PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : زشتی های اخلاقی (مجموعه مقالات ومطالب متنوع درباره گناه ، معصیت و مسائل خلاف اخلاقی)



صفحه ها : [1] 2

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:35 PM
آثار گناه در روح و روان انسان ها

از مسلمات دین و علم و تجربه است که کردار انسان خواه نیک و خواه بد داراى پى آمد و نتیجه، در دنیا و آخرت است و همچون بذرى است که در مزرعه ى جهان کاشته مى شود، اگر بذر گل بود، نتیجه اش گل است و اگر خار بود، نتیجه اش خار است. تکرار گناه و مداومت آن موجب تیرگى و واژگونى قلب و مسخ انسان از حالت انسانیت به حالت درنده خویى و حیوان صفتى مى گردد، و نیز باعث گناهان بزرگتر مى شود. به عنوان مثال: گنهکارى که براى اولین بار لب به شراب مى زند، چون مسلمان است، آشامیدن چند قطره از شراب براى او بسیار سخت است، ولى بار دوم کمى آسان مى شود و وقتى زیاد تکرار شد، آشامیدن چند لیوان از آن براى او از آب خوردن آسانتر مى گردد. آرى! تداوم گناه حتى گناهان بزرگ را براى انسان آسان مى گرداند. در قرآن کریم آیات متعددى در این رابطه وجود دارد، از جمله:«ثمَّ کانَ عاقِبةُ الَّذینَ اَساؤا السُوأى اَنْ کَذَّبوا بِآیاتِ اللّه و کانوا بها یَستَهزِءُون؛ سپس سرانجام کسانى که اعمال بد مرتکب شدند به جایى رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به سخریه گرفتند» (روم ، 10).

در تاریخ بسیار دیده شده که افرادى بر اثر تداوم گناه و طغیان کارشان به کفر و انکار حق و به مسخره گرفتن آن رسیده است، این ها از آثار شوم گناه است که دامنگیر گنهکار مى گردد، چنانکه مداومت بر کارهاى نیک و عبادات، موجب صفاى دل و نورانیت بیشتر روح و جان مى شود. در این باره به روایات زیر توجه کنید: امام صادق علیه السلام فرمودند، پدرم مى فرمود:«ما من شى ء اَفسَد لِلقَلب من خَطیئَةٍ اِنّ القَلب لَیُواقِع الخَطیئَةَ فما تَزالُ به حتّى تَغلبَ علیه فَیصیرُ اَعلاهُ اَسفَله، چیزى بیشتر از گناه، قلب را فاسد نمى کند، قلب گناه مى کند و بر آن اصرار مى ورزد تا در برابر گناه به زمین می خورد و در نتیجه سرنگون و وارونه مى گردد در چنین حالتی موعظه در آن اثر نمى نماید» (کافی، ج 2، ص 268).
یعنی هیچ چیزی به اندازه خطا و لغزش و گناهکاری روح را بیمار و فاسد نمی کند، روح پشت سر هم کار سیاه انجام می دهد تا آنجا که یکسره زیر ورو می شود و فطرت بشری به یک حیوان درنده و بلکه بدتر از آن تبدیل می شود. در حدیث دیگر اینطور آمده که در هر روحی یک نقطه سفید هست، اگر آدمی گناهی بکند در آن نقطه سفید یک نقطه سیاه پیدا می شود، اگر از این گناه پشیمان شود و توبه کند آن نقطه تاریک محو می شود و اگر به گناه و . . . ادامه بدهد آن نقطه سیاه توسعه پیدا می کند تا تمام آن سفیدی را بگیرد، همینکه دیگر قسمت سفیدی باقی نماند سقوط این آدم قطعی است، امیدی به بازگشت او نیست. بعد در همین حدیث فرمود: این است معنای آیه 14 سوره مطففین قرآن: «کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون، یعنی درباره اینها سخن مگو، اعمال تاریک و سیاه اینها به صورت زنگاری بر روی قلبشان در آمده است». این آیه حالت سقوط اخلاقی و روحی بشر را ذکر می کند.

امام کاظم علیه السلام مى فرماید:«اذا اَذنَب الرّجُل خَرجَ فى قَلبه نُکتَةٌ سَوداء فاِن تابَ اِنمَحتْ و ان زاد زادتْ حتّى تَغلِب على قَلبه فَلا یُفلِح بَعدها ابداً، وقتى که انسان گناه مى کند، در قلب او نقطه ى سیاهى پدید مى آید، اگر توبه کرد، آن نقطه پاک مى شود و اگر بر گناه خود افزود آن نقطه گسترده مى گردد به طورى که همه قلب او را فرامى گیرد و بعد از آن هرگز رستگار نمى شود» (میزان الحکمه، ج 3، ص 464). به طور کلى هرگونه نکبت و بلا، خواه روحى و خواه جسمى از گناه سرچشمه مى گیرد که امام باقر علیه السلام فرمود: «و ما مِن نِکبَةٍ تُصیبُ العَبد الاّ بِذَنب، هیچ نکبتى به بنده نرسد مگر به خاطر گناه» (کافی ، ج 2 ، ص 269). با بررسى روایات بدست مى آید که گناهان مختلف، داراى آثار روحی و روانی گوناگون است از جمله:
قساوت قلب
امام علی علیه السلام فرمود:«ما جَفَّت الدّموعُ الاّ لِقَسوة القُلوب و ما قَست القُلوب الاّ لِکَثرة الذّنوب،اشک چشم ها نخشکد مگر به خاطر قساوت و سختى دل ها و دل ها سخت نشود مگر بخاطر گناهان بسیار» (کافی ، ج 2 ، ص 271).
عدم استجابت دعا
امام باقر علیه السلام فرمودند: «همانا بنده از خدا حاجتى مى خواهد، اقتضا دارد که زود یا دیر برآورده شود، سپس آن بنده گناهى انجام مى دهد خداوند به فرشته مى فرماید: حاجت او را روا مکن و او را محروم ساز زیرا در معرض خشم من درآمد و سزاوار محرومیت شد.» (کافی ، ج 2 ، ص 271).
الحاد و انکار
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در ضمن گفتارى فرمودند:«فاِنّ المَعاصى تَستَولى الضَّلال على صاحِبها حتّى تُوقِعُه رَدّ ولایَة وصىِّ رسول اللّه و دفع نبوة نبى اللّه و لا تزال بذلک حتّى توقعه فى ردّ توحید اللّه و الالحاد فى دین اللّه، همانا گناهان گمراهى را بر گنهکار مسلط مى نماید تا آنجا که او را به رد ولایت و امامت وصى رسول خدا و انکار نبوت پیامبر و به همین منوال انکار یکتایى خدا و الحاد و کفر در دین خدا، آلوده مى گرداند» (بحار ، ج 73 ، ص 360).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:37 PM
آثار و پیامدهای اقتصادی بخل

خداوند در قرآن کریم در سوره محمد (ص) آیه 38 می فرماید: «ها انتم ها ولاتدعون لتنفقوا فی سبیل الله فمنکم من یبخل و من یبخل فانما یبخل عن نفسه والله الغنی و انتم الفقراء...، هان! شما هستید که از شما خواسته میشود که در راه خدا انفاق کنید، آنگاه بعضی از شما هستند که بخل می ورزند و هرکس بخل بورزد به درستی که از خود دریغ می ورزد و خداوند بی نیاز است و شما نیازمندید... ». دراین آیه، خداوند متعال به یکی دیگر از رذایل اخلاقی انسان که تأثیر مهم درعرصه اجتماع و سرنوشت او دارد، یعنی بخل ورزیدن، اشاره فرموده است.

بخل عبارت از حالتی است که در انسان وجود دارد یا پدید می آید و موجب می شود که او دست از بخشش و جوانمردی بردارد و به خست روی آورد. دراین حالت علاوه بر آنکه خود چنین می شود کم کم دوست دارد یا دیگران را هم دعوت می کند تا مثل او شوند! به کسی کمک نکنند و خسیس باشند و به قول معروف نم پس ندهند!!از امام صادق(ع) درباره چنین افرادی روایت شده است که فرموده اند: «شحیح» هم نسبت به آنچه در دست خودش است بخل می ورزد و هم نسبت به آنچه در دست مردم است. تا جایی که هرچه را در دست مردم ببیند، آرزو می کند آن را به دست آورد، خواه ازطریق حلال باشد یا حرام و هرگز قانع به آنچه خداوند روزی او قرارداده نیست.

درچنین حالتی، فقرا و نیازمندان بطور کلی فراموش می شوند و مهر و محبتی که ازطریق دیگران به آنها می رسید قطع می شود. فاصله فقیر و غنی زیادتر می شود و جامعه دچار بحران می گردد. درحقیقت بخل یک ویژگی اخلاقی است که تأثیر مستقیم اقتصادی، روحی روانی و حتی اخروی بر سرنوشت انسان بخیل و جامعه می گذارد. خداوند متعال درپایان آیه فوق بر این نکته صحه گذاشته است: هرکس که بخل بورزد، درحقیقت (بهره بردن از سخاوت دردنیا و آخرت را) از خود دریغ می کند. سخاوت و جوانمردی علاوه بر آنکه باعث بهترشدن وضعیت فقرای جامعه و بازسازی روحیه آنها و امیدوار ساختن آنها به زندگی و... می شود در روحیه فرد سخی نیز تأثیر مثبت به جا می گذارد. او را دیگرخواه می کند، معنویت او را افزایش می دهد، با اینکار خود را به خداوند متعال نزدیکتر احساس می کند ودر آخرت نیز از سخاوت خویش بهره مند می شود و ... .

چنانکه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است که در پاسخ به فردی که وقتی دید بازماندگان مرده ای، انبار خرمای او را برایش خیرات می دهند گفت: ای کاش من هم اموالی داشتم که برایم خیرات می دادند فرمود: اگر او، یک دانه خرما با دست خودش صدقه داده بود، از انبار خرمایی که دیگران برایش بدهند ارزشمندتر بود!! انسانی که اقدام به بخشش و سخاوت می کند علاوه بر اینکه به دیگران خدمت می کند و این خدمت براساس عدالت حضرت حق در دنیا و آخرت به او باز می گردد، به بازسازی روحیه خویش و کسب فضایل اخلاقی نیز نائل می شود. آثار وضعی سخاوت بخل بسیار است خداوند متعال در آیات 5 تا 10 سوره لیل در این باره فرموده است: «فاما من اعطی واتقی و صدق بالحسنی فسنیسره للیسری و اما من بخل واستغنی و کذب بالحسنی فسنیسره للعسری، اما آن کس که (در راه خدا) انفاق کند و پرهیزکاری پیشه نماید و جزای نیک (الهی) را تصدیق نماید، ما او را در مسیر آسانی (برای زندگی دنیا و آخرت) قرار می دهیم. اما کسی که بخل بورزد و از این راه بی نیازی طلبد، و پاداش نیک (الهی دربرابر صدقه و بخشش) را انکار کند، بزودی او را (زندگی دنیوی و اخروی) درمسیر دشواری قرار می دهیم».
بخل، رذیله اخلاقی خطرناکی است که اگر انسان گرفتار آن شود و نتواند خود را از این مهلکه نجات دهد، به ناسپاسی در برابر نعمت های پروردگار مبتلا می شود. خداوند سبحان در آیات 6 تا 9 سوره عادیات هم در این باره فرموده اند: «ان الانسان لربه لکنود، و انه علی ذالک لشهید و انه لحب الخیر لشدید. افلا یعلم اذا بعثر مافی القبور، انسان در برابر نعمت های پروردگارش بسیار ناسپاس و بخیل است و او خود نیز بر این معنی گواه است؛ و او علاقه شدیدی به مال دارد. آیا نمی داند که در آن روز (روز قیامت) همه کسانی که در قبرها هستند زنده می شوند و برمی خیزند (و برای حساب و کتاب به محشر می روند) ؟!».

در آخرین آیه سوره ماعون نیز خداوند متعال به افراد بخیل هشدار داده است که: «ویمنعون الماعون: (''وای بر کسانی که...) دیگران را (بخاطر بخلی که دارند) از وسایل ضروری زندگی منع و محروم می کنند»! در آیه 24 سوره حدید هم خداوند متعال افراد بخیل را، افراد متکبر و فخرفروش معرفی فرموده اند که خداوند آنها را دوست ندارد: ... «و الله لا یحب کل مختال فخور. الذین یبخلون و یامرون الناس بالبخل...، و خداوند هیچ متکبر فخرفروشی را دوست ندارد. همان کسانی که بخل می ورزند و مردم را نیز به بخل دعوت می کنند... ». مشخص است که کسی که در صف متکبران و فخرفروشان و کسانی که دارای ویژگی های شیطانی هستند برود، چه سرنوشت شوم و بدی خواهد داشت. نهایتاً در آیه 9 سوره حشر نیز خداوند متعال کسانی را که از بخل دوری می کنند رستگار نامیده است: ...«و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون، و کسانی که از بخل و حرص نفس خویش باز داشته شده اند، رستگارند».

آثار اقتصادی بخل:
1- تجمع ثروت در دست اغنیاء و بلوکه شدن سرمایه ها در حساب های توانگران.
2- عدم برخورداری فقرا از حق خویش که در اموال اغنیا وجود دارد (مثل: خمس و زکات و صدقات و قرض الحسنه و انفاق و ...) و سخت شدن زندگی آنها.
3- افزایش شکاف فقر در اجتماع و دور شدن ثروتمندان و فقرا از هم و افزایش فاصله طبقاتی فقیر و غنی و پیامدهای آن.
4- افت روحیه دیگرخواهی در اجتماع و در نتیجه بی تفاوت شدن مردم نسبت به هم و افزایش نابهنجاری های فردی و اجتماعی در اثر افزایش روحیه خودخواهی در جامعه.
5- متوقف شدن امور خیریه و ساختن مساجد، مدارس، بیمارستان ها، پل ها، جاده ها و ... و تاثیر مستقیم اینکار بر ضعف روحیه معنوی مردم.
6- گسترش روحیه مادیگرایی و لذت طلبی شخصی در بین افراد جامعه و شیوع اسراف و تبذیر در بین مردم و ابتلای اجتماع به پیامدهای اسراف و تبذیر.
7- رایج و عادی شدن فرهنگ تکاثر در جامعه و رویکرد مردم برای جذب ثروت به هر قیمت و در نتیجه افزایش تورم و گرانی و بوجود آمدن کمبودهای مصنوعی و بازار سیاه و ... پی آمدهای آن.
8- ترویج فرهنگ دلبستگی شدید به دنیا در جامعه و پیامدهای منفی چنین فرهنگی. مفسر تفسیر نمونه در این باره نوشته است: لازمه دلبستگی شدید به مواهب دنیا، تکبر و غرور است و لازمه تکبر و غرور، بخل کردن و دعوت دیگران به بخل (توسط بخیل) است. اما بخل کردن به این دلیل که سرمایه کبر و غرور خود را از این اموال می داند و هرگز نمی خواهد آنها را از دست دهد و دیگران را به بخل دعوت می کند برای اینکه اولاً اگر دیگران سخاوتمند باشند، او رسوا می شود و ثانیاً چون بخل را دوست دارد مبلغ چیزی است که به آن عشق می ورزد.
9-افت روحیه معنوی در جامعه. در حدیثی تاثیر متقابل بخل و ایمان در زندگی فردی و اجتماعی چنین بیان شده است: بخل و حرص و ایمان در قلب مرد مسلمان جمع نمی شود، همانطور که غبار راه جهاد و دود جهنم در درون یک انسان جمع نمی شوند. امام علی علیه السلام درباره افراد بخیل فرموده است: در شگفتم از بخیل، به سوی فقری می شتابد که از آن می گریزد و سرمایه ای را از دست می دهد که برای آن تلاش می کند در دنیا مانند تهیدستان زندگی می کند (چون خسیس است) اما در آخرت مثل سرمایه داران محاکمه می شود (زیرا اموال زیادی داشته است) (نهج البلاغه- حکمت 126).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:38 PM
آداب جهاد از نظر قرآن

خداوند در آیات 46 و 47 سوره انفال می فرماید: «و اطیعوا الله و رسوله و لا تنازعوا فتفشلوا و تذهب ریحکم و اصبروا ان الله مع الصابرین * و لا تکونوا کالذین خرجوا من دیارهم بطرا و رئاء الناس و یصدون عن سبیل الله و الله بما یعملون محیط، از خدا و رسولش اطاعت کنید و با هم نزاع نکنید که سست شوید و هیبت شما از بین برود، و صبر پیشه کنید که خدا با صابران است»، آداب جهاد را ذکر می کند. دوتایش این است که گفت ثابت قدم و به یاد خدا باشید. سوم: «اطیعوا الله و رسوله» انضباط داشته باشید، از پیش خود کار نکنید، ببینید امر خدا چیست، همان را انجام بدهید. امر پیغمبر را اطاعت کنید که او ولی امر شماست و خدا به او اختیار داده است. پس شرط سوم در باب جهاد، انضباط است، هم انضباط به اصطلاح شرعی و هم انضباط عملی. انضباط شرعی، یعنی دستورهای خدا را مو به مو عمل کنید. انضباط به اصطلاح نظامی، یعنی دستور فرمانده خود را که خدا معین کرده است صد در صد به موقع اجرا بگذارید. چهارم: «و لا تنازعوا» کوشش کنید خودتان با همدیگر اختلاف نداشته باشید که خیلی خطرناک است. تنازع نکنید که اگر تنازع بکنید «تفشلوا » سست می شوید. جنگ و اختلاف داخلی سستی می آورد، یعنی شما باید در مقابل دشمن یک مشت گره کرده باشید. آنوقتی که خودتان با یکدیگر نزاع و اختلاف می کنید، آن نیرویی که باید علیه دشمن مصرف بشود، علیه خودتان مصرف می شود.

ببینید این اختلافات داخلی که میان مسلمانها هست چه بر سر مسلمین آورده؟ فلسطینی، اردنی را می کشد و اردنی، فلسطینی را. من تجربه دارم ، خدا می داند به آن اندازه که نیروی ما صرف خدمت به اسلام و مبارزه با دشمن اسلام می خواهد بشود، چند برابر این نیرو صرف خراب کردن خودمان می شود. قرآن می گوید: «و لا تنازعوا » نزاع نکنید «فتفشلوا» نتیجه اش این است که سست می شوید، استحکامتان را از دست می دهید. «و تذهب ریحکم» یعنی آن باد عزت و غلبه و دولت که برایتان می ورزید از بین می رود. نسیم دولت و قدرت و غلبه بعد از تنازع از بین می رود چون تنازع سستی می آورد، و سستی نسیم عزت و دولت و غلبه را از شما می گیرد. این هم یک دستور که تنازع نکنید.

«و اصبروا» خویشتندار باشید، امید به آینده داشته باشید، بدانید صبر ظفر می زاید. «ان الله مع الصابرین» خدا با صبر کنندگان است. یعنی اگر انسان صبر و خویشتنداری و مقاومت کند، خدای تبارک و تعالی او را مدد می دهد. «و لا تکونوا کالذین خرجوا من دیارهم بطرا و رئاء الناس و یصدون عن سبیل الله و الله ما یعملون محیط». دستور دیگر: با اخلاص باشید، کار را برای هدف بزرگ اسلامی انجام دهید. خودنمایی و چشم هم چشمی و تجملات را کنار بگذارید. همانند آنها نباشید که با "بطر" از خانه شان بیرون شدند. "بطر" آن خفتی (به معنی سبکسری) است که از نعمت به انسان دست می دهد، مثل اینکه سربازی می خواهد برود به جنگ، کوشش می کند که بهترین لباس جنگی را داشته باشد، بهترین چکمه ها را به پایش کند، بهترین نشانه ها و درجه ها را داشته باشد، مدالهای متعدد به خودش بیاویزد بعد می آید بیرون و خیلی قیافه می گیرد. نه، اینطور نباشید. از آنان که با ریا کار می کنند نباشید، مخلص باشید.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:39 PM
آفات روحی و جسمی آزادی جنسی

کاوشها و کشفیات روانی در یک قرن اخیر ثابت کرد که سرکوبی غرائز و تمایلات و بالاخص غریزه جنسی، مضرات و ناراحتیهای فراوانی به بار می آورد، معلوم شد اصلی که مورد قبول شاید اکثریت مفکرین قدیم بود که هر اندازه غرائز و تمایلات طبیعی ضعیف تر نگهداشته شوند میدان برای غرائز و نیروهای عالیتر مخصوصا قوه عاقله بازتر و بی مانع تر می شود اساسی ندارد، غرائز سرکوب شده و ارضاء نشده، پنهان از شعور ظاهر، جریاناتی را طی می کنند که چه از نظر فردی و چه از نظر اجتماعی فوق العاده برای بشر گران تمام می شود و برای اینکه تمایلات و غرائز طبیعی بهتر تحت حکومت عقل واقع شوند و آثار تخریبی به بار نیاورند باید تا حد امکان از سرکوب شدن و زخم خوردگی و ارضاء نشدن آنها جلوگیری کرد.
روانشناسان ریشه بسیاری از عوارض ناراحت کننده عصبی و بیماریهای روانی و اجتماعی را احساس محرومیت، خصوصا در زمینه امور جنسی تشخیص دادند، ثابت کردند که محرومیتها مبدأ تشکیل عقده ها، و عقده ها احیانا بصورت صفات خطرناک مانند میل به ظلم و جنایت، کبر، حسادت، انزوا و گوشه گیری، بدبینی و غیره تجلی می کند.

هر چند کم و بیش در حکمت هائی که از گذشتگان به یادگار مانده و بالاخص در آثار اسلامی نشانه های زیادی از توجه به این حقیقت دیده می شود، و عملاً بسیاری از معلمان و مربیان اخلاق از آن استفاده می کرده اند اما به طور مسلم اثبات علمی این حقیقت و کشف قوانین مربوط به آن از موفقیتهای علمی قرن اخیر است. متأسفانه پیچیدگی و چند جانبه بودن مسائل روانی از یک طرف، ارتباط موضوع و تمایلات بشر که خواه ناخواه در کور کردن بصیرت تأثیر دارد از طرف دیگر، نگذاشت آن استفاده ای که باید بشود صورت گیرد، بلکه خود این اصل، بهانه و وسیله ای شد در جهت مخالفت، یعنی برای اینکه موجبات سرکوب شدن غرائز و پیدایش آثار خطرناک روانی و اجتماعی ناشی از آن خصوصاً در زمینه امور جنسی بیشتر فراهم گردد، بر عقده ها و تیرگیهای روانی افزوده گردد. آمار بیماریهای روانی، جنونها، خودکشیها، جنایتها، دلهره ها و اضطرابها، یأسها و بدبینی ها، حسادتها و کینه ها به صورت وحشتناکی بالا رود، چرا؟ برای اینکه سرکوب نکردن غرائز به معنی آزاد گذاشتن میلها، و آزاد گذاشتن میلها به معنی رفع تمام قیود و حدود و مقررات تفسیر شد.

پس از آنکه قرنها علیه شهوت پرستی به عنوان امری منافی اخلاق و عامل بر هم زدن آرامش روحی و مخل به نظم اجتماعی و به عنوان نوعی انحراف و بیماری، توصیه و تبلیغ شده بود، یکباره ورق برگشت و صفحه عوض شد. جلوگیری از شهوات و پابند بودن به عفت و تقوا و تحمل قیود و حدود اخلاقی و اجتماعی، عامل بر هم زدن آرامش روحی و مخل به نظم اجتماعی و از همه بالاتر امری ضد اخلاق و تهذیب نفس معرفی شد. فریادها بلند شد، محدودیتها را بردارید تا ریشه مردم آزاری و کینه ها و عداوتها کنده شود، عفت را از میان بردارید، تا دلها آرام بگیرد و نظم اجتماعی برقرار گردد، آزادی مطلق اعلام کنید تا بیماریهای روانی رخت بربندد.
بدیهی است این چنین فرضیه به ظاهر شیرین و دلپذیری، به عنوان اصلاح مفاسد اخلاقی و اجتماعی، طرفداران زیادی خصوصاً در میان جوانان مجرد پیدا می کند. متأسفانه نتیجه معکوس بخشید، بدبختی بر بدبختیهای پیشین افزود، تا آنجا که بعضی از پیش قدمان آزادی جنسی که تیزهوشتر بودند سخن خود را به صورت تفسیر و تأویل پس گرفتند، گفتند از حدود مقررات اجتماعی چاره ای نیست غریزه را از تمتعات جنسی نمی توان بطور کامل ارضاء و اشباع کرد، باید ذهن را متوجه مسائل عالی هنری و فکری کرد و غریزه را بطور مستقیم بسوی این امور هدایت نمود، فروید یکی از این افراد است.

امروز پدیده های اجتماعی خاصی و به عبارت دیگر مشکلات اجتماعی مخصوصی پیدا شده که افکار علماء اجتماع را به خود مشغول داشته است. در جامعه امروز جوانان بطور محسوسی از ازدواج شانه خالی می کنند، حاملگی و زائیدن و بچه بزرگ کردن بصورت امر منفوری برای زنان در آمده است. زنان به اداره امر خانه کمتر علاقه نشان می دهند، ازدواجهائی که نمونه وحدت روح است جز در میان طبقاتی که به مقررات اخلاق کهن پایبندند کمتر دیده می شود، جنگ اعصاب بیش از پیش رو به افزایش است بالاخره آشفتگی روحی عجیبی محسوس و مشهود است.
گروهی می خواهند این عوارض را لازمه قهری انقلاب صنعتی جدید بدانند و راه برگشت را بدین وسیله ببندند، در صورتیکه اینها ربط زیادی به زندگی صنعتی و از میان رفتن زندگی کشاورزی ندارد. این عوارض ناشی از یک نوع به اصطلاح انقلاب فکری است و افراد خاصی هستند که مسئولیت عمده این بدبختی بشریت را دارند.

طرفداران سیستم اخلاقی مبنی بر آزادی های جنسی از آن جهت به اصل آزادی که تکیه گاه و اساس اصلی حقوق فردی بشمار رفته، تکیه کرده اند که به گمان آنها این سلسله مسائل فاقد جنبه اجتماعی می باشد زیرا به عقیده آنها آزادی جنسی یک فرد به حقوق دیگران ضربه نمی زند، فقط آنجا که پای فرزند و اطمینان پدری و فرزندی به میان می آید، حق شوهر پیدا می شود و لازم می گردد که زن از باردار شدن از غیر شوهر قانونی خود، خودداری کند، و تا زمانی که وسائل ضد آبستنی در کار نبود لازم بود برای صیانت این حق مرد، زن عفاف و تقوا را رعایت کند تا نسبت به شوهر خود وفادار بماند فعلا با وسائل موجود چنین ضرورتی در کار نیست. سیستم فرنگی به پسر اجازه می دهد که تا زمانی که زن نگرفته روابط جنسی اش آزاد باشد و به دختر هم اجازه می دهد تا شوهر نکرده روابط جنسی اش آزاد باشد.
نتیجه این است که برای یک پسر، ازدواج محدودیت است و برای یک دختر هم ازدواج محدودیت است. قبل از ازدواج، آزادی داشته با هر کسی (رابطه داشته باشد)، حال که می خواهد ازدواج کند به یک نفر محدود می شود. این است که یک پسر وقتی زنی را می خواهد بگیرد، می گوید: من از امروز یک زندانبان برای خودم درست کردم. یک دختر هم شوهرش برایش زندانبان می شود، یعنی از آزادی به محدودیت می آیند. ازدواج در سیستم فرنگی یعنی آزاد را محدود کردن، از آزادی به محدودیت آمدن، و ازدواج در سیستم اسلامی یعنی از محدودیت به آزادی آمدن.

ازدواجی که پایه و خاصیت روانی اش از محدودیت به آزادی آمدن است به دنبال خود استحکام می آورد و آن که پایه اش از آزادی به محدودیت آمدن است اولاً خودش استحکام ندارد، یعنی زود منجر به طلاق می شود، و ثانیاً آن پسری که به تعبیر خود فرنگیها دهها و گاهی صدها دختر را تجربه کرده و آن دختری که دهها و صدها پسر را تجربه کرده است مگر حالا با یکی پابند می شود؟ مگر می شود پابندش کرد؟
این است که در اسلام علت اینکه زنا تحریم شده است فقط این نیست که این، حق آن مرد است و آن، حق این زن، پس مردی که ازدواج نکرده تعهدی در مقابل زنی ندارد و زنی هم که ازدواج نکرده تعهدی در مقابل مردی ندارد پس هیچ مانعی برای این کار نیست، یک مردی که تا آخر عمرش نمی خواهد ازدواج کند او مطلق العنان باشد و یک زنی هم که تا آخر عمرش نمی خواهد ازدواج کند او هم مطلق العنان باشد.

اسلام می گوید ابداً چنین چیزی نیست، یا باید محرومیت را به صورت مطلق قبول کنی، یا ازدواج را بپذیری و به تعهدها و مسؤولیتهای ازدواج پایبند شوی. آزادی در مسائل جنسی سبب شعله ور شدن شهوات به صورت حرص و آز می گردد، از نوع حرص و آزهائی که در صاحبان حرمسراهای رومی و ایرانی و عرب سراغ داریم. ولی ممنوعیت و حریم، نیروی عشق و تغزل و تخیل را به صورت یک احساس عالی و رقیق و لطیف و انسانی تحریک می کند و رشد می دهد و تنها در این هنگام است که مبدأ و منشأ خلق هنرها و ابداعها و فلسفه ها می گردد.
میان آنچه عشق نامیده می شود و به قول ابن سینا «عشق عفیف»، و آنچه به صورت هوس و حرص و آز و حس تملک در می آید - با اینکه هر دو روحی و پایان ناپذیر است - تفاوت بسیار است. عشق، عمیق و متمرکز کننده نیروها و یگانه پرست است و اما هوس، سطحی و پخش کننده نیرو و متمایل به تنوع و هرزه صفت است. یکی از چیزهایی که پایه خانوادگی و محیط خانوادگی را محکم می کند، مسأله روابط جنسی سالم است و علت اینکه پایه کانون خانوادگی در دنیای اروپا سست و متزلزل است همین است و امروز هم در جامعه ما به هر نسبت که از فرنگیها پیروی کنیم کانون خانوادگی را متزلزل کرده ایم.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:40 PM
آفت زدگی در اعمال انسان

یک مسأله که در بحث ارزش ایمان لازم است مورد دقت قرار گیرد ارزش منفی کفر و عناد است، یعنی آیا کفر و عناد موجب نابود شدن و از اثر افتادن عمل خیر می گردد و مانند یک «آفت» آن را فاسد می کند؟ به عبارت دیگر: آیا اگر از انسان عمل خیری با همه شرایط حسن فعلی و فاعلی صادر شود و از طرف دیگر انسان در برابر حقیقت، خصوصا حقیقتی که از اصول دین بشمار می رود لجاج ورزد و عناد به خرج دهد، در این صورت آیا آن عمل که در ذات خود خیر و ملکوتی و نورانی بوده و از جنبه بعد الهی و ملکوتی نقصی نداشته، به واسطه این لجاج و عناد و یا به سبب یک حالت انحرافی روحی دیگر نابود می گردد یا نه؟ در اینجا مسأله «آفت» مطرح است.

ممکن است عملی، هم دارای حسن فعلی باشد و هم دارای حسن فاعلی، و به تعبیر دیگر هم پیکر صحیح داشته باشد و هم روح و جان سالم، هم از وجهه ملکی و طبیعت خیر باشد و هم از وجهه ملکوتی، ولی در عین حال از نظر ملکوتی به خاطر آفت زدگی تباه و پوچ گردد، همچون بذری سالم که در زمین مساعد پاشیده می شود و محصول هم می دهد ولی قبل از اینکه مورد استفاده قرار گیرد دچار آفت می گردد، ملخ یا صاعقه ای آن را نابودمی سازد.

قرآن کریم این «آفت زدگی» را «حبط» می نامد. «آفت زدگی» اختصاص به کفار ندارد، در اعمال نیک مسلمانان نیز ممکن است پیش آید. ممکن است یک مسلمان مؤمن، در راه خدا و برای خدا به فقیر مستحقی صدقه بدهد و صدقه او مورد قبول واقع گردد ولی بعد آن را با منت گذاشتن بر او و یا با نوعی آزار روحی دیگر به او، نیست و نابود گرداند و تباه سازد. قرآن کریم در سوره بقره آیه 264 می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا لا تبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذی، ای کسانی که ایمان آورده اید صدقات خویشتن را با منت نهادن و آزار رساندن باطل نکنید».

یکی دیگر از آفات اعمال خیر «حسد» است، چنانکه فرموده اند: «ان الحسد لیأکل الحسنات کما تأکل النار الحطب، حسد ورزیدن اعمال خیر انسان را می بلعد و می خورد آنچنانکه هیزم، آتش را». یکی دیگر از آن آفات، «جحود» یعنی حالت «ستیزه گری» با حقیقت است. جحود یعنی اینکه آدمی حقیقت را درک کند و در عین حال با آن مخالفت کند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:40 PM
آیات افک و ماجرای تهمت به همسر پیامبر
خداوند در آیه 11و 12 از سوره نور می فرماید: «ان الذین جاؤا بالافک عصبه منکم لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم لکل امری ء منهم ما اکتسب من الاثم و الذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم * لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افک مبین،همانا کسانى که آن تهمت عظیم را در باره ى یکى از زنان پیامبر به میان آوردند، دسته اى از شما بودند. آن تهمت را براى خود شرّ مپندارید، بلکه آن براى شما خیر و مصلحت است. بر عهده ى هر فردى از آنها سهمى از گناه است و آن که بخش عمده ى آن دروغ سازى را بر عهده داشته عذابى بزرگ دارد. چرا هنگامى که آن تهمت را شنیدید، مردان و زنان مؤمن نسبت به خودشان گمان نیک نبردند و نگفتند: این تهمتى آشکار است؟».

می گوید آن بدبختها که این داستان را جعل کرده بودند، هر کدامشان به اندازه خودشان داغ گناه را کسب کردند، عواقب گناه را متحمل شدند. آیات به اصطلاح «افک» است. «افک» (دروغ بزرگی) تهمتی است که برای بردن آبروی رسول خدا بعضی از منافقین برای همسر رسول خدا جعل کردند. «افک» یعنی تهمت که مربوط به یک جریان تاریخی است. یکی از همسران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را در یک جریانی، منافقین مورد اتهام قرار دادند. آن زن به عقیده اهل تسنن، عایشه بوده و به عقیده بعضی از اهل تشیع، ماریه قبطیه بوده ولی به عقیده بعضی دیگر هم عایشه بوده است. شاید فکر کنید که کار باید برعکس باشد، باید شیعه ها بگویند آن زن متهم عایشه بوده و سنیها بگویند آن زن متهم ماریه بوده است.

چرا سنیها اصرار دارند که آن زن متهم عایشه بوده و شیعه های متعصب اصرار دارند که آن زن متهم ماریه بوده است؟ برای اینکه این تهمت بعد به شکلی در آمد چه از نظر وضع عمومی مردم و چه از نظر آیات قرآن در شأن آن زن متهم که برای آن زن متهم یک افتخار به شمار آمد، یعنی شک نماند که این اتهام درباره آن زن متهم دروغ بوده و او تطهیر شد و صددرصد معلوم شد که قضیه دروغ است. این است که اهل تسنن اصرار دارند که آن زن متهم که پاکی او از نظر این عمل زشت صددرصد اثبات شد عایشه بوده و بعضی از شیعه ها می خواهند این افتخار را برای ماریه قبطیه ثابت کنند.

به هر حال خلاصه داستان به نقل تسنن این است که عایشه همسر پیامبر هنگام بازگشت مسلمین از یک غزوه، در یکی از منزلها برای قضای حاجت داخل جنگلی شد، در آنجا طوق (روبند) او به زمین افتاد و مدتی دنبال آن می گشت و در نتیجه از قافله باز ماند و توسط صفوان که از دنبال قافله برای جمع آوری از راه ماندگان حرکت می کرد، با تأخیر وارد مدینه شد. به دنبال این حادثه منافقین تهمتهایی را علیه همسر پیامبر شایع کردند. آیه می فرماید «ان الذین جاؤا بالافک عصبه منکم، آنان که «افک» را ساختند و خلق کردند، بدانید یک دسته متشکل و یک عده افراد به هم وابسته از خود شما هستند». قرآن کریم به این وسیله مؤمنین و مسلمین را بیدار می کند که توجه داشته باشید در داخل خود شما، از متظاهران به اسلام، افراد و دسته جاتی هستند که دنبال مقصدها و هدفهای خطرناک می باشند، یعنی قرآن می خواهد بگوید قصه ساختن این «افک» از طرف کسانی که ساختند روی غفلت و بی توجهی و ولنگاری نبود، روی منظور و هدف بود، هدف هم بی آبرو ساختن پیغمبر و از اعتبار انداختن پیغمبر بود، که به هدفشان نرسیدند.

قرآن می گوید آنها یک دسته به هم وابسته از میان خود شما بودند و بعد می گوید این شری بود که نتیجه اش خیر بود، و در واقع این شر نبود «لا تحسبوه شرا لکم بل هو خیر لکم» " ، گمان نکنید که این یک حادثه سوئی بود و شکستی برای شما مسلمانان بود، خیر، این داستان با همه تلخی آن به سود جامعه اسلامی بود. حال چرا قرآن این داستان را خیر می داند نه شر و حال آن که داستان بسیار تلخی بود؟ داستانی برای مفتضح کردن پیغمبر اکرم ساخته بودند و روزهای متوالی حدود چهل روز گذشت تا اینکه وحی نازل شد و تدریجا اوضاع روشن گردید. خدا می داند در این مدت بر پیغمبر اکرم و نزدیکان آن حضرت چه گذشت! قرآن می گوید: یک نفر از اینها بود که قسمت معظم این گناه را او به عهده گرفت (مقصود "عبد الله بن ابی" است که "عبد الله بن ابی بن سلول" هم می گویند): «و الذی تولی کبره منهم له عذاب عظیم» آنکه قسمت معظم این گناه را به گردن گرفت ، خدا عذابی بزرگ برای او آماده کرده است، غیر از این داغ بدنامی دنیا که تا دنیا دنیاست، به نام "رئیس المنافقین" شناخته می شود، در آن جهان خداوند عذاب عظیمی به او خواهد چشانید. آن منافقینی که این داستان را جعل کرده بودند، آنچه برایشان به تعبیر قرآن ماند "اثم" بود . "اثم" یعنی داغ گناه. تا زنده بودند، دیگر اعتبار پیدا نکردند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:41 PM
اثرات و نتایج قدرت واقعی در روایات اسلامی

قدرت آن است که انسان به کمک دیگران بشتابد، یک روح مقتدر آن است که به فرزندان خود می گوید: «کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا» (نهج البلاغه نامه 47) علی (ع) خطاب به دو فرزند عزیزش امام حسن و امام حسین علیهماالسلام می فرماید: فرزندان من! همیشه قدرت و نیروی شما به کمک مظلوم و به ستیزه با ظالم بشتابد. این کار ( نشانه) قدرت است. اتفاقا کینه توزیها، حسادتها، پیشنهاد می کند، همگی ناشی از ضعف است. آدمی که دلش می خواهد دائما از همه مردم انتقام بگیرد و بد همه مردم را می خواهد و آن کسی که سادیسم دارد و همیشه می خواهد آزارش به دیگران برسد، کارهایش از قدرت نیست آنطور که آقای نیچه گفته، بلکه ناشی از ضعف است.

انسان هرچه مقتدرتر باشد، حسد و کینه اش کمتر است. جمله ای از امام حسین (ع) برای شما نقل می کنم: «القدره تذهب الحفیظة» جمله خیلی عجیبی است و بر ملاحظات روانی بسیار دقیقی بنا شده است. می فرماید: قدرت کینه را از بین می برد، یعنی وقتی انسان در خودش احساس قدرت کند، نسبت به دیگران کینه ندارد. در نقطه مقابل، آدم ضعیف است که همیشه کینه دیگران را در دل دارد، آدم ضعیف است که همیشه نسبت به دیگران حسادت می ورزد. جمله دیگری از امیرالمؤمنین (ع) در باب غیبت نقل می کنم. از علی (ع) می پرسند چه کسانی هستند که غیبت می کنند و همیشه دلشان می خواهد پشت سر مردم حرف بزنند و بدگوئی کنند و از بدگوئی دیگران لذت می برند؟ علی (ع) می فرماید: ضعیفها، عاجزها، ناتوانها «الغیبه جهد العاجز، غیبت، منتهای کوشش یک آدم ناتوان است. (نهج البلاغه، حکمت 461).

یک انسان قوی و مقتدر و آن کسی که در روح خود احساس قدرت می کند، عار و ننگش می آید که غیبت کند و غیبت را کار دنی ها و ضعفا و کاری پست می داند. یک انسان قوی حاضر نیست پشت سر مردم غیبت کند و یا غیبت دیگران را بشنود. علی (ع) غیبت را مستند به ضعف می کند و می گوید انسان قوی و مقتدر و یک روح مقتدر هرگز غیبت نمی کند. حتی علی (ع) زنا را هم به ضعف تعلیل می کند. می فرماید: «ما زنی غیور قط» در همه دنیا یک آدمی که یک جو غیرت داشته باشد، با زنی زنا نکرده و به ناموس مردم خیانت نکرده است، فقط آدمهای بی غیرت زنا می کنند. آدم بی غیرت، آدمی است که در خودش هم احساس ضعف می کند، یعنی آدمی که واقعا اگر دیگران هم نسبت به ناموس او کاری کنند، آنقدرها ککش نمی گزد. فقط بی غیرتها هستند که زنا می کنند، غیورها هرگز زنا نمی کنند: «ما زنی غیور قط» (نهج البلاغه، حکمت 305).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:41 PM
اثر گناه در محروم کردن انسان از عبادت
در روایت آموزنده ای آمده است: شخصی از امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام سؤال کرد که چرا من از شب خیزی و از خواندن نافله سحر محرومم؟ امیرالمؤمنین جواب خیلی ساده ای داد، فرمود: انت رجل قد قیدتک ذنوبک؛ مردی هستی که گناهانت، دست و پایت را به غل و زنجیر بسته اند، نمی گذارند بلند شوی. این خیلی عجیب است و خود یک حقیقتی است. این را مکرر علما در کتابهای خودشان نوشته اند که گناه روز مانع چنین توفیقی است. «محرومم» معنایش این است که نه فقط بیدار نمی شوم، بیدار هم که بشوم نمی توانم بلند شوم. فرمود یک غل و زنجیر نامرئی به دست و پایت هست، خودت هم نمی دانی. یعنی اگر می خواهی بلند شوی اول باید آن غل و زنجیرها را باز کنی.
فردی – که اگر نام ببرم شاید همه تان او را بشناسید – می گفت: پیش مرحوم شیخ حسنعلی اصفهانی بودم. مردی که از علما و خیلی متشخص بود، به منزل ایشان آمد. اولا (آن مرحوم) اعتنای زیادی به او نکرد. بعد که به کارهای دیگران رسیدگی کرد، آن مرد رو کرد به وی و گفت: آقای حاج شیخ! یک عرضی خدمت شما دارم. بله بفرمایید. گفت: من نمی دانم که چه سری هست من خیلی دلم می خواهد که سحرها بلند شوم عبادت کنم و بیدار هم می شوم ولی هر کاری می کنم که بلند شوم نمی توانم. این وضع هست تا طلوع صبح. بعد از طلوع صبح، دیگر راحت بلند می شوم. من نمی فهمم این چه حسابی است؟ آمده بود که ایشان مثلا یک دعایی به او بدهد که این حالت از او رفع شود. هرچه گفت او گفت: حالا عجالتا بفرمایید تشریف ببرید، و به او اعتنا نکرد. آن شخص گفت: ما یک مقدار ناراحت شدیم که آخر او پیرمرد و محترم و متشخص است. می گفت وقتی که آن مرد می رفت، نزدیک در منزل یا در اتاق که رسید، آقاشیخ حسنعلی با صدای بلند گفت (گو یا شنید) ان شاء الله موفق نخواهی شد. بیشتر تعجب کردم. بعد به او گفتم (چرا این طور برخورد کردی؟) جریانی را گفت که این مثلا در چه قضایایی که مربوط به کجا بود یک خیانتی مرتکب شده و آن خیانت نمی گذارد که او چنین توفیقی پیدا کند و پیدا نخواهد کرد.
بالاتر از سخن این مرد عالم، سخن خود امیرالمؤمنین است، از آن بالاتر که نمی شود. آن شخص گفت: آقا چرا محرومم؟ فرمود: تو مردی هستی که قیدها یعنی کنده ها (به تو بسته شده) قید و کنده نامرئی به دست و پایت زده شده؛ تا آنها را باز نکنی، نمی شود. باز کردن آنها یعنی چه؟ یعنی قبلا توبه کردن، خود را پاک کردن و شستشو دادن، تا بعد خداوند چنین توفیقی به تو بدهد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:42 PM
اثرهای روحی و روانی گناه

در دنیا وقتی انسان از درخت خبیث اخلاق خودش میوه می چیند، در اعمال کثیف فاسد خودش به یکی دو تا قناعت نمی کند، هی تکرار، هی تکرار که خودش را پر می کند، یک نوع گرسنگی و جوعی نسبت به اعمال فاسد پیدا می کند. آنجا هم این طور است. «ان شجرت الزقوم طعام الاثیم، مسلما درخت زقوم غذای گنهکار است». یعنی از همان میوه هایی که در دنیا کاشته است، در واقع از میوه های وجود خودش، در آنجا می خورد. «کالمهل یغلی فی البطون». اثرش را بیان می کند: بعد از خوردن، در شکم مانند فلز گداخته می جوشد (و اینها عجیب تعبیرهایی است!).

این تا اندازه ای یک امر محسوس است: هر عملی که انسان انجام بدهد که با فطرت انسانی انسان سازگار باشد حکم یک غذای مطبوع را دارد، یعنی به دنبال خودش آرامش و بهجت و لذت می آورد، و هر کار گناه و معصیتی که انسان انجام می دهد اثر آن معصیت نوعی عدم تعادل ، ناراحتی و جوشش است و تا ضعف اعصاب هم می کشد. تازه این اثرها در دنیا خیلی کم ظاهر می شود، کاری است بر ضد فطرت اولیه انسان. امروز این مطلب از نظر روانشناسی تأیید و ثابت شده است که کارهای نیک انسان اثرهای مطبوع و سالم و رشد دهنده و آرامش بخش در روح انسان ایجاد می کند و کارهای خلاف و انحرافی و گناه و معصیت درست اثر عکس اینها را دارد. آدم منحرف از یک طرف حرص و ولعی دارد برای گناه و از طرف دیگر بعد که مرتکب می شود دغدغه و اضطراب و ناراحتی آن را دارد، ولی باز هم تکرار می کند.

می فرماید حالا که خوردند چطور؟ گرسنگی رفع می شود؟ همان تلخی آن است؟ خیلی چیزها هست که تلخ است، وقتی آدم می خورد ناراحتی اش فقط در همان ذائقه است، از ذائقه که رد شد دیگر چیزی نیست. نه، وقتی هم که خوردند تازه مثل این است که آدم مس گداخته خورده باشد: «کالمهل یغلی فی البطون، مانند فلز گداخته در شکمها غلیان دارد»، «کغلی الحمیم، مانند جوشیدن آب جوشان» (دخان/43 تا 46) آب را که روی آتش بگذارید چگونه غلیان پیدا می کند؟ این طور غلیان دارد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:43 PM
احباط و تکفیر گناهان در قیامت
خدای عزوجل در سوره محمد آیه 33 می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و لاتبطلوا اعمالکم، ای کسانی که ایمان آوردید خدا و فرستاده او را فرمان برید و عملهای خویش را باطل نکنید». یعنی همچنانکه با کارهای نیک درختان بهشت را بوجود می آورید، با اعمال بد خویشتن نیز آتش جهنم را شعله ور می سازید و ممکن است این آتش، آنچه را که حسنات شما ایجاد کرده اند نابودسازند.

در حدیث است که پیامبر اکرم (ص) فرمود: «ان الحسد لیاکل الایمان کما تاکل النار الحطب، حسد ورزیدن، ایمان آدمی را می خورد آنچنان که آتش، هیزم را می بلعد و خاکستر می کند». معلوم می شود جهنم نیز مانند بهشت صحرائی خالی است، آتشها و عذابها تجسم همان گناهانی است که به دست بشر روشن و فرستاده می شود، مار و کژدم و آب جوشان و خوراک زقوم دوزخ، از ناپاکیها و پلیدیها خلق می شود، همانطوری که حور و قصور و نعیم جاویدان بهشت از تقوا و کارهای نیک آفریده می شود. خدا در سوره سبا آیه 5 در مورد دوزخیان می فرماید: «اولئک لهم عذاب من رجز الیم، برایشان عذابی دردناک از شکنجه است».

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:43 PM
احتمالات درباره موضوع توطئه چینی حفصه و عایشه علیه پیامبر

در قضیه توطئه چینی عایشه و حفصه علیه پیامبر اینکه اینها چه فشاری روی پیغمبر آوردند و پیغمبر را در چه موضوعی اذیت کردند که پیغمبر آن حلال خدا را بر خود حرام کرد بعضی گفته اند که پیغمبر در خانه سوده عسلی یا شربتی از عسل آشامیده بود، عایشه و حفصه توطئه کردند، یکی گفت: یک حرف را من می گویم تو هم بگو، این دفعه که پیغمبر آمد بگوییم چقدر دهانت بو می دهد، اینها چیست که خورده ای؟ تو هم بگو چقدر دهانت بو می دهد اینها چیست که خورده ای؟ این کار را کردند. این را خود اهل تسنن نوشته اند که اینها این حرف را زدند «به عنوان اعتراض که» چرا آنجا آن شربت را خورده است. گفتند: آن زنبور عسلش «خرست نحلتها بالقرفه». یک گیاه بدبویی در اطراف مدینه هست که اگر زنبور عسل از آن گیاه بخورد می گویند عسلش بدبو می شود. اینها آمدند این حرف را به پیغمبر زدند که چرا اینها را خورده ای، دهانت بو می دهد. (لابد این کار آخرین مرحله اذیت بوده است.) پیغمبر فرمود: بسیار خوب، دیگر من از این شربت نمی خورم.

بعضی گفته اند جریان ماریه قبطیه است. ماریه قبطیه زنی بود قبطی، یعنی مصری، که بعد از نامه نوشتن پیغمبر به " مقوقس " پادشاه مصر، او هدایایی از جمله ماریه را برای پیغمبر فرستاد، و او زن خوبی بود و مورد علاقه پیغمبر، و از او ابراهیم پسر پیغمبر متولد شد. اینها پیغمبر را در مورد ماریه اذیت کردند. بعضی گفته اند پیغمبر فرمود: دیگر من با ماریه نزدیکی نمی کنم، یعنی اینقدر اذیت کردند که گفت: من دیگر به خاطر شما او را رها می کنم یا با او نزدیکی نمی کنم. ولی درست روشن نیست که داستان کدام بوده است. این دیگر صددرصد مسلم نیست.

بعد آن رازی که پیغمبر به آن زن گفت و فرمود به کسی نگو چه بود؟ بعضی گفته اند راز همین بوده است که تو به کسی نگو ولی من ماریه را رها می کنم ، اما حفصه زود رفت به عایشه گفت: مژده به تو بدهم که توطئه گرفت و پیغمبر ماریه را رها خواهد کرد. بعضی گفته اند که پیغمبر اکرم قصه بعد از خودش را به حفصه گفت، فرمود: بعد از من پدر عایشه خلیفه خواهد شد و بعد از او هم عمر خلیفه خواهد شد، زمام امور را اینها به دست می گیرند. اینها هم که دنبال این نبودند که چه کسی واقعا باید چنین بشود، دنبال این بودند که چه کسی خواهد شد، حال هر که باید و هر که نباید به جای خودش. مساله باید یک مساله است و مساله بودن و نبودن مساله دیگری . . .

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:44 PM
احکام قذف در آیات قرآن

در كتاب حدود بابى تحت عنوان حد قذف آمده است. قذف (بر وزن حذف) در لغت به معنى پرتاب كردن به سوى یك نقطه دور دست است، ولى در این گونه موارد - مانند كلمه رمى - كنایه از متهم ساختن كسى به یك اتهام ناموسى است، و به تعبیر دیگر عبارت از فحش و دشنامى است كه به این امور مربوط مى شود. هر گاه قذف با لفظ صریح انجام گیرد، به هر زبان و به هر شكل بوده باشد حد آن هشتاد تازیانه است، و اگر صراحت نداشته باشد مشمول حكم تعزیر است (منظور از تعزیر گناهانى است كه حد معینى در شرع براى آن نیامده بلكه به اختیار حاكم گذارده شده كه با توجه به خصوصیات مجرم و كیفیت جرم و شرایط دیگر روى مقدار آن در محدوده خاصى تصمیم مى گیرد).
حتى اگر كسى گروهى را به چنین تهمتهائى متهم سازد و به آنها دشنام دهد و این نسبت را درباره یك یك تكرار كند در برابر هر یك از این نسبتها حد قذف دارد اما اگر یكجا و یكمرتبه آنها را متهم سازد اگر آنها نیز یكجا مطالبه مجازات او را كنند، یك حد دارد، اما اگر جدا جدا اقامه دعوا كنند، در برابر هر یك حد مستقلى دارد! این موضوع بقدرى اهمیت دارد كه اگر كسى را متهم كنند و او از دنیا برود ورثه او مى توانند اقامه دعوا كرده و مطالبه اجراء حد كنند، البته از آنجا كه این حكم مربوط به حق شخص است چنانچه صاحب حق، مجرم را ببخشد، حد او ساقط مى شود، مگر اینكه آنقدر این جرم تكرار شود كه حیثیت و عرض جامعه را به خطر بیفكند كه در اینجا حسابش جدا است. هر گاه دو نفر به یكدیگر دشنام ناموسى دهند در اینجا حد از دو طرف ساقط مى گردد، ولى هر دو به حكم حاكم شرع تعزیر مى شوند.
بنابر این هیچ مسلمانى حق ندارد كه دشنام را پاسخ به مثل بدهد، بلكه تنها مى تواند از طریق قاضى شرع احقاق حق كند و مجازات دشنام دهنده را بخواهد. به هر حال هدف از این حكم اسلامى اولا حفظ آبرو و حیثیت انسانها است، و ثانیا جلوگیرى از مفاسد فراوان اجتماعى و اخلاقى است كه از این رهگذر دامان جامعه را مى گیرد، چرا كه اگر افراد فاسد آزاد باشند هر دشنام و هر نسبت ناروائى به هر كس بدهند و از مجازات مصون بمانند، حیثیت و نوامیس مردم همواره در معرض خطر قرار مى گیرد و حتى سبب مى شود كه به خاطر این تهمتهاى ناروا همسر نسبت به همسرش بد بین گردد، و پدر نسبت به مشروع بودن فرزند خود! خلاصه، موجودیت خانواده به خطر مى افتد، و محیطى از سوء ظن و بدبینى بر جامعه حكم فرما مى شود، بازار شایعه سازان داغ، و همه پاكدامنان در اذهان لكه دار مى گردند. اینجا است كه باید با قاطعیت رفتار كرد، همان قاطعیتى كه اسلام در برابر این افراد بد زبان و آلوده دهن نشان داده است. آنها باید جریمه یك دشنام زشت و تهمت آور را هشتاد تازیانه بخورند تا حیثیت و نوامیس مردم را بازیچه نگیرند!

خداوند در سوره نور آیات 6 تا 10 قرآن می فرماید:« وَ الَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَجَهُمْ وَ لَمْ یَكُن لهَُّمْ شهَدَاءُ إِلا أَنفُسهُمْ فَشهَدَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شهَدَتِ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصدِقِینَ* وَ الخَْمِسةُ أَنَّ لَعْنَت اللَّهِ عَلَیْهِ إِن كانَ مِنَ الْكَذِبِینَ* وَ یَدْرَؤُا عَنهَا الْعَذَاب أَن تَشهَدَ أَرْبَعَ شهَدَتِ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الْكَذِبِینَ* وَ الخَْمِسةَ أَنَّ غَضب اللَّهِ عَلَیهَا إِن كانَ مِنَ الصدِقِینَ*و لو لا فضل الله علیكم و رحمته و ان الله تواب حكیم، كسانى كه همسران خود را متهم ( به عمل منافى عفت ) مى كنند و گواهانى جز خودشان ندارند هر یك از آنها باید چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد كه از راستگویان است. و در پنجمین بار بگوید: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد! آن زن نیز مى تواند كیفر (زنا) را از خود دور كند به این طریق كه چهار بار خدا را به شهادت طلبد كه آن مرد (در این نسبتى كه به او مى دهد) از دروغگویان است. و در مرتبه پنجم بگوید: غضب خدا بر او باد اگر آن مرد از راستگویان باشد!
این آیات در حكم استثناء و تبصره اى بر حكم حد قذف است، به این معنى كه اگر شوهرى همسر خود را متهم به عمل منافى عفت كند و بگوید او را در حال انجام این كار خلاف با مرد بیگانه اى دیدم حد قذف (هشتاد تازیانه) در مورد او اجرا نمى شود، و از سوى دیگر ادعاى او بدون دلیل و شاهد نیز در مورد زن پذیرفته نخواهد شد، چرا كه ممكن است راست بگوید و نیز ممكن است دروغ بگوید. در اینجا قرآن راه حلى پیشنهاد مى كند كه مساله به بهترین صورت و عادلانه ترین طریق حل مى گردد. و آن اینكه نخست باید شوهر چهار بار شهادت دهد كه در این ادعا راستگو است. چنانكه قرآن مى فرماید: كسانى كه همسران خود را متهم مى كنند و گواهانى جز خودشان ندارند، هر یك از آنها باید چهار مرتبه به نام خدا شهادت دهد كه او از راستگویان است و در پنجمین بار بگوید: لعنت خدا بر او باد اگر از دروغگویان باشد. به این ترتیب شوهر براى اثبات مدعاى خود از یكسو ، و دفع حد قذف از سوى دیگر، چهار بار این جمله را تكرار مى كند: «اشهد بالله انى لمن الصادقین فیما رمیتها به من الزنا» (من به خدا شهادت مى دهم كه در این نسبت زنا كه به این زن دادم راست مى گویم) و در مرتبه پنجم مى گوید:«لعنت الله على ان كنت من الكاذبین» (لعنت خدا بر من باد اگر دروغگو باشم). در اینجا زن بر سر دو راهى قرار دارد اگر سخنان مرد را تصدیق كند و یا حاضر به نفى این اتهام از خود به ترتیبى كه در آیات بعد مى آید نشود، مجازات و حد زنا در مورد او ثابت مى گردد.
اما او نیز مى تواند مجازات (زنا) را از خود به این ترتیب دفع كند كه چهار بار خدا را به شهادت طلبد كه آن مرد در این نسبتى كه به او مى دهد از دروغگویان است «و یدرء عنها العذاب ان تشهد اربع شهادات بالله انه لمن الكاذبین» . و در مرتبه پنجم بگوید كه غضب خدا بر او باد اگر آن مرد در این نسبت راستگو است «و الخامسة ان غضب الله علیها ان كان من الصادقین». و به این ترتیب زن در برابر پنج بار گواهى مرد، دائر به آلودگى او، پنج بار گواهى بر نفى این اتهام مى دهد چهار بار با این عبارت: «اشهد بالله انه لمن الكاذبین فیما رمانى به من الزنا» (خدا را به شهادت مى طلبم كه او در این نسبتى كه به من داده است دروغ مى گوید) و در پنجمین بار مى گوید: «ان غضب الله على ان كان من الصادقین» (غضب خدا بر من باد اگر او راست مى گوید). انجام این برنامه كه در فقه اسلامى به مناسبت كلمه لعن در عبارات فوق لعان نامیده شده، چهار حكم قطعى براى این دو همسر در پى خواهد داشت:
نخست اینكه بدون نیاز به صیغه طلاق فورا از هم جدا مى شوند.
دیگر اینكه براى همیشه این زن و مرد بر هم حرام مى گردند، یعنى امكان بازگشتشان به ازدواج مجدد با یكدیگر وجود ندارد.
سوم اینكه حد قذف از مرد و حد زنا از زن برداشته مى شود ( اما اگر یكى از این دو از اجراى این برنامه سر باز زند اگر مرد باشد حد قذف و اگر زن باشد حد زنا در مورد او اجرا مى گردد).
چهارم اینكه فرزندى كه در این ماجرا به وجود آمده از مرد منتفى است یعنى باو نسبتى نخواهد داشت، اما نسبتش با زن محفوظ خواهد بود. البته جزئیات این احكام در آیات فوق نیامده همین اندازه در آخرین آیه مى گوید: و اگر فضل خدا و رحمتش و اینكه او توبه پذیر و حكیم است نبود بسیارى از مردم هلاك مى شدند یا گرفتار مجازاتهاى سخت! «و لو لا فضل الله علیكم و رحمته و ان الله تواب حكیم». در واقع این آیه یك اشاره اجمالى براى تاكید احكام فوق است، زیرا نشان مى دهد كه برنامه لعان یك فضل الهى است و مشكل مناسبات دو همسر را در این زمینه به نحو صحیحى حل مى كند. از یكسو مرد را مجبور نمى كند كه اگر كار خلافى در مورد همسرش دید سكوت كند و براى دادخواهى نزد حاكم شرع نیاید. از سوى دیگر زن را هم به مجرد اتهام در معرض مجازات حد زناى محصنه قرار نمى دهد و حق دفاع به او عطا مى كند.
از سوى سوم شوهر را ملزم نمى كند كه اگر با چنین صحنه اى روبرو شد به دنبال چهار شاهد برود و این راز دردناك را برملا سازد. از سوى چهارم این مرد و زن را كه دیگر قادر به ادامه زندگى مشترك زناشوئى نیستند از هم جدا مى سازد و حتى اجازه نمى دهد در آینده با هم ازدواج كنند، چرا كه اگر این نسبت راست باشد آنها از نظر روانى قادر بر ادامه زندگى زناشوئى نیستند، و اگر هم دروغ باشد عواطف زن آنچنان جریحه دار شده كه بازگشت به زندگى مجدد را مشكل مى سازد، چرا كه نه سردى بلكه عداوت و دشمنى محصول چنین امرى است و از سوى پنجم تكلیف فرزند را هم روشن مى سازد. این است فضل و رحمت خداوند و تواب و حكیم بودنش نسبت به بندگان كه با این راه حل ظریف و حساب شده و عادلانه مشكل را گشوده است، و اگر درست بیندیشم حكم اصلى یعنى لزوم چهار شاهد نیز به كلى شكسته نشده، بلكه هر یك از این چهار شهادت را در مورد زن و شوهر جانشین یك شاهد كرده، و بخشى از احكام آن را براى این قائل شده است.
نخستین سؤالى كه در اینجا مطرح مى شود این است كه دو همسر چه خصوصیتى دارند كه این حكم استثنائى در مورد اتهام آنها صادر شده؟در پاسخ از یكسو هر گاه مردى همسرش را با بیگانه اى ببیند اگر بخواهد سكوت كند براى او امكان پذیر نیست، چگونه غیرتش اجازه مى دهد هیچگونه عكس العملى در برابر تجاوز به حریم ناموسش نشان ندهد؟ اگر بخواهد نزد قاضى برود و فریاد بكشد كه فورا حد قذف درباره او اجرا مى شود، زیرا قاضى چه مى داند كه او راست مى گوید شاید دروغ باشد، و اگر بخواهد چهار شاهد بطلبد این نیز با حیثیت و آبروى او نمى سازد، بعلاوه ممكن است ماجرا در این میان پایان گیرد. از سوى دیگر افراد بیگانه زود یكدیگر را متهم مى سازند ولى مرد و زن كمتر یكدیگر را به این مسائل متهم مى كنند، و به همین دلیل در مورد بیگانگان آوردن چهار شاهد لازم است و الا حد قذف اجرا مى گردد ولى در مورد دو همسر چنین نیست و به این دلیل حكم مزبور از ویژگیهاى آنهاست.
براى دفع حد قذف از مردى كه زن خود را متهم به زنا ساخته لازم است چهار مرتبه خدا را گواه گیرد كه راست مى گوید كه در حقیقت هر یك از این چهار شهادت در این مورد خاص جانشین شاهدى شده است، و در مرتبه پنجم براى تاكید بیشتر، لعنت خدا را به جان مى خرد اگر دروغگو باشد. با توجه به اینكه اجراى این مقررات، معمولا در یك محیط اسلامى و توام با تعهدات مذهبى است و هنگامى كه كسى ببیند باید در مقابل حاكم اسلامى این چنین قاطعانه خدا را به گواهى بطلبد و لعن بر خود بفرستد، غالبا از اقدام به چنین خلافى خود دارى مى كند، و همین سدى بر سر راه او و اتهامات دروغین مى گردد، این در مورد مرد.
اما اینكه زن براى دفاع از خود باید چهار بار خدا را به گواهى طلبد كه این نسبت دروغ است به خاطر این مى باشد كه تعادل میان شهادت مرد و زن برقرار شود، و چون زن در معرض اتهام قرار گرفته در پنجمین مرحله با عبارتى شدیدتر از عبارت مرد از خود دفاع مى كند، و غضب خدا را بر خود مى خرد اگر مرد راست گفته باشد مى دانیم لعنت، دورى از رحمت است اما غضب چیزى بالاتر از دورى از رحمت مى باشد، زیرا غضب مستلزم كیفر و مجازاتى است بیش از دور ساختن از رحمت، و لذا در تفسیر سوره حمد گفته شده «مغضوب علیهم» از«ضالین» (گمراهان) بدترند با اینكه ضالین مسلما دور از رحمت خدا مى باشند.

سپس در آیات بعدی باتأکید بر حکم قذف می فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَرْمُونَ الْمُحْصنَتِ الْغَفِلَتِ الْمُؤْمِنَتِ لُعِنُوا فى الدُّنْیَا وَ الاَخِرَةِ وَ لهَُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ، كسانى كه زنان پاكدامن و بیخبر (از هر گونه آلودگى) و مؤمن را متهم مى سازند در دنیا و آخرت از رحمت الهى بدورند، و عذاب بزرگى در انتظارشان است» (سوره نور، آیه 23). در این آیه بار دیگر به مساله قذف و متهم ساختن زنان پاكدامن با ایمان به اتهام ناموسى بازگشته، و بطور مؤكد و قاطع مى گوید: كسانى كه زنان پاكدامن و بیخبر از هر گونه آلودگى و مؤمن را به نسبتهاى ناروا متهم مى سازند در دنیا و آخرت از رحمت الهى دورند و عذاب عظیمى در انتظار آنها است. در واقع سه صفت براى این زنان ذكر شده كه هر كدام دلیلى است بر اهمیت ظلمى كه بر آنها از طریق تهمت وارد مى گردد: محصنات (زنان پاكدامن) غافلات (دور از هر گونه آلودگى) و مؤمنات (زنان با ایمان) و به این ترتیب نشان مى دهد كه تا چه حد نسبت ناروا دادن به این افراد، ظالمانه و ناجوانمردانه و درخور عذاب عظیم است. ضمنا تعبیر به غافلات تعبیر جالبى است كه نهایت پاكى آنها را از هر گونه انحراف و بى عفتى مشخص مى كند، یعنى آنها نسبت به آلودگیهاى جنسى آنقدر بى اعتنا هستند كه گوئى اصلا از آن خبر ندارند، زیرا موضع انسان در برابر گناه گاه به صورتى در مى آید كه اصلا تصور گناه از فكر و مغز او بیرون مى رود گوئى اصلا چنین عملى در خارج وجود ندارد و این مرحله عالى تقوا است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:45 PM
احکام مربوط به شهادت بر زنا

برای اثبات زنا چهار شاهد لازم است، و شهادت دادن برای شاهد خطر دارد. اگر یک نفر دید که زنی زنا می کند و سه نفر دیگر آنجا نیستند که با او شهادت دهند، باید دهانش را ببندد، و یا دو نفر اگر دیدند، باید دهانهاشان را ببندند، سه نفر اگر دیدند، باید دهانهاشان را ببندند. اینکه می گویم " باید دهانهاشان را ببندند" چون اینطور نیست که اگر آمدند شهادت دادند به آنها بگویند شهادتی که دادید کافی نیست، چون کافی نیست بروید خانه تان! می گویند شهادت دادید و نتوانستید اثبات کنید، پس «قاذف» (تهمت زن) هستید، نفری هشتاد تازیانه باید بخورید. این است که قرآن کریم می گوید آنها که زنان عفیف را متهم می کنند و چهار شاهد نمی آورند، ولو راستگو باشند اما چون با این گفتن زنی را متهم کرده اند آنها را هشتاد تازیانه بزنید.
ولی آیا همین یک مجازات بدنی است؟ نه، یک مجازات اجتماعی هم هست: «و لا تقبلوا لهم شهاده ابدا، برای همیشه شهادت اینها مردود است». دیگر اینها شهادتشان در هیچ موردی نباید قبول شود. اینها باید یک مجازات اجتماعی شوند، یعنی از آن روز دیگر از اعتبار اجتماعی می افتند، چرا؟ چون یک زن عفیفه ای را به زنا متهم کرده اند و نتوانسته اند اثبات کنند. مجازات سوم: «اولئک هم الفاسقون، اینها فاسق هستند (سوره نور آیه 4).

در اینجا میان مفسرین اختلاف است که آیا این «اولئک هم الفاسقون» یک مجازات علیحده است غیر از «لا تقبلوا لهم شهاده ابدا» یا همان است یعنی ایندو مجموعا یکی است؟ بعضی گفته اند ایندو مجموعا یکی است، به این صورت که «اولئک هم الفاسقون» به منزله علت است برای «و لا تقبلوا لهم شهاده ابدا» یعنی اینها با این تهمت زدن، فاسق شدند، چون فاسق شدند، شهادتشان قبول نیست و هر چیز دیگر که شرطش عدالت است از آنها قبول نیست، مثلا دیگر صیغه طلاق نزد آنها نمی شود جاری کرد، پشت سر آنها نمی توان نماز جماعت خواند، اگر مجتهد باشند از آنها نمی توان تقلید کرد، چون شرط همه اینها عدالت است، بنابراین مجموعش یک مجازات است. ولی بعضی گفته اند دو مجازات است: یک مجازات اینکه شهادتشان قبول نمی شود، و دیگر اینکه فاسق اند، و چون فاسق اند سایر آثار فسق بر آنها بار می شود، و اینها قابل تفکیک است. اگر این شاهدی که نتوانسته مدعایش را اثبات کند توبه کند فسقش از بین می رود، یعنی ما او را عادل می دانیم، پشت سرش نماز می خوانیم، اگر مجتهد باشد و از نظر علمی «جائز التقلید» باشد از او می توان تقلید کرد، باز اگر مجتهد باشد می تواند قاضی شود (چون قاضی هم باید عادل باشد) اما شهادتش دیگر قبول نمی شود، چون آن مجازات، مجازاتی جداست. این است که به عقیده بعضی علت اینکه شهادت چنین شخصی قبول نمی شود فسق او نیست، این یک مجازات جداگانه است. فاسق شمرده شدن از نظر اسلام یک مجازات است، مقبول الشهاده نبودن مجازات دیگری است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:48 PM
ارزش دنیا از نظر قرآن و نهج البلاغه

چیزی که از نظر اسلام در رابطه انسان و دنیا " نبایستنی" است و آفت و بیماری انسان تلقی می شود و اسلام در تعلیمات خویش مبارزه ای بی امان با آن دارد "تعلق" و "وابستگی" انسان به دنیا است نه "علاقه" و "ارتباط " او به دنیا " اسیر زیستی" انسان است نه " آزاد زیستی" او، هدف و مقصد قرار گرفتن دنیا است نه وسیله و راه واقع شدن آن. رابطه انسان و دنیا اگر به صورت وابستگی انسان و طفیلی بودنش در آید، موجب محو و نابودی تمام ارزشهای عالی انسان می گردد. ارزش انسان به کمال مطلوبهایی است که جستجو می کند. بدیهی است که اگر فی المثل مطلوبی بالاتر از سیر کردن شکم خودش نداشته باشد و تمام تلاشها و آرزوهایش در همین حد باشد ارزشی بیشتر از "شکم" نخواهد داشت، اینست که علی (ع ) می فرماید: آن کس که همه هدفش پر کردن شکم است ارزشش با آنچه از شکم خارج می گردد برابر است.

همه سخنها درباره چگونگی ارتباط انسان و جهان است که به چه کیفیت و به چه شکل باشد؟ در یک شکل، انسان محو و قربانی می شود، به تعبیر قرآن کریم به حکم اینکه هر جوینده در حد پائین تر از هدف و کمال مطلوب خویش است «اسفل سافلین» می گردد، پست ترین، منحط ترین، و ساقط ترین موجود جهان می شود، تمام ارزشهای عالی و مختصات انسانی او از میان می رود، و در یک شکل دیگربرعکس، دنیا و اشیاء آن فدای انسان می گردد و در خدمت انسان قرار می گیرد و انسان ارزشهای عالی خویش را باز می یابد، اینست که در حدیث قدسی آمده است:

«یا ابن آدم خلقت الاشیاء لاجلک و خلقتک لاجلی، همه چیز برای انسان آفریده شده و انسان برای خدا» . آنچه در نهج البلاغه محکوم است چگونگی حاصل ارتباط انسان و جهان طبیعت است که از آن به "وابستگی" و "تعلق" و امثال اینها تعبیر می شود.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:49 PM
ارزش روحیه تحقیق و دوری از جهل و جهود

آیا از جهل بدتر هم چیزی هست! بلی از جهل بدتر هم هست و آن جمود است. هم چنانکه از نظر مال و ثروت و اقتصاد، از فقر بدتر هم هست و آن غرور و اتکاء به دارائی خویش است، یعنی اینکه انسان فکر کند آنچه دارد او را از همه چیز حتی از فعالیت و کار و فکر بی نیاز می کند. این از فقر بدتر است. آینده این حالت از آینده فقر خطرناکتر است. جهل بد است از آن جهت که صرفا نیستی و فقدان علم است، اما چه بسا جاهلها و نادانها و فاقد العملها که با عشق و شور و شوق زائد الوصفی در پی تحصیل علم و دانش می روند و آینده روشنی در انتظار آنها است. و ای بسا عالمی که به آنچه دارد مغرور است و خیال می کند آنچه او میداند کل دانش است و از اینرو به دانش خود مغرور می گردد و این غرور یک دنیا جهل و تاریکی بوجود می آورد.
دانش بشر همیشه نسبت به آنچه حقیقت است، یعنی نسبت به کل دانش، اندک است. «و ما أوتیتم من العلم الا قلیلا، و شما از علم جز اندکی داده نشده اید» (اسراء/85). عالم واقعی همیشه به نادانی و جهل خود اعتراف دارد، عالم واقعی بدون دلیل چیزی را انکار نمی کند و بدون دلیل چیزی را نمی پذیرد. عالم اگر جامد و مغرور بود عالم نیست. عالم اگر بی دلیل چیزی را پذیرفت یا بی دلیل چیزی را انکار کرد روح علمی ندارد، او خزانه و انباری است از یک سلسله فورمولها و اطلاعات، هر چه باو داده شده یاد گرفته و ضبط کرده است اما در روح خودش یک روشنائی و یک مقیاس برای قبول و انکار وجود ندارد. پس روحش روح علمی نیست. اگر شخصی را دیدید که در همه رشته ها گواهی نامه تحصیلی دارد، در عین حال سخنی را بدون دلیل قبول یا انکار می کند بدانید عالم واقعی نیست. علم در ذات خود هرگز مستلزم جمود یا غرور نیست، علم بشر را در مقابل حقایق خاضعتر و تسلیم تر و در قبول و انکار محتاطتر می کند. پس جمود که بدتر از جهالت است عبارت است از روح ضد تحقیق، عبارت است از حالتی که مقدس ترین روحیه را که روحیه تحقیق و کاوشگری است از بشر میگیرد، شاید بشود گفت همانطوریکه جمود از جهل زشتتر است، حس تحقیق از خود علم مقدس تر است.
علم آنگاه مقدس و قابل احترام است که با روح تحقیق توأم باشد. روح تحقیق آنگاه وجود دارد که بشر به نقص علم و اطلاعات خود معترف باشد. حدیث لطیفی هست مبنی بر اینکه علم در سه درجه است، تعبیر حدیث اینست که علم سه وجب است، بشر همین که بوجب اول علم می رسد تکبر باو دست میدهد و همین که بوجب دوم میرسد تواضع و فروتنی باو دست میدهد زیرا معلومات خود را در برابر مجهولات ناچیز می بیند وقتی که بوجب سوم میرسد می فهمد که هیچ چیز نمی فهمد و می گوید معلومم شد که هیچ معلوم نشد. بوعلی سینا رباعی معروفی دارد، می گوید:

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت *** یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافت *** آخر به کمال ذره ای راه نیافت

بزرگترین دانشمند فیزیک و ریاضی و در واقع بزرگترین دانشمند طبیعت شناس عصر ما اینشتاین است. در مقدمه «خلاصه فلسفی نظریه نسبیت» می گوید: بشر پس از آشنا شدن با فیزیک جدید همین قدر می تواند ادعا کند که با الفبای کتاب آفرینش آشنا شده است نه بیشتر. یعنی مثل بشر از نظر آشنائی با حقایق جهان مثل کودکی است که تازه به دبستان رفته و الفبای یک زبان را شناخته است، این کودک تا وقتی که بتواند کتاب های علمی که به آن زبان نوشته شده است بخواند و بفهمد، چقدر فاصله دارد؟ بشر امروز نیز تا وقتی که بتواند کتاب طبیعت را بخواند همین قدر بلکه بیشتر فاصله دارد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:50 PM
ازخود بیگانگی در فلسفه های مادی و نقد آن

در «جامعه شناسی مذهبی اروپا» از ابتدا فرض بر این است كه مذهب یك پدیده ای است كه مولود فعل و انفعالات جامعه است، یعنی یك ریشه الهی و ماورائی ندارد، و اصلا این كه مذهب ریشه الهی دارد جزء فرض نیست. اینها درباره دین و مذهب از اول بنا را بر این گذاشتند كه دین یك ریشه منطقی كه نمی تواند داشته باشد، حال كه ریشه غیر منطقی دارد آن ریشه غیر منطقی چیست؟ پس، اصل موضوعشان این است كه دین یك ریشه منطقی و الهی ندارد. اول كسی كه به طور منظم این مسأله را تحلیل كرد یك فیلسوف مادی خیلی معروف است كه یكی از دو منبع فكری كارل ماركس نیز هموست به نام فویرباخ. فویرباخ، آلمانی است و او را به منزله استاد كارل ماركس گرفته اند ولی نه به معنای اینكه رسما در كلاس او تحصیل كرده باشد بلكه به عنوان كسی كه از افكار او خیلی استفاده كرده و به افكار او استناد كرده است.
افكار كارل ماركس دو ركن دارد، از نظر منطق و طرز تفكر تابع هگل است، یعنی منطق دیالكتیك، و از نظر فلسفه اجتماعی تابع فویرباخ. ولی هگل ماتریالیست نبوده است، یك نوع افكار خاصی دارد كه حتی بعضی می گویند او ایده آلیستی است كه در عین حال قائل به خدا نیست، ولی برخی می گویند قائل به خدا هست. نه، قائل به خدا هست ولی تصورش از خدا با تصور دیگران اندكی فرق دارد. فویرباخ شهرتش در افكار مادی در همین تحلیلی است كه از مذهب كرده است و آن تحلیلش این است كه گفته است مذهب ناشی از همین حالت از خود بیگانگی انسان نسبت به خودش است . «از خود بیگانگی» نیز در فلسفه اروپا برای اولین بار به وسیله هگل طرح می شود، چیزی در فلسفه انسان به نام «از خود بیگانگی» كه شاید تعبیر صحیحترش «با خود بیگانگی» باشد یعنی برای انسان عواملی پیش می آید كه خودش از خودش ( با خودش ) بیگانه می شود. این خودش یك مسأله ای است كه چطور می شود كه انسان خودش با خودش بیگانه بشود؟ اصلا چنین چیزی امكان دارد؟ چون بیگانگی و نقطه مقابلش خویشاوندی دو طرف می خواهد. در این صورت چطور می شود كه انسان خودش با خودش بیگانه بشود؟ این معنایش این است كه انسان خودش را با غیر خودش اشتباه می كند، یعنی انسان یك واقعیتی دارد، یك خود واقعی دارد، بعد چیزی را كه او «ناخود» است - یعنی او خودش نیست ولی خودش را او می پندارد - با خود اشتباه می كند، به جای اینكه مثلا برای خود كار كند برای آن «ناخود» كار می كند.
فویرباخ كه یك فیلسوف مادی است حرف عجیبی زده است. خواسته دین و مذهب را تحلیل روانشناسانه و جامعه شناسانه كرده باشد بر همان اساسی که از اول فرض بر این است كه مذهب مبنای منطقی ندارد. می گوید انسان دارای دوگانگی وجود است. (خود همین حرف را از مذهب گرفته ). انسان، وجودی عالی دارد و وجودی دانی. همین چیزی كه ما می گوییم جنبه علوی و جنبه سفلی. جنبه سفلی انسان جنبه حیوانیت انسان است كه مانند حیوان جز خور و خواب و خشم و شهوت چیزی سرش نمی شود، و جنبه علوی انسان همان انسانیت انسان است كه فویرباخ این را دیگر جزء وجود انسان دانسته و ناچار برای آن اصالت قائل شده است - و آن همانی است كه دارای یك سلسله فضائل است، شرافت، كرامت، رحمت، خوبی، نیكی، همه این حرفها در آنجاست. بعد می گوید كه انسان ( ناچار باید بگوید كه همه انسانها اینجور هستند) تن می دهد به دنائتها یعنی تابع جنبه سفلی وجودش می شود، بعد كه تابع جنبه سفلی وجود خودش شد می بیند آن جنبه های علوی با خودش جور در نمی آید، چون خودش حالا شده یك حیوان پست منحط. بعد در حالی كه همین شرافتها و اصالتها در خودش است فكر می كند كه پس اینها در ماورای اوست، و خدا را بر اساس وجود خودش می سازد.
یك فیلسوف فرنگی گفته است كه در تورات آمده است: «ان الله خلق آدم علی صورته، خدا آدم را بر صورت خویش آفرید»، یعنی آدم را نمونه صفات كمالیه خودش قرار داد «آن فیلسوف فرنگی گفته ولی قضیه بر عكس است: انسان خداوند را بر سیرت خود آفرید یعنی انسان چون دارای یك طبیعت ذاتی كمالی ای بود كه در آن طبیعت همه، شرافت و كمال و رحمت و غیره بود و اینها را از خودش جدا كرد و با خودش بیگانه شد آنگاه فكر كرد كه اینها از آن وجودی است ماورای من، و فكر نكرد كه همه اینها در درون خودش است. پس، از اینجا - به قول او - انسان خودش با خودش بیگانه شد یعنی برخی امور را كه در وجود خودش بود از وجود خودش انتزاع كرد، و فرض كرد كه اینها در ماورای وجود اوست. ولی می گوید تدریجا این جنبه ماورایی نزدیك شده. اول از انسان دور شد، در خدایان مذاهب بدوی خیلی دور بود، بعد در خدای یهود نزدیكتر شد، خدای یهود شبیه انسان می شود، مانند انسان احساسات و عواطف و خشم و رضایت دارد، در مسیحیت از آن هم نزدیكتر می شود، به صورت یك انسان در می آید كه مسیح باشد، و مسیح می شود خدا.
در واقع یك قوس طی كرده است: ابتدا انسان این صفات را از خودش جدا كرده، آن دور دورها قرار داده و بین آن موجود دور و انسان هیچ رابطه ای برقرار نبوده، بعد كم كم آن موجود، برگشته و آمده به طرف انسان، به مسیح كه رسیده دیگر خیلی نزدیك شده و یك انسان خدا شده ( چون در دین مسیحیت، مسیح همان خداست، یعنی انسان است و خدا، در آن واحد هم انسان است و هم خدا)، فقط یك قدم دیگر باقی مانده، هر چه انسان خودش را بیشتر بشناسد بیشتر این «از خود بیگانگی» را از خودش دور می کند، یکمرتبه می رسد به آنجا که اصلا من خودم هستم و این صفات همه مال من است نه مال جای دیگر. پس یک قدم دیگر بیشتر باقی نمانده است.

در حالی که اسلام بعد از مسیحیت آمده و تکامل یافته تر از مسیحیت است ولی در عین حال این جنبه انسانی خدا را یا خدایی یک انسان را که مسیح باشد، الوهیت مسیح و ابن اللهیت مسیح، همه اینها را به شدت نفی کرده است. از قرآن استنباط می شود كه انسان گاهی حالتی پیدا می كند كه خودش با خودش فاصله پیدا می كند، خودش از خودش دور می شود، چون این تعبیر در قرآن مكرر آمده است: خود را باختن (خود باختن) باختن به همان معنایی كه در قمار می گویند یا در معامله می گویند فلان شخص باخت، زیان كرد، سرمایه را باخت و از دست داد، در صورتی كه باور كردن این امر برای انسان خیلی مشكل است، زیرا وقتی انسان چیزی را كه مملوك و در حیطه ملكیتش باشد ببازد یعنی او را به دیگری می دهد اما اینكه انسان خودش را ببازد چگونه می شود؟ قرآن می فرماید: «قل ان الخاسرین الذین خسروا انفسهم، بگو زیانكاران، (زیانكار حقیقی) آنان اند كه خود را زیان كرده اند» ( زمر/ 15). یعنی آن كسی كه مالش را زیان می كند او زیانكار حقیقی نیست، آن، چیز مهمی نیست، زیانكار واقعی آن است كه اصلا خودش را زیان كرده، اصلا خودش را یكجا باخته.
«نسیان خود» یعنی خود را فراموش كردن، این هم از نظر فلسفی خیلی تصورش مشكل است زیرا علم انسان به خودش علم حضوری است و علم حضوری قابل فراموشی نیست، علم حصولی قابل فراموشی است، یعنی انسان اصلا جوهر ذاتش علم است و خودش همان علم خود به خود است. قرآن در جای دیگر می فرماید: «و لا تكونوا كالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم، مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش نمودند و سپس خودشان را فراموش نمودند. (حشر/ 19)
قرآن میان «یافتن خود » و «یافتن خدا» تلازم قائل است. قرآن می گوید فقط كسانی خود را یافته اند كه خدا را یافته باشند و كسانی كه خدا را یافته اند خودشان را یافته اند. («من عرف نفسه عرف ربه، هرکس خودش را بشناسد خدایش راشناخته است. و متقابلا «من عرف ربه عرف نفسه، و هرکس پروردگارش را بشناسد خودش را شناخته است).
یکی از شرایط باز یافتن خود، شناختن و باز یافتن علت و خالق و موجد خود است. یعنی محال است که انسان بتواند خود را جدا از علت و آفریننده خود به درستی درک کند و بشناسد. علت واقعی هر موجود مقدم بر وجود او است از خودش به خودش نزدیکتر است. «و نحن اقرب الیه من حبل الورید، ما به او از رگ گردن نزدیکتریم» (سوره ق آیه 16). «واعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه، بدانید که خداوند بین انسان و قلب او قرار دارد» ( سوره انفال آیه 24). خود را شهود کردن هرگز از شهود خالق جدا نیست. نکته بسیار جالبی که از تعبیرات قرآن کریم استفاده می شود اینست که انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را داشته باشد. آنگاه خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل نباشد و خدا را فراموش نکند. خدا را فراموش کردن ملازم است با خود فراموشی. در منطق قرآن، جدایی نیست. اگر انسانی خیال كند كه خود واقعی اش را دریافته است بدون اینكه خدا را دریافته باشد اشتباه كرده. این از اصول معارف قرآن است. این مطلبی كه امروز به نام «از خود بیگانگی» یا صحیحترش «با خود بیگانگی» می گویند، در معارف اسلامی سابقه خیلی زیاد دارد، یعنی از قرآن شروع می شود و سابقه ای بیش از هزار سال دارد با یك سیر مخصوص به خود.
در اروپا این مطلب از هگل شروع می شود و بعد از هگل مكتبهای دیگر این مسأله را طرح كردند بدون اینكه «خود» را شناسانده باشند! چون مسأله «با خود بیگانگی» اولین سؤالش این است كه خود آن خود چیست كه صحبت از بیگانگی می كنی؟ آخر شما می گویید انسان از خود بیگانه شده است . اول آن «خود» را به ما بشناسانید كه آن «خود» چیست تا بعد «بیگانگی با خود» یا «بیگانگی از خود» مشخص بشود. بدون اینکه روی آن «خود» بحث کنند و بدون آنکه آن «خود» را شناخته باشند و حتی آن «خود» را نفی می کنند دم از «از خود بیگانگی» می زنند. اساس این فلسفه های مادی بر این است که اصلا «خود» یک امر اعتباری است. تمام فلسفه های مادی بر این عقیده اند که انسان «خود» ی ندارد، آنچه که تو «خود» خیال می کنی، یک مفهوم انتزاعی است، یک سلسله تصورات پی در پی دائما می آیند و رد می شوند، تو خیال می کنی در این بین یک خودی وجود دارد، خیر، خودی وجود ندارد.
اینها از یک طرف اساس فلسفه شان بر این است که اصلا «خود»ی وجود ندارد، و از طرف دیگر می آیند فلسفه «از خود بیگانگی» برای مردم درست می کنند، و این خیلی عجیب است! به این آقای فویرباخ باید گفت شما که به خدا اساسا اعتقاد نداری و انسان را هم به طریق اولی یک موجود صد در صد مادی می دانی، پس این دو گانگی وجود انسان را چگونه توجیه می کنی؟ این دو گانگی را مذاهب می توانند بیان کنند که انسان را مرکب می دانند از یک حقیقت خاکی و یک حقیقت ملکوتی: « فاذا سویته و نفخت فیه من روحی، پس چون او را کاملا نظام بخشیدم و از روح خویش در وی دمیدم»(ص/ 72). از یک طرف «سویته» است ( کاملش کردم، از نظر جهازات تمامش کردم) اما یک چیز دیگر دنبالش دارد: «و نفخت فیه من روحی و در او از روح خودم دمیدم». یا تعبیری که در سوره مومنون آیه 1 «قد افلح المؤمنون، به تحقیق مومنان رستگارانند» آمده است که: «و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طین، همانا ما انسان را از گل خالص آفریدیم» تا آنجا که می گوید «ثم انشأناه خلقا آخر، پس به او خلقتی دیگر بخشیدیم» (مؤمنون 12 - 14 ) بعد آن را چیز دیگر کردیم. آن چیز دیگر شدن مهم است. آنها می توانند این حرف را بگویند ولی شما چه می توانید بگویید؟ ثانیا ما طبق این فلسفه باید قبول کنیم که هیچ انسانی در جهان به شرافت اصلی خودش باقی نیست. می گوید انسان در ذات خودش دارای دوگانگی است، بعد که در زندگی اجتماعی انحطاط پیدا می کند به آن جنبه دانی و دنی خودش و در حیوانیت سقوط می کند می آید جنبه های عالی و شریف وجود خودش را از خودش انتزاع می کند.
از اینجا اعتقاد به مذهب پیدا می شود. معنای این سخن این است که اولا ما باید همه افراد بشر را ساقط شده در حیوانیت فرض کنیم و ثانیا باید همه این ساقط شده های در حیوانیت را مذهبی فرض کنیم، در صورتی که: اولا انسانها همیشه دو گونه بوده اند: انسانهایی که به شرافت انسانیت خودشان باقی بوده اند و در همه زمانها بوده اند و انسانهایی که در حیوانیت سقوط کرده اند، و ثانیا باید ببینیم آنهایی که به مذهب گرایش پیدا می کنند، همیشه در دنیا مشتریهای مذهب چه گروههایی هستند؟ آیا مردمان شریف، آنهایی که اصالتهای انسانیت در آنان باقی است به سوی مذهب گرایش دارند یا انسانهایی که در حیوانیت سقوط کرده اند؟ حتی غیر مذهبی ها هم در این جهت انکار ندارند و لهذا می گویند اگر شما می بینید افراد، مذهبی هستند، این مذهبی بودن شرافت ذاتی اینهاست، به آن مذهبی که گرایش پیدا کرده اند مربوط نیست، به شرافت خود اینها مربوط است، یعنی مشتریهای واقعی مذهب همیشه از میان افراد شریف انتخاب می شوند. شما می گویید چون انسان شرافتش را از دست می دهد و در حیوانیت سقوط می کند این امر منشأ اعتقاد به خدا می شود، در حالی که قضیه برعکس است: آنهایی که در خودشان این شرافت را احساس می کنند و باقی بر اصالتهای انسانی هستند آنها هستند کسانی که اعتقاد و ایمان به خدا و اصول مذهب پیدا می کنند. به هر حال نظریه ایشان یک نظریه منسوخی است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:50 PM
اسباب و علل برده گیری

تا آنجا كه تاریخ بشریت نشان مى دهد از زمانهاى قدیم تا حدود هفتاد سال قبل مساله برده گیرى و خرید و فروش افرادى از جنس بشر به نام" غلام" و" كنیز" مساله اى دائر و معروف در بین مجتمعات بشرى بوده، و شاید امروزه هم در بین بعضى از قبائل دور افتاده و عقب مانده آفریقا و آسیا معمول باشد، و این مساله همانطور كه گفتیم آن قدر سابقه دار و قدیمى است كه نمى توان ابتدای تاریخى براى آن پیدا كرد، ولى تاریخ این معنا را نشان مى دهد كه مساله بردگى داراى نظام مخصوصى در میان همه ملتها بوده و مقررات مخصوصى داشته است و معناى اصلى آن این بوده كه انسان در تحت شرائط مخصوصى آزادیش سلب شده و بصورت متاعى كه قابل ملكیت است مانند سایر اجناس و متاعهایى كه به مالكیت درمى آید از قبیل حیوانات و نباتات و جمادات درآید، و معلوم است كه اگر انسانى مملوك شد دیگر اختیارى از خود ندارد، چون اعمال و آثار او نیز به ملكیت غیر درآمده و آن غیر هر طورى كه بخواهد مى تواند در اعمال و آثار او تصرف كند این آن سنتى بوده كه ملتها در بردگان اجرا مى كرده اند، چیزى كه هست باید گفت مساله برده گیرى متكى به اراده جزافى و على الاطلاق و بدون هیچ قید و شرطى هم نبوده، و خلاصه این طور هم نبوده كه هر كس هر كه را كه دوست مى داشته برده خود مى كرده و یا هر كه را كه دلش مى خواسته مى فروخته و یا مى بخشیده، گر چه در بین قوانینى كه در نظام بردگى اجرا مى شده امور جزاف زیادى به حسب اختلاف آراء و عقاید اقوام و سنن آنها دیده مى شود، بلكه ریشه و اساس آن مبتنى بر نوعى غلبه و تسلط بوده است، نظیر غلبه در جنگ كه مجوز این مى شده كه غالب و فاتح نسبت به مغلوب هر كارى كه مى خواهد بكند، بكشد، اسیر كند، از او پولى گرفته و رهایش سازد و نظیر غلبه به ریاست كه رئیس در حوزه ریاستش هر چه مى خواسته مى كرده، و همچنین نظیر غلبه و قهرى كه پدر نسبت به فرزند داشته و پدر را از نظر اینكه فرزند را تولید كرده ولى امر او دانسته و بوى حق مى داده كه نسبت به طفل ضعیف خود هر كارى كه دلش بخواهد بكند حتى او را بفروشد و یا به دیگران ببخشد و یا با فرزندان دیگران تبدیلش كند و یا به طور موقت عاریه اش دهد و یا بلاى دیگرى بر سرش آورد .
به طور كلى مساله مالكیت در مجتمع انسانى مبنى است بر غریزه اى كه در هر انسانى تمام قدرت بر انتفاع از هر چیزى كه ممكن است به وجهى از آن انتفاع برد وجود دارد، و انسان كه مساله استخدام، جبلى و طبیعى اوست در راه بقاى حیات خود هر چیزى را كه بتواند استخدام نموده از منافع وجودى آن استفاده مى كند چه از مواد اولیه عالم و چه عناصر و چه مركبات گوناگون جمادى و چه حیوانات و چه انسانى كه هم نوع خود او و در انسانیت مثل اوست، و اگر احساس احتیاج به مساله اشتراك در زندگى نبود آرزوى جبلیش این بود كه همه افراد هم نوع خود را استثمار نماید، لیكن همین احتیاج مبرمش به اجتماع و تعاون در زندگى او را مجبور به قبول اشتراك با سایر هم نوعهاى خود در عمل و تحصیل منافع هر چیزى و انتفاع از آن نموده است، از این رو، او و سایر هم نوعانش مجتمعى تشكیل دادند كه هر جزئى از اجزاى آن و هر طرفى از اطرافش اختصاص به عمل یا اعمالى داشته و تمامى افرادشان از مجموع منافع حاصله برخوردار مى شوند، یعنى نتائج اعمالشان تقسیم شده، هر كسى به قدر وزن اجتماعیش از آن سهم مى گیرد، و تن در دادن به چنین تشكیلات بر خلاف آرزوى طبیعى و جبلى و صرفا از روى اضطرار است، به شهادت این كه مى بینیم یك فرد از انسان با اینكه موجودى است اجتماعى هر وقت در خود قوت و شدتى مى بیند پشت پا به همه قوانین اجتماعى و مدنى كه آن نیز طبیعى آدمى است زده و شروع مى كند به زور و قلدرى افراد هم نوع خود را زیر یوغ استعمار خود كشیدن و دعوى مالك الرقابى كردن و به جان آنان و نوامیس و اموالشان به دلخواه خود دست درازى كردن.
و به این جهت اگر آزادانه و منصفانه در روش اینگونه افراد و استثمارشان تامل كنیم خواهیم دید كه اینان روش خود را در تملك انسانها تنها در انسانهایى كه داخل در مجتمع آنان و جزئى از اجزاى آنند معتبر نمى دانسته بلكه روش مزبور را در آشنا و بیگانه و دوست و دشمن مجرى مى داشتند، چیزى كه هست دشمن را از این جهت تملك مى كردند كه بیگانه بود، یا به جرم دشمنى محكوم به بیگانگى و خروج از مجتمع او شده و همه آرزو و همش این بوده است كه تار و پود هستى طرف را به باد داده، اسم و رسم او را محو و نابود سازد، به همین جهت از مجتمع طرف خود خارج شده و طرف هم بخود حق مى داد كه او را نابود كرده و او و ما یملك او را تملك كند، چون براى او احترامى قائل نبود، و همچنین پدرانى كه اولاد خود را ملك خود مى دانستند آنان نیز اولاد را در عین حالى كه جزو مجتمع خود مى شمردند هم طراز و هم سنگ خودشان نمى پنداشتند، و چنین معتقد بودند كه فرزندان در مجتمع بشرى از متعلقات و توابع پدرانند و به همین جهت به پدران حق مى دادند كه در فرزندان خود همه رقم تصرف حتى كشتن و فروختن و تصرفات دیگر را بكنند.
یا از این جهت تملك مى كردند كه خصوصیاتى كه در آنان بوده آنان را بر این مى داشت كه خیال كنند كه ما فوق افراد مجتمعند و افراد هم پایه و هم وزن و در منافع شریك آنان نیستند و حق دارند كه در جامعه حكمرانى نموده و از هر لذتى لب لباب آن را به خود اختصاص دهند و در نفوس افراد مجتمع همه رقم دخل و تصرف نموده حتى آنان را زیر یوغ بردگى خود درآورند، پس معلوم شد اصل اساسى در مساله برده گیرى همان حق اختصاص و تملك على الاطلاقى بوده كه انسان هاى زورمند براى خود قائل بوده اند، و نیز معلوم شد كه این روش ناپسند را نسبت به طائفه مخصوصى اجرا نمى كردند، بلكه هر ضعیفى را بدون استثنا محكوم به رقیت خود مى دانستند، تنها كسانى مستثنا بودند كه مثل خودشان زورمند و در وزن اجتماعى هم سنگ شان باشند، از اینان گذشته هیچ مانعى از برده گرفتن بقیه افراد مجتمع برایشان نبود، و عمده این بقیه سه طائفه بودند: 1- دشمنانى كه با آنان سر جنگ داشتند 2- فرزندان خرد و ضعیف آنان و هم چنین زنان نسبت به اولیاى خودشان 3- هر مغلوب ذلیلى نسبت به غالب عزت یافته خود. بنابراین عمده اسباب برده گیرى سه چیز بوده است: 1- جنگ 2- زور و قلدرى 3- داشتن ولایت ابوت و شوهرى و امثال آن.
یكى از تضییقات اسلام این بود سبب اخیر را لغو كرد و حقوق جمیع طبقات بشر را از شاه و رعیت و حاكم و محكوم و سرباز و فرمانده و خادم و مخدوم را به طور یكسان محترم شمرده، و امتیازات و اختصاصات زندگى را لغو نمود، و در احترام جان ها و عرض و مال همه حكم به تسویه فرمود، افكار و عقاید و خواسته هاى همه را مورد اعتنا قرار داد، یعنى همه را در بكار بردن حقوق محترم خود در حد خود تام الاختیار ساخت و همچنین آنان را بر كار خود و بر دست مزدى كه كسب كرده اند و منافع وجودشان مسلط كرد.
اسلام از آن سه سبب استعباد، دو سببش را لغو كرده و تنها مساله جنگ را باقى گذاشت و سببیت آن را براى استرقاق لغو نفرمود، آن را هم تنها در جنگهایى معتبر دانست كه بین مسلمین و كفار اتفاق افتد كه در این صورت مسلمین مى توانند اسیر كافر را استرقاق نمایند، نه جنگهایى كه بین خود مسلمین رخ مى دهد، كه در این جنگها اسیر گرفتن و استرقاق كردن نیست بلكه یاغى از این دو طائفه آن قدر سركوب میشود تا سر در اطاعت امر خدا فرود آورده و رام گردد، چنان كه فرمود:«وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِی ءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْكُمْ»: و اگر دو طائفه از مؤمنین به جان هم افتادند پس بین آن دو اصلاح كنید، و اگر دیدید كه یكى از آن دو طایفه به دیگرى زور مى گوید و بنا حق ستیزه مى كند با آن طائفه در افتید و آن قدر بستیزید تا به حق و امر خدا گردن نهد، پس اگر به سوى خدا برگشت نمود با رعایت عدالت بین آن دو را اصلاح كنید و در هر كارى رعایت عدالت و انصاف را بنمائید، به درستى كه خداوند دوست میدارد مردم عدالت پرور را، جز این نیست كه مؤمنین همه برادران همند، پس میان برادران خود اصلاح كنید.( سوره حجرات آیات 9 و 10).
و جهت این امضاء كردن و معتبر شمردن برده گیرى اسراى جنگى این است كه به طور كلى دشمن محارب، هدفى جز نابودى انسانیت و از بین بردن نسل بشرى و ویران ساختن آبادى ها ندارد، و فطرت بشر بدون هیچ تردیدى چنین كسى را محكوم به زوال دانسته و بر هركسى واجب مى داند كه اینگونه دشمن هاى بشریت را جزو مجتمع بشرى به شمار نیاورده و آنان را مستحق تمتع از مزایاى حیات و تنعم به حقوق اجتماعى نداند، و نیز حكم مى كند بوجوب از بین بردن آنان و یا دست كم استرقاقشان، علاوه بر این، بشر، حكم فطریش و سنت عملیش هم- تا آنجا كه تاریخ نشان داده- از روزى كه در زمین منزل گزید تا امروز همین بوده و بعد از این هم همین خواهد بود. اسلام هم در ساختمان مجتمع دینى خود كه بر اساس توحید و حكومت دینى اسلامیش بنا نهاده، عضویت هر منكر توحید و یاغى از حكومت دین را نسبت به مجتمع انسانى لغو فرموده، و تنها كسانى را انسان دانسته و عضویت آنان را نسبت به مجتمع بشرى معتبر شمرده كه اسلام (دین توحید) را پذیرفته و یا لااقل به ذمه و تبعیت حكومت دین گردن نهاده باشد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:51 PM
اشتباه بودن تبری گذشتگان برای رفع مسئولیت جامعه حاضر

در کتاب فلسفه تاریخ، مسأله دومی که ذکر می کند این است که حق جامعه را با تمجید افراد نباید از بین برد. این حرف درستی است حق فرد را هم به خاطر ستایش از جامعه نباید از بین برد. چون وقتی گفتیم هم فرد اصیل است هم جامعه، در این صورت هم فرد مسؤول است هم جامعه، هم فرد قابل ستایش است هم جامعه بله، مطلب دیگری هست: اینها گفته اند افرادی که پرونده شان بسته شده از حساب خارجند، دیگر ما نباید درباره آنها بحث کنیم نقطه مقابل قضیه را نیز می گوید که گاهی ما فرد را در گذشته مسؤول می شناسیم برای اینکه جامعه گذشته را مسؤول ندانیم گاهی فرد را آنچنان ستایش می کنیم که جامعه را ندیده می گیریم ولی یک بالاتری هم دارد و آن این است که فردی در گذشته نکوهش بشود برای رفع مسؤولیت جامعه حاضر این دیگر مسلم جنایت است.

