PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دل در اشعار پارسی



HAMEDZH2
Monday 7 September 2009-1, 11:41 AM
دل در اشعار پارسی(1)


سوزد دل از براي من و من براي دل امشب اميدوار شدم از وفاي دل


عماد خراساني


نفس درسينه مي‌لرزد زدست دل تپيدن‌ها نگه درديده مي‌رقصد ز شور وشوق ديدن‌ها


پژمان بختياري


به تكلّم به تبسّم به خموشي به نگاه مي توان برد به هر شيوه دل آسان از دست


كليم كاشاني


گر ز بي مهري مرا از شهر بيرون مي‌كني دل كه در كوي تو مي‌ماندبه او چون مي‌كني؟


همايي نسائي


هر كه در سينه دلي داشت به دلداري داد دل نفرين شده ماست كه تنهاست هنوز


ابولحسن ورزي


همچو گل مي‌سوزم از سوداي دل آتشي در سينه دارم جاي دل


رهي معيّري


دل بيمار مرا هر كه گرفتار تو خواست يا رب آزاد نگردد ز گرفتاري دل

دل به راه غمت افتاد خدايا مددي كه در اين راه ثواب است مددكاري دل


هلالي جغتائي


دلي است در برم از آبگينه نازك تر كه گر غبار نشيند بر او شكسته شود


ملك قمي


به هر گل مي‌رسد مي‌بويد اين دل نمي دانم كه را مي‌جويد اين دل؟


همداني


هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست دل افسرده غير از آب و گل نيست


وحشي بافقي


به چه مشغول كنم ديده و دل را كه مدام دل تو را مي‌طلبد ديده تو را مي‌جويد


صائب تبریزی


آن كه از درد دل خود به فغان است منم و آنكه از زندگي خويش به جان است منم


هلالي جفتائي


دل خون شد از اميد و نشد يار يار من اي واي بر من و دل اميدوار من


هلالي جفتائي


به فغانم از دل و تن دل وتن مگو دو دشمن دل سخت بي حيائي تن سست پرگناهي


حبيب يغمايي


از دل من به كجا مي‌روي اي غم ديگر؟ تو كه هـــر جـا روي آخر به برم باز آئي


نظام وفا


دل دشمن به تهي دستي من مي‌سوزد برق از اين مزرعه با ديدۀ تر مي‌گذرد


صائب تبریزی


در مجلس خود راه مده همچو مني را كه افسـرده دل افسـرده كند انجمني را


مخلص هندوستاني


رفتي ولي كجا! كه به دل جا گرفته اي دل جاي تست گر چه دل از ما گرفته‌اي


علي اطهري


چون كرد قصد سوختنم چشم مست او آتـش ز دل گرفتــم و دادم به دست او


نقي كمره اي


غافل مشــو ز پـــــاس دل بي قـــرار مـــن كاين مرغ پرشكسته قفس هاشكسته است


صائب تبریزی


تمام مشكل عــــالم در اين گــــره بــــاشد چـــو دل گشــاده شــود مشكلي نمي‌ماند



صائب تبریزی


اي كه گويي دست بردل نه مكن بي طاقتي مي نهـادم دست بر دل گر دلي مي‌داشتم


صائب تبریزی


زاهد نيم به مهره گل مشورت كنم تسبيح استخارة من عقدة دل است


صائب تبریزی


اين لطافت كه تو داري همه دل‌ها بفريبد وين بشاشت كه تو داري همه غمها بزدايد


سعدي


به غير دل كه عزيز و نگاه داشتني است جهان وهرچه درو هست واگذاشتني است


صائب تبریزی


تو اهل صحبت دل نيستي چه مي‌داني كه سر به جيب كشيدن چه عالمي دارد


صائب تبریزی


دل رم كردة ما را به نگاهي درياب اين چه صيدي است كه دائم به سر تير آيد


صائب تبریزی


دل چه تلخي هاي رنگارنگ ازآن دلبركشيد قطرة خوني چه درياهاي خون برسركشيد


صائب تبریزی


شكست شيشة دل رامگو صدايي نيست كه اين صدا به قيامت بلند خواهد شد


صائب تبریزی


عالم تمام يك گل بي خار مي‌شود دل را اگر ز كينه مصفا كند كسي


صائب تبریزی


نشد يك لحظه از يادت جدا دل زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل


لاهوتي


يك دل به سينه دارم و يك شهر دلستان بازار من ز گرمي سودا شكسته است


هادي رنجي


اي كه بر زاري دل مي‌كني انكار بيا گوش بر سينة من نه بشنو زاري دل


جامي


به موئي بسته صبرم نغمة تاراست پنداري دلم از هيچ مي‌رنجد دل يار است پنداري


ملك قمي


بي توصدجادلم ازداغ شكايت ريش است اين قدرهست كه صبرم زشكايت بيش است


بياضي


دل را به كف هر كه نهم باز پس آرد كس تاب نگهداري ديوانه ندارد


پژمان


بترس ازتيرآه من كه چون شدگرم ناليدن دل ديوانة من دوست از دشمن نمي داند


آصف خان


آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم


رهي معيّري


زاريم ديدي و آن قدر تغافل كردي كه خبر دار ز حال دل زارم نشدي


گلچين معاني


باز هم مهر تو مي‌پرورم اندر دل تنگ گر چه عمري به تو دل بستم و يارم نشدي


گلچين معاني


آن دل كه پريشان شود از نالة بلبل بر دامنش آويز كه با وي خبري هست


عرفي شيرازي


برون آي از دلم ترسم بسوزي از اين آتش كه بر جان دارم از تو


ميروالهي قمي


بشكن دلم كه رايحة درد بشنوي كس از برون شيشه نبويد گلاب را


اسرار سبزواري


كرامت كن دروني درد پرور دلي در وي درون درد و برون درد


وحشي بافقي


زين پس تو و من من و تو زين پس يك دل به ميــان مـا دو تــــــن بــس

نظامي

HAMEDZH2
Monday 7 September 2009-1, 11:43 AM
دل در اشعار پارسی(2)


دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم بايد اوّل به تو گفتن كه چنين خوب چرائي


سعدي


حريف مجلس ماخود هميشه دل مي‌برد علي الخصوص كه پيرايه اي بر او بستند


سعدي


آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کارخیـر حاجت هیچ استخاره نیست


طبیب اصفهانی


ماية راحت و آسايش دل بودي تو تا بــرفتي تــو دلـــم هيــــچ نيـاسود بيا


اوحدي مراغه‌اي


ديگران در كار دنيايند و من در كار دل نيست دوشم زيرباري جز به زير بار دل


اميري فيروزكوهي


از سر زلف تو شوريدگي آموخته دل و آتش مهر تو در جان من افروخته دل


خواجوي كرماني


نمي دانم چه گرمي كرده‌اي بادل نهان ازمن كه تاغافل شوم ازوي دوان سوي تو مي‌آيم


حكيم شفائي


دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشنيد از گوشة بامي كه پـــريديم ، پـــــريدیم


وحشي بافقي


هنوز نقش وجود مرا به پردة هستي نبسته بود زمانه كه دل به مهر تـو بستم


مهرداد اوستا


اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بر كند چون تو را نوح است كشتيبان ‌زطوفان‌غم‌مخور


