PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تاریخ و تمدن ایران



صفحه ها : 1 [2]

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 05:51 PM
مقدمه:
حكومت صفويان را شايد به جرائت بتوان اولين حكومت ايدئولوژيكي به حساب آورد كه بناي حكومت خود را بر باورهاي صوفي گرايانه قرار داده و از اين راه استفاده فرآوان بردند.رهبران اوليه نهضت صفويه و بعدها به ميزان كمتري ، پادشاهان بعدي ، در نزد طرفداران خودشان مقام والاي معنوي داشتند. آنها به عنوان مرشد كامل براي خود تصويري معنوي و خدايي ساخته بودند كه باعث مي شد پيروانشان نسبت به آنها سرسپردگي كامل داشته باشند. از طرف ديگر پادشاهان اوليه صفوي سعي نمودند از تشكيلات عظيمي كه بر اساس باورهاي صوفيانه در خانقاه و رباطها شكل گرفته بود ، به عنوان نيرويي منسجم و تشكيلاتي براي پيشرفت كارهاي تبليغاتي و حتي نظامي استفاده نمايند.(سيوري ص 30)
در راس اين تشكيلات عظيم ، مقام معنوي خليفه الخلفا قرار داشت كه در نظر صوفيان از اهميت فراواني برخوردار بود. اين مقام معنوي كه بعدها وجودش در تشكيلات حكومت صفوي غير قابل انكار بود ، در طول دوران طولاني حكومت صفويان دچار حوادث و فراز و نشيب هاي گوناگوني شد.
مي توان گفت كه اگر به ابتدا و انتهاي اين دوره بپردازيم ، مقام خليفه الخلفا در ابتداي كار صفويان از مقامهاي بسيار حساس و مهم به شمار مي رفت . ولي هر چه كه به انتهاي اين دوره نزديك مي شويم ، به خصوص در دوران آخرين پادشاهان ، از اهميت اين مقام كاسته مي شود. آنچه كه در اين تحقيق به دنبال پاسخگويي به آن هستيم ، جواب اين پرسشهاست كه:
اهميت و مقام خليفه الخلفا در ابتداي كار صفويه چه بود؟
موقعيت خليفه الخلفا در اواخر دوران صفويه در كجا قرار داشت؟
سير تحولات و منحني تغييرات مقام خليفه الخلفا در دوران صفويه چگونه بود؟
آنچه كه بيانش در اين جا سودمند به نظر مي رسد اين است كه منابع دوران صفويه اشاره چنداني به اين مقام نكرده اند و لذا منابع ما براي انجام اين تحقيق بسيار محدود بود. آنچه را هم در اين مورد مي بينيم به نحوي مربوط به تزلزل اين مقام در اواخر دوران صفوي است و لذا مي بايست با ديده احتياط به آن نگريست.

خليفه الخلفا در ابتداي دوران صفوي

بررسي منابع صفوي ، چنين استنباطي را ايجاد مي كند كه مقام خليفه الخلفا در ابتداي پيدايش و گسترش صفويه از مقامهاي مهم اين دولت بوده است . قبل از ايجاد حكومت و در آستانه سياسي شدن تشكيلات صفويه اين مقام و كلا خانقاه تحت امر او به عنوان محلي براي نظارت بر تشكيلات گسترده صفوي و انجام امور صوفيانه بود و خليفه الخلفا به عنوان نايب و استاد شاه محسوب مي شد. مينورسكي در اين باره مي گويد:
«خليفه الخلفا به منزله نايب و استاد شاه به حساب آمده و بر اين اساس نمايندگاني را به ايالات مي فرستاد. شاه با اين منصب نه تنها بر قزلباشان صفوي نظارت مي كرد بلكه بر تشكيلات گسترده پيروان در قلمرو حكومت عثماني نيز تسلط داشت.» (مينورسكي ص 104)
با شروع نهضت صفويه خليفه الخلفا ، يكي از اعضاي مهم گروه معروف اهل اختصاص بود. همانطور كه مي دانيم اهل اختصاص افرادي بودند كه نقش موثري در هدايت و رهبري جنبش صفوي از ابتدا تا زمان به سلطنت رسيدن شاه اسماعيل اول ايفا نمودند. اين گروه هفت نفره كه يكي از آنان خليفه الخلفا بود ، در تمامي مسايل و مشكلات اين دوره در كنار اسماعيل صفوي بودند و با كمك ها و تمهيدات خود زمينه شكل گيري و قدرت يافتن حكومت صفوي را فراهم آوردند. خواند مير در كتاب خود به عنوان مثال اشاره به يكي از اين تصميم گيري هاي مهم دارد:
« آن حضرت ، شاه ، عزم سفر جزم كرده در خلوتي خاص با زمره اهل اختصاص مانند عبدي بيك تواچي و حسن بيك الله و خليفه الخلفا و غير ايشان از اعيان امرا قرعه مشورت در ميان انداخت و فرمود كه چون به سبب وفور سپاه و استعداد اهل خلاف و عناد توقف در اين ولايت از رعايت طريقه حزم دور است آيا روي توجه به كدام جانب آوريم؟ » (خواند مير ج4 ص448)
آنچه كه از اين گفته ها مشخص مي گردد جايگاه مشورتي بسيار مهم خليفه الخلفا در دوران اوليه صفوي است. اما اين سوال مطرح مي گردد كه در اين دوران تنها وظيفه خليفه الخله ارائه مشورت بوده و يا به غير از جايگاه مشورتي ، در مقام عملي هم داراي جايگاهي بود است؟
براي جواب به اين سوال بد نيست كه به عملكرد يكي از معروفترين شيوخ و خلفاي صفور در آن زمان بپردازيم. اين شخص پر آوازه نور علي خليفه روملو بود كه در سال 918 هجري قمري ، به امپراطوري عثماني اعزام شد. هدف از اين اعزام بنا به گفته نويسنده كتاب احسن التواريخ ، جمع آوري صوفيان اخلاص شعار بود. نويسنده در اين مورد مي گويد:
«با رسيدن نور علي خليفه ، از صوفيان روم و مريدان آن مرز و بوم قريب سه چهار هزار سوار با خانه كوچ به وي ملحق شدند. در نبردي كه روي داد پيروزي با نور علي خليفه بود و در ارزنجان كه به تيول او مقدر بوده مستقر شد.» (حسن روملو ص 176)
بر اساس استفاده از اين متن مي توان گفت كه مقام خليفه الخلفا تنها يك مقم مشورتي نبوده و گاها خليفه در حوزه هاي عملي حتي حوزه هاي جنگي هم وارد مي شد.

موقعيت خليفه الخلفا در ادوار مياني صفوي

از زمان طهماسب صفوي به بعد كم كم در منابع رد پاي حضور خلفا و شيوخ خانقاه را در مقامهاي اجرايي و دولتي مي بينيم . حتي گاهي آنها را در مقام حكومت شهرها و نواحي كشور مشاهده مي كنيم. در كتاب احسن التواريخ اشاره به يكي از اين خلفا به نام صوفيان خليفه شده كه در زمان طهماسب حكومت شهر مشهد را داشت. ظاهرا در سال 941 كه ازبكان شهر هرات را مورد حمله قرار دادند از او در خواست كمك شد. خليفه مزبور پس از رفتن به شهر هرات ظلم و ستم را نسبت به مردم آنجه به حدي رسانيد كه طهماسب او را از سمت حكومت آنجا عزل كرد. حسن روملو در باره صفات او مي گويد:
« اصلش از شهر سيواس بود ، چهار هزار و هشتصد ازبك را در جنگ به قتل آورده بود. در روز دوشنبه و سه شنبه و جمعه از ايام هفته ، دوازده من قند به جهت حلوا و چهل من عسل به جهت حلوا و دويست كله قند و دوازده گوسفند مع يراق و دو هزار دينار در راه دوازده امام صرف مي كرد.» ( حسن روملو ص 355)
از ديگر عناويني كه در اين دوره در بين خلفا مي بينيم مقامهايي چون« ايشيك آقاسي» و «مهردار خاصه شريفه» مي باشد.همچنين در منابع، از مناصب و ماموريت هاي خلفاي وقت به ميزان زيادي سخن گفته شده است. اين گونه مناصب گرچه از طرفي مبين اين واقعيت است كه خلفا در دربار صفوي جايگاه بخصوصي داشته اند ، ولي از طرف ديگر اين موضوع را روشن مي كند كه در ادوار مياني حكومت صفويه كم كم از جايگاه رفيع و معنوي خلفا كم شده و مقامهاي تشريفاتي به آنان واگذار مي گرديد. حتي در كتاب خلاصه التواريخ به موردي برخورد مي كنيم كه يكي از خلفا به نام «كبه خليفه» را به مدد دارا بودن جثه بزرگ و قوي ، به سمت ايلچي گري به سوي ازبكان انتخاب كرده بودند:
«كبه خليفه به صولت تمام و هيبت مالا كلام در مجلس سلاطين توران ،ابوسعيد،درآمد و تبليغ رسالت به جاي آورد،كتابت طهماسب بوسيده به دست خان داد.عبيد لئيم آن كتابت كريم را بعد از مطالعه شق فرمود. خليفه متهور اصلا بيم نكرده شمشير و معجر را بيرون آورده نزد عبيد خان بر زمين نهاد ... عبيد خان خواست كه شمشير بر خليفه زند ... چون كبه خليفه را آتش صوفي گري مشتعل شده بود سخنان درشت به روي عبيد خان گفت ... » (حسيني قمي ص 208)

شاه عباس و مقام خليفه الخلفا

تا دوران شاه عباس همانگونه كه گفتيم مقام خليفه الخلفا يكي از مقامهاي رسمي و معنوي به حساب مي آمد و گرچه در سير نزولي بود ولي جايگاه خودش را تا حدود زيادي به عنوان يك موقعيت ويژه در دربار صفوي حفظ نمود.از دوران شاه عباس اول بنا به همان سياست ويژه اي كه اين پادشاه در كم كردن نفوذ سران قزلباش و خلفا داشت ، اين مقام به سطح بسيار پاييني نزول كرد و از آن پس آنها را در كارهايي همچون جاروب كشي ، نگهباني و دژخيمي مي بينيم.
اما دليل اينكه عباس اول سعي نمود از نفوذ آنها كاسته و موقعيت اجتماعي و سياسي آنان را تنزل بخشد ، به حادثه اي برمي گردد كه در سال 998 براي او اتفاق افتاد. اين حادثه مربوط به زماني بود كه عباس به پادشاهي رسيده ولي پدرش محمد خدابنده هنوز در قيد حيات بود. گروهي از صوفيان طرفدار شاه محمد خدابنده شروع به تحريكاتي در جامعه كرده و محور تحريكات آنان بر اين مبنا بود كه با وجود زنده بودن پدر ، مقام مرشد كاملي به پسر نمي رسد به عنوان اعتراض حلقه ذكر برپا كردند. بنا به گفته نصرالله فلسفي شاه عباس براي اتمام اين قضيه آنها را به مجلس مناظره دعوت كرد. صوفيان جملگي حاضر شده و از ميان خودشان سه نفر نماينده براي صحبت انتخاب كردند. شاه در مجلس مباحثه پس از گفتن دو كلمه دست به شمشير برده و هر سه نفر را كشت و بقيه هم از ترس متفرق شدند.(فلسفي ص 239)
مبارزه عباس اول با صوفيان و تضعيف مقام آنان به اين حد محدود نشد و حتي به دنبال بهانه هاي مختلفي مي گشت تا هر چند روزي گروهي از آنان را سياست كند. يكي از اين بهانه ها حادثه اي بود كه در زمان تصرف تبريز در زمان اسماعيل اول اتفاق افتاده بود. در آن زمان يكي از خلفاي صوفي به سوي دولت عثماني ميل نموده و طريقت صفوي را ترك گفته و به همراه پسرش به ترويج اطاعت از عثماني كرد. گرچه اين خليفه خائن كه نامش شاهوردي خان بود در همان زمان كشته شد ، ولي اين قضيه مستمسكي براي شاه عباس بود تا پس از گذشتن ساليان دراز بر اين حادثه ، مجددا دستور تحقيق در اين مورد صادر كند.در تاريخ عالم آراي عباسي در اين مورد مي خوانيم كه:
« گرچه صوفيان خائن كه در آن وقت روسياهي كرده بودند و روي از مرشد كامل برتافته بودند، سزاي عمل يافته به ديار عدم شتافته بودند، اما جمعي از خليفه ها و صوفيان كه هنوز در قيد حيات بودند به قتل درآمده به جزاي عمل رسيدند و غرض اصلي آن بود كه من بعد آن طبقه از دايره صوفي گري خارج بوده و صوفي از نا صوفي متميز باشد.» (اسكندر بيك منشي ص881)

مقام خلفا در نزد مردم

علي رغم كاهش قدر و منزلت صوفيان در زمان عباس يكم،در نظر عامه مردم آنها همچنان مقام قدسي خودشان را حفظ كرده بودند و مردم به آنها اعتقاد داشتند. چنان كه زيادي غذاي آنها را به عنوان تبرك برداشته و آنرا به عنوان شفاي بيماريهاي خود به كار مي بردند. حتي در دربار هم با توجه به همه تخفيف هايي كه در مقام انها ايجاد گشته بود ، باز هم در جريان اعياد خلفا به همراه ديگر صوفيان حاضر شده و به تعارف شيريني و نبات مي پرداختند.
گاهي مردم و حتي بزرگان براي طلب آمرزش و اعتراف به پيش همين خليفه الخلفا رفته و نزد آنها به اعتراف مي پرداختند.شيوه كار به اين شكل بود كه پيش او به زانو درآمده و او نيز به تكبر با عصايي كه در دست داشت به پشت آنها زده و به اين ترتيب گناهانشان را مي بخشيد

نتيجه گيری
اگر بخواهيم به صورت اجمالي و در چند جمله نتيجه بحث را بيان كنيم بايد گفت كه مقام خليفه الخلفا از صاحب منصبان عالي رتبه و موثر در رهبري نهضت صفوي در زمان اسماعيل يكم بود.به تدريجاين خلفا وارد عرصه كارهاي اجرايي شده و به مناصب مهمي حكومتي و گاه تشريفاتي دست پيدا نمودند. از زمان عباس اول كوشش زيادي در تحديد نفوذ آنها و تخفيف موقعيت آنها به عمل آمد و گرچه در عرصه دولتي كار با موفقيت رو برو شد ولي نفوذ آنها در بين توده مردم همچنان باقي بود.
منبع:سيوري ، راجر ، ايران عصر صفوي،ترجمه كامبيز عزيزي ،تهران 1372
ولاديمير مينورسكي،سازمان اداري حكومت صفوي ، ترجمه مسعود رجب نيا،امير كبير 1368
خواند مير ،حبيب السير في اخبار افراد بشر، به كوشش محمد دبير سياقي ، خيام 1362
رملو ،حسن ،احسن التواريخ، به كوشش عبدالحسين نوايي ، بابك 1357
حسيني قمي ، خلاصه التواريخ،به كوشش احسان اشراقي،تهران 1363
فلسفي ، نصرالله،زندگاني شاه عباس اول،انتشارات علمي 1364
اسكندر بيك تركمان ، عالم آراي عباسي،امير كبير 1350

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 05:51 PM
● جانورانی که به پای میزمحاکمه کشیده شدند!
امروزه اگرکسی دردادگاه چشمش به یک گاو.سگ و حتی جانوران وحشی مانند روباه و گورکن وغیره بیفتد. از تعجب شاخ درخواهد آورد و تصور خواهد کرد که اشتباها قدم به یک باغ وحش گذاشته است!امادرگذشته یعنی در قرون وسطی.این موضوع به هیچ وجه شگفت انگیز نبود و تعجب کسی رابر نمی انگیخت.زیرادرآن زمان.جانوران اهلی ووحشی رامانندانسانها به پای میزمحاکمه می کشیدند و آنها را مورد محاکمه قرار می دادند!
به موجب رای صادره ازسوی دادگاه این جانوران یامحکوم میشدندویابی گناهیشان به اثبات می رسیدوحکم برائت آنان صادرمی گردید.
دادگاه حیوانات من باب شوخی یاتفریح تشکیل نمی شد.بلکه کاملا جنبه جدی داشت وقضات بلندپایه به امورشاکی ومتهم رسیدگی می کردندودرست ماننددادگاه های امروزی که مخصوص محاکمه آدمهاست در آن روزگار جانوران گوناگون راموردمحاکمه قرارمی دادند.
درگذشته ای نه چندان دور.خبرعجیبی درروزنامه ها منتشر شد.به موجب این خبر.پرنده ای کلبه ای رابه آتش کشیده وباخاک یکسان کرده بود.این پرنده.ته سیگارنیمه روشنی رااززمین برداشته به روی بام این کلبه که باکاه وپیزراندودشده بود.برده بودتابرای خودآشیانه ای جدیدبسازد!وهمین اقدام ناشیانه موجب بروزحادثه ناگواری رافراهم ساخت.
اگرچنین حادثه ای دردوران قرون وسطی اتفاق می افتاددادگاه وظیفه خودمی دانست که فورابه این موضوع رسیدگی کندوباحضوردادرسان کارآزموده وشرکت مردم.تشکیل جلسه دهدوپس ازشوروبررسی دقیق.این پرنده رامحکوم اعلام کندواگرحکم اعدام پرنده ازهمه جا بی خبر.ازسوی دادگاه صادرنمی شد.بی تردیداین پرنده راوادار می ساختندکه فوراآن ناحیه راترک کندودرجای دیگری رحل اقامت افکند!
این نوع داوری.ظاهرااندکی اغراق آمیزمی نماید.اماعین واقعیت است واسنادومدارک موجودنشان می دهدکه درگذشته.جانوران راموردمحاکمه قرارداده وبرایشان پرونده می ساختند!درآن روزگار.دادگاه های غیرنظامی.به منزله حوزه های قضایی.برروی همه موجودات اهلی ازجمله جانورانی که درمزرعه کارمی کردند.قدرت ونفوذ داشتندوبه شکایاتی که ازاینگونه حیوانات می شدرسیدگی می کردند.درحالی که کلیساودادگاه های وابسته به آن ازاختیارات بیشتری برخورداربودندومی توانستندهمه انواع وحوش.ازگرگ وموش دوپاگرفته تاحشراتی ازقبیل مورچه وپشه وغیره رابه پای میزمحاکمه بکشانند.
▪ تخم مرغ شیطانی
یکی ازمحاکمات مشهور که درقرن پانزدهم انجام شد. محاکمه چند موش صحرایی بودکه درخلال آن.
برجسته ترین قاضی فرانسه به نام(شاسنسی)به عنوان وکیل مدافع شرکت داشت.دراین محاکمه که دراسقف نشین(اوته)واقع درفرانسه انجام شد.(شاسنسی)به دفاع سرسختانه ازموش ها پرداخت وبه خاطر همین دفاع نامش برسرزبانها افتاد.این موش ها متهم بودندکه دردستجات متعدد.اجتماع کرده موجبات ناراحتی مردم شهررافراهم ساخته اندوبه همین خاطربه دادگاه احضار شدند!
درروز محاکمه همین که اعضای هیات منصفه مشاهده کردندکه موش هابه دستوردادگاه توجهی نشان نداده وازشرکت درمحاکمه قصورورزیده اند.سخت برآشفته این موش های صحرایی را(موجوداتی کثیف وخاکستری نامیدند که از ترس.خود را در سوراخها پنهان ساخته اند!)
دادگاه بدون هیچ گونه معطلی.حکم محکومیت آنان راصادرکرد.اما(شاسنسی)به دفاع ازمتهمان پرداخت وگفت: همه موش ها در این اسقف نشین.به ایجادحزب و جمعیت و دستجات متشکل علاقه مندند.باید از آنهارسمادعوت کردتادراین دادگاه حاضرشوندوشهادت بدهند.
بنابراین.به انجمن بخش هرمحله دستورداده شدتاازطریق صدوراعلامیه های محلی موش ها رابه دادگاه احضار
کنند.این دستوراجراشد.امابازهم هیچ موش دوپایی قدم به سالن دادگاه نگذاشت!
اعضای دادگاه.این بی اعتنائی موش ها رانوعی اهانت به دادگاه تلقی کردند.اما وکیل موش ها.یعنی آقای (شاسنسی)باحرارت زیاد.این تهمتها را رد کرد و گفت:
- نه یقین دارم که موش ها هیچ گونه اهانت و تحقیری نسبت به دادگاه روانداشته اند.برخی ازآنان پیرو از کار افتاده اند.برخی دیگرهنوز خیلی کوچکندوقادرنیستندبه تنهایی دست به سفر بزنند.بقیه موکلان من هم.علی رغم داشتن تمایل شدیدبه شرکت درجلسه دادگاه.ازشدت ترس ووحشت ازسوراخهای خودبیرون نمی آیند. زیرامی ترسندکه گربه های شرورمردم شهر.همین مردمی که ازاین موش ها شکایت کرده اند.برسرراهشان کمین کرده باشندوبه یک چشم برهم زدن آنها رایک لقمه چپ بکنند!
دفاعیات آقای(شاسنسی)باعث شدکه دادگاه متشنج شود.رئیس دادگاه همه رادعوت به آرامش کرد.اعضای دادگاه چنان مات ومبهوت شده بودندکه قادرنبودندتصمیمی اتخاذ نمایند.بنابراین.دادگاه بلاتکلیف ماندوپرونده این شکایت به عهده تعلیق افتاد!
یکی ازعجیب ترین محاکمات قرون وسطی.درسال ۱۴۷۴ درشهر(بال)واقع درسوئیس انجام شد.یک جوجه خروس رابه دادگاه کشیده بودندتابه اتهام یک جرم شیطانی.یعنی گذاشتن تخم.محاکمه کنند!درآن روزگار مردم براین باوربودندکه اگرتخم خروس به دست جادوگران وافسونگران بیفتد.هزاران بارخطرناک ترازیک ------ اتم درروزگار ماست !
این خروسک بخت برگشته به جرم تحویل یادردسترس قراردادن یک چنین وسیله شیطانی بی درنگ موردمحاکمه قرارگرفت .دردادگاه محکوم شناخته شدودرملا عام اوراهمراه تخم مرغ.یادرحقیقت تخم خروس سوزاندند!
درسال ۱۴۵۷یک ماده خوک و شش توله آن به دادگاهی که در (لاونی) تشکیل گردید.احضارشدند.اتهام این ماده خوک آن بودکه یک طفل دوساله رابه قتل رسانده وسپس اوراخورده است!این ماده خوک جنایتکار محکوم به اعدام شد.اماوکیل مدافعش .بااحتیاط تمام.جان شش توله محکوم را ازمهلکه نجات داد.اوبراین نکته تاکید کرد که این موجودات بیش ازاندازه کوچک ونادانندوبی تردید تحت تاثیر عمل شنیع مادرشان قرار گرفته اندواکنون که مادرجنایتکار به سزای عملش رسیده.به اندازه کافی ازاین واقعه درس عبرت گرفته اند!
درسال ۱۷۱۳.اجتماعی ازمورچه هادر(برزیل)به جرم سرقت محاکمه شدند.اتهام آنها این بودکه بوسیله زدن نقب وحمل آردازیک فروشگاه.مرتکب سرقت شده اند.
پیش ازافتتاح جلسه دادگاه در(سن پریداده)یکی ازمشاوران کارآزموده.خطابه مفصلی درباره این سارقین ایراد کرد.سپس یکی ازقضات.علیه مورچه هادادسخن دادوپس ازشور.سرانجام رای دادگاه باصدای بلند.به توسط یکی ازاعضای دادگاه که برای این منظوربه تپه مورچگان اعزام شده بودقرائت گردید!
درسال ۱۵۴۳ درشهر(سوویو)واقع درفرانسه.همه زنبورهایی که دریک کندوی عسل زندگی می کردندبه دادگاه احضارشدند.این زنبورها متهم بودندکه مردی رانیش زده اندواین کارباچنان قساوت وسبعیتی صورت گرفته که مردک بیچاره چیزی نمانده بودقالب تهی کند.ولی درست درلحظه ای که قضات روی صندلیهای خودنشسته وآماده شنیدن موارداتهام بودندناگهان دسته ای اززنبورهابه سالن دادگاه حمله ورشدند.درنتیجه این حمله.نظم دادگاه به هم خوردواعضای دادگاه به اتفاق آرابه توافق رسیدندکه این مهاجمان کندوی خودراترک کنندومیان کندوهای دیگر درآن ناحیه پراکنده شوند.حتی شاکی نیز که باسروصورت بادکرده دردادگاه حاضرشده بود اعتراف کرد قادر نیست زنبورهایی راکه به اوحمله کرده اند.حتی اگرآنها راببیندشناسایی کند. بااین حال افزودشایدزنبورهایی که به دادگاه حمله ورشده اندمتهمان اصلی نباشند.
درکمال تعجب.دادگاه شهری این پرونده رابه دادگاه بالاترارجاع کردوشاکی که دستش به جایی بند نبود.عاقبت ازشکایت خودصرفنظر کردودادگاه نیزبرای جلب رضایت شاکی.مشتی بدوبیراه وناسزانثارهمه زنبورهای بی همه چیز آن ناحیه کرد!
درگذشته ای نه چندان دور.یعنی اوایل قرن گذشته.دربخشی ازآمریکا.واقعه باورنکردنی اتفاق افتاد.این واقعه مربوط به صدورحکم تخلیه ملک ومطالبه خسارت ازموش ها بود!به موجب این حکم به موش ها دستورداده شده بودکه ظرف مهلت تعیین شده.خانه مسکونی شاکی راتخلیه کنند.وبرای حصول اطمینان ازاینکه موش ها ازمواداین حکم تخطی نکنند.براساس رسم متداول درآن ناحیه .اقدام کردند.به موجب این رسم اسنادو مدارک وحکم صادره ازسوی دادگاه راروی کاغذی نوشته.کاغذراباقدری روغن چرب می کردند.سپس آن رالوله کرده درون سوراخ موش فرو می بردند.بااین امیدکه موش ها ازمضمون آن آگاه شده محتویاتش راهضم کنند!
هرچندامروزه اینگونه گزارش ها ازجریان دادگاه حیوانات.مضحک ودرعین حال باور نکردنی می نماید.امایکی از عتیقه شناسان به نام (مورو) مجموعه ای از این مدارک وپرونده های عجیب دراختیارداردکه جمعا ۹۲ سندازجریان دادگاه های جانورانی است که بین سالهای ۱۱۲۰ و۱۷۴۰ میلادی محاکمه شده اند.وتحقیقاتی که این شخص درزمینه محاکمه حیوانات درقرون وسطی انجام داده.شواهدومدارک غیرقابل انکاری به دست می دهد.
یکی ازآخرین پرونده ها مربوط به محاکمه یک گاو ماده است که به اتهام جنایت اورابه سالن دادگاه آوردند.بطوری که دراین اسنادقیدشده.این گاوجنایتکار.پسری راکه زیر درخت سیب خوابیده بود.لگدکرده واوراجابجا کشته بود.نمایندگان دادگاه .حسب الوظیفه به مزرعه محل سکونت این گاو رفتندوپس ازقرائت موارداتهام.حیوان زبان بسته رادستگیرساخته وبه دادگاه کشاندند.پس ازانجام محاکمه.این گاو به مرگ درملا عام محکوم گردید.
یک حکم اتهام دیگر.درسال ۱۳۴۹ درموردخوکی که در(مون تین)زندگی می کردصادرشد.این حیوان متهم بودکه به مقدسات توهین کرده است.زیراگفته می شدکه این بچه خوک.نوعی شیرینی تقدیس شده راحریصانه بلعیده است!دادگاه ازاین جرم سنگین سخت به وحشت افتادوحکم اعدام محکوم راپیشاپیش تصویب نمود.
درسال۱۴۵۱. زالوها درد سربزرگی برای اهالی شهر (لوزان) سوئیس فراهم ساختند.بطوری که مردم شهر ازدست آنان آرام وقرارنداشتند.بنابراین.تعدا دی ازاین جانوران خونخوارراگرفته برای محاکمه به دادگاه آوردند.
زالوها محکوم شناخته شدندوبه آنها حکم شدکه ظرف مدت سه روز.آن ناحیه راترک کنند!ولی چنین می نمود که زالوها گوششان به این حرفهابدهکارنبود.چون علاوه برآنکه اقدامی برای ترک آن ناحیه بعمل نیاوردند.
کماکان به اذیت وآزارمردم شهرومکیدن خون آنها ادامه دادند.سرانجام مردم شهردست به دامن کشیشها شدند.وازآنها خواستندتااین ارواح شیطانی رانابودسازند.طبق اسنادومدارک موجوددرپرونده.ازآن روز به بعد.زالوها شروع به مردن کردندوبزودی همه شان نابودشدند.
وبالاخره درسال۱۴۵۰.درشهر(اوویدو)واق دراسپانیا.یک(بید)کوچک رابه دادگاه آوردندتادرحضوراعضای دادگاه وتماشاگران مشتاق محاکمه کنند.این جانور ازهمه جابی خبرمتهم بودکه به یک قالیچه ارزنده آسیب رسانده است .سرانجام پس ازبحث وگفتگوی بسیار.(بید)کوچک گناهکار شناخته شدوبه دستوردادگاه سرازبدنش جداساختندومتعاقبا نسل بیدهاازآن سرزمین برداشته شد.
امادادگاه باصدوراین حکم.مرتکب یک اشتباه فنی شد.وسربی گناهی رابالای دارفرستاد!زیرادرحقیقت مقصراصلی نوزادحشره.یعنی کرم است که موذیگری وشرارت می کندوفرشها رامی جود.نه خود(بید)!
منبع:طیبه صادقی( دبیر تاریخ )
سازمان آموزش و پرورش استان خراسان

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 05:52 PM
۵۴ سال پیش در روز ۳ فوریه سال ۱۹۵۴ میلادی محاصره پایگاه دین بین فو ارتش فرانسه در منطقه کوهستانی شمال تونکن در ویتنام توسط نیروهای ویت مین آغاز شد.
ژنرال ناوار فرمانده نیروهای فرانسوی در ویتنام مطلع شده بود ، چریک های ویت مین قصد دارند دست به یک تهاجم گسترده به خاک لائوس بزنند.
بنابراین تصمیم گرفت در یک پایگاه وسیع دورافتاده در دره دین بین فو در نزدیکی مرز ویتنام با لائوس راه آنها را سد کند.
در روز ۲۰ نوامبر سال ۱۹۵۴ میلادی ۳ تیپ چترباز به دره دین بین فو که در اشغال یک تیپ ویت مین بود حمله کرده و این پایگاه را متصرف می شود.این آغاز گرفتاری نیروهای فرانسوی بود.
ژنرال ناوار ۱۵۰۰۰ سرباز که همگی آنها نظامیان حرفه ای بودند را در دین بین فو متمرکز کرد.
هدف اوکاهش فشار نیروهای ویت مین ، حزب کمونیست ویتنام به رهبری هوشی مینه در منطقه ثروتمند دلتای تونکن بود.
در ابتدا نیروهای فرانسوی موفق شدند نیروهای تدارکاتی دشمن را تحت فشار قرار داده و راه های تدارکاتی آنها را از طریق مرز چین مسدود کنند اما هوشی مینه به شیوه ای ابتکاری نیروهای خود را بسیج می کند.
نیروهای ویت مین به کمک دوچرخه شب ها از راه جنگل تجهیزات و نفرات را به پیرامون پایگاه دین بین فو انتقال می دهند.
چند هفته بعد ، توپخانه سنگین و تدارکات برای هزاران چریک ویت مین در پیرامون دین بین فو مستقر می شود.
در روز ۳ فوریه سال ۱۹۵۴ میلادی محاصره کامل ۱۵۰۰۰۰ سرباز فرانسوی در دین بین فو آغاز شد.
سربازان ژنرال ناوار در تله مرگباری گرفتار می شوند. ژنرال جیاپ ، نابغه نظامی ویتنام ۳۵۰۰۰ سرباز را در اطراف دین بین فو مستقر کرده و شبانه روز با توپخانه سنگین پایگاه فرانسوی ها را هدف قرار می دهد.
از روز ۱۳ مارس سال ۱۹۵۴ میلادی نبردها شدت می یابد. در ابتدای آوریل فقط ۶۳۰۰ سرباز فرانسوی قادر به جنگ بودند.
تدارکات هوایی برای نیروهای فرانسوی و تخلیه آنها به یک معضل تبدیل می شود ، در حالی که نبردهای خونین بی وقفه ادامه داشتند.
سرانجام در روز ۷ مه سال ۱۹۵۴ میلادی ژنرال جپاپ فرمان حمله نهایی را صادر کرده و مواضعی که توسط اندکی بیش از ۱۰۰ چترباز فرانسوی هنوز حفظ می شد را اشغال می کند.
به این ترتیب ، در روز ۳ فوریه سال ۱۹۵۴ میلادی محاصره ۱۵۰۰۰ چترباز فرانسوی در پایگاه دین بین فو آغاز می شود.
بی تدبیری مارشال ناوار و نبوغ نظامی ژنرال جیاپ موجب شد که نبرد دین بین فو در تاریخ جنگ های جهان جایگاه ویژه ای یابد.
آغاز محاصره دین بین فو نقطه عطف پایان یک قرن حضور استعماری فرانسه در منطقه هندوچین بود.
منبع:بهرام افتخاری
روزنامه جام‌جم

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 05:53 PM
۶۵ سال پیش در روز ۳۱ ژانویه سال ۱۹۴۳ میلادی مارشال فریدریش فن پاولوس ، فرمانده ارتش پنجم آلمان در نبرد استالینگراد قرارداد تسلیم نیروهای خود در بخش جنوبی شهر را امضا کرد و در روز ۲ فوریه نیز نیروهای بخش شمالی استالینگراد تسلیم ارتش سرخ شوروی شدند. این پایان نبرد خونین شهر استالینگراد بود.
شوروی ها توانستند در پی یک جنگ فرسایشی ارتش آلمان را در استالینگراد شکست داده و از آن پس پیشرفت نیروهای ارتش سرخ به سمت غرب آغاز شد.
۱۸ ماه پیش از این تاریخ در روز ۲۲ ژوئن سال ۱۹۴۱ میلادی ارتش آلمان نازی به فرمان آدولف هیتلر خاک اتحاد جماهیر شوروی را مورد حمله قرار داده بود.
نیروهای زرهی آلمان با سرعت زیادی دشت های وسیع روسیه را پیموده و به دروازه های مسکو و لنینگراد رسیده بودند.بخش دیگری از ارتش ورماخت به سوی جنوب و حوزه های نفتی قفقاز پیشروی کرد و ارتش پنجم آلمان تحت فرماندهی ژنرال فن پاولوس شهر استالینگراد را تحت محاصره درآورد.
بمباران بی وقفه استالینگراد را به ویرانه ای مبدل کرد و بیش از ۴۰ هزار نفر از ساکنان غیرنظامی شهر به قتل رسیدند.
در پاییز سال ۱۹۴۲ میلادی پس از نبردهای کوچه به کوچه و خانه به خانه که به بهای تلفات سنگین ۲ طرف منجر شد شهر به تصرف نیروهای آلمانی درآمد اما این سرآغاز مشکلات ارتش آلمان بود.
ژنرال گئورگی ژوکف فرمانده ستاد ارتش شوروی متوجه شد نیروهای آلمانی در استالینگراد از پایگاه های پشتیبانی خود بسیار دور شده اند و قادر به دفاع نیروهای خود نیستند.
ژوکف نیروهای خود را دوباره سر و سامان داد و دست به یک ضد حمله گسترده علیه نیروهای ارتش پنجم آلمان زد.
ژنرال فن پاولوس فهمید که به زودی ارتش تحت فرمانش در تله ارتش سرخ گرفتار می شود و از هیتلر خواست تا دستور عقب نشینی را صادر کند. اما هیتلر هرگونه مبارزه در حال عقب نشینی را ممنوع کرد و به پاولوس دستور داد مواضع خود را در استالینگراد حفظ کند.
یک هفته پس از ورود نیروهای فن پاولوس به داخل استالینگراد ۲ ارتش شوروی با عبور از رودخانه یخزده ولگا از شمال و جنوب به سوی استالینگراد پیشروی کرده و نیروهای ارتش پنجم آلمان در شهر ویرانه ای که تصرف کرده بودند به محاصره درآمدند.
سربازان آلمانی در یک شهر ویرانه و در سرمای طاقت فرسای روسیه گرفتار شده بودند و نیروی هوایی آلمان قادر به تامین مایحتاج روزمره ارتش به محاصره درآمده فن پاولوس در زمستان سخت روسیه نبود.
در ماه ژانویه سال ۱۹۴۳ میلادی هیتلر برای این که فن پاولوس تسلیم نشود به او درجه مارشالی داد ولی پاولوس که چاره ای جز خودکشی نداشت و نمی توانست شاهد مرگ دسته دسته سربازانش از سرما ، گرسنگی و حملات شوروی ها باشد تصمیم به تسلیم شدن گرفت.
به این ترتیب ، در روز ۳۱ ژانویه سال ۱۹۴۳ میلادی مارشال فریدریش فن پاولوس سند تسلیم ارتش پنجم آلمان به نیروهای شوروی در شهر استالینگراد را امضا کرد.
در روز دوم فوریه مارشال فن پاولوس به همراه ۲۴ ژنرال و ۹۱ هزار نفر از باقیمانده نیروهایش به ارتش شوروی تسلیم شدند. از این تعداد فقط ۶۰۰۰ نفر توانستند از اسارت جان سالم به درببرند.
در جریان محاصره شهر استالینگراد فن پاولوس نزدیک به ۴۰۰ هزار نیرو را از دست داد که ۱۵۰ هزار نفر کشته و ۱۲۰ هزار نفر اسیر شده بودند.
در پی شکست نیروهای آلمانی از شوروی ها تهاجم شوروی برای بازپس گرفتن خاکش و حمله به سرزمین آلمان آغاز شد که سرانجام در سال ۱۹۴۵ میلادی با تصرف شهر برلین نیروهای شوروی در جبهه شرقی متوقف شدند.
منبع:بهرام افتخاری
روزنامه جام‌جم

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 05:54 PM
شهر یزد در عین حال که بیشتر جمعیت آن را مسلمانان تشکیل می‌دهند یکی از شهر های مقدس زردشتیان است که جمعیتی اگرچه اندک از پیروان این کیش را در خود جای داده است. پیروان زردشت در تاریخ یزد فراز و فرود‌های متعددی داشته‌اند و امروزه نیز در قلمروهای مختلف زندگی اجتماعی این شهر، کم و بیش حضور دارند. نمود این حضور را جز در رابطه بی‌واسطه در زندگی روزمره نمی‌توان درک کرد. و کسانی که در رابطه بی‌واسطه با جماعت‌های مختلف شهر یزد نیستند، فقط می‌توانند بازنمود روابط اجتماعی زردشتیان و مسلمانان را با واسطه تولید کنندگان گفتمان، درک کنند. تولید کنندگان گفتمان هستند که اطلاع ما را از هر آنچه که امکان رابطه بی‌واسطه با آن نداریم شکل می‌دهند.
تولید کنندگان گفتمان خواه ناخواه تحت تاثیر زبان، گونه‌های ادبی، موقعیت تاریخی و نهادی، گرایشات شخصی، تعلقات مذهبی و...قرار دارند که بازنمودهای ایشان از واقعیت را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
این پژوهش سعی دارد با بررسی بازنمود زردشتیان یزد در گفتمانی که نویسندگان غیر زردشتی یزد اتخاذ کرده‌اند، گفتمان ایشان را از حیث جایگاهی که برای زردشتیان در شهر تعریف می‌کنند، ابتدا توصیف و سپس در ارتباط با جایگاه تاریخی و نهادی تولید کننده گفتمان به تبیین آن اقدام کند. بر همین اساس در این پژوهش تألیفاتی را که به معرفی شهر یزد پرداخته‌اند مورد تحلیل گفتمان قرار دادیم. در این پژوهش از متون مربوط به دوره های مختلف استفاده شده است تا متغیر زمان نیز تاثیر خود بر تغییرات گفتمان را نشان دهد.
در ادامه ، ابتدا به طرح دیدگاهی نظری گادامر به عنوان شیوه‌ای برای نقد متون مورد بررسی می‌پردازیم. و پس از ارایه یافته‌های تحقیق براساس تحلیل گفتمان متون مورد بررسی با تاکید بر دیدگاه گادامر، در نهایت به عنوان نتیجه گیری تاثیر گونه‌های مختلف ادبی و نهادهای اجتماعی را بر گفتمان مورد اتخاذ نویسندگان تبیین خواهیم کرد.
● بیگانگی از سوژه
در این قسمت می کوشیم مبنایی نظری برای بررسی جایگاه زردشتیان در گفتمان نویسندگان یزدی فراهم آوریم. مبنایی که بتواند امکان ارزش گذاری و مقایسه متون مختلف مورد بررسی را تامین کند.
از زمان دکارت تا هوسرل یکی از اصلی ترین دغدغه های فلسفه غرب یافتن بنیانهای دانش بود؛ یعنی اینکه چگونه دانش ممکن می‌شود. و این دغدغه فلسفی آنها را به سوی روش شناسی و معرفت شناسی عام کشانید. اما گادامر این انتقاد را مطرح کرد که بحث در یافتن بنیانهای دانش یعنی اینکه چگونه (به چه روش) دانش ممکن می شود، در درون خود جدا انگاری و دوگانگی « من – شیء » یا « ابژه – سوژه » را پذیرفته است. جدا انگاری‌ای که از احساس بیگانگی و عدم تعلق شیء در نزد من حاصل می‌شود. و برای غلبه بر این بیگانگی از واسطه علم استفاده می‌شود. چیزهایی نظیر طبیعت ، هنر، تاریخ اموری بیگانه با ما هستند. که برای رفع بیگانگی و ایجاد تعلق بر آنها از روش‌شناسی و علم استفاده می‌کنیم. بنابراین گادامر معتقد است: در علوم مدرن وجود فی نفسه اشیا در نظر نیست تا درک حقیقت آن غایت این علم باشد. زیرا هدف این علوم سلطه اراده بر طبیعت است. بنابراین اشیا در دنیای علم غیر از اشیا در دنیای واقعی و فی نفسه آنها است. در دنیای علم اشیا محاسبه و کنترل می‌شوند و با اهداف عملی خاص و تعریف شده به آنها توجه و از روابط حاکم بر آنها بحث می‌شود(واعظی، ۱۳۸۰، ۳-۲۲۲).
بنابراین متون مربوط به گفتمان نخبگان یزدی اگر در پرداختن به زردشتیان دچار این جدا انگاری و بیگانگی باشد ، حتی اگر روشهای علمی را به دقت رعایت کرده باشد -که البته اتخاذ روش علمی خود نشان جدا انگاری است- ، در واقع بطور ناخوداگاه در جهت اعمال موجودیتی علمی و غیر حقیقی برای انطباق با ساختار «سلطه اراده بر طبیعت» در روابط با زردشتیان است. به‌طوری‌که این جماعت را بصورت موجودیتی علمی و قابل محاسبه و کنترل وانمود کرده است.
انتقاد دیگر گادامر به علوم مدرن این است که برای علوم مدرن، روش معیار حقیقت است. اما باید توجه داشت که آنچه که به مدد روش دست یافتنی است حقایق منظم و تکرار پذیر است، بنابراین حقایقی که از سنخ واقعه هستند روشمند نخواهند بود. و البته به اعتقاد گادامر علوم انسانی از سنخ واقعه هستند. همچنین او بر خلاف اصل دوری از پیش داوری معتقد است بیرون شدن از جهان خود و نادیده گرفتن موقعیت هرمنوتیکی و پیش داوری‌های خویش به منظور دست یابی به فهم عینی، همانطور که ناممکن است نامطلوب نیز هست. زیرا پیش تصورات ما نقش مثبتی در عمل فهم ایفا می‌کنند. (همان ۵-۲۲۴)
گادامر پس از تبیین ناکامی روش در علوم انسانی و تاریخی به روش دیالیکتیکی رو می آورد. به عقیده او در علوم انسانی باید با موضوع مورد مطالعه خود به گفتگو پرداخت و اجازه داد تا افق معنایی موضوع ظهور کند. و چون معنای اثر و موضوع تاریخی در خلاء ظاهر نمی‌شود، بلکه در افق معنایی مفسر و عالم ظاهر می شود ، پس واقعه فهم زمانی رخ می دهد که این دو افق به طریقی با هم ممزوج و ترکیب شوند. منطق حاکم بر این گفتگو منطق پرسش و پاسخ است. پس راهکار مناسب برای علوم انسانی که هم با فهم حقیقی و شرایط وجودی آن تناسب دارد و هم با واقعیت تاریخی انسان به عنوان مفسر سازگار است، شیوه دیالیکتیکی مبتنی بر پرسش و پاسخ است. به‌طوری‌که در فرایند پرسش متقابل مفسر و اثر از یکدیگر ، فهم واقعه رخ می‌نماید. (همان ۲۲۷)
بنابراین اگر پیشتر گفتیم که چه نوع از متونی را باید خرده گرفت که جماعتی مانند زردشتیان را همچون موجودیتی علمی و قابل محاسبه و کنترل وانموده‌اند، در بند فوق مختصات یک متن مطلوب را اینگونه تعریف کردیم که علاوه بر پرهیز از جدا انگاری می‌باید شرایط فهم متقابل را با اجازه سخن گفتن و پرسش کردن برای جماعت مورد مطالعه فراهم آورد.
● یافته های تحقیق
از آنجا که احصاء و طبقه بندی و بررسی همه رسانه‌های مکتوب در موضوع مورد بررسی کاری بس دشوار است و از طرف دیگر مقایسه هر نوع رسانه پژوهشی متفاوت را می طلبد، در این جستار فقط به کتاب هایی که موضوع اصلی آنها شهر یزد است، پرداخته شده است. از این گونه ۱۲ کتاب فراهم شد. البته تعدادی کتاب نایاب نیز مورد جستجو قرار گرفت که فراهم نشد . بنابراین به بررسی ۱۲ کتاب مذکور بسنده شد که در اینجا به جهت اختصار و پرهیز از تکرار به ۹ کتاب خواهیم پرداخت. و برای تسهیل در امر تبیین، این کتاب ها را براساس جایگاه تاریخی و تعلق نهادی تولید کنندگان و یا براساس ساختار ادبی به پنج دسته «کتب تاریخی» ، «منوگرافی» ، « دولتی – سازمانی» ، «دانشگاهی» ، «دایره المعارف» تقسیم کردیم.
● کتاب های تاریخی
کتب تاریخی شامل «تاریخ یزد» یا تاریخ جعفری (نیمه قرن نهم هجری)، «تاریخ جدید یزد» (نیمه دوم قرن نهم هجری) و«جامع مفیدی» در سه جلد (۱۰۹۰ هجری) می‌باشند. این کتاب ها غیر از جلد دوم جامع مفیدی که هیچ نسخه‌ای از آن موجود نیست ، بین سالهای ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۵ شمسی به همت آقای ایرج افشار تصحیح و منتشر شده‌اند. البته شایان ذکر است که کتاب جعفری بر دو کتاب بعدی خصوصاً «تاریخ جدید یزد» تاثیر قابل توجهی داشته است.
گفتمانی که این کتابها در مورد زردشتیان اتخاذ می‌کنند تقریباً مشابه است. و می‌توان آن را در مواضع تاریخ قبل از ورود اسلام، بعد از ورود اسلام، و ویژگی‌های جغرافیایی شهر بررسی نمود.
در هر سه کتاب دین و آیین زردشت و اقدامات زردشتیان از جمله پادشاهان ساسانی تا قبل از ورود اسلام بسیار مورد ستایش قرار گرفته است. و نگارندگان هیچ بیگانگی با زردشتیان قبل از ورود اسلام از خود نشان نمی‌دهند. چنانکه گویی مفاخر و تاریخ اجداد خود را می نگارند.مثال:
« قباد مملکت بگرفت ، نذر کرده بود که اگر مملکت بیابد آتشخانه‌ای عظیم بسازد، چون مملکت بیافت بفرمود که از هفت آتشخانه آتش بیاوردند.... و قصبه عالی در نواحی میبد بساخت و...آن قصبه را هفتادر(هفت آذر) نام نهاد... قباد بفرمود که فهرج و هرافت را بساختند.»(جعفری، ۱۳۴۳ ،۱۴ )
اما با ورود اسلام آنانکه به نگرویدند‏، بیگانه قلمداد می شوند.مثال:
«و مردم شهر و ولایات به شرف اسلام مشرف گردیدند ومومن و موحد شدند... و قلیلی از مجوس که ترک ملت آباء و اجداد نکردند و به شرف اسلام مشرف نشده در ضلالت قدیم ماندند و جزیه قبول کردند.»(مفیدی ۱۳۴۰، ۳۶)
واقعه دیگری که همه این تاریخ نویسان روایت کرده‌اند، قضیه شهدای فهرج است ، حادثه‌ای که برای قرنها انگشت ملامت را به جانب زردشتیان منطقه قرار داد. و بی‌تردید در انفعال وگوشه‌گیری ---------- چند قرنی ایشان بی‌تاثیر نبوده است. و شاید توجیهی برای مردم یزد در آزار و اذیت زردشتیان بوده است. خلاصة روایت جعفری در مورد این حادثه چنین است:
«یزدجرد به راه یزد به خراسان رفت و مالک ذئب و مالک عمرو از عقب یزدجرد به خراسان رفتند... لشکر اسلام چون بازگشتند از خراسان، در راه بیابان اشتران راه غلط کردند و بسیاری از ایشان در بیابان از تشنگی هلاک شدند. و به زحمت بسیار به قصبه فهرج رسیدند و فهرجیان بر ایشان شبیخون زدند و عده‌ای را شهید کردند و قبور ایشان در فهرج مشهور است»(جعفری، همان، ۱۵)
در هر سه کتاب با گذشتن از وقایع صدر ورود اسلام دیگر ذکری از زردشتیان نمی‌شود. اگرچه سایر مردم شهر نیز در این تواریخ دیده نمی‌شوند و تاریخ شهر محدود به ذکر اقدامات حکام شهر است. با این حال در هر سه کتاب پس از ذکر وقایع تاریخی قسمت قابل توجهی (در جامع مفیدی تمامی جلد سوم) را به ذکر پدیده‌های جغرافیایی از قنوات و باغ‌ها و عمارت‌‌ها و همچنین اعیان واشراف می‌پردازند. در این بخش کتاب نویسندگان به مقتضی وصف پدیده‌های جغرافیایی و ذکر مشاهیر ناچار به اشاره به زردشتیان می‌شوند. به عنوان مثال جعفری در ذکر قنات‌های ابر و مبارکه می‌نویسد:
«منبع هر دو آب از یک مقام است و با هم مخلوط است و اول در محله مجوسیان بر روی زمین ظاهر می‌شود. و این عیب دارد که سر چشمه مجوسیان دارند. و لیکن آب به غایت سبک و نیکوست»(جعفری، همان،۱۵۱)
یا در کتاب «تاریخ جدید یزد» می خوانیم:
«و بیشتر زمین نعیم آباد را مجوسیان احیا کردند و پالیزهای شیرین از این آب پدید می آید» (کاتب، ۱۳۴۵، ۲۲۰ )
و همچنین در جامع مفیدی در ذکر چشمه چکچکو به عنوان یکی از عجایب منطقه می‌نویسد:
«و مجاوران خطه دلگشای یزد آن کوه را چکچکو می خوانند. و مجوس آن موضع را تعظیم بسیار نموده در سالی یک نوبت به موعدی مقرر با زنان و دختران نیکو روی شیرین گوی خوش آواز
بگاه عشرت و بوس و تماشا
چو شهد و شکر و باده گواران
بدانجا رفته قربانی کنند و جشن ها و عیش ها کرده بعد از فراغ به منازل خود مراجعت نمایند.»(مفیدی، ۱۳۴۲، ۹-۸۲۸ )
اما در همینجا شایسته است به تفاوتهای این کتاب‌ها نیز اشاره شود. چنانکه از مثالهای فوق نیز برمی‌آید در گفتمان جعفری جدا انگاری زردشتیان به شدت متاثر از «بیگانگی مذهبی» است. حال آنکه این شدت در «تاریخ جدید یزد» و «جامع مفیدی » دیده نمی‌شود. و همچنین از اختصاصات گفتمان مفیدی می‌باید به بیان خاص او در مورد زنان و دختران زردشتی توجه کرد. به‌طوری‌که بیشترین اشارات مفیدی در مورد زردشتیان با ذکری از زنان و دختران ایشان همراه است. و مفیدی که همانند جعفری و تاریخ جدید در همه جا از عبارت «مجوس» یا « مجوسیان» استفاده می‌کند، فقط در دو مورد و البته برای اشاره به زیبایی زنان زردشتی از عبارت «زردشتی نژاد» استفاده می‌کند. به عنوان مثال مفیدی در وصف محله اهرستان می نویسد:
«سکان (ساکنان) منازل عماراتش زردشتی نژادان ماه روی مشکین موی که نه چشم چرخ مانند رخسارشان در اطراف جهان دیده و نه ...» (مفیدی، همان، ۶۷۳)
بنابراین در گفتمان مفیدی آنچه دیده می‌شود نوعی بیگانگی از حاشیه نشین‌های شهر است. حاشیه‌ای که می‌تواند حیات خلوت عشرت شهروندان اصلی شهر باشد. مفیدی حتی آیین عبادی آنان را در معبد چک چک نوعی جشن و عشرت معرفی می‌کند.
بجاست که متذکر شوم که «جامع مفیدی» مقارن عصر صفوی نوشته شده است و زردشتیان در این دوران از حقوق مدنی بیشتری برخوردار بوده‌اند از جمله در شهر یزد کلانتری ویژه زردشتیان از سوی حکومت مرکزی صفوی انتخاب می‌شده است که به حقوق این جماعت رسیدگی می‌کرده است و در جامع مفیدی نیز به این سِمت اشاراتی شده است. همچنین باید توجه داشت که اگرچه مفیدی مدتی در امور دیوانی شهر یزد در خدمت حکومت صفوی بوده اما در هنگام نگارش ، فارغ از سمت دیوانی به سیاحت در هند بوده است.
● کتاب های منوگرافی
منوگرافی‌های متعددی در مورد ناحیه یزد نوشته شده ولی از این مقوله تعداد معدودی به صورت کتاب منتشر شده از جمله کتاب «تاریخ اردکان» اثر آقای علی سپهری اردکانی (۱۳۶۴) و مجموعه عکسهای آقای عبدالجبار قرایی تحت عنوان «یزد» (۱۳۷۴).
اردکان شهری است در۳۵ کیلومتری شمال یزد که تعداد قابل توجهی از بناهای مقدس زردشتیان بین یزد و این شهر قرار گرفته است.
کتاب «تاریخ اردکان» دو فصل عمده دارد؛ اول تاریخ معاصر شهر اردکان، دوم ابنیه تاریخی واقع در شهرستان اردکان. از مجموع ۴۵ صفحه‌ای که در این کتاب به ابنیه شهر پرداخته است ۱۸ صفحه متعلق به بناهای مقدس زردشتیان است. در این ۱۸ صفحه دو نکته قابل توجه وجود دارد؛ اولاً برای اولین بار به زردشتیان فرصت می‌دهد که خودشان سخن بگویند و آداب و اعتقادات مربوط به بناهای مقدس خود را بگویند. به این ترتیب که اکثر این ۱۸ صفحه مستقما از کتاب ها و نشریات خود زردشتیان و یا بطور غیر مستقیم دیدگاه ایشان را از سفرنامه جکسن که در سال ۱۹۰۳ میلادی به مطالعه زردشتیان منطقه پرداخته است نقل قول می‌کند. اما باید در نظر داشت که به هر حال نگارنده از میان منابع زردشتی گزینش کرده است و فرصتی فراهم نیامده تا زردشتیان در مورد این گزینش قضاوت کنند. همچنین فرصت پرسش متقابل را نیز به ایشان نداده است. بنابراین دیالوگ کامل مورد نظر گادامر حاصل نشده است. ولی نسبت به کتابهایی که پیش از این بررسی کردیم پیشرفت قابل توجهی دارد. که شاید متاثر از ملی گرایی و توجه به پیش از اسلام‏، در دوره پهلوی باشد.
نکته جالب دیگری که در کتاب تاریخ اردکان دیده می‌شود تقدم ابنیه مسلمانان است. بطوری که ابتدا مساجد ، حسینیه ها ، بازار و آب انبارهای مسلمین معرفی شده است و سپس به معرفی بنا های مقدس زردشتیان پرداخته است. که این امر همچنان وجود جدا انگاری و احساس بیگانگی نگارنده را نسبت به زردشتیان نشان می‌دهد. در حالی که می‌توانست پس از ذکر مساجد و حسینیه ها به ذکر بناهای مقدس زردشتیان بپردازد.
مجموعه عکس‌های آقای عبدالجبار قرایی دارای پنج بخش می‌باشد: هنر و معماری، مردم‌شناسی، زردشتیان، بازار و هنرهای سنتی و آخرین بخش‎، محیط و جغرافیای طبیعی است. و از مجموع ۲۰۳ عکس موجود در این کتاب فقط ۱۱ عکس از بناها و مناسک مذهبی زردشتیان در بخش سوم آمده است. گذشته از تعداد کمی که به زردشتیان تعلق یافته، عنوان زردشتیان طبق یک منوگرافی معمول می‌باید تحت بخش مردم‌شناسی مطرح می‌شد.و جدا آوردن آن نمود جدا انگاری و بیگانگی‌ای می‌باشد که تدوین کننده عکس‌ها آن را بازتولید و به مخاطبان عرضه کرده است.
دو کتابی که در مقوله منوگرافی مورد بررسی قرار گرفت تقریباً کلکسیونی را می ماند که منوگراف فقط اقدام به گزینشی براساس تفسیر خود می‌کند. این گونه ادبی اگرچه به نسبت کتب تاریخی گامی به واقعه فهم از طریق دیالوگی که گادامر می‌گوید نزدیک می‌شود ، یعنی موجودیت موضوع را می‌پزیرد و توصیفی به تفسیر خود از موضوع ارایه می‌دهد ولی هنوز آن را به عنوان یک ابژه می‌نگرد و فرصت انتقاد و پرسش به آن نمی دهد.
● کتاب های« دولتی – سازمانی»
کتاب «از سترون خاک تا حماسه شکفتن» و کتاب «یزد نگین کویر» را می توان کتابهایی دولتی – سازمانی دانست. کتاب «از سترون خاک...» توسط استانداری یزد منتشر شده است و در واقع گزارشی اداری از وضع موجود، برنامه‌های اجرا شده و برنامه‌های در دست اجرا می‌باشد که به جهت سفر آقای هاشمی، رییس جمهور وقت، به استان یزد، تدوین شده است. بنابراین انتظار می‌رود گفتمانی که در این کتاب اتخاذ شده ، از نگاه دولتی و اداری و تا حد زیادی متاثر از امور ---------- باشد.
در بخش ششم این کتاب که عنوان وضعیت ---------- و اجتماعی دارد، اولین عنوانی که مشاهده می شود «اقلیت های مذهبی» است. یعنی بیگانگی مذهبی خود را بصورت بیگانگی ---------- نشان می‌دهد. و از جهت ---------- بودن است که به عنوان یک ابژه به آن پرداخته می‌شود. دیگر صرف تفاوت مذهبی آن طور که در گفتمان تاریخ جعفری دیده می شد باعث بیگانه انگاری زردشتیان نیست. به‌طوری که در گفتمان کتاب «از سترون خاک...» اهمیت ندارد که زردشتیان برحق هستند یا نه و «چرا به شرف اسلام مشرف نشده‌اند». آنچه در گفتمان این کتاب دارای اهمیت است این است که ایشان تحت کنترل دولت رفتار کنند. و رفتاری نکنند که حاکمیت و ایدئولوژی مورد حمایت دولت را به مخاطره بیندازند. مثال:
«در سالهای اخیر یزد همواره به عنوان یکی از دو کانون زردشتی نشین ایران مطرح بوده است. غیر از یزد در شهرستان اردکان، تفت و میبد نیز تعدادی زردشتی زندگی می کنند... و در گذشته تعداد آنها بیش از تعداد موجود بوده که اکثرا در طول سالهای متمادی به تهران و یا هندوستان مهاجرت کرده‌اند. آمار موجود زردشتیان استان رقمی معادل ۴۶۸۵ نفر برآورد شده است.» (استانداری یزد، ۱۳۷۲، ۶۰)
و یا در جایی دیگر می نویسد:
«زندگی این اقلیت مذهبی با دیگر مردم ، در یزد و در سایر نقاط استان همواره تفاهم آمیز بوده است.»(همان، ۶۱)
دیگر کتابی که از مقوله دولتی – سازمانی باید معرفی شود کتاب «یزد نگین کویر» است. بر روی جلد و زیر عنوان این کتاب نوشته است: «مجموعه اطلاعات و راهنمای سیاحتی» و در اولین صفحات کتاب می نویسد: «کاری از استانداری یزد با تصویب شورای هماهنگی ایرانگردی و جهانگردی با همکاری اداره کل ارشاد اسلامی استان یزد».
آن قسمت از کتاب «یزد نگین کویر» که اطلاعاتی در مورد زردشتیان را در خود جای داده است تحت عنوان «فرهنگ مردم» و توسط آقای عباس برهانی تدوین شده است.
با توجه به اینکه این کتاب یک راهنمای سیاحتی است انتظار می‌رود بیش از وفاداری به موضوع به جلب مخاطب بپردازد. با گشودن فصل فرهنگ مردم، اولین صفحات به عکس‌هایی از معبد چکچک زردشتیان و سپس عکسی از مراسم آیینی ایشان اختصاص داده شده است. و سپس عکس‌هایی از «نخل برداری» (مراسم ویژه مردم یزد در عصر عاشورا) و مساجد با شکوهی که نشانگر معماری مذهبی یزد هستند و بعد از آن عکس‌هایی از «امامزاده جعفر» و مزار شهدا قرار داده شده است. و البته این ترتیب چیدن عکس‌ها هیچ توجیهی جز تقدم کارکرد (جلب توریست) بر واقعیت شهر و حتی ایدئولوژی ندارد.
در این کتاب نه تنها آیین و معابد زردشتیان تبدیل به یک ابژه شده است بلکه شیوه خاص عزاداری ، مساجد و امامزاده نیز ابژه می‌شوند. به این معنی که در این گفتمان متفاوت با آنچه در دنیای واقعی وجود دارند توصیف می‌شوند. و به قول گادامر مورد محاسبه و کنترل قرار می‌گیرند و با اهداف عملی خاص تعریف می‌شوند. این اثر کنترلی را که از ویژگی های گفتمان «دولتی – سازمانی» است می توان در عبارت زیر که از همان فصل کتاب انتخاب شده است، دید؛
«امروزه مردم استان یزد عمدتاً مسلمانند و در کنار هموطنان زردشتی خود برادرانه زندگی می کنند.»
این عبارت برای آن بیان نشده که واقعیت را به نمایش بگذارد. بلکه با این هدف عملی گفته شده است که این زندگی برادرانه را به عنوان هویت مردم یزد بازنمایی کند.
● کتابهای دانشگاهی
از این گونه فقط می توان کتاب «مشروطیت در یزد» را نام برد که در واقع پایان نامه مقطع دکترای آقای علی اکبر تشکری بافقی بوده است که در سال ۱۳۷۸ توسط مرکز یزد‌شناسی به صورت کتاب منتشر شده است.
دو نکته اساسی در مورد زردشتیان در گفتمان خاص این کتاب جلب توجه می کند. نکته اول را در نقل قولی که در صفحه ۱۵۲ از مک گرگور می آورد می توان خلاصه کرد:
«مسئله اصلی اهانت و آزار به ایشان از سوی دولت نیست، من تصور می کنم دلیل اصلی اعمال ستم بر این بیچارگان را بایستی در تعصب مذهبی دانست.» (تشکری ۱۳۷۸ ص۱۵۲)
و در بیان موقعیت زردشتیان در عهد صفوی و قاجار می‌نویسد:
«در عهد صفویه علی رغم آمیختگی ---------- با مذهب تشیع، احترام به زردشتیان رعایت گردید و چنانکه از جامع مفیدی بر می آید چندین نفر به نام کلانتر برای سرپرستی امور و رعایت حقوق ایشان در یزد، فرستاده می شوند.»(همان۱۵۰)
در ادامه سخت گیریهای حاکم دوره نادری و حتی بیگاری کشی از زردشتیان و حتی زنان باردار ایشان را ذکر می کند. و در دوران قاجاریه بدتر شدن وضعیت ایشان را نشان می دهد. بطوری که اموالشان به سرقت می‌رفته و تهدید به مرگ می‌شده‌اند. ولی در زمان امیر کبیر به واسطه مصوبه امیر که دعاوی مسلمین با هر اقلیت مذهبی می‌باید در تهران رسیدگی شود،گشایشی در وضع اقلیت ها می شود.(همان ۲-۱۵۱)
مفهوم ضمنی‌ای که نویسنده سعی می‌کند در این روایت به خواننده منتقل کند را می‌توان به صورت زیر بارز کرد: هر گاه دولت مقتدر باشد مانند دورره صفویه و مدت کوتا صدارت امیر کبیر، تنش‌های مذهبی بین مردم کمتر خواهد بود. این نتیجه گیری تا حدودی گفتمان کنترل اداری دولتی را به خاطر می‌آورد.
همین موضع گیری نگارنده در ارجاع خشونت‌های مذهبی به مردم در زمان عدم حضور دولت مقتدر، به وی این اجازه را می‌دهد که برای اولین بار ظلم و ستمی که به زردشتیان رفته است را آشکار کند. ظلم و ستمی که در متون قبلی نادیده گرفته می‌شد. و در واقع پرسش جامعه زردشتی بود که نویسندگان قبلی در پرداختن به زردشتیان آن را دور می‌زدند.
به نظر می‌رسد که در این کتاب برای اولین بار شرایط یک دیالوگ کامل فراهم شده است. اما در واقع این طور نیست. اگرچه نگارنده با نقل قول‌هایی از متون انتقادی زردشتی پرسش آنها را طرح می‌کند. ولی در مقابل با فراموش کردن جایگاه خود، به عنوان یک ناظر بی طرف همانند مک گرگور پاسخ را در تعصب مذهبی مردم و عدم حضور دولت مقتدر می‌جوید. بنابراین با بی‌طرف شدن نویسنده، مسلمانان در این دیالوگ نماینده‌ای ندارند. و در واقع نگارنده به یک فهم کامل اجتماعی نایل نشده بلکه صرفاً یک مرثیه سرایی برای زردشتیان کرده است.
یادآوری می‌کنم که گادامر بر خلاف اصل دوری از پیش داوری معتقد است: بیرون شدن از جهان خود و نادیده گرفتن موقعیت هرمنوتیکی و پیش داوری‌های خویش به منظور دست‌یابی به فهم عینی، همانطور که ناممکن است نامطلوب نیز هست. زیرا پیش تصورات ما نقش مثبتی در عمل فهم ایفا می‌کنند. (واعظی، ۱۳۸۰، ۵-۲۲۴)
● دایره المعارف
از این نوع می توان به کتاب «دانشنامه مشاهیر یزد» و «سال شمار تاریخ یزد» اشاره کرد. و شاید جلد سوم جامع مفیدی را نیز بتوان از این نوع دانست که البته آن را به دلیل تعلق تاریخی در مقوله کتب تاریخی بررسی کردیم. و از بررسی« سال شمار تاریخ یزد» نیز به جهت جلوگیری از اطناب و تکرار صرف نظر می کنیم.
کتاب «دانشنامه مشاهیر یزد» مجموعه ای سه جلدی است که شرح ۵۲۰۰ نفر از مشاهیر استان یزد را در خود جای داده است. و در نگاه اول به نظر می‌رسد هیچ گونه جدا انگاری زردشتی – مسلمان در آن وجود ندارد. که البته باید این امر را در سه مرحله چگونگی انتخاب مشاهیر؛ چگونگی جمع‌آوری اطلاعات و چگونگی معرفی مشاهیر مورد مداقه قرار داد.
خوشبختانه در ابتدای جلد اول شرح کاملی از چگونگی انتخاب، فرآهم آوردن اطلاعات و اصول استاندارد شده برای معرفی بیان شده است. در مورد شیوه انتخاب، براساس معیارهایی از جمله، تخصص، اشتهار، آثار خیر و موقوفات، تألیفات ، ذکر در کتب تذکره و رجال ، بوده است. و در مورد جمع آوری اطلاعات اقشار مختلف، توسط کارگروه‌هایی مورد مطالعه قرار گرفته‌اند . و در مورد زردشتیان، کارگروهی به مدیریت خانم اتحادیه و با همکاری آقای شهریار هیربد مأمور به جمع آوری اطلاعات مربوط به نخبگان زردشتی شده‌اند. و در نهایت در مورد چگونگی معرفی، اولا از هر گروهی از مشاهیر معرفی شده در کتاب مواردی از زردشتیان نیز می‌توان یافت، ثانیاً در معرفی، همه مشاهیر به ترتیب حروف الفبا در کتاب قرار گرفته‌اند و هیچ گونه بیگانگی از طریق تصریح به زردشتی بودن شخص در معرفی وی وجود ندارد. و فقط پس از مطالعه شرح حال افراد و براساس نام شخص می‌توان به مسلمان یا زردشتی بودن فرد پی‌برد.
به نظر می‌رسد در این کتاب فرصت عرض اندام برای هر دو طرف دیالوگ فراهم آمده است. و شرایط لازم برای وقوع فهم متقابل مهیاست. اما با این حال این دیالوگ از دو جهت محدود شده است؛ اولاً مقتضای معرفی مشاهیر ، هیچ کدام از طرفین نمی‌توانند سئوالات انتقادی خود را از دیگری طرح کنند. دوم از آنجا که ذکر مشاهیر پیشین براساس کتب تذکره و رجال بوده است. و دیدیم که در کتب تاریخی زردشتیان مورد غفلت واقع شده‌اند، به نظر می‌رسد حتی با وجود استفاده از متون خاص زردشتیان نقصی قابل توجه در پیگیری تاریخ مشاهیر زردشتی وجود داشته باشد.
● نتایج تحقیق
پیش از هر چیز از یافته‌های تحقیق چنین بر می‌آید که با گذشت زمان شرایط «دیالوگ» به عنوان «واقعه فهم» متقابل دو گروه انسانی، بین زردشتیان و مسلمانان، در متون نویسندگان یزد رو به بهبود است. به‌طوری‌که در کتب تاریخی زردشتیان اغلب نادیده گرفته شده‌اند و هیچ فرصتی برای شرکت در دیالوگ نداشته‌اند.
در منوگرافی‌ها زردشتیان به عنوان جماعتی از شهروندان یزد پذیرفته شده‌اند اما به جای آنکه به ایشان فرصت شرکت در دیالوگ داده شود و سئوالات جدی و انتقادی ایشان از طرف مقابل طرح شود، منوگراف شخصاً نقش دو طرف دیالوگ را به عهده می گیرد. و هرگاه که از طرف زردشتیان وارد دیالوگ می شود، گفتمانی مورد پسند غیر زردشتیان اتخاذ می‌کند.
کتابهایی که تحت عنوان دولتی – سازمانی مشخص شدند با تاکید بر گفتمان دولت- ملت از همه جماعتهای خاص شخصیت‌ زدایی می‌کنند و همه آنها را تحت عنوان اقلیت که بیش از هر چیز موجودیتی ---------- است مخاطب حقوق و تعاریف قانونی قرار می‌دهند.
تنها کتابی که به عنوان یک کتاب دانشگاهی مورد بررسی قرار گرفت از لحاظ توجه به سئوالات و انتقادات زردشتیان گامی بسیار بلند را در جهت تحقق یک دیالوگ کامل برداشت اما از آنجا که پاسخ‌ها و سئوالات متقابل مسلمانان را نادیده گرفته است، نتوانسته به فهم کاملی از روابط متقابل این دو جماعت نایل شود.
در نهایت کامل ترین شکل دیالوگ در متون مورد بررسی در گونه دایره المعارف مشاهده شد که مشاهیر یزد را فارغ از تعلق مذهبی ایشان معرفی کرده است.
تغییرات فوق الذکر در گفتمان نویسندگان یزدی که به تعبیر گادامر در جهت تحقق «دیالوگ» رو به تکامل است، می تواند متاثر از عوامل متعددی باشد. اما عاملی که بیش از هر عامل دیگری، این تحقیق شایستگی طرح آن را دارد، تغییراتی است که در طول زمان در تنوع و چگونگی گونه های ادبی حاصل شده است. به این ترتیب که برای سالیان طولانی مهمترین گونه ادبی «تاریخ‌نگاری» بوده است. و البته تاریخ نگاری‌ای که به شدت در پیوند با حاکمان است. در این نوع تاریخ‌نگاری حتی شهروندان معمولی فراموش می‌شوند، چه رسد به اقلیت های مذهبی. با این حال از خصوصیات تاریخ‌نگاری منطقه‌ای، پرداختن به پیشینه عوارض محلی و وجه تسمیه های منطقه‌ای می‌باشد، نوعی پیوند تاریخ و جغرافیا. همین اقتضای تاریخ محلی باعث می‌شود که دویست سال بعد از اولین تاریخ محلی، مفیدی جلد سوم کتاب خود را که بیشترین حجم کتاب را در بر دارد به تشریح پدیده های جغرافیایی و مشاهیر شهر بپردازد.و به گونه منوگرافی و حتی دایره المعارف نزدیک شود.
به‌طورکلی براساس یافته‌های تحقیق انتخاب بستری جغرافیایی و همزمان برای توصیف یک مجموعه شهری بیش از یک بستر تاریخی می‌تواند تنوعات را نشان دهد. چنانکه کتب تاریخی در بخش جغرافیای خود ناگزیر از اشاره به زردشتیان بودند و همچنین کتاب های منوگرافی. و البته مزیت «دانشنامه مشاهیر» نیز به علت توصیف همزمان آن است. چنانکه این کتاب نیز در مورد مشاهیر تاریخی دارای نقص دانسته شد.
از طرف دیگر با گذشت زمان نهادهای جدید از جمله نهادهای مدرن گفتمان خود را بر گونه‌های ادبی سنتی غالب کرده‌اند. به عنوان مثال با ظهور گفتمان دولت – ملت ، تمام مذاهب یک سرزمین در این گفتمان موقعیتی برابر را پیدا می‌کنند. حال آنکه در تاریخ ایران پادشاه به شدت یک موقعیت مذهبی بوده و سالها اقتدار خود را از خلیفه و در عصر صفوی از اعتقاد «پادشاه به عنوان مراد» می‌گرفته است.
نهاد دیگری که گفتمان قدرتمندی را در دگرگون کردن گفتمان سنتی به وجود آورد، نهاد دانشگاه است. و مهم‌ترین ویژگی گفتمانی آن بی‌طرفی علمی و فراموش کردن دیدگاه خود در شناخت دیگری است. که موجب ظهور مرثیه‌ سرایی‌هایی چون «مشروطیت در یزد» می‌شود. البته نهاد دولت در گسترش گفتمان دانشگاهی بی‌تأثیر نیست. چرا که اولا با برابر انگاشته شدن تمام مذاهب در گفتمان دولت- ملت و ثانیا با در اختیار دولت قرار گرفتن ابزار قضاوت و کنترل، گفتمان دانشگاهی با اشتراکی که در ریشه های مدرن خود با دولت دارد و به پشتوانه ابراز سر سپردگی خود به نهاد دولت می‌تواند هر موضعی را اگرچه در تعارض با گفتمان‌های سنتی، اختیار کند. و با داعیه بی‌طرفی آن را حقیقتی قطعی معرفی کند. چنانکه کتاب مشروطیت در یزد پس از ستایش غیر مستقیم دولت مقتدر به مرثیه سرایی برای زردشتیان می‌پردازد و نهادهای سنتی را تحت عنوان تعصب مذهبی باعث و بانی ظلم و ستم به زردشتیان معرفی می کند.
در این میان یافته‌های تحقیق بهترین نمونه را «دانشنامه مشاهیر یزد» دانست که متعلق به گونه دایره المعارف است. گونه‌ای که اگرچه ضرورتا گونه‌ای مدرن نیست و شاید بتوان جلد سوم «جامع مفیدی» را سلف محلی و کتب تارخ‌ای چون «ملل و نحل» را پیشینه سنتی این سبک دانست، اما بی تردید آنچه امروزه به عنوان دایره المعارف شناخته می‌شود ، از جمله «دانشنامه مشاهیر یزد» تا حد زیادی تحت تاثیر شاخص‌های مدرنی چون برابری و اهمیت نظم و الگوهای استاندارد معرفی، می‌باشد. جالب اینکه جایگاه نهادی نویسندگان این کتاب نیز همانند گونه ادبی آن هم ریشه در نهادهای سنتی و هم ریشه در نهادهای مدرن دارد. به طوری‌که بنیاد ریحانه الرسول را می‌توان هم یک نهاد تحقیقاتی از نوع مدرن آن قلمداد کرد و هم تداوم سنت‌های محلی در چاپ و نشر کتاب را در آن دید.
بنابراین به‌نظر می‌رسد‌ که در متون مورد بررسی چگونگی پرداختن به زردشتیان به شدت در ارتباط با جایگاه نهادی تولید کنندگان گفتمان است. و هر نهادی تحت تاثیر اصول گفتمانی خود به بازنمود واقعیت‌های اجتماعی از جمله جماعت‌های شهری می پردازد. و این اصول گفتمانی نهادها بیش ازآنکه توسط نویسنده و آگاهانه اتخاذ شده باشند، در ادبیات و جهانِ شناختی آن نهاد متراکم شده‌اند و نویسنده به عنوان عضوی از آن نهاد اغلب بطور نا‌خود‌آگاه از شناخت نهادی‌ای که در آن شرکت دارد دست به انتخاب می‌زند.
به عنوان مثال جعفری ظهورآب قنات در محله زردشتیان را عیب می‌داند و این بیش از آنکه یک استراتژی آگاهانه در تولید گفتمان باشد، تحت تاثیر شناخت حاکم بر نهاد مذهب است که جعفری نیز به شدت تحت تاثیر این نهاد است. یا اگر در کتاب «مشروطیت در یزد» نویسنده بی‌طرفی را برخود تحمیل می کند بیش از آنکه انتخاب خود نویسنده باشد، اقتضای عضویت در نهاد دانشگاه است. در سایر موارد به ویژه کتاب‌های دولتی-سازمانی نیز می‌توان تاثیر شناخت نهادی را کم و بیش مشاهده کرد.
منبع:(محمد حسین زاده)
منابع:
۱-استانداری یزد «از سترون خاک تا شکفتن حماسه» ۱۳۷۲.
۲-استانداری یزد «یزد نگین کویر» یزد ۱۳۷۵
۳- بافقی، محمد مفید مستوفی(قرن۱۱) «جامع مفیدی» جلد اول، تصحیح ایرج افشار، کتابفروشی اسدی، تهران ۱۳۴۰.
۴- بافقی، محمد مفید مستوفی(قرن۱۱) «جامع مفیدی» جلد سوم، تصحیح ایرج افشار، کتابفروشی اسدی، تهران ۱۳۴۲.
۵- تشکری بافقی، علی اکبر«مشروطیت در یزد» مرکز یزدشناسی، یزد ۱۳۷۷.
۶- جعفری، جعفربن محمد(قرن۹)، «تاریخ یزد» تصحیح ایرج افشار، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، تهران ۱۳۴۳.
۷- قرایی، عبدالجبار«یزد»انتشارات یزد، تهران ۱۳۷۸.
۸- کاتب یزدی، احمد بن حسین بن علی( قرن ۹) «تاریخ جدید یزد» تصحیح ایرج افشار، انتشارات ابن سینا، تهران ۱۳۴۵.
۹- کاظمینی، میرزا محمد «دانشنامه مشاهیر یزد» بنیاد فرهنگی ریحانه الرسول، ۱۳۸۲.
۱۰- واعظی، احمد «درآمدی بر هرمنوتیک»، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی،تهران ۱۳۸۰.
انسان شناسی و فرهنگ

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 05:54 PM
● تاریخچة‌ ابیانه‌
روستای‌ تاریخی‌ ابیانه‌ یکی‌ از روستاهای‌ استان‌ اصفهان‌، تابع‌ شهرستان‌ نطنز و در چهل‌ کیلومتری‌ شمال‌ غربی‌ نطنز واقع‌ شده‌ است‌. به‌ اعتقاد مردم‌ ابیانه‌، خاستگاه‌ اولیة‌ ابیانه‌ بر روی‌ ارتفاعات‌ و منطقه‌ای‌ به‌ نام‌ «گه‌بالا» (gahebala) که‌ در غرب‌ ابیانه‌ واقع‌ است‌، قرار داشت‌ و پس‌ از آن‌ در قسمت‌ شرق‌ ابیانه‌ فعلی‌ یعنی‌ در دامنه‌ کوهی‌ به‌ نام‌ «کوه‌ قلعه‌» و حوالی‌ تپه‌ ترابون‌ مستقر شدند. امروزه‌ براساس‌ بررسی‌های‌ باستان‌شناسی‌ در این‌ منطقه‌ زیستگاهی‌ ساسانی‌ پیدا شده‌، که‌ قدمت‌ ابیانه‌ را تا دورة‌ ساسانیان‌ مسلم‌ می‌دارد. ضمن‌ اینکه‌ در راستة‌ اصلی‌ ده‌ نیز آتشکده‌ای‌ ساسانی‌ به‌ نام‌ «هارپاک‌» (harpak) وجود دارد. مردم‌ روستا معتقدند پس‌ از آن‌ ابیانیه‌ای‌ها در محله‌ «هرده‌» سکونت‌ گزیدند و به‌ دنبال‌ آن‌ روستا به‌ سمت‌ غرب‌ گسترش‌ یافت‌.
ابیانه‌ فعلی‌ از سه‌ محلة‌ اصلی‌ تشکیل‌ شده‌ است‌:
۱) محله‌ هِرده‌ (herde) که‌ قدیمی‌تر بوده‌ و در شرق‌ روستا قرار دارد.
۲) محله‌ پل‌ (pal) که‌ در شمال‌ راستة‌ اصلی‌ ده‌ قرار گرفته‌ است‌.
۳) محلة‌ ارباب‌نشین‌ یوسمون‌ (yusmun) که‌ جدیدتر است‌ و در جوار باغهای‌ روستا قرار دارد.
امروزه‌ دو محله‌ جدید، «زیارتگاه‌» و «پنجه‌ علی‌» نیز به‌ این‌ سه‌ محله‌ اضافه‌ شده‌ که‌ در غرب‌ روستا و در ورودیِ غربی‌ آن‌ قرار گرفته‌اند. اما قدیمی‌ترین‌ تاریخ‌ مکتوب‌، بنای‌ ابیانه‌ تاریخی‌ است‌ که‌ بر روی‌ منبر چوبی‌ مسجد جامع‌ حک‌ شده‌ است‌؛ ۴۶۶ ه. ق‌.
● دلایل‌ استقرار در منطقه‌
از مهمترین‌ دلایل‌ شکل‌گیری‌ روستا در این‌ منطقه‌ را می‌توان‌ وجود اقلیم‌ مناسب‌ و کوه‌های‌ کرکس‌ دانست‌. وجود آب‌، هوا و خاک‌ مناسب‌ موجب‌ گشته‌ که‌ گونه‌های‌ مختلف‌ گیاهی‌ و جانوری‌ بوجود آید. در واقع‌ کوهستانی‌ بودن‌ منطقه‌ باعث‌ شده‌ که‌ علی‌رغم‌ قرار گرفتن‌ این‌ روستا در محدودة‌ خشک‌ و نیمه‌ خشک‌، دارای‌ ۳۰۰ تا ۴۰۰ میلی‌متر بارندگی‌ باشد. همچنین‌ چشمه‌های‌ فراوان‌ در سطح‌ منطقه‌ موجب‌ سرسبزی‌ دره‌ ابیانه‌ شده‌ است‌.
قله‌های‌ کوهستانی‌ کرکس‌، به‌ علت‌ ارتفاع‌ زیاد تقریباً نیمی‌ از سال‌ پوشیده‌ از برف‌ هستند که‌ منابع‌ اصلی‌ آب‌ چشمه‌ها می‌باشند و این‌ باعث‌ شده‌ که‌ در دامنه‌ها به‌ دلیل‌ وجود منابع‌ آب‌ و اعتدالِ شرایط‌ اقلیمی‌، موقعیت‌ مناسبی‌ برای‌ زندگی‌ بوجود آید.
ابیانیه‌ به‌ موازات‌ خط‌الرأس‌ «کوه‌ قلعه‌»، در شیب‌ نسبتاً تندی‌ از شمال‌ به‌ جنوب‌ قرار گرفته‌ و مردم‌ هوشمند روستا در این‌ شیب‌ تند خانه‌های‌ خود را با معماری‌ ویژه‌ای‌ به‌ صورت‌ پله‌ پله‌ ساخته‌اند.
انتخاب‌ محل‌ قرارگیری‌ روستا، با مراجعه‌ به‌ شکل‌ طبیعی‌ منطقه‌ نشان‌دهنده‌ آن‌ است‌ که‌ مسأله‌ امنیتی‌ نیز به‌ دقت‌ موردنظر قرار گرفته‌ است‌. ابیانه‌ بر روی‌ محلی‌ مرتفع‌ ساخته‌ شده‌ و کوه‌ها از اطراف‌، آن‌ را احاطه‌ کرده‌اند.
ضمن‌ اینکه‌ سه‌ قلعه‌ نیز در بالای‌ سه‌ محلة‌ قدیمی‌ ابیانه‌، امنیت‌ روستا را تضمین‌ می‌کرده‌اند. وجود سه‌ قلعه‌ در پیرامون‌ ابیانه‌ گویای‌ آن‌ است‌ که‌ این‌ منطقه‌ از لحاظ‌ اقتصادی‌ و اجتماعی‌ نیز قطبی‌ مهم‌ بوده‌ و به‌ همین‌ علت‌ جنبه‌های‌ دفاعی‌ آن‌ بسیار اهمیت‌ داشته‌ است‌.
نحوة‌ استقرار روستا بر روی‌ شیب‌ را می‌توان‌ با عوامل‌ زیر مربوط‌ دانست‌:
۱) ایجاد نوعی‌ حفاظ‌ در برابر اشرار و تأمین‌ امنیت‌.
۲) قرار نگرفتن‌ در جهت‌ وزش‌ بادهای‌ شدید.
۳) صرفه‌جویی‌ در زمین‌های‌ حاصلخیز و محدود خود و تلف‌ نکردن‌ آن‌ برای‌ احداث‌ ساختمان‌های‌ مسکونی‌.
۴) استفاده‌ از منظرة‌ سرسبز دره‌ و اِشراف‌ بر باغ‌ها و زمین‌های‌ حاصلخیز خود.
۵) استفاده‌ از نور آفتاب‌؛ اصولاً جهت‌ کلی‌ خانه‌های‌ ابیانه‌ رو به‌ آفتاب‌ هستند.
۶) احتراز از خطر وجود سیلاب‌.
۷) کمک‌ گرفتن‌ از بستر طبیعی‌ کوه‌ برای‌ داشتن‌ پی‌های‌ محکم‌.
● تأثیر محیط‌ طبیعی‌ بر اقتصاد مردم‌
اقتصاد ابیانه‌ عمدتاً مبتنی‌ بر کشاورزی‌، باغداری‌ و دامداری‌ است‌. مردم‌ روستا متناسب‌ با شرایط‌ آب‌ و هوایی‌ منطقه‌ انواع‌ درختان‌ میوه‌ را پرورش‌ داده‌اند.
▪ محصولات‌ باغی‌ عمده‌ در ابیانه‌ عبارتند از:
سیب‌ در دو نوع‌، آلو، زردآلو، قیسی‌، گردو، گلابی‌، شاه‌ میوه‌، هِلگه‌ (helge) ، انگور، گوجه‌ سبز، بادام‌، فندق‌، گیلاس‌، توت‌، هلو، به‌، خرمالو، شفتالو، انار و...
ابیانه‌ای‌ها از میوه‌های‌ باغ‌ علاوه‌ بر مصرف‌ و فروش‌، انواع‌ فراورده‌هایی‌ چون‌ خشکبار، لواشک‌، سرکه‌، انواع‌ مربا و شیره‌ تولید کرده‌ و به‌ فروش‌ می‌رسانند.
وجود مراتع‌ سرسبز در اطراف‌ ابیانه‌ باعث‌ تغذیه‌ و چرای‌ خوب‌ دامها شده‌ است‌. بز، میش‌ و گاو از مهمترین‌ دامهای‌ ابیانه‌ می‌باشند.
● استفاده‌ اهالی‌ از گیاهان‌ منطقه‌
گیاهان‌ منطقه‌ ابیانه‌ و کاربردهای‌ آنها به‌ حدی‌ متنوع‌اند که‌ می‌توان‌ کتابی‌ مستقل‌ دربارة‌ آنها نوشت‌. این‌ گیاهان‌ ارزش‌های‌ اجتماعی‌، بهداشتی‌، اقتصادی‌ و گردشگری‌ زیادی‌ برای‌ اهالی‌ روستا دارند. به‌ دلیل‌ این‌ کثرت‌ در اینجا به‌طور خلاصه‌ و تنها به‌ چهار مورد آنها اشاره‌ می‌شود:
۱) گیاه‌ اسپند
گیاهی‌ است‌ چند ساله‌ پربرگ‌ با گل‌های‌ درشت‌ به‌ رنگ‌ سفید مایل‌ به‌ سبز که‌ میوه‌ آن‌ مدور و دارای‌ دانه‌های‌ سیاه‌ رنگ‌ اسپند می‌باشد. این‌ گیاه‌ مصارف‌ گوناگونی‌ برای‌ مردم‌ روستا دارد. یکی‌ از این‌ مصارف‌ تقویت‌ کردن‌ خاک‌ است‌. ابیانه‌ای‌ها بوتة‌ اسپند را زیر خاک‌ کرده‌ و خاک‌ را تقویت‌ می‌کنند و معتقدند که‌ در این‌ حالت‌ خاک‌ خصوصاً برای‌ کشت‌ هندوانه‌ بسیار مرغوب‌ می‌شود.
زنان‌ و دختران‌ روستا در زمان‌ رویش‌ اسپند و جمع‌آوری‌ گل‌ بوته‌های‌ آن‌ به‌ مراتع‌ اطراف‌ ابیانه‌ می‌روند. پس‌ از چیدن‌ گل‌ بوته‌ها، دانه‌های‌ آن‌ را جدا می‌کنند و با چوب‌های‌ کوچکی‌ که‌ از هَرَس‌ کردن‌ درختان‌ باغ‌ها باقی‌ مانده‌، به‌ درست‌ کردن‌ آویزهای‌ اسپند می‌پردازند.
مردم‌ اعتقاد خاصی‌ به‌ این‌ گیاه‌ دارند و آن‌ را برای‌ جلوگیری‌ از چشم‌زخم‌ به‌ در خانه‌های‌ خود آویزان‌ می‌کنند. این‌ گیاه‌ کاربرد آرایشی‌ نیز دارد و می‌تواند به‌ جای‌ رنگ‌ مو، مو را سیاه‌ کند.
۲) زرشک‌
این‌ گیاه‌ درختچه‌ای‌ است‌ خاردار با شاخه‌های‌ شکننده‌ که‌ ارتفاع‌ آن‌ در محیط‌های‌ مساعد به‌ شش‌ متر می‌رسد. چوب‌ آن‌ به‌ رنگ‌ زرد است‌ بطوریکه‌ اگر شاخه‌ آن‌ شکسته‌ شود این‌ رنگ‌ بخوبی‌ ظاهر می‌شود. شاخه‌های‌ بلند آن‌ تیغ‌های‌ فراوان‌ دارد. گل‌های‌ آن‌ در اردیبهشت‌ و خرداد ظاهر می‌شود که‌ به‌ رنگ‌ زرد، زیبا، مجتمع‌ و خوشه‌ای‌ هستند. میوه‌ آن‌ کوچک‌، قرمزرنگ‌، بیضوی‌ و با مزه‌ای‌ ترش‌ است‌.
این‌ گیاه‌ علاوه‌ بر مصارف‌ غذایی‌ به‌ علت‌ طعم‌ ترشی‌ که‌ دارد در تهیه‌ شربت‌ و مربا به‌ مصرف‌ می‌رسد و همراه‌ با برنج‌ استفاده‌ می‌شود. در گذشته‌ این‌ گیاه‌ نوعی‌ آفت‌ به‌شمار می‌رفت‌ زیرا وقتی‌ در کنار گندم‌زار قرار می‌گرفت‌، گندم‌ را قرمز رنگ‌ می‌کرد. اهالی‌ روستا معتقدند خوردن‌ زرشک‌ خون‌ را صاف‌ و اعصاب‌ را آرام‌ می‌کند. آنها زرشک‌ را دم‌ کرده‌ و له‌ می‌کنند، سپس‌ آبش‌ را می‌گیرند و درون‌ آش‌ می‌ریزند.
یکی‌ از باورهای‌ مردم‌ ابیانه‌ به‌ گیاه‌ زرشک‌ آن‌ است‌ که‌، خوردن‌ آب‌ چشمه‌ای‌ که‌ از پای‌ درخت‌ زرشک‌ درآید، باعث‌ طولانی‌شدن‌ عمر می‌شود.
۳) گون‌ (gavan)
دشت‌ها و کوهستان‌های‌ اطراف‌ ابیانه‌ محل‌ روییدن‌ بوته‌های‌ گون‌ است‌. تا یک‌ دهه‌ قبل‌ تولید کتیرا یکی‌ از منابع‌ مهم‌ درآمد این‌ آبادی‌ بود. گون‌ گیاهی‌ علفی‌ به‌ صورت‌ بوته‌های‌ چوبی‌ خاردار و یا عاری‌ از خار می‌باشد. در ابیانه‌ کتیرا را در سه‌ ماهه‌ تابستان‌ و به‌ این‌ صورت‌ می‌گیرند:
اول‌ پای‌ بوته‌ گون‌ را می‌کنند تا مقداری‌ از ریشه‌ پیدا شود. بعد محل‌ ریشه‌ ظاهر شده‌ را با تیغ‌ مخصوصی‌ شکاف‌ می‌دهند. در عرض‌ دو سه‌ روز از محل‌ شکاف‌ صمغ‌ نرمی‌ خارج‌ و به‌ صورت‌ ورقه‌ای‌ نازک‌ و شفاف‌ می‌خشکد. سپس‌ آن‌ را جمع‌آوری‌ می‌کنند.
در طول‌ سه‌ ماهه‌ گاهی‌ شکاف‌ ریشه‌ را سه‌ یا چهار بار تجدید می‌کنند تا صمغ‌ بیشتری‌ بگیرند، ولی‌ بهترین‌ کتیرا همان‌ نوبت‌ اول‌ یا در اصطلاح‌ چین‌ اول‌ به‌ دست‌ می‌آید. ابیانه‌ای‌ها می‌گویند: اگر به‌ همان‌ یک‌ مرتبه‌ اول‌ یا مرتبه‌ دوم‌ تیغ‌ زدن‌ اکتفا شود هم‌ محصول‌ مرغوب‌ به‌ دست‌ می‌آید و هم‌ به‌ سلامت‌ و دوام‌ گون‌ لطمه‌ای‌ وارد نمی‌آید. این‌ گیاه‌ در آرایش‌ مو، تهیه‌ چسب‌، مرکب‌، آهار پارچه‌ و تهیه‌ دارو مصرف‌ زیادی‌ دارد. همچنین‌ از کتیرا در درمان‌ شوره‌ سر و ریزش‌ مو در حمام‌، به‌ جای‌ شامپو استفاده‌ می‌شود.
۴) گردو
گردو یکی‌ از درخت‌های‌ مهم‌ باغ‌های‌ ابیانه‌ است‌. گردو درختی‌ زیبا و سایه‌افکن‌ است‌. برگ‌ آن‌ دارای‌ بوی‌ مخصوص‌، طعم‌ بسیار تلخ‌ و قابض‌ می‌باشد که‌ به‌ راحتی‌ رنگ‌ تیره‌ خود را از دست‌ داده‌ و به‌ رنگ‌ قهوه‌ای‌ درمی‌آید. روغن‌ گردو رنگ‌ زرد روشن‌ مایل‌ به‌ سبز و طعم‌ ملایم‌ و مطبوع‌ دارد و هر قدر تازه‌تر باشد مصرفش‌ را برای‌ طباخی‌ بهتر می‌دانند.
جوشانده‌ قسمت‌های‌ سبز و تازه‌ میوه‌ گردو، رنگ‌ قهوه‌ای‌ به‌ موی‌ سر می‌دهد. برگ‌ تازه‌ این‌ درخت‌ حشرات‌ موذی‌ خصوصاً بید و ساس‌ را از بین‌ می‌برد و دم‌ کرده‌ آن‌، نوعی‌ سَم‌ مورچه‌ است‌. اگر بر روی‌ دام‌ مالیده‌ شود، حشراتی‌ مانند مگس‌ را از آنها دور می‌کند.
مغز میوه‌ گردو روغن‌ بسیار داشته‌ و انرژی‌زا می‌باشد و پوست‌ سبز آن‌ همراه‌ با پوست‌ انار و چای‌، رنگ‌ تیرهِ قهوه‌ایِ مناسبی‌ برای‌ مو و الیاف‌ می‌باشد. چوب‌ درخت‌ گردو برای‌ ساخت‌ در و پنجره‌ در ابیانه‌ کاربرد بسیار زیادی‌ دارد. در ضمن‌ برگ‌ گردو را زیر تشک‌ قرار داده‌ و معتقدند که‌ از گزش‌ کک‌ در امان‌ می‌مانند.
● نقش‌ طبیعت‌ در معماری‌ ابیانه‌
روستای‌ ابیانه‌ یکی‌ از مهمترین‌ نمونه‌های‌ تلفیق‌ معماری‌ با طبیعت‌ است‌. معماری‌ که‌ براساس‌ اقلیم‌ و شرایط‌ محیطی‌ شکل‌ گرفته‌ و مصالح‌ آن‌ بوم‌آورد می‌باشد (به‌ موادی‌ که‌ از محیط‌ اطراف‌ گرفته‌ و در دسترس‌ اهالی‌ باشد بوم‌آورد می‌گویند).
به‌ دلیل‌ قرار گرفتن‌ روستا در دامنه‌های‌ کرکس‌ و اقلیم‌ منطقه‌، شکل‌ و فن‌آوری‌ ساخت‌ بناهای‌ ابیانه‌ با روستاهای‌ کویری‌ که‌ به‌ فاصلة‌ کمی‌ از آن‌ قرار دارند بسیار متفاوت‌ است‌.
مشخصة‌ بارز و متفاوت‌ بناهای‌ این‌ روستا با روستاهای‌ نواحی‌ کویری‌ و مرکزی‌ ایران‌، برون‌گرا بودن‌ ساختمان‌ها در ابیانه‌ است‌. به‌طورکلی‌ در ایران‌ ساختمان‌های‌ سنتی‌ برون‌گرا، فقط‌ در کناره‌ دریای‌ خزر و کوهپایه‌های‌ مجاور آن‌ وجود دارد و روستای‌ ابیانه‌ از جمله‌ معدود روستاهایی‌ در نواحی‌ مرکزی‌ ایران‌ است‌ که‌ دارای‌ بناهایی‌ برون‌گرا و فاقد حیاط‌ مرکزی‌ می‌باشد؛ حتی‌ مسجد جامع‌ این‌ روستا نیز حیاط‌ مرکزی‌ ندارد.
لازم‌ به‌ توضیح‌ است‌ که‌ به‌طورکلی‌ دو گونه‌ خانه‌ در ایران‌ از هم‌ جدا می‌شوند، گونه‌های‌ «برون‌گرا» و «درون‌گرا».
بخش‌ بزرگی‌ از سرزمین‌ ایران‌ دارای‌ آب‌ و هوایی‌ گرم‌ و خشک‌ با بارندگی‌ کم‌، همراه‌ با طوفان‌های‌ شن‌ و آفتابی‌ سوزان‌ است‌. با توجه‌ به‌ این‌ ویژگی‌های‌ جغرافیایی‌ و محلی‌، خانه‌ را طوری‌ طراحی‌ کرده‌اند که‌ هر نوع‌ ارتباط‌ مستقیم‌ با عوامل‌ جغرافیایی‌ یاد شده‌، قطع‌ و محیطی‌ امن‌ برای‌ اهل‌ خانه‌ فراهم‌ شود.
همچنین‌ با توجه‌ به‌ محیط‌ گرم‌ و خشک‌ اطراف‌ و بافت‌ متراکم‌ فاقد فضای‌ سبز عمومی‌، حیاط‌ خانه‌ محیطی‌ مناسب‌ برای‌ ایجاد یک‌ باغ‌ و حوض‌ کوچک‌ است‌. بنابراین‌ در این‌ مناطق‌ الگوی‌ رایج‌ مسکن‌ از نوع‌ درون‌گرا می‌باشد.
در روستای‌ ابیانه‌، به‌ دلیل‌ قرارگیری‌ بر روی‌ شیب‌ تند، احداث‌ ساختمان‌های‌ وسیع‌ و حیاط‌های‌ بزرگ‌ امکان‌پذیر نمی‌باشد. زیرا شیب‌ زیاد زمین‌ اجازه‌ این‌ عمل‌ را نمی‌دهد.
همچنین‌ از آنجایی‌ که‌ در این‌ روستا وجود آب‌، درخت‌ و مزارع‌ باعث‌ بوجود آمدن‌ یک‌ اقلیم‌ معتدل‌ شده‌ است‌، احتیاجی‌ به‌ حیاط‌ مرکزی‌ جهت‌ فراهم‌ نمودن‌ یک‌ شرایط‌ اقلیمی‌ مساعد نمی‌باشد. زیرا این‌ شرایط‌ در کل‌ روستا فراهم‌ است‌ و اهالی‌ می‌توانند بدون‌ احساس‌ ناراحتی‌ از لحاظ‌ حرارتی‌ و رطوبت‌ از طریق‌ ایوان‌ و بازشوهای‌ خانه‌ از فضای‌ سرسبز، محیط‌ طبیعی‌ و منظرة‌ زیبای‌ دره‌ استفاده‌ کنند.
البته‌ باید متذکر شد که‌ چند خانه‌ مسکونی‌ و همچنین‌ امامزادة‌ این‌ روستا که‌ در نواحی‌ تقریباً مسطح‌ واقع‌ شده‌اند، دارای‌ حیاط‌ مرکزی‌ می‌باشند ولی‌ حیاط‌ مرکزی‌ آنها نیز کاملاً بسته‌ نیست‌ و رو به‌ سمت‌ دره‌، باز می‌شود.
از دیگر تفاوت‌های‌ شکل‌ معماری‌ ابیانه‌ با روستاهای‌ کویری‌ اطراف‌، وجود ساختمانهای‌ «دو» و «سه‌» طبقه‌ و مکعب‌ شکل‌ است‌. در بعضی‌ از این‌ بناها، برای‌ ارتباط‌ بین‌ طبقات‌ از شیب‌ طبیعی‌ زمین‌ استفاده‌ شده‌ است‌. بدین‌ ترتیب‌ که‌ پلکان‌ خارجی‌ وجود ندارد و برای‌ دسترسی‌ به‌ طبقات‌ بالا از همان‌ شیب‌، بالا می‌روند.
مصالح‌ مورد استفاده‌ در این‌ روستا سنگ‌، خشت‌، چوب‌، کاه‌گل‌، گِل‌گنده‌ (gele gonde) ، درخت‌ بید یا شش‌ و چَزه‌ می‌باشد که‌ همگی‌ از طبیعت‌ اطراف‌ ده‌ تهیه‌ می‌شود.
پی‌ خانه‌ها بر روی‌ بستر طبیعی‌ سنگی‌ کوه‌ قرار گرفته‌ که‌ در زبان‌ محلی‌ به‌ نام‌ «زیه‌« می‌گویند، در قسمت‌هایی‌ از بنا که‌ در شیب‌ قرار گرفته‌اند بوسیله‌ لاشه‌ سنگ‌ حدود یک‌ونیم‌ تا دو متر کرسی‌ چینی‌ می‌کنند. سپس‌ دیوار آن‌ با خشت‌ بالا می‌رود. دیوار بالای‌ کرسی‌ چینی‌ سنگی‌، غالباً از جنس‌ خشت‌ با ملات‌ گل‌ می‌باشد و در بعضی‌ نقاط‌ از نمای‌ آجری‌ استفاده‌ می‌شده‌ است‌.
پس‌ از رساندن‌ دیوارهای‌ باربر تا زیر سقف‌ بر روی‌ آنها تیرهای‌ چوبی‌ قرار می‌دهند که‌ زیرسری‌ خوانده‌ می‌شود. این‌ تیرها عمل‌ پخش‌ نیروها و بارهای‌ گسترده‌ تیرهای‌ سقف‌ به‌ دیوارها را انجام‌ می‌دهند. اصولاً سقف‌های‌ ابنیه‌ روستا به‌ صورت‌ مسطح‌ اجرا می‌شود که‌ این‌ مسأله‌ نیز یکی‌ دیگر از تفاوت‌های‌ معماری‌ ابیانه‌ با روستاهای‌ کویری‌ است‌. از آنجایی‌ که‌ در اطراف‌ ابیانه‌ درخت‌ زیاد وجود دارد، نیازی‌ به‌ زدن‌ طاقهای‌ قوسی‌ که‌ از لحاظ‌ اجرا مشکل‌ است‌، نمی‌باشد. اگرچه‌ سردر بعضی‌ از خانه‌ها و همچنین‌ مسجد جامع‌ طاق‌ قوسی‌ است‌ ولی‌ اکثر قریب‌ به‌ اتفاق‌ بامها مسطح‌ اجرا می‌شود.
بر روی‌ زیرسری‌ها، از تیرهایی‌ که‌ قبلاً بریده‌ شده‌ و بخوبی‌ خشک‌ شده‌ است‌، استفاده‌ می‌کنند. پس‌ از تیرهای‌ اصلی‌ از شاخه‌ درختانی‌ مانند بید که‌ شُش‌، نامیده‌ می‌شود به‌ عنوان‌ پوشش‌ استفاده‌ می‌شود. در بعضی‌ موارد بجای‌ شش‌ از تخته‌ پوش‌ و به‌ندرت‌ نی‌های‌ بافته‌ شده‌ در کنار هم‌ به‌ کار می‌برند. بر روی‌ شش‌ها یا تخته‌های‌ فوق‌ از گیاهی‌ به‌ نام‌ چَزه‌ که‌ به‌ وفور در ابیانه‌ یافت‌ می‌شود، استفاده‌ می‌کنند. چزه‌ باعث‌ جلوگیری‌ از ریزش‌ خاک‌ از بین‌ درز شش‌ها به‌ پایین‌، دور شدن‌ رطوبت‌ سقف‌ کاهگلی‌ از تیرها و جلوگیری‌ از پوسیدگی‌ آنها می‌گردد.
بر روی‌ چزه‌ها از گِلی‌ که‌ دو سه‌ روز خیس‌ کرده‌ و ورز داده‌اند به‌ ضخامت‌ ۲۰ تا ۳۰ سانتی‌متر می‌ریزند که‌ به‌ «گل‌ گنده‌» معروف‌ است‌. بر روی‌ گل‌ گنده‌ از خاک‌ مرطوب‌ و نمناک‌ زمین‌های‌ اطراف‌ که‌ کمی‌ روی‌ آن‌ آب‌ پاشیده‌ شده‌، پهن‌ می‌کنند. به‌ این‌ خاک‌ مرطوب‌ «خاک‌ دونم‌» (donam) می‌گویند. نمناکی‌ این‌ خاک‌ باعث‌ می‌شود که‌ بهتر از خاک‌ خشک‌ فشرده‌ شود و بستر مسطح‌تری‌ را بر روی‌ گل‌گنده‌ ایجاد کند.
پوشش‌ نهایی‌ سقف‌های‌ ابیانه‌ از کاه‌گل‌ می‌باشد. مردم‌ روستا کاه‌ را از کشاورزان‌ می‌گیرند، آن‌ را با گل‌ ترکیب‌ کرده‌ و معمول‌ترین‌ ملات‌ در ساختمان‌سازی‌ را درست‌ می‌کنند. از این‌ ملات‌ در نما و روکاری‌ ساختمان‌ نیز استفاده‌ می‌کنند.
کاه‌گل‌ نامبرده‌ از خاک‌ قرمز ابیانه‌ تهیه‌ می‌شود. این‌ خاک‌ به‌ دلیل‌ چرب‌ بودن‌ همانند چسب‌ طبیعی‌ می‌باشد، دوام‌ خوبی‌ دارد و مانع‌ از نفوذ رطوبت‌ می‌شود. بنابراین‌ ساختمان‌های‌ روستا یکدست‌ و به‌ رنگ‌ سرخ‌ است‌. برای‌ اندود دیوارهای‌ داخلی‌ نیز از دو نوع‌ خاک‌ ابیانه‌ به‌ رنگ‌ زرد و سفید که‌ به‌ ترتیب‌ به‌ آنها «هوک‌ زرا» (huk zera) و «هوک‌ اسپی‌» (huk espi) می‌گویند، استفاده‌ می‌کنند.
معدن‌ خاک‌ سرخ‌ در سمت‌ شمال‌ ابیانه‌ و معدن‌ خاک‌ زرد در سمت‌ جنوب‌ غربی‌ روستا است‌ و برای‌ شمشه‌گری‌ اتاق‌ و ایوان‌ و بعضاً در دیوار خارجی‌ و داخلی‌ بعضی‌ از ساختمان‌ها به‌ کار می‌رود. معدن‌ خاک‌ سفید نیز درست‌ جنوب‌ غربی‌ روستا قرار دارد و از آن‌ بیشتر برای‌ سفیدکاری‌ اتاق‌ها استفاده‌ می‌شود. همچنین‌ درها، پنجره‌های‌ مشبک‌ «شُوقه‌» (shoqe) ، ارسی‌ها، برینجا (barinja) و نرده‌ها همه‌ از چوب‌ (عموماً چوب‌ درخت‌ کبوده‌ و گردو) ساخته‌ می‌شود که‌ از باغها و محیط‌ اطراف‌ تهیه‌ می‌گردد.
چگونگی‌ گردش‌ و نمود آب‌ در روستا
آب‌ مورد استفاده‌ در ابیانه‌ از چشمه‌ها و قنات‌های‌ موجود در کوه‌های‌ اطراف‌ تأمین‌ می‌گردد. سرچشمه‌ آبی‌ که‌ در روستا جریان‌ دارد از قنات‌ داریون‌ است‌ که‌ پس‌ از طی‌ مسافتی‌ به‌ روستا وارد می‌شود و از طریق‌ جوی‌ آبی‌ که‌ از وسط‌ ده‌ می‌گذرد خانه‌ها، سپس‌ باغها و دشت‌ را سیراب‌ می‌کند.
گردش‌ آب‌ در گذر از بافت‌ روستا به‌ اشکال‌ مختلف‌ نمود پیدا می‌کند:
▪ گذر از مقابل‌ مکان‌های‌ مقدس‌ مانند مسجد پُرزَله‌، مسجد سیمان‌ و حسینیه‌ها.
▪ گذر از زیر خانه‌ها بدون‌ نمود در فضای‌ داخلی‌.
▪ گذر آب‌ با نمود مستقیم‌ در معماری‌ داخلی‌ که‌ معمولاً با نصب‌ یک‌ دریچه‌ همراه‌ است‌، مانند: خانه‌ خانقاهی‌ و مسجد جامع‌.
▪ گذر آب‌ در فضا و تعبیه‌ حوض‌، مانند امامزاده‌.
● برخی‌ از باورها و اعتقادات‌ مردم‌ ابیانه‌ دربارة‌ طبیعت‌
۱) اعتقاد به‌ آب‌
ـ مردم‌ باور دارند که‌ چشمة‌ شرق‌ ابیانه‌ معجزه‌ دارد و می‌گویند که‌ دوازده‌ امام‌ از آنجا عبور کرده‌ است‌ و می‌گویند برخی‌ اوقات‌ در این‌ محل‌ نور چراغی‌ دیده‌ می‌شود.
ـ هرگاه‌ کسی‌ خواب‌ بدی‌ می‌بیند، آن‌ را برای‌ کلوخ‌ تعریف‌ کرده‌، سپس‌ کلوخ‌ را در آب‌ می‌اندازند تا آب‌ روان‌ آنرا با خود ببرد و آن‌ خواب‌ تعبیر نشود.
ـ مردم‌ گله‌ و شکایت‌های‌ خود را به‌ آب‌ کرده‌، کنار آن‌ نشسته‌ و گریه‌ می‌کنند.
ـ هر وقت‌ نمی‌توانند مستقیماً از کسی‌ شکایت‌ کنند و یا درد دلی‌ دارند، عرایض‌ خود را نوشته‌ و به‌ آب‌ روان‌ می‌اندازند. مردم‌ آب‌ را محرم‌ و رازدار خود می‌دانند و معتقدند که‌ آب‌ مال‌ صاحب‌الزمان‌ است‌.
ـ گویند اگر ناخن‌ بر سر راه‌ بیفتد، دو نفر با هم‌ دعوا می‌کنند. بنابراین‌ آن‌ را در آب‌ می‌اندازند.
ـ در روز عید قربان‌، گوسفند نذری‌ را کنار نهر روستا سر می‌برند.
ـ اگر چله‌ مرده‌ به‌ زنی‌ بیفتد، او بچه‌دار نمی‌شود. برای‌ چله‌ بُری‌ آن‌ زن‌، چهل‌ کاسه‌ آب‌ با کاسه‌ چهل‌ کلید بر سرش‌ می‌ریزند تا بچه‌دار شود.
ـ هرگاه‌ بخواهند دیگ‌ سیاهی‌ را از خانه‌ بیرون‌ ببرند، مقداری‌ آب‌ به‌ نیت‌ روشنایی‌ در آن‌ ریخته‌ و معتقدند که‌ بیرون‌ بردن‌ سیاهی‌ از خانه‌ خوب‌ نیست‌.
۲) اعتقادات‌ مربوط‌ به‌ آتش‌
ـ می‌گویند که‌ نباید به‌ دور آتش‌ چیزی‌ محکم‌ کوبید، چون‌ جن‌ها ضربه‌ می‌خورند و در آینده‌ به‌ آن‌ فرد آسیب‌ می‌رسانند.
ـ در شب‌ اولین‌ روزی‌ که‌ میت‌ را دفن‌ می‌کنند، یک‌ یا دو نفر از اقوام‌ میت‌ سر قبر مرده‌ رفته‌ و در کنار آن‌ آتش‌ روشن‌ می‌کنند تا مرده‌ نترسد و جانوری‌ به‌ نام‌ کَتار (katar) آن‌ را از قبر بیرون‌ نکشد.
ـ در این‌ روستا رسم‌ بود که‌ به‌ مدت‌ چهل‌ روز، شب‌های‌ جمعه‌، خانواده‌ عزادار قبل‌ از غروب‌ آفتاب‌ در جلوی‌ خانه‌ خود آتش‌ روشن‌ کرده‌ و اهالی‌ برای‌ عرض‌ تسلیت‌ نزد آنها می‌رفتند. همچنین‌ رسم‌ است‌ که‌ در ایام‌ محرم‌، خانواده‌های‌ عزادار هر روز قبل‌ از غروب‌ آفتاب‌ بر روی‌ منقل‌، آتش‌ روشن‌ کرده‌ و با خرما و حلوا و میوه‌ از کسانی‌ که‌ برای‌ احترام‌ و تسلیت‌ می‌آیند، پذیرایی‌ می‌کنند. علاوه‌ بر این‌ در روز عاشورا نخل‌ محله‌ را جلو این‌ خانه‌ها قرار داده‌ و به‌ عزاداری‌ و نوحه‌خوانی‌ می‌پردازند.
ـ اهالی‌ معتقدند فردی‌ که‌ فوت‌ کرده‌ است‌، در اولین‌ شب‌ به‌ خانه‌ باز می‌گردد و به‌ جای‌ خود نگاه‌ می‌کند. بنابراین‌ برای‌ اینکه‌ روح‌ دچار ترس‌ نشود، چراغی‌ را در جای‌ او روشن‌ می‌گذارند.
ـ زنان‌ برای‌ برآورده‌ شدن‌ حاجاتشان‌، در شب‌های‌ تاسوعا و عاشورا، چراغ‌ نفتی‌ را روشن‌ کرده‌ و در کنار نخل‌ می‌گذاشتند.
ـ مردم‌ معتقدند هنگام‌ آب‌ ریختن‌ روی‌ آتش‌، حتماً باید صلوات‌ بفرستند، در غیر این‌ صورت‌ جن‌ها آنها را اذیت‌ می‌کنند.
ـ اگر پس‌ از پخت‌ نان‌، آتش‌ تنور را خاموش‌ کنند، جن‌ها ناراحت‌ می‌شوند و آدم‌ را دیوانه‌ می‌کنند. به‌ همین‌ دلیل‌ تنور را پس‌ از پخت‌ نان‌ خاموش‌ نمی‌کنند تا خود آرام‌ آرام‌ خاموش‌ شود.
ـ هنگام‌ روشن‌ کردن‌ تنور، آتش‌ تنور به‌ طرف‌ هر کسی‌ برود، گویند آن‌ فرد در آینده‌ پولدار خواهد شد.
۳) اعتقاد به‌ گیاهان‌
ـ هنگام‌ دفن‌ مرده‌، ترکه‌ بید را در زیر بغل‌ او قرار می‌دهند به‌ این‌ نیت‌ که‌ در آن‌ دنیا عصا به‌ دست‌ گرفته‌ و بلند شود.
ـ در سال‌هایی‌ که‌ خشکسالی‌ بود و باران‌ نمی‌بارید، اهالی‌ هنگام‌ دفن‌ مرده‌، یک‌ دسته‌ سبزی‌ را در دست‌ میت‌ می‌گذاشتند، به‌ این‌ نیت‌ که‌ هنگام‌ رفتن‌ به‌ آن‌ دنیا، التماس‌ کرده‌ و خواهان‌ آب‌ شود.
ـ معتقدند که‌ درخت‌ چنار، درختی‌ است‌ که‌ وقتی‌ خیلی‌ پیر شد، خودش‌ آتش‌ می‌گیرد.
و در این‌ مورد شعری‌ دارند که‌:
کس‌ نزد آتش‌ به‌ جانم‌ شعله‌ور سوختم‌ از آتش‌ خود شعله‌ور
ـ درخت‌ توت‌ را نمی‌بُرند و معتقدند این‌ درخت‌ نباید خارج‌ خانه‌ شود چون‌ اهل‌ خانه‌ دچار مشکل‌ می‌شوند. اگر هم‌ به‌ هر دلیل‌ مجبور به‌ بریدن‌ آن‌ شوند، چوبش‌ را فروخته‌ و پولش‌ را وقف‌ یا نذر امامزاده‌ و مسجد می‌کنند.
ـ در ابیانه‌ سنت‌ وقف‌ درخت‌ به‌ اماکن‌ مقدس‌ دیده‌ می‌شود و چون‌ معتقدند درخت‌ گردو با ارزش‌ است‌، معمولاً آنرا وقف‌ مساجد، امامزاده‌ و یا روز تاسوعا و عاشورا می‌کنند. بدین‌ صورت‌ که‌ میوه‌ آن‌ را فروخته‌ و با پولش‌ نذر یا به‌ قول‌ خودشان‌ «خرج‌» می‌دهند.
ـ معتقدند زیر درخت‌ گردو نباید خوابید و از این‌ کار دوری‌ می‌کنند.
ـ اگر زنی‌ دیر زایمان‌ می‌کرد، دختری‌ که‌ فاطمه‌ نام‌ داشت‌ به‌ پشت‌ بام‌ رفته‌ و هفت‌ عدد گردو را یکی‌ یکی‌ از کُناواجه‌ (konavajeh) سوراخی‌ که‌ در سقف‌ اتاق‌ تعبیه‌ شده‌، پایین‌ می‌انداخت‌ و می‌گفت‌ که‌ «من‌ که‌ دختر بودم‌ زاییدم‌، تو با زنی‌ خودت‌ نمی‌تونی‌ بزایی‌».
ـ درخت‌ چنار نزدیک‌ چشمة‌ «دو آبی‌» معجزه‌ دارد و برخی‌ دیده‌اند که‌ چراغی‌ داخل‌ آن‌ روشن‌ می‌شود.
ـ درخت‌ چنار نزدیک‌ «مسجد چشمه‌» نیز معجزه‌ دارد به‌طوری‌ که‌ یکبار خواسته‌اند آنرا ببرند از جای‌ بریدگی‌ خون‌ آمده‌ و برخی‌ می‌گویند از داخل‌ آن‌ صداهایی‌ شنیده‌ می‌شود.
ـ خانواده‌هایی‌ که‌ فرزند پسر به‌ دنیا می‌آورند، برای‌ اینکه‌ آن‌ را از قضا و بلا دور نگه‌ دارند، گوسفندی‌ سیاه‌ رنگ‌ که‌ سن‌ آن‌ کمتر از دو سال‌ باشد را انتخاب‌ کرده‌ و سر می‌برند، سپس‌ این‌ گوسفند را پس‌ از جدا کردن‌ پوست‌ بدون‌ آنکه‌ تکه‌ تکه‌ کنند درسته‌ در یک‌ دیگ‌ بزرگ‌ قرار داده‌ و پس‌ از پخت‌، استخوان‌ها را از گوشت‌ جدا می‌کنند. اعتقاد بر این‌ است‌ که‌ این‌ استخوان‌ها را حتماً باید پای‌ درخت‌ گل‌ واقع‌ در محل‌ سرچشمه‌ دفن‌ کنند، و اگر آن‌ استخوان‌ها آسیب‌ ببینند آن‌ کودک‌ دچار صدمه‌ می‌شود.
۴) اعتقاد به‌ باد
ـ به‌ عقیده‌ مردم‌ باد اسفند درختان‌ را آبستن‌ می‌کند.
۵) اعتقاد به‌ کوه‌ و سنگ‌
ـ اعتقاد دارند که‌ در کوه‌ پنجه‌علی‌، جای‌ سم‌ اسب‌ است‌ و این‌ کوه‌ قدمگاه‌ حضرت‌ علی‌(ع‌) می‌باشد.
ـ در مورد کوه‌ امامزاده‌ هنیزا می‌گویند: «لعنتی‌ها! بی‌بی‌ زبیده‌ خاتون‌ را که‌ از نوادگان‌ امامان‌ است‌ دنبال‌ می‌کردند، تا اینکه‌ به‌ پای‌ کوه‌ هنیزا می‌رسد و در آنجا می‌خواهد بگوید: «یا هو مرا دریاب‌». می‌گوید: «یا کوه‌ مرا دریاب‌» و در آن‌ زمان‌ کوه‌ باز می‌شود و بی‌بی‌ زبیده‌ خاتون‌ را در خود می‌برد.
ـ در گذشته‌ برخی‌ سنگ‌های‌ معدن‌ آهن‌ واقع‌ در «گه‌بالا» را می‌ساییدند و برای‌ تقویت‌ چشم‌ از آن‌ استفاده‌ می‌کردند.
ـ در منطقه‌ «تا در»، سنگ‌ بزرگی‌ بود که‌ به‌ آن‌ اعتقاد داشتند، هرگاه‌ با مال‌ به‌ مسافرت‌، مثلاً کاشان‌ می‌رفتند، سنگی‌ به‌ طرف‌ آن‌ پرت‌ می‌کردند تا مسافرت‌شان‌ بی‌خطر باشد.
۶) اعتقاد به‌ گندم‌
ـ هنگام‌ پاشیدن‌ بذر گندم‌، تخم‌ کار به‌ منظور برکت‌دار شدن‌ محصول‌ خود قبل‌ از بذرافشانی‌ بر شیطان‌ لعنت‌ می‌فرستد و با ذکر نام‌ خدا این‌ جملات‌ را بر زبان‌ می‌آورد:
چرنده‌ و پرنده‌، گوینده‌ لا اله‌ الا الله‌
محمد است‌ رسول‌الله‌، علی‌ است‌ ولی‌الله‌
صدبار و صد هزار بار، لا اله‌ الا الله‌
محمد رسول‌الله‌، علی‌ ولی‌الله‌
و در پایان‌ می‌گوید؛ نیت‌ از ما و برکت‌ از مرتضی‌ علی‌
ـ در بعضی‌ از مواقع‌ تعدادی‌ از خوشه‌های‌ گندم‌ به‌ هم‌ پیچیده‌ می‌شوند که‌ یا ابیانه‌ای‌ها به‌ آن‌ «گُر صلواتی‌» (gorsalavati) می‌گویند. کشاورزان‌ گر صلواتی‌ را مایة‌ برکت‌ می‌دانند. به‌ همین‌ علت‌ این‌ مقدار خوشه‌ را به‌ افراد فقیر و بی‌بضاعتی‌ که‌ در هنگام‌ درو به‌ دشت‌ و مزارع‌ می‌آیند، می‌دهند تا حاصل‌ آنها پربرکت‌ شود.
ـ همچنین‌ هنگامی‌ که‌ گندم‌ را پاک‌ کرده‌ و می‌خواهند آنرا در جوال‌ بریزند بنابر اعتقادات‌ و باورهای‌ خود جملات‌ ذیل‌ را به‌ زبان‌ می‌آورند:
کیله‌ اول‌ «یک‌ به‌ نام‌ خدای‌ یکتا»، کیله‌ دوم‌ «دو به‌ نام‌ محمد(ص‌) صلوات‌»، کیله‌ سوم‌ «سه‌ به‌ نام‌ علی‌(ع‌) صلوات‌»، کیله‌ چهارم‌ «چهار به‌ نام‌ فاطمه‌(س‌) صلوات‌»، کیله‌ پنجم‌ «پنج‌ به‌ حق‌ پنج‌ تن‌ آل‌ عبا صلوات‌»، کیله‌ ششم‌ «دست‌ از ما برکت‌ از مرتضی‌ علی‌» و کیله‌ هفتم‌، فاتحه‌ قرائت‌ می‌کنند.
ـ برای‌ جلوگیری‌ از چشم‌ زخم‌، گلوله‌هایی‌ از خمیر آرد گندم‌ درست‌ کرده‌، به‌ پارچه‌ سفیدی‌ که‌ سوراخ‌هایی‌ در آن‌ ایجاد شده‌ می‌چسبانند و بر سر در ورودی‌ خانه‌ آویزان‌ می‌کنند.
ـ هرگاه‌ فردی‌ بیمار می‌شد، مقداری‌ گندم‌ در زیر سر او قرار داده‌ و روز بعد آن‌ گندم‌ را به‌ عنوان‌ صدقه‌ به‌ فرد مستمندی‌ می‌دادند تا شفا یابد. می‌گویند روزی‌ مردی‌ دچار دل‌ درد شد و در حال‌ مرگ‌ بود که‌ مقداری‌ گندم‌ را بر روی‌ غربیل‌ در بالای‌ سر او الک‌ کردند و گندم‌ها را به‌ فرد نیازمندی‌ دادند و بیمار شفا یافت‌. اهالی‌ معتقدند که‌ گندم‌ برکت خداست.
منبع:زهرا حبیبی‌ آزاد، مسعود اسدپور
انسان شناسی و فرهنگ

