي شكل داره، زير چانه عريض تر، حالت چانه قوي و خوش فرم. پيشاني بلند و چارگوش. در مركز ميانه تو رفتگي و برجستگي داره، موي سرش قهوه اي حالت دار و ابروهاش هلالي باز يا كماني، تاج ابرو تو خالي، به روي بيني شيب داره و پيوند دو ابرو داره، حالت چشم هاش پف آلود و رنگش عسلي است. اندام قشنگي داره حالت چهره اش خيلي زيباست، چشماش برق دارد، فرم بيني اش مخروطي شكل نوك بيني كمي خوابيده، پره هاي بيني باز است. حالت لبش مانند گوگوش است، خوش فرم. از نظر دانايي خوبه، آدم خوش اخلاقيه، آدم متفكره با شعوره. پدر و مادرش تحصيلات دارن. عضو آخر خانواده اش چهار تا هشت سال از تو بزرگتره، قدش از تو يه هوا بزرگتر. دو تا شغل داره در رابطه با دولت كار مي كنه و كار آزاد هم داره از نظر فرهنگي و مالي غنيه."
آمنه ادامه مي دهد: "... نسبت به امير حالت ترديدي خواهي داشت. او داراي محاسني است اما قسمتت نيست. كاملا متظاهره. ستارتون برابر هم نيست. ازدواج با او پايدار نيست...توكلت به خدا آرام آرام حركت كن. از قسمت سر، سردرد و معده درد داري در خوراكت دقت كن تا سه سال ديگه ازدواج مي كني. خواهرت سه نوبت ديگه صحبتي درباره ازدواج داره كه موفق ميشه. بين شما دو خواهر فراق افتاده. روي عاطفه تصميم نگير. سياست داشته باش شهره! ستاره ات توي غربت نيست، روزيت تو در تهرانه. خارج از كشور ضرره . صاحب سه فرزند مي شوي... فرزند دوم باهوشه، سومي در محور شيطان حركت مي كنه. دو تا فرزند اول دختر و سومي پسر يا بلعكس."
آمنه كتاب را مي بندد و دعايي را روي كاغذ مي نويسد و به شهره مي دهد.
متن دعا اين است: "جهت هدايت امير اين دعا را روزي يك بار بخوان: بسم الله ذي الشان العظيم البرهان الشديد السلطان كل يوم هو في كل شان ما شا الله كان لا حول ولا قوه الا بالله ." همچنين مي گويد: "براي گشايش كارهات اين دعايي كه نوشتم را مي ريزي توي غذات: ياخالق الخلق يا هادي الصالحا".
از شهره درباره مشكلش مي پرسم مي گويد: با امير حسين شش ماه ارتباط خوبي داشتيم، منو درك مي كرد، خوش مي گذشت، بحث و دعوا نبود، اما در يك ماه آخر همه چي بهم ريخت. بهم گفت تو رابطه با من با يك دختر ديگه هم رابطه داشته و اون دختر حامله است. من آتش گرفتم. هنوز تو اينترنت برام آف لاين مي زاره. مي خوام بدونم اگر برگرده و رابطه دوباره برقرار بشه ارتباطمون معموليه يا مثل اون وقت ها حال مي كنيم؟
در فاصله رفتن شهره و خواهرش، آمنه از اتاق بيرون مي رود.
"فتانه" زن ۵۰ ساله اي است كه نيم ساعت پيش آمد و از آمنه تعريف مي كند كه مومن است و با خدا. چند سالي است كه نزد او مي آيد. اين بار مشكلش خيلي جدي است: كل مدارك اعم از كارت ماشين و بيمه و شناسنامه و چندين فقره چك و سند و گواهي نامه موتور پسرش همه در كت شوهرش بوده كه شب عيد مشغول مسافركشي بوده؛ آخرين مسافرش زن و پسر بچه اي بودند... زن هنگام پياده شدن مي گويد: آقا حلال كن كرايه نداريم. مرد از آنها كرايه نمي گيرد اما كمي پايين تر از سرقت كتش توسط آن زن مطلع مي شود. وقتي به كلانتري مراجعه مي كند، نيروي انتظامي آن زن و بچه را مي شناسد و مي گويد اين دو روششان اين است. فتانه پيش آمنه آمده تا بتواند راه حلي پيدا كند.
آمنه او را به اتاق ديگري مي برد گويا اين مشتري هميشگي زياد مايل نيست ديگران از فالش با خبرشوند.

http://www.bbc.co.uk/f/t.gifنظر يك روحاني
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/furniture/800_right_quote.gif كسي كه مي خواهد از رموز قرآن بهره بگيرد بايد پاكدامن، پرهيزكار و متقي باشد و مراحل خودسازي و رياضت نفس را طي كرده باشد و در ازاي كاري كه انجام مي دهد پول مطالبه نكند. كسي كه دكان باز كرده و از قرآن پول در مي آورد و امرار معاش مي كند تضاد دارد با شرطي كه گذاشته شده
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/furniture/800_left_quote.gif

آيت الله سيدحسين كاظميني بروجردي


پايين پله ها هنگام خارج شدن مرد جواني را مي بينم. مرد از اصفهان آمده تا آمنه گره از مشكلش باز كند. به خاطر زنش آمده. مي گويد زنش حالت هاي عجيبي دارد. احساس مي كند "چيز خورش" كرده اند. مدتي پيش هم اين مشكل در روابطشان به وجود آمد و مرد نزد آمنه آمده و او با باز كردن قرآن، حرفهايي به او زده و تكه اي نبات به او داده است. قرار بوده مرد نبات را در چاي زنش بريزد تا علاقه زنش به او بيشتر شود. به گفته او، زنش "مشكل جنسي" دارد.

چند روز با آمنه تماس مي گيرم و از او درباره نحوه گرفتن فال قرآن مي پرسم و از وردها و ذكرهايي كه براي مشتري هايش مي نويسد.
آمنه مي گويد: هر كسي صلاحيت گرفتن فال قرآن را ندارد. بعضي ها از اين راه با شيطان ارتباط برقرار مي كنند. بايد مومن باشي و خدا ترس. من هيچ وقت بدي كسي را نخواستم. خيلي ها مي آيند اينجا و دعاها و وردهايي مي خواهند براي عذاب دادن ديگران. اما من سعي مي كنم در دعايي كه مي نويسم فرد را هدايت كنم، اما بعضي اوقات دلم مي سوزد و نفرين مي كنم و اون فرد نتيجه اش را مي گيرد.
مي پرسم: يعني برخي از فالگيران قرآن با شيطان ارتباط برقرار مي كنند تا بتوانند براي فلان كس عذاب بفرستند؟
مي گويد: نعوذوبالله! بعضي در اين راه، نا خلف هستند. آنها قدرت زيادي دارند و قدرت دعاهايشان آنقدر زياد است كه نمي توان جلوي آن را گرفت. اين فالگيران براي آنكه كسي را عذاب دهند نياز دارند با شيطان ارتباط برقرار كنند.
براي روشن شدن ديدگاه اسلام درباره دعانويسي، به آيت الله سيدحسين كاظميني بروجردي مراجعه كردم تا درباره صحت فال قرآن و پيشگويي بپرسم. او مي گويد كه از قرآن فال نمي شود گرفت، ولي "تفعل از قرآن داريم".
به گفته او پايه تفعل بر مي گردد به ائمه و در ذكر مي گوييم كه "من تفعل مي زنم به كتاب تو اي خدا، به من نشان بده آنچه پنهان شده در حاكميت تو بر جهان، آنچه اسرار هستي را در آن قرار دادي."
آقاي بروجردي مي گويد شخصي كه مي خواهد تفعل بزند مهم است: "كسي كه مي خواهد از رموز قرآن بهره بگيرد بايد پاكدامن، پرهيزكار و متقي باشد و مراحل خودسازي و رياضت نفس را طي كرده باشد و در ازاي كاري كه انجام مي دهد پول مطالبه نكند. كسي كه دكان باز كرده و از قرآن پول در مي آورد و امرار معاش مي كند تضاد دارد با شرطي كه گذاشته شده."
آقاي بروجردي درباره دعاها و ذكرها گفت: دعا درست است و در كتاب بزرگاني چون شيخ بهايي و خواجه نصير الدين طوسي آمده است. اگر فرد تفعل گيرنده و كسي كه ذكر را به متقاضي مي دهد داراي باطن و درون متقي باشد اين تاثير دارد اما چون غالبا فرد تفعل كننده صلاحيت ندارد فردي كه ذكر و دعايي را دريافت مي كند بايد دعا را خوانده اما مريد فرد تفعل زننده نشود.

amirkurd
Saturday 11 April 2009-1, 05:36 PM
حاج كاظم جن گير
حاج كاظم حداقل روزي ۴۰ نفر مراجعه كننده دارد كه از اين ميان ۳۹ نفرشان "جن" داشته كه در وقت تعيين شده "جنشان گرفته مي شود".
يك ساعتي كه پشت در اتاق حاج كاظم منتظر ايستاده ايم. سولماز، زني به نام مليحه، يك خواننده موسيقي پاپ، يك مادر و دختر، چهار مرد ديگر كه هر حركت دست يا پا حتي گفت و گوهايشان برايم مشكوك است و سه زن ديگر كه در چهره شان ترس مي خوانم در انتظار هستند. اين سه زن خارج از صف به اتاق حاج كاظمي جن گير رفته و پس از نيم ساعت با لبخند و خدا خيرش دهد، خارج مي شوند.
حاج كاظم عرب نجف است، پدرش به جهت كثرت جن گيري بازنشسته و عليل شده و خانه را حاج كاظم جنگير ۲۲ ساله مي گرداند. او كل علوم غيبي را از پدر و پدر بزرگهايش در نجف به ارث برده. زن جوانش شش ماهه حامله است و تمام حواسش را در ساعات روز معطوف رفت و آمد مشتري هاي زن مي كند. سفيد است و سرخ و گاه كبود مي شود. مدام حرصش بالا مي زند و به زن هاي آراسته اي كه برابر حاجي نشسته اند و گشايش اموراتشان را مي طلبند زل مي زند و با حاجي به عربي حرف مي زند: "خسته شدي، شام درست كرده ام. اين بچه هم كفرم رو درآورده، شام كي مي خوريم؟ فكر كنم سرديم كرده شايد هم... هوس اتاق بالا را كردم " و حاج كاظم جن گير با چشم هاي تنگ جوابش مي دهد: "من مشتري دارم خانوم، مشتري هام رو جواب بدم، ميام اتاق بالا، چشم، شما برو شام بخور براي بچه خوب نيس بعد من مي يام اتاق بالا".
سولماز به دستور حاج كاظم به چله نشسته تا پس از پايان اين دوره ها و انجام فرايضي كه حاج كاظمي گفته رابطه اش با امير شهرام بهبود يابد. سولماز حاج كاظم را مايه اميدواري خود در روزهايي مي داند كه امير شهرام ناگهان از زندگي اش بيرون رفته و او را بي دليل مشخص ترك كرده است. با دعاهايي كه دعا نويس هاي حاج كاظم جن گير نوشته اند امير شهرام بر مي گرده .
سولماز - كه براي حل مشكلش قبلا به جن گير ديگري هم مراجعه كرده بود - درباره مراسم جن گيري گفت: وسط سفره سفيدي كه حاج كاظم انداخته بود نشستم. يه مجمع بزرگ برابرم گذاشت. توي مجمع خاك خونه اي رو كه در آن زندگي مي كردم ريختم و نمك و پنج شمع را در پنج قسمت مجمع روشن كردم. كله قند و مهرنماز رو هم اضافه كرد. حاج كاظم جن گير گفت سطل خالي را از آب حياط پر كن و سبحان الله زمزمه كن. شمشير حاج كاظم ازهر سمتي روي سرم خراب مي شد و وردهاي عربي و پاكستاني اش توي هوا مي پيچيد. انگشت سبابه ام را به آب مي زدم و شمع ها را خاموش مي كردم و نمك توي آب مي ريختم و بعد چاقو را توي آب بهم زدم وقتي شمع پنجم خاموش شد حاج كاظم گفت الحمدالله و دور من شروع كرد به چرخيدن. مجمع را روي سطل گذاشتم اما سيني روي سطل نمي ماند و بالا مي آمد و از سطل فاصله مي گرفت و توي هوا معلق بود با اشاره حاج كاظم دستم را روي مجمع فشار مي دادم اما سيني با فشار مضاعفي به بالا مي آمد. چيزي دور گردنم افتاده بود و تحمل سنگيني اش را نداشتم.
سولماز ادامه مي دهد: سيني را از روي سطل برداشتم و با چاقو سطل را بهم مي زدم به نظرم رسيد كه آب داخل سطل به جوشيدن درآمده بود و قل قل مي كرد بي آنكه شعله اي زيرش روشن باشد. سيد كاظم جن گير از من خواست دستم را داخل سطل ببرم. اول ترسيدم آب سطل داغ باشد بعد اما او دستم را برد داخل سطل. اصلا داغ نبود. ته سطل چند جسم فلزي مكعبي شكل بيرون كشيدم كه رويش دعا حكاكي شده بود. تمام شد جنم را گرفت.
مليحه زن ۴۰ ساله اي است كه منتظر است. براي خواهر زاده اش آمده. مي گويد خواهر زاده اش از سن ازدواجش گذشته، با اين وجود شوهر نمي كند و كمي هم چاق شده. مي گويد: او دعاهايي مختلفي از حاج كاظم گرفته ولي مسئله اين است كه او طلسم شده است.
خواننده پاپ هم به خاطر دوست دخترش اينجاست. دختر او را ترك كرده و مرد مي خواهد دوباره دوست دخترش را داشته باشد.
سولماز به حاج كاظم براي جن گيري ۶۰ هزار تومان پول داده. اگر امير شهرام برگرده براي ماندنش مدام بايد به دعا نويس ها پول بدهد، البته به واسطه حاج كاظم.
سولماز مي گويد: امير شهرام برگشت، اما ديگر دوستش نداشتم. او فقط مرا براي سكس مي خواست. بهم گفت سولماز من نمي تونم با تو باشم چون به اندازه تو خوب نيستم...

amirkurd
Saturday 11 April 2009-1, 05:40 PM
آرزو، فالگير ورق و قهوه
آرزو، زن ۲۷ ساله كه فال ورق و قهوه مي گيرد. مكان مشخصي ندارد، وقتي ده تا مشتري جمع شوند، به خانه يكي از آنها مي رود و فال مي گيرد. همراه ده مشتري ديگر در خانه اي در حاشيه بلوار كشاورز نزد او مي رويم . آرزو، مشتري مرد نمي پذيرد. مگر اينكه آشنا باشد يا كسي مطمئن او را معرفي كند. هر ده نفر را ظرف دو ساعت فال مي گيرد.
هر كس را تنها و جداگانه در اتاق مي پذيرد. لابه لاي فال گرفتن موبايلش را هم جواب مي دهد. شيك پوش است. هفته اي يك بار "سولاريوم" مي رود. از شوهر اولش يك پسر دارد. فال هايي كه براي مشتري هايش مي گيرد از حوصله اين متن خارج است. شراب خوبي هم مي اندازد (هر شيشه ۳۰ هزار تومان) از من خوشش مي آيد. از گزارشي كه دارم تهيه مي كنم بيشتر. با هم به سمت آرايشگاهش مي رويم . ماساژور است و مي گويد كه در آلمان دوره ديده.
برايم قهوه مي آورد و در آن ميان فال يك مشتري هميشگي را مي گيرد ، دختر داشنجوي فوق ليسانس مهندسي كامپيوتر است. آرزو به دختر مي گويد: خيلي ناراحتي. از طرف يه مرد خبر مي گيري. رفتارت طوريه است كه مادرت رو نگران كرده. مواظبش باش به طور ناگهاني پول دستت مي رسد. جابه جايي داري در محيط كار كسي ازت خوشش اومده. با عشقت ديدار مي كني. محمد نامي بهت فكر مي كنه. از رضا نامي خبر خوش مي گيري از تلفني كه تو شماره هاش پنج و هفت و يك است خبرخوش داري. محسن نامي بهت فكر ميكنه. عجله نكن پسره خودش مياد. كسرا بهت فكر مي كنه. مي خواد دوباره باهات باشه. پسره صد رصد برمي گرده...
آرزو در كرج زندگي مي كند. سرحال است جوك هاي بامزه اي تعريف مي كند. از پاييز و از لذت پياده روي در ماه آذر حرف مي زند. از بعضي آوازهاي قديمي كه اشك به چشم مي آورد، از بدي مهمون بازي، از پدرش كه در يك تصادف مرده و رفيق بازي كه چنگي به دلش نمي زند.
وقتي خداحافظي مي كنم مي گويد: ببينمت. حال كرديم. بهم بزنگ بريم يه طرفي، بي خيال مردها...
وقتي از در خارج مي شم مردي در يك پرايد منتظرش نشسته. مرد سلام مي كند و مودب مي گويد: نيومد؟ شما داريد مي ريد برسونيمتون.
يك روز بالاخره بختمان باز مي شود (۲)
در مدت زمان اندك، فهرست بلندي از دعانويس ها و جن گيرها در سطح شهر تهران، كرج و شهر ري پيدا كردم. در جستجوي يافتن سوژه با دختري آشنا شدم كه طي چهار ماه جدايي از نامزدش پيش چندين دعانويس و جن گير رفته بود و با او راه افتادم به خانه چند تن از اين افراد. اين گزارش مجموعه اي از اين جستجو شد: http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2006/12/20061215113523fortune_telling203-a.jpg
يكي از كتاب هايي كه دعانويس ها استفاده مي كنند - عكس ها از يلدا معيري
سيد مرتضي دعانويس
در انتهاي يك صف بلند منتهي به خانه "سيد مرتضي دعانويس" مردم اجتماع كرده اند. رديفي از ماشين هاي پارك شده و مردم در انتظار ديده مي شوند.
زن مسني به نام اكرم در گوشه اي از صف ايستاده. چادر كلفت مشكي اش را به دور خودش مي پيچد. مي خواهد براي دخترش دعا بگيرد. اين دومين بار است كه براي دختر دعاي مهر و محبت مي گيرد.
اكرم مي گويد: دامادم زني را صيغه كرده و زن و بچه اش را نمي بيند، شب ها به خانه نمي آيد، حال دخترم خوب نيست هر چه دامادم را دعوا و نصيحت كرديم افاقه نكرد. چيز خورش كرده اند. دعا را با پلو دم كرده با خورشت بادمجان گذاشتم جلوش، خورد و از اين رو به آن رو شد. دختر و نوه ام را به پيتزا فروشي برد و بعد از مدت ها دخترم به جاي خون دل، پيتزا خورد. اما پسره (داماد) شر است، يك هفته نشده رفت سراغ آن زنيكه.
اكرم از زمانه شكايت مي كند و مي گويد: سه پسر دارم كه آتش به جانم شده اند، پسر ۱۸ ساله ام افسردگي دارد. درس و زندگي را رها كرده، به ديوارها رنگ سياه زده هي سيگار مي كشد و موسيقي گوش مي دهد و با كسي هم معاشرت ندارد، بهش مي گم مادر جان برو دنبال كار، مرد نبايد در خانه بماند، پسرم مي گويد: كه چي؟ اين "كه چي؟" از دهنش نمي افتد. سيد دعا نويس، هميشه مشكلات خانواده ما را حل كرده پدرش هم وقتي من دختر بودم زندگي ام را سر و سامان داد من هم سال ها است بچه هايم را پيش سيد مي آورم، او مشكل اين پسرها را حل مي كند.
در گوشه ديگر صف، مرد ۶۰ ساله اي كه كراوات زده، با دو زن و يك پسر جوان ساكت ايستاده اند. پسر ۳۰ ساله و شاكي است، درگير مسئله پيچيده اي شده و به اصرار به اينجا آمده، پدرش ادعا مي كند وقتي خيلي جوان بوده مشكلش توسط همين دعا نويس ها حل شده.
بهروز، مرد ديگري در صف، راننده سرويس دانشگاه است هفته گذشته بچه يكساله اش را نزد سيد آورده . بهروز مي گويد: بچه بي تابي مي كرد و قفسه سينه اش كبود شده بود. زنم نامادري دختر ۱۱ ماهه است، چيزي به جلد بچه رفته بود، نزد چند دعا نويس نشانش دادم و دعاي مهر مادري گرفتم، دخترم نامادري اش را مامان صدا مي كند، دخترم را سه شنبه نزد سيد آوردم، همزاد دخترم را گرفت و او الان حالش خوب است، اما هنوز بايد دعا بگيرم.
سيد مرتضي دعانويس مرد ۴۸ ساله اي است كه پدرش هم دعانويس بوده، اما سيد فرصت فراگيري از او را در سن دو سالگي به خاطر فوت پدرش از دست مي دهد. سيد سه سال به محضر"حاج خليل دعا نويس" در همدان رفته، و علوم غريبه را مي آموزد.
او عاشق سينما است و در دوران تحصيل از هر فرصتي براي رفتن به كارگاه هاي فيلمسازي استفاده مي كرده. سيد مي گويد: آن سال ها عاشق سينما بودم و تمام وقتم را صرف مطالعه و فراگيري فيلمبرداري و مونتاژ در سينما كردم. اين تلاش ها به ساخت چند فيلم و شركت در توليد چند برنامه تلويزيوني انجاميد و من به عرصه توليد وارد شدم و تا امروز يك لحظه اين حرفه و دغدغه ام را كنار نگذاشتم . سال ها پيش مسئله اي مرا به خودكشي كشاند، آشفته به نزد حاج خليل رفتم و سه سال نزد او ماندم.

http://www.bbc.co.uk/f/t.gifhttp://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2006/12/20061215113759fortune_telling203-c.jpg http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/furniture/800_right_quote.gif دعانويس هايي هستند كه به راه شر رفته و تعدادشان هم زياد است و مردم به آنها رجوع كرده و از آنها مي خواهند مثلا بخت فلان فرد راببندند يا براي آنها رسوايي به بار بياورند يا كسي را تيره روز كنند؛ طلسم نازايي حتي طلسم مرگ و مير!
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/furniture/800_left_quote.gif

يك دعانويس


سيد مرتضي خانه ساده و محقري دارد اما هر بار كه به خانه اش مي روم پر است از مهمان و دوست و آشنا. زنش را هميشه سرحال و خندان ديده ام. شوهر و بچه هايش را دوست دارد. زن فربه و شيك پوشش خود را خوشبخت مي داند، از او مي پرسم چطور زن يك دعا نويس شدي؟ با خنده مي گويد: او كه از اول دعا نويس نبود. مرتضي تصوير بردار است سر صحنه يك فيلم با هم آشنا شديم .
اين خانواده در زير زميني ۴۰ متري زندگي مي كنند و سيد در اتاق ۲۰ متري گوشه حياط مراجعانش را مي پذيرد. كنار ميز دعا نويسي اش كيف دوربينش قرار دارد.
سيد مرتضي دعا نويس مي گويد: خيلي ها دعا نويسي مي كنند اما اين كار بسيار خطرناكي است بايد آموزش كاملي ديده باشي. جن و همزاد و موكل وجود دارد اينها غالبا به آدم كاري ندارند مگر بر حسب اتفاق با كسي برخورد كنند و يا اينكه استخدام شوند.
سيد از ۵ تا ۳۰ هزار تومان بابت جن گيري پول دريافت مي كند.
درباره طلسم ها مي گويد: دعانويس هايي هستند كه به راه شر رفته و تعدادشان هم زياد است و مردم به آنها رجوع كرده و از آنها مي خواهند مثلا بخت فلان فرد را ببندند يا براي آنها رسوايي به بار بياورند يا كسي را تيره روز كنند؛ طلسم نازايي حتي طلسم مرگ و مير

Mtazar
Sunday 12 April 2009-1, 01:21 AM
عکس پسری با روح یک خانم


http://www.persiantoronto.com/pictures/pics/Jan09/29/rare/35.jpg

amirkurd
Sunday 12 April 2009-1, 10:34 AM
من با اجنه ارتباط دارم

وجود جن برای انسانها همواره معمایی حل نشدنی بوده است.آیا جن وجود دارد یا خیر؟
در روایات اسلامی بارها به این موضوع اشاره شده که این موجودات حی و حاضر در کنار ما وجود دارند.در قرآن کریم هم آنها را موجوداتی دارای شعور واراده توصیف نموده است که از دید بشر پنهان است.در گذشته این مسئله برای مردم به یک باور تبدیل شده بود و نمونه بارز آن جریان پری وفایز است اما در دنیای امروزی مبدل به افسانه گردیده است.اما هنوز هم کسانی هستند که مدعی ارتباط با اجنه می باشند.مطالب زیر حاصل گفتگو با شخصی است که ادعای ارتباط جسمی محدود و معنوی بسیار با اجنه دارد. البته بنا به ملاحظات واصرار مصاحبه شونده از ذکر نامش و بخش هایی از این گفتگوی طولانی خودداری می شود .

اولین بار که روح یا جن را مشاهده کردید چه خالی به شما دست داد؟

اول باورم نمی شد.نیمه شب بین خواب وبیداری بود، ناگهان دیدم شخصی پایین پایم نشسته. شکل یک مرد بود.چون شناختی نسبت به جن نداشتم احساس می کردم خیالبافی می کنم.

حادثه در کجا اتفاق افتاد و آیا قابل رویت بود ؟

کاملا واضح بود و گویا با ایک انسان برخورد می کردم . لباس هایش رنگ قرمز بود .شکل لباسهای بسکتبالیستها.حتی شماره هم داشت .صورتش سبزه بود .در منزل خودمان خوابیده بودیم .ابتدا تصور کردم یکی از اعضا خانواده روبرویم نشسته اما وقتی بیشتر دقت کردم دیدم غیر عادی است و داشت به سمتم می آمد . من نیم خیز شدم و او وقتی بسیار به من نزدیک شد محو شد.

نترسیدید ؟

آن لحظه پس از رفتن او چون تجربه یا ذهنیتی قبلی نسبت به این موضوع نداشتم بدون هیچ ترسی خوابیدم.

با کسی هم این موضوع را در میان گذاشتید ؟

بله به خانواده این موضوع را توضیح دادم اما آنها می گفتند خیال بافی کردی.آنها معتقد بودند چون در منزل قرآن ، آهن و نمک و ... وجود دارد اجنه نمی آیند. من هم باورم شد که خیالی بیش نبوده اما تا مدت های مدیدی ذهنم را مشغول می کرد تا این که پس از سه سال در پروژه ای با کسی آشنا شدم که در حال تحقیق از جن و اهل اونا بود . بین کار از ترس و روح و جن سخن به میان آمد و من هم واقعه ای که برایم اتفاق افتاده بود تشریح کردم و او با ادله به من تفهیم کرد که جن دیده ام.

پس از اطمینان از این موضوع چه واکنشی نشان دادید؟

تا مدت ها ترس بر من مستولی می شد تا این که نسبت به این موضوع کنجکاو شدم و شروع به تحقیق کردم اما پاسخ ها قانع کننده نبود . حتی داشتم بی خیال می شدم تا این که کابوس های خواهرم شروع شد . خواهرم مدت ها بود که در خواب آرامش نداشت از سر اتفاق با زن سیده ای آشنا شدم و جریان را برایش مطرح کردیم .بی بی با اهل اونا ارتباط داشت و معتقد بود اجنه خوابش را تسخیر کرده اند.

چه تفاوتی بین اهل اونا ( آنها ) با اجنه هست ؟

تفاوتی وجود ندارد . اما در عوام اهل اونا مصطلح می باشد . قدیمی ترها می گفتند از ما بهتران.

خوابهای آشفته خواهرت تا کی ادامه داشت ؟
بی بی برایش دعا نوشت و مشکلش حل شد.

آیا خواهرت به عینه آنها را می دید؟

خیر. او هم خیلی می ترسید . فقط خوابش را محدود می کردند.

چه عواملی باعث کدورت اجنه می شود ؟

قدیمی ها معتقد بودند باید مغرب صلوات فرستاد و موقع ریختن آب سرد یا گرم یا صلوات فرستاده یا اصلا آب نریخت یا در مکانهای تاریک و خرابه بدون ذکر صلوات عبور نکرد .آنها معمولا غروب حضور فیزیکی دارند اما مردم آنها را نمی بینند.

آیا وجود کتابهای مقدس یا آهن الات و ... در منزل تاثیری بر عدم حضورشان دارد ؟

خیر. این ها تاثیر ناچیزی دارد وبه عقیده من انسان باید دلش با خدا و قرآن باشد.من مواقعی که در شرایط بحرانی بودم صلوات می دادم که خیلی تسکین دهنده بود . چون آنها هم از دو قبیله خوب وبد تشکیل می شوند و مثل انسانها وجدان دارند.

شما چگونه آنها را مشاهده می کنید ؟

یکی بستگی به تمرکز روزانه من دارد و دیگر هم بستگی به خود آنها دارد واین حاصل نیرویی است که در برخی انسانها وجود دارد .معمولا افراد ناچیزی از این نیرو برخوردارند.

آنها را در چه شکل وشمایلی می بینید؟

الان به صورت یک نور سفید می بینم.البته بیش تر در آسمان مدام نور سفید می دیدم و این موضوع را خدمت بی بی رساندم .بی بی گفت این نور سفید همان اهل اونا ست. البته آنها از قدرتی برخوردارند که می توانند به هر صورتی در بیایند. اگر داستان جنی که به شکل انسان بود و در حرم امام رضا دانه برای کبوترها می ریخت و کبوترها آن دانه ها را نمی خوردند شنیده باشید متوجه منظورم می شوید . یا بسیار اتفاق ها که در گذشته برای مردم منطقه روی داده حاکی از قدرت آنها می کند . ولی من به شکل نور سفیدی مثل گذر یک شهاب مشاهده می کنم. معمولا هر کس به اندازه ظرفیتش انها را می بیند .

ارتباط روحی وروانی شما با آنها چگونه است ؟

ابتدا باید خودشان بخواهند. معمولا با خواب آغاز می شود . سپس در مراحل بعدی به به صدا می رسد . کمک آنها به من به نحوی است که مرا در جریانات آینده قرار می دهند.

یعنی صدایشان را هم می شنوید ؟
بعضی مواقع صدایشان را هم می شنوم. گاهی تصور می کنم اهل منزل در حال صحبتند اما دقت که می کنم متوجه می شوم آنها مشغول گفتگو هستند.

چه چیز عجیب وخارق العاده ای از آنها دیده اید ؟

یک بار منزل کسی مهمان بودم. شب مقنعه ام را به چوب لباسی آویخته بودم .صبح که برخواستم اثری از مقنعه نبود و هرچه گشتم نیافتم. در غذا هم شریک می شوند . به نحوی که ممکن است مقداری از غذا را بردارند یا اگر از چیزی خوششان بیاید بردارند . اگر چه هیچ وقت کسی به آنها مظنون نمی شود.

آیا صدمه ای هم به شما وارد کرده اند ؟

خیر. این ها عاملی است برای دریافتن بیشتر خدا واین که قدرت اول و آخر از آن ذات باری تعالی است.

amirkurd
Sunday 12 April 2009-1, 04:57 PM
عکس

http://www.ghoststudy.com/new6/para_files/chupacabra02.jpg

amirkurd
Sunday 12 April 2009-1, 05:03 PM
http://www.bibleprobe.com/jin2.jpg

amirkurd
Monday 13 April 2009-1, 09:54 AM
جن در میان مسلمانان موجودی از جنس آتش است.در فرهنگ عامه از جمله موجودات افسانه‌ای است.
تبار جنیان و نژاد هایشان :
دختران شیطان:
1- هفاف 2 - زلنبور 3 - ولّها 4 - أبيض 5 - أعور 6 - داسم 7 - مطرش 8 - دهّار
9 - الأجنبياتتمريح 10 - لاقيس 11 - مقلاص 12- اقبض و ...
اسامي بعضي از قبايل اجنه
1 - بنى القماقم 2 - بنى النعمان 3 - بنى قيعان 4 - بنى دهمان 5 - بنى غيلان
۶ - الشماشقة الغاوون ۷ - الطماطمة 8 - الدناهشة 9 - سكان المزابل 10 - سكان الخرابات
11 - بنى الاحمر 12 - قبيله الزوابع 13 - فرزندان ابو الجن وهم اربعة
( مازر ، كمطم ، قسورة ، طيكل)

۱۴- ميمون ها : بزرگترين و پر قدرت ترين قبيله در ميان اجنه كه پادشاهان
زير از اين قبيله هستند : الملك ميمون ابانوخ . ميمون السحابى . ميمون السياف . ميمون الغواص
ميمون الغمامى . ميمون الطراق . ميمون الاسود . ميمون ابن سليط ميمون . الخطاف و...
كه در اينجا نام بعضي از اين پادشاهان و قبايل ذكر شد:
موكلين سبعه
1 - الملك عبد الله المذهب 2 - الملك مرة 3 - الملك ابا محرز الاحمر 4 - الملك برقان ابا العجائب
5 -الملك شمهورش 6 - الملك الابيض 7 - الملك ميمون ابانوخ و...
موكلين چند سوره و نام باري تعالي:
1 - موكلين سوره جن: الملك طارش الملك اباديباج الشيخ على ابو الشراميط
۲ - موكل سوره الفاتحة: الملك الاخيضر 3 - موكل سوره الكوثر: السيد عبد الكريم
1 - موكلين نام الله: هلال هياكل كهيال 2 - موكلين نام لطيف:عبد البارئ . عبد اللطيف
عبد الفتاح شعاع نور صالح شعضوض حقيال


نام بعضي از موكلين و ملائكه :
1 - سعصيائيل 2 - مهيائيل 3 - حيائيل 4 - صهيائيل 5 - طوطيائيل 6 - دريائيل
7 - صلهكفيائيل 8 - الملك الاحمر و...
نام اجنه يهودي و انصاري:
1 - الاسد الغضوب 2 - الملك زنقط 3 - القط الاسود 4 - خربط 5 - طلمش و...
اجنه كافر ( شياطين ):
1 - عزازير 2 - زيتون 3 - ساروخ 4 - دنهش 5 – دختران ابليس 6 - ذات المحاسن 7
- عائنة 8 - نائلة ام الشعور المائلة 9 - دختران الخناس 10 - ناصور 11 - ميمون النكاح
12 - سنجاب ابن البواب 13 - زعزوع و...

amirkurd
Monday 13 April 2009-1, 04:58 PM
http://i32.tinypic.com/30szhog.jpg
فيلمي از رخنه كردن روح شرير در دختر و صحبت كردن دختر

در اين فيلم بسيار جالب..عكسهايي از اين دختر هست از موقعي كه سالم بوده و در اخر كه روح درش رخنه ميكنه و در اخر كه مرده و.... موجود و همراه عكسها فايل صوتي حرف زدن اين دختر با يك دكتر كه با كمال تعجب اين دختر تقريبا 50 نوع صداي وحشتناك از خودش در مياره..من كه تعجب كردم..دوستداران ارواح و تسخير ارواح اين فيلم از دست ندهند با كيفيت مطلوب و حجم كم

۲۰۱۹ k

لينك دانلود
(http://mohammadvol.persiangig.com/Real%20Ghost%20Demon%20Exorcism%20of%20Possessed%2 0Girl%20Emily%20Rose.zip)

sen@ps
Tuesday 14 April 2009-1, 06:24 AM
سلام
عالی بود....
لطفا یه کلمه اخر اسم تاپیکت اضافه می کردی که ترسو هاش نیان تو!!!(حالا ما شب چجوری بریم بیرون؟)یا اینکه قبل از مشاهده یه لیوان اب قند بزارین کنار دستتون!
راست می گم یه لحظه اون چاقو بدسته برق از سرم پروند.....

من اصلا جن ها رو تا نبینم باور نمی کنم وجودشون رو ولی در این موضوع اصلا خوشم نمیاد یکیشو ببینم!!!
من از ویکی پدیا یه کمک گرفتم ویه چیزایی راجبه جن گذاشتم....امیدوارم که خوشتون بیاد.....
امیر کرد عزیز راجب عکس ها جدی گفتم و لطف کن تاپیک وحشت درست نکن....من الان میترسم برم بقیه صفحات رو هم ببینم....راستی این عکس ها که همش کامپیوتریه مگه نه؟یعنی نباید بترسیم که یکیشون نیاد سراغمون؟؟؟ای کاش می شد عکسهات رو بهشون یه لینک بدی که اگه کسی خیلی علاقه مند بود بهش بره اونجا ببینه مثلا صفحه اختصاصی جایی که اپلود کردی!!!نه اینکه طرف داره واسه خودش میخونه بعد یه دفعه چشش بخوره به یه ***و یه سکته ناقص بزنه....
--------------------------------
‍‌«جن» واژه‌ای عربی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D8%B1%D8%A8%DB%8C) و به معنی «موجود پنهان و نادیدنی» است. در عرف فارسی «اَجِنّه» جمع جن شمرده می‌شود. در عربی جمع واژه جن، جِنان است و نوع آن جِنَّه. در فرهنگ فارسی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF_%D9 %81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C&action=edit&redlink=1) دکتر محمد معین (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_ %D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%86)، به معنای «موجودی متوهم و غیر مرئی، پری» آمده است.
برخی مردم به جن، «از ما بهتران» هم می‌گویند .


جن چیست ؟

در یک دیدگاه وسیع به هر موجود ماوراءطبیعه‌ای که از دیدگاه انسان مستور است، جن می‌گویند. مانند فرشته‌ها (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87)، شیطان‌ها (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86). اما اصطلاحاً و بنا بر باور برخی از مردم، جن‌ها (اجانین) گروهی از موجودات زنده، دارای احساسات و تفکر و معمولا نامرئی از جهان آفرینش هستند که از آتش (نار) خلق شده‌اند .


جن از دیدگاه مذاهب


اسلام

پاره‌ای از باورهای مسلمانان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86) پیرامون جن از قرآن (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86) سرچشمه می‌گیرد. در قرآن (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86) جن موجودی توصیف شده که «از آتش (نار) آفریده» شده است.[۱] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86#endnote_%D8%A2%D8%AA%D8%B4) جن دارای دو جنس نر و ماده[۲] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86#endnote_%D8%AC%D9%86%D8%B3) و دارای علم و ادراک معرفی شده‌است.[۳] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86#endnote_%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A 9) همچنین به آنان ویژگی‌های اخلاقی داده شده[۴] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86#endnote_%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%8 2) و مواردی از تماس آن‌ها با انسان را متصور شده‌است.[۵] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86#endnote_%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3) به روایت قرآن جن «از پیش از آفرینش انسان» بر روی زمین می‌زیسته‌است.[۶] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86#endnote_%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%8 7) در کل جن بیست و دو مرتبه در قرآن تکرار شده و دارای سوره‌ای به همین نام است. هم چنین بنا بر گفته قرآن شیطان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86) رجیم یا همان ابلیس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B3) از جنس جن است. در سوره نمل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%86%D9%85%D9%84) (مورچه) در کتاب قرآن (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86) در آیه ۱۷ به این مورد اشاره شده‌است که سلیمان نبی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9% 86_%D9%86%D8%A8%DB%8C&action=edit&redlink=1) بر سپاهیانی از جن تسلط و آنها را در خدمت خود داشته است. [۷] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86#endnote_%D8%AC%D9%86%D8%B3) نیز در آیه ۳۹ از سوره نمل (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D9%86%D9%85%D9%84) به توانایی خارق العادهٔ این موجودات اشاره می‌شود. [۸] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86#endnote_%D8%AC%D9%86%D8%B3)
آنگونه که در بخشی از کتاب «در محضر استاد» که به پرسش و پاسخ‌هایی با آقای علامه طباطبایی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%B7%D8%A8%D8%A7% D8%B7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C)(شیعه)می‌پ دازد، به نقل از او، عمر این موجودات بسیار بیشتر از عمر انسان‌ها بوده و جمعیتشان نیز از جمعیت انسان‌ها بیشتر است. در همین کتاب اشاره شده است که سپاهی از جن‌ها به رهبری زعفر (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%B9%D9%81%D8%B1) در واقعه کربلا (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D9%87_%DA%A9%D8%B1%D8%A8% D9%84%D8%A7) به کمک امام حسین (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86) آمد ولی امام کمک او را نپذیرفت . او نوشته است: یکی از جنگ‌های امام علی علیه السّلام با جن (نصیبین) بود. همچنین در تفسير الميزان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%81%D8%B3%D9%8A%D8%B1_%D8%A7%D9%84%D9%85% D9%8A%D8%B2%D8%A7%D9%86) درباره پناهنده شدن مردم به جن، نوشته: «مراد از پناه بردن انس به جن بطوري که گفته‌اند اين است که در عرب رسم بوده وقتی در مسافرت در شب، به بيابانی برمي‌خوردند از شر جانوران و سفهيان جنی به عزيز آن بيابان که سرپرست جنيان است پناه می‌بردند و می‌گفتند: من پناه می برم به عزيز اين وادي،از شر سفهاء قومش» به گفته علامه طباطبايي: « تقسيم آيه مباركه بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ در مربعات به حروف ابجد، براي رفع جنيان و افراد مبتلا به جن مفيد است».

ابن خرم (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D9%86_%D8%AE%D8%B1%D9 %85&action=edit&redlink=1) در کتاب الفصل می‌نويسد: «طايفه جن امتی هستند دارای عقل، فکر و قدرت تميز که به ايشان از طرف خدا وعده و وعيد نازل شده و آنها نيز پذيرفته‌اند. آميزش می‌کنند اولادی از آن‌ها بوجود می‌آيد و مرگ نيز آنها را در بر می‌گيرد و چون جسمشان زود فنا می‌شود احتياج به قبرستان ندارند و تمامی مسلمانان نيز بر اين امر توافق و اجماع دارند جنيان دارای اجسام لطيف، شفاف و هوائی هستند يعنی زندگی در هوا و زمين برای آنها امکان دارد زيرا عنصر آنها از آتش است. همچنان‌که عنصر انسانها از خاک است»
صدر المتالهين شيرازی معروف به ملاصدرا (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%B5%D8%AF%D8%B1%D8%A7) می‌نويسد: «جن را وجودی در اين جهان حس و وجودی در جهان غيب و تمثيل (عالم مثال) است، اما وجودشان در اين جهان هيچ جسمی که آن را نوعی از لطافت و اعتدال باشد نيست، جز آن که روحی در خور آن و نفسی که از مبدا فعال بر آن اضافه شده است می‌باشد آنان بدنمای لطيفی دارند که در لطافت و نرمی متوسط بوده و پذيرای جدائی و گرد آمدن است، چون جدا گشت، قوامش نازک و حجمش لطيف گشته و از ديگرن پنهان می‌گردد»
در آيه 130 سوره انعام (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%87_%D8%A7%D9%86%D8%B9%D8%A7% D9%85)، آمده: «يا معشر الجن و الانس الم ياتكم رسل منكم» یعنی: «اي گروه جن و انس! آيا پيامبراني از بين شما براي شما نيامدند؟» که ظاهرا و بنا به نظر بسیاری از معتقدان به دین اسلام، آیه مذکور نشان دهنده این است که جن‌ها پیامبرانی از جنس خودشان هم داشته‌اند.



مسیحیت

آنگونه که از باورهای مسیحی برمی آید مسیحیان به وجود جن معتقد بوده و آنها را «ارواح خبیث» یا «ارواح شیطانی» می‌دانند.در بسیاری از آیات عهد عتیق (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%87%D8%AF_%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%82) و عهد جدید (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%87%D8%AF_%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF) از جن، اجنه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AC%D9%86%D9%87) و شیطان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86) و ابلیس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B3) به صراحت نام برده شده است از جمله لاویان ۱۹:۳۱ و ۲۰:۶ ، اول سموئل ۲۸:۳ و ۲۸:۹ و ۲۸:۷ اول تواریخ ۱۰:۱۳ ، متی ۴:۱ و ۱۲:۲۲ ، لوقا ۴:۵ و ۸:۱۲ ، یوحنا ۸:۴۴ و بسیاری آیات دیگر. ضمنا جن گیری (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86_%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C) جزء اموری است که کلیسای کاتولیک به صورت تخصصی آن را انجام می دهد و در حال حاضر پاپ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%A7%D9%BE) بندیکت شانزدهم (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA_%D8%B4%D8%A7% D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85) از آن حمایت می کند و انجمن بین المللی جن گیران (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86_%D8 %A8%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB% 8C_%D8%AC%D9%86_%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&action=edit&redlink=1) برای همین موضوع توسط پدر گابریل آمرث تاسیس شده است.[۱] (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D9%86#cite_note-0) برخی گمان می‌کنند درباره ماهیت آنها در بین عامه مردم غلو شده و تصویری ترسناک از آنان ترسیم شده‌ است.




جن در باور مردم


ایرانیان

در مقالهٔ «جن در باور مردم ایران (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AC%D9%86_%D8%AF%D8%B1_%D8%A8%D 8%A7%D9%88%D8%B1_%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85_%D8%A7%D B%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86&action=edit&redlink=1)» که در سایت آفتاب (https://www.aftab.ir/) و چندین سایت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA) دیگر، موجود است، می‌خوانیم: «در باور برخي افراد، جن‌ها تنها در شب، تاريکي، تنهايي و در محل‌هايي مانند گرمابه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D8%A8%D9%87)، آب انبار (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%A8_%D8%A7%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1)، پستو (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D9%88&action=edit&redlink=1) و ويرانه و بيابان وجود دارند. در باور عامه، جن به شکل انسان است با اين تفاوت که پاهايش مانند بز (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B2)، سم (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%85) دارد. مژهها (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%DA%98%D9%87)ي دراز او نيز با مژهٔ انسان متفاوت است و رنگ موي او بور است. همزمان با زاده شدن هر نوازد (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF&action=edit&redlink=1) انسان، بين اجنه نيز نوزادي به دنيا مي‌آيد که شبيه نوزاد انسان است اما سياه و لاغر و زشت . اين موجود را همزاد (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF) آن طفل مي‌خوانند. اگر کسي شب هنگام آب جوش روي زمين ريخته و بسم الله نگفته باشد ممکن است يکي از فرزندان اجنه را اذيت کرده باشد. مادر و پدر آن جن براي انتقام، نوزاد آن شخص را مي‌ربايند و همزاد او را بجايش مي‌گذارند»
بنابر باور برخی، نه تنها باید پیش از ریختن آب جوش روی زمین «بسم الله» گفت، بلکه حتی پیش از ریختن آب سرد، پرت کردن چیزی و هر کاری که می‌تواند به یک موجود فرضی در محل آسیب برساند یا برای او اهانت آمیز (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA_%D8 %A2%D9%85%DB%8C%D8%B2&action=edit&redlink=1) باشد (مانند انداختن آب دهان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%A8_%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86) و ...) نیز باید «بسم الله» گفت. و ذکر این عبارت برای دور کردن جن‌ها از محل و ایمن ماندن از آسیب احتمالی آن‌ها موثر است. البته عده‌ای نیز متعقدند که ذکر «بسم الله» به تنهایی چاره ساز نیست و حتی نوعی دعوت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA) از آنان محسوب می‌شود و حتما باید عبارت را کامل و به صورت «بسم الله الرحمن الرحیم» به کار برد .
به نقل از کتاب تهران قدیم (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9 %82%D8%AF%DB%8C%D9%85&action=edit&redlink=1) (ناصر نجمی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D9%86%D8 %AC%D9%85%DB%8C&action=edit&redlink=1)، ص 217، 218): «در تهران قدیم عده‌ای از ساکنان را عقیده بر این بود که گاه و بی‌گاه در مواقع معین در حمام‌ها جن‌ها رفت و آمد می‌کنند، به همین دلیل عقیدهٔ خرافاتی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8% AA%DB%8C&action=edit&redlink=1) و تحت تاثیر این‌گونه موهومات (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%87%D9%88%D9%85%D8% A7%D8%AA&action=edit&redlink=1) و عقاید بی‌اساس، با احتیاط قدم به حمام می‌گذاشتند، مخصوصا شب‌ها خیلی با ترس و وهم در حمام وارد شده و خود را شستشو می‌کردند. گویند مظفرالدین شاه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D 9%86_%D8%B4%D8%A7%D9%87) از همین‌گونه افراد بود» (یعنی او خرافاتی بود) در همین کتاب آمده: «جمعی را عقیده بر این بود که جن‌ها گاهی برای اغفال و فریب مردم و کشانیدن آنها به حمام، زودتر از موعد مقرر در بوق حمام (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D9%88%D9%82_%D8%AD%D9%85%D8 %A7%D9%85&action=edit&redlink=1) می‌دمند.» ایضاً: «مردم برای رفع و دور کردن اجنه به بعضی عوامل متوسل می‌شدند و از جمله جام چهل کلید (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D9%85_%DA%86%D9%87%D9%84_%DA%A9%D9%84 %DB%8C%D8%AF) و این جام (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AC%D8%A7%D9%85&action=edit&redlink=1) از برنج (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AC) ساخته شده بود و دسته‌ای داشت که آن را سوراخ می‌کردند و بر چهل پاره برنج (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AC) یا مس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B3) بعضی کلمات را حک (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AD%DA%A9&action=edit&redlink=1) می‌کردند، ضمنا بعضی دعاها (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B9%D8%A7) را به خط خوش به روی جام می‌کندند»

خلاصه‌ای از خصوصیات جن‌ها

اگر مطالب گفته شده در این مقاله را جمع بندی کنیم، به طور کلی متعقدان به وجود جن بر این باورند که این موجودات دارای خصوصیات زیر می‌باشند :
1- موجوداتی ناپیدا و نادیدنی هستند. ما را می‌بینند ولی ما آن‌ها را نمی‌بینیم .
2- از آتش (نار) آفریده شده‌اند .
3- آب جوش و اجسام فلزی تیز می‌تواند به آن‌ها آسیب برساند .
4- ازدواج، زاد و ولد و مرگ و میر دارند .
5- تفکر (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1) و احساسات (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA) دارند .
6- بین‌شان خوب و بد، کافر (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D8%B1) و خداپرست (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%BE%D8%B1%D8% B3%D8%AA&action=edit&redlink=1) و همچنین مسلمان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B3%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86) و غیر مسلمان وجود دارد .
7- قدرت‌هایی نیز دارند مانند طی الارض (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B7%DB%8C_%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%B6) (در یک لحظه می‌توانند از یک طرف زمین به طرف دیگر بروند)
8- جن، شیطان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86) نیست اما شیطان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86) از جن است. یعنی ابلیس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B3) و فرزندانش نوعی جن هستند اما لزوما هر جنی شیطان نیست. برخی نیز معتقدند که تمام اجانین از نسل شیطان (ابلیس) هستند اما عده‌ای از آن‌ها پس از ملاقات با پیامبران خدا مخصوصا پیامبر اسلام توبه کردند و خداپرست شدند.
9- جن، فرشته (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87) نیست. فرشته (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87) از نور (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D9%88%D8%B1) آفریده شده اما جن از آتش (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%AA%D8%B4) آفریده شده است. فرشته (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87) معصوم (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85&action=edit&redlink=1) است اما جن معصوم (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85&action=edit&redlink=1) نیست و مانند ما انسان‌ها (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86) گناه هم مرتکب می‌شود .
10- برخی می‌گویند جن‌ها نمی‌توانند به انسان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86) آسیب برسانند. برخی می‌گویند که می‌توانند و نوع شرور (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B1) آن‌ها این کار را می‌کند. برخی می‌گویند که جن‌ها از آسیب رساندن به انسان به طور عادی منع شده‌اند اما اگر انسان بهانه به دست جن‌ها بدهد، مثلا تسخیر (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1&action=edit&redlink=1) یا احضار جن‌ها (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%AD%D8%B6%D8%A7%D8%B1_%D8 %AC%D9%86&action=edit&redlink=1) یا آسیب رساندن به آن‌ها در آن صورت می‌توانند و اجازه پیدا می‌کنند تا انسان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86) را تا حتی سرحد مرگ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B1%DA%AF) آزار (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1&action=edit&redlink=1) بدهند .
12- عبارت «بسم الله» یا «بسم الله الرحمن الرحیم» و برخی ادعیه دفع جن (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%AF%D8%B9%DB%8C%D9%87_%D8 %AF%D9%81%D8%B9_%D8%AC%D9%86&action=edit&redlink=1) آن‌ها را دور می‌کند. یا خواندن هفت مرتبه سورهٔ زلزال (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D9%84%D8%B2%D8%A7%D9%84) (کتاب جن‌ها همه جا هستند، ص 37)
13- عمر جن‌ها خیلی طولانی‌تر از عمر انسان‌هاست .
14- جن‌ها شامل سه نژاد (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF) عمده هستند : (کتاب جن‌ها همه جا هستند، سید محمد مهدی حسینی، ص6)
الف- دیو (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%DB%8C%D9%88): پست‌ترین نژاد، خاکستری رنگ، خشن، چشمانش فی‌مابین عمودی و افقی و هیکل دیو کمی درشت‌تر از انسان است.
ب- جن: نژاد متوسط، سرخ رنگ، چشمان عمودی، پاهای کوتاه و گرد (شبیه سم)و هیکل جن کمی ریزتر از انسان است .
ج- پری (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%DB%8C): نسبت به دو نژاد قبلی از نظر خلقت برتری دارد. سفید رنگ(مثل انسان‌های سفید پوست)، زیبا، چشمانش مثل چشم انسان افقی است .



دفع جن

تاکنون برای دفع جن راه‌ها و ادعیهٔ مختلفی پیشنهاد شده است.
مثلا بسم الله الرحمن رحیم، اثر بد جن‌های کافر را خنثی می‌کند.
سید محمد مهدی حسینی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%DB%8C%D8%AF_%D9%85%D8%AD%D9 %85%D8%AF_%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C_%D8%AD%D8%B3%DB %8C%D9%86%DB%8C&action=edit&redlink=1) در کتاب «جن‌ها همه جا هستند (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AC%D9%86%E2%80%8C%D9%87%D8%A7_ %D9%87%D9%85%D9%87_%D8%AC%D8%A7_%D9%87%D8%B3%D8%AA %D9%86%D8%AF&action=edit&redlink=1)»، بهترین و مجبوبترین و معروف‌ترین حرز (دعایی که به گردن بیاویزند) برای دفع اذیت اجانین و شیاطین را «حرز ابی دجانه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B1%D8%B2_%D8%A7%D8%A8%DB%8C_%D8%AF%D8%AC %D8%A7%D9%86%D9%87)» دانسته است . در همان کتاب از قول امام صادق (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85_%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82) نقل کرده است که هرکسی سوره‌های فلق (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%84%D9%82) و ناس (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D8%B3) (معوّذتین (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%B9%D9%88%D9%91%D8%B0%D8% AA%DB%8C%D9%86&action=edit&redlink=1)) را بسیار بخواند از وسواس و شر جن و انس محفوظ می‌ماند .
همچنین از امام صادق نقل کرده است: کسی که سورهٔ جن را تلاوت نماید در زندگی دنیا هرگز آسیبی از جن و انس به او نرسد و مورد سحر (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%D8%AD%D8%B1&action=edit&redlink=1) آن‌ها واقع نشود .

amirkurd
Tuesday 14 April 2009-1, 09:21 AM
زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد . دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند . در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند . زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد. زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:25 AM
پولترگایست ها (یا ارواح شریر , عصبانی و ویرانگر ) از جمله ترسناک ترین اشکال فعالیت های ماوراء الطبیعه ای به شمار می روند. گرچه فرضیه های بسیاری برای وجود این ارواح خطرناک ارایه شده اما بسیاری از پدیده های مرتبط با این پدیده همچنان توضیح ناپذیر باقی مانده است. واژه (( پولترگایست)) یک واژه آلمانی است و ((روح پر سر و صدا )) معنا می دهد , هرچند که این ارواح معمولا بسیار خشن تر و خبیث تر از آن هستند که این واژه برای توصیفشان به کار برده می شود. پولترگایست ها می توانند سبب فعالیت های زیر بشوند : حملات فیزیکی , آتش سوزی , معلق ساختن اشیا در فضا , پرتاب سنگ ایجاد اختلال الکتریکی و جاری ساختن خون از دیوارها . پولترگایست ها در اغلب موارد حضور خود در خانه ها را با ایجاد سر و صدا و گاهی حملات خشن به اعضای خانواده آشکار می کنند.



http://vampiredxxb.googlepages.com/Z13.JPG

شاهدان عینی فعالیت های پولترگایست ها الزاما نباید از حساسیت ویژه ای برای مشاهده یا تجربه حضور این ارواح برخوردار باشند. یک نمونه از این افراد عادی وکیلی است که در سال 1978 پرونده ای را در ارتباط با فعالیت ارواح شریر در هتل شلی واقع در یکی از ایالات شرقی انگلستان در دست گرفت. او برای آشنایی بیشتر با موضوع یک شب در این هتل اقامت کرد. آقای وکیل بعدا گزارش داد که تختخواب او به ارتفاع سه اینچ از سطح زمین بلند شده بود. وکیل وحشت زده بلافاصله از هتل گریخت و با قاطعیت بر وجود پولترگایست در این مکان شهادت داد. همه روزه صدها مورد از فعالیت های شریرانه پولترگایست ها در گزارش های مردمی به پلیس ثبت می شود.

http://vampiredxxb.googlepages.com/3879338-lg.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:26 AM
فعالیت های ارواح شریر:
در اغلب موارد دوره فعالیت های ارواح شریر کوتاه مدت است و حداکثر به چند روز یا چند هفته منحصر میشود. با این وصف مواردی هم دیده شده که این فعالیت ها آن قدر ادامه یافته تا ساکنان خانه مجبور به نقل مکان شده یا تغییراتی در ساختمان ایجاد کرده اند. در این صورت روح شریر فعالیت های خود را متوقف ساخته و پی کارش رفته است.

http://vampiredxxb.googlepages.com/ghost.jpg

آیا پولترگایست ها روح هستند؟
تا قرن نوزدهم میلادی چنین پنداشته میشد که شیطان , نیروهای شریر , جادوگرها و ارواح خبیث منشاء اصلی فعالیت های شریرانه پولترگایست ها هستند که خود را معمولا در قالب انرژی فیزیکی مخرب در داخل خانه آشکار میسازند . اما با رشد و توسعه نظریه اسپیرچوالیسم ( اعتقاد به حضور ارواح) برداشت فوق تغییر یافت و چنین ادعا شد که فعالیت های پولترگایستی به سبب وجود واسطه ای فیزیکی است که به خود اجازه میدهد که موقتا از سوی ارواح به تسخیر دربیایند. این برداشت وسیعا مورد قبول قرار گرفت هرچند که بعدا روشن شد که افراد تسخیر شده نمی توانند مستقلاً سبب بروز خرابکاری هایی باشندکه معمولا با اغلب پدیده های پولترگایستی همراه است.

http://vampiredxxb.googlepages.com/evilghost1.gif

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:27 AM
قدرت ناخودآگاه:
در دوران اخیر این اعتقاد بوجود آمده که پولترگایست ها یک نمونه غیر ارادی و ناخودآگاه از انرژی های حرکتی روحی و روانی اند که در بخشی از یک موجود زنده وجود دارد. به عبارت دیگر ضمیر ناخودآگاه افراد مسئول خرابکاری های پولترگایستی تصور میشود. برای مثال تنش جنسی یا تنش دوران بلوغ در نوجوان ها یک عامل اصلی در فعالیت های پولترگایستی تلقی میشود. در اغلب موارد نیز دیده شده که کانون توجه این فعالیت های شریرانه منتسب به پولترگایست ها معطوف به عضو نوجوان خانواده ( به ویژه دختران نوجوان ) است. با این وصف نمی توان با قطعیت اعلام کرد که تنش جنسی دختران نوجوان عامل اصلی این نوع پدیده های خرابکارانه پولترگایستی است. کارشناسان ارواح در دهه های چهل و پنجاه میلادی اعلام کردند که پولترگایست ها بازتاب دهنده احساسات سرکوب شده همچون بدخواهی , خشم , عصبانیت , پریشانی و افسردگی انسان هستند. تحقیقات انجام شده در دهه شصت میلادی تا حد زیادی این فرضیه علمی را مورد تایید قرار داد.


http://vampiredxxb.googlepages.com/ff.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:27 AM
افراد بی قرار؟
ویلیام جی رول مدیر پروژه بنیاد تحقیقات فراروانشناسی در دورهام واقع در کارولینای شمالی در آمریکا , طی گزارشی مکتوب 116 مورد از پریشانی ها و بی نظمی های پولترگایستی در طی چهار قرن اخیر را شرح داده است. این محقق چنین نتیجه گرفته است که فعالیت های پولترگایستی معمولا زمانی آشکار میشود که فرد هدف قرار گرفته توازن ذهنی اش به شکلی ناخودآگاه زایل شده باشد. وی اضافه میکند که بسیاری از این افراد از احساس خشم یا عصبیت فوق العاده ای برخوردار بوده , از عدم توازن های روحی و جسمی خاص در رنج بوده و همچنین این عدم توازن ها را به شکل واکنش های هیستریک , ترس های گوناگون , جنون وسواس و حتی شیزوفرنی آشکار می ساخته اند. تحققیقات مذکور ویلیام جی رول را نهایتا به این نتیجه قطعی رساند که مسایل و اختلالات مغزی و روحی افراد فوق ( آدم هایی که در کانون توجه فعالیت های پولترگایستی قرار می گیرند.) از طریق نوعی تله پاتی در قالب های ماوراء الطبیعه ای و خارق العاده منتقل شده و بدین ترتیب بر روی افراد , اشیاء و موجودات دور و بر تاثیر گذاشته است. اما تئوری ویلیام جی رول قادر به توضیح و توجیه تمامی فعالیت های مرتبط با پولترگایست ها نیست . یان استیونسون , فراروانشناس و متخصص پدیده های ماوراء الطبیعه ای که در مورد بچه های قربانی پولترگایست ها تحقیق میکند بر این باور است که پولترگایست ها به احتمال بسیار قوی ارواح هستند. اما نظریه فوق چندان مورد توجه قرار نگرفته است. این واقعیت که با عمل جنگیری می توان بسیاری از پولترگایست ها را از درون جسم دختران نوجوان و دیگر افراد تسخیر شده بیرون کشید , مدرک و نشانه ای است از کامل نبودن نظریه فوق.


http://vampiredxxb.googlepages.com/927866558-00.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:28 AM
پرونده روزنهایم:
در سال 1966 در شهر روزنهایم آلمان گروهی از محققان فراروانشناس به دفتر یک وکیل فراخوانده شدند تا عامل اصلی بروز مجموعه ای از اختلالات برقی و الکتریکی را در دفتر این وکیل پیدا کنند. .قبلا گروهی از مهندسان برای رفع مشکل فراخوانده شده بودند اما نتوانسته بودند مشکل را حل کنند. تیم تحقیق به رهبری دکتر هاینس بندر , نهایتا یک زن جوان 29 ساله را به عنوان عامل اصلی اختلالات برقی در دفتر آقای وکیل شناسایی و معرفی کرد. محققان متوجه شدند که اختلالات برقی درست راس ساعت 7:30 دقیقه هر روز صبح دقیقا به هنگام رسیدن اشنایدر به محل کارش آغاز میشود اشنایدر به محض اینکه در داخل دفتر راه میرفت لامپها به صورت خود بخودی روشن و خاموش میشدند و تلفن ها بی دلیل زنگ میزدند. کمدها که از چوب بلوط ساخته شده و بسیار سنگین بودند , خود بخود در طول اتاق حرکت میکردند. و این درحالی بود که برای تکان دادن این کمدها نیاز به دو مرد قدرتمند بود. همچنین کشوها بصورت خود بخودی از داخل میزها به بیرون حرکت میکردند. چراغها و لامپها می ترکیدند , و تصاویر و تابلوهای روی دیوار به زمین می افتادند. اما درست در زمانی که اشنایدر به مرخصی رفت و در دفتر کارش حاضر نمی شد فعالیت های خرابکارانه مذکور کاملا متوقف گردید. اما به محض بازگشت او مجددا از سر گرفته شد. آقای وکیل بعد از اعلام نتایج تیم تحقیق از اشنایدر خواست که استعفا بدهد و برود. بعد از رفتن اشنایدر همه چیز روال عادی خود را پیدا کرد. اما مشکلات اشنایدر در مشاغل بعدی او به همین ترتیب ادامه پیدا کرد و این درحالی بود که او زنی آرام و عادی به شمار می رفت و هیچ خطایی از او سر نزده بود. محققان نهایتا به این نتیجه رسیدند که واکنش های حسی این زن بدون اینکه نیست بدی داشته باشد , سبب فعال شدن انرژی های حرکتی روحی و روانی او میشد که ثمره آن منجر به بروز اختلالات فوق در محیط اطرافش می گردید.

http://vampiredxxb.googlepages.com/soulsgrave1.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:29 AM
اين آزار و اذيتها كه در قالبها و اشكال مختلف بروز مي نمايند معمولا در ساعتهايي منظم از شب و روز مي باشند كه بنا به تحقيقات فراواني كه توسط علماي روحي صورت گرفته به دلايل و عواملي است كه به شرح آن مي پردازيم.
يكي از اين عوامل در جهان ارواح برمي گردد به خاطرات مدفون شده در عقل بعضي از ارواح كه يا نمي خواهند خود را از آن خاطرات تخليه كنند و يا اينكه نمي توانند آن خاطرات را از خود دور سازند.
ممكن است مربوط به اعمالي باشد كه آن روح در هنگام حيات زميني اش انجام داده و از انجام آن اعمال سخت پشيمان است و در صدد نوعي واكنش و انتقام گيري است و يا بدين وسيله مي خواهد خود را از دنجهاي دردناك روحي كه دارد رها سازد.

http://vampiredxxb.googlepages.com/cemeteryhaunt1.jpg

در بعضي از اين اماكن كه روح شريري مبادرت به انجام شرارت مي كند بر اثر تحقيق متوجه شده اند كه صاحب آن مكان خود كشي كرده و يا به طرز ديگري به قتل رسيده. معمولا كساني كه دست به خود كشي مي زنند به عذابهايي از قبيل محبوس شدن به مدت زياد در همان محل خود كشي است دچار میشوند،و آن روح به دليل اينكه ار ماندن اجباري در آن مكان خسته مي شود در ساعاتي كه گويا آزادتر است دست به آزار و اذيت مي زند.

http://vampiredxxb.googlepages.com/jen65546754.jpg

اينكه يك مد يوم معروف گفته ( هركس در اين عالم اعمال خير و هدايت كننده انجام دهد در آن عالم ( جهان ارواح ) نيز كارها و اعمالش از روي حكمت و خرد خواهد بود) نشانگر اين مطلب است كه آن ارواحي هم كه در اين جهان اعمال زشت و شرارت آميز انجام مي داده اند قطعا در عالم ارواح هم به محض اينكه موقعيتي پيدا نمايند دست به اعمال زشتي كه در شخصيتشان وجود دارد خواهند زد كه از آن جمله همين ايجاد مزاحمت براي مردم زمين است و علل و عوامل ديگر كه هنوز مثل خيلي از مسائل پيچيده مادي و معنوي ديگر بر بشر خاكي روشن نشده است.

http://vampiredxxb.googlepages.com/ghost1.gif

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:30 AM
ارواح شرير كدامند و چه تفاوتی با جن دارند؟
مطالعات بر روی آثار بشر بدوی از قبيل نقاشی ها و كنده كاريهای غارها نشان می‌دهد كه انسان از ابتدای آفرينش وجود موجوداتی غير از خود را در محيط پيرامونش حس كرده است. موجوداتی كه ترس، وحشت و حتی نوعی پرستش و كرنش را در آنها ايجاد می‌كرده است. پس از اختراع زبان و خط، هر قوم و قبيله ای نامی برآنان گذاردند و برای ارتباط يا دفع آنان آدابی را برای خود قائل شدند و اين آداب نسل به نسل تداوم يافت چنان كه امروز هنوز در افريقا رسومی با همان روش سنتی برای ارتباط با اين موجودات و يا دفع آنان صورت می‌گيرد. به عنوان مثال در آيين مسيحيت، جن گيری يك سابقه ديرينه دارد كه اغلب كشيش ها اقدام به آن می‌كنند و در واقع معتقدند كه شيطان در قالب جسم فردی رسوخ می‌كند.



عکسی از فیلم جن گیر

http://vampiredxxb.googlepages.com/dfhdtytttttttt.JPG

البته تقريبا به غير از مسلمانان همگی اين موجودات را ارواح شرير می‌نامند و برای دفع شر آنان اعتقادات مخصوص به خود دارند. مثلا برخی از اروپاييان امروزی بر مبنای يك تفكرسنتی وقتی در خيابان راه می‌روند دستهای خود را تكان می‌دهند تا از ارواح شرير دور بمانند و يا در روز معينی از سال مراسمی برپا می‌كنند كه در آن عده ای بسيار از مردم لباسی شبيه به لباس اتاق عمل می‌پوشند، بوقی در دست می‌گيرند و در آن می‌دمند. اما بنا بر اعتقادات مسلمانان تنها موجودات ماوراؤالطبيعه فرشته ها و جن ها هستند و روح انسان وقتی كاملا از بدن انسان خارج شود، نه تنها قدرتی ندارد بلكه انسان هم نمی تواند هيچ گونه تسلطی برآن داشته باشد، مگر به خواست خداوند.

http://vampiredxxb.googlepages.com/evildead-pictures-16.jpg

در كتاب «ارتباط با ارواح» اين طور آمده: «تسلط ارواح عقب مانده بر انسانها را در اصطلاح عاميانه «جن زدگی» می‌گويند كه در واقع به همان مفهوم افسون و تسخير است. ما استفاده از اين اصطلاحات را به دو علت صلاح نمی دانيم؛ اول اين كه، جن واژه ای است مخصوص موجودات هوشمند كه برطبق روايتی عاميانه معمولا برای ايجاد شر خلق گشته اند، و همواره محكوم به بدی كردن می‌باشند حال آنكه هيچ موجودی به خاطر بدی كردن آفريده نمی شود، مشيت پروردگار چنان است كه راه تكامل وتعالی همواره به روی تمام موجودات هوشمند باز باشد. دوم اين كه اصطلاح «جن زدگی» غالبا بدين معنی به كار می‌رود كه جسم شخص جن زده را يك جن ديگر و يا روح متصرف شود. يعنی در واقع دو نوع سكونت در قالب يك بدن و اين فقط يك نوع استثناست نه يك تصرف يا دشمنی و آزار، بدين جهت واژه جن زدگی به مفهوم عاميانه آن برای ما قابل قبول نيست».

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:31 AM
http://vampiredxxb.googlepages.com/EDEAD9.jpg

آنچه از اين متون و بسياری از متون ديگر برمی آيد اين است كه واژه «جن» در فرهنگ های ديگر نيز وجود دارد ولی عموما آن را شيطان و يا ارواح شرير می‌نامند. در حالی كه ما مسلمانان معتقديم كه در ميان جنيان، جن صالح و نيكوكار نيز وجود دارد.

http://vampiredxxb.googlepages.com/simin04.jpg

اسماعيل حسين زاده سرابی در كتاب «سيمای جن»اين طور می‌نويسد: «سالها پيش در مشهد مسئله احضار روح غوغايی عجيب به راه انداخته بود تا اين كه دو نفر از علمای معتبر مشهد خواستار شركت در آن مجلس شدند و پس از حضور، از نزديك جريان حركت ميز را مشاهده كردند. در جلسه ديگر يكی از آن دو درخواست كرد كه ميز (مقصود ميز مخصوص احضار روح است كه روی آن همه حرفها نوشته شده و جنها توسط اشاره ای ميز راتكان می‌دهند تا روی حرف مورد نظر بايستد) را بگردانند، اين عالم چون دارای علوم و معنويت خاصی بود و راه مكالمه صحيح با موجودات نامرئی را بلد بود، گرداننده ميز را به اسمايی كه حضرت سليمان (ع) می‌دانست و با آن اسما جنيان را مسخر كرده بود، قسم داده و پرسيده بود:


http://vampiredxxb.googlepages.com/the_beast.jpg

شما روح انسان هستيد يا موجودی ديگر؟ و شروع به خواندن حروف الفبا كرده در نهايت اين جمله ها حاصل شد: من جن هستم». زمرديان نيز در كتاب «شيطان كيست» می‌گويد: «مدتهاست (ارتباط گيرندگان با روح) با وسيله های گوناگون با جن تماس می‌گيرند... البته جن خود را به آنها با نام روح يكی از افراد معرفی می‌كند و آنها بر اين باورند كه با روح آدمی تماس گرفته اند، در حالی كه اغلب تماس آنها با جن و شيطان است.»

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:32 AM
واقعیاتی در مورد جن ها

((آيا جن علم غيب دارد))
قابليت های موجود در جن كه ناشی از نوع خلقتش می‌باشد مانند پنهان بودن از چشم، طی مسافت كردن و غيره اين تصور را در ذهن انسانها ايجاد می‌كند كه اين موجودات از عالم غيب آگاهند. البته بسياری از ارتباط برقراركنندگان آگاهانه به قصد سوءاستفاده و فريب مردم و يا ناآگاهانه به اين باورها دامن زده اند، ولی حقيقت آن است كه تنها خداوند است كه آگاه به غيب می‌باشد و لاغير، چنان چه می‌فرمايد: «خداوند دانای غيب است و غيب خود را بر هيچ كس آشكار نمی سازد، مگر بر آن پيامبری كه از اوخشنود باشد». و البته بسيار ديده شده در جريان همين احضار روح كه ما آن را احضار جن می‌دانيم، جنيان توانسته اند پاسخ های درست و مناسبی را ارائه دهندكه آن را نبايد ناشی از علم غيب آنان دانست، زيرا جنها از آنجايی كه به راحتی می‌توانند طی طريق كنند، می‌توانند از همنوعان خود كه در جريان ماجرا قرار دارند پاسخ را جويان شده و به شخص رابط اطلاع دهند و يا از امكانات ديگری استفاده كنند كه ما از آن بی خبريم. به هر حال علم غيب چه برای انسان و چه برای جن منتفی است مگر برای عده ای خاص كه از طرف خداوند اين توانايی برايشان ممكن می‌شود.


http://vampiredxxb.googlepages.com/115934%7ENatural-Light-Illuminates-Maj.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:32 AM
مكان جنيان
از آنجايی كه نوع خلقت جنيان با انسانها و حيوانات متفاوت است، واضح است كه مكان زندگی آنها نيز متناسب با نوع خلقت آنها باشد، ولی آن مكانها كجاست. در بين عوام شايع است كه زيرزمينها، جاهای تاريك و مرطوب مانند حمامها، چاهها و عمق جنگلها جايگاه جنيان است. اما بررسی ها حاكی از آن است كه قطعا آنها در جايی زندگی می‌كنند كه از انسانها به دور باشند. در روايتی از امام صادق (ع) نقل شده كه: «در وادی شقره (بيابانی كه رنگ خاكش سرخ مايل به زرد است) نماز نخوان، زيرا در آن جا منازل جن است.» (وسائل الشيعه، ص ۴۵۲) قابل ذكر است يكی از معروفترين مساجد مكه با نام «مسجد الجن» در غرب شهر مكه محل نزول جنيان در مكه است و مستحب است حاجيان در آن مسجد رفته و دو ركعت نماز به جا آورند.


http://vampiredxxb.googlepages.com/vampires-michael_whelan_032.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:33 AM
توليد مثل جنيان
آنچه مسلم است اين است كه بنابر ذات وجودی جنيان آنها نيز مانند انسان دارای غريزه جنسی بوده و توالد و تناسل دارند و لازمه ادامه و بقای نسلشان آميزش جنس مونث و مذكر است، اما اين سوال كه آيا آنها هم مانند انسانها و يا ساير جانداران با عمل لقاح و تشكيل نطفه تولد می‌يابند، چيزی نيست كه از كلام خداوند بتوان استنباط كرد ولی ابن عربی در فتوحات گفته است: «تناسل بشر به القای آب نطفه در رحم است و تناسل جن به القای هوا در رحم اثنی (جنس ماده) می‌باشد». (جن و شيطان ص ۵۷) روايتی است از بخشی از وصيت حضرت رسول (ص) به اميرالمومنين (ع) كه فرمود: «ای علي، در شب اول، وسط و آخر ماه آميزش مكن و... همانا جنيان در اين سه شب به پيش زنان خويش (برای مقاربت) می‌روند». (وسائل الشيعه، ص ۹۱) و در آيه ای برای وصف حوريان بهشتی آمده است: «حوريان بهشتی را قبل از شوهرانشان، نه آدمی و نه جن دست زده است». (سوره الرحمن، آيه ۵۶ و ۷۴)


http://vampiredxxb.googlepages.com/7058_a_full-704885.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:34 AM
خواب جنيان
«الله خدايی است كه هيچ خدايی جز او نيست. زنده و پاينده است. نه خواب سبك او را در برمی گيرد و نه خواب سنگين». (سوره بقره، آيه ۲۵۵) و از حضرت صادق (ع) روايت است كه می‌فرمايند: «به غير از خداوند متعال همه خواب دارند، حتی فرشتگان». (ميزان الحكمه، ص ۲۵) و حديثی است از رسول خدا(ص) كه می‌فرمايند: «خواب به چهار گونه است، پيامبران به پشت می‌خوابند، مومنين به دست راست، كافرين و منافقين به دست چپ و شياطين به رو می‌خوابند». (شيخ حر عاملي، ص ۱۰۶۷) آنچه از اين مطالب می‌توان دريافت اين است كه به غير از ذات اقدس الهی همه موجودات دارای خواب هستند.


http://vampiredxxb.googlepages.com/nightmare_zone__completed__by_BlueBl.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:36 AM
مرگ جنيان
جنيان نيز مانند هر جانداری همان طور كه دارای حيات هستند مرگ هم شامل حالشان می‌شود. چنان كه در قرآن كريم آمده: «و بر آنها (خطا كاران) نيز همانند پيشينيانشان از جن و انس عذاب مقرر شد». (سوره فصلت، آيه ۲۵) «به ميان امتهايی كه پيش از شما بوده اند، از جن و انس در آتش داخل شويد». (سوره اعراف، آيه ۳۸) از اين آيات چنين برمی آيد كه نه تنها آنها هم مانند انسان مرگ دارند، بلكه مانند انسان از عقوبت خدا بر حذر نيستند.


http://vampiredxxb.googlepages.com/skullswirl1.gif

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:36 AM
تكاليف جنيان در مقابل ذات پروردگار
همان طور كه در مباحث قبل گفتيم، انسان فرشته و جن سه موجودی هستند كه بنابر مصلحت خداوندخلق شده اند و هدف از آفرينش آنها نيز عبادت پروردگار است. چنان كه در قرآن كريم آمده است: «جن و انس را جز برای پرستش خود نيافريده ام». (سوره ذاريات، آيه ۵۶) ناصر خسرو نيز اين طور می‌سرايد: داخل اندر دعوت او جن و انس تا قيامت امتش هر نوع و جنس جن نيز مانند انسان مختار است و حق انتخاب دارد و مانند ما در اجرای قوانين دينی مكلف است، چگونگی عبادت و اجرای احكام در ميان آنها، مشخص نيست ولی آنچه مسلم است، اين است كه پيامبرانی كه برای هدايت مخلوق برگزيده شده اند، جنيان را نيز هدايتگرند. چنان كه علامه طباطبايی (ره) فرمودند: «اتفاقا در اين باره از خود جنيان هم سوال شده كه آيا پيغمبر شما از جنس خود شماست؟ در پاسخ گفته اند: «پيامبران ما انسانند و اينك ما به رسالت حضرت ختمی مرتب ايمان آورده ايم و او را آخرين پيامبر می‌دانيم». (جن و شيطان) از بسياری از آيات، روايات و احاديث نيز اين طوراستنباط می‌شود كه بعضی از جنيان كافر و بعضی مسلمانند و حتی قبل از ظهور اسلام برخی از آنها يهودی بوده اند كه بعد از اسلام به پيشگاه حضرت محمد(ص) آمده و مسلمان شده اند، و برای آنها عقوبتی همانند عقوبت انسانها در نظر گرفته می‌شود. در قرآن آمده است: «بعضی از ما مسلمانند و بعضی از حق دور و آنان كه اسلام آورده اند در جست و جوی راه راست بوده اند، اما آنان كه از حق دورند هيزم جهنم خواهند بود و اگر بر طريق راست پايداری كنند، از آبی فراوان سيرابشان كنيم». (سوره جن، آيه ۱۴، ۱۵ و ۱۶) از آيه اين چنين برمی آيد كه جنها همانند انسان به گونه های مختلفند، بعضی كافر و بعضی فاسق و ظالم البته برخی نيز نيكوكار و صالح بوده و دارای عقايد مختلف و اديان مختلف هستند.

http://vampiredxxb.googlepages.com/mini-evil-baby.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:37 AM
در سوره احقاف آمده است كه: «حضرت رسول (ص) پس از آن كه از مكه به طايف رفت تا مردم را به سوی اسلام دعوت كند، كسی به دعوت او پاسخ مثبت نداد، در بازگشت به محلی رسيد كه آن را «وادی جن» می‌گفتند، شب را در آنجا ماند و به تلاوت آيات الهی مشغول شد، در آن هنگام گروهی از جنيان صدای صوت آن حضرت را شنيدند، پس از آن كه رسول اكرم (ص) از تلاوت فراغت يافت، جنيان به سوی قوم برگشتند و اين طور مشاهدات خود را بازگو كردند: «ای قوم، كتابی را شنيديم كه بعد از موسی نازل شده و تصديق كننده مطالب آن است و به حق و راستی هدايت می‌كند». (سوره احقاف، آيه ۲۹ و ۳۰) و روايت است كه حتی برخی از جنيان از گروه شيعيان می‌باشند از آن جمله روايتی است كه از ابوحمزه ثمالی نقل شده: «روزی جهت شرفيابی به حضور امام باقر (ع) اجازه خواستم، گفتند كه عده ای خدمت آن حضرت هستند، لذا اندكی صبر كردم تا آنها خارج شوند. پس كسانی خارج شدند كه آنها را نمی شناختم و غريب به نظرم آمدند. چون اجازه شرفيابی گرفتم، داخل شدم و به حضرت عرض كردم، فدايت شوم، الان زمان حكومت بنی اميه است و شمشيرهای آنها خونريز می‌باشد. امام فرمود: ای اباحمزه! اينان گروهی از شيعيان، از طايفه «جن» بودند و آمده بودند تا از مسائل دينی خود سئوال كنند». (جن و شيطان، ص ۶۵)


http://vampiredxxb.googlepages.com/chupacabra01.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:38 AM
آيا فرشتگان و شياطين از تبار جنيانند؟
همان طور كه گفته شد بنا بر قرآن كريم سه موجود انسان، فرشته و جن دارای عقل و شعورند و بنا بر مصلحت خداوند در صحنه گيتی ظاهر شدند و نامی از شيطان به طور مستقل به ميان آورده نشده است. بنابراين شيطان يا بايد از جنس فرشته باشد و يا از جنس جن. بهتر است باز از قرآن كريم مدد بگيريم: «آن گاه كه به فرشتگان گفتيم تا آدم را سجده كنيد، همه جز ابليس كه از جن بود و از فرمان پرودگارش سر برتافت سجده كردند». (سوره كهف، آيه ۵۰) همچنين خداوند در قرآن كريم فرشتگان را معصوم و مبرا از خطا و گناه دانسته: «فرشتگان هرگز نافرمانی خدا را نمی كنند و همان كاری را می‌كنند كه به آن مامور شده اند». (سوره تحريم، آيه ۶) و بنا به روايتی از رسول خدا(ص): «فرشتگان از نور آفريده شده اند». بنابراين ابليس كه بزرگترين خطا را در درگاه خداوند مرتكب شده هرگز نمی تواند از جنس فرشته باشد. (اگر چه با همه اين مستندات هنوز در بين علمای اسلامی در نوع خلقت ذاتی شيطان اختلاف نظر وجود دارد.


http://vampiredxxb.googlepages.com/scary.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:40 AM
ترس از جن
آيا بايد از جنها ترسيد؟ برای در امان ماندن از آنها چه بايد كرد؟ ظرفيتها و عكس العملهای انسانها در ارتباط با موجودات ناشناخته بسيار متفاوت و غيرقابل پيش بينی است. بنابر اعتقاداتی كه سينه به سينه و نسل به نسل منتقل شده همواره جن ها موجوداتی آزاردهنده و موجب شر و فساد بوده اند، هرگاه بيماری لاعلاجی پيش آمده و يا اتفاق غيرقابل توجيهی روی داده به جن و شيطان نسبت داده شده است. موارد زيادی از بيماران روان پريش ديده شده اند كه بيماری خود را ناشی از ديدن اين موجودات می‌دانند و از سوی اطرافيان جن زده لقب گرفته اند. مسلم است كه وحشت، ترس و اضطراب بيش از حد، موجب بسياری از اختلالات روحی و روانی خواهد شد. به راستی كدام انسان است كه در برخورد با اين موجودات بيم در دلش راه نيابد. ولی آيا می‌توان همه اين بيماريها را منسوب به جن و شياطين دانست؟ به طور حتم شما هم عارضه «آل زدگی» را به كرات از سالخوردگان شنيده ايد، عارضه ای كه مردم در ايام قديم و امروزه در برخی از روستاها و مناطق دورافتاده آن را باور داشته و معتقدند كه اين موجود جان زن زائو و طفلش را به خطر می‌اندازد. (چنان كه چند سيخ پياز پوست كنده را در بالای سرزائو می‌گذاشتند تا آل و جن از بوی بد پياز فرار كرده و به زائو نزديك نشوند.) در حالی كه امروزه از طريق علمی ثابت شده است عامل بسياری از بيماری ها، ميكروب و موجودات ميكروسكوپی بوده و وجود ميكروب و نفوذ آن در بدن ضعيف زائو و طفلش موجب بيماری می‌شده و خاصيت ميكروب زدايی پياز عامل سلامت و محافظت بوده و نه بوی بد آن. و يا عوام بيماری بسياری از كسانی كه به بيماری صرع گرفتارند را به جن ها نسبت می‌دهند. حال اين ها تا چه حد واقعيت دارد، سوالی است كه می‌توان با استناد بر اين آيه آن را پاسخ گفت:«آنان كه ربا می‌خورند، در قيامت چون كسانی از قبر برمی خيزند كه به افسون شيطان ديوانه شده اند». (سوره جن، آيه ۲۶ و ۲۷) نابراين بسياری از اعمال نادرست كه جنبه شيطانی دارند و در واقع در اثر نفوذ شيطان در روح انسان اعمال می‌شوند موجب اختلالات روحي، روانی گشته و در واقع يك جنون شيطانی را در فرد ايجاد می‌كنند

http://vampiredxxb.googlepages.com/beast2.jpg


علامه طباطبايی (ره) می‌گويد: «تشبيهی كه در اين آيه شده كه رباخوار را به كسی تشبيه كرده كه از طريق تماس با شيطان ديوانه شده، خالی از اين معنا نيست كه چنين چيزی (يعنی ديوانه شدن) امری است ممكن، چون هر چند آيه شريفه دلالت ندارد كه همه ديوانگان در اثر «مس شيطان» ديوانه شده اند ولی اين قدر دلالت دارد كه بعضی از جنونها در اثر مس شيطان رخ می‌دهد». (سوره بقره، آيه ۲۷۵) شايد بهترين راه برای در امان ماندن از آزار جنيان بالا بردن دانش و آگاهی نسبت به آنهاست؛ چرا كه جنيان نيز مانند انسان، خوب و بد دارند و از آنجايی كه در ميان انسانها زندگی می‌كنند و تعدادشان نيز بسيار زيادتر از انسانهاست ديدار با آن ها برای هيچ كس غير ممكن نيست ولی چه بسا بسياری از اختلالات روحي، روانی كه به جسم هم آسيب جدی وارد می‌سازد، ناشی از ديدار با يك جن خوب ونيكوكار بوده و تنها ترس از ديدار با اين موجود، فرد را دچار عارضه ساخته و هيچ قصد و عمدی از سوی جنيان در كار نبوده است.



http://vampiredxxb.googlepages.com/simin02.jpg


زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهد،با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفتند . 21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در آوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد .


http://vampiredxxb.googlepages.com/wibble_alien.jpg


دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،میتوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای آنها یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است .


http://vampiredxxb.googlepages.com/crossbones21.jpg


همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند . در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا آسمان فرق داشت .


http://hackvan.com/pub/stig/pix/cats/demon-cat.jpg


محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند . زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد. زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد.


http://vampiredxxb.googlepages.com/AncientEvil.preview.jpg


این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس میکردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .

http://vampiredxxb.googlepages.com/evil_grin.jpg

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 11:41 AM
خدا رحم بکنه خودم جن زده نشم

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 01:03 PM
در تابستان سال ۱۹۹۱ پم رينولدز متوجه وجود تورم و برجستگى در شريان مغزش شد. رابرت اسپتزلر مدير انستيتو مغز و اعصاب فونيكس به مادر سه بچه آتلانتايى گفت كه ممكن است در حين عمل جراحى قلب او از كار بيفتد و نيز در طول مدت عمل فعاليت مغز او نيز متوقف شود و با وجود استفاده از كليه امكانات كلينيكى ممكن است او به مدت يك ساعت بميرد. هنگام بيهوشى رينولدز زير دستگاهى قرار داشت كه صدايى شبيه به كليك را در گوش او وارد مى كرد، به جهت مطلع شدن از فعاليت ساقه مغز او (ساقه مغز در كنترل شنوايى و ساير اعمال غيرارادى نقش دارد.) علاوه بر اين دستگاهى ضربان قلب و تنفس و درجه حرارت و ساير علائم حياتى او را كنترل مى كرد. همان طور كه اسپتزلر مغز او را باز مى كرد، اتفاقى افتاد كه هرگز در پيچيده ترين مانيتورها نيز اتفاق نيفتاده، رينولدز احساس كرد كه از جسم خودش خارج شده. او در فرصتى مناسب از بالاى شانه هاى اسپتزلر به پايين و به عمل جراحى نگاه كرد. اسپتزلر را ديد كه چيزى شبيه به يك مسواك برقى در دست دارد. يك صداى زنانه گفت كه جريان خون بيمار بسيار ضعيف است و اين طور به نظرش رسيد كه آنها مى خواهند كشاله ران او را عمل كنند. رينولدز فكر كرد كه اين نمى تواند صحت داشته باشد. اين يك عمل جراحى مغز بود. با وجودى كه چشم ها و گوش هايش كاملاً بسته بودند، همه كارهايى را كه روى جمجمه اش انجام مى شد، مى ديد و آنچه كه او درك مى كرد واقعاً اتفاق مى افتاد، در واقع چاقوى جراحى واقعاً شبيه يك مسواك برقى بود. در حقيقت جراحان روى كشاله ران او هم كار مى كردند. او به دستگاهى كه فعاليت قلب و شش ها را كنترل مى كرد، وصل بود. در اينجا جراح دستور داد كه كار را متوقف كنند. جهت خارج كردن خون از بدنش همه خون او را از بدنش خارج كردند و حيات پيكر او را ترك كرد. او خودش را ديد كه از تونلى عبور مى كند و به طرف نورى مى رود. در انتهاى تونل او اقوام و آشنايان فوت شده از جمله مادربزرگش را كه ساليان زيادى بود درگذشته بود، ديد. به نظر مى رسيد زمان متوقف شده. سپس ملكى روح او را به بدنش بازگرداند و او را راهنمايى كرد كه برگردد و اين مثل رها شدن در يك استخر آب يخ بود. پس از بازگشت به حيات رينولدز همه چيز را به اسپتزلر گفت. همه چيزهايى را كه ديده و تجربه كرده بود و اسپتزلر به او گفت تجربه شما خارج از تخصص من است و بعد از ۱۲سال هنوز اسپتزلر نمى دانست آن حالت را چگونه توجيه كند

