PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مشاعره ی حال و احوال!!(چی می کشی از روزگار؟!)



parneyan
Tuesday 30 June 2009-1, 02:06 PM
سلام این مشاعره کاری به هیچ مشاعره ای نداره!!!:icon_pf(21):
فقط شعرایی که می دونی باحال وروزت سازگاره
اینجامی نویسی
:icon_pf(11):دلت گرفته باشه یاشادباشی باشعربگو!!:icon_pf(11):

parneyan
Tuesday 30 June 2009-1, 02:10 PM
آن پیک ناشناخته می خواندَم به گوش:icon_pf2 (85):
خاموش و پُر خروش:
کآنجا که مرد می سترد نام سرنوشت
وآنجا که کار می شکند پُشت بندگی
رو کن به سوی عشق
روکن به سوی چهره ی خندان زندگی....

parneyan
Tuesday 30 June 2009-1, 02:12 PM
من خوابهای کودکی ام را :icon_pf2 (4):
با گریه های پیری تعبیر می کنم
چون عکس برگهای بهاری
درآبهای راکد پاییز
....

نام کاربری
Tuesday 30 June 2009-1, 02:25 PM
اگر سئوال کنی پیش چشم غیر ز حالم


فدای چشم تو گردم به بخت خویش ببالم

اسیر دام محبّت نمیرمد بجفائی

در قفس چه گشائی که بسته ای پر و بالم

بسوخت جان من از سوز عشق چند شکیبم

شکست پشت من از بار غم چگونه ننالم

به هر چه مینگرم این توئی برابر چشمم

که دل زیاد تو لبریز و محو تست خیالم

ببین بسوز درونم مسوز شاخ امیدم

ببین به اشک روانم بگو جواب سؤالم

بر آن سرم که ببینم ترا و جان بسپارم

به شرط آنکه دهد تیر غمزۀ تو مجالم

سپهر کجرو و من ناتوان و خلق جفاجو

تو نیز اگر بنشینی به قهر وای به حالم

ز مهر تربیتش پرتوی چو تافت به کیوان

جهان گرفت صفای ضمیری و حسن مقالم

parneyan
Tuesday 30 June 2009-1, 07:36 PM
گریه ام گرفته....خوب نمی بینم

افسوس!:icon_pf(55):
ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون شد که یک نظر نفکندی به سوی من
می خواستم که دوست بدارم تو را هنوز
زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من......

نام کاربری
Wednesday 1 July 2009-1, 01:11 PM
گریه نکن



گر از دیار خدایان آسمان بودم


ز تنگنای شبم لحظه ای رهایی بود

ملال تلخ سفر می نشاندم از می عشق

اگر نگاه ترا با من آشنایی بود

چه شام ها که سر آمد چه روزها که گذشت

بدین امید که از عشق بهره ای گیرم

درین خیال خطا لحظه ها به غفلت رفت

که بوسه ای ز لبی یا ز چهره ای گیرم

چه شام ها که دل افسرده از تباهی عمر

به یاد عشق تو بگریختم ز صحبت خویش

به یاد آن همه شبها که رفت و بازنگشت

چراغ عشق برافروختم به خلوت خویش

چه شام ها که هماهنگ با نشستن روز

نگاه دور ترا نیز آرزو کردم

در آن غروب گوارا که رنگ مستی داشت

ز خویش رفتم و با خویش گفتگو کردم

در آن دو اشک که بر دامنم چکید وگذشت

نگاه کردم و دیدم غم گذشته ی خویش

به یک نظاره در آن قطره ها روان دیدم

امید رفته و اندوه بازگشته ی خویش

به یاد آن همه شب ها و روزها که گریخت

مرا به دفتر دل ، نقش یادگاری ماند

امید گمشده چون کاروان رسید و گذشت

ز کاروان گریزان او ، غباری ماند

چو روز شب که دو اسبان کاروان بودند

تو نیز ، قافله سالار کاروان بودی

چراغ عمر تو ، هر جا که هست ، روشن باد

اگرچه عمر مرا ، شمع نیمه جان بودی

ستارگان همه دانند و آسمان ها نیز

که هر چه بود ، مرا آرزوی فردا بود

دریغ و درد ، کزین پیشتر ندانستم

کز آن سیاه شبم ، سرنوشت ، پیدا بود

parneyan
Wednesday 1 July 2009-1, 07:55 PM
ميفکن بـر صف رندان نظري بهتر ازاين
بـر در مـيـکـده ميکن گذري بهتر از اين
در حق من لبت اين لـطـف که مي فرمايد
سخت خوب است وليکن قدَري بهترازاين
آن که فکرش گره از کـار جـهـان بگشايد
گو در اين کار بفرما نظري بـهـتـر از اين
نـاصحم گفت که جزغم چه هنر داردعشق
برو اي خواجه ي عاقل هنري بهتر ازاين
دل بـِدان رودِ گـرامـي چـه کنم گر ندهم
مـادر دهـر نـدارد پـسـري بـهـتر از اين
من چو گويم که قدح نوش ولب ساقي بوس
بشنو از مـن کـه نگويد دگري بهتر از اين
کـلـکِ حافظ شکرين ميوه نباتيست بچين
کـه در ايـن باغ نـبـيـنـي ثمري بهتر از اين
*****************

parneyan
Wednesday 1 July 2009-1, 11:01 PM
بارالها...
برای همسایه ای که نان مرا ربود،نان/
برای آنانی که قلب مراشکستند مهربانی/
برای کسانی که روح مرا آزردند،بخشش/
وبرای خویشتن خویش،آگاهی وعشق می طلبم....

......

اي سروناز حُسن که خوش مي روي به ناز
عشّاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
ببريده اند برقد سروت قباي ناز
آن را که بوي عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سودا بسوز وساز
پروانه را زشمع بود سوزدل ولي
بي شمع عارض تو دلم رابود گداز
صوفي که بي تو توبه زمي کرده بوددوش
بشکست عهد چون درميخانه ديد باز
از طعنه ي رقيب نگردد عيار من
چون زر اگر برند مرا دردهان گاز
دل کز طواف کعبه ي کويت وقوف يافت
از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هردم به خون ديده چه حاجت وضو چونيست
بي طاق ابروي تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خُم رفت کف زنان
حافظ که دوش ازلب ساقي شنيد راز
*********

parneyan
Wednesday 1 July 2009-1, 11:05 PM
یارب غمگینی ام به دریا نزدیک است
دلم را پیوندبزن
به زلال یاسین وکهف وطاها
یارب:icon_pf(55):
ما غرق گناهيم ولي پاک سرشتيم
حسرت زده ي يک وجب از خاک بهشتيم
افسوس که اين عمرگرانمايه سرآمد
دردفتراعمال ثوابي ننوشتيم
الهی :icon_pf2 (85):
...
در مرام ما اسيران
عاشقي رسمي ندارد
دوستي را مي ستاييم
چون که پاياني ندارد
***************

نام کاربری
Thursday 2 July 2009-1, 12:09 AM
بگذار که با گریه خود شاد بمانم


آنم که چو ویران شوم آباد بمانم

در بال و پر خود زدم آتش که بسوزم

زان پیش که در پنجه ی صیاد بمانم

من نام خود از دفتر ایام زدودم

چون نیستم آن قصه که در یاد بمانم

ناشادی ما گر سبب شادی غیرست

شادم که بمانم من و ناشاد بمانم

جز بر کرم دوست نیازی به کسم نیست

این گونه شدم بنده که آزاد بمانم

parneyan
Thursday 2 July 2009-1, 01:19 AM
آن که دایم هوس سوختن ما می کرد:icon_pf(56):
کاش می آمد و از دورتماشامی کرد
....
خدایا عاشقان راغم عطاکن
دلی پُردرد وچشمی مبتلا کن
خدایا دوستان در بند خویشند
دلم را با غم دوری دوا کن
.....
شب و تنهایی و یک آسمان حرف
شب و دلتنگی و یک لامکان حرف
شب و آشفتگی مانند پاییز
خدایا خون شده ازاین زمان حرف!
....
دستم به دامان غم امشب عاقبت پروانه می گیرد
دارم یقین در این شب غمگین دلم پیمانه می گیرد

کاش دریای غم پایان نداشت:icon_pf(55):
کاش دنیای من سامان نداشت
کاش لبخند من اکسیر بود
کاش درد دلم درمان نداشت
کاش
کاش
کاش......

نام کاربری
Thursday 2 July 2009-1, 12:36 PM
نوید آمدن یار دلستان مرا
بیار قاصد و بستان به مژده جان مرا

فغان و ناله کنم صبح و شام و در دل یار
فغان که نیست اثر ناله و فغان مرا

فغان که تا به گلستان شکفت گل، بادی
وزید و زیر و زبر کرد آشیان مرا

مرا جدا ز تو ویرانه‌ای است هر شب جای
که سوخت آتش هجر تو خانمان مرا

سيد آفتاب دُرٌي
Thursday 2 July 2009-1, 05:04 PM
اين ترانه بوي نان نمي دهد
بوي حرف ديگران نمي دهد
سفره دلم دوباره باز شد
سفره اي كه بوي نان نمي دهد
پاره هاي اين دل شكسنه را
گريه هم دوباره جان نمي دهد
خواستم كه با تو درد دل كنم
گريه ام ولي امان نمي دهد....

parneyan
Thursday 2 July 2009-1, 10:38 PM
لیلی کنار سفره نشست:icon_pf2 (85):
مجنون تور سپیدش را کنار زد
چشمان سیاه درشت
با زلال اشک درخشید
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
....
لیلی کنار سفره نشست
مجنون از نگرفتن حقوق گلایه کرد
لیلی انگشتر الماسش را نگریست
نگین انگشتری شاد درخشید!!
....
لیلی از کنار سفره برخاست
کودکش بیدار شده بود....
مجنون کنار منقل بود!!!
قطره ی زلال اشک
در عمق چشمان لیلی درخشید
.....
لیلی:icon_pf2 (5):
مجنون:icon_pf2 (17):
افسوس زندگانی باید به عزم برخاست
افسوس عهد و پیمان یک قطره اشک پیداست!!
افسوس لیلی قرن افسوس کار مجنون
افسوس اشک لیلی افسوس یار مجنون!!
.....
زندگی ای دوروی هزارچهره لیلی گل سرخ من بود
لیلی گل قشنگ من بود
تو او را غریب کردی
تو او را به غربت فرستادی
واکنون با مهر طلاق برگشته
لیلی لیلی لیلی مجنون قرن مرده!!!:icon_pf(55):
...........

نام کاربری
Friday 3 July 2009-1, 01:00 AM
کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

الا ای دولتی طالع که قدر وقت می‌دانی
گوارا بادت این عشرت که داری روزگاری خوش

هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبری باریست
سپندی گو بر آتش نه که دارد کار و باری خوش

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم
بود کز دست ایامم به دست افتد نگاری خوش

شب صحبت غنیمت دان و داد خوشدلی بستان
که مهتابی دل افروز است و طرف لاله زاری خوش

می‌ای در کاسه چشم است ساقی را بنامیزد
که مستی می‌کند با عقل و می‌بخشد خماری خوش

به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه
که شنگولان خوش باشت بیاموزند کاری خوش

parneyan
Friday 3 July 2009-1, 02:31 AM
کاش جام می بلورین اشک نمی ستردی از ایام:icon_pf2 (67):
ای کودک شیرین سخن آرمیده
کاش نگاهت پر گل خنده بود
ای روشنی و نور دیده
***
بيا ساقي آن مي که حال آورد
کرامت فزايد کمال آورد
به من ده که بس بيدل افتاده ام
وزاين هردو بي حاصل افتاده ام
بيا ساقي آن مي که عکسش زجام
به کيخسرو و جم فرستد پيام
بده تا بگويم به آواز ني
که جمشيد کي بود وکاووس کي
بيا ساقي آن کيمياي فتوح
که با گنج قارون دهد عمرنوح
بده تا به رويت گشايند باز
در کامرانيّ وعمردراز
بده ساقي آن مي کزاوجام جم
زند لاف بينايي اندرعدم
به من ده که گردم به تأييد جام
چو جم آگه از سرّ عالم تمام
دم ازسير اين دير ديرينه زن
صلايي به شاهان پيشينه زن
همان منزل است اين جهان خراب
که ديده است ايوان افراسياب
کجا راي پيران لشکرکشش
کجا شيده آن ترک خنجر کشش
نه تنها شد ايوان وقصرش به باد
که کس دخمه نيزش ندارد به ياد
همان مرحله است اين بيابان دور
که گم شد دراو لشکر سلم وتور
بده ساقي آن مي که عکسش زجام
به کيخسرو وجم فرستد پيام
چه خوش گفت جمشيد با تاج وگنج
که يک جو نيرزد سراي سپنج
بيا ساقي آن آتش تابناک
که زردشت مي جويدش زيرخاک
به من ده که درکيش رندان مست
چه آتش پرست وچه دنيا پرست
بيا ساقي آن بکر مستورمست
که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن
خراب مي وجام خواهم شدن
بيا ساقي آن آب انديشه سوز
که گر شير نوشد شود بيشه سوز
بده تا روم برفلک شيرگير
به هم برزنم دام اين گرگ پير
بيا ساقي آن مي که حور بهشت
عبير ملايک درآن مَي سرشت
بده تا بخوري درآتش کنم
مشام خرد تا ابد خوش کنم
بده ساقي آن مي که شاهي دهد
به پاکيّ او دل گواهي دهد
مي ام ده مگر گردم ازعيب پاک
برآرم به عشرت سري زين مغاک
چو شد باغ روحانيان مسکنم
در اين جا چرا تخته بند تنم
شرابم ده و روي دولت ببين
خرابم کن وگنج حکمت ببين
من آنم که چون جام گيرم به دست
ببينم درآن آينه هرچه هست
به مستي دم پادشاهي زنم
دم خسروي درگدايي زنم
به مستي توان دُرّ اسرار سُفت
که دربيخودي راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود
زچرخش دهد زهره آواز رود
مغنّي کجايي به گلبانگ رود
به ياد آور آن خسرواني سرود
که تا وجد را کارسازي کنم
به رقص آيم وخرقه بازي کنم
به اقبال داراي ديهيم وتخت
بهين ميوه ي خسرواني درخت
خديو زمين پادشاه زمان
مه برج دولت شه کامران
که تمکين اورنگ شاهي ازاوست
تن آسايش مرغ وماهي ازاوست
فروغ دل وديده ي مقبلان
ولي نعمت جان صاحبدلان
الا اي هماي همايون نظر
خجسته سروش مبارک خبر
فلک راگهردرصدف چون تونيست
فريدون وجم را خلف چون تونيست
به جاي سکندر بمان سالها
به دانا دلي کشف کن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من ومستي و فتنه ي چشم يار
يکي تيغ داند زدن روزِکار
يکي را قلم زن کند روزگار
مغنّي بزن آن نوآيين سرود
بگو با حريفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که ازآسمان مژده ي نصرت است
مغنّي نواي طرب ساز کن
به قول وغزل قصّه آغاز کن
که بار غمم برزمين دوخت پاي
به ضرب اصولم برآور ز جاي
مغنّي نوايي به گلبانگ رود
بگوي وبزن خسرواني سرود
روان بزرگان زخود شاد کن
زپرويز و از باربد ياد کن
مغنّي ازآن پرده نقشي بيار
ببين تا چه گفت ازدرون پرده دار
چنان برکش آواز خنياگري
که ناهيدچنگي به رقص آوري
رهي زن که صوفي به حالت رود
به مستيّ وصلش حوالت رود
مغنّي دف وچنگ را سازده
به آيين خوش نغمه آوازده
فريب جهان قصّه ي روشن است
ببين تا چه زايد شب آبستن است
مغنّي ملولم دوتايي بزن
به يکتايي او که تايي بزن
همي بينم ازدور گردون شگفت
ندانم که را خاک خواهد گرفت
وگر رند مغ آتشي مي زند
ندانم چراغ که برمي کند
دراين خونفشان عرصه ي رستخيز
تو خون صراحيّ و ساغر بريز
به مستان نويد سرودي فرست
به ياران رفته درودي فرست
***
یاران غریبانه به خاک می سپارند:icon_pf(22):
وچگونه می پذیرد خاک
آن همه شیرینی را درخویش؟!
چگونه؟!
......