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 05:59 PM
دقت کرده اید؟ دو حرف را زیاد می شنویم.
۱) ما ملتی هستیم با تاریخ چند هزار ساله
۲) ما ملت، حافظه تاریخی نداریم. یعنی چه؟ هم تاریخ هزار ساله داشته باشی و هم حافظه نداشته باشی. پاسخ این تناقض را شاید بتوان در این سخن ژاک لوگوف، مورخ فرانسوی پیداکرد: « گذشته ، تاریخ نیست بلکه موضوع تاریخ است. چنانچه حافظه نیز تاریخ نیست ، فقط یکی از موضوعات تاریخ است. »( «حافظه و تاریخ») بنا بر این تعریف، همین حرف بالا را می توان به گونه ای دیگر فرمول بندی کرد: مثلاً اینکه، گذشته داریم اما تاریخ نداریم، یا اینکه حافظه داریم اما نام این حافظه را تاریخ نمی شود گذاشت و دست آخر اینکه هم تاریخ داریم و هم حافظه ، اما فرهنگ تاریخی ما مبهم است. بپرسیم تاریخ چیست، حافظه یعنی چه و فرهنگ تاریخی نیز.
● تاریخ ؟
وقایع اتفاقیه و نیز شرح و فهم آن. شدن انسان و آگاهی به آن. مجموعه حوادث و اتفاقاتی که توسط آحاد زیست شده از یک سو و تبدیل این اتفاقات به موضوع شناخت از سوی دیگر. پس تاریخ «حکایت آنچه که بود» نیست بلکه ساخت و سازی است که متاثر از فاکتورهای ---------- -فرهنگی و اجتماعی ادوار متعدد و پی در پی سرانجام می یابد. به این معنا ما گذشته سرشار و غنی ای داریم اما هنوز تبدیل به موضوع شناخت نشده است. زیسته ایم اما آن زیست های متکثر را به تمامی تصاحب نکرده ایم.
حافظه قابلیت جذب، حفظ و دفع و رد اطلاعات است، صفحه ای که اعمال بر آن نوشته می شود فعل و انفعالی ذهنی که امکان متصور شدن اشیا و حوادث را در غیبتشان ممکن می سازد. در همه حال گزینشی، سیال و در معرض دیالتیک یادآوری و فراموشی. حافظه ماده خام اولیه تاریخ است حافظه تاریخی ملتی می تواند شفاهی باشد، مکتوب باشد و یا نه این و نه آن ، بلکه در حال اهلی کردن ربط و رابطه ای وحشی.( تعبیر ژاک گودی) به این معنا، ما حافظه داریم اما گسسته است، نامتعین و در سایه –روشن و این همه به دلیل اینکه این حافظه، تبدیل به تاریخ که نگاه کلان دارد و ناظر بر کلیت تغییر است نشده است. حافظه دسته جمعی داریم اما حافظه تاریخی نه.
و اما فرهنگ تاریخی(تعبیر برنارد گنهbernard Guenéeدر کتابی به نام« تاریخ و فرهنگ تاریخی در غرب قرون وسطی »). فرهنگ تاریخی ، نه تنها تولیدات تاریخی، نگارش تاریخ ،شناسایی منابع متکثر است بلکه رابطه ای است که هر اجتماعی در روانشناسی جمعی خود با گذشته اش برقرار می کند. فرهنگ تاریخی هر قوم در نتیجه بر می گردد به کیفیت رابطه میان حافظه و تاریخ یک قوم. میان امروز و دیروز، یا به عبارتی سهمی که برای دیروز در امروز خود قائل است: به حاشیه راندن گذشته، مشروعیت گرفتن از گذشته و یا فراموشی آن. آگاهانه باشد یا ناخودآگاه. نقش و جایگاه گذشته در زمان حاضر، چگونگی تعریف گذشته و اینکه چگونه و تحت چه شرایطی یاد آوری می شود؟
احتمالاً پاسخ این وضعیت دو گانه ما-داشتن تاریخ و نداشتن حافظه- در همینجا یافت می شود. در موقعیتی که دیروز در امروز ما دارد، درچگونگی نسبتی که با گذشته تاریخی خود داریم و دست آخر در شکل پرداختن به آن.
بر اساس شکل پاسخ به این سه مقوله- موقعیت گذشته، چگونگی برقراری نسبت با گذشته، شکل پرداختن به آن - تیپ جوامع را می توان شناسایی کرد. جوامع مدرن، جوامع سنتی و جوامع اقتدار گرا.
● آزادی بر فراز حافظه
جوامع غربی از رنسانس به بعد- به خصوص از قرن هجدهم - آزادی را بر فراز حافظه نشاندند. در موقعیت و جایگاه گذشته تجدید نظر شد و بار ارزشی آن تقلیل یافت و نقش متولی گری آن منتفی می گشت. به عبارتی حافظه ای که بر محور یک خاطره دیروزی می چرخید به حاشیه رانده شد تا جا را بر خلاقیت باز کند، بر امر نو .
ساحت های متکثر و در هم آمیخته زندگی اجتماعی، استقلال یافتند. ساحت هایی که دیگر مشروعیت خود را نه از دیروز که از اجماع عمومی آحاد و بر اساس قراردادهای جمعی می گرفتند. این قراردادها و مدل هایی که به دنبال داشتند دیگر با دغدغه تداوم تاریخی طراحی نمی شد و مصلحت عامه و اکثریت آراء، تنها ملاک حق و باطل به حساب می آمد. در چنین جوامعی اقتدار حافظه را، نه فراموشی آن که سر زدن اصول جهانشمول و نیز اراده عمومی، به زیر سوال کشاند. در ساحت های دیگر زندگی نیز ، حافظه جایگاه اصلی خود را از دست داد: در علم با رها کردن آگاهی های اسکولاستیکی و طبقه بندی های ارسطویی و نیز با کنار گذاشتن نمادهای قدیمی جهان . مشاهده، تجربه، علم و ذکاوت، رقبای جدید حافظه شدند. در هنر هم از قرن نوزدهم به بعد همین اتفاق افتاد. پشت کرد به سنت و رو کرد به ابداع. حافظه را فراموش نکرد، اما خلاقیت را ملاک گرفت. درفرهنگ که به معنای مردم شناسانه آن، متعلق به حوزه حافظه است، جوامع مدرن غربی اگرچه توانستند به تمامی فرهنگ اسلاف خود را تصاحب کنند و آن را در یک سری کدهای رفتاری منعکس سازند اما وجه ممیزه این فرهنگ در آغاز پذیرش اختلاط فرهنگی و کسب توانایی کنده شدن از فرهنگ اولیه خود نیز بود. اصحاب روشنایی به همین مباهات می کردند. کسانی که می توانند موانع و ناتوانایی های مربوط به محیط اولیه خود را رد کنند و در آن تحول ایجاد کنند. اگر چه امروز چنین مباهاتی پر توهم تلقی می شود اما همچنان این جوامع آزادی را بر فراز حافظه قرار می دهند و حافظه با مولفه های دیگری چون اراده اجماع، تعقل و خلاقیت، صرف می شود . می توان نتیجه گرفت که در این جوامع ، تاریخ – علم تاریخ- توانسته است از طریق فاصله گرفتن از گذشته و نیز شکل دادن به حافظه های موازی ( نه فقط حافظه های ---------- و یا مذهبی...) و در ارتباط قرار دادن آنها با یکدیگر، دیروز را موضوع شناخت کند، آن را تصاحب کند، به کارگیرد و دست آخر آن را آگاهانه و ارادی ، نادیده بگیرد تا راه را برای خلاقیت باز کند. تفاوت این نوع فراموشی حافظه با فراموشی حافظه در جوامع توتالیتر در همین وجه ارادی، آگاهانه و عمومیت یافته آن است و به اراده ---------- و یا قدرت مسلط مربوط نمی شود.
● حافظه بر فراز تاریخ
بر گردیم به خودمان. این «ما»ی پر تاریخ. در جامعه ما، با تاریخ چند هزار ساله، در نتیجه گذشته هنوز حضور دارد. حضوری مشروعیت بخش. سایه اش بر سر ما است. ما با سایه های آن رابطه داریم، سایه هایی که پا به پای ما در همه ساحت های متکثر زندگی اجتماعی و فردی حضور دارند:پارادوکس در همین است گذشته چنان به تمامی وجود دارد که نمی تواند تبدیل به موضوع شناخت گردد. با آن زندگی می کنیم اما آن را نمی شناسیم. شناختمان از گذشته فقط مبتنی بر حافظه است. اتفاقاً مشکل ما این است که تاریخ را مساوی با حافظه می گیریم. همین حافظه ای که بنا بر تعریف ناگسسته است و متکثر و مدام در حال گزینش است و اتفاقاً دستخوش فراموشی نیز، اگر هم به یاد آورد فقط محدود به بخشی است از دیروز. حافظه نمی تواند به تنهایی فرهنگ ساز باشد، گاه حتی می تواند مانع شکل گیری اش شود. رنج ما نداشتن حافظه نیست، کیفیت داشتن آن است:
کوتاه و گسسته. از ادوار مختلف زندگی شخصی و یا اجتماعی خود خاطره داریم اما ناپیوسته. همین است که نسبتمان با دیروز تعریف ناشده است. دیروز را به گونه ای تکه پاره و گزینشی به یاد می آوریم، تا جایی که امورات امروزمان را بچرخاند. حتی اثرات آن خاطره را در رفتار و گفتار و پندار همگان می شود دید و ملاحظه کرد اما خود سوژه اثر پذیر از آن، آگاه نیست و درباره آن نمی تواند صحبت کند. در همه سطوح، همه محیط های فرهنگی، همه طبقات اجتماعی این حافظه های گسسته را می شود مشاهده کرد.هر چه این گسست میان ادوار تاریخی یا شخصی، رادیکال تر باشد فراموشی عمیقتر است، گزینش بیشتر است. گسست غافلگیرانه تر. مثلاً مذهبی بوده و از مذهب گسسته. چنان می گوید که گویی از مادر چنین زاده شده. ---------- بوده و از ---------- بریده ، یا بر عکس بی تفاوت بوده و یکباره به ---------- پیوسته . چنان می گوید و رفتار می کند که گویی بند نافش را با ---------- بریده اند. مثلاً از پشت کوه آمده و حال شده شهر نشین ، یا شهر نشین بوده و رفته به ممالک خارجی. چنان در فراموشی دیروز خود اصرار دارد و چنان به امروز خود مفتخر که گویی .. همین است که مدام در حال ناسزا گفتن است. به دین، به بی دینی، به ملت، به وطن فروش . به سنت یا به غرب. به خصوص و به خصوص به خودش. شاید کمتر ملتی باشد که ابنقدر به خودش ناسزا بگوید. به همین دلیل کمتر می شنوی «ما ایرانی ها». اکثراً می گویند« این ایرانی ها».یا مثلا« ً ایرانی جماعت». چنان می گوید که... فقط یک حافظه گسسته ، کوتاه یا فراموش شده می تواند چنین کلی بافی کند و از کلیتی بگوید که خود از آن منتزع شده . کافی است که برای لحظه ای خود را به یاد آورد تا دیگر اینقدر راحت قانون نسازد . متواضعانه تر حرف بزند و مشروط تر. جالب تر ازهمه این است که جمله ای که از همه دهن ها می شنویم همین قضیه نداشتن حافظه تاریخی است : «آقا ! ایرانی جماعت حافظه تاریخی ندارد». منظورشان این است که فراموش می کند. خود گوینده نمی داند و از نداشتنش در رنج است. اما خود را با گفتن این جمله، حافظه دار حس می کند. خود این گوینده احتمالاً آدم بی هویتی بوده و یادش رفته، دچار گسست های بنیادین شده و یادش رفته. از پشت کوه آمده و یادش رفته. تا مغز و استخوان سنتی بوده و یادش رفته. با فقر سر و کله می زده و یادش رفته در قدرت سهیم بوده و یادش رفته و چشم بر فاجعه ای بسته و یادش رفته . هیچ کاری در زندگی اش برای ارتقاء حافظه نکرده و یادش رفته. این است که به یمن حافظه های کوتاه یا فراموش شده و یا گسسته فردی یا جمعی، موفق تر هامان کوتاه ترین راه را بر می گزینند یعنی شبیه دیگری شدن شبیه غیر خودی گردیدن و ناموفق تر هامان سنگر گرفته در پس یک گذشته طلایی از دست رفته. اسلامی یا باستانی. و در این وسط، امروز می ماند روی دست همگان و هیچ کس حاضر نمی شود مسئولیت آن را بر عهده بگیرد . هرکس می اندازد به گردن آن یکی. از روزگار کجمدارو فلک غداردر اشکال مردمی اش تا قدرت های خارجی و توطئه های پیدا و پنهان در شکل فرهیخته ترش. مسئولین می اندازند به گردن سیستم. سیستم می گوید مردم خرابند. می روی سراغ مردم. رعیت اگرباشد می گوید خدا و تقدیر. شهروند اگر شده باشد می اندازد به گردن مسئول.
پرسش بعدی این است:
▪ چرا حافظه، شکل تاریخ به خود نمی گیرد ؟
▪چرا گذشته علی رغم حضور همه جانبه اش، تبدیل به سرمایه ای برای فردا نمی شود. پناه می شود؟
▪ سقف بی آنکه هویت ساز باشد و امنیت ما را فراهم کند؟
▪ چه عواملی مانع از تبدیل حافظه به تاریخ است؟
در جوامع سنتی- مذهبی و اقتدار گرا نیز، حافظه هم سرچشمه مشروعیت بخش است و هم منبع محروم کردن از مشروعیت. مذهب مولفه مسلط شکل گیری حافظه جمعی است ، اما نوع نگاه به زمان، قدرت حضور اسطوره ها یی که بر محور یک اراده قدسی می چرخد، نگاه به تاریخ را اتمی ساخته است، اتم هایی که تنها عامل بقا و حیاتشان اراده خداوند است. بر خورد با گذشته یا زمان تاریخی، فرا زمان و کلید رمز گزارش تاریخ، تقدیر بوده است . در چنین نگاهی طبیعتاً توضیح لازم نیست و ورود به جزئیات غیر ضرور . کار تاریخی و وظیفه مورخ دیگر کشف دلایل پنهان واقعیت نبوده است. تاریخ در نتیجه تبدیل به خدمه اخلاق و الهیات شده است. ماسینیون می گفت زمان در اسلام راه شیری لحظات است.. تاریخ ، محدود مانده است به تاریخ نگاری مذهبی، ---------- و یا نظامی . متکی به گفته ها و شنیده ها دوره هایی بی ربط و پر تناقض. غرب با بازنگری نسبتش با مسیحیت و مهمتر ازآن ، از طریق فراهم آوردن حافظه های موازی و متکثر( نه صرفاً حافظه مذهبی، نه صرفاً حافظه ---------- ، بلکه حافظه اجتماعی، اقتصادی ...) و در گفت و گو قرار دادن آنها با یکدیگر نسبتش را با گذشته انسانی کرد . یعنی اینکه به دنبال رد پای انسان در تاریخ گشت و نه صرفاً تقدیرو اراده الهی. به جزئیات زندگی انسانها نظر انداخت ، تاریخ را زمان بندی کرد، از دوره و عصر سخن به میان آمد، و به این ترتیب گذشته را از وضعیت بر روی هم انباشتگی وقایع و حوادث خارج ساخته و آن را موضوع شناخت و آنالیز و نقد قرار داد. در تاریخ اسلام این تکثر حافظه ها و ضبط آن به صورت وسیع صورت نگرفت. « وقتی هنوز گذشته ات را زندگی کنی، از حرف زدن درباره آن ناتوان خواهی بود».( مورخ فرانسویchaunu) بی تردید، یکی از نقش های مذهب- مسیحیت یا اسلام- شکل دادن به حافظه تاریخی در میان اجتماع مومنین است. جمع آوری احادیث، برقراری سنت پیامبر، نگارش تاریخ خلافت ، تاریخ عمومی (مثلاً طبری و مسعودی)، نگارش بیوگرافی به خصوص از قرن ششم هجری به بعد و...همه گواه وجه تاریخی، حافظه مذهبی است. اما از آنجا که در گذر زمان، این تاریخ که عمدتاً به تاریخ مذهب نظر دارد وجهی اسطوره ای و ازلی پیدا می کند بیشتر از آنکه یک وجدان فعال تا ریخی باشد، حسرت گذشته و یا به تعبیر رزنتال «هنر و علم پشیمانی و تاسف» بوده است. از همین رو نه تنها موفق نشد در جایگاه گذشته و حضورش در حال، تغییری ایجاد کند از منظر متدولوژیک هم پیشرفت نکرد.
امروز ما همچنان در عرصه عمومی ، شاهد در هم آمیختگی دیروز و امروز هستیم ، در هم آمیختگی عرفی و قدسی، مصلحت عامه و مصلحت الهی. همه بحث های پیرامون جمهوریت و اسلامیت از همین رو است. انتخابات آزاد و نظارت استصوابی. شورا و عقل جمعی اما مشروط، قرارداد اجتماعی آری اما معطوف و مقید، به سنت باشد یا مذهب و از آنجا که سنت و مذهب در بسیاری اوقات یکی گرفته می شوند، کار راپیچیده تر می کند. مذهب هم حتی مشروعیتش را هنوز از گذشته می گیرد. غربی با ایجاد تغییر در نقش و جایگاه حافظه نه تنها –چنانچه اشاره شد – هنر را و علم را و عرصه عمومی راو فرهنگ را اززیر تسلط حافظه خارج کرد، بلکه با مذهب نیز همین برخورد را پی گرفت و از همین رو توانست به گونه ای دیگر به نسبت خود با امر قدسی بیندیشد( رفرم، اومانیزم، هرمنوتیک و....)
حافظه مذهبی موجود ما، برای برقراری رابطه با اکنون، سراغ یک دور اسطوره ای می رود. دیروزی که الگو می دهد، رفتار تعیین می کند و مشروعیت می بخشد. نسبتی که گزینشی است اما سیال نیز. می خواهد دیروز را تکرار کند ، اما به گونه ای پارادوکسال شکل و شمایل امروز ما را می گیرد. یعنی قرار است از دیروز برای امروزمان الگو بگیریم تا مثلاً شبیه دیروز شویم و آن دیروز را تداوم بخشیم، اما دیروز را شبیه امروز می کنیم. عمده بحث های امروز و دیروز ما در باره کیفیت دینداری ما ن بر همین اساس می چرخد. کیفیتی که هر روز به گونه ای تعریف می شود: ما بر اساس ارتقاء استعدادهایمان، خصوصیت های متفاوتی را در مذهب مان کشف می کنیم. قطعات یک حقیقت دینی را بنا بر طرح ذهنی ای که مدام عوض می شود هر بار به گونه ای می چینیم. بی تردید شناختمان بیشتر شده است اما مهمتر از همه، این ساختار ذهنی ما است که مدام در حال تغییر می باشد: گاه رحمان رحیم، گاه قاصم جبار منتقم. گاه شمشیر های از نیام بر کشیده، گاه انکار نفس وجود شمشیر. گاه جهاد و گاه بخشش. گاه بی اغماض و انعطاف ناپذیر و گاه همه رحمت و گشادگی و ....دین رحمانی یا دین انتقام و گشودن جبهه های بی پایان حق علیه باطل. حسین بن علی(ع) مرد قدرت یا مرد ایثار. مرد شمشیر یا مرد اخلاق. ابوذر، یک عارف خلوت نشین با یک آنارشیست معترض با شمشیر آخته ...به خانه راندن مذهب، یا از خانه به بیرون کشاندن آن. تکیه بر وجه روحانی-درونی و فردی آن با وجه اجتماعی، جهانشمول و دنیایی آن. رویکرد تاریخی به حافظه می تواند این موقعیت را توضیح دهد و نه رویکرد کلامی - فلسفی و..نفس این تحولات نظری و کلامی، خود پدیده هایی هستند تاریخی و در نسبت با حافظه ای که مدام دستخوش تغییر است و سیال( حتی اگر مبتنی و متکی بر قدوم باشد) قابل توضیح است.
● نداشتن حافظه های موازی
اگر داشتن فرهنگ، یعنی داشتن حافظه تاریخی و ملی، داشتن یک سری کدهای رفتاری و عملی مشخص و اگر مقصود از داشتن ، برقراری نسبتی آگاهانه با این همه باشد باز هم ما وضعیتمان روشن نیست. داریم و نداریم. تمام این سایه های تاریخ ملی چند هزار ساله بر سر ما هستند ، اما وزن حضور آنها بیشتر ما را می ترسانند و یا به رودربایستی می اندازند اما شناخته شده نیستند. هستند به قصد ترساندن یا به رودربایستی انداختن. این است که نه می توانیم از شرشان خلاص شویم و نه خیرشان را شناسایی کنیم. مشروعیتمان را از دیروزی می گیریم که به تمامی تصاحبش نکرده ایم و به همین دلیل با آن بازی می شود. ابزاری در دست این و آن یا بهانه ای برای احساس نوعی تداوم . فقط داشتن و یا نداشتن حافظه محل نزاع نیست ، نوع استفاده از آن هم مطرح می شود. تاریخ باستان باشد ، یا قرون وسطی. مدرن باشد یا معاصر. دلیلش روشن است . هر ملتی از طریق در کنار هم چیدن و در گفتگو قرار دادن حافظه های متکثر آحاد و گروههای اجتماعی اش می تواند ساخت و ساز تاریخش را تدارک ببیند .عاجلترین کار در نتیجه شناسایی و به رسمیت شناختن این تکثر است. اما در این حوزه هم ما دچار مشکلیم. نه تنها با هر تغییر در نظام سیاسی، تاریخ مان به گونه ای متفاوت نوشته می شود بلکه از این سال تا آن سال هم زوایای دید تاریخی مسلط عوض می شود. انقلاب اسلامی ایران آنگونه که امسال از رادیو تلویزیون معرفی شد با سالهای پیش تفاوت داشت. برخورد با آرشیو، بر خورد با شخصیتهای ---------- و تاریخی نیز. آیا تاریخ انقلاب فرق کرده است یا ما فرق کرده ایم؟ همه به مسئولین رادیو –تلویزیون تبریک می گفتند که آرشیوهایش را گشوده است اما هیچ کس نپرسید « ... ولی حالا چرا؟» معنی این حرف این نیست که آنچه که تا دیروز نشان داده می شده است همه حقیقت نبوده است؟ اگر نوع عرضه تاریخ معاصر امسال تا پارسال فرق کرده است و همه به هم تبریک می گویند این سوال پیش می آید:از کجا معلوم که سال دیگر باز چیز جدیدی حذف نشود و یا چیز جدیدی کشف نگردد؟ بسیار مشروع است اگر بپرسیم از کجا معلوم که آنچه امروز نشان داده می شود همه حقیقت تاریخی ما است؟ همین تفاوت بین دیروز و امروز نشان می دهد که این حافظه را تا کجا می شود دست کاری کرد. درست است که اساساً هر حافظه ای بر اساس همین دیاکتیک فراموشی و یاد آوری شکل می گیرد و در نتیجه گزینشی عمل می کند ، اما این ماجرا مضاعف می شود هنگامی که عمل گزینش مدیریت شود، منحصر گردد و متولی پیدا کند. تا هنگامی که برخورد با چیزی به نام تاریخ و حافظه تاریخی، فله ای و نامشخص و شکل ناگرفته است ، هم امکان آن هست که دستخوش تغییرات ---------- شود و هم دستخوش گزینش حافظه جمعی که سیال است و دلبخواهی.
خطر دیگر این چرخیدن صرف بر محور حافظه ، در هم ریخته شدن نسبت است با زمان حال. متحدالشکل شدن درونی جوامع و در عین متحدالشکل شدن جوامع متعدد ، یعنی از یک سو نیاز به داشتن بک هویت دسته جمعی و از سوی دیگر از میان رفتن هویت سنتی، موجب سر زدن کیش حافظه شده است. حافظه همیشه در برابر فراموشی نمی نشیند تا مثلاً ما را وادارد به یاد آوردن . گاه بر عکس است . گاه ، پافشاری کردن بر این حادثه به قصد تحت شعاع قرار دادن حادثه ای دیگراست . تاکید بر قربانی بودن خود در یک دوره تاریخی به قصد نادیده گرفتن قربانیتی دیگر و... افشاگری این تا آن یکی افشا نشود . همین قضیه است که نمی گذارد فرهنگ تاریخی شکل بگیرد و یا به سمت و سوی دیگری برود.
اینقدر در گیر حافظه دیروزین خود می شوی که از فجایع امروز بی اطلاع می مانی و یا نسبت به آن بی اعتنا می شوی. (نگاهی به برخورد ما شیعیان با فجایعی که بر سر امامان تشیع آمده است و به خصوص فاجعه کربلا بسیار روشنگر است)چرا که به گفته تودوروف ، مورخ معاصر فرانسوی : «سوگواری برای قربانیان دیروز افتخار آمیز است اما پرداختن به قربانیان امروز دردسر ساز» .یاد آوری فجایعی که دیروز بر سرت رفته است ، گاه باعث می شود فجایعی را که بر سر این و آن می آوری توجهت را جلب نکند. می بینیم که چرخیدن صرف بر محور حافظه، یک اجتماع را با چه مخاطراتی می تواند روبرو کند. وقتی که نداشته باشی این می شود و وقتی که هم داشته باشی ، اما خودمختار و خودکفا آن خطرات را به دنبال دارد.
معلوم است که ما تاریخ داریم. پر از حادثه و اتفاق و تغییرات پر معنا . حافظه داریم اما مثله و تکه پاره و گسسته . فرهنگ تاریخی داریم ، فرهنگی که هنوز مشروعیت اش را از دیروز می گیرد بی آنکه معلوم شود کدام دیروز ، بی آنکه نسبت با این دیروز آنالیز شود ، حافظه های موازی شکل بگیرد و معلوم شود سهم فرهنگ، مذهب و آدمها چیست قدسی و غیر قدسی کدام است و.. در عین حال تولیدات تاریخی ای که مدام دستخوش تغییرات ---------- می شود و در عین حال میدان های وسیع و منابع لایزال و بی پایانی که کشف نشده و شخم زده نشده و.. ما همه چیز داریم. تاریخ داریم حافظه داریم. فقط از کیفیت داشتنش خبر نداریم و به همین دلیل است گاه با آن بازی می کنیم ، گاه این قسمت را در مقابل آن بخش می نشانیم . گاه فراموشش می کنیم و در بسیاری او قات نادیده اش می گیریم. دیروز هنوز مشروعیت بخش است ، اما نعلوم نیست کدام دیروز؟ حافظه ها را باید در گفتگو با یکدیگر قرار داد، تا از گسستگی به د رآید تا حافظه های خودکفا و بسته به روی خود رو به دیگری کند، مقایسه کند و تکمیل سازد، از خود فاصله بگیرد ، به نقد خود بنشیند و موقعیتش را تغییر دهد. .برای اینکه تاریخ داشته باشی ، باید آزادی داشته باشی تا بتوانی حافظه را ، گذشته را بدل به موضوع شناخت کنی و اسباب هویت فرهنگی خودت را فراهم سازی. تا دیگر ننالی آقا ما ملت حافظه تاریخی نداریم. تا نه فراموش کنی و نه بگذاری فراموشت کنند.
منبع:(سوسن شریعتی )
انسان شناسی و فرهنگ

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:00 PM
بهترین مدرک قابل استفاده درباره دوران ماقبل تاریخ آن است که احتمالا انسان اولیه مردار خوار (scavengers) و جمع آورنده گیاهان وحشی بوده، نه شکارچی. ممکن است در ابتدا به نظر برسد که این عقیده فاصله زیادی با مشکلات مردم در جوامع پیچیده ای نظیر ایالات متحده دارد. چگونه باید روش های فراهم کردن غذای مردم ماقبل تاریخ به وسیله ما و در جهان ما پیاده شود؟
دو نکته در اینجا مطرح است. اول، همانطور که در بخش ۱۱[این کتاب]، «بدترین اشتباه تاریخی نژاد انسان» [می بینید]، مردم شناسان معتقدند سیستم های فراهم کردن مواد غذایی و تولید غذا عوامل مهمی در تغییرات تاریخی بوده اند. دوم، مسئله اصلی که دنیای غرب با آن مواجه است افزایش به خصوص بیماری های مزمنی بوده – که گاه اوقات بیماری های مدنیت (civilization) نامیده می شوند- و در نهایت بسیاری از آمریکایی ها را از پا در می آورد. در این مقاله، بوید ایتون و ملوین کونر ثابت می کنند که چگونه اطلاعات حاصل از مردم شناسی باستانی و مطالعه شکارچیان و جمع آورنده های معاصر می تواند نور تازه ای بر اصل بعضی مسائل بهداشتی در حال حاضر بتاباند.
در حالیکه این بخش را می خوانید، سئوالات زیر را برای خود مطرح کنید:
▪ چه تفاوتی میان تطور بیولوژیکی و فرهنگی وجود دارد؟
▪ آیا تطور بیولوژیکی و فرهنگی هم زمان اتفاق می افتد؟ اگرنه، چه اتفاقاتی ممکن است بیافتد به طوریکه تغییرات فرهنگی سریعتر از تغییرات بیولوژیکی رخ دهد؟
▪ رژیم غذایی اجداد پارینه سنگی (Paleolithic) ما چه بوده است؟
▪ چه نوع تغییرات غذایی با توسعه کشاورزی توام بوده اند؟
▪ چه نوع بیماری هایی در غرب یافت می شود در حالیکه در میان شکارچی- گرد آورنده ها (hunter –gatherers) نیست؟
▪ مضاف بر رژیم غذایی، چه رابطه ای بین سبک زندگی و بیماری های مزمن در جهان غرب وجود دارد؟
در ده سال گذشته ما در حال بررسی این فرضیه بوده ایم که بیماری های مزمن اصلی که در زندگی مردم جوامع غربی صنعتی شده مرفه رایج است، به وسیله ناهماهنگی بین ترکیب ژنتیکی و سبکی از زندگی که با محیط زیست مناسبت دارد، پیشرفت کرده است. بیماری ها شامل تصلب شرایین با اثرات حمله قلبی، سکته مغزی و بیماری های عروقی محیطی، دیابت بزرگسالی، فرم های بسیار مهم سرطان، فشار خون (فشار خون بالا)، آمفیزم (اتساع مجاری و حباب های ریه) و چاقی می باشد. متغیر های اصلی سبک زندگی شامل رژیم غذایی، الگوهای بهره گیری، و قرار گرفتن در معرض مواد آزار دهنده ((abusive به خصوص الکل و تنباکو هستند. این موضع اساسی را اتخاذ کرده ایم که ترکیب ژنتیکی انسانی، که فیزیولوژی، بیوشیمی و متابولیسم ما را کنترل می کند از زمان انسان ساپینس ساپینس تغییر بنیادینی نکرده است. در مقابل، تطور فرهنگی در طول یک دوره نسبتا کوتاه از ظهور کشاورزی سرعت فوق العاده ای گرفته است، بنابراین ژن های انتخاب شده، مقدم بر دوره های زمین شناسی، امروزه باید در محیط اجتماعی غریبه و نامطلوب عصر اتمی عمل کنند.
به منظور درک بهتر سبک زندگی رایج/ ناسازگاری ژنتیکی ما و درک اینکه برای حذف پیامدهای علت شناختی مضر آن چه گام هایی باید برداشته شود، نیازمند آنیم که به بهترین نحوی که می توانیم ساختارهای واقعی سبک زندگی اجدادی مان را روشن کنیم. در تصور بیشتر مردم در مورد اجداد عصر پارینه سنگی مان یک تخیل (fascination) قوی وجود دارد: آنها چطور زندگی می کردند، چه شکلی بودند، و چه تفاوت ها و چه شباهت هایی با ما داشتند؟ برای ما، تلاش جهت مشخص کردن عادت غذایی آنها و الگو های عملکردی (exercise patterns) که لازمه فعالیت های روزمره شان بوده، جالب و همانقدر از نظر علمی مهم است. بخش اصلی درک ما [در این مورد] از رشته های دیرین شناسی، مردم شناسی، اپیدمولوژی و علم تغذیه آمده است.
دیرین شناسی مطالعه فسیل های باقیمانده است. برای مثال، قد انسان پارینه سنگی از درازای استخوان فمورا (استخوان ران) بر اساس یک فرمول که با مجموع بلندی طول استخوان فمورا رابطه دارد، می تواند تخمین زده شود؛ [برای تعیین این مقدار] لازم نیست که همه استخوان های کامل اسکلت موجود باشد. چنین مطالعاتی نشان داده اند انسان هایی که در شرق منطقه خاورمیانه در ۳۰۰۰۰ سال پیش زندگی می کردند احتمالا بلند [قد] بودند، میانگین قد مردان ۱۷۷.۱سانتیمترو زنان ۱۶۶.۵سانتیمتر، در حالیکه تقریبا در ۱۹۶۰ میانگین قد آمریکایی ها ۱۷۴.۲سانتیمتر و ۱۶۳.۴سانتیمتر است.
بلندی اسکلت و گودی لگنی، منعکس کننده فاکتور های تغذیه ای به خصوص میزان جذب پروتئین هستند. با ظهور کشاورزی، جذب پروتئین های حیوانی به طور مشخص آنقدر کم شده که میانگین قد برای زنان و مردان نهایتا حدود ۱۰ سانتیمتر کاهش یافته است. همین پدیده، کاهش میزان پروتئین حیوانی دررژیم غذایی همزمان با ظهور کشاورزی، همچنین با آنالیز نسبت استرانتیوم به کلسیم در بقایای استخوانی اثبات شده است. استرانتیوم عمدتا از طریق خوردن غذاهای گیاهی به اسکلت حیوانات زنده، وارد می شود. بنابراین گیاهخواران در استخوان هایشان به نسبت گوشتخواران میزان بیشتری استرانتیوم دارند. مطالعه نسبت استرانتیوم به کلسیم در استخوان انسان هایی که دقیقا قبل و در طی تغییر به کشاورزی زندگی می کرده اند، تایید می کند که کاهش مصرف گوشت به غذاهای گیاهی این دوره وابسته است.
اسکلت ها همچنین عضلانی بودن را نشان می دهند؛ برجستگی الحاقی عضلانی و منطقه سطوح مفصلی هر دو مستقیما با فشار اعمال شده به وسیله عمل ماهیچه ها در آنها تغییر می یابند. آنالیز این ویژگی ها نشان می دهند که انسان های ماقبل کشاورزی معمولی ظاهرا نسبت به کسانی که بعد از آنها زندگی کرده اند از جمله ما قوی تر بوده اند. دندان ها به خاطر سختی شان، در اجسام دوران پارینه سنگی بسیار خوب باقی مانده اند. تفسیری در مورد مصرف امروزی شکر (که در آمریکا برای هر نفر ۱۲۵ پوند در سال است) می گوید که فقط در حدود ۲ درصد دندان های دوره پارینه سنگی آخر نشان دهنده کرم حوردگی دندانی (dental caries) است، در حالی که اروپایی های امروزی بیشتر از ۷۰ درصد دندان هایشان چنین وضعیتی دارند.
مردم شناسی رشته ای گسترده است که شامل مطالعه شکارچی- گرد آورنده های معاصر می شود، که زندگی شان می تواند از بسیاری جهات، انعکاسی از زندگی اجداد دور ما به حساب بیاید. مطمئنا تفاوت های مهمی وجود دارد: این مردمان [شکارچی- گرد آورنده های معاصر] به طور فزاینده ای از مطلوب ترین زیستگاه ها به صحراها، قطب شمال یا جنگل ها رانده شده اند؛ جایی که جستجوی غذا باید بسیار سخت تر از جستجوی غذا برای شکارچی- گرد آورنده های پارینه سنگی باشد که از مناطق پرثمر و باروری برخوردار بوده اند که در آن زمان بدون [نیاز به] رقابت و یا تمدن (civilization) به آن دسترسی داشته اند. از سوی دیگر، تکنولوژی جمع آورنده های معاصر پیشرفته تر از آنچه در زندگی ۲۵ هزار سال قبل موجود بوده است؛ بهترین مثال تیر و کمان است، که احتمالا زودتر از ۱۰ تا ۱۵ هزار سال پیش توسعه نیافته است. با این حال، مطالعه شکارچی- گردآورنده های معاصر دریچه ای به جهان پارینه سنگی می گشاید؛ تغذیه، خواص فیزیکی و ویژگی های بهداشتی کسانی که چنین زندگی های یکسانی دارند با وجود هزاره هایی که آنها را در زمان از هم جدا می کند، باید مشابه باشند.
مردم شناسان بر ۵۰ جامعه شکارچی- گرد آورنده به طور قانع کننده ای مطالعه کردند تا عمومیت غذایی در مورد آنها را توجیه کنند. وقتی داده های این گروه ها به طور آماری تحلیل شد، ارزش متوسط همه حول مرکز یک الگوی معیشتی، ۳۵ درصد گوشت و ۶۵ درصد غذاهای گیاهی (بر اساس وزن) است. مطمئنا، اختلاف قابل ملاحظه ای وجود دارد، مردمان قطب ممکن است ۹۰ درصد محصولات حیوانی مصرف کنند، در حالیکه ساکنان صحراهای لم یزرع ممکن است ۱۵ درصد رژیم غذایی شان از این منابع به دست بیاید. با این حال، این داده ها به ما اجازه می دهد تا نتیجه گیری کنیم که انسان های پارینه سنگی الگوهای معیشتیِ مشابهی داشته اند.
اپیدمیولوژی مطالعه الگوهای بیماری است. وقتی یک وضعیت پاتولوژیک، از قبیل سرطان ریه، در یک جمعیت معین، مثلاً سیگاری ها شایع است، و در گروه معین دیگری مثل غیر سیگاری ها غیرشایع، آنگاه تفاوت های بین دو گروه ممکن است به علت شناسی وضعیت بیماری تحت بررسی رابطه داشته باشد. اطلاعات به دست آمده از تحقیقات متنوع اپیدمیولوژی می تواند در ارزیابی اینکه انسان های پارینه سنگی به چه بیماری هایی مبتلا بوده اند و چه بیماری هایی در آن زمان رایج نبوده است، مورد استفاده قرار گیرند. برای مثال، در جهان امروز، کسانی که میزان حداقلی از چربی اشباع شده مصرف می کنند کمتر در معرض بیماری انسداد شرائین قلب قرار دارند و سینه، رحم، پروستات و روده بزرگِ آن ها به مراتب کمتر مبتلا به سرطان می شود. اگر ما بتوانیم مطمئن شویم که رژیم غذایی عصر پارینه سنگی در برگیرنده مقدار کمی چربی اشباع شده بوده، می توانیم فرض کنیم که افرادی که در آن زمان زندگی می کرده اند، نسبت به کسانی که در جوامع غربیِ صنعتیِ مرفه امروزی زندگی می کنند، کمتر در معرض بیماری های قلبی و سرطان های مرتبط با چربی قرار داشته اند. ممکن است بحث های مشابهی در مورد فشار خون( که مربوط به رژیم غذایی سدیم، پتاسیم و کلسیم است) و البته، سرطان ریه و آمفیزم (سیگار) نیز مطرح شود. یک فرض وسوسه انگیز این است که، چون بیماری هایی از این دست خود را در افراد مسن تر نشان می دهند، انسان های پارینه سنگی (که میانگین عمرشان از ما کمتر بوده است)، فارغ از سبک زندگی شان اغلب آنقدر عمر نمی کردند که فرصت ابتلا به آن ها را داشته باشند. به هر حال، اپیدمیولوژیست ها و پاتولوژیست ها نشان داده اند که افراد جوان در غرب اغلب مبتلا به نوع بدون علامت (asymptomatic form) این بیماری ها هستند، اما جوانان عصر پارینه سنگی اینگونه نبوده اند. به علاوه، اعضای فرهنگ های به لحاظ تکنولوژیکی اولیه که تا سن ۶۰ سالگی یا بیشتر عمر می کنند، بر خلاف همتاهای «متمدن» شان، از این بیماری ها مصون هستند.
علم تغذیه با فراهم آوردن تحلیل هایی درباره غذاهایی که انسان های پارینه سنگی احتمالا می خورده اند به پیشبرد ارزیابی زندگی این مردم کمک کرده است. یک درک همه جانبه در مورد تغذیه آنها بدون دانستن این نکته غیر ممکن است که اگرچه آنها بیشتر از الان ما گوشت قرمز می خوردند، با این حال چربی اشباع شده کمتری مصرف می کردند چرا که جانوران شکارچی وحشی، چربی شان کمتر از یک پنجم جانوران اهلی است که در حال حاضر برای تولید محصولات گوشتی پرورش داده می شوند. به طرز مشابهی آنالیز غذایی جانوران وحشی، میوه های وحشی و خودرو و سبزیجات و مغزهایی که توسط شکارچی- گردآورنده های معاصر خورده می شود، به ما اجازه می دهد تا میانگین ارزش غذایی غذاهای گیاهی که اجدادمان می خورند را ارزیابی کنیم. تا به حال ما توانسته ایم داده های تغذیه ای مربوط به ۴۳ حیوان وحشی مختلف از کانگرو تا گراز و ۱۵۳ غذای گیاهی وحشی مختلف- عمدتا ریشه ها، دانه ها، مغزها و قارچ های خوراکی و میوه ها از جمله قارچ ها و غلاف دانه های مختلف را جمع آوری کنیم. جستجو برای این اطلاعات سخت اما جالب بوده است؛ به چه شیوه دیگری می توانستیم بفهمیم که گوشت گاو میش کوهان دار آمریکایی در برگیرنده فقط ۴۰ میلی گرم از کلسترول در هر ۱۰۰ گرم بافت [ماهیچه ای] است یا اینکه گوجه سبز استرالیایی بیشترین ویتامین ث شناخته را داراست (۳۱۵۰ میلی گرم در هر ۱۰۰ گرم).
وقتی اطلاعات از رشته های مختلف علوم با هم ربط داده شده و هماهنگ شدند چه تصویری پدیدار می شود؟ رژیم غذایی اجدادمان چه بوده؛ زندگی آنها از چه جنبه های مهمی با زندگی ما متفاوت بوده و این تفاوت ها چه ارتباطی با بیماری های مزمن که ما از آن رنج می بریم ولی شکارچی- گردآورنده ها ی معاصر به نظر از آن در امان اند دارد؟
برای پرداختن به آسان ترین ولی نه الزاما مهمترین موضوعات، اول از همه واضح است که اجداد پارینه سنگی ما کمتر در معرض تنباکو و الکل قرار داشتند. تاریخ ساختن آب جو می تواند به ۷۰۰۰ سال قبل بر گردد، اما هیچ مدرک قانع کننده ای برای مصرف الکل قبل از این تاریخ وجود ندارد، و گروه های به لحاظ تکنولوژی اولیه معاصر که آشامیدنی های الکلی بسازند یافت نشده اند. به طور مشابه، به تنباکو در اروپا و آسیا پیش از سفرهای اکتشافی دریایی که تنها ۵۰۰ سال پیش روی داده، هیچ اشاره ای نشده است. اما احتمالا مردمان پارینه سنگی متاخر روی هم رفته از مواد آزار دهنده (abusive) مبرا نبوده اند؛ گروه های متعدد گردآورنده- شکارچی معاصر از بعضی اشکال داروهای تغییر دهنده سطح هوشیاری برای اهداف مناسکی استفاده می کنند و به نظر می رسد که احتمالا عوامل مشابهی در عصر پارینه سنگی متاخر ممکن است قابل دسترس بوده باشد، گرچه بسیار بعید است که استفاده از آنها به شدت امروز متداول بوده باشد.
مطالبات فیزیکی از زندگی در زمان پارینه سنگی متاخر به ما اطمینان می دهند که اجداد ما، هم زن و هم مرد، قوی، متناسب، لاغر و ماهیچه ای بوده اند. استخوان ها ی آنان ثابت می کند که آنها تنومند بودند- شبیه ورزشکاران برجسته امروز. به علاوه، شکارچی- گردآورنده های مطالعه شده در ۱۵۰ سال اخیر هم از لحاظ ظاهری آراسته و هم ورزشکار بوده اند.
متخصصین تغذیه مدرن عموما بر این عقیده اند که اقلامی از چهار گروه غذایی اصلی- گوشت و ماهی، سبزیجات، دانه ها و میوه ها، شیر و محصولات شیری، نان و حبوبات- برای یک رژیم غذایی متعادل لازم اند. اما در طول دوره پارینه سنگی بچه های بزرگتر و افراد بالغ همه تغذیه شان را از دو گروه اول به دست می آوردند: حیوانات وحشی و سبزیجات، میوه و دانه ها. به استثنا بچه های کوچک، که دیرتر از بچه های امروز از شیر مادر گرفته می شده اند، هیچکس غذای لبنیاتی نمی خورده و ظاهرا از حبوبات بسیار کم استفاده می کرده اند. تنها کربوهیدرات «خالص» عسل بوده که فقط به طور فصلی قابل دسترس بوده و با زحمت به دست می آمده است. به نظر می رسد آنها تا اواخر دوران ما قبل تاریخ غذای دریایی بسیار کمی می خورده اند. اگرچه از آنجایی که سطح دریاهای قدیمی بسیار پایین تر بوده (برای اینکه در آن زمان آب در یخچال های طبیعی پهناور محبوس بوده است)، و محل های زندگی ساکنان کنار دریای پارینه سنگی در حال حاضر زیر آب قرار دارد، این فرضیه مشکوک است.
بعد از گرفته شدن از شیر، انسان های پارینه سنگی آب می خوردند، اما آشامیدنی هایی که ما امروز مصرف می کنیم عموما همراه با فرونشاندن عطش مقدار قابل توجهی کالری آزاد می کنند. این مثال یک الگوی فراگیر را نشان می دهد - تمرکز کالری. از آنجا که گوشت [مورد استفاده] ما چرب تر است، نسبت به حیوانات وحشی کالری بیشتری در هر واحد وزن (نوعاً دو یا سه برابر بیشتر) در خود دارد. به علاوه غذاهای گیاهی که ما می خوریم عموما تصفیه شده و مصنوعی اند، بنابراین میزان کالری اصلی آنها چندین برابر است: کالری برش های سیب زمینی سرخ کرده دو برابر و چیپس پنج برابر کالری موجود در همان میزان سیب زمینی پخته شده است. پای کدو حلوایی ده برابر بیشتر از همان میزان کدو حلوایی خالی کالری دارد.
نمکی که ما امروزه به عنوان چاشنی و مواد نگهدارنده به غذای خود اضافه می کنیم، به طور متوسط شش برابر سدیم جذب شده روزانه در انسان پارینه سنگی است. به همین ترتیب فرایند خلوص غذاهای کربوهیدرات دار مقادیری از شکر و آرد سفید به بدن ما تزریق می کنند که اضافه تر از میزان در دسترس اجداد ما بوده است در حالیکه کاهش دادن کربوهیدرات پیچیده (نشاسته) و فیبر موجود در رژیم غذایی خیلی کمتر از سطح مصرفشان جذب می شوند. نه تنها چربی که ما می خوریم دو برابر چربی خورده شده در زمان پارینه سنگی است، که ماهیت آن نیز متفاوت است. چربی ساختاری جزء اصلی مورد نیاز ساختمان غشاء سلولی است؛ این نوع از چربی غالبا در ماهیتش غیر اشباع شده است و چربی اصلی مصرف شده توسط اجداد دور ما بوده است. بر عکس، چربی ذخیره شده، نوع اصلیِ [چربیِ] یافت شده در انواع بافت چرب حیوانات اهلی است؛ این نوع چربی بسیار اشباع شده است و در رژیم غذایی امروز بسیار غالب است. شبیه حیوانات شکاری که امروزه قابل دسترس اند، حیوانات وحشی ۲۵ هزار سال پیش حداقل چربی ذخیره ای را داشتند، بنابراین انسان ها به طور قابل توجهی از چربی غیر اشباع شده بیشتر از چربی اشباع شده می خوردند – اما برعکس آن در دولت های مرفه قرن بیستم فراهم است.
خلاصه این که این مشاهدات نشان می دهند، مردمان پارینه سنگی متأخر و کرومانیون ها (Cro-magnons، [از انواع هموساپینس ها]) نزدیک به سه برابر پروتئینی که ما مصرف می کنیم، حدود یک ششم سدیمی که ما مصرف می کنیم، میزان بیشتری پتاسیم و کلسیم (که نسبت به میزان پوکی استخوانی که در جوامع امروز شیوع دارد، بسیار جالب است)، و به میزان بسیار بیشتری ویتامین ث (گرچه نه به اندازه طرفداران امروزی مصرف زیاد ویتامین) مصرف می کرده اند. آنها تقریباً به اندازه ما کربوهیدرات می خورده اند؛ گرچه غالباً به شکل نشاسته و دیگر کربوهیدرات های پیچیده بوده که مقدار بیشتری فیبر نسبت به آن چه که در رژیم غذایی ما وجود دارد فراهم می آورده است. برای آنان کربوهیدرات خالص و قند ساده، ازعسل و میوه، فقط به طور فصلی و به میزان معین قابل دسترس بوده است. آنها نصف میزان چربی که در آمریکای قرن بیستم مصرف می شود، چربی می خورده اند و ماهیت چربی شان بیشتر اشباع نشده بوده تا اشباع شده.
جنبه های معینی از تناسب فیزیکی اجدادمان تأکید بیشتری دارد بر: «برنامه ورزشی» آنها که در تمام طول عمر ادامه داشته، هم مقاومت و هم توانایی آن ها را افزایش می داده، برای زنان و مردان به یکسان اعمال می شده، و فعالیت هایی که «تمرینات» آن ها را دربرداشته، به نحوی قابل پیش بینی با دگرگونی فصل ها تغییر می کرده است. مشتاقان تناسب اندام امروزی ممکن است این خطوط راهنمای آموزشی دوران پارینه سنگی را با دقت مورد تامل قرار دهند. انسان های ما قبل دوران کشاورزی بیشتر شبیه ورزشکاران دو میدانی بوده اند تا دوندگان دو ماراتن یا وزنه برداران؛ به نظر می رسد که ژن های ما برای کار توام و دسته جمعی برنامه ریزی شده اند که نتیجه می دهد مقاومت و توانایی با هم عمل کنند. در حالیکه یک برنامه مادام العمر برای آنها غیر قابل اجتناب بوده است؛ ما نیازمند برنامة ریزی راهبردی (استراتژیک) هستیم. ادامه دادن دوره طولانی آموزشی فقط در یک سبک ورزشی واقعا غیر ممکن است؛ از پا درآمدن، کسالت و خستگی ممکن است بر شدیدترین از جان گذشتگی ها نیز غلبه یابد. این پدیده ها در مردان و زنان پارینه سنگی دیده نمی شود زیرا فعالیت های هر فصل از دیگر فصل ها متفاوت است. روس ها احتمالا ناآگاهانه این شرایط محیطی را در رویکرد پرورشی که آن را «دوره ای شدن» (periodization) می نامند، بازآفرینی کرده اند. در این سیستم، از تغییر حالات، تغییر حجم و تغییر شدت تمرینات که به صورت روزانه، هفتگی و فصلی طراحی شده است استفاده می شود به نحوی که تمرینات همواره تازه و با روح باقی می ماند نه راکد و بی اندازه تکراری. احتمالا این تکرار دوره ای در الگوهای اجدادی تا قسمتی موفقیت ورزشکاران شان در مسابقات بین المللی را روشن می سازد. نظریه ای که ما در ابتدای این مقاله توصیه کردیم: آیا بیماری های مدنیت از نامتناسب بودن ژن های ما و سبک زندگی رایج ما ناشی می شود؟
مدارک قوی ای دال بر وجود چنین رابطه ای است. از جنبه های مهم سبک زندگی انسان های پارینه سنگی، که برای ژن های ما نیز به همین ترتیب است، با توصیه های جامعه سرطان آمریکا، انجمن قلب آمریکا، انجمن دیابت آمریکا و کمیته های تغذیه انتخابی مجلس سنا انطباق دارد. به علاوه، شکارچی- گردآورنده های امروزی اساسا از بیماری های مزمن که بسیاری از آمریکایی ها را می کشد در امان هستند. مردم شناسی، دیرین شناسی، پزشکی، اپیدمیولوژی و تغذیه می توانند اتصال دهنده وجوه یک منشور باشند که هر کدام تولید دیدگاه متفاوتی از یک موضوع واحد ارائه می دهند. موضوع [واحد] ما [در اینجا]بهداشت و بیماری اشخاصی است که در جوامع غربی صنعتی مرفه زندگی می کنند و وقتی دیدگاه های ارائه شده توسط رشته های علمی مختلف همگرا می شوند، دلالت های پی آمده مفاهیم عمیقی را به دست می دهند. تفاوت خاصی در مورد انسان شکارچی- گردآورنده در بیوشیمی و فیزیولوژیکی وجود ندارد. اینکه چه می خورده اند و چگونه زندگی می کرده اند آنها را در طیف بزرگ پستانداران قرار می دهد. در طول ده هزار سال پیش، به هر حال انسان ها قدم فراتر از مرزها نهاده اند. بسیاری از فاکتورهای سبک زندگی که ما امروزه بدیهی فرض می کنیم (به خصوص زندگی بدون تحرک، الکل، تنباکو و رژیم غذایی با نمک زیاد، چربی اشباع شده زیاد، کربوهیدرات تصفیه شده) در میان تمامی مهره داران، منحصر به فرد است. آنها (این مواد) باعث انحرافی چنان وسیع شده اند که بدن ما به وسیله گسترش گونه های بیماری که پیش از این در طبیعت دیده نشده [به آن] پاسخ می دهد. اینها بیماری های مدنیت اند.
منبع:( ایتون و کونر ، ترجمه زهره انواری)
منبع:
اس. بوید ایتون و ملوین کونر ، مقاله هشتم از کتاب انسان شناسی کاربردی(
َS. Boyd Eaton and Melvin Konner , ۱۹۸۵, "Ancient Genes and Modern health" , in, Aaron Podolefsky. Peter J. Brown,۲۰۰۶, Applying Anthropology, London and New York, Mc Graw Hill, Pp. ۵۲ – ۵۵).
انسان شناسی و فرهنگ

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:00 PM
آئین های عاشورایی ریشه در اعتقادات مردم کشورمان دارند. این آئین ها آنقدر گسترده هستند که پژوهشی نه در حد مقاله و کتاب بلکه مجموعه کتاب هایی چند جلدی را می طلبند. اغلب جهانیان سوگواری و آئین های عاشورایی را با تعزیه می شناسند. با این حال آئین هایی همچون مقتل خوانی، مناقب خوانی، مناجات خوانی، چاووش خوانی، علم گردانی و ... از واقعه عاشورا تأثیر گرفته اند و در طی اعصار و قرون توسط مردم برپا شده اند. محتوا و ساختار بسیاری از این آئین ها به همدیگر شبیه است. اما در مواردی نیز به تناسب شرایط اقلیمی و جغرافیایی با همدیگر تفاوت هایی دارند. با این حال آنچه از مؤلفه های همه این آئین ها پیداست، روایت تاریخی، مذهبی، معنوی و معرفت شناختی است. حس و شور و تکرار حماسه در درونمایه بسیاری از این آئین ها به شیوه ای زیبایی شناختی به تفسیر درمی آید و متضمن بزرگ ترین آموزه های دینی و اخلاقی است. برپایی آئین باعث می شود که انسان با دلش به تفسیر عشق بپردازد و ایثار، جوانمردی، ایمان، دادخواهی و ظلم ستیزی را با روح و ضمیر تأویل کند. از سوی دیگر با نگاهی به آئین های عاشورایی به تعامل تاریخ با واقعه جانسوز کربلا پی می بریم. به دغدغه شاعران برجسته پارسی و بیان این واقعه با زبان شعر، به مورخان عاشقی که دور از چشم حکام به ثبت این واقعه می پرداختند و مردم که به عنوان روح شفاهی تاریخ در طول اعصار و قرون آمدند، رفتند و با گریه های خود، دل هایشان رابه محکم ترین تکیه گاه هستی و توسل به خاندان آل محمد(ص) سپردند.
● مناقب خوانی
مناقب خوانی گونه ای از ستایشگری مذهبی و روایات حماسی، آئینی مذهبی و هنری است که به شکل تلویحی و ضمنی انجام شده است. منقبت خوان به لحاظ واژه شناسی تاریخی به مداح شیعه گفته می شود. مناقب خوانان در مجالسی که در مساجد یا تکایا برپا می شد به منقبت خوانی می پرداختند. براساس تاریخ منقبت خوانان مبلغان دینی و مذهبی بوده اند که به نقل و صوت و مدح و بیت، ارادات خود را به امام حسین(ع) و خاندان عصمت و طهارت ابراز می کردند.
منقبت خوانی با آغاز شعر پارسی شکوفاشد و به این ترتیب بسیاری از آثار آوایی و شفاهی منقبت خوانی از کلام بافر و باشکوه شاعران برجسته ادب پارسی که دلباخته خاندان عصمت و طهارت بودند، تأثیر گرفت و در میان مردم زمزمه شد. مدح رشادت های شهدای کربلا، جوانمردی های حضرت عباس(ع) و شخصیت الوهی و متعالی حضرت امام حسین(ع) در صدا و آوای منقبت خوانان به گوش مردم می رسید و دل های آنان را به سرچشمه معرفت گره می زد.
پس از این ایام مناقب خوانی جزو آئین های عاشورایی و نیایشی مردم شد و همواره با صوت و لحن زیبایی های معنوی و لفظی کلام نسل به نسل و سینه به سینه انتقال یافت. اشعار مدح و منقبت امام حسین(ع) و خاندان آل محمد(ص) از همان دوران سامانیان در کلام دلباختگان معصومین ظهور پیدا کرد و در زمان غزنویان و سلاجقه فراگیر شد. با این حال این حکام بویژه غزنویان با این آثار آئینی مخالفت می کردند و این اشعار در زمان آل بویه به اوج و شکوفایی رسید و در زمان صفویه به شیوه ای منظم و پویا در میان مردم رواج یافت. با این حال در ادبیات عرب نیز شاعران مشهوری از جمله کمیت ابن زید اسدی، دعبل خزاعی و سید حمیری، مدح و منقبت را رواج دادند و به این ترتیب تاریخچه آئین مناقب خوانی با ادبیات عاشورایی و سابقه ای دیرین گره می خورد.
هوشنگ جاوید نویسنده کتاب «مناقب خوانی» در بخشی از این کتاب چنین می نویسد: «گذشتگان ما فضیلت شنیدن و فضیلت دیدن را خوب می دانستند، وقتی که نگاه می کنیم به گستره های نغمات آوایی در کشور خودمان، به یک اقیانوس بر می خوریم، اقیانوسی که از خلیج فارس شروع می شود و تا دریای خزر ادامه پیدا می کند. منقبت نخل قد کشیده علی(ع) است بر آسمان ایمان در طول تاریخ، گام های مرد عدالت، رادی وجوانمردی است در عصر پر از بیگانگی. منقبت صدایی است که زنجیر های ستم را از هم می درد. منقبت، حکایت مردی را آواز می دهد که رنج، صیقلش می داد، و در هر گام پر غرور و شکوهمندش چهره پر نیرنگ ستمگران را می نمایاند... و منقبت هرچند خیال، حقیقت است. شعر ترین شعر ایمان و ایقان است.
● مناجات خوانی
ذکر، ادعیه، ثنا و دعا و اشعار و آواهای مذهبی که در زمان برپایی مراسم عزاداری برپا می شود، اشکال آوایی و نوعی نیایش عبادی و آئینی به خود گرفته است که از دیرباز تاکنون توسط ذاکرین و ادعیه خوانان در مراسم مذهبی و آئینی خوانده می شود و دل ها را متوجه توسل به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله و معصومین علیه السلام می نماید. مناجات خوانی به عنوان یک آئین در روحیه جوانمردی و پهلوانی، قهرمانان ایرانی تبلور یافته و در بسیاری از مراحل و مقاطع وسیله ای برای توسل به خاندان عصمت و طهارت است. عشق و ارادات به امام حسین (ع) و شهیدان کربلا همواره دل های مناجات خوانان را متوجه سرچشمه معرفت، پاکی، ایثار، از خودگذشتگی و جوانمردی می کند.
آئین مناجات خوانی مثل تمام مراسم مذهبی و آئینی متأثر از واقعه عاشورا و شخصیت ملکوتی حضرت امام حسین (ع) است. آنچنان که از دل تاریخ برمی آید، قلب مبارک آن حضرت همواره با خداوند متعال بود و لحظه ای هم حجم سنگین زمان را به دل مبارک خویش راه نمی داد.
سالار شهیدان همواره در حال دعا و مناجات با خداوند بودند و دعا و توسل به ذات باریتعالی را به عنوان اصلی یگانه قرار داده بودند. یکی از معروف ترین دعاهای آن حضرت، دعایی بود که در ظهر عرفه در حالت خضوع و خشوع و به آرامی در حالی که اهل بیت و فرزندانشان همراهشان بود، سمت چپ کوه صحرای عرفات این دعا را خواندند. این دعای بزرگ که به اعتقاد بعضی از مناجات خوانان، فی البداهه توسط آن حضرت خوانده شد، از زیباترین لحظه های راز و نیاز معصومین با ذات احدیت است.
مناجات خوانان با ذکر و دعا و ثنای سالار شهیدان دل ها را با ناب ترین و پاک ترین حالات معنوی مردم پیوند می دهند و به این شیوه توسل به مطمئن ترین منبع هستی را به مردم می آموزند. آئین مناجات خوانی در کنار بسیاری از مراسم سوگواری برپا می شود. این آئین باعث می شود که دل ها و ضمیر مردم روشنی یابد و گریه های آنان در شب های دعا و نیاز، روحشان را صیقل دهد و ایمانشان را به خاندان آل محمد (ص) مستحکم تر کند.
● نخل گردانی
نخل گردانی از جمله آئین های ویژه ایام عاشوراست که در بسیاری از نقاط کشور برپا می شود و در بعضی نقاط هم تفاوت هایی میان شیوه برگزاری این آئین با نقاط دیگر وجود دارد.
نخل گردانی و مشعل گردانی از آئین های سنتی خاص منطقه خراسان است که به شکل مخصوصی اجرا می شود. «نخل» در اصطلاح حجله مانندی است که از چوب ساخته می شود و با انواع پارچه های قیمتی، آینه و چراغ و گل و سبزه آراسته می شود. نخل را در روز عاشورا به محلی که مراسم روضه خوانی و تعزیه برپاست؛ می برند.
همچنین یکی از آئین ها و مراسم ویژه ماه محرم که در تمام نقاط یزد برگزار می شود، آئین نخل بندی و نخل گردانی است. نخل از جنس چوب است و آن را به شکل برگ درخت و یا سرو می سازند. معمولاً وزن نخل زیاد است و جابه جا کردن آن نیاز به کمک ده ها نفر دارد. نخل را به عنوان نمادی از تابوت شهدای کربلا می شناسند و ریشه سنتی کهن دارد. مردم یزد در گویش محاوره ای به آن «نقل» می گویند و معتقدند که «نخل» یا «نقل» نشانی از قامت برافراشته شهداست.
دکتر «اسلامی ندوشن» می گوید: با آن که نخل هیچ شباهتی به درخت خرما ندارد، آن را با نام این درخت می نامند. شاید به علت آن که اصلش از جنوب غربی و بین النهرین است. نخل شباهت بسیاری به درخت سرو دارد و سرو در فرهنگ عامه یعنی جاودانگی و رشادت و زندگی اخروی و آزادگی که یادآور روحیات و خصایل امام حسین (ع) است. همچنین این مراسم بازتابی است از «نقل» حکایت کربلا.
مراسم نخل بندی و نخل گردانی در یزد بدین صورت است که چند روز پیش از شروع ماه محرم، «باباها»ی (خادمان) میدان شروع به تزیین و آذین بستن نخل می کنند. آذین بندی نخل حداقل یک هفته طول می کشد. در طول این مدت، باباهای میدان، زیورآلات و وسایل مربوط به تزیین نخل را -که قدمت آنها به دوره صفویه می رسد- از انبار بیرون آورده و تمام روز را با پاهای برهنه به این امر می پردازند. بستن نخل نیاز به مهارت و سلیقه خاص دارد و خادمان میدان، شیوه های آن را از پدر و اجداد خود آموخته اند. آنها ابتدا بدنه نخل را با پارچه سیاه می پوشانند، آن گاه روی پارچه سیاه را شمشیربندان می کنند. برای این کار، صدها شمشیر و خنجر برهنه - بعضی از آنها جنس بسیار عالی دارد و نام سازنده آنها بر روی آنها نقر شده- را در دو ردیف بر دو بدنه نخل می بندند. به طوری که هر دو طرف نخل، شمشیربندان می شود و هیچ جای خالی در آن باقی نمی ماند. سپس تزئینات دیگری از قبیل آئینه های بزرگ قاب دار، منگله ها و دستمال های ابریشمی رنگی و زری را در دو سوی نخل می بندند و بر تارک آن جقه های فلزی از جنس فولاد و برنج و همرنگ آنها پرهای طاووس یا میوه انار می گذارند و نخل را مکانی زیبا و خوشبو می کنند. در داخل آن نیز زنگ های بزرگی را با طناب می آویزند و بچه ها هنگام حرکت، آنها را به صدا درمی آورند.
در روز بلند کردن نخل، ده ها تن از مردان محله، زیر پایه های نخل رفته، آن را با عظمت تمام به حرکت درمی آورند و چون جنازه ای باشکوه، آن را از میان موج جمعیت عبور می دهند. نخل گردانان نخل را تا مسیری می برند و یا آن را چند بار دور حسینیه محل می چرخانند.
در اطراف یزد رسم بر این است که درختان را وقف می کنند تا پس از کهنسال شدن، ساقه های آن را ببرند و نخل را مرمت کنند. نخل سازی صنعت ظریفی است که همگان از عهده آن برنمی آیند. استادان این رشته شیوه های ساخت آن را به دیگران می آموزند. به دلیل اهمیت نخل و نخل گردانی در یزد، هم اکنون خانواده هایی در این منطقه وجود دارند که شهرت آنها «نخل بند» و «نخل ساز» است.
● چاووش خوانی
چاووش خوانی آئینی برای زیارت مرقد مطهر امام حسین (ع) و سفر عاشقان و دلباختگان آن حضرت به کربلاست. چاووش خوانان به همراه علامت و بیرق خود پیشاهنگان و راهیان سفر کربلای معلی بوده اند و با آواها و نواهای خود در کوی و برزن شوق زیارت مرقد امام حسین (ع) را در دل ها برمی انگیزند و در طول سفر زائران را همراهی می کنند و در واقع همبستگان این سفر زیارتی هستند. چاووش خوانان در مناسبت های دیگر همچون روز عاشورا نیز به چاووش خوانی می پردازند و در سوگ امام حسین (ع) و ائمه معصوم (ع) اشعاری را می خوانند.
چاووش خوانی در تمام نقاط ایران وجود دارد و هنگام سفر به هرکدام از عتبات عالیات این آئین اجرا می شود. از مهمترین نمادهای آئین چاووش خوانی بیرق سفر است.
زائران کربلا همواره بیرق سبز و سرخ برمی افرازند. هنگامی که به کنار رود فرات می روند، بیرق آبی را با دستان خود هدایت می کنند. زائران هنگام سفر به مشهد مقدس و زیارت بارگاه حضرت امام رضا (ع) نیز بیرق آبی دارند. آئین چاووش خوانی از سویی بعد مذهبی و از سوی دیگر وجهه ای آئینی دارد. یکی از وجوه مشترک آئین چاووش خوانی ، مشترک بودن اشعار چاووش خوانان در مناطق ایران است. چاووش خوان همواره مانند یک خبردهنده است که مردم را در حال و هوای اعتقادی و مقدسات قرار می دهد. صدای چاووش خوانان زائران مشهد همواره پیش درآمد بانگ عاشقان غریب خراسان است و خاطره ایوان پرصفای حرم، بوی عطر رواق ها، مسجد گوهرشاد و ... در یادها تداعی می کند.
چاووش خوانان خود نیز در مقابل زائران وظایفی را تعریف کرده اند. این وظایف مواردی از جمله یافتن منزل مناسب برای زائران، راهنمایی آنها و معرفی مکان های خرید و تهیه خوراک و ... را دربرمی گیرد. چاووش خوانان همچنین قبل از سفر در محلات حرکت می کردند تا به مردم نوید آماده شدن کاروان زیارتی را بدهند. آنان با این کار همواره به مردم می گفتند که هرکس قصد سفر دارد، آمادگی خود را برای ثبت نام اعلام کند. چاووش خوانان همواره می کوشند که اشعاری متناسب با حال و هوای زیارت کنندگان را بخوانند. این اشعار گاهی از سروده های بزرگان ادب پارسی است، اما گاهی هم در میان اشعار سروده هایی با لحن محاوره وجود دارد. با این حال مضمون اشعار درباره حال و هوای زیارت کنندگان و اشتیاق زیارت و همچنین توصیف حرم مطهر امام حسین (ع) و ائمه معصوم (ع) است.
● آئین چک چکو
آئین چک چکو ویژه استهبان فارس و بعضی دیگر از شهرهای این استان تاریخی و کهن کشور است.
در این آئین دسته عزاداران با لباس های سیاه و شال های سبز در یک دایره دور حوض حلقه می زنند و در فاصله یک قدم می گردند، در میان دست هایشان چوب های کوچکی وجوددارد. در میانه مرثیه خوان ایستاده و می خواند:
این دل تنگم عقده ها دارد
گوییا میل کربلا دارد
مردان سیاهپوش چوب ها را به بالای سر می برند و بر هم می سایند و با آهنگ مرثیه خوان تکرار می کنند کز لبش جاری صوت قرآن است.
صدای چک چک چوب ها با صدای مرثیه خوان در هم می پیچد.
آئین نمایشی چک چکو هر ساله در استهبان فارس در ظهر عاشورا برپا می شود.
این آئین شکلی سمبلیک از اتفاقاتی است که پس از شهادت سرور آزادگان جهان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) برپا می شود. مردم این شهر همسایه زاگرس معتقدند براساس روایت مورخین پس از شهادت امام حسین (ع) لشکریان یزید به دستور شمر لعین با اسب هایشان بر جنازه شهدای کربلا می تازند و آئین چک چکو، واکنش به سم کوبی اسبان اشقیا بر بدن های مطهر اولیا است.
آئین نمایشی چک چکو ۱۵۰ تا ۲۰۰ سال پیش در شهر استهبان برگزار می شده است. بیشتر اشعارش ثابت است و اشعاری که انتخاب شده سنتی است و دهان به دهان نقل شده است.
گویندگان این اشعار شاعران استهبان هستند که در طی سال ها این اشعار را سروده اند. چک چکو نوعی تعزیه و نمایش سنگ پرانی است. عزاداران دو چوب تراشیده که از نوعی صندل تراشیده شده است را در مشت می گیرند و براساس آهنگ شعر مرثیه خوان دست ها را بر بالای سر می برند و آنها را به هم می کوبند و سپس خم می شوند و سنگ ها را در میان پاها باردیگر بر هم می زنند و یک قدم به جلو می روند. در اصل این مراسم با برهم زدن سنگ برگزار می شد ولی به دلیل خورد شدن سنگ، چوب جایگزین شد.
این مراسم نوعی آئین نمایش حالت نمادین دارد. این آئین که خاص روز عاشورا است، با حضور حداقل ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر اجرا می شود.
● مقتل خوانی
واقعه جانسوز عاشورا و روایت آن در اشعار، سروده ها و آواهای معنوی ومذهبی باعث شد تا آئین مقتل خوانی به وجود آید. مقتل خوانی در بسیاری از نقاط ایران وجود دارد. اهالی خوزستان همراه با آئین مقتل خوانی به نواختن سازهای بومی و مذهبی منطقه می پردازند و در رثای خونین شهدای کربلا به خلق نواهای آئینی و سوگواره ای می پردازند. در بعضی نقاط ایران هم مقتل خوانی معادل مجالس تعزیه است. کلمه مقتل در زبان عربی به معنی زمینی است که کسی در آنجا کشته شده باشد. آئین مقتل خوانی آنقدر وسیع و گسترده است که نوعی سبک تاریخ نویسی نیز به شمار می رود. در واقع در دوره ای از تاریخ هر کتابی که درباره واقعه کربلا نوشته می شد، عنوان مقتل خوانی به خود می گرفت.
گزارشگران حادثه کربلا و در مرحله نخست اهل بیت مظلوم و اسیر و شهیدان آن حادثه عظیم، اولین مقتل خوانان تاریخ شیعه بوده اند و کسانی که توانسته اند دیده ها و شنیده های خود را در مورد آن حادثه بر چهره کاغذ بنگارند اولین مقتل نویسان به شمار می آیند.
حکومتگران ستمگر اموی پس از آن جنایت هولناک، تمام توان خود را برای زدودن آثار آن به کار گرفتند و گزارشگران حوادث را جهت دادند تا جز ثنای ستم پیشگان سخنی نگویند و جز تأیید حکومت ظالمانه آنان گزارشی ننویسند و از نوشتن ضعف ها و خیانت ها و جنایت ها بر حذر باشند تا بدین وسیله جلو شورش های بعدی را بگیرند و راه مبارزه با طغیان و سبکسری اموی به فراموشی سپرده شود و این، شیوه همیشگی ستمگران تاریخ است.
اما این شیوه ستمگران پایدار نماند و مقتل خوانی به عنوان آئینی در دو روایت شفاهی و مکتوب به صورت اصلی لاینفک از اعتقاد مردم درآمد از سوی دیگر مقتل نویسی معادل با تاریخ نویسی شیعه همواره به عنوان آثاری گرانبها و اسنادی مذهبی و تاریخی مورد استفاده مردم قرار گرفت.
مرحوم حاج آقا بزرگ در ذیل عنوان مقتل، شش مورد با نام مقتل و ۵۹ مورد با نام مقتل اباعبدالله الحسین علیه السلام و سه مورد با نام مقتل الحسین(ع) آورده، همچنان که ۱۴ مورد با نام مقتل امیرالمؤمنین علیه السلام و نیز مقتل الحسن ابن علی علیه السلام و مقتل علی ابن الحسین علیه السلام و مقتل عباس ابن امیرالمؤمنین و مقتل زیدالشهید و مقتل اولاد مسلم و مقتل حجر ابن عدی و... برشمرده است.
در این میان اولین مقتل حضرت امام حسین(ع) را اصبغ بن نباته مجاشعی، یکی از خواص اصحاب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و فرمانده شرطه الخمیس در جنگ صفین نوشته که بنا به قول صاحب ذریعه پس از صدم هجری و بنا به نظر صاحبان برخی منابع در سال ۶۴ وفات یافته است. پس از او جابربن جعفی متوفای سال ۱۲۸ از اصحاب امام باقر(ع) و ابومخنف لوط بن یحیی متوفای ،۱۷۰ نویسنده مقتل الحسن و مقتل الحسین و مقتل امیرالمؤمنین علیه السلام و دیگر، نصربن مزاحم منقری متوفای ،۲۱۲ نویسنده کتاب واقعه صفین و ابن واضح یعقوبی صاحب تاریخ یعقوبی متوفای ۲۹۴ و شیخ صدوق، محمدبن علی ابن الحسین قمی متوفای ۳۸۱ و شیخ طوسی متوفای ۴۶۰ قلم بررسی گرفته و مقتل نوشته اند.
منبع:امید بی نیاز
روزنامه ایران