اگر به منظور رفع مسؤولیت از جامعه حاضر، یک فرد نکوهش بشود این گناه در گناه است مثلا اگر جامعه زمان معاویه را رفع مسؤولیت کنیم به خاطر معاویه که چون معاویه بد بوده دیگر مردم تقصیری ندارند، این غلط است اگر مردم هیچ تقصیری نداشتند معاویه نمی توانست معاویه باشد از آن بدتر این است که ما مثلا معاویه جانی زمان خودش را در نظر بگیریم و بگوییم ما امروز دیگر تقصیری نداریم، خدا لعنت کند معاویه هزار و دویست سال پیش را این همان مصیبتی است که گرفتار آن هستیم.
ما خیال می کنیم اگر ملعونهای صدر اول را لعنت کردیم دیگر امروز ما تقصیری نداریم، دیگر چون روز اول خراب کردند از روز دوم سوم هزارم کاری ساخته نیست، همان روز اول نباید این کار می شد، حالا که شده قابل برگشت نیست، ما نمی توانیم خوب باشیم، ما باید راه معاویه را در پیش بگیریم فقط او را لعن کنیم، کار دیگری نداریم.

این خطر بزرگتری است که یک فرد در گذشته مورد نکوهش و داوری قرار بگیرد به منظور تبرئه زمان حاضر، در صورتی که فلسفه آن نفرت تولی و تبری درست عکس این قضیه است (و این اصل) یعنی تولای شخصیتهای گذشتگان برای اینکه جامعه حاضر آن را الگوی خود قرار بدهد و تبرا از آن فاسقان برای اینکه جامعه حاضر ضد آن راه را در پیش بگیرد و آن راه را طرد و نفی کند نه اینکه تبرای گذشتگان برای رفع مسؤولیت جامعه حاضر، الان این به صورت یک بیماری در جامعه ما در آمده: همواره سرگرم گذشته بودن برای غافل شدن از زمان حاضر که اگر معاویه ای هم در زمان حاضر وجود داشته باشد تبرئه بشود چون معاویه ای در زمان گذشته وجود داشته است. این کار درستی نیست.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:52 PM
اشکال عدم تناسب جرم و مجازاتهای اخروی

بحث درباره اثبات معاد از طریق عادل بودن خدا نیست بر عکس، بحث درباره ایراد و اشکالی است که از نظر عدل الهی بر کیفیت مجازاتها و کیفرهای اخروی وارد می گردد. گفته می شود مجازات های اخروی به شکلی که نقل می شود مخالف عدل الهی است! زیرا در مجازاتهای اخروی تناسب میان جرم و جریمه وجود ندارد و مجازاتها به نحو غیرعادلانه ای اجرا می شود. در این اشکال، مسأله جزاء که دلیلی بر عدل الهی گرفته می شود، به عنوان اشکالی بر عدالت، و نقضی بر حکمت معرفی شده است. اصلی که پایه و مبنای ایراد است این است که در وضع قوانین جزائی باید بین جرم و جریمه تناسب رعایت شود، مثلا اگر کسی بر سر رهگذری که از خیابان می گذرد زباله بریزد، عدالت ایجاب می کند که برای او کیفری در نظر گرفته شود. شکی نیست که کیفر اینچنین جرمی، نمی تواند خیلی سنگین از قبیل اعدام یا حبس ابد بوده باشد. بنابر اصل تناسب میان جرم و مجازات، برای چنین جرمی حداکثر یک هفته زندان کافی است و اگر این مجرم را به خاطر این جرم کوچک محاکمه صحرائی و تیرباران کنند بر خلاف عدالت خواهد بود. کیفر دادن بر جرمها لازمه عدل است ولی اگر تناسب بین جرم و کیفر رعایت نگردد خود کیفر دادن نوعی بی عدالتی خواهد بود. گناهانی از قبیل غیبت، دروغ، زنا، قتل نفس، جرمند و کیفر می طلبند ولی آیا کیفرهایی که در آخرت برای آنها تعیین شده است بیرون از اندازه نیست؟

قرآن کریم کیفر قتل نفس را جاویدان ماندن در جهنم معین فرموده است. درباره غیبت روایت شده است که خورش سگهای جهنم است، و به همین طریق برای سایر گناهان، عقوبتها و مجازاتهای سخت و غیر قابل تحملی ذکر شده است، عقوبتهایی که از لحاظ کیفیت، فوق العاده شدید است و از لحاظ مدت، بسیار طولانی. ایراد این است که این بی تناسبی چگونه با عدل الهی سازگار است؟

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:52 PM
اصالتهای انسانی از نظر منکران

از نظر منکران اصالتهای انسانی حرفهایی به نام اصالتهای انسانی، شرافتهای انسانی، کرامتهای انسانی همه موهوم محض است، منتها بعضی از این منکرها می گویند موهومهایی است که مصلحت و منافع جامعه بشر اقتضا می کند که بشر این موهومها را بپذیرد والا حقیقتی ندارد، مثلاً صداقت در مقابل فریب و فریبکاری هیچ اصالتی ندارد، برای انسانی که می خواهد صادق باشد یا فریبکار ایندو هیچ فرقی نمی کند، اگر همه مردم بخواهند فریبکار باشند به زیان همه مردم است، برای اینکه همه مردم بهتر به منافع خودشان برسند و زیان کمتری ببرند ناچار باید این موهومات را پذیرفت.

آنگاه فیلسوفانی آمدند و این حرفها را به مردم تلقین کردند که شرافت اقتضا می کند که انسان صادق باشد و نه فریبکار، تا وجدانهای مردم را به این موهومات پایبند کنند. اینها موهوماتی است که به حال مردم مفید است والا در واقعیت خود موهوم محض است. گروهی دیگر از همین کسانی که اینها را موهوم می دانند، هم موهوم می دانند و هم توصیه نمی کنند، توصیه به خلافش می کنند، مثل فلسفه نیچه که می گوید این موهومات را یک عده وضع کرده اند برای منافع خودشان، اگر کسی بتواند برخلاف رفتار کند باید هم برخلاف رفتار کند.
پس نظریه دوم، موهوم بودن اینهاست اعم از اینکه اینها را یک موهومهای مفیدی به حال بشریت بدانیم یا موهومهایی که حتی مفید هم نیست.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:53 PM
اصالتهای انسانی اموری فطری

اصالتهای انسانی آن وقت معنی و مفهوم و واقعیت پیدا می کند که یک سلسله امور فطری برای انسان باشد، مایه هایی در فطرت انسان باشد و خود اینها یک سلسله واقعیتها باشد که انسان به واقعیت خودش به سوی آن واقعیتها حرکت می کند، همین طور که در خیر محسوس، انسان با واقعیت محسوسش به سوی واقعیتهای محسوسی حرکت می کند آنها هم یک واقعیتهایی می باشد که انسان با واقعیت معقولش به سوی آن واقعیتها حرکت می کند. تکامل انسان هم فقط با این فرض قابل تصور است، و اگر این را از انسان بگیریم تکامل در انسانیت معنی ندارد هر چند تکامل در ابزار معنی دارد.
پس ارزشها همان خیرهای واقعی اند. این حرف هم حرف بی اساسی است که ما بیاییم آنچه را که بشر دنبالش می رود تقسیم کنیم به سودها و ارزشها، و بعد بگوییم ارزشها که هیچ و پوچ است، منطقی نیست و عقل هیچگاه حکم نمی کند برو دنبال اینها ولی انسان می رود، انسان یک کارهای دیوانگی (غیر عقلی یعنی دیوانگی) و غیر عقلانی هم دارد، حال اگر چه ضد عقل نیست که بگوییم بر ضد حکم عقل است ولی بالاخره عقلی هم نیست و مساوی می شود با کار دیوانگی، و به عبارت دیگر یک نوع خل گریهایی است ولی خل گریهای خوبی است که لازم است باشد. تازه این " خوب است و لازم است باشد " اساسا معنی ندارد. بالاخره ناچاریم اینها را یک سلسله خل گریها برای بشر بدانیم.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:54 PM
اصناف‌ زنان‌ گناهکار و عذاب‌ آنها در قرآن و احادیث
حجابِ از خدا و در نسيان و غفلت به سر بردن از ياد خدا، داراي صور و أشكالي است ؛ درجه شديد دارد و درجه ضعيف ، و ما بينَهما متوسطات (و افراد مابین این دو در درجه متوسط می باشند). و هر درجه خاص از اين حجاب و محروميت از لقاءِ خدا نيز داراي مظاهر و مَجالي متفاوت است .
از روايت معراجيه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم كه براي آنحضرت بسياري از مسائل و مواطن بهشت و دوزخ مكشوف افتاد، ربط بين نوع گناه و نوع پاداش معلوم مي شود.

در كتاب «عيون أخبار الرضا عليه السلام » نقل شده که: شیخ صدوق از وَراق از اسدي از سَهل از عبدالعظيم حسني ، از محمد بن علي از پدرش حضرت رضا از پدرانش از أميرالمؤمنين صلواتُ الله عليهم أجمعين روايت مي كند كه فرمود: من و فاطمه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شديم ، و ديديم كه به شدت گريه مي كند. من عرض كردم : پدرم و مادرم فداي تو باد اي رسول خدا! چرا گريه مي كني ؟!
رسول خدا فرمود: اي علي ! در آن شبي كه مرا به معراج به آسمان بردند، زن هائي از امت خود را در عذاب سختي مشاهده نمودم ، و از وضعيت آنها ملول و ناراحت شدم ؛ و اينك از شدت عذابي كه بر آنها ديده ام به گريه درافتادم .

زني را ديدم كه به موهاي سرش در دوزخ آويزان بود، و مخ و مغز سر او به جوش و غليان درآمده بود.
و زني را ديدم كه به زبان خود آويزان بود، و حميم و آب داغ جهنم در حلقوم او فرو مي ريخت .
و زني را ديدم كه به پستان خود آويزان بود.
و زني را ديدم كه خودش گوشت بدن خود را مي خورد، و آتش از زيرش افروخته مي شد.
و زني را ديدم كه دوپايش به دو دستش بسته شده بود، و مارها و عقرب ها بر او مسلط بودند.
و زني را ديدم كه كور و كر و لال ، در صندوقي از آتش بود، و مغز سرش از دو سوراخ بيني اش خارج مي شد، و بدن او از مرض پيسي و مرض خوره تكه تكه شده بود.
و زني را ديدم كه به دو پايش در تنوري از آتش آويزان بود.
و زني را ديدم كه پوست بدن خود را از جلو و از عقب با قيچي هايي از آتش مي بريد.
و زني را ديدم كه صورتش و دو دستش در آتش مي سوخت ؛ و خود، امعاء و روده هاي خود را مي خورد.
و زني را ديدم كه سرش سر خوك ، و بدنش بدن خر بود؛ و در هزار هزار گونه عذاب فرو رفته بود.
و زني را ديدم كه بر شكل سگ بود، و آتش از دُبُرش داخل مي شد و از دهانش خارج مي شد؛ و ملائكه عذاب سر او و بدن او را با گرزهاي آتشين مي زدند.

فاطمه سلامُ الله عَليها گفت : اي حبيب من ! و اي روشني و تازگي بخش نور چشم من ! اي رسول خدا! اعمال و كردار اين زنان چه بوده است كه خداوند اينگونه عذاب را براي آنها مقرر فرموده است ؟ رسول الله فرمود: اي دختر من !
اما آن زني كه به مويش آويزان بود، آن زني است كه موي خود را از مردان نمي پوشانَد.
و اما آن زني كه به زبانش آويزان بود، آن زني است كه شوهر خود را اذيت مي كند.
و اما آن زني كه به پستانش آويزان بود، آن زني است كه از رفتن به فراش و بستر شوهر خود، خودداري مي كند.
و اما آن زني كه به دو پايش آويزان بود، آن زني است كه بدون اجازه شوهرش از خانه بيرون مي رود.
و اما آن زني كه گوشت بدن خود را مي خورد، آن زني است كه بدن خود را براي مردم زينت مي كند.
و اما آن زني كه دو پايش به دو دستش بسته ، و مارها و عقرب ها بر او مسلط شده بودند، آن زني است كه آب وضوي او كثيف است ، و لباسش كثيف است ، و از جنابت و حيض غسل نمي كند، و خود را پاكيزه و نظيف نمي دارد، و نماز را سبك مي شمارد.
و اما آن زني كه كور و كر و لال بود، آن زني است كه از زنا بچه مي زايد و آن بچه را به شوهرش نسبت مي دهد.
و اما آن زني كه گوشت بدن خود را با قيچي ها مي بريد، آن زني است كه خود را بر مردان عرضه مي دارد.
و اما آن زني كه گوشت صورت و بدنش مي سوخت و امعاء و روده هاي خود را مي خورد، آن زني است كه واسطه عمل نامشروع بين مردي و زني مي گردد.
و اما آن زني كه سرش همچون سر خوك و بدنش همانند بدن خر بود، آن زني است كه سخن چيني مي كند، و دروغ زن و دروغ پرداز است .
و اما آن زني كه بر شكل و صورت سگ بود و آتش از دُبرش داخل و از دهانش خارج مي گرديد، آن زن آوازه خواني است كه در مجالس آوازه خواني و ماتَم خواني آواز مي خواند، و نيز حسادت مي ورزد.

و سپس رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند:«وَيْلٌ لاِمْرَأَةٍ أَغْضَبَتْ زَوْجَهَا، وَ طُوبَي لاِمْرَأَةٍ رَضِيَ عَنْهَا زَوْجُهَا». (عيون أخبار الرضا، طبع سنگي ، ص 213 و 214) ترجمه: «واي بر زني كه زوج خود را خشمگين سازد، و خوشا به حال زني كه زوجش از وي راضي باشد.»

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:54 PM
اصول اخلاقی نفى شده درحوزه روابط اجتماعی

بعضى از اصول را ما مى بینیم از پیغمبر تا امام عسكرى همه آن را طرد كرده اند، مى فهمیم كه اینها معیارهاى قطعى و جزمى است كه در همه شرایط باید نفى بشود. از جمله این اصول در حوزه روابط اجتماعی عبارتند از:
الف:اصل غدر
آنهایى كه مى گویند اخلاق مطلقا نسبى است، ما از آنها سؤال مى كنیم: مثلا یكى از معیارها كه افراد در سیره هاشان ممكن است به كار ببرند همان اصل غدر و خیانت است. اكثریت قریب به اتفاق سیاستمداران جهان از اصل غدر و خیانت براى مقصد و مقصود خودشان استفاده مى كنند. بعضى تمام سیاستشان بر اساس غدر و خیانت است و بعضى لا اقل جایى از آن استفاده مى كنند، یعنى مى گویند در سیاست، اخلاق معنى ندارد، باید آن را رها كرد. یك مرد سیاسى قول مى دهد، پیمان مى بندد، سوگند مى خورد ولى تا وقتى پایبند به قول و پیمان و سوگند خودش هست كه منافعش اقتضا كند، همین قدر كه منافع در یك طرف قرار گرفت، پیمان در طرف دیگر، فورا پیمانش را نقض مى كند.
چرچیل در آن كتابى كه در تاریخ جنگ بین الملل دوم نوشته است و یك وقت روزنامه هاى ایران منتشر مى كردند و من مقدارى از آن را خواندم، وقتى كه حمله متفقین به ایران را نقل مى كند مى گوید: «اگر چه ما با ایرانیها پیمان بسته بودیم، قرار داد داشتیم و طبق قرارداد نباید چنین كارى مى كردیم ». بعد خودش به خودش جواب مى دهد، مى گوید: «ولى این معیارها: پیمان و وفاى به پیمان، در مقیاسهاى كوچك درست است، دو نفر وقتى با همدیگر قول و قرار مى گذارند درست است اما در سیاست، وقتى كه پاى منافع یك ملت در میان مى آید، این حرفها دیگر موهوم است. من نمى توانستم از منافع بریتانیاى كبیر به عنوان اینكه این كار ضد اخلاق است چشم بپوشم كه ما با یك كشور دیگر پیمان بسته ایم و نقض پیمان بر خلاف اصول انسانیت است. این حرفها اساسا در مقیاسهاى كلى و در شعاعهاى خیلى وسیع درست نیست ».
این همان اصل غدر و خیانت است، اصلى كه معاویه در سیاستش مطلقا از آن پیروى مى كرد. آنچه كه على علیه السلام را از سیاستمداران دیگر جهان- البته به استثناى امثال پیغمبر اكرم- متمایز مى كند این است كه او از اصل غدر و خیانت در روش پیروى نمى كند و لو به قیمت اینكه آنچه دارد و حتى خلافت از دستش برود، چرا؟ چون مى گوید اساسا من پاسدار این اصولم، فلسفه خلافت من پاسدارى این اصول انسانى است، پاسدارى صداقت است، پاسدارى امانت است، پاسدارى وفاست، پاسدارى درستى است، و من خلیفه ام براى اینها، آن وقت چطور ممكن است كه من اینها را فداى خلافت كنم؟! نه تنها خودش چنین است، در فرمانى كه به مالك اشتر نوشته است نیز به این فلسفه تصریح مى كند. به مالک اشتر مى گوید: مالك! با هر كسى پیمان بستى و لو با كافر حربى، مبادا پیمان خودت را نقض كنى. مادامى كه آنها سر پیمان خودشان هستند، تو نیز باش. البته وقتى آنها نقض كردند دیگر پیمانى وجود ندارد. قرآن هم در سوره توبه آیه 7 مى گوید: فما استقاموا لكم فاستقیموا لهم، پس تا هنگامی که با شما بر سر پیمان ایستادند، بر سر پیمانتان بایستید.
در مورد مشركین و بت پرست هاست كه با پیغمبر پیمان بسته بودند: مادامى كه آنها به عهد خودشان وفادار هستند، شما هم وفادار باشید و آن را نشكنید. اما اگر آنها شكستند، شما نیزبشكنید. مى فرماید: مالك! هرگز عهد و پیمانى را كه مى بندى، با هر كه باشد، با دشمن خونى خودت، با كفار، با مشركین، با دشمنان اسلام، آن را نقض نكن. بعد تصریح مى كند، مى فرماید: براى اینكه اصلا زندگى بشر بر اساس اینهاست، اگر اینها شكسته بشود و محترم شناخته نشود دیگر چیزى باقى نمى ماند (نهج البلاغه فیض الاسلام،ص 1027،فرمان مالك اشتر) .حالا اینهایى كه مى گویند اخلاق مطلقا نسبى است، من از اینها مى پرسم: آیا شما براى یك رهبر، اصل غدر و خیانت را هم نسبى مى دانید؟ یعنى مى گویید در یك جا باید خیانت كند، در جاى دیگر خیانت نكند، در یك شرایط اصل غدر و خیانت درست است، در شرایط دیگر خلاف آن؟ یا نه، اصل غدر و خیانت مطلقا محكوم است.
ب.اصل تجاوز
اصل تجاوز چطور؟ یعنى از حد یك قدم جلوتر رفتن حتى با دشمن. آیا آنجا كه اسب ما مى رود، با دشمن و لو مشرك، حالا كه او دشمن است و مشرك و ضد مسلك و عقیده ما، دیگر حدى در كار نیست؟ قرآن مى گوید حد در كار است حتى در مورد مشرك. و در سوره بقره آیه 190 مى گوید: «و قاتلوا فى سبیل الله الذین یقاتلونكم و لا تعتدوا، اى مسلمانان! با این كافران كه با شما مى جنگند بجنگید ولى تجاوز نکنید». اینجا اساسا سخن از كافر است: با كفار و مشركین هم كه مى جنگید حد را از دست ندهید. یعنى چه حد را از دست ندهید؟ این را در تفاسیر ذكر كرده اند، فقه هم بیان مى كند، پیغمبر اكرم در وصایاى خودشان همیشه در جنگها توصیه مى كردند، على علیه السلام نیز در جنگها توصیه مى كرد - و در نهج البلاغه هست- كه وقتى دشمن افتاده و مجروح است و مثلا دیگر دستى ندارد تا با تو بجنگد، به او كارى نداشته باشید، فلان پیر مرد در جنگ شركت نكرده، به او كارى نداشته باشید، به كودكانشان كارى نداشته باشید، آب را بر آنها نبندید.
از این كارهایى كه امروز خیلى معمول است(مثل استفاده از گازهاى سمى) نكنید. گازهاى سمى در آن زمان نبوده ولى استفاده از آن نظیر این كارهاى غیر انسانى و ضد انسانى و مثل این است كه آب را ببندند اینها دیگر از حد تجاوز كردن است. حتى ببینید راجع به خصوص كفار قریش، قرآن چه دستور مى دهد؟ اینها «الد الخصام، لجوجترین دشمنان» پیغمبر و كسانى بودند كه نه تنها مشرك و بت پرست و دشمن بودند بلكه حدود بیست سال با پیغمبر جنگیده بودند و از هیچ كارى كه از آنها ساخته باشد كوتاهى نكرده بودند. عموى پیغمبر را همینها كشتند، عزیزان پیغمبر را اینها كشتند، در دوره مكه چقدر پیغمبر و اصحاب و عزیزان او را زجر دادند! دندان پیغمبر را همینها شكستند، پیشانى پیغمبر را همینها شكستند، و دیگر كارى نبود كه نكنند. ولى آن اواخر، دوره فتح مكه مى رسد. سوره مائده آخرین سوره اى است كه بر پیغمبر نازل شده. بقایایى از دشمن باقى مانده ولى دیگر قدرت دست مسلمین است. در سوره مائده آیه 8 مى فرماید: «یا ایها الذین آمنوا...و لا یجرمنكم شنئان قوم على الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوى »خلاصه مضمون این است:اى اهل ایمان! ما مى دانیم دلهاى شما از اینها پر از عقده و ناراحتى است، شما از اینها خیلى ناراحتى و رنج دیدید، ولى مبادا آن ناراحتیها سبب بشود كه حتى درباره این دشمنها از حد عدالت خارج بشوید.
این اصل چه اصلى است؟ مطلق است یا نسبى؟ آیا مى شود گفت كه از حد تجاوز كردن در یك مواردى جایز است؟ خیر،از حد تجاوز كردن در هیچ موردى جایز نیست. هر چیزى میزان و حد دارد، از آن حد نباید تجاوز كرد. حد تجاوز در جنگ چیست؟ مى پرسم با دشمن براى چه مى جنگى؟ یك وقت مى گویى براى اینكه عقده هاى دلم را خالى كنم. آن، مال اسلام نیست. ولى یك وقت مى گویى من با دشمن مى جنگم تا خارى را از سر راه بشریت بردارم. خوب،خار را كه برداشتى دیگر كافى است. آن شاخه كه خار نیست، شاخه را براى چه مى خواهى بردارى؟! این، معنى حد است.
ج.اصل انظلام و استرحام
اصل انظلام و استرحام از اصولى است كه هرگز پیغمبر یا اوصیاى پیغمبر از این اصل پیروى نكردند. یعنى آیا بوده در یك جایى كه چون دشمن را قوى مى دیدند، به یكى از این دو وسیله چنگ بزنند: یكى اینكه استرحام كنند یعنى گردنشان را كج كنند و شروع كنند به التماس كردن، ناله و زارى كردن كه به ما رحم كن؟ ابدا. انظلام چطور؟ یعنى تن به ظلم دادن. این هم ابدا. اینها یك سلسله اصول است كه هرگز پیغمبر اكرم و هم چنین اوصیاى بزرگوار او و بلكه همچنین ربیت شدگان مكتب او از این اصول استفاده نكرده اند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:55 PM
اعمال نیک و بد مسلمان و ‏غیر مسلمان از نظر عدل الهی

به طور خلاصه درباره اعمال نیک و بد مردم مسلمان و غیر مسلمان باید گفت:
- هر یک از سعادت و شقاوت درجات و مراتبی دارد، نه اهل سعادت در یک درجه و مرتبه اند و نه اهل شقاوت، این مراتب و تفاوتها درباره اهل بهشت به عنوان درجات و درباره اهل جهنم به عنوان درکات تعبیر می شود. چنین نیست که همه اهل بهشت از اول به بهشت بروند، همچنانکه همه اهل جهنم خالد نیستند، یعنی برای همیشه در جهنم باقی نمی مانند. بسیاری از بهشتیان آنگاه به بهشت خواهند رفت که دورانهای بسیار سختی از عذاب در برزخ یا آخرت تحمل کنند، یک نفر مسلمان و شیعه باید بداند که فرضا ایمان سالمی با خود ببرد، اگر خدای ناخواسته در دنیا مرتکب فسق ها و فجورها و ظلمها و جنایتها بشود مراحل بسیار سختی را در پیش دارد و بعضی از گناهان خطر بالاتری دارد و احیانا موجب خلود در آتش است.

- افرادی که به خدا و آخرت ایمان ندارند، طبعا هیچ عملی را به منظور بالا رفتن به سوی خدا انجام نمی دهند و چون به این منظور انجام نمی دهند قهرا سیر سلوکی از آنها به سوی خدا و عالم آخرت صورت نمی گیرد، پس طبعا آنها به سوی خدا و ملکوت خدا بالا نمی روند و به بهشت نمی رسند، یعنی به مقصودی که به سوی آن نرفته اند، به حکم آنکه نرفته اند نمی رسند.

- افرادی که به خدا و آخرت ایمان دارند و اعمال با انگیزه تقرب به خدا انجام می دهند و در کار خود خلوص نیت دارند، عمل آنها مقبول درگاه الهی است و استحقاق پاداش و بهشت می یابند اعم از آنکه مسلمان باشند یا غیر مسلمان. غیر مسلمانانی که به خدا و آخرت ایمان دارند و عمل خیر به قصد تقرب به خداوند انجام می دهند، به موجب اینکه از نعمت اسلام بی بهره اند طبعا از مزایای استفاده از این برنامه الهی اسلام محروم می مانند، از اعمال خیر آنها آن اندازه مقبول است که با برنامه الهی اسلام منطبق است مانند انواع احسانها و خدمتها به خلق خدا. اما عبادات مجعوله که اساس ندارد طبعا نامقبول است و یک سلسله محرومیتها که از دستنارسی به برنامه کامل ناشی می شود شامل حال آنها می گردد طبعا نامقبول است و یک سلسله محرومیتها که از دستنارسی به برنامه کامل ناشی می شود شامل حال آنها می گردد.

- عمل خیر مقبول، اعم از آنکه از مسلمان صادر شود یا از غیر مسلمان، یک سلسله آفتها دارد که ممکن است بعد عارض شود و آن را فاسد نماید. در رأس همه آن آفتها، جحود و عناد و کافر ماجرایی است. علیهذا اگر افرادی غیر مسلمان اعمال خیر فراوانی به قصد تقرب به خدا انجام دهند، اما وقتی که حقایق اسلام بر آنها عرضه گردد تعصب و عناد بورزند و انصاف و حقیقت جویی را کنار بگذارند، تمام آن اعمال خیر هبا و هدر است «کرماد اشتدت به الریح فی یوم عاصف، همچون خاکستری است که در روز طوفانی باد شدیدی بر آن بوزد» (ابراهیم/ 18).

- مسلمانان و سایر اهل توحید واقعی اگر مرتکب فسق و فجور شوند و به برنامه عملی الهی خیانت کنند مستحق عذابهای طولانی در برزخ و قیامت خواهند بود و احیانا به واسطه بعضی از گناهان، مانند قتل مؤمن بیگناه عمدا، برای ابد در عذاب باقی خواهند ماند.

- اعمال خیر افرادی که به خدا و قیامت ایمان ندارند و احیانا برای خدا شریک قائلند موجب تخفیف و احیانا رفع عذاب آنها خواهد بود.

- سعادت و شقاوت تابع شرایط واقعی و تکوینی است نه شرایط قراردادی.

- آیات و روایاتی که دلالت می کند خداوند عمل صالح و خیر را قبول می فرماید تنها ناظر به حسن فعلی اعمال نیست؛ از نظر اسلام، عمل، آنگاه خیر و صالح محسوب می گردد که از دو جهت حسن داشته باشد: جهت فعلی و جهت فاعلی.

- آیات و روایاتی که دلالت می کند اعمال منکران نبوت یا امامت مقبول نیست، ناظر به آن است که آن انکارها از روی عناد و لجاج و تعصب باشد، اما انکارهایی که صرفا عدم اعتراف است و منشأ عدم اعتراف هم قصور است نه تقصیر، مورد نظر آیات و روایات نیست. این گونه منکران از نظر قرآن کریم، مستضعف و مرجون لامر الله به شمار می روند.

- به نظر حکماء اسلام از قبیل بوعلی و صدر المتألهین، اکثریت مردمی که به حقیقت اعتراف ندارند قاصرند نه مقصر، چنین اشخاصی اگر خداشناس نباشند معذب نخواهند بود - هر چند به بهشت هم نخواهند رفت - و اگر خدا شناس باشند و به معاد اعتقاد داشته باشند و عملی خالص قربة الی الله انجام دهند پاداش نیک عمل خویش را خواهند گرفت. تنها کسانی به شقاوت کشیده می شوند که مقصر باشند نه قاصر.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 02:56 PM
انباشت ثروت از دیدگاه اسلام

ثروت اندوخته عبارت است از جمع نمودن و متراكم ساختن و راكدكردن مواد معیشت و پول و هر موضوع مؤثر در حیات انسانها كه معلول هدف قراردادن مالكیت در زندگى است، با اینكه مالكیت مخصوصا ازدیدگاه اسلام وسیله اى براى اداره معقول زندگى است. مالكیت كه تقریبا عبارت است از اختصاص تصرف مطلق در یك موضوع به فرد یا اجتماع یا گردانندگان آن، هنگامى كه جنبه هدفى به خود مى گیرد انسان را مملوك و مملوك را مالك انسان مى نماید، بنابراین عشاق ثروت اندوخته، بردگانى هستند كه ادعاى مالكیت بر اموال و نفوس جامعه دارند.
اگر ثروت اندوخته با ارشاد اقتصادى هیئت حاكمه به جریان بیافتد به طورى كه آسیب به حیات معقول انسانها وارد نسازد و حقوق اجتماعى و مقامى بى دلیل براى دارنده ثروت به وجود نیاورد، ممنوعیتى از نظر منطقى معمولى براى آن دیده نمى شود، مشروط به اینكه آن ثروت، محصول كار و كوشش یا سایر روابطى كه اجتماع آن را قانونى شناخته است، بوده باشد. بهترین دلیل براى این مطلب كه ثروت اندوخته مزاحم حیات دیگران، ممنوع است چند نوع از آیات قرآنى است:
نوع یكم- ممنوعیت كنز (اندوختن) اصول بنیادین معاش است، مانند طلا و نقره كه با در نظرگرفتن وحدت ملاك همه انواع پول را (كه وسیله تبادل كالاها، كار و كالا، كار و كار است) شامل مى گردد. «الذین یكنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فى سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم، آنانكه طلا و نقره را مى اندوزند و در راه خدا صرف نمى كنند، آنانرا به عذاب دردناكى تهدید كن» (توبه ،34)، «و ما افاء الله على رسوله من اهل القرى فلله و للرسول و لذى القربى و الیتامى و المساكین و ابن السبیل كى لا یكون دولة بین الاغنیاء منكم، آن اموالى را كه خداوند از مشركین و كفار مزاحم از اهل آبادیها به پیامبراسلام برگردانیده است، از آن خدا و پیامبر و اقرباى نیازمند او و ایتام و بینوایان در راه ماندگان است، آن اموال بدینگونه تقسیم گردد، تا در دست ثروتمندان شما به جریان نیفتد.» (حشر،7).
جریان اموال میان اغنیاء براى ضرورت معاش نمى باشد، زیرا فرض غنى و بى نیازى با احتیاج به معاش ضرورى تناقض دارد. بنابراین اگر اموال مسلمانان به دست آنان بیفتد، ثروت اندوخته اى است كه براى افزایش و خودكامگى در تباه كردن مواد معشیت مردم اختصاص مى یابد. «ویل لكل همزة لمزة. الذى جمع مالا و عدده. یحسب ان ماله اخلده. كلا لینبذن فى الحطمة. و ما ادراك ما لحطمة. نار الله الموقدة. التى تطلع على الافئدة. انها علیهم مؤصدة. فى عمد ممددة، وای بر هر بدگوی کننده ی عیبجوی، آنکه مالی فراهم کرد و برشمرد، می پندارد که مالش او را جاوید کند، چنین نیست که می پندارد، حتما در آتشی شکننده افکنده شود، و تو چه دانی آتش شکننده چیست؟ آتش برافروخته الهی است، آتشی که بر دل ها افتد و زبانه کشد، این آتش بر آنها سرپوش است و راه گریز ندارد، در ستون هایی است کشیده شده» (همزه/ 1-9) این آیه هم با تاكید كامل و وعده آتش، ثروت اندوخته را كه از بهره مندشدن جامعه جلوگیرى مى كند، ممنوع اعلام مى نماید.
دوم: مواد معشیت و هر پدیده مفید به حیات انسانها نباید در اختیار احمقان خودكامه قرار بگیرد. «و لا تؤتوا السفهاء اموالكم التى جعل الله لكم قیاما، و اموال خود را كه خداوند آنها را ركن برپادارنده زندگى شما قرار داده است،به مردم احمق مدهید» (نساء ،5). مخاطب در این آیه مباركه مردم مسلمان و عاقل مى باشند. آیا این امكان وجود داشت كه مردم عاقل اختیار اموال خود را به مردم احمق معمولى بسپارند كه هیچ چیز نمى فهمند و براى آنان حیات و ماده معیشت و كار و زحمت مفهومى ندارند؟! آیا خنده آور نیست كه شما به یك فرد خردمندى بگوئید كه مالى را كه با زحمت و كوشش براى ادامه حیات خود به دست آورده اى به شخص احمق و ابله (كسى كه اطلاعى از منطق حیات فردى و اجتماعى ندارد،) نسپارید! این سفارش شما شبیه به اینست كه به یك انسان عاقل بگوئید: اموال خود رابه آتش مینداز! و چون چنین احتمالى نمى رود، پس ملاك دستور الهى كه در آیه مورد بحث آمده است، اینست كه مگذارید اموال و هر گونه پدیده مفید كه ركن برپادارنده حیات شما است، در اختیار مردمى قرار بگیرد كه ازعقل سلیم كه حیات انسانها را با یكدیگر مربوط مى داند، محروم بوده، اموال و كار و كوشش هاى اقتصادى شما را از مجراى حیات اجتماعى منحرف نمایند. آیا احمقى بدتر از این سراغ دارید كه هوا و اشعه خورشید و آب وسایر پدیده هاى برپادارنده حیات را در احتكار خود قرار داده، مردم را از حیات خود محروم بسازد؟ مگر خداوند در آیه مورد بحث اموال را قوام حیات اجتماع معرفى نموده است؟
سوم: احتكار ممنوع است. فقهاء با نظر به منابع اصلى اسلامى كمترین تردیدى در ممنوعیت احتكار ندارند. دلیل ممنوعیت احتكار علت ضرورت و احتیاجات معیشت مردم است، به دلیل عمومیت علت، ممنوعیت مزبور به همه مواد ضرورى از طعام و پوشاك و مسكن و دوا شامل مى گردد. این علت با كمال صراحت در فرمان مالک اشتر چنین آمده است: «ان فی كثیر منهم ضیقا فاحشا و شحا قبیحا و احتكارا للمنافع و تحكما فى البیاعات و ذلك باب مضرة للعامة و عیب على الولاة » (عده كثیرى از بازرگانان و صاحبان صنایع در معاملات سخت گیر و داراى بخل قبیح و سودجوئى و احتكار منافع عمومى و زورگوئى در مبادلات مى باشند و این صفات وقیح به ضرر عموم جامعه تمام مى شود و عیب نابخشودنى براى زمامداران است).
كمبود ارزاق عمومى، یكى از مشكلاتى است كه گاه دامنگیر جوامع مى شود. اگر به دستور عدل گستر اسلام عمل شود، مشكل به خوبى پشت سر گذاشته مى شود و به كسى آسیب نمى رسد. معتب، خادم و وكیل مورد اطمینان امام صادق(ع)، مى گوید: درحالى كه نرخ گندم و نان در مدینه هر روز بالا مى رفت و نگرانى ووحشت بر مردم چیره شده بود، امام صادق(ع) از مخارج خانه خود پرسید، عرض كردم: به اندازه چندین ماه غذا داریم. حضرت فرمود: آن را به بازار ببر و در معرض فروش بگذار. گفتم: گندم در مدینه نایاب است، اگر بفروشیم دیگر خریدن آن ممكن نیست. حضرت فرمود: همین كه گفتم، همه را بفروش. امر امام(ع) را اطاعت كردم. نتیجه را به امام گزارش دادم. امام فرمود: از این پس، نان خانه را روز به روز خریدارى كن تادر تهیه نان با دیگران تفاوتى نداشته باشیم.... از این به بعد، باید نان ما نیمى از گندم و نیمى از جو باشد تا در پیشگاه الهى اندازه گیرى در زندگى را رعایت كرده باشم. آیا ما نیز هنگام كمبود ارزاق چنین مى كنیم؟! یا این كه هرگاه احتمال كمبود كالایى را دهیم با ذخیره سازى آن مشكل را چندین برابر مى سازیم؟!

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:00 PM
انسان تهمت زن، بدترین مردم
پیغمبر اکرم ص یک وقت در حضور اصحاب فرمود: «الا اخبرکم بشر الناس» آیا به شما خبر ندهم که بدترین مردم کیست؟ گفتند: بلی یا رسول الله. فرمود (عین جمله یادم نیست): بدترین مردم آن کسی است که خیر خودش را از دیگران منع می کند و هر چه دارد تنها برای خودش می خواهد. آنهایی که حاضر بودند گمان کردند با این مقدمه دیگر بدتر از این افراد کسی نیست. یک وقت فرمود: آیا می خواهید به شما بگویم از این بدتر کیست؟ صنف دیگری را ذکر فرمود. اصحاب گفتند: خیال کردیم بدتر از این گروه دوم دیگر کسی نیست. بعد فرمود: آیا می خواهید از آن بدتر را به شما بگویم کیست؟ گفتند از این بدتر هم مگر هست؟ آنگاه صنف سوم را فرمود: بدتر از این افراد، مردمان بد زبان فحاش تهمت زن و آبروبرند. اینجا دیگر حضرت توقف کرد، یعنی بدتر از اینها دیگر وجود ندارد.

مجازات تهمت زنی در دنیا و آخرت
قرآن کریم می فرماید خدا افراد تهمت زن خدا را نه تنها در آخرت عذاب می کند بلکه در دنیا هم عذاب می کند. مسأله مکافات یک مسأله ای است. چنین چیزی به ما نگفته اند که هر گناهی عقوبتی در این دنیا دارد، نه، خیلی از گناهان است که اصلا در این دنیا عقوبتی ندارد، ولی هر گناهی در آن دنیا عقوبت دارد، اما خدا از بعضی گناهان در همین دنیا هم نخواهد گذشت. یکی از آن گناهانی که در همین دنیا عکس العمل دارد که می توانید آن را تجربه کنید! گناه تهمت زنی و آبرو بری است. آنکه تهمت به ناحق می زند، به هر حال در یک روزی گرفتارش خواهد شد حال یا یک کسی مثل خودش به او تهمت ناحق خواهد زد و یا به شکلی آن شخص رسوا و مفتضح خواهد شد. «و الله یعلم و انتم لا تعلمون؛ خدا می داند و شما نمی دانید». می خواهد بگوید مطلب خیلی بزرگ است، خدا می داند که این کار چقدر بزرگ است و شما نمی دانید!

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:01 PM
انسانهای مسخ شده

قرآن درباره کسانی که با حق عناد دارند می فرماید: مساله این است که اینها حالت لجاج به خودشان گرفته اند، یک درجه بالاتر، اینها موجودات مسخ شده ای شده اند، روح و فکر خود را در اثر این اعمال زشتشان و این لجاجتها مسخ کرده اند، اینها دیگر انسان نیستند. «افمن یمشی مکبا علی وجهه اهدی امن یمشی سویا علی صراط مستقیم». اینها را تشبیه می کند به کسی که مکب به صورت خود است یعنی خودش را به صورت خود انداخته است. این را شما به دو گونه درنظر بگیرید: یا مثل چهارپایان و یا مثل خزندگان. چهارپایان از نظر جسمی با انسان این تفاوت را دارند که چهارپایان (انعام به تعبیر قرآن) سرشان به پایین است، بیشتر همان پیش پای خودشان را می بینند، ولی انسان یک موجود مستقیم القامه است، سر خودش را بلند می کند، جلو را می بیند، بالا سرش را نگاه می کند، طرف راستش را نگاه می کند، طرف چپ خودش را نگاه می کند.
بدتر از چهارپایان آن حیوانی است که روی زمین می خزد و این گونه به زمین چسبیده است. قرآن می فرماید: اینها مانند آن حیواناتی هستند که به رو به زمین افتاده اند، این طور دارند حرکت می کنند، یعنی راه و روششان در زندگی، راه و روش کسی است که سرش را همین طور پایین انداخته و همان جا را می بیند و روی زمین می خزد یا مثل یک چهارپا راه می رود. آیا اینها را شما می توانید مقایسه کنید با آن انسانی که راست و مستقیم القامه ایستاده و راه راست را پیدا کرده است و بر این راه راست گام برمی دارد؟ «افمن یمشی مکبا علی وجهه اهدی امن یمشی سویا علی صراط مستقیم» مقایسه ای می کند: «آیا آن کسی که به رو درافتاده است، او راه یافته تر است یا آن کسی که راست و مستقیم بر یک جاده مستقیم حرکت می کند؟» (ملک/22).

بحث، از مساله لجاجت شروع شد و بعد رسید به این حالتی که مردم دوگونه هستند: بعضی این طور در زندگی حرکت می کنند و بعضی آن طور. حال آیا مردم دو جور خلق شده اند؟ نه، مردم یک جور خلق شده اند. خداوند وسائل و اسباب هدایت را در اختیار همه مردم قرار داده است ولی بعضی سپاسگزارند و بعضی ناسپاس، بعضی قدردان این نعمتها هستند و از این نعمتها استفاده می کنند و بعضی ناسپاس اند و این نعمتها را به هدر می دهند، و لهذا بعد دوباره همان اسباب و وسائل هدایت را ذکر می کند: «قل هو الذی انشاکم، بگو خداست آن که شما را انشا و ابداع کرد». «و جعل لکم السمع و الابصار، به شما گوش و دیده ها داد» «و الافئده، و دلها» (ملک/23).
گوش داد که بشنوید، و چشم داد که ببینید، و دل داد که بر روی این شنیده ها و دیده ها تفکر و تعمق و استنتاج کنید. همه این بحثهایی که تا به حال می کردیم، فرع بر این است که انسان گوشی داشته باشد آماده شنیدن، چشمی داشته باشد آماده دیدن. همین طور که مفسرین گفته اند، مقصود از چشم و گوش، منحصر به همین دو حاسه نیست، ایندو نمونه ای از مجموع حواس انسان است. همین طور که چشم و گوش برای انسان دو وسیله احساس و دو کانال ارتباطی نسبت به جهان خارج هستند که انسان عالم خارج را احساس می کند، ذائقه انسان هم یک حاسه و کانال ارتباط دیگری است، شامه انسان هم یک حاسه و کانال ارتباط دیگری است، لامسه انسان هم یک حاسه و کانال ارتباط دیگری است. ولی در میان حواس انسان آن که عمده و مهمتر است، چشم و گوش است، یعنی اگر ما آن سه حاسه و کانال را با مقایسه در نظر بگیریم، مجموع اطلاعاتی که از اینها می رسد شاید یک صدم اطلاعاتی که از چشم تنها می رسد نیست، تا چه رسد که اطلاعات چشم و گوش را روی همدیگر حساب کنیم. این است که قرآن چشم و گوش را که عمده حواس است ذکر فرموده است.

چشم و گوش، ما را به جهان خارج مرتبط می کند، به ما از جهان خارج دریافت می دهد. ولی چشم و گوش ماده خام برای تفکر می سازند. چشم و گوش را که الاغ هم دارد، حواس را حیوانات هم دارند، اما به انسان علاوه بر این حواس که مواد خام برای او در ذهنش و در اندرونش جمع می کنند قوه دیگری داده شده است که قرآن از آن گاهی به «لب» تعبیر می کند، گاهی به «عقل»، گاهی به «فواد» و گاهی به «قلب»، و به وسیله این قوه در مورد اطلاعاتی که از دنیای خارج به او رسیده است می اندیشد و نتیجه گیری می کند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:02 PM
انواع دوست و دشمن از نظر احادیث

از کلمات امام علی علیه السلام در نهج البلاغه، حکمت 295 است: «اصدقاؤک ثلاثة، و اعداوک ثلاثة؛ دوستان تو سه کس اند و دشمنان تو نیز سه کس، «فاصدقاؤک: صدیقک و صدیق صدیقک و عدو عدوک؛ دوستان تو عبارتند از: دوست خودت و دوست دوستت و دشمن دشمنت»،«و اعداؤک: عدوک و عدو صدیقک و صدیق عدوک؛ و دشمنان تو عبارتند از: دشمن خودت و دشمن دوستت و دوست دشمنت».
مقصود این است که یکی از انواع دوستان، دشمن دشمن است. علت اینکه دشمن دشمن به منزله دوست خوانده شده این است که دشمن را ضعیف می کند و دست وی را می بندد و از این راه به انسان کمک می کند. این خود یک حساب و قاعده ای است که دشمن دشمن مانند دوست است، آدمی را تقویت می کند. این قاعده که در افراد جاری است، در حالات و قوای معنوی انسان هم جاری است. قوای معنوی انسان در یکدیگر تأثیر می کنند، و احیانا تأثیر مخالف می نمایند و اثر یکدیگر را خنثی می کنند.

یکی از حالات و قوائی که در عقل انسان یعنی در عقل عملی انسان یعنی در طرز تفکر عملی انسان که مفهوم خوب و بد و خیر و شر و درست و نادرست و لازم و غیر لازم و وظیفه و تکلیف و اینکه الان چه می بایست بکنم و چه نمی بایست بکنم و این گونه معانی و مفاهیم را بسازد تأثیر دارد، طغیان هوا و هوسها و مطامع و احساسات لجاج آمیز و تعصب آمیز و امثال اینها است ، زیرا منطقه و حوزه عقلی عملی انسان به دلیل اینکه مربوط به عمل انسان است همان حوزه و منطقه احساسات و تمایلات و شهوات است. این امور اگر از حد اعتدال خارج شوند و انسان محکوم اینها باشد نه حاکم بر اینها، در برابر فرمان عقل فرمان می دهند، در برابر ندای عقل و وجدان فریاد و غوغا می کنند، برای ندای عقل حکم پارازیت را پیدا می کنند، دیگر آدمی ندای عقل خویش را نمی شنود، در برابر چراغ عقل گرد و غبار و دود و مه ایجاد می کنند، دیگر چراغ عقل نمی تواند پرتو افکنی کند. پس اینگونه هواها و هوسها اگر در وجود انسان باشند، تأثیر عقل را ضعیف می کنند، اثر عقل را خنثی می کنند، و به تعبیر دیگر این هوا و هوسها با عقل آدمی دشمنی می ورزند.

در حدیث است که امام صادق علیه السلام فرمود: «الهوی عدو العقل، هوا و هوس دشمن عقل است» (مصباح الشریعة، باب 38، ص 223). علی علیه السلام درباره عجب و خودپسندی در نهج البلاغه، حکمت 212 و 219 فرمود: «عجب المرء بنفسه احد حساد عقله، خودپسندی انسان یکی از اموری است که با عقل وی حسادت و دشمنی می ورزد. درباره طمع فرمود: «أکثر مصارع العقول تحت بروق المطامع، بیشتر زمین خوردنهای عقل آنجا است که برق طمع، جستن می کند.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: «اعدی عدوک نفسک التی بینجنبیک، یعنی بالاترین دشمنان تو همان نفس اماره و احساسات سرکش تو است که از همه به تو نزدیکتر است و در میان دو پهلویت قرار گرفته است» (بحارالانوار، ج 70، ص 64). علت اینکه این دشمن بالاترین دشمنان است واضح است، زیرا دشمن عقل است که بهترین دوست انسان است. هم رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «صدیق کل امرء عقله، یعنی دوست واقعی هرکس عقل او است (بحارالانوار، ج 1, ص 87، از امام رضا علیه السلام). از هر دشمنی با نیروی عقل می توان دفاع کرد. اگر دشمنی پیدا شود که بتواند عقل را بدزدد پس او از همه خطرناکتر است. پس توجه به این مطلب لازم است که حالات و قوای معنوی انسان به حکم تضاد و تزاحمی که میان بعضی با بعضی دیگر است در یکدیگر تأثیر مخالف می کنند و تقریبا اثر یکدیگر را خنثی می کنند و به عبارت دیگر با یکدیگر دشمنی و حسادت می ورزند. از آن جمله است دشمنی هوا و هوس با عقل.

از همین جا معنای تأثیر تقوا در تقویت عقل و ازدیاد بصیرت و روشن بینی می شود. تقوا نه سوهان است و نه سنباده و نه روغن چراغ. تقوا دشمن دشمن عقل است، از نوع سوم دوستانی است که علی علیه السلام فرمود: وعدو عدوک. ملکه تقوا که آمد دشمن عقل را که هوا و هوس است رام و مهار می کند، دیگر نمی گذارد اثر عقل را خنثی کند، گرد و غبار برایش به وجود آورد، پارازیت ایجاد کند. پس معلوم شد که تقوا واقعاً در طرز تفکر و طرز قضاوت انسان تأثیر دارد ولی نوع تأثیرش اینست که جلو تأثیر دشمن را می گیرد و از این راه دست عقل را باز می کند و به وی آزادی می دهد، (عتق من کل ملکه، آزادی از هر خوی و عادت واهی است. خطبه 230 نهج البلاغه).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:03 PM
انواع ظلم از نظر قرآن

ظلم، قراردادن چیزی در غیر جایی است که مختص به او می باشد، حالا چه به کمی و نقصان باشد و چه به زیادی. خداوند راجع به ظالمین در سوره آل عمران آیات 57 یا 140 می گوید: «والله لا یحب الظالمین، خداوند ظالمین و ستمگران را دوست ندارد». ظلم سه نوع است:

1-ظلم بین انسان و خداوند که بزرگترین آنها کفر و شرک و نفاق می باشد.
خداوند در آیه 21 سوره انعام می فرماید:«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللَّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ، چه کسى ستمکارتر از کسى است که بر خدا دروغ بسته (و شریک براى او قائل شده است) یا آیات او را تکذیب نموده، مسلما ظالمان روى رستگارى نخواهند دید». در تعقیب برنامه کوبیدن همه جانبه شرک و بت پرستى، در نخستین آیه بالا با صراحت به صورت استفهام انکارى مى گوید: چه کسى ستمکارتر از مشرکانى است که بر خدا دروغ بسته و شریک براى او قرار داده و یا آیات او را تکذیب نموده اند و به راستى ظلمى از این بالاتر نمى شود که انسان جماد بى ارزش و یا انسان ناتوانى را همتاى وجود نامحدودى قرار دهد که بر سراسر جهان هستى حکومت مى کند. این کار از سه جهت ظلم محسوب مى شود: ظلم نسبت به ذات پاک او که شریکى براى او قائل شده، و ظلم بر خویشتن که شخصیت و ارزش وجود خود را تا سر حد پرستش یک قطعه سنگ و چوب پائین آورده، و ظلم بر اجتماع که بر اثر شرک گرفتار تفرقه و پراکندگى و دور شدن از روح وحدت و یگانگى شده است. مسلما هیچ ستمگرى- مخصوصا چنین ستمگرانى که ستم آنها همه جانبه است- روى سعادت و رستگارى نخواهند دید (إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ).

قابل توجه اینکه: در 15 مورد از قرآن کریم افرادى به عنوان ظالمترین و ستمکارترین مردم معرفى شده اند که همه با جمله استفهامیه «و من اظلم» یا «فمن اظلم» (چه کسى ستمکارتر است) شروع شده است، گرچه بسیارى از این آیات درباره شرک و بت پرستى و انکار آیات الهى سخن مى گوید، یعنى ناظر به اصل توحید است، ولى بعضى از آنها نیز درباره مسائل دیگر مى باشد مانند «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ مَنَعَ مَساجِدَ اللَّهِ أَنْ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ، چه کسى ستمکارتر است از آنهایى که مانع ذکر نام خدا در مساجد شوند؟» (بقره/ 114). و در مورد دیگر مى خوانیم: «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ کَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ، چه کسى ستمکارتر است از آنها که کتمان شهادت مى کنند؟» (بقره- 140).

در اینجا این سؤال پیش مى آید: چگونه ممکن است هر یک از این طوائف ستمکارترین مردم باشند؟ در صورتى که «ظالم ترین» تنها بر یک طائفه از آنها صدق مى کند. در پاسخ مى توان گفت: همه این امور در حقیقت از یک جا ریشه مى گیرد و آن مسئله شرک و کفر و عناد است زیرا منع مردم از ذکر خدا در مساجد و سعى و کوشش در ویران ساختن آنها نشانه کفر و شرک است، و همچنین کتمان شهادت که ظاهرا منظور از آن کتمان شهادت بر حقایقى است که موجب سرگردانى مردم در وادى کفر مى شود از چهره هاى گوناگون شرک و انکار خداوند یگانه است.

و در آیه 82 همین سوره می فرماید: «الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ» آرى، آنها که ایمان آوردند و ایمان خود را با شرک نیامیختند امنیت مال آنها است و آنها هدایت یافتگانند (انعام/82). معروف میان مفسران این است که به معنى«شرک» است و آنچه در سوره لقمان آیه 12 وارد شده: «إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ، شرک ستم بزرگى است» شاهد بر این معنى گرفته اند. در روایتى نیز از ابن مسعود نقل شده که هنگامى که این آیه (آیه مورد بحث) نازل شد بر مردم گران آمد، عرض کردند: اى رسول خدا کیست که لا اقل به خود ستم نکرده باشد (بنا بر این همه مشمول این آیه اند) پیامبر ص فرمود: منظور آنچه شما فکر مى کنید نیست آیا گفته بنده صالح خدا (لقمان) را نشنیده اید که مى گوید: فرزندم براى خدا شریک قرار مده زیرا شرک، ظلم بزرگى است.

2-ظلم بین انسان و بین مردم(ظلم به انسانها).
طبق آیه 160 و 161 سوره نساء علت تحریم پاره اى از نعمتها بر بنى اسرائیل چند چیز بوده است: ظلم و ستم بر ضعفاء و جلوگیرى کردن از دعوت انبیاء در مسیر هدایت مردم و رباخوارى و اموال مردم را به ناحق خوردن، آنجا که مى فرماید: «فَبِظُلْمٍ مِنَ الَّذِینَ هادُوا حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ طَیِّباتٍ أُحِلَّتْ لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ کَثِیراً وَ أَخْذِهِمُ الرِّبَوا وَ قَدْ نُهُوا عَنْهُ وَ أَکْلِهِمْ أَمْوالَ النَّاسِ بِالْباطِلِ، بخاطر ظلمى که از یهود صادر شد، و (نیز) بخاطر جلوگیرى بسیار آنها از راه خدا، بخشى از چیزهاى پاکیزه را که بر آنها حلال بود، حرام کردیم.
3- ظلم انسان به خودش.
خداوند در سوره اعراف آیه 23 در داستان حضرت آدم و حوا می فرماید:«قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ، گفتند: پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نکنى از زیانکاران خواهیم بود. و ازمهمترین جاهایی که ظلم در قرآن ذکر شده شرک به خداوند و حکم به غیر آنچه که خداوند نازل نموده و پوشیدن و کتمان حق و تجاوز به حدودی است که خداوند تعیین نموده و پیروی از هوای نفس و مسخره نمودن و عیبجویی و ملقب نمودن به القاب بد و غیر اینها می باشد. خداوند در مورد صفات ظالمین می گوید: ظالمان هواپرست و بى دانش می باشند که پرده هاى جهل و نادانى بر قلب آنها فرو افتاده و خرافات و تعصبات جاهلى فضاى فکر آنها را تیره و تار کرده است.

به همین جهت در آیه 29 سوره روم قرآن می فرماید: ظالمان از هوا و هوسهاى خویش بدون علم و آگاهى پیروى مى کنند و تابع هیچ منطقى نیستند: «بل اتبع الذین ظلموا اهوائهم بغیر علم فمن یهدی من اضل الله و ما لهم من ناصرین، ولى ظالمان بدون علم و آگاهى، از هوى و هوسهاى خود پیروى کردند! پس چه کسى مى تواند آنان را که خدا گمراه کرده است هدایت کند؟! و براى آنها هیچ یاورى نخواهد بود!». اینها را خداوند به خاطر اعمالشان در وادى ضلالت افکنده است و چه کسى مى تواند آنها را که خدا گمراه کرده است هدایت کند؟! (فمن یهدى من اضل الله) . تعبیر به ظلموا بجاى اشرکوا اشاره به این است که شرک خود بزرگترین ظلم محسوب مى شود.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:03 PM
اهمیت آبروی مسلمان از نظر قرآن

قرآن کریم درباره اشاعه فحشا در میان اهل ایمان حساسیت خود را بیان کرده و در آیه 19 سوره نور چنین می فرماید: «ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین امنوا لهم عذاب الیم، کسانی که دوست دارند زشتکاری در حق مومنان شایع شود، برای آنها عذابی پردرد خواهد بود». ( برای روشن شدن معنای آیه ) یک نکته ادبی در اینجا عرض کنم و آن درباره کلمه «فی» است. «فی» به جای کلمه «در» در فارسی است. ما می گوییم «درخانه» و عرب می گوید «فی الدار». کلمه «فی» در زبان عربی گاهی به معنی همان کلمه «در» می آید، و گاهی به معنی کلمه «درباره». اینجا این آیه را اینطور هم می توان معنی کرد و معنی هم شده است و هر دو معنی درست است و هر دو معنا با آیات افک تناسب دارد، معنای دوم آیه این است: آنان که دوست دارند که فحشا درباره اهل ایمان شایع شود. این، معنایش این نیست که خود فحشا در میان اهل ایمان شایع شود، بلکه نسبت فحشا درباره اهل ایمان شایع شود، یعنی کسانی که دوست دارند عرض اهل ایمان را لکه دار کنند. یک عده مردم، به اصطلاح روانشناسی امروز «عقده» دارند، هر جا که یک کسی را می بینند که در میان مردم یک وجهه ای و حیثیتی دارد، برای اینکه به این اشخاص حسادت می برند، همت و عرضه هم ندارند که خودشان را جلو بیندازند، فورا به این فکر می افتند که یک شایعه ای درباره او درست کنند. می گویند ما که نمی توانیم به او برسیم پس او را پایین بیاوریم. چگونه این کار را انجام می دهند؟ با یک عملی در منتهای نامردی و آن اینکه یک شایعه ای علیه او بسازند و یک تهمتی به او بزنند. آنقدر این گناه بزرگ است که خدا می داند!

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:04 PM
اهمیت انگیزه الهی در کارها

رسول اکرم فرمود: هر کس که در جهاد با ما شرکت کرد، صرف اینکه برود در میدان جنگ و شجاعتش را نشان بدهد، خیلی از افراد دشمن را هم از میان ببرد، کافی نیست. ما باید تحلیل کنیم که این فرد مجاهد برای چه مجاهده می کند؟ اگر برای خدا و رسول است قبول است، ولی از کجا که این مجاهد به امید اینکه غنیمت ببرد مجاهده نمی کند؟ از کجا که او به امید اینکه زن اسیری نصیبش بشود مجاهده نمی کند؟ فرمود هرکس که با این هدفها مجاهده کند، مقصدش هم همینهاست و از اینها بالاتر نخواهد رفت.
قرآن در سوره انفال آیه 47 می فرماید: و لا تکونوا کالذین خرجوا من دیارهم بطرا و رئاء الناس؛ از آنها نباشید که از خانه شان بیرون آمدند به عنوان جهاد، اما از روی بطر یعنی از روی مغرور شدن به نعمتها، و یا از روی ریاکاری»، و یصدون عن سبیل الله؛ و مردم را از راه خدا باز می داشتند، و الله بما یعملون محیط؛ و خدا به آنچه می کنند احاطه کامل دارد. یعنی خدا چنین اعمالی را نمی پذیرد. فرق میان کار خوب خدایی و کار خوب غیرخدایی این است که در کار خوب غیرخدایی، شخص می گوید این کار انجام بشود به هر انگیزه ای که شد. مثلا فردی یک کسی را می فرستد که برود دشمن او را تأدیب کند. وقتی بر می گردد از او می پرسد آیا خوب کتکش زدی؟ خوب نرمش کردی که دومرتبه صدایش در نیاید؟ دیگر نمی پرسد انگیزه و هدفت در این کار چه بود؟ اما کار خدا اینطور نیست. اول چیزی که سؤال می کنند، هدف و انگیزه انسان است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:05 PM
اهمیت وحدت و آبروی مسلمین از نظر قرآن

خداوند در آیه 12 سوره نور می فرماید: «لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خیرا». قرآن می توانست به این تعبیر بگوید: ای مسلمانها! چرا آن وقت که شنیدید، به برادران مسلمانتان گمان بد بردید و گمان خوب نبردید؟ اگر چنین می گفت یک مطلب ساده ای گفته بود. ولی قرآن همین مطلب را با بیان دیگر می گوید، نمی گوید چرا به برادران مؤمن و خواهران مؤمنتان گمان بد بردید؟، می گوید: چرا به خودتان گمان بد بردید؟ یعنی توجه داشته باشید، شما یک پیکرید، شما به قول مولوی « نفس واحد» هستید: مؤمنان هستند «نفس واحده». همه مسلمانها و مؤمنین باید اینطور حساب کنند که اعضای یک پیکرند، اگر تهمتی به یک مؤمن زده می شود آن را به خودشان تلقی کنند. این یک نکته که به جای اینکه بگوید چرا به برادران مؤمن گمان خیر نبردید می گوید چرا به خودتان گمان خیر نبردید، یعنی مسلمان «من» و «او» نباید داشته باشد، مسلمان باید بداند عرض برادر مسلمان عرض اوست، آبروی برادر مسلمان آبروی خودش است.

نکته دوم اینکه باز نمی گوید چرا «شما» به خودتان گمان خوب نبردید؟، می گوید: چرا «مؤمنین و مؤمنات» به خودشان گمان خوب نبردند؟ اولا زن و مرد را با هم ذکر می کند، یعنی زن و مرد ندارد، و ثانیا کلمه «ایمان» را دخالت می دهد، می خواهد بگوید ایمان ملاک وحدت و اتحاد است، مؤمنان از آن جهت که مؤمن هستند نفس واحد هستند، یعنی ملاک وحدت و اتحاد را هم بیان می کند. در واقع می خواهد بگوید: ای مردان مؤمن و ای زنان مؤمن، آیا اگر به شما چنین تهمتی زده بودند حاضر بودید تهمتی را که به خودتان زده اند بازگو کنید، هر جا بنشینید بگویید به من چنین تهمتی زده اند و درباره من چنین حرفی می زنند؟ هیچ وقت درباره خودتان چنین حرفی می گفتید؟ چطور اگر درباره شما حرفی بزنند خودتان می فهمید که باید سکوت کنید، و حرف بدی را که مردم برای شما جعل کرده اند دیگر خودتان اشاعه نمی دهید، ولی وقتی که درباره برادران و خواهران مؤمن خودتان حرفی را می شنوید، همان کاری را که درباره خودتان می کنید درباره آنها نمی کنید؟
«لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خیرا و قالوا هذا افک مبین، آن وقتی که شنیدید، چرا مؤمنین گمان خوب درباره خودشان نبردند؟ چرا همان جا که شنیدند نگفتند این یک دروغ بزرگ است؟». پیغمبر اکرم یک ماه یا بیشتر سکوت کرد. مسلمانان غافل به جای اینکه روز اول بگویند «هذا افک مبین، این واقعه دروغ است»، واقعه جعل شده را بازگو کردند، نشستند و گفتند «شنیدیم» و آن را نقل مجالسشان کردند. قرآن می گوید: شما روز اول باید می گفتید«هذا افک مبین». پس بعد از این آگاه باشید این افکها که در میان شما جعل می شود، فورا بگویید «هذا افک مبین».

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:12 PM
بازداشتن دیگران از کار خیر

خداوند در قرآن (آیات 11 و 12 سوره قلم) درباره عده ای می گوید: «مناع للخیر، بسیار مانع خیر». عجب تابلویی قرآن برای اینها رسم کرده و چگونه اینها را بیان کرده است! «مشاء بنمیم، برای خبرچینی به هر جا رونده است». یعنی راجع به شرانگیزی است، حال در کار خیر چه؟ ممکن است کسی اگر شرانگیز هم هست از آن طرف یک خیری است. این امر سه درجه دارد: یک کسی اهل خیر نیست. دیگری علاوه بر اینکه اهل خیر نیست منع خیر هم می کند و جلو خیر دیگران را هم می گیرد، نه تنها خودش اهل خیر نیست، از اینکه دیگری هم کار خیر انجام دهد خوشش نمی آید و مانع می شود. درجه سوم این است که در همین کار هم او حداکثر شدت عمل را انجام می دهد، مانع الخیر نیست، مناع للخیر است.
یک عالم داریم و یک علامه. عالم یعنی دانا، علامه یعنی خیلی خیلی دانا. فاضل یعنی بافضل، فضال یعنی خیلی خیلی بافضل. مانع یعنی جلوگیر، مناع یعنی فوق العاده جلوگیر. از هر گوشه دنیا خبردار شود که کسی می خواهد کار خیری انجام دهد کوشش می کند جلو آن را بگیرد. «مناع للخیر» بسیار منع کننده و بسیار بازدارنده دیگران است از کار خیر. «معتد» ظالم و متجاوز است. این شخص در روابط انسان با انسانهای دیگر در حقوق، معتدی و متجاوز است. با هر کسی که برابر می شود، اگر قدرت داشته باشد حقی، جانی، مالی، عرضی از او را پایمال کند پایمال می کند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:12 PM
بخل و طمع از منظر روایات

بخل عبارت از حالتی است که در انسان وجود دارد یا پدید می آید و موجب می شود که او دست از بخشش و جوانمردی بردارد و به خست روی آورد. دراین حالت علاوه بر آنکه خود چنین می شود کم کم دیگران را هم دعوت می کند تا مثل او شوند! به کسی کمک نکنند و خسیس باشند و به قول معروف نم پس ندهند!! از امام صادق(ع) درباره چنین افرادی روایت شده است که فرموده اند: «شحیح» هم نسبت به آنچه در دست خودش است بخل می ورزد و هم نسبت به آنچه در دست مردم است تا جایی که هرچه را در دست مردم ببیند، آرزو می کند آن را به دست آورد، خواه ازطریق حلال باشد یا حرام و هرگز قانع به آنچه خداوند روزی او قرارداده نیست. در چنین حالتی، فقرا و نیازمندان بطور کلی فراموش می شوند و مهر و محبتی که ازطریق دیگران به آنها می رسید قطع می شود. فاصله فقیر و غنی زیادتر می شود و جامعه دچار بحران می گردد.
امیرالمؤمنین علی علیه السلام جمله ای دارد راجع به بخیل. بخیل یکی از آن آدم هایی است که خود واقعی اش را گم کرده یعنی «خود» ش شده پول و ثروت. آدمی که پول و ثروت را برای او اصالت پیدا می کند و هدف می شود و به تعبیر روانشناسی امروز در پول تثبیت و تحکیم می شود یعنی در پول غرق می شود و نقش می بندد، چنین آدمی «من» واقعی او شده پول، و غیر از پول «من» دیگری ندارد چون «من» اصلی را گم کرده و از دستش رفته است. نتیجه این است که خودش را برای پول می خواهد نه پول را برای خودش. یعنی از جان، حیات، سلامت و عمر خودش مایه می گذارد برای پول، ولی از پول حاضر نیست مایه بگذارد برای سلامت، سعادت و حتی عمر خودش. در نهج البلاغه حکمت 126 می فرماید: «عجبت للبخیل یستعجل الفقر الذی منه هرب و یفوته الغنی الذی ایاه طلب؛ در شگفتم از بخیل که شتابان در طلب فقری است که از آن می گریزد، و بی نیازیی که در طلب آن است از دستش می رود.»
در ادامه می فرماید: «فیعیش فی الدنیا عیش الفقراء، و یحاسب فی الآخرة حساب الاغنیاء، پس در دنیا مانند بینوایان زندگی می کند، و در آخرت مانند توانگران حساب پس می دهد». در دنیا مثل یک آدم فقیر و بدبخت و مفلوک زندگی می کند چون خودش را صرف پول می کند و حاضر نیست پول را صرف خودش بکند. لباس کهنه می پوشد، غذای ساده مثل نان و پنیر می خورد. از این آدم باید پرسید برای چه تو چنین کاری می کنی؟ ایثار که نمی خواهد بکند. اگر آدمی بود که «ثروت» را صرف خودش نمی کرد ولی صرف دیگران می کرد، او اهل ایثار بود، اما محبت در بخیل است که فقط می خواهد جمع بکند. امیرالمؤمنین می گوید اصلا فقر یعنی چه؟ یعنی نداشتن. آدم وقتی که نداشته باشد، غذای خوب، مسکن خوب، مرکب خوب، لباس خوب گیرش نمی آید. تو بدبخت که الآن هم گرفتار همان هستی. تو یک عمر نان و پنیر می خوری برای اینکه مبادا فقیر بشوی و مجبور باشی نان و پنیر بخوری. تو حالا هم به نان و پنیر افتاده ای. یک عمر نان و پنیر می خورد که مبادا فقیر بشود بخواهد نان و پنیر بخورد! این همین است که انسان خودش را گم کرده یعنی خود واقعی اش را از دست داده است.
در احادیث اسلامی، روایات تکان دهنده ای درباره «بخل» دیده می شود، از جمله: امام علی علیه السلام می فرماید: «البخل جامع لمساوئ العیوب، وهو زمام یقاد به إلی کل سوء، بخل در بردارنده بدیهای هر عیبی است و افساری است که (بخیل) به وسیله آن به سوی هر بدی کشانده می شود» و نیز :«البخل عار، بخل، ننگ است». هم چنین «البخل جلباب المسکنة، بخل ردای بینوایی است». همچنین نقل شده که فرمود: «البخل بالموجود سوء الظن بالمعبود، بخل ورزیدن به آنچه در دست داری بدگمانی به معبود است» و نیز فرمود: «من بخل بماله ذل، من بخل بدینه جل، هر که در مال خود بخل ورزد، خوار شود و هر که در دین خود بخل ورزد، سربلند گردد».
امام حسن علیه السلام در پاسخ به پرسش پدرش از او درباره تنگ چشمی – می فرماید: «أن تری ما فی یدیک شرفا وما أنفقت تلفا، تنگ چشمی آن است که آنچه را داری مایه شرافت پنداری و آنچه را انفاق کنی، تلف شده و بر باد رفته انگاری». امام صادق علیه السلام می فرماید: «إنما الشحیح من منع حق الله، وأنفق فی غیر حق الله عز و عجل، تنگ چشم، کسی است که حق خدا را نپردازد و در راهی جز حق خداوند عز و جل خرج کند». همچنین می فرماید: «الشح أشد من البخل، إن البخیل یبخل بما فی یده، والشحیح یشح علی ما فی أیدی الناس وعلی ما فی یده، حتی لا یری فی أیدی الناس شیئا إلا تمنی أن یکون له بالحل والحرام، لا یشبع ولا ینتفع بما رزقه الله، تنگ چشمی، بالاتر و بدتر از بخل است؛ زیرا بخیل نسبت به آنچه خود دارد بخل می ورزد، اما تنگ چشم هم به مال مردم و هم به مال خودش بخل می ورزد، تا جایی که هر چه دست مردم می بیند آرزو می کند که، به حلال یا حرام، از آن او باشد؛ از آنچه خدا روزیش کرده نه سیر می شود و نه سودی بر می گیرد».
امام رضا علیه السلام می فرماید: «البخل یمزق العرض، بخل آبرو را بر باد می دهد». امام هادی علیه السلام می فرماید: «البخل أذم الأخلاق، بخل نکوهیده ترین خوی است. رسول خدا صلی الله علیه و اله در حدیثی می فرمایند: «البخیل بعید من الله بعید من الناس،قریب من النار، بخیل از خدا دور است، از مردم نیز دور است و به آتش دوزخ نزدیک است» (بحار الانوار، ج 73، ص 308)، همین مضمون (با مختصر تفاوتی) از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام نقل شده است.
در حدیث دیگری، امام امیر مؤمنان علی علیه السلام می فرمایند: «النظر الی البخیل یقسی القلب، نگاه کردن به بخیل، انسان را سنگدل می کند» (تحف العقول،ص 214). این تعبیر نشان می دهد که باطن بخیلان آن قدر تاریک و آلوده است که بازتاب آن در چهره آنان، سبب سنگدلی نگاه کننده می شود. در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که آن حضرت در حال طواف خانه خدا بود، مردی را مشاهده کرد که در پرده خانه کعبه در آویخته و می گوید: خداوندا!به حرمت این خانه سوگندت می دهم که گناهان مرا ببخش. رسول خدا صلی الله علیه و آله خطاب به آن مرد فرمود: مگر گناه تو چیست؟ آن را توصیف کن. عرض کرد: بزرگتر از آن است که بتوانم توصیف کنم. حضرت صلی الله علیه و اله فرمودند: وای بر تو! گناه تو بزرگتر است یا خشکی ها؟! عرض کرد: گناه من بزرگتر است ای رسول خدا! حضرت فرمودند: گناه تو بزرگتر است یا دریاها؟! عرض کرد: گناه من ای رسول خدا! حضرت صلی الله علیه و اله فرمودند: گناه تو بزرگتر است یا آسمانها؟! عرض کرد: گناه من. باز حضرت صلی الله علیه و اله فرمودند: گناه تو بزرگتر است یا عرش خدا؟! عرض کرد: گناه من بزرگتر است ای رسول خدا! حضرت صلی الله علیه و اله فرمودند: (بگو ببینم) گناه تو بزرگتر است یا خداوند؟! عرض کرد: خدا بزرگتر و بالاتر و گرامی تر است. حضرت صلی الله علیه و آله فرمودند: وای بر تو! بگو ببینم چه گناهی کرده ای (که از آن به این بزرگی یادمی کنی)؟ عرض کرد: ای رسول خدا! من آدم ثروتمندی هستم، ولی هنگامی که نیازمندی به سراغم می آید، گویی شعله آتشی را در برابر من قرار داده اند. (آری!من از دیدن نیازمندان وحشت دارم و متنفرم).
پیامبر صلی الله علیه و اله فرمودند: از من دور شو و مرا به آتش خود نسوزان. سوگند! به خدایی که مرا به هدایت و کرامت مبعوث کرده، اگر در میان رکن و مقام(گرامیترین نقاط روی زمین در کنارخانه خدا) بایستی و دو هزار سال عبادت کنی و گریه کنی، به حدی که از چشمت نهر آب جاری شود و درختان را سیراب کند، سپس بمیری، در حالی که لئیم و بخیل هستی، خداوند تو را به صورت در آتش خواهد افکند، آیا نمی دانی که خداوند می گوید: هر کس «بخل» کند، درباره خود «بخل» کرده و هر کس از «بخل» خویش در امان باشد، رستگار است» (جامع السعادات، ج 2، ص 111).
این حدیث نشان می دهد که «بخل» سرچشمه انواع گناهان و مفاسد می شود که انسان را تا این حد از خدا دور می سازد و نیز در حدیث دیگری، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند: «یقول قائلکم الشحیح اعذر من الظالم و ای ظلم اظلم عند الله من الشح حلف الله بعزته و عظمته و جلاله لا یدخل الجنة شحیح و لا بخیل، بعضی از شما می گویند: بخیل از ظالم معذورتر است، ولی چه ظلمی نزدخدا از بخل برتر می باشد،خداوند به عزت و عظمت و جلال خود سوگند یاد کرده است که هرگز حریص و بخیل وارد بهشت نشود» (جامع السعادات، ج 2، ص 111).
همچنین در حدیث دیگری، پیامبر صلی الله علیه و اله می فرمایند: «الشح و الایمان لا یجتمعان فی قلب واحد، بخل و حرص با ایمان در یک قلب جمع نمی شود آنجا که پای حرص و «بخل» درمیان آید، ایمان از آنجا رخت بر می بندد (جامع السعادات، ج 2، ص 111) و نیز در جای دیگر نیز پیامبر صلی الله علیه و اله می فرمایند: «البخل شجرة تنبت فی النار فلا یلج النارالا بخیل، بخل درختی است که در آتش دوزخ می روید و به همین جهت،تنها بخیلان وارد دوزخ می شوند (همان ص 110). نقل شده است که یکی از یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله در جهاد شهید شد، زنی از آشنایانش برای او می گریست و می گفت: وا شهیدا!، پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: از کجا می دانی او شهید از دنیا رفته «فلعله کان یتکلم بما لا یعنیه او یبخل بما لا ینقصه، شاید او درباره مسایلی که به وی مربوط نبوده، سخن می گفته است یا نسبت به چیزی که کمبودی برای او ایجاد نمی کرده «بخل» می ورزیده است (همان.ص 111).
این حدیث نشان می دهد که سخنان بیهوده و «بخل» مخصوصا در جایی که لطمه ای به انسان نمی زند، سبب می شود که بزرگترین افتخار یک انسان، یعنی «شهادت» را کم رنگ یا بی رنگ کند و نیزاز آن حضرت نقل شده که فرمود:«جاهل سخی احب الی الله من عابد بخیل وادوی الداء البخل، جاهل با سخاوت نزد خدا،از عابد بخیل محبوبتر است و بدترین دردها درد «بخل» است» (جامع السعادات،ج 2،ص 110). این حدیث بیانگر آن است که «بخل» آثار عبادت عباد را نیز از میان می برد. باز از رسول خدا صلی الله علیه و اله نقل شده که فرمود: «الموبقات ثلاث شح مطاع و هوی متبع و اعجاب المرء بنفسه، سه چیز باعث هلاکت است، «بخل و حرصی» که انسان از آن اطاعت کند و «هوای نفسی» که از آن تبعیت نماید و «خودپسندی» انسان نسبت به خویش ( جامع السعادات،ج 2،ص 110).
در حدیث دیگری چنین آمده است: گروهی از اسیران (خطرناک) را خدمت رسول خداصلی الله علیه و آله آوردند، حضرت صلی الله علیه و اله به حضرت علی علیه السلام دستور داد، همه آنها را گردن بزنند، ولی یکی از آنها را استثناء کردند. آن مرد پرسید: چرا مرا از یارانم جدا کردی، در حالی که گناه ما یکسان بوده است؟ حضرت صلی الله علیه و اله فرمودند: به این علت که خداوند متعال به من وحی فرستاده است که تو سخاوتمند قوم خود هستی و من تو را (به این جهت)نمی کشم. آن مرد مسلمان شد و شهادت به یگانگی خداوند و رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله داد (میزان الحکمة،ج 2،ص 1277،حدیث 8380).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:13 PM
بدترین موجودات از نظر قرآن

خداوند در آیات 55 تا 59 سوره انفال می فرماید: «ان شر الدواب عند الله الذین کفروا فهم لا یؤمنون* الذین عاهدت منهم ثم ینقضون عهدهم فی کل مره و هم لا یتقون* فاما تثقفنهم فی الحرب فشرد بهم من خلفهم لعلهم یذکرون* و اما تخافن من قوم خیانه فانبذ الیهم علی سواء ان الله لا یحب الخائنین و لا یحسبن الذین کفروا سبقوا انهم لایعجزون؛ بی تردید، بدترین جنبندگان نزد خدا کسانی هستند که کافر شدند پس آنها ایمان نمی آورند* همان کسانی که از ایشان پیمان گرفتی، ولی هر بار پیمان خود را می شکنند و هیچ پروا نمی کنند* پس اگر در جنگ بر آنان دست یافتی با تاختن بر آنان کسانی را که پشت سر آنهایند متفرق ساز، باشد که عبرت گیرند* و هر گاه از قومی بیم خیانت در پیمان داشتی، تو هم مثل خودشان پیمانشان را لغو کن، چرا که خداوند خائنان را دوست نمی دارد* و کافران گمان نکنند که جلو افتاده اند، آنان هیچ وقت نمی توانند خدا را عاجز کنند».

آیه اول راجع به این است که بدترین جنبندگان چیست؟ فرمود نوعی از انسانها هستند. در اینجا به مناسبت مطلبی که بعد عنوان می فرماید، یکی از صفات غیر انسانی آنها را بیان می کند و آن، مسئله نقض عهد و پیمان است. گویا اینطور می فرماید که ما به این دلیل اینها را پست ترین حیوانات و جنبنده ها می خوانیم که اینها دارای این ممیزات و خصوصیات هستند.
یکی از خصوصیاتشان این است که با دیگران پیمان می بندند (پیمان بستن به اصطلاح قول شرف دادن است، شرف انسانیت را گرو گذاشتن است) ولی این پیمانشان دسیسه ای بیش نیست، آن را نقض می کنند. نه اینکه فقط یک بار نقض بکنند بلکه هر پیمانی که می بندند نقض می کنند.
ما در امور دینی می گوئیم هیچکس معصوم نیست، امکان خطا، لغزش و گناه برای همه هست، اما فرق است میان کسی که پایبند به تقوا است و احیانا گناهی از او سر می زند و این سر زدن گناه، برای او یک امر غیر عادی است و لهذا بعد پشیمان می شود، خودش را ملامت می کند و تصمیم می گیرد که دیگر چنین کاری نکند، و میان کسی که اساسا گناه برای او مفهومی ندارد، پشت سر یکدیگر مرتکب می شود و این نشان می دهد که آن معنایی که ما به آن می گوییم «تقوا» اصلا در این شخص وجود ندارد.

قرآن کریم درباره این پست ترین حیوانها که جز عده ای از انسانها نیستند، نمی گوید اینها یک بار نقض عهد کردند، چون ممکن است گفته شود لغزشی از اینها سر زده است.
می گوید: آنها که هر وقت پیمان می بندند پیمان خویش را نقض می کنند و عرض کردیم که مسئله وفای به عهد و پیمان یک مسئله انسانی است، مسئله ای است که وجدان هر انسانی به آن حکم می کند و اعم است از اینکه آنکه پیمان می بندد مسلمان باشد یا نباشد، اساسا خداشناس باشد یا نباشد، به ماوراء الطبیعه معتقد باشد یا نباشد. از آن چیزهایی است که وجدان انسانی هر کسی به آن حکم می کند. پس آن آدمی که هیچگاه پایبند به وفای به عهد و پیمان خودش نیست و هر وقت که پیمان می بندد دسیسه و دغل بازی است و تصمیمش بر این است که آن را نقض کند، او از انسانیت و از آن چیزی که آن را شرف انسانیت می نامند سقوط کرده و دیگر انسان نیست.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:13 PM
بدترین نوع تکبر

«ویل لکل افاک اثیم، تباه باد هر چه دروغ بند گنهکاری هست».
«یسمع ایات الله تتلی علیه، آیات الهی را می شنود در حالی که بر او تلاوت می شنود»، اما چه عکس العملی نشان می دهد؟
«ثم یصر مستکبرا کان لم یسمعها، سپس به؛ سپس در استکبار خودش اصرار می ورزد، چنان که گویی آن را نشنیده است» (جاثیه/آیات 7 تا 8).
بالاترین و شنیع ترین تکبرها تکبر بر خداست. مقصود از «تکبر بر خدا» تکبر بر حقیقت است، یعنی انسان وقتی حقیقتی را به او عرضه بدارند کسر شأن خودش بداند که آن را قبول کند. این را می گویند تکبر بر خدا. وقتی که انسان یک چیزی را حق ببیند و بعد زورش بیاید حق را قبول کند و کسر شأن خودش بداند که این حق را بپذیرد و تکبر کند بر قبول حق، این را می گویند «استکبار بر خدا». قرآن می خواهد بگوید این حس می کند که حقیقت است اما آن تکبرش و آن خودخواهی و خودپرستی و خودپسندی اش به او اجازه نمی دهد، در حالی که مستکبر است پشت می کند، اعراض می کند، و قرآن کریم یک کلمه دیگر هم اضافه می کند، نمی فرماید: «ثم یستکبر» می فرماید: «ثم یصر مستکبرا» در استکبار خودش اصرار می ورزد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:14 PM
برتری عدالت بر جود از نظر امام علی علیه السلام
عدالت یکی از مسائلی است که به وسیله اسلام حیات و زندگی را از سر گرفت و ارزش فوق العاده یافت. اسلام به عدالت، تنها توصیه نکرد و یا تنها به اجراء آن قناعت نکرد بلکه عمده اینست که ارزش آنرا بالا برد. فرد باهوش و نکته سنجی از امیرالمؤمنین علی (ع) سوال می کند: «افضل العدل، او الجود؟؛ آیا عدالت شریفتر و بالاتر است یا بخشندگی؟ (نهج البلاغه، حکمت 437). مورد سوال دو خصیصه انسانی است. بشر همواره از ستم، گریزان بوده است و همواره احسان و نیکی دیگری را که بدون چشمداشت پاداش انجام می داده مورد تحسین و ستایش قرار داده است.
پاسخ پرسش بالا خیلی آسان به نظر می رسد: جود و بخشندگی از عدالت بالاتر است زیرا عدالت رعایت حقوق دیگران و تجاوز نکردن به حدود و حقوق آنهاست، اما جود اینست که آدمی با دست خود حقوق مسلم خود را نثار غیر می کند، آن که عدالت می کند به حقوق دیگران تجاوز نمی کند و یا حافظ حقوق دیگران است از تجاوز و متجاوزان، و اما آنکه جود می کند فداکاری می نماید، و حق مسلم خود را به دیگری تفویض می کند پس جود بالاتر است. واقعا هم اگر تنها با معیارهای اخلاقی و فردی بسنجیم مطلب از این قرار است، یعنی جود بیش از عدالت معرف و نشانه کمال نفس و رقاء روح انسان است، ولی علی (ع) برعکس نظر بالا جواب می دهد.

علی (ع) به دو دلیل می گوید عدل از جود بالاتر است: یکی اینکه:
«العدل یضع الامور مواضعها، و الجود یخرجها من جهتها»، یعنی عدل جریانها را در مجرای طبیعی خود قرار می دهد اما جود جریانها را از مجرای طبیعی خود خارج می سازد. زیرا مفهوم عدالت این است که استحقاقهای طبیعی و واقعی در نظر گرفته شود و به هر کس مطابق آنچه به حسب کار و استعداد، لیاقت دارد داده شود، اجتماع حکم ماشینی را پیدا می کند که هر جزء آن در جای خودش قرار گرفته است. و اما جود درست است که از نظر شخص جود کننده که مایملک مشروع خویشرا به دیگری می بخشد فوق العاده با ارزش است، اما باید توجه داشت که یک جریان غیر طبیعی است، مانند بدنی است که عضوی از آن بدن بیمار است و سایر اعضاء موقتا برای اینکه آن عضو را نجات دهند فعالیت خویش را متوجه اصلاح وضع او می کنند. از نظر اجتماعی چه بهتر که اجتماع چنین اعضاء بیماریرا نداشته باشد تا توجه اعضاء اجتماع به جای اینکه به طرف اصلاح و کمک به یک عضو خاص معطوف شود، به سوی تکامل عمومی اجتماع معطوف گردد.

دیگر اینکه: «العدل سائس عام و الجود عارض خاص؛ عدالت قانونی است عام و مدیر و مدبری است کلی و شامل، که همه اجتماع را در بر می گیرد و بزرگراهی است که همه باید از آن بروند، اما جود و بخشش یک حالت استثنائی و غیر کلی است که نمی شود رویش حساب کرد، اساسا جود اگر جنبه قانونی و عمومی پیدا کند و کلیت یابد دیگر جود نیست. علی (ع) آنگاه نتیجه گرفت «فالعدل اشرفهما و افضلهما؛ یعنی پس از میان عدالت و جود، آنکه اشرف و افضل است عدالت است (حکمت، 437).
این گونه تفکر درباره انسان و مسائل انسانی نوعی خاص از اندیشه است بر اساس ارزیابی خاصی، ریشه این ارزیابی اهمیت و اصالت اجتماع است. ریشه این ارزیابی اینست که اصول و مبادی اجتماعی بر اصول و مبادی اخلاقی تقدم دارد، آن یکی اصل است و این یکی فرع، آن یکی تنه است و این یکی شاخه، آن یکی رکن است و این یکی زینت و زیور.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:15 PM
بدترین نوع دروغ

در برخی از آیات قرآن کریم بی ایمانها توصیف و نشان داده می شوند که اینها چه کسانی و چگونه هستند و چه روحی و چه روحیه ای دارند. خداوند با یک تعبیر قوی و شدید و محکمی در سوره جاثیه آیه 7 می فرماید: «ویل لکل افاک اثیم».
ما کلمه «ویل» را معمولا در فارسی به «وای» ترجمه می کنیم. ممکن است کلمه «وای» همین مفهوم را برساند ولی در اصل در عربی این (کلمه) مفهومی مثل «هلاک باد» را می رساند. «ویل لکل افاک اثیم» هلاک باد هر دروغگوی دروغ بند گناهکاری. کلمه «افاک» صیغه مبالغه در «افک» است. «افک» یعنی دروغ و معمولا در مورد هر دروغی به کار برده نمی شود بلکه در مورد دروغهایی به کار برده می شود که عنوان تهمت دارد. ریشه «افک» انحراف است. در قرآن هر جا «یؤفکون» به کار برده می شود یعنی «یصرفون». مثلا اگر مردمی از راهی بروند که راه درست باشد بعد کسی بیاید اینها را از آن راه برگرداند و به جای دیگر ببرد، اینجا تعبیر «افک» یا «افک» به کار برده می شود.

بدیهی است که اثر دروغ منحرف کردن افراد است، یعنی انسان وقتی که به کسی دروغ می گوید می خواهد او را مشتبه کند، می خواهد او را از آنچه که راست و حقیقت است به چیز دیگر منحرف و منصرف کند. از این جهت به «دروغ» «افک» می گویند، و کلمه «افک» بیشتر در مطلق دروغها استعمال نمی شود. مثلا فرض کنید یک کسی دیشب فلان غذا را خورده می گوید نخوردم، پیش طبیب می رود، طبیب می گوید دیشب چه خوردی، یک چیز دیگر می گوید. این هم یک دروغ است، یک افک است. ولی معمولا «افک» را در موردی می گویند که پای تهمتی در میان باشد، مثلا برای اینکه شخصی، کتابی، دینی را خراب و لکه دار کنند و مردم را از او منصرف و منحرف نمایند به او تهمت می زنند و دروغ می بندند، و بدترین انواع دروغ همین است.

این است که ما در قرآن «ویل للمکذبین» داریم نسبت به کسانی که پیغمبران را تکذیب می کنند، اینجا هم به این تعبیر به شکل دیگری داریم: «ویل لکل افاک» به مکذب کار ندارد، به خود دروغگو کار دارد ولی دروغگویی که تهمت می زند: وای به حال هر دروغ بند گنهکار، یا: تباه باد هر دروغ بند تباهکار گناهکار. این جمله را قرآن می گوید چون خود قرآن مواجهه و مبارزه کرد، با حربه دروغ بستن و تهمت زدن می آید با آن مواجه می شود. مسأله دوم مسخره کردن است. مسخره دیگر مایه ای نمی خواهد. وقتی آدم بخواهد کسی را به اصطلاح هو کند، با هوچیگری و مسخره کردن می خواهد طرف را از بین ببرد. هر حقیقتی را، هر درستی را می شود به یک شکلی مسخره کرد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:15 PM
برخی احوال گنهکاران در قیامت

قرآن در سوره معارج آیات 1 و 8 تا 17 مقداری از احوال قیامت را بیان می کند. «یوم تکون السماء کالمهل آنگاه که آسمان مانند فلز گداخته شده است»، «و تکون الجبال کالعهن، و این کوههای به این عظمت مثل پشم زده شده است» و از نظر حالات انسانها «و لا یسئل حمیم حمیما، و هیچ دوست صمیمی از دوست صمیمی حال نپرسد»، روز وانفساست؛ هر کسی آنچنان به خود مشغول است که خویشاوندی سراغ خویشاوند خود را هرگز نمی گیرد، اصلا کسی یاد این نمی افتد (که) پدری، مادری، برادری، خواهری، فرزندی، همسری دارد، البته آنهایی که اهل عذاب هستند. «یبصرونهم در حالی که به آنها ارائه داده می شوند»، نه اینکه فراموش کرده اند. پدر پسر را می بیند، پسر پدر را و برادر برادر را، مع ذلک دیدی ندیدی.

«یود المجرم لو یقتدی من عذاب یومئذ ببنیه»، گنهکار در آن وقت نه تنها به فکر آنها نیست، بلکه فکر می کند که اگر بشود آنها را به جای خودش گرو و فدا بدهد خودش را آزاد کند، همان عزیزترین افراد را برای آزادی خود در گرو خودش می گذارد. مجرم در آن وقت دوست می دارد که اگر می شد – که چنین چیزی نمی شود، یعنی امکان ندارد که کسی بتواند کس دیگر را به جای خودش گرو بگذارد، ولی آرزو می کند ای کاش می شد – فرزندان خودش را به جای خود گرو می گذاشت «و صاحبته» و همسرش را «و اخیه» و برادرش را «و فصیلته التی تؤویه» و خویشاوندانی که او را حمایت می کرده اند و به او جا می داده اند و خیلی مورد علاقه او هستند؛ بلکه حاضر است تمام مردم روی زمین را گرو خود بگذارد و خودش را نجات بدهد؛ برای اینکه – عرض کردیم – مسئله احساس رنج در دنیا با احساس رنج در آخرت از زمین تا آسمان متفاوت است. رنجهایی که در دنیا احساس می کرد، با اینکه توأم با بدن بود (و نفس به دلیل اشتغال به تدبیر بدن کمتر احساس می کرد، به موجب آن رنجها) در حالی بود که می گفت من حاضرم بمیرم و اینها را نبینم؛ آنجا که کانه این سوزن تخدیری و آمپول تخدیری هم وجود ندارد و آن رنجها را احساس می کند، دیگر قابل تصور نیست.