نام کاربری
Friday 3 July 2009-1, 12:37 PM
سرم خاک مستان فرخنده پی
که شویند نقش خرد را به می

فروشم چو من مست باشم خراب
جهان خرد را به جام شراب


*
چو فتنه است فرهنگ فرزانگی
خوشا وقت مستی و دیوانگی

هر آبی کز اندازه بیرون خوری
نیاری که یک شربه افزون خوری

وگر شربت زندگانی بود
هم از خوردن پر گرانی بود

بجز می که بر بوی بیهوشیش
نی سیر چندان که می‌نوشیش

بیا ساقی اندر قدح پی به پی
به عاشق نوازی فرو ریز می

می کوبه عشق آشنایی دهد
ز تشویش خویشم رهایی دهد

بیا مطرب آن پرده‌های حکیم
کزو گشت پوسیده عقل سلیم

نوازش چنان کن که جان نژند
شود رسته زین عقل ناسودمند


*
بیا ساقیا درده آن خون خام
که شد قرة العین مستانش نام

چنان گوش من پر کن از بانگ نوش
که بیرون رود پند دانا ز گوش

بیا مطرب آن جره‌ی طفل وش
چو طفلان ببر گیر و به نواز خوش

نوایی که تعلیم کرد از نخست
بزن چوب تا باز گوید درست

بیا ساقی آن جام شادی فزای
که بنیاد غم را در آرد ز پای

به من ده که راحت به جانم دهد
ز خونابه‌ی دهر امانم دهد

بیا مطرب آن بر بط خوش نوا
که بی مغزیش مغز را شد دوا

بزن تا که بر باید از مغز هوش
به دل جان نوریزد از راه گوش

بیا ساقی آن باده‌ی تلخ فام
که شیرینی عیش ریزد به کام

بده تا به شیرینی آرم به کار
که تلخی بسی دیدم از روزگار

parneyan
Friday 3 July 2009-1, 04:01 PM
زندگان در گذرند:icon_pf2 (4):
مانند عقربه های ساعت دیواری
وتلفن زنگ می خورد:رفت!!
زنده را از آن دنیا خبری نیست
جز عالم خواب
راحت کفن می پوشد و راحت و آرام خفته
وما از مواجهه ی منکر و نکیر
جز اندکی نمی دانیم
یارب درعالم ارواح چیست
دنیاچیست
عشق چیست:icon_pf2 (85):
هوس چیست
امروز یکی و فردا دیگری
و فرداها....
***
همچنان دنيا که حُلمِ نايم است
خفته پندارد که اين خود دايم است
تا برآيد ناگهان صبح اجل
وارهد ازظلمت ظن ودغل:icon_pf(46):
خنده اش گيرد ازآن غمهاي خويش
چون ببيند مستقرّ وجاي خويش
هرچه تودرخواب بيني نيک وبد
روزمحشريک به يک پيدا شود
آنچه کردي اندراين خواب جهان
گرددت هنگام بيداري عيان
تا نپنداري که اين بد کردني است
اندراين خواب وتوراتعبيرنيست
بلکه اين خنده بود گريه وزفير
روزتعبيراي ستمگر براسير!
گريه ودرد وغم وزاريّ خود
شادماني دان به بيداريّ خود
اي دريده پوستين يوسفان:icon_pf(56):
گرگ برخيزي ازاين خواب گران
گشته گرگان يک به يک خوهاي تو
مي درانند ازغضب اعضاي تو
خون نخسبد بعد مرگت درقصاص
تو مگو که مُردم ويابم خلاص
اين قصاص نقد حيلت سازي است
پيش زخم آن قصاص اين بازي است
زين لعب خوانده است دنيا راخدا
***
دنیا بازیچه ای بیش نیست
خدایا بیدارم گردان :icon_pf2 (85):
به نسیم عشق
به گوهر یاری
به بال دعا
و عزیزم گردان
به محبتی بی ریا
ویاری بی چشمداشت
وقلبی مهربان:icon_pf(55):
....

نام کاربری
Friday 3 July 2009-1, 04:53 PM
شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجر

دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر


من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر

برآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک می‌بینم شب هجر

دلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول آه از این زجر

وفا خواهی جفاکش باش حافظ
فان الربح و الخسران فی التجر

parneyan
Saturday 4 July 2009-1, 11:36 AM
تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق:icon_pf2 (85):
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه ی عاشق

غمگین و در بدر درپی چیست چشم من
رسوا و عشوه گر درپی چیست اخم من؟!

عاشقی شوریده نی بر لب نهاد:icon_pf2 (85):
آه محبوبی نبود
در تپش های دلش گلخانه ای غمگین شکفت
نی به فریادی بلند
جمله ی ناگفته ها آواز کرد
کوزه بر دوشی گذشت
چشمهای خسته ی یک پیرزن از تماشای گلی شیرین شکفت
خنده زد بر طارم نیلی سحر
عاشق شوریده ازآن شهر رفت
خاطرات رفته را جان می دهد
نای نی
فریاد نی
صد وای نی!!
مردگان خاموش هستندای دریغ
مابه داغ آرزوها زنده ایم
ما به گور لحظه ها بنشسته ایم!!

خاک سرد گور را:icon_pf2 (5):
از چه رو هم می زنی
ای نی لبک
هان!دم مزن
دلشکسته
خسته
تنها مانده دل
لحظه ای خاموش باش!!

من به دست زلف غمها ماندهام
شانه بردار ای فلک
بر زمین انداز امواج فریبای سخن
دلکش است این خرمن دل برده از چشمان عشق
بر هم زنش!!


اندکی نزدیک آی دوره گرد!!:icon_pf(21):
یوسف مصری به چند؟!
من دراین بزم غریب
گوهر دُردانه ای بودم
غریب افتاده ام
قاصد قصری کجاست؟!
آه کز تاریخ شهرم بی نصیب افتاده ام!!


مردگان غوغاکنان:icon_pf2 (5):
زنده من اما دریغ
شکوه در دل
آه در دل
اخم بر لب
بس شگفتی زنده ام!!
دست من از عالم خاکی جداست
ای غزال نیلگون دستم بگیر
ای غزل!!
در دام دیو افتاده ام
.......

سيد آفتاب دُرٌي
Saturday 4 July 2009-1, 01:41 PM
دلم براي خودم تنگ مي شود . . . .
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
کسي که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟
اشاره اي کنم انگار کوهکن بودم

نام کاربری
Saturday 4 July 2009-1, 03:51 PM
همیشه من چنین مجنون نبودم
ز عقل و عافیت بیرون نبودم

چو تو عاقل بدم من نیز روزی
چنین دیوانه و مفتون نبودم

مثال دلبران صیاد بودم
مثال دل میان خون نبودم

در این بودم که این چون است و آن چون
چنین حیران آن بی‌چون نبودم

تو باری عاقلی بنشین بیندیش
کز اول بوده‌ام اکنون نبودم

همی‌جستم فزونی بر همه کس
چو صید عشق روزافزون نبودم

چو دود از حرص بالا می دویدم
به معنی جز سوی هامون نبودم

چو گنج از خاک بیرون اوفتادم
که گنجی بودم و قارون نبودم

parneyan
Saturday 4 July 2009-1, 11:23 PM
دست در دست دعا:icon_pf2 (85):
بال در بال ملک
چشم در چشم قنوت
یاخدا آمده ام!!

زندگی رنگ گل است:icon_pf2 (85):
عشق عشق
من زمینم چمنم
نوبهارم همه یاس
یا خدا آمده ام!!

خنده ی غنچه ی باغ:icon_pf2 (85):
نظر گلبرگی
دیده ی باد صبا
خنده ی کمرنگی
جاری چشمه ی نور
یا خدا آمده ام!!

تپش شبنم صبح:icon_pf2 (85):
جلوه ی نور امید
رقص یک قاصد ناز
یار باماست بگو:
یاخدا آمده ام

زندگی رنگ سحر:icon_pf2 (85):
جلوه ی عشق و نیاز
راندن کبر و غرور
رفتن از وادی دوست
به سرایی مستور
ای خدا آمده ام
ای خدا آمده ام.....

نام کاربری
Sunday 5 July 2009-1, 01:12 AM
عید بر عاشقان مبارک باد
عاشقان عیدتان مبارک باد

عید ار بوی جان ما دارد
در جهان همچو جان مبارک باد

بر تو ای ماه آسمان و زمین
تا به هفت آسمان مبارک باد

عید آمد به کف نشان وصال
عاشقان این نشان مبارک باد

روزه مگشای جز به قند لبش
قند او در دهان مبارک باد

عید بنوشت بر کنار لبش
کاین می بی‌کران مبارک باد

عید آمد که ای سبک روحان
رطل‌های گران مبارک باد

چند پنهان خوری صلاح الدین
بوسه‌های نهان مبارک باد

گر نصیبی به من دهی گویم
بر من و بر فلان مبارک باد

parneyan
Sunday 5 July 2009-1, 02:01 AM
ما خود تو را ندیدیم نام خوشت شنیدیم:icon_pf(55)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (4):
دین تو برگزیدیم یامصطفی محمد(ص)
صلوات می فرستیم بر حضرت محمد(ص)
برخاندان پاکش بر خاک کوی احمد(ص)
صل علی محمد صلوات بر محمد(ص)
سیصد سلام و صلوات بر تار موی احمد(ص)


زیباست دیدن تو:icon_pf2 (85):
زیباست خنده ی تو
زیباست ماه ابرو
زیباست پیروانت
دلداده آمدیم یار
پربسته آمدیم یار
دردیده مان امیدی
یا مصطفی محمد(ص)

ما خود تو را ندیدیم:icon_pf2 (85):
با پای جان رسیدیم
نام خوشت شنیدیم
دین تو برگزیدیم
ختم رسل محمد(ص)
یا مصطفی محمد(ص)

آشفته ایم یارب:icon_pf(22):
لب بسته ایم یارب
شیدای نازنینی
دل بسته ایم یارب
دل بسته ایم یارب

در بارگاه قدسی:icon_pf2 (85):
صلوات می فرستد
برفرشگاه خاکی
صلوات می فرستد
ما خفتگان محروم
گوییم از دل و جان:
صل علی محمد
صلوات برمحمد
صلوات بر عزیزان
برپیروان احمد(ص)......

نام کاربری
Monday 6 July 2009-1, 02:00 AM
چرا نمیتونم این پست رو که اشتباه زدم حذف کنم؟

parneyan
Monday 6 July 2009-1, 12:30 PM
درمانده ام از رشوه ستانی
درمانده ام از چاپلوسی
درمانده ام از زمین بوسی
درمانده ام از دنیاپرستی
دلم به ابرتنهای بیابانی می ماند
به کویرمی بارد
دلم بسیارغمگین است
زراندوزی وچندصباحی زیستن
زراندوزی و رباخواری
زراندوزی و نان دراشک خون تریدکردن
.....
يکي را زمردان روشن ضمير
امير ختن داد طاقي حرير
زشادي چو گلبرگ خندان شکفت
نپوشيد ودستش ببوسيد وگفت
چه خوب است تشريف ميرختن
وزاوخوبترخرقه ي خويشتن
گرآزاده اي برزمين خسب وبس
مکن بهر قالي زمين بوس کس
یارب غمینم
دلم درجستجوی شهرمعناست
مرادریاب:icon_pf(56):
......

نام کاربری
Monday 6 July 2009-1, 04:47 PM
چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
از آن شادی بیاید جان نهان افتد به پای من

وگر روزی در آن خدمت کنم تقصیر چون خامان
شود دل خصم جان من کند هجران سزای من

سحرگاهان دعا کردم که این جان باد خاک او
شنیدم نعره آمین ز جان اندر دعای من

چگونه راه برد این دل به سوی دلبر پنهان
چگونه بوی برد این جان که هست او جان فزای من

یکی جامی به پیش آورد من از ناز گفتم نی
بگفتا نی مگو بستان برای اقتضای من

چو از صافش چشیدم من مرا درداد یک دردی
یکی دردی گران خواری که کامل شد صفای من

parneyan
Tuesday 7 July 2009-1, 01:14 AM
«خوش آمدی»



پيچيده بوي ياس



در خانه خدا



لبخند مي زند



مرد خدا به ما



او مثل آينه



صاف و زلال و پاك



مانند چشمه اي



جان مي دهد به خاك



از آفتاب و ماه



او مهربانتر است



ما تشنه ايم و او



سقاي كوثر است



بي تاب مثل موج



همرنگ آسمان



صاف و زلال و پاك



مولاي مؤمنان



يارب دل مرا



از او جدا مكن



از بوي خوب او



پر كن دل مرا



:icon_pf2 (85):عزیزدوجهان خوش آمدی:icon_pf2 (85):

NOONOO
Tuesday 7 July 2009-1, 01:53 AM
جعل پیر گفت با انگشت که سر و روی ما سیاه مکن

گفت در خویش هم دمی بنگر همه را سوی ما نگاه مکن

این سیاهی، سیاهی تن توست جاه مفروش و اشتباه مکن

باتو رنگ تو هست تا هستی زین مکان خیره عزم راه مکن

سیه، ای بی خبر،سپید نشد وقت شیرین خود تباه نکن

سيد آفتاب دُرٌي
Tuesday 7 July 2009-1, 06:55 PM
دلم عجيب گرفته است...

دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است ...
تمام راه به يک چيز فکر مي کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
و اسب ‚ يادت هست
سپيد بود
و مثل واژه پاکي ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا مي کرد ؟
و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو که روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند !!
و فکر ميکنم
که اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
چه سيبهاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال !
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يک سيب مي کند مانوس...
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ...
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن..........

parneyan
Tuesday 7 July 2009-1, 09:09 PM
حقیقت تلخ زندگی این بود::icon_pf(46):
امروز خانه ی دل
میزبان گلی پژمرده بود
گلی تنها
گلی بی رمق
اما جسور:icon_pf2 (5):
سر در شوره زارداشت
ودل در سیاهی
وزبان درسخنوری!!
دل به دریا زدم
وپذیرایش شدم
افسوس دلم را به غبارسپرد وگذشت
واکنون اندیشه ام
به گلبوته هایی می اندیشد
که اوباید:icon_pf(22):
درگلدان دلش
شکوفاکند
یوسف گم گشته بازآید به کنعان
غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان
غم مخور:icon_pf(11):
.....
واندکی صبر
سحر
نزدیک
بسیارنزدیک
نزدیک
است:icon_pf2 (85):
......

سيد آفتاب دُرٌي
Sunday 12 July 2009-1, 03:14 AM
فرياد من همه گريز از درد بود

چرا که من در وحشت انگيزترين شبها آفتاب را

به دعائي نوميدوار طلب کرده ام

تو از خورشيدها آمده اي از سپيده دم ها آمده اي

تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي

در خلئي که نه خدا بود نه آتش

نگاه و اعتماد تو را به دعائي نوميدوار طلب کرده بودم

شاي تو بي رحم است و بزرگوار

نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است

من بر مي خيزم!

چراغي در دست , چراغي در دلم

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه اي برابرآينه ات مي گذارم

تا با تو ابديتي بسازم.

parneyan
Sunday 19 July 2009-1, 12:34 AM
نمی دانی چه غمگینم:icon_pf2 (16):
غروب تلخ پاییزم
....
زندگی
دشت غم است
چه توان کرد
در این دشت غریب
غم و شادی
به هم است
به خدا
لحظه ی شادی
چه کم است:icon_pf(56):
....
____________
یارب...

سيد آفتاب دُرٌي
Sunday 19 July 2009-1, 02:51 AM
کاش کسي بود
در اين کوچه‌ي شبگرد سکوت
لحظه‌اي با تپش چشم ترم
مي‌گرييد
عابري ...... رهگذري .... اميدي ...
با دل غمزده‌ام
مي‌گرييد

کاش کسي بود
که از پشت نگاهش اين‌بار
قدمي بر کوچه‌ي باراني تنها مي‌زد
يا سکوتي اين بغض غم آلوده‌ي زنداني را
تا خزاني به ويراني دريا مي‌برد

کاش کسي بود
دو چشمي گريان ......قفسي ....
سايه‌اي .... بارش مرگي .... باران !
يا کسي بود اي کاش .....
چون من از يادها رفته ...تهي!!؟
آدمي ....برگ خزاني .... حيران ....!
حيران !

کاش کسي بود
همه تنهايي تنديس دلي پاييزي
اشک خاموش کويري .........
عابري ...
يا چو من خاطره‌ي تنهايي

کاش کسي بود
ويران ..... يا نه ...
يک پنجره از بارش باران نگاهي
حيران ...

کاش کسي بود
سکوتي ..... يادي ...
لغزش چشم تري بي پايان .....

کاش کسي بود
دلم را گاهي ......بارش چشم ترم را ....
آهي ... تا به همراهي دريا مي برد

کاش کسي بود
فقط مي‌فهميد که نگاهم تنهاست
غم متروک نقابم درياست .....

کاش کسي بود فقط مي‌فهميد

parneyan
Monday 20 July 2009-1, 01:02 AM
او که تنها خواست:icon_pf(22):
ما را
درجهان
تنها مباد
او که شمع بزم مارا
با دم نیرنگ کشت
محفلش
بارب!:icon_pf2 (67):
دَمی بی شمع جان فرسا مباد
گذشت سخت است
صبر تلخ است
اما میوه اش شیرین
یارب:icon_pf2 (67):
......

نام کاربری
Monday 20 July 2009-1, 01:26 AM
شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
به شهر کودکی خویشتن سفر کردم
به کوچه کوچه ی آن روزها گذر کردم
به کوچه ها که پر از عطر آشنایی بود
به کوی ها و گذر های ساکت و خاموش
رهی گشودم و با چشم دل نظر کردم
به خانه ی پدری پا نهادم از سر شوق
به هر قدم اثر از نقش پای خود دیدم
اطاق و پنجره ها رنگ مهربانی داشت
به چهره ی پدرم رونق جوانی بود
نگاه مادر من نور زندگانی داشت
به یاری پدر و پشتگرمی مادر
چو طفل حادثه جو سینه را سپر کردم
در آن سرا که پر از عطر دوستی ها بود
نگاه من به سراپای کودکی افتاد
که در کنار پدر مست و شاد می خندید
و از مصیبت فردا خبر نداشت هموز
پدر برای پسر حرفی از خدا می زد
نوای مادر خود را شنیدم از سر مهر
میانه ی دو نماز
به شوق کودک دلشاد را صدا می زد
به مهربانی او عشرت دگر کردم
شتابناک دویدم به سوی مادر خویش
ز روی روشن او غرق ماهتاب شدم
مرا فشرد در آغوش گرم خود از مهر
به لای لای دل انگیز او به خواب شدم
به عشق مادر خود سینه شعله ور کردم
به راه مدرسه طفلی صغیر را دیدم
کتاب و کیف به دست
که مست و سر به هوا راهی دبستان بود
به هر نگاه ز چشمش هزار گل می ریخت
ز غنچه غنچه ی شادی دلش گلستان بود
ز شادمانی او حظ بیشتر کردم
دوباره همره آن اسب بادپای خیال
به روزگار غم آلود خویش برگشتم
چه روزگار سیاهی چه ابرهای غمی
نه عشق بود و نه آسودگی نه خاطر شاد
نه مادر و نه پدر نه نشاط و زمزمه یی
چو مرغ خسته سرم را به زیر پر کردم
به سوگ عمر شتابنده یی که زود گذشت
درون خلوت خاموش ناله سر کردم
پدر به یاد من آمد که سر به خاک نهاد
چه گریه ها که به یاد غم پدر کردم
سپس به تعزیت مادر شکسته دلم
ز اشک دامن خود را پر از گهر کردم
خدای من غم این سینه را تو می دانی
چه صبح ها که به رنجی رساندمش به غروب
چه شام ها که به اندوه سحر کردم
شباب رفت و پدر رفت و مهر مادر رفت
ز بینوایی خود خویش را خبر کردم
چه سود بردم از این روزگار وای به من
ز دور عمر چه ماندست در کف من هیچ
سکوت غمزده ام گویدت به بانگ بلند
به جان دوست در این ماجرا ضرر کردم

parneyan
Tuesday 21 July 2009-1, 12:24 PM
کیست آهسته به درمی کوبد:icon_pf(59):
غم!
سراغ دل من می گیرد
باز شبگرد جنون
درپی من می آید
دلم از غصه شکست
کاش باران باران می آمد
هردلی چتر بگیرد دردست
زیرباران یک دل سیر بگرید بامن!!
عشق آهسته به درمی کوبد
آه ای همنفس گرم و صدیق
من که رفتم
توبمان باغم دل
عشق تنهاست
عشق تنهاست
عشق تنهاست:icon_pf(14):
....

k-pax
Tuesday 21 July 2009-1, 10:06 PM
در غربت اگر صد سال سرگردان بمانم
به از ان است که در وطن محتاج نامردان بمانم
///////---///////-------//////////----------///////
در رفاقت با وفا بودن شرط مردانگیست
ورنه با یک استخوان صد سگ رفیقت می شوند

SPAHBOD
Wednesday 22 July 2009-1, 12:19 AM
ای که داری با خودت با رو بنه میزنی بی خود چرا بر ما تنه؟!

گر که میخواهی شوی مانند من تن رها کن تا نخواهی پیرهن

تر مکن لب گر جهان شد پر ز آب تا شود حرف تو هم حرف حساب

من چه گویم یک رگم هشیار نیست مدعی بسیار هست و یار نیست

مدتی در کار ما تاخیر شد ادمین در غیبت ما شیر شد

که این منم طاووس علیین شده با اسپهبد لج شده همچین شده

با دو تا جمله سبیلش سوختیم نطق او بسته دهانش دوختیم

لاجرم در ما معایب یافته آسمان با ریسمان در یافته

چشم باز و گوش باز و این عمی ادعا از او قضاوت با شما

از خدا جوییم توفیق ادب من.غضنفر.شاغلام یا مش رجب

بی ادب اصلا ندارد هیچ حق که نماید حرف حق را تق و لق

من با هر فرومی نالان شدم تا اسپهبد این دوران شدم

هر دومان خوردیم دود از یک چراغ من شدم بلبل دوستم دی جی شد کلاغ

هر دو تا خوردیم از یک جا نمک دی جی رطب شد من شدم خرما خرک

ما نداریم از ادمین گله کم نمی آید عقاب از چلچله

مثل باد سرد که برف آورد ادمین ما را سر حرف آورد

ورنه ما که اهل دعوا نیستیم یا اگر هستیم . حالا نیستیم

از دوستان عزیز خواهش دارم در مورد این شعر ناراحت نشند فقط اندکی قصد مزاح داشتم

سيد آفتاب دُرٌي
Wednesday 22 July 2009-1, 09:17 PM
دلم عجيب گرفته است...

دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است ...
تمام راه به يک چيز فکر مي کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
و اسب ‚ يادت هست
سپيد بود
و مثل واژه پاکي ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا مي کرد ؟
و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو که روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند !!
و فکر ميکنم
که اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
چه سيبهاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشکال !
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يک سيب مي کند مانوس...
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ...
مرا رساند به امکان يک پرنده شدن..........
و نوشداروي اندوه ؟
صداي خالص اکسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چاي مي خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهايي؟!
چه قدر هم تنها !!
خيال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي .......
دچار يعني
..........عاشق!!!!
و فکر کن که چه تنهاست ،
اگر که ماهي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد.........
و چه فکر نازک غمناکي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست !
خوشا به حال گياهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممکن نيست
هميشه فاصله اي هست ..............
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست ...........................
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد !
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست..
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي که غرق ابهامند ...
نه
صداي فاصله هايي که مثل نقره تميزند !
و با شنيدن يک هيچ مي شوند کدر ....
هميشه عاشق تنهاست .........................
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست ...
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او و ثانيه ها بهترين کتاب جهان را
به آب مي بخشند ..
و خوب مي دانند
که هيچ ماهي هرگز
هزار و يک گره رودخانه را نگشود !

و نيمه شب ها با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از کوچه باغ هاي حکايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!
حياط روشن بود
و باد مي آمد
اتاق خلوت پاکي است
براي فکر چه ابعاد ساده اي دارد
دلم عجيب گرفته است
خيال خواب ندارم.................

parneyan
Thursday 23 July 2009-1, 08:11 PM
تغافل های او :icon_pf2 (16):
دربزم غیرم کشته بود یارب
نبودش سوی من هاتف
گر آن دزدیده دیدنها!!
خدایا:icon_pf2 (85):
به بزمم دوش یار آمد به همراه رقیب اما
دمی با او به سربردم
ز وصلش بی نصیب اما
خدایا:icon_pf2 (85):
او که دایم هوس سوختن ما می کرد
کاش
کاش
کاش می آمد
و از دورتماشا می کرد
محبت را به دل دادن صفای سینه می خواهد
به یاد یکدگربودن دلی بی کینه می خواهد
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهدمن
از خاطرت به در نرود
خدایا:icon_pf2 (85):
دلم دریای خون شد چون ننالم
دلم از هجرچون شد چون ننالم
به دریای غریب افتاده قایق
دلم دشت جنون شد چون ننالم
خدایا:icon_pf2 (85):
عاشقان را غم عطاکن
خدایا:icon_pf2 (85):
نصیب مرغ بی بال دل من
دو بال خون گرفته پربهاکن
که من از عالم خاکی گذشتم
خدایا در دل را به روی جمله بستم
من و این بیکسی ها تا رهایی
بیا مرغ اجل راهت نشستم!!
.............

سيد آفتاب دُرٌي
Friday 24 July 2009-1, 01:19 PM
كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت
كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت

كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست
با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت

كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت

كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود
كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت...

parneyan
Saturday 25 July 2009-1, 01:48 AM
همه گویند:
طاهر!تاربنواز
صداچون می دهد؟!
تارگسسته:icon_pf(22):
ازدوست
به یادگار دردی دارم
زان درد
به صدهزاردر
درمانده ام:icon_pf(55):
شب وسکوت و نگاهی
کسی نمی آید؟!
گذشت فصل شکستن
چه شب نگاه می خواند:icon_pf2 (85):
اگردیدی جوانی بر درختی تکیه کرده
بدان عاشق شده و گریه کرده!!
آسمان این جور دردنیامکن
بابدان گرمی کنی بامامکن
شیشه ی امید مابرخاک زد:icon_pf(55):
هان بگواین دیده با دریامکن
...........

[M.A.BrotherHood]
Wednesday 29 July 2009-1, 11:08 AM
اى باد صبا! به پيام كسى

چو به شهر خطاكاران برسى

بگذر به محله مهجوران !