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:01 PM
مجموعه کاخ گلستان، یادگاری به جای مانده از ارگ تاریخی تهران است ، این بنا روزگاری همانند نگینی در میان این ارگ می درخشید.
بنیاد ارگ تاریخی تهران به دوره صفویه و زمان شاه طهماسب اول بازمی گردد. این ارگ در دوره کریم خان زند بازسازی شده و در دوره قاجار به محل دربار و سکونت سلاطین قاجار اختصاص یافته است ؛ گفتنی است که ناصرالدین شاه در دوران حیات خود تغییرات بسیاری در مجموعه گلستان ایجاد کرده است .
در بیش از یک سوم فضای ارگ ، دارالحکومه و محل سکونت شاه قرار داشت. این منزلگاه همانند خانه های سنتی ایران دارای دو بخش بیرونی و اندرونی بود . بخش بیرونی شامل دو قسمت یعنی حیاط دارالحکومه یا دیوانخانه و دیگری باغ مربع شکلی به نام باغ گلستان بود که این دو حیاط را بناهایی از یکدیگر جدا می ساخت . این بنا در دوران پهلوی تخریب گردید و در حال حاضر اثری از آن بر جا نمانده است.
در شرق دارالحکومه و شمال باغ گلستان فضای اندرونی قرار داشت؛ حیاط بزرگی بود که اقامتگاه زنان شاه و عمارت خوابگاه شاهی در میان آن ساخته شده بود و در واقع حرمسرا را تشکیل می داد .
این مجموعه در دوره پهلوی تخریب شده و بجای آن ساختمان فعلی وزارت امور اقتصادی و دارایی ساخته شده است.
حیاط تخت مرمر یا دارالحکومه، مقر بر تخت نشستن شاه و برگزاری بار عام و محل حکومت بود . در حالیکه فضای باغ گلستان بخش اندرونی دربار شاهی بود و به ملاقات های خصوصی مراسم خانوادگی اختصاص داشت.
● ایروان تخت مرمر
روح ظریف هنرمند ایرانی با استعانت از هنرهای معماری، نقاشی، سنگتراشی، کاشی کاری، گچبری، آئینه کاری، خاتم سازی، منبت کاری و مشبک سازی، در وسط کاخهای سلطنتی قدیم و مجموعه دلپسند، ترکیبی بدیع و بنائی زیبا بوجود آورده که شاید کمتر بتوان نظیر آن را در جای دیگر یافت.
ایوان یا تخت جایگاهی است که مراسم سلام و بار عام طبقات مختلف مردم در مقابل آن برگزار می شده است.
به نظر می رسد عمر بعضی از قسمت های تخت مرمر که از بناهای دوره زندیه می باشد، از سایر بناهای موجود در کاخ گلستان بیشتر است.
در سال ۱۲۲۱ ه. ق فتحعلی شاه به حجاران و سنگتراشان معروف اصفهانی امر کرد تا از سنگ مرمر زرد یزد ، تختی بسازند تا همیشه در وسط ایوان نصب و مستقر گردد. این تخت از ۶۵ قطعه مرمر بزرگ و کوچک تشکیل یافته و میرزا بابای شیرازی نقاشباشی آن را طراحی کرده ، سرپرستی حجاری نیز به عهده استاد محمد ابراهیم اصفهانی بوده است.
معماری و تزئینات این ایوان در دوره فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه تغییرات زیادی کرده تا به شکل امروزی درآمده است.
این ایوان در دوره قاجار محل به تخت نشستن پادشاهان، برگزاری مراسم و اعیاد رسمی بود. آخرین مراسم رسمی که در این ایوان برگزار شده، تاجگذاری رضاخان در سال ۱۳۰۴ بوده است.
● خلوت کریمخانی
گوشه شمال غربی محوطه گلستان، دیوار به دیوار تالار سلام؛ بنایی سر پوشیده و ستوندار بصورت ایوان سه دهنه ای وجود دارد که در مرکز آن حوض جوشی ساخته شده و پیشتر از این آب قنات شاه از میانه حوض می جوشیده است. این قسمت از کاخ گلستان که جلو خان یا خلوت کریمخانی نامیده می شود – چنانچه از نامش پیداست – از بناهای دوره کریمخان زند است و قسمتی از خلوتخانه وی به شمار می آمده است.
این بنا ظاهراً در سال ۱۱۷۳ ه . ق احداث گردیده و در زمان ناصرالدین شاه ، که بنای جدید تالار سلام ساخته شده وجود داشته، ولی قسمت اعظم آن تخریب گردیده و امروز تنها بخشی از آن باقی مانده است.
قبلا در میانه این بنا حوضی کوچک وجود داشته که آب قنات شاهی از آب نمای این حوض بیرون می آمده و در باغ خالی می شده. این بنا، خلوت کریمخانی نام دارد و در گذشته بخشی از اندرونی خانه وی به شمار می رفته است.
در این محل نیز یک تخت مرمرین قرار دارد که بسیار کوچک تر و ساده تر از تخت مرمر اصلی است معروف است؛ ناصرالدین شاه این گوشه کاخ گلستان را بسیار دوست داشته و اغلب در این محل خلوت می کرده و قلیان می کشیده است. ضمن آنکه سنگ قبر ناصرالدین شاه بعد از جابه جایی های فراوان سرانجام در همین محل نگاهداری می شود.
● نگارخانه
نگارخانه محل ارائه گنجینه نفیس تابلوهای نقاشی هنرمندان دوره قاجار است و در آن سیر تحول نقاشی در ایران و آثار هنرمندان مشهور آن زمان به معرض نمایش گذاشته شده است.
از نقاشان مشهوری که آثار آنان در نگارخانه به نمایش درآمده ، می توان به محمودخان صبا، مهر علی، کمال الملک، اسماعیل جلایر، ابوالحسن ثانی یا صنیع الملک و محمد حسن افشار اشاره نمود.
ناصرالدین شاه که بسیار تحت تاثیر طرح به نمایش گذاشتن اشیاء قیمتی در موزه ها قرار گرفته بود، بعد از سفر دوم خود به اروپا که حدود سالهای ۱۲۹۰ صورت گرفت موزه ای برای نمایش دادن اشیاء قیمتی دربار ترتیب داد که در میان آنها مقدار قابل توجهی تابلوی نقاشی بود.
بیشتر اشیایی که ناصرالدین شاه در موزه های خود به نمایش گذاشته اکنون در سراسر موزه های تهران پراکنده است. اما بسیاری از نقاشی های دربار قاجار، در کاخ گلستان نگاهداری می شود.
این مجموعه در نگارخانه کاخ گلستان به نمایش درآمده است. مجموعه حوض خانه به دو بخش تقسیم شده: بخشی که در قسمت جنوبی نگاهداری می شود متعلق به نقاشان متقدم دوره قاجار مانند میرزا بابا، مهر علی افشار، علی اکبر خان مزین الدوله و ابو الحسن خان ثانی است.
بخش دوم نقاشی ها در قسمت شمالی نگارخانه قرار دارد؛ این بخش در دوره پهلوی به گارد سلطنتی اختصاص داشته و بعد از مرمت های فراوان اکنون پرده های نقاشی نقاشان قاجار مانند استاد محمود خان صبا (ملک الشعرا)، محمد غفاری کاانی (کمال الملک)، استاد مهری و استاد موسی ممیز را به نمایش گذاشته است.
● حوض خانه
این عمارت که در طبقه همکف تالار عاج واقع شد ، از بناهای دوره ناصری است و زمانی آب قنات از داخل آب نمای این عمارت به داخل حوضهای حیاط کاخ جریان داشته است . این عمارت نیز در زمانهای مختلف تغییراتی یافته و اکنون با نمایش گذاشتن نفیس ترین تابلوهای نقاشان اروپایی قرن ۱۹ میلادی، از جمله آثار بدیع نقاشان مشهوری چون سیمون ون گلذبر، آیوا زفسکی ... به صورت نمایشگاه دائمی نقاشی درآمده است.
حوض خانه مکانی است که اکنون در آن نقاشی هایی از نقاشان معروف اروپایی که به دربار قاجار هدیه شده است نگاهداری می شود.
این عمارت که با تالار عاج همکف می باشد از بناهای دوره ناصری است که به اطاق تابستانی شهرت داشته است. آب قنات شاهی به داخل حوضی در میان این عمارت می ریخته و از آنجا به مکانی دیگر کانال کشی می شده است.
استفاده از حوض به علت ایجاد رطوبت زیاد در حال حاضر منسوخ شده، اما عمارت هنوز به همین نام مشهور است.
در این مکان نقاشی استادان اروپایی مانند سیمون ون گلوبر و آیوا زفسکی و ... به نمایش درآمده است .
● عمارت برلیان
در سمت شرقی تالار عاج، چند تالار، اتاق زیبا و مجلل وجود دارد که سطح کف آنها نسبت به کف تالار عاج و تالارهای دیگر پایین تر است.
در زمان ناصرالدین شاه به علت کهنگی و فرسودگی بناهای قدیمی ارگ، اغلب آنها را ویران می کردند و به جایشان ساختمانهای جدیدی می ساختند.
در این زمان عمارت «بلور» را خراب کردند و در جایش عمارت امروزی را بنا نمودند. این عمارت در زمان پهلوی برای برگزاری جلسات رسمی با سران دول خارجی و مراسم تشریفات مورد استفاده قرار می گرفت.
یک نقاشی رنگ روغن زیبا از آثار یحیی خان صنیع الملک غفاری تزیینات این اطاق را قبل از بازسازی نشان می دهد. این بازسازی توسط مظفرالدین شاه انجام شد.
● تالار عاج
بعد از تالار آئینه و در سمت غرب تالار عاج قرار دارد. تاریخ احداث این تالار و حوضخانه زیر آن معلوم نیست، ولی محققاً قبل از تالار سلام و تالار آئینه ساخته شده و بناهای دوره ناصری است بعدها در زمان ناصرالدین شاه در نمای آن تغییراتی دادند که به صورت امروزی درآمده است. در این تالار در زمان ناصرالدین شاه، هدایای پادشاهان دول خارجی نگهداری می شد و در زمان پهلوی محل پذیرایی و برپایی مهمانیهای رسمی دربار بود. از این رو در آرایش درونی آن تغییرات عمده ای داده شده است.
یک نقاشی آبرنگ که توسط محمودخان ملک الشعرا کشیده شده و در کاخ گلستان موجود است که نمای خارجی این بنا را قبل از بازسازی نشان می دهد.
● تالار آئینه
تالار آئینه در غرب تالار سلام و در بالای سر در و ایوان سنگی جلو سرسرای کاخ قرار دارد و یکی از تالارهای مشهور کاخ گلستان است. ساخت تالار آئینه همزمان با تالار سلام حدود سال ۱۲۹۱ ه. ق آغاز شد و ظاهراً در سال ۱۲۹۴ ه. ق به پایان رسید. در آغاز انتقال اشیاء و آثار موزه قدیم به موزه جدید، این تالار به تخت طاووس و تاج کیانی اختصاص داشت. شهرت عمده تالار آئینه علاوه بر تزئینات آن بیشتر به دلیل نقاشی معروفی است که مرحوم میرزا محمدخان کمال الملک غفاری بسال ۱۳۰۹ ه. ق از آن تالار ترسیم کرده است. این تابلو اکنون در کاخ گلستان نگاهداری می شود.
● تالار سلام
پس از اولین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در سال ۱۲۹۰ ه ق و دیدن موزه ها و گالریهای بزرگ کشورهای غربی وی تصمیم گرفت که موزه ای شبیه به موزه های اروپا در ارگ ایجاد نماید. بدین منظور عمارت خروجی را تخریب و به جای آن در سمت شمال غربی و در جوار تالار عاج، بناهای کاخ گلستان جدید، یعنی سرسرا و تالار آئینه گلستان و اتاق موزه را بنیاد نهاد.
ساخت اتاق موزه در سال ۱۲۹۱ ه. ق آغاز و در سال ۱۲۹۴ ه. ق پایان یافت. ولی به دلیل تزئینات زیاد و چیدن اشیاء که با نظارت مستقیم شاه صورت می گرفت بهره برداری از آن تا سال ۱۲۹۹ ه. ق به طول انجامید.
این تالار از همان آغاز به منظور تاسیس و تشکیل موزه بنا گردید. ولی پس از انتقال تخت طاووس از موزه های قدیم و تالار آئینه به آن و نیز برگزاری سلامهای خاص و رسمی در آن بتدریج نام تالار سلام را به خود گرفت.
در این تالار نفیس ترین اشیاء و آثار هنری اهدایی، به ویژه جواهرات سلطنتی نگهداری می شد.
در سال ۱۳۴۵ به دلیل برگزاری مراسم تاجگذاری محمدرضا پهلوی در این تالار، موزه آرایی آن بطور کلی دگرگون شد و به شکل امروزی درآمد.
منبع:سازمان آموزش و پرورش استان خراسان

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:02 PM
در پژوهش‌های جدید دو گونه منابع در کنار منابع کتابخانه‌ای اهمیت و جایگاه خاصی یافته‌اند؛ این دو عبارت از اسناد و منابع شفاهی هستند که هر یک کارایی ویژه‌ای دارد. اطلاعاتی که در این دو گونه منبع وجود دارد به سختی در میان منابع کتابخانه‌ای یافت می‌شود. استفادة از ضبط صوت برای گردآوری منابع شفاهی شیوه‌ای جدیدی است که دستاورد پیشرفت تکنولوژی می‌باشد لیکن در گذشته تاریخی ایران نقل اقوال شفاهی و ثبت آنها متداول و مرسوم بوده است که ثبت و نگارش همین اقوال شفاهی تاریخ مکتوب را به وجود آورده‌اند، گرچه آنچه امروزه متداول و مرسوم است را نمی‌توان به گذشته تعمیم داد.
آنچه در این مقاله به آن خواهیم پرداخت بیان ارتباط و اهمیت اسناد مکتوب در مراحل مختلف انجام تاریخ شفاهی است در وقوع حوادث تاریخی که در حیطه پژوهش تاریخ شفاهی قرار می‌گیرد خواه‌ناخواه اسنادی مکتوب تولید می‌گردیده که این گزارش‌ها به جهت تعیین زمان، مکان و نحوه وقوع حادثه کمک مهمی در تکمیل پازل اطلاعات‌گرد آمده توسط تاریخ شفاهی خواهند کرد. زیرا در داده‌های تاریخ شفاهی تعیین زمان و مکان و کیفیت و نحوه بروز حوادث به دقت اسناد تولید شده نمی‌باشد، و با جایگاه راوی کیفیت و کمیت داده‌ها متغیر است.
از سوی دیگر در تاریخ شفاهی چگونگی شکل‌گیری حادثه یا واقعه‌ای قبل از وقوع و همچنین آثار و نتایج حاصله از آن بعد از وقوع از زوایای مختلف بیان می‌گردد. بدین لحاظ اسناد در تکمیل داده‌های تاریخ شفاهی در مراحل مختلف انجام آن اهمیت بسیار دارد چه در مرحله گردآوری اطلاعات شفاهی، چه شناسایی افراد دخیل در حادثه برای انجام مصاحبه و چه در مرحله تدوین و نگارش تاریخ شفاهی. اسناد و تاریخ شفاهی معاصر ایران۲ درآمد آنچه در این صفحات جهات بحث اولیه در نظر گرفته شده است بیان جایگاه اسناد در تاریخ شفاهی می‌باشد. پرواضح است موضوعاتی که جهت انجام به صورت تاریخ شفاهی در نظر گرفته می‌شد و موضوعات نیم قرن اخیر و به ویژه انقلاب اسلامی است. زیرا امکان گردآوری خاطرات شفاهی قبل از مقطع زمانی به دلایل متعدد امکان ندارد و بایستی به منابع مکتوب یا اسناد اتکا نمود. در این نوشتار به اختصار نخست از اسناد و پژوهش‌های تاریخی و پس از تاریخ شفاهی در ایران سخن خواهد رفت در ادامه به بیان ارتباط و جایگاه اسناد در مراحل مختلف انجام تاریخ شفاهی خواهیم پرداخت.
این نوشتار ناقص تجربیات شخصی نگارنده از تدوین سه مجموعة تاریخ شفاهی و مسئولیت اداری می‌باشد، از این رهگذر برگ سبزی پیشکش ارباب پژوهش و تحقیق می‌شود. تا چه قبول اُفتد و چه در نظر آید. اسناد و خاطرات شفاهی در پژوهش‌های تاریخی پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ ضمن آن که تحولی مُهم در عرصه ---------- جهانی بود به لحاظ تاریخ‌نگاری هم تاثیرات مهمی در عرصه پژوهش و تحقیق به بار آورد ورود دو گونه منبع جدید به عرصه پژوهش، که شامل اسناد دولتی نهادهای ---------- امنیتی و خاطرات شفاهی هستند انقلابی در این عرصه به حساب می‌آید. تا پیش از انقلاب برخی اسناد که اغلب متعلق به خاندان‌های دورة قاجاریه بودند مورد استفادة پژوهشگران بود لیکن حجم انبوه اسناد سازماندهی شده در مرکزی چون سازمان اسناد و کتابخانه ملی ج‌ا.‌ا. یا مراکز دیگری چون نهاد ریاست جمهوری، مرکز اسناد انقلاب اسلامی یا آرشیو وزارت امورخارجه به هیچ وجه با پیش از انقلاب اسلامی قابل مقایسه نیست. ضمن آن که دستیابی به اسناد این مراکز به سهولت امکان‌پذیر است.
دسترسی محققان و پژوهشگران به حجم انبوهی از اسناد ضمن آن که زوایای بسیاری از تاریخ معاصر ایران را روشن می‌سازد گونه‌ای پژوهش را به وجود آورده است که اتکای اصلی آن اسناد می‌باشد و «پژوهش‌های اسنادی» می‌توان نام داد. اسناد و تاریخ شفاهی معاصر ایران توجه به خاطرات شخصیت‌های دخیل در حوادث تاریخی در تاریخ ایران سابقه‌ای بس کهن دارد. بسیاری از منابع مکتوب هم از به کتابت درآمدن دیده‌ها و شنیده‌ها به وجود آمده است. درج اخباری متفاوت از راویان متعدد در واقعه‌ای واحد را در منابعی چون طبری می‌توان یافت. آنچه این سنت قدیمی را از تاریخ شفاهی یا Oral History کنونی متمایز می‌سازد در استفاده و نظامند از خاطرات افراد مختلف در واقعه‌ای یا موضوع خاص در مراحل مختلف گردآوری اطلاعات از طریق مصاحبه، پیاده‌سازی و تدوین و نگارش است. در حالی که در شیوه سنتی تاریخ‌نگاری ما آنچه از حوادث و وقایع از قول شفاهی به کتابت درآمده اقوال موجود بوده است که مورخ ثبت کرده است نه آن که در پی آن باشد شاهدان حادثه را یافته و از زبان ایشان موضوعی را روایت کند.
ضبط صوتی یا تصویری خاطرات به صورت نوارکاست یا فیلم ویدیوئی، و کیفیت و کمیت ضبط آن، آرشیو و نحوه استفاده و ارجاع به آنها در تاریخ شفاهی از وجوه امتیاز این شیوه از گردآوری اطلاعات است. انقلاب اسلامی همانگونه که در عرصه پژوهشهای اسناد انقلابی به وجود آورد در عرصه خاطره‌نگاری و پیدایش یا تکامل و نضج‌گیری تاریخ شفاهی در داخل و خارج از ایران نقش عمده و اساسی داشت. تاریخ‌های شفاهی داخل و خارج از ایران دارای ویژگی‌های خاصی است که مهمترین ویژگی یا وجه تمایز این دو در هویت و ماهیت راویان تاریخ شفاهی است، راویان تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد یا تاریخ شفاهی جنبش چپ ایران، هر یک به گونه‌ای در رویارویی با انقلاب اسلامی موضع خصمانه دارند یا از هیأت حاکمه پهلوی بوده‌اند یا به لحاظ اعتقادی با نظام جمهوری اسلامی پس از استقرار آن مشکل پیدا کرده‌اند. در حالی که در داخل ایران راویان را مردمِ انقلابی تشکیل می‌دهند. پس از پیروزی انقلاب اسلامی یادنامه‌هایی حاوی خاطرات که در مناسبت‌های ویژه انقلاب اسلامی منتشر می‌گردید از جمله اولین فعالیت‌ها می‌باشد. اولین تلاش که هم به لحاظ علمی و هم عملی در عرصه تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی قابل توجه است در مجله «یاد» از نشریات بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی صورت گرفته است.
قدم‌های بعدی مستحکم‌تر برداشته شد. مجموعة «خاطرات ۱۵ خرداد» شامل نُه دفتر، و آثاری چون تاریخ‌های شفاهی انقلاب اسلامی که در مرکز اسناد انقلاب اسلامی به انجام رسیده است. از جمله تلاش‌های بعدی است که مسیر تکاملی را طی کرده است. اسناد و تاریخ شفاهی معاصر ایران۴ اسناد و تاریخ شفاهی در پیش مطالبی در خصوص اسناد و تاریخ شفاهی گفته شد در این قسمت بر آن هستیم که به جایگاه اسناد را در تاریخ شفاهی بپردازیم. اسنادی که در نهادهای انتظامی، امنیتی، یا ---------- و اداری تولید شده‌اند بسته به نوع نهاد و سازمان تولید کننده، نزدیکی یا دوری گزارش کننده به حادثه یا موضوع مورد مطالعه در تاریخ شفاهی تعلقات درونی وی، اشراف بر موضوع مورد گزارش یا آموزش ماموران در مورد نحوه تهیه گزارش می‌تواند در کیفیت و کمیت اطلاعات موجود در گزارش‌ها موثر بوده و مرتبه اعتبار سند متفاوت باشد با تمام این مباحث، پژوهشگر تاریخ می‌بایست اشراف کاملی به آن داشته باشد؛ اسنادی که در بررسی‌های لازم توسط محقق واجد اعتبار است در مراحل مختلف انجام تاریخ شفاهی کاربردهایی دارد که به مواردی اشاره میشود.
۱) کاربرد اسناد در تاریخ شفاهی برای تعیین دقیق زمان حادثه و مکان وقوع آن می‌باشد. زیرا در تاریخ شفاهی در اغلب موارد نمی‌توان تاریخ دقیق وقوع را از اقوال مختلف استخراج نمود و روایات ضد و نقیض دیده می‌شود.
۲) پس از مشخص شدن زمان و مکان وقوع حادثه در شناسایی منابع شفاهی اسناد اهمیت مضاعفی پیدا می‌کند براساس اسناد مشخص می‌شود چه افرادی یا گروههایی در هنگام حادثه حضور داشته‌اند. در شناسایی افراد برای انجام مصاحبه (اعم از شفاهی یا مکتوب) هم اسناد به کار می‌آیند.
۳) در جریان مصاحبه و طرح سئوال از شاهدان حادثه سئوال‌هایی که محقق از منابع دیگر در مورد موضوع مورد تحقیق خود استخراج کرده باز هم اسناد جایگاهی ویژه می‌یابد زیرا با داده‌هایی که از خلال اسناد از کمیت و کیفیت واقعه وجود دارد محقق به زوایای مُبهم و سئوال‌برانگیز واقعه می‌پردازد.
۴) پس از انجام مصاحبه و مراحل آماده‌سازی خاطرات شفاهی جهت استفاده و تدوین تاریخ شفاهی، باز هم اسناد برای سازماندهی فصول و مطالب به یاری محقق می‌آید. زیرا براساس خاطرات نمی‌توان ترتیب وقوع حوادث را به دقت مشخص ساخت چه بسا در نقل روایات این تسلسل پس و پیش شده‌اند در حالی که در اسناد تاریخ دقیق حادثه در اغلب موارد یافت می‌شود. و براساس این قومیت تاریخی می‌توان مطالب و خاطرات شفاهی را مرتب کرد. و سرانجام مهمترین کاربرد اسناد در تدوین تاریخ شفاهی است بی‌شک عدم استفادة از اسناد که محقق به صحت آنها یقین یافته تدوین تاریخ شفاهی در تاریخ معاصر و به ویژه انقلاب اسلامی ناقص خواهد بود.
خاطرات شفاهی که از راویان مختلف حول محور یک موضوع خاص گرد آمده است همچون اسناد که براساس دوری و نزدیکی به حادثه و مسایل دیگر که در مورد اسناد گفته شد طبقه‌بندی و اعتبارگذاری می‌شود صحت و سقم این داده‌ها با راههای گوناگونی قابل بررسی است که محقق تاریخ شفاهی ناگزیر از انجام آن است. اسناد و تاریخ شفاهی معاصر ایران در تاریخ شفاهی به حوادث قبل از وقوع، (پشت صحنه حادثه) چگونگی شکل‌گیری، زمینه‌ها، ماهیت موضوع، عوامل تاثیرگذار در موضوع، وقوع حادثه (با تسامح در زمان، مکان و تسلسل تاریخی آن) پی‌آمدهای آنی و بلندمدت موضوع پرداخته می‌شود. اسناد در کنار این مسایل به لحظه وقوع، کمیت و کیفیت حادثه، افراد حاضر در صحنه، پیگیری‌های صورت گرفته، اقدامات انجام شده، عکس‌العمل نهادهای ذیربط را با ترتیب تاریخی روشن نماید.
در برخی موارد هم که برخی حوادث از یاد شاهدان رفته یا کمرنگ شده است اسناد به تکمیل این «از یاد رفته‌ها» می‌پردازد. فرجام سخن آن که: پیروزی انقلاب اسلامی تاثیر شگرفی در شیوه‌های تاریخ شفاهی نهاد (چه در داخل و چه در خارج) در داخل باز شدن آرشیوهای نهادهایی چون سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک)، شهربانی کل کشور، سازمان قضایی نیروهای مسلح بر روی محققان فعالیت چشم‌گیر مراکزی چون مرکز اسناد انقلاب اسلامی سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران، مرکز اسناد نهاد ریاست جمهوری و... پژوهشهای سند محوری را در وسعتی غیرقابل قیاس با گذشته رایج گردانید. از سوی دیگر ماهیت انقلاب و مردمی و همچنین قریب‌العهد بودن آن با حضور اغلب عناصر اصلی این حرکت اصیل اسلامی این امکان را داد خاطرات شفاهی به شکل بی‌سابقه ای مورد توجه قرار گیرد. همزمان ضرورت تدوین مجموعه‌هایی تاریخی براساس خاطرات شفاهی هم احساس گردید. در نتیجة نزدیکی این دو یعنی اسناد و تاریخ شفاهی گونه‌ای تکامل یافته‌تری از پژوهش‌های به عرصه آمده است که مرکز اسناد انقلاب اسلامی مبدع آن است.
منبع:رحیم نیکبخت
سازمان آموزش و پرورش استان خراسان

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:03 PM
نوروز و جشن نورزی یک آیین کهن و همگانی و مربوط به نو شدن و جوان شدن طبیعت است. در اقوام مختلف جهان و بومیان ایران، پیش از آمدن آریایی های به ایران، نوروز از مهم ترین اعیاد بوده است. مهرداد بهار نوروز را یک جشن همگانی در فرهنگ ایران و بین النهرین آیین نوروزی را یک سنت کهن و محتملا رایج از هزاره سوم پیش از میلاد و در منطقه می داند و می نویسد: " این آیین یا همراه با کوچ بومیان نجد ایران به بین النهرین به آن سرزمین رفته، یا هم زمان در سراسر منطقه وجود داشته است.
نوروز در فرهنگ های منطقه در اقوام سامی نیز از کهن ترین زمان ها شناخته شده بود. نیز در بسیاری از مردم جامعه های عرب دوره جاهلیت آن را جشن می گرفتند. در اوستا به نوروز اشاره ای نشده است و مهرداد بهار اشاره نکردن به نوروز را در اوستا به علت زردشتی نبودن این جشن و مرسوم نبودن چنین آیینی در شرق ایران احتمال داده است.
در نوشته های پهلوی و مانوی از نوروز، جشن اول سال نو بسیار گفته شده است. در تخت جمشید نیز که یک مرکز آیینی – دینی بوده، مراسم نوروز برگزار می شده است.
بیشتر روایات اسطوره ای – افسانه ای ایران دوره پیشدادی را زمان پیدایی نوروز و جمشید، چهارمین پادشاه پیشدادی را بنیانگذار نوروز و آیین نوروزی به شمار آورده اند.
بنا بر پژوهش هایی که روی آثار سنگ نگاره ها و کتیبه های مانده از دوره هخامنشیان انجام شده، مردم آن زمان به درستی با نوروز آشنا بوده اند و نوروز را به عنوان آیینی کهن به هنگام گردش سال جشن می گرفته اند.
پادشاهان هخامنشی از تخت جمشید که محلی مقدس و مخصوص نیایش بود، به هنگام نوروز برای برگزاری آیین های ویژه نوروزی و استقبال از نمایندگان اقوام مختلف مادی، عیلامی، بابلی، خوزی، آشوری، هندی، تونسی، آفریقایی و ...با پوشاک قومی – ملی خود ، در تخت جمشید گرد می آمدند و نوروز و نوشدگی سال را در کاخ آپادانا، در برابر شاه جشن می گرفتند و هدیه های خود را به پادشاه ایران اهدا می کردند.
در دوران اشکانیان (۲۵۰ پ م تا ۲۲۶ م ) و ساسانیان (۲۲۴ تا ۶۵۲ م ) مردم نوروز را بنا بر سنت های فرهنگی رایج در فرهنگ مردم ایران در آغاز سال نو جشن می گرفتند. نوروز و جشن نوروزی در میان ایرانیان، چنان اهمیت داشت که برخی از جشن های مهم را به شمار روزهایی که تا نوروز فاصله داشت، می خواندند. ایرانیان نوروز را هم چون نیاکان خود جشن می گرفتند.
در برگزاری آیین های نوروزی در آغاز بهار، سخت می کوشیدند. در سرزمین های اسلامی، سه گونه عید در آغاز سال وجود داشت.
۱) آغاز سال ایرانی یا شامی که مصادف با اوایل بهار بود.
۲) آغاز سال قبطی (مصر) که به آخر اوت (نهم شهریور) می افتاد.
۳) و بالاخره آغاز سال هجری قمری که هر سال تفاوت می کرد. بر این عیدها باید آغاز سال ایرانی قدیم را که آغاز تابستان بود نیز افزود.
مردم ایران و حکومت های ایرانی محلی در دوره عباسیان و حکومت های توانمند ایرانی پس از عباسیان به ویژه سامانیان (۲۶۱ تا ۳۸۹) در خراسان بزرگ و بوئیان (۳۲۰ تا ۳۴۸) در ایران جنوبی و عراق در زنده و پویا نگه داشتن نوروز و آیین های نوروز در میان جامعه مسلمان نقش بسیار مهمی داشتند. در دوره صفوی، جشن و آیین های نوروزی با برخی از آیین های و آداب اسلامی درآمیخت و رنگ دینی گرفت. برای اعتبار بخشیدن به رفتارهای مسلمانان در آیین های نوروزی و شرعی و رواداشتن آنها، مجموعه ای حدیث و ورایت در چگونگی پیدایش نوروز و ارزش و اعتبار و تقدس آن نقل و گردآوری کردند. این حدیث ها و روایات شان و منزلت نوروز و آیین های مربوط به آن را نزد شیعیان ایرانی بیش از پیش بالا برد و به آنها اهمیت بخشید.
● برخی نسبت های مردمی و مراسم نوروزی
مقدمه نوروز چنین است که در میدان های عمومی، با نقاره و شیپور و سنج از نیمه شب تا ظهر نوازندگی می کنند. پس از آن مردم بلافاصله محل کار خود را ترک می گویند و همه با هیاهو و خوشحالی به مساجد، میدان ها و ساختمان های عمومی روی می آورند و همه به هم تبریک می گویند. اسب دوانی، چوگان بازی، کشتی گرفتن، جامه نو پوشیدن، حنا بستن و... از جمله سنت هایی است که همیشه در این زمان از سال انجام می شده . نوروز و آزادی زندانیان در زمان هخامنشیان انجام می گرفته. جمشید پس از پروزی بر دیوان و برقراری حکومت داد و برابری که در نخستین روز نوروز انجام شد، زندانیان را آزاد کرد.
● شیر سنگی
در بسیاری از شهرها و روستاها شیر سنگی وجود داشت که در زمان های کهن نمادی از نیروی آناهیتا، فرشته باروری و آب بوده اند. در این گونه جاها، دوشیزگان به هنگام شب سوری آیین های نیایشی با تندیس شیر داشتند. دختران بر روی شیر می نشستند و از زیر دست و پای آن چندین بار می گذشتند و پشت و شکم آن شیر را نوازش می کردند و از آن مراد می طلبیدند و فرزندان نیرومند می خواستند . در تهران نمادی دیگر وجود داشت و آن توپ بود. دختران دم بخت از توپ مروارید در این شهر در زمان های پیشین ، حاجت می طلبیدند.
● آوردن آب از آسیاب ها و چشمه سارها
درزمان ساسانیان در برخی از روستاها رسم بر این بود که آب پای سفره هفت سین را می بایستی دختران شوی ناکرده از چشمه سارها، به ویژه از زیر آسیاب ها بیاورند، زیرا نوروز هنگام زایش و باروری است و کوزه آب که نمادی است از آناهیتا باید در خوان نوروزی نهاده شود.
● هفت سین
در زمان ساسانیان، قاب های زیبای منقوش و گرانبهایی از جنس کائولین از چین به ایران آورده می شد و یکی از کالاهای ارزشمند بازرگانی چین و ایران آورده می شد و یکی از کالاهای ارزشمند بازرگانی چین و ایران همین ظرف هایی بود که بعدها به نام کشوری که از آن آمده بود نامگذاری شد به نام «چینی» و به گویش دیگر به صورت سینی و معرب «صینی» در ایران رواج یافت.
برای چیدن خوان نوروزی از همین ظرف ها استفاده می شد آنها را به عدد هفت امشاسپند که عبارتند از اردیبهشت، خرداد ، مرداد ، شهریور ، بهمن ، اسپندارمذ و خود اهورامزدا، بر سر خوان های نوروزی می گذاشتند و از این رو خوان نوروزی، به نام هفت سینی و یا هفت قاب نام گرفت و بعدها با حذف «یا» به شکل هفت سین درآمد.
یکی از لوازم خوان نوروزی، کتاب مقدس بود و چون این جشن ملی است، هر خانواده می توانست کتاب مذهبی ویژه خود را بر خوان نوروزی بگذارد. از دیگر خوراکی هایی که در زمان ساسانی بر خوان نوروزی می گذاشتند نان بود که نمادی از برکت است.
در آن زمان، گرده نان هایی به اندازه یک کف دست یا اندکی کوچک تر می پختند و آنها را دون می نامیدند و بر سر سفره هفت سین می گذاشتند. شیر تازه دوشیده شده در خوان نوروزی نمادی است از غذای نوزادان گیهانی زیرا بنا بر اسطوره آفرینش انسان، در گهنبار همسپنتمدم ، یعنی در سیصد و شصت و پنجمین روز سال آفریده شد.
بنابراین در جشن زادیش آدمیان، همانطور که کودک نوزاد به شیر نیاز دارد، نوزادن گیهانی نیز به شیر که در دین ایران کهن بسیار مقدس است، نیاز دارند. تخم مرغ بن مایه خوان نوروزی است و انواع سفید و رنگین آن می بایستی خوان هفت سین را زینت بخشد. زیرا تخم و تخمه نمادی است از نطفه و نژاد و در روز جشن تولد آدمیان که تخمه و نطفه پدیدار می گردد، تخم مرغ تمثیلی است از نطفه باروری که به زودی باید جان گیرد و زندگی یابد و زایش گیهانی انجام پذیرد.
پوست تخم مرغ خود نمادی است از آسمان و طاق گیهانی. آینه، سمنو، ماهی، سیب، انار و سکه از دیگر چیزهایی است که خوان نوروزی به آنها مزین می شود. رویاندن سبزه و نگریستن به رویش و بالش دانه ها در دوازده روز و جشن نوروز از آیین های کهن ایرانیان بوده است. رشد بیشتر هر یک از دانه های کاشته شده را در گردش سال مظهری از رشد خوب آن دانه های کاشته شده را در گردش سال مظهری از رشد خوب آن دانه در سال نوی زراعی می پنداشتند.
ایرانیان کهن، سبزه رویاندن را از زمان جمشید می دانستند و معتقد بودند که، جمشید پس از سرکوب اهریمن و پیروانش، که برکت را از مردم روی زمین گرفته بودند و باد را نمی گذاشتند که بوزد و درختان برویند، به زمین بازگشت. در این روز که نوروزش نامیدند، هر چوب و درختی که خشک شده بود باز رویید و سبز شد. یادآوری مردگان و بزرگداشت روان درگذشتگان در آخرین روزهای پایان سال، به ویژه در آخرین شب جمعه سال کهنه، بازمانده از آیین های نیاپرستی در جامعه های دوران ایران باستان است. روز عرفه (آخرین پنج شنبه سال) که در برخی جاهای دیگر ایران مانند خراسان به «روز بی بی حور» معروف است، روز مردگان می پندارند و باور دارند که روان های مردگان در این روز آزادند و از آسمان به زمین فرود می آیند تا آن روز را نزد کسانشان بگذرانند.
● اسطوره سیزدهم فروردین
رسم بیرون رفتن از خانه در روز سیزدهم فروردین و آن روز را به شادی و تفریح گذراندن از روسوم دیرین ایرانی است و آخرین قسمت از جشن های نوروزی است.
در اساطیر ایرانی عمر جهان هستی ۱۲ هزار سال است و عدد ۱۲ از بروج دوازده گانه گرفته شده است و پس از این دوازده هزار سال و عدد ۱۲ از بروج دوازده گانه گرفته شده است و پس از این دوازده هزار سال عمر جهان بسته می شود و انسان هایی که در جهان هستی وظیفه آنها جنگ در برابر اهریمن است، پس از این دوازده هزار سال، پیروزی نهایی بر اهریمن می یابند.
از آن پس دیگر جهان مادی وجود نخواهد داشت و آدمیان به جایگاه ابدی خویش به عالم مینو باز می گردند. با دانستن این موضوع می توان گفت که اولین دوازده روز جشن زایش انسان گویا تمثیلی از این ۱۲ هزار سال زندگی انسان ها است و روز سیزدهم تمثیلی از هزاره سیزدهم، می تواند باشد که آغاز رهایش از جهان مادی است و از این رو روز سیزدهم می تواند روز بازگشت ارواح به مینو و روز بزرگ رامش گیهانی باشد. در متون کهن فارسی به بیرون شدن از خانه ها و به صحرا رفتن در روز سیزدهم فروردین اشاره ای نشده است. توجیه دیگری که برای مراسم نوروز شده این است که، روز سیزدهم سال نو گویا در دوران های کهن روز ویژه طلب باران بهاری برای کشتزارهای نودمیده بوده است.
روزهای ماه در ایران قدیم نامی ویژه داشت و هر یک متعلق به ایزدی بود و روز سیزدهم متعلق به ایزد تیر یا «تیشتری» بود، که ایزد باران است. برای اینکه این ایزد پیروز باشد، لازم بود که همه مردمان در نماز از او نام برند و او را بستایند و از او طلب باران کنند.
روز سیزدهم نوروز گویا روز رسمی همه مردم برای طلب باران، برای همه سرزمین های ایران بوده است که در اوستا آمده و افکندن سبزه های تازه دمیده نوروزی به آب روان جویبارها تمثیلی است از دادن فدیه به ایزد آب در آناهیتا و ایزد باران و جویبارها «تیر». در این روز مردم همه به دشت و صحرا می روند و از بامداد تا شامگاه به شادی و سرور می پردازند.
● ناخجستگی شماره سیزده و روز سیزده
حادثه های بزرگ گیهانی در روزگاران کهن، بارها فلاکت و بلاهای بسیار برای دنیای خاکی ما پدید آورده اند. از این حادثه و بلایا در متون کهن نام برده شده است. در بعضی کتب مذهبی مانند اوستا، ودا، تورات، انجیل و کتاب های پهلوی و ... اشاره ای به این حادثه ها شده است.
زمین لرزه و سیل و طوفان بسیار اتفاق افتاده است، اما همواره بدترین آنها در خاطر مردمان پایدار مانده است. یکی از حادثه های سهمگین گیهانی که ذکر آن در تورات آمده است، در روز سیزدهم سال نو مصری که مانند جشن فروردین ایرانی به هنگام تعادل بهاری خورشید گرفته می شد به وقوع پیوسته و موجب مرگ عده زیادی از انسان ها شده است. این روز مصادف با روز سیزدهم ماه ایرانی است . در آن روز سیزدهم سال نو، گویا ستاره ای دنباله دار در فضای زمین درخشیده است به طوری که در افق ایران نیز آن را دیده اند. بر اثر برخورد این ستاره با زمین آتشفشان ها آغاز آتشفشانی کرده اند و زمین لرزه ای سهمگین روی داده است و کاخ ها ویران گشته اند این حوادث، این اندیشه را در ذهن مردم پدیدار کرد که هر چند هزار سال یک بار واقعه ای اینچنینی رخ خواهد داد.
از همین رو است که مردم به طور سنتی در هر سال به هنگام روز سیزدهم فروردین منتظر واقعه ای سهمگین بوده اند، از این جهت خانمان خود را رها می کردند و در این روز زیر سقف و بام نمی ماندند، تا اگر زمین لرزه ای رخ دهد در امان بمانند. رفته رفته روز سیزدهم سال و در پی آن شماره سیزده، رنگ نحس و ناخجستگی گرفت و مردم در همه جای دنیا از عدد سیزده پرهیز کردند و عدد سیزده یک ترس و وحشت برای همه ایجاد کرد.
در حال حاضر در ایران، اروپا و آمریکا شماره خانه هایی که به ۱۳ می رسد را به صورت ۱+۱۲ می نویسند. در تمام دنیا عدد ۱۳ بدشگون و بدیمن است. مانند عدد هفت که مقدس ترین شماره در ایران بوده و هست و به ادیان دیگر هم رفته است . مانند آرامگاه کوروش بزرگ که بر طبقه هفتم سنگی سترگ بنا شده است و یا هفت آسمان و . . .
منبع:بن مایه :
برومند سعید، جواد، «نوروز جمشید»، انتشارات توس، چاپ اول ۱۳۷۷، تهران بلوکباشی، علی، «نوروز» دفتر پژوهش های فرهنگی ، ۱۳۸۰ ، تهران
فره فروشی ، بهرام ، «جهان فروری» انتشارات کاریان، ۱۳۶۴، چاپ دوم، تهران هنر درخشان ایران زمین
پایگاه تاریخ و تمدن ایران بزرگ

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:03 PM
(http://www.persianarticle.ir/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA/%DA%86%D8%A7%D9%BE.html)

28 انسان‏، از نخستین ادوار زندگی اجتماعی، متوجه بازگشت و تكرار برخی از رویدادهای طبیعی، یعنی تكرار فصول شد. نیاز به محاسبه در دوران كشاورزی ، یعنی نیاز به دانستن زمان كاشت و برداشت، فصل بندی ها و تقویم دهقانی و زراعی را به وجود آورد. نخستین محاسبه فصل ها، بی گمان در همه جوامع با گردش ماه كه تغییر آن آسانتر دیده می شد صورت گرفت. و بالاخره در نتیجه نارسایی ها و ناهماهنگی هایی كه تقویم قمری، با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت پذیرفت. سال در نزد ایرانیان از زمانی نسبتا كهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم شده و همان طور كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است آغاز سال ایرانی از زمان خلقت انسان ( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم) روز هرمز از ماه فروردین بود، وقتی كه آفتاب در نصف النهار ، در نقطه اعتدال ربیعی ، و طالع سرطان بود.

پیدایش جشن نوروز

جشن نوروز را به نخستین پادشاهان نسبت می دهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری چون فردوسی، عنصری، بیرونی، طبری و بسیاری دیگر كه منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده ، نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند.

در خور یادآوری است كه جشن نوروز پیش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز با آن كه جشن را به جمشید منسوب می كند یادآور می شود كه : «آن روز كه روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود».

روایت های اسلامی درباره نوروز

آورده اند كه در زمان حضرت رسول (ص) در نوروز جامی سیمین كه پر از حلوا بود برای پیغمبر هدیه آوردند و آن حضرت پرسید كه این چیست؟ گفتند كه امروز نوروز است. پرسید كه نوروز چیست؟ گفتند عید بزرگ ایرانیان. فرمود: آری، در این روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسیدند عسكره چیست؟ فرمود عسكره هزاران مردمی بودند كه از ترس مرگ ترك دیار كرده و سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان گفت بمیرید و مردند. سپس آنان را زنده كرد وابرها را فرمود كه به آنان ببارند از این روست كه پاشیدن آب در این روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را میان اصحاب خود قسمت كرده و گفت كاش هر روزی بر ما نوروز بود.

و نیز حدیثی است از معلی بن خنیس كه گفت: روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد صادق در آمدم گفت آیا این روز را می شناسی؟ گفتم این روزی است كه ایرانیان آن را بزرگ می دارند و به یكدیگر هدیه می دهند. پس حضرت صادق گفت سوگند به خداوند كه این بزرگداشت نوروز به علت امری كهن است كه برایت بازگو می كنم تا آن را دریابی. پس گفت: ای معلی ، روز نوروز روزی است كه خداوند از بندگان خود پیمان گرفت كه او را بپرستند و او را شریك و انبازی نگیرند و به پیامبران و راهنمایان او بگروند. همان روزی است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزیدن گرفت و زمین در آن شكوفا و درخشان شد. همان روزی است كه كشتی نوح در كوه آرام گرفت. همان روزی است كه پیامبر خدا، امیر المومنین علی (ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را از كعبه به زیر افكند. چنان كه ابراهیم نیز این كار را كرد. همان روزی است كه خداوند به یاران خود فرمود تا با علی (ع) به عنوان امیر المومنین بیعت كنند. همان روزی است كه قائم آل محمد (ص) و اولیای امر در آن ظهور می كنند و همان روزی است كه قائم بر دجال پیروز می شود و او را در كنار كوفه بر دار می كشد و هیچ نوروزی نیست كه ما در آن متوقع گشایش و فرجی نباشیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست.

جشن نوروز

جشن نوروز دست كم یك یا دو هفته ادامه دارد. ابوریحان بیرونی مدت برگزاری جشن نوروز را پس از جمشید یك ماه می نویسد: « چون جم درگذشت پادشاهان همه روزهای این ماه را عید گرفتند. عیدها را شش بخش نمودند: 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف، 5 روز سوم را به خادمان و كاركنان پادشاهی، 5 روز چهارم را به ندیمان و درباریان ، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزگران. ولی برگزاری مراسم نوروزی امروز، دست كم از پنجه و «چهارشنبه آخر سال» آغاز می شود و در «سیزده بدر» پایان می پذیرد. ازآداب و رسوم كهن پیش از نوروز باید از پنجه، چهارشنبه سوری و خانه تكانی یاد كرد.

پنجه (خمسه مسترقه)

بنابر سالنمای كهن ایران هر یك از 12 ماه سال 30 روز است و پنج روز باقیمانده سال را پنجه، پنجك، یا خمسه مسترقه، گویند. این پنج روز را خمسه مسترقه نامند از آن جهت كه در هیچ یك از ماه ها حساب نمی شود. مراسم پنجه تا سال 1304 ، كه تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یك روز قرارداد، برگزار می شد.

میر نوروزی

از جمله آیین های این جشن 5 روزه، كه در شمار روزهای سال و ماه و كار نبود، برای شوخی و سرگرمی حاكم و امیری انتخاب می كردند كه رفتار و دستورهایش خنده آور بود و در پایان جشن از ترس آزار مردمان فرار می كرد. ابوریحان از مردی بی ریش یاد می كند كه با جامه و آرایشی شگفت انگیز و خنده آور در نخستین روز بهار مردم را سرگرم می كرد و چیزی می گرفت. و هم اوست كه حافظ به عنوان « میرنوروزی» دوران حكومتش را « بیش از 5 روز» نمی داند.

از برگزاری رسم میر نوروزی، تا لااقل 70 سال پیش آگاهی داریم. بی گمان كسانی را كه در روزهای نخست فروردین، با لباس های قرمز رنگ و صورت سیاه شده در كوچه و گذر وخیابان می بینیم كه با دایره زدن و خواندن و رقصیدن مردم را سرگرم می كنند و پولی می گیرند بازمانده شوخی ها و سرگرمی های انتخاب «میر نوروزی» و «حاكم پنج روزه » است كه تنها در روزهای جشن نوروزی دیده می شوند و آنان در شعرهای خود می گویند: «حاجی فیروزه، عید نوروزه، سالی چند روزه».
منبع:مجله موفقیت

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:05 PM
http://www.persianarticle.ir/images/stories/22.jpg



بی شک سنگ نگاره های ایران نشان از تاریخی دور و دراز در این سرزمین دارند. نشان هایی از حیوانات ، انسان ها ، گیاهان و زندگی . همه و همه را می توان بر روی سنگ نگاره ها یافت و می توان ساعت ها بر روی آن ها مطالعه کرد و از طرق گوناگون به بررسی آن ها پرداخت. اما شاید نماد شناسی سنگ نگاره ها یکی از بهترین راه ها برای یافتن زبانی مشترک بین ما و کسانی که این نگاره ها را بر روی سنگ ها آفریده اند باشد. با نگاهی اجمالی بر نگاره ها می توان به سرعت یافت که نقش بز بیشترین نقش موجود بر روی این نگاره هاست.در مورد چرایی نقش بستن بز بر روی این سنگ نگاره ها تاکنون به صورت خلاصه به مواردی اشاره کرده اند ، مهم ترین و معروف ترین آن ها اشاره ای است به داستان آفرینش انسان ، داستان روییدن گیاهی با دو برگ ( احتمالا ریواس ) از نطفه ی کیومرث و هنگامی به صورت انسانی در دو جنس ( مشیه و مشیانه ) در آمد.بز کوهی در این داستان حیوانی است که از مشیه و مشیانه محافظت می کند و آن دو از شیر آن می نوشند. به همین دلیل فرض شده است که بز نشان باروری و رویش است .
نکته ی جالب اینجاست ، نقوش بز کوهی همواره در کنار سرچشمه های آب پیدا می شوند. فرقی نمی کند در کجای ایران به دنبال سنگ نگاره ها بگردید. در هر حال سرچشمه ی رود ها بهترین یاری دهنده برای پیدا کردن نگاره هاست 1 . آب نیز خود شروع رویش و باروری است ، آب زهدان همه ی عالم است ، بی دلیل نیست که الهه ی آب آناهید است .دوشیزه ای برومند ، زیبا و ... 2
پس نقوش بز مسلما به آب و سرچشمه های آن و باروری مرتبط بوده اند. با کمی مطالعه ی سنگ نگاره ها می توان به این امر رسید که عموما سنگ نگاره های اولیه و قدیمی تر تنها به نقش بز محدود می شده اند و در مناطقی که بعدا و در دوره های متاخر تر طرح هایی بر روی سنگ نگاره ها اضافه شده ( به مانند تیمره ی خمین ) نقوش دیگر مانند انسان و شتر و حتی نوشته هایی به زبان عربی نیز می توان پیدا کرد.3 با توجه به حروف شبه عیلامی که در بسیاری مناطق بر روی سنگ نگاره دیده میشود قدمت نگاره ها به دوران قبل از آریایی شدن ایران باز میگردد.بسیار پیش تر از زمانی که اسطوره ی آفرینش کیومرث توسط اورمزد بیان شود. ناگفته پیداست که اسطوره های آفرینش توسط اورمزد بیشتر در دوره ی ساسانیان بسط داده شده و رواج یافته ( هرچند که بسیار قدیمی تر می نمایند ) و در دوره های قبل تر از جمله هخامنشیان نشانی از اسطوره هایی که به گونه ای به دین زرتشت منتهی شوند یافت نمی شود. ( به عنوان مثال در هیچ نوشته ی هخامنشی نامی از زرتشت نیامده است ) در قبل از ساسانیان به راحتی می توان نشان میترایسم را پیدا کرد. هرچند با فرض این که کسانی که نگاره ها را خلق کرده اند از اسطوره ی کیومرث و ماجرای مشیه و مشیانه هم آگاهی داشته باشند ، چرا بایستی نقش بز را به عنوان نماد سرچشمه های آب در همه جا رسم کنند ؟ شاید رسم کردن نقش گاوی که به همراه کیومرث بوده محتمل تر بوده است!4
نکته ی جالب تر نقش زایندگی آب است ، آب همواره نشان زایندگی بوده است.سرچشمه ی زایندگی نیز مادینه است ، مادینه ای مقدس ، همواره در بسیاری از دین ها و اسطوره ها سرچشمه ی زندگی و باروری به صورت موجودی مادینه تصور می شده است.5 به ویژه در جوامع کشاورزی و مادر سالار که ارتباط بسیار نزدیک به طبیعت داشته اند. ( و عموما نوعی از ادیان طبیعت پرستی داشته اند = پگانیسم 6 ) به عنوان مثال آناهید که تحت عنوان خدای آب های نیرومند بی آلایش از او یاد می شود.
اما در سنگ نگاره ها عموما ما با طرح " بز کوهی نر" و" کل" و " اندرمیش "مواجهیم. چگونه بز نر می تواند نماد باوری و رویش باشد؟ بزی هایی با شاخ هایی بلند و سرکش ، از روی نگاره ها میتوان دریافت که انگار برای کسانی که این نقوش را می آفریده اند بلندتر بودن شاخ بزها به نوعی برتری داشته و میل بیشتری بوده تا بزهایی با شاخ های بلند تر نقش شوند. آیا مشیه و مشیانه از شیر بز کوهی نر می نوشیده اند؟
ربط این بز ها به داستان مشیه و مشیانه بسیار غیر محتمل می نماید.اما به هر حال بزها در کنار سرچشمه های آب قرار دارند و این واقعیتی است عینی. پس به واقع چرا این سنگ نگاره ها حک شده اند؟
جواب به این سوال مسلما دقیق و واضح نخواهد بود.هر چه گفته شود مجموعه ای از احتمالات است ، که مسلما هر چه اطلاعات جمع آوری شده بیشتر و دقیق تر باشد جواب نیز به واقعیت نزدیک تر است.
ابتدا از مشاهده ی نوع حکاکی ها شروع میکنیم.مسلما بایستی سنگ نگاره ها در دوره های گوناگونی حک شده باشند.اما با کمی مشاهده می توان قدیمی تر بودن بعضی را تشخیص داد.اختلاف رنگ ها ، و میزان هوازدگی با کمی دقت مشخص میشوند 7. و در مناطقی که سنگ نگاره ها عموما بکرتر هستند و کمتر نقوش جدید در کنار آن ها حک شده است می توان به راحتی به آنچه میخواهیم برسیم.
اولین چیزی که به ذهن خطور میکند شبیه بودن بز های رسم به شده به هم دیگر است.در مناطقی که فاصله ی بسیار از هم دارند بز ها همواره شبیه به هم رسم شده اند. و حتی نوع حکاکی ها نیز غالبا شبیه به یکدیگر می باشد8. و از همه مهم تر مناطقی که حکاکی ها انجام گرفته نیز یکسان می باشد ؛ همواره در سرچشمه ی رودها ؛ چیزی به ذهن آدم می رسد که آیا کسانی که این حکاکی ها را انجام داده اند آموزش دیده بودند؟ منظورم از آموزش دیدن ، گروهی آموزش دیده و اعزامی از طرف یک دولت برای انجام حکاکی ها نیست ، بیشتر منظورم نوعی از آموزش آیینی و مذهبی است.آموزشی مذهبی که مردم عادی دیده باشند و کار حکاکی ها آنقدر عمومی باشد که مردم به مانند فریضه ای عادی به آن پرداخته باشند. اما چرا در کنار سرچشمه های آب؟
ایران همواره سرزمین کم آبی بوده است ، و به علت کوهستانی بودن و شیب زیاد آبرفت رودخانه ها بسیار کم ته نشین میشده ، به همین خاطر زمین ها حاصلخیز نبوده است ، بر خلاف منطقه ی بین النهرین که زمین هایی هموار دارد و به همین خاطر آبرفت هایی بسیار حاصلخیز از ته نشین شدن گل و لای رودخانه ها در آنجا تشکیل شده است 9. پس وجود بز ها در ایران عموما به خاطر تشکر از آب نبوده است! و همین طور تشکر از بزی که به اجدادمان شیر داده است. بزها به خاطر ترس از خشکسالی و بی آبی آنجا قرار داشتند. به جای آناهید خدای مادینه ی زیبای آب های نیرومند ، بایستی به دنبال خدای خشکسالی رفت! در اینجا تیشتر قدعلم میکند. ماجرای تیشتریه و دیو خشمگین خشکسالی! اپوشه دیو خشکسالی است که عامل تباه کنندگی زمین است و تیشتر ( همان درخشان ترین ستاره ی آسمان10 ) به نبرد با اپوشه می رود. آن دو در هم می آمیزند و تشیتر شکست میخورد. تیشتر به نزد هورمزد می رود و علت ناکامی اش را کامل نبودن نیایش مردم و کافی نبودن قربانی ها بیان می کند! اهوره مزادا خود شخصا برای تیشتر قربانی میکند.و از آن پس همه ی مردم برای این که تیشتر بتواند بر خشکسالی فائق آید برای او قربانی میکردند. و پس از قربانی کردن برای تیشتر است که آب میتواند بی مانع در میان مزارع و رودها جاری شود. بسیار محتمل می نماید که بزهای نری که در کنار سرچشمه ی آب های جاری نقش شده اند ، نشانی از قربانیان انسان ها برای تیشتر باشند.قربانیانی که از ترس از خشکسالی به تیشتر اهدا شده اند و سنگ نگاره ها نشانی از آن ها برای یادآوری کردن به تیشتر است که ما برایت قربانی کرده ایم ، تو نیز آب ها را در رودها جاری کن.11
احتمال دیگری نیز بسیار واضح به چشم میخورد : ما ایرانی ها معتقدیم که همه ی اسطوره ها و داستان ها دنیا از ما شروع می شود ؛ هرچند که زیاد هم بیراه نیست ، به عنوان مثال تمامی ادیان امروزی جهان حتی ادیان سامی کاملا وابسته و شکل گرفته از میتراییسم هستند12 ؛ اما در دنیایی که به راحتی اسطوره های ما به همه جا میرفته است بعید نیست که اسطوره های دیگران نیز به نزد ما آمده باشد." کوروکوپیا " 13 شاخ وفور نعمت بود ، بزی که با شکستن شاخ هایش به زئوس غذا می داد ، شاخ های او مملو از میوه های جادویی بود ، داستانی شبیه به داستان مشیه و مشیانه با این تفاوت که شاخ های بلند بزهای نقش شده در این داستان توجیه پذیر ترند.
مورد دیگری که نمیتوان به راحتی ازکنار آن گذشت نیز "بفومت" 14 می باشد.خدایی که خودش سری شبیه به بز دارد. بزی با ریش و دو شاخ بلند ، بفومت خدای زاد و ولد و باروری است ، خدای نیروی جنسی در آیین های طبیعت پرستی.شاید بتوان گفت که بز همواره نشانی از قدرت جنسی بوده است ، به عنوان مثال در نشانه های هیروگلیف " آمون" 15 یا خدا مذکر باروری مصری نیز با سر بز رسم شده است.و شاخ های بلند همواره نشانه ای از بی بند و باری جنسی بوده است.یکی دیگری از حدس هایی که میتوان در مورد این بزهای با شاخ های بلند زد این است که نوعی نماد پگانی از رابطه ی جنسی و باروری بوده اند.16
مسلما دانسته های ما از این نقوش رازگونه بسیار ناچیز و اندک است ، مطالعه ی بیشتر نقوش ، بدست آوردن نشانه هایی از مردمانی که آن ها را حک کرده اند و تعیین سن دقیق نگاره ها با روش های پیشرفته میتواند راهگشای خوبی باشد برای کشف رموز آن ها.آنچه در این متون آوردم نگاهی نماد شناسانه به طرح بزها بود ، مسلما این نظریات نه کامل هستند و نه دقیق.بسیار خوشحال خواهم شد که نظر دیگر محققان و مورخان را نیز در مورد طرح ها بخوانم و بدانم . با این امید که با جمع بندی تمام نظرات بتوان به نظری دقیق تر و جامع تر دست یافت

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:05 PM
سپهبد سورنا (رستم سورن پهلو) (۵۲-۸۲ پیش از میلاد) یکی از سرداران دلیر سپاه ایران در زمان اشکانیان است.
زندگی
بر پایه گفتهٔ پلوتارک [۱] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»

سورنا سردار دلیر پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قر. اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، مع هذا بحزم و احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی ویرا در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۲]
سورن یكی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ ، در زمان اشکانیان است كه سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی كرد و رومیها را كه تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شكستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظریف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می بست . وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.) از دیگر نام آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان میدهد.
ژولیوس سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و كراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهای پهناوری را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک اداره می كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پیش از میلاد در نشست لوكا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.
كراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان ، یعنی شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران، دستیابی به گنجینه های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر می پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهم کوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.
كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهی مركب از42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم كه خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكانی ،سورن سردار نامی ایران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش رومی ها كرد. نبرد میان دو كشور در سال 53 پیش از میلاد در جلگه های میانرودان (بین النهرین) و در نزدیكی شهر حران یا كاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورن با یك نقشه نظامی ماهرانه و بهیاری سواران پارتی كه تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یك سوم سپاه روم را نابود و اسیر كند. كراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكی از رومی ها موفق به فرار گردیدند.
روش نوین جنگی سورن، شیوه جنگ و گریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زره پوشان اسب سوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.
افسران رومی درباره شكستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورن فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاكتیك و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشك كوچكی از آب حمل میكرد و مانند ما دچار تشنگی نمیشد. به پیادگان با مشكهایی كه بر شترها بار بود ، آب و مهمات می رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویِِژه ای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می پرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان كمانهایی تازه اختراع كرده اند كه با آنها توانستند پای پیادگان ما را كه با سپرهای بزرگ در برابر آنها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبین های دوكی شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پی درپی پرتاب می شد. شمشیرهای آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از یك نوع سلاح استفاده می كرد و مانند ما خود را سنگین نمی كرد. سربازان ایرانی تسلیم نمیشدند و تا آخرین نفس باید می جنگیدند. این بود كه ما شكست خورده، هفت لژیون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.
جنگ حران كه نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومی ها پس از پیروزی های پی درپی برای اولین بار در جنگ شكست بزرگی خوردند و این شكست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افكند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.
همانگونه كه دولت بزرگ هخامنشی در مرزهای خود در باختر برای نخستین بار با گسترش و کشورگشایی یونان برخورد کرد و پیشرفت یونان را در شرق و آسیا متوقف گردانید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود در خاور، با سد قدرتمند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی سورن بر كراسوس و شكست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیك به یك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو كشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شكست های آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند ، به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.
بد نیست یادآوری شود که سورن پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند به زیر افکند. سورن در این هنگام بیش از 30 سال نداشت.
اما شوربختانه سورن هیچ بهره ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.منبع:پانویس‌ها
1. کتاب زندگی‌نامه کراسوس | برگهٔ ۲۱
2. فرهنگ معین
منابع
• دانشنامه ایرانیکا
ارسال توسط مهندس شهريار حي شاد

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:06 PM
(http://www.persianarticle.ir/%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C/%DA%86%D8%A7%D9%BE.html)

53 امروزه دانشمندان بر این باورند که میزان بلایای طبیعی به دلیل گرم شدن زمین نسبت به 20 سال گذشته چهار برابر شده است. در کنار آن افزایش انتشار گازهای گلخانه ای را نیز مهمترین علت گرم شدن زمین می دانند. باید اشاره کرد که دولت اول بوش نسبت به هشدارهای سازمانهای بین المللی برای برخورد اساسی با این مشکل جهانی که ناشی از گازهای گلخانه ای ایالات متحده و سایر کشورهای صنتعتی است بی توجه بوده و هیچگاه حاضر به عضو شدن در کنوانسیون های مربوطه نبوده است.

در نتیجه در کنار سایر کشورهای جهان، ایالات متحده نیز از عوارض این بی توجهی که باعث بالا امدن سطح اب اقیانوس ها و در نتیجه بروز طوفان ها و سیل های بزرگی در شهرهای ساحلی می شود بی بهره نبوده است.

با وجود تعداد اندک بلایای طبیعی در دوره اول ریاست جمهوری جرج بوش، در ابتدای دوره دوم ریاست جمهوری وی، ایالت متحده یکی از مرگبارترین حوادث طبیعی در تاریخ خود را تجربه کرد.

در 29 آگوست 2005 بر اثر یک طوفان سهمگین، رودخانه می سی سی پی در نقاطی از شهر نئو اورلئان در ایالت لوئیزیانا طغیان کرده و 80 درصد از این شهر را به زیر آب برد.

این حادثه منجر به آوارگی بیش از یک میلیون نفر و کشته شدن حدود 1300 نفر شد. این طوفان با 70 میلیارد دلار خسارت، پرهزینه ترین بلای طبیعی در تاریخ ایالات متحده محسوب می شود. به طوریکه بر اثر این خسارتها کسری بودجه فدرال در اواخر سال 2005 به حدود 500 میلیارد دلار رسید.

یکی از عوامل تشدید کننده این بحران، عدم حضور 35 درصد از نیروهای گارد ملی این ایالت و حضور آنها در عراق در هنگام بروز این حادثه بود که منجر به تاخیر در کمک رسانی به آسیب دیدگان شد.

اما طوفان کاترینا نه تنها برای ساکنان ایالتهای لوئیزیانا و می سی سی پی، باعث مشکلاتی شد بلکه به همان اندازه برای کاخ سفید نیز بحران ساز شد.

حضور جرج بوش در تعطیلات ماهانه در مزرعه اش در تگزاس و بازدید با تاخیر 5 روزه وی از شهر نئو اورلئان و از طرفی عدم کنترل و حل سریع این بحران منجر به انتقادهای فراوانی در درون آمریکا شد. به طوریکه بر طبق نظر سنجی روزنامه واشینگتن پست که اندکی پس از وقوع طوفان کاترینا صورت گرفت 60 درصد از مردم ایالات متحده ( 41 درصد جمهوری خواهان و 79 درصد دموکراتها ) عملکرد بوش در حل این بحران را غیر مثبت ارزیابی کردند.

برخی از کارشناسان، شکست و ناکامی دولت جرج بوش در مقابله با طوفان کاترینا را بزرگترین شکست مدیریتی تاریخ آمریکا می دانند.

اما یکی از مسائلی که موجب تشدید این انتقادها شد مساله ساختار جمعیتی شهر نئو اورلئان بود. این شهر یکی از مناطق فقیر ایالات متحده است به طوریکه 25 درصد ساکنان آن زیر خط فقر بسر می برند. و از طرفی 65 درصد جمعیت این شهر را سیاهان تشکیل می دهند. همه این عوامل باعث شد که امروزه حدود 67 در صد از سیاهپوستان ایالات متحده، عملکرد ضعیف دولت جرج بوش در کنترل این بحران را نشانه ای از ادامه روند تبعیض نژادی در این کشور بدانند.

از دیگر بلایای طبیعی اتفاق افتاده در دوران ریاست جمهوری جرج دبلیو بوش می توان به آتش سوزی سال 2007 در ایالت کالیفرنیا اشاره کرد.

این آتش سوزی که 3500 هکتار از جنگلهای این منطقه را در کام خود فرو برد منجر به قطع شدن بسیاری از خطوط انتقال برق در این ایالت شد. از طرفی ذخایر آب در بعضی از مناطق این ایالت به دلیل استفاده زیاد جهت اطفای حریق با کاهش شدید مواجه شده و بسیاری از ساکنان برای تهیه آب اشامیدنی با مشکل روبرو شدند. در این حوادث همچنین حدود 14 نفر کشته و بیش از 100 نفر زخمی شدند.

پس از عملکرد ضعیف دولت بوش در مهار سریع این بحران، انتقادها از جرج بوش افزایش یافت به طوریکه 70 درصد از مردم، دولت وی را در مدیریت بلایای طبیعی ناتوان دانستند.

اما تازه ترین بلای طبیعی ایالات متحده در حالی در ماه جاری به وقوع پیوست که جرج بوش سرگرم دیدارهای اروپایی خویش بود.

این سیل که تا کنون میلیون ها هکتار از زمینهای کشاورزی و چراگاههای ایالت آیوا را به زیر آب برده است بی سابقه ترین سیل در 15 سال گذشته می باشد. این حادثه منجر به کشته شدن 24 نفر و بی خانمان شدن 380 هزار نفر شده است. به طور مثال 36 هزار نفر از جمعیت 120 هزار نفری شهر سیدار راپیدز مجبور به ترک خانه هایشان شده اند.

در کنار این مشکلات می توان به نابودی بیش از 20 درصد از غلات این ایالت و تداخل در سیستم حمل نقل آبی رودخانه بزرگ می سی سی پی را نیز اشاره کرد.

همه این عوامل باعث شده است که مردم این ایالت نسبت به آینده خود بدبین بوده و آینده ای همچون نئو اورلئان را برای خود متصور شوند. باید اشاره کرد که هماکنون با گذشت حدود 3 سال از طوفان کاترینا تنها 16 هزار از 130 هزار متقاضی کمک مالی در این حادثه توانسته اند هزینه بازسازی خانه های خود را دریافت نمایند. به طوریکه چندی پیش ماری لاندریو سناتور دموکرات ایالت لوئیزیانا با اشاره به این مساله گفت: " به نظر می رسد دولت آمریکا هیچ گونه آمادگی برای مقابله با حوادث طبیعی همچون طوفان و سیل را نداشته و در آینده نیز با مشکلاتی روبرو خواهد بود."

در پایان می توان نتیجه گرفت که هر کدام از این حوادث که در نوع خود بی سابقه است، نقاط ضعف اساسی و مهمی را برملا می کند که عمدتا ناشی از سه عامل است: اول، اختصاص بخش عمده ای از منابع امریکا به جنگ در عراق توسط دولت بوش؛ دوم، تاکید بیش از اندازه نهادهای مرتبط با امنیت ملی بر جنگ علیه تروریسم، به گونه ای که در نهایت به کاهش منابع اختصاص داده شده دولت به خطرات بلایای طبیعی منجر شده است؛ سوم، بی توجهی این کشور به هشدار سازمانهای بین المللی نسبت به بالا رفتن حرارت کره زمین و در نتیجه احتمال افزایش این چنین بحرانهایی در سطح جهان و ایالات متحده.

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:07 PM
شهيدان نواب صفوي و يارانش در دوران رژيم ستمشاهي با دعوت حوزه‌ها به حضور در عرصه سياسي كشور، ايجاد ايده تشيع انقلابي و با هدف تشكيل حكومت اسلامي و تدوين قانون اساسي كشور براساس آموزه‌هاي قرآن دست به مبارزه با رژيم شاه زدند. آنها معتقد بودند روحانيون بايد سكوت در مقابل حكومت را كنار بگذارند، حكومت اسلامي جايگزين مشروطه و حكومت غربگراها شود و جنبش‌هاي انقلابي مسلمان در سراسر جهان متحد شوند. تدوين قانون اساسي براساس آموزه‌هاي قرآن و دين اسلام از برجسته‌ترين تفكرات اين گروه محسوب مي‌شد.

ولادت

سال 1303 هجري شمسي است. آفتاب در پس ابرهاي سياه ستم، آخرين نفسهاي خود را مي کشد. نور کم سويي به زمين ميرسد. پاها در بند است. دستها رهايي ندارد و فريادها در گلو خفه ميشود. ناگاه صداي کودکي در فضاي خانه مي پيچد. ستاره اي به خانه آقا سيدجواد قدم مي نهد. نواي آسماني دعا بر لبان پدر جاري مي شود. آقا سيدجواد ميرلوحي نام فرزند را سيد مجتبي مي گذارد تا در لحظه لحظه زندگي به ياد خاندان پيامبر باشد.

سرود نور

سيد مجتبي هنوز اندک سالي است که با دنياي خرد سالي فاصله گرفته است. او سوره هاي کوتاه قرآن را به تشويق پدر و مادر خود حفظ مي کند و با پدر روحاني خود در مجالس پر نور قرائت قرآن شرکت فعال دارد. قرآن مجيد کتاب زندگاني اوست و به آن عشق مي ورزد. هفت ساله است که راهي دبستان مي شود و پس از اتمام دوره ابتدايي در مدرسه «حکيم نظامي» وارد مدرسه صنعتي آلمانيها مي گردد.

رضاخان که به تازگي از طرف دولت استعمارگر انگليس به سلطنت رسيده است از مخالفان سرسخت اسلام و روحانيت است. از نخستين کارهاي او منع به کارگيري تاريخ هجري قمري است. تاريخ هجري شمسي جايگزين تاريخ قمري مي شود و او نام اين تهاجم وسيع بر ضد فرهنگ اسلامي را طرد يک سنت عربي تحميل شده مي نامد.

بعد از تغيير تاريخ، بر سر گذاشتن کلاه پهلوي شبيه کلاه سربازي، براي همه اجباري مي گردد. چيزي نمي گذرد که او مدارس را مختلط اعلام مي کند و دختر و پسر را در کنار هم قرار ميدهد. پسر ها بايد هنگام مدرسه رفتن شلوارک کوتاه بپا کنند و دختر ها بايد حجاب اسلامي را به کناري نهند.در اين حال روحانيون بيدارگر با تهاجم فرهنگي استعمار و اسلام زدايي رضاخان به مبارزه بر مي خيزند و بر ضد وي قيامهاي اصلاحي مختلفي را برپا مي دارند. در چنين زماني است که آقا سيدجواد ميرلوحي، پدر سيدمجتبي مجبور مي گردد از پوشيدن لباس روحانيت صرف نظر کند. رضاخان دستور داده است تا مردم همه از لباس يک شکل استفاده کنند. در اين زمان آقا سيدجواد از فرصت استفاده نموده، براي احقاق حقوق مظلومان در دادگستري وکيل دعاوي ميشود.

چندي نمي گذرد که با داور وزير دادگستري سال 1315 يا 1314 درگير مي شود و در پي گفتگوي اعتراض آميز به نظام ستم شاهي پهلوي، گوش وزير را با سيلي خود آشنا ميسازد و خود روانه زندان مي گردد. سه سال در زندان رضاخان مي ماند و بعد از 3 سال به ديدار خدا مي شتابد. با رحلت پدر، سيدمحمد نواب صفوي، دايي سيدمجتبي سرپرستي خانواده ايشان را به عهده مي گيرد. سيد مجتبي عشق و علاقه زيادي به دروس اسلامي دارد و مايل است به دروس حوزه بپردازد. ليکن دايي وي که سرپرستي او را به عهده گرفته و خود قاضي دادگستري است با سيد مخالفت مي کند.سيد مجتبي از عقيده خود دست بر نمي دارد و در مسجدي که در خاني آباد است شروع به فراگيري درسهاي حوزه مي کند و همزمان در مدرسه آلمانيها به دروس جديد مي پردازد.سيد در عصري واقع شده است که نظام آموزشي غرب در کشور به صورت نوشدارويي براي پيشرفت به مردم عرضه ميشود. وي در يکي از مدارس غربي تحصيل ميکند. در مدرسه چيزهايي مطرح است که با آرمانهاي اسلامي وي سازگار نيست. او در فرصتهاي مناسب آنچه را که فهميده به همکلاسي هاي خويش ميگويد و اوضاع سياسي، فرهنگي و اقتصادي کشور را براي آنان شرح ميدهد.

سيد در 17 آذر 1321 ش در يک سخنراني پر شور از دانش آموزان مي خواهد تا به سوي مجلس رفته، نسبت به هجوم اجانب و تهديد فرهنگ غرب اعتراض نمايند و درخواستشان را مطرح کنند.

با سخنراني سيد دانش آموزان مدرسه دست به تظاهرات ميزنند. از مدرسه آلمانيها به مدرسه ايران شهر و از آنجا به دار الفنون رفته، مدارس را تعطيل مي کنند و با هم به طرف مجلس حرکت مي کنند. در بين راه از مردم هم افرادي به آنها مي پيوندند. تظاهرات با شکوهي روي ميدهد و با تير اندازي مأموران به سوي مردم 2 نفر کشته مي شوند و چيزي نمي گذرد که دولت قوام سقوط مي کند.

سيد در 1321 هجري تحصيلات خود را به پايان برده، در خرداد 1322 در شرکت نفت استخدام ميگردد و بعد از مدت کوتاهي از تهران به آبادان انتقال مي يابد. وضع نابسامان کارگران شرکت وي را رنج ميدهد و ديگران را در حقوق خويش شريک مي کند. علاقه اي بين کارگران شرکت و سيد به وجود مي آيد. وي شبها جلساتي براي آنها دائر مي کند و وظايف ديني و اجتماعيشان را گوشزد مي نمايد.وي در طي آموزشهاي خويش ياد آور مي شود که نفت از آن ملت ايران است و خارجيان آمده اند تا براي ما کار کنند، نه اينکه ما را زير سلطه خود درآورند و قسمتهايي از آبادان را در اختيار گرفته اجازه ورود به ما ندهند!

سيد سيماي زشت استعمار را در کارها و فعاليتهاي آنان نشان ميدهد، ميگويد:اين چيست که در چند جاي شهر نوشته اند «ورود ايراني و سگ ممنوع»!!آنها ايرانيان را در رديف سگ قرار داده در حالي که خود مستخدم ما هستند.شش ماه از ورود سيدمجتبي به شرکت نگذشته است که يکي از انگليسيها به کارگري ايراني حمله کرده و وي را زخمي ميکند، همان شب جلسه اي تشکيل مي شود و قرار مي گذارند که صبح قبل از شروع کار در پالايشگاه جمع شوند.

سيد شروع به سخنراني مي کند و مي گويد: « چون ما مسلمان هستيم و قصاص يکي از احکام ضروري ماست يا بايد آن انگليسي به اينجا بيايد و در جلوي جمع از اين برادر ما پوزش بخواهد و يا اگر اين کار را نکند عين کتکي که به آن زده يا عين جراحتي که به او وارد کرده ما به او وارد کنيم.» هنوز سخنان سيد به پايان نرسيده بود که کارگران به خشم آمده، به سالن آن انگليسي رفته، آنجا را خراب مي کنند. پليس دخالت ميکند و آن انگليسي موفق به فرار مي شود. چند نفر کارگر دستگير ميگردند، سيد به خانه يکي از دوستانش رفته، شبانه توسط يکي از لنجها از آبادان راهي نجف ميشود.

مهاجر عشق

سيد مجتبي تجربه هاي زيادي از زندگي آموخته و زندگي مردمان بسياري را ديده و با شيوه زندگي آنها آشنا شده است. اکنون در نجف اشرف براي انجام کاري آمده است و آن آموزش صحيح اسلام است، آنگونه که بتواند مسير حرکت او را در اين دنياي رنگارنگ مشخص نمايد. هدف از زندگي چيست؟ سيد در ضمن آموزش مي خواهد جواب اين سوال را آن سان که بايد دريابد. سعادت به استقبال سيد آمده است، او ميتواند در مدرسه قوام از مدارس حوزه علميه نجف اقامت گزيند. در همان روزها علامه اميني در يکي از حجره هاي فوقاني مدرسه کتابخانه اي داير کرده و به تأليف «الغدير» مشغول است. اين امر سبب ميشود که مهاجر عاشق که تازه از ايران رسيده است با حضرت علامه اميني آشنا شود.

سيد که علوم مقدماتي را در تهران به انجام رسانيده، در نجف به دنبال اساتيدي است که سطوح عالي را از آنها بياموزد، از جمله اساتيدي که وي از آنها فقه و اصول، تفسير قرآن و اصول سياسي و اعتقادي را آموخت، نامبردگان ذيل اند:
1:حضرت علامه نستوه آيه الله اميني
2:حضرت آيت الله العظمي حاج آقا حسين قمي
3:حضرت آيت الله آقا شيخ محمد تهراني

سيد بزرگوار نواب از اين سه استاد گرانقدر علاوه بر علوم متداول حوزه، اصول فلسفه سياسي اسلام را آموخت و با فقه سياسي اسلام آشنا شد. در همين زمان که وي در نجف مشغول تحصيل است، يکي از کتابهاي کسروي به دستش ميرسد، نوشته اي که مولف در آن به حضرت امام صادق (ع) توهين نموده است. ايشان کتاب را به چند تن از اساتيد و مراجع تقليد نجف اشرف عرضه مي دارد و حضرت آيه الله العظمي حاج آقا حسين قمي با صراحت حکم ارتداد نويسنده کتاب را اعلام ميدارد.جناب نواب به حکم وظيفه ديني خويش با تصميمي قاطع رو به وطن خويش ميگذارد تا آن نابخرد را بر سر عقل آورد.

پيش از حرکت او از نجف به ايران مردم تبريز و مراغه و سران برخي روزنامه ها به مقابله با احمد کسروي برخواستند و از دولت وقت خواستند تا وي را به جرم انتشار کتب گمراه کننده محاکمه کند.دولت قدرت چنداني ندارد و از طرفي برنامه هاي پهلوي با کارهاي کسروي چندان رو در رو نيست و در حقيقت هر دو در جهت اسلام زدايي گام بر ميدارند و کارهاي کسروي، فعاليتهاي دولت را تحت الشعاع قرار داده است. از اين رو به مقابله با وي بر نيامد.

ايرادهاي وي به اسلام بيشتر از کتب مبلغين آمريکايي و مستشرقين اخذ شده بود و اشکالهايي را که متوجه مذهب تشيع مي ساخت، غالب آنها را علماي متعصب سني مانند حجر و موسي جار الله عالم سني معاصر بر گرفته بود.نواب با قاطعيتي تمام وسائل زندگي را جمع کرده به طرف ايران حرکت مي کند. وي که در بين راه اطلاع يافته بود کسروي در آبادان است، به آبادان مي رود. در يکي از مساجد بزرگ شهر سخنراني ميکند و او را به مناظره مي خواند. ولي کسروي به تهران رفته بود، او نيز به تهران مي آيد و با تني چند از آقايان تماس مي گيرد و پس از مشورت به اين نتيجه ميرسد تا با وي به بحث بنشيند. آيت الله طالقاني ايشان را تشويق مي کند و جناب وي به کلوپ کسروي ميرود.

«با هماد آزادگان» نام باشگاه کسروي است. نواب چند روزي در مورد دين و مسائل اجتماعي با وي به بحث مينمايد. ليکن او قانع نمي شود، دو دستگي در جمع حاکم مي شود، حرف آخر سيد به کسروي اين است:«من به تو اعلام ميکنم و تو را به عنوان يک مانع نسبت به مذهب و حتي نسبت به مملکتم ميدانم» ، «موقعي که عضوي از پيکر انساني چنان فاسد شود که نتنها موجب فساد ديگر اعضاي آن پيکر گردد، بلکه تباهي خود آن عضو با مجموع اعضاي ديگرش را نتيجه دهد، نبايد در ريشه کن کردن آن هيچ گونه مسامحه اي روا داشت. زيرا اين مسامحه چه ناشي از ترحم و مهر و محبت باشد و چه معلول بي توجهي به اهميت حياتي قضيه، موجب از ارزش افتادن و تباهي ديگر اعضاي پيکر جامعه خواهد گشت.»

نواب جوان در طي جلساتي دلايل و براهين لازم را براي کسروي عرضه ميکند ليک ديگر گوش شنوايي براي وي باقي نمانده است. براي شاگرد مکتب توحيد، مسأله ارتداد وي مسلم ميشود و به فکر مقابله با اين عصر فاسد ميافتد.

سيد بزرگوار از حضرت آيه الله مدني و آقا شيخ محمد حسين طالاقاني براي تهيه اسلحه پول ميگيرد و در ساعت 13 و 30 دقيقه روز بيست و سوم ارديبهشت سال 1324 کسروي در ميدان حشمت الدوله مورد هدف قرار ميگيرد اما به دليل فرسودگي اسلحه موفقيت حاصل نمي شود و نواب به زندان مي افتد و علماي ايران و نجف خواستار آزادي وي مي شوند و ايشان بعد از دو ماه با قيد کفالت آزاد مي شود.

فدائيان اسلام

حضرت نواب با آزادي از زندان به فکر تشکيل «فدائيان اسلام» مي افتد تا به وسيله آن با عناصر فاسد در جامعه به مبارزه برخيزد و با انتشار اعلاميه اي موجوديت فدائيان اسلام را اعلام ميدارد.او در برپايي اين سازمان اسلامي ميگويد: در خواب جدم سيد الشهدا را ديدم که بازوبندي به بازويم بست و روي آن نوشته شده بود «فدائيان اسلام».

انتشار اعلاميه مسلمانان غيور را متوجه فدائيان اسلام مينمايد و افرادي به گروه او ميپيوندند. ساعت 10 صبح روز بيستم اسفندماه سال 1324 آيات قهر الهي آشکار ميشود و کسروي توسط چهار تن از فدائيان اسلام، سيد حسين و سيد علي امامي، جواد مظفري و علي فدايي از ميان برداشته ميشود تا جامعه اسلامي به مسير حرکت خود در مسير الهي ادامه دهد.فدائيان اسلام با بانگ تکبير از محوطه دادگستري دور مي شوند و در حين پانسمان زخمهاي خود در بيمارستان سينا دستگير ميشوند.رهبر فدائيان به مشهد الرضا ميرود و از راه شمال به آذربايجان، همدان و کرمانشاه راهي ميشود. در بين راه روحيه عشاير را مورد ارزيابي قرار ميدهد و با علماي شهرستانها تماس حاصل کرده، درخواست مي کند تا براي آزادي فدائيان اسلام تلگرافهايي به دولت بفرستند و خود از آنجا به نجف اشرف ميرود.

در همين ايام حضرت ايت الله العظمي آقا سيد ابوالحسن اصفهاني وفات مي يابد. به همين مناسبت عده اي از دولتمردان ايراني براي عرض تسليت به مراجع نجف از طرف شاه راهي نجف مي شوند.در يکي از مجالس که فرستادگان شاه حضور دارند، جناب نواب منبر رفته، ضمن حمله شديد به «قوام السلطنه» (نخست وزير وقت) ميگويد:«چطور شما براي فوت يک نفر روحاني به نجف آمده و به مقامات روحاني تسليت ميگوييد در حالي که روحاني ديگري همچون سيد ابوالقاسم کاشاني را در ايران به جرم دفاع از اسلام از اسلام به زندان افکنده ايد؟!» ايشان آزادي آيت الله کاشاني و فدائيان اسلام را در جلسه مطرح مينمايند و حوزه علميه نجف اشرف آزادي زندانيان را از مقامات مسئول ميخواهد و پس از چندي خواسته اشان جامه عمل ميپوشد.

بعد از آزادي آيت الله کاشاني ديدارهايي با ايشان صورت ميگيرد. جناب نواب نظرات خود را به ايشان عرضه ميدارد و اعلام ميکند که در صدد ايجاد حکومت اسلامي در ايران است. حضرت آيت الله کاشاني که از مبارزان و مجاهدان بزرگ عصر خويش است و در گذشته در جنگ انگليس و عراق شرکت فعال داشته و در اثر همين فعاليتها به ايران تبعيد شده است اينک با نواب ميثاق مي بندند تا در ايران حکومت اسلامي بنا نهند.

شهر پيامبران

16 مه 1916 انگليس و فرانسه پيماني نهاني در باره تقسيم منطقه آسيايي ترکيه بستند که به نام «موافقت نامه سايس ـ پيکو» خوانده شد و بر پايه آن قرار شد فلسطين زير سرپرستي هياتي بين المللي که شکل آن بعد ها با توافق روسيه تزاري تعيين خواهد گشت اداره شود. ولي بريتانيا از امضاي اين پيمان هدفي جز انجام يک مانور نداشت و همواره در پي آن بود که فرصتي به دست آورد و شانه از زير بار تعهد خود خالي کند. در دوم نوامبر 1917 انگليستان اعلاميه «بالفوره» را که خواستار پايه گذاري «ميهني قومي» براي يهوديان بود منتشر کرد.

ايجاد «حکومت يهود» ابتدا به وسيله تئودور هرنسل، در سال 1896 طراحي شد و در پي برپايي اولين کنگره صهيونيستها در شهر «بال» سسويس به سال 1897 نيز مفاد آن به تصويب رسيد.

صهيونيستها با اشتياق فراوان به کمک انگليسيها شتافتند و با حمايت بي دريغ از هدفهاي جنگي آنها در فلسطين «در جنگ جهاني اول» سر انجام ارتش انگليس را در اين سرزمين به پيروزي رساندند.

«فلسطين به صورت يک موجود سياسي و به نام يک دولت به سال 1948 و در پي برداشته شدن سرپرستي بريتانيا از آن از ميان رفت. بر پايه قطعنامه شوراي امنيت سازمان ملل متحد، در بخشي از آن دولتي به نام «اسرائيل» پايه گذاري شد. بازمانده فلسطين نزديک 5/6 هزار کيلومتر مربع را ملک عبدالله بن حسين شريف هاشمي، پادشاه اردن ضميمه کشور خود کرد.»

فعاليت هاي استعمار گران انگليس ديگر بار مردم مسلمان ايران را به خشم آورد. روز جمعه سي و يکم ارديبهشت 1327 آيت الله کاشاني و جناب نواب صفوي قطعنامه اي مبني بر اظهار هم دردي با عربهاي اهل فلسطين صادر نمودند. روزهاي بعد محلهايي را براي نام نويسي داوطلبان جنگ با يهود در مراکز مختلف شهر افتتاح شد و 5 هزار نفر ثبت نام کردند. در پي ثبت نام مردم غيور ايران فدائيان اسلام قطعنامه اي صادر کردند و از دولت اجازه حرکت به سوي فلسطين خواستند.

دولت که خود از سر سپردگان غرب است، برنامه اعزام به فلسطين را لغو ميکند. چه او از پيش براي تأسيس دولت يهود افرادي چون سيد ضياءالدين طباطبايي را به کمک صهيونيستها فرستاده است. غرب براي از ميان برداشتن نيروهاي فعال و مذهبي به رهبري آيت الله کاشاني و نواب صفوي طرحي را پي ريزي ميکند و آن ترور شاه است. او که عنصري غير مفيد شناخته شده است بايد از ميدان خارج شده «علي رضا» يا «رزم آرا» جاي او را بگيرد. در روز 15 بهمن شاه در دانشگاه به وسيله ناصر فخر آرايي (عضو جوانان حزب توده) مورد هدف قرار ميگيرد. تيرها از کنار لبش رد ميشود و سرتيپ صفاري و سرتيپ اختري، فخر آرايي را از بين مي برند.

صبح روز شانزدهم حزب توده منحل اعلام ميشود و کلوپ و باشگاهش و حزبش را چپاول ميکنند و به تاراج مي برند. در شب 16 بهمن تانک به در خانه حضرت آيت الله کاشاني ميآيد. ايشان را دستگير نموده به قلعه فلک الافلاک در خرم آباد مي فرستند. عده اي از روحانيون مبارز هم دستگير ميشوند. سيد عبد الحسين واحدي ـ فرد شماره 2 فدائيان اسلام ـ از آن جمله است. نواب 40 تن از دوستان و فدائيان اسلام را روانه قم ميکند تا با توسل به آيت الله بروجردي ايشان را آزاد کنند. موقعيتي حاصل نمي شود و منزل آيت الله بروجردي محاصره مي شود. بعد از 10 روز از گذشت اين ماجرا فدائيان اسلام از خانه خارج شده با يک اتوبوس راهي تهران ميشوند. در حسن آباد جلو آنها گرفته، همگي به زندان منتقل ميشوند. آيت الله کاشاني هم که در قلعه فلک الافلاک زنداني است به آبادان تبعيد ميگردد.

نامه هاي سرخ

دوره مجلس پانزدهم رو به اتمام است. دولت وقت استيضاح ميشود و از دزدي و چپاول اموال عمومي سخن به ميان ميايد و مسائل شرکت نفت مطرح ميگردد. شاه در صدد بر مي آيد متممي براي قانون اساسي نوشته شود که در آن سه اصل زير بيايد:

1- نمايندگان مجلس فرماندهي کل قوا را در اختيار شاه قرار دهند.
2- مجلس سنا تأسيس گردد.
3- انحلال مجلسين در اختيار شاه باشد

همچنين قرار بود مذهب «فقه جعفري» القاء و از رسميت بيفتد، که در اين زمان جناب نواب پانزده نامه با جوهر قرمز به پانزده وکيل انتصابي (انتخابي – فرمايشي) نوشته و در آن مخالفت خود را اعلام مي دارد.روزي که قرار است مجلس تشکيل گردد، جلسه اي بر قرار نميشود و با 24 ساعت(48 ساعت) تأخير اين ماده از دستور جلسه حذف ميشود.انتخابات مجلس سنا و ملي انجام ميشود، ليکن آراء ملت کنار نهاده ميشود و وکلاي دولتي به مجلس ميروند. اين مسأله و تمامي مسائل دولتي با وزير دربار وقت، هژير بود. به همين علت او در روز جمعه دوازدهم محرم در مسجد سپهسالار به دست سيد حسين امامي مورد حمله قرار ميگيرد و يک روز پس از واقعه چهاردهم آبان 1328 هجري شمسي به هلاکت مي رسد.

وي تبعيد آيت الله کاشاني را خود برنامه ريزي کرده و دستور داده بود. با اعدام انقلابي هژير، تاريخ افتتاح مجلس سنا تغيير ميکند و انتخابات مجلس شوراي ملي که با تمهيدات وي صورت گرفته بود از طرف رئيس انجمن نظارت باطل اعلام ميشود. شاه روحيه خود را باخته، با هواپيماي اختصاصي تورمن به سمت آمريکا پرواز ميکند.سيد حسين امامي دستگير و پس از 5 روز به شهادت ميرسد. فدائيان اسلام با انتشار اعلاميه اي از مقام شهيد تجليل به عمل مي اورند. انتخابات دوره شانزدهم مجلس برگزار مي گردد و آيت الله کاشاني با استقبال بي نظيري به ميهن اسلامي باز مي گردد.

تابوت

از مدتها پيش مقبره اي براي رضاخان ساخته شده بود ولي اين ناآرامگاه همچنان خالي بود، ديکتاتور خارج از کشور مرده بود و فرزندش جرأت نداشت جسد وي را به ايران باز گرداند. ياد ستم رضا خاني حرکت امت اسلامي را توفنده مي ساخت. بعد از تهيه مقدماتي شاه خواست جسد رضا خان را به ايران منتقل نمايد و با بر پايي مجالس و استقبال مردم همراه سازد. نواب صفوي از نقشه دولت آگاه مي شود و به قم رفته، بعد از درس آيت الله بروجردي در مدرسه فيضيه به سخنراني ميپردازد. اين شيوه تا روز دفن ادامه ميابد. از آن رو آرزوي رژيم عملي نميشود و ديکتاتور بي هيچ تشييعي دفن مي گردد.

ملي شدن صنعت نفت

خرداد 1329 علي منصور بي هيچ مقدمه اي استعفا ميدهد و رزم آرا به نخست وزيري مي رسد. وي مورد تأييد انگليس و آمريکاست. آيت الله کاشاني اين مسأله را طي اعلاميه اي فاش ميسازد و لايحه «گس – گلشائيان» از طرف کميسيون مجلس رد ميشود. آيت الله کاشاني طي بيانيه اي با تأکيد بر ملي شدن صنعت نفت در سراسر کشور از مردم مي خواهد با پا فشاري خويش طرفداران شرکت نفت را به اطاعت خود وا دارند.

رزم آرا در نظر دارد نهضت ملي کردن صنعت نفت و مبارزات ضد استعماري مردم را عقيم سازد. آيه الله کاشاني و جبهه ملي در از بين بردن رزم آرا وحدت نظر دارند. لذا با استمداد از فدائيان اسلام در صدد از بين بردن وي بر مي ايند. خليل طهماسبي اين مسئوليت را بر عهده ميگيرد. شاه اين خبر را شنيده، خشنود مي شود. چه اينکه رزم آرا براي خود وي نيز خطر آفرين است.

اطرافيان شاه به او مي فهمانند که ترور رزم آرا، حکم شمشير دو لبه را دارد که يک طرف آن متوجه رزم آرا و طرف ديگرش متوجه خود اوست. يعني اگر رزم آرا زنده بماند، بهترين بهانه به دست او خواهد افتاد و تحت اين عنوان تمام مخالفان و حتي خود شاه را از ميدان بيرون خواهد کرد. به همين سبب نابود کردن رزم آرا به گونه اي ديگر طرح ريزي مي شود. يکي از گروهبانهاي ارتش در لباس غير نظامي مأمور انجام اين کار ميگردد، که همواره با علم وزير کار بلافاصله پشت سر رزم آراء حرکت ميکند. او مأمور بود همين که طهماسبي مبادرت به تير اندازي کرد با گلوله کلت وي (رزم آرا) را بکشد.

خليل در مجلس ختم آيت الله فيض وي را مورد حمله قرار مي دهد و با گلوله گروهبان شاه رزم آرا از پاي در مي آيد.قتل رزم ارا زنگ خطري براي نمايندگان وابسته به انگليس در مجلس شانزدهم است که مانع ملي شدن نفت بودند. فدائيان اسلام با از بين بردن رزم آرا، ملي شدن صنعت نفت را ميخواستند. اصلي که از بازگشت آيت الله کاشاني از تبعيد، هر چه بيشتر روي آن تأکيد ميشد.فرداي روزي که رزم ارا کشته شد کميسيون نفت به اتفاق آرا، اصل ملي شدن نفت در سراسر کشور را ميپذيرد و ملت مسلمان ايران به آرزوي خود نائل مي آيند.

منشور حکومت اسلامي

جناب نواب صفوي با تأليف کتابي تحت عنوان «جامعه و حکومت اسلامي» و انتشار آن در آبان سال 1329 روش صحيح حاکميت را بيان مي دارد. او معتقد است جز با حرکت ريشه اي و تقويت فرهنگ اصيل اسلامي در جامعه با استکبار جهاني نميتوان مقابله کرد. اين سيد مجاهد به پيروي از نامه حضرت امير المومنين علي (ع) به مالک اشتر،اصول سياسي اسلام را به مردم بيان ميکند و به شاه و غاصبان حکومت هشدار ميدهد که در صورت اجرا نکردن دستورهاي اسلامي به دست فرزندان مقتدر و فدا کار اسلام از بين خواهد رفت.

نواب صفوي در جهت نيل به حکومت اسلامي و استقرار مدينه قرآني غدير گام بر ميدارد و خود را به قالبهاي حکومت مشروطه محدود نميسازد. در اين مسير وي علاوه بر استادش در نجف اشرف (علامه اميني)، از حضرت امام خميني در حوزه علميه قم منشور حکومت اسلامي را فرا ميگيرد و بي محابا به برپايي آن تظام مقدس اقدام مينمايد.

نواب در زندان مصدق

تير ماه سال 1330 وقتي نواب از خانه يکي از فدائيان اسلام خارج ميشود، از سوي مأموران آگاهي دستگير و زنداني ميشود. سيد به خاطر سخنراني 2 سال پيش در آمل و شکستن شيشه مشروب فروشي به زندان مي افتد، اين در حالي رخ ميدهد که مصدق نخست وزير اين دوره است.

حقيقت اين است که نواب خواستار اجراي احکام اسلامي و در مراحل بعد، تأسيس حکومت اسلامي است، ليکن مصدق در جبهه ملي موافق او نيست. پس از دستگيري نواب (رهبر فدائيان اسلام) افرادي که پيش از وي دستگير شده بودند آزاد مي شوند. سيد محمد واحدي از آن جمله است.

واحدي نامه اي به مصدق نوشته، خواستار آزادي رهبر فدائيان اسلام ميگردد و با جواب نا مساعد وي، در اواخر مرداد 1340 فدائيان اسلام اعلام برگزاري مراسم سخنراني داده و در پي آن 38 نفر از آنها بازداشت و تبعيد مي شوند. نواب صفوي با شنيدن اين خبر اعتصاب غذا مي کند و آيت الله سيد محمد تقي خوانساري و آيت الله صدر طي نامه هاي جداگانه اي به آبت الله کاشاني و دادستان وقت آزادي رهبر فدائيان اسلام و تبعيديها را خواستار مي شوند. پس از يکي دو روز تبعيديها باز مي گردند و نواب پس از سه ماه حبس در عصر مصدق آزاد مي گردد.

کنگره اسلامي

شب معراج رسول اکرم (ص) 27 رجب 1350 ق. مطابق با 1931 م. است. از انديشمندان اسلامي دور ترين نقاط جهان دعوت به عمل آمده تا خشم امت اسلامي را در مورد انتقال اراضي مسلمانان به يهوديها به معرض نمايش گذارند و نظرات خويش را براي آزادي قدس بيان دارند.

يازدهم شهريوي 1332 مجاهد نستوه دست به اين سفر مقدس ميزند تا با حمايت از مردم مسلمان فلسطين، سياست صهيونيستي انگلستان را محکوم سازد. مسير حرکت نواب از ايران به بغداد و از آنجا به بيروت و بيت المقدس است. وي در اولين جلسه از جلسات شش روزه كنگره عظيم اسلامي با نطقهاي حماسي خويش به زبان عربي، فرياد بيدار باش سر ميدهد و زماني که براي تماشاي بخش اشغالي قدس ميروند با لحني آمرانه همراهان را به نماز ميخواند.

نماز در مسجد مخروبه اي که در يک کيلومتري شهر قدس قرار دارد. وي ميگويد:هر کس آماده شهادت است همراه ما شود.تمامي اعضا به امامت آن سيد مجاهد نماز مي گذارند. سربازان اسرائيلي دست روي ماشه مسلسلها، از کار سيد در حيرت مي مانند. سيد با اين حرکت ياد آور مي شود که براي آزادي قدس بايد با پرچم سرخ شهادت به ميدان رفت.

تا بيکرانها

پس از پايان کنگره اسلامي، نماينده جمعيت اخوان المسلمين مصر با نواب صفوي آشنا مي شود و شيفته وي ميگردد و از او دعوت مي کند تا به سفر خويش ادامه داده، از مصر هم ديدن نمايد. نداشتن امکانات مالي اين سفر را به تعويق مي اندازد تا حضرت علامه اميني زمينه سفر را آماده مي سازد.

دولت ژنرال نجيب بر سر کار است و در بين آنها بر سر قدرت بين نجيب و عبد الناصر کشمکش وجود دارد. در اين حال دو جوان از جمعيت اخوان المسلمين به شهادت رسيده اند و از نواب دعوت ميشود تا در دانشگاه الازهر قاهره سخنراني کند. مأموران نظامي با شليک تير نظم مجلس را بر هم ميزند و چند نفر پليس نواب را تحت الحفظ به وزارت کشور ميبرند و مورد بازجويي قرار مي دهند.

سيد ميگويد: در مصر بايد احکام قرآن اجرا گردد. بايد مصر وابستگي خود را قطع کند و کانال سوئز ملي شود. دولت مصر جمعيت اخوان المسلمين را منحل اعلام مي کند و اخراج فوري نواب را صادر مي نمايد اما بعد دستور پذيرايي وي به حسن البائوري (وزير اوقاف مصر) ابلاغ مي شود. نواب طي ملاقاتهايي با نجيب و جمال عبد الناصر، موقعيت اخوان المسلمين را براي تحکيم دولت انقلابي مصر ياد آور ميشود.

دام اهريمن

بعد از رخداد 28 مرداد 1332، سه پيشنهاد از طرف شاه توسط امام جمعه به نواب داده شد. وي صد هزار تومان پول نقد به همراه داشت تا در صورت قبول پيشنهاد از طرف نواب به او داده شود.پيشنهاد هاي اهريمني شاه که براي به دام انداختن نواب چيده شده بود عبارتند از:

1- در يکي از کشور هاي اسلامي به عنوان سفير اعزام شود.
2- منزلي براي وي در نظر گرفته شود و محل جلوس ايشان باشد و ماهي 10 هزار تومان حق سفره پرداخت شود.
3- با همکاري شما يک حزب بزرگ اسلامي تشکيل شود و هزينه آن را دربار تأمين نمايد.

نواب با کمال قاطعيت به امام جمعه ميگويد:«خجالت نميکشي مرا به درگاه معاويه دعوت ميکني» امام جمعه وجه نقد را برداشته، به سرعت مي رود. پيش از اين براي رهبر فدائيان اسلام توليت استان قدس رضوي پيشنهاد شده بود و ايشان رد کرده بودند.

پيمان شيطاني

پيمان شيطاني سنتو مسأله اي است که پس از آمدن نواب به ايران پيش آمده است. در اين پيمان هشت ماده اي تلاش بر آن است تا امنيت خاور ميانه به سود امپرياليزم آمريکا و انگلستان تضمين گردد و با خطر کمونيسم مقابله شود.در واقع با وارد شدن ايران به اين پيمان ايران به عنوان پايگاه نظامي آمريکا در منطقه شناخته خواهد شد. رهبر فدائيان اسلام با انتشار اعلاميه اي مخالفت خويش را ابلاغ کرد و گفت:«مصلحت مسلمين دنيا پيوستن و تمايل به هيچ يک از در بلوک نظامي جهان و پيمانهاي نظامي نبوده، بايد براي حفظ تعادل نيروهاي دنيا و استقرار صلح و امنيت يک اتحاديه دفاعي و نظامي مستقلي تشکيل دهند.»

بدين وسيله نواب آشکارا در مقابل آمريکا و مهره هاي دست نشانده آن قرار گرفت و به آنها اعلان جنگ داد. اين زماني است که وي به همراه يارانش در اين حرکت الهي يکه تاز ميدان نبرد با استکبار جهاني هستند.اعدام انقلابي حسين اعلاء نخست وزير و طرف ايراني در انعقاد پيمان نظامي سنتو مورد نظر رهبر فدائيان اسلام بود. ياران بسيج ميشوند تا وي را قبل از خروج از ايران اعدام کنند. ذوالقدر در مسجد شاه و عبدالحسين واحدي در آبادان اين مهم را بر عهده گرفتند. در اين نبرد رهبر فدائيان اسلام و يارانش ميدانستند که با اين اقدام مهر شهادت بر شناسنامه زندگي پر بارشان خواهد خورد، از اين رو مشتاقانه دست به اين کار ميزدند. آنان کساني بودند که سالها چوبه دار بر دوش خويش حمل نمودند و خونريز طلب ميکردند تا با شهادت سعادت ابدي را در آغوش کشند و به لقاي محبوب رسند.

روز پنج شنبه 25/8/1334 مجلس ترحيمي به مناسبت فوت مصطفي کاشاني فرزند ارشد ايت الله کاشاني در مسجد شاه منعقد بود. ساعت 45/3 بعد از ظهر حسين اعلاء در مسجد حاضر شد، محمد علي ذوالقدر به وي حمله برد ولي بعد از شليک تيري فشنگ دوم در لوله گير کرد، وي تنها توانست اعلاء را مجروح کند و خود توسط مأموران دستگير شد.رهبر فدائيان اسلام به همراه يارانش در منزل آيت الله کاشاني و پس از آن در خانه حميد ذوالقدر به سر مي برند. مأموران عصر چهارشنبه 1/9/1334 به منزل ذوالقدر وارد ميشوند و نواب صفوي و سيد محمد واحدي را دستگير مي کنند. حسين اعلا با جراحتي که دارد راهي بغداد است. سيد عبدالحسين واحدي و اسدالله خطيبي براي اعدام وي لحظه شماري ميکنند تا در صورت عدم موفقيت ذوالقدر، وي را به هلاکت رسانند. ليکن در 1/9/1334 شناسايي و دستگير مي گردند. عبد الحسين واحدي در اتاق تيمور بختيار به دست وي به شهادت ميرسد و اعدام مهره استعمار با عدم موفقيت روبرو مي شود. همزمان با دستگيري فدائيان اسلام، آيت الله کاشاني نيز بازداشت مي گردد.

نماز عشق

به او ندايي ميرسد که رفتني است. وضوي عشق ميسازد و به نماز مي ايستد. نماز عشق، او به خون وضو ميسازد تا به نماز عشق راست آيد. 25 دي ماه 1334 بيدادگاه دژخيم به سيد مجتبي نواب صفوي و سه يار فدا کارش حکم اعدام ميدهد. آنان در 27 همان ماه مطابق با سالگرد شهادت صديقه طاهره حضرت فاطمه زهرا(س) به خيل شهدا مي پيوندند. وي به هنگام شهادت در لحظه آخر حيات با لحني دلنواز آياتي از قرآن کريم را تلاوت نموده بانگ اذان سر ميدهد و نزديکيهاي طلوع فجر به آسمانيها ميپيوندد. شهدا در مسگر آباد به خاک سپرده مي شوند. وقتي تصميم گرفته ميشود آنجا پارک شهر شود شبانه از تهران به قم انتقال يافته و در «وادي الاسلام» جاي مي گيرند.