حقيقت يا توهم امروزه پيشرفت هاى پزشكى به پزشكان اجازه مى دهد افرادى را كه در زمان هاى گذشته به طور غيرقابل برگشتى ممكن بود، بميرند، به زندگى برگردانند. در حقيقت اين علم عملاً مرز آنچه را كه مرگ مى ناميم، عقب رانده. هيچ كس نتوانسته آمار افرادى كه داستانى نظير داستان رينولدز (تجربه خروج از جسم)، سفر به داخل تونل و مواجه شدن با فرشتگان يا جدا شدن از مرحومان و افراد مورد علاقه شان دارند را بيان كند. اين حقيقت قابل توجه به نام NDE يا «تجربه نزديك به مرگ» نامگذارى شده است. ابتدا تقريباً همه پزشكان چنين گزارش هايى را رد مى كردند و توضيحات علمى و پزشكى آنها آن حالت را به هم ريختگى عصبى كه از تغييرات به وجود آمده، هنگام مرگ مغزى منتج مى شد، مى دانستند. با وجود اين به هم ريختگى عصبى فقط در صورتى كه بنا به دلايلى مغز بعضى از كارايى هايش را حفظ كند، مى تواند اتفاق بيفتد و توضيحى در اين خصوص وجود داشت. در يك مسير مستقيم مغز مى تواند مانند كامپيوترى باشد كه منابع تغذيه ها و آى سى هاى آن را جدا كرده باشند، لذا نمى تواند توهم داشته باشد و اصلاً نمى تواند كارى انجام دهد و همان گونه كه شروع زندگى هوشيارانه را نمى توان مشخص كرد، در مورد پايان زندگى نيز چنين است. مشخص كردن زمان دقيق مرگ معلوم نيست. در حقيقت از نظر پزشكى و علمى غيرممكن است. ميشل سابوم كارديولوژيست مى گويد كه اين طور به نظر مى رسيد كه زمان مرگ يك لحظه واحد در زمان است، ولى حالا اين طور به نظر مى رسد كه مرگ يك پديده مرحله اى است نه يك لحظه منفرد در زمان. ما نياز به چيزى جهت ادامه كار داريم، همانگونه كه جامعه ما از عوامل اجتماعى و قانونى متنوعى تشكيل شده كه نهايت را مشخص مى كند در اينجا نيز مواردى وجود دارد كه با آنها بيشتر آشنايى داريم

مرگ كلينيكى تنفس و ضربان قلب متوقف شده اند، شخص ممكن است هنوز قادر به ادامه زندگى توسط دستگاه احياى قلب و ريه يا وسايل ديگر باشد. مرگ كلينيكى بستگى به اين دارد كه علائم حياتى تحت چه شرايطى متوقف شده اند و چرا؟ • مرگ مغزى فعاليت بخش پايينى يا ساقه مغز كه اعمال غيرارادى و اتوماتيكى بدن را اداره و كنترل مى كند متوقف مى شود و شخص فقط با كمك دستگاه حفظ حيات احياى قلب و ريه مى تواند به زندگى خود ادامه دهد. اظهارنظرها در خصوص طول زمان يا دوره اى كه ساقه مغز غير فعال بوده تا زمانى كه فرد به طور طبيعى مرگ را دريابد متفاوت است

مرگ بخش بالايى مغز ساقه مغز هنوز فعال است، قلب، شش ها و سيستم هاضمه كار مى كنند ولى بخش احساس كردن و فكر كردن مغز از فعاليت باز ايستاده، در اينجا اين امكان وجود دارد كه بدن با دستگاه CPR براى مدتى طولانى نيز فعاليت داشته باشد

مرگ تمامى مغز يا مرگ مغزى كامل هم بخش پايينى و هم بخش بالايى مغز از كار افتاده و فعاليتش متوقف مى شود گويى به اندازه كافى درهم آميختگى نداشته اند. بعضى از رهبران روحانى و كارشناسان و صاحب نظران مختلف سئوال مى كنند كه آيا روح در هنگام مواجه شدن با يكى از موارد بالا جسم را ترك مى كند؟ تجسم هايى در حالت NDES يا «تجربه هاى نزديك به مرگ» اتفاق مى افتد اين در حالى است كه هيچ فعاليت مغزى جهت دريافت آنها وجود ندارد. دانشمندان و صاحب نظران الهيات و گروه مردم عادى براى دريافت پاسخى گرد آمده اند، در جريان تئورى هاى متداول علمى چنين تجربياتى نمى تواند به سادگى رخ دهد. مرگ و هوشيارى كاملاً دقيق و بدون خطا هستند، در بحث مربوط به تجربه نزديك به مرگ بعضى ها معتقدند كه علم بايد به جهتى سوق داده شود كه جايى براى احتمال وجود روح باز كند. عده اى هنوز بدبين اند. من از محقق بريتانيايى سوزان بلك مور كه داراى مدرك دكترا است سئوال كردم، آنچه كه او در خصوص پم رينولدز بيان مى كند اين است كه او مى گويد اگر آنچه كه شما شرح داديد درست باشد همه علوم مى بايست مجدداً بازنويسى شوند. به هر حال بلك مور مى گويد اطلاعات و آمار دقيق نيستند. او پس از حدود سى سال تحقيق در خصوص مسائل غيرعادى و غيرمتداول مى گويد من فقط مى توانم بگويم كه موارد مانند يكديگر نيستند. او در كتابى به نام من براى زيستن درخصوص تجربه هاى نزديك به مرگ مى گويد: ظواهر اين تجربيات نزديك به مرگ به علاوه عبور از تونل و نيز خارج شدن از جسم مى تواند انگيزه و علت فيزيولوژيكى داشته باشد، مثلاً در حين جراحى مغز و تحت تاثير بيهوشى عمومى بيماران گاهگاهى رويت چيز هايى از دورنماى يك تجربه خارج از جسم بودن را گزارش مى دهند. سايرين تحت تاثير LSD و ترياك، حشيش و قرص هاى آرام بخش و خواب آور و نيز در زمان استرس نظير اين موارد را بيان مى كنند. او معتقد است كه هنگام استفاده از مواد بالا مغز هيچ گونه عكس العملى ندارد. به عقيده او مى توان نتيجه گيرى كرد كه تجربه خروج از جسم و همه عوامل ديگر در تجربه هاى نزديك به مرگ با مرگ مغزى شروع مى شوند و خاتمه مى يابند. كارديولوژيست و محقق NDE (تجربه نزديك به مرگ) ميشل سابوم آنچه را كه رينولدز بيان كرده و ديده و شنيده با آنچه از يادداشت هاى اسپتزلر جراح او مقايسه مى كند درمى يابد در طول مدتى كه رينولدز تونل را تجربه مى كرده به هيچ وجه فعاليت مغزى نداشته مانند كامپيوترى كه قبلاً صحبتش شد و مغز او با كليه توانايى هايش مرده بوده و يك مغز مرده نمى تواند خصوصيت ديگرى داشته باشد، نه مى تواند چيزى را ببيند و تصور كند و نه مى تواند عكس العملى نسبت به داروى بيهوشى يا ساير مخدرها داشته باشد. او تمام استانداردهاى كلينيكى مرگ را دارا بود. طبق اظهارات سابوم او خونى در بدنش نداشت و نيز كاملاً فاقد علائم حياتى بود. بنابراين آيا اين مرگ بود؟ و اگر اين مرگ بود تجربه اى كه او در طول اين مدت داشت چه بود؟

اين من نيستم، فقط جسم من است باربارا رومريك پزشك عمومى در فورت لادرديل فلا اولين بار با بيمارى كه داراى تجربه نزديك به مرگ بود مواجه شد. در زمان رزيدنتى باربارا در سال هاى اوليه ۱۹۹۴. او با بيش از ۶۰۰ نفر مصاحبه داشته كه گزارشى از تجربه نزديك به مرگ را داده اند و درخصوص آن نيز كتابى هم نوشته اند، گرچه نقطه نظر او با بسيارى از اين افراد در زمينه پزشكى يكسان نيست، اين مصاحبه ها او را به اين نتيجه رساند كه چيزى وجود دارد كه پس از مرگ ما به زندگى اش ادامه مى دهد. او مى گويد در طول مدتى كه با اين افراد مصاحبه داشتم آنها مى خواستند با ساير افرادى كه همين تجربيات را داشتند صحبت كنند. او در عوض شروع به حمايت از چنين افرادى كه يكى از گروه هاى بزرگ جهان هستند كرده و مى گويد مى خواستم داستان هايشان را بشنوم بنابراين در گردهمايى هايشان حاضر مى شدم. زوج هايى معمولى بيشتر زنان و مردان ميانسالى بودند كه گرد آمده تا در تجربه اى كه براى بسيارى از آنها تناوب سفر روحى و زندگى بود سهيم شوم. رابرت ميلهم مى گويد كه قلبش در اثر حمله قلبى از كار افتاد. «درد از بين رفته بود من روى جسم خودم معلق بودم و در حالى كه دراز كشيده بودم به خودم نگاه مى كردم كه رويم را مى پوشاندند.» پس از يك زندگى توام با خودخواهى اينك مرگ از من فرد بخشنده اى ساخته بود. آقاى كن اميك درخصوص يك NDE كه پس از يك واكنش آلرژى برايش پيش آمده مى گويد كه نفسش قطع شده و رنگش كبود شده. او مى گويد خودم را در آن حالت مى ديدم، مى توانستم بشنوم، حالاتى مثل ترس و آرامش را حس مى كردم. اميك مكث مى كند انگار كه دوباره آن حالت را تجربه مى كند. پس آن شىء كبود شده روى تخت كيست؟ آن منم. مى دانم كه منم. نگاه كردن به او مرا مى ترساند. اما واقعاً آن من نيستم، آن فقط جسم من است. اين مطالب مداركى كه نشان بدهد آنها از نظر كلينيكى مرده بودند را به دست نمى دهند ولى نكته اى در كنار اين مسئله وجود دارد. اين يك تجربه نزديك به مرگ است و اين است كه آنها را جذب مى كند. رومر مى گويد اينگونه افراد از اينكه مى فهمند تنها و يا ديوانه نيستند آرامش پيدا مى كنند، داستان هاى آنها ممكن است توهمى به نظر برسد ولى اينقدرها هم غيرعادى نيستند. آنها داستان هاى برگرفته از NDES يا تجربيات نزديك به مرگ را در سراسر جهان منعكس مى كنند

مدارك جديد، نظريه هاى جديد بسيارى از محققين پزشكى بر اين عقيده اند كه تجربه هاى نزديك به مرگ هنگامى كه مغز فعاليت كامل و كافى نداشته باشد اتفاق مى افتند. آنها مى گويند ممكن است اين تجربيات باوركردنى باشند ولى نه به عنوان وجود زندگى پس از مرگ بلكه چيزى مثل خطور كردن به مغز و نيز معتقدند كه هوشيارى به تنهايى در مغز وجود ندارد. در نوشته اى كه در دسامبر ۲۰۰۱ در مجله پزشكى بريتانيايى به نام Lancet منتشر شد كارديولوژيست هلندى به نام ون لومل مى نويسد مرد ۴۴ساله اى را كه دچار حمله قلبى شده بود با آمبولانسى به بيمارستان آورده و دكترها قلب او را با دستگاه شوك دهنده به كار انداختند. پرستارى دندان هاى مصنوعى بيمار را از دهان او جهت جاى دادن لوله تنفسى در گلوى بيمار خارج كرد. سپس مرد را به بخش مراقبت هاى ويژه بردند. يك هفته بعد مرد بيمار پرستارى را كه دندان هاى مصنوعى او را از دهانش خارج كرده بود ديد و او را شناخت با اينكه در برخورد قبلى بيمار در حالت كما و مرگ كلينيكى بود. او به پرستار گفت شما دندان هاى مصنوعى مرا از دهانم خارج كرديد و در ادامه به توضيح ساير جزئيات پرداخت و گفت كه جداشدن روح از بدنش را مشاهده كرد. در تحقيقى جهت بيان تفاوت تجربه هاى نزديك به مرگ ون لومل و همكاران محققش با ۳۴۳ نفر كه دچار حمله هاى قلبى شده و زنده مانده بودند مصاحبه كردند. ۱۸ درصد از هوشيارى كامل خود صحبت كردند. ون لومل مى گويد اين افراد همه چيز را به طور كامل از احساس خود و آرامش پرواز به مرحله تجربه نزديك مرگ بيان كردند. متن چاپ شده محققان بريتانيايى در بيمارستان عمومى ساوتهمپتون در مجله «Resuscitation» به اين نتايج اشاره مى كند كه ۱۱درصد از بيماران داراى حافظه كامل در دوره بيهوشى بوده اند. شش درصد از آنها پس از حمله قلبى به هوش آمدند و به زندگى بازگشتند و تجربه هاى نزديك به مرگ خود را بازگو كردند. هم ون لومل و هم محققين بريتانيايى بر اين باورند كه اين يافته ها بيانگر اين مسئله است كه هوشيارى مى تواند در صورت فقدان فعاليت مغز نيز وجود داشته باشد. «شما مى توانيد مغز را با يك دستگاه تلويزيون مقايسه كنيد.» او مى گويد: «برنامه تلويزيونى در دستگاه تلويزيون شما نيست.» پس هوشيارى كجا است؟ آيا در تك تك سلول هاى بدن است؟

ون لومل مى گويد من فكر مى كنم كه چنين باشد. «ما مى دانيم كه روزانه ۵۰ ميليون سلول مى ميرند.» او به اين مسئله اشاره مى كند كه اين نابودى در مقياس بالا به اين معنى است كه تقريباً همه سلول هاى تشكيل دهنده وجود من و شما نو و جديد هستند در صورتى كه ما نسبت به آنچه هميشه بوده ايم تغييرى را احساس نمى كنيم. براى ون لومل مسئله به اين صورت ادامه مى يابد كه بايد «نوعى ارتباط بين سلول هاى ما وجود داشته باشد» يا به عبارت ديگر همه سلول هاى ما نه فقط سلول هاى مغزى بلكه تريليون سلول ديگر كه در ماهيچه ها، استخوان بندى، روده و احشا، پوست و خون وجود دارند «به طريق شبكه مانندى با هم تبادل اطلاعات يا گفت وگو دارند» در نتيجه ما تجربياتمان را فعالانه حفظ كرده حتى در زمانى كه بيليون سلول تشكيل دهنده بدن ما از بين رفته و بيليون سلول ديگر جاى آنها را مى گيرند. پس در اين صورت همه سلول ها هنگام مرگ مغزى نيز زنده اند و مى توانند از طريق ذهن از مسائل به نحو غيرقابل توضيحى آگاه شوند. عقايد و پيشنهادات ممكن است ما را از مراحل توضيحى تجربه هاى نزديك به مرگ دور كند مثل دلايل محكم زندگى پس از مرگ ولى آنها افق هاى جذاب خودشان را دارند. پس اين به چه معنى است اگر ذهن انسان پس از مرگ مغزى فعاليت داشته باشد آيا بايد در مورد بازگشت پس از مرگ مغزى بازنگرى داشته باشيم. تجربه هاى نزديك به مرگ ما را وادار مى سازند كه مجدداً سئوالاتى را كه فكر مى كرديم پاسخشان را مى دانيم امتحان كنيم. مرگ چيست؟ هوشيارى كجا است؟ و آيا علم مى تواند روح را بيابد؟

amirkurd
Wednesday 15 April 2009-1, 04:21 PM
سلام من محسن هستم 24 سالمه ساكن كرج از بچگي
با خودم عهد بستم هيچوقت نترسم براي همين از همان بچگي
ترسناكترين فيلمها از قبيل جن گير و طالع نحس و..رو ميديدم و
احظار روح ميكردم.حدود دو هفته پيش دختر جوان همسايه بغلي ما
يكشب در حالي كه آتش گرفته بود از پشت بام خانه شان به حيات پريد
و تا سر حد مرگ سوخت.پدر پيرش هم ديوانه شد و در تيمارستان بستری شد.
پليس نتوانست علت مرگشو بفهمه و خونشون هم فعلا متروك مانده تا
يكي بياد بخترش.خلاصه يكي از روزهاي آخر هفته مادرم اينا
چون حال مادربزرگم بد بود به تهران رفتند و گفتند شب مي مانند
منم براي اينكه تنها نباشم به دوستم مهرداد زنگ زدم و گفتم
بياد خونه ما اونشب ما در مورد همه چيز صحبت كرديم تا بحث رسيد
به ترس و وحشت مهرداد با لحني از تمسخر گفت: اگه من الان اينجا
نبودم تو از ترس شلوارتو خيس ميكردي نه و بعد هرهر خندید.
گفتم: اگه يه نفر تو دنيا باشه كه از هيچ چيزي نترسه اونم منم خودت خوب
ميدوني .مهرداد با بي حوصلگي گفـت: برو بابا اينا همش حرفو دروغه
منم با عصبانيت گفتم: چرند نگو هيچم دروغ نيست
من از بچگي با جن و روح بزرگ شدم اصلا هم از هيچي نميترسم
مهرداد گفت: اگه راست ميگي خوب ثابت كن
چرا هميشه حرفش رو ميزني؟
منم گفتم: خيلي خوب با احضار روح چطوري؟
مهرداد گفت: خوب از هيچي بهتره!
ساعت 12 نصفه شب بود و من و مهرداد داخل حياط شروع به احضار روح كرديم
برق هم قطع شده و سكوت فضا رو پر كرده بود هنوز چيزي از فراخوندن
روح نگذشته بود كه صدايي از داخل خونه متروك آمد.
هردو نگاهي به داخل خانه كرديم و بعد نگاهمون بهم گره خورد
مهرداد گفت: من به اين چرت و پرتا اعتقاد ندارم اگه راست ميگي همين الان
برو داخل خونه بقلي و بعد لبخندي شيطنت آميز زد و گفـت: چيه ميترسي؟
راستش كمي ميترسيدم اما براي كم كردن روي مهرداد سريع پاسخ دادم: عمرا
سپس نردبون رو روي ديوار گذاشتم و در حالي كه ازش بالا رفتم گفتنم
اگه داخل شدم و بهت ثابت شد اونوقت چي بهم ميدي ؟
مهرداد گفت: تا يك هفته هركاري تو بگي ميكنم
گفتم: خوبه و از ديوار به حياط خانه دخترك پريدم
مهرداد از نردبون و بالا آمد و در حالي كه كنجكاوانه داخل حياطو نگاه ميكرد
گفت: بايد بري داخل اتاق دختره بعد از پشت پنجره وقتي ديدمت
حرفت ثابت ميشه گفتم : باشه و بسمت داخل رفتم
چراغ قوه ضعيف و كم نورو داخل خانه انداختم و به آرامي از پله هاي
سنگي خانه بالا رفتم تا به در بسته اتاق دخترك رسيدم.
مونده بودم كليدش كجاست؟ كه نور چراغ قوه روي پله هاي پشت بام افتاد
و كليد زنگ زده نمايان شد آن را داخل قفل انداختم و درو باز كردم
در با صدايي ناله كنان باز شد نور ضيف ماه كمي داخل اتاق خوف دختر
را روشن كرد فكر اينكه دوهفته پيش يكي اينجا سوخته و مرده
مثل خوره مغرم را ميخورد همين كه قدم داخل اتاق گذاشتم
در بسته شد و عرق سردي از پيشانيم سرازير شد با احتياط قدم برداشتم
و بسمت آينه قدي و بزرگ دخت رفتم و داخلش به چهره ي رنگ پريده خودم
نگاه انداختم يك لحظه يك نور سفيد با حاله آتشين داخل آينه افتاد كه باعث شد
قلبم يكدفعه بايسته سريع برگشتم اما چيزي پشتم نبود دوباره به
آينه نگاه كردم خبري از آن نبود با خيالي آسوده گفتم: چه خيالاتي
سپس به سمت پنجره رفتم اما پنجره هم باز نميشد
محکم به شيشه كوبيدم تا توجه مهردادو جلب كنم اما انگار نه انگار
فرياد زدم : مهرداد صدامو ميشنوي اما خبري نبود!
مهرداد من گير افتادم ميخوام بيام بيرون اما نميشه سپس بسمت
در رفتم و هرچي مشت و لگد زدم خبري نشد
تا اينكه صدايي روح مانند و زمخت گفت:تازه اومدي به اين زودي ميخواي بري
با سرعت برق برگشتم و يكدفعه سر جام خشك شدم
انگار يك پارچ آب يخ روي سرم ريخته باشند تنم مثل بيد شروع به لرزيدن كرد
لبم بسته و دهانم قفل شده بود روي تخت دختر روحي جسد گونه و سوخته
با هاله اي آتشين بصورت وحشتناكي بهم نگاه ميكرد و لبخند ميزد
و گفت: تو منو احضار كردي همين چند دقيقه ي پيش
ميخواستي بدوني چطوري مردم هان؟
منم مثل تو يك روحو احظار كردم يك روح خبيث از اعماق جهنم
ازاون خواستم تا از آنجا برايم بگه اما چيزي نگفت همينطور ادامه دادم
تا اينكه عصاباني شد و با حرارت جهنم من آتيش زد و از پشت بوم به پايين انداخت
سپس خنده شيطاني كرد و از تخت بلند شد و طوري كه در
هوا پرواز ميكرد بسمت من اومد و به حرفش ادامه داد : خوب آقاي نترس
حالا نوبت تو كه با من بيايي بعد فريادي كشيد و آتش تمام خونه رو پر كرد!
از شدت درد به خودم پيچيدم تمام وجودم آتيش بود
منو با خودش به پشت بام برد و همين كه بسمت لبه پشت بوم رسيديم
نا پديد شد و گفت بيا دنبالم منم با سرعت به حياط افتادم و همه جا سياه شد!

يكدفعه با صداي مهرداد از جا پريدم
مهرداد:چيه چت شده چرا داد بيداد ميكني پاشو
هيكلم خيس عرق شده بود و داشتم يخ ميزدم
در حالي كه قلبم تند تند ميزد و نفس نفس ميزدم گفتم : چي شده ؟
مهردادگفت: از من ميپرسي ؟
هي داشتي ميگفتي آتيش آتيش سوختمو.......
سريع گفـتم: ديشب چي شد؟
مهرداد گفـت: بابا مثلينكه حالت خيلي بده
يادت نيست قرار شد براي رو كم كني احظار روح كني كه بهونه كردي
و گفتي بزار باسه فردا حالا هم بايد احظار كني مگه نگفتي نميترسم
سريع سرش داد زدم: دروغ گفتم نميترسم!
همه ميترسن ديگه هم احظار روح نميكنم مهرداد خنده ي پيروزمندانه كرد
و گفت: ميدونستم چاخان ميكني
كنارش زدمو گفتم: هر طور دوست داري فكر كن حالا برم صبحانه حاظر كنم
تا از گشنگي نمرديم

amirkurd
Thursday 16 April 2009-1, 04:51 PM
http://aycu05.webshots.com/image/46804/2004950232780718830_rs.jpg

amirkurd
Friday 17 April 2009-1, 11:43 AM
داستانی در مورد مردی كه با جنها در ارتباط بود

بعضی ها می گویند ، جنها محل زندگی مخصوص به خود دارند و از اجتماع انسانها دوری می كنند.

در حدود یك قرن ویا بیشتر پیش ازاین در یكی از روستاهای دورافتاده این كشور بزرگ ، مردی ساده دل زندگی می كرد كه ادعا داشت با جنها رابطه دارد و محل زندگی آنها را می شناسد و حتی آنها او را در مراسم ها ، جشنها و عذاداری های خود دعوت می كنند . اما كسی حرفش را باور نمی كرد و مردم ده مسخره اش می كردند . او می گفت كه ادعای خود را ثابت خواهد كرد . روزی گاو یكی از اهالی روستا ( كه برای چرا كردن در طول روز گاوها را رها می كردند) گم شد و غروب صاحب گاو هر چه گشت نتوانست آنرا پیدا كند . اتفاقا همان شب اجنه مرد ساده دل را به یك مراسم عروسی جنها دعوت كردند . مطابق رسم جنها ، پس از پایكوبی و شادی ، آنها برای شام ، گاو و یا گوسفندی قربانی كرده و بریان می نمودند و می خوردند و بعد از خوردن آن ، استخوانها را دوباره روی هم جمع كرده و حیوان را به شكل اول باز می گرداندند . اتفاقا آن شب گاو گمشده آن روستایی را آورده بودند . مرد ساده دل از فرصت استفاده كرده و در حین خوردن شام قطعه ای از استخوان ران گاو را نزد خود پنهان كرد . پس از اتمام مراسم جنها استخوانها را جمع كردند ولی نتوانستند آن تكه استخوان ران را بیابند . جستجوی آنها ثمری نداشت . در نهایت تصمیم گرفتند به جای آن یك تكه چوب درخت گردو را مطابق آن استخوان بتراشند و به جای آن قرار دهند . همین كار را كردند و گاو را باز سازی نموده و به ده برگرداندند . فردای آن شب مرد ساده دل به میان مردم ده رفت و ادعا كرد كه دیشب در مراسم عروسی جنها بوده است . مردم طبق معمول مسخره اش كردند . او روستایی ای را كه گاوش گم شده بود را صدا كرد و گفت آیا گاوی كه دیشب گم كرده بودی امروز پیدا نشد؟ او گفت بله امروز صبح دیدم خودش به خانه آمده و جلوی طویله است . مرد ساده دل گفت ، نه ، او را اجنه برده بودند و آنها آوردند و تمام ماجرا را تعریف كرد و بعد گفت اگر باور نمی كنید آن گاو را ذبح كنید و استخوان رانش را ببینید كه از چوب گردو است . اگر من دروغ گفته بودم ، پولش را دوبرابر میدهم و اگر نه شما حرف مرا باور خواهید كرد . مردم كه هنوز باور نمی كردند ، برای تفریح و اینكه گوشت گاو مجانی خورده باشند گاو را كشتند و بعد از دیدن استخوان پای گاو در كمال ناباوری دیدند كه حق با آن مرد ساده دل است . بعد از آن داستان آن مرد دهان به دهان نقل شد و اكنون نیز در آن روستا اهالی پیر ده ، آن داستان را به عنوان یك داستان واقعی قبول دارند .

amirkurd
Friday 17 April 2009-1, 05:09 PM
"موکل":

گویا نوشته های من آنتی جن بنظر می رسه. قصدم این نیست که شما رو بترسونم یا از دنیای جنها دور کنم، قصدم اینه که از خطرات آگاه کنم، اگر واقعا این مطالب ترسوندتون، سراغ جنها نرید چون من فقط بخشی از حقیقت رو می گم که بنظرم قابل تحمل تره. واقعیتها تلخ تر و سنگین ترند

amirkurd
Friday 17 April 2009-1, 05:11 PM
چطور موکل داشته باشیم
برای اینکه موکل داشته باشید باید اولا قدرت تسلط بر جن داشته باشید (ارثی یا اکتسابی) و روشهای قسم دادن و مطیع کردن جنها رو بلد باشید. بعد یک جن بیچاره ای رو پیدا کنید و تحت تسلط بگیرید و مجبور به همراهی همیشگی با خودتون بکنید. روش دیگه اینه که شخصی که تعدادی جن رو تحت تسلط خودش داره، یکی از اونها رو برای مراقبت از شما مامور کنه. هر جنی که اسیر و مطیع انسان باشه، میشه بعنوان موکل، مامور مراقبت از کسی کرد. اینطوری نیست که یک جن خاص مخصوص مراقبت از شما باشه و بگردید پیداش کنید.

amirkurd
Friday 17 April 2009-1, 05:14 PM
احضار موکل
از اونجا که موکل هم یه جن مثل بقیه ی جنهاست، احضارش هم مانند سایرین با روشهای معمول احضار جن انجام می شه. من هنوز در مورد ارتباط با جن مطلب دارم. در قسمتهای آخر ارتباط باجن، یک یا چند روش احضار رو می نویسم

amirkurd
Friday 17 April 2009-1, 05:14 PM
من و موکل
یه زمانی که زندگیم در خطر بود جنهایی در فواصل زمانی مختلف از طرف استاد.م مامور شده بودند مراقب من باشند. همه ی اونها الان از دوستان صمیمی من هستند و گه گاه می بینمشون و برای لطفهایی که به من داشتند همیشه ازشون ممنونم .

amirkurd
Friday 17 April 2009-1, 05:15 PM
کارهای موکل
کارها و مدت زمان همراهی موکل بستگی به وظیفه ای که بهش داده شده داره. گاهی ممکنه جنی مامور باشه فقط 24 ساعت مراقب جان یک نفر باشه یا اینکه مامور باشه نگذاره کسی براش سحر و اینجور چیزا بگیره و ممکنه ماموریت خاصی نباشه و موکل فقط همراه و مراقب سلامتی کلی باشه. در هر کاری می شه از جن همراه کمک گرفت. لازم نیست شما اونو ببینید. کافیه ازش چیزی بخواید و بین 1 تا 3 ساعت بعد معمولا انجام می ده. گاهی فقط دیدن ناراحتی شما کافیه که کاری براتون انجام بده و لازم نیست حتی بهش بگید. موکل اگر محدود نشده باشه ( توسط کسی که اسیر و قسم خورده ش کرده ) در زندگی انسان دخالت می کنه و اونو به سمتی که خودش مایل باشه می کشه. می تونه برای رسیدن به هدفهاتون کمکتون کنه و شرایط رو به نفع شما تغییر بده. خلاصه موجودی که می تونه نامرئی باشه، مسافتهای طولانی رو در کسری از ثانیه بره و برگرده، از تمام علمهای دنیا آگاهی داره و روی ذهن و رفتار شما و دیگران تاثیر و تسلط داره، رو تصور کنید و ببینید چه کارهایی می تونه انجام بده.
جن ها مثل انسانها، از نژادهای مختلف هستند. قیافه ها ، طرز حرکت و حتی آفرینش اندامهاشون با هم فرق داره. بعضی نژادها سه یا دو انگشت دست دارند،بعضی پرموترند، بعضی نژادها قدبلند با پاهای بزرگند و روی زمین می دوند و نژادهایی از جن هستند که فقط نیم تنه شبیه انسان دارند و قسمت پایینی بدنشون توده سفید ابری شکلی ست و روی هوا می لغزند. حتی نژادی از جنها، هم نر و هم ماده اند. یعنی هم خصوصیات اخلاقی نرها رو دارند و هم ماده ها رو و بســـیار پرقدرت و کاملند.تعداد نژادهای جن خیــلی زیاده. ممکنه شما یا دیگران انواع دیگری از اونها رو دیده باشید. من فقط از تجربیات خودم می نویسم امروز کلیاتی از خصوصیات رایج بین جن های خداپرست ( مسلمان، مسیحی و ...) می نویسم.
جن های خداپرست زیباتر و دلنشین تر از جنهای کافرند، هرچند نژادهایی دارند که چندان زیبا نیستند یا ترسناک بنظر می رسند اما حداقل از نظر رفتار دلنشین ترند و کمتر پیش میاد خودشونو به عمد ترسناک جلوه بدن. بیشتر اهل گذشت و آرامش و سکوت هستند. جنها هرچی آرامتر و مهربانتر باشند از نژاد اصیلتری هستند و جن هایی که شیطنت و شرارت بیشتر دوست دارند از نژادهای اصطلاحا پست تری هستند. این مسئله هم در جن های کافر و هم خداپرست صدق می کنه.
اکثر جن های خداپرستی که من باهاشون روبرو شدم، اگر ماده بودند موهای بلند به رنگهای نقره ای و طلایی روشن داشتند، دهان کوچک و چشمهای مورب خوشرنگ با نگاه نافذ و نرها معمولا موهای تیره تر و کوتاه داشتند. موهای تمام جن ها کمی مات تر از موی انسانه. جن های خداپرست به فکر صدمه زدن به انسان نیستند و حتی اگر از انسان صدمه ببینند بسیار پیش میاد که گذشت کنند. بعضی جن های خداپرست بســـیار مهربان و بزرگوار و دانا هستند و حضور و کمکشون به انسان خیلی با ارزش و البته نادره.
جنهای خداپرست کمتر به طرف انسان میان چون تمایلی به ایجاد ترس و مشکل برای انسانها ندارند. انسانها حتی اگر جن ها رو نبینند، موقع حضورشون دچار درد و اصطلاحا سنگینی میشن. بخاطر سطح انرژی های مختلف. جن های خداپرست به شدت از انجام کارهای ناشایست دوری می کنند. بخصوص از برداشتن وسایل و متعلقات انسانها. اگر برای انجام کار ناشایستی اجیر بشن، با اکراه انجام میدن و کلا در هر شرایطی جنهای خداپرست با ملاحظه تر از جن های کافرند.
جن های خداپرست معمولا غذای پخته می خورند. از گوشت یا خون انسان به هیچ وجه تغذیه نمی کنند. معمولا مودبانه و آروم غذا می خورند - البته طرز غذا خوردن به سطح تربیت نژادی شون هم بستگی داره! - و به پاکی غذا اهمیت می دن

amirkurd
Saturday 18 April 2009-1, 09:48 AM
حجه الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی (صدر)نقل فرمودند که :من در سال1374 در روستای کرزان از توابع تویسرکان منبر می رفتم.روز تاسوعا بود. بامیزبان خود اقای محمود افشاری برای گردش به صحرا رفتیم .پدری با دوفرزندش را دیدیم که لوبیای قرمز می کاشتند.بعد از احوالپرسی سخن معجزه ائمه به میان آمد.
آقای کریمی داستان جالبی نقل کرد وگفت :یکی از بچه ها به نام عباس مرد متدین ودقیق در انجام تکالیف شرعی است که با مادر وهمسر خود زندگی می کند.روزی از محل کار خود خارج شده به سوی منزل میرود در بین راه صدای دختری به گوش میرسد که ایشان را با نام صدا میزند.وقتی که بر میگردد دختری زیبا با قیافه بسیار دلفریبی را مشاهده میکند آن دختر اظهار می کند عباس من عاشق تو شدم و در خواست ازدواج با تو را دارم .عباس با شنیدن این کلام در حالی که از اتهام مردم هراسان است که در کوچه با چنین دختری مشغول صحبت گردیده گفت : من همسر و مادری در تحت تکلف خود دارم و هیچ گونه توانایی اراده دو همسر ومادرم را ندارم .دختر اظهار میکند که من از شما توقع مخارج وغیره را ندارم بلکه نیازهای مادی شما را هم هرچه باشد برطرف خواهم کرد .
عباس می گوید چون نمی خواستم در جایی که مردم متوجه بودند با او صحبت کنم تا مبادا آبرویم خدشه دار شود لذا بی اعتنایی کرده و به سوی منزل روانه شدم . وقتی به منزل رسیدم دیدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته است .گفتم: من تا به امروز اصلا تو را ندیده ام تو چطور ندیده عاشق من شده ای؟ گفت : من از طایفه جن هستم انسان نیستم ولی چکنم عاشق و دلباخته تو شده ام از تو تقاضای ازدواج دارم و تمام زندگی ترا تضمین میکنم که با خوشبختی زندگی کنی .عباس میگوید او هرچه اصرار می کرد من مخالفت میکردم تا اینکه گفت : عباس من میروم تو تا فردا با مادر و همسرت مشورت کن.
در همین حال مادر وهمسرم نشسته بودند گفتند : گویا تو با کسی صحبت میکنی ما که غیر از تو کسی را نمی بینیم من جریان را شرح دادم مادرم گفت : عباس جن زده نشده باشی؟ آن روز گذشت فردا من طبق معمول به دکان رفته مشغول کار شدم ودر وقت همیشگی به خانه بر گشتم وقتی که وارد شدم دیدم باز آن دختر نشسته و منتظر است . بعد از سلام و جواب گفت : عباس! با مادر وهمسرت مشورت کردی؟ گفتم: دیروز من به تو گفتم من نیازی به ازدواج دوم ندارم و خواهش میکنم که دست از من بردار. او گفت : من در عشق تو بیقرارم و می سوزم استدعا میکنم با من ازدواج کنی و همین طور اصرار میکرد .
گفتم : خلاصم کن من ابدا به ازدواج دوم تن نخواهم داد باز دیدم رهایم نمی کند ناچار برای خلاصی خود سیلی محکمی به صورتش زدم . نگاه به من کرد وگفت: اگر من چنین سیلی به تو بزنم زنده نخواهی ماند .در همین حال وقتی از من مایوس شد یک سیلی به من زد .دیگر نفهمیدم جریان چه شد وقتی مادر وهمسرم می بینند من نقش زمین شدم مرا به پزشک می رسانند . ولی چون کاملا لال شده بودم از معالجه من نا امید می شوند. عباس بعد از مدت مدیدی با همین حال که قادر به سخن نبود زندگی میکند تا اینکه روزی آرزو میکند که به زیارت امام رضا (ع) نائل آید و این آرزو را با اشاره به نزدیکان خود میفهماند .
مادر وهمسر و برادری که در تهران زندگی میکرد به همراه عباس به مشهد مقدس عازم میشوند . یک هفته در مشهد میمانند و هر روز به زیارت مشرف میشوند تا اینکه روزی در منزل عباس امام رضا(ع) وامام زمان (عج) را در خواب میبیند و شفای کامل پیدا میکند.

amirkurd
Saturday 18 April 2009-1, 10:43 AM
عقايدي از مردم بلوچستان درباره ي جن:






در كتاب ((روحهاي تسخير شده))امده است :مردم در

منطقه ي بلوچستان جن ها را شبيه انسان ولي با


كالبدهاي كوتاهتر و پوشيده از موهاي زرد و ظريف مي

دانند كه شيار چشمهاي انان عمودي وپاهاي انان مثل

چهارپايان سمدار است.اين موجودات بسيار شبيهانسانها

هستند و در همه جا وجود دارند ولي در دل شبها فعاليت

انها بيشتر شده و مجالس عروسي و بزم خود ردرحمامها

" سردابها " مخروبه ها " گورستانها " زير زمينها " اب

انبارها و غيره برپا مي كنند!مزيد بر انها مكانهايي چون

صحراها " كنار چشمه ها " زير درختان بي خار نيز وجود

دارند و يا شبها در خانه هايي به بازي و گشت و گذار
http://tinypic.com/4h217pj.jpg
مشغول هستند و چه بسا بارها از روي رختخواب

انسانهاي بخواب رفته نيز عبور كنند!جنيانمي توانند خوب

يا بد باشند اما در بلوچستان بيشتر جنيان مردم


ازارند.ريختن نجاسات يا اب داغ بر زمين و يا لگد مال

شدن نا اگاهانه ي بچه هاي جنيان توسط ادميان ممكن

است كه والدين انها را به انتقامجويي وادارد!جنيان در

مجموع موجوداتي ترسو هستند و بخصوص از سلاح

سرد مي ترسند و حتي وجود شمشيري در خانه سبب

فراري شدن انان مي شود.

amirkurd
Saturday 18 April 2009-1, 10:44 AM
دراكولاها يا انسانهاي خون اشام




http://tinypic.com/2rqk6jd.jpg


دكتر ((جاناتان پرشوز)) روانشناس بر جسته ي كنادايي معتقد است كه:اگر

افراد خشن در مناطقي چون كشتار گاهها به كار اشتغال ورزند بر اثر ارتباط

مداوم با خون خشن تر از سابق مي گردند و احتمال اين مي رود كه با

گذشت زمان مبدل به ((خون اشام ها))شوند.

طبق امار ((نيوزويك))در جهان بيش از 810 مرد خونخوار وجود دارد.http://tinypic.com/2vb0bqb.jpg

اين موضوع از زماني مطرح شده كه پليس ايالت

((تورنتو))در كانادا پس از شكايت يك دوشيزه ي بيست

و يك ساله تحقيقات خود را اغاز كرد . به گفته

گروهبان ((دوگلاس لايز))اين زن جوان در كافه اي

واقع در مركز شهر با مردي اشنا شد و دعوت او را براي صرف قهوه در

منزلش قبول كرد . اما اين مرد ناگهان چاقويي برداشت و مچ دست زن را

محكم به ديوار تكيه داد و با چاقو بريد و سپس شروع به مكيدن خون او

نمود .اما زن جوان موفق شد بالاخره از چنگال ((دراكولا))بگريزد و پليس را در

جريان قرار دهد . افراد پليس اپارتمان مزبور را خالي يافتند اما متوجه شدند

كه ((مرد خون خوار))قبل از فرار حتي زميني را كه به خون زن جوان الوده

شده بوده را ليسيده است.

طبق امار مركز تحقيقات پيرامون خونخواران مستقر در ((نيويورك))كانادا 30 تا 40

خون خوار وجود دارد درحاليكه ايالات متحده 550 خونخوار را در خود پناه مي

دهد. اين در حالي است كه رقم كل خونخواران جهان به ۸۱۰نفر مي رسد.


http://tinypic.com/2hqxtox.jpg
منبع: كتاب ((عجيب تر از عجيب !))

amirkurd
Saturday 18 April 2009-1, 05:26 PM
بسم الله الرحمن الرحيم و صل الله محمد و آل الطاهرين
-----------------
روزگاري به زيارت عتبات عاليات به عراق رفته بودم در حرم حضرت (سيد الشهدا)(ع) پس از آنكه زيارت عاشورا را خواندم از راهنمايم در عالم مكاشفه تقاضا كردم خلقت اجنه و شرح زندگي آنها را براي من بيان كند.او با زبان دل و در لسان روايت هم آمده به من فرمود:
[logged]خداي تعالي اجنه را خلق فرمود.آنها را ما به مدرسه اي كه براي شناخت حقايق تشكيل داده بوديم برديم آنها مثل ملائك كه قبلا براي تو شرح داده شد هيچ چيز نميدانستند ولي با ملائك چند فرق داشتند كه بهتر ميشد آنها را تربيت كرد و رشد داد و به كمالات رسانيد

اول:به آنها عقل و اختيار داده شده بود كه هم ميتوانستند اطاعت كنند و هم معصيت نمايند(و لذا احتياج به راهنمايي و هدايت بيشتري داشتند)

دوم:خدا آنها را مثل ملائك براي كار كردن خلق نكرده بود.بلكه آنها مثل انسان مي بايست به رشد و كمالات خود بپردازند و در دنيا و آخرت رو به ترقي و تكامل باشند.بذت احتياج به تعليم و تربيت بيشتري داشتند.

سوم:خدا آنها را از آتش خلق كرده بود.به همين جهت در شرارت و شيطنت بسيار قوي بودند.بعكس ملائك كه از نور خلق شده بودند و شرارت كمتري داشتند.

لذا مدرسه اي كه براي اينها تشكيل ميباشد در عين آنكه تا حدي با مدرسه ملائك در مواد درسي يكي بود ولي مي بايست مسائل بيشتري را آنها ياد بگيرند و به آن وسيله خود را به كمال برسانند.
آنها مثل ملائك احتياج به كلاس كار آموزي نداشتند ولي كلاس مهمتري داشتند كه بايد در آن كلاس آنچنان خود را بسازند كه آينه ي نماي معلمين خود باشند.يعني در حقيقت متخلق به اخلاق الهي باشند و آنچه معلمين مي دانند و ميتوانند براي آنها تدريس كنند ياد بگيرند و عمل نمايند و آن علوم را در وجود خود پياده كنند و چون آنها در تمام مواد درسي و كلاسها با بشر يكي بودند و علاوه مثل بشر اختيار داشتند و بشر هم مي بايست مثل آنها رو به تكامل برود خداي تمالي بعد ها كه بشر را خلق كرد براي آنها و انسانها كلاسهاي مختلطي تشكيل داد و آنها را با انسانها در يك مدرسه به درس مشغول كرد و چون دانستن كيفيت خلقت انسان و چگونگي درس خواند او در عالم تو بيشتر لازم بود زندگي و درس انسانها با اجنه يكي است.من از زندگي و درس و امتحان اجنه براي تو بيشتر از اين چيزي نميگم
ولي اين رو بدون كه آنها اگر چه در كلاس ها و در جلسه امتحان دنيا با شما مختلط اند ولي به شما كاري ندارند اذيتي نميرسانندواگر شما آنها را اذيت مكنيد آنها را خدا اجازه نميدهد كه به شما آزاري برسانند
و ضمنا" اين را بدان كه اجنه به دو دسته تقسيم ميشوند:يك دسته آنها شياطين نام دارند كه كارشان اذيت و آزار و انحراف دادن بشر از صراط مستقيم است و يك دسته ديگر آنها اجنه هستند كه به هيچ وجه آزاري به بشر نمي رسانند و كاري به كار انسانها ندارند و تو بايد بيش از هر چيز از آنها بترسي
و ناگريز بايد يك نفر از آنها را تو بشناسي كه اسمش عزازيل است
او كسي است كه در يك درگيري كه در روز اول خلقت بدن خاكي بشر با خداي تعالي پيدا ميكند قسم ميخورد كه بشر را تا سر حد توانايي اذيت كند و نگذارد آنها درس هاي آن كلاس را به ياد بياورند و آنها را عمل كنند.
تو بايد او را خوب بشناسي واگر مي خواهي هميشه با من باشي بايد از او دوري كني و دوستي و ولايت او را قبول ننمايي والا من دست تو را رها ميكنم و ديگر ابدا با تو حرف نميزنم .من با تضرع و زاري از او درخواست كردمكه به هيچ وجه دست مرا رها نكند و آني مرا به حال خود وانگذارد او با لطف عمويش تقاضاي مرا قبول كرد

بلاخره او به من شيطان را اين چنين معرفي كرد:
شيطان در مدرسه ي عالم ارواح كه شرحش را براي تو گفتم مختصر درسي خواند ولي چون هميشه در آنجا اخلالگري مي كرد و از اختياري كه خدا در وجود او قرار داده بود سوء استفاده و گناه و معصيت زيادي مي نمود و علاوه استعداد فهم مطالب عاليه علمي را هم نداشت چيزي نمي فهميد و اگر هم چيزهاي ناقصي از خداشناسي معتقد شده بود در آن مدرسه آنها تدريس نشده بود بلكه با مغز جاهلانه و پوچ خودش صفاتب را براي خدا فكر ميكرد و به آنها معتقد بود.(دوستان همه ي اين نوشته ها با آيه هاي قرآن تطبيق دارد اگر خواستيد آيه هايش را هم براتون مينويسم)
لذا او را از مدرسه بيرونش كرده بودند او به جهل و ناداني مطلق معروف بود
كبر و خودخواهيش در اثر جهل و ناداني به قدري زياد بود كه مي خواست پنجه در پنجه ء انوار مقدسهء(معصومين)(صلوات الله عليم اجمعين) بياندازد
او ميخواست هر چه آنها از علوم مي دانندومعارضش را در جهل و ناداني داشته باشد.خدا هم براي آنكه محصلين ان كلاسها را آزمايش كند براي او امكاناتي در نظر گرفت و قدرتي كه بتواند در مقابل (معصومين)(عليه السلام)باستد به او داد
اما او نتوانست با آنها مبارزه كند چون خدا كمك انها بود ولي كمك او نبود آنها علم و پاكي داشتند كه او نداشت لذا اين بدبخت مدتي سرگردان بود و نميدانست چه بايد بكند
هيچ كجا راهش نميدادند تا آنكه از سادگي و پاكي ملائك استفاده كرد و در ميان انها خود را قرار داد و مشغول عباداتي كه آنها ميكردند گرديد
ملائك از خبث باطن او اطلاعي نداشتند در نتيجه ارواح بشر و اجنه تا مدتي كه او از ناچاري در ميان ملائك بود راحت بودند و درس هاي خود را خوب ميخواندند
ولي وقتي كه خدا بدن خاكي (آدم)را خلق كرد و به ملائك فرمود او را سجده كنيد ان جهل مطلق آن بدبخت نادان نتوانست خود را حفظ كند و خود را ظاهر نكند و آبروي خود را نبرد كبر و غرورش كه در اثر جهل و ناداني در وجودش بود به او اجازه نداد كه مثل ملائك فرمانبردار باشد.
او به (آدم)سجده نكرد و گفت :بدن مرا از آتش خلق كرده اي و بدن آدم را از خاك آفريدي چرا من با اين شرافت آدم با آن پستي سجده كنم؟
اين جاهل نفهميده بود كه شرافت آدم به بدن خاكي او نيست بلكه بخاطر اين است كه او همه ي علوم را.همه ي اسماء را تحصيل كرده ولي او قدر جاهل و نادان شده بود ك گمان ميكرد چون بدنش را از آتش خلق كرده اند بر حضرت آدم شرافت دارد.
و علاوه اين نادان بدبخت حتي صفات روشن خدائي كه در ان عالم از همه چيز ظاهرتر بود را هم نشناخته بود بود و گمراهي و ناداني خودش را به خدا نسبت مي داد و معتقد به جبر شده بود

amirkurd
Sunday 19 April 2009-1, 10:05 AM
اینم یه واقعیت از کارایی های جنیان )
سدیر صوفی میگوید :
وقتی از طرف امام باقر برای انجام کاری مامور شده بودم بین راه در فاصله ۴۰ کیلومتریه مدینه فردی را دیدم که سر خود را با
پارچه ای پیچیده بود ، جلو آمد و آب خواست ، وقتی به او آب دادم نوشته ای به من داد که هنوز جوهرش خشک نشده بود
دیدم مهر امام باقر علیه السلام بر آن خورده ،
پرسیدم این نامه را کی گرفته ای ؟؟؟ گفت : هم اکنون !!!!
در نامه او امری از طرف امام به من محول شده بود ، وقتی سر بلند کردم دیگر آن فرد را ندیدم ،
بعدا که خدمت امام رسیدم ایشان فرمودند : وقتی در کاری عجله باشد ، بعضی از جنیان را مامور میکنیم

حالا نگران نباشین ما توی عصر ارتباطات هستیم ، تا موبایل هست نیازی به جن نیست ، اما خدا نکنه ایرانسل باشه
چون اونوقته که باید از جنیان استفاده کنیم
فکر کن : توی جاده (شب) ، یکی بخواد باهات تماس بگیره آنتن نده ، اونوقته که جن میاد سراغت...

( اینم ملکه جنیان )
http://i34.tinypic.com/20r8ai9.jpg

amirkurd
Sunday 19 April 2009-1, 10:07 AM
داستانی خلاصه (برای خوندن خلاصه اش کردم) :
به نقل از سید علی بن طاووس یکی از بزرگواران نجف اشرف که در عراق زندگی میکرده :
در یکی از روزها عده ای از زنان به حضور ایشان میرسند و اظهار میکنند که در حمام بودیم که در کنار
خود حصیر هایی را دیدیم که دائم باز و بسته میشدند و هرچه محل را جستجو کردیم کسی را نیافتیم...
و از ترس محل را ترک کردیم ... بعد از این صحبت ها ، سید به محل رفتند و متوجه شدند این کار به
دست جنیان انجام میشود ... ایشان ادامه دادند :
به محل رخت کن حمام رفتم و در محل نشستم ، سلام کردم و با زبان خودم به آنها گفتم آنچه
شما انجام میدهید باعث وحشت زنان مسلمان شده است و اگر از این کارها دست برندارید شکایت
شما را به مولایمان علی (ع) میبرم و پس از خداحافظی از محل دور شدم ،
از آن پس هیچوقت این کار تکرار نشده ... نگران نباشید...

amirkurd
Monday 20 April 2009-1, 11:51 AM
(( آمدن زعفر جنی به قصد یاری امام حسین علیه السلام ))
هنگامی که واقعه ی جانسوز کربلا در حال وقوع بود، زعفر جنی که رئیس شیعیان جن بود در بئر ذات العلم ، برای خود مجلس عروسی بر پا کرده بود و بزرگان طوایف جن را دعوت نموده و خود بر تخت شادی و عیش نشسته بود . در همین حال ناگهان متوجه شد که از زیر تختش صدای گریه و زاری می اید. زعفرجنی گفت :(( کیست که در وقت شادی ، گریه می کند؟!)) دراین هنگام دو نفر از جنیان حاضر شدند وزعفر از آنان سبب گریه را پرسید .آنان گفتند : (( ای امیر ! وقتی که ما را به فلان شهر فرستادی ، در حین رفتن به آن شهر ، عبور ما به رودفرات افتاد که عربها به ان نواحی نینوا می گویند . ما دیدیم که درآنجا لشکریان زیادی از انسانها جمع شده ودر حال جنگ هستند .
وقتی که نزدیک آنان شدیم ، مشاهده کردیم که حضرت حسین بن علی علیه السلام ، پسر همان اقای بزرگواری که ما را مسلمان کرده ، یکه و تنها برنیزه ی بی کسی تکیه داده و به چپ وراست خود نگاه می کرد ومی فرمود : ((آیا یاری دهنده ای هست تا ما را یاری دهد ؟!)) و نیز شنیدم که اهل و عیال آن بزرگوار ، فریاد العطش العطش بلند کرده بودند . وقتی که این واقعه ناگوار را مشاهده کردیم فی الفور خود را به بئر ذات العلم رساندیم تا شما را خبر نماییم که اکنون پسر رسول خدا (ص) را به شهادت می رسانند .)) به محض اینکه زعفر جنی این سخنان را شنید ، تاج شاهی را از سر خود بر داشت و لباسهای دامادی را از تن خود خارج کرد و طوایف مختلف جن را با سلاحهای آتشین آماده کرد وهمگی با عجله به سوی کربلا حرکت نمودند .
خود زعفر گفته است : (( وقتی که ما وارد زمین کربلا شدیم ، دیدیم که چهار فرسخ در چهار فرسخ رالشکریان دشمن فراگرفته است ، بعلاوه صفهای فرشتگان زیادی را دیدیم . ملک منصور با چندین هزار فرشته ی دیگر یک طرف، ملک نصر با چندین هزار فرشته از طرف دیگر ، جبرئیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف و در یک طرف دیگر میکائیل با چندین هزار فرشته ی دیگر در ان طرف ، ودر یک طرف دیگر اسرافیل ، ملک ریاح ( فرشته بادها ) ، فرشته ی دریاها ، فرشته ی کوهها ، فرشته ی دوزخ و فرشته ی عذاب و... هر یک با لشکریان خود منتظر گرفتن اجازه از حضرت بودند . بعلاوه ارواح یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر ( علیهم السلام ) از ادم تا خاتم همه صف کشیده ، مات و متحیر مانده بودند . تمام موجودات و حقیقت کل اشیا در کربلا بودند و همگی گریان . چه کربلا و چه غوغائی .خاتم پیامبران ( ص ) آغوش خود را گشوده و به امام حسین علیه السلام می فرمود:(( پسرم ! عجله کن ! عجله کن ! به راستی که مشتاق تو هستیم .))
حسین بن علی علیه السلام یکه و تنها در میان میدان با زخمها و جراحات فراوان ، پیشانی شکسته، با سری مجروح، با سینه ای سوزان و با دیده ای گریان ایستاده بود و در هر نفسی که میکشید ، از حلقه های زره خون می چکید اما اصلا" توجهی به هیچ گروهی از ان فرشتگان نمی کرد به من هم کسی اجازه نمی دادتا خدمت ان حضرت برسم .



همانطور که از دور نظاره میکردم ودر کار ان حضرت حیران بودم ،ناگهان دیدم که اقا امام حسین علیه السلام سر غربت از نیزه ی بی کسی بلند کرد و با گوشه چشم به من نگاه کرد و اشاره ای فرمود که : ای زعفر ! بیا .در این هنگام همه فرشتگان به سوی من نگاه کردند و مرا اجازه دادند تا نزد حضرت بروم . من خود را خدمت حضرت رساندم و عرض کردم : من با نود هزار جن به یاری شما امده ام . اگر بخواهی تمام دشمنانت را قبل از اینکه از جای خود حرکت کنی نابود میسازیم . حضرت فرمود : ای زعفر ! خدا و رسولش از تو راضی باشند . خدمت تو مورد قبول درگاه حق باشد .اما لازم نیست که زحمت بکشید ،شما برگردید .عرض کردم : قربانت شوم چرا اجازه نمی فرمائید ؟! حضرت فرمود : خداوند چنین نخواسته است و باید به لقای حضرت دوست برسم . اگر من در جای خود بمانم خداوند بوسیله چه کسی این مردم نگونبخت را مورد امتحان قرار دهد ؟ و چگونه از کردار زشت خود آگاه خواهند شد ...



جنیان گفتند : ای حبیب خدا و ای فرزند حبیب خدا ! به خدا سوگند اگر اطاعت از تو لازم و مخالفت با تو حرام نبود ، سخنت را قبول نمی کردیم و تمام دشمنانت را پیش از دستیابی به تو از میان می بردیم . حسین بن علی علیه السلام فرمود : به خداوند سوگند که ما بر این کار از شما جنیان تواناتریم ولی باید حجت بر مردم تمام شود تا (( آنکس که گمراه می شود با دلیل گمراه شود و انکس که هدایت می شود با دلیل هدایت شود .))



من (زعفر ) به امر آن حضرت مایوسانه برگشتم .وقتی که ما جنیان به محل خود رسیدیم ، بساط شادی را جمع کرده و اسباب عزا را فراهم کردیم . مادرم به من گفت : پسرم چه میکنی ؟! کجا رفته بودی که اینچنین ناراحت بر گشتی ؟!



گفتم :مادر ! پسر ان بزرگواری که ما را مسلمان کرد ، اینک در کربلا در چنان حالی است که من رفتم تا یاریش کنم اما ان حضرت اجازه نفرمود و چون امر امام واجب بود ، باز گشتم .مادرم وقتی که سخنان را شنید ، گفت : ای فرزند ! تو را عاق می کنم . من فردای قیامت در جواب مادرش حضرت فاطمه (س ) چه بگویم ؟! زعفر گفت : مادر ! من خیلی ارزو داشتم تا جانم را فدای انحضرت کنم ولی ایشان اجازه نفرمود . مادرم گفت : ((بیا برویم ، من همراهت می آیم . مادرم جلو و من با لشکریانم از پشت سرش ، دوباره به سوی کربلا حرکت کردیم . )) و هنگامی که به انجا رسیدم ، از لشکریان کفار صدای تکبیر شنیدم و چون نگاه کردیم ، دیدیم که سر مبارک و درخشان اقا امام حسین علیه السلام بالای نیزه است و دود و آتش از خیمه های حرم بلند است . مادرم خدمت حضرت امام سجاد علیه السلام رسید اجازه خواست تا با دشمنان آنان بجنگد ولی ان حضرت اجازه نداد و فرمود : (( در این سفر همراه ما باشید و در شبها اطفال ما را مواظبت کنید تا از بالای شتران بر زمین نخورند .))



در نتیجه جنیان اطاعت کردند و تا سرزمین شام با اسیران بودند تا حضرت سجاد علیه السلام آنان را مرخص فرمود .



زعفر آمد با سپاه بی شمار در حضور آن ولی کردگار

ایستاد از دور با صد احترام کرد با سلطان مظلومان سلام

عرض کرد ای خسرو دنیا و دین بنده ی درگاه ، زعفر را ببین

هست حاضر زعفرت با این سپاه بهر یاری ای غریب بی پناه

اذن فرما بر سپاه جنیان تا بگیرند داد تو از کوفیان

لشکر جن هست از جان یاورت اذن ده گیرند خون اکبرت

این فرات از چه به رویت بسته اند اهل بیتت از عطش دل خسته اند

اذن ده بر لشکر حق از کرم تا رسانند آب بر اهل حرم

ذاکرا رو در پناه شاهدین تا شود نام تو تاج الذاکرین

amirkurd
Monday 20 April 2009-1, 11:54 AM
نادعلیاً مظهر العجائب، تجده عونالـک فی النوائب،کل هم و غم سینجلی،بعظمتـک یاالله،

بنبوتـک یا محمد و بولایتـک یاعلی یا علی یا علی







روایت شده که چون پیامبر (ص) به جنگ بنی المصطلق تشریف می بردند در نزدیکی وادی و دره ناهمواری فرود آمدند چون آخر شب شد فرشته وحی الهی نازل شد وبه حضور پیامبر عرضه داشت که طایفه ای از کافران ومتمردین جن در این وادی کمین کرده اند می خواهند به اصحاب شما حمله کنند .پیامبر به امام علی (ع) فرمود : به سوی کمینگاه جنیان که از دشمنان خدا هستند برو و با قدرتی که خداوند به تو اعطا کرده وبا استفاده از اسماء الهی که خداوند تورا به آن آگاه گردانیده شر آنها را از سر اسلام برطرف کن .

سپس صد نفر از صحابه را که صاحب شمشیر بودند با آن حضرت همراه ساخته فرمود : با علی باشید و آنچه که دستور داد اطاعت کنید امیرالمومنین( ع )متوجه آن وادی شد چون نزدیک کمین گاه رسید به اصحاب خود فرمود : در کنار وادی توقف کنید تا شما را دستور ندادم حرکت ننمایید اما خود ان بزرگوار از شر دشمنان به خدا پناه برده بهترین اسماء الهی را یاد کرد وبه سمت دشمن حرکت کرد وبه اصحاب هم اشاره فرمود به سوی من حرکت کنید . چون نزدیک دره رسیدند فرمود : همین جا توقف کنید دیگر جلو نیایید لکن خود آن حضرت وارد آن وادی خوفناک شد اصحاب دیدند باد تندی وزید نزدیک بود همه همراهان بر روی زمین بیفتند و از ترس شروع به لرزیدن کردند .حضرت علی( ع )در وسط دره با صدای بلند نعره می زد : منم علی بن ابی طالب وصی رسول رب العالمین و پسر عم ان بزرگوار . اگر توان دارید در مقابل من بایستید واز برابر من فرار نکنید در همین حال صورت هایی پیدا می شد همچون زنگیان که شعله های آتش در دست داشتند وتمام وادی واطراف آن را فراگرفته بودند لکن حضرت قرآن تلاوت می نمودند و شمشیر خود را به جانب راست وچپ حرکت می داد وپیش می رفت وقتی که به نزدیکی انها می رسید مانند دود سیاه می شدند وبالا می رفتند ونابود می شدند .

سپس حضرت الله اکبر گویان از وادی بیرون امد ونزدیک همراهان ایستاد وقتی که دودها وآتش ها برطرف شد صحابه عرض کردند :یاعلی چه دیدی ماکه نزدیک بود از ترس هلاک شویم ؟ حضرت فرمود:وقتی که حاضر شدند وآماده حمله گردیدند من با صدای بلند شروع کردم به خواندن اسمای الهی و از ایشان نترسیدم و رو به ایشان حمله کردم تا در مقابل من ضعیف شدند واگر بر هیئت خود می ماندند همه را هلاک می کردم .خداوند مسلمانان را از شر ایشان نجات داد وباقیمانده ایشان به خدمت حضرت پیامبر ص پناه بردند تا ایمان بیاورند واز ایشان امان بگیرند وچون حضرت امیرالمومنین (ع )با اصحاب خود پیش پیامبر (ص) بازگشتند وخبر رانقل کردند پیامبر شاد شد وبرای امام علی( ع )دعای خیر کردند وفرمودند: یا علی خداوند بقیه آنها را طوری از شمشیر تو ترسانده بود که همگی با ترس ولرز پیش من آمدند واز من امان خواستند ومسلمان شدند ومن اسلام ایشان را قبول کردم .

amirkurd
Monday 20 April 2009-1, 11:56 AM
ازدواج جن با انسان



فاضل تنکابنی در قصص العلما در ضمن ترجمه شیخ جعفر عرب نقل نمود که: در زمانی که شیخ جعفر در لاهیجان بود شخصی به حضورش شرفیاب شده عرض کرد با جناب شیخ سخن محرمانه ای دارم . وقتی مجلس خلوت شد عرض کرد : من در حباله خود دو زن دارم . روزی در صحرا تنها بودم که دختری در نهایت حسن وجمال دیدم و از مشاهده او در بیابان هراسان و حیران شدم پس آن دختر پیش من آمد و گفت :وحشت نکن من دختری هستم از طایفه جن و عاشق تو گشته ام برو برای من در خانه خود منزلی آماده کن که من هر شب به نزد تو آیم و از مال دنیا هرچه بخواهی برای تو می آورم لکن به دو شرط اول : آنکه اززنان خود به کلی کناره گیری کنی و با ایشان مقاربت ننمایی دوم : آنکه این سر را به کسی اظهار نکنی و اگر از هر یک از این دو شرط تخلف کنی تو را هلاک میکنم و اموال خود را هم خواهم برد .

من همان طوری که او گفته بود عمل کردم و تا به حال از زن های خود قطع علاقه کرده ام او اموال بسیاری هم آورده لکن از مقاربت او ضعفی بر من عارض شده که خود را نزدیک به هلاکت میبینم و از ترس او جرئت کناره گیری را هم ندارم زیرا میدانم هم مرا از بین میبرد و هم مالی که آورده خواهد برد فعلا کار من به اضطرار کشیده و برای خلاصی از این مهلکه جز شما پنا ه و مرجعی ندارم اکنون تو نائب امام زمان (ع) هستی مرا از این مهلکه باید نجات بدهی .شیخ بزرگوار چون این مطلب را شنید دونامه نوشت و به آن مرد داد و فرمود: یکی از اینها را بر بالای اموال خود بگذار و آن دیگری را در دست خود بگیر و در مقابل آن خانه بنشین و چون آن دختر آمد بگو این نامه را شیخ جعفر نجفی نوشته است.

آن شخص می گوید به دستور شیخ بزرگوار عمل کردم .چون دختر آمد آن نامه را به او نشان دادم و گفتم آقا شیخ جعفر این نامه را نوشته .چون این حرف را شنید دیگر پیش من نیامد و به نزد اموال روانه گردید. وقتی نامه دیگر شیخ را روی اموال دید برگشت به من متوجه شد وگفت :اگر شیخ بزرگوار نامه ننوشته بود تو را به جهت افشای این سر هلاک می کردم و این اموال را هم میبردم لکن بر امر شیخ مخالفت نمی توانم بکنم و قادر هم نیستم . این جمله را گفت و رفت و دیگر او را ندیدم.

amirkurd
Monday 20 April 2009-1, 11:58 AM
درخواست ازدواج جن از انسان

حجه الاسلام آقا سید محمد ابراهیم حسینی (صدر)نقل فرمودند که :من در سال1374 در روستای کرزان از توابع تویسرکان منبر می رفتم.روز تاسوعا بود. بامیزبان خود اقای محمود افشاری برای گردش به صحرا رفتیم .پدری با دوفرزندش را دیدیم که لوبیای قرمز می کاشتند.بعد از احوالپرسی سخن معجزه ائمه به میان آمد.آقای کریمی داستان جالبی نقل کرد وگفت :یکی از بچه ها به نام عباس مرد متدین ودقیق در انجام تکالیف شرعی است که با مادر وهمسر خود زندگی می کند.روزی از محل کار خود خارج شده به سوی منزل میرود در بین راه صدای دختری به گوش میرسد که ایشان را با نام صدا میزند.وقتی که بر میگردد دختری زیبا با قیافه بسیار دلفریبی را مشاهده میکند آن دختر اظهار می کند عباس من عاشق تو شدم و در خواست ازدواج با تو را دارم .عباس با شنیدن این کلام در حالی که از اتهام مردم هراسان است که در کوچه با چنین دختری مشغول صحبت گردیده گفت : من همسر و مادری در تحت تکلف خود دارم و هیچ گونه توانایی اراده دو همسر ومادرم را ندارم .

دختر اظهار میکند که من از شما توقع مخارج وغیره را ندارم بلکه نیازهای مادی شما را هم هرچه باشد برطرف خواهم کرد . عباس می گوید چون نمی خواستم در جایی که مردم متوجه بودند با او صحبت کنم تا مبادا آبرویم خدشه دار شود لذا بی اعتنایی کرده و به سوی منزل روانه شدم . وقتی به منزل رسیدم دیدم جلوتر از من آمده و در منزل نشسته است .گفتم: من تا به امروز اصلا تو را ندیده ام تو چطور ندیده عاشق من شده ای؟ گفت : من از طایفه جن هستم انسان نیستم ولی چکنم عاشق و دلباخته تو شده ام از تو تقاضای ازدواج دارم و تمام زندگی ترا تضمین میکنم که با خوشبختی زندگی کنی .عباس میگوید او هرچه اصرار می کرد من مخالفت میکردم تا اینکه گفت : عباس من میروم تو تا فردا با مادر و همسرت مشورت کن.

در همین حال مادر وهمسرم نشسته بودند گفتند : گویا تو با کسی صحبت میکنی ما که غیر از تو کسی را نمی بینیم من جریان را شرح دادم مادرم گفت : عباس جن زده نشده باشی؟ آن روز گذشت فردا من طبق معمول به دکان رفته مشغول کار شدم ودر وقت همیشگی به خانه بر گشتم وقتی که وارد شدم دیدم باز آن دختر نشسته و منتظر است . بعد از سلام و جواب گفت : عباس! با مادر وهمسرت مشورت کردی؟ گفتم: دیروز من به تو گفتم من نیازی به ازدواج دوم ندارم و خواهش میکنم که دست از من بردار. او گفت : من در عشق تو بیقرارم و می سوزم استدعا میکنم با من ازدواج کنی و همین طور اصرار میکرد .گفتم : خلاصم کن من ابدا به ازدواج دوم تن نخواهم داد باز دیدم رهایم نمی کند ناچار برای خلاصی خود سیلی محکمی به صورتش زدم . نگاه به من کرد وگفت: اگر من چنین سیلی به تو بزنم زنده نخواهی ماند .در همین حال وقتی از من مایوس شد یک سیلی به من زد .

دیگر نفهمیدم جریان چه شد وقتی مادر وهمسرم می بینند من نقش زمین شدم مرا به پزشک می رسانند . ولی چون کاملا لال شده بودم از معالجه من نا امید می شوند. عباس بعد از مدت مدیدی با همین حال که قادر به سخن نبود زندگی میکند تا اینکه روزی آرزو میکند که به زیارت امام رضا (ع) نائل آید و این آرزو را با اشاره به نزدیکان خود میفهماند . مادر وهمسر و برادری که در تهران زندگی میکرد به همراه عباس به مشهد مقدس عازم میشوند . یک هفته در مشهد میمانند و هر روز به زیارت مشرف میشوند تا اینکه روزی در منزل عباس امام رضا(ع) وامام زمان (عج) را در خواب میبیند و شفای کامل پیدا میکند.

amirkurd
Monday 20 April 2009-1, 12:03 PM
بئر ذات العلم

قضيه بئر ذات العلم در بين خاص و عام از قضايای مشهوره است که خداوند خواست با دست با کفايت وصی بلافصل پيامبراکرم(ص)آن را فتح فرمايد تا به نام مبارک حضرت اميرالمومنين(ع)در تاريخ جاودانه باشد.

واعظ قزوينی مرحوم((صدرالدين))در کتاب((رياض القدس))از((کنزالواعظين))و((ري اض المومنين))و از کتب ديگر و همان طور عالم بزرگوار مرحوم حاج سيد قريش حسينی در کتاب((الفضل فی بعض معجزات اميرالمومنين))از کتاب((ابوالحسن عسگری))از((ابوسعيد خدری))و((حذيقه بن اليمان))نقل می کنند و مدعی هستند که اين جريان چون آفتاب در وسط آسمان مشهور است وقتی که موکب همايون حضرت ختميمرتبت ژيامبر اکرم(ص)از جنگ(سکاسک و سکون)با فتح و خوشحالی با غنايم مفصل مراجعت فرمودندُبه زمين شوره زار و بی آب و علفی رسيدند در آن صحرا صداييُجز عفاريت جنيان و بانگ غول بيابان شنيده نمی شد.

غول اندر آن قدم ننهد ور نهدبود

درمانده تر ز مورچه لنگ در لگن

نه مرغ و نه فرشته و نه وحش نه آدمی

نه رسم و نه زياد و نه اتلال و نه دمن

((فاستد علی المسلمين الحر و ضعف البصر))

سپاه محمدی(ص)از شدت حرارت چشمانشان تار شده بود،به خدمت حضرت رسول(ص)پناه بردند،حضرت فرمود:آيا کسی از شما اين منطقه را می شناسد؟شخصی به نام((عمر بن اميه ضمری))به خدمت حضرت عرضه داشت:يا رسول الله!من کاملا اين وادی را می شناسم و مکرر با اسبان راهوار از اينجا عبور کردم.در اين بيابان هيچ پناهگاهی وجود ندارد،هيچ لشگری به اين صحرا نيامده مگر اينکه صدمات طاقت فرسا نصيب آنها گرديده است،زيرا مقام جنيان متمرد و مسکن شياطين و محل عبور و مرور ابليس می باشد.اين وادی را((کثيب ازرق))می نامند،بيابانی است بسيار خوفناک.مسلمانان وقتی که مطلع شدند بيشتر روی به حضرت آوردند و راه نجات از آن منطقه را تقاضا نمودند.پيامبر اکرم فرمود:آيا کسی هست که نشانی از آب بدهد و من برای او در حضور الهی ضامن بهشت شوم؟

باز((عمر بن اميه))عرض کرد:يا رسول الله!در اين بيابان چاهی است که آن را((بئر ذات العلم))می نامند،آبش سردتر از برف است و لکن احدی قادر نيست از آن استفاده کند زيرا که آن چاه محل اجتماع جن و عفريت هاست که آنها بر سلبمان ابن داوود(ع)تمرد کردند و مردم را از آن آب منع می کنند،سواری در آنجا منزل نمی کند مگر آنکه او را هلاک کند و لشگری به آنجا وارد نمی شود مگر اينکه اکثر آنها را می سوزانند،جريان اين چاه را گذشته ها چنين نقل کرده اند:((تبع يمانی))در اين وادی نزل کرد که ده هزار نفر از سواران او را از بين برده اند.((برهام بن فارس))پياده شد،جمع کثيری از لشگر او تلف شدند.((سعد ابن برزق))لشگر کشيد و بيست هزار از سواران او از بين رفتند،هم اکنون کله های قربانيان مثل تخم شتر مرغ در اطراف چاه پراکنده است.

حضرت فرمود:((لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم و افوض امری الی الله)).

يعد امر فرمود مسلمانان پياده شدند،خيمه ها را برپا نمودند.حرارت از زمين و هوا دقيقه به دقيقه زياد می شد،لشگر همه به آب احتياج مبرم داشتند،حضرت در بين لشگر با صدای بلند می فرمود:ای معاشر مسلمين کيست از شما بر سر آن چاه برود و از برای ما خبری بياورد تا من(پيش خدا)بهشت را برای او ضمانت کنم.

پس((ابوالعاص ابن ربيع))که برادر رضاعی حضرت پيامبر بود،عرض کرد:يا رسول الله!اين افتخار را به من مرحمت کن،زيرا يک مرتبه ديگرهم من به همراه جمع کثيری بر سر اين چاه رفته بوديم،چون بر سر چاه رسيديم عفريتی عظيم از چاه نمودار شد،هر کس از ما که اسب تندرو داشت نجات يافت،مابقی هلاک شدند،اما يا رسول الله!من آن روز هنوز به اسلام مشرف نشده بودم،الحمدلله خداوند ما را به وجود مسعود شما هدايت فرمود و از برکت دين مقدس اسلام اميدوارم آسيبی به من نرسد.

حضرت،دعای خير در حق ((ابوالعاص))فرمود و اجازه رفتن داد و ده نفر از شجاعان معروف و دليران برجسته را به همراه((ابوالعاص))فرستادند که از آن جمله قيس بن سعد بن عباده و ابودجانه و سعدبن معاذ و سعد بن بشر و عمر بن اميه ضمری...را می توان نام برد همه اينها با تجهيزات کامل روانه شدند،وقتی که به نزديک چاه رسيدند،چشمها مانند طشت پر آتش،دهان مانند غار افراسياب گشوده و شعله آتش به جای نفس از دهان او بيرون می آمد.در آن وقت تمام بيابان را آتش و دود احاطه کرد،مانند رعد قاصف صيحه بر می کشيد زمين از هيبت لرزه او به لرزه در آمد.مسلمانان خواستند فرار کنند،((ابولعاص))بن ربيع نعره زد((يا اخوانی من الموت تهربون))،يعنی آيا از مرگ فرار می کنيد،در جای خود بايستيد و مرا با اين عفريت بگذاريد،اگر بر او ظفر يافتم مقصود حاصل است و الا سلامم را به پيامبر خدا برسانيد.

پس ((ابوالعاص بن ربيع))شمشير برکشيد و قدم جرات پيش نهاد،آن عفريت فرياد کشيد،کيستيد و برای چه آمده ايد؟آيا نمی دانيد در اين مکان پادشاهان جن و متمردان عفاريت جمعند که همه آنها از فرمان سليمان ابن داود سرکشی کرده و گردنکشان و دليرانند.

((ابولعاص))شمشير کشيد و گفت:

نحن سلالات المعالی و الکرم

و اولياءالرحمان سکان الحرم

ارسلنا محمد تاج الامم

المصطفی المختار مصباح الظلم

ونستقی من بئرکم ذات العلم

ونقتل الجان عباد الصنم

ما بزرگان مکه و حرميم معدن جود و صاحب کرميم

دوستان خدای رحمانيم امتان رسول سبحانيم

سرور انبيا و تاج امم روشنی بخش جمله عالم

گفته ما را محمد(ص)عربی سفته دری ز لعل تشنه لبی

آب از چاه جنيان آريم جان جنی ز تن بيرون آريم

ياران گفتند:کلام((ابوالعاص))تمام نشده بود که ديديم عفريت صيحه ای از جگر کشيد و خود را بر روی((ابوالعاص))انداخت،((ابوا لعاص))را مانند گنجشک در چنگال باز ديديم،فقط صدای وی را شنيديم که می گفت:

((بلغوا سلامی علی رسول الله))((ياران سلامم را به پيامبر خدا برسانيد))

ما از ترس فرار کرديم،بعد ديديم آن عفريت به چاه رفت.برگشتيم و جنازه((ابوالعاص))را که مثل ذغال سياه شده بود در سر چاه ديديم،بر سر جنازه نشسته،گريه نموديم.در همين حال از ميان چاه غلغله و هياهو بلندشد،گروه گروه صورتهای عجيب و غريب بيرون می آمد،ما همه پا به فرار گذاشتيم و به حضور پيامبر اکرم رسيديم.ديديم که جبرئيل خبر شهادت((ابوالعاص))را به حضرت رسانيده و آن بزرگوار گريه می کند،بعد فرمود:در حوصله مرغ سبزی است که در بهشت می خرامد،اصحاب هم آرزو می کردند که کاش ما به جای((ابوالعاص)) بوديم.

ورود حضرت اميرالمومنين علی(ع)به صحنه

حضرت اميرالمومنين برای ماموريت مهمی از لشگر عقب مانده بود،وقتی که رسيد،((عمر ابن اميه ضمری))به استقبال آن حضرت شتافت و جريان شهادت((ابوالعاص))را به حضرت تسليت گفت،اشک از چشم مبارکش جاری شد بعد به حضور پيامبر اکرم رسيد و آن مصيبت را گرامی داشت،پيامبر فرمود:فعلا((ابوالعاص))با بدن سوخته در کنار((بئر العلم))افتاده است و خاکهای بيابان بر روی او می ريزد،حضرت امير عرض کرد:سر شما سلامت باد!چاکران کم اگر شوند چه غم از سر تو کم مباد مويی

قربانت گردم فکری برای مسلمانان ديگر بفرماييد تا از تشنگی هلاک نشوند،آيا اذن می دهيد که من بروم و از چاه((ذات العلم))آب بياورم،چون جبرئيل از طرف خداوند به پيامبر اطلاع داده بود که اين طلسم بايد با دست علی شکسته شود لذا پيامبر فرمود:يا ابالحسن برو به سوی آن چاه که خدای تعالی حافظ و ناصر تو است ولکن بايد با تو جماعتی هم باشند مخصوصا آنها که با((ابو العاص))بودند.بعد حضرت پيامبر علم نصرت را با دست مبارک خود به حضرت علی(ع)داد و آن حضرت را مشايعت کرده و دستهای مبارک را به آسمان بلند نمود و دعا کرد و برگشت.امام(ع)می رفت و ياران ملازم رکابش بودند وقتی که از لشگرگاه دور شد پرچم را با دست مبارک باز کرده و همه ياران را در زير آن قرار داد و رجزی می خواند تقريبا به اين مضمون:رسول خدا با دست مبارک پرچم پر افتخار اسلام را به من عطا کرد و امر فرمود تا با هر کافر و متمرد مقاتله کنم تا در مقابل دستور الهی و رسالت پيامبر سر فرود آرد،منم علی بن ابی طالب منم ابن عم رسول خدا،منم ناصر دين خداوند.

وقتی که به نزديک چاه رسيدند،دستور داد ياران قرآن بخوانند و خود حضرت آيه مبارکه:

((قد جاءالحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا))

را می خواندند،يعنی حق آمد باطل از بين رفت.((عمرو بن اميه))می گويد:از صدای رعد آسای اميرالمومنين زمين به لرزه درآمده بود،ناگهان عفريتی که قاتل((ابوالعاص))بود سر از چاه بيرون آورد.

دهن باز کرد چو غار سياه چو تندر بپوشيد رخسار ماه

هوا تيره گون کرد از دود دم زآتش علم سرزذات العلم

گفت:کيستيد؟آيا ندانستيد که کسی اينجا قدم ننهاده مگر آنکه هلاک شده؟اين سرهای انسانی را در کنار چاه نمی بينيد؟چرا عبرت نمی گيريد.حضرت اميرالمومنين(ع)نهيب زد و نعره کشيد:ای شيطان مردود و ای جن مطرود منم هلاک کننده دليران،منم متفرق کننده لشگرها،منم مظهرالعجائب،منم علی ابن ابی طالب،منم پسر عم مصطفی.چون آن عفريت اين کلمات را شنيد بر امام حمله کرد و می خواست کاری که با((ابوالعاص))کرده بود،با حضرت نيز انجام دهد.راوی گويد،ديدم حضرت مبادرت نمود با ذوالفقار دو سر يک ضربت هاشميه بر او زد،ما گمان کرديم آسمان به زمين آمد ناگاه ديديم آن عفريت مثل دو قطعه کوه در چاه افتاد،امام رو به ياران فرمود:((هلموا الی بالقرب و الروايا))((يعني،مشکها را پيش آريد)) ((قيس بن سعد عباده))گويد:به آن خدايی که ما را آفريد،وقتی که مشکها را آورديم،ديديم از غيرت اسداللهی حضرت،غضب بر چهره اش ظاهر گشته که زهره شير از ديدن آن آب می شود.در اين وقت صورتهای مختلف و صداهای بلند از چاه برخواست،عفاريت اجنه بيرون آمدند و آتش می پراکندند،دهانه چاه مانند نيران شده بود که شهاب فوران می کرد،تمام بيابان را دود فرا گرفت،در ميان دود،صورتهای سياه جن و شياطين نمايان بود،از هيبت و رعب نزديک بود روح از بدن ما بيرون آيد.

امير المومنان با صدای بلند فرياد زد:يا معشر الجن و الشياطين،آيا بر ولی خدا سرکشی می کنيد و با صورتهای گوناگون ما را می ترسانيد،خداوند به شما فرموده به اين صورت درآمده با من ستيز کنيد،يا با خدا افترا می بنديد،اکنون من که ولی قادر ذوالمن هستم شما را به آتش شمشير خود می سوزانم.پس آن بزرگوار شروع کرد به خواندن آياتی از قرآن کريم.((قيس ابن سعد))می گويد:به خدا قسم حضرت آن قدر از عزائم و سوره های محترقات و قارعات و محکمات قرآنيه قرائت کرد و به صورت آنها دميد،ديدم کم کم دودها و شراره ها و صورتها و صوتها معدوم شد،پس حضرت ما را پيش طلبيد بر سر چاه آمديم،دلو و ريسمان به دست مبارک گرفت و در چاه افکند هنوز به وسط چاه نرسيده بود که ريسمان را قطع کردند و دلو خالی را بيرون انداختند،غضب از سيمای حيدر کرار آشکار شد و سر ميان چاه کرده فرمود:ای جنی که ريسمان دلو ولی الله را بريدی و بيرون انداختی،خود بيرون بيا تا سزای عمل خود را ببيني،ناگهان عفريتی چون کوه با صورت عبوس با چشمهای برافروخته از چاه بيرون آمد.امام فرصت نداد که حمله کند،با صاعقه آتشبار چنان بر کمرش زد که آن چنارتناور را دو نيمه ساخت،و دلو ديگر را به چاه انداخت و به صورت بلند اين رجز را به گوش جنيان رسانيد.

انا علی انزع البطين اخرب هامات العدی بالسيف

ان تقطع الدلو لنا ثانيا اخمربکم ضربا بغير حيف

از قعر چاه جواب حضرت را با گستاخی می دادند،باز حضرت دلو را به چاه افکند،همين که به آب رسيد،طناب را قطع نموده دلو را بيرون انداختند.امام(ع)فرمود:ای شياطين و جن،هر يک از شما که دلو را قطع نموده است.بايد به مبارزه بيرون بيايد،پس کسی بيرون نيامد.

در همين حال عفريتی از ميان چاه فرياد زد:ای صاحب دلو عظيم الشان که خود را از آل عدنان می شماري،اگر راست می گويی ما که دلو تو را بيرون انداختيم،تو هم خود را به چاه بيانداز،((ولاح الغضب فی وجه علی بن ابی طالب))،غضب را از سيمای مبارک علی نمايان شد،فرمود:ای گروه جن و شياطين آيا علی را از آمدن ميان چاه می ترسانيد،پس آماده باشيد که با ذوالفقار دو سر آمدم و رو به ياران کرد و فرمود:مرا به چاه فرو بريد،مسلمانان به التجا و ناله در آمدند و عرض کردند:يا مولا،می خواهی خود را به دهان مرگ بياندازي،اين چاه پايان ندارد،تو اينجا هلاک خواهی شد،ما جواب رسول الله را چه بدهيم و به صورت حسنين چطور نگاه کنيم.حضرت فرمود:شما را به حق رسول الله قسم می دهم که مرا به چاه فرو بريد،و گرنه خود را به چاه خواهم انداخت،اصحاب ديدند کلام حضرت قابل تغيير نيست و چاره ندارند.ريسمان به کمر حضرت بستند و وارد چاه کردند.((قيس ابن سعد))گويد:((هنوز به وسط چاه نرسيده بود،ريسمان حيدر کرار را بريدند،آن حضرت را سرنگون کردند،ما چون چنين ديديم صدای ناله ما بلند شد به اينکه:آه پيامبر خدا مبتلا به غم شد و حسنين يتيم شدند،به سروسينه زديم گوش داديم که صدايی از حضرت بشنويم،جز ولوله شياطين و بانگ عفاريت و صدای اجنه چيزی به گوش نمی آمد،يقين به نابودی اميرالمومنين نموديم.در اين اثنا صدای رعدآسای اميرالمومنين از چاه به گوش می رسيد که می فرمود:((الله اکبر،جاءالحق و زهق الباطل)).بعد صدايی شنيدم که می گفتند:ای پسر ابی طالب امان بده ما را،صدای آن حضرت به گوش می رسيد که:قسم به خدا برای شما نزد من امان نيست،تا اينکه به اخلاص بگوييدلا اله الا الله محمد رسول الله(ص)،و عهد و ميثاق را با من محکم نماييد که بعد از اين هر کس بر سر اين چاه وارد شد که آب ببرد،مانع نشويد.در همين حال پيامبر اکرم نگران بود،جبرييل وارد شد سلام خدا را رسانيد و عرض کرد:خداوند می فرمايد نگران نباش ما با چندين هزار ملائکه به حمايت و نصرت و حراست پسر عمت علی اقدام کرده ايم اگر می خواهيد به سر چاه تشريف ببريد،مانعی نيست.حضرت فورا سوار شدند و با اصحاب به سوی چاه حرکت کردند لکن از شوق گريه می کرد.

((قيس ابن سعد))می گويد:ما که حيران،سر چاه مانده بوديم،ديديم پيامبر اکرم تشريف می آورند لکن از چشمهای مبارک اشک می ريزد،ما وحشت کرديم که مبادا به اميرالمومنين صدمه ای رسيده باشد،اين منظره باعث شد ما همه به گريه افتاديم،پيامبر با همين وضع به دهنه چاه رسيد در حالی که دود و شراره آنجا را فرا گرفته بود و صداهای مختلف باز شنيده می شد جبرييل نازل شد عرض کرد:قربانت گردم،جزع مکن خداوند می خواست فتح اين چاه و قتل متمردان جن و شياطین با دست نازنين علی انجام می گيرد و اين قضيه تا قيامت به نام مقدس وی باشد والا خدای تعالی را ملکی است که در آن واحد تمام اين گروه را قبض روح می کند اگر می خواهيد،بخوانيد علی را تا جواب دهد شما.

پيامبر به صدای بلند فرمود:يا علی!حضرت امير از قعر چاه جواب داد:لبيک لبيک يا رسول الله!ناگاه ديدم علی بر سر چاه آمد و به قدمهای پيامبر افتاد،رسول خدا پيشانی حضرت علی را بوسيد و فرمود:يا علی من خبر دهم که تو در چاه چه کردی،يا خود شما می گويی؟اميرالمومنين عرض کرد:يا رسول الله!چيزی بر شما مخفی نيست،شما بفرماييد.