وز نفس و هوا، زخدا دوران

وانگاه بگو به بهائى زار

كاى نامه سياه خطا كردار!

وى عمر تباه خطا پيشه !

تا چند زنى تو به پا تيشه ؟

تا كى باشى بيمار گناه ؟

اى مجرم عاصى نامه سياه !

شد عمر تو شست و همان پستى

وز باده لهو و لعب مستى

گفتم كه : مگر چو به سى برسى

يا بى خود را، دانى چه كسى

در، سى ، درسى زكلام خدا

رهبر نشدنت به طريق هدى

وز سى ، به چهل چو شدى واصل

جز جهل ز چهل نشدت حاصل

در راه خدا قدمى نزدى

بر لوح وفا رقمى نزدى

مستى ز علايق جسمانى

رسوا شده اى و نمى دانى

از اهل غرور ببر پيوند!

خود را به شكسته دلان در بند!

شيشه ، چو شكسته شود ابتر

جز شيشه دل ، كه بود بهتر؟

اى ساقى باده روحانى !

زارم ز علايق جسمانى

يك لمعه ز عالم نورم بخش !

يك جرعه زجام طهورم بخش !.

كز سر فكنم به صد آسانى

اين كهنه لحاف هيولانى

parneyan
Thursday 30 July 2009-1, 01:54 PM
دراین همسایه شمعی هست:icon_pf2 (61):
وجمعی عاشق از دورش
که ما صد بارگم گشتیم
همچون سایه درنورش
...
یادایامی که درگلشن
مقامی داشتم
درمیان لاله وگل
آشیانی
آشیانی
آشیانی داشتم
گردآن شمع طرب
می سوختم پروانه وار
درمیان جمع گلها
دوستانی
دوستانی
دوستانی
داشتم:icon_pf(59):
...
افسوس که دوره ی جوانی
طی شد
وین کهنه کتاب زندگانی
طی شد
افسوس
افسوس
...
کجاازنامه گردد
برتو ظاهر
اشتیاق من
دل خودرا
به قاصد
کاشکی
همراه می کردم:icon_pf(59):
...
اندکی صبر سحرنزدیک است
نزدیک است
نزدیک است
...:gol:

parneyan
Saturday 1 August 2009-1, 01:11 PM
رفتی مرا به خاک سپردی:icon_pf(38):
وآمدی!
...
دست از طلب ندارم
تا کام من
برآید
یاتن رسد
به جانان
یا جان زتن درآید:icon_pf2 (19):
...
دوباره عشق و جوانی
خدا به دور ای دل
توهم دراین سر پیری
چه آرزو داری؟!
دگر به جای تو
خوش کرده ام خیال تورا
هوا پس است
از این پس
تو هم هوو داری!!
...
آسمان ای آسمان
مشکن چنین بال وپرم
بال و پردیگرچرا
ویرانه کردی پیکرم:icon_pf2 (87):
...
من از بیگانگان هرگز ننالم
که بامن
هرچه کردآن آشنا کرد
....
دوستی با هرکه کردم
خصم مادر زاد شد
آشیان هرجا گرفتم
خانه ی صیاد شد
...
چون می گذرد غمی نیست:icon_pf2 (61):
....

[M.A.BrotherHood]
Monday 3 August 2009-1, 07:23 PM
يك پند ز من بشنو خواهي نشوي رسوا / من خمره افيونم زنهار سرم مگشا
آتش به من اندرزن آتش چه زند با من / كاندر فلك افكندم صد آتش و صد غوغا
گر چرخ همه سر شد ور خاك همه پا شد / ني سر بهلم آن را ني پا بهلم اين را
يا صافيه الخمر في آنيه المولي / اسكر نفرا لدا و السكر بنا اولي

مولوی

parneyan
Monday 3 August 2009-1, 08:18 PM
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا
که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
:gol:
چو عاشق می شدم
گفتم:
که بردم گوهر مقصود
ندانستم
ندانستم
که این دریا
چه موج خون فشان دارد
:gol:
آدمی درعالم خاکی نمی آید به دست
عالمی
عالمی
دیگر بباید ساخت
وزنو آدمی
:gol:
زندگی را دوست دارم
گرچه از زندگان دل خسته ام
زندگی را دوست دارم
گرچه از بندگان لب بسته ام
زندگی را دوست دارم
گرچه از این زندگانی خسته ام
:gol:
من ازچشم تو ای ساقی
خراب افتاده ام لیکن
شرابی
گربیابم باز
ازاول گام بازآیم
:gol:
زندگی دشت غم است
باورش کردم
غم واندوه عجب سمفونی است
باورش کردم
من هنوز هم درقایق بادبانی خاطراتم
باورش کردم
زندگی مثل جوی آب می گذرد
باورش کردم
:gol:
یارب به امیدتو
....
:gol:

parneyan
Wednesday 5 August 2009-1, 09:17 AM
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور:icon_pf(51):
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی برمراد ما نرفت
دائما" یکسان نماند حال دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نئی ازسرّ غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان زطوفان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است ومقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما درفُرقت جانان وابرام رقیب
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا درکنج فقر وخلوت شبهای تار
تا بوَد وردت دعا ودرس قرآن غم مخور
...............................................
خدایا نیمه ی شعبان ازراه رسید..............................:icon_pf(61) :

[M.A.BrotherHood]
Wednesday 19 August 2009-1, 06:36 PM
آمد رمضان و عيد با ماست


آمد رمضان و عيد با ماست / قفل آمد و آن كليد با ماست
بربست دهان و ديده بگشاد / وان نور كه ديده ديد با ماست
آمد رمضان به خدمت دل / وان كش كه دل آفريد با ماست
در روزه اگر پديد شد رنج / گنج دل ناپديد با ماست
كرديم ز روزه جان و دل پاك / هر چند تن پليد با ماست
روزه به زبان حال گويد / كم شو كه همه مريد با ماست
چون هست صلاح دين در اين جمع / منصور و ابايزيد با ماست

parneyan
Thursday 20 August 2009-1, 12:34 PM
یاد آن ایام در من جان گرفت
که به دامانت چو خار آویختم
تا که قلب سخت تو رامم شود
از مژه شبنم به پایت ریختم

:icon_pf2 (85):


یادم آمد ای طبیب درد من
زان زمان کز غم شدم بیمار تو
آتش تب را پذیرفتم به جان



از برای لحظه ی دیدار تو
:icon_pf2 (85):




یاد آن مهتاب شب آن جا که بود
فرشی از سبزه به زیر پای ما
دختر زیبای شب یا نور ماه



نقره می پاشید بر سرهای ما
:icon_pf2 (85):




چشم در چشم سیاهت دوختم
تا بخوانم اندر آن راز نهان
غیر خط مهر ای زیبای من



من ندیدم جلوه ای از برق آن
:icon_pf2 (85):




سبزه بود وچشمه بود وماه بود
شور بود و عشق بود و آرزو
در زلال چشمه ی پاکیزه اش



قرص مه می داد تن را شستشو
:icon_pf2 (85):




وای بر من آن شب زیبا گذشت
بعد ازآن شب مهر تو پایان گرفت
سیر گشتی از من ای جانان من



بینوا دل دامن حرمان گرفت
:icon_pf2 (85):




حال زان عشق وامید وآرزو
حاصلم برگو به جز اندوه چیست؟
تو شکستی جام الفت را ومن
غیر چشم خون فشان جامیم نیست



.....
:icon_pf2 (16):

parneyan
Saturday 22 August 2009-1, 12:23 PM
بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم:icon_pf2 (85):
انیس جان غم فرسوده و بیمار هم باشیم
شب آید شمع هم گردیم وبهر یکدگر سوزیم
شود چون روز دست وپای هم درکار هم باشیم
دوای هم شفای هم برای هم فدای هم
دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشیم
به هم یکتن شویم ویکدل ویکرنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم ودوش وبار هم باشیم
جدایی را نباشد زهره ای تا درمیان آید
به هم آریم سر برگرد هم برکار هم باشیم:icon_pf(45):
حیات یکدگر باشیم وبهر یکدگر میریم
گهی خندان زهم گه خسته و افگار هم باشیم
به وقت هوشیاری عقل کل گردیم بهر هم
چو وقت مستی آید ساغر سرشار هم باشیم
شویم ازنغمه سازی عندلیب غمزدای هم
به رنگ وبوی یکدیگر شده گلزار هم باشیم
به جمعیت پناه آریم از باد پریشانی
اگر غفلت کند آهنگ ما هشیار هم باشیم
برای دیده بانی خواب را بریکدگر بندیم:icon_pf2 (28):
ز بهر پاسبانی دیده ی بیدار هم باشیم
جمال یکدگر گردیم وعیب یکدگر پوشیم
قبا وجبه وپیراهن و دستار هم باشیم
غم هم شادی هم دین هم دنیای هم باشیم
بلای یکدگر را چاره وناچار هم باشیم
بلاگردان هم گردیده گرد یکدگر گردیم
شده قربان هم ازجان ومنت دار هم باشیم:icon_pf2 (85):
یکی گردیم در گفتار و در کردار ودر رفتار
زبان ودست و پا یک کرده خدمتکار هم باشیم
نمی بینم به جز تو همدمی ای فیض درعالم
بیا دمساز هم گنجینه ی اسرار هم باشیم
.....

parneyan
Tuesday 25 August 2009-1, 10:56 AM
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد به اندازه ی عشق:icon_pf2 (85):
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت ازیادمن وتو برود
...
زندگی مجذور آیینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ی ساده ی یکسان نفس ماست
...
واحه ای در لحظه
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آورند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک
روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند:icon_pf2 (85):
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم این جا تنهاست ودر این تنهایی
سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم وآهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
دورها آوایی است که مرا می خواند=;
....

سيد آفتاب دُرٌي
Thursday 27 August 2009-1, 12:39 PM
باراني ام , باراني ام , باراني از آتش
يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش
.
اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر
سوزان و من محبوس در زنداني از آتش
.
اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد
با واژه اي ممنوع ، با انساني از آتش
.
بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد
بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش
.
تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش
بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش
.
كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد
من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش
.
اين روزها محكوم ِ اعدامم به جرم عشق
در انتظارم بشنوم ، فرماني از آتش

سيد آفتاب دُرٌي
Thursday 27 August 2009-1, 12:46 PM
من ابری ام بارانی ام، ای غم کجا می رانی ام


خاموشی اشکم مبین، دریایی ام طوفانی ام


تیغ گل عشقی اگر، از پردۀ روحم گذر


تا در خراب آباد دل گلشن کنی ویرانی ام


آتشفشان سرکشم، آهی ز جان گر سرکشم


پروا کن از آرامشم، آتش دلی عصیانی ام


خاک در کوی وفا، روبم به مژگان صفا


درفصل کولاک جفا، بی گونه ام، بورانی ام


در جستجویم تا ابد، پیک بهارم کی رسد


کز داغ سرخ لاله ها چون ظهر تابستانی ام


ای پرتو شوریدگی، پنهان مشو از زندگی


تا مشرق روییدنت، در زیر غم زندانی ام


خلوت نشینم گر کنون، آیم شبی از خود برون


از من چه می پرسی که چون؟ در وادی حیرانی ام

parneyan
Friday 11 September 2009-1, 08:23 PM
شب وصل است وطی شد نامه ی هجر:icon_pf2 (85):
سلامٌ فیه حتّی مطلع الفجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجر
من از رندی نخواهم کرد توبه
ولو آذیتنی بالهجر والحجر
برآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک می بینم شب هجر
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول آه از این زجر
وفا خواهی جفا کش باش حافظ
فان الربح والخسران فی التّجر
....
خدایا بیماران را شفا ببخش
آمین یارب:icon_pf(23):
....

parneyan
Monday 14 September 2009-1, 01:00 PM
کسری ـ لیلا(افشار):
دختر زیبای من از صحبت مردان بترس:icon_pf(31):
زان که اغلب رند وشیادند ازآنان بترس
مرد چون صیاد ماهر،هر دلی آرد به دام
هوشدار از دام عشق و(مکر صیادان)بترس
مرغ دل پرواز ده هر جا که شد جز کوی مرد
از غم زنجیر و رنج گوشه ی زندان بترس
بحر افسون و فریب مرد را ساحل کجاست
تا نگردی غرقه در دریای بی پایان بترس
دخترم عشق و هوس زاییده ی اهریمن است
ترسم این آتش بسوزد خرمن ایمان بترس
یار از در آید و دزد دغل از روی بام:icon_pf2 (76):
یار کمیاب است این جا از دغلکاران بترس
عاشق دلداده ی شیدا سراپا حیله است
این بلای جان و از این رهزن ایمان بترس
عشق جاویدان فقط شایسته ی یزدان بوَد
زان که گوید گفته ها از عشق جاویدان بترس
....
:icon_pf(18):

parneyan
Tuesday 29 September 2009-1, 06:07 PM
درد دل سوخته را من دانم:icon_pf2 (67):
زانکه خود بیدل و دل سوخته ام
همه سرگرم به تفریح و نشاط
لیک من دیده بر او دوخته ام!
***
ای دیده تو را به روی او خواهم داد
از گریه ی شوقت آبرو خواهم داد
می خند چو آیینه که در حجله ی بخت
دست تو به دست آرزو خواهم داد!
***
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور نمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
***
نمی دانی چه غمگینم
غروب تلخ پاییزم
...
***

parneyan
Friday 23 October 2009-1, 07:01 AM
تو در چشم من همچو موجی:icon_pf2 (85):
خروشنده و سرکش و ناشکیبا
که هر لحظه ات می کشاند به سویی
نسیم هزار آرزوی فریبا
تو موجی
تو موجی و دریای حسرت مکانت
پریشان رنگین افقهای فردا
نگاه مه آلوده ی دیدگانت
تو دایم به خود در ستیزی
تو هرگز نداری سکونی
تو دایم ز خود می گریزی
تو آن ابر آشفته ی نیلگونی
چه می شد خدایا...
چه می شد اگر ساحلی دور بودم؟
شبی با دو بازوی بگشوده ی خود
تو را می ربودم...تو را می ربودم
***
در منی و این همه زمن جدا:icon_pf(22):
با منی و دیده ات به سوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بیخبر زمن
برکشی تو رخت خویش از این دیار
سایه ی توام به هرکجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز
تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم ازتو...در تو آورم پناه
موج وحشی ام که بی خبر زخویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی:از تو بگسلم دریغ و درد
رشته ی وفا مگر گسستنی است؟
دیدمت شبی به خواب و سرخوشم
وه...مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و زشاخه ها بچینمت
شعله می کشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند...بلکه ره برم به شوق
در سراچه ی غم نهان تو
***
خدایا تنهایم نگذار:icon_pf2 (85):
به تو نیاز دارم
***

halaj
Saturday 2 January 2010-1, 07:41 PM
این واژگان هر آنچه که دارند می دهند
تا شعر ها مرا به تو پیوند می دهند

حتی برای کشتنم این دشمنان هنوز
تنها مرا به جان تو سو گند می دهند

با این گدازه ها چه کنم ؟دردهای من
بوی گدازه های دماوند می دهند

از مادرت بپرس که در وادی شما
یک قلب واژگون شده را چند می دهند؟

دیوانگی مجال غریبی است عشق من!
زنجیرها مدام مرا پند می دهند ...

