PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دست نوشته های شما


فائزه
Saturday 28 June 2008-1, 02:31 PM
:icon_pf2 (72):از این به بعد در این صفحه دست نوشته ها و داستان های خودتون رو میگذارید
من دفعه بعد با مطالب و داستان جدید که خودم نوشتم در خدمت شما می آیم

Discjockey
Saturday 28 June 2008-1, 07:49 PM
خیلی فکر جالبی کردید. از این که می تونیم دست نوشته های شما رو بخونم خیلی خوشحالم. بی صبرانه منتظر ÷ست های زیبای شما هستیم.

فائزه
Saturday 28 June 2008-1, 09:52 PM
باشه ............حتما فردا پس فردایی میگذارم.................

heliyoth
Wednesday 23 July 2008-1, 04:44 PM
طراز آوارگی پروانگان استعارتی نیست و فراز و ویرانی آشیانه چکاوکان اشارتی...

زمین در استوانه خود تنهاست و آدمیان رهگذر آهند در پیچ و خم آیینه ها افتاده...

رنگ ،حجاب گلهاست و عطر،توری نسترنها...وهر چه بگویی دورتر افتاده ای لفظ سرکش! که دوشینه را در بستر کلام خفته ای و حیرتگران،بیهوشداروی معنایت را خورده اند...

برو!برو!جسد خندان آیینه به دست و به مقبره ات اندر باش.تراشیده آرزو!که صفیرهای بلند جهان را ستارگان در نمی یابند ،تو به تخریب خویش تسلیم شو و تهمت دانستن رازهای غریب را بر خود منه!فردا در قیامت آبها و نشور طوفانها تو را در سخره آذرخش می گیرند این صاعقه های الهی...

مباد ! مباد از خودینگی خود روئیده باشی در این فصل معنوی که عطر ماوراییشان را بر تو خواهند وزید و تو در شرم آبه دیدار خشکنای حقارت خواهی بود.

خود را پرنده مدان! خزنده زمینی و بالهای خویش را زنگوله سیمرغی مبند! مگو که تیغ شناس نبردهای جهانم و از حیرت حکیمان،مرا حصه ای قسمت کرده اند و اوراق سیاه چرده علمت را به رهگذر بادها و بارانها بنه که مشق پیامبرانه ات را ننوشته ای و تکلیف عبودیت را تمام نکرده ای!

و شمشیر زنگبار کلامت را در غلاف خاموشی بگذار که در جشن ترحیم و در میهمانی تشییع،خواهران افسانه بندت،گل های سرخ ،به هدیه نیاورده اند.

تو ناطور نفسانیت خویشی در بلوغ سال خوشه پرور زیست و درفش تسلیم سلامتی در آستانه خیمه های خودیت افراشته،منوش از این برکه های شبنم زاد پاکیزه،منوش و از آلودگی کاسبرگ هایشان اندیشه کن! به خود فرو شو و مشعل تاریکت را در شط روشنایی ها بیفکن و با سایه پرستی خویش

ذائقه این آفتاب های جوان را مکدر مکن!

و مگذار چرکابه اشکت گلبرگ های صورتی اندوه را بیالاید! تو در شب تندر نلرزیده ای شقایق وار،و پهلویت از خارخار تشویق بر نیاماسیده است،تو هراس آیینه را ننوشیده ای در این روزگار ظلمت خیز و سرخ جامگان فریاد خود را فروخته ای ،کبوتر سیاه پوش صلح! تو در آیینه تیغ ننگریسته ای

و در عطر باروت به دوشیزه خون سلام نگفته ای و پیامبر تو بی شمشیر به دنیا آمده است و کتاب تو از چکاچک اساطیر تهی است!

و به رسم سوغات از میدانهای مین آجین اسباب بازی کودکانت را نیاورده ای و اگر روحانیت نگاه با نورانیت آیینه ها ،خویشاوند نبود واگر نیای موبدانه ات،شبی میز بان سلمان های در به در نمیشد و نبیره آسیابان بودنت ،تو را افتخار نمی داد. آماسیدگی جسمیتت را هیچ نیایش گلدسته آفرینی درمان

نمی کرد و زخم زمینی صورتت را مرهم تسلی هیچ فرشته لبخندی کفایت نبود...

مگر تو به نامه ابدی جباران بنگری و با فرعونیان خردسال و نمرودهای نابالغ قرنها از گاهواره موج بار موسایان طلب غفران کنی، مگر از حباب بودن خویش قطره شوی و به خاک آمرزش فرو غلطی،یا از شیب مرده داران اشرافیت بگریزی،و در سینه سار شب زنده داران نیایش آهی شوی...

از امشب کبوترهای بی دانه نیازت را بر بام آسمانها پرواز ده! از امشب ناراستی پیکرت را به صیقل خانه آیینه ها و آه های برنا - کشیده ات را در ترازوی اجابت توزین کن! از امشب، فکر مقبره ای برای روحت باش و روانت را در شکنجه خانه جسمت زندانی کن ! ببین چند قطره حقیقت از چنگ

واقعیت خواهد چکید و ته مانده های روح تو را کدام دسته از آرزوهای چرکین ثقیل می کنند؟ و به ییلاق مفاتیح هجرت کن و در ویلای اندوه اقامت گزین! بگذار پرندگان دعا دریچه بینائیت را به پروازهای ابدی بگیرند و ساعات تنهایی را در ماسه های عزلت فرو رو و به صدف وارگی خویش

بیندیش!

تا میتوانی آیینه بساز و برای قیامت تمثال ها تصویر فراهم کن ! و طمعکارانه به گدایی نیکویی بنشین ! مگذار کسی در خود شکنی از بتخانه تو پیشی گیرد و قهرمانان جوان ریاضت ،مدالهای درویشیت را بربایند...

و اگر شمشیر نداری رگهایت را سوهان بزن و اگر فداکاری تبسم کرد جرات را کیفر کن ! امسال درختان ثواب شکوفه داده اند و کندوی زییبایی لبریز است، امسال دریاچه افسانه بالا آمده است و آبهای مشیت خروشانند و فلات رستگاری به ایلات مهاجر لبخند می زنند،امسال سرزمیتهای قنوت

حاصلخیز است و آبشار تجلی از کوه سایه های نیایش جاریست!

و برگهای طراوت بخشنده اند و سنجاقک بارترین رگبارهای رویش بر برکه های دیدار فرو می ریزد ،تا اشتهای حقیقت پیدا می کنی ،مائده آسمان آماده است و تا در ایوان تنهایی می ایستی گلهای سوری پچ پچ می کنند.

شاید امسال در دهستان های نهایی تاریخ ،پایان زخمم را جشن بگیریم و به یاد بود گلهای ناپدید ،مجسمه اشکی بر دروازه های زمان نصب کنیم ،و بنیاد زنگ زدگان را در مرزهای آیینه بر چینیم و ارواح شکوفه های شهید را به جوانه های جوان پیوند بزنیم...