از آن درج گوهر تکلم خوش است

وز آن غنچه تر تبسم خوش است

((قيس))گويد:ما غرق تعجب بوديم از اين دو بزرگوار،جنگ امير المومنين و رشادتهای او،و علم پيامبر که هر چه در زير زمين پيش آمده بود خبر می داد.

اين خلق و سرّ اين خلق انديشه در نيايد

دريای قلزم ست اين در سرمه دان نگنجد

پيامبر هر چه خبر می داد،علی(ع)تصديق می کرد.حضرت فرمود يا علی بيست هزار عفريت را از دم تيغ گذراندی،مابقی جنيان امان خواستند تو گفتی امان نيست مگر برای اهل ايمان،از روی صدق و اخلاص بگوييد:لا اله الا الله،محمد رسول الله،علی ولی الله و با من عهد کنيد که کسی را از اين چاه ممانعت نکنيد،آنها قبول کردند و بيست و چهار هزار قبيله طوايف جن مسلمان شدند و ايمان به خدا آوردند.چون تو سلطان آنها را کشته بودی،پسر او چون مسلمان شده بود تاج شاهی را بر سر او گذاشتی و نام او را ضعفر نهادی و به جای پدرش صعفر بر تخت نشاندی حدود و شرايع دين را به آنها ياد دادی بيرون آمدي،عرض کرد:بلی يا رسول الله!چنين است،سپس پيامبر اکرم دستور داد سپاه آمدند در نزديکی چاه رحل اقامت انداختند و از آب آن چاه سيراب شدند و مرکبها را سيراب کردند و يک شبانه روز در آن مکان بسر بردند و فردای آنروز به سوی مدينه حرکت کردند.

amirkurd
Monday 20 April 2009-1, 07:01 PM
دوستان خوبم لطفا در نظر سنجی شرکت کنید ممنون

amirkurd
Monday 20 April 2009-1, 08:33 PM
http://www.persianv.com/khabar/17320872410nu71e.jpg
در این زمان خانواده كودك عجیب به دلیل فقر شدید خانوادگی و غیر عادی بودن وضع طفل و مشكل بودن نگهداری و تغذیه او به ناچار از روستای لپوئی به شیراز تغییر مكان دادند.
آنها در شیراز چند سال در محلی در نزدیكی دروازه اصفهان به طرف فلكه ولیعصر كنونی در محله ای به نام درشكه خانه كه روزها و شبها محل توقف درشكه ها بود، زندگی می كردند. روزها در كنار خیابان و پیاده رو، كنار جوی آب و زیر سایه درختان و ساختمان ها او را روی تكه پارچه ای می نشاندند و مردم و رهگذران به صورت سیرك یا نمایش به دیدن هیكل و قیافه وحشتناک او می آمدند و گاه بعضی تماشاچیان به او كمك های مادی مختصری به صورت صدقه می كردند. بعضی از بچه ها به او سنگ می زدند و فریاد او بلند می شد ولی امكان و توان برخاستن و دفاع یا تلافی نداشت. گاه بچه های كوچك و زن ها از مشاهده چهره و هیكل عجیب و ترسناك او از وحشت جیغ زده و گریه می كردند.
شهرت این غول عجیب الخلقه و كریه به تدریج به شهرستان های دیگر فارس رسید و از نقاط دوردست به دیدن این به قول بعضی در آن زمان «انسان جن زده» می آمدند. خانواده وی برای درمان او از داروهای گیاهی مختلف، بخورها، ادعیه، جادو، اوراد رفع جن و شربت های طلسم شكن استفاده می كردند. به تدریج عده ای افراد زرنگ و فرصت طلب با موافقت خانواده وی به صورت اكیپ دور او را گرفته و ابتدا از هر تماشاچی پول می گرفتند و بعد اجازه نزدیك شدن و مشاهده این فرد غول مانند را می دادند و بدینوسیله ممر معاشی برای خانواده و دیگران بود.
در سال ۱۳۰۱ شمسی آقای دكتر قربان، بنیانگذار و اولین رئیس دانشكده پزشكی شیراز سیاه خان را می بیند و از آن پس مرتب به دیدن او می رود و علاوه بر كمكهای مالی مكرر برایش دارو و غذا می برد. گاه با درشكه و با زحمت او را به دانشگاه پزشكی می آوردند و دكتر قربان به علت مشكلات پیاده و سوار كردن سیاه خان، خود در داخل درشكه او را معاینه و درمان های لازم را تجویز می كرد. به دستور دكتر قربان به علت مشكل بودن زندگی در كوچه و منزل وی را در بیمارستان سعدی شیراز متعلق به دانشكده پزشكی بستری می كنند. سیاه خان تا پایان زندگی اش در بیمارستان به سر می برد. این هیولای خوفناك با قدی به طول ۲۵۹ سانتی متر و هیكلی با وزن ۲۵۰ كیلوگرم به زندگی پررنج خود ادامه داد.
دكتر قربان به علت نادر بودن این فرد در جهان و شرایط بسیار عجیب او خیلی به او علاقه مند شده بود و در آن زمان به پزشكان و دانشجویان می گفت «سیاه خان در عالم پزشكی گوهر شب چراغی است» وزن جمجمه او كه 5/۷‎ كیلوگرم بود، تحمل این سر بزرگ و ترسناك را روی گردن سیاه خان مشكل می كرد. به علت وزن فوق سنگین بدن و طول زیاد قد و ناهنجاری شدید مهره ها و گردن و كمر قادر به سرپا ایستادن نبود و برای این كار احتیاج به كمك حداقل ۴-۳ نفر قوی هیكل داشت.

همه مهره ها به همدیگر جوش خورده و یك ستون یك پارچه شده بودند لذا ستون مهره ها قادر به حركت و چرخش به اطراف و یا خم شدن به هیچ سویی نبود. رشد عضلانی و اندام نرم به نسبت اسكلت استخوانی عجیب الخلقه ضعیف تر بود، لذا كلاً به نسبت لاغر به نظر می رسید و اگر وزن اندام نرم او به تناسب قد او بود، مسلماً وزن كلی بدنش به مراتب زیادتر از ۲۵۰ كیلوگرم می بود.
چهره او با برجستگی های عجیب استخوانی و فیگور خارق العاده خود حتی برای افراد بزرگسال نیز ترسناك و دلهره آور بود.
پیشانی او با رشد شدید و ضخیم استخوانی به طرف جلو به صورت دیواره متراكم افقی پیش آمده و سپس رشد خود را با همان ضخامت به طرف پایین و جلو ادامه داده و یك دیواره سخت ستبر استخوانی جلو چشمهای او را از جلو و اطراف تا روی لب بالا پوشانده بود. طوری كه از طرف جلو قادر به دیدن فضا و منظره جلو خود نبود و فقط قادر به دیدن جلو انگشتان پای خود روی زمین بود.
میدان دید او به علت وجود این دیواره كلفت استخوانی در جلو و پایین و دو طرف پیشانی در دو طرف چپ و راست نیز از بین رفته و قادر به دیدن محیط اطراف و پهلوهای چپ و راست نبود. فك پایین به صورت تیغه كلفت استخوانی به طرف پایین و جلو پیشرفت كرده و چندین سانتی متر رو به جلو آمده است.
استخوان پشت سر او نیز به طرف عقب و اطراف رشد و پیشروی كرده و با جوش خوردن به مهره های بالای گردن دیواره سخت سایه بان مانند استخوانی به روی گردن و كمی در اطراف روی شانه ها به وجود آورده بود. كتف ها و شانه ها مشابه دو تا باله پهن استخوانی ضخیم ماهی از چپ و راست و كمی هم به جلو پیشرفتگی پیدا كرده بود. كف پاها كاملاً صاف و به علت كف بسیار پهن و دراز پاها موقع راه رفتن تلپ تلپ كف پا به زمین كوفته می شد. حالات و اخلاق و روحیات او شبیه بچه ها بود. فردی عقب مانده و كم هوش بود. گاه حالات شدید امیال جنسی بدون كنترل و خجالت داشت. اشتهای او به غذا در حد ۴-۳ نفر انسان سالم پراشتها بود. قواره هیكل او خیلی عجیب و وحشتناك بود.
به علت عمل استخوان سازی شدید در ستون مهره ها كلیه مهره ها از بالا تا پایین به صورت یك چوب خشك و یك تكه استخوان سخت در آمده بود و به هیچ وجه امكان حركت ستون مهره ها به اطراف و چرخش یا خمیده شدن مهره به جهت های مختلف وجود نداشت این ستون یك پارچه مهره ها از بالا به طور كامل به گردن و جمجمه به طور فیكس جوش خورده بود و موجب شده بود گردن و سر و چهره هیچگونه حركت و تكان و خمیدگی و چرخش را به هیچ طرفی نداشته باشد و در واقع تمام بدن به جز دستها و پاها به صورت یك قطعه استخوانی یك پارچه جوش خورده درآید درست شبیه رباط آهنی. دیواره جمجمه از تمام اطراف رو به داخل محفظه جمجمه و نیز رو به فضای بیرون شدیداً رشد كرده و ضخیم شده بود و به علت این رشد جمجمه به طرف محفظه داخلی خود و كم شدن پیشرونده فضای داخلی جمجمه نتیجتاً مغز و محتویات داخل جمجمه از همه طرف تحت فشار شدید و دائمی دیواره فولادین قرار گرفته و موجب بروز مشكلاتی مثل عقب ماندگی، بیماری های روانی و عصبی، تحریكات شدید طغیان دار جنسی، بی حوصلگی، عصبانیت، گریه و اشتهای سیری ناپذیر به غذا شده بود. سیاه خان سالها از بیماری مقاربتی و جلدی و ریوی رنج می برد.
در موارد عصبانیت مثل بچه های كوچك گریه می كرد، فریاد می كشید، ناسزا می گفت و گاه صدای گریه او نازك و بچه گانه می شد. حجم جمجمه وی ۱۴۷۰ سانتی متر مكعب بود. طول دست او ۱۱۷ سانتی متر و طول پای او ۱۲۵ سانتی متر بود. به علت حجیم و سنگین بودن جمجمه و گردن و سنگین بودن هیكل او و فشار دائم این وزن زیاد روی ستون فقرات ستون مهره ها در ناحیه سینه و پشت به طرف عقب و كمی به سمت راست قوز برداشته بود. اگر این قوز وجود نداشت، قد كامل او بیش از ۲۵۹ سانتی متر فعلی می بود.
این غول عجیب الخلقه و هیولای روی زمین به علت ذات الریه و سپسیس فوت می كند. دكتر قربان نه تنها به این غول كه در دنیا مشابه نداشت در دوره حیاتش علاقه شدیدی داشت بلكه بعد از مرگ او نیز او را دوست داشت و تأكید می كرد اسكلت كامل استخوانی او را به صورت سالم و یكپارچه برای مشاهده، مطالعه و پژوهش پزشكان و دانشجویان درمحلی در اختیار آنان قرار دهد ولی جو فرهنگ مردم در آن زمان به ویژه جامعه روستایی و اعتقادات و باورهای آنان مانعی بزرگ برای دخالت و تغییرات و یا تصاحب جسد سیاه خان می شد. لذا دكتر قربان با ترفند مدبرانه و تحت عنوان تقبل مراسم دفن او و تعهد كلیه هزینه وتشریفات حمل و نقل و غسل و كفن او از طرف دانشكده پزشكی و حتی برای آرامش فامیل او تا حدی بزرگداشت و احترام مرحوم ، جسد او را برای چندسال در محلی مخفی و ناشناخته كه حتی خیلی از پرسنل در دانشكده و اطرافیان دكتر قربان و هیچیك از خانواده مرحوم سیاه خان اطلاع نداشتند، نگهداری كرده و بعد از عودت فامیل او به روستای خود و پس از اینكه آبها از آسیاب ریخته شد و تا حدودی خاطره او به فراموشی سپرده شد، و دیگر پیگیری و ادعایی وجود نداشت، بعداز چندسال جسد او را بیرون آورده و به بخش آناتومی دانشكده پزشكی (در محلی محفوظ و محرمانه) برد و طی عملیات پزشكی و بهداشتی و ضدعفونی كلیه نسوج نرم بیرون و اندرون بدن را حذف و پاك و خارج كرده و اسكلت استخوانی یك پارچه وسالم و كامل او را پس از پروسس های علمی آماده كرده و در یك اتاقك شیشه ای محفوظ و محكم و بدون دسترس لمس به آن در معرض مشاهده همگانی در سالن ورودی دانشكده پزشكی شیراز در بالای پله های ورودی قرار داد. هم اكنون هیولای غول آسای وحشتناك دراین محل در جلو چشم همه بازدیدكنندگان و پژوهشگران با احترام سرپا ایستاده است و همه افراد می توانند با او ملاقات كنند و از عجایب خلقت خدا بازدید كنند. او دیگر درد و رنجی ندارد و راحت و محكم با چهره كریه و ترسناك خود با قامت راست ایستاده است

amirkurd
Wednesday 22 April 2009-1, 11:45 AM
قضيه اي را از ((بحار الانوار))و ((خرايج راوندي))نقل كنم كه از حضرت باقر العلوم عليه السلام روايت شده كه :
ابو خالد كابلي مدتي ملازمت پدر مرا نمود يعني امام سجاد عليه السلام .
روزي ابو خالد كابلي عرض كرد:مدتي است كه مادر خود را نديدهام و اذن خواست از آن حضرت كه خدمت مادرش برود.حضرت فرمود:به ابوخالدفردا مردي از اهل شام مي آيد كه صاحب عزت و ثروت مي باشد و دختري دارد كه او را جن آزار مي كند و معالجه او را طلب مي كند و هرقدر مال از او براي بهبودي دخترش بخواهي مي دهدو مضايقه نمي كند.چون وارد شود زودتر پيش او برو و بگو:من معالجه مي كنم به شرط اينكه ((ده هزار درهم))به من بدهي . چون وارد شد رفت و به او گفت:پدر دختر حاضر شد كه آن مبلغ را پرداخت نمايد.ولي فرمود كه :به تو حيله مي كند و آن مبلغ را پرداخت نمي كند!!سپس فرمود: كه سر خود را در گوش چپ آن دختر بگذار و بگو:علي بن الحسين عليه السلام پيغام داده برويد و ديگر برنگرديد.پس آن جن رفت و دختر به هوش آمد و آرام گرفت.چون مال را از پدر آن دختر طلبيد به او پول نداد.
ابوخالد،خدمت پدرم عرض كرد.فرمود:به تو گفتم كه حيله مي كند وليكن باز آن جن به آن دختر بازگشت خواهد نمود.پس به او بگو:چون به عهدت وفا نكردي اين جن بازگشت نمود.
حال اگر((ده هزار درهم))را به دست علي بن الحسين عليه السلام دادي معالجه مي كنم كه ديگر برنگردد.آن مرد،مبلغ را به دست آن حضرت داد،پس ابو خالد رفت و در گوش آن دختر گفت:اي خبيث،امام علي بن الحسين عليه السلام مي فرمايد:از پيش اين دختر بيرون رو ومعترض او مشوو اگر ديگر بار برگشتي به امر خداي تعالي تو را مي سوزانيم ،پس دختر به حال آمد و ديگر جن او را نگرفت.پس آن مبلغ را ابوخالد گرفت و براي ديدن مادرش به سفر رفت

amirkurd
Wednesday 22 April 2009-1, 11:54 AM
مرحوم ملا محمدباقر، سفري به عتبات مشرف مي شود، در ابتداء هر منزلي مي رود،شخصي در جلو حيوان سواري او راه مي رود و چون به منزل مي رسند آن شخص را نمي بيند !!پس روزي از اهل قافله سوال از اين شخص نمود.آنها گفتند:ما كسي را نمي بينيم!!
از شنيدن اين مطلب ،ايشان تعجب كردند در حالي كه موقع غذا خوردن اين شخص ظاهر مي شود واز هر كس، مقداري غذا مي گرفت و ناپديد مي شود. در اين مرتبه مرحوم ملا محمد باقر،اين عالم بزرگ متوجه شدند كه باز جلو راحله او در حركت است.دقت فرمود در كيفيت رفتن اين شخص ، ديدند كه كه اودر هوا راه مي رود و اصلا پاهايش بر روي زمين نيست.پس از ديدن كيفيت،خوف و ترسي آن عالم را فرا گرفت.آن شخص را طلبيد و از حال او سوال كرد . عرض كرد:من مردي از طايفه جن هستم و از شيعه مولا علي عليه السلام و و اولاد طاهرين او هستم.در زندگي من حادثۀ بزرگي رخ داد،پس با خداوند عهد كردم كه اگر مرا از آن حادثه نجات دهد با پاي پياده در ركاب يكي از علماء شيعه ،به زيارت قبر سيدو الشهدا عليه السلام بروم ،خداوند مرا از آن حادثه نجات بخشيد،خواستم به عهد خود وفا كرده باشم،لذا شنيدم كه جناب شما عازم به زيارت حرم آن حضرت ميباشد وقت را غنيمت شمرده در ركاب شما آمدم.سپس آن مرحوم سوال فرمود:كه غذاهائي كه از مردم مي گرفتي براي چه مي خواستي ،چون غذا هاي شما غير از غذاهاي انساهااست ؟!
عرض كرد:من آن غذا ها را به فقراء زائرين مي دادم.
باز ايشان فرمود:غذاي شما جنها چيست؟!عرض كرد:هر گاه شخص زيبا روئي را ببينيم از انسانها او را به سينۀ خودمي چسبانيم او را بو واستشمام مي نمائيم،از بوي آن قوت و قدرت مي گيريم ،آن هم زيباوئي انسانها با ملاكي كه خود دارند!!پس هر گاه انسانها ببينند دچار اختلالات فكري و عقلي مي شوند و يا وحشتي در سينه و سر آنها داخل شده،بدانيد كه در اثر بو كشيدن سينه و چسبانيدن ما است و علاجش اين است كه قدري آب سداب خالص و اگر مخلوط به سركه باشد بهتر است در (يكي از سوراخ)بيني او چكانده شود،چون با اين عمل جني كه اذيت به او رسانيده هلاك مي شود و آن شخص بهبود پيدا مي كند.
سپس آن عالم بزگ مرحوم ملا محمد باقر مي گويد:در يكي از منازل بعدي وارد بريكي از اهل منزلت و صاحب ثروتي شديم كه ما را با كرامت و سخاوتش پذيرائي مي كرد و احترام كامل مي گذاشت.
تا آن رفيق جني ،به من گفت:كه شما به صاحب منزل بگوئيد كه براي تشريفات ما آن خروس سفيدي كه در ميان منزلت پنهان نمودي ذبح كن!!
پس من هم از ميزبان درخواست نمودم و هم بخاطر سخاوت و كرامتش قبول كرد.به مجرد آنكه خروس سفيد ذبح شد ،صداي ناله و گريه از زنان بلند شد.صاحب خانه وارد ،اندرون خانش شد و پريشان برگشت !!وقتي علت را پرسيدم. ايشان گفت:همينكه آن خروس را ذبح كرديم يكي از دختران مرا حالت جنون دست داده و بي هوش شد و ما در درمان آن متحيريم!!پس آن عالم بزرگوار فرمود:كه غم مخور كه دواي آن نزد من است،پس امر فرمود:كه قدري سداب حاضر نمودند و او را در ميان آب انداخته وچند قطره از آن آب را در يكي از سوراخ هاي بيني او ريختند.پس آن دختر فورا از جاي خود حركت كرده و خوب شد.
و از گوشه منزل صدائي بلند شد كه((آه))خود را بواسطه يك كلمه كه از زبانم جاري شد،بكشتن دادم و سر خود را در نزد بني آدم فاش نمودم.و هرچه تفحص و جستجو كرديم صاحب آن صدا را نيافتيم و بعد از آن، آن شخص را در جلوي را حله نديدم و معلوم شد كه همان جني بوده كه متعرض آن دختر مي شده و به آب سداب كه خود گفته بود هلاك شد

amirkurd
Wednesday 22 April 2009-1, 11:55 AM
يكي از تجار يهود بعد از شهادت مولا علي عليه السلام در كوفه با حال اشك نسبت به مولا علي عليه السلام عزاداري ميكرد و با صداي رسا مي گفت :صد ساله اي مردم از عمرم گذشته و هيچ گاه عدالتي مشاهده نكردم،مگر يك ساعت!!
جمعيتي از مردم در اطرافش جمع و علت اشك و ساعت عدل را جويا شدند.گفت:چندي قبل مال التجاره خود را به بيابان ((مجن))كه نزديكي كوفه است رساندم و آن مكان خوفناك بود و علاوه شهرت بسكني ((جن))داشت.ناگاه گردوغباري آشكار شدو تمام ثروت از نظرم غايب و با حال افسردگي و يكه وتنها،در اين كوفه وارد شدم در اين هنگام پير مردي بسيار نوراني مشاهده و چون مرا محزون و مغموم ديد به طرف من به سرعت بيامدو با چهره باز به من فرمود:اي برادر، تورا چه شده واصرار فراوان نمود تا اينكه سر گذشت خود را براي او بيان كردم.
يك مرتبه به من اظهار داشت كه همراه من بيا !!چون به آن بيا بان رسيديم جلوتر حركت نمود وفهميدم ((جنيان)) را احضار و تمام اموال مرامسترد و باهم به كوفه روانه شديم.سپس به من فرمود : مي خواهم با تو تشريك مساعي كنم و اجناس تو را در معرض فروش رسانم و پول آنهارا تو دريافت كن !!
اي مردم!!ىس از فروش مال التجاره من هرچه كوشا شدم كه حق الزحمه اي به او بدهم،قبول ننمود و خودش را هم در حالي كه مقام شامخ رعامت و خلافت داشت ،معرفي ننمود.و من پس از بازگشت به وطن ،قضايا را بازگو و سرتاپا همه فريفته جمال او گرديدند و امروز كه به كوفه آمده ام مي گويند آن حضرت به شهادت رسيده. و حال اي مردم!!آيا سزاوار نيست كه بر او اشك بريزم؛ و در سوگ و عزاي او من و يهوديان بنشينيم.

amirkurd
Wednesday 22 April 2009-1, 11:55 AM
نقل شده: شيخصي قلم تراش قيمتي خود را به رود خانه نيل در قسمت مقابل طهطا ((محلي است در قاهره))گم كرد.
وشيخ را در محل كارش ملاقات كرده،قضيۀقلم تراش قيمتي را در نيل گمشده بود،نقل نمود .شيخ پس از شنيدن اين سخن كمي به بالا نگاه كردرنگش تغيير يافت با خود اشاراتي كرد و در همان حال دستش را به رانش زد كه نا گاه ديدند،قلم تراش قيمتي از سقف پائين افتاد در حالي كه از آن آب مي چكيد

amirkurd
Wednesday 22 April 2009-1, 11:56 AM
واقعه عجيب (دونفر فرانسوي)
وقعه عجيبي كه نقل شده:
((دونفر فرانسوي ))در راهي گم شدندسرنوشت آنها را به در باغي رساند ديدند در دم باغ ،مردي با قيافه عجيب و سياه چهره نشسته و ردا پوشيده،در آن هنگام صدائي از داخل باغ شنيدند كه آن مرد را براي رفتن به داخل باغ دعوت مي كند.ديدند آن مرد از جايش بلند شد،مدتي به حال خميده ايستاد،بعد از سمت راست به طرف باغ حركت كرد‌آن دونفر هم به دونبالش راه افتند ولي وقتي كه آن را دونبال كردند آن را نديدند،راه را دونبال كردند تا خانه عجيبي را ديدند در اثر كنجكاوي به داخل خانه نگاه كردند ديدنددر داخل يكي از اتاقها،خانم زيبايي در روي تخت عجيبي كه همه اش سفيد بود نشسته!!
وضع باغ و زيبائي و جمال آن زن به نظرشان ،سحر و جادو آمد.چون بيشتر در قيافه آن خانم دقت كردند،وحشتي آنها را فرا گرفت كه ديدند آن خانم شبيه ملكه ((ماري آنتوانت))‌مي باشد.پس از غلبه بر ترس خود دوباره خواستند به وي نگاه كنند اثري از آن خانه ومنظره وخانم نديدند.يقين كردند آنچه را كه ديده اند جز اشباه چيزي ديگري نبوده كه در جهان ديگري بودهاند!!

amirkurd
Thursday 23 April 2009-1, 09:54 AM
اگه شما دوستان هم مطلب یا داستان در مورد جن دارید بزارید من خوشحال میشم

amirkurd
Friday 24 April 2009-1, 10:45 AM
حتما همه شما داستانهايي از قديمي ها درباره جن شنيده ايد .ولي آيا تا بحال فكر كرده ايد كه جن چه جور موجودي است؟؟

۱- جن جانوريست داراي شعور و فیزیکي غير ارگانيک که از لحاظ شان وجودي از ديد اديان پايينتر از انسان و بالاتر از حيوان جاي مي گيرد در فرهنگ فارسي به آن ديو و در فرهنگ عرب به آن جن و در فرهنگ لاتين demon ياjinn نام گرفته است. جن به معناي چيزي است که پوشيده شده و منظور پوشيده ماندن او از حواس ماست

۲- خصوصيات فيزيکي جن از ديد انسان اعجاب آور است عنصر اصلی وجودي جن آتش است وبه علت نداشتن عنصر خاک در وجودش مانند بارباپاپا مي تواند به هر شکل و اندازه اي تبديل شود و بسياری از چيزها را در يک آن جا به جا کند همچنين سرعت نقل مکان بسيار بالايي دارد مي تواند مثلا ظرف 5 دقيقه فاصله بین لاهور و تهران را طي کرده و برگرد

3- جن ابزار ساز نيست وبه علت خصوصيات فيزيکي منحصر بفرد قادر است در هر مکان و شرايطي زندگي کند وبراي همين به خانه و مسکن نيازي ندارد زيرا سرما و گرما و باد و بوران بر او کارگر نيست جن به وسايل حمل و نقل بي نياز است و از اينجا مي توان فهميد که جن ها داراي صنعت و تکنولوژي نيستند و شهر و کاشانه اي ندارند مکان معمول زندگي آنها کوه وجنگل و دشت است.

۴- جن مانند همه جانداران غذا مصرف می کنداما به مقداري بسيار کمتر از انسان

۵-جن ها مثل انسان جنسيت ونر يا ماده دارندتوليد مثل مي کنند و تشکيل خانواده مي دهند و به صورت جماعت زندگي مي کنند و جامعه ندارند

۶- جن نسبت به انسان زياد عمر مي کند حدود 1000 سال به بالا .جن هايي که در سوره ي جن از آنها نام برده شده که وقتي اولين بار آيات قرآن را شنيدند از شدت ازدحام داشتند بر سر هم خراب مي شدند احتمالا هنوز زنده اند جن ها مانند انسان داناونادان .فرمانده و فرمانبردار ارباب و بنده کافر و متدين شفيق و شرور دارند.وقتي که مردند از بين میروند و نيازي به قبر و گورستان ندارند.

7- جن ها مانند انسان نامگذاري مي شوند و داراي اسم و رسم و شهرت هستند داراي زبان خاص و قوه تکلم هستند و قادر به فهم زبان آدميان

8- معروف ترين جن ابليس يا همان شيطان نام دارد که وصف حال او را شنيده ايد که چون بسيار در قرب به حق کوشيد به جايگاه فرشته هاي مقرب رسيداما چون حاضر به سجده بر انسان يعني شريک قرار دادن بر خدا نشد از درگاه رانده شد!!!

۹- طبيعت بين جن و انسان فاصله گذارده است اين پرده عبارت است از شان وجودي آنها و هراس طبيعي هر دو از هم .جن طبيعتا انسان را مي بيند اما انسان جز در شرايط خاص قادر به رويت جن نيست.

۱۰- جن در شرايطي قادر به تسخير انسان و انسان در شرايطي قادر به تسخير جن است انسان مسخر شده را مجنون يا ديوانه يا ديو زده و جن تسخير شده را موکل مي نامند گويند خود جنيان بر سه قسمند ديو.جن وپري که از لحاظ مکانی مادون فرشته هستند.

۱۱- جن مي تواند در مواردي تربيت شده به انسان خدمت کند چنين سنتي در ميان جنگيران ايران و پاکستان وهند وجود دارد اما به طور کل نه بودا نه دالاي لاما نه اوليا الله و نه عرفا و نه پيامبران هيچکدام به مدد خواستن از موجوداتي که مثل انسان خطا و اشتباه و گناه مي کنند توصيه نکرده اند اما همگی وجود آنها را تاييد کرده اند

12- جنيان مانند امواج راديويي و ماهواره اي با ما هستند ظاهر نمي شوند اما حاضرمی شوند و بعضی از انها درخانه ها و بدن شخصيت هاي ضعيف رفت و آمد مي کنند يکی از راه های دور کردن جنهاي مزاحم خواندن و آويختن 4 آيه از قران است که با قل شروع مي شوند و بسياری ادعيه که درکتب مختلف وجود دارند.اماراه دورکردن انسان شرورچيست!؟!.

13- جن ها بعضی از ما را به شکل همزاد و غير همزاد دوست دارند و کمکمان مي کنند همينطور جواهرات و اشياي قيمتي ما ازجمله انگشترهايي با نگين سنگ (مخصوصا عقيق)را بسيار دوست دارند (ومخصوصا اگر بر آن آيات و اوراد حک شده باشند) اگر دوستمان داشته باشندو سخني باماداشته باشند بيشتربه خوابمان مي ايند و دلسوزی خود را اعلام مي کنند خيلي ازآنها خدمتگذار ارواح اوليا هستند و دست ماراگرفته اندو خيلي ها هم به کرداراکثرآدميان اهل شيطنت.بيشتر آنها بي ضررند و مثل ما گرفتار اين دنيا و درگير و دار تقدير خويشند

14- اما آنان که ماوراي طبيعت و موجوداتش را باور ندارند چند دسته اند :کساني که انچه که نمي بینند را باور ندارند اينها معمولا فقط آنتي تزقصه هاي جن وپري مادربزرگ ها هستند که حتي زحمت دانستن کوچک ترين اطلاعاتي جز نقد داستان گرمابه های تاريک وکوتوله هاي پاسمي و عروسي جن ها رابه خودشان نداده اند اين تيپ آدمها از 7 سالگي که مادر بزرگه داستان هاي جن وپري را براي ترساندن و خواب کردنشان تعريف مي کرده هنوز زير لحاف هستند.و يا اينکه هارد ديسک کوچکشان از مسئله پر شده و ديگر تاب و ياراي درک و پذيرش راز را ندارندمثل من چهارتا کتاب خوانده اند و تمام ماجرا را در همان چهارتا ديده اند.و گروهي که پوچ يا ابسورد هستند کساني که خويش را منکرند چه رسد به ماوراي خويش و گروه آخر کساني که جنها دستشان مي اندازند و در مجالس احضار ارواح در نقش يک روح برايشان شيرين کاري می کنند تا فردا در مدح روح کتاب چاپ کنند و جايزه بگيرند

15- جن براي انسان از انسان خطرناک تر نيست همانطور که انسان براي کوسه از کوسه خطرناک تر است!(در تاريخ بشر حتي يک مورد مرگ انسان به دست جن گزارش نشده در حالي که فقط در دوره حکومت استالين 35 ميليون روس به قتل رسيدند آمار کشتار جنگ هاي مذهبي صليبي و جنگ هاي جهاني و قومي و قبيله اي پيش کش) در حقيقت هيچ چيز هراس ناک تر و هوس ناک تر انسان نيست که به قول توماس هابز انسان گرگ انسان است.


۱۶- در کل و بدون در نظر گرفتن موارد خاص انها به ما کاری ندارند ماهم به آنها کاری نداريم ازدود و دم و سر و صداهای شهر و بوی فاضلاب و توالت فراريند مثل ما کارما و مکافات دارند و دست آخر اينکه در مجموع با تمام اين اوصاف تفاوت اساسی با ما ندارند زيرا که : آنها هم رنج می کشند

amirkurd
Saturday 25 April 2009-1, 09:54 AM
داستان ارواح اجنه اشباح !!!!!
روزينا دسپارد در خانه پدريش در چلتهام,انگلستان آماده خواب شده بود.وقتي لباس خواب را پوشيد صداي پاي مادرش را از پشت در شنيد. اما وقتي در را باز کرد راهرو بيرون خالي بود. به درون راهرو سرک کشيد وزني را ديد که لباس سياه بر تن دارد و دستمالي به صورت گرفته و پاي پله ها خاموش ايستاده است. بعد از چند ثانيه زن از پله پايين رفت. شمع در دست روزينا خاموش شد وديگر چيزي نديد. شروع ماجرا در ژوئن 1882 بود و هفت سال پياپي شيح سياهپوش توسط اعضا خانواده مکرر ديده شد . حال شبح مثل يکي از اعضا خانواده شده بود. روزينا سعي کرد با شبح گفتگو کند اما هر بار شبح سرش را پايين مي انداخت و ناپديد مي شد . مراسم شام در خانه دسپارد تبديل به مراسم اعصاب خرد کني شده بود زيرا شبح بر دو نفر از حاضرين ظاهر مي شد وبر بقيه ناپديد مي ماند. گاه او در ميان دو ميهمان که مشغول صحبت بودند ظاهر می شد . يکي از آنها آن را ميديد و گفتگو مبدل به حرف هاي بي سر وته مي شد روزينا وپدرش که شيح بر آنها ظاهر مي شد نمي توانستند با او رابطه برقرار کنند. تمام ظاهر شدن ها بدقت توسط روزينا ياداشت مي شد او سعي داشت تا هويت شبح را حدث بزند . کسي که بيشتر ازهمه مشخصاتش با شبح يکي بود خانم "ايموژن سوبين هو" معشوقه صاحبخانه قبلی بود که بعد از مشاجره اي از خانه اخراج شده بود و در فقر وفلاکت در سال 1878 در گذشته بود. ظهور شبح بعد از يک جلسه ظهور اشباح در سال 1889 متوقف گشت. اين ماجرا اگرچه در آن زمان توجه بسياري را برانگيخت و توسط انجمن تحقيقات روح بدقت مورد مطالعه قرار گرفت فقدان شواهد بيشتر موضوع را از اهميت انداخت و همگان آنرا به فراموشي سپردند. اما در سال 1958 واقعي شگفت رخ داد. مردي که در نزديکي آن خانه مي زيست شبي از جابرخاست و زني را در قاب پنجره مشاهده کرد. او لباس دوران ويکتوريا را بر تن داشت سرش را پايين انداخته بود. وبه نظر مي رسيد به تلخي در دستمالي که بصورت گرفته بود مي گريست وقتي مرد از ترس فريادي کشید زن ناپديد شد . مرد چيزي از شبح نشنيده بود و علاقه اي به مسائل فوق طبيعي نداشت بعد از آنکه زن بارها ديده شد که در اتاق ها وپله ها سرگردان بود و گاه به تلخي مي گريست. پيدا بود که گذشت زمان آلام او را تسکين نداده است . اما اينکه چرا خانم محل ظهورش را تغيير داده هرگز معلوم نشد

amirkurd
Saturday 25 April 2009-1, 09:56 AM
استرکاکس:

استرکاکس در سال 1878 میلادی یک دختر 18 ساله معمولی بود که در شهر ((نووا اسکوتیا)) ی کانادا زندگی میکرد , دختری که فعالیت های شریرانه پولترگایستی زندگی اش را زیر و رو کرد. یکی از شب های همین سال , استر ناگهان از خواب پرید و با وحشت به والدین اش گفت که یک موش به رختخواب او راه پیدا کرده است. بعدا جعبه ای را دیدند که صداهای ترسناکی از داخل آن به گوش میرسید اما وقتی در جعبه را باز کردند خالی بود. استر شب بعد دوباره با ترس و وحشت از خواب پرید . او این بار ادعا کرد که در حال مرگ است و این در حالی بود که بدنش به اندازه دوبرابر حالت طبیعی باد کرده و متورم شده بود. حانواده استر در همین حال صدای رعد و برق را شنیدند اما آسمان صاف و عاری از هر ابری بود. گرچه بعدا تورم بدن استر برطرف شد اما پدیده های عجیب , همچون به پرواز در آمدن رختخواب در فضای اتاق استر , ادامه یافت و حتی روز به روز خشن تر از پی می شد.
خوانواده کاکس برای حل این مشکل دکتر خانوادگی شان را فراخواندند. دکتر کاریت مشغول معاینه استر شد که ناگهان زیر بالشی ای که در کنار دختر قرار داشت , خود بخود به هوا برخاست و شدیدا به سر دکتر اصابت کرد. سپس صدای گوشخراشی از پشت سر دکتر شنیده شد و او سرش را که برگرداند بر روی دیوار مقابل این جمله نقش بسته بود(( استرکاکس تو داری مرا می کشی))
خوادث مذکور در خانه کاکس ها برای ماه های متمادی ادامه یافت . این حوادث تنها هنگامی متوقف می شدند که استر در خانه نبود. بعدا یک آتش سوزی مهیب در انبار علوفه خانه روی داد. دادگاه عامل اصلی وقوع این آتش سوزی را استرکاکس معرفی کرد و او را به 4 سال اقامت در زندان محکوم ساخت. بعد از این ماجرا فعالیت های شریرانه پولترگایست متوقف شد. خانواده کاکس و دکتر آنها و نیز بسیاری از اهالی مخل اعتقاد داشتند که این پدیده های شریرانه کار یک روح بد ذات بود که می خواست استر را شکنجه کند.
کارشناسان در بررسی این پرونده به این نتیجه رسیدند که استر به صورت ناآگاهانه و غیر عمدی , در کانون انرژی حرکتی روحی و روانی خویش قرار داشت و این انرژی که ناشی از سرکوب احساسات جنسی و یا دیگر احساسات این دختر نوجوان بود , عامل اصلی تمامی آن حوادث به شمار می رود.

بل ویچ ( جادوگر بل )
بل ویچ یا جادوگر بل یکی از مشهورترین موارد تسخیر شدگی ها از سوی پولترگایست ها به شمار می رود. این جادوگر مجموعه ای از خوادث را بوجود آورد که نهایتا به مرگ منمجر شد. جان بل و همسرش لوسی در سال 1817 به همراه فرزندان شان در مزرعه ای واقع در ایالت تنسی آمریکا زندگی می کردند. الیزابت یکی از فرزندان خانواده , در مرکز فعالیت های شریرانه قرار گرفت . در ابتدا صداهای ناله و جیغ و دیگر صداهای مرموز شنیده میشد., اما به زودی رختخواب ها و صندلی ها در فضای داخل اتاق الیزابت شروع به پرواز کردند. بعدا الیزابت هدف حملات فیزیکی مثل کتک خوردن , نیشگون گرفتن و زخمی شدن توسط سنجاق ها قرار گرفت بدون اینکه عامل این حرکات مشخص باشد. پدر و مادر الیزابت ابتدا در این خیال بودند که فرزندشان دچار مشکل روحی شده و خودش به خودش صدمه زده است. اما در ادامه ماجرا حملات الیزابت بیشتر و بیشتر شد و به مرحله ای رسید که روح خبیث شروع به حرف زدن کرد. در اینجا بود که والدین الیزابت متوجه شدند همه این مسایل ناشی از یک عامل بیرونی است . روح مهاجم ادعا کرد که او ((روحی است که از هرکجا که تصورشررا بکنید , از بهشت , از جهنم , از زمین آمده است.)) این روح خودش را جادوگر کیت باتز معرفی کرد.
کیت باتز یک زن محلی بود که قبلا بر سر یک مساله جزئی با لوسی بل , مادر الیزابت , دعوا و وی را تهدید به مجازات کرده بود. کیت در آن هنگام در قید حیات بود اما وقتی به سراغش رفتند گفت اصلا از این مامجرا بی اطلاع است. از آن هنگام به بعد روح مذکور (( کیت )) نامیده شد.
کشته شدن جان بل:
فعالیت های روح شریر , حتی زمانی که الیزابت در خانه نبود , همچنان ادامه پیدا کرد. بعدا هنگامی که الیزابت با یکی از مردان جوان روستا نامزد کرد , روح مزاحم شروع به آشکار ساختن برخی از رازهای خصوصی الیزابت کرد و نهایتا ازدواج او را به هم زد. روح شریر برای مدت دو سال پیاپی اعضای خانواده بل را به انحای گوناگون آزار میداد. در پایان این دوران جان بل پدر خانواده بیمار شد . روح شریر اعلام کرده بود که آنقدر جان بل را شکنجه و آزار خواد داد تا او بمیرد. جان در 20 دسامبر 1820 مرد و این در حالی بود که یک بطری عجیب بین داروهای او یافت شد . هنگامی که محتویات بطری را به خورد گربه خانواده دادند او نیز مرد. روح شریر اعلام کرد که وی مسبب اصلی در مسموم کردن جان بل بوده است. این روح شریر بعد از مرگ جان برای 7 سال ناپدید شد و دوباره برای خرابکاری بیشتر بازگشت . خانواده بل هرگز درنیافتند که چرا آنها هدف حملات این روح قرار گرفته بودند.

کاخ ساندرینگهایم:
کاخ ساندرنگهایم در نوروفولک انگلستان یکی از اقامتگاه های خاندان سلطنتی بریتانیا همیشه در آستانه کریسمس از سوی یک روح شریر تسخیر میشود. این روح شریر کارت های کریسمس را بر کف خوابگاه خدمتکاران در طبقه دوم کاخ پخش و پلا می کند. یکی از خدمتکاران کاخ چنین گزارش داد که (( من به چشم خودم دیدم که یک کیسه کاغذی بزرگ , پر و خالی میشد انگار مثل ریه انسان داشت هوا را داخل و خارج میکرد.)) این خدمتکار پس از دیدن این صحنه اعلام کرد که هرگز حاضر به خوابیدن در کاخ نیست. پرنس کریستوفر کریس , عموی فلیپ نیز یکبار سر و شانه یک زن عجیب را که تصویرش در آیینه کاخ بازتاب یافته بود , مشاهده کرد. او صبح روز بعد تابلوی این زن را که دوروتی والپول نام داشت و در سال 1726 به قتل رسیده بود , بر روی یکی از دیوارهای کاخ مشاهده کرد. روح این زن توسط جرج ششم نیز دیده شده بود.
__________________

amirkurd
Saturday 25 April 2009-1, 05:09 PM
ارواح آدم های مشهور معمولا به شکلی ناآرام و پرتنش ظاهر میشوند. می گویند آدم هایی که دارای شخصیت قدرتمند هستند , ارواح شان پس از مرگ بر روی زمین باقی میماند و مکان هایی را که آنها در دوران حیات شان زیاد به آنجا رفت و آمد می کردند به تسخیر خود در می آورند. ارواح آدم های مشهور با هوش اند و از توانایی برقراری ارتباط با زندگان برخوردار هستند. این ارواح به سبب انرژی زیادی که دارند قادرند به راحتی خود را در برابر چشمان بیننده ظاهر سازند. برخی از اشباح نیز غالبا حوادث کلیدی در زندگی آدم های معروف را تکرار می کنند . ثابت شده که مکان هایی که در آن حوادث تراژیک روی داده , برخوردار از انرژی بسیار زیاد است و همین انرژی باعث میشود که حوادث مذکور بدون حضور روح فرد مرده بارها و بارها تکرار شود.
ارواح انتقامجو :
می گویند بسیاری از ارواح آدم های معروف با هدف انتقامگیری از عوامل مرگ نا به حق خود و یا با هدف حمایت کردن از کارهایی که در دوران حیاتشان ناتمام باقی مانده , به جهان زندگان باز می گردند. اما مواردی هم وجود دارد که این ارواح برای حمایت از زندگان و یا رساندن اطلاعاتی ارزشمند به آنها باز میگردند. بویژه آن دسته از تسخیر شدگی ها که ارواح پادشاهان و نخست وزیران پیشین را شامل میشود. ظاهرا از چنین الگویی پیروی می کنند. این ارواح به دنیای زندگان باز می گردند تا کار و وظیفه مهم خود را که در دوران حیاتشان نیمه تمام باقی مانده به انجام برسانند. انرژی بالا و شخصیت قدرتمند این افراد اجازه چنین عملی را به آنها می دهد. ارواحی که ظاهرا در ساختمان سلطنتی ((هامپتون کورت)) لندن حضور داردن , متعلق به هنری هشتم پادشاه انگلستان , همسران متعدد او و دیگر اطرافیانش است. کارشناسان ارواح دلیل تسخیر شدن هامپتون کورت از سوی ارواح هنری هشتم و نزدیکانش را اینگونه تویجیه کرده اند که هنری هشتم تمامی عشق , نفرت , خشم و عطوفت خویش را در فضای سالن ها و تالارهای این قصر و آدم هایی که در آنجا حضور داشتند متمرکز ساخته بود و این انرژی متراکم حالا به صورت اشباح ظاهر می شوند.
شکی نیست که بسیاری از کسانی که مدعی دیدن ارواح در هامپتون کورت شده اند از سابقه این محل باخبر بوده اند و در واقع چیزی را دیده اند که مایل به دیدنش بوده اند و یا چنین چیزی را در ذهن خود خلق کرده اند. به همین سبب بسیاری از این ادعاها و نه همه آنها را باید به توهم یا القائات ذهنی مربوط ساخت.

ارواح سلطنطی :
قصر هامپتون کورت
ارواح همسران هنری هشتم پادشاه انگلستان در بسیاری از مناطق بریتانیا دیده شده اند. برخی از بازدیدکنندگان قصر هامپتون کورت در لندن ادعای دیدن روحی را کرده اند که به اعتقاد آنها شباهت بسیاری به جین سیمور , همسر هنری هشتم که بلافاصله پس از تولد فرزندش درگذشت , دارد. روح این زن غالبا در حالی که یک شمع روشن را باخود حمل میکند , در سالروز تولد پسرش ظاهر می شود. کاترین هاوارد همسر دیگر هنری هشتم بود که در قصر زندانی شد اما او از زندان گریخت و خود را به عبادتگاه قصر رساند. در همین هنگام هنری هشتم مقول دعا بود و ظاهر به همین سبب فریادهای همسرش را که از وی طلب عفو و بخشش می کرد نشنیده گرفت. کاترین دوباره دستگیر و در حالی که کشان کشان بر روی زمین حمل میشد به زندان افتاد و کمی بعد اعدام شد . گفته میشود تا زمان حاضر فریادهای این زن در قصر هامپتون کورت طنین انداز است. سال ها پیش هنگامی که گالری قصر به روی عموم گشوده شد , یک نقاش مشغول طراحی یک تابلو بود که ناگهان یک دست شبح گون را که حلقه ای بر روی یکی از انگشتانش بود , در برابر خود دید. او این دست و حلقه را عینا نقاشی کرد. بعدها کارشناسان پی بردند که جواهر موجود در این حلقه متعلق به کاترین هاوارد همسر معدوم هنری هشتم بوده است.
گفته می شود که خود هنری هشتم نیز از جمله نخستین کسانی بود که روح آن بولین , همسر دومش را که به دستور وی سرش را از تن جدا کردند در هامپتون کورت دیده بود. مشاهدات از روح آن بولین تنوع گسترده ای دارد. عده ای این روح را با سر و عده ای دیگر بدون سر دیده اند . در برخی مشاهدان این روح حامل سر خودش دیده شده است. آنهایی که روح آن بولین را در داخل قصر دیده اند می گویند او خیلی آهسته قدم میزند و ظاهرا بسیاری پریشان و عصبانی است. برخی دیگر مدعی شده اند که به هنگام حضور در قصر هامپتون کورت یک حس قوی از عصبانیت , غم , خشم , وحشت و ترس را احساس کرده اند. آن ها این حس را ناشی از حضور آن بولین در سرسراها و گالری های هامپتون کورت عنوان کرده اند.
تعداد زیادی از حوادث تاریخی غم انگیز که در قصر هامپتون کورت به وقوع پیوسته , این محل را تبدیل به مکان مناسبی برای حضور ارواح کرده است. بسیاری از افراد که مطلقا از سابقه تاریخی این محل بی اطلاع بوده اند , نیز ارواح معروف تاریخی را در هامپتون کورت مشاهده کرده اند. گفته میشود همچنان یک انرژی بسیاری قوی در داخل این قصر باقی مانده است. این انرژی می تواند توجیه قانع کننده ای برای وقوع پدیده های عجیب در این قصر تاریخی باشد. با این وصف باید یادآور شد که بسیاری از گزارش ها شاهدان از حضور ارواح در این مکان فاقد اعتبار و سندیت است

amirkurd
Sunday 26 April 2009-1, 09:07 AM
هتل کراون:
هتل کراون در ((دورست )) انگلستان ظاهرا توسط چند روح تسخیر شده است. اغلب فعالیت های منسوب به ارواح در بخشی از هتل روی می دهد که قبلا اصطبلی برای نگهداری اسب ها بوده است. برخی از کاکنان هتل شاهد بوده اند که درهای این بخش از ساختمان ختل به رغم قفل بودن , به صورت خود بخودی باز و بسته میشود. هراس آورتر از این اتفاق گزارش شاهدانی است که ادعا کرده اند صدای فریاد و شیون بچه را از داخل هتل شنیده اند. اهالی محل می گوند سال های دور زمین دار ثروتمندی دو کودک عقبمانده خود را در داخل استبلی زندانی کرد و بعدا نیز آنها را کشت . اصطبل مذکور بعدها به محلی برای برپایی کنسرت موسیقی در داخل هتل تبدیل شد. در دهه 1960 این محل کاملا خالی بود با این حال صدای نوختن پیانو به گوش میرسید . همچنین گفته میشود که صدای کسی یا چیزی ((شاید جسد) که دارند آن را بر روی زمین می کشند به گوش می رسد . برخی از افراد نیز مدعی شده اند که هر از چندگاه یک بخار مهتابی رنگ را در اطراف ساختمان هتل مشاهده میکنند که شبیه سر یک کودک است.

هتل رافلز:
هتل رافلز یکی از قدیمی ترین هتل ها در کشور سنگاپور است . این هتل در سال 1897 بر روی زمینی که قبلا در آن یک مدرسه شبانه روزی دختران ساخته شده بود, بنا شد. هتل رافلز در سال های میانی دهه 1980 بازسازی شد اما تا آن هنگام ده گزارش از سوی افراد مستقل ارایه شد که ادعا می کردند صدای یک دختر را که دارد یک شعر کودکستانی را می خواند از داخل این هتل شنیده اند. می گویند که این صدا متعلق به دختر بچه دانش آموزی است که سال ها قبل در این مدرسه شبانه روزی جان سپرد.

هتل صومعه((درای بورگ)
این هتل در ((سنت باس ولز)) اسکاتلند در حدود سال 1845 بنا شد. هنگامی که صومعه درای برگ در جنب این هتل همچنان دایر بود , یکی از راهبان صومعه سر و سری با یک بانوی جوان که در صومعه کار میکرد برقرار نمود . اسم این زن گریسل بیلی بود . رئیس راهبان ]نگامی که از این ماجرا باخبر شد دستور اعدام راهب را صادر کرد. از سوی دیگر هنگامی که گریسل خبر اعدام راهب را شنید خودش را در رودخانه غرق کرد. گفته میشود از آن هنگام به بعد روح گریسل بیلی در حال قدم زدن بر روی پل معلقی که بر فراز رودخانه جنبهتل واقع شده دیده میشود. می گویند این روح زمانی ظاهر میشود که یک تغییر و تحول در ساختمان هتل در جریان باشد.

برج لندن:
گفته میشود که بسیاری از ارواح آدم های سرشناس تاریخ ((برج لندن )) را تسخیر کرده اند , ارواح افرادی همچون هنری ششم , توماس بکت , آن بولین , لیدی جین گری و سر والتر رایلی.
همچنین ارواح پادشاه انگلستان ادوارد پنجم و برادرش پرنس ریچارد , که سال 1483 به هنگام کودکی شان در برج لندن به شکل مرموزانه ای به قتل رسیدند, در این برج دیده شده است . یک تسخیر خونین تر ارواح به کنتس سالیسبوری مربوط میشود. این زن سال 1541 به مجازات مرگ محکوم شد. چنین ادعا شده که ماجرای اعدام وی هر از چندگاه توسط گروی از اشباح در برج سبز (یکی از دو برج لند) اجرا میشود.

آن بولین :
آن بولین یکی از قربانیان هنری هشتم پادشاه انگلستان بود که به دستور این پادشاه که شوهرش نیز بود , سر از تنش جداشد. گفته میشود روح آن بولین در برم سفید برج لندن دیده شده است. شاهدان از موجود بدون سری سخن میویند که هاله ای از یک نور ترسناک اطرافش را احاطه کرده است. میگویند این موجود فاقد سر , روح آن بولین است. می گویند روح لیدی جین گری هم درست در روز های سالگرد اعدامش در داخل برج پدیدار میشود. یکی دیگر از ارواحی که برج لندن را تسخیر کرده , روح سر والتر رایلی است که برای 13 سال در سلولی واقع در همین برج زندانی بود و عاقبت نیز اعدام شد. بسیاری از شاهدان عینی خبر از دیگر انئاع فعالیت های مرتبط با ارواح در برج لندن داده اند. این فعالیت ها از جمله شامل موارد زیر است :صدای پای یک نگهبان نامرئی مشغول رژه رفتن است , فریاد های ترسناک و گریه های مهیب که از اتاق های شکنجه به گوش میرسد و دود و مه عجیب که در قالب اشباح در حال پرواز کردن در اطراف کنگره های برج هستند.

تئاتر سلطنتی :
تئاتر سلطنتی ((دراری لین )) واقع در قلب محله ((وست اند)) لندن , ظاهرا یکی از جن زده ترین ((تسخیر شده ترین)) مکان ها در جهان به شمار میرود. این تئاتر مهماندار تعدادی از ارواح هنرپیشگان معروف است. مشهورترین روح در تئاتر سلطنتی ((مرد رنگ پریده )) نام دارد که فقط در طی روز آن هم فقط در تالار نمایش ظاهر میشود. این روح لباس های رنگارنگ به تن می کند و چهره ای رنگ پریده دارد. احتمال داده میشود که روح مذکور متعلق به مردی باشد که حدود 200 سال پیش در این تئاتر به قتل رسید . اسکلت این مرد را در یک اتاق قفل شده در حالی یافتند که همچنان دشنه ای در درون سینه اش قرار داشت. بسیاری از بازیگران تئاتر ادعا کرده اند که این روح را در هنگام تمرین برای به روی صحنه بردن نمایش های خود دیده اند. روح مرد رنگ پریده روح مهربان و خوش یمنی است. می گویند آن دسته از نمایش هایی که این روح به هنگام روزهای تمرین بازیگران شان ظاهر شده , به فروش های بالای تجاری دست یافته اسند. یکی دیگر از ارواح تئاتر سلطنتی , روح دن لنو کمدین تئاتر است که در اتاق های رخت کن تئاتر , اتاقی که زمانی وی در آن سکونت داشت , ظاهر می شود

amirkurd
Sunday 26 April 2009-1, 04:59 PM
بچه جن؟؟؟
اعضای هشت نفره یک خانواده قزوینی ادعا می کنند که از یازده ماه پیش یک « بچه جن» با آنان در ارتباط است و می توانند به وسیله او ازآنچه در آینده روی می دهد مطلع شوند.

فرزندان این خانواده پس از دوستی و آشنایی با این «بچه جن» دچار مشکلات شدید روحی و روانی شده اند.

نخستین بار چه گذشت!

خانه در محله ای قدیمی واقع شده است.پدر خانواده با نگرانی در مورد آنچه که روی داده می گوید:

یازده ماه پیش پسر کوچکم که 15 ساله است دچار حالت تشنج گونه شدیدی شده بود و در ناحیه گردن تمام رگهایش متورم شده،عضلات دست ها و صورتش به شدت منقبض شده بود.با صدای وحشتناکی با تمام ما درگیر شد. هیجان او خیلی زیاد بود تا اینکه جلوی آینه رفت و در آن شروع به حرف زدن کرد.بعد از آن کم کم آرام شد و با اشاره به ما گفت:

این دختر دوست من است .ما هیچ کس را نمی دیدیم ولی اودر آینه شروع به صحبت کردن با اوشد.

روز بعد وقتی سر سفره برای خوردن ناهار نشسته بودیم وقتی همسرم خواست پارچ آب را وسط سفره بگذارد،پسرم در یک لحظه پارچ را برداشته و به دیوار کوبید و گفت : مامان!حواست کجاست؟چرا پارچ را روی سر دوست من می گذاری؟
پسرم را پیش یه متخصص روانپزشکی بردم ولی دکتر قرص آرامبخش برای او نوشت که هیچ تاثیری نداشت.

دومین جن زده؟؟

همه خانواده نگران پسرم بودیم .در این میان دخترم که تازه نامزد کرده بود بیشتر از بقیه احساس نگرانی می کرد. بعداز چند روز متوجه شدم دخترم که پرشور،اجتماعی و سرو زبان دار بود ساعت ها گوشه ای می نشیند و به حالت افسردگی مبتلا شده است.دخترم دیگر از خانه بیرون نمی رفت و در گوشه ای می نشست.ساعت ها گریه می کرد. فکر می کردم به خاطر وضعیت برادرش به این روز افتاده است ولی بعد از چند روز حالت عجیبی از او سر زد. او ناخن هایش را به شدت می جوید و در زمانی که در اتاق تنها بود با خودش حرف می زد.دخترم در حرف هایش از دختری حرف می زد که ما اورا نمی دیدیم.او کم کم دیگر جلوی ما با موجودی حرف می زد که ما نمی دیدیم.هر روز شانه ای به دست می گرفت و در هوا طوری تکان میداد که انگار دارد موهای کسی را شانه می کند.

یک روز تشنج شدیدی به او دست داد و در یک لحظه به طرف من حمله کرد. از این رفتار دخترم تعجب کردم. او به من با ناراحتی گفت: تو مقصر تمام بدبختی هایی هستی که برای دوست من به وجود آمده.سعی کردم اورا آرام کنم. از او علت را پرسیدم و او گفت: تو دست های دوست مرا سوزاندی.!!

سومین جن زده!!

پدر می گوید: پسر دیگرم هم بعد از مدت کوتاهی مثل آن دو شد.او هم از دوستی حرف می زد که ما نمی دیدیم.می دانستیم که این پسرمان هم مثل اون دوتایه دیگر جن زده شده است.!!!
پیشگویی!!!!!!!!

مادر خانواده می گوید: یه روز دخترم را نصیحت کردم و به او گفتم : دخترم تو چرا پدرت را آدم سنگدلی می دانی که دست دوست تورا سوزانده است.او آدم مهربانی است. دخترم گفت: می دانی که بابا قبلا قصد ازدواج با شخص دیگری داشته و اصلا به تو هیچ علاقه ای ندارد؟!! بعد گفت: زیاد نگران دایی نباش.دایی دچار ناراحتی کلیه است و تا ده ماه دیگه می میرد. ده ماه بعد برادرم در بیمارستان جان سپرد. ما خیلی نگران بودیم. تا اینکه بچه ها را بردیم به خانه زنی که در شمال کشور بود و قدرت تسخیر اجنه را داشت.پیرزن بچه ها به داخل اتاقی برد .صدای زجه بچه هایم را می شنیدم. دیوانه شده بودم.شوهرم هم وضعیت بدتری از من داشت.پنج روز آنجا بودیم.بچه ها آرام تر شده بودند.پیرزن به من گفت: مقصر اصلی این تمام ماجراها شوهر تو است. ولی نه من و نه شوهرم واقعا علت اصلی این را نمی دانستیم.وقتی به قزوین برگشتیم دوباره تمام مشکلات شروع شد.سر سفره غذا دخترم قاشق قاشق به دوستش غدا می داد. او قاشق را پر از غدا می کرد و در هوا می چرخاند و به سوی کسی که کنارش نشسته بود می گرفت و غدای درون قاشق در یک لحظه ناپدید می شد، بی آنکه ببینم کسی قاشق را به دهان می برد.

پسر کوچک خانواده که 15 ساله است می گوید : دوستم دختری است کوچک. او مثل ما لباس می پوشد ولی دست های او سوخته است. دوستم همیشه گریه می کند و از پدرم ناراحت است.

چرا؟؟؟؟؟

پسرک می گوید: خوب معلوم است پدرم دست های اورا سوزانده است. پدر من، پدر و مادر اورا هم سوزانده و کشته است. پسرک بغض می کند و می گوید : او در کنار من می نشیند و من با او حرف می زنم و او اطلاعات زیادی به من می دهد.

چهارمین جن زده!!

خاله بچه ها که از شنیدن این وضعیت نگران بچه های خواهرش شده بود به قزوین می آید. بعد از چند روز اقامت وقتی به خانه اش بر می گردد دچار همین حالات می شود.

کودکان جن زده محله!!!!!

چند کودک و نوجوان که به نوعی از دوستان فرزندان این خانواده قزوینی هستند بعد از مدتی دچار حالات مشابهی می شوند.تمام این کودکان در مورد دوست کوچک خود می گویند: او دختری کوچک است. کاملا شبیه انسان است. دست هایش سوخته است. لباس تمیز و مرتبی بر تن دارد.او همیشه در حال گریه و زاری است. موهایش بلند است و مثل همه انسانها حرف می زند.

پدر خانواده در مورد حالاتی که در تمام فرزندانش مشاهده کرده است می گوید: وقتی در لحظاتی بچه ها ادعا می کنند که دوست جن شان را می بینند دست هایشان مثل او از هم به دو طرف باز می شود. عظلاتشان کشیده می شود. چشمانشان کاملا سرخ و پرخون می شود. و رگ گردنشان متورم می شود و چهره شان دگرگون می شود.

متخصصان چه می گویند؟؟!!!

یک کارشناس ارشد روانشناسی با اشاره به مشکلات روحی و روانی این افراد می گوید: جن قابل لمس یا دیدن نیست. در احادیث و روایات اسلامی نیز به آن اشاره شده ولی به صورتی که این خانواده و بچه ها ادعا می کنند نیست به احتمال قوی همه این افراد دچار ناراحتی روحی-روانی که زاده تخیل و تلقین است شده اند.

من که فکر نمی کنم اینا تخیل باشه....شما چی فکر می کنین؟؟!!!!!!!

amirkurd
Monday 27 April 2009-1, 09:56 AM
گله دار ثروتمند و همسر زیبایش عاشقانه همدیگر را دوست دارند، اما انگار گذشت روزگار هیچ تاثیری روی چهره ی همسر گله دار نمیگذاشت، در حالیکه هر روز چین تازه ای بر چهره ی گله دار مینشست. در آن میان بیماری ناشناخته ای نیز به جان گله گوسپندان گله دار افتاده بود و هر چند روز یک بار یک قربانی از میانشان میگرفت.تا اینکه نیمه شبی گله دار بخت برگشته بانوی سپید پوشی را میان گله ی خود میابد، در حالیکه گوسپندی بی جان را در آغوش دارد و از لبهایش خون میچکد، گله دار همانجا جان سپرد، چرا که پی برد سالها همبستر یک خونآشام بوده"

داستانی که خوندین یکی از داستانهای فولکلور مالزی در باره ی خونآشام ها بود. در فرهنگ مالزی خونآشام ها همون جایگاهی رو دارن که ارواح در فرهنگ ژاپن و گرگ نماها در فرهنگ اسپانیا. کشور ما هم پر از داستانهای محلی ترسناکه که هر کدوم به تنهایی پر از ایده های ناب و دست نخوردست.
یه خواهشی ازتون دارم،
هر کدومتون که چیزی از این افسانه های محلی رو تو ذهن داره برام بنویسه...

amirkurd
Monday 27 April 2009-1, 10:01 AM
جان جفرسون مالك متمول شهر تير بود . او هم كشاورزي مي كرد و هم دامداري و بسيار با شهامت و فعال و قوي بود و در برابر مشكلات بيباك و متهور . در خانه اش به روي همه باز بود و با اينكه خانه
اش زياد بزرگ نبود اما پذيراي هر كسي بود اكثر مسافراني كه از راه دور مي امدند براي گذراندن شب و استراحت انجا مي امدند.همسرش هم مثل خودش خوش قلب و مهمان نواز بود و در نبود وي نيز
خانه شان هم چنان پذيراي در راه ماندگان بود. يك شب كه جفرسون براي معامله اي به مسافرت رفت پيرزني به انجا امد و چون ديگران در خواست جا و مكان نمود . غريبه خانم پيري با قامتي كشيده بود كه
لباس بيوه زنان را بر تن داشت. خلق و خوي تند و زننده اي داشت و در تمام طول بعد از ظهري كه انجا بود صورتش را مخفي كرده بود. درسكوت كنار بخاري نشسته بود و هيچ توجهي به اطراف خود
نداشت. اما ظاهرا هر از گاهي نگاهي به اطرافيان خود مي انداخت و طبق گفته انها اين نكاهها باعث دلهره در انها ميشد البته بعيد نيست پرداخته تخيلاتشان بوده باشد . و وقتي با او صحبت مي كردند تنها با
اشاره سر يا حركت دست از صحبت امتناع ميكرد. كسي غريبه را نمي شناخت و نمي دانست براي چه كاري انجا امده است البته از قوانين خانه اين بود كه نبايد تحت هيچ شرايطي كسي را مجبور به پاسخ
نمايند و در كارش تجسس كنند چون به هر كسي بدون قيد و شرط اجازه اقامت داده ميشد هر چند كه بعضي وقتها باعث درد سر ميشد.ديگر زمان خواب شبانه فرا رسيده بود با اعلام اين مطلب از سوي
ميزبان همه مهمانها به سمت اتاقهاي خود رفتند . اتاقي براي پيرزن نبود براي همين خانم جفرسون انبار غله را براي خواب او در نظر گرفت. نيمه هاي شب اقاي جفرسون به خانه برگشت به محض ورود
ترس سراسر وجودش را فرا گرفت چون چون انبار غله را ديد كه نور خيره كننده اي از ان ساطع بود. با اين تصور كه انبار اتش گرفته است به سمت ان دويد و از دريچه انبار به درون خيره شد و در كمال
حيرت با منظره اي روبرو شد كه قلبش را لرزاند . در كف انبار و بر روي تشك پيرزن را ديد كه خوابيده است و هفت شي نوراني به فاصله هاي يكسان او را در بر گرفته بودند !سه تا از انها در يك سوي
تشك و سه تاي ديگه در سوي ديگه و در بالاي سر پيرزن هم يكي معلق بود . جفرسون براي چند لحظه اي به اين صحنه عجيب زل زده بود كه در همين حال سه تا از انها خاموش شدند و لحظاتي بعد دو تاي
ديگه و به دنبال ان يكي ديگر از گويها حالا فقط يكي كه بالاي سر پيرزن بود روشن بود كه ناگهان پيرزن از خواب بلند شد و به اخرين گوي نوراني چشم دوخت . جفر سون صورت رنگ پريده و زرد
پيرزن را كه با موهايي ژوليده و در هم پوشيده شده بود ديد . عاقبت تنها گوي درخشان نيز خاموش شد و زن دوباره روي تشك افتاد وبه خواب رفت . اين امر جفرسون را كه مردي شجاع بود را گيج و
منگ كرد ولي سعي كرد فرياد نكشد و به سمت منزل زفت و بدون انكه كسي رابيدار كند به رختخواب رفت . او با اين اميد كه بعدها بتواند جوابي براي انچه ديده بود بيابد به خواب رفت ولي با خود عهد كرد
كه تا ان موقع انرا در سينه خود نگه دارد . جفرسون همينكه از خواب بيدار شد از همسرش سوالاتي راجع به ان زن كرد همسرش گفت او كمي غير عادي بودو جفرسون ديگر از او توضيحي نخواست . در
هر صورت يكي از خدمتكاران كه صبح زود رفته بود تا او را براي صرف صبحانه بيدار كند ديده بود كه از انجا رفته است . جفرسون انچه را كه ديده بود براي كسي بازگو نكرد اما هر چه فكر ميكرد نمي
توانست توضيح منطقي براي ان بيابد. جفرسون شش فرزند پسر داشت كه سه نفر انها شغل ماهيگيري داشتند و با هم در يك قايق كار مي كردند عصرروز بعدبادهاي شديدي وزيدو باران شديدي شروع به
باريدن كرد . ان شب دريا مواج بود و طوفاني پسران جفرسون هم در لابلاي امواج دريا سرگردان شده بودند و براي رسيدن به جايي امن كمر همت بسته بودند . با وجود انكه در وضعيت نابساماني به سر
مي بردند ولي نا اميد نشده بودند و سعي مي كردند كه به ساحل نزديك شوند جفرسون و عروس بزرگش در ساحل به تلاش انها نگاه مي كردند . پدر هراسان ازين سوي ياحل به انسو مي رفت تا شايد بتواند
بر اضطراب خود فائق شود و او ديد كه قايق فرزندانش در يك چشم بر هم زدن توسط موجي عظيم در هم شكسته شد .سينه اش پر از رنج و ملال شد و صداي نعره اش تا دور دستها شنيده مي شد . بعد از
مدتي كه كمي ارامتر شد به ياد ان صحنه افتادو با خود فكر كرد چه رابطه اي بين ان ماجرا و اين اتفاقات بود اه امروز من سه چراغ روشن زندگيم را از دست داده ام تا انجا كه به خاطر داشت او هفت گوي
را ديده بود در يك ان قلبش فر و ريخت چون هنوز سه پسر ديگر داشت كه دو نفر انها سرباز بودند چند روزي گذشت و همه چيز روشن شد نامه اي رسيد كه در ان مرگ دو پسرش در جنگ خبر داده شده
بود جفرسون حالا خوب مي دانست كه اين تقديري الهيست كه رقم خورده و تنها پسرش نيز بزودي كشته ميشود و به همسرش گفت كه بزودي پسر ديگرشان را نيز از دست خواهند داد . همسرش گفت نه اين
امكان ندارد تو از كجا مي داني و براي دانستن قضيه اصرار كرد و او همه ماجرا را كه در ان شب ديده بود تعريف كرد و زنش پرسيد تو هفت گوي را ديده اي حال انكه ما شش فرزند داريم و گوي هفتم را
به مرگ خود تعبير كرد منتها جفر سون به خوبي مي دانست كه خودش گوي هفتم خواهد بود . دو روز پس از ان جنازه ي ششمين پسرش كه در مرداب عميقي افتاده بود پيدا كردند و به نظر مي رسيد كه
بطور اتفاقي به داخل ان پرت شده بود اما هيچ كس علت اصلي انرا نفهميد . حالا تنها يك گوي درخشان مي درخشيد اما چندي نگذشت كه ان هم خ
اموش شد جفرسون در حال كه از مراسم تدفين اخرين پسرش بر مي گشت از بالاي اسب به زمين پرت و كشته ميشود

اثر ويلسون

amirkurd
Tuesday 28 April 2009-1, 09:06 AM
۱۰ ثانیه به این عکس نگاهکن
http://almo7assinet.jeeran.com/images/jin/oh.gif

amirkurd
Tuesday 28 April 2009-1, 09:08 AM
در بعد از ظهری روشن و آفتابی روز 23\sep\1880 در مزرعه دیوید لنگ واقعه ای رخ داد
او دارای 2 فرزند 8 و 11 ساله بود و انها با ارابه ای که پدرشان برایشان خریده بود بازی می کردند
در این هنگاو خانم لنگ به شوهرش گفت دیوید زود مرا به شهر برسان باید قدری خرید کنم دیوید نیزدر حالی که به طرف اسبهای زیبای خود میرفت به ساعت جیبیش نگاهی انداخت و گفت همسر عزیزم چند دقیقه دیگر برمیگردم
او نمی دانست که فقط چند ثانیه با سرنوشت فاصله دارد
بچه ها نیز که آقای پگ و برادر زنش را دیدند که به منزل آنها می آمد دوان دوان به سویش رفتند دیوید هم دستی به سوی او تکان داد و به طرف خانه رفت
هنوز بیش از 6 قدم بر نداشته بود که در برابر دیدگان همه نا پدید شد
خانم لنگ فریادی کشید و بچه ها وحشت ده به آن سو رفتند
چند لحظه بعد همه به نقطه ای که دیوید نا پدید شده بود رسیدند
بر خلاف تصور هیچ سوراخی در انجا نبود
غرب بود که جمعی ا مردم و پلیس وجب به وجب مرعه را گشتند ولی اثری از او پیدا نکردند
بعد از 7 ماه که همه چیز فراموش شد روزی از روزها واقعه عجیبی رخ داد
در همان منطقه ای که دیوید نا پدید شده بود دوباره صدای او به گوش مرسشد که در خواست کمک می کرد تا اینکه صدا برای همیشه خاموش شد
نظر شما چیه؟
به نظر شما دیوید کجا رفته بود ؟

amirkurd
Wednesday 29 April 2009-1, 10:04 AM
عبادت جن
مذهب های جن توضیح داده بودم. کافرها، مسلمانها و گروه سومی که نه
کافرند و نه مسلمان. اکثریت جنها در دسته ی سوم قرار دارند. همونطور که اکثر انسانها نه کافرند و نه مسلمان کامل.

همه یکسانند؟
به هیچ وجه. جنهایی که نه مسلماند و نه کافر، گروههای اعتقادی مختلفی دارند، همونطور که بین ما انسانها هم گرایش های اعتقادی متفاوت و زیادی هست. مثلا ببینید پیروان اسلام به گروه های مختلف مثل شیعه و سنی تقسیم شدن و بعد دوباره هرکدوم از گروههای شیعه و سنی خودشون چندین زیر شاخه دارند، و در عبادات و اعتقادات و احکام با هم متفاوتند، حتی افرادی که مقلد افراد مختلف هستند، بخاطر تفاوت عقاید مرجع تقلیدهاشون، عبادات و فرایضشون رو متفاوت انجام می دن.
بین جنها هم همین تفاوتها وجود داره. جنها هم گروههای مختلف مذهبی دارند و هرکدوم زیر شاخه های زیادی دارند و جزئیات عباداتشون یکی نیست.
بهمین دلیل عبادات رو بصورت کلی می گم و در جزئیات خیلی دقیق نمیشم. شما مثل همیشه در نظر داشته باشید که من از روی دیده ها و تجربیات و با استناد به حرفهای دوستانم می نویسم، نه قطعی و دقیق.

جن مسلمان مثل انسان مسلمان؟
عبادات جنها با انسانها در اصل و مفهوم یکی و در ظاهر متفاوته. جنهای مسلمان، اگر ایمانشون واقعی باشه و بخوان به فرایض دینشون عمل کنند، بخاطر محدودیتهاشون، بیشتر روی مفاهیم تکیه می کنند.

نماز جن
یعنی چی که جنها روی مفاهیم تکیه می کنند؟ مثلا مفهوم نماز در دین اسلام رو اگر تشکر از خدا بدونیم، جنها که نمی تونند بسم الله الرحمن الرحیم بگن و دقیقا مراحل نماز رو انجام بدن، از نظر ما نمازشون باطله! اما موقع اذان می تونن رو به قبله بایستند، به حالت احترام و ذکر بگن. از میانه های سوره ها شروع کنند و قسمتهایی از قرآن رو بخونند و ...
هرکدوم از گروه های جن یکسری از کارها و ذکرها رو موقع نماز انجام میدن که بنظر خودشون درست تره. بر اساس راهنمایی هایی که از امامان اسلام گرفتند و نسل به نسل برای هم نقل کردند و بر اساس چیزهایی که در نماز انسانهای مسلمان وجود داره و غیره.
حواستون باشه که نمیشه گفت جنها نمازشون باطله یا درست نیست. این چیزیه که خداوند می دونه با اونها، شاید نماز بعضی از این جنها از نماز بعضی انسانها هم کاملتر باشه.

قرآن و جن
در مورد قرآن خوندن جنها محدودیتهایی دارند. مثلا سوره های سجده دار، آیه الکرسی، بسم الله الرحمن الرحیم رو نمی تونن بخونند. بیشتر سوره های بدون بسم الله رو می خونند، از میانه ی سوره ها شروع می کنند و بخشهایی رو قرائت می کنند. جنها نمی تونن قرآن و کلماتش رو لمس کنند و یا از اون عبور کنند -

بیدر مورد انسان با اینکه امر به نگهداشتن حرمت قرآن شده، اما این مسئله بهش تحمیل نشده. میتونه اطلاعت یا نافرمانی کنه. اگر نافرمانی کنه سزاشو می بینه. اما جنها در اینجور موارد اختیار ندارند.
مثلا اگر جنی بخواد به قرآن بی حرمتی کنه، لمسش کنه چی میشه؟ درجا دود میشه میره هوا؟
نه! مسئله همینه که جن حتی اگر بخواد نمی تونه به قرآن بی حرمتی کنه. یعنی مثل این می مونه که قرآن داخل محافظ شیشه ای قرار داشته باشه و جن اصلا دستش به کلمه های قرآن نرسه.
اما مثلا اگر جنی بیاد و دروغی در مورد قرآن بگه، چی؟ اینم بی حرمتیه. خب اینجا سزاش رو می بینه. دقیقا مثل انسان.

روزه و سایر عبادات
و درمورد احکام و عبادات دیگه، مثل روزه، جنها تقریبا محدودیت زیادی ندارند. مثلا یکروز از اذان صبح تا اذان مغرب برای رضایت و تقرب به خداوند، چیزی نمی خورند و کی می تونه بگه خداوند روزه شونو قبول نمی کنه؟؟!