Mona69
Saturday 2 January 2010-1, 07:54 PM
این جاده ها که به تو نمی رسد می دانم
بیهوده است این همه سال چشم گذاشتن شاید که بیایی
که خبری از بنفشه بهار بیاوری
از شکوفه سپید ماه
این جاده ها که به تو نمی رسد می دانم
این کوره راها
این روزها
این سالها
هیچ کدام به تو ختم نمی شود

parneyan
Sunday 3 January 2010-1, 11:26 AM
سلام به روی ماهتون!:icon_pf(59):


در خواب ناز بودم شبی

دیدم یکی در می زند

در را گشودم روی او

دیدم غم است سر می زند!

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

....

می خواست مرا یار به پروانه نماید:icon_pf(7):

در آتشم افکند و نشان داد که این است!

....


ذرّه ام لیک ز خورشید نخواهم مددی

درد را می کشم و ناز مسیحا نکشم!

....

دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد

....
بگذار دل ما را بشکنند

یک روز مروارید ارزش خویش را نمایان می کند

....

بگذار به ما بخندند

روزی می رسد که ما هم بخندیم! و خدا کند در شادی

.....

آن که تنها خواست ما را در جهان تنها مباد

آن که شمع بزم ما را با دم نیرنگ کشت

محفلش یارب دمی بی شمع جان فرسا مباد!

......

جز محبت در دل ندارم :icon_pf(18):

جز خدا در دل ندارم

که خاک به خاک می رسد

....

یارب نظر تو برنگردد

***

halaj
Sunday 3 January 2010-1, 09:14 PM
برگی به دستم بود گفتم: آخرین شعر است
بعد از تو شاعر نیستم گفتی: همین شعر است
گاهی پر از حرفی ولی چیزی نمی گویی
اما سکوتت هم برایم بهترین شعر است
بر سطر سطر شعر هایم رد پای توست
در دفترم هر قدر دارم نقطه چین شعر است
من با تو هر حرفی که می گفتم غزل می شد
وقتی زبان رسمی این سرزمین شعر است
آری من از هر پنج انگشتم تو می بارد
دست خودم هم نیست اینها را ببین شعر است

parneyan
Thursday 7 January 2010-1, 08:07 PM
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا


بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
***


حضور خلوت انس است و دوستان جمعند


و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
***


من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید


قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
***


ناله پنداشت که در سینه ی ما جا تنگ است


رفت و برگشت سراسیمه که دنیا تنگ است
***


یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد


به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد
***


می روی و مژگانت خون خلق می ریزد


تیز می روی جانا ترسمت فرو مانی!
***


خدایا به امید تو:icon_pf2 (67):
***

halaj
Saturday 9 January 2010-1, 08:29 PM
برگی از شاخه جدا
برگی بر شاخه جدا
تو بودی و کامیونی که دو مصرع شعر می بُرد
و آغاز جاده ای خیس از شیروانی های چتری که شرشر بارانی دیگر را رعد می زند
برق چشمانم می گیردت
دست می گیرم و
سوار می شومت
در پیج تند چشمانت
حتا کرایه ی شانه هایت را
و با همه ی این احوال
که باران چکه چکه و
جاده ای که می رفت خانه خرابمان کند
کلاه نمدی ام
هنوز پس از گذشت آن همه پیچ
بوی نم پاهای تو را می داد

parneyan
Saturday 9 January 2010-1, 09:14 PM
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا


به خال هندویش بخشم سمرقند وبخارا را


بده ساقی می باقی که درجنت نخواهی یافت


کنار آب رکناباد وگلگشت مصلا را


فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب


چنان بردند صبر ازدل که ترکان خوان یغما را


زعشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است


به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبا را


من ازآن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم


که عشق ازپرده ی عصمت برون آرد زلیخا را


اگر دشنام فرمایی وگرنفرین دعا گویم


جواب تلخ می زیبد لب لعل شکرخارا


نصیحت گوش کن جانا که ازجان دوست تردارند


جوانان سعادتمند پند پیر دانا را


حدیث ازمطرب ومی گو وراز دهر کمتر جو


که کس نگشود ونگشاید به حکمت این معما را


غزل گفتی ودُر سفتی بیاوخوش بخوان حافظ


که برنظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

halaj
Sunday 17 January 2010-1, 10:40 AM
آی ..... انسان
اي سوار سركش مغرور!
اي شتابان رهرو گمراه!
اي بغفلت مانده ي خود خواه!
هان..!عنان بركش سمند باد پايت را
نيك بنگر گوشه اي از بيكران ملك خدايت را
لحظه اي با چشم بينش كهكشان ها را تماشا كن
چشم سر بربند-
چشم دل بگشاي
روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا كن
هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست
بيكران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست
جاده هاي كهكشان تابي نشان جزرد پايي نيست
زير سقف آفرينش-
صد هزاران جرم رخشان است كز چشم تو پنهان است
اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند
كوردل آنكس كه پندارد خدايي نيست
آي... انسان!
اي سوار سركش مغرور!
گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را
كي توان با جسم خاكي رفت تا عرش خداوندي؟
بارگاه حقتعالا را بجز يكتا پرستي رهنمايي نيست
***
هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:
اين جهان آفرينش را خدايي هست
در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست
بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه
تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را
ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند
بنده شو اي سركش خودخواه
تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را
خويش را گر نيك بشناسي-
ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را
***
آي... انسان!
اينكه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند
گوش دل بر خاك نه تا بشنوي فرياد قارون را
آن نگونبختي كه پردكرد از طلا صحرا وهامون را
اينك اينك ميزند فرياد:
جاي زر،صندوق چشمم خانه مار است
سينه ام از خاك گورستان گرانبار است
***
اي بغفلت مانده ي خودخواه!
آيد آنروزي كه بيني بار و برگت نيست
چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست
آن زمان فرياد برداري:
كاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست
اينهمه ياقوت آتش رنگ-
آيتي از خون دلهاي پريشانست
توده ي سيمين مرواريد-
يادگار صد هزاران چشم گريانست
***
آي... انسان!
اي طلاها را خدا خوانده!
اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-
روزگاري ميرسد كز خاك بر خيزي
از ره درماندگي خاك قيامت را بسر ريزي
تا كه چشمت بر عذاب جاودان افتد-
چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوي بگريزي
***
بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را-
بركشي از بيم كيفر،تلخ فرياد ندامت را:
كاي خدا راه رهايي كو؟
از چنين سوزنده آتش ها-
سايبان از رحمت و لطف خدايي كو؟
ناگهان آيد سروش از غيب:
اي سيه روز سيه كردار!
زرپرستان و ستمكاران بد آئين وبدخو را-
دربساط عدل ما آسوده جاني نيست
كيفر غولان مردم خوار-
جز عذاب جاوداني نيست.
آي... انسان!
اي بسا شب مست خفتي در كنار كيسه هاي زر
ليك دانستي ندانم يا ندانستي-
سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود
جاي نان در پيش چشم كودكاني خرد-
ناله بود و دردبودو چشم گريان بود
***
آي... انسان! سركشي بس كن
عقربكهايزمان در صد هزاران سال
بر شمرده تك نفسهاي بسي فرعون و قارون را
چشم ماه و ديده ي خورشيد-
ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را
***
ميبرد شط زمان مارا
مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست
دل منه بر شوكت دنيا
اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست
اين طلايي را كه تو معبود ميخواني-
جز بلاي خانه سوزي نيست
***
روزو شب شط زمان جاريست
آنچه ميماند از اين شط خروشان نيك كرداريست
خاطري را شاد بايد كرد
جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد
آزمندي ها زبيماريست
زر پرستي آتش اندوزيست
رستگاري در سبكباريست

parneyan
Sunday 17 January 2010-1, 09:23 PM
به نام او

انسان را (اینسان)معنا کرد

ودلم را بی صدا اینسان شکست!!

و اکنون که می رود صدای شکستن قلبم در زیر گامهایش احساس می شود

کافی است برگی برداری و خش خش غم انگیز صدایش را بشنوی

دل خسته ی من است!!

مرداب نگاهت تکیه گاه بود

حیف از نگاهم که نیلوفرانه بر آن شکفت


پروین به کجروان سخن از راستی چه سود

کیست در زمانه آن که نرنجد ز حرف راست

کیست هان کیست؟!

کیست که دل غمدیده را سامان دهد

کیست که مرهم نهد بر زخم کهنه؟

کیست که بی توقع دست در دامان نگاه شکسته نهد

کیست پاسبان دختر کبریت فروش؟

شب عجب اسرارها دارد

شب عجب رازها نهان دارد

کاش معمای عشق را می گشودم

کاش نگاه عشق را می کشیدم

در جایی که ساحل می گرید

در جایی که قلم خونبار می شود
....:icon_pf(38):

افگار
Sunday 17 January 2010-1, 09:29 PM
سلامی چو بوی خوش آشنایی

بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان

بدان شمع خلوتگه پارسایی

نمی‌بینم از همدمان هیچ بر جای

دلم خون شد از غصه ساقی کجایی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا

فروشند مفتاح مشکل گشایی

عروس جهان گر چه در حد حسن است

ز حد می‌برد شیوه بی‌وفایی

دل خسته من گرش همتی هست

نخواهد ز سنگین دلان مومیایی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند

که در تابم از دست زهد ریایی

رفیقان چنان عهد صحبت شکستند

که گویی نبوده‌ست خود آشنایی

مرا گر تو بگذاری ای نفس طامع

بسی پادشایی کنم در گدایی

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز همصحبت بد جدایی جدایی

مکن حافظ از جور دوران شکایت

چه دانی تو ای بنده کار خدایی

halaj
Monday 18 January 2010-1, 08:55 PM
دیوانه نور عاطفه غربال می کند

خورشید را درون خودش چال می کند
از پیچ رادیو به جهان گوش میدهد
اخبار روز را همه دنبال می کند
اما هنوز اول یک نام کهنه را
بر روی بازوان دلش خال می کند
تصنیف ((کاروان)) وسپس چند قطره اشک
دیوانه با صدای بنان حال میکند

دیوانه مرده است و ماشین شهردار
دیوانه را بدون کفن چال می کند

افگار
Monday 18 January 2010-1, 11:33 PM
عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد

احوال دلم باز دگر باره دگر شد

عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود

آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

تا صاعقه‌ی عشق تو در جان من افتاد

از واقعه‌ی من همه آفاق خبر شد

تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد

از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

در حسرت روزی که شود وصل تو روزی

روزم همه تاریک بر امید مگر شد

بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم

تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

هان ای دل خاقانی خرسند همی باش

بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

parneyan
Tuesday 19 January 2010-1, 08:57 PM
الا یا ایها الساقی ادرکأسا وناولها



که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها



به بوی نافه ای کآخر صبا زان طره بگشاید



ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد دردلها



مرادرمنزل جانان چه امن عیش چون هردم



جرس فریاد می دارد که بربندید محملها



به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید



که سالک بی خبر نبود زراه ورسم منزلها



شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هایل



کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها



همه کارم زخودکامی به بدنامی کشید آخر



نهان کی ماند آن رازی کزوسازند محفلها



حضوری گر همی خواهی ازاوغایب مشو حافظ

متی ما تلق من تهوی دع الدنیا واهملها

افگار
Wednesday 20 January 2010-1, 05:02 PM
آن شب که صبح روشن اندامت
از آسمان اینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من
از خجلت برهنگی خویش می گریست
من در کنار او
از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم
سر در میان موی تو می بردم
بر سینه ی بلند تو می خفتم
تا با تو در برهنه ترین لحظه های خویش
محرم تر از تمامی ایینه ها شوم
میل هزار سال تو را دوست داشتن
در من نهفته بود
من از تب طلایی چشمانت
آهنگ تند نبض تو را می شناختم
قلب شتابناک جهان در تو می تپید
من ، طعم تشنگی را در بوسه های تو
هر بار می چشیدم وسیراب می شدم
در آن شب سیاه زمستانی
بازوی آتشین توگرمای روز را
بر پشتم از دو سوی گره می زد
دست تو ، آفتاب بهاران بود
بر پشت سرد من
من از لهیب دست تو بی تاب می شدم
وقتی که صبح پنجه به در کوبید
انگشت های نرم تو چابک تر از نسیم
نازک ترین حریر نوازش را
بر پیکر برهنه ی من می بافت
روح تو در تمام تن من
از رشته های موی
تا ریشه های دل جریان داشت
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو می چکیدم ، من آب می شدم
ای مهربان دور
کنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم
ایا تو را به خواب توانم دید ؟
یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
ایا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی
نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟
ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
از بوی گیسوان تو می مردم
کاش آن شب از کرانه ی آغوشت
یکسر به بیکرانی پرتاب می شدم

parneyan
Thursday 21 January 2010-1, 06:28 AM
به نام یگانه سکاندار کشتی زندگی:icon_pf2 (61):




مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست

واله وشیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم زعشق شکّر و بادام دوست

زلف او دام است و خالش دانه ی آن دام ومن

بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست

سر زمستی بر نگیرد تا به صبح روز حشر

هرکه چون من درازل یک جرعه خورد ازجام دوست

بس نگویم شمّه ای از شرح شوق خود ازآنک

درد سر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست

گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا

خاک راهی کان مشرّف گردد ازاقدام دوست

میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست

حافظ اندر درد او می سوز وبی درمان بساز

زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست

الهی به امید تو

افگار
Thursday 21 January 2010-1, 08:14 PM
ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم


وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم



ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم


وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم



ای بی‌کسان ای بی‌کسان جاء الفرج جاء الفرج


هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم



ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من


صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم



ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم


زیرا که مطلق حاکمم ممن کنم کافر کنم



ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما


خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم



تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی


سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم



من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم


من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم



ای سردهان ای سردهان بگشاده‌ام زان سر دهان


تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم



ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان


آن دم که ریحان‌هات را من جفت نیلوفر کنم



ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی


چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم



ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی


حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

parneyan
Friday 22 January 2010-1, 06:22 AM
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

...