شهيد نواب صفوي که در دي ماه 1326 با نيره السادات احتسام رضوي ازدواج کرده بود، طي 8 سال زندگي با هم داراي سه فرزند دختر ميشوند، تولد فرزند سوم پس از شهادت اوست.منبع:برگرفته از گلشن ابرار/ تهيه پژوهشگران حوزه علميه قم

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:08 PM
(http://www.persianarticle.ir/%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%8A%D8%AE-%D8%A7%D9%8A%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%85%D8%B1%D9%8A%DA%A9%D8%A7/%DA%86%D8%A7%D9%BE.html)

175 هيچ کس به درستي نمي داند اولين انسانها چه زماني و چگونه وارد قاره آمريکا شده اند. با اينحال اين مساله اثبات شده است زماني که بخش هاي وسيعي از شمال آمريکاي شمالي در آخرين دوره يخچالي پوشيده از يخچالهاي طبييعي بوده است، جوامع انساني کوچکي در اين قاره زندگي ميکرده اند.
بوميان و سرخپوستان بتدريج به درجات مختلف تکامل اجتماعي و فرهنگي رسيدند و نتيجه آن پديد آوردن تمدن هايي بود که در اوج شکوفايي به عالي ترين مدارج تمدن باستاني نايل شدند. اين تمدن ها، مايا،تول تک ها، آزتک ها، اينکاها نام داشتند.
* تمدن مايا
تمدن مايا از اتحاد و به هم پيوستن 20 قبيله سرخپوست در آمريکاي مرکزي در کنار سواحل خليج مکزيک در 500سال پيش از ميلاد شکل گرفته و در قرن هاي هشتم و نهم ميلادي به اوج خود رسيد. از لحاظ آثار هنري و معماري هيچ تمدن ديگري در قاره آمريکا نتوانست از ماياها پيشي بگيرد. تمدن مايا در قرن شانزدهم ميلادي توسط فاتحين اسپانيايي افول کرد.
* تمدن تول تک ها
در بين قرن هاي هشتم تا دهم مردماني از سوي شمال به فلات مرکزي مکزيک هجوم آورده و اندکي پيش از سال 1000 ميلادي امپراطوري تول تک ها را تشکيل دادند. سپس تهاجم خود به سمت جنوب ادامه داده و بخش هايي از سرزمين هاي متعلق به ماياها را تصرف کردند. تول تک ها نيز همانند ماياها داراي معماري و هنر پيشرفته اي بوده اند. امپراطوري تول تک ها در قرن دوازدهم ميلادي به علت خشکسالي دراز مدت و قحطي و امواج جديد هجوم ها و يورشهاي سرخپوستان شمالي افول کرد.
* تمدن آزتک‌ها
آزتک ها، قبيله کوچکي بودند که در قرن دوازدهم وارد فلات مرکزي مکزيک شده و به تدريج سرزمين هاي اطراف، از اقيانوس آرام تا خليج مکزيک را تحت سلطه خود درآوردند. اوج توسعه امپراطوري آزتک ها در قرن هاي پانزدهم و شانزدهم ميلادي رخ داده که در اين زمان جمعيت کلي امپراطوري بالغ بر 5 ميليون نفر بوده است. در نهايت در سال 1519 با تهاجم فاتحين اسپانيايي و کشته شدن آخرين پادشاه آنها، تمدن آزتک‌ها نابود مي شود.
* تمدن اينکاها
اين تمدن در دره هاي بلند رشته کوه آند در آمريکاي جنوبي و در بين قرن هاي يازدهم تا پانزدهم ميلادي به تدريج شکل گرفت. اوج امپراطوري اينکاها در بين سالهاي 1200 تا 1533 ميلادي بوده بطوريکه جمعيت آنها در اوايل قرن شانزدهم به حدود 6 ميليون نفر مي رسد. امپراطوري اينکاها در اوج قدرت در جنگ با فاتحين اسپانيايي شکست خورده و نابود مي شود.
کشف آمريکا و مهاجرت اروپاييان
کريستف کلمب ، دريانورد ايتاليايي با تصور رسيدن به هند از طريق اقيانوس اطلس به سمت غرب حرکت کرده و در شب 11 اکتبر 1492 به جزيره اي که امروزه باهاما ناميده مي شود گام نهاد. پس از کريستف کلمب ، از ميان کساني که راه او را دنبال کردند و به شناسايي قاره نو پرداختند، « آمريگو وسپوچي» حائز اهميت بسياري مي باشد چرا که بعدها قاره جديد به پيشنهاد يک جغرافيدان آلماني به نام وي « آمريکا » ناميده شد. او از جمله اولين کساني بود که اعتقاد داشت که کريستف کلمب سرزمين جديدي را کشف کرده و سرزمين مورد نظر وي به هيچ وجه هندوستان نيست.
پس از کشف قاره آمريکا اروپائيان از هر سو به آن قاره پهناور روي آورده و به تدريج به تصرف سرزمينهايي در آن پرداختند. اولين مهاجر نشين دائمي در سال 1607 به نام جيمز تاون توسط بريتانيايي ها در محل کنوني ايالت ويريجينا پايه گذاري شد. تا سال 1640 در حدود 60 هزار نفر از مردم انگلستان به آمريکاي شمالي مهاجرت کردند. تعدادي از مهاجرين، کشاورزان فقير بودند که به علت عدم توانايي در پرداخت وام هايشان، زمين خود را از دست داده بودند. گروهي ديگر از مهاجرين را کساني تشکيل مي دادند که بخاطر داشتن عقايد مذهبي خاص در انگلستان مورد آزار و شکنجه قرار مي گرفتند و در پي کسب آزادي عقيده و بيان راهي اين سرزمين شده بودند.
از سال 1680 به بعد ديگر مهاجرت چنداني از انگلستان به آمريکا صورت نگرفت بلکه به دلايل مختلف از جمله فرار از جنگ، مهاجرت به آمريکا از کشورهاي آلمان، ايرلند، اسکاتلند، سوئيس و فرانسه آغاز شد. در سال 1690 جمعيت آمريکا تقريباً به 500 هزار نفر رسيد و پس از آن هر 25 سال به دو برابر افزايش يافته به طوريکه در سال 1775 جمعيت آمريکا به 5/2 ميليون نفر بالغ گرديد.
عدم وجود رودهاي قابل کشتي راني به سمت غرب و از طرفي وجود رشته کوه آپالاش که مانع عظيمي در جلو سواحل شرقي بوجود آورده بود تا مدتهاي مديد مانع پيشروي دسته هاي مهاجر از مناطق ساحلي شرقي به داخل دشتهاي مرکزي آمريکاي شمالي بود. اين عوامل و از طرفي وجود بنادر شرقي منجر به تشکيل 13 مهاجرنشين در امتداد ساحل شرقي آمريکا شد.
اين مهاجرنشين ها به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم مي شدند. ايالتهاي شمالي که نيوانگلند ناميده مي شدند، به علت دارا بودن زمستانهاي سرد و پر برف و طولاني و از طرفي زمينهاي پوشيد از سنگلاخ، بيشتر به بازرگاني مشغول بودند.
اين در حالي بود که در ايالت هاي جنوبي، آب و هواي مساعد و خاک مرغوب به موجب گسترش کشاورزي شد و مردم آن معمولاً به کشت پنبه و توتون مي پرداختند.
مهاجرنشين هاي انگليسي موظف بودند که فرآورده ها و مواد اوليه توليدي خود را منحصراً به بازرگانان انگليسي بفروشند و نيز وظيفه داشتند که فقط کالائي را خريداري و مصرف نمايند و چون اين کار موجب زيان آنان مي شد کم کم مايه نارضايتي مردم مهاجرنشين گرديد.
اما هنگامي که دولت انگلستان مقرر داشت که بازرگاني مهاجرنشين ها بايد منحصراً به وسيله کشتيهاي انگيسي انجام شود، مهاجرنشين ها سر به شورش بر داشته و خريدن کالاهاي انگليسي را تحريم و حتي چند کشتي انگليسي را غرق کردند. جورج سوم پادشاه انگلستان از اين پيشامد خشمگين شد و به قواي نظامي خود دستور داد تا به بندر بوستون حمله کنند.
جنگ مهاجرنشين ها با سپاهيان انگليسي که در سال 1775 آغاز گرديد، هفت سال ادامه يافت. در حين جنگ« بنجامين فرانکلين» که از آزاديخواهان و دانشمندان بزرگ آمريکا بود به فرانسه رفت و آن دولت را به حمايت از شورشيان آمريکا برانگيخت و آتش جنگ مستعمراتي را ميان انگليس و فرانسه روشن ساخت. « جورج واشينگتن» سردار معروف آمريکايي به کمک سپاهيان فرانسه قسمت عمده اي از قواي انگليس را مجبور به تسليم کرد و فرانسويان هم در آبهاي اطراف هندوستان نيروي دريايي انگلستان را شکست دادند و دولت انگلستان ناگزير تقاضاي صلح نمود.
معاهده صلح در سال 1783 در قصر ورساي پاريس بسته شد. به موجب اين معاهده مهاجرنشين هاي انگليسي مستقل شدند و از ترکيب آنها کشورهاي متحده آمريکاي شمالي به وجود آمد.
تشکيل حکومت ملي
پس از آنکه آمريکايي ها موفق به کسب آزادي شدند براي تأسيس حکومت ملي در ماه مي1787، سي و پنج نماينده به شهر فيلادلفيا اعزام داشتند. نمايندگان مزبور به تهيه و تدوين قانون اساسي همت گماشتند و پس از چهار ماه قانون اساسي را وضع و تصويب نمودند. به موجب اين قانون قوه مقننه به کنگره که از مجلس نمايندگان و سنا تشکيل شده بود واگذار گرديد و نيز مقرر شد هر يک از ايالت هاي آمريکا ( در آن زمان سيزده ايالت) در اداره امور خود آزاد باشند و فقط در مسائل سياست خارجي، ارتش و تعرفه گمرکي از حکومت مرکزي پيروي نمايند.
پس از تصويب قانون اساسي و تشکيل کنگره آمريکا در سال 1787، مردم آمريکا جورج واشينگتن فرمانده نيروهاي آمريکا را به پاس فداکاري هاي وي به رياست جمهوري برگزيدند. سياست خارجي واشينگتن حفظ صلح بود زيرا صلح فرصتي بوجود مي آورد که خسارت ناشي از جنگ جبران شود.
در همين دوران يعني از سال 1793 تا 1795 بود که قطب هاي مختلف افکار عمومي در آمريکا خودنمايي کردند. دسته اول کساني بودند که موافق انقلاب فرانسه بود و حزب جمهوري خواه- دموکرات يعني حزبي که شالوده حزب دموکرات امروزي است را تأ سيس کردند و دسته دوم يعني مخالفين انقلاب فرانسه، حزب فداراليست ها که پايه حزب جمهوري خواه امروز شد را تأسيس نمودند.
در پايان دومين دوره رياست جمهوري جرج واشينگتن، دولت آمريکا صاحب تشکيلات منظم و مرتبي شده بود و اعتبارات مالي، بخشهاي اقتصاد و صنعت را تقويت کرده بود و امور بازرگاني رونق گرفته بود.
دکترين مونروئه
در سال 1817 جيمز مونروئه به عنوان پنجمين رئيس جمهور آمريکا برگزيده شد وي با اعلام دکترين معروف خود، يکي از معروفترين و شناخته ترين روساي جمهور آمريکاست. دکترين مونروئه از چهار اصل تشکيل شده بود:
1- قاره آمريکا با توجه به آزادي و استقلالي که خود بدست آورد و از آن تا اين زمان حفظ و حراست کرده است ديگر نمي تواند ميداني براي استعمار دول اروپائي باشد.
2- روش سياسي کشورهاي متفق اروپا با سيستم سياسي آمريکا مغايرت کامل دارد ... . کشورهاي آمريکا هر گونه اقدامي را که از طرف کشورهاي اروپايي به منظور توسعه سيستم سياسي خود به هر يک از نقاط اين نيمکره به عمل آيد براي آزادي و استقلال خود خطرناک مي داند.
3- ما کشورهاي آمريکايي در امور داخلي هيچ يک از مستعمرات کنوني اروپا در قاره آمريکا دخالتي نداشته و نخواهيم داشت.
4- ما در هيچ يک از جنگ هاي اروپائي بويژه در مسائلي که مربوط به خودشان است هرگز دخالتي نداشته و با روش ما نيز سازگاري ندارد که دخالتي داشته باشيم.
شروع مهاجرت به غرب
شرايط زندگي در سرتاسر کرانه هاي اقيانوس اطلس به گونه اي که مهاجرت به سوي غرب را ايجاب مي کرد، خاک کوهپايه هاي منطقه نيوانگلند قدرت کافي براي کشت وزرع و قدرت رقابت با زمين هاي حاصلخيز و ارزاق قيمت غرب را نداشت. از اين رو ديري نگذشت که سيلي از مردان و زنان مهاجر براي بدست آوردن زمين هاي قابل کشت، سرزمين هاي ساحل اقيانوس اطلس را رها کرده و به جانب سرزمين هاي بکر داخلي و دامنه هاي رشته کوه را کي روي آوردند.
گسترش به سمت غرب تا سال 1861 بي وقفه ادامه يافت به طوريکه از سال 1816 تا 1821 شش ايالت و از سال 1821 تا 1861 ده ايالت ديگر به اتحاديه ايالت ها پيوستند.
افزايش کشت پنبه در ايالت هاي جنوبي و گسترش برده داري
در سالهاي اوليه پس از کسب استقلال که ايالت‏هاي شمالي مقدمات آزادي فوري يا تدريجي برده‏ها را فراهم مي‏ساختند، بسياري را عقيده بر اين بود که بردگي بکلي در سراسر آمريکا از ميان خواهد رفت. در سال 1786 جورج واشينگتن نوشت که آرزومند است نقشه‏اي اتخاذ شود که به مساله بردگي بوجهي آهسته و آرام، ولي مطمئن و بدون آن که توجهي را به خود جلب کند پايان داده شود.
اما بعدها جنوب به منطقه‏اي تبديل گرديد که مردم آن اکثراً طرفدار برده داري بودند. اين تغيير عقيده ناشي از علل بسياري بود. روح آزادي خواهي که در دوران انقلاب شعله ور بود بتدريج ضعيف شد و رو به خاموشي رفته بود و به مرور زمان يک نوع دشمني و تضاد ميان مهاجران نيوانگلندي و اهالي جنوب که از برده‏داري طرفداري مي‏کردند به وجود آمده بود.
از سوي ديگر با توجه به آب و هواي مناسب و خاک حاصلخير ايالت‏هاي جنوبي و تقاضاي روز افزون پنبه و شکر، توسعه کشت اين دو محصول در آن نواحي نيازمند نيروي کار بيشتري بود که اين خود مهمترين عامل تشديد کننده برده داري در اين منطقه محسوب مي‏شد، به طوري ‏که از 700 هزار برده‏اي که در سال 1790 در آمريکا بودند حدود 94 درصد در ايالت‏هاي جنوبي و تنها 6 درصد در ايالت‏هاي شمالي ساکن بوده‏اند. تعداد برده‏هاي آمريکا در سال 1860 به چهار ميليون افزايش يافت.
جنگ داخلي آمريکا
با فرارسيدن انتخابات سال 1860 اختلافات بين شمال و جنوب به صورت منازعات سياسي عيان گرديد. آبراهام لينکلن نامزد حزب جمهوري خواه با توجه به حمايت ايالت هاي شمالي و غربي به شدت با مساله برده‏داري و رواج آن مخالفت مي‏کرد. حزب مخالف به علت نداشتن تشکيلات منظم نتوانست در انتخابات نتايج مهمي کسب نمايد و نامزد جمهوري خواهان پيروز شد.
بلافاصله پس از اعلام نتايج انتخابات، کنگره‏اي به دعوت کاروليناي جنوبي تشکيل شد. در اين کنگره عده‏اي از ايالت‏هاي جنوبي از اتحاديه ايالت‏ها خارج شده و در 8 فوريه 1861 اتحاديه جديدي به نام (کنفدراسيون ايالت‏هاي آمريکا) تشکيل دادند. ابراهم لينکلن موضوع تجيزه ايالات متحده آمريکا را نپذيرفت و آن را از نظر قانون، غير عملي خواند، اما کنفدراسيون به گفتار او توجهي نکرد و روز 12 آوريل با شليک توپهاي کنفدراسيون به بندر چارلستون، آتش جنگ داخلي بر افروخته شد.
از نقطه نظر بسيج منابع و ابزار مادي، شمال برتري نماياني نسبت به جنوب داشت. نخستين و نمايان‏ترين اختلاف، عدم تناسب منابع و جمعيت بود. شمال داراي 22 ميليون جمعيت و سرزميني بزرگتر بود حال آن‏ که جمعيت جنوب با احتساب برده‏ها از 10 ميليون نفر تجاوز نمي‏کرد، اما مساله تنها به عده نفرات منحصر نمي‏شد. اتحاديه از لحاظ فني و تکنولوژيک از برتري مطلق برخوردار بود. به طور مثال، ايالت نيويورک در شمال به تنهايي معادل 300ميليون دلار کالاهاي گوناگون توليد مي‏کرد که اين رقم تقريباً چهار برابر کل کالاهاي گوناگون توليد شده در چهار ايالت؛ ويرجينيا، آلا باما، لوئيزيانا و مي‏سي سي ‏پي بود. اين اختلاف سرگيجه‏آور در شالوده اقتصادي دو طرف جنگ به طور پيگير در کارايي نظامي آنها نمود مي‏يافت.
سرانجام به دليل محاصره جنوب، کنفدراسيون بخش عمده‏اي از درآمد خود را که از صادرات پنبه بدست مي‏آمد از دست داد. در نتيجه با توجه به نامتوازن بودن ابعاد سرزمين، جمعيت و از طرفي توانايي تکنولوژيکي، جنوب به هيچ وجه قادر نبود بر شمال برتري يابد در چنين وضعي تسليم تنها انتخاب واقع بينانه‏اي بود که باقي مي‏ماند.
جنگ داخلي آمريکا در تاريخ 9 آوريل 1865 بعد از حدود 5 سال، با تسليم شدن ژنرال لي فرمانده نيروهاي کنفدراسيون پايان يافت. در جنگ داخلي حدود 600 هزار نفر از دو طرف کشته شدند که پرتلفات‏ترين منازعه در تاريخ قاره آمريکا تا آن زمان بود. از لحاظ اقتصادي نيز جنگ داخلي بيش از 15 ميليارد دلار خسارت بر آمريکا وارد کرد؛ اما پيروزي شمال در جنگ داخلي به دنبال خود تحولات سياسي عمده‏اي را به همراه آورد. اين تحولات را مي‏توان چنين خلاصه کرد:
1- پيروزي سرمايه‏داري صنعتي بر سرمايه‏داري زمين‏دار و پيشرفت وسيع آمريکا در زمينه‏هاي صنعتي، تجاري و کشاورزي
2- حفظ وحدت و يکپارچگي آمريکا
3- لغو برده‏داري در ايالت‏هاي طرفدار برده‏داري
4- تحکيم و تثبيت نظام دموکراسي
5- پيروزي و گسترش انديشه آزادي و برابري حقوقي

دوران باز سازي
پس از جنگ داخلي، ايالات متحده آمريکا به سبب فراواني منابع طبيعي، جمعيت فراوان و کوشا، رونق صنعت، کشاورزي و بازرگاني با سرعت شگرف پيشرفت کرد و به زودي رقيب کشورهاي بزرگ اروپا گرديد. به طور مثال، تا پيش از جنگ داخلي ايالات متحده آمريکا به طور سنتي مواد خام ( بخصوص پنبه) صادر مي کرد ولي جهش صنعتي پس از جنگ داخلي اين الگو را تغيير داد. ايالات متحده آمريکا که با سرعتي شتابان به صورت بزرگترين توليد کننده مصنوعات کارخانه اي جهان در مي آمد، صدور محصولات صنعتي خود به بازارهاي جهان را نيز آغاز کرد. انقلاب حمل و نقل علاوه بر محصولات صنعتي، صدور محصولات کشاورزي آمريکا را نيز گسترش داد.
بين سالهاي 1860 تا 1914 ايالات متحده آمريکا صادرات خود را بيش از هفت برابر کرد اين در صورتي بود که واردات آمريکا در همين دوره زماني به علت تدابير حمايتي فقط پنج برابر شد.
ادامه مهاجرت به غرب
با تصويب قانون « سکونت» در سال 1862 مهاجرت به مناطق غربي سرعت گرفت و مهاجران به شکل سيل آسايي به مناطق غير مسکوني غربي هجوم آوردند. بر اساس اين قانون هر خانواده اي که در مناطق غربي ساکن مي شد حدود 70 هکتار زمين دريافت مي کرد. بر اساس اين جنبش در فاصله سالهاي 1865 تا 1912 کليه سرزمينهاي غربي به ايالتهاي مستقل تبديل و به اتحاديه ايالت ها پذيرفته شدند.
به اين ترتيب کل سرزمين ايالات متحده آمريکا از اقيانوس اطلس تا اقيانوس آرام و از مرز مکزيک تا کانادا زير حاکميت دولت فدرال قرار گرفت.
ورود آمريکا به جنگ جهاني اول
جنگ جهاني اول در ماه اوت 1914 آغاز شد. ابتدا جنگ تنها در قاره اروپا جريان داشت اما به تدريج به سرزمين هاي همسايه اروپا نيز سرايت کرد. با به بن بست رسيدن جنگ در جبهه هاي شرقي و غربي، کشور آلمان اقدام به توسعه جنگ به هوا و دريا نمود. زير دريايي هاي اين کشور کشتي هايي را که براي متفقين کالا و مهمات حمل مي نمود هدف قرار دادند. اما دو عامل در ورود آمريکا در جنگ نقش اساسي داشت.
1- حمله زير دريايي هاي آلمان به کشتي هاي بازرگاني
2- دخالت آلمان در امور داخلي مکزيک
ورود آمريکا به جنگ بکلي سرنوشت جنگ را دگرگون کرد، هر چند ماهها سپري شد تا اينکه وزنه آمريکا محسوس گشت. سرانجام زير فشار متفقين و بويژه آمريکا، آلمان در 29 سپتامبر 1918 تسليم شد.
انتخابات سال 1932
مبارزات انتخابي سال 1932 در حقيقت برخورد دو راه حل براي رفع بحران اقتصادي حاکم بر ايالات متحده آمريکا بود. « هربرت هوور » رئيس جمهور سابق معتقد بود که اقتصاد آمريکا اصولاً سالم است منتهي در اثر بحران اقتصادي جهاني که بواسطه جنگ گريبانگير همه شده آسيب ديده است. هوور ترجيح مي داد که بهبود اوضاع خود بخود و به مرور زمان پديدار گردد، در حاليکه« فرانکلين دلانو روزولت » که در آغاز بحران در مقام فرماندار نيويورک از محبوبيت بسياري برخوردار بود در نظر داشت از قدرت دولت فدرال براي انجام کارهاي تند و انقلابي بهره ببرد. در نتيجه روز ولت در انتخابات با اکثريت قاطع 8/22 ميليون راي در برابر 7/15 ميليون راي پيروز شد.
رئيس جمهور جديد مردم را نسبت به حل مشکلات مطمئن ساخت و به سرعت به اجراي برنامه هاي اصلاحي خود با نام « طرح نوين » پرداخت. روز ولت با اجراي طرح نوين، سيستم بانکي را اصلاح کرد، با تزريق پول به جامعه از طريق اعطاي وام ها و تسهيلات اعتباري و همچنين به شکل دستمزد بار ديگر رونق را به اقتصاد بازگرداند. در زمينه کشاورزي نيز اصلاحات ژرف و دامنه داري صورت گرفت.
تأثير اين اقدام ها در زندگي مردم آمريکا به حدي بود که فرانکلين روزولت نخستين و آخرين رئيس جمهور آمريکا بود که از سوي مردم چهار بار به اين سمت انتخاب شد. پيش از او تاکنون کسي چنين رکوردي بر جاي نگذاشته است. پس از روز ولت، دولت با اضافه کردن اصلاحيه اي به قانون اساسي، تصويب کرد که هيچ رئيس جمهوري نمي تواند بيش از دوبار به اين مقام انتخاب گردد.
ورود آمريکا به جنگ جهاني دوم
با آغاز جنگ جهاني دوم، ايالات متحدهه آمريکا، ابتدا سياست بيطرفي پيشه کرد و همانند جنگ جهاني اول خود را نسبت به حوادث اروپا بي توجه نشان داد، با گسترش جنگ در اروپا بتدريج دامنه آن وسيعتر شد، تا بدانجا که مي توان گفت يک جنگ اعلام نشده ميان آلمان و آمريکا در اقيانوس اطلس در جريان بود.
صبح روز 7 دسامبر ------ افکنهاي ژاپني با بمباران پرل هاربور، درب ورود آمريکا به جنگ جهاني دوم را باز کردند. در حملات ژاپن 2403 نفر آمريکايي کشته و 1178 نفر زخمي شدند، 7 ناو غرق شد و اکثر هواپيماهاي نظامي مستقر فرودگاه « او آهو » نا بود و يا غير قابل استفاده شدند.
با درگير شدن آمريکا در جنگ همانند جنگ جهاني اول، موازنه به نفع نيروهاي متفقين بر هم خورد. با افزايش قدرت متفقين به تدريج نيروهاي آلمان و ايتاليا در اروپا عقب رانده شدند تا اينکه در ماه مي 1945 ابتدا آلمان تسليم شد و در 2 سپتامبر 1945 ژاپن پس از يک ايستادگي سر سختانه سر انجام با نابودي شهرهاي هيروشيما و ناکازاکي در اثر انفجار ------ اتمي تسليم شد و جنگ جهاني دوم خاتمه يافت.
جنگ ويتنام
پس از توافقهاي بدست آمده در کنفرانس ژنو در 1954 و تقسيم ويتنام به دو بخش شمالي و جنوبي، نيروهاي ويتنام شمالي به منظور تأمين وحدت و يکپارچگي ويتنام از طريق نظامي عمليات چريکي را در ويتنام جنوبي سازمان دادند.
در سال 1962 وزارت دفاع آمريکا گروهي از مستشاران نظامي را به ويتنام گسيل داشت تا همراه ارتش ويتنام جنوبي در سرکوب چريکهاي ويتنام شمالي شرکت کنند. در ميانه 1963، ايالات متحده آمريکا بيش از 10 هزار نفر آمريکايي را در ويتنام مستقر کرده بود. اما بعد از اينکه آمريکا به اين نتيجه رسيد که حکومت وقف ويتنام جنوبي توانايي اداره امور را از دست داده است. در تابستان 1963،5 هزار سرباز آمريکايي ديگر وارد ويتنام شدند و آمريکا عملاً در جنگ ويتنام وارد شد.
ليندون جانسون جانشين کندي در زمينه سياست خارجي همان اصول و عملکرد کندي را ادامه داد. در نتيجه نيروهاي آمريکايي حاضر در ويتنام از 15 هزار نفر در تابستان 1963 به بيش از 500 هزار نفر در سال 1968 رسيد.
در يک نگاه ساده مي توان گفت، تمامي انرژي دولت جانسون در امور خارجي، مصروف جنگ ويتنام شد و نتيجه آن افزايش شديد مخالفت هاي داخلي و خارجي بود، به گونه اي که در سال 1967 جانسون وجهه سياسي خود را از دست داد. اين اوضاع موجب شکست حزب دموکرات در انتخابات 1968 و انتخاب ريچارد نيکسون از حزب جمهوري خواه به رياست جمهوري آمريکا شد.
نيکسون تصميم گرفت راه حل« ويتنامي کردن » جنگ را دنبال کند. وي اعلام کرد او به دنبال کاهش تلفات نيروهاي آمريکايي و از طرفي حمايت هاي هوايي، دريايي و تسليحاتي از ارتش ويتنام جنوبي است. در اين راستا سقف نيروهاي آمريکايي از 500 هزار نفر به 100 هزار نفر در سال 1970 کاهش داد.
خروج نيروهاي آمريکايي از ويتنام ادامه يافت و در ژانويه 1973، دو ماه پس از خروج آخرين سرباز آمريکايي از خاک ويتنام، صلح برقرار شد. اما جنگ در راستاي سياست ويتنامي کردن آن، در بين ويتنامي ها ادامه يافت. شرکت آمريکا در جنگ ويتنام، بيش از135 ميليارد دلار هزينه در برداشت. علاوه بر اين، بيش از 57 هزار نفر از نيروهاي آمريکا در اين جنگ کشته و بيش از 300 هزار نفر زخمي شدند.
جنگ ميان ويتنام شمالي و جنوبي تا سال 1975 ادامه يافت تا اينکه در ماه مه، نيروهاي ويتنام شمالي بطور کامل بخش جنوبي را تصرف کردند جنگ ويتنام نخستين جنگي بود که ايالات متحده آمريکا آشکارا بازنده آن شده بود و اثر آن تا سالها در حکومت و ملت آمريکا قابل مشاهده بود.
تصويب قانون حقوق مدني
در دهه 1950، نود سال پس از جنگ داخلي و وضع قوانيني در جهت برابري حقوق مدني ميان سياهپوستان و سفيد پوستان، جامعه آمريکا بار ديگر با بحرانها و مشکلات نژادي دست به گريبان شد. تعهدات زمان جنگ داخلي، مبني بر تأمين برابري فرصتها براي سياهان، عملاً به فراموشي سپرده شده بود و جامعه با مشکلات بسياري در اين زمينه دست به گريبان بود.
در چنين فضاي اجتماعي، جنبش « حقوق مدني سياهپوستان » به رهبري « مارتين لوترکينگ » در پي يافتن جايگاه مناسب براي سياهپوستان آمريکايي شدت گرفت. به دنبال فشار جنبش مدني سياهپوستان، در سال 1945 ديوان عالي کشور، به اتفاق آرا تصويب نمود جدايي مدارس سياهپوستان از سفيد پوستان عملي بر خلاف قانون اساسي است.
در سال 1961 آيزنهاور پس از دو دوره از رياست جمهوري آمريکا کنار رفت و با راي مردم، کندي از حزب دموکرات به قدرت رسيد. مهمترين مساله داخلي آمريکا در زمان کندي همچنان مساله تبعيض نژادي و روابط ميان سفيد پوستان و سياهپوستان بود. در سال 1963 جنبش حقوق مدني سياهپوستان به اوج خود رسيد. بعد از تظاهرات گسترده و دامنه دار سياهپوستان در شهر بيدمنگام ايالت آلاباما واقع در جنوب، رئيس جمهور کندي طي يک سخنراني تلويزيوني به ملت آمريکا اعلام نمود که کسب برابري را براي همه آمريکائيهاي سياهپوست وظيفه اخلاقي خود مي داند، سپس براي پايان دادن به هر گونه تبعيض در راي دادن، فرهنگ و آموزش، استخدام و فعاليتهاي عمومي، لايحه اي به کنگره پيشنهاد کرد.
در سال 1965، مارتين لوترکينگ رهبر جنبش مدني سياهپوستان به پاس رهبري مبارزات صلح جويانه در برابر تبعيض نژادي موفق به دريافت جايزه صلح نوبل شد.
مهمترين اقدام داخلي آمريکا بعد از ترور کندي و رياست جمهوري ليندون جانسون تصويب لايحه حقوق مدني از سوي کنگره بود. براساس اين لايحه دولت فدرال موظف مي شد از منع تبعيض نژاد و اقداماتي که منجر به کاهش و نابودي آن در سطح جامعه آمريکا مي شد، به شدت پشتيباني کند. با وجود تصويب قانون حقوق مدني در سال 1964 اما در برخي ايالت ها تبعيض هايي در مورد حق راي سياهپوستان وجود داشت. براي رفع اين نابرابريها کنگره قانون حق راي، آمريکائيهاي سياهپوستان را تصويب کرد.
در سال 1965 يکسال پس از تصويب قانون حقوق مدني سياهپوستان، سپاهان ناراضي از اجراي کند اين قانون و ساير قوانين تصويب شده، به اعتراض هايي در منطقه سياهپوست نشين واتس در لس آنجلس مبادرت کردند: طرف مدت 6 روز 35 نفر کشته و صدها نفر مجروح شدند و صدها ساختمان منهدم شد. در آوريل 1968 دکتر مارتين لوترکينگ، رهبر جنبش حقوق مدني توسط تندروهاي سفيدپوست به قتل رسيد و به تلافي آن، مرکز دادوستد پايتخت آمريکا دستخوش اغتشاش و آتش سوزي و غارت شد. دو ماه بعد از قتل لوترکينگ، سناتور رابرت کندي برادر جان اف کندي در حين مبارزات انتخاباتي خود به عنوان کانديداي رياست جمهوري در يکي از محله هاي شهر لس آنجلس هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.
اما پس از اين حوادث بود که سياهپوستان براي نمايندگي در مجلس سنا و سمت شهرداري بعضي از شهرهاي بزرگ انتخاب و براي اولين بار در کابينه ايالات متحدهه منصوب شدند. در دهه هاي 1970 تا 1980 درصد آمريکايي هاي سياهپوست که تحصيلات دانشگاهي را دنبال مي کردند و از نظر اقتصادي در طبقه متوسط جاي داشتند، رشد افزوني پيدا کرد.
بحران « واترگيت »
ريچارد نيکسون در دوره دوم رياست جمهوري خود که از ابتدا سال 1973 شروع شده بود فکر اجراي رشته اي از اصلاحات بلند پروازانه را در سر مي پروراند تا بتواند به اصلاحات اجرايي اساسي دست بزند، به سلطه دموکراتها بر کنگره و قدرت بروکراسي در رسانه هاي همگاني پايان دهد و حزب جمهوريخواه را به عنوان حزب اکثريت تثبيت کند. اما تمام اين آرزوها با بحران « واترگيت » در فاصله سالهاي 1973 تا 1974 نقش برآب شد.
بر اساس تحقيقات انجام شده معلوم شد که عده اي از مقامهاي عالي رتبه دولت فدرال در شب 17 جولاي1972 به مرکز انتخاباتي حزب دموکرات در واترگيت واشينگتن وارد شدند و با سرقت مدرک ها و پرونده ها و نصب ميکروفون مخفي و استراق سمع غير قانوني عليه آن حزب پرداختند.
در ابتدا اتهام دخالت نيکسون در قضيه واترگيت کاملاً آشکار نبود اما زماني که رئيس ديوان عالي کشور از نيکسون خواست که نوارهاي حاوي مذاکره هاي مربوط به قضيه واترگيت را که در دفتر رئيس جمهور پر شده است را در اختيار بازپرس قرار دهد. معلوم شد نيکسون بيشتر از قضايا آگاه بوده است. بدين ترتيب در تاريخ 19 اوت 1974 نيکسون که از سوي کنگره در مورد قضيه واترگيت استيضاح شده بود، چاره اي جز استعفا نديد.
وي نخستين رئيس جمهور آمريکا است که از مقام خود استعفا داد.
رسوايي واترگيت در پي خروج آمريکا از ويتنام، در يک دوران رکورد فراگير اقتصادي، ضربه سختي به غرور ملي و اعتبار رياست جمهوري وارد کرد.
جنگ سرد ؛ رقابت جهاني بين شرق و غرب
بعد از جنگ جهاني دوم ، اتحاد جماهير شوروي سربازانش را در کشورهايي که از زير سلطه نازي ها آزاد شده بودند، نگه داشت. در شرق اروپا که توسط نيروهاي شوروي اشغال شده بود، دولت هاي سوسياليستي ايجاد شده بود. به علاوه، روسيه کشورهاي ديگر را تشويق مي کرد تا دولت هاي سوسياليستي طرفدار شوروي تشکيل دهند. در واقع، متحده قبلي آمريکا، يک شبه به بزرگترين رقيب او در صحنه بين المللي تبديل شده بود.
ايالات متحده آمريکا و متحدهان اروپايي اش در سال 1949، سازمان پيمان آتلانتيک شمالي ( ناتو ) را با هدف دفاع چند جانبه در برابر گسترش اتحاد شوروي و تهاجم بالقوه آن تأ سيس کردند. پس از اين اقدام آمريکا، شوروي نيز به همراه متحدهانش در اروپاي شرقي، پيمان ورشو را در مقابل سازمان پيمان آتلانتيک شمالي، امضا کردند.
مقابله جهاني ايالات متحده آمريکا و اتحاد جماهير شوروي که به صورت غير مستقيم و از طريق مانورهاي سياسي، ديپلماتيک و نظامي جريان داشت و به شکل نظامي بين دو ابر قدرت هسته اي نبود تا زمان فروپاشي شوروي در سال 1992 طول کشيد. اين مقابله جنگ سرد ناميده مي شود.
حمله به عراق؛ آزاد سازي کويت
در ماه اوت 1990 صدام حسين رئيس جمهور عراق، با حمله به کويت اين کشور را تصرف و به خاک عراق ضميمه کرد. پس از آن آمريکا سازماندهي يک ائتلاف بين المللي براي بيرون راندن عراق از کويت را آغاز کرد. در نوامبر 1990 شوراي امنيت سخت ترين مجازاتهاي اقتصادي را که تا آن زمان سابقه نداشت درباره عراق اعمال کرد و دوازده قطعنامه را که متضمن خروج عراق از کويت بود، به تصويب رساند. بوش يک نيروي بزرگ 700 هزار نفري که از ائتلاف 28 کشور پديد آمده بود را سازماندهي کرد و به عراق مهلت داد 15 ژانويه 1991 از کويت خارج شود.
عراق قطعنامه هاي شوراي امنيت را رد کرد و در 16 ژانويه 1991، هيجده ساعت پس از سپري شدن مهلت زماني سازمان ملل متحده، عمليات سپد صحرا به صورت عمليات طوفان صحرا در آمد.
جنگ ابتدا با انجام بمباران شديد هوايي مواضع عراق در کويت آغاز شد و خسارات سنگيني به نيروهاي عراق و تأسيسات نظامي و شهرهاي آن کشور وارد شد. عمليات زميني 45 روز پس از عمليات هوايي آغاز شد و منجر به اخراج عراق از کويت شد.
مديريت بوش در ايجاد يک ائتلاف جنگي عليه عراق، منزلت بوش را در داخل و خارج آمريکا بالا برد.
حادثه 11 سپتامبر و پي آمدهاي آن
در نخستين سال زمامداري جورج بوش، حوادث 11 سپتامبر 2001 ميلادي به وقوع پيوست و صحنه هاي داخلي آمريکا و بين المللي را از جهات عديده تحت تاثير شديد قرار داد.
در اين حوادث، چهار هواپيما که از فرودگاههاي لوگان اينترنشنال، دالاس اينترنشنال و نيوآرک به مقصد کاليفرنيا در پرواز بودند در 11 سپتامبر 2001 ربوده شدند و ساعتي بعد، دو فروند به ساختمان هاي مرکز تجارت جهاني ، يک فروند با ساختمان پنتاگون برخورد و ديگري در پنسيلوانيا سقوط کرد. در اين حوادث 2992 نفر کشته شدند. بعد از تحقيقات انجام شده مشخص شد که تيم عملياتي حادثه 11 سپتامبر تماما عرب و عضو سازمان القاعده بودند. در نتيجه نگاه دولت جورج بوش، رئيس جمهور آمريکا به نقطه اي به نام خاورميانه متمرکز شد.
* جنگ در افغانستان و سرنگوني طالبان
اولين جنگ پس از 11 سپتامبر، در راستاي تحقق شعار مبارزه با تروريسم، دستگيري يا کشتن اسامه بن لادن(متهم اصلي حادثه 11 سپتامبر) و متلاشي کردن شبکه القاعده در افغانستان بود.
به دنبال عدم تسليم بن لادن به آمريکا از سوي طالبان، ايلات متحده آمريکا فرمان حمله به افغانستان را در روز 7 اکتبر 2001 صادر کرد. تقريبا يک ماه بعد، حکومت طالبان سقوط کرد و با برگزاري کنفرانس بن، حامد کرزي، رئيس جمهور موقت افغانستان گرديد. هماکنون حدود 32 هزار نيروي آمريکايي در افغانستان حضور دارد.
* جنگ عراق و سرنگوني صدام
در ادامه مبارزه با تروريسم، آمريکا باشعار از بين بردن سلاحهاي کشتار جمعي با تهاجم سازمان يافته نظامي و با اجراي برنامه اطلاعاتي، جنگ عراق راآغاز کرد. نيروهاي اصلي ائتلاف در سرنگوني حکومت صدام را ارتش کشورهاي ايالات متحده آمريکا، انگلستان، و لهستان تشکيل مي دادند. اما 29 کشور ديگر نيز از جمله؛ ژاپن، کره جنوبي، اسپانيا، ايتاليا و ... با فرستادن بخشي از نيروهاي نظامي و لجستيکي خود به همراهي با نيروهاي اصلي ائتلاف پرداختند. پس از پيروزي گسترده و سريع السير نيروهاي ائتلاف در سرنگون کردن حکومت صدام، انتقال بخشي از قدرت در اداره امور عراق به دولت موقت عراق محول شد.
اما حضور نظاميان امريکايي در افغانستان و از طرفي تداوم وضعيت نامشخص عراق، موجب نارضايتي بسياري از مردم و سياستمداران، به خصوص دموکراتها در آمريکا شده است.
بالا رفتن نرخ بيکاري، افزايش بهاي نفت و درنتيجه افزايش فوق العاده کسري بودجه بر اين نگراني ها افزوده است.

منبع:
1. غلامرضا علي بابايي،بهمن آقايي، فرهنگ علوم سياسي، تهران، نشر ويس، 1366، جلد دوم
2. ريچارد موير، درآمدي نو بر جغرافياي سياسي، ترجمه دره مير حيدر، تهران، انتشارات سازمان جغرافيايي، 1380
3. پال کندي، ظهور و سقوط قدرتهاي بزرگ، ترجمه ناصر موفقيان، تهران، 1370، جلد دوم
4. حسن حميدي نيا، ايالات متحده آمريکا، انتشارات وزارت امور خارجه، 1381
5. هنري. و .ليتل فيلد، تاريخ اروپا از سال 1815 به بعد، ترجمه فريده قره چه داغي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1351
6. Ross E. Dunn, William H. Mcneil, Link Across Time and Place : A World History, (illonois: Mc Dougal, Little Company), 1990
7. Mac Gregor. Burns, Roosevelt: The Lion and The Fox, and The Roosevelt: The Soldier of Freedom, Harcourt Brace Jovanovich, inc, 1956
8. جواد منصوري، آمريکا و خاورميانه، تهران، انتشارات وزارت امور خارجه، 1385
9. ع. آل مذکور، تاريخ مختصر آمريکا، تهران، ادره اطلاعات آمريکا،1355
10. يان داربي شر، تحولات سياسي در ايالات متحده آمريکا، ترجمه رحيم قاسميان، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي،1369
11. مارکوس وب، ايالات متحدهه آمريکا، ترجمه فاطمه شاداب،تهران، ققنوس، 1383

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:08 PM
مسلمانان در نتيجه آزار و فشارهای قريش دسته دسته رهسپار مدينه شدند و رسول خدا به انتظار اذن پروردگارش در هجرت از مـكه و رفتن به مدينه باقى ماند مشركان مكه از پيشرفت و گسترش اسلام پيوسته در بيم و هراس بودند و شكست و زوال خود را نزديك و نزديكتر مى ديدند از اين رو در دارالندوة گرد آمده ، به فكر چاره افتادند.ابوجهل كه از سخت ترين دشمنان اسلام بود، گفت: اى جماعت قريش احدى از عرب محترم تر از ما نبود و ما در حرم امن الهى بوديم، عرب هر سال دو بار به مكه مسافرت مى كرد و كسى در ما طمع نداشت تا آن كه محمد در ميان ما پيدا شد، ما او را بسبب صلاح و امانتش امين نام نهاده بوديم، ولى مدتى مى گذرد كه رسول خداست. از اين رو خدايان ما را بد گفت، ما را سفيه و بى خرد ناميد، جوانان ما را فاسد كرد و جمع ما را به افتراق كشانيد .اجتماع گرد آمده پس از بررسی پيشنهادات مختلف بر آن شدند كه از هر تيره اى از تيره هاى قريش يك مرد مشهور انتخاب شود حتى يك نفر هم از بنى هاشم، و آن وقت همه يكباره به محمد حمله كرده به قتلش درآورند و خونبهای او را سه برابر و حتى اگر ده برابر هم خواستند بپردازند. سرانجام پانزده نفر از جمله ابولهب عموى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم را انتخاب كردند كه آن حضرت را بكشند. آنگاه از مجلس مشورت پراكنده شده، قرار گذاشتند كه نقشه را شب هنگام اجرا كنند و كسى را از آن تصميم خبر ندهند. شب موعود، ابولهب گفت: شب مناسب نيست. منتظر بمانيم وقت صبح حمله كرده كارش را بسازيم، بنابراين در اطراف منزل آن حضرت به انتظار ايستادند.
در اين هنگام آيه و «اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك و يمكرون و يمكرالله والله خير الماكرين»: « و ياد کن هنگامى را كه كافران درباره تو نيرنگ مى كردند تا تو رابه بند كشند يا بكشند يا (از مكه ) اخراج كنند و نيرنگ مى زدند، و خدا تدبير مى كرد و خدا بهترين تدبير كنندگان است» (30 سوره انفال) و به اين ترتيب خداوند رسولش را از تصميم و توطئه آنان آگاه ساخت .
ليله المبيت
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مأمور به هجرت و خروج از مكه شد و از على عليه السلام خواست كه در بستر او بخوابد تا فكر كنند، كه او در بستر است . على عليه السلام با كمال اخلاص قبول كرد و در بستر آن حضرت آرمید و نبی اکرم(ص) در شب پنجشنبه اول ماه ربيع (سال 14 بعثت ) از مکه خارج شد. كفار فكر مى كردند كه رسول الله صلى الله عليه و آله در فراش خوابيده است ، ولى آن حضرت در حالى سوره يس را تا فاغشيناهم فهم لايبصرون مى خواند، مشتى خاك بر آنها افكند و از ميان آنها گذشت و به هدايت جبرئيل به طرف كوه ثور رفت و در راه ابوبكر را ديد. او را نيز با خود برد داخل غار ثور گرديدند. چون صبح روشن شد، كفار به منزل حضرت حمله كرده و به طرف بسترش پيش رفتند، على عليه السلام از بستر بيرون جهيد و ايستاد، و فرمود: چه شده چرا اينجا ريخته ايد؟ گفتند: عموزاده ات محمد كو؟ فرمود: مگر مرا نگهبان او كرده بوديد؟ آيا نگفتيد از شهر ما بيرون شو؛ او هم رفت ديگر چه مى خواهيد.؟ شروع كردند به زدن او؛ ولى ابولهب نگذاشت او را زياد اذيت كنند. كفار به ابولهب گفتند: اين كار حيله تو بود كه نگذاشتى شب كارمان را انجام دهيم .
غار ثور
مهاجمان ناکام و خشمگين بيکار ننشسته و به هر سو در جستجوی محمد درآمدند. در پاره‏ اى از روايات آمده كه در ميان قريش مردى بود ملقب به ‏«ابو كرز» كه از قبيله خزاعه بود و در شناختن رد پاى افراد مهارتى بسزا داشت از اين رو چند نفر به دنبال او رفته و از وى خواستند رد پاى محمد را بيابد. ابو كرز اثر قدمهاى رسول خدا (ص) را از در خانه آن حضرت نشان داد و به دنبال آن همچنان پيش رفتند تا جايى كه ابوبكر به آن حضرت ملحق شده بود (5) گفت: در اينجا ابى قحافه يا پسرش نيز به او ملحق شده! اينان به دنبال جاى پاها همچنان تا در غار پيش آمدند. از آن سو رسول خدا(ص) و ابوبكر در غار آرميده و از شكافى كه وارد شده بودند بيابان و صحرا را مى‏نگريستند و خداى تعالى براى گم شدن رد پاى رسول خدا(ص) عنكبوتى را مامور كرده بود تا بر در غار تار بتند، و كبكهايى را فرستاد تا آنجا تخم‏ بگذارند و به هر ترتيبى بود وقتى مشركين به در غار رسيدند، ابو كرز نگاه كرد ديد رد پاها قطع شده از اين رو همان جا ايستاد و گفت: محمد و رفيقش از اينجا نگذشته و داخل اين غار هم نشده ‏اند زيرا اگر به درون آن رفته بودند اين تارها پاره مى‏شد و اين تخم كبكها مى‏شكست، ديگر نمى‏دانم در اينجا يا به زمين فرو رفته ‏اند و يا به آسمان صعود كرده ‏اند! آن حضرت سه روز در غار ثور ماند و سپس از غار بيرون آمد مردى از چوپانان قريش را ديد كه ابن اريقط نام داشت. به او فرمود: آيا بر جانم، از تو ايمن باشم ؟ گفت: در آن صورت تو را حفظ كرده و كسى را از وضع تو مطلع نمى كنم يا محمد صلى الله عليه و آله اراده كجا را دارى؟ فرمود: مى خواهم به يثرب بروم گفت: به خدا تو را از راهى مى برم كه هيچ كس نداند. فرمود: برو به مكه و به على عليه السلام بشارت ده كه خدا مرا اجازت هجرت فرموده است براى من آذوقه و مركبى آماده كند. ابن اريقط به محضر على عليه السلام آمد و جريان را گفت: على عليه السلام براى حضرت خوراك راه و يك مركب فرستاد و ابن بهيره نيز خوراك و دو تا مركب را آورد. آنگاه حضرت به طرف يثرب حركت فرمود .ابن اريقط او را بر راه نخله از ميان كوهها برد. پيوسته بيراهه مى رفتند، تا در قديد به راه اصلى وارد شدند و تا در نزد ام معبد به استراحت پرداختند و اعجازى از آن حضرت در رابطه با شير گوسفند (ام معبد) ظاهر شد. سپس راه را به طرف يثرب ادامه دادند.
اهل مدينه از آمدن رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم مطلع بودند. چون روز مى شد مردان و زنان به استقبال آن حضرت مى رفتند و چون هواگرم مى شد برمى گشتند. «قباء»نام مکانی است در نزديكى مدينه كه فاصله‏اش تا شهر مدينه حدود دو فرسخ يا كمى بيشتر بوده و اكنون نيز مسجد بسيار زيبايى كه اساس آن را رسول خدا(ص)پى ريزى كرده است در آنجا وجود دارد و اطراف آن را باغهايى سرسبز فرا گرفته. روزى كه حضرت رسول(ص)وارد«قباء»شد نزديكيهاى ظهر بود و مردم‏«قبا»كه مايوس شده بودند به خانه‏ها رفتند اما يكى از يهوديان كه هنوز در جاى بلندى نشسته و سمت مكه را مى‏نگريست ناگهان چشمش به چند نفر افتاد كه از راه رسيدند و در زير درختى آرميدند، حدس زد كه افراد تازه وارد پيغمبر اسلام و همراهان او باشند از اين رو فرياد زد: اى فرزندان‏«قيله‏»آن كسى كه روزها به انتظارش بوديد وارد شد!
در اينكه پيامبر گرامی (ص) چند روز در قباء توقف كرده اند؛ اختلافى در روايات هست. بسيارى گفته‏ اند سه روز در قباء بود تا على(ع)وفواطم (فاطمه دختر رسول خدا(ص)و فاطمه بنت اسد مادر آن بزرگوار و فاطمه دختر زبير) كه همراهش بودند به آن حضرت ملحق شده و سپس به سوى شهر مدينه حركت كرد و در پاره‏اى از روايات دوازده روز و پانزده روز نوشته‏اند و آنچه از نظر مورخين مسلم است اين مطلب است كه توقف آن حضرت بيشتر به خاطر آمدن على(ع) بود. روز جمعه آن حضرت ازقبا خارج شد و وقت ظهر به قبيله بنى سالم رسيد و سپس به طرف مدينه به راه افتادند.رسول گرامی اسلام (ص) در ميان استقبال پر شور مردم يثرب وارد اين شهر گرديد.ناقه حضرت در زمينی که متعلق به دو فرزند يتيم‏«عمرو» که نامشان سهل و سهيل بود خوابيد وتبديل به مکانی گرديد که امروزه زيارتگاه عاشقان آن حضرت می باشد.
مردم يثرب در ماه ذوالحجة در عقبه با پيامبر گرامی اسلام بيعت كردند، سه ماه بعد از آن ، رسولخدا صلى الله عليه و آله و سلم در شب اول ربيع الاول از مکه خارج و روز دوازدهم ربيع الاول وارد مدينه شدند كه بعدها مبداء تاريخ هجرى قمرى گرديد. تاسيس تاريخ براي مسلمانان در زمان خلافت خليفه دوم مسلمين و با مشورت علي (ع) در سال شانزدهم هجري صورت گرفته است؛ که مبدا تاريخ را هجرت پيامبر و ماه نخست آن را محرم، سالي كه هجرت روي داده بود قرار دادند.

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:09 PM
دين زرتشت
دين زرتشتی امروز که معتقدان به آن در ايران و هند زندگی می کنند، باقيمانده دين زرتشتی دوران ساسانی است که با به قدرت رسيدن اردشير پابکان برای نخستين بار به عنوان دين رسمی ايران انتخاب شد. در اين زمان مدرکی در دست نداريم که حتی با وجود زرتشتی بودن داريوش و خشايارشا، دين زرتشت هيچگاه در دورانی قبل از زمان ساسانيان، به عنوان دين رسمی مطرح شده باشد. اخلاف خشايارشا مانند اردشير دوم، پرستنده خدايان متعددی مانند آناهيتا و ميترا بوده‌اند و غير از آن، هيچگاه دينی به عنوان دين تمام مردم شاهنشاهی هخامنشی مشخص نشده است. پادشاهان اوليه اشکانی نيز احتمالا" به نوعی آئين قبيله‌ای بجامانده از باورهای ايرانيان اوليه اعتقاد داشته اند. غير از ولاش اول و جانشينانش، مدرکی برای زرتشتی خواندن ديگر پادشاهان اشکانی نداريم.
از طرفی، دين زرتشتی ساسانی تفاوتهای عمده ای با دين زرتشتی مندرج در گاثاها دارد. بعضی از باورهای مطرح شده در بخشهای جديدتر اوستای ساسانی، مانند زروانيت، مخالف با باورهای گاثايی هستند و می توان آنها را رسوخی از دين های محلی و باورهای باستانی ايرانيان و حتی تاثيراتی از مذاهب بين النهرينی بابل و آشور دانست. به همين دليل، در اينجا دين گاثايی را مشخصا" دينی جدا از زرتشتی ساسانی می دانيم و بطور مستقل از آن ياد می کنيم.
در گاثاها، زرتشت دين کاملا" جديدی را پايه گذاری نمی کند. دين زرتشت بر مبنای باورهای باستانی ايران پی ريزی شده و زرتشت خود را تنها اصلاحگر و بازگرداننده دين اصلی می داند. خدای گاثاها، «مزدا-اهورا» يا «سرور عقلانيت»، خود يکی از خدايان باستانی است که به همراه ميترا و وهومنه، از خدايان اصلی گروه «اهوراها» (خدايان خوب) بوده است. اما در گاثاها، مزدا-اهورا تنها خدای موجود است و اوست که انسانها را به عقلانيت راهنمايی می کند و آنها را از زندگی کورکورانه باز می دارد و همواره به «راستی» تشويق می کند. در گاثاها، زرتشت به همه خدايان ديگر اعلام جنگ می دهد و آنها را خدايان گمراهی، «دئو/ديو»، می خواند. زرتشت حتی از نامبردن از اين خدايان نيز خودداری می کند و در گاثاها از کسی جز مزدا-اهورا ذکری نمی بينيم، هرچند که زرتشت بطور غير مستقيم به وجود خدای نادرستی و دروغ اشاره می کند، اما نام او را که از اوستای جديد می دانيم (انگره-مئنيو، اهريمن) هرگز نمی برد و تنها در پايان يکی از گاثاها، کلمه «انگره» را به کار می برد بدون آنکه نام را کاملا" بيان کند. به نظر می رسد که زرتشت نمی خواهد شعرهای جاويدان خود و تعليماتش برای آيندگان را به نام خدای نادرستی آلوده کند و آن را به عهده شنونده رها می کند.
گاثاها به زبانی بسيار مشکل تنظيم شده اند و ساختمان آنها نيز بسيار پيچيده است. دانشمندانی مانند هومباخ، نوبری(Nybergکه به غلط در ايران «نيبرگ» ناميده شده) و شوارتز، توانسته اند قسمتهايی از اين ساختمان پيچيده را کشف کنند و ساختارهايی نظير تنظيم حلقه ای و تکرار معسلامح کلمات در اشعار را مشخص کنند. اين ساختمان پيچيده و زبان بسيار کهنه، باعث می شوند که ما به سختی بتوانيم تمام مفهوم گاثاها را متوجه شويم. آنچه تا اينجا برای ما مفهوم است اينستکه اشاره و اصرار زرتشت در اين اشعار به مقابله دو عنصر «ارته» (راستی، بن حقيقت و عقلانيت) و «دروج» (نادرستی، بن دروغ و گمراهی) است. در اين مقابله، زرتشت کمک «مزدا-اهورا» را طلب می کند که تشويق کننده انسانها به عقلانيت و تفکر است و تنها را مبارزه با ديوان که حاميان دروج هستند.
نمی توان با اطمينان گفت که دين زرتشت هيچگاه بعد از مرگ موسسش، به همانگونه که او انتظار داشته، باقی مانده است. از درجه خالص ماندن اين باورها نيز تخمينی در دست نداريم، غير از اينکه داريوش نيز در کتيبه های خود به يکی از جنبه های دروج، يعنی «دروگ» يا سخن ناراست (دروغ) اشاره می کند. می توان تصور کرد که باورهای گاثايی که برای جامعه ای کوچک و قبيله ای در شرق ايران طراحی شده بودند، بعد از برخورد با جوامع متمدن و ساکن غرب ايران و تاثير پذيرفتن از باورهای مغها و اديان بين النهرين و در طول سالهای متمادی، تبديل به دينی شد که در دوران ساسانی موقعيت رسمی را پيدا کرد. صحبت از دين زرتشتی ساسانی را به آينده موکول می کنيم.
• اديان ايران باستان
• میدانیم که اصل و ریشه مذاهب مترقی جهان از عقائد ساده اقوام بدوی و قبائل و عشائر همجی ، که هزاران سال قبل در جهان می زیسته اند، نشأت گرفته است. از این رو در مقام تحقیق از مذهب ایرانیان باستانی نیز باید اصل و مبدأ آن را در افسانه ها و اساطیر آریائی های سفید پوست، هزاران سال قبل از این، جستجو کنیم . همان قوم و نژادی که در قرون قدیمه قبل از تاریخ مکتوب یا لااقل از هزاره دوم و سوم قبل از میلاد در فلات ایران نمایان شده اند.در طول مدت افزون از جهار هزار سال یک سلسله تحولات فکری و تندیشه های مذهبی در مردم آریائی نژاد این آب خاک به ظهور رسیده است که از مبادی بدوی چون فتیشیزم و آنیمیزم و پرستش مظاهر طبیعت آغاز شده و در عصر حاضر به دیانت شیعه امامیه که از فرق اسلام و مذهب رسمی امروز ما ایرانیان می باشد ، پایان می پذیرد.
• در هزاره اول قبل از میلاد در اثر آمیزش آرین ها با سکنه بومی در ایران و هند فرهنگ و تمدن جدیدی در آن دو کشور به ظهور رسیده و لسان های ایشان که قبلا لهجه های محلی بوده و بعدا صورت تکامل حاصل کرده ، زبانهای مستقلی شدند. مانند فرس قدیم ( عصر کتیبه های دوره هخامنشی ) یا زبان ماد ( عصر کتاب اوستا) یا زبان سانسکریت ( عصر کتب چهارگانه ودا) یا زبان پهلوی قدیم ( عصر پارت ها) .این زبانها ی قدیم در ایران زمین اکنون مورد تکلم نیست و جزء زبانهای مرده قرار گرفته اند ولی در هندوستان زبان سانسکریت هنوز زنده و موجود و کتب مقدسه هندوها حافظ آن است.
• هم چنین در دین و اعتقادات نیز عقائد آریائی های باستانی در هند و ایران مشترک بوده اند، کتیبه لوحی که در بوغازکوی در نزدیکی آنکارا از عصر تمدن هیت ها در سال 1907 م . کشف گردید اشاره به اسامی خدایانی می کند که آن خدایان در نزد آرین های قدیم مورد پرستش بوده اند و تاکنون نیز در هند معبودیت دارند. مانند : آلهه میترا ، ایندرا ، وارونا که هر سه هم در ودا و هم در اوستا مذکورند. خلاصه آئین های تازه وارد در مدت ده قرن با بومیان ایران آمیخته و آئین پرستش طبیعت را با عقائد مغان بومی که اعتقاد به نور و ظلمت و ایمان به سحر و جادو بود ترکیب کردند تا نوبت به ظهور دین عام مزدیسنی رسید.
به هر حال اگر بخواهیم ادیان ایران باستان را طبقه بندی نمائیم، می شود آنها را به صورت زیر دسته بندی نمود:


آئین مغان
آئین مهرپرستی یا میترائیسم
دین زردشت
آئین مانی
آئین مزدک

تحقيقات تاريخي و دين پژوهي بر وجود پيامبران الهي و حكيمان يكتا پرست در ايران باستان صحه مي گذارد. اين موضوع از چند لحاظ حايز اهميت است: نخست اين كه ريشه وحياني بعضي از تعاليم ديني ايران باستان، مانند اعتقاد به خالق متعال و بهشت و دوزخ، مشخص مي سازد؛ ثانياً اين عقيده كه همه مردم ايران، آتش پرست، خورشيد پرست و مانند آن بودند را رد مي كند و در مقابل، اين احتمال را قوت مي بخشد كه هنگام ورود اسلام به ايران، آثاري از تعاليم انبياء الهي و حكيمان يكتا پرست باقي بوده است؛ چنان كه ايرانيان «اهل كتاب» قلمداد شدند و در نتيجه خدمات متقابل اسلام و ايران، تمدن اسلامي به شكوفايي رسيد؛ ثالثاً سخنان حكيماني مانند شيخ اشراق، مبني بر وجود حكمت ويژه اي منسوب به حكيمان يكتا پرستِ ايران باستان اثبات مي شود.
دانشمندان غربي با بيش از دو قرن تلاش، احياگران كيش زرتشت در عصر معاصر محسوب مي شوند. آنان به دنبال آموزه هاي نابي بودند تا بتوانند آنها را جايگزين كاستي هاي آيين مسيح سازند. به همين دليل متون ديني ادياني مانند بودا و زرتشت را، كه در حال تبديل شدن به اديان خاموش بودند، با خود به غرب برده به احياي آنها همت گماشتند. آنان «اوستا» را ترجمه كردند و از طريق علم زبان شناسي، تاريخ زندگي زرتشت را تخمين زدند. پروفسور مري بويس، استاد اديان و زبان هاي ايران باستان، بخشي از اين تلاش را چنين بازگو مي كند: «در نتيجه آميخته شدن كيش مسيحيت با آشنايي با اساطير يوناني، اين يقين در اروپا پيدا شده بود كه شرك، از ويژگي هاي روزهاي كودكي نسل آدمي است و ملل متمدن، يكتا پرست هستند. گذشته از اين، مسيحيان پروتستان - كيشي كه اكثريت پژوهشگرانِ زرتشتي گري را در دامن خود پرورانده بود- به هرگونه آداب و رسومي، حتي در مورد خداي يگانه، با بدبيني مي نگريستند. پس پذيرفتن زرتشتي گريِ رايج و كوشش در پي بردن به تعاليم آن به وسيله سنت موجود و زنده، خارج از ظرفيت و حوصله و توانايي كشش شعور پژوهشگران غربي بود» .(۱)
ريشه هاي يكتا پرستي در ايران باستان را بايد از عقايد مشترك هندو- ايرانيان و از زماني پيش از زرتشت دنبال كرد. مقايسه آموزه هاي «ودا» و «اوستا» ، برخي از اين مشتركات را مشخص مي كند. شايد مهم ترينِ آنها اعتقاد به «اهورا مزدا» يعني خداي حكيم، عالَم پس از مرگ و اصل «اشه» ، كه معادل ودايي آن «رته» است، باشد. «اشه» اساس تعاليم زرتشت را تشكيل مي دهد وسه اصل «پندار نيك» ، «گفتار نيك» و «كردار نيك» از آن استخراج شده است. «اشه» يعني نظمي كه حاكم بر جهان است و انسان ها به دليل هماهنگي اين نظم با جهان، موظف به رعايت راستي و كسب فضايل اخلاقي اند. آنچه كه به زرتشت نسبت داده مي شود، تاكيد بر عظمت اهورا مزدا، به عنوان آفريننده «اشه» و تقبيح «ديوان» است. بر اساس سنت، زرتشت از ميان خدايان، «اهورا مزدا» را برگزيد و ديگر خدايان را «ديو» ناميد و نفي كرد و «امشاسپندان» و «اهريمن» را در جايگاهي پايين تر از اهورا مزدا قرار داد.
بدين ترتيب اگر آموزه ثنويت را از تعاليم خود زرتشت بدانيم، اين ثنويت فقط در اعتقاد است و در مقام پرستش، عملاً فقط اهورا مزدا پرستش مي شود. علامه مجلسي در بحارالانوار، پس از نقل و نقد نظرات نحله هاي مختلف مجوس مي گويد: «اكثريت مجوس معترف اند كه ابليس(اهريمن) قديم نيست، بلكه مخلوق است و از آنجا كه هر مخلوقي نيازمند خالق است، پس آفريده خداي متعال است» .(۲)
قاضي صاعد اندلسي، فيلسوف و مورخ سده پنجم هجري در كتاب «التعريف بطبقات الامم» از دانش ملت فارس تجليل مي كند و از برخي كتاب هاي آنها مانند «احكام نجوم» ، «صور درجات فلك» كه منسوب به زردشت است، و كتاب «تفسير» و به ويژه از كتاب ارزشمند «جاماسب» ياد مي كند، چنان كه گويا به آنها دسترسي داشته و آنها را مطالعه كرده است. سپس مي گويد: «ايرانيان، به اعتقاد برخي از مورخان، در ابتدا يكتا پرست و بر ديانت حضرت نوح(ع) بودند. تا اين كه يوذاسف مشرقي به نزد تهمورث، سومين پادشاه ايرانيان، آمد و ديانت حنفا را، كه همان ديانت صابئي است، بياورد. پس تهمورث از او پذيرفت و مردم را مجبور به پذيرش آن نمود. حدود ۱۸۰۰ سال به آن معتقد بودند تا اين كه با ظهور زردشت فارسي در زمان گشتاسب، همگي مجوسي شدند» .(۳) جاي تامل است كه قاضي صاعد اندلسي، ديانت حنفا را با آيين صابئي يا مهرپرستي و آن هر دو دين را با آيين بودايي از يك مقوله به شمار مي آورد و گفته شده است كه وي، اين قسمت از مطالب خود را از مسعودي برگرفته است.
علامه طباطبايي در تفسير آيه شريفه «انما انت منذر و لكل قوم هاد» (۴) مي نويسند: «از اين آيه شريفه بر مي آيد كه زمين هيچ وقت از هدايتگري كه مردم را به سوي حق هدايت كند خالي نمي شود. يا بايد پيغمبري باشد و يا هادي ديگري كه به امر خدا هدايت كند» . (۵) نسبت پيامبر به هادي را نسبت علت محدثه به علت مبقيه دانسته اند؛ يعني پيامبر، شريعت را مي آورد و هادي، نگهدارنده و پيش برنده آن است. بحار الانوار به نقل از «احتجاج» طبري، مكالمه اي را ميان امام صادق(ع) و يك زنديق مي آورد. زنديق از حضرت مي پرسد: «آيا خداوند پيامبري به سوي مجوس فرستاده است؟ من كتاب هايي محكم، مواعظي بليغ و امثالي شافي از آنها يافتم كه اقرار به ثواب و عقاب دارند و شرايعي دارند كه به آن عمل مي كنند» . امام صادق(ع) فرمودند: «هيچ امتي نيست مگر اين كه انذار دهنده اي در ميان آنان بوده است. پيامبري از سوي خداوند به همراه كتاب، به سوي آنان فرستاده شد، پس او را انكار كردند و از قبول كتابش سر باز زدند» . زنديق پرسيد: «او چه كسي بود؟ آيا زرتشت بود؟» حضرت فرمود: «زرتشت اورادي را براي آنها آورد و ادعاي نبوت كرد. پس قومي به او ايمان آوردند و قومي انكار كردند. سپس او را اخراج كردند و در بريه اي به وسيله جانوران درنده كشته شد» .(۶)
گرچه سند اين روايت موثق نيست و متن آن نيز اضطراب دارد، ولي چاره اي جز بررسي و نزديك شدن به حقيقت وجود ندارد. در اين روايت، توجه به دو نكته جالب توجه است:. اول اين كه ايران باستان پيامبري منذر داشته است كه بالا تر از هادي و راهنما است و دوم اين كه آن پيامبر بزرگ، لزوماً زرتشت نيست. البته نبوت زرتشت انكار نشده است ولي بايد به دنبال پيامبر بزرگ تري در ايران باستان بود كه فراتر از زمزمه (گاهان) آورده باشد.
روايات ديگري وجود دارد كه بر وجود نبي در ايران تصريح مي كند. شيخ صدوق در «من لايحضره الفقيه» روايت مي كند كه: «از مجوس جزيه گرفته مي شود؛ زيرا پيامبر فرمود: با آنان همانند اهل كتاب رفتار كنيد. آنان پيامبري به نام داماسب داشتند كه او را به قتل رساندند و كتابي داشتند به نام جاماسب كه بر دوازده هزار قطعه پوست گاو نوشته شده بود كه آن را سوزاندند» .(۷)
يكي از دلايل روشن تاريخي بر وجود دين الهي وخداپرستي در ايران پيش از اسلام، شيوه برخورد فاتحان مسلمان با ايرانيان است. مسلمانان بر مبناي سخن پيامبر اكرم (ص)، ايرانيان را اهل كتاب دانستند و با آنان مانند مسيحيان و يهوديان رفتار كردند. مسلمانان از اهل كتاب، در مقابل برقراري امنيت و ارائه خدمات، جزيه مي گرفتند ولي با مشركان چنين رفتاري نداشتند. تقريباً همه محققان اتفاق نظر دارند كه مجوس، اهل كتاب شمرده مي شده اند. اين رفتار مسلمانان با زرتشتيان را محققان سختگيري مانند پروفسور بويس نيز پذيرفته اند و اعتراف مي كنند كه: «علي رغم ترديدهايي كه قرن ها بر آن پافشاري مي شد با زردشتيان نيز به عنوان اهل ذمه رفتار شد» .(۸)
مري بويس تاكيد دارد كه با ورود اسلام، زرتشتيان اصرار داشتند تا عقايد خود را حفظ كنند و تغيير كيش برخي از زرتشتيان، علل متفاوتي مانند آزادي از بردگي، فشار حكومتي، فرار از جزيه و در مواردي نيز رهايي از آداب دشوار عبادي بوده است: «بسياري از زردشتيان هرچند به ستوه آمده و مطيع شده بودند، ولي توانستند، وقتي هراس هاي اين فتح از سرگذشت، رسوم پيشين خود را پي گيرند. اما در مواجهه دين باستاني شان با اسلام، زمانه، كفه را به سود اسلام سنگين تر كرده بود» .(۹)
ولي او به اين سوال پاسخ نمي دهد كه چرا آنچه از باورهاي ايرانيان عهد هخامنشيان تا عهد ساساني در منابع ارمني، يوناني و سرياني آمده است در نوشته هاي خود زردشتيان، كه بعد از اسلام نوشته شد، ديده نمي شود؟ درحالي كه: هيچ مانعي براي ثبت و انتقال آن مفاهيم وجود نداشت. پاسخ كريستين سن، ايران شناس معروف به اين پرسش چنين است: «گاهي شخص به فكر مي افتد كه چرا قسمت بيشتر اوستاي ساساني در ازمنه اسلامي نابود شده است؟ مي دانيم كه مسلمانان، زردشتيان را اهل كتاب مي شمرده اند؛ بنابراين نابود شدن كتب مقدس آن طايفه را نمي توان به تعصب اسلاميان منسوب كرد و بيشتر قسمت هاي اوستاي ساساني در قرن نهم ميلادي هنوز موجود بوده يا لااقل ترجمه پهلوي آنها به انضمام تفسير معروف به زند را در دست داشته اند. مسلماً صعوبت زندگاني مادي، كه در آن تاريخ گريبان گير زردشتيان شده بود، مجال نمي داد كه نسلاً بعد نسل ، اين مجموعه بزرگ مقدس را رونويس كنند و از اين جا پي مي بريم كه چرا نسك هاي حقوقي و نظاير آن در طاق نسيان مانده است. زيرا كه در آن زمان دولت زردشتي وجود نداشت و نسك هاي حقوقي بي فايده و خالي از اهميت و اعتبار مي نمود» .(۱۰)
دكتر زرين كوب نيز با تاثير از سخنان كريستن سن، وضعيت پاياني عهد ساساني را تشريح مي كند و نتيجه مي گيرد كه شريعت زردشتي در پايان عهد ساساني چنان ميان تهي و سست شده بود كه وقتي اسلام پديد آمد و موبدان، حمايت دولت ساساني را از دست دادند، خود را ناچار ديدند كه در آن آيين اصلاحاتي را اِعمال كنند و با تهذيب و تلخيص اوستا و حذف پاره اي خرافات و اوهام، آن را به صورتي تازه درآوردند تا بتوانند در معركه مجادلات اوايل عهد عباسي از محتواي آن در مقابل مسلمانان، با منطق و استدلال، دفاع كنند. سپس اضافه مي كند: «در واقع ، قسمت عمده اي از اوستا بعد از غلبه عرب از ميان رفت. با اين همه چنان نبود كه تعصب مسلمانان آن اجزاء گمشده را از ميان برده باشد؛ زيرا مسلمانان با پيروان اوستا تقريباً همان معامله اي را كه با ديگر اهل كتاب كردند روا مي داشته اند.(۱۱)
پس اگر در ايران باستان، انبيايي وجود داشته اند، حكيمان و عارفاني نيز تربيت شده و آموزه هاي خود را نسل به نسل انتقال داده اند تا اين كه سرانجام عروس حكمت فهلوي به دست شوريدگان جسوري چون شيخ اشراق، از پس پرده راز به بازار عكاظ مي افتد و شهره آفاق مي شود. وجود نماد هاي مشترك، از اوستا گرفته تا آثار حكيمان اشراقي، كه شايد مهم ترين آنها سيمرغ باشد، اين ادعا را تاييد مي كند. در اوستا، سيمرغ بر روي درخت شگفت انگيز آشيان دارد. در «عقل سرخ »سهروردي، آشيانه سيمرغ بر درخت طوبي است. سيمرغ سهروردي را صدرالمتالهين شيرازي، عنقا يا جبرييل مي داند. جبرييل در حكمت اشراق، آفرينش گر و واسطه فيض وجود موجودات دنيايي است و معادل« سروش» در ايران باستان است و سر انجام در روايتي از سلمان فارسي نقل شده است كه:« سروش روز، نام فرشته اي است كه موكل نگهداري عالم است و او جبرئيل است ».(۱۲)
اين سخن سلمان، در«مستدرك الوسايل »و «بحار الانوار»در ضمن حديث مفصلي درباره خواص روزها به نقل از كتاب« العددالقويه لدفع المخاوف اليوميه »تاليف شيخ رضي الدين علي ابن يوسف حلي، برادر علامه حلي آمده است. در مراجعه به چنين منابعي بايد از علم نجوم قديم بهره داشت ومنظور استادان اين فنون را از سعد و نحس ايام و اصطلاحات آن مد نظر داشت. آنچه از سلمان فارسي نقل شد، تأييدي بر وجود آموزه هاي حكيمانه انبيا(ع) در ايران باستان و آگاهي سلمان فارسي از آن حكمت است.
دین نزد انسان ابتدایی
از نظر پژوهشگران علوم انسانی ، نخستین موجود از دین گرایش به پرستش طبیعت است. نمونه هایی از این گرایش هم اکنون در مناطق دور افتاده جهان ، میان انسانهای ابتدایی مشاهده می شود . در این گرایش به منظور رام کردن نیروهای طبیعت ، باید از آن نیروها تجلیل کرد و از آنها درخواست لطف و احسان داشت. علامات و دلائل موجوده که اسناد تحقیقات علماء انسان شناس است ثابت می کند که انسان نخستین هم از ابتدای پیدایش خود به حکم غریزه فطری دارای یک نوع فکر مذهبی بوده و حوادث غیبیه نامحسوس و نامرئی در ضمیر ساده و ابتدایی او تأثیری داشته است . مثلا در شکار که وسیله تغذیه او بوده کامیابی خود را بیشتر مرهون به چیزی نامرئی شبیه بخت یا شانس می دانسته است نه به مهارت خود. به عبارت دیگر برای بدست آوردن شکار کمک غیبی را بیشتر از هنر و زحمت خود موثر می شمرده و معتقد بوده است که یک قوه مستور نهانی خارج از وجود او باید به او یاری کند تا بتواند صید گریز پا و یا پرنده دوردست هدف خود را به آسانی به چنگ آورد.
در همان حال همانطور که به زندگی و حیات خود علاقه داشته مسئله مرگ نیز فکر ساده او را مشغول می کرده است در همین اندیشه های بسیط و ابتدایی اولین بذر عقاید دینی در دماغ او کاشته شده است. خلاصه ، انسان بدوی به تمام شئون و مظاهر عالم از خرد و بزرگ و به تمام موجودات از جمادات و نباتات و حیوانات تا اجرام سماوی با این اندیشه و فکر مذهبی و با همین حس بیم و امید نظر می کرده است. انسانهای ابتدایی عصر ما مراسمی دینی دارند که در آن لباسهای عجیب و غریبی می پوشند، ماسک بر صورت می زنند و به حرکات موزونی مشغول می شوند و ضمن آن از نیروهای طبیعت کمک می خواهند . مثلا به ابر می گویند ببارد و به رودخانه می گویند به گونه ای مناسب و به دور از طغیان و طوفان آنان را سیراب کند و به زمین می گویند برویاند و از مزارع و درختان می خواهند که محصول بهتر و بیشتری بدهند و مانند اینها.
عناصر مشترک ادیان ابتدایی
با آنکه ادیان ابتدایی در بیغوله های جهان پراکنده شده اند و نمی توان میان آنها هیچ ارتباطی تصور کرد ، شگفت آور است که آن ادیان باورهایی مشابه یکدیگر دارند. برخی از این عناصر مشترک ادیان ابتدایی عبارتند از:
• خدا و خدایان
باید توجه داشت دینداران به خدایی بسیار والا و فوق تصور بشر عقیده دارند. آنان معتقدند علم وقدرت خدا بی نهایت است و هرگاه در متون دینی چیزی بر خلاف آن یافت شود، برای تأویل آن تلاش می کنند. از قرآن مجید به روشنی فهمیده می شود که مشرکان نیز پیوسته به چنین خدایی معتقد بوده اند.جامعه شناسان دوران شرک را مقدم بر دوران توحید معرفی می کنند، ولی پیروان ادیان توحیدی با این فرضیه به شدت مخالف اند و شرک را انحراف از توحید می دانند.به زعم برخی از ادیان ، خدایان در تاریخ برای انسان جلوه گر شده اند و بتان نمادی از آنها هستند . این سنخ ادیان به فرستادگان الهی یعنی انبیاء عقیده ندارند.
• نیاکان پرستی
ترس از مرگ باعث خرافاتی در جوامع ابتدایی شده بود و برخی از مردم باستان از بازگشت اموات می ترسیدند ، لذا برای عدم بازگشت آنها اعمالی را انجام می دادند، این اعتقاد کم کم به نیاکان پرستی تبدیل شد و بتها در مواردی مجسمه نیاکان بوده اند ، اکنون نیز مظاهر این عقیده در سرزمینهایی مانند ژاپن به چشم می خورد.
• جادو
در آن ادیان جادو عبارت است از مراسمی برای دلجویی و مدد خواهی از نیروهای طبیعت.در این مراسم ، جادوگر فعالیت می کند و رهبری مراسم را بر عهده می گیرد.جادوگران از نیروی خود برای معالجه بیماران نیز استفاده می کردند که به آنها شمن گفته می شد.
• قربانی
میان اقوام سراسر جهان قربانی برای معبود انواعی داشت و از ریختن جرعه ای آب یا شراب تا اهدای گیاهان و محصولات ، ذبح حیوانات و کودکان و بزرگسالان ، همچنین به آتش افکندن کودکان را شامل می شد.
• توتم
در این ادیان توتم قبیله عبارت است از نشانی که از قبیله حمایت می کند، که ممکن است یک گونه حیوان ، نبات یا جماد باشد، مانند پرستش شیر در آفریقا ، ببر درهندوستان ، گاو نر در یونان و مصر ، کانگرو در استرالیا و...
• تابو
عبارت است از محرمات قبیله ، مانند مقررات ازدواج و تغذیه .
• مانا
در آیینهای باستانی برخی از اشیاء را دارای نیرو می دانستند و مورد توجه قرار می دادند.این اشیا و آن نیرو مانا خوانده می شدند.
• جان پرستی آنیمیسم
در آیین باستانی همه مظاهر طبیعت دارای روح هستند و برای بهره برداری از آنها باید به نیایش و سپاس و ستایش آنها پرداخت.مانند پرستش زمین ، آسمان و اجرام سماوی و آتش ، رعد و برق و... جان پرستان طبیعت را دارای شعور و انسانوار می دانند و به گونه ای با آن راز و نیاز می کنند و برای آن قربانی تقدیم می کنند.
• فتیشیسم
فتیش واژه پرتغالی به معنای جادو است. ایمان به فتیش ، یعنی احترام به یک شیءمادی که نیرویی جادویی در آن نهفته است، در اقوام ابندایی یافت می شود. این شیء معمولا از سنگها و مواد معدنی است ، که به عقیده آن اقوام همراه داشتن آن خوشبختی می آورد.
• اساطیر
بشر هنگامی که از کشف رازهای جهان احساس ناتوانی کرد، برای توضیح پدیده ها به اسطوره روی آورد و از قوه خیال کمک گرفت. مثلا نیمه اول شاهنامه فردوسی نمونه ای از اساطیر است. اساطیر ابعاد گوناگونی داشتند و از مهمترین ابعاد آنها ترویج فضایل و کمالات بود. از دیدگاه علمی ، فلسفه و دین تکامل یافته اسطوره هستند ، ولی این ادعا در مورد دین از دیدگاه دینی مردود است و اعتقاد به آن با دینداری منافات دارد.
منبع:۱. تاريخ كيش زرتشت،مري بويس،ترجمه همايون صنعتي زاده، ص۸.
۲. علامه مجلسي، بحار الانوار، جلد،۶۰ص۴۷.
۳. التعريف بطبقات الامم،ص۱۶۰.
۴. رعد۷،.
۵. ترجمه تفسير الميزان، ج،۱۱ص۴۱۶.
۶. بحار الانوار، ج۱۴ ص۴۶۱.
۷. من لايحضره الفقيه، ج،۲ص۵۴.
۸. زردشتيان، باور ها و آداب ديني، مري بويس، ترجمه عسكر بهرامي، ص۱۷۸.
۹. همان، ص ۱۷۹.
۱۰. آرتور كريستين سن، ايرانيان در عهد ساسانيان، ص۸۱.
۱۱. عبدالحسين زرين كوب، تاريخ ايران بعد از اسلام، ص۱۶۶.
۱۲. مستدرك الوسايل، ج۸ ص۱۹۱.

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:09 PM
(http://www.persianarticle.ir/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%86%D8%AC/%DA%86%D8%A7%D9%BE.html)

دواير سنگي استون‌هنج يكي از عجايب جهان باستان و از مشهورترين محوطه‌هاي باستاني امروز جهان است كه از سال 1986 در فهرست ميراث جهاني يونسكو ثبت شده است. قدمت اين محوطه باستاني كه در دشت سالزبري در ويلت‌شاير انگلستان واقع شده است، به عصر نوسنگي و عصر مفرغ برمي‌گردد.

استون‌هنج از دو دايره‌سنگي متحد‌المركز تشكيل شده است كه ارتفاع سنگ‌هاي دايره دروني آن به 6 متر و وزن‌شان به حدود 50 تن مي‌رسد. به عقيده كارشناسان، استون‌هنج در چند مرحله و در يك بازة زماني هزارساله، از 3 هزار تا 2 هزار سال پيش از ميلاد مسيح، ساخته شده است.

ساخت استون‌هنج در زمان خود يك شاهكار مهندسي و مستلزم انگيزه، وقت و نيروي انساني بالايي بوده است. با اين حال تا امروز دليل ساخت استون‌هنج روشن نشده است، هر چند تئوري‌هاي زيادي در مورد كاربرد و دليل ساخت اين دواير سنگي وجود دارد كه هنوز هيچ يك از آن‌ها به يقين ثابت نشده‌اند.
دايره بيروني استون‌هنج كه قطر آن به 115 متر مي‌رسيد، از سنگ‌هاي نسبتاً كوچكتري ساخته شده است و دو شكاف كه به عنوان ورودي عمل مي‌كرده‌اند، در شمال شرقي و جنوب آن قرار دارد. در قرن هفدهم، جان اوبري، باستان‌شناس انگليسي در لبة دروني اين دايره، 56 گودال كشف كرد كه به نام خود او مشهور شدند. بر اساس يك نظريه، اين گودال‌ها احتمالاً روزي الوارهايي را به صورت ايستاده در خود جاي داده بودند، اما تاكنون هيچ مدركي كه اين فرضيه را تأييد كند به دست نيامده است.
دايره دروني استون‌هنج در حدود هزار سال بعد ساخته شده است. در اين زمان حدود 74 تخته سنگ عظيم كه وزن بعضي از آن‌ها به 50 تن مي‌رسيد، از كوه‌هاي مارلبرو داون در فاصله‌ 30 كيلومتري شمال استون‌هنج به اين محل آورده شدند. از اين تعداد 30 تخته سنگ دايرة دروني به قطر سي‌متر را تشكيل مي‌دهند، 29 تخته سنگ به صورت افقي روي اين تخته‌سنگ‌هاي ايستاده قرار گرفتند و 15 تخته‌سنگ آخر هم كه از بقيه سنگ‌ها عظيم‌تر هستند، به شكل يك نعل اسب درون اين دايرة دوم قرار گرفتند.

مطالعات كارشناسي كه به تازگي صورت گرفته نشان مي‌دهد براي انتقال اين سنگ‌هاي 50 تني از مارلبرو داون به محل فعلي‌شان، بايد لااقل 600 مرد قوي‌هيكل در عمليات انتقال اين سنگ‌ها شركت مي‌كردند.
در طول سال‌هاي گذشته، ساخت اين بناي سنگي عظيم به اقوام مختلفي نسبت داده شده است، اما قوم سازنده استون‌هنج تا امروز هنوز مشخص نشده است. بر اساس پرطرفدارترين نظريه، ساخت استون‌هنج توسط اقوام نوسنگي در حدود 5 هزار سال پيش آغاز شد و بعدها توسط قوم ديگري كه به تازگي شكوفا شده بود، ادامه يافت. برخي كارشناسان احتمال مي‌دهند اين قوم دوم كه به قوم بيكر مشهور شده‌اند، از قسمت قاره‌اي اروپا به انگلستان آمده باشند، اما تاكنون هيچ مدركي كه اين نظريه را تأييد كند به دست نيامده است.

استون‌هنج و ستاره‌شناسي در جهان باستان
نخستين مطالعات علمي در استون‌هنج در سال 1740 ميلادي توسط ويليام استاكرلي صورت گرفت. استاكرلي نخستين نقشه دقيق از استون‌هنج را تهيه كرد و با مطالعه اين نقشه متوجه ارتباط احتمالي اين بنا حركت خورشيد و ستارگان شد.
استون‌هنج در جهت شمال‌شرقي ـ جنوب‌غربي ساخته شده است و احتمالاً سازندگان آن هنگام ساخت آن قصد پيش‌بيني نقاط اعتدال بهاري و پاييزي (زماني كه طول روز شب با يكديگر يكسان مي‌شود) و نقاط انقلاب تابستاني و زمستاني (بلندترين روز و بلندترين شب سال) را داشته‌اند.
بنا بر مطالعات انجام شده در استون‌هنج، در نقطه انقلاب تابستاني، يعني روز 21 ژوئن، خورشيد از شمالي‌ترين بخش دايره بيروني طلوع مي‌كند و نخستين اشعه‌هاي آن درست از ميان نعل اسب دروني رد مي‌شود. به گفته كارشناسان، بسيار بعيد است كه چنين چيزي صرفاً بر اثر تصادف به وجود آمده باشد.
اما داغ‌ترين بحث و جدل‌هاي علمي پس از چاپ كتاب رمزگشايي از استون‌هنج، نوشته جرالد هاوكينز، ستاره‌شناس انگليسي در سال 1963 درگرفت. هاوكينز در كتاب خود بر ارتباط استون‌هنج با حركت ستارگان و نقاط اعتدالين و انقلابين تأكيد كرد و گفت كه از استون‌هنج در دوران باستان براي پيش‌بيني كسوف و خسوف خورشيد و ماه استفاده مي‌شده است. اما اين نظريه در سال‌هاي اخير و از سوي باستان‌شناسان و كارشناساني چون ريچارد اتكينسن رد شده است.

نخستين حفاري‌هاي باستان‌شناسي در استون‌هنج
نخستين حفاري‌هاي علمي در استون‌هنج در اواخر قرن هجدهم ميلادي توسط ويليام كانينگتن و ريچارد كالت‌هور صورت گرفت.
در سال 1798 گودال زير يكي از تخته‌سنگ‌هاي دايره دروني را كه سقوط كرده بود مورد مطالعه قرار داد و در سال 1810،
با بررسي يكي از تخته‌سنگ‌ها متوجه شدند كه اين تخته‌سنگ در ابتدا ايستاده بوده است و در سال‌هاي اخير سقوط كرده است.
در حدود سال 1840، چارلز داروين، دانشمند مشهور، از خانواده آنتروبوس كه آن زمان مالكيت استون‌هنج را در اختيار داشت اجازه گرفت تا براي بررسي تئوري خود در زمينه نقش كرم‌هاي خاكي در تخريب محوطه‌هاي باستاني در استون‌هنج به حفاري‌هاي محدودي دست بزند.
در شب تحويل سال 1900 ميلادي، يكي ديگر از تخته‌سنگ‌هاي عظيم دايره دروني افتاد و خانواده آنتوبوس، يك مهندس معدن به نام ويليام گاولند را مأمور كردند تا اين تخته‌سنگ را به حالت اولش برگرداند.
گاولند به رغم آن كه هيچ تجربه‌اي در زمينه باستان‌شناسي نداشت، در طول حفاري‌هاي خود يكي از دقيق‌ترين و جامع‌ترين گزارش‌هاي مربوط به عمليات صورت گرفته در استون‌هنج را تهيه كرد.
اما بزرگترين حفاري باستان‌شناسي در استون‌هنج پس از انتقال مالكيت اين محوطه باستاني به دولت انگلستان، در سال 1919 و توسط ويليام هاولي و دستيارش رابرت نيوال صورت گرفت.
بزرگ‌ترين نتيجه حفاري‌هاي هاولي و نيوال كه تا سال 1926 به طول انجاميد، روشن شدن اين نكته بود كه استون‌هنج بر خلاف آن چه تا آن زمان تصور مي‌شد در چند مرحله و در طول يك بازه زماني طولاني ساخته شده است.
تحقيقات ريچارد اتكينسن، استوارت پيگات و ماركوس استون كه در دهه 1950 ميلادي و تحت نظر انجمن عتيقه‌شناسان انگلستان صورت گرفت، زمان‌بندي نسبتاً دقيق مراحل مختلف ساخت استون‌هنج را كه تا امروز نيز معتبر باقي مانده است، آشكار كرد.
استون‌هنج در دوران معاصر
استون‌هنج امروز يكي از بزرگترين جاذبه‌هاي فرهنگي و توريستي كشور انگلستان است، به طوري كه سالانه نزديك به يك ميليون توريست انگليسي و خارجي از اين محوطه باستاني ديدن مي‌كنند.

در سال‌هاي اخير، عبور اتوبانA303 از نزديكي استون‌هنج و ترافيك سنگين اين اتوبان، باعث به خطر افتادن تماميت و منظر استثنايي اين محوطه در ميان دشت سالزبري شده است.
در حال حاضر، بنياد ميراث انگلستان مشغول مطالعه طرح‌هايي در مورد عبور جاده از يك تونل زيرزميني و ساخت يك مركز توريستي در مجاورت استون‌هنج است كه هنوز هيچ‌كدام از اين طرح‌ها قطعي نشده‌اند.
در عين حال بررسي‌هاي علمي در مورد استون‌هنج نيز ادامه دارد و هر روز فرضيات جديدي درباره چگونگي و علت ساخت اين بناي سنگي منحصر به فرد مطرح مي‌شود.
با اين وجود هنوز هيچ يك از اين تئوري‌ها نتوانسته‌اند توضيحي قانع‌كننده و همه‌جانبه در مورد استون‌هنج فراهم كنند و به اين ترتيب راز اين محوطه باستاني 5 هزارساله تا امروز سر به مهر باقي مانده است.