«کلا انها لظی» حرفش را نزن؛ آن آتش، لظی است، یک شعله افروخته شده ای است. «نزاعة للشوی» اطراف بدن را – دست و پا و سر و غیره – باقی نمی گذارد؛ هر چه پیش رویش قرار گیرد از میان برمی دارد. اگر چنین نباشد که آن دنیا دنیایی است که قابل جدا شدن و مردن نیست، یک ثانیه هم کسی (از این افراد) زنده نیست. «تدعوا من ادبر و تولی» آتشی است زنده، تعقیب کننده، خودش به دنبال مردمی (می رود) که پشت به حق کرده اند و دشمن حق بوده اند و با حق عناد ورزیده اند، همانهایی که «سأل سائل بعذاب واقع» (سوال کننده ای از کفار عذابی حتمی را درخواست کرد) شده اند، آنچنان در جانب خلاف قرار گرفته اند که در دنیا تحمل حق برایشان مشکل بود. این آتش آنها را به سوی خود می خواند و تعقیب می کند. (تدعوا من ادبر و تولی).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:16 PM
برخی از آفات عمل درست

چیزهایی هست که به منزله آفت هستند، یعنی یک عمل راست و درست را خراب و فاسد می کنند، از جمله همین مسأله عناد و کفر است. اگر انسان با حقیقت عناد بورزد، خاصیت عناد این است که اعمال گذشته انسان را حبط می کند. یک نفر مسیحی مؤمن ممکن است عملی را به قصد قربت انجام دهد و مسلم عملش در نزد خدا ضایع نمی شود، اما اگر همان فرد در جای دیگر معاند باشد یعنی تا سخن از پیغمبر اسلام بیاید فورا عکس العمل مخالف نشان بدهد، این کفرش، آن عملش را ضایع و باطل می کند. همچنین یک نفر سنی ممکن است یک عمل را به قصد قربت انجام بدهد و عملش پاک و پاکیزه بالا برود اما اگر مسأله امامت امیرالمؤمنین بر او عرضه شد و قبول نکرد و عناد ورزید قطعا اعمالش همه به هدر رفته است. نه تنها عناد این کار را می کند، خیلی چیزهای دیگر هم خود ما داریم که اعمالمان را هدر می دهد. نباید خیال کرد این مسأله فقط مربوط به آنهاست. لازم نیست عناد تنها در مورد نبوت یا امامت یا توحید باشد، در موارد دیگر هم همین طور است. ممکن است انسان به نحو دیگری معاند باشد.
فرض کنید کسی یک مسأله ای از من می پرسد و من جوابی می دهم. از یک نفر دیگر هم همان مسأله را می پرسد و او جواب دیگری می دهد. بعد به من می گویند فلان کس جواب مسأله را این طور داد. تا به من گفتند، با اینکه من خودم بهتر از دیگران می فهمم که او درست گفته اما حاضر نیستم خودم را بشکنم و بگویم ببخشید، من اشتباه کردم، ایشان درست فرمودند، بلکه شروع می کنم به توجیه و تأویل کردن و می خواهم به هر نحوی شده حرف او را خراب کنم و حرف خودم را به کرسی بنشانم. این هم خودش درجه ای از عناد است. در این صورت نمی تواند نماز من نماز درستی باشد در حالی که من اینقدر خودخواه و معاندم که حاضر نیستم نسبت به اینکه مسأله ای را دیگری بهتر از من جواب داده تسلیم باشم و به اشتباه خود اعتراف کنم. حسادت هم همین طور است. پیغمبر اکرم فرمود: «ان الحسد لیاکل الحسنات کما تأکل النار الحطب، حسد، حسنات انسان را می خورد آنچنانکه آتش هیزم را»، یعنی انسان حسناتی انجام می دهد و در دیوان اعمالش حسنات زیادی هست، بعد مرتکب یک حسادت می شود، تمام آنها محو و نابود می شود. در حدیثی پیغمبر اکرم در مورد بعضی از اعمال و اذکار فرمود هر کس این عمل را مرتکب بشود یا این ذکر را بگوید خداوند متعال برای او درختی در بهشت غرس می کند. یکی از حاضرین عرض کرد: یا رسول الله! پس ما در بهشت خیلی درخت داریم. فرمود: بلی، اگر آتشی از اینجا نفرستید و آنها را آتش نزنید.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:17 PM
برخی از بدعتهای رایج رایج بین مردم

حدیثی در کتب حدیث هست که مضمون آن این است که هر وقت اهل بدعت را دیدید با آنها مبارزه کنید. «بدعت» یعنی کسی در دین خدا چیزی را وارد کند که از دین نیست، از پیش خود چیزی را جعل کند که مربوط به دین نیست. همه وظیفه دارند که با بدعت مبارزه کنند. مثلا صلوات فرستادن، همه وقت خوب است . شما در هر شرایطی که صلوات بفرستید، یک عمل مستحبی را انجام داده اید. فرض کنید یک گوینده حرف می زند، در وسط حرف خودش، برای اینکه رفع خستگی کرده باشد، به جمعیت می گوید: صلواتی بفرستید. این امر خوبی است. اما اگر شما فکر کنید که در اسلام یک چنین سنتی هست که در وسط حرف گوینده، صلوات بفرستید، و به عنوان یک امر اسلامی این کار را بکنید این «بدعت» است، بدانید چنین دستوری در اسلام نرسیده که در وسط موعظه یک نفر صلوات بفرستید.
یک عادتی در میان ما ایرانیها هست که اگر از آن پرهیز کنیم خوب است و آن این است که وقتی چراغ را روشن می کنند صلوات می فرستند. ممکن است بگویید صلوات هر وقت خوب است. من هم قبول دارم، هر وقت خوب است، اما در ایران این کار یک پرونده بدی دارد، در ایران سابقه آتش پرستی وجود دارد، سابقه احترام به آتش وجود دارد، نکند یک وقت آن باطن روحیه های احترام به چراغ و تعظیم آتش دخالت کند. شما می بینید اسلام می گوید اگر می خواهی نماز بخوانی، با اینکه وقتی نماز می خوانی توجهت به خداست، اما اگر یک فردی روبروی تو هست، مکروه است، چون بویی از آدم پرستی دارد، اگر یک عکسی روبروی شما هست مکروه است، چون بویی از شکل پرستی دارد، اگر چراغ هم روبروی شما هست نماز خواندن مکروه است، چون بویی از آتش پرستی می دهد. غرضم این است که اینها را «بدعت» می گویند.
خیلی چیزها هست که بدعت است و در میان مردم مخصوصا خانمها از این بدعتها هست، مثل آش ابودردا، آش بی بی سه شنبه ، سفره حضرت ابوالفضل. ما چنین چیزهایی در اسلام نداریم. در اسلام، ما یک چیزی به نام سفره حضرت ابوالفضل نداریم. یک مطلب هست: یک کار خیری بکنید، مثلا فقرا را اطعام کنید، ثواب دارد، بعد ثوابش را نثار حضرت رسول کنید، نثار حضرت امیر کنید، نثار حضرت زهرا کنید، نثار حضرت امام حسن، امام حسین، هر یک از ائمه، یا نثار حضرت ابوالفضل بکنید. اگر نثار یکی از اموات خودتان بکنید، مانعی ندارد. اگر شما سفره ای در منزلتان تشکیل بدهید به شرط آنکه آداب و تشریفات زنانه اش را که من نمی دانم چی هست و اگر کسی خیال بکند جزء آداب اسلامی است باز بدعت می شود حذف کنید، اگر اطعام مسلمان باشد، بالخصوص اطعام فقرا، و ثوابش هدیه به حضرت ابوالفضل باشد، مانعی ندارد، اما اگر کارهایی با آداب و تشریفاتی انجام شود و خیال کنید این هم از اسلام است، این، بدعت و حرام است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:18 PM
برخی از گناهان بزرگ و آثار آنها از نظر اسلام

تعدی بر مال یتیم
همان اندازه که نیکی به مردم عقلا و شرعا پسندیده است، بدی به بندگان خدا نیز ناروا و نکوهیده می باشد ولی در شرع مقدس اسلام از چند مورد از موارد ظلم و اجحاف به شدت نهی شده که یکی از آن ها تفریط در مال یتیم است. اسلام، خوردن مال یتیم را یکی از گناهان بزرگ شمرده و در قرآن کریم در سوره نساء آیه 10 تصریح شده که «ان الذین یاکلون اموال الیتمی ظلما انما یاکلون فی بطونهم نارا و سیصلون سعیرا، بی گمان کسانی که اموال یتیمان را می خورند، در حقیقت آتش می خورند و به زودی داخل آتش برافروخته ای خواهند شد» و چنان که بیانات ائمه هدا می رساند، سبب این همه تاکید این است که اگر به شخصی سالمند ستمی رسد ممکن است در مقام مخاصمه برآمده از حق خود دفاع کند ولی یتیم خردسال، از دفاع عاجز می باشد.
قتل نفس
یکی دیگر از موارد ظلم که در شرع مقدس اسلام بسیار ناپسندیده و نکوهیده است، قتل نفس و کشتن بی گناه است. قتل نفس، یکی از گناهان بزرگ می باشد و خدای متعال در سوره مائده آیه 32، کشتن یک انسان را با کشتن همه مردم برابر می گیرد (من قتل نفسا بغیر نفس او فساد فی الارض فکانما قتل الناس جمیعا، هر کس دیگری را جز به انتقام قتل یا فساد در روی زمین بکشد، مانند آن است که همه مردم را کشته باشد) و این نیست مگر از این راه که کشنده انسان سر و کار با انسانیت دارد و انسانیت در یک نفر و هزار نفر یکسان است.
نومیدی از رحمت خدا
یکی از خطرناک ترین گناهان در اسلام، نومیدی از رحمت خدا است. خدای متعال در سوره زمر آیه 53 می فرماید: قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لاتقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم، بگو ای بندگان من که به خود ستم کرده اید، از رحمت و آمرزش خدا نومید نشوید، زیرا خدا آمرزنده و مهربان است و اگر توبه کنید هر گناهی را می آمرزد». در جای دیگر، نومید از رحمت را کافر می شمارد و جهتش این است که اگر کسی از رحمت و آمرزش خدا نومید شود، دیگر محرک درونی ندارد که در زندگی خود، کار خوب و پسندیده ای انجام دهد یا از گناهان بزرگ و کوچک و کردارهای زشت و ناروا اجتناب ورزد، زیرا محرک اصلی در این دو چیز امید به «رحمت» و نجات از «عذاب خدا» است و این امید، در چنین آدمی و جود ندارد و این فرد با کافری که پای بند به هیچ دین و آیینی نیست از جهت حالت قلبی و صفات درونی کم ترین فرقی ندارد.
فرار از جهاد و دفاع
فرار از میدان جنگ و پشت به دشمن کردن معنایش این است که گریزنده، جان خود را پرارزش تر و گرامی تر از زندگی جامعه می داند و در حقیقت، تسلیم کردن مقدسات دینی و جان و عرض و مال جامعه است، به دشمنی که همه شئون زندگی شان را تهدید می کند. بدین سبب، فرار از جهاد و دفاع، یکی از گناهان بزرگ شمرده شده و خدای متعال در سوره انفال آیه 16 برای فرار کننده صریحا وعده آتش داده است، چنان که می فرماید: «و من یولهم یومئذ دبره الا متحرفا لقتال او متحیزا الی فئة فقد بآء بغضب من الله و مأوه جهنم، و هر کس که در جهاد و دفاع، پشت به دشمن کند و برگردد، با خشم خدای تعالی برگشته و بازگشت وی به سوی جهنم است، مگر این که کناره گیرد برای این که بهتر بتواند بجنگد یا برگردد که در میان یاران خود جای گرفته با دشمن بجنگد».
دفاع از آب و خاک
بنابر آنچه گذشت، دفاع از جامعه اسلامی و خانه و کاشانه مسلمانان، یکی از مهم ترین واجبات اسلامی است. خدای متعال در سوره بقره آیه 154 می فرماید: «ولاتقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموت بل احیاء ولکن لا تشعرون، کسانی را که در راه خدا کشته شده اند، مردگان نخوانید، آنان زنده هستند ولی شما درک نمی کنید». داستان مردانی که در آغاز پیدایش اسلام، جان به کف گرفته به جنگ های خونین می شتافتند و شهدایی که در خون پاک خود آغشته می شدند، بسیار حیرت انگیز و در عین حال، عبرت آمیز است، اینان بودند که با خون پاک و تن های چاک چاک خود، پایه این آیین مقدس را استوار ساختند.
دفاع از حق
دفاع از دیگری که بسی عمیق تر و وسیع تر از دفاع از آب و خاک می باشد، دفاع از حق است که یگانه هدف آیین مقدس اسلام می باشد. ریشه دار ترین مقصد این روش خدایی، احیای حق و حقیقت است و به همین نظر، این آیین پاک، «دین حق» نامیده شده، یعنی دینی که از آن حق است و جز حق، در بر ندارد و چیزی را که جز حق هدف قرار نمی دهد. خدای متعال در سوره احقاف آیه 30 در وصف کتاب خود - که جامع همه حقایق است - می فرماید: «یهدی الی الحق و الی طریق مستقیم، قرآن راهنمایی می کند به سوی حق و به سوی راهی که هیچ گونه تناقص و تضاد در آن نیست». این است که بر هر فرد مسلمان، لازم است که حق را پیروی کند و حق گوید و حق شنود و با جمیع قوای خود و از هر راه که ممکن است از حق دفاع کند.
خشم و غضب
خشم حالتی است در انسان که اگر بروز کند او را به فکر انتقام می اندازد و راحتی درون را در گرفتن انتقام نشان می دهد و چنانچه انسان در این حال، کم ترین سستی در مهار کردن نفس خود ورزد، بی درنگ عقل سلیم وی مقهور خشم می شود و هر زشت و ناروایی و ناشایسته و ناسزایی در نظرش درست می آید و به جایی می رسد که به واسطه آن، از هر درنده ای درنده تر و از هر آتش، سوزنده تر می گردد. در اسلام سفارش های موکدی در جلوگیری از طغیان این حال رسیده و نکوهش بسیاری از متابعت آن شده است. خدای متعال عنایت زیادی نسبت به کسانی که غیظ خود را فرو می برند و در حال خشم، بردباری به کار برده عفو می کنند، فرموده است، چنان که در سوره آل عمران آیه 134 می فرماید: والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس، آنان که غیظ خود را فرو برده، از مردم عفو و اغماض می کنند» و در علامت مومنان در سوره شورا آیه 37 می فرماید: والذین ..... و اذا ما غضبوا هم یغفرون، مومنان کسانی هستند که وقتی خشمناک می شوند، می بخشایند».
دروغ و دروغ گویی
انسان در زندگی خود پیوسته با ماده خارجی سروکار دارد و با فعالیت هایی که می کند و تصرفاتی که در ماده انجام می دهد، خود را زنده نگه می دارد و به خواسته های خود دست رسی پیدا می کند. این موجود که با شعور و اراده کار می کند، زندگی دامنه دار و پرگوشه و کنار خود را روی اساس علم گذاشته، با فکر کار می کند و کارش مستقیما با معلوماتی است که پیش خود دارد و پیوسته مواد فکرخود را پس و پیش و تنظیم می نماید و طبق آن، فعالیت های بیرونی او انجام می گیرد و از این روی، دریافت داشتن اخبار صحیح برای انسان ضروری است و در درجه اول اهمیت می باشد و چنان که اخبار صحیح بیرونی از انسان بریده شود - مثلا راه را چاه و چاه را راه و دور را نزدیک و نزدیک را دور بیند و اخبار را وارونه بشنود - بی معطلی چرخ زندگی اش از کار باز می ماند. از این جا روشن می شود که دورغ، نسبت به زندگی اجتماعی خطری است شوم و دروغ گو نیز دشمنی است خطرناک و به همین سبب، دروغ گو شخصی است بی شخصیت و سبک و دشمن اجتماع، و سخنش پیش مردم از اعتبار ساقط و غیرقابل اطمینان است و خودش گرفتار لعنت خدا می باشد.
تهمت و افترا
«تهمت» نسبت ناروای دروغی است که به یکی از افراد جامعه داده شود و اثرش همان اثر دروغ است، لکن شوم تر و خطرناک تر و بسا باشد که در اثر یک تهمت، جان ها و آبروها به باد فنا رود و خانه ها ویران شود. شخصی که تهمت می زند، گذشته از این که به واسطه نداشتن عواطف پاک انسانی، در ظاهر انسان و در باطن دیو و شیطان می باشد، به خون و شرافت دیگران و بدین وسیله نسبت به زندگی و تشکیل جامعه، احترامی قایل نیست و به همین جهت است که مردم از وی، مانند دشمن غافل گیر، می پرهیزند و می گریزند.
عقوق والدین
پدر و مادر در اجتماع خانوادگی، نسبت به فرزندان به منزله ریشه درختند نسبت به شاخ ها و چنان که نسل و موجودیت شاخه های درخت بسته به ریشه آن است، همچنین پایه گذار زندگی فرزند، پدر و مادر وی می باشند و نظر به این که جامعه انسانی از دو طبقه والدین و اولاد ترکیب یافته، ریشه اصلی جامعه همان پدر و مادر می باشند. بدرفتاری با پدر و مادر و آزار رسانیدن به آن ها، گذشته از این که نهایت حق ناشناسی و ناجوانمردی است، موجب انقراض انسانیت و انهدام جامعه است، زیرا بی احترامی فرزند نسبت به پدر و مادر، از جانب پدر و مادر نیز در شکل بی مهری و بی اعتنایی منعکس خواهد شد و از سوی دیگر، چنانچه طبقه فرزند به پدر و مادر خود با چشم خواری و پستی نگاه کنند، از فرزندان خود توقع بیش تر از آن که خود دارند، نخواهند داشت و به مهربانی و دست گیری شان در روز پیری و ناتوانی، امیدوار نخواهند بود و قهرا از تشکیل خانواده دل سرد خواهند شد، چنان که در بسیاری از جوانان امروز، این حال مشاهده می شود.
عمومیت پیدا کردن این طرز تفکر، به طور قطع راه توالد و تناسل را می بندد، زیرا هرگز عاقلی عمر گران مایه را وقف پرورش نهالی نمی کند که نه میوه اش را خواهد خورد و نه در زیر سایه اش خواهد نشست و نه از تماشای آن سودی جز غم و اندوه خواهد برد. ممکن است تصور کنیم که دولت می تواند به وسیله جایزه های گوناگون مردم را به تشکیل خانواده تشویق نماید و بدین طریق مشکل توالد و تناسل را حل کند. ولی این نکته را باید متذکر بود که هیچ طریقه و رسمی از رسوم اجتماعی که پشتوانه طبیعی (مانند عاطفه پدر و مادری و فرزندی) نداشته باشد، قابل دوام نیست. گذشته از این که رها کردن یکی از غریزه های طبیعی، ناگزیر انسان را از یک رشته لذت های روحی پاک محروم خواهد ساخت.
غیبت
بدگویی و پرده برداری از عیوب دیگران، موجب آن است که افکار افراد نسبت به هم دیگر فاسد شود و ضربتی است ناگهانی و به طور غافل گیری به زندگی مردم. بدین جهت، در قرآن کریم، غیبت را تشبیه می کند به این که کسی جسد مرده برادر خود را بخورد: «ولا یغتب بعضکم بعضا ایحب احدکم ان یاکل لحم اخیه میتا، و هیچ کسی از شما دیگری را غیبت نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟!» (سوره حجرات آیه 12).
تعرض به عرض مردم
دریدن پرده عفت، از نظر اسلام یکی از گناهان بزرگ است و به حسب اختلاف موارد، مجازات های سختی - از قبیل تازیانه و قتل و رجم - برای آن وضع شده است. باز بودن راه این کردار زشت، اگر چه با رضایت طرفین باشد، بنیاد نسب ها را که اسلام اهمیت زیاد به آن می دهد، متزلزل و جریان احکام ارث و غیر آن را متوقف می سازد و بالاخره، عاطفه و علاقه پدر و مادری و فرزندی را از اثر می اندازد و ضامن حقیقی اجتماع را که علقه طبیعی توالد و تناسل است، از میان می برد.
جزای عمومی گناهان بزرگ در اسلام
این گونه کردارهای زشت، در اسلام «گناهان بزرگ» نامیده شده و خدای متعال در کلام خود صریحا وعده عذاب به مرتکبین آن ها داده است. گذشته از این که در مورد برخی از آن ها مجازات های سخت وضع شده، به طور کلی از مرتکبین آن ها (اگر چه یک مرتبه انجام دهند) عدالت را الغا کرده است، یعنی شرافت یک عضو صالح جامعه انسانی را از ایشان سلب نموده است. کسی که مرتکب گناه بزرگ شود، عدالت خود را از دست می دهد و از مزایایی که یک عضو صالح از اعضای جامعه می تواند بهره مند گردد، برخوردار نمی شود، نمی تواند متصدی یکی از مشاغل گوناگون حکومت اسلامی باشد، نمی تواند به مسند خلافت تکیه زند، امام جماعت نمی تواند باشد، شهادت وی بر نفع و ضرر کسی قبول نیست و به همان حال خواهد ماند تا توبه کند و با تقوای مداوم خود، دوباره صفت عدالت را در خود برقرار نماید.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:18 PM
بردگی مال؛ بردگی نفس

در کتاب آزادی معنوی آمده یک نوع دیگر بردگی و آزادی هست که مربوط به مال و ثروت است. تمام علمای اخلاق، بشر را از اینکه برده مال و بنده ثروت باشد، بر حذر داشته اند، تحت همین عنوان که ای انسان! بنده و برده مال دنیا نباش. باز جمله ای در نهج البلاغه حکمت 133 وجود دارد که امام علی علیه السلام می فرماید: «الدنیا دار ممر لا دار مقر، دنیا برای بشر گذشتنگاه است نه قرارگاه». بعد می فرماید: «و الناس فیها رجلان، مردم در دنیا دو صنف می شوند: «رجل باع نفسه فیها فأوبقها و رجل ابتاع نفسه فأعتقها»، می گوید مردم که در این بازار دنیا، در این گذشتگاه دنیا می آیند دو دسته اند، بعضی می آیند خودشان را می فروشند، برده می کنند و می روند، بعضی دیگر می آیند خودشان را می خرند، آزاد می کنند و می روند». بشر باز این را هم احساس می کند که نسبت به مال و ثروت دنیا دو حال می تواند داشته باشد، می تواند بنده و اسیر و در قید مال باشد و می تواند آزاد باشد. گفت:

بند بگسل، باش آزاد ای پسر *** چند باشی بند سیم و بند زر

بشر می گوید: من همانطور که نباید بنده و برده امثال خودم باشم، نه تنم بنده و برده امثال خودم باشد و نه روحم، نباید روحم بنده و اسیر مال دنیا باشد. در همینجاست که انسان به یک نکته عالیتری بر می خورد می گوید اصلا بندگی مال دنیا یعنی چه، مگر مال دنیا قدرت دارد که انسان را بنده خودش بکند؟ مال دنیا یعنی ثروت، ثروت یعنی چه؟ یعنی طلا، نقره، خانه، ملک، زمین و اینجور چیزها. مگر اینها چقدر دارند که برده گیری کنند، من انسانم زنده ام آن جماد است، مرده است، مگر جماد و مرده قدرت دارد که یک زنده را برده خودش بکند؟ نه. پس حقیقت مطلب چیست؟ حقیقت مطلب اینست که آنجا هم که انسان فکر می کند بنده و برده دنیاست، بنده مال و ثروت است، واقعا بنده مال و ثروت نیست، بنده خصائص روحی خودش است، خودش را برده گرفته است والا پول که نمی تواند انسان را بنده بکند. زمین که قدرت ندارد انسان را برده بکند، گوسفند که قدرت ندارد انسان را برده بکند، ماشین که قدرت ندارد، جماد است اصلا جماد نمی تواند در وجود انسان تصرف بکند. وقتی انسان خوب مسئله را می شکافد، می بیند این خودش است که خودش را برده کرده است.

می بیند یک قوه ای است در خودش بنام حرص، قوه ای است به نام طمع، قوه ای است به نام شهوت، قوه ای است به نام خشم، می بیند این شهوت است که او را برده کرده است، این خشم است که او را برده کرده است، این حرص است که او را برده کرده است، این طمع است که او را برده کرده است، این هوای نفس است که او را برده کرده است، قرآن در سوره جاثیه آیه 23 می گوید: «أفرایت من اتخذ الهه هواه، آیا دیدی آن کسی را که هوای نفس خودش را خدای خودش قرار داده است، بنده هوای نفس شده است؟»

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:20 PM
برنامه انسان سازی در ماه رمضان

اساسا برنامه ماه مبارک رمضان برنامه انسان سازی است، یعنی برنامه این است که انسانهای معیوب در این ماه خود را تبدیل به انسانهای سالم، و انسانهای سالم خود را تبدیل به انسانهای کامل کنند. برنامه ماه مبارک رمضان برنامه تزکیه نفس است، برنامه اصلاح معایب و رفع نواقص است، برنامه تسلط عقل و ایمان و اراده، بر شهوات نفسانی است، برنامه دعاست، برنامه پرستش حق است، برنامه پرواز به سوی خداست، برنامه ترقی دادن روح است، برنامه رقاء دادن روح است. اگر بنا باشد که ماه مبارک بیاید و انسان سی روز گرسنگی و تشنگی و بی خوابی بکشد و مثلا شبها تا دیروقت بیدار باشد و به این مجلس و آن مجلس برود و بعد هم عید فطر بیاید، و با روز آخر شعبان یک ذره هم فرق نکرده باشد، چنین روزه ای برای انسان اثر ندارد. اسلام که نمی خواهد همینطور مردم دهانشان را ببندند. دهانشان را ببندند یا نبندند، برای اسلام فرق نمی کند.

نه، با روزه گرفتن قرار است که انسانها اصلاح شوند. چرا در روایات ما آمده است که بسیاری از روزه داران هستند که حظ و بهره آنها از روزه، جز گرسنگی چیزی نیست؟ بستن دهان از غذای حلال برای این است که انسان همراه آن سی روز تمرین کند که زبان خود را از گفتار حرام ببندد، غیبت نکند، دروغ نگوید، فحش ندهد. این ماجرا از همان امور معنوی و باطنی و ملکوتی است که زنی آمد خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در حالی که روزه داشت. رسول اکرم شیر یا چیز دیگری به او تعارف کرد و فرمود: بگیر و بخور. گفت: یا رسول الله! روزه دارم. فرمود: نه، روزه نداری، بگیر و بخور. گفت: نه، یا رسول الله! روزه دارم. باز رسول اکرم اصرار کرد که بخور گفت: نه، روزه دارم، واقعا روزه دارم. (چون به حساب خودش واقعا روزه داشت، ولی روزه ظاهری مثل روزه های ما)

پیامبر فرمود : تو چگونه روزه داری ، حال آنکه گوشت برادر ( یا خواهر ) مؤمنت را یک ساعت پیش خوردی (غیبت کردی )؟ می خواهی الان به خودت ارائه دهم که تو گوشت خورده ای؟ قی کن! یکدفعه قی کرد و لخته های گوشت از دهانش بیرون آمد. انسان روزه بگیرد و غیبت کند، یعنی دهان جسم خودش را از غذای حلال ببندد و دهان روح خود را برای غذای حرام باز کند. چرا به ما گفته اند یک دروغ که انسان بگوید تعفنی از دهان او بلند می شود که تا هفت آسمان، فرشتگان را متأذی می کند؟ (منظور آسمان های ظاهری نیست، بلکه ملکوت عالم است). آنوقت می گویند چرا انسان وقتی در جهنم است، اینقدر جهنم عفونت دارد. عفونت جهنم، همین عفونتهائی است که ما خودمان در دنیا ایجاد کرده ایم، همین دروغهائی است که خودمان می گوئیم. دشنام دادن و بدگویی کردن هم همینطور است.

تهمت زدن سرور همه اینهاست، چون تهمت زدن هم رذیلت دروغ گفتن را دارد و هم رذیلت غیبت کردن را. چون آدمی که غیبت می کند، راست می گوید و بدگوئی می کند و آدمی که دروغ می گوید، دروغ می گوید، ولی بدگوئی کسی را نمی کند، یک دروغی می بافد و می گوید. ولی آدمی که تهمت می زند، در آن واحد، هم دروغ می گوید و هم غیبت می کند، یعنی دو گناه کبیره را با یکدیگر انجام می دهد. آیا صحیح است که یک ماه رمضان بر ما بگذرد که در آن ماه، ما یک سلسله تهمتها به یکدیگر بسته باشیم؟ ماه رمضان برای این است که مسلمین ، بیشتر اجتماع کنند، عبادتهای اجتماعی انجام دهند و در مساجد جمع شوند، نه اینکه ماه رمضان وسیله تفرقه قرار گیرد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:20 PM
بی تفاوتی در دفاع ازحق یکی از آفات اعمال خیر
در کتاب عدل الهی یکی از آفتها را بی تفاوتی و بی حسی در دفاع از حق و حقیقت بیان کرده است. انسان نه تنها باید در مقابل حقیقت جحود و استنکار نداشته باشد، بی طرف هم نمی تواند باشد، باید از حق دفاع کند. مردم کوفه می دانستند که حق با حسین بن علی (ع) است و این معنی را اعتراف هم کرده بودند ولی در حمایت از حق و دفاع از آن کوتاهی کردند، ثبات قدم نشان ندادند و استقامت نورزیدند. در حقیقت، حمایت نکردن از حق، جحود عملی آن است.

حضرت زینب سلام الله علیها در خطبه معروف خویش برای کوفیان، آنها را به کوتاهی در حمایت از حق و به ظلم و جنایت بر آن نکوهش می کند. فرمود: «یا اهل الکوفة ، یا اهل الختل و الغدر و الخدل ، اتبکون ؟ الا فلا رقأت العبرش ، و لا هدأت الزفرش ، انما مثلکم کمثل التی نقضت غزلها من بعد قوش انکاثا »، ای اهل کوفه، ای دغلبازان فریبکار بی وفا، آیا گریه می کنید؟! پس اشک شما نخشکد و ناله تان خاموش نگردد. مثل شما همچون آن زن احمق است که پنبه هایی را می رشت و نخ می ساخت، دوباره آنچه را که رشته بود پنبه می کرد و آنچه را که بافته بود باز می کرد».

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:21 PM
بیماری های جسمی و روانی و تأثیر آنها بر یکدیگر

آیا انسان سالم و انسان معیوب هم داریم؟ سلامت و عیب گاهی مربوط به تن انسان است. شکی نیست که بعضی انسانها از نظر جسمی سالمند و بعضی معیوب و مریض، مثلاً نقص عضوی دارند: نابینا، کر و یا افلیج هستند و امثال اینها. ولی اینها مربوط به شخص انسان است. هیچ توجه دارید که اگر انسانی کور باشد، کر باشد، افلیج باشد، بد شکل باشد، کوتاه قد باشد، شما اینها را برای او از نظر فضیلت و شخصیت و انسانیت، نقصی نمی شمارید.
مثلاً سقراط، فیلسوف یونان که او را به اصطلاح «تالی تلو پیغمبران» حساب می کنند، یکی از بدشکلترین مردم دنیا بود، ولی هیچکس بدشکلی را برای سقراط به عنوان یک انسان، عیب نمی گیرد. یا مثلاً "ابوالعلاء معری" و "طه حسین" کور بوده اند، آیا این کوری که نقصی در جسم و شخص این افراد است به عنوان یک نقص در شخصیت این افراد شمرده می شود؟ نه، اینچنین نیست.

این مطلب دلیل بر این است که انسان دو چیز دارد: «شخصی» دارد و «شخصیتی»، تنی دارد و روحی، جسمی دارد و روانی. حساب روان از حساب جسم جداست. این کسانی که خیال می کنند روان انسان، صد درصد تابعی از جسم اوست، اشتباهشان همین جاست. اساساً آیا روان انسان می تواند بیمار باشد، در حالیکه جسم او سالم است؟ این خودش یک مسئله ای است.
بنابر نظر کسانی که منکر اصالت روح هستند و تمام خواص روحی را اثر مستقیم و بلاواسطه سلسله اعصاب انسان می دانند، اساساً روان، حکمی ندارد، همه چیز تابع جسم است. از نظر اینها اگر روان بیمار باشد، حتماً جسم بیمار شده که روان بیمار است و بیماری روانی همان بیماری جسمی است.

خوشبختانه امروز، بیشتر این مطلب ثابت شده است که ممکن است انسان از نظر جسم، از نظر تعداد گلبولهای سفید و قرمز خون، ویتامینها و از نظر متابولیسم بدن(و همه جهات جسمی دیگر) و حتی از نظر پزشک اعصاب، سالم سالم باشد، و در عین حال از نظر روانی بیمار باشد. چطور بیمار باشد؟ مثلاً به قول امروزیها «عقده روانی» داشته باشد. واقعاً علم امروز به آدمی که عقده روانی دارد، «بیمار» می گوید، یعنی در دستگاه روانی او اختلال پیدا شده است بدون اینکه اختلالی در دستگاه جسمی او پدید آمده باشد و لهذا این نوع بیماریها را از راه جسم نمی توان درمان کرد، یعنی راه معالجه این بیماران روانی دواهای مادی نیست، مثل کسی که دارای عقده روانی «تکبر» است.
امروز ثابت شده است که تکبر، واقعاً بیماری است، واقعاً اختلال روحی و روانی است، ولی آیا می شود یک دارو برای تکبر در داروخانه پیدا کرد؟ آیا می شود انسان یک قرص بخورد و تکبرش از بین برود و تبدیل به یک انسان متواضع شود؟ آیا می شود به یک انسان قسی القلب و جلاد مثل شمربن ذی الجوشن یک آمپول بزنند و یا یک قرص به او بدهند تا تبدیل به یک انسان عطوف، مهربان و با شفقت و رحمت شود؟

نه، امکان معالجه برای او هست ولی معالجه او، راه دیگری دارد. حتی گاهی بیماری جسمی از راه روانی معالجه می شود، همچنانکه گاهی بیماری روانی از راه جسم معالجه می شود. مثلاً یک بیماری، واقعاً جسمی است ولی با یک سلسله تلقینها و تقویتهای روحی که اینهم خودش داستانی دارد و یک مسأله عجیبی است معالجه می شود. این مطلب جزء دلایل قاطع بر این است که واقعاً انسان، موجودی است مرکب از تن و روان، و روان انسان از تن استقلال دارد و یک تابع مطلق از تن نیست، همچنانکه تن، تابع مطلق از روان نیست، این دو در یکدیگر اثر دارند.
به قول حکما: النفس والبدن یتعا کسان ایجابا و اعدادا؛ بدن در روان اثر می گذارد و روان در بدن، و بدن کار مستقل از روان انجام می دهد و روان هم کار مستقل از تن انجام می دهد. این خودش دلیل بر این است که دستگاه روانی انسان، خود یک دستگاه مستقل است. پس واقعاً ممکن است انسان از نظر روانی، بیمار و معیوب باشد، همچنانکه ممکن است از این نظر سالم باشد. قرآن این اصل را پذیرفته است و در سوره بقره آیه 10 می فرماید: «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا؛ در دل هایشان بیماری است، پس خدا ایشان را بیماری افزود».

در این آیه بیان شده که در دل و روحشان بیماری است، نمی فرماید مثلاً چشمشان بیمار است. قلبی که قرآن می گوید غیر از قلب پزشکی ای است که (برای درمان آن) لازم است به طبیب قلب مراجعه کنیم. «قلب» در قرآن یعنی همان روح و روان انسان. درباره قرآن در سوره اسراء آیه 82 می فرماید: «و ننزل من القران ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین؛ ما قرآن را برای شفا و رحمت، برای مؤمنین فرستادیم». قرآن، شفای مؤمنین است.
امیرالمؤمنین در نهج البلاغه حکمت 388 می فرماید: «الا و ان من البلاء الفاقة؛ از جمله بلایا و شداید فقر است»، «و اشد من الفاقة مرض البدن؛ و از فقر بدتر، مریضی بدن است»، «و اشد من مرض البدن مرض القلب؛ و از بیماری تن بدتر و شدیدتر، بیماری دل و قلب انسان است».
یکی از برنامه های قرآن، ساختن انسان سالم است و ما قبل از آنکه بخواهیم توقع این را داشته باشیم که انسان کامل باشیم یا به انسان کامل نزدیک باشیم، باید خود را از این نظر که اساساً «انسان سالم» یا «انسان معیوب» هستیم، به خوبی بشناسیم.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:22 PM
پاسخ قرآن به خیال خام کفار

کفار قریش معتقد بودند که وضع آنها در آخرت نیز بهتر از مسلمانان خواهد بود. قرآن این مساله را تحلیل می کند و در آیات مختلف سوره قلم می فرماید: «افنجعل المسلمین کالمجرمین، پس آیا ما مطیعان را چون بدکاران قرار می دهیم؟» (آیه 35).

چه می گویند اینها؟ روی چه منطق و حسابی این سخن را می گویند؟ آیا کوچکترین منطقی در کار است؟ آیا عقل چنین حکم می کند؟ پس عقلتان کجا رفت؟ آیا در شرعی و در نقلی و در یک کتاب آسمانی چنین مطلبی آمده است؟ ( «ام لکم کتاب فیه تدرسون» قلم/37) آیا به طور خصوصی از خداوند برای خودشان پیمانی گرفته اند و یک استثنایی در کار است؟ یا نه، اعتمادشان به این شرکاست؟ برای خدا شریکها قائل شدند و برای آن شریکها یک قدرتی قائل اند و آنها هستند که حسابها را به نفع اینها بهم می ریزند؟ یا مطلب چیز دیگری است و آن این است که این حرف را بهانه کرده اند، یعنی از نظر خودشان هم این یک فکر جدی نیست، تظاهر به این حرف می کنند برای اینکه از آن باج و خراجی که باید بپردازند معاف شوند، یعنی مساله حتی این نیست که واقعا به اینها غرور دست داده باشد و فکری برایشان پیدا شده باشد، فقط یک حرفی است که به زبان می آورند برای اینکه خودشان را از یک باج و خراجی که باید بپردازند معاف کنند، که این هم نیست، زیرا مگر ما اجر و مزدی خواسته ایم؟ مگر یک تاوانی در اینجا خواسته ایم که چون بر دوششان سنگینی می کند یک چنین حرفی را به زبان می آورند؟

«ام تسئلهم اجرا فهم من مغرم مثقلون، آیا از آنها مزدی می خواهی که از پرداخت آن عاجز و گرانبار شده اند» (قلم/46)، آیا این حرف را می گویند تا بهانه ای در دست بگیرند برای آنکه خودشان را از یک غرامت سنگین رها کنند، که تو اجر و مزدی برای رسالت می خواهی، غرامتی از آنها می خواهی؟ هیچ کدام از اینها نیست. (البته اینهایی که قرآن می گوید، به صورت انکار می گوید و استفهامهای انکاری است، یعنی هیچ کدام از اینها که وجود ندارد. استفهام انکاری یعنی مطلبی را که قطعا اینچنین نیست گفتن، و گاهی صورت تعجب و استهزا به خودش می گیرد) یا شاید مطلب دیگری است و آن این است که سرنوشت به دست اینهاست، قلم به دست خودشان است «تا» هر طور که بخواهند سرنوشتها را معین کنند؟ چون کسی که قلم به دست اوست او مسلط بر غیب عالم است و قضا و قدر دراختیار اوست: «ام عندهم الغیب» یا غیب عالم، آنجا که قضا و قدرها و سرنوشتها تعیین می شود آن غیب و سرنوشت در اختیار اینهاست «فهم یکتبون» اینها هستند که سرنوشتها را می نویسند؟ (قلم/47).

تمام اینها یک سلسله استفهامهاست که خیر، هیچ کدام از اینها نیست. پس چیست؟ همان که «ان کان ذا مال و بنین، به صرف این که مالدار و صاحب پسران است» ( قلم/14) جز غرور چیز دیگری نیست. غرور است که این فکرها و خیالات را برای اینها به وجود آورده، همین خیال که اگر هم دنیای دیگری باشد باز ما از مسلمین بهتر هستیم و لااقل مانند آنها هستیم. حال که اینها دچار چنین غروری هستند خدای متعال با اینها چگونه رفتار خواهد کرد؟ در آیات مختلفی می فرماید: «فذرنی و من یکذب بهذا الحدیث سنستدرجهم من حیث لا یعلمون، پس مرا با کسی که این سخن های قرآن را تکذیب می کند واگذار. ما به تدریج آنها را از آن جا که نمی دانند گرفتار خواهیم ساخت» (قلم/44).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:30 PM
پایان ذلت بار نفاق

خداوند در قرآن کریم از زبان منافقان نقل می کند:
«یقولون لئن رجعنا الی المدینه لیخرجن الاعز منها الاذل» (سوره منافقون، آیه 8)
''ترجمه: می‏گویند اگر ما به مدینه بازگردیم آن که عزیزتر است ذلیل‏تر را بیرون خواهد کرد.''
( عبدالله بن ابی می‏گفت پایم که به مدینه برسد، پیغمبر را بیرون می‏کنم.)

قرآن می‏فرماید:
«ولله العزة و لرسوله و للمومنین» (سوره منافقون، آیه 8)
''ترجمه: عزت منحصرا از آن خدا و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و مومنین است.''

یعنی تو ذلیل‏تر از آن هستی که بخواهی‏ چنین کنی. تو آن ‏قدر ذلیلی که خودت هم نمی‏دانی:
«و لکن المنافقین‏ لایعلمون» (سوره منافقون، آیه 8)
''ترجمه: ولی منافقین نمی دانند.''

عبدالله بن ابی هنوز به مدینه نرسیده بود که خدای متعال دو بار ذلت او را به او نشان داد. این‏طور اشخاص که منافق و ترسو هستند، وقتی که در میان رفقای خودشان هستند رجز می‏خوانند؛ ولی در جمع به کلی شکل دیگری به‏ خود می‏گیرند.
وقتی که او آمد خدمت پیغمبر، قسمهای غلاظ و شدادی خورد که‏ اصلا من این حرفها را نگفته‏ام و اینها را به من دروغ بسته‏اند. این اولین‏ ذلتش بود.

بعد هم پسرش آمد خدمت پیغمبر اکرم و عرض کرد:
یا رسول‏الله همه می‏دانند که در میان انصار (اهل مدینه)، جوانی نسبت به‏ پدر و مادرش خوش رفتارتر از من نیست. من پدرم را به عنوان یک پدر دوست دارم ولی پدر من منافق است. اگر حق پدرم کشته شدن است فرمان بده‏ تا خودم او را بکشم.
فرمود: نه. اما با اینکه پیغمبر اکرم او را نهی کرد، آمد کنار دروازه مدینه ایستاد. هر کس می‏آمد می‏دید که او دارد قدم می‏زند و شمشیرش هم دستش است. پدرش از دور پیدا شد. جلوی او را گرفت و گفت: حق ورود به مدینه را نداری. تا پیغمبر اجازه‏ ندهد من نمی‏گذارم وارد مدینه شوی.

این آدمی که اینچنین لاف می‏زد که اگر به مدینه برگردم پیغمبر را از مدینه بیرون می‏کنم، کارش به جایی رسید که‏ روز بعد (بیش از یک روز هم تا رسیدن به مدینه فاصله نشد) نزدیکترین‏ افراد به او یعنی پسرش به او گفت من بدون اجازه پیامبر نمی‏گذارم وارد مدینه بشوی.

«یا ایها الذین امنوا لاتلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکرالله و من‏ یفعل ذلک فاولئک هم الخاسرون» (سوره منافقون، آیه 9)
''ترجمه: ای کسانی که ایمان آورده اید! مبادا اموال شما و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل سازد. و هر کس چنین کند پس آن ها همان زیانکارانند.''

گویی قرآن می‏خواهد این‏طور نتیجه‏ بگیرد که این کسانی که اینهمه رجز می خوانند و این حرفها را می‏زنند، غرورشان به‏ مال و ثروتی است که دارند.
فکر می‏کنند هر چه هست مال و ثروت است و ثروت هم دست ماست، پس همه چیز دست ماست، قدرت هم دست ماست. پیغمبر و مهاجرین (کسانی که قبل از هجرت پیامبر به مدینه به آن حضرت ایمان آورده بودند) که از مکه آمده‏اند، ثروتی ندارند؛ ثروت مال ماست. ما همین ‏قدر که جلوی این جریان اقتصادی را بگیریم، خواه‏ناخواه متفرق می‏شوند. این غرور را از مال و ثروت پیدا کرده‏اند. عبدالله بن ابی‏هم که خود را به عنوان عزیزتر حساب می‏کند، تکیه‏اش به قوم و فامیل و بچه‏هایش‏ است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:32 PM
پیامدهاى نگاه آلوده و شهوت انگیز

بیشتر مسائل زندگى ما به نگاههایمان بستگى دارد. انتخاب همسر، شغل، خانه، دوست و صدها موضوع دیگر، همه با «نگاه» پیوند دارد. چشم و نگاه آدمى، از مهم ترین عناصر مؤثر در تصمیم گیرى است و منشأ اغلب نفرت ها، اشتیاق ها و انتخاب ها، نگاه است. آدمى نمى تواند از تأثیر شنیده ها و دیده هایش بر مغز جلوگیرى كند. این تأثیرپذیرى به كمك شبكه اعصاب و فعالیت مغز صورت مى گیرد و شخص نمى تواند با تلقین، چندان از تأثیر آن بكاهد. به همین علت است كه در قرآن كریم، اهل ایمان از نگاه ناسالم و شنیدن چیزهاى ناروا پرهیز داده شده اند، البته انسان در مقابل هر شنیدن و هر دیدنى، مسئولیت دارد. در سوره اسراء، آیه 36 آمده است: «اِنَّ السّمْعَ وَ البَصَرَ وَ الفُؤادَ كُلُّ أُوْلَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولاً، همانا گوش و چشم و قلب، همه آنها مورد سوال واقع خواهند شد». پدیده نگاه، پدیده اى به ظاهر سطحى و زودگذر است، ولى تأثیرات اندوه بار آن را با بیان و قلم نمى توان نشان داد. این نوشتار، پدیده «نگاه آلوده» را از دیدگاه «روان شناختى» مورد بررسى قرار مى دهد.
آدمى، موجودى لذت جو است كه دوست دارد از همه حواس خود به نوعى لذت ببرد، هر چند پیوسته در شناخت لذت دچار اشتباه مى شود و خود و دیگران را به خطر مى افكند. نگاه براى انسان هنگامى منشأ لذت است كه با تمركز همراه باشد و ذهن را به خدمت بگیرد. انگیزه چشم چرانى جز این نیست كه فرد با تمركز در هنگام نگاه و استخدام تخیّلات، در دنیاى خیال به هوسرانى مى پردازد. در حقیقت لذت نگاه، برگرفته از تخیّلاتى است كه نگاه در درون فرد مى پروراند. نگاه و تخیّل را هیچ گاه نمى توان از یكدیگر جدا ساخت و بیننده، هر چند پاكدامن باشد و نگاه هوس آلود نكند، نمى تواند ذهن را از تخیّل غیر ارادى برهاند. با نگاه متمركز به چهره زیبا و مناظر شهوت انگیز، ذهن براى ارضاى غریزه تحریك شده، به صحنه سازى مى پردازد و از خصوصیات پیدا و ناپیداى آنچه دیده است، تصویرى خیالى درست مى كند و در عالم خیال به بهره ورى مى پردازد. در چنین حالت، ذهن فعال و قدرتمند انسان دچار نوعى ركود و اختلال مى شود و از تفكر در امور متعالى و نوآورى سازنده دور مى ماند و دچار نوعى استثمار فكرى مرموز مى شود كه وى را از هر گونه تفكر دیگر باز مى دارد. این پدیده ذهنى، نخستین عامل به وجودآورنده زمینه گناه براى شخص است؛ بخصوص در دوران جوانى و دوران بحران غرایز. با دور شدن شخص از تربیتِ انسانى و دینى، چشم او كه لطیف ترین اعضا و مهم ترین آنها براى شناسایى چیزها است، به عاملى تبدیل مى شود كه صاحب خود را به تباهى مى كشاند.
پاره اى از آثار و پیامدهاى نگاه
در گفتار پیشوایان معصوم علیهم السلام، جملاتى مشاهده مى شود كه به جوانب تأثیرات روانى و حتى اجتماعى نگاه، اشاره دارد. حضرت امام صادق(ع)مى فرماید:«النَّظرُ بریدُ الزِّنا؛ نگاه شهوت آلود، نامه رسانِ زناست.» گویا نگاه متمركز و آلوده با ارسالِ تلگرافى بسیار فورى، بیننده اعضاى بدن را به انجام روابط ناسالم دعوت مى كند. امام على(ع) مى فرماید: «چشم، دیده بان عقل و پرچمدار و جاسوس دل است». در حقیقت دیده بان، مشاهدات خود را به مركز اطلاعات گزارش مى كند و در آنجا است كه نسبت به مشاهداتِ او تصمیم گیرى و نیروها بسیج مى شوند. در بدن نیز مغز است كه پیام هاى چشم را دریافت مى كند و به تلاطم مى افتد و هورمون هاى محرّك غرایز را به سراسر بدن گسیل مى دارد. آنچه در مغز رخ مى دهد شاید همان باشد كه در این فرموده امام صادق(ع) نهفته است: «النَّظَرةُ بَعْدَ النظرَةِ تَزرعُ فى القلب الشهوةَ و كفى بِها لِصاحبها فتنة ؛ نگاههاى پیاپى، بذر شهوت را در دل مى افشاند و همین امر براى هلاكت بیننده كافى است». نگاه مانند برخورد دو سیم مخالف (مثبت و منفى) و متصل كردن آنها به هم است كه جرقه اى شدید است بر خرمن ایمانِ شخص نگاه كننده و چند لحظه بعد، از خرمن ایمان او جز توده اى خاكستر باقى نمى گذارد و آنگاه است كه فروغ عقل هر خردمندى خاموش، و پند و نصیحت، بى اثر و ترس از آبروریزى و لغزش، فراموش مى گردد.
تیرهاى زهرآگین
انكار نمى شود كه مشاهده چهره نازیبا، نظر انسان را جلب نمى كند و تمایلات غریزى را به هیجان نمى آورد. از همین رو ذهن آدمى بیشتر چهره هاى زیبا را در خاطر حفظ مى كند. همین امر سبب مى شود كه انسان پیوسته از مشاهداتش چیزهایى را به یاد آورد كه براى او هیجان آور و تحریك كننده است و آنگاه به هوس افتد و در جستجوى گناه برآید یا تلخىِ تحمل را بچشد و دچار بیمارى هاى روانى گردد. در فرموده اى از حضرت امام صادق(ع) چنین آمده است:«النظرةُ سهمٌ من سهامِ اِبلیسَ مسمومٌ، نگاه (آلوده) تیرى از تیرهاى زهرآگین ابلیس است». زهر نگاه، همان اوهام جنسى است كه در كوتاه ترین زمان، سراسر جسم و روح آدمى را دستخوش تلاطم مى كند. خاطره صحنه مشاهده شده، در مغز تداعى و به تكاپوى اعضا مى انجامد. فرد كه مى داند دستیابى به آنچه دیده برایش به آسانى ممكن نیست، در اندیشه فرو مى رود و روانش در فشار قرار مى گیرد و ظرفیت عصبى او به انتها مى رسد و دچار فشار روانى (استرس) مى گردد. در این باره هنوز آدمیان سخنى پر ارج تر و سنجیده تر از این نگفته اند كه امام صادق(ع) فرمود:«ما اغْتَنَمَ احدٌ بمثلِ ما اغتَنَم بِغَضِّ البَصَرِ؛ هیچ كس بهره اى به چنگ نیاورده كه همانند بهره وى از راه فرو نهادن چشم، باشد.»
تشویش روانى
بیمارى هاى روان تنى (پسیكو سوماتیك) شامل آن دسته از ضایعات جسمى است كه منشأ آن، مسائل روانى است؛ مثل بعضى از انواع كم اشتهایى، بى قرارى، خستگى اعصاب، سردرد و بیمارى قلب. گاهى انسان به ناراحتى هاى جسمى مثل دل درد دچار مى شود و پزشك هیچ عامل جسمى براى آن نمى یابد و منشأ را تنها مسائل روحى و روانى مى بیند. كم نیستند افرادى كه به سبب فقر، نداشتن همسر خوب یا خانه و فرزند، به بیمارى هاى جسمى مبتلایند. بسیارى از افسردگى ها و آزردگى هاى روانى محصول مشاهده صحنه هاى مهیّج و تحریك كننده است. زمانى كه فرد به هر علت با اخلاق و آداب انسانى و اصول مذهبى بیگانه باشد، مشاهده صحنه هاى هیجان انگیز، روحِ كامجویى و لذت طلبى وى را تحریك مى كند اما چون عوامل طبیعى و موانع اجتماعى از لذت بردن او جلوگیرى مى كند، احساس محرومیت و فشار روانى درونش را مى گدازد. از طرفى، اگر هم موانع اجتماعى در میان نباشد، ضایعات دیگرى پیش روى اوست كه نمونه آن را جوامع بى بند و بار دچارند. براى این بیمارى هیچ دارویى شناخته و تجویز نشده است. درمان آن كنترل چشم است و تهذیب نفس. نسخه پزشكان، استراحت، تفریح، شنا كردن و سفر است. اما استفاده از اینها در محیط اجتماعى آلوده و دور بودن از تربیت اخلاقى جز تشدید بیمارى، نتیجه اى ندارد. درمان بیمارى هاى «پسیكو سوماتیك»، منحصر به پیشگیرى یا بازگشت به موقعیت پیش از بیمارى است.
امام على(ع) فرموده است: «من اَطلقَ طَرْفَهُ كَثُرَ اَسَفُه ؛آنكه چشم خود را آزاد نهد، تأسف و اندوه وى بى پایان شود» و نیز امام صادق(ع) فرمود:«كَمْ مِن نظرةٍ قصیرةٍ اَورثَتْ حَسْرةً طویلَةً؛ چه بسیار نگاه كوتاهى كه حسرت دامنه دارى در پى آورد». شخصى كه نگاهش را مَهار نكند، بى آنكه پس از نگاه بهره اى به چنگ آورده باشد، تنها حسرتى تلخ برایش خواهد ماند. كمپلكس روانى ـ كه امروزى ها گویند ـ محصول همان حسرتى است كه در روایت بدان اشاره شده است. البته اینجا سخن از نگاه لحظه اى است نه چشم چرانى پیاپى. شك نیست كه نگاه هر چه طولانى تر باشد، مخاطره انگیزتر است. آنچه گذشت، ویژه نگاه مرد به زن نیست. نگاه گناه آلود (معنادار) زن به مرد نیز همین آثار را به جاى خواهد گذاشت. از فرموده هاى رسول خدا(ص) است كه: «خشم خداوند نسبت به زنِ شوهردارى كه دیدگانش را به غیر شوهر یا به نامحرمان بدوزد، شدید است. در این صورت خداوند همه اعمال او را بى نتیجه (بدون پاداش) مى گرداند.»
افسردگى

بیمارى روانى كه محصول چشم اندازى به مناظر شهوت انگیز مى باشد، «افسردگى» است. این بیمارى، نامى براى نوعى حالت روانى است كه فرد نسبت به مسائل پیرامون خود بى تفاوت و كم اهمیت مى شود. امروزه مردم آن را به اشتباه، همان بى حوصلگى تصور مى كنند، در حالى كه این دو با یكدیگر تفاوت دارند. افسردگى، نوعى اختلال روانى است كه گاه همانند فلج شدن اعضا كه شخص را از حركت باز مى دارد، فرد را از هر حركت و تصمیم باز مى دارد و نسبت به همه چیز بى تفاوت مى كند. چنین فردى از چیزهایى رنج مى برد كه نمى تواند منشأ آن را بشناسد. آنگاه كه شخص پیوسته نظاره گر زیبایى هاى زنان یا مردان باشد و هیجان او به ناكامى بینجامد، غمى جانكاه او را به بیمارى افسردگى دچار مى كند كه درمانش از خیلى بیمارى هاى جسمى، سخت تر و طولانى تر است.
ناسازگارى و ناهنجارى
شخص مبتلا چون پس از مدتى دریابد كه رنجش وى، از چه عاملى سرچشمه گرفته و مطمئن شود كه هوسش به لذتى نمى انجامد، راه عقده تكانى و تخلیه در پیش مى گیرد. اگر در بیرون خانه به گناه آلوده نشود و به تصور خود آرام نگیرد، در خانه تلافى مى كند. دوست دارد همه را به زیر سلطه و خشونت خود در آورد و آنچه خود روا مى بیند، به آنها تحمیل كند. نهیب مى زند، ناسازگارى مى كند و بدین گونه از اعضاى خانواده اش انتقام مى گیرد. اگر همسر نیز داشته باشد، رفته رفته توقعاتش از همسر اوج مى گیرد و احساس مى كند براى دستیابى به لذت بیشتر باید همسرش را مورد فشار قرار دهد. در این صورت همسرش ناچار است جوابگوى تمایلات كسى باشد كه به ناروا تمایلات او برافروخته و كام نامشروع خواسته و كامروا نشده است. دور نیست كه در همین مرحله، میان آنها اختلاف دامنه دار افتد یا به انحرافاتى گرفتار شوند.
عشق و خودكشى
بر پایه تحقیقات و گزارش ها، خودكشىِ عاشقانِ شكست خورده، بیشتر در جوامعِ غیر مذهبى و نامعتقد به حجاب و حریم، رُخ مى دهد و ناپوشیدگى بانوان، عاملِ اصلى یا جنبى آن است. امام على(ع) در این باره مى فرماید:«رُبَّ صَبابَةٍ غُرسَتْ من لحظَةٍ؛ بسا عشقى كه بذر آن به یك لحظه (نگاه كوتاه) در دل افشانده شود». براى كسى كه رنج عشق را نچشیده باشد، تعجب آور است كه بشنود كسى در اثر ناكامى در عشق، خودكشى كرده است. خودكشى ها اگر از ابلهى نباشد، از كوتاه بینى و نداشتن جهان بینى عمیق است. عاشقى كه همه چیز را در این دنیا خلاصه مى كند، وقتى در عشق شكست بخورد دیگر انگیزه اى براى ادامه زندگى نمى یابد و جز خودكشى راهى نمى بیند اما كسى كه از یك جهان بینى عمیق برخوردار است و به مرحله باطن دنیا و مرحله آخرت، اعتقاد دارد، عشق را آزمونى مى داند و عدم موفقیت را تقدیرى براى امتحان صبر و تحمل و چنین بینشى او را مقاوم ساخته و به ادامه زندگى امیدوار و به تقدیرها راضى مى گرداند ... .
بازگشت سخت
در میان گناهان آنچه به حقوق دیگران مربوط است، توبه اى بس دشوار دارد و برهنگى و بدحجابى، از این نمونه است. زیرا فرد بدحجاب به آسانى نمى تواند ضایعات اجتماعى و نابسامانى هاى برجاى مانده از عمل خود را برطرف كند. او مى بایست گناهى مساوى گناه همه كسانى را كه با رفتار وى مرتكب گناه شده اند، بر دوش بگیرد و اگر عمل او باعث زیان و ضرر معنوى و هدایتى شده، وزر آن بر عهده او مى باشد و توبه او نیز فقط با پشیمانى از گذشته و عزم بر عدم ارتكاب آن در آینده نیست بلكه باید در اصلاح فسادهایى كه از ناحیه او ایجاد شده، در حدّ امكان اصلاح بكوشد. برخى صاحب نظران آثار نگاه آلوده (چشم چرانى) را این گونه فهرست مى كنند:
1ـ دشوارى در تنفس؛
2ـ درد اطراف قلب؛
3ـ تپش قلب؛
4ـ ضعف و خستگى عمومى؛
5ـ سردرد؛
6ـ بى قرارى؛
7ـ بى خوابى و كم اشتهایى؛
8ـ خستگى فكرى و دماغى.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:35 PM
پیامدهای فحشا
خداوند در آیه 19 از سوره نور می فرماید:
« ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین امنوا لهم عذاب الیم » .
''ترجمه:برای کسانی که دوست دارند فحشا در میان اهل ایمان شایع شود عذاب دردناکی آماده شده است.''

یکی از گناهان بسیار بزرگ که قرآن کریم وعده " عذاب الیم " برای آنها داده است این است که کسی یا کسانی بخواهند خود فحشا را در میان مردم رایج کنند.

هستند کسانی که عملا مروج فحشا هستند ، حال یا به حساب پول پرستی و یا از روی اغراض دیگری ، که غالبا در عصر ما این اغراض ، اغراض استعماری است؛ یعنی می خواهند فحشا در میان مردم زیاد شود ، چرا ؟
برای اینکه هیچ چیزی برای سست کردن عزم و مردانگی مردم به اندازه شیوع فحشا اثر ندارد. اگر بخواهیم فکر جوانان یک مملکت را از مسائل جدی منصرف کنیم تا آن ها دائما دنبال سرگرمیهای عیش و نوش باشند و هیچوقت فیلشان یاد هندوستان نکند و دنبال مسائل جدی نروند؛ آن مسائل جدی ای که منافع استعمار را به خطر می اندازد، راهش این است که هر چه دلتان می خواهد مشروب فروشی اضافه کنید، کاباره زیاد کنید، زنان هر جایی زیاد کنید ، وسائل تماس بیشتر دخترها و پسرهای جوان را اضافه کنید.
به همان اندازه که هروئین و تریاک نیروی جسمی و روحی طبقه جوان را تباه می کند ، اراده را از مردم می گیرد و آن را سست می کند و مردانگی و احساس کرامت و شرافت را از بین می برد، به همان اندازه فحشا این کار را می کند.

آمریکاییها که یک برنامه عمومی برای فاسد کردن همه دنیا دارند برنامه شان همین است : فحشا را زیاد کنید ، خیالتان دیگر از ناحیه مردم راحت باشد .
سال ها قبل (قبل از انقلاب اسلامی) مدیر یکی از مجلات در یکی از شماره های مجله خود نوشته بود:
کاری خواهم کرد که تا ده سال دیگر یک دختر ده سال به بالای باکره در تهران پیدا نشود.
همه اینها روی برنامه است؛ روی حساب است. اسلام که در مسأله عفاف این همه تأکید می کند برای چیست ؟

یکی از وجوه و دلایل عفاف این است که نیروهای انسانی در وجود ما ذخیره شود .
اسلام طرفدار جلوگیری از ارتباط جنسی نیست. در حدود خانواده آن را تصدیق می کند و طرفدار نظر کاتولیکها و کلیسا نیست؛ اما از دایره ازدواج مشروع که خارج شد، به هیچ وجه اجازه نمی دهد و این تدبیری است از ناحیه اسلام برای حفظ روح مروت، مردانگی، انسانیت و شرافت در زن و مرد مسلمان .

چنان که گفته شد، قرآن درباره کسانی که برای کشتن روح، فحشا را زیاد می کنند می فرماید:
" « ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین امنوا لهم عذاب الیم »"
''ترجمه: آنان که دوست دارند و علاقه دارند فحشا را در میان اهل ایمان زیاد کنند خدا برایشان عذاب دردناکی آماده کرده است.''

چرا عذاب الیم داشتن را در آیه قرآن ذکر می کند؟ برای اینکه بفهماند که چقدر این مساله از نظر اسلام حساسیت دارد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:39 PM
تاثیر صفت عناد و لجاجت بر انسان

چون غرض آمد هنر پوشیده شد *** صد حجاب از دل به سوی دیده شد

اینکه مغرض بودن و لجاجت داشتن، عتو و سرکشی داشتن، چه می کند با انسان، واقعا عجیب است! این کلمه " اسلام" که نام دین خداست خودش معجزه است، یعنی آن روح دین و روح انسانیت و مرز میان کفر و دین را همین یک کلمه معین می کند. اسلام، یعنی انسان تسلیم باشد در مقابل حقیقتی که بر او عرضه می شود یا حالت عناد و سرکشی و لجاج داشته باشد. اگر بخواهد حالت لجاج در کار باشد، دیگر هیچ چیزی در انسان کارگر نیست.

نمونه ای از حالت عناد و لجاج در برخورد با حافظ
در روزنامه کیهان مصاحبه ای را می خواندم که شخصی با شخص دیگری از معروفین عصر ما و از گویندگان شعر نو که اینها در اثر موج کاذبی که پیدا شده شهرتهای کاذبی پیدا کرده اند مصاحبه ای کرده بود. قبلا می دانستم که او یک دیوان حافظ چاپ کرده و در پشت آن عکس حافظ را کشیده است ( البته عکس حافظ که دردست نیست، تصویری که از حافظ فرض می کنند ) با موهای بلند، ولی چهره چهره خود مولف این کتاب است، یعنی عکس خودش را به جای حافظ کشیده است و چقدر هم از این جهت، نفهمیده کار بجایی کرده است، چون به جای اینکه حافظی چاپ کرده باشد، خواسته خودش را در قالب حافظ بگنجاند.

عجیب این است: مقدمه ای نوشته که من کمی از آن مقدمه را در دست کسی خوانده بودم و هنوز نخوانده ام، ولی از آن مصاحبه کاملا معلوم بود. در این مقدمه و در چاپ این حافظ، کوشش کرده که بگوید: حافظ یک آدمی بوده درست مثل من، همه چیزش مثل من. می گوید: حافظ خدا را قبول نداشته، قیامت را هم قبول نداشته، چنین و چنان بوده است. حتی در بعضی جاها که تحریف، تحریف معنوی می شده، یعنی اگر می شده بگوید مقصود حافظ چیز دیگر است، «چنین کرده است.» مثلا حافظ می گوید: " من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ( این، نظر بسیار واضح و روشنی است که می خواهد بگوید انسان یک حقیقتی است که عالم علوی جایگاه اوست ) آدم آورد در این دیر خراب آبادم " معلوم است که داستان آدم و بهشت را دارد می گوید، یعنی همان داستانی که در ادیان و مذاهب و بالخصوص در قرآن آمده است. می گوید: چه لزومی دارد ما بگوییم مقصودش این حرفها بوده؟ خیر، مقصودش این است که من دلم می خواهد انسان در جامعه چنین زندگی کند ( اساسا به همدیگر ربطی ندارد )، یک انسان مورد آرزوی حافظ بوده است که در زندگی باید چنین و چنان باشد، آن را می خواسته بگوید. آخر چگونه معنایش جور درمی آید؟! یک جا می گوید که شعری را دیدم که آن را باید تغییر داد. مثلا حافظ گفته است: " ندای عشق تو دوشم در اندرون دادند " با اینکه در تمام نسخه ها بالاتفاق همین است، دیدم بهتر این است که بگوییم: " ندای عشق تو روزی در اندرون دادند" چون اگر بگویم " دوشم " معنایش این است که (معنای شعر را هم نفهمیده) فقط دیشب من عاشق تو شدم قبلا نه، این بود که من آن را "روزی" کردم. آنجا که حافظ غزلی گفته است که مربوط به قضیه یزد است (می گویند سفری تا یزد آمد و بلافاصله به شیراز برگشت. تاریخ هم نوشته است)، در یک غزلش به این قضیه اشاره می کند، می گوید:

ای صبا از من بگو با ساکنان شهر یزد *** کای سر ما حق شناسان گوی چوگان شما

می گوید حافظ بزرگتر از این حرفهاست که این طور بگوید، من عوضش کردم گفتم: " ای صبا از من بگو با ساکنان شهر یار " آخر حافظ که نباید اسم یزد را برده باشد!

داستان مردی که اغلاط قرآن را اصلاح کرد !
گفتم داستانی که ما شنیده بودیم و باور نمی کردیم، درست همان داستان است که مردی خط خوبی داشت، یک آقایی می خواست او یک نسخه از قرآنی را با خط خوش خودش برایش بنویسد ( قدیم که چاپ نبود، استنساخ می کردند ) گفت: تو خیلی خط خوبی داری، بنویس. او هم آمد یک قرآنی برای او نوشت و با کاغذ اعلا و خط کشی عالی و خط خوب تحویل داد. آن شخص گفت: این قرآن بی غلط بی غلط است؟ گفت: بلی، ولی دو سه جا بود که من خودم به نظرم آمد که باید اصلاح شود، دیدم آن جور درست نیست. در یک جا دیدم نوشته: «شغلتنا اموالنا و اهلونا، سوره فتح آیه 11، اموال ما و کسانمان ما را از همراهی با شما مشغول داشت». در قرآن که غلط نمی تواند وجود داشته باشد، نوشتم: شدرسنا اموالنا و اهلونا. یک جای دیگر دیدم که نوشته است: «و خر موسی صعقا، سوره اعراف آیه 143، موسی بیهوش افتاد» من دیدم موسی که خر نداشته ، آن عیسی بوده که خر داشته است، آن را "خر عیسی صعقا " کردم. یک جای دیگر هم دست بردم، دیدم غلط است و درستش را نوشتم. دیدم نوشته است: «ساریکم دار الفاسقین، سوره اعراف آیه 145، و زودی جایگاه فاسقان را به شما نشان خواهم داد» ( ساریکم را ساریکم خوانده) من خودم اهل ساری هستم، ساری دارالمومنین است، نوشتم : ساریکم دار المومنین.

عینا همین کار را این شخص در قرن بیستم روی دیوان حافظ انجام داده است. حال این چیست؟ از بی سوادی نیست، نه این است که بگوییم این قدر سواد نیست. از لجاجت و عتو و نفور است. از یک طرف از حافظ نمی تواند ببرد، از طرف دیگر می بیند محتوای حافظ با فکر او جور در نمی آید. او دلش می خواهد یک حافظی باشد که نه خدا را قبول داشته باشد، نه پیغمبر را، نه قیامت را، نه معنویت را، هیچ چیز را قبول نداشته باشد، هم حافظ باشد و هم هیچ یک از اینها را قبول نداشته باشد. رسما می آید کلمات را عوض می کند، برای اینکه با مقصود خودش جور دربیاید.

«بل لجوا فی عتو و نفور، سوره ملک آیه 21، بلکه در سرکشی و فرار از حق اصرار می ورزند». قرآن می فرماید: مساله این نیست که این مطلب بر اینها ثابت نباشد یا این موضوعات، موضوعات مشکلی باشد که نتوانند درباره آنها فکر کنند، مساله این است که روی دنده لج افتاده اند و لجبازی می کنند.

این مساله حافظ و مولوی و سعدی و . . . امروز در ایران یک مساله ای شده است، مساله مهمی هم شده است. از یک طرف اینها مفاخر بزرگ ادبی ایران اند و بلکه مفاخر بزرگ ادبی جهان اند و ایران و زبان فارسی را که دنیا می شناسد، به واسطه این چند نفر می شناسد و عده ای نمی توانند از اینها ببرند، یعنی بریدنی نیست، و از طرف دیگر اینها آنچنان با اسلام گره خورده اند که این گره را نمی شود باز کرد. حال چکار می شود کرد که انسان مولوی یا حافظ یا سعدی یا نظامی و یا ناصرخسرو را بگیرد، اسلام را دور بیندازد؟ تمام تلاشها برای این هدف است. قهرا دیگر تلاش معقول صورت نمی گیرد، همه تلاشها به همین صورت نامعقول احمقانه است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:40 PM
تاثیر یکسان گناه در علما و عوام

بعضی از مردم خیال می كنند كه تأثیر گناه در افراد یكسان نیست، در مردم عادی گناه تأثیر دارد و آنها را از تقوا و عدالت ساقط می كند ولی در طبقه علماء تأثیری ندارد، آنها یك نوع «كریت» و یك نوع «اعتصام» دارند، نظیر فرقی كه بین آب قلیل و آب كثیر است كه آب كثیر اگر به قدر كر شد دیگر از نجاست منفعل نمی شود، در صورتی كه اسلام برای احدی كریت و اعتصام قائل نیست، حتی برای شخص پیغمبر اکرم (ص) چرا می گوید: «قل انی اخاف ان عصیت ربی عذاب یوم عظیم، ای پیغمبر! بگو خود من نیز اگر معصیت كنم از عذاب روز بزرگ بیمناكم» (سوره انعام/15)، چرا می فرماید: «لئن اشركت لیحبطن عملك، اگر نوعی شرك در كار تو وارد شود عملت تباه خواهد شد (زمر 65).
همه اینها برای این تعلیم است كه تبعیضی در كار نیست، كریت و اعتصامی برای احدی نیست. داستان حضرت موسی علیه السلام و عبد صالح كه در قرآن كریم آمده داستان عجیبی است. یك نكته بزرگ كه از این داستان استفاده می شود این است كه تابع و پیرو تا آنجا تسلیم متبوع و پیشوا است كه اصول و مبادی و قانون، نشكند و خراب نشود. اگر دید آن متبوع، كاری برخلاف اصول و مبانی انجام می دهد نمی تواند سكوت كند. گو اینكه در این داستان، عملی كه عبد صالح كرد از نظر خود او كه افق وسیعتری را می دید و به باطن موضوع توجه داشت برخلاف اصول نبود بلكه عین وظیفه و تكلیف بود، ولی سخن در اینست كه چرا موسی صبر نمی كرد و زبان به انتقاد می گشود، با اینكه وعده می داد و به خود تلقین می كرد كه اعتراض نكند بازهم اعتراض و انتقاد می كرد.
نقص كار موسی در اعتراض و انتقاد نبود، در این بود كه به رمز مطلب و باطن كار آگاه نبود. البته اگر به رمز مطلب آگاه می شد اعتراض نمی كرد و مایل بود كه برسد به رمز مطلب، ولی مادامی كه از نظر او عملی برخلاف اصول و قانون الهی است ایمان او به او اجازه نمی دهد سكوت كند . بعضی گفته اند اگر تا قیامت عمل عبد صالح تكرار می شد موسی از اعتراض و انتقاد باز نمی ایستاد مگر آنكه به رمز مطلب آگاه می شد. موسی به او می گوید: «هل اتبعك علی ان تعلمن مما علمت رشدا، آیا اجازه می دهی از تو پیروی كنم تا مرا تعلیم كنی؟» (کهف/ 66 )، او می گوید: «انك لن تستطیع معی صبرا، تو نخواهی توانست در مصباحت من طاقت بیاوری و نسبت به آنچه می بینی سكوت كنی». بعد خود او علت را به خوبی توضیح می دهد: «و كیف تصبر علی ما لم تحط به خبرا، و چگونه می توانی امری را که به اسرارش احاطه نداری تحمل کنی؟»، موسی گفت: «ستجدنی إن شاءالله صابرا و لا اعصی لك امرا، امیدوارم اگر خدا بخواهد صبر كنم و امر تو را مخالفت نكنم.
موسی نگفت چه به رمز مطلب پی ببرم و چه نبرم صبر خواهم كرد، همینقدر گفت امیدوارم این تحمل در من پیدا شود. البته این تحمل آن وقت برای موسی پیدا می شود كه از رمز مطلب آگاه گردد. بعد او خواست صریحتر از موسی قول بگیرد كه حتی اگر به رمز مطلب هم پی نبری سكوت كن و اعتراض نكن تا وقتی كه موقعش برسد خودم توضیح دهم: «قال فان اتبعتنی فلا تسئلنی عن شی ء حتی احدث لكن منه ذكرا، اگر دنبال من آمدی هر چه دیدی سكوت كن، بعد من خودم توضیح می دهم (سوره کهف آیات 66 تا 69). در اینجا دیگر آیه كریمه ندارد كه موسی پذیرفت. به هر حال تقلید جاهل از عالم، سر سپردگی نیست. تقلید ممنوع جاهل از عالم همان است كه شكل سرسپردگی پیدا كند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:46 PM
تأثیرات خودفراموشی از دیدگاه قرآن و احادیث

از قرآن استنباط می شود كه انسان گاهی حالتی پیدا می كند كه خودش با خودش فاصله پیدا می كند، خودش از خودش دور می شود، چون این تعبیر در قرآن مكرر آمده است: خود را باختن (خود باختن)، باختن به همان معنایی كه در قمار می گویند یا در معامله می گویند فلان شخص باخت، زیان كرد، سرمایه را باخت و از دست داد، در صورتی كه باور كردن این امر برای انسان خیلی مشكل است، زیرا وقتی انسان چیزی را كه مملوك و در حیطه ملكیتش باشد ببازد یعنی او را به دیگری می دهد اما اینكه انسان خودش را ببازد چگونه می شود؟ قرآن در سوره زمر آیه 15 می فرماید: «قل ان الخاسرین الذین خسروا انفسهم، بگو زیانكاران، فقط یعنی زیانكار حقیقی آنان اند كه خود را زیان كرده اند»، یعنی آن كسی كه مالش را زیان می كند او زیانكار حقیقی نیست، آن، چیز مهمی نیست، زیانكار واقعی آن است كه اصلا خودش را زیان كرده، اصلا خودش را یكجا باخته. «نسیان خود» یعنی خود را فراموش كردن، این هم از نظر فلسفی خیلی تصورش مشكل است زیرا علم انسان به خودش علم حضوری است و علم حضوری قابل فراموشی نیست، علم حصولی قابل فراموشی است، یعنی انسان اصلا جوهر ذاتش علم است و خودش همان علم خود به خود است.
قرآن در سوره حشر آیه 19 می فرماید: «و لا تكونوا كالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم، مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش نمودند و سپس خودشان را فراموش نمودند». قرآن میان «یافتن خود» و «یافتن خدا» تلازم قائل است. قرآن می گوید فقط كسانی خود را یافته اند كه خدا را یافته باشند و كسانی كه خدا را یافته اند خودشان را یافته اند. («من عرف نفسه عرف ربه» و متقابلا «من عرف ربه عرف نفسه»). در منطق قرآن، جدایی نیست. اگر انسانی خیال كند كه خود واقعی اش را دریافته است بدون اینكه خدا را دریافته باشد اشتباه كرده. این از اصول معارف قرآن است.
این مطلبی كه امروز به نام «از خود بیگانگی» یا صحیح ترش «با خود بیگانگی» می گویند، در معارف اسلامی سابقه خیلی زیاد دارد، یعنی از قرآن شروع می شود و سابقه ای بیش از هزار سال دارد با یك سیر مخصوص به خود. در اروپا این مطلب از هگل شروع می شود و بعد از هگل مكتبهای دیگر این مسأله را طرح كردند بدون این كه «خود» را شناسانده باشند! از خصوصیات انسان این است كه میان «من» های او گاهی جدال و كشمكش رخ می دهد كه این جدال را گاهی تعبیر می كنند به جدال عقل و نفس یا مثلا جدال اراده اخلاقی و هوای نفسانی به هر حال چنین جدالی در انسان هست و در حیوان جدال درونی معنی ندارد. این آزمایش در هر كسی كم و بیش وجود دارد، در بعضی بیشتر و در بعضی كمتر. انسان آنگاه كه میلها بر اراده اخلاقی غالب می شود، واقعا احساس می كند كه شكست خورده، خودش را ملامت می كند می گوید حالا فهمیدم كه من چیزی نیستم، ولی وقتی كه اراده اخلاقی بر میل طبیعی پیروز می شود، احساس موفقیت و پیروزی می كند و به خودش امیدوار می شود این همانجاست كه انسان درك می كند كه خود اصلی، خود واقعی، من حقیقی، آن اراده اخلاقی است كه تحت فرمان عقل می باشد، و این میل در «من» یك ابزار است در «من»، من واقعی آن نیست، من واقعی من این میل و این طبیعت نیست، این بیگانه است كه دارد «من» را شكست می دهد این احساس، احساسی است كه انسان در درون خودش دارد، و همان احساسی است كه انسان با آن درك می كند كه من واقعی من این میلها و این طبیعت نیست، من، این طبیعت با اینهمه میلها نیستم، طبیعت با همه میلها ابزارها و وسائلی است كه به این «من» داده شده است كه از این ابزارها و وسائل استفاده كند. «من» همان مقامی است كه تصمیم را می گیرد، همان عقل و درك است، آن مقامی است كه اینها را می فهمد. اما آن مقامی كه فرمان طبیعت را به من می دهد او بیگانه و غیر است، او من نیستم.
تمام جنگهای درون انسان، مبارزه هایی كه انسان در درون روح خودش دارد از نظر اخلاقی و ضد اخلاقی، در واقع مبارزه «خود» با «ناخود» است نه مبارزه «خود» با «خود». آنجا كه میلهای حیوانی پیروزند و حكومت مطلقه با آنها است و روی عقل و اراده و فطرت انسانی پوشیده است و یكه تاز شهوات و غضبها است یعنی همان غرایزی كه حیوانات دارند، آنجا خود اصلی انسان مغلوب شده، فراموش شده، گم شده، باید رفت پیدایش كرد آن انسانی كه در وجود او جز حیوانیات، اموری كه مشتركات حیوانی است، چیزی حكومت ندارد، در واقع خود واقعی را، من حقیقی را باخته: «قل ان الخاسرین الذین خسروا انفسهم ، بگو زیان كردگان كسانی هستند كه خودشان را باخته اند (سوره زمر، آیه 15). خودش را در این قمار باخته، بالاترین باختنها او خودش را فراموش كرده، آنچه كه همیشه در یاد دارد و در نظرش مجسم است چیست؟ چه چیزی بر فكرش حكومت می كند؟ پول، شهوات، مأكولات، مشروبات، ملبوسات، جز اینها چیز دیگری بر وجودش حكومت نمی كند پس آن «خود» كجا رفت؟ فراموش شد به جای «خود»، «ناخود» را «خود» می پندارد. خودش فكر نمی كند كه خودم را فراموش كرده ام. انسان هیچگاه باور ندارد كه خودش را فراموش كرده می گوید من خودم را فراموش كرده ام؟!
من همیشه دم از خودم می زنم: این خودم هستم كه اینقدر پول دارم، این خودم هستم كه امروز چنین غذایی خوردم. قرآن می گوید خودت را گم كرده ای، او خود تو نیست، او یك چیز دیگر است، او طفیلی خود تو است، او خود طفیلی تو است نه خود اصیل تو، «و لا تكونوا كالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم، از آن كسانی می باشید كه خدا را فراموش كردند و خدا به عكس العمل این فراموشی كه قانون حق، قانون عمل و عكس العمل است خود آنها را از یادشان برده، خودشان را فراموش كرده اند». این است كه در قرآن مسئله ای به نام «خود فراموشی» آن هم خود فراموشی مذموم مطرح است در مقابل، خود یادآوری است. ای انسان! خود را یاد بیاور، كه «خود یادآوری» هم جز با «خدا یادآوری» امكان ندارد، یعنی در منطق قرآن این دو از یكدیگر جدا نیست، خدا را در یاد داشتن، خود را در یاد داشتن نیز هست.
این حقیقتی است كه حقیقت عبادت باز یافتن و پیدا كردن «خود» است اما نه این خود حیوانی بلكه آن خود حقیقی، خود ملكوتی در عبادت و یاد خداست كه انسان، خود را پیدا می كند، خود را واقعا باز می یابد. امیرالمؤمنین علی علیه السلام در غرر و درر آمدی، تعبیری بسیار عالی دارد، می فرماید: «عجبت لمن ینشد ضالته و قد اضل نفسه فلا یطلبها، من تعجب می كنم از مردمی كه وقتی چیزی را گم می كنند دستپاچه دنبال گم شده شان هستند». (انگشترش را گم می كند می گردد آن را پیدا كند، كتش را گم می كند می گردد پیدا كند، الاغش را گم می كند می گردد پیدا كند) چطور اینها خودشان را گم كرده اند ولی دنبال این نیستند كه خودشان را پیدا كنند؟! ای بیچاره كه وقتی كتت را گم می كنی اینهمه دنبال این هستی كه از كجا بروم پیدایش كنم، و از این و آن سراغ می گیری، ببین آیا خودت را پیدا كرده ای؟ اگر خودت را گم كرده باشی، از مقصود همان پیكار و جدل و كشمكش درونی است. ای كسی كه در پیكار درونی، در اثر پیروزی میلها و طبیعت، خود واقعی را باخته ای «دیگران را تو ز خود نشناخته»، بیگانه را با خودت اشتباه می كنی، بیگانه را «من» می پنداری و نمی دانی كه «من» او نیست، او تو نیستی اینكه خیال می كنی آن «من» تو هستی، خودت را با غیر خودت اشتباه كرده ای.
تو به هر صورت كه آیی بیستی (یعنی بایستی) *** كه منم این، و الله آن تو نیستی
گاهی انسان می آید در مقابل آینه می ایستد، خیال می كند خودش را دارد می بیند . . .
یك زمان تنها بمانی تو ز خلق *** در غم و اندیشه مانی تا به حلق
می گوید اگر می خواهی امتحان كنی كه آیا تو خودت را كشف كرده ای یا خودت را گم كرده ای، در خلوتها درك می كنی. اگر چند روز انسانهای دیگر را نبینی وحشت تو را از پا در می آورد. همیشه می خواهی انسانهای دیگر، اشیاء دیگر را ببینی، چون گم شده در آنها هستی و خودت را در آنها جستجو می كنی تو اگر خود واقعی را پیدا كرده بودی، اگر صد سال هم در خلوت می بودی كه با خود واقعی ات می بودی، یك ذره دلتنگی برایت پیدا نمی شد.
این تو كی باشی كه تو آن اوحدی *** كه خوش و زیبا و سرمست خودی
مسئله خود و ناخود، خودش یك مسئله مهمی است. در كلمات پیشوایان دین ما این مطلب، زیاد و به تعبیرات مختلفی آمده است. امیرالمؤمنین علی علیه السلام جمله ای دارد راجع به بخیل. بخیل یكی از آن آدمهایی است كه خود واقعی اش را گم كرده یعنی «خود» ش شده پول و ثروت آدمی كه پول و ثروت برای او اصالت پیدا می كند و هدف می شود، و به تعبیر روانشناسی امروز در پول تثبیت و تحكیم می شود یعنی در پول غرق می شود و نقش می بندد. چنین آدمی «من» واقعی او شده پول، و غیر از پول «من» دیگری ندارد چون «من» اصلی را گم كرده و از دستش رفته است نتیجه این است كه خودش را برای پول می خواهد نه پول را برای خودش یعنی از جان، حیات، سلامت و عمر خودش مایه می گذارد برای پول، ولی از پول حاضر نیست مایه بگذارد برای سلامت، سعادت و حتی عمر خودش.
در نهج البلاغه حکمت 126 می فرماید: «عجبت للبخیل یستعجل الفقر الذی منه هرب و یفوته الغنی الذی ایاه طلب، تعجب می كنم از آدم بخیل كه در حالی كه دنبال ثروت و غنا و بی نیازی است و از فقر فرار می كند، عملا در همان فقر گرفتار است و از همان غنا دور می شود». در ادامه می فرماید: «فعیش فی الدنیا عیش الفقراء و یحاسب فی الاخرش حساب الاغنیاء، در دنیا مانند بینوایان زندگی می کند، و در آخرت مانند توانگران حساب پس می دهد». یعنی مثل یك آدم فقیر و بدبخت و مفلوك زندگی می كند چون خودش را صرف پول می كند و حاضر نیست پول را صرف خودش بكند. لباس كهنه می پوشد، غذای انسان خودش را گم كرده، یعنی خود واقعی اش را از دست داده.
از نظر اسلامی، من واقعی انسان همان نفخه الهی است كه در هر كسی هست، و احساس اخلاقی انسان از این «من» سرچشمه می گیرد. اگر چنین منی كه او لجن نیست، بلكه روح الهی است و از عالم بالاتر از عالم طبیعت و ماده است در انسان نمی بود، و اگر من واقعی و خود واقعی انسان او نبود، هیچیك از این احساسهای اخلاقی كه با سودهای بدنی جور در نمی آید در انسان وجود نداشت. حالا عجیب این است كه دنیای اروپا دلش نمی خواهد وجود روح ملكوتی را در انسان بپذیرد از طرف دیگر می بینند در انسان گرایشهایی هست كه با طبیعت مادی او جور در نمی آید، گرایشهایی بر ضد طبیعت مادی انسان. همیشه روح انسان دروازه ای بوده برای معنویت بشر كه از اینجا بفهمد كه من یك حقیقت معنوی هستم، من قابل بقاء هستم. «من» حقیقتی جاودان است و با مردن كار «من» پایان نمی پذیرد، ولی زورش می آید این حرف را بپذیرد. از طرف دیگر این را نمی تواند انكار بكند كه در انسان دو گونه گرایش وجود دارد، گرایشهای طبیعی و مادی و گرایشهای معنوی یعنی حسابهایی كه با حسابهای مادی جور در نمی آید.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:46 PM
تأثیر تیرگی درون انسان بر بینش وی

باید بدانیم همانطور که در بیرون خود روشنایی و تاریکی می بینیم و بیرون وجودمان تاریک یا روشن می شود، در درون و ضمیر خود نیز روشنایی و تاریکی احساس می کنیم. ضمیر بعضی روشن است و گویی در آن چراغی نصب شده است و به عکس ضمیر بعضی تاریک است در اثر خاموشی چراغ باطن؛ و این قطعاً حقیقتی است. افراد روشن ضمیر اولین چیزی که دارند این است که بهتر از دیگران خوبیها و بدیها را احساس می کنند، عیبها و نقصها را می بینند و اعتراف می نمایند. ولی افرادی که درونی تاریک دارند، واضح ترین و بزرگترین عیب خود را نمی بینند و منحصر به این نیست. نکته ای را فیلسوفان توجه کرده اند و آن اینکه انسان بیرون خودش را از آئینه و عینک وجود خودش می بیند. ما یکدیگر یا جهان را با عینک وجود خودمان می بینیم. اگر این عینک، سفید و بی غبار باشد اشیاء و جهان را همانطور که هست سفید و روشن می بینیم و اگر تیره و سیاه باشد جهان را تیره و سیاه می بینیم و این نکته بسیار جالب است. ملای رومی می گوید:
چون تو برگردی و برگردت سرت *** خانه را گردنده بیند منظرت
امتحان کن، دور خودت بچرخ، بعد بایست، می بینی تمام اطرافت می چرخد، در حالیکه اینطور نیست بلکه سر تو می چرخد. اگر انسان با تقوا و روشن و پاک و صاف باشد، کوچک را کوچک، سفید را سفید و سیاه را سیاه خواهد دید. اگر چه این مطلب یک مقدار شوخی است ولی یادم هست خطیب بسیار فاضل و مبرز مرحوم اشراقی قمی از خطبای تقریباً درجه اول ایران که هم فاضل بود و هم سخنور، یک وقتی در قم بالای منبر، افتاده بود تو دنده انتقاد از قمیها. (خیلی انسان معتقد و خوبی هم بود) می خواست بگوید این مردم عوام قم ما خیلی خرافاتی هستند و از جمله می گفت قمیها به گربه سیاه خیلی احترام می گذارند و فکر می کنند که گربه سیاه از ما بهتران است لذا وقتی گربه سیاه می آید فوراً از بهترین غذاهاشان و گوشت خالص برایش می اندازند. بر عکس برای گربه های دیگر اهمیتی قائل نیستند. آن مقداری هم که باید شرعاً به او داد به آنها نمی دهند، لذا همه گربه های دیگر در قم منقرض شده اند و فقط گربه سیاه ها مانده اند. هر چه نگاه می کنی در این شهر گربه سیاه می بینی، آن هم چاق و چله.

از منبر آمد پائین. طلبه خیلی خوشمزه ای بود خرم آبادی. اتفاقاً مرحوم اشراقی عینک سیاه به چشمش زده بود. وقتی آمد نشست، آن طلبه به همان زبان خرم آبادی و خیلی ساده و لطیف گفت: قربانت! ما که تو این شهر گربه سیاه نمی بینیم، تو عینک سیاه به چشمت زده ای همه گربه ها را سیاه می بینی. خیلی مرحوم اشراقی خندید. حالا حساب این است: آدم عینک سیاه که به چشمش بزند – اگر چه آن داستان شوخی بود – همه گربه ها را سیاه می بیند. قرآن می گوید: تقوا داشته باشید تا عینک درونتان سفید باشد و جهان را همچنانکه هست ببینید.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:47 PM
تأثیر جامعه ناسالم در شکست مسلمانان

قرآن یک جو روحی و معنوی عالی برای انسان قائل است و لازم می داند که هر فردی این جو را پاک و سالم نگه دارد. اما از آنجا که در یک جو اجتماعی ناسالم تلاش فرد برای پاک ماندن، اغلب عقیم و ناموفق خواهد بود قرآن تأکید می کند که انسانها تمام تلاش خود را برای تصفیه و تزکیه محیط اجتماعی خود بکار برند.
قرآن صریحا عنوان می کند که آن عشقها و ایمانها و بینشها و گرایشهای متعالی و آن اثر گذاشتن های قرآن و پندپذیری از آن و .... همه بستگی به این دارد که انسان و جامعه انسانی از رذالتها و دنائتها و هوی پرستی ها و شهوت رانی ها دور بماند.

تاریخ بشر نشان می دهد که هرگاه قدرتهای حاکم می خواهند جامعه ای را تحت سلطه خود قرار دهند و آن را استثمار کنند، تلاش می کنند تا روح جامعه را فاسد کنند و برای این منظور تسهیلات شهوت رانی را برای مردم زیاد می کنند و آنها را به شهوت رانی ترغیب می کنند.
نمونه عبرت انگیزی از این شیوه کثیف فاجعه ای بود که در اسپانیای مسلمانان که یکی از سرچشمه های رنسانس به حساب می آید و از پیشرفته ترین تمدنهای اروپا محسوب می شد، برای مسلمانان اتفاق افتاد.

مسیحیان برای خارج کردن اسپانیا از جنگ مسلمانان، از راه فاسد کردن روحیه و اخلاق جوانان مسلمان وارد عمل شدند. تا آنجا که توانستند وسایل لهو و لعب و شهوت رانی را به سهولت در اختیار مسلمانان قرار دادند و در این کار تا آنجا پیش رفتند که حتی سرداران و مقامات دولتی را نیز فریفتند و آنان را آلوده ساختند و به این ترتیب توانستند عزم و اراده و نیرو و شجاعت و ایمان و پاکی روح مسلمین را از میان بردارند و آنها را به آدمهایی زبون و ضعیف و شهوت ران و شرابخواره و زنباره مبدل کنند. و پرواضح است که غلبه و پیروزی بر چنین مردمی، کار دشواری نیست.
مسیحیان به انتقام حکومت 300-400 ساله مسلمانان آنچنان انتقامی از آنان گرفتند که تاریخ نیز از بازگو کردن آن جنایات شرمسار است. همان مسیحیانی که بر حسب تعلیمات عیسی علیه السلام موظفند وقتی سیلی به سمت راست صورتشان می خورد سمت چپ صورت خود را پیش بیاورند، در اندلس دریای خون از کشتگان مسلمان به راه انداختند و روی چنگیزخان را سفید کردند البته شکست مسلمانان نتیجه دون همتی و فساد روح خود آنان بود و مکافات عمل نکردن به قرآن و دستورات آن.

در زمان ما نیز استعمار هر جا که پای می گذارد، تکیه روی همان موضوعی می کند که قرآن درباره اش هشدار داده است، یعنی می کوشد تا دلها را فاسد کند. دل که فاسد شد دیگر از عقل کاری که برنمی آید هیچ، خود تبدیل به زنجیر بزرگتری بر دست و پای انسان می شود. این است که می بینیم استعمارگران و استثمارکنندگان انسان، از باز کردن مدرسه و دانشگاه بیم ندارند و حتی خود در تأسیس آن اقدام می کنند، اما از سوی دیگر با تمام قوا می کوشند تا قلب و روح دانشجو و دانش آموز را فاسد و تباه کنند، آنها از این حقیقت بخوبی آگاهند که قلب و روح مریض و بیمار هیچ کاری نمی تواند صورت دهد و به هر پستی و بهره کشی و استثمار تن می دهد.

قرآن به تعالی و پاکی روح جامعه اهمیت زیادی می دهد. در آیه 2 سوره مائده شریفه می فرماید: «و تعاونوا علی البر والتقوی و لاتعاونوا علی الاثم والعدوان، و در راه نیکی و تقوا با یکدیگر همکاری کنید، و در گناه و تعدی دستیار هم نشوید». یعنی اولا دنبال کار خیر و نیک باشید و گرد پلیدی و زشتی نگردید و ثانیا کار نیکو را دسته جمعی و گروهی انجام دهید نه به صورت انفرادی و تنها.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:47 PM
تأثیر دروغ بر روح و روان انسان

هر گناهی یک مقدار روی قلب انسان و روی روح انسان اثر می گذارد و روح انسان را قسی و فاسد می کند. گناه صغیره یک ذره اثر می گذارد نه زیاد، ولی یک ذره اگر تکرار شد می شود دو ذره و ده ذره و صد ذره، بعد اثرش برابر می شود با یک گناه کبیره. حال اگر اصرار بر کبیره باشد، آنهم کبیره ای که از اکبر کبائر باشد، آن دیگر اثرش مسخ شدن روح انسان است، یعنی روح انسان آن فطرت انسانی خودش را به کلی از دست می دهد. مثلا دروغ از گناهان کبیره است، اگر انسان دائما دروغ بگوید و اصرار بر دروغگویی داشته باشد، این اصرار تدریجا انسان را به حالت مسخ شده در می آورد، انسان روحش بر روی عملش اثر می گذارد و عملش بر روی روحش؛ یعنی هین طور که اگر روح انسان خوب باشد عمل خوب انجام می دهد، همچنین عمل اگر خوب شد روح را خوبتر می کند و همین طور اگر روح انسان فاسد بود منشأ عمل بد می شود، عمل بد هم به نوبه خودش باز روح انسان را فاسدتر می کند.

قرآن کریم در آیات 7 تا 9 سوره جاثیه درباره انسانی که بسیار دروغ و تهمت می زند می فرماید: «یسمع آیات الله تتلی علیه، آیات خدا را که بر او تلاوت می شود می شنود، اما چه می کند؟»، «ثم یصر مستکبرا، بعد در حالی که مستکبر است اصرار می ورزد بر استکبار خودش»، «کان لم یسمعها، گویی اصلا چنین آیات حقی نشنیده است، به گوشش نخورده، یعنی کوچکترین اثر خوبی روی روح او نمی گذارد»، «فبشره بعذاب الیم، یک چنین آدمی جز اینکه ما به تو بگوییم یک بشارتی، یک مژده ای به او بده، چیز دیگری باقی نمانده؛ مژده بده چنین آدمی را به عذابی دردناک». خداوند در سوره نحل آیات 104 تا 105 می فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِئَایَتِ اللَّهِ لا یهْدِیهِمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ * إِنَّمَا یَفْترِى الْکَذِب الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِئَایَتِ اللَّهِ وَ أُولَئک هُمُ الْکذِبُونَ، کسانى که ایمان به آیات الهى ندارند خداوند آنها را هدایت نمى کند و براى آنها عذاب دردناکى است، تنها کسانى دروغ مى گویند که ایمان به آیات خدا ندارند، و دروغگویان واقعى آنها هستند».
این آیه از آیات تکان دهنده اى است که در زمینه زشتى دروغ سخن مى گوید و دروغگویان را در سر حد کافران و منکران آیات الهى قرار مى دهد، گر چه مورد آیه، دروغ و افترا بر خدا و پیامبر (ص) است، ولى به هر حال زشتى دروغ اجمالا در این آیه مجسم شده است.

راستگوئى و اداء امانت دو نشانه بارز ایمان و شخصیت انسان است، حتى دلالت این دو بر ایمان از نماز هم برتر و بیشتر است. امام صادق علیه السلام مى فرماید: «لا تنظروا الى طول رکوع الرجل و سجوده، فان ذلک شىء قد اعتاده و لو ترکه استوحش لذلک، و لکن انظروا الى صدق حدیثه و اداء امانته، نگاه به رکوع و سجود طولانى افراد نکنید، چرا که ممکن است عادت آنها شده باشد، به طورى که اگر آنرا ترک کنند ناراحت شوند، ولى نگاه به راستگوئى و امانت آنها کنید». ذکر این دو با هم (راستگوئى و امانت) به خاطر این است که ریشه مشترکى دارند، زیرا راستگوئى چیزى جز امانت در سخن نیست، و امانت همان راستى در عمل است.

در روایات اسلامى دروغ به عنوان کلید گناهان شمرده شده است، امام علی علیه السلام مى فرماید: «الصدق یهدى الى البر، و البر یهدى الى الجنة، راستگوئى دعوت به نیکوکارى مى کند، و نیکوکارى دعوت به بهشت». امام حسن عسکری علیه السلام مى فرماید: جعلت الخبائث کلها فى بیت و جعل مفتاحها الکذب، تمام پلیدیها در اطاقى قرار داده شده، و کلید آن دروغ است». رابطه دروغ و گناهان دیگر از این نظر است که انسان گناهکار هرگز نمى تواند راستگو باشد، چرا که راستگوئى موجب رسوائى او است و براى پوشاندن آثار گناه معمولا باید متوسل به دروغ شود و به عبارت دیگر، دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد مى کند، و راستگوئى محدود. دروغ سرچشمه نفاق است - چرا که راستگوئى یعنى هماهنگى زبان و دل، و بنابر این دروغ ناهماهنگى این دو است و نفاق نیز چیزى جز تفاوت ظاهر و باطن نیست. دروغ با ایمان سازگار نیست - این واقعیت نه تنها در آیه مورد بحث که در احادیث اسلامى نیز منعکس است.
از امیر مؤمنان علیه السلام نقل شده است: «لا یجد العبد طعم الایمان حتى یترک الکذب هزله وجده، انسان هیچگاه طعم ایمان را نمى چشد تا دروغ را ترک گوید خواه شوخى باشد یا جدى». امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه خطبه 176 از پیغمبر صلی الله علیه و آله نقل می کند که فرمود: «لایستقیم ایمان عبد حتی یستقیم قلبه و لایستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه، ایمان بنده استوار نمی شود مگر اینکه قلبش استوار گردد و قلبش استوار نمی گردد مگر اینکه زبانش استوار گردد». در برخی از آیات قرآن بی ایمانها توصیف و نشان داده می شوند که اینها چه کسانی و چگونه هستند و چه روحی و چه روحیه ای دارند. خداوند با یک تعبیر قوی و شدید و محکمی در سوره جاثیه آیه 7 می فرماید«ویل لکل افاک اثیم، هلاک باد هر دروغگوی دروغ بند گناهکاری. «افک» یعنی دروغ و معمولا در مورد هر دروغی به کار برده نمی شود بلکه در مورد دروغهایی به کار برده می شود که عنوان تهمت دارد. ریشه «افک» انحراف است.

در قرآن هر جا«یؤفکون» به کار برده می شود یعنی «یصرفون». مثلا اگر مردمی از راهی بروند که راه درست باشد بعد کسی بیاید اینها را از آن راه برگرداند و به جای دیگر ببرد، اینجا تعبیر «افک» یا «افک» به کار برده می شود. بدیهی است که اثر دروغ منحرف کردن افراد است، یعنی انسان وقتی که به کسی دروغ می گوید می خواهد او را مشتبه کند، می خواهد او را از آنچه که راست و حقیقت است به چیز دیگر منحرف و منصرف کند. از این جهت به «دروغ» «افک» می گویند، و کلمه «افک» بیشتر در مطلق دروغها استعمال نمی شود. دروغ گناه کبیره و ظلم است، یعنی در مورد هر چیزی و به هر کسی انسان دروغ بگوید، چون او را از حقیقت منحرف کرده، بنابراین به او ظلم کرده است.

دروغ به طور کلی در قرآن ظلم تلقی می شود. ولی دروغ تا دروغ تفاوت دارد. هر دروغی گناه کبیره است، هیچ دروغی نداریم گناه صغیره باشد، ولی در میان دروغها، دروغ بستن به خدا و رسول، شنیع ترین دروغهاست و لهذا می بینید که روزه ماه رمضان با دروغهای عادی باطل نمی شود (البته چنین دروغی گناه کبیره است ولی روزه را باطل نمی کند) ولی اگر انسان به خدا و رسول دروغ ببندد، روزه اش باطل است. در آیه 7 سوره صف آمده: «و من اظلم ممن افتری علی الله الکذب و هو یدعی الی الا سلام و الله لایهدی القوم الظالمین، و کیست ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ ببندد در حالی که به اسلام دعوت می شود؟ و خدا مردم ستمگر را هدایت نمی کند».

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:48 PM
تأثیر عمل در هدایت بشر

در حدیث است: مردم را به سوی خیر و نیکی بخوانید ولی بوسیله غیر زبان، یعنی به وسیله عمل و پیشقدم شدن. فرزندان آدم با آنکه دارای قوه فکر و تشخیص می باشند و می بایست همواره مستقل فکر کنند و مستقل عمل نمایند کم و بیش تحت تأثیر عمل دیگران و روش دیگران می باشند.
ما وقتی که یک گله گوسفند را می خواهیم از راهی عبور دهیم ابتدا دچار اشکال می شویم زیرا هیچیک از گوسفندان حاضر نیست به تنهایی آن راه را پیش بگیرد، همه گوسفندان به دور هم جمع و سر و گردنها را نزدیک هم می آورند ولی همینکه به یک وسیله یک یا چند تا از آنها در آن راه قدم برداشت خود به خود باقی به دنبال آنها روانه می شوند تا کار به جایی می رسد که منصرف کردن آنها ایجاد اشکال می کند.
این حالت را ما در گوسفندان بی زبان و بی شعور می بینیم و ابتدائا برای ما ایجاد تعجب می کند، ولی اگر اندکی در اعمال خود ما آدمیزادگان دقت کنیم می بینیم قسمت اعظم اعمال و حرکات و عادات ما گوسفند مابانه است یعنی روی حس تقلید و حکایت پیروی از دیگران از ما سر می زند.

این حس اختصاص به کار بد یا کار خیر ندارد، در هر دو ناحیه هست و به همین دلیل است که پیشقدم در کار خیر مزد و پاداشی برابر با سایر افراد پیرو دارد و پیشقدم در فساد و خرابی هم کیفری مساوی با همه پیروان خویش دارد. حالا که چنین حسی در بشر هست که از عمل دیگران پیروی می کند پس چه بهتر که علاقه مندان واقعی به نیکی و خیر و صلاح از همین حس عمومی بشر استفاده کنند و با پیشقدم شدن در راه خیر، بشر را به راه خیر هدایت و راهنمایی کنند.
آنکه پیشقدم می شود دو کار به صورت یک کار انجام می دهد، یکی این که خود آن عمل را که خیر است انجام می دهد، دیگر اینکه سمت هدایت و راهنمایی پیدا کرده است. برای هدایت و راهنمایی بشر دو راه است، یکی راه گفتن و نوشتن و دیگر راه پیشقدم شدن و هرگز گفتن به قدر پیشقدم شدن اثر ندارد. بزرگان گفته اند: دو صد گفته چون نیم کردار نیست.

یک فرق میان مکتب انبیاء و مکتب فلاسفه و حکما این است که حکما تنها اهل نظریه و تعلیم و تدریس می باشند و سر و کارشان تنها از راه زبان با افکار و ادراکات بشر است ولی پیغمبران به آنچه می گویند قبل از آنکه از دیگران تقاضای عمل بکنند خودشان عمل می کنند و لهذا تا اعماق روح بشر نفوذ می نمایند، قلب و احساسات بشر را تحت تصرف خویش در می آورند. سخن از زبان بیرون می آید و از گوش می گذرد ولی عمل، موجی و انعکاسی عمیق در روح دیگری پدید می آورد. اثر سخن هم وقتی هست که توأم با ایمان و عقیده و داغی روح باشد و اگر روح با ایمان بود قهرا عمل را هم به دنبال دارد و بی اثر نمی ماند.
اولیاء خدا مردم را با عمل خود تحت تأثیر قرار دادند نه تنها با سخن. در اطراف حق و عدالت و انصاف و کرم و تقوا و گذشت و فداکاری و حریت و آزادی سخن زیاد گفته شده و از این جهت کم و کسری وجود ندارد، به هر شکل و به هر صورتی که بخواهیم سخنانی در این زمینه موجود است، چیزی که کمتر یافت می شود عمل به حق و طبق عدالت و انصاف است، آنچه کمتر یافت می شود خود کرم و تقواست، چیزی که کیمیاست واقعیت فداکاری و گذشت است، اکسیر نایاب، یک روح حر و آزاد است.
از این روست که بشر کمتر به سخن و گفتار وقعی می گذارد اما در مقابل عمل سر تعظیم فرود می آورد، یعنی آنجا که با شخصیتی روبرو می شود که حقیقتا از حق و عدالت منحرف نمی شود و تقوا و پرهیزکاری را پیشه می سازد و روحی حر و آزاد دارد خود به خود خاضع و علاقه مند می شود. این است سر این که سخنان حکما و فلاسفه از متون کتب کمتر تجاوز می کند ولی تعلیمات انبیاء جهانگیر می شود.

پس از قرنها که نظر می افکنیم می بینیم موجی از پیغمبران و اولیاء خدا ایجاد کرده اند هنوز باقی است بلکه روز به روز بر عظمت و اهمیتش افزوده می شود. این موج، موج عمل و پیشقدم شدن است. سخن هرگز نمی تواند چنین موجی عظیم به وجود آورد، موج سخن، کوچک و ضعیف است و زود با برخورد به موجی بزرگ تر از خود نابود می گردد.
از سخنان علی علیه السلام است که فرمود: "میدان حق برای سخن وسیع ترین و بازترین میدانهاست ولی برای عمل تنگ ترین میدانهاست"، یعنی اگر انسان بخواهد برای حقیقت و عدالت و راستی و درستی و امانت سخن بگوید از هر موضوعی بهتر می شود داد سخن داد و استدلال کرد و قیاس تشکیل داد و خطابه سرایی کرد، بسیار میدان حق برای گفتن باز و گشاد است، ولی اگر بخواهد عمل کند چون مستلزم این است که خود را جمع و مقید سازد و از حدود خود تجاوز نکند و متعرض حقوق دیگران نشود، عیبهای خودش را مانند عیبهای دیگران ببیند، آنوقت می بیند که مثل این است که از جای تنگی می خواهد عبور کند و برایش زحمت است.

هم از سخنان خود علی است که قسم می خورد و می فرماید: "ممکن نیست که من شما را امر کنم به کار نیکی مگر آنکه قبلا خودم آن عمل نیک را انجام داده ام و ممکن نیست که شما را از کار زشتی نهی کنم مگر آنکه خودم در ترک آن کار زشت پیشقدم شده ام". تاریخ نورانی و پر افتخار زندگی علی علیه السلام دلیل قاطع این ادعاست. چه کسی می تواند ادعا کند که در عمل و عبادت خدای یگانه و خدمت به خلق خدا و رعایت اصول و عدالت و انصاف به پای علی می رسد؟

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:49 PM
تأثیر گناه در کسالت و سنگینی روح انسان

در کتاب آشنایی با قرآن 8 درباره واژه «أثیم» بدین گونه توضیح داده شده است: اثم به معنی گناه است ولی بیشتر به اثر گناه نظر دارد. یک وقت ما می گوییم عاصی. عاصی یعنی عصیانگر، متمرد، کسی که امر خدای خودش را تمرد کند (عاصی در اصطلاح قرآن). این کلمه بیشتر از این نمی فهماند که امر خدا را تمرد کرده است. ولی اگر بگوییم مذنب، مذنب از ماده ذنب است. ذنب یعنی دم و دنباله.

قرآن در مورد کارهای خیر یک تعبیر دارد و در مورد کارهای شر تعبیر دیگری دارد و این خودش شامل یک نکته بسیار دقیق علم النفسی و روانشناسی روحی و معنوی است و آن این است که کار خیر به انسان نیرو می دهد و سنگینی او را برطرف می کند، انسان را چالاک می کند، به انسان قدرت و بال می دهد. هر چه انسان در کار خیر بیشتر وارد شود روحش سبکبارتر و سبکبال تر و قدرتمندتر می شود، مثل اینکه پا برای رفتن بیشتر پیدا می کند و بال برای پرواز پیدا می کند. برعکس، کار شر بار برای انسان درست می کند. با هر گناهی مثل اینکه یک چیزی روی دوش انسان می گذارند، قدرت تحرک را از انسان می گیرد. و لهذا در قرآن به گناه می گوید وزر، یعنی بار و در سوره نحل آیه 25 اینچنین می فرماید: «لیحملوا اوزارهم کاملة یوم القیامة، این بارهای سنگینشان را باید تا روز قیامت به دوش خود حمل کنند»، و تعبیرات دیگری از این قبیل.

یکی از تعبیرات، خود همین «ذنب» است که از ماده «ذنب» است. ذنب یعنی دم. هر گناهی گویی یک دم برای انسان درست می کند، یعنی برای انسان دنباله درست می کند. این باز اشاره به جنبه دیگری است که چگونه گناهان، انسان را سنگین می کند و جلوی تحرک انسان را می گیرد. کار خیر به انسان نیرو می دهد. در مقام تشبیه به بدن مثال می زنیم (البته مربوط به روح است). انسان بدنی دارد فرض کنید شصت کیلو، نیرویی هم دارد که با همین بدن می تواند با سرعت چقدر بدود، با همین بدن می تواند چقدر کوهنوردی کند. یک وقت چیزی بر نیروی بدنی اش می افزاید، قهرا بر قدرت دویدن و تحرکش می افزاید و یک چیز ممکن است بر عکس از نیروی بدنی او بکاهد از باب اینکه بر وزن بدن می افزاید، مثل اینکه باری را روی دوشش بگذارند، بگویند این شش کیلو بار همیشه روی دوش تو باشد. اثیم از این لغات است. اثیم از ماده اثم است. به گناه از آن جهت «اثم» می گویند که اثری روی قلب انسان می گذارد و قلب انسان را کدر و زنگ زده می کند.

در سوره مائده آیه 2 آمده است: «تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان، در راه نیکی و تقوا با یکدیگر همکاری کنید، و در اثم (گناه) و تعدی دستیار هم نشوید». مکرر این حدیث را خوانده ایم که بعد از نزول این آیه مردی به نام وابصه خدمت رسول اکرم (ص) می آید و می خواهد از پیغمبر اکرم تعریف بر و تقوا را از یک طرف و تعریف اثم و عدوان را از طرف دیگر بپرسد، مخصوصا می خواهد بداند که اثم یعنی چه؟ هنوز شروع به سخن نکرده بود که پیغمبر اکرم فرمود: وابصه! آیا بگویم آمده ای از من چه سوال کنی؟ بفرمایید یا رسول الله! آمده ای از من بپرسی که اثم و بر چیست؟ بله یا رسول الله، برای همین آمده ام. نوشته اند پیغمبر اکرم با دو انگشتشان به سینه وابصه اشاره کردند و فرمودند: «استفت قلبک، استفت قلبک» این استفسار را از قلب خودت بکن، جواب این فتوا را از قلب خودت بگیر، یعنی این یک حقیقتی است که انسان از قلب خود احساس می کند که این کار خیر است، چون احساس روشنایی و سبکی و تحرک و نشاط می کند، و آن را از قلب خود احساس می کند که اثم است، چون احساس می کند سنگین شد، کسل شد، کدر و مکدر شد.
حال درباره اینها می فرماید این اثیم ها، یعنی این غرق شدگان در آثار سو گناه. «عتل بعد ذلک» (قلم/13)، بعد از همه این حرفها باز صفات دیگری دارند. عتل است. «عتل» در زبان عرب آدمی را می گویند که در رفتار شخصی و معاشرتی، فظ و غلیظ و خشن است. یک افراد بسیار خشن و فوق العاده تندخو و عصبانی. معمولا افرادی که دچار آن گونه بیماریها هستند دچار این بیماری هم می شوند، یعنی تندخو و خشن و بداخلاق و بد برخورد، ذلیل، یک انسان بی عقل و بی ریشه و بی بنیاد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:50 PM
تأثیر محبت علی علیه السلام در سرنوشت شیعیان
راجع به محبت امام علی(ع) روایتی وجود دارد به این مضمون که «حب علی بن ابی طالب حسنة لا تضر معها سیئة» باید دید چه تفسیری دارد؟ یکی از علمای بزرگ - گویا وحید بهبهانی است - این حدیث را به گونه ای خاص تفسیر کرده است، ایشان می فرمایند معنای حدیث این است که اگر محبت علی (ع)، راستین باشد هیچ گناهی به انسان صدمه نمی زند، یعنی اگر محبت علی که نمونه کامل انسانیت و طاعت و عبودیت و اخلاق است از روی صدق باشد و به خود بندی نباشد مانع ارتکاب گناه می گردد، مانند واکسنی است که مصونیت ایجاد می کند و نمی گذارد بیماری در شخص «واکسینه شده» راه یابد.