کاش از آن خم خانه که حافظ را نوشاندند

جامی نصیب من بیچاره می شد

کاش دلم را به سراپرده ی می بردند که فائز وار مروارید شعر بسراید

...

بیا که از ازلم با تو آشنایی هست
...

حافظا زندگانی دنیا جز غم و ماتم و مصیبت نیست

حافظا در دل زمین و زمان غیر حسرت به جز شقاوت نیست

...

حرص مال و ثروت اندوزی

کسب نگاههای عاشقانه

مد و مد و مدپرستی وتقلید

نگاه دختران وطنم را آکنده

کجاست سرزمین حافظان وحی

کجاست مکتب داران لبریز از شوق یاد گیری کلام وحی

...

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
...

کجاست سمفونی دل انگیز حیات

شاخسار زندگی برگهای زرد پاییزی بسیار دارد
...

خش خش برگها گذر عمر ماست و ما نمی دانیم

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

...

کجاست جامهای زرین و میکده های عرفان

کجاست که دلم برای یک ذره ملکوت پر می زند

...

نسیم خنک صبحگاهی چرا تنها نشسته ای؟

خبری بیاور

از دیار شهیدان

از دیار گلگون کفنان

...

باز یاران نوید آوردند

برگ یاس سپید آوردند

...

چشمانم را می بندم و می گشایم

انگار برگهای عمر هنوز دارد خش خش می کند!!

...

مرگ من روزی عجیب خواهد رسید

روزی که دلم سرشار از رسیدن است

خدایا مرگ مرا روزی بیافرین که پاک و مطهر باشم

...

چون سایه ی مرغان هوا در سفر خاک

آزار به موری نرساندیم و گذشتیم

آمین یارب :icon_pf(28):

افگار
Friday 22 January 2010-1, 02:08 PM
فریاد از این فرزانگان!
خون شد دل از دلدادگان
خانه کجاست؟ یار در قفس
ای عشق ببر از ما نفس
امان از عشق بی رنج دل
شرمنده ایم یارانِ دل
مستیم اگر با چشم تر
برگیر زما این چشم سر
خوابم کنید بیدار کجاست؟
درمان زاو، دردها زماست
ساقی مرو جانم مرو
مستم زتو ، بی مِی مرو
مشکن دلم با خون دل
وای نزد تو مجنون خجل
پنهان بگو در گوش من
باده کجاست؟ مِی نوش من
لطفها دارم از چشم تو
شام غریب دارم زتو
باده فروش جامم خرید
نام تو از جانم شنید
چون می روی آهسته تر
پنهان مکن خون جگر

halaj
Saturday 23 January 2010-1, 06:06 PM
بغضی شکست شانه مردان ایل را
دستی شکافت دامن دریای نیل را
وقتی که ظلمت از سر دنیا گذشته بود
در من دمید بار دگر جبرییل را
آرام بر تمام شعورم جوانه زد
آغاز کرد حادثه ای بی دلیل را
شاید مرا حقیقت این عشق بی دلیل
آن سان شهید کرد که سید خلیل را
من توی چار چوب جهان جا نمی شوم
کاری بکن که بشکنم این مستطیل را

افگار
Saturday 23 January 2010-1, 10:44 PM
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است


چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا


کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم


آخر سال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سال نیست


در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست


چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست


اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی


گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست


احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار


می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود


با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

افگار
Monday 25 January 2010-1, 12:07 PM
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

parneyan
Saturday 30 January 2010-1, 08:33 PM
سلام که نام اوست:icon_pf2 (85):


ببین که عمر به پایان رسید و هنوز

هزار غنچه ی نشکفته در دل است مرا

ببین که چهره ی زیبای آرزو و امید

به رغم پیک اجل در مقابل است مرا

...

گوش ترحمی کو؟

کز ما نظر نپوشد

دست غریق یعنی:

فریاد بی صدایم!:icon_pf(22):

...

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

پس روی بهشت کس نخواهد دیدن!:icon_pf(21):

...

یارب به امید کرمت روی به راه آوردیم

دریاب که در دیگر نه می شناسیم و نه می خواهیم

یاکریم هم صدایش غمگین است

کبوتر دلم را پرواز ده

...:icon_pf2 (67):

halaj
Sunday 31 January 2010-1, 07:07 PM
برخیز و مخور غم جهان گذران

بنشین و دمی به شادمانی گذران

در طبع جهان اگر وفایی بودی

نوبت بتو خود نیامدی از دگران

parneyan
Sunday 31 January 2010-1, 08:55 PM
می شه برم به آسمون

کنار ابرا بشینم

یعنی می شه؟!

بال بزنم کنار اون فرشته ها:-?

شب که می شه

امانت فرشته ها رو پس می دم

می آم یواش روی زمین

می گم که :

مردم زمین اون بالاها یه قصر خوب و آبیه!:icon_pf2 (71):

بالا بریم می رسیم به قصر خدا

خدایی که تنها خداست واسه ی ما

سجده قشنگ و باصفاست

بیایید با هم سجده بریم

رو به سمت قبله بریم

نماز بخونیم

طواف کنیم

دلامونو صاف کنیم

یاد کنیم

از وعده ی دیدار دوست

خانه ی دوست کجاست؟!:icon_pf2 (52):

...

parneyan
Friday 5 February 2010-1, 07:36 AM
آن چه در سوگ تو اي پاك تر از پاك گذشت
نتوان گفت كه هر لحظه چه غمناك گذشت

چشم تاريخ در آن حادثه تلخ چه ديد
كه زمان مويه كنان از گذر خاك گذشت

سر خورشيد بر آن نيزه خونين مي گفت
كه چه ها بر سر آن پيكر صد چاك گذشت

جلوه روح خدا در افق خون تو ديد
آن كه با پاي دل از قله ادراك گذشت

مرگ هرگز به حريم حرمت راه نيافت
هر كجا ديد نشاني ز تو چالاك گذشت

آب شرمنده ايثار علمدار تو شد
كه چرا تشنه از او اين همه بي باك گذشت

بر تو بستند اگر آب، سواران سراب
دشت دريا شد و آب از سر افلاك گذشت

با حديثي كه ملائك از ازل آوردند
سخن از قصه عشق تو ز لولاك گذشت

سلام بر حسین(ع)

...

parneyan
Thursday 11 February 2010-1, 08:29 AM
كبوتر جان چه تنهايي
از آن بالا بيا پايين
برايت نامه اي دارم
بيا بر شانه ام بنشين

تو پيغام مرا اكنون
ببر با خود به آن مرقد
بِپَر همراه قلب من
برو بنشين بر آن گنبد

برو آنجا كه خوابيده
امام مهربان من
سلامي كن، دعايي كن
در آنجا از زبان من

زيارتنامه او را
بخوان آهسته آهسته
به جاي من بزن بوسه
تو بر آن چار گلدسته
...

parneyan
Saturday 13 February 2010-1, 08:39 AM
«اللهم صل علی محمد و آل محمد»




سینه از آتش دل درغم جانانه بسوخت



آتشی بود دراین خانه که کاشانه بسوخت



تنم از واسطه ی دوری دلبر بگداخت



جانم ازآتش مهررخ جانانه بسوخت



سوز دل بین که زبس آتش اشکم دل شمع



دوش برمن ز سر مهر چو پروانه بسوخت



آشنایی نه غریب است که دلسوز من است



چون من ازخویش برفتم دل بیگانه بسوخت



خرقه ی زهد مرا آب خرابات ببرد



خانه ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت



چون پیاله دلم ازتوبه که کردم بشکست



همچو لاله جگرم بی می وخمخانه بسوخت



ماجرا کم کن وبازآ که مرا مردم چشم



خرقه از سر به در آورد وبه شکرانه بسوخت



ترک افسانه بگو حافظ ومی نوش دمی



که نخفتیم شب وشمع به افسانه بسوخت




...:icon_pf2 (11):

parneyan
Monday 22 February 2010-1, 08:02 PM
نمازی از جنس سپیده می خواهم یارب...:icon_pf2 (85):



برآيد به هر صبحدم آفتاب



گشايد جهان ديده خود ز خواب

جهان آفرين زندگاني دهد

به جان هستي جاوداني دهد


زمان شادي و غم به يكسان دهد


نصيب تو را سخت و آسان دهد

ره عمر پيوسته هموار نيست


تو را بخت كه يار و گه يار نيست



به نور محبت جهان روشن است


دل از دوستي سر خوش و ايمن است

دل ما اگر جايگاه خداست


يقين دان كه از تيرگيها جداست



خدا در دل و جان پاكان بود



همان جاست يزدان كه ايمان بود



...:-?

samiya
Sunday 7 March 2010-1, 09:59 PM
دوست داشتن همیشه گفتن نیست
گاه نگاه است و سکوت

parneyan
Thursday 11 March 2010-1, 05:24 AM
همای اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

شبی که ماه مُراد از افق شود طالع

بوَد که پرتو نوری به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کی اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فدای لبش شد خیال می بستم

که قطره ای ز زلالش به کام ما افتد

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز

کزین شکار فراوان به دام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی

بوَد که قرعه ی دولت به نام ما افتد

ز خاک کوی تو هرگه که دم زند حافظ

نسیم گلشن جان در مشام ما افتد

samiya
Thursday 11 March 2010-1, 12:59 PM
مرا اینگونه باور کن کمی تنها کمی از یادها رفته خدا هم ترک ما کرده

خدا دیگر کجا رفته

parneyan
Thursday 18 March 2010-1, 01:56 PM
با اجازه ی سید اشرف:

باز در شهر خبرهای دگر می بینم

همه جا ولوله ی قند و شکر می بینم

گوشها را همه از غلغله کر می بینم

این چه شوری است که در دور قمر می بینم

همه آفاق پر از فتنه و شر می بینم

خواب خوش گشته به مردان خدا ترس حرام

دین شده مضمحل و گشته شریعت گمنام

هیچ کس نیست که یاری بکند از اسلام

هر کسی روز خوشی می طلبد از ایام

عجب این است که هر روز بتر می بینم

نیست از غیرت و انصاف و دیانت خبری

گشته قرآن خدا خوار به هر رهگذری

کن به قرآن کمک ای شیعه ی اثنی عشری

آخر ای شیعه تو هم امت خیر البشری

گرچه من این سخنان را به هدر می بینم

کس نفهمید که این خاک چه بر سر دارد

چه خیالی به سر این ملت مضطر دارد

هرکه را می نگری دیده ز خون تر دارد

هیچ رحمی نه برادر به برادر دارد

هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم

شد هوا گرم برو جانب شمران یاهو

در لب چشمه بخور مرغ و فسنجان یاهو

هر دم از دوغ عرب ریز به فنجان یاهو

به فقیران بنما بخشش و احسان یاهو

کاین سخن خوب تر از لعل و گهر می بینم

...:-?:icon_pf2 (7)::icon_pf2 (87):8->

parneyan
Monday 29 March 2010-1, 09:18 PM
وسلام که نام اوست

یارب ز ره راست نشانی خواهم

از گم شده ی خویش بیانی خواهم

از هرچه بگویند به جز دوست بد است!

از راحت جان راحت جانی خواهم

....

اگر چه غالبی از دشمن ضعیف بترس

که تیر آه سحر بی نشانه می آید

...

در خدمت خلق بندگی ما را کشت

وندر پی نان دوندگی ما را کشت

هم محنت روزگار و هم منّت خلق

ای مرگ!بیا که زندگی ما را کشت

...

بهار عاشقان از راه می آید کمی آهسته تر ای غم!

دل مجنون کنار ماه می آید کمی آهسته تر ای غم

دل تنگ مرا دریاب ای ابر ای ابر نظر پنهان

سحر دلخواه می آید کمی آهسته تر ای غم

...

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم عتر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده ی مستانه زدند

...

که می آید به سروقت دل ما

جز پریشانی؟

که می پرسد به غیر از سیل

راه منزل مارا؟!

...

زندگی دشت غم است چه توان کرد در این دشت غریب

غم و شادی به هم است

به خدا لحظه ی شادی چه کم است

چه کم است

چه کم است

...

نام لیلی به سر تربت مجنون مبرید

بگذارید که بیچاره قراری گیرد!

...

دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد

آشیان هر جا گرفتم لانه ی صیاد شد

...

ز گیسویت پریشانم قسم بر نوش لبهایت

تو خود دانی که شیرین تر از اینم نیست سوگندی

...

زندگی هنگامه ی فریادهاست

سرگذشت در گذشت یادهاست

...

باوفاست غم!

....:icon_pf2 (47):

parneyan
Wednesday 7 April 2010-1, 10:09 PM
الا یا ایها الساقی ادرکأسا وناولها



که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها



به بوی نافه ای کآخر صبا زان طره بگشاید



ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد دردلها



مرادرمنزل جانان چه امن عیش چون هردم



جرس فریاد می دارد که بربندید محملها



به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید



که سالک بی خبر نبود زراه ورسم منزلها



شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هایل



کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها



همه کارم زخودکامی به بدنامی کشید آخر



نهان کی ماند آن رازی کزوسازند محفلها



حضوری گر همی خواهی ازاوغایب مشو حافظ



متی ما تلق من تهوی دع الدنیا واهملها

...:icon_pf(13):

جیرجیرک
Wednesday 21 April 2010-1, 08:43 PM
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم:icon_pf2 (17):

parneyan
Friday 23 April 2010-1, 12:41 PM
سلام:icon_pf(42):



پادشاها جرم ما را درگذار


ما گنهکاریم و تو آمرزگار


تو نکوکاری و ما بد کرده ایم


جرم بی اندازه بی حد کرده ایم


سالها در بند عصیان گشته ایم


آخر از کرده پشیمان گشته ایم


دائما" در فسق و عصیان گشته ایم


هم قرین نفس و شیطان مانده ایم


روز و شب اندر معاصی بوده ایم


غافل از امر و نواهی بوده ایم


بی گنه نگذشت بر ما ساعتی


با حضور دل نکردم طاعتی


بر در آمد بنده ی بگریخته


آبروی خود به عصیان ریخته


مغفرت دارد امید از لطف تو


زان که خود فرموده ای:لاتقنطوا


بحر الطاف تو بی پایان بود


ناامید از رحمتت شیطان بود


نفس و شیطان زد کریما راه من


رحمتت باشد شفاعت خواه من


چشم دارم از گنه پاکم کنی


پیش از این کاندر لحد خاکم کنی


اندر آن دم کز بدن جانم بری


از جهان با نور ایمانم بری


(کریما:سعدی شیرازی)


التماس دعا

:icon_pf2 (11)::icon_pf2 (20):

parneyan
Friday 30 April 2010-1, 11:00 AM
به نام او:icon_pf2 (85):

ای سحاب رحمت دستانم را بگیر

دلی که از غم عشق تهی بوَد دل نیست

خوشا کسی که ز عشق بتی غمی دارد

...