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:10 PM
مقدمه
تاريخ بشريت از آغاز تاكنون با فرهنگ «عبادت خدا» يا خدايان متعدد در هم آميخته و اين آميختگى آنچنان است كه امكان جداسازى را از بين برده است. نقش باورهاى آدميان در خصوص مبدأ هستى و قدرت بي‌پايان او در پيدايش حوادث گوناگون تاريخى غير قابل انكار است. به همين جهت هيچ تاريخ مدونى را نمي‌توان يافت مگر اينكه عمدة صفحات خود را به تاريخ اديان و عقايد و آداب دينى اختصاص داده است. رجوع به تاريخ تمدن، نوشتة «ويل دورانت» و ساير نوشته‌هاى مشابه اين ادعا را اثبات مي‌كند.
شكل‌هاي گوناگون عبادت و تفاوتهاى جزيى و كلى يك نوع آن در اديان مختلف، تنها در ظاهر و نامگذارى تغييراتى را ايجاد كرده است ولى روح كلى حاكم بر آنها، ارتباط با خدا به عنوان مبدأ هستى و قدرت مطلقه است.
يكي از راههاى ابراز بندگى و عبادت «سجود» است. «سجده» عبارت است از سر بر خاك نهادن كه نهايت قدرشناسى و اقرار به زندگى «مسجود» را نمايان مي‌سازد و در حقيقت نمايانگر عظمت و ارزشمندى بي‌حد و حصر كسى يا چيزى است كه براى او سجده مي‌كنند. براى نمونه يادآورى داستان خلقت آدم و دستور خدا به ملائكه و شيطان كه بر آدم سجده كنند، مي‌تواند ريشة تاريخى سجده را پيش روى ما بگذارد. استدلال شيطان به اينكه «من از آدم برترم» و مسائل ديگرى كه در آن قضيه بر همگان روشن است، نشان مي‌دهد كه اين كار، نشانة عظمت آدم و ارزش او در دستگاه خلقت است.
قرآن كريم دربارة قوم سباء مي‌فرمايد: «وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون اله....»[1] «ديدم ملكة سباء قومش را كه بجاى خدا براى خورشيد سجده مي‌گذارند...» در قضية حضرت مريم (س) مي‌فرمايد: «يا مريم اقنتى لربك واسجدى و اركعى مع الراكعين...[2]» «اى مريم كرنش كن پروردگارت را و سجده كن و ركوع كن با ركوع كنندگان....» خداوند به قوم يهود دستور مي‌دهد كه: «وادخلو الباب سجداً»[3] « از دروازه به درون آئيد در حاليكه سجده مي‌كنيد». و در نقل مبارزة فرعون و ساحرانش با پيامبر خدا موسى (ع) مي‌فرمايد: «والقى السحره ساجدين قالوا آمنا برب العالمين....»[4] «جادوگران به سجده افتادند و گفتند به پروردگار عالمين ايمان آورديم». خطاب به ابراهيم خليل الرحمن (ع) مي‌خوانيم: «.... و طهر بيتى للطائفين و القائمين و الركع السجود...»[5] «و پاكيزه كن خانه مرا براي طواف كنندگان و ايستادگان و ركوع كنندگان كه سجده مي‌گذارند فراوان...» در داستان يوسف صديق (ع) مي‌خوانيم: «و رفع ابويه على العرش و خرو اله سجداً...»[6] «و پدر و مادرش را بر تخت نشاند و همه براى يوسف سجده كردند...»
ذكر اين تاريخ قرآنى براى سجده كه منتهاي خشوع و خضوع و تكريم و تعظيم را با خود دارد وقتى اهميت مي‌يابد كه محل عبادت را به نام او برگزيدند. «معبد» و پرستشگاه هر دينى به نامى خوانده شده كه شايع‌ترين آنها عبارت است از «كليسا» و «كنيسه» و «صومعه» و «دير» و «بِيعَه». اما در دين مقدس اسلام نام پرستشگاه رسمى را «مسجد» گذاشته‌اند تا نشانى از نهايت عظمت مسجود و معبود اين دين كه خداى يكتاست به دست دهد. لطف اين نامگذارى وقتى آشكار مي‌شود كه آدمى خود مسجود ملائكه باشد و اشرف خلق خدا و هموبر خدايى كه اين قدر و منزلت را برايش قرار داد، سجده بَرَد و اوج ايمان و آرامش را در عملى كه براى اظهار آن قرار داده‌اند اظهار كند.
روشن است كه در مسجد فقط سجده نمي‌شود. ذكر خدا و ياد آو در قالب دعا و نيايش، ركوع و قيام و...هم درمسجد انجام مي‌گيرد. تعليم و تعلم هم كه عبادت است در مسجد صورت گرفته و مي‌گيرد ولى سكة عبادت در اسلام به نام «سجده» خورده و معبد نام «مسجد» مي‌گيرد. شايد از همين نام‌گذارى هم فهميده شود كه «سجده» در اسلام مختص «صاحب مسجد» است و بر ديگران هر چند عظيم‌القدر باشند، نمي‌توان سجده كرد.
بعثت پيامبر (ص) و مسجد مسلمين:
در ابتداى بعثت، جز پيامبر گرامى اسلام (ص) و خانواده‌اش كه عبارت بودند از: خديجة كبرى (س) و اميرالمؤمنين (ع) (كه به خواست رسول خدا (ص) و به عنوان كمك به عموي بزرگوارش ابوطالب، او را كفالت مي‌فرمود) و پس از چندى زيدبن حارثه كه به پسر خواندگى رسلو الله مشرف شده بود، كسى از راز بعثت آگاه نبود. سه سال به طول انجاميد و جز عدة معدودى از اين راز، آگاهى كافى نداشتند هر چند كم و بيش مطالبي منتشر شده بود. پس از سپرى شدن دوران مخفى رسالت، دعوت رسمى و علنى به اسلام آغاز شد كه برخى اين زمان را آغاز بعثت دانسته‌اند و در برخى نقلها از تاريخ اسلام، آورده‌اند كه پيامبر در چهل و سه سالگى به رسالت مبعوث شد و ده سال در مكه ماند و سپس هجرت كرد.[7]
در مدت خفاء مسلمانان به كوه‌ها و دره‌هاى اطراف مكه (براى انجام نماز و فرائض) مي‌رفتند و خود رسول الله (ص) همراه اميرالمؤمنين (ع) دور از چشم بستگان خود در همين مكانها به نماز مي‌ايستاد.[8]
گاهي اوقات در منزل مسلمانانى كه همة افرادش اسلام آورده بودند جمع شده و فرائض را بجا مي‌آوردند.[9]
پس از علنى شدن دعوت به اسلام و عليرغم تمامى خطرات و اهانتها، پيامبر گرامى اسلام (ص) در مسجدالحرام به نماز مي‌ايستاد.
در تاريخ آمده است كه پيامبر (ص) در مسجدالحرام به نماز مي‌ايستاد، در حاليكه همسرش و كودكى كه همراهش بود (على بن ابيطالب (ع)) به او اقتدا مي‌كردند و افرادى چون عباس عموى پيامبر شاهد و ناظر بودند.[10]
آنچه مسلم است، در تمامى دورة رسالت در مكه مكرمه، جايگاه مخصوصى به عنوان «مسجد» (جز مسجدالحرام كه آنهم در اختيار مشركين بود و امكان تشكيل جماعت را به مسلمانان نمي‌دادند) پا نگرفت و مسجد مسلمانان هر جايى بود كه امكان برگزارى فريضة نماز فراهم مي‌شد.
اولين مسجد در اسلام:
بناء مسجد در اسلام براى اولين بار در محلة «قباء» در نزديكى مدينه برپا شد. بنايى كه بسيار ساده بود و در مدتى اندك، جايگاه عبادت مسلمين به امامت رسول خدا)ص) شده بود و در محل سكونت بنى عمر و بنى عوف قرار داشت.
تاريخ اسلام در ذكر مدت اقامت پيامبر در «قباء» اختلافى است ولى ظاهراً ده روز يا بيشتر در اين مكان بسر برده‌اند و پس از آن وارد به محلة بنى سالم بنى عوف شدند و نماز جمعه را در «وادى رانوناء» اقامه كردند و اين اولين نماز جمعه‌اى بود كه اقامه شد. محل نماز جمعه را مسجدى قرار دادند كه در اين محل است.[11]
بعد از آن به طرف مدينه حركت نمودند و جايى را كه شتر نشست و سپس برخاست و در مرحلة دوم به آنجا برگشت و آرام گرفت، با ادن صاحبش، محل ساختمان مسجدالنبى (ص( را آنجا قرار دادند.
برخي بناى مسجد قبا را به عمار و ياسر نسبت داده‌اند. مي‌نويسند كه او در «قباء» سايبانى براى رسول خدا ساخت و به جمع‌آورى سنگ پرداخت و مسجدى براى او ترتيب داد. بخاطر آنكه بانيان اين مسجد در كمال خلوص بوده و از مهاجرين بودند كه سختيهاي بسيارى را در كنار پيامبر متحمل شدند، رسول خدا در اين مسجد زياد نماز مي‌خواند و حتى پس از رفتن به مدينه در برخى از ايام هفته به قبا مي‌رفت و در آنجا نماز جماعت اقامه مي‌كردند. برخى مورخين گفته‌اند پيامبر اولين نماز جمعه را در مسجد قبا برپاى داشت كه اين قول مورد اختلاف است.
در روايت آمده است: «سألت الصادق (ع) عن المسجد الذى اسس على التقوي؟ قال: مسجد قباء»[12] «از امام صادق (ع) پرسيدم در مورد مسجدى كه بر اساس تقوى بنا شده است كدام مسجد است؟ فرمود: مسجد قباء است.
مسجد النبى (ص)
دومين مسجدى كه در اسلام شناخته شد، مسجدالنبى (ص) است كه طبق نقل تاريخ با رضايت صاحبان زمين يا ملك آن به پيامبر گرامى هديه شد و يا نقداً از سوى ايشان خريدارى شد.[13] در ساختن مسجد، رسول خدا همراه با اصحابش شركت كرد و دستور چگونگى شكل مسجد را هم خود صادر مي‌فرمود. براى مسجد سه در قرار داده شد و بعدها اصحاب پيامبر در گرد مسجدالنبي خانه‌هاى خويش را بنا كردند و درهاى آنرا به طرف مسجد قرار دادند. پيامبر از جانب خدا گفت همه درها بسته شود بجز در خانه على (ع) براى مسجد شش ستون قرار داده شد و يك تنه درخت نخل در وسط آن قرار دادند كه تكيه‌گاه سقفى شود كه با شاخه‌هاى خرما پوشيده شده بود براى برخى از اصحاب كه در مدينه مأوايى و منزلى نداشتند در گوشه‌اي از صحن مسجد سكوى سنگى و سايبانى ساخته شد تا اقامت كنند و اين جا صفه ناميده شد ولى در شبستان كسى نمي‌آرميد. سلمان، مقداد و عمار جزو ساكنين صفه بودند. برخي تعداد آنها را تا يكصد تن خوانده‌اند. ساخت مسجدالنبى چند روز پس از مسجد قبا صورت گرفت و مردم مدينه نماز را به امامت رسول خدا برپاى داشتند. پيامبر در سال هفتم پس از آنكه از جنگ خيبر مراجعت كرد ساخت مسجد را توسعه داد و سه ستون بر آن افزود و در سال هفتم هجرت نيز خليفة دوم آنرا بيشتر توسعه داد.
آنچه محتاج بيان است نقش مسجد است وگرنه اين تاريخ آب و گل را همه مي‌دانند. براي مسلمانان عصر ما آنچه مهم است دانستن تصور بانيان اوليه مسجد و شخص رسول خدا (ص) از مسجد است. تصورى كه باطن مسجد را به تصوير مي‌كشد و ظاهرى كه انعكاس حقيقت باطن را با خويش به نمايش مي‌گذارد.
فراموش نكنيم كه قبل از اسلام هم معابد و اديان مختلفى آمده و خود را به جامعة بشرى عرضه كرده‌اند و با گذشت زمان و دور شدن از نسل اوليه و بنيان‌گذاران، دچار تصورات گوناگون و دور و نزديك به حقيقت شده و هر يك از ظن خود يار دين شده‌اند.
تمامي انحرافات و تحريفات و بستن باورهاى خرافى به اديان گذشته و انگيزه‌هاى متنوع آن در ميان مسلمين هم وجود داشته و دارد و با اندك غفلتى همان بر اسلام خواهد گذشت كه بر ساير اديان گذشته است. اگر در مسيحيت كاتوليكها و پروتستانها و ارتدكسها پيدا شده‌اند و در يهود موشكافيها و يوذعانيه و. چهره نموده‌اند در اسلام هم تفرق به فرقه‌هاي مختلف، دير زمانى است كه حاصل شده و ريشة همة اين تفرقه‌ها در صدر اسلام بايد جست و جو شود. بينش مسلمانها دربارة مسجد فرع بر بينش انسان نسبت به اصل ديانت مقدسة اسلام است. وقتى كه فرزند رسول خدا اين اختلاف بينش را با جملة «الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحو طونه مادرت معايشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون»[14] «مردم بردة دنيايند و دين بازيچة زبانشان. تا هنگامى كه دين برآورندة زندگى ماديشان باشد آن را احاطه مي‌كنند و پيرامونش مي‌گردند و چون با گرفتارى امتحان شوند، دينداران اندك خواهند بود.
بايد بپذيريم كه درك افراد از مسجد هم اين چنين است. برخى مسجد را «تعزيه‌خانه» مي‌دانند و برخى «مركز اقتدار دنيايي» برخى آنرا «سرپوش براى خباثت‌هاى درونى خويش» مي‌پندارند و گمان دارند مانند كليسايى است كه هر هفته يكبار پس از ارتكاب گناهان عديده خود را تطهير كنند و عده‌اى هم «مركز ذكر الله و مناجات و نيايش با محبوب» و كسانى هم آن را «مركز تبليغ باورهاى صحيح يا سقيم خويش» مي‌دانند و...
نقش مسجدالنبى (ص) در تاريخ اسلام:
براي روشن شدن برخى حقايق بايد سفرى كنيم معنوى به اعماق تاريخ و موقعيت پيامبر جديد و پيرامون او را در نظر بگيريم. بافت جمعيتى و جغرافيايى انساني، سياسى حجاز را مورد توجه قرار داده و نگرشى همه جانبه نسبت به آغاز عصر اسلام و اقتدار آن داشته باشيم.
مدينة قبل از اسلام مشتمل بر دو قبيلة عمدة عرب (اوس و خزرج) و ديگرانى با گرايشهاي جاهلى (شرك) يهودى و مسيحى است. مشركان مدينه اما در حركتى نسبتاً منسجم به اسلام گرويده‌اند و حريفانى از يهود و نصارى در شهر و اطراف آن پراكنده‌اند. در بين ايشان دانشمندانى بوده‌اند كه پيشاپيش، خبر آمدن پيامبر جديد را بشارت مي‌دادند و مدعى بودند كه همراه او خواهند شد و عليه مخالفان خود به پيروزى خواهند رسيد.
پيش دستى مخالفان ايشان (اعراب غير اهل كتاب) در گرايش به اسلام و دنياخواهى بزرگان دينى آنان مانع از همراهى با پيامبر نو ظهور گرديد و براى اثبات حقانيت خويش در عدم همراهى با او، سعى در تخريب بنيان‌هاى اقتصادى تازه مسلمانان داشتند. بهترين فرصت براى ايشان وقتى بدست مي‌آمد كه مسلمانان را دور از هم و متفرق ببينند تا بتوانند با مكر و حيله و تطميع و تهديد پيام‌آور وحى را بي‌يار و ياور ساخته و بر او پيروز شوند. در چنين فضايى محيط جغرافيايى حجاز و فقر نسبى آن (در مقابل شام و روم شرقي، ايران و حتى مشركان مكه و يمن) اهرم فشارى بود كه با اندك زمانى از شروع اسلام و كاهش يافتن شور و نشاط مسمانان كه درآغاز هر تحولى حاصل شده و سپس فروكش مي‌كند بايد با تجمع و يادآورى و هشدار و رسيدگى به مشكلات و حل آنها و سامان بخشيدن به وضع نابسامان اقتصادى ايشان و تقويت روحيه و اقتدار سياسى و فرهنگى و تعليم و تعلم اخلاقيات و احكام ضرورى و دينى بر اين التهاب غالب و اميد دوستان به ارائه پيروزى و يأس دشمنان پيدا و پنهان را بيشتر كرد. نقش همه جانبة مسجد در دوران اوليه اسلام جايگاه رفيعى به آن بخشيد.
مرجع جست و جو گران حقيقت:
مسجد النبى پايگاه بحث و استدلال در مورد دين جديد از سوى جست و جو گران حقيقت بود. افرادى از دور و نزديک براى شنيدن پيام خدا و سنجيدن کلام رسول الله (ص) مي‌آمدند. برخى هم براى امتحان و اختبار مدعى نبوت مي‌آمدند و آخرالامر يا تسليم حق شده و يا خود را وعدة آينده مي‌دادند تا باز هم بپرسند و بررسى کنند.
تازه مسلمانانى هم براى شنيدن پاسخ سؤالات شرعى خويش سراغ پيغمبر خدا را ميگرفتند. بهترين و نزديک‌ترين مجمع به مسکن پيامبر خدا (ص) همين مسجد بود و سخت‌ترين کارها که اساس رسالت او را تشکيل مي‌داد ابلاغ احکام‌ الله به مردم بود که تا روزهاى آخر عمرش ادامه داشت. اگر پيامبر خدا را به عنوان حاکم يک حکومت بخوانيم و بدانيم، دارالحکومه‌اش مسجد بود و اگر بشير و نذيرش بدانيم پايگاه تبليغش مسجد بود.
در باطن اين رفت و آمدها و گفت و گوها و فرمان و فرمانبرداريها، حقيقت قدرت اسلام و پيامبر (ص) بر ناظران آگاه آشکار مي‌شد. سادگى و صداقت و صلابت و قدرت در کنار مديريت و حرف شنوي پيروان و اطاعت آگاهانة ايشان و عزت و شخصيتى که از جانب رئيس براى مرئوسين لحاظ مي‌شد و همه و همه دلربا و پر جاذبه بود. حلم و بردبارى و اخلاق فوق‌العادة امين وحى خدا هر تازه واردى را مفتون مي‌ساخت و ولايت حقيقى که رياست و محبت را توأمان کرده بود چهرة رياستهاى ظاهرى و رئيسان نالايق را برملا مي‌کرد. تواضع فوق‌العادة پيامبر گرامى اسلام در رفتار به نحوى که تازه واردان او را از ديگران باز نمي‌شناختند مگر با پرستش. «ايکم محمد (ص)؟ کدام يک از شما پيامبريد؟» و توصيه به عدم تمايز ظاهري چيزى است که چهرة مدينه را نورانى کرد و آنرا در رديف مکة مکرمه، بلکه بيشتر مکرم و محترم ساخت.
مأواي بي‌پناهان و فقراء مسلمين:
در كنار اين مقاصد اصلى از مسجد كه در رأس آن توجه به خدا و پالايش روح مؤمنين است، اغراض ديگرى نيز برآورده مي‌شد. مسجدالنبى (ص) مسكن و مأواى صُفّه نشينانى بود كه شبانه‌روز در مسجد بودند و جز در مواردى كه به كار مي‌پرداختند و زمينة كارى پيدا مي‌شد، بقيه اوقات خويش را در اين مكان بسر مي‌بردند.
از امام صادق (ع) نقل شده است كه گفتار پدرش (ع) را چنين روايت فرمود: «ان المساكين كانوا يبيتون فى المسجد على عهد رسول الله (ص)»[15]. در زمان رسول خدا (ص) بي‌پناهان و فقراء شبها را در مسجد به صبح مي‌آوردند. (در اين عبارت از ماضى استمراري استفاده شده (كان يبيتون) يعنى مستمراً شبها را به صبح آوردند.
از اميرالمؤمنين (ع) نقل شده است كه فرمود: «من اختلف الى المسجد اصاب احدى الثمان؛ اخاً مستفاداً فى الله او علماً مستوفاً او آية محكمة او رحمة منتظرة او كلمة تردة عن ودى او يسمع كلمة تدله على هدى تترك ذنباً خشيةً او حياءً»[16]. «كسى كه به مسجد مي‌رود يكى از هشت چيز را بهره مي‌برد؛ برادر مؤمنى كه در راه خدا به او بهره مي‌رساند يا عملي كه بدست مي‌آورد و مجهولى را به معلوم تبديل مي‌كند يا نشانه‌اى باعث تحكيم ايمانش مي‌شود يا رحمت خداوندى كه انتظارش را دارد شامل او مي‌شود يا كلامى مي‌شنود كه او را از پستى مي‌رهاند يا كلامى مي‌شنود كه او را هدايت مي‌كند يا گناهى را به جهت ترس از عقاب الهى يا از روى خجلت از معصيت خالق مهربان ترك مي‌كند.
اين كلام امير سخن (ع) جامع بسيارى از نقشهاى مسجد است. روح اخوت و برادرى كه از صفوف به هم فشردة فقير وقتى مسلمان در كنار هم بر مي‌خيزد انگيزة محكمى مي‌شود كه انصار و مهاجرين را در اموال دنيايى شريك قرار دهد و قضايايى اتفاق افتد كه تا ابد افتخار اين دين مقدس باشد. اطلاع از حال يكديگر و پي‌گيرى گرفتاريهاى برادران دينى و تلاش براى حل آنها ثمرة حضور مستمر برادران دينى در اين مجتمع الهى است كه البته با راهنمائيها و كلمات نورانى پيامبر گرامى اسلام (ص) تشويق و ترغيب به آن هم مي‌شود. ميراث بازمانده از بيانات رسول الله (ص) در كتب روايى گواه همت و اهميت ايشان به اين ثمرة ارزشمند اسلامى است.
دين جديد براى اثبات اينكه معيار ارزش گذاريش تقوى است و بس، بايد نمودارى عينى به بشريت ارائه مي‌كرد و بهترين مكان براى اثبات آن، مجمع هميشگى و مستمر در محضر رسول خدا بود. پيامبر خدا دربارى جز خانة خدا نداشت و در پيشگاه او ارزش از آن كسي بود كه صاحب‌خانه او را با ارزش تلقى مي‌كرد آنهم علنى بيان شده بود كه: «ان اكرمكم عندالله اتقيكم»[17] «با ارزش‌ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست». مسلم است كه در خانة خدا معيارهاى حقيقى حاكم است و عظمت و ارزش به خاطر حقيقتى است كه فطرت و عقل همة عقلاء آن را مي‌پذيرد. هيچ چيز جز ارزشمندى حقيقت كه در نزد حق تنها ملاك است، بسيار عظمت خانة خدا نيست. همين معنا در روايتى كه ابوبصير از امام صادق (ع) نقل مي‌كنند بيان شده است: «انما امر بتعظيم المساجد لانها بيوت الله فى الارض»[18]. «همانا دستور بزرگداشت مساجد به اين دليل است كه آنها خانه‌هاى خدا در روى زمين هستند».
ساختمان مسجدالنبى (ص )
در مورد ساختمان و بناء مسجدالنبى از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: «رسول خدا مسجدش را ابتدائاً به صورت يك خشتى ساخت و پس از آن به علت زيادتر شدن مسلمانان آن را توسعه داد و از جنبة ساختمانى با يك خشت و نيم، ديوارش را چيد و در مرحلة سوم به علت كثرت جمعيت مسلمين و لزوم توسعه، آنرا توسعه داد و براى استحكام، ديوارها را دو خشتى قرار داد و چون گرما مسلمانان را آزاد مي‌داد از شاخه‌هاى نخل سقفي براى مسجد قرار داد ولى در مقابل باران اجازه نداد كه سقف را با گل بپوشانند تا جلوى باران را بگيرد و فرمود: «لا عريش كعريش موسى (ع) فلم يزل كذلك حتى قبض (ص) و كان جداره قبل ان يظلل قامة»[19] «نه سايبانى مثل سايبان موسي (ع) پس تا هنگام رحلت آن حضرت (ص) اينگونه بود و ديوارش هم قبل از سايبان سازى به اندازة قد يك انسان عادى بود».
از امام باقر (ع) هم نقل شده است كه فرمود: «اول مايبدأ به قائمنا سقوف المساجد فيكسرها و يأمر بها فتجعل عريشاً كعريش موسي»[20] «اولين چيزى كه قائم ما (عج) به آن مي‌پردازد اينست كه دستور مي‌دهد تا سقف مساجد را خراب كنند و آنها را مثل سايبان حضرت موسى (ع) قرار دهند».
اصرار در روايات شيعه بر اينست كه مساجد را از تزئينات و تجملات جدا كنند و بلايى كه كليسا و معابد ساير ملل به آن دچار شدند دامن مساجد اسلام را نگيرد. احتمالاً مراد روايت نيز چنين باشد كه سقف مساجد ماداميكه بعنوان سايبان ساده و براى حفاظت مسلمانان از گزند باشد مانعى ندارد و اگر براى زينت و جبروت ظاهرى باشد نامطلوب است. برخى افراد ساده انديش با استدلال اينكه خانة خدا را بايد گرامى داشت و راه تعظيم شعائر اسلامى تزيين كردن آن به انواع زينتهاست فرهنگ بيگانه از اسلام و برخاسته از كج فكرى و دنياطلبى و تأثيرات فرهنگهاى يهود و نصارى و مجوس را به جامعه تحميل كردند تا جايى كه يكى از عمده‌ترين بدعتها و اسباب گمراهى مسلمانان مي‌شود و ظاهر بر باطن و شكل بر محتوا چيره مي‌گردد و رويدادهاى مهم تاريخى ما مانند انقلاب اسلامى تنها شمه‌اى از غلبه باطن بر ظاهر بود.
تزئين مسجد و ساخت و سازهاى غير ضرور:
يكي از پيامهاى عمده و برآمده از بناء مساجد اوليه اسلام مثل مسجد قبا و مسجدالنبى (ص) و تصريحات روايات، منع از تجملات و ساختن بناهاى غير ضرورى در مساجد است.
شايد به وجود گرما و سرما و ضرورت محافظت از آن استدلال شده است تا ساختمانهاى امروزين، خواه باقيماندة معمارى سنتى و اثرى از آثار باستانى باشد يا هنر معمارى عصر حاضر، به جاى مساجد بي‌تكلف صدر اسلام نشسته است. و هر گونه اصلاح ساختارى مسجد را در جهت بازگشت به فرهنگى اصيل اسلامى غير ممكن ساخته است. ولى مگر همين استدلال در عبارتي ديگر به نام حج جريان نمي‌آيد. چرا در آنجا اصرار بر انجام فرائض حج به گونه‌ايست كه در روايت آمده و تغييرى در آن داده نشده ولى در عبادتى به نام نماز جماعت و در معبدى به نام مسجد، به تصريحات رسيده از سوى بانيان فكر دينى كمتر توجهى مي‌شود. با چه زبانى بايد بگويند كه اينهمه تجملات بكار نگيريد.
امام باقر از پدرش اميرالمؤمنين (ع) نقل مي‌فرمايد: «علياً (ع) رأى مسجداً بالكوفه قد شرف فقال: كانه بيعة و قال: ان المساجد تبنى جُمّالا تشرّف»[21] «على (ع) مسجدى را در كوفه مشاهده كرد كه برايش كنگره يا برج بارو (يا چيزى كه سبب اشراف بر منازل ديگران شود) قرار دادند، فرمود: گويا اين معبد يهود و نصارى است و فرمود: به درستيكه مساجد ساخته مي‌شوند بدون اشراف بر ديگران و بدون بارو و كنگره»
آيا گرماى عرفات و منى مجوزى است براى ساختن ساختمانهاى مسقف آنچنانى و نصب انواع سردكننده‌هاى غير طبيعى و تبديل نمايش قيامت كبرى به جايى براى استراحت مطلق يا نه؟ به هر حال آنچه از اين جملات بدست مي‌آيد لزوم بازگشت به فرهنگ دينى خودى است تا مساجد ما سايبانهايى باشند كه از برف و باران و آفتاب سوزان جلو گيرند ولى در هنگامة خاص عبادت، در محيط پاك و منزه از آلودگيهاى دنيايي، چند ركعتى به نماز و رفع نياز روحى و معنوى اختصاص يابند.
از آنچه گفته شد حال تزئينات داخلى مسجد و بزك كردن چهرة «خانة خدا» معلوم مي‌شود و خوبست كه خوانندگان اين ستور به فتاواى بزرگان دين و مذاهب در اين باره مراجعت نمايند.
الگوي مساجد صدر اسلام در فتاواى فقهاء و روايات معصومين:
اكنون نمونه‌هايى از اظهارات بزرگان را از نظر مي‌گذرانيم:
1- شيخ طوسى (ره) كه در سال 360 هجرى قمرى رحلت كرده آورده است: «و يستحب ان لا تُعلَّيَ المساجدُ بل تكون وسطاً و يستحب ان لا يكون مظلة و لا يجوزان تبنى المنارة فى وسط المسجد بل ينبغى ان تبنى مع حائطه و لا تُعلّى عليه على حال»[22] «پسنديده و مستحب است كه مساجد بلند ساخته نشود بلكه حد متوسطى از ارتفاع داشته باشند و مستحب است كه سرپوش و سايبان و سقف نداشته باشد و جايز نيست آويختن اشياء زينتى و تزئين مسجد و طلاكارى آن يا قرار دادن عكس‌ها و تصويرها در آن و جايز نيست كه آنرا داراى برج و بارو يا بالكن بسازند بلكه بايد بدون اين موارد ساخته شود و جايز نيست كه مناره را در وسط مسجد بسازند بلكه در صورت ساخت بايد با ديوار مسجد ساخته شود و جايز نيست كه از ديوار مسجد بلندتر باشد در هر حال.
2- مرحوم محقق حلى مي‌نويسد: «يستحب ان تكون المساجد مكوشفة. و يحرم زخرفتها و نقشها بالصور. و تكره تعليتها و أن تشرفت و ان تجعل محاريبها داخلة»[23] «مستحب است كه مساجد بدون سقف باشند (روباز) و حرام است تزئين مسجد و نقاشى و آويختن تصاوير در آن. مكروه است مرتفع ساختن آن و برج و بارو قرار دادن و محرابهاى خاص در داخل آن ساختن».
3- مرحوم علامه حلى اظهار مي‌دارد: «يستحب عمارة المسجد مكشوفة. و يحرم زخرفتها و نقشها بالصور. و تكره تعليتها و ان تشرفت و المحاريب حائطها»[24] «مستحب است ساختن مسجد بدون سقف. و حرام است تزئين و تصوير آن با نقشها و عكس‌ها و مكروه است مرتفع ساختن و برج و بارو قرار دادن و محراب ساختن در ديوار مسجد».
براي تأييد اين نظريات به برخى روايات كه صراحتاً به اين مسأله پرداخت توجه مي‌كنيم:
«عن النبى (ص) انه قال فى الحجة الوداع: ان من اشراط القيامة، اصناعة لا صلاة و اتباع الشهوات و الميل مع الاهواء و تعظيم المال و بيع الدنيا بالدين. فعندها يذاب قلب المومن فى جوفه كما يذاب الملح فى الماء ممايرى من المنكر فلا يستطيع ان يغيره ثم قال. ان عندها تزخرف المساجد كما تزخرف البيع و الكنائس و تحلى المصاحف و تطول المنارات و تكثير الصفوف و القلوب متباغفته و الاراء مختلفه»[25]. «پيامبر گرامى اسلام در حجه الوداع فرمود: بدرستى كه از علائم و شرايط نزديكى قيامت از بين بردن ارزش نماز، پيروى از شهوات، آرزوهاى نفسانى و رفتن به سوى آن،‌ بزرگ شمردن ثروت و فروش دين به دنياست. پس در اين هنگام قلب مؤمن مثل نمكى در آب، ذوب مي‌شود به خاطر منكراتى كه مي‌بيند و توان تغيير آنرا ندارد. سپس فرمود: در اين هنگام منكر تبديل به معروف شده و معروف منكر شمرده مي‌شود و خائن امين شمرده شده و امين خيانت كار قلمداد مي‌گردد، دروغگو تأييد شده و راستگو تكذيب مي‌شود. سپس فرمود: در اين هنگام مسجد، تزئين مي‌گردد همانگونه كه معابد يهود و نصارى تزئين مي‌شود و قرآن‌ها به زيور آراسته مي‌گردد و مناره‌ها طولانى و مرتفع مي‌گردد و صفوف نمازگزاران زياد شده ولى قلبهاشان با هم خشمگين و حرفها و آرائشان با هم درگير و مختلف است. و در اين هنگام ثروتمندان براي تفريح و متوسطين براى تجارت و فقراء براى ريائ و حرف ديگران حج را بجاى مي‌آوردند. و همة اينها در وقتى پيش مي‌آيد كه محرمات خدا هتك شده و گناه‌ها به انجام رسد و افراد شرور بر نيكان جامعه مسلط گردند و دروغ شايع شود و احتياج محتاجان علنى شود و فقر همگانى شده و مباهات و فخرفروشى در بين مردم پيدا شود و نيكو شمارند، آلات لهو رايج و امر به معروف و نهى از منكر ناپسند شمرده شود. پس اين جامعه و افراد در ملكوت آسمانها به عنوان پليدهاى نجس خوانده مي‌شوند».
(چون اين روايت حاوى مطالب شنيدنى و خواندنى بود بيشتر مطالب آن را در ترجمه آورديم تا بهرة كاملى گرفته شود). در روايتى ديگر از قول پيامبر گرامى (ص) مي‌خوانيم: «كيف انت يا عوف اذا افترقت هذه الامة على ثلاث و سبعين فرقة واحدة فى الجنه و سائرهن فى النار؟ قلت و متى ذلك يا رسول الله؟ قال: اذا كثرت الشرط و ملكت الاماء و قعدت الجملاء علي المنابر و اتخذالقرآن مزامير و زخرفت المساجد و رفعت المنابر»[26]. «چگونه خواهى بود اى «عوف» زمانى كه اين است به هفتاد و سه فرقه تقسيم شده كه يكى از ايشان اهل نجات و بهشتي و بقيه در آتش عذاب الهى باشند؟ گفتم چه زمانى خواهد بود اى فرستادة خدا؟ فرمود: وقتى كه فراوان شوند پليس‌ها و نگهبانان و به سلطنت رسند كنيزان و زيبا رويان بر منبرها نشينند و قرآن با نواى لهوى خوانده شود و مساجد تزئين گرديده و منبرها مرتفع شود».
به هر حال اين مطلب براى محققان علوم اسلامى روشن است كه در شريعت اسلام و در مسايل عبادى آن روح، بي‌توجهى به زخارف دنيايى و زينتهاى هوس‌آلوده و دورى گزيدن از آنها كاملاً جريان دارد و هرگز مناسبتى ميان احكام اسلام و بازيهاى متجملانه و بزك‌سازيها نيست. اسلام با هنر و ذوق هنرى نقاش و حجار و... مخالفتى ندارد ولى در دائرة مسائل عبادى به اين امور ميدان نمي‌دهد. هنر در زندگى بشر نقش آفرين است و ارزشهاي فراوان دارد ولى هنر در عبادت از نوع هنرهاى ظاهرى نيست. آرايش دل و روح انساني ابزار وسايلى ديگر مي‌طلبد كه بر هنرمندان حقيقى و صاحبان ذوق پوشيده نيست. هنرهاي ظاهرى و بيرونى جايگاه بروز و ظهورش در امور مادى و بيرونى است و تنها يك دريچه‌اي براى نظر به هنر درونى و معنوى مي‌تواند باشد و بس.
مسجدالنبي نخستين و مهم‌ترين مسجد در تاريخ اسلام است و به دليل اهميتى كه داشته و دارد عمدتاً مورخين و محققان نيز بدان پرداخته‌اند و ساير مساجد را كه در سالهاى اوليه اسلام ساخته شده كمتر مطمع نظر قرار داده‌اند و ما نيز بيشتر بدان پرداختيم.
ساير مساجد صدر اسلام:
در مدينه و اطراف آن مساجد بسيارى است كه هر كدام يادآور خاطره‌اى است. از جمله مسجد قبا، مسجد فضيخ، مسجد غمامه، مسجد الاجابه، مسجد ذباب، مسجد جمعه، مسجد سبعه يعني مسجد فتح، مسجد على (ع)،‌ مسجد سلمان، مسجد ابوبكر، مسجد عمر،‌ مسجد فاطمه، مسجد ذوقبلتين. پيامبر در سال دوم هجرت در مسجد بنى سلمه به نماز ايستاده بود. دو ركعت از نماز گذشته بود كه آياتى بر پيغمبر نازل شد و مأمور به توجه به سوى مسجدالحرام شد. «و من حيث خرجت فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره»[27] «پس دو ركعت ديگر را به سوي كعبه متوجه شدند. اين مسجد كه در آن يك نماز به سوى دو قبله خوانده شد به مسجد ذوقبلتين موسوم شد».
در مدينه مساجد ديگرى جز مسجدالنبى ساخته شد اما پس از واقعه ساختن مسجد ضرار توسط منافقان كه پيامبر از جانب خدا دستور داد آنرا تخريب كنند، مسلمانان هرگاه مي‌خواستند مسجدى را احداث كنند از پيامبر كسب نظر و موافقت مي‌كردند. در بعضى مساجد مدينه، پيامبر نماز خواند و در بعضى نماز نخواند كه البته اين نماز نخواندن به معناي تخطئه آن مساجد نبود. «از جمله مساجدى كه پيامبر در آنها به نماز ايستاد، مسجد بني خداره، مسجد جُهَبنَه، مسجد بنى ساعده، مسجد الفضيخ، مسجد عاتكه، مسجد ذوالقبلتين، مسجد بنى حرام، مسجد بنى قريظه، مسجد التفح، مسجد بنى وائل، مسجد البدائع، مسجد السجده»[28] «مسجد سازى در هر جا كه مسلمانى راه مي‌يافت قطعى بود و اساساً پيامبر در قراردادي كه با گروندگان به اسلام مطرح مي‌كرد، اقامه نماز جماعت را شرط مي‌نمود كه لازمة آن تأسيس مساجد بود لذا پس از رحلت آن حضرت نيز همراه با گسترش اسلام و گرايش روز افزون مردمان ساير ممالك به اسلام مسجدسازى نيز توسعه يافت. و گاهى اين مساجد بر ويرانه‌هاى معابد در كشورهاى فتح شده ساخته مي‌شد».
«در مدائن قسمتى از ايوان كسرى را سعدبن‌ابى وقاص تبديل به مسجد كرد. مسعودى مي‌گويد: بسيارى از آتشكده‌هاى ايران هم تبديل به مسجد شد. در شام و فلسطين نيز مكرر كليساها را مسجد كردند و حتى در مصر تا زمان مأمون خليفه كليساهاى قطبى تبديل به مسجد مي‌شد. كليساى يوحنا كه در دمشق به مسجد اموى تبديل شد در ادوار قديمتر معبدي بود كه براى ژوپيتر بنا شده بود. مساجد كهنسال اصطحز و قزوين بر روى بقاى آپادانه‌هاي ساسانى بنا شد. در حمص، حماه، اورشليم، استانبول، و آناتولى بسيارى كليساها را مسجد كردند، در كابل و سند و دهلى هم مكرر معابد بت‌پرستان تبديل به مسجد شد».[29]
«بدينگونه ستون را از آنچه در معابد بابل بود گرفتند مناره و محراب را از كليسا اقتباس كردند و ايوان و طاق آن را از قصرهاى سلطنتى ساسانيان تقليد نمودند».[30]
مسجد ضرار:
در مقابل مسجدى كه حقيقتاً خانة خدا است و معيارهاى خدائى بر آن حاكم است، مسجد ديگري ساخته مي‌شود كه انگيزة آن خدائى نيست. حسادتهاى قومى و برترى جوئيهاى خانوادگي، زمينة رشد افكار ضد اسلامى را فراهم ساخته و نمادى به عنوان «مسجد ضرار» را در دارالاسلام پديد مي‌آورد.
قرآن كريم تمام مقاصد تشكيل دهندگان و بانيان مسجد ضرار را در سورة توبه بيان مي‌فرمايد: «والذين اتخذوا مسجداً ضراراً و كفراً و تفريقاً بين المؤمنين و ارصاداً لمن حارب الله و رسوله من قبل و ليحلفن ان اردنا الا الحسنى و الله يشهد انهم لكاذبون»[31] «كسانى كه مسجدى را بنا كردند تا وسيلة ضرر به مسلمانان و كفر و جدايى بين مؤمنين و پناه گرفتن و آماده شدن كسانى كه در گذشته با خدا و رسولش سر ستيز داشته‌اند، باشد و با اينهمه قسم ياد مي‌كنند كه ما جز نيكى قصدى نداريم، خداى بر دروغگويى ايشان گواهى مي‌دهد».
چهار مقصد بهم پيوسته و بنيان‌كن، مسجد ضرار، كفر – تفرقه و ستيزه‌جويى با خدا و پيغمبر اسلام جوان را تهديد مي‌كند و سنگر مبارزة با اسلام «مسجد» است. يعنى مسجد عليه مسجد، اسلام عليه اسلام. با نام اسلام و مسجد به جنگ اسلام رفتن از اينجا شروع مي‌شود.
خطر را وقتى مي‌توان درك كرد كه به اين نكته توجه شود؛ اسلام، تازه جوانه‌ زده است و كمتر مسلمانى از حقيقت آن، آنطور كه بايد آگاهى دارد. يعنى جهل نهفته و خفته در دارالاسلام كه با اين درگيريها مي‌تواند بيدار شود و هستى مسلمانان را بسوزاند خطر عمده است. اينجاست كه وحى خداوندي، ناجى امت است. خداوند در قرآن دستور مي‌دهد كه: «لا تقم فيه ابداً لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه، فيه رجال يحبون ان يتطهروا و الله يحب المتطهرين»[32]. «در مسجد ضرار هرگز نمازى اقامه نكن چرا كه مسجدى كه پيشاپيش بنا شده بر اساس پرهيزگارى استحقاق حضور تو و اقامة نماز در آنجا را دارد. در آن مسجد اوليه آدميانى هستند كه پاك بودن و پاك شدن را دوست دارند و خدا هم پاكان را دوست دارد».
پيامبر خدا هم دستور مي‌دهد كه مسجد ضرار را منهدم كنند.[33] در دنبالة آيات مربوط به اين داستان مي‌خوانيم: «افمن اساس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خيرام من اسس بنيانه على شفا جرف هارفانها ربه فى نار جهنم، والله لا يهدى القوم الظالمين»[34]. «آيا چيزى كه ريشه‌اش بر تقوي خدا و رضايت او تأسيس شده است بهتر است يا چيزى كه ريشه‌اش بر لبة پرتگاهى از آتش قرار دارد. پس سقوط مي‌كند در آتش جهنم و خدا ستمگران را هدايت نمي‌كند».
صرف‌نظر از ريشه‌كن شدن ماده فساد در عالم خارج، فكر و انديشة «اهل ضرار» باقى ماند و دارو و دستة منافقان در قالبهاى ديگر به كار خويش ادامه دادند و مترصد بودند تا از اين سنگر در وقت ممكن استفاده برند و ديرى نپائيد، بعد از رحلت رسول خدا (ص) نفوذ اهل نفاق به جمع اهل ايمان عملى شد و اندك اندك خود را به تصميم‌گيران و سردمداران كاروان اسلام نزديك كرده و به جاى ساختن ضرار، مساجد بنا نهاده شده بر اساس تقوي را به مساجد ضرار تبديل كردند و مقاصد خويش را در اين سنگرهاى پيش ساخته به پيش بردند، كه روشن‌ترين نمونه آن زمان پس از قصب خلافت دوران تصدى امويان بر دارالاسلام است.
تعمير مسجد و اهميت آن:
«انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الآخر و اقام الصلاة و آتى الزكوة و لم يخض الا الله فعسى اولئك ان يكونوا من المهتدين»[35] «همانا مساجد خدا را كسى تعمير مي‌كند كه به خداوند و روز قيامت ايمان داشته و نماز بپا مي‌دارد و زكات را مي‌پردازد و از هيچ كس جز خدا نمي‌ترسد، پس اينگونه افراد اميد است كه از هدايت شوندگان باشند».
واضح است كه مقصود اين آيه ساخت و ساز مسجد است و ملاك تشخيص حقيقت انگيزة سازندگان مساجد را بيان مي‌كند ولى اين به آن معنى نيست كه عمارت باطنى مسجد مورد نظر نباشد. تعمير حقيقى مساجد وقتى است كه ارزش مسجد احياء شود و نقش حقيقى آن به ظهور رسد. آنگاه است كه در خانة خدا، نظر خداى سبحان به اجراء در آمده و افرادى به آن گام مي‌نهند كه خدا آنان را دوست دارد و آنان هم خدا را دوست دارند.
پيامبر گرامى (ص) به ابوذر مي‌فرمايد: «يا اباذر من اجاب داعى الله و احسن عمارة مساجد الله كان ثوابه من الله الجنة فقلت: كيف تعمير مساجد الله؟ قال: لا ترفع الاصوات فيها و لا يخاض فيها بالباطل و لا يشترى فيها و لا يبايع و اترك الغو مادمت فيها فان لم يفعل فلا تلومن يوم القيامة الا نفسك».[36] «اى ابوذر: كسى كه دعوت خدا را جواب گويد و در تعمير مساجد خدا نيكو بكوشد پاداشش از جانب خدا بهشت برين است. ابوذر مي‌گويد: گفتم: چگونه تعمير كند مساجد خدا را؟ پيامبر (ص) فرمود: صداها در آن بلند نشده و به امور و مطالب باطله پرداخته نشود و محل خريد و فروش نگردد، و مسائل بيهوده را ترك كن تا وقتى در مسجد هستي، پس اگر اين كارها را انجام ندهى و به توصيه‌هايم عمل نكني، در روز قيامت كه حقيقت آشكار مي‌شود و هر كس جزاى عملش را مي‌بيند، جز خويشتن را نبايد ملامت كني».
پيامبر اسلام (ص) مي‌فرمايد كه اين كارها با شأن و نقش مسج سازگار نيست و انجام آن موجب عقاب اخروى مي‌گردد.
در تمامى گفته‌ها و رفتارهاى حكيمانة رسول خدا، توجه به معنويت و حقيقت مقصد اصلي بوده و ممكن نيست كه پايگاه عبادى اين دين كه اساس آن بايد توجه به خدا و حقيقت هستى باشد در بند آب و گل باشد و به تعمير فكر و قلب عبادالله توصيه نكند.
در مسجدى كه سر تا پا مسلح و بنيان مرصوصى باشد كه تندباد حوادث مثل سيل و زلزله و... آنرا مصدوم نكند و آنقدر بماند كه از هر عتيقه‌اى معتبرتر شود ولى چراغ هدايت در آن خاموش، چه نفعى به اسلام مي‌رسد كه از مسجد بي‌حصار و بيرنگ وروي، ولى مزين به زينت هدايت و علم و تقوى برنمي‌آيد.
از زبان امام صادق (ع) و اميرالمؤمنين (ع) و پيامبر گرامى اسلام (ص) بشنويم كه فرمودند: «سيأتي على الناس زمان لا يبقى من القرآن لا رسمه و من الاسلام الا اسمه يسمون به و هم ابعد الناس منه، مساجدهم عامرة و هى خراب من الهدي»[37] «بزودى زمانى بر مردم خواهد آمد كه از قرآن جز نوشته‌اش و از اسلام جز نامش باقى نمي‌ماند. مردم به اسم مسلمان ولى دورترين مردم از حقيقت اسلامند. مساجدشان از نظر ساختماني، آباد و از لحاظ هدايت خراب است...»
البته مسجدى كه هم از نظر ساختمان (به همان اندازه كه در اسلام مجاز شمرده شده) آباد شد و هم نور هدايت آن، اجتماع مسلمين را پرتو افكند، مطلوب اسلام است و تعمير حقيقى و كامل همين توأم شدن آبادانى ظاهر و باطن است.
امام صادق (ع) مي‌فرمايد: «ان اميرالمؤمنين (ع) نهى بالكوفة عن الصلاة فى خمسة مساجد»[38] «اميرالمؤمنين (ع) از نماز خواندن در پنج مسجد كوفه نهى كرد»
و از امام باقر (ع) نقل شده است كه: «ان بالكوفة مساجد ملعونة و مساجد مباركة»[39] «در كوفه مسجدهايى است كه از رحمت خدا به دور و مورد غضب اوست و مسجدهايى است كه ارزشمند و بابركت است».
تقسيم بندى مساجد به ملعونه و مباركه همان تقسيم‌بندى مسجد تقوى و مسجد ضرار است. در نهايت اسامى متفاوتى به كار برده شده است كه معنى واحدى را بيان مي‌‌كند.
اميد است كه معنويت و روحانيت پرستشگاه مسلمانان، آنگونه كه در ابتداى شروع اسلام باعث رونق اسلام و احكام نورانى آن شد، در اين مركز خدايى افزون گردد و مؤمنان و حقيقت جويان از سرچشمة پر فيض «بيت حق» حق عبادت و بندگى خدا را بنوشند و شاهد عملى شدن كلية اهداف اسلامى باشند.
منبع: [1] سورة نحل، آية 24 [2] سورة آل عمران، آية 43 [3] سورة بقره، آيه 58 [4] سورة شعرا، آية 46 [5] سورة حج، آية 26 [6] سورة يوسف، آية 100 [7] رجوع شود به تاريخ طبري، ج 1، ص 539، قسمت ماقبل الهجره، دورة 6 جلدي. [8] تاريخ طبري، ج 1، ص 539، و سيرة ابن هشام، ج 1، ص 281 [9] الصحيح فى سيره النبى (ص)، ج 1 [10] تاريخ طبري، ج 1، ص 538 [11] سيرة ابن كثير، ج 1، ص 383 [12] وسائل الشيعه، ج3، ص 548 [13] تاريخ طبري، ج 2، ص 8 [14] بحارالانوار، ج 44، ص 383 [15] بحارالانوار، ج 83، ص 357 [16]بحارالانوار، ج 83، ص 351 [17] قرآن كريم، سوره حجرات، آية 13 [18] وسائل الشيعه، ج 3، ص 557 [19] والعرش والعرش ما يستظل به و قيل لرسول الله (ص) يوم بدر الاتبى لك عريشاً تنظل به. لسان عرب، ج 9، ص 134 [20] وسائل الشيعه، ج 3، ص 488 [21] وسائل الشيعه، ج 3، ص494 [22] النهايه، ص 109 [23] مختصر النافع، ص 49 [24] تبصره المتعلمين، ص 40 و 41 [25] وسايل الشيعه، ج 11، ص 276 تا 278 [26] كنزالعمال، ج 11، ص 183، حديث شمارة 31144 [27] قرآن كريم، سوره بقره، آيه 150 [28] تاريخ مدينه منوره، ابن شبه، ج 1، ص 57 [29] كارنامه اسلام، دكتر عبدالحسين زرين كوب، ص 146، انتشارات امير كبير [30] كارنامه اسلام، دكتر عبدالحسين زرين كوب، ص 145، انتشارات امير كبير [31] قرآن كريم، سورة توبه، آيه 107 [32] قرآن كريم، سورة توبه، آيه 108 [33] تفسير الميزان، ج 9،‌ص 392 [34] قرآن كريم، سورة توبه‌، آية 109 [35] قرآن كريم، سورة توبه، آية 18 [36] وسائل الشيعه، ج 3، ص 507 [37] كافي، جلد 8، ص 308، كنزالعمال، ج 11، حديث شماره 31135 [38] وسائل الشيعه، ج 3، ص 520 [39] وسائل الشيعه، ج 3، ص

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:11 PM
تاسیس دارالفنون، یكی از اقدامات چشمگیر میرزاتقی‌خان امیركبیر است كه حاصل آن، برآمدن نامدارترین چهره‌های علمی، ادبی و هنری بوده. اما این مركز فرهنگی، بیست‌وچند سال است كه به صورت خاكدانی در خیابانی نه‌چندان خوشنام، به ایامی نه ‌چندان دور می‌اندیشد كه پایه‌ریز فرهنگ نوین كشور بود و خیابانی كه در آن جای گرفته و نام حكیم ناصرخسرو را كه از مفاخر فرهنگی ماست بر خود دارد، خیابانی بود كه مراكز متعدد فرهنگی و علمی در خود داشته كه امروزه جز كتابفروشی‌های قدیمی، نشانی از آنها نیست ولی به عوض، در ضلع شرقی آن، صدای «دارو،دارو» یك لحظه قطع نمی‌شود! اینجا دارالفنون شده است و البته بر كسی پوشیده نیست كه دارو همیشه به معنای دوا نیست و بیشتر معادل drug به كار می‌رود اما در ضلع غربی، دارالفنون همچون پدری سالخورده و فرتوت، ابرو درهم كشیده، نگاهی عتاب‌آلود به این نسل ازخودرمیده دارد. این ازخودرمیده‌ها در ضلع شرقی و با فاصله‌ای بعید، به دنبال متاعی هستند كه روح بنیان‌گذار دارالفنون از آن در عذاب است.
گویی از همین روست كه اهل دارو هرگز در حاشیه دارالفنون نمایان نمی‌شوند؛ بنایی كه به رغم فرسودگی، همچون لعلی درخشنده به چشم اهل نظر زیبا و دلنواز می‌آید.
سردر زیبای دارالفنون را لرزاده – معمار معروف – پدید آورده و خط چشم‌نواز بالای آن از عبدالحمید ملك‌الكلامی ملقب به امیرالكتاب است. دارالفنون در آغاز از چنان منزلتی برخوردار بود كه رضاقلی‌خان هدایت – مولف مجمع‌الفصحاء، ریاض‌العارفین و انجمن‌آرای ناصری – به ریاست آن برگزیده شد و به این منظور، از شیراز به تهران كوچ كرد.
از دارالفنون تا سال 57 به عنوان مدرسه استفاده شد و بعد از آن به مركز تربیت معلم تبدیل گردید. سپس مدتی به مركز آموزش ضمن خدمت وزارت آموزش‌وپرورش اختصاص یافت تا آنكه در سال67 جزو فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسید و تصمیم گرفته شد از این بنای ترد و شكننده كه دیگر توانایی ارائه خدمات آموزشی را نداشت، پس از مرمت و بازسازی، به عنوان گنجینه آموزش‌و پرورش استفاده شود و به این ترتیب، در ایران نیز همانند بسیاری از كشورهای دیگر، مركزی برای نگهداشت تاریخ مكتوب، عینی و شفاهی تعلیم و تربیت فراهم آید. اكنون سال‌هاست كه از تصویب این طرح می‌گذرد ولی دارالفنون سالخورده همچنان مهجور و تكیده – لابد به جرم دانش‌پروری – سر در گریبان فرو برده، در گوشه‌ای از خیابان ناصرخسرو چمباتمه زده تا دستی از غیب برون آید و گره از كار فروبسته‌اش بگشاید، حال آنكه ساخت‌وسازهایی بسیار بی‌مقدار با هزینه‌های كلان صورت می‌گیرد كه با آنها می‌شود چند بنای تاریخی نظیر دارالفنون را بازسازی كرد كه نشان از هویت فرهنگی كشور دارند.
فلك به مردم نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس
بازسازی بنایی فرسوده و ازدست‌رفته نظیر دارالفنون، نیاز به عزمی ملی دارد. این وظیفه‌ای نیست كه یك وزارتخانه به‌تنهایی بتواند از عهده انجام آن برآید و نیاز به توجه مدیریت كلان فرهنگی دارد تا هزینه لازم را برای انجام سریع عملیات نوسازی آن تامین كند و كار را در اسرع وقت و در زمانی تعیین‌شده به سامان برساند؛ نه آنكه مرمت بنایی چنین عظیم به بودجه وزارتخانه‌ای حوالت شود كه خود، چشم به همیاری مردم دارد! از این روست كه پس از گذشت سال‌های متمادی، هرازگاهی خرجی اندك صرف مرمت‌های جزئی و ناقص در این بنا می‌شود كه چون بودجه‌ای برای پیگیری و ادامه كار بازسازی در پی ندارد، آنچه انجام یافته هم به دلیل نیمه‌كاره‌ماندن، در معرض تخریب و فرسایش زمانی قرار می‌گیرد، كه گرفته است و باز كار به نقطه آغاز می‌رسد.
البته نباید پنداشت كه این جفا و بی‌توجهی فقط در مورد دارالفنون صورت می‌گیرد بلكه این معضلی است كه متوجه غالب دستاوردها و میراث فرهنگی ماست. این معضل از دو علت نشأت می‌گیرد؛ یكی عدم وجود مدیریت كلان فرهنگی كه ضرورت دارد در قالب یك هیات یا شورا، مركب از عالی‌ترین اعضای تصمیم‌گیرنده نهادهای ذی‌ربط پدید آید و به مسائلی بیندیشد كه بازسازی و راه‌اندازی گنجینه دارالفنون می‌تواند نمونه‌ای از آن باشد و دیگری عدم توجه یكسان اهل تحقیق به كل فرهنگ برآمده از این خاك است.
این، معضلی است كه باید آن را به منظور حفظ و پرورش میراث فرهنگی كشور، بسیار جدی گرفت.توجه به چهره‌های تابناك فرهنگ بیگانه و غافل‌ماندن از دیگر چهره‌ها را می‌توان برابر گرفت با علاقه‌ای كه كودكان به خامه روی شیرینی نشان می‌دهند و به دیگر قسمت‌های آن توجهی ندارند. تفكر خامه‌ای در حوزه فرهنگ نیز چنین است؛ یعنی فرهنگ را به صورت یك كل منسجم نمی‌بیند بلكه فقط چهره‌ها، دستاوردها و آثار دلپذیرتر را مورد توجه قرار می‌دهد و بقیه را به حال خود وامی‌گذارد تا به‌تدریج مشمول فراموشی و فرسایش زمانی شوند؛ حال آنكه زیبایی یك آسمان پرستاره تنها به ماه و زهره و پروین نیست؛ زیبایی آن، در كل منجسم آن است.

در آسمان پرستاره میراث فرهنگی ایران، اگر فردوسی هست، دهخدایی هم هست. اگر حافظ هست، هلالی جغتایی هم هست. اگر عنصری هست، سعید طاعی هم هست. اگر مولوی هست، سنایی هم هست. اگر ملاصدرا هست، سهروردی هم هست و اگر ابنیه باشكوهی هست كه زیبایی‌شان به گنبد آسمان پهلو می‌زند، دارالفنون هم هست. همه اینها میراث فرهنگی این سرزمین‌اند، میراث‌دار واقعی، كسی است كه به دور از تفكر خامه‌ای، همه را عزیز بشمارد؛ بر یكی دست نوازش نكشد و دیگری را خوار بدارد. او به باغبانی می‌ماند كه باید همه گل‌های بوستانش را به یكسان پرورش دهد و بداند كه هر گلی بویی دارد.

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:12 PM
http://www.persianarticle.ir/images/stories/22.jpg



بی شک سنگ نگاره های ایران نشان از تاریخی دور و دراز در این سرزمین دارند. نشان هایی از حیوانات ، انسان ها ، گیاهان و زندگی . همه و همه را می توان بر روی سنگ نگاره ها یافت و می توان ساعت ها بر روی آن ها مطالعه کرد و از طرق گوناگون به بررسی آن ها پرداخت. اما شاید نماد شناسی سنگ نگاره ها یکی از بهترین راه ها برای یافتن زبانی مشترک بین ما و کسانی که این نگاره ها را بر روی سنگ ها آفریده اند باشد. با نگاهی اجمالی بر نگاره ها می توان به سرعت یافت که نقش بز بیشترین نقش موجود بر روی این نگاره هاست.در مورد چرایی نقش بستن بز بر روی این سنگ نگاره ها تاکنون به صورت خلاصه به مواردی اشاره کرده اند ، مهم ترین و معروف ترین آن ها اشاره ای است به داستان آفرینش انسان ، داستان روییدن گیاهی با دو برگ ( احتمالا ریواس ) از نطفه ی کیومرث و هنگامی به صورت انسانی در دو جنس ( مشیه و مشیانه ) در آمد.بز کوهی در این داستان حیوانی است که از مشیه و مشیانه محافظت می کند و آن دو از شیر آن می نوشند. به همین دلیل فرض شده است که بز نشان باروری و رویش است .
نکته ی جالب اینجاست ، نقوش بز کوهی همواره در کنار سرچشمه های آب پیدا می شوند. فرقی نمی کند در کجای ایران به دنبال سنگ نگاره ها بگردید. در هر حال سرچشمه ی رود ها بهترین یاری دهنده برای پیدا کردن نگاره هاست 1 . آب نیز خود شروع رویش و باروری است ، آب زهدان همه ی عالم است ، بی دلیل نیست که الهه ی آب آناهید است .دوشیزه ای برومند ، زیبا و ... 2
پس نقوش بز مسلما به آب و سرچشمه های آن و باروری مرتبط بوده اند. با کمی مطالعه ی سنگ نگاره ها می توان به این امر رسید که عموما سنگ نگاره های اولیه و قدیمی تر تنها به نقش بز محدود می شده اند و در مناطقی که بعدا و در دوره های متاخر تر طرح هایی بر روی سنگ نگاره ها اضافه شده ( به مانند تیمره ی خمین ) نقوش دیگر مانند انسان و شتر و حتی نوشته هایی به زبان عربی نیز می توان پیدا کرد.3 با توجه به حروف شبه عیلامی که در بسیاری مناطق بر روی سنگ نگاره دیده میشود قدمت نگاره ها به دوران قبل از آریایی شدن ایران باز میگردد.بسیار پیش تر از زمانی که اسطوره ی آفرینش کیومرث توسط اورمزد بیان شود. ناگفته پیداست که اسطوره های آفرینش توسط اورمزد بیشتر در دوره ی ساسانیان بسط داده شده و رواج یافته ( هرچند که بسیار قدیمی تر می نمایند ) و در دوره های قبل تر از جمله هخامنشیان نشانی از اسطوره هایی که به گونه ای به دین زرتشت منتهی شوند یافت نمی شود. ( به عنوان مثال در هیچ نوشته ی هخامنشی نامی از زرتشت نیامده است ) در قبل از ساسانیان به راحتی می توان نشان میترایسم را پیدا کرد. هرچند با فرض این که کسانی که نگاره ها را خلق کرده اند از اسطوره ی کیومرث و ماجرای مشیه و مشیانه هم آگاهی داشته باشند ، چرا بایستی نقش بز را به عنوان نماد سرچشمه های آب در همه جا رسم کنند ؟ شاید رسم کردن نقش گاوی که به همراه کیومرث بوده محتمل تر بوده است!4
نکته ی جالب تر نقش زایندگی آب است ، آب همواره نشان زایندگی بوده است.سرچشمه ی زایندگی نیز مادینه است ، مادینه ای مقدس ، همواره در بسیاری از دین ها و اسطوره ها سرچشمه ی زندگی و باروری به صورت موجودی مادینه تصور می شده است.5 به ویژه در جوامع کشاورزی و مادر سالار که ارتباط بسیار نزدیک به طبیعت داشته اند. ( و عموما نوعی از ادیان طبیعت پرستی داشته اند = پگانیسم 6 ) به عنوان مثال آناهید که تحت عنوان خدای آب های نیرومند بی آلایش از او یاد می شود.
اما در سنگ نگاره ها عموما ما با طرح " بز کوهی نر" و" کل" و " اندرمیش "مواجهیم. چگونه بز نر می تواند نماد باوری و رویش باشد؟ بزی هایی با شاخ هایی بلند و سرکش ، از روی نگاره ها میتوان دریافت که انگار برای کسانی که این نقوش را می آفریده اند بلندتر بودن شاخ بزها به نوعی برتری داشته و میل بیشتری بوده تا بزهایی با شاخ های بلند تر نقش شوند. آیا مشیه و مشیانه از شیر بز کوهی نر می نوشیده اند؟
ربط این بز ها به داستان مشیه و مشیانه بسیار غیر محتمل می نماید.اما به هر حال بزها در کنار سرچشمه های آب قرار دارند و این واقعیتی است عینی. پس به واقع چرا این سنگ نگاره ها حک شده اند؟
جواب به این سوال مسلما دقیق و واضح نخواهد بود.هر چه گفته شود مجموعه ای از احتمالات است ، که مسلما هر چه اطلاعات جمع آوری شده بیشتر و دقیق تر باشد جواب نیز به واقعیت نزدیک تر است.
ابتدا از مشاهده ی نوع حکاکی ها شروع میکنیم.مسلما بایستی سنگ نگاره ها در دوره های گوناگونی حک شده باشند.اما با کمی مشاهده می توان قدیمی تر بودن بعضی را تشخیص داد.اختلاف رنگ ها ، و میزان هوازدگی با کمی دقت مشخص میشوند 7. و در مناطقی که سنگ نگاره ها عموما بکرتر هستند و کمتر نقوش جدید در کنار آن ها حک شده است می توان به راحتی به آنچه میخواهیم برسیم.
اولین چیزی که به ذهن خطور میکند شبیه بودن بز های رسم به شده به هم دیگر است.در مناطقی که فاصله ی بسیار از هم دارند بز ها همواره شبیه به هم رسم شده اند. و حتی نوع حکاکی ها نیز غالبا شبیه به یکدیگر می باشد8. و از همه مهم تر مناطقی که حکاکی ها انجام گرفته نیز یکسان می باشد ؛ همواره در سرچشمه ی رودها ؛ چیزی به ذهن آدم می رسد که آیا کسانی که این حکاکی ها را انجام داده اند آموزش دیده بودند؟ منظورم از آموزش دیدن ، گروهی آموزش دیده و اعزامی از طرف یک دولت برای انجام حکاکی ها نیست ، بیشتر منظورم نوعی از آموزش آیینی و مذهبی است.آموزشی مذهبی که مردم عادی دیده باشند و کار حکاکی ها آنقدر عمومی باشد که مردم به مانند فریضه ای عادی به آن پرداخته باشند. اما چرا در کنار سرچشمه های آب؟
ایران همواره سرزمین کم آبی بوده است ، و به علت کوهستانی بودن و شیب زیاد آبرفت رودخانه ها بسیار کم ته نشین میشده ، به همین خاطر زمین ها حاصلخیز نبوده است ، بر خلاف منطقه ی بین النهرین که زمین هایی هموار دارد و به همین خاطر آبرفت هایی بسیار حاصلخیز از ته نشین شدن گل و لای رودخانه ها در آنجا تشکیل شده است 9. پس وجود بز ها در ایران عموما به خاطر تشکر از آب نبوده است! و همین طور تشکر از بزی که به اجدادمان شیر داده است. بزها به خاطر ترس از خشکسالی و بی آبی آنجا قرار داشتند. به جای آناهید خدای مادینه ی زیبای آب های نیرومند ، بایستی به دنبال خدای خشکسالی رفت! در اینجا تیشتر قدعلم میکند. ماجرای تیشتریه و دیو خشمگین خشکسالی! اپوشه دیو خشکسالی است که عامل تباه کنندگی زمین است و تیشتر ( همان درخشان ترین ستاره ی آسمان10 ) به نبرد با اپوشه می رود. آن دو در هم می آمیزند و تشیتر شکست میخورد. تیشتر به نزد هورمزد می رود و علت ناکامی اش را کامل نبودن نیایش مردم و کافی نبودن قربانی ها بیان می کند! اهوره مزادا خود شخصا برای تیشتر قربانی میکند.و از آن پس همه ی مردم برای این که تیشتر بتواند بر خشکسالی فائق آید برای او قربانی میکردند. و پس از قربانی کردن برای تیشتر است که آب میتواند بی مانع در میان مزارع و رودها جاری شود. بسیار محتمل می نماید که بزهای نری که در کنار سرچشمه ی آب های جاری نقش شده اند ، نشانی از قربانیان انسان ها برای تیشتر باشند.قربانیانی که از ترس از خشکسالی به تیشتر اهدا شده اند و سنگ نگاره ها نشانی از آن ها برای یادآوری کردن به تیشتر است که ما برایت قربانی کرده ایم ، تو نیز آب ها را در رودها جاری کن.11
احتمال دیگری نیز بسیار واضح به چشم میخورد : ما ایرانی ها معتقدیم که همه ی اسطوره ها و داستان ها دنیا از ما شروع می شود ؛ هرچند که زیاد هم بیراه نیست ، به عنوان مثال تمامی ادیان امروزی جهان حتی ادیان سامی کاملا وابسته و شکل گرفته از میتراییسم هستند12 ؛ اما در دنیایی که به راحتی اسطوره های ما به همه جا میرفته است بعید نیست که اسطوره های دیگران نیز به نزد ما آمده باشد." کوروکوپیا " 13 شاخ وفور نعمت بود ، بزی که با شکستن شاخ هایش به زئوس غذا می داد ، شاخ های او مملو از میوه های جادویی بود ، داستانی شبیه به داستان مشیه و مشیانه با این تفاوت که شاخ های بلند بزهای نقش شده در این داستان توجیه پذیر ترند.
مورد دیگری که نمیتوان به راحتی ازکنار آن گذشت نیز "بفومت" 14 می باشد.خدایی که خودش سری شبیه به بز دارد. بزی با ریش و دو شاخ بلند ، بفومت خدای زاد و ولد و باروری است ، خدای نیروی جنسی در آیین های طبیعت پرستی.شاید بتوان گفت که بز همواره نشانی از قدرت جنسی بوده است ، به عنوان مثال در نشانه های هیروگلیف " آمون" 15 یا خدا مذکر باروری مصری نیز با سر بز رسم شده است.و شاخ های بلند همواره نشانه ای از بی بند و باری جنسی بوده است.یکی دیگری از حدس هایی که میتوان در مورد این بزهای با شاخ های بلند زد این است که نوعی نماد پگانی از رابطه ی جنسی و باروری بوده اند.16
مسلما دانسته های ما از این نقوش رازگونه بسیار ناچیز و اندک است ، مطالعه ی بیشتر نقوش ، بدست آوردن نشانه هایی از مردمانی که آن ها را حک کرده اند و تعیین سن دقیق نگاره ها با روش های پیشرفته میتواند راهگشای خوبی باشد برای کشف رموز آن ها.آنچه در این متون آوردم نگاهی نماد شناسانه به طرح بزها بود ، مسلما این نظریات نه کامل هستند و نه دقیق.بسیار خوشحال خواهم شد که نظر دیگر محققان و مورخان را نیز در مورد طرح ها بخوانم و بدانم . با این امید که با جمع بندی تمام نظرات بتوان به نظری دقیق تر و جامع تر دست یافت

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:12 PM
سپهبد سورنا (رستم سورن پهلو) (۵۲-۸۲ پیش از میلاد) یکی از سرداران دلیر سپاه ایران در زمان اشکانیان است.
زندگی
بر پایه گفتهٔ پلوتارک [۱] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود.»

سورنا سردار دلیر پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قر. اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، مع هذا بحزم و احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی ویرا در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۲]
سورن یكی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ ، در زمان اشکانیان است كه سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی كرد و رومیها را كه تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شكستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظریف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می بست . وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.) از دیگر نام آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان میدهد.
ژولیوس سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و كراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهای پهناوری را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک اداره می كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پیش از میلاد در نشست لوكا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.
كراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان ، یعنی شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران، دستیابی به گنجینه های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر می پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهم کوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.
كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهی مركب از42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم كه خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكانی ،سورن سردار نامی ایران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش رومی ها كرد. نبرد میان دو كشور در سال 53 پیش از میلاد در جلگه های میانرودان (بین النهرین) و در نزدیكی شهر حران یا كاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورن با یك نقشه نظامی ماهرانه و بهیاری سواران پارتی كه تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یك سوم سپاه روم را نابود و اسیر كند. كراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكی از رومی ها موفق به فرار گردیدند.
روش نوین جنگی سورن، شیوه جنگ و گریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زره پوشان اسب سوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.
افسران رومی درباره شكستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورن فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاكتیك و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشك كوچكی از آب حمل میكرد و مانند ما دچار تشنگی نمیشد. به پیادگان با مشكهایی كه بر شترها بار بود ، آب و مهمات می رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویِِژه ای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می پرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان كمانهایی تازه اختراع كرده اند كه با آنها توانستند پای پیادگان ما را كه با سپرهای بزرگ در برابر آنها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبین های دوكی شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پی درپی پرتاب می شد. شمشیرهای آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از یك نوع سلاح استفاده می كرد و مانند ما خود را سنگین نمی كرد. سربازان ایرانی تسلیم نمیشدند و تا آخرین نفس باید می جنگیدند. این بود كه ما شكست خورده، هفت لژیون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.
جنگ حران كه نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومی ها پس از پیروزی های پی درپی برای اولین بار در جنگ شكست بزرگی خوردند و این شكست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افكند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.
همانگونه كه دولت بزرگ هخامنشی در مرزهای خود در باختر برای نخستین بار با گسترش و کشورگشایی یونان برخورد کرد و پیشرفت یونان را در شرق و آسیا متوقف گردانید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود در خاور، با سد قدرتمند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی سورن بر كراسوس و شكست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیك به یك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو كشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شكست های آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند ، به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.
بد نیست یادآوری شود که سورن پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند به زیر افکند. سورن در این هنگام بیش از 30 سال نداشت.
اما شوربختانه سورن هیچ بهره ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت.منبع:پانویس‌ها
1. کتاب زندگی‌نامه کراسوس | برگهٔ ۲۱
2. فرهنگ معین
منابع
• دانشنامه ایرانیکا
ارسال توسط مهندس شهريار حي شاد

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:13 PM
(http://www.persianarticle.ir/%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%DB%8C/%DA%86%D8%A7%D9%BE.html)

53 امروزه دانشمندان بر این باورند که میزان بلایای طبیعی به دلیل گرم شدن زمین نسبت به 20 سال گذشته چهار برابر شده است. در کنار آن افزایش انتشار گازهای گلخانه ای را نیز مهمترین علت گرم شدن زمین می دانند. باید اشاره کرد که دولت اول بوش نسبت به هشدارهای سازمانهای بین المللی برای برخورد اساسی با این مشکل جهانی که ناشی از گازهای گلخانه ای ایالات متحده و سایر کشورهای صنتعتی است بی توجه بوده و هیچگاه حاضر به عضو شدن در کنوانسیون های مربوطه نبوده است.

در نتیجه در کنار سایر کشورهای جهان، ایالات متحده نیز از عوارض این بی توجهی که باعث بالا امدن سطح اب اقیانوس ها و در نتیجه بروز طوفان ها و سیل های بزرگی در شهرهای ساحلی می شود بی بهره نبوده است.

با وجود تعداد اندک بلایای طبیعی در دوره اول ریاست جمهوری جرج بوش، در ابتدای دوره دوم ریاست جمهوری وی، ایالت متحده یکی از مرگبارترین حوادث طبیعی در تاریخ خود را تجربه کرد.

در 29 آگوست 2005 بر اثر یک طوفان سهمگین، رودخانه می سی سی پی در نقاطی از شهر نئو اورلئان در ایالت لوئیزیانا طغیان کرده و 80 درصد از این شهر را به زیر آب برد.

این حادثه منجر به آوارگی بیش از یک میلیون نفر و کشته شدن حدود 1300 نفر شد. این طوفان با 70 میلیارد دلار خسارت، پرهزینه ترین بلای طبیعی در تاریخ ایالات متحده محسوب می شود. به طوریکه بر اثر این خسارتها کسری بودجه فدرال در اواخر سال 2005 به حدود 500 میلیارد دلار رسید.

یکی از عوامل تشدید کننده این بحران، عدم حضور 35 درصد از نیروهای گارد ملی این ایالت و حضور آنها در عراق در هنگام بروز این حادثه بود که منجر به تاخیر در کمک رسانی به آسیب دیدگان شد.

اما طوفان کاترینا نه تنها برای ساکنان ایالتهای لوئیزیانا و می سی سی پی، باعث مشکلاتی شد بلکه به همان اندازه برای کاخ سفید نیز بحران ساز شد.

حضور جرج بوش در تعطیلات ماهانه در مزرعه اش در تگزاس و بازدید با تاخیر 5 روزه وی از شهر نئو اورلئان و از طرفی عدم کنترل و حل سریع این بحران منجر به انتقادهای فراوانی در درون آمریکا شد. به طوریکه بر طبق نظر سنجی روزنامه واشینگتن پست که اندکی پس از وقوع طوفان کاترینا صورت گرفت 60 درصد از مردم ایالات متحده ( 41 درصد جمهوری خواهان و 79 درصد دموکراتها ) عملکرد بوش در حل این بحران را غیر مثبت ارزیابی کردند.

برخی از کارشناسان، شکست و ناکامی دولت جرج بوش در مقابله با طوفان کاترینا را بزرگترین شکست مدیریتی تاریخ آمریکا می دانند.

اما یکی از مسائلی که موجب تشدید این انتقادها شد مساله ساختار جمعیتی شهر نئو اورلئان بود. این شهر یکی از مناطق فقیر ایالات متحده است به طوریکه 25 درصد ساکنان آن زیر خط فقر بسر می برند. و از طرفی 65 درصد جمعیت این شهر را سیاهان تشکیل می دهند. همه این عوامل باعث شد که امروزه حدود 67 در صد از سیاهپوستان ایالات متحده، عملکرد ضعیف دولت جرج بوش در کنترل این بحران را نشانه ای از ادامه روند تبعیض نژادی در این کشور بدانند.

از دیگر بلایای طبیعی اتفاق افتاده در دوران ریاست جمهوری جرج دبلیو بوش می توان به آتش سوزی سال 2007 در ایالت کالیفرنیا اشاره کرد.

این آتش سوزی که 3500 هکتار از جنگلهای این منطقه را در کام خود فرو برد منجر به قطع شدن بسیاری از خطوط انتقال برق در این ایالت شد. از طرفی ذخایر آب در بعضی از مناطق این ایالت به دلیل استفاده زیاد جهت اطفای حریق با کاهش شدید مواجه شده و بسیاری از ساکنان برای تهیه آب اشامیدنی با مشکل روبرو شدند. در این حوادث همچنین حدود 14 نفر کشته و بیش از 100 نفر زخمی شدند.

پس از عملکرد ضعیف دولت بوش در مهار سریع این بحران، انتقادها از جرج بوش افزایش یافت به طوریکه 70 درصد از مردم، دولت وی را در مدیریت بلایای طبیعی ناتوان دانستند.

اما تازه ترین بلای طبیعی ایالات متحده در حالی در ماه جاری به وقوع پیوست که جرج بوش سرگرم دیدارهای اروپایی خویش بود.

این سیل که تا کنون میلیون ها هکتار از زمینهای کشاورزی و چراگاههای ایالت آیوا را به زیر آب برده است بی سابقه ترین سیل در 15 سال گذشته می باشد. این حادثه منجر به کشته شدن 24 نفر و بی خانمان شدن 380 هزار نفر شده است. به طور مثال 36 هزار نفر از جمعیت 120 هزار نفری شهر سیدار راپیدز مجبور به ترک خانه هایشان شده اند.

در کنار این مشکلات می توان به نابودی بیش از 20 درصد از غلات این ایالت و تداخل در سیستم حمل نقل آبی رودخانه بزرگ می سی سی پی را نیز اشاره کرد.

همه این عوامل باعث شده است که مردم این ایالت نسبت به آینده خود بدبین بوده و آینده ای همچون نئو اورلئان را برای خود متصور شوند. باید اشاره کرد که هماکنون با گذشت حدود 3 سال از طوفان کاترینا تنها 16 هزار از 130 هزار متقاضی کمک مالی در این حادثه توانسته اند هزینه بازسازی خانه های خود را دریافت نمایند. به طوریکه چندی پیش ماری لاندریو سناتور دموکرات ایالت لوئیزیانا با اشاره به این مساله گفت: " به نظر می رسد دولت آمریکا هیچ گونه آمادگی برای مقابله با حوادث طبیعی همچون طوفان و سیل را نداشته و در آینده نیز با مشکلاتی روبرو خواهد بود."

در پایان می توان نتیجه گرفت که هر کدام از این حوادث که در نوع خود بی سابقه است، نقاط ضعف اساسی و مهمی را برملا می کند که عمدتا ناشی از سه عامل است: اول، اختصاص بخش عمده ای از منابع امریکا به جنگ در عراق توسط دولت بوش؛ دوم، تاکید بیش از اندازه نهادهای مرتبط با امنیت ملی بر جنگ علیه تروریسم، به گونه ای که در نهایت به کاهش منابع اختصاص داده شده دولت به خطرات بلایای طبیعی منجر شده است؛ سوم، بی توجهی این کشور به هشدار سازمانهای بین المللی نسبت به بالا رفتن حرارت کره زمین و در نتیجه احتمال افزایش این چنین بحرانهایی در سطح جهان و ایالات متحده.

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:14 PM
شهيدان نواب صفوي و يارانش در دوران رژيم ستمشاهي با دعوت حوزه‌ها به حضور در عرصه سياسي كشور، ايجاد ايده تشيع انقلابي و با هدف تشكيل حكومت اسلامي و تدوين قانون اساسي كشور براساس آموزه‌هاي قرآن دست به مبارزه با رژيم شاه زدند. آنها معتقد بودند روحانيون بايد سكوت در مقابل حكومت را كنار بگذارند، حكومت اسلامي جايگزين مشروطه و حكومت غربگراها شود و جنبش‌هاي انقلابي مسلمان در سراسر جهان متحد شوند. تدوين قانون اساسي براساس آموزه‌هاي قرآن و دين اسلام از برجسته‌ترين تفكرات اين گروه محسوب مي‌شد.

ولادت

سال 1303 هجري شمسي است. آفتاب در پس ابرهاي سياه ستم، آخرين نفسهاي خود را مي کشد. نور کم سويي به زمين ميرسد. پاها در بند است. دستها رهايي ندارد و فريادها در گلو خفه ميشود. ناگاه صداي کودکي در فضاي خانه مي پيچد. ستاره اي به خانه آقا سيدجواد قدم مي نهد. نواي آسماني دعا بر لبان پدر جاري مي شود. آقا سيدجواد ميرلوحي نام فرزند را سيد مجتبي مي گذارد تا در لحظه لحظه زندگي به ياد خاندان پيامبر باشد.

سرود نور

سيد مجتبي هنوز اندک سالي است که با دنياي خرد سالي فاصله گرفته است. او سوره هاي کوتاه قرآن را به تشويق پدر و مادر خود حفظ مي کند و با پدر روحاني خود در مجالس پر نور قرائت قرآن شرکت فعال دارد. قرآن مجيد کتاب زندگاني اوست و به آن عشق مي ورزد. هفت ساله است که راهي دبستان مي شود و پس از اتمام دوره ابتدايي در مدرسه «حکيم نظامي» وارد مدرسه صنعتي آلمانيها مي گردد.

رضاخان که به تازگي از طرف دولت استعمارگر انگليس به سلطنت رسيده است از مخالفان سرسخت اسلام و روحانيت است. از نخستين کارهاي او منع به کارگيري تاريخ هجري قمري است. تاريخ هجري شمسي جايگزين تاريخ قمري مي شود و او نام اين تهاجم وسيع بر ضد فرهنگ اسلامي را طرد يک سنت عربي تحميل شده مي نامد.

بعد از تغيير تاريخ، بر سر گذاشتن کلاه پهلوي شبيه کلاه سربازي، براي همه اجباري مي گردد. چيزي نمي گذرد که او مدارس را مختلط اعلام مي کند و دختر و پسر را در کنار هم قرار ميدهد. پسر ها بايد هنگام مدرسه رفتن شلوارک کوتاه بپا کنند و دختر ها بايد حجاب اسلامي را به کناري نهند.در اين حال روحانيون بيدارگر با تهاجم فرهنگي استعمار و اسلام زدايي رضاخان به مبارزه بر مي خيزند و بر ضد وي قيامهاي اصلاحي مختلفي را برپا مي دارند. در چنين زماني است که آقا سيدجواد ميرلوحي، پدر سيدمجتبي مجبور مي گردد از پوشيدن لباس روحانيت صرف نظر کند. رضاخان دستور داده است تا مردم همه از لباس يک شکل استفاده کنند. در اين زمان آقا سيدجواد از فرصت استفاده نموده، براي احقاق حقوق مظلومان در دادگستري وکيل دعاوي ميشود.

چندي نمي گذرد که با داور وزير دادگستري سال 1315 يا 1314 درگير مي شود و در پي گفتگوي اعتراض آميز به نظام ستم شاهي پهلوي، گوش وزير را با سيلي خود آشنا ميسازد و خود روانه زندان مي گردد. سه سال در زندان رضاخان مي ماند و بعد از 3 سال به ديدار خدا مي شتابد. با رحلت پدر، سيدمحمد نواب صفوي، دايي سيدمجتبي سرپرستي خانواده ايشان را به عهده مي گيرد. سيد مجتبي عشق و علاقه زيادي به دروس اسلامي دارد و مايل است به دروس حوزه بپردازد. ليکن دايي وي که سرپرستي او را به عهده گرفته و خود قاضي دادگستري است با سيد مخالفت مي کند.سيد مجتبي از عقيده خود دست بر نمي دارد و در مسجدي که در خاني آباد است شروع به فراگيري درسهاي حوزه مي کند و همزمان در مدرسه آلمانيها به دروس جديد مي پردازد.سيد در عصري واقع شده است که نظام آموزشي غرب در کشور به صورت نوشدارويي براي پيشرفت به مردم عرضه ميشود. وي در يکي از مدارس غربي تحصيل ميکند. در مدرسه چيزهايي مطرح است که با آرمانهاي اسلامي وي سازگار نيست. او در فرصتهاي مناسب آنچه را که فهميده به همکلاسي هاي خويش ميگويد و اوضاع سياسي، فرهنگي و اقتصادي کشور را براي آنان شرح ميدهد.

سيد در 17 آذر 1321 ش در يک سخنراني پر شور از دانش آموزان مي خواهد تا به سوي مجلس رفته، نسبت به هجوم اجانب و تهديد فرهنگ غرب اعتراض نمايند و درخواستشان را مطرح کنند.

با سخنراني سيد دانش آموزان مدرسه دست به تظاهرات ميزنند. از مدرسه آلمانيها به مدرسه ايران شهر و از آنجا به دار الفنون رفته، مدارس را تعطيل مي کنند و با هم به طرف مجلس حرکت مي کنند. در بين راه از مردم هم افرادي به آنها مي پيوندند. تظاهرات با شکوهي روي ميدهد و با تير اندازي مأموران به سوي مردم 2 نفر کشته مي شوند و چيزي نمي گذرد که دولت قوام سقوط مي کند.

سيد در 1321 هجري تحصيلات خود را به پايان برده، در خرداد 1322 در شرکت نفت استخدام ميگردد و بعد از مدت کوتاهي از تهران به آبادان انتقال مي يابد. وضع نابسامان کارگران شرکت وي را رنج ميدهد و ديگران را در حقوق خويش شريک مي کند. علاقه اي بين کارگران شرکت و سيد به وجود مي آيد. وي شبها جلساتي براي آنها دائر مي کند و وظايف ديني و اجتماعيشان را گوشزد مي نمايد.وي در طي آموزشهاي خويش ياد آور مي شود که نفت از آن ملت ايران است و خارجيان آمده اند تا براي ما کار کنند، نه اينکه ما را زير سلطه خود درآورند و قسمتهايي از آبادان را در اختيار گرفته اجازه ورود به ما ندهند!

سيد سيماي زشت استعمار را در کارها و فعاليتهاي آنان نشان ميدهد، ميگويد:اين چيست که در چند جاي شهر نوشته اند «ورود ايراني و سگ ممنوع»!!آنها ايرانيان را در رديف سگ قرار داده در حالي که خود مستخدم ما هستند.شش ماه از ورود سيدمجتبي به شرکت نگذشته است که يکي از انگليسيها به کارگري ايراني حمله کرده و وي را زخمي ميکند، همان شب جلسه اي تشکيل مي شود و قرار مي گذارند که صبح قبل از شروع کار در پالايشگاه جمع شوند.

سيد شروع به سخنراني مي کند و مي گويد: « چون ما مسلمان هستيم و قصاص يکي از احکام ضروري ماست يا بايد آن انگليسي به اينجا بيايد و در جلوي جمع از اين برادر ما پوزش بخواهد و يا اگر اين کار را نکند عين کتکي که به آن زده يا عين جراحتي که به او وارد کرده ما به او وارد کنيم.» هنوز سخنان سيد به پايان نرسيده بود که کارگران به خشم آمده، به سالن آن انگليسي رفته، آنجا را خراب مي کنند. پليس دخالت ميکند و آن انگليسي موفق به فرار مي شود. چند نفر کارگر دستگير ميگردند، سيد به خانه يکي از دوستانش رفته، شبانه توسط يکي از لنجها از آبادان راهي نجف ميشود.

مهاجر عشق

سيد مجتبي تجربه هاي زيادي از زندگي آموخته و زندگي مردمان بسياري را ديده و با شيوه زندگي آنها آشنا شده است. اکنون در نجف اشرف براي انجام کاري آمده است و آن آموزش صحيح اسلام است، آنگونه که بتواند مسير حرکت او را در اين دنياي رنگارنگ مشخص نمايد. هدف از زندگي چيست؟ سيد در ضمن آموزش مي خواهد جواب اين سوال را آن سان که بايد دريابد. سعادت به استقبال سيد آمده است، او ميتواند در مدرسه قوام از مدارس حوزه علميه نجف اقامت گزيند. در همان روزها علامه اميني در يکي از حجره هاي فوقاني مدرسه کتابخانه اي داير کرده و به تأليف «الغدير» مشغول است. اين امر سبب ميشود که مهاجر عاشق که تازه از ايران رسيده است با حضرت علامه اميني آشنا شود.

سيد که علوم مقدماتي را در تهران به انجام رسانيده، در نجف به دنبال اساتيدي است که سطوح عالي را از آنها بياموزد، از جمله اساتيدي که وي از آنها فقه و اصول، تفسير قرآن و اصول سياسي و اعتقادي را آموخت، نامبردگان ذيل اند:
1:حضرت علامه نستوه آيه الله اميني
2:حضرت آيت الله العظمي حاج آقا حسين قمي
3:حضرت آيت الله آقا شيخ محمد تهراني

سيد بزرگوار نواب از اين سه استاد گرانقدر علاوه بر علوم متداول حوزه، اصول فلسفه سياسي اسلام را آموخت و با فقه سياسي اسلام آشنا شد. در همين زمان که وي در نجف مشغول تحصيل است، يکي از کتابهاي کسروي به دستش ميرسد، نوشته اي که مولف در آن به حضرت امام صادق (ع) توهين نموده است. ايشان کتاب را به چند تن از اساتيد و مراجع تقليد نجف اشرف عرضه مي دارد و حضرت آيه الله العظمي حاج آقا حسين قمي با صراحت حکم ارتداد نويسنده کتاب را اعلام ميدارد.جناب نواب به حکم وظيفه ديني خويش با تصميمي قاطع رو به وطن خويش ميگذارد تا آن نابخرد را بر سر عقل آورد.

پيش از حرکت او از نجف به ايران مردم تبريز و مراغه و سران برخي روزنامه ها به مقابله با احمد کسروي برخواستند و از دولت وقت خواستند تا وي را به جرم انتشار کتب گمراه کننده محاکمه کند.دولت قدرت چنداني ندارد و از طرفي برنامه هاي پهلوي با کارهاي کسروي چندان رو در رو نيست و در حقيقت هر دو در جهت اسلام زدايي گام بر ميدارند و کارهاي کسروي، فعاليتهاي دولت را تحت الشعاع قرار داده است. از اين رو به مقابله با وي بر نيامد.

ايرادهاي وي به اسلام بيشتر از کتب مبلغين آمريکايي و مستشرقين اخذ شده بود و اشکالهايي را که متوجه مذهب تشيع مي ساخت، غالب آنها را علماي متعصب سني مانند حجر و موسي جار الله عالم سني معاصر بر گرفته بود.نواب با قاطعيتي تمام وسائل زندگي را جمع کرده به طرف ايران حرکت مي کند. وي که در بين راه اطلاع يافته بود کسروي در آبادان است، به آبادان مي رود. در يکي از مساجد بزرگ شهر سخنراني ميکند و او را به مناظره مي خواند. ولي کسروي به تهران رفته بود، او نيز به تهران مي آيد و با تني چند از آقايان تماس مي گيرد و پس از مشورت به اين نتيجه ميرسد تا با وي به بحث بنشيند. آيت الله طالقاني ايشان را تشويق مي کند و جناب وي به کلوپ کسروي ميرود.

«با هماد آزادگان» نام باشگاه کسروي است. نواب چند روزي در مورد دين و مسائل اجتماعي با وي به بحث مينمايد. ليکن او قانع نمي شود، دو دستگي در جمع حاکم مي شود، حرف آخر سيد به کسروي اين است:«من به تو اعلام ميکنم و تو را به عنوان يک مانع نسبت به مذهب و حتي نسبت به مملکتم ميدانم» ، «موقعي که عضوي از پيکر انساني چنان فاسد شود که نتنها موجب فساد ديگر اعضاي آن پيکر گردد، بلکه تباهي خود آن عضو با مجموع اعضاي ديگرش را نتيجه دهد، نبايد در ريشه کن کردن آن هيچ گونه مسامحه اي روا داشت. زيرا اين مسامحه چه ناشي از ترحم و مهر و محبت باشد و چه معلول بي توجهي به اهميت حياتي قضيه، موجب از ارزش افتادن و تباهي ديگر اعضاي پيکر جامعه خواهد گشت.»

نواب جوان در طي جلساتي دلايل و براهين لازم را براي کسروي عرضه ميکند ليک ديگر گوش شنوايي براي وي باقي نمانده است. براي شاگرد مکتب توحيد، مسأله ارتداد وي مسلم ميشود و به فکر مقابله با اين عصر فاسد ميافتد.

سيد بزرگوار از حضرت آيه الله مدني و آقا شيخ محمد حسين طالاقاني براي تهيه اسلحه پول ميگيرد و در ساعت 13 و 30 دقيقه روز بيست و سوم ارديبهشت سال 1324 کسروي در ميدان حشمت الدوله مورد هدف قرار ميگيرد اما به دليل فرسودگي اسلحه موفقيت حاصل نمي شود و نواب به زندان مي افتد و علماي ايران و نجف خواستار آزادي وي مي شوند و ايشان بعد از دو ماه با قيد کفالت آزاد مي شود.

فدائيان اسلام

حضرت نواب با آزادي از زندان به فکر تشکيل «فدائيان اسلام» مي افتد تا به وسيله آن با عناصر فاسد در جامعه به مبارزه برخيزد و با انتشار اعلاميه اي موجوديت فدائيان اسلام را اعلام ميدارد.او در برپايي اين سازمان اسلامي ميگويد: در خواب جدم سيد الشهدا را ديدم که بازوبندي به بازويم بست و روي آن نوشته شده بود «فدائيان اسلام».

انتشار اعلاميه مسلمانان غيور را متوجه فدائيان اسلام مينمايد و افرادي به گروه او ميپيوندند. ساعت 10 صبح روز بيستم اسفندماه سال 1324 آيات قهر الهي آشکار ميشود و کسروي توسط چهار تن از فدائيان اسلام، سيد حسين و سيد علي امامي، جواد مظفري و علي فدايي از ميان برداشته ميشود تا جامعه اسلامي به مسير حرکت خود در مسير الهي ادامه دهد.فدائيان اسلام با بانگ تکبير از محوطه دادگستري دور مي شوند و در حين پانسمان زخمهاي خود در بيمارستان سينا دستگير ميشوند.رهبر فدائيان به مشهد الرضا ميرود و از راه شمال به آذربايجان، همدان و کرمانشاه راهي ميشود. در بين راه روحيه عشاير را مورد ارزيابي قرار ميدهد و با علماي شهرستانها تماس حاصل کرده، درخواست مي کند تا براي آزادي فدائيان اسلام تلگرافهايي به دولت بفرستند و خود از آنجا به نجف اشرف ميرود.

در همين ايام حضرت ايت الله العظمي آقا سيد ابوالحسن اصفهاني وفات مي يابد. به همين مناسبت عده اي از دولتمردان ايراني براي عرض تسليت به مراجع نجف از طرف شاه راهي نجف مي شوند.در يکي از مجالس که فرستادگان شاه حضور دارند، جناب نواب منبر رفته، ضمن حمله شديد به «قوام السلطنه» (نخست وزير وقت) ميگويد:«چطور شما براي فوت يک نفر روحاني به نجف آمده و به مقامات روحاني تسليت ميگوييد در حالي که روحاني ديگري همچون سيد ابوالقاسم کاشاني را در ايران به جرم دفاع از اسلام از اسلام به زندان افکنده ايد؟!» ايشان آزادي آيت الله کاشاني و فدائيان اسلام را در جلسه مطرح مينمايند و حوزه علميه نجف اشرف آزادي زندانيان را از مقامات مسئول ميخواهد و پس از چندي خواسته اشان جامه عمل ميپوشد.

بعد از آزادي آيت الله کاشاني ديدارهايي با ايشان صورت ميگيرد. جناب نواب نظرات خود را به ايشان عرضه ميدارد و اعلام ميکند که در صدد ايجاد حکومت اسلامي در ايران است. حضرت آيت الله کاشاني که از مبارزان و مجاهدان بزرگ عصر خويش است و در گذشته در جنگ انگليس و عراق شرکت فعال داشته و در اثر همين فعاليتها به ايران تبعيد شده است اينک با نواب ميثاق مي بندند تا در ايران حکومت اسلامي بنا نهند.

شهر پيامبران

16 مه 1916 انگليس و فرانسه پيماني نهاني در باره تقسيم منطقه آسيايي ترکيه بستند که به نام «موافقت نامه سايس ـ پيکو» خوانده شد و بر پايه آن قرار شد فلسطين زير سرپرستي هياتي بين المللي که شکل آن بعد ها با توافق روسيه تزاري تعيين خواهد گشت اداره شود. ولي بريتانيا از امضاي اين پيمان هدفي جز انجام يک مانور نداشت و همواره در پي آن بود که فرصتي به دست آورد و شانه از زير بار تعهد خود خالي کند. در دوم نوامبر 1917 انگليستان اعلاميه «بالفوره» را که خواستار پايه گذاري «ميهني قومي» براي يهوديان بود منتشر کرد.

ايجاد «حکومت يهود» ابتدا به وسيله تئودور هرنسل، در سال 1896 طراحي شد و در پي برپايي اولين کنگره صهيونيستها در شهر «بال» سسويس به سال 1897 نيز مفاد آن به تصويب رسيد.

صهيونيستها با اشتياق فراوان به کمک انگليسيها شتافتند و با حمايت بي دريغ از هدفهاي جنگي آنها در فلسطين «در جنگ جهاني اول» سر انجام ارتش انگليس را در اين سرزمين به پيروزي رساندند.

«فلسطين به صورت يک موجود سياسي و به نام يک دولت به سال 1948 و در پي برداشته شدن سرپرستي بريتانيا از آن از ميان رفت. بر پايه قطعنامه شوراي امنيت سازمان ملل متحد، در بخشي از آن دولتي به نام «اسرائيل» پايه گذاري شد. بازمانده فلسطين نزديک 5/6 هزار کيلومتر مربع را ملک عبدالله بن حسين شريف هاشمي، پادشاه اردن ضميمه کشور خود کرد.»

فعاليت هاي استعمار گران انگليس ديگر بار مردم مسلمان ايران را به خشم آورد. روز جمعه سي و يکم ارديبهشت 1327 آيت الله کاشاني و جناب نواب صفوي قطعنامه اي مبني بر اظهار هم دردي با عربهاي اهل فلسطين صادر نمودند. روزهاي بعد محلهايي را براي نام نويسي داوطلبان جنگ با يهود در مراکز مختلف شهر افتتاح شد و 5 هزار نفر ثبت نام کردند. در پي ثبت نام مردم غيور ايران فدائيان اسلام قطعنامه اي صادر کردند و از دولت اجازه حرکت به سوي فلسطين خواستند.

دولت که خود از سر سپردگان غرب است، برنامه اعزام به فلسطين را لغو ميکند. چه او از پيش براي تأسيس دولت يهود افرادي چون سيد ضياءالدين طباطبايي را به کمک صهيونيستها فرستاده است. غرب براي از ميان برداشتن نيروهاي فعال و مذهبي به رهبري آيت الله کاشاني و نواب صفوي طرحي را پي ريزي ميکند و آن ترور شاه است. او که عنصري غير مفيد شناخته شده است بايد از ميدان خارج شده «علي رضا» يا «رزم آرا» جاي او را بگيرد. در روز 15 بهمن شاه در دانشگاه به وسيله ناصر فخر آرايي (عضو جوانان حزب توده) مورد هدف قرار ميگيرد. تيرها از کنار لبش رد ميشود و سرتيپ صفاري و سرتيپ اختري، فخر آرايي را از بين مي برند.

صبح روز شانزدهم حزب توده منحل اعلام ميشود و کلوپ و باشگاهش و حزبش را چپاول ميکنند و به تاراج مي برند. در شب 16 بهمن تانک به در خانه حضرت آيت الله کاشاني ميآيد. ايشان را دستگير نموده به قلعه فلک الافلاک در خرم آباد مي فرستند. عده اي از روحانيون مبارز هم دستگير ميشوند. سيد عبد الحسين واحدي ـ فرد شماره 2 فدائيان اسلام ـ از آن جمله است. نواب 40 تن از دوستان و فدائيان اسلام را روانه قم ميکند تا با توسل به آيت الله بروجردي ايشان را آزاد کنند. موقعيتي حاصل نمي شود و منزل آيت الله بروجردي محاصره مي شود. بعد از 10 روز از گذشت اين ماجرا فدائيان اسلام از خانه خارج شده با يک اتوبوس راهي تهران ميشوند. در حسن آباد جلو آنها گرفته، همگي به زندان منتقل ميشوند. آيت الله کاشاني هم که در قلعه فلک الافلاک زنداني است به آبادان تبعيد ميگردد.

نامه هاي سرخ

دوره مجلس پانزدهم رو به اتمام است. دولت وقت استيضاح ميشود و از دزدي و چپاول اموال عمومي سخن به ميان ميايد و مسائل شرکت نفت مطرح ميگردد. شاه در صدد بر مي آيد متممي براي قانون اساسي نوشته شود که در آن سه اصل زير بيايد:

1- نمايندگان مجلس فرماندهي کل قوا را در اختيار شاه قرار دهند.
2- مجلس سنا تأسيس گردد.
3- انحلال مجلسين در اختيار شاه باشد

همچنين قرار بود مذهب «فقه جعفري» القاء و از رسميت بيفتد، که در اين زمان جناب نواب پانزده نامه با جوهر قرمز به پانزده وکيل انتصابي (انتخابي – فرمايشي) نوشته و در آن مخالفت خود را اعلام مي دارد.روزي که قرار است مجلس تشکيل گردد، جلسه اي بر قرار نميشود و با 24 ساعت(48 ساعت) تأخير اين ماده از دستور جلسه حذف ميشود.انتخابات مجلس سنا و ملي انجام ميشود، ليکن آراء ملت کنار نهاده ميشود و وکلاي دولتي به مجلس ميروند. اين مسأله و تمامي مسائل دولتي با وزير دربار وقت، هژير بود. به همين علت او در روز جمعه دوازدهم محرم در مسجد سپهسالار به دست سيد حسين امامي مورد حمله قرار ميگيرد و يک روز پس از واقعه چهاردهم آبان 1328 هجري شمسي به هلاکت مي رسد.

وي تبعيد آيت الله کاشاني را خود برنامه ريزي کرده و دستور داده بود. با اعدام انقلابي هژير، تاريخ افتتاح مجلس سنا تغيير ميکند و انتخابات مجلس شوراي ملي که با تمهيدات وي صورت گرفته بود از طرف رئيس انجمن نظارت باطل اعلام ميشود. شاه روحيه خود را باخته، با هواپيماي اختصاصي تورمن به سمت آمريکا پرواز ميکند.سيد حسين امامي دستگير و پس از 5 روز به شهادت ميرسد. فدائيان اسلام با انتشار اعلاميه اي از مقام شهيد تجليل به عمل مي اورند. انتخابات دوره شانزدهم مجلس برگزار مي گردد و آيت الله کاشاني با استقبال بي نظيري به ميهن اسلامي باز مي گردد.

تابوت

از مدتها پيش مقبره اي براي رضاخان ساخته شده بود ولي اين ناآرامگاه همچنان خالي بود، ديکتاتور خارج از کشور مرده بود و فرزندش جرأت نداشت جسد وي را به ايران باز گرداند. ياد ستم رضا خاني حرکت امت اسلامي را توفنده مي ساخت. بعد از تهيه مقدماتي شاه خواست جسد رضا خان را به ايران منتقل نمايد و با بر پايي مجالس و استقبال مردم همراه سازد. نواب صفوي از نقشه دولت آگاه مي شود و به قم رفته، بعد از درس آيت الله بروجردي در مدرسه فيضيه به سخنراني ميپردازد. اين شيوه تا روز دفن ادامه ميابد. از آن رو آرزوي رژيم عملي نميشود و ديکتاتور بي هيچ تشييعي دفن مي گردد.

ملي شدن صنعت نفت

خرداد 1329 علي منصور بي هيچ مقدمه اي استعفا ميدهد و رزم آرا به نخست وزيري مي رسد. وي مورد تأييد انگليس و آمريکاست. آيت الله کاشاني اين مسأله را طي اعلاميه اي فاش ميسازد و لايحه «گس – گلشائيان» از طرف کميسيون مجلس رد ميشود. آيت الله کاشاني طي بيانيه اي با تأکيد بر ملي شدن صنعت نفت در سراسر کشور از مردم مي خواهد با پا فشاري خويش طرفداران شرکت نفت را به اطاعت خود وا دارند.

رزم آرا در نظر دارد نهضت ملي کردن صنعت نفت و مبارزات ضد استعماري مردم را عقيم سازد. آيه الله کاشاني و جبهه ملي در از بين بردن رزم آرا وحدت نظر دارند. لذا با استمداد از فدائيان اسلام در صدد از بين بردن وي بر مي ايند. خليل طهماسبي اين مسئوليت را بر عهده ميگيرد. شاه اين خبر را شنيده، خشنود مي شود. چه اينکه رزم آرا براي خود وي نيز خطر آفرين است.

اطرافيان شاه به او مي فهمانند که ترور رزم آرا، حکم شمشير دو لبه را دارد که يک طرف آن متوجه رزم آرا و طرف ديگرش متوجه خود اوست. يعني اگر رزم آرا زنده بماند، بهترين بهانه به دست او خواهد افتاد و تحت اين عنوان تمام مخالفان و حتي خود شاه را از ميدان بيرون خواهد کرد. به همين سبب نابود کردن رزم آرا به گونه اي ديگر طرح ريزي مي شود. يکي از گروهبانهاي ارتش در لباس غير نظامي مأمور انجام اين کار ميگردد، که همواره با علم وزير کار بلافاصله پشت سر رزم آراء حرکت ميکند. او مأمور بود همين که طهماسبي مبادرت به تير اندازي کرد با گلوله کلت وي (رزم آرا) را بکشد.

خليل در مجلس ختم آيت الله فيض وي را مورد حمله قرار مي دهد و با گلوله گروهبان شاه رزم آرا از پاي در مي آيد.قتل رزم ارا زنگ خطري براي نمايندگان وابسته به انگليس در مجلس شانزدهم است که مانع ملي شدن نفت بودند. فدائيان اسلام با از بين بردن رزم آرا، ملي شدن صنعت نفت را ميخواستند. اصلي که از بازگشت آيت الله کاشاني از تبعيد، هر چه بيشتر روي آن تأکيد ميشد.فرداي روزي که رزم ارا کشته شد کميسيون نفت به اتفاق آرا، اصل ملي شدن نفت در سراسر کشور را ميپذيرد و ملت مسلمان ايران به آرزوي خود نائل مي آيند.

منشور حکومت اسلامي

جناب نواب صفوي با تأليف کتابي تحت عنوان «جامعه و حکومت اسلامي» و انتشار آن در آبان سال 1329 روش صحيح حاکميت را بيان مي دارد. او معتقد است جز با حرکت ريشه اي و تقويت فرهنگ اصيل اسلامي در جامعه با استکبار جهاني نميتوان مقابله کرد. اين سيد مجاهد به پيروي از نامه حضرت امير المومنين علي (ع) به مالک اشتر،اصول سياسي اسلام را به مردم بيان ميکند و به شاه و غاصبان حکومت هشدار ميدهد که در صورت اجرا نکردن دستورهاي اسلامي به دست فرزندان مقتدر و فدا کار اسلام از بين خواهد رفت.

نواب صفوي در جهت نيل به حکومت اسلامي و استقرار مدينه قرآني غدير گام بر ميدارد و خود را به قالبهاي حکومت مشروطه محدود نميسازد. در اين مسير وي علاوه بر استادش در نجف اشرف (علامه اميني)، از حضرت امام خميني در حوزه علميه قم منشور حکومت اسلامي را فرا ميگيرد و بي محابا به برپايي آن تظام مقدس اقدام مينمايد.

نواب در زندان مصدق

تير ماه سال 1330 وقتي نواب از خانه يکي از فدائيان اسلام خارج ميشود، از سوي مأموران آگاهي دستگير و زنداني ميشود. سيد به خاطر سخنراني 2 سال پيش در آمل و شکستن شيشه مشروب فروشي به زندان مي افتد، اين در حالي رخ ميدهد که مصدق نخست وزير اين دوره است.

حقيقت اين است که نواب خواستار اجراي احکام اسلامي و در مراحل بعد، تأسيس حکومت اسلامي است، ليکن مصدق در جبهه ملي موافق او نيست. پس از دستگيري نواب (رهبر فدائيان اسلام) افرادي که پيش از وي دستگير شده بودند آزاد مي شوند. سيد محمد واحدي از آن جمله است.

واحدي نامه اي به مصدق نوشته، خواستار آزادي رهبر فدائيان اسلام ميگردد و با جواب نا مساعد وي، در اواخر مرداد 1340 فدائيان اسلام اعلام برگزاري مراسم سخنراني داده و در پي آن 38 نفر از آنها بازداشت و تبعيد مي شوند. نواب صفوي با شنيدن اين خبر اعتصاب غذا مي کند و آيت الله سيد محمد تقي خوانساري و آيت الله صدر طي نامه هاي جداگانه اي به آبت الله کاشاني و دادستان وقت آزادي رهبر فدائيان اسلام و تبعيديها را خواستار مي شوند. پس از يکي دو روز تبعيديها باز مي گردند و نواب پس از سه ماه حبس در عصر مصدق آزاد مي گردد.

کنگره اسلامي

شب معراج رسول اکرم (ص) 27 رجب 1350 ق. مطابق با 1931 م. است. از انديشمندان اسلامي دور ترين نقاط جهان دعوت به عمل آمده تا خشم امت اسلامي را در مورد انتقال اراضي مسلمانان به يهوديها به معرض نمايش گذارند و نظرات خويش را براي آزادي قدس بيان دارند.

يازدهم شهريوي 1332 مجاهد نستوه دست به اين سفر مقدس ميزند تا با حمايت از مردم مسلمان فلسطين، سياست صهيونيستي انگلستان را محکوم سازد. مسير حرکت نواب از ايران به بغداد و از آنجا به بيروت و بيت المقدس است. وي در اولين جلسه از جلسات شش روزه كنگره عظيم اسلامي با نطقهاي حماسي خويش به زبان عربي، فرياد بيدار باش سر ميدهد و زماني که براي تماشاي بخش اشغالي قدس ميروند با لحني آمرانه همراهان را به نماز ميخواند.

نماز در مسجد مخروبه اي که در يک کيلومتري شهر قدس قرار دارد. وي ميگويد:هر کس آماده شهادت است همراه ما شود.تمامي اعضا به امامت آن سيد مجاهد نماز مي گذارند. سربازان اسرائيلي دست روي ماشه مسلسلها، از کار سيد در حيرت مي مانند. سيد با اين حرکت ياد آور مي شود که براي آزادي قدس بايد با پرچم سرخ شهادت به ميدان رفت.

تا بيکرانها

پس از پايان کنگره اسلامي، نماينده جمعيت اخوان المسلمين مصر با نواب صفوي آشنا مي شود و شيفته وي ميگردد و از او دعوت مي کند تا به سفر خويش ادامه داده، از مصر هم ديدن نمايد. نداشتن امکانات مالي اين سفر را به تعويق مي اندازد تا حضرت علامه اميني زمينه سفر را آماده مي سازد.

دولت ژنرال نجيب بر سر کار است و در بين آنها بر سر قدرت بين نجيب و عبد الناصر کشمکش وجود دارد. در اين حال دو جوان از جمعيت اخوان المسلمين به شهادت رسيده اند و از نواب دعوت ميشود تا در دانشگاه الازهر قاهره سخنراني کند. مأموران نظامي با شليک تير نظم مجلس را بر هم ميزند و چند نفر پليس نواب را تحت الحفظ به وزارت کشور ميبرند و مورد بازجويي قرار مي دهند.

سيد ميگويد: در مصر بايد احکام قرآن اجرا گردد. بايد مصر وابستگي خود را قطع کند و کانال سوئز ملي شود. دولت مصر جمعيت اخوان المسلمين را منحل اعلام مي کند و اخراج فوري نواب را صادر مي نمايد اما بعد دستور پذيرايي وي به حسن البائوري (وزير اوقاف مصر) ابلاغ مي شود. نواب طي ملاقاتهايي با نجيب و جمال عبد الناصر، موقعيت اخوان المسلمين را براي تحکيم دولت انقلابي مصر ياد آور ميشود.

دام اهريمن

بعد از رخداد 28 مرداد 1332، سه پيشنهاد از طرف شاه توسط امام جمعه به نواب داده شد. وي صد هزار تومان پول نقد به همراه داشت تا در صورت قبول پيشنهاد از طرف نواب به او داده شود.پيشنهاد هاي اهريمني شاه که براي به دام انداختن نواب چيده شده بود عبارتند از:

1- در يکي از کشور هاي اسلامي به عنوان سفير اعزام شود.
2- منزلي براي وي در نظر گرفته شود و محل جلوس ايشان باشد و ماهي 10 هزار تومان حق سفره پرداخت شود.
3- با همکاري شما يک حزب بزرگ اسلامي تشکيل شود و هزينه آن را دربار تأمين نمايد.

نواب با کمال قاطعيت به امام جمعه ميگويد:«خجالت نميکشي مرا به درگاه معاويه دعوت ميکني» امام جمعه وجه نقد را برداشته، به سرعت مي رود. پيش از اين براي رهبر فدائيان اسلام توليت استان قدس رضوي پيشنهاد شده بود و ايشان رد کرده بودند.

پيمان شيطاني

پيمان شيطاني سنتو مسأله اي است که پس از آمدن نواب به ايران پيش آمده است. در اين پيمان هشت ماده اي تلاش بر آن است تا امنيت خاور ميانه به سود امپرياليزم آمريکا و انگلستان تضمين گردد و با خطر کمونيسم مقابله شود.در واقع با وارد شدن ايران به اين پيمان ايران به عنوان پايگاه نظامي آمريکا در منطقه شناخته خواهد شد. رهبر فدائيان اسلام با انتشار اعلاميه اي مخالفت خويش را ابلاغ کرد و گفت:«مصلحت مسلمين دنيا پيوستن و تمايل به هيچ يک از در بلوک نظامي جهان و پيمانهاي نظامي نبوده، بايد براي حفظ تعادل نيروهاي دنيا و استقرار صلح و امنيت يک اتحاديه دفاعي و نظامي مستقلي تشکيل دهند.»

بدين وسيله نواب آشکارا در مقابل آمريکا و مهره هاي دست نشانده آن قرار گرفت و به آنها اعلان جنگ داد. اين زماني است که وي به همراه يارانش در اين حرکت الهي يکه تاز ميدان نبرد با استکبار جهاني هستند.اعدام انقلابي حسين اعلاء نخست وزير و طرف ايراني در انعقاد پيمان نظامي سنتو مورد نظر رهبر فدائيان اسلام بود. ياران بسيج ميشوند تا وي را قبل از خروج از ايران اعدام کنند. ذوالقدر در مسجد شاه و عبدالحسين واحدي در آبادان اين مهم را بر عهده گرفتند. در اين نبرد رهبر فدائيان اسلام و يارانش ميدانستند که با اين اقدام مهر شهادت بر شناسنامه زندگي پر بارشان خواهد خورد، از اين رو مشتاقانه دست به اين کار ميزدند. آنان کساني بودند که سالها چوبه دار بر دوش خويش حمل نمودند و خونريز طلب ميکردند تا با شهادت سعادت ابدي را در آغوش کشند و به لقاي محبوب رسند.