محبت پیشوایی مانند علی که مجسمه عمل و تقوا و پرهیزکاری است آدمی را شیفته رفتار علی می کند، فکر گناه را از سر او بدر می برد، البته به شرطی که محبتش صادقانه باشد. کسی که علی (ع) را بشناسد، تقوای او را بشناسد، سوز و گداز او را بداند، ناله های نیمه شبش را بداند و به چنین کسی عشق بورزد محال است که خلاف فرمان او که همیشه امر به تقوا و عمل می کرد عمل کند. هر محبی به خواسته محبوبش احترام می گذارد و فرمان او را گرامی می دارد. فرمانبرداری از محبوب، لازمه محبت صادق است، لهذا اختصاص به علی (ع ) ندارد، محبت صادقانه رسول اکرم نیز چنین است.

پس معنی حدیث «حب علی بن ابی طالب حسنة لا تضر معهاسیئة» این است که محبت علی حسنه ای است که مانع ضرر زدن گناه می شود، یعنی مانع راه یافتن گناه می شود، معنایش آن نیست که جاهلان پنداشته اند و آن اینکه محبت علی چیزی است که هر گناهی که مرتکب شوی بلااثر است. برخی از دراویش از طرفی دعوی دوستی خدا دارند و از طرف دیگر از هر گناهکاری گناهکارترند، اینان نیز مدعیان دروغگو هستند. امام صادق علیه السلام می فرماید:
تعصی الا له و انت تظهر حبه *** هذا لعمری فی الفعال بدیع
لو کان حبک صادقا لاطعته ***ان المحب لمن یحب مطیع
«خدا را معصیت می کنی در حالی که مدعی محبت او هستی! به جانم قسم که این کار، در میان کارها، شگفت آور است. اگر محبت تو راستین می بود او را اطاعت می کردی، زیرا طبیعی است که هر دوستی مطیع دوست خویشتن است».

دوستان واقعی امیرالمؤمنین (ع) همواره از گناهان دوری می گزیده اند، ولایت آن حضرت نگاهدارنده از گناه بوده است نه تشویق کننده به آن. امام باقر (ع) می فرماید: «ما تنال ولایتنا الا بالعمل و الورع، به ولایت ما نتوان رسید جز با عمل نیک و پرهیزکاری و دوری از گناه».

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:50 PM
تأثیر معاشرت با بدان در سیاه دلی و ضایع شدن استعدادهای وجود انسان
تنها عمل سیاه و سیاه کاری نیست که روح را سیاه می کند، عوامل دیگر هم هست که در تاریک کردن روح و تیره ساختن دل مؤثر است، از آن جمله است محیطها و معاشرتها. تأثیر معاشرت چه در جهت نیکی و چه در جهت بدی خیلی واضح و روشن است.
آدمی روح بسیار حساسی دارد، زود تحت تأثیر واقع می شود و ممکن است بعضی اشخاص خودشان را گول بزنند و خیال کنند محیط و معاشرت در آنها تأثیر ندارد، ولی اشتباه است، انسان با روحی بسیار حساس و قابل تغییر آفریده شده است. تغییرات روحی که در انسان پیدا می شود مگر خیلی زیاد باشد که خودش بفهمد والا کمتر خود شخص متوجه تغییرات و تبدیلات روحی خود می شود.
انسان گاهی جسما لاغر می شود و چند کیلو سبکتر می گردد و چاق می شود چند کیلو سنگین تر می شود، تا خودش را وزن نکند متوجه نمی شود. تغییرات و کم و زیادهای روحی به درجاتی نامحسوس تر و دقیق تر است و به طریق اولی فهمیده نمی شود و متأسفانه همچو وسیله ای نیست که انسان هر روز یک بار یا هفته ای یک بار و یا ماهی یک بار و حداقل سالی یک بار خودش را وزن کند و ببیند چقدر از لحاظ روحیه سبکتر یا سنگین تر شده. صلاح و فساد بدون آنکه خود اشخاص بفهمند از فردی به فردی سرایت می کند:

می رود از سینه ها در سینه ها *** از ره پنهان صلاح و کینه ها
همنشین اهل معنا باش تا *** هم عطا یابی و هم باشی فتی
یک زمان هم صحبتی با اولیا *** بهتر از صد ساله طاعت بی ریا
گر تو سنگ خاره و مرمر بوی *** چون به صاحبدل رسی گوهر شوی
مهر پاکان در میان جان نشان *** دل مده الا به مهر دلخوشان
کوی نومیدی مرو امیدهاست *** سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
دل، تو را در کوی اهل دل کشد*** تن، تو را در حبس آب و گل کشد
همین غذای دل طلب از همدلی*** رو بجوی اقبال را از مقبلی
دست زن در ذیل صاحب دولتی*** تا ز افضالش بیابی رفعتی
صحبت صالح تو را صالح کند *** صحبت طالح تو را طالح کند

باز هم عوامل دیگری برای سیاه دلی هست. اصل مطلب این است که ما به این اصل تسلیم بشویم که تا قابلیت و استعداد نباشد هیچ کمالی صورت نمی گیرد. تهذیب و تصفیه نفس برای این است که قابلیت و استعداد ذاتی انسان برای ترقی ضایع نشود و بلکه بیشتر بشود: «قد افلح من زکیها * و قد خاب من دسیها، رستگار شد آن کس که روح خود را پاک و پاکیزه نگاه داشت، زیان برد آن کس که غشی و غلی در روح خود وارد ساخت» (شمس/9 و 10).
سلب استعداد و قابلیت روح از آن نظر که روح جوهر زنده است نظیر سلب قابلیت حیات از یک دانه گندم است. دانه گندم استعداد دارد که کشت شود و رشد و نمو کند و به صورت ساقه و سنبله در آید، اما گاهی می میرد، دیگر قابل روئیدن و رشد نیست.
به همین جهت است که در قرآن کریم از استعداد روحی انسان به «حیوة» تعبیر می کند، و در سوره یس آیه 70 می فرماید: «لینذر من کان حیا و یحق القول علی الکافرین، تا آن را که دلش زنده است بیم دهد و گفتار وعده جهنم بر کافران تحقق یابد».

این قرآن شعر نیست، خیال نیست، ما به او شعر و خیال القاء نکردیم، شعر و تخیل شایسته او نیست، این ذکر و مایه بیداری و هوشیاری است، قرآنی است روشن کننده، که کسانی را که زنده هستند و مایه زندگی در روح آنها هست و نمرده اند آگاهی دهد و اعلام خطر کند و اما آنها که به کلی محجوب و بی خبرند امر حق درباره آنها جاریشود. قرآن که شعر و خیال نیست، حکمت است، مایه هوشیاری و بیداری است، عامل حیات است، و عامل رویانیدن است، برای چه کسانی مفید و نافع است؟ چه کسانی را رشد می دهد و می رویاند؟ آنهایی را که لااقل پرتوی از حیات و زندگی در دانه روح و قلبشان باقی است.

علی علیه السلام فرمود: " «و اعلموا ان یسیر الریاء شرک و مجالسة اهل الهوی منساة للایمان» " بدانید که ریای کم و کوچک هم شرک به خداست، همنشینی با هواپرستان فراموشخانه ایمان است (خطبه 86 نهج البلاغه).
تعبیر بسیار رسا و کامل همین است که علی فرمود، فراموشخانه است، یعنی انسان آنقدر تحت تأثیر دوستان و معاشران بد هست که تا وقتی که با آنها هست مثل این است که او را در فراموشخانه برده اند، افکار و عقاید پاک خود را موقتا از یاد می برد، مثل این است که در آن وقت همچو افکار و عقایدی نداشته است.
در... معروف است که معاشرت بوی دارد، یعنی هر کسی بوی معاشرت را می گیرد، بوی خوی می آورد.
شاعر می گوید:
از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت *** من را بگذاشت جستجوی تو گرفت
دیگر ز منش هیچ نمی آید یاد *** بوی تو گرفته بود و خوی تو گرفت

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:50 PM
تحریک مترفین، علت عصیان مردم

در کتاب آشنایی با قرآن 9 آمده است: نوح با خدا دارد طرح می کند و قرآن در سوره نوح آیات21 تا 25 برای ما نقل کرده است: «قال نوح رب انهم عصونی پروردگارا! این مردم به حرف من گوش نکردند». اینجا قرآن نکته ای را از زبان نوح - که دارد با خدای خودش حرف می زند - نقل می کند که این نکته در اکثر انبیا وجود دارد و آن این است که علت عصیان مردم چه بود؟ آیا صرفا یک علت روانی داشت یا یک علت اجتماعی داشت؟ قرآن درباره بسیاری از انبیا می فرماید که همیشه مردمی به تعبیر قرآن مترف، یک گروه غرق در تنعم در مقابل دعوت انبیا ایستادگی می کنند و همانها هستند که مردم دیگر را هم فریب می دهند، برای اینکه تعلیمات انبیا در درجه اول بر ضد نظامی است که آنها به وجود آورده اند.

نکته عجیب در اینجا همین است، «قال نوح رب انهم عصونی، این مردم به حرف من گوش نکردند». ولی یک قطب مخالف بود حرف آن قطب مخالف را گوش کردند. اینجاست که اشاره می کند که من یک قطب مخالف داشتم. قطب مخالف من چه کسی بود؟ مردمانی که دارای مال و ثروتی بودند که آن مال و ثروت هم برایشان جز زیان چیزی نبود. زود این را هم قید می کند، چون قبلا گفته بود که برای مردم مال و ثروت می خواهد، هر مال و ثروتی که بد نیست. یک عده مردمی که مال و ثروت دارند و همان مال و ثروت برای آنها جز بدبختی چیز دیگر نیست قطب مخالف من بودند، مردم هم رفتند دنبال اینها. «و اتبعوا من لم یرده ماله و ولده الا خسارا، و کسی را پیروی نمودند که مال و فرزندش جز بر زیانکاری وی نیفزود» یعنی این مردم، توده نادان، به جای اینکه سخن مرا گوش کنند که خیرشان را می خواهم، آمدند سخن آن قطب مخالف مرا گوش کردند که آنها یک عده مردمی بودند که مال و منال و ثروت و فرزندانی داشتند و به همانها چسبیده بودند و تازه برای خود آنها هم خیر نبود و جز ضرر چیزی نبود. «و مکروا مکرا کبارا، و دست به نیرنگی بس بزرگ زدند».
چرا می گوید: «و مکروا مکرا کبارا»؟ می خواهد بگوید کسانی که از من دور شدند دو دسته بودند: یک دسته کسانی بودند که خود آنها قطب مخالف را تشکیل دادند، دسته دیگر افرادی بودند که فریب آنها را خوردند و نیرنگ اینها در آنها کارگر افتاد، مثل نیرنگهایی که قرآن نقل می کند که فرعون می زد برای اینکه توده مردم را با موسی دشمن کند. همین گروه مترفین - که قرآن اینجا نام می برد - یکی از مکرها و نیرنگهایشان این بود که می آمدند علیه این بتها شعار می دادند و احساسات مردم را تهییج می کردند: «مردم! این بتهای به این خوبی که سالهای زیاد شما پرستش کرده اید این شخص درباره اینها چه می گوید؟!»، «و قالوا لاتدرن الهتکم و لا تدرن ودا و لا سواعا و لا یغوث و یعوق و نسرا، و گفتند: مبادا این معبودهای قدیمی خودتان را رها کنید، و هرگز "ود" و "سواع" و "یغوث" و "یعوق" و "نسر" را وانگذارید». مردم هم با اینها خو گرفته بودند، احساسات مردم را تهییج می کردند.

بعد باز قرآن از قول نوح می گوید: «و قد اضلوا کثیرا، با همین حرفها چقدر مردم را گمراه کردند». «و لا تزد الظالمین الا ضلالا، خدایا دیگر این مردم گمراه را جز بر گمراهیشان نیفزا»، که آن گمراهی بعد از عکس العمل گمراهی اول است. بعد قرآن می فرماید که این آخرین مرحله کار بود: «مما خطیئاتهم اغرقوا، به موجب گناهانشان غرق شدند»، «فادخلوا نارا، بعد از غرق شدن هم در دنیای دیگر وارد آتش شدند»، «فلم یجدوا لهم من دون الله انصارا، خدا را که از دست داده بودند، غیر خدا هم انصاری پیدا نکردند». یعنی آن ود و سواع و یغوث و یعوق و نسر دیگر به دردشان نخورد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:51 PM
تحریم ربا از منظر آیات قرآن

ربا به معنی: بخش زیاد شده، فزونی یافته، فزونی، زیادی، افزوده... است، و معادل « بهره» در زبان فارسی است. وقتی چیزی به کسی می دهیم و زیـاده از آنچه بوی داده ایم از وی پس میگیریم، آن بخش زیادی ربا نامیده می شود. در قرآن فقط از ربا خورنده و ربا خوردن صحبت شده و تحریم شده است. ولی از ربا دادن و ربا دهنده صحبتی نشده است. در آیه 131 سوره آل عمران ربا خوردن (بهره گرفتن) نهی شده است. در آیه 275 سوره بقره از ربا گیرندگان صحبت شده، و در ادامه حرام بودن ربا مطرح شده. در آیه 278 گفته شده «ربا نگیرید» و در آیه 279 همان سوره عمل کسانی که ربا می گیرند را بمثابه اعلام جنگ با خداوند قلمداد نموده است. تحریم ربا از مسائل مهم اسلامى است و بازتاب گسترده اى در آیات و روایات دارد.

حداقل هفت آیه قرآن به وضوح تحریم ربا را ثابت مى كند:
1- در آیه 275 سوره بقره مى خوانیم: «الذین یاكلون الربا لا یقومون الا كما یقوم الذى یتخبطه الشیطان من المس ذلك بانهم قالوا انما البیع مثل الربوا و احل الله البیع و حرام الربوا فمن جائه موعظة من ربه فانتهى فله ما سلف و امره الى الله و من عاد فاولئك اصحاب النار هم فیها خالدون، آنها كه ربا می خورند بر نمی خیزند مگر مانند كسی كه شیطان به جنون آشفته اش كرده است. این از آن روست که گفتند: داد و ستد صرفا مانند رباست؛ در صورتی که خدا معامله را حلال و ربا را حرام کرده است. پس اینک کسی که از پروردگارش پندی به او رسد و باز ایستد، آنچه گذشته از آن اوست و کارش با خداست و هر که به (رباخواری) بازگردد، پس آنان دوزخیانند و در آن ماندگارند.
این آیه نخست به تشریح حال ربا خواران در قیامت مى پردازد كه همچون دیوانگان یا افراد مصروع كه نمى توانند تعادل خود را حفظ كنند در عرصه محشر وارد مى شوند، گامى به جلو بر مى دارند و زمین مى خورند و بر مى خیزند و باز هم گرفتار همان سرنوشت مى شوند. آرى صحنه قیامت كانونى براى تجسم اعمال انسانهاست؛ آنها كه تعادل اقتصادى جامعه را در زندگى دنیا از طریق ربا خوارى بر هم زدند در آنجا به صورت مست و مسروع و افراد دیوانه و غیر متعادل محشور مى شوند، و وضع ظاهرى آنان همه افراد محشر را متوجه خود مى سازد.

این مجازات دردناك یك دلیل بر حرمت رباست. سپس مى افزاید این مجازات رسوا گر به دلیل این است كه آنها مى گفتند: داد و ستد و ربا همانند یكدیگر است؛ یعنى هر دو سود آور و هر دو طبق قرارداد انجام مى شود (ذلك بانهم قالوا انما البیع مثل الربا). در حالى كه خودشان هم مى دانند چنین نیست، داد و ستدهاى مشروع در مسیر منافع جامعه انسانى است و اگرسودى عاید فروشنده یا خریدار مى شود سودى هم عاید جامعه مى گردد و نیازها بر طرف مى شود، در حالى كه ربا خواران همچون زالو خون مردم را مى مكند و بى آن كه خدمتى كنند ثروتهاى عظیمى به بار مى آوردند. به همین دلیل خداوند بیع را حلال و ربا را حرام كرده است. این تعبیر دلیل دیگرى بر تحریم رباست.

بعد مى افزاید: هر كس این موعظه الهى را بشنود و به كار بندد و از رباخوارى باز ایستد بر گذشته او ایرادى نخواهد بود (چرا كه قانون عطف به ماسبق نمى شود) و در عین حال كار او به خدا واگذار مى شود (كه او را مشمول عفو و بخشش خود گرداند) این تعبیر دلیل سومى بر تحریم رباست.. این آیه از انفاق و نیكوكاری شروع می شود و از اینجا استشمام می شود كه نظر به همان وامهای به اصطلاح درماندگی است. می گوید آنها كه ربا می خورند بر نمی خیزند مگر مانند كسی كه شیطان او را مس كرده. یعنی مانند مجنون و جن زده و آدمی كه عقل و هوش و فكرش را از دست داده. یعنی قرآن می خواهد بگوید ربا خواری كأنه تأثیری در فكر و هوش میگزارد انسان را دیوانه می كند.

این به موجب آن است كه گفتند: «انما البیع مثل الربوا». گفتند چه فرقی می كند كه انسان خرید و فروش كند یا ربا بخورد «و احل الله البیع و حرم الربوا» ولی اینجور نیست خدا بیع را حلال كرده و ربا را حرام. «فمن جاءه موعظة من ربه فانتهی فله ما سلف و امره الی الله» مقصود این است كه اگر موعظه ای درباره ربا بیاید و منتهی بشود یعنی از این ساعت دیگر توجه به دستور بكند، «فله ما سلف» گذشته ها همه محو شده، گذشته ها گذشته. «و امره الی الله» یعنی در دنیا از او پس نگیرید. «فمن عاد فاولئك اصحاب النار هم فیها خالدون » كسانی كه بعد از نزول این آیه بخواهند ربا بگیرند مستحق آتشند. هر كس بعد از این ابلاغ صریح و آشكار به رباخوارى ادامه دهد اهل دوزخ است و جاودانه در آن مى ماند. این تعبیر دلیل چهارم مؤكدى بر حرمت رباست. به این ترتیب آیه فوق با تعبیرات حساب شده، تحریم ربا را به چهار صورت بیان كرده است و جایى براى كمترین تردید باقى نمى گذارد.

2- در آیه 276 سوره بقره كه به دنبال آیه 275 آمده خداوند می فرماید: «یمحق الله الربوا و یربى الصدقات و الله لا یحب كل كفار اثیم، خدا ربا را تباه و صدقات را افزون می کند و او هیچ کفران پیشه گناهکاری را دوست نمی دارد». این آیه نخست مى گوید: خداوند ربا را نابود مى كند (در واقع یعنی بی بركتی را متوجهش می كند) و كمك به نیازمندان و انفاق در راه خدا را افزایش مى دهد. «یمحق» از ماده «محق» به معنى «نقصان» یا «هلاكت» است و آخر ماه را از این جهت محاق مى گویند كه هلال ماه به قدرى كوچك مى شود كه ناپدید مى گردد. در میان بزرگان اهل تفسیر گفتگوست كه آیه فوق اشاره به نابودى درآمدهاى حاصله از ربا در این دنیاست، یا اشاره به بى ثمر بودن آنها در آخرت است هر چند در راه خدا اتفاق شود و به وسیله آن كارهاى به ظاهر خیر انجام گردد؟ هر دو معنى مى تواند صحیح باشد زیرا تجربه نشان داده كه اموال حاصل از ربا دوام و بقاء و بركتى ندارد و ربا خواران گرفتار سرنوشت هاى شومى مى شوند و با وضع بدى از دنیا مى روند.

در آخرت نیز روشن است به فرض كه آن اموال را در راه خدا انفاق كرده باشند چیزى عایدشان نمى شود چرا كه خداوند جز اموال پاك و حلال را نمى پذیرد و اصل قرآنى «انما یتقبل الله من المتقین، خدا فقط از پرهیزکاران می پذیرد» (مائده/27) همه جا حاكم است. ربا خوارى فقر و بدبختى مى آفریند و جامعه را به تباهى مى كشد، تباهى جامعه مایه درد و رنج همه است، رباخواران نیز در آتش فقرى كه براى جامعه فراهم كرده اند مى سوزند، در یك جامعه بدبخت كسى نمى تواند خوشبخت زندگى كند. در هر حال آغاز آیه شریفه مذمت و تهدیدى براى رباخوران است و آخر آن یعنى جمله «و الله لا یحب كل كفار اتیم» به وضوح دلالت بر حرمت ربا دارد؛ چرا كه در این قسمت از آیه، هم نسبت «كفر» به رباخوران داده شده و هم نسبت اثم (گناه) كه تأكیدى بر معنى كفر است.

3 و 4- در آیات 278 و 279 سوره بقره مسأله تحریم ربا به وضوح بیشترى مشاهده مى شود. نخست روى سخن را به همه افراد با ایمان و خداجوى كرده و با صراحت و قاطعیت مى فرماید: «اى كسانى كه ایمان آورده اید تقواى الهى پیشه كنید و آنچه از مطالبات ربا باقى مانده رها سازید اگر ایمان دارید: «یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بقى من الربا ان كنتم مؤمنین»؛ ای کسانی که ایمان آورده اید! اگر مؤمنید از خدا بترسید و باقی مانده ربا را واگذارید.
جالب این كه هم در آغاز آیه خطاب به مؤمنان است و هم در پایان آیه ترك ربا خوارى را نشانه ایمان مى شمرد و جمله ذروا (رها كنید) امر است و امر دلالت بر وجود دارد؛ به خصوص این كه با جمله «ان كنتم مؤمنین» همراه شده است. آیه هنگامى نازل شد كه آلودگى به رباخوارى بطورى گسترده مردم مكه و مدینه را فرا گرفه بود، و قرآن دستور داد وامهاى ربوى در هر مرحله اى هست متوقف گردد. سپس با لحنى فوق العاده تهدیدآمیز مى افزاید: «اگر فرمان الهى را - دائر بر ترك ربا خوارى - اطاعت نكنید خدا و پیامبرش به شما اعلان جنگ مى دهد» (فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من الله و رسوله؛ و اگر (این کار را) نکنید پس به جنگی از جانب خدا و رسولش آگاه باشید). بسیارى گمان مى كنند مفهوم این جمله آن است كه «شما اعلان جنگ با خدا كنید» در حالى كه جمله «فأذنوا» با توجه به مفهوم لغوى آن معنایش این است كه خدا و پیامبر به شما اعلان جنگ میدهند و معنى و مفهومش این است كه پیغمبر اكرم (ص) از آن زمان مأمور شد كه اگر ربا خواران دست از كار زشت خود نكشند با توسل به اسلحه و نیروى نظامى آنها را بر سر جاى خود بنشاند.

به هر حال چنین تعبیر تندى در هیچ آیه از قرآن درباره هیچ گناهى از گناهان وارد نشده و نشان مى دهد كه ربا خوارى از دیدگاه اسلام تا این حد خطرناك و پر مفسده است و در پایان آیه براى این كه حق و عدالت رعایت گردد مى افزاید: «هرگاه توبه كنید مى توانید سرمایه هاى خود را از بدهكاران (بدون سود) باز پس بگیرد و به این ترتیب نه ظلم و ستم كنید و نه بر شما ظلم و ستمى مى شود: (و ان تبتم فلكم رئوس اموالكم لا تظلمون و لا تظلمون؛ و اگر توبه کردید اصل مال از آن شماست؛ نه ستم می کنید و نه ستم می بینید).
قبل از نزول آیات بالا ربا خوارى كم و بیش در میان مردم رواج داشت، پس از نازل شدن این آیات ربا بطور مطلق و قطعى و جدى تحریم و ربا خواران تهدید به قیام مسلحانه بر ضد آنها شدند و تنها حق داشتند اصل سرمایه خود را باز پس بگیرند، نه بیشتر. نكته دیگر درباره آیه فوق اهمیت تعبیر «لا تظلمون و لا تظلمون» است كه یك شعار مهم و قانون كلى اسلامى است؛ هر چند در اینجا در مورد رباخوران پیاده شده ولى طبق این اصل قرآنى هیچ كس نباید ظلم كند و نه مورد ظلم قرار گیرد. به تعبیر دیگر نه ظلم كن، نه تن به ظلم ده كه هر دو گناه و خلاف است.

5 و 6- خداوند می فرماید:«یا ایها الذین آمنوا لا تاكلوا الربا اضعافا مضاعفة* واتقوالله لعلكم تفلحون و اتقوا النار التى اعدت للكافرین؛ اى كسانى كه ایمان آورده اید! ربا (و سودِ پول) را چند برابر نخورید! از خدا بپرهیزید، تا رستگار شوید! و از آتشى بپرهیزید كه براى كافران آماده شده است! (سوره آل عمران آیه130،131). این دو آیه - بر خلاف آیات گذشته - به قسم خاصى از ربا نظر دارد و آن رباى مضاعف است، یعنى آیه شریفه، حرمت رباى مضاعف را اثبات مى كند، نه این كه رباى معمولى را مجاز بشمرد، بلكه نسبت به رباى عادى ساكت است.

قول مشهور در میان مفسران در مورد این آیه، كه بسیارى از مفسران آن را پذیرفته اند، این است كه هنگامى كه بدهكار، سر موعد نتوانست بدهى خود را بپردازد، بدهى او را تا مدتى به تأخیر مى اندازد ولى با سود دیگرى كه فقط به سرمایه تعلق مى گیرد؛ مثلا كسى 100 هزار تومان را به شخصى به مدت یكسال وام مى دهد كه در پایان مدت، 120 هزار تومان به او بپردازد و اگر بدهكار نتوانست دین خود را ادا كند، طلبكار به او یكسال دیگر فرصت مى دهد، به شرط این كه 000/20 تومان دیگر به عنوان سود اصل سرمایه به او بدهد، این عمل شبیه همان جریمه دیر كردى است كه متأسفانه بعضى از مؤسسات مى گیرند و مشروعیت ندارد.

تفسیرى كه نزدیكتر به نظر مى رسد این است كه «سرمایه و سود» را در مرحله بعد به عنوان وام محسوب كند و سود هر دو را بگیرد، یعنى: اگر سر موعد نتوانست سرمایه و سود را بپردازد به او مهلت دیگرى مى دهد به شرط این كه سودش را بپردازد، یعنى بعد از مدت یكسال دیگر - علاوه بر باز پس دادن طلب و سود اولیه، سود سود را نیز بپردازد. این احتمال با تعبیر «اضعافاً مضاعفة» سازگارتر است و این نوع رباخوارى، بدترین و زشت ترین شكل ربا خوارى است، زیرا سبب فقیرتر شدن وام گیرنده و غنى تر شدن وام دهند مى شود و روز به روز فاصله آن دو را بیشتر مى كند چرا كه در مدت كمى از راه تراكم سود، مجموع بدهى بدهكار به چندین برابر اصل بدهى افزایش مى یابد و به كلى از زندگى ساقط مى گردد. در هر حال آیه دلالت بر تحریم ربا دارد، چون نهى ظاهر در تحریم است ؛ مخصوصاً كه در ذیل آیه شریفه اطلاق كفر بر رباخوران شده است.

7- خداوند در سوره نساء آیات 160،161 مى فرماید: «فبظلم من الذین هادوا حرمنا علیهم طیبات احلت لهم و بصدهم عن سبیل الله كثیراً و اخذهم الربوا و قد نهوا عنه و اكلهم اموال الناس بالباطل و اعتدنا للكافرین منهم عذاباً الیماً؛ به خاطر ظلمى كه از یهود صادر شد، و (نیز) بخاطر جلوگیرى بسیار آنها از راه خدا، بخشى از چیزهاى پاكیزه را كه بر آنها حلال بود، حرام كردیم. و (همچنین) بخاطر ربا گرفتن، در حالى كه از آن نهى شده بودند؛ و خوردن اموال مردم به باطل؛ و براى كافران آنها، عذاب دردناكى آماده كرده ایم».
مطابق این آیه، یهودیان مرتكب چهار عمل زشت و منكر مى شدند كه باعث حرام شدن بعضى از طیبات بر آنها شد. ظلم و ستم، مانع انجام كارهاى خیر، رباخوارى، ارتزاق از راه حرام. این آیه دلالت دارد بر اینكه ربا خوارى بر یهود نیز حرام بوده است و جالب این كه على رغم تحریفاتى كه در تورات شده است، در دو جاى تورات كنونى تحریم ربا به چشم مى خورد. البته از بعضی آیات قرآن درباره ربا می توان استشمام كرد كه نظر قرآن به قرضهائی است كه در مورد درماندگان باید داد. چون در بعضی جاها ربا را در مقابل صدقه می آورد: «یمحق الله الربا و یربی الصدقات، خدا ربا را تباه و صدقات را افزون می کند» (بقره/276). اما جاهایی هم هست كه ربا را در مقابل بیع قرار می دهد و بالخصوص یكی دو جا هست كه تعبیر به ظلم می كند. در این موارد اگر نظرش به مبارزه با بیرحمی و قساوت جامعه بود و می خواست بگوید جای رحم كردن است و جای این است كه از منفعت و حق مشروعتان بگذرید، دیگر معنی نداشت كه تعبیر به ظلم كند بگوید: «فلكم رؤس اموالكم لا تظلمون و لا تظلمون، مى توانید سرمایه هاى خود را از بدهكاران (بدون سود) باز پس بگیرد و به این ترتیب نه ظلم و ستم كنید و نه بر شما ظلم و ستمى مى شود» (سوره بقره، آیه 279).

راجع به كسانی كه قبلا قرض ربوی داده بودند قرآن فرمود كه همان رأس المال ها یعنی عین مالتان را بگیرید. سودها را دیگر حق ندارید بگیرید. آنوقت «لا تظلمون و لا تظلمون» نه شما ظلم می كنید با گرفتن سود، و نه مظلوم واقع می شوید با از دست دادن سرمایه تان. از این تعبیر قرآن به نظر می رسد كه اساسا قرآن سود گرفتن از قرض را ظلم می داند و می دانیم كه ظلم یعنی گرفتن چیزی بدون حق و بدون یك مجوز. البته مجوز طبیعی نه مجوز قانونی. در واقع عدل هم یعنی به هر مستحقی آنچه را كه استحقاق دارد دادن. و ظلم تجاوز به حقوق دیگران است. قرآن ربا گرفتن را تجاوز به حق قرض گیرنده تلقی می كند و اصلا نا مشروع می داند. با توجه به بعضی نكات كه در این آیات هست مثلا آنجا كه ربا را در مقابل صدقه آورده یا قبلش آیه انفاق آمده می شود ابتدا استظهار كرد كه این آیات ناظربه همان ربائی است كه در مواردی كه انسان باید كار خیر انجام دهد، ربا بگیرد. به عبارت دیگر ناظر به ربای مصرفی و استهلاكی است. ولی در عین حال به نظر می رسد با آن قیدهائی كه دارد مخصوصا در جمله: «لا تظلمون و لا تظلمون» و همچنین جمله: «و ما اوتیتم من ربا لیربوا فی اموال الناس فلا یربوا عندالله، و آنچه (به عنوان) ربا داده اید تا در اموال مردم فزونی یابد، (بدانید که) نزد خدا زیاد نمی شود (و برکتی ندارد)» (روم/39)، باید بگوئیم نه، از نظر قرآن ربا به طور مطلق ظلم است نه بیرحمی و عدم احسان.

نتیجه اینکه آیات متعددى از قرآن مجید - حداقل هفت آیه - دلالت بر حرمت ربا دارد و قرآن به شدت هر نوع ربا خوارى را تحریم مى كند تا آنجا كه آن را نوعى كفر به خدا مى شمارد و به ربا خوارى از ناحیه خدا و رسولش اعلان جنگ مى دهد و ربا خوار را مستحق خلود در جهنم مى داند و این كار را سبب مجازات دنیوى مى شمرد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:55 PM
ترک دنیا و دنیا پرستی در نهج البلاغه
از جمله مباحث نهج البلاغه، منع و تحذیر شدید از دنیا پرستی است، مقصود و هدف زهد اسلامی، روشن کننده مفهوم دنیا پرستی نیز هست زیرا زهدی که بدان شدیدا ترغیب شده است نقطه مقابل دنیا پرستی است که سخت نفی گردیده است. با تعریف و توضیح هر یک از این دو مفهوم، دیگری نیز روشن می شود. تاکید و اصرار فراوان و فوق العاده ای در مواعظ امیرالمؤمنین علی (ع) درباره منع و تحذیر از دنیا پرستی به عمل آمده است. چرا این همه در کلمات امیرالمؤمنین به این مطلب توجه شده است بطوری که نه خود ایشان مطلب دیگری را این اندازه مورد توجه قرار داده اند نه رسول اکرم و یا سایر ائمه اطهار این اندازه درباره غرور و فریب دنیا و فنا و ناپایداری آن و بی وفائی آن و لغزانندگی آن و خطرات ناشی از تجمع مال و ثروت و وفور نعمت و سرگرمی بدانها سخن گفته اند.

خطری که غنائم بوجود آورد، این یک امر تصادفی نیست. مربوط است به سلسله خطرات عظیمی که در عصر علی (ع)، یعنی در دوران خلافت خلفاء خصوصا دوره خلافت عثمان که منتهی به دوره خلافت خود ایشان شد، متوجه جهان اسلام از ناحیه نقل و انتقالات مال و ثروت گردیده بود. علی علیه السلام این خطرات را لمس می کرد و با آنها مبارزه می کرد: مبارزه ای عملی در زمان خلافت خودش که بالاخره جانش را روی آن گذاشت و مبارزه ای منطقی و بیانی که در خطبه ها و نامه ها و سایر کلماتش منعکس است.

فتوحات بزرگی نصیب مسلمانان گشت، این فتوحات مال و ثروت فراوانی را به جهان اسلام سرازیر کرد، ثروتی که به جای اینکه به مصارف عموم برسد و عادلانه تقسیم شود، غالبا در اختیار افراد و شخصیتها قرار گرفت. مخصوصا در زمان عثمان، این جریان فوق العاده قوت گرفت. افرادی که تا چند سال پیش فاقد هر گونه ثروت و سرمایه ای بودند دارای ثروت بی حساب شدند اینجا بود که دنیا کار خود را کرد و اخلاق امت اسلام به انحطاط گرائید. فریادهای علی در آن عصر خطاب به امت اسلام به دنبال احساس این خطر عظیم اجتماعی بود.

مسعودی در ذیل احوال عثمان می نویسد: عثمان فوق العاده کریم و بخشنده بود (البته از بیت المال!). کارمندان دولت و بسیاری از مردم دیگر راه او را پیش گرفتند، او برای اولین بار در میان خلفا خانه خویش را با سنگ و آهک بالا برد و درهایش را از چوب ساج و عرعر ساخت و اموال و باغات و چشمه هایی در مدینه اندوخته کرد، وقتی که مرد در نزد صندوقدارش صدو پنجاه هزار دینار و یک میلیون درهم پول نقد بود، قیمت املاکش در وادی القری و حنین و جاهای دیگر، بالغ بر صد هزار دینار می شد. اسب و شتر فراوانی از او باقی ماند.

آنگاه می نویسد: در عصر عثمان جماعتی از یارانش مانند خودش ثروتها اندوختند. زبیر بن العوام خانه ای در بصره بنا کرد که اکنون در سال 332 (زمان خود مسعودی است) هنوز باقی است و معروف است خانه هایی در مصر، کوفه و اسکندریه بنا کرد، ثروت زبیر بعد از وفات پنجاه هزار دینار پول نقد و هزار اسب و هزارها چیز دیگر بود. خانه ای که طلحه بن عبدالله در کوفه با گچ و آجر و ساج ساخت هنوز (در زمان مسعودی) باقی است و به دار الطلحتین معروف است. عایدات روزانه طلحه از املاکش در عراق هزار دینار بود. در سر طویله او هزار اسب بسته بود. پس از مردنش یک سی و دوم ثروتش هشتاد و چهار هزار دینار برآورد شد. مسعودی نظیر همین ثروتها را برای زید بن ثابت و یعلی بن امیه و بعضی دیگر می نویسد.

بدیهی است که ثروتهای بدین کلانی از زمین نمی جوشد و از آسمان هم نمی ریزد، تا در کنار چنین ثروتهایی فقرهای موحشی نباشد چنین ثروتها فراهم نمی شود. اینست که علی (ع) در خطبه 129 نهج البلاغه پس از آنکه مردم را از دنیاپرستی تحذیر می دهد، می فرماید: «و قد اصبحتم فی زمن لا یزداد الخیر فیه الا ادبارا ، و لا الشر الا اقبالا و لا الشیطان فی هلاک الناس الا طمعا . فهذا اوان قویت عدته و عمت مکیدته و امکنت فریسته . اضرب بطرفک حیث شئت من الناس فهل تبصر الا فقیرا یکابد فقرا او غنیا بدل نعمه الله کفرا او بخیلا اتخذ البخل بحق الله دفرا او متمردا کان باذنه عن سمع المواعظ و قرا . این خیارکم و صلحاؤکم و این احرارکم و سمحاؤکم ؟ و این المتورعون فی مکاسبهم و المتنزهون فی مذاهبهم ؟».

«همانا در زمانی هستید که خیر دائما واپس می رود، و شر همی به پیش می آید، و شیطان هر لحظه بیشتر به شما طمع می بندد. اکنون زمانی است که تجهیزات شیطان (وسائل غرور شیطانی) نیرو گرفته و فریب شیطان در همه جا گسترده شده و شکارش آماده است. نظر کن، هر جا می خواهی از زندگی مردم را تماشا کن، آیا جز این است که یا نیازمندی می بینی که با فقر خود دست و پنجه نرم می کند و یا توانگری کافر نعمت یا ممسکی که امساک حق خدا را وسیله ثروت اندوزی قرار داده است، و یا سرکشی که گوشش به اندرز بدهکار نیست. کجایند نیکان و شایستگان شما؟ کجایند آزادمردان و جوانمردان شما، کجایند پارسایان شما در کار و کسب؟ کجایند پرهیزکاران شما ؟ . . .».

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:57 PM
ترک سهل انگاری در کارهای دنیا و آخرت از نظر امام حسن علیه السلام
حدیث معروفی است که در کتب حدیث و غیر حدیث نقل شده و جزء وصایای حضرت امام مجتبی (ع) در مرض وفات نیز آمده است به این مضمون: «کن لدنیاک کانک تعیش ابدا و کن لاخرتک کانک تموت غدا؛ برای دنیایت چنان باش که گوئی جاویدان خواهی ماند و برای آخرت چنان باش که گوئی فردا می میری».
این حدیث معرکه آراء و عقائد ضد و نقیض شده است. برخی می گویند مقصود اینست که در کار دنیا سهل انگاری کن، شتاب به خرج نده، هر وقت کاری مربوط به زندگی دنیا پیش آمد بگو دیر نمی شود وقت باقی است. ولی نسبت به کار آخرت همیشه چنین فکر کن که بیش از یک روز فرصت نداری، هر وقت کار مربوط به آخرت پیش آمد بگو وقت بسیار تنگ است و دیر می شود.

بعضی دیگر به حکم اینکه دیده اند باوری نیست که اسلام دستور سهل انگاری بدهد، روش و سیرت اولیاء دین هرگز چنین نبوده است گفته اند مقصود اینست که در کار دنیا همواره فکر کن که جاویدان خواهی ماند، پس به هیچوجه کوچک مشمار و کارها را به صورت موقت و به بهانه اینکه عمر اعتبار ندارد سرسری انجام نده، بلکه آن چنان اساسی و با آینده نگری انجام بده که گوئی تا آخر دنیا زنده هستی، زیرا فرضا خودت زنده نمانی دیگران از محصول کار تو بهره خواهند برد، اما کار آخرت به دست خدا است همیشه فکر کن که فردا می میری و فرصتی برایت نمانده است.

چنانکه ملاحظه می کنیم، طبق یکی از این دو تفسیر در کار دنیا باید لاقید و لاابالی و بی مسؤولیت بود و طبق تفسیر دیگر در کار آخرت باید چنین بود. بدیهی است که هیچکدام از این دو تفسیر نمی تواند مورد قبول باشد. به نظر ما این حدیث یکی از لطیفترین احادیث است. در زمینه دعوت به عمل و ترک لاقیدی و پشت سر اندازی چه در کارهای به اصطلاح دنیائی و چه در کارهای آخرتی. اگر انسان در خانه ای زندگی می کند و می داند که دیر یا زود از این خانه به خانه دیگر خواهد رفت و برای همیشه در آنجا مستقر خواهد شد اما نمی داند که چه روزی و بلکه چه ماهی و چه سالی منتقل خواهد شد، این شخص یک حالت تردید، هم نسبت به کارهای مربوط به این خانه که در آن هست و هم نسبت به کارهای مربوط به خانه ای که بعدها به آنجا منتقل خواهد شد، پیدا می کند. اگر بداند فردا از این خانه خواهد رفت هرگز دست به اصلاح این خانه نخواهد زد، کوشش می کند فقط کارهای مربوط به خانه ای که فردا به آنجا منتقل خواهد شد اصلاح کند، و اگر بداند چند سال دیگر باید در این خانه بماند برعکس عمل خواهد کرد، خواهد گفت آنچه لازم است فعلا این است که خانه فعلی را سر و صورتی بدهیم، کار آن خانه فعلا دیر نمی شود فرصت زیاد است.

در حالی که شخص در تردید به سر می برد و نمی داند که به زودی منتقل خواهد شد و یا سالهای دیگر در این خانه خواهد ماند، شخص عاقلی پیدا می شود و می گوید نسبت به کارهای مربوط به این خانه که فعلا ساکن آن هستی چنین فرض کن که برای همیشه در اینجا باقی خواهی بود علیهذا اگر احتیاج به تعمیر و اصلاح هست انجام بده، ولی نسبت به کارهای مربوط به خانه دوم چنین فرض کن که فردا منتقل خواهی شد، پس هر چه زودتر نواقص و ناتمامیهای آنجا را تکمیل کن. نتیجه چنین دستوری اینست که انسان در هر دو قسمت کوشا و جدی می شود.
فرض کنید می خواهد دست به کار تحصیل علم و یا تالیف کتاب و یا تاسیس موسسه ای بزند که سالها وقت و فرصت می خواهد، اگر بداند عمرش کفاف نمی دهد و کارش ناتمام می ماند شروع نمی کند، اینجا است که می گویند چنان بیندیش که عمرت دراز است. ولی همین شخص از نظر توبه و جبران گذشته ها، از نظر اداء حقوق الهی و حقوق مردمی، و بالاخره از نظر کارهائی که وقت و فرصت کم هم کافی است، امروز نشد، فردا، فردا اگر نشد، پس فردا هم می شود انجام داد چیزی که هست ممکن است انسان امروز را به فردا و فردا را به پس فردا بیفکند اما فردائی یا پس فردائی نیاید. در اینگونه کارها بر عکس نوع اول، لازمه این فرض که عمر باقی است و وقت زیاد است، اینست که لزومی ندارد شتاب به خرج داده شود، پس نتیجه چنین فرضی تاخیر و تسویف و اهمال است.
در اینجا باید فرض کرد که وقت و فرصتی نیست. پس معلوم شد در برخی موارد لازمه فرض اینکه وقت و فرصت زیاد است تشویق به عمل و اقدام و لازمه فرض اینکه وقت کم است دست به کار نشدن است و در برخی موارد دیگر درست کار بر عکس است، یعنی لازمه فرض اینکه فرصت و وقت زیاد است اهمال و دست به کار نشدن است و لازمه فرض اینکه فرصت و وقتی نیست دست به کار شدن است. پس موارد فرق می کند و در هر مورد یک گونه باید فرض کرد که به عمل و اقدام منتهی گردد.
به اصطلاح علماء اصول، لسان دلیل، لسان " تنزیل " است، لهذا هیچ مانعی ندارد که دو " تنزیل " از دو جهت بر ضد یکدیگر بوده باشند، حاصل معنی حدیث این می شود که از نظر برخی کارها بگو اصل، " بقاء حیات و ادامه عمر " است و از نظر برخی کارها بگو اصل، " عدم بقاء عمر و کوتاهی آنست ". این معانی صرفا یک توجیه بلادلیل نیست چندین روایت دیگر وجود دارد که کاملا مفهوم این حدیث را به همین نحو که گفته شد روشن می کند. علت اینکه این حدیث مورد اختلاف واقع شده است عدم توجه به آن احادیث است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:58 PM
تشبیه وجود مؤمن و کافر به درختان پاک و ناپاک در قرآن کریم

خداوند متعال در سوره ابراهیم قرآن کریم، وجود مؤمن را به درخت پاک و پرباری تشبیه می نماید و می فرماید: «أَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللَهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیبَةً کَشَجَرَةٍ طَیبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِی السمَآءِ، آیا ندیدی خدا چگونه مثل زده است؟ گفتار و اعتقاد پاکیزه مانند درختی پاک است که ریشه اش استوار و شاخه اش در آسمان است» (آیه 24).

معنای کلمات خداوند:
تمام موجودات کلمه خدا هستند منتهی به اختلاف سعه و ضیق ، گشایش و تنگی ماهیت وجودشان .

به نزد آنکه جانش در تجلی است *** همه عالم کتاب حق تعالی است
عَرَض إعراب و جوهر چون حروفست *** مراتب همچو آیات وقوفست
از و هر عالمی چون سورة خاص *** یکی زان فاتحه دیگر چو إخلاص
(گلشن راز با خط عماد اردبیلی ص19)

یک موجود کلمه حسنه است ، کلمه طیبه ، کلمه عالیه . این کلمات اسماء و صفات حضرت ذوالجلالند که در افراد انسان به حسب ظروف مختلفه آنها تجلی نموده و هریک از انسان ها مظهر اسم یا اسمائی شده اند.

اخلاص و برکت مؤمن:
مؤمنِ پاک منزه مطهر طیب ، که مرحلة عالَم اخلاص را طی نموده و در عالم خلوص قدم گذارده است و از مخلَصین ـ بالفتح ـ شده است ؛ مانند یک درخت طیب و پاکیزه ای است که ریشه استوار آن در زمینْ ثابت ولی شاخه هایش برافراشته و بلند و سر به آسمان کشیده است . «تُؤْتِی´أُکُلَهَا کُل حِینِ بِإِذْنِ رَبهَا، پیوسته این درخت به اذن پروردگار خود میوه های سرشار و خوراکی میدهد» (آیه 25).
مؤمن که به درجه ایقان رسیده است و حال طمأنینه و سکینه در او پدید آمده ، اصلش ثابت است که همان ربط با خدای خود باشد. مؤمن با خدا عهد دارد عهدش همان ربط اوست ؛ این اصالت و ریشه اوست و اما شاخه هایش که مُلک و ملکوت را فرا گرفته است دائماً میوه میدهد و از عالم قدس بر این عالم افاضه میکند و واسطه در خیر و رحمت و برکت میگردد و میوه های معطر و شیرینش تمام ذوات عالم امکان را که در درجات کثرت قرار گرفته اند سیر و سیراب و شاداب می نماید.

مؤمن در تمام مراحلِ عبور از این عالم ـ در حال سکرات ، سؤال منکر و نکیر و بشیر و مبشر، در مدت اقامت در عالم برزخ ، در عالم حشر و مواطن قیامت از عَرْض و سؤال و حساب و میزان و صراط و جزا و تطایُر کتب و غیرها ـ با قدمی راستین یکی پس از دیگری طی منازل و مراحل نموده و «فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِیکٍ مقْتَدِرٍ، در جایگاه صدق، نزد پادشاهی با اقتدار به آرامی خواهد آرمید» (قمر/55). چون ربط با خدا دارد و چشمة دلش از کانون چشمه علوم و اسرار الهی اشراب میشود و به تمام موجودات ، از ینابیع حکمت که پروردگار منان از قلبش بر زبانش ساری و جاری ساخته است اعطاء خیر و رحمت و حکمت می نماید. «وَ یَضْرِبُ اللَهُ الاْمْثَالَ لِلناسِ لَعَلهُمْ یَتَذَکرُونَ، و خدا برای مردم مثل ها می زند، شاید متوجه شوند» (ابراهیم/25).
مؤمن در واقع درخت نیست بلکه خداوند او را به چنین درخت ثابت و اصیل و پرمیوه و سرشار از بهره ای مثال میزند. این مثال است برای اینکه مردم دریابند و مقام عظمت مؤمن را که در اثر اطاعت أوامر الهیه بدین فوز عظیم نائل آمده است ادراک کنند.

رابطه کفر و عدم ثبات:
«وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثتْ مِن فَوْقِ الاْرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ، و مثل گفتار ناپاک چون درختی ناپاک است که از روی زمین کنده شده و قراری ندارد» (ابراهیم/26). اما مَثل انسان کافر منکر معاند، انسان ظالم و متعدی و متجاوز ـ که نه تنها خود از وجود خود بهرمند نمی شود بلکه موجب محرومیت ابناء نوع ، از ماء مَعین چشمه زلال حقیقت میگردد ـ مانند درخت خبیث و منکری است که از زمین یکباره کنده شده و ریشه هایش بدون ربط با مبدأ خود، بدون هیچ اعتماد و اتکالی به روی زمین افتاده است و قرار و ثباتی ندارد. مرد کافر و ظالم و بدون ربط با عالِم السر و الخفیات ، مانند چنین درخت خشک و بی بهره و بدون ربط با کانون تغذی و اشراب است . اینها افرادی هستند که باطن خود را تطهیر نکرده اند؛ درون آنها متلوث به انواع رذائل و صفات زشت است . در امور، متردد و متلون ؛ و دربارة ذات حضرت قیوم ، در شک و رَیب ؛ و نسبت به بنی نوع خود، متکبر و خودپسند و از خود راضی ؛ و نسبت به حقائق و امور اصیله ، شکاک ؛ و اعتماد آنان بر امور واهیه و بی بنیان است . گرچه در دنیا و امور اجتماعیه دارای شخصیت و اعتبار و جاه و شوکت و نفوذ کلمه و قدرت باشند، ولی در عالم واقع و در میزان سنجش واقعیات ، بی مغز و تهی و بی ارزش و سبک و بدون أصالتند.
«أَتْبَاعُ کُل نَاعِقٍ، یَمِیلُونَ مَعَ کُل رِیحٍ، لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یَلْجَـُوا إلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ، دنبال هر صدائی می دوند و با هر بادی حرکت می کنند، همانها که با نور علم روشن نشده اند و به ستون محکمی پناه نبرده اند» (نهج البلاغه، حکمت 147).
چون ریسمان ارتباط خود را با خدای خود پاره کرده اند، بنابراین به محل اتکاء و اعتمادی التجاء ندارند و دل آنان به نور علم روشن نگردیده است و بر این اساس با هر بادی که از هر طرف بوزد بدان سمت حرکت می کنند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:59 PM
تصور عوامانه و غیر واقعی از قرآن

مردمی یافت می شوند علاقه مند به قرآن کریم، ولی دوست نمی دارند عظمت اعجاز آمیز این کتاب مقدس را از نزدیک ببینند، در آیات روشن این کتاب مقدس تدبر و تفکر کنند. عظمت این کتاب در نظر آنها این است که آن را در پشت ابرها و بالای آسمانها قرار بدهند و بگویند قابل فهمیدن نیست، کسی حق مطالعه و تدبر در آن را ندارد، فقط ائمه اطهار علیهم السلام حق دارند به قرآن نزدیک گردند، یعنی در نظر اینها قرآن هنگامی عظمت دارد که مجهول و مبهم باشد، نام این عادت را می توان «میل به حرکت در تاریکی» و یا «خفاش منشی» گذاشت.
قرآن کریم در سوره انعام آیه 122 می فرماید: «او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها، آیا کسی که مرده بود و زنده اش کردیم و برایش نوری پدید آوردیم که با آن در میان مردم راه برود، مانند کسی است که گویا در تاریکی هاست و از آن بیرون آمدنی نیست؟»

آیا آنکه ما او را زنده کردیم و برای او نوری قرار دادیم که در روشنی آن نور که نور عقل و علم و فهم و بصیرت است در میان مردم حرکت می کند و هر چیزی را در روشنی می بیند، روشن بین و حقیقت بین است، مانند آن کسی است که در تاریکی راه می رود، در تاریکی جهالت، خودش را با قلاب جهل و با قلاب خیال و واهمه با اشیاء مربوط می کند، آیا ایندو مانند یکدیگرند؟ البته نه.
پس می بینیم که یک عده میل دارند خود را با قلاب جهل با قرآن مربوط کنند، میل به از دور دیدن دارند به بهانه این که فقط ائمه اطهار هستند که حق نزدیک شدن به قرآن را دارند، در صورتی که خود ائمه اطهار همیشه مردم را به تدبر و تفکر در قرآن دعوت می کرده اند و بعلاوه می گفته اند سخنانی که مردم از ما نقل و روایت می کنند شما آنها را بر قرآن عرضه بدارید و قرآن را مقیاس قرار دهید، اگر دیدید با قرآن تطبیق نمی کند بدانید که گفته ما نیست و به ما بسته اند.

ببینید! این فکر و این خیال که کسی حق تدبر در قرآن ندارد یک دیوار و یک حجاب ضخیمی است بین قرآن و صاحب آن فکر، و مانع تأثیر و نفوذ این کتاب کریم در دل او است، درست نظیر آنچه درباره اهل جاهلیت فرمود: «و اذا قرأت القران جعلنا بینک و بین الذین لا یؤمنون بالاخرة حجابا مستورا؛ و چون قرآن بخوانی، میان تو و کسانی که به آخرت ایمان نمی آورند حجابی نامرئی قرار می دهیم» (سوره اسراء آیه 45).
هرگز در صدر اسلام مردم این طور فکر نمی کردند که قرآن کتاب آسمانی ماست ولی ما فقط حق تلاوت داریم نه حق تدبر و استفاده مستقیم.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 03:59 PM
تصور غلط از شفاعت امام حسین علیه السلام
اگر کسی گمان کند که تحصیل رضا و خشنودی خدای متعال راهی دارد و تحصیل رضا و خشنودی فرضا امام حسین (ع ) راهی دیگر دارد و هر یک از این دو، جداگانه ممکن است سعادت انسان را تأمین کند، دچار ضلالت بزرگی شده است. در این پندار غلط چنین گفته می شود که خدا با چیزهایی راضی می شود و امام حسین ( ع ) با چیزهایی دیگر، خدا با انجام دادن واجبات مانند نماز، روزه، حج، جهاد، زکات، راستی، درستی، خدمت به خلق و به والدین و امثال اینها و با ترک گناهان از قبیل دروغ، ظلم، غیبت، شرابخواری و زنا راضی می گردد ولی امام حسین ( ع ) با این کارها کاری ندارد، رضای او در این است که مثلا برای فرزند جوانش علی اکبر (ع) گریه و یا لااقل تباکی کنیم، حساب امام حسین از حساب خدا جداست.

به دنبال این تقسیم چنین نتیجه گرفته می شود که تحصیل رضای خدا دشوار است، زیرا باید کارهای زیادی را انجام داد تا او راضی گردد ولی تحصیل خشنودی امام حسین (ع) سهل است، فقط گریه و سینه زدن، و زمانی که خشنودی امام حسین (ع ) حاصل گردد او در دستگاه خدا نفوذ دارد، شفاعت می کند و کارها را درست می کند، حساب نماز و روزه و حج و جهاد و انفاق فی سبیل الله که انجام نداده ایم همه تصفیه می شود و گناهان هر چه باشد با یک فوت از بین می رود!

اینچنین تصویری از شفاعت نه تنها باطل و نادرست است بلکه شرک در ربوبیت است و به ساحت پاک امام حسین ( ع ) که بزرگ ترین افتخارش " عبودیت " و بندگی خداست نیز اهانت است همچنانکه پدر بزرگوارش از نسبتهای " غلاش " سخت خشمگین می شد و به خدای متعال از گفته های آنها پناه می برد. امام حسین ( ع ) کشته نشد برای اینکه - العیاذ بالله - دستگاهی در مقابل دستگاه خدا یا شریعت جدش رسول خدا بوجود آید و راه فراری از قانون خدا نشان دهد. شهادت او برای این نبوده که برنامه عملی اسلام و قانون قرآن را ضعیف سازد. بر عکس، وی برای اقامه نماز و زکات و سایر مقررات اسلام از زندگی چشم پوشیده به شهادت تن داد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:00 PM
تضاد دنیا و آخرت از نظر اسلام
از بعضی از آثار دینی چنین استشمام می شود که میان دنیا و آخرت تضاد است، مثل آنکه گفته می شود دنیا و آخرت به منزله دو «هوو» هستند که هرگز سازگار نخواهند شد و یا گفته می شود که این دو به منزله مشرق و مغربند که نزدیکی به هر کدام عین دوری از دیگری است. چگونه می توان این تعبیرات را توجیه کرد و با آنچه قبلا گفته شد سازگار ساخت؟ در پاسخ این سوال می گوئیم که:
اولا در بسیاری از آثار اسلامی تصریح شده و بلکه از مسلمات و ضروریات اسلام است که جمع میان دنیا و آخرت از نظر برخوردار شدن ممکن است، آنچه ناممکن است، جمع میان آندو از نظر ایده آل بودن و هدف اعلی قرار گرفتن است. برخورداری از دنیا مستلزم محرومیت از آخرت نیست، آنچه مستلزم محرومیت از آخرت است یک سلسله گناهان زندگی بر باد ده است نه برخورداری از یک زندگی سالم مرفه و تنعم به نعمتهای پاکیزه و حلال خدا، همچنانکه چیزهائی که موجب محرومیت از دنیا است تقوا و عمل صالح و ذخیره اخروی داشتن نیست، یک سلسله عوامل دیگر است. بسیاری از پیغمبران، امامان، صالحان از مؤمنین که در خوبی آنها تردیدی نیست، کمال برخورداری را از نعمتهای حلال دنیا داشته اند. علیهذا فرضا از جمله چنین استفاده می شود که میان برخورداری از دنیا و برخورداری از آخرت تضاد است، به حکم ادله قطعی مخالف، قابل قبول نیست.

ثانیا اگر درست دقت شود نکته جالبی از تعبیراتی که در این زمینه آمده استفاده می شود و هیچگونه منافاتی میان این تعبیرات و آن اصول قطعی مشاهده نمی شود، برای اینکه آن نکته روشن شود، مقدمه کوتاهی باید ذکر شود و آن اینکه در اینجا سه نوع رابطه وجود دارد که باید مورد بررسی قرار گیرد:
1 - رابطه میان برخورداری از دنیا و برخورداری از آخرت.
2 - رابطه میان هدف قرار گرفتن دنیا و هدف قرار گرفتن آخرت.
3 - رابطه میان هدف قرار گرفتن یکی از این دو، با برخورداری از دیگری.
رابطه اول به هیچوجه از نوع تضاد نیست و لهذا جمع میان آن دو ممکن است. رابطه دوم از نوع تضاد است و امکان جمع میان آندو وجود ندارد. اما رابطه سوم تضاد یکطرفه است یعنی میان هدف قرار گرفتن دنیا و برخورداری از آخرت تضاد است ولی میان هدف قرار گرفتن آخرت و برخورداری از دنیا تضاد نیست.

تضاد میان دنیا و آخرت از نظر هدف قرار گرفتن یکی و برخورداری از دیگری، از نوع تضاد میان ناقص و کامل است که هدف قرار گرفتن ناقص مستلزم محرومیت از کامل است، اما هدف قرار گرفتن کامل مستلزم محرومیت از ناقص نیست بلکه مستلزم بهره مندی از آن به نحو شایسته و در سطح عالی و انسانی است، همچنانکه در مطلق تابع و متبوعها وضع چنین است. اگر انسان هدفش استفاده از تابع باشد از متبوع محروم می ماند ولی اگر متبوع را هدف قرار دهد تابع خود به خود خواهد آمد.

در نهج البلاغه حکمت 269 این مطلب به نیکوترین شکلی بیان شده است «الناس فی الدنیا عاملان: عامل فی الدنیا قد شغلته دنیاه عن آخرته، یخشی علی من یخلفه و یامنه علی نفسه فیفنی عمره فی منفعه غیره و عامل عمل فی الدنیا لما بعدها فجائه الذی له من الدنیا بغیر عمل، فاحرز الحظین معا و ملک الدارین جمیعا فاصبح وجیها عندالله لایسئل الله حاجه فیمنعه، مردم در دنیا دوگونه کار کننده اند: یکی کار کننده ای که در دنیا برای دنیا کار می کند و دنیا چنان او را به خود سرگرم ساخته که از آخرت بازماند، می ترسد که بازماندگانش دچار فقر شوند، اما خود را از فقر در امان می داند، پس عمر خود را در راه سود دیگران به پایان می برد. و دیگر کار کننده ای که در دنیا برای جهان بعد از آن کار می کند، پس بهره او از دنیا بی آنکه کاری کند به دستش می آید، بنابراین بهره دنیا و آخرت را با هم به دست آورد و مالک هر دو سرای شود، و در نزد خداوند آبرومند گردد به گونه ای که حاجتی از خدا نخواهد که خداوند محرومش سازد».

مولوی تشبیه خوبی دارد، آخرت و دنیا را به قطار شتر و پشکل شتر تشبیه می کند. می گوید اگر کسی هدفش داشتن قطار شتر باشد خواه ناخواه و بالتبع پشم و پشکل هم خواهد داشت، اما اگر کسی هدفش فقط پشم و پشکل باشد هرگز صاحب قطار شتر نخواهد شد، دیگران صاحب قطار شتر خواهند بود و او باید از پشم و پشکل شتر دیگران استفاده کند، می گوید:
صید دین کن تا رسد اندر تبع *** حسن و مال و جاه و بخت منتفع
آخرت قطار اشتر دان عمو *** در تبع دنیاش همچون پشک و مو
پشم بگزینی شتر نبود تو را *** ور بود اشتر چه قسمت پشم را

اینکه دنیا و آخرت تابع و متبوعند و دنیاگرائی تابع گرائی است و مستلزم محرومیت از آخرت است و اما آخرتگرائی متبوع گرائی است و خود به خود دنیا را به دنبال خود می کشد، تعلیمی است که از قرآن کریم آغاز شده است. از آیات 148 - 145 آل عمران به طور صریح و از آیات 18 و 19 سوره اسراء و آیه 20 سوره شوری بطور اشاره نزدیک به صریح این مطلب کاملا استفاده می شود: چنان باش که همیشه زنده ای و چنان باش که فردا می میری.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:01 PM
تعصب باطل حجابی بر حقیقت طلبی

قرآن کریم از گروهی از مردم زمان نزول قرآن که منکر و مخالف قرآن بودند نقل می کند که می گفتند: «خدایا اگر این قرآن حق است یک سنگی از آسمان بر سر ما بفرست که ما یک آن زنده نمانیم». خیلی عجیب است که بشر به حالتی در بیاید که حقیقت آنقدر برای وی تلخ و ناگوار و غیر قابل تحمل باشد که بگوید خدایا اگر این حق و حقیقت است و ثابت خواهد ماند و نفوذ پیدا خواهد کرد، من را ببر که آن را نبینم، در صورتی که مردم باید اینچنین باشند که از خدا بخواهند که اگر فلان مطلب حق است سینه مرا برای درک و فهم آن بازکن و مرا آماده پذیرش آن گردان. بلی اینطور است، بشر گاهی به قدری مزاج روحی و اخلاقی و فکری اش مباین و منافی با حق و عدالت و درستی و ایمان می گردد که حاضر است بمیرد و با حقیقت روبرو نشود.
در عرف ما شایع است که می گویند: «با حقیقت تلخی روبرو شدم». اینجا این سؤال هست که مگر حقیقت هم ممکن است تلخ باشد؟ مگر نه این است که در انسان میل و عشق به حقیقت آفریده بیمار و آلوده به اغراض، گاهی حقیقتی از هر تلخی تلخ تر است تا آنجا که تاب مواجه شدن با آن را ندارد و از خدا می خواهد که اگر فلان چیز حق است مرا بمیران که آن را نبینم. از علی علیه السلام سؤال شد که اسلام را توصیف کند، فرمود: طوری توصیف خواهم کرد که تاکنون کسی توصیف نکرده است، فرمود: «اسلام تسلیم است». این کلمه بسیار بزرگ است، یعنی حقیقت اسلام عناد نداشتن و تعصب نداشتن و لجاج نداشتن با حقیقت است، اسلام این است که بشر درباره حقیقت تسلیم باشد.
قرآن کریم عده ای را به اشاره یاد می کند که در عین کمال یقین به صدق و راستی پیغمبر اکرم، انکار می ورزیدند. علی علیه السلام می فرماید: حکمت - یعنی سخن و مطلب درست و محکم و منطقی گمشده مؤمن است و آدمی گمشده خود را هر جا و در دست هر کس که ببیند آن را می گیرد. مثلا اگر کسی انگشتر خود را گم کرده باشد و بعد از چندی آن را با تمام نشانیها روی بساط دستفروشی و یا در انگشت کسی ببیند معطل نمی شود و آن را مطالبه می کند و اگر مانعی در کار نباشد آن را بر می دارد و می رود. مؤمن و مسلمان واقعی از نظر علم جویی و حقیقت طلبی نباید اهمیت بدهد که حقیقت را و علم و حکمت را در نزد چه کسی می یابد؟ آیا آن کس که این گنج را در اختیار دارد هموطن اوست یا نه، هم کیش اوست یا هم کیش او نیست؟ آیا سیاه پوست است یا سفید پوست؟ به هیچیک از این امور اهمیت نمی دهد، فقط به این جهت اهمیت می دهد که آیا آنچه در نزد او هست حقیقت است یا حقیقت نیست.
در قرون اولیه صدر اسلام که مسلمانان کم و بیش از تعلیمات اسلام برخوردار بودند، این حقیقت و پیروی از این دستور کاملا نمودار است، مثلا دیده می شود حوزه درس تشکیل شده مرکب از عرب و ایرانی و هندی و قبطی و بربر و یک استاد از یکی از این نژادها برای همه تدریس می کند. چه بسیار از اعراب که در حوزه درس افراد ایرانی یا غیر ایرانی می نشستند و بر عکس چه بسیار افراد ایرانی و یا غیر ایرانی که استادشان از نژاد عرب بود. حتی در مقام تحصیل علم و نزدیک شدن به حقایق علمی اهمیت نمی دادند که استادی که از او علم فرا می گیرند چه کیشی و مذهبی دارد. اساتید پزشکی غیر مسلمان برای مسلمانان تدریس می کردند و مسلمانان فرا می گرفتند تا آنجا که خودشان از اساتیدشان بالاتر رفتند و نامشان بیشتر اوج گرفت.

اگر در آن وقت روحیه ها به واسطه جهل و غرور و تعصب بیمار بود، می گفتند آن طب و آن منطق و آن فلسفه و آن آداب و حکمتها که از نژاد دیگر یا اهل کیش دیگر باید به دست ما برسد ما نمی خواهیم، ما حاضریم بیماران ما بمیرند و علم طب را از بیگانگان فرانگیریم، باید برای همیشه در جهل و محرومیت می ماندند. این است تعصب باطل و غلط. علی علیه السلام بعد از آنکه مذمت شدیدی از تعصب می کند می فرماید: اگر فرضا می خواهید غرور ملی و تعصب داشته باشید، نسبت به فضائل و مکارم و صفات حسنه تعصب داشته باشید، با خود بگویید چرا فلان ملت عالم است و ما عالم نیستیم پس بکوشیم تا به آنها برسیم و از آنها هم جلوتر برویم، چرا فلان ملت اخلاق و عادات و روابط اجتماعی شان از ما بهتر است پس بکوشیم که مانند آنها ( باشیم ) و بلکه از آنها در درستی و امانت و فداکاری و حسن اخلاق جلوتر برویم، تعصب شما در جهت نزدیک شدن به حقیقت باشد نه در جهت دور شدن از آن.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:02 PM
تعصب، سد راه شناخت
دستگاه اندیشه انسان طوری آفریده شده است که اگر روح انسان از نظر عاطفی، رنگ به خصوصی داشته باشد نمی تواند حقایق را آنچنان که هست ببیند، بلکه مطابق آن رنگ می بیند. امام علی علیه السلام (ع) در نهج البلاغه خطبه 109 چه زیبا می فرماید : «من عشق شیئا اعشی بصره و امرض قلبه، هر که عاشق چیزی شد آن چیز دیده اش را کور و دلش را بیمار سازد».
یکی از آن چیزهایی که به روح انسان رنگ می دهد و وقتی رنگ داد انسان درست نمی تواند ببیند عشق و علاقه است. آدمی به هر چیزی که عشق بورزد نسبت به آن تعصب پیدا می کند. اگر عشق و تعصب پیدا شد انسان نمی تواند شی ء را آنچنان که هست ببیند. نقطه مقابل، بغض، دشمنی، کینه و نفرت است. اگر انسان نسبت به چیزی کینه و نفرت داشته باشد همان کینه و نفرت، رنگی برای روح انسان می شود و انسان نمی تواند شی ء را آنچنانکه هست ببیند. عاشق، محبوب زشت خودش را زیبا می بیند. چنانکه در داستان معروف مجنون عامری می گوید:
اگر در کاسه چشمم نشینی *** به جز از خوبی لیلی نبینی
هر دو مانع هستند. عشق، معشوق را زیبا می کند، یعنی به چشم عاشق، زیبا جلوه می دهد به طوری که او حتی زشت را زیبا می بیند. کینه و نفرت هم همینطور است، زیبا را نازیبا جلوه می دهد، و این از مسائلی است که قرآن کریم زیاد روی آن تکیه کرده است. جزء اصول معارف قرآن راجع به شناخت، مسأله کوشش کردن برای بی طرف ماندن و خوب قضاوت کردن است. در سوره فاطر آیه 8 آمده است: «افمن زین له سوء عمله فراه حسنا، آیا آن کس که زشتی کردارش برای او آراسته شده و آن را زیبا می بیند مانند مومن نیکوکار است؟». در آیه 103 و 104 سوره کهف می فرماید: «قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فی الحیاه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا، بگو آیا من به شما خبر دهم که بدترین و زیانکارترین مردم چه کسانی هستند؟ آنهائی که تمام مساعی شان در زندگی دنیا است و فکر می کنند کار خوب می کنند در حالی که تمام تلاشهاشان بیهوده و بی نتیجه است». «یحسبون انهم یحسنون صنعا، خودشان خیال می کنند که دارند خوب عمل می کنند در صورتی که در واقع بد عمل می کنند». در این زمینه قرآن مجید آیه های زیادی دارد.

داستانی دارم از هم مباحثه بسیار بسیار گرامی و عزیزم آیت الله منتظری - خداوند متعال او را نجات بدهد - که حدود دوازده سال با ایشان هم مباحثه بودم. (خواننده محترم توجه دارد که این سخنرانی قبل از پیروزی انقلاب در سال 56 ایراد شده است. ذکر این مطلب خالی از لطف نیست که استاد شهید برای آزادی آیه الله منتظری از زندان طاغوت، چهل زیارت عاشورا با صد لعن و صلوات نذر کرده بودند). در ایام طلبگی، گاهی به اصفهان و از اصفهان به نجف آباد می رفتم. هر دومان طلبه بودیم و نزدیک بود که سطوح را به اتمام برسانیم. مردی بود که در دانشکده حقوق درس خوانده بود و آدم عجیب و غریبی بود، خودش هم می گفت من دین و مذهب حسابی ندارم. یک وقت این شخص به هم مباحثه عزیز ما گفته بود: فلانی! پیغمبر خیلی کلمات بزرگی دارد! من اخیرا دارم مطالعه می کنم، حیرت کرده ام، عجیب سخنان پیامبر بزرگ است. ایشان به او گفته بود البته که بزرگ است، و این شخص گفته بود: ولی شما حق نداری که این را بگوئی. چرا حق ندارم؟ برای اینکه تو قبلا به پیغمبر علاقه داشته ای، ولی من که به پیغمبر علاقه ندارم و بی طرف هستم، از تو بهتر می فهمم. من به اصل مطلب کاری ندارم ولی این حرف، حرف درستی است. اگر انسان تعصب نداشته باشد (بهتر می تواند قضاوت کند). تعصب، یکطرفه نیست، تعصب مثبت و منفی هر دو تعصب است.

تعصب دینی، تعصب لادینی:
بعضی خیال می کنند فقط تعصب دینی بد است، نمی دانند که تعصب لادینی از تعصب دینی بدتر است. ما متعصبهائی در لامذهبی داریم که هیچ متعصب مذهبی به پای اینها نمی رسد. من واقعا حیرت می کنم وقتی که می شنوم بعضی از جوانان مسیر انحرافی را پیموده اند و زمانی که به آنها پیغام می دهم که آقایان بیائید با یکدیگر بنشینیم صحبت کنیم، شاید شما چیزی فهمیده اید که ما نمی دانیم ، بیائید ما را راهنمائی کنید، مسائل را با یکدیگر در میان بگذاریم تا ببینیم قضیه چیست، نمی آیند، هر کاری می کنیم نمی آیند، می گویند ما تازه راهمان را انتخاب کرده ایم و نمی آئیم. یک نفرشان گفته بود من نمی آیم چون اخیرا نظریه و فکری را انتخاب کرده ام و فلانی - به تعبیر او - اندیشه و منطقش قوی است، می ترسم مرا متزلزل و بی عقیده کند. آقا! تو الان در لامذهبی تعصب داری. تعصبی که منفور است تنها تعصب مذهبی نیست، گاهی تعصب لامذهبی از تعصب مذهبی بدتر است.

ما اکنون دچار گروههائی هستیم که در لامذهبی شدیدا متعصبند. این سالن و این «کانون توحید»، بیائید، ما آماده هستیم. مسائل خودتان را از تریبون آزاد طرح کنید. منطق است ، نه جنگ و دعوائی است و نه کتک و فحشی، پس چرا فرار می کنند؟! چرا در کتابهایشان حتی جرأت نمی کنند نظریات الهیون را آنچنان که هست مطرح کنند و نظریات الهیون را مسخ می کنند؟! استالین در کتاب «ماتریالیسم دیالکتیک» می گوید: دیالکتیک بر خلاف متافیزیک می گوید دنیا حرکت دارد، و متافیزیک می گوید دنیا از جای خودش تکان نمی خورد. دیالکتیک بر خلاف متافیزیک می گوید اشیاء با یکدیگر مرتبطند، مجزا، منفرد، و بی ارتباط با یکدیگر نیستند در حالی که نظریه حرکت و نظریه ارتباط را - که شما اسمش را اصل وابستگی گذاشته اید - برای اولین بار الهیون گفتند و این الهیون هستند که پیش از همه، جهان را به منزله یک انسان دانستند و رابطه اجزای جهان با یکدیگر را نظیر رابطه اعضای یک پیکر، یعنی رابطه ارگانیک شناختند.

افرادی قبل از بوعلی سینا و همچنین خود او و یا مثلا حاج ملا هادی سبزواری این مطلب را گفته اند. حال چرا جرأت نمی کنند حرفهای الهیون را آنچنان که هست مطرح کنند؟ چون می دانند اگر آنچه را که هست مطرح کنند جواب ندارند. می گویند آنها ایده آلیست هستند و ما ماتریالیست! آخر ایده آلیست یعنی چه ؟ چه کسی گفته که الهیون ایده آلیست اند؟! آنها دادشان همیشه بلند است که ما وجودی و رئالیست هستیم. ولی مادیون همواره می گویند ایده آلیسم (که منظورشان الهیون است) اینچنین گفته و ماتریالیسم آنچنان.

غرض این جهت است که یکی از وجه شبه ها میان آینه و ذهن انسان که وجه شبهه خوبی است و قرآن روی این مطلب تکیه فراوان دارد، این است که برای شناخت، بی رنگ بودن فکر و روح ضرورت دارد، یعنی هیچگونه غرض و مرض و تعصب مثبت یا منفی در کار نباشد، چنانکه آینه باید بی رنگ باشد تا صورتها را (به خوبی) منعکس کند. آینه به هر نسبت که خراب باشد، در وضع صورت تغییر می دهد. این یک تشبیهی میان آینه و ذهن است، ولی اگر از یک جهت با هم شبیه باشند در جهات مختلف با یکدیگر فرق دارند که ما برای مسأله شناخت از آن استفاده می کنیم.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:02 PM
تفاوت «صفح» و «عفو»
انسان سه گونه دشمن می تواند داشته باشد: دسته اول دشمنانی هستند که با قصد دشمنی و با چهره دشمنی با انسان روبرو می شوند که دشمنهای آشکار و علنی هستند. دسته دوم دشمنانی هستند که با قصد دشمنی و با چهره دوستی با انسان روبرو می شوند. مسلما خطر دوستان منافق برای انسان از خطر دشمنان صریح بیشتر است. دسته سوم کسانی هستند که با چهره دوستی می آیند و با قصد دوستی هم می آیند ولی رفتارشان و تقاضاهایشان به گونه ای است که از تیرباران کردن یک دشمن، بیشتر و بالاتر است. گاهی مادر انسان ضررش برای انسان از هر دشمنی بیشتر و بالاتر است. مادر با چهره دوستی و با قصد دوستی، با فرزندش رفتاری می کند که دشمن آن گونه رفتار نمی کند. خطر دشمنی که با چهره دوستی و با قصد دوستی می آید و آنچه بر ضرر انسان است می خواهد، از خطر کافر و حتی منافق بیشتر است.
به همین جهت قرآن در آیه 14 سوره تغابن خطر این جور دشمنها را به انسان گوشزد می کند، دشمنی که با چهره دوستی و با قصد دوستی با انسان مواجه می شود و می فرماید: «یَأَ ایهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ إِنَّ مِنْ أَزْوَجِكُمْ وَ أَوْلَدِكُمْ عَدُوًّا لَّكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَ إِن تَعْفُواْ وَ تَصْفَحُواْ وَ تَغْفِرُواْ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ؛ اى كسانى كه ایمان آورده اید! بعضى از همسران و فرزندانتان دشمنان شما هستند، از آنها بر حذر باشید و اگر عفو كنید و چشم بپوشید و ببخشید، خدا شما را مى بخشد چرا كه خداوند بخشنده و مهربان است». تفاوت دشمنی نوع سوم با دشمنی نوع دوم و نوع اول در این است که دشمنی نوع سوم از آندو خطرناکتر است ولی این تفاوت هست که در اینجا سوء نیت در کار نیست، با حسن نیت دشمنی صورت می گیرد یعنی دشمنی از روی جهالت است.
در صدر اسلام مسلمینی بودند که در مواردی که همسران و فرزندان مانع می شدند هیچ به حرف آنها گوش نمی کردند. بعدها که اوضاع به نفع مسلمین گردش کرد و خود آنها هم مجبور شدند مهاجرت کنند، بعضی از مسلمین می خواستند به انتقام آن روزهایی که آنها مانع بودند دیگر با آنها هیچ معاشرتی نکنند و آنها را از خودشان طرد کنند. قرآن می فرماید: شما به حرف آنها گوش نکنید ولی کینه آنها را هم در دل خود نگه ندارید، عفو کنید و صفح کنید. صفح با عفو تفاوت دارد. وقتی کسی کار خطایی می کند هم استحقاق معاقبه و مجازات دارد و هم استحقاق ملامت. عفو، گذشت از مجازات است ولی صفح یک درجه بالاتر است. صفح این است که انسان نه تنها آن مجازات معمول را انجام نمی دهد بلکه اصلا نامش را هم نمی برد، به روی طرف هم نمی آورد، اسمش را هم نمی برد و به همین جهت اولیاء الله همیشه مقامی بالاتر از عفو دارند یعنی عفو آنها به صورت صفح است.
انس بن مالك در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله خدمت می كرد. می گوید رسول اكرم صلی الله علیه و آله در بسیاری از اوقات روزه می گرفتند و بعد هم غذای بسیار ساده ای، چه هنگام سحر و چه افطار می خوردند و معمولا افطاری ایشان یك مقدار شیر بود كه من تهیه می كردم. یك شب كه ایشان با عده ای از صحابه بودند خیلی دیر به منزل آمدند، آنقدر دیر كه من خیال كردم ایشان در منزل یكی از اصحاب افطار كرده اند. من هم شیر را خودم خوردم و بعد هم رفتم و خوابیدم. وقتی كه آمدند حس كردم كه ایشان هنوز افطار نكرده اند. (ظاهرا انس بن مالك از كسی پرسید كه آیا رسول اكرم صلی الله علیه و آله امشب جایی مهمان بودند و او گفت نه.) هیچ چیز دیگری هم در دسترس نبود. رفتم و خودم را مخفی كردم. ایشان وقتی دیدند چیزی موجود نیست رفتند و خوابیدند. انس كه خود قصه را بازگو كرده است و نه رسول اكرم، می گوید رسول اكرم صلی الله علیه و آله تا زنده بودند چیزی در این مورد به روی من نیاوردند. این را می گویند صفح. قرآن می فرماید عفو كنید و صفح كنید. «و تغفروا» . غفران از غفر به معنای پوشاندن است. باز پوشاندن درجه بالاتری است، یعنی روی گناه را با رحمت پوشاندن .
چرا می گوییم «مغفرت الهی»؟ به این جهت كه انسان گناهی به درگاه الهی مرتكب می شود كه استحقاق مجازات دارد. خداوند متعال او را مجازات نمی كند و از او صفح می كند و به روی بنده اش هم نمی آورد و بالاتر اینكه روی آن را هم می پوشاند، روپوشی می كند. این روپوشی یكی از این جهت است كه نمی گذارد دیگران از آن اطلاع پیدا كنند و دیگر اینكه از رحمت و فضل خودش هم چیزی اضافه به او می دهد و به همین دلیل قرآن می فرماید: «وان تعفوا وتصفحوا و تغفروا فان الله غفور رحیم». اگر در مورد همسران و فرزندان خطاكار عفو كنید و صفح كنید و غافر باشید بدانید كه خداوند هم غفور و رحیم است. یعنی اگر چنین كنید همان كاری را كرده اید كه خدا در مقابل بندگان گناهكار خود می كند، مظهر اسم «یا غفور» باشید، مظهر اسم «یا رحیم» باشید. اینجا از آن مواردی است كه در جمله شرطیه چیزی كه به منزله علت است جانشین «جزا» شده است.
در قرآن كریم این امر نظایر زیادی دارد و یكی از فنون بلاغت است. در سوره لقمان آیه 12 می خوانیم: «و من یشكر فانما یشكر لنفسه، هر بنده ای كه شاكر باشد بداند كه این شكر به سود خودش است». خداوند نیازی به شكر بندگان ندارد و اثر شكر بندگان باز به خود بندگان برمی گردد. عبودیت، موجب تكامل بشر است. این جمله به صورت شرط و جزا بیان شده است. در ادامه آیه می فرماید: «و من كفر فان الله غنی حمید»، و كسی كه كفر بورزد ضررش به خودش برمی گردد. ولی «ضررش به خودش برمی گردد» به عنوان جزا نیامده است بلكه به جای آن فرموده است: خداوند از همه جهانیان بی نیاز است. در آیه مورد بحث هم نمی فرماید اگر عفو كنید، صفح كنید و بیامرزید برای شما خیلی بهتر است، بلكه می فرماید: پس به درستی كه خداوند غفور و رحیم است، كه از آن می توان فهمید كه چقدر این عفو و صفح و غفران خوب است.
خداوند در آیه 22 سوره نور نیز می فرماید: «و لیعفوا و لیصفحوا، عفو کنند، گذشت داشته باشند، «الا تحبون ان یغفر الله لکم، آیا دوست ندارید که خدا شما را بیامرزد؟» ( چه تعبیر عجیبی است!) ای بشرها، از گناه یکدیگر بگذرید، زیرا خودتان گنهکارید و امید دارید خدا از گناهان شما بگذرد، آنچه را که انتظار دارید خدا درباره شما رفتار کند درباره بندگان خدا رفتار کنید، سختگیر نباشید، تا ممکن است گنهکاران را از راه خوبی (کردن) معالجه کنید، آنجا که ممکن نشد، از راه مجازات و سختگیری (وارد شوید)، خداوند آمرزنده و مهربان است، شما هم مهربان و با گذشت باشید.
امیرالمؤمنین نیز در نامه 53 نهج البلاغه فرمان خویش به مالک اشتر آنگاه که او را به زمامداری مصر منصوب می کند درباره رفتار با مردم چنین توصیه می کند: «و اشعر قلبک الرحمة للرعیة و المحبة لهم ، و اللطف بهم . . . فاعطهم من عفوک و صفحک مثل الذی تحب ان یعطیک الله من عفوه و صفحه؛ احساس مهر و محبت به مردم را و ملاطفت با آنها را در دلت بیدار کن . . . از عفو و گذشت به آنان بهره ای بده هم چنان که دوست داری خداوند از عفو و گذشتش تو را بهره مند گرداند». قلب زمامدار، بایستی کانون مهر و محبت نسبت به ملت باشد. قدرت و زور کافی نیست. با قدرت و زور می توان مردم را گوسفندوار راند ولی نمی توان نیروهای نهفته آنها را بیدار کرد و به کار انداخت. نه تنها قدرت و زور کافی نیست، عدالت هم اگر خشک اجرا شود کافی نیست، بلکه زمامدار همچون پدری مهربان باید قلبا مردم را دوست بدارد و نسبت به آنان مهر بورزد و هم باید دارای شخصیتی جاذبه دار و ارادت آفرین باشد تا بتواند اراده آنان و همت آنان و نیروهای عظیم انسانی آنان را در پیشبرد هدف مقدس خود به خدمت بگیرد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:07 PM
تفاوت ظلم و شر در جهان آفرینش

پرسش: در دنیایی که ما زندگی می کنیم ظلم همه جا را فرا گرفته، انسان و حیوان هر قدری که از دستش برمی آید مظلوم را می کوبد و یا بدون ظالم بعضی ها مظلومند مانند مریضی بچه و مانند آن. حیوانی را می بینیم بدون هیچ گونه گناهی شکار حیوان قویتر از خود شده و در دست آن به بدترین شکلی جان می دهد.

پاسخ: مقدمتا و پیش از ورود در بحث باید توجه داشت که نظام آفرینش بر اساس علیت و معلولیت گذاشته شده و جهان ماده با اصولی تکوینی استثناپذیر اداره می شود نه با عواطف و احساسات؛ مثلا خاصیت آتش، سوزانیدن است خواه آن دامن پیغمبری باشد یا لباس ستمگری. حیوانات درنده و مرغهای شکاری گوشت خوارند که اگر نخورند می میرند و این حق را با تجهیزات بدنی آفرینش به آنها داده و مسئولیتی در این باب ندارند، چنان که انسان نیز با گوشت حیوان تغذیه می کند و وجدانا مسئولیتی حس نمی کند.

بنابر آنچه گذشت، ظلم (به معنای تجاوز به حق غیر و یا تبعیض در اجرای مقررات) در خارج از جامعه انسانی وجود ندارد و ناملایماتی را که در حوادث مشاهده می شود نباید ظلم نامید بلکه شر هستند که نسبت به علت پیدایش خود، خیر می باشند و نسبت به مورد عمل شر و علت، نظر به اقتضای وجودی خود حق عملکرد دارد. بیماری بچه شش ماهه ظلم نیست بلکه شر و محرومیتی است که در اثر پیدایش اسباب مرض به وجود آمده است. ناملایمی و ناگواری که گربه در چنگال سگ می بیند شر است نه ظلم و در عین حال خود گربه همان رویه را در مورد موش اجرا می کند و روا می بیند.

آری، نوع انسان که فعالیت حیاتی خود را در شعاع خواستهای نفسانی و بر اساس عواطف و احساسات و از مجرای اختیار انجام می دهد در اثر این که در زندگی نیازمندیهای بی شمار و متنوع دارد و به تنهایی نمی تواند زندگی نماید، ناگزیر زندگی اجتماعی را اختیار نموده و طبعا برای استقامت اجتماع خود یک سلسله مقررات لازم الرعایه را پذیرفته که به موجب آنها منافع هر یک از اجزای اجتماع طبق وزن اجتماعی که دارد حفظ شده و حقوق لازم الرعایه ای برای او تثبیت گردیده که حفظ آنها طبق مقررات، لازم و تعدی بر آنها و ابطال آنها ممنوع می باشد. همین تعدی و تجاوز بر حقوق وضعی و قراردادی است که ظلم نامیده شده و جرم و جنایت شمرده می شود و محصل آن این است که کسی بدون این که حقی داشته باشد به حق ثابت کسی دیگر تجاوز نموده ابطالش کند. از این بیان روشن می شود که ظلم در خارج از محیط اجتماعی انسان، مصداق ندارد و در هر حال ظالم باید حق تجاوز نداشته باشد؛ بنابراین، تأثیرات ناگوار علتهای تکوینی که آفرینش با آنها مجهزشان کرده و حق داده، شر است نه ظلم و همچنین انسانی که برای دفاع از حقی مهمتر، حق غیرمهم را ابطال کند، شر است نه ظلم و همچنین قصاص معادل ظلم که از ظالم گرفته شود برای ظالم شر است نه ظلم، «فمن اعتدی علیکم فاعتدوا علیه بمثل مااعتدی علیکم ...، پس هر که به شما تعدی کرد با او مقابله به مثل کنید...» (بقره/194).
و همچنین است نوع مصیبتها و ناگواریها که به خدای متعال نسبت داده می شود، چنان که اشاره خواهد شد. مرقوم داشته بودید: «آقایی می گفت: وقتی حیوان کوچکی توسط حیوان بزرگتری خورده می شود تکامل پیدا می کند (یعنی گوشت حیوان ضعیف، جزء حیوان قوی شده کاملتر می شود) گوشت گربه جزء گوشت سگ شدن چه تکاملی است؟»
این بیان، نظری است فلسفی و صحیح و از فروع نظریه «حرکت جوهری» می باشد ولی چون فنی است و دامنه دار، ایراد آن در یک نامه امکان پذیر نیست. ادامه پرسش؛ «می گویند همه چیز خداست و همه ملک اوست، خودش می داند، من هم می دانم خودش می داند، اما مسأله این است که قرآن مجید صراحت دارد بر اینکه خدا اصلا ظلم نمی کند».
بیان صحیح مطلب این است که در جهان آفرینش هر چه هست و هر کمالی که فرض شود ملک مطلق خدای آفریدگار است، از جزئی تا کلی عطیه و بخشش اوست بدون این که موجودی از راه استحقاق، حقی به عهده خدا داشته باشد که او را ناگزیر به عطیه و بخشش بنماید و نه علتی می توان فرض کرد که در خدای متعال تأثیر کرده او را ناچار به فعل یا ترک کند و هر حقی فرض شود جاعل و مالک حقیقی آن خداست، در همین صورت هر مصیبت و ناگواری که از ناحیه خدای متعال به مخلوقی از مخلوقات برسد، خداوند حق آن را دارد و آن مخلوق در آن باره حقی علیه خدای متعال ندارد. «... و یفعل الله مایشاء...، خدا هر چه بخواهد انجام می دهد» (ابراهیم/27)، پس آن امر اصولا ظلم نخواهد بود نه این که ظلم است و از خدا مذموم نیست. منتها، این که نعمت و عطیه خداوندی رحمتی است که نازل می کند و نقمت و مصیبت، نفرستادن رحمت (است) که امر عدمی باشد، چنان که می فرماید: «ما یفتح الله للناس من رحمة فلا ممسک لها و ما یمسک فلا مرسل له من بعده ...، هر رحمتی را که خدا برای مردم بگشاید، باز دارنده ای برای آن نیست، و آنچه را که باز دارد، پس از آن، کسی قادر به فرستادن آن نیست» (فاطر/2) آری، در صورتی که به کسی حقی اعطا فرماید ابطال آن حق بدون مجوز، ظلم است و خداوند از آن منزه می باشد؛ چنان که مثلا به انسان به عنوان هدف وجود و هستی، صلاحیت سعادت و وعده بهشت بدهد بعد از آن بی جهت گرفتار عذاب ابدی کند، ظلم است و خداوند منزه از آن است، بلکه انسان است که نافرمانی کرده خود را گرفتار عذاب ابدی می کند؛ چنان که می فرماید: «ان الله لایظلم الناس شیئا ولکن الناس انفسهم یظلمون، خدا به مردم هیچ ستمی نمی کند، لیکن مردم به خودشان ستم می کنند» (یونس/44)، و می فرماید: «فالیوم لاتظلم نفس شیئا و لاتجزون الا ما کنتم تعملون، امروز بر هیچ کس هیچ ستمی نمی رود و جز در برابر آنچه می کردیدپاداش نمی بینید» (یس/54).

ادامه پرسش: «و باز می گویند خود مظلوم تقصیر کار است، بچه شش ماهه چه تقصیری می تواند داشته باشد؟ و اگر پدر و مادرش مقصر است پس چرا جریمه اش را این پس بدهد؟ و اگر در قیامت عوض داده خواهد شد آیا برای آن کبوتر که شکار شده عوض هم هست؟»
نسبت دادن تقصیر به بچه شش ماهه یا به پدرش دلیلی قابل توجه ندارد، اگرچه به نص قرآن کریم در آیه 9 سوره نساء: «و لیخش الذین لو ترکوا من خلفهم ذریة ضعافا خافوا علیهم ...، و کسانی که اگر بعد از خود فرزندانی ناتوان برجای گذارند بر آینده ای آنان بیم دارند، باید (درباره یتیمان مردم نیز) بترسند»، گاهی ظلم انسان به اولاد خودش منعکس شده در ایشان ظهور می کند ولی در این صورت گرفتاری بچه همان ظلم پدرش است نه جریمه ظلم پدر.
و اما پاداش حیوانات گرفتار در روز جزا طبق نص قرآن کریم برای حیوانات نیز حشر است. «و ما من دابة فی الارض و لا طائر یطیر بجناحیه الا امم امثالکم ما فرطنا فی الکتاب من شیء ثم الی ربهم یحشرون، و هیچ جنبنده ای در زمین و هیچ پرنده ای که با دو بال خویش پرواز می کند نیست، مگر این که آنها نیز گروه هایی مانند شما هستند. ما در این کتاب از توضیح چیزی فروگذار نکرده ایم، آن گاه همه به سوی پروردگار شان محشور می گردند» (انعام/38). ولی جریان تفصیلی حشر آنها بیان نشده و در بعضی از اخبار هست که خداوند روز قیامت از حیوان شاخدار قصاص حیوان بی شاخ را می گیرد و از روی هم رفته کتاب و سنت در می آید که در جهان آفرینش و نظامی که در آن جاری است واقعه ای بی مصلحت نیست خواه ما بدانیم یا ندانیم.

ادامه پرسش: «خلاصه عرض بنده و ناراحتی ام از این است:
1- در دنیا ظلم هست و اکثرا قصاص هم نمیشود.
2- مبادا این کار در آخرت نیز باشد و برای آنها (حیوانات) که مظلوم می شوند در روز جزا پاداشی نباشد. چرا ظلم می شود در حالی که ظلم از اول، کار غلطی است».

اما این که فرموده اید: «اکثرا در ظلم، قصاص نمیشود»، اکثر آنچه ظلم نامیده اید، شر است نه ظلم و قصاص در ظلم است نه در مطلق شر و در مورد شرور، مصالح و حکمی است، راجع به نظام آفرینش عموما یا خصوصا و در مواردی که حقیقتا ظلم است و حقی پایمال می شود اگر قصاصی در دنیا هست فبها و اگر در دنیا نشد طبق وعده های صریح خداوندی در آخرت خواهد بود «...الله لایخلف المیعاد، خدا خلف وعده نمی کند» (رعد/31). و اما این که برای حیوانات مظلوم در روز جزا پاداشی هست یا نه؟ خداوند – عز اسمه – آخرت را روز جزا نامیده «...یوم الدین» (حمد/4) و حشر حیوانات را صریحا تذکر داده و لازمه آن پاداش می باشد ولی چگونگی حکمی را که خواهد فرمود برای ما بیان نفرموده است همین قدر فرموده است که «...لاظلم الیوم ...امروز هیچ ستمی نیست» (غافر/17).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:07 PM
تکبر در برابر خدا و نتیجه آن

خداوند در سوره صافات آیه 64 قرآن کریم درباره گنهکار می فرماید: «انها شجرة تخرج فی اصل الجحیم، آن درختی است که در اعماق جهنم می روید» یعنی در همان متن و عمق و وسط جهنم می روید و در سوره دخان آیات 47 تا 49 می فرماید: «خذوه فاعتلوه الی سواء الجحیم»، به فرشتگان گفته می شود این را بگیرید و بکشید به همان وسط جهنم ببرید، این دیگر زقوم است، درختش هم آنجا روییده است. «ثم صبوا فوق رأسه من عذاب الحمیم»، از بالا سر او هم از عذاب آب داغ بر فرق او و بر سر او بریزید، که این دو عذاب است: عذابی که از درون خودش می کشد و عذابی که از بیرون به نحو دیگری بر او می ریزد، که باز خود این هم تجسم گناه گناهکار در دنیاست، رنجهایی که در درون خودش متحمل می شود که اثرش را در این دنیا احساس می کند، و رنجها و عکس العمل هایی که عملهای کثیف و بد دارد که از دیگران هم به انسان می رسد.
بعد به او می گویند: «ذق انک انت العزیز الکریم»؛ بچش، تو همان آقای عزیز و بزرگوار دنیا هستی، یعنی همان کسی هستی که در دنیا آنچنان مغرور بودی، برای خودت عزتی و شخصیتی و اهمیتی قائل بودی مافوق اینکه سخن خدا را گوش کنی. قبلا خواندیم: «و أن لاتعلوا علی الله، و این که بر خدا گردنکشی نکنید» (دخان/19). علو علی الله داشتی، می خواستی بر خدا تکبر بجویی، چون امر خدا را دون شأن دانستن، بر خدا تکبر کردن است و این شنیع ترین اقسام تکبر است.

بعضی از فلسفه های امروز، ایستادن در مقابل خدا را عالی ترین کمال انسان می شمارند. ژان پل سارتر کتابی دارد به نام «خدا و شیطان» بر اساس فکرها و حسابهایی که راجع به مفهوم آزادی انسان دارد و راجع به اینکه اصلا تمام شخصیت انسان آزادی است و لازمه آزادی همان «نه» گفتن و تمرد کردن و تسلیم هیچ چیزی نبودن و در مقابل همه چیز عاصی بودن (عصیان مطلق) و ایستادن در مقابل همه چیز و از آن جمله خداست (حالا به خدا هم چندان اعتقاد ندارد: اگر خدایی باشد).

در مقاله ای که یکی از همین تیپ افراد در روزنامه کیهان نوشته بود راجع به حافظ، و در واقع باید گفت راجع به مسخ حافظ. این بیچاره را هم آنچنان دارند مسخ می کنند که خدا می داند! ظاهرا به مناسبت این شعر (که اصلا این شعرهای حافظ را هم هیچ درک نمی کنند): «جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت» بحث را کشانده بود به مسأله شیطان و خدا، که حافظ هم شاید در فلان شعر نظرش به شیطان است، بالاخره شیطان هر چه بود در مقابل او خود نشان داد، این نهایت کمال است برای شیطان و نهایت بدبختی و ذلت است از آدم و از همه فرشتگان که تا خدا گفت سجده کنید، همه فرشتگان گفتند چشم. آن که از خودش شخصیت نشان داد شیطان بود، گفت ابدا، اعتنا ندارم. حرفشان به این شکل است. تکبر، تسلیم نبودن، عصیان کردن ولو در مقابل خدا، کمال انسانیت است. شیطان شدن و «نه» گفتن، سجده نمی کنم، امرت را اطاعت نمی کنم، این کمال است، چون در مقابل او هم باز از خودش خود نشان می دهد، شخصیت نشان می دهد، بی شخصیتی نشان نمی دهد که بگوید بله. این همان العزیز الکریم است که قرآن دارد می گوید. حالا در قدیم آن العزیز الکریم ها فلسفه نداشتند، امروز اگزیستانسیالیسم دارد فلسفه هم برایش می سازد.

داستان معروف آن گربه ای است که یک بابایی گربه مزاحمی داشت و هر وقت سفره اش را پهن می کرد این گربه می آمد یک «مو» می گفت. او هم چیزی به او می داد ولی گربه هم که بی حیاست، گوشتهایش را می دزدید. او هم نمی خواست این گربه را ناراحت کند. برای اینکه خودش را از شر او خلاص کند، روزی گربه را داخل جوال کرد و رفت در محله دیگری انداخت و خیال خودش را راحت کرد. سر ظهر که آمد سفره اش را پهن کرد و با خیال راحت نشست، دید گربه آمد سر سفره گفت «مو». عجب کاری! این از کجا راه را پیدا کرد؟! این دفعه رفت او را در بیرون شهر انداخت، باز به خیال اینکه خیال خودش را راحت کرده. روز دیگر آمد سر سفره نشست، باز این گربه آمد گفت «مو». خدایا این را چکار بکنم؟ به شر این گرفتار شده ام! آخرش گفت من یک بلایی به سر تو بیاورم که دیگر نتوانی بیایی. رفت تخته ای درست کرد و روی آن را قیراندود کرد و پای گربه را روی این قیرها محکم کرد و او را برد در رودخانه ای روی آب رها کرد. گربه هم رفت. اتفاقا حاکم وقت در کناری نشسته بود و داشت این رود « نیل » را تماشا می کرد، یک وقت از دور دید یک موجودی دارد به این سو می آید. وقتی نزدیک شد به غواصان گفت ببینید آن چیست، بروید آن را بیاورید. غواصان رفتند نزدیک دیدند یک گربه است، ولی امر بود باید می آوردند، گربه را سالم آوردند تحویل دادند. حدس زدند، گفتند هر که هست مزاحم این گربه شده. پای او را از قیرها باز کردند، بعد برداشت حکمی نوشت و به گردن این گربه انداخت که: «حکم پادشاه است، از این ساعت این گربه در هر خانه ای که رفت هیچ کس حق ندارد مزاحمش بشود (به یمن اینکه شاه نجاتش داده). بعد از چند روز آن صاحبخانه نشسته بود و سفره را پهن کرده بود، گربه آمد گفت «مو»، ولی (دید) این دفعه یک چیزی هم به گردنش دارد. چیزی جلوی گربه انداخت و آرام آن نخ را از گردنش باز کرد، دید یک ابلاغ هم دارد، ابلاغ خیلی محکمی، گفت تا حالا که ابلاغ نداشتی ما از عهده تو بر نمی آمدیم، حالا که دارای ابلاغ و حکم هم شده ای، ما بعد از این تسلیم جناب شما هستیم!

مسأله تمرد و ایستادگی در مقابل حق، تا اگزیستانسیالیسم نیامده بود لااقل فلسفه نداشت، حالا دارای فلسفه هم شده است که بله این جور باید بود. این تکبر بر خدا و ایستادگی در برابر خدا و «نه» گفتن در مقابل ذات حق، ضد انسانی ترین چیزهاست. من در مقالاتی تحت عنوان «سیری در نهج البلاغه» به مناسبتی رسیدم به همین جا که اصلا این مسأله ترک دنیا و دنیاپرستی در نهج البلاغه بر چه اساسی است، که این بر می گردد به امر کمال انسان و به اینکه اگر انسان نباید در مقابل مادیات تسلیم باشد و نباید بنده مادیات باشد، چه فرق می کند، بنده بودن بنده بودن است، اگر انسان بنده خدا هم باشد بالاخره بندگی بندگی است، در آنجا بحث خوبی شده است.
عزیز و کریم واقعی خداست، العزیز اوست و الکریم اوست. کسی در مقابل خدا خودش را عزیز و کریم بداند این همان عصیان در مقابل حق و تکبر بر ذات پروردگار است، آخرین نتیجه اش همین است که قرآن در آیات 43 تا 49 سوره دخان ذکر می کند: «ان شجرة الزقوم* طعام الاثیم* کالمهل یغلی فی البطون* کغلی الحمیم* خذوه فاعتلوه الی سواء الجحیم* ثم صبوا فوق رأسه من عذاب الحمیم* ذق انک انت العزیز الکریم، مسلما درخت زقوم، خوراک گناه پیشه است، مانند مس گداخته است که در شکم ها می جوشد، مانند جوشیدن آب جوشان، (ندا آید:) او را بگیرید و به میان دوزخ بکشانید، آن گاه روی سرش از عذاب آب جوشان بریزید، بچش که تو (به خیال خود) همان نیرومند گرامی هستی».