حلال و حرام، حجاب، احکام ارث و ...
غیر از نماز و قرآن و روزه، بعضی از دستورات دین هست که به مسلمانها واجب شده، جنها هم محدودیتی در اون ندارند و می تونن انجام بدن، اما در جزئیاتش مشکلاتی براشون پیش میاد.
حلال و حرام مال و خوراکی ها رو می تونند مراعات کنند، اما باز هم اشکالاتی در جزئیاتش دارند

amirkurd
Thursday 30 April 2009-1, 03:32 PM
خونه ما تو يكي از شهرهاي مازندرانه به اسم قائمشهر. وارد جزئيات نمي شم مستقيم ميرم سر اصل اتفاق.... من و یکی از دوستام که پدرش جنگلبانه و خونشون تو یکی از روستاهای جنگلیه از اونجایی که همیشه سرمون درد میکنه و مشکل داریم افتادیم تو خط پیدا کردن گنج .... دوستم از پدرش شنیده بود که وسطای جنگل یه سنگ خیلی بزرگ و مکعبی هست که قدیم خزانه بوده و توش پر از طلا و جواهراته . اونجوری که دوستم میگفت حتی یه عده ای از اصفهان اومده بودن و با دستگاه فلزیاب آمار سنگ رو گرفته بودن و معلوم شده بود که واقعا توش طلا هست و کلی امکانات و تجهیزات آورده بودن برای سوراخ کردن سنگ و چند تا کارگر هم داشتن و اطراف سنگ چادر زده بودن شبها همون جا میخوابیدن. اما مثل اینکه یه شب یکی از کارگرا ناپدید شده بود و فردا صبح چند کیلومتر اونورتر بیهوش پیدا کرده بودنش و بعد از این جریان کارگرا دیگه حاضر نشدن اونجا بمونن و اون رئیس شون هم دید دیگه کار سخته و به ریسکش نمیرزه بی خیال شده بود.
حالا من و دوستم قصد داشتیم کار نیمه تمام اونا رو تموم کنیم . بعد از کلی مهندسی کردن و نقشه کشیدن یه راه به ذهنمون رسید. یه چکش برقی و یه ژنراتور خریدیم حالا بماند پولش رو با چه بدبختی جور کردیم.
شب اول : از اونجا که روزها نمی شد کار کرد بخاطر صدای زیاد چکش مجبور بودیم شبها ساعت 12 شب به بعد حفاری رو شروع کنیم. شب اول خیلی کارمون سخت بود باید چکش و ژنراتور به اون سنگینی رو می بردیم بالا واسه همین دوستم یکی از قاطرهای پدرش رو آورد و چکش و ژنراتور رو بار زدیم و راه افتادیم ... من اولین بار بود که میرفتم . اوایل راه معمولی بود دورو ورمون پر از درخت بود و یه راهه باریک که از بین جنگل میگذشت اما هر چی جلوتر میرفتیم راه باریکتر و درختها انبوه تر میشد تا جایی که دیگه علفها و شاخ و برگ درختها رو کنار میزدیم و جلو میرفتیم . به جاهایی رسیدیم که جنگلهای آمازون رو میذاشت تو جیبش . پر از شاخ و برگ و علف تو اون شب ابری که هوا تاریکه تاریک بود و شب قبلش یه بارونی زده بود و همه جا بوی نم میداد. دوستم جاو حرکت میکرد با یه چراغ قوه بزرگ و قاطرهم پشت سرش و منم پشت سر اونا با فلاش گوشی موبایلم جلومو روشن کرده بودم. بعد از کلی راهپیمای و بالا رفتن از کوه رسیدیم به یه محوطه باز که یه رودخانه از وسطش رد میشد و سنگ بزرگ دقیقا به دیواره کوه چسبیده بود.
بعد از رسیدن بارها رو آوردیم پایین و نشستیم رو زمین و دوستم یه کنسرو باز کرد و شاممون رو خوردیم و ساعت حول و حوش 1 شب بود که پا شدیم و ژنراتور و چکش رو بردیم بالای سنگ و به هم وصل کردیم و بعد از اینکه بهترین نقطه رو پیدا کردیم و. علامت زدیم کار رو شروع کردیم نیم ساعت من و نیم ساعت دوستم با چکش کار میکرد. واقعا صدای وحشتناکی داشت مخصوصا که تو اون دشت می پیچید و انعکاسش واقعا گوش خراش بود. یک لحطه که چکش رو خاموش میکردیم یه سکوت خیلی سنگین و دلهره آوری تمام دشت رو میگرفت . ساعت حول و حوش 4 بود که دست از کار کشیدیم و چکش و ژنراتور رو اطراف سنگ یه جایی مخفی کردیم و رفتیم به کلبه دوستم که همون نزدیکی ها بود. یه کلبه چوبی که بخاری داشت . بخاری رو روشن کردیم و خوابیدیم. اینقدر خسته بودیم که نفهمیدیم کی هوا روشن شد. ساعت حدود 7 بود که بیدار شدیم و وسایل ها رو جمع کردیم تا برگردیم پایین. هوا کاملا روشن نشده بود و جنگل نیمه تاریک بود هنوز زیاد از کلبه دور نشده بودیم که رسییدیم به یه دره و داشتیم از کنارش رد میشدیم که یه دفعه از اونور دره صداهای عجیبی رو شنیدیم که همینطور نزدیک تر میشدهر چی صدا نزدیکتر میشد راحت تر میشد تشخیصش داد . یه صدایی شبیه جیغ و داد یه آدم......
همینطوری مات و مبهوت وایساده بودیم و به اونور دره نگاه میکردیم که یهو دوستم داد زد اونجا رو ببین .... باورم نمی شد میدونم شما هم باور نمیکنید یه آدم که موها و ریشش طوری بلند بود که به زمین میرسید و هیچ لباسی تنش نبود و تنش پر از مو بود طوری که سیاه سیاه شده بود و همینطور بالا پایین می پرید و جیغ و داد میزد سنگ میگرفت و پرتاب میکرد اینور اونور... ما خشکمون زده بود . وقتی رسید لب دره و مارو دید یه لحظه وایساد بعد با سرعت خیلی زیادی از دره اومد پایین و به طرف ما شروع به دویدن کرد. من و دوستم تا جایی که میشد به سرعت فرار میکردیم و اون هم پشت سر ما داد میزد و سنگ مینداخت من چند بار خوردم زمین تمام دست و پام زخمی شده بود ولی باز میدویدم و اون آدم جنگلی هم به ما نزدیکتر میشد . به راه که رسیدیم اون هنوز دنبال ما بود تا اینکه دیدم از روبرو یه نفر داره با موتور میاد و اون آدم جنگلی صدای موتورو که شنید فرار کرد و از یه طرف اون موتورسوار هم تا ما رو دید که داریم میدویم طرفش اونم دور زد و فرار کرد ما هم دنبالش تا اینکه رسیدیم به ده و همون جا نزدیکی ده هر دو خوردیم زمین و تقریبا بی هوش شده بودیم
هند. بعد از یه ربع که یه کم حالمون اومد سر جاش پا شدیم و رفتیم خونه دوستم .
پدر دوستم میگفت اون آدم جنگلی یه دیوانه زنجیریه که از یه دیوونه خونه فرار کرده و رفته تو جنگل و الان 3 4 سالی میشه اونجاس و بعضی ها دیدنش . میگفت اگه شما رو میگرفت تیکه پارتون میکرد ....
قضیه گنج تا یه هفته مسکوت موند و ما ترجیح دادیم که بی خیال شیم ولی تو ادامه داستان میفهمید که اینطور نشد ...
يك هفته اي گذشت و من و دوستم تو اين يه هفته با هم تماس نداشتيم. تا اينكه يه روز دوستم زنگ زد و گفت در چه حالي... گفتم امير جون مادرت بي خيال برو گنجو پيدا كن همش ماله خودت من نميخوام. گفت بابا خر نشو . حالا اون روز شانسي شد اون طرف اونجا پرسه ميزد اصلا اون طرفا نمياد. منم تنهايي نميتونم به كسي هم اعتماد ندارم. فوقش يه هفته كاره و بعدش ديگه عشق و حال .... و اينقدر گفت كه من راضي شدم.
قرار شد تفنگ شكاري پدرشو هم بياره و منم يه قمه با خودم برداشتم تا در مواقع لزوم ازشون استفاده كنيم.
فردا غروب من و دوستم آماده رفتن بوديم . همه چيز رديف بود . لباسهامونو پوشيديم و راه افتاديم . دوستم جلو و من پشت سرش. تا اينكه رسيديم به سنگ. چون يه كم زود بود ( ساعت 9:30) يه كم نشستيم و استراحت كرديم تا ساعت 11:30.بعد بلند شديم و چكش و ژنراتور رو از مخفيگاه در آورديم و برديمشون بالاي سنگ . يه لامپ هم با خودمون آورده بوديم كه وصلش كنيم به ژنراتور تا اطرافمون رو روشن كنه و بهتر بتونيم كار كنيم. كارو شروع كرديم و باز نيم ساعت من و نيم ساعت دوستم .... تا ساعت 5 صبح كار كرديم و خيلي خوب پيش رفتيم. يعني با پيش بيني هاي ما حداكثر تا يه هفته ديگه ميرسيديم به اتاقك وسط سنگ.
چند شب ديگه هم كار كرديم و هر روز سوراخ عميقتر ميشد تا جاييكه وقتي ميرفتيم توش واسه بيرون اومدن بايد يكي دستمون رو ميگرفت. يكي از شبها ساعت حول و حوش 2 نيمه شب بود و يه بارون خيلي نرمي ميزد ( اگه شمال تشريف آورده باشيد حتما ميدونيد منظورم چه جور بارونيه ). دوستم در حال كار كردن بود و كاملا تو سوراخ بود و نه من اونو ميديدم نه اون منو و مطمئن بودم صداي چكش اونقدر بلند هست كه حتي اگه داد هم بزنم صدامو نمي شنوه و من هم رو سنگ دراز كشيده بودم و بدجوري خوابم ميومد. نيمه خواب بودم كه يهو حس كردم يكي داره ميزنه به صورتم فكر كردم دوستمه كه اومده منو بيدار كنه تا برم تو سوراخ اما چشممو كه باز كردم كسي نبود پا شدم و رفتم طرف سوراخ ديدم دوستم داره كارشو ميكنه و اصلا حواسش نيست. يه كم ترس ورم داشت اما با خودم گفتم حتما خيالاتي شدم . اومدم و دوباره دراز كشيدم . ولي ديگه خوابم نميومد فقط چشمامو بسته بودم صداهاي عجيبي دور و ورم ميشنيدم صداي خنده هاي بلند كه از دور ميومد صداي گريه يه زن ... صداي اذان !!! ولي ساعت دو بود و تا اذان حداقل دو ساعت ديگه مونده بود تازه ما اينقدر از اولين روستا دور بوديم كه عمرا صداش به اينجا ميرسيد. پا شدم و با عجله رفتم سمت سوراخ و دوستمو صدا كردم اما نمي شنيد واسه همين با دستم زدم رو شونش . اون بيچاره هم با اينكار من بدجوري ترسيد و نزديك بود چكش رو بزنه رو پاش..
چكش رو خاموش كرد و گفت چيه ؟ وقتي صداي چكش قطع شد همه صداها هم قطع شد و يه سكوت خيلي سنگيني همه جا رو گرفت فقط از دور صداي پارس سگ ميومد و من همينطوري دهنم نيمه باز مونده بود و به اطراف نگاه ميكردم . دوستم آروم زد زير گوشم و گفت چته ؟ با اين كارش من يهو از جام پريدم . نميدونم چرا ولي يه لحظه ته دلم يه جوري شد . با اينكارم دوستم زد زير خنده و يه ريز مي خنديد . منم با عصبانيت به دوستم نگاه ميكردم يهو احساس كردم دوستم داره خيلي غيرعادي مي خنده و هر لحظه خندش شديد تر ميشه و سرشو تكون ميداد من داد زدم امير خفه شو نخند . ولي اون ديگه به طرز وحشتناكي داشت مي خنديد وسعي ميكرد از سوراخ بياد بيرون اما نمي تونست يه لحظه به دستهاي دوستم نگاه كردم كه رو لبه ي سوراخ بود باورم نمي شد سه تا انگشت كلفت داشت دستاش خيلي وحشتناك بودن ولي هر چي سعي ميكرد نميتونست بياد بيرون من عقب عقب اومده بودم و ديگه صورت دوستم رو نمي ديدم فقط دستاش معلوم بود. از ترس همه بدنم مي لرزيذ و صداي خنده دوستم هنوز بلند بود و خيلي وحشتناك تا اينكه ديدم دوستم داره با زحمت از سوراخ مياد بيرون نصف بدنش اومد بيرون و بعد كاملا اومد. من ديگه كاملا سكته كرده بودم صورت دوستم انگار سوخته و متلاشي بود نمي تونست رو پاش وايسه و هي ميخورد زمين و دوباره پا ميشد و ميومد سمت من . به سرعت پريدم و تفنگ رو گرفتم و به طرف دوستم شليك كردم صداي شليك گلوله تو تمام دشت پيچيد و .....
آروم چشمام رو باز كردم ديدم صداي چكش برقي هنوز مياد تند از جام بلند شدم و رفتم سمت سوراخ و ديدم دوستم داره كار ميكنه. صداش كردم اما نشنيد خواستم با دست بزنم رو شونش اما پشيمون شدم فقط همون بالاي سوراخ نشستم و دورو ورم رو نگاه ميكردم .
صداي چكش قطع شد و دوستم با آستينش عرق پيشونيش رو پاك كرد و بعد بلند صدام كرد و وقتي جوابش رو دادم جا خورد . گفت من فكر كردم خوابي اينجا چيكار ميكني . قبل از اينكه منتظر حوابم بشه دستشو دراز كرد و گفت كمك كن بيام بالا... من همينطوري نگاش ميكردم اونم نگام ميكرد گفت معطل چي هستي زود باش دارم از خستگي ميميرم. دستش رو گرفتم و اومد بالا.. يه كم لباساش رو تكوند و به من گفت خوب بيا يه كم بشينيم صحبت كنيم بعد تو برو.... اومديم نشستيم . امير گفت : به نظرت چه قدر ديگه كار داريم . گفتم نميدونم خدا كنه زودتر تموم شه امنيت نداره اينجا . دوستم خنديد و گفت : نابرده رنج گنج ميسر نمي شود . من گفتم : جم كن بابا واسه من شعر ميگه ميدوني چي شد همين يه ربع پيش... و بعد ماجرا رو براش تعريف كردم. گفت چرت نگو همش فكر و خياله . اصلا جن چيه ؟ اين چيزا وجود ندارن . من كه از اين چيزا نمي ترسم . بيا برو سر كارت منم يه چرت بخوابم.
منم چيزي نگفتم و رفتم تو سوراخ و چكش رو روشن كردم. صداي چكش تو سوراخ حبس ميشد و چند برابر مي شد واسه همين من عملا هيچ صداي ديگه اي رو نميشنيدم..........
همينطوري حواسم به كارم بود و چيزي نميشنيدم. نيم ساعتي كار كردم و خسته شدم. چكش رو خاموش كردم و دوستم رو صدا كردم تا بياد كمكم كنه. چند بار صداش كردم ولي جواب نداد. فكر كردم رفته پايين دستشويي ... منتظر موندم تا بياد اما خبري نشد. بي خيال شدم و دوباره چكش رو روشن كردم و يه كم ديگه كار كردم ولي خيلي خسته بودم واسه همين دوباره دست از كار كشيدم و دوستم رو صدا كردم بازم جوابي نيومد. ديگه واقعا ترسيدم . تمام سعي خودمو كردم كه بيام بيرون اما هر كاري ميكردم نميشد . تمام بدنم بي حس شده بود از خستگي. نشستم رو زمين و به خودم لعنت فرستادم....
رو زمين نشسته بودم و سرمو گذاشتم رو زانوم ... يهو يه سنگ نسبتا بزرگ افتاد تو سوراخ و خورد به دستم. از جام پريدم و بالا سرمو نگاه ميكردم يه سنگ ديگه اومد اكه جا خالي نداده بودم ميخورد تو سرم و داغون مي شدم. بعد از چند لحظه ديدم هر ثانيه داره سنگ ميفته تو سوراخ انگار از اطرف سنگ مينداختن توش . با دستام سرمو گرفته بودم و همينطوري سنگاي ريز و درشت ميخورد به دست و بدنم و صداي خنده هاي وحشتناك از بيرون ميومد و من مونده بودم چيكار كنم تا اينكه تصميم گرفتم هر جوري شده به هر جون كندني هست از سوراخ بيام بيرون تمام سعي خودمو كردم پامو گذاشتم رو چكش و بالاخره اومدم بيرون ....
سريع پا شدم و اومد لبه سنگ .... باورم نميشد تمام تنم يخ زد پاهام سست شد طوري كه خوردم زمين... دورو ور سنگ اشباح سفيد رنگي بودن كه خم ميشدن و از زمين سنگ ميگرفتن و پرتاب ميكردن سمت سوراخ تا منو ديدن همشون يه لحظه مكث كردن و به من نگاه كردن بعد همشون باهم از سنگ دور شدن و بين درختا ناپديد شدن....
از جام نميتونستم تكون بخورم نفسم بالا نميومد. معلوم بود همين نزديكيا هستن صداهاشون ميومد صداهاي عجيب. صداي خنده . پچ پچ كردن . صداي خش خش برگ و بعد صداي خنده . حس مي كردم از لابلاي درختا دارن نگام ميكنن. من خودمو رو زمين مي كشيدم به سمت تفنگ تفنگو گرفتم و از جام بلند شدم و داد ميزدم كثافتا بريد گم شيد ميكشمتون .... بعد هي دور خودم مي چرخيدم همش حس ميكردم يكي از پشت داره بهم نزديك ميشه . تو همين حالت انگار يه چيزي بهم خورد و من نزديك بود بيفتم تا اومدم برگردم ببينم چي بود دوباره از يه سمت ديگه اين اتفاق افتاد و بعد صداي خنده دور ورم ميشنيدم و هي تنه ميخوردم و تند تند شليك مي كردم با هر بار شليك كردن صداي خنده ها شديد تر ميشد تا اينكه خوردم زمين و ديگه نميتونستم از جام پا شم و تمام بدنم قفل شده بود انگار يكي دستها و پاهامو نگه داشته بود و يكي داشت خفم ميكرد هر چي زور زدم حتي يه ذره هم از جام تكون نخوردم تو همون حالت خفگي صلوات مي فرستادم ولي هيچ تاثيري نداشت درست تو اوج خفگي يهو دست و پام ول شد و تونستم از جام تكون بخورم. مغزم كار نمي كرد . خدايا چيكار ميكردم . اول تصميم داشتم فرار كنم اما فكر اينكه پامو بزارم تو جنگل تاريك تنم رو ميلرزوند. تند تند نفس مي كشيدم و اشكم در اومده بود بهترين جاي ممكني كه به ذهنم رسيد همون سوراخ بود با يه حركت خودمو پرت كردم تو سوراخ و زود گوشي موبايلم رو در اوردم . ديدم يه دونه آنتن داره شماره خونه خودمون رو گرفتم . زنگ مي خورد اما كسي گوشي رو نمي گرفت. داشتم نااميد مي شدم كه داداشم خواب آلود گوشي رو گرفت و گفت الو .. فقط يه كلمه گفتم توروخدا منو نجات بديد. داداشم گفت تويي ؟ كجايي ؟ بياي خونه بابا بيچارت ميكنه . گفتم ببين من ...... تماسمون قطع شد و همون يه آنتن هم رفت . دوباره سنگ انداختن شروع شد. ديگه بيخيال شده بودم و همينطوري نشسته بودم ته سوراخ و سنگا بهم ميخوردن سر و صورتم خوني شده بود . داشتم زير سنگا مدفون مي شدم . صداي خنده هاي وحشتناك رو ميشنيدم كه دور و نزديك ميشد بعضي وقتها هم صدا از بالاي سوراخ ميومد و احساس ميكردم ميان دم سوراخ و منو نگاه ميكنن و ميرن........ ديگه نايي نداشتم كه يهو صداي زنگ موبايلم رو شنيدم . گوشي رو از بين سنگا در آوردم . اونور خط پدرم بود.
پسر تو كجايي ؟ ..............................................
وقتي چشمامو باز كردم ديدم تو رخت خواب دراز كشيدم و سرم باندپيچي شده و همه بدنم درد ميكنه. بعد داداشم رو ديدم كه داره با تلفن حرف ميزنه ... از جام بلند شدم و به زحمت اومدم سمتش پشتش به من بود يه دفعه برگشت و تا منو ديد گوشي رو پرت كرد و از رو صندلي افتاد رو زمين. من خندم گرفت . از اون خنده هاي بلند و وحشتناك . داداشم با ترس نگام ميكرد و با التماس گفت تورو خدا نخند.................
دو هفته اي افتاده بودم خونه و نميتونستم بيرون برم . تا اينكه بالاخره حالم بهتر شد و از خونه زدم بيرون . اولين كاري كه كردم زنگ زدم به دوستم و يه قراري گذاشتيم تو پارك پشت شهرداري ( بچه هاي قائمشهر ميدونن كجا رو ميگم) وقتي نشستيم براي چند دقيقه هر دو ساكت بوديم تا اينكه دوستم گفت : عجب شبي بود. باورت ميشه ؟ من كه همشو يه خواب ميدونم .... گفتم : ميشه خفه شي ؟ دارم فكر ميكنم . يه نگاه چپي به من انداخت و گفت به چي ؟ گفتم : به اينكه تو اون شب كدوم گوري بودي ؟ دوستم خنديد و گفت بزار بهت بگم چه بلايي سرم اومد.....
دوستم تعريف كرد . اون شب بعد از اينكه تو رفتي تو سوراخ منم خوابيدم. من آدمي هستم كه هر چي هم خسته باشم و خوابم بياد يه ربع ميكشه تا خوابم ببره اما اون شب همين كه سرمو گذاشتم زمين خوابم گرفت. يه خواب سنگين..... ديگه چيزي نفهميدم. تا اينكه سردم شد . و آروم از خواب پا شدم صبح زود بود . هوا تقريبا روشن شده بود. از جام پا شدم و دورو ورمو نگاه كردم يه مدت همينطوري گيج و منگ بودم . من وسط يه راه خاكي بودم كه اصلا برام آشنا نبود. لباسام رو تكوندم و يه سمتي رو گرفتم و براه افتادم تا اينكه به يه ده رسيدم و جلو در مسجد نشستم. تا اينكه يه نفر از تو مسجد اومد بيرون . قيافش آشنا بود از من پرسيد تو پسر فلاني نيستي؟ گفتم آره . گفت اول صبح اينجا چيكار ميكني ؟ گفتم گم شدم. اونم به من گفت پاشو بيا و بعد با وانتش منو رسوند خونمون ... بعدا فهميدم من چند روستا اون طرف تر بودم بعد پدرم ظهر اومد خونه و تمام ماجرا رو تعريف كرد كه پدر تو نصف شب اومد در خونه ما و با پدر من اومدن طرف سنگ و تورو بيهوش پيدا كردن و كلي دنبال من گشتن اما خبري از من نبود. بعد پدرم تا ظهر تو جنگل بوده دنبال من و ظهر هم اومد خونه و منو ديد و باقي ماجرا .....
من و دوستم با تمام اين ماجراها باز آدم نشده بوديمو بازم دنبال اين جريان بوديم. البته ديگه گنج رو بي خيال شده بوديم و دنبال چيزاي ديگه بوديم . از همه پيرمردهاي روستا در مورد اون سنگ پرس جو مي كرديم. تا اينكه يه پيرمرد خيلي مسني كه همه ميگفتن اون يه چيزايي ميدونه به ما گفت با هم بريم اونجا . سه نفري رفتيم نزديك سنگ ( البته روز ساعت 2 بعد از ظهر ) بعد اون روي سنگ يه چيز مربعي به ما نشون داد و گفت اين درشه كه طلسم شده و من دقت كردم ديدم آره راست ميگه به مرور زمان با خود سنگ يكي شده اما جاش مشخصه. بعد اون پيرمرد گفت كه بي خيال اين سنگ بشيد چون هر چه قدر هم سوراخ كنيد به وسطش نمي رسيد فقط از طريق درش ميتونيد وارد بشيد كه اونم طلسمه. بعد با عصاش به سنگ ميكوبيد و صدا توش ميپيچيد . بعد گفت اگر هم درش رو باز كنيد باز معلوم نيست كه چي بشه.. من پرسيدم يعني چي ؟ گفت بعضيا ميگن توي سنگ پر از گاز سمي و كشندس و هر كي درش رو باز كنه درجا ميميره و يه عده هم ميگن توش جن هست.... من و دوستم كاملا بي خيال شديم و چكش و ژنراتور رو هم فروختيم زير قيمت و كماكان در حسرت اون گنج هستيم .....

amirkurd
Friday 1 May 2009-1, 11:04 AM
روزينا دسپارد در خانه پدريش در چلتهام,انگلستان آماده خواب شده بود.وقتي لباس خواب را پوشيد صداي پاي مادرش را از پشت در شنيد. اما وقتي در را باز کرد راهرو بيرون خالي بود. به درون راهرو سرک کشيد وزني را ديد که لباس سياه بر تن دارد و دستمالي به صورت گرفته و پاي پله ها خاموش ايستاده است. بعد از چند ثانيه زن از پله پايين رفت. شمع در دست روزينا خاموش شد وديگر چيزي نديد. شروع ماجرا در ژوئن 1882 بود و هفت سال پياپي شيح سياهپوش توسط اعضا خانواده مکرر ديده شد . حال شبح مثل يکي از اعضا خانواده شده بود. روزينا سعي کرد با شبح گفتگو کند اما هر بار شبح سرش را پايين مي انداخت و ناپديد مي شد . مراسم شام در خانه دسپارد تبديل به مراسم اعصاب خرد کني شده بود زيرا شبح بر دو نفر از حاضرين ظاهر مي شد وبر بقيه ناپديد مي ماند. گاه او در ميان دو ميهمان که مشغول صحبت بودند ظاهر می شد . يکي از آنها آن را ميديد و گفتگو مبدل به حرف هاي بي سر وته مي شد روزينا وپدرش که شيح بر آنها ظاهر مي شد نمي توانستند با او رابطه برقرار کنند. تمام ظاهر شدن ها بدقت توسط روزينا ياداشت مي شد او سعي داشت تا هويت شبح را حدث بزند . کسي که بيشتر ازهمه مشخصاتش با شبح يکي بود خانم "ايموژن سوبين هو" معشوقه صاحبخانه قبلی بود که بعد از مشاجره اي از خانه اخراج شده بود و در فقر وفلاکت در سال 1878 در گذشته بود. ظهور شبح بعد از يک جلسه ظهور اشباح در سال 1889 متوقف گشت. اين ماجرا اگرچه در آن زمان توجه بسياري را برانگيخت و توسط انجمن تحقيقات روح بدقت مورد مطالعه قرار گرفت فقدان شواهد بيشتر موضوع را از اهميت انداخت و همگان آنرا به فراموشي سپردند. اما در سال 1958 واقعي شگفت رخ داد. مردي که در نزديکي آن خانه مي زيست شبي از جابرخاست و زني را در قاب پنجره مشاهده کرد. او لباس دوران ويکتوريا را بر تن داشت سرش را پايين انداخته بود. وبه نظر مي رسيد به تلخي در دستمالي که بصورت گرفته بود مي گريست وقتي مرد از ترس فريادي کشید زن ناپديد شد . مرد چيزي از شبح نشنيده بود و علاقه اي به مسائل فوق طبيعي نداشت بعد از آنکه زن بارها ديده شد که در اتاق ها وپله ها سرگردان بود و گاه به تلخي مي گريست. پيدا بود که گذشت زمان آلام او را تسکين نداده است . اما اينکه چرا خانم محل ظهورش را تغيير داده هرگز معلوم نشد ..

amirkurd
Friday 1 May 2009-1, 11:06 AM
مسافران ارواح
در برخی از مکان ها تردد مسافران ارواح بسیار زیاد است . یکی از این مکانها ایستگاه (آلد گیت ) در متروی لندن است که هر هفته گزارش هایی در خصوص مشاهده ارواح در این مکان ارایه می شود. فرودگاه ((هیث رو )) لندن نیز خانه تعدادی از مسافران ارواح است. یکی از این ارواح که لباس سیاه بر تن و کلاه لگنی بر سر دارد , از سال 1948 به بعد بر روی یکی از باندهای فرودگاه دیده می شود . گفته میشود که در سال 1948 یک هواپیما به سبب مه غلیظ در فرودگاه , سقوط کرد و همه 22 مسافر آن کشته شدند. هنگامی که ماموران کمک رسانی و امداد مشغول زیر و زو کردن بقایای هواپیما بودند , ناگهان این مرد پدیدار شد و مودبانه از آنها پرسید : ((آیا چمدان مرا پیدا کرده اید ؟)) گفته میشود که از آن سال به بعد هر از چندگاه روح مذکور بر روی همان باند فرودگاه ظاهر می شود

amirkurd
Friday 1 May 2009-1, 11:07 AM
تماس های تلفنی ارواح
بسیاری از افراد مدعی شده اند که تماس های تلفنی با عزیزان مرده خویش داشته اند. اغلب این تماس های تلفنی در طی 24 ساعت پس از مرگ فرد روی می دهد و اکثریت کسانی که به آنها تلفن شده کسانی بوده اند که گره های عاطفی و حسی بسیار عمیقی با فرد متوفی داشته اند. کارشناسان بر این باورند که این نوع ارتباط با هدف رساندن یک پیام , توصه یا هشدار از سوی ارواح به عزیزان آنها برقرار می شود. مواردی هم دیده شده که این تماس های تلفنی در بردارنده پیام های سالگرد تولد , ازدواج و غیره از سوی ارواح به عزیزان آنهاست. آیدا لوپینو ستاره سینما می گوید که پدر وی بعد از شش ماه که از مرگش گذشته بود به وی تلفن کرد تا محل نگهداری اسناد مالکیت خانه را که از چندی پیش گم شده بود , به اطلاع وی برساند.

amirkurd
Friday 1 May 2009-1, 11:08 AM
شبح شمیران
اما حالا یک اتفاق از ایران : روزنامه کیهان در شماره 7528 مورخ 7 شهریور ماه 1347 در صفحه 22 با این عنوان توجه عموم را بخود جلب کرد " شبها خانه ای را در شمیران سنگباران میکنند " و در شرح ان امده بود عده ای ناشناس شبها یکی از خانه های شمیران را سنگباران میکنند . ماموران پلیس از چند شب پیش خانه ای را که شبها سنگباران میشود زیر نظر گرفته اند و در جستجوی کسانی هستند که به این خانه سنگ می اندازند . چهار روز قبل یکی از ساکنان "پل رومی " شمیران بنام خانم کتابی به ماموران پاسگاه مستقل کلانتری امانیه مراجعه کرد و اطلاع داد که هر روز غروب هنگامیکه هوا تاریک میشود عده ای ناشناس خانه ام را سنگباران می کنند و بر اثر پرتاب سنگ تمام شیشه های در و پنجره شکسته است . خانم کتابی اضافه میکند : در این خانه من به اتفاق دو پسر و چند مستخدم خویش زندگی میکنم و این مسله باعث ترس و وحشت ما گردیده است . صحبخانه سپس اضافه کرد : تصور نمی کنم که کسی با من دشمنی داشته باشد و به همین دلیل نمیدانم به چه علت مورد غضب قرار گرفته ام . از طرف ماموران پاسگاه امانیه چند تن از ماموران پلیس مامور گردیدند که شبها خانه مورد بحث را زیر نظر داشته باشند و کسانی را که باعث ترس این خانواده گردیده اند دستگیر نمایند . انها 4 شب خانه را زیر نظر داشتند اما معلوم نبود چگونه این سنگها پرتاب میشوند . انها مشاهده میکردند که سنگهای بسیار سنگین و همچنین اجرهای ساختمانی بسوی خانه انداخته میشوند, اما کسی در ان نزدیکی بچشم نمیخورد . با دستور دادگاه برسی بیشتر انجام شد و ماموران اگاهی نیز وارد این حادثه نادر گردیدند , انها اعتقاد داشتند که بخاطره سنگینی سنگها انها از فاصله نزدیک پرتاب میشوند . اما در شب حضورشان هیچکس را در نزدیکی خانه مشاهده نکردند... همسایگان میگویند این سنگها توسط " ارواح " به این منزل پرتاب میشود . این سنگباران تا 10 روز ادامه داشت و ناگهان قطع کردید . ایا براستی این خانه را " ارواح سنگباران میکرد.؟ " ااین سئوالیست که جوابی ندارد

amirkurd
Saturday 2 May 2009-1, 10:41 AM
این ماجرا برای خودم اتفاق افتاده است.
درصبح روز چهاردهم فروردین هفتادوچهار تقریبا"مقارن اذان صبح برادرم مرا از خواب بیدار کرد.بلافاصله پس از اینکه بیدارشدم دیگربرادرم را ندیدم.
لازم است بگویم که برادرم پس از مراسم عقدش با خانواده همسرش به طرف کرمانشاه حرکت کرده بودند. (سیزده فروردین). بعدا"معلوم شد که
دقیقا"در همان زمان که برادرم مرا از خواب بیدار کرد،درپی یک سانحه دلخراش رانندگی به رحمت خدا رفته بود.دقیقا"در همان زمان

amirkurd
Saturday 2 May 2009-1, 10:43 AM
اشباح خانوادگی

معروفترین خانۀ اشباح متعلق به خانوادۀ اعیانی لیون از اشراف استراتمور انگلستان در اسکاتلند قرار دارد . گلاسمین , قلعه ای مرموز و ترسناک است که شکسپیر آنرا به عنوان محل واقع داستان " مکبث" تعیین کرد. در واقع, پادشاه اسکاتلند مالکوم دوم در قرن یازدهم در این قصر به قتل رسید . گفته می شود لکه های خون او در یکی از اتاق های بی شمار این قصر هنوز باقیست.
در میان اشباح این قلعه , از بانوی خاکستری, پسر سیاه و نجیبزاده ای که در بازی با شیطان بازنده شد , می توان نام برد. علاوه بر اینها شبح بچۀ ناقص الخلقه ای که هیبتی غول آسا دارد نیز در این قصر دیده دیده شده است.
این قلعه یقینا" در نوع خود منحصر به فرد نیست. در گوشه و کنار جزایر انگلستان از این خانه ها فراوان است. شاید بخشی از افسانه های مربوط به این خانه ها از قصه های شبانگاهی در کنار آتش بخاری زائیده شده باشد اما حقیقتی نیز در میان است. در طی قرون اشباحی مکرر در این خانه ها دیده شده اند. بعضی اوقات این اشباح حالتی دوستانه نسبت به اعضای خانوادۀ خود دارند . گاهی نیز بی اعتنا به آنها هستند . اما در اکثر موارد آنها ترسناک و ظهورشان مقدمۀ مرگی ناگهانی است.

amirkurd
Saturday 2 May 2009-1, 10:47 AM
سوار بی سر
مردم منطفۀ لاچ بوی اسکاتلند هر انگاه که رد تاریکی صدای سم و یراق و افسار اسب را می شنوند , به شدت متوحش می شوند . آنها وحشت دارند که سوار بی سر -منادی مرگ- بر آناه ظاهر شود.
نام این سوار " ایون بی سر" است. او پسر و وارث سردار مک لین بود . اما با پدر از در کینه توزی در می آید. کار آنها به جنگ های خونین می کشد. در 1538 جنگی سخت بین آن دو در می گیرد و پسر توسط یکی از سربازان پدر سر بریده می شود . از آن هنگام تا امروز عدۀ زیادی شهادت داده اند چگونه این سوار بی سر جان اهالی را گرفته است.
افسانه ها حکایت از آن دارند که این پسر روز قبل از مرگش با شبح زنی مواجه شد که جامل سربازانی را که قرار بود کشته شوند در رودخانه ای می شست.
ایون که در کنار آن رود سواری می کرد , از زن پرسید آیا جامۀ او هم در میان آنهاست ؟ زن پاسخ داد : آری , اما او می تواند از مرگ بگریزد, تنها اگر همسرش فردای آنروز هنگام صبحانه کره پیش روی او بگذارد . اما همسر ایون به شوهرش اعتنایی نداشت. روز بعد مرد نگون بخت نان خالی را فرو داد و به سوی میدان نبرد شتافت, در حالیکه می دانست دیگر به خانه باز نخواهد گشت.

راهب کینه جو
گفته می شود شبح راهبی در کلیسای نئو استید ناتینگام شایر انگلستان , متعلق به خانوادۀ بایرون ها وجود دارد که هنگام بروز بلایا از خود شادی نشان می دهد . این کلیسا به مدت 400 سال مرکز رهبانیت فرقۀ اگوستین سیاه در انگلستان بود. اما در قرن شانزدهم شاه هنری هشتم بود که از دست کلیسای کاتولیک به دلیل مخالفت با ازدواج او با کاترین آراگون عصبانی بود, اموال و ارضی کلیسا را قسمت کرد. به درباریان سپرد , کلیسای نئو استید و زمین های آن به دست خانوادۀ بایرون ها افتاد و سیصد سال در تملک آنها بود . آخرین لرد بایرون که این اموال به دست او افتاد کسی نبود مگر شاعر معروف که این سرزمین را دوست داشت و اشعار زیادی را در همین منطقه و دربارۀ اشباح آن از جمله راهب سیاه پوش به رشتۀ تحریر درآورد.
هیچ کس نمی داند این روح ناآرام به درستی چه کسی بوده , هر چند بعضی اعتقاد دارند این سایۀ خمیده و شوم ؛ نفرین کلیساست بر غاصبان زمینهایش . می گویند راهب سیاه پوش پیش از مرگ هر یک از بایرون ها ظاهر شده , شادی خود را نشان می دهد . اما در هنگام شادی ها مثل تولد , این شبح با چهره ای غمگین ظاهر می شود.
لرد بایرون شاعر, در هنگام ازدواجش با آنابلکا میلبنک , شبح را دید که شادمانه بر او می نگرد و این واقعه را به عنوان بدیمن ترین واقعۀ زندگی اش در شعری به نام دون ژوان چنین توصیف کرد:
گفته شد , در روز عروسی ارباب ها .
او غمگنانه ظاهر می شود .
و هنگام مرگشان نیز ,
اما با چهره ای شاد.

amirkurd
Saturday 2 May 2009-1, 05:18 PM
جادوگر زشت
ترسناک ترین روح نفرین شده انگلستان گوارچ - ی ریبن , شبحی است که قرن ها در ولز وجود دارد.
این نام به معنای جادوگر مه است. او به شکل زنی پیر با موهای ژولیده , دماغی نوک تیز , چشمانی نافذ و دندان هایی ریز ظاهر می شود . بازوان او لاغر و بلند و انگشتانی نیمه شکل دارد و بالهایی به شکل خفاش و پشتی خمیده . اما مانند ارواح ایرلندی جیغ می کشد و خبر از مرگ اعضای خانواده هایی می دهد که خون ولزی در رگ هایشان جریان دارد :
بعضی از اهالی ولز مدعی هستند که او را از نزدیک دیده اند , بعضی دیگر جای پنجۀ او را بر روی درها و پنجره ها مشاهده کرده اند و گاهی صدای با زدن های او را در شب شنیده اند.
می گویند این شبح به مدت 700 سال در قلعۀ دونات قدیس سکنا داشته ؛ یک شب مهمانی که در قلعه خوابیده بود با صدای زنی از خواب بیدار می شود , که زیر پنجرۀ او شیون و زاری می کرده است. او به بیرون نگاه کرد اما تاریکی همه چیز را در خود فرو برده بود.
سپس صدای خراشیدن پنجره و صدای به هم خوردن بال شنید. ترسید , فورا" پنجره را بست , چراغی روشن کرد و تا دمیدن سحر از جای خود تکان نخورد.
سحرگاه از میزبان خود پرسید که آیا صداهایی غیر عادی مانند شیون و صدای خراشیده شدن در نسنیده است . میزبان گفت نه , اما موجودی که سبب این صداهاست گوارچ - ی - ریبن نام دارد . ساعتی نگذشته بود که خبر مرگ یکی از اعضای خانواده رسید !

amirkurd
Saturday 2 May 2009-1, 05:18 PM
بازوی قطع شده
بر طبق افسانه ها , در قصر یکی از اعضای خانواده های اسکاتلندی به نام مکنزی دستی قطع شده گاه بیگاه ظاهر می شود . ظهور این دست همیشه مصادف است با مرگ یکی از اعضای این خانواده .
این دست حتی در قرن بیستم هم مشاهده شده است. یک بار این دست از دیوار تماشا خانه ای که یکی از اعضای خانوادۀ مکنزی در آنجا حضور داشت بیرون آمد و عدۀ زیادی آنرا دیدند.
در موردی دیگر این دست بر بانویی جوان که تازه از خواب بیدار شده بود ظاهر شد . او صدای ضربه ای در کنار تخت شنید . سرش را چرخانید و دید که شمعدانی نقره ای - سنگین و یگپارچه - از قفسه به پایین افتاده است. تعجب کرد که چه چیزی باعث سقوط این شمعدانی شده , بناگاه دست و ساعدی سفید و رنگ پریده از دیوار ظاهر شد. دست استخوانی بود, انگشتانی دراز و باریک و ناخن هایی تیز و بلند داشت و دقیقا" متعلق به زنی بود . شمعدان را این دست به زمین انداخته بود . دست به آرامی ناپدید شد . زن می دانست این دست پیام آور مرگ یکی از اعضای خانواده است . مادر او بیمار بود . بنابر این نگرانی او شدت یافت . اما برای مادرش اتفاقی نیفتاد
. چند روز بعد یکی از عموزاده های او درگذشت.

amirkurd
Saturday 2 May 2009-1, 05:20 PM
پرندۀ شوم
سر جیمز اکسن هام اهل دوون دچار خوشی زاید الوصفی شده بود و دلیل خوبی هم داشت . عروسی تنها فرزندش , دختری زیبا به نام مارگارت نزدیک بود . قرار بود صدها میهمان در جشن ازدواج شرکت کنند. او با مردی شایسته ازدواج می کرد که خود او را پسندیده بود و مورد تائید پدرش نیز بود . قرار بود جشن هنگام غروب آغاز شود .
شب سرجیمز در هنگام ضیافت نطقی ایراد کرد و از میهمان ها تشکر می کرد که بناگاه از حرف زدن ایستاد و رنگش پرید . همهمه ای در میان میهمان ها افتاد. اما او بر خود مسلط شد و به نطقش ادامه داد . اما حالت سرخوشی او از میان رفته وبد . بعد از تمام شدن سخنانش به پیشخدمت وفادارش گفت پرنده ای سفید را دیده که معلوم نیست از کجا پیدا شده و به سوی مارگارت پرکشیده , چند بار دور سر او چرخیده و ناپدید شده. پیشخدمت همه چیز را فهمید , زیرا از قبل می دانست که آن پرندۀ شبح مانند قرن هاست در آن خانه اقامت دارند . شاید از اویل قرن شانزدهم و هر آنگاه که قرار بود یکی از اعضای خانوادۀ اکسن هام بمیرند ظاهر می شد. قرن ها این پرنده منادی مرگ انی خانواده بود.
او سعی می کرد سر جیمز را آرام کند اما سر جیمز برای دخترش به شدت پریشان شد و فکر می کرد خطر دور سر او پرواز می کند .
ترس نجیبزاده بی مورد نبود. فردا قبل از شروع مراسم , در کلیسا مرد جوانی از گوشه ای بیرون پرید و با دشنه ای به قلب مارگارت ضربه زد. عروس در اغوش داماد جان سپرد.
ضارب یکی از خواستگاران سابق دختر بود که جواب رد شنیده بود. قاتل, با همان دشنه خود را به قتل رسانید

amirkurd
Sunday 3 May 2009-1, 08:57 AM
تخلیه روح


يكي از مدرسين حوزه ي علميه ي قم كه بسيار با تقوي و با ورع
است و گويا تخليه روح دارد نقل ميكرد كه من روزي در اطاق
منزل خودمان نشسته بودم كه ناگاه ديدم روحم از بدنم بيرون مي
آيد و بلاخره به بالا رفتم و از سقف اطاق بدون هيچ مزاحمتي
در فضاي بازي قرار گرفتم.ضمنا" باغي در قريه ي محل تولدم
داشتم كه فوق العاده به آبياري آن بخصوص در فصل تابستان
علاقه مند بودم زيرا گلها ودرختهاي خوبي داشت و ممكن بود با
كوچكترين بي توجهي آنها خشك شوند و از بين بروند لذا روي
همين علاقه تصميم گرفتمكه سري به آن باغ بزنم و از وضع آنجا مطلع شوم لذا در فاصله ي يك لحظه خود را به باغ
رساندم.بعدازظهري بود.باغبان درگوشه ي باغ استراحت كرده بود
ولي هنوز بخواب نرفته بود.من چند لحظه كنار باغ به تماشاي باغ
ايستادم كه ناگاه ديدم باغباناز پشت سرم بمن ميگويد حاج آقا خوش
آمديد. خوب معلوم بود كه باغبان بخواب رفته و اين روح او بود كه مرا مي ديد و بمن
خوش آمد ميگفت.
من از او پرسيدم باغ را آب داده اي؟گفت نه.امروز نوبت آب مال
ما بوده و من منتظرم كه آب بيايد تا باغ را آب بدهم.گفتم: پس چرا
تحقيق نمي كني كه آب براي چه نيامده است.بيا با هم برويم و از
اين موضوع تحقيق كنيم.روح او با من حركت كرد ولي هنوز به
رودخانه (يعني محلي كه از آنجا آب بطرف باغ ما منشعب ميشود)
نرسيده بوديم كه اوبرگشت و وارد بدنش شد.يعني از خواب بيدار
شد كه ظاهرا" همسرش او را صدا زده بود و او را بيدار نموده
بود و من ميشنيدم كه به همسرش مي گفت: الان حاج آقا را در
خواب مي ديدم ايشان از آنكه باغ را آب نداده اين ناراحت بودند
پس من به رودخانه مي روم تا ببينم چرا براي باغ آب نميفرستند.و
چون تا محلي كه آب از رودخانه بطرف باغ ما منشعب مي شد
حدود دوكيلومتر فاصله داشت و من چون سبك بودم خودم را به
يك لحظه به آن محل رساندم ولي باغبان پس از نيم ساعت به آنجا
رسيد.در اين مدت ديدم دو نفر بر سر آب دعوا ميكنند ولي آنها مرا
نمي بينند.يكي از دو نفذ با بيل به سر ديگري زد و او كشته شد.
در ميان رودخانه كسي نبود لذا قاتل موفق به فرار شد ولي وقتي
باغبان ما به محل حادثه رسيد و چند لحظه آن منظره را نگاه
كرد خيلي متاثر شد و از ترس آنكه مبادا اين قتل را به او نسبت
دهند فرار كرد ولي يكي از اهالي همان ده او را موقع فرار
كردن ديد و از آنچه مي ترسيد بسرش آمد. بلاخره او رفت به
پاسگاه خبر داد كه من ديدم فلاني (يعني باغبان ما)آن مرد را
كشته است.من در اين موقع ديدم با اين وضع نمي توانم براي
باغبان كاري بگنم لذا فورا به قم برگشتم و با بدنم عزم مسافرت
كردم و بهقريه مان رفتم.اتفاقا" همان روز باغبان بيچاره را گرفته
بودند و به اتهام قتل به شهر برده بودند و او را زنداني كرده
بودند. مناول كاري كه كردم فرستادم پي آن قاتل اصلي.او هم
بدون آنكه احتمال بدهد كه من از موضوع اطلاع دارم به منزل ما
آمد.من او را در اطاق خلوتي خواستم و به او گفتم به اين نشانيها
من ميدانم كه تو آن مرد را كشته اي و شرعا" چون عمدا" او را
نكشت اي مي تواني با دادن ديه خودت را از اعدام نجات بدهي و
من تا بتوانم كوشش خواهم كرد كه تو نه به زندان بروي و نه
اعدام شوي ولي دو شرط دارد يكي آنكه هر چه زودتر خودت را
معرفي كني تا آن بيچاره ي بيگناه زودتر آزاد شود و ديگر آنكه
ديه ي قتل را بدهي و چون او ميدانست كه من قدرت اينكه او را
از اعدام نجات بدهم دارم به دست و پاي من افتاد و گفت من
اينكارها را خواهم كرد ولي بشرط آنكه شما هم به وعده هايتان
عمل كنيد يعني نگذاريد مرا اعدام كنند من هم به او قول دادم و
بحمدالله موفق هم شدم و او هم به وعده هايش عمل كرد و ماجرا خاتمه يافت

amirkurd
Sunday 3 May 2009-1, 05:48 PM
يكي از راههاي ارتباط ارواح با ما دنياي خواب مي باشدخواب مثل يك محل ملاقات بين دو دنيا هست و كاملترين ارتباطها در هنگام خواب
هست چرا كه صافي هاي منطقي ما در هنگام خواب فعال نيستند و ذهن نسبت به تجربيات غير عادي انعطاف پذيرتر و اماده تر است
و ما در هنگام خواب جسد خود را ترك مي كنيم و ارواح براي ما در دسترسترند منتها اين ارواحي كه ما ملاقات مي كنيم حتما لازم نيست
افراد ي از گذشتگان ما باشند بلكه گاهي اتفاق مي افتد كه ما با روح كودكي تماس پيدا مي كنيم كه قرار است به اين دنيا بيايد
كه يكي ازين داستانها كه مادري از سنت لويي تعريف كرده مي باشد:دو سال قبل از تولد پسرم بود كه با شور و شوق فراوان شغل جديدم را به عنوان يك در مانگر اغاز كردم من كه از حرفه خود لذت مي بردم تصميم گرفتم
بچه دار شوم . يك شب خواب بسيار شفافي ديدم يك كودك نوپا به خوابم امد و گفت مامان پس كي مي خواي اماده امدن من بشوي؟
من در خواب به او گفتم تو كي هستي و او جواب داد من تيموتي هستم پسرت. من با حالت يكه خورده اي از خواب پريدم
يكه خورده و كاملا دگرگون و متحول . در من يك احساس زيباي ارامش و عشق ايجاد شد. از ان موقع به بعد كه تا زماني كه من اولين فرزندم
را باردار شدم تيموتي اكثر اوقات به خوابم ميامد. بي انكه ترديدي به خود راه بدهم نام او را تيموتي گذاشتم . تيموتي حالا يك كودك نوپاست و
فوق العاده به كودكي كه در خوابهام مي ديدم شباهت دارد
و مادري ديگر مي گويد
در رويايم چهره اش نوراني بود . با لبخندي زيبا و صلح اميز گفت من تو را از قبل مي شناسم . ما به زودي با هم خواهيم بود و بعد با يك لبخند ارامش
بخش ديگر محو شد هر وقت اين خواب را به خاطر مي اورم چشمانم پر از اشك ميشود چون او يك هديه استثنايي بود . او اين احساس را در من ايجاد كرد كه ما از روز ازل همديگر را مي شناخته ايم.

amirkurd
Monday 4 May 2009-1, 09:05 AM
چند سال پیش یه مشکل مالی برام پیش اومد و مجبور بودم شبها با ماشین دوستم برم مسافر کشی
یک شب خیلی کار کساد بود زمستون بود و هوا سرد . رفتم زیر پل سید خندان یک عالمه تاکسی وایساده بودند . دیدم یک پیرمردی وایساده رفتم جلو گفت میخوام برم تجریش ولی کرایه ندارم اینا هم منو سوار نمی کنند .هوا سرد بود گفتم بگذار سوارش کنم هم ثواب میکنم هم اینکه بالاخره تا تجریش مسافر پیدا میشه. سوارش کردم و راه افتادم . هیچ مسافری نبود .نزدیک م قدس گفتم خونه ات کجاست حاجی؟ گفت امامزاده علی اکبر من خادمشم . دلم یجوری شد گفتم کجاست میرسونمت . کلی دعا کرد و گفت مستقیم برو تو دلم اشوبی بود خوشحال از اینکه ثواب کردم و ناراحت از اینکه هیچی کار نکردم .خلاصه دوتا پیچ مونده بود برسیم یک پسر جوونی دست تکون داد وایسادم گفت میرم امامزاده سوارش کردم ته مسیر امامزاده بود و بن بست هر دوشون همزمان پیاده شدند پیرمرد همینجور داشت دعام میکرد پسره عقب نشسته بود پیاده شد یک اسکناس بهم داد اون موقع 2 هزار تومنی تازه اومده بود تا اومدم بگم کرایه نمیخوام برگشتم دیدم نیستند نه اون و نه پیرمرده همینجوری بهت زده بودم راه افتادم رفتم خونه . باورتون نمیشه مشکلم 2 روز بعد حل شد.
خدایا من بنده گناهکار توام ولی تو چقدر بزرگی که با یک امتحان بنده ات رو مورد لطف قرار میدی
میخام داد بزنم و بگم تو بزرگی و واقعا دوستان بدونید و بگید یارب یا سریع الرضا مددی

amirkurd
Monday 4 May 2009-1, 09:07 AM
يك شاهد باتجربه
مادرم مدتي به دو برادر تعليم اسب سواري مي‌داد. يك روز مادر آن دو به مادرم گفت: (اين دور و بر موجودات زيادي هستند.) مادرم با تعجب پرسيد: (موجودات؟!) زن پاسخ داد: (بله، ارواح، من آنها را مي‌بينم.) آن زن حس ششم قوي‌اي داشت و خداوند اين توانايي ذاتي را در وجود او قرار داده بود كه مي‌توانست ارواح را به چشم ببيند. او با پليس ماساچوست همكاري مي‌كرد و با كمك قدرت منحصر به فرد خود، افراد مفقود شده را پيدا مي‌كرد. او گفت: هر بار كه به خانه ما مي‌آيد، روح دو پسر بچه را مي‌بيند كه بيرون خانه زندگي مي‌كنند. او همچنين افزود: محلي كه خانه ما در آن قرار دارد درست شبيه به يك معبر است كه ارواح در آن رفت و آمد مي‌كنند.
يك شب از آن خانم دعوت كرديم به خانه ما بيايد و آن جا را دقيق‌تر ببيند. او گفت: چهار روح اصلي در اين خانه زندگي مي‌كنند كه يكي از آنها (ادوارد) نام دارد. او همان سايه‌اي بود كه ما هميشه در پله‌ها و سالن خانه احساسش مي‌كرديم. يك‌بار كه با سرعت از پله‌ها بالا مي‌دويدم تا به دستشويي برسم سايه‌اي از يك انسان را جلوي خود ديدم و ناگهان در جايم ميخكوب شدم. به شدت ترسيدم. مي‌توانستم پشت سر او را به راحتي ببينم. آن سايه از من گذشت و از ديوار انباري رد شد و به درون آن رفت. مادربزرگ هم او را ديد. آن زن گفت آن سايه (ادوارد) بوده او در آن خانه زندگي نمي‌كرده و دوست خانوادگي ساكنان آنجا بوده است. ادوارد انسان بسيار تنهايي بود و پس از مرگ تصميم گرفت به آن خانه بازگردد زيرا خاطرات خوشي را از آن جا داشت. زن در ادامه گفت: ادوارد به ما علاقه زيادي دارد و دوست دارد ما اين موضوع را بدانيم. آن خانم به روحي به نام (ويولت مينز) هم رسيد ولي مطمئن نبود كه ويولت يك دختربچه است يا يك نوجوان ولي مي‌دانست او هميشه آنجاست. او همچنين گفت: خانم مسن‌تري نيز در آن خانه هست كه دوست دارد براي همه مفيد باشد.

موجودات آشپزخانه!
همان سال مادر مجددا ازدواج كرد. يك شب يكي از دوستان پدرخوانده جديدم به همراه پسر نوجوانش در خانه ما بودند. پسر او يك بچه شهري بود كه خيلي زود از فعاليت خسته مي‌شد. آن شب او روي كاناپه اتاق پذيرايي خوابيد. نيمه‌هاي شب چراغ خواب او خاموش شد. او برخاست و به آشپزخانه رفت تا برق آنجا را امتحان كند، ولي در كمال حيرت و وحشت سه (چيز) را ديد كه دور ميز ناهارخوري نشسته‌اند. صبح روز بعد وقتي از خواب برخاستيم او گفت: (چيزهاي عجيبي در اين خانه هست. مي‌خواهم بروم خانه خودمان!) بايد بگويم كه ما اصلا حرفي از ارواح خانه به او نزده بوديم. او ديگر هرگز به خانه ما برنگشت. حتي پدرش هم به آن جا نيامد.
من مي‌توانم تا ابد درباره اتفاقات عجيب خانه‌مان برايتان بنويسم. ما هرگز احساس خطر يا تهديد نمي‌كرديم. در واقع آن ارواح را بخشي از خانواده خود مي‌دانستيم و احساس مي‌كرديم آنها از ما و از خانه‌مان محافظت مي‌كنند.
نيشگوني با انگشتان استخواني
اين آخرين و شايد عجيب‌ترين اتفاقي است كه برايتان نقل مي‌كنم. ده سال گذشته پدربزرگ و مادربزرگ زمستان‌ها به فلوريدا مي‌رفتند و در ماه آوريل دوباره به (نيوهمپ شاير) باز مي‌گشتند و تا ماه اكتبر در آن جا مي‌ماندند. دو سال پيش قبل از اين‌كه آنها آماده بازگشت به فلوريدا شدند، مادربزرگ در طبقه بالا و در يكي از اتاق خواب‌ها جلوي كامپيوترش نشسته بود و كار مي‌كرد. ناگهان كسي از پشت سر او را نيشگون گرفت. نيشگوني كه به قول خودش گويي با انگشتان بلند و لاغر استخواني گرفته شده بود.
آن موقع پنجاه و دو سال بود كه مادربزرگ در آن خانه زندگي مي‌كرد ولي اين نخستين باري بود كه او واقعا ترسيد و تا دو هفته بعد هيچ‌وقت به تنهايي و بدون پدربزرگ به طبقه بالا نمي‌رفت. اين اولين باري نبود كه (او) با مادربزرگ تماس داشت. بارها وقتي در آشپزخانه در حال كار بود احساس مي‌كرد كسي از كنارش مي‌گذرد و با بدن او برخورد مي‌كند ولي اين بار نيشگون او واقعا مادربزرگ را از جا پراند. من به مادربزرگ گفتم: (نانا، شايد او ادوارد بوده كه مي‌خواسته به شما بگويد نمي‌خواهد از اين‌جا بروي.) ولي حرف من درست به نظر نمي‌رسد چون پدربزرگ قسم مي‌خورد كه اين (اجنه او هميشه آن ارواح را اين طور خطاب مي‌كرد) تا فلوريدا به دنبالشان مي‌رود.

بازگشت فرزند
پسر 22 ساله من روز هشتم آگوست از دنيا رفت. او در حال موتورسواري بود كه يك اتومبيل به او زد و ضربه مغزي شد. پسرم هفت روز در كما بود و فكر مي‌كنم در آن هفت روز بيشتر اوقات روحش از بدنش جدا مي‌شد. شب اول وقتي در حالت نيمه بيداري بودم پيش من آمد و گفت آن تصادف تقصير او نبوده است. روز آخر يك‌بار ديگر آمد و گفت گيج شده و نمي‌داند چه كند. همان روز عصر پسرم مرد. از آن زمان تاكنون اتفاقات عجيبي برايم افتاده است. ولي چند روز پيش عجيب‌ترين آنها برايم رخ داد. آن روز صداهاي زيادي در گوشم مي‌شنيدم به طوري كه تصميم گرفتم كمي بخوابم. ساعت يازده صبح بود. به پهلو دراز كشيدم. احساس كردم چيزي به پشتم خورد. برگشتم. كاملا بيدار بودم. پسرم پاي تختم ايستاده بود به طور باورنكردني سفيد بود و نوري نقرهآبي از او به اطراف مي‌پاشيد. نوري شبيه به الكتريسيته. مي‌توانستم به راحتي او را ببينم، موهايش، صورتش، عضلات بازويش و... كاملا بيدار بودم. با صداي بلند نامش را صدا زدم. او مثل هميشه لبخند زد و به طرف من آمد. اصلا نفس نمي‌كشيدم. قبل از اين‌كه به تخت برسد ناگهان متلاشي شد و به ميليون‌ها ستاره تبديل شد. تمام اين اتفاقات حدود پانزده ثانيه طول كشيد. من بيدار بيدار بودم و از اين اتفاق سر در نمي‌آوردم. او پسرم بود. خودش بود ولي با چهره‌اي روحاني. تا آخر عمرم اين اتفاق را فراموش نخواهم كرد و دوست دارم باز هم او را ببينم

amirkurd
Monday 4 May 2009-1, 08:13 PM
قسمت 1- http://www.arvah.net/Smileys/classic/smiley.gif
جزيره اوسل در درياي بالتيک کم وسعت و بادخيز صخره اي است .آرنزبورگ تنهاشهر جزيره اي جهان است . معروفیت ان بخاطره نوشابه هائی است که صادر میکند و نیز بخاطره معمای کشف نشده قبرهای " آرنزبورگ " میباشد . " آرنزبورک " تنها شهر جزیره ای جهان میباشد . رسمی در میان خانواده ثروتمند آنجا وجود دارد که آنها دست بساختن جایگاههایی اختصاصی میزنند تا تابوتهای سنگین جنازه ها را برای مدتی قبل از انتقال به سردابه مجاور , برای تدفین نهائی در آن نگهداری کنند . یک جاده به موازات گورستان امتداد دارد و در این جاده بسیاری از جایگاههای اختصاصی را میتوان مشاهده کرد . یکی از آنها که متعلق به خانواده " باگزهودن " است از همه به جاده نزدیکتر میباشد و در آنجا بود که یکی از گیج کننده ترین نا آرامیهایی که تا کنون ثبت شده بوقوع پیوست. وزير مختار آمريکا در شهر ناپل ايتاليا ،رابرت ديل اون اين موضوع راخمير مايه يک گزارش مفصل قرارداده ودر آن به شهادت خانواده بارون دو گولدن استاب اشاره کرد. در روز دوشنبه 22 زوئن سال 1844 همسر يک خياط به اسم دالمان براي زيارت قبر مادرش عازم گورستان شد. او دو بچه اش رادر گاري با خود برده بود واسبش را به يک تير چوبي که در مقابل جايگاه اختصاصي خانواده باگزهودن قرار داشت بست.وقتي که چند دقيقه بعداو بطرف گاريش برگشت . اسبش را در حالتي هيجان زه يافت . حيوان شدیداً عرق کرده و ظاهرا وحشت زده بود. اويک دامپزشک را احضار کرد که به تجويز درمان جهاني آن روزگار پرداخت يعني از اسب خون گرفت. خانم دالمان براي بازگوکردن داستان عجيبش سري به بارون دو گولدن استاب در قصر ييلاقي اش در آرنزبورگ زد. بارون مودبانه رفتار کرد . ولي او کاملا نسبت به اين داستان احمقانه درباره يک اسب هيجان زده بي تفاوت بود . او سعي کرد که بدان زن بفهماند،که شايد حيوان را يک زنبور گزيده است يا شايد جانور کوچکي آنرا ترسانده چرا که ماديان هاي پير اصولا چموش و بد خلق هستند گفتگوي آنها بدون اينکه يکي بتواند ديگري را متقاعد کند به پايان رسيد . در يکشنبه بعد اشخاص زيادي که اسبهايشان را در مجاورت آن جايگاه بسته بودند بعد از اختتام مراسم کليسا حيوان را در حال لرزيدن از ترس يافتند چند روز بعد روستايياني که از همان نقطه عبور مي کردند خبر دادند که از سرداب زير آن جايگاه سروصداهاي غرش خفيفي شنيده ميشود روزها سپري شد و باز هم اسبها در همان محل بهمان وضع وحشت زده دچار شدند چيز غير عادي در شرف وقوع بود و در اين امر شکي نبود ولي آن چه بود؟ صحبت ها و گزافه گويي هاي مبسوطي درباره آنچه که بايستي کرد انجام شد شايد بهترين جواب اين بود که يک تحقيق رسمي را ترتيب داد و بدين وضع آشفته يکباره و براي هميشه پايان داد در بدو امر خانواده باگزهودن با اين مداخله سايرين مخالفت کردند . آنها اصرار ميورزيدند که تمام اين ماجرا يک توطئه از دشمنان خانوادگي آنهاست که مي خواسته با اين حربه آنها را احمق جلوه دهد پيش از آنکه آنها حتي ايده يک تحقيق رسمي را مدنظر قرار دهند چند نفر از اعضاء فاميل خود را برگزيدند تا به بازديد از جايگاه و سردابه زير آن بپردازند و بعد به مقامات رسمي اجازه دهند تا خودشان بيايند و ببينند که خبري نيست و همه اينها چيزي به جزء شايعات توخالي و پوچ نيست . مفتشين خانوادگي بزودي دريافتند که چيز غير منتظره اي در انتظارشان است تابوتهاي سرداب همه در وسط اتاق روي هم چيده شده بودند درب هيچکدام گشوده نشده بود ولي همه نشان از جابجا شدن داشتند . گروه تفتيش با صبر و حوصله تابوتهاي سنگين را دوباره سر جايشان بر روي ميله هاي فلزي دور تا دور سرداب قرار دادند آنها با دقت و وسواس خاصي درب سردابه را قفل کردند و آنرا مهر وموم نمودند و از روي احتياط و محکم کاري بر روي آن سرب گداخته ريختند تا از دستکاري هاي احتمالي مصون باشند براي چندين روز اوضاع و احوال عادي بود و هيچ گزارش ديگري از سروصداهاي ترسناک و يا اسبان وحشت زده نرسيد . بعد در يکشنبه سوم ژوئيه اوضاع دوباره آشفته شد يازده اسب در حاليکه صاحبانشان در مراسم کليسا شرکت کرده بودند و افسارشان هم در جلوي جايگاه بسته شده بود ناگهان رم کردند عابران شاهد بودند که اسبها بدون هيچ علتي روي پاها بلند ميشوند و جفتک مي اندازند حتي چند تايي هم براي رها شدن از بند خود را به زمين ميزدند..

amirkurd
Monday 4 May 2009-1, 08:19 PM
قسمت دوم

يکشنبه سوم ژوئيه اوضاع دوباره آشفته شد يازده اسب در حاليکه صاحبانشان در مراسم کليسا شرکت کرده بودند و افسارشان هم در جلوي جايگاه بسته شده بود ناگهان رم کردند عابران شاهد بودند که اسبها بدون هيچ علتي روي پاها بلند ميشوند و جفتک مي اندازند حتي چند تايي هم براي رها شدن از بند خود را به زمين ميزدند.تا زماني که صاحبانشان آگاه شوند 6 راس از اسبها روي زمين افتاده و قادر به برخاستن نبودند و پنج راس از آنها با روش مداواي متداوله آن زمان يعني خون گيري نجات يافتند سه راس از اسبهاي تحت معالجه مردند ،آنهايي که در اين جريان منحصر به فرد اسبهاي خود را از دست داده بودند بزودي به شهروندان خشمگين و نگران ملحق شدند و شکايتي را تسليم انجمن کاتوزيان آرنزبورگ کردند اين دادگاه هم مثل مقامات شهرداري دچار سردرگمي شد و قادر نبود که به تصميم جامع برسد و در حاليکه در صدور راي اتلاف وقت ميکرد دوباره تقدير دست به کار شد . در اين اوضاع و احوال بود که يک عضو خانواده باگز هودن در گذشت بعد از مراسم کفن پوشي چند عضو خانواده مصمم شدند به بازديد از سردابي که شايع شده بود در آن اتفاقات مشکوکي مي افتد بپردازند آنها مهر وموم را ذوب کردند و درب را گشودند با تعجب بسيار باز هم وضع داخل سرداب بهم ريخته و آشفته بود يکبار ديگر همه تابوتها در وسط سردابه روي هم تلنبار شده بودند و اين بار بعضي از آنها سر وته هم گذاشته شده بودند يکي از تابوتها شکسته شده بود مثل اينکه با خشونت آنرا از روي ميله هاي فلزي که محل قرار گرفتنش بود پرتاب کرده باشند کسي يا چيزي همه تابوتها را از محلهاي مخصوصشان جابجا کرده باشند و قبل از اينکه آنها را روي هم در وسط سرداب بچيند يکايکشان را به اين سو و آن سو پرتاب کرده بود اعضاي حيرتزده فاميل دوباره تابوتها را سر جايشان قراردادند و دوباره درب را مهر وموم کردند و سرب مذاب تازه روي آن ريختند ولي منتظر ماندند تا ببينند آينده برايشان چه حادثه اي را رقم خواهد زد شايعه اين رويداد در سراسر جزيره پيچيد و بدون شک مورد مبالغه هم قرار گرفت بزودي به انجمن کليسا هم اثبات شد که بايد دست به کار شد حالا هر کاري که شده قبل از اينکه کل اوضاع از کنترل خارج شود آنها مطابق رسم ديرين همه انجمن ها تصميم گرفتند که خودشان به تفتيش و بررسي محل بپردازند خانواده باگزهودن هنوز با اين دخالت مخالفت ميورزیدند و استدلال مي کردند که تهديدي که بر ضد رفاه عمومي باشد وجود ندارد آنها چنين مي انديشيدند که رويداد فوق در صورت علني شدن براي آبروی خانواده مخرب مي شود.. بنابراين مخالف اين تحقيق بودند.يک عضو خونسرد خانواده به ديگران خاطر نشان کرد که آنها اينک در وضعيت مطلوبي براي خاتمه دادن به اين حماقتها هستند آيا آنها خودشان همين اواخر تابوتها را مرتب نچيده بودند و آيا درب را قفل ومهر وموم نکرده بودند؟ پس از چه مي ترسيدند؟ اگر آنها به يک تفتيش رسمي رضايت ميدادند مطمئناً به نفعشان بود او استدلال کرد حالا که خودشان تازه همه چيز را مرتب کرده بودند بهترين زمان ممکنه بود تابراي هميشه جلوي شايعات را بگيرند. خانواده باگزهودن که تا آن زمان از اين طفره ميرفتند سرانجام پي به منظور وي بردند و به اين امر رضايت دادند آنها با درخواست تفتيش في الفور انجمن کليسا را دچار حيرت کردند و البته با درخواستشان هم موافقت شد بارون دو گولدن استاب رئيس انجمن کليسا به همراه دو عضو خانواده باگزهودن باز هم تابوتها را در هم ريخته يافتند اين گروه هم به شدت جا خورده بودند تابوتها را سر جايشان گذاشته و دوباره درب را مهر وموم کردند اينک معلوم بود چه کار بايد کرد بايستي فورا يک تحقيق جامع و کامل در رابطه با اين حادثه و با شرکت مقامات رسمي صورت گيرد . بارون از مقامات کليسا خواهش کرد که اسقفي را براي شرکت در اين کاوش انتخاب کنند و اين خواسته هم مورد اجابت قرار گرفت اشخاص ديگري هم که در اين بررسي نقش داشتند .. شهردار و يک پزشک بنام دکتر لوس و يک منشي براي کتابت ديده ها وشنيده ها بود . اين گروه هم قفلها و مهر و موم ها را دست نخورده يافت و همچنين تابوتها راباز جمع شده در وسط سرداب پيدا کرد با اين تفاوت که اينبار تابوتهاي مادر بزرگ و دو بچه از اعضاي سابق خانواده جابجا نشده بودند هيچکدام از صندوق ها نشاني از دستکاري نداشت ولي گروه تصميم گرفتند که براي خاطر جمع شدن از اينکه سرقت انگيزه اين مزاحمتها ي عجيب نيست دو تا از تابوتها را بازگشايي کردند شک آنها بي اساس بود چرا که جواهرات روي بدن اجساد دست نخورده بود آنها دوباره درب تابوتهارا بستند .ولي سوال اين بود که متجاوزين چگونه داخل شده اند؟ از آنجا که درب قفل و مهر وموم شده دستکاري نشده بود بازرسان به اين نتيجه رسيدند که بايستي کسي به درون سرداب تونلي زده باشد و بدين ترتيب با ايجاد راه انشعاب نيازي به ورود از درب اصلي نداشته است آنها کارگراني آوردند که به کندن کف سرداب مشغول شدند اما چيزي نيافتند بعد در پيرامون جايگاه فوقاني يک خندق عميق کندند ولي باز هم نتيجه اي نگرفتند گروه که کاملاً متحير شده بود اين امکان را در نظر گرفت که شايد حدس اولشان خطا بوده باشد و متجاوزين بطريقي از درب اصلي وارد شده اند بنابراين تصميم گرفتند که يک تله نبوغ آميز براي آن جن وپري ها يا هرچه که بودند بگذارند آنها خاکستر چوب در کف ان سرداب ريخته و بعد درب را قفل و مهر و موم کردند مقداري هم خاکستر نرم به پله هاي منتهي به جايگاه فوقاني و سرداب زير آن ريختند و سپس براي اطمينان بيشتر و براي خاتمه دادن به اين جريان مضحک چندين نگهبان مسلح را براي 72 ساعت تمام در کنار درب آنجا گماردند در طي اين مدت نگهبانان چيز غير عادي اي نديدند و صدائی هم نشنيدند . منشي گروه تمام اين قضايا و اسامي همه افراد دخيل را يادداشت کرد پس از سپري شدن سه روز گروه با اطمينان پله ها را پيموده و به درب سرداب رسيدند خاکسترها در تمام طول راه دست نخورده بودند سرپرست گروه مهر وموم را شکست و درب را باز کرد اين بار اغلب تابوتها در نقطه مقابل جايي که سه روز پيش اعضاي گروه آنها را مرتب چيده بودند بطور سر و ته و قائم ايستاده بودند در حاليکه سر مردگان روبه پايين قرار داشت باز هم فقط تابوتهاي محتوي مادربزرگ و آن دو طفل جابه جا نشده بود . باز هم گروه مطمئن شد که سرقتي صورت نگرفته است و درب مخفي اي وجود ندارد آنها تمام کارهايي را که از دستشان ساخته بود انجام داده و نتوانسته بودند در اين تلاش موفق به گشودن اين رمز شوند ايشان به اتفاق هم راي دادند که بهتر است تابوت ها را از انجا خارج ساخته و در جاي ديگري به خاک سپارند که اين مايه خشنودي خانواده باگزهودن هم شد مزاحمتهاي عجيب مقبره خصوصي خانواده باگزهودن در جزيره اوسل مشابه گزارشهاي ثبت شده در بايگاني کليساي استانتون واقع در سافولک کانتي انگلستان است

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 11:39 AM
وقتی انسان می‏میرد، روح او زنده است، گرچه بدنش می پوسد و خاک می شود.
بعد از مردن، حجاب زمان و مکان و ماده و علائق آن برداشته می شود و روح از قیود عالم طبع و ماده خلاصی می یابد و بسیاری از کارهایی را که نمی توانست انجام دهد، به سهولت و سادگی انجام می دهد. مخصوصاً ارواح طیّبه و طاهره که به مقام اخلاص رسیده اند، قدرتهای غیر قابل توصیفی از جانب خداوند پیدا میکنند.

مرحوم علّامه طباطبایی صاحب تفسیر قیّم و ارزشمند « المیزان » برادری داشتند به نام حاج سید محمد حسن الهی طباطبایی که از علمای برجسته تبریز بودند.
مرحوم علامه می فرمودند برادر من شاگردی داشت که به او درس فسلفه می گفت و آن شاگرد احضار ارواح می نمود ، یعنی قدرت داشت که بعضی از ارواح را حاضر کند و از آنها سؤالاتی کند. آن شاگرد، قبل از شروع به درس روح ارسطو را احضار می کند.

ارسطو می گوید: « کتاب اسفار ملاصدرا را بگیر و برو نزد آقای حاج سید محمد حسن الهی بخوان.» او هم کتاب را می گیرد و پیغام ارسطو را - که حدود سه هزارسال پیش زندگی می کرده؛ به آقای الهی می دهد، ایشان هم قبول می کنند.

مرحوم علامه طباطبایی می فرموند: برادرم می فرمود: « ما به وسیله این شاگرد با روح بسیاری ازبزرگان ارتباط برقرار می کردیم و سؤالاتی می نمودیم، مثلاً مشکلاتی که در عبارات افلاطون حکیم داشتیم، از خود او می پرسیدیم یا اینکه روح ملاصدرا را حاضر می کردیم و مشکلات« اسفار» را از خود او می پرسیدیم.» ایشان می فرمود: « روزی روح افلاطون را حاضر کردیم.

افلاطون گفت: « شما قدر و قیمت خود را بدانید که در روی زمین می توانید «لا اله الا الله» بگویید. ما در زمانی بودیم که بت پرستی آن قدر غلبه کرده بود که یک «لا اله الا الله» نمی توانستیم بر زبان جاری کنیم. آن شاگرد گاهی مسائل مشکلی را از آن ارواح می گرفت و نمی فهمید، ولی آقای الهی کاملاً می فهمید.

می فرمود: « ما روح بسیاری از علما را حاضر کردیم، مگر روح دو نفر را که نتوانسیتم احضارکنیم یکی روح مرحوم سید بن طاووس و دیگری روح مرحوم سید مهدی بحرالعلوم رضوان الله علیهما. این دو نفر گفته بودند: « ما وقف خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هسیتم و ابداً مجالی برای پائین آمدن نداریم.»

حضرت علامه طباطبایی می فرمودند: « از عجایب و غرایب این بود که وقتی نامه ای از تبریز از طرف برادرم به قم آمد، درآن نامه برادرم نوشته بود که شاگرد ما روح پدرمان را احضار کرد و از او سؤالاتی پرسیدیم و او جواب داد و در ضمن از شما گله ای داشتند که در ثواب این تفسیری که نوشته اید (تفسیرالمیزان) ایشان را شریک نکرده اید.»

مرحوم علامه می فرمودند: « آن شاگرد ابداً مرا نمی شناخت و از تفسیر ما اطلاعی نداشت و برادر ما هم نامی از من در نزد او نبرده بود و اینکه من پدرم را در ثواب تفسیر شریک نکرده ام، کسی غیر از من و خدا نمی دانست، حتی برادر ما هم اطلاعی نداشت.
چون راجع به نیت و قلب من بود و آن نه از این جهت بود که می خواستم امساک کنم، بلکه آخر کارهای ما چه ازرشی دارد که حالا پدرم در آن سهیم کنم؛ من قابلیتی برای خدمت خودم نمی دیدم.» (مخفی نماند که تفسیرالمیزان تفسیری است که از صدر اسلام تابه حال مانند آن نوشته نشده و گاهی آن چنان عنان قلم ازدست می رود که جز تأیید الهی و الهام سبحانی محمل دیگری ندارد.)
به هرحال نامه برادرم که به دستم رسید، بسیار شرمنده شدم و گفتم : « خدایا اگر این تفسیرما نزد تو مورد قبول است و ثوابی دارد، من ثواب آن را به روح پدر و مادرم هدیه نمودم.»

هنوز جواب نامه برادرم را نفرستاده بودم که باز نامه ای از طرف ایشان به دستم رسید که در آن چنین نوشته شده بود: « ما این بار که با پدر صحبت کردیم، خوشحال بود و گفت خداعمرش بدهد، تأییدش کند، سید محمد حسین هدیه ما را فرستاد.» قابل ذکر است که نقل این داستان برای این بود که اجمالاً احضار ارواح و تجرد و زنده بودن روح را گفته باشیم، اما جواز از این عمل احضار ارواح مورد بحث است و ممکن است شرعاً حرام باشد. مانند علم موسیقی که قطعاً دارای خواص و آثاری است، ولی شارع مقدس بنا به مصالحی، آن را تحریم فرموده است و همچنین است علم سحر و ارتباط با جنّ و تسخیر آنها و تسخیر ستارگان و امثال آن.

همانطور که گفتیم قیامت انسان با مردن او برپا می شود و لذا اگر فردی متقی و پرهیزکار و اهل طاعت و عبادت حضرت حق تعالی باشد، قبر او باغی از باغهای بهشت می گردد و اگر اهل معصیت و ظلم و طغیان باشد، قبر او گودالی از گودالهای آتش می شود.

افرادی که با عالم برزخ ارتباطی داشته اند و خداوند حجاب ماده را از جلوی چشم آنها برداشته است، نعمتها و عذابها برزخی را به چشم برزخی دیده اند و حکایات در این مورد اولاً از افرادی که شکّی در تقوا و طهارت و صدق آنها نیست.
ثانیاً مواردش به قدری زیاد است و قرائن درستی آن به حدّی است که جای هیچ گونه انکاری باقی نمیگذارد.

مرحوم محدث قمی آقای شیخ عباس که صاحب تالیفات نافعه فراوانی است، می فرمود: « روزی برای زیارت اهل قبور به قبرستان وادی السلام در نجف اشرف رفتم که ناگهان از دور، صدای نعره شتری که می خواهند او را داغ کنند بلند شد. او صیحه ای می کشید و ناله ای می کرد که گویی زمین وادی السلام می لرزید. من به سرعت به طرف صدا رفتم. دیدم شتری در کار نیست، بلکه جنازه ای است که برای دفن آورده اند و این نعره ها از اوست.

ولی اطرافیان اصلاً متوجه نیستند. این جنازه مرد متعدّی و ظالمی بود که در اولین وهله از ارتحالش به چنین عقوبتی دچار شده بود.» مرحوم آیه الله اقای سید جمال الدین گلپایگانی که از اعاظم علما و مراجع تقلید نجف اشرف بودند و به مقام کرامت نفس و پاکی روح و تزکیه و تهذیب و اجتناب از هواهای نفسانیّه رسیده بودند، می فرمودند: « من در اصفهان نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و مرحوم جهانگیرخان درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و به دستور آنها به قبرستان تخت فولاد می رفتم. عادت من این بود که شب پنجشنبه و جمعه می رفتم و یکی دو ساعت در بین قبرها حرکت می کردم و در عالم مرگ و ارواح تفکّر می نمودم؛ بعد از چند ساعتی استراحت می کردم و سپس برای نماز شب و مناجات برمی خاستم.

شبی از شبهای زمستان که برف می آمد و در یکی از حجره ها رفتم؛ خواستم دستمالم را باز کنم و چند لقمه ای غذا بخورم که در این حال در مقبره را زدند و جنازه ای را آوردند و گفتند که متصدّی آن مقبره تا صبح قرآن بخواند و آنها صبح برای دفن جنازه بیایند. همراهیان، جنازه را گذاشتند و رفتند که ناگهان دیدم ملائکه عذاب آمدند و چنان گرزهای آتشین برسر او می زدند که آتش به آسمان زبانه می کشید و فریادهایی از این مرده برمی خاست که گویی تمام قبرستان متزلزل شده بود.

من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم به لرزه در آمد. اما آن صاحب مقبره هیچ نمی فهمید. هر چه به او اشاره کردم که «حال من بد است، در را باز کن!» او نمی فهمید و من هم زبانم قفل شده بود و حرکت نمیکرد. بالاخره به او فهماندم که می خواهم بروم. او گفت: « کجا می روی؟ هوا سرد است. برف آمده، گرگها تو را می درند!» ولی من نمی توانستم به او بفهمانم که طاقت ماندن ندارم.

به هرحال از مقبره خارج شدم و خود را به سختی به اصفهان رساندم؛ در راه چندین بار به زمین خوردم و یک هفته مریض بودم و استادان من از من پذیرایی می کردند تا کم کم قدری قوه و نیرو گرفتم.» مرحوم آیه الله حاج میرزا جواد آقای انصاری همدانی رحمه الله علیه می فرمود: « جنازه ای را در همدان تشییع می کردند.
من دیدم او را به طرف تاریکی مبهم و عمیقی میبرند و روح آن مرد در بالای جنازه اش می رفت و پیوسته می خواست فریاد بزند که: « ای خدا مرا نجات بده!» ولی زبانش به نام خدا جاری نمی شد. سپس رو کرد به مردم و گفت: « ای مردم !مرا نجات دهید! نگذارید مرا ببرند!» ولی کسی صدای او را نمی شنید.

مرحوم انصاری فرمود: « من صاحب آن جنازه را می شناختم.، و مردی ستمگر و حاکمی ظالم در همدان بود.»؛ مرحوم دکتر حسین احسان که بسیار مرد شایسته و دلسوز و خیر خواهی بود می فرمود: « جنازه ای را آوردند به کاظمین . وقتی خواستند جنازه را به طرف حرم مطهر ببرند، من هم مقداری تشییع کردم که ناگهان دیدم یک سگ سیاه مهیب روی جنازه نشسته است. من بسیار تعجب کردم و متوجه نبودم که این سگ،« بدن مثالی» آن جنازه است. آمدیم تا در صحن، دیدم آن سگ از روی تابوت به پایین پرید و گوشه ای ایستاد. جنازه را به داخل حرم بردند و طواف دادند. همین که جنازه را خارج کردند، دوباره آن سگ به روی تابوت پرید و بالای آن جنازه قرار گرفت.

مرحوم علّامه طباطبایی از مرحوم آیه الله حاج میرزا علی آقای قاضی رحمه الله علیه که استاد ایشان بوده اند، نقل کردند که نزدیکی منزل ما در نجف، زنی از افندیها فوت کرد. افندیها سنّی های عثمانی بودند که به مشاغل حکومتی اشتغال داشتند.
دختر این زن ضجّه و ناله زیادی می کرد، به طوری که همه را منقلب کرده بود. وقتی خواستند مادر را داخل قبر بگذارند، دختر گفت: « من از مادرم جدا نمی شوم!» هر چه خواستند او را آرام کنند، نشد.

بالاخره بنا شد دختر را هم کنار مادر بخوابانند و تخته ای بگذارند و سوراخی درست کنند که هر وقت خواست از آن بیرون بیاید. دختر در شب اول قبر، نزد مادر ماند. فردا که آمدند و تخته را برداشتند، دیدند دختر تمام موهای سرش سفید شده است. پرسیدند: « چه شد؟» گفت: « من کنار مادرم خوابیده بودم که دیدم دو مَلَک آمدند و شخص محترمی هم به همراه آنها وارد قبر شد.

آن دو فرشته از مادرم از خدا و پیغمبر پرسیدند. او جواب داد، اما وقتی پرسیدند: « امام تو کیست؟» آن شخص محترم - که امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است فرمود: « من امام او نیستم.» دراین حال، آن دو فرشته چنان گرزی برسر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه کشید.»

مرحوم قاضی فرمودند: « تمام طایفه آن دختر که همه سنّی مذهب بودند به برکت این دختر، شیعه شدند. » امام صادق علیه السلام فرمود: « رسول خدا صلی اله الله وآله و سلم می فرمود که حضرت عیسی علیه السلام از کنار قبری عبور کردند و دیدند که صاحب آن قبر را عذاب می کنند، سال آینده که از آنجا گذشت، عذاب برداشته شده بود. عرضه داشت: « بار پروردگارا!چه شده که عذاب او قطع شد؟» خداوند وحی فرستاد که ای روح الله این مرد، فرزندی داشت که به سنّ بلوغ رسید و او فردی صالح و نیکوکار است و او راهی را برای مردم هموار کرد و یتیمی را جای داد. پس من به برکت عمل فرزندش از گناه او در گذشتم.»


منابع: معاد شناسی علوم طهرانی جلد 1، مجلس پنجم

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:04 PM
این داستان کاملا واقعی است که "رنه توکه"روح شناس بزرگ فرانسوی آن را در کتا بهای خود آورده است که در حقیقت آن کوچکترین تردیدی نمی توان کرد. من این داستان را از کتاب " بعد ناشناخته "اثر دکتر محسن فرشاد نقل میکنم که در قسمت های متوالی تقدیم شما دوستداران علم روحی می گردد.
خانم "و" در یکی از شهرهای فرانسه همراه دو پسرش ژان و گاستون یک منزل بزرگ قدیمی متعلق به قرن هفدهم را خریداری نموده و ساکن شدند. این خانه که در واقع به شکل یک قلعه قدیمی با باغ بزرگی بود نمازخانه و محراب نیز داشت. آنها در ششم ژوییه 1955 در این منزل استقرار یافتند . خانم "و"نمازخانه را به صورت اتاق خواب خود در آورد. چهار روز پس از اینکه در این اطاق مستقر شد یک شب شبحی بر خانم "و" ظاهر شد. او مینویسد : "در شب 10 ژوییه 1955 برای اولین بار دیدم یک سایه لطیف به شکل یک مه کدر و تیره رنگ که پشت آن نوری دیده میشد به داخل تاق خزید . این سایه که به شکل انسان بود یک ردای بلند به شکل زایران به تن داشته کلاهی که به ردای او متصل شده بود کاملا سر او را می پوشاند. سایه به آرامی به طرف من آمد . من که از وحشت داشتم قبض روح می شدم روی تخت خودم نشستم و پشتم را به دیوار چسباندم و حس کردم که گلویم خشک شده است. عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود. می خواستم بلند شوم و کمک بطلبم اما صدا توی حنجره ام گیر کرده و ترس وصف ناپذیر مرا به روی تختم میخکوب کرده بود . سایه یا شبح به طرف بخاری رفت . بعد صدای زانو زدنش را مقابل بخاری و تماس زانوان او با چوبهای کف اتاق را شنیدم. او سه بار سجده کرد. در حالیکه دستهایش را به روی سینه اش گذاشته بود به حالت استغاثه به سجود رفت. بهد از اینکه مدت مدیدی به زانو نشسته بود دوباره سه بار سجده نمود . بعد آهسته بلند شد و به طرف در رفت که منتهی به یک آلا چیق کوچک میشد. چند ثانیه بهد به وضوح افتادن یک جسمی را بر کف آلاچیق شنیدم. به طرز عجیبی داشتم میلرزیدم . قلبم داشت از قفسه سینه ام بیرون می زد. و خون به صورتم دویده بود. اما خوشبختانه روز فرا رسید و من توانستم وارد باغ شوم . آنروز یک صبح تابستان بود و لاطفت هوا و آرامش پگاه آنچنان در من اثر کرده بود که با خود گفتم حتما من خواب دیده ام .شاید هم دچار کابوس یا خیالات شده ام.عقیده خواب و خیال روز به روز در من تقویت میشد به خصوص که طی چند هفته هیچ پدیده ی غیر عادی در نمازخانه یا اتاق خواب من رخ نداد.

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:05 PM
یکشب دوباره در اتاق من باز شد و دوباره همان شکل سایه مانندی که اینقدر مرا ترسانده بود وارد اتاق گشت . علیرغم تمام قولی که به خود داده بودم دوباره آن ترسی که مرا فلج کرده بود به سراغم آمد و تمام وجود مرا فرا گرفت. شبح درست همان کار رامجددا انجام داد که برای اولین بار انجام داده بود . دوباره مقابل بخاری زانو زد و به سجده رفت و آهسته برخاست و از همان در که آمده بود خارج شد. یکبار دیگر من جرات وشهامت هیچ کاری را نداشتم. اما یک چیز را نمی توانستم شک کنم و آن اینستکه این یک شکل انسانی بود که گاهی برای دعا کردن در مقابل بخاری به نمازخانه می آمد. به این دلیل به خود گفتم ممکن است که این شبح هر روز برای دعا کردن می آید . حتی قبل از اینکه ما به این منزل بیاییم او این کار را میکرده و یا امکان دارد وقتی که ما خواب هستیم به این کار بپردازد . آیا می توان او را یک روح بازگشته وشبح یا یک صورت خیالی نامید ؟ در هر حال او به هیچ کدام از اشباح و ارواحی شبیه نبود که من عکس آنها را در بعضی از مجلات دیده بودم.(یعنی اسکلتی پوشیده) نه. این شکل شبیه یک راهب پیر بود. بعد به خود گفتم :"این شکل کیست و از کجا می آید ؟"یک هفته گذشت و من نتوانستم یا شاید نخواستم با این شبح صحبت کنم و ناخودآگاه می خواستم آن را ببینم . اما این آرزوی من طولی نکشید که برآورده شد. یکشب که چراغ اتاقم را خاموش کردم بر رختخواب خود خزیدم ناگهان دیدم در اتاقم آهسته باز شد وشبح همان راهب به طرف من آمد. او خیلی پیر به نظر می رسید و با وی یک نوع بوی کپک زدگی شدید وارد اتاق شد که نفسم را تنگ نمود . مانند همیشه از کنار من به سوی بخاری رفت و زانو زد و دوباره به همان دعا و سجده پرداخت . با تمام اینکه ترسیده بودم شنیدک که میگرید و با صدای هق هق او متوجه شدم که شانه هایش بالا و پایین می رود . بعد در حالیکه کاملا خم شده بود سه بار پیشانی خود را به زمین نهاد . در هر دفعه یک صدای عجیب و غیر قابل توصیف که از دور به گوشم میرسید می گفت :"خدای مهربان به من رحم کن رحم کن پروردگارا یا مسیح مرا ببخش ." لحظه ای را که می گذراندم وصف ناپذیر و نا گفتنی است. آنقدر به خودم تلقین کرده بودم که شبح را نمی بینم که دیگر ترسم ریخته بود . وقتی صدای انسان به گوشم خورد تصمیم گرفتم که با او حرف بزنم اما او را چه بنامم ؟عکس العمل او چه خواهد بود ؟آیا با این عمل همیشه او را دور نخواهم کرد ؟

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:05 PM
به هر حال شهامت آن را پیدا کردم و روی تختخواب نشستم . با این حرکت او سرش را برگرداند اما به حضور من کوچکترین وقعی ننهاد. چند لحظه بعد او از جای خود بلند شد و در مقابل تخت من ایستاد و گفت: "شما اینجا چه می کنید ؟برای چه اینجا هستید؟ هیچکس حق ندارد آرامش این خانه ای را که که به وسیله ی مذهبی ها و برای خدمت به آنها ساخته شده و برای خدمت به عظمت خدا به کار می رود از بین ببرد. "من به شدت تکان خوردم عرق سردی تمام بدنم را پوشاند .معذالک جواب دادم :"شما خودتان پدر برای چه اینجا هستید ؟شما یک موجود معمولی هستید ؟چرا برای دعا کردن به این خانه می آیید ؟" او جواب داد:" بچه ی بیچاره ی من قرن هاست که من برای دعا کردن به اینجا می آیم و من برای پاک کردن گناهم به اندازه ی کافی دعا نمی کنم. این دعاها آنقدر نیست که من رنجهایی را که مسبب آنها بوده ام پاک نماید و بر جنایاتی که من به نام خدا و مذهب مرتکب شده ام سرپوش بگذارد. "
در این لحظات دوباره به زانو در آمد و مویه کنان به استغاثه پرداخت. می خواستم او را دلداری بدهم و برای او کاری بکنم اما از ترس بدنم از کار افتاده بود.او به زبان لاتین دعا کرد و آرام شد . بعد ناگهان بلند شد و در حالیکه دستهایش را رو به سقف دراز کرده ود گفت :"چقدر من رنج می کشم خدایا چه رنجی انسانها می خواهند از خدا بالا تر بروند و خود را به ورطه ی هلاک می اندازند . کره ی زمین منفجر خواهد شد . اروپا و آسیا و آفریقا به زیر آب فرو خواهد رفت. فقط قسمت جنوبی آمریکا باقی خواهد ماند. و بعد به من گفت :"آیا به زندانی آب داده اید ؟" پرسیدم :"کدام زندانی ؟او کجاست؟ "
_در سیاهچال . کنار ناهار خوری صومعه.
بعد شبح داستان طولانی و غم انگیزی درباره ی مرگ یک انسان از گرسنگی و تشنگی و سرما در سیاهچال بیان داشت. سپس از اینکه با رذالت و سهل انگاری و بی توجهی باعث شهادت آن مرد شده است احساس ندامت و پشیمانی نمود. بعد دوباره بر زمین سجده کرد و مویه کنان گفت :" خدای من مرا ببخش . ای مسیح مهربان رحم کن ."
در همان شب به من گفت :"چرا مجسمه ی نوتردام اوفلامبو را در خاشاک و خرابه انداخته اید ."
به او گفتم :"پدرم .من هرگز مجسمه ای را که می گویید ندیده ام ."
جواب داد :"نزدیک میز خطابه است. آنجا بود که قرن ها جمعیت می آمد و آنرا گرامی می داشت و در مقابل آن ازدواج می کردند . مردم را معالجه نموده و نیازهای فراوانی را برآورده نمود. آنرا به جای اولش برگردانید و مراسم دینی را که به وسیله ی دشمنان علم و هنر از بین رفته دوباره در اطراف آن به جای آورید."
قول دادم که مجسمه را پیدا نموده ئ اگر آنرا یافتم به سر جای اولش بگذارم. راهب بعد تعظیمی کرد و دور شد . من مدت ها گیج و بی رمق بر سر جای خود میخکوب شده بودم. بعد ناگهان زدم زیر گریه با خود گفتم این صدای ضعیف و دور از کجا می آید؟این مرد کیست؟ من کجا هستم؟ آیا بین زندگان هستم یا مردگان . تمام این افکار در مغز من خطور می کرد . به کلی خود را باخته بودم. و نمی توانستم کوچکترین فکری بکنم.

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:05 PM
خانم "و" ابدا از ظهور شبح با کسی صحبت نکرد .بعد بهانه ای پیدا کرد و به دو پسرش گفت که بگردند ببینند آیا مکان و محل دورافتاده ای در زیرزمین که نزدیک نمازخانه باشد هست یا نه .اتفاقا" آنها خیلی سریع در طول دیوار صومعه یک محل دورافتاده را حالت سیاهچال داشت پیدا نمودند . به نظر می رسید که راهب راست می گفت, حوادث بعدی نشان داد که اطلاعات مربوط به مجسمه مریم مقدس صحیح بود . مدت مدت یازده شب مداوم شبح ظاهر شد و خانم "و" به حضور وی عادت کرد . یکشب, معذالک ترس بر او غلبه کرد. او در دنباله ی یادداشت های خود می نویسد :" من سعی کردم که دو تا سگم را وارد اتاق کنم , اما خودشان از آمدن امتناع ورزیدند. وقتی به زور خواستم این کار را بکنم , موهای پشتشان سیخ شد و شروع به زوزه کسیدن نمودند . وقتی در اتاق دیگر را باز کردم عوعو کنان گریختند . این صحنه مرا متوحش ساخت و دوباره هراس بر من چیره شد. همان شب دوباره شبح وارد اتاق من شد و مثل همیشه رفتار کرد و رفت ."
معذالک حوادث مختلفی که پیش آمد , خستگی بیش از حد , حالت مضطرب و لاغر شدن خانم "و" بعد تصمیم ناگهانی وی که نمازخانه را اگرچه بزرگ و قشنگ بود , ترک نموده و به اتاق ساده تری برود. و سرانجام صداهای عجیب و غریب موجب شد که توجه پسران او به این موضوع جلب شود. مادام "و" در دنباله ی یادداشت های خود می نویسد :
"یکشب در ساعت 9 خوابیدم و ناگهان صداهای معمولی منزل آرام گرفت و به جای آن سر و صدای عجیب و غریبی به گوش رسید. و من به خود گفتم که این صداها از کجا می آید. بعد حدود ساعت 11 شب این صداها بیشتر و شدیدتر شد. با این سر وصداها ژان و گاستون بلند شدند و دویدن توی اتاق من و از من پرسیدند جریان چیست؟ و من اظهار بی اطلاعی کردم. بعد صداهای بم ولی شدید به نظر می آمد که از طبقه ی اول باشد . آنها رفتند بالا و خوب جست و جو کردند اما چسز غیر عادی نیافتند . با وجود آنکه آنشب اصلا" باد نمی آمد فکر کردند شاید پنجره ای باز است و باد آنرا تکان می دهد . به همه جا سرکشی کردند و از چیز غیر معقول نیافتند . این بار حس کنجکاوی پسران من که نه به خدا ,نه به شیطان و نه به ماورا ءالطبیعه اعتقاد داشتند سخت تحریک شد . اما من از بیان آنچه در نمازخانه اتفاق افتاده و ظهور شبح کاملا" خودداری نموده و هیچ عکس العملی نشان ندادم

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:06 PM
فردا دوباره آنها که خواستار فهمیدن حقیقت بودند دوباره رفتند و همه جا را زیر و رو کردند و توی قفسه ها ,توی زیرزمین ها ,سردابها ,انباریها , اما چیزی نیافتند . چندین بار در شب های بعدی همان صداهای بم و شدید و غیر قابل توصیف به گوش می رسید و با تمام سعی خستگی ناپذیر ژان و گاستون علت آن کشف نشد. آنها می گفتند شاید به دنبال انتشار خبری در روزنامه ها مبنی بر پیدا شدن گنج , عده ای دارند در منزل ما نقب می زنند.
فردای آن روز ساعت 6صبح یک صدای بم و به دنبال آن یک صدای وحشتناک در گنجه ی واقع در راهرو اتاق ناهارخوری را به شدت تکان داد. دو سگ من که از بدو فرا رسیدن سرما در اطاق من روی یک کاناپه می خوابیدند با این صدا وحشت زده از خواب پریدند. سگ نر پرید بالای تخت من . این سگ که همیشه دارای حالاتی معمولی بود مثل بید داشت می لرزید و سگ ماده نیز مثل یک حیوان دیوانه شروع به زوزه کشیدن نمود. من با عجله بلند شدم. حالا ته جرائت می کردم چراغ را روشن کنم و نه در رو به راهرو را باز نمایم. شب بسیار تیره ای بود و سرما تا مغز استخوان انسان نفوذ می کرد. من از ترس فلج شده بودم و حتی جرائت نمی کردم چند متر راه بروم و خودم را به اتاق پسرانم برسانم . سرانجام در همان حالت اضطراب تا صبح ماندم . ساعت 8 ژان برای صبح بخیر گفتن نزد من آمد من ماوقع را برای او شرح دادم . او گغت که صدای بمی همراه با زوزه ی سگ را شنیده اما توجهی به آن نکرده زیرا او به این صداها در منزل عادت کرده است.
فردای آنروز حدود ساعت 10 ژان رفته بود به شهر و گاستون داشت با من حرف میزد که ناگهان صدای مهیبی در طبقه ی اول به گوش رسید. گاستون با عجله پله هل را چهارتا یکی کرده و دوید به طبقه اول اما باز هم طبق معمول چیزی ندید.
در این موقع است که حادثه ی جدیدی اتفاق می افتد. در حالیکه این صداهای عجیب و غریب به گوش خانواده ی خانم "و" می رسید
ژان پسر کوچکتر خانم "و" که به وجود ظهور اشباح کم کم داشت اعتقاد پیدا می کرد یکشب پس از خرید از شهر برگشت و موقع ورود به منزل گفت:"خیلی عجیب است . من احساس می کردم تمام مدت کسی مرا تعقیب می کند اما بر می گشتم و کسی را نمیدیدم."
دوباره چند روز بعد ژان هنگام برگشتن از شهرگفت :" امشب هم موقع برگشتن احساس کردم چیز سیاهی در کنار من در حرکت است ."بعد با لحنی نیمه شوخی و نیمه جدی گفت :"شاید یک شبح باشد."
مادرش هم به کنایه گفت:"چه حرفها, اشباح که وجود ندارند,نه؟"
پس از مدتی آرامش به نمازخانه برگشت تا اینکه در یک صبحگاه یک شبح که ظاهرا" همان راهب پیر نبود به خانم"و" ظاهر شد که خیلی پیر به نظر می رسید.
خانم"و" چنین مینویسد:"من ناگهان با دیدن شبح سر جای خود خشک شدم. معذالک شبح آهسته به من نزدیک شد و دستهایش را به طرفم دراز کرد . حس کردم زانوانم دارند خم می شوند .عرق از تمام بدنم می ریخت. سعی کردم فریاد بکشم اما فقط یک صدای بی رقم از گلویم خارج شد. من وحشت زده عقب نشستم و خوردم به در پشت سرم و آن بسته شد. "
شبح باز به طرف من پیش آمد و من دست یخ زده اش را روی دستم حس نمودم. بعد یک صدای خشنی به گوشم خورد که گفت :"بروید,بروید.این خانه مال شما نیست. اینجا را از چنگ مذهبیونی که در آن زندگی می کردند درآورده اند . "
بعد شبح عقب رفت وروی بخاری تکیه داد .دیگر قدرت نداشتم حتی یک کلمه حرف بزنم. این شبح,شبح پیرمرد راهب نبود که غالبا" اینجا می آمد . او بلند قد ,قوی هیکل و لباسش با او فرق داشت. او شبیه کشیش ها بود. زیرا به وضوح کلاه بلند و شنل او دیده می شد. این شبح چند پیشگویی کلی برای خانم"و" کرد که چند تای آن تاکنون به واقعیت پیوسته است. از آن جمله او گفت:"
فرانسه, تحت حمایت یک فرانسوی بزرگ بعد از مشکلات زیادی سرانجام یک دوره جدید و درخشانی را سپری خواهد نمود."
اگر چه خانم "و" و همچنین پروفسور توکه ننوشته اند که این فرانسوی بزرگ کیست اما با توجه با این واقعه که در سال 1955 اتفاق افتاده است به نظر می رسد این شخص ژنرال دوگل باشد که پیشگویی شبح درست بوده و ژنرال دوگل فرانسه را به یک دوره جدید و ترقی اقتصادی و اجتماعی سوق داد

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:07 PM
فردای آنروز خانم "و" آنچنان تحت تاثیر این مسائل قرار گرفت و چنان دچار غلیان درون خود شد که زردی بر چهره اش نشست و بیمارگونه بستری گشت. آنقدر از لحاظ جسمی و روحی ضعیف شده بود که برای رهایی خود تصمیم گرفت تمام ماجرا را برای فرزندانش تعریف کند. آنها نیز در این موقع برای یک اقامت کوتاه و گذرندان تعطیلات خود به نمازخانه نقل مکان کردند. سرانجام خانم "و" ماجرا را از سیر تا پیاز برای فرزندان خود تعریف نمود. اما با ناباوری شدید آنها مواجه شد و حرف او را باور نکردند و مرتبا" به او می گفتند :"خواب دیده اید ,
شبحی وجود ندارد."
ولی در هر حال اگر چه این دو جوان اعتقادی به وجود ارواح نداشتند , اما لاغر شدن مادرشان و مسائلی که خود ناظر آنها بودند موجب شد که آنها احساس نمایند که امر فوق العاده ای اتفاق افتاده است . بالاخره ژان و گاستون در نمازخانه مستقر شدند و مادر آنها در اتاق کناری آن و سگها هم روی دو کوسن در آنجا جای گرفتند. خانم "و" در دنباله ی یادداشت های خود چنین می نویسد:
"پس از این استقرار چند روز همه چیز عادی بود و اتفاق خارق العاده ای نیافتاد.اما یک شب گاستون صدای عجیبی مثل ماشین تحریر یا ماشین چاپ و یا تیک تاک مورس به گوشش خورد. بلند شذ و سعی کرد برادرش را بیدار کند تا او هم بشنود اما ژان به خواب عمیقی فرو رفته بود و چند لحظه ای بیدار شد و دوباره خوابید. من بلند شدم و گوش دادم. در واقع, در زاویه دودکش بخاری, درست جایی که سر تخت گاستون قرار داشت , یک نوع تیک تاک روشن از درون دیوار به گوش می رسید . معذالک در این نقطه هیچ دیواری به آن راه
نداشت که رو به باغ باز شود.
چندین بار این صدا تکرار شد تا اینکه ژان با عصبانیت فریاد کشید :"چه خبره توی این دیوار من نمیفهمم!"
در ماه آوریل ضربات شدیدتری که تا آن موقع شنیده نشده بود در دیوار طنین انداز می شد. به طوریکه همه ما را ناگهانی بیدار می کرد. و هر چه بیشتر جست و جو می کردیم علت آن را کمتر می یافتیم .
خانم "و" پس از این همه سردرگمی تصمیم گرفت پلیس را خبر کند . اما وقتی نزد دو تن از دختران خود در پاریس رفت و قضیه را با آنان در میان گذاشت , آنان به او توصیه کردند به جای پلیس به یک استاد علوم باطنی مراجعه کند . او هم همین کار را کرد اما نظریات آن استاد اگرچه در کل مطلب صحیح بود اما طبق نوشته های خانم"و" او را قانع نکرده و او به ملک خود بازگشت.
خانم "و"سرانجام این قضیه را با یکی از همسایگان خود در همان محل در میان گذاشت . او به این خانم گفت :
"شما مساله ای را عنوان می کنید که برای بسیاری از اشخاص قبل از شما مطرح بوده است . یک سال پیش از اینکه شما به اینجا بیایید , این ملک سه سال بود که در اجاره ی شخصی بود . و مستاجرین سابق هم مثل شما از حضور یک شبح در نمازخانه وحشت کرده و فرار نمودند .به علاوه حضور شما در اینجا مدیران این ملک را سخت آزرده خاطر ساخته است . آیا فکر نمی کنید که این صداهای مهیب و مداومی که شما می شنوید, به وسیله کسانی ایجاد می شود که می خواهند شما را مانند مستاجرین قبلی ترسانده تا از اینجا بیرون کنند؟از کجا معلوم امروزه با وسایل علمی می توان شبح یا روح به وجود آورد. "
خانم "و" جواب داد :"این حرفها را نمی پذیرم و پسران من هم مانند سایرین به ارواح و اشباح اعتقاد ندارند و آنها فکر می کنند این یک بازی عجیبی برای رسیدن به هدفی خاص است. معذالک امیدوارم حالا که پسران من در نماز خانه می خوابند بتوانند آنچه را که من دیدم ببینند و شبح بر آنها نیز ظاهر شود."