روز پنج شنبه 25/8/1334 مجلس ترحيمي به مناسبت فوت مصطفي کاشاني فرزند ارشد ايت الله کاشاني در مسجد شاه منعقد بود. ساعت 45/3 بعد از ظهر حسين اعلاء در مسجد حاضر شد، محمد علي ذوالقدر به وي حمله برد ولي بعد از شليک تيري فشنگ دوم در لوله گير کرد، وي تنها توانست اعلاء را مجروح کند و خود توسط مأموران دستگير شد.رهبر فدائيان اسلام به همراه يارانش در منزل آيت الله کاشاني و پس از آن در خانه حميد ذوالقدر به سر مي برند. مأموران عصر چهارشنبه 1/9/1334 به منزل ذوالقدر وارد ميشوند و نواب صفوي و سيد محمد واحدي را دستگير مي کنند. حسين اعلا با جراحتي که دارد راهي بغداد است. سيد عبدالحسين واحدي و اسدالله خطيبي براي اعدام وي لحظه شماري ميکنند تا در صورت عدم موفقيت ذوالقدر، وي را به هلاکت رسانند. ليکن در 1/9/1334 شناسايي و دستگير مي گردند. عبد الحسين واحدي در اتاق تيمور بختيار به دست وي به شهادت ميرسد و اعدام مهره استعمار با عدم موفقيت روبرو مي شود. همزمان با دستگيري فدائيان اسلام، آيت الله کاشاني نيز بازداشت مي گردد.

نماز عشق

به او ندايي ميرسد که رفتني است. وضوي عشق ميسازد و به نماز مي ايستد. نماز عشق، او به خون وضو ميسازد تا به نماز عشق راست آيد. 25 دي ماه 1334 بيدادگاه دژخيم به سيد مجتبي نواب صفوي و سه يار فدا کارش حکم اعدام ميدهد. آنان در 27 همان ماه مطابق با سالگرد شهادت صديقه طاهره حضرت فاطمه زهرا(س) به خيل شهدا مي پيوندند. وي به هنگام شهادت در لحظه آخر حيات با لحني دلنواز آياتي از قرآن کريم را تلاوت نموده بانگ اذان سر ميدهد و نزديکيهاي طلوع فجر به آسمانيها ميپيوندد. شهدا در مسگر آباد به خاک سپرده مي شوند. وقتي تصميم گرفته ميشود آنجا پارک شهر شود شبانه از تهران به قم انتقال يافته و در «وادي الاسلام» جاي مي گيرند.

شهيد نواب صفوي که در دي ماه 1326 با نيره السادات احتسام رضوي ازدواج کرده بود، طي 8 سال زندگي با هم داراي سه فرزند دختر ميشوند، تولد فرزند سوم پس از شهادت اوست.منبع:برگرفته از گلشن ابرار/ تهيه پژوهشگران حوزه علميه قم

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:15 PM
دين زرتشت
دين زرتشتی امروز که معتقدان به آن در ايران و هند زندگی می کنند، باقيمانده دين زرتشتی دوران ساسانی است که با به قدرت رسيدن اردشير پابکان برای نخستين بار به عنوان دين رسمی ايران انتخاب شد. در اين زمان مدرکی در دست نداريم که حتی با وجود زرتشتی بودن داريوش و خشايارشا، دين زرتشت هيچگاه در دورانی قبل از زمان ساسانيان، به عنوان دين رسمی مطرح شده باشد. اخلاف خشايارشا مانند اردشير دوم، پرستنده خدايان متعددی مانند آناهيتا و ميترا بوده‌اند و غير از آن، هيچگاه دينی به عنوان دين تمام مردم شاهنشاهی هخامنشی مشخص نشده است. پادشاهان اوليه اشکانی نيز احتمالا" به نوعی آئين قبيله‌ای بجامانده از باورهای ايرانيان اوليه اعتقاد داشته اند. غير از ولاش اول و جانشينانش، مدرکی برای زرتشتی خواندن ديگر پادشاهان اشکانی نداريم.
از طرفی، دين زرتشتی ساسانی تفاوتهای عمده ای با دين زرتشتی مندرج در گاثاها دارد. بعضی از باورهای مطرح شده در بخشهای جديدتر اوستای ساسانی، مانند زروانيت، مخالف با باورهای گاثايی هستند و می توان آنها را رسوخی از دين های محلی و باورهای باستانی ايرانيان و حتی تاثيراتی از مذاهب بين النهرينی بابل و آشور دانست. به همين دليل، در اينجا دين گاثايی را مشخصا" دينی جدا از زرتشتی ساسانی می دانيم و بطور مستقل از آن ياد می کنيم.
در گاثاها، زرتشت دين کاملا" جديدی را پايه گذاری نمی کند. دين زرتشت بر مبنای باورهای باستانی ايران پی ريزی شده و زرتشت خود را تنها اصلاحگر و بازگرداننده دين اصلی می داند. خدای گاثاها، «مزدا-اهورا» يا «سرور عقلانيت»، خود يکی از خدايان باستانی است که به همراه ميترا و وهومنه، از خدايان اصلی گروه «اهوراها» (خدايان خوب) بوده است. اما در گاثاها، مزدا-اهورا تنها خدای موجود است و اوست که انسانها را به عقلانيت راهنمايی می کند و آنها را از زندگی کورکورانه باز می دارد و همواره به «راستی» تشويق می کند. در گاثاها، زرتشت به همه خدايان ديگر اعلام جنگ می دهد و آنها را خدايان گمراهی، «دئو/ديو»، می خواند. زرتشت حتی از نامبردن از اين خدايان نيز خودداری می کند و در گاثاها از کسی جز مزدا-اهورا ذکری نمی بينيم، هرچند که زرتشت بطور غير مستقيم به وجود خدای نادرستی و دروغ اشاره می کند، اما نام او را که از اوستای جديد می دانيم (انگره-مئنيو، اهريمن) هرگز نمی برد و تنها در پايان يکی از گاثاها، کلمه «انگره» را به کار می برد بدون آنکه نام را کاملا" بيان کند. به نظر می رسد که زرتشت نمی خواهد شعرهای جاويدان خود و تعليماتش برای آيندگان را به نام خدای نادرستی آلوده کند و آن را به عهده شنونده رها می کند.
گاثاها به زبانی بسيار مشکل تنظيم شده اند و ساختمان آنها نيز بسيار پيچيده است. دانشمندانی مانند هومباخ، نوبری(Nybergکه به غلط در ايران «نيبرگ» ناميده شده) و شوارتز، توانسته اند قسمتهايی از اين ساختمان پيچيده را کشف کنند و ساختارهايی نظير تنظيم حلقه ای و تکرار معسلامح کلمات در اشعار را مشخص کنند. اين ساختمان پيچيده و زبان بسيار کهنه، باعث می شوند که ما به سختی بتوانيم تمام مفهوم گاثاها را متوجه شويم. آنچه تا اينجا برای ما مفهوم است اينستکه اشاره و اصرار زرتشت در اين اشعار به مقابله دو عنصر «ارته» (راستی، بن حقيقت و عقلانيت) و «دروج» (نادرستی، بن دروغ و گمراهی) است. در اين مقابله، زرتشت کمک «مزدا-اهورا» را طلب می کند که تشويق کننده انسانها به عقلانيت و تفکر است و تنها را مبارزه با ديوان که حاميان دروج هستند.
نمی توان با اطمينان گفت که دين زرتشت هيچگاه بعد از مرگ موسسش، به همانگونه که او انتظار داشته، باقی مانده است. از درجه خالص ماندن اين باورها نيز تخمينی در دست نداريم، غير از اينکه داريوش نيز در کتيبه های خود به يکی از جنبه های دروج، يعنی «دروگ» يا سخن ناراست (دروغ) اشاره می کند. می توان تصور کرد که باورهای گاثايی که برای جامعه ای کوچک و قبيله ای در شرق ايران طراحی شده بودند، بعد از برخورد با جوامع متمدن و ساکن غرب ايران و تاثير پذيرفتن از باورهای مغها و اديان بين النهرين و در طول سالهای متمادی، تبديل به دينی شد که در دوران ساسانی موقعيت رسمی را پيدا کرد. صحبت از دين زرتشتی ساسانی را به آينده موکول می کنيم.
• اديان ايران باستان
• میدانیم که اصل و ریشه مذاهب مترقی جهان از عقائد ساده اقوام بدوی و قبائل و عشائر همجی ، که هزاران سال قبل در جهان می زیسته اند، نشأت گرفته است. از این رو در مقام تحقیق از مذهب ایرانیان باستانی نیز باید اصل و مبدأ آن را در افسانه ها و اساطیر آریائی های سفید پوست، هزاران سال قبل از این، جستجو کنیم . همان قوم و نژادی که در قرون قدیمه قبل از تاریخ مکتوب یا لااقل از هزاره دوم و سوم قبل از میلاد در فلات ایران نمایان شده اند.در طول مدت افزون از جهار هزار سال یک سلسله تحولات فکری و تندیشه های مذهبی در مردم آریائی نژاد این آب خاک به ظهور رسیده است که از مبادی بدوی چون فتیشیزم و آنیمیزم و پرستش مظاهر طبیعت آغاز شده و در عصر حاضر به دیانت شیعه امامیه که از فرق اسلام و مذهب رسمی امروز ما ایرانیان می باشد ، پایان می پذیرد.
• در هزاره اول قبل از میلاد در اثر آمیزش آرین ها با سکنه بومی در ایران و هند فرهنگ و تمدن جدیدی در آن دو کشور به ظهور رسیده و لسان های ایشان که قبلا لهجه های محلی بوده و بعدا صورت تکامل حاصل کرده ، زبانهای مستقلی شدند. مانند فرس قدیم ( عصر کتیبه های دوره هخامنشی ) یا زبان ماد ( عصر کتاب اوستا) یا زبان سانسکریت ( عصر کتب چهارگانه ودا) یا زبان پهلوی قدیم ( عصر پارت ها) .این زبانها ی قدیم در ایران زمین اکنون مورد تکلم نیست و جزء زبانهای مرده قرار گرفته اند ولی در هندوستان زبان سانسکریت هنوز زنده و موجود و کتب مقدسه هندوها حافظ آن است.
• هم چنین در دین و اعتقادات نیز عقائد آریائی های باستانی در هند و ایران مشترک بوده اند، کتیبه لوحی که در بوغازکوی در نزدیکی آنکارا از عصر تمدن هیت ها در سال 1907 م . کشف گردید اشاره به اسامی خدایانی می کند که آن خدایان در نزد آرین های قدیم مورد پرستش بوده اند و تاکنون نیز در هند معبودیت دارند. مانند : آلهه میترا ، ایندرا ، وارونا که هر سه هم در ودا و هم در اوستا مذکورند. خلاصه آئین های تازه وارد در مدت ده قرن با بومیان ایران آمیخته و آئین پرستش طبیعت را با عقائد مغان بومی که اعتقاد به نور و ظلمت و ایمان به سحر و جادو بود ترکیب کردند تا نوبت به ظهور دین عام مزدیسنی رسید.
به هر حال اگر بخواهیم ادیان ایران باستان را طبقه بندی نمائیم، می شود آنها را به صورت زیر دسته بندی نمود:


آئین مغان
آئین مهرپرستی یا میترائیسم
دین زردشت
آئین مانی
آئین مزدک

تحقيقات تاريخي و دين پژوهي بر وجود پيامبران الهي و حكيمان يكتا پرست در ايران باستان صحه مي گذارد. اين موضوع از چند لحاظ حايز اهميت است: نخست اين كه ريشه وحياني بعضي از تعاليم ديني ايران باستان، مانند اعتقاد به خالق متعال و بهشت و دوزخ، مشخص مي سازد؛ ثانياً اين عقيده كه همه مردم ايران، آتش پرست، خورشيد پرست و مانند آن بودند را رد مي كند و در مقابل، اين احتمال را قوت مي بخشد كه هنگام ورود اسلام به ايران، آثاري از تعاليم انبياء الهي و حكيمان يكتا پرست باقي بوده است؛ چنان كه ايرانيان «اهل كتاب» قلمداد شدند و در نتيجه خدمات متقابل اسلام و ايران، تمدن اسلامي به شكوفايي رسيد؛ ثالثاً سخنان حكيماني مانند شيخ اشراق، مبني بر وجود حكمت ويژه اي منسوب به حكيمان يكتا پرستِ ايران باستان اثبات مي شود.
دانشمندان غربي با بيش از دو قرن تلاش، احياگران كيش زرتشت در عصر معاصر محسوب مي شوند. آنان به دنبال آموزه هاي نابي بودند تا بتوانند آنها را جايگزين كاستي هاي آيين مسيح سازند. به همين دليل متون ديني ادياني مانند بودا و زرتشت را، كه در حال تبديل شدن به اديان خاموش بودند، با خود به غرب برده به احياي آنها همت گماشتند. آنان «اوستا» را ترجمه كردند و از طريق علم زبان شناسي، تاريخ زندگي زرتشت را تخمين زدند. پروفسور مري بويس، استاد اديان و زبان هاي ايران باستان، بخشي از اين تلاش را چنين بازگو مي كند: «در نتيجه آميخته شدن كيش مسيحيت با آشنايي با اساطير يوناني، اين يقين در اروپا پيدا شده بود كه شرك، از ويژگي هاي روزهاي كودكي نسل آدمي است و ملل متمدن، يكتا پرست هستند. گذشته از اين، مسيحيان پروتستان - كيشي كه اكثريت پژوهشگرانِ زرتشتي گري را در دامن خود پرورانده بود- به هرگونه آداب و رسومي، حتي در مورد خداي يگانه، با بدبيني مي نگريستند. پس پذيرفتن زرتشتي گريِ رايج و كوشش در پي بردن به تعاليم آن به وسيله سنت موجود و زنده، خارج از ظرفيت و حوصله و توانايي كشش شعور پژوهشگران غربي بود» .(۱)
ريشه هاي يكتا پرستي در ايران باستان را بايد از عقايد مشترك هندو- ايرانيان و از زماني پيش از زرتشت دنبال كرد. مقايسه آموزه هاي «ودا» و «اوستا» ، برخي از اين مشتركات را مشخص مي كند. شايد مهم ترينِ آنها اعتقاد به «اهورا مزدا» يعني خداي حكيم، عالَم پس از مرگ و اصل «اشه» ، كه معادل ودايي آن «رته» است، باشد. «اشه» اساس تعاليم زرتشت را تشكيل مي دهد وسه اصل «پندار نيك» ، «گفتار نيك» و «كردار نيك» از آن استخراج شده است. «اشه» يعني نظمي كه حاكم بر جهان است و انسان ها به دليل هماهنگي اين نظم با جهان، موظف به رعايت راستي و كسب فضايل اخلاقي اند. آنچه كه به زرتشت نسبت داده مي شود، تاكيد بر عظمت اهورا مزدا، به عنوان آفريننده «اشه» و تقبيح «ديوان» است. بر اساس سنت، زرتشت از ميان خدايان، «اهورا مزدا» را برگزيد و ديگر خدايان را «ديو» ناميد و نفي كرد و «امشاسپندان» و «اهريمن» را در جايگاهي پايين تر از اهورا مزدا قرار داد.
بدين ترتيب اگر آموزه ثنويت را از تعاليم خود زرتشت بدانيم، اين ثنويت فقط در اعتقاد است و در مقام پرستش، عملاً فقط اهورا مزدا پرستش مي شود. علامه مجلسي در بحارالانوار، پس از نقل و نقد نظرات نحله هاي مختلف مجوس مي گويد: «اكثريت مجوس معترف اند كه ابليس(اهريمن) قديم نيست، بلكه مخلوق است و از آنجا كه هر مخلوقي نيازمند خالق است، پس آفريده خداي متعال است» .(۲)
قاضي صاعد اندلسي، فيلسوف و مورخ سده پنجم هجري در كتاب «التعريف بطبقات الامم» از دانش ملت فارس تجليل مي كند و از برخي كتاب هاي آنها مانند «احكام نجوم» ، «صور درجات فلك» كه منسوب به زردشت است، و كتاب «تفسير» و به ويژه از كتاب ارزشمند «جاماسب» ياد مي كند، چنان كه گويا به آنها دسترسي داشته و آنها را مطالعه كرده است. سپس مي گويد: «ايرانيان، به اعتقاد برخي از مورخان، در ابتدا يكتا پرست و بر ديانت حضرت نوح(ع) بودند. تا اين كه يوذاسف مشرقي به نزد تهمورث، سومين پادشاه ايرانيان، آمد و ديانت حنفا را، كه همان ديانت صابئي است، بياورد. پس تهمورث از او پذيرفت و مردم را مجبور به پذيرش آن نمود. حدود ۱۸۰۰ سال به آن معتقد بودند تا اين كه با ظهور زردشت فارسي در زمان گشتاسب، همگي مجوسي شدند» .(۳) جاي تامل است كه قاضي صاعد اندلسي، ديانت حنفا را با آيين صابئي يا مهرپرستي و آن هر دو دين را با آيين بودايي از يك مقوله به شمار مي آورد و گفته شده است كه وي، اين قسمت از مطالب خود را از مسعودي برگرفته است.
علامه طباطبايي در تفسير آيه شريفه «انما انت منذر و لكل قوم هاد» (۴) مي نويسند: «از اين آيه شريفه بر مي آيد كه زمين هيچ وقت از هدايتگري كه مردم را به سوي حق هدايت كند خالي نمي شود. يا بايد پيغمبري باشد و يا هادي ديگري كه به امر خدا هدايت كند» . (۵) نسبت پيامبر به هادي را نسبت علت محدثه به علت مبقيه دانسته اند؛ يعني پيامبر، شريعت را مي آورد و هادي، نگهدارنده و پيش برنده آن است. بحار الانوار به نقل از «احتجاج» طبري، مكالمه اي را ميان امام صادق(ع) و يك زنديق مي آورد. زنديق از حضرت مي پرسد: «آيا خداوند پيامبري به سوي مجوس فرستاده است؟ من كتاب هايي محكم، مواعظي بليغ و امثالي شافي از آنها يافتم كه اقرار به ثواب و عقاب دارند و شرايعي دارند كه به آن عمل مي كنند» . امام صادق(ع) فرمودند: «هيچ امتي نيست مگر اين كه انذار دهنده اي در ميان آنان بوده است. پيامبري از سوي خداوند به همراه كتاب، به سوي آنان فرستاده شد، پس او را انكار كردند و از قبول كتابش سر باز زدند» . زنديق پرسيد: «او چه كسي بود؟ آيا زرتشت بود؟» حضرت فرمود: «زرتشت اورادي را براي آنها آورد و ادعاي نبوت كرد. پس قومي به او ايمان آوردند و قومي انكار كردند. سپس او را اخراج كردند و در بريه اي به وسيله جانوران درنده كشته شد» .(۶)
گرچه سند اين روايت موثق نيست و متن آن نيز اضطراب دارد، ولي چاره اي جز بررسي و نزديك شدن به حقيقت وجود ندارد. در اين روايت، توجه به دو نكته جالب توجه است:. اول اين كه ايران باستان پيامبري منذر داشته است كه بالا تر از هادي و راهنما است و دوم اين كه آن پيامبر بزرگ، لزوماً زرتشت نيست. البته نبوت زرتشت انكار نشده است ولي بايد به دنبال پيامبر بزرگ تري در ايران باستان بود كه فراتر از زمزمه (گاهان) آورده باشد.
روايات ديگري وجود دارد كه بر وجود نبي در ايران تصريح مي كند. شيخ صدوق در «من لايحضره الفقيه» روايت مي كند كه: «از مجوس جزيه گرفته مي شود؛ زيرا پيامبر فرمود: با آنان همانند اهل كتاب رفتار كنيد. آنان پيامبري به نام داماسب داشتند كه او را به قتل رساندند و كتابي داشتند به نام جاماسب كه بر دوازده هزار قطعه پوست گاو نوشته شده بود كه آن را سوزاندند» .(۷)
يكي از دلايل روشن تاريخي بر وجود دين الهي وخداپرستي در ايران پيش از اسلام، شيوه برخورد فاتحان مسلمان با ايرانيان است. مسلمانان بر مبناي سخن پيامبر اكرم (ص)، ايرانيان را اهل كتاب دانستند و با آنان مانند مسيحيان و يهوديان رفتار كردند. مسلمانان از اهل كتاب، در مقابل برقراري امنيت و ارائه خدمات، جزيه مي گرفتند ولي با مشركان چنين رفتاري نداشتند. تقريباً همه محققان اتفاق نظر دارند كه مجوس، اهل كتاب شمرده مي شده اند. اين رفتار مسلمانان با زرتشتيان را محققان سختگيري مانند پروفسور بويس نيز پذيرفته اند و اعتراف مي كنند كه: «علي رغم ترديدهايي كه قرن ها بر آن پافشاري مي شد با زردشتيان نيز به عنوان اهل ذمه رفتار شد» .(۸)
مري بويس تاكيد دارد كه با ورود اسلام، زرتشتيان اصرار داشتند تا عقايد خود را حفظ كنند و تغيير كيش برخي از زرتشتيان، علل متفاوتي مانند آزادي از بردگي، فشار حكومتي، فرار از جزيه و در مواردي نيز رهايي از آداب دشوار عبادي بوده است: «بسياري از زردشتيان هرچند به ستوه آمده و مطيع شده بودند، ولي توانستند، وقتي هراس هاي اين فتح از سرگذشت، رسوم پيشين خود را پي گيرند. اما در مواجهه دين باستاني شان با اسلام، زمانه، كفه را به سود اسلام سنگين تر كرده بود» .(۹)
ولي او به اين سوال پاسخ نمي دهد كه چرا آنچه از باورهاي ايرانيان عهد هخامنشيان تا عهد ساساني در منابع ارمني، يوناني و سرياني آمده است در نوشته هاي خود زردشتيان، كه بعد از اسلام نوشته شد، ديده نمي شود؟ درحالي كه: هيچ مانعي براي ثبت و انتقال آن مفاهيم وجود نداشت. پاسخ كريستين سن، ايران شناس معروف به اين پرسش چنين است: «گاهي شخص به فكر مي افتد كه چرا قسمت بيشتر اوستاي ساساني در ازمنه اسلامي نابود شده است؟ مي دانيم كه مسلمانان، زردشتيان را اهل كتاب مي شمرده اند؛ بنابراين نابود شدن كتب مقدس آن طايفه را نمي توان به تعصب اسلاميان منسوب كرد و بيشتر قسمت هاي اوستاي ساساني در قرن نهم ميلادي هنوز موجود بوده يا لااقل ترجمه پهلوي آنها به انضمام تفسير معروف به زند را در دست داشته اند. مسلماً صعوبت زندگاني مادي، كه در آن تاريخ گريبان گير زردشتيان شده بود، مجال نمي داد كه نسلاً بعد نسل ، اين مجموعه بزرگ مقدس را رونويس كنند و از اين جا پي مي بريم كه چرا نسك هاي حقوقي و نظاير آن در طاق نسيان مانده است. زيرا كه در آن زمان دولت زردشتي وجود نداشت و نسك هاي حقوقي بي فايده و خالي از اهميت و اعتبار مي نمود» .(۱۰)
دكتر زرين كوب نيز با تاثير از سخنان كريستن سن، وضعيت پاياني عهد ساساني را تشريح مي كند و نتيجه مي گيرد كه شريعت زردشتي در پايان عهد ساساني چنان ميان تهي و سست شده بود كه وقتي اسلام پديد آمد و موبدان، حمايت دولت ساساني را از دست دادند، خود را ناچار ديدند كه در آن آيين اصلاحاتي را اِعمال كنند و با تهذيب و تلخيص اوستا و حذف پاره اي خرافات و اوهام، آن را به صورتي تازه درآوردند تا بتوانند در معركه مجادلات اوايل عهد عباسي از محتواي آن در مقابل مسلمانان، با منطق و استدلال، دفاع كنند. سپس اضافه مي كند: «در واقع ، قسمت عمده اي از اوستا بعد از غلبه عرب از ميان رفت. با اين همه چنان نبود كه تعصب مسلمانان آن اجزاء گمشده را از ميان برده باشد؛ زيرا مسلمانان با پيروان اوستا تقريباً همان معامله اي را كه با ديگر اهل كتاب كردند روا مي داشته اند.(۱۱)
پس اگر در ايران باستان، انبيايي وجود داشته اند، حكيمان و عارفاني نيز تربيت شده و آموزه هاي خود را نسل به نسل انتقال داده اند تا اين كه سرانجام عروس حكمت فهلوي به دست شوريدگان جسوري چون شيخ اشراق، از پس پرده راز به بازار عكاظ مي افتد و شهره آفاق مي شود. وجود نماد هاي مشترك، از اوستا گرفته تا آثار حكيمان اشراقي، كه شايد مهم ترين آنها سيمرغ باشد، اين ادعا را تاييد مي كند. در اوستا، سيمرغ بر روي درخت شگفت انگيز آشيان دارد. در «عقل سرخ »سهروردي، آشيانه سيمرغ بر درخت طوبي است. سيمرغ سهروردي را صدرالمتالهين شيرازي، عنقا يا جبرييل مي داند. جبرييل در حكمت اشراق، آفرينش گر و واسطه فيض وجود موجودات دنيايي است و معادل« سروش» در ايران باستان است و سر انجام در روايتي از سلمان فارسي نقل شده است كه:« سروش روز، نام فرشته اي است كه موكل نگهداري عالم است و او جبرئيل است ».(۱۲)
اين سخن سلمان، در«مستدرك الوسايل »و «بحار الانوار»در ضمن حديث مفصلي درباره خواص روزها به نقل از كتاب« العددالقويه لدفع المخاوف اليوميه »تاليف شيخ رضي الدين علي ابن يوسف حلي، برادر علامه حلي آمده است. در مراجعه به چنين منابعي بايد از علم نجوم قديم بهره داشت ومنظور استادان اين فنون را از سعد و نحس ايام و اصطلاحات آن مد نظر داشت. آنچه از سلمان فارسي نقل شد، تأييدي بر وجود آموزه هاي حكيمانه انبيا(ع) در ايران باستان و آگاهي سلمان فارسي از آن حكمت است.
دین نزد انسان ابتدایی
از نظر پژوهشگران علوم انسانی ، نخستین موجود از دین گرایش به پرستش طبیعت است. نمونه هایی از این گرایش هم اکنون در مناطق دور افتاده جهان ، میان انسانهای ابتدایی مشاهده می شود . در این گرایش به منظور رام کردن نیروهای طبیعت ، باید از آن نیروها تجلیل کرد و از آنها درخواست لطف و احسان داشت. علامات و دلائل موجوده که اسناد تحقیقات علماء انسان شناس است ثابت می کند که انسان نخستین هم از ابتدای پیدایش خود به حکم غریزه فطری دارای یک نوع فکر مذهبی بوده و حوادث غیبیه نامحسوس و نامرئی در ضمیر ساده و ابتدایی او تأثیری داشته است . مثلا در شکار که وسیله تغذیه او بوده کامیابی خود را بیشتر مرهون به چیزی نامرئی شبیه بخت یا شانس می دانسته است نه به مهارت خود. به عبارت دیگر برای بدست آوردن شکار کمک غیبی را بیشتر از هنر و زحمت خود موثر می شمرده و معتقد بوده است که یک قوه مستور نهانی خارج از وجود او باید به او یاری کند تا بتواند صید گریز پا و یا پرنده دوردست هدف خود را به آسانی به چنگ آورد.
در همان حال همانطور که به زندگی و حیات خود علاقه داشته مسئله مرگ نیز فکر ساده او را مشغول می کرده است در همین اندیشه های بسیط و ابتدایی اولین بذر عقاید دینی در دماغ او کاشته شده است. خلاصه ، انسان بدوی به تمام شئون و مظاهر عالم از خرد و بزرگ و به تمام موجودات از جمادات و نباتات و حیوانات تا اجرام سماوی با این اندیشه و فکر مذهبی و با همین حس بیم و امید نظر می کرده است. انسانهای ابتدایی عصر ما مراسمی دینی دارند که در آن لباسهای عجیب و غریبی می پوشند، ماسک بر صورت می زنند و به حرکات موزونی مشغول می شوند و ضمن آن از نیروهای طبیعت کمک می خواهند . مثلا به ابر می گویند ببارد و به رودخانه می گویند به گونه ای مناسب و به دور از طغیان و طوفان آنان را سیراب کند و به زمین می گویند برویاند و از مزارع و درختان می خواهند که محصول بهتر و بیشتری بدهند و مانند اینها.
عناصر مشترک ادیان ابتدایی
با آنکه ادیان ابتدایی در بیغوله های جهان پراکنده شده اند و نمی توان میان آنها هیچ ارتباطی تصور کرد ، شگفت آور است که آن ادیان باورهایی مشابه یکدیگر دارند. برخی از این عناصر مشترک ادیان ابتدایی عبارتند از:
• خدا و خدایان
باید توجه داشت دینداران به خدایی بسیار والا و فوق تصور بشر عقیده دارند. آنان معتقدند علم وقدرت خدا بی نهایت است و هرگاه در متون دینی چیزی بر خلاف آن یافت شود، برای تأویل آن تلاش می کنند. از قرآن مجید به روشنی فهمیده می شود که مشرکان نیز پیوسته به چنین خدایی معتقد بوده اند.جامعه شناسان دوران شرک را مقدم بر دوران توحید معرفی می کنند، ولی پیروان ادیان توحیدی با این فرضیه به شدت مخالف اند و شرک را انحراف از توحید می دانند.به زعم برخی از ادیان ، خدایان در تاریخ برای انسان جلوه گر شده اند و بتان نمادی از آنها هستند . این سنخ ادیان به فرستادگان الهی یعنی انبیاء عقیده ندارند.
• نیاکان پرستی
ترس از مرگ باعث خرافاتی در جوامع ابتدایی شده بود و برخی از مردم باستان از بازگشت اموات می ترسیدند ، لذا برای عدم بازگشت آنها اعمالی را انجام می دادند، این اعتقاد کم کم به نیاکان پرستی تبدیل شد و بتها در مواردی مجسمه نیاکان بوده اند ، اکنون نیز مظاهر این عقیده در سرزمینهایی مانند ژاپن به چشم می خورد.
• جادو
در آن ادیان جادو عبارت است از مراسمی برای دلجویی و مدد خواهی از نیروهای طبیعت.در این مراسم ، جادوگر فعالیت می کند و رهبری مراسم را بر عهده می گیرد.جادوگران از نیروی خود برای معالجه بیماران نیز استفاده می کردند که به آنها شمن گفته می شد.
• قربانی
میان اقوام سراسر جهان قربانی برای معبود انواعی داشت و از ریختن جرعه ای آب یا شراب تا اهدای گیاهان و محصولات ، ذبح حیوانات و کودکان و بزرگسالان ، همچنین به آتش افکندن کودکان را شامل می شد.
• توتم
در این ادیان توتم قبیله عبارت است از نشانی که از قبیله حمایت می کند، که ممکن است یک گونه حیوان ، نبات یا جماد باشد، مانند پرستش شیر در آفریقا ، ببر درهندوستان ، گاو نر در یونان و مصر ، کانگرو در استرالیا و...
• تابو
عبارت است از محرمات قبیله ، مانند مقررات ازدواج و تغذیه .
• مانا
در آیینهای باستانی برخی از اشیاء را دارای نیرو می دانستند و مورد توجه قرار می دادند.این اشیا و آن نیرو مانا خوانده می شدند.
• جان پرستی آنیمیسم
در آیین باستانی همه مظاهر طبیعت دارای روح هستند و برای بهره برداری از آنها باید به نیایش و سپاس و ستایش آنها پرداخت.مانند پرستش زمین ، آسمان و اجرام سماوی و آتش ، رعد و برق و... جان پرستان طبیعت را دارای شعور و انسانوار می دانند و به گونه ای با آن راز و نیاز می کنند و برای آن قربانی تقدیم می کنند.
• فتیشیسم
فتیش واژه پرتغالی به معنای جادو است. ایمان به فتیش ، یعنی احترام به یک شیءمادی که نیرویی جادویی در آن نهفته است، در اقوام ابندایی یافت می شود. این شیء معمولا از سنگها و مواد معدنی است ، که به عقیده آن اقوام همراه داشتن آن خوشبختی می آورد.
• اساطیر
بشر هنگامی که از کشف رازهای جهان احساس ناتوانی کرد، برای توضیح پدیده ها به اسطوره روی آورد و از قوه خیال کمک گرفت. مثلا نیمه اول شاهنامه فردوسی نمونه ای از اساطیر است. اساطیر ابعاد گوناگونی داشتند و از مهمترین ابعاد آنها ترویج فضایل و کمالات بود. از دیدگاه علمی ، فلسفه و دین تکامل یافته اسطوره هستند ، ولی این ادعا در مورد دین از دیدگاه دینی مردود است و اعتقاد به آن با دینداری منافات دارد.
منبع:۱. تاريخ كيش زرتشت،مري بويس،ترجمه همايون صنعتي زاده، ص۸.
۲. علامه مجلسي، بحار الانوار، جلد،۶۰ص۴۷.
۳. التعريف بطبقات الامم،ص۱۶۰.
۴. رعد۷،.
۵. ترجمه تفسير الميزان، ج،۱۱ص۴۱۶.
۶. بحار الانوار، ج۱۴ ص۴۶۱.
۷. من لايحضره الفقيه، ج،۲ص۵۴.
۸. زردشتيان، باور ها و آداب ديني، مري بويس، ترجمه عسكر بهرامي، ص۱۷۸.
۹. همان، ص ۱۷۹.
۱۰. آرتور كريستين سن، ايرانيان در عهد ساسانيان، ص۸۱.
۱۱. عبدالحسين زرين كوب، تاريخ ايران بعد از اسلام، ص۱۶۶.
۱۲. مستدرك الوسايل، ج۸ ص۱۹۱.

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:16 PM
مقدمه
تاريخ بشريت از آغاز تاكنون با فرهنگ «عبادت خدا» يا خدايان متعدد در هم آميخته و اين آميختگى آنچنان است كه امكان جداسازى را از بين برده است. نقش باورهاى آدميان در خصوص مبدأ هستى و قدرت بي‌پايان او در پيدايش حوادث گوناگون تاريخى غير قابل انكار است. به همين جهت هيچ تاريخ مدونى را نمي‌توان يافت مگر اينكه عمدة صفحات خود را به تاريخ اديان و عقايد و آداب دينى اختصاص داده است. رجوع به تاريخ تمدن، نوشتة «ويل دورانت» و ساير نوشته‌هاى مشابه اين ادعا را اثبات مي‌كند.
شكل‌هاي گوناگون عبادت و تفاوتهاى جزيى و كلى يك نوع آن در اديان مختلف، تنها در ظاهر و نامگذارى تغييراتى را ايجاد كرده است ولى روح كلى حاكم بر آنها، ارتباط با خدا به عنوان مبدأ هستى و قدرت مطلقه است.
يكي از راههاى ابراز بندگى و عبادت «سجود» است. «سجده» عبارت است از سر بر خاك نهادن كه نهايت قدرشناسى و اقرار به زندگى «مسجود» را نمايان مي‌سازد و در حقيقت نمايانگر عظمت و ارزشمندى بي‌حد و حصر كسى يا چيزى است كه براى او سجده مي‌كنند. براى نمونه يادآورى داستان خلقت آدم و دستور خدا به ملائكه و شيطان كه بر آدم سجده كنند، مي‌تواند ريشة تاريخى سجده را پيش روى ما بگذارد. استدلال شيطان به اينكه «من از آدم برترم» و مسائل ديگرى كه در آن قضيه بر همگان روشن است، نشان مي‌دهد كه اين كار، نشانة عظمت آدم و ارزش او در دستگاه خلقت است.
قرآن كريم دربارة قوم سباء مي‌فرمايد: «وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون اله....»[1] «ديدم ملكة سباء قومش را كه بجاى خدا براى خورشيد سجده مي‌گذارند...» در قضية حضرت مريم (س) مي‌فرمايد: «يا مريم اقنتى لربك واسجدى و اركعى مع الراكعين...[2]» «اى مريم كرنش كن پروردگارت را و سجده كن و ركوع كن با ركوع كنندگان....» خداوند به قوم يهود دستور مي‌دهد كه: «وادخلو الباب سجداً»[3] « از دروازه به درون آئيد در حاليكه سجده مي‌كنيد». و در نقل مبارزة فرعون و ساحرانش با پيامبر خدا موسى (ع) مي‌فرمايد: «والقى السحره ساجدين قالوا آمنا برب العالمين....»[4] «جادوگران به سجده افتادند و گفتند به پروردگار عالمين ايمان آورديم». خطاب به ابراهيم خليل الرحمن (ع) مي‌خوانيم: «.... و طهر بيتى للطائفين و القائمين و الركع السجود...»[5] «و پاكيزه كن خانه مرا براي طواف كنندگان و ايستادگان و ركوع كنندگان كه سجده مي‌گذارند فراوان...» در داستان يوسف صديق (ع) مي‌خوانيم: «و رفع ابويه على العرش و خرو اله سجداً...»[6] «و پدر و مادرش را بر تخت نشاند و همه براى يوسف سجده كردند...»
ذكر اين تاريخ قرآنى براى سجده كه منتهاي خشوع و خضوع و تكريم و تعظيم را با خود دارد وقتى اهميت مي‌يابد كه محل عبادت را به نام او برگزيدند. «معبد» و پرستشگاه هر دينى به نامى خوانده شده كه شايع‌ترين آنها عبارت است از «كليسا» و «كنيسه» و «صومعه» و «دير» و «بِيعَه». اما در دين مقدس اسلام نام پرستشگاه رسمى را «مسجد» گذاشته‌اند تا نشانى از نهايت عظمت مسجود و معبود اين دين كه خداى يكتاست به دست دهد. لطف اين نامگذارى وقتى آشكار مي‌شود كه آدمى خود مسجود ملائكه باشد و اشرف خلق خدا و هموبر خدايى كه اين قدر و منزلت را برايش قرار داد، سجده بَرَد و اوج ايمان و آرامش را در عملى كه براى اظهار آن قرار داده‌اند اظهار كند.
روشن است كه در مسجد فقط سجده نمي‌شود. ذكر خدا و ياد آو در قالب دعا و نيايش، ركوع و قيام و...هم درمسجد انجام مي‌گيرد. تعليم و تعلم هم كه عبادت است در مسجد صورت گرفته و مي‌گيرد ولى سكة عبادت در اسلام به نام «سجده» خورده و معبد نام «مسجد» مي‌گيرد. شايد از همين نام‌گذارى هم فهميده شود كه «سجده» در اسلام مختص «صاحب مسجد» است و بر ديگران هر چند عظيم‌القدر باشند، نمي‌توان سجده كرد.
بعثت پيامبر (ص) و مسجد مسلمين:
در ابتداى بعثت، جز پيامبر گرامى اسلام (ص) و خانواده‌اش كه عبارت بودند از: خديجة كبرى (س) و اميرالمؤمنين (ع) (كه به خواست رسول خدا (ص) و به عنوان كمك به عموي بزرگوارش ابوطالب، او را كفالت مي‌فرمود) و پس از چندى زيدبن حارثه كه به پسر خواندگى رسلو الله مشرف شده بود، كسى از راز بعثت آگاه نبود. سه سال به طول انجاميد و جز عدة معدودى از اين راز، آگاهى كافى نداشتند هر چند كم و بيش مطالبي منتشر شده بود. پس از سپرى شدن دوران مخفى رسالت، دعوت رسمى و علنى به اسلام آغاز شد كه برخى اين زمان را آغاز بعثت دانسته‌اند و در برخى نقلها از تاريخ اسلام، آورده‌اند كه پيامبر در چهل و سه سالگى به رسالت مبعوث شد و ده سال در مكه ماند و سپس هجرت كرد.[7]
در مدت خفاء مسلمانان به كوه‌ها و دره‌هاى اطراف مكه (براى انجام نماز و فرائض) مي‌رفتند و خود رسول الله (ص) همراه اميرالمؤمنين (ع) دور از چشم بستگان خود در همين مكانها به نماز مي‌ايستاد.[8]
گاهي اوقات در منزل مسلمانانى كه همة افرادش اسلام آورده بودند جمع شده و فرائض را بجا مي‌آوردند.[9]
پس از علنى شدن دعوت به اسلام و عليرغم تمامى خطرات و اهانتها، پيامبر گرامى اسلام (ص) در مسجدالحرام به نماز مي‌ايستاد.
در تاريخ آمده است كه پيامبر (ص) در مسجدالحرام به نماز مي‌ايستاد، در حاليكه همسرش و كودكى كه همراهش بود (على بن ابيطالب (ع)) به او اقتدا مي‌كردند و افرادى چون عباس عموى پيامبر شاهد و ناظر بودند.[10]
آنچه مسلم است، در تمامى دورة رسالت در مكه مكرمه، جايگاه مخصوصى به عنوان «مسجد» (جز مسجدالحرام كه آنهم در اختيار مشركين بود و امكان تشكيل جماعت را به مسلمانان نمي‌دادند) پا نگرفت و مسجد مسلمانان هر جايى بود كه امكان برگزارى فريضة نماز فراهم مي‌شد.
اولين مسجد در اسلام:
بناء مسجد در اسلام براى اولين بار در محلة «قباء» در نزديكى مدينه برپا شد. بنايى كه بسيار ساده بود و در مدتى اندك، جايگاه عبادت مسلمين به امامت رسول خدا)ص) شده بود و در محل سكونت بنى عمر و بنى عوف قرار داشت.
تاريخ اسلام در ذكر مدت اقامت پيامبر در «قباء» اختلافى است ولى ظاهراً ده روز يا بيشتر در اين مكان بسر برده‌اند و پس از آن وارد به محلة بنى سالم بنى عوف شدند و نماز جمعه را در «وادى رانوناء» اقامه كردند و اين اولين نماز جمعه‌اى بود كه اقامه شد. محل نماز جمعه را مسجدى قرار دادند كه در اين محل است.[11]
بعد از آن به طرف مدينه حركت نمودند و جايى را كه شتر نشست و سپس برخاست و در مرحلة دوم به آنجا برگشت و آرام گرفت، با ادن صاحبش، محل ساختمان مسجدالنبى (ص( را آنجا قرار دادند.
برخي بناى مسجد قبا را به عمار و ياسر نسبت داده‌اند. مي‌نويسند كه او در «قباء» سايبانى براى رسول خدا ساخت و به جمع‌آورى سنگ پرداخت و مسجدى براى او ترتيب داد. بخاطر آنكه بانيان اين مسجد در كمال خلوص بوده و از مهاجرين بودند كه سختيهاي بسيارى را در كنار پيامبر متحمل شدند، رسول خدا در اين مسجد زياد نماز مي‌خواند و حتى پس از رفتن به مدينه در برخى از ايام هفته به قبا مي‌رفت و در آنجا نماز جماعت اقامه مي‌كردند. برخى مورخين گفته‌اند پيامبر اولين نماز جمعه را در مسجد قبا برپاى داشت كه اين قول مورد اختلاف است.
در روايت آمده است: «سألت الصادق (ع) عن المسجد الذى اسس على التقوي؟ قال: مسجد قباء»[12] «از امام صادق (ع) پرسيدم در مورد مسجدى كه بر اساس تقوى بنا شده است كدام مسجد است؟ فرمود: مسجد قباء است.
مسجد النبى (ص)
دومين مسجدى كه در اسلام شناخته شد، مسجدالنبى (ص) است كه طبق نقل تاريخ با رضايت صاحبان زمين يا ملك آن به پيامبر گرامى هديه شد و يا نقداً از سوى ايشان خريدارى شد.[13] در ساختن مسجد، رسول خدا همراه با اصحابش شركت كرد و دستور چگونگى شكل مسجد را هم خود صادر مي‌فرمود. براى مسجد سه در قرار داده شد و بعدها اصحاب پيامبر در گرد مسجدالنبي خانه‌هاى خويش را بنا كردند و درهاى آنرا به طرف مسجد قرار دادند. پيامبر از جانب خدا گفت همه درها بسته شود بجز در خانه على (ع) براى مسجد شش ستون قرار داده شد و يك تنه درخت نخل در وسط آن قرار دادند كه تكيه‌گاه سقفى شود كه با شاخه‌هاى خرما پوشيده شده بود براى برخى از اصحاب كه در مدينه مأوايى و منزلى نداشتند در گوشه‌اي از صحن مسجد سكوى سنگى و سايبانى ساخته شد تا اقامت كنند و اين جا صفه ناميده شد ولى در شبستان كسى نمي‌آرميد. سلمان، مقداد و عمار جزو ساكنين صفه بودند. برخي تعداد آنها را تا يكصد تن خوانده‌اند. ساخت مسجدالنبى چند روز پس از مسجد قبا صورت گرفت و مردم مدينه نماز را به امامت رسول خدا برپاى داشتند. پيامبر در سال هفتم پس از آنكه از جنگ خيبر مراجعت كرد ساخت مسجد را توسعه داد و سه ستون بر آن افزود و در سال هفتم هجرت نيز خليفة دوم آنرا بيشتر توسعه داد.
آنچه محتاج بيان است نقش مسجد است وگرنه اين تاريخ آب و گل را همه مي‌دانند. براي مسلمانان عصر ما آنچه مهم است دانستن تصور بانيان اوليه مسجد و شخص رسول خدا (ص) از مسجد است. تصورى كه باطن مسجد را به تصوير مي‌كشد و ظاهرى كه انعكاس حقيقت باطن را با خويش به نمايش مي‌گذارد.
فراموش نكنيم كه قبل از اسلام هم معابد و اديان مختلفى آمده و خود را به جامعة بشرى عرضه كرده‌اند و با گذشت زمان و دور شدن از نسل اوليه و بنيان‌گذاران، دچار تصورات گوناگون و دور و نزديك به حقيقت شده و هر يك از ظن خود يار دين شده‌اند.
تمامي انحرافات و تحريفات و بستن باورهاى خرافى به اديان گذشته و انگيزه‌هاى متنوع آن در ميان مسلمين هم وجود داشته و دارد و با اندك غفلتى همان بر اسلام خواهد گذشت كه بر ساير اديان گذشته است. اگر در مسيحيت كاتوليكها و پروتستانها و ارتدكسها پيدا شده‌اند و در يهود موشكافيها و يوذعانيه و. چهره نموده‌اند در اسلام هم تفرق به فرقه‌هاي مختلف، دير زمانى است كه حاصل شده و ريشة همة اين تفرقه‌ها در صدر اسلام بايد جست و جو شود. بينش مسلمانها دربارة مسجد فرع بر بينش انسان نسبت به اصل ديانت مقدسة اسلام است. وقتى كه فرزند رسول خدا اين اختلاف بينش را با جملة «الناس عبيد الدنيا و الدين لعق على السنتهم يحو طونه مادرت معايشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون»[14] «مردم بردة دنيايند و دين بازيچة زبانشان. تا هنگامى كه دين برآورندة زندگى ماديشان باشد آن را احاطه مي‌كنند و پيرامونش مي‌گردند و چون با گرفتارى امتحان شوند، دينداران اندك خواهند بود.
بايد بپذيريم كه درك افراد از مسجد هم اين چنين است. برخى مسجد را «تعزيه‌خانه» مي‌دانند و برخى «مركز اقتدار دنيايي» برخى آنرا «سرپوش براى خباثت‌هاى درونى خويش» مي‌پندارند و گمان دارند مانند كليسايى است كه هر هفته يكبار پس از ارتكاب گناهان عديده خود را تطهير كنند و عده‌اى هم «مركز ذكر الله و مناجات و نيايش با محبوب» و كسانى هم آن را «مركز تبليغ باورهاى صحيح يا سقيم خويش» مي‌دانند و...
نقش مسجدالنبى (ص) در تاريخ اسلام:
براي روشن شدن برخى حقايق بايد سفرى كنيم معنوى به اعماق تاريخ و موقعيت پيامبر جديد و پيرامون او را در نظر بگيريم. بافت جمعيتى و جغرافيايى انساني، سياسى حجاز را مورد توجه قرار داده و نگرشى همه جانبه نسبت به آغاز عصر اسلام و اقتدار آن داشته باشيم.
مدينة قبل از اسلام مشتمل بر دو قبيلة عمدة عرب (اوس و خزرج) و ديگرانى با گرايشهاي جاهلى (شرك) يهودى و مسيحى است. مشركان مدينه اما در حركتى نسبتاً منسجم به اسلام گرويده‌اند و حريفانى از يهود و نصارى در شهر و اطراف آن پراكنده‌اند. در بين ايشان دانشمندانى بوده‌اند كه پيشاپيش، خبر آمدن پيامبر جديد را بشارت مي‌دادند و مدعى بودند كه همراه او خواهند شد و عليه مخالفان خود به پيروزى خواهند رسيد.
پيش دستى مخالفان ايشان (اعراب غير اهل كتاب) در گرايش به اسلام و دنياخواهى بزرگان دينى آنان مانع از همراهى با پيامبر نو ظهور گرديد و براى اثبات حقانيت خويش در عدم همراهى با او، سعى در تخريب بنيان‌هاى اقتصادى تازه مسلمانان داشتند. بهترين فرصت براى ايشان وقتى بدست مي‌آمد كه مسلمانان را دور از هم و متفرق ببينند تا بتوانند با مكر و حيله و تطميع و تهديد پيام‌آور وحى را بي‌يار و ياور ساخته و بر او پيروز شوند. در چنين فضايى محيط جغرافيايى حجاز و فقر نسبى آن (در مقابل شام و روم شرقي، ايران و حتى مشركان مكه و يمن) اهرم فشارى بود كه با اندك زمانى از شروع اسلام و كاهش يافتن شور و نشاط مسمانان كه درآغاز هر تحولى حاصل شده و سپس فروكش مي‌كند بايد با تجمع و يادآورى و هشدار و رسيدگى به مشكلات و حل آنها و سامان بخشيدن به وضع نابسامان اقتصادى ايشان و تقويت روحيه و اقتدار سياسى و فرهنگى و تعليم و تعلم اخلاقيات و احكام ضرورى و دينى بر اين التهاب غالب و اميد دوستان به ارائه پيروزى و يأس دشمنان پيدا و پنهان را بيشتر كرد. نقش همه جانبة مسجد در دوران اوليه اسلام جايگاه رفيعى به آن بخشيد.
مرجع جست و جو گران حقيقت:
مسجد النبى پايگاه بحث و استدلال در مورد دين جديد از سوى جست و جو گران حقيقت بود. افرادى از دور و نزديک براى شنيدن پيام خدا و سنجيدن کلام رسول الله (ص) مي‌آمدند. برخى هم براى امتحان و اختبار مدعى نبوت مي‌آمدند و آخرالامر يا تسليم حق شده و يا خود را وعدة آينده مي‌دادند تا باز هم بپرسند و بررسى کنند.
تازه مسلمانانى هم براى شنيدن پاسخ سؤالات شرعى خويش سراغ پيغمبر خدا را ميگرفتند. بهترين و نزديک‌ترين مجمع به مسکن پيامبر خدا (ص) همين مسجد بود و سخت‌ترين کارها که اساس رسالت او را تشکيل مي‌داد ابلاغ احکام‌ الله به مردم بود که تا روزهاى آخر عمرش ادامه داشت. اگر پيامبر خدا را به عنوان حاکم يک حکومت بخوانيم و بدانيم، دارالحکومه‌اش مسجد بود و اگر بشير و نذيرش بدانيم پايگاه تبليغش مسجد بود.
در باطن اين رفت و آمدها و گفت و گوها و فرمان و فرمانبرداريها، حقيقت قدرت اسلام و پيامبر (ص) بر ناظران آگاه آشکار مي‌شد. سادگى و صداقت و صلابت و قدرت در کنار مديريت و حرف شنوي پيروان و اطاعت آگاهانة ايشان و عزت و شخصيتى که از جانب رئيس براى مرئوسين لحاظ مي‌شد و همه و همه دلربا و پر جاذبه بود. حلم و بردبارى و اخلاق فوق‌العادة امين وحى خدا هر تازه واردى را مفتون مي‌ساخت و ولايت حقيقى که رياست و محبت را توأمان کرده بود چهرة رياستهاى ظاهرى و رئيسان نالايق را برملا مي‌کرد. تواضع فوق‌العادة پيامبر گرامى اسلام در رفتار به نحوى که تازه واردان او را از ديگران باز نمي‌شناختند مگر با پرستش. «ايکم محمد (ص)؟ کدام يک از شما پيامبريد؟» و توصيه به عدم تمايز ظاهري چيزى است که چهرة مدينه را نورانى کرد و آنرا در رديف مکة مکرمه، بلکه بيشتر مکرم و محترم ساخت.
مأواي بي‌پناهان و فقراء مسلمين:
در كنار اين مقاصد اصلى از مسجد كه در رأس آن توجه به خدا و پالايش روح مؤمنين است، اغراض ديگرى نيز برآورده مي‌شد. مسجدالنبى (ص) مسكن و مأواى صُفّه نشينانى بود كه شبانه‌روز در مسجد بودند و جز در مواردى كه به كار مي‌پرداختند و زمينة كارى پيدا مي‌شد، بقيه اوقات خويش را در اين مكان بسر مي‌بردند.
از امام صادق (ع) نقل شده است كه گفتار پدرش (ع) را چنين روايت فرمود: «ان المساكين كانوا يبيتون فى المسجد على عهد رسول الله (ص)»[15]. در زمان رسول خدا (ص) بي‌پناهان و فقراء شبها را در مسجد به صبح مي‌آوردند. (در اين عبارت از ماضى استمراري استفاده شده (كان يبيتون) يعنى مستمراً شبها را به صبح آوردند.
از اميرالمؤمنين (ع) نقل شده است كه فرمود: «من اختلف الى المسجد اصاب احدى الثمان؛ اخاً مستفاداً فى الله او علماً مستوفاً او آية محكمة او رحمة منتظرة او كلمة تردة عن ودى او يسمع كلمة تدله على هدى تترك ذنباً خشيةً او حياءً»[16]. «كسى كه به مسجد مي‌رود يكى از هشت چيز را بهره مي‌برد؛ برادر مؤمنى كه در راه خدا به او بهره مي‌رساند يا عملي كه بدست مي‌آورد و مجهولى را به معلوم تبديل مي‌كند يا نشانه‌اى باعث تحكيم ايمانش مي‌شود يا رحمت خداوندى كه انتظارش را دارد شامل او مي‌شود يا كلامى مي‌شنود كه او را از پستى مي‌رهاند يا كلامى مي‌شنود كه او را هدايت مي‌كند يا گناهى را به جهت ترس از عقاب الهى يا از روى خجلت از معصيت خالق مهربان ترك مي‌كند.
اين كلام امير سخن (ع) جامع بسيارى از نقشهاى مسجد است. روح اخوت و برادرى كه از صفوف به هم فشردة فقير وقتى مسلمان در كنار هم بر مي‌خيزد انگيزة محكمى مي‌شود كه انصار و مهاجرين را در اموال دنيايى شريك قرار دهد و قضايايى اتفاق افتد كه تا ابد افتخار اين دين مقدس باشد. اطلاع از حال يكديگر و پي‌گيرى گرفتاريهاى برادران دينى و تلاش براى حل آنها ثمرة حضور مستمر برادران دينى در اين مجتمع الهى است كه البته با راهنمائيها و كلمات نورانى پيامبر گرامى اسلام (ص) تشويق و ترغيب به آن هم مي‌شود. ميراث بازمانده از بيانات رسول الله (ص) در كتب روايى گواه همت و اهميت ايشان به اين ثمرة ارزشمند اسلامى است.
دين جديد براى اثبات اينكه معيار ارزش گذاريش تقوى است و بس، بايد نمودارى عينى به بشريت ارائه مي‌كرد و بهترين مكان براى اثبات آن، مجمع هميشگى و مستمر در محضر رسول خدا بود. پيامبر خدا دربارى جز خانة خدا نداشت و در پيشگاه او ارزش از آن كسي بود كه صاحب‌خانه او را با ارزش تلقى مي‌كرد آنهم علنى بيان شده بود كه: «ان اكرمكم عندالله اتقيكم»[17] «با ارزش‌ترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست». مسلم است كه در خانة خدا معيارهاى حقيقى حاكم است و عظمت و ارزش به خاطر حقيقتى است كه فطرت و عقل همة عقلاء آن را مي‌پذيرد. هيچ چيز جز ارزشمندى حقيقت كه در نزد حق تنها ملاك است، بسيار عظمت خانة خدا نيست. همين معنا در روايتى كه ابوبصير از امام صادق (ع) نقل مي‌كنند بيان شده است: «انما امر بتعظيم المساجد لانها بيوت الله فى الارض»[18]. «همانا دستور بزرگداشت مساجد به اين دليل است كه آنها خانه‌هاى خدا در روى زمين هستند».
ساختمان مسجدالنبى (ص )
در مورد ساختمان و بناء مسجدالنبى از امام صادق (ع) نقل شده است كه فرمود: «رسول خدا مسجدش را ابتدائاً به صورت يك خشتى ساخت و پس از آن به علت زيادتر شدن مسلمانان آن را توسعه داد و از جنبة ساختمانى با يك خشت و نيم، ديوارش را چيد و در مرحلة سوم به علت كثرت جمعيت مسلمين و لزوم توسعه، آنرا توسعه داد و براى استحكام، ديوارها را دو خشتى قرار داد و چون گرما مسلمانان را آزاد مي‌داد از شاخه‌هاى نخل سقفي براى مسجد قرار داد ولى در مقابل باران اجازه نداد كه سقف را با گل بپوشانند تا جلوى باران را بگيرد و فرمود: «لا عريش كعريش موسى (ع) فلم يزل كذلك حتى قبض (ص) و كان جداره قبل ان يظلل قامة»[19] «نه سايبانى مثل سايبان موسي (ع) پس تا هنگام رحلت آن حضرت (ص) اينگونه بود و ديوارش هم قبل از سايبان سازى به اندازة قد يك انسان عادى بود».
از امام باقر (ع) هم نقل شده است كه فرمود: «اول مايبدأ به قائمنا سقوف المساجد فيكسرها و يأمر بها فتجعل عريشاً كعريش موسي»[20] «اولين چيزى كه قائم ما (عج) به آن مي‌پردازد اينست كه دستور مي‌دهد تا سقف مساجد را خراب كنند و آنها را مثل سايبان حضرت موسى (ع) قرار دهند».
اصرار در روايات شيعه بر اينست كه مساجد را از تزئينات و تجملات جدا كنند و بلايى كه كليسا و معابد ساير ملل به آن دچار شدند دامن مساجد اسلام را نگيرد. احتمالاً مراد روايت نيز چنين باشد كه سقف مساجد ماداميكه بعنوان سايبان ساده و براى حفاظت مسلمانان از گزند باشد مانعى ندارد و اگر براى زينت و جبروت ظاهرى باشد نامطلوب است. برخى افراد ساده انديش با استدلال اينكه خانة خدا را بايد گرامى داشت و راه تعظيم شعائر اسلامى تزيين كردن آن به انواع زينتهاست فرهنگ بيگانه از اسلام و برخاسته از كج فكرى و دنياطلبى و تأثيرات فرهنگهاى يهود و نصارى و مجوس را به جامعه تحميل كردند تا جايى كه يكى از عمده‌ترين بدعتها و اسباب گمراهى مسلمانان مي‌شود و ظاهر بر باطن و شكل بر محتوا چيره مي‌گردد و رويدادهاى مهم تاريخى ما مانند انقلاب اسلامى تنها شمه‌اى از غلبه باطن بر ظاهر بود.
تزئين مسجد و ساخت و سازهاى غير ضرور:
يكي از پيامهاى عمده و برآمده از بناء مساجد اوليه اسلام مثل مسجد قبا و مسجدالنبى (ص) و تصريحات روايات، منع از تجملات و ساختن بناهاى غير ضرورى در مساجد است.
شايد به وجود گرما و سرما و ضرورت محافظت از آن استدلال شده است تا ساختمانهاى امروزين، خواه باقيماندة معمارى سنتى و اثرى از آثار باستانى باشد يا هنر معمارى عصر حاضر، به جاى مساجد بي‌تكلف صدر اسلام نشسته است. و هر گونه اصلاح ساختارى مسجد را در جهت بازگشت به فرهنگى اصيل اسلامى غير ممكن ساخته است. ولى مگر همين استدلال در عبارتي ديگر به نام حج جريان نمي‌آيد. چرا در آنجا اصرار بر انجام فرائض حج به گونه‌ايست كه در روايت آمده و تغييرى در آن داده نشده ولى در عبادتى به نام نماز جماعت و در معبدى به نام مسجد، به تصريحات رسيده از سوى بانيان فكر دينى كمتر توجهى مي‌شود. با چه زبانى بايد بگويند كه اينهمه تجملات بكار نگيريد.
امام باقر از پدرش اميرالمؤمنين (ع) نقل مي‌فرمايد: «علياً (ع) رأى مسجداً بالكوفه قد شرف فقال: كانه بيعة و قال: ان المساجد تبنى جُمّالا تشرّف»[21] «على (ع) مسجدى را در كوفه مشاهده كرد كه برايش كنگره يا برج بارو (يا چيزى كه سبب اشراف بر منازل ديگران شود) قرار دادند، فرمود: گويا اين معبد يهود و نصارى است و فرمود: به درستيكه مساجد ساخته مي‌شوند بدون اشراف بر ديگران و بدون بارو و كنگره»
آيا گرماى عرفات و منى مجوزى است براى ساختن ساختمانهاى مسقف آنچنانى و نصب انواع سردكننده‌هاى غير طبيعى و تبديل نمايش قيامت كبرى به جايى براى استراحت مطلق يا نه؟ به هر حال آنچه از اين جملات بدست مي‌آيد لزوم بازگشت به فرهنگ دينى خودى است تا مساجد ما سايبانهايى باشند كه از برف و باران و آفتاب سوزان جلو گيرند ولى در هنگامة خاص عبادت، در محيط پاك و منزه از آلودگيهاى دنيايي، چند ركعتى به نماز و رفع نياز روحى و معنوى اختصاص يابند.
از آنچه گفته شد حال تزئينات داخلى مسجد و بزك كردن چهرة «خانة خدا» معلوم مي‌شود و خوبست كه خوانندگان اين ستور به فتاواى بزرگان دين و مذاهب در اين باره مراجعت نمايند.
الگوي مساجد صدر اسلام در فتاواى فقهاء و روايات معصومين:
اكنون نمونه‌هايى از اظهارات بزرگان را از نظر مي‌گذرانيم:
1- شيخ طوسى (ره) كه در سال 360 هجرى قمرى رحلت كرده آورده است: «و يستحب ان لا تُعلَّيَ المساجدُ بل تكون وسطاً و يستحب ان لا يكون مظلة و لا يجوزان تبنى المنارة فى وسط المسجد بل ينبغى ان تبنى مع حائطه و لا تُعلّى عليه على حال»[22] «پسنديده و مستحب است كه مساجد بلند ساخته نشود بلكه حد متوسطى از ارتفاع داشته باشند و مستحب است كه سرپوش و سايبان و سقف نداشته باشد و جايز نيست آويختن اشياء زينتى و تزئين مسجد و طلاكارى آن يا قرار دادن عكس‌ها و تصويرها در آن و جايز نيست كه آنرا داراى برج و بارو يا بالكن بسازند بلكه بايد بدون اين موارد ساخته شود و جايز نيست كه مناره را در وسط مسجد بسازند بلكه در صورت ساخت بايد با ديوار مسجد ساخته شود و جايز نيست كه از ديوار مسجد بلندتر باشد در هر حال.
2- مرحوم محقق حلى مي‌نويسد: «يستحب ان تكون المساجد مكوشفة. و يحرم زخرفتها و نقشها بالصور. و تكره تعليتها و أن تشرفت و ان تجعل محاريبها داخلة»[23] «مستحب است كه مساجد بدون سقف باشند (روباز) و حرام است تزئين مسجد و نقاشى و آويختن تصاوير در آن. مكروه است مرتفع ساختن آن و برج و بارو قرار دادن و محرابهاى خاص در داخل آن ساختن».
3- مرحوم علامه حلى اظهار مي‌دارد: «يستحب عمارة المسجد مكشوفة. و يحرم زخرفتها و نقشها بالصور. و تكره تعليتها و ان تشرفت و المحاريب حائطها»[24] «مستحب است ساختن مسجد بدون سقف. و حرام است تزئين و تصوير آن با نقشها و عكس‌ها و مكروه است مرتفع ساختن و برج و بارو قرار دادن و محراب ساختن در ديوار مسجد».
براي تأييد اين نظريات به برخى روايات كه صراحتاً به اين مسأله پرداخت توجه مي‌كنيم:
«عن النبى (ص) انه قال فى الحجة الوداع: ان من اشراط القيامة، اصناعة لا صلاة و اتباع الشهوات و الميل مع الاهواء و تعظيم المال و بيع الدنيا بالدين. فعندها يذاب قلب المومن فى جوفه كما يذاب الملح فى الماء ممايرى من المنكر فلا يستطيع ان يغيره ثم قال. ان عندها تزخرف المساجد كما تزخرف البيع و الكنائس و تحلى المصاحف و تطول المنارات و تكثير الصفوف و القلوب متباغفته و الاراء مختلفه»[25]. «پيامبر گرامى اسلام در حجه الوداع فرمود: بدرستى كه از علائم و شرايط نزديكى قيامت از بين بردن ارزش نماز، پيروى از شهوات، آرزوهاى نفسانى و رفتن به سوى آن،‌ بزرگ شمردن ثروت و فروش دين به دنياست. پس در اين هنگام قلب مؤمن مثل نمكى در آب، ذوب مي‌شود به خاطر منكراتى كه مي‌بيند و توان تغيير آنرا ندارد. سپس فرمود: در اين هنگام منكر تبديل به معروف شده و معروف منكر شمرده مي‌شود و خائن امين شمرده شده و امين خيانت كار قلمداد مي‌گردد، دروغگو تأييد شده و راستگو تكذيب مي‌شود. سپس فرمود: در اين هنگام مسجد، تزئين مي‌گردد همانگونه كه معابد يهود و نصارى تزئين مي‌شود و قرآن‌ها به زيور آراسته مي‌گردد و مناره‌ها طولانى و مرتفع مي‌گردد و صفوف نمازگزاران زياد شده ولى قلبهاشان با هم خشمگين و حرفها و آرائشان با هم درگير و مختلف است. و در اين هنگام ثروتمندان براي تفريح و متوسطين براى تجارت و فقراء براى ريائ و حرف ديگران حج را بجاى مي‌آوردند. و همة اينها در وقتى پيش مي‌آيد كه محرمات خدا هتك شده و گناه‌ها به انجام رسد و افراد شرور بر نيكان جامعه مسلط گردند و دروغ شايع شود و احتياج محتاجان علنى شود و فقر همگانى شده و مباهات و فخرفروشى در بين مردم پيدا شود و نيكو شمارند، آلات لهو رايج و امر به معروف و نهى از منكر ناپسند شمرده شود. پس اين جامعه و افراد در ملكوت آسمانها به عنوان پليدهاى نجس خوانده مي‌شوند».
(چون اين روايت حاوى مطالب شنيدنى و خواندنى بود بيشتر مطالب آن را در ترجمه آورديم تا بهرة كاملى گرفته شود). در روايتى ديگر از قول پيامبر گرامى (ص) مي‌خوانيم: «كيف انت يا عوف اذا افترقت هذه الامة على ثلاث و سبعين فرقة واحدة فى الجنه و سائرهن فى النار؟ قلت و متى ذلك يا رسول الله؟ قال: اذا كثرت الشرط و ملكت الاماء و قعدت الجملاء علي المنابر و اتخذالقرآن مزامير و زخرفت المساجد و رفعت المنابر»[26]. «چگونه خواهى بود اى «عوف» زمانى كه اين است به هفتاد و سه فرقه تقسيم شده كه يكى از ايشان اهل نجات و بهشتي و بقيه در آتش عذاب الهى باشند؟ گفتم چه زمانى خواهد بود اى فرستادة خدا؟ فرمود: وقتى كه فراوان شوند پليس‌ها و نگهبانان و به سلطنت رسند كنيزان و زيبا رويان بر منبرها نشينند و قرآن با نواى لهوى خوانده شود و مساجد تزئين گرديده و منبرها مرتفع شود».
به هر حال اين مطلب براى محققان علوم اسلامى روشن است كه در شريعت اسلام و در مسايل عبادى آن روح، بي‌توجهى به زخارف دنيايى و زينتهاى هوس‌آلوده و دورى گزيدن از آنها كاملاً جريان دارد و هرگز مناسبتى ميان احكام اسلام و بازيهاى متجملانه و بزك‌سازيها نيست. اسلام با هنر و ذوق هنرى نقاش و حجار و... مخالفتى ندارد ولى در دائرة مسائل عبادى به اين امور ميدان نمي‌دهد. هنر در زندگى بشر نقش آفرين است و ارزشهاي فراوان دارد ولى هنر در عبادت از نوع هنرهاى ظاهرى نيست. آرايش دل و روح انساني ابزار وسايلى ديگر مي‌طلبد كه بر هنرمندان حقيقى و صاحبان ذوق پوشيده نيست. هنرهاي ظاهرى و بيرونى جايگاه بروز و ظهورش در امور مادى و بيرونى است و تنها يك دريچه‌اي براى نظر به هنر درونى و معنوى مي‌تواند باشد و بس.
مسجدالنبي نخستين و مهم‌ترين مسجد در تاريخ اسلام است و به دليل اهميتى كه داشته و دارد عمدتاً مورخين و محققان نيز بدان پرداخته‌اند و ساير مساجد را كه در سالهاى اوليه اسلام ساخته شده كمتر مطمع نظر قرار داده‌اند و ما نيز بيشتر بدان پرداختيم.
ساير مساجد صدر اسلام:
در مدينه و اطراف آن مساجد بسيارى است كه هر كدام يادآور خاطره‌اى است. از جمله مسجد قبا، مسجد فضيخ، مسجد غمامه، مسجد الاجابه، مسجد ذباب، مسجد جمعه، مسجد سبعه يعني مسجد فتح، مسجد على (ع)،‌ مسجد سلمان، مسجد ابوبكر، مسجد عمر،‌ مسجد فاطمه، مسجد ذوقبلتين. پيامبر در سال دوم هجرت در مسجد بنى سلمه به نماز ايستاده بود. دو ركعت از نماز گذشته بود كه آياتى بر پيغمبر نازل شد و مأمور به توجه به سوى مسجدالحرام شد. «و من حيث خرجت فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره»[27] «پس دو ركعت ديگر را به سوي كعبه متوجه شدند. اين مسجد كه در آن يك نماز به سوى دو قبله خوانده شد به مسجد ذوقبلتين موسوم شد».
در مدينه مساجد ديگرى جز مسجدالنبى ساخته شد اما پس از واقعه ساختن مسجد ضرار توسط منافقان كه پيامبر از جانب خدا دستور داد آنرا تخريب كنند، مسلمانان هرگاه مي‌خواستند مسجدى را احداث كنند از پيامبر كسب نظر و موافقت مي‌كردند. در بعضى مساجد مدينه، پيامبر نماز خواند و در بعضى نماز نخواند كه البته اين نماز نخواندن به معناي تخطئه آن مساجد نبود. «از جمله مساجدى كه پيامبر در آنها به نماز ايستاد، مسجد بني خداره، مسجد جُهَبنَه، مسجد بنى ساعده، مسجد الفضيخ، مسجد عاتكه، مسجد ذوالقبلتين، مسجد بنى حرام، مسجد بنى قريظه، مسجد التفح، مسجد بنى وائل، مسجد البدائع، مسجد السجده»[28] «مسجد سازى در هر جا كه مسلمانى راه مي‌يافت قطعى بود و اساساً پيامبر در قراردادي كه با گروندگان به اسلام مطرح مي‌كرد، اقامه نماز جماعت را شرط مي‌نمود كه لازمة آن تأسيس مساجد بود لذا پس از رحلت آن حضرت نيز همراه با گسترش اسلام و گرايش روز افزون مردمان ساير ممالك به اسلام مسجدسازى نيز توسعه يافت. و گاهى اين مساجد بر ويرانه‌هاى معابد در كشورهاى فتح شده ساخته مي‌شد».
«در مدائن قسمتى از ايوان كسرى را سعدبن‌ابى وقاص تبديل به مسجد كرد. مسعودى مي‌گويد: بسيارى از آتشكده‌هاى ايران هم تبديل به مسجد شد. در شام و فلسطين نيز مكرر كليساها را مسجد كردند و حتى در مصر تا زمان مأمون خليفه كليساهاى قطبى تبديل به مسجد مي‌شد. كليساى يوحنا كه در دمشق به مسجد اموى تبديل شد در ادوار قديمتر معبدي بود كه براى ژوپيتر بنا شده بود. مساجد كهنسال اصطحز و قزوين بر روى بقاى آپادانه‌هاي ساسانى بنا شد. در حمص، حماه، اورشليم، استانبول، و آناتولى بسيارى كليساها را مسجد كردند، در كابل و سند و دهلى هم مكرر معابد بت‌پرستان تبديل به مسجد شد».[29]
«بدينگونه ستون را از آنچه در معابد بابل بود گرفتند مناره و محراب را از كليسا اقتباس كردند و ايوان و طاق آن را از قصرهاى سلطنتى ساسانيان تقليد نمودند».[30]
مسجد ضرار:
در مقابل مسجدى كه حقيقتاً خانة خدا است و معيارهاى خدائى بر آن حاكم است، مسجد ديگري ساخته مي‌شود كه انگيزة آن خدائى نيست. حسادتهاى قومى و برترى جوئيهاى خانوادگي، زمينة رشد افكار ضد اسلامى را فراهم ساخته و نمادى به عنوان «مسجد ضرار» را در دارالاسلام پديد مي‌آورد.
قرآن كريم تمام مقاصد تشكيل دهندگان و بانيان مسجد ضرار را در سورة توبه بيان مي‌فرمايد: «والذين اتخذوا مسجداً ضراراً و كفراً و تفريقاً بين المؤمنين و ارصاداً لمن حارب الله و رسوله من قبل و ليحلفن ان اردنا الا الحسنى و الله يشهد انهم لكاذبون»[31] «كسانى كه مسجدى را بنا كردند تا وسيلة ضرر به مسلمانان و كفر و جدايى بين مؤمنين و پناه گرفتن و آماده شدن كسانى كه در گذشته با خدا و رسولش سر ستيز داشته‌اند، باشد و با اينهمه قسم ياد مي‌كنند كه ما جز نيكى قصدى نداريم، خداى بر دروغگويى ايشان گواهى مي‌دهد».
چهار مقصد بهم پيوسته و بنيان‌كن، مسجد ضرار، كفر – تفرقه و ستيزه‌جويى با خدا و پيغمبر اسلام جوان را تهديد مي‌كند و سنگر مبارزة با اسلام «مسجد» است. يعنى مسجد عليه مسجد، اسلام عليه اسلام. با نام اسلام و مسجد به جنگ اسلام رفتن از اينجا شروع مي‌شود.
خطر را وقتى مي‌توان درك كرد كه به اين نكته توجه شود؛ اسلام، تازه جوانه‌ زده است و كمتر مسلمانى از حقيقت آن، آنطور كه بايد آگاهى دارد. يعنى جهل نهفته و خفته در دارالاسلام كه با اين درگيريها مي‌تواند بيدار شود و هستى مسلمانان را بسوزاند خطر عمده است. اينجاست كه وحى خداوندي، ناجى امت است. خداوند در قرآن دستور مي‌دهد كه: «لا تقم فيه ابداً لمسجد اسس على التقوى من اول يوم احق ان تقوم فيه، فيه رجال يحبون ان يتطهروا و الله يحب المتطهرين»[32]. «در مسجد ضرار هرگز نمازى اقامه نكن چرا كه مسجدى كه پيشاپيش بنا شده بر اساس پرهيزگارى استحقاق حضور تو و اقامة نماز در آنجا را دارد. در آن مسجد اوليه آدميانى هستند كه پاك بودن و پاك شدن را دوست دارند و خدا هم پاكان را دوست دارد».
پيامبر خدا هم دستور مي‌دهد كه مسجد ضرار را منهدم كنند.[33] در دنبالة آيات مربوط به اين داستان مي‌خوانيم: «افمن اساس بنيانه على تقوى من الله و رضوان خيرام من اسس بنيانه على شفا جرف هارفانها ربه فى نار جهنم، والله لا يهدى القوم الظالمين»[34]. «آيا چيزى كه ريشه‌اش بر تقوي خدا و رضايت او تأسيس شده است بهتر است يا چيزى كه ريشه‌اش بر لبة پرتگاهى از آتش قرار دارد. پس سقوط مي‌كند در آتش جهنم و خدا ستمگران را هدايت نمي‌كند».
صرف‌نظر از ريشه‌كن شدن ماده فساد در عالم خارج، فكر و انديشة «اهل ضرار» باقى ماند و دارو و دستة منافقان در قالبهاى ديگر به كار خويش ادامه دادند و مترصد بودند تا از اين سنگر در وقت ممكن استفاده برند و ديرى نپائيد، بعد از رحلت رسول خدا (ص) نفوذ اهل نفاق به جمع اهل ايمان عملى شد و اندك اندك خود را به تصميم‌گيران و سردمداران كاروان اسلام نزديك كرده و به جاى ساختن ضرار، مساجد بنا نهاده شده بر اساس تقوي را به مساجد ضرار تبديل كردند و مقاصد خويش را در اين سنگرهاى پيش ساخته به پيش بردند، كه روشن‌ترين نمونه آن زمان پس از قصب خلافت دوران تصدى امويان بر دارالاسلام است.
تعمير مسجد و اهميت آن:
«انما يعمر مساجد الله من آمن بالله و اليوم الآخر و اقام الصلاة و آتى الزكوة و لم يخض الا الله فعسى اولئك ان يكونوا من المهتدين»[35] «همانا مساجد خدا را كسى تعمير مي‌كند كه به خداوند و روز قيامت ايمان داشته و نماز بپا مي‌دارد و زكات را مي‌پردازد و از هيچ كس جز خدا نمي‌ترسد، پس اينگونه افراد اميد است كه از هدايت شوندگان باشند».
واضح است كه مقصود اين آيه ساخت و ساز مسجد است و ملاك تشخيص حقيقت انگيزة سازندگان مساجد را بيان مي‌كند ولى اين به آن معنى نيست كه عمارت باطنى مسجد مورد نظر نباشد. تعمير حقيقى مساجد وقتى است كه ارزش مسجد احياء شود و نقش حقيقى آن به ظهور رسد. آنگاه است كه در خانة خدا، نظر خداى سبحان به اجراء در آمده و افرادى به آن گام مي‌نهند كه خدا آنان را دوست دارد و آنان هم خدا را دوست دارند.
پيامبر گرامى (ص) به ابوذر مي‌فرمايد: «يا اباذر من اجاب داعى الله و احسن عمارة مساجد الله كان ثوابه من الله الجنة فقلت: كيف تعمير مساجد الله؟ قال: لا ترفع الاصوات فيها و لا يخاض فيها بالباطل و لا يشترى فيها و لا يبايع و اترك الغو مادمت فيها فان لم يفعل فلا تلومن يوم القيامة الا نفسك».[36] «اى ابوذر: كسى كه دعوت خدا را جواب گويد و در تعمير مساجد خدا نيكو بكوشد پاداشش از جانب خدا بهشت برين است. ابوذر مي‌گويد: گفتم: چگونه تعمير كند مساجد خدا را؟ پيامبر (ص) فرمود: صداها در آن بلند نشده و به امور و مطالب باطله پرداخته نشود و محل خريد و فروش نگردد، و مسائل بيهوده را ترك كن تا وقتى در مسجد هستي، پس اگر اين كارها را انجام ندهى و به توصيه‌هايم عمل نكني، در روز قيامت كه حقيقت آشكار مي‌شود و هر كس جزاى عملش را مي‌بيند، جز خويشتن را نبايد ملامت كني».
پيامبر اسلام (ص) مي‌فرمايد كه اين كارها با شأن و نقش مسج سازگار نيست و انجام آن موجب عقاب اخروى مي‌گردد.
در تمامى گفته‌ها و رفتارهاى حكيمانة رسول خدا، توجه به معنويت و حقيقت مقصد اصلي بوده و ممكن نيست كه پايگاه عبادى اين دين كه اساس آن بايد توجه به خدا و حقيقت هستى باشد در بند آب و گل باشد و به تعمير فكر و قلب عبادالله توصيه نكند.
در مسجدى كه سر تا پا مسلح و بنيان مرصوصى باشد كه تندباد حوادث مثل سيل و زلزله و... آنرا مصدوم نكند و آنقدر بماند كه از هر عتيقه‌اى معتبرتر شود ولى چراغ هدايت در آن خاموش، چه نفعى به اسلام مي‌رسد كه از مسجد بي‌حصار و بيرنگ وروي، ولى مزين به زينت هدايت و علم و تقوى برنمي‌آيد.
از زبان امام صادق (ع) و اميرالمؤمنين (ع) و پيامبر گرامى اسلام (ص) بشنويم كه فرمودند: «سيأتي على الناس زمان لا يبقى من القرآن لا رسمه و من الاسلام الا اسمه يسمون به و هم ابعد الناس منه، مساجدهم عامرة و هى خراب من الهدي»[37] «بزودى زمانى بر مردم خواهد آمد كه از قرآن جز نوشته‌اش و از اسلام جز نامش باقى نمي‌ماند. مردم به اسم مسلمان ولى دورترين مردم از حقيقت اسلامند. مساجدشان از نظر ساختماني، آباد و از لحاظ هدايت خراب است...»
البته مسجدى كه هم از نظر ساختمان (به همان اندازه كه در اسلام مجاز شمرده شده) آباد شد و هم نور هدايت آن، اجتماع مسلمين را پرتو افكند، مطلوب اسلام است و تعمير حقيقى و كامل همين توأم شدن آبادانى ظاهر و باطن است.
امام صادق (ع) مي‌فرمايد: «ان اميرالمؤمنين (ع) نهى بالكوفة عن الصلاة فى خمسة مساجد»[38] «اميرالمؤمنين (ع) از نماز خواندن در پنج مسجد كوفه نهى كرد»
و از امام باقر (ع) نقل شده است كه: «ان بالكوفة مساجد ملعونة و مساجد مباركة»[39] «در كوفه مسجدهايى است كه از رحمت خدا به دور و مورد غضب اوست و مسجدهايى است كه ارزشمند و بابركت است».
تقسيم بندى مساجد به ملعونه و مباركه همان تقسيم‌بندى مسجد تقوى و مسجد ضرار است. در نهايت اسامى متفاوتى به كار برده شده است كه معنى واحدى را بيان مي‌‌كند.
اميد است كه معنويت و روحانيت پرستشگاه مسلمانان، آنگونه كه در ابتداى شروع اسلام باعث رونق اسلام و احكام نورانى آن شد، در اين مركز خدايى افزون گردد و مؤمنان و حقيقت جويان از سرچشمة پر فيض «بيت حق» حق عبادت و بندگى خدا را بنوشند و شاهد عملى شدن كلية اهداف اسلامى باشند.
منبع: [1] سورة نحل، آية 24 [2] سورة آل عمران، آية 43 [3] سورة بقره، آيه 58 [4] سورة شعرا، آية 46 [5] سورة حج، آية 26 [6] سورة يوسف، آية 100 [7] رجوع شود به تاريخ طبري، ج 1، ص 539، قسمت ماقبل الهجره، دورة 6 جلدي. [8] تاريخ طبري، ج 1، ص 539، و سيرة ابن هشام، ج 1، ص 281 [9] الصحيح فى سيره النبى (ص)، ج 1 [10] تاريخ طبري، ج 1، ص 538 [11] سيرة ابن كثير، ج 1، ص 383 [12] وسائل الشيعه، ج3، ص 548 [13] تاريخ طبري، ج 2، ص 8 [14] بحارالانوار، ج 44، ص 383 [15] بحارالانوار، ج 83، ص 357 [16]بحارالانوار، ج 83، ص 351 [17] قرآن كريم، سوره حجرات، آية 13 [18] وسائل الشيعه، ج 3، ص 557 [19] والعرش والعرش ما يستظل به و قيل لرسول الله (ص) يوم بدر الاتبى لك عريشاً تنظل به. لسان عرب، ج 9، ص 134 [20] وسائل الشيعه، ج 3، ص 488 [21] وسائل الشيعه، ج 3، ص494 [22] النهايه، ص 109 [23] مختصر النافع، ص 49 [24] تبصره المتعلمين، ص 40 و 41 [25] وسايل الشيعه، ج 11، ص 276 تا 278 [26] كنزالعمال، ج 11، ص 183، حديث شمارة 31144 [27] قرآن كريم، سوره بقره، آيه 150 [28] تاريخ مدينه منوره، ابن شبه، ج 1، ص 57 [29] كارنامه اسلام، دكتر عبدالحسين زرين كوب، ص 146، انتشارات امير كبير [30] كارنامه اسلام، دكتر عبدالحسين زرين كوب، ص 145، انتشارات امير كبير [31] قرآن كريم، سورة توبه، آيه 107 [32] قرآن كريم، سورة توبه، آيه 108 [33] تفسير الميزان، ج 9،‌ص 392 [34] قرآن كريم، سورة توبه‌، آية 109 [35] قرآن كريم، سورة توبه، آية 18 [36] وسائل الشيعه، ج 3، ص 507 [37] كافي، جلد 8، ص 308، كنزالعمال، ج 11، حديث شماره 31135 [38] وسائل الشيعه، ج 3، ص 520 [39] وسائل الشيعه، ج 3، ص 519

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:17 PM
(http://www.persianarticle.ir/component/option,com_mailto/link,aHR0cDovL3d3dy5wZXJzaWFuYXJ0aWNsZS5pci/Ys9uM2LHbjC3Yr9ixLdiq2KfYsdmK2K4t2KfZitin2YTYp9iqL dmF2KrYrdiv2Yct2KLZhdix2YraqdinLmh0bWw=/tmpl,component/)

175 هيچ کس به درستي نمي داند اولين انسانها چه زماني و چگونه وارد قاره آمريکا شده اند. با اينحال اين مساله اثبات شده است زماني که بخش هاي وسيعي از شمال آمريکاي شمالي در آخرين دوره يخچالي پوشيده از يخچالهاي طبييعي بوده است، جوامع انساني کوچکي در اين قاره زندگي ميکرده اند.
بوميان و سرخپوستان بتدريج به درجات مختلف تکامل اجتماعي و فرهنگي رسيدند و نتيجه آن پديد آوردن تمدن هايي بود که در اوج شکوفايي به عالي ترين مدارج تمدن باستاني نايل شدند. اين تمدن ها، مايا،تول تک ها، آزتک ها، اينکاها نام داشتند.
* تمدن مايا
تمدن مايا از اتحاد و به هم پيوستن 20 قبيله سرخپوست در آمريکاي مرکزي در کنار سواحل خليج مکزيک در 500سال پيش از ميلاد شکل گرفته و در قرن هاي هشتم و نهم ميلادي به اوج خود رسيد. از لحاظ آثار هنري و معماري هيچ تمدن ديگري در قاره آمريکا نتوانست از ماياها پيشي بگيرد. تمدن مايا در قرن شانزدهم ميلادي توسط فاتحين اسپانيايي افول کرد.
* تمدن تول تک ها
در بين قرن هاي هشتم تا دهم مردماني از سوي شمال به فلات مرکزي مکزيک هجوم آورده و اندکي پيش از سال 1000 ميلادي امپراطوري تول تک ها را تشکيل دادند. سپس تهاجم خود به سمت جنوب ادامه داده و بخش هايي از سرزمين هاي متعلق به ماياها را تصرف کردند. تول تک ها نيز همانند ماياها داراي معماري و هنر پيشرفته اي بوده اند. امپراطوري تول تک ها در قرن دوازدهم ميلادي به علت خشکسالي دراز مدت و قحطي و امواج جديد هجوم ها و يورشهاي سرخپوستان شمالي افول کرد.
* تمدن آزتک‌ها
آزتک ها، قبيله کوچکي بودند که در قرن دوازدهم وارد فلات مرکزي مکزيک شده و به تدريج سرزمين هاي اطراف، از اقيانوس آرام تا خليج مکزيک را تحت سلطه خود درآوردند. اوج توسعه امپراطوري آزتک ها در قرن هاي پانزدهم و شانزدهم ميلادي رخ داده که در اين زمان جمعيت کلي امپراطوري بالغ بر 5 ميليون نفر بوده است. در نهايت در سال 1519 با تهاجم فاتحين اسپانيايي و کشته شدن آخرين پادشاه آنها، تمدن آزتک‌ها نابود مي شود.
* تمدن اينکاها
اين تمدن در دره هاي بلند رشته کوه آند در آمريکاي جنوبي و در بين قرن هاي يازدهم تا پانزدهم ميلادي به تدريج شکل گرفت. اوج امپراطوري اينکاها در بين سالهاي 1200 تا 1533 ميلادي بوده بطوريکه جمعيت آنها در اوايل قرن شانزدهم به حدود 6 ميليون نفر مي رسد. امپراطوري اينکاها در اوج قدرت در جنگ با فاتحين اسپانيايي شکست خورده و نابود مي شود.
کشف آمريکا و مهاجرت اروپاييان
کريستف کلمب ، دريانورد ايتاليايي با تصور رسيدن به هند از طريق اقيانوس اطلس به سمت غرب حرکت کرده و در شب 11 اکتبر 1492 به جزيره اي که امروزه باهاما ناميده مي شود گام نهاد. پس از کريستف کلمب ، از ميان کساني که راه او را دنبال کردند و به شناسايي قاره نو پرداختند، « آمريگو وسپوچي» حائز اهميت بسياري مي باشد چرا که بعدها قاره جديد به پيشنهاد يک جغرافيدان آلماني به نام وي « آمريکا » ناميده شد. او از جمله اولين کساني بود که اعتقاد داشت که کريستف کلمب سرزمين جديدي را کشف کرده و سرزمين مورد نظر وي به هيچ وجه هندوستان نيست.
پس از کشف قاره آمريکا اروپائيان از هر سو به آن قاره پهناور روي آورده و به تدريج به تصرف سرزمينهايي در آن پرداختند. اولين مهاجر نشين دائمي در سال 1607 به نام جيمز تاون توسط بريتانيايي ها در محل کنوني ايالت ويريجينا پايه گذاري شد. تا سال 1640 در حدود 60 هزار نفر از مردم انگلستان به آمريکاي شمالي مهاجرت کردند. تعدادي از مهاجرين، کشاورزان فقير بودند که به علت عدم توانايي در پرداخت وام هايشان، زمين خود را از دست داده بودند. گروهي ديگر از مهاجرين را کساني تشکيل مي دادند که بخاطر داشتن عقايد مذهبي خاص در انگلستان مورد آزار و شکنجه قرار مي گرفتند و در پي کسب آزادي عقيده و بيان راهي اين سرزمين شده بودند.
از سال 1680 به بعد ديگر مهاجرت چنداني از انگلستان به آمريکا صورت نگرفت بلکه به دلايل مختلف از جمله فرار از جنگ، مهاجرت به آمريکا از کشورهاي آلمان، ايرلند، اسکاتلند، سوئيس و فرانسه آغاز شد. در سال 1690 جمعيت آمريکا تقريباً به 500 هزار نفر رسيد و پس از آن هر 25 سال به دو برابر افزايش يافته به طوريکه در سال 1775 جمعيت آمريکا به 5/2 ميليون نفر بالغ گرديد.
عدم وجود رودهاي قابل کشتي راني به سمت غرب و از طرفي وجود رشته کوه آپالاش که مانع عظيمي در جلو سواحل شرقي بوجود آورده بود تا مدتهاي مديد مانع پيشروي دسته هاي مهاجر از مناطق ساحلي شرقي به داخل دشتهاي مرکزي آمريکاي شمالي بود. اين عوامل و از طرفي وجود بنادر شرقي منجر به تشکيل 13 مهاجرنشين در امتداد ساحل شرقي آمريکا شد.
اين مهاجرنشين ها به دو بخش شمالي و جنوبي تقسيم مي شدند. ايالتهاي شمالي که نيوانگلند ناميده مي شدند، به علت دارا بودن زمستانهاي سرد و پر برف و طولاني و از طرفي زمينهاي پوشيد از سنگلاخ، بيشتر به بازرگاني مشغول بودند.
اين در حالي بود که در ايالت هاي جنوبي، آب و هواي مساعد و خاک مرغوب به موجب گسترش کشاورزي شد و مردم آن معمولاً به کشت پنبه و توتون مي پرداختند.
مهاجرنشين هاي انگليسي موظف بودند که فرآورده ها و مواد اوليه توليدي خود را منحصراً به بازرگانان انگليسي بفروشند و نيز وظيفه داشتند که فقط کالائي را خريداري و مصرف نمايند و چون اين کار موجب زيان آنان مي شد کم کم مايه نارضايتي مردم مهاجرنشين گرديد.
اما هنگامي که دولت انگلستان مقرر داشت که بازرگاني مهاجرنشين ها بايد منحصراً به وسيله کشتيهاي انگيسي انجام شود، مهاجرنشين ها سر به شورش بر داشته و خريدن کالاهاي انگليسي را تحريم و حتي چند کشتي انگليسي را غرق کردند. جورج سوم پادشاه انگلستان از اين پيشامد خشمگين شد و به قواي نظامي خود دستور داد تا به بندر بوستون حمله کنند.
جنگ مهاجرنشين ها با سپاهيان انگليسي که در سال 1775 آغاز گرديد، هفت سال ادامه يافت. در حين جنگ« بنجامين فرانکلين» که از آزاديخواهان و دانشمندان بزرگ آمريکا بود به فرانسه رفت و آن دولت را به حمايت از شورشيان آمريکا برانگيخت و آتش جنگ مستعمراتي را ميان انگليس و فرانسه روشن ساخت. « جورج واشينگتن» سردار معروف آمريکايي به کمک سپاهيان فرانسه قسمت عمده اي از قواي انگليس را مجبور به تسليم کرد و فرانسويان هم در آبهاي اطراف هندوستان نيروي دريايي انگلستان را شکست دادند و دولت انگلستان ناگزير تقاضاي صلح نمود.
معاهده صلح در سال 1783 در قصر ورساي پاريس بسته شد. به موجب اين معاهده مهاجرنشين هاي انگليسي مستقل شدند و از ترکيب آنها کشورهاي متحده آمريکاي شمالي به وجود آمد.
تشکيل حکومت ملي
پس از آنکه آمريکايي ها موفق به کسب آزادي شدند براي تأسيس حکومت ملي در ماه مي1787، سي و پنج نماينده به شهر فيلادلفيا اعزام داشتند. نمايندگان مزبور به تهيه و تدوين قانون اساسي همت گماشتند و پس از چهار ماه قانون اساسي را وضع و تصويب نمودند. به موجب اين قانون قوه مقننه به کنگره که از مجلس نمايندگان و سنا تشکيل شده بود واگذار گرديد و نيز مقرر شد هر يک از ايالت هاي آمريکا ( در آن زمان سيزده ايالت) در اداره امور خود آزاد باشند و فقط در مسائل سياست خارجي، ارتش و تعرفه گمرکي از حکومت مرکزي پيروي نمايند.
پس از تصويب قانون اساسي و تشکيل کنگره آمريکا در سال 1787، مردم آمريکا جورج واشينگتن فرمانده نيروهاي آمريکا را به پاس فداکاري هاي وي به رياست جمهوري برگزيدند. سياست خارجي واشينگتن حفظ صلح بود زيرا صلح فرصتي بوجود مي آورد که خسارت ناشي از جنگ جبران شود.
در همين دوران يعني از سال 1793 تا 1795 بود که قطب هاي مختلف افکار عمومي در آمريکا خودنمايي کردند. دسته اول کساني بودند که موافق انقلاب فرانسه بود و حزب جمهوري خواه- دموکرات يعني حزبي که شالوده حزب دموکرات امروزي است را تأ سيس کردند و دسته دوم يعني مخالفين انقلاب فرانسه، حزب فداراليست ها که پايه حزب جمهوري خواه امروز شد را تأسيس نمودند.
در پايان دومين دوره رياست جمهوري جرج واشينگتن، دولت آمريکا صاحب تشکيلات منظم و مرتبي شده بود و اعتبارات مالي، بخشهاي اقتصاد و صنعت را تقويت کرده بود و امور بازرگاني رونق گرفته بود.
دکترين مونروئه
در سال 1817 جيمز مونروئه به عنوان پنجمين رئيس جمهور آمريکا برگزيده شد وي با اعلام دکترين معروف خود، يکي از معروفترين و شناخته ترين روساي جمهور آمريکاست. دکترين مونروئه از چهار اصل تشکيل شده بود:
1- قاره آمريکا با توجه به آزادي و استقلالي که خود بدست آورد و از آن تا اين زمان حفظ و حراست کرده است ديگر نمي تواند ميداني براي استعمار دول اروپائي باشد.
2- روش سياسي کشورهاي متفق اروپا با سيستم سياسي آمريکا مغايرت کامل دارد ... . کشورهاي آمريکا هر گونه اقدامي را که از طرف کشورهاي اروپايي به منظور توسعه سيستم سياسي خود به هر يک از نقاط اين نيمکره به عمل آيد براي آزادي و استقلال خود خطرناک مي داند.
3- ما کشورهاي آمريکايي در امور داخلي هيچ يک از مستعمرات کنوني اروپا در قاره آمريکا دخالتي نداشته و نخواهيم داشت.
4- ما در هيچ يک از جنگ هاي اروپائي بويژه در مسائلي که مربوط به خودشان است هرگز دخالتي نداشته و با روش ما نيز سازگاري ندارد که دخالتي داشته باشيم.
شروع مهاجرت به غرب
شرايط زندگي در سرتاسر کرانه هاي اقيانوس اطلس به گونه اي که مهاجرت به سوي غرب را ايجاب مي کرد، خاک کوهپايه هاي منطقه نيوانگلند قدرت کافي براي کشت وزرع و قدرت رقابت با زمين هاي حاصلخيز و ارزاق قيمت غرب را نداشت. از اين رو ديري نگذشت که سيلي از مردان و زنان مهاجر براي بدست آوردن زمين هاي قابل کشت، سرزمين هاي ساحل اقيانوس اطلس را رها کرده و به جانب سرزمين هاي بکر داخلي و دامنه هاي رشته کوه را کي روي آوردند.
گسترش به سمت غرب تا سال 1861 بي وقفه ادامه يافت به طوريکه از سال 1816 تا 1821 شش ايالت و از سال 1821 تا 1861 ده ايالت ديگر به اتحاديه ايالت ها پيوستند.
افزايش کشت پنبه در ايالت هاي جنوبي و گسترش برده داري
در سالهاي اوليه پس از کسب استقلال که ايالت‏هاي شمالي مقدمات آزادي فوري يا تدريجي برده‏ها را فراهم مي‏ساختند، بسياري را عقيده بر اين بود که بردگي بکلي در سراسر آمريکا از ميان خواهد رفت. در سال 1786 جورج واشينگتن نوشت که آرزومند است نقشه‏اي اتخاذ شود که به مساله بردگي بوجهي آهسته و آرام، ولي مطمئن و بدون آن که توجهي را به خود جلب کند پايان داده شود.
اما بعدها جنوب به منطقه‏اي تبديل گرديد که مردم آن اکثراً طرفدار برده داري بودند. اين تغيير عقيده ناشي از علل بسياري بود. روح آزادي خواهي که در دوران انقلاب شعله ور بود بتدريج ضعيف شد و رو به خاموشي رفته بود و به مرور زمان يک نوع دشمني و تضاد ميان مهاجران نيوانگلندي و اهالي جنوب که از برده‏داري طرفداري مي‏کردند به وجود آمده بود.
از سوي ديگر با توجه به آب و هواي مناسب و خاک حاصلخير ايالت‏هاي جنوبي و تقاضاي روز افزون پنبه و شکر، توسعه کشت اين دو محصول در آن نواحي نيازمند نيروي کار بيشتري بود که اين خود مهمترين عامل تشديد کننده برده داري در اين منطقه محسوب مي‏شد، به طوري ‏که از 700 هزار برده‏اي که در سال 1790 در آمريکا بودند حدود 94 درصد در ايالت‏هاي جنوبي و تنها 6 درصد در ايالت‏هاي شمالي ساکن بوده‏اند. تعداد برده‏هاي آمريکا در سال 1860 به چهار ميليون افزايش يافت.
جنگ داخلي آمريکا
با فرارسيدن انتخابات سال 1860 اختلافات بين شمال و جنوب به صورت منازعات سياسي عيان گرديد. آبراهام لينکلن نامزد حزب جمهوري خواه با توجه به حمايت ايالت هاي شمالي و غربي به شدت با مساله برده‏داري و رواج آن مخالفت مي‏کرد. حزب مخالف به علت نداشتن تشکيلات منظم نتوانست در انتخابات نتايج مهمي کسب نمايد و نامزد جمهوري خواهان پيروز شد.
بلافاصله پس از اعلام نتايج انتخابات، کنگره‏اي به دعوت کاروليناي جنوبي تشکيل شد. در اين کنگره عده‏اي از ايالت‏هاي جنوبي از اتحاديه ايالت‏ها خارج شده و در 8 فوريه 1861 اتحاديه جديدي به نام (کنفدراسيون ايالت‏هاي آمريکا) تشکيل دادند. ابراهم لينکلن موضوع تجيزه ايالات متحده آمريکا را نپذيرفت و آن را از نظر قانون، غير عملي خواند، اما کنفدراسيون به گفتار او توجهي نکرد و روز 12 آوريل با شليک توپهاي کنفدراسيون به بندر چارلستون، آتش جنگ داخلي بر افروخته شد.
از نقطه نظر بسيج منابع و ابزار مادي، شمال برتري نماياني نسبت به جنوب داشت. نخستين و نمايان‏ترين اختلاف، عدم تناسب منابع و جمعيت بود. شمال داراي 22 ميليون جمعيت و سرزميني بزرگتر بود حال آن‏ که جمعيت جنوب با احتساب برده‏ها از 10 ميليون نفر تجاوز نمي‏کرد، اما مساله تنها به عده نفرات منحصر نمي‏شد. اتحاديه از لحاظ فني و تکنولوژيک از برتري مطلق برخوردار بود. به طور مثال، ايالت نيويورک در شمال به تنهايي معادل 300ميليون دلار کالاهاي گوناگون توليد مي‏کرد که اين رقم تقريباً چهار برابر کل کالاهاي گوناگون توليد شده در چهار ايالت؛ ويرجينيا، آلا باما، لوئيزيانا و مي‏سي سي ‏پي بود. اين اختلاف سرگيجه‏آور در شالوده اقتصادي دو طرف جنگ به طور پيگير در کارايي نظامي آنها نمود مي‏يافت.
سرانجام به دليل محاصره جنوب، کنفدراسيون بخش عمده‏اي از درآمد خود را که از صادرات پنبه بدست مي‏آمد از دست داد. در نتيجه با توجه به نامتوازن بودن ابعاد سرزمين، جمعيت و از طرفي توانايي تکنولوژيکي، جنوب به هيچ وجه قادر نبود بر شمال برتري يابد در چنين وضعي تسليم تنها انتخاب واقع بينانه‏اي بود که باقي مي‏ماند.
جنگ داخلي آمريکا در تاريخ 9 آوريل 1865 بعد از حدود 5 سال، با تسليم شدن ژنرال لي فرمانده نيروهاي کنفدراسيون پايان يافت. در جنگ داخلي حدود 600 هزار نفر از دو طرف کشته شدند که پرتلفات‏ترين منازعه در تاريخ قاره آمريکا تا آن زمان بود. از لحاظ اقتصادي نيز جنگ داخلي بيش از 15 ميليارد دلار خسارت بر آمريکا وارد کرد؛ اما پيروزي شمال در جنگ داخلي به دنبال خود تحولات سياسي عمده‏اي را به همراه آورد. اين تحولات را مي‏توان چنين خلاصه کرد:
1- پيروزي سرمايه‏داري صنعتي بر سرمايه‏داري زمين‏دار و پيشرفت وسيع آمريکا در زمينه‏هاي صنعتي، تجاري و کشاورزي
2- حفظ وحدت و يکپارچگي آمريکا
3- لغو برده‏داري در ايالت‏هاي طرفدار برده‏داري
4- تحکيم و تثبيت نظام دموکراسي
5- پيروزي و گسترش انديشه آزادي و برابري حقوقي