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:08 PM
تأمین منافع منافقین بعد از وفات پیامبر

نکته ای علامه طباطبایی ذکر کرده اند و نکته خوبی هم هست و آن این است: مسأله ای که فوق العاده نظر را جلب می کند این است که چطور است که منافقین تا پیامبر اکرم زنده هستند تحریکات می کنند ولی پیغمبر که از دنیا می رود و دوره خلافت خلفا می رسد دیگر نامی از این منافقین نیست؟ منافقین کوچکترین تحریک و دسیسه کاری در دوره خلفا نکردند. اینها چطور یکمرتبه مومن و عابد شدند؟! تا پیغمبر زنده بود، اینها مومن واقعی نشدند ولی آیا پیغمبر که از دنیا رفت، یکمرتبه اینها مومن واقعی شدند و یا اینها در دوره خلافت، منافع خودشان را تامین یافته دیدند و از این جهت صدایشان خوابید؟

این خودش مساله فوق العاده ای است که تا پیغمبر زنده است اینهمه صدای اینها هست که در خود قرآن کریم منعکس است ولی پیغمبر که از دنیا می رود، یکمرتبه گویی چنین افرادی اصلا وجود نداشته اند و اصلا دیگر در تاریخ اسلام اسمی از منافقین برده نمی شود. این نشانه این است که در اثر وفات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و برقراری خلافت، جریان شکلی پیدا کرد که منافقین منافع خودشان را تأمین یافته دیدند، این بود که دیگر اسمی و صدایی از آنها نبود. این مطلب حتی در مورد منافقین مدینه صادق است و در مورد منافقین مکه، امثال ابوسفیان تاریخچه خیلی روشنی دارد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:09 PM
توجه اسلام به جو سالم جامعه

قرآن کریم تکیه فراوانی روی این مسأله دارد که جو جامعه اسلامی نباید جو تهمت و بهتان و افترا و بد گویی باشد. مردم مسلمان موظفند که هر وقت چیزی در مورد برادران و خواهران مسلمان خود شنیدند، مادامی که به سرحد یقین قطعی، نه ظن و گمان، نرسیده اند که جای شک و شبهه نباشد، و یا بینه شرعی اقامه نشده است، آنچه می شنوند، به اصطلاح معروف «از این گوش بشنوند و از گوش دیگر بیرون کنند» و به تعبیر دیگر همانجا که می شنوند دفن کنند، و حتی به صورت اینکه «من شنیدم» هم نقل نکنند، نه تنها به صورت یک امر قطعی نقل نکنند، حتی اینطور هم نگویند که «من چنین چیزی شنیده ام». همین گفتن «شنیدم» هم «پخش» است و اسلام از پخش این نوع خبرهای کثیف و ناپاک و آلوده ناراضی است. مخصوصا یک جمله در ذیل دارد که می فرماید: «و الله یعلم و انتم لا تعلمون، و خدا می داند و شما نمی دانید». می خواهد بفرماید که شما نمی دانید این جنایت، چقدر جنایت بزرگی است و طبعا هم نمی دانید که عقوبت این جنایت چقدر بزرگ است.

اسلام می خواهد که محیط و جو جامعه اسلامی بر اساس اعتماد متقابل و حسن ظن و ظن خیر و بر اساس خوب گویی باشد نه براساس بی اعتمادی و بدگمانی و بدگویی، و لهذا اسلام غیبت را آنچنان حرام بزرگی دانسته است که تعبیر قرآن این است: «و لا یغتب بعضکم بعضا أیحب احدکم ان یأکل لحم اخیه میتا، و کسی از شما غیبت دیگری نکند، آیا کسی از شما دوست دارد گوشت برادر مرده اش را بخورد؟» (سوره حجرات آیه 12). بدین معنا آنکه از کس دیگر غیبت می کند در واقع دارد گوشت او را می خورد در حالی که او مرده است. روی همین اساس است که قرآن با بیانات گوناگون، این مطلب را تأکید و تکرار می کند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:09 PM
توجه به گناه؛ لازمه توبه و ندامت

گاهی انسان یك كاری میكند، بخیال اینكه برایش سود دارد. بعد از اینكه آن را انجام میدهد یك وقت می بیند كه این كار برایش مثلا ده هزار تومان ضرر داشته است. وقتی كه می فهمد این كارش اشتباه بوده است، می گوید: آخ! و انگشتان سبابه اش را می گزد، ای وای! چرا من این كار را كردم؟! اسم این را می گذارند پشیمانی، ناراحتی، كه گاهی می گویند: آقا! یك كاری كردم و الان بقدری پشیمانم كه اگر پشیمانی شاخ میداشت، من شاخ در آورده بودم! شرط اول توبه كردن چنین پشیمانی و ندامتی است. خدای ناخواسته لب به یك حرام مثلا شراب آلوده ای زده ای، یكدفعه فكر میكنی كه آخر قرآن درباره شرابخواری چه گفته است؟ قرآن گفته است. «یا ایها الذین آمنوا انما الخمر و المسیر و الانصاب و الازلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه لعلكم تفلحون، ای مومنان! حق این است که شراب و قمار و بت های نصب شده و تیرهای بخت آزما، پلیدی (و) از عمل شیطان هستند، پس از آنها دوری کنید تا رستگار شوید» (مائده/90).
شراب، قمار و آن كارهای بت پرستی، پلیدی است، اگر صلاح و سعادت و رستگاری می خواهید از اینها دوری بجوئید. شرابخواری با سعادت و رستگاری جور در نمی آید. قماردر اسلام حرام است، از گناهان كبیره است ، به هر شكلی كه می خواهد باشد مسلمان قمار نمی كند. این چه مسلمانی ای است كه من و شما داریم و كبائر محرمات اسلامی را هم مرتكب می شویم؟ قرآن دیگر چقدر در مورد همین معصیت رایج میان ما، یعنی غیبت كردن و تهمت زدن داد بكشد؟! بخدا قسم انسان از اینهمه تهمتهائی كه میان مردم است تعجب می كند. می دانید تهمت یعنی چه؟ ما دو تا گناه كبیره درجه یك داریم، یكی از آنها دروغ گفتن است و دیگری غیبت كردن. گناه كبیره یعنی گناهی كه انسان بوسیله آن استحقاق جهنم رفتن را پیدا می كند.

«لا یغتب بعضكم بعضا ا یحب احدكم ان یأكل لحم اخیه میتا، غیبت یكدیگر را نكنید آیا هیچیك از شما دوست دارد كه گوشت برادر مسلمانش را در حالی كه مرده است بخورد؟!» (حجرات/12). گوشت مرده چقدر تنفر آور است، خصوصا اگر انسان مرده را بشناسد و دوستش بوده باشد. دیگر بالاتر از این تعبیر هم هست؟ تهمت یعنی دروغ بعلاوه غیبت. یعنی دو گناه كه با همدیگر توأم شوند، اسمش می شود تهمت، و چقدر در میان ما تهمت زدن رائج است و بعضی از ما كه می خواهیم مقدسی بكنیم، یك "می گویند" اول حرفمان می آوریم. مثلا شخصی به یك نفر تهمتی زده، می خواهیم از گردن خودمان رد بكنیم خیال می كنیم كه سر خدا را هم می شود كلاه گذاشت! می گوئیم: می گویند فلانی چنین است، می گویند فلان جا چنین است. دیگری از ما می شنود و در جای دیگر می گوید: می گویند چنین، و بعد می گوید خوب من كه نگفتم، من میگویم دیگران گفته اند كه اینطور است.
قرآن جلوی این را هم گرفته است، این را هم یك گناه بزرگ شمرده است، می گوید: «ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشة فی الذین آمنوا لهم عذاب الیم ، کسانی که دوست دارند زشتکاری در حق مومنان شایع شود، برای آنها در دنیا و آخرت عذابی پردرد خواهد بود» (نور/19). آنان كه دوست دارند در میان مردم زشتی درباره فرد مؤمنی، افراد مؤمنی ، یك مؤسسه ایمانی شیوع پیدا كند برایشان عذاب دردناكی است. اگر از یك احمقی یا مغرضی، یا كسی كه معلوم است كه ریشه حرفش در كجاست درباره كسی حرفی شنیدید حق ندارید بگوئید «شنیده ام»، «می گویند». خود این «می گویند» ها اشاعه دادن فحشا است و گناهان دیگر همین طور، آنكه چشم چرانی می كند، به ناموس مردم خیانت می كند، باید بداند كه پیغمبر فرمود: « زنی العین النظر، زنای چشم، چشم چرانی است». همین طور آنكه نماز را ترك كرده، آنكه روزه را ترك كرده است.

من نمی دانم ما چه جور مسلمانهائی هستیم؟! انسان خجالت می كشد در ماه رمضان در این خیابانها راه برود، علنی سیگارها را گوشه لبشان گذاشته اند و راه می روند! یكی را می بینی كه در ماشین نشسته و سیگار هم گوشه لبش است. هر سال هم شهربانی اعلام می كند كه كسی حق ندارد متعرض روزه خوارها بشود، خود شهربانی اقدام می كند. ما هم ندیده ایم كه پاسبانی به یك روزه خوار تذكر بدهد. روزه خواری علنی، هتك حرمت اسلام است، این عمل یعنی فحش دادن به قرآن یعنی فحش دادن به پیامبر اکرم. اگر می خواهی روزه بخوری برو در خانه ات بخور. اگر روزه را در خانه ات بخوری، یك گناه كبیره كرده ای، ولی وقتی روزه را علنی در خیابانها می خوری، علاوه بر اینكه روزه خواری، فحش هم به اسلام داده ای .

برای توبه كردن اول باید یك توجهی به غیبتهای خودمان بكنیم، توجهی به شرابخواریهای خودمان بكنیم، توجهی به تهمت زدنهای خودمان بكنیم، توجهی به قمارهای خودمان بكنیم، توجهی به چشم چرانیهای خودمان بكنیم، خانمها توجهی به لخت بودنهایشان بكنند. پیغمبر اكرم (ص) فرمود: من در معراج زنهائی را دیدم كه آنها را از موهایشان آویخته بودند و با تازیانه های آتشین می زدند. متحیر از جبرئیل پرسیدم اینها چه كسانی هستند؟! جبرئیل گفت: زنانی از امت تو كه مویشان را از نامحرم نمی پوشانند. آنوقت كه بی حجابی نبود ولی پیغمبر به چشم باطن دید. (اینها از هزار و چهارصد سال پیش در كتابها هست). گفت زنانی را دیدم كه از پستانهایشان آویخته بودند، پستانشان را شلاق می زدند، زنانی كه چنین و چنان بوده اند. چه كسانی بودند؟ فرمود: بمن گفتند اینها زنانی از امت تو هستند كه بدنشان را به مردم ارائه می دهند. آخر این چهار روز دنیا چقدر برای انسان ارزش دارد كه انسان خود را تا ابد به عذاب الهی گرفتار كند؟ بخدا قسم راست است. به اصطلاح "مو لای درزش نمی رود". آخر پرده دری تا كی؟ علیه خدا قیام كردن تا كی؟ به پیغمبر اسلام فحش دادن تا كی؟ حالا فحش لفظی باشد یا كتبی.

آدم چه بگوید كه در این مملكت كتاب منتشر می شود كه سر تا پایش فحش صریح به پیغمبر اسلام است و شماره رسمی هم پشتش خورده است، اجازه نشر هم به آن داده اند! بخود بیائید، یك ذره فكر كنید، غفلت تا كی؟ «ا لم یأن للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق، آیا برای کسانی که ایمان آورده اند وقت آن نرسیده است که دل هایشان به یاد خدا و آن حقیقتی که نازل شده (قرآن) نرم و خاشع گردد» (حدید/16). آیا نرسیده آن وقتی كه این دلهای ما خشوع پیدا كنند، خاشع شوند، نرم شوند برای یاد خدا و به این قرآن حقی كه از جانب خدا نازل شده است، اعتنائی بكنیم؟ به تعلیماتش توجهی بكنیم؟ هی محرم بیاید، دلمان حداكثر به این خوش باشد كه میرویم در جلسه ای شركت می كنیم و قطره اشكی می ریزیم. والله اینها كافی نیست. باید یك فكر اساسی بحال خودمان و اسلاممان بكنیم، بچه هایمان از دست رفتند، پسرهایمان از دست رفتند، دخترهایمان از دست رفتند، جامعه مان از دست رفت، یك فكری بكنیم، توبه بكنیم.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:10 PM
توریه

بعضی به خیال خودشان می خواهند «توریه» کنند و حال آنکه توریه در جایی است که دروغ لازم است یعنی از نگفتنش مفسده برمی خیزد، مثل این که کسی آمده و یک کاردی هم به دست دارد و می خواهد ( به نا حق ) کسی را بکشد و می پرسد فلان کس اینجاست یا نه؟ باید گفت اینجا نیست. در اینجا می گویند برای اینکه عادت به دروغ گفتن نکنی در دلت غیر از آن چیز را خطور بده، بگو «نیست» و در دلت خطور بده که در «اینجا» نیست. نه اینکه انسان هر دروغی که دلش می خواهد بگوید و توریه کند. به بچه ها می گوید " بگویید نیست"، ولی بچه ها! وقتی می گویند نیست یعنی در این درگاهی اتاق نیست. اینجا که می توانی راست بگویی چرا توریه می کنی؟

توریه مشروع
من بعضی اشخاص واقعا متدین را می بینم که همیشه دروغ می گویند و همیشه هم توریه می کنند، یعنی هیچ وقت واقعا نمی خواهد یک حرفی بزند که قصدش هم دروغ گفتن باشد و به نیت دروغ بگوید. دروغ می گوید ولی به صورت توریه. استاد هم شده و آنچنان در توریه کردن استاد است که مطلب را به گونه ای می گوید که شما یک چیزی می فهمید، اگر روزی بفهمید قضیه این جور نبوده و به او بگویید چرا گفتی، می گوید من قصدم از این جمله مطلب دیگری بود، یعنی مطلب را یک جور می گوید، به قلبش خطور می دهد که مقصود چیز دیگر است، ولی طرف ظاهر لفظ را می فهمد. برای طرف فرق نمی کند که شما به این قصد بگویید یا به قصد دیگری، به هر حال او گمراه می شود.

چرا نباید دروغ گفت؟ برای اینکه مردم گمراه می شوند. توریه در جایی است که دروغ گفتن واجب است، یعنی اگر راست بگویید از این راست فتنه بزرگ برمی خیزد، آنوقت مجبورید دروغ بگویید برای اینکه جلو فتنه بزرگی را بگیرید. مثال معروفی ذکر می کنند: فرض کنید یک آدم دیوانه یا شبه دیوانه ای به شخصی حمله کرده و واقعا هر جا گیرش بیاید با آلت قتاله تکه تکه اش می کند. آن شخص فرار می کند، خودش را در منزل شما می اندازد و در اتاقی مخفی می شود بعد او با همان آلت قتاله می رسد و می گوید که او در این خانه است یا نه؟ اگر راست را بگویید می آید خون ناحقی را می ریزد. خدمت به هر دو نفر- آن کسی که قصد قتل دارد و آن دیگری- و خدمت به جامعه مسلمین این است که انسان بگوید نه. اما اینجا می گویند توریه کن. تو مجبوری بگویی نه، ولی برای اینکه روحت به دروغ گفتن عادت نکند و آلوده به خیال دروغ نشود، در این یک مورد استثنایی- که در عمر یک یا دو بار ممکن است برای انسان پیش بیاید- مثلا وقتی می گوید که آیا تو او را دیدی، بگو نه، مقصود این است که دیروز ندیدم. در دلت آن را خطور بده و لفظت را چنین بگو برای اینکه روحت عادت به انحراف نکند، در کجا؟ در جایی که مجبوری خلاف بگویی، یعنی در جایی که از راستی فتنه برمی خیزد، نه اینکه انسان در هر موردی که منافع خودش اقتضا می کند دروغ بگوید همیشه به شکل توریه، یعنی مطلبی را بگوید که طرف از لفظ یک مطلب می فهمد و او در دلش چیز دیگری را خطور می دهد. آن همان دروغ است و با دروغ اگر توریه در شکلی که بعضی از مردم عمل می کنند- نه در آن موردی که من گفتم - راست باشد ما خدا را بیچاره کرده ایم یعنی کار خودمان را کرده ایم، از قانون هم فرار کرده ایم.

این رباهایی که ما می خوریم و شکل شرعی به آن می دهیم اگر اینها واقعا درست باشد خدا و قرآن راجع به ربا در سوره بقره آیه 279 گفته است: «لاتظلمون و لاتظلمون؛ نه ستم می کنید و نه ستم می بینید» و..... اگر این قضایا با این کلاههای شرعی درست شدنی باشد ما خدا را خوب بیچاره کرده ایم، یعنی برخلاف آنچه که او می خواسته نشود، راه برایش پیدا و کار خودمان را کرده ایم، حرف هم نتوانسته به ما بزند، این به معنای بیچاره شدن خداست ولی خدا را نمی شود بیچاره کرد، سر خدا هم نمی شود کلاه گذاشت «و انا ظننا ان لن نعجز الله فی الارض؛ و ما اعتقاد داریم که هرگز نمی توانیم خدا را در زمین عاجز کنیم» (جن/12). روح قضیه بر می گردد به اینکه دیگر یقین کردیم که سر خدا نمی شود کلاه گذاشت، یعنی ای بشر! شما هم مثل اینها گاهی می خواهید سر خدا کلاه بگذارید، بدانید که سر خدا نمی شود کلاه گذاشت، «ولن نعجزه هربا؛ هرگز نمی توانیم با فرار او را عاجز کنیم» (جن/12)، از قانون خدا فرار کنیم که اساسا مصداق آن نباشیم. مثل اینکه انسان می داند که اگر فلان چیز را ببیند برایش تکلیف ایجاد می شود، می گوید اگر من فلان موضوع را ببینم و نکنم که خلاف شرع است، چشمانم را می بندم که نبینم. با این «چشمانم را ببندم تا نبینم» دیگر من فرار کردم و تکلیف ندارم چون من چشمهایم را بستم که اصلا نبینم.

یک وقتی با یکی از دوستان داشتیم در خیابان می گذشتیم تابلوهایی را دیدم که علائمی در آنها بود من به او گفتم اینکه می بینی تمام خیابانها را پر کرده اند از اینکه فلان چیز در 9 اسفند 9 درصد، در 29 اسفند 19 درصد و ... حقه بازی های است که عده ای این کار را می کنند برای اینکه عدد 9 را زیاد به کار ببرند. عدد 9 با عدد 8 از نظر ما فرق نمی کند ولی یک گروهی هستند که می دانید عدد 9 شعارشان است، بعد به یک عده خارجی می گویند ببینید! تمام ایران تابع شعار ما هستند و هر سال هم این کار تکرار می شود. نگاهی کرد و گفت: بهتر است اینها را برای من نگویید، برای انسان تکلیف زیاد می شود! یعنی چه نگویید؟! «نگویید تکلیف زیاد می شود» همان «نعجز هربا» است یعنی با فرار خدا را بیچاره می کنیم، نمی گذاریم برایمان تکلیف درست بشود ولی این جور نمی شود «از تکلیف قرار کرد».

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:11 PM
توریه از نظر اسلام و کانت
مسئله دروغ مصلحت آمیز که سعدی شاعر ایرانی هم آورده است و در فقه ما آمده است. آیا دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است یا نه؟ سعدی می گوید: دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است، و آن داستانی هم که ذکر کرده است، نشان می دهد که درک سعدی از این مسئله درک خوبی بوده است. می گوید: شخصی را آورده بودند پیش پادشاهی. پادشاه فرمان داد که بروند گردنش را بزنند. او وقتی مأیوس شد از اینکه زنده بماند شروع کرد به فحش دادن، ولی پادشاه نمی شنید، پرسید چه می گوید؟ وزیر گفت: می گوید: «الکاظمین غیظ و العافین عن الناس، فرو برندگان خشم و عفوکنندگان مردم» (سوره آل عمران، آیه 134)؛ آیه در مقام توصیف متقین است. یک کسی که آن جا دنبال این بود که نقطه ضعفی در این وزیر پیدا کند و او را معلق نماید و خودش به جای او وزیر بشود گفت: در حضرت پادشاهان نشاید امثال ما را دروغ گفتن. او دارد به پادشاه فحش می دهد، تو می گویی دارد آیه قرآن می خواند؟! شاه گفت: دروغ او از راست تو بهتر است (البته این ها داستان است که او ساخته برای اینکه حقیقتی را گفته باشد) دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است. یعنی او با یک دروغ، جانی را نجات داد و تو با یک راست، جانی را بیشتر به خطر می اندازی.
اساسا آیا این درست است که دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است؟ در این جا باید بین دروغ مصلحت آمیز و دروغ منفعت خیز فرق گذاشت. خیلی افراد، دروغ منفعت خیز را با دروغ مصلحت آمیز اشتباه می کنند یا می خواهند اشتباه بکنند. دروغ مصلحت آمیز یعنی دروغی که فلسفه خودش را از دست داده و فلسفه راستی را پیدا کرده است، یعنی دروغی که با آن انسان حقیقتی را نجات می دهد. ولی دروغ منفعت خیز یعنی انسان دروغ می گوید که خودش سودی برده باشد. مسئله مصلحت با مسئله منفعت نباید اشتباه بشود.
مصلحت، دائر مدار حقیقت است. مصلحت و حقیقت دو برادر هستند که از یکدیگر جدا نمی شوند. مصلحت یعنی رعایت حقیقت را کردن نه رعایت سود خود را کردن، که این منفعت است. افرادی دروغ می گویند، دروغی به منفعت خودشان. می گوئید چرا دروغ گفتی؟ می گوید دروغ مصلحتی گفتم. برای اینکه شندرغاز بیشتر سود ببرد دروغ می گوید و می گوید دروغ به مصلحت گفتم. این مصلحت نیست، دروغی است مثل همه دروغهای دیگر. پس این مطلب اشتباه نشود: دروغ مصلحت آمیز غیر از دروغ منفعت خیز است. مسئله دیگر این است که همین طور که کانت این سخنش را جوری گفته است که لازمه اش این است که راست را همیشه باید گفت بدون توجه به نتیجه اش و دروغ را هرگز نباید گفت بدون نتیجه اش (چون به قول کانت فرمان وجدان، مطلق است و آن فرمان عقل است که مشروط است؛ فرمان وجدان، اگر و مگر و مصلحت و از این حرفها سرش نمی شود). همین طور عده ای و بیشتر زرتشتیها این را بر سعدی عیب گرفته اند که سعدی بدآموزی کرده است.
در مقاله ای که یکی از فضلای خودمان نوشته بود آمده بود در هندوستان بعد از آنکه انگلستان آن جا را احتلال کرد و مدارس آن جا زیر نظر آن ها اداره می شد گفته بودند سعدی را درس ندهید برای اینکه او بدآموزی کرده، گفته است دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است و این، بچه ها را از حالا در راستگویی سست می کند. ببینید چه مردم خوبی هستند! این در دلشان به حال مردم هند سوخته است که نمی خواهند بچه هایشان آنگونه تربیت بشوند بلکه می خواهند راستگو باشند و حتی دروغ مصلحت آمیز هم نگویند. ولی رندان فهمیدند که این ها جلوی تدریس سعدی را در مدرسه ها گرفتند نه برای این است، بلکه برای آن است که سعدی در دیباچه کتاب گلستان می گوید:
ای کریمی که از خزانه غیب *** گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم *** تو که با دشمنان چنین نظر داری ( گبر = مجوس، ترسا = مسیحی )
از اول تو سر بچه ها می کنند که ترساها دشمن خدا هستند. اینها نمی گفتند که به بچه های فارسی زبان در هندوستان سعدی را درس ندهید برای این شعرش، می گفتند سعدی را درس ندهید چون بدآموزی کرده، گفته دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است و این بچه هایتان را فاسد می کند. اصلا تعلیمات سعدی به درد نمی خورد! زرتشتیها هم برای همین کلمه سعدی گفته اند سخنان او به درد نمی خورد. سعدی صد در صد ایرانی افتخار ایرانی، در کمال صراحت می گوید گبر و مجوس دشمن خداست. به این دلیل "پورداوود" می گفت سعدی به درد نمی خورد، او بدآموزی می کند چون گفته دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است. اینجا هم رندان زود فهمیدند که عیب سعدی این نبوده، عیب او این بوده که گفته: «گبر و ترسا وظیفه خورداری» و گبر را دشمن خدا دانسته است. منتها از این، سخن نمی گویند، آن جا می خواهند دق دلشان را سر سعدی بیرون بیاورند.
به علاوه اساسا خیلی عجیب است این حرف از جناب کانت و از هر کس که چنین حرفی زده باشد. چطور ممکن است انسان معتقد باشد به این مطلب که راست را باید گفت ولو اینکه راست فلسفه خودش را به کلی از دست بدهد؛ راستی را که منشأ جنایتها در دنیا می شود باید گفت، دروغی را که جلو جنایتها را در عالم می گیرد و جان ها و حقیقتهایی را نجات می دهد نباید گفت! آیا وجدان چنین حکمی می کند؟! اگر کسی درباره راست و دروغ تجربه داشته باشد این حرف را نمی زند. گاهی بعضی از حرفها را یک آدمهایی می زنند که در آن زمینه تجربه ندارند. مثلا آدمی که در عمرش پایبند راستگویی نبوده و همیشه دروغ گفته است، اگر از او بپرسید آیا چنانچه مصلحت ایجاب کند می توان دروغ گفت؟ می گوید هیچ وقت نباید دروغ گفت، اصلا نباید دروغ گفت؛ چون به عمرش راست نگفته که بعد ببیند در مواردی واقعا از راستی مفسده برمی خیزد. چون اینجور نیست؛ حرفش هم با واقعیت تطبیق نمی کند. یک آدمی که تجربه دارد یعنی در عمرش راستگو بوده است، یک راستگوی واقعی می فهمد که در مواردی راستی فلسفه خودش را از دست می دهد.
در فقه اسلامی هم غیبت و دروغ هر کدام موارد استثنائی دارند و حق هم این است. مثلی می آورند که شخصی از دکان مرغ فروشی، خروسی خرید – به قیمتهای قدیم – دو قران، خروس خیلی خوبی که بیشتر از این هم می ارزید. رفت خانه اش. تا وارد شد زنش گفت این چیست که آورده ای؟ گفت: خروس. گفت: یک آدم باغیرت هم خروس می آورد در خانه؟! آدمی که زنش در خانه اش است. زود صورتش را پوشید و خودش را مخفی کرد، گفت من هرگز حاضر نیستم در خانه ای که جنس نر وجود داشته باشد زندگی کنم. یا این باید باشد یا من، دیگر از کنج خانه بیرون نمی آیم. مرد گفت: خروس که عیبی ندارد، انسان را گفته اند. گفت: نه، آدم باغیرت خروس هم در خانه نمی آورد. خیلی خوشحال شد، گفت: الحمدلله چقدر زن ما باعفت و با عصمت است. خروس را برد نزد مرغ فروش و گفت: اگر ممکن است این را بگیرید و دو قران ما را پس بدهید. گفت: چرا؟ اتفاقا این خروس بیشتر می ارزد، دو قران و ده شاهی می ارزد، ما ده شاهی هم به شما تخفیف دادیم. گفت: به هر حال من نمی خواهم. گفت: اگر خیال می کنی ممکن است به تو دروغ گفته باشم بدان که حتما بیشتر می ارزد. گفت: نه، به آن علت هم نیست، می دانم بهتر است ولی نمی خواهم. گفت: جرا نمی خواهی؟ گفت: حالا چه کار داری که من چرا نمی خواهم. این هم لج کرد و گفت: تا علتش را نگویی من خروس را از تو پس نمی گیرم. گفت: پس یک قران به من بده. گفت: تا راستش را نگویی، ده شاهی هم بگویی من از تو قبول نمی کنم. باید حقیقت را بگویی.
گفت: حقیقت این است که زن من خیلی با عفت و عصمت است و حاضر نیست یک خروس را در خانه راه بدهد. مرغ فروش زود خروس را گرفت و دو قران را به او داد و گفت: این دو قران را بگیر ولی یقین داشته باش که زنت زن بدعملی است. اگر زن با عفت و عصمتی بود این جور حرف نمی زد. این حرف حرف یک زنی است که اصلا عفت و عصمت ندارد که این جور گزاف و گز نکرده به اصطلاح پاره می کند. زنی که واقعا با عفت و عصمت باشد هیچ وقت از خروس رو نمی گیرد. اینکه انسان آن جا هم که راستی واقعا فلسفه خودش را صد در صد از دست می دهد و از راستی انسان دریای خون جاری می شود، بگوید در این جا هم باید راست گفت، همان رو گرفتن از خروس است. منتها در اینجا اسلام سخن دیگری هم گفته است که نکته خیلی بزرگی است. می گوید برای اینکه روحت عادت نکند به دروغ گفتن، در آن جا که اجبار پیدا می کنی چیزی به ذهنت خطور بده و به زبانت چیز دیگری بیاور و تا اجبار نباشد نمی توانی چنین کنی.
همانطور که بیان شد دروغ منفعت خیز را با دروغ مصلحت آمیز اشتباه نکنید. فقه اسلامی می گوید: آن جا که مصلحت است و از یک راستی مفسده ها برای جامعه بپا می شود (مثلا جاسوسهای دشمن در پی افراد مظلومی دارند خانه به خانه می گردند. از تو می پرسند. می گویی من آدم راستگویی هستم باید به آنها اطلاع بدهم کجا هستند. تو جانی هستی نه راستگو) آنجا که مجبور هستی به خاطر یک مصلحت و نه به خاطر منفعت دروغ بگویی، برای اینکه ذهنت کج نشود و عادت نکند به انحراف، یک چیزی به ذهنت خطور بده و به زبانت چیز دیگری بیاور. مثلا وقتی می گوید ندیدی؟ بگو نه، ولی مقصودت از نه در ذهنت خطور بده یک چیز دیگری را. مستقیم ذهنت را با دروغ مواجه نکن که ذهنت عادت نکند به دروغ گفتن. اسم این «توریه» است.
امام علی علیه السلام از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند که فرمود: «لایستقیم ایمان عبد حتی یستقیم قلبه و لایستقیم قلبه حتی یستقیم لسانه، ایمان بنده استوار نمی شود مگر اینکه قلبش استوار گردد و قلبش استوار نمی گردد مگر اینکه زبانش استوار گردد. ( سفینةالبحار، ج2، ص510: نهج البلاغه فیض الاسلام،خ174، ص 567 ) حالا بعضی هم دائما دروغ می گویند و اسمش را می گذارند توریه. ما با این جور افراد کاری نداریم، حقیقت را می گوییم.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:11 PM
تهمت و تهمت زن از نظرآیات و روایات

تهمت زدن به بى گناه از زشتترین كارهائى است كه اسلام آن را به شدت محكوم ساخته است، آیات قرآن و روایات متعدد اسلامى كه در باره این موضوع وارد شده نظر اسلام را در این زمینه روشن مى سازد. خداوند در سوره نساء آیه 211 قرآن می فرماید: «مَن یَكْسِب خَطِیئَةً أَوْ إِثماً ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بهْتَناً وَ إِثْماً مُّبِیناً، و كسى كه خطا یا گناهى مرتكب شود سپس بیگناهى را متهم سازد بار بهتان و گناه آشكارى بر دوش گرفته است».
یکی از مسائلی که در قرآن کریم بسیار بر آن تاکید شده و گناهی بسیار بزرگ به حساب آورده شده است، تهمت زدن خصوصاَ تهمت زدن به زنان است: «ان الذین یرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا فی الدنیا و الاخره و لهم عذاب عظیم، آنان که به زنان عفیف غافل تهمت می زنند (زن غافل یعنی بی خبر از همه جا که در خانه خود نشسته است)، در دنیا و آخرت مشمول لعنت الهی هستند و برای اینها عذاب بزرگی است» (سوره نور، آیه 23).
«یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم و ارجلهم بما کانوا یعملون، آن روزی که زبانها و دستها و پاهای آنان علیه ایشان به اعمالی که مرتکب شده اند شهادت می دهند» (سوره نور، آیه 24). همچنین می فرماید:«وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِناتِ بِغَیْرِ ما اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَإِثْماً مُبِیناً، و كسانى كه مردان مؤمن و زنان مؤمن را بى آن كه گناهى كرده باشند مى آزارند بهتان و گناه آشكارى را به دوش مى كشند (احزاب ،58).
امام صادق علیه السلام از حكیمى چنین نقل مى كند : «البهتان على البرىء اثقل من جبال راسیات، تهمت زدن به بى گناه از كوههاى عظیم نیز سنگین تر است! تهمت زدن به افراد بى گناه با روح ایمان سازگار نیست چنانكه از امام صادق علیه السلام نقل شده: «اذا اتهم المؤمن اخاه انماث الایمان فى قلبه كما ینماث الملح فى الماء، كسى كه برادر مسلمانش را متهم كند، ایمان در قلب او ذوب مى شود همانند ذوب شدن نمك در آب». در حقیقت بهتان و تهمت، بدترین انواع دروغ و كذب است، زیرا هم مفاسد عظیم كذب را دارد، و هم زیانهاى غیبت و هم بدترین نوع ظلم و ستم است.
و به همین خاطر از پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله و سلّم نقل شده كه فرمود: «من بهت مؤمنا او مؤمنة او قال فیهما ما لیس فیه اقامه الله تعالى یوم القیامة على تل من نار حتى یخرج مما قاله، كسى كه به مرد یا زن با ایمان تهمت بزند و یا در باره او چیزى بگوید كه در او نیست، خداوند در روز قیامت او را بر تلى از آتش قرار مى دهد تا از مسئولیت آنچه گفته است در آید. در حقیقت رواج این كار ناجوانمردانه در یك محیط، سبب به هم ریختن نظام و عدالت اجتماعى و آلوده شدن حق به باطل و گرفتار شدن بى گناه و تبرئه گنهكار و از میان رفتن اعتماد عمومى مى شود.
در حدیثى دیگراز امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمود: «اذا تهم المؤمن اخاه انماث الایمان من قلبه كما ینماث الملح فى الماء، هنگامى كه مسلمانى برادر مسلمانش را به چیزى كه در او نیست متهم سازد ایمان در قلب او ذوب مى شود، همانند نمك در آب»، و نیز می فرماید: «مَنِ اتَّهمَ أخاهُ فی دِینِهِ فلا حُرمَةَ بَینَهُما، هر كس به برادر دینى خود تهمت زند حرمتى میان آن دو به جا نمى ماند». در حدیث دیگر كه امام على بن موسى الرضا از جدش پیامبر نقل كرده چنین آمده است«من بهت مؤمنا او مؤمنة او قال فیه ما لیس فیه اقامه الله تعالى یوم القیامه على تل من نار حتى یخرج مما قاله فیه!، كسى كه مرد یا زن مسلمانى را بهتان زند یا در باره او سخنى بگوید كه در او نیست خداوند او را در قیامت روى تلى از آتش قرار مى دهد تا از عهده آنچه گفته برآید!.
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم یک وقت در حضور اصحاب فرمود: «الا اخبرکم بشر الناس، آیا به شما خبر ندهم که بدترین مردم کیست؟ گفتند: بلی یا رسول الله. فرمود: بدترین مردم آن کسی است که خیر خودش را از دیگران منع می کند و هر چه دارد تنها برای خودش می خواهد. آن هایی که حاضر بودند گمان کردند با این مقدمه دیگر بدتر از این افراد کسی نیست. یک وقت فرمود: آیا می خواهید به شما بگویم از این بدتر کیست؟ صنف دیگری را ذکر فرمود. اصحاب گفتند: خیال کردیم بدتر از این گروه دوم دیگر کسی نیست. بعد فرمود: آیا می خواهید از آن بدتر را به شما بگویم کیست؟ گفتند از این بدتر هم مگر هست؟ آنگاه صنف سوم را فرمود: بدتر از این افراد، مردمان بد زبان فحاش تهمت زن و آبروبرند. اینجا دیگر حضرت توقف کرد، یعنی بدتر از اینها دیگر وجود ندارد.
پیامبر خدا صلى الله علیه وآله می فرماید: «مَن بَهَتَ مؤمناً أو مؤمنةً أو قالَ فیهِ ما لیسَ فیهِ أقامَهُ اللَّهُ تعالى یومَ القیامةِ على تَلٍّ مِن نارٍ حتّى یَخرُجَ مِمّا قالَهُ فیهِ، هر كس به مرد یا زن مؤمن بهتان زند یا درباره او چیزى بگوید كه از آن مبراست خداوند در روز رستاخیز وى را بر تلّى از آتش نگه دارد تا از حرف خود درباره او برگردد. امام على علیه السلام می فرماید:«لا قِحَةَ كالبَهْتِ، هیچ بى شرمى و وقاحتى چون بهتان زدن نیست»، و نیز می فرماید: «البُهتانُ على البَری ءِ أعظَمُ مِن السَّماءِ، بهتان زدن به آدم بیگناه بزرگتر از آسمان است. امام سجّاد علیه السلام می فرماید: «مَن رمى النّاسَ بِما فیهِم رَمَوهُ بِما لیسَ فیهِ، هر كس به مردم عیبى را نسبت دهد كه دارند، مردم به او عیبى را كه ندارد نسبت دهند.
نهى از رفتن به جاهاى تهمت برانگیز
پیامبر خدا صلى الله علیه وآله می فرماید:« أولى النّاسِ بالتُّهْمةِ مَن جالَسَ أهلَ التُّهْمةِ، سزاوارترینِ مردم به تهمت كسى است كه با متهمان و افراد مظنون همنشینى كند. امام على علیه السلام می فرماید: «إیّاكَ ومَواطِنَ التُّهْمةِ والمجلسَ المَظْنونَ بهِ السّوءُ ، فإنَّ قَرینَ السُّوءِ یَغُرُّ جَلِیسَهُ، از (رفت و آمد به) جاهاى تهمت برانگیز و مجالسى كه گمان بد به آنها برده مى شود بپرهیز؛ زیرا دوستِ بد، همنشین خود را مى فریبد» و نیز می فرماید: «مَن وَقَفَ نَفسَهُ مَوقِفَ التُّهْمةِ فلا یلُومَنَّ مَن أساءَ بهِ الظّنَّ، كسى كه خود را در معرض تهمت قرار دهد، نباید كسى را كه به او گمان بد برد، سرزنش كند. همچنین در حدیثی دیگر بیان می کند که: «مَن دَخلَ مَداخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ، هر كه به جاهاى بد رفت و آمد كند مورد بدگمانى و تهمت واقع شود.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:12 PM
جایگاه باطل در عالم خلقت

در سوره نحل آیه 3 قرآن می خوانیم «خلق السموات و الارض بالحق، آسمان ها و زمین را به حق آفرید». او از هر چه با وى شریك مى سازند فراتر است. این در واقع فلسفه خلقت است: آسمان و زمین را به حق آفریده است. نقطه مقابل حق چیست؟ باطل. باطل همان است كه به آن پوچ، بی معنا و بی محتوا می گوییم. هر شی ء بی محتوا را به اعتباری باطل و به اعتباری عبث می گوییم. امروز اصطلاح " بی معنا " بیشتر شایع شده است و من در اینجا از همین اصطلاح رایج استفاده می كنم . دو كلمه "معنی دار " و "بی معنا" از كجا گرفته شده است؟ الفاظی كه بشر در محاورات خود به كار می برد الفاظ معنی دار است و قبلا این لغات را برای معانی ای وضع كرده اند. مثلا اگر می گویم " آب"، این " آ به علاوه ب ساكن" یك معنای قراردادی دارد كه همان ماده سیالی است كه مورد احتیاج انسان است. همین طور است اگر می گویم خانه، زمین و یا آسمان. ولی ممكن است كسی لغتی از خودش بسازد مثل بعضیها كه شوخی می كنند و الفاظی كه هیچ معنی ندارد پشت سر یكدیگر ردیف می كنند و كلمه ای را به كار ببرد كه شما در هر كتاب لغتی هم بگردید آن را پیدا نكنید، چون اساسا معنی ندارد یعنی پوچ و توخالی است، فقط لفظ است و هیچ محتوایی ندارد. این اصطلاح در باب كارها هم كه اموری واقعی هستند به كار می رود. اگر انسان كاری را برای رسیدن به حقیقتی كه مقتضای طبیعت و فطرت انسان است (یعنی كمال انسان به آن بستگی دارد ) انجام دهد این كار "بامعنا" ست.
مثلا یك دانش آموز به مدرسه می رود. برای چه؟ (این " برای " فورا پشت سرش می آید) برای اینكه درس بخواند و باسواد بشود. چرا می خواهد باسواد شود؟ زیرا آدم بی سواد بی خبر است و بسیاری چیزها را نمی فهمد. یك دانش آموز می رود و با معلومات می شود برای اینكه علم پیدا كند. این را می گوییم یك كار " بامعنی "، كاری كه معنی اش هم در آن هست، زیرا این كار مقدمه ای است برای رسیدن به چیزی كه خیر است. این خیرها در نهایت به كجا می رسد؟ به جایی می رسد كه آن خیر، بالذات است و دیگر در آنجا چرا ندارد و منطق الهی و منطق مادی در این جهت تفاوتی ندارند. یك كودك چرا مدرسه برود؟ برای اینكه درس بخواند. برای چه درس بخواند؟ تا دارای سواد و معلومات بشود و بعد رشته ای مثل رشته فنی را انتخاب كند. برای چه رشته فنی را انتخاب كند؟ برای اینكه مهندس شود. برای چه مهندس شود؟ در اینجا دو جنبه فردی و اجتماعی پیدا می كند.
از جنبه فردی اگر مهندس شود ماهی چندین هزار تومان حقوق می گیرد و بعد از آن می تواند یك زندگی خیلی مرفه و خوبی برای خودش ترتیب دهد و خوش زندگی كند. برای چه خوش زندگی كند؟ دیگر "برای" ندارد، در منطق مادی آدم همه چیز را می خواهد برای اینكه در دنیا خوش زندگی كند. در این مسیر كه حركت كنیم بالاخره می رسیم به چیزی كه آن چیز دیگر برای خودش است، یعنی خوشی زندگی فردی در منطق فردی، این دیگر آخرین حد است. همچنین است اگر كسی از راه منطق اجتماعی وارد شود: یك فرد مهندس می شود تا بعد بتواند كارهای خیلی مهم انجام دهد و به جامعه خودش خدمت كند و چنین افرادی می توانند جامعه خود را از جامعه خارجی بی نیاز كنند تا دیگر احتیاج نداشته باشیم هر چیزی را از خارج وارد كنیم و می توانیم مستقل شویم. مستقل شویم كه چه بشود؟ برای چه مستقل شویم؟ برای اینكه جامعه ما هم ترقی كند و ما هم به سطح جامعه های دیگر برسیم و بلكه از آنها هم جلو بیفتیم. برای چه جلو بیفتیم؟ پاسخ داده می شود كه دیگر " برای " ندارد، اینها اموری است كه بشر به فطرت خودش آنها را می خواهد مثل سعادت اجتماع، این دیگر خودش خیر مطلق است. حال كسی را فرض كنید كه با منطق آخرتی محض بخواهد صحبت كند. می گوید فلان كار را می كنم برای اینكه خدا دستور داده است و اگر دستور خدا را اطاعت كنم خدا از من راضی است.
اگر اطاعت كردیم و خدا راضی شد بعدش چه می شود؟ بعد كه خدا راضی شود سعادت دارین (دنیا و آخرت) را به دنبال دارد. فرض كنیم به سعادت دارین نائل شدیم بعدش چه؟ می گوید: دیگر " بعد " ندارد، مگر سعادت هم باید بعد داشته باشد؟ مگر انسان سعادت دارین را كه داشت باز آن را هم باید برای امر دیگری بخواهد؟ این است كه هر منطقی را كه شما دنبال كنید به جایی می رسد كه دیگر آنجا خود بشر می ایستد، اما نه از باب اینكه راه ندارد كه جلو برود، بلكه از باب اینكه به نهایت رسیده است. نقطه مقابل، كار پوچ است، كاری كه همان قدم اولش لنگ می زند. مثالهای متعارفی در این مورد ذكر می كنند. معمولا اغلب اشخاص این نوع اعتیادها را دارند: یكی عادتش این است كه با انگشترش بازی می كند، دیگری عادتش این است كه با تسبیحش بازی می كند و سومی با ریشش بازی می كند. می پرسیم برای چه با ریشت بازی می كنی؟ می گوید الكی. این " الكی " یعنی پوچ، بیهوده. این قبیل كارها از همان قدم اول " برای " ندارد تا به قدم دوم برسد. كاری است كه فقط همان كار است و برای هیچ انجام شده است، كاری است غیرحكیمانه، غیرعاقلانه.
اگر انسان كاری انجام دهد كه اگر از او بپرسند برای چه چنین می كنی، " برای " نداشته باشد، این كار را می گوییم پوچ، باطل. آنجا كه در آخر، امری مثل سعادت فرد مطرح می شود معنایش این است كه این امر یك كمال است. خود كمال دیگر برای انسان مطلوب بالذات است و نه تنها برای انسان بلكه در عالم خلقت كمال، مطلوب بالذات است. قرآن منطقش این است كه خلقت آسمانها و زمین از آن جهت كه منتسب به ذات حق است یك كار پوچ و بیهوده نیست. این یك امر بدیهی است كه هر چیزی وجودش كمال است و نیستی اش نقص. وجود عالم بر عدمش رجحان داشته است یعنی نفس وجود دادن به آن كمال بوده است و علاوه بر این چون عالم ما عالم حركت است و هر موجودی باید تدریجا به منتهای كمال خود برسد پس خدا عالم را خلق كرده است تا موجودات به نهایت كمال خودشان برسند.
قرآن حرفش این است كه نه تنها انسان بلكه همه موجودات قافله ای هستند كه به طرف عالم آخرت حركت می كنند و برای همه آنها عالم آخرت هست. اگر نشئه بعد از این دنیا كه نشئه بقا و جاودانگی است و نشئه ای است كه كشته ها در آنجا به ثمر می رسد نبود، كار این دنیا عبث بود، همان طور كه اگر دوره كشت داشته باشیم و دوره درو نداشته باشیم عبث است. خدا خلقت را به حق آفریده است و خلقت پوچ نیست و معنا دارد. روح آخرت یعنی بازگشت اشیا به سوی خداوند، از خداوند به وجود آمده اند و به خداوند بازمی گردند. اگر از خدا به وجود می آمدند و به خدا باز نمی گشتند، خلقت باطل بود. یك مقدمه برای قیامت همین مساله است كه آفرینش به حق بپا شده است ، آفرینش پوچ و باطل نیست، آفرینش " برای " دارد. اما باید توجه داشت كه این در فكر كوچك ماست كه به سعادت فرد و سعادت اجتماع كه می رسیم در این نقطه می ایستیم، ولی اگر كسی این " برای " ها را خوب تعقیب كند می بیند آن چیزی كه همه " برای " ها به آنجا منتهی می شود خود خداست، آن نهایتی كه وقتی به آنجا می رسند دیگر آنجا نهایت كار است و آنجاست كه همه چیز به پایان می رسد خدای متعال است. خدای متعال خودش حق است و خلقت را كه به حق آفریده است در واقع این گونه است كه خلقت را به سوی خود آفریده است.
در ادامه در سوره تغابن آیه 3 می فرماید: «و صور كم فاحسن صوركم، خدا شما را مصور گردانید و صورت شما را نیكو گردانید». مفسرین این سوال را مطرح كرده اند كه آیا مقصود از صورت در اینجا همان است كه در فارسی به آن " چهره " می گوییم و مقصود آیه این است كه خدا اندامهای انسان مثل چشم را زیبا آفرید؟ این در سوره والتین آیه 4 آنجا كه می فرماید: «لقد خلقنا الانسان فی احسن تقویم، که براستی ما انسان را به نیکوترین ساختار آفریدیم» به تفصیل گفته خواهد شد. مفسرین گفته اند كه مقصود از «وصوركم فاحسن صور كم» این است كه در خلقت شما نیكوترین تعبیه ها را فرمود و هر چیزی به جای خودش نیكوست. «الذی احسن كل شی ء خلقه» (سجده/ 7) هر چیزی نیكو آفریده شده است و مقصود از اینكه نیكو آفریده شده ، این است كه متناسب با آن هدفی است كه برای آن آفریده شده است، هر چیزی كه برای هدفی آفریده می شود نیكو بودنش به این است كه برای آن هدفش هرچه بهتر باشد.
انسان اتومبیل می سازد. بهترین اتومبیل كدام اتومبیل است؟ بهترین اتومبیل آن اتومبیلی است كه هدفهایی را كه منظور از اتومبیل است بهتر تامین كند. یك اتومبیل به عنوان یك وسیله نقلیه به چه چیزهایی نیاز دارد؟ به موتور، ترمز، فرمان و برخی چیزهای دیگر. بهترین اتومبیل آن است كه متناسب با هدفهایی كه انسان از یك اتومبیل دارد همه ویژگیهای لازم را به بهترین وجه داشته باشد. پس معنای اینكه انسان را خوب آفریدیم این است كه همه ابزارهای لازم را در وجود او برای رسیدن به آن هدفی كه انسان برای آن خلق شده است تعبیه كردیم. «و الیه المصیر، و بازگشت همه به سوی اوست». گفتیم « خلق السموات و الارض بالحق» یعنی آسمانها و زمین را به حق و نه به باطل آفرید، یعنی به سوی هدفی و به سوی مقصدی آفرید. این كاروان كه حركت می كند دارد به كجا می رود؟ مراد از حركت، حركت مكانی نیست تا كسی بگوید مثلا خورشید ساكن است و حركت نمی كند، بلكه مقصود این است كه این جهان در مجموع تحولها و تكاملهایی كه پیدا می كند به سوی چه و به سوی كه می رود؟ همه فكرهای مادی اینجا كه می رسند پایشان لنگ است. می گویند: می رود به ناكجاآباد! نیست آباد! قرآن خیلی واضح و روشن در سوره تغابن /3 می گوید جهان جز به سوی خود او به هیچ جای دیگر نمی رود: «و الیه المصیر». آنچه در عالم است نه این است كه چیزهایی است كه می گردد بلكه آنچه هست اساسا عین گردیدن است. مثلا هر انسان یك قطعه گردیدن است، حقیقتش شدن است، چیزی جز شدن پی درپی نیست، یعنی چیزی می شود و بعد چیز دیگری می شود و همین طور. «و الیه المصیر» این گردیدنها به سوی كجاست؟ قرآن می گوید به سوی اوست. این "به سوی او" همه حرفها را حل می كند. متاسفانه كتابهایی به نام به سوی او نوشته اند كه حقیقتا چیزی كه نیست به سوی او است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:12 PM
جایگاه و سرنوشت منافق در آخرت از نظر آیات

خداوند در قرآن کریم در جاهای مختلف به سرنوشت منافقان اشاره می کند، در سوره منافقون آیه 8 یک جا از زبان منافقان نقل می کند: «یقولون لئن رجعنا الی المدینه لیخرجن الاعز منها الاذل، می گویند اگر ما به مدینه بازگردیم آن که عزیزتر است ذلیل تر را بیرون خواهد کرد». (عبدالله بن ابی می گفت پایم که به مدینه برسد، پیغمبر را بیرون می کنم). قرآن در ادامه می فرماید: «ولله العزة و لرسوله و للمومنین، عزت منحصرا از آن خدا و پیامبر و مومنین است». یعنی تو ذلیل تر از آن هستی که بخواهی چنین کنی. تو آن قدر ذلیلی که خودت هم نمی دانی. «و لکن المنافقین لایعلمون، ولی منافقین نمی دانند».
عبدالله بن ابی هنوز به مدینه نرسیده بود که خدای متعال دو بار ذلت او را به او نشان داد. این طور اشخاص که منافق و ترسو هستند، وقتی که در میان رفقای خودشان هستند رجز می خوانند؛ ولی در جمع به کلی شکل دیگری به خود می گیرند. وقتی که او آمد خدمت پیغمبر، قسمهای غلاظ و شدادی خورد که اصلا من این حرفها را نگفته ام و اینها را به من دروغ بسته اند. این اولین ذلتش بود. بعد هم پسرش آمد خدمت پیغمبر اکرم و عرض کرد: یا رسول الله همه می دانند که در میان انصار (اهل مدینه)، جوانی نسبت به پدر و مادرش خوش رفتارتر از من نیست. من پدرم را به عنوان یک پدر دوست دارم ولی پدر من منافق است. اگر حق پدرم کشته شدن است فرمان بده تا خودم او را بکشم. فرمود: نه. اما با اینکه پیغمبر اکرم او را نهی کرد، آمد کنار دروازه مدینه ایستاد. هر کس می آمد می دید که او دارد قدم می زند و شمشیرش هم دستش است. پدرش از دور پیدا شد. جلوی او را گرفت و گفت: حق ورود به مدینه را نداری. تا پیغمبر اجازه ندهد من نمی گذارم وارد مدینه شوی. این آدمی که این چنین لاف می زد که اگر به مدینه برگردم پیغمبر را از مدینه بیرون می کنم، کارش به جایی رسید که روز بعد (بیش از یک روز هم تا رسیدن به مدینه فاصله نشد) نزدیکترین افراد به او یعنی پسرش به او گفت من بدون اجازه پیامبر نمی گذارم وارد مدینه بشوی. «یا ایها الذین امنوا لاتلهکم اموالکم و لا اولادکم عن ذکرالله و من یفعل ذلک فاولئک هم الخاسرون، ای کسانی که ایمان آورده اید! مبادا اموال شما و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل سازد و هر کس چنین کند پس آن ها همان زیانکارانند» (سوره منافقون، آیه 9).
گویی قرآن می خواهد این طور نتیجه بگیرد که این کسانی که این همه رجز می خوانند و این حرفها را می زنند، غرورشان به مال و ثروتی است که دارند. فکر می کنند هر چه هست مال و ثروت است و ثروت هم دست ماست، پس همه چیز دست ماست، قدرت هم دست ماست. پیغمبر و مهاجرین (کسانی که قبل از هجرت پیامبر به مدینه به آن حضرت ایمان آورده بودند) که از مکه آمده اند، ثروتی ندارند؛ ثروت مال ماست. ما همین قدر که جلوی این جریان اقتصادی را بگیریم، خواه ناخواه متفرق می شوند. این غرور را از مال و ثروت پیدا کرده اند. عبدالله بن ابی هم که خود را به عنوان عزیزتر حساب می کند، تکیه اش به قوم و فامیل و بچه هایش است.
خداوند در آیه 137 تا 139 سوره نساء می فرماید:«اِنَّ الَّذِینَ ءَامَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ءَامَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدَادُوا كُفْراً لَّمْ یَكُنِ اللَّهُ لِیَغْفِرَ لهَُمْ وَ لا لِیهْدِیهُمْ سبِیلا* بَشرِ الْمُنَفِقِینَ بِأَنَّ لهَُمْ عَذَاباً أَلِیماً* الَّذِینَ یَتَّخِذُونَ الْكَفِرِینَ أَوْلِیَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِینَ أَ یَبْتَغُونَ عِندَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ للَّهِ جَمِیعاً، آنها كه ایمان آوردند، سپس كافر شدند، باز هم ایمان آوردند، و دگر بار كافر شدند سپس بر كفر خود افزودند هرگز خدا آنها را نخواهد بخشید و نه آنها را به راه (راست) هدایت مى كند. به منافقان بشارت ده كه مجازات دردناكى در انتظار آنها است. همانها كه كافران را، بجاى مومنان، دوست خود بر مى گزینند، آیا اینها مى خواهند از آنان كسب عزت و آبرو كنند با اینكه همه عزتها مخصوص خدا است؟!
در این آیات اشاره به حالت جمعى از آنان كرده كه هر روز شكل تازه اى به خود میگیرند، روزى در صف مومنان، و روز دیگر در صف كفار، و باز در صف مومنان و سپس در صفوف كفار متعصب و خطرناك قرار میگیرند، خلاصه همچون بت عیار هر لمحه به شكلى و هر روز به رنگى در مى آیند و سرانجام در حال كفر و بى ایمانى جان مى دهند! نخستین آیه از آیات فوق در باره سرنوشت چنین كسانى میگوید: آنها كه ایمان آوردند سپس كافر شدند باز ایمان آوردند و بار دیگر راه كفر پیش گرفتند و سپس بر كفر خود افزودند، هرگز خداوند آنها را نمیامرزد و به راه راست هدایت نمیكند. (ان الذین آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم یكن الله لیغفر لهم و لا لیهدیهم سبیلا). این تغییر روشهاى پى در پى و هر روز به رنگى در آمدن، یا مولود تلون و عدم تحقیق كافى در مبانى اسلام بود، و یا نقشه اى بود كه افراد منافق و كفار متعصب اهل كتاب براى متزلزل ساختن مومنان واقعى، طرح و اجرا میكردند كه با این رفت و آمدهاى پى در پى، مؤمنان واقعى را در ایمان خود متزلزل سازند چنانكه در آیه 72 سوره آل عمران شرح آن گذشت.
البته آیه فوق هیچ گونه دلالتى بر عدم قبول توبه این گونه اشخاص ندارد، بلكه موضوع سخن در آیه تنها آن دسته اى هستند كه در حال شدت كفر، سرانجام چشم از جهان میپوشند، چنین افرادى به مقتضاى ایمانى و عملشان نه شایسته آمرزشند و نه هدایت، مگر اینكه در كار خود تجدید نظر كنند. سپس در آیه بعد میگوید: به این دسته از منافقان بشارت بده كه عذاب دردناكى براى آنها است. تعبیر به عنوان بشارت در موردى كه سخن از عذاب الیم است یا بعنوان استهزاء نسبت به افكار پوچ و بى اساس آنها است و یا به خاطر آن است كه كلمه بشارت كه در اصل از بشر به معنى صورت گرفته شده، معنى وسیعى دارد و هر گونه خبرى را كه در صورت انسان اثر بگذارد و آن را مسرور یا غم آلود كند، شامل میشود و در آیه اخیر، این دسته از منافقان چنین توصیف شده اند: آنها كافران را به جاى مومنان دوست خود انتخاب میكنند. سپس میگوید: هدف آنها از این انتخاب چیست؟ آیا راستى میخواهند آبرو و حیثیتى از طریق این دوستى براى خود كسب كنند؟! در حالى كه تمام عزتها مخصوص خدا است. زیرا عزت همواره از علم و قدرت سرچشمه میگیرد و اینها كه قدرتشان ناچیز و علمشان نیز همانند قدرتشان ناچیز است، كارى از دستشان ساخته نیست كه بتوانند منشا عزتى باشند.
این آیه به همه مسلمانان هشدار میدهد كه عزت خود را در همه شئون زندگى اعم از شئون اقتصادى و فرهنگى و سیاسى و مانند آن، در دوستى با دشمنان اسلام نجویند، بلكه تكیه گاه خود را ذات پاك خداوندى قرار دهند كه سرچشمه همه عزتها است و غیر خدا از دشمنان اسلام نه عزتى دارند كه به كسى ببخشند و نه اگر میداشتند قابل اعتماد بودند، زیرا هر روز كه منافع آنها اقتضا كند فورا صمیمى ترین متحدان خود را رها كرده و به سراغ كار خویش میروند كه گوئى هرگز با هم آشنائى نداشتند، چنانكه تاریخ معاصر شاهد بسیار گویاى این واقعیت است!.
در سوره توبه آیات 53 تا 55 در مورد سرنوشت کارهای منافقین می فرماید: «قُلْ أَنفِقُوا طوْعاً أَوْ كَرْهاً لَّن یُتَقَبَّلَ مِنكُمْ إِنَّكُمْ كنتُمْ قَوْماً فَسِقِینَ* وَ مَا مَنَعَهُمْ أَن تُقْبَلَ مِنهُمْ نَفَقَتُهُمْ إِلا أَنَّهُمْ كفَرُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسولِهِ وَ لا یَأْتُونَ الصلَوةَ إِلا وَ هُمْ كسالى وَ لا یُنفِقُونَ إِلا وَ هُمْ كَرِهُونَ* فَلا تُعْجِبْك أَمْوَلُهُمْ وَ لا أَوْلَدُهُمْ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُعَذِّبهُم بهَا فى الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ تَزْهَقَ أَنفُسهُمْ وَ هُمْ كَفِرُونَ، بگو انفاق كنید خواه از روى میل یا اكراه، هرگز از شما پذیرفته نمى شود چرا كه شما قوم فاسقى بودید و هیچ چیز مانع قبول انفاقهاى آنها نشد جز اینكه آنها به خدا و پیامبرش كافر شدند و نماز بجا نمى آورند جز با كسالت و انفاق نمى كنند مگر با كراهت و (فزونى) اموال و اولاد آنها تو را در شگفتى فرو نبرد، خدا مى خواهد آنها را به وسیله آن در زندگى دنیا عذاب كند و در حال كفر بمیرند. این آیات به قسمتى دیگر از نشانه هاى منافقان و نتیجه و سرانجام كار آنها اشاره كرده و روشن مى سازد كه چگونه اعمال آنها بى روح و بى اثر است و هیچگونه بهره اى از آن عائدشان نمى شود و از آنجا كه در میان اعمال نیك، انفاق در راه خدا (زكات به معنى وسیع كلمه) و نماز (پیوند خلق با خالق) موقعیت خاصى دارد، مخصوصا انگشت روى این دو قسمت گذارده است.
نخست مى گوید: اى پیامبر به آنها بگو: شما چه از روى اراده و اختیار در راه خدا انفاق كنید و چه از روى كراهت و اجبار و ملاحظات شخصى و اجتماعى، در هر حال از شما منافقان پذیرفته نخواهد شد. سپس به دلیل آن اشاره كرده مى فرماید: زیرا شما گروه فاسقى بودید (انكم كنتم قوما فاسقین) . نیتهایتان آلوده، و اعمالتان ناپاك، و قلبتان تاریك است و خدا تنها عملى را مى پذیرد كه پاك باشد و از شخصى پاك و با تقوا سرزند. روشن است كه فسق در اینجا یك گناه ساده و معمولى نیست زیرا ممكن است انسان مرتكب گناهى شود در عین حال عملى خالص نیز انجام دهد، بلكه منظور از آن كفر و نفاق و یا آلوده شدن انفاقهاى آنها به ریا و تظاهر است و نیز هیچ مانعى ندارد كه فسق در جمله بالا به مفهوم وسیع كلمه، شامل هر دو باشد چنانكه آیه بعد نیز این قسمت را توضیح خواهد داد. در آیه بعد بار دیگر عدم قبول انفاقات آنها را توضیح مى دهد و مى گوید: هیچ چیز مانع قبول انفاقات آنها نشده جز اینكه آنها به خدا و پیامبرش كافر شده اند و هر عملى توأم با ایمان به خدا و توحید نبوده باشد در پیشگاه خدا قبول نیست.
قرآن كرارا روى این مسئله تكیه كرده است كه شرط پذیرش اعمال صالح ایمان است، حتى اگر عمل از روى ایمان سرزند و بعد از مدتى شخص عمل كننده راه كفر پیش گیرد عمل او حبط و نابود و بى اثر مى شود. پس از ذكر عدم قبول انفاقهاى مالى آنها به وضع عبادات آنان اشاره كرده مى گوید: آنها نماز را بجا نمى آورند مگر از روى كسالت و با ناراحتى و سنگینى. همانگونه كه انفاق نمى كنند مگر از روى كراهت و اجبار (و لا ینفقون الا و هم كارهون). در حقیقت به دو دلیل انفاقهاى آنها پذیرفته نمى شود یكى به دلیل آنكه از روى كفر و عدم ایمان سر مى زند و دیگر اینكه از روى كراهت و اجبار است. همچنین به دو علت نماز آنها پذیرفته نیست نخست به علت كفر و دیگر بخاطر آنكه از روى كسالت و كراهت انجام مى گیرد. جمله هاى بالا در عین اینكه وضع منافقان را از نظر عدم نتیجه گیرى از اعمالشان تشریح مى كند در حقیقت نشانه دیگرى از نشانه هاى آنها را بیان مى كند و آن اینكه مؤمنان واقعى را از نشاطى كه به هنگام عبادت دارند و از میل و رغبتى كه نسبت به اعمال نیك نشان مى دهند و مخلصانه به دنبال آن مى شتابند بخوبى مى توان شناخت.
همان گونه كه به وضع منافقان از طرز انجام اعمالشان مى توان پى برد، زیرا معمولا از روى بى میلى و دلسردى و ناراحتى و كراهت اقدام به انجام كار خیر مى كنند، گوئى كسى به اجبار دست آنها را گرفته و كشان كشان به سوى كار خیر مى برد. بدیهى است اعمال گروه نخست چون از عشق خدا سر مى زند و با دلسوزى توأم است همه آداب و مقرراتش رعایت مى گردد، ولى اعمال گروه دوم چون از روى كراهت و بى میلى است ناقص و دست و پا شكسته و بیروح است، بنابراین انگیزه هاى متفاوت آنها دو شكل متفاوت به اعمالشان مى دهد. در آخرین آیه روى سخن را به پیامبر كرده مى گوید: فزونى اموال و اولاد آنها نباید تو را در شگفتى فرو برد و فكر كنى كه آنها با اینكه منافقند چگونه مشمول اینهمه مواهب الهى واقع شده اند. چرا كه اینها به ظاهر براى آنها نعمت است اما در حقیقت خدا مى خواهد به این وسیله آنان را در زندگى دنیا معذب كند، و به خاطر دلبستگى فوق العاده به این امور در حال كفر و بى ایمانى بمیرند (انما یرید الله لیعذبهم بها فى الحیوة الدنیا و تزهق انفسهم و هم كافرون).
در واقع آنها از دو راه به وسیله این اموال و اولاد ( نیروى اقتصادى و انسانى ) معذب مى شوند: نخست اینكه این گونه افراد معمولا فرزندانى ناصالح و اموالى بى بركت دارند كه مایه درد و رنجشان در زندگى دنیا است، شب و روز باید براى فرزندانى كه مایه ننگ و ناراحتى هستند، تلاش كنند و براى حفظ اموالى كه از طریق گناه بدست آورده اند جان بكنند و از طرف دیگر چون به این اموال و فرزندان بالاخره دلبستگى دارند و به سراى وسیع و پر نعمت آخرت و جهان پس از مرگ ایمان ندارند چشم پوشى از اینهمه اموال بر ایشان مشكل است تا آنجا كه ایمانشان را روى آنها گذاشته و با كفر از دنیا مى روند و به سخت ترین وضعى جان مى دهند؟ مال و فرزند اگر پاك و صالح باشد موهبت است و سعادت و مایه رفاه و آسایش و اگر ناپاك و ناصالح باشد رنج و عذاب الیم است.
درسی كه از آیات فوق مى توان گرفت این است كه نباید تنها به نماز و روزه مردم فریفته شد زیرا منافقان، هم نماز مى خواندند، و هم به ظاهر در راه خدا انفاق مى كردند، بلكه باید نمازها و انفاقهاى منافق گرانه را از اعمال پاك و سازنده مؤمنان راستین باز شناخت و اتفاقا با دقت و كنجكاوى در ظاهر عمل نیز غالبا شناخته مى شود و در حدیث مى خوانیم «لا تنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده فان ذلك شىء اعتاده و لو تركه استوحش ، و لكن انظروا الى صدق حدیثه و اداء امانته، تنها به ركوع و سجود طولانى افراد ننگرید، زیرا ممكن است این عبادت عادتى باشد كه از تركش ناراحت شود ولكن به راستگوئى و اداء امانت آنها دقت كنید زیرا راستى و امانت از ایمان سرچشمه مى گیرد در حالى كه ركوع و سجود عادتى با كفر و نفاق هم سازگار است.
طبق آیات دیگر قرآن منافقان كه در تاریكى وحشتناك كفر و نفاق و گناه قرار گرفته اند در این هنگام فریادشان بلند مى شود و ملتمسانه از مؤمنان تقاضاى نور مى كنند، اما چیزى جز جواب منفى نمى شنوند، چنانكه در آیه بعد مى گوید: روزى كه مردان و زنان منافق به مؤمنان مى گویند: نظرى بر ما بیفكنید تا از نور شما شعله اى برگیریم (یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا انظرونا نقتبس من نوركم، «حدید/13»). اقتباس در اصل از ماده قبس به معنى گرفتن شعله اى از آتش است سپس به نمونه گیریهاى دیگر نیز اطلاق شده. منظور از جمله انظرونا این است كه به ما نگاه كنید تا از نور صورت شما بهره گیریم و راه خود را پیدا كنیم، یا اینكه نظر لطف و محبتى به ما بیفكنید و سهمى از نور خود به ما دهید، این احتمال نیز وجود دارد كه منظور از انظرونا انتظار كشیدن باشد، یعنى كمى مهلت دهید تا ما هم به شما برسیم و در پرتو نورتان راه را پیدا كنیم. اما به هر حال پاسخى كه به آنها گفته مى شود این است كه به پشت سر خود برگردید و كسب نور كنید! ( قیل ارجعوا ورائكم فالتمسوا نورا «حدید/13»).
اینجا جاى تحصیل نور نیست، مى بایست آن را از دنیائى كه پشت سر گذاشتید، از طریق ایمان و عمل صالح، به دست آوردید، اما دیگر گذشته و دیر شده است! در این هنگام ناگهان دیوارى در میان این دو گروه زده مى شود كه درى دارد (فضرب بینهم بسور له باب). ولى دو طرف این دیوار عظیم، یا این در، كاملا با هم متفاوت است درونش رحمت است و بیرونش عذاب (باطنه فیه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب «حدید/13»). سور در لغت به معنى دیوارى است كه در گذشته براى حفاظت به دور شهرها مى كشیدند و در فارسى از آن تعبیر به بارو مى شود، و در فواصل مختلف نیز برجهائى براى محافظان و نگهبانان داشت و لذا مجموعا تعبیر به برج و بارو مى كردند. قابل توجه اینكه مى گوید: درون آن رحمت و برون آن عذاب است یعنى مؤمنان همچون ساكنان شهر در درون این باغ هستند و منافقان همچون بیگانگان در قسمت بیابانى قرار دارند، قبلا نیز آنها در یك جامعه و در كنار هم زندگى مى كردند، اما دیوارى عظیم از اعتقادات و اعمال مختلف آنها را از یكدیگر جدا مى كرد، در قیامت نیز همین معنى مجسم مى گردد. اما این در براى چیست؟
ممكن است براى این باشد كه منافقان از این در نعمتهاى بهشتى را ببینند و حسرت ببرند، یا اینكه افرادى كه كمتر آلوده اند پس از اصلاح از آن بگذرند و در كنار مؤمنان قرار گیرند. اما این دیوار چنان نیست كه مانع عبور صدا باشد، به همین جهت در آیه بعد مى افزاید: آنها را صدا مى زنند كه مگر ما با شما نبودیم؟! (ینادونهم ا لم نكن معكم «حدید/14»). هم در دنیا با شما در یك جامعه مى زیستیم و هم در اینجا در كنار شما بودیم چه شد كه ناگهان از ما جدا شدید و به روح و رحمت الهى رفتید، و ما را در چنگال عذاب رها كردید؟! آنها در پاسخ مى گویند: آرى با هم بودیم (قالوا بلى). در همه جا با هم بودیم، در كوچه و بازار، در سفر و حضر، گاه همسایه هم بودیم و یا حتى گاه در یك خانه زندگى مى كردیم، ولى از نظر مكتب و عقیده و عمل فرسنگها با هم فاصله داشتیم، شما خط خود را از ما جدا كرده بودید و در اصول و فروع از حق بیگانه بودید. سپس مى افزایند: شما گرفتار خطاهاى بزرگى بودید از جمله:
1 - شما خود را به واسطه پیمودن طریق كفر فریب دادید و هلاك كردید (و لكنكم فتنتم انفسكم «حدید/14»).
2 - پیوسته در انتظار مرگ پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم و نابودى مسلمین و برچیده شدن اساس اسلام بودید (و تربصتم «حدید/14»). به علاوه در انجام هر كار مثبت و هر حركت صحیح حالت صبر و انتظار داشتید و تعلل مى نمودید.
3- پیوسته در امر معاد و رستاخیز و حقانیت دعوت پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم و قرآن شك و تردید داشتید (و ارتبتم).
4-همواره گرفتار آرزوهاى دور و دراز بودید آرزوهائى كه هرگز دست از سر شما برنداشت تا فرمان خدا دائر بر مرگتان فرا رسید (و غرتكم الامانى حتى جاء امر الله). آرى این آرزوها لحظه اى مجال تفكر صحیح به شما نداد، غرق رؤیاها و پندارها بودید و در عالمى از وهم و خیال زندگى مى كردید و آرزوى وصول به شهوات و اهداف مادى بر شما چیره بود.
5- از همه اینها گذشته شیطان فریبكار (كه پایگاهش را در وجودتان محكم كرده بود) شما را در برابر خداوند فریب داد (و غركم بالله الغرور). او با وسوسه ها شما را مغرور كرد، گاه دنیا را در نظرتان جاودانه جلوه داد و گاه قیامت را یك حلواى نسیه قلمداد كرد، گاهى شما را به لطف و رحمت الهى مغرور مى كرد و گاه اصلا وجود خداوند بزرگ را زیر سؤال مى برد! این عوامل پنجگانه دست به دست هم دادند و خط شما را به كلى از ما جدا كردند.
فتنتم از ماده فتنه به معانى مختلفى آمده است آزمایش و امتحان، فریب دادن، بلا و عذاب، ضلالت و گمراهى و شرك و بت پرستى و در اینجا بیشتر دو معنى آخر یعنى گمراهى و شرك مناسب است. تربصتم از ماده تربص در اصل به معنى انتظار كشیدن است، خواه انتظار بلا و مصیبت باشد یا فراوانى و نعمت و در اینجا بیشتر مناسب انتظار مرگ پیامبر صلى الله علیه وآله و سلّم و برچیده شدن اسلام، یا انتظار كشیدن به معنى تعلل ورزیدن در توبه از گناه و انجام هر گونه كار خیر است و ارتبتم از ماده ریب به هر گونه شك و تردید كه بعدا پرده از روى آن برداشته مى شود اطلاق مى گردد و در اینجا بیشتر مناسب با شك در قیامت و یا حقانیت قرآن است. گرچه مفهوم الفاظى كه در آیه به كار رفته گسترده است ولى ممكن است به ترتیب بیانگر مساله شرك و انتظار پایان عمر اسلام و پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم و سپس شك در معاد و بعد از آن آلودگیهاى عملى از طریق فریب أمانى و شیطان باشد. بنابر این جمله هاى سه گانه نخست ناظر به اصول سه گانه دین است و دو جمله اخیر ناظر به فروع دین.
سرانجام مؤمنان در یك نتیجه گیرى منافقان را مخاطب ساخته، مى گویند: امروز از شما غرامتى پذیرفته نمى شود كه در برابر آن از عذاب الهى رهائى یابید (فالیوم لا یؤخذ منكم فدیة) و نه از كافران (و لا من الذین كفروا) و به این ترتیب كافران نیز سرنوشتى هم چون منافقان دارند و همگى در گرو گناهان و زشتیهاى اعمال خویشند، و راه خلاصى ندارند. و سپس مى افزایند: جایگاهتان آتش است (ماواكم النار) و مولى و سرپرستتان همان دوزخ (هى مولاكم) و چه بد جایگاهى است؟! (و بئس المصیر) (حدید/15).
معمولا انسانها براى نجات از چنگال مجازات و كیفر در دنیا یا متوسل به غرامت مالى مى شوند و یا از نیروى یاور و شفیعى كمك مى طلبند، ولى در آنجا هیچیك از این دو براى منافقان و كافران وجود ندارد. اصولا در قیامت تمام اسباب و وسائل مادى كه در این جهان براى رسیدن به مقاصد معمول است از كار مى افتد و پیوندها بریده مى شود، چنانكه در آیه 166 بقره مى خوانیم: «و تقطعت بهم الاسباب، و تمام روابط و سبب ها بریده گردد». در آن روز نه دادوستدى هست و نه رابطه دوستى («یوم لا بیع فیه و لا خلة» بقره 254 ). نه عوضى گرفته مى شود («و لا یؤخذ منها عدل» بقره 48) و نه كسى به فریاد دوستش مى رسد («یوم لا یغنى مولى عن مولى شیئا» دخان 41 )، نه نقشه ها و مكرها به جائى مى رسد («یوم لا یغنى عنهم كیدهم شیئا» طور 45) و نه رابطه خویشاوندى به درد مى خورد («فلا انساب بینهم یومئذ» مؤمنون 101) و خلاصه همه در گرو اعمال خویش و گرفتار اعمال خود هستند («كل نفس بما كسبت رهینة» مدثر/ 38). به این ترتیب قرآن روشن مى كند كه تنها وسیله نجات در آن روز ایمان و عمل صالح است، حتى دایره شفاعت محدود به كسانى است كه سهمى از این دو را داشته باشند نه بیگانگان مطلق و آنها كه پیوندهاى خود را به كلى از خدا و اولیاء الله بریده اند.
از آنجا كه بسیارى از مردم به هنگام ورود در عرصه محشر با نظامى كه در آنجا حاكم است آشنا نیستند بر این باورند كه نظامات دنیا در آنجا نیز حكومت دارد، لذا به آن متوسل مى شوند، ولى به زودى مى فهمند چه اشتباه بزرگى مرتكب شده اند؟ گاه مجرمان از مؤمنان استمداد مى كنند و مى گویند: «انظرونا نقتبس من نوركم» نظرى به ما بیفكنید تا شعله اى از ایمان و عمل صالح شما برگیریم (آیات مورد بحث) اما به زودى با جواب منفى روبرو مى شوند كه منبع نور اینجا نیست، در دار دنیا بود كه غافل و بیخبر از آن گذشتید و گاه مجرمان از یكدیگر كمك مى طلبند ( پیروان از رهبرانشان) و مى گویند: «فهل انتم مغنون عنا من عذاب الله من شىء» آیا شما سهمى از عذاب الهى را بجاى ما مى پذیرید ( ابراهیم 21 ) كه در اینجا نیز با پاسخ منفى روبرو مى شوند. گاه حتى دست به دامن خازنان دوزخ مى زنند و مى گویند: «ادعوا ربكم یخفف عنا یوما من العذاب»: از پروردگارتان بخواهید یكروز عذاب را از ما تخفیف دهد (مؤمن 49) و گاه از این هم فراتر رفته از خداوند استمداد مى جویند، و عرضه مى دارند: «ربنا اخرجنا منها فان عدنا فانا ظالمون؛ پروردگارا! ما را از این آتش سوزان بیرون آر، اگر بار دیگر بازگشتیم ظالم و ستمگریم ( مؤمنون 107). ولى پیدا است این راه نیز بسته است، چرا كه دوران تكلیف سر آمده و آنجا سراى پاداش و كیفر است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:13 PM
جحود یکی از آفات اعمال خیر

یکی دیگر از آفات، "جحود" یعنی حالت "ستیزه گری" با حقیقت است. جحود یعنی اینکه آدمی حقیقت را درک کند و در عین حال با آن مخالفت کند به عبارت دیگر جحود این است که فکر و اندیشه به واسطه دلیل و منطق تسلیم گردد و حقیقت از نظر عقل و چراغ اندیشه روشن گردد اما روح و احساسات خودخواهانه و متکبرانه سرباز زند و تسلیم نشود. روح کفر، ستیزه جویی و مخالفت ورزی با حقیقت در عین شناخت حقیقت است. امیرالمؤمنین علی علیه السلام در تعریف اسلام می فرماید: «الاسلام هو التسلیم؛ اسلام یعنی تسلیم حقیقت بودن» (نهج البلاغه/ حکمت 125)، یعنی در جایی که منافع شخص، تعصب شخص، عادت شخص در مقابل حقیقت قرار می گیرد، آدمی خود را تسلیم حقیقت کند و از هر چه جز حقیقت است صرف نظر کند.
جحود یعنی حالت کافرماجرایی، آنچنان حالتی که ابوجهل داشت، می دانست که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در دعوت نبوت راستگو است ولی چون حالت کافرماجرایی داشت ایمان نمی آورد. گاهی شنیده می شود که اشخاصی می گویند ما حاضر هستیم به جهنم برویم ولی این کار را نکنیم یعنی اگر این مطلب حقیقت هم باشد ما حاضر نیستیم بپذیریم. تعبیرهای دیگر از قبیل "سرقوز افتادن"، "یکدنده بودن" و امثال اینها همه مبین همین صفت "جحود" است.

کفر و جحود از نظر قرآن
قرآن کریم وجود این صفت زشت را در برخی از افراد بسیار عالی مجسم کرده است، می فرماید: «و اذ قالوا اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب الیم؛ و زمانی که گفتند خدایا اگر این (کتاب) حق است و از جانب تو است پس از آسمان سنگی بر سر ما بیفکن یا عذابی دردناک بر ما وارد ساز» ( انفال / 32 ). قرآن چه تابلویی را مجسم کرده است! چگونه با نقل یک جمله، روان بیمار برخی از افراد بشر را نشان می دهد! این انسان لجوج که گفتار او در این آیه نقل شده است بجای اینکه بگوید «خدایا اگر این مطلب حق است و از جانب تو است پس قلب مرا مساعد کن که بپذیرم» می گوید «اگر حق است عذابی بر من نازل کن و مرا از بین ببر» که طاقت ندارم زنده بمانم و رو در روی حقیقت قرار گیرم. این حالت، حالت بسیار خطرناکی است هر چند در موضوعات کوچک باشد، و چه بسا بسیاری از ماها - معاذ الله - گرفتار آن باشیم.

فرض کنید طبیبی عالی مقام و یا مجتهدی عالی مقام و یا متخصص عالی مقام دیگری که شهرت جهانی دارد در یک مسأله مربوط به فن خودش تشخیصی بدهد و نظر خود را ابراز دارد، بعد یک فرد گمنام، طبیب یا طلبه ای جوان در همان مسأله نظر مخالف بدهد و دلائل قطعی هم ارائه کند و طبق معمول بیخبر بمانند و نظر به شخصیت آن مقام عالی، او را تصدیق کنند. در این حال اگر آن متخصص مشهور تسلیم گفته آن طبیب یا آن طلبه جوان بشود یعنی اگر تسلیم حقیقت گردد و اعتراف به اشتباه خویش کند، او واقعا " مسلم " است زیرا «الاسلام هو التسلیم» و به وجهی می توان گفت مصداق: «بلی من» زیرا «الاسلام هو التسلیم»، و به وجهی می توان گفت مصداق: «بلی من اسلم وجهه لله؛ آری، هر کس خود را (با تمام وجود) تسلیم خدا کند» ( بقره / 112 ) است. چنین شخصی از صفت پلید «جحود» مبراست و اما اگر انکار ورزد و به خاطر حفظ حیثیت و شهرت خود با حقیقت مبارزه کند، کافر ماجرا و جاحد است. اگر آن طبیب مثلا خیلی بی انصاف نباشد حرفش را بر نمی گرداند ولی عملش را بر می گرداند، و اگر خیلی بی انصاف باشد عملش را هم بر نمی گرداند و همان نسخه را می دهد و مریض را می کشد، بعد هم می گوید بیمار خوب شدنی نبود و همچنین یک عالم عالی مقام دیگر. عکس این حالت هم بسیار اتفاق می افتد. روایتی در «اصول کافی» است که این حقیقت را روشن می کند. محمد بن مسلم می گوید از امام باقر علیه السلام شنیدم که فرمود: «کل شی ء یجره الاقرار و التسلیم فهو الایمان، و کل شی ء یجره الانکار و الجحود فهو الکفر؛ هر چیزی که نتیجه اقرار و تسلیم و روح پذیرش حقیقت باشد او ایمان است و هر چیزی که نتیجه روح عناد و سرپیچی از حقیقت باشد او کفر است» (کافی، ج 2، ص. 387).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:14 PM
جهاد با منافقین از نظر اسلام

در آیه 9 سوره تحریم آمده است: «یا ایها النبی جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم، ای پیامبر! با کافران و منافقان جهاد کن و بر آنها سخت گیر». این آیه در یک خصوصیت مختص به خود و منحصر به خود است و آن این است که آیه ای است مربوط به جهاد با منافقین. آیات مربوط به جهاد، در غیر این آیه یا تحت عنوان کفار است و یا تحت عنوان مشرکین و یا به نحوی تحت عنوان اهل کتاب است. این گونه آیات در قرآن داریم: با مشرکین بجنگ و جهاد کن، با کفار که یک معنی اعمی دارد و شاید غالبا در مورد همان مشرکین به کار می رود جهاد کن. در مورد اهل کتاب هم آیه ای در سوره توبه هست. ولی در این سوره آیه ای است که حتی سبب سوال مفسرین شده است که مقصود چیست، چون چیزی است که به ظاهر با سیره پیغمبر موافق نیست. آیه این است: ای پیامبر با کفار بجنگ، و با منافقین هم، یعنی در اینجا مخاطب تنها کفار نیستند بلکه منافقین هم در اینجا ضمیمه شده اند: با منافقین هم بجنگ. این با اینکه نص آیه قرآن است، با سیره پیامبر جور درنمی آید، یعنی پیغمبر اکرم با منافقین زمان خودشان هرگز نجنگیدند. آیه می فرماید: ای پیامبر با کفار و با منافقین بجنگ، در صورتی که سیره پیغمبر این نبوده است که با منافقین بجنگند، پس چطور می شود این را توجیه کرد؟

بعضی از مفسرین در کلمه "جاهد " تصرف کردند، گفتند: "جاهد" یعنی کوشش کن برای خنثی کردن فعالیت اینها، مبارزه کن و مبارزه معنی اعمی دارد، مبارزه فکری، مبارزه قلمی، مبارزه زبانی، همه اینها مبارزه است و پیغمبر در زمان خودش با منافقین نبرد به اصطلاح تبلیغاتی، نبرد فکری و نبرد روانی داشت، نبرد شمشیری نداشت. پس به نظر این گروه از مفسرین، جهاد در اینجا به معنای نبرد کردن است و یک معنی اعم مراد است. بعضی آمده اند مطلب را اینچنین گفته اند. اما این مطلبی است که تا نوعی تصرف در ظاهر کلمه نشود نمی توان به آن قائل شد. در آیات دیگر قرآن هر جا جهاد آمده، درست است که تنها به معنای مقاتله نیست، اعم است، اما شامل مقاتله هم می شود، یعنی ما قبول می کنیم که جهاد در قرآن هر جا آمده، اختصاص به نبرد در میدان جنگ ندارد، شامل مطلق مبارزه ها می شود، اما فردی که قطعا شامل می شود همان نبرد در میدان جنگ است و نمی شود گفت شامل اقسام دیگر می شود و شامل این قسم نمی شود.

جهاد با منافقین
پس مقصود چیست؟ در حدیثی دیدم این مطلب به شکل عالی توضیح داده شده و این یکی از ادله شیعه است و با آیات قبل هم تناسب دارد. دستور جهاد با منافقین در قرآن رسیده است که همین آیه است، یعنی جهاد با منافقین را خود قرآن مجاز شمرده است. پیغمبر اگر در زمان خودش با منافقین جهاد نکرد، نه برای این بود که اساسا جهاد با منافق جایز نیست، بلکه به آن شکلی است که پیغمبر در سیزده سال مکه با مشرکین جهاد نکرد، یعنی شرایط و اوضاع در آن وقت به گونه ای نبود که پیغمبر جهاد با کفار و مشرکین را عملی کند. پس جهاد نکردن پیغمبر با مشرکین در دوران مکه نه برای این بود که در آن وقت جایز نبود، بلکه شرایط اقتضا نمی کرد. جهاد، قانونی نیست که در همه شرایط به طور یکسان اجرا شود. در یک جا پیغمبر با یکی از گروههای مخالف می جنگد، یک سال صلح می کند، بعد که آنها صلح را نقض می کنند باز پیغمبر با آنها می جنگد. یا مثلا امام حسن علیه السلام در شرایط زمان خودش صلح می کند، امام حسین علیه السلام در شرایط زمان خودش می جنگد. جهاد جایز است، ولی با توجه به همه شرایط و مصالح. این آیه دلالت می کند که همچنانکه جهاد با کفار مشروع و جایز است، جهاد با منافقین هم مشروع و جایز است و باید با آنان جهاد کرد.

جهاد با منافقین، این دستوری که در اسلام رسید، همان جهادی است که علی علیه السلام کرد. چراغ سبزی که برای علی علیه السلام در جهاد با منافقین زمان خودش وجود دارد این آیه است. جنگ جمل «به یک شکل» جهاد با منافق بود و جنگ صفین و جنگ نهروان به شکل دیگری. آیه ای که چنین جهادی را اجازه می دهد این آیه است. این بود که علی علیه السلام می فرمود پیغمبر با " تفسیر " جهاد می کرد و من با " تاویل" جهاد می کنم. تفسیر و تاویل یعنی ظاهر و باطن، بی پرده و باپرده. پیغمبر با کافرهایی جهاد می کرد که پرده ای روی کفرشان نبود، من با کافرهایی جهاد می کنم که پرده نازکی از اسلام روی خودشان انداخته اند ولی باطنشان همان باطن است، چون منافق یعنی " باطن کافر و ظاهرمسلمان ". جهادی که علی علیه السلام در جنگ جمل با اصحاب جمل کرد، یا جهادی که در صفین با معاویه و اصحاب معاویه کرد، همین بود.

در باطن میان معاویه و ابوسفیان فرقی نبود. معاویه همان ابوسفیان بود و ابوسفیان همان معاویه، ولی دو شعار مختلف و متناقض داشتند که قهرا مقتضیات و شرایط زمان اقتضا می کرد که شعارهای مختلف داشته باشند. ابوسفیان در صدر اسلام است و هنوز امیدوار است که بتواند اسلام را در نطفه خفه کند و لذا صریح به روی اسلام شمشیر می کشد. شعارش چیست؟ نفی «لا اله الا الله» و نفی «محمد رسول الله» تحت عنوان " اعل هبل " زنده باد بت هبل. ولی این مبارزه با اسلام با شکست مواجه می شود و سخت با شکست مواجه می شود. ابوسفیانها از میدان بیرون می روند بدون اینکه در ماهیت آنها تغییری پیدا شده باشد، یعنی خود را در زیر ستار و پرده اسلام مخفی می کنند در حالی که مقاصد همان مقاصد است. آن وقت معاویه ای می آید خلیفه می شود، شعارها از شعارهای مسلمانها خیلی داغتر، یعنی صدای اذان آنها از صدای اذان اینها بلندتر، صف نماز جماعت آنها از صف نماز جماعت اینها طولانی تر، تظاهر به اسلام و تظاهر به این دلسوزیها از دلسوزیهای مومنین واقعی خیلی بیشتر، ولی ماهیت همان ماهیت است. کفر، لباسی از همان اسلام پوشیده و به جنگ اسلام آمده است. معنی نفاق همین است.

مبارزه با نفاق، مشکلتر از مبارزه با کفر
این مبارزه خیلی مشکلتر است از آن جایی که کفر لباس خودش را پوشیده باشد. وقتی کفر لباس اسلام را می پوشد قهرا از نیروی اسلام استفاده می کند، زیرا مردم همیشه هر چیزی را به لباسش می شناسند. کیست که حقیقت را در هر لباسی و باطل را در هر لباسی بشناسد؟ این است که کار علی علیه السلام در مبارزاتش صد درجه از کار پیغمبر مشکلتر است، چون علی می خواهد با کفری مبارزه کند که لباس اسلام به تن کرده است و پیغمبر با کفری مبارزه می کند که لباس کفر به تن کرده است، علی با کفری مبارزه می کند در زیر شعارهای ایمان و اسلام، و پیغمبر با کفری مبارزه می کند در زیر شعارهای کفر. این است که کار خیلی مشکلتر و دشوارتر است.
بنابراین علی که مبارزه می کرد همان مبارزه ای بود که پیغمبر می کرد. «یا ایها النبی» اختصاص به پیغمبر و زمان خود پیغمبر که ندارد. پیغمبر که رحلت فرمود دستورهای قرآن منسوخ نشد. اینجا اگر مخاطب پیغمبر است، به اعتبار این است که پیغمبر ولی امر مسلمین است، فردا که ولی امر مسلمین شخص دیگر است، همین دستوری که خطاب به پیغمبر است او باید اجرا کند. اگر قرآن همیشه می گفت: «جاهد الکفار»، برای آن کسی که بعد از پیغمبر می آید مجوزی برای جهاد با منافقین نبود، چون منافقین کافر شمرده نمی شوند و به ظاهر مسلمان هستند. ولی وقتی که می فرماید: «جاهد الکفار و لمنافقین»، مشکل برای همیشه حل می شود. «و اغلظ علیهم» و بر آنها سخت بگیر، با آنها مدارا نکن، که خطر اینها خطر عظیم است. این موضوع، هم در مورد کفار است و هم در مورد منافقین.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:14 PM
جهالت و فقدان تعلیمات اسلامی در خوارج

ما وقتی که به سیره نبوی مراجعه می کنیم می بینیم آن حضرت در تمام دوره سیزده ساله مکه به احدی اجازه جهاد و حتی دفاع نداد، تا آنجا که واقعا مسلمانان به تنگ آمدند و با اجازه آن حضرت گروهی به حبشه مهاجرت کردند، اما سایرین ماندند و زجر کشیدند. تنها در سال دوم مدینه بود که رخصت جهاد داده شد. در دوره مکه مسلمانان تعلیمات دیدند، با روح اسلام آشنا شدند، ثقافت اسلامی در اعماق روحشان نفوذ یافت. نتیجه این شد که پس از ورود در مدینه هر کدام یک مبلغ واقعی اسلام بودند و رسول اکرم که آنها را به اطراف و اکناف می فرستاد خوب از عهده بر می آمدند. هنگامی هم که به جهاد می رفتند می دانستند برای چه هدف و ایده ای می جنگند. به تعبیر امیرالمومنین علیه السلام: «و حملوا بصائرهم علی اسیافهم، همانا بصیرتها و اندیشه های روشن و حساب شده خود را بر شمشیرهای خود حمل می کردند» ( نهج البلاغه خطبه 151). چنین شمشیرهای آبدیده و انسانهای تعلیمات یافته بودند که توانستند رسالت خود را در زمینه اسلام انجام دهند. وقتی که تاریخ را می خوانیم و گفتگوهای این مردم را که تا چند سال پیش جز شمشیر و شتر چیزی را نمی شناختند می بینیم، از اندیشه بلند و ثقافت اسلامی اینها غرق در حیرت می شویم.
در دوره خلفا با کمال تأسف بیشتر توجهات به سوی فتوحات معطوف شد غافل از اینکه به موازات باز کردن در واژه های اسلام به روی افراد دیگر و رو آوردن آنها به اسلام که به هر حال جاذبه توحید اسلام و عدل و مساوات اسلام، عرب و عجم را جذب می کرد، می بایست فرهنگ و ثقافت اسلامی هم تعلیم داده شود و افراد دقیقا با روح اسلام آشنا شوند. خوارج بیشتر عرب بودند و غیر عرب هم کم و بیش در میان آنها بود، ولی همه آنها اعم از عرب و غیر عرب جاهل مسلک و نا آشنا به فرهنگ اسلامی بودند. همه کسریهای خود را می خواستند با فشار آوردن بر روی رکوع و سجودهای طولانی جبران کنند. علی علیه السلام روحیه اینها را همینطور توصیف می کند و در خطبه 238 نهج البلاغه می فرماید: «جفاة طغام و عبید اقزام ، جمعوا من کل اوب و تلقطوا من کل شوب ، ممن ینبغی ان یفقه و یؤدب و یعلم و یدرب و یولی علیه و یؤخذ علی یدیه ، لیسوا من المهاجرین و الانصار الذین تبوؤا الدار و الایمان، شامیان درشت خویانی پست، و بردگانی فرومایه و بی مقدارند، که از هر گوشه ای گردآورده شده اند، و از ناشناختگان بی تبار دستچین گردیده اند. کسانی که بهتر است آنان را فهم و ادب آموزند، و دانش و تربیت دهند، و سرپرست داشته باشند، و جلوی دستشان را بگیرند. نه از مهاجران و انصارند، و نه از کسانی که در ایمان پیشگام بودند و در خانه هجرت جای گزیدند».
پیدایش طبقه جاهل مسلک مقدس ماب که خوارج جزئی از آنها بودند برای اسلام گران تمام شد. گذشته از خوارج که با همه عیبها از فضیلت شجاعت و فداکاری بهره مند بودند، عده ای دیگر از این تیپ متنسک به وجود آمد که این هنر را هم نداشت. اینها اسلام را به سوی رهبانیت و انزوا کشاندند، بازار تظاهر و ریا را رائج کردند. اینها چون آن هنر را نداشتند که شمشیر پولادین بر روی صاحبان قدرت بکشند شمشیر زبان را بر روی صاحبان فضیلت کشیدند. بازار تکفیر و تفسیق و نسبت بی دینی به هر صاحب فضیلت را رائج ساختند. به هر حال یکی از بارزترین ممیزات خوارج جهالت و نادانیشان بود. از مظاهر جهالتشان، عدم تفکیک میان ظاهر یعنی خط و جلد قرآن و معنی قرآن بود. لذا فریب نیرنگ ساده معاویه و عمر و عاص را خوردند. در این مردم جهالت و عبادت توأم بود. علی می خواست با جهالت آنها بجنگد، اما چگونه ممکن بود جنبه زهد و تقوا و عبادت اینها را از جنبه جهالتشان تفکیک کرد، بلکه عبادتشان عین جهالت بود. عبادت توأم با جهالت از نظر علی که اسلام شناس درجه اول است ارزشی نداشت. لهذا آنها را کوبید و وجهه زهد و تقوا و عبادتشان نتوانست سپری در مقابل علی قرار گیرد.
خطر جهالت اینگونه افراد و جمعیتها بیشتر از این ناحیه است که ابزار و آلت دست زیرکها قرار می گیرند و سد راه مصالح عالیه اسلامی واقع می شوند. همیشه منافقان بیدین، مقدسان احمق را علیه مصالح اسلامی بر می انگیزند. اینها شمشیری می گردند در دست آنها و تیری در کمان آنها. چقدر عالی و لطیف، علی علیه السلام این وضع اینها را در خطبه 127 نهج البلاغه بیان می کند. می فرماید: «ثم انتم شرار الناس و من رمی به الشیطان مرامیه و ضرب به تیهه، همانا بدترین مردم هستید. شما تیرهائی هستید در دست شیطان که از وجود پلید شما برای زدن نشانه خود استفاده می کند و به وسیله شما مردم را در حیرت و تردید و گمراهی می افکند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:15 PM
چند برابر شدن درک لذات و آلام پس از مرگ

حکما و فلاسفه معتقدند که بدن برای نفس و روح انسان مانع از درک لذات و آلام به طور واقعی است چون تا وقتی که انسان در این دنیا هست، با این بدن کار می کند و نفس اشتغال تدبیری به این بدن دارد، زیرا نفس و روح و آن قوه حیاتی است که مدبر بدن است و بدن را تدبیر می کند، یعنی تمام جهازات حیاتی ولو اینکه انسان غافل از آن باشد توسط نفس تدبیر می شود.
خیال نکنید آنچه که نفس تدبیر می کند باید با یک اراده ظاهر باشد؛ می گویند اراده او یک شکل خاصی است، به اصطلاح امروز در آن شعور مخفی کارفرماست. اگر خون در قلب ما دائماً حرکت می کند و قلب دائماً در حال ضربان است تحت تدبیر نفس است، اگر ریه حرکت می کند همین جور. جزئی ترین کارهایی که در بدن رخ می دهد تحت تدبیر نفس و روح انسان است. خصلت نفس – نفوس ضعیف بالخصوص – این است که در وقتی که مشغول تدبیر چیزی هست از چیز دیگر غافل می شود.

با یک مثال این مطلب را روشن بکنم: می گویند در وقتی که شما تازه غذا خورده اید مطالعه نکنید بلکه هیچ کار فکری انجام ندهید، استراحت کنید، چرا؟ برای اینکه این نیروی حیاتی نفس – هر چه می خواهید اسمش را بگذارید – الآن که شما غذا خوردید تمام توجهش به این غذا و دستگاه هاضمه است و فعالیتش روی دستگاه هاضمه است که این غذای جدیدی را که آمده به نحو احسن هضم ببرد.
همین قدر که شما یک کتاب جلوی خودتان گذاشتید و مطالعه کردید قسمتی از نیرو برای حل کردن مسائل و مشکلات آن در مغز متمرکز می شود، نیرویش تقسیم می شود و از قدرتش برای اینکه غذا را خوب هضم ببرد کاسته می شود؛ و لهذا در آن وقت، هم مطالعاتتان ضعیف و ناقص می شود و هم غذا خوب هضم نمی شود. اگر شما در آن وقت به کار فکری بپردازید غذایتان خوب هضم نمی شود با اینکه کار فکری به مغز مربوط است و غذا به جهاز هاضمه، معده و روده مربوط است. اینها همه در یک دستگاه است.

حکمای الهی معتقدند که نفس انسان مادامی که در دنیا هست نه می تواند لذات و بهجتهای معنوی را در حدی که هست درک کند چون همان توجهش به بدن گویی یک حالت تخدیری در او ایجاد می کند؛ کاملاً باید از بدن آزاد باشد تا آن لذت و بهجت معنوی را در آن حد خودش درک بکند؛ و نه می تواند آلام معنوی و روحی را در حدی که هست درک بکند، باز به واسطه همین اشتغال به بدن. آنها معتقدند همین قدر که انسان می میرد و روح انسان از این اشتغال تدبیری آزاد می شود، به باطن ذات خودش مراجعه می کند، یعنی او هست و باطن ذات خودش. اگر ملکاتی که کسب کرده است ملکات فاضله باشد، خصلتهایی که به دست آورده است خصلتهای عالی و روحانی و معنوی باشد، برای او بهجتی دست می دهد.
مثلاً وقتی که به برزخ منتقل می شود اگر آن قسمت برزخش باغی از باغهای بهشت باشد (القبر اما روضة من ریاض الجنة او حفرة من حفر النیران؛ قبر باغی از باغ های بهشت و یا گودالی از گودال های آتش است) به او لذت و بهجتی دست می دهد که نمونه اش را در دنیا هرگز احساس نکرده و نمی توانسته احساس کند و محال بوده که او در این دنیا احساس نماید و اما اگر برعکس، به عذابهای خودش، به آن ملکات پست و عقده ها و کینه ها و کبرها و حسدها و عنادها و شرکها برگردد آنوقت یک درد و المی احساس می کند که هرگز نمونه اش را در دنیا احساس نکرده است.

حال، آدمی که در همین دنیا که هنوز حالت روح حالت تخدیری است – چون حالت تدبیر است و این مساوی است با نوعی تخدیر از نظر امور روحی و معنوی – حالت عقده ها و کینه ها و عنادهایی که با حق و حقیقت پیدا می کند به این حد رسیده که می گوید خدایا من تاب دیدنش را ندارم، این بدبخت خیال می کند اگر مرد راحت می شود، نمی داند اگر بمیرد به صد هزار برابر همان می رسد.
بعلاوه این حالتی که تو الآن داری که می خواهی فرار کنی، از خودت داری فرار می کنی؛ تو خیال کرده ای از خودت می توانی فرار کنی؟! این است که شما می بینید این عذابهایی که قرآن برای چنین اشخاصی در قیامت و در برزخ بیان می کند امروز برای ما غیر قابل تصور است، در صورتی که حق مطلب همین است و این حقیقتی است و غیر از این نمی تواند باشد.

عرض کردم انسان در این دنیا هرگز لذت و بهجت معنوی را در آن حدی که هست نمی تواند درک کند و همچنین عذاب را. حال، افرادی در همین دنیا به حدی رسیده اند که دیگر از قید بدن در هر شکل آزادند و حتی قدرت خلع بدن پیدا می کنند یعنی می توانند در حالی که زنده هستند این بدن را مثل یک لباس از خودشان بکنند و دوباره همین بدن را داشته باشند. این گونه افراد – چون تا حد زیادی می توانند روح را از بدن آزاد کنند – در همین دنیا می توانند لذتهای روحی و معنوی را اگر نگوییم در اوج همان حدی که هست ولی قریب به آن حد، احساس کنند و یا عذابهای روحی و معنوی را.

جوانی بود خیلی خوب و پاک و من به او اعتقاد و ایمان داشتم. نماز خواندن ها و حالتهایش را دیده بودم. گاهی برای من حالات خودش را نقل می کرد. می گفت گاهی در نماز، در مناجات و در سحرها یک حالاتی دست می دهد و گاهی این حالات قطع میشود. می گفت آن حالت آنقدر لذیذ است و آنقدر جاذبه دارد که اگر چند ثانیه قطع بشود من جهنم را احساس می کنم؛ در صورتی که همیشه از ما قطع شده، هیچ وقت احساس نمی کنیم و اگر آن حالت مثلاً ده دقیقه طول بکشد، دیگر قابل تحمل نیست، یعنی انسان می میرد.

«اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجارة من السماء؛ پروردگارا! اگر این (کتاب) حق و از سوی توست، بر ما از آسمان سنگی ببار» (سوره انفال آیه 32). ببینید عناد، بشر را به چه حالتی درآورده! او الآن دچار چه عنادی است و تا چه حد عناد است! آنوقت آن دنیای دیگرش که از تعلق به بدن و از این تخدیر آزاد می شود چه خواهد بود!
داستانی نقل شده که زمانی مردی (یا زنی) اهل سبا یعنی از یمن پیش معاویه آمده بود و معاویه – که یک آدم خاصی بود، به افراد گوشه می زد، کنایه می گفت و مردم را به حرف درمی آورد – به او گفت شما یمنی ها چه مردم پستی هستید که یک زن را پادشاه خودتان قرار داده اید! (اشاره کرد به داستان ملکه سبا) او گفت: ما هیچ وقت از شما قریشی ها پست تر نیستیم که گفتید: اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجارة من السماء ... .

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:15 PM
حالت احتضار در کلام قرآن و روایات

در زمینه های مربوط به حالت احتضار یعنی همان حالت جان دادن و مردن، گذشته از آیاتی که وجود دارد، روایاتی که غیرقابل انکار است یکی و دو تا و پنج تا نیست که آدم بگوید خوب، حالا حدیث است، یقینی که نیست، از کجا که چنین است. حدیث یکی و دو تا و پنج تا باشد قابل انکار است، صد تا و دویست تا که دیگر قابل انکار نیست. شاید ما پانصد حدیث در این زمینه از ائمه مختلف داریم و دیگر شک باقی نمی ماند که این گفتار خود آنهاست و نمی شود احتمال دارد که سخنی باشد که بعدها به نام آنها گفته شده است. جای شک برای انسان باقی نمی ماند.