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:08 PM
و این آرزو برآورده شد و آنها توانستند شبح را ببینند .
ژان پسر کوچکتر یک روز عصر داشت به منزل برمی گشت که از پنجره ی نمازخانه چشمش به یک شکل انسانی افتاد . فردای آنروز خانم"و" و پسر بزرگترش گاستون با هم داشتند صبحانه می خوردند که دیدند ژان دارد سراسیمه و نفس زنان به طرف انها می دود. وقتی به آنها رسید فریاد زد:
"زود بیایید , بلند شوید زود بیایید ,من روح را دیدم . او از سالن عبور کرد و رفت به طرف کتابخانه .هر سه به سرعت رفتند به طرف کتابخانه اما هیچ چیز ندیدند .اما چیز عجیبی که بود سگها به هیچ وجه داخل کتابخانه نمی شدند .
ژان تاکید کرد که شبح را دیده که از سالن عبور کرده و آرام وارد کتابخانه شده است .او گفت:
"شما نمی توانید تصور کنید که چه تاثیری روی من گذاشت. به همین دلیل دویدم که شما را خبر کنم ."
خانم "و"در یادداشتهای خود ادامه میدهد:
"من از اینکه پسرم شبح را دید بسیار خوشحال شدم .ژان که اصلا" به روح اعتقاد نداشت سرانجام او را دید.خیلی خوشحالم چون خیلی مرا مسخره کرد .و فورا" به دخترانم نوشتم که پیروزی با من بود و آنها حرف مرا باور کردند.
این بار ژان که به وجود روح اعتقاد پیدا کرده بود تصمیم گرفت از آن عکس بگیرد , اما هفته ها گذشت و او ظاهر نشد .ما با آرامش داشتیم زندگی می کردیم که یک شب من و ژان پسرم که در نمازخانه می خوابیدیم از زوزه ی سگ ها بیدار شدیم. ظاهرا" دیوانه شده بودند و از یک تخت به تخت دیگر می پریدند و روی ما بالا و پایین می رفتند و ژان فریاد کشید:"چی شده؟"من با دستپاچگی یک
رب دوشامبو به تن کردم و بلند شدم. با وجودیکه تمام اعضاء بدنم می لرزیدچند قدمی برداشتم و وارد اتاق ژان یعنی نمازخانه شدم.
شبح را دیدم که مقابل دودکش بخاری زانو زده و مشغول دعاست . من چراغ برق را روشن نمودم و دیدم پسرم ژان با چشمان از حدقه درآمده ایستاده و دارد "روح" را می نگرد. سگها به نوبه ی خود چسبیده بودند به پنجره و آرام زوزه می کشیدند.
بعد شبح شروع به صحبت کرد .مکالمه ای فوق العاده جالب بین ما سه نفر کارگردانان این صحنه ی عجیب آغاز گشت.از کتاب ها و از تحصیلات عالیه صحبت کردیم .گویی محفلی بود دوستانه و ما اطلاعات رد و بدل می کردیم .بعد از این مکالمه "روح"ناپدید شد.اما ژان به زمین چسبیده بود. برای یک لحظه فکر کردم حتما" دیوانه شده است.
ژان با حالتی پریشان و عرق کرده گفت:"ما کجا هستیم ؟چه اتفاقی افتاده؟"
من که تقریبا" به این صحنه ها عادت کرده بودم با خونسردی پاسخ دادم :
"چیز غیر عادی اتفاق نیفتاده ژان عزیزم . این صحنه همیشگی است."
فردای آنروز ژان رنگش کبود شده بود و حرف نمی زد.به او گفتم :"دیدی اصلا" به این فکر نیفتادیم که از او عکس بگیریم."
پسرم آهسته گفت:
"اعتراف می کنم که سخت تحت تاثیر قرار گرفته بودم دفعه ی بعد حتما" از او عکس خواهم گرفت."
ژان در دو روز بعد لز ظهور شبح, حتی بیست کلمه هم با ما رد و بدل نکرد .او که معمولا نمی توانست در منزل بماند,خانه نشین شد و اصلا" بیرون نمی رفت و اکثریت دو روز را روی مبلی که گوشه اتق بود نشسته و به تفکر می پرداخت . گاه سر را میان دو دستش گرفته و به نظر می رسید دارد می خوابد .سرانجام در پایان روز دوم از او پرسیدم:"پسرم چته؟"
او آهسته جواب داد :"فکر می کنم دارم دیوانه می شوم .چی شده؟اینجا چه اتفاقی افتاده است؟چطور تو ماهها یک چنین محیطی را تحمل کرده ای؟"
من تحمل کردم به خاطر پذیرش چیزی که نمی توان آنرا انکار کرد .تو بی جهت با خودت مخالفت می کنی و نمی توانی بپذیری که چنین چیزهایی هم ممکن است رور دهد.معذالک می بینی که علیرغم میل و اراده ی تو این اشباح ظاهر می شوند بدون اینکه تو بتوانی مانع آنها بشوی

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:08 PM
سرانجام قرار شد که ژان برای اینکه حالش بهتر شود به پاریس برود و گاستون به نمازخانه بیاید و وقتی که ژان به ملک آنها آمد دوباره به نمازخانه بیاید و گاستون به پاریس بیاید و به همین ترتیب این عمل انجام شد. به این ترتیب خانم "و" گاه در نمازخانه تنها بود و گاه به همراه یکی از پسرانش .او نیز گاهی به پاریس می رفت. ژان که حالا دیگر حالش خوب شده بود تصمیم گرفت کلید این معما را به دست آورده و راز آنرا بگشاید. در مدت اقامت خود در نمازخانه و به خصوص وقتی که تنها بود , دقیقا" نمازخانه را زیر نظر گرفت . دو اتاق کوچک کنار آن و اتاق انتظار را نیز مورد دقت قرار داد .دواره دیوارها را نیز آزمایش کرد . رو پارکت های چوبی و حتی محراب و تمام نقاط مشکوک خانه را بررسی نمود تا شاید کسی برای ترساندن آنها چنین صداهایی را ایجاد نموده و یا این شبح را به وجود آورده و تمام حرف ها وصداها را با میکروفون مخفی به گوش آنها رسانده باشد. اما یکبار دیگر او هیچ چیز مشکوک و مظنونی را پیدا نکرد و فرضیاتش نقش بر آب شد. سرانجام بعد از چند هفته , که چیز غیر عادی به وقوع نپیوست چند حادثه ی تکان دهنده رخ داد :
یکی اینکه مجسمه ی مریم مقدس که شبح آنرا خاطر نشان ساخته بود پیدا شد و دیگر اینکه شبح جدیدی غیر از روح راهب بر آنها ظاهر گشت .
یک مرد جوان به نام "ک" به عنوان مهمان نزد آنها آمد و در نمازخانه سکنی گزید . یکشب ناگهان دیدند او روی چمن ها در باغ نشسته است. علت این کار را از او پرسیدند و او ابتدا گفت که گرمش است اما وقتی به او گفتند هوا به اندازه ی کافی سرد هست گفت که می ترسد زیرا سه بار شبحی را دیده و او را تا پایین راه پله ها تعقیب کرده اما سرانجام غیب شده است.
فردای آنروز این مهمان جوان که راجع به ظهور اشباح چیزی نمی دانست از خانم "و"درخواست کرد که سنگ فرشی را که شبح سه بار در آنجا غیب شده است کنده کاری کند. اینکار را هم کرد اما جز زحمت چیزی دیگر عایدش نشد.
مدتی آرامش دوباره به آن ملک و نمازخانه بازگشت . یکروز صبح 28 اکتبر 1956,ژان که تنها در نمازخانه به سر می برد به مادرش در پاریس تلفن کرد و گفت: "زود بلند شو بیا , من دیگر نمی توانم. دیشب روح دوباره ظاهر شد و من توانستم از او عکس بگیرم. نمی دانم عکس خوب خواهد شد یا نه , زیرا به خاطر چیزهایی که شبح به من گفته بود پریشان شده بودم.زود بیا که دارم دیوانه می شوم ."
خانم "و"وقتی آمد پسرش را در هم کوفته یافت. فورا" او را روانه پاریس نمود و سرانجام بعد از رفت و آمد زیاد ژان به پاریس بالاخره خود خانم "و"روزی در نمازخانه تنها ظاهر شد .خانم "و" می نویسد:
"تا شب 12ژانویه 1957 هیچ اتفاقی نیافتاد تا اینکه عصر آنروز وارد راهرو شدم و همینکه به انتهای آن رسیدم , دیدم شبح روی آخرین پله ی راهرو ایستاده است. مکالمه ی طولانی بین من و او برقرار شد و او مرا بابت پیدا نکردن مجسمه ی نوتردام اوفلامبو
Notre-dame-auFlambeau سرزنش کرد و با صدایی خشن گفت :
آنرا پیدا کنید . و وقتی آنرا یافتید برای من خیلی دعا کنید. تنها اوست که مرا از عذاب هایم رهایی می بخشد . بنابراین اندکی بعد خانم "و" در پایین پلکان به یک سنگی برخورد کرد از خاک بیرون آمده بود. فورا" به او الهام شد که این باید قسمت گمشده ی مجسمه ای باشد که شبح از آن حرف زده است . با هزار احتیاط این سنگ را از خاک بیرون کشید و دید که مجسمه ی کودکی حضرت عیسی است با قسمتی از پارچه ای که دور آن پیچیده شده بود .که با قسمت های دیگر مجسمه مطابقت می نمود. نوتردام اوفلامبو دوباره ساخته و روی دودکش بخاری نمازخانه قرار گرفت و اطراف آنرا با برگ و چراغ تزئین نمودند .
بعد از چند ماه آرامش و سکوت شبح دوباره ظاهر شد و توضیحاتی تاریخی درباره ی نمازخانه بزرگ آنجا داد و چند پیشگویی کلی نمود. مخصوصا" او تاکید کرد که سیل مهیبی جاری خواهد شد که کاملا" درست از آب درآمد

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:09 PM
پروفسور توکه R.Tocquetاستاد موسسه بین المللی ماوراءروانی پاریس که نقل کننده ی این واقعه است خانم "و"را تشویق و ترغیب می کند که از شبح عکس برداری نموده و در صورت امکان آنرا لمس نماید.در26 اکتبر 1959 فرصتی پیش آمد تا خانم "و"توانست یکی از این دو توصیه را عملی نماید.خانم "و"در دنباله ی یادداشت های خود می نویسد :
"یکروز بعدازظهر بود و من داشتم از زیرزمینی که پر از خرت و پرت بود بیرون می آمدم و این لحظه ای بود که من منتظر ظهور شبح راهب بودم که درست خود را مقابل شبحی دیدم که بدون شک از طرف پله ها می آمد. احساس کردم که دارد زمین را نگاه می کند .این اولین بار بود که او را اینچنین واضح در نور آفتاب می دیدم .اصلا" از او نمی ترسیدم و خوب می توانستم نیم رخ او را ببینم .او شبیه یک بخار غلیظ خاکستری روشن بود و اصلا" تکان نمی خورد. در این لحظه سگ های من عصیان نموده و برای یک لحظه در جای خود خشک شدند و بعد در حالیکه زوزه می کشیدند عقب نشستند .
ژان که در زیرزمین پایین پله ها کار می کرد فورا" متوجه موضوع شده , دوربین عکاسی خود را برداشت و آهسته آمد بالا و از شبح عکس گرفت.روح به طرز باشکوهی برگشت و به طرف نمازخانه یا اتاق عبادت حرکت کرد .من چند قدم او را تعقیب کردم اما وقتی به زاویه راهروی کوچک که به اتاق منتهی می شد رسیدم او از دیده ی من ناپدید شد.
خانم"و"فیلم را در اختیار پروفسور توکه قرار داد .او این فیلم را ظاهر کرد و دلیل بارزی بر این ادعا به دست آورد پروفسور توکه این دو عکس را در کتابش چاپ نموده است .چون عکس های قبلی شبح چندان روشن نبوده و زیر چاپ واضح به نظر نمی رسیدند اما این دو عکس اخیر خیلی روشن تر و بهتر دیده می شدند.
چند هفته بعد خانم "و"پیشنهاد دوم پروفسور توکه را عملی نمود.این زن در دنباله ی یادداشتهای خود چنین ادامه می دهد:
"یکشب در اواخر ماه نوامبر حدود ساعت 2:10 بود که از ایستگاه قطار "مولن"داشتم برمی گشتم .در آنجا گاستون پسرم را با قطار ساعت 1:30 بعد از نیمه شب بدرقه نمودم. وقتی وارد منزل شدم تکان دهنده ترین واقعه دوران زندگی ام رخ داد .آنشب من اصلا"به روح و شبح فکر نمی کردم .از پسرم خداحافظی کرده و دلم گرفته بود .من قبل از ژان وارد شدم که رفت اتومبیلش را در گاراژ پارک کند .
به محض اینکه در را باز کردم دیدم شبح روی پلکان سرسرا ایستاده است.درست همانجایی که یک سال پیش بر من ظاهر شده بود .
من وحشت زده در جای خود خشک شدم.سرانجام به خود آمدم و توانستم خودم را کنترل کنم.این دفعه از پله ها بالا رفتم و بعد از اینکه شبح چند کلمه ای صحبت کرد, من چشمم را بستم و دو دستم را فرو کردم توی سینه و شکم شبح. ناگهان تکان شدیدی در همان نقطه از بدنم احساس کردم .بعد یک سرمای منجمد کننده ای که نفس مرا به طرز توصیف ناپذیری بند آورد ,تمام وجودم را فرا گرفت . شبح با این حرکت من عقب رفت و ژان که از پایین ناظر صحنه بود فریاد زد :"مادر ,چه کار کردی؟"
داشتم می افتادم که ژان مرا بغل کرده و به آپارتمان خودم رساند .
خیلی زود دستانم ورم کردند و شروع به سوختن نمودند .درست مثل اینکه از سرما سوخته باشد.ژان مرتب برایم آب نیمه گرم می آورد
و من دستانم را در آن فرو می بردم .کم کم درد کمتر شد و من با خستگی تمام به خواب رفتم .
فردا صبح به هیچ وجه نمی توانستم انگشتانم را تکان دهم .چون انگشتانم ورم نمودند .ژان با زحمت توانست انگشترهای مرا درآورد.
حداقل دو ماه دستهای من متورم بود و سوخگی های متعددی که شبیه زخم ناشی از چنگ گرفتگی بود به وضوح روی آنها به چشم می خورد. از آن پس , پوست دستان من خراب گشته و الان بسیار کلفت شده است.هنوز گاهی در ناحیه سینه و شکم خود احساس درد می کنم, یعنی همان جایی که دستم را در بدن شبح فرو کردم.معذالک از این کار متاسف نیستم زیرا مدتها بود که می خواستم بدانم آیا زیر این غبار ابر مانند اسکلت وجود دارد یا نه .ولی فهمیدم هیچ چیزی نیست و شبح از یک نوع بخار منجمد درست شده که کمی هم لزج می باشد .
پروفسور توکه آثار سوختگی و تورم روی دست خانم"و"را در پاریس تایید نموده است

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:09 PM
پروفسور توکه و دو تن از همکاران او در موسسه بین المللی ماوراء روانی به ملک خانم "و"در خارج از پاریس رفتند تا شبی را در نمازخانه
بزرگ بگذرانند.آنها در شب دوم اقامت خود چند صدا شبیه تیک تاک و چیزی شبیه ضربه شلاق را در وسط سالن شنیدند و همه به این نتیجه رسیدند که شبح راهب در آنجا حاضر بود اما خودش را به آنها ظاهر نکرده است .متاسفانه پروفسور توکه و همکاران وی به علت
گرفتاری اداری نتوانستند بیشتر در آنجا بمانند وگرنه حتما" شبح را به چشم می دیدند .
ژان پسر خانم "و"به یکی از همکاران پروفسور توکه گفت که یکروز با تفنگ شکاری گلوله ای به سوی شبح راهب شلیک کرده است اما
او هیچ حرکتی ننموده است .همکاران پروفسور توکه آثار ساچمه را روی دیوار در محلی که شبح ظاهر شده بود پیدا کردند .
سرانجام یکبار دیگر و شاید هم برای آخرین بار شبح بر خانم "و"ظاهر شد .او می نویسد:
"آخرین یکشنبه مارس 1960 بود.من در نمازخانه ی بزرگ تنها بودم که ناگهان دیدم مو بر تن سگهایم راست شد و شروع به زوزه کشیدن
نمودند اما من هیچ چیز نمی دیدم .سگها را بستم و رفتم به طرف هال .سگها اشتباه نکرده بودند .شبح راهب روی پلکان ایستاده بود.
بعد تا مرا دید بازوی خود را که فاقد دست بود به هوا بلند کرد و گفت :
"مرا از غل و زنجیر نجات بدهید."
من چند قدمی به طرفش رفتم و گفتم :"چه طور این کار را بکنم ,پدرم؟"
او گفت:"من در اینجا بدون یاری دین مردم , من در اینجا که با بی شرفی مردی را شهید کردم به دست شوالیه های آلمانی کشته شدم.دستان مرا بریدند و مرا شلاق زدند .من و سایر مذهبی ها بین کلیسا و ساختمان ها شلاق خوردیم .خواهش می کنم ,روی من
صلیب بکشید و با آب مقدس مرا تطهیر نمایید."
در حالیکه گیج شده بودم گفتم که در اینجا آب مقدس ندارم و می روم و آنرا می آورم.
فورا" رفتم و صلیب کوچکی را از روی دودکش بخاری آوردم اما وقتی برگشتم راهب ناپدید شده بود .والان که این یادداشت ها را می نویسم حدود یک سال است که دیگر او را ندیده ام.(1)
بدین ترتیب یادداشت های خانم "و"تمام می شود .و تمام مسئولیت آن به گردن نویسنده ی آن است .ما فقط از نظر اینکه دو استاد روح شناس آن را بیان نموده اند به عنوان شناخت حقیقت عنوان نموده ایم.و تنها آینده درباره ی این پدیده ها قضاوت خواهد کرد.و ما چون
دلیلی بر تخیلی بودن داستان خانم "و" نداریم آنرا اماره ای بر صداقت وی تلقی کرده و آنرا یکی از معماهای حیات انسان به شمار
می آوریم.
(1) رنه توکه _رازهای فوق عادی _ص114 تا 128.

amirkurd
Tuesday 5 May 2009-1, 08:09 PM
علت ظهور روح

به زعم بسیاری از روح شناسان علت ظهور روح این است که روح متوفی به همان خانه یا محل سابق خود رفت و آمد می کند تا شاهد بقای خود پس از مرگ باشد. اما این دلیل نمی شود که همه ی رفتگان به آن جهان به خانه و کاشانه ی قبلی خود رفت و آمد کنند .به زعم روحیون همانطور که در مباحث پیش بیان کردیم انسان از سه عامل تشکیل شده است :
1.بدن فیزیکی که بعد از مرگ از بین رفته و متعلق به جهان خاکی است .
2.روح که منبع وجدان ,هوش و اراده است و جاویدان می باشد .
3.بدن ستاره ای یا قالب روح یا پریسپری که یک اندام سیاله ای از نوع ماده لطیف می باشد که واسطه بین روح و ماده واقعی است.
این بدن کم و بیش بعد از مرگ بدن فیزیکی باقی می ماند و به عنوان قالب و وسیله ی روح مورد استفاده قرار می گیرد .از طریق این بدن است که شخص متوفی از لحاظ فیزیکی می تواند ظاهر شود .قالب یا بدن ستاره ای یک مرده ناراحت , بی حرمت شده یا نادم و پشیمان ,تمام پدیده های فوق عادی را در منازل روح زده به وجود می آورد.این مسائل نه تنها در کشور ما بلکه در تمام دنیا اتفاق می افتد و انکار آن مانند انکار خورشید در یک روز آفتابی است.

راه حل آرام کردن منازل روح زده

برای اینکه این پدیده های فوق عادی را در منازل و اماکن روح زده آرام کنیم باید با آرامش از روح سوال کنیم که چه مشکلی دارد و چگونه می توان معضلات او را حل نمود.بعد از اینکه به سوالات و مشکلات او پاسخ دهیم , پدیده ی غیر عادی متوقف می شود و با انجام چنین اعمالی ارواح یا اشباح دیگر ظاهر نمی شوند.

amirkurd
Wednesday 6 May 2009-1, 08:23 AM
در حدود 50-60 سال پيش در روستاي دور باش از توابع شهرستان تكاب ، پيرمردي بنام «ميرزا محرم» كه از عاشقان و تعزيه گزاران امام حسين (ع) بود زندگي مي كرد . او صداي بسيار زيبا و دلنشين داشت كه در سن 50 سالگي همسرش به رحمت خدا مي رود و تنها مي ماند .



ميرزا محرم كه عموي پدر بزرگ ما بود در خانه بابابزرگ ما زندگي مي كرد . او بعد از رحلت زنش ادعا مي كند كه زني از اجنه بنام حنانه عاشق او شده است ، اما هيچ كس حرف او را باور نمي كند تا اينكه حوادث عجيب و غريبي در روستا اتفاق مي افتد .



در يك شب زمستاني او به بالاي پشت بام مي رود تا برفها را پارو كند كه از پشت بام مي افتد و تمام استخوانهاي بدن او خرد مي شود . پدربزرگم به دنبال شكسته بند محل مي رود تا او را بالاي سر «ميرزا محرم» بياورد و دست و پاي شكسته او را ببند تا خوب شود ، اما ميرزا محرم او را از اين كار منع مي كند و مي گويد كه زنش «حنانه» او را طبابت و خوب خواهد كرد .



پدرم مي گويد : علت افتادنش را پرسيدم كه او گفت : حنانه معشوقه اي از جن دارد كه او را بسيار اذيت مي كند و از پشت بام او را پرت كرده است .



بعضي از شكسته بندهاي محل مي گويند كه «ميرزا محرم» قطعا خواهد مرد و او را راه نجاتي از اين شكسته هاي استخوان نيست .



مادربزرگ ما نقل مي كند : در عرض سه روز او خوب و سالم شد و از قبل بهتر مي توانست راه برود و دست و پايش را حركت دهد كه اين كار تعجب همگان را برانگيخت .



از قضا روزي ميرزا محرم گم مي شود كه همه اهلي روستا به دنبال او مي گردند و از هر كس او را پرس و جو مي كنند اما هيچ كس خبر دقيقي از او ندارد ، تا اينكه يكي از اهالي مي گويد : ميرزا محمد را ديده كه به طرف شهر اجنه مي رفته است ‌‌‍[[ توضيح : در روستاي دور باش كوهي بنام ايوب انصاري وججود دارد كه قسمت شرقي آن به شهر اجنه معروف است ]] همه اهالي روستا يكپارچه به طرف كوه ايوب انصار رفته و او را جستجو مي كنند ، اما اثري از او نمي يابند و نا اميد به طرف خانه هايشان بر مي گردند و هر كس دنبال زندگي خود مي رود .



پدرم مي گويد : كه من براي يافتن ميرزا محرم به روستاهاي اطراف رفتم و او را جستجو كردم ، اما اثري از او نيافتم و نا اميدانه به روستا برگشتم تا اينكه بعد از 7 شبانه روز به طور اتفاقي او وارد منزل ما شد ، همه خانواده از ديدن او شوكه شديم و علت غيبتش را جويا شديم ؟



او كه ما را ناراحت ديد اين چنين گفت : مرا به طريق زنم حنانه به عروسي اجنه دعوت كردند تا در عروسيشان شركت كنم و برايشان آواز بخوانم .



پدرم مي گويد : ما حرف او را قبول نكرديم و دليل قانع كننده اي خواستيم كه او اين چنين گفت : اگر بگويم حرفم را باور خواهيد كرد ؟



در عروسي جنيان ديدم كه قوچ احمد را آوردند ( احمد يكي از دامداران محل بوده كه در آن زمان قوچ معروفي داشته است ) ذبح كردند و از آن غذا درست كردند . براي اثبات گفته هاي خودم يك دنده از دنده هاي قوچ را برداشتم ، آنها بعد از ذبح تمام اعضاء پوست و استخوان قوچ را جمع كردند تا قوچ را دوباره زنده كنند كه يكي از دنده ها را پيدا نكردند براي جايگزين كردن ان مجبور شدند درختي را بتراشند و دنده درست كنند و به جاي آن دنده بگذارند ، شما مي توانيد آن قوچ را با اذن صاحبش ذبح كنيد تا گفته هاي من اثبات شود . اما صاحب قوچ قبول نكرد و بعد از يك هفته قوچ مريض شد ، قصاب محل بعد از سر بريدن قوچ و كندن پوست آن حيوان گفته هاي ميرزا محرم را تاييد مي كند و تمام خانواده ي صاحب مال آن دنده را كه از درخت درست شده بود را ديده و باور كردند كه ميرزا محرم راست مي گويد .



مادربزرگم مي گويد : ميرزا محرم به من گفت : وقتي به عروسي اجانين رفتم ، ديدم كه لباس عروسي شما راآن عروس پوشيده بود كه لكه خوني را به آن زده ام تا ببينيد و حرف مرا باور كنيد .



او مي گويد : با اعضاء خانواده به طرف صندوقچه لباسهايم رفتم و ديدم كه قفل آن باز نشده است ، كليد را آوردم و قفل را باز كردم و لباس عروسي ام را كه مدتها بود نپوشيده بودم در آوردم ، لكه خوني قرمز رنگ و تازه روي آن بود كه يقين كرديم ميرزا محرم راست مي گويد .



اين كارا ادامه داشت تا اينكه يك روز براي كاري از خانه بيرون رفتم ، بعد از يك ساعت امدم ديدم كه جارو در وسط خانه روي گليم حركت مي كند و خانه را جارو مي كند . اول خيلي ترسيدم، ولي چون ميرزا محرم خانه بود وارد خانه شدم و علت را از پرسيدم ؟ او گفت : نترس دختر زنم بود كه خانه را جارو مي زد .



مادربزرگم مي گويد : به حرفهاي ميرزا اهميت ندادم و دوباره به بيرون خانه برگشتم و بعد از نيم ساعت كه نهار شده بود جهت نهار دادن به او به خانه امدم و با كمال تعجب ديدم كه خانه تميز و مرتب شده بود . بعضي وقتها مي ديدم كه كه در خانه وسايل خود به خود جا به جا مي شوند و علت را نمي دانستم و از ميرزا مي پرسيدم مي گفت : فرزندانم هستند كه كار مي كنند ، اما من چيزي نمي ديدم .



ميرزا محمد يكي از عموزاده هاي او مي گويد : كه يك روز برحسب اتفاق ديدم كه ميرزا محمد در روي چمن ها بازي مي كند و اين ور و آن ور مي پرد ، نزديك او شدم و گفتم : تو چرا با اين كارها آبروي خانوادگي ما رو مي بري ؟

او گفت : من كه با شما كاري ندارم و فقط با پسرم دارم بازي مي كنم . من چون كسي به غير از او را نمي ديدم بر او تندي كردم و خواستم كه به خانه برگردم در اين هنگام در جاي خود ميخكوب شدم و احساس كردم كسي پالتوي مرا گرفته و مانع از حركت من مي شود تا اينكه ميرزا محرم گفت : پسرم او رها كن تا برود و من آسوده خاطر به طرف خانه رفتم و در همان شب به خانه او رفتم و از كرده خود معذرت خواستم .عمويم مي گويد : من يك شب بيدار بودم كه ديدم ميرزا محرم بلند شد و به طرف حياط رفت . با خودم گفتم : حتما به دستشويي مي رود ، اما به طور ناگهاني شروع به اذان گفتن كرد ما از كار او تعجب كرديم و بابرادرم بلند شديم و به سمت حياط دويديم تا مانع اذان گفتن او در نيمه شب بشويم . چون مي دانستيم او اگر اذان بگويد تمام اهالي بيدار مي شوند و اعتراض مي كنند .



برادرم گفت : چرا اذان مي گويي و نمي گذاري مردم بخوابند ؟



دراين موقع ميرزا محرم گفت : مگر شما مسلمان نيستيد ماه گرفته است ما با كمال تعجب ديديم كه ماه كاملا گرفته است ؟



او گفت : اگر زنم حنانه نمي گفت ، من هم مثل شما نمي دانستم.



پدرم نقل مي كند : در اواخر ما ميرزا محرم را كاملا قبول داشتيم و به حرفهايش اطمينان مي كرديم . يك روز پدرم به من گفت : ميرزا محرم را به حمام ببر . من هم اول صبح او را بيدار كردم و به حمام محل كه آن زمان عمومي بود ، بردم . بعد از در آوردن لباسهايمان وارد حمام شديم ، من او را داخل حوضچه آب گرم گذاشتم و خودم مشغول صحبت با يكي از همسايه ها درباره ي آبياري باغ شدم در اين هنگام ديدم كه يك نفر با دو بچه وارد حمام شدند ، اما چون هوا هنوز تاريك بود آنها را دقيق نگاه نكردم . سپس آنها مستقيماً به سمت ميرزا محرم رفتند من خيال كردم كه از اهالي روستا هستند ، بعد از چند دقيقه به طرف ميرزا محرم برگشتم و از آن مرد و بچه هايش پرسيدم ؟ ميرزا در جواب من گفت : من خانه خراب شدم زنم حنانه به هندوستان رفته و ديگر برنگشته است . آن مرد هم دايي بچه ها بود كه مي خواست بجه ها را تحويل من بدهد من نيز قبول نكردم و سرپرستي انها را به او سپردم كه برگشتند و رفتند . من از همسايه اي كه در حمام بود پرسيدم آيا اون مرد و بچه ها را ديده يا نه؟ او گفت : وارد شدن آنها را ديدم ولي رفتنشان را نه .



تمام كساني كه ميرزا محرم را در آن زمان ديده اند اين گفته ها را تاييد مي كنند و اكنون در آن روستا شهرت بسزايي دارد . ميرزا محرم در سن 80 سالگي به روستاي أسبيل إ رفت و در همان جا هم دار فاني را وداع گفت .

amirkurd
Wednesday 6 May 2009-1, 08:24 AM
از دوستانم یکی از خا طره های پدر بزرگش را برای من گفت که من در اینجا می نویسم http://www.arvah.net/Smileys/classic/rose.gif

با چند ساعت فاصله از ده یک جاده وجود دارد که تا حالا بعضی از رهگذران درباره ی انجا داستانهای عجیبی گفته اند. چند سال قبل پدر بزرگ من در حال برگشت از ده دیگری به ده خودمان بود که

تصمیم میگیره که میانبر بزنه تا زودتر به ده برسه برای همین او از همان جاده می یاد خورشید نیز غروب کرده بوده ولی هنوز هوا کاملان تاریک نشده بوده .بعد از کمی راهپیمایی هوا تاریک

می شه ولی او همین تور به جلو میره تا اینکه در وسط های راه در کنار یک قلعه ی متروکه و قدیمی صداهایی می شنوه اون کنجکاو می شه و به دنبال صداها به داخل قلعه میره که با تعجب

موجوداتی را می بینه که عروسی گرفته اند (پدربزرگ دوستم اشپز خوبی بوده یعنی در جشنهای عروسی غذا درست می کرده ادم نترسی هم بوده ) در همین حال یکی از اون موجودات که

که دوستم می گفت که پدر بزرگش می گفته جن بودن به طرف اون می یاد و به او می گه که تو در جشن های عروسی غذا های خوبی درست می کنی امشب برای ما هم درست کن. او

با خودش فکر می کنه که اگه بمونه و برای اون موجودات غذا درست کنه بهتره تا اینکه در این جاده خطرناک به طرف ده بره و برای همین او قبول می کنه و برای اون موجودات غذا درست می کنه

او در هین غذا پختن متوجه یکی از موجودات میشه که لباسی شبیه به لباسی که اون چند روز قبل از شهر برای زنش خریده بر تن داره او نیز بدون درنگ مقداری از غذا را به لباس می ماله خلاصه

صبح می شه و اون بطرف ده راه می افته به ده که می رسه داستان را برای خوانواده ی خود می گه که اونها باور نمی کنند و بعد به زنش می گه که لباس را به او نشان ده اونه به اتاقی که لباس

در انجاست میروند و می بینند که سر صندوق قفل است قفل را باز می کنند و با کمال تعجب می بینند که مقداری غذا بر روی لباس مالیده شده . http://www.arvah.net/Smileys/classic/rose.gif


این داستانی بود که دوستم برای من تعریف کرد .

amirkurd
Thursday 7 May 2009-1, 08:44 AM
سر والتر رایلی :
سروالتر رایلی به هنگام پادشاهی ملکه الیزابت اول , محبوب و مورد توجه او بود اما محبوبیت رایلی به هنگام آغاز پادشاهی جیمز اول در سال 1603 رو به کاهش گذاشت. رایلی نهایتا زندانی شد و این دوره حبس 13 سال به طول انجامید . رایلی در سال 1616 پادشاه را متقاعد ساخت که وی را از زندان آزاد کند تا برای یافتن طلا به آمریکای جنوبی برود . رایلی در این ماموریت با شکست مواجه شد و به همین سبب دستور پادشاه , در سال 1618 در برج لندن اعدام شد . می گویند روح والتر رایلی بسیاری از نقاط برج لندن از جمله کوئینز هاس و واک رایلی را تسخیر کرده است. در سال 1983 یکی از نگهبانان برج لندن صدای ور رفتن با قفل و کلون درها را شنید و هنگامی که نزدیک تر رفت موفق شد چهره سر والتر رایلی را تشخیص بدهد که داشت خیره به او می نگریست

amirkurd
Thursday 7 May 2009-1, 08:46 AM
آراهام لینکلن :
ابراهام لینکلن رئیس جمهوری آمریکا در سال 1865 ترور شد . بسیاری از ساکنان و کارکنان کاخ سفید در واشنگتن آمریکا چنین مدعی شده اند که روح لینکلن را در داخل کاخ دیده اند. ویلیام ماملر کمی بعد از مرگ بینکلن , از یک زن عکس گرفت . وی در هنگام گرفتن عکس , اطلاعی از هویت زن مذکور نداشت , اما این زن همسر لینکلن بود . هنگامی که عکس فوق ظاهر شد , تصویر روحی که تصور می شود متعلق به لینکلن باشد در پشت سر همسرش پدیدار گشت و این در حالی بود که دو دست خود را بر روی شانه های همسرش گذاشته بود.
هری ترومن یکی دیگر از روسای جمهور آمریکا نیز گفته است که خدمه کاخ بارها به وی گزارش داده بودن که روح لینکلن را دیده اند. ترومن صدای تقه مرموزی را می شنید که به در اتاق کارش کوبیده می شد. او بر این باور بود که لینکلن در کاخ سفید حضور دائمی دارد.
دیگر ساکنان موقت کاخ سفید نیز روح لینکلن را دیده اند که در راهروهای کاخ در حال قدم زدن است و یا در حال پوشیدن پوتین هایش است. زاکلین کندی یکبار گفت که او حضور لینکلن را در کاخ حس می کرد و از این حس , آرامش فراوانی به او دست می داد. این اعتقاد وجود دارد که وح لینکلن از آن رو در کاخ سفید وجود دارد که او در دوران حضورش در کاخ سفید رنج های روحی بسیاری را تحمل کرد. عده ای می گویند این روح هنگامی پدیدار می شود که کشور آمریکا درگیر یک خطر جدی باشد

amirkurd
Thursday 7 May 2009-1, 08:48 AM
ناپلئون بناپارت :
ناپلئون بناپارت , امپراتور فرانسه سال 1821 در حالیکه دوران تبعید خود را سپری می کرد , در جزیره سنت هلن واقع در اقیانوس اطلس در گذشت . یکی غریبه مرمور درست در همان روز مرگ ناپلئون در حالیکه چهره اش را با شال پوشانده بود به منزل مادر ناپلئون در شهر رم رفت و به اطلاع وی رساند که امپراتور لحظاتی پیش درگذشته است. این غریبه مرموز سپس با عجله از نظر ناپدید شد. مادام بناپارت بلافاصله مستخدم را احضار کرد و پرسید این مسافر غریب از کدام مسیر رفت ؟ اما پاسخ شنید کسی به خانه نیامده بود که بخواهد آن جا را ترک کند. خبر رسمی مرگ امپراتور ده هفته پس از این ماجرا به اطلاع مادرش رسانده شد.

amirkurd
Thursday 7 May 2009-1, 09:21 AM
دیک تورپین :
می گویند روح دیک تورپین یکی از مشهورترین ارواح سرگردان در جاده ها بخش های وسیعی از جاده لندن به اسکاتلند را به تسخیر خود در آورده است. دیک تورپین جانی و تبه کار بیرحمی بود که نهایتا در سال 1739 دستگیر و به جرم سرقت احشام در یوک انگلستان به دار مجازات آویخته شد.
صدها گزارش از مشاهده روح دیک تورپین عمدتا در جاده های داخلی انگلستان ثبت شده است . در بزرگراه آ یک , یک شبح اسب سوار دائما در برابر رانندگان پدیدار می شود. می گویند روح تورپین منطقه میان هینکلی و نانیتون را در میدلندز به تسخیر خود در آورده . این روح معمولا با چهره ای پوشیده در نزدیکی دهکده وتون پدیدار می گردد. پرونده های تاریخی نشان می دهد که تورپین زمانی از این دهکده وتون پدیدار می گردد. پرونده های تاری خی نشان می دهد که تورپین زمانی این دهکده را به عنوان مخفی گاه خود استفاده می کرده روح مذکور همچنید در جاده آ یازده ما بین لندن و نورویچ دیده شده که سور بر یک اسب سیاه چهار نعل می تازد و این درحالی است که کمر زنی را گرفته و زن دارد جیغ می کشد. تورپین به هنگام حیاتش یک زن بیوه ثروتمند را به دام انداخت و آن قدر او را شکنجه کرد تا محل اختفای جواهرات خود را به وی بگوید. تورپین سپس این زن را با طناب به اسب خود بست و روی زمین کشید تا جان سپرد.
گزارش های بسیاری از سوی توریست های نا آشنا با داستان دیک تورپین ارایه و ثبت شده که بسیاری از آنها با واقعیت های تاریخی مرتبط با این تبهکار سرشناس مطابقت می کند. بعضی از افراد ادعا می کنند که در واقع هیچ روح یا شبحی را ندیده اند . اما بر روی قسمت های خاصی از جاده ناگهان حضور سنگین , ازار دهنده و شدیدا اعصاب خرد کن چیزی را احساس کرده اند. شاید دلیل این امر , انرژی بسیار زیادی باشد که دیک تورپین پس از مرگ خود در این نواحی بر جای نهاد.

amirkurd
Thursday 7 May 2009-1, 09:22 AM
ارواح زنان مشهور

مریلین مونرو :
جنازه مرلین مونرو بازیگر و ستاره ناس سینما , سال 1962 در خانه اش یافت شد. جان میرز شفاگر آمریکایی و عکاس پدیده های خارق العاده به رغم این گمان غالب که مونرو خودکشی کرد , مدعی شده است که روح این بازیگر بر وی ظاهر شده و به او گفته است که مرگش صرفا بر اثر یک حادثه ناخواسته بوده است. همسایگان خانه مونرو خبر از این می دهند که درست در سالروز مرگ این بازیگر روح وی را در باغ خانه اش می بینند. کسانی هم گزارش داده اند که روح مونرو را در نزدیکی قبرش در گورستان ولت وود مموریال در حالتی سرگردان و پریشان مشاهده کرده اند. برخی از افراد نیز مدعی شده اند که تصویر مریلین مونرو را در آیینه هتل روزولت دیده اند. مونرو هنگام حیان به این هتل زیاد رفت و آمد می کرد و یکی از مکان های مخبوب او به شمار می رفت.

الیزابت بوردن:
الیزابت بوردن در یک پرونده جنایی پر سر و صدا در آمریکا , از اتهام به قتل بسیار فجیع پدرش اندرو و زن پدرش ابی بیگناه و مبری شناخته شد . در روزی که این جنایت فجیع به وقوع پیوست , الیزابت اندرو و ابی و یک خدمتکار که مشغول تمیز کردن پنجره ها بود در خانه حضور داشتند. الیزابت ادعا کرد که به هنگام قتل در خانه نبوده است. این در حالی بود که ابی در اتاق خواب مخصوص مهمان ها و اندرو در اتاق نشیمن به قتل رسیدند . از آن هنگام به بعد خانه مذکور در شهر فال ریور در ایالت ماسا چوست آمریکا مرکز فعالیت های منسوب به ارواح بوده است. در بسیاری از اتاق های خانه جریان های هوای سرد احسا می شود. افرادی که در خانه کار می کنند می گویند که هر از چند گاه صداهای مرموزی را می شنوند و همچنین درهای اتاق های خانه خود به خود باز و بسته می شوند و نیز رد پاهای توضیح ناپذیری در خانه دیده می شود و می گویند روح ابی رخت خواب ها را منظم می کند و همچنین صدای دعوای دو زن نیز شنیده می شود.

ماری آنتوانت:
چنین مشهور است که ارواح ماری آنتوانت (همسر لویی شانزدهم پادشاه فرانسه که با گیوتین سر از بدنش جدا شد ) و معاصران او کاخ ورسای را در فرانسه به تسخیر خود در آورده اند . این تسخیر شدگی ها موضوع مهم و جنجالی ای برای محققان پدیده های ماوراء الطبیعه ای در سال 1901 بود (( انجمن تحقیقات ماوراء الطبیعه ای )) عاقبت در سال 1982 پذیرفت که آنچه در ورسای روی می دهد هیچ تطابقی با الگوی تسخیر شدگی بی هدف و خوادث خشن و وحشتناک ندارد. این انجمن اینگونه حدس زد که این ناحیه در کشور فرانسه قدرت حسی زیاد خود را از آندسته چهره های سرشناس تاریخی می گیرد که در زمان حیات خویش احساس می کردند که زمان و دوران قدرت شان در شرف به پایان رسیدن بوده است.

amirkurd
Saturday 9 May 2009-1, 09:34 AM
فانوس دریایی بندر کهن بوکا
در جنوب جزیره ی گاسپاریلا٬ فانوس دریایی در بندر کهن بوکا گرند واقع شده. دقیقا در کنار این فانوس دریایی ساختمانی همچون برادر دو قلوی آن مستقر است که به عنوان منزل دستیار مسئول نگه داری از فانوس دریایی از آن استفاده می شد .می توان گفت تقریبا سازه های اصلی این دو ساختمان در دریا مفقود شده است. در سال ١٩٧٠ خط ساحلی١٨٩٠٬ فوت فرسایش پیدا کرد و این فرسایش دستیابی به اسکلت و اساس فانوس دریایی را امکان پذیر کرد .نگرانی مقامات محلی در این مورد افزایش یافت و گامهایی که دولت در این جهت برداشت در دسترس بودن فانوس دریایی برای نسلهای آینده را تضمین کرد.
در سال ١٨٨٠هنگامی که فسفات در رودخانه ای که چندین مایل دورتر از مکان ساخته شدن فانوس دریایی قرار داشت کشف شد٬ آن را در کرجی هایی بارگیری کرده و به بندر بوکا گرند بردند و سپس به سمت شریانهای به اقیانوس ریزنده بار زده شد. به علت رشد افزاینده تجارت در بندر بوکا مجلس سنا مبلغ سی و پنج هزار دلار برای ساخته شدن یک فانوس دریایی در سال ١٨٨٨ در انتهای جنوبی جزیره ی گاسپاریلا برآورد کرد . و بدینگونه فانوس دریایی بندر کهن بوکا گرند متولد شد .
مسئولان نگه داری از فانوس دریایی از سال ١٨٩٠ تا ١٩٥١ همراه با خانواده شان در آن به کار مشغول بوده و زندگی می کردند. در واقع فانوس دریایی مکانی برای زندگی مسئولان نگه داری از آن و خانواده ی آنها بود و از ساختمان کناری آن به عنوان محلی برای زندگی دستیاران آنها استفاده می شد. مسئولان نگه داری تا نیمه شب از چراغ روشنایی محافظت کرده و دستیاران آنها مسئولیت نگه داری از آن را در ادامه ی شب بر عهده داشتند .
تصور می شود که در فانوس دریایی دو روح وجود دارد. در مدت حیات این فانوس دریایی ٬دختر کوچک یکی از مسئولان نگه داری توسط بیماری شبیه به دیفتری یا سیاه سرفه جان خود را از دست داد . رهبران تورها میگویند که صدای بازی کردن آن دختر در یکی از اتاقهای طبقه ی بالا قابل شنیدن است . یک نگبان سابق پارکهای سلطنتی که رهبرتورهای بازدید ازآن فانوس دریایی بود همیشه به راهرویی در طبقه دوم اشاره می کرد و رو به بازدید کنندگان میگفت : این یکی از مکانهای محبوب آن دختر کوچک برای بازی کردن بود . او همچنین می گوید نیمه شبها صدای آن دختر کوچک که بالای پله ها در حال بازیست قابل شنیدن است.
گفته شده که روح دوم ٬ شبحیست بدون سر متعلق به یک پرنسس اسپانیایی به نام ژوزف.
در افسانه ها نقل شده که یک دزد دریایی به نام جو گاسپردفینه ی ازرشمند خود را در زیر شنها٬ نزدیک به مکانی که نود سال بعد فانوس دریایی بوکا گرند در آن ساخته شد پنهان کرده بود . ظاهرا گاسپرکه دلداده ی آن پرنسس اسپانیایی بود او را دزدیده و به این دلیل که شاهزاده خانم به او علاقه ای نداشت و دست رد بر سینه ی او زده بود از فرط خشم و دیوانگی شمشیر خود را از غلاف بیرون کشیده و سر پرنسس را از بدنش جدا میکند. پس از آن خجالت زده از عملی که مرتکب شده بود بقایای بدن بی جان ژوزف را جمع آوری کرده و درزیر شنهای جزیره دفن می کند. از بداقبالی پرنسس ٬ گاسپر به دلیل عشق عظیمی که نسبت به او داشت حاضر به ترک او نبود و در افسانه ها آمده که او سر معشوقه ی خود را برای سر کردن ادامه ی زندگی اش با خود می برد .گزارشات حاکی از آن است که شبح بدون سر این زن در حالی که در جزیره ی گاسپاریلا احتمالا برای یافتن سر خود قدم میزند دیده شده.
در سال ١٩٥٦گارد ساحلی آمریکاچراغ این فانوس را به حالت اتوماتیک در آوردند و ده سال بعد یعنی در سال ١٩٦٦ گارد ساحلی چراغ را٬ که به دلیل بی توجهی نسبت به آن و همچنین فرسایش ساحل در حال خراب شدن بود از ساختمان حذف کردند. در سال ١٩٧٢ لی کانتی مالکیت فانوس دریایی و ١٣ جریب اطراف آن را در دست گرفت و فعالیتهای گسترده ای را جهت احیای ساختمان آغاز کرد .انجمن محافظت از جزیره ی گاسپاریلا سرمایه گذاری بیشتری انجام داده و سرانجام فانوس دریایی تعمیر شد.
این فانوس دریایی در سال ١٩٨٠ در لسیت ملی مکانهای تاریخی قرار گرفت و در سال ١٩٨٦ دوباره روشن شده و در جهت تامین روشنایی گارد ساحلی به کار گرفته شد. در سال ١٩٨٨ فانوس دریایی و ١٣ جریب احاطه کننده ی آن از مالکیت لی کانت به مالکیت ایالت فلوریدا در آمده و تبدیل به پارک ملی جزیره ی گاسپاریلا شد.
فانوس دریایی بندر کهن بوکا در حالی که اطراف آن محصور است رو به عموم مردم خودنمایی می کند .مردم میتوانند از طریق ساحل یا پارک کنار آن از منظره ی دلپذیری از فانوس دریایی بهره مند شوند . هم اکنون از ساختمان کناری فانوس دریایی به عنوان خانه ای برای نگهبانان پارک استفاده می شود

amirkurd
Saturday 9 May 2009-1, 09:35 AM
شكارچيان روح و محققان مسائل ماوراءالطبيعه براي كشف مكان‌هايي كه در قلمرو ارواح هستند و تحقيق و بررسي درباره آنها از مسير عادي خود خارج مي‌شوند و به راه‌هاي گوناگوني دست مي‌زنند اما افرادي هستند كه نيازي به جستجو به دنبال يافتن ارواح ندارند. ارواح هميشه در كنارشان هستند و در خانه خودشان.

(توري وي) و خانواده‌اش از اين نوع افراد خاص هستند. آنها در يك خانه قديمي كه متعلق به قرن هجدهم ميلادي است، زندگي مي‌كنند. خانه‌اي كه آشكارا تحت حكمفرمايي چندين روح و موجود نامرئي است. مطلبي كه مي‌خوانيد، داستان خانه (توري) است. من هميشه از اين‌كه در خانه‌اي كه حقيقتا خانه ارواح است بزرگ شده‌ام، احساس خوش‌اقبالي مي‌كنم. پدربزرگ و مادربزرگم بيش از پنجاه سال در يك خانه كهن دويست ساله با معماري باستاني زندگي كردند. اين خانه كه خانه روياهاي من است و نام آن را (خانه نانا) گذاشته بودم، در موطن من يعني مركز (نيوهمپ شاير) قرار دارد و به سبك اواخر سال‌هاي 1700 ساخته شده است.ادامه اين اتفاق را بخوانيد:

آليس دوست خيالي من

من در طول مدت عمرم (اكنون 28 سال دارم) در مقاطع مختلفي در آن خانه زندگي كرده‌ام. من و خواهرم از وقتي خيلي بچه بوديم مي‌دانستيم يك چيزي در آن خانه با همه خانه‌ها تفاوت دارد. يادم مي‌آيد تقريبا سه سال داشتم و درون تخت حفاظ‌دارم گريه مي‌كردم و مادرم را صدا مي‌زدم چون احساس مي‌كردم كسي در آن اتاق ايستاده است و مرا نگاه مي‌كند. آن موقع‌ها فقط يك حمام در آن خانه بود كه آن هم در بالاي پله‌هاي طبقه دوم قرار داشت. در طبقه دوم چهار اتاق خواب هم بود كه دو در دو طرف راهرو قرار داشتند. پلكان ديگري هم به اتاق زير شيرواني ختم مي‌شد. من و خواهرم هر دو مي‌ترسيديم تنهايي به طبقه بالا برويم چون هميشه فكر مي‌كرديم يك نفر آنجا ايستاده است و ما را تماشا مي‌كند. آن‌قدر ترسيديم كه حتي وقتي به حمام مي‌رفتيم هم لاي در را باز مي‌گذاشتيم.


مادرم مي‌گويد وقتي دو يا سه سال داشتم يك دوست خيالي به نام (آليس) براي خودم پيدا كرده بودم. تمام مدت با آليس بازي مي‌كردم و هميشه درباره او حرف مي‌زدم ولي ناگهان اين عادت را يك باره كنار گذاشتم و ديگر چيزي درباره او نگفتم. مادرم كه توجهش به موضوع جلب شده بود، علت را از من جويا شد. من جواب دادم: (او مرد) حالا هيچ‌كدام از ما نمي‌دانيم كه آيا واقعا آليس يك خيال بود يا يك روح.


يك خاطره ديگر هم از دوران كودكي‌ام به ياد دارم. يك روز روي تاب درون حياط نشسته بودم و به تنهايي بازي مي‌كردم و در همان حال خانه را تماشا مي‌كردم. ناگهان چشمم به پنجره اتاق زير شيرواني افتاد. قسم مي‌خورم كه يك نفر آنجا ايستاده بود و به من نگاه مي‌كرد. از نه سالگي به خواندن داستان‌هايي از ارواح روي آوردم و كاملا شيفته و مسحور آنها شدم. به همين خاطر وقتي مادرم گفت (خانه نانا) در تسخير ارواح است اصلا تعجب نكردم. همان وقت بود كه مادر داستان‌هاي واقعي از ارواح را كه براي او و دايي‌هايم در آن خانه اتفاق افتاده بود، تعريف كرد. او درباره مردي گفت كه وقتي خيلي كوچك بود تصويرش را در آينه اتاقش ديد. او مردي سيبلو بود كه آستين‌هايش را به سبك قديم با كش بالا نگه داشته بود.

amirkurd
Saturday 9 May 2009-1, 09:36 AM
شوخي‌هاي روحانه
مادربزرگ اهل بيرون رفتن نبود و اغلب در خانه به كارهاي معمولي مي‌پرداخت. آن وقت‌ها مادرم يك اسب داشت و وقتي او و برادرهايش در مدرسه بودند، مادربزرگ به اسب آب مي‌داد و آن را از اصطبل بيرون مي‌آورد تا در چراگاه بچرد. يك روز كه به همين منظور از خانه بيرون رفته بود، بعد از مدتي بازگشت و دستگيره را چرخاند تا آن را باز كند و به داخل برود ولي در باز نشد. خلاصه اين‌كه مادربزرگ مجبور شد از پنجره طبقه اول به داخل برود و وقتي در ورودي را از پشت نگاه كرد، ديد كسي يا چيزي آن را از داخل قفل كرده است. يك كم ترسيده بود ولي نه زياد زيرا تا آن زمان تقريبا همه افراد خانه حداقل يك‌بار موارد مشابهي را تجربه كرده بودند و اين بار نوبت به مادربزرگ كه من او را (نانا) صدا مي‌زدم رسيده بود. دفعه بعد دوباره مادربزرگ براي رسيدگي به اسب بيرون رفت. سپس به خانه برگشت. دستگيره را چرخاند ولي باز هم در باز نشد. دوباره از پنجره به داخل رفت و فهميد يك نفر بخاري قديمي و بزرگ اتاق پذيرايي را بيرون آورده، آن را در مسير اتاق پذيرايي تا در ورودي خانه حمل كرده و آن جا قرار داده است. حتما به او حق مي‌دهيد كه حسابي بترسد. آن روز مادربزرگ به همسايه‌اش تلفن زد و از او خواست تا برگشتن پدربزرگ پيش او بماند. اتفاق بعدي براي پدربزرگ افتاد. آن روز او در انبار مشغول كندن پوست يك آهو بود كه همان روز شكار كرده بود. او بهترين چاقوي مخصوص شكارش را برداشت و در ديوار فرو كرد بعد به آن طرف انبار رفت تا چيزي بياورد وقتي به سوي ديوار برگشت تا چاقو را بردارد و به كارش ادامه دهد، چاقويي در كار نبود. پدربزرگ گوشه و كنار انبار را گشت ولي تا به امروز ديگر كسي اثري از آن چاقو پيدا نكرده است

amirkurd
Saturday 9 May 2009-1, 09:36 AM
داستان پيرمرد
وقتي چهارده سال داشتم پدر و مادرم از يكديگر جدا شدند و من، مادر، خواهر و برادر كوچكم به خانه ارواح مادربزرگ و پدربزرگ نقل مكان كرديم. از آنجا كه من نوه بزرگ نانا و پدربزرگ بودم اوقات زيادي را در كنار آنها مي‌گذراندم ولي آن زمان كه با مادر، خواهر و برادرم به آن جا رفتيم بيش از هر زمان ديگري فعاليت‌هاي ارواح را احساس مي‌كردم.
نمي‌دانم درست است يا غلط ولي بارها شنيده‌ام ارواح از بچه‌ها انرژي مي‌گيرند و من، در آن زمان كه سه بچه در آن خانه حضور داشت اولين شبح را به چشم ديدم. آن روز روي تختم به خواب عميقي فرو رفته بودم كه ناگهان بي‌دليل بيدار شدم. صداي زنگ ساعت طبقه پايين به گوشم خورد و ناخودآگاه به ساعت شماطه‌دار اتاقم نگريستم. دقيقا نيمه‌شب بود. احساس غريبي داشتم. فكر مي‌كردم كسي مرا تماشا مي‌كند. به پايين تختم نگاه كردم. غباري سپيدرنگ ديده مي‌شد. آن غبار يا مه شبيه به يك انسان بود. انساني كه هيچ قسمت از اندامش قابل ديدن و شناسايي نبود. پيش خودم تجسم كردم كه او يك پيرمرد با ريش سفيد است. خيلي ترسيدم، برگشتم و به روي شكم خوابيدم و بالش را روي سرم فشار دادم. لازم به گفتن نيست كه آن شب ديگر خوابم نبرد. در طول اين سال‌ها خيلي اتفاقات در آن خانه افتاده است كه همه آنها انسان را به ياد ارواح و اشباح مي‌اندازد. خيلي چيزها ناپديد مي‌گشتند و بعد از مدتي خود به خود در جايي پيدا مي‌شدند كه صدبار گشته بوديم. بوهايي عجيب از عطرهاي قديمي در فضا مي‌پيچيد يا حتي گاه پيانو نيمه‌هاي شب به خودي خود آهنگ مي‌نواخت.

amirkurd
Saturday 9 May 2009-1, 09:37 AM
ارواح بچه‌گانه
آن موقع‌ها ديگر مادر كار با اسب را آغاز كرده بود. او آموزش سواركاري مي‌داد و اسب تربيت مي‌كرد. هميشه بچه‌ها دور و بر خانه ما در حال بازي و جست و خيز بودند. يك روز كه ما به نمايشگاه اسب رفته بوديم، پدربزرگ پيش مادربزرگ رفت و شروع به نق زدن كرد. او از والدين اين دوره و زمانه شكايت داشت و مي‌گفت ما كه پرستار بچه نيستيم كه آنها بچه‌هايشان را دور و بر خانه ما رها مي‌كنند. مادربزرگ با تعجب گفت (ولي امروز هيچ بچه‌اي اين‌جا نيست. همه به نمايشگاه اسب رفته‌اند.)
پدربزرگ جواب داد (ولي يك دختر كوچولوي مو طلايي آن بيرون دارد مي‌دود.) مادربزرگ تاكيد كرد هيچ بچه‌اي اين‌جا نيست. اين تنها دفعه‌اي نبود كه دختر كوچولوي مو طلايي در آن خانه ديده شد. يك روز برادر پنج ساله‌ام هم او را ديد و يك‌بار ديگر يكي از شاگردان مادرم گفت دخترك مو طلايي را پشت پنجره طبقه بالا ديده است. شايد او آليس بود! جالب است يك‌بار برادرم گفت يك دلقك شيطاني را در آشپزخانه ديده است. شايد اين حرف برادرم به نظر احمقانه برسد ولي مادرم مي‌گويد من هم وقتي كوچك بودم يك‌بار گفتم در آشپزخانه يك دلقك وحشتناك ديده‌ام.

amirkurd
Saturday 9 May 2009-1, 09:37 AM
يك شاهد باتجربه
مادرم مدتي به دو برادر تعليم اسب سواري مي‌داد. يك روز مادر آن دو به مادرم گفت: (اين دور و بر موجودات زيادي هستند.) مادرم با تعجب پرسيد: (موجودات؟!) زن پاسخ داد: (بله، ارواح، من آنها را مي‌بينم.) آن زن حس ششم قوي‌اي داشت و خداوند اين توانايي ذاتي را در وجود او قرار داده بود كه مي‌توانست ارواح را به چشم ببيند. او با پليس ماساچوست همكاري مي‌كرد و با كمك قدرت منحصر به فرد خود، افراد مفقود شده را پيدا مي‌كرد. او گفت: هر بار كه به خانه ما مي‌آيد، روح دو پسر بچه را مي‌بيند كه بيرون خانه زندگي مي‌كنند. او همچنين افزود: محلي كه خانه ما در آن قرار دارد درست شبيه به يك معبر است كه ارواح در آن رفت و آمد مي‌كنند.
يك شب از آن خانم دعوت كرديم به خانه ما بيايد و آن جا را دقيق‌تر ببيند. او گفت: چهار روح اصلي در اين خانه زندگي مي‌كنند كه يكي از آنها (ادوارد) نام دارد. او همان سايه‌اي بود كه ما هميشه در پله‌ها و سالن خانه احساسش مي‌كرديم. يك‌بار كه با سرعت از پله‌ها بالا مي‌دويدم تا به دستشويي برسم سايه‌اي از يك انسان را جلوي خود ديدم و ناگهان در جايم ميخكوب شدم. به شدت ترسيدم. مي‌توانستم پشت سر او را به راحتي ببينم. آن سايه از من گذشت و از ديوار انباري رد شد و به درون آن رفت. مادربزرگ هم او را ديد. آن زن گفت آن سايه (ادوارد) بوده او در آن خانه زندگي نمي‌كرده و دوست خانوادگي ساكنان آنجا بوده است. ادوارد انسان بسيار تنهايي بود و پس از مرگ تصميم گرفت به آن خانه بازگردد زيرا خاطرات خوشي را از آن جا داشت. زن در ادامه گفت: ادوارد به ما علاقه زيادي دارد و دوست دارد ما اين موضوع را بدانيم. آن خانم به روحي به نام (ويولت مينز) هم رسيد ولي مطمئن نبود كه ويولت يك دختربچه است يا يك نوجوان ولي مي‌دانست او هميشه آنجاست. او همچنين گفت: خانم مسن‌تري نيز در آن خانه هست كه دوست دارد براي همه مفيد باشد

amirkurd
Saturday 9 May 2009-1, 09:38 AM
موجودات آشپزخانه!
همان سال مادر مجددا ازدواج كرد. يك شب يكي از دوستان پدرخوانده جديدم به همراه پسر نوجوانش در خانه ما بودند. پسر او يك بچه شهري بود كه خيلي زود از فعاليت خسته مي‌شد. آن شب او روي كاناپه اتاق پذيرايي خوابيد. نيمه‌هاي شب چراغ خواب او خاموش شد. او برخاست و به آشپزخانه رفت تا برق آنجا را امتحان كند، ولي در كمال حيرت و وحشت سه (چيز) را ديد كه دور ميز ناهارخوري نشسته‌اند. صبح روز بعد وقتي از خواب برخاستيم او گفت: (چيزهاي عجيبي در اين خانه هست. مي‌خواهم بروم خانه خودمان!) بايد بگويم كه ما اصلا حرفي از ارواح خانه به او نزده بوديم. او ديگر هرگز به خانه ما برنگشت. حتي پدرش هم به آن جا نيامد.
من مي‌توانم تا ابد درباره اتفاقات عجيب خانه‌مان برايتان بنويسم. ما هرگز احساس خطر يا تهديد نمي‌كرديم. در واقع آن ارواح را بخشي از خانواده خود مي‌دانستيم و احساس مي‌كرديم آنها از ما و از خانه‌مان محافظت مي‌كنند.
نيشگوني با انگشتان استخواني
اين آخرين و شايد عجيب‌ترين اتفاقي است كه برايتان نقل مي‌كنم. ده سال گذشته پدربزرگ و مادربزرگ زمستان‌ها به فلوريدا مي‌رفتند و در ماه آوريل دوباره به (نيوهمپ شاير) باز مي‌گشتند و تا ماه اكتبر در آن جا مي‌ماندند. دو سال پيش قبل از اين‌كه آنها آماده بازگشت به فلوريدا شدند، مادربزرگ در طبقه بالا و در يكي از اتاق خواب‌ها جلوي كامپيوترش نشسته بود و كار مي‌كرد. ناگهان كسي از پشت سر او را نيشگون گرفت. نيشگوني كه به قول خودش گويي با انگشتان بلند و لاغر استخواني گرفته شده بود.
آن موقع پنجاه و دو سال بود كه مادربزرگ در آن خانه زندگي مي‌كرد ولي اين نخستين باري بود كه او واقعا ترسيد و تا دو هفته بعد هيچ‌وقت به تنهايي و بدون پدربزرگ به طبقه بالا نمي‌رفت. اين اولين باري نبود كه (او) با مادربزرگ تماس داشت. بارها وقتي در آشپزخانه در حال كار بود احساس مي‌كرد كسي از كنارش مي‌گذرد و با بدن او برخورد مي‌كند ولي اين بار نيشگون او واقعا مادربزرگ را از جا پراند. من به مادربزرگ گفتم: (نانا، شايد او ادوارد بوده كه مي‌خواسته به شما بگويد نمي‌خواهد از اين‌جا بروي.) ولي حرف من درست به نظر نمي‌رسد چون پدربزرگ قسم مي‌خورد كه اين (اجنه او هميشه آن ارواح را اين طور خطاب مي‌كرد) تا فلوريدا به دنبالشان مي‌رود

amirkurd
Saturday 9 May 2009-1, 09:38 AM
بازگشت فرزند
پسر 22 ساله من روز هشتم آگوست از دنيا رفت. او در حال موتورسواري بود كه يك اتومبيل به او زد و ضربه مغزي شد. پسرم هفت روز در كما بود و فكر مي‌كنم در آن هفت روز بيشتر اوقات روحش از بدنش جدا مي‌شد. شب اول وقتي در حالت نيمه بيداري بودم پيش من آمد و گفت آن تصادف تقصير او نبوده است. روز آخر يك‌بار ديگر آمد و گفت گيج شده و نمي‌داند چه كند. همان روز عصر پسرم مرد. از آن زمان تاكنون اتفاقات عجيبي برايم افتاده است. ولي چند روز پيش عجيب‌ترين آنها برايم رخ داد. آن روز صداهاي زيادي در گوشم مي‌شنيدم به طوري كه تصميم گرفتم كمي بخوابم. ساعت يازده صبح بود. به پهلو دراز كشيدم. احساس كردم چيزي به پشتم خورد. برگشتم. كاملا بيدار بودم. پسرم پاي تختم ايستاده بود به طور باورنكردني سفيد بود و نوري نقرهآبي از او به اطراف مي‌پاشيد. نوري شبيه به الكتريسيته. مي‌توانستم به راحتي او را ببينم، موهايش، صورتش، عضلات بازويش و... كاملا بيدار بودم. با صداي بلند نامش را صدا زدم. او مثل هميشه لبخند زد و به طرف من آمد. اصلا نفس نمي‌كشيدم. قبل از اين‌كه به تخت برسد ناگهان متلاشي شد و به ميليون‌ها ستاره تبديل شد. تمام اين اتفاقات حدود پانزده ثانيه طول كشيد. من بيدار بيدار بودم و از اين اتفاق سر در نمي‌آوردم. او پسرم بود. خودش بود ولي با چهره‌اي روحاني. تا آخر عمرم اين اتفاق را فراموش نخواهم كرد و دوست دارم باز هم او را ببينم

amirkurd
Sunday 10 May 2009-1, 09:10 AM
دست‌ موميايي‌ ملكه‌ 3 هزار ساله‌ مصر زنده‌مي‌شود و انتقام‌ خود را از كاهنان‌ مي‌گيرد.عكس‌هايي‌ كه‌ همسر لويي‌ هامان‌ سياح‌ معروف‌فرانسوي‌ از روح‌ ملكه‌ عصيانگر مصر گرفته‌ و بازوبندهاي‌ اهدايي‌ وي‌، در موزه‌ لندن‌ موجوداست‌. در يك‌ جلسه‌ سخنراني‌ كه‌ در حضور ملكه‌انگلستان‌ برگزار مي‌شد، ملكه‌ اليزابت‌ از لردهاليفاكس‌ خواست‌ كه‌ يكي‌ از خاطرات‌ عجيب‌خود را بازگو كند. او نيز از دوست‌ خود لويي‌هامان‌ كه‌ هميشه‌ همراه‌ او در سفرها بوده‌،خواست‌ ماجراي‌ دست‌ خونين‌ ملكه‌ مصر را بيان‌كند. لويي‌ هامان‌ گفت‌: تا چند سال‌ پيش‌ دست‌موميايي‌ شده‌ توتان‌ خامون‌ يكي‌ از 7 دخترفرعون‌ را در اختيار داشته‌. او اظهار كرد: اين‌دست‌ موميايي‌ شده‌ را پاشا خديو اسماعيل‌ (يكي‌از پادشاهان‌ مصر) در ازاي‌ درمان‌ بيماري‌ مالارياكه‌ توسط من‌ صورت‌ گرفت‌، اهدا كرد. او گفت‌:اين‌ دست‌ موميايي‌ شده‌ باارزش‌ترين‌ شي‌ء درمصر مي‌باشد; از آن‌ به‌ خوبي‌ نگهداري‌ كن‌.
توتان‌ خامون‌ ملكه‌ عصيانگري‌ بوده‌ و عليه‌پدرش‌ برخاسته‌ و جنگيده‌. پس‌ از شكست‌ پدردستور مي‌دهد كاهنان‌ با شمشيري‌ دست‌ او راببرند و سپس‌ او را بكشند.
تابوت‌ توتان‌ خامون‌ كنار در فراعنه‌ قرار داده‌شد و براي‌ اينكه‌ مجازات‌ شود، دستش‌ به‌ همراه‌خودش‌ دفن‌ شد و مدت‌ 30 قرن‌ دست‌ به‌ دست‌گشت‌ تا بالاخره‌ به‌ پاشا خديو اسماعيل‌ رسيد و اونيز آن‌ را به‌ من‌ هديه‌ داد. من‌ هر كجا مي‌رفتم‌،آن‌ دست‌ موميايي‌ را از ترس‌ دزديده‌ شدن‌همراه‌ خود مي‌بردم‌. در ضمن‌، به‌ دست‌ يك‌ بازوبند قيمتي‌ نيز بسته‌ شده‌ بود. يك‌ روز در خانه‌ام‌نشسته‌ بودم‌ كه‌ ناگهان‌ متوجه‌ شدم‌ دست‌ موميايي‌كه‌ به‌ سختي‌ يك‌ چوب‌ بود، تغيير وضع‌ داده‌ وانگشت‌ سبابه‌اش‌ با وضع‌ معناداري‌ به‌ طرف‌ سقف‌اتاق‌ نشانه‌ رفته‌ است‌. من‌ با فشار زياد، انگشت‌ را به‌حالت‌ قبل‌ برگرداندم‌. روز بعد، با صداي‌ جيغ‌يكي‌ از خدمه‌ به‌سوي‌ تالار دويدم‌ و با كمال‌تعجب‌ ديدم‌ كه‌ گوشت‌ و عضلات‌ دست‌ نرم‌ شده‌ واز رگ‌هايش‌ خون‌ جاري‌ مي‌شود. واقعا وحشت‌كردم‌ اما از خدمه‌ و همسرم‌ خواستم‌ كه‌ موضوع‌ رابا كسي‌ در ميان‌ نگذارند.
بار ديگر در ماه‌ مي‌ سال‌ بعد، اين‌ اتفاق‌ روي‌داد و دست‌ شروع‌ به‌ زنده‌ شدن‌ كرد.
وقتي‌ به‌ تقويم‌ مراجعه‌ كردم‌، متوجه‌ شدم‌ اين‌اتفاق‌ دقيقا در 22 مي‌ هر سال‌ اتفاق‌ مي‌افتد ودست‌ مرده‌ زنده‌ مي‌شود. دست‌ را نزد پزشكان‌پزشكي‌ قانوني‌ بردم‌. آنان‌ تاييد كردند كه‌ اين‌دست‌ متعلق‌ به‌ 3 هزار سال‌ پيش‌ است‌. وقتي‌ درآرشيو پليس‌ اسكاتلند يارد، وقايع‌ شب‌ تا صبح‌22 مي‌سه‌ سال‌ اخير را بررسي‌ كردم‌، متوجه‌شدم‌ دست‌ موميايي‌ شده‌ به‌ سراغ‌ چند نفر مصري‌در نقاط مختلف‌ كشورهاي‌ جهان‌ رفته‌ و آنها را به‌قتل‌ رسانده‌ و پليس‌ ردپايي‌ از قاتل‌ نيافته‌; لذاقاتل‌ را دست‌ نامرئي‌ ناميده‌ است‌.
در ماه‌ اكتبر همان‌ سال‌ به‌ علت‌ بروز انقلاب‌ درايرلند، زندگي‌ در آن‌ كشور دشوار شد. من‌ وهمسرم‌ تصميم‌ گرفتيم‌ ايرلند را ترك‌ كنيم‌ و براي‌مدتي‌ ساكن‌ انگليس‌ شويم‌. پس‌ همه‌ وسايل‌ خودرا جمع‌ كرده‌ و به‌ تدريج‌ به‌ لندن‌ فرستاديم‌.
شبي‌ كه‌ مي‌خواستيم‌ ايرلند را ترك‌ كنيم‌،همسرم‌ متوجه‌ شد دوباره‌ دست‌ زنده‌ شده‌ و ازآن‌ خون‌ مي‌ريزد. ما چگونه‌ مي‌توانستيم‌ يك‌دست‌ خون‌آلود را همراه‌ خود ببريم‌. خب‌،پليس‌ اگر جلوي‌ ما را مي‌گرفت‌ و دست‌ رامي‌ديد، فكر مي‌كرد ما آدم‌ كشته‌ايم‌. همسرم‌پيشنهاد كرد كه‌ دست‌ را در آتش‌ شومينه‌ بيندازيم‌و از شر آن‌ خلاص‌ شويم‌. در حالي‌كه‌ همسرم‌ دعامي‌خواند دست‌ را در شومينه‌ سوزان‌ انداختيم‌.
لويي‌ هامان‌ در حالي‌كه‌ لرزه‌ به‌ بدنش‌ افتاده‌بود و رنگ‌ به‌ صورت‌ نداشت‌، جرعه‌اي‌ آب‌نوشيد و ادامه‌ داد:
واقعا عجيب‌ و باورنكردني‌ بود وقتي‌ دست‌ رادر آتش‌ انداختيم‌، واقعه‌اي‌ شگفت‌ آور روي‌ دادكه‌ تا به‌ حال‌ كسي‌ به‌ چشم‌ خود نديده‌ بود ونمي‌تواند هم‌ باور كند; زيرا با عقل‌ درست‌ درنمي‌آيد. اما اين‌ حادثه‌ رخ‌ داد و من‌ دروغ‌نمي‌گويم‌. ابتدا شيشه‌هاي‌ تالار منزلمان‌ با صداي‌مهيبي‌ شكست‌. ما در ابتدا تصور كرديم‌ انقلابيون‌به‌ خانه‌ مان‌ هجوم‌ آورده‌اند. اما خبري‌ ازانقلابيون‌ نبود. ناگهان‌ در بزرگ‌ خانه‌ از جاكنده‌شد و وسط خانه‌ پرتاب‌ شد.
در باز شده‌ بود و باغ‌ خانه‌ زير نور ماه‌ نمايان‌بود. روي‌ سكوي‌ باغ‌، زني‌ كه‌ فقط سر وشانه‌هايش‌ پيدا بود، بي‌حركت‌ نشسته‌ بود. وقتي‌ مارا متوجه‌ خود ديد، از جا برخاست‌ و وارد تالارشد و به‌سوي‌ شومينه‌ رفت‌.
در روشنايي‌ آتش‌ شومينه‌ چراغ‌، او را به‌ خوبي‌ديديم‌. او تاجي‌ زرين‌ روي‌ سرش‌ داشت‌ وگرداگرد آن‌ ماري‌ عظيم‌ روي‌ تاج‌ چمبره‌ زده‌بود.
از كلاه‌ و جواهرات‌ كمربندش‌ اشعه‌اي‌ نوراني‌مي‌درخشيد كه‌ نور چراغ‌ و آتش‌ را تحت‌ تاثيرقرار داده‌ بود.
همسرم‌ پشت‌ سر هم‌ از او عكس‌ مي‌گرفت‌. آن‌زن‌ در مقابل‌ شومينه‌ ايستاد و خم‌ شد و بازوي‌ چپ‌خود را در آن‌ آتش‌ سوزان‌ فرو برد و دست‌راستش‌ را كه‌ ما در آتش‌ انداخته‌ بوديم‌، برداشت‌.ما در وضوح‌ كامل‌ ديديم‌ كه‌ دست‌ خود را بالاي‌سربه‌ هم‌ متصل‌ كرد. نمي‌دانم‌ او شبح‌ شاهزاده‌خانم‌ بود يا خودش‌; به‌ هر صورت‌ واقعي‌ بود.نزديك‌ در خروجي‌ شد و نگاهي‌ به‌ ما انداخت‌ و باصدايي‌ لرزان‌ گفت‌: دوران‌ 30 قرن‌ مجازات‌ من‌تمام‌ شد. من‌ انتقام‌ خود را از اعقاب‌ كاهناني‌ كه‌مرا مجازات‌ و اذيت‌ كردند گرفتم‌. حالا به‌ آرامگاه‌خود باز مي‌گردم‌. سپس‌ دو بازوبند يكسان‌ را ازبازوان‌ خود باز كرد و به‌سوي‌ ما انداخت‌ و رفت‌ وناپديد شد.
لويي‌ هامان‌ عكس‌ها و بازوبندها را به‌ ملكه‌اليزابت‌ تقديم‌ كرد و با گزارش‌هاي‌ ضميمه‌ به‌موزه‌ ملي‌ انگلستان‌ هديه‌ شد. در حالي‌كه‌ هنوزهم‌ عده‌اي‌ از حاضرين‌، اين‌ داستان‌ را غيرواقعي‌و زاييده‌ تخيل‌ مي‌دانستند، لويي‌ هامان‌ با قاطعيت‌و پافشاري‌ آنچه‌ ديده‌ بود، حقيقت‌ محض‌مي‌دانست‌.

amirkurd
Sunday 10 May 2009-1, 09:11 AM
طبق گزارش دريافتي از اسياي دوردر يكي از پاركهاي كوچك در كشور تايلند دخترك عجيبي چند وقتي مردم ان منطقه را سر در گم كرده است. در اكثر عكسهايي كه در اين پارك گرفته ميشود اين دختر وجود دارد در صورتي كه اين دختر را تابه حال كسي از نزديك نديده است اين موضوع براي همه عادي شده بود تا اين كه خبرنگاري طي تحقيق از مردم فهميد اين دختر حدود چند سال پيش فوت شده است.

مردم وحشت كرده و از پارك دوري كردند.مسئولين پارك از روزنامه مذكور شكايت كرده و آن ها ناچار به عذرخواهي شدند و مردم دوباره به پارك روان شدند كه دوباره عكاسي عكس اين دختر در را در عكسي ثبت كرد.
عكاس بيچاره را جريمه و به زندان انداختند ولي او قسم مي خورد عكس واقعي است.
دوباره مدتي گذشت و بعد از مدتي دوربين كنترل ترافيك عكس اين دختر را در بين مردم ثبت كرد.
مامور مذكور از كار بي كار و جريمه شد.

از آن پس كسي آن دختر را نديد و اگر هم ديد به روي خودش نياورد

amirkurd
Monday 11 May 2009-1, 04:40 PM
من و اجنه ها سال هاست همديگر را مي شناسيم . پيش از اينكه مرا به اين بند بياندازند آن ها با اين جا آشنا بوده اند . ساكن اين دنيا نيستند فقط سرك مي كشند . به دنبال دوست مي گردند . به دنبال كسي كه چشم و دلش از دنيا پر باشد . نمي دونم واسه چي دارن اذيتم مي كنند . شب ها خواب ندارم . فشارم مي دن . مي خوام پاشم ولي نمي تونم . به خودم نهيب مي زنم كه خواب عميق منو نبره اما نميشه . توي خواب عميق به سراغم ميان . حالا سر كار و توي اتوبوس و چه مي دونم حتي مترو هم دنبالم مي كنن . هر روز اونا را توي تلويزيون مي بينم و صداي نكره شون از راديو هاي شهر گوشم را كر مي كنه . اجنه هاي خوبين ولي من ديگه مثل سابق نيستم . توي شكم اين اژده ايي كه اسمشو گذاشتن "تهرون" مجبوريم هر روز پنج ، شش ساعت شقايق را تنها توي خونه رها كنيم . واسه ش پفك مي زاريم و تمام اسباب بازي هاش را ميزاريم جلوش كه دست به چيزي نزنه . تا از سر كار بر گرديم طي روز ، چندين بار آسمونِ خدا مي خوره تو سرمون . فاطمه شده مثل زردچوبه از بس دلهره و ترس باش ميره و مياد . به ش گفتم ، توفير نداره توي زندگي بترسه يا نترسه چون مي دونم يه كسايي كه هنوز نميشناسيم و نديديمشون ازش مواظبت مي كنن . يك روز نزديك ساعت پنج بعد از ظهر ، يكيشون به م خبر داد كه بازم داره برق خونه ي ما قطع ميشه . به سرعت مرخصي ساعتي رد كردم و طرف خونه دويدم . ساعت پنج هوا تاريك ميشه . در آن روز پيش از رفتن برق اگه نمي رسيدم خونه نمي دونم چي مي شد اما فكر مي كنم ممكن بود شقايق از ترس دِق كنه ! درست يه دقيقه بعد از اين كه رسيدم تو خونه برق ها م رفت . شقايق پريد و خودش را چسباند به سينه ام . اما يواش يواش عادت كرد به شنيدن . شنيدن صداهايي كه همه جا را پر كرده . اين گونه صدا ها را هركسي نمي تواند بشنود . زبان ديگري ست . زبان ديگران است . بايد به زبان مرده گان نزديك شد تا بتوان آن را فهميد و خواند و يا خواند و فهميد . شايد زبان اثيري ست چه مي دانم؟ اما هست ، موجود است . جرم آن فرق دارد . جرمي سبك و سنگين دارد . سر سفره و توي اتاق با اونا صحبت مي كنه . ديگه از تاريكي و تنهايي نمي ترسه !
اجنه ها ديوانه شده ان . ميان روي دلم مي شينن و فشارم ميدن . مي خوام خفه بشم كه شقايق از خواب بيدارم مي كنه و مي گه : بابايي ، چقدر به ت ميگم فيلم هاي وحشت ناك نگاه نكن .
حرفاي خودمو به خودم ميزنه . نمي تونم بخوابم . ولي اون دوباره خوابش مي بر ه . از كارتون ترسناك خوشش مياد . توي خواب اجنه ها به سراغ اونم مي رن . به سراغ فاطمه هم ميرن . اونم بارها آه و ناله كرده و با جيغ از خواب پريده . هر كدوم كه زودتر بيدار بشيم نفر بعدي را بيدار مي كنيم و اجنه ها را از تو خواب همديگه فراري مي ديم تا بيشتر از اينا نترسيم . خانواده ي كوچك من عادت كرده اند كه با اجنه ها زندگي كنن . مجبوريم زندگي كنيم . اگه اونا نباشن نمي تونيم سرما را تحمل كنيم . نمي تونيم تحقير و ذلت را تحمل كنيم . نمي تونيم توي شهري به اين بزرگي كه اين همه آدم باسواد داره و اين همه مسلموناي قَدَر توش زندگي مي كنن و اين همه كارخونه و اداره و چه مي دونم صد جور مدرسه و دانشگاه خصوصي و نيمه خصوصي توش مي لولن ، ما هم زندگي كنيم . اما ، من ديگه خيالم راحته . چون توي اين كشور يه تعداد خاص خونه دارن . توي اين شهر يه وقتي دزدا و ياغي ها زندگي ميكردن . حالا باس خدا را شكر كنيم كه لااقل جونمون از دست آدمكش ها و غارتگرا در امانه . توي اين هيولاي دراز كشيده اي كه آروم آروم داره نفس ميكشه ما بايس به ده ها نفر از رييس ها و سر دسته هايي كه توي اين شهر زندگي مي كنن نگاه كنيم كه با اين همه خرج و مخارج ، بيچاره ها ، دارن اجاره خونه شون را ماه به ماه به صاحب خونه پرداخت مي كنن . تازه ما هميشه پرداخت اجاره خونه مون عقب ميافته و باس واسه ي صاحب خونه صد جور تياتر و فيلم بازي كنيم تا باور كنه كه توي زندگي كم آورديم اما اونا اينقدر سالم و با خدا هستن كه نمي زارن حتا واسه يه روز م شده اجاره خونه شون عقب بيافته ! بنده هاي خدا همه شون مستاجرن . تازه ، واي به حال كسي كه سر دسته شون بشه . كسي كه سردسته ي رييس هاس اموالش را كنترل مي كنن كه نكنه يه دفعه بعد از پايان پاسِش ، خدايي نكرده ، روم به ديوار ، روم به ديوار ، تف به اين ور تف به اون ور ، مال حروم توي سفره اش نرفته باشه .