دوران باز سازي
پس از جنگ داخلي، ايالات متحده آمريکا به سبب فراواني منابع طبيعي، جمعيت فراوان و کوشا، رونق صنعت، کشاورزي و بازرگاني با سرعت شگرف پيشرفت کرد و به زودي رقيب کشورهاي بزرگ اروپا گرديد. به طور مثال، تا پيش از جنگ داخلي ايالات متحده آمريکا به طور سنتي مواد خام ( بخصوص پنبه) صادر مي کرد ولي جهش صنعتي پس از جنگ داخلي اين الگو را تغيير داد. ايالات متحده آمريکا که با سرعتي شتابان به صورت بزرگترين توليد کننده مصنوعات کارخانه اي جهان در مي آمد، صدور محصولات صنعتي خود به بازارهاي جهان را نيز آغاز کرد. انقلاب حمل و نقل علاوه بر محصولات صنعتي، صدور محصولات کشاورزي آمريکا را نيز گسترش داد.
بين سالهاي 1860 تا 1914 ايالات متحده آمريکا صادرات خود را بيش از هفت برابر کرد اين در صورتي بود که واردات آمريکا در همين دوره زماني به علت تدابير حمايتي فقط پنج برابر شد.
ادامه مهاجرت به غرب
با تصويب قانون « سکونت» در سال 1862 مهاجرت به مناطق غربي سرعت گرفت و مهاجران به شکل سيل آسايي به مناطق غير مسکوني غربي هجوم آوردند. بر اساس اين قانون هر خانواده اي که در مناطق غربي ساکن مي شد حدود 70 هکتار زمين دريافت مي کرد. بر اساس اين جنبش در فاصله سالهاي 1865 تا 1912 کليه سرزمينهاي غربي به ايالتهاي مستقل تبديل و به اتحاديه ايالت ها پذيرفته شدند.
به اين ترتيب کل سرزمين ايالات متحده آمريکا از اقيانوس اطلس تا اقيانوس آرام و از مرز مکزيک تا کانادا زير حاکميت دولت فدرال قرار گرفت.
ورود آمريکا به جنگ جهاني اول
جنگ جهاني اول در ماه اوت 1914 آغاز شد. ابتدا جنگ تنها در قاره اروپا جريان داشت اما به تدريج به سرزمين هاي همسايه اروپا نيز سرايت کرد. با به بن بست رسيدن جنگ در جبهه هاي شرقي و غربي، کشور آلمان اقدام به توسعه جنگ به هوا و دريا نمود. زير دريايي هاي اين کشور کشتي هايي را که براي متفقين کالا و مهمات حمل مي نمود هدف قرار دادند. اما دو عامل در ورود آمريکا در جنگ نقش اساسي داشت.
1- حمله زير دريايي هاي آلمان به کشتي هاي بازرگاني
2- دخالت آلمان در امور داخلي مکزيک
ورود آمريکا به جنگ بکلي سرنوشت جنگ را دگرگون کرد، هر چند ماهها سپري شد تا اينکه وزنه آمريکا محسوس گشت. سرانجام زير فشار متفقين و بويژه آمريکا، آلمان در 29 سپتامبر 1918 تسليم شد.
انتخابات سال 1932
مبارزات انتخابي سال 1932 در حقيقت برخورد دو راه حل براي رفع بحران اقتصادي حاکم بر ايالات متحده آمريکا بود. « هربرت هوور » رئيس جمهور سابق معتقد بود که اقتصاد آمريکا اصولاً سالم است منتهي در اثر بحران اقتصادي جهاني که بواسطه جنگ گريبانگير همه شده آسيب ديده است. هوور ترجيح مي داد که بهبود اوضاع خود بخود و به مرور زمان پديدار گردد، در حاليکه« فرانکلين دلانو روزولت » که در آغاز بحران در مقام فرماندار نيويورک از محبوبيت بسياري برخوردار بود در نظر داشت از قدرت دولت فدرال براي انجام کارهاي تند و انقلابي بهره ببرد. در نتيجه روز ولت در انتخابات با اکثريت قاطع 8/22 ميليون راي در برابر 7/15 ميليون راي پيروز شد.
رئيس جمهور جديد مردم را نسبت به حل مشکلات مطمئن ساخت و به سرعت به اجراي برنامه هاي اصلاحي خود با نام « طرح نوين » پرداخت. روز ولت با اجراي طرح نوين، سيستم بانکي را اصلاح کرد، با تزريق پول به جامعه از طريق اعطاي وام ها و تسهيلات اعتباري و همچنين به شکل دستمزد بار ديگر رونق را به اقتصاد بازگرداند. در زمينه کشاورزي نيز اصلاحات ژرف و دامنه داري صورت گرفت.
تأثير اين اقدام ها در زندگي مردم آمريکا به حدي بود که فرانکلين روزولت نخستين و آخرين رئيس جمهور آمريکا بود که از سوي مردم چهار بار به اين سمت انتخاب شد. پيش از او تاکنون کسي چنين رکوردي بر جاي نگذاشته است. پس از روز ولت، دولت با اضافه کردن اصلاحيه اي به قانون اساسي، تصويب کرد که هيچ رئيس جمهوري نمي تواند بيش از دوبار به اين مقام انتخاب گردد.
ورود آمريکا به جنگ جهاني دوم
با آغاز جنگ جهاني دوم، ايالات متحدهه آمريکا، ابتدا سياست بيطرفي پيشه کرد و همانند جنگ جهاني اول خود را نسبت به حوادث اروپا بي توجه نشان داد، با گسترش جنگ در اروپا بتدريج دامنه آن وسيعتر شد، تا بدانجا که مي توان گفت يک جنگ اعلام نشده ميان آلمان و آمريکا در اقيانوس اطلس در جريان بود.
صبح روز 7 دسامبر ------ افکنهاي ژاپني با بمباران پرل هاربور، درب ورود آمريکا به جنگ جهاني دوم را باز کردند. در حملات ژاپن 2403 نفر آمريکايي کشته و 1178 نفر زخمي شدند، 7 ناو غرق شد و اکثر هواپيماهاي نظامي مستقر فرودگاه « او آهو » نا بود و يا غير قابل استفاده شدند.
با درگير شدن آمريکا در جنگ همانند جنگ جهاني اول، موازنه به نفع نيروهاي متفقين بر هم خورد. با افزايش قدرت متفقين به تدريج نيروهاي آلمان و ايتاليا در اروپا عقب رانده شدند تا اينکه در ماه مي 1945 ابتدا آلمان تسليم شد و در 2 سپتامبر 1945 ژاپن پس از يک ايستادگي سر سختانه سر انجام با نابودي شهرهاي هيروشيما و ناکازاکي در اثر انفجار ------ اتمي تسليم شد و جنگ جهاني دوم خاتمه يافت.
جنگ ويتنام
پس از توافقهاي بدست آمده در کنفرانس ژنو در 1954 و تقسيم ويتنام به دو بخش شمالي و جنوبي، نيروهاي ويتنام شمالي به منظور تأمين وحدت و يکپارچگي ويتنام از طريق نظامي عمليات چريکي را در ويتنام جنوبي سازمان دادند.
در سال 1962 وزارت دفاع آمريکا گروهي از مستشاران نظامي را به ويتنام گسيل داشت تا همراه ارتش ويتنام جنوبي در سرکوب چريکهاي ويتنام شمالي شرکت کنند. در ميانه 1963، ايالات متحده آمريکا بيش از 10 هزار نفر آمريکايي را در ويتنام مستقر کرده بود. اما بعد از اينکه آمريکا به اين نتيجه رسيد که حکومت وقف ويتنام جنوبي توانايي اداره امور را از دست داده است. در تابستان 1963،5 هزار سرباز آمريکايي ديگر وارد ويتنام شدند و آمريکا عملاً در جنگ ويتنام وارد شد.
ليندون جانسون جانشين کندي در زمينه سياست خارجي همان اصول و عملکرد کندي را ادامه داد. در نتيجه نيروهاي آمريکايي حاضر در ويتنام از 15 هزار نفر در تابستان 1963 به بيش از 500 هزار نفر در سال 1968 رسيد.
در يک نگاه ساده مي توان گفت، تمامي انرژي دولت جانسون در امور خارجي، مصروف جنگ ويتنام شد و نتيجه آن افزايش شديد مخالفت هاي داخلي و خارجي بود، به گونه اي که در سال 1967 جانسون وجهه سياسي خود را از دست داد. اين اوضاع موجب شکست حزب دموکرات در انتخابات 1968 و انتخاب ريچارد نيکسون از حزب جمهوري خواه به رياست جمهوري آمريکا شد.
نيکسون تصميم گرفت راه حل« ويتنامي کردن » جنگ را دنبال کند. وي اعلام کرد او به دنبال کاهش تلفات نيروهاي آمريکايي و از طرفي حمايت هاي هوايي، دريايي و تسليحاتي از ارتش ويتنام جنوبي است. در اين راستا سقف نيروهاي آمريکايي از 500 هزار نفر به 100 هزار نفر در سال 1970 کاهش داد.
خروج نيروهاي آمريکايي از ويتنام ادامه يافت و در ژانويه 1973، دو ماه پس از خروج آخرين سرباز آمريکايي از خاک ويتنام، صلح برقرار شد. اما جنگ در راستاي سياست ويتنامي کردن آن، در بين ويتنامي ها ادامه يافت. شرکت آمريکا در جنگ ويتنام، بيش از135 ميليارد دلار هزينه در برداشت. علاوه بر اين، بيش از 57 هزار نفر از نيروهاي آمريکا در اين جنگ کشته و بيش از 300 هزار نفر زخمي شدند.
جنگ ميان ويتنام شمالي و جنوبي تا سال 1975 ادامه يافت تا اينکه در ماه مه، نيروهاي ويتنام شمالي بطور کامل بخش جنوبي را تصرف کردند جنگ ويتنام نخستين جنگي بود که ايالات متحده آمريکا آشکارا بازنده آن شده بود و اثر آن تا سالها در حکومت و ملت آمريکا قابل مشاهده بود.
تصويب قانون حقوق مدني
در دهه 1950، نود سال پس از جنگ داخلي و وضع قوانيني در جهت برابري حقوق مدني ميان سياهپوستان و سفيد پوستان، جامعه آمريکا بار ديگر با بحرانها و مشکلات نژادي دست به گريبان شد. تعهدات زمان جنگ داخلي، مبني بر تأمين برابري فرصتها براي سياهان، عملاً به فراموشي سپرده شده بود و جامعه با مشکلات بسياري در اين زمينه دست به گريبان بود.
در چنين فضاي اجتماعي، جنبش « حقوق مدني سياهپوستان » به رهبري « مارتين لوترکينگ » در پي يافتن جايگاه مناسب براي سياهپوستان آمريکايي شدت گرفت. به دنبال فشار جنبش مدني سياهپوستان، در سال 1945 ديوان عالي کشور، به اتفاق آرا تصويب نمود جدايي مدارس سياهپوستان از سفيد پوستان عملي بر خلاف قانون اساسي است.
در سال 1961 آيزنهاور پس از دو دوره از رياست جمهوري آمريکا کنار رفت و با راي مردم، کندي از حزب دموکرات به قدرت رسيد. مهمترين مساله داخلي آمريکا در زمان کندي همچنان مساله تبعيض نژادي و روابط ميان سفيد پوستان و سياهپوستان بود. در سال 1963 جنبش حقوق مدني سياهپوستان به اوج خود رسيد. بعد از تظاهرات گسترده و دامنه دار سياهپوستان در شهر بيدمنگام ايالت آلاباما واقع در جنوب، رئيس جمهور کندي طي يک سخنراني تلويزيوني به ملت آمريکا اعلام نمود که کسب برابري را براي همه آمريکائيهاي سياهپوست وظيفه اخلاقي خود مي داند، سپس براي پايان دادن به هر گونه تبعيض در راي دادن، فرهنگ و آموزش، استخدام و فعاليتهاي عمومي، لايحه اي به کنگره پيشنهاد کرد.
در سال 1965، مارتين لوترکينگ رهبر جنبش مدني سياهپوستان به پاس رهبري مبارزات صلح جويانه در برابر تبعيض نژادي موفق به دريافت جايزه صلح نوبل شد.
مهمترين اقدام داخلي آمريکا بعد از ترور کندي و رياست جمهوري ليندون جانسون تصويب لايحه حقوق مدني از سوي کنگره بود. براساس اين لايحه دولت فدرال موظف مي شد از منع تبعيض نژاد و اقداماتي که منجر به کاهش و نابودي آن در سطح جامعه آمريکا مي شد، به شدت پشتيباني کند. با وجود تصويب قانون حقوق مدني در سال 1964 اما در برخي ايالت ها تبعيض هايي در مورد حق راي سياهپوستان وجود داشت. براي رفع اين نابرابريها کنگره قانون حق راي، آمريکائيهاي سياهپوستان را تصويب کرد.
در سال 1965 يکسال پس از تصويب قانون حقوق مدني سياهپوستان، سپاهان ناراضي از اجراي کند اين قانون و ساير قوانين تصويب شده، به اعتراض هايي در منطقه سياهپوست نشين واتس در لس آنجلس مبادرت کردند: طرف مدت 6 روز 35 نفر کشته و صدها نفر مجروح شدند و صدها ساختمان منهدم شد. در آوريل 1968 دکتر مارتين لوترکينگ، رهبر جنبش حقوق مدني توسط تندروهاي سفيدپوست به قتل رسيد و به تلافي آن، مرکز دادوستد پايتخت آمريکا دستخوش اغتشاش و آتش سوزي و غارت شد. دو ماه بعد از قتل لوترکينگ، سناتور رابرت کندي برادر جان اف کندي در حين مبارزات انتخاباتي خود به عنوان کانديداي رياست جمهوري در يکي از محله هاي شهر لس آنجلس هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد.
اما پس از اين حوادث بود که سياهپوستان براي نمايندگي در مجلس سنا و سمت شهرداري بعضي از شهرهاي بزرگ انتخاب و براي اولين بار در کابينه ايالات متحدهه منصوب شدند. در دهه هاي 1970 تا 1980 درصد آمريکايي هاي سياهپوست که تحصيلات دانشگاهي را دنبال مي کردند و از نظر اقتصادي در طبقه متوسط جاي داشتند، رشد افزوني پيدا کرد.
بحران « واترگيت »
ريچارد نيکسون در دوره دوم رياست جمهوري خود که از ابتدا سال 1973 شروع شده بود فکر اجراي رشته اي از اصلاحات بلند پروازانه را در سر مي پروراند تا بتواند به اصلاحات اجرايي اساسي دست بزند، به سلطه دموکراتها بر کنگره و قدرت بروکراسي در رسانه هاي همگاني پايان دهد و حزب جمهوريخواه را به عنوان حزب اکثريت تثبيت کند. اما تمام اين آرزوها با بحران « واترگيت » در فاصله سالهاي 1973 تا 1974 نقش برآب شد.
بر اساس تحقيقات انجام شده معلوم شد که عده اي از مقامهاي عالي رتبه دولت فدرال در شب 17 جولاي1972 به مرکز انتخاباتي حزب دموکرات در واترگيت واشينگتن وارد شدند و با سرقت مدرک ها و پرونده ها و نصب ميکروفون مخفي و استراق سمع غير قانوني عليه آن حزب پرداختند.
در ابتدا اتهام دخالت نيکسون در قضيه واترگيت کاملاً آشکار نبود اما زماني که رئيس ديوان عالي کشور از نيکسون خواست که نوارهاي حاوي مذاکره هاي مربوط به قضيه واترگيت را که در دفتر رئيس جمهور پر شده است را در اختيار بازپرس قرار دهد. معلوم شد نيکسون بيشتر از قضايا آگاه بوده است. بدين ترتيب در تاريخ 19 اوت 1974 نيکسون که از سوي کنگره در مورد قضيه واترگيت استيضاح شده بود، چاره اي جز استعفا نديد.
وي نخستين رئيس جمهور آمريکا است که از مقام خود استعفا داد.
رسوايي واترگيت در پي خروج آمريکا از ويتنام، در يک دوران رکورد فراگير اقتصادي، ضربه سختي به غرور ملي و اعتبار رياست جمهوري وارد کرد.
جنگ سرد ؛ رقابت جهاني بين شرق و غرب
بعد از جنگ جهاني دوم ، اتحاد جماهير شوروي سربازانش را در کشورهايي که از زير سلطه نازي ها آزاد شده بودند، نگه داشت. در شرق اروپا که توسط نيروهاي شوروي اشغال شده بود، دولت هاي سوسياليستي ايجاد شده بود. به علاوه، روسيه کشورهاي ديگر را تشويق مي کرد تا دولت هاي سوسياليستي طرفدار شوروي تشکيل دهند. در واقع، متحده قبلي آمريکا، يک شبه به بزرگترين رقيب او در صحنه بين المللي تبديل شده بود.
ايالات متحده آمريکا و متحدهان اروپايي اش در سال 1949، سازمان پيمان آتلانتيک شمالي ( ناتو ) را با هدف دفاع چند جانبه در برابر گسترش اتحاد شوروي و تهاجم بالقوه آن تأ سيس کردند. پس از اين اقدام آمريکا، شوروي نيز به همراه متحدهانش در اروپاي شرقي، پيمان ورشو را در مقابل سازمان پيمان آتلانتيک شمالي، امضا کردند.
مقابله جهاني ايالات متحده آمريکا و اتحاد جماهير شوروي که به صورت غير مستقيم و از طريق مانورهاي سياسي، ديپلماتيک و نظامي جريان داشت و به شکل نظامي بين دو ابر قدرت هسته اي نبود تا زمان فروپاشي شوروي در سال 1992 طول کشيد. اين مقابله جنگ سرد ناميده مي شود.
حمله به عراق؛ آزاد سازي کويت
در ماه اوت 1990 صدام حسين رئيس جمهور عراق، با حمله به کويت اين کشور را تصرف و به خاک عراق ضميمه کرد. پس از آن آمريکا سازماندهي يک ائتلاف بين المللي براي بيرون راندن عراق از کويت را آغاز کرد. در نوامبر 1990 شوراي امنيت سخت ترين مجازاتهاي اقتصادي را که تا آن زمان سابقه نداشت درباره عراق اعمال کرد و دوازده قطعنامه را که متضمن خروج عراق از کويت بود، به تصويب رساند. بوش يک نيروي بزرگ 700 هزار نفري که از ائتلاف 28 کشور پديد آمده بود را سازماندهي کرد و به عراق مهلت داد 15 ژانويه 1991 از کويت خارج شود.
عراق قطعنامه هاي شوراي امنيت را رد کرد و در 16 ژانويه 1991، هيجده ساعت پس از سپري شدن مهلت زماني سازمان ملل متحده، عمليات سپد صحرا به صورت عمليات طوفان صحرا در آمد.
جنگ ابتدا با انجام بمباران شديد هوايي مواضع عراق در کويت آغاز شد و خسارات سنگيني به نيروهاي عراق و تأسيسات نظامي و شهرهاي آن کشور وارد شد. عمليات زميني 45 روز پس از عمليات هوايي آغاز شد و منجر به اخراج عراق از کويت شد.
مديريت بوش در ايجاد يک ائتلاف جنگي عليه عراق، منزلت بوش را در داخل و خارج آمريکا بالا برد.
حادثه 11 سپتامبر و پي آمدهاي آن
در نخستين سال زمامداري جورج بوش، حوادث 11 سپتامبر 2001 ميلادي به وقوع پيوست و صحنه هاي داخلي آمريکا و بين المللي را از جهات عديده تحت تاثير شديد قرار داد.
در اين حوادث، چهار هواپيما که از فرودگاههاي لوگان اينترنشنال، دالاس اينترنشنال و نيوآرک به مقصد کاليفرنيا در پرواز بودند در 11 سپتامبر 2001 ربوده شدند و ساعتي بعد، دو فروند به ساختمان هاي مرکز تجارت جهاني ، يک فروند با ساختمان پنتاگون برخورد و ديگري در پنسيلوانيا سقوط کرد. در اين حوادث 2992 نفر کشته شدند. بعد از تحقيقات انجام شده مشخص شد که تيم عملياتي حادثه 11 سپتامبر تماما عرب و عضو سازمان القاعده بودند. در نتيجه نگاه دولت جورج بوش، رئيس جمهور آمريکا به نقطه اي به نام خاورميانه متمرکز شد.
* جنگ در افغانستان و سرنگوني طالبان
اولين جنگ پس از 11 سپتامبر، در راستاي تحقق شعار مبارزه با تروريسم، دستگيري يا کشتن اسامه بن لادن(متهم اصلي حادثه 11 سپتامبر) و متلاشي کردن شبکه القاعده در افغانستان بود.
به دنبال عدم تسليم بن لادن به آمريکا از سوي طالبان، ايلات متحده آمريکا فرمان حمله به افغانستان را در روز 7 اکتبر 2001 صادر کرد. تقريبا يک ماه بعد، حکومت طالبان سقوط کرد و با برگزاري کنفرانس بن، حامد کرزي، رئيس جمهور موقت افغانستان گرديد. هماکنون حدود 32 هزار نيروي آمريکايي در افغانستان حضور دارد.
* جنگ عراق و سرنگوني صدام
در ادامه مبارزه با تروريسم، آمريکا باشعار از بين بردن سلاحهاي کشتار جمعي با تهاجم سازمان يافته نظامي و با اجراي برنامه اطلاعاتي، جنگ عراق راآغاز کرد. نيروهاي اصلي ائتلاف در سرنگوني حکومت صدام را ارتش کشورهاي ايالات متحده آمريکا، انگلستان، و لهستان تشکيل مي دادند. اما 29 کشور ديگر نيز از جمله؛ ژاپن، کره جنوبي، اسپانيا، ايتاليا و ... با فرستادن بخشي از نيروهاي نظامي و لجستيکي خود به همراهي با نيروهاي اصلي ائتلاف پرداختند. پس از پيروزي گسترده و سريع السير نيروهاي ائتلاف در سرنگون کردن حکومت صدام، انتقال بخشي از قدرت در اداره امور عراق به دولت موقت عراق محول شد.
اما حضور نظاميان امريکايي در افغانستان و از طرفي تداوم وضعيت نامشخص عراق، موجب نارضايتي بسياري از مردم و سياستمداران، به خصوص دموکراتها در آمريکا شده است.
بالا رفتن نرخ بيکاري، افزايش بهاي نفت و درنتيجه افزايش فوق العاده کسري بودجه بر اين نگراني ها افزوده است.

منبع:
1. غلامرضا علي بابايي،بهمن آقايي، فرهنگ علوم سياسي، تهران، نشر ويس، 1366، جلد دوم
2. ريچارد موير، درآمدي نو بر جغرافياي سياسي، ترجمه دره مير حيدر، تهران، انتشارات سازمان جغرافيايي، 1380
3. پال کندي، ظهور و سقوط قدرتهاي بزرگ، ترجمه ناصر موفقيان، تهران، 1370، جلد دوم
4. حسن حميدي نيا، ايالات متحده آمريکا، انتشارات وزارت امور خارجه، 1381
5. هنري. و .ليتل فيلد، تاريخ اروپا از سال 1815 به بعد، ترجمه فريده قره چه داغي، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1351
6. Ross E. Dunn, William H. Mcneil, Link Across Time and Place : A World History, (illonois: Mc Dougal, Little Company), 1990
7. Mac Gregor. Burns, Roosevelt: The Lion and The Fox, and The Roosevelt: The Soldier of Freedom, Harcourt Brace Jovanovich, inc, 1956
8. جواد منصوري، آمريکا و خاورميانه، تهران، انتشارات وزارت امور خارجه، 1385
9. ع. آل مذکور، تاريخ مختصر آمريکا، تهران، ادره اطلاعات آمريکا،1355
10. يان داربي شر، تحولات سياسي در ايالات متحده آمريکا، ترجمه رحيم قاسميان، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي،1369
11. مارکوس وب، ايالات متحدهه آمريکا، ترجمه فاطمه شاداب،تهران، ققنوس، 1383

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:19 PM
مقدمه:
تاريخ ، مجموعه رخدادهاى زنده و حوادث گويايى است كه در بستر زمان جريان دارد و زندگى انسانها را به يكديگر پيوند مى دهد.هـر مـلتـى بگونه اى وابسته و نيازمند تاريخ پيشينيان خود مى باشد. اين وابستگى و ارتباط در ما مسلمانان به دو جهت ، بيشتر و محسوستر است .نـخـسـت از آن جـهـت كـه چـارچـوب اعـتـقـادى و عـمـلى مـا را دسـتـورهـا و احـكـامـى تـشـكـيـل مـى دهد كه حدود هزارو چهار صد سال پيش از سوى فرستاده خدا تشريع و تدوين شده اسست و بسيارى از آنها بگونه اى با حوادث تاريخى كه همزمان با صدور آن اتفاق مى افتاد مرتبط است .آگاهى و دستيابى به شرايط دقيق سياسى ـ اجتماعى وقوع اين گونه حوادث ، ما را در شناخت دقـيـقـتـرايـن دسـتورها و رفع ابهام و احياناً اختلاف و تضّاد صورى كه بين بعضى از آنها به چشم مى خورد كمك خواهد كرد.و ديـگـر ، از ايـن نـظـر كه پايه گذار تاريخ اسلام و جانشينان بحقّ او، برگزيدگان خدا و بـرتـريـن و كـامـلتـريـن آفـريـده هـاى الهـى هـسـتـنـد كـه در پـرتـو مـقـام ويـژه عـصـمـت در طـول حيات خود، از هرگونه اشتباه و انحرافى به دور مى باشند؛ از اين رو،شناختى چگونگى رفتار و برخورد آنان در صحنه هاى گوناگون زندگى ، نه تنها براى امت اسلامى كه براى هر انسان كمالجو و خواستار رشد وتعالى ، الگو و راهگشا خواهد بود.تاريخ ، ساخته وپديده اى است كه پديد آورنده آن در حقيقت انسانها هستند؛ و چه بهتر كه انسان سراغ تا ريخسازانى برود كه اين پديده را در خدمت سعادت و تعالى بشريت در كار گرفته انـد و تـك تـك حـوادث آن كـه بـه دسـت تـوانمند آنان انجام گرفته به عنوان سلسله درسهاى آموزنده و تجربياتى مفيد و سازنده براى آيندگان به يادگار مانده است .
تـاريـخ اسـلام از آغـاز، هـمـواره بـا دو جـريـان مواجه بوده است : نخست جريان حق طلب ، عدالت گـسـتـر و ظـلم سـتـيز كه رسول خدا و جانشينان الهى او در راس آن بوده اند. و ديگر ، جريان قدرت طلب و سلطه جو، سمتگر و مفسدى كه جز به قدرت و منافع مادّى و فردى خود به چيزى نمى انديشیدند.در راس اين جريان ، غاصبان حق اهل بيت و حكمرانان اموى و عباسى قرار داشتند كه در سايه قدرت مادى و نظامى ، بيشترين ضربه را به اسلام و امت مسلمان زده اند.پـيـشـوايـان مـعـصـوم عـليهم السّلام ، حاكمان اموى و عباسى را همواره به عنوان سرسخت ترين دشمنان اسلام و خطّ امامت در درون جامعه اسلامى مطرح مى كردند و مسلمانان را از نزديك شدن به دستگاه آنان و تقويت ايشان به هر شكل برحذر مى داشتند.
مـوضـع گـيـرى و سازش ناپذيرى امامان عليهم السّلام در برابر حاكمان ستمگر موجب مى شد كـه آنـان نـيـز رهبران الهى را دشمنان سرسخت حكومت خود بشمار آورده ،سعى در از ميان برداشتن آنـان بـنـمايند.
پس از رسول اکرم (ص)جامعه اسلامی با مشکلات مختلفی مواجه گردید ؛که مهمترین آن به قدرت رسیدن کسانی بود،که سابقه چندانی در اسلام و مسلمانی نداشتندوهمچنین مخالفت آنها با اسلام کاملا آشکار بود.آری امویانی که تا دیروز جنگهای مختلفی چون بدر ،احد،خندق و... را بر مسلمانان تحمیل کرده بودند ،پس از پیامبر ،دم از اسلامیت و دفاع از آن می زدند.
در چنین جامعه ای که حق را باطل و باطل را حق می پنداشتند،ائمه با شیوه های مختلف به مبارزه با بدعتهایی که گریبا نگیر جامعه شده بود ؛پرداختند. این نایسامانی و رشد بی توجهی به دین در زمان امام حسین (ع)به نهایت خود رسید و آن زمانی بود که یزید فاسق،فاجر،دائم الخمر به نا حق به خلافت رسید.امام حسین(ع)به همراه یاران اندکش در سال 61 هجری قمری به مقابله با حکومت یزید رفت و در این راه از جان خویش گذشت ؛تا بدین وسیله بتوانند بار دیگر اسلام را احیا کنند.چنانکه خود ایشان در وصیت نامه خود به برادرش محمد حنفیه به آن اشاره می کند.
قيام بى نظير سرور شهيدان امام حسين (ع) وياران نمونه اش و به وجود آمدن فاجعه عاشورا و قتل و كشتار و اسارت بهترين فرزندان آدم ، و بازداشت و ظلمها نسبت به امام سجاد (ع)زمینه ساز حرکتهای در جامعه اسلامی گردید؛که همگی در صدد از بین بردن ظلم و ستم از جامعه اسلامی ونیز بازگرداندن حق به صاحبان اصلی آن بود.پس از شهادت امام حسین و فاجعه کربلا،کوفه در مقابل حاکمیت شام شکست خورد،شکستی که در آن نه تنها قدرت که ،شرافت خویش را بیش از گذشته از دست داد.سران قبایل کوفه و افراد مطیع آن،خود موجبات خفت و ذلت خویش را فراهم ساختند.اما شیعیان مخلص امام که بر برخی از سران پیمان شکن کوفه اعتمادکرده؛به دعوت امام پرداخته بودند،از کرده خویش پشیمان شدند و جبران آن را جز با قیام در برابر خلافت اموی و انتقام گرفتن یا شهادت نمی دیدند. ، که جدا از مسائل دیگر ،به شکست انجامید و رهبران این قیام همگی کشته و یا شهید گردیدند.از مهمترین این قیامها می توان به قیام توابین و مختار اشاره کرد.گر چه پس از حادثه عاشورا فرزندان امام حسین(ع)و نیز ائمه معصوم هرگز دست به تحرک و فعالیت مسلحانه نزدندوهمچنین در صدد دوری از این گونه فعالیتها بودند.به هر حال شکل گیری این قیامها سبب شد تا ما شاهد قیامهای دیگری بر علیه حکومتهای ظالم اموی و عباسی باشیم.در این مقاله کوشش گردیده،به بررسی چند قیام مشهور که در روزگار حضور ائمه صورت گرفته است،پرداخته شود؛و نیز ---------- ائمه را در برابر این قیامها بررسی کنیم .قیامهایی نظیر زید بن علی بن الحسین(ع) و فرزندش یحیی که در دوران حکومت اموی شکل گرفت و نیز قیام محمد نفس زکیه ونیز برادرش ابراهیم معروف به قتیل باخمری .
قیام زید بن علی بن الحسین(ع):
زيد فرزند على بن الحسین (امام چهارم شيعيان) از بزرگان و رجال با فضيلت و عالى قدرخاندان نبوت ومردى دانشمند، زاهد و دلير بود. چنان كه از جهت علمى به او لقب عالم آل محمد وفقيه اهل بيت داده اند. همچنين به خاطر كثرت انس او با قرآن به حليف القرآن مشهور شد.(1) و چون اوقات زيادى را در مسجد به عبادت و راز و نياز مى پرداخت از او به عنوان ستونى از ستون هاى مسجد ياد مى كردند.کنیه زید ،ابو الحسن و مادرش کنیزی بود که مختار بن ابی عبیده او را به حضرت علی بن الحسین (ع)بخشیده بود و خداوند از آن کنیز زید و عمر و علی و خدیجه را به امام سجاد عطا فرمود(2).در باره زید و فضائل وی روایات زیادی نقل شده که به گوشه ای از آن اشاره می شود:
علی بن عباس به سندش از جابر از امام باقر(ع)روایت کند که رسول خدا به حسین(ع)فرمود:«از صلب تو مردی به دنیا خواهد آمد که نامش زید است و در روز قیامت اوویارانش در حالیکه دست و صورتشان نورانی است ،به سر و گردن مردم پا نهند و بی حساب وارد بهشت گردند.»(3) و در جاى ديگر پيامبر اسلام شهادت زيد و به دار آويختن حضرتش را خبر مى دهد و سپس مى فرمايد: چشمى كه به عورت او نگاه كند بهشت را نبيند.(4)
زيد در زمانى سخت ودوره اى وحشت چشم به جهان گشود، در زمانى كه بنى اميه در اوج قدرت و عمالشان يكه تاز ميدان كشور وسيع اسلامى آن روز بودند.در آن زمان ، آزاديخواهان و انقلابيون علوى به خصوص بزرگ آنان و تنها يادگار امام حسين (عليه السلام ) يعنى امام على بن الحسين (ع ) در فشار سخت سياسى بودند و تمام حركات و سكنات حضرتش در كنترل عمال كثيف حكومت بود، نه تنها او از بيان احكام الهى ممنوع بود، بلكه تماس هاى او با افراد هم در كنترل آنان بود. او در زمانى متولد شد كه كوچكترين قيام مسلحانه علنى توسط ائمه دين (ع) سبب از هم پاشيدن تمام آمال شيعيان و انقلابيون و در نتيجه محروم ماندن مردم از وجود ائمه معصوم (ع) و بى نظير خويش مى شد، هشام ، از ديپلمات ترين و با سياست ترين رجال (البته تواءم با شيطنت ) بنى اميه بود او مردى بخيل و حسود و تندخو و قسى القلب و بى رحم و زبان درازبود.(5)وی خلیفه اموی معاصر زید بود.چگونگی شروع قیام وی را اصفهانی در مقاتل الطالبیین و یعقوبی در تاریخ یعقوبی اینگونه آورده است:گویا خالد بن عبدالله قسری به نزد یوسف بن عمر ثقفی رفته و مدعی شده بود که 600000درهم امانت در نزد زید دارد،ولی زید این مطلب را قبول نداشت.یوسف ثقفی نامه ای به هشام فرستاد،و هشام زید را خواسته و موضوع نامه یوسف را به وی اعلام کرد.زید ابراز کرد که هیچ پولی در اختیار وی نیست.هشام گفت :پس ناچار باید نزد یوسف بن عمر ثقفی فرستاده بشوی تا تو را با خالد روبرو کند.زید از هشام خواست که اینکار را نکند ودر این زمینه بسیار با هشام گفتگو کرد.آنگاه هشام به وی گفت که شنیده ام ،که تو با این که کنیز زاده ای،خود را شایسته خلافت می دانی!زید در پاسخ گفت:اسماعیل نیز فرزند یک کنیز بود.پس از این گفتگوها هشام زید را به سوی یوسف روانه کردو به او نوشت:هر گاه زید بن علی بر تودر آمد،او را با خالد روبرو کن و ساعتی نزد تو نماند؛چه من او را مردی شیرین زبان و خوشبین یافتم که می تواند سخن را فریبنده سازد.(6)وبه این ترتیب زید وارد کوفه گردید.(در جلسه یوسف بن عمر ،خالد اظهار میدارد که هیچ پولی در نزد زید ندارد وآنها برای ستم به زید وی را به عراق کشانده اند.)یوسف زید را کوفه بیرون کرد ،ولی زید بار دیگر به کوفه باز گشت و تعدادی از مردم کوفه به گرد وی درآمدند.(7)
داستان شهادت او نيز همانند داستان شهادت پدران بزرگوارش مى باشد يعنى او نيز از بى وفايى و پيمان شكنى مردم كوفه در امان نماند بدين گونه كه در ابتدا 25 هزار نفر با او بيعت كردند اما در جنگى كه ميان زيد و يوسف بن عمر ثقفى (استاندار عراق) در گرفت تعداد كمى از اين افراد به يارى زيد شتافتند در همين جنگ بود كه تيرى به پيشانى زيد برخورد نمود و در آن فرو رفت و سرانجام زيد به شهادت رسيد.(8) قيام زيد در سال 122 هجرى قمرى به وقوع پيوست.
دقت در چندين روايت كه از ائمه معصومين(ع) نقل شده مطيع و معتقد بودن زيد به اصل امامت را براى ما ثابت مى كند. مانند روايتى كه از او نقل شده كه مى گفت: جعفر امام ما; در حلال و حرام است (9) ودر روایتی از امام صادق درباره زید چنین آمده است :
«خدا او را رحمت کند،مرد مومن و عارف و عالم و راست گوئی بود،که اگر پیروز می شد وفا می کرد و اگر زمام امور را به دست می گرفت ؛می دانست آنرا به دست چه کسی بسپارد.»(10)البته روایات دیگری متعارض با این روایات آمده است.به نظر می رسد که زید امامت علمی امام جعفر صادق را پذیرفته باشد ؛لیکن امامت ---------- امام را نپذیرفته باشد.چنانکه در سند روایت صحیفه کاملیه سجادیه در گفتگوی متوکل بن هارون ثقفی از اصحاب یحیی بن زید آمده است که او به اعلم بودن امام اعتراف کرده و پیش گوئی آن حضرت را در مورد به شهادت رسیدن زید و خودش تصدیق کرد و گفت :خداوند دین خودش را با ما تائید کرد و علم و شمشیر را برایمان یکجا گرد آورد.وپسر عموهای ما(امام باقر و صادق)به علم تنها اختصاص یافتند؛آنگاه یحیی در پاسخ متوکل که گفته بود مردم به امامت و پیشوائی پسر عمویت امام صادق تمایل بیشتری دارندتا ازشما و پدرت ؛گفت:«همانا که عمویم محمد بن علی و پسرش جعفر مردم را به زندگی دعوت کرده اند و ما ایشان را به مرگ خوانده ایم.»متوکل بار دیگر می پرسدکه کدامیک از آنان دانا ترند و یحیی در پاسخ میگوید:«هریک از ما از علم بهره ای داریم جز آنکه ایشان هر آنچه را که ما می دانیم ،می دانند.ولی ما هر آنچه را که ایشان می دانند،نمی دانیم....»(11) از سوی دیگر روایاتی وجود دارد که قیام زید مورد تائیید امام بوده است ؛چنانکه آمده است:
اولين روايتى كه رضايت امام صادق(عليه السلام) را از قيام زيد براى ما روشن مى سازد اين روايت است كه امام رضا(عليه السلام) از پدر بزرگوارشان موسى بن جعفر(عليه السلام) و ايشان نيز از پدر بزرگوارشان امام جعفر صادق(عليه السلام) نقل مى كنند كه آن حضرت مى فرمود: «زيد براى قيامش با من مشورت كرد من به او گفتم عمو جان اگر دوست دارى كه همان شخص به دار آويخته كوى كناسه كوفه باشى راه تو همين است» و موقعى كه زيد از حضور امام صادق(عليه السلام) بيرون رفت امام فرمود: واى به حال كسى كه نداى او را بشنود و به يارى او نشتابد.(12)
ودر جای دیگر امام صادق فرمودند:«خدا عمويم زيد را رحمت كند هرگاه پيروز مى شد (به قرار خود) وفا مى كرد. عمويم زيد مردم را به رهبرى شخص برگزيده اى از آل محمد دعوت مى كرد و آن شخص منم. »در روايتى ديگر آن حضرت چنين فرموده اند: «خدا او(زيد) را رحمت كند مرد مومن و عارف و عالم و راستگويى بود. اگر پيروز مى شد به عهد خود وفا مى كرد و اگر قدرت و حكومت را به دست مى آورد، مى دانست آن را به چه كسى بسپارد. (13)همچنين از آن حضرت نقل شده هنگامى كه فردى شعرى در مذمت زيد بن على گفته بود و حضرت آن را شنيد او را نفرين كرد.(14) در نقل ديگرى آمده است كه حضرت چنين فرمود: «ستايش كنندگان از زيد در بهشتند و شماتت كنندگان شريك خون او. (15) در روايتى ديگر كه كلينى در كافى به نقل از آن حضرت آورده است آن حضرت چنين فرموده است: «نگوييد كه زيد خروج كرد زيرا زيد عالم و راستگو بود و شما را به امامت خويش دعوت نمى كرد بلكه به سوى رضاى آل محمد(صلّي الله عليه وآله) مى خواند و چنانچه غالب مى شد، حق را به صاحب حق مى داد جز اين نبود كه عليه حاكم جائرى كه اسباب قدرتش فراهم شده بود و ظلم مى كرد قيام نمود تا قدرتش را در هم شكند.
ابن خلدون می نویسد:«زید هشام را به کتاب خدا و سنت فرا می خواند و می گفت:باید با ستمگران بستیزد؛از ناتوانان دفاع کند؛محرومان را به مال یاری دهد؛غنیمتها را به عدل تقسیم کندورد مظالم کرده،کارهای نیکو کند و اهل بیت را یاری رساند.»(16)
خبر شهادت زيد و يارانش در مدينه اثرى عميق و ناگوار داشت و بيش از همه امام صادق(عليه السلام) از اين واقعه متاثر بود.اين دسته از روايات و روايات ديگرى رضايت امام صادق (عليه السلام) و ائمه ديگر را از قيام زيد نشان مى دهد. ولى ظاهرا دليل اصلى عدم تصريح امام به موافقت با قيام زيد اين بوده كه مساله خروج زيد مى بايست با رعايت احتياط كامل صورت گيرد و ممكن بود مداخله امام (عليه السلام) و موافقت صريح او با قيام زيد به گوش دشمن برسد و مشكلاتى بر سر قيام زيد پيش آيد. همچنین موقعيت حساس امام ، و رياست او بر شيعيان عموما و بنى هاشم خصوصا سوء ظن دشمن را بيشتر جلب مى كرد و هرگونه اقدام اعتراض آميزى كه از ناحيه اين مجاهدين صورت مى گرفت ، امام را محرك اصلى مى شناختند لذا امام خيلى محتاطانه بعبارت ديگر به نحو (تقيه ) به مبارزه ادامه مى داد.در صورت هرگونه دخالت علنى امام ، شهادت امام قطعى مى شد و مردم از فيض درك علوم و معارف اسلام محروم مى ماندند و به قيمت بهم پاشيدن اين نظام فرهنگى صحيح مى گرديد. ونتيجه مطلوب نيز بدست نمى آمد و بنا به فرموده بعضى از دانشمندان بزرگ اسلام عدم دخالت مستقيم امام خود يك نوع سياست صحيح بوده است. البته روايات ديگرى نيز كه با مضمون اين روايات تعارض دارد نقل شده است.مرحوم آیۀ الله خوئی پس از نقد وبررسی روایاتی که در نکوهش زید نقل شده ،آنها را از نظر سند ضعیف و غیر قابل اعتماد معرفی نموده و می نویسد:«حاصل آنچه گفتیم این است که زید فردی بزرگوار و مورد ستایش بوده است و هیچ مدرکی که برانحراف عقیدتی یا نکوهش او دلالت کند وجود ندارد.»(17)ونیز علامه مجلسی می نویسد:«بدان که اخبار،در حالات زید مختلف و متعارض است.لکن اخبارحاکی از جلالت و مدح وی و اینکه او ادعای نادرستی نداشت،بیشتر است و اکثر علمای شیعه به بزرگی شان زید نظر داد ه اند.بنابراین درست نیست به او حسن ظن داشت و از نکوهش او خودداری کنیم...»(18) بنابراين مى توان گفت كه حضرت امام صادق عليه السلام با قيام زيد از آن جهت كه قيامى بر ضد ستمگرى انجام گرفته موافق بوده است ولى اختلافاتى در اين كه خواسته زيد امامت سياسى بر مردم بوده است (باتوجه به اين كه امامت علمى امام را قبول داشته) و يا اينكه بدون اذن صريح آن حضرت دست به اين قيام زده باشد وجود دارد.
قیام یحیی بن زید:
قيام زيد (عليه السلام ) با شهادت او تمام نشد، و انقلابيون به رهبرى فرزند رشيدش (يحيى ) پرچم شورش و قيام بر ضد حكومت اموى را به دست گرفتند؛گرچه يحيى مانند پدر بزرگوارش به شهادت رسيد، امّا اين دو قيام مقدمه اى براى سقوط حكومت بنى اميه گرديد.
مادر وی ریطه دختر ابو هاشم –عبدالله بن محمد بن حنفیه است.چون زید بن علی (ع)به شهادت رسید؛یحیی فرزندش شبانه او را به خاک سپرد(گویا زید را در کف رودخانه از ترس دست یافتن امویان به جسدش دفن کردند)به جبانه بسیع رفت و به جز ده نفر مردمان دیگری که همراه زید بودند از گرد یحیی پراکنده شدند.(19)
یحیی هنگامی که از کوفه خارج شد،راهی خراسان شد،وی مسیر خاصی را انتخاب کرد.وی ابتدا به سصمت مدائن رفت؛پس از آن به ری وارد شده و بعد از مدتی توقف کوتاه از راه سرخس به بلخ فرود آمد و در این شهر در خانه یکی از شیعیان به نام «حریش بن عمر بن داوود»سکنی گزید.یحیی تا زمان مرگ هشام بن عبد الملک آنجا بود تا اینکه ولید بن یزید به خلافت رسید.در این هنگام یوسف بن عمر که از ورود یحیی به خانه حریش در بلخ اطلاع یافته بود ،به والی خراسان نصر بن سیار نوشت که کسی را به نزد حریش روانه کن تا یحیی را به سخت ترین وضعی دستگیر کند.نصر بن سیار مردی را نزد فرماندارخود در بلخ که نامش عقیل بن معقل لیثی بود فرستاد و به او پیغام داد حریش را بگیرد و او را رها نکند تا اینکه او را بکشد و یا یحیی را تحویل دهد.لیکن حریش حاضر به تحویل یحیی نبود.قریش فرزند حریش مخفی گاه یحیی را به حاکم نشان داد و آنها وی را زندانی کردند.(20)ولید بن مروان از یوسف بن عمر خواست تا از نصر بخواهد یحیی را آزاد کند.نصر وی را آزاد و او را به تقوی سفارش کرد و از فتنه و آشوب بر حذر داشت. يحيى در پاسخ گفت: آيا در امت محمد فتنه‏اى بزرگتر از شما ديده مى‏شود؟ نصر او را پاسخ نگفت و دستور داد دو هزار درهم و نعلينى بدو بدهند و از وى خواست تا نزد وليد رود.(21)
ابو الفرج داستانى از آزاد شدن يحيى نوشته است كه اگر درست‏باشد، نشان دهنده ميزان تعهد مردم زمان او به دين و دوستى با خاندان رسول (ص) و پايدارى آنان در حفظ اين دوستى و ديندارى است. بلكه نشان دهنده تعهد مردم در بيشتر دورانهاست. مردمى كه اين بزرگواران را به قيام مى‏خواندند و به آنان وعده يارى مى‏دادند. اما اين يارى و حرمت را تا آنجا پاس مى‏داشتند كه خطر جانى براى آنان نداشته باشد. مردمى كه مصداق فرموده حسين بن على (ع) هستند: «دين را تا آنجا مى‏خواهند كه زندگانى‏شان را بدان سر و سامان دهند» .
ابو الفرج نويسد: «چون پاى بند را از پاى يحيى برداشتند، تنى چند از شيعيان كه توان مالى داشتند، نزد آهنگرى رفتند كه آن را برداشته بود، و از او خواستند آن را به آنان بفروشد. پاى بند را به مزايده گذاشتند و هر يك مبلغى به بها افزود تا به بيست هزار درهم رسيد. آهنگر ترسيد مبادا حكومت از كار او آگاه شود و پول را از او بگيرد گفت: همگى پولها را روى هم بگذاريد، آنان چنان كردند آهنگر پاى بند را خرد كرد و پاره‏هاى آن را بر آنان قسمت نمود و هر يك پاره‏اى را براى تبرك نگين انگشترى خود ساخت.»(22) اما پس از چندى كه يحيى در جوزجان خروج كرد، جز هفتاد تن با او نبود. راستى آن روز خريداران نگين انگشترى كجا بودند؟ و چرا نزد حاكم سرخس نرفتند و از او نخواستند يحيى را نكشد يا در باره او از خليفه وقت پرسش كند؟
به نظر می رسد یحیی در این حرکت خود غافلگیر شده،فرصت کافی برای بسیج نیرو و جمع آوری شیعیان خراسان پیدا نکرد.(در قیام زید عده زیادی خراسانی حضور داشتند.و شهادت وی بر کثرت و جرات شیعیان خراسان افزود.چنانکه یعقوبی می نویسد:«هنگامی که زید به شهادت رسید،در میان شیعیان خراسان حرکتی پدید آمد،آنها مسائل خویش را آشکار کردند و لذا کسان زیادی به نزد آنها آمده،به آنها متمایل شدند.آنه نیز جرایم امویها را در حق آل رسول الله برای مردم بیان میکردند.در آن میان ،شهری نبود مگر آنکه این خبر فضای آن را آکنده بود.»(23))
به همین خاطر بعد از زندان به ظاهر از قصد قیام منصرف شده،به همراهی تعداد 70 نفر از پیروانش به سوی بیهق رهسپار شد ودر مسیرش با عمروبن زراره ،حاکم نیشابور که با ده هزار نفر به جنگ او بسیج شده بودند،مواجه شد.یحیی سپاهیان عمرو راشکست داده وخود وی را کشته به سوی هرات رفت.حاکم هرات متعرض وی نگشت و یحیی از آنجا گذشت تا به سرزمین جوزجان رسیداهالی این شهر و اطراف آن و گروهی از مردم طالقان و فاریاب و بلخ به وی ملحق شدند.سرانجام مسلم بن احوز هلالی ،مامور سرکوب حضرت یحیی شد و در ناحیه ارغری جوزجان بین دو سپاه جنگ در گرفت و یحیی در اثنا جنگ به شهادت رسید.شهادت یحیی در سال 125 اتفاق افتاد و جنازه اش همچنان بالای دار بود تا وقتی که دولت عباسی روی کار آمد و او را از بالای دار به زیر آورده ،غسل داده و کفن کرده ؛به خاک سپردند.(24)
قیام یحیی و شهادتش بر شمار طرفداران خاندان پیامبر و علویان در شرق سرزمینهای اسلامی ؛بویژه خراسان افزود و نفرت مردم خراسان را به خاندان اموی دو چندان کرد؛به طوری که وقتی ابو مسلم در خراسان قیام کرد و سرزمین خراسان را از دست حاکم اموی آزاد ساخت نخست جسد یحیی را به احترام به خاک سپرد.حرکت یحیی ادامه راه زید بود.یحیی به امامت علمی امام جعفر اعتقاد داشت ،ولی بنا به عقاید پدرش امامت ---------- را فقط مختص به کسی می دانست که قیام به سیف کند،اگر چه در این راه کشته شود.چنانکه یحیی بواسطه امام صادق از کشته شدن خویش آگاه شده بود.(25)
به هر حال پی از شهادت زید و یحیی ،گروهی از شیعیان و طرفداران خاندان پیامبر که از ستمگری حکام و خلفای اموی به ستوه آمده بود؛مخالفت با خاندان اموی را تنها در مبارزه مسلحانه می دیدند و از اینرو ،راه زید و یحیی را مفید دانسته ؛آنان را امام و رهبر تلقی کردند و به همین سبب به زیدیه معروف شدند.بعد از یحیی عبد الله بن معاویه یکی دیگر از علویان خروج کرد.این امر همزمان با فعالیت دعوتگران عباسی در خراسان بود.عبد الله شنیده بود که ابو مسلم دعوت به «الرضی من آل محمد(ص)»میکند.بدین سبب وارد هرات شد .ابو مسلم زمانی که از این امر آگاه شد ،دستور به قتل او داد و آن حضرت در سال 129 در هرات به شهادت رسید.
بنی عباس از علاقه مردم به علویان استفاده کرده؛در آغاز بامحمد بن عبدالله «نفس زکیه»بیعت کردند(26) و در شعارشان از ذکر نام شخص خاصی خودداری کردند.آنا پس از پیروزی چهره واقعی خود را نشان دادند و دست به اعمالی زدند،که امویان را رو سفید کردند.در دوران منصورعباسی شدت عمل نسبت به خاندان پیامبر بویژه نسبت به فرزندان عبدالله بن حسن افزون گردید،بنابراین فرزند وی به نام محمد بن عبدالله معروف به نفس زکیه در مدینه قیام کرد.
قیام محمد نفس زکیه:
کنیه اش ابو عبد الله و مادرش هند دختر ابو عبیده بن عبدالله...بن زمعۀ بن اسود بن ...است.(27)
محمد بن عبد الله را «صریح»و خلّص قریش می گفتند،چون در میان مادران او تا به قریش برسد؛کنیزی وجود نداشت.وخاندان او وی را مهدی موعود می دانستند.ولی علما و دانشمندان آل ابی طالب او را نفس زکیه و مقتول احجاز الزیت می دانند.محدث قمی در تتمۀ المنتهی گوید:محمّد را از جهت کثرت زهد و عبادت نفس زکیه لقب دادند.محمد در میان خاندان خویش از همه برتر و نسبت به کتاب خدا از همگان داناتر بود و در امور دینی فقیه تر و شجاعت وجود و صلابت و سایر مزایای او از همگان بیشتر بود.بدان حد که کسی شک نداشت که مهدی موعود اوست و این مطلب در میان عموم مردم منتشر گشت و بنی هاشم چه فرزندان ابو طالب و چه بنی عباس با او بیعت کردند؛به جز جعفر بن محمد که با او بیعت نکرد و خبر داد که او به حکومت نخواهد رسید و حکومت بدست بنی عباس خواهد افتاد...(28)(ناگفته نماند ابو الفرج؛چون خود زیدی مسلک است در جای جای کتابش امامان زیدی را برتر از امامی می داند.)محمدبن عبدالله معروف به نفس زكيه يكى از پسر عموهاى امام صادق (عليه السلام) بود از آنجايى كه قيام يحيى بن زيد در خراسان و شهادت او زمينه را براى قيام عباسيان فراهم نمود و عباسيان نيز در مرحله اول زمينه را براى قيام فردى از ميان خود مساعد نمى ديدند به همين علت تصميم گرفتند فردى از آل على (عليه السلام) را كه در بين مردم از احترام، شخصيت و وجاهت بيشترى برخوردار است مطرح سازند و بعد كه به هدف رسيدند او را از ميان بردارند .از طرفى چون نامش هم نام پيامبر (صلّي الله عليه وآله) بود و خال سياهى روى شانه اش بود و نيز بسيار زاهد و عابد بود.
ابو الفرج می نویسد:و هنگامی که ولید بن یزید کشته شد و میان فرزندان مروان اختلاف کلمه پدید آمد،طرفداران بنی هاشم برای دعوت مردم به سوی آنها به اطراف پراکنده شدند و ابتدا از راه ذکر فضائل علی(ع)و فرزندان آنحضرت و مصیبتهائی که بر سر آنها آمد،از کشت و کشتار و دربدری و گوشزد سایر مصیبتهای آنان مردم را به سوی آنها متوجه کردند.و چون کار به مراد ایشان پیش رفت،هر دسته مدعی وصیت منصب امامت برای رهبر خویش گشت تا سرانجام بنی عباس رقبای خویش را کنار زده،منصب خلافت را ربودندوچون سفاح و پس از او منصور به خلافت رسیدند،برای دستیابی برمحمد و ابراهیم پافشاری داشتند و این بدان خاطر بود که هر دوی آنها با محمد بیعت کرده و بیعت او در گردن ایشان بود.محمد و ابراهیم هم از روزی که آنها بر سر کار آمدند مخفی گشته و پیوسته مخفی گاه خود را عوض می کردند تا بالاخره مامورین بنی عباس که در تعقیب آن دو بودند ایشان را به تنگ آورده ؛ناچار خود را ظاهر کرده و سرانجام به قتل رسیدند.(29)
عبدالله (پدرنفس زکیه) به عنوان مهدى آل محمد (صلّي الله عليه وآله) از مردم براى او بيعت مى گرفت.چنانکه اصفهانی می نویسد:
«...بنی هاشم گرد هم اجتماع کردند؛در آن میان عبد الله بن حسن به پا خاست و پس از حمد و ثنای الهی گفت:به راستی خداوند شما را به رسالت خویش برتری داده و بدان مخصو صتان داشته و در میان شما ای ذریّه محمد (ص)آنکه برکتش بیشتر است،همان عمو زادگان و عترت او هستند و آنها از مردم دیگر سزاوارترند که در امر (دین)خدا ترسان و بی تاب باشند و کیست که خدا این موهبت و مقامی را که به شما نسبت به رسول خدا داده به او داده باشد و اکنون شما به خوبی مشاهده میکنید که چگونه کتاب خدا معطّل مانده و سنت پیامبرش متروک گشته.جان باطل زنده شده و حق یکسره مرده است.بیائید و برای رضای خدا-به انسان که او خواهد پیکار کنید،پیش از آنکه(خداوند)نامتان و شخصیت و افتخارتان را از شما بگیردو پیش از آنکه در دین سستی کنید،چنانکه بنی اسرائیل با اینکه محبوبترین خلق خدا بودند؛سستی کردند و اینرا هم دانسته اید که ما پیوسته شنیده ایم،که هرگاه این قوم(اموی)به کشتن یکدیگر دست زدند؛کار از دستشان بدر رودو اکنون اینها ولید بن یزید را کشته اند.پس بیائید تا همگی با محمد بیعت کنیم،زیرا به خوبی دانسته اید که مهدی موعود اوست.»(30)
موضع امام صادق (ع) در برابر قيام نفس زكيه به عنوان مهدى آل محمد (ص) از همان روز اول مخالفت بود زيرا عبدالله محض يعنى پدر نفس زكيه معتقد شده بود كه فرزندش مهدى آل محمد است و سكوت امام مى توانست نوعى صحه گذاردن بر ادعاى آن ها باشد به همين دليل امام صادق (ع)با اين قيام مخالف بود. دليل ديگر اين بود كه امام شكست و كشته شدن او را پيش بينى مى كرد .از اين رو است هنگامى كه آنها از امام براى نفس زكيه بيعت مى خواستند چنين فرمود: «آن مساله امام مهدى «عج» است كه پيغمبر خبر داده است، حالا وقتش نيست. و اى عبدالله اگر تو مى پندارى كه اين پسرت (محمد) همان مهدى موعود است، بدان كه او نيست. و نه اكنون زمان خروج مهدى است و اگر مى خواهى به محمد (پسرت) دستور خروج دهى به خاطر امر به معروف و نهى از منكر باشد. ولی عبد الله بن حسن امام را به حسادت متهم کردند.(31)
چنانکه می بینیم امام با قیام نفس زکیه به عنوان قیام ضد ستمگری و امر به معروف و نهی از منکر موافق است.هر چند آنحضرت این انقلاب را مورد پشتیبانی قرار نداد،ولی در عین حال علیه آنهم اقدامی نکرد.واین نشان می دهد که امام با قیام تحت عنوان مبارزه با ظلم موافق بوده است.
در جائی دیگر امام صادق خطاب به کسانی که از او درباره بیعت با نفس زکیه سوال میکردند،چنین می فرمود:«از خدا بترسید،زیرا پدرم فرمود:کسی که شمشیر به رخ مردم بکشدوآنها را به سوی خود دعوت کند ،با اینکه در میان مسلمین کسی باشد که از او داناتر است،گمراه شده و بی جهت خود را به زحمت انداخته است.چون صلاحیت احراز آنمقام را ندارد.(32)محمد نفس زکیه و برادرش خویش را صاحب میراث امام علی(خلافت) (ع)می دانستند.چنانکه نفس زکیه در نامه نگاری خویش با منصور به آن اشاره میکند.(رجوع شود به تشیع در مسیر تاریخ،ص324)این امر نشان می دهد که اینان نیز به مانند زید و یحیی خویش را مستحق امامت ---------- می دانستند،چرا که این امر را از طریق قیام به سیف می دانستند.ودر برابر اینکه امام کشته شدن آنان را پیش بینی کرده بود ؛باز دست به قیام میزدند.
قیام عبدالله قتیل باخمری:
ابراهيم بن عبد الله نیز، مانند برادرش محمد، از شخصيت‏هاى ممتاز بنى‏هاشم در علم و عمل بود. آنگاه كه محمد در حجاز بر ضد منصور قيام كرد، او در بصره بر علیه منصور عباسی قيام كرد. آغاز قيام او با اول رمضان سال 145 مصادف بود(33) سپاه، در مكاني به نام "باخمري" واقع در 16 فرسنگي كوفه به يكديگر رسيده و نبرد بزرگي را آغاز كردند.در ابتدا، سپاهيان ابراهيم بر سپاهيان منصور فائق آمده و آنان را به عقب نشيني وادار كردند و به پيروزي رسيدند. ولي ابراهيم به سپاهيان خويش فرمان داد، كه از تعقيب فراريان دست بر داشته و به اردوگاه خويش برگردند. آنان در بازگشت، كه كار را تمام شده پنداشته بودند، يك باره با تهاجم ديگر سپاهيان منصور مواجه شدند و در اين مرحله، كشته زيادي دادند و در ميدان نبرد، تيري به ابراهيم اصابت كرد و او را نقش بر زمين نمود. پس از كشته شدن ابراهيم، سپاه وي از هم گسست و متحمل شكست نهايي شد. سر ابراهيم را از بدن جدا كرده و به نزد منصور دوانقي رسانيدند.(34)رويداد، در 25 و به قولي در 26 ذي قعده سال 145 قمري واقع گرديد و چون ابراهيم در آن مكان [باخمري] كشته شد، به مقتول باخمري، معروف گرديد.گفتني است، ابوحنيفه [پيشواي حنفيان] از هواداران جدي ابراهيم بود و به او كمك هاي مالي و تبليغاتي زيادي نمود و فتوا به پشتيباني از وي و حضور در قيامش داده بود. بدين لحاظ، پس از قتل ابراهيم، مورد خشم منصور دوانقي قرار گرفت.
این قیام نیز به مانند سایر قیامها مورد تایید امام جعفر صادق (ع)نبودچنانکه امام جعفر صادق در جریان شورش نفس زکیه در مدینه از شهر خارج گردیدند.و پس از پایان ماجرا به مدینه باز گشتند.(35)امام حتی کشته شدن محمد و عبدالله را خبر داده بودوامام آنان را از قیام برحذر ساخت و به آنان یاد آور شد که وقت آن نرسیده است. .(36)پس از قیام این دو قیامهای دیگری از علویان شکل گرفت که همگی به شکست انجامیدند،که از جمله مهمترین آنها می توان به قیام حسین بن علی(شهید فخ)اشاره کرد.اوج موفقیت علویان حسنی را می توان در تشکیل دولت علویان طبرستان مشاهده کرد.
نتیجه گیری:
با توجه به جدائی میان علویان و انشعاب آنان به دو شاخه حسنی و حسینی،فرزندان بنی الحسن دست به قیامهای متعددی در جامعه اسلامی زدند.آنان با تاسی از افکار زید بن علی (ع)دست به این قیامها می زدندو امامت ---------- را مختص هر علوی می دانستند که در برابر ظلم حکام اموی و عباسی قیام کند.لیکن فرزندان بنی الحسین ودر راس آنها امامان معصوم با توجه به انحراف جامعه اسلامی و دور شدن آن از ارزشهای اصیل اسلامی در صدد اصلاح جامعه از طریق فعالیتهای فرهنگی و عقیدتی بر آمدند.تلاشهای امامان معصوم سبب گردید که جامعه تشیع اثنا عشری بتواند به رشد و گسترش خویش ادامه دهد.همچنین ---------- تقیه که از زمان امام باقر بوجود آمده بود به این امر کمک شایانی کرد.وما می بینیم که در مکتب امامان معصوم شاگردان بزرگی تربیت شدند ،که هر چه بیشتر در غناو تعمیق مکتب تشیع در جای جای مناطق اسلامی کمک کردند.
منبع:پی نوشتها:
1-شخصیت و قیام زید بن علی(ع)،سید ابو فاضل رضوی اردکانی،کتاب دیجیتال،ص15
2-مقاتل الطالبیین،ابو الفرج اصفهانی،ترجمه سید هاشم رسولی محلاتی،تصحیح علی اکبر غفاری،کتابفروشی صدوق،ص129
3-همان،ص131
4-همان،ص132
5- تاریخ یعقوبی،ابن واضح یعقوبی،ترجمه ابراهیم آیتی،انتشارات علمی و فرهنگی،چاپ نهم،تهران،1382،ج2ص296
6-همان،ص297وص298ومقاتل الطالبیین،ص133و134
7-تاریخ یعقوبی،ج2،ص298
8- مقاتل الطالبیین،ص156وتاریخ تشیع،محمد کاظم خواجویان،جهاد دانشگاهی مشهد،1379،ص67
9-حیات فکری----------- امامان شیعه،رسول جعفریان،انتشارات انصاریان،تهران،1381،ص363به نقل از حیاۀ امام باقر،ج1ص361
10-همان،ص363
11-صحیفه کامله سجادیه،ترجمه سید جعفر حسینی،نشر دار الثقلین قم،1380،ص9و11
12-شخصیت و قیام زید بن علی(ع)،ص24 نقل در ریاض السالکین در شرح صحیفه سجادیه سید علی خان شیرازی
13- حیات فکری----------- امامان شیعه،ص363
14-همان،ص364
15-همان،ص364
16-العبر،ابن خلدون،ترجمه عبد المحمد آیتی،تهران،1363،ج2ص158
17-سیره پیشوایان،مهدی پیشوائی،موسسه امام صادق،قم،1383،ص407به نقل از معجم رجال حدیث،ج7ص345تاص356
18-همان،ص408به نقل از بحار الانوار،ج46ص25
19- مقاتل الطالبیین،ص154
20-همان،ص154تاص157
21- همان،ص157 وتاریخ یعقوبی،ج2ص306
22- مقاتل الطالبیین،ص159
23- تاریخ یعقوبی،ج2ص299
24- مقاتل الطالبیین،ص158تاص161
25- صحیفه کامله سجادیه،ص13
26-- مقاتل الطالبیین،ص240
27-همان،ص221
28- همان،ص222
29- همان،ص223
30- همان،ص241تاص242
31- همان،ص242
32-تاریخ تشیع،ص82به نقا از پرتوی از زندگانی امام صادق،ص262
33- مقاتل الطالبیین،ص324و325
34- همان،ص319تا322
35- حیات فکری----------- امامان شیعه،ص372به نقل از نثر الدر،ج1،ص355
36- مقاتل الطالبیین،ص242

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:20 PM
فردوسی بزرگ و سفارش به پاسداری از نوروز و جشنها و آداب و رسوم ملی ایران :
بیارید این آتش زردشت
بگیرد همان زند و اوستا بمشت
نگه دارد این فال جشن سده
همان فر نوروز و آتشکده
همان اورمزد و مه و روز مهر
بشوید به آب خرد جان و چهر
کند تازه آیین لهراسبی
بماند کین دین گشتاسبی
● منوچهری :
آمدت نوروز و آمد جشن نو روزی فرا
کامکارا، کار گیتی تازه از سر گیر باز
یکی‌ از جشنهایی‌ که‌ در شاهنامه‌ فردوسی‌ از آن‌ نام‌ برده‌ شده‌، آئین‌ و مراسم‌ نوروز می‌باشد. در این‌ مقاله‌ سعی‌ بر این‌ است‌ که‌ درباره‌ مراحل‌ پیدایش‌ این‌ جشن‌ ،زمان‌ برگزاری‌ ،استعمال‌ کلمه‌ نوروز و چگونگی‌ آن‌ در شاهنامه‌ توضیحاتی‌ داده‌ شود .
جشن‌ نوروز از مهمترین‌ مراسمی‌ است‌ که‌ از سالیانی‌ دور در بین‌ ایرانیان‌ فلات ایران رایج‌ بوده‌ و به‌ یادگار مانده‌ است‌ . امروزه همه اقوام ایرانی نوروز را بر تمامی جشنهای برتری می دهند . ولی متاسفانه آنها از خانه خود توسط بیگانگان جدا شده اند و مرزهایی غیر واقعی بین آنها و ایران گذاشته شده است . گستره جشن نوروز امروزه در بسیاری از سرزمینهای ایرانی برقرار است : ایران - افغانستان - ازبکستان - تاجیکستان - ترکمنستان - آذربایجان - ارمنستان - کردستان سوریه و ترکیه و عراق و . . . شادی‌ و سرور در این‌ زمان‌ ،چندان‌ دور از ذهن‌ نیست‌ زیرا جهان‌ رنگی‌ دیگر به‌ خود می‌گیرد و زمان‌ ،زمان‌ زایش‌ زمین‌ است‌ و تولد گیاه‌. حال‌ از چه‌ دوره‌ای‌ این‌ عید به‌ صورت‌ رسمی‌ درآمده‌ بهتر آن‌ است‌ که‌ بدانیم‌ از چه‌ زمانی‌ گاه‌ شماری‌ وجود داشته‌ ؛ زیرا اگر این‌ آئین‌ به‌ صورت‌ یک‌ جشن‌ در فصل‌ بهار انجام‌ می‌شده‌ است‌ باید در سال‌ زمان‌ معینی‌ داشته‌ باشد و داشتن‌ وقتی‌ مشخص‌ لازمه‌ این‌ گفتار می‌گردد .
می‌توان‌ گفت‌ ایرانیان‌ پیشین‌ با دیدن‌ تغییرات‌ جوی‌ و طبیعی‌، هر دوره‌ای‌ از سال‌ را به‌ نوعی‌ زمان‌ بندی‌ کرده‌ بودند . درگاه‌ شماری‌ می‌خوانیم‌ که‌ سال‌ ایرانی‌ زمانی‌ به‌ دو قسمت‌ تقسیم‌ می‌شده‌ ،زمستانِ ده‌ ماهه‌ و تابستانِ دوماهه‌ .و سال‌ در دوری‌ از ادوار به‌ دو قسمت‌ تابستا هفت‌ ماهه‌ و زمستان‌ پنج‌ ماهه‌ تبدیل‌ شده‌ است‌ .و همچنین‌ «سال‌ از عهدی‌ بالنسبه‌ قدیم‌ (و شاید از قدیم‌ترین‌ ازمنه‌ نیز) به‌ چهار فصل‌ سه‌ ماهه‌ معروف‌ تقسیم‌ می‌شده‌ که‌ اسامی‌ پهلوی‌ آنها چنین‌ است‌ :وهار ـ هامین‌ ـ پاتیژ ـ زمستان‌». (۱)
بنابراین‌ نوعی‌ گاه‌ شماری‌ به‌ وجود آمده‌ بود که‌ نسبتاً زمان‌ تغییر و تحولات‌ طبعیی‌ را مشخص‌ می‌ساخته‌ است‌ . آریاییان‌ قدیم‌ در هریک‌ از دو فصل‌ گرما و سرما جشنی‌ برپا می‌نمودند و به‌ پایکوبی‌ می‌پرداختند .و از طرفی‌ می‌بینیم‌ که‌ «در عهد بسیار کهن‌ ،سال‌ از اول‌ تابستان‌ (انقلاب‌ صیفی‌) و با تیرماه‌ آغاز می‌شده‌ و دلیل‌ آن‌ لغت‌ «میذیایری‌» است‌ که‌ اسم‌ گاهنبار پنجم‌ از شش‌ گاهنبار سال‌ است‌ . (۲) این‌ جشن‌ درحوالی‌ انقلاب‌ شتوی‌ برپا می‌شده‌ و معنی‌ لغوی‌ آن‌ (نیمه‌ سال‌) است‌.
و از سوی‌ دیگر درمی‌یابیم‌ که‌ در زمانی‌ سال‌ با اول‌ تابستان‌ شروع‌ می‌شده‌ ،ولی‌ نه‌ با تیرماه‌ ،بلکه‌ با فروردین‌ ماه‌. بیرونی‌ اول‌ سال‌ ایرانیان‌ را فروردین‌ و در انقلاب‌ صیفی‌ می‌داند و اعیاد خوارزمی‌ نیز مؤید همین‌ ادعاست‌. و قرائنی‌ در دست‌ است‌ که‌ می‌رساند این‌ جشن‌ در عهد قدیم‌ یعنی‌ هنگام‌ تدوین‌ بخش‌ کهن‌ اوستا نیز درآغاز برج‌ حمل‌ (۳) یعنی‌ اول‌ بهار برپا می‌شده‌ وشاید بنحوی‌ که‌ برما معلوم‌ نیست‌، آن‌ را در اول‌ برج‌ مزبور ثابت‌ نگه‌ می‌داشتند . (۴)
پس‌ اساس‌ به‌ وجود آمدن‌ این‌ جشن‌ آغاز بهار ،و در واقع‌ شادی‌ طبیعی‌ از پایان‌ فصل‌ سخت‌ سرماست‌ .در این‌ فصل‌ ،تمامی‌ ناخوشی‌های‌ مربوط‌ به‌ سرما از بین‌ رفته‌ و جای‌ آن‌ را سبزی‌ و طراوتی‌ وصف‌ نشدنی‌ فرا می‌گیرد. زمین‌ لباس‌ تازه‌ در برمی‌کند و زمینی‌ دیگر می‌شود و شاید ،آدمیان‌ همین‌ دید را نسبت‌ به‌ خود نیز داشته‌اند.
این‌ عقیده‌ در اشعار شاهنامه‌ هم‌ دیده‌ می‌شود. هنگامیکه‌ گیوبیژن‌ را نمی‌یابد ،به‌ چاره‌جوئی‌ نزد کیخسرو رفته‌ و از او می‌خواهد که‌ او را دریافتن‌ گمشده‌اش‌ یاری‌ نماید. کیخسرو بدینگونه‌ پاسخ‌ می‌دهد که‌ :
بمان‌ تا بیاید مه‌ فرودین
‌ که‌ بفروزد اندر جهان‌ هوردین‌
بدانگه‌ که‌ برگل‌ نشاندت‌ باد
چو برسر همی‌ گل‌ فشاندت‌ باد
بگویم‌ ترا هر کجا بیژنست
‌ بجام‌ اندرون‌ این‌ مرا روشنست‌
تا زمانی‌ که‌ نوروز فرا نرسیده‌ کیخسرو نمی‌تواند به‌ جام‌ جم‌ نگاه‌ بیاندازد و اسرار ببیند .چرا؟ تنها در بهار است‌ که‌ تغییراتی‌ کاملاً محسوس‌ جهان‌ را فرا گرفته‌ ،زندگی‌ بار دیگر آغاز می‌گردد.(البته‌ زندگی‌ گیاهی‌ که‌ شاید به‌ همان‌ اسطوره‌ (مشی‌ و مشیانه‌) و (یم‌ ویمگ‌) برگردد که‌ اولین‌ جفت‌ انسانی‌ اند.) (۵)
پس‌ انسان‌ نیز تولدی‌ دوباره‌ می‌یابد و از تمامی‌ بدیها جدا گشته‌ ،مانند موجودی‌ تازه‌ به‌ دنیا آمده‌ ،بدون‌ گناه‌ می‌گردد . کیخسرو نیز تنها در نوروز است‌ که‌ می‌تواند جام‌ جم‌ را در دست‌ گرفته‌ و راز هفت‌ کشور را دریابد .
یکی‌ جام‌ برکف‌ نهاده‌ نبید
بدو اندرون‌ هفت‌ کشور بدید
زمان‌ و نشان‌ سپهر بلند
همه‌ کرده‌ پیدا چه‌ و چون‌ و چند
فردوسی‌ ،آغاز شهریاری‌ کیومرث‌ (اولین‌ انسان‌) و برتخت‌ نشستن‌ وی‌ را در اول‌ برج‌ حمل‌ می‌داند .
چنین‌ گفت‌ کائین‌ تخت‌ و کلاه‌
کیومرث‌ آورد و او بود شاه‌
چو آمد ببرج‌ حمل‌ آفتاب‌
جهان‌ گشت‌ با فرّ و آئین‌ و آب‌
بتابید از آن‌ سان‌ زبرج‌ بره‌
که‌ گیتی‌ جوان‌ گشت‌ از آن‌ یکسره‌
کیومرث‌ شد برجهان‌ کد خدای
‌ نخستین‌ بکوه‌ اندرون‌ ساخت‌ جای‌
و نیز در زمان‌ پادشاهی‌ جمشید، هنگام‌ برپائی‌ نوروز در روز هرمزد از ماه‌ فروردین‌ است‌ .
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر تخت اوی
از آن بر شد قره بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال‌ نو هرمز فرودین
‌ بر آسوده‌ از رنج‌ روی‌ تن دل ز کین
به نوروز تو شاه گیتی فروز
بر آن تخت بنشست فیروز روز
بزرگان‌ بشادی‌ بیاراستند
می‌ و جام‌ و رامشگران‌ خواستند
چنین‌ جشن‌ فرخ‌ از آن‌ روزگار
بما ماند از آن‌ خسروان‌ یادگار
در شاهنامه‌ می‌خوانیم‌ که‌ پس‌ از طهمورث‌ ،جمشید پسر وی‌ (۶) به‌ تخت‌ پادشاهی‌ نشست‌ و همه‌ مرغان‌ و دیوان‌ و پریان‌ به‌ فرمان‌ او درآمدند .وی‌ به‌ ساختن‌ آلات‌ جنگی‌ پرداخت‌ ،رشتن‌ و تافتن‌ و بافتن‌ به‌ مردم‌ آموخت‌، طبقات‌ چهارگانه‌ کاتوزیان‌ ،نیساریان‌ ،نسوریان‌ و اهتوخوشی‌ (۷) را پدید آورد ،به‌ دیوان‌ دستور داد تا باآب‌ و خاک‌ ،گل‌ درست‌ کرده‌ ،گرمابه‌ و کاخهای‌ بلند سازند و سپس‌ از سنگ‌ ،گوهر بیرون‌ آورد ،بویهای‌ خوش‌ پدیدار ساخت‌ ،پزشکی‌ را بوجود آورد و کشتی‌ رانی‌ را به‌ مردم‌ آموخت‌ وبعد از تمامی‌ این‌ کارها ،تختی‌ ساخت‌ که‌ هرگاه‌ اراده‌ می‌کرد دیوان‌ آن‌ را برداشته‌ و به‌ آسمان‌ می‌بردند و در روز هرمزد فروردین‌ براین‌ تخت‌ بر آسمان‌ رفت‌ و جهانیان‌ این‌ روز را روز نو خواندند .
همه‌ کردنیها چو آمد بجای‌
ز جای‌ مهی‌ برتر آورد پای‌
بفرکیانی‌ یکی‌ تخت‌ ساخت
‌ چه‌ مایه‌ بدو گوهر اندر نشاخت‌
بجمشید بر گوهر افشاندند
مران‌ روز را روز نو خواندند
سرسال‌ نو هرمز فرودین
‌ برآسوده‌ از رنج‌ روی‌ زمین‌
اغلب‌ کتب‌ قدیمی‌ جمشید را پایه‌ گذار نوروز دانسته‌اند. (۸) دلیل‌ انتساب‌ این‌ جشن‌ به‌ جمشید به‌ درستی‌ بر ما معلوم‌ نیست‌. اما با اطلاع‌ به‌ اینکه‌ فردوسی‌ شاهنامه‌ را براساس‌ روایتهای‌ قدیمی‌ و کتاب‌ خداینامه‌ به‌ نظم‌ درآورده‌ است‌، در می‌یابیم‌ که‌ نسبت‌ دادن‌ این‌ جشن‌ بجمشید از دوران‌ بسیار قدیم‌ معمول‌ بوده‌ است‌ .
در هر حال‌ نوروز در ایران‌ چنان‌ اهمیتی‌ داشته‌ است‌ که‌ با روی‌ کار آمدن‌ دین‌ زرتشت‌ به‌ عنوان‌ یک‌ دین‌ حکومتی‌ در زمان‌ ساسانیان‌ ،نه‌ تنها از بین‌ نرفت‌ بلکه‌ جایگاه‌ خاصی‌ نیز پیدا نمود .
«در این‌ عهد نوروز را در میان‌ ملت‌ ایران‌ و نیز در دربار ،مراسم‌ مخصوص‌ و تشریفات‌ فراوان‌ در کار بوده‌ است‌ و بتحقیق‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ در هیچ‌ زمان‌ نوروز را با این‌ همه‌ تکلفات‌ بجا نمی‌آوردند.» (۹)
«مورخین‌ یونانی‌ می‌نویسند که‌ ژوستین‌ دوم‌ امپراطور روم‌ کمی‌ بعد از جلوس‌ خود به‌ تخت‌ که‌ در چهارم‌ نوامبر سال‌ ۵۶۵ میلادی‌ بود سفیری‌ به‌ دربار انوشیروان‌ فرستاد که‌ با شتاب‌ تمام‌ راه‌ افتاده‌ ،سفر کرد ولی‌ در شهرهائیکه‌ سر راه‌ بود به‌ جهت‌ بعضی‌ ترتیبات‌ که‌ به‌ فرمان‌ شاهنشاه‌ ایران‌ داده‌ شده‌ بود ،حرکتش‌ به‌ تأخیر افتاد و مجبور گردید که‌ در شهر دارا به‌ جهت‌ مراسم‌ عید نوروز مدتی‌ توقف‌ بکند .
از اینجا معلوم‌ می‌شود که‌ در عهد ساسانیان‌ نه‌ تنها در پایتخت‌ بلکه‌ در ولایات‌ نیز مراسم‌ با شکوه‌ مفصلی‌ برای‌ نوروز بجا می‌آوردند.» (۱۰)
در قسمت‌ تاریخی‌ شاهنامه‌ در زمان‌ ساسانیان‌ هنگامیکه‌ نامی‌ از آتشکده‌ برده‌ می‌شود ،مکانی‌ نیز به‌ نوروز اختصاص‌ دارد .
از جمله‌ :در زمان‌ پادشاهی‌ اردشیر :
به‌ دیبا بیاراست‌ آتشکده‌
هم‌ ایوان‌ نوروز و کاخ‌ سده‌
در زمان‌ پادشاهی‌ بهرام‌ گور :
برفتند یکسر به‌ آتشکده‌
به‌ ایوان‌ نوروز جشن‌ سده‌
همی‌ مشک‌ بر آتش‌ افشاندند
به‌ بهرام‌ بر آفرین‌ خواندند
چو شد ساخته‌ کار آتشکده‌
همان‌ جای‌ نوروز و جشن‌ سده‌
در زمان‌ پادشاهی‌ شیرویه‌ :
ببخشید چندی‌ به‌ آتشکده
‌ چه‌ بر جای‌ نوروز و جشن‌ سده‌
و در آخر اینکه‌، نوروز در شاهنامه‌، از آغاز کتاب‌ تا سرانجام‌ آن‌ (یعنی‌ تا زمان‌ حمله‌ اعراب‌ به‌ ایران‌) به‌ صورت‌ یک‌ جشن‌ ملی‌ و در دوره‌ ساسانیان‌ بشکل‌ یک‌ آئین‌ مذهبی‌ ،برای‌ ایرانیان‌ گرامی‌ بوده‌ و جشن‌ گرفته‌ می‌شده‌ است‌ و با اینکه‌ بعد از حمله‌ اعراب‌ به‌ ایران‌ مدتی‌ برگزار نمی‌گردیده‌ اما به‌ دلایلی‌ از جمله‌ اشتیاق‌ ایرانیان‌ به‌ اجرای‌ این‌ مراسم‌ ،باقی‌ و برای‌ ما به‌ یادگار مانده است.
منبع:پی‌ نوشت‌ :
۱ـ گاه‌شماری‌ در ایران‌ ـ حسن‌ تقی‌ زاده‌ ـ ص‌ ۴۴
۲ـ براساس‌ اسطوره‌ خلقت‌به‌ یکسال‌ ،در پی‌ هر آفرینش‌ جشنی‌ برپامی‌شود و چون‌ شش‌ آفرینش‌ وجود دارد ،شش‌ جشن‌ نیز در طی‌ سال‌ برگزار می‌شود. این‌ جشنها شش‌ گانه‌ را گاهنبار می‌خوانند .جالب‌ توجه‌ این‌ است‌ که‌ در ادبیات‌ دینی‌ زردشتی‌ سخنی‌ از نوروز و مهرگان‌ و اعیاد بزرگ‌ ملی‌ نیست‌ و محتملاً این‌ اعیاد ملی‌ با اعیاد بومی‌ پیش‌ از آریائیان‌ مربوط‌ بوده‌ است‌. «پژوهشی‌ در اساطیر ایران‌ ص‌ ۲۰».این‌ گاهنبارها به‌ ترتیب‌ عبارتند از :۱ـ میدیوزرم‌ زمان‌ خلق‌ آسمان‌ ۲ـ میدیوشهیم‌ زمان‌ به‌ وجودآمدن‌ آب‌ ۳ـ پتیه‌ شهیم‌ زمان‌ آفریده‌ شدن‌ زمین‌ ۴ـ ایاسرم‌ زمان‌ خلق‌ شدن‌ گیاه‌ ۵ـ میدیارم‌ زمان‌ آفرینش‌ جانوران‌ ۶ـ همسپتمدم‌ زمان‌ آفریده‌ شده‌ انسان‌. (برای‌ اطلاع‌ بیشتر نگاه‌ کنید به‌ یشتها ج‌ ۱ ص‌ ۵۹۴).
۳ـ اسامی‌ برجهای‌ فلکی‌ که‌ بترتیب‌ از اولین‌ ماه‌ بهار آغاز می‌گردد عبارتست‌ از :جمل‌ ،ثور ،جوزا،سرطان‌ ،اسد ،سنبله‌، میزان‌،عقرب‌ ،قوس‌ ،جدی‌ ،دلو ،حوت‌ .
۴ـ برهان‌ قاطع‌ ـ با حواشی‌ دکتر معین‌ ـ ذیل‌ لغت‌ نوروز .
۵ـ نخستین‌ جفت‌ انسانی‌ یعنی‌ مشی‌ و مشیانه‌ در زمان‌ مرگ‌ کیومرث‌ چون‌ نطفه‌ای‌ از وی‌ جدا گشته‌ و به‌ مدت‌ چهل‌ سال‌ بر روی‌ خاک‌ بود تا آن‌که‌ چون‌ گیاه‌ ریواس‌ از زمین‌ روئید و به‌ دو قسمت‌ تبدیل‌ شد که‌ دارای‌ هیئتی‌ انسانی‌ بودند یکی‌ نر و دیگری‌ ماده‌ و از ایشان‌ فرزندانی‌ بوجود آمد که‌ در تمامی‌ جهان‌ پراکنده‌ گشتند .
۶ـ برای‌ اطلاع‌ بیشتر نگاه‌ کنید به‌ یشتها ج‌ ۱ ص‌ ۱۸۰ و حماسه‌ سرائی‌ در ایران‌ ص‌ ۴۲۴
۷ـ آذربان‌ ـ جنگجویان‌ ـ کشاورزان‌ ـ دست‌ ورزان‌
۸ـ البته‌ بعد از اسلام‌ ایرانیان روایات‌ متعددی‌ درباره‌ علل‌ پیدایش‌ نوروز ساخته‌ اند تا اعراب با روحیه اعراب خوش آینده باشد و این جشن در اوایل اسلام منع نگردد . . از جمله‌ «گویند خدای‌ تعالی‌ در این‌ روز عالم‌ را آفرید و هر هفت‌ کوکب‌ در اوج‌ تدویر بودند واوجات‌ همه‌ در نقطه‌ اول‌ حمل‌ بود .در این‌ روز حکم‌ شد که‌ بسیرو دور درآیند و آدم‌ علیه‌ السلام‌ را نیز درین‌ روز خلق‌ کرد، پس‌ بنابراین‌ این‌ روز را نوروز گویند» برهان‌ قاطع‌ ـ ذیل‌ کلمه‌ نوروز.
«وقتی‌ سلیمان‌ بن‌ داود انگشتر و سلطنت‌ خود را از دست‌ داده‌ بود همینکه‌ پس‌ از چهل‌ روز به‌ سلطنت‌ خود رسید و عظمت‌
و جلال‌ پیشین‌ خود را بدست‌ آورد، سلاطین‌ بحضورش‌ آمدند و مرغها بخدمتش‌ کمر بستند آنوقت‌ ایرانیان‌ گفتند که‌ نوروز آمد یعنی‌ روز نو رسید. از آن‌ به‌ بعد آنروز را روز نو نامیدند». آثار الباقیه‌ .
۹ـ مقاله‌ نوروز بقلم‌ دکتر ذبیح‌ الله‌ صفا ـ مجله‌ مهر ـ ش‌ ۳ ص‌ ۲۷۳.
۱۰ـ مقاله‌ اساس‌ نوروز جمشیدی‌ ـ حسین‌ کاظم‌ زاده‌ ،ایرانشهر شماره‌ ۱۰ از جلد اول‌ ص‌ ۲۶۱ نوروز
سوسن‌ فرهنگی‌
پایگاه تاریخ و تمدن ایران بزرگ

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:23 PM
حسين محسني سيف آبادي

سير علوم در ايران
از حدود هزاره سوم قبل از ميلاد در برخي از جوامع متمدن واقع در جنوب غربي ايران فضاي علمي حاكم بوده است. در آن زمان تمدن سومري و بعدها بابلي در ناحيه ميان رودان بين النهرين شكوفا بود و در منطقه‌ي شوش نيز فرهنگ عيلامي وجود داشت. البته جو علمي محدود به نيايشگاه‌ها و حلقه‌هاي متشكل از كاتبان معابد بود. اما علي رغم محدوديت فضاي علمي، انديشه‌ها و ابداعات چشمگيري در رياضي و ستاره شناسي و هندسه در آنجا نضج گرفت. پيشرفت‌هاي كاتبان سومري و شوشي در حساب و جبر و مثلثات و ستاره شناسي گواهي بر وجود اوضاع مساعد علمي در بخش‌‌هايي از جوامع نامبرده بود. در حدود سده‌ي ششم قبل از ميلاد مهاجرت‌هايي فرهنگي از ايران به بابل و سپس به آناتولي و اروپا صورت گرفت. عاملان اين انتقال فرهنگي مغ‌هاي ايراني پرستشگر ايزدمهر بودند. اين دانشمندان سنت‌هاي مهري و زرواني در ستاره‌شناسي را با خود به بابل بردند و با تركيب معارف ايراني و دانش‌هاي سومري و بابلي، سنتي قوي در ستاره شناسي جهان باستان شكل گرفت كه بعدها به يونان و ديگر فرهنگ‌هاي پسين انتقال يافت.
در سده‌ي ششم و پنجم پيش از ميلاد، يعني در عصر هخامنشيان، تماس‌هاي فرهنگي جديدي با يونان برقرار شد. در همين عصر با فرهنگ‌هاي چين و هند تماس‌هايي داشت و در اثر اكتشافاتي كه اسكيلاكس به فرمان داريوش در هند انجام داد، ميان جامعه فرهنگي ايراني و هندي و چيني ارتباط‌هايي ايجاد شد و فرهنگ‌هاي يونان و بلاد غربي نيز از طريق ايران با تمدن‌هاي چين و هند ارتباط يافت. از اوضاع علمي ايران در دوره هخامنشي اطلاع چنداني در دست نيست جز آنكه در اين عصر ايران باستان يكي از دوره‌هاي پر رونق ارتباط‌هاي فرهنگي ميان ملت‌ها بوده و مقدمات براي ايجاد فضاي علمي در آن مهيا گشته است. اسكندر مقدوني و جانشينان او يعني سلوكيان نيز بيش از آنكه در حكمت چيزي به شرق بدهند، از معارف شرقي با خود توشه‌هايي از كتاب‌ها و آثار و افكار به يونان و ممالك مغرب زمين بردند. سپس با تشكيل سلسله اشكانيان (253 ق. م.) مقدمات احياي فرهنگ ملي در ايران فراهم شد.
در واقع عصر اشكانيان يك دوره آماده سازي است. عصر معماري و مهندسي در اين دوره ابداعات چشمگيري داشت. گروهي از مغ‌هاي ستاينده مهر از سيستان به هندوستان رفتند و سنت رياضي و ستاره شناسي هند را قوام بخشيدند كه در تاريخ به "مغ _ برهمنان" معروف گشتند. جاده‌ي ابريشم محصول اين دوره است كه سرزمين‌هاي چين و هند را از راه ايران به سواحل روم مرتبط مي‌ساخت و بستر مناسبي براي مبادلات فرهنگي بود.
در 226 م. اردشير بابكان حكومت ايران را از آن خود كرد و دولت ساسانيان مدت پنج قرن در ايران حكمراني كردند. حكومت ساساني از همان ابتدا با آموزه‌هاي ديني عجين بود و وحدتي كه در دوره ساسانيان در ايران حاكم شد، حاصل اين وحدت سياسي- مذهبي بود. عصر ساساني از بسياري جهات، عصر باروري فرهنگي در ايران بود. صدها هزار اسيري كه در زمان شاپور اول و پس از پيروزي او بر والرين به ايران آورده شدند، شامل تعدادي مهندس و دستورز بودند كه در ساختن بناها، پل‌ها و سدها و انتقال برخي مؤلفه‌هاي فرهنگي مؤثر بودند. جامعه‌ي ايراني عصر ساساني به يك سيستم باز بدل شد و فعاليت مسيحيان بويژه نسطوريان نيز در آن افزايش يافت. در رها و نصيبين و جندي شاپور مدارس و مراكز علمي ايجاد گشت و فعاليت‌هايي در جهت ترجمه كتب از هندي و يوناني به پهلوي و بعد‌ها به سرياني _ عربي آغاز شد.
در زمان خسرو انوشيروان وقايع ديگري در جامعه‌ي ايران رخ داد كه در روند علوم در ايران آن عصر و بعد‌ها بي تأثير نبود. در سال 528 م. ژوستي نين امپراطور بيزانس مكتب آتن را تعطيل كرد و در پي آن تعدادي فيلسوف و دانشمند كه شمارشان به هفت مي‌رسيد به دربار ايران آمدند و مدتي در جندي شاپور ماندند. از سوي ديگر انوشيروان برزويه طبيب را براي تهيه نسخه‌اي از كليله و دمنه به هندوستان گسيل كرد كه مأموريت موفقيت‌آميزي بود. به علاوه در اين عصر فعاليت‌هاي چشمگير ستاره شناسي و نجوم انجام شد ؛ "زيج شهريار" و كتاب جغرافيايي "شهر‌هاي ايران" از تأليفات اين دوره است. پيشرفت موسيقي در عصر ساساني نيز شايان ذكر است.
عصر ساساني، آخرين دوره تاريخ ايران پيش از اسلام، روزگار باروري و آمادگي بوده است. سنت‌هاي ايراني، هندي و يوناني در بطن فرهنگ اين عصر با هم در آميخت و به اعصار بعد منتقل شد. هنوز سده‌اي بيش از آغاز عصر اسلامي نگذشته بود كه سيطره‌ي نفوذ دولت اسلامي از غرب تا اندلس و در شرق تا هند گسترش يافت و كشورهاي پهناوري چون مصر و ايران در زير پوشش خلافت اسلامي قرار گرفت. زبان عربي كه زبان قرآن بود، رسميت و مرجعيت يافت و بعد‌ها به صورت زبان رسمي اداري و نيز علم و حكمت درآمد.
به محض آنكه مسلمانان ايراني منش، منابع معارف يوناني و هندي را كشف كردند، با چنان جسارتي به آن‌ها دست بردند كه از هيچ كوششي براي تحصيل كامل آن‌ها تا سرحد امكان دريغ نورزيدند. بديهي است كه آنان داراي مقدار زيادي نبوغ علمي بودند و تحت تأثير سرمشق‌هاي يوناني و همكاري‌هاي فراوان خودشان، فرصت يافتند تا در رياضيات، نجوم، شيمي، فيزيك، صنعت، جغرافي و طب تحقيقات متعدد و مهمي صورت دهند.
با شروع خلافت عباسي، ايرانيان نقشي پررنگ تر يافتند. خلفاي عباسي با آنكه در اصل عرب بودند، برخي رنگ و نژاد ايراني يافتند. خاندان‌هاي ايراني مانند برمكيان كه در برانداختن بني اميه شركت داشتند، در دستگاه عباسي به مقامات رسيدند. همين نفوذ ايراني در رشد جهان بيني‌هاي متعدد، حكمت و پژوهش و افكار علمي تأثير گذاشت. بغداد كه بر ويرانه‌هاي شهر بابلي كهني به نام "بگ - دا - دو" ساخته شده بود به يكي از حوزه‌هاي پررونق علمي جهان اسلام بدل گشت. از خاندان نوبختي كه مشاوران خليفه‌ي عباسي بودند، نسل دانشمندي ظهور كردند از جمله ابوسهل فضل كه در پايه گذاري سنت علم اسلامي نقش بسزايي ايفا كردند.
موج ديگري از دانشمنداني كه با شروع كار عباسيان به بغداد آمدند و در پايه ريزي سنت علمي سهيم شدند، ايرانياني بودند كه از ناحيه‌ي خراسان، ري و بلخ و حوزه علمي مرو آمده بودند. برمكيان از نسل برمكان روساي صومعه بودايي نوبهار بودندكه بعد‌ها از بودا به زرتشت و سپس اسلام گرويدند. اينان در عهد ‌هارون الرشيد در شكل بخشيدن نهضت ترجمه از آثار يوناني به عربي و نيز ايراني كردن دستگاه خلافت و تشويق متفكران ايراني نقش داشتند. با همياري جعفر برمكي بسياري از آثار رياضي و نجوم و طب به عربي ترجمه شد.
به اين ترتيب از سده دوم هجري (ق8 م.) مايه‌هاي فرهنگي و معارف يوناني، ايراني و هندي در بستر نوين تمدن اسلامي جريان يافتند. بي گمان در بنيان گذاري نهضت علمي اسلامي اين دانشمندان ايراني بودند كه نقش محوري ايفا كردند. نام برخي از اين پيشروان علم را در اينجا مي‌آوريم: ابو اسحق ابراهيم فزاري، يعقوب بن طارق، البطريق، جابربن حيان، ابن بختيشوع.
در قرن 3 و4 (9و 10 م.) با ظهور نهضت معتزله، جنبش خرد گرايي قوت گرفت. شمار دانشمندان كه در اين عصر در زمينه‌هاي مختلف حكمت كار مي‌كردند، بسيارند. اما پديده جالب و مناسب بحث ما اين است كه بيشتر اين متفكرين يا ايراني بودند يا به گونه اي با فرهنگ وتمدن ايران پيوند داشتند. بنيامين نهاوندي، سهل طبري، سهل بن بشر، اسماعيل بخاري، ابن ماسويه و خوارزمي از آن جمله‌اند كه همگي منشأ ايراني دارند. ابن خرداد به، نيريزي، ماهاني، دينوري، ابوبكر ابن قتيبه، بلاذري، رازي، كندي متفكر عرب و اسحاق بن حنين از چهره‌هاي مهم نهضت ترجمه در اين عصرند. متفكران اسماعيلي و جمعيت مخفي اخوان الصفا در سده‌ي چهارم نيز ايراني بوده‌اند.
در قرن پنجم هجري نيز شاهد تعالي و اوج حكمت اسلامي هستيم. بزرگاني چون فردوسي، بيروني، ابن سينا، كرجي، عمر خيام، غزالي و ناصر خسرو كه همگي ايراني‌اند و نيز ابن هيثم از فضلاي دانشمند اين دوره‌اند.
در نيمه دوم سده پنجم نشانه‌هاي افول حكمت عقلي در جهان اسلام پديدار شد، اما هرگز به تباهي كامل نرسيد. حتي در شاخه‌هاي حكمت طبيعي در قرون بعد چهره‌هاي تابناكي در آسمان معرفت درخشيدند. شهاب‌الدين سهروردي، خواجه نصيرالدين طوسي، ملاصدراي شيرازي از آن جمله‌اند كه در نگرش و روش سنت پيشينيان را قوت بخشيده‌اند.
سده پنجم هجري را بايد از آخرين قلل اوج علوم عقلي در ايران اسلامي به شمار آورد. در سده 5 و 6 وحدت سياسي كشور تحت حكومت سلجوقيان بظاهر تأمين شد، اما بتدريج نشانه‌هاي تفرقه در عقايد مذهبي آشكار شد و بازار مناظرات متكلمين و بحث و جدل‌هاي ديني رواج يافت. تضاد ميان تعقل و تعبد، ويژه اين عصر، در زندگي يكي از بزرگ‌ترين متكلمين عصر يعني غزالي بخوبي هويداست.
منبع : كنگره بين المللي نهضت توليد علم