سخن علی علیه السلام درباره حالت معاینه:
امام علی علیه السلام می فرمایند آن حالت معاینه که می رسد، چند چیز برای انسان تمثل پیدا می کند، یعنی صورت مثالی شان برایش حاضر می شود نه صورت عینی شان. مال یک صورت مثالی پیدا می کند که می آید با انسان حرف می زند. اولاد هم صورت مثالی پیدا می کنند، می آیند با انسان حرف می زنند. اعمال هم صورت مثالی پیدا می کنند با آدم حرف می زنند، یعنی انسان خودش سراغ آنها می رود. وقتی خودش را در یک حالت بیچارگی می بیند سراغ مالش می رود؛ یعنی آن مال که مجسم می شود و تمثل پیدا می کند، انسان با او شروع می کند به حرف زدن. اول می خواهد محبت او را جلب کند. می گوید می دانی من چه جانی کندم تا تو را جمع کردم، چه پدری از من درآمده تا تو را گرد آوردم؟ من خیلی زحمت تو را کشیدم. الآن وقتی است که تو باید به درد من بخوری. آن مثال به او جواب می دهد که من خیلی متأسفم که قلمرو من خیلی محدود است. در این شرایط، حداکثر کاری که من می توانم بکنم همان دو سه متر کفن است و از این قبیل، قبری و کفنی و تجهیزاتی، از این بیشتر دیگر فعلا از من ساخته نیست.

اولادش برایش تمثل پیدا می کنند، با مثال آنها سخن می گوید: فرزندان من! من برای شما خیلی زحمت کشیدم، خیلی فداکاری کردم، خیلی به شما خدمت کردم، حالا وقتی است که شما به درد من بخورید و به کار من برسید. آنها می گویند: الآن دیگر از ما کاری ساخته نیست، حداکثر یک تشییع است، ما یک تشییعی می توانیم از تو بکنیم تا کنار قبرت، بعد هم برمی گردیم و می آییم (لابد برای جمع کردن میراث). از عملش که سؤال می کنند، می گویند بله، ما همراه تو هستیم، ما نمی توانیم از تو جدا باشیم. حالا اگر عمل صالح است با او هست و اگر عمل ناصالح و فاسد است نیز با او هست. وقتی از اعمالش درخواست می کند، می گویند: بله ما هستیم، ما نمی توانیم از تو جدا بشویم، فقط ماییم که همراه تو هستیم.
حال قرآن در سوره قیامت آیات 29 تا 35 درباره این مردمی که خدا و آخرت و دین و همه چیز را فراموش کرده اند که این وضع را برایشان ذکر فرمود توضیح می دهد که این شخص چه کسی بوده که به این حالت درمی آید، حالت «والتفت الساق بالساق، و (محتضر از سختی جان دادن) ساق هایش به هم پیچید» و این شداید، «فلاصدق و لاصلی، پس نه تصدیق کرد و نه نماز گزارد»، این همان است که در همه عمر نه حقیقت را تصدیق کرد (یعنی همان حقایق را، خداوند و معاد و گفته پیغمبران را؛ نه به اینها ایمان آورد) و نه در پیشگاه خدای خود خضوع کرد و عبادت بجا آورد. «ولکن کذب و تولی، بلکه تکذیب کرد و روی گردانید»، همه اینها را دروغ پنداشت و پشت کرد رفت جای دیگر. «ثم ذهب الی اهله یتمطی، سپس مغرورانه سوی کسانش رفت».
نه ایمانی آورد نه نمازی. تمام تکذیب، پشت کردن، بعد هم خیلی گردن کشیده و متکبرانه به طرف خانه خودش می رفت، خیلی هم گردن فراز که منم که به این چیزها اعتقاد ندارم. «اولی لک فاولی* ثم اولی لک اولی، (با این اعمال) وای بر تو! پس وای بر تو! باز هم وای بر تو! سپس وای بر تو!». به او گفته می شود پس برای تو از همه چیز بهتر همین است، اولای به تو همین است، آنچه که تو به آن استحقاق داری همین است، اولای به تو همین است، آنچه که تو به آن استحقاق داری همین است. «اولی لک» برای تو اولی همین است، «فاولی» بار دیگر اولی همین است. «ثم اولی لک فاولی». چهار بار این قضیه تکرار شده.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:16 PM
حد زانی و زانیه (مرد و زن زناکار) از نظر قرآن

آیه دوم از سوره نور، مربوط به مجازات فحشاء یعنی مجازات زنا است (فحشای به معنی زنا). می فرماید: «الزانیه و الزانی فاجلدوا کل واحد منهما مأه جلده و لا تأخذکم بهما رأفه فی دین الله ان کنتم تؤمنون بالله و الیوم الاخر و لیشهد عذابهما طایفه من المؤمنین، زن زناکار و مرد زناکار، هر یک از آن دو را صد تازیانه بزنید، و اگر به خدا و روز واپسین ایمان دارید مبادا در دین خدا نسبت به آن دو دستخوش ترحم گردید، و باید گروهی از مومنان در کیفر آن دو حضور یابند».
در سوره نور خداوند بعد از بیان كلى در مورد حقایقى از توحید و مبدء و معاد و نبوت، اشاره به احكام و دستوراتى می کند كه در این سوره بیان گردیده، ابتدا به نخستین دستور قاطع و محكم پیرامون زن و مرد زناكار پرداخته مى گوید: زن و مرد زناكار را هر یك صد تازیانه بزنید (الزانیة و الزانى فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة) و براى تاكید بیشتر اضافه مى كند هرگز نباید در اجراى این حد الهى گرفتار رافت (و محبت كاذب و دروغین) شوید، اگر به خدا و روز جزا ایمان دارید (و لا تاخذكم بهما رافة فى دین الله ان كنتم تؤمنون بالله و الیوم الاخر). و سر انجام در پایان این آیه به نكته دیگرى براى تكمیل نتیجه گیرى از این مجازات الهى اشاره كرده مى گوید: و باید گروهى از مؤمنان حضور داشته باشند و مجازات آن دو را مشاهده كنند (و لیشهد عذابهما طائفة من المؤمنین). در واقع این آیه مشتمل بر سه دستور است:
1 - حكم مجازات زنان و مردان آلوده به فحشاء (منظور از زنا آمیزش جنسى مرد و زن غیر همسر و بدون مجوز شرعى است).
2 - تاكید بر این كه در اجراى این حد الهى گرفتار محبتها و احساسات بى مورد نشوید، احساسات و محبتى كه نتیجه اى جز فساد و آلودگى اجتماع ندارد منتها براى خنثى كردن انگیزه هاى این گونه احساسات مساله ایمان به خدا و روز جزا را پیش مى كشد چرا كه نشانه ایمان به مبدء و معاد، تسلیم مطلق در برابر فرمان او است، ایمان به خداوند عالم حكیم سبب مى شود كه انسان بداند هر حكمى فلسفه و حكمتى دارد و بى دلیل تشریع نشده و ایمان به معاد سبب مى شود كه انسان در برابر تخلفها احساس مسئولیت كند. در اینجا حدیث جالبى (از پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم نقل شده كه توجه به آن لازم است: «یؤتى بوال نقص من الحد سوطا فیقال له لم فعلت ذاك؟ فیقول : رحمة لعبادك ، فیقال له انت ارحم بهم منى؟! فیؤمر به الى النار ، و یؤتى بمن زاد سوطا ، فیقال له لم فعلت ذلك ؟ فیقول لینتهوا عن معاصیك ! فیقول : انت احكم به منى ؟ ! فیؤمر به الى النار !، روز قیامت بعضى از زمامداران را كه یك تازیانه از حد الهى كم كرده اند در صحنه محشر مى آورند و به او گفته مى شود چرا چنین كردى؟ مى گوید: براى رحمت به بندگان تو! پروردگار به او مى گوید: آیا تو نسبت به آنها از من مهربان تر بودى؟! و دستور داده مى شود او را به آتش بیفكنید! دیگرى را مى آورند كه یك تازیانه بر حد الهى افزوده، به او گفته مى شود: چرا چنین كردى؟ در پاسخ مى گوید: تا بندگانت از معصیت تو خوددارى كنند! خداوند مى فرماید: تو از من آگاهتر و حكیم تر بودى؟! سپس دستور داده مى شود او را هم به آتش دوزخ ببرند».
3 - دستور حضور جمعى از مؤمنان در صحنه مجازات است چرا كه هدف تنها این نیست كه گنهكار عبرت گیرد، بلكه هدف آنست كه مجازات او سبب عبرت دیگران هم شود و به تعبیر دیگر: با توجه به بافت زندگى اجتماعى بشر، آلودگیهاى اخلاقى در یك فرد ثابت نمى ماند و به جامعه سرایت مى كند، براى پاكسازى باید همانگونه كه گناه برملا شده مجازات نیز برملا گردد. بنابر این در این آیه سه مطلب بیان شده است:
اول اینکه زناکار، اعم از مرد و زن، باید مجازات شود و مجازاتش را هم قرآن تعیین کرده است: "صد تازیانه " . صد تازیانه باید به مرد زناکار زده شود و صد تازیانه به زن زنا کار.
مطلب دوم: به مؤمنین آگاهی می دهد که در مورد این مجازات مبادا تحت تأثیر عواطفتان قرار بگیرید، مبادا دلتان رحم بیاید و بگویید (با خوردن ) صد تازیانه دردش می آید پس یک مقدار از آن را اجرا نکنیم، که اینجا جای رحم نیست. می گوید مبادا در اینجا عواطفتان به هیجان بیاید و سبب شود که عملا تسامحی در اجرای این حد قائل شوید و به اصطلاح امروز یک وقت فکر نکنید این عمل، "غیر انسانی" است، نه، "انسانی " است.
مطلب سوم: این مجازات را در خفا انجام ندهید چون این مجازات برای این است که دیگران عبرت بگیرند. حتما یک جمعی از مؤمنین باید در موقع اجرای این مجازات حاضر و ناظر باشند و ببینند. مقصود این است که وقتی این حکم اجرا می شود باید به گونه ای اجرا شود که همه مردم آگاه شوند که فلان مرد یا زن زناکار این حد درباره اش اجرا شد، نه اینکه مخفیانه اجرا شود، باید علنی اجرا شود.
آن چه در آیه فوق در مورد حد زنا آمده است یك حكم عمومى است كه موارد استثنائى هم دارد از جمله زناى محصن و محصنه است كه حد آن با تحقق شرائط اعدام است. منظور از محصن مردى است كه همسرى دارد و همسرش در اختیار او است و محصنه به زنى مى گویند كه شوهر دارد و شوهرش نزد او است، هر گاه كسى با داشتن چنین راه مشروعى باز هم مرتكب زنا بشود حد او اعدام مى باشد، شرائط و كیفیت اجراى این حكم در كتب فقهى مشروحا آمده است و نیز زناى با محارم حكم آن اعدام است. همچنین زناى به عنف و جبر كه حكم آن نیز همین است. البته در بعضى از موارد علاوه بر مساله تازیانه، تبعید و پاره اى دیگر از مجازاتها نیز وجود دارد كه شرح آن را باید در كتب فقهیه خواند.
زانیه مقدم ذكر شده چرا که بدون شك این عمل منافى عفت از همه كس قبیح است، ولى از زنان، زشت تر و قبیح تر است، چرا كه آنها از حجب و حیاى بیشترى برخوردارند، و شكستن آن دلیل بر تمرد شدیدترى است. از این گذشته عواقب شوم این امر گرچه دامنگیر هر دو مى شود اما در مورد زنان، عواقب شومش بیشتر است. این احتمال نیز وجود دارد كه سر چشمه وسوسه این كار بیشتر از ناحیه آنها صورت مى گیرد و در بسیارى از موارد عامل اصلى محسوب مى شوند. مجموع این جهات سبب شده كه زن آلوده بر مرد آلوده در آیه فوق مقدم داشته شده است. ولى زنان و مردان پاكدامن و با ایمان از همه این مسائل بركنارند. از آیه 15 و 16 سوره نساء چنین بر مى آید كه قبل از نزول حكم سوره نور درباره زناكاران و زنان بد كار اگر محصنه بوده اند مجازات آنها زندان ابد تعیین شده است (فامسكوهن فى البیوت حتى یتوفاهن الموت): آنان (زنان) را در خانه هاى (خود) نگاه دارید تا مرگشان فرا رسد یا اینكه خداوند راهى براى آنها قرار دهد. و در صورتى كه غیر محصن بوده اند مجازات آنها ایذاء و آزار بوده است (فاذوهما). ولى مقدار این آزار معین نشده است، اما آیه مورد بحث آن را در یكصد تازیانه محدود و معین نموده، بنابر این حكم اعدام در مورد محصنه جایگزین زندان ابد، و حكم یكصد تازیانه حد و حدودى براى حكم آزار است.
البته بدون شك مسائل انسانى و عاطفى ایجاب مى كند كه حداكثر كوشش به عمل آید كه هیچ فرد بیگناهى گرفتار كیفر نگردد و نیز تا آنجا كه احكام الهى اجازه عفو و گذشت را مى دهد عفو و گذشت شود، ولى بعد از ثبوت جرم و مسلم شدن حد باید قاطعیت به خرج داد و از احساسات كاذب و عواطف دروغین كه براى نظام جامعه زیانبخش است بپرهیزند. مخصوصا در آیه مورد بحث تعبیر به فى دین الله شده، یعنى هنگامى كه حكم، حكم خدا است كسى نمى تواند بر خداوند رحمان و رحیم پیشى گیرد. در اینجا از غلبه احساسات محبت آمیز نهى شده، زیرا اكثریت مردم داراى چنین حالتى هستند و احتمال غلبه احساسات محبت آمیز بر آنها بیشتر است، ولى نمى توان انكار كرد كه اقلیتى وجود دارند كه طرفدار خشونت بیشترى مى باشند، این گروه نیز از مسیر حكم الهى منحرفند و باید احساسات خود را كنترل كنند، و بر خداوند پیشى نگیرند كه آن نیز مجازات شدید دارد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:16 PM
حربه های کفار در مقابل دعوت انبیاء

خداوند در سوره جاثیه آیه 9 درباره کافران می فرماید: «و اذا علم من آیاتنا شیئا اتخذها هزوا» هر گاه علم پیدا کند به چیزی از آیات (مقصود آیات قرآن کریم است که بر مردم تلاوت می شود) شروع می کند آیات ما را به مسخره گرفتن و مسخره کردن.
دو چیز است که قرآن مکرر اینها را نقل می کند و اینها مصیبتهایی بوده است که همه انبیاء در همه زمانها گرفتار آن بوده اند و قهرا همه اهل حق و حقیقت به فراخور حالشان گرفتار اینها بوده اند، یکی مسأله افک، دروغ بستن، تهمت بستن و دیگر مسأله مسخره کردن. اینها هم دو چیزی است که منطق بر نمی دارد، یعنی دروغ حدی ندارد، کسی اگر بخواهد دروغ بگوید همه جور دروغی می تواند بگوید. راست است که محدود است. انسان اگر بخواهد راست بگوید قهرا مقید و محدود می شود، یعنی چون حقیقت و واقعیتی هست و باید خودش را با آن تطبیق بدهد نمی تواند از آن تجاوز کند، ولی دروغ گفتن دیگر افسار پاره کردن است و این زبان انسان در اختیارش است، هر چه که دلش بخواهد بگوید گفته است. مسأله دوم مسخره کردن و به سخریه گرفتن است. این هم از آن چیزهایی است که روی مردم اثر می گذارد ولی هیچ مقیاسی ندارد، یعنی هر چیزی را با منطق مسخره می شود مسخره کرد. چنین نیست که یک چیز را در دنیا بشود مسخره کرد، یک چیز دیگر را نشود مسخره کرد. هر چه که در دنیا شما پیدا کنید یک آدم مسخره چی می تواند آن را موضوع مسخره قرار بدهد و اتفاقا در روح مردم هم اثر می گذارد، یعنی مسخره اثر تبلیغاتی زیادی دارد. اتفاق افتاده است، بعضی افراد، چه مرد چه زن (شاید در زنها بیشتر) زود تحت تأثیر مسخره شدن قرار می گیرند.
مثلا شما با هزار دلیل و منطق برای بعضی زنها ثابت کنید که پوشش خوب است به این دلایل، همه را هم قبول می کند، ولی آخرش در یک جلسه که می خواهد شرکت کند که در آن از زنهای جور دیگر هستند، خودش را همرنگ آنها می کند، می گویید چرا؟ می گوید مرا مسخره می کنند. در مقابل مسخره دیگر تاب مقاومت ندارد، یعنی همه آن منطقها یک طرف و مسخره ای که بکنند طرف دیگر. «و اذا علم من ایاتنا شیئا اتخذها هزوا» هرگاه به بعضی از آیات ما علم پیدا کند شروع می کند به مسخره کردن در میان مردم و چون مسخره کردن در مردم اثر زیاد می بخشد این است که قرآن آن را ذکر می کند. قبلا بود: «یسمع ایات الله» آیات ما را که می شنود خودش این کار را می کند.
در اینجا دارد: «و اذا علم من آیاتنا» وقتی علم پیدا می کند، این بیشتر نشان می دهد که حتی در وقتی هم که علم و معرفت دارد و صد در صد به آیات ما یقین دارد و آیات ما را «آیات ما» می شناسد با این حال عالما عامدا و با معرفت کامل به مبارزه با آن بر می خیزد. «اولئک لهم عذاب مهین، اینان عذابی خفت بار برایشان خواهد بود». باز تهدید دیگری است: اینها که اینچنین با مسخره به آیات الهی اهانت می کنند عذابی که در قبال این عملشان هست عذاب خوارکننده و ذلیل کننده ای است. هر گناهی یک عذاب مخصوص به خود دارد که با خود آن گناه تناسب دارد، چون عذابهای اخروی مثل نعمتهای اخروی هر دو تجسم اعمال انسان در دنیاست. آن کسی که کارش در دنیا اهانت کردن و خوار کردن چیزی است که استحقاق چنین خواری را ندارد، نوع عذابی که در آخرت گرفتار آن می شود عذابی است که تنها درد نیست، اهانت هم در آن وجود دارد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:17 PM
حسن و قبح عقلی افعال از نظر معتزله

معتزله طبعا طرفدار غایت داشتن و غرض داشتن صنع الهی (فعل الهی) شدند و حکیم بودن خداوند را که در قرآن کریم مکرر به آن تصریح شده است به همین گونه تفسیر کردند که او در کارهای خویش، غرض و هدف دارد و از روی کمال دانائی کارها را برای اغراض و اهداف مشخص و معین با انتخاب اصلح و ارجح انجام می دهد. متکلمان معتزلی عدل را به عنوان حقیقتی واقعی در جریانات عالم، قطع نظر از انتساب و عدم انتساب جریانات به خداوند، مورد قبول قرار داده و قائل به حسن و قبح عقلی و ذاتی شده اند. این متکلمان معتقدند که اصل حسن و قبح اشیاء، همانطور که معیار و مقیاس کارهای بشری است، می تواند معیار و مقیاس افعال ربوبی قرار گیرد، و بر این اساس در مسائل الهیات، همواره این اصل، مورد استناد این گروه قرار می گیرد. این گروه با توجه به این اصل و توجه به بدیهی بودن حسن عدل و قبح ظلم، این مسأله را به شکل یک اصل اخلاقی، ولی در سطح ربوبی، مطرح می نمایند، می گویند: عدل ذاتا نیک است و ظلم ذاتا زشت است. خداوند که عقل غیر متناهی است بلکه فیض بخش همه عقلهاست، هرگز کاری را که عقل، نیک می شناسد ترک نمی کند و کاری را که عقل زشت می شمارد، انجام نمی دهد.
با توسعه و گسترش مسأله عدل، مسأله حسن و قبح ذاتی افعال پیش آمد که معتزله بیان نمودند که به طور کلی کارها دارای صفت ذاتی حسن و یا صفت ذاتی قبح می باشند، مثلا راستی و امانت و احسان و امثال اینها در ذات خود، نیکو و بایستی است و دروغ و خیانت و امساک و امثال اینها در ذات خود، زشت و نبایستنی است و صفاتی از قبیل خوبی، شایستگی، یک سلسله صفات واقعی و ذاتی هستند و هر فعلی قطع نظر از هر فاعل و از هر شرط خارجی، به خودی خود برخی از این صفات را واجد است و فاقد اضداد آنها است و این صفات قراردادی و اعتباری نیستند. چون سخن از صفات ذاتی افعال به میان آمد قهرا پای عقل و استقلال عقل در اکتشاف این صفات به میان آمد. این بحث به این صورت طرح شد که آیا عقل در ادراک حسن و قبح اشیاء " استقلال " دارد و به تنهائی قادر به درک و تشخیص آنها است یا نیازمند به کمک و راهنمائی شرع است؟ از اینرو حسن و قبح ذاتی به نام حسن و قبح عقلی خوانده شد.

معتزله به شدت طرفدار حسن و قبح ذاتی عقلی شدند و مسأله مستقلات عقلیه را طرح کردند، گفتند: به روشنی ما درک می کنیم که افعال ذاتا متفاوتند، و بالبداهه درک می کنیم که عقول ما بدون اینکه نیازی به ارشاد شرع داشته باشد این حقایق مسلم را درک می کند. بر عکس معتزله، اشاعره، همچنانکه عدل را به عنوان یک صفت قبلی و ذاتی منکر شدند، حسن و قبح ذاتی قبلی عقلی را نیز مورد انکار قرار دادند. اشاعره اولا حسن و قبح ها را اموری نسبی و تابع شرائط خاص محیطها و زمانها و تحت تأثیر یک سلسله تقلیدها و تلقینها دانستند و ثانیا عقل را در ادراک حسن و قبح ها تابع راهنمائی شرع دانستند. اشاعره، چون به " عقل مستقل " و به عبارت دیگر به مستقلات عقلیه اعتراف نداشتند، و عقیده معتزله را مبنی بر اینکه عقل بشر، بدون نیاز به ارشاد شرع، حسن و قبح و بایستنی و نبایستنی را درک می کند، تخطئه می کردند. معتزله عقائد اشاعره را بر ضد اصل " تنزیه " که در قرآن کریم مکرر به آن تصریح شده، دانستند. معتزله گفتند: لازمه عقائد اشاعره این است که ما به خدا چیزهایی نسبت دهیم که ذات حق از آنها منزه است و قرآن کریم نیز تصریح کرده است به منزه بودن ذات حق از آنها، از قبیل ظلم، عبث، فحشاء.
معتزله در باب فعل اخلاقی نیزقائل به حسن و قبح ذاتی افعال بودند و می گفتند: زیبائی یا حسن دو جور است: حسن حسی داریم و حسن عقلی، همچنان که حسن خیالی هم داریم؛ و حسن حسی بر چند قسم است. حسن یعنی زیبائی و زیبائی هم تعریف ندارد، «مما یدرک و لایوصف » است. حسن حسی ممکن است بصری باشد، ممکن است سمعی باشد و حتی ممکن است لمسی باشد، ذوقی باشد، شمی باشد. حسن عقلی هم داریم: بعضی چیزها به دیده عقل زیباست و جاذبه دارد. خاصیت زیبائی را از جاذبه اش می توان فهمید. هر چه در انسان عشق و شوق تولید کند و انسان را به سوی خودش بکشاند و تحسین و آفرین و تقدیس انسان را هم جلب بکند «زیبایی» است.
گفته اند: یعنی کارها ذاتا زیباست و بعضی کارها ذاتا زشت و نازیباست، همین طور که صورت ها بعضی ذاتا زیباست و بعضی نازیبا. مثلا راستی ذاتا زیباست؛ حق، سخن راست، زیباست. امانت ذاتا زیباست، سپاسگذاری ذاتا زیباست، احسان به غیر ذاتا زیباست، عدالت کردن ذاتا زیباست، در مقابل، مقابلات اینها مثل دروغ، ظلم و همه اموری که اخلاق ناپسند خوانده می شود ذاتا نازیباست. پس (طبق این نظر) معیار اخلاقی بودن، زیبایی فعلهاست آن هم زیبائی عقلی که عقل مستقلا و مستقیما درک می کند. این تعریف خیلی جامع تر از آن تعریفها حتی تعریف کانت است. ولی اگر ملاک را زیبایی بدانیم بحث حسن و قبح عقلی پیش می آید و البته کمی خالی از دشواری نخواهد بود. به حسب این نظریه که در میان مسلمین زیاد مورد بحث بوده است، اخلاق از مقوله جمال و زیبائی است. بنابراین نظریه، اخلاق از مقوله زیبائی است ولی زیبائی عقل هم از مقوله عقل است و هم از مقوله زیبائی ولی زیبائی معقول.

متکلمان غیر اشعری یعنی متکلمان شیعی و معتزلی عدل را به عنوان حقیقتی واقعی در جریانات عالم، قطع نظر از انتساب و عدم انتساب جریانات به خداوند، مورد قبول قرار داده و قائل به حسن و قبح عقلی و ذاتی شده اند. این متکلمان معتقدند که اصل حسن و قبح اشیاء، همانطور که معیار و مقیاس کارهای بشری است، می تواند معیار و مقیاس افعال ربوبی قرار گیرد و لهذا در مسائل الهیات، همواره این اصل، مورد استناد این گروه قرار می گیرد. این گروه با توجه به این اصل و توجه به بدیهی بودن حسن عدل و قبح ظلم، این مسأله را به شکل یک اصل اخلاقی، ولی در سطح ربوبی، مطرح می نمایند، می گویند: عدل ذاتا نیک است و ظلم ذاتا زشت است. خداوند که عقل غیرمتناهی است بلکه فیض بخش همه عقلهاست، هرگز کاری را که عقل، نیک می شناسد ترک نمی کند و کاری را که عقل زشت می شمارد، انجام نمی دهد.

حسن قبح ذاتی افعال از نظر معتزله
با توسعه و گسترش مسأله عدل، مسأله حسن و قبح ذاتی افعال پیش آمد که معتزله بیان نمودند که به طور کلی کارها دارای صفت ذاتی حسن و یا صفت ذاتی قبح می باشند. مثلا راستی و امانت و احسان و امثال اینها در ذات خود، نیکو و بایستی است و دروغ و خیانت و امساک و امثال اینها در ذات خود، زشت و نبایستنی است و صفاتی از قبیل خوبی، شایستگی، یک سلسله صفات واقعی و ذاتی هستند و هر فعلی قطع نظر از هر فاعل و از هر شرط خارجی، به خودی خود برخی از این صفات را واجد است و فاقد اضداد آنها است و این صفات قراردادی و اعتباری نیستند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:18 PM
حسن و قبح فعلی و فاعلی افعال انسان
یکی از مسائل مورد بحث در مورد ارزش ایمان این است که آیا ایمان چه دخالتی در قبولی اعمال می تواند داشته باشد؟ روشنفکر مآبها می گویند: چون حسن و قبح و نیک و بد عمل، ذاتی است، عمل نیک، چه از مؤمن باشد یا از کافر، ماهیتش نیک است و قهرا باید مورد قبول حق تعالی واقع گردد، زیرا خوب از هر کس خوب است و بد از هرکس بد است و نسبت خدای متعال هم با همه بندگان یکی است. آنچه در استدلال مذکور آورده شده است صحیح است ولی یک مطلب اساسی، اینجا مورد غفلت قرار گرفته است و ما برای بیان آن ناچاریم یکی دیگر از اصطلاحات فن اصول را بیان کنیم و آن اصطلاح این است که حسن و قبح بر دو گونه است: فعلی و فاعلی.

هر عملی دو جنبه و دو بعد دارد و هر یک از دو جنبه آن از نظر خوبی و بدی حسابی جداگانه دارد. ممکن است یک عمل از لحاظ یک بعد نیک باشد ولی در بعد دیگر نیک نباشد. عکس آن نیز ممکن است و نیز ممکن است یک عمل از لحاظ هر دو بعد نیک یا بد باشد. این دو بعد عبارت است از: شعاع اثر مفید و یا مضر عمل در خارج و در اجتماع بشر، و شعاع انتساب عمل به شخص فاعل و انگیزه های نفسانی و روحی که موجب آن عمل شده است و عامل خواسته است به واسطه عمل و با وسیله قرار دادن عمل به آن هدفها و انگیزه ها برسد. از نظر اول باید دید اثر مفید و یا مضر عمل تا کجا کشیده شده است؟ و از نظر دوم باید دید که عامل، در نظام روحی و فکری خود چه سلوکی کرده و به سوی کدام مقصد می رفته است؟

قرآن کریم در سوره ملک آیه 2 می فرماید: «الذی خلق الموت و الحیوة لیبلوکم ایکم احسن عملا؛ آنکه مرگ و زندگی را آفرید تا شما را در امتحان نیکوترین عمل و صواب ترین عمل قرار دهد». فرمود «صواب ترین» عمل و نفرمود «بیشترین عمل» زیرا عمده این است که بدانیم آنگاه که تحت تأثیر انگیزه هایی روحی، عملی انجام می دهیم گذشته از پیکر عمل که یک سلسله حرکات و سکنات است و دارای اثرها و ارزشهای خاص اجتماعی است، از نظر معنوی واقعا و حقیقتا به سویی می رویم و طی طریقی می کنیم. از نظر قرآن، شخصیت واقعی ما و «من» حقیقی ما همان روح ماست. روح ما با هر عمل اختیاری، از قوه بسوی فعلیت گام بر می دارد و اثر و خاصیتی متناسب با اراده و هدف و مقصد خود کسب می کند، این آثار و ملکات جزء شخصیت ما می شود و ما را به عالمی متناسب خود از عوالم وجود می برد.

اعمال بشر از نظر شعاع اثر سودمند یا زیانبار، در دفتر تاریخ ثبت می شود و تاریخ درباره آن قضاوت می کند، آن را ستایش یا نکوهش می نماید، ولی از نظر شعاع انتساب با روح بشر، تنها در دفاتر علوی ملکوتی ثبت و ضبط می شود. دفتر تاریخ، عمل بزرگ و مؤثر می خواهد و چنین عملی را ستایش می کند، ولی دفاتر علوی ملکوتی الهی علاوه بر این جهت در جستجوی عمل جاندار است. پس حسن و قبح فعلی، یا خوبی و بدی اعمال، از نظر بعد اول بستگی به اثر خارجی آن عمل دارد، و حسن و قبح فاعلی، یا خوبی و بدی از نظر بعد دوم بستگی به کیفیت صدور آن از فاعل دارد. در حساب اول، قضاوت ما درباره یک عمل از لحاظ نتیجه خارجی و اجتماعی آن است، و در حساب دوم، قضاوت ما از نظر تأثیر داخلی و روانی عمل در شخص فاعل است.

وقتی یک فرد، بیمارستانی بوجود می آورد یا اقدام نیکوکارانه دیگری در امور فرهنگی یا بهداشتی یا اقتصادی یک کشور انجام می دهد، شک نیست که عمل او از نظر اجتماعی و در مقیاس تاریخ، خیر است، یعنی کار مفید و نافع برای خلق خداست. در این حساب تفاوتی نمی کند که هدف فاعل از ایجاد بیمارستان یا مؤسسه خیریه دیگر چه باشد؟ خواه هدفش ریاکاری و تظاهر و اشباع غرائز نفسانی باشد یا انسانی و عالی و غیرفردی و مافوق مادی، در هر صورت از لحاظ اجتماع یک مؤسسه خیریه بوجود آمده است. قضاوت تاریخ در مورد اعمال مردم همیشه از همین جنبه و در همین بعد است. تاریخ هرگز به نیت اشخاص کاری ندارد. وقتی سخن از شاهکارهای هنر و صنعت در اصفهان به میان می آید کسی کاری ندارد که مثلا پدیدآورنده مسجد شیخ لطف الله یا مسجد شاه یا سی و سه پل چه نیتی و هدفی داشته است، تاریخ پیکر را می بیند و نام عمل را " عمل خیر " می گذارد.

اما در حساب "حسن فاعلی" نظر به اثر اجتماعی و خارجی فعل نیست، در این حساب نظر به نوع ارتباط عمل با فاعل است، در این حساب مفید بودن عمل کافی نیست برای اینکه عمل، " عمل خیر " محسوب گردد. در اینجا حساب این است که فاعل با چه نیت و چه منظور و هدفی و برای وصول به چه مقصدی اقدام کرده است. اگر فاعل، دارای نیت و هدف خیر باشد و کار خیر را با انگیزه خیر انجام داده باشد کارش خیر است یعنی حسن فاعلی دارد و عملش دو بعدی است، در دو امتداد پیش رفته است: در امتداد تاریخ و زندگی اجتماعی بشری، و در امتداد معنوی و ملکوتی، ولی اگر آن را با انگیزه ریا یا جلب منفعت مادی انجام داده باشد، کارش یک بعدی است، تنها در امتداد تاریخ و زمان پیش رفته ولی در امتداد معنوی و ملکوتی پیش نرفته است و به اصطلاح اسلامی عملش به عالم بالا صعود نکرده است، و به تعبیر دیگر در اینگونه موارد، فاعل به اجتماع خدمت کرده و آن را بالا برده است ولی به خودش خدمت نکرده است بلکه احیانا خیانت کرده است، روحش بجای اینکه با این عمل، تعالی یابد و بالا رود تنزل یافته و سقوط کرده است.

البته مقصود این نیست که حساب حسن فاعلی از حسن فعلی بکلی جداست و انسان از نظر نظام روحی و تکامل معنوی نباید کاری به کارهای مفید اجتماعی داشته باشد، مقصود این است که کار مفید اجتماعی آنگاه از نظر نظام روحی و تکامل معنوی مفید است که روح با انجام آن عمل یک سیر و سفر معنوی کرده باشد، از منزل خودخواهی و هواپرستی خارج شده و قدم به منزل اخلاص و صفا گذاشته باشد. نسبت حسن فعلی به حسن فاعلی نسبت بدن به روح است. یک موجود زنده، ترکیبی است از روح و بدن، باید در پیکر عملی که حسن فعلی دارد، حسن فاعلی دمیده شود تا آن عمل زنده گردد و حیات یابد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:19 PM
حفظ دین از طریق امامت

راجع به اینکه امام حافظ و مبقی دین است متکلمین زیاد گفته اند. غالبا این حفظ به این صورت فرض می شود که مثلا یک ساختمان ابتدا ساخته می شود و بعد باید از گزند باد و باران و سایر چیزها محافظت شود. لهذا به نظر نمی رسد که ساختمانی که وسیله یک مؤسس بی نظیر بنا شد ضرورتی دارد که نگهدارنده اش در همان حد و قریب به همان حد باشد. مثلا در طول زمان لازم نیست افرادی در سطح آفریننده گنبد مسجد شیخ لطف الله و مسجد شاه و عالی قاپو و کتیبه بایسنقری مسجد گوهر شاد و خطوط میر و بایسنقر و قرآنهای خطی و سایر شاهکارها وجود داشته باشند.
ولی حقیقت اینست که وقوع خلل در دین به این سادگیها نیست بلکه بنابر یک اصل روانشناسی و جامعه شناسی یک نهضت و انقلاب همینکه موفق شد و دشمن از مواجه رودر روی مأیوس گشت، حرکتش در جبهه دشمن متوقف می شود و دشمن بدون آنکه واقعا تحت تأثیر واقعی نهضت قرار گرفته باشد بلکه صرفا برای بهره برداری و بر اساس تشخیص سود خود به نهضت می پیوندد بدون آنکه به روح و معنی و هدف نهضت ایمان داشته باشد بلکه برای استقلال نهضت آنچنان که مخالفان و مشروطیت ایران به مشروطیت پیوستند و محکمتر سنگ مشروطه را به سینه زدند، عین الدوله و صدر الاشراف نخست وزیر مشروطه شدند، اینها شکل و پوسته و ظاهر و قیافه نهضت را حفظ می کنند بلکه آرایش بیشتری می دهند اما روح و هسته و باطن و حقیقت آنرا از میان می برند و آنرا از درون پوک و خالی می کنند و به تعبیر امیرالمؤمنین علی (ع): «یکفأ فیه الاسلام کما یکفأ الاناء؛ اسلام واژگونه شود چنان که ظرف واژگونه شود و از محتوا تهی گردد» (خطبه 103 نهج البلاغه).

به این ترتیب نهضت را از مسیر خودش منحرف می کنند، قلب ماهیت می کنند با حفظ صورت. اکثریت قریب به اتفاق مردم که ظاهر بین و صورت پسندند، راضی و خشنود و شاکر و دعاگو می مانند زیرا شعارها در حد اعلی محفوظ است هر چند اصول از بین رفته است. اینجاست که نیاز به نوعی رشد و روشن بینی به معنی درون بینی لازم است. جمله: «و ان لنا فی کل خلف عدولا ینفون عنا تحریف الغالین و انتحال المبطلین، برای ما در تمام دورانها دشمنی وجود دارد که از ما تحریف غلو کننده ها و تفسیر باطل کننده ها را نفی می کند» ممکن است ناظر به خود ائمه اطهار باشد و ممکن است که ناظر به علما و عدولی باشد که همین مراقبت را درباره عقائد مردم نسبت به خود ائمه می نمایند.
به هر حال مبارزه با " بدعتها " منحصر به این نیست که مثلا کسی سنت و قانونی علنا به دین بندد و به معنی مشهور «ادخال ما لیس من الدین فی الدین، داخل شدن آنچه مربوط به دین نیست در دین نماید». گاهی تدریجا طرز تفکر مردم نسبت به دین آنچنان عوض می شود که تفکر اصلی مورد استیحاش مردم قرار می گیرد. به هر حال منظور اصلی اینست که همانطور که قرآن در سوره مائده آیه 3 فرمود: «الیوم یئس الذین کفروا من دینکم فلا تخشوهم و اخشون، امروز کسانی که از دین شما کافر شده اند مأیوس گشته اند، پس از آنها نترسید و از من بترسید» از خارج دنیای اسلام بر اسلام نباید ترسید، از داخل باید ترسید.
ترس از داخل هم منحصر به این نیست که مردم به علل خاص شهوانی و غیره فسق و فجور کنند بلکه از نفاق داخلی، از نیروهایی که از مواجهه علنی با اسلام می ترسند و ماسک اسلام به چهره می زنند و هدفهای پلید خود را زیر سرپوش شعارهای اسلامی آنهم شعارهای غلیظ و شدید با تهی کردن اسلام از درون و محتوا و ابقاء اندام و پوستها و با تغییر دادن مسیر و هدف و بالاخره با نوعی تحریف معنوی عملی می سازند، از اینها باید ترسید و از فریب خوردن ساده دلان مسلمان از این گروه منافق سنگ اسلام بر سینه زن.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:19 PM
حکایت انفاق امیرالمومنین و مقایسه آن با معاویه

مرحوم محدّث قمی از کتاب «مصابیح الانوار» نقل کرده است، «گفته است : به ما چنین خبر رسیده است که روزی أمیرالمؤمنین علیه السّلام اشتها کردند که جگر کباب شده و یا بریان شده ای را با نانِ نرم بخورند. همینطور این امر طول کشید و یک سال بر آمد که پیوسته حضرت این اشتها را داشتند ولی ابراز نمی نمودند. پس از یک سال در حالیکه روزی از روزها روزه بودند، به حضرت امام حسن علیه السلام این مطلب را بازگو کردند. امام حسن برای آن حضرت آماده ساخت و چون هنگام افطار رسید و امام حسن این طعام را به نزد پدر گذارد که ناگهان سائلی در خانه سؤال نمود. حضرت فرمودند: ای نور دیدۀ من ! این طعام را بردار و به سائل بسپار! برای آنکه ما در فردای قیامت در صحیفه اعمال خود نخوانیم که : شما طیّباتِ خود را در زندگی دنیا و پست خود از بین بردید! و در این حیات دَنیّ و ناقابل ، شما با طیّبات خود استمتاع نموده و بهرمند شدید».
حضرت در این بیان استشهاد فرموده اند به آیه 20 از سورۀ الاحقاف : «وَ یَوْمَ یُعْرَضُ الَّذِینَ کَفَرُوا عَلَی النَّارِ أَذْهَبْتُمْ طَیِّبَـ'تِکُمْ فِی حَیَاتِکُمُ الدُّنْیَا وَاسْتَمْتَعْتُم بِهَا فَالْیَوْمَ تُجْزَونَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا کُنتُمْ تَسْتَکْبِرُونَ فِی الاْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ بِمَا کُنتُمْ تَفْسُقُونَ، و روز قیامت روزی است که مردمان کافر را بر آتش عرضه میدارند، و چنین به آنها خطاب میشود که : شما طیّبات و چیزهای پاکیزه و نفیس خود را در زندگانی دنیا از بین بردید و مصرف نمودید! و با آنها استمتاع کردید؛ و بنابراین در مقابل استکباری که در زمین به ناحّق نمودید و بواسطه فسقی که کردید و تجاوزی که نمودید، امروز به عذاب ذلّت آمیز و اهانت بخش و پَست و خوارساز خدا پاداش داده میشوید».
ملاحظه بفرمائید: علیّ بن أبی طالب که خلیفه مسلمین است و حاکم بر جهان اسلام ، دلش میل به جگر بریان کرده و یک سال میگذرد که پیوسته با این اشتها دست به گریبان است و حال و وقت و مجال آن را ندارد و آنقدر بی اعتناست که وقت و حال خود را برای این امور حتّی در مدّت طول یک سال به یک جمله که بگوید: جگر بریان میخواهم ندارد. و خلیفه اسلام و مسلمین در حال روزه پس از یک سال در وقت افطار که در برابرش مطلوب خود را می بیند، دست دراز کردن و لقمه برداشتن را با وجود سائل بر دَم دَر، اشتغال به حیات پست و استمتاع به طیّبات در زندگی حیوانی و دونِ مقام انسان می بیند و از او میگذرد و نه آنکه بگوید: نیمی از این را به این سائل بده ! بلکه میفرماید: این ظرف خوراک را بردار و همه را به او بده ! سائل سیر و گوارا بخورد و ما تماشا کنیم ؛ که این حیات عُلیاست ، این زندگانی والا و بالا و عالی رتبه است ، این زندگانی انسان و در صراط مستقیم انسانیّت است که انسان ایثار کند و به سائلی که گرسنه است و یا گرسنه نیست ولی طلب طعام میکند، از غذا مُشتَهای خود که سالی در فکر تهیّه آن بوده و اینک در حال روزه میخواهد تناول کند بگذرد و به سائل دهد. اینست صراط مستقیم ! شما را به خدا سوگند، از حال تا روز قیامت فکر کنید! ببینید از این صراط مستقیم تر سراغ دارید؟! و آیا میتوانید در ذهن خود بهتر از این تصوّر کنید؟!
سیره معاویه در خوراک
من هر وقت به این داستان و نظائر آن که بحمدالله و المّمنه صفحات تاریخ ما را از روش آن حضرت و سائر ائمّه طاهرین پر کرده است نظری میکنم ، و آنها را با طرز زندگانی خلفای جائر اسلام مانند بنی امیّه و بنی عباس که به نام اسلام و به نام جانشینی رسول الله بر مردم حکومت میکرده اند قیاس میکنم در یک دنیا از حیرت فرو میروم . معاویه سفره هائی میگسترد که انواع و اقسام لذیذترین غذاهای دنیا در آن تهیّه شده بود. غذاهائی را برای او آماده میساختند که از مغز پسته و روغن مغز سر پرنده ای که نایاب و نادر الوجود بود تهیّه میشد، و آنقدر میخورد که هر چه طول میکشید سیر نمی شد، و میگفت : من خسته شدم امّا سیر نشدم ! و گویند: اطراف دهان او پیوسته زرد بود و رنگ غذا داشت و آنقدر در غذا خوردن حریص و عجول بود که آستین لباس او پیوسته چرب بود. و یکی از پیراهن های او با همین آستین معروف ، امروز در یکی از موزه های معروف جهان است . این صراط ضدّ صراط انسانیّت است و لذا أمیرالمؤمنین در نهج البلاغه از معاویه به انسان معکوس و جسم واژگون در نامۀ 45 خود تعبیر فرموده است :

«وَ سَأَجْهَدُ فِی أَنْ أُطَهِّرَ الاْرْض مِنْ هَذَا الشَّخْصِ الْمَعْکُوسِ وَالْجِسْمِ الْمَرْکُوسِ، و به زودی خواهم کوشید تا زمین را از این شخص سرنگون و جسم واژگون (معاویه بدگهر و کج اندیش) پاک سازم». شاعر اهل بیت در عصر حضرت صادق علیه السّلام گوید:

سَمّاهُ جَبّارُ السَّما صِراطَ حَقِّ فَسُمَی *** فَقالَ فی الذِّکْرِ: وَ مَا کَانَ حَدیثًا یُفْتَرَی '
هَذا صِراطی فَاتْبَعوا وَ عَنْهُمُ لا تُخْدَعوا *** خالَفوا ما سَمِعوا وَالْخُلْفُ مِمَّنْ شَرَعا
خداوند جبّار آسمان علیّ بن أبی طالب را صراط حقّ اسم گذاری کرد و بنابراین علیّ به این نام نامیده شد و خداوند در قرآنش فرمود: این گفتاری نیست که به دروغ افترا زده شده باشد بلکه این است صراط من ، پس از آن پیروی کنید! و از متابعت ایشان فریب نخورده و به غیر آنها نگرائید! پس مخالفت آنچه از قرآن شنیدند نمودند، و مخالفت از ناحیۀ کسی بوده است که در این کار پیشقدم شده است .

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:20 PM
خاطره ای از آیه الله کوه کمره ای در مورد تسلیم و جحد
می گویند مرحوم آیة الله سید حسین کوه کمری ( رضوان الله علیه ) که از شاگردان صاحب جواهر و مجتهدی مشهور و معروف بود و حوزه درسی معتبر داشت هر روز طبق معمول در ساعت معین به یکی از مسجدهای نجف می آمد و تدریس می کرد. چنانکه می دانیم حوزه تدریس خارج فقه و اصول، زمینه ریاست و مرجعیت است. ریاست و مرجعیت برای یک طلبه به معنی این است که یکمرتبه از صفر به لا نهایت برسد زیرا یک نفر طلبه تا مرجع نشده است هیچ است و به رأی و عقیده او کوچک ترین اعتنائی نمی شود و از نظر زندگی غالبا در تنگدستی بسر می برد ولی همینکه مرجع شد یکمرتبه رأی او مطاع می گردد و کسی در مقابل رأی او رأی ندارد، از نظر مالی نیز بدون حساب و کتاب، اختیار مطلق پیدا می کند. علیهذا طلبه ای که شانس مرجعیت دارد مرحله حساسی را طی می کند، مرحوم سید حسین کوه کمری در چنین مرحله ای بود. یک روز آن مرحوم از جایی - مثلا از دیدن کسی - بر می گشت و نیم ساعت بیشتر به وقت درس باقی نمانده بود، فکر کرد در این وقت کم اگر بخواهد به خانه برود به کاری نمی رسد، بهتر است برود به محل موعود و به انتظار شاگردان بنشیند. رفت و هنوز کسی نیامده بود ولی دید در یک گوشه مسجد شیخ ژولیده ای با چند شاگرد نشسته و تدریس می کند. مرحوم سید حسین سخنان او را گوش کرد با کمال تعجب احساس کرد که این شیخ ژولیده بسیار محققانه بحث می کند. روز دیگر راغب شد عمدا زودتر بیاید و به سخنان شیخ گوش کند، آمد و گوش کرد و بر اعتقاد روز پیشش افزوده گشت. این عمل چند روز تکرار شد، برای مرحوم سید حسین یقین حاصل شد که این شیخ از خودش فاضل تر است و او از درس این شیخ استفاده می کند و اگر شاگردان خودش بجای درس او به درس این شیخ حاضر شوند بهره بیشتری خواهند برد. اینجا بود که خود را میان تسلیم و عناد، میان ایمان و کفر، میان آخرت و دنیا مخیر دید. روز دیگر که شاگردان آمدند و جمع شدند گفت: رفقا امروز می خواهم مطلب تازه ای به شما بگویم، این شیخ که در آن کنار با چند شاگرد نشسته از من برای تدریس شایسته تر است و خود من هم از او استفاده می کنم، همه با هم می رویم به درس او. از آن روز در حلقه شاگردان شیخ ژولیده که چشمهایش اندکی تراخم داشت و آثار فقر در او دیده می شد در آمد. این شیخ ژولیده پوش همان است که بعدها به نام حاج شیخ مرتضی انصاری معروف شد، اهل شوشتر است و " استاد المتأخرین " لقب یافت. شیخ در آنوقت تازه از سفر چند ساله خود به مشهد و اصفهان و کاشان برگشته بود و از این سفر توشه فراوانی برگرفته بود، مخصوصا از محضر مرحوم حاج ملا احمد نراقی در کاشان. چنین حالتی در هر کس موجود باشد مصداق «اسلم وجهه لله» است. پس کفر و جحود یعنی کافر ماجرایی کردن و عناد ورزیدن.

از نظر قرآن مجید، کافر از آن جهت کافر خوانده شده است که حالت عناد و انکار در عین ادراک کشف حقیقت در او هست و همین حالت است که موجب حبط است و آفت عمل خیر به شمار می رود لهذا خدای متعال درباره اعمال کفار در سوره ابراهیم آیه 18 می فرماید: «مثل الذین کفروا بربهم اعمالهم کرماد اشتدت به الریح فی یوم عاصف؛ مثل کسانی که به پروردگار خود کافر شدند، اعمالشان همچون خاکستری است که در روز طوفانی باد شدیدی بر آن بوزد».

فرض کنیم پاستور، پی جویی علمی خویش را که منتهی به کشف میکروب گردید برای خدا انجام داده است و منظورش احسان به خلق، تقریبا الی الله بوده است، کافی نیست که در نهایت امر مأجور عند الله باشد. اگر او دارای صفاتی از قبیل جحود و امثال آن بوده و نسبت به عقاید خویش تعصب می ورزیده است بطوری که اگر گفته می شد مثلا دین مسیح (ع) برای تو یک دین جغرافیایی است، یک دین پدر و مادری است، آیا تحقیق کردی که دینی بهتر و کامل تر از دین مسیح وجود دارد یا ندارد؟ او زیر بار نمی رفت و می گفت " نان، نان سنگک و دین، دین مسیح " و حتی حاضر به تحقیق و جستجو هم نمی شد، البته تمام اعمال او هبا و هدر است زیرا در این فرض، او " کافر ماجرا " بوده و کافر ماجرایی تمام کوشش انسان را نابود می سازد، عمل انسان همراه با چنین حالتی همچون خاکستری است در معرض غارت تندباد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:21 PM
ختم شدن زندگی گناه آلود به دوزخ از نظر قرآن

«وَ قَالُوا لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلآ أَیَّامًا مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِندَ اللَهِ عَهْدًا فَلَن یُخْلِفَ اللَهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَی اللَهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ * بَلَی ' مَن كَسَبَ سَیِّئَةً وَ أَحَـ'طَتْ بِهِ خَطِیئـَتُهُ فَأُولَـ'ئِكَ أَصْحَـ'بُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَـ'لِدُونَ، و (یهودیان ) چنین می گویند كه: هیچگاه آتش ما را مَسّ نمی كند مگر چند روز معدود و اندكی. بگو: آیا شما بر این گفتارتان عهد و میثاقی از خدا گرفته اید، تا آنكه خداوند خلف وعده نكند و شما را در آتش، مگر زمان مختصری نسوزاند؟! و یا آنكه بدون علم و درایت بر خدا نسبت دروغ می دهید؟! آری! هر كس كه كار زشتی بجای بیاورد، و گناهان و معاصی او را إحاطه كرده باشند، البتّه ایشان از اهل جهنّم بوده و در آن آتش بطور مخلّد می مانند» (آیه 80 و 81 سوره بقره).
این آیات می رساند كه دوزخ با رشوه، فدیه، دوستی، توصیه، و سوابق اعتباری تخیّلی، از مستحقّان آن برداشته نمی شود، و بر محور اوهام و افكار شخصیّه كه هر كس و هر طائفه آنرا میزان قرار داده و سعادت را با آن می سنجد نمی گردد و دور نمی زند؛ هر كس با اعتقاد صدق و استوار و رابطه حقیقی با خداوند متعال بود، و با اجتناب از گناهان و از تجاوز به حقوق دیگران رفتار كرد، جای او بهشت است و گرنه در دوزخ باید برود. تخیّل شرف و اعتبار و بزرگ منشی، كاری انجام نمی دهد و نمی تواند در روز قیامت آتش قهر و غضب خدا را دور كند و أحكام الهیّه بازیچه نیست، جهنّم بازیچه نیست، دخول و خروجش بر میزان اعتباریّات و تخیّلات نیست؛ حقّ است، چون از طرف حقّ است.
آلودگی و كسب سیّئات، محلّش دوزخ است. خاكروبه منزل را در ظرف مخصوص خاكروبه می ریزند و سپس آن را به مزبله حمل می كنند؛ آیا كسی دیده است كه ظرف خاكروبه را چون دسته گل در اطاق پذیرائی قرار داده و در مَرأی و مَنظر حضّار قرار دهند، و بوی عَفِن آنرا به مشام برسانند؟! كَلاّ. ثُمَّ كَلاّ. یهودیان می گفتند: چون ما از نژاد إسرائیل هستیم ـ یعنی یعقوب پیامبر ـ هیچگاه در آتش نمی رویم. دنیا از آنِ ماست و آخرت هم از آنِ ماست و فقط به مقدار چند روزی (یك اربعین ) كه حضرت موسی علیه السّلام برای مناجات به كوه طور سیناء رفت و بنی اسرائیل سرپیچی از فرمان برادرش حضرت هارون كردند و گوساله پرست شدند، به همان مقدار چند روز كه بسیار معدود و مختصر است خدا ما را عذابی می كند و پس از آن جاودانه در نعمت ها و لذّت های بهشتی متنعّم خواهیم بود.

این آیه می رساند كه این حرفها غلط است، اینها من درآوردی است و در دستگاه حقیقت و أصالت به پشیزی نمی ارزد. هر كس پاك و طاهر باشد و گناهان وی را احاطه نكرده باشند به بهشت می رود وگرنه هر كس، از هر نژاد و از هر مذهب و از هر محیط و مسكن، چنانچه نتیجه عمرش بدی باشد و اهل فسق و فجور و معصیت و انواع و انحاء تجاوز به حقوق و نیز دارای شیوه استكبار و بلندپروازی و بلند محوری و خودبینی باشد، بدون شك باید به دوزخ برود و در آنجا مخلّد بماند. قرآن در مقام مؤاخذه و پرسش از آنها، بصورت خطاب با آنان سخن می گوید كه: ای مردم كوته فكر و متعدّی و متجاوز! آیا شما از خدا عهد و پیمانی گرفته اید كه خدا شما را به جهنّم نبرد؟ و بر این اساس خدا ملزماً باید به وعده و پیمانی كه داده است عمل كند؟! یا اینكه نه اینچنین نیست، بلكه شما بر خدا دروغ می بندید! و از پیش خود طرح ریزی و برنامه گذاری نموده و آنرا دستورالعمل خدا قرار می دهید! «أُفٍّ لَكُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَهِ؛ اف بر شما و بر آنچه غیر از خدا می پرستید» (انبیاء/ 67).

آخر این چه كجروی است كه شما خدا را استخدام نموده و می خواهید او را تحت اختیار و سلیقه خود قرار دهید؟! اینطور نیست، و البتّه اینطور نیست! و خداوند شما و هر كس را كه چنین و چنان باشد، بدون استثناء مجازات می كند و به پاداش این جنایات در دوزخ فروزان و آتش سوزانْ جاودانه نگاه می دارد!
سود بخش نبودن رشوه برای رهایی از دوزخ
و بر این اساس، آیات بسیاری در قرآن داریم كه در روز قیامت رشوه و فِدا به درد نمی خورد و چیزی را به جای انسان گنهكار و یا عمل او نمی پذیرند، و كسی را به جای او قبول نمی كنند، و شفاعت و توصیه فائده ندارد. البتّه منظور از شفاعت همان توصیه و سفارش های بدون اساس و معیار است وگرنه شفاعت حقیقیّه براساس ربط و رابطه ایمان با خدا و اولیای خدا، سودمند و از مهمترین وسائل نجات است.
«إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا وَ مَاتُوا وَ هُمْ كُفَّارٌ فَلَن یُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِم مِلْءُ الاْرْضِ ذَهَبًا وَ لَوِ افْتَدَی ' بِهِ ´ أُولَـ'ئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ وَ مَا لَهُم مِن نَـ'صِرِینَ، آنانكه كافر شدند و با حال كفر مردند، از آنها یك جهان پر از طلا قبول نمی شود؛ چنانچه آنها این جهان سرشار از طلا را به عنوان فدیه و رشوه بپردازند و بخواهند از آتش نجات یابند فائده ندارد. آنان عذاب دردآوری دارند، و أبداً یار و یاوری ندارند» (آیه 91 سوره آل عمران).
«إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُم مَا فِی الاْرْضِ جَمِیعًا وَ مِثْلَهُ و مَعَهُ و لِیَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذَابِ یَوْمِ الْقِیَـ'مَةِ مَا تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ* یُرِیدُونَ أَن یَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ مَا هُم بِخَـ'رِجِینَ مِنْهَا وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُقِیمٌ، «آنانكه كافر شدند، اگر هرآینه از مال و ثروت برای آنان به قدر تمامی روی زمین باشد و همین مقدار نیز بر روی آن اضافه كنند تا آنكه بدهند و خود را از عذاب روز بازپسین برهانند، از آنان پذیرفته نمی شود، و از برای آنها عذاب دردآوری است . آنان اراده می كنند كه از آتش خارج شوند ولیكن هیچگاه خارج شوندگان از آن نیستند، و از برای آنان عذاب أبدی و پیوسته است» (آیه 36 و 37 سوره مائده).
«وَ أَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْوَی'هُمُ النَّارُ كُلَّمَآ أَرَادُو´ا أَن یَخْرُجُوا مِنْهَآ أُعِیدُوا فِیهَا وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذَابَ النَّارِ الَّذِی كُنتُم بِهِ تُكَذِّبُونَ * وَ لَنُذِیقَنَّهُم مِنَ الْعَذَابِ الاْدْنَی ' دُونَ الْعَذَابِ الاْكْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ، و امّا آنانكه از راه حقّ عدول كردند، مأوی و محلّ پناه آنان آتش است. هر چه بخواهند از آن خارج شوند، آنان را بدان عودت دهند و به آنها بگویند: بچشید عذاب آتش را؛ همان عذابی كه شما آن را به دروغ نسبت می دادید! و هر آینه ما آنها را در دنیا عذاب های كوچك و سهل و سبك می چشانیم غیر از آن عذابهای بزرگ، برای آنكه شاید بازگشت كنند و به خود آیند و متوجّه گردند» (آیه 20 و 21 سوره سجده).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:21 PM
خشم و بردباری از نظر روایات

ائمه علیهم السلام در مورد خشم و بردباری و راهای غلبه بر خشم گفتار های متنوعی داشته اند. اصولا دشمن وقتی که در مقابل دشمن قرار می گیرد، اگر در برنامه خودش فاتح و پیروز بشود و اگر احساس شکست در طرف بکند از غیظ و خشمش کاسته می شود. از کلمات امام حسین علیه السلام است که: «القدره تذهب الحفیظه» یعنی قدرت و توانایی و نیرومندی، خشم و کینه و حقد را از بین می برد و لهذا انسانها به هر اندازه از نظر روحی قویتر باشند عقده کمتری دارند و هر چه انسان از نظر روحی ضعیفتر باشد و در خودش در مقابل دیگران بیشتر احساس ضعف کند عقده بیشتری در روحش هست. آدم قوی ، بی عقده است و آدم ضعیف است که دچار عقده های زیاد می شود. همچنین هر آدمی به هر اندازه عقده و غیظ و خشم داشته باشد، وقتی که در مقابل طرف قرار می گیرد، به هر اندازه که احساس پیروزی در خود و ضعف در طرف مقابل کند از عقده اش کاسته می شود، چون احساس قدرت در خودش می کند و احساس ضعف در طرف دیگر و این از عقده می کاهد و به هر اندازه که در خودش احساس ضعف کند و در طرف احساس پیروزی، مرتب بر عقده و خشمش افزوده می شود.
کفار در مقابل پیغمبر اکرم دچار چنین حالتی بودند. هر روز می دیدند نسبت به روز قبل یک چیزی اینها به اصطلاح باختند و پیغمبر برده است، یعنی می دیدند که مردم به سوی پیغمبر گرایش دارند و از گروه اینها دور می شوند. بعلاوه وقتی در مقابل یگانه ابزار پیغمبر اکرم که قرآن مجید بود قرار می گرفتند دنبال یک عیب و عیبجویی بودند، ببینند آیا می توانند جایی از آن را عیب بگیرند، بگویند فلان چیز اگر خیلی زیباست استثنایی است؟ می دیدند هر آیه ای که نازل می شود از آیه قبل جذابتر و شیرین تر و زیباتر است. این بود که وقتی آیات قرآن را می شنیدند، همان احساس لطافت و فصاحت و زیبایی و علو، مساوی بود با بالا رفتن درجه خشم آنها. در همان حالی که آیات قرآن را گوش می کردند و چشمهایشان به پیغمبر بود ( گوشهایشان آواز پیغمبر را می شنید که آیات قرآن را می خواند و چشمهایشان به صورت پیغمبر نگاه می کرد ) آنچنان خشم بر خشم اینها افزوده می شد که می خواستند با چشمهایشان پیغمبر را بکوبند، مثل اینکه می گوییم فلان کس با چشمهایش می خواهد من را تیر بزند.
امیرالمؤمنین على علیه السلام در باره مسلح شدن انسان به صبر و حلم، مى فرماید: «و احترزوا من سورة الغضب و اعدوا له ما به تجاهدونه من الكظم و الحلم » (مستدرك الوسائل، ج 12، ص 12، ح 13376) از شدت غضب، احتراز كنید و خود را با فرونشاندن خشم و حلم، آماده سازید تا در جنگ با غضب، پیروز بشوید. نیز مى فرماید: «الغضب نار موقدة » غضب، آتش افروخته است. كسى كه این آتش را مهار كند، از سوخت و سوز، مصون است و اگر آن را رها كند: «كان اول محترق به » (شرح غرر الحكم، ج 2، ص 47) اولین چیزى كه سوخته مى شود خود انسان است. البته این اختصاصى به مسئله غضب ندارد زیرا شهوت و جهالت نیز چنین است و به همین جهت گفته اند بالاترین مالكیت، مالكیت نفس در حال غضب است: «افضل الملك ملك الغضب ». كسى كه هنگام خشم، مالك اعضاى خود است و كارى نمى كند یا حرفى نمى زند كه مایه ندامت باشد، او داراى «افضل الملك » است. بالاترین دارایى، دارایى نفس است كه انسان بر خود مسلط باشد نه این كه غضب بر او سلطه داشته باشد.
براى صبر و بردبارى، فضایل و براى غضب، رذایلى ذكر شده، مانند: «لا ادب مع غضب » انسان غضبناك، مؤدب نیست؛ «احضر الناس جوابا من لم یغضب » و «اقدر الناس على الثواب من لم یغضب » یعنى در مناظرات، مصاحبات، مجادلات و بحثهاى علمى، كسى كه عصبانى نمى شود حاضر جوابتر و صوابگوتر از دیگران است. غضب و شهوت كسانى كه خود را ساخته و تهذیب كرده اند زیر نظر عقل آنان رهبرى مى شود. نیز امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید: «العاقل من یملك نفسه اذا غضب و اذا رغب و اذا رهب ؛ عاقل كسى است كه خود را در حال غضب و خشم، رغبت و رهبت حفظ كند». علاقه شدید، راه عقل را مى بندد و موجب مى شود كه انسان در تصمیم گیرى عجولانه فتوا دهد؛ یا اگر ترس، شدید و عقل ضعیف شود، انسان در حال ترس، خود را مى بازد. البته مقصود از این عقل، عقل عملى است. پس عاقل، كسى است كه مالك خویشتن خویش باشد. عاقلتر از همه، انبیا و اولیا و معصومین علیهم السلام هستند. آنها كسانى هستند كه غضب یا مهرورزى و اشتیاقشان براى خداست. وقتى در محضر رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم سخن از مسائل علمى مطرح مى شد، اصحاب مامور بودند آن را یادداشت كنند. روزى یكى از صحابه از رسول اكرم صلى الله علیه و آله و سلم پرسید: ما هرچه از شما مى شنویم، حتى اگر در حال رضا و غضب باشد، آن را یادداشت كنیم؟ فرمود:«آرى حتى در حال رضا و غضب ».
علت آن سؤال و این جواب آن است كه انسان وقتى خیلى راضى و خوشحال باشد، گاهى حرفهاى غیر عاقلانه و غیر منطقى مى گوید، وعده هاى بیجا مى دهد و مدح و ثناى بیجا مى كند و هنگامى هم كه خمشگین شود، وعیدهاى ناروا و قدح و هجاى بیجا دارد؛ ولى رضا و غضب معصوم، حساب شده است، همه سخنان او صواب و حق است. هر كسى به میزان همت خود باید این راه را تعقیب و خود را تعدیل كند. از بیانات نورانى امیر المومنین علیه السلام است كه: «ردع الشهوة و الغضب جهاد النبلاء» افراد «نبیل »، فرزانه و عاقل، كسانى هستند كه در جنگ با شهوت و غضب، آنها را رام و منع مى كنند، بر شهوت و غضب لگام مى زنند نه این كه زمام آنها به دست شهوت و غضب باشد.

راه غلبه بر غضب
به ما گفته اند: اگر غضبناك شدید، بنشینید و اگر نشسته اید بیارمید تا خشمتان فرو بنشیند؛ چنانكه به ما گفته اند: اگر سگى به شما حمله كرد بنشینید؛ زیرا آن سگ وقتى مى بیند شما قصد مقابله ندارید، پس از چند بار صدا كردن، شما را رها مى كند، اما وقتى ایستاده اید احساس مى كند قصد مقابله دارید و حمله مى كند.
قدرت بدنى، سلامت، داشتن اعصاب سالم، قدرت غضب و خشم و انتقام، نعمت الهى است. به ما دستور داده اند غضب را در صحنه هاى درون مرزى بر علیه دوستانتان بكار نبرید و اگر در داخل منزل یا محل كار، عصبانى شدید، این غضب را اعمال نكنید، اما اگر با دشمنان دین در افتادید، آن را اعمال كنید این دو بیان از امیرالمؤمنین علیه السلام است. آن حضرت، نسبت به بى مهرى و ایذایى كه از ناحیه دوستان به انسان مى رسد مى فرماید: «وقتى قدرت انتقام نداریم، صبر و حلم و آنگاه كه قدرت انتقام داریم، گذشت و بخشایش، بهترین نعمت است » و بیان آن حضرت نسبت به دشمنان دین و نظام اسلامى این است كه: «من احد سنان الغضب لله سبحانه قوى على اشداء الباطل؛ كسى كه دندان غضب را براى رضاى خدا تیز كند، مى تواند دشمنان دین را از پا در آورد (حکمت 174 نهج البلاغه). على علیه السلام كه نسبت به صحنه هاى درون مرزى، این همه دستور صبر، حلم و بردبارى و گذشت مى دهد نسبت به جبهه هاى جنگ با دشمن برون مرزى مى فرماید: آن قدر غضبناك شوید كه دندانها را به هم بفشارید تا خشم و قدرت شما دو چندان شود.
آتش جهل
براى كسى كه در جهالت غوطه ور است اگر ُبرهانى اقامه كنید تا او را از جهالت برهانید، او آن را هم مغالطه تلقى مى كند و بدفهمى او باعث مى شود كه وهمش بر فهمش حاكم باشد، در حالى كه ما ماموریم فهم را بر وهم حاكم كنیم كه این هم از بیانات نورانى امیرالمؤمنین علیه السلام است. در این گونه از موارد، آیه شریفه 6 تا 7 سوره همزة «نار الله الموقدة *التى تطلع على الافئدة؛ آتش برافروخته الهی است، آتشی که بر دل ها افتد و زبانه کشد » مصداق پیدا كرده ظهور مى كند، یعنى قبل از اینكه ما به قیامت برسیم خود سوزى را در درون خود احساس مى كنیم. گاهى انسان از شدت غضب، سكته مى كند و اگر هم سكته نكند بالاخره سلامت اعصاب خود را از دست مى دهد.
از فاطمه بنت الحسین علیها السلام حدیثى نقل شده است كه پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: اگر كسى داراى سه اصل باشد، ایمان او كامل است: «الذی اذا رضی لم یدخله رضاه فى الباطل و اذا غضب لم یخرجه غضبه من الحق و اذا قدر لم یتعاط ما لیس له»: آن كس كه اگر حال نشاط و سرور به او دست داد، نشاط و سرور او، وى را از حق به باطل نكشاند. (گاهى انسان در حال لذت مثلا در مجلس جشن و... غفلت مى كند و دست به گناه دراز مى كند) و آن كس كه اگر غضبناك شد، از حق بیرون نرود و اگر به مقامى راه یافت و قدرتى پیدا كرد، چیزى كه از آن او نیست نگیرد و منصبى را كه حق او نیست غصب نكند. در باره فاطمه زهرا سلام الله علیها آمده است كه غضب و رضاى آن حضرت، غضب و رضاى خداست.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:22 PM
خطر جهل مرکب

ما دو جور جهل داریم: جهل بسیط و جهل مرکب. جهل بسیط آن است که انسان چیزی را نمی داند ولی خودش هم می داند که نمی داند، اینگونه جهل زود برطرف می شود، زیرا وقتی انسان چیزی را نداند و بداند که نمی داند در مقام دانایی آن برمی آید و یا لااقل به حرف دیگران گوش می دهد که اگر حقیقت است بپذیرد، بالاخره این جهل خیلی خطر ندارد. ولی جهل مرکب آن است که انسان نمی داند، ولی نمی داند که نمی داند، اینگونه جهل، علاج ناپذیر است، چون غرور نمی گذارد جهل برطرف شود، چنانکه اغلب مدعیان روشنفکری این چنین اند و به دلیل اینکه هیچ نمی فهمند، این ادعا را دارند!

بوعلی سینا در کتاب اشارات جمله ای دارد که می گوید: «ایاک و فطانة بتراء» بترس از زرنگی ابتر؛ یعنی از زرنگی ناقص و نیمه زرنگی؛ منظور این است که انسان خوب است یا ساده باشد و یا عاقل و فهمیده کامل. آدمهای ساده خودشان هم معمولا می فهمند که ساده هستند ولی افراد نیم زرنگ که در بعضی موارد زرنگ هستند، خیال می کنند خیلی زرنگ هستند و همواره کارهای خود را خردمندانه می دانند اینگونه افراد، احمق ترین مردم و گرفتارترین آنها هستند.

غزالی جمله دیگری دارد که می گوید: همه چیز وجود ناقصش از عدم محض بهتر است، جز علم و دانش! یعنی مثلا سلامتی و یا مال و ثروت؛ اگر انسان هر مقداری داشته داشته باشد از آنکه هیچ نداشته باشد بهتر است ولی علم و دانش اینگونه نیست، انسان کم سواد از بیسواد بدتر است؛ چون خیال می کند خیلی باسواد است و هیچگاه دنبال تکمیل آن نمی رود. این بیت گویا از سنایی است که می گوید:

رنجش هر کسی ز یک چیز است *** رنجش من ز نیم دیوانه است

این شاعر می گوید: عقل هم نظیر علم است. یا انسان باید دیوانه کامل باشد و یا عاقل کامل. نیمه عاقل و نیمه دیوانه؛ از دیوانه کامل ضررش بیشتر است. افراد؛ نیرنگباز و خدعه کار در جامعه، معمولا همین انسانهای «نیمه» هستند، یعنی آنها که نیمه زرنگی دارند و تمام زرنگی ندارند. قرآن این منافق ها را جاهل مرکب می داند و می گوید اینها نمی دانند و خیال می کنند می دانند شعور ندارند و می پندارند شعور دارند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:23 PM
خطر شح نفس
در آیه 16 سوره تغابن آمده: «و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون، و هر که از حرص و آز نفس خویش نگاه داشته شود، چنین کسانی رستگار خواهند بود». این مضمون در برخی آیات دیگر هم آمده، در سوره حشر هم این مضمون را می بینیم. ''شح'' عبارت است از بخل توام با طمع و حرص. بخل یعنی امساک، در مقابل جود که بخشندگی است. در قرآن کریم، هم کلمه ''بخل'' و هم کلمه ''شح'' آمده است. آن طور که بعضی گفته اند بخل عبارت است از همان حالت امساک. در فارسی هم می گوییم فلان کس آدم بخیلی است، یعنی آدم ممسکی است، جود و بخشش ندارد.
شح، بخل است به علاوه حرص. حال ممکن است کسی بخیل باشد یعنی نسبت به آنچه دارد خیلی ممسک باشد اما حرص اینکه باز بیشتر به دست آورد نداشته باشد. حریص نیست اما آنچه را که دارد با گاز انبر هم نمی توان از دستش بیرون آورد. بعضی دیگر حریص هستند، آزمند هستند و دائما می خواهند جمع کنند اما متقابلا بخشنده هم هستند. ولی ''شحیح'' به آدمی می گویند که هر دو را با هم جمع کرده باشد، هم آزمند است و دائما می خواهد جمع کند و هم آنچه را که دارد حاضر نیست به هیچ قیمتی جود کند. این دیگر بدترین صفتها در مورد مال و ثروت است.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در دوره اسلام در حال طواف بودند. مردی را دیدند که در حال طواف چنین دعا می کند: خدایا مرا بیامرز اگرچه می دانم که مرا نمی آمرزی! فرمودند: چرا خدا تو را نیامرزد؟ عرض کرد: یا رسول الله! گناه من خیلی زیاد است. از کوهها و از زمین و از آسمان هم بیشتر است. فرمودند: آیا گناه تو از خدا هم بزرگتر است؟ گناه تو از خدا که دیگر بزرگتر نیست، گناهت چیست؟ گفت: یا رسول الله! من آدمی هستم که اگر کسی سراغ من بیاید و از من یک درهم بخواهد جان من می خواهد بیرون بیاید، اگر بفهمم کسی از من چیزی می خواهد اینچنین ناراحت می شوم. فرمود: دور شو، آیا نمی دانی کسی که اینچنین باشد بوی بهشت را نمی شنود؟ آیا این آیه قرآن را نشنیده ای : «و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون»؟
تعبیر قرآن را ببینید. شح را برای انسان به منزله یک دشمن تلقی کرده است. در آیه 14 سوره تغابن قرآن می خوانیم: «ان من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم، برخی از همسران و فرزندان شما دشمنان شما هستند، و بعد خداوند چنین فرمود: «انما اموالکم و اولادکم فتنه، اموال شما و فرزندانتان صرفا (وسیله) آزمایشند» (تغابن/15). در اینجا دیگر ازواج ذکر نشده است. اولاد دو بار، ازواج یک بار و اموال هم یک بار ذکر شده است. در آیه مورد بحث می فرماید: «و من یوق شح نفسه». شح باز مربوط به مال است. هر کسی که نگهداشته بشود از شر شح، یعنی از این دشمن.
می بینیم شح که صفتی مربوط به مال است مانند یک دشمن تلقی شده است. نتیجه این می شود که همان طور که ازواج و اولاد عملا گاهی به صورت دشمن درمی آید، مال و ثروت هم گاهی به صورت دشمن درمی آید ولی آن که دشمن است خود وجود عینی مال نیست بلکه آن صفت قائم به نفس انسان است که نامش ''شح'' است. کسانی که از شر این دشمن نگهداشته بشوند آنها رستگاران هستند، یعنی درصورتی که کسی از این شر نگهداشته نشود هیچ وقت رستگار نمی شود.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:23 PM
خطر نفاق
آیا ممکن است افرادی ابتدا مومن باشند و بعد منافق بشوند؟ بله، همه جور احتمال در کار بشر هست! همان طور که ممکن است افرادی مومن باشند و بعد کافر شوند، به طریق اولی این احتمال هست که افرادی مومن باشند و بعد منافق بشوند. آنهایی که کافر می شوند چرا کافر می شوند؟ انسان بعد از اینکه ایمان پیدا کرد و واقعا چیزی را انتخاب کرد، همیشه در معرض امتحانات هست و در آن وقت است که گاهی انسان لغزش پیدا می کند و کافر می شود و به طریق اولی منافق هم ممکن است بشود و بلکه احتمال اینکه منافق بشود خیلی بیشتر است و شاید اسلام از منافقینی که در یک دوره مومن راستین بوده اند و بعد منافق شده اند بیشتر ضرر برده است تا منافقینی که از اول منافق بوده اند.

منافقینی که از اول منافق بودند، اعتمادها را نتوانستند جلب کنند، ولی منافقینی که از ابتدا منافق نبودند و بعد منافق شدند اعتمادها را جلب کرده و بعد منافق شده بودند و خطر اینها خیلی بیشتر است. حتی همه منافقین مدینه مثل عبدالله بن ابی نبودند که از ابتدا منافق باشند بلکه عده ای از آنان ابتدا مومن بودند و بعد منافق شدند. قرآن کریم در سوره منافقون آیه 3 می فرماید: «ذلک بانهم امنوا ثم کفروا، این بدان سبب است که آنها ایمان آوردند، سپس کافر شدند». پس این که ما بیاییم و بگوییم همین که کسی اسلام آورد اگر از ابتدا اسلامش اسلام حقیقی باشد و از روی نفاق نباشد، این دیگر تا ابد اسلامش از روی نفاق نیست، اصلی نیست که دلیلی داشته باشد که انسان بتواند بپذیرد، بلکه اصل غیرقابل پذیرشی است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:24 PM
خفت و سبکی سیئات و صاحبان آنها در قیامت

عالم آخرت حیات و قدرت و علم است و عالم نور است و عالم تجرّد. ظلمت در آنجا راه ندارد. افرادی که به اعمال سیّئه مبتلا هستند و نفوسشان نفوس شیطانی شده است به آن عالم راه ندارند. آنها در همان مراکز بُعد و مظاهر جهل و شقاوت که جهنّم است گم میشوند و از بین میروند، و میزانشان سبک است یا میزانی ندارند؛ عملی ندارند که آنها را بالا ببرد. چقدر در آیات قرآن از عنوان ضَلال و إضلال سخن به میان آمده است. ضَلال به معنای گم شدن و اضلال گم کردن است. یعنی قبل از وصول به مقام حقیقت و عالم نور و واقعیّت گم میشوند، و تاب مقاومت در آن عالم نور را نمی آورند و تحمّل آن انوارِ قاهره و جذباتِ سبحانیّه را ندارند.
«وَ مَنْ یَتَبَدَّلُ الْکُفْرَ بِالإیمَـ'نِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَآءَ السَّبِیلِ، و کسی که ایمان را رها کند و به جای آن کفر را انتخاب کند و بپذیرد، به تحقیق که راه راست را گم کرده است» (آیه 108 سوره بقره).
«وَ مَن یُشْرِکْ بِاللَهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَـلاً بَعِیدًا، و کسی که به خداوند شرک بیاورد، در یک گُمی و گمراهی عمیقی افتاده است» (آیه 116 سوره نساء).
«وَ مَن یَکْفُرْ بِاللَهِ وَ مَلَـ'ئکَتِهِ وَ کُتُبِِه وَ رُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَـ'لاً بَعِیدًا، و کسی که به خدا و فرشتگان خدا و پیامبران خدا و به روز قیامت کافر شود، پس به تحقیق که در گُمی و گمراهی عمیق فرو رفته است» (آیه 136 سوره نساء).
«انظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلَی ' أَنفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُم مَّا کَانُوا یَفْتَرُونَ، ای پیامبر! ببنین چگونه آنان بر نفْس های خود دروغ گفتند و آنچه را که افتراء می بستند همگی از نزد آنها گم شد» (آیه 24 سوره انعام).
«لَقَدْ تَّقَطَّعَ بَیْنَکُمْ وَ ضَلَّ عَنکُم مَّا کُنتُمْ تَزْعُمُونَ، هر آینه به تحقیق که بین شما و اموال و یاران شما در دنیا جدائی افتاد و آنچه را که می پنداشتید به درد شما میخورد و دستی از شما میگیرد همگی گم شدند» (آیه 94 سوره انعام).
«إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِیلِهِ وَ هُو أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ، بدرستیکه پروردگار تو داناتر است به آن کسی که از راه او گم میشود و او نیز داناتر است به راه یافتگان» (آیه 125 سوره نحل).
«انظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الاْمْثَالَ فَضَلُّوا فَلاَ یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلاً، ای پیامبر! ببین چگونه برای تو این کافران مثالها میزنند؟ پس آنان گم شده اند و راه را گم کرده اند و هیچ در توان و قدرت خود ندارند که راه را پیدا کنند» (آیه 48 سوره اسراء).
«ءَأَنتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِی هَـ'ؤلآءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِیلَ، یا شما این بندگان مرا گم و گمراه کردید، یا آنکه آنها خود راه را گم کرده و گمراه شدند؟» (آیه 17 سوره فرقان).
«إِنَّآ أَطَعْنَا سَادَتَنَا وَ کُبَرَآءَنَا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ، ما از رئیسان و بزرگان طاغوتی خود پیروی و اطاعت کردیم و بالنّتیجه آنان ما را از راه گمراه نمودند» (آیه 67 سوره احزاب).
باری، این آیات و آیات بسیاری دیگر که در قرآن کریم وارد است، همگی دلالت دارند بر آنکه افراد مشرک و کافر و طاغی و یاغی و باغی و پیروان آنها، اصالت و وزانت ندارند؛ و قبل از وصول به مقام عزّ انوار ربوبیّه میسوزند و گم میشوند و نابود میگردند. و بنابراین اعمال سیّئه وزن ندارند، و مشرکان و کافران وزن ندارند، و در توزین میزان چون با اصالت و واقعیّت اعمال آنان را بسنجند خفیف و سبک میباشند؛ و اعمال حسنه چون اصالت دارد سنگین است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:25 PM
خلود کفار در آتش جهنم

خلود کفار با توجه به سوره فرقان
خداوند در قرآن کریم می فرماید: «والذین لا یدعون مع الله إلها ءاخر و لا یقتلون النفس التى حرم الله إلا بالحق و لا یزنون و من یفعل ذلک یلق أثاما* یضاعف له العذاب یوم القیمة و یخلد فیه مهانا* إلا من تاب و ءامن و عمل عملا صالحا فأولئک یبدل الله سیئاتهم حسنات و کان الله غفورا رحیما* و من تاب و عمل صالحا فإنه یتوب إلى الله متابا؛ آنها کسانى هستند که معبود دیگرى را با خداوند نمى خوانند، و انسانى را که خداوند خونش را حرام شمرده جز به حق به قتل نمى رسانند، و زنا نمى کنند، و هر کس چنین کند مجازاتش را خواهد دید، چنین کسى عذاب او در قیامت مضاعف مى گردد، و با خوارى همیشه در آن خواهد ماند. مگر کسى که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد که خداوند گناهان این گروه را به حسنات تبدیل مى کند و خداوند آمرزنده و مهربان است و کسى که توبه کند و عمل صالح بجا آورد به سوى خدا بازگشت مى کند ( و پاداش خود را از او مى گیرد ) (سوره فرقان/ آیات 68 تا 71). در این آیه، نخست از مساله شرک، سپس قتل نفس و بعد از آن زنا سخن به میان آمده، از بعضى از روایات استفاده مى شود که این سه گناه از نظر ترتیب اهمیت به همین صورت که در آیه آمده اند مى باشد.

ابن مسعود از پیامبر اکرم چنین نقل مى کند. عرض کردم: کدام گناه از همه گناهان بزرگتر است؟ فرمود: این که براى خدا شبیهى قرار دهى در حالى که او تو را آفرید، عرض کردم بعد از آن کدام گناه؟ فرمود: اینکه فرزند خود را از ترس اینکه مبادا با تو هم غذا شود به قتل برسانى! باز عرض کردم بعد از آن کدام گناه؟ فرمود: اینکه به همسر همسایه ات خیانت کنى در این هنگام خداوند تصدیق سخن پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم را در این آیه نازل کرد: «و الذین لا یدعون مع الله الها آخر ...». گرچه در این حدیث سخن از نوع خاصى از قتل و زنا به میان آمده، ولى با توجه به اطلاق مفهوم آیه، این حکم درباره همه انواع آن مى باشد و مورد روایت مصداق واضحترى از آن است. از آنجا که این سه گناه نهایت اهمیت را دارد باز در آیه بعد روى آن تکیه کرده مى گوید: ''کسانى که مرتکب این امور شوند عذاب آنها در قیامت مضاعف مى گردد و با خوارى، جاودانه در عذاب خواهد ماند'' (یضاعف له العذاب یوم القیامة و یخلد فیه مهانا).

در اینجا دو سؤال پیش مى آید: نخست اینکه چرا عذاب این گونه اشخاص مضاعف مى گردد؟ چرا به اندازه گناهشان مجازات نشوند؟ آیا این با اصول عدالت سازگار است؟ دیگر اینکه در اینجا سخن از خلود و عذاب جاویدان است، در حالى که مى دانیم خلود تنها مربوط به کفار است، و از سه گناهى که در این آیه ذکر شده تنها گناه اول کفر مى باشد، و اما قتل نفس و زنا نمى تواند سبب خلود گردد؟ مفسران در پاسخ سؤال اول، بحث بسیار کرده اند، آنچه صحیحتر به نظر مى رسد این است که منظور از مضاعف شدن عذاب این است که بر هر یک از این گناهان سه گانه که در این آیه مذکور است مجازات جداگانه اى خواهد شد که مجموعا عذاب مضاعف است. از این گذشته گاه یک گناه سرچشمه گناهان دیگر مى شود، مانند کفر که سبب ترک واجبات و انجام محرمات مى گردد، و این خود موجب مضاعف شدن مجازات الهى است. به همین جهت بعضى از مفسران این آیه را دلیل بر این اصل معروف گرفته اند که کفار همانگونه که مکلف به اصول دین هستند، به فروع نیز مکلف مى باشند ( الکفار مکلفون بالفروع کما انهم مکلفون بالاصول). و اما در پاسخ سؤال دوم مى توان گفت که بعضى از گناهان به قدرى شدید است که سبب بى ایمان از دنیا رفتن مى شود، همانگونه که درباره قتل نفس در ذیل آیه 93 سوره نساء آمده است. در مورد زنا مخصوصا اگر زناى محصنه باشد نیز ممکن است چنین باشد. این احتمال نیز وجود دارد که خلود در آیه فوق در مورد کسانى است که هر سه گناه را با هم مرتکب شوند، هم شرک، هم قتل نفس و هم زنا. شاهد بر این معنى آیه بعد است که مى گوید «الا من تاب و آمن و عمل صالحا» مگر کسى که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد و به این ترتیب مشکلى باقى نخواهد ماند.

بعضى از مفسران نیز خلود را در اینجا به معنى مدت طولانى گرفته اند نه جاودانى، ولى تفسیر اول و دوم صحیحتر به نظر مى رسد. قابل توجه اینکه در اینجا علاوه بر مساله مجازات معمولى، کیفر دیگرى که همان تحقیر و مهانت است و جنبه روانى دارد نیز ذکر شده است که خود مى تواند تفسیرى بر مساله مضاعف بودن عذاب بوده باشد، چرا که آنها هم عذاب جسمى دارند و هم روحى. ولى از آنجا که قرآن مجید هیچگاه راه بازگشت را به روى مجرمان نمى بندد و گنهکاران را تشویق و دعوت به توبه مى کند، در آیه بعد چنین مى گوید: مگر کسى که توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد که خداوند گناهانشان را مى بخشد و سیئات اعمال آنها را تبدیل به حسنات مى کند، و خداوند آمرزنده و مهربان است.

خلود کفار با توجه به سوره بلد
خداوند در سوره لیل آیات 14 تا 16 می فرماید: «فأنذرتکم نارا تلظى* لا یصلاها إلا الأشقى* الذى کذب و تولى؛ و من شما را از آتشى که زبانه مى کشد بیم مى دهم. کسى جز بدبخت ترین مردم وارد آن نمى شود. همان کس که آیات ( خدا را ) تکذیب کرد و به آن پشت نمود». مردم را به دو گروه مؤمن سخاوتمند و گروه بى ایمان بخیل تقسیم کرده و سرنوشت هر کدام را بیان نموده است. از آنجا که یکى از شعب هدایت هشدار و انذار است در آیه بعد مى افزاید: حال که چنین است من شما را از آتشى که زبانه مى کشد بیم مى دهم!.

تلظى از ماده لظى ( بر وزن قضا ) به معنى شعله خالص است و مى دانیم شعله هاى خالص و خالى از هر گونه دود، گرما و حرارت بیشترى دارد و گاه واژه لظى به خود جهنم نیز اطلاق شده است سپس به گروهى که وارد این آتش بر افروخته و سوزان مى شوند اشاره کرده مى فرماید: کسى جز بدبخت ترین مردم وارد آن نمى شود (لا یصلاها الا الاشقى) و در توصیف اشقى مى فرماید: ''همان کسى که آیات خدا را تکذیب کرد و به آن پشت نمود ''. بنابراین معیار خوشبختى و بدبختى همان کفر و ایمان است با پیامدهاى عملى که این دو دارد، و به راستى کسى که آن همه نشانه هاى هدایت و امکانات براى ایمان و تقوى را نادیده بگیرد مصداق روشن اشقى و بدبخت ترین مردم است. درجمله الذى کذب و تولى ممکن است تکذیب اشاره به کفر و تولى اشاره به ترک اعمال صالح بوده باشد، چرا که لازمه کفر همین است و نیز ممکن است هر دو اشاره به ترک ایمان باشد به این ترتیب که اول پیامبر خدا را تکذیب مى کند و بعد پشت کرده براى همیشه از او دور مى شود.

بسیارى از مفسران در اینجا اشکالى را مطرح کرده، و به پاسخ آن پرداخته اند و آن اینکه: آیات فوق نشان مى دهد که آتش دوزخ مخصوص کفار است و این مخالف چیزى است که از آیات دیگر قرآن و مجموعه روایات اسلامى استفاده مى شود که مؤمنان گنهکار نیز سهمى از آتش دوزخ دارند و به همین جهت بعضى از گروههاى منحرف که معتقدند با وجود ایمان هیچ گناهى ضرر نمى زند به این آیات براى مقصود خود استدلال کرده اند ( این گروه مرجئه نام دارند). در پاسخ باید توجه کرد: نخست اینکه منظور از ورود در آتش در اینجا همان خلود است و مى دانیم خلود مخصوص کفار مى باشد، قرینه این سخن آیاتى است که نشان مى دهد غیر کفار نیز وارد دوزخ مى شوند.

جهنم، پایان کار کفار
در آیه 10 سوره تغابن آمده: «والذین کفروا و کذبوا بایاتنا اولئک اصحاب النار خالدین فیها و بئس المصیر؛ و کسانی که کافر شده و آیات ما را تکذیب کردند اهل آتشند که در آن ماندگار خواهند بود، و بد سرانجامی است»، گروه مغبونها را شرح می دهد، آنهایی که کافر شدند. کسانی که روی چهره حقیقت و روی نور فطرت خودشان را می پوشانند و کفر و عناد می ورزند و آیات ما را دروغ می پندارند و عملا تکذیب می کنند یاران آتش هستند و برای همیشه در آنجا خواهند بود. درباره بهشت فرمود: «ذلک الفوز العظیم» آن است رستگاری بزرگ، و درباره جهنم می فرماید: «و بئس المصیر» چه بد ''گردیدنگاهی'' است. ''مصیر'' از ماده ''صیرورت'' است. صیرورت یعنی گردیدن و به اصطلاح امروز ''شدن''. چه بد است که انسان گردیدنش و شدنش و تحولش به آنجا باشد که جهنم است. دائما می شود و می گردد، چه می شود؟ ''اصحاب النار'' می شود، یار آتش می شود که از او جدایی ندارد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:25 PM
خود زیانی و خود فراموشی از نظر قرآن
قرآن کریم گاهی تعبیرات خاصی درباره برخی از آدمیان به کار می برد، از قبیل " خود زیانی " یا " خود فراموشی " یا " خود فروشی " مثلا در سوره اعراف آیه 53 می فرماید: «قد خسروا انفسهم و ضل عنهم ما کانوا یفترون، همانا خود را باخته و معبودهای دروغین از دست شان رفته است». یا در سوره زمر آیه 15 می فرماید: «قل ان الخاسرین الذین خسروا انفسهم، بگو زیانکرده و سرمایه باخته آن است که خویشتن را زیانکرده و خود را باخته است. و یا در سوره حشر آیه 19 در مواردی می فرماید: «نسوا الله فانسیهم انفسهم، از خدا غافل شدند و خدا را از یاد بردند، پس خدا خودشان را از خودشان فراموشاند و خودشان را از خودشان غافل ساخت».

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:26 PM
خود فراموشی از نظر معارف اسلامی

برای یک ذهن فلسفی این سؤال پدید می آید که مگر ممکن است انسان خود را ببازد؟ باختن از دست دادن است و نیازمند به دو چیز است: یکی " بازنده " و دیگر " باخته شده و از دست رفته " چگونه ممکن است انسان خود را زیان کند و خود را ببازد و خود را از دست بدهد؟ آیا این تناقض نیست؟ همچنین مگر ممکن است انسان خود را فراموش کند و از یاد ببرد؟ انسان زنده همواره غرق در خود است، هر چیز را با اضافه به خود می بیند، توجهش قبل از هر چیز به خودش است، پس فراموش کردن خود یعنی چه؟

این مساله در معارف اسلامی، خصوصا دعاها و بعضی از احادیث و همچنین در ادبیات عرفانی اسلامی و بلکه در خود عرفان اسلامی سابقه زیاد و جای بس مهمی دارد، معلومم شد که انسان احیانا خود را با " ناخود " اشتباه می کند و " ناخود " را " خود " می پندارد و چون ناخود را خود می پندارد آنچه به خیال خود برای خود می کند در حقیقت برای ناخود می کند و خود واقعی را متروک و مهجور و احیانا ممسوخ می سازد. مثلا آنجا که انسان واقعیت خود را همین " تن " می پندارد و هر چه می کند برای تن و بدن می کند خود را گم کرده و فراموش کرده و ناخود را خود پنداشته است.
به قول مولوی مثلش مثل کسی است که قطعه زمینی در نقطه ای دارد، زحمت می کشد و مصالح و بنا و عمله می برد، آنجا را می سازد و رنگ و روغن می زند، و به فرشها و پرده ها مزین می نماید. اما روزی که می خواهد به آن خانه منتقل گردد یک مرتبه متوجه می شود که به جای قطعه زمین خود، یک قطعه زمین دیگر که اصلا به او مربوط نیست و متعلق به دیگری است، ساخته و آباد کرده و مفروش و مزین نموده و قطعه زمین خودش خراب و به کناری افتاده است:
در زمین دیگران خانه مکن *** کار " خود " کن، کار " بیگانه " مکن
کیست بیگانه؟ " تن " خاکی تو *** کز برای او است غمناکی تو
تا تو تن را چرب و شیرین می دهی *** گوهر جان را نیابی فربهی

در جای دیگر می گوید:
ای که در پیکار " خود " را باخته *** دیگران را تو ز " خود " نشناخته
تو به هر صورت که آیی بیستی *** که منم این، و الله این تو نیستی
یک زمان تنها بمانی تو زخلق *** در غم و اندیشه مانی تا به حلق
این تو کی باشی؟ که تو آن او حدی *** که خوش و زیبا و سرمست خودی

امیرالمؤمنین علی (ع) جمله ای دارد که بسیار جالب و عمیق است می فرماید: «عجبت لمن ینشد ضالته و قد اضل نفسه فلا یطلبها، تعجب می کنم از کسی که در جستجوی گمشده اش بر می آید و حال آنکه " خود " را گم کرده و در جستجوی آن برنمی آید». خود را گم کردن و فراموش کردن منحصر به این نیست که انسان درباره هویت و ماهیت خود اشتباه کند و مثلا خود را با بدن جسمانی و احیانا با بدن برزخی آنچنانکه احیانا این اشتباه برای اهل سلوک رخ می دهد، اشتباه کند.
هر موجودی در مسیر تکامل فطری خودش که راه کمال را می پیماید در حقیقت از خود به خود سفر می کند یعنی از خود ضعیف به سوی خود قوی می رود. علیهذا انحراف هر موجود از مسیر تکامل واقعی، انحراف از خود به ناخود است، این انحراف بیش از همه جا در مورد انسان که موجودی مختار و آزاد است صورت می گیرد، انسان هر غایت انحرافی را که انتخاب کند در حقیقت او را به جای " خود " واقعی، گذاشته است، یعنی ناخود را خود پنداشته است. آنچه در مورد ذم محو شدن و فانی شدن در مادیات آمده است ناظر به این جهت است. پس غایات و اهداف انحرافی داشتن یکی از عواملی است که انسان، غیر خود را بجای خود می گیرد و در نتیجه خود واقعی را فراموش می کند و از دست می دهد و می بازد.

هدف و غایت انحرافی داشتن تنها موجب این نیست که انسان به بیماری " خود گم کردن " مبتلا شود، کار به جائی می رسد که ماهیت و واقعیت انسان مسخ می گردد و مبدل به آن چیز می شود: در معارف اسلامی باب وسیعی هست در این زمینه که انسان هر چیز را که دوست داشته باشد و به او عشق بورزد با او محشور می شود. در احادیث ما وارد شده است که: «من احب حجرا حشره الله معه، هر کس هر چه را دوست داشته باشد و اگر چه سنگی را دوست داشته باشد، با آن سنگ محشور می گردد». با توجه به آنچه از قطعیات و مسلمات معارف اسلامی است که آنچه در قیامت ظهور و بروز می کند تجسم آن چیزها است که انسان در این جهان کسب کرده، روشن می شود که علت اینکه انسان همواره با آن چیزهائی محشور می گردد که به آنها عشق می ورزد و علاقه مند است، این است که عشق و علاقه و طلب یک چیز، آنرا در مرحله غایت و هدف انسان قرار می دهد و در حقیقت آن چیز در مسیر " صیرورت " و " شدن " آدمی واقع می شود، آن غایت هر چند انحرافی باشد سبب می گردد که روح و واقعیت انسان مبدل به او بشود. حکماء اسلامی در این زمینه سخنان فراوان و بسیار جالبی دارند. یک رباعی عارفانه در این زمینه هست:
گر در طلب گوهر کانی، کانی *** ور در پی جستجوی جانی، جانی
من فاش کنم حقیقت مطلب را *** هر چیز که در جستن آنی، آنی

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:26 PM
دار تکلیف و دار جزا ویژگی های نظام دنیا و آخرت
دنیا دار تکلیف است و آخرت دار جزا. حضرت امیر فرمود: «و ان الیوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل؛ امروز روز عمل است و حسابی در کار نیست، و فردا روز حساب است و امکان عمل نیست» (نهج البلاغه، خطبه 42).
چرا؟ این یک امر گزافی است؟ خدا همین طور بی جهت، به اراده گزافی دلش خواسته که دنیا را دار تکلیف قرار بدهد؟ باب توبه را در دنیا به روی انسان باز گذاشته باشد، مهلت برای کشت و تکامل پیدا کردن، اصلاح کردن خود، ملکات عالی کسب کردن، اعمال صالح بجای آوردن داده باشد، این دنیا را جای این کارها قرار بدهد ولی به آخرت که رفت یکدفعه بگوید دلش خواسته که باب عمل را ببندد، باب کسب اخلاق و ملکات خوب یا بد را ببندد، باب توبه را ببندد، بگوید هر چه در این دنیا انجام داده همان است، اینجا دیگر ما به او اجازه نمی دهیم، بگوییم میان اینجا و آنجا فرقی نیست، فقط عیبش این است که در آخرت خدا دلش نمی خواهد اجازه بدهد، آیا این طور است؟ یا نه، اصلا امکان ندارد، اصلا ماهیت این دنیا ماهیت عمل است و ماهیت آن دنیا ماهیت پاداش است، امکان این که کسی از راه تکلیف بتواند در آنجا کاری انجام بدهد وجود ندارد.

در آنجا امکان تکلیف و عمل و تغییر دادن خود و سرنوشت خود (اگر سعید است برگردد خود را شقی کند، اگر شقی است برگردد سعید کند) وجود ندارد، از باب اینکه نظام زندگی نظام دیگری است؟ مسلم حرف اول را نمی شود گفت که هیچ فرقی نیست و آنجا این کارها امکان دارد ولی خدا دلش نمی خواهد. نه، صحبت دلبخواهی نیست، آنجا کار نشدنی است.
حوزه مجازات های قراردادی
اینگونه مجازاتها در جهان آخرت معقول نیست، زیرا در آنجا نه جلوگیری از تکرار جرم مطرح است نه تشفی، نه آخرت جای عمل است تا عقوبت کردن انسان به این منظور باشد که دوباره مرتکب کردار زشت نشود و نه خدا - العیاذ بالله - حس انتقامجویی و تشفی طلبی دارد که بخواهد برای خالی کردن عقده دل خود انتقام بگیرد و نه در آنجا مسأله تشفی قلب مظلومین مطرح است، خصوصا اگر آن مظلوم از اولیاء خدا و مظاهر رحمت واسعه الهیه باشد، بدیهی است که برای غیر اولیاء نیز در جهان وانفسا اندکی خیر و رحمت و مغفرت بر یک دنیا انتقام از دشمن ترجیح دارد. به علاوه، همه عذابها که مربوط به حقوق مردم نیست تا گفته شود عدل الهی ایجاب می کند که رضای دل مظلومین از راه انتقام از ظالم تحصیل شود. قسمت مهمی از عذابها مربوط است به شرک، ریا، ترک عبادت خدا و امثال اینها که "حق الله " است نه "حق الناس"، و در این گونه موارد هیچ یک از دو اثر و خاصیتی که برای مجازاتهای دنیوی هست وجود ندارد.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:27 PM
درجات ربوبیت «1- تسلط بر نفس»

اولین درجه ربوبیت و خداوندگاری که در نتیجه عبودیت پیدا می شود این است که انسان رب و مالک نفس خودش می شود، تسلط بر نفس خودش پیدا می کند. یکی از بیچارگی های ما که کاملا احساس می کنیم این است: زمام نفس خودمان در اختیار ما نیست، اختیار خودمان را نداریم؛ اختیار زبان خودمان را نداریم، اختیار شهوات خودمان را نداریم، اختیار شکم خودمان را نداریم، اختیار دامن خودمان را نداریم، اختیار چشم خودمان را نداریم، اختیار گوش خودمان را نداریم، اختیار دست خودمان را نداریم، اختیار پای خودمان را نداریم و این نهایت بدبختی است. ما می رویم در این خیابانها ولی این چشم در اختیار ما نیست، ما در اختیار این چشم هستیم؛ یعنی این ما هستیم که این چشم دلش می خواهد چشم چرانی کند، دلش می خواهد به نوامیس مردم نظر شهوت بکند، دل ما هم تابع این چشم است. گفت:

دل برود چشم چو مایل بود *** دست نظر رشته کش دل بود

ما مالک زبان خودمان نیستیم، اختیار زبان خودمان را نداریم. وقتی که گرم می شویم به حرف زدن، به اصطلاح چانه مان گرم می شود، نمی فهمیم که چه می گوییم. مجلس گل انداخته، حالا که مجلس گل انداخته است نه راز خودمان را می توانیم نگه داریم نه راز مردم را، نمی توانیم عیب پوش مردم باشیم، نمی توانیم از مردم غیبت نکنیم .... اختیار گوش خودمان را نداریم. هر چه که گوشمان خوشش بیاید، مثلا از غیبت خوشش می آید، ما هم تسلیم هستیم. از لهو و لعب خوشش می آید ما هم تسلیمش هستیم. اختیار دستمان را نداریم. اختیار پای خودمان را نداریم. اختیار غضب خودمان را نداریم.

می گوییم (خود من یکی از آن اشخاص هستم) آقا دیگر عصبانی شدم، هر چه به دهانم آمد گفتم. عصبانی شدم یعنی چه؟! عصبانی شدم یعنی من یک آدمی هستم که مالک نفس خودم نیستم، همین قدر که عصبانی شدم اختیار من دیگر دست اوست، هرچه که به دهانم می آید چون عصبانی هستم می گویم. آن دیگری مالک شهوت خودش نیست. آیا نباید انسان مالک نفس خودش باشد؟ اصلا تا ما مالک نفس خودمان نباشیم می توانیم مسلمان باشیم؟ نه، مسلمان باید مالک نفس خودش باشد.

یک درجه از تسلط که اقل درجه تسلط است و اگر این برای انسان پیدا نشود باید انسان یقین داشته باشد عبادتهایش مقبول درگاه الهی نیست، تسلط بر نفس است، همان چیزی است که قرآن در باب نماز در سوره عنکبوت آیه 45 می گوید: «ان الصلوة تنهی عن الفحشاء والمنکر، که نماز (آدمی را) از زشتکاری و ناشایست باز می دارد». نماز جلو فحشاء و منکر را می گیرد اما نماز چگونه جلو فحشا و منکر را می گیرد؟ نماز مگر پلیس است که وقتی شما می خواهید بروید دنبال یک کار زشت بیاید با باتومش جلو شما را بگیرد؟ نه، نماز عبودیت و بندگی است. نتیجه این عبودیت، ربوبیت و تسلط است و اقل درجه تسلط، تسلط بر نفس است. این اولین درجه تسلطی است که انسان از ناحیه عبادت بر خودش پیدا می کند. یکی از خاصیتهای قطعی عبادت تسلط انسان است بر خودش، به معنی تسلط انسان بر شهوات خودش؛ تسلط انسان بر جاه طلبی خودش، تسلط انسان بر غرائز خودش، تسلط انسان بر اعضا و جوارح خودش، تسلط انسان بر چشم خودش، تسلط انسان بر زبان خودش، تسلط انسان بر گوش خودش، تسلط انسان بر دست خودش، تسلط انسان بر پای خودش و بر سراسر وجود خودش.