زخم فرهاد و من از یک تیشه بود

او به سر زد من به پای خویشتن

...

مرا به علت بیگانگی ز خویش مران

که دوستان وفادار بهتر از خویشند

...

مرا به بهشت بشارت مده

که بهشت دیدار دوستان است

مرا به یاری برسان که جز درس وفا نخوانده

جز نظر شرم و حیا ندیده

و جز تلاوت یاس در بر ندارد

...

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

...

خبری رسان که از بی خبران خبر گیرم!

یا همتی برسان که از عالم جان بال و پر گیرم

...

زنده و جاوید ماند آن که نکو نام زیست

کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را

...

در بهشت ار وعده ی دیدار نیست

جان عاشق را به جنّت کار نیست

...

او در کمال گرمی و من در کمال شوق

در حیرتم که باعث چندین حجاب چیست

...

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام

نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

...

یارب نظر تو برنگردد

...:icon_pf2 (67)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (4):

parneyan
Monday 17 May 2010-1, 08:02 PM
به نام زیبای او

دلی کز معرفت نور و صفا دید

ز هر چیزی که دید اول خدا دید

...

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندر این یک میم غرق است

...

چو عارف با یقین خویش پیوست

رسیده گشت مغز و پوست بشکست

...

ولیّ و شاه و درویش و توانگر

همه در تحت حکم او مسخّر

...

درون هر بتی جانی است پنهان

به زیر کفر ایمانی است پنهان

...

زفیقانی که با تو در طریقند

پی هزل ای برادر هم رفیقند

به کوی جدّ اگر یک دم نشینی

از ایشان من چه گویم تا چه بینی

...

بیا ساقی آن می که جان پرور است

دل خسته را همچو جان در خور است

بده کز جهان خیمه بیرون زنم

سراپرده بالای گردون زنم

...

کنون نه نیستم در خود نه هستم

نه هشیارم نه مخمورم نه مستم

...

چرا گردید نامش عرش رحمان

چه نسبت دارد او با قلب انسان

...

تفکر کن تو در خلق سماوات

که تا ممدوح حق گردی در آیات

...

عروض و قافیه معنی نسنجد

که هر ظرفی در او معنی نگنجد

...

یارب نظر تو برنگردد


...:icon_pf2 (61):

parneyan
Friday 28 May 2010-1, 08:03 PM
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن براین غریب



گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب



گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار



خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب



خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم



گر زخار وخاره سازد بستر وبالین غریب



ای که درزنجیر زلفت جای چندین آشناست



خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب



می نماید عکس می بر رنگ روی مهوشت



همچو برگ ارغوان برصفحه ی نسرین غریب



بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رُخَت



گرچه نبوَد درنگارستان خط مشکین غریب



گفتم ای شام غریبان طرّه ی شب رنگ تو



در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب



گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

دور نبوَد گر نشیند خسته ومسکین غریب

don.Diego
Tuesday 31 August 2010-1, 08:42 PM
سجده در مسجد حسينا مشکل است
اين بنا از دل نباشد، از گل است

اين خصان با مال مردم زند‌ه اند
جملگی اندر نماز و سجده‌اند

دم ز راه و رسم سلمان می زنيم
لاف اسلام و مسلمان می زنيم

کاشکی از نسل سلمان می شديم
لحظه ای يک دم مسلمان می شديم

سجده بر پست و رياست می کنيم
با خدا هم ما سياست می کنيم

کو نشانی که شما اهل دليد
جملگی تان بر نماز باطليد

می چکد شک بر سر سجاده‌ها
وای از روزی که افتد پرده‌ها

ما خدايان زيادی ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم

khar magas
Tuesday 31 August 2010-1, 08:52 PM
حذف شد بی معنی بود همین!

parneyan
Wednesday 1 September 2010-1, 08:43 PM
ای در خور اوج!


آواز تو در کوه سحر


وگیاهی به نماز


غمها را گل کردم


پل زدم از خود تا صخره ی دوست


من هستم و سفالینه ی تاریکی


وتراویدن راز ازلی


سر بر سنگ


وهوایی که خنک


وچناری که به فکر


و روانی که پر از ریزش دوست


خوابم چه سبک


ابر نیایش چه بلند


وچه زیبا بوته ی زیست


وچه تنها من!


تنها من و سرانگشتانم در چشمه ی یاد


وکبوترها لب آب


هم خنده ی موج


هم تن زنبوری بر سبزه ی مرگ


وشکوهی در پنجه ی باد


من از تو پرم


ای روزنه ی باغ هماهنگی کاج و من و ترس!


هنگام من است


ای در به فراز


ای جاده به نیلوفر خاموش پیام!


(سهراب)


...


چه دلم غم دارد


و هیچ کس خبر ندارد

...:icon_pf2 (11):

don.Diego
Wednesday 1 September 2010-1, 09:21 PM
باز بوی باورم خاکستریست
صفحه های دفترم خاکستریست

پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم

پیرها زهر هلاهل خورده اند
عشق ورزان مهر باطل خورده اند

باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفدیده مولا کجاست


نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است

دست ها را باز در شبهای سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد

مژدگانی ای خیابان خوابها
می رسد ته مانده بشقابها

در صفوف ایستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز

سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ

گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها

من به در گفتم و لیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیواره

با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی

غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست

parneyan
Thursday 2 September 2010-1, 09:06 PM
کس نیست که افتاده ی آن زلف دو تا نیست



در رهگذر کیست که دامی زبلا نیست



چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان



همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست



روی تو مگر آینه ی لطف الهی است



حقّا که چنین است و دراین روی و ریا نیست



نرگس طلبد شیوه ی چشم تو زهی چشم



مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست



از بهر خدای زلف مپیرای که مارا



شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست



بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز



در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست



تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است



جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست



دی می شد و گفتم:صنما عهد به جای آر



گفتا:غلطی خواجه در این عهد وفا نیست



گر پیر مغان مرشد ما شد چه تفاوت



در هیچ سری نیست که سرّی زخدا نیست



عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت



با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست



در صومعه ی زاهد و در خلوت صوفی



جز گوشه ی ابروی تو محراب دعا نیست



ای چنگ فرو برده به خون دل حافظ



فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست




...:icon_pf(22):

don.Diego
Thursday 2 September 2010-1, 11:24 PM
راه ما از شما جدا شده.. کرک وارونه پر بها شده

از جراحت پریم یا مولا.. خون دل می‌خوریم یا مولا

چه قسم‌ها که نابجا خوردیم.. و ندیدیم از کجا خوردیم

ناله ساز را نمی‌فهمیم ... شور آواز را نمی‌فهمیم

آن‌که پایش به جبهه جا مانده‌است.. چند سالی‌است بی عصا مانده‌است

از پس‌انداز چندساله فقط.. در کَفَش چند پینه جا مانده‌است

در همین شهر در میان شما.. یک نفر در معاش وا مانده‌است

چقدر راه تا خدا مانده‌است... چقدر راه تا خدا مانده‌است

parneyan
Friday 3 September 2010-1, 03:07 PM
:icon_pf(42):

من لاله ی آزادم خود رویم و خود بویم

در دشت مکان دارم هم فطرت آهویم

آبم نم باران است فارغ زلب جویم

تنگ است محیط آن جا در باغ نمی رویم


من لاله ی آزادم خود رویم و خود بویم

در دشت مکان دارم هم فطرت آهویم

از خون رگ خویش است گر رنگ به رخ دارم

مشاطه نمی خواهد زیبایی رخسارم

بر ساقه ی خود ثابت فارغ ز مددکارم

نی در طلب یارم نی در غم اغیارم

من لاله ی آزادم خود رویم و خود بویم

...

خدا آن ملتی را سروری داد

که تقدیرش به دست خویش بنوشت

به آن ملت سروکاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کشت

...

یارب خودت روز جهانی قدس به داد فلسطین برس

یارب نظر تو برنگردد

...:icon_pf(42):

don.Diego
Friday 3 September 2010-1, 08:38 PM
من خواب دیده ام که کسی میآید
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی میپرد
و کفشهایم هی جفت میشوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره ی قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده ام

parneyan
Friday 3 September 2010-1, 09:22 PM
سرچشمه ی رویشهایی

دریایی

پایان تماشایی

تو تراویدی

باغ جهان تر شد

دیگر شد

...:icon_pf(42):

parneyan
Tuesday 12 October 2010-1, 07:51 PM
بزرگداشت حافظ

حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافی است

طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس

باز هم کنارت جمع شدند

مثل جویبارهای روان!

و بزرگداشت تو بود

صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است

وقت گل خوش باد کز وی وقت می خواران خوش است

خوشا آنان که با عزت ز گیتی بساط خویش برچیدند و رفتند

زکالاهای این آشفته بازار محبت را پسندیدند و رفتند

...

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

...

کاش جرعه ای از جام وصال به من می رسید!

کاش می عرفان از پری وشی می گرفتم

که حوری بهشتی با تار گیسوانش غبار روب خانه اش می شد!

...

عشق همیشه برپاست

...:icon_pf(51):

don.Diego
Tuesday 12 October 2010-1, 08:11 PM
کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمی‌دانم ....به تاریکی در افتادم ره روشن نمی‌دانم
ندارم من درین حیرت به شرح حال خود حاجت .... که او داند که من چونم اگرچه من نمی‌دانم
چو من گم گشته‌ام از خود چه جویم باز جان و تن .... که گنج جان نمی‌بینم طلسم تن نمی‌دانم
چگونه دم توانم زد درین دریای بی پایان .... که درد عاشقان آنجا بجز شیون نمی‌دانم
برون پرده گر مویی کنی اثبات شرک افتد .... که من در پرده جز نامی ز مرد و زن نمی‌دانم
در آن خرمن که جان من در آنجا خوشه می‌چیند .... همه عالم و مافیها به نیم ارزن نمی‌دانم
از آنم سوخته خرمن که من عمری درین صحرا .... اگرچه خوشه می‌چینم ره خرمن نمی‌دانم
چو از هر دو جهان خود را نخواهم مسکنی هرگز .... سزای درد این مسکین یکی مسکن نمی‌دانم
چو آن گلشن که می‌جویم نخواهد یافت هرگز کس .... ره عطار را زین غم بجز گلخن نمی‌دانم

parneyan
Friday 5 November 2010-1, 04:22 AM
دارد از بی همدمی فریادمن رنگ سکوت

رازها در سینه دارم آشنای راز نیست

...

تنهایی ام خدایی است

تنهایی ام خدایی است

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

شیشه ی نازک تنهایی من

...
درسینه ی صد چاک نگنجد دل عارف

سیمرغ محال است قفس داشته باشد

...
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

...
تنهایی ام را دوست دارم با خداست

شیدایی ام را دوست دارم با خداست

...
معشوق دلفریبم دانای آشکار است

عالم نشانی از اوست اما نشان ندارد

...
در خلوت شبانه با می رسید یاران

این نورچشم و جان است مانندمه به باران!

...

یارب از کوی تو یک راه مرا یاری ده

یارب از این شب گردون به دلم باری ده

به جز از غم نتوانم که دلم شاد نزیست

یارب از گردش ایام به من یاری ده!
...

شب دراز است و قلندر بیدار

هرچه خواهی بکن ای شب شب تار!

دل من در طلب مهرخ ساقی خون شد

دل تو در طلب دیدن او از یک بار

...

یارب نظر تو برنگردد

...:icon_pf(28)::icon_pf(42):

parneyan
Friday 28 January 2011-1, 10:11 PM
زآشنایی مردم شدیم بیگانه

خوشا کسی که غریبانه در دیارخوداست

هرکس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

از دوست

ازدوست

بپرسیدکه جرا

که چرا که چرا...

به جز رقیب که در آرزوی مرگ من است

کسی زحال من ناتوان خبرنگرفت

...

وفاداری نمی داند زمانه
زمانه از وفا در خاطرش نیست

وفا داری در این رسم ورسوم چیست؟!

به جز اشکی که برگونه روان است؟!

دلم دریا شده ای دوست ای دوست

دلم تنها شده ای دوست ای دوست

سراغم را نمی گیری تو از غم

رفیقش لوءلوء لالا شده ای دوست ای دوست

...

:icon_pf(22):

parneyan
Sunday 20 March 2011-1, 07:21 AM
و سلام که نام اوست

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش

زده ام فالی و فریاد رسی می آید

...

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود

هر کاو نکاشت مهر و زخوبی گلی نچید

در رهگذار باد نگهبان لاله بود

...

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

...

در دامن گل نسیم نوروز خوش است

در صحن چمن روی دل افروز خوش است

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست

خوش باش و مگو زدی که امروز خوش است

...