ما يه خانواده ي سه نفره هستيم كه توي اين دنيا هيچ غصه اي نداريم . تنها چيزي كه مثل آل به ما چسبيده اينه كه ممكنه اجنه هاي خونه ي ما ديوانه بشن ! فاطمه ديشب گفت كه يكي از اجنه ها به ش گفته بايس با اونا بره . شقايق پريشب گفت ، خواب ديده بچه اجنه ها به ش گفتن كه يه خورده ديگه بايس صبر كنه تا وقتش برسه . آن روز اجنه اي كه به شكل اتوبوسه مياد و سوارمون ميكنه و از همين جا ميريم به يه كشوري كه پادشاه اونا شاه پريونه . اونا خودشونو به شكل هاي مختلف در ميارن . به شكل يه سياست مدار يا روحاني و يا يه استاد دانشگاه حتا مي تونن به شكل يه خونه و يا اداره و سازمان در بيارن ! يه بار بعد از دو سال تازه فهميدم خونه اي كه توش نشستيم يه جن بزرگه كه خودشو به شكل يه سقف و چند ديوار درست كرده و روي ما كشيده و ما خبر نداريم . بعد از دوسال چشمام را باز كردم و ديديم خانواده ام وسط يه خرابه نشستن . شقايق جلوي يه ديوار گلي نشسته بود و به خيال خودش داشت كارتون نگاه مي كرد !
به شون گفته ام كه بدون من هيچ ماشيني را سوار نشن ، اما ته دلم قرص نيس . مي ترسم يه روز كه من نيستم اونا بيان و فاطمه و شقايق را با خودشون ببرن . مي دونم كه يه روز بالاخره همه ي ما خواهيم رفت اما دوست دارم هرجا كه قراره بريم با هم باشيم . با من كه باشن دلشون قرص تره و كم تر مي ترسن . امروز اول صبح مادرم زنگ زد اداره . خيلي نگران بود . گفت كه ديشب خوابمو ديده .
گفت : ديدم كه توي يه صحراي خشك و كور ، تنها نشستي و دستهات را به طرف آسمون بردي و داري با خودت حرف مي زني! گفتم : با خودم حرف نمي زدم . گفت : با خدا حرف مي زدي ؟
گفتم : نمي دونم چرا ديگه به جاي خدا اجنه ها را مي بينم . همه جا هستن !
گفت : هرجا توي گوشت كسي چيزي گفت كه ترسيدي اسم خدا يادت نره . پاد زهر اجنه ها اسم خداس.
نمي دونستم چي به ش بگم . نميخوام ناراحتش كنم . بنده خدا ، نمي دونه اجنه ها پوستشون كلفت شده و از اسم خدا نمي ترسن . تازه وقتي اسم خدا را ميشنوفن مسخره م مي كنن و به م ميخندن . آخر سر طوري كه ناراحت نشه به شوخي گفتم :
اگه يه دفعه از ما خبري نبود دلواپسمون نشه . كسي چه مي دونه چون ممكنه در آن روز ما با اجنه ها رفته باشيم .
گفت : آخرالزمون شده .
گفتم : آخرالزمون بود .
خدا بيامرزه بابامو . هميشه مي گفت :


آخرالزمان وقتيه كه آدما ديگه از زندگي كردن لذت نمي برن . با ازدواج نكرد شروع مي شه چون ديگه كسي عاشق نميشه . در آخرين روز دنيا كه به اندازه ي اول و آخر زندگي ، دراز و ولنگ و بازه ، مردم از بچه دار شدن مي ترسن . حامله شدن يعني عبور از خط قرمز ، يعني سقوط ! عصمت پاره خريدار داره ! دختراي باكره نبايد از خونه بيان بيرون چون مردم اونا را به هم نشون ميدن و به شون طعنه مي زنن . اعتبار و آبرو مال دختراي هرجاييه . مردم مي ترسن دوست و رفيق داشته باشن . مردم از همديگه مي ترسن . تو آخرالزمان زندگي كوچيك ميشه خيلي كوچيك . يه ذره كه در تهِ آدما ، مثل يه مرواريد زيبا آروم داره واسه خودش منتظره . مزاحم نداره . كسي نمي تونه به ش سرك بكشه . اونجا محله ايه كه مال هيچ كس نيس . مال هيچكس حتي خودمون . اونجا شش دانگ اون گذر مال خداس . مردم غربتي مي شن و دنبال يه آدرس مي گردن تا يه ساعتي آروم بخوابن و استراحت كنن اما فرشته هاي خدا با دشنه هاشون سر گذر نشسته ان تا نامحرم از اونجا عبور نكنه . وقتي كه آدرس خدا را نداشته باشي خب معلومه كه نمي توني به گنجه اي كه اون مرواريد توش نشسته سرك بكشي . بازم خوبه حالا مي تونيم خيال بافي كنيم . خيال بافي يه نعمته ! واي به روزي كه ديگه حتا نتونيم چشمامون را ببنديم و غرق رويا بشيم ! وقتي كه آرزو نباشه فكر مي كني همه چي تموم شده . اونوقته كه آخرالزمون شده و زمين چاره اي نداره جز اين كه منفجر بشه . منفجر كه شد و از هم پاشيد تازه ما هم آروم مي گيريم ‏و نفس راحتي مي كشيم . يه ذره مي شيم يه چيزكوچك و آروم . آروم كه گرفتيم نفس مي كشيم ، نفساي عميق و راحت . آروم كه گرفتيم تازه زنده مي شيم . اونموقعه اس كه به همه چي مي خنديم . خنده مون مي گيره وقتي مي فهميم واسه چه چيزايي خودمون را عذاب مي داديم و از چه چيزايي توي سوراخ موش اين و اون فرار مي كرديم ! فرار . يادمون مياد كه خدا گفته بود : به سوي من فرار كنين .
گاهي وقتا فكر مي كنم روزگار ديگه روزگار سابق نيس . ديگه هيچي مثل سابق نيس . اما نه ، خدا نفس مي كشه . از نفسي كه از سينه ي من ميكشه مي فهمم كه شش دانگ حواسش جمع و جوره . ميگه :
عوض شده ان . مادرم ، آدما را مي گه .
مي گه : همه ي چيزا به نسبت مسلمونا عوض مي شه . آدما را مي گه .
مي گه : چون كه غذا تون را سر سفره نمي خورين . چون به هم نزدك نيستين . سر نخ زندگي را دادين دست يه مشت آدم نادون ! چون سرپايي زندگي مي كنين . مگه مي شه تو بهشت با هول و و لع زندگي كرد !
پلك هام را مي زارم رو هم . ته دلم مي خوام مثل بچگيم ازش پول تو جيبي بگيرم . از خرجي روزانه يك دو ريالي براي صبح و يكي هم واسه بعد از ظهرم به م مي داد تا واسه خودم يخ در بهشت بخرم . من دو قراني بعد از ظهرم را ماهي سرخ كرده مي خريدم . از رودخانه مي گرفتند . سرخ مي كردند و سر خيابان سي متري روي سيني ملامين رديف مي كردند و مي فروختند . ماهي هاي بزرگ ، دونه اي پنج قرون و متوسط ها دو قرون . ماهي ريزهايي كه مي شد با خارهاشون آن ها را خورد ، دونه اي دو قرون قيمتشون بود . هميشه آرزو داشتم مي شد ماهي بزرگه ي پنج قروني را دو قرون بخرم ، ولي نمي شد، نمي دادند .
نمي دونم سر قورُش چي اومد !؟ يه هويي ناپديد شد . مادرم ميگه : از بس كه تحقير شد غيبش زد . غيبش زد و رفت توي خاطره ها تا فقط بتونيم به ش فكر كنيم . خدا بردش .
اما من مي گم چيزي كه نباشه ديگه نمي شه به ش فكر كرد . توي قبرستون خاطره ها دفن مي شه و بعد از چهلمش مثل يه مرده ، توي قبرش ‏ مي تركه و تجزيه ميشه ! فراموش ميشه .

amirkurd
Monday 11 May 2009-1, 05:02 PM
ارتباط علي(ع) با خضر نبي و شاهان جن
علي ـ عليه السّلام ـ همان گونه كه براي جوامع بشري شناخته شده است، براي طايفة جن نيز شناخته شده است. چنان كه شيخ مفيد نقل كرده است: رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ به اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ مأموريت داد تا با گروهي از كفار جن جنگ كند، و علي ـ عليه السّلام ـ با آنها در وادي وغر جنگ نموده و عده‌اي را مسلمان كرد.[1]
مقام و فضايل اميرالمومنين ـ عليه السّلام ـ بسيار برتر است. او بعد از رسول خدا برترين انسان هستي است، قطعاً خضر ـ عليه السّلام ـ به حضور اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ كراراً رسيده است. چنان كه در منابع معتبر نقل شده است.[2]
بر اساس روايات متعدد خضر ـ عليه السّلام ـ يك بار در «مسجدالنبي» به حضور علي ـ عليه السّلام ـ رسيده و يك بار در «نخيله» كه از امير المؤمنين(ع) سؤالاتي از آينده دنيا پرسيده است و علي ـ عليه السّلام ـ از او از گذشته دنيا پرسيده است. يك بار هنگام ارتحال رسول خدا (ص) با اهل بيت تسليت گفته است و در مسجد كوفه نيز خضر بارها به حضور علي رسيده و...[3]
شيخ مفيدو ديگران خبر آمدن حاكم جنّ را به حضور اميرالمؤمنين با سند معتبري آورده‌اند و بيان مي كند كه: همانگونه كه حكومت و ولايت امير المؤمنين براي مسلمانان بوده است، براي جنها نيز چنين ولايتي بوده است.[4]
مرحوم شيخ مفيد حضور حاكم جن در محضر امير المؤمنين را يكي از واقعيات انكارناپذير مي‌شمارد و درباره كساني كه اين خبر را منكر هستند، لفظ جاهل و نادان را استعمال مي‌كند. چون بنابر نص قرآن جنها به پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله ـ ايمان آوردند. اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ در بين آنها نماينده و وكيلي داشته است كه به حضورش مي‌رسيدند و درباره مشكلات خود سؤال مي‌نمودند و آنها بيش از انسانها علي ـ عليه السّلام ـ را دوست مي‌دارند.[5]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. جن و دانستنيهايي درباره جن، ابوعلي خدا كرمي.
2. جن و شياطن.
3. بحارالانوار، علامه مجلسي.

------------ --------- --------- --------- ---
[1] . مفيد، الارشاد، قم، جامعه مدرسين،چ اول، 1413، ج 1، ص 339؛ و علامه مجلسي، بحار الانوار، تهران، اسلاميه، چ سوم، 62، ج 39، ص 175.
[2] . مفيد، امالي، قم، مدرسين، چ سوم، 1415، ص 92.
[3] . علامه مجلسي، بحار الانوار، تهران، اسلاميه، چ دوم، 1363، ج 39، ص 130 الي 135.
[4] . مفيد، الارشاد، پيشين، ج 1، ص 349؛ و مجلسي، پيشين، ص 178.
[5] . ر.ك: مجلسي، بحار، پيشين، ص 249؛ و محمدحسين رخ شاد، در محضر علامه طباطبايي، پاسخ و پرسشها، قم، نهاوندي، 1380، ص 45.

amirkurd
Tuesday 12 May 2009-1, 09:59 AM
سلین دفعه به شماها احظار روح با تخته رو

http://www.sarirupload.com/out.php/i4997_al29869vt.jpg


یاد م اما چند نکته رو باید رعایت کنید! ۱.حداقل ۳ نفر باشید که اعتقاد دارند و (۱ نفر هم قبلا این کار رو کرده باشه بهتره)
۲.این کار رو شوخی نگیرید و تا امتحان نکردین شک نکنید!
۳.سوالات سنگین درباره اون جهان نپرسید!
۴.وقتی اتمینان پیدا کردین نترسید!
و وسایل لازم هم یک عدید نلبکی که با ماژیک یک فلش در یک ترف آن بزارید! و دیگه یک تخته یا چیز صاف دیگری که روی آن را این گونه بنویسید . در بالای آن بسم الله ... بنویسید و در پایین آن حروف آلف با رو بنویسید به ترتیب دفتر تلفن! سمته دیگر بنویسسید عالی خوب بد و دور اینهای رو که از الان میگم دایره بکشید سلام خداحافظ بغل هم پاین این هم ۱.زن ۲.مرد و زیر صفحه بنویسید فاتحه .
حالا روش احظار هر چند نفر دست خود را روی نلبکی گذاشته به طوری که نلبکی را تنها لمس کنند یک بار با هم آرام فاتحه خوانده و صلوات بفرستید و یک نفر تنها سوالات را کرده و تا کامل جواب را نداده سوال بعدی را نکنید !

mehdihooman
Wednesday 13 May 2009-1, 09:59 AM
به نظر من كه جن وجود نداره ، اونم جني كه در اين تصوير هست يعني جني كه سايه هم داشته باشه چون اين يه مبحث كاملاً‌واضحه فيزيكه كه تنها چيزيكه داراي جسم باشه مي تونه سايه داشته باشه نه جني كه بعضي موقعه ها ديده مي شه و بعضي موقعه ها نه .

amirkurd
Wednesday 13 May 2009-1, 11:00 AM
به نظر من كه جن وجود نداره ، اونم جني كه در اين تصوير هست يعني جني كه سايه هم داشته باشه چون اين يه مبحث كاملاً‌واضحه فيزيكه كه تنها چيزيكه داراي جسم باشه مي تونه سايه داشته باشه نه جني كه بعضي موقعه ها ديده مي شه و بعضي موقعه ها نه .



دوست عزیز اگه به قرآن نگاهی بندازی خواهی دید که جن و جود داره اما در مورد عکسها ممکنه این عکسها واقعی نباشند اما جن و جود داره



دوستانی که با من موافق هستند جواب این دوستمون رو بدهند

amirkurd
Thursday 14 May 2009-1, 08:49 AM
مدارک ترديدناپذير لرد بوت
لرد بوت يک شکارچي و کارشناس پرشور ارواح بود. او موافقت کرد که هزينه هاي لازم براي يک بررسي علمي درباره تسخير شدن ((بالچين هاس )) از سوي ارواح را بر عهده بگيرد. او از 35 داوطلب دعوت کرد که براي مدتي در اين خانه اقامت کنند. اين افراد مطلقا از پيشينه خانه و فعاليت هاي ارواح در آن اطلاعي نداشتند. آنها بعدا از بسياري از فعاليت هاي عجيب در اين خانه گزارش کردند , از جمله مشاهده شبح يک سگ اسپانيولي سياه و شنيدن صداي برخورد چند سگ اشباحي که به درها و و ديگر اشاي خانه اصابت مي کردند. يکي از اين داوطلبان نيز سگ خودش را به داخل خانه آورده بود. او نيمه شب از فريادها و ناله هاي سگ خود که چيزي غير عادي را در کنار خود حس کرده بود از خواب بيدار شد بعدا پنجه هاي يک سگ شبح کشف شد . نتايج اين بررسي ها در نشريه تايمز نيز چاپ شد , گفته مي شود همه اين پديده ها به واسطه آرزوي صاحبخانه بود که مي خواست بعد از مرگ در قالب يک سگ به جهان باز گردد.

amirkurd
Thursday 14 May 2009-1, 08:50 AM
ارواح مسافران عبوری
ارواح مسافران عبوری یکی از معمول ترین مشاهدات ارواح در سراسر جهان بشمار می رود. این ارواح در هیبت مسافران عبوری در حاشیه جاده ها پدیدار میشوند . بدون اینکه هرگز سوار اتومبیل های عبوری بشوند. گفته میشود دلیل وجودی این ارواح , حوادث هولناکی است که در بخش های خاصی از جاده در زمان های گذشته روی داده . با وصف این , برخی روابط عاطفی به وقوع پیوسته در طول سفرهای قبلی و احساسات مشابه دیگر نیز می تواند سبب حضور این و ظهور ارواح در جاده ها باشد. یک نمونه رایج مشاهده ارواح مسافران عبوری مربوط به زن جوان پریشانی است که ناگهان بر سر راه رانندگان سیز می شود , و هنگامی که رانندگان توقف می کنند تا به این زن کمک کنند ناگهان در می یابند که او ناپدید شده است. در بعضی موارد این شبح چیزی را پشت سر خود جا می گذارد. در برخی از موارد نیز رانندگان به آدرسی هدایت می شوند که این زن مسافر به آنها ارایه کرده است . این رانندگان نهایتا با رسیدن به آدرس مذکور در می یابند که قبلا حادثه مهیبی در آن محل روی داده و آن زن سال ها قبل در این مکان به قتل رسیده است.
در سال 1978 یک موتور سوار در آفریقای جنوبی دختری را سوار بر ترک خود کرد اما ناگهان دریافت که دختر از روی ترک موتور ناپدید شده است. گفته می شود که این موتور سوار در واقع روح ماریا روکس را که ده سال قبل در همین جاده مرده بود , سوار کرده بود.

amirkurd
Thursday 14 May 2009-1, 08:51 AM
بلوبل هیل
منطقه اطراف بلوبل هیل در ایالت کنت انگلستان شاهد رویدادهای مکرری در خصوص ارواح مسافران عبوری بوده است. در سال 1992 مردی به اسم شارپ گزارشی در مورد ظاهر شدن ناگهانی یک دختر در جلوی اتومبیلش ارایه کرد. اتومبیل شارپ با این دختر برخورد کرد و دختر درست در لحظه حادثه مستقیم به چشمان شارپ نگاه می کرد. شارپ اتومبیل خود را متوقف ساخت تا جسد دختر را بیابد اما چیزی نیافت , او سپس پلیس را خبر کرد اما پلیس هیچ نشانه ای پیدا نکرد . چند سال بعد راننده دیگری تجربه مشابهی را از سرگذراند , با این تفاوت که او جنازه را یافت و یک پتو بر روی آن انداخت و سپس صحنه تصادف را ترک کرد تا کمک بیاورد . هنگامی که راننده به همراه پلیس به صحنه تصادف بازگشتند , از جنازه خبری نبود اما پتو در محل باقی مانده بود بدون اینکه هیچ لکه خونی بر روی آن دیده شود

amirkurd
Thursday 14 May 2009-1, 08:51 AM
روح آنزورث
در سال 1958 یک راننده کامیون به نام ((آنژورث )) در جاده آ 38 سامرست در انگلستان مردی را سوار کرد که بارانی خاکستری و مرطوب ار قطرات برتن داشت. این مسافر عبوری حوادث متعددی را که در این جاده روی داده بود برای آنزورث شرح داد. آنزورث هفته های بعد بارها این مرد را سوار بر کامیون خود کرد . آنزورث هیچ فکر خاصی درباره این مسافر عبوری نداشت تا اینکه در یک روز خاص دوباره این مرد را در دو نقطه مختلف جاده مشاهده کرد و این در حالی بود که فاصله این دو نقطه به حدی از یکدیگر زیاد بود که آن مرد نمی توانست در آن واحد در هر دوی این مکان ها باشد. آن مسافر عبوری یک روح بود

amirkurd
Thursday 14 May 2009-1, 08:51 AM
ارواح پیام رسان
ارواح حاشیه جاده ها بسیار رایج و معمول هستند. مایک بارنز , یک پزشک آمریکایی در طول جاده ای واقع در صحرای آریزونا مشغول رانندگی بود که ناگهان در حاشیه جاده پسر جوان و نگرانی را در لباس پیشاهنگی مشاهده کرد که با حرکات دست و سر از وی تقاضای کمک دارد. دکتر بارنز پسر جوان را سوار کرد و او دکتر را به سوی یک جاده خاکی که به کوهی بلند ختم میشد, راهنمایی کرد. وقتی به بالای کوه رسیدند , پسر با دست به دره زیر پا اشاره کرد , جایی که یک اتوبوس مدرسه درست چند ثانیه قبل تصادف کرده بود. تنها قربانی این حادثه مرگبار پسر نوجونی بود که لباس پیشاهنگی بر تن داشت. دکتر بارنز کمی بعد متوجه شد که مسافر ناشناس ناگهان غیبش زده است

amirkurd
Friday 15 May 2009-1, 02:24 PM
يك نمونه از کارهای انسانهای خدایی

ملكه سبا با عده‏اي از اشراف قومش تصميم گرفتند به سوي سليمان بيايند و شخصا اين مساله مهم را بررسي كنند تا معلوم شود سليمان چه آئيني دارد؟ اين خبر از هر طريقي كه بود به سليمان رسيد، و سليمان تصميم گرفت در حالي كه ملكه و يارانش در راهند قدرت‏نمائي شگرفي كند تا آنها را بيش از از پيش به واقعيت اعجاز خود آشنا، و در مقابل دعوتش تسليم سازد.
لذا سليمان رو به اطرافيان خود كرد و گفت: اي گروه بزرگان! كداميك از شما توانائي داريد تخت او را پيش از آنكه خودشان نزد من بيايند و تسليم شوند براي من بياوريد؟
در اينجا دو نفر اعلام آمادگي كردند كه يكي از آنها عجيب و ديگري عجيبتر بود.
نخست عفريتي از جن رو به سوي سليمان كرد و گفت من تخت او را پيش از آنكه مجلس تو پايان گيرد و از جاي برخيزي نزد تو مي‏آورم « قال عفريت من الجن انا آتيك به قبل ان تقوم من مقامك ».
من اين كار را با زحمت انجام نمي‏دهم و در اين امانت گرانقيمت نيز خيانتي نمي‏كنم، چرا كه من نسبت به آن توانا و امينم! « و اني عليه لقوي امين ».
عفريت به معني فرد گردنكش و خبيث است، و جمله اني عليه لقوي امين كه از جهات مختلفي توام با تاكيد است « ان - جمله اسميه - لام » نيز نشان مي‏دهد كه بيم خيانت در اين عفريت مي‏رفته، لذا در مقام دفاع از خود برآمده و قول امانت و وفاداري داده است.
دومين نفر مرد صالحي بود كه آگاهي قابل ملاحظه‏اي از كتاب الهي داشت، چنانكه قرآن در حق او مي‏گويد: كسي كه علم و دانشي از كتاب داشت گفت من تخت او را قبل از آنكه چشم بر هم زني نزد تو خواهم آورد!! « قال الذي عنده علم من الكتاب انا آتيك به قبل ان يرتد اليك طرفك ».
و هنگامي كه سليمان با اين امر موافقت كرد او با استفاده از نيروي معنوي خود تخت ملكه سبا را در يك طرفة العين نزد او حاضر كرد: هنگامي كه سليمان آن را نزد خود مستقر ديد زبان به شكر پروردگار گشود و گفت: اين از فضل پروردگار من است، تا مرا بيازمايد كه آيا شكر نعمت او را بجا مي‏آورم يا كفران مي‏كنم؟! « فلما راه مستقرا عنده قال هذا من فضل ربي ليبلوني ء أشكر ام اكفر ».
اين شخص يكي از نزديكان با ايمان، و دوستان خاص سليمان بوده است.

amirkurd
Friday 15 May 2009-1, 02:25 PM
يكى از علماى قم كه كتابى هم به نام هند و پاك (مخفف هندوستان و پاكستان)، نوشته سفرى كرده به هندوستان و پاكستان و خاطراتى هم دارد . كتاب زيبايى است اگر پيدا كرديد مطالعه بكنيد . ايشان خاطرات جالبى از هندوستان و مرتاضهاى هندى دارد، ديدارهايى هم با مرتاضها داشته است . مى‏دانيد مرتاضها اكثرشان شيعه نيستند; اما خوب بعضى از آنها هم ممكن ست‏شيعه باشند . اين مرتاضها در اثر تقويت نفس، سعى مى‏كنند يك تصرفاتى در جهان ظاهر انجام دهند، اما تصرفاتشان در همين اندازه است; در امور معنوى نمى‏توانند، چون خودشان كافر هستند . در اثر رياضتى كه مى‏كشند، نفسشان قوى مى‏شود و يك كارهاى ظاهرى مى‏توانند انجام دهند . ايشان رفته بودند در همان قسمتى كه مرتاضها هستند، چيزهايى ديده بودند و با رئيس مرتاضها هم ديدار كرده بودند . شاگردانى تحت نظر آن رئيس، كار مى‏كردند; شاگردها هم به انواع مشقتها، مشغول بودند . كارهاى شاقى را به آنها دستور داده بود كه انجام بدهند . مثلا در دست‏يكى از شاگردانش خاك ريخته بود و دانه‏اى هم در آن گذاشته بود و به او گفته بود بايد شش ماه دستت را صاف نگه‏دارى تا دانه‏اى كه در آن است‏سبز شود و بيايد بالا، و فقط شبانه روز چهار ساعت‏يك نفر مى‏آيد دستش را مى‏گيرد، كه بخوابد، بعد از چهار ساعت صدايش مى‏زند و مى‏رود، بيست‏ساعت ديگر را همينطور دستش را بايد نگهدارد تا شش ماه . كارهاى عجيب ديگرى هم هست كه بعضى از آنها هم كثافت‏كارى است . خوب ديگر معلوم است، يك چنين انسانهايى نه بندگى خدا مى‏كنند نه عبادت . حالا نمى‏خواهم وارد آن قضايا بشوم، منظورم اين است كه آنجا ايشان ايستاده بودند، يك نفر مى‏آيد كه مغازه‏اش را دزد زده بوده، اصرار مى‏كند به همين رئيس مرتاضها كه دزد را به من معرفى بكنيد، او هم اول اعتنا نمى‏كند; اما بعد حواله مى‏دهد سر يكى از شاگردهايش، مى‏گويد برو از او بگير . مال‏باخته به شاگرد مراجعه مى‏كند او هم توسط جنى كه تسخير كرده بود خبر داد كه دزد الان دارد سوار ماشين مى‏شود، جن دست در جيب دزد كرد كليدى را بيرون آورد به آن مرد داد و گفت: برو فلان جا اين كليد فلان مغازه است، درش را باز كن و تمام اثاثيه تو در اين مغازه است، اثاثت را بردار . اين ماجرايى است كه نويسنده كتاب مى‏گويد جلوى خود من اتفاق افتاد . بعد ادامه مى‏دهد نشستم با رئيس مرتاضها يك مقدار صحبت كردم، از جمله از او پرسيدم: من كى وارد هندوستان شدم؟ ديدم درست گفت . از او پرسيدم: كى از هندوستان مى‏روم؟ گفت: روز پنجشنبه فلان ساعت . دقيقا گفت . اما من ديدم كه بليط قطار روز چهارشنبه دارم، به روى خودم نياوردم اين را، گفتم خوب حالا شايد اشتباه كرده است . اما روز چهارشنبه وقتى رفتيم در ايستگاه قطار، گفتند قطار نقص فنى دارد و حركت نمى‏كند . اما روز پنجشنبه‏اى كه او گفت در همان ساعت دقيقا حركت كرد . از جمله از او در مورد شاه ايران پرسيدم، هنوز قبل از پيروزى انقلاب بود، وقتى پرسيدم، گفت اسم خودش، اسم پدرش را بگو . گفتم: محمدرضا، اسم پدرش هم رضا است . تا گفتم يك مقدار تامل كرد، مثل اينكه به خودش فشار مى‏آورد و خودش را مسلط مى‏كرد به شخص، با قدرت عجيبى كه داشت، شروع كرد وگفت الآن شاه كجا است و دارد چه مى‏كند . آن موقع گفته بود شاه فرار مى‏كند از ايران، يعنى از آينده‏اش خبر داده بود و خبر از پيروزى انقلاب داده بود، از حضرت امام از او پرسيده بود جواب داده بود . آن موقع اين اخبار خيلى مهم بود . نويسنده كتاب مى‏گويد: ديدم درباره هر چه از او سؤال مى‏كنم، جواب مى‏دهد . درباره هر كسى سؤال مى‏كردم اسم خودش و پدرش را مى‏گفتم، يك تاملى مى‏كرد و سعى مى‏كرد خودش را از نظر روحى مسلط بر آن شخص بكند، بعد خبر مى‏داد، مى‏گفت الآن دارد چه مى‏كند؟ فردا چه مى‏كند؟ آينده چه مى‏شود، همه‏اش را مى‏گفت . گفتم بگذار راجع به امام زمان از او بپرسم، ببينم بلد است جواب بدهد؟ وقتى گفتم، گفت: اسمش را بگو، اسم پدرش را، من هم سريع اسمها را گفتم، گفتم مهدى پسر امام حسن، پسر على، پسر محمد، ... همينطور تا به امام حسين، به امام حسين كه رسيد گفت، شناختم، امام حسين را مى‏شناسم، هر سال يك عزادارى هم براى آن حضرت برپا مى‏كنيم، با اينكه اعتقاد به هيچ چيز نداشتند اما، راجع به امام حسين يك ارادتى داشتند . گفتم خوب حالا بگو، اين امام زمان (ع) فرزند نهمى امام حسين است . كجاست و چه مى‏كند؟ يك مقدار فكر كرد، آمد خودش را مسلط كند روى حضرت ديد نمى‏تواند . ناراحت‏شد، چون تا به حال در جواب گير نيفتاده بود، يك قلم و كاغذ درآورد، يك سرى رمزهايى نوشت و سعى كرد باز خودش را تقويت‏بكند، خوب فشار آورد به خودش، آمد مسلط بشود، ديد نمى‏تواند، آخر يك جمله‏اى گفت‏به اين مضمون، گفت اين آقايى كه مى‏گويى شخصى است روى اين كره زمين كه هر چه مى‏خواهم رويش مسلط بشوم، او روى من مسلط است و اين آقا يك قدرتى دارد، من قدرتش را حس مى‏كنم، احساس مى‏كنم تمام جهان در اختيار اوست . اگر بخواهد اراده بكند، جهان را از حركت‏باز مى‏دارد . اين شخص يك چنين قدرتى دارد . او نتوانسته بود بر آقا مسلط بشود; اما فهميده بود كه اين شخص قدرت عجيبى دارد . گفته بود اين آقا قدرتى دارد كه اگر بخواهد جهان را از حركت‏باز بدارد مى‏تواند . جهان مسخر او است . خوب اين همان چيزى است كه ما در روايتمان هم داريم . همينكه عرض كردم: «لولا الحجة لساخت الارض باهلها» اين حديث را سنى‏ها هم نقل كرده‏اند .

amirkurd
Saturday 16 May 2009-1, 10:44 AM
اما چگونه مي توان از آزار و اذيت اين ارواح شرير كاست و يا كاملا از بين برد؟ ::
از طريق مديومهاي روحي پيشرفته مي توان به علت آن ظواهر پي برد و در نتيجه بعضي اوقات در صدد رفع مشكل روح برآمد. اين قابليت را فقط مديومهاي قوي دارند تا با ايجاد ارتباط با ارواح پاك با آن روح شرير ارتباط گرفته و از او علت را جويا شوند.( زن و مرد جواني اظهار مي كردند كه هر شب موقع خواب كه مي شد و ما مي خواستيم بخوابيم تابلو عكسي كه قبل از امدن ما در خانه نصب بود تكان مي خورد و گاهي هم
به زمين مي افتاد . ما از اين اتفاق سخت ناراحت و هراسان بوديم تا اينكه اين موضوع را با شخصي كه قابليت مديومي داشت در ميان گذاشتيم و او قبول كرد كه در اين رابطه تحقيق كند و در صورت توانايي رفع مشكل نمايد .يك شب در خانه ما جلسه احضار روح گذاشت و پس از اينكه رابطه برقرار شد و روح احضار گرديد . او از روح سوال كرده بود كه علت اين كارها چيست ؟ روح پاسخ داده بود كه من فلاني هستم كه در اثر تصادف روز 17 از ماه ژوئن در جاده بيرون شهر به جهان ارواح انتقال يافتم و مستاجر قبلي اين خانه هستم . آن تابلو را از گالري شهر بدون اجازه صاحبش برداشته ام لطفا آن را به صاحبش برگردانيد كه من به خاطر آن تابلو سخت در عذابم .
مرد جوان مي گويد : تابلو را به صاحبش برگردانديم و از آن زمان تاكنون هيچ گونه اتفاقي در خانه ما نيفتاده.
در نتيجه : مرگ نابودي نيست بلكه ادامه حيات است در داخل همين حيات با امواجي سريعتر و علاوه بر اينكه مرگ قطع ارتباط با جهان خاكي نيست بلكه اشراف دقيقتر و كاملتر بر اين جهان است اما به دليل تغيير وضعيت ديگر رغبت و علاقه بازگشت روح به كالبد مادي و زندان و حصار جسم خاكي كم و كمتر شده و به صفر مي رسد . همان گونه كه شما و ما هرگز علاقه اي به بازگشت به حيات پست تر و قبل ترمان يعني زندگي 9 ماهه در رحم را نداريم و بلكه از بازگشت به آن محيط بيزاريم روح نيز همين حالت را نسبت به زندگي دنيوي دارد درست است كه جنين پس از كامل شدن و انتقال به زمين بي تابي مي كند ولي در مدتي كوتاه با شرايط زمين سازگار مي شود.

amirkurd
Saturday 16 May 2009-1, 10:45 AM
:: روح هرگز نمي ميرد ::

با اعتقاد باينكه روح از خداست و از عالم خاك نيست وچند روزي در عالم خاك و در قفس تن زيسته بالاخره به اصل خود راجع ميشود
بنابراين فنا نمي پذيرد وجاودانه مي ماند.انسان پس از وقوع مرگ زنده مي ماند چون از جزء جسمي خود كه به هنگام حيات مادي مورد استفاده اش بوده مجزا مي گردد و به جهان ديگر عزيمت مي نمايد. يكي از محققان علم الا رواح بنام( اما نوئل سوئيد نبورك ) كه مطالعات او جنبه تجربي دارد و از روشن نمودن جهان پر راز ورمز روح قدمهاي اساسي برداشتهو خود شخصا مورد آزمايش قرار گرفته چونمواجه با حقيقت انكار ناپذ ير وجود روح گرديده نوشته هاي اومي تواند مستند باشد من خلاصه اي از شاهدات او را در اين مجموعه مي آورم:
( اما نوئل ) كه شخصا وقايع نخستين مراحل مرگ راتجربه كردومدتي خارج از بد نش بسر برده مي گويد:
من وارد حالتي گشتم كه فاقد هرنوع نيروي حسي اسماني بود و تقريبا بحال تزع افتادم. تا وجود اين حيات درونيم كه متشكل از ذهن وافكارم بود دست نخورده باقي ماند.طوري كه وقوع حوادث را كه بر من روي داده و نيز بر كساني كه پس از وقوع مرگ حيات دوباره يافته اند رخ مي دهد .در ذهنم ادراك نموده و محفوظ نگاهداشتم .گوئي اين نيرو بشخص اعطا مي گرديد تا دريابد ذهن و در نتيجه روحش از جسمش دفع شده و مجددا بسيو آن كشيده شده و جذب مي گردد.

amirkurd
Monday 18 May 2009-1, 05:37 PM
وقتي موجودي ماورايي فردي را لمس كنه چه در خواب و چه در بيداري

ناگهان ماهيچه هاي پا يا دست ميگيرند و قفل ميشونداكثرا هم در گردن اتفاق مي افتد و انقباض بسيار سختي رخ ميدهد كه رو بسوي پارگي ماهيچه و تاندون دارد بسيار خطر ناك

براي در مان و جلوگيري از اين اتفاقات فرد بايد هر روز ايت الكرسي را بخواند
چون در اكثر موارد جلوس رخ ميدهد و فرد نميداند و اين كار بيشتر بدست شياطين هست

فرد بايد آيت الكرسي را بخواند و يكبار نام مولي علي را برده يكبار نام مولي حسين را و فورا بر روي عضو بدمد

اثر فوري دارد....

تجربه شده ..... بدفعات زياد حتي روي خودم....

amirkurd
Monday 18 May 2009-1, 05:38 PM
دنياي واقعي مردگان»هـراس ارواح

آيا تا به حال به لحظات پس از مرگ فكر كرده‌ايد، اينكه براي انسان چه اتفاقاتي مي‌افتد. به خصوص زماني كه مي‌خواهند انسان را داخل قبر بگذارند، نمي‌دانم آيا شنيده‌ها و دانسته‌هايي در اين مورد داريد، در واقع از روزهاي پس از مرگ چيزي مي‌دانيد؟ منظور سير ارواح در عالم برزخ است. تا چه حد با حقايق پس از مرگ آشنايي داريد، آيا از گرفتاري‌هاي عالم برزخ باخبريد؟... اگر نسبت به آنچه برايتان نوشتيم، آگاهي نداريد، مطالب ذيل كه به سرگذشت «ارواح پس از مرگ» مي‌پردازد و توسط «آيت‌ا... آقا نجفي قوچاني» به رشته نگارش درآمده است، را بخوانيد:

پرواضح است كه بدن، عنصر مادي جهان طبيعت، حجابي ضخيم و پرده‌اي است سخت بر روي ديده. انسان از جهان ديگر و به مردن و بيرون شدن از اين جهان مادي و برطرف شدن اين پرده، مي‌رسد، به چيزهايي كه پيش از اين نمي‌ديد و نمي‌رسيد.

در روايتي از رسول اكرم(ص) و اميرالمومنين(ع) آمده: «الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا» (مردم در خواب هستند و پس از مرگ بيدار مي‌شوند).

آيا مي‌دانيد كه به انسان هنگام جان دادن و سكرات مرگ چه جمله‌اي خطاب مي‌شود، در قرآن سوره ق. آيه 22 آمده است:

«لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد» (تو از اين صحنه غافل بودي و ما پرده را از چشم تو كنار زديم و امروز چشمت، كاملا تيزبين است).

لحظات پس از مرگ

من مردم، پس ديدم ايستاده‌ام و حالا بيماري كه داشتم را ندارم و تندرستم و خانواده و دوستان من در اطراف جنازه‌ام، گريه مي‌كنند و من همه آنها را ديدم، از گريه و زاري آنان ناراحت شدم و به آنها مي‌گويم: «من نمرده‌ام، بلكه بيماريم رفع شده است.» نمي‌دانم صدايم را مي‌شنوند يا نه؟ اما مرا نمي‌بينند، دانستم كه از من دور هستند...

جنازه را پس از غسل و ديگر كارها، به طرف قبرستان بردند. من هم (فردي كه جان خود را از دست داده) به همراه آنان رفتم، جنازه را سرازير گور كردند و من در گور ايستاده و تماشا مي‌كردم، در آن حال ترس و وحشت مرا فرا گرفته بود، به خصوص زماني كه ديدم در آن گور، جانورهايي پيدا شده‌‌اند و به جنازه حمله‌ور شدند و آن مردي كه دارد در گور جنازه مرا مي‌خواباند، به آن جانورها معترض نشد، او آنها را نمي‌ديد، اما من آنها را مي‌ديدم (روح فرد فوت شده كه از جانش جدا شده، اين اتفاقات را مي‌بيند).

امام صادق(ع) مي‌فرمايند: هر روز قبر با زبان حال صحبت مي‌كند و به شخص متوفي مي‌گويد: «من خانه غريب و ناآشنايم، من منزل وحشتناك و ترسناكم، من آشيانه پر از جانوران وحشي و حيوانات درنده هستم و يا مي‌گويد: «من باغي از بوستان بهشتم يا گودالي از گودال‌هاي دوزخ هستم.»

و روح ادامه مي‌دهد: و از گور بيرون رفت، همان فردي كه جسد را داخل قبر گذاشت و من از جهت علاقه‌مندي به آن جنازه داخل گور شدم تا آن جانوران را بيرون كنم (آن جسم، از آن من بود)، اما آنها زياد بودند و بر من غلبه كردند و ديگر آنكه مرا چنان ترس گرفته بود كه تمام اعضاي بدنم مي‌لرزيد، از مردم دادرسي خواستم، اما آنها صدايم را نمي‌شنيدند، هيچ‌كس به دادم نرسيد، همه مشغول كار خود بودند، آنها داخل گور را ديگر نمي‌ديدند كه چه هنگامه‌اي برپاست و جانوران درنده چگونه به جسم بي‌روح من تاخته‌اند كه ناگاه اشخاص ديگري در گور پيدا شدند و كمك كردند و جانوران فرار كردند، خواستم از آنان بپرسم كه شما كي هستيد؟ كه خيلي سريع ناپديد شدند. البته پس از ذكر اين جمله: «ان الحسنات يذهبن السيئات» و همه آنها ناپديد شدند...

اين كلام در سوره هود، آيه 114 آمده است: (به راستي حسنات و كارهاي نيك، اثرات سيئات و كارهاي زشت را از بين مي‌برد).

در احاديث متعدد از ائمه‌اطهار(ع) آمده است كه: «عمل صالح انسان به صورت موجود نوراني در عالم برزخ و قيامت، همراه او بوده و در گرفتاري و مشكلات او را ياري خواهد كرد».

پس از اينكه از دست آن موجودات رها شدم، ديدم كه مردم، سر گور را پوشانده‌اند و مرا در ميان گور تنگ و باريك ترك كرده‌اند و ديدم كه هر كه به دنبال خانه‌اش روان شد، حتي خويشان نزديك و همسر و فرزندانم كه شب و روز درصدد آسايش آنها بودم، از رفتن و بي‌وفايي‌شان اندوهگين شدم، چرا بايد مرا تنها بگذارند، از خوف، تاريكي و وحشت گور و تنهايي، دلم در حال تركيدن بود.

اميرالمومنين(ع) مي‌فرمايند: «در آخرين لحظات زندگي انسان، اموال، فرزندان و اعمال او در جلوي چشمش مجسم خواهند شد و او به مال خود، رو كرده و مي‌گويد: «من نسبت به تو خيلي علاقه‌مند بودم، در به دست آوردن تو از هيچ تلاشي دريغ نكردم، حال زمان جدايي است، چه كمكي به من مي‌كني!» مال و اموال به زبان آمده و مي‌گويند: «از من فقط به مقدار كفن! مي‌تواني استفاده كني».

آن‌گاه رو به فرزندانش مي‌كند و مي‌گويد: «من شما را دوست داشتم، از هيچ‌گونه حمايت شما، كوتاهي نكردم، شما چه خدمتي مي‌توانيد به من كنيد و مي‌‌شنود كه فرزندان مي‌گويند: «ما تا دم قبر، تو را همراهي مي‌كنيم و تو را در زير خاك دفن مي‌كنيم و بس، همين».
سپس به سوي اعمال خود توجه كرده و مي‌گويد: «من نسبت به تو خيلي بي‌علاقه بودم، بر من دشوار بودي، اكنون از تو چه كاري ساخته است؟»

و جواب مي‌شنود: «من در تمام مراحل قبر، برزخ و قيامت همراه تو هستم، تا در پيشگاه خدا حضور يابم».

قبر مي‌پرسد

با حال غريب و وحشتي فوق‌العاده و ياس، بالاي سر جنازه نشسته‌ام، كم‌كم ديدم قبر مي‌لرزد، از ديوارها و سقف آن، خاك مي‌ريزد، به خصوص از پايين پاي قبر، كه بسيار تكان مي‌خورد، گويي جانوري در حال شكافتن آنجاست تا داخل شود و سرانجام، آنجا شكافته مي‌شود، ديدم دو نفر با صورت‌هاي موحش و هيكلي مهيب داخل قبر شدند، مثل ديوهاي قوي هيكل بودند، از دهان و دو سوراخ بيني‌‌شان دود و شعله آتش، بيرون مي‌رود و گرز‌هاي آهنين به دست كه در اثر گرماي آتش، سرخ شده بود و برق‌هاي آتش از آنها شعله‌ور مي‌شد...

آن ديوها اين گرزها را در دست داشتند و با صداي رعدآسايي كه گويا زمين و آسمان را به لرزه آورده، از جنازه از همان جسم من مي‌پرسند كه: «من ربك»

در احاديث زيادي از ائمه(ع) آمده است كه: «پس از دفن ميت در قبر(ع)، دو ملك به نام‌هاي نكير و منكر، با قيافه‌هاي وحشتناك مي‌آيند و از مسائل اعتقادي او پرسش مي‌كنند.»

از ترس و وحشت، نه دل داشتم و نه زبان، فكر كردم كه جنازه بي‌روح جواب اينها را نخواهد داد و يقين است كه با اين گرزها خواهند زد كه قبر پر از آتش شود و با آن وحشتي كه داشتم، اين آتش سوزان هم سر بار خواهد شد.

در احاديث، فراوان آمده است كه پس از وارد شدن انسان به قبر، دو ملك از طرف خداوند متعال مي‌آيند و از مسائل اعتقادي مانند: توحيد، نبوت، امامت و.. از وي مي‌پرسند و مومن با عنايت خدا و توجه اهل بيت عصمت و طهارت(ع) پاسخ مي‌دهد و پس از آن، قبر او به يك باغ باصفا مبدل شده و از نعمت‌هاي بهشتي بهره‌مند مي‌شود.

«افراد غيرمومن در برابر پرسش آنان، اندامشان به لرزه مي‌افتد و زبانشان بند آمده و از پاسخ آنان عاجز مي‌مانند و آن گاه قبر آنان، آتش گرفته و به عذاب دوزخ گرفتار خواهند شد.»

روح ادامه مي‌دهد: «توجه كردم به سوي حق چاره‌ساز بيچارگان و كارساز درماندگان و در دل متوسل شدم به علي‌بن‌ابي‌طالب(ع)، چون او را به خوبي مي‌شناسم. او دادرس درماندگان بود، به قدرت و توانايي او در همه عوالم و منازل آگاه بودم كه اين يكي از نعمت‌ها و چاره‌سازي‌هاي خداوند بود كه در چنين زمان وحشتناك و خطرناكي كه آدمي از هوش بيگانه مي‌شود، آن را به ياد مي‌آورد.

«و تري‌الناس سكاري و ما هم بسكاري» اين كلام در سوره حج. آيه دوم آمده است: (مردم را مست مي‌بيني، در حالي كه مست نيستند).

و روح ادامه مي‌دهد: به مجرد اين كه، قلبم كمي قوت گرفت و زبانم باز شد چون سكوت و جواب ندادن من به طول انجاميد، آن دو ملكي به غيظ دوباره از من مي‌پرسند كه: «خداوند و معبود تو كيست؟» و به صورت و هيبتي كه صد درجه از اولي سخت‌تر و شديدتر بود و از شدت حرص صورتشان سياه و از چشم‌هايشان برق آتش شعله مي‌زند، در اين هنگام گرزها بالا رفت و مهياي زدن شدند، مثل اول نترسيدم و با صداي ضعيف گفتم كه: «معبود من، خداي يگانه بي‌همتاست».

پس از اين پاسخ در آنها ديدم، غضب‌شان، شكست و گرفتگي صورتشان فرو نشست...

آن يكي به آن ديگري گفت: «معلوم مي‌شود كه اسلام را مي‌شناسد، سزاوار است كه از اين به بعد با نزاكت از او سوال كنيم»، اما آن ديگري گفت: «چون نوع رفتار با اين شخص جواب پرسش آخري است و هنوز از او چيزي بيشتر نمي‌دانيم ما بايد به ماموريت خود عمل كرده و وظايف خود را انجام دهيم، اين فرد هر كه مي‌خواهد باشد، عناوين و اعتبارات در نظر ما اعتباري ندارد».

پس پرسيدند: «من نبيك» (پيامبر تو كيست؟)

در اين هنگام تپش قلب من كمتر، زبانم و صدايم كلفت‌تر شد و پاسخ دادم: «نبيي و رسول‌ا... الي‌الناس كافة محمد بن عبدا... خاتم‌النبيين و سيدالمرسلين(ص)» در اين هنگام، غضبشان به كلي رفت و صورتشان روشن شد و از من آن ترس و وحشت نيز رفت. پس سوال كردند: از كتاب و قبله و امام و خليفه رسول‌ا...

جواب دادم كه كتاب من قرآن كريم است. كه به پيامبرم نازل شد، قبله من كعبه است و... و تك‌تك اسامي و نسب و حسب آن بزرگواران را براي آنان شرح دادم. گفتند: «اين همه طول و تفصيل لازم نبود، جواب هر كلمه، يك كلمه است».

گفتم: «براي شما از اين مفصل‌تر لازم است زيرا درباره ما، از اول بدگمان بوديد و برخلقت ما اعتراض كرديد، با اينكه بر فعل حكيم نبايد اعتراض كرد و از آن روزي كه اعتراض شما را فهميدم، از شما دق‌دلي پيدا كردم، حتي متعهد شدم كه اگر مجالي بيابم از شما سوالاتي كنم و چون و چرايي در اندازم اما حيف كه با اين گرفتاري و مضيقه، مجالي برايم نمانده است».

در روايتي از امام موسي كاظم(ع) آمده است: از مومن در قبر از پروردگارش، دين، پيامبر و امامش مي‌پرسند، پس از آنكه پاسخ صحيح داد، آنگاه سوال مي‌كنند. «كيف علمت بذلك؟» دليل و برهان اين سخنانت چيست؟

پاسخ مي‌دهد: «امر هداني ا... له و ثبتني عليه» (اين مسائل اعتقادي را به هدايت فطري خداوند متعال و دليل و برهان قوي و استوار عقلي دريافتم...)

آنگاه به او مي‌گويند: «خواب خوش و آرامي همانند خواب نوعروسان براي تو آرزو مي‌كنيم»، سپس دري از بهشت به روي او گشوده خواهد شد، هنگامي كه از كافر از خدا و دين و پيامبرش مي‌پرسند؛ پاسخ مي‌دهد پرورگار من، خدا و دين من اسلام و پيامبر من محمد(ص) است! سپس از او مي‌پرسند:«من اين علمت هذا» (به چه دليل و برهان) پاسخ مي دهد از مردم شنيدم كه اين چنين مي‌گفتند. آن دو ملك پس از شنيدن اين پاسخ، آنچنان بر وي مي‌كوبند كه تمام جن و انس طاقت او را ندارند، آن گاه گرفتار آتش خواهد شد، تا قيامت برپا شود...



روح مي‌گويد: سكوت كردم و منتظر بودم ببينم چه سوالي بعد از اين مي‌كنند، ديدم سوالي نكردند، تنها پرسيدند: «اين پاسخ‌ها را از كجا مي‌گويي؟ و از كه آموختي؟» و من از اين سوال به فكر فرو رفتم...

مرحوم نراقي نقل مي‌كند: فخر رازي، روزي مي‌گريست، از سبب گريه او پرسيدند، گفت: «70 سال است كه در مسئله‌اي به نوعي اعتقاد داشتم، امروز دانستم كه باطل بوده، از كجا كه ساير عقايد من چنين نباشد؟»



در فكر پاسخ‌هايم بودم كه ناگهان نعره آنها، همچون صاعقه‌اي آسماني، بلند شد كه: «بگو آنچه گفتي، از كجا گفتي؟»

نظر كردم كه چشمي نبيند! چنان صورت خشمگين را، چشم‌هاي برگشته و سرخ شده، همچون شعله آتش و صورت سياه شد. دهان‌شان باز، همچون دهان شتر با دندان‌هاي بلند و زرد و گرزها را بلند نموده و مهياي زدن بودند».

از شدت وحشت و اضطراب از هوش بيگانه شدم و به صورت ضعيفي پاسخ دادم، در حالي كه از ترس چشم را بسته بودم! «اين مسائل اعتقادي را به عنايت الهي و هدايت فطري او دانستم»

و از آنها شنيدم كه گفتند: «بخواب! همانند خواب خوش نوعروسان»... و رفتند، من با همان حال گويا به خواب رفتم و يا بيهوش بودم، اما حس كردم كه از آن اضطراب رهايي يافتم. پس از برهه‌اي كه به حال آمدم و چشم باز كردم خود را در حجره مفروشي ديدم و جوان خوش‌رو و خاموش مو و خوش بويي را ديدم كه سر مرا به زانو نهاده و منتظر به حال آمدن من است

amirkurd
Tuesday 19 May 2009-1, 09:59 AM
چند سئوال جواب که شاید ذهن خیلی ها رو مشغول کرده باشه

آیا روح یک کودک مرده در سن پایین به پیشرفتگی روح یک شخص بالغ است؟
گاهی خیلی پیشرفته تر از شخص بالغ است زیرا می تواند که خیلی بیشتر زندگی کرده و تجارب بیشتری داشته باشد , بخصوص که اگر روح او پیشرفته باشد.

آیا روح یک کودک می تواند از روح پدرش پیشرفته تر باشد؟
این خیلی فراوان است.آیا خود شما آنرا روی زمین نمی بینید.

کودکی که در سن پایین می میرد و بدی نکرده است آیا روحش متعلق به درجات بالا نیست؟
اگر او بدی نکرده است , خوبی هم نکرده است بخاطر کودک بودن او نیست بلکه بخاطر این است که روح او پیشرفته تر است.

چرا اغلب زندگی از زمان بچگی قطع می شود؟
مدت زندگی کودک می تواند برای روحی که در او تجسد یافته است , تکمیل کردن یک زندگی قطع شده ای قبل از پایان مورد نظر باشد و مرگ او غالبا یک امتحان یا یک توبه برای پدر و مادر است.

روح طفلی که در سن پایین می میرد چه می شود؟
او یک وجود جدید را شروع می کند.

اگر روح فقط یک زندگی داشت و اگر بعد از این وجود سرنوشت آینده اش برای ابد تعیین می شد پس شایستگی نیمی از انسان هایی که در سنین پایین می مردند چه می شد؟ زیرا کودکان بدین ترتیب از سعادت ابدی متمتع نمی شدند و بدون دلیل از امتحانات مشکل زمینی معاف می شدند. یک چنین نظمی در اشیاء بر طبق عدالت خدائی نیست زیرا بوسیله بازگشت , عدالت و تساوی برای همه برقرار می شود. آینده بدون استثناء متعلق به همه است و استثنائی برای کسی نیست , آنهایی که دیرتر به آخر می رسند تنها خود مقصرند , انسان باید نتیجه اعمال خود را ببیند همانطور که مسئول اعمال خود نیز هست.
بنابراین , این منطقی نیست که کودکان در آیتی از معصومیت بدانیم . آیا نمی بینید کودکانی که دارای بدترین غرائض در سنی هستند که دیگر تعلیم و تربیت در آنها هیچ اثری ندارد؟ آیا نمیبینیم که انسانها تزویر , تقلب , خیانت حتی غریزه دزدی و خیانت را علیرغم همه انسان های خوبی که در اطرافشان هستند با خود به دنیا می آورند؟ قانون آنها را تبرئه می کند زیرا می گوید آنها فاقد عقل و قوه تمیز هستند , حق با قانون مدنی است زیرا در واقع کودکان بیشتر غریزی عمل می کنند تا از روی عقل اما این غرائز مختلف بین بچه های یک سن و سال از کجا ناشی می شوند در حالیکه در شرایط و اثرات مساوی پرورش یافته اند؟ این انحراف زودرس از کجا ناشی شده است؟ این نتیجه پستی روح است , چون تعلیم و تربیت نقشی نداشته است و نتایج آن را هم می بینند نه بخاطر عمل کودکانه خود بلکه بخاطر زندگی های قبلی شان و بدین ترتیب است که قانون برای همه یکسان است و عدالت خداوندی بر همه جاریست.

amirkurd
Tuesday 19 May 2009-1, 10:29 AM
یکی از موجودات نادیدنی جن است. جهان ما برای جن قابل رویت و لمس است ولی جهان جن برای ما انسانها قابل رویت و لمس نیست این موجودات بر سه قسم پری و جن و دیو تقسیم می شوند که در عرض هم و از مخلوقات کره زمین هستند :
1 - دیوها پست ترین نژاد خاکستری رنگ و خشن اند و چشمانشان حد وسط افقی و عمودی است.
2 - جن ها نژاد متوسط و مثل آتش سرخ رنگ هستند و چشمانشان عمودی است و پاهایشان کوتاه و گرد است چیزی شبیه سم نه اینکه سم واقعی باشد.
3 - پری نسبت به آن دو از نظر خلقت برتری دارد و پری ها سفید و بسیار زیبا هستند مثل انسانهای سفید پوست چشمشان مثل چشم انسان افقی است . هیکل و شباهت آنها تقریبا به اندازه انسان است با این تفاوت که دیوها ( غولها ) کمی درشت تر و جن ها کمی ریزتر از انسانها هستند و شکل کلی شان مثل انسان است و دو چشم و دو گوش و دهان و ... دارند.
دیو و جن و پری از هم جدا هستند داخل یک دیگر می شوند ولی کاری به کار هم ندارند و بین آنها جنگ و درگیری رخ نمی دهد.
جنیان غذا می خورند استخوان و ضایعات , غذای جنیان است و ممکن است از خوردنیها و آشامیدنیهای دیگری هم استفاده نمایند. ازدواج هم دارند و به صورت خانوادگی زندگی می کنند و جا و مکان برایشان مطرح نیست نر و ماده دارند , جفت گیری می کنند و مدت بارداری کمتر از انسان دارند و معمولا از هر شکم بیشتر از یک بچه متولد نمی شود .
وضع حمل آن ها آسانتر از بشر است رشد بچه سریعتر و بلوغ هم دارند و ولدشان مثل انسان زیاد نیست طول عمرشان بیشتر از آدمی است مرگ دارند , جسمشان فنا می شود و احتیاج به قبرستان ندارند.
سرما و گرما و درد ندارند اما لذت و خوشی و ناخوشی دارند , الفت خانوادگی و خارجی با هم دارند , کار و شغل ندارند .
اکثر حیوانات و جانوران آنها را می بینند و برایشان عادی است از این رو به آنها حمله نمی کنند و می توانند خود را به صورت انسان و غیر انسان در آورند آنها پدیده های بسیار لطیفی هستند و توان انبساط و انقباض خویش را دارند و در حالت عادی در حال انبساطند لذا دیده نمی شوند ولی اگر منقبض شوند می توان آنها را دید از آنها می شود عکس گرفت به شرطی که به این کار راضی باشند.
جنیان می توانند از در و پنجره بسته عبور کنند هرجا که هوا بتواند عبور کند جن ها هم می توانند عبور کنند آنها مثل امواج رادیو می توانند از شکاف درهای بسته و از هر منفذی بگذرند .
به علت نداشتن عنصر خاکی قوه طی الارض دارند و در آن واحد می توانند از یک طرف زمین به طرف دیگر بروند چون همیشه با ما در ارتباط و تماس هستند به همه زبانهای ما آشنایی دارند معایبی دارند بدتر از بشر ولی معایبی که انسان دارد آنها ندارند روزی که خداوند انسان را خلق کرد فاصله ای بین جنیان و بشر قرار داد که جنیان بدون اذن خدا اجازه نزدیک شدن و آسیب رساندن به آدمیان را ندارند و اصولا اعمال زشت انسان سبب صدمه به خود آنها می شود و جنیان از طرف خداوند اجازه و اذن اذیت کردن می یابند.
هوششان بسیار زیاد است و می توانند افکار را بخوانند ولی آینده و گذشته انسان را نمی دانند و قوه خلاقه ندارند و هر چه ذاتی و همان است که در خلقتشان گذاشته شده است . تا به حال چیزی اختراع نکرده اند.
حکم فقهی تزوج انسان با جنیان این است که علما در این باره اختلاف نموده اند عده ای گفته اند : جایز نیست زیرا ختلاف (جن**س**ی) موجب امتناع است و بعضی دیگر گفته اند : ان النهی عن نکاح الجن )) پیامبر نکاح جن را نهی نموده که این نهی شامل کراهت هم می شود . بعضی از مشاهیر علمای اهل بیت و جماعت می گویند : با بودن شرایط نکاح بین جن و انس ازدواج مانع ندارد و جایز است.
جن ها دارای روح و نفس هستند و از بین خودشان پیامبر ندارند و بایستی از دستورات پیامبر آدمیان پیروی کنند چنانکه عده ای از آنها به حضرت مسیح گرویدند و عده ای دیگر به حضرت محمد ( ص ) و بعضی از آنها از دستورات خداوند سرپیچی می کنند آنها هم خوب و بد , ظالم و مومن دارند . دارای مذاهب گوناگونند .
عبادتشان طبق همان عقیده ی دینی است که دارند , مثلا جن های مسلمان نماز می خوانند و روزه می گیرند و وظیفه دارند تمام آداب را بجا آورند به خدمت پیامبر و ائمه هدا می رسند و مسائل دینی و حلال و حرام خود را می پرسند . سعد اسکاف می گوید : به منزل امام باقر ( ع ) رفتم ... اشخاصی از اتاق امام خارج شدند که مانند ملخهای زرد بودند و پوستین در تن داشتند و از زیادی عبادت لاغر شده بودند ... امام فرمود آنها برادران تو از طایفه جن هستند که به خدمت ما می آیند و مسائل دینی و حلال و حرام خود را از ما می پرسند.
سدیر صیرفی نقل می کند : امام باقر در مدینه به من سفارشهایی فرمود , از مدینه بیرون رفتم... بعد از آنکه امام باقر ( ع ) به مکه آمدند به حضرتش عرض کردم فدایت شوم مردی نامه شما را آورد که مهرش خشک نشده بود فرمود : ای سدیر ما خدمتکارانی از جن داریم چون خواهیم کاری به فوریت انجام پذیر آن ها را می فرستیم.
خداوند احضار جن و روح را تحریم کرده و آن را از گناهان کبیره می شمارد زیرا انسان را از راه حقیقت دور کرده و به عیادت شیطان وادار می کند و سرانجام او را تباه خواهد ساخت. قرآن راجع به تسخیر جن و شیطان تنها از حضرت سلیمان یاد می کند که در سوره انبیاء آیه 82 آمده است (( برخی از شیطانها برای حضرت سلیمان غواصی می کردند و کارهای دیگری جز این انجام می دادند و ما نگهبان آنها بودیم )).
از این آیه فهمیده می شود جن هایی که در تسخیر سلیمان بوده اند از نوع جن های شریر و بد بوده اند .
جن مثل انسان دو نوع است : مومن و کافر , که مومنان از جن را شیطان نمی گویند ولی به کافران آنها اطلاق شیطان شده است .
برای دور کردن جن و شیطان باید به خدا توسل جست . جن به محض شنیدن ذکر ورد فرار می کند . وقتی (( بسم الله )) گفته شود اثر بد جنهای کافر خنثی می شود ذکر (( بسم الله )) در دفع و دور کردن شیطان و جن موثر است .
از امام صادق ( ع ) منقول است : هر کس معوذتین ( سوره های ناس و فلق ) را بسیار بخواند از وسواس و شر جن و انس محفوظ بماند .
از آن حضرت نقل است کسی که سوره جن را تلاوت نماید در زندگی دنیا هرگز آسیبی از جن و انس به او نرسد و مورد سحر و کید آنها واقع نشود .
آیه 59 سوره مریم را اگر بنویسند و بشویند و بر جن زده و مصروع بخورانند و یا به بازویش ببندند شفا می یابد .
(( بسم الله الرحمن الرحیم . فخلف من بعدهم خلف اضاعو الصواه و اتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیا ))
از حضرت علی ( ع ) منقول است هر که در سفر راه را گم کند فریاد کند (( یا صالح اغثنی یا بقول امام باقر (ع ) بگوید : یا صالح ارشدو نا الی الطریق رحمکم الله )) یعنی یا صالح ما را به راه برسان رحمت خدا بر تو باد بدرستیکه از برادران شما از جنیان شخصی است که صالح نام دارد از برای خدا در شهرها می گردد چون صدای شما را بشنود جواب گوید و راهنمایی نماید.
راوی می گوید : ما در سفری راه را گم کردیم و شخصی از ما دور شد و فریاد زد به نحوی که مذکور شد سپس برگشت و گفت صدای آهسته شنیدم که راه از جانب راست است.
فرق فرشته با جن:
ملائکه عطر و بوی خوش و پاکیزگی وضو و غسل را دوست دارند و هر جا بوی خوش باشد متوجه آنها می شوند و از ظلمت و جای متعفن بدشان می آید ولی شیاطین و اجانین جاهای تاریک و محل های متعفن را دوست دارند و در گلخن حمام و جاهای کثیف جن فراوان است .
_ جایی که معصیت شود فرشته وارد نمی شود ولی جن در آن جا زیاد و فراوان است.
_ در خانه ای که سگ باشد فرشته گریزان است ولی جن به آن خانه وارد می شود.
_ در جایی که مجسمه و عکس صاحب روح باشد فرشته وارد نمی شود ولی جن داخل می گردد.
_ در اتاقی که جنب و حایض باشد فرشته وارد نمی شود.
_ در خانه ای که آلات موسیقی باشد فرشته داخل نمی شود.
_ ملائکه لباس سفید , قرائت قرآن و منزل امام و ولی خدا را دوست دارند.
_ جن ها از سخن چینی مسرور و خوشحال می شوند.
_ فرشتگان از زنهای محجبه مسرور و شاد می گردند و منازلی که چنین زنهایی دارند جن از خانه بیرون می رود.
_ جن به زنهای بدون مقنعه و روسری اگر چه در منزل باشند علاقه دارد البته اصناف کفار از جن.
_ ملائکه از موجودات عالم بالا و عالم ملکوت می باشند و جن ها از موجودات عالم پائین هستند.
_ جنس ملائکه از نور است ولی جنس جن از آتش خالص است.
_ فرشتگان غذا نمی خورند و ازدواج هم نمی کنند ولی جنیان هم غذا می خورند و هم ازدواج می کنند.
_ جن ذریه دارد ولی ملائکه ذریه ندارند.
_ ملائکه گناه و تخلف امر پروردگار را نمی کنند بخلاف جن که گناه و تخلف از امر الهی می کنند.
_ فرشتگان مرگ , شرک و رفتن به جهنم ندارند ولی جن ها مرگ دارند شرک دارند و ستم کاران آنها به جهنم می روند.
_ شیطان و جن دشمن انسان و بشر بوده و هستند ولی ملائکه نه تنها دشمن انسان نبوده بلکه بر آدمیان استغفار می کنند و از درگاه پروردگار حکیم طلب آمرزش برای آنان می کنند.
آمدن زعفر جنی به کربلا
زعفر جنی بساط نشاط و شادی گسترانیده و مجلس عیش و عروسی برای خود فراهم آورده بود . سلاطین جن و پری را دعوت کرد , ناگاه از زیر تخت خود صدای گریه بلند دو نفر جن راشنید که بسیار حزین و سوزناک گریه می کردند . زعفر گفت: چه وقت گریه است در هنگام خوشحالی من شما گریه می کنید؟!
گفتند: ای امیر چون تو ما را مامور کردی که جهت امری به شهر برویم عبور ما به قاضریه و نینوا افتاد , دیدیم دران صحرا لشگر بزرگی آماده قتال و جنگ هستند و حسین بن علی ( ع ) یعنی پسر همان بزرگواری که ما بدست او مسلمان شدیم , یکه و تنها ایستاده و تمام یاران و اعوان و انصارش کشته شده اند و خود آن حضرت به نیزه بی کسی تکیه نموده است و دم به دم راست و چپ را نگاه می کند و گاهی می فرماید:(( هل من ناصر ینصرنی )) آیا کسی هست که به من کمک کند و شنیدیم اهل و عیال او صدای العطش به آسمان بلند کرده بودند فورا خود را نزد تو رساندیم تا تو را از ماجرا آگاه نماییم اگر ادعای مسلمانی می کنی قد مردانگی علم کن که الان پسر پیامبر را نامسلمانان می کشند. زعفر تا این سخن شنید تاج شاهی بر زمین زد لباس دامادی را از تنش در آورد, لباس جنگ پوشید , طوایف جن را با حربه های آتشی برداشت و به کربلا آورد . زعفر نقل کرده : وقتی که وارد زمین کربلا شدم لشکر چهار فرسخ تا چهار فرسخ گرفته بود از زمین تا آسمان صفهایی از اجنه و ملائکه و کروبین, جبرئیل , مکائیل , اسرافیل , هر یکی با چند هزار ملائکه , ارواح و بیست و چهار هزار پیامبر , لکن حضرت مقابل لشگر ایستاده و به هیچ کس اعتنا نمی کرد.
آه از آن روز که در دشت بلا غوغا بود
شورش روز قیامت در زمین بر پا بود
خصم چون دایره گرد حرم شاه شهید
در دل دایره چون نقطه پا برجا بود
انبیاء و رسل جن و ملایک هر یک
جان به کف در بر شه منتظر ایما بود
ناگاه دیدم آقا سر غریبی از نیزه بی کسی بلند کرد و اشاره فرمود زعفر بیا , دیدم همه ملائکه متوجه من شدند به حضورش رفته و رکاب بوسیدم و فرمود کجا بودی زعفر؟ عرض کردم قربانت شوم مجلس عیش داشتم به من خبر رسید و بی درنگ با سی و شش هزار جن به یاری شما آمدم حضرت فرمود: زعفر زحمت کشیدی شما جن و پری از آدمیزاد با وفاتر هستید خدا و پیامبر از تو راضی باشد هر چه اصرار کردم اجازه جهاد نداد و فرمود: شما آنها را می بینید آن ها شما را نمی بینند عرض کردم ما هم به صورت انسان ظاهر می شویم اگر کشته شدیم شهید می شویم فرمود : زعفر من از زندگی دنیا دل آزرده هستم.

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 11:34 AM
فانوس دریایی بندر کهن بوکا
در جنوب جزیره ی گاسپاریلا٬ فانوس دریایی در بندر کهن بوکا گرند واقع شده. دقیقا در کنار این فانوس دریایی ساختمانی همچون برادر دو قلوی آن مستقر است که به عنوان منزل دستیار مسئول نگه داری از فانوس دریایی از آن استفاده می شد .می توان گفت تقریبا سازه های اصلی این دو ساختمان در دریا مفقود شده است. در سال ١٩٧٠ خط ساحلی١٨٩٠٬ فوت فرسایش پیدا کرد و این فرسایش دستیابی به اسکلت و اساس فانوس دریایی را امکان پذیر کرد .نگرانی مقامات محلی در این مورد افزایش یافت و گامهایی که دولت در این جهت برداشت در دسترس بودن فانوس دریایی برای نسلهای آینده را تضمین کرد.
در سال ١٨٨٠هنگامی که فسفات در رودخانه ای که چندین مایل دورتر از مکان ساخته شدن فانوس دریایی قرار داشت کشف شد٬ آن را در کرجی هایی بارگیری کرده و به بندر بوکا گرند بردند و سپس به سمت شریانهای به اقیانوس ریزنده بار زده شد. به علت رشد افزاینده تجارت در بندر بوکا مجلس سنا مبلغ سی و پنج هزار دلار برای ساخته شدن یک فانوس دریایی در سال ١٨٨٨ در انتهای جنوبی جزیره ی گاسپاریلا برآورد کرد . و بدینگونه فانوس دریایی بندر کهن بوکا گرند متولد شد .
مسئولان نگه داری از فانوس دریایی از سال ١٨٩٠ تا ١٩٥١ همراه با خانواده شان در آن به کار مشغول بوده و زندگی می کردند. در واقع فانوس دریایی مکانی برای زندگی مسئولان نگه داری از آن و خانواده ی آنها بود و از ساختمان کناری آن به عنوان محلی برای زندگی دستیاران آنها استفاده می شد. مسئولان نگه داری تا نیمه شب از چراغ روشنایی محافظت کرده و دستیاران آنها مسئولیت نگه داری از آن را در ادامه ی شب بر عهده داشتند .
تصور می شود که در فانوس دریایی دو روح وجود دارد. در مدت حیات این فانوس دریایی ٬دختر کوچک یکی از مسئولان نگه داری توسط بیماری شبیه به دیفتری یا سیاه سرفه جان خود را از دست داد . رهبران تورها میگویند که صدای بازی کردن آن دختر در یکی از اتاقهای طبقه ی بالا قابل شنیدن است . یک نگبان سابق پارکهای سلطنتی که رهبرتورهای بازدید ازآن فانوس دریایی بود همیشه به راهرویی در طبقه دوم اشاره می کرد و رو به بازدید کنندگان میگفت : این یکی از مکانهای محبوب آن دختر کوچک برای بازی کردن بود . او همچنین می گوید نیمه شبها صدای آن دختر کوچک که بالای پله ها در حال بازیست قابل شنیدن است.
گفته شده که روح دوم ٬ شبحیست بدون سر متعلق به یک پرنسس اسپانیایی به نام ژوزف.
در افسانه ها نقل شده که یک دزد دریایی به نام جو گاسپردفینه ی ازرشمند خود را در زیر شنها٬ نزدیک به مکانی که نود سال بعد فانوس دریایی بوکا گرند در آن ساخته شد پنهان کرده بود . ظاهرا گاسپرکه دلداده ی آن پرنسس اسپانیایی بود او را دزدیده و به این دلیل که شاهزاده خانم به او علاقه ای نداشت و دست رد بر سینه ی او زده بود از فرط خشم و دیوانگی شمشیر خود را از غلاف بیرون کشیده و سر پرنسس را از بدنش جدا میکند. پس از آن خجالت زده از عملی که مرتکب شده بود بقایای بدن بی جان ژوزف را جمع آوری کرده و درزیر شنهای جزیره دفن می کند. از بداقبالی پرنسس ٬ گاسپر به دلیل عشق عظیمی که نسبت به او داشت حاضر به ترک او نبود و در افسانه ها آمده که او سر معشوقه ی خود را برای سر کردن ادامه ی زندگی اش با خود می برد .گزارشات حاکی از آن است که شبح بدون سر این زن در حالی که در جزیره ی گاسپاریلا احتمالا برای یافتن سر خود قدم میزند دیده شده.
در سال ١٩٥٦گارد ساحلی آمریکاچراغ این فانوس را به حالت اتوماتیک در آوردند و ده سال بعد یعنی در سال ١٩٦٦ گارد ساحلی چراغ را٬ که به دلیل بی توجهی نسبت به آن و همچنین فرسایش ساحل در حال خراب شدن بود از ساختمان حذف کردند. در سال ١٩٧٢ لی کانتی مالکیت فانوس دریایی و ١٣ جریب اطراف آن را در دست گرفت و فعالیتهای گسترده ای را جهت احیای ساختمان آغاز کرد .انجمن محافظت از جزیره ی گاسپاریلا سرمایه گذاری بیشتری انجام داده و سرانجام فانوس دریایی تعمیر شد.
این فانوس دریایی در سال ١٩٨٠ در لسیت ملی مکانهای تاریخی قرار گرفت و در سال ١٩٨٦ دوباره روشن شده و در جهت تامین روشنایی گارد ساحلی به کار گرفته شد. در سال ١٩٨٨ فانوس دریایی و ١٣ جریب احاطه کننده ی آن از مالکیت لی کانت به مالکیت ایالت فلوریدا در آمده و تبدیل به پارک ملی جزیره ی گاسپاریلا شد.
فانوس دریایی بندر کهن بوکا در حالی که اطراف آن محصور است رو به عموم مردم خودنمایی می کند .مردم میتوانند از طریق ساحل یا پارک کنار آن از منظره ی دلپذیری از فانوس دریایی بهره مند شوند . هم اکنون از ساختمان کناری فانوس دریایی به عنوان خانه ای برای نگهبانان پارک استفاده می شود.

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:32 PM
دست مومیائی "



دست موميايی ملكه 3 هزار ساله مصر زنده مي شود و انتقام خود را از كاهنان امروز می گيرد عكس هايی كه همسر لويی هامان سياح معروف فرانسوی از روح ملكه عصيانگر مصر گرفته است و بازو بندهای اهدايی وی در موزه لوور موجود است. در يك جلسه سخنرانی كه در حضور ملكه انگلستان برگزار می شد، ملكه اليزابت از لرد ”هاليفاكس“ درخواست كرد تا يكی از خاطرات عجيب خود را كه تاكنون در جايی بازگو نكرده است. برای افراد حاضر در آن جلسه بيان كند. لرد ”هاليفاكس“ اين درخواست را پذيرفت و طی مقدمه كوتاهی اظهار داشت:

اخيراً فرهنگستان پادشاهی علوم در انگلستان موضوع بازگشت ارواح را مورد مطالعه قرار داده و از مردم انگلستان درخواست كرده بود كه آنچه اطلاعات درباره بازگشت مردگان دارند به فرهنگستان ارسال کنند كه بعضی از آنها حتی عكس ها و نقشه هايی را نيز جهت استناد ارسال كرده بودند. من قبل از بيان يك واقعه مستند شما را از تمسخر و تخطئه اين مساله برحذر می دارم. به ويژه درباره حادثه اي كه برايتان حكايت خواهم كرد. زيرا علاوه بر من كنت ”لويی هامان“سياح و جهانگرد بزرگ فرانسوی كه افتخار حضورشان را در اين مجلس داريم و اكثر كشورهای جهان را سياحت كرده است در اين مورد شهادت خواهد داد. به طوری كه ”لويی هامان“ مي گفت: لرد”هاليفاكس“از ادامه صحبت خود منصرف شد و از سياح معروف فرانسوی خواهش كرد تا خودش روی صحنه بيايد و ماجرای دست خونين ملكه مصر را براي حضار تعريف كند. با تشويق حاضر ”لويی هامان“ پيش تربيون قرار گرفت و گفت: باور كنيد نه به خاطر غرابت موضوع، چون خودم و همسرم شاهد اين قضيه هراس انگيز بوده ايم قادر به صحبت در اين باره نيستم. من از دوست عزيزم ”هاليفاكس“ خواهش می كنم اين زحمت را از شانه ناتوان من بردارد و خودش به شرح موضوع بپردازد. لرد ”هاليفاكس“ به اجبار رشته سخن را به دست گرفت و گفت: ”لويی هامان“ تا چند سال قبل كه دست موميايی شده اي كه حدود 3 هزار سال از مرگ صاحبش مي گذشت را در اختيار داشت و من از شخص او شنيده بودم كه چگونه و در چه شرايطی آن دست بريده را صاحب شده و به چه علتی ناگريز پس ازدو سال آن را از خود دور نموده است. هنگام كشف مقبره ”توتان خامون“ در منطقه ای معروف به دره پادشاهان، مردم بومی مصر با خاطری آشفته و لحنی هراسناك می گفتند: چون اروپاييان به نام علم و دانش مقبره فرعون را شكافته اند و خواب 3 هزار ساله او را آشفته كرده اند فرعون ازآنان انتقام خواهد گرفت“.حتی دانشمندانی كه از تاريخ فراعنه و مصر باستان اطلاعات عميقی داشتند و به هيچ وجه ترديدی در صحت اظهارات آنان نمي رفت از خودنمايی و انتقامجوييی اشباح و ارواح حكاياتی باور نكردنی كه خود شاهد آن بوده اند نقل می كردند ( من در وبلاک دیگرم بنام " اهرام تفکری فرازمینی " مطلبی درباره نفرین اهرام گذاشته ام ) و مي گفتند: ”جسد موميايی شده يكی از فراعنه مصر در موزه مصر زنده شده و پس از يك سلسله عمليات ناپديد شده است“. حتی از وی فيلمبرداری هم كرده بودند( در اینده در اینباره مطلبی خواهم نوشت ) اما آنچه را كه من قصد دارم بگويم از آن هم عجيب تر است. يك روز كه به خانه ”هامان“ رفته بودم ”لويی هامان“ برای من گفت اين دست موميايي شده را ”پاشا خديو اسمعيل“ يكي از پادشاهان مصری كه مدعی بود از نسل فراعنه مصر است به من هديه داده است . چون من بيماری مالاريای پاشا خديو اسمعيل را با داروهايی كه از فرانسه به همراه برده بودم درمان كرده بودم. او به عنوان قدرشناسی و اين كه هميشه به ياد او باشم اين دست موميايی شده را كه بازو بندی گران بها بر بازوي خود داشت. به من داد و گفت: اين هديه گرامی ترين و گرانبهاترين چيزی است كه در اختيار دارم و در تمام مصر نظير آن يافت نمی شود، زيرا اين دست متعلق به ”توتان خامون“ يكی از هفت دختر فرعوني است كه قبل از ”توتان خامون“ بر مصر سلطنت می كرده است. ”توتان خامون“ كه اين دست موميايی شده به وی تعلق داشت بر عليه پدر خود دست به شورش زد و سرزمين هايی را نيز متصرف شد. اما كاهنان معابد او را به اتهام عصيان عليه پدر تكفير كردند و با سپاهيان معابد به فرعون پيوستند و شاهزاده خانم را شكست دادند. اما چون شانس ملكه عاصی بلند بود در ميان جنگ كشته شد و كاهنان برای اين كه او را به مجازات برسانند دست راست او را بريدند تا دست وی كه با شمشير عليه پدرش به حركت در آمده و باعث مرگ بسيار از مردم مصر شده بود در گور همراه پيكر او نياسايد و در نتيجه تا دنيا دنياست پيوسته در عذاب دايم باشد. مصريان قديم عقيده داشتند: تمام اجزاء مردگان به ويژه رجال، فراعنه و افراد خاندان آنان در يكجا دفن شود تا دچار عذاب نشود، و حتی اگر يك بند انگشت هم از جسدی گم ميشد آنقدر جستجو می كردند تا عضو گمشده را به جای خودش بازگردانند. تابوت ”توتان خامون“ در كناره دره فراعنه قرار داده شد. ولی طبق حكم كهنه معابد و سوگندی كه درباره مجازات او ياد كرده بودند،دست موميايی شده ملكه عاصی در تابوتش گذاشته نشده و مدت 30 قرن دست به دست می گشت تا بالاخره از طريق ”پاشا خديو اسمعيل“ به من هديه شد و من نيز آن را به همراه خود به انگلستان آوردم و در سالن موزه شخصی خودم گذاشتم. ”لويی هامان“ كه به هيجان آمده بود و مثل اين بود كه طرز گفتار لرد ”هاليفاكس“ چندان راضی به نظر نمی رسيد، خودش ادامه داد ماجرا را بر عهده گرفت و گفت: من شخصا به هر كجا كه مسافرت می كردم،حتی در مسافرتهاي طولانی اين دست را از خود جدا نمی كردم چون هميشه وحشت داشتم كه مبادا به خاطر آن بازو بند قيمتی كه بر بازو دارد آن را از من سرقت كنند . يك روز كه در خانه مسكونی ام در ايرلند بودم متوجه شدم كه دست موميايی كه به سختی و استحكام چوب آبنوس و به رنگ تيره تنباكويی بود، تغيير وضع داده و انگشت سبابه اش را با وضع معناداری به طرف سقف اتاق نشانه رفته است. لحظاتی چند با دقت به آن نگاه كردم و از خدمه و همسرم درباره علت اين مورد عجيب سوال كردم ولی آنها هم از علت آن تغيير حالت بی خبر بودند. ناگريز با فشار زيادی كه بر آن انگشت وارد آوردم آن را مجدداً به حال اولش بازگرداندم. روز بعد با صدای جيغ يكي از خدمه به طرف سالن موزه ام دويدم. ابتدا فكر كردم سرقتی به اشياء موزه واردآمده است اما موضوع سرقت در كار نبوده با كمال تعجب ديدم كه گوشت و عضلات آن دست نرم شده است و در رگهاي آن خون وجود دارد و قطراتی از خون بر روي شيشه ميز چسبيده است. اكيداً غدغن كردم نه همسرم و نه مستخدمه ام در اين باره حرفی با كسی بزنند. زيرا توجيه اين مساله غير ممكن بود. اما در ماه ”می“ سال بعد پس از مدتی كه دست ملكه عاصی مصر به حالت اوليه خود بازگشته بود مجدداً آثار حيات در آن ظاهر شده و خون تازه از آن می چكيد. وقتی به تقويم مراجعه كردم متوجه شدم اين اتفاق دقيقاً در روز بيست و دوم ماه می هر سال اتفاق می افتد و دست مرده زنده می شود چون سال بعد در همان تاريخ دست را زير نظر گرفتم متوجه شدم آن دست موميايی شده مثل دودی از روزنه صندوق شيشه اي خارج شد. در اتاق را باز كرد ورفت و سحرگاه بازگشت و به همان صورت در صندوق جاي گرفت و شروع به زنده شدن نمود. چون می ترسيدم دچار جنون شده باشم از "داستن" كه از دوستانم بود و از پزشكی قانونی دكتر جانسون ولرد ”هاليفاكس“ عزيز دعوت كردم و از آنها كه دست موميايی شده ام را بارها در سالن موزه ام ديده بدند شگفت زده تاييد كردند كه آثار حيات كامل در آن دست موميايي موجود است و حال اين كه 3 هزار سال از موميايی شدن آن گذشته است . ”لويی ماهان“ يك گواهينامه رسمی از پزشكی قانونی و يك مجوز رسمی از دادستان و يك تاييد نامه رسمی از لرد ”هاليفاكس“ به حاضرين نشان داد كه اين ماجرا را تاييد می كردند. وقتي در آرشيو پليس اسكاتلند يارد وقايع شب تا صبح بيست و دوم ماه می سه سال اخير بررسی شد، متوجه شديم دست موميايی به سراغ چند نفر مصری كه در نقاط مختلف كشورهای فرانسه، آلمان و انگليس زندگی می كرده اند رفته و آنها را به قتل رسانده است و چون پليس هر سه كشور نتوانسته اند رد پايی از قاتل بدست آورند نام وی را دست خفه كننده نهاده اند و شب های بيست و دوم ماه می نيز گشت خود را چند نفره مي كنند( به امید خداوند در این باره هم مطلب خواهم نوشت ) اما باز هم قتل طبق معمول رخ می داد و هيچ رد پايی هم از قاتل بر جای نمی ماند . در قانون انگلستان هم براي مجازات يك دست موميايی شده جنايتكار مجازاتی معلوم نشده بود و اصولاً اثبات اين مساله كاری غير ممكن بود. در ماه اكتبر همان سال، به علت بروز انقلاب در ايرلند، زندگی در آن كشور بسيار دشوار شد. من و همسرم تصميم گرفتيم ايرلند را ترك كنيم و براي مدتی ساكن انگلستان بشويم تا اوضاع ايرلند بحران زده آرام گيرد. به همين منظور اموال و اجناس خود را بسته بندی كرده و به تدريج به لندن ارسال كرديم. خدمه را نيز در شب آخر اقامتمان در ايرلند مرخص كرديم و من و همسرم تصميم گرفتيم روز بعد آن كشور را ترك كنيم اما در همين لحظه حيرت زده مشاهده كرديم از آن دست موميايي كه مجدداً زنده شده است خون مي ريزد. ما كه نمي توانستيم با آن كيفيت يك دست بريده خون آلود را به همراه خود از كشور خارج كنيم، به اتفاق همسرم تصميم گرفتيم آن را در آتش شومينه ديواری مان بياندازيم و خودمان را از شر نگهداری آن آسوده كنيم. من با ترس و لرز فراوان دست خون ريز را برداشتم و در حالی كه همسرم دعا مي خواند آن را در شومينه سوزان انداختيم. ”لويی هامان“ در حالي كه رنگ از چهره اش پريده و زبانش به لرزه افتاده بود، جرعه ای آب نوشيد و گفت: خدای من به محض اين كه دست را در آتش انداختيم واقعه ای رخ داد كه تا كسی به چشم نديده باشد نمي تواند باور كند،زيرا به عقل راست نمي آيد. ابتدا شيشه های در بزرگ تالار با صدای مهيبی شكست و ما تصور كرديم جمهوريخواهان و يا انقلابيون به خانه ما هجوم آورده اند. در حالی كه ازدر عقبی منزل قصد فرار داشتيم ناگهان در بلوطی و محكم تالار اصلي منزل تحت فشار فوق العاده ای شكست و با صدای مهيبی وسط تالار افتاد. از جای در كه از جای كنده شده بود محوطه باغمان را كه نور ماه روشن شده بود ديديم روي سكويی زنی كه فقط سر و شانه هايش پيدا بود بی حركت نشسته بود وقتی ما را متوجه خود ديد از جا برخاست و وارد سالن شد و مستقيماً به طرف آن اجاق رفت. در روشنايی چراغ و آتش شومينه اندام وي كاملا ديده مي شد. روی سرش تاجي زرين می درخشيد و بر اطراف آن انوار رنگارنگی ديده مي شد. گرداگرد آن ماريی عظيم كه علامت خانوادگي فراعنه قديم مصر بود به چشم می خورد كه حلقه زده،اما آماده حمله به نظر می رسيد. از كلاه و جواهرات كمربندش اشعه اي نوراني

می درخشيد كه نور چراغ و شعله آتش را تحت الشعاع قرار داده بود. همسرم اشاره مرا دريافت و تند تند از او عكس می گرفت. آن زن مقابل شومينه خم شد و بازوی چپ خود را در آن آتش سوزان فرو برد و دست راستش را كه ما در آتش انداخته بوديم برداشت و ما در نهايت وضوح ديدم كه دو دست خود را در بالاي سر به هم وصل كرد. شاهزاده خانم زير اين شبح جز همان شاهزاده خانم باستانی عاصی مصر نبود. به عقب بازگشت. به در خروجي نزديك شد. لحظه ای با ديدگانش كه گويی در فضاي سالن بر جاي گذاشته بود به ما نگاه كرد و گفت: دوران 30 قرن مجازات من تمام شد. انتقام خود را نيز از اعقاب آن كاهنان خيانتكار گرفتم و اكنون آلوده به آرامگاه ابديم باز می گردم . آنگاه دو بازو بند يكسان را از بازوان خود گشود و به طرف ما انداخت و رفت. ”لويی هامان” عكس ها و بازوبندها را به ملكه اليزابت تقديم كرد و با گزارشهاي ضميمه به موزه ملی انگلستان هديه شد. در حالي كه هنوز هم عده ای از حاضرين اين را يك داستان میدانستند

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:33 PM
این قطار به جایی نمی رود

دیوید جکسن رئیس پلیس ایالت یوتا مردی وظیفه شناس و پدری مهربان بود . او سالها پیش همسر خود را از دست داده بود و تنها همدم او پسرش تامز بود . تامز دوست داشت مثل پدرش یک پلیس بشود ولی نامزدش لوری با اینکار مخالف بود . انروز لوری و تامز به خانه پدر امده بودن تا به کمک او بتوانند مشکلشان را حل کنند . دیوید با صبوری به حرف انها گوش داد و سپس برای اینکه روز تعطیلشان خراب نشود به انها پیشنهاد کرد به یک سینما بروند او میخواست ان دو را کمی ارام کند و سپس در یک زمان مناسب با انها حرف بزند . ایستگاه مترو دقیقا جلوی خانه انها بود و انها تصمیم گرفتن با مترو بروند . انها انقدر مشغول صحبت بودن که اصلا متوجه نشدن کی وارد کوپه قطار شدن . قطار با سرعت زیادی حرکت میکرد و این کمی غیره طبیعی به نظر میرسید .در ان بعدظهر تعطیل باید قطار شلوغ باشد ولی اینگونه نبود انگار انها تنها سرنشینان ان قطار بودن . البته یکنفر هم چند ردیف جلوتر از انها نشسته بود . حس پلیسی دیوید به ان میگفت که باید خبری باشد . تامز و لوری هم همین احساس را داشتند . تامز به پدرش گفت فکر میکنم قطار را اشتباه سوار شده ایم و در همان لحظه رو کرد به طرف تنها مسافر قطار ببخشید اقا این قطار کجا


میرود.؟ ان مرد چهره رنگ پریده ای داشت و قیافه اش بیشتر به رهبر یک اکستر شبیه بود همانطور که داشت واگن را ترک میکرد به انها گفت این قطار به جایی نمی رود . لوری از ترس گریه میکرد . هنگامی که دیوید به طرف واگنی که مرد رفته بود دوید هیچ نشانی از او نبود تمام واگن های دیگر خالی بود از ان بدتر هیچ مسئولی و راننده ای در قطار نبود . دیوید نزد بچه ها برگشت سرعت قطار هر لحظه بیشتر میشد . دیوید احساس کرد نیروئی عجیبی انها را احاطه کرده . لوری از حال رفته بود تامز گفت حالا چکار کنیم پدر..دیوید او را دلداری داد..نترس پسرم مطمعن باش که اتفاقی نمی افتد..در همین هنگام سرعت قطار کمتر شد و بعد از چند لحظه کاملا ایستاد . انها به سرعت از قطار پیاده شدن اینجا همان جائی بود که سوار قطار مترو شده بودن جلوی خانه اشان . دیوید جکسون و پسر و عروسش بسیار متعجب بودند و خدا را شکر کردند که از این حادثه جان سالم بدر بردند. انها بطرف خانه رفتن . هنگامیکه میخواستن وارد خانه بشوند بوی شدید گاز از خانه خانم اوستر به مشامشان خورد . خانم اوستر بیوه زنی بود که همسایه دیوار به دیوارشان بود . دیوید چندبار او را صدا زد اما هیچ صدائی نشنید . انها مجبور شدند در را بشکنند . هنگامیکه وارد خانه شدند خانم اوستر بیهوش به روی مبل افتاده بود . تامز به سرعت شیر گاز را بست و پنجره ها را باز کرد . خانم اوستر پس از مدتی بهوش امد . او غذا را روی اجاق گذاشته بود و بخاطره اینکه سن بالایی داشت خوابش برده بود . لوری هنوز مضطرب بود و در اطاق قدم میزد . ناگهان صدای جیغ او دیوید و تامز را هراسان کرد . او با دست دیوار را نشان میداد به روی دیوار قاب عکسی بچشم میخورد . او همان مردی بود که در قطار دیده بودند . خانم اوستر گفت : او "الن" همسر من است حدود 29 سال پیش مرده , همیشه به من میگفت تو تنها نمی مانی من همیشه مراقب تو هستم

"این مطلب را از مجله روح که در امریکا چاپ میشود برایتان نقل میکنم "

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:34 PM
انتقام از وزارت دفاع آمریکا
جنیفر با صدای زنگ برخاست و به سمت در رفت از پشت چشمی دو مرد تنومند و غریبه را دید لای در را باز کرد . بفرمائید ؟! یکی از مردان کارتی را به او نشان داد ما ماموران .اف بی ای . هستیم . رابرت ارمسترانک و همکارش مایک سیمونز وارد خانه شدند . جنیفر با تعجب پرسید من چه کمکی به شما میتوانم بکنم . ماموران در حالی که با نگاه تیزبینشان نگاهی به اطراف خانه میکردن از او پرسیدن : نامش چیست و چه کسانی در این منزل زندگی میکند .؟ من لوپز هستم . جنیفر لوپز . ماموران نگاهی پرسشگرانه به هم انداختن جنیفر که متوجه موضوع شده بود توضیح داد : البته کاملا اتفاقیه و یک تشابه اسمی ساده است و هیچ ربطی هم به ان جنیفر لوپز ندارد . حالا میتونم بپرسم که موضوع چیه ؟؟ ارمسترانک : شما حتما چیزهایی درباره حادثه 17 نوامبر شنیده اید..؟ جنیفر گفت : چه طور ممکنه نشنیده باشم یک هفته است که تمام شبکه های خبری درباره ی به جزء اون حرفی نمی زنند . بعد از 11 سپتامبر که بزرگترین حادثه تروریستی ایالات متحده محسوب میشه !! 17 نوامبر بزرگترین ضربه را به پیکره امریکا زده هرچند قطره ای خون از دماغ کسی نریخت اما صدمه جبران ناپذیری را به پنتاگون زده و محرمانترین اسناد و مدارک طبقه بندی شده وزارت دفاع را به میلیونها صندوق پستی در اینترنت ارسال کرده راستی جناب سیمونز راست که میگن سریع ترین ویروسه و همینطور در حال پخشه ..؟ سیمونز که چهره اش سرخ شده بود و نمیخواست جنیفر چیزی بفهمه گفت : اینکه عالیه . شما به اخبار خوب دقت میکنید . جنیفر باز پرسید : شما خبر بهتریهم دارید ..؟ رابرت گفت : برای ما بله ولی برای شما نه ماتقریبا مطمعنیم که از این خانه نفوذگر وارد عمل شده جنیفر که کاملا گیج شده بود گفت این امکان نداره ! این غیر ممکنه اینجا کسی نیست که بتونه چنین کاری را انجام بده !! رابرت گفت در این خانه چه کسانی زندگی میکنند ؟ فقط من و انی پرستار پدرم . مایک انگار چیزی کشف کرده باشد گفت : پس پدرتان چی ؟؟ جنیفر در حالایکه اشک در چشمانش بود گفت : پدرم هفته پیش فوت کرد و انی هم چون تا اخر ماه قرارداد داره اینجا مانده . رابرت موضوع را عوض کرد : شما چقدر از اینترنت و کامپیوتر میدانید ؟ جنیفر در حالی که اشکهایش را پاک میکرد گفت : مطلقا هیچی . یکبار به کلاس اموزش اینترنت رفتم اما چون چیزی نفهمیدم ولش کردم .من دوست دارم کتاب و مجله را از روی کاغذ بخوانم موقع خرید کردن خودم جنس ها را از قفسه برمیدارم . رابرت گفت میتونم نگاهی به اطاقهای دیگر بیندازم ؟ جنیفر جلو افتاد تا همه جا را نشان بده . در یکی از اطاقها کامپیوتر قدیمی به چشم میخورد و تمام قفسه ها پر از کتاب بود . رابرت گفت این اطاق کیه ؟ جنیفر گفت : اینجا اطاق پدرم بود او حدود سه سال پیش دچار الزایمر شد اوایل فقط در حد یک فراموشی ساده بود اما بتدریج حتا من و خودش را نمیشناخت . روز به روز بدتر شد در چند ماه اخیر حرفی نمیزد و ظاهرا هیچ چیز نمی شنید . در یک ماه اخر عمرش پزشکان متعجب بودن که او چگونه زنده مانده ! فقط انگشت ها و چشم هایش را میتوانست تکان بده .. مایک که داشت همه چیز را وارسی میکرد گفت : این کتابها مال پدرتان بوده ؟؟ جنیفر پاسخ داد : بله پدرم سالها پیش جزء بهترین برنامه نویس های زمان خودش بوده . رابرت گفت : الان چه کسی از کامپیوتر استفاده میکنه ؟؟ جنیفر گفت : این کامپیوتر مال عهده بوقه از اون مدلهای 486 یا یه همچین چیزی .. گمان نمی کنم الان کار کنه . رابرت گفت : این کامپیوتر همه جاش را خاک گرفته اما صفحه کلیدش کاملا تمیزه بنظر میرسه که به تازگی ازش استفاده شده . رابرت ادامه داد پرستار پدرتان هم در این اطاق زندگی میکنه .؟ جنیفر گفت : نه در اطاق پهلوئی را به اون داده بودم اما معمولا در تمام روز در همین اطاق بود خیالتان از بابت او هم راحت باشه چون حتا نمیتونه کامپیوتر را روشن کنه . رابرت و مایک به دقت همه جا را میگشتن .. ناگهان مایک انگار چیزی را پیدا کرده باشد گفت : رابرت اینجا را نگاه کن ..چشمان هر سه انها به قابی افتاد که به شکل وارانه از دیوار اویزان بود . جنیفر خنده تلخی کرد و گفت : تقدیرنامه وزارت دفاع از پدرم ..همانطور که گفتم پدرم زمانی یکی از بهترین طراحان سیستم های نرم افزاری بود . او سالها در پنتاگون زحمت کشید اما وقتی تصویب شد که متولدین خارج از امریکا نمیتوانند شغلی در این رده داشته باشند خیلی محترمانه او را اخراج کردند و این تقدیرنامه را به او دادند . پدرم این کار را توهین بزرگی به خودش میدانست و از همانروز این قاب را بصورت وارانه از دیوار اویزان کرده . دو مامور انگار چیزی را کشف کرده باشند هز دو با هم گفتن میشه پرستار را ببینیم .؟ بله انی ؟ انی ؟ بیا و ببین اقایان با شما چه کار دارند .. خانم انی ایا شما هیچ وقت از این کامپیوتر استفاده کرده اید ؟ نه من فقط انرا روشن میکردم . رابرت با تعجب گفت روشن میکردید .؟ چرا ؟ انی درست مثل معلم ها شروع کرد به توضیع دادند . کسانی که الزایمر دارند همیشه میخواهند کاری را که در گذشته میکردند انجام دهند . مغز انها چیزی جزء کاری که انجام میدادند را نمیشناسه . من هم به همین دلیل هر روز کامپیوتر را روشن میکردم و صندلی چرخدار اقا را مقابلش میگذاشتم . رابرت گفت : اما خانم لوپز گفت پدرشان این اواخر قادر به حرکت نبود . انی گفت : البته نه کاملا چشمها و انگشتان ایشان هم چنان توانائی حرکت داشتند . وقتی دستهای اقا را روی صفحه کلید میگذاشتم انها را فشار میداد و گمان میکنم که از اینکار لذت میبردند چون چهره اش بسیار خوشحال بود .حتا وقتی هفته پیش با جنازه ایشان روی صندلی چرخدار مواجعه شدم لبخند عمیقی روی لبانش نقش بسته بود . تقدیر این بود که درست روز تولدشان یعنی 17 نوامبر از دنیا بروند . ماموران اف بی ای بسیار متعجب شده بودند ..رابرت پرسید ایا اقای لوپز این اواخر حرفی توانسته بود بزند ؟؟ انی گفت : ایشان در یک ماه گذشته تقریبا هیچ چیز نگفت ..رابرت دوباره پرسید "تقریبا" ؟؟!! لحن انی مانند کسی بود که به گناهی اعتراف میکند . یکبار اقا جاشون را کثیف کرده بودند..اخه این اواخر ایشان ادرار خودشون را نمیتوانستند کنترل کنند...من خیلی عصبانی شدم و با صدای خیلی ارام گفتم : اصلا برای چی زنده موندی؟ ناگهان ایشان زیر لب گفت : برای انتقام.