اگر این خاصیت نباشد آن عبادت عبادت نیست به نص قرآن که «ان الصلوة تنهی عن الفحشاء والمنکر». از اینکه «العبودیة جوهرة کهنها الربوبیة، بندگی گوهری است که حقیقت اش ربوبیت و خدایی است» (دریافتیم که) اولین مرحله خداوندگاری و قدرت و تسلط و اولین نشانه نزدیک شدن به کانون قدرت لایتناهی، تسلط بر قوا، غرائز و شهوات و تمایلات نفسانی خود ما و تسلط بر اعضای خود ماست؛ خودمان بر خودمان مسلط بشویم. این مرحله، مرحله عامه است که عامه مردم هم اگر عبادت کنند، لازم نیست خیلی تمرین کرده باشند، به آن می رسند. اینکه عرض می کنم عامه، نه اینکه خیال کنید پس ما و شما تکلیف نداریم، نه، تکلیف بسیار مهمی است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:27 PM
درجات و مراتب بخل در افراد از نظر احادیث

«بخل » مانند تمام صفات رذیله، داراى درجاتى است. بعضى از مراحل آن به قدرى ضعیف است كه ممكن است از دید بسیارى از افراد، مخفى بماند و بعضى از مراحل آن به قدرى آشكار است كه هر كس، حتى كودكان نیز آن را درك مى كنند. بعضى نسبت به اموال خود بخیلند، یعنى حاضر نیستند كمترین بهره اى به دیگران برسانند. بعضى از آن هم فراتر رفته، نسبت به اموال مردم بخیلند، یعنى، اگر ببینند كسى به دیگرى احسان قابل ملاحظه اىمى كند، ناراحت مى شوند. بعضى نیز از آن نیز فراتر رفته، هرگاه ببینند افراد اموالشان را براى خودشان به طور گسترده مصرف مى كنند، ناراحت مى شوند و این بدترین و عجیبترین نوع بخل است. از سوى دیگر، بعضى در امور مادى بخیلند و بعضى در امور معنوى، مانند كسى كه نسبت به علم و دانش دیگران «بخل » مى ورزد. بعضى در موضوعات مهم بخیلند، مانند، بخشیدن اموال زیاد، در حالى كه بعضى در كوچكترین مسائل«بخل » مى ورزند، مانندسلام كردن!
بعضى در انجام انفاقهاى مستحب «بخل » نشان مى دهند، در حالى كه بعضى در واجبات، مانند اداى خمس وزكات «بخل » مى ورزند. گروهى بخل خود را بدون پوشش و توجیه نشان مى دهند، درحالى كه گروه دیگر، پوششهاى ظاهرى براى آن درست مى كنند، مانند، جلوگیرى از اسراف، تامین مخارج فرزندان، دورى از ریاء و تظاهر و شك و تردید در استحقاق مستحقین و مانند اینها. بنابراین «بخل »شاخه هاى متعدد و اشكال گوناگون دارد كه مؤمنان متقى باید مراقب همه آنها باشند و با آن در تمام اشكالش مبارزه كنند تا به حریم قرب پروردگار راه یابند. افراد را از لحاظ درجه بخل و طمع می توان در سه گروه طبقه بندی نمود: افراد بخیل، بخیل واقعی و بخیل ترین مردم. در روایات اسلامى اشاره هاى لطیفى به اشكال و شاخه هاى«بخل » شده است ازجمله:
در مورد بخیل
پیامبر خدا صلى الله علیه وآله می فرماید: «أقلُّ النّاسِ راحةً البخیلُ، آدم بخیل كمتر از همه مردم آسایش دارد». امام على علیه السلام می فرماید: «البَخیلُ خازِنٌ لِوَرَثتِهِ، آدم بخیل خزانه دار وارثان خود است». همچنین می فرماید: «البُخلُ یُذِلُّ مُصاحِبَهُ ، ویُعِزُّ مُجانِبَهُّ، بخل همنشین خود را خوار مى دارد و كناره گیر از خود را ارجمند». و نیز می گوید: «لیسَ لِبخیلٍ حبیبٌ، بخیل هیچ دوستى ندارد». همچنین در حکمت 126 نهج البلاغه می فرماید: «عَجِبتُ للبخیلِ یَستعجِلُ الفَقرَ الّذی مِنه هَرَبَ ، ویَفُوتُهُ الغِنى الّذی إیّاهُ طَلبَ ، فیعیشُ فی الدُّنیا عَیْشَ الفُقراءِ ، ویُحاسَبُ فی الآخِرةِ حسابَ الأغنیاءِ: در شگفتم از بخیل كه فقر و نادارى را كه از آن گریزان است به سوى خود مى شتاباند و توانگرى و ثروتى را كه در پى آن است از دست مى دهد. او در دنیا مانند تهیدستان به سر مى برد و در آخرت همچون توانگران از او حسابرسى مى شود». در نهج البلاغه در توضیح این مطلب می فرماید: «یعیش فی الدنیا عیش الفقراء و یحاسب فی الآخرة حساب الاغنیاء؛؛ در دنیا زندگی فقیرانه ای می کند و در آخرت حساب ثروتمندان را پس می دهد».
در دنیا مثل یک آدم فقیر و بدبخت و مفلوک زندگی می کند چون خودش را صرف پول می کند و حاضر نیست پول را صرف خودش بکند. لباس کهنه می پوشد، غذای ساده مثل نان و پنیر می خورد. از این آدم باید پرسید برای چه تو چنین کاری می کنی؟ ایثار که نمی خواهد بکند. اگر آدمی بود که « ثروت را » صرف خودش نمی کرد ولی صرف دیگران می کرد، او اهل ایثار بود، اما محبت در بخیل است که فقط می خواهد جمع بکند. امیرالمؤمنین می گوید اصلاً فقر یعنی چه؟ یعنی نداشتن. آدم وقتی که نداشته باشد، غذای خوب، مسکن خوب، مرکب خوب، لباس خوب گیرش نمی آید. تو بدبخت که الآن هم گرفتار همان هستی. تو یک عمر نان و پنیر می خوری برای اینکه مبادا فقیر بشوی و مجبور باشی نان و پنیر بخوری. تو حالا هم به نان و پنیر افتاده ای. یک عمر نان و پنیر می خورد که مبادا فقیر بشود بخواهد نان و پنیر بخورد! این همین است که انسان خودش را گم کرده یعنی خود واقعی اش را از دست داده است.
و نیز می فرماید: «حاجَتُكَ إلى البخیلِ أبْرَدُ مِن الزَّمْهَریر، نیاز تو به آدم بخیل خنكتر از زمهریر (سرماى بسیار سخت) است. در حدیث دیگرى نقل شده است:(روزى) حضرت على علیه السلام مقدار قابل ملاحظه اى خرما براى كسى فرستاد. یكى از حاضران عرض كرد: به خداوند سوگند! آن شخص چیزى از شما مطالبه نكرده و كافى بود كه یك پنجم آن را برایش ارسال مى كردید. امام علیه السلام فرمودند: خداوند افرادى مانند تو را در میان مؤمنان زیاد نكند! من بخشش مى كنم، تو بخل مى ورزى » ( وسایل الشیعه، ج 6، ص 318 «با كمى تلخیص»).
امام صادق علیه السلام می فرماید: «إنّ أحقَّ النّاسِ بأن یَتمنّى للنّاسِ الغِنى البُخَلاءُ ؛ لأنَّ النّاسَ إذا استَغْنَوا كَفُّوا عن أموالِهِم، بخیلان بیش از همه باید براى مردم آرزوى توانگرى كنند؛ زیرا وقتى مردم بى نیاز شدند از اموال و داراییهاى بخیلان چشم بر مى دارند. همچنین می گوید: «حَسْبُ البخیلِ مِن بُخلِهِ سُوءُ الظَّنِّ بربِّهِ ، مَن أیقَنَ بالخَلَفِ جادَ بالعَطیّةِ، در بخل بخیل همین بس كه به خداى خود بدگمان است. كسى كه به عوض یقین داشته باشد، بذل و بخشش مى كند.
در مورد بخیل واقعى
پیامبر خدا صلى الله علیه وآله می فرماید: «إنّما البَخیلُ حَقُّ البَخیلِ الّذی یَمنعُ الزَّكاةَ المَفروضةَ فی مالِهِ ، ویَمنعُ البائِنَةَ فی قومِهِ ، وهُو فیما سِوى ذلكَ یُبَذِّرُ، بخیل واقعى كسى است كه از پرداخت زكات واجب مال خود سرباز مى زند و از بخشش به قوم و خویشان خود دریغ مى ورزد و در جز این موارد ولخرجى مى كند. همچنین می فرماید: «البخیلُ حقّاً مَن ذُكِرْتُ عِندَهُ فَلَم یُصَلِّ علَیَّ، بخیل واقعى كسى است كه نام من نزد او برده شود و بر من درود نفرستد.
در مورد بخیل ترین مردم
پیامبر خدا صلى الله علیه وآله می فرماید: «أبْخَلُ النّاسِ مَن بَخِلَ بما افترَضَ اللَّهُ علَیه، بخیل ترین مردم كسى است كه در پرداخت آنچه خدا بر او واجب گردانیده است بخل ورزد. همچنین از او نقل شده که فرمود: «إنّ أبخَلَ النّاسِ مَن بَخِلَ بالسَّلامِ، بخیل ترین مردم كسى است كه در سلام كردن بخل ورزد. امام على علیه السلام می فرماید:« أبخَلُ النّاسِ مَن بَخِلَ على نفسِهِ بمالِهِ وخلّفَهُ لِوُرّاثِهِ، بخیل ترین مردم كسى است كه مال خویش را از خود دریغ دارد و براى وارثانش بگذارد. همچنین می فرماید: «إنّ سَخاءَ النّفْسِ عمّا فی أیدی النّاسِ لَأفضَلُ مِن سَخاءِ البَذلِ، چشم پوشیدن از آنچه در دست مردم است بالاتر از بخشندگى است. همچنین امام امیر المؤمنین على علیه السلام مى فرمایند: «البخل باخراج ما افترضه الله سبحانه من الاموال اقبح البخل، بخل در مورد پرداختن آن چه را كه خدا بر انسان از اموال واجب كرده است، زشتترین نوع آن است » ( غرر الحكم،2038).
و در حدیثى از رسول خدا صلى الله علیه و اله آمده است: «ان ابخل الناس من بخل بالسلام، بخیل ترین مردم كسى است كه حتى در سلام كردن بخل مى ورزد!» (بحار الانوار،ج 73،ص 4). از برخى روایات استفاده مى شود كه بعضى از مراحل «بخل » را تحت عنوان «لئیم » بودن، ذكر كرده اند كه درجه شدید «بخل » است. رسول خدا صلى الله علیه و آله مى فرمایند: «الرجال اربعة سخى و كریم و بخیل و لئیم،فالسخى الذى یاكل و یعطى والكریم الذى لا یاكل و یعطى و البخیل الذى یاكل و لا یعطى و اللئیم الذى لا یاكل ولا یعطى، افراد چهار دسته هستند: بعضى سخى هستند و بعضى كریم و بعضى بخیل و بعضى لئیم، سخى كسى است كه از اموالش هم خود استفاده مى كند و هم به دیگران مى بخشد و كریم كسى است كه خودش نمى خورد و به دیگران مى بخشد و بخیل كسى است كه (فقط) خودش مصرف مى كند و به دیگران نمى بخشد و لئیم كسى است كه نه خودش مى خورد و نه به دیگران مى بخشد (بحار الانوار،ج 68،ص 356).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:28 PM
درخت زقوم از منظر آیات قرآن

خداوند در سوره صافات آیات 64 تا 65 در مورد درخت زقوم می فرماید: «انها شجرة تخرج فی اصل الجحیم* طلعها کأنه رؤس الشیاطین، (و) آن درختی است که در اعماق جهنم می روید، میوه اش گویی سرهای دیوان است». ''طلع'' آن مایع و نطفه ای را می گویند که در درخت خرمای نر وجود دارد، از این می گیرند و می پاشند در درختهای خرمای ماده تا میوه بدهد، و یا گاهی گرد اینها را ممکن است باد ببرد و برساند. خلاصه حکم نطفه را دارد که مولد است. آنجا تعبیر این است: «طلعها کأنه رؤس الشیاطین» گویا کله های شیطان است.

در آیه 25 سوره فصلت «و قیضنا لهم قرناء؛ برای آنها همدمانی گماشتیم»، خواندیم که برای افرادی از شیطانها قرینهایی پیدا می شود که شیطانهایی است که از وجود خود اینها آفریده می شوند. آن سلسله از اخلاق شیطانی اینها که حکم طلع را دارد و مولد است و منشأ پیدایش یک سلسله شیطانهای دیگر و اخلاق فاسده دیگر می شود، یعنی رؤوس شیاطین و سرهای شیاطین، در واقع شیاطین بزرگ در اینجا می رویند و از اینها شیطانهایی و از این شیطانها شیطانهایی و قرینهایی. این است که در سوره دخان آیه 43 تا 44 می فرماید: «ان شجرت الزقوم* طعام الاثیم، مسلما درخت زقوم، خوراک گناه پیشه است».

البته مفسرین می گویند اینجا یک ''من" در تقدیر است: «ان من شجرة الزقوم طعام الاثیم» غذای این گنهکار از درخت زقوم است، ولی به حکم اینکه خود درخت زقوم هم از اول به صورت غذا به وجود آمده بعید نیست که علت اینکه قرآن ''من'' را انداخته و گفته «ان شجرت الزقوم* طعام الاثیم» این است که گذشته از اینکه میوه های این درخت غذاهای اینها در آنجاست، خود این درخت هم به صورت تغذی به وجود آمده. حالا به این جهت کار نداریم. «ان شجرت الزقوم* طعام الاثیم» غذای این گنهکاران از این درخت زقوم است.

در سوره واقعه این طور خواندیم: «ثم انکم ایها الضالون المکذبون * لاکلون من شجر من زقوم* فمالؤن منها البطون، آن گاه شما ای گمراهان تکذیب کننده، قطعا از درختی که از زقوم است خواهید خورد، که شکم ها از آن پر کنید» (واقعه/53-51).

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:28 PM
درخت وجود انسان و ثمرات آن

کارهای انسان، آنچه از انسان بروز می کند، چه تلخ و چه شیرین، ناشی از طرز تفکر و خلق و خوی انسان است. آن کسی که فکرش پاک است، اخلاقش پاک است، فکرش شیرین است، اخلاقش شیرین است، عمل و رفتارش شیرین است، غذای مطبوع و مفید برای مردم دیگر است، و آن کسی که کارها و سخنش همه تلخی و سمومات است، سخنش به هر کس که برسد مثل یک غذای سمی است که به افراد برسد. غذای سمی با افراد چه می کند؟ حرف او وقتی به افراد می رسد، کار یک غذای سمی را می کند تا در روح او خباثت نباشد، تا اخلاقش مسموم و فاسد نباشد، تا افکار و عقایدش این طور نباشد حرفش به این صورت در نمی آید.

مردی بود، الان هم هست، سابقا یعنی در دوره های خیلی قبل از ما طلبه بوده، من چند جلسه ای بیشتر او را ندیدم، یکی از اقوامش گفت من این را هیچ وقت در خانه ام راه نمی دهم (بعد من تجربه کردم، دیدم همین طور است) برای اینکه بر بچه هایم از این می ترسم (چون قوم و خویش نزدیک او بود) زیرا این را تجربه کرده ام، او با هر کسی که روبرو می شود کاوش می کند ببیند که او به چه اعتقاد دارد، یک تکیه گاه روحی (یا) فکری برای او پیدا می کند، ببیند او به چه اعتقاد دارد، به چه پایبند است، همین قدر که آن را کشف کرد کوشش می کند او را در همان جهت خراب کند. این دیگر جنس و طبیعتش این طور شده، و خودش یک آدم متزلزل و مرددالذات است، دستش به هیچ جا بند نیست، هر کسی را که ببیند به جایی بند است کأنه ناراحت می شود و می خواهد دستش را از آنجا بکند.

پس اعمال انسان میوه های وجود انسان است، اخلاق انسان شاخه های وجود انسان است، عقاید انسان ریشه های درخت وجود انسان است و اساسا روح انسان نیست جز یک درخت، یک درخت پر ریشه و پر شاخه و پر میوه و پر برگ، درختی که در این دنیا انسان باید خودش را پیوند بزند و در این دنیاست که این درخت، درخت طوبی یا زقوم می شود با دو تفاوت: یکی این که در دنیا ثمره این درخت را انسان تنها خودش نمی چیند، احیانا به دیگران هم می دهد، دیگران هم از میوه های این درخت می خورند، اگر شیرین باشد شیرین و اگر تلخ باشد تلخ. تفاوت دوم این است که انسان واقعیت خودش را در دنیا درک نمی کند.

حکما ثابت کرده اند که روح انسان در دنیا مادامی که با این بدن هست حالت موجودی را دارد که عضوش را بی حس کرده اند، حالت تخدیر شده دارد، یعنی آنچه را که از درون خودش باید درک کند درک نمی کند، مثل آدمی است که موجبات درد در او هست ولی فعلا یک آمپول به عضو زده اند و آن را تخدیر کرده اند و چیزی احساس نمی کند. ولی این مخدر برای همیشه باقی نخواهد ماند، روزی خواهد آمد که از بین برود، وقتی از بین رفت انسان واقعیت را درک می کند.

انسان در دنیا نسبت به آخرت این دو تفاوت را دارد، یکی اینکه ثمره درختش را دیگران هم می چینند، اگر شیرین است شیرین و اگر تلخ است تلخ، ولی در آخرت فقط خودش است که ثمره را می چیند، چون عمل است، یعنی در آنجا ثمره عمل او را، چه خوب چه بد، کس دیگر نمی چیند، اگر کس دیگر هم استفاده ببرد به دلیل پیوندی است که در دنیا با این برقرار کرده، یعنی از این درخت، پیوندی به خودش زده، که در مسأله «یوم لا یغنی مولی عن مولی شیئا و لا هم ینصرون* الا من رحم الله، روزی که نه هیچ دوستی از دوست (خود) مشکلی را دفع می کند و نه ایشان یاری می شوند، مگر کسی که خدا به او رحم کند (دخان/41 و 42)، که در اخبار داریم، مقصود شفاعت است. شفاعت تابع پیوندی است که انسان از درخت شفیع در دنیا به درخت خودش زده باشد والا انسان به صورت درخت پیوند نزده صد در صد تلخ امکان ندارد که از میوه یک درخت شیرین استفاده کند.

پس آن هم باز پیوندش مربوط به دنیاست. در آنجا انسان از تمام آن میوه های درخت وجود خودش که اعمال خودش است بهره مند است. تفاوت دیگر این است که در آخرت انسان با خودش مواجه می شود، واقعا خودش را یک درخت می بیند، درختی که آنقدر میوه دارد الی ماشاء الله، و بعضی افراد میوه هایشان در نهایت درجه شیرین و مطبوع و آن دیگری که درختش زقوم است میوه هایش آنچنان تلخ که به تعبیر ما از زهر مار تلختر. ولی در عین حال با همه آن تلخی آنچنان گرسنگی و جوعی دارد که همه آنها را می خورد و شکم خودش را پر می کند، چون همانهایی است که در دنیا خورده آنچه در آنجا می خورد تجسم آن چیزی است که در دنیا خورده.

پس در عالم آخرت، ما درختی در بهشت و درختی در جهنم داریم. انسان ممکن است به صورت آن درخت بهشتی دربیاید، ممکن است به صورت این درخت جهنمی دربیاید. به عبارت دیگر انسان ممکن است عضوی و شاخه ای از درخت بهشتی باشد و ممکن است عضوی و شاخه ای از درخت جهنمی باشد. برای کسی قطعی نکرده اند که تو حتما از آن درختی یا حتما از این درختی، نه، هر کسی در این دنیا می تواند خودش را عضوی و جزئی و شاخه ای از آن درخت بکند و می تواند عضوی و جزئی و شاخه ای از این درخت بکند.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:29 PM
دروغ کلید گناهان است یعنی چه؟

خداوند در سوره نحل آیات 104 تا 105 قرآن کریم می فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِئَایَتِ اللَّهِ لا یهْدِیهِمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ* إِنَّمَا یَفْترِى الْکَذِب الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِئَایَتِ اللَّهِ وَ أُولَئک هُمُ الْکذِبُونَ، کسانى که ایمان به آیات الهى ندارند خداوند آنها را هدایت نمى کند و براى آنها عذاب دردناکى است ، تنها کسانى دروغ مى گویند که ایمان به آیات خدا ندارند، و دروغگویان واقعى آنها هستند». این آیه از آیات تکان دهنده اى است که در زمینه زشتى دروغ سخن مى گوید و دروغگویان را در سر حد کافران و منکران آیات الهى قرار مى دهد، گر چه مورد آیه، دروغ و افترا بر خدا و پیامبر (ص) است، ولى به هر حال زشتى دروغ اجمالا در این آیه مجسم شده است.

راستگوئى و اداء امانت دو نشانه بارز ایمان و شخصیت انسان است، حتى دلالت این دو بر ایمان از نماز هم برتر و بیشتر است. امام صادق علیه السلام مى فرماید: «لا تنظروا الى طول رکوع الرجل و سجوده ، فان ذلک شىء قد اعتاده و لو ترکه استوحش لذلک ، و لکن انظروا الى صدق حدیثه و اداء امانته، نگاه به رکوع و سجود طولانى افراد نکنید، چرا که ممکن است عادت آنها شده باشد، به طورى که اگر آنرا ترک کنند ناراحت شوند، ولى نگاه به راستگوئى و امانت آنها کنید». ذکر این دو با هم ( راستگوئى و امانت ) به خاطر این است که ریشه مشترکى دارند، زیرا راستگوئى چیزى جز امانت در سخن نیست، و امانت همان راستى در عمل است.

دروغ سرچشمه همه گناهان است. در روایات اسلامى دروغ به عنوان کلید گناهان شمرده شده است، على علیه السلام مى فرماید: الصدق یهدى الى البر، و البر یهدى الى الجنة، راستگوئى دعوت به نیکوکارى مى کند، و نیکوکارى دعوت به بهشت». در حدیثى از امام باقر علیه السلام مى خوانیم: «ان الله عز و جل جعل للشر اقفالا، و جعل مفاتیح تلک الاقفال الشراب، و الکذب شر من الشراب، خداوند متعال براى شر و بدى، قفلهائى قرار داده و کلید آن قفلها شراب است ( چرا که مانع اصلى زشتیها و بدیها عقل است و مشروبات الکلى عقل را از کار مى اندازد ) سپس اضافه فرمود: دروغ از شراب هم بدتر است». امام عسکرى علیه السلام مى فرماید: «جعلت الخبائث کلها فى بیت و جعل مفتاحها الکذب، تمام پلیدیها در اطاقى قرار داده شده، و کلید آن دروغ است».
رابطه دروغ و گناهان دیگر از این نظر است که انسان گناهکار هرگز نمى تواند، راستگو باشد، چرا که راستگوئى موجب رسوائى او است و براى پوشاندن آثار گناه معمولا باید متوسل به دروغ شود. و به عبارت دیگر، دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد مى کند، و راستگوئى محدود. اتفاقا این حقیقت در حدیثى که از پیامبر صلى الله علیه وآله و سلّم) نقل شده کاملا تجسم یافته، حدیث چنین است: شخصى به حضور پیامبر صلى الله علیه وآله و سلّم رسید، عرض کرد نماز مى خوانم و عمل منافى عفت انجام مى دهم، دروغ هم مى گویم! کدام را اول ترک گویم؟! پیامبر صلى الله علیه وآله و سلّم) فرمود: دروغ ، او در محضر پیامبر (ص) تعهد کرد که هرگز دروغ نگوید: هنگامى که خارج شد، وسوسه هاى شیطانى براى عمل منافى عفت در دل او پیدا شد، اما بلافاصله در این فکر فرو رفت، که اگر فردا پیامبر (ص) از او در این باره سؤال کند چه بگوید، بگوید چنین عملى را مرتکب نشده است، اینکه دروغ است و اگر راست بگوید حد بر او جارى مى شود، و همین گونه در رابطه با سایر کارهاى خلاف این طرز فکر و سپس خود دارى و اجتناب براى او پیدا شد و به این ترتیب ترک دروغ سرچشمه ترک همه گناهان او گردید.

دروغ سرچشمه نفاق است چرا که راستگوئى یعنى هماهنگى زبان و دل، و بنابراین دروغ ناهماهنگى این دو است، و نفاق نیز چیزى جز تفاوت ظاهر و باطن نیست. در آیه 78 سوره توبه مى خوانیم: «فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى یوم یلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما کانوا یکذبون، اعمال آنها نفاقى در دلهایشان تا روز قیامت ایجاد کرد، به خاطر اینکه عهد خدا را شکستند و به خاطر اینکه دروغ مى گفتند». دروغ نابود کننده سرمایه اطمینان است، مى دانیم مهمترین سرمایه یک جامعه اعتماد متقابل و اطمینان عمومى است و مهمترین چیزى که این سرمایه را به نابودى مى کشاند دروغ و خیانت و تقلب است، و یک دلیل عمده بر اهمیت فوق العاده راستگوئى و ترک دروغ در تعلیمات اسلامى همین موضوع است. در احادیث اسلامى مى خوانیم که پیشوایان دین از دوستى با چند طایفه از جمله دروغگویان شدیدا نهى کردند، چرا که آنها قابل اطمینان نیستند. على علیه السلام در حکمت 38 نهج البلاغه مى فرماید: ایاک و مصادقة الکذاب فانه کالسراب ، یقرب علیک البعید ، و یبعد علیک القریب، از دوستى با دروغگو بپرهیز که او همچون سراب است، دور را در نظر تو نزدیک و نزدیک را دور مى سازد». البته سخن در باره زشتیهاى دروغ و فلسفه آن و همچنین علل پیدایش دروغگوئى از نظر روانى و طرق مبارزه آن بسیار زیاد است که باید آنرا در کتب اخلاق جستجو کرد.

خداوند در آیه 7 سوره صف آورده: «و من اظلم ممن افتری علی الله الکذب و هو یدعی الی الا سلام و الله لایهدی القوم الظالمین، و کیست ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ ببندد در حالی که به اسلام دعوت می شود؟ و خدا مردم ستمگر را هدایت نمی کند». این تعبیر و تعبیرهای مشابه در قرآن زیاد آمده است: «و من اظلم ممن افتری علی الله» (صف/7 ) و یا «فمن اظلم ممن کذب علی الله و کذب بالصدق ...،ستمگرتر از کسی که به خدا افترا ببندد کیست؟ و راست را چون سوی او آمد تکذیب کرد؟...» (زمر/32).
می دانیم که دروغ گناه کبیره و ظلم است، یعنی در مورد هر چیزی و به هر کسی انسان دروغ بگوید، چون او را از حقیقت منحرف کرده، بنابراین به او ظلم کرده است. دروغ به طور کلی در قرآن ظلم تلقی می شود. ولی دروغ تا دروغ تفاوت دارد. هر دروغی گناه کبیره است، هیچ دروغی نداریم گناه صغیره باشد، ولی در میان دروغها، دروغ بستن به خدا و رسول، شنیع ترین دروغهاست و لهذا می بینید که روزه ماه رمضان با دروغهای عادی باطل نمی شود (البته چنین دروغی گناه کبیره است ولی روزه را باطل نمی کند) ولی اگر انسان به خدا و رسول دروغ ببندد، روزه اش باطل است.

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:30 PM
دشمنان عقل از نظر تعالیم دین

در تجربیات و مشاهدات روزانه خود می بینیم که بسیاری از چیزها جلو تأثیر بسیاری از چیزهای دیگر را می گیرند و اثر آنها را خنثی می کنند. ممکن است مثلاً دارویی اثری داشته باشد و دارویی دیگر اثر آن را خنثی کند و جلو تأثیرش را بگیرد. ممکن است یک چیز سمیت داشته باشد و یک چیز دیگر مانع تأثیر این سم گردد. عیناً مانند این است که همواره جنگی و کشمکشی میان اجزای این جهان بر قرار باشد:

این جهان جنگ است چون کل بنگری *** ذره ذره همچون دین با کافری
جنگ طبعی، جنگ فعلی، جنگ قول *** در میان جزءها حربی است هول

بعضی از متفکرین جهان مبالغه کرده و ادعا کرده اند که قانون اصلی و اول جهان، جنگ و نزاع و تصادم و تزاحم است، هر موجودی می خواهد اثر موجود دیگر را خنثی کند. البته این نظر بسیار مبالغه آمیز است ولی شکی نیست که تصادم و تضاد و تأثیر مخالف در یکدیگر کردن اصلی است در این جهان. از طرف دیگر می دانیم که وجود انسان یک نسخه جامعی است از جهان بزرگ، از هر چه در جهان بزرگ هست نمونه ای در وجود انسان هست. روی همین اصل است که می بینیم حالات و قوای معنوی بشر در یکدیگر تأثیر مخالف می کنند، بعضی که قوت یافتند و رشد نمودند اثر بعضی دیگر را خنثی می کنند.

امیرالمؤمنین علیه السلام جمله ای دارد که مضمونش این است: «یکی از اموری که با عقل انسان حسادت می ورزد و دشمنی می کند خودپسندی اوست»، و هم آن حضرت می فرماید: «بیشتر زمین خوردنهای عقلها آنجاست که برق طمع جستن می کند». امام صادق علیه السلام می فرماید: «هوا و هوس دشمن عقل است». از این قبیل بیانات در آثار دینی ما باز هم هست. از همه اینها این حقیقت عالی استفاده می شود که هوسرانی و خودپسندی و طمع و تعصب و لجاج و خشم همه دشمنان عقل می باشند، یعنی چه دشمنان عقل می باشند؟ یعنی اثر عقل را خنثی می کنند، روح بشر را تاریک می کنند، جلو بصیرت و نور قلب را می گیرند. این همان نمونه نزاع و تصادم جهان بزرگ است که در وجود آدمی موجود است. قرآن کریم عده ای را ذکر می کند و می گوید چشم دارند و نمی بینند، گوش دارند و نمی شوند، دل دارند و فهم نمی کنند، یا اینکه می فرماید: چشمها نابینا نیست بلکه دلها نابیناست. مقصود از همه اینها این است که در این مردم حالات و صفاتی روحی موجود است که اثر عقل و دانش و بینش را در آنها خنثی کرده است، در اینها میل به تقلید از روش پدران و مادران است، تعصب و حمیت و لجاج دارند، منافع مادی و مطامع دنیوی آنها به آنها اجازه نمی دهد که در برابر حق تسلیم شوند سعدی می گوید:

بدوزد شره دیده هوشمند *** در آرد طمع مرغ و ماهی به بند

می گویند بزرگ ترین دشمنان بشر احساسات سرکش و نفس اماره اوست، هیچ دشمنی به پایه این دشمن نمی رسد. علت این امر این است که این دشمن به نقطه ای دسترسی دارد و مرکزی را خراب می کند که هیچ دشمن دیگر به آن نقطه و به آن مرکز دسترسی ندارد. آن نقطه و آن مرکز، دستگاه تشخیص و بینش انسان است. آدمی در برابر هر دشمن با نیروی عقل و تدبیر ایستادگی می کند و اگر دشمنی توانست در مرکز تدبیر و بینش اختلالی به وجود آورد بدیهی است که از هر دشمنی خطرناک تر است. درباره پیغمبران گفته اند که آنها خدمتگزار عقل و فطرت اند همان طوری که طبیب خدمتگزار طبیعت و مزاج بدن است. خدمتی که پیغمبران به عقول بشر می کنند از نوع خدمت یک آموزگار نسبت به شاگردان خود نیست که یک کتاب معین و یا یک علم و فن معین را به شاگرد تعلیم کند، بلکه پیغمبران از همان راه که به تهذیب اخلاق و پاک نگهداشتن نفوس مردم به آنها خدمت می کنند از همان راه به عقلها و خردهای آنها نیز کمک می کنند. اگر اخلاق آدمی تعدیل شود و جلو حکومت هوا و هوس و حرص و طمع و خشم و شهوت گرفته شود برای عقل و فکر آدمی آزادی پیدا می شود، دست عقل باز می گردد.

قرآن کریم می فرماید: «اگر تقوای الهی داشته باشید خداوند به شما مایه تمیز حق و باطل عنایت می فرماید». علی علیه السلام می فرماید: «اگر تقوای الهی داشته باشید خداوند به شما راه بیرون شدن از مضیقه ها و تنگناها قرار می دهد و هم برای شما نوری قرار می دهد که در تاریکی نمانید». پیغمبران معلم تقوا و طهارت و فضیلت می باشند. تقوا و طهارت روحی که پیدا شد دشمنان عقل یعنی اغراض و هوا و هوسها به گوشه ای می گریزند و حکومت عقل را مستقر و ثابت می کنند.

امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: «تو سه نوع دوست و سه نوع دشمن داری: دوستان تو یکی آن کس است که مستقیماً با خود تو دوست است و دیگری دوست دوست توست و سومی دشمن دشمن توست، اما دشمنان تو یکی آن کس است که مستقیماً با خود تو دشمن است و دیگری دوست دشمن توست و سومی دشمن دوست توست». پس یکی از انواع دوستان، دشمن دشمن آدمی است. دشمن دشمن دست دشمن را می بندد، دست دشمن که بسته شد دست خود شخص بهتر باز می گردد. اگر رابطه تقوا و طهارت اخلاقی را با عقل و بینش در نظر بگیریم که چگونه اخلاق پاک و به صفا و روشنی عقل کمک می کند می بینیم که از نوع کمک و معاونتی است که دشمن دشمن شخصی به وی می کند، یعنی دست دشمن عقل را که همان هواها و هوسها و خشم و شهوتهاست می بندد و قهراً دست عقل باز می گردد. مولوی می گوید:

چونکه تقوا بست دو دست هوا *** حق گشاید هر دو دست عقل را

HAMEDZH2
Sunday 18 October 2009-1, 04:30 PM
دلائل منكران خلقت کنونی بهشت و جهنم
منكران خلقت بهشت و دوزخ با دلیل نقلى و عقلى بر مدعاى خود استدلال نموده اند از جمله:
1 ـ دلیل نقلى
این استدلال مبنى بر دو مطلب استوار است:
الف: آیات قرآنى حاكى از آن است كه بهشت جایگاه دائمى و قرارگاه همیشگى است آنجا كه بهشت را به «جنة الخلد» («أذلك خیر أم جنة الخلد التى وعد المتقون، بگو این دوزخ خوب است یا بهشت دائمى كه پرهیزگاران را وعده داده شده است؟ «فرقان/15») و دوزخ را به «دار الخلد» (ذلك جزاء أعداء الله النار لهم فیها دار الخلد جزاء بما كانوا بآیاتنا یجحدون، این است (آتش) كیفر دشمنان خدا براى آنان است در آن آتش خانه جاودانى، به خاطر این كه آیات ما را انكار مى كنند «فصلت/28») توصیف مى كند و در برخى از آیات نعمت هاى بهشتى را دائمى توصیف مى كند و مى فرماید: «مثل الجنة التى وعد المتقون تجرى من تحتها الانهار اكلها دائم و ظلها، وصف بهشتی که به پرهیزکاران وعده داده شده این است که از زیر درختانش نهرها جاری است (و) میوه ها و سایه اش دائمی است، «رعد/35». بنابراین بهشت و دوزخ از لحظه آفرینش باید به صورت یك بناى جاودان و مستمر بماند و دستخوش نابودى و ویرانى نگردد.
ب: آیه قرآن، حاكى است كه قبل از برپائى رستاخیز (نفخ صور نخست) همه چیز جز ذات او نابود مى شوند چنان كه مى فرماید: «كل شیئى هالك الا وجهه، همه چیز جز ذات خداوند فانى و نابود مى گردد» (قصص /88). اكنون با توجه به این دو مطلب باید گفت بهشت و دوزخ آفریده نشده اند زیرا بر فرض آفرینش باید روز برپائى قیامت نابود گردند در حالى كه نابودى آنها با جاودانگى آن دو كه آیات نخست از آن حاكى مى باشند، ناسازگار مى باشند. ولى این استدلال قابل خدشه است، زیرا اساس آن این است كه مقصود از «شى ء» در آیه «كل شیى ء هالك» ما سوى الله است یعنى تمام موجودات امكانى اعم از دنیوى و اخروى، راه هلاك و نابودى را در پیش مى گیرند در حالى كه مى توان درباره شیى ء نظر دیگرى را اظهار كرد و آن اینكه مقصود، موجودات دنیوى است نه اخروى و مى توان دائره را از آن هم تنگ تر توصیف كرد و آن اینكه مقصود از شیى ء، بتهائى است كه آن را مى پرستیدند زیرا در آغاز آیه مى فرماید: «و لا تدع مع الله الها آخر لا اله الا هو كل شیى ء هالك...، با خدا، خداى دیگرى را مخوان، جز او خدائى نیست، همه چیز نابود مى شود جز ذات او....» (القصص/88).
اگر نگوئیم كه مقصود از «شیى ء» خدایان دروغین است، با اطمینان مى توان گفت مقصود از آن اشیاء دنیوى است كه در چشم انداز انسانها است و اما موجودات اخروى كه در جهان دیگر هستند و از قداست خاصى برخوردارند، مشمول این آیه نیستند. مى توان بر این مطلب از قرآن شواهدى آورد آنجا كه مى فرماید: «ما عند كم ینفد و ما عند الله باق، آنچه نزد شماست تمام شدنی است و آنچه نزد خداست ماندنی است» (نحل/96). این آیه به جاودانگى آنچه نزد خدا است حكم مى كند و طبعا آنچه نزد خدا است غیر خداست و محكوم به امكان است ولى در عین حال طبق مشیت الهى جاودانه مى باشد. قرآن برخى از كتابها را به لفظ «حفیظ» كه به معنى نگهدارنده است توصیف كرده است آنجا كه مى فرماید: «قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفیظ،، ما آنچه را كه زمین از مردگان كم مى كند مى دانیم و پیش ما است كتاب نگهدارنده» (ق/4). این آیه در پاسخ كسانى آمده است كه معاد انسانها را امرى بعید مى شمردند و گویا مى اندیشیدند كه پس از مرگ، اجزاء بدن مردگان بهم آمیخته مى شود و شناسائى آنها مشكل است، قرآن در پاسخ آنان مى فرماید: «تمام این حوادث در كتابى محفوظ است و روز قیامت طبق این كتاب باز گردانده مى شوند».
به طور مسلم، آیه «كل شیئى هالك» شامل این كتاب نخواهد بود، زیرا طبق ظاهر قرآن این كتاب روز برپائى قیامت ملاك احیاء انسانها مى باشد و نابودى آن با اینكه هنوز وقت بهره بردارى از آن آغاز نشده است، حكیمانه نخواهد بود. در اینجا نكته دیگرى است و آن اینكه موجود مجرد را فنائى نیست و اگر این آیه شامل این گروه از موجودات باشد باید «هالك» به معنى فقر و حاجت و نیاز به واجب تفسیر گردد (فناى ذاتى).
2 ـ دلیل عقلى منكران
از میان دلائل عقلى منكران، مسأله «عبث» بودن آفرینش بهشت و دوزخ قابل ملاحظه است، هدف از آفرینش بهشت و دوزخ، این است كه نیكوكاران و بدكاران در آنجا به سزاى اعمال خود برسند و این كار پس از برپائى قیامت انجام مى گیرد بنابراین آفرینش آنها قبل از قیامت عبث خواهد بود. پاسخ: درباره این نوع استدلال باید این جمله را گفت: «كه مستدل به عقل و خرد بیش از حد، بهاء داده، و عدم درك مصلحت را به جاى نبود آن فرض كرده است. هرگز براى ما همه جوانب مسئله روشن نیست و شاید در آفرینش آن مصلحت باشد كه از درك ما بیرون است». گذشته از این آماده كردن یك چنین مكان نعمت و یا نقمت در روح انسان مطیع، تأثیر شگرفى مى گذارد و او را به اطاعت و پیروى از تعالیم الهى بیشتر سوق مى دهد و به یك معنى در لطف الهى نسبت به بندگان تأثیر بسزائى دارد. "محقق لاهیجى" آنگاه كه دلائل مثبتان را یادآور مى شود مى گوید: حق، مذهب اول است بنا بر دلالت ظواهر آیات و احادیث بر آن با عدم ضرورت تأویل، و نیز داخل است در لطف وعد و وعید كما لا یخفى، (گوهر مراد: ص 482).

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 11:55 AM
دلایل عقلی روشنفکر مآبها در مورد اعمال صالح منهای ایمان
برهان منطقی و دلیل عقلی که می گوید عمل نیک از هر کس که صادر شود پاداش خواهد داشت بر دو مقدمه استوار است:
الف. اینکه خدای متعال با همه موجودات، نسبتی متساوی و یکسان دارد، نسبت خدا با همه زمانها و همه مکانها متساوی است، خدا همانگونه که در شرق هست، در غرب هم هست، همانطوری که در بالا هست در پایین هم هست، خدا در زمان حال هست و در زمان گذشته و آینده نیز بوده و خواهد بود، گذشته و حال و آینده برای خدا بی تفاوت است، همانطوری که بالا و پایین و شرق و غرب برای او یکسان است، بندگان و مخلوقات هم برای او یکسانند، او با هیچکس خویشاوندی و رابطه خصوصی ندارد، علیهذا نظر لطف و یا نظر غضب خداوندی به بندگان نیز یکسان است مگر آنکه از ناحیه بندگان تفاوتی در کار باشد. علیهذا هیچکس بیجهت نزد خدا عزیز نیست و هیچکس هم بیدلیل خوار و مطرود نمی شود، خدا با کسی نسبت خویشاوندی و یا همشهری گری ندارد، هیچکس هم سوگلی و عزیز دردانه خدا نیست. چون نسبت خدا با همه موجودات یکسان است دیگر دلیلی ندارد که عمل نیک از یک نفر مقبول باشد و از یک نفر دیگر مقبول نباشد، اگر اعمال یکسان باشند جزاء آنها هم یکسان خواهد بود، زیرا فرض این است که نسبت خدا با همه مردم یکسان است، پس عدالت ایجاب می کند خداوند به همه بندگانی که کار نیک انجام می دهند - اعم از مسلمان و غیر مسلمان - یکسان پاداش بدهد.

البته این سخن به این معنی نیست که اشیاء هم جملگی با خدا یکجور نسبت دارند و استحقاق آنها یکسان است. نسبت اشیاء با خدا یکسان نیست ولی نسبت خدا با اشیاء یکسان است. خدا به همه اشیاء یکجور نزدیک است ولی اشیاء در قرب و بعد نسبت به خدا متفاوت می باشند. در دعای افتتاح جمله جالبی در این باره هست، می خوانیم: «الذی بعد فلا یری ، و قرب فشهد النجوی». در این جمله خدا چنین توصیف شده است: «آن کسی که دور است و در نتیجه دیده نمی شود، و نزدیک است و در نتیجه نجواها و سخنان بیخ گوشی را گواه است». در حقیقت، ما از او دوریم ولی او به ما نزدیک است. معماست، چگونه ممکن است دو چیز نسبت به هم از لحاظ قرب و بعد دو نسبت مختلف داشته باشند؟ بلی، در اینجا چنین است، خداوند به اشیاء نزدیک است ولی اشیاء به خداوند نزدیک نیستند، یعنی با نسبتهای مختلف دور یا نزدیکند. نکته جالبی که در این جمله هست این است که وقتی خدا را به دوری توصیف می کند صفتی از صفات مخلوقات را شاهد آن ذکر می کند و آن دیدن است: کسی نمی تواند او را ببیند و زمانی که خدا را به قرب توصیف می کند صفتی از صفات خدا را دلیل آن می آورد و آن حضور و آگاهی خداست. آنجا که سخن از کار ماست، خدا را به دوری نسبت می دهیم و آنجا که سخن از کار او است صفت قرب را به او نسبت می دهیم. سعدی نیکو آورده است:
یار نزدیک تر از من به من است *** و این عجب تر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست *** در کنار من و من مهجورم

ب. مقدمه دوم اینکه: خوبی و بدی اعمال، قراردادی نیست بلکه واقعی است. به اصطلاح علمای کلام و علمای فن اصول فقه، " حسن " و " قبح " افعال، ذاتی است، یعنی کارهای نیک و زشت ذاتا متمایزند، کارهای خوب ذاتا خوب هستند و کارهای بد ذاتا بدند. راستی، درستی، احسان، خدمت به خلق . . . ذاتا نیکند، و دروغ و دزدی و ستمگری طبعا بدند. خوب بودن " راستی " و بد بودن " دروغ " نه بدان جهت است که خدا به آن امر کرده است و از این نهی کرده است، بلکه بر عکس است، چون " راستی " خوب بوده است خدا به آن امر فرموده و چون " دروغ " بد بوده است خدا از آن نهی فرموده است. به عبارت کوتاه تر امر و نهی خدا تابع " حسن " و " قبح " ذاتی افعال است، نه بر عکس.
از این دو مقدمه چنین نتیجه می گیریم که چون خداوند اهل تبعیض نیست و چون عمل نیک از هر کس نیک است، پس هر کس کار نیک بکند ضرورتا و الزاما از طرف خدای متعال پاداش نیک خواهد داشت. عینا به همین بیان در مورد کارهای زشت و گناه هم تفاوتی بین ارتکاب کنندگان نیست.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:01 PM
دنائت نفس، ریشه همه اخلاق رذیله

بطور کلی امام علی علیه السلام تمام اخلاق دنیه را روی حساب پستی نفس می گذارد. یعنی ریشه همه اخلاق رذیله را دنائت می داند، مثلا در باب غیبت می گوید: «الغیبة جهد العاجز؛ غیبت آخرین کوشش شخص ناتوان است» (نهج البلاغه، حکمت 461). بیچاره ها، ناتوانها، ضعیف همتها، پستها غیبت می کنند. یک مرد، یک شجاع، یک آدمی که احساس کرامت و شرافت در روح خودش می کند اگر از کسی انتقادی دارد جلوی رویش می گوید یا حداقل جلوی رویش سکوت می کند. حالا اینکه بعضی مداحی و تملق می کنند مطلب دیگری است. پشت سر که میشود، شروع می کند به بدگوئی و غیبت کردن. می گوید این منتهای همت عاجزان است، اراده ناتوانان است، از پستی است، از دنائت است. آدمی که احساس شرافت می کند، غیبت نمی کند.

اخلاق و صفات شمر، عبیدا... و مسلم بن عقبه
در کتاب حماسه حسینی آورده شده که هر یک از این سه نفر یک نقصی در بدن یا در نسب داشتند و روی قاعده روانشناسی هر کسی که نقصی دارد می خواهد هر طور شده آن نقص را جبران کند و فعالیت زیادی می کند (در روانشناسی جدید مکانیسم جبران اصطلاح شده است) و احیانا جبران نقص خود را در پائین آوردن و منکوب نمودن دیگران می خواهد بنماید تا تعادل برقرار شود. درباره شمر گفته اند: کان أبرص کریه المنظر، قبیح الصورش و کان یصطنع المذهب الخارجی (چون در سایه این مذهب بهتر می شود از اجتماع انتقام گرفت) یحارب بها علیا و أبناءه، و لکن لا یتخذه حجة لیحارب بها معاویة و أبناءه ( ترجمه: او پیس و زشت رو و بدقیافه بود، مذهب خوارج را اختیار کرده بود تا به این بهانه با علی و فرزندانش بجنگد، ولی آنرا حجت و دلیل قرار نمی داد تا با معاویه و اولادش بجنگد). درباره مسلم بن عقبه گفته اند: کان أعور أمغر، ثائر الرأس، کأنما یقلع رجلیه من وحل اذا مشی ( ترجمه: یک چشم و گلگون و سپیدموی بود، و چون راه می رفت گویی دو لنگش را می خواهد از گل بیرون آورد ).

درباره عبیدالله گفته اند: کان متهم النسب فی قریش (عرب به افتخار نسبی قطع نظر از حلال زاده بودن اهمیت زیادی می داد) لان أباه زیادا کان مجهول النسب فکانوا یسمونه زیاد بن أبیه. ثم ألحقه معاویة بأبی سفیان القصة. .. و کانت أم عبیدالله جاریة مجوسیة تدعی مرجانة (ظاهرا ایرانی بوده و شاید در مدت ولایت فارس او را پیدا کرد ) فکانوا یعیرونه بها و ینسبونه الیها، کان الکن اللسان لا یقیم نطق الحروف العربیة، فکان اذا عاب الحروری من الخوارج قال " هروری " فیضحک سامعوه، و أراد مرش أن یقول: اشهروا سیوفکم فقال: افتحوا سیوفکم فهجاه یزید بن مفرغ ( رجوع شود به بیست مقاله قزوینی ص 39 داستان یزید بن مفرغ و عباد بن زیاد و شعر معروف: «الا لیت اللحی کانت حشیشا - فتعلفها خیول المسلمینا » و او ارجاع به جلد 17 اغانی ص 56 و طبری سلسله 2 ص 192 و 193 و طبقات الشعراء ابن قتیبه ص 120 می دهد، و در بیست مقاله مختصر شده. ایضا در این قصه رجوع شود به جلد 5 ابن خلکان ص 384 ):

و یوم فتحت سیفک من بعید ***أضعت و کل أمرک للضیاع

( ترجمه: در نسب خود میان قریش متهم بود زیرا پدرش زیاد نسبش ناشناخته بود لذا او را زیاد بن ابیه می خواندند. سپس معاویه او را فرزند ابوسفیان قرار داد داستانش معروف است. .. و مادر عبیدالله کنیزی مجوسی بود که مرجانه نام داشت، و مردم وی را به خاطر او سرزنش می کردند و وی را به او منتسب می دانستند. او زبانش لکنت داشت و حروف عربی را به خوبی ادا نمی کرد، و چون می خواست یکی از حروریان خارجی را عیب گوید می گفت: هروری، و شنوندگان همه به او می خندیدند. یکبار خواست بگوید: شمشیرهاتان را برکشید، گفت: شمشیرهاتان را باز کنید، و یزید بن مفرغ او را به این بیت هجو کرد: و روزی که شمشیرت را از دور باز کردی خود را ضایع نمودی، و همه کارهایت ضایع است).

مسلم بن عقیل درباره اش گفت: «و یقتل النفس التی حرم الله قتلها علی الغضب و العداوة و سوء الظن و هو یلهو و یلعب کأنه لم یصنع شیئا، او انسانی را که کشتن اش را خداوند حرام کرده است به خاطر خشم و دشمنی و بدگمانی می کشد و سرگرم لهو و لعب می شود گویا کاری نکرده است» (موت وجدان). عبیدالله در واقعه کربلا فقط 28 سال داشت. یزید به واسطه امتناعی که زیاد از بیعت گرفتن اهل بصره برای یزید کرد، از زیاد و پسرش بدش می آمد ( در جلد 1 ضحی الاسلام ص 175: قال یزید بن معاویة یعدد فضل بیته علی زیاد بن ابیه: لقد نقلناک من ولاء ثقیف الی عز قریش، و من عبید الی أبی سفیان، و من القلم الی المنابر. « ترجمه: یزید بن معاویه فضائل خاندان خودش را بر زیاد بن ابیه بر می شمرد و می گفت: ما تو را از غلامی ثقیف تحت عزت قریش، و از عبید به ابوسفیان، و از قلم «نویسندگی» به منبرها انتقال دادیم ) و این هم یک علتی بود برای اینکه عبیدالله کوشش بیشتری در خدمت بکند و بیشتر اظهار اخلاص بکند اما عمر بن سعد صرفا کور و کر طمع منصب، پول و لذت بود.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:02 PM
دنیا از نظر ناصرخسرو

ناصر خسرو خطاب به جهان می گوید:
جهانا چه درخورد و بایسته ای *** اگر چند با کس نپایسته ای
به ظاهر چو در دیده خس، ناخوش *** بباطن چو دو دیده بایسته ای
اگر بسته ای را گهی بشکنی *** شکسته بسی نیز هم بسته ای
چو آلوده بیندت آلوده ای *** ولیکن سوی شستگان شسته ای
کس کو تو را من نکوهش کند *** بگویش: هنوزم ندانسته ای
زمن رسته ای تو اگر بخودی *** چه نیکوهی آنرا کزان رسته ای
بمن بر، گذر داد ایزد تو را *** تو در رهگذر، پست چه نشسته ای
ز بهر تو ایزد درختی بکشت *** که تو شاخی از بیخ او جسته ای
اگر کژ بر او رسته ای سوختی *** وگر راست بر رسته ای رسته ای
بسوزد بلی، هر کسی چوب کژ *** نپرسد که بادام یا پسته ای
تو نیر خدائی سوی دشمنش *** بتیرش چرا خویشتن خسته ای

اعتراض به زمانه در شعر ناصرخسرو
ناصر خسرو شاعری است که به حقیقت می توان او را حکیم خواند. این شاعر از طرفی نکته سنج است و از نظر فکر و فلسفه فوق اینگونه اعتراضات بوده است، و از طرف دیگر عقائد مذهبی نیرومندی دارد و بر طبق معتقدات مذهبی نیز نباید لب به اعتراض گشاید. در عین حال در دیوان او نیز اشعاری در این زمینه وجود دارد که یا باید آن را نوعی هزل و شوخی دانست و یا " دلال عارف " از آن جمله می گوید:

بار خدایا اگر ز روی خدایی *** طینت انسان همه جمیل سرشتی
چهره رومی و صورت حبشی را *** مایه خوبی چه بود و علت زشتی؟
طلعت هند و روی ترک چرا شد *** همچو دل دوزخی و روی بهشتی؟
از چه سعید اوفتاد و از چه شقی شد *** زاهد محرابی و کشیش کنشتی؟
چیست خلاف اندر آفرینش عالم *** چون همه را دایه و مشاطه تو گشتی؟
گیرم دنیا، ز بی محلی دنیا *** بر گرهی خربط و خسیس بهشتی
نعمت منعم چراست دریا دریا؟ *** محنت مفلس چراست کشتی کشتی؟

در این قصیده می گوید:
همه جور من از بلغاریان است *** کز آن آهم همی باید کشیدن
گنه بلغاریان را نیز هم نیست *** بگویم گر تو بتوانی شنیدن
خدایا راست گویم فتنه از تو است *** ولی از ترس نتوانم چغیدن
لب و دندان ترکان ختا را *** نبایستی چنین خوب آفریدن
که از دست لب و دندان ایشان *** به دندان دست و لب باید گزیدن
به آهو می کنی غوغا که بگریز *** به تازی می زنی هی بر دویدن
برخی از صاحبنظران، مدعی اند که این قصیده، منحول است و از ناصر خسرو نیست.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:02 PM
دنیای مذموم از نظر اسلام

اندیشه چرخ کجمدار و فلک کج رفتار یک اندیشه اسلامی نیست. پس ذم دنیا متوجه چیست؟ معمولا می گویند آنچه از نظر اسلام مذموم و مطرود است علاقه به دنیا است ، این سخن هم درست است و هم نادرست، اگر مقصود از علاقه صرف ارتباط عاطفی است نمی تواند سخن درستی باشد، چون انسان در نظام کلی خلقت همواره با یک سلسله علائق و عواطف و تمایلات آفریده می شود و این تمایلات جزء سرشت او است. او خودش اینها را کسب نکرده است و به علاوه این علائق زائد و بی جا نیست.

همانطوری که در بدن انسان هیچ عضو زائدی وجود ندارد حتی یک مویرگ اضافی هم در کار نیست هیچ عاطفه و علاقه طبیعی زائدی هم وجود ندارد. تمام تمایلات و عواطف سرشتی بشر متوجه هدفها و غایاتی حکیمانه است. قرآن کریم این عواطف را به عنوان آیات و نشانه هایی از تدبیر الهی و حکمتهای ربوبی یاد می کند. «و من آیاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها و جعل بینکم موده و رحمه، از جمله نشانه های حق اینست که از جنس خود شما همسرانی برای شما آفریده که در کنار آنها آرامش بیابید و میان شما و آنها الفت و مهربانی قرار داد» (سوره روم آیه 20). این عواطف و علائق یک سلسله کانالهای ارتباطی میان انسان و جهان است، بدون اینها انسان نمی تواند راه تکامل خویش را بپیماید. پس جهان بینی اسلامی همانطور که به ما اجازه نمی دهد جهان را محکوم و مطرود و مذموم بشماریم اجازه نمی دهد علائق طبیعی و کانالهای ارتباطی انسان و جهان را نیز زائد و بی مصرف و قطع شدنی بدانیم، این علائق و عواطف، جزئی از نظام عمومی آفرینش است.

انبیاء و اولیاء حق از این عواطف در حد اعلا برخوردار بودند. حقیقت اینست که منظور از علاقه به دنیا تمایلات طبیعی و فطری نیست، مقصود از علاقه و تعلق، بسته بودن به امور مادی و دنیاوی و در اسارت آنها بودن است که توقف است و رکود است و باز ایستادن از حرکت و پرواز است و سکون است و نیستی است. اینست که دنیا پرستی نام دارد و اسلام سخت با آن مبارزه می کند و این است آن چیزی که بر ضد نظام تکاملی آفرینش است و مبارزه با آن همگامی با ناموس تکاملی آفرینش است. تعبیرات قرآن مجید در این زمینه در حد اعجاز است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:03 PM
رابطه انسان و دنیا از نظر آیات قرآن

آیات قرآنی درباره رابطه انسان و دنیا دو دسته است، یک دسته زمینه و مقدمه گونه ای است برای دسته دیگر، در حقیقت دسته اول در حکم صغرا و کبرای یک قیاس است و دسته دوم در حکم نتیجه آن.

دسته اول آیاتی است که تکیه بر تغییر و ناپایداری و عدم ثبات این جهان را دارد، در این گونه آیات، واقعیت متغیر و ناپایدار و گذرای مادیات، آنچنان که هست، ارائه می شود، مثلا گیاهی را مثل می آورد که از زمین می روید، ابتدا سبز و خرم است و بالندگی دارد اما پس از چندی به زردی می گراید و خشک می شود و باد حوادث آن را خرد می کند و می شکند و در فضا پراکنده می سازد؛ آنگاه می فرماید این است مثل زندگی دنیا. بدیهی است که انسان چه بخواهد و چه نخواهد، بپسندد یا نپسندد، از نظر زندگی مادی گیاهی بیش نیست که چنین سرنوشتی قطعی در انتظارش است، اگر بنا است که برداشتهای انسان واقع بینانه باشد نه خیالبافانه و اگر انسان با کشف واقعیت آنچنانکه هست می تواند به سعادت خویش نائل گردد نه با فرضهای وهمی و واهی و آرزوئی، باید همواره این حقیقت را نصب العین خویش قرار دهد و از آن غفلت نورزد. این دسته از آیات زمینه است برای اینکه مادیات را از صورت معبودها و کمال مطلوبها خارج سازد. در کنار این آیات و بلکه در ضمن این آیات فورا این نکته گوشزد می شود که ولی ای انسان، جهانی دیگر، پایدار و دائم، هست، مپندار که آنچه هست همین امور گذرا و غیر قابل هدف قرار گرفتن است پس زندگی پوچ است و حیات بیهوده است.

دسته دوم آیاتی است که صریحا مشکل ارتباط انسان را روشن می کند، در این آیات است که صریحا می بینیم آن شکلی که محکوم شده است " تعلق " یعنی "بستگی و " اسارت " و " رضایت دادن " و " قناعت کردن " به این امور گذرا و ناپایدار است، این آیات است که جوهر منطق قرآن کریم را در این زمینه روشن می کند:

«المال و البنون زینه الحیوه الدنیا و الباقیات الصالحات خیر عند ربک ثوابا و خیر املا، ثروت و فرزندان، آرایش زندگی دنیاست و کارهای پایدار و شایسته ( کارهای نیکی که پس از مردن انسان نیز باقی می ماند و نفعش به مردم می رسد) از نظر پاداشی که در نزد پروردگار دارند و از نظر اینکه انسان به آنها دل ببندد و آرزوی خویش را در آنها متمرکز کند، بهتر است» (سوره کهف آیه 46). می بینیم که در این آیه، سخن از چیزی است که نهایت آرزو است، نهایت آرزو آنچیزی است که انسان به خاطر او زنده است و بدون آن، زندگی برایش پوچ و بی معنی است.

«ان الذین لا یرجون لقائنا و رضوا بالحیوه الدنیا و اطمانوا بها و الذین هم عن آیاتنا غافلون، آنانکه " امید ملاقات " ما را ندارند ( می پندارند زندگی دیگری که در آنجا پرده ها پس می رود و حقایق آشکار می شود در کار نیست!) و " رضایت داده " و قناعت کرده اند به زندگی دنیا و بدان دل بسته و " آرام گرفته اند " و آنانکه از آیات و نشانه های ما غافلند» ( سوره یونس آیه 7). در این آیه آنچه نفی شده و " نبایستنی " تلقی شده است، " امید به زندگی دیگر نداشتن " و به مادیات " رضایت دادن " و قانع شدن و " آرام گرفتن " است.

«فاعرض عن من تولی عن ذکرنا و لم یرد الا الحیوه الدنیا* ذلک مبلغهم من العلم، از آنان که از یاد ما روگردانده و " جز زندگی دنیا هدف و غایت و مقصدی ندارند " روی برگردان، اینست مقدار دانش آنها» ( سوره النجم آیات 29 و 30 ).

«... و فرحوا بالحیوه الدنیا و ما الحیوه الدنیا فی الاخره الا متاع،.. . آنان به زندگی دنیا شادمان و دلخوش شده اند، در صورتی که زندگی دنیا در جنب آخرت جز اندک نیست» ( سوره الرعد آیه 26).

«یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون، تنها به ظواهر و نمودهائی از زندگی دنیا آگاهی دارند و از آخرت ( جهان ماوراء نمودها و پدیده ها ) بی خبر و ناآگاهند» (سوره روم آیه 7).

از برخی آیات دیگر نیز همین معنی به خوبی استفاده می شود، در همه این آیات آنچه در رابطه انسان و جهان نفی شده و " نبایستنی " تلقی شده، اینست که دنیا " نهایت آرزو " و شیئی که به آن " رضایت " داده شده و به آن قناعت شده است، شیئی که مایه " دلخوشی " و سرگرمی است و آدمی " آرامش " خویش را در آن می خواهد بیابد، واقع شود. این شکل رابطه است که به جای اینکه دنیا را مورد بهره برداری انسان قرار دهد انسان را قربانی ساخته و از انسانیت ساقط کرده است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:05 PM
رابطه پول پرستی و شخصیت انسانی از نظر مارکسیستها

یک نویسنده مارکسیست در کتابی جامع و مفید که در زمینه اقتصاد سرمایه داری و اقتصاد کمونیستی نوشته است به جنبه اخلاقی حکومت پول بر اجتماع توجه می کند و در مورد رابطه پول پرستی و شخصیت انسانی می گوید: تسلط فوق العاده " طلا " در اجتماع معاصر، غالبا باعث تاثر و انزجار قلبهای حساس است. مردان طالب حقیقت همیشه تنفر خود را نسبت به این " فلز پلید " ابراز می دارند و فساد اصلی اجتماع معاصر را بواسطه وجود طلا می دانند، ولی در حقیقت تکه های دائره مانند یک فلز زرد و درخشنده که طلایش می نامند تقصیر و گناهی ندارد . . . قدرت و تسلط پول نماینده و مظهر عمومی قدرت و تسلط اشیاء بر بشر است، این قدرت تسلط اشیاء بر بشر است، این قدرت تسلط اشیاء بر بشر از خصائص عمده اقتصاد بدون نظم و مبتنی بر مبادله می باشد.

همانطور که بشر بی تمدن زمان قدیم بتی را که به دست خود می ساخت معبود و مسجود خود قرار می داد و آنرا می پرستید، بشر دوران معاصر نیز مصنوع خود را می پرستند و زندگیش تحت تسلط و اقتدار اشیائی است که به دست خود ساخته و پرداخته است . . . برای آنکه کالا پرستی و پول پرستی که ناپاکترین شکل تکامل یافته کالا پرستی است به کلی ریشه کن شود، باید علل اجتماعی که آنها را به وجود آورده است از بین برد و سازمان اجتماع را طوری تنظیم کرد که سلطه و اقتدار سکه های کوچک این فلز زرد و درخشان بر بشر محو و نابود گردد. در چنین سازمانی دیگر حکومت اشیاء بر بشر وجود نخواهد داشت، بلکه بر عکس بشر منطقا و بر طبق نقشه معین بر اشیاء حکومت خواهد کرد و احترام و گرامی داشتن " شخصیت بشر " جایگزین پرستش پول خواهد بود.

نقد نظر مارکسیستها در مورد رابطه پول پرستی و شخصیت انسانی
ما با نظر نویسنده مبنی بر اینکه حکومت اشیاء بر بشر و مخصوصا حکومت پول بر بشر بر خلاف شؤون و حیثیت و شرافت بشری است و در دنائت و پستی نظیر بت پرستی است موافقیم، ولی با راه چاره انحصاری او موافق نیستیم. اینکه از نظر اجتماعی و اقتصادی باید اصل مالکیت اشتراکی جای او را بگیرد یا نه مورد بحث ما نیست، ولی پیشنهاد اینراه از جنبه اخلاقی درست مثل اینست که برای آنکه روح امانت را به اجتماع باز گردانیم موضوع امانت را معدوم سازیم. بشر آنگاه شخصیت خود را باز می یابد که شخصا گریبان خویشرا از تسلط پول خلاص کند و خود را از اختیار پول خارج سازد و پول را در اختیار خود قرار دهد. شخصیت واقعی آنجا است که امکان تسلط پول و کالا باشد، در عین حال بشر بر پول و کالا حکومت کند نه پول و کالا بر بشر، این چنین شخصیت داشتن همان است که اسلام آنرا " زهد " می نامد. در مکتب تربیتی اسلام انسان شخصیت خویشرا باز می یابد بدون آنکه نیازی به از بین بردن حق تملک در کار باشد. تربیت یافتگان اسلام در پرتو تعلیمات اسلامی به نیروی " زهد " مجهزند و حکومت پول و کالا را از خویشتن دور و حکومت خویشرا بر آنها مستقر می سازند.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:05 PM
رابطه تکامل با از خود بی خود شدن
سوال مطرح شده که آیا تکامل از خود بی خود شدن است؟ به عبارت دیگر آیا حرکت و تکامل مستلزم از خود بی خود شدن است؟ آیا هر موجودی یا باید خودش خودش بماند و یا باید راه تکامل پیش گیرد؟ پس انسان یا باید انسان بماند و یا متحول و متکامل گردد و تبدیل به غیر انسان گردد؟

پاسخ اینست که حرکت و تکامل واقعی یعنی حرکت شی ء به سوی غایت و کمال طبیعی خود، و به تعبیر دیگر حرکت از راه مستقیم طبیعت و خلقت به هیچوجه مستلزم این نیست که خود واقعی آن موجود تبدیل به خود دیگر گردد. آنچه خود واقعی یک موجود را تشکیل می دهد " وجود " او است نه ماهیتش، تغییر ماهیت و نوعیت به هیچ وجه مستلزم تبدیل خود به ناخود نیست. صدرالمتالهین که قهرمان این مساله است تصریح می کند که انسان نوعیت مشخص ندارد و مدعی است که هر موجود متکامل، در مراتب تکامل، " انواع " است نه نوع. رابطه یک وجود ناقص با غایت و کمال طبیعی خود، رابطه یک شی ء با یک شی ء بیگانه نیست بلکه رابطه خود با خود است، رابطه خود ضعیف است با خود واقعی، آنجا که شی ء به سوی کمال واقعی خود در حرکت است از خود به سوی خود حرکت می کند و به تعبیری می توان گفت از ناخود به خود حرکت می کند.

تخم گیاهی که در زمین می شکافد و از زمین می دمد و رشد می کند، ساقه و شاخه و برگ و گل می دهد، از خود به سوی نا خود نرفته است، اگر خود آگاه می بود و به غایت خویش شاعر می بود احساس از خود بیگانگی نمی کرد. اینست که عشق به کمال واقعی، عشق به خود برتر است، و عشق ممدوح، خودخواهی ممدوح است. شیخ اشراق رباعی لطیفی دارد می گوید:
هان تا سر رشته خرد گم نکنی *** خود را ز برای نیک و بد گم نکنی
رهرو توئی و راه توئی منزل تو *** هشدار که راه خود به خود گم نکنی

پس از این مقدمات، اجمالا می توانیم حدس بزنیم که میان خواستن خدا، حرکت به سوی خدا، تعلق و وابستگی به خدا، عشق به خدا، بندگی خدا، تسلیم به خدا با هر خواستن دیگر و حرکت دیگر و وابستگی دیگر و عشق و بندگی و تسلیم دیگر تفاوت از زمین تا آسمان است. بندگی خدا بندگی است که عین آزادی است، تنها تعلق و وابستگیی است که توقف و انجماد نیست، تنها غیر پرستی است که از خود بیخود شدن و با خود بیگانه شدن نیست. چرا؟ زیرا او کمال هر موجود است، مقصد و مقصود فطری همه موجودات است، «و ان الی ربک المنتهی، و این که پایان (کار) به سوی پروردگار توست» (نجم/42). بیان قرآن کریم در زمینه اینست که فراموشی خدا، فراموشی خود است، باختن خدا باختن همه چیز است، بریدن با خدا سقوط مطلق است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:06 PM
رابطه خودیابی و خدایابی از نظر قرآن

یکی از شرایط باز یافتن خود، شناختن و باز یافتن علت و خالق و موجد خود است. یعنی محال است که انسان بتواند خود را جدا از علت و آفریننده خود به درستی درک کند و بشناسد. علت واقعی هر موجود مقدم بر وجود او است از خودش به خودش نزدیکتر است. «و نحن اقراب الیه من حبل الورید، ما از رشته رگ ها به او نزدیک تریم» (سوره ق آیه 16) «واعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه، و بدانید که خدا میان انسان و دل او حایل می گردد (و همه چیز را می داند)» ( سوره انفال آیه 24).

خود را شهود کردن هرگز از شهود خالق جدا نیست و این است معنی جمله معروف رسول اکرم که مکرر به همین مضمون از علی (ع) نیز رسیده است. «من عرف نفسه عرف ربه» نکته بسیار جالبی که از تعبیرات قرآن کریم استفاده می شود اینست که انسان آنگاه خود را دارد و از دست نداده که خدا را داشته باشد. آنگاه خود را به یاد دارد و فراموش نکرده که از خدا غافل نباشد و خدا را فراموش نکند. خدا را فراموش کردن ملازم است با خود فراموشی. «و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم، و مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند» (سوره حشر آیه . 19).

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:06 PM
رابطه زهد با عشق و پرستش

حق پرستی به معنی واقعی کلمه یعنی شور محبت و خدمت حق را داشتن، و با یاد او مأنوس بودن، و از پرستش او لذت بردن، و در حال توجه و حضور و ذکر دائم بودن، با خودپرستی و لذت گرائی و در اسارت زرق و برق مادیات بودن، به هیچ وجه سازگار نیست. نه تنها خداپرستی مستلزم نوعی زهد است، هر عشق و پرستشی خواه در مورد وطن یا مسلک و مرام، مستلزم نوعی زهد و بی اعتنایی نسبت به شئون مادی است. عشقها و پرستشها برخلاف علمها و فلسفه ها، چون سرو کارشان با دل و احساسات است رقیب نمی پذیرند. هیچ مانعی ندارد که یک نفر عالم یا فیلسوف بنده درم و دینار باشد و به موقع خود فکر و اندیشه را در مسائل فلسفی و منطقی و طبیعی و ریاضی به کار اندازد. ولی امکان ندارد قلب چنین فردی کانون یک عشق، آنهم عشق به یک معنی، از قبیل نوع انسان و یا مرام و مسلک بوده باشد، تا چه رسد به اینکه بخواهد کانون عشق الهی باشد و از عشق الهی برافروخته گردد و محل سطوع اشراقات و الهامات خدائی گردد.

پس خانه دل را از تعلقات مادی خالی و فارغ نگهداشتن و بتهای سیم و زر را از کعبه دل فرود آوردن و شکستن، شرط حصول کمالات معنوی و رشد شخصیت واقعی انسانی است. همانطور که بارها گفته ایم هرگز نباید آزادی از بندگی سیم و زر و بی اعتنائی به آنچه قابل تبدیل به این فلز است، با رهبانیت و ترک مسؤولیتها و شانه خالی کردن از زیر تعهدات اشتباه بشود، بلکه مسؤولیت و تعهد تنها در پرتو چنین زهدهائی است که حقیقت خویش را باز می یابند و دیگر لفظ تو خالی و ادعای بی پشتوانه نمی باشند. همچنانکه در شخص علی علیه السلام این دو، یعنی زهد و احساس مسؤولیت یک جا جمع بود. علی اول زاهد جهان بود و در عین حال حساسترین قلبها را نسبت به مسؤولیتهای اجتماعی در سینه داشت. او از طرفی می گفت: «ما لعلی و لنعیم یفنی و لذه لا تبقی، علی را با نعمت و لذت ناپایدار چه کار؟ (نهج البلاغه، خطبه 224). از طرف دیگر، برای یک بی عدالتی کوچک و احیانا به خاطر یک محروم، شب خوابش نمی برد. او حاضر نبود شکم سیر بخوابد مبادا در اقصی بلاد کشور فردی گرسنه پیدا شود.

«و لعل بالحجاز او الیمامه من لا طمع له فی القرص، و لا عهد له بالشبع؛ با آنکه شاید در حجاز یا در یمامه کسی باشد که به یافتن قرصی نان امید نداشته و هرگز طعم سیری را نچشیده باشد» (نهج البلاغه، نامه 45). میان آن زهد و این حساسیت رابطه مستقیم بود، علی چون زاهد و بی اعتنا و بی طمع بود و از طرف دیگر قلبش از عشق الهی مالامال بود و جهان را از کوچکترین ذره گرفته تا بزرگترین ستاره یک واحد ماموریت و مسؤولیت می دید، این چنین نسبت به حقوق و حدود اجتماعی حساس بود. او اگر فردی لذتگرا و منفعت پرست می بود محال بود این چنین شخصیت مسؤول و متعهدی پیدا کند.

در روایات اسلامی به این فلسفه زهد تصریح شده است و در نهج البلاغه بالخصوص بر آن تکیه شده است. در حدیث از امام صادق علیه السلام رسیده است که . . . و کل قلب فیه شک او شرک فهو ساقط و انما اراد وا الزهد لتفرغ قلوبهم للاخره، یعنی هر دلی که در آن شک یا " شرک " وجود داشته باشد از درجه اعتبار ساقط است از این جهت زهد را برگزیدند که دلهایشان برای آخرت از هر آرزوی دیگر خالی و فارغ باشد. چنانکه می بینیم در این حدیث هر نوع هواپرستی و لذت پرستی، شرک و بر ضد خدا پرستی خوانده شده است.

مولوی زهد عارفانه را اینچنین توصیف می کند:
زهد اندر کاشتن کوشیدن است *** معرفت آن کشت را روئیدن است
جان شرع و جان تقوا عارف است *** معرفت محصول زهد سالف است

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:07 PM
رابطه زهد و معنویت

سرچشمه دیگر زهد و ترک لذت گرایی، برخورداری از مواهب روحی و معنوی است. ما فعلا در صدد اثبات جنبه معنوی جهان و جنبه معنوی انسان نیستیم، این خود داستانی دیگر است، بدیهی است که بنابر جهانبینی مادی ترک لذتگرائی و ماده پرستی و پول پرستی برای یک سلسله کمالات معنوی، بی معنی است، ما فعلا با این مکتب و اینگونه طرز تفکر کاری نداریم روی سخن با کسانی است که بوئی از معنویت به مشامشان رسیده است. اگر کسی بوئی از معنویت برده باشد می داند که تا انسان از قید هواپرستی آزاد نگردد، و تا طفل جان از پستان طبیعت گرفته نشود، و تا مسائل مادی از صورت هدف خارج نشود و به صورت وسیله در نیاید، سرزمین دل برای رشد و نمو احساسات پاک و اندیشه ای تابناک و عواطف ملکوتی آماده نمی گردد. اینست که می گویند: زهد شرط اصلی معرفت افاضی است و پیوندی محکم و ناگسستنی با آن دارد.

بو علی در نمط نهم اشارات که به " مقامات العارفین" اختصاص یافته است زهد را به زهد عارف و زهد غیر عارف تقسیم می کند. می گوید: زاهدانی که از فلسفه زهد آگاهی ندارند، به خیال خود " معامله " ای انجام می دهند، کالای آخرت را با کالای دنیا معاوضه می کنند. از تمتعات دنیا دست می شویند که در عوض از تمتعات اخروی بهره مند گردند به عبارت دیگر در این جهان برداشت نمی کنند تا در جهان دیگر برداشت نمایند. ولی زاهد آگاه و آشنا به فلسفه زهد از آنجهت زهد می ورزد که نمی خواهد ضمیر خویش را به غیر ذات حق مشغول بدارد. چنین شخصی شخصیت خویش را گرامی می دارد و جز خدا چیز دیگر را کوچکتر از آن می داند که خود را بدان مشغول سازد و در بند اسارتش درآید.

عبارت بوعلی اینست: «الزهد عند غیر العارف معامله ماکان یشتری بمتاع الدنیا الاخره و الزهد عند العارف تنزه ما عما یشغل سره عن الحق و تکبر علی کل شی ء غیر الحق، زهد در نظر غیرعارف مانند معامله ای است که با کالای دنیایی، آخرت را خریداری می کند ولی زهد در نظر عارف پرهیز از تمام چیزهایی است که سرش را از غیر حق وا می دارد و نیز احساس بزرگی در برابر هر چیزی جز حق است» و هم او در فصلی دیگر از کتاب اشارات آنجا که درباره تمرین عارف بحث می کند می گوید: این تمرین به خاطر سه هدف است: یکی رفع مانع یعنی برداشتن غیر خدا از سر راه، دوم رام و مطیع ساختن نفس اماره نسبت به نفس مطمئنه، سوم تلطیف باطن، آنگاه برای هر یک از آن سه هدف عامل یا عواملی ذکر می کند. می گوید زهد حقیقی و واقعی کمک به هدف اول، یعنی برداشتن غیر حق از سر راه می کند.

تضاد دنیا و آخرت
مساله تضاد دنیا و آخرت و دشمنی آنها با یکدیگر و اینکه این دو مانند دو قطب مخالفند از قبیل مشرق و مغربند که نزدیکی با هر یک مساوی است با دوری از دیگری، همه مربوط به این مطلب است یعنی مربوط است به جهان دل و ضمیر انسان و دلبستگیها و عشقها و پرستشهای انسان، خداوند به انسان دو دل نداده است: «ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه، با یک دل نمی توان بیش از یک معشوق برگزید» (سوره احزاب آیه 4).

اینست که وقتی از علی علیه السلام درباره جامه اش که کهنه و مندرس بود سؤال کردند فرمود: « یخشع له القلب و تذل به النفس و یقتدی به المؤمنون، دل به این سبب نرم می گردد، و نفس به این وسیله رام می شود و مؤمنان به آن اقتدا می کنند». یعنی کسانیکه جامه نو ندارند از پوشیدن جامه کهنه ناراحت نمی شوند و احساس حقارت نمی کنند زیرا می بینند پیشوای شان جامه ای بهتر از جامه آنها نپوشیده است. آنگاه اضافه فرمود که همانا دنیا و آخرت دو دشمن مشخص و دو راه مختلفند هر کس دنیا را دوست بدارد و رشته تسلط دنیا را به گردن خود بیندازد طبعا آخرت را و آنچه مربوط به آخرت است دشمن می دارد. دنیا و آخرت به منزله مشرق و مغربند که نزدیکی به هر یک از اینها عین دوری از دیگری است این دو در حکم دو هوو می باشند (نهج البلاغه، حکمت 103).

علی علیه السلام در یکی از نامه هایش می نویسد: " «و ایم الله یمینا استثنی فیها بمشیه الله لاروضن نفسی ریاضه تهش معها الی القرص اذا قدرت علیه مطعوما و تقنع بالملح مادوما و لادعن مقلتی کعین ماء نضب معینها مستفرغه دموعها ا تمتلی السائمه من رعیها فتبرک . . . و یاکل علی من زاده فیهجع ؟ ! قرت اذا عینه ، اذا اقتدی بعد السنین المتطاوله بالبهیمه الهامله و السائمه المرعیه، سوگند یاد می کنم به ذات خدا که به خواست خدا نفس خویش را چنان ورزیده سازم و گرسنگی بدهم که به قرص نانی و اندکی نمک قناعت بورزد و آنرا مغتنم بشمارد همانا آنقدر ( در خلوتهای شب ) بگریم که آب چشمه چشمم خشک شود، شگفتا آیا این درست است که شتران در چراگاهها شکم خویش را انباشته کنند و در خوابگاه خویش را انباشته کنند و در خوابگاه خویش بخسبند و گوسفندان در صحراها خود را سیر کنند و در جایگاه خویش آرام گیرند، علی نیز شکم خویش را سیر کند و در بستر خود استراحت کند؟ چشم علی روشن! پس از سالیان دراز به چهار پایان اقتدا کرده است» (نهج البلاغه، نامه 45).

آنگاه می فرماید: «طوبی لنفس ادت الی ربها فرضها و عرکت بجنبها بؤسها و هجرت فی اللیل غمضها حتی اذا غلب الکری علیها افترشت ارضها و توسدت کفها فی معشر اسهر عیونهم خوف معادهم و تجافت عن مضاجعهم جنوبهم و همهمت بذکر ربهم شفاههم و تقشعت بطول استغفارهم ذنوبهم "اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون" ، خوشبخت و سعادتمند آنکه فرائض پروردگار خویش را انجام دهد، رنجها را مانند سنگ آسیا دانه را خورد کند، شب هنگام از خواب دوری گزیند، آنگاه که سپاه خواب حمله می آورد، زمین را فرش و دست خود را بالش قرار می دهد، در زمره گروهی که بیم روز بازگشت، خواب از چشمشان ربوده و پهلوهاشان از خوابگاههاشان جاخالی کرده است و لبهاشان به ذکر پروردگارشان در زمزمه است، ابرهای گناهان بر اثر استغفار مداوم شان برطرف شده است، "آنانند حزب خدا، همانا تنها آنان رستگارانند"».

ذکر این دو قسمت پشت سر یکدیگر رابطه زهد و معنویت را کاملا روشن می کند. خلاصه دو قسمت اینست که از دو راه یکی را باید انتخاب کرد. یا خورد و خواب و خشم و شهوت، نه رازی و نه نیازی، نه توجهی و نه نم اشکی و نه انسی و نه روشنائی و گامی از حد حیوانیت فراتر نرفت، و یا قدمی در وادی انسانیت و استفاده از مواهب خاص الهی که مخصوص دلهای پاک و روحهای تابناک است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:08 PM
رابطه عدالت و مصلحت از نظر امام علی علیه السلام

عدالت نباید فدای مصلحت بشود. تبعیض و رفیق بازی و باند سازی و دهانها را با لقمه های بزرگ بستن و دوختن، همواره ابزار لازم ---------- قلمداد شده است. اکنون مردی زمامدار و کشتی ---------- را ناخدا شده است که دشمن این ابزار است، هدف و ایده اش مبارزه با این نوع ---------- بازی است. طبعا از همان روز اول ارباب توقع، یعنی همان رجال سیاست، رنجش پیدا می کنند، رنجش منجر به خرابکاری می شود و دردسرهائی فراهم می آورد، دوستان خیراندیش به حضور علی (ع) آمدند و با نهایت خلوص و خیر خواهی تقاضا کردند که به خاطر مصلحت مهمتر، انعطافی در ---------- خود پدید آورد، پیشنهاد کردند که خودت را از دردسر این هوچی ها راحت کن " دهن سگ به لقمه دوخته به " اینها افراد متنفذی هستند، بعضی از اینها از شخصیتهای صدر اولند، تو فعلا در مقابل دشمنی مانند معاویه قرار داری که ایالتی زرخیز مانند شام را در اختیار دارد، چه مانعی دارد که به خاطر " مصلحت " فعلا موضوع مساوات و برابری را مسکوت عنه بگذاری؟
علی (ع) جواب داد: «اتامرونی ان اطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه! والله ولااطور به ما سمر سمیر، و ما ام نجم فی السماء نجما! لو کان المال لی لسویت بینهم، فکیف و انما المال مال الله؛ آیا مرا می فرمایید که با ستم کردن در حق کسانی که بر آنان حکومت یافته ام پیروزی بجویم؟! به خدا سوگند تا شب و روز برقرار است، و ستارگان یکی پس از دیگری در می آیند چنین نخواهم کرد. اگر مال از آن خودم بود باز هم میان همه مساوات برقرار می داشتم چه رسد به آنکه مال، مال خداست» (نهج البلاغه، خطبه 126 ).

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:09 PM
رابطه فرد و اجتماع از نظر قرآن

اگر جامعه ای دارای روح واحد و تفکر اجتماعی واحد شد حکم یک فرد انسان را پیدا می کند و افرادش همانند قوا و اعضای انسان می گردند که ذاتا و فعلا در شخصیت انسان مستهلک می باشند و لذت و دردشان عین لذت و درد انسان است و سعادت و شقاوتشان عین سعادت و شقاوت انسان است، این طور به بحث خود ادامه می دهد: قرآن در داوری اش درباره امتها و جامعه هایی که به علل تعصبات مذهبی یا ملی تفکر جمعی یگانه ای داشته اند، این چنین داوری نموده است که طبقات و نسلهای بعدی را به اعمال نسلهای قبلی مورد مؤاخذه قرار می دهد و حاضران را به اعمال غایبان و گذشتگان مورد عتاب و ملامت قرار می دهد، و در موردی که مردمی تفکر جمعی و روحیه جمعی داشته باشند داوری حق جز این نمی تواند باشد.

خداوند در سوره آل عمران: آیه 200 می فرماید: « یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ، اى اهل ایمان در كار دین صبور باشید و یكدیگر را به صبر و مقاومت سفارش كنید و مهیا و مراقب كار دشمن بوده و خدا ترس باشید، باشد كه پیروز و رستگار گردید». امرهایى كه در این آیه آمده یعنى أمر" اصبروا" و" صابروا" و" رابطوا" و" اتقوا" همه مطلق و بدون قید است، در نتیجه صبرش، هم شامل صبر بر شدائد مى شود و هم شامل صبر در اطاعت خدا، و همچنین صبر بر ترك معصیت و بهر حال منظور از آن صبر تك تك افراد است، چون دنبالش همین صبر را به صیغه" مفاعله- صابروا" آورده كه در مواردى استعمال مى شود كه ماده فعل بین دو طرف تحقق مى یابد و مصابره عبارت است از اینكه جمعیتى به اتفاق یكدیگر اذیت ها را تحمل كنند و هر یك صبر خود را به صبر دیگرى تكیه دهد و در نتیجه بركاتى كه در صفت صبر هست دست به دست هم دهد و تاثیر صبر بیشتر گردد و این معنا امرى است كه هم در فرد (اگر نسبت به حال شخصى او در نظر گرفته شود) محسوس است و هم در اجتماع (اگر نسبت به حال اجتماع و تعاون او در نظر گرفته شود) چون باعث مى شود كه تك تك افراد نیروى یكدیگر را به هم وصل كنند و همه نیروها یكى شود و ان شاء اللَّه به زودى بحثى مفصل در این باره در جاى خودش خواهیم كرد.
وَ رابِطُوا مرابطه از نظر معنا اعم از مصابره است، چون مصابره عبارت بود از وصل كردن نیروى مقاومت افراد جامعه در برابر شدائد و مرابطه عبارت است از همین وصل كردن نیروها، اما نه تنها نیروى مقاومت در برابر شدائد، بلكه همه نیروها و كارها، در جمیع شؤون زندگى دینى، چه در حال شدت و چه در حال رخا و خوشى و چون مراد از مرابطه این است كه جامعه به سعادت حقیقى دنیا و آخرت خود برسد، - و اگر مرابطه نباشد گو اینكه صبر من و تو، به تنهایى و علم من و تو به تنهایى، و هر فضیلت دیگر افراد، به تنهایى سعادت آور هست، ولى بعضى از سعادت را تامین مى كند و بعضى از سعادت، سعادت حقیقى نیست- به همین جهت دنبال سه جمله:« اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا» اضافه كرد: « وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»، كه البته منظور از این فلاح هم فلاح تام حقیقى است.
انسان و اجتماع
انسان در میان تمامى جانداران موجودى است كه باید اجتماعى زندگى كند و این مطلب احتیاج به بحث زیاد ندارند، چرا كه فطرت تمامى افراد انسان چنین است یعنى فطرت تمام انسانها این معنا را درك مى كند و تا آنجا هم كه تاریخ نشان داده هر جا بشر بوده اجتماعى زندگى مى كرده و آثار باستانى هم (كه از زندگى قدیمى ترین بشر آثارى بدست آورده) این مطلب را ثابت مى كند. قرآن كریم هم با بهترین بیان در آیاتى بسیار از این حقیقت خبر داده، از قبیل آیه:
«یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى ، وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا ...» ترجمه: هان اى مردم ما شما را از یك مرد و یك زن آفریدیم و شعبه شعبه و قبیله قبیله تان كردیم تا یكدیگر را بشناسید ( سوره حجرات آیه: 13).
و آیه: «نَحْنُ قَسَمْنا بَیْنَهُمْ مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا، وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ، لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِیًّا» ترجمه: مائیم كه معیشتشان را در بینشان (در زندگى دنیا) تقسیم كردیم و بعضى را بدرجاتى ما فوق بعضى دیگر قرار دادیم، تا بعضى بعضى دیگر را مسخر خود كنند (سوره زخرف آیه: 32).
و آیه: «بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ» ترجمه: شما همه از یكدیگرید (سوره آل عمران آیه: 195).
و آیه: «وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً» ترجمه: او كسى است كه از آب بشرى بیافرید، و سپس او را خویشاوند تنى و ناتنى كرد (سوره فرقان آیه: 54).
و آیاتى دیگر كه خواننده عزیز براى درك هر یك از این آیات و نحوه دلالتشان لازم است به تفسیر یك یك آنها در این كتاب مراجعه كند.
انسان و نمو او در اجتماع
اجتماع انسانى مانند سایر خواص روحى انسان و آنچه كه مربوط به او است از روز آغاز پیدایش بصورت كامل تكون نیافته تا كسى خیال كند كه اجتماع نمو و تكامل نمى پذیرد، نه در كمالات مادى و نه در كمالات معنوى بلكه اجتماعى شدن انسان هم مانند سایر امور روحى و ادراكیش دوش به دوش آنها تكامل پذیرفته، هر چه كمالات مادى و معنویش بیشتر شده، اجتماعش نیز سامان بیشترى به خود گرفته است و مسلما انتظار نمى رود كه این یك خصوصیت از میان همه خصوصیات و خواص انسانیت مستثنا باشد، یعنى خصوص اجتماعى بودنش از همان اول پیدایشش بطور كامل تحقق یافته باشد و اجتماع امروزیش با اجتماع روز اول خلقتش هیچ فرق نكرده باشد، بلكه این خصیصه انسان مانند سایر خصائصش كه بنحوى با نیروى علم و اراده او ارتباط دارند، تدریجا بسوى كمال در حركت بوده و كم كم در انسان تكامل یافته است.
و آنچه بعد از دقت و تامل در حال این نوع از موجودات یعنى انسان روشن مى شود این است كه اولین اجتماع و گردهم آیى كه در بشر پیدا شده گردهم آیى منزلى از راه ازدواج بوده، چون عامل آن یك عامل طبیعى بوده است كه همان جهاز تناسلى (كه زن و مرد هر كدام جهاز تناسلى مخصوص به خود را دارند) است، و این خود قوى ترین عامل است براى اینكه بشر را به اجتماع خانوادگى وادار نماید زیرا معلوم است كه این دو دستگاه هر یك بدون دیگرى بكار نمى افتد، به خلاف مثلا جهاز هاضمه كه اگر فرض كنیم در محلى و زمانى یك فرد انسان تك و تنها باشد، مى تواند با جویدن برگ و میوه درختان تغذى كند ولى نمى تواند به تنهایى فرزندى از خود منشعب سازد و همچنین دستگاه هاى دیگرى كه در بدن انسان تعبیه شده، براى بكار افتادنش نیازى به انسانهاى دیگر ندارد و تنها جهاز تناسلى است كه باید در بین دو نفر مشتركا بكار بیفتد، دو نفر از جنس مخالف (یعنى یك مرد و یك زن).
بعد از تشكیل اجتماع كوچك یعنى خانواده، یك مشخصه دیگر بشرى خودنمایى كرد، كه ما در مباحث گذشته این كتاب آن مشخصه را استخدام نامیدیم، یعنى اینكه هر انسانى بخواهد به وسیله انسانى و یا انسانهایى دیگر حوائج خود را بر آورد و سلطه خود را گسترش دهد، آن گاه برایش ممكن است كه اراده خود را بر آن انسانها تحمیل كند تا هر چه او مى خواهد آنها بكنند و رفته رفته این خصیصه به صورت ریاست جلوه كرد، ریاست در منزل، ریاست در عشیره (فامیل)، ریاست در قبیله، ریاست در امت. این هم طبیعى است كه ریاست در بین چند انسان نصیب آن كسى مى شده كه از سایرین قوى تر و شجاع تر بوده و همچنین مال و اولاد بیشترى داشته و همچنین نسبت به فنون حكومت و ---------- آگاه تر بوده و آغاز ظهور بت پرستى هم همین جا است یعنى پرستش و خضوع انسانها در برابر یك انسان از همین جا شروع شد تا در آخر براى خود دینى مستقل گردید و ما ان شاء اللَّه العزیز در آینده در این باره بحثى كامل خواهیم كرد.
مشخصه اجتماع به تمام انواعش چه اجتماع خانوادگى و چه غیر آن، هر چند كه هیچگاه در این ادوار بشرى از بشر جدا نبوده، حتى برهه اى از زمان هم سراغ نداریم كه انسان، فردى زندگى كرده باشد، ولیكن این نیز بوده كه انسان این رقم زندگى را از زندگى فردى انتخاب نكرده و براى انتخاب آن بطور تفصیل مصلحت ها و خوبیهاى آن را نسنجیده، بلكه ضرورت وجود دستگاه تناسلى، او را براى اولین بار به ازدواج، یعنى اولین قدم در تشكیل اجتماع واداشته (و قهرا مجبور شده قدمهاى دیگر را نیز بر دارد) و اما پى بردن به خوبیهاى آن و اینكه چگونه اجتماعى بهتر است؟ به تدریج و به تبع پیشرفت سایر خواص بشرى، رشد و نمو كرده، نظیر خصیصه استخدام و خصیصه دفاع و ... و قرآن كریم خبر داده كه اولین بارى كه بشر متوجه منافع اجتماع شد و بطور تفصیل (و نه ناخودآگاه) به مصالح آن پى برد و در صدد حفظ آن مصالح بر آمد زمانى بود كه براى اولین بار پیغمبرى در میان بشر مبعوث شد و آنان را راهنما گشت. جان كلام این است كه: به وسیله مقام نبوت متوجه مصالح و منافع زندگى اجتماعى گردید، این مطلب را از آیات زیراستفاده مى كنیم كه مى فرماید: «وَ ما كانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا» ترجمه: انسان ها در آغاز، همه یك امت بودند، بعدها اختلاف كردند (سوره یونس آیه: 19).
و نیز مى فرماید:« كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً، فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ، وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ، لِیَحْكُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا» ترجمه: مردم همه یك امت بودند، سپس خداى تعالى انبیا را (كه كارشان وعده و وعید دادن است) مبعوث فرمود و كتاب به حق را با آنان نازل فرمود تا بین مردم در آنچه كه در آن اختلاف مى كنند داورى كند(سوره بقره آیه: 213)، چون این دو آیه، چنین خبر مى دهد كه انسان در قدیم ترین عهدش امتى واحده و ساده و بى اختلاف بوده، سپس به خاطر همان غریزه استخدام، اختلاف در بین افرادش پیدا شد و اختلاف هم به مشاجره و نزاع انجامید، لذا خداى تعالى انبیا را بر انگیخت و با آنان كتاب فرستاد، تا به وسیله آن كتاب اختلافها را بر طرف كنند، و دو باره به وحدت اجتماعیشان برگردانند، و این وحدت را به وسیله قوانینى كه تشریع فرموده حفظ كنند.
و نیز در آیه « شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً، وَ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْكَ، وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسى وَ عِیسى ، أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ» ترجمه: براى شما مسلمانان از مسائل اصولى دین همان را تشریع كرده كه به نوح توصیه اش كرده بود، و آنچه به تو وحى كردیم و ابراهیم و موسى و عیسى را به رعایت آن سفارش نمودیم این بود كه دین را اقامه كنید، و در دین متفرق نشوید ( سوره شورا آیه: 13). خبر مى دهد با این كلام خود خبر داده از اینكه رفع اختلاف از بین مردم و ایجاد اتحادشان در كلمه، تنها و تنها از راه دعوت به اقامه دین و اتحادشان در دین واحد، تحقق مى یابد، پس تنها دین است كه ضامن اجتماع صالح آنان است.
و آیه نامبرده همین دعوت را (یعنى دعوت انسانهاى اولیه را به اجتماع و اتحاد) به صورت دعوت به اقامه دین و متفرق نشدن مردم در آن پیشنهاد كرده، پس تنها ضامن اجتماع صالح دین است. و این آیه این دعوت را (یعنى دعوت به اجتماع و اتحاد را) از نوح (ع ) حكایت كرده كه قدیم ترین انبیا صاحب كتاب و شریعت است و بعد از آن جناب، از ابراهیم و آن گاه از موسى و سپس از عیسى (ع) حكایت كرده، با اینكه در شریعت نوح و ابراهیم (ع) عدد انگشت شمارى از احكام تشریع شده بود و از این چهار پیامبر (كه نام برده شده) موسى (ع) شریعتى وسیع تر آورده و بطورى كه قرآن كریم خبرمى دهد، و از ظاهر انجیل هاى مسیحیان هم بر مى آید، عیسى (ع) نیز تابع شریعت آن جناب بوده، (چون شریعت آن جناب بیشتر براى برداشتن امور قدغن و تحلیل نمودن آن امور را داشته است كه خداى تعالى به عنوان گوشمالى آنها را بر بنى اسرائیل حرام كرده بود) و شریعت موسى(ع ) هم بطورى كه گفته شده، بیش از حدود ششصد حكم نداشته. پس روشن گردید كه دعوت به اجتماع دعوتى مستقل و صریح بوده كه تنها از ناحیه مقام نبوت شروع شده و آغازگر آن انبیا (ع) بوده اند و آن را در قالب دین به بشر پیشنهاد كرده اند به شهادت اینكه هم قرآن بدان تصریح نموده و هم تاریخ آن را تصدیق كرده است.
اسلام و عنایتش به امر اجتماع
هیچ شكى نیست در اینكه اسلام تنها دینى است كه بنیان خود را بر اجتماع نهاده و این معنا را به صراحت اعلام كرده و در هیچ شانى از شؤون بشرى مساله اجتماع را مهمل نگذاشته - و تو خواننده عزیز اگر بخواهى بیش از پیش نسبت به این معنا آگاه شوى - مى توانى از این راه وارد شوى كه نخست اعمال انسانها را دسته بندى كنى و بفهمى كه دامنه اعمال انسان چقدر وسیع است و اعتراف كنى كه چگونه فكر آدمى از شمردن آنها و تقسیماتى كه به خود مى گیرد به اجناس و انواع و اصنافى كه منشعب مى شود عاجز است و از سوى دیگر در این معنا بیندیشى كه چگونه شریعت الهیه اسلام آنها را شمرده و به همه آنها احاطه یافته و چگونه احكام خود را بطور شگفت آورى بر آن اعمال، بسط و گسترش داده (بطورى كه هیچ عمل كوچك و بزرگ آدمى را بدون حكم نگذاشته) آن گاه در این بیندیشى كه چگونه همه این احكام را در قالب هاى اجتماعى ریخته، آن وقت خواهى دید كه اسلام روح اجتماع را به نهایت درجه امكان در كالبد احكامش دمیده.
سپس آنچه دستگیرت شده با آنچه از سایر شرایع حقه كه قرآن نیز به شان آنها اعتنا ورزیده مقایسه كنى، یعنى با شرایع و احكامى كه نوح و ابراهیم و موسى و عیسى آورده بسنجى، نسبت اسلام و آن شرایع به دستت مى آید و در نتیجه به مقام و منزلت اسلام پى مى برى. و اما آن شرایعى كه در سایر ادیان است و اسلام اعتنایى به آنها نكرده، مانند احكامى كه در كیش بت پرستان و صائبان و پیروان مانى و مجوسیان و سایرین به آنها معتقدند وضع روشن ترى دارد كه قابل مقایسه با احكام اسلام نیستند. و اما امت هاى قدیم چه متمدن و چه غیر متمدن تاریخ، چیزى از وضع آنان ضبط نكرده ولى این مقدار را مى دانیم كه تابع موروثى هاى قدیم ترین عهد انسانیت بوده اند، آنها نیز به حكم اضطرار جامعه تشكیل داده و به حكم غریزه، به استخدام یكدیگر پرداختند و در آخر افراد تحت یك جمعى اجتماع كرده اند و آن جمع عبارت بوده از حكومتى استبدادى و سلطه پادشاهى و اجتماعشان هم عبارت بوده یا از اجتماعى قومى و نژادى و یا اجتماعى وطنى و اقلیمى كه یكى از این چند عامل، وحدت همه را در تحت رایت و پرچم شاه و یا رئیسى جمع مى كرده و راهنماى زندگیشان هم همان عامل وراثت و اقلیم و غیر این دو بوده، نه اینكه به اهمیت مساله اجتماع پى برده و در نتیجه نشسته باشند و پیرامون آن بحثى یا عملى كرده باشند، حتى امتهاى بزرگ یعنى ایران و روم هم كه در قدیم بر همه دنیا سیادت و حكومت داشتند تا روزگارى هم كه آفتاب دین خدا در بشر طلوع كرد و اشعه خود را در اطراف و اكناف مى پراكند، به این فكر نیفتادند كه چرا تشكیل اجتماع دهیم و چه نظامى اجتماعى بهتر از نظام امپراطورى است؟ بلكه به همان نظام قیصرى و كسروى خود دلخوش و قانع بودند و رشد و انحطاط جامعه شان تابع لواى سلطنت و امپراطوریشان بود.
هر زمانى كه امپراطوریشان قوى و قدرتمند بود جامعه هم نیرومند بود، هر زمان كه رشد امپراطورى متوقف مى شد، رشد جامعه نیز متوقف مى شد. بله در نوشته هایى كه از حكماى خود به ارث برده بودند از قبیل نوشته هاى سقراط و افلاطون و ارسطو و غیر اینها، بحث هایى اجتماعى یافت مى شود ولیكن تنها نوشته ها و اوراقى است كه هرگز مورد عمل واقع نشده و مثلهایى است ذهنى كه هرگز در مرحله خارج پیاده نگشته است و تاریخ آن زمان كه براى ما به ارث رسیده، بهترین شاهد بر صدق گفتار ما است. پس درست است كه بگوئیم: اولین ندایى كه از بشر برخاست و براى اولین بار بشر را دعوت نمود كه به امر اجتماع اعتنا و اهتمام بورزد و آن را از كنج اهمال و زاویه تبعیت حكومتها خارج نموده و موضوعى مستقل و قابل بحث حساب كند، ندایى بود كه شارع اسلام و خاتم انبیا (ع) افضل الصلاة و السلام سر داد و مردم را دعوت كرد به اینكه آیاتى را كه از ناحیه پروردگارش به منظور سعادت زندگى اجتماعى و پاكى آنان نازل شده پیروى كنند، مانند آیات زیر كه مى فرماید: «وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ» ترجمه: و اینكه راه من مستقیم است پس مرا پیروى كنید و بدنبال راههاى دیگر مروید كه شما را متفرق مى سازد (سوره انعام آیه 153).