نوروز باستانی مبارک

:icon_pf(42)::icon_pf2 (76)::icon_pf(19)::icon_pf(53):

ghazale keshavarz
Thursday 24 March 2011-1, 01:00 AM
دست از طلب ندارم تا كام من بر آيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

parneyan
Friday 25 March 2011-1, 08:18 PM
دلی که از غم عشقی تهی بود دل نیست

خوشا کسی که زعشق بتی غمی دارد

...:icon_pf2 (85)::icon_pf2 (67)::icon_pf(45)::icon_pf2 (4):

ghazale keshavarz
Sunday 27 March 2011-1, 08:29 PM
مژده وصل بده كز غم هجرت ديگر
طاق شد طاقت من سوخت شكيبايي من

ريزد از هر مژه ام رشته گوهر بر خاك
بس گهر خيز بود ديده دريايي من

parneyan
Saturday 2 April 2011-1, 12:13 PM
سلام خانوم گل بیاشکل مشاعره اش کنیم یعنی آخرحرفاش شعرانتخاب کنیم باحالترمی شه!!ممنون تومثل گلی!!:icon_pf2 (85)::icon_pf(45)::icon_pf2 (4):

نیم روز آمد

بوی نان ازآفتاب سفره تا ادراک جسم گل سفرمی کرد

مرتع ادراک خرّم بود

دست من دررنگهای فطری بودن شناور شد

پرتقالی پوست می کندم

شهردرآیینه پیدا بود

دوستان من کجا هستند؟

روزهاشان پرتقالی باد!

...:icon_pf2 (85)::icon_pf(45)::icon_pf2 (85):

ghazale keshavarz
Monday 4 April 2011-1, 01:01 AM
باشه حالا كه ما دوتا فقط به اين بخش سر ميزنيم

دارد وفايي آرزوي ديدن ترا
شايد ز راه لطف بيايي كنار من

راستي اسم واقعيتون؟؟؟؟

parneyan
Monday 4 April 2011-1, 08:35 PM
سلام به روی ماهتون اسم واقعی من بنده ی خدا:icon_pf(19)::icon_pf(42)::icon_pf(53)::icon _pf(19):

نصفه شب بود،ازتلاطم میوه

طرح درختان عجیب شد

رشته ی مرطوب خواب ما به هدررفت

بعد

دست در آغاز جسم آب تنی کرد

بعد،دراحشای خیس نارون باغ

صبح شد

«سهراب سپهری»

ghazale keshavarz
Monday 4 April 2011-1, 09:58 PM
خيلي واضح بود....اسمتو ميگم.....
از جناب شمس تبريزي
دل من راي تو دارد سر سوداي تو دارد
رخ فرسوده زردم غم گوياي تو دارد

b.negar
Thursday 7 April 2011-1, 11:58 PM
بازدر چهره ی خاموش خیال خنده زد چشم گناه اموزت /باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه ی هستی سوزت/باز من ماندم و یک مشت هوس باز من ماندم و یک مشت امید/یاد ان پرتوی سوزنده ی عشق که ز چشمت به دل من تابید/بازدر خلوت من دست خیال صورت شاد تورا نقش نمود/بر لبانت هوس مستی ریخت درنگاهت عطش طوفان بود/یاد ان شب که تورا دیدم و گفت دل من با دلت افسانه ی عشق/چشم من دید در ان چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانه ی عشق/یاد ان بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله ی حسرت افروخت/یاد ان خنده ی بی رنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت/رفتی و در دل من مانده به جای عشقی الوده به نومیدی و درد/نگهی گم شده در پرده ی اشک حسرتی یخ زده در خنده ی سرد/اه اگر باز به سویم ایی دگر از کف ندهم اسانت/ترسم این شعله ی سوزنده ی عشق اخراتش فکند بر جانت.:icon_pf2 (11):

2NB
Friday 8 April 2011-1, 01:02 AM
گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست

گفتم که مرا دوست نداری گله ای نیست

رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

parneyan
Friday 8 April 2011-1, 08:28 AM
تو نوشین لب همه نوشی به کام من نمی آیی

تو مرغ عرش پروازی به دام من نمی آیی

تومهتاب منی اما به شام من نمی تابی

تو خورشید منی اما به بام من نمی آیی

«مهدی سهیلی»

ghazale keshavarz
Saturday 9 April 2011-1, 02:39 AM
امشب اي ماه بدرد دل من تسكيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني

هر شب از حسرت ماهي من و يك دامن اشك
تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني

استاد دل شكسته ها .....استاد شهريار

parneyan
Wednesday 4 May 2011-1, 02:09 PM
سلام روزت مبارک معلم عزیزم:icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85):

یک دم آهسته گذردرسرزلفش ای باد

که ز هر پیچ و خمش دل سردل می ریزد

:icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85):

درون خلوت دل با خیالت صحبتی دارم

که هجر خویش را از وصل مردم کم نمی دانم

:icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85):

مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم

به هوایی که مگر صید کند شهبازم

:icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85):

من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان

که مر این راز توان دیدن و گفتن نتوان

:icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85):

نی گلاب است این که بر رخسار مهوش می زنی

تا نسوزد عالمی آبی بر آتش می زنی

:icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85):

یک جهان بر هم زدم وزجمله بگزیدم تو را

من چه می کردم به عالم گر نمی دیدم تو را؟!

:icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (85):

آمد آن مه سینه را از داغها رنگین کنید

پادشاه حُسن آمد شهر را آیین کنید

درد عاشق را دوایی بهتر از معشوق نیست

شربت بیماری فرهاد را شیرین کنید

:icon_pf(23)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf(23)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf(23)::icon_pf2 (85)::icon_pf2 (52)::icon_pf2 (85):

در چمن بودم سرکویی به یاد آمد مرا

روی گل دیدم گل رویی به یاد آمد مرا

:icon_pf2 (52)::icon_pf2 (85)::icon_pf(23)::icon_pf2 (85)::icon_pf(23)::icon_pf2 (52)::icon_pf(23)::icon_pf2 (85)::icon_pf(23):

ghazale keshavarz
Monday 9 May 2011-1, 07:21 PM
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن بر آید
حافــــــــــــــــــــــ ـــــظ

parneyan
Friday 13 May 2011-1, 07:47 AM
سلام

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست

به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

...=d>

ghazale keshavarz
Saturday 14 May 2011-1, 12:03 AM
در پریشان روزگاریهای هجران شهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــریارا
یاد اگر پیشم بدان زلف پریش آید خوش آید
:(

parneyan
Thursday 14 July 2011-1, 08:13 PM
سلام

:icon_pf(51):

درآن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سرزخاک برآرم

به گفت و گوی تو خیزم به جست وجوی تو باشم

به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم

نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم

به خوابگاه عدم گرهزارسال بخسبم

زخواب عافیت آن گه به بوی موی تو باشم

حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم

جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم

می بهشت ننوشم زدست ساقی رضوان

مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم

هزاربادیه سهل است با وجود تو رفتن

وگرخلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

parneyan
Thursday 18 August 2011-1, 05:27 PM
سلام

زان می لعل که دل زنده کند هرخامی

گرچه ماه رمضان است بیاور جامی

...

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلی را

...

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

...

کو پیک صبح تا گله های شب فراق

با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم

...

معشوق چون نقاب ز رخ در نمی کشد

هر یک حکایتی به تصور چرا کنند؟

...

هرشب شب قدر است اگر قدر بدانی

...:icon_pf2 (67):

parneyan
Sunday 11 September 2011-1, 11:21 PM
هرجایِ دنیایی دلم اونجاست

من کعبه مو دورِ تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم



هرروز حِسِت تازه تر میشه

غرقِ تو میشم بلکه دریا شم

بیزارم از اینکه تمامِ عمر

از رویِ عادت ، عاشقت باشم



گاهی پرستیدن ، عبادت نیست

با اینکه سر رو مهر میذاری

گاهی برای دیدن عشقت

باید سر از رو مهر برداری



یک عمر هر دردی به من دادی

حس میکنم عینِ نیازم بود

جایی که افتادم به پای تو

زیباترین جایِ نمازم بود



هر جای دنیایی دلم اونجاست

من کعبه مو دور تو میسازم

من پشت کردم به همه دنیا

تا رو به تو سجاده بندازم

parneyan
Tuesday 4 October 2011-1, 08:20 PM
باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشيد پگاه مدرسه

از ميان کوچه های خستگی *** می گريزم در پناه مدرسه

باز می بينم ز شوق بچه ها *** اشتياقی در نگاه مدرسه

زنگ تفريح و هياهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنيد *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشيد *** سرخ بر تخته سياه مدرسه

...:icon_pf(19):

parneyan
Thursday 20 October 2011-1, 07:32 PM
اولین روز دبستان بازگرد

کودکی ها، شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی


بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند


یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود


آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس


روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است


سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود


فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید


ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم


ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم


یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت


دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ


خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید


باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار


بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد


کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود


جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم


لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش


یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر


یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من


بازگرد این مشقها را خط بزن

:icon_pf(19):

Hasti-1990
Saturday 25 February 2012-1, 10:46 AM
خــــــــيلي وقــــته ديــــگه بارون نزده
رنگ عشق به اين خيابون نزده....
خيلي وقته ابري پرپر نشده
دل آسمون سبک تر نشده...
خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده
.
.
.

آشنايان کهن را خبري از دل تنهايم نيست
غم دل با که بگويم که کسي يادم نيست
دلم ز دست زمانه بسي تنگ است
چه کنم که کار دنيا فقط نيرنگ است
نيرنگهاي دنيا هزار و يک رنگ است
خدا کند شود پيدا دلي که با دل من يک رنگ است

parneyan
Sunday 4 March 2012-1, 07:13 PM
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر های كوته بی اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون منی شيدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمی كردی سفر
این سفر راه قیامت می روی تنها چرا

( شهريار )

parneyan
Thursday 12 April 2012-1, 02:26 PM
به نام خدا



يادت اي دوست بخير
بهترينم خوبي؟
خبري نيست ز تو؟
دل من مي خواهدكه بداني بي تو كه دلم اندازه دنيا تنگ است
مي سپارم همه زندگيت را به خدا
خود را به كه بسپارم ؟
وقتي كه دلم تنگ است
پيدا نكنم همدل
دل ها همه از سنگ است
گويا كه در اين والي
از عشق نشاني نيست


گر هست يكي عاشقآلوده به صد رنگ است!

http://shoushdata.persiangig.com/Meshki-Eshghe/6q8x0cm.jpg

parneyan
Sunday 27 May 2012-1, 03:23 PM
در هوایت بی‌قرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند
جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود
تا به گردون زیر و زارم روز و شب
ساقیی کردی بشر را چل صبوح
زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو
در میان این قطارم روز و شب
می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر
همچو اشتر زیر بارم روز و شب
تا بنگشایی به قندت روزه‌ام
تا قیامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشکنم
عید باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب ای جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید
با مه تو عیدوارم روز و شب
زان شبی که وعده کردی روز وصل
روز و شب را می‌شمارم روز و شب

http://s1.picofile.com/file/7334376341/Road_to_oblivion_by_WiciaQ.jpg

parneyan
Monday 13 August 2012-1, 04:19 AM
پس از آن غروب رفتن

اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر

تو بیا شروع من باش


آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت

واژه امید از چشمان من دزدید و رفت

او که عمری با غزلهای دلم خو کرده بود

عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت




کوچه کوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش

هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت

دفتر غم های من در پیش چشمش باز بود

خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت




گرچه او مرهم نشد بر زخم های قلب من

روی زخم کهنه ام مُشتی نمک پاشید و رفت

گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود

وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت


:icon_pf(55):

parneyan
Monday 17 December 2012-1, 09:27 AM
سلام

شب یلدا پفک خوردن می چسبه!!

کنار جمع فامیل خانواده

...

:icon_pf2 (76):

http://up.tamishe.ir/images/w9okwkux9hkvwggasr77.jpg

دل شادتو عزیزدل من شادی من!

شادباش خنده بزن برای من!

شادی ات خواهانم خنده ی شاد!

ازدلی که بدود هوای من!


شب یلدات مبارک باشه ای گل!

شب یلدات سه چارک باشه ای گل!

فراموشم نکن دریاد من باش!

دلت سبز و کنارک باشه ای گل!


:icon_pf(53):

Hasti-1990
Sunday 24 February 2013-1, 01:00 PM
ما که رفتیم از این شهر غریب
شهری از جنس دروغ،رنگ ریا
کوچه هایش همه با صوت بلا
میروم جای دگر
میروم سوی افق،
راه دگر
شاید آنجا شهر رویا باشد
مهر و دوستی و صفا شاید که پیدا باشد
ساکنانش همه از نسل مسیحا باشند.

Hasti-1990
Monday 4 March 2013-1, 01:25 PM
نقــاش خــــوبی نــــبودم
...
اما
...
ايــن روزها
...

به لطـف تــــــــــو
انـــتظار را
ديـــدنی ميكــشـم

parneyan
Monday 4 March 2013-1, 09:39 PM
سلام

من به انتظار بودم

انتظار چیزی که در نگاهت بود

حیف که شوق دردلم مرده بود

حیف

:icon_pf2 (86):

Hasti-1990
Tuesday 12 March 2013-1, 11:38 AM
آسمان دل من باز ابریست


چه کنم آه دلم بی جا نیست

گله مند است ازین کار خدا

قدرت درک خدا در من نیست

ناله و آه و فقان از این دل

قدر صبری ست که آن در من نیست


این همه رنج و مشقت های سخت

حکمت کار خدایم در چیست ؟؟؟

parneyan
Tuesday 12 March 2013-1, 08:16 PM
این همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی عنایات خدا هیچیم هیچ

بی عنایات حق و خاصان حق

گر ملک باشد سیاه هستش ورق

:icon_pf(42):

Hasti-1990
Tuesday 9 April 2013-1, 12:49 PM
ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم
عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم
گریه از مرغ سحر ، خود سوزی از پروانه ها
صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم

parneyan
Wednesday 15 May 2013-1, 07:12 PM
حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافی است

طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس

ما را بس

ما رابس

والا!

:icon_pf(19):

parneyan
Tuesday 9 July 2013-1, 12:10 AM
مشربی قمی:

سر تا به قدم سوخته ی آتش عشقیم

پروانه ی پرسوخته را رتبه ی ما نیست

کی حافظ کل می شیم کی؟!

Hasti-1990
Tuesday 8 October 2013-1, 08:57 AM
تمام روز خوشحالم تمام شب یکی دیگه م

من از حالم به این مردم دروغای بدی میگم

parneyan
Thursday 12 December 2013-1, 11:40 PM
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

تا صبح قیامت هم بیدار نخواهم شد!

:icon_pf(13):