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:34 PM
پرونده شماره 13
از دیرباز مردم کشورهای گوناگون عدد سیزده ( 13 ) را عدد نحصی میدانستن .حتا در کشور خودمان هم مردم این عقیده را دارند . اما در هیچ جای دنیا مثل انگلیس و امریکا این عدد را نحس و شوم نمدانند . در امریکا شما پلاکی بنام 13 نمی بینید . هتلها از نوشتن کلمه سیزده خوداری میکنند . در فرودگاهها بلیطی با شماره سیزده صادر نمیشود . در گذشته وقتی مجرمی را میخواستن دار بزنند او باید سیزده پله را طی میکرد تا به جایگاه برسد بسیاری از مردم امریکا سعی میکنند که نام فرزندانشان کمتر یا بیشتر از عدد سیزده باشد اکثر جانیان و قاتلان بیرحم نامشان سیزده رقمی است . از اینگونه عقاید درباره این عدد در تمدن تازه تاسیس شده امریکا بسیار است . اما مطلبی که من برای شما در نظر گرفتم چه ارتباطی با این عدد دارد . من سعی کرده ام این مطلب را بطور خلاصه تقدیم شما عزیزان کنم چراکه مطلب کاملش خود یک وبلاک است . در اکتبر 1982 در دادگاه نیوجرسی پرونده ای تشکیل شد که بعدها به پرونده شماره سیزده مشهور شد . " کریس بوتمن " نزدیک 17 سال درشهرک لیمان زندگی میکرد . چهار سال بد همسرش را از دست داد و همین باعث شد که روحیات کریس دگرگون شود . او بسیار گوشه گیر و کم حرف شده بود به ندرت از منزل بیرون می امد تنها جائی که او را تسکین می داد کلیسا و پارکی بود که او سابقا با همسرش به انجا میرفته . در یکی از روزهای ماه اگوست کریس هنگامی که در حاشیه پارک نوستن قدم میزد متوجه شد مردی دارد بسته بزرگی را درون دریاچه پارک می اندازد . ناگهان چیزی بسرش خورد و از هوش رفت . " جیمیز ايستوود " یکی از سرمایه داران بزرگ نیوجرسی که چندین فروشگاه زنجیره ای در ایالت های مختلف امریکا دارد . او مردی است که در اکثر مراکز مهم دولتی دارای نفوذ است . بسیاری از مردم عقیده دارند او و دارودسته اش یکی از بزرگترین باندهای مواد مخدر و فروش انواع اسلحه را در سراسر قاره امریکا در دست دارند . بسیاری از خانواده ها از پسر بزرگ او "استوارد " به خاطره تجاوز به دخترانشان در دادگاه شکایت کردند اما بخاطره نفوذ پدرش نتوانستن کاری کنند . اما...کریس بوتمن هنوز کاملا به هوش نیامده بود که خود را در اداره پلیس دید جرم او به قتل رساندن " هيلاری جویز " بود . هیلاری 23 ساله دانشجوی رشته دندانپزشکی که این اواخر اعتیاد شدیدی به کوکائین پیدا کرده بود . پلیس جنازه او را در دریاچه پارک نوستن پیدا کرد او به وسیله 17 ضربه چاقو به قتل رسیده بود . پلیس در خانه کریس بوتمن الت قتل و تار موهای مقتول را در رختخواب او پیدا کرده بود . تمام مدارک درست بود و نشان می داد کریس 46 ساله قاتل هیلاری23 ساله است . روزیکه قرار بود او را محاکمه کنند جمعیت زیادی از مردم شهرک لیمان که کریس ساکنش بود اجتماع کرده بودند هنگامی که کریس انچه را که دیده بود تعریف کرد و وقتی نام " استوارد ايستوود " را به عنوان قاتل معرفی کرد ناگهان دادگاه متشنج شد . مردم با پرتاب کردن اشیاء نظم دادگاه را بهم زدن و قاضی مجبور شد دادگاه را تعطیل کند .سه ماه از ان تاریخ گذشت روزنامه محلی شروع به نوشتن مطالب کرد و قتل های دیگری را نیز به گردن کریس بوتمن انداخت . این روزنامه نام این پرونده را " پرونده شماره 13 " گذاشت و هر روز مطلبی درباره کریس مینوشت . عاقبت روز دادگاه فرارسید . خانواده " جیمیز ايستوود " 8 شاهد به دادگاه معرفی کرد و انها همگی شهادت دادند که "استوارد " (پسر بزرگ خانواده جمیز ایستوود ) سه روز تمام با انها بوده و اصلا لحظه قتل او در شهر دیگری به کارهای پدرش می رسیده . عاقبت دادگاه کریس بوتمن 46 ساله را به حبس ابد محکوم کرد . کریس هنگامی که رای صادره را شنید از جا برخاست و با چشمان پر از اشک کتاب مقدس را با دست نشان داد ( کتاب انجیل ) و به شاهدان گفت : شما امروز کتاب مقدس را به بازی گرفته اید ولی مطمعن باشید اینده زود میاید و شما تقاص پس خواهید داد شما شیطانی ترین انسانهای هستید که من دیده ام . اینده نشان داد که "کریس بوتمن " راست میگفت : 1- " راجر اواری Roger Avary " یکی از شاهدان 2ماه بعد دریک تصادف به اتفاق خانواده اش از بین رفتن 2 - هری میسون Herry Mason یکی دیگر از شاهدان 4 ماه بعد جنازه اش را که هدف تیر قرار گرفته بود در زیر پلی پیدا کردن پلیس در تحقیقاتش به نتیجه ای نرسید 3 - ماریا ساندرلند Maria Sunderland نامزد استوارد . او 1 ماه بعد در سن 28 سالگی سکته مغزی کرد و مرد او هم یکی از شاهدان بود 4- وینسنت ولتاین Vincent Valentine هفت ماه بعد در شرایطی که وضع مالی خوبی داشت خودکشی کرد 5 - استیو الین Steve Alien شش ماه بعد در یک نزاع جان خود را از دست داد 6 – جک وارن Jake Waren یکسال بعد در سانحه هوائی جان خود را از دست داد 7 - لیان بلمونت Leon Belmont هنگامی که نشسته بود و مسابقه اتومبیل رانی را در جایگاه تماشا میکرد ناگهان اتومبیلی کنترل خود را از دست داد و میان تماشاگران افتاد و عده ای را کشت او هم یکی از کشته شدگان بود . 8- اما اخرین نفر داستان دیگری داشت . اقای اسلیتر Slater به اتفاق همسرش فیونابلی Fiona Belli که منشی یکی از فروشگاههای خانواده "جیمیز ايستوود" بود به دادگاه مراجعه کردند. انها پس از 15 ماه اعتراف کردن که پدر اقای" استوارد" به انها مبلغ پانصد هزار دلار پرداخت کرده تا انها شهادت دروغ بدهند و انها مجبور بودن که اینکار را بکنند چرا که جانشان در خطر بود . اقای اسلیتر بسیار هیجانزده بود او گفت تا امروز سه بار نزدیک بوده جان خود را از دست دهد و همیشه همسرش نیز همراهش بوده . انها به مرز جنون رسیده بودن و هر شب کابوس میدیدن . کریس بوتمن بعد از 15 ماه بی گناه شناخته شد و از زندان ازاد گردید اما این پایان ماجرا نبود . تقریبا 10 شب قبل بخاطره جشن نامزدی دختر اقای " جیمیز ايستوود" که در یکی از مکانهای که متعلق به ایشان بود برگزار می شد اتش عظیمی جشن انها را به عزاء تبدیل کرد . در این حادثه اقای جیمیز ایستوود به همراه پسر بزرگش استوارد و چند نفر دیگر به خاکستر تبدیل شدن . در میان کشته شده گان خبرنگار روزنامه محلی که با دروغ پراکنی سعی داشت کریس بوتمن را گناهکار جلوه دهد بهمراه دو پلیس دیگر جزء کشته شدگان بودن . پس از بی گناهی و ازادی کریس بوتمن تیتر روزنامه محلی بسیار تماشائی بود . پرونده شماره سیزده بسته شد.

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:35 PM
خوابی که جان بسیاری را نجات داد
(خاطره ای از یکی از جنگجویان دفاع مقدس)
قبل از هر عملیاتی بچه ها باید یک معبر باز میکردن تا نیروها بتوانند از ان رد بشن . تقریبا تمام معابر پر از مین و سیم خاردار بود..شاید یک تیم مدت یک ماه روی یک معبر کار میکرد تا شب عملیات برسه تا بچه ها بتوانند راحت از انجا رد بشن .. من به اتفاق چند نفر دیگه باید یک معبری را باز میکردیم ..تمام اینکارها تو دل سیاه شب انجام می شد ..بدون کوچکترین صدایی ..بعد از باز شدن معبر نوبت به نشانه گذاری میرسید تا رزمندگان معبر را گم نکنند . خلاصه کار معبر ما تمام شد و۲ شب بعد عملیات اصلی شروع می شد ..البته معبری که ما باز کرده بودیم تنها برای یک عملیات کذائی بود این شیوه اکثر عملیاتهای بزرگ بود.. مثلا ما نشان میدادیم که میخواهیم از غرب حمله کنیم ولی حمله اصلی از شرق بود ..بقول معروف بلوف میزدیم تا عراقی ها متوجه هدف اصلی نشوند ..اما تو همین بلوف ها هم گاهی 1000 تا 2000 رزمنده شرکت میکردن شایدم بیشتر ..خلاصه معبر اماده بود تا اینکه شب قبلش حبیب که از بچه های ما بود شهید شد ..من و حبیب و عادل و چند نفر دیگه همیشه با هم بودیم...تا همین اخرین معبر که حبیب با ما بود و کمک کرد تا انرا باز کنیم ...خلاصه بعد از شهادت حبیب حال خوبی نداشتم ..نمیدانم چه شد که خوابم برد..کمتر اتفاق می افتاد که ان موقع روز بخوابم . تو خواب دیدم که حبیب امد و گفت حاج عباس عراقی ها معبر را شناسائی کردن ولی هنوز وقت نکردن معبر را مین گذاری کنند ( اخه عراقی ها هم شبها این کارها را میکردند ) تمام نشانه ها را عوض کردن تا بچه ها بطرفی که انها میخواهند بروند .. به بچه ها بگو سیم خارداری که نیم مترش باز شده معبر اصلیه نه اون سه چهار متریه... من ناگهان از خواب پریدم : خدایا این چه خوابی بود من دیدم ..؟ نکنه راست باشه ..چند ساعت دیگه عملیات بود... عملیاتی که کلی روش کار شده بود . امکان نداشت بشه کنسلش کرد ..من حکایت خواب را برای فرمانده قرارگاه تعریف کردم...اما نکته جالب این بود که فرمانده قرارگاه رو کرد به من و گفت حاج عباس ما را گرفتی .؟ من تعجب کردم !! یعنی چه ..؟ فرمانده ...گفت : همین الان عادل امده بود اینجا و عین خواب شما را تعریف کرد . اگه خبریه بمنم بگو . من شاخ دراورده بودم !!! عادل . عادل . عادل کجاست.؟ وقتی عادل خوابش را تعریف کرد دیدم حتا یک ذره هم با خواب من فرق نداره ..وقتی فرمانده قرارگاه جریان را فهمید گفت: چند لحظه قبل عملیات یک سر به معبر بزنید و گزارش را سری اعلام کنید ..وقتی به انجا رسیدیم متوجه شدیم !! این یک خواب معمولی نبوده تمام حرفهای حبیب در خواب واقعیت داشت . انشب جان بیش از 2000 نفر نجات پیدا کرده بود و معبر اصلی همانی بود که حبیب گفته بود!!! چشمان حاج عباس پر از اشک شده بود ...انوقت بخودم گفتم : خدایا پس ما روی زمین چه میکنیم..؟ روح تمام شهدای هشت سال دفاع مقدس از ما رازی باشد...یا علی

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:35 PM
نبردی که دوباره تکرار شد

تمالا تا به حال نام دشت چالدران را شنیده‌اید. انقدر مشهور است که نمیخواهم توضیحات اضافه ای بدهم. میگویند: شبها اشباح جنگ به آن نقطه می‌آیند. میگویند شبها صدای جنگ و صدای توپ و تفنگ از اشباح جنگ شنیده‌ می‌شود یا در منطقه عملیاتی کربلای چهار, شلمچه هم گاهی صداهای فریاد و ادوات جنگی بگوش میرسد . این موضوع را حتا یکبار خبرگزاری الجزیره به روی انتن برد . خبر الجزیره به نقل از اهالی حومه بصره و همچنین پاسگاه مرزی "نوعیب" مبنی بر اینکه گاهی صدای فریاد و صدای تیراندازی ضعیفی بین مرز ایران و عراق شنیده میشود . ماموران مرزبانی عراق چند بار به تصور اینکه کسی قصد نفوذ به مرزهای عراق را دارد به منطقه رفته اند ولی صداها یا قطع شده یا جابجا . البته این موضوع را عزیزانی که به قصد دیدن وزیارت به مناطق عملیاتی اعزام شده اند نیز تعریف میکنند . دانشمندان عقیده دارند که صدا از بین نمی رود و حتا دستگاهی ساخته اند که قادر است صداهای را که هزاران سال پیش


در مناطق باستانی بوده را از دل اجسامی مثل کوزه های گلین و غیره..بشنوند!! البته این دستگاه هنوز کار دارد ولی در ازمایشات موفق عمل کرده . برگردیم به مطلب خود همانطور که گفتم در بعضی از مناطق صداهائی شنیده میشود اما نمونه کاملا مستند در منتطقه نورماندی بوده . در سحرگاه 19 اوت 1942 نیروهای متفقین حمله ای را علیه المانها در سواحل نورماندی اغاز کردند . یک حمله مقدماتی برای حمله بزرگتر در اين حمله متفقين اطلاعات زيادي از دشمن بدست آوردند اما به بهايي بسيار سنگين از مجموع 6086 سربازي که به ساحل پياده شدند 3623 نفر کشته يا زخمي شدند.درست 9 سال بعد در
14 اوت 1951 قبل از دميدن سحر دو زن انگليسي که تعطيلات خود را در آن ساحل مي گذراندند
با سر وصداي زيادي از خواب بيدار شدند. ظرف سه ساعت بعد , آنها شاهد صداي نبردي بودند
که در زمان جا به جا شده بود . آنها دقيقا تکرار وقايع نه سال قبل را به گوش شنيدند.ترتيب وتوالي زمان وقايع به آن صورت که آن دو زن گزارش کردند بعد ها از اسناد محرمانه ارتش استخراج و تطبيق شد آندو زن در دهکده ساحلي که نزديک يکي از دو نقطه حمله بود اقامت داشتند.در متنی که توسط آن دو زن با سوابق رسمي متفقين مقايسه شده است هيچکس بغير از آندو چيز غير عادي در منطقه نشنيدند. انجمن تحقيقات روانی لندن در 1952 اعلام کرد کرد تجربه آنها بعنوان يکي از تجربيات خالص مربوط به روان بايد در نظر گرفته شود.

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:35 PM
تصاویری که بر دیوار نمایان می شد
همه جريان بدون مقدمه از وقتي شروع شد که پدر روحاني پاول رابرتز در حال ايراد موعظه صبحگاهي اش در روز شنبه بيستم زانويه 1963 بود يک خانم خانه دار و جوان بنام " ايونالو " ناگهان به پا خواست و فرياد زد که مي تواند مسيح را ببيند او مويه ميکرد او اينجاست او اينجاست حضاريکه يکه خورده بودند نگاهشان را به سوي نقطه اي بر روي ديوار کليسا که تازه رنگ شده بود و ان زن به انجا اشاره مي کرد معطوف کردند متاسفانه بايد گفت چيز غير عادي نديدند ولي خانم لو اصرار ميکرد که مي توانست صورت مسيح و در کنارش صورت کس ديگري که نمي شناسند را ببيند همچنين او از اينکه باقي حضار قادر به ديدن ان نبودند اظهار شگفتي مي کرد شايعه اين حادثه عجيب سريعا در "ناسائو" پراکنده شد و پدر روحاني رابرتز کليساي خود را براي موعظه بعد از ظهر مملو از جمعيت يافت همچنين وي بدين نکته پي برد که خانم لو ديگر در ادعايش مبني بر ديدن صورتها تنها نيست اغلب حضار پافشاري مي کردند که انها هم بوضوح سه چهره را تشخيص مي دهند که تصوير متمايز تر متعلق به عيسي مسيح مي باشد . لوتر اوانز که نمايندگي روزنامه شيکاگو ديلي نيوز را داشت به کليسا شتافت واظهار داشت که او هم بوضوح طرح سه چهره را در روي ديوار مي بينند يکي از انها متعلق به بودا است که بگفته وي از تصوير مسيح کمتر متمايز بود وقتي که اوانر به کنار ديوار رفت تصاوير ناپديد شدند ولي وقتي دوباره عرض اتاق را پيمود و فاصله گرفت انها بوضوح قابل تشخيص بودند نقاشاني که اخيرا کليسا را تجديد دکوراسين مورد سوال قرار گرفتند ولي انها نيز قادر به روشن کردن معما نبودند هيچيک از انها به معناي واقعي کلمه هنرمند نبودند انها فقط رنگ را با استفاده از غلتکهايي که اکنون براي همه اشنا است به ديوار کشيده بودند .

ماه اوت سال 1971 دو تصوير بر کف اشپزخانه اي در روستاي بلز واقع در "کاتاجنا" در اسپانيا بخودي خود و به نحو عجيبي ظاهر شد تلاش دانشمندان در ان عصر کاملا بيفايده بود و علي رغم تلاش فراوان به هيچ نتيجه قانع کننده اي نرسيدند تا اينکه طبق دستور مقامات دولتي ان قسمت از اشپزخانه مورد حفاري قرار گرفت و در عمق پنج فوتي حفاري به قبرستاني دستجمعي رسيدند ايا ان تصاوير متعلق به مردگان يا ارواح بود.؟ http://www.arvah.net/Smileys/classic/huh.gif

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:36 PM
ناله های نیمه شب
چهار صد سال است که در مرکز شهر مکزيکو,در دل شب ناله اي سوزناک از خانه اي برمي خيزد. گفته مي شود که ناله از آن زني است که غمگنانه فرياد ميزند:" آه فرزندانم,فرزندان بيگناه و بينواي من " نام آن زن لالورونا يا زن گريان است. او لباس بلند وژنده اي بر تن دارد که پر است از لکه هاي خون در طي شب راه مي افتد وناله هايش را سر مي دهد . بر طبق افسانه هاي مکزيکي که تاريخ آن به 1550 باز مي گردد صدا متعلق است به لوييزا دونالوييزا لوز دو رگه اي سرخپوست اسپانيايي با زيبايي خيره کننده اي که نجيب زاده اي به نام دون نونو دو مونتکلاس او را معشوقه خويش قرار داد. زن براي او سه فرزند زاييد. و در انتظار آن بود که نجيب زاده او را به همسري برگزيند . اما دون نونو اعتنايي به احساسات او نداشت و وقتي عواطفش فرو نشست زن را رها کرد. لوييزاي عاشق که دچار اندوه فراوان شده بود يک شب به سوي خانه عاشق خويش به را افتاد به اميد آنکه او را بيابد و او را وادار به بازگشت کند. سرانجام او را يافت اما در ميان جشني که به افتخار عروسي او با زني نجيب زاده اسپانيايي برگزار شده بود . لوييز به سمت مرد دويد اما نجيب زاده او را از خود راند و گفت به علت آنکه او خون اصيل ندارد نمي توان با او ازدواج کند . زن با حالتي غير عادي به خانه برگشت وبا دشنه فرزندان خود را به قتل رسانيد و در حالي که سرتاپاي لباس او از خون فرزندانش پر بود جيغ زنان به وسط خيابان دويد ,زن دستگير شد وبه جرم قتل فرزندان به زندان افکنده شد . دونا لوييزا در ملاء عام اعدام شد و بدنش مدتها بر بالاي دار بود تا موجب عبرت مردم شود . از آن هنگام به بعد گاهی صدای زنی در ميان کوچه ها بگوش میرسد که فرزندانش را صدا ميزند .

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:37 PM
تمدني اسرار اميز در زير زمين
یک پديده غير عادي که آميخته با روايات عجيب و غريب محلي بود, باعث شد تا توجه دانشمندان روسي را بسوي يک چاه بي انتها در جمهوري" اذربايجان " جلب نمايد . ديواره ان چاه نور ابي رنگ مبهمي را انتشار ميداد و صداهاي عجيب و غريب زوزه يا سوت مانند از داخل ان بگوش ميرسيد . انطور که دانشمندان پي بردند هيچ چيز غير عادي در انجا وجود نداشت . تعدادي از محققان تا عمق معيني از چاه پائين رفتند و در همان حال تعدادي نيز شکافها و سوراخ هاي اطراف ان محل را مورد کاوش قرار دادند – تا ببينند ارتباطي بين انها وجود دارد يا نه, وبيش از انچه انتظار داشتند يافتند . شبکه عظيمي از تونلهاي زير زميني که بعدا" معلوم گرديد با تونل هاي زير زميني "گرجستان" و "قزاقستان" نيز مربوط ميباشند . ابتدا چنين تصور شد که انها متعلق به عصر ماقبل تاريخ است, زيرا در نزديکي مدخل انجا استخوانهاي انسانها و نقاشيها و خطوط نوشتاري مشاهده شد . اما تحقيقات بيشتر معلوم کرد که استخونها خيلي جديدتر از خطوط و نقاشي هاست . همچنين معلوم گرديد که اکثر تونلها به غارهايي که در کنار کوه کنده بودند, منتهي ميشود . اين تونلها نيز با سنگ ملاط اهک مسدود شده و مانع کاوش مناسب مي شد . با وجود اينها تشکيل يک سيستم عريض قابل تردد را مي داد که بعضي ها دايره اي ( چهار سو يا محل تلاقي چندين معبر ) و بعضي ها به صورت دالانهاي کوتاه بن بست بودند و در سرتاسر ان چاه ها, کانالهايي انقدر باريک وجود داشت که حتا يک کودک هم نميتوانست از داخل ان عبور نمايد . يکي از تونلهاي بزرگ ان که قابل تردد بود, بعد از مسافت قابل ملاحظه اي به يک هال وسيع زير زميني منتهي شد که بيش از 22 متر ارتفاع داشت . کاملا واضح بود که انجا حاصل کار موجودات با تمدن بوده است ,اما براي چه منظوري ساخته شده است.؟! تاکنون هيچ پاسخي وايده اي براي ان يافت نشده است .! شايد پاسخ به اين سئوال در داخل تونلهايي که مسدود شده اند – نهفته باشد . شکل ورودي هاي اصلي به ان تونلها يکسان است – يعني با ديواره هاي زيباي مستقيم و طاقهاي کم عرض . و موضوع عجيبي که وجود دارد اين است که انها تقريبا" مشابه تونلهاي است که در امريکاي مرکزي مشاهده شده است. در " قزاقستان " در داخل غارهاي که در نزديکي تونلها وجود دارد, نقاشي و نوشته هايي در روي ديوارهاست که شکل و مايه اصلي جهاني دارند . از ان جمله ميتوان به خطوط متقاطع شبيه صليب شکسته نازي ها که سمبل ابديت است يا خطوط حلزوني شکل را نام برد . اما در مورد هدف کندن اين تونلها – دانشمندان روسي عقيده دارند که انها بخشي از يک شبکه عظيم هستند که به طرف ايران *کشيده شده است و شايد هم به تونلهاي جديدي که بعدها در نزديکي " امودريا " ( واقع در ترکمنستان و در نزديکي افغانستان )کشف شده اند وصل باشند و حتي امکان دارد به دخمه هاي پيچ در پيچ زير زميني مرکز و غرب چين و تبت و مغولستان متصل باشند . بعضي از ان تونلها در سالهاي 1920 و 1921 توسط " اوزندو وسکس " که يک کاوشگر روسي بود کشف شدند, خود وي عقيده داشت که مردم ان سامان از وحشت تهاجم و قتل و غارت مغولها که تحت رهبري چنگيزخان همه جا را بخاک و خون کشيدند- کنده شده است, تا بتوانند در داخل انها مخفي شوند . در این رابطه شرق شناس معروف " نیکولاس روزیخ " عقیده دارد که در جایی در اسیا یک امپراطوری عظیم زیر زمینی وجود داشت که " شمبهالا " نام داشت و از نسل انها یک ناجی جدید بشریت بصورت پهلوان " میترییا " ظهور خواهد نمود. روحانیان تبتی عقیده دارند که ان تونلها پادگان امنی بوده و حتی اخرین انها پناهندگان زیادی را از یک فاجعه عظیم نجات داده است . روایت میشود که ان مردم ناشناخته در داخل ان تونلها به یک منبع انرژی دست یافته بودند, که گویا جانشین انرژی خورشیدی بوده است . یعنی باعث رشد گیاهان و افزایش طول عمر انسانها می شده است – و گمان میرود که نور مهتابی سبز رنگی را منتشر میکرده است . باز هم نکته عجیبی که وجود دارد این است که چنین عقیده ای در افسانه های امریکا نیز وجود دارد . روایت است که یک کاوشگر در دل جنگلهای امازون دخمه تو در توی زیر زمینی را کشف کرده بود که از طریق یک فروغ جاویدان روشنایی اخذ میکرده است . ان کاوشگر در اثر حمله یک عنکبوت غول پیکر با عجله به بیرون فرار کرده بود, ولی در حین فرار شبح انسانهایی را مشاهده کرده بود که در انتهای ان دخمه در حال تردد بوده اند . بازماندگان " اینکا " ها افسانه هولناکی درباره اجداد خود نقل می کنند . طبق گفته انها اجدادشان در دل کوه ها مسکن گزیده بودند و به ندرت از انجا بیرون امده و در زیر نور ستارگان قدم می زده اند . طبق گفته " تام ویلسن " که از متخصصین نسل سرخپوستان در کالیفرنیا میباشد, تعریف می کند که دستنوشته پدربزرگ خود را که حدود 90 سال قبل زندگی میکرده و هیچگونه اطلاعی از حکایات امریکای جنوبی نداشته را پیدا کرده – پدر بزرگ او در ان دستنوشته اشاره کرده که بر حسب اتفاق یک شهر عظیم زیرزمینی را یافته و خودش برای مدتی در میان مردمان عجیب انجا که لباسی از جنس شبیه چرم – اما نه خود چرم به تن داشتند و به زبان غریبی تکلم مینمودند و غذاهای غیر طبیعی مصرف میکرده اند را بچشم دیده و چند روزی در میان انها بسر برده بود . ایا انها باقی مانده های مردمی هستند که دارای عمر جاویدانند.؟ البته ان قبیل از دانشمندان که به موضوعات فوق طبیعی معتقدند – بلافاصله به این سئوال پاسخ مثبت خواهند داد, اما باید با احتیاط با این موضوع برخورد نمائیم . در حدود سالهای 1899 تا 1900 یک جوینده طلا به نام " وایت اژلومان" به یک گورستان زیرزمینی دست یافت . این گورستان عجیب تا امروز بسیاری از محققان و دانشمندان را در بهت و حیرت عجیبی فرو برده است . در این گورستان زیر زمینی که در سالن وسیع ان صدها جسد بحال طبیعی وجود داشت که بعضی از انها در روی صندلی های سنگی لمیده و بعضی دیگر نیز در حالات طبیعی در اطراف سالن نشسته بودند . حالات انها طوری بود که انگار مرگ انها را ناگهان غافلگیر نموده, و در حالت بیخبری به طور ناگهانی قالب تهی کرده بودند . این اجساد نیز لباسی از جنس شبیه چرم به تن داشتند و داخل ان مکان زیرزمینی نیز به وسیله یک نور سبزرنگ روشن بوده است – و در اطراف و کنار ان اجساد تندیسهای بزرگ طلائی که در زیر نور میدرخشیدند – بچشم میخورد . طبق بررسی های بعمل امده تمام اجساد در یک لحظه معین جان سپرده بودند – متاسفانه دانشمندان نتوانستند علت مرگ دستجمعی انها را بفهمند . ایا انها با انرژِی که علم امروز از درک ان عاجز است,جان باخته اند؟؟!!

سرخپوستان اپاچی از تونلهای بین سرزمین خود و شهر افسانه ای " تایاهواناکو " داستانهایی تعریف می کنند و ادعا می کنند که بعضی از اجداد انها از ترس جنگجویان قبایل دیگر به داخل ان تونلها پناه برده و سالها در داخل انجا به جلو رفته و به امریکای جنوبی رسیده بودند . شاید این گونه روایات را که اپاچی ها تعریف می کنند را با دیده شک و تردید بنگریم . ولی وقتی میشنویم که روسای انها این موضوع را تائید می کنند و میگویند که تونلها به وسیله اشعه مرگباری که " صخره زنده " را منهدم میکرد, کنده شده است – دچار شگفتی می شویم . انها می افزایند که عاملان ان اشعه موجوداتی هستند که در نزدیکی ستارگان زندگی می کنند .!!! نکته پیچیده دیگر وجود چاهی در " پالنگ " میباشد . این چاه که عمقی معادل 70 متر دارد در نزدیکی معابد مایا میباشد . با بررسی های بعمل امده در این چاه –انها وقتی در عمق 45 متری به اب رسیدند و چیزی معادل 30 متر از این چاه در اب کنده شده است.!! باور نکردنی است چون برای چنین چاهی باید ابتدا پمپی اب داخل چاه را بسرعت به بیرون بیاورد تا موقنی بتواند در اب چاه را حفر کند . نکته دوم پمپی دیگر باید هوا را از بیرون به داخل چاه هدایت کند . حال ان دستگاهها با چه انرژی کار میکردند؟ خود معمای دیگری میباشد .!! . وقتی مجددا" به موضوعات مربوط به اسیا بر میگردیم, پی میبریم که علاوه بر افسانه امپراطوری " شمبهالا " یک امپراطوری اسرار امیز زیر زمینی دیگر به نام " اگارتی " – " اگارتا " یا " اقارتی " در یک پناهگاه امن مرکزی که در یک جایی نزدیک در زیر کوههای هیمالیا قرار دارد وجود داشته است . طبق ادعای پرفسور " اوزند ووسکی " این مرکز با فرهنگ و تمدن انسانی حداقل در 60.000 (شصت هزار )سال قبل پایه گذاری گذاری شده بود . بعضی از روایات مربوط به وجود انها خیلی خیلی تخیلی هستند و ارزش وقت تلف کردن را ندارند و از طرف دیگر هر از چندگاه یک بار شارلاتانهای جور واجور ظهور نموده و ادعا می کنند که از روحانیون والا مقام انها هستند . اما روایاتی که در مورد پروازهای فضایی مافوق انسانی مردمان ان امپراطوری به قهرمانان موجود در کتب سانسکریت هندوها بچشم میخورد که تعدادی را بفکر انداخته که علیرغم افسانه امیز بودن ان روایات, ارزش مطالعه و بررسی دقیق را دارند .به طوری که یک دانشمند امریکایی مطرح نمود است : موضوع مربوط به امپراطوری زیر زمینی " اگارتی " و دیگر معماهای کیهانی – افسانه های تبت و نعمت الهی روان شناسی تجربی** که بعضی از مردمان اسیا از ان برخوردارند و تماما" در فصول همان کتب نگاشته شده است, مربوط به افسانه تمدن " مو " میباشد . شاید روزی بتوانیم ایده هایی از محتویات کتب باقی مانده کسب نمائیم . اما چگونه و چه موقع.؟ جستجوی یک سوزن در انبار کاه در مقایسه با ان کار ساده ای میباشد و این موضوع مورد تائید کسانی است که سعی کرده اند پرده از روی راز موجودات فضایی و یا پرستش کنندگان ستاره ها که " هسینگو " نامیده میشود – بردارند . انها از نژاد مردم چین نبودند, در یک منطقه خالی از سکنه که در ضمن اطلاعات چندانی در مورد انجا ندارم و در شمال تبت و در جنوب رشته کوه های " کان لون " واقع است – میزیسته اند . تصور بر این است که انها از ایران و سوریه به انجا امده بودند و یافته های بعمل امده یاداور فرهنگ " یوگاریت*** " میباشد . خصوصا" تصویر " بعل " که یک کلاه کله قندی بسر دارد و تن وی پوشیده از نقره است.

amirkurd
Wednesday 20 May 2009-1, 06:37 PM
گنجینه دفن شده اینکاها


اگر کاشفان و جنگجویان اسپانیولی بعد از ورود به شهر " کوزکو " ان وحشیگری و خشونت را در مورد مردمان انجا اعمال نمیکردند و " اتاهوالپا " پادشاه ان سرزمین را به ان وضع فجیع نمی کشتند ,خدا میداند که چند فروند کشتی لازم بود تا طلاهای ان سرزمین را بار کرده و به اسپانیا منتقل کنند . ولی مسئولین انجا وقتی وضع را چنین وخیم دیدند, گنجینه های خود را در دل زمین مخفی نمودند و چون مردند و از بین رفتند اسرار محل دفینه ها را نیز با خود به گور بردند . این کلمات را یکی از سربازان که در ضمن روحانی نیز بود و پدر " پدروچیزادولئون " نام داشت, چندسال بعد از قتل اخرین امپراطور قوم "اینکا"ها و مردم انجا به دست ناخدا و سردار" پیزارو " و سربازان خونخوارش, به رشته تحریر در اورده است . چشمان " پیزارو " در اثر حرص و آز به طلا چنان کور شده بود که تبدیل به حیوان درنده خو گردیده بود که تاریخ برای همیشه به خاطر خواهد داشت . وی امپراتور انها " آتاهوالپا " را اسیر و زندانی نمود و اعلام کرده بود که وی را در ازای تحویل گرفتن تمام طلاجات و ثروت موجود در ان سرزمین ازاد خواهد کرد . طبق روایات همسر امپراطور با غیبگویان کیهانی مشورت نمود و وقتی مطمئن شد که جنگجویان اسپانیولی حتی بعد از تحویل گرفتن گنجینه ها نیز امپراتور را خواهد کشت, ابتدا دستور داد تمام گنجینه را بطور سری در دخمه ها مخفی نموده و مدخل انها را طوری مسدود و کور نمایند که قابل شناسائی نباشد و سپس تمام کسانی که در این ماجرا دخیل بودند به همراه همسر امپراطور خودکشی کردند و همانطور که پرفسور " هارولد ویلکین " نیز تایید می کند, رمز محل ان دفینه ها بصورت هیروگلیف موجود است و فقط بازماندگان ان امپراطور در هر عصر از ان مطلع است و قبل از مرگ به فرزند خود می اموزد . حال ان گنجینه ها در دل غارهای زیر زمینی نهفته است که احتمالا در هزاران سال پیش توسط اقوام خیلی متمدن احداث شده بودند که در ان ایام همین اینکاها به صورت قبایل وحشی سرگردان میزیسته اند

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:35 AM
اشیای جن زده

این ایده که یک خانه می تواند توسط ارواح یا اشباح جانداران به تسخیر درآید , عموما از سوی اکثریت افراد پذیرفته شده است. کارشناسان معتقدند که انرژی می تواند در مکانی که یک حادثه فجیع یا تلخ به وقوع پیوسته , یا در جایی که ساکن قبلی اش از یک شخصیت قوی برخوردار بوده باقی بماند. اما قبول این باور که اشیای بیجان نیز می توانند صاحب روح باشند , بسیار دشوار است.
انرژی انسانی
فرضیه های بسیاری درباره اشیای جن زده ( به تسخیر ارواح درآمده ) وجود دارد که این موضوع را در پیوند با ارواح شریر و نفرین ها توجیه می کند. اما هیچ یک از این فرضیه ها قانع کننده نیست. برخی از کارشناسان معتقدند که انرژی یک روح انسانی , اشیاء و وسایل بیجان را در برمی گیرد و آنها را آکنده خود می سازد . در اغلب موارد دیده شده که اشیای به تسخیر ارواح در آمده معمولا شاهدان خاموش برخی از اتفاقات تاریخی تلخ و فجیع بوده اند و به عبارت دیگر انرژی همان حوادث است که آنها را تسخیر کرده است.حرکت کردن اشیاء
گروهی دیگر از کارشناسان بر این باورند که اشیای ساخته شده از آهن و چوب (و یا هر چیز دیگری که منشائی زمینی و طبیعی داشته باشد ) به انرژی های قدرتمندی همچون حضور یک روح یا حتی انرژی منفی به جا مانده در پی حادثه ای خشن و مرگبار واکنش نشان می دهند. هنگامی که این اشیائ به انرژی های بیرونی که می تواند در یک محل یا بر روی خود آن موضوع نقش بسته باشد , واکنش نشان می دهند , آنگاه به شکلی متحرک ظاهر می شوند , گویی موجودی نامرئی در حال حرکت دادن آنهاست . در برخی موارد هنگامی که رخدادهای تراژیک گذشته به شکلی پریشان کننده دوباره تکرار و تقلید می شوند. اشیای حاضر در صحنه نیز با به حرکت افتادن , از خود واکنش نشان می دهند. این پدیده در واقع همان تئوری تکرار حوادث تلخ است که بر اساس آن یک انرژی بسیار قوی نقش خود را بر روی یک مکان یا ناحیه ای خاص و نیز بر روی تمامی اشیای موجود در آنجا حک کرده و به عبارت دیگر همین انرژی است که باعث تکرار حادثه تلخ اصلی به شکلی شبح گون در زمان حاضر می شود.
فردریک میرز , یکی از بنیان گذاران (( انجمن تحقیقات فراروانشناسی لندن )) معتقد بود که شکلی از آگاهی پس از مرگ انسان بر روی کره خاکی باقی می ماند. از نظر میرز این آگاهی قادر است که از حیث تله پاتی , تصاویری را در معرض نمایش بگذارد که از جمله آنها می توان به تصاویر اشیای مادی و بیجان اشاره کرد , تصاویری همچون اشباح در معرض دید موجودات زنده قرار می گیرد.
اشباح وسایل نقلیه
وسایل نقلیه ای که به تسخیر ارواح درآمده اسن , از زمره اشکال معمول مرتبط با پدیده های ماوراء الطبیعه بشمار می روند. گزارشهای بسیاری وجود دارند که شاهدان خبر از دیدن وسائل نقلیه صاحب زندگی و حیات داده اند . وسایل نقلیه ای دیده شده که با سرعت زیاد در حال حرکتند بدون اینکه راننده ای داشته باشند. بسیاری از این پدیده ها بر روی جاده ها و مسیرهایی روی می دهد که پیش از این محل وقوع حوادث مرگبار بوده اند , اما بعضی از این پدیده ها هم بدون اینکه هیچ ارتباطی با حوادث قبلی روی داده در محل داشته باشند پدیدار می گردند.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:36 AM
کشتی هلندی پرنده:
افسانه کشتی هلندی پرنده یکی از مشهورترین کشتی های ارواح در جهان به شمار می رود . این کشتی را یک مرد هلندی به نام کاپیتان هندریک وان دردکن هدایت و رهبری می کرد. این کاپیتان آدم مصمم و لجوجی بود که قسم خورده بود بدون توجه به طوفان سهمگین دریایی با کشتی خود به دماغه (( امیدنیک)) در جنوب قاره آفریقا سفر کند , کشتی هلندی پرنده در طول مسیر خود به سوی این دماغه در اقیانوس ناپدید شد و از آن هنگام این افسانه پدید آمد که یک نیروی قدرتمند ماورا< الطبیعه ای , کاپیتان و خدمه کشتی هلندی پرنده را برای ابد محکوم کرده که بر روی درباهای این منطقه سرگردان باقی بمانند. سالیان متمادی , بسیاری از دریانوردان گزارش داده اند که شبح این کشتی را بر روی آب های دیاها دیده اند . می گویند آنهایی که شبح کشتی مذکور را ببینند با بدشانسی های مرگبار مواجه خواهند شد. جرج پنجم پادشاه انگلستان در سال 1881 گزارش داد که این کشتی ارواح را دیده است. چهار دریا نورد نیز در سال 1923 اعلام کردند که کشتی اشباح را به چشم خود دیده اند. یکی از چهار نفر ,گزارش دقیقی از مشاهدات خود به انجمن تحقیقات فراروانشناسی لندن ارایه کرد. این انجمن نهایتا به این نتیجه رسید که عصبیت و ترس خدمه کشتی هلندی پرنده به همراه جنون و قاطعیت کور کاپیتان این کشتی , یک انرژی فوق العاده قدرتمند را موجب شده است , انرژی ای که هر چندگاه در قالب اشباح کشتی بر روی دریاها پدیدار می شود

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:36 AM
قطار تشییع جنازه آبراهام لینکلن:
کمی پس از ترور آبراهام لینکلن رئیس جمهور آمریکا , یک قطار مخصوص , جنازه وی را برای خاکسپاری از واشنگتن به زادگاه لینکلن در شهر اسپرینگفیلد در ایالت ایلی نویز انتقال داد. می گویند از بعد از کشته شدن لینکلن در آوریل هر سای یک قطار شبح گون درست مثل همان قطاری که در قرن نوزدهم جنازه رئیس جمهور مقتول را حمل می کرد, در همان خط سیر قدیمی به راه می افتد. این قطار ارواح هرگز به مقصد نمی رسد. روزنامه ها نیز هر از چندگاه به دیده شدن این قطار اشباح اشاره کرده اند. برای مثال نشریه اونینگ تایمز نیویورک یکبار چنین گزارش داد (( این قطار بی هیچ سر وصدایی حرکت می کند. اگر هوا مهتابی باشد, بلافاصله با پدیدار شدن این قطار ابرها از راه می رسند و ماه را می پوشانند. قطار با پرچم های آمریکا تزئیین شده است , انگار خط سیر قطار را با یک فرش سیاه پوشانده اند. تابوت رئیس جمهوری مقتول نیز در مرکز قطار به چشم می خورد و همه اینها انگار در هوا معلق هستند. همچنین تعداد زیادی از مردان کت آبی در کنار تابوت رئیس جمهوری دیده می شوند. در هنگام حرکت قطار مذکور اگر یک قطار واقعی در آن اطراف در حال حرکت باشد , سر و صدای آن محو می شود و تمامی ساعت هایی که در آن اطراف وجود دارد ,روی زمان پنج دقیقه به هشت متوقف می گردند...!

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:36 AM
اتوبوس عنان گسیخته:
یک مرد جوان در یکی از روزهای سال 1934 مشغول رانندگی در (( کنزینگتون )) لندن بود که ناگهان یک اتوبوس را در برابر خویش دید. این اتوبوس عنان گسیخته با سرعتی سرسام آور , در حالیکه چراغ هایش روشن بود , از تقاطع عبور کرده و مستقیم به سوی اتومبیل مرد جوان حرکت کرد. راننده جوان ماشین برای اجتناب از برخورد با اتوبوس , تغییر مسیر داد اما در عوض با اتومبیل دیگری تصادف کرد. مرد جوان در این تصادف جان سپرد . این در حالی بود که اتوبوس مذکور که توسط شاهدان دیگری در آن جاده دیده شده بود , ناگهان در نظر ناپدید شد. این اتوبوس شبح گون در طی سالیان متمادی از سوی افراد بسیاری در جاده های اطراف لندن دیده شده است. این اتوبوس شبح گون بی راننده تاکنون سبب تصادف های مرگبار بسیاری شده است.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:37 AM
ترافیک گورستان:
در اطراف گورستان (( بچلورز گروو)) در نزدیکی شیکاگو مجموعه ای از پدیده های عجیب و خارق العاده , از سوی مردم گزاش شده است. می گویند در طول شب اتومبیل ها و کامیون های اشباح در یک ناحیه کوچک از بزرگراه (( میدلوتیان )) که در نزدیکی گورستان ((بچلورز گروو )) واقع شده , ظاهر و سپس ناپدید می شوند. بعضی از رانندگان ادعا کرده اند که با این اتومبیلهای اشباح شاخ به شاخ شده و کنترل وسیله نقلیه خود را از دست داده اند. آنها از شنیدن صداهای مرموزی مثل قیژ قیژ لاستیک ها , برخورد اجسام آهنی به یکدیگر , و شکسته شدن شیشه ها خبر داده اند. و این درحالی بوده که بعد از توقف اتومبیل های خویش و جستجوی محل , هیچ نشانه عینی از وقوع تصادف یا هر سانه دیگری را پیدا نگرده اند. نکته جالب اینجاست که تمامی این پدیده های عجیب فقط در منطقه نزدیک بهجه اخذ عوارض اتوبان روی می دهد. کارشناسان هنوز نتوانسته اند دلیل تسخیر شدگی این منطقه خاص را در یابند.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:37 AM
قلمرو ارواح

کلمه ی وهمناک "روح" شبحی محو, سایه ای تیره و مکان هایی ترسناک را به ذهن متبادر می کند :گورستانی ترسناک در شبی تاریک , مردابهایی مه گرفته , قلعه هایی متروک بر فراز کوهستانهای صعب العبور و مه آلود .
چنین مکان هایی اسرار فراوان در خود نهان دارند , از حال و هوایی اندوهبار و منحوس برخوردارند.
البته تمام موارد برخورد با اشباح و ارواح فقط در چنین مکان هایی رخ نمی دهد , اما افسانه ی وجود ارواح بیشتر اوقات از چنین مکان هایی نشات گرفته است و اشباح حضور خود را در چنین مکان هایی به نمایش گذاشته اند .
بسیاری از کسانی که با ارواح مواجه شده اند از افت ناگهانی درجه حرارت محیط, غلیظ شدن هوا و احساسی غریب سخن گفته اند .به گفته یکی از شاهدان :" انگار دور و برمان پر از آدم شده بود." بعضی دیگر از صدای پای اشخاص نامرئی , ظهور نورهای عجیب و وجود بوهای بی موقع خبر داده اند.
سیمون مارسدن , عکاسی , که از کودکی در مناطق اسرارآمیز و مناطق مه گرفته و مردابی انگلستان بزرگ شده خود به مقوله ی ارواح علاقه مند است. او از سال 1974 تصمیم گرفت از هزاران نقطه ای که در انگلستان به محل تردد ارواح معروف است گزارشی تهیه کند.
مارسدن دوازده سال راجع به اینگونه نقاط به تحقیق پرداخت و از 1500 نقطه گزارش تهیه کرد. اکنون به شرح تعدادی از آنها می پردازیم.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:38 AM
اشباح در قلعه ویلتون

بر فراز تپه ای وهمناک در جنوب شرقی ایرلند دیوارهای سوخته قلعه ی ویلتون خودنمایی می کند که روزگاری در اوج شکوه و عظمت بود.
این قلعه تا سال 1920 که طعمه ی حریق شد زیستگاه نسلها اعضای خانواده ی آلکوک بود که از اوایل قرن هفدهم در این منطقه می زیستند .افسانه های محلی حکایت از آن دارد که این قلعه محل تردد اشباح و ارواح است.
بنا به گفته اهالی در برج قلعه گاه و بی گاه نورهایی عجیب به چشم می خورد .داستان دیگری می گوید , هر ساله در روز معینی , شبح آلکوک را یکی از ساکنان قلعه که در 1840 مرده سوار بر کالسکه ای ظاهر می شود و در اطراف قلعه می چرخد.
یکبار عده ای از اهالی منطقه در روز معین در اطراف قلعه به تفحص پرداختند .عده ای از آنها مدعی شدند که این شبح را دیدند .
از همه افسانه ها عجیبتر ظهور شبح شخصی به نام آر چیبالد جاکوب است . او در 1798 سرکردگی گروهی یاغی را بر عهده داشت و جنایات بسیاری را انجام داد . در غروبی از سال 1836 هنگامی که از ضیافتی باز می گشت از اسب سقوط کرد و کشته شد. گفته می شود روح او تا سالها بعد در محل مرگ و در درون قلعه به دفعات دیده شده است.
می گویند یکبار کشیشی کاتولیک برای جن زدائی به قلعه دعوت شد . به محض آنکه او علامت صلیب را در هوا رسم کرد , شبح آرچیبالد در آتشدان ظاهر شد. آتشدان واژگون گردید و شبح در میان ابری از دود ناپدید شد. کشیش مراسم را از ترس نیمه کاره رها کرد.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:38 AM
اشباحی درون آبها

از زمانهای پیشین اعتقاد مردم بر آن بوده که ارواح پیوند نزدیکی با آبها , سواحل پوشیده از خزه و رودخانه های دورافتاده میان دره ها و برکه های دورافتاده دارند. بعضی از این ارواح روح کسانی هستند که در این نقاط غرق شده اند .این ارواح در پی آنند تا قربانیان جدیدی را به این مکان های ترسناک بکشانند و به جمع خود وارد کنند.
در منطقه ی "دون" انگلستان , برکه ی تاریکی هست که آبشاری به ارتفاع 6 متر به درون آن می ریزد . این برکه " پلکان کیتی " نامیده می شود و گفته می شود شخصی در آنجا سکنا دارد .
داستانی قدیمی می گوید سالها قبل زنی سوار بر اسب به نام کیتی , هنگامی که از بازار به خانه بازمی گشت از کنار این برکه گذشت بارانی که تازه باریده بود مسیر باریک کنار آبشار را لغزنده کرده بوده و به گفته ی عده ای روحی دیگر , کیتی را به درون برکه فرو غلتاند . به هر صورت کیتی دیگر به خانه بازنگشت , اسب او در کنار برکه در حال چرا پیدا شد . از آن پس کیتی بارها در کنار آبشار در حالی که سر او به سوی آبها خم شده بود , دیده شد.
در 1968 این برکه قربانی دیگری گرفت. سربازی که به سوی سربازخانه در حرکت بود از راه میانبر کنار برکه استفاده کرد . تا چند هفته از او اثری پیدا نشد . سرانجام جسد او بر روی آب آمد.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:38 AM
شبحی بر فرازط گریچ هیل

گریچ هیل نزدیک سامرست در انگلستان , روزگاری جایگاه معبدی رومی بود.
گفته می شود ارواح این محل را برای سکنای خود برگزیده اند. بسیاری از مردم که در نیمه های شب از این منطقه گذشته اند , صدای گام های سنگین و خنده هایی عجیب را شنیده اند و بعضی ها نیز اشباح سیاه قیر گون را دیده اند .
دهقانی که شبی از این منطقه می گذشت شبحی را دید که بر روی زمین دراز کشیده ؛ با نزدیک شدن او شبح برخاست و دهقان متوجه شد که شبح هیکلی غول آسا دارد . در همان حال صدای به هم خوردن استخوان را شنید . دهقان که به شدت ترسیده بود , به سوی خانه دوید . در همان حال شبح به او نزدیک می شد . هنگامی که به خانه رسید خود را به شتاب به دورن انداخت و در را پشت سر بست. همان موقع همسرش از پنجره شبحی سیاه را دید که از خانه دور می شد و دیوانه وار می خندید .
در واقعه ای دیگر مردی مجهز به چماق میخدار و فانوس در تاریکی شب از کنار تپه ها می گذشت تا به خانه دوستی برود که شبحی غول آسا از زمین برخاست و مقابل او قرار گرفت , مرد چماقش را به سوی شبح پرتاب کرد که از درون آن گذشت و سعی کرد بگریزد اما پایش به زمین میخکوب شده بود . مرد در حالیکه از ترس رو به مرگ بود به سختی توانست پایش را از زمین جدا کند و بگریزد . او تا سپیده ی صبح در بیشه های آن حوالی سرگردان بود و شبح به دنبال او می گشت . با روشن شدن هوا شبح دست از تعقیب او برداشت و او در حالیکه نیمه جان شده بود به دهکده ی خود بازگشت و ماجرا را برای دیگران تعریف کرد.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:39 AM
شبحی با جام مرگ

یکی از نقاطی که محل رفت و آمد اشباح در جزیره ی بریتانیا محسوب می شود گورستانی قدیمی در کورن وال است.
غروبها , شبح کشیشی که ردای بلند مواجی بر تن دارد به عابران نزدیک می شود و بدون بر زبان آوردن کلامی , به آنها جامی از نوشیدنی تعارف می کند .
روایات می گویند سالها قبل نجیبزاده ای هنگام شب سوار بر اسب از نزدیک خلنگزار گورستان می گذشت که شبحی به او نزدیک شد و جامی به او تعارف کرد. نجیبزاده تشنه بود اما با نزدیک شدن شبح سرمایی مرگبار در تن خود احساس کرد . معذالک نتوانست دعوت او را رد کند . جام را گرفت و تا آخر نوشید اما وقتی جام را از لبان خود دور کرد با کمال تعجب دید جام دوباره پر شده , دوباره آنرا نوشید . باز هم دید که جام پر شده وحشت بر او مستولی شد . جام را به سوی شبح پرتاب کرد و به سرعت از آن منطقه دور شد. چند روز بعد جنازه ی این نجیبزاده و اسبش در نزدیکی آن گورستان پیدا شد.
سالها بعد , در 1837 باستانشناسان در طی حفاری در نزدیکی گورستان اسکلتی را پیدا کردند که جامی طلایی به دست داشت

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:39 AM
روح نا آرام کلیسای ویتبی

اگر افسانه ها ریشه در واقعیت داشته باشند , کلیسای ویتبی در یورکشایر شمالی در انگلستان جایگاه اشباحی واقعی است. کلیسا در 657 میلادی بر فراز صخره ای مشرف به دریا ساخته شد و دویست سال بعد به دست وایکینگ ها نابود شد.
اما در 1067 نورمانهای فاتح ان را از نو بنا کردند . شبح سازنده ی اصلی آن , هیلدای مقدس از آن به بعد , در حالیکه کفنی به تن دارد , درون یکی از پنجره های برج بلند ظاهر می شود .
اشباح دیگری نیز در آنجا ظاهر می شوند . شاهدان , بارها خبر از وجود ارابه هایی داده اند که چهار اسب بی سر آنها را می کشند و ارابه رانی بی سر آنها را هداتی می کند . ارابه مستقیما" به طرف پرتگاه می رود و از انجا به درون دریا سرنگون می شود .
شاید ناآرامترین روحی که درون این کلیسا سکونت دارد روح راهبه ی کنستانس دوبورلی باشد . راهبه ای که پیمانش به کلیسا را به خاطر عشق شوالیه ای به نام مارمیمون زیر پا گذاشت . او را به جرم اینکار زنده در دیوار سیاهچالی مدفون کردند . روح او بارها در پله های سیاهچال دیده شده که التماس و زاری می کند تا او را آزاد کنند.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:40 AM
راهب کینه جو

گفته می شود شبح راهبی در کلیسای " نئواستید " ناتینگام شایر انگلستان , متعلق به خانواده ی بایرون ها وجود دارد که هنگام بروز بلایا از خود شادی نشان می دهد . این کلیسا به مدت 400 سال مرکز رهبانیت فرقه ی اگوستین سیاه در انگلستان بود. اما در قرن شانزدهم شاه هنری هشتم که از دست کلیسای کاتولیک به دلیل مخالفت با ازدواج او با کاترین آراگون عصبانی بود , اموال و اراضی کلیسا را قسمت کرد. به درباریان سپرد , کلیسای نئواستید و زمینهای آن به دست خانواده ی بایرون ها افتاد و سیصد سال در تملک آنها بود .آخرین لرد بایرون که این اموال در تملک او افتاد کسی نبود مگر شاعر معروف که این سرزمین را دوست داشت و اشعار زیادی را در همین منطقه و درباره ی اشباح آن از جمله راهب سیاه پوش به رشته تحریر درآورد.
هیچ کس نمی داند این روح ناآرام به درستی چه کسی بوده , هر چند بعضی ها اعتقاد دارند این سایه ی خمیده و شوم ؛ نفرین کلیساست بر غاصبان زمینهایش . می گویند راهب سیاه پوش پیش از مرگ هر یک از بایرون ها ظاهر شده , شادی خود را نشان می دهد .اما در هنگام شادی ها , مثل تولد , این شبح با چهره ای غمگین ظاهر می شود.
لرد بایرون شاعر, در هنگام ازدواجش با آنابلا میلبنک, شبح را دید که شادمانه بر او می نگرد و این واقعه را به عنوان بدیمن ترین واقعه ی زندگی اش در شعری به نام " دون ژوان" چنین توصیف کرد:
گفته شد در روز عروسی ارباب ها, او غمگنانه ظاهر می شود.
و هنگام مرگشان نیز , اما با چهره ای شاد.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:40 AM
بازوی قطع شده

بر طبق افسانه ها در قصر یکی از خانواده های اسکاتلندی به نام مکنزی دستی قطع شده گاه بی گاه ظاهر می شود. ظهور این دست همیشه مصادف است با مرگ یکی از اعضای این خانواده .
این دست حتی در قرن بیستم هم مشاهده شده است . یکبار این دست از دیوار تماشاخانه ای که یکی از اعضای خانواده ی مکنزی در آنجا حضور داشت بیرون آمد و عده ی زیادی آنرا دیدند.
در موردی دیگر این دست بر بانویی جوان که تازه از خواب بیدار شده بود ظاهر گردید . او صدای ضربه ای در کنار تخت شنید. سرش را چرخانید و دید که شمعدانی نقره ای سنگین از قفسه به پائین افتاده است . تعجب کرد که چه چیز باعث سقوط این شمعدانی شده , به ناگاه دست و ساعدی سفید و رنگ پریده از دیوار ظاهر شد. دست استخوانی بود, انگشتانی دراز و باریک و ناخن هایی تیز و بلند داشت و دقیقا" متعلق به زنی بود . شمعدان را این دست به زمین انداخته بود. دست به آرامی ناپدید شد. زن می دانست این دست پیام آور مرگ یکی از اعضای خانواده است .مادر او بیمار بود. بنابراین نگرانی او شدت پیدا کرد , اما برای مادرش اتفاقی نیفتاد. چند روز بعد یکی از عموزاده های او درگذشت.

amirkurd
Thursday 21 May 2009-1, 09:40 AM
اشباحی که بحران آفریدند
غروب روزی از سال 1905 مادر و پسری در باغ خانه شان نشسته و سرگرم گفتگو بودند . هوا گرگ و میش بود و خورشید در حال غروب, سایه های درختان و دیوارها را بلندتر از همیشه کرده بود. همه چیز عادی و دلپذیر بود و هیچیک از آنها تصور نمی کرد تا لحظاتی بعد زندگیشان دگرگون خواهد شد. در حالیکه آنها گرم گفتگو بودند پسر که نامش جان بود در صندلیش جا به جا شد و به چمنزار رو به رو اشاره کرد و با تعجب گفت:" الن آنجاست."
تعجب او قابل درک بود. الن دختر بزرگ خانواده بود که او را به برایتون در جنوب انگلیس فرستاده بودند تا ماجرای عشقی را فراموش کند . او در آنجا از وضعیت خود ناراحت و افسرده بود. در عین حال مارد می دانست که پدر از مراجعت دختر که برخلاف میل او بود به شدت عصبانی خواهد شد.
مادر گفت:" جان زودتر برو و به الن بگو به سرعت خود را به خانه برساند. به پدرت هم چیزی نگو."
پسر از جا بلند شد .اما دوباره سر جایش نشست .صبح آن روز قوزک پایش ضرب دیده بود ." مادر نمی توانم دنبال او بروم , مردی را بفرست." مادر دختر دیگرش را از درون خانه صدا کرد تا دنبال خواهرش برود . " پدر نباید چیزی از بازگشت او بداند . صبح او را دوباره راهی خواهیم کرد."
ماری که دختری پر شور و جوان بود , از در باغ به طرف چمنزار دوید. برای خواهرش دست تکان داد و هنگامی که دید خواهرش جواب او را نمی دهد , تعجب کرد .دوباره او را صدا زد .الن بی آنکه جوابی بدهد به طرف جاده پیچید و از خانه دور شد. شال گردن آبیش در پشت سر او موج می زد.
ماری سرانجام به او رسید و سعی کرد بازوی او را بگیرد ." الن کجا می روی؟ چرا تو..." اما کلمات در گلویش گیر کرد .دستش از درون بازوی خواهرش رد شد . مثل آن بود که هوا را لمس کرده باشد . لرزش سردی در تنش دوید و دید که الن دور و ناپدید شد .
ماری مبهوت به خانه مراجعت کرد . مادر و برادرش در انتظار او بودند . به آنها گفت چه اتفاقی افتاده , مادر که وارفته بود شوهرش را پیدا کرد و ماجرا را برای او گفت . مرد پاسخ داد که به یقین بلایی بر سر دخترشان آمده است.
روز بعد هراس آنها به واقعیت پیوست . خبر رسدی که دختر درست در همان زمان که شبح ظاهر شده بود , در دریاچه غرق کرده است.
در طی تاریخ در سراسر جهان گزارش های بسیاری از رویت ارواح دریافت شده است. بسیاری از این گزارش ها به فرهنگ عوام راه یافته و به صورت قصه های عامیانه درآمده است . در این قصه ها , اشباحی چون دود در نقاط متروک ظاهر شده اند و ترس و وحشت بسیاری آفریده اند.
گاه و بیگاه ردی از عملیات شیطانی یا انتقامجویی های ترسناک نیز در اعمال این اشباح پیدا می شود . گاه آنها به شکل اشباحی که زنجیر بر دست و پایشان بسته شده ظاهر می شوند که نشانی است از بی عدالتی که در زندگی بر آنها شده است.
تا سال های سال وجود اشباح سخنان راست و دروغی بود که با آنها می شد کودکان را ترسانید و گاه بزرگترها را سر جای خود نشاند. اما عناصر حقیقی آنها به ندرت مورد بررسی قرار می گرفت.
اما سوال اصلی همچنان در حاشیه این قصه ها باقی ماند. آیا این قصه ها ریشه ای در واقعیت دارند ؟ آیا جنبه های هیجان انگیز یا ترسناک و سرگرم کننده ی آنها باعث می شود نیروهایی که ماوراء تفکر بشر هستند پنهان بماند؟
در اواخر قرن نوزدهم دانشمندان مسایل ماوراءالطبیعه هزاران گزارش مواجهه و دیدار با اشباح را مورد بررسی قرار دادند. اعتقاد آنها بر آن بود که ظهور اشباح به بررسی دقیقی نیازمند است . یکی از این محققین به نام فردریک می یر چنین نوشت:" روح هر چه باشد , پدیده ای است بسیار غامض در طبیعت."
هنوز هم جستجو برای پیدا کردن شواهد ادامه دارد . ارائه اسناد در این زمینه کاریست بسیار حساس . بسیاری از این موارد مواجهه با ارواح خطرات بی شماری منجمله مرگ شده است. در بسیاری از این موارد, روح در لحظه ی مرگ شخص یا چند ساعت بعد از آن ظاهر می شود و غالبا" حاوی پیامی است برای زندگان تا آنها را از آرامش خود در جهان دیگر مطمئن سازد. یا به دنبال عدالت تحقق نیافته ای است.

amirkurd
Friday 22 May 2009-1, 11:20 AM
وقتی انسان می‏میرد، روح او زنده است، گرچه بدنش می پوسد و خاک می شود.
بعد از مردن، حجاب زمان و مکان و ماده و علائق آن برداشته می شود و روح از قیود عالم طبع و ماده خلاصی می یابد و بسیاری از کارهایی را که نمی توانست انجام دهد، به سهولت و سادگی انجام می دهد. مخصوصاً ارواح طیّبه و طاهره که به مقام اخلاص رسیده اند، قدرتهای غیر قابل توصیفی از جانب خداوند پیدا میکنند.

مرحوم علّامه طباطبایی صاحب تفسیر قیّم و ارزشمند « المیزان » برادری داشتند به نام حاج سید محمد حسن الهی طباطبایی که از علمای برجسته تبریز بودند.
مرحوم علامه می فرمودند برادر من شاگردی داشت که به او درس فسلفه می گفت و آن شاگرد احضار ارواح می نمود ، یعنی قدرت داشت که بعضی از ارواح را حاضر کند و از آنها سؤالاتی کند. آن شاگرد، قبل از شروع به درس روح ارسطو را احضار می کند.

ارسطو می گوید: « کتاب اسفار ملاصدرا را بگیر و برو نزد آقای حاج سید محمد حسن الهی بخوان.» او هم کتاب را می گیرد و پیغام ارسطو را - که حدود سه هزارسال پیش زندگی می کرده؛ به آقای الهی می دهد، ایشان هم قبول می کنند.

مرحوم علامه طباطبایی می فرموند: برادرم می فرمود: « ما به وسیله این شاگرد با روح بسیاری ازبزرگان ارتباط برقرار می کردیم و سؤالاتی می نمودیم، مثلاً مشکلاتی که در عبارات افلاطون حکیم داشتیم، از خود او می پرسیدیم یا اینکه روح ملاصدرا را حاضر می کردیم و مشکلات« اسفار» را از خود او می پرسیدیم.» ایشان می فرمود: « روزی روح افلاطون را حاضر کردیم.

افلاطون گفت: « شما قدر و قیمت خود را بدانید که در روی زمین می توانید «لا اله الا الله» بگویید. ما در زمانی بودیم که بت پرستی آن قدر غلبه کرده بود که یک «لا اله الا الله» نمی توانستیم بر زبان جاری کنیم. آن شاگرد گاهی مسائل مشکلی را از آن ارواح می گرفت و نمی فهمید، ولی آقای الهی کاملاً می فهمید.

می فرمود: « ما روح بسیاری از علما را حاضر کردیم، مگر روح دو نفر را که نتوانسیتم احضارکنیم یکی روح مرحوم سید بن طاووس و دیگری روح مرحوم سید مهدی بحرالعلوم رضوان الله علیهما. این دو نفر گفته بودند: « ما وقف خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هسیتم و ابداً مجالی برای پائین آمدن نداریم.»

حضرت علامه طباطبایی می فرمودند: « از عجایب و غرایب این بود که وقتی نامه ای از تبریز از طرف برادرم به قم آمد، درآن نامه برادرم نوشته بود که شاگرد ما روح پدرمان را احضار کرد و از او سؤالاتی پرسیدیم و او جواب داد و در ضمن از شما گله ای داشتند که در ثواب این تفسیری که نوشته اید (تفسیرالمیزان) ایشان را شریک نکرده اید.»

مرحوم علامه می فرمودند: « آن شاگرد ابداً مرا نمی شناخت و از تفسیر ما اطلاعی نداشت و برادر ما هم نامی از من در نزد او نبرده بود و اینکه من پدرم را در ثواب تفسیر شریک نکرده ام، کسی غیر از من و خدا نمی دانست، حتی برادر ما هم اطلاعی نداشت.
چون راجع به نیت و قلب من بود و آن نه از این جهت بود که می خواستم امساک کنم، بلکه آخر کارهای ما چه ازرشی دارد که حالا پدرم در آن سهیم کنم؛ من قابلیتی برای خدمت خودم نمی دیدم.» (مخفی نماند که تفسیرالمیزان تفسیری است که از صدر اسلام تابه حال مانند آن نوشته نشده و گاهی آن چنان عنان قلم ازدست می رود که جز تأیید الهی و الهام سبحانی محمل دیگری ندارد.)
به هرحال نامه برادرم که به دستم رسید، بسیار شرمنده شدم و گفتم : « خدایا اگر این تفسیرما نزد تو مورد قبول است و ثوابی دارد، من ثواب آن را به روح پدر و مادرم هدیه نمودم.»

هنوز جواب نامه برادرم را نفرستاده بودم که باز نامه ای از طرف ایشان به دستم رسید که در آن چنین نوشته شده بود: « ما این بار که با پدر صحبت کردیم، خوشحال بود و گفت خداعمرش بدهد، تأییدش کند، سید محمد حسین هدیه ما را فرستاد.» قابل ذکر است که نقل این داستان برای این بود که اجمالاً احضار ارواح و تجرد و زنده بودن روح را گفته باشیم، اما جواز از این عمل احضار ارواح مورد بحث است و ممکن است شرعاً حرام باشد. مانند علم موسیقی که قطعاً دارای خواص و آثاری است، ولی شارع مقدس بنا به مصالحی، آن را تحریم فرموده است و همچنین است علم سحر و ارتباط با جنّ و تسخیر آنها و تسخیر ستارگان و امثال آن.

همانطور که گفتیم قیامت انسان با مردن او برپا می شود و لذا اگر فردی متقی و پرهیزکار و اهل طاعت و عبادت حضرت حق تعالی باشد، قبر او باغی از باغهای بهشت می گردد و اگر اهل معصیت و ظلم و طغیان باشد، قبر او گودالی از گودالهای آتش می شود.

افرادی که با عالم برزخ ارتباطی داشته اند و خداوند حجاب ماده را از جلوی چشم آنها برداشته است، نعمتها و عذابها برزخی را به چشم برزخی دیده اند و حکایات در این مورد اولاً از افرادی که شکّی در تقوا و طهارت و صدق آنها نیست.
ثانیاً مواردش به قدری زیاد است و قرائن درستی آن به حدّی است که جای هیچ گونه انکاری باقی نمیگذارد.

مرحوم محدث قمی آقای شیخ عباس که صاحب تالیفات نافعه فراوانی است، می فرمود: « روزی برای زیارت اهل قبور به قبرستان وادی السلام در نجف اشرف رفتم که ناگهان از دور، صدای نعره شتری که می خواهند او را داغ کنند بلند شد. او صیحه ای می کشید و ناله ای می کرد که گویی زمین وادی السلام می لرزید. من به سرعت به طرف صدا رفتم. دیدم شتری در کار نیست، بلکه جنازه ای است که برای دفن آورده اند و این نعره ها از اوست.

ولی اطرافیان اصلاً متوجه نیستند. این جنازه مرد متعدّی و ظالمی بود که در اولین وهله از ارتحالش به چنین عقوبتی دچار شده بود.» مرحوم آیه الله اقای سید جمال الدین گلپایگانی که از اعاظم علما و مراجع تقلید نجف اشرف بودند و به مقام کرامت نفس و پاکی روح و تزکیه و تهذیب و اجتناب از هواهای نفسانیّه رسیده بودند، می فرمودند: « من در اصفهان نزد دو استاد بزرگ مرحوم آخوند کاشی و مرحوم جهانگیرخان درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و به دستور آنها به قبرستان تخت فولاد می رفتم. عادت من این بود که شب پنجشنبه و جمعه می رفتم و یکی دو ساعت در بین قبرها حرکت می کردم و در عالم مرگ و ارواح تفکّر می نمودم؛ بعد از چند ساعتی استراحت می کردم و سپس برای نماز شب و مناجات برمی خاستم.

شبی از شبهای زمستان که برف می آمد و در یکی از حجره ها رفتم؛ خواستم دستمالم را باز کنم و چند لقمه ای غذا بخورم که در این حال در مقبره را زدند و جنازه ای را آوردند و گفتند که متصدّی آن مقبره تا صبح قرآن بخواند و آنها صبح برای دفن جنازه بیایند. همراهیان، جنازه را گذاشتند و رفتند که ناگهان دیدم ملائکه عذاب آمدند و چنان گرزهای آتشین برسر او می زدند که آتش به آسمان زبانه می کشید و فریادهایی از این مرده برمی خاست که گویی تمام قبرستان متزلزل شده بود.

من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم به لرزه در آمد. اما آن صاحب مقبره هیچ نمی فهمید. هر چه به او اشاره کردم که «حال من بد است، در را باز کن!» او نمی فهمید و من هم زبانم قفل شده بود و حرکت نمیکرد. بالاخره به او فهماندم که می خواهم بروم. او گفت: « کجا می روی؟ هوا سرد است. برف آمده، گرگها تو را می درند!» ولی من نمی توانستم به او بفهمانم که طاقت ماندن ندارم.

به هرحال از مقبره خارج شدم و خود را به سختی به اصفهان رساندم؛ در راه چندین بار به زمین خوردم و یک هفته مریض بودم و استادان من از من پذیرایی می کردند تا کم کم قدری قوه و نیرو گرفتم.» مرحوم آیه الله حاج میرزا جواد آقای انصاری همدانی رحمه الله علیه می فرمود: « جنازه ای را در همدان تشییع می کردند.
من دیدم او را به طرف تاریکی مبهم و عمیقی میبرند و روح آن مرد در بالای جنازه اش می رفت و پیوسته می خواست فریاد بزند که: « ای خدا مرا نجات بده!» ولی زبانش به نام خدا جاری نمی شد. سپس رو کرد به مردم و گفت: « ای مردم !مرا نجات دهید! نگذارید مرا ببرند!» ولی کسی صدای او را نمی شنید.

مرحوم انصاری فرمود: « من صاحب آن جنازه را می شناختم.، و مردی ستمگر و حاکمی ظالم در همدان بود.»؛ مرحوم دکتر حسین احسان که بسیار مرد شایسته و دلسوز و خیر خواهی بود می فرمود: « جنازه ای را آوردند به کاظمین . وقتی خواستند جنازه را به طرف حرم مطهر ببرند، من هم مقداری تشییع کردم که ناگهان دیدم یک سگ سیاه مهیب روی جنازه نشسته است. من بسیار تعجب کردم و متوجه نبودم که این سگ،« بدن مثالی» آن جنازه است. آمدیم تا در صحن، دیدم آن سگ از روی تابوت به پایین پرید و گوشه ای ایستاد. جنازه را به داخل حرم بردند و طواف دادند. همین که جنازه را خارج کردند، دوباره آن سگ به روی تابوت پرید و بالای آن جنازه قرار گرفت.

مرحوم علّامه طباطبایی از مرحوم آیه الله حاج میرزا علی آقای قاضی رحمه الله علیه که استاد ایشان بوده اند، نقل کردند که نزدیکی منزل ما در نجف، زنی از افندیها فوت کرد. افندیها سنّی های عثمانی بودند که به مشاغل حکومتی اشتغال داشتند.
دختر این زن ضجّه و ناله زیادی می کرد، به طوری که همه را منقلب کرده بود. وقتی خواستند مادر را داخل قبر بگذارند، دختر گفت: « من از مادرم جدا نمی شوم!» هر چه خواستند او را آرام کنند، نشد.

بالاخره بنا شد دختر را هم کنار مادر بخوابانند و تخته ای بگذارند و سوراخی درست کنند که هر وقت خواست از آن بیرون بیاید. دختر در شب اول قبر، نزد مادر ماند. فردا که آمدند و تخته را برداشتند، دیدند دختر تمام موهای سرش سفید شده است. پرسیدند: « چه شد؟» گفت: « من کنار مادرم خوابیده بودم که دیدم دو مَلَک آمدند و شخص محترمی هم به همراه آنها وارد قبر شد.

آن دو فرشته از مادرم از خدا و پیغمبر پرسیدند. او جواب داد، اما وقتی پرسیدند: « امام تو کیست؟» آن شخص محترم - که امیرالمؤمنین علیه السلام بوده است فرمود: « من امام او نیستم.» دراین حال، آن دو فرشته چنان گرزی برسر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه کشید.»

مرحوم قاضی فرمودند: « تمام طایفه آن دختر که همه سنّی مذهب بودند به برکت این دختر، شیعه شدند. » امام صادق علیه السلام فرمود: « رسول خدا صلی اله الله وآله و سلم می فرمود که حضرت عیسی علیه السلام از کنار قبری عبور کردند و دیدند که صاحب آن قبر را عذاب می کنند، سال آینده که از آنجا گذشت، عذاب برداشته شده بود. عرضه داشت: « بار پروردگارا!چه شده که عذاب او قطع شد؟» خداوند وحی فرستاد که ای روح الله این مرد، فرزندی داشت که به سنّ بلوغ رسید و او فردی صالح و نیکوکار است و او راهی را برای مردم هموار کرد و یتیمی را جای داد. پس من به برکت عمل فرزندش از گناه او در گذشتم.»

amirkurd
Friday 22 May 2009-1, 11:22 AM
چند ماه قبل شب هنگام در خانه ام بودم هوا بسیار سرد بود برف شدیدی می بارید ابرهای متراکم روی اسمان را پوشانده بودند موج سرما همه شهر را فرا گرفته من داخل رختخواب خود شدم هنوز کاملا به خواب نرفته بودم که صدای زنگ خانه را شنیدم از رختخواب بیرون امدم تا ببینم که در این موقع شب چه کسی است که مزاحم خوابم شده است .
وقتیکه در را باز کردم کودکی 7 یا 8 ساله در مقابلم دیدم از سرما می لرزید لباس کافی بر تن نداشت و همه لباسهایش خیس شده بود . حتی شالگردنی که دور گردنش بود پر برف بود . کودک به دیوار تکیه داده بود همینکه مرا دید با صدای ارام ولی تاثر اوری گفت : اقای دکتر تمنا می کنم مادرم مریض است و به کمک شما احتیاج دارم .
من ابتدا ازین درخواست ناراحت شدم و خواستم امتناع کنم لکن وجدانم مانع ازین شد که خشمگین شوم و خود را موظف دیدم که تقاضای کودک را بپذیرم لذا به ارامی گفتم : بیا تو و منتظر باش تا من حاضر شوم. من در مدت کوتاهی با عجله لباسهایم را پوشیدم و کیف خود را برداشتم و هر دو از خانه بیرون امدیم کودک مرا به طرف خانه اش که زیاد هم دور نبود راهنمایی کرد او در جلو می رفت و من در پی او تا به خانه رسیدیم او در را باز کرد و بطرف اتاقی اشاره کرد و گفت مادرم در ان اتاق خوابیده من بسمت اتاق رفتم و قتی وارد شدم دیدم خانمی روی تخت خوابیده من جلوتر رفتم وقتیکه معاینه اش کردم دیدم به بیماری التهاب ذات الریه مبتلا شده است و حالش خیلی بد بود .
نخست با ملایمت به او دلداری دادم که وحشت نکند بعد هم گفتم خانم خوب کاری کردید در این وقت شب پسرتان را به خانه ام فرستادید و ان پسر هم واقعا کار خوبی کردکه با سماجتش باعث شد به اینجا بیایم ولی خانم بهتر بود که به او لباس مناسب می پوشاندید چون هوا خیلی سرد و برفی است
وقتیکه من این سخنان را می گفتم احساس کردم که مادر وحشت زده شد بعد با صدای بلند گفت : اقا این غیر ممکن است چون فرزند من بیشتر از یک ماه است که مرده و من غیر او هم فرزندی ندارم شاید او کس دیگری بوده. من شش روز است که در این حال بسر می برم
او گفت من لباسهای پسرم را در انبار نگه داشته ام برو انها را ببین . من گفتم ایا همسایه های شما پسری در حدود 7 یا 8 ساله دارند ؟
او گفت : در همسایگی من پیرزنیست که او هم تنها زندگی می کند و او هم نمی داند که من مریض هستم . من ناچار شدم به انبار بروم و لباسها را ببینم وقتیکه به انبار رفتم لباسها عینا همانهایی بود که پسرک پوشیده بود حتی شالگردن هم انجا بود ولی همه لباسها کاملا خشک بود

amirkurd
Saturday 23 May 2009-1, 05:31 PM
در کنار خوناشامان گرگینه ها یکی از مشهورترین موجودات ماورایی برای بشر امروزی است و همانند خوناشامان مشهوریتشان مدیون این است که آنها نیز در بین ما در هنگام صبحگاه هان
به زندگی میپردازند و تنها در شامگاه هان به موجودی مخوف بدل میگردند. این پدیده از بیماری خاص به نام لایکانوتروپی ناشی میشود . که ممکنه هم حالتی روانی باشد و در مواقعی

بسیار نادر حالت تغیر فرم فیریکی هم در بیماران گزارش شده . تنها و بهترین این گزارشات توسط سابین بارین گالد در سال 1865 در کتاب مشهورش یعنی گرگینه ها به ثبت رسیده و

حتی در دوران معاصر هم در این باره منبعی قابل استناد میباشد .

آقای مونیگ سامرز هم در باره این موجودات در کتاب معروفش گزارشاتی آورده . گرگینه ها در هر دو کتاب افرادی هستند که از لاکانوتروپی بر اثر پدید ه ای مرموز رنج برده و بصورت

روانی و یا فیریکی این بیماری در آنها نمود پیدا میکند .