حافظ


بسي گفتند : دل از عشق برگير كه نيرنگ است وافسون است وجادو است

ولي ما دل به او بستيم و ديديم كه اين زهــــر است امــّـا نــوش دارو است


فريدون مشيري


هرشب منم باياداو وين چشم شب بيدارتن در سينه مي‌گريد دلم واي از دل بيمارمن


مهدي سهيلي


قطرة خون تازه‌اي از تو رسيده بر دلم به كه به ديــده جا دهم تازه رسيدة تـــرا


فروغي بسطامي


چودل درديگري بستي نگاهش دارمن رفتم چورفتي در پي دشمن مرا بگذار من رفتم


اوحدي مراغه اي


تو را چندين كه با من بود ياري بندگي كردم چو دانستم كه غيرازمن گرفتي يارمن رفتم


اوحدي مراغه اي


برون كردي مرااز دل چو دل با ديگري داري كجا يادآوري از من كه از من بهتري داري


اوحدي مراغه اي


ز بسكه ديدة من از غم شبــانه گـريست سحـر به درد دل من دل زمــانه گريست


مجيد شفق


به كعبه رفتم و دل نـالـه كرد تا دم صبح ولي براي خدا ني براي خــــــانه گريست


مجيد شفق


دل گرفتارغم و درد است يك بارش مسوز از براي محنتش بگذار يك چنـــدي دگر


بابا فغائي


راه هفتاد و دو ملّت مي‌شود اين جا يكي زينهار اي طالب حق از در دل نگذري


صائب تبریزی


اي كه مي‌پرسي ز من كان ماه را منزل كجاست منزل او دردل است امّا ندانم دل كجاست؟


هلالي جغتائي


خاموشي لبم نه ز بيداري و رضاست ازچشم من ببين كه چه غوغاست در دلم


سايه


من دل به كسي جز تو به آسان ندهم چيزي كه گران خريدم ارزان ندهم

صد جان بدهم در آرزوي دل خويش وآن دل كه تو راخواست به صدجان ندهم


انوري


در بزم بي دلان كه خرد هيچ كاره است پس امر امر دل بود و راي راي دل


فصيح الزّمان شيرازي


دل از يار كهن برداشتن دشوار مي‌باشد كشيدن مشكل‌است از زخم‌چندين‌ساله‌پيكان را


قاسم بيك طالبي


دادم به چشم او دل اندوه پيشه را غافل كه مست مي‌شكند زود شيشه را


عرفي شيرازي


دل به ياري داده ام كز درددل آگاه نيست دركمند زلفي افتادم كه هيچش راه نيست


داور قاجار


دل گفت مرا علم لدنّي هوس است تعليمم كن اگر تو را دسترس است

گفتم كه الف گفت دگر هيچ مگو درخانه اگركس است يك حرف بس است


محمود كاشاني


گاه از هجر تو نالم گهي از زاري دل حال دل را به كه گويم كه كند ياري دل


سهيل شيرازي


لاله از خجلت هم چشمي داغ دل من زين چمن خيمه برون برده به هامون زده است


طبعي اصفهاني


اوّل دو دل زمانه به هم آشنا كند چون آن دو دل يكي شود از هم جدا كند


طوفان مازندران


گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم


كمال اسماعيل اصفهاني


مرا گويي چرا دل دادي از دست مگر از دست خوبان مي‌توان رست


هماي مروزي


چندين كليد چاره شكستيم بهر دل وين قفل زنگ بسته ز هم وا نمي شود


شاني تكلو


منم ودلي كه هرشب كندم به ناله سرخوش مبر از كفم تو اين‌دل كه دل دگر ندارم


مشحون


الهي سينه اي درد آشنا ده غم از هر دل كه بستاني به ما ده

خداوندا دلي ده درد پرور كرم كن اشك سرخ و چهرۀ زرد


سنجر كاشاني


دل همه ديده شدوديده همه دل گرديد تا مراد دل و ديده ز تو حاصل گرديد


شمس مغربي


دلم راازغمت كردم ز هر ويرانه ويران تر چوديدم‌دوست مي‌دارد دلت دلهاي ويران را


خرم اصفهاني


كي رفته اي ز دل كه تمنّا كنم تو را كي گشته اي نهفته كه پيدا كنم تو را


فروغي بسطامي


آمدي رفت ز دل صبر و قرارم بنشين بنشين تا به خود آيد دل زارم بنشين

دل و دين بردة اكنون پي جان آمده اي بنشين تا به تو آن هم بسپارم بنشين


داعي اصفهاني


دل تسلي نشد از نامه فرستادن كاش خاك مي‌گشتم و همراه صبا مي‌رفتم


ميروالهي


هنوز خانه دل وقف عشق تو است بيا كه اين خرابه همان است كاندران بودي


پژمان بختياري


بس عيش پنهاني كه من درخلوت دل مي‌كنم راز ونياز خويش را با شمع و محفل مي‌كنم


ابوالحسن ورزي


پاس دلهاي خراب وچشم اشك آلوده‌‌دار گنج در ويرانه‌ها مي‌باشد وگوهر در آب


حاجي محمد گيلاني


مرغ دل ما را كه به كس رام نگردد آرام توئي دام توئي دانه توئي تو


حبيب خراساني


دل سوخت تمام از غم وآهي نكشيديم آتش چو برافروخته شد دود ندارد


فريد كاتب


خلد گر به پا خاري آسان برآيد چه سازم به خاري كه در دل نشيند

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي ز بامي كه برخاست مشكل نشيند

طبيب اصفهاني