«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» ترجمه: همگى به ریسمان خدا چنگ بزنید و متفرق مشوید ( سوره آل عمران آیه: 103) تا آنجا كه به مساله حفظ مجتمع از تفرق و انشعاب اشاره نموده و مى فرماید: «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ، وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِینَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَیِّناتُ» ترجمه: باید از شما جمعیتى باشند كه مردم را به سوى خیر دعوت نموده، امر به معروف و نهى از منكر كنند و ایشانند تنها رستگاران و شما مانند آن اقوام مباشید كه فرقه فرقه شدند و بعد از آنكه آیاتى روشن برایشان آمد باز اختلاف كردند (سوره آل عمران آیه 104 و 105).
«إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ كانُوا شِیَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْ ءٍ» ترجمه: محققا كسانى كه دین خود را پاره پاره كردند و هر دسته پیرو كسى شدند تو هیچ رابطه با آنان ندارى( سوره انعام آیه: 159)، و آیاتى دیگر كه بطور مطلق مردم را به اصل اجتماع و اتحاد دعوت مى كند. و در آیاتى دیگر دعوت مى كند به تشكیل اجتماعى خاص، یعنى خصوص اجتماع اسلامى بر اساس اتفاق و اتحاد، و به دست آوردن منافع و مزایاى معنوى و مادى آن، مانند آیه شریفه: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ، فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْكُمْ» ترجمه: رابطه مؤمنین با یكدیگر تنها رابطه برادرانه است، پس بین دو برادر خود اصلاح دهید (سوره حجرات آیه: 10) و آیه:«وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِیحُكُمْ» نزاع مكنید كه سست مى شوید و نیرویتان هدر مى رود (سوره انفال آیه 46 )، و آیه «وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى» ترجمه: یكدیگر را در كار نیك و تقوا یارى دهید (سوره مائده آیه 2) و آیه «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ» ترجمه: باید از شما مسلمانان جمعیتى باشند كه به سوى خیر دعوت نموده امر به معروف و نهى از منكر كنند (سوره آل عمران آیه 104).
رابطه اى كه اسلام بین فرد و اجتماع قائل است در هیچ دینى و ملتى سابقه ندارد.
این معنا در سراپاى عالم صنع به چشم مى خورد كه نخست اجزایى ابتدایى خلق مى كند كه آن اجزا هر یك براى خود آثار و خواص خود را دارد و سپس چند جزء از آن اجزا را با هم تركیب نموده (با همه تفاوت ها و جدایى ها كه در آنها هست هماهنگ و هم آغوششان مى سازد و از آن هم آغوش شده فوائدى نو اضافه بر فوائدى كه در تك تك اجزا بود به دست مى آورد. مثلا انسان كه یكى از موجودات عالم است اجزایى و اجزایش ابعاضى دارد و اعضایى و اعضایش قوایى دارد كه براى هر یك از آنها فوائدى مادى و روحى جداگانه است كه اگر همه دست به دست هم دهند قوى و عظیم مى شوند، همانطور كه تك تك آنها وزن كمترى و رویهمشان وزن بیشترى دارد، آثار و فوائد تك تك و مجموعشان نیز همین اختلاف را دارد وقتى دست به دست هم دهند، در این سو و آن سو شدن و از این سو بدان سو برگشتن و در سایر فوائد قوى تر مى شوند و اگر هماهنگى نداشته باشند، هر یك تنها كار خودش را مى كند، گوش مى شنود و چشم مى بیند و ذائقه مى چشد و اراده عضوى را كه بخواهد بكار مى اندازد و به حركت در مى آورد، ولى رویهم آنها از جهت وحدتى كه در تركیب پیدا مى كنند، تحت فرمان و سیطره یك حاكم در مى آیند كه همان انسان است.
در این هنگام است كه فوائدى از آن اعضا و قوا بدست مى آید كه از تك تك آنها و از اجزاى یك یك آنها بدست نمى آمد، فوائد بسیار زیادى كه یا از قبیل افعالند و یا از مقوله انفعالها (در موجودات خارج اثر مى گذارند و یا از آن موجودات متاثر مى شوند) فوائد بسیارى كه یا روحى هستند و یا مادى و یكى از آن فوائد این است كه در اثر هماهنگى اعضاء یك فایده، چند فایده مى شود، براى اینكه ماده انسانیت مثلا نطفه اى كه بعدها انسان مى شود وقتى انسانى كامل شد مى تواند مقدارى از ماده خودش را از خود جدا كند و آن را با تربیت انسان تمام عیارى مانند خود بسازد، انسانى كه مانند پدرش عمل كند، هر چه از افعال مادى و روحى كه از پدرش سر مى زند از او هم سر بزند.
پس افراد انسان با همه كثرتى كه دارد یك انسان هستند و افعال آنها با همه كثرتى كه از نظر عدد دارد از نظر نوع یك عمل است كه به اعمالى متعدد تقسیم مى شود، نظیر آب دریا كه یك آب است ولى وقتى در ظرف هاى بسیارى ریخته مى شود چند آب مى شود، پس این آب ها كه از نظر عدد بسیارند از نظر نوع یك آبند و در عین اینكه یك نوعند، آثار و خواص بسیار دارند و این آثار بسیار، وقتى آبها یك جا جمع مى شوند قوت و عظمت پیدا مى كنند. اسلام هم افراد نوع بشر را در تربیت و در هدایتش بسوى سعادت حقیقى اش این معناى حقیقى را در نظر گرفته، معنایى كه چاره اى از اعتبارش نیست، و در این باره فرموده: «وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً، فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً» ترجمه: خداى عز و جل آن كسى است كه از آب، یك بشر آفرید و همان یك بشر را بسیار و به هم وابسته ساخت (سوره فرقان آیه 54). و نیز فرموده « یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى» ترجمه: هان اى مردم ما همه شما را از یك مرد و یك زن آفریدیم(سوره حجرات آیه: 13). و نیز فرموده: « بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ» ترجمه: شما نوع بشر بعضى از بعضى دیگرید (سوره آل عمران آیه: 95). و این رابطه حقیقى كه بین فرد و جامعه وجود دارد، خواه ناخواه به وجود و كینونتى دیگر منجر مى شود، كینونتى در مجتمع و مطابق قوت و ضعف و وسعت و ضیقى كه افراد در وجودشان و قوایشان در خواصشان و آثارشان دارند، و در نتیجه غیر از وجود تك تك افراد كه فرضا ده میلیون نفرند یك وجودى دیگر پیدا مى شود بنام مجتمع و غیر از آثار و خواصى كه تك تك افراد دارند خواص و آثارى دیگر و از همه قوى تر پیدا مى شود، بنام آثار اجتماع.
هویت و شخصیت مستقل براى اجتماع در اسلام
و به همین جهت قرآن كریم غیر از آنچه كه براى افراد هست وجودى و عمرى و كتابى و حتى شعورى و فهمى و عملى و اطاعتى و معصیتى براى اجتماع قائل است، مثلا در باره عمر و اجل امت ها مى فرماید: «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» ترجمه: براى هر امتى اجلى است كه رسیدنش را نه مى توانند جلو بیندازند و نه عقب (سوره اعراف آیه: 34). و در باره كتاب خاص به هر امتى مى فرماید:« كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى إِلى كِتابِهَا» ترجمه: و هر امتى به سوى كتابش خوانده مى شود(سوره جاثیه آیه: 28). و در باره درك و شعور هر امتى مى فرماید:«زَیَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ» ترجمه: عمل هر امتى را براى آن امت زینت قرار دادیم در نتیجه زشت را زیبا و زیبا را زشت مى یابند (سوره انعام آیه: 108).و در باره عمل بعضى از امتها فرموده:« مِنْهُمْ أُمَّةٌ، مُقْتَصِدَةٌ» ترجمه: بعضى از امت ها داراى دركى صحیح اند (سوره مائده آیه 66). و در باره طاعت امت فرموده:« أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ» ترجمه: امتى است قائم و شب زنده دار كه آیات خدا را تلاوت مى كنند (سوره آل عمران آیه 113).
و در باره معصیت امتها فرموده: «وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ، لِیَأْخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَكَیْفَ كانَ عِقابِ» (سوره غافر آیه 5)، یعنى هر امتى در صدد بر آمد تا رسول خود را دستگیر كنند و با باطل علیه حق مجادله كردند تا شاید به وسیله آن، حق را از بین ببرند، در نتیجه من آنها را به عذاب خود گرفتم و چه عقابى بود كه بر سرشان آوردم. و نیز در باره خلاف كارى امت فرموده: « وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ» ترجمه: براى هر امتى رسولى است، پس همین كه رسولشان آمد، در بینشان به قسط داورى شد (سوره یونس آیه: 47). و از همین جا است كه مى بینم قرآن همان عنایتى را كه به داستان اشخاص دارد، به داستان و تاریخ امتها نیز دارد بلكه اعتنایش به تواریخ امتها بیشتر است، براى اینكه در عصر نزول قرآن آنچه از تاریخ بر سر زبانها بود تنها احوال پادشاهان و رؤساى امتها بود و ناقلین تاریخ هیچ در صدد ضبط احوال امتها و تواریخ جوامع نبودند، شرح حال جوامع تنها بعد از نزول قرآن باب شد، آن هم بعضى از مورخین مانند مسعودى و ابن خلدون متعرض آن شدند، تا آنكه تحول فكرى اخیر در تاریخ نگارى پدیدار شد، و به جاى پرداختن به شرح حال اشخاص، به شرح حال امتها پرداختند، و بطورى كه مى گویند اولین كسى كه این روش را باب كرد" اگوست كنت فرانسوى" متوفى در سال 1857 میلادى بوده است.
و خلاصه اینكه لازمه آنچه در این باره اشاره كردیم این است كه هر جا قوا و خواص اجتماعى با قوا و خواص فردى معارضه كند، قوا و خواص اجتماعى به خاطر اینكه نیرومندتر است، بر قوا و خواص فردى غلبه كند، و همین طور هم هست، چون لازمه قوى تر بودن یكى از دو نیروى متضاد این است كه بر آن دیگرى غلبه كند، علاوه بر اینكه حس و تجربه هم همین را اثبات مى كند و بر این معنا (یعنى غلبه قوه او خواص فاعله جامعه و قوا و خواص منفعله آن، بر قوا و خواص فاعله و منفعله فرد) شهادت مى دهد، مثلا وقتى جامعه بر امرى همت بگمارد و تحقق آن را اراده كند، و قوا و خواص فاعله خود را به كار بگیرد، یك فرد نمى تواند با نیروى خودش به تنهایى علیه جامعه قیام كند، مثلا در جنگها و هجومهاى دسته جمعى اراده یك فرد نمى تواند با اراده جمعیت معارضه نماید، بلكه فرد چاره اى جز این ندارد كه تابع جمع شود تا هر چه بر سر كل آمد بر سر آن جزء هم بیاید، حتى مى توان گفت اراده جامعه آن قدر قوى است كه از فرد سلب اراده و شعور و فكر مى كند.
و همچنین آنجا كه قوا و خواص منفعله جامعه به كار مى افتد مثلا خطرى عمومى از قبیل شكست در جنگ یا شروع زلزله و یا وجود قحطى و وبا او را وادار به فرار مى سازد، و یا رسوم متعارفه باعث مى شود كه از ترك عملى شرم كند و یا عادتى قومى، جامعه را وادار مى سازد به اینكه فرم مخصوصى از لباس بپوشد، در همه این انفعالهاى عمومى یك فرد نمى تواند منفعل نشود بلكه خود را ناچار مى بیند به این كه از جامعه پیروى كند، حتى در این دو حال كه گفته شد فعل و انفعال اجتماع شعور و فكر را از افراد و اجزا خود سلب مى كند.
و همین معنا ملاك اهتمام اسلام به شان اجتماع است، اهتمامى كه تا كنون ندیده و ابدا نیز نخواهیم دید كه نظیرش در یكى از ادیان و در یكى از سنن ملت هاى متمدن یافت شود. علت این شدت اهتمام هم روشن است، براى اینكه وقتى تربیت و رشد اخلاق و غرائز در یك فرد انسان كه ریشه و مبدأ تشكیل اجتماع است مؤثر واقع مى شود كه جو جامعه با آن تربیت معارضه نكند و گرنه از آنجایى كه گفتیم قدرت نیروى جامعه، فرد را در خود مستهلك مى كند، اگر اخلاق و غرائز جامعه با این تربیت ضدیت كند یا تربیت ما اصلا مؤثر واقع نمى شود و یا آن قدر ناچیز است كه قابل قیاس و اندازه گیرى نیست (و مثل این مى ماند كه ما بخواهیم یك ماهى قزل آلا را در آب شور تربیت كنیم كه اگر در همان روزهاى اول ماهى كوچولوى ما از بین نرود، تربیت ما آن طور كه باید و آن طور كه به زحمات ما بیارزد مؤثر واقع نمى شود).
به همین جهت است كه اسلام مهم ترین احكام و شرایع خود از قبیل حج و جهاد و نماز و انفاق را و خلاصه تقواى دینى را بر اساس اجتماع قرار داد و علاوه بر اینكه قواى حكومت اسلامى را حافظ و مراقب تمامى شعائر دینى و حدود آن كرده و علاوه بر اینكه فریضه دعوت به خیر و امر به معروف و نهى از تمامى منكرات را بر عموم واجب نموده، براى حفظ وحدت اجتماعى هدف مشتركى براى جامعه اعلام نموده، و معلوم است كه كل جامعه هیچوقت بى نیاز از هدف مشترك نیست، و آن هدف مشترك عبارت است از سعادت حقیقى، (نه خیالى) و رسیدن به قرب و منزلت نزد خدا، و این خود یك پلیس و مراقب باطنى است كه همه نیت ها و اسرار باطنى انسان را كنترل مى كند تا چه رسد به اعمال ظاهریش. پس در حكومت اسلامى اگر مامورین حكومتى كه گفتیم موظف به دعوت به خیر و امر به معروف و نهى از منكرند اطلاعى از باطن افراد نداشته باشند، باطن ها بى پلیس و بدون مراقب نمانده اند، و به همین جهت گفتیم اهتمام به امر اجتماع در حكومت و نظام اسلامى بیش از هر نظام دیگر است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:09 PM
رابطه معرفت امام با قبولی اعمال از نظر امام صادق علیه السلام

یک تن از اصحاب حضرت صادق (ع) خدمت حضرت عرضه داشت که برخی از شیعیان شما منحرف شده اند و حرامها را حلال شمرده می گویند دین تنها معرفت امام است و بس، پس چون امام را شناختی هر کاری که می خواهی بکن. حضرت صادق (ع) فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون». این کافران آنچه را که نمی دانند به اندیشه خویشتن تأویل کرده اند. سخن این است که معرفت پیدا کن و هر چه می خواهی از طاعات عمل کن که از تو پذیرفته خواهد شد، زیرا خدا قبول نمی فرماید عمل بدون معرفت را.

محمد بن مارد از امام صادق (ع ) پرسید: آیا راست است که شما فرموده اید: «اذا عرفت فاعلم ما شئت» . " همین که به امام معرفت پیدا کردی هر چه می خواهی عمل کن " . فرمود: بلی صحیح است. گفت: هر عملی و لو زنا، سرقت، شرب خمر؟! امام فرمود: «انا لله و انا الیه راجعون» به خدا قسم که درباره ما بی انصافی کردند . ما خودمان مسؤول اعمالمانیم ، چگونه ممکن است از شیعیان ما رفع تکلیف بشود؟! من گفتم وقتی که امام را شناختی هر چه می خواهی کار خیر کن که از تو مقبول است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:10 PM
رابطه‌ی میان زندگانی دنیا و آخرت

مطلب بسیار عمده و اساسی که کتب آسمانی، ما را بدان توجه داده اند، پیوستگی این دو زندگی است. این دو حیات از یکدیگر جدا نیست، بذر آن حیات در این حیات به دست خود انسان کاشته می شود و سرنوشت آن حیات در این حیات به وسیله خود انسان تعیین می گردد.
ایمان و اعتقاد پاک و درست و مطابق با واقع (و جهان بینی واقع بینانه)، خلق و خوی پاکیزه و انسانی و منزه از حسادتها، مکرها و حقد و کینه ها، غل و غشها، نیز اعمال صالح که در جهت تکامل فرد و جامعه صورت گیرد: خدمتها، اخلاصها و امثال اینها سازنده یک حیات سعادتمندانه جاوید است برای انسان. برعکس، بی ایمانیها، بی اعتقادیها، باورهای غلط، خلق و خویهای پلید، خودخواهیها، خودپرستیها، خودبینیها، ظلمها، ستمها، ریاکاریها، رباخواریها، دروغ، تهمت، خیانت، غیبت، سخن چینی، فتنه انگیزی، امتناع از عبادت و پرستش خالق و امثال اینها موجب حیات بسیار شقاوت آلود برای انسان در جهان آخرت است.

رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در تعبیر جالب خود فرمود: «الدنیا مزرعة الاخرة»؛ (کنوز الحقایق/باب دال)؛ دنیا کشتگاه آخرت است.
هر تخم بدی یا نیکی در دنیا بکارید در آخرت برداشت خواهید کرد. همان طور که محال است انسان جو بکارد و گندم برداشت کند و یا خار بکارد و گل بچیند، حنظل بکارد و درخت خرما سبز شود، محال است که انسان در دنیا اندیشه بد، خلق و خوی بد، عمل و کردار بد داشته باشد و در آخرت سود بگیرد.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:11 PM
راه درمان بیماری بخل و طمع

براى درمان بیماریهاى اخلاقى همانند بیماریهاى جسمانى باید به سراغ ریشه ها رفت، زیرا تا ریشه ها نخشكند، بیمارى همچنان وجود دارد، هر چند به صورت موقت آثار آن زایل شود. از آنجا كه انگیزه هاى «بخل » متعدد است، باید ریشه یابى نمود، زیرا بعضى به خاطرعلاقه زیاد به شهوات دنیا، به اموال خود كه وسیله اى براى وصول به شهوات است، عشق مى ورزند، به طورى كه حاضر نیستند كمترین چیزى در اختیار كسى بگذارند. این افراد باید به سراغ امورى روند كه این عشق و علاقه را از میان مى برد. به عواقب دردناك شهوترانى و سرانجام دنیاپرستان شهوتران بیندیشند تا از آن باز ایستند و بدانند چه عواقبى دارند. انگیزه دیگر «بخل » آرزوهاى بلند است كه انسان را به جمع مال و بخل در مصرف دعوت مى كند. اگر آنها به ناپایدارى دنیا و قطع آمال و آرزوها توجه داشته باشند و به كسانى بنگرند كه جان خود را به وسیله حوادث گوناگون و بیماریهاى مرموز و بى مقدمه از دست داده اند، داشتن آرزوهاى بلند را اشتباه دانسته و از «بخل » خویش مى كاهند.
انگیزه دیگر، عشق و علاقه به فرزندان و ثروت اندوزى براى آینده آنهاست، درحالى كه خداوند روزى آنها را نیز تضمین كرده است. اگر آنها از دوستان خدا باشند، خدا آنها را تنها نمى گذارد و اگر از دشمنان خدا باشند، جمع مال براى كسانى كه آن را ابزار گناه قرار مى دهد كار نیكو و عاقلانه نیست. البته گاهى نیز افرادى بدون این كه میراثى از پدر دریافت كنند، فقط بر اثر لیاقت ذاتى خود، زندگى بسیار بهترى نسبت به كسانى كه ثروت سرشارى از پدر به آنها رسیده، پیدا كرده اند. عامل دیگرى كه به گفته بعضى از بزرگان «علم اخلاق » شبیه درد بى درمان است، این است كه بعضى مال را به خاطر خودش دوست داشته و به آن عشق مى ورزند و همیشه در جمع آورى آن مى كوشند و از خرج كردن آن وحشت دارند. آنها فراموش كرده اند كه مال وسیله اى ست براى رسیدن به اهداف مادى و یا معنوى، اگر از آن استفاده صحیح نشود، با سنگ و چوب و آجر تفاوتى نمى كند.
راه دیگر مبارزه با«بخل » این است كه شخص «بخیل » دندان روى جگر بگذارد و از اموال خود ببخشد. هرگاه این كار تكرار شود عشق به مال در وجودش شكسته خواهدشد، همانند افراد ترسو كه اگر در میدانهاى مختلف زندگى گام نهند، به تدریج ترس و وحشت آنها مى ریزد. افراد كم رو نیز اگر چندین بار در مجالسى كه بزرگان نشسته اند، سخن بگویند، حالت كمرویى آنها از بین مى رود. اندیشیدن درباره تنفر و انزجارى كه مردم از بخیلان دارند و آنها را موجوداتى پست و كثیف مى دانند و احترامى كه براى سخاوتمندان قائلند و آنها را انسان هایى برترمى شمارند، یكى از راه هاى درمان «بخل » و دورى از این رذیله زشت اخلاقى است. همچنین اندیشیدن در پیامدهاى سوء و آثار مرگبار «بخل » نیز تاثیر فراوانى در درمان این صفت زشت دارد.
در این رابطه حضرت على علیه السلام مى فرمایند: «البخیل یبخل على نفسه بالیسیر من دنیاه و یسمح لوراثه بكلها، بخیل نسبت به خودش در مورد كمترین چیزى بخل مى كند، ولى همه آن را به آسانى در اختیار وارثانش مى گذارد.» (غرر الحكم،حدیث 1884). حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «من برء من البخل نال اشرف، كسى كه از بخل پاك شود، به شرف و افتخار نائل مى شود» (بحار الانوار،ج 7،ص 229). اندیشه در این امور، انسان را از بخل بیزار مى كند، مخصوصا با توجه به این كه روایات «بخل » را با ایمان سازگار نمى داند.
خداوند در آیه 16 سوره تغابن می فرماید: «و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون، و هر که از حرص و آز نفس خویش نگاه داشته شود، چنین کسانی رستگار خواهند بود». این مضمون در برخی آیات دیگر هم آمده، در سوره حشر هم این مضمون را می بینیم. " شح " عبارت است از بخل توام با طمع و حرص. بخل یعنی امساک، در مقابل جود که بخشندگی است. رسول اکرم صلی الله علیه و آله در دوره اسلام در حال طواف بودند. مردی را دیدند که در حال طواف چنین دعا می کند: خدایا مرا بیامرز اگرچه می دانم که مرا نمی آمرزی! فرمودند: چرا خدا تو را نیامرزد؟ عرض کرد: یا رسول الله! گناه من خیلی زیاد است. از کوهها و از زمین و از آسمان هم بیشتر است. فرمودند: آیا گناه تو از خدا هم بزرگتر است؟ گناه تو از خدا که دیگر بزرگتر نیست، گناهت چیست؟ گفت: یا رسول الله! من آدمی هستم که اگر کسی سراغ من بیاید و از من یک درهم بخواهد جان من می خواهد بیرون بیاید، اگر بفهمم کسی از من چیزی می خواهد اینچنین ناراحت می شوم. فرمود: دور شو، آیا نمی دانی کسی که اینچنین باشد بوی بهشت را نمی شنود؟ آیا این آیه قرآن را نشنیده ای: «و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون»؟ شح باز مربوط به مال است. کسانی که از شر این دشمن نگهداشته بشوند آنها رستگاران هستند، یعنی درصورتی که کسی از این شر نگهداشته نشود هیچ وقت رستگار نمی شود.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:11 PM
راه هاى درمان انحرافات جنسی
در دموكراسی اخلاق نیز مانند سیاست، باید اصول آزادی و دموكراسی حكمفرما باشد، یعنی انسان باید با غرائز و تمایلات خود مانند یك حكومت عادل و دموكرات با توده مردم رفتار كند. ولی عده ای آنجا كه پای مسائل اخلاقی در میان می آید، یا آنجا كه انسان در مقابل خودش قرار گرفته و باید درباره رفتار خودش با خودش قضاوت كند، عمدا یا سهوا دموكراسی را با خودسری و هرج و مرج و بی بند و باری اشتباه می كنند، اسلام درباره اخلاق جنسی همان را می گوید كه جهان امروز درباره اخلاق ---------- و اخلاق اقتصادی پذیرفته است. اخلاق ---------- به غریزه قدرت و برتری طلبی مربوط است و اخلاق اقتصادی به حس افزون طلبی، همچنانكه اخلاق جنسی مربوط است به غریزه جنسی، از نظر لزوم آزادی از یك طرف و لزوم انضباط شدید از طرف دیگر هیچ تفاوتی میان این سه بخش اخلاق نیست، معلوم نیست چرا طرفداران اخلاق نوین جنسی این گشاده دستی ها را تنها درباره اخلاق جنسی جایز می شمارند؟ راه هاى درمان مفاسد اخلاقى به صورت اصولى تقریباً همه جا یكى است كه به طور كلى در دو راه علمى و عملى خلاصه مى شود.
الف ـ راه علمى
منظور از راه علمى، این است كه انسان در آثار و پیامدهاى شهوت پرستى بیندیشد و ببیند كه چگونه تسلیم شدن در برابر شهوات، انسان را به ذلّت، بدبختى، اسارت، تضعیف شخصیت اجتماعى و دورى از خدا مى كشاند كه زندگى خفت بار افرادى كه آلوده شهوت شده اند، بیانگر این واقعیت است. بنابراین تأمّل در امور مذكور و اندیشه پیرامون شرح حال «اولیاء الله» و پیروان راستین آنها كه بر اثر مبارزه با شهوات به مقامات بالا در دنیا و نزد خدا رسیده اند، انسان را از شهوت پرستى باز خواهد داشت.
علاوه بر این كه تحكیم پایه هاى عقل و ایمان، انسان را قادر به كنترل شهوات مى كند، در این رابطه امام علی علیه السلام مى فرمایند: «مَنْ كَمُلَ عَقْلُهُ اِستِهَانَ بِالشَّهَوَاتِ، كسى كه عقلش كامل شود، شهوت ها را كوچك و بى ارزش مى شمرد''» ( شرح فارسى غررالحكم، حدیث 8226.). در جاى دیگر نیز مى فرمایند: «مَنْ غَلَبَ شَهْوَتَهُ ظَهَرَ عَقْلُهُ، 'كسى كه بر شهوات خود غالب شود، عقل و خرد او ظاهر مى گردد» ( همان مدرك، حدیث 7953). همچنین فرموده اند: «كُلَّمَا قَوِیَتِ الْحِكْمَةُ ضَعُفَتِ الشَّهْوَةُ، هرقدر حكمت و دانش انسان تقویت شود، شهوات و تمایلات سركش او ضعیف مى گردد» ( همان مدرك، حدیث 7205). آن حضرت در پیام پرمعناى دیگرى نیز مى فرمایند: «اُذْكُرْ مَعَ كُلِّ لَذَّة زَوَالَهَا وَ مَعَ كُلِّ نِعْمَة اِنْتِقَالَهَا وَ مَعَ كُلِّ بَلیَّة كَشْفَها، فَاِنَّ ذَلِكَ اَبْقى لِلنِّعمَةِ، وَ اَنْفى لِلشَّهْوةِ، وَ اَذْهَبُ لِلبَطَرِ، وَ اَقرَبُ اِلَى الْفَرَجِ وَ اَجْدَرُ بِكَشفِ الغُمَّةِ وَ دَرْكِ الْمَأمُولِ، هرگاه در لذت (حرامى) باشى، به یاد بیاور كه روزى زایل مى شود، و اگر در هر نعمتى هستى، به خاطر داشته باش كه روزى سلب خواهد شد. در بلاها نیز انتظار برطرف شدن آن را داشته باش، زیرا این یادآوریها، نعمت را پایدارتر مى كند و شهوات را دور مى سازد و مستى و غرور نعمت را زایل مى كند و به فرج و گشایش امور نزدیكتر و در از میان رفتن اندوه و رسیدن به مقصود، نزدیكتر و شایسته است» ( میزان الحكمه، جلد 4، صفحه 3484، حدیث 21507).
به این ترتیب، اندیشه در پیامدها، اثر عمیقى در بازدارندگى از آلودگى به شهوت ها دارد، تمام تلاش رهبران الهى نیز این بوده است تا عواقب شوم گرفتارى در چنگال شهوات را به انسان ها گوشزد نموده و آنها را از كام شهوات نجات دهند. این حدیث از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله وسلم، بیانگر این معنى است: «خَمْسٌ اِنْ اَدْرَكْتَمُوهُنَّ فَتَعَوَّذُّوا بِاللّهِ مِنْهُنَّ: لَمْ تَظْهَرِ الفَاحِشَةُ فِى قَوم قَطُّ حَتَّى یُعْلِنُوهَا، اِلاّ ظَهَرَ فِیهِمُ الطَّاعُونُ وَ الاوَجَاعُ الَّتی لَمْ تَكُنْ فی اَسْلافِهِم اَلَّذینَ مَضَوُا وَ لَم یَنْقُصُوا الْمِكیَالَ وَ الْمیزانَ اِلاّ أخِذُوا بِالسِّنینَ وَ شِدَّةِ الْمَؤُنَةِ وَ جَوْرِ السُّلطانِ، وَ لَمْ یَمْنَعُوا الزَّكاةَ اِلاّ مُنِعُوا الْمَطَرَ مِنَ السَّماءِ، وَ لَولا البَهَائِمُ لمْ یُمْطَرُوا وَ لَم یَنْقُضُوا عَهْدَاللّهِ وَ عَهْدَ رَسُولِهِ اِلاّ سَلَّطَ اللّهُ عَلَیهِمْ عَدُوَّهُم وَ اَخَذُوا بِعضَ مَا فی اَیْدیهِمْ، وَ لَمْ یَحْكُمُوا بِغَیرِ مَا اَنْزَلَ اللّهُ اِلاّ جَعَلَ اللّهُ عَزَّوَ جَلَّ بِأسَهُم بَیْنَهُمْ»
«پنج چیز است كه اگر با آنها روبرو شدید، از آنها به خدا پناه ببرید، اعمال زشت و آشكار در هیچ قومى ظاهر نمى شود، مگر این كه گرفتار طاعون و بیمارى هایى مى شوند كه در میان پیشینیان آنها نبوده است و هیچ قومى كم فروشى نمى كنند مگر این كه گرفتار قحطى و سختى زندگى و ظلم حاكمان مى شوند و هیچ قومى منع زكات نكردند مگر این كه، از باران رحمت الهى محروم شدند و اگر به خاطر حیوانات نبود، بارانى به آنها نازل نمى شد و هیچ جمعیتى، پیمان خدا و رسولش را نمى شكستند، مگر این كه خداوند دشمنانشان را بر آنها مسلّط كرد و قسمتى از آنچه را كه آنها داشتند، از آنان گرفتند و هیچ گروهى به غیر احكام الهى حكم نكردند، مگر این كه خداوند اختلاف در میان آنها افكند و باهم درگیر شدند» ( اصول كافى، جلد 2، صفحه 373). بى شك، تأمل و تدبّر در این پیامدها، تأثیر مستمر و یا موقّت در بازداشتن اعمال غیر اخلاقى دارد.
ب ـ راه عملى
از نظر عملى راه هاى مختلفى براى درمان «شهوت پرستى» وجود دارد از جمله:
1 ـ یكى از بهترین راه هاى عملى براى نجات از گرداب شهوت، اشباع صحیح امیال و خواست هاى جنسى است. زیرا اگر خواست ها و امیالى كه در درون انسان وجود دارند از راه هاى صحیح، اشباع گردند، دیگر زیانبار و مخرّب نخواهند بود. به تعبیر دیگر، این خواست ها را نمى توان و نباید سركوب كرد، بلكه باید از آنها در كانال هاى صحیح و سازنده استفاده كرد، در غیر این صورت ممكن است تبدیل به سیلاب ویرانگرى شود كه حرث و نسل انسان را با خود خواهد برد. به همین دلیل، اسلام نه تنها تفریحات سالم و بهره گیرى معتدل از خواست هاى درونى را مجاز شمرده، بلكه نسبت به آن تشویق نیز نموده است. خطبه معروفى كه از امام جواد علیه السلام در مورد عقد همسرش نقل شده است، شاهد گویاى این مدعاست. آن حضرت در این خطبه مى فرمایند:
«اَمّا بَعْدُ فَقَدْ كَانَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ عَلَى الاَْنَامِ اَنْ اَغْناهُم بِالْحَلالِ عَنِ الْحَرامِ، 'یكى از نعمت هاى الهى بر بندگان این است كه آنها را به وسیله حلال از حرام بى نیاز ساخته است» ( بحارالانوار، جلد 50، صفحه 76). این حدیث معروف نیز بر همین نكته اشاره دارد: «لِلْمُؤمِنِ ثَلاثُ سَاعَات، فَسَاعَةٌ یُنَاجی فیهَا رَبَّهُ، وَ سَاعَةٌ یَرُمَّ مَعَاشَهُ، وَ ساعَةٌ یُخَلّی بَینَ نَفْسِهِ وَ بَینَ لَذَّتِهَا فیمَا یَحِلُّ وَ یَجْمُلُ، انسان با ایمان ساعات زندگیش را به سه بخش تقسیم مى كند، قسمتى را صرف مناجات با پروردگارش مى كند و قسمت دیگر را در راه اصلاح معاش و به زندگى اش به كار مى گیرد و قسمت سوم را به بهره گیرى از لذّت هاى حلال و دلپسند اختصاص مى دهد» ( نهج البلاغه، حکمت 390).
2 ـ یكى دیگر از راه هاى نجات از شهوت پرستى، برنامه ریزى دقیق براى برنامه هاى زندگى است زیرا، هرگاه انسان، براى تمام اوقات خود برنامه داشته باشد (هر چند برنامه او در پاره اى از موارد جنبه تفریحى و ورزشى داشته باشد)، دیگر مجالى براى كشیده شدن به آلودگى هاى شهوانى باقى نمى ماند.
3 ـ برچیدن عوامل آلودگى نیز یكى از راه هاى درمان و یا پیشگیرى است، زیرا امكان آلودگى به شهوات در محیط هاى آلوده فراوان است، یعنى، اگر محیط، آلوده شهوت شود و اسباب آن در دسترس همه قرار گیرد و آزادى نسبى نیز وجود داشته باشد، نجات از آلودگى، مخصوصاً براى قشر جوان یا كسانى كه در سطح پایینى از «معرفت» دینى قرار دارند، بسیار دشوار خواهد شد.
4 ـ احیاى شخصیت معنوى و انسانى افراد جامعه نیز، از راه هاى مهم درمان یا پیشگیرى از آلودگى هاى شهوانى است، زیرا انسان، هنگامى كه از ارزش وجود و شخصیت خود، آگاه شود و دریابد كه او عصاره جهان آفرینش و گل سرسبد جهان خلقت و خلیفه خدا در روى زمین است، به این سادگى خود را به شهوات نمى فروشد.
امیرمؤمنان على علیه السلام در این رابطه مى فرمایند: «مَن كَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ شَهْوَتُهُ، كسى كه به ارزش وجود خویش پى برد، شهوات در برابر او بى ارزش مى شوند» ( بحار الانوار، جلد 78، صفحه 71) و در حدیث دیگرى از آن حضرت علیه السلام آمده است: «مَنْ عَرَفَ شَرَفَ مَعْنَاهُ صَانهُ عَن دَنَائَةِ شَهْوَتِهِ...، كسى كه شرافت ذاتى خود را بشناسد، او را از پستى شهوت مصون مى دارد!...» ( غررالحكم، حدیث 9069).
آخرین نكته اى كه ذكر آن لازم به نظر مى رسد، این است كه نه تنها در مسئله مبارزه با شهوات، بلكه در تمام موارد مبارزه با مفاسد اخلاقى، باید به مسئله مبارزه عملى اهمّیّت داد به این معنى كه هر قدر انسان با خلق و خوى بد به مبارزه برخیزد و در جهت مخالف آن حركت كند، آن خلق و خوها كم رنگ و ضعیف مى شود و این مبارزه از صورت فعلى به صورت حالت و از صورت حالت به صورت عادت و از صورت عادت به صورت ملكه در مى آید و خلق و خوى ثانوى در جهت مقابل شكل مى گیرد، مثلا، اگر انسان بخیل بذل و بخشش را تكرار كند، آتش بخل به تدریج در درون او فروكش كرده و خاموش مى شود. اگر شهوت پرستان نیز در برابر طغیان شهوات، مقاومت و ایستادگى نمایند، طغیان شهوت فرو نشسته و روح عفّت جایگزین آن مى شود. این نكته در سخن پرمعنایى از امیرمؤمنان على علیه السلام نقل شده است: «قَاوِمِ الشَّهْوَةَ بِالْقَمْعِ لَهَا تَظْفُرْ، در برابر شهوت و امیال نفسانى، به قصد قلع و قمع مقاومت كن تا پیروز شوى» ( شرح فارسى غررالحكم، جلد 4، صفحه 514، حدیث 6803).
شكم پرستى و شهوت جنسى
بزرگان علمای اخلاق همچون فیض كاشانى در «المحجة البیضاء» و محقق نراقى در «معراج السّعاده» و مرحوم شبّر در كتاب «الاخلاق» شكم پرستى و شهوت جنسى را به صورت مستقل، مورد بحث قرار داده اند. در واقع از روایات اسلامى و اشاراتى كه در آیات قرآن کریم است، پیروى نموده و براى این دو بخش اهمّیّت ویژه اى قائل شده اند.
مرحوم فیض كاشانى در كتاب «المحجة البیضاء» مى گوید: «بزرگترین عوامل هلاكت انسان، شهوت شكم است، همان بود كه آدم و حوّا را از بهشتى كه دارالقرار بود به دنیا كه دار نیاز و افتقار است فرستاد...، در حقیقت شكم سرچمشه شهوات و منشأ دردها و آفات است، زیرا حتى شهوت جنسى نیز پیرو آن است و به دنبال این دو، شهوت در جمع آورى مال و مقام است كه وسیله اى براى سفره هاى رنگین تر و زنان بیشتر محسوب مى شود و به دنبال آنها، تنازع در دسترسى به مال و مقام و كشمكش ها به وجود مى آید و آفت ریا و خودنمایى و تفاخر و تكاثر و خود برتربینى از آن متولّد مى گردد، سپس این امور عاملى براى حسد، كینه، عداوت و دشمنى مى شود و دارنده آن را به ارتكاب انواع ظلم ها و منكرات و فحشا مى كشاند...، حال كه چنین است، لازم است به شرح آفات آن پرداخته شود و طرق مبارزه با آن روشن گردد» ( المحجة البیضاء، جلد 5، صفحه 145).
از این خطرناكتر آن است كه انسان هاى شكم پرست و شهوت پرست، دین و ایمان خود را در راه آن از دست داده اند. در ذیل آیه 41 سوره بقره: «وَ آمِنُوا بِمَا أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِمَا مَعَكُم وَ لا تَكُونُوا اَوَّلَ كَافِر بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآیَاتی ثَمَناً قَلیلا وَ اِیّاىَ فَاتَّقُونِ» ترجمه: و به آنچه نازل كرده ام قرآن ایمان بیاورید! كه نشانه هاى آن، با آنچه در كتابهاى شماست، مطابقت دارد و نخستین كافر به آن نباشید! و آیات مرا به بهاى ناچیزى نفروشید! (و به خاطر درآمد مختصرى، نشانه هاى قرآن و پیامبر اسلام را، كه در كتب شما موجود است، پنهان نكنید!) و تنها از من (و مخالفت دستورهایم) بترسید (نه از مردم)»؛ كه خداوند در آن یهود را به خاطر فروختن آیات الهى به بهاى ناچیز، مذمّت مى كند، آمده است: جمعى از علماى بزرگ یهود، به خاطر تشكیل مجالس میهمانى پر زرق و برقى از سوى یهودیان براى آنها، آیات الهى را تحریف كردند و عملا آنها را به بهاى ناچیزى فروختند (و پیامبرى را كه تورات وعده ظهورش را داده بود و آنها سالها در انتظارش بودند، انكار كردند).

در روایات اسلامى نیز بحث گسترده اى درباره خطرهاى این دو نوع از شهوت دیده مى شود كه عبارتند از:
1 ـ رسول خدا صلى الله علیه وآله مى فرمایند: «ثَلاثٌ اَخَافُهُنَّ بَعدی عَلَى اُمَّتی ألضَّلالَةُ بَعْدَ المَعْرِفَةِ وَ مُضِلاّتُ أَلْفِتَنِ وَ شَهْوَةُ الْبَطْنِ وَ الْفَرْجِ، سه چیز است كه از آنها بر امّتم بعد از خودم مى ترسم، گمراهى بعد از آگاهى و آزمایشهاى گمراه كننده و شهوت شكم و شهوت جنسى»( اصول كافى، جلد 2، صفحه 79). منظور از گمراهى بعد از آگاهى، این است كه انسان بر اثر وسوسه هاى منحرفان و ایجاد شبهات گوناگون، راه راستى را كه شناخته، رها كند و در راه انحراف در آید كه این موضوع در هر زمان ـ مخصوصاً در زمان ما ـ وجود داشته و دارد. منظور از «مضلاّت فتن» امتحاناتى است كه خداوند براى بندگانش پیش مى آورد كه گاهى انسان ها به خاطر پیروى هواى نفس از عهده آن برنمى آیند و منظور از «شهوت بطن و فرج» شكم پرستى و افراط در شهوت جنسى است. مفهوم حدیث نشان مى دهد، خطرى كه از ناحیه این سه امر، مردم را تهدید مى كند، بسیار جدى است.
2 ـ پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله در جاى دیگر مى فرمایند: «اَكْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ اُمَّتی اَلنَّارَ اَلاَْجْوَفَانِ اَلْبَطْنُ وَ الْفَرْجُ، بیشترین چیزى كه سبب دوزخى شدن امّت من مى شود، دو چیز میان تهى است، شكم و فرج».( همان مدرك).
3 ـ امام باقر علیه السلام نیز در این رابطه مى فرمایند: «اِذا شَبَعَ البَطْنُ طَغى، هنگامى كه شكم سیر شود، طغیان مى كند» ( اصول كافى، جلد 6، صفحه 270، حدیث 10).
4 ـ آن حضرت در جاى دیگر مى فرمایند: «مَا مِنْ شَىء اَبْغَضُ اِلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ مِنْ بَطْن مَمْلُوء، هیچ چیزى نزد خداوند، منفورتر از شكم پر (و بیش از اندازه خوردن) نیست» ( سفینة البحار، جلد 1، صفحه 25، واژه اكل).
5 ـ امیرمؤمنان على علیه السلام مى فرمایند: «لایُفْسِدُ التَّقوى اِلاّ بِغَلَبَةِ الشَّهْوَةِ; تقوا و پرهیزكارى را چیزى جز غلبه شهوت از بین نمى برد» ( شرح غررالحكم، حدیث 10606).
6 ـ حدیث دیگرى از همان حضرت علیه السلام نقل شده است: « لاتَجْتَمِعُ الحِكْمَةُ وَ الشَّهْوَةُ، دانش و حكمت با شهوت پرستى جمع نمى شود» ( غرر الحكم، حدیث 10573).
7 ـ همان حضرت علیه السلام در جاى دیگر فرموده اند: «مَا رَفَعَ اِمرَءاً كَهِمَّتِهِ وَ لا وَضَعَهُ كَشَهْوَتِهِ، هیچ چیز مانند همّت، انسان را بالا نمى برد و هیچ چیز مانند شهوت، انسان را بر زمین نمى زند» ( همان مدرك، جلد 6، صفحه 114، حدیث 9707).

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:13 PM
راههای شناخت منافقان از نظر قرآن
یكى از راههاى شناخت گروه منافقان در هر جامعه اى دقت در طرز استدلال آنها و عذرهائى است كه براى ترك انجام وظائف لازم مى آورند. چگونگى این عذرها به خوبى باطن آنها را روشن مى سازد. آنها غالبا به یك سلسله موضوعات جزئى و ناچیز و گاهى مضحك و خنده آور متشبث مى شوند تا موضوعات مهم و كلى را نادیده بگیرند، و براى اغفال افراد با ایمان به گمان خود از الفباى فكرى آنها استفاده مى كنند، و پاى مسائل شرعى و دستور خدا و پیامبر را به میان مى كشند، در حالى كه در میان گناه غوطه ورند و شمشیر به دست گرفته بر پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم و آئین او مى تازند. خداوند در سوره توبه آیه 49 می فرماید: «وَ مِنْهُم مَّن یَقُولُ ائْذَن لى وَ لا تَفْتِنى أَلا فى الْفِتْنَةِ سقَطوا وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطةُ بِالْكفِرِینَ» ترجمه: بعضى از آنها مى گویند بما اجازه ده ( تا در جهاد شركت نكنیم ) و ما را به گناه گرفتار ساز، آگاه باشید آنها ( هم اكنون ) در گناه سقوط كرده اند و جهنم كافران را احاطه كرده است!».
گروهى از مفسران نقل كرده اند هنگامى كه پیامبر(ص) مسلمانان را آماده جنگ تبوك مى ساخت و دعوت به حركت مى كرد یكى از رؤساى طائفه بنى سلمه به نام جد بن قیس كه در صف منافقان بود خدمت پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم آمد و عرض كرد اگر اجازه دهى من در این میدان جنگ حاضر نشوم زیرا علاقه شدیدى به زنان دارم مخصوصا اگر چشمم به دختران رومى بیفتد ممكن است دل از دست بدهم و مفتون آنها شوم و دست از كارزار بكشم! پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم به او اجازه داد. در این موقع آیه فوق نازل شد و عمل آن شخص را محكوم ساخت، پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم رو به گروهى از بنى سلمه كرد و گفت بزرگ شما كیست؟ گفتند جد بن قیس، ولى او مرد بخیل و ترسوئى است، فرمود چه دردى بدتر از درد بخل، سپس فرمود بزرگ شما آن جوان سفید رو بشر بن براء است ( كه مردى است پر سخاوت و گشاده روى).
آیه فوق نشان مى دهد كه انسان هر گاه بخواهد شانه از زیر بار مسؤلیتى خالى كند از هر وسیله اى براى خود بهانه مى تراشد، همانند بهانه اى كه جد بن قیس منافق براى عدم حضور در میدان جهاد درست كرد، و آن اینكه ممكن است زیبارویان رومى دل او را بربایند و دست از جنگ بكشد و به اشكال شرعى گرفتار شود!. گفتار جد بن قیس مرا به یاد گفته یكى از ماموران جبار مى اندازد كه مى گفت: اگر ما مردم را تحت فشار قرار ندهیم حقوقى كه دریافت مى داریم براى ما شرعا اشكال دارد یعنى براى رهائى از این اشكال باید ظلم و ستم به خلق خدا كنیم.
به هر حال قرآن در اینجا روى سخن را به پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم كرده و در پاسخ این گونه بهانه جویان رسوا مى گوید: بعضى از آنها مى گویند به ما اجازه ده كه از حضور در میدان جهاد خوددارى كنیم و ما را مفتون و فریفته ( زنان و دختران زیبا روى رومى ) مساز! ( و منهم من یقول ائذن لى و لا تفتنى). این احتمال نیز در تفسیر و شان نزول آیه داده شده است كه او (جد بن قیس) به عذر و بهانه زن و فرزند و اموال بى سرپرست خود مى خواست از جهاد صرفنظر كند. ولى به هر حال قرآن در پاسخ او مى گوید: آگاه باشید كه اینها هم اكنون در میان فتنه و گناه و مخالفت فرمان خدا سقوط كرده اند، جهنم گرداگرد كافران را احاطه كرده است (الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحیطة بالكافرین). یعنى آنها به عذرهاى واهى و اینكه ممكن است بعدا آلوده به گناه بشوند هم اكنون در دل گناه قرار دارند و جهنم گرداگرد آنها را فرا گرفته است آنها فرمان صریح خدا و پیامبرش را در باره حركت به سوى جهاد زیر پا مى گذارند مبادا به شبهه شرعى گرفتار شوند.
منافقان را از لحن گفتارشان مى توان شناخت
خداوند در آیات 29 تا 31 سوره محمد می فرماید:«أَمْ حَسِب الَّذِینَ فى قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن یخْرِجَ اللَّهُ أَضغَنهُمْ* وَ لَوْ نَشاءُ لأَرَیْنَكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُم بِسِیمَهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فى لَحْنِ الْقَوْلِ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ أَعْمَلَكمْ* وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتى نَعْلَمَ الْمُجَهِدِینَ مِنكمْ وَ الصبرِینَ وَ نَبْلُوَا أَخْبَارَكمْ» ترجمه : آیا كسانى كه در دلهایشان بیمارى است گمان كردند خدا كینه هایشان را ظاهر نمى كند؟! و اگر ما بخواهیم آنها را به تو نشان مى دهیم تا آنها را با قیافه هایشان بشناسى، هر چند مى توانى از طرز سخنانشان آنها را بشناسى، و خداوند اعمال شما را مى داند. ما همه شما را قطعا آزمایش مى كنیم تا معلوم شود مجاهدان واقعى و صابران از میان شما كیانند؟ و اخبار شما را بیازمائیم.
در این آیات بحثى دیگر از صفات و نشانه هاى منافقین اشاره مى كند و مخصوصا بر این معنى تاكید دارد كه اینها تصور نكنند براى همیشه مى توانند چهره درونى خود را از پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم و مؤمنان مكتوم دارند، و خود را از رسوائى بزرگ برهانند. نخست مى گوید: آیا كسانى كه در دلهایشان بیمارى است گمان كردند خدا كینه هاى شدیدشان را ظاهر نمى سازد؟! (ام حسب الذین فى قلوبهم مرض ان لن یخرج الله اضغانهم). اضغان جمع ضغن ( بر وزن حرص، و هم چنین بر وزن عقد ) به معنى كینه شدید است. آرى آنها در درون دل كینه شدیدى نسبت به پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم و مؤمنان داشته و همیشه منتظر فرصتى بودند كه ضربه اى بر آنها وارد كنند، قرآن به آنان هشدار مى دهد، تصور نكنند همیشه مى توانند چهره واقعى خود را مكتوم دارند. به همین جهت در آیه بعد مى افزاید: اگر بخواهیم آنها را به تو نشان مى دهیم، تا آنها را با قیافه هایشان بشناسى! (و لو نشاء لاریناكهم فلعرفتهم بسیماهم). در چهره هاى آنها علامتى مى گذاریم كه با مشاهده آن علامت از نفاقشان آگاه شوى، و به رأى العین آنها را ببینى. سپس مى افزاید: هر چند الان هم مى توانى از طرز سخنانشان آنها را بشناسى (و لتعرفنهم فى لحن القول).
راغب در مفردات مى گوید: لحن عبارت از این است كه سخن را از قواعد و سنن خود منحرف سازند، یا اعراب خلافى به آن دهند، و یا از صورت صراحت به كنایه و اشاره بكشانند، و منظور در آیه مورد بحث همان معنى سوم است یعنى این منافقان بیماردل را از كنایه ها و نیشها و تعبیرات موذیانه و منافقانه شان مى توان شناخت. هر جا سخن از جهاد است آنها به نحوى در تضعیف اراده مردم مى كوشند، هر جا سخن از حق و عدالت است آن را به سوى دیگرى منحرف مى سازند، و آنجا كه از نیكان و پاكان و پیشگامان اسلام سخن به میان مى آید به نحوى مى كوشند آنها را لكه دار و كم اعتبار كنند. به همین جهت در حدیث معروفى از ابو سعید خدرى نقل شده است كه مى گوید: « لحن القول بغضهم على بن ابى طالب ، و كنا نعرف المنافقین على عهد رسول الله ببغضهم على بن ابى طالب» : منظور از لحن القول بغض على بن ابى طالب علیه السلام است، و ما منافقان را در عصر پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم از طریق عداوت با علی علیه السلام مى شناختیم. آرى این یكى از نشانه هاى بارز منافقان بود كه نسبت به اولین مؤمن از میان مردان، و نخستین پیشگام جانباز اسلام عداوت مىورزیدند.
اصولا ممكن نیست انسان چیزى را در دل داشته باشد و بتواند براى مدت طولانى آن را چنان مكتوم دارد كه حتى در كنایات و اشارات و لحن كلام او ظاهر نشود، لذا در حدیثى از امیر مؤمنان على علیه السلام مى خوانیم: « ما اضمر احد شیئا الا ظهر فى فلتات لسانه و صفحات وجهه» : ترجمه:هیچكس چیزى را در دل پنهان نمى كند مگر اینكه در سخنانى كه از دهان او ناآگاه مى پرد و صفحه صورتش آشكار مى شود. در آیات دیگر قرآن سخنان موذیانه منافقان كه مصداق این لحن القول است، یا حركات مشكوك آنها، نقل شده است و شاید به همین دلیل بعضى از مفسران گفته اند كه بعد از نزول آیه مورد بحث دیگر پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم) به خوبى منافقان را از نشانه هاى آنها مى شناخت. شاهد گویاى این سخن اینكه به آن حضرت دستور داده شد كه هر گاه یكى از آنها از دنیا برود بر او نماز نخواند، و كنار قبرش براى دعا و طلب آمرزش نایستد: «و لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره، و هرگز بر هیچ یک از آنها که بمیرد نماز نخوان و سر گورش نایست» ( توبه - 84 ).
مخصوصا از مواقعى كه منافقان به خوبى چهره واقعى خود را آشكار مى كردند موقع جهاد بود، قبل از جنگ به هنگام جمع آورى كمكها و آماده شدن براى میدان نبرد و در میدان جنگ به هنگام حملات شدید دشمن، و بعد از جنگ به هنگام تقسیم غنائم كه در آیات فراوانى از قرآن مجید مخصوصا در سوره توبه و احزاب به آنها اشاره شده است، و كار به جائى رسیده بود كه حتى افراد عادى مسلمانان نیز منافقان را در این صحنه ها مى شناختند. امروز هم شناختن منافقان از لحن قول و موضعگیریهاى خلافشان در مسائل مهم اجتماعى، و مخصوصا در بحرانها یا جنگها كار مشكلى نیست و با كمى دقت از گفتار و رفتارشان شناسائى مى شوند. و چه خوب است مسلمانان بیدار باشند و از این آیه الهام گیرند و این گروه خطرناك و كینه توز را بشناسند و افشا كنند. در پایان آیه مى افزاید: خداوند اعمال همه شما را مى داند «و الله یعلم اعمالكم» (محمد/30).
هم اعمال مخفى و آشكار مؤمنان، و هم اعمال منافقان را، به فرض كه بتوانند چهره اصلى خود را از مردم پنهان دارند آیا از خدا كه در ظاهر و باطن و خلوت و جلوت با آنها است مى توانند مكتوم دارند؟! در آیه بعد براى تاكید بیشتر و نشان دادن طرق شناخت مؤمنان از منافقان مى افزاید: ما همه شما را قطعا آزمایش مى كنیم تا معلوم شود مجاهدان واقعى شما و صابران كیانند و مجاهدنماها و سست عنصران منافق كیان؟! ( و لنبلونكم حتى نعلم المجاهدین منكم و الصابرین). گر چه این آزمایش دامنه وسیع و گسترده اى دارد و صبر و شكیبائى در انجام همه وظائف را شامل مى شود ولى به تناسب كلمه مجاهدین، و آیات قبل و بعد بیشتر منظور آزمایش در میدان جهاد است، و راستى میدان جهاد میدان آزمایش بزرگ و سختى است و كمتر كسى مى تواند چهره واقعى خود را در چنین میدانهائى از نظرها مستور دارد.
و در ذیل آیه مى فرماید: علاوه بر اینكه شما را مى آزمائیم اخبار شما را نیز آزمایش مى كنیم (و نبلوا اخباركم). بسیارى از مفسران گفته اند كه مراد از اخبار در اینجا اعمال انسانها است، چرا كه وقتى عملى از انسان سرمى زند به صورت خبر در میان مردم پخش مى شود، بعضى نیز گفته اند منظور از اخبار در اینجا اسرار درونى است، چرا كه اعمال مردم از این اسرار خبر مى دهد. این احتمال نیز وجود دارد كه اخبار در اینجا به معنى خبرهائى است كه مردم از وضع خود یا از تعهدات خویش مى دهند، مثلا منافقان با پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم عهد كرده بودند كه پشت به میدان نبرد نكنند در حالى كه عهد و پیمان خود را شكستند: «و لقد كانوا عاهدوا الله من قبل لا یولون الادبار، در حالی که آنها پیش از این با خدا پیمان بسته بودند که پشت (به دشمن) نکنند» ( احزاب - 15 ).
و نیز بعضى از آنها از پیامبر صلى الله علیه وآله وسلّم اجازه بازگشت از میدان جهاد مى طلبیدند و مى گفتند خانه هاى ما بدون حفاظ است در صورتى كه بدون حفاظ نبود هدفشان این بود كه فرار كنند! «و یستاذن فریق منهم النبى یقولون ان بیوتنا عورة و ما هى بعورة ان یریدون الا فرارا، و گروهی از آنها از پیامبر اجازه می خواستند و می گفتند: خانه های ما بی حفاظ است، در حالی که بی حفاظ نبود و جز فرار قصدی نداشتند» ( احزاب - 13 ) . به این ترتیب خداوند هم اعمال انسانها را مى آزماید و هم گفتار و اخبار آنها را. مطابق این تفسیر این دو جمله در آیه مورد بحث دو معنى متفاوت دارد، در حالى كه طبق تفسیرهاى قبل تاكید یكدیگر است. به هر حال این نخستین بار نیست كه خداوند به مردم اعلام مى كند كه شما را مى آزمائیم تا صفوفتان از هم مشخص شود، و مؤمنان راستین از ضعیف الایمانها و منافقان شناخته شوند، در آیات فراوانى از قرآن این مساله ابتلاء و امتحان مطرح شده است. ضمنا جمله: حتى نعلم المجاهدین منكم (تا مجاهدان شما را بشناسیم) به این معنى نیست كه خداوند از این گروه آگاهى ندارد بلكه منظور تحقق این معلوم الهى است و مشخص شدن این گونه افراد است، یعنى تا این علم الهى تحقق خارجى یابد و عینیت حاصل كند و صفوف مشخص شود.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:14 PM
رعایت در امانت

خداوند در آیه 32 سوره معارج می فرماید: «والذین هم لاماناتهم و عهدهم راعون، و کسانی که امانت ها و پیمان خود را مراعات کنند». آن مردمی از هلع و از جزع در هر شر و امساک در هر خیر مستثنی هستند که این خصلت اسلامی انسانی را داشته باشند: پایبند بودن به امانات و پایبند بودن به تعهدها.
امانت یعنی چیزی را که نه به خود انسان بلکه به دیگران تعلق دارد به او بسپارند به عنوان پاسداری که تو نگهدارش باش، حافظ و نگهدار و نگهبان آن باش. امانات، پیمان انسانی است؛ یعنی دایره اش حتی از اسلام وسیعتر است به معنی اینکه اسلام دایره رعایت امانات را از حوزه مسلمین هم بیرون می داند. از نظر اسلام رعایت امانت واجب است ولو در مورد غیر مسلمان. این تعریف امانت است.

حال امانت ممکن است مالی باشد. کسی مال خودش را به عنوان امانت به کسی می سپارد که بعد بیاید بگیرد. اگر بخواهد در آن مالی که امانت است خیانت کند (مرتکب گناه شده است) حتی در بسیاری از معاملات امانت شرعی ایجاد می شود. مستأجر امین موجر است. یعنی با اینکه اجاره خودش یک باب مستقلی است ولی مستأجر مالک منافع جایی است که اجاره کرده است و از نظر عینی که در اختیار او هست او یک امین است یعنی حق کوچکترین تصرفی که بیرون از دایره استفاده اجاری اش باشد ندارد. تصرفاتی که لازمه اجاره کردن است به جای خود؛ کوچکترین تصرفی که از این دایره خارج باشد از نظر شرعی خیانت در امانت تلقی می شود. هر مستأجری امین است. هر عاریه بگیری امین است. شخصی می آید از شما فرش یا ظرف و یا مرکوب – اسب یا ماشین – شما را عاریه می گیرد که از آن استفاده کند؛ به شما می گوید این ماشینتان را بدهید مثلا ما می خواهیم تا قم برویم و برگردیم. در حدودی که عاریه گرفته است حق دارد، اگر از آن حدود یک ذره تجاوز کند خیانت در امانت تلقی می شود.

داستانی نقل می کنند. البته این داستان با موازین فقهی جور در نمی آید ولی با بعضی از موازین اخلاقی جور درمی آید. می گویند مقدس اردبیلی از نجف به کاظمین یا کربلا آمده بود و برای برگشتن حیوانی را اجاره کرده بود. بعد یک کسی امانت کوچکی از قبیل امانت پستی به او داد که آن را به صاحبش برساند. گرفت و در بغلش گذاشت. دیگر حیوان را سوار نشد، جلو انداخت و آورد. به او گفتند چرا سوار نشدی؟ گفت: من از صاحبش این را اجاره کردم که خودم سوار بشوم نه اینکه یک چیز دیگر هم علاوه داشته باشم؛ این خیانت در امانت است؛ با اینکه آن وزنی نداشت و در جیبش گذاشته بود. این مقدار رعایت ودیعه و غیر ودیعه و امثال اینها را می کردند، که باید چنین باشد. همین طور است امانت ناموسی. یک کسی ناموس خودش را به دیگری می سپارد که تو مراقب و محافظ باش. اگر یک نگاه به او بکند خیانت تلقی می شود. امانت جانی از این هم بالاتر است. شخصی می آید به کسی پناه می برد و در جوار او قرار می گیرد. مسئله جوار خودش یک مسئله ای است.
یک انسانی که بیچاره و مورد تجاوز یک ظالم است خودش را در جوار کسی قرار می دهد. او می تواند از اول این جوار را نپذیرد. این مرحله است. البته نپذیرفتن هم یک نوع نامردی است ولی خیانت در امانت نیست. اما یک وقت جوار را می پذیرد و راه می دهد، بعد خیانت می کند، می رود گزارش می دهد. مثل کاری که حارث برای بچه های مسلم کرد یا پسر آن زن برای خود مسلم کرد. مسلم به خانه ای آمده، جوار و پناه خواسته است. ممکن بود از اول به او اجازه ندهند، راهش ندهند. ولی بعد که جوار داد نباید خیانت کند. البته تکلیف نمی کنند که تو حتما دفاع هم بکن، ولی بعد گزارش دادن و اطلاع دادن به ابن زیاد که مسلم اینجاست، این همان خیانت در یک امانت است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:15 PM
روابط مسلمان و غیر مسلمان

قرآن کریم، مسلمانان را از اینکه دوستی و سرپرستی غیر مسلمانان را بپذیرند سخت بر حذر داشته است، نه از باب اینکه دوست داشتن انسانهای دیگر را بد بداند و طرفدار بغض مسلم نسبت به غیر مسلم در هر حال و مخالف نیکی با آنها باشد، قرآن صریحا می گوید: «لا ینهاکم الله عن الذین لم یقاتلوکم فی الدین و لم یخرجوکم من دیارکم ان تبروهم و تقسطوا الیهم، ان الله یحب المقسطین؛ خداوند شما را از نیکی کردن و دادگری با کسانی که در (امر) دین با شما نجنگیده و شما را از دیارتان بیرون نکرده اند منعت نمی کند. بی تردید خداوند دادگران را دوست می دارد» ( ممتحنة / 8).
اسلام نمی گوید کار محبت آمیز و کار نیکتان منحصرا باید درباره مسلمین باشد و به هیچ وجه خیری از شما به دیگران نرسد، دینی که پیغمبرش به نص قرآن "رحمة للعالمین" است، کی می تواند چنین باشد؟ ولی یک مطلب هست و آن اینکه مسلمانان نباید از دشمن غافل شوند، دیگران در باطن، جور دیگری درباره آنان فکر می کنند، تظاهر دشمن به دوستی با مسلمانان، آنان را غافل نکند و موجب نگردد که آنان دشمن را دوست پندارند و به او اطمینان کنند. مسلمان همواره باید بداند که عضو جامعه اسلامی است، جزئی است از این کل جزء یک کل و عضو یک پیکر بودن خواه ناخواه شرایط و حدودی را ایجاب می کند. غیر مسلمان عضو یک پیکر دیگر است. عضو پیکر اسلامی روابطش با اعضای پیکر غیر اسلامی باید به نحوی باشد که لااقل با عضویتش در پیکر اسلامی ناسازگار نباشد، یعنی به وحدت و استقلال این پیکر آسیبی نرسد پس خواه ناخواه نمی تواند روابط مسلمان با غیر مسلمان با روابط مسلمان و مسلمان یکسان و احیانا از آن نزدیکتر باشد.

زیر صفر یا گناهان و اعمال شر غیر مسلمانان
سخن از مقبولیت و عدم مقبولیت طاعات و اعمال نیک و مثبت غیر مسلمانان، سخن درباره بالای صفر است، سخن در این است که آیا کارهای خیر آنها، آنها را بالا می برد یا خیر؟ اما تکلیف زیر صفر یعنی گناهان و اعمال شر غیرمسلمانان چه می شود؟ آیا همه آنها در این جهت یکسانند؟ یا فرقی در کار است؟ به علاوه در زیر صفر یعنی در کارهای شر و پایین برنده، آیا میان مسلمان و غیر مسلمان و همچنین میان شیعه و غیر شیعه فرق است یا نه؟ آیا مسلمان و خصوصا مسلمان شیعه از نظر زیر صفر نوعی مصونیت دارد یا خیر؟ خداوند آنگاه بشر را معذب می کند که از روی تقصیر یعنی عالما عامدا مرتکب خلاف شود نه از روی قصور و دستنارسی، همانکه اصولیون " قاعده قبح عقاب بلا بیان " از آن استنباط می کنند. برای اینکه وضع غیر مسلمانان را در زیر صفر روشن شود، یعنی برای اینکه مجازاتها و کفرهای آنها را در کارهای شری که مرتکب می شوند بررسی کنیم ناچاریم مسأله دیگری که در معارف اسلامی مطرح است و ریشه اش در قرآن مجید است مطرح کنیم و آن، مسأله "قصور " و " استضعاف " است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:16 PM
رویکرد فلسفه نیچه به خود پرستی و شفقت
رابطه نظریه داروین با مکتب قدرت نیچه
یک اصل دیگری هم در دنیا پیدا شد که باز این اصل هم پایه دیگری برای جناب نیچه شد و آن اصل یکی از اصول داروینیسم بود. داروین خودش شخصا یک مسیحی متدین است و یک آدم ضد خدا نیست و در کلمات خود به وجود خدا تصریح و اقرار و اعتراف می کند و به مسیح احترام می گذارد، ولی اصول داروین در دنیا مورد سوءاستفاده های زیادی واقع شد که خود او هم نمی خواست چنین شود. از جمله، مادیین (ماتریالیستها) اصول تکامل داروین را ابزاری برای انکار خدا قرار دادند که این خودش داستانی است. یکی از سوءاستفاده های دیگری که از فلسفه داروین شد، در " اخلاق " بود، یعنی در مورد ساختن انسان خوب و نمونه، انسان برتر و یا کامل، چرا که یکی از اصول داروین اصل تنازع بقا بود.
داروین چهار اصل تأسیس کرد که یکی اصل حب ذات بود، یعنی هر حیوانی حب به ذات دارد و برای صیانت ذات خود کوشش می کند، و اصل دیگر همین اصل تنازع بقا بود، یعنی گفت اساس زیست و حیات در این عالم این است که جاندارها با یکدیگر دائما در حال جنگ و مبارزه هستند و آن که قویتر است باقی می ماند، جانداران در غربال طبیعت، غربال می شوند (خود جنگ، غربال طبیعت است) و طبیعت، در جنگ و کشمکش دائمی که حیوانات دارند، غربال می کند و اصلح را برای بقا انتخاب می کند و " اصلح برای بقا " یعنی آن موجودی که در میدان مبارزه بهتر توانسته است خود را نگه دارد و توانسته است حریف را از بین ببرد و خود را حفظ کند.

حال بر این اصل داروین ایرادهائی گرفته اند که خیر، موجوداتی، نه به دلیل اقوائیت بلکه به دلائل دیگری باقی مانده اند و به هر حال آقای نیچه از این اصل نتیجه گرفت و گفت: اصل در حیات همه جانداران و حتی در حیات انسان همین است و جنگ و تنازع، اصلی در زندگی انسانهاست و هر انسانی که قویتر باشد باقی می ماند و حق هم با همان است که باقی می ماند، و بعد گفت که طبیعت به سوی انسان برتر سیر می کند و انسان کامل باید در آینده به وجود بیاید. انسان کامل یعنی چه؟ یعنی انسان قویتر و نیرومندتر، انسانی که اخلاق ضعیف پرور اصلا در او وجود ندارد. اخلاق ضعیف پرور چیست؟ همینهائی که ما امروز آنها را (به عنوان کمال حساب می کنیم): محبت ورزیدن، مهر ورزیدن، احسان کردن، خدمت به خلق کردن. می گوید این اخلاق، پدر بشر را درآورده است، اینها مانع تکامل بشریت و مانع بروز انسان برتر و قویتر و انسان کامل است.
انسان کامل آن است که در او این نقطه های ضعف که ما آنها را کمال حساب می کنیم وجود نداشته باشد، و لذا نیچه، هم دشمن سقراط است و هم دشمن مسیح می گوید سقراط که در (مکتب) اخلاق خودش، به عفت و پاکی و عدالت و مهربانی و امثال این حرفها توصیه کرد (خیانت کرد) و بدتر از سقراط به عقیده او مسیح است که اینهمه راجع به مهربانی و عطوفت و محبت انسانها سخن گفته است. از نظر نیچه اینها نقاط ضعف انسان است، انسان هرچه از این صفات نداشته باشد به کمال نزدیکتر است، چون کمال یعنی توانایی و نقص یعنی ناتوانی، و اینها از نقص ناشی می شود.

تقسیم بندی انسان ها به ضعیف و قوی
فروغی در کتاب سیر حکمت در اروپا در این باره می نویسد:
آنچه برای این مقصود خود پرستی مساعد است اگرچه قساوت و بی رحمی و مکر و فریب و جنگ و جدال باشد خوب است و آنچه مزاحم و مخالف این غرض است اگرچه راستی، مهربانی، فضیلت و تقوی باشد بد است... این سخن باطل است که مردم و قبایل و ملل در حقوق یکسانند و این عقیده با پیشرفت عالم انسانیت منافی است ". می گوید تساوی حقوق همه انسانها غلط است، زیرا سبب می شود ضعیفها را در حد قویها نگه داریم و دیگر قویهای بیچاره! هم پیش نروند. بگذار ضعیفها پایمال بشوند تا میدان برای قوی باز شود، وقتی میدان برای قوی باز شد " انسان برتر " به وجود می آید. " مردم باید دو دسته باشند: یکی زبردستان و خواجگان و یکی زیردستان و بندگان، و اصالت و شرف متعلق به زبردستان است و آنها غایت وجودند و زیردستان آلت و وسیله اجرای اغراض ایشان می باشند... هیئت اجتماعیه و مدنیت برای پیشرفت کار آن طبقه شریف تشکیل شده است، نه چنانکه گمان رفته است که زبردستان برای حفظ زیردستانند ". می گوید اجتماع فقط برای این است که اقویا به نوائی برسند و ضعفا حکم چهارپایان را دارند که باید برای اقویا بارکشی کنند. به عقیده او، اینکه سعدی می گوید:
گوسفند از برای چوپان نیست *** بلکه چوپان برای خدمت اوست
درست نیست، اصلا گوسفند برای چوپان است. " زبردستان و نیرومندان که خواجگانند باید پرورش یابند تا از ایشان مردمان برتر به وجود آیند و انسان در مدارج صعود و ترقی قدم زند ". خود فرنگیها بحثی راجع به بهبود نسل بشر و اصلاح نژاد دارند که حتی تا اندازه ای آلکسیس کارل در آخر کتاب " انسان، موجود ناشناخته " همین اصل را پیروی می کند که خلاصه، نژادها را باید اصلاح کرد و معتقد است که اساسا نباید به انسانهای ضعیف حق تولید نسل داد.

فلسفه نیچه در مورد خودپرستی و شفقت
فروغی در کتاب سیر حکمت در اروپا (ج 30) می نویسد: " همه دانشمندان دنیا خودپرستی را مذموم و غیرپرستی و شفقت را مستحسن شمرده اند، نیچه به خلاف همه، خودپرستی را حق دانسته و شفقت را ضعف نفس و عیب پنداشته است". اما آیا واقعا شفقت، ضعف نفس است یا نه. از رأی داروین، نیچه کوشش در بقا را پذیرفته و آن را به معنی تنازع گرفته و آنچه را دیگران نتیجه فاسد رأی داروین شمرده اند او درست پنداشته که افراد با یکدیگر در کشمکش باشند و تحصیل توانائی کنند تا غلبه یابند.
عموم خیرخواهان عالم انسانیت، رعایت حال اکثر را واجب شمرده و مدار امر دنیا را بر صلاح حال عامه قرار داده اند. نیچه جمعیت اکثر را خوار پنداشته، جماعت قلیل یعنی خواص را ذیحق شمرده است و بس. بنیاد فکر نیچه این است که شخص باید هر چه بیشتر توانا شود و زندگانی اش پرحدت و خوشتر، و " من " یعنی نفسش شکفته تر و نیرومندتر و از تمایلات و تقاضای نفس برخوردارتر باشد. هم فال و هم تماشا! تا حال دیگران می گفتند اگر این کارها را انجام دهید ضد اخلاق است، ولی او می گوید نه، این کارهائی را که مطابق هوای نفستان است انجام دهید و اخلاق هم همینهاست، اصلا کار خوب هم همین است. بعضی می گویند بهتر آن بود که به دنیا نیائیم شاید چنین باشد نمی دانم اما می دانم که خوب یا بد به دنیا آمده ام و باید از دنیا متمتع شوم و هرچه بیشتر، بهتر. می گوید من باید هدفم این باشد که هرچه بهتر بتوانم خود را متمتع تر کنم و بیشتر از دنیا بهره ببرم. هرچه که مرا در رسیدن به این مقصد کمک کند، خوب است و اخلاق است. این همان فکری است که معاویه داشت و همیشه این حرف را می زد: " ما در نعمتهای دنیا غلت زدیم و غلت زدیم".

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:16 PM
ریشه اخلاقی حجاب ملل باستان

ریشه دیگری که برای پیدا شدن حجاب ذکر کرده اند جنبه اخلاقی دارد. در اینجا نیز مانند نظریه سابق علت پدید آمدن حجاب را تسلط مرد و اسارت زن معرفی کرده اند، با این فرق که در اینجا برای تسلط جوئی مرد، به جای ریشه اقتصادی ریشه اخلاقی ذکر شده است، گفته اند علت اینکه مرد، زن را بدین شکل اسیر نگه می دارد حس خودپرستی و حسادت وی نسبت به مردان دیگر است. مرد نمی خواهد و رشک می برد که مردان دیگر ولو با نگاه کردن یا همسخن شدن، از زنی که تحت اختیار او است استفاده کنند.

به عقیده این دسته، قوانین دینی و مذهبی با اینکه در جاهای دیگر با خودخواهیها و خودپرستیها مبارزه کرده است در اینجا برعکس عمل کرده روی این خودخواهی مردان صحه گذاشته منظور آنها را تأمین کرده است. برتراند راسل می گوید: بشر توانسته است تا حدی در مورد مال و ثروت بر خودخواهی و بخل غالب گردد ولی در مورد زن نتوانسته است بر این خودخواهی تسلط پیدا کند. از نظر راسل ''غیرت'' صفت ممدوحی نیست و ریشه آن نوعی بخل و امساک است.

مفهوم سخن راسل اینست که اگر بذل و بخشش در مورد ثروت خوب است در مورد زن هم خوب است. چرا بخل و امساک و حسادت در مورد مال نکوهیده و در مورد زن ستوده است؟ چرا نان و سفره داشتن و نمک خود را خورانیدن از لحاظ اخلاق اقتصادی مورد تمجید و ستایش است و همین بذالی و گذشت و کام دیگران را شیرین کردن در اخلاق جنسی مذموم است؟ به عقیده امثال راسل این تفاوت علت معقولی ندارد، اخلاقی نتوانسته است در مورد امور جنسی بر خودخواهی و تسلط جوئی بشر غلبه کند، برعکس تسلیم خودپرستی شده همان رذیله را به نام غیرت از طرف مرد، و به نام عفاف و حجاب از طرف زن تحت عنوان اخلاق حسنه پذیرفته است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:17 PM
ریشه نفاق و دوروئی در تعارفات دروغین

تعارف، تا آنجا که پای عواطف واقعی در کار باشد و مقصود شخص ابراز عاطفه و علاقه و محبت بوده باشد خوب و پسندیده است. زندگی اگر عاری از عواطف باشد خشک و بی روح است، و از ادب عاطفه و محبت این است که مکتوم نماند و به طرف اظهار شود تا محبت او نیز جلب گردد.
رسول خدا فرمود: علاقه ای که میان تو و دوستت هست آن را زود ظاهر ساز که رشته دوستی را محکم تر می کند. تعارف، تا آنجا که به صورت تبادل عواطف واقعی و اظهار محبت صمیمی باشد خوب و مستحسن است، اما ملتهایی که رشد اخلاقی و اجتماعی ندارند گرفتار انواع تعارفهای دروغین می باشند، دو نفر از آنها که همراه یکدیگر هستند و می خواهند به اتاقی وارد شوند یا از اتاقی خارج گردند مدتی با یکدیگر تعارف می کنند در صورتی که هر کدام از آنها در دل خود از جلو افتادن دیگری ناراضی است. همچنین است تعارفهایی که بعضی میزبانها نسبت به مهمانان می کنند، همه اظهارات بی روح و خشک است، تصنع و ظاهر سازی است. این گونه تعارفات داخل در نفاق و دورویی است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:18 PM
ریشه و علت عناد با حق از نظر قرآن

چرا انسان به حال عناد با حق در می آید؟
ریشه عناد
(حدیث است) «اهلک الناس الدرهم البیض والدینار الصفر. فرمود مردم را این پول سفید و آن پول زرد، این نقره سفید و آن طلای زرد، این سکه سفید و آن سکه زرد هلاک کرد». قرآن راز این مطلب را ذکر می کند که چرا انسان دشمن حق می شود؛ چون اینجا صحبت عناد است؛ آن که به حق و حقیقت پشت کرد، و فرار کرد؛ اصلا نمی خواهد ببیند؛ یکمرتبه یک جمله دیگر اضافه می کند: «و جمع فاوعی» آن که پولها را جمع کرده و در مخزنها ذخیره کرده است (معارج/ 17 و 18) قدیم که بانک نبود که پولها را در حساب بانکی بریزند؛ در ظروفی پوستی یا مسی جمع و دفن می کردند.

پول را خدا نداده برای جمع کردن، داده برای اینکه در میان مردم گردش کند، چون جمع کردن یکی در یک گوشه مساوی است با محروم ماندن بندگان خدا در جای دیگر. دو مسئله است: مسئله داشتن از راه حلال غیر از مسئله جمع کردن و گرد آوردن است. داشتن به شرط آنکه از راه حلال باشد، اما داشتنی که عملا شخص فقط نقش یک متصدی و یک رئیس مؤسسه را داشته باشد که دائما این پول به نفع مردم در جریان است، به عبارت دیگر داشتن اگر از راه حلال باشد و به نفع مردم هم در جریان باشد بحثی ندارد ولی داشتنی که ملازم است با محروم شدن افراد دیگر، برای قرآن غیرقابل تحمل و غیرقابل تأیید است: «والذین یکنزون الذهب والفضة و لاینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم* یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم و جنوبهم و ظهورهم هذا ما کنزتم لانفسکم فذوقوا ما کنتم تکنزون؛ و کسانی که را که زر و سیم می اندوزند و در راه خدا انفاق نمی کنند، به عذابی دردناک نویدشان ده* روزی که آن را در آتش دوزخ سرخ کنند و پیشانی و پهلو و پشتشان را با آن داغ نهند (و گویند:) این است آنچه برای خود می اندوختید، پس بچشید آنچه را که می اندوختید» (توبه/34و35).

شاید قرآن آیه ای به لحنی شدیدتر از این آیه نداشته باشد: آنان که طلا و نقره را گنج می کنند و به صورت ذخیره نگهداری می کنند و در راه خدا انفاق نمی کنند، آنها را به عذابی دردناک بشارت بده. آن روزی که همین طلا و نقره ها را به صورت فلزهای گداخته در می آورند و پیشانی، آن سجده گاه اینها را داغ می کنند (چون این در واقع مسجود و معبود تو بوده؛ تو باید خدا را عبادت می کردی ولی در واقع معبود تو همین بوده است) پهلوها و پشتهای اینها را با همین معبودهایشان داغ می کنند. به او می گویند آن گنجها و جمع آوری کرده های تو، آن ذخیره هایی که تو برای خودت جمع کردی اینهاست؛ حالا ببین چه می شود! اینجا قرآن آن نیش درست خودش را که باید بعد از سأل سائل بعذاب واقع (سوال کننده ای از کفار عذابی حتمی را درخواست کرد، معارج/ 1) بزند (می زند) از کجا شروع می کند؟
معاندی عنادش با حق و اهل حق به حدی رسیده که نمی تواند تحمل کند؛ به او بگو عجله نکن، قیامت هست. بعد خطاب به پیغمبر: صبر کن. بعد: وضع قیامت چنین خواهد بود، وضع انسانی که در آنجا گرفتار می شود چنین، بعد آتش جهنم تعقیب می کند، چه کسانی را؟ آن دوری گزین های از حق و حقیقت، همانها که جمع کرده اند و انباشته اند و ذخیره کرده اند.

معلوم می شود قضیه از همین جا شروع می شود؛ از اینجا شروع می شود که کار به آنجا می رسد. ابوجهل و ابوسفیان آن بتهای حقیقی شان غیر از بتهای ظاهریشان بود. آنها به ظاهر در حمایت از بت عزی و بت هبل با پیامبر اکرم می جنگیدند ولی همه می دانند، شواهد قرآنی هم خوب حکایت می کند که بت واقعی آنها همان پولهای جمع شده شان بود که اسلام را خطر برای آن می دانستند. اگر اسلام آمد و این بتها و این سمبلها را از بین برد، به دنبال آن آقای ابوجهل و آن وضع دیگر وجود نخواهد داشت؛ علاوه بر اینکه اسلام این مسائل مربوط به اینها را از همان روز اول طرح کرد نه اینکه اول بتها طرح کرد و در آخر این مسائل را، از روز اول همینها را هم طرح کرد.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:20 PM
زشتی طمع از نظر امام علی علیه السلام

به نظرم در سخنان جاحظ بود دیدم یا یکی دیگر از علمای اهل تسنن که اهل ادب است (جاحظ خودش فوق العاده مرد بلیغی است و انصافا مرد سخن است و فوق العاده برای مقام سخن امام علی علیه السلام احترام قائل است و حرفهای عجیبی هم می زند). می گوید در میان سخنان علی (ع)، نه سخن است که اینها در دنیا نظیر ندارد. از میان آن نه سخن سه سخنش مربوط به بحث ما آزادی معنوی است.

امیرالمؤمنین می فرماید: «احتج الی من شئت تکن اسیره استغن عن من شئت تکن نظیره، احسن الی من شئت تکن امیره؛ یعنی نیازمند هر کسی می خواهی باش اما بدان اگر نیازمند کسی شدی تو برده او هستی. از هر کس که خواستی اظهار بی نیازی کن تا مانند او باشی و منتی از او بر تو نباشد، نیکی کن به هر که دلت می خواهد، تو امیر او هستی».
پس نیازمندی به افراد دیگر نوعی رقیت و بردگی است اما چه جور بردگی است؟ بردگی تن است؟ نه، بردگی روح است . بردگی معنوی است. در این زمینه چقدر سخنان خوب گفته اند و متاسفانه امروز این بحثها کمتر گفته می شود، البته به یک جهاتی که چون مسائل دیگری مطرح است و انسان می خواهد درباره آنها بحث بکند، بحثهای اخلاقی کمتر گفته می شود و حال آنکه اینها زیاد هم باید گفته شود. علی (ع) در حکمت 180 نهج البلاغه می فرماید: «الطمع رق مؤبد» طمع، بردگی همیشگی است. یعنی از بردگی بدتر، طمع داشتن است. که باز هم در این زمینه، مطالب و مسائل زیاد است.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:21 PM
زشتی ها و زیبایی ها در نظام کل جهان
زشتی، نمایانگر زیبایی است. زشتیها نه تنها از این نظر ضروری می باشند که جزئی از مجموعه جهانند و نظام کل به وجود آنها بستگی دارد، بلکه از نظر نمایان ساختن و جلوه دادن به زیباییها نیز وجود آنها لازم است. اگر مابین زشتی و زیبایی، مقارنه و مقابله برقرار نمی شد، نه زیبا، زیبا بود و نه زشت، زشت، یعنی اگر در جهان، زشتی نبود زیبایی هم نبود، اگر همه مردم دنیا زیبا بودند، هیچکس زیبا نبود، همچنانکه اگر همه مردم زشت بودند هیچ کس زشت نبود. اگر همه مردم همچون یوسف صدیق بودند، زیبایی از بین می رفت، و اگر هم همه مردم در قیافه " جاحظ " بودند زشتی در جهان نبود، همچنانکه اگر همه مردم قدرتهای قهرمانی داشتند، دیگر قهرمانی وجود نداشت. این ابراز احساسات و تحسینهایی که قهرمانان دریافت می کنند به خاطر این است که عده آنها محدود است. در حقیقت احساسها و ادراکهایی که بشر از زیباییها دارد، در شرایطی امکان وجود دارند که در برابر زیبایی، زشتی هم وجود داشته باشد.

اینکه مردم به سوی زیباها کشانیده می شوند و مجذوب آنها می گردند، به عبارت دیگر اینکه تحرک و کششی به سوی زیبایی پیدا می شود به خاطر این است که زشتها را می بینند و از آنان رو گردان می شوند، همچنانکه اگر کوهستانها و سرزمینهای مرتفع نبود سرزمین دشت نبود و آب از بالا به پایین سرازیر نمی شد. در حقیقت، جاذبه زیبارویان از دافعه زشت رویان نیرو می گیرد. جادوگری و افسونگری زیبایی از صدقه سر بیفروغی زشتی است. زشتها بزرگ ترین حق را بر گردن زیباها دارند. اگر زشتها نبودند زیباها جلوه و رونق نداشتند. اینان معنا و مفهوم خود را از آنان گرفته اند. اگر همه یکسان بودند نه تحرکی بود و نه کششی و نه جنبشی و نه عشقی و نه غزلی و نه دردی و نه آهی و نه سوزی و نه گدازی و نه گرمی و حرارتی. این یک پندار خام است که گفته می شود اگر در جهان همه چیز یکسان بود، جهان بهتر بود. گمان می کنند که مقتضای عدل و حکمت این است که همه اشیاء همسطح باشند و حال آنکه فقط در همسطح بودن است که همه خوبیها و زیباییها و همه جوش و خروش ها و همه تحرکها و جنبشها و نقل و انتقال ها و سیر و تکامل ها نابود می گردد.

اگر کوه و دره، همسطح بودند دیگر نه کوهی وجود داشت و نه دره ای. اگر نشیب نبود فرازی هم نبود. اگر معاویه نمی بود، علی بن ابی طالب با آنهمه شکوه و حسن وجود نمی داشت. " در کارخانه عشق از کفر ناگزیر است ". البته نباید تصور کرد که صانع حکیم برای آنکه نظام موجود نظام احسن بشود، موجوداتی که برای همه آنها علی السویه ممکن بوده است که زیبا یا زشت باشند، و او برای آنکه نظرش به کل و مجموع بوده است، یکی را که ممکن بود زیبا باشد زشت قرار داد و دیگری را که ممکن بود زشت باشد زیبا قرار داد و با قید قرعه و یا یک اراده گزاف مابانه هر یک از آنها را برای پست خود انتخاب کرد.

نظام جهان، چه از نظر طولی و چه از نظر عرضی، یک نظام ضروری است. خداوند متعال به هر موجودی همان وجود و همان اندازه از کمال و زیبایی را می دهد که می تواند بپذیرد، نقصانات از ناحیه ذات خود آنها است نه از ناحیه فیض باری تعالی. معنی اینکه زشتی مثلا فلان فایده را دارد این نیست که فلان شخص که ممکن بود زیبا باشد مخصوصا زشت آفریده شد تا ارزش زیبایی فلان شخص دیگر روشن شود تا گفته شود که چرا کار برعکس نشد؟ بلکه معنیش این است که در عین اینکه هر موجودی حداکثر کمال و جمالی که برایش ممکن بود دریافت کرده است، آثار نیکی هم بر این اختلاف مترتب است، از قبیل ارزش یافتن زیبایی، پیدایش جذبه و تحرک و غیره.

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:22 PM
زهد اسلامی یعنی برداشت کم برای بازدهی زیاد
استاد علی اکبر پرورش تعبیری نغز و رسا در مورد زهد دارد و می گوید: زهد اسلامی عبارت است از برداشت کم و بازدهی زیاد یعنی رابطه ای میان " کم برداشت کردن " از یک طرف و " زیاد بازدهی دادن " از طرف دیگر موجود است. بازدهی های انسانی انسان و تجلیات شخصیت انسانی انسان چه در قسمت عاطفه و اخلاق و چه در قسمت تعاونها و همکاریهای اجتماعی و چه از نظر شرافت و حیثیت انسانی و چه از نظر عروج و صعود به عالم بالا همه و همه رابطه معکوس دارند با برداشتها و برخورداریهای مادی.

انسان این ویژگی را دارد که برداشت و برخورداری زیاد از ماده و طبیعت و تنعم و اسراف در لذات، او را در آنچه هنر و کمال انسانی نامیده می شود ضعیف تر و زبونتر و بی بارتر و عقیم تر می سازد و برعکس پرهیز از برداشت و برخورداری البته در حدود معینی، گوهر او را صفا و جلا می بخشد، فکر و اراده (دو نیروی عالی انسانی) را نیرومندتر می کند. این حیوان است که برداشت و برخورداری بیشتر او را در کمال حیوانی به جلو می برد. در حیوان نیز آنچه به منزله " هنر " نامیده می شود اینطور نیست، یعنی یک حیوان برای اینکه چاقتر بشود و گوشتش بهتر مورد استفاده قرار بگیرد، و یا برای اینکه شیر و پشم بیشتری بدهد باید هر چه بیشتر تیمار شود، اما یک اسب مسابقه چنین نیست، اسب سر طویله محال است که از عهده مسابقه بیرون آید، اسبی می باید که روزها بلکه ماهها تمرین کم خوراکی دیده باشد و لاغر میان شده باشد، گوشتها و پیه های اضافی را ریخته باشد تا چابک و چالاک شده و به تیزروی که از نوع " هنر " و فعالیت برای آن حیوان است قادر گردد.

زهد، برای آدمی تمرین است، اما تمرین روح. روح با زهد ورزش می یابد و تعلقات اضافی را می ریزد، سبکبال و سبکبار می گردد و در میدان فضائل سبک به پرواز در می آید. از قضا علی علیه السلام از تقوا و زهد به " ورزش " تعبیر می کند، کلمه ریاضت در مفهوم اصلی خودش عبارت است از ورزش و تمرین مقدماتی اسب مسابقه. ورزش هم " ریاضت " نامیده می شود، می فرماید: «و انما هی نفسی اروضها بالتقوی» همانا نفس خویش را با تقوا ورزش می دهم (نامه 45 نههج البلاغه).

گیاهها چطور؟ گیاه هم مانند حیوان است، لااقل قسمتی از آنچه می توان آنرا ولو با تشبیه و مسامحه " هنر " گیاه نامید مشروط به برداشت کمتر است از طبیعت. علی علیه السلام به این نکته نیز اشاره می کند و از گیاهان مثلی می آورد، در یکی از نامه هایش پس از آنکه زندگی زاهدانه و قانعانه و کم برداشت خویشرا برای یکی از فرماندارانش تشریح می کند و او را ترغیب می نماید که در زندگی این راه را پیشه سازد، می فرماید: " مثل اینستکه اعتراض معترض را می شنوم که اگر برداشت علی این اندازه کم باشد، باید به علت ضعف قادر به هماوردی با دلاوران نباشد، پس چگونه است که هیچ دلاوری تاب هماوردی او را ندارد، ولی اشتباه می کنند. آنکه با سختیهای زندگی دست به گریبان است نیرومندتر و آبدیده تر از کوره بیرون می آید، همانا چوب درخت صحرائی که به دست باغبان نوازشش نمی دهد و هر لحظه به سراغش نمی رود و با محرومیتها همواره در نبرد است محکمتر، با صلابت تر، و آتشش فروزانتر و دیرپاتر است".

این قانون که بر جانداران حاکم است، بر انسان بما هو انسان، یعنی از نظر خصلتهای خاص انسانی، از نظر همان چیزها که به نام " شخصیت انسانی" نامیده می شود به درجاتی بیشتر حکومت می کند. کلمه زهد با همه مفهوم عالی و انسانی که دارد سر نوشت شومی پیدا کرده است و مخصوصا در عصر ما ظالمانه محکوم می شود، در مفهوم این کلمه غالبا تحریف و اشتباهکاری به عمد یا غیر عمد رخ می دهد، گاهی مساوی با تظاهر و ریا معرفی می شود و گاهی مرادف با " رهبانیت و عزلت و گوشه گیری ". هر کسی درباره اصطلاحات شخصی خود مختار است که این الفاظ را به هر معنی که می خواهد استعمال کند، اما هرگز نمی توان مفهوم و اصطلاح دیگری را به بهانه یک مفهوم غلط و یک اصطلاح دیگر محکوم کرد.

اسلام در سیستم اخلاقی و تربیتی خود کلمه و اصطلاحی به کار برده است به نام زهد، نهج البلاغه و روایات اسلامی پر است از این کلمه، ما اگر بخواهیم درباره زهد اسلامی بحث کنیم باید قبل از هر چیز مفهوم اسلامی آنرا درک کنیم، سپس درباره آن قضاوت کنیم. مفهوم زهد اسلامی عبارت است از برداشت کم برای بازدهی زیاد. اسلام در زمینه زهد دو چیز را سخت محکوم کرده است، یکی رهبانیت و دیگری ماده پرستی و پولپرستی و به عبارت جامعتر «دنیازدگی» را. کدام مکتب و منطق است که رهبانیت را توصیه کند و کدام مکتب است که به پول پرستی و کالا پرستی و یا مقام پرستی و یا به عبارت جامعتر «دنیازدگی» توصیه کند و آیا ممکن است انسان اسیر و گرفتار و بنده و برده مادیات باشد و به تعبیر امیرا لمومنین علیه السلام بنده دنیا و بنده کسی باشد که دنیا در اختیار او است و آنگاه از شخصیت دم بزند؟!

HAMEDZH2
Monday 19 October 2009-1, 12:34 PM
زینت و تجمل از نظر اسلام‏

قرآن زن را مکلف کرده است که باید خودش را بپوشاند ولی مرد را مکلف نکرده است، یعنی این تکلیف متوجه زن است نه متوجه مرد. تعبیر قرآن این است: " زنان زینت خودشان را نباید آشکار کنند". البته زینت ولو جدا هم باشد مثل یک النگو که در کناری افتاده مقصود نیست بلکه زینت در حالی که در بدن است مقصود است چون (آشکار کردن آن) مساوی است با دیدن خود زن. زنان نباید زینت خودشان را ظاهر کنند، اعم از اینکه از نوع زینتی باشد که بشود از بدن جدا کرد مثل النگو و یا انگشتر، یا زینتی که چسبیده به بدن است مثل چیزهایی که به بدن می مالند مانند " گل گونه " به اصطلاح قدیم. زن زینت خود را نباید ظاهر کند مگر در دو مورد. دو استثنا در اینجا وجود دارد: یک استثنا در مورد خود زینت است، یعنی مگر بعضی از زینتها و به تعبیر قرآن زینت ظاهر، و استثنای دوم در مورد افراد است: و مگر برای بعضی از طبقات که در برابر آن طبقات که غیر شوهر او هستند ( در مورد شوهر که محرز است ) زن می تواند حتی زینت غیر ظاهر را آشکار کند، و آنها پدران، پسران، برادر زادگان، خواهر زادگان، فرزندان شوهر (و چند طبقه دیگر هستند).
خداوند در سوره اعراف: آیات 31 تا 32 می فرماید:«یا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ* قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ، ای فرزندان آدم! زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود بردارید و بخورید و بیاشامید و اسراف نكنید كه خداوند مسرفان را دوست نمى دارد. بگو چه كسى زینتهاى الهى را كه براى بندگان خود آفریده و روزیهاى پاكیزه را حرام كرده است؟ بگو اینها در زندگى دنیا براى كسانى است كه ایمان آورده اند (اگر چه دیگران نیز با آنها مشاركت دارند) ولى در قیامت خالص (براى مؤمنان) خواهد بود اینچنین آیات (خود) را براى كسانى كه آگاهند شرح مى دهیم.
در این آیات سخن از مساله پوشش تن و سایر مواهب زندگى و چگونگى استفاده صحیح از آنها است. نخست به همه فرزندان آدم به عنوان یك قانون همیشگى كه شامل تمام اعصار و قرون مى شود دستور مى دهد كه" زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد با خود داشته باشید" (یا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ). این جمله مى تواند هم اشاره به" زینتهاى جسمانى" باشد كه شامل پوشیدن لباسهاى مرتب و پاك و تمیز، و شانه زدن موها، و به كار بردن عطر و مانند آن مى شود، و هم شامل" زینتهاى معنوى"، یعنى صفات انسانى و ملكات اخلاقى و پاكى نیت و اخلاص و اگر مى بینیم در بعضى از روایات اسلامى تنها اشاره به لباس خوب یا شانه كردن موها شده، و یا اگر مى بینیم تنها سخن از مراسم نماز عید و نماز جمعه به میان آمده است، دلیل بر انحصار نیست بلكه هدف بیان مصداقهاى روشن است. و هم چنین اگر مى بینیم كه در بعضى دیگر از روایات، زینت به معنى رهبران و پیشوایان شایسته تفسیر شده دلیل بر وسعت مفهوم آیه است كه همه زینتهاى ظاهرى و باطنى را در بر مى گیرد.
گرچه این حكم مربوط به تمام فرزندان آدم در هر زمان است، ولى ضمنا نكوهشى است از عمل زشت جمعى از اعراب در زمان جاهلیت كه به هنگام آمدن به مسجد الحرام و طواف خانه خدا كاملا عریان و برهنه مى شدند، و هم اندرزى است به آنها كه به هنگام نماز و یا رفتن به مساجد لباسهاى كثیف و مندرس و یا لباسهاى مخصوص منزل را در تن مى كنند و در مراسم عبادت خدا به همان هیئت شركت مى نمایند، كه متاسفانه هم اكنون نیز در میان جمعى از بى خبران مسلمانان معمول و متداول است، در حالى كه طبق آیه فوق و روایاتى كه در این زمینه وارد شده است دستور داریم بهترین لباسهاى خود را به هنگام شركت در مساجد بپوشیم.
در جمله بعد اشاره به مواهب دیگر یعنى خوردنیها و آشامیدنیهاى پاك و پاكیزه مى كند و مى گوید از آنها" بخورید و بنوشید" (وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا). اما چون طبع زیاده طلب انسان، ممكن است از این دو دستور سوء استفاده كند و به جاى استفاده عاقلانه و اعتدال آمیز از پوشش و تغذیه صحیح، راه تجمل پرستى و اسراف و تبذیر را پیش گیرد، بلافاصله اضافه مى كند" ولى اسراف نكنید كه خدا مسرفان را دوست نمى دارد" (وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ). كلمه" اسراف" كلمه بسیار جامعى است كه هر گونه زیاده روى در كمیت و كیفیت و بیهوده گرایى و اتلاف و مانند آن را شامل مى شود، و این روش قرآن است كه به هنگام تشویق به استفاده كردن از مواهب آفرینش، فورا جلو سوء استفاده را گرفته و به اعتدال توصیه مى كند.
در آیه بعد با لحن تندترى به پاسخ آنها كه گمان مى برند، تحریم زینتها و پرهیز از غذاها و روزیهاى پاك و حلال، نشانه زهد و پارسایى و مایه قرب به پروردگار است، مى پردازد و مى گوید: اى پیامبر" بگو چه كسى زینتهاى الهى را كه براى بندگانش آفریده و هم چنین مواهب و روزى هاى پاكیزه را تحریم كرده است" (قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ). اگر این امور، بد بود، خدا نمى آفرید و اكنون كه براى استفاده بندگانش آفریده است چگونه ممكن است آنها را تحریم كند؟ مگر میان دستگاه آفرینش و دستورات دینى تضاد ممكن است وجود داشته باشد؟! سپس براى تاكید اضافه مى كند: به آنها " بگو این نعمتها و موهبتها براى افراد با ایمان در این زندگى دنیا آفریده شده، اگر چه دیگران نیز بدون داشتن شایستگى از آن استفاده مى كنند ولى در روز قیامت و زندگى عالیتر كه صفوف كاملا از هم مشخص مى شوند، اینها همه در اختیار افراد با ایمان و درستكار قرار مى گیرد، و دیگران به كلى از آن محروم مى شوند"! (قُلْ هِیَ لِلَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا خالِصَةً یَوْمَ الْقِیامَةِ) بنا بر این چیزى كه در دنیا و آخرت مال آنها است و مخصوصا در جهان دیگر اختصاص به آنها دارد چگونه ممكن است تحریم گردد؟
حرام چیزى است كه مفسده انگیز باشد، نه نعمت و موهبت. این احتمال نیز در تفسیر این جمله داده شده است كه این مواهب در دنیا اگر چه آمیخته با گرفتاریها و گاهى با غم و رنجها و اندوه ها است، ولى در سراى دیگر، خالص از همه این ناملایمات در اختیار مؤمنان قرار خواهد گرفت (ولى تفسیر اول مناسبتر به نظر مى رسد). در پایان آیه به عنوان تاكید مى گوید:" این چنین آیات و احكام خود را براى جمعیتى كه آگاهند و مى فهمند تشریح مى كنیم" (كَذلِكَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ). در مورد استفاده از انواع زینتها، اسلام مانند تمام موارد، حد اعتدال را انتخاب كرده است، نه مانند بعضى كه مى پندارند استفاده از زینتها و تجملات هر چند به صورت معتدل بوده باشد، مخالف زهد و پارسایى است، و نه مانند تجمل پرستانى كه غرق در زینت و تجمل مى شوند، و تن به هر گونه عمل نادرستى براى رسیدن به این هدف نامقدس مى دهند. و اگر ساختمان روح و جسم انسان را در نظر بگیریم مى بینیم كه تعلیمات اسلام در این زمینه درست هماهنگ ویژگیهاى روح انسان و ساختمان جسم او است.
توضیح اینكه: به گواهى روانشناسان، حس زیبایى یكى از چهار بعد روح انسانى است، كه به ضمیمه حس نیكى و حس دانایى و حس مذهبى، ابعاد اصلى روان آدمى را تشكیل مى دهند و معتقدند تمام زیبائیهاى ادبى، شعرى، صنایع ظریفه، و هنر به معنى واقعى همه مولود این حس است، با وجود این چگونه ممكن است، یك قانون صحیح، این حس اصیل را در روح انسان خفه كند و عواقب سوء عدم اشباع صحیح آن را نادیده بگیرد. به همین جهت در اسلام: استفاده كردن از زیبائیهاى طبیعت، لباسهاى زیبا و متناسب، به كار بردن انواع عطرها، و امثال آن، نه تنها مجاز شمرده شده بلكه به آن توصیه و سفارش نیز شده است و روایات زیادى در این زمینه از پیشوایان مذهبى در كتب معتبر نقل شده است. به عنوان نمونه در تاریخ زندگى امام حسن مجتبى (ع ) مى خوانیم هنگامى كه به نماز برمى خاست بهترین لباسهاى خود را مى پوشید سؤال كردند چرا بهترین لباس خود را مى پوشید؟ فرمود:«ان اللَّه جمیل یحب الجمال، فاتجمل لربى و هو یقول خُذُوا زِینَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ، خداوند زیبا است و زیبایى را دوست دارد و به همین جهت، من لباس زیبا براى راز و نیاز با پروردگارم مى پوشم و هم او دستور داده است كه زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد برگیرید» ( وسائل جلد سوم ابواب احكام الملابس).
در حدیث دیگرى مى خوانیم كه یكى از زاهدان ریایى به نام" عباد بن كثیر" با امام صادق (ع) روبرو شد، در حالى كه امام( ع ) لباس نسبتا زیبایى بر تن داشت، به امام گفت: تو از خاندان نبوتى، و پدرت على (ع) لباس بسیار ساده مى پوشید چرا چنین لباس جالبى بر تن تو است؟ آیا بهتر نبود كه لباسى كم اهمیت تر از این مى پوشیدى؟ امام فرمود: واى برتو اى عباد!، «مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللَّهِ الَّتِی أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّیِّباتِ مِنَ الرِّزْق، چه كسى حرام كرده است زینتهایى را كه خداوند براى بندگانش آفریده و روزیهاى پاكیزه را؟» (وسائل جلد سوم ابواب احكام الملابس باب 7 حدیث 4) ... و روایات متعدد دیگر. این تعبیر كه خداوند زیبا است و زیبایى را دوست دارد، و یا تعبیر به اینكه خداوند زیبائیها را آفریده، همگى اشاره به این حقیقت است كه اگر استفاده از هر گونه زیبایى، ممنوع بود، خداوند هرگز اینها را نمى آفرید، آفرینش زیبائیها در جهان هستى خود دلیل بر این است كه خالق زیبائیها آن را دوست دارد. ولى مهم اینجاست كه غالبا در این گونه موضوعات، مردم راه افراط را مى پویند، و با بهانه هاى مختلف رو به تجمل پرستى مى آورند، و به همین دلیل قرآن مجید بلافاصله بعد از ذكر این حكم اسلامى از اسراف و زیاده روى و تجاوز از حد، مسلمانان را بر حذر مى دارد، در بیش از بیست مورد در قرآن مجید به مساله اسراف اشاره شده و از آن نكوهش گردیده است (درباره اسراف در ذیل آیات متناسب مشروحا سخن خواهیم گفت).
به هر حال روش قرآن و اسلام در این مورد