گرگینه های داستانهای کهن از مدل معاصر کنونی بسیار متفاوت بوده اند . در هیچ افسانه ی از این مورد که این بیماری میتواند توسط گاز گرفتن سرایت کند حرفی به میان نیامده . در

تمام آن نوشته ها لاکانوتروپی در اثر پرداختن به جادوگری که با شیاطین در ارتباط است برای جادوگر ناشی میشود. و در مواردی داستانهای از پوستینی که جادوگر خبیث از (فردی سیاه )

خود شیطان دریافت میکند به این موجود مبدل میشود به چشم میخورد . که هنگامی که جادوگر این پوستین را به تن میکند به موجودی شبیه گرگ یا خود گرگ تبدیل میشود که در این

حالت به جنگلها رفته و کشتار به پا میکند . در مکتابی سحرآمیز هم اعتقاد بر این است که جادوگر شیطانی را احضار میکند و از او میخواهد که قدرت تبدیل به گرگ را به او ببخشاید . البته

در برخی از اساطیر هم گفته شده که نیاز به هیچ پوستین جادویی نیست و گرگینه خود به خود و بصورت کاملا سریع روی بدنش مو رشد میکند . و در صبح گاه خود بخود این پشم گرگ

ناپدید میشود . . در قرون وسطی جادوگران اکثرا بخاطر توانای تغییر فرم خود یا دیگران به گرگینه مجازات میشدند . گهگاهی هم جادوگران بخاطر این که پوستین های جادویی برای این

منظور میساختند مورد مجازات قرار میگرفتند . در این افسانه ها نیازی به وجود بدر کامل ماه جهت تغییر فرم گرگینه نبود .


در قرون وسطی و دوران تاریک اروپا مجازات کسی گرگینه تشخیص داده میشد . مانند جادوگران یا چوبه دار بود و یا سوزاندن در آتش . بلندی قد یک گرگینه به این تعبیر میشد که هرچه

گرگینه بلندقدتر باشد مدت بیشتری است که به گرگینه تبدیل شده و یا جادوگری خبیثتر است . و افراد بیشماری در آن دوران مجازات شدند تنها بیماران روانی بودن که از این بیماری

روانی رنج میبردند. و شایان ذکر است که در دوران معاصر این بیماری در میان دیگر انواع بیماریهای روانی بصورت خیلی کمیابی مشاهده میشود و گزارشاتی از این بیماران در دست است

. در این شرایط بیمار فکر میکند که گرگ است . ولی باید این را هم در نظر داشت که گزارشات معتبری در دست است که اگر فردی در تسخیر موجودی خبیث و ماورایی باشد . ممکنه

مانند گرگ ها رفتار کند و سر به طبیعت وحشی و بکر بزند .

amirkurd
Saturday 23 May 2009-1, 05:33 PM
http://i38.tinypic.com/11rvm1w.jpg

http://i38.tinypic.com/2h5mnbq.jpg
گرگینه ها

amirkurd
Saturday 23 May 2009-1, 05:34 PM
انسان و ماه

...
شبهای مهتابی خاصیتی دارند که روی بعضی از مردم بصورتهای عجیب اثر می گذارند . خود لغت « ماه زده » ارتباط مستقیمی را میان ماه و دیوانگی القا میکند . [ در زبان انگلیسی و فرانسه به دیوانگان « لوناتیک » ( ماه زده ) گفته میشود ] . در واقع پیش از اینها این خرافه را آنچنان مسلم می پنداشتند که حتی یکبار در قانون نیز وارد نموده اند . دویست سال قبل قانون انگلستان تمایزی قائل بود میان آنان که « دیوانه » اند ٬ یعنی بیماران روانی قدیمی و غیر قابل علاج ٬ و آنها که « ماه زده » ( لوناتیک ) بوده و لذا فقط مستعد اختلال مشاعری هستند که از ماه پدید می آید . جنایاتی که توسط دسته دوم بهنگام بدر ماه انجام می شد در دادگاه ها از تخفیف مجازات برخوردار میگردید . مدیران تیمارستانها همواره از اثر ماه بر ساکنان « ماه زده » تیمارستان می ترسیدند و در شبهائی که ماه کامل بود ٬ از خروج کارمندان جلوگیری میکردند . در قرن هیجدهم میلادی بیماران را حتی در روز قبل از بدر کامل برای جلوگیری از خشونت احتمالی آنان در شب کتک می زدند . خوشبختانه اینگونه خشونت های رسمی دیگر غیر قانونی اعلام شده اند ٬ اما قسمتهائی از اعتقادات کهن درباره ماه همچنان باقی مانده است . شاید هم حقیقتی در آن ها نهفته باشد .
انستیتوی آمریکائی اقلیم شناسی طبی گزارشی از اثرات بدر کامل بر رفتار انسان را منتشر کرده است که در آن نوشته شده وقوع جنایاتی با محرک قوی روانی آرسون ( جنون آتش زدن ) ٬ کلپتومانیا ( جنون دزدی ) ٬ رانندگی وحشیانه ٬ و الکولیسم منجر به آدم کشی ٬ همگی در شبهائی که ماه کامل است به بیشترین حد خود می رسند و ابری بودن هوا تاثیری در وقوعشان ندارد .
لئونارد راویتز ٬ عصب شناس و پزشک مشاور امراض روانی ٬ ارتباط فیزیولوژیک مستقیمی میان انسان و ماه کشف کرده است که می تواند این وابستگی ها و ارتباطات را توضیح دهد . او سالیان درازی بکار اندازه گیری اختلافات پتانسیل الکتریکی میان سر و سینه بیماران روانی مشغول بود . او از عابرینی که بطور تصادفی انتخاب شده بودند نیز همین آزمایش را بعمل آورد و کشف کرد که همه مردم دارای طرحی دوره ای هستند که هر روز تغییر میکند و بزرگترین مقدار اختلاف پتانسیل میان سر و سینه زمانی بوجود می آید که ماه کامل است ٬ و بخصوص در مورد بیماران روانی این اختلاف عمیق تر مشاهده می شود . راویتز عقیده دارد که چون ماه میدان مغناطیسی زمین را دگرگون میکند ٬ این تغییرات بحران های روانی را در اشخاصی که تعادل روانی شان از قبل تا حدودی متزلزل بوده است تشدید می نماید . « ما ٬ علاوه بر جنبه های مختلفی که داریم از یک جنبه ماشینهائی الکتریکی هستیم که منابع انرژی درونی مان ممکن است توسط عوامل متناوب کیهانی ( مانند نیروهائی که بوسیله ماه اعمال می شوند ) که دست اندرکار تشدید عدم تعادلها و تعارضهای موجود می باشند تحریک شوند » .
تحقیقات برای کشف روابط فیزیولوژیک احتمالی دیگری میان انسان و ماه ادامه دارد . ادعا شده است که مرگهای ناشی از سل ریوی بیشتر در طول هفت روز پیش از بدر اتفاق می افتند و یک پزشک آلمانی همبستگی هائی میان دوره های قمری با ذات الریه ٬ مقدار اسید اوریک خون ٬ و حتی زمان مرگ را گزارش داده است .
بدیهی است که ماه بر انسان از بسیاری طرق تاثیر میگذارد . عمل جاذبه ماه یک تاثیر مستقیم است ٬ اما از بابت نور ٬ ماه فقط واسطه ایست که شکوه خورشید را جلوه گر میسازد . لذا تعجب آور نیست اگر بدانیم انسان از خورشید حتی بیشتر از آنچه مشهود است تاثیر می پذیرد .

amirkurd
Sunday 24 May 2009-1, 08:26 AM
ماموریتی مرگبار در مثلث برمودا

در ساعت ۲ بعدازظهر روز پنجم دسامبر ۱۹۴۵ پنج ------ افکن از ناوگان هوائی "فورت لادردیل" از روی باند فرودگاه به غرش درآمدند. رهبر پرواز "چارلز جی تیلور" به همراه سیزده خدمه در پرواز شماره ۱۹ برای یک مانور هوائی اعزام شده بودند. اما متاسفانه محل مانور بر روی منطقه برمودا بود. مکانی که هواپیماها و کشتیهای زیادی در آنجا با وضع اسرارآمیزی ناپدید شده بودند. پرواز شماره ۱۹ به آرامی شروع شد. اما در ساعت ۳:۴۰ دقیقه بعدازظهر پیام نامفهومی از تیلور به هواپیمای دیگری در اسکادران دیگری به فرماندهی ستوان رابرت کوگس که خلبانی ماهر بود فرستاده شد. کوگس از تیلور پرسید: ((مشکل چیست؟)) تیلور پیغام داد: ((قطب نما از کار افتاده و سعی می کنم که فورت لادردیل را پیدا کنم.)) در چهل و پنج دقیقه بعدی خود کوگس سعی در راهنمایی و کنترل هواپیمای تیلور با مبدا خورشید نمود. اگر چه هوا آفتابی بود ولی ظاهرا تیلور قادر به پیدا کردن خورشید نبود. بالاخره پیامها متوقف شدند و ناگهان رادیوی گوکس هم از کار افتاد. در طی این مدت برج مراقبت هم متوجه اشکالات در هواپیماها شده بودند. در حدود ساعت ۵:۱۵ دقیقه آخرین پیام از تیلور دریافت شد. تیلور پیغام داده بود که: ((ما به سمت غرب در حال حرکت هستیم یا به ساحل می رسیم و یا سوختمان تمام می شود.!))
مسئولان پایگاه فورت لادردیل دستور برای جستجو را صادر کردند و نیروی کمکی به سرعت اعزام شد. اما ساعاتی گذشت و از نیروی کمکی هم دیگر خبری نشد.
در طی پنج روز بعدی گروههای اعزامی با پرواز وجب به وجب گشتند ولی حتی یک تکه از هواپیماها را هم نتوانستند پیدا کنند. دیگر نه از کشتی کمکی و نه از هواپیماها اثری پیدا نشد. تنها عده ای به این فکر افتادند که نیروهای اسرار آمیز در مثلث برمودا مسئول کار نابودی این هواپیماها و هواپیماهای کمکی بوده اند.


منبع: کتاب "سفر به ناشناخته ها ۴ _ مکانهای اسرارآمیر جهان

amirkurd
Monday 25 May 2009-1, 08:16 AM
در يك كتاب خواندم كه خداوند 4 فرشته بزرگ دارد 1 - حضرت جبرئيل مامور رساندن وحي و پيام آور خداي بزرگ
2- جناب حضرت ميكائيل كه مامور رزق و روزي و فرمانده ابرها يا بر رعدها و بادها و بارانها و برفها و ...
3- حضرت عزرائيل كه معرف حضور هستند براي آنكه آن كاري كه خدا دستور داد را به نحو احسنت انجام داد و خداي بزرگ او را به عنوان فرشته اي كه قبض رو ح ميكند برگزيده شد و او از خداي بزرگ سئوال كرد كه اي خداي بزرگ مردم از اين نام مي ترسند و از من ميترسند ندا رسيد كه من كاري ميكنم كه مردم به صورتهاي گوناگون بميرند و تو فقط مامور جدا كردن روح از بدني هر انساني به يك بهانه اي ميميرد
4 - حضرت اسرافيل كه اگر موضوع ترس باشد بايد از او بيشتر ترسيد البته گناه كاران . چون اوست كه در ارتباط با مرگ همه كس و همه چيز و برچيده شدن ناگهاني اين عالم است زيرا تمامي اهل آسمانها مي دانند هر حركتي از ايشان برپايي قيامت است .
و وظيفه اين فرشته دميدن در صور است در دو زمان يكي صور ممات مردن و دومين صور احياء يا زنده گرداندن قيامت و همه چيز براي حساب پس دادن و درآنوقت تمام استخوانها به هم وصل ميشوند و از كرده هاي خويش پشيمان هستند

بله اي ابرها صد در صد فرشته خداوند حضرت ميكائيل مي باشد يا فرشته هايي كه آنها نيز زير نظر حضرت ميكائيل هستند

amirkurd
Monday 25 May 2009-1, 08:17 AM
دوستان بیربط ندیم حال که صحبت بدینجا کشیده واژهای از ملک مقرب میکائیل نقل قول کنم : این گفتگو توسط دایندرا نویسنده کتاب " روزی نو طلوع میکند" کانالسازی شده
(( من ملک مقرب میکائیل هستم . من خیر و برکات کائنات را بسویتان میآورم . من عشق فرشتگان را بسویتان میآورم . میخواهم امروز اندکی با شما در رابته یا نقش فرشتگان با شما صحبت کنم . میخواهم کمی در مورد خودتان با شما صحبت کنم. میخواهم درک کنید چرا که ما میدانیم که شما ها تمام کمکها را در ک نمیکنید . میخواهم بگویم ما برای شما اینجاییم . اما شما آنطور که باید و شاید از کمک ما فرشتگان استفاده نمی کنید . شما به ما اجازه میدهید به عقب و جلو پرواز کنیم و در اطراف پرسه زده و به کارهای خودمان مشغول گردیم . ما میخواهیم به شما بگوییم که بخاطر شما اینجاییم . من هزاران لشکر فرشتگان را بسوی شما انسانها روان داشته ام . اما آنها بازگشتن و گفتند: خپ ما چکار کنیم؟ انگار انسانها نمیدانند که ما اصلا آنجا حضور داریم . آنها ار ما کمک نمیگیرند . آنها از ما استفاده نمیکنند.
آیا میدانید نیروی فرشگان در چیست؟ آیا می دانید چطور میتوانیم به شما کمک کنیم ؟ شاید لازم باشد این را برایتان شرح دهم شاید شما باید آگاه شوید که فرشتگان برای شما چه کارها می کنند . جوهره فرشتگان و شما یکی است و میخواهم به این خوب گوش فرا دهید . تنها فرشتگان جسمی دارند کمی آزاد تر از مال شما فرشتگان هرگز در توهمی که محصور شده ایدد محصور نبوده اند بنابر این فرشته نگهبان شما میتواند چیزها ای را کمی شفافتر ببیند نه فقط حال که میتوانند آینده و گزشته را هم ببیند به همین خاطر است که زمانی که شما میخواهید سکندری بخورید فرشته تان در آنجاست و نمیگزارد که زمین بخورید مانع کمک فرشته نگهبان با شما این است که شما به فرشتگان اجازه مداخله در زندگی تان را نمیدهید پس تا فرشته تصمیم بگیرد چه کاری درست یا غلط . کار از کار گذشته . ما میخواهیم به شما بگوییم که " اجازه مداخله در زندگی یتان را به فرشته بدهید در هنگامی که دچار دردسر شده اید " صبر نکنید تا اوضاع انقدر بحرانی شود که برای کمک گریه و زاری بیندازید هر صبح که بیدار میشوید به فرشتیتان بگویید که میخواهید که آنها در هز چیزی که باعث اسیب فیزیکیتان میشود مداخله کنند مخصوصا اسیبهای فیزیکی چیزهایی هستند که فرشتگان برای حفظ شما از آنها خوب میباشند بخاطر اینکه آنها تشخیص میدهند که توهم هیچ معنایی ندارد . این شمایید که به
آن معنا میبخشید "

amirkurd
Tuesday 26 May 2009-1, 08:40 AM
جن

مسئله ی جن به قدری ساده است که در تصور نمی گنجد. این موجودات هیچ نوع پیچیدگی ندارند. آنها دقیقا همانند نوع بشر هستند و مرد و زن و کودک و ازدواج و اجتماع و قانون و مقررات و ..... دارند. به طوریکه اگر قرار بود دیده شوند دقیقا اجتماعی شبیه اجتماع انسانی از آنها مشاهده می نمودیم.

منتها مسئله ای که وجود دارد این است که در میان عوام اینطور جا افتاده است که انسان اگر در مکانهایی که جن وجود دارد قرار گیرد ممکن است دچار تنش و تغیر احوال گشته و مورد آزار اجانین بد قرار گیرد. درست است که در میان انواع جن هم مانند انواع بشر- خوب و بد و به اصطلاح صالح و نا صالح وجود دارد منتها این تغیر احوال و اذیت شدن توسط اجانین دلیلی کاملا مشخص دارد.

انسانها بوی خاصی دارند که مختص نوع انسانی است. این بو با بوی عطر و ادکلن و ..... که منشاء خارجی دارد کاملا متفاوت است. این بویی که مد نظر من است مربوط به نوع بشر است. بوی خاصی است که فقط توسط افراد مقتدر و پیشرفته قابل حس شدن است و کسانی که آنرا حس کرده اند می گویند که بویی گس مانند است. حال این بوی خاص به هنگام حالات مختلف انسان متفاوت است و تغییر می کند. مثلا در هنگام شادی به گونه ای است- به هنگام غم بو تغیییر می کند- به هنگام عصبانیت بویی دیگر- به هنگام وجد و شعف بویی دیگر و سر انجام به هنگام ترس یک بوی خاص است.

اجانین بوی انسانی حاصل از ترس را دوست دارند و این بو به مشامشان خوشایند می آید. بنا بر این به محض احساس این بو و خوشی حاصل از آن سعی می کنند که آنرا در محیط افزایش دهند. مثل اینکه ما از بوی عطری خوشمان می آید و به محض اینکه بویش می پرد- دوباره به خودمان عطر می زنیم. بنا بر این اجانین دست به شیطنت می زنند و با تحریک و ترساندن انسان موجبات افزایش این بو و خوشی خودشان را فراهم می کنند. به احتمال 90% آنها هاله را به خوبی می بینند و تغییرات آنرا تشخیص می دهند و احساس ترس را از تغییرات هاله ی انسان هم متوجه می شوند. بنا بر این دلیل اذیت و آزار اجانین ترس انسان است و اگر فردی کاملا به خودش مسلط باشد و دچار تنش و تغیر نشود- این بو ایجاد نشده و اجانین کمتر در صدد ایجاد آن بر می آیند

amirkurd
Tuesday 26 May 2009-1, 08:43 AM
آیا می توان از مرگ گریخت ؟


پدر من ۲ بار مرد . بار اول در یک آمبولانس ، هنگامیکه پس از یک حمله قلبی به سرعت به بیمارستان برده می شد . قبل از اینکه پزشکان بتوانند او را نجات دهند قلبش چند دقیقه از تپش ایستاد . بعدها او تصویری را که وقتی بدون نبض در آمبولانس دراز کشیده بود دیده بود توصیف کرد . او برادرش ( جو ) را که چند سال قبل مرده بود در حالیکه با یک ردای سفید موج دار روی یک تخت ، روی یک تپه تشسته بود ، دیده بود . وقتی پدرم به او نزدیک شد جو داشت با صدای بلند می خندید و برایش دست تکان می داد ولی از او می خواست که برگردد و برود . دفعه دومی که پدرم مرد ۳ سال بعد بود . دوباره قلبش از کار افتاد ولی گویا این بار برادرش آنجا نبود تا او را به این دنیا برگرداند . آنچه پدرم در آمبولانس با آن مواجه شده بود یک نمونه بارز از تجربه نزدیکی به مرگ ( ان . دی . ای ) بود .

بر طبق آمار انجمن بین المللی مطالعه نزدیکی با مرگ ، ۳۵ تا ۴۰ درصد مردمی که یک تماس نزدیک با مرگ داشته اند تجربه خود را گزارش کرده اند . آنها معمولا احساس اینکه بدن را ترک می کنند و احساس حرکت از میان فضا ( و یا تونلی تاریک ) و تصویری از نور طلایی یا سفید و دریافت پیغامی ( مثلا وقت شما هنوز نرسیده است ) را گزارش می کنند . آیا تجربه نزدیکی به مرگ مدرکی برای اثبات زندگی پس از مرگ است و یا اینکه تنها " آخرین فرافکنی های نا امیدانه مغز" در حال احتضار است ؟

اگر چه علوم نوین می توانند توضیح دهند که چرا پیر می شویم ولی در مورد علت مرگ چیز زیادی نمی توانند به ما بگویند و در مورد اینکه پس از مرگ چه اتفاقی می افتد از آن هم کمتر می دانند . دیوید دارلینگ ( منجم و فیزیکدان ) که چندین کتاب در مورد مرگ و لحظه مرگ نوشته است می گوید : علم در مورد مرگ در چالش با یک مانع اطلاعاتی غیر قابل نفوذ قرار دارد . وقتی ما می میریم یک پرواز انفرادی به آنسوی این مانع می کنیم و همه امکانات را برای فرستادن اخبار درباره آنچه می بینیم از دست می دهیم . بسیاری از مردم به دلیل محکمی در مورد آنچه در طرف دیگر است نیاز ندارند و با توضیحاتی که مذاهب با هزاره ها فراهم کرده اند ارضاء می شوند . ولی برای کسانیکه ایمان مذهبی ندارند علم ممکن است هرگز نتواند ثابت کند که آیا تجربه نزدیکی به مرگ یک خبر فرستاده شده از دنیای پس از مرگ است و یا تنها یکی از توهمات مغز است .

بنظر دارلینگ دو حادثه بسیار شبیه به مرگ هستند : تجربه نزدیکی به مرگ و از دست دادن حافظه ( که قربانیان بیماری آلزایمر و مصدومان ضربه مغزی از آن رنج می برند ) او می گوید : از دست دادن حافظه شاید به قدری شبیه به مرگ است که می توانیم بدون مرگ واقعی بمیریم . فرد مرده است زیرا خاطرات از دست رفته اند . خاطرات تنها چیزهایی هستند که به زندگی معنی و هویت می بخشند . اگر تفاوت میان زندگی و مرگ موضوع حافظه است ، آیا می توان با جایگزینی حافظه آسیب پذیر انسان با نوع قابل اطمینان و رایانه ای آن از عذاب مرگ گریخت ؟

تیموتی لیری ( روانشناس و مروج ال. اس. دی ) در کتابش ( برنامه ریزی برای مرگ ) که درست قبل از اینکه بر اثر سرطان پروستات فوت کند تکمیلش کرد استراتژی های متعددی را برای کسب جاودانگی بررسی می کند . یکی از امیدوار کننده ترین تدابیری که او پیشنهاد می کند انتقال خود آگاهی فرد قبل از مرگ به یک ابر رایانه است .

این امر می تواند با استفاده از تکنولوژی های چند رسانه ای ( ویدئو ، اُدیو ، سی دی ) برای ثبت همه افکار، احساسات و تجربه های انسان به یک رایانه مجهز به هوش مصنوعی انجام شود و نتیجه اش یک روح واقعی و زنده در ماشین است . این انسان جدید رایانه ای ( که از همه خاطرات فرد قبلی بهره مند است ) مانند انسان قبلی خواهد توانست با مردم گفتگو و کنش متقابل داشته باشد با این تفاوت که مدتها پس از مرگ انسان قبلی همچنان فعالیت می کند .

این طرح آنقدر که بنظر می رسد بعید نیست . بر طبق گفته های کریس وینتر ، پیتر کوچران و یان پیرسون ( آینده شناسان بخش تحقیقات پیشرفته تله کام بریتانیا ) رایانه هایی با توانایی ذخیره و پردازشی معادل با مغز انسان بوجود خواهند آمد . پیرسون می گوید : ما قادر خواهیم بود که افکار انسان را به شکل ماشینی منتقل کنیم . شاید تنها بخت برای استفاده کامل از چنین تکنولوژی ای این است که خودمان قسمتی از تکنولوژی شویم . اما آیا این اطلاعات از جاودانگی حکایت دارند ؟

روح سیلیکونی توصیف شده توسط لیری در واقع یک خودآگاه ثبت شده نیست بلکه یک ویدئوی خانوادگی پیچیده با تاثیر متقابل از
تاریخ است . گرچه ممکن است مفید و سرگرم کننده باشد ولی تفاوت زیادی با زندگی پس از مرگ دارد و این سوال مطرح است که در مقایسه با مثلا کتب خوب و از مد افتاده چه پیشرفت بزرگی محسوب می شود ؟ زیرا ما قبلا هم می توانستیم به سادگی با مطالعه بعضی رمان ها با برخی از روح های بزرگ از دست رفته ارتباط برقرار کنیم .

نیگل بارلی ( مردم شناس بریتانیایی ) در کتاب رقص بر روی گور سفری به آفریقا را توصیف می کند که طی آن یک گروه از بزرگان قبیله ای نظرشان را در مورد تناسخ توضیح می دهند ( هنگام بازدید از یک کارخانه تولید آب معدنی محلی ) بارلی می نویسد : شما می توانید بطری های برگشتی را از طریق پنجره ببینید ، از یک در وارد می شوند ، به سرعت از دستگاهی به دستگاه دیگر می روند ، مرتبا با آب معدنی پر می شوند ، دوباره برچسب زده شده و از یک در دیگر به بیرون رانده می شوند . بزرگان قبیله گفتند : زندگی ، مرگ ، روح و جسم ، چیزی که اکنون شما مشاهده کردید . گرچه این مثال از آفریقاست ولی این رویداد کوچک یک استعاره مناسب برای طرز تفکر غربیها در مورد مرگ است .

بدن یک ماشین است و مرگ یک آچار . اجازه دهید تصور کنیم که تواناییهای تکنولوژیکی ممکن است روزی جاودانگی را ارمغان بیاورد . ولی نباید مغرور شویم ، چون هیچ وقت نخواهیم فهمید که رایانه ها ( شکارچیان روح ) برای چه کسی کار می کنند .

amirkurd
Wednesday 27 May 2009-1, 08:39 AM
قدرتهای باور نکردنی ذهن بشر به طرق مختلف تجلی میابند.برخی از طریق رویا زمان و مکان را به مبارزه میطلبند.برخی قادرند مانند یک دوربین عکاسی همه ی مطالب را در ذهن خود ضبط کنند و یا از ذهن خود به عنوان ماشین حساب استفاده کنند،یکی از مشهورترین انسانهایی که دارای چنین قدرتی بودند ((رابی ایلایجه)) از اهالی لیتوانی می باشد که قدرت ذهنی خود را مصیبت میپنداشت.او در طول زندگی اش بیش از دو هزار جلد کتاب را تنها برای یکبار خوانده و به خاطر سپرده بود.به طوری که قادر بود مطالب هر صفحه و هر بخش از هر یک از کتابها را دقیقا بازگو کند از نظر او این توانایی نامطلوب بود،زیرا او قادر نبود،مطلبی را که یک بار خوانده است فراموش کند.بطوریکه خودش اظهار میداشت:این کار مانند این بود که شخصی تمام روز را در کتابخانه ای به سر برد و هنگام شب همه محتویات کتابها را با خود به بستر ببرد.
((لئون گامب))تا سیاستمدار مشهور فرانسوی نیز دارای حافظه ی حیرت انگیزی بود،که از این لحاظ دست کمی از رابی ایلاجه نداشت او قادر بود،هزاران صفحه از آثار ویکتور هوگو نویسنده ی مشهور فرانسوی را از اول تا آخر و بالعکس کلمه به کلمه تکرار کند.محقق مشهور یونانی به تام ((ریچارد پورسن)) نیز به اندازه ای از این توانایی شگفت برخوردار بود که میتوانست مطالب کتبی را که خوانده بود ،صفحه به صفحه نقل کند.
((هاری نلسون پیلزبری)) شخص دیگری بود که توانست با استفاده از حافظه ی خارق العاده ی خود عنوان نابغه ی شطرنج را به خود اختصاص دهد.این قدرت مرموز به او این امکان را میداد تا در یک زمان موقعیت بیست صفحه شطرنج را بخاطرل بسپارد و همینطور بیش از هزار حرکت انجام شده را بازگو کند.بعضی اوقات نیز تنها برای رفع خستگی و ایجاد تنوع در مسابقه با چشمان بسته با حریف شطرنج باز خود به رقابت میپرداخت.
شخصی به نام ((ماتورین ویسیر)) که کتابدار پادشاه پروس بود در مورد اصوات از حافظه ی خوبی برخوردار بود.کافی بود که تنها یک بار جمله ای را به هر زبان که بود بشنود تا بتواند آن جمله را عینا به تلفظ صحیح و لهجه ی اصلی تکرار کند در آزمایشی که از توانایی عجیب او به عمل آمد دوازده نمایندهی خارجی که هر یک به زبانی متفاوت صحبت میکردند،یک جمله ی نسبتا طولانی را بیان کردند((ویسیر)) در تمام این مدت ساکت بود و فقط گوش میداد و زمانی که ادای جملات به پایان رسید وی تمامی دوازده جمله را به درستی تکرار کرد.
کسانی که از توانایی انجام عملیات حیرت آور ریاضی بر خوردارند،اصطلاحا ماشین حساب انسانی نامیده میشوند.یکی از این افراد مردی بود به نام ((زیرا کالبرن)) از اهالی ور مانت این شخص از زمان کودکی به حل مسائل ریاضی به طور ذهنی علاقه ی زیادی داشت.در سن هشت سالگی او را به لندن بردند تا دانشمندان این قدرت خدادادی او را از نزدیک مورد آزمایش قرار دهند.در لندن دانشمندان این پسر بچه را تحت آزمایشات بسیاری قرار دادند که بیش از پیش آنها را متحیر ساخت زیرا کالبرن که حتی از قواعد ساده ی ریاضی بی خبر بود به طرزی شگفت آور و تقریبا بطور همزمان همه ی مسائل را حل میکرد مثلا زمانی که در حال استخراج ریشه ی سوم عدد 268336125 بود در همان حال حاصل عدد 8 به توان 16 را پیدا میکرد.در ضمن انجام این آزمایشات در لندن((دوک گلوستر)) از وی خواست تا روش خود را در مورد ضرب عدد 21735 در 534 توضیح دهد.و این پسر بچه به سرعت پاسخ داد که:((من فقط عدد 65205 را در 181 ضرب میکنم!)) این پسر بچه همیشه مسائل را به درستی حل میکرد اما قادر نبود تا مانند استادان ریاضی مراحل انجام عمل را شرح دهد.
زمانیکه((جدیدیا باکستن)) که یکی از استادان ریاضی است،ساعتها و ماهها برای حل یک مسئله ی ریاضی وقت صرف میکرد،((یوهان مارتین دیز)) پاسخ مسئله را ظرف چند ثانیه یا چند دقیقه بدست می آورد.او در سال 1824 در هامبورگ متولد شد و به قدری در نظر دانشمندان زمان خود مورد اعتماد بود،که اغلب از او میخواستند تا محاسبات نجومی آنها را حل نماید.وی یک بار عدد 100 رقمی را ظرف 9 دقیقه در یک عدد مشابه ضرب کرد،در حالیکه اگر قرار بود این عملیات با مغزهای الکترونیک جدید انجام گیرد دو برابر این مدت وقت می گرفت.اعمال حیرت انگیز این افراد نشان میدهد که مغز انسان سرزمینی اعجاب انگیز،با قابلیتهای باور نکردنی است.که ما از درک ساختمان و عملکرد پیچیده آن عاجز هستیم.

amirkurd
Wednesday 27 May 2009-1, 08:39 AM
دهکده ای که ناپدید شد:
((جو لابل)) شکارچی حیوانات که به تماشای دهکده ای ایستاده بود که در جلوی او قرار داشت،احساس عجیبی درباره ی ظاهر این دهکده کوچک اسکیموئی داشت.باد سردی که از طرف دریاچه ((آنجیو کانی)) میورزید،پوست حیواناتی را که بر بالای در کلبه آویزان کرده بود به این سو و آن سو میبرد.چند قایق شکسته در ساحل افتاده بودند. صدایی شنیده نمی شد،حتی سگی پارس نمی کرد.جو از خودش پرسید پس مردم کجا رفته اند؟این سوالی بود که در آن روز سرد سال 1930 جو از خودش پرسید.وتا امروز بدون جواب باقی مانده است .جو سالهای زیادی مردم این دهکده ی کوچک و صمیمی اسکیموئی را می شناخت.این دهکده در پنج مایلی شمال قرارگاه مانتی در ((چرچیل))قرار داشت.در آن روز سرنوشت ساز جو چندین کیلومتر از خانه خود دور شده بود تا از میان دشت یخ زده عبور کند و چند ساعتی را با دوستان اسکیموی خود بگذراند،اما تنها سکوت از او استقبال کرد.
بموجب گزارشی که او به پلیس ((نورث وست))داد،او کنار دهکده ایستاده و دوستان خود را صدا کرد،اما هیچ پاسخی نشنید.چنین رفتاری از مردم این دهکده ی کوچک بعید بود.پرده ی ورودی یکی از چادرها را بالا زد و دوباره دوستان خود را صدا کرد،باز هم پاسخی نشنید.به کلبه های دیگر هم رفت میخواست بداند چه بر سر مردم آنجا آمده است .در یکی از از کلبه ها ظرفهای پر از غذا پیدا کرد که دست نخورده بر روی آتش آویزان بود.اما این آتش ماهها سرد شده بود.در یکی دیگر از کلبه ها چند لباس نوزاد که از پوست فک دریایی دوخته شده بود،مشاهده کرد ولی سوزن هنوز در لباس بود و نشان می داد که مادر ناگهان کار دوختن را رها کرده است.در ساحل چهار قایق وجود داشت که یکی از آنها متعلق به رئیس دهکده بود.این قایق ها بر اثر برخورد موج با آنها شکسته شده بودند و به نظر می رسید که مدتهاست از آنها استفاده نشده است.وقتی ماموران حرفهای جو لابل را شنیدند همراه او به دهکده رفتند و به تحقیق و بررسی دهکده پرداختند ولی آنها هم از مشاهده ی دهکده خالی ازسکنه بسیار تعجب کردند.در کلبه ها تفنگهای اسکیموها در کنار در کلبه به دیوار تکیه داده شده بود و در انتظار صاحبان خود بودند که هرگز باز نگشتند.در قطب شمال تفنگ با ارزش تر از هر چیز دیگر تلقی میشود.مکانی که زندگی در گرو داشتن آن است.هیچ اسکیموئی به یک مسافرت طولانی بدون تفنگ نمی رود،با این وجود نفنگها در کلبه ها بودند و اسکیمو ها رفته بودند.اما چه بر سر سگها آمده بود حیوانات بزرگ و نیرومندی که اهمیت آنها تقریبا در آن سرزمین به اندازه ی تفنگ بود.
در حدود صد کیلومتر دورتر از دهکده لابل و ماموران هفت سگ را پیدا کردند که به درخت بسته شده بودند و همگی از گرسنگی مرده بودند.اما مبهم ترین قسمت این معما چیزی بود که آنها در جهت مخالف اجساد سگها مشاهده کردند.در آنجا محلی بود که اسکیموها جسد اعضای قبیله خود را به شیوه سنتی در زیر توده ای از سنگ دفن میکردند ولی این قبر باز شده بود و سنگها با دقت در دو ستون چیده شده بود.مسلما گشودن قبر کار اسکیموها نبود و حیوانات هم نمی توانستند سنگها را به این صورت بر روی هم بچینند.
کارشناسانی که به تقاضای ماموران به دهکده آمدند به مدت دو هفته به بررسی و تحقیق در آن دهکده پرداختند و از بررسی غذاهای مانده در ظرفها به این نتیجه رسیدند که اسکیموها دو ماه قبل از آمدن جو لابل به دهکده آنجا را ترک کرده اند.از قرار معلوم سی نفر ساکنین این دهکده اعم از زن،مرد و بچه بدلیل نامعلومی در آغاز فصل زمستان خانه ی خود را ترک کرده بودند.آنها آنقدر با عجله از آنجا رفته بودند که از تمام چیزهای خود از قبیل غذا،تفنگ،سگ و لباس صرف نظر کرده بودند.وجود قایقهای آنها خود دلیل محکمی بود که آنها هرگز از دریاچه عبور نکردند و قبرهای گشوده شده نیز بر پیچیدگی این معما می افزود.ماهها تحقیق و بررسی نتوانست حتی نشانه ای از افرادی که در دهکده ی آنجیو کانی زندگی میکردند ،بدست دهد.پلیس محلی نتوانست این معمای اسرار آمیز را حل کند و تا به امروز این معما همچنان لاینحل باقی مانده است

amirkurd
Wednesday 27 May 2009-1, 08:40 AM
خوابهای شگفت انگیز (عجیب تر از علم)

تاکنون خوابهای شگفت انگیز بسیاری در سراسر جهان دیده شده است که در خلال آن، خواب بیننده به دوران گذشته یا آینده سفر کرده است. و مردم هر سرزمین، داستانهای گوناگون درباره رویاهای باور نکردنی که به حقیقت پیوسته اند تعریف می کنند. یکی از این ماجراها مربوط به پسری به نان «ادریان کریسچن (Adrian Christian)» است که در جزیره «من (Man)» زندگی می کرد، و توانست آینده را در خواب ببیند.

1-در سال 1833 این پسر، خواب دید که کاپیتان یک کشتی شده است. برادرش «توماس» در کشتی دیگری قرار داشت که آن کشتی دچار طوفان شد و بزیر آب فرو رفت و او موفق شد که برادرش را از مرگ نجات دهد. «ادریان» روز بعد این خواب را برای خانواده خود تعریف کرد و مادرش آن را در پشت صفحه اول کتاب مقدس یاد داشت کرد. «ادریان» ظرف سه سال، پنج بار این خواب عجیب را دید.
47 سال بعد، یعنی در سپتامبر 1880، او دلیل منطقی داشت که به خواب ایام کودکی خود فکر کند. زیرا خواب او به حقیقت پیوسته بود و او کاپیتان کشتی موسوم به «بریتیش ایندیا (British India)» شده بود.
یکروز بعدازظهر، هنگامی که به خواب کوتاهی فرو رفت، یکبار دیگر خواب دید که برادرش سوار بر کشتی دیگری دچار حادثه شده است. همان شب نیز همین خواب را دید، با این تفاوت که در عالم خواب، مشاهده کرد که کلمه «فامیلی (Family)» با خط کج و معوجی روی یک تکه کاغذ نوشته شده بود.
کاپیتان «کریسچن» دستور داد که کشتی بخاری او به سوی آبهای نا آرام شمال حرکت کند. روز بعد، یعنی در تاریخ 6 سپتامبر 1880 ناگهان از دور، یک کشتی بخاری را دید که دچار سانحه شده و در حال غرق شده است. او موفق شد 269 سرنشین، از جمله برادر خود «توماس» را که ناخدای آن کشتی بود نجات دهد. عجیب تر اینکه نام این کشتی «فامیلی» بود!

amirkurd
Wednesday 27 May 2009-1, 08:41 AM
2-واقعه مستند دیگری در مورد به حقیقت پیوستن رویا، مربوط به «جیمز وات (James Watt)» مخترع بزرگ ماشین بخار است. در آن زمان، تولید گلوله های سربی برای شکار پرندگان کاری بس دشوار بود، زیرا مجبور بودند ابتدا سرب را به صورت مفتول در آورند، سپس آن را به قطعاتی بریده و این قطعات را زیر ورقه های سنگین آهن بغلتانند و با روش مخصوص، آن را به صورت گلوله های سربی درآورند. این طرز تولید گلوله، نه تنها مطلوب و آسان نبود، بلکه ارزان هم تمام نمی شد و مقرون به صرفه نبود.
خواب عجیبی که «جیمز وات» دید، باعث شد که همه روش های معمول در آن زمان برای ساختن گلولۀ سربی از میان برود و از آن پس، این نوع گلوله ها براساس آنچه که او در خواب الهام گرفته بود ساخته شد.
در همان زمان «جیمز وات» خواب عجیبی دید. او در مورد این خواب چنین گفت:
- این خواب را ظرف یک هفته، لااقل سه بار متوالی مشاهده کردم. خواب دیدم که شبی از میان بوران سهمگینی عبور می کردم و قطرات باران هنگام برخورد با زمین، تبدیل به ساچمه های سربی کوچکی شدند که هنگام عبور، از زیر پای من به هر سو می جهیدند.
هنگامی که «جیمز وات» از خواب بیدار شد با خود اندیشید:
- آیا تعبیر این خواب آنست که هرگاه سرب گداخته از هوا فرود آید، به شکل گلوله های سخت و کوچکی در خواهد آمد؟
این نابغه بزرگ که بهیچوجه نمی توانست روی حس کنجکاوی خود سرپوش گذارد، تصمیم گرفت دست به آزمایشی بزند. او مقداری سرب را روی آتش کوچکی که در بالای برج یک کلیسا روشن ساخته بود، ذوب کرد، و کتری مملو از سرب مذاب را به نرده ای وصل کرد و از آنجا به تماشای فرو ریختن تدریجی سرب مذاب به درون خندق پرآبی که در پائین تر قرار داشت پرداخت و هنگامی که در خندق به جستجو پرداخت، مشاهده کرد که قطرات فلز مذاب در داخل آب، به صورت گلوله هائی در آمده اند که برای استفاده در تفنگ، بسیار مناسبند!
در نتیجه این تجربه، همه روش هائی که در آن زمان برای ساختن گلوله سربی وجود داشت، از بین رفت، و از آن روز به بعد، گلوله های تسربی به طریقی که در حقیقت «جیمز وات» در خواب الهام گرفته بود ساخته شد.

amirkurd
Wednesday 27 May 2009-1, 08:42 AM
3-کشیشی بنام «چارلز مورگان (Charles Morgan)» سالها کشیش کلیسای «رزدیل (Rosedale)» واقع در «کانادا» بود. در مراسم مذهبی که عصر یکی از روزها در آن کلیسا برپا می شد، قرار بود فهرستی از سرودهای مذهبی تهیه شود تا آن را برای سرپرست گروه آواز دسته جمعی پست کنند.
کشیش «مورگان» پس از آنکه این سرودها را پست کرد، به کتابخانه خود رفت تا پیش از آغاز مراسم آن روز چرتی بزند و اندکی استراحت کند. در عالم خواب، چندین قطعه سرود مذهبی قدیمی را که سالها بود نشنیده بود، شنید. و همراه با آن، صدای طغیان آب به گوشش می رسید. وقتی از خواب بیدار شد، نگرانی عجیبی در خود احساس می کرد و هنگامی که عصر آن روز موعظه خود را انجام داد، بی اختیار از گروه خوانندگان خواست تا سرودی را که در خواب دیده بود بخوانند. بیتی از این سرود مذهبی چنین بود: «خداوندا، دعای ما را مستجاب کن، و آنها را که در دریا دچار سانحه شده اند نجات بده...»
روزی که این قطعه اجرا می شد، 14 آوریل 1912 بود و در همان لحظه یکی از بزرگترین فاجعه های دریائی زمان در اقیانوس اطلس شمالی به وقوع پیوست، و آن غرق شدن کشتی بزرگ «تایتانیک (Titanic)» بود!

amirkurd
Wednesday 27 May 2009-1, 08:43 AM
4-در زمان جنگ دوم جهانی نیز یک دوشیزه 18 ساله لهستانی بنام «هالینا (Halina)» تاریخ دقیق حمله قوای نازی را به خاک لهستان که در عالم خواب دریافت کرده بود اعلام کرد، ولی هیچ کس برای گفته او اهمیت قائل نشد. در حالی که درست در همان روزی که «هالینا» اعلام کرده بود، حمله آلمان نازی به لهستان آغاز شد!

5-در انگلستان یک مرد 45 ساله، دو روز قبل از شروع مسابقه اسب دوانی در خواب دید که اسب سفید رنگی بنام «پرنده سفید» برنده مسابقه خواهد شد و قبل از شروع مسابقه، همه دار و ندار خود را روی آن اسب سفید شرط بندی کرد و برنده شد!

6-خواب هائی که می بینیم، گاهی هراس انگیز، زمانی گیج کننده و در پاره ای مواقع حیرت انگیز است.
در یکی از مدارس «بالتیمور» یک پسر کوچک هفت ساله، در انشائی که نوشته بود، خواب و رویا را اینطور توصیف کرد: «رویا تلویزیونی است که هر شب در عالم خواب تماشا می کنیم.»
هر چند این پسر کوچک، با زبان ساده و کودکانه خود به توصیف خواب پرداخت، ولی دانشمندان، امروز معتقدند که خواب مانند یک تلویزیون، بیننده را قادر می سازد که زمان و مکان و مسافت را نادیده انگارد، با فرایندی که دانش کنونی بشر از درک آن عاجز است.
دانشمندان امروزه سرگرم مطالعه هستند تا بلکه بتوانند از آنچه انسان در خواب می بیند، فیلم یا عکس تهیه کنند. اگر این امر تحقق یابد، شما می توانید روز بعد، آنچه را که شب گذشته در خواب دیده اید، مجدداً مشاهده کنید و آن را به عنوان یک مدرک یا خاطره حفظ کنید

amirkurd
Thursday 28 May 2009-1, 08:56 PM
من بعضي تابستانها با فاميلم به افغانستان مي رويم راستي اينم بگم كه پدرمن ايراني ومادرم افغاني است ما سال قبل كه به افغانستان رفته بوديم داستانهايي رو از اقوام وغيره شنيدم

پدر بزرگ من در روستايي نزديك شهرهرات كه اسم ان روستا شادي جان است چند باغ ميوه دارد و ما هم كه به افغانستان رفته بوديم هر پنج شنبه به شادي جان مي رفتيم البته بعضي پنج شنبه ها به روستاي ديگري مي رفتيم كه روستاي مادر بزرگم بود خلاصه ما يك پنج شنبه كه به روستا رفتيم خانه ي يكي از روستاييان مهماني بود و ما هم دعوت شديم و شب به انجا رفتيم از انجايي كه در بيشتر روستاهاي افغانستان برقي وجود ندارد انها
هم جنراتور برق داشتند و از شانس بد ما ان شب موتور برق خراب شد و ما مجبور شديم زير نور چراغ نفتي مهماني بگيريم و چون معمولا داستانهاي ترسناك در تاريكي مي چسبد پس يكي از روستاييان يعني صاحب همان
خانه شروع كرد و ان شب هركس خاطره اي در اين باره داشت گفت و متاسفانه من نمي تونم تمام داستانها را در اين تاپيك قراربدم البته سعي مي كنم بقيه را هم براي شما در سايت قراربدم اولين خاطره را صاحب خانه گفت
او گفت در باغي كه در پشت خانه ي خود دارند جن وجود دارد كه البته چون از صحت اين داستان خبر نداشت من اين داستان را نمي گذارم و داستانهايي كه واقيت دارد را مي گذارم البته اين را هم بگم كه در اين مهماني فقط
چند تن از روستاييان بودند به همراه خوانواده ي خود يعني 6 تا 7 فاميل داستان دوم را يكي ديگر از روستاييان گفت او تعريف كرد كه يك شب همراه چند تن از دوستانش نيمه هاي شب ساعت 2و3 شب از شهر هرات به شاد
ي جان مي امدند در وسط هاي راه و نزديك باغ ها بود كه يكي از دوستانش گفت بايد به توالت برود خلاصه انها ماشين را نگه داشتند و دوست انها از ديوار شكسته ي يك باغ داخل رفت ودگر نيامد بعد از 15 تا 20 دقيقه يكي
ديگر از ما به داخل باغ رفت بعد با سرعت امد و گفت كه بيا ييم و وقتي كه ما به داخل باغ رفتيم رفيق خود را بيهوش روي زمين ديديم و او را به داخل ماشين برديم بعد دو نفر من ودوستم به داخل باغ رفتيم تا بفهميم چرا دوستمان بيهوش شده كمي كه داخل باغ جلو رفتيم كسي داخل يكي از جوبهاي انگور است بعد دوستم كه همراه من بود جلو رفت و وحشت زده وبه سرعت به طرف بيرون باغ دويد و من هم بدنبال او دويدم. موقعي كه از ديوار شكسته مي گذشتم پايم به چيزي گير كرد و افتادم و يكي پايم را گرفت ولي من خودم را كشيدم و فرار كردم خلاصه ما ان شب خود را به روستا رسانديم و در راه وقتي من از دوستم پرسيدم چي ديده كه فرار كرده
اون به قدري وحشت زده بود كه نمي توانست جواب من را بدهد حتي نمي تونست صحبت كند خلاصه فردا شد من رفتم كه خودم را بشويم و متوجه شدم كه پايم كبود شده درست همانجايي كه شب گذشته ان شخص موقع فرار گرفته بود خلاصه ان روز اول به سراغ ان دوستم كه با من به باغ رفت رفتم و از پرسيدم چي ديده و او در جواب به من گفت كه موجودي عجيب شبيه جن ديده و فرار كرده بعد به سراغ دوست ديگرم رفتم كه شب
گذشته بيهوش شده بود و از او سوال كردم او نيز گفت كهوقتي وارد باغ شدم و خواستم در گوشه اي دسشويي كنم متو جه ي مو جودي در ميان درختان شدم و كمي كه جلو رفتم موجودي شبيه به جن را ديدم و انجا بود
كه از ترس بيهوش شدم خلاصه حالا 2 سالي از ان مو ضوع مي گذره و هنوز هم روي پايم جاي كبودي باقي مانده كه در پايان داستان خود جاي كبود را روي پاي خود به ما نشان داد.

amirkurd
Friday 29 May 2009-1, 12:37 PM
ارواح سرگردان


سه گروه از ارواح بنابر دلایلی گوناگون به جهان روحی صعود ننموده و در اطراف ما حضور دارند و بهنگام برقراری ارتباطات نا آگاهانه و غیر حرفه ای با انسان تماس حاصل می نمایند که در ادامه به این سه گروه پرداخته و بیش از پیش آنها را به شما معرفی می نمائیم . همانگونه که گفته شد این سه گروه از ارواح بنا بر دلایل گوناگونی اجازه صعود به جهان روحی را پیدا ننموده و کماکان بعد از مرگ در حول کره خاکی بسر می برند و ارواح متعالی که در جلسات حرفه ای و با حضور کارشناسان علوم ماورائی و توسط واسطه های روحی حضور می یابند بحث جداگانه ای است که در شماره های آتی به آن خواهم پرداخت.



1- اولین نوع از این دسته از ارتباطات دقیقاٌ مانند شاسی پخش مجدد دستگاه ویدئو می باشند ! امواجی از گذشته و از وقایع و فعالیت انسانها خصوصاٌ ازحوادث تاریخی و یا حوادث غم انگیزی چون زلزله ، آتش سوزی ، جنگ و جنایت در آن اماکن باقی مانده و پدیده های مشاهده شده در این اماکن تنها تکراری است از آن وقایع و اثری است که ما از آن انرژی های راکد و باقی مانده دریافت می نمائیم . شما می توانید تا که در شرایطی خاص و مطلوب بروز این پدیده ها را بارها و بارها وهربار دقیقاٌ بشکل بار قبل آنرا مشاهده نموده و یا بوسیله دستگاههای مخصوص صدابرداری و تصویربرداری ثبت نمائید.



در استان کردستان منطقه ای که اهالی محل آنرا "شیطان دره" می خوانند وجود دارد که در زمانی خاص از سال ، مردم آن ناحیه بوضوح و بدون نیاز به دستگاه های شنیداری روحی اصواتی از یک میدان جنگ قدیمی را استماع می نمایند. صداهائی از جمله صدای اصابت شمشیرها ، شیهه اسبان و .........و بهمین دلیل و عدم اطلاع از علت بروز این اصوات آن محل را "شیطان دره" نام نهاده اند. گروههائی از کارشناسان خارجی هم بارها برای ثبت این اصوات به این منطقه آمده و با این پدیده ماورائی آشنا شده اند.



این همان انرژی و امواجی است که از آن دوران باقی مانده و پدیده های حاصله از آن هیچ ارتباطی به ارواح حاضر و یا اعمال آنها ندارند. مشاهده چنین پدیده هائی شاید در برخی موارد ترسناک باشند اما درحقیقت کوچکترین خطری برای انسان نداشته و در مواجهه با یک چنین موارد نادری می توانید تا با خیال راحت آنرا تجربه نمائید.



2- گروه بعدی از ارواح که در هنگام برقراری ارتباطات غیرحرفه ای با انسان تماس حاصل می نمایند بنوعی هستند که شما می توانید تا که آنها را بصورت نیمه تجسد ( نیمه بدن یا تنها چهره) مشاهده نمائید.شما بیش از آنکه ایشان را مشاهده نمائید صدای آنها و یا اصواتی که از فعالیت ایشان پدید می آیند را خواهید شنید. صداهائی چون صدای پا خصوصاٌ در منازلی که با کفپوش چوبی مفروش گردیده اند و یا نوای موسیقی از مبدا نامعلوم.



اینگونه از ارواح حضور خود را در برخی از مواقع با بوئی که به مشام شما غیر معمول باشد اعلام می نمایند .( بوئی مانند بوی توتون خام و در برخی دیگر مانند بوی سولفور) در دیگر موارد شما می توانید تا که در صورت تصویربرداری از منزل یا مکانی که روح حضور یافته انواع مختلفی از انرژی روحی همچون "اورب" (دوایر بی رنگ یا در مواردی نادر رنگی) یا "اکتو" ( مانند رشته های نخ سفید رنگ ) و "ورتکس" ( مه مانند) را مشاهده نمائید.در صورت حضور این گروه از ارواح شما در مواردی خود را در معرض لمس شدن و تماسهائی بسیار ملایم احساس خواهید نمود.



این گروه از ارواح به اموات انسان مربوط شده و ممکن است تا بدلایلی همچون مرگ ناگهانی و غیرطبیعی ، ترس از صعود به جهان روحی ، ارتکاب گناهان کبیره و یا کارهای ناتمام در هنگام حیات بر روی زمین ، در آن مکان باقی مانده باشند . این حضور ممکن است تا تنها برای عیادت از عزیزان و بازماندگان و یا ارسال پیامی به آنها بوده باشد و در اینصورت بعد از اتمام کار خود سریعاٌ به جهان ارواح باز خواهند گشت.



این گروه از ارواح بدلیل عدم صعود به جهان روحی ، دقیقاٌ مانند هنگام حیات خویش بر روی زمین رفتار می نمایند یعنی ممکن است که شما با روح فردی مهربان و آرام و یا فردی نا آرام و خشن مواجه شوید که البته در مورد اینگونه از ارواح مورد دوم بیشتر صدق می نماید ولی هرگونه رفتار غیر دوستانه از جانب ایشان و یا انجام اعمالی که باعث ترس ساکنان آن مکان گردد باعث نمی شود تا که آنها را به ارواح شرور و شیطانی منسوب نمائیم. در مواجهه با این گروه از ارواح این مسئله را بیاد داشته باشید که ما قادر به دیدن آنها نمی باشیم ولی آنها این امکان را دارا می باشند.آنها بهمین خاطر سعی خواهند نمود تا به هر وسیله ممکن توجه شما را نسبت به خود جلب نمایند و همین تلاش گاهی باعث می شود که پدیده های ترسناکی را از جانب ایشان مشاهده نمائیم .گروه دیگری از ارواح انسان نیز وجود دارند که تنها برای آزار و ترساندن شما به این اعمال می پردازند اما اینگونه از پدیده ها را تنها می توان به دلایلی چون احساس مالکیت ایشان نسبت به آن مکان و تمایل ایشان به خروج شما از آن خانه و یا عدم انجام تغییرات در خانه از جانب شما مربوط دانست. برخی از مواقع این گروه از ارواح بنابردلایل ذکر شده اعمالی را انجام می دهند که می تواند برای انسان خطرناک باشد ولی این نوع از فعالیت بسیار نادر بوده و کمتر اتفاق افتاده است.





3- گروه سوم از ارواح مربوط می شوند به ارواح با ماهیت غیر انسان که متاسفانه اطلاعات زیادی از آنها در دست نمی باشد اما یک مسئله اثبات شده که هرگونه ارتباط با این گروه از ارواح می تواند تا بسیار خطر آفرین بوده و موجب بروز خسارات مالی و جانی شود. باید توجه شما را مجدداٌ به این نکته جلب کنم که صدها موجود ماورائی در حول محور فیزیکی و در کنار ما در حال زندگی می باشند که بدلیل عدم توانائی ما در مشاهده این موجودات و عدم علاقه آنها در ارتباط با انسان از وجود آنها و اینکه دارای چه ماهیت و رفتاری می باشند بی اطلاع می باشیم.



همانگونه که اشاره نمودم این گروه از ارواح می توانند تا که بسیار خطرآفرین باشند و مسئله ای که علاقمندان به برقراری ارتباط با ارواح باید به آن کاملاٌ توجه داشته باشند این است که در 95% درصد از جلسات روحی این دسته از ارواح حضور می یابند. شما در اولین برخورد انها را بسیار مهربان و صمیمی خواهید یافت. آنها بدلیل توانائی در مشاهده هاله انسان قادرند تا که تمامی تفکرات شما را خوانده و بدین وسیله به سئوالات حتی خصوصی شما پاسخ صحیح بدهند. همین پاسخ های صحیح و رفتار بظاهر مهربانانه آنها باعث خواهند شد تا که اطمینان شما را جلب نموده و بدین ترتیب مجوز تسخیر مکان زندگی و حتی کالبد فیزیکی شما را بدست آورند. در صورت تسخیر شدگی اماکن و یا کالبد افراد توسط این گروه از افراد کمتر کسی قادر خواهد بود تا به ایشان کمک نماید. طبق باور گروهی از محققان روحی ، خصوصاٌ وابستگان به کلیسای کاتولیک ، برخی از مبتلایان به بیماری های حاد روانی تحت تسخیر این گروه از ارواح با ماهیت غیر انسان قرار داشته و بیماری آنها نشات گرفته از همین تسخیر فیزیکی می باشد .

amirkurd
Tuesday 2 June 2009-1, 09:15 PM
مطالبی که میخوام خدمتتون عرض کنم براساس تجربیات خودم و اطلاعات کاملا مستند و درستیه که از جاهای مختلف گرفتم. همه ما علاقه خاصی به این جور موضوعات داریم و اصولا بعضی وقتها ترس لذت بخشه... میگن ترس برادر مرگه میشه نتیجه گرفت مرگ هم یه جورایی میتونه لذت بخش باشه ؟ خوب تا اونجایی که من میدونم لحظه خارج شدن روح از بدن لذت بخش ترین لحظه زندگی انسانه.

از این مباحث که بگذریم میخواستم در مورد یه موضوع خاص صحبت کنم که شاید زیاد در موردش بحثی نشده . همه ما میدونیم که جن وجود داره و عمر جن ها هم خیلی زیاده ( شاید حدود هزار سال) از یه طرف هم میگن به ازای هر بچه ای که بین انسانها به دنیا میاد یه بچه بین جنها هم به دنیا میاد. این دو تا رو بزاریم کنار هم نتیجه این میشه که تعداد جنها خیلی خیلی بیشتر از تعداد انسانهاست به عبارت دیگه تقریبا همه جا هستن و کسی نمیتونه ادعا کنه جایی که داره زندگی میکنه هیچ جنی وجود نداره...
بحث رو با چند سوال ادامه میدم . چرا وقتی ما در مورد جن صحبت میکنیم یا حتی بهش فکر میکنیم ترس همه وجودمون رو فرا میگیره ؟ چرا بعد از یه بحث طولانی در مورد جن احساس بدی نسبت به دورورمون پیدا میکنیم و قلبمون تند میزنه ؟ چرا همین الان که شما دارید این تاپیک رو میخونید احساس ترس میکنید؟ ممکنه هر کدوم از شما یه جایی به خصوصی باشید اما ترس همه جا هست . اینطور نیست ؟ تو یه آپارتمان چند طبقه ، تو یه کوچه تاریک و بن بست ، تو یه خونه قدیمی با زیرزمین ، تو یه جنگل تاریک و.....
همه جا ترس هست اگر دلیلش باشه. به نظر شما این ترس که در نتیجه صحبت کردن یا فکر کردن در مورد جن ها ایجاد میشه واقعیه ؟ منظورم اینه که درسته ؟ بهتر بگم یعنی واقعا باید ترسید یا نه ؟
معمولا میگن که فلانی فکرو خیال کرده ؟ یا مثلا میگن خیالاتی شدی ؟ یا....
اما من میخوام یه موضوعی رو بهتون بگم که برام ثابت شده و برای شما هم همینطور اما بهش دقت نکردید و میتونید آزمایش کنید ( اگه اهل خطر کردنید) . این ترس یه ترس کاملا واقعیه و حقیقت داره. بدن شما ، روح شما در نتیجه تغییراتی که دورور شما ایجاد میشه عکس العمل نشون میدن.
وقتی تو یه جمعی در مورد جن صحبت میشه و هر کسی یه خاطره راست یا دروغ ( فرقی نداره) تعریف میکنه . ممکنه جنی تو همون دورو اطراف ، تو اتاق ، تو حیاط خونه ، بالای پشت بوم .... صدای شما رو بشنوه . هر چه قدر هم بی تفاوت باشه نمیتونه بی خیال بشه . حتما خودشو به شما نزدیک میکنه تا ببینه چی دارید میگید حتی ممکنه چند جن دیگه رو هم خبر کنه . اونوقت میشینن و به حرفهای شما در مورد خودشون با علاقه گوش میدن و بعضی وقتها میخوان وجود خودشون رو به اونهایی که انکارشون میکنن ثابت کنن و شاید به توهین و تهمت شما جواب بدن. احساس ترس شما به دلیل وجود جن در نزدیکیتونه . شما نمی بینید اما روحتون احساس میکنه . حتی وقتی فکر میکنید . جن ها میتونن فکر شما رو بخونن. فکرهای بد نکنید مخصوصا جایی که احساس میکنید جن ها شما رو زیر نظر دارن. تعداد اونها خیلی بیشتر از اونیه که فکرشو میکنید و همه جا هستن.
حتی همین الان که دارید این مطلب رو میخونید ... یه دقیقه صبر کن میترسی ؟ احساس ترس داری ؟ شاید همین الان یه جن کنارت وایساده و داره همراه با تو این مطلب رو میخونه . شاید فکر کنی دارم شوخی میکنم اما برات جالبه اگه بگم از وقتی این تاپیک رو زدم یه سری اتفاقات جالبی برام افتاده که یه نمونش رو میگم. تمام لامپهای خونه ما دونه به دونه پشت سر هم سوختن. اول از لامپ حیاط شروع شد و کم کم همه جا سوخت. چند روز پیش غروب بود که از دانشگاه اومدم خونه هوا تاریک شده بود . کسی هم خونه نبود لامپ هر جا رو روشن کردم بعد از دو ثانیه سوخت... و سه تا لامپ پشت سر هم سوختن و خونه کاملا تاریک شد.
میدونستید جنها دم غروب وقتی هوا نیمه تاریک میشه و همینطور صبح خیلی زود قبل از روشن شدن هوا خیلی بیشتر از مواقع دیگه تو دید هستن. چون تو این ساعتها چشم انسان کمترین بینایی رو داره و وقتی چشم نبینه ترس دو برابر میشه.
پس یادتون باشه اونها همه جا هستن اما از شما دوری میکنن ولی تو بعضی از جاها که قلمرو اونهاست مثل جاهایی که انسانها کمتر رفت و آمد میکنن حتی تو خونه خودتون حتما جایی هست که شما خیلی کم اونجا میرید. تو اینجور جاها انتظار نداشته باشید ازتون دور بشن احساس ترس تو اینجور جاها کاملا طبیعیه . سعی کنید بدون توجه به کارتون برسید و زود اونجا رو ترک کنید و سعی نکنید اونجا بمونید چون همون بلایی سرتون میاد که سر من اومد . برای درس خوندن واسه کنکور دنبال یه جای خلوت بودم .......... بعدا براتون تعریف میکنم . فقط یادتون باشه همه جا هستن . تو اتاقها ... البته اونها به دلیل قد بلندی که دارن همیشه گوشی اتاق هستن و شونه هاشون به سقف میخوره و سرشون خم میشه . این تصویری که میگم رو من با چشمای خودم دیدم که بعدا جریانش رو تعریف میکنم.

amirkurd
Thursday 4 June 2009-1, 10:41 AM
از اونجايي که از جن و ابليس نوشتن توکل به خدا و استقامت در راه وسوسه هاي شيطاني رو ميطلبه بياييد با هم با نام و ياد خداوند مهربان شروع کنيم


« بسم الله الرحمن الرحيم »


ابو علي سينا در رساله ي « حدود » نوشته : جن حيواني است هوايي ، ناطق ، داراي جسمي لطيف و شفاف و داراي قدرت شکل دهي به جسم خود به اشکال مختلف است


انسان از چهار عنصر خاک ، اب ، باد و اتش تشکيل شده در حالي که جن فاقد عنصر خاک ميباشد و عنصر غالب در جن اتش ميباشد به همين علت قوه ي جاذبه ي زمين روي انان اثر ندارد


در تفسير منهج الصادقين از تاليفات ملا فتح الله کاشاني امده است : ميان خلقت جان « پدر جنيان » و حضرت ادم « پدر ادميان » شصت هزار سال فاصله بوده و در روايتي ديگر ، علامه مجلسي در سماء العالمِ بحار الانوار از حضرت امير المومنين علي (ع) روايت کرده : هفت هزار سال قبل از خلقت ادم ، بر روي زمين دو طايفه زندگي ميکردند ، طايفه ي جن و طايفه ي نسناس


نسناس طايفه اي بودند که قدري به انسان شباهت داشتند و داراي يک دست و يک پا و بجاي دهان ، منقار داشتند و مانند چارپايان ميچريدند ، اغلب اين دو طايفه ، در جنگ و نزاع بودند اما فساد و سرکشي جنيان بيشتر بود و خداوند جمعي از فرشتگان را به جنگ انان فرستاد


در اين جنگ جمع کثيري از جنيان کشته شدند جمعي نيز اسير و تعدادي نيز به جنگل ها و صحرا ها گريختند . به اذن خداوند کودکان و خردسالان و زنان و مومنين جنيان ، امان داده شدند . يکي از کودکان جنيان بنام « عزازيل » همين تخم جن ، شيطان لعنت الله عليه بود که خداوند دو فرشته را مامور نگهداري و تربيت او نمود


فرشتگان ، اورا به اسمان ها بردند ، شيطان بواسطه ي تعليماتي که گرفته بود و کثرت عبادت و بندگي خدا ، به درجه و مقامي رسيد که همچو فرشتگان مقرب درگاه الهي گرديد ولي پس از هفت هزار سال عبادت ، هنگامي که حضرت ادم خلق گرديد تمام فرشتگان که شيطان نيز در بين انان بود ، بر ادم سجده نمودند ولي شيطان ، بخاطر خباثت و شرارت نهفته در ذاتش ، از امر خداوند سر پيچي کرد


جنيان چون مانند فرشتگان معصوم نيستند و دچار خطا و لغزش ميشوند ، بهمين خاطر بود که ابليس مغرور به جنس خود که از اتش بود به درگاه الهي عرض کرد : چگونه من که از جنس اتش و برترم بر ادم که از جنس خاک است سجده کنم


از حضرت امام صادق (ع) نقل شده (1) که : پس اينکه ابليس از بارگاه الهي رانده شده ، قادر بود تا هفت اسمان بالا برود و به سخنان فرشتگان گوش کند و خبر هاي اسماني را کسب کند ( استراق سمع = دزديده گوش کردن ) اما با تولد حضرت مسيح (ع) از بالا رفت به سه اسمان بالايي منع شد و فقط ميتوانست تا چهار اسمان بالا برود و وقتي حضرت رسول اکرم (صل الله عليه و اله ) بدنيا امد ، ابليس از صعود به تمام طبقات اسمان ها منع شد و از ان پس فرشتگان ، شياطين جن را با تير هاي شهاب از در هاي اسمان راندند و براي هميشه از صعود به اسمان ها محروم شدند


از پيامبر اکرم (ص) نقل شده (2) که فرمودند : خداوند جنيان را بر پنج گروه افريده ، گروهي از انان مانند باد در هوا در حرکتند و گروهي شبيه مار ها و گروهي عقرب ها و گروهي ديگر حشرات زميني و گروهي ديگر همچون ادميان هستند که ثواب و عقاب دارند


«شيرين يربوع» نوعي از جن است که به شکل زنان و در بيشه زار ها و بيابانها زندگي ميکند اين نوع جن اگر بر انساني دست يابد با او بازي بازي ميکند ، مانند گربه با موش ، تا او را بتدريج بکشد و اگر ببيند کسي زيبا روي است ، مفتون و شيفته ي او شده ولي همچنان به اذيت و ازار ميپردازد


شيرين يربوع تا مدت زمان طولاني با « سعلات » همدم بود و زندگي ميکرد . فرزندان سعلات را که از شيرين يربوع متولد شده اند بني سعلات گويند


نوع ديگري از جن وجود دارد بنام «الزولاب» که در يمن بسر ميبرد و گاها در اطراف مصر هم ديده شده و بسيار شهوت ران است و همين عمل او باعث مرگ ادميان ميشود و اگر از ادميان کسي از او نترسد قدرت ازار پيدا نخواهد کرد


نوع ديگري از جن بنام «الغدار» وجود دارد که در جزاير دريا ها زندگي ميکند و صداي بسيار مهيبي دارد شباهت بسياري به ادمي دارد و از قاتلين ادميان است


نوع ديگري از جن بنام «وشق» ميباشد که شکل او نيمي شبيه ادمي و نيمي شبيه نسناس است


از انواع ديگر جن ميتوان از «منها» نام برد که کارش فريب و گمراه کردن زاهدان و عابدان است و کاري ميکند که پرهيزکاران چنين پندارند که صاحب کرامات شده اند و بدين نحو فرد را دچار عُجب و غرور ميکند تا از صراط مستقيم گمراه گردند . ميگويند زاهدي ميهمان داشت و ميهمان ميديد که هر شب هنگام افطار ، اطراف زاهد چراغاني ميشد و سفره ي رنگيني گسترده ميشد و ميهمان بسيار متعجب ميگشت تا اينکه از ان زاهد دليلش را سئوال کرد ، ابتدا زاهد از پاسخ گفتن طفره ميرفت ولي وقتي اصرار ميهمان خود را ديد ، در جوابش گفت : مدتي است که هر شب چنين اتفاقي ميافتد تا من گمان کنم اينها از کراماتي است که من بدست اوردم اما من در همان وهله ي نخست دانستم که از شياطين جنيان است ولي به روي خودم نياوردم تا گمان کند مرا اغوا نموده در حالي که من اورا فريب داده بودم و تا سخن زاهد به اينجا رسيد چراغ ها و سفره ي رنگين ناپديد شدند (3)


از انواع ديگر جن ميتوان به جني که در بلوچستان زندگي ميکند و قدي کوتاه و پوشيده از مو دارد ، اشاره کرد که در کتاب « روح هاي تسخير شده » از اين نوع جن نام اورده شده که شيار هاي چشمان انان عمودي و پاهاي انان همچو چارپايان سم دار است و بسيار شبيه انسان ها ميباشند و بيشتر در دل شب ها فعاليت دارند و مجالس بزم و عروسي خود را در حمام ها ، سرداب ها ، اب انبار ها و ... برپا ميکنند


حتي بعضا توسط افرادي مشاهده شده که اين نوع جنيان در خانه هايي به بازي مشغول بوده اند و چه بسا بارها از روي رختخواب انسانهاي بخواب رفته نيز عبور کرده اند . گزارش شده که در بلوچستان بيشتر جنيان مردم ازار هستند (4) البته جنيان موجوداتي بسيار ترسو هستند و از سلاح سرد ميترسند و وجود کارد بزرگ و يا شمشيري در خانه باعث فرار انها ميشود (4)


شياطين جن اقسام گوناگوني دارند که معروفترين انها بنام «غول» است و بيشتر در سر راه مسافريني که تنها در بيابانها سرگردان شده اند ظاهر ميشود و در نهايت قصد جان او را خواهد کرد (5)


ساير انواع جنيان ميتوان به تيره هاي «آل» و «مرد آزما» و «بختک» اشاره کرد که که شبيه به انسان هستند که دو گوش دو چشم و بيني و دهان مانند انسان دارند ولي بسيار قوي هيکل و نيرومند هستند (5)


جنيان مانند اتش سرخ رنگ هستند و در اين رنگ شدت و ضعف دارند يعني سرخ تيره ، سرخ روشن و غيره و نوعي از جنيان خاکستري رنگ هستند و طبيعتي خشن دارند و نوع ديگري سفيد رنگ و بسيار زيبا و مانند انسان سفيد پوست هستند و چشمانشان مانند انسان افقي قرار دارد ، همه ي جنيان مو دارند ولي شاخ و دم ندارند ، صدا دارند و بيشتر از حواس پنجگانه ي ادميان دارند و بر خلاف ادميان ، دستگاه گوارش ندارند زير فاقد عنصر خاک ميباشند و از هوا استفاده ميکنند و اب هم جز غذاي انها نميباشد ولي از بوي غذاي ادميان تغذيه ميکنند ، شخصي نقل ميکرد : براي سياحت به يکي از مناطق سر سبز شمال رفته بود که شبانگاه با پختن غذا ، سنگ هايي به سويشان پرتاب ميشد و دانست که از جانب جنيان و بخاطر بوي غذا بوده و بهمين خاطر ظرفي غذا به سمتي که احساس ميکرد از انطرف سنگ ها پرتاب شده برده و در لابلاي درختان نهاده و پس از بازگشت ديگر سنگي پرتاب نشده (5)


در بين منجمين ، روز شنبه متعلق است به سياره ي زحل و روزي است که در ان پدر جنيان «ابوالجان» خلق گرديد و همچنين عيد يهوديان است (6) از انجايي که منجمين زحل را طالع نحس اکبر ميدانند و تعلق ان به روز شنبه ، لذا اين روز نحس و بد است و بيشتر شرارت ها و امور بد در اين روز اتفاق ميافتد که در راس تمام اشرار « شيطان » از جنيان است


در بين جنيان مانند ادميان ، خوب و بد ، کافر و مومن وجود دارد و هر جني زير دست و در اطاعت روسا و پادشاهان خود هستند چنانکه هرگز از روساي خود نافرماني نميکنند . در هر روز از ايام هفته يکي از جنيان بر تمامي جنيان حکومت و پادشاهي ميکند و پادشاهي اين هفت جن هميشه ثابت است و حاکمان و پادشاهان جنيان عبارتند از :(7)


پادشاه روز شنبه بنام ميمون ابانوخ


پادشاه روز يکشنبه بنام سعيد المذهب ابو عبدالله


پادشاه روز دوشنبه بنام ابي الحارث


پادشاه روز سه شنبه بنام ابي محرز احمر


پادشاه روز چهار شنبه بنام برقان با کنيه ي ابوالعجايب


پادشاه روز پنج شنبه بنام شهمورس که قاضي جنيان نيز ميباشد


پادشاه روز جمعه بنام ابيض با کنيه ي ابوالحسن زوبعه


****************************

amirkurd
Friday 5 June 2009-1, 11:50 AM
سلام این دفعه به شماها احظار روح با تخته رو یاد میدم اما چند نکته رو باید رعایت کنید!

۱.حداقل ۳ نفر باشید که اعتقاد دارند و (۱ نفر هم قبلا این کار رو کرده باشه بهتره)
۲.این کار رو شوخی نگیرید و تا امتحان نکردین شک نکنید!
۳.سوالات سنگین درباره اون جهان نپرسید!
۴.وقتی اتمینان پیدا کردین نترسید!
و وسایل لازم هم یک عدید نلبکی که با ماژیک یک فلش در یک ترف آن بزارید! و دیگه یک تخته یا چیز صاف دیگری که روی آن را این گونه بنویسید . در بالای آن بسم الله ... بنویسید و در پایین آن حروف آلف با رو بنویسید به ترتیب دفتر تلفن! سمته دیگر بنویسسید عالی خوب بد و دور اینهای رو که از الان میگم دایره بکشید سلام خداحافظ بغل هم پاین این هم ۱.زن ۲.مرد و زیر صفحه بنویسید فاتحه .
حالا روش احظار هر چند نفر دست خود را روی نلبکی گذاشته به طوری که نلبکی را تنها لمس کنند یک بار با هم آرام فاتحه خوانده و صلوات بفرستید و یک نفر تنها سوالات را کرده و تا کامل جواب را نداده سوال بعدی را نکنید !

amirkurd
Saturday 6 June 2009-1, 05:58 PM
مردان کروکدیل

در نقاط مختلف جهان مراسم مذهبی گوناگونی اتفاق می افتد که این مراسم شاید برای مردم دیگر مناطق جهان خشن وحشتناک و حتی بی رحمانه و نشانه تحجر و عقب ماندگی باشد . اما نکته ای که نباید فراموش کرد این است که اینگونه مراسم و آئین ها با تمام خشونت های داخل آن برای مردم سرزمین هایی که به انجام آن مبادرت می ورزند دارای قسمت های معنویی می باشد که برای آن مردم محترم با ارزش و مقدس است . یکی از این مراسم آئین مردان کروکودیل در پاپوا گینه نو است .

مردان قبیله ای در پاپوا گینه نو رنج و زحمتی را به جان می خرند که فکر آن نیز روح و جسم ما را آزار می دهد . رنجی برای به دست آوردن روح کروکدیل !

این مردان برای آنکه به این درجه بالا از شجاعت و توانایی دست یابد لازم است که طی آئینی مقدس دارای پوستی مانند پوست کروکدیل گردند . نکته جالب این است که مردان کروکودیل پس از طی آئین و مراسم سخت و پر رنج دارای آنچنان شجاعتی می گردند که در میان مردان قبیله قابل شناسایی هستند آنان مردانی هستند که از هیچ چیز نمی ترسند حتی از قدرت ارواح زشت و شیطان های داخل تاریکی های جنگل .

برای آنکه یک مرد دارای روح کروکودیل گردد باید دارای پوست کروکودیل گردد و برای آنکه بتواند سختی های این مراسم را تحمل کند در ابتدا شش هفته با بهترین غذاها تغذیه می گردد و سپس در یک روز خاص در طی سال مراسم مذهبی به دست آوردن روح کروکودیل برگزار می گردد .

این مردان در روزی که یک رسم مذهبی است بدنشان نیشتر می خورد و بعد با مالیدن یک کرم خاص و خوابیدن در کنار آتش شب را به صبح می رسانند. سپس هنگام صبح بدن هایی زخم آلود خود را در آب خنک می شویند و برای مراسم بعدی آماده می شوند .

مراحل انجام این مراسم به شکل زیر است :

در این روز نوجوانان جوانان و مردانی که داوطلب این مراسم هستند به داخل عبادتگاه و یا معبد مخصوص می شوند . آنان ابتدا با بهترین و قویترین غذاهای موجود تغذیه می گردند . سپس سخت ترین و دردناکترین قسمت این مراسم اجرا می گردد ؛ آنان باید ساعت های متوالی درد جراحت های متعدد ناشی از تیغ های تیز را تحمل کنند و سخت ترین بریدگی ها را بر روی بدن خود شاهد باشند تا بعد از بهبود این جراحت ها اسکارهای باقی مانده بر روی پوست بدن آنها را شبیه پوست کروکودیل گرداند .

ابتدا شیره گیاهی خاص به بدن آنان مالیده می شود . به نظر می رسد این مایع موجب نرم شدن پوست ، کاهش درد و همچنین جلوگیری از بروز عفونت می شود . آنان شب با بدن آغشته به این شیره در داخل معبد می خوابند و فردا صبح زود جادوگران قبیله مراسم خاص را به جا می آورند .

سپس مردان داوطلب سر خود را در آغوش مردان بزرگتر قبیله می گذارند و جراح های قیبله وارد عمل می شوند . درد و رنج این تیغ ها آنقدر زیاد است که در طی مراسم با آنکه مقدار زیادی تخم گیاهان روان گردان و مخدر به این مردان خورانده می شود ولی صدای ناله و آه آنان در هر لحظه به گوش می رسد .

مرد روحانی قبیله می گوید آنان این درد را تحمل می کنند تا مرد شوند تا دارای شجاعت یک کروکودیل گردند اما نکته ای که به ذهن ما می رسد آن است که چرا روحانی قبیله خود دارای روح کروکودیل نمی گردد و چرا این شجاعت و افتخار را خودش به دست نمی آورد .

سپس این مردان شب را در درون معبد به بسر می برند و جهت تسکین دردشان درمانهای پزشکی با مالیدن انواع پماد بر بدنشان صورت می گیرد . شب هنگام تعدادی از افراد مخصوصاً نوجوانان با تمام دردی که دارند آنچنان خسته خوابیده اند که گویی در بیهوشی کامل هستند اما تعدادی از افراد تا صبح ناله می کنند .

صبح روز بعد ماده ای آجری رنگ بر بدن این مردان مالیده می شود و آنان آماده می شوند که همچون کروکودیل به درون آب بروند .

اینک تنها یک مرحله باقی مانده است و آن هم ورود به آب است . آنان با زخمهای تازه خود به درون آب می روند و در حوض مخصوص بر روی بدن خود آب می پاشند .

از نکات جالب این مراسم یکی این است که هیچکدام از این مردان دچار عفونت پوست نمی گردند و دیگر آنکه پوستشان به سرعت بهبود می یابد و تنها جای اسکار زخم ها می ماند . آنان اینک دارای پوست و روح کروکودیل هستند ، اینک آنان شجاعترین مردان قبیله هستند . آنان مردان کروکودیل می باشند .

amirkurd
Saturday 6 June 2009-1, 06:10 PM
معرفی موجودات ماورایی


اژدها : اژدها یکی از موجودات افسانه‌ای در فرهنگ‌های جهان است. اژدها در اساطیر جهان جایگاه ویژه‌ای دارد. ریشه واژه اژدها و (ضحاک) یکی است و صورت‌هایی دیگر چون «اژدر»، «اژدرها» و «اژدهات» دارد، به معنی «ماری است افسانه‌ای و بزرگ، با دهان فراخ و گشاد.»
اژدها یا اژدر که در زبان اوستایی «اژی» ، در زبان پهلوی ساسانی (فارسی میانه) «از» و در زبان سانسکریت «اهی» خوانده و نامیده می‌شود، به معنی «مار یا افعی مهیب و سهمگین» است. در متون کهن ایرانی، گاه این واژه به گونة عام بکار می‌رود و زمانی نیز با کلمات خاصی همچون «دهاکه» (دهاک) و «سروره» در می‌آمیزد و «اژی دهاکه» (ازدهاگ و ضحاک) و «اژی سروره» (اژدهای شاخدار) را پدید می‌آورد که در تاریخ اساطیری ایران، هماوردان سهمگین فریدون و گرشاسپ هستند.
اژدها جانوری است که در کهن‌ترین سنن نماد ویرانکاری و نیز آب و آبادانی بوده است. روزگاری دراز اساطیرشناسان می‌پنداشتد که اژدها نمایشگر سَّر و انگیزه پیشرفت بشر است و سرگذشت بشر سراسر کوششی است رای رهائی یافتن از قدرت درهم شکننده اژدها.


کهنترین تصویر موجوداژدها واقع در دروازه ایشتار

http://www.jinnmasters.com/Jinn/Mavaraee/ejdeha%2002.jpg



رابطه میان اصل و آغاز جهان و اژدها در کیهان‌شناسی بابلیان آشکار است. در این کیهان‌شناسی، تیامات یا اژدهائی که نماد ظلمت آغازین است غالباً بصورت ماری خشمگین نموده شده و مردوک یا قهرمان خورشیدی بر آن چیره می‌شود. بدینگونه جهان روشن پدرسالاری جهان آغازین مادرشاهی را تسخیر می‌کند.

در مصر باستان اژدها رمز طغیان‌های بزرگ رود نیل بوده است و سود و زیان آن طغیان‌ها را که بارور کننده یا ویران کننده‌اند نشان می‌داده است. از اینرو اژدها غالباً هم با خداوند اُسیریس و هم با الههٔ هاتور همانند می‌شده و گاه نیز از لحاظ خیر و برکتی که داشته با اسیریس و به سبب ویرانکاریش با «ست» دشمن ازیریس یکی می‌شده است.
اژدها همیشه حیوانی نیرومند و سهمگین پنداشته شده و گاه چنانکه در چین مقدس بوده و پرستیده می‌شده است زیرا او را بخشندهٔ آب و باران می‌دانسته‌اند. در بعضی نقاط اژدها را همان تمساح دانسته و پنداشته‌اند که تمساح آورنده باران است. اقوام بسیار معتقد بودند که اژدها خدای طوفان و هوای بد و سیل و دیگر بلاهای آسمانی است و طوفان بر اژدها سوار شده موجب لغزش زمین و زمین‌لرزه می‌شود. تقریباً همه جا اژدها با شب و تاریکی و بطن مادری و آب کیهانی پیوسته و مربوط بوده است.
برخی از اژدهاهای چندسر مشهورند چون لادون که نگاهبان سیب‌های زرین هسپریدها بود. بعضی اژدهاها یا مارهای چند سر نیز شاخ‌هایی به اشکال گوناگون داشتند از قبیل اژدهای قرمز هفت سر بنام آپوکالیپس، وانی, اژدهای چینی و ژاپنی نیز چندین شاخ دارد. نزد اقوام سرخ پوست پوئبلو مار شاخدار نماد روان و روح آب بوده است، و به باور مانی شیطان یا اهریمن درآغاز بر آب‌ها فرمان می‌راند، «او همه چیز را تباه می‌کرد و ویران می‌ساخت».

amirkurd
Saturday 6 June 2009-1, 06:11 PM
اشوزوشت : اَشوزوشت یا مُرغ بَهمَن نام جغد افسانه‌ای در اسطوره‌های ایرانی است که ناخن می‌خورد.
در اسطوره‌های ایرانی، اشوزوشت را اهورامزدا آفریده تا یاریگر نیروهای خوبی باشد. او اوستا می‌داند و هنگامی که گفتارهای اوستا را برمی‌خواند دیوها به ترس می‌افتند.
هنگامی که زرتشت ناخن خود را می‌گیرد، پیروان خوبی، بایستی ورد ویژه‌ای بخوانند و افسونی بر این ناخن‌ها قرار دهند. سپس اشوزوشت بایستی این ناخن‌های افسون‌شده را بردارد و بخورد. اگر این کار صورت نگیرد این ناخن‌ها به دست دیوهای مازَنی و جادوگران می‌افتند و آن‌ها با استفاده از این ناخن‌ها به اشوزوشت حمله خواهند کرد و او را خواهند کشت.این ناخن‌ها باید در هر صورت شکسته و خرد شوند وگرنه دیوها و جادوگران از آن‌ها به عنوان سلاح استفاده خواهند کرد.
نام اشوزوشت در زبان اوستایی به معنی «دوست حق» است. اشو در اوستایی به معنای حق و مقدس و واژهٔ زوشت به معنی (و هم‌ریشه با) دوست است. او را مرغ بهمن (وُهومَن) نیز می‌نامند.
وردی که باید از سوی دینداران خوانده شود اینست:
"ای مرغ اشوزوشت! از این ناخن‌ها به تو آگاهی می‌دهم و آن‌ها را ویژةٔ تو می‌دانم. باشد تا برای تو نیزه‌ها و کاردهای بسیاری شوند، کمان‌ها و تیرهای شاهین‌پر بسیار و فلاخن‌های بسیاری شوند علیه دیوان مازنی.

amirkurd
Saturday 6 June 2009-1, 06:12 PM
اهریمن: (از اوستایی انگره‌مَینیو ) بدنهاد است.اهریمن پلیدی است و برای از بین بردن نیکی تلاش می کند ولی چون دون و پست مایه است و اهورامزدا آگاه بر هر چیز است پس سرانجام در پایان کار اهریمن نابود شده و اورمزد بر او چیره می‌شود و کار جهان یکسره به نیکی خواهد گرایید.در این میان انسان و امشاسپندان و دیگر ایزدان (فرشته) و موجودات نیک ( مزدا آفریده) که همگی آفریده ی اهورامزدا هستند در مبارزه با دئوه ها ( دیو ها) که موجودات و پدیده هایی اهریمنی هستند در تلاشی کیهانی برای پیروزی نیکی بر بدی هستند . اهریمن را در پارسی اهرِمن هم می‌گویند. می‌شود او را همتای شیطان در باورهای سامی دانست.
در دین زردشت باور بر این است که در طبیعت دو نیروی متضاد خیر (سپنتا مینو - اثر روشنی) و شر (انگره مینو - اثر تاریکی) وجود دارد که همواره در حال نبرد با یکدیگرند

amirkurd
Saturday 6 June 2009-1, 06:12 PM
بشکوچ :شیردال (در پارسی میانه: بَشکوچ) موجودی افسانه‌ای با تن شیر و سر عقاب (دال) و گوش اسب است. دال واژه فارسی برای عقاب است. تندیس‌های به شکل شیردال در معماری کاربرد زیادی دارند. شیردال‌ها در معماری عیلامی کاربرد داشتند و نمونه‌ برجسته‌ای از آن در شوش پیدا شده است. روی کفل این شیردال نوشته‌ای است بخط میخی عیلامی از اونتاش گال که آن جانور را به اینشوشیناک خدای خدایان عیلام هدیه کرده است. این شیردال که بدست بانو گیرشمن بازسازی شده است در موزه شوش نگاهداری می‌شود.


مردم باستان شیردال‌ها را نگهبان گنجینه‌های خدایان می‌پنداشتند.
* همچنین شیردال نشان خاندان پادشاهی سوئد نیز هست.

amirkurd
Saturday 6 June 2009-1, 06:12 PM
پیربزنگی :دیو افسانه‌ای در افسانه‌های شرق استان خراسان

دوال‌پا : یکی از موجودات خیالی در اسطوره‌ها و داستان‌های ایرانی است.
دوالپا در افسانه های ایرانی موجود به ظاهر بدبخت وذلیل وزبونی است که به راه مردمان نشیند ونوحه وگریه آنچنان سر دهد که دل سنگ به ناتوانی او رحم آورد. چون گذرنده ای براو بگذرد واز او سبب اندوه بپرسد گوید : "بیمارم وکسی نیست مرا به خانه‌ام که در این نزدیکی است برساند." وعابرچون گوید: "بیا تورا کمک کنم." دوالپا بر گرده‌ی عابر بنشیند و پا های تسمه مانند چهل متری خود راکه زیر بدن پنهان کرده بود گشوده گرداگرد بدن عابر چنان بپیچد واستوار کند که عابر را تا پایان عمر از دست او خلاصی نباشد. دَوال در فارسی به معنی تسمه است.
ازین رو دوالپا در زبان فارسی مصداق آدمهای سمجی است که به هر دلیل به حق یا ناحق به جائی می چسبند وبدون توجه به تاریخ مصرف خود آنجا را رها نمی‌کنند.
كتاب عجائب المخلوقات و غرائب المخلوقات محمدبن محمود طوسي ( قرن ششم هجري) ضمن نقل حكايتي نام دوالپا را به كار مي برد و آن را گونه اي نسناس مي نامد. البته در لغت نامه دهخدا، داستان وامق و عذرا را منبع ديگري هم نقل مي كند. از آنجا به کتابهائی نظیرسلیم جواهری و وغ‌وغ ساهاب صادق هدایت راه یافته است.

amirkurd
Saturday 6 June 2009-1, 06:13 PM
دیو : دیو به معنی خدا در نزد هندواروپایی ها بوده است و می باشد؛ اما، در ایران هم زمان با آ