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:23 PM
زندگانی آخوند خراسانی
یكی از رجال مشروطه خواه كه نقش موثری درروندتحولات مشروطیت ایران ایفا نمود ، ملا محمد كاظم خراسانی مشهور به آخوند خراسانی است .به گواهی تاریخ اقدامات این عالم ربانی مقارن مشروطیت در پیشبرد اهداف مشروطه خواهان بسیار موثر و اثر گذاربود.
ملا محمد كاظم خراسانی (۱۲۵۵ - ۱۳۲۹ ه.ق ) فقیه اصولی و مرجع تقلید شیعه و رهبر ---------- عصر مشروطیت درسال ۱۲۵۵ از پدری بنام شیخ حسین هروی ، در طوس متولد شد. وی درمشهد علوم مقدماتی را فرا گرفت. سپس بسال ۱۲۷۷ قمری در سبزوار از محضر حاج ملا هادی سبزواری فلسفه آموخت. پس از آن در سن بیست و دو سالگی و در سال ۱۲۷۷ قمری به تهران رفت و به تحصیل حكمت و منطق پرداخت و پس از مدتی برای تكمیل تحصیلات عازم نجف شد و نزد شیخ انصاری و حاج سید علی شوشتری مشغول تحصیل شد.(1)
ملا محمد كاظم خراسانی پس از فراگیری علوم دینی در نجف و سامرا به تدریس مشغول شدومقارن مشروطیت ایران به صف مشروطه خواهان پیوست،و همگام با علمای نجف مبارزات مشروطه خواهی را آغاز نمود.
طبق گزارشات مندرج در منابع ؛ شاگردان زیادی درمحضر آخوند خراسانی علوم دینی فرا گرفته اند و حتی تعداد شركت كنندگان درس اصول استاد(4) بیش از ۱۰۰۰ نفر ذكر شده است.
عبدالحسین مجیدكفایی دركتاب مرگی در نور بنقل ازعبدالرحیم محمد علی صاحب كتاب المصلح المجاهد(5) اسامی ۳۱۰ تن از شاگردان آخوند خراسانی را ذكر نموده كه مهمترین آنهاعبارتند از میرزا ابوالحسن مشكینی، شیخ محمدحسین كاشف الغطاء، شیخ محمدجوادبلاغی ، اقاضیاءالدین عراقی ، اقاشیخ محمدعلی شاه ابادی، سید محسن امین عاملی، اقاسیدابوالحسن اصفهانی، حاج اقاحسین قمی ،سیدمحمدتقی خوانساری ،سیدحسن مدرس و….
عمده آثار مكتوب آخوند خراسانی عبارتند از : الاجازه ، الاجتهاد و التقلید، التكلمه للتبصره، حاشیه بر اسفار ملاصدرا، حاشیه برسائل شیخ مرتضی انصاری، حاشیه مكاسب شیخ ،القضاء و الشهاد ات وكفایه الاصول و….(2)
تعدادفرزندان آخوند شش نفر است. پنج پسر و یك دختر كه بزرگترین اولادش آقامیرزا مهدی و دیگر فرزندانش میرزا محمد، حاجی میرزاحمد، اقاشیخ حسن و شیخ حسین.
اوضاع اجتماعی----------- ایران در عصر آخوند
مرحوم آخوند در عصر شاهان قاجار می زیست.پادشاهان قاجار در کمال بی خبری از اوضاع و احوال جهانی سلطنت می کردند و سرزمینهای وسیعی از ایران در جنگ با روسها از دست رفته بود و کشور متحمل قراردادهای ننگین «گلستان»و«ترکمانچای»و...شد بود.
در دوره سلطنت طولانی ناصر الدین شاه ،که کشورهای غربی با آهنگی قابل ملاحظه مدارج رشد و ترقی را طی می کردند ؛ایران در منجلاب بی سوادی،فقر،و ظلم و ستم حکام و شاهزادگان قاجاری فرو رفته بود.شاه و درباریان به جای اصلاحات بنیادی در وضع و شیوه حکومت و نیز پیشرفت علوم و صنایع،در مقابل اروپای استعماری کاملاًتسلیم شده بود.رجال کشوری و لشکری افراد ذلیل و خود باخته ای بودند ،که با رشوه و پرداخت حق حساب ؛برای خود القاب دهن پرکن دست و پا کرده،با این عناوین جعلی از دست رنج مردم استفاده کرده و به خوشگذرانی و زن بارگی می پرداختند..
در دوران سلطنت ناصر الدین شاه قسمتهای مختلفی ازکشور ،بواسطه دسیسه های انگلستان از ایران جدا گردید،که این امر برای مردم ایران حسرتها و عقده هائی را در پی داشت.که این امر در آینده یکی از علل مشروطه خواهی مردم ایران گردید.(3)
به گفته ملک زاده،«در زمان مظفر الدین شاه ،میرزا عین الدوله داماد شاه که از جمله شاهزادگان درجه اول بود،از زمانی که زمام امور رادر دست گرفت،با استبداد وسختگیری تمام با امور و مردم رفتار میکرد،شدت عمل او به حدی بود که هنوز پاسی از شب نمی گذشت که اهالی پایتخت قادر به قدم گذاردن در کوچه ها نبودند و احدی قدرت انتقاد از دستگاه دولت را نداشت.»(4)
وقتی علاالدوله حاکم تهران ،به بهانه گرانی قند و شکر ،حاج سید هاشم نامی را،که از سادات محترم و از بازرگانان معتبر بود در بازار به چوب بست و عین الوله نیز بر کار او صحه گذاشت ،بازاریان که این عمل را توهین به صنف خود می دانستند ،دکانهای خود را به عنوان اعتراض بستند و روز بعد (14شوال1322ه.ق)مردم برای اعتراض به اعمال دولت درمسجدشاه اجتماع کردند.
در این هنگام علما به پشتیبانیس از مردم برخاستند و به عنوان همدردی باآنان و آشکار ساختن خشم خود نسبت به اجحاف دولتیان ،به حرم حضرت عبدالعظیم مهاجرت کردند و متجاوز از دو هزارنفر جمعیت در آن حوالی گرد آمدند.
ملک زاده مینویسد:«حوزه نجف،که از علما و مراجع تقلید و طلاب علوم دینیه تشکیل می یافت،در تقدیرات مشروطیت ایران یکی از مهم ترین عوامل بودند...احکامی که از مقام روحانیت نجف صادر میشد ؛برای کلیه شیعیان واجب الاطاعه بود و سرپیچی از آن در حکم سر پیچی از حدود اسلام بود.»
همین مولف می نویسد:طرفداری آن بزرگواران از اصول مشروطیت از بزرگترین عوامل پیشرفت مشروطیت بود.(5)
آرا ---------- مرحوم آخوند:
الف-مشروطه:
پی ریزی نهضت مشروطیت در حوزهای خارج از دستگاه روحانیت صورت گرفت و خراسانی ابتدا نقشی در جنبش نداشت.البته در ماجرای مسیو نوژ،او نیز چون دیگر روحانیون از آنکه آن مستشار بلژیکی به هیأت علماءدر آمده بود؛برآشفت و عزل او را خواست.اما پس از آن واقعه و تا زمان عزیمت علما به قم ،مداخله ی دیگری از جانب او صورت نگرفت.هنگامیکه نا آرامیها شدت یافت و پایتخت عرصه ی ستیز میان دولت و مخالفان شد ،از جانب علمای مهاجر و گروههای دیگر از مردم ،نامه ها و تلگرافهائی به دست آخوند رسید که از او می خواست در حمایت از مشروطه خواهان گام بردارد.پاسخ آخوند در این زمینه اینگونه بود:«تلگراف اخبار موحش از تهران رسید؛موجب پریشانی فوق العاده گردید.مطالب چیست؟عاجلاً اطلاع دهید تا اقدامات لازمه نمایم.»(6)
رابطه آخوند با دربار قاجار خوشایند نبود و عقب ماندگی و نگون بختی ایران را از چشم پادشاهان قاجار می دید.در چنین اوضاع و احوالی، ،شکل گیری جنبش مشروطه برای آخوند بسیار مهم و مغتنم بود.به نظر آخوند ،مجلس شورای ملی «مفتاح تربیت و ترقیاتی بود که سایر ملل نایل و ما محروم بودیم.»از نوشته های آخوند پیداست که او در مشروطیت بیش از هر چیز به دنبال تحقق امنیت و تأمین رفاه رعیت و تقلیل ظلم بود.خراسانی در نامه های خود به علمای شهرها ،از آنها می خواست اهداف و مقاصداو ودیگر مراجع را از مشروطیت خواهی برای مردم روشن کنند و« به عموم ملت بفهمانند که غرض ما ازاین همه زحمت ،ترفیه حال رعیت و رفع ظلم از آنان و اعانه مظلوم و اجرائ احکام الهیه عز اسمه و حفظ بلاد اسلام از چپاول کفار و امر به معروف و نهی از منکر و غیرها از قوانین اسلامیه بوده است.»(7)
اما شفقت بر رعیت به تنهائی نمی توانست دلالت شرعی بر پذیرش نظریه مشروطه فراهم کند و و مرجع شیعه ناگزیر بود که از مشروطیت ،قرائتی سازگار با شریعت بدست دهد تا پذیرش آن برای عموم دینداران سهل گردد.او برای نیل به این مقصود راهکارهای زیر را برگزید:
1-مشروطیت ضروری دین است.کتاب «الئالی المربوطه فی وجوب المشروطه»شیخ اسماعیل محلاتی،یکی ازچند نوشتار مهمی است که از موضع دینی ودر دفاع اندیشه مشروطیت نوشته شد.محلاتی از شاگردان حوزه درس آخوند بود.اساس استدلال اواین بود که چون مقصود از مشروطیت «تقلیل ظلم و تحدید استیلااست.»و تقلیل جور در شریعت اسلام مورد تأکید قرار گرفته وذیل مقوله امر به معروف و نهی از منکرازآن یاد شده است،پس انکار مشروطیت در واقع انکار «ضروری دین»است.خراسانی نوشته محلاتی را سودمند یافت و برچکیده نوشته او تقریظی نوشت و در اعلامیه های خود بارها بر «ضروری دین بودن »مشروطیت تأکید کرد.
مشروطیت حافظ کیان اسلامی و موجب عزت آن است:تجربه اندلس،برای مسلمانان ،تجربه ای تلخ و اندوهبار بود.سرزمینی که روزگاری یکی از مراکز درخشان تمدن اسلامی بود،به علت ضعف وسستی ای که گریبانگیر آن شد،به اندک زمانی به زیر سلطه مسیحیان درآمد.خراسانی ایران زمان خویش را بیش از هر چیز به اندلس در حال انحطاط شبیه می دید؛مداخلات استیلا طلبانه اروپائیان در ایران نیز،این سوئظن را در او تقویت میکرد که تجربه اندلس بار دیگر تکرار می شود.ازاین رو مشروطیت که وعده ی ثبات و امنیت وآبادانی و قدرت میداد؛نه تنها ضروری دین شمرده می شد ،بلکه عامل حیات و بقای مملکت اسلامی نیز به حساب می آمد.خراسانی در اعلامیه های خود بارها ابرانیان را از هم سرنوشت شدن با اندلسیان بیم می دادوبه آنان یادآورمیشد که مشروطیت آخرین تیری است که در دفاع از کیان اسلامی،از ترکش رها میشود.(8).
آخوند با این نگرش دینی ،مشروطه را نوعی ساختار نوین ---------- می دانست،که اهل شرع نیز باید از آن به عنوان تکیه گاهی برای رسیدن به مقاصد دینی خود از آن سود جویند و به همین دلیل،تاسیس مشروطیت را از اهم واجبات می دانست.وی در لایحه ای مشروطه را اینگونه تعبیر می کند:
«مشروطیت هر مملکت عبارت از محدود و مشروطه بودن ادارات سلطنتی و دوایر دولتی است؛به عدم تخطی از آن حدود و قوانین موضوعه،بر طبق مذهب رسمی آن مکتب و طرف مقابل آن استبدادیت دولت است؛که عبارت از رهائی و خود سری است و آزادی سلطنتی است و ...و آزادی هر ملت هم ،که اساس مشروطیت سلطنتی مبتنی بر آن است،عبارت است از،عدم مقهوریت شان در اعمال خودسرانه سلطنت وبی مانعی در احقاق مشروطه ملیه و رقبت مقابله آن هم عبارت از همین مقهوریت مذکوره و فاقد هر چیز بودن در مقابل ارادت دولت استو چون مذهب رسمی ایران شیعه است،پس مشروطیت و آزادی ایران عبارت از عدم تجاوز دولت و ملت از قوانین منطبقه بر احکام خاصه و عامه مستفاده از مذاهب و بنیه بر اجرای احکام الهیه و حفظ نوامیس شرعیه و ملیه و منع از منکرات اسلامیات و اشاعه عدالت و محو مبانی ظلم و سد ارتکابات خود سرانه...مطلب این بود که اساس مسلمانی بر این مطلب مبتنی و در فصل دویم قانون اساسی هم که در سابق امضا نمودیم-ملزوم عدم مخالفت قوانین موضوعه با احکام شرعیه رعایت شده است....»(9)
ب- مبارزه با عوامل الحادی مشروطه:
مرحوم آخوند با یک رویکرد دینی وارد انقلاب مشروطه شدو آنرا با معیارهای اسلامی در مبارزه با ظلم و استبداد و دفاع از حقوق محرومان و مسائلی نظیر اجرای امر به معروف و نهی از منکر سازگار یافت و از روی وظیفه دینی به استقرار آن همت گمارد.ولی به مرور زمان پرده ها از مقاصد شوم مشروطه گران ملحد برافتاد وآنها بارها در نوشته ها و اظهارات خود؛دستورهای اسلام را برای اداره جامعه ناکارآمدخوانده؛به دستورات اسلام از جمله قصاص اهانت کرده ودر این باره قلم زدند.
مرحوم آخوند در همان دوره کوتاه نشان داد که نسبت به هر گونه تعرض به احکام شریعت و دستگاه روحانیت هشیار است.این هوشیاری و حساسیت در مواردی چون آزادی مطبوعات،آزادی حقوق زنان،نظام قضائی جدید ومخالفتبا برخی نمایندگان مجلس بروز یافت ؛که چند مورد اشاره می شود:
1-زمانی که میرزا حسن،مدید روزنامه حبل المتین در شماره ششم این نشریه،مقاله «اذا فسد العالٍم فسد العالَم»(10)را منتشر کرد؛آشوبی به پا خاست.این امر باعث شد تا آخوند تلگراف تندی منتشرومجازات حبل المتین را خوا ستار شد.روزنامه توقیف و میرزا سید حسن محبوس گردید.
2-مورد بعد سید حسن تقی زاده نماینده مردم آذربایجان در مجلس بود که هرازچند گاهی سخنان درشتی برزبان می آورد.وبا آرای شریعتمداران در مواردی نظیر تاسیس نظام قضائی،تدوین نظام نامه،اصل دوم متمم قانون اساسی و...مخالفت می کرد؛تا اینکه حکمی علیه او از نجف رسیدوخراسانی در این حکم اورا شرعاًاز عضویت در مجلس عزل کرده و تبعید فوری او را خواستار شدند..(11)
مرحوم آخوند با مبانی توحیدی و تعبدی نمی توانستعقاید متجددان ملحد یا کج اندیش را بپذیرد؛در نتیجه به مقابله با آنان پرداخت.
ج-مبارزه با اجانب:
در دوره قاجار دولتهای روس وانگلیس برای چپاول هر چه بیشتر منابع ایران با یکدیگر رقابت میکردندوبه بهانه های مختلف تمامیت ارضی ایران را زیر پا می نهادند.در هنگامه مشروطه ،دولت روس برای حمایت از دولت محمد علی شاه وارد ایران گردید.
به همین روی مرحوم آخوند به عنوان مرجع تقلید شیعیان،از روی تعهد و احساس وظیفه دینی ،در اولین قدم برای مبارزه با روسها،در تلگرافی کلیه کالاهای روسی را تحریم کردند.(12)
دولت روسیه از این اعلامیه آخوند نگران گردیده و در مقابل تهدید کردند،که ما هم جلوی کالاهای ایرانی را خواهیم گرفت.ولی از این کاری توفیقی حاصلشان نشد؛به همین دلیل روسها شدت عمل به خرج داده و شروع به تجاوز به خاک ایران کردن و در اینباره ،انگلیسیها را نیز با خود همراه کردند.از سوی دیگر پس از مشروطه در سال1911م برای رفع نابسامانی اقتصادی ایران،مورگان شوستر آمریکائی به ایران آمد.موفقیتهای وی در امور اصلاحی اقتصادی سبب گردید تا دولت روس با حضور وی در ایران مخالفت کرده و خواستار عزل وی شوند.ومتعاقب آن شروع به پیشروی در خاک ایران کردند.وبا التیماتومی خواستار اخراج شوستر ظرف مدت 48 ساعت شدند.در این زمینه دولت انگلیس از روسها حمایت کرده و طی یادداشتی از آن حمایت کردند.
این امر سبب شد تا در نجف علما کلاس و بحث را رها کنند.کسروی می نویسد:
«...خروش مردم روز به روز بیشتر می شد.در عراق آخوند خراسانی و مازندرانی به کوشش بر خاستندونخست فتوا به ترک کالاهای روس داد،وآنرا با تلگراف به همه جا آگاهی دادندوسپس آخوند برآن شد که خویشتن برای جهاد و شورانیدن مردم به جنگ روسیان به ایران بیاید و بیدرنگ به آمادگی برخاست....»(13)
آخوند در نهایت فرمان جهاد علیه روسها را صادر کردوبه دنبال این فرمان ،تصمیم گرفت خود در راس سایر علما و به اتفاق آنان به ایران بیاید.ولی متاسفانه در همان شب که قرار فردای آنروز عازم ایران گردد؛بیمار گشته و به لقاءالله پیوست.مرگ وی در چنین شرایطی بسیار مشکوک به نظر می رسید.(14)
ولایت فقیه:
مهمترین چالش میان موافقان و مخالفان مشروطه در عرصه نظزیه ---------- بود.مشروطیت به آن سوال دیرین که«حکومت حق کیست؟»پاسخی دیگر میدادکه این پاسخ با نظریه ولایت فقیه همخوان نبود.خراسانی منتقد نظریه ولایت فقیه بود .«مطابق اخبار فقیه عادل از جانب شارع مقدس و به زمامداری امور مسلمین برگزیده شده است.»آخوند و استادش(شیخ مرتضی انصاری)نظرات انتقادی زیر را بیان میکردند:
1-آیات و روایات بر اثبات این نظریه دلالت ندارند.
2-چون همواره بیش از یک فقیه عادل در یک زمان داریم،مداخله آنان در امور موجب هرج و مرج می شود و شارع هیچ گاه حکم به هرج و مرج نمی دهد.
3-فقیه عادل همچون پیامبر و امامان معصوم نیست و سپردن جان و مال مردم به دست فردی جایز الخطا نکته ای نیست که شارع مقدس به آن رضایت دهد.به اعتقاد او فقیهان در دوره غیبت تنها مجاز به تصرف در امور حسبه هستندو از «مجاز بودن تصرف در امور حسبه»به هیچ وجه،امر زمامداری و رهبری و مدیریت مسلمانان به دست نمی آید.
بعدها در مواجه با تمدن جدید ،توسط برخی از فقیهان متأخر راهکارهائی جهت سازش میان آن نظریه سنتی و برخی آموزه های جدید پیشنهاد شد.حاصل تلاش این مجتهدان نو اندیش ؛پدید آمدن قرائتهای جدیدی از نظریه ولایت فقیه بود.در دوره ای که آخوند می زیست این تقریرات نو هنوز پدید نیامده بود و از این رو نقد او از نظریه ولایت فقیه متعلق به همان مفهوم سنتی است و رویکرد خراسانی به نظریه ولایت فقیه رویکردی فقهی است و بررسی صحت نظرات او بر عهده فقیهان است.
3-از سوی دیگر اگر مشروطه ایران اقتباسی از مشروطه غرب است،چه تضمینی است که در چنین نظامی اباحی گری رواج نیابد و اصولاًچه تفاوت ماهوی میان مشروطه ایران و مشروطه انگلیس وجود دارد؟پاسخ خراسانی این بود که تأسیس نظام ---------- مشروطه در هر کشوری مبتی برمذهب رسمی آن کشور است واینکه در غرب آزادیهای فردی وجود دارد،بیش از آن که به مشروطیت مربوط باشد،به دیانت آن جماعت مربوط است که قیودات و تکالیف متفاوتی بردوش مومنان می گذارد.
4-دو اصل مهم مساوات و آزادی نیز مسئله دیگری بود که مناقشه فراوان برانگیخت.این دو اصل در قرائت خراسانی از مشروطه صبغه شریعت پسندانه می یابند:اصل آزادی در حد آزادی در برابر استبداد سلطان جائر متوقف می ماند و اصل مساوات ،از مساوات در حقوق به مساوات در برابر حقوق تقلیل می یابد.(15)
سخن آخر:
آنگونه که از شواهد و اسناد بدست می آید،خراسانی تا پایان عمر نسبت به مشروطیت وفادار باقی ماند ودر برابر انواع حوادث از حمله روسها گرفته تا مخالفتهای هم صنفان خود سینه سپر کرده و از مشروطه شدیداًحمایت میکرد.
ولی این سوال به ذهن متواتر می شود ،که اگر آخوند چند سال بیشتر زنده می ماند آیا باز با همان شور و شوق از مشروطه حمایت میکرد.
به هر حال مرحوم به عنوان مرجع تقلید شیعیان برحسب وظیفه به حمایت از مشروطه برخاست؛چرا که آنرا مطابق با شرع یافت.
منبع:پی نوشتها:
1-عبدالحسن مجید کفائی،مرگی در نور،کتابفروشی زوار،1359،ص39
2-همان،ص326تاص330
3-مهدی ملک زاده،تاریخ انقلاب مشروطیت ایران،انتشارات علمی،جلد1و2،ص105تاص219
4-همان،ص200
5-کفائی،ص157به بعد،به نقل از تاریخ مشروطیت ایران
6-محمد مهدی شریف کاشانی،واقعات اتفاقیه در روزگار،به کوشش منصوره اتحادیه وسعدوندیان،نشر تاریخ ایران،جلداول،1362،ص83
7-ناظم الاسلام کرمانی،تاریخ بیداری ایرانیان،به کوشش علی اکبر سعیدی،آگاه و نوین،1362،بخش دوم،ص195وص196
8-جلال توکلیان،اندیشه ---------- آخوند خراسانی،مجله کیان،شماره 42،ص47
9-علی نقی ذبیح زاده،مرجعیت دینی و فعالیتهای ---------- آخوند خراسانی،مجله معرفت،شماره 55،ص82
10-مهدی ملک زاده،همان،ج6،ص1288
11-جلال توکلیان،ص49
12-کفائی،ص235تاص240
13-کسروی،تاریخ هیجده ساله آذربایجان،ص241
14-عبدالهادی حائری،تشیع و مشروطیت در ایران،امیرکبیر،1381،ص117تاص118
15-جلال توکلیان،ص47تاص

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:25 PM
مقدمه
قتل عام ، جنایت در حق اقلیت،نسل کشی و ... همگی لغات و مفاهیمی هستند که در چند سده اخیر وارد تاریخ ملل و اقوام شده است ؛در این مقاله سعی شده به بررسی کشتار ارامنه توسط ترکان عثمانی در بحبوحه جنگ جهانی اول پرداخته شود.متاسفانه دراین زمینه شبهات فراوانی در تاریخ وجود دارد ،که نیاز دارد محققین وتاریخنگاران پژوهشهای بیشتری نمایند.
باکمال تاسف زمانی که این موضوع را انتخاب کردم پی بردم که تا چه حد امکانات بنده در این زمینه ضعیف است؛ منابعی که به آن دسترسی داشتم بسیار اندک بود و در این تعداد منابع اندک هم فقط از یک گروه حمایت شده و گروه دیگر را به صورت کاملاًَیک طرفه محکوم و جنایتکار اعلام کرده بودند.در منابع نوشته های ارو پائیان و روسها که همواره نظر مساعد به عثمانیها ندارند بدون هیچ دلیل و مدرکی یکطرفه به بد گوئی از ترکها پرداخته اند؛به عنوان مثال در کتاب ارمنستان 1915ژان ماری کارزو؛انتشارات جاویدان؛فرمانروایان شاخ زرین نوئل باربر،انتشارات گفتار؛افسانه پان تورانیسم :توران متحد و مستقل ،زاره واند؛انتشارات بینش .از سوی دیگر در اکثر سایتهای اینترنتی فارسی وانگلیسی زبان نیز این مورد به صورت کاملاَمشهود به چشم می خورد.در اکثر مقالات نویسندگان ایرانی نیز نوعی جانب داری از ارامنه به چشم میخورد.در پائین نام چند سایت اینترنتی که از آنها استفاده کرده ام ،راذکر میکنم.
www.ourararat.com در این سایت که توسط تعدادی از ارامنه ایجاد شده است ،مطالبی در زمینه قتل عام ارامنه آمده است؛بدون آنکه به دلایل این نسل کشی بپردازد ،یکسره به توصیف جنایات ترکان پرداخته است و عکسهائی نیز از قتل عام ارامنه در آن گنجانده شده است.
www.24april1915.com این سایت متعلق به کلیسای خلیفه گری تهران میباشد؛در این سایت نیز در زمینه نژاد کشی ارامنه اطلاعات فراوانی آمده است.
www.sharghian.com در این هفته نامه الکترونیکی مقاله ای از آقای ایرج افشار آمده بود ،ودر این مقاله هم به کشتار وسیع ارامنه اذعان شده است.
البته بنده در این جا نمی خواهم ،اعمال ترکان را توجیه کنم؛جنایت حتی در مقطع کوچکش قبیح است،چنانکه هنگامی که در شهر انبار ،زیور از پای یک زن یهودی برداشته شد،حضرت امام علی (ع)فرمودند:اگر یک مسلمان از قصه دق کند ؛تعجبی نیست.
در اینکه در میان سالهای 1894-1896 ودرطول سال 1915 قتلهائی صورت گرفت شکی نیست؛ولی نباید این نکته را از نظر دور نگه داریم که هر حادثه تاریخی را نباید بدون تحقیق بپذیریم،چرا که همواره تاریخ در معرض تحریف بوده است.
نژاد کشی چیست؟
قتل عام یا نژاد كشی :كشتار گروهی، ‌ قتل عام یا نژاد كشی (genocide) واژه ای امروزی برای جنایتی قدیمی است . معنی آن نابودی گروههای ملی ، ‌نژادی، دینی یا قومی است. كلمه genocide از واژه های لاتین genos به معنی " گروه" و cide به معنی " كشتن" مشتق شده است. تاریخ مدتها شاهد اندوهگین چنین اعمالی بوده اما قرن بیستم انجام این جنایت را در وسیعترین و غیر انسانی ترین مقیاس شناخته شده آن مشاهده نمود.
براساس ماده دوم كنوانسیون پیشگیری و مجازات جنایت كشتار گروهی :
(Convention on the Prevention and Punishment of the Crime of Genocide)
مصوب مجمع عمومی سازمان ملل متحد در تاریخ نهم دسامبر 1948، كشتار گروهی یا نژاد کشی به معنی هریك از اقدامات زیر است كه به قصد نابودی تمام یا بخشی از یك گروه ملی، قومی، نژادی یا مذهبی به شرح زیر انجام شود :
1ـ كشتن اعضاء گروه.
2ـ وارد آوردن آسیب جدی جسمی یا روحی به اعضاء گروه.
3ـ تحمیل عمدی شرایطی به گروه به منظور نابودی فیزیكی تمام یا بخشی از آن.
4ـ تحمیل مقرراتی بمنظور پیشگیری از زاد و ولد در داخل گروه.
5ـ انتقال اجباری كودكان گروه به گروهی دیگر.
همچنین طبق این كنوانسیون اشخاصی كه مرتكب كشتار گروهی، توطئه برای انجام آن، تحریك مستقیم و عمومی برای ارتكاب به آن، یا همدستی در كشتار گروهی شوند، اعم از این كه مسئولان قانونی كشورها، مقامات رسمی یا افراد عادی باشند باید مجازات شوند. ( ماده چهار).
براساس كنوانسیون عدم شمول قانون مرور زمان در مورد جنایات جنگی و جنایات علیه بشریت مجمع عمومی سازمان ملل متحد در تاریخ یازدهم نوامبر 1970 ، جنایت كشتار گروهی تحت هیچ شرایطی شامل مرور زمان نمی شود.
در سراسر جهان افراد بسیاری برای پیشگیری از تكرار كشتار گروهی و مجازت عادلانه عاملان كشتارهای قبلی تلاش می كنند. این تلاشها فراتر از مرزهای عقاید مذهبی و خطوط ---------- است . ( www.24april1914.com )
محققين، قرن 20و۲۱ را قرن نسل كشى ناميده اند. چرا كه ۶۰ ميليون نفر در اثر وقايعى كه امروز آن را نسل كشى مى ناميم به قتل رسيده اند. شايد به همين جهت است كه موارد نسل كشى به افغانستان (کشتار شیعیان هزاره توسط امیر عبدالرحمان خان1880-1901)،هرزگوين، رواندا، كامبوج، روسيه، تركيه و آلمان ختم نمى شود. حوادث منتهى به كشتار كردها در عراق توسط رژيم بعثى عراق طى سال هاى ۱۹۸۸-۱۹۸۷ از نظر بسيارى از صاحب نظران حقوق بشر به عنوان يك نسل كشى به شمار مى رود. همين طور كشتار 2 ميليون بنگالى در پاكستان در سال ۱۹۷۱. مى توان موارد ديگرى از كشتار مردم را به اين ليست اضافه كرد كه اگرچه در تعريف نسل كشى نمى گنجد اما از سبعيت جدى اى حكايت مى كند. از جمله مى توان به زندانى كردن (منجر به قتل)، غارت و اعدام هزاران نفر در چين در دوره مائو تسه تونگ ياد كرد. مطابق با برخى منابع بين سال هاى ۱۹۴۹ بعد از پايان جنگ جهانى دوم تا ۱۹۸۷ نزديك به ۳۵ ميليون نفر در چين توسط دولت كمونيستى به قتل رسيده اند. در كامبوج نيز بين سال هاى ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ خمرهاى سرخ بين 7/1تا دو ميليون نفر از مردم را به قتل رساندند كه تقريباً ۲۰ درصد جمعيت اين كشور را به خود اختصاص مى داد. در تمور شرقى نيز طى سال هاى ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۹ تحت رهبرى ديكتاتور پرتغالى مارچلو كاتانو نزديك به ۲۰۰ هزار نفر به قتل رسانده شدند. در هفتم دسامبر ۱۹۷۵ ارتش اندونزى به تمور شرقى حمله كرد و تقريباً كنترل جزيره را به دست گرفت و در اولين سال اشغال تقريباً ۱۰۰ هزار نفر از جمعيت ۶۰۰ هزار نفرى آن كشته شدند..
جنايت رواندا نيز در نوع خود بى نظير است. پيش از سال ۱۹۹۴ يعنى تنها 12 سال قبل ۸۵ درصد جمعيت كشور رواندا را قوم توتسى به خود اختصاص مى دادند. بعد از آنكه در ششم آوريل ۱۹۹۴ رئيس جمهور وقت در يك سانحه هوايى كشته مى شود شبه نظاميان هوتويى در مدت كمتر از ۱۰۰ روز ۸۰۰ هزار نفر را به قتل مى رسانند كه بيشتر آنها از قوم توتسى بودند. به گونه اى كه ۷۵ درصد جمعيت توتسى ها در اين نسل كشى بى رحمانه از بين رفتند.
واقعه نسل كشى ديگرى كه مى توان از آن نام برد مربوط مى شود به كشتار مسلمانان بوسنى و هرزگوين بين سال هاى ۱۹۹۵ تا ۱۹۹۹ توسط صرب هاى مسيحى ارتدوكس كه در جريان آن ۲۰۰ هزار مسلمان كشته شدند. در كوزوو نيز طى سال هاى ۱۹۹۹-۱۹۹۸ نزديك به ۴۰۰ هزار مسلمان يا ناپديد شدند يا به قتل رسيدند يا به تبعيد اجبارى تن دادند. جمهورى دموكراتيك كنگو نيز در آفريقا شاهد فجايعى از اين دست بعد از سال ۱۹۹۷ بوده است. در واقع پس از آنكه كابيلا قدرت را به صورت خونينى به دست گرفت كشور صحنه انتفام جويى و خشونت بلاحصرى شد كه تجاوز و غارت و كشتار نزديك به 7/1ميليون نفر را به همراه داشت. همه اين اتفاقات جايى در نزديكى ما رخ داده است
بنابر برخى مدارك و شواهد نزديك به ۱۷۰ ميليون نفر از مردم جهان توسط دولت ها در قرن بيستم در جنگ هاى داخلى و بين المللى به قتل رسيده اند. سه كشتار جمعى و نسل كشى نيز در سال هاى اخير رخ داده است كه بيشترين آن به سه دليل زير رخ داده است:
- كشتار جمعى اقليت مذهبى توسط افراد متعلق به دين اكثريت.
- كشتار جمعى هم كيشان.
- كشتار جمعى و نسل كشى گروه مشخصى از مردم به دلايل مشخص.
نسل كشى هاى يكصد سال گذشته.
افغانستان 1900-1881: (شرح این فجایع به خوبی و به صورت روشن در کتاب سراج التواریخ ملا کاتب هزاره که مورخ دربار امیر حبیب اله خان(جانشین وی) فرزند عبد الرحمان خان بوده موجود بوده که متاسفانه فقط جلدهای 5و6 این مجمو عه از چنگال رژیم سالم باقی مانده است.اخیرا قسمت دیگر کتاب مرحوم غبار(افغانستان در مسیر تاریخ ) که ممنوع الچاپ بود ؛ توسط فرزندش در آمریکا چاپ گردیده که در آن از جنایات این خاندان پرده برداشته است،این کتاب توسط انتشارات جمهوری در ایران نیز چاپ گردیده است.)
هرزگوين ۱۹۹۵ - ۱۹۹۲: ۲۰۰ هزار كشته
رواندا ۱۹۹۴ طى ۱۰۰روز: ۸۰۰ هزار كشته
پل پوت در كامبوج : ۱۹۷۹ _ ۱۹۷۵: دو ميليون كشته
آدم سوزى نازى ها در آلمان ۱۹۴۵-۱۹۳۸: شش ميليون كشته(بر اساس ادعای یهودیان)
قحطى اجبارى استالين ۱۹۳۳-۱۹۲۳: هفت ميليون كشته
قتل عام ارمنى ها در تركيه ۱۹۱۸ _ ۱۹۱۵: يك ميليون و ۵۰۰ ميليون كشته(بر اساس ادعای ارامنه)
اما چیزی که در این میان جالب به نظر می رسد این است که در اکثر موارد،جناح پیروز و مسلح بعدها به هر نحوی در صدد کتمان این وقایع بر آمده اند و حتی خواسته اند با تاریخ سازی آن را کتمان کنند .اگر چه در صحت برخی از این نسل کشی های شکها و تردیدهای انکار ناپذیری وجود دارد ،که حتی روی دادن آنها را غیر ممکن می کند.
یکی از مواردی که دو طرف ؛در صدد اثبات گفته هایشان هستند ،قتل عام ارامنه توسط ترکان عثمانی(در زمان سلطان عبد الحمید دوم(1894-1896)و محمد پنجم که در واقع بازیچه دست تر کان جوان بود میباشد.(1915)
اما اگر واقعه ۲۴ آوريل سال ۱۹۱۵(کشتار 300نفر از ارمنیان مشهور،استانبول که سر آغاز کشتارها گردید.) را به نوعى به زمان هاى دور نسبت دهیم و انتظار داشته باشیم با توجه به مكانيسم هاى مختلف بين المللى مناقشات در سطح گسترده به سرعت كنترل شود، گمان اشتباهى را پرورده ايم. اما هم اکنون هزاران نفر از مردم دارفور سودان يا در حال جان باختن هستند و يا جان خود را از دست داده اند. تنها 18 ماه پيش اولين نسل كشى سده حاضر رقم خورد. كشتار مردم توسط شبه نظاميان عرب تبار طرفدار دولت در غرب سودان نيز به اعتقاد بسيارى از صاحب نظران يك نوع نسل كشى تمام عيار به شمار مى آيد. اگرچه سازمان ملل ويژگى هاى يك نسل كشى را براى آن به شمار نمى آورد. بحران دارفور بيش از ۷۰ هزار كشته و دو ميليون آواره به جا گذاشته است. يك گزارش سازمان ملل كه پيشتر در سال جارى منتشر شد نتيجه گرفت، در حالى كه كشتارهاى دارفور معادل نسل كشى نيست، اما قتل، شكنجه، ناپديد شدن افراد و خشونت هاى جنسى به شكلى منظم و حساب شده و در سطحى گسترده روى داده است و مى تواند حكمى معادل جنايت عليه بشريت داشته باشد. اما كار به اينجا ختم نمى شود چرا كه تبعات آوارگى مردم و مشكلاتى كه براى آنان به وجود آورده ابعاد اين فاجعه انسانى را چندين برابر كرده است.
مطالبی درباره ارمنستان
ارمنستان درسرزمین اورارتو Urartooاست.پایتخت اورارتو شهر توشپا بود که بعدها به وان تغییر نام داد،آرکیشتی اول پادشاه اورارتو در سال 782ق.م شهر اربونی Ereboonyvhساخت ،که بعدها به ایروان معروف شد.
آرمنها (ارامنه)از نژاد هند و اروپائی بوده و ورودشان به سرزمین اورارتو در قرن هفتم یا ششم پیش از میلاد صورت گرفته است.آرمنها اورارتو را فتح کرده و زبان خود را بر آن تحمیل نمودند.(1)
اولین بار نام ارمنستان در کتیبه داریوش در بیستون دیده میشود (521ق.م)،در تاریخ قبل از اسلام،ارمنستان یا تحت تسلط ایران بود ویا تحت سیطره روم قرار داشت.
پس از ظهور اسلام و قدرت گرفتن اعراب ،این کشور به تصرف نیروهای اعراب درآمد و حدود دو قرن تحت استیلای خلفای عباسی بود.ازآن پس در حدود دو قرن ارمنه طولانی ترین سابقه استقلال خود را تجربه کردندتا اینکه با هجوم ترکان سلجوقی استقلال خویش را ازدست دادند.در این دوران قشر عظیمی از ارامنه که حاظر نبودند تن به سلطه سلجوقیان نهند بامهاجرتی عظیم به سمت سیلیسیه رفته و در انجاحکومت تازه ای راتحت عنوان ارمنستان جدید پایه گذاری کردند که استقلال خود را به مدت سه قرن حفظ نمود
با قدرت گرفتن امپراطوری عثمانی در اسیای صغیر از یک سو و حاکم شدن صفویه بر فلات ایران از سوی دیگر و تقسیم ارمنستان به دو قسمت در سال 1639م. فصل جدیدی در تاریخ ارمنه اغاز میشود که تاثیرات بسیاری در روند جمعیت ارامنه داشته است.
عمده ترین تحول جمعیتی که برای ارامنه ساکن در ارمنستان در این دوران قابل ذکر است ،مهاجرت گروه عظیمی از ارامنه ساکن در این منطقه به سرزمین های مرکزی فلات ایران بود.این مهاجرت گسترده که به دلیل جنگهای ایران و عثمانی در این دوران وترغیب های شاه عباس صفوی صورت گرفت ،باعث گردید که تعداد قابل توجهی از ارامنه به نقاط مختلف ایران کوچ کرده و در مناطق شهری وروستایی استانهی غربی و مرکزی کشور سکونت گزینند.
یکی ازاصلی ترین مشاغلی که ارامنه طی دوران صفویه به ان اشتغال داشتند تجارت کالا و ادویه بین ایران و هند و سایر کشورهای آسیایی بود.این افراد به تدریج برای خود پایگاه هایی در شبه قاره هند و کشور های شرق اسیا ایجاد کرده و به آن کشورها مهجرت کردند و شواهد موجود حاکی از این میباشد که امنی تبارهایی که امروزه در کشورهای هندوستان،چین،سنگاپوروسایر کشورهای شرق وجنوب شرق اسیا ساکن هستند،عمدتاًاز نوادگان این ایرانیان ارمنی مهاجر میباشند.سایر ارامنه بخشهای شرقی ارمنستان که به ایران مهاجرت نکردند ،از نظر جمعیتی تحولات چندان در خور توجهی را تجربه نکردند.تنها نکته قابل ذکر جنگهای ایران وروس وعثمانی بود که به دلیل قرار گرفتن ارمنستان در خط مقدم نبرد،ویرانی ها وکشتارهای فراوانی را از مردم به دنبال داشته وتاثیرات قابل توجهی بر ساختار جمعیت در این منطقه داشت.از دیگر تحولات جمعیت قابل ذکر در استانهای شرقی ارمنستان،رواج شهرنشینی در سالهای پایانی قرن نوزدهم است که به دلیل صنعتی شدن کشور در این دوران صورت گرفت.اما ارامنه ساکن در اسیای صغیر،تحت حاکمیت سلاطین عثمانی دوران فاجعه امیزی را آغاز کردند .طی قرون هفدهم و هجدهم اینان اقدام به تلاش هایی در جهت رهایی از یو غ امپراطوری عثمانی کردند ،ولی به علت عدم سازمان دهی و ضعف ارامنه در برابر قدرت امپراطوری،نتیجه این تلاش ها چیزی جز شکست و کشتار های دسته جمعی نبود.رفتار سرکوب گرانه امپراطوری عثمانی با قومیت های ساکن در ان امپراطوری و همچنین میل شدید ارامنه به استقلال باعث قیامهای مردمی ارامنه علیه امپراطوری عثمانی در سال های پایانی قرن نوزدهم ودهه اول قرن بیستم گردید.با آغاز جنگ جهانی اول و ورود عثمانی به جنگ در کنار المان امپراطوری اطریش-هنگری در 17اکتبر1914ارامنه در وضع بسیار اسفباری قرار گرفتند.از یک طرف ارمنستان جبهه اصلی جنگ بین روسیه و عثمانی بود و از طرف دیگر ارامنه مجبور بودند در هر دو جبهه تحت فرمان روسها و عثمانی ها علیه جبهه مقابل بجنگند. بدون شک ارامنه در این جنگ،تمایل بیشتری به پیروزی متفقین داشتند و آگاهی عثمانی ها از این امر از یک سو وسوسه پایان دادن به قیام های مردم در بخش غربی ارمنستان که خواهان استقلال بودند،از سوی دیگر باعث شد که رهبران این امپراطوری در خصوص خاتمه دادن به مسئله ارامنه مصمم تر شوند.
بااستفاده ازوضعیت جنگی و تحت عنوان تخلیه مناطق جنگی از افرادغیرنظامی،کوچ دسته جمعی ارامنه از محل سکونتشان اغاز شد.اجرای این امر با توجه به اینکه مردان 18تا 50 ساله نیز برای شرکت در جبهه و جنگ از
خانه ها دور شده بودند،مشکل عمده ای ایجاد نکرد.در واقع وضعیت جنگلی امکان اقامت ارامنه را در منطقه غیر ممکن ساخته و خانواده های ارمنی بالاجبار محل سکونتشان را ترک کرده و به نقاط دیگری کوچ کردند.شرایط جنگلی و اقلیمی غیر قابل تحمل،بیماری های واگیر،سرما زدگی،گرما زدگی،گرسنگی وخستگی،کشت وکشتار و مجموعه ای از عوامل موثر در این فرآیند موجب مرگ عده کثیری از ارامنه شد.تنها عده قلیلی از ارامنه توانستند پس از عبور از کوهستان ها خود را به بیابان های سوریه،عراق وایران برسانند.بدین ترتیب تعداد ارامنه ساکن در عثمانی به شدت کاهش یافت واکثریت ارامنه ای که امروزه درسوریه،لبنان،فرانسه،امری کای شمالی وسایر ممالک غربی هستند،فرزندان ونوادگان افرادی هستند که در دهه دوم قرن بیستم از عثمانی مهاجرت کرده و سر از کشور های دیگر دراوردند.


نگاهی به ---------- عثمانی درقبال ارامنه فاصله سالهای1890تا1914
هراند پاسدر ماجیان مینویسد:«در 1863م دولت عثمانی فرمانی صادر کرده بود،که به موجب آن به ارامنه آزادیهائی در چهار چوب خط همایون میداد.خط همایون فرمانی بود که در 1856 برای اعطای آزادیهائی به اقلیتها از طرف سلطان صادر شد،ولی فقط روی کاغذ بود و اجرا نشد.» از سال 1878 به بعد تمام ---------- عثمانی در اطراف این نقشه دور می زد که پایه های خود مختاری آتی ملت ارمنی را خراب کند؛و این کار با تقلیل عمدی نفوس ارمنیان و تبدیل ارامنه به یک اقلیت نژادی بسیار ناچیز انجام دهد،یکی از نخستین کارهای دولت عثمانی در اجرای آن نقشه،دستکاری ارضی در شهرستانهای ارمنی نشین بود.(1)
به گفته پاسدرماجیان ارامنه توده فشردهای را در اطراف دریاچه وان تشکیل داده بودند وسیاست عثمانی این هدف را دنبال میکرد،که این توده فشرده را از هم جدا کند واز نیروی عددی عنصر ارمنی در مناطق همجوار آن خطه بکاهد.دولت عثمانی به دنبال این هدف عشایر کرد را تحریک کرد تا به مناطق موش و وان و ارزروم بیایند؛تا ازاین طریق سبب مهاجرت ارامنه به مناطق دیگر گردد.ودر جای دیگر می نویسد :«تا وقتی مسئله ارامنستان مطرح نشده بود ،تخمینهای نفوس و آمارهای رسمی عثمانی درباره جمعیت امپراتری عثمانی ؛نفوس زیادی برای ارمنیان قائل بود،بر همین مبنا کتاب رسمی ترکی صلاح الدین بیگ ساکنان ارمنی امپراتوری عثمانی را در 1867م(2400000)نفر تخمین میزد،لیکن همینکه مسئله ارمنستان بر اثر جنگ 1878-1877م مطرح گردید،دولت عثمانی در آمارهای ساختگی خود به کم کردن نفوس ارمنیان عتاقه عجیبی نشان داد.»(2)
اما شاو در کتاب خود این امر را به نحو دیگر بیان می کند:«اگر چه بعضی از مسافران و مبلغان اروپائی مدعی شدند که در قلمروهای سلطان بیش از دو میلیون نفر ارمنی وجود دارد،اداره سرشماری عثمانی که از طریق ثبت احوال و صدور شناسنامه همواره اطلاعاتی از وضع جمعیتی کشور در اختیار داشت؛شمار جمعیت ارامنه ملت گریگوری اعم از مرد و زن را حدود(988887)نفر ذکر می کند.اگر بپذیریم که حدود دو سوم از 160166نفر کاتولیک و 36339نفر پروتستانی که در امپراتوری سکونت داشتند ،ارمنی تباربودند؛می توان نتیجه گرفت که حدود 1125500ارمنی در امپراتوری زندگی میکردند؛با توجه به این که جمعیت کل امپراتوری (به استثنای بخشهائی از امپراتوری که هنوز در آنها سر شماری انجام نشده بود :شامل یمن،حجاز،طرابلس،مصر و تونس)حدود 20475225نفر میشد،جمعیت ارامنه کشور تنها 5درصد کل جمعیت را در بر میگرفت ؛حتی در استانبول که جامعه شهری ارمنی ساکن در آن به مراتب بزرگتر از سایر نواحی امپراتوری بود،تنها 97782نفر گریگوری،407نفر کاتولیک و 430نفر پروتستان وجود داشت و این ارقام بنا بر سرشماری سال 1878م،18 درصد از جمعیت شهر را که بالغ بر 542437 نفر را می شد ؛را تشکیل می داد.بنابر این در هیچ یک از ولایات امپراتوری جمعیت ارامنه اکثریت نمی یافت.»(3)
روسها پس از آنکه رویاهاشان در تسلط یافتن بر اروپای جنوب شرقی از طریق بلغارستان ناکام ماند،برای رخنه در امپراتوری عثمانی در پی جایگزین دیگری بر آمدند؛آنان به یکی از اقلیتها یعنی ارامنه،متوسل شدند که تا آنزمان علیه سلطان نشوریده بودند.پیش از آن هیچ مشکلی درباره ارمنیان بروز نکرده بود،چرا که آنان به طور کامل در جامعه سنتی عثمانی جذب و جزئی لاینفک ازآن جامعه شده بودند و ملت گریگوری آنان تحت نظارت بطریق استانبول استقلال مذهبی و فرهنگی خود را حفظ کرده بودند .سو مدیریتهای که در این ملت وجود داشت از سلطه سلسله مراتب مذهبی ناشی می شد ،چنان که در برخی ملتهای غیر مسلمان دیگر نیز چنین مسئله ای وجود داشت ؛یعنی به مذهب کاتولیک یا پروتستان گرویدند.جامعه ارامنه از دیر باز تحت سلطه کارگزاران و بانکداران ثروتمند ارمنی و رهبران مذهبی قرار داشت،اما رقابتهای جدید همراه با فشار تنظیمات،جامعه ارمنی را وا داشت که به همان روند دموکراسی که در سایر ملتها آغاز شده بود،تن دردهد(4)
طی نخستین سالهای قرن نوزدهم بویژه در میان جوامع جدید کاتولیک و پروتستان امپراتوری،یک نوع جنبش جدید تجدید حیات فرهنگی شکل گرفت که فعالیتهای تبلیغی غربیان تا اندازه ای در ایجاد آن سهم داشت.افراد این جوامع مراکز فرهنگی خود را گسترش دادند و به مطالعه کلاسیک ارمنی روی آوردند،آنان کتابهای مقدس خود را به زبان کلاسیک کلیسائی منتشر کردند،به زبان بومی خود طبع کردندو گونه ای زبان ادبی را در میان توده های مردم رواج دادندکه همگان قادر به فهم آن بودند.بسیاری از ارمنیان ثروتمند فرزندان خود را برای کسب تحصیلات به فرانسه اعزام داشتند و بدین ترتیب آنان تحت تاثیر فرهنگ فرانسه قرار گرفتند.در طی 1860م برخی از ملی گرایان ارمنی به ترکهای جوان ملحق شدند و توانستند که فکر حکومت مبتنی بر انتخابات را گسترش ببخشند.کسب استقلال صربستان و بلغارستان ،بسیاری از ارمنیان را بر انگیخت که در راه استقلال امید خود را از دست ندهند.حمله روسها به آناطولی شرقی در سال1877م به تحریک کارگزاران و مدیران ارمنی صورت گرفته بود.متقابل با تشویق روسها بیشتر ملی گرایان ارمنی بر مقاصد ---------- ملی گرایان تاکید کردند.زمانی که قدرتهای اروپائی به تقاضاهای ملی گرایان مبنی برکسب خود مختاری یا حتی استقلال توجهی نکردند،آنان برای تحقق مقاصد خود به خشونت متوسل شدند.خشن ترین انجمن ملی گرای ارمنی ،انجمن تشکیل شده در تفلیس بود که از راه باطوم به ریزه؛به قلمرو عثمانی اسلحه و مهمات می فرستاد.(5)
ارامنه هر چه بیشتر به قهر و خشونت متوسل می شدند ،تا با ایجاد فضائی رعب انگیز ارمنیان ثروتمند را به پشتیبانی از آرمانهای خود وا دارند و همچنین مسلمانان را به انتقامجوئیهائی بکشانند که سرانجام حکومتهای بریتانیا و روسیه را مجبور به مداخله کنند.آنان به ماموران جمع آوری مالیاتها،پستچیها و قضات حمله می کردند و روستائیان را از کوچک و بزرگ قتل عام میکردندومسلمانان از انجام هر گونه مقابله به مثل منع می شدند.(6)
اما اسماعیل رائین در قتل عام ارمنیان ،پاسدرماجیان در تاریخ ارمنستان ،نو ئل باربر در فرمانروایان شاخ زرین هر یک بدون ذکر این مطلب ،آنچنان در ذکر مطالب شان به ارامنه قیافه حق به جانب داده اند ،که گوئی ارامنه هیچ کاری مخالف با نظم جامعه انجام نداده اند و ترکها بدون دلیل به کشتار ارامنه که در این امر هم شک فروانی است ؛پرداخته اند.
با شکست انقلابیون ارمنی در داخل امپراتوری عثمانی تنها گروههای خارج از کشور به فعالیت خود ادامه دادند.دو گروه در راس جنبش قرار گرفت؛یکی از این گروهها سازمان دانشجویان ارمنی بل (هونچاک)در فرانسه و سوئیس بود ،که به سال 1305ه.ق (1887م)تاسیس شد وگروه دیگر اتحادیه انقلابی ارمنی یا داشناکها بود که در سال 1308ه.ق(1890م)در روسیه بنیان نهاده شد ؛تا همه ملی گرایان ارمنی را متحد کند،این گروهها پس از سرکوب ارامنه به دست تزار که در ادامه ---------- اصلی وی مبنی بر ریشه کن کردن رادیکالیسم در امپراتوری انجام شده بود ،تشکیل شد.برنامه های آن عبارت از تشکیل گروههای عملیاتی به منظور ورود به داخل قلمرو عثمانی و حمله به ماموران حکومتی و ارمنیان و به راه انداختن کشتارهای دسته جمعی؛از سوی دیگر هونچاکها در داخل و خارج از امپراتوری کاملاً موفق بودند ودر شهرهای ارز روم ،خارپوت،ازمیر مراکزی تشکیل دادند؛در اماکن عمومی بمبهائی منفجر شد،ماموران حکومتی در پشت میزهایشان و پستچی ها در راهها و جاده ها به قتل می رسیدند.در قبال این اوضاع عبد الحمید دوم مقامهای ارمنی را به خیانت متهم کرد و به حکومت فرمان داد که با اعمال تنبیهات انضباطی در مورد بازرگانان استانبول از اقتدار مهم اقتصادی آنان در کشور بکاهد،عبدالحمید همچنین با سازماندهی ژاندارمهای بومی که از عشایر بودند و حمیدیه نامیده می شدند در سرکوب تروریست در شرق به نیروهای بومی کمک کردند.اما این اقدامهای عبدالحمید به نفع ارمنیان تمام شد.اقدامهای تروریستی و ضد تروریستی به مدت سه سال ادامه یافت.(1890-1893م)و حکومت برای حفظ نظم با قاطعیت عمل کرد ،اگر چه این قاطعیت گاه با خشونت نیز همراه بود.هونچاکها در ساسون واقع در جنوب موش که قویترین منطقه ارمنی نشین تلقی می شد،کو دتائی مهم صورت دادند.زمانی که حکمران محلی کوشید که مالیاتهای عقب مانده را تحصیل کند،هونچاکها ،کشاورزان را بر انگیختند که از ماموران مالیاتی با تفنگ و شمشیر استقبال کنند.برای برقراری نظم لشکری به منطقه اعزام شد ؛شورشیان به کوهها گریخته و در حین فرار روستاهای مسلمان نشین چپاول و روستائیان ارمنی باقیمانده در منطقه را گرفتار عواقب کارهای خود کردند.این روستائییان گرفتار آتش انتقام سربازان و هنگهای حمیدیه شدند که پس از مشاهده فجایع شورشیان ارمنی در حوالی روستاههای مسلمان نشین ،یعنی نواحی که جمعیت آنها به کلی قتل عام شده بودند،ساسون را موردتاخت و تاز قرار دادند.حکومت عثمانی متهم شد که دستور تخریب 25 روستا را در منطقه صادر کرده و 20000تن از روستائیان را به قتل رسانده است.با بررسیهای دقیقتری که از سوی کمیسیونی مرکب از نمایندگان خارجی و عثمانی صورت گرفت،مشخص شد که در ادعاهای یاد شده مبالغه صورت گرفته است.اما افکار عمومی اروپا ودر پی آن افکار عمومی سیاستمدارانش برای باور بدترین چیزها درباره مسلمانان بسیار آماده شده بود.در 30سپتامبر سال 1895م به منظور اعتراض به گزارش کمیسیون تظاهراتی سازماندهی شد و طی آن گروههای شورشی نخست به سوی سفارتخانه های کشورهای مهم خارجی و سپس به سوی باب عالی راهپیمائی کردند.سراسر استانبول آشوب شد.عبد الحمید مهیا شد که برای باز گرداندن نظم نیروهای پلیس را اعزام دارد ؛اما سفیران زبان به اعتراض گشودند که این تصمیم سلطان تنها به منظور سرکوب ارامنه اتخاذ شده بود.بنابراین هیچ اقدامی انجام نشد،تا این که خطر گسترش دامنه اغتشاشات در نواحی اروپائی نشین پایتخت احساس شد.دوباره فریادهائی در اروپا به اعتراض بلند شد که مسلمانان با همدستی ضمنی حکومت،مسیحیان را قتل عام می کنند.اما با توجه به این که هیئت دولت بریتانیا به دلیل اختلافات زیاد از انجام هر گونه واکنشی عاجز بود و نیز از آنجا که روسیه با اتخاذ هر گونه تصمیمی که بریتانیا را بر تنگه های عثمانی حاکم کند مخالف بود،هیچ مداخله ای صورت نگرفت و تروریستهای ضد دولتی یکبار دیگر ناامید شدند.در استانبول تروریستهای ارمنی که هنوزامیدوار بودند خارجیان را به مداخله در امور عثمانی بکشانند،یکبار دیگر حملات خود را آغاز کردند.در 20اوت 1896م گروهی از ارامنه بانک اصلی عثمانی در بی اوغلو را در اختیار گرفتند؛تروریستها بانک را ------ گذاری کردند و کارمندان آن را گروگان گرفتند و تمهیدات انجام محاصره ای طولانی فراهم آمد ،بدین امید که شاید توجه اروپائیان را به خود جلب کند.اندکی پس از این رویداد دومین گروه از این افراد به باب عالی حمله کردند و پس از مجروح کردن چندین تن از مقامهای رسمی ،وزیر اعظم را با تپانچه تهدید به قتل کردند.واحدهای انقلابی در محله قدیمی استانبول به راه افتادند و با پرتاب ------ و تیر اندازی شماری از افراد بی گناه را مقتول و مجروح کردند.------ دیگری نیز به سوی سلطان که برای شرکت در نماز جمعه عازم مسجد ایا صوفیه بود،پرتاب شد و بیش از 20تن از محافظان وی به قتل رسیدند؛آنان ضمن تقدیم درخواستهایشان به سفارتهای اروپائی از آنان خواستند که کمیسیون تحقیقاتی جدیدی به ولایات شرقی اعزام دارند وبه جای ماموران مسلمان و ترک ؛ماموران مسیحی برای اداره ولایات شرقی منصوب شوند.عبد الحمید نمی توانست با این در خواستها موافقت کند،چرا که با قبول این درخواستها اقتدار خود را در ساسر امپراتوری از دست میداد؛از این روی ،سلطان همه تقاضاهای آنها را رد کرد.پس از یک روز محاصره،اشغال کنندگان بانک دستگیر شدند و سایر تظاهر کنندگان عقب رانده شدند.به منظور کاهش تنش و جلوگیری از برخوردهای بیشتر سلطان اندکی بعد عفو عمومی اعلام کرد و انتصاب مدیران مسیحی را در اداره امور ولایات شرق (اگر چه در بیشتر این نواحی مسیحیان در اقلیت بودند)آغازکرد.پس از مدتی روابط میان ارامنه و مسلمانان بار دیگر بصورت سابق باز گشت ودر سال 1897م مسئله ارامنه بر طرف شد و تا جنگ جهانی اول این مسئله به فراموشی سپرده شد.(8)
پس از به قدرت رسیدن ترکان جوان در راس حکومت عثمانی (کمیته اتحاد و ترقی)،ارامنه به انور پاشا اظهار داشتند که آنها تنها خواستار بی طرفی هستند،اما همدلی آنان با روسها کاملاًمشهود بود ،اگر جه در اکثر منابع ارمنی در این باره سکوت کرده اند؛ارامنه به قشون تزاری ملحق شدند و تزار مطمئن از اینکه سرانجام زمان دستیابی به استانبول فرا رسیده است،به سن پطرزبورگ بازگشت .رهبران ارامنه روسیه در این زمان حمایت خود را از روسیه (دشمن عثمانی)علنی کردند.حکومت عثمانی زیر تسلط ترکهای جوان در 2 اوت 1914مقرارداد سری باآلمان را امضا کرد.برای اجرای این قرارداد؛این کشور منتظر پایان گرفتن تهیه مقدمات نطامی می شود .در اول نوامبر 1914م این کشور وارد جنگ جهانی اول میشود و اقوام مسلمان را به جهادی فرا می خواند که هدفش ایجاد خطر برای قلمروهای ماورای اروپائی فرانسه و بریتانیای کبیر است،اما در حقیقت تنها قادر به برانگیختن چندین اغتشاش می شود .(9)
در این مشخص کردن اینکه چه افرادی از ارامنه وفادار خواهند ماند و کدام افراد به درخواستهای رهبران ارامنه پاسخ مثبت خواهند داد،غیر ممکن مینمود.بنابراین در 15 می سال 1915م فرمانهائی صادر شد که همه جمعیت ارمنی ساکن در ولایات وان،بتلیس و ارزروم از سرزمینهایشان خارج و به سرزمینهای دور از نواحی جنگی منتقل شوند؛ تا نتوانند اسباب تضعیف نیروهای عثمانی را در رویاروئی با روسیه و نیروهای بریتانیا در مصر فراهم آورند؛بدین ترتیب تدتیباتی داده شد که جمعیت مذکور در شهرها و اردوگاههای ناحیه موصل در شمال عراق اسکان داده شوند.علاوه بر این قرار شد که ارامنه ساکن روستاهای کلیکیه و نیز روستاهای شمال سوریه نیز به همین منظوربه سوریه مرکزی کوچ داده شوند.برای ارتش دستور العملهای ویژه ای صادر شد که از ارامنه در برابر عشایر حفاظت کنند.و به محض خاتمه یافتن بحران ،مقدمات مراجعت آنها فراهم شود.(10)
ارامنه ونیز اکثر نویسندگانی که کشورشان درگیر با آلمان و همپیمانانش بودند؛ این کوجها را یک نقشه از قبل طراحی شده ،دانسته که در جهت از بین بردن ارامنه و تصاحب سرزمینهای انان صورت گرفته است.چنانکه پاسدرماجیان در سراسر کتابیش به این مورد اشاره دارد.
بر اساس ادعای ارامنه ؛دو میلیون ارمنی در این جنگ به قتل رسیدند،اما در واقع از کشته شدگان این جنگ امار دقیقی در دست نیست،ادعای ارامنه بر این فرض استوار است که جمعیت ارامنه امپراتوری پیش از جنگ 5/2میلیون نفر بوده ،اما سرشماری عثمانی در سال 1914م جمعیت ارامنه را 3/1 میلیون نفر نشان میدهد.نیمی از این جمعیت در مناطقی سکونت داشتند؛که در آنها مهاجرتهائی صورت گرفته بود؛اما با توجه به این که ساکنان شهرها در این مناطق مجاز بودند که در محل زندگی خود باقی بمانند،به نظر می رسد که در سال 1915-1916م؛در واقع حدود 400000نفر مهاجرت کرده اند.علاوه بر این حدود 700000نفر به قفقاز،اروپای غربی و آمریکا گریختند.از آنجا که پس از جنگ 100000تن در ترکیه باقی ماندند،میتوان نتیجه گرفت که با توجه به گزارشهای عثمانی حدود 300000تن ودر صورت صحت آمار ارامنه حدود 3/1 میلیون نفر جان خود را از دست داده اند
نتیجه:.
اصولاًبا کمی دقت به اوضاع جهانی و نگاهی به وضعیت جمعیتی کشورهای همسایه عثمانی میتوان به یک نتیجه بسیار جالب رسید؛(با مقایسه جمعیت ارامنه حداقل با جمعیت ایران آنزمان(قاجار)،که بر اساس تخمینهای که زده شد ،پس از قحطیهای بزرگ که در دوره قاجار رخ داد و جمعیت زیادی از ایران تف شدند.) جمعیت کشور ایران در آنزمان 8میلیون و شاید کمی بیشتر و یا کمتر بوده ؛پس چطور می توان باور کرد که جمعیت اقلیت ارامنه در آن برهه زمانی بیش از 5/2 میلیون نفر بوده باشد.
از سوی دیگر با کمی دقت می توان فهمید که اکثر نویسندگانی که هم از نژاد کسی ارامنه داد سخن داده اند،از ملیتهای هستند ؛که در جنگ جهانی با کشور عثمانی درگیر بوده اند،و به این نحو خواسته اند مظلومیت خود را نیز در جنگ ابراز کنند؛آنان و همچنین نویسندگان ارمنی آنچنان از قساوت عثمانیها سخن میگویند ،که گوئی در فقط آنان به این سلسله جنایات دست زده اند و خود آنان به مانند انسانهای کاملاً با اخلاق همواره به دنبال صلح و آرامش بوده اند.آنان در نوشته هایشان از هینچاکها به عنوان قهرمانان خود یاد میکنند؛بدون آنکه ذکر کنند آنان به دنبال اعمال تروریستی خود بسیاری از افراد بیگناه را هم به خاک و خون میکشیدند...
آنچنان به تبلیغات علیه ترکها پرداخته اند ،که همه ساله وقتی 24 آوریل فرا می رسد ،همه فکر می کنند ،ترکها در همین یک روز آنهمه قتل عام کرده اند.
هیچ کس مدعی نیست که ارامنه طی سالهای پایانی امپراتوری عثمانی متحمل مصایب بسیار وحشتناکی شدند و کسی نیز در پی انکار فجایع نیست ،آنچه که ممکن است در این احوال نا دیده گرفته شود این است که تجربه ارامنه هر چند سخت و دشوار بود،اما تنها منحصر به آنان نبود؛این تجربه بخشی از یک تراژدی سراسری بود که همه مردم امپراتوری را فرا گرفت.این تراژدی نتیجه وحشت بار فرو پاشی نهائی جامعه ای چند ملیتی در اثر رشته حملات ویرانگر و وحشیانه خارجی ،اقدامهای تروریستی،قیامهای ملی،قتل عامها و کشتارهای متقابل،قحطی و بیماری بود که طی آن همه مردم اعم از مسلمان و غیر مسلمان قربانیانی دادند و عاملان اصلی این جنایات نیز از همین مردم بودند

منبع:پی نوشتها:
(1) تاریخ ارمنستان،پاسدر ماجیان،محمد قاضی ،انتشارات زرین،1369،صفحه394
(2)همتن،ص 395تا399
(3)تاریخ عثمانی و ترکیه جدید،شاو،ترجمه رمضان زاده،آستان قدس،1370،ص6-345
(4) همان،345
(5)همان،ص9-347
(6)همان،ص349
(7)همان،ص349-351
(8)همان،ص4-351
(9)جنگ جهانی اول،پیر رنوون،ترجمه عباس آگاهی،آستان قدس،1369،ص21
(10)تاریخ عثمانی و ترکیه جدید،ص530تا534

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:25 PM
● تاریخ احداث ‌
تکیه دولت با فرمان ناصرالدین‌‌شاه در سال ۱۲۸۴ ق (البته در مورد تاریخ دقیق ساخت تکیه دولت، نقل‌‌قولهای متفاوتی وجود دارد) و مباشرت دوستعلی خان معیرالممالک (سرپرست ضرابخانه)، طی مدت حدود ۵ سال (۹۰ - ۱۲۸۴ق) با صرف هزینه‌‌ای معادل یک‌‌صدوپنجاه هزار تومان ساخته شد.‌‌‌در زمان احداث تکیه دولت، در تهران حدود ۴۰ تا ۴۵ باب تکیه وجود داشت که باگذشت زمان بر شمار آنها افزوده شد و به ۷۰ تا ۸۰ تکیه رسید. در این میان، تکیه دولت به سبب نوع معماری‌‌اش، بیش از سایر تکایای قدیم تهران همچون "تکیه حیاط شاهی" و "تکیه حاج میرزا آغاسی"، توجه مورخان و هنرشناسان ایرانی و غیرایرانی را به خود جلب کرده بود.‌‌
‌در خصوص علل ساخت تکیه دولت در کتاب تاریخچه کاخ گلستان و ابنیه سلطنتی نوشته یحیی ذکاء آمده است‌‌:‌‌"معتبرترین و وسیعترین تکیه‌‌های تهران که تعزیه‌‌های دولتی در آن برگزار می‌‌شد، تکیه حاج میرزا آغاسی (تکیه دولت قدیم) بود که تکیه عباس آباد نیز نامیده می‌‌شد. استقبال شدید مردم به خصوص زنان ازنمایشهای مذهبی، همچنین تنگی و کوچکی فضای تکیه عباس‌‌آباد، لاجرم ازدحام و ناراحتی تولید می‌‌کرد و کار اجرای شبیه‌‌گردانی را مختل می‌‌ساخت و اقتضای زمان و اوضاع نیز تکیه بزرگ‌تر و وسیع‌‌تری را طالب بود، از این‌‌رو ناصرالدین شاه ضمن دادن دستور شروع بنای شمس‌العماره، امری نیز برای ایجاد تکیه بزرگی در داخل ارگ سلطنتی به دوستعلی خان معیرالممالک صادر کرد."‌
● موقعیت و معمار تکیه دولت‌
این بنا در جنوب‌‌غربی کاخ گلستان، کنار شمس‌‌العماره و روبروی مسجد شاه سابق قرار داشت و هرچند در هیچ‌‌یک از اسناد و منابع دوره قاجار به‌‌طور صریح به معمار یا معماران تکیه دولت اشاره‌‌ای نشده ، اما در کتاب "معماران ایران از آغاز دوره اسلامی تا پایان دوره‌‌قاجار"، به نقل از استاد کریم پیرنیا، استاد حسینعلی مهرین به‌‌عنوان معمار تکیه دولت ذکر شده است.‌‌
● ‌معماری تکیه دولت‌
با توجه به اینکه اکنون از این بنای باعظمت اثری برجای نمانده است، با استناد به اطلاعات موجود و همچنین تصویر رنگی این تکیه اثر استاد کمال‌‌الملک که گویاترین سند معتبر باقی مانده از این بنا می‌‌باشد، به معرفی معماری آن می‌‌پردازیم‌‌.‌ برخی محققان همچون خانم کارلاسرنارا،دکتر فوریه و لرد کرزنس معماری تکیه دولت را اقتباسی از آلبرت هال‌‌Albert Hall))لندن یا تماشاخانه‌‌ها و آمفی‌‌تئاترهای غربی دانسته‌‌اند. البته با توجه به اینکه سفر اول ناصرالدین‌‌شاه به اروپا در سال ۱۲۹۰ ق انجام گرفته و طبق اسناد تکیه دولت طی ساله‌ای ۹۰ - ۱۲۸۴ ق ساخته شده بود، این نظر کمی تأمل برانگیز می‌‌باشد. سایر پژوهشگران از جمله بهرام بیضائی، مهدی فروغ و یحیی ذکاء نیز معتقدند که ساختمان تکیه دولت بر اساس طرح میدانها و برخی کاروانسراها و تکایا طراحی و ساخته شده بود.‌‌
‌شکل کلی بنای تکیه دولت از بیرون به‌‌صورت منشوری هشت‌‌ضلعی بود که در داخل به یک استوانه‌‌ کامل با قطر میانی حدود ۶۰ متر تبدیل می‌‌شد. این بنا با ارتفاعی حدود ۲۴ متر در چهار طبقه (با احتساب سردابها و زیرزمین) با مساحت تقریبی ۲۸۲۴ مترمربع و گنجایش حدود بیست‌‌هزار نفر طراحی شده بود.‌‌‌تکیه دولت تا پیش از احداث کاخها و ساختمانهای بلند در اواخر دوره قاجار، از بلندتربن بناهای پایتخت بود؛ به‌‌طوری‌‌که از پنج فرسنگی شهر پیدا بود. اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات ناصرالدین شاه، در یادداشتهای خود در مورد تکیه دولت چنین نوشته است‌‌:‌‌"‌‌ ‌تکیه دولت از بناهای بسیار عالی دولتی است که مدور و چهار طبقه ساخته شده و همه از آجر است. این تکیه از پنج فرسنگی تهران همچون کوه عظیمی در میان شهر پیداست و به جز این بنا، گنبدهای مساجد و غیره که بسیار مرتفع هستند، هیچ نمایان نیستند..."‌
● نمای بیرونی تکیه دولت‌
در هر طبقه تکیه، غرفه‌‌ها و طاق‌‌نماهایی مشرف به فضای مرکزی وجود داشت که هرکدام برای یکی از بزرگان کشوری و اعیان در نظر گرفته شده بود. تعدادی از این غرفه‌‌ها دارای در و پنجره‌‌های ارسی بودند و دسترسی به آنها از طریق دالانها و راه‌‌پله‌‌های پشت غرفه‌‌ها امکان‌‌پذیر بود.‌‌‌ساموئل بنجامین در کتاب "ایران و ایرانیان" مشاهدات خود را از تکیه دولت طی سالهای ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۳ق که در ایران بود، چنین می‌‌نویسد‌‌:‌ ‌‌"‌موقعی که از کالسکه پیاده شدم، با کمال تعجب ساختمان استوانه‌‌ای شکل مجللی را در مقابل خود دیدم که به وسعت و بزرگی آمفی‌‌تئاتر "ورونا" بود و با آجر و سنگ به سبک بسیار زیبایی ساخته شده بو...‌‌ ‌ظاهراً معمار بزرگ این تکیه خواسته بود ثابت کند که نقشه یک ساختمان را طوری می‌‌توان طرح کرد که بدون دکوراسیون و تزیین هم ابهت و جلال خود را حفظ کند. ضمنا طوری تنوع در فرم و شکل غرفه های اطراف به کار برده که چشم را خسته نمی‌‌کند. خود این تنوع زیبایی خاصی به تکیه می‌‌دهد. در حقیقت معمار هنرمند، نبوغ و استعداد ذاتی خود را در این ساختمان بی‌‌مانند نشان داده است. غرفه‌‌هایی که برای شاه در نظر گرفته شده ، ارتفاع بیشتری دارد و بلندی سقف و سر در آن درست دو برابر غرفه‌‌های مجاور است ...‌‌ ‌تردیدی ندارم که اگر این تکیه یا آمفی‌‌تئاتر به جای آجر، مانند آمفی‌‌تئاترهای روم قدیم از سنگ مرمر هم ساخته می‌‌شد، باز به هیچ وجه بر زیبایی و عظمت آن افزوده نمی‌‌گشت. واقعا توصیف زیبایی طاقها و سردرهای هلالی شکل تکیه امکان‌‌پذیر نیست. ایرانیها در حقیقت استاد این نوع معماری در جهان هستند.‌‌"
● صحنه نمایش و فضای داخلی تکیه دولت‌
فضای میانی تکیه به چند بخش تقسیم می‌‌شد. صحنه نمایش به‌‌صورت سکویی دایره ای با ارتفاعی حدود یک متر و قطر هیجده تا بیست متر در مرکز استوانه برای اجرای مراسم تعزیه و شبیه‌‌خوانی طراحی شده بود که در چهار طرف پله‌‌هایی برای بالا رفتن از آن قرار داشت. پیرامون سکو، مسیری به‌‌عرض تقریبی شش متر برای حرکت اسبها و سربازان تعزیه درنظر گرفته شده بود. بعد از این فضای شش متری، فضایی برای تماشاگران، سپس پلکان‌هایی سنگی (با شش پله) برای نشستن پیش‌‌بینی شده بود که تا دیواره بنا ادامه داشت.‌‌
‌پوشش سقف تکیه با دهانه‌‌ای حدود ۶۰ متر ،از عمده مسائل معماری آن بود که برای آن، داربستی از الوار و تیرهای چوبی (به‌‌صورت هشت نیم‌‌دایره) که با میله‌‌ها و تسمه‌‌های آهنی به هم قفل و بست شده بودند، روی دیوارهای بنا قرار داده بودند. این سازه استخوان‌‌بندی سقفی به شکل گنبد بر روی صحن بنا را تشکیل می‌‌داد که در مواقع لزوم چادر یا پوششی دیگر بر روی آن کشیده می‌‌شد.‌‌
‌در اواسط سلطنت مظفرالدین شاه فشار پوشش چوبی سقف در طبقه چهارم خرابیهایی ایجاد کرد؛ ازاین‌‌رو برای حفظ قسمت‌‌های دیگر بنا، از سقف و طبقه چهارم صرف‌‌نظر شد و آن را تخریب و دو طبقه زیرین را مرمت کردند. سقف جدید تکیه که با کمک مهندسان خارجی و مصالحی از خارج تهیه شده ‌‌بود، با پوششی متشکل از ۱۲ نیم‌‌دایره آهنی که با پیچ و مهره به یکدیگر متصل و توسط سیم‌‌های فنردار آهنی نگهداری می‌‌شدند، اجرا شد.‌‌‌
تکیه دولت پس از مشروطه با نفوذ و تاثیر فرهنگ و هنر غرب بر کشور و پیدایش تئاتر و نمایش جدید در ایران، ارزش و اهمیت پیشین خود را از دست داد. حتی گاهی مراسمی غیر از اجرای تعزیه نیز در آن برگزار شد؛ چنانچه در سالهای ۱۳۰۲ و ۱۳۰۴ ش با مرمت برخی از قسمت‌‌های تکیه، آن را برای برگزاری "نمایشگاه امتعه وطنی" و تشکیل "مجلس موسسان" در نظر گرفتند و سرانجام این عظیم‌‌ترین نمایشخانه تاریخ ایران، در سال ۱۳۲۶ تخریب شد. البته تاریخ دقیق تخریب تکیه نیز به درستی معلوم نیست!

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:26 PM
جهانگردان و افرادی که ایران را از نزدیک دیده‌اند بر این باورند که ایران خود یک موزه بزرگ است که می‌تواند به روشنی دستاوردهای تمدنی خود را به نمایش بگذارد. مروری بر نوشته‌ها و یادبودهایی که جهانگردان و حتی سیاستمداران و دانشمندان پس از بازدید ایران از خود به جای گذاشته‌اند مؤید آن است که جذابیت‌های ایران جهانشمول بوده و هیچ کس را یارای انکار این زیبایی‌ها نیست. رایزن فرهنگی لبنان در تهران که برخی شهرها را از نزدیک دیده، ایران را موزه‌ای بزرگ و بی‌نظیر با میلیونها اثر تاریخی، هزاران یادگار کهن و تپه‌های باستانی می‌داند.
سفیر قرقیزستان نیز تاکید دارد که ایران یک موزه زنده است و می‌گوید: هر کوچه و خیابان‌ایران، تاریخ و فرهنگ خاص خود را دارد و با توجه به وسعتی که این کشور دارد، می‌تواند از نظر تاریخی و فرهنگی جاذبه بسیاری برای گردشگران کشور قرقیزستان داشته باشد.طبیعی است که در این شرایط صحبت از موزه و موزه داری در چنین کشوری با مختصات خاص گردشگری کمی قابل تامل باشد. قابل تامل از آن رو که متاسفانه همپا با داشته‌های تمدنی و فرهنگی موزه‌هایی در حد و اندازه موزه‌های بزرگ جهان در ایران شکل نگرفته‌اند. اگر به این مشکل، عدم برخورداری جامعه از فرهنگ موزه پذیری نیز اضافه گردد در می‌یابیم که در حوزه نظام برنامه ریزی فرهنگی با یک مشکل جدی مواجه شده ایم.هر چند که درباره موزه و موزه داری بسیار شنیده و یا بسیار خوانده ایم، اما واقعیت آن است که اطلا‌عات بسیاری از مردم در خصوص موزه چیزی فراتر از مباحث تئوریک و داده‌های عمومی‌را در بر نمی‌گیرد. منهای اینکه به دلیل عدم تبیین کارکردهای عمومی‌و تخصصی، جامعه کنونی ما هنوز نتوانسته تا از ظرفیت موزه‌های خود برای فرهنگ سازی و توسعه مبانی اقتصاد، استفاده درستی به عمل آورد.
شاید نخستین این باورناپذیری به توان فرهنگی موزه‌ها آن باشد که مفهوم موزه و اهمیت آن برای بسیاری از ایرانی‌ها شناخته شده نیست. حال آنکه نقش حیاتی موزه‌ها در جوامع بشری نقشی بدیع، ماندگار و مروج ناب‌ترین پدیده‌های فرهنگی است. موزه‌ها از معدود مراکز حافظ یادگاران نسل گذشته و در حقیقت فرزندان هنر و تاریخ هستند. هر یک از این اشیا در عین بی زبانی به هزار زبان سخن می‌گویند زیرا اسناد معتبری از هنر، فرهنگ و تاریخ را ارایه می‌دهند. طبق اساسنامه شورای بین المللی موزه‌ها (ایکوم) موزه یک مؤسسه دائمی و غیرانتقاعی است که در خدمت جامعه و توسعه آن می‌باشد و ورود به آن برای افرادی که به منظور مطالعه، آموزش و بهره گیری از شواهد مادی و محیط زیست مردم، محافظت، تحقیق، ارتباط و نمایش به عمل می‌آورند، آزاد است. یک تعریف دیگر، موزه را بنیادی دانسته که سه وظیفه اصلی جمع آوری، نگه داشتن و نمایش اشیا را بر عهده دارد. این اشیا ممکن است نمونه‌هایی از طبیعت و مربوط به زمین شناسی و ستاره شناسی یا زیست شناسی باشد.
یا آن که آفرینش‌های هنری و علمی انسان را در طول تاریخ به نمایش بگذارد.کارشناسان فرهنگی و موزه داری، موزه‌ها را به شکل‌های گوناگون چون موزه‌های تاریخ و باستان شناسی، موزه‌های فضای باز، موزه‌های مردم شناسی، کاخ موزه‌ها، موزه‌های علوم و تاریخی طبیعی، موزه‌های منطقه‌ای، موزه‌های سیار، پارک موزه‌ها، موزه‌های نظامی‌و موزه‌های اندیشمندان تقسیم بندی کرده‌اند، اما با ورود مباحث جدید چون غارموزه یا اکوموزه سطوح نوینی از فرهنگ موزه داری پیش روی ما گشوده شده که در نظام برنامه‌ریزی موزه‌های منطقه‌ای می‌توانند قطب‌های جدیدی برای توسعه گردشگری به شمار آیند. از سوی دیگر امروزه با تغییر نگرش به موزه در سطح دنیا، موزه‌ها اشکال متفاوتی یافته‌اند و نمی‌توان آنها را در یک قالب واحد نگریست.
چون موزه اینک به یک «پدیده مفهومی» تبدیل شده که این پدیده باید از سوی دستگاه‌های آموزشی و اجرایی مورد بحث و بررسی و در نهایت به یک سمت و سوی خاص جهات فرهنگ سازی سوق داده شود.شواهد موجود نشان می‌دهد که اولین بار به دستور ناصرالدین شاه قاجار در داخل کاخ سلطنتی گلستان، تالا‌ری به موزه اختصاص یافت که همین مکان پس از چندی با ملحقاتی غنی‌تر شد و به نام موزه «همایونی» گشایش یافت. روزنامه شرف در توصیف این موزه می‌نویسد: «موزه همایونی به طول چهل و سه زرع و عرض هیجده زرع مشتمل بر بیست اتاق است. این موزه خزینه ای است مشحون به ظواهر جواهر گرانبها و ظرایف و نفایس اشیا و آثار جلیله علمیه و مهمات حربیه قدیمه، آلا‌ت، ادوات متنوعه و مصنوعات ازمنه سابقه و نتایج خیالا‌ت حکمای بزرگوار و تماثیل و تصاویر نگارنده‌های بی مثل و مانند روزگار و پرده‌های نقاشی کار نقاش‌های مشهور و حاصل صناعی کارخانه‌های معروف و ظروف چینی بسیار و ممتاز کار چین و روسیه و انگلیس در بلورآلا‌ت، کارخانه‌های ساکس و نیز کارخانه‌های معتبر».با این حال باید ورود رسمی موزه به نظام میراث فرهنگی کشور را با تاسیس موزه ایران باستان مصادف دانست. این موزه تقریبا ۷۰ سال پیش توسط آندره گدار فرانسوی و برای پاسخ به نیازهای ۱۰ سال باستان شناسی ایران تاسیس شد و در سال ۱۳۱۶ به طور رسمی گشایش یافت. موزه ملی امروزه از نظر دارایی اشیای تاریخی و غنی بودن جزو ۴ موزه بزرگ جهان محسوب می‌شود که طرح توسعه آن اکنون به یکی از برنامه‌های اولویت دار سازمان تبدیل شده است.
برخی موزه‌های ایران همچون کاخ موزه‌های سعدآباد، نیاوران و موزه فرش نیز نظر به جایگاه خاص و ممتاز خود از آوازه خوبی در سطح جهان برخوردارند و در صورت تدوین طرح توسعه می‌توان چشم‌انداز مناسبی را برای آنها شاهد بود.تلخ‌ترین مسئله ممکن در حوزه موزه داری نهادینه نشدن فرهنگ بازدید از موزه‌ها در میان خانوارهای ایرانی است که این مسئله در دو حوزه آموزش و فرهنگ جای بحث و برسی دارد.«محمدرضا کارگر» در این باره می‌گوید: فرهنگ موزه داری و بازدید از موزه‌ها هنوز به طور کامل نهادینه نشده است که این مسئله دو دلیل عمده دارد:
▪ اول اینکه ساختار ذهنی ما شرقی‌ها خیلی ذهنیت گراست تا عینیت گرا. یعنی بیشتر با ذهن خودمان به مباحثی می‌پردازیم که ممکن است در جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، نتوانیم آنها را به شکل عینی لمس کرده و ببینیم، این درحالی است که موزه یک موضوع عینیت گراست و البته آموزش‌های لا‌زم هم در این زمینه وجود ندارد.
▪ دوم بحث خود موزه‌هاست، یعنی موزه‌ها تاکنون در کشورمان نتوانسته‌اند براساس نیاز جامعه امروز پیش بروند و حتی از امکانات رفاهی همچون آسانسور، پله‌های برقی، حمل ونقل، پارکینگ، بوفه‌های مطمئن با قیمت‌های مناسب، ویترین و دکوراسیون عالی، اطلا‌ع رسانی خوب و... بی بهره‌اند همه این موارد در راضی نگه داشتن مخاطب نقش موثری دارد و در جذب توریسم و گردشگر هم بسیار مهم است.
منبع:جابر نوروزی‌
روزنامه حیات نو

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:26 PM
انسان، از نخستین سالهای زندگی اجتماعی، زمانی که از راه شکار و گردآوری خوراکهای گیاهی روزگار میگذراند، متوجه بازگشت و تکرار برخی از رویدادهای طبیعی، یعنی تکرار فصول شد. زمان یخ بندانها موسم شکوفه ها، هنگام جفت گیری پرندگان و چرندگان را از یکدیگر جدا کرد. نیاز به محاسبه در دوران کشاورزی، یعنی نیاز به دانستن زمان کاشت و برداشت؛ فصل بندیها و تقویم دهقانی و زراعی را بوجود آورد. نخستین محاسبهی فصلها، بیگمان در همهی جامعهها، با گردش ماه که تغییر آن آسانتر دیده میشد، صورت گرفت. و بالاخره نارساییها و ناهماهنگیهایی که تقویم قمری، با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت پذیرفت.
سال در نزد ایرانیان همواره دارای فصل نبوده، زمانی شامل دو فصل : زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه بوده؛ و زمانی دیگر تابستان هفت ماه (از فروردین تا آبان) و زمستان پنج ماه (از آبان تا فروردین) بوده، و سرانجام از زمانی نسبتا کهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم گردیده است. گذشته از ایران، سال و ماه سغدیها، خوارزمیها، سیستانها در شرق و کاپادوکیها و ارمنیها در مغرب ایران، بدون کم و زیاد همان سال و ماه ایرانی است.
● آغاز سال
مردم شناسان را عقیده بر این است که محاسبهی آغاز سال، در میان قومها و گروههای کهن، از دوران کشاورزی، همراه با مرحلهای از کاشت یا برداشت بوده و بدین جهت است که آغاز سال نو در بیشتر کشورها و آیینها در نخستین روزهای پاییز، یا زمستان و یا بهار میباشد. آغاز سال ایرانیان، هر چند زمانی دستخوش تغییر گردید ولی «حمزه اصفهانی» در کتاب «سنی ملوک الارض و الا نبیاء» و «ابوریحان بیرونی» در «آثار الباقیه» گویند که آغاز سال ایرانی، از زمان خلقت انسان (یعنی ابتدای هزارهی هفتم از تاریخ عالم) روز هرمز از ماه فروردین بود. وقتی که آفتاب در نصف النهار، در نقطهی اعتدال ربیعی بود، و طالع سرطان بود.
● پیدایش جشن نوروز
در ادبیات فارسی جشن نوروز را، مانند بسیاری دیگر از آیینها، رسمها، فرهنگها و تمدنها به نخستین پادشاهان نسبت میدهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری، چون فردوسی بزرگ، منوچهری، عنصری، بیرونی، طبری، مسعودی، مسکویه، گردیزی و بسیاری دیگر که منبع تاریخی و اسطورهای آنان بیگمان ادبیات پیش از اسلام بوده، نوروز و برگزاری جشن نوروز را از زمان پادشاهی جمشید میدانند، که تنها به چند نمونه و مورد [ از آنها ] اشاره میشود :
جهان انجمن شد بر تخت اوی از آن بر شده فره بخت اوی
به جمشید بر گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین بر آسوده از رنج تن، دل ز کین
به نوروز نو شاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروزروز
بزرگان به شادی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
«محمد بن جریر طبری» نوروز را سرآغاز دادگری جمشید دانسته :
«... جمشید علما را فرمود که آن روز که من بنشستم به مظالم، شما نزد میباشید تا هرچه در او داد و عدل باشد بنمایید، تا من آن کنم. و آن روز که به مظالم نشست روز هرمز بود از ماه فروردین. پس آن روز رسم کردند ...»
«ابوریحان بیرونی» پرواز کردن جمشید را آغاز جشن نوروز میداند :
«... چون جمشید برای خود گردونه بساخت، در این روز بر آن سوار شد، و جن و شیاطین او را در هوا حمل کردند و به یک روز از کوه دماوند به بابل آمد و مردم برای دیدن این امر به شگفت شدند و این روز را عید گرفته و برای یادبود آن روز تاب مینشینند و تاب میخورند ...»
به نوشته «گردیزی»، جمشید جشن نوروز را به شکرانهی این که خداوند «گرما و سرما و بیماری و مرگ را از مردمان گرفت و سیصد سال بر این جمله بود» برگزار کرد و هم در این روز بود که «جمشید بر گوسالهای نشست و به سوی جنوب رفت به حرب دیوان و سیاهان و با ایشان حرب کرد و همه را مقهور کرد.»
و سرانجام «خیام» مینویسد که جمشید به مناسبت باز آمدن خورشید به برج حمل، نوروز را جشن گرفت :
«... سبب نهادن نوروز آن بوده است که آفتاب را دو دور بود، یکی آنکه هر سیصد و شصت و پنج شبان روز به اول دقیقهی حمل باز آمد و به همان روز که رفته بود بدین دقیقه نتواند از آمدن، چه هر سال از مدت همی کم شود؛ و چون جمشید، آن روز دریافت [ آن را ] نوروز نام نهاد و جشن و آیین آورد و پس از آن پادشاهان و دیگر مردمان بدو اقتدا کردند.
در خور یادآوری است که جشن نوروز پیش از جمشید نیز برگزار میشده و ابوریحان نیز، با آنکه جشن را به جمشید منسوب میکند، یادآور میشود که : «... آن روز را که روز تازهای بود جمشید عید گرفت؛ اگرچه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود ...»
گذشته از ایران، در آسیای صغیر و یونان، برگزاری جشنها و آیینهایی را در آغاز بهار سراغ داریم.
در منطقهی لیدی و فری ژی، براساس اسطورههای کهن، به افتخار «سی بل»، الههی باروری و معروف به مادر خدایان، و الههی «آتیس» جشنی در هنگام رسیدن خورشید به برج حمل و هنگام اعتدال بهاری، برگزار می­شد.
مورخان از برگزاری آن در زمان «اگُوست شاه» در تمامی سرزمین فری ژی و یونان و لیدی و آناتولی خبر میدهند. به ویژه از جشن و شادی بزرگ در سه روز ۲۵ تا ۲۸ مارس (۴ تا ۷ فروردین).
«صدرالدین عینی» دربارهی برگزاری جشن نوروز در تاجیکستان و بخارا (ازبکستان) مینویسد:
«... به سبب اول بهار، در وقت به حرکت درآمدن تمام رستنیها، راست آمدن این عید، طبیعت انسان هم به حرکت میآید. از این جاست که تاجیکان میگویند : « حمل، همه چیز در عمل » در حقیقت این عید به حرکت آمدن کشتهای غله، دانه و سر شدن (آغاز) کشت و کار و دیگر حاصلات زمینی است که انسان را سیر کرده و سبب بقای حیات او میشود ...»
وی در جای دیگر میگوید : «... در بخارا نوروز را که عید ملی عموم فارسی زبانان است، بسیار حرمت میکردند. حتی ملای دینی به این عید که پیش از اسلامیت، عادت ملی بوده، بعد از مسلمان شدن هم مردم این عید را ترک نکرده بودند، رنگ دینی اسلامی داده، از وی فایده میبردند. از آیتهای قرآن هفت سلام نوشته به «غولونگ آب» که خوردن وی در نوروز از عادتهای ملی بیشتره بوده، تر کرده میخوردند ...»
ولی برگزاری شکوهمند و باورمند و همگانی این جشن در دستگاههای حکومتی و سازمانهای دولتی و غیر دولتی و در بین همهی قشرها و گروههای اجتماعی، بیگمان، از ویژگیهای ایران زمین است، که با وجود جنگ و ستیزها، شکستها و دگرگونیهای سیاسی، اجتماعی، اعتقادی، علمی و فنی، از روزگاران کهن پابرجا مانده، و افزون بر آن به جامعهها و فرهنگهای دیگر نیز راه یافته است؛ و در مقام مقایسه، امروز جامعه و کشوری را با جشن و آیین چندین روزهای، که چنین همگانی و مورد احترام و باور خاص و عام، فقیر و غنی، کوچک و بزرگ و بالاخره شهری و روستایی و عشایری باشد، سراغ نداریم.
● روزها یا ماه جشن نوروز
مدت برگزاری جشنهایی چون «مهرگان»، «یلدا»، «سده» و بسیاری دیگر، معمولا یک روز (یا یک شب) بیشتر نیست. ولی «جشن نوروز»، که دربارهاش اصطلاح «جشنها و آیینهای نوروزی» گویاتر است، دست کم یک یا دو هفته ادامه دارد.
ابوریحان بیرونی مدت برگزاری جشن نوروز را، پس از جمشید یک ماه مینویسد :
«... چون جم درگذشت، پادشاهان همه روزهای این ماه را عید گرفتند. عیدها را شش بخش نمودند :
۱) ۵ روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند،
۲) ۵ روز دوم را به اشراف،
۳) ۵ روز سوم را به خادمان و کارکنان پادشاهی،
۴) ۵ روز چهارم را به ندیمان و درباریان،
۵) ۵ روز پنجم را به تودهی مردم
۶) پنجهی ششم را به برزیگران.»
«کمپفر» در سفرنامهی خود آورده که، در زمان شاه سلیمان صفوی، مهمانیها، تفریح و جشنهای نوروز در میدانهای عمومی تا سه هفته طول میکشید.
«درو ویل» نیز مدت تعطیلی جشن نوروز را در زمان فتحعلیشاه دو هفته مینویسد.
ولی برگزاری مراسم نوروزی امروز، دست کم از پنجه و «چهارشنبهی آخر سال» آغاز و در «سیزده بدر» پایان میپذیرد.
رسمها و آیینهای نوروزی که از روزگاران کهن برگزاری آنها از نسلی به نسل بعد به ارث رسیده، به ناگزیر با دگرگونی شیوههای زندگی، تکنولوژیهای صنعتی و ماشینی، سازمانهای اداری، شغلها، قانونها، وسایل ارتباط جمعی جدید - چنان که خواهیم دید - بدون آنکه هویت خود را از دست بدهد، تحول یافته است. از آداب و رسمهای کهن پیش از نوروز، بایستی از «پنجه» (خمسهی مسترقه)، «چهارشنبه سوری» و «خانه تکانی» یاد کرد.
● پنجه (خمسهی مسترقه)
بنابر سالنمای کهن ایران، هر یک از دوازده ماه سال سی روز است و پنج روز باقی ماندهی سال را پنجه، پنجک، خمسه مسترقه، پیتک (در زبان و تقویم مازندرانی) یا بهیزک (در روزشمار زردشتیان) گویند.
ابوریحان دربارهی پنجه مینویسد :
«... هر یک از ماههای فارسی سی روز است و از آن جا که سال حقیقی سیصد و شصت و پنج روز است، پارسیان پنج روز دیگر سال را «پنجی» و «اندرگاه» گویند. سپس این نام تعریب شده و «اندرجاه» گفته شد و نیز این پنج روز دیگر را روزهای مسترقه نامند، زیرا که در شمار هیچ یک از ماهها حساب نمیشود ...»
این پنج روز را که همزمان با یکی از شش گهنبار است، جشن میگرفتند. مراسم پنجه تا سال ۱۳۰۴، که تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یک روز قرار داد، برگزار میشد.
برگزاری جشن خمسه در بین همهی قشرهای اجتماعی رواج داشت. به طوری که در ۱۳۱۱ هجری قمری مردی نیک اندیش در هزینه کردن درآمد موقوفهی خود، در استرک کاشان، سفارش میکند که :
«... بقیهی منافع وقف را هر ساله برنج ابتیاع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالی استرک وضیع و شریف ذکور و اناث، صغیر و کبیر بالسویه برسانند.»
در گاهشماری تبری، که نوروز در مرداد ماه برگزار میشد، مراسم پنجه، در دورهی صفویه، همزمان با جشن و روز آب پاشان بود :
«... و حضرت اعلی شاهی ظل اللهی، به دستور ولایت بهشت آسای مازندران کامیاب دولت بودند، و چون فصل نشاط افزای بهاری سپری گشته، هوای آن دیار رو به گرمی نهاد، ارادهی تماشای جشن و سرور پنجه که معتاد مردم گیلان است از خاطر خطیر سر زد. رسم مردم گیلان است که در ایام خمسهی مسترقه هر سال که به حساب اهل تنجیم آن ملک، بعد از انقضای سه ماه بهار قرار دادهاند، و در میانهی اهل عجم روز آب پاشان است؛ بزرگ و کوچک و مذکر و مونث به کنار دریا آمده، پنج روز به سور و سرور میپردازند و همگی از لباس تکلیف عریان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب درآمده، با یکدیگر آب بازی کرده، و بدین طرب و خرمی میگذرانند و الحق تماشای غریبی است ...»
● میر نوروزی
از جمله آیینهای این جشن پنج روزه، که در شمار روزهای سال و ماه و کار نبود، برای شوخی و سرگرمی، حاکم و امیری انتخاب میکردند که رفتار و دستورهایش خنده آور بود، و در پایان جشن از ترس آزار مردمان فرار می­کرد. ابوریحان از مردی کوسه یاد میکند که با جامه و آرایشی شگفت انگیز و خنده آور، در نخستین روز بهار مردم را سرگرم میکرد و چیزی میگرفت. و هم اوست که حافظ به عنوان «میر نوروزی» دوران حکومتش را «بیش از پنج روز» نمیداند.
مسعودی در این باره مینویسد :
«... پنج روز آخر آن فروردگان است، که روز اول آن در عراق و ایران کوسهای بر استر خود سوار شوَد (و این جز در عراق و دیار عجم رسم نیست و اهل شام و جزیره و مصر و یمن آن را ندانند)، و تا چند روز جوز و سیر و گوشت چاق و دیگر غذاهای گرم و نوشیدنیهای گرمازا و سرمابر به او بخورانند و بنوشانند و چنان وانمود کند که سرما را بیرون میکند و آب سرد بر او ریزد و احساس رنج نکند، و به فارسی بانگ زند : «گرما، گرما» و این هنگام عید عجمیان است که در اثنای آن طرب کنند و شاد باشند ...»
از برگزاری رسم میرنوروزی، تا ۷۳ سال پیش، آگاهی داریم؛ علامه محمد قزوینی در پژوهشی ارزشمند دربارهی میرنوروزی - که مانند همهی پژوهشهای آن علامهی فقید، ادبی و فرهنگی میباشد - شرحی آورده است، که خود میتواند پژوهش مردم نگاری باشد و دریغم آمد که به اشاره بسنده شود.
«... یکی از دوستان موثق نگارنده، از اطبای مشهور، که سابق در خراسان مقیم بودهاند، در جواب استفسار من از ایشان در این موضوع، مکتوب ذیل را به اینجانب مرقوم داشتهاند که عینا درج میشود : در بهار ۱۳۰۲ هجری شمسی برای معالجهی بیماری به بجنورد رفته بودم. از اول فروردین تا چهاردهم فروردین در آنجا بودم، در دهم فروردین دیدم جماعت کثیری، سواره و پیاده میگذرند، که یکی از آنها با لباس فاخر، بر اسب رشیدی نشسته، چتری بر سر افراشته بود. جماعتی هم سواره در جلو و عقب او روان بودند. یک دسته هم پیاده به عنوان شاطر و فراش که بعضی چوبی در دست داشتند، در رکاب او یعنی پیشاپیش و در جنبین و در عقب او روان بودند، چند نفر هم چوبهای بلند در دست داشتند که بر سر هر چوبی سر حیوانی از قبیل گاو یا گوسفند بود، یعنی استخوان جمجمهی حیوانی، و این رمز از آن بود که امیر از جنگی فاتحانه برگشته و سرهای دشمنان را با خود میآورد. دنبال این جماعت، انبوه کثیری از مردم متفرقه، بزرگ و خرد، روان بودند و هیاهوی بسیار داشتند. تحقیق کردم، گفتند که در نوروز یک نفر امیر میشود، که تا سیزده عید، امیر و حکمفرمای شهر است، به اعیان و اعزه شهر حوالهی نقد و جنس میدهد، که همه کم یا زیاد تقدیم میکنند. به این طریق که مثلا حکمی مینویسد برای فلان متعین : «که شما باید صد هزار تومان تسلیم صندوق خانه کنید» البته مفهوم این است که صد تومان باید بدهید. البته این صد تومان را کم و زیاد میکردند، ولی در هر حال چیزی گفته میشد، غالب اعیان به رغبت و رضا چیزی میدادند. زیرا، جزو عادات عید نوروز به فال نیک میگرفتند. از جمله به ایلخانی هم مبلغی حواله میدادند که میپرداخت. بعد از تمام شدن سیزده عید دورهی امارت او به سر میآید، و گویا در یک خاندان این شغل ارثی بود.»
بیگمان امروز، کسانی را که در روزهای نخست فروردین، با لباسهای قرمزرنگ و صورت سیاه شده در کوچه و گذر و خیابان میبینیم که با دایره زدن و خواندن و رقصیدن مردم را سرگرم میکنند و پولی میگیرند، بازمانده­ی شوخیها و سرگرمیهای انتخاب «میر نوروزی» و «حاکم پنج روزه» است که تنها در روزهای جشن نوروزی دیده میشوند، نه در وقت و جشنی دیگر؛ و آنان خود در شعرهایی که میخوانند، میگویند :
«حاجی فیروزه، عید نوروزه، سالی چند روزه»
● روزهای مردگان و پنجشنبهی آخر سال
یکی از آیینهای کهن پیش از نوروز یاد کردن از مردگان است که به این مناسبت به گورستان میروند و خوراک میبرند و به دیگران میدهند. زردشتیان معتقدند که : «روان و فروهر مردگان، هیچ گاه کسی را که بوی تعلق داشت فراموش نمیکند و هر سال هنگام جشن فروردین به خانه و کاشانهی خود برمیگردند.»
در روزهای پنجه، از جمله رسمها، تهیه کردن غذا، آیینی مذهبی بوده، ابوریحان مینویسد :
«... و گبرکان در این پنج روز خورش و شراب نهند، روانهای مردگان را همی گویند، که جان مرده بیاید و آن غذا گیرد ...»
غذا پختن و بر مزار مردگان بردن در قرن چهارم رسم بوده است؛ از خوارزم تا فارس : «خوارزمیان پنج روز آخر اسفند و پنج روز دیگری که در پی آن است و ملحق به این ماه مانند اهالی فارس، در روزهای فروردگان برای ارواح مردگان در گورستان غذا میگذارند ...»
یکی از صورتهای برجا ماندهی این رسم، در شهر و روستا، به گورستان رفتن «پنجشنبهی آخر سال» است، به ویژه خانوادههایی که در طول سال عضوی را از دست دادهاند. رفتن به زیارتگاه ها و «زیارت اهل قبور»، در پنجشنبه - و نیز، روز پیش از نوروز و بامداد نخستین روز سال - رسمی عام است. در این روز، خانوادهها خوراک (پلو خورش)، نان، حلوا و خرما بر مزار نزدیکان میگذارند و بر مزار تازه گذشتگان شمع، یا چراغ روشن میکنند. در برخی از شهرهای ایران، روز پیش از عید، خانوادههای عزادار، از خویشان و نزدیکان با غذا و حلوا پذیرایی میکنند و در سر مزار جمع میشوند. و نیز رسم است که ایرانیان شیعه، در موقع سال تحویل، به زیارت قبر امامان و امامزادگان میروند.
● خانه تکانی
اصطلاح «خانه تکانی» را بیشتر در مورد شستن، تمیز کردن، نو خریدن، تعمیر کردن ابزارها، فرشها، لباسها، به مناسبت فرا رسیدن نوروز، به کار میبرند. در این خانه تکانی، که سه تا چهار هفته طول میکشد، بایستی تمامی ابزارها و وسیلههایی که در خانه است، جا به جا، تمیز، تعمیر و معاینه شده و دوباره به جای خود قرار گیرد. برخی از ابزارهای سنگین وزن، یا فرشها، تابلوها، پردهها و وسیلههای دیگر، فقط سالی یک بار، آن هم در خانه تکانی نوروزی، جا به جا و تمیز میشود. در برخی از شهرهای آذربایجان نخستین چهارشنبهی ماه اسفند (چهارشنبه موله) به شستن و تمیز کردن فرشهای خانه اختصاص دارد.
خانه تکانی امسال، در خانه تکانی شهر نیز سرایت کرد : مسول خدمات شهری شهرداری تهران در مصاحبهای گفت : از آن جا که ایرانیها براساس یک سنت حسنه همه ساله در واپسین روزهای سال اقدام به نظافت و پاکیزگی منازل خود میکنند، شهرداری تهران نیز برای دستیابی به شهری پاکیزه و تمیز همگام و همراه با مردم، نسبت به لکه گیری گذرگاهها و جمع آوری نخالهها و ضایعات شهری در مناطق بیست گانهی شهرداری تهران اقدام میکند.
● کاشتن سبزه
اسفندماه، ماه پایانی زمستان، هنگام کاشتن دانه و غله است. کاشتن «سبزهی عید» به صورت نمادین و شگون، از روزگاران کهن، در همهی خانهها و در بین همهی خانوادهها مرسوم است.
در ایران کهن، «... بیست و پنج روز پیش از نوروز، در میدان شهر، دوازده ستون از خشت خام بر پا میشد، بر ستونی گندم، برستونی جو و به ترتیب، برنج، باقلا، کاجیله (گیاهی است از تیرهی مرکبان، که ساقهی آن به ۵۰ سانتی متر میرسد)، ارزن، ذرت، لوبیا، نخود، کنجد، عدس و ماش میکاشتند؛ و در ششمین روز فروردین، با سرود و ترنم و شادی، این سبزهها را میکندند و برای فرخندگی به هر سو میپراکندند ...»
و ابوریحان نقل میکند که :
«... این رسم در ایرانیان پایدار ماند که روز نوروز در کنار خانه هفت صنف از غلات در هفت اسطوانه بکارند و از روییدن این غلات، به خوبی و بدی زراعت و حاصل سالیانه حدس بزنند ...»
امروز، در همهی خانهها رسم است که ده روز یا دو هفته پیش از نوروز، در ظرفهای کوچک و بزرگ، کاسه، بشقاب، پشت کوزه و ... دانههایی چون گندم، عدس، ماش و ... میکارند. موقع سال تحویل و روی سفرهی «هفت سین» بایستی سبزه بگذارند. در برخی از شهرهای آذربایجان، سومین چهارشنبه به خیس کردن و کاشتن گندم و عدس برای سبزههای نوروزی اختصاص دارد. این سبزهها را در خانوادهها تا روز سیزده نگه داشته، و در این روز زمانی که برای «سیزده بدر» از خانه بیرون میروند، در آب روان میاندازند.
● سفره هفت سین
رسم و باوری کهن است که همهی اعضای خانواده در موقع سال تحویل (لحظهی ورود خورشید به برج حمل) در خانه و کاشانهی خود در کنار سفرهی هفت سین گرد آیند. در سفرهی سفید رنگ هفت سین، از جمله، هفت روییدنی خوراکی است که با حرف «س» آغاز میشود، و نماد و شگونی بر فراوانی روییدنیها و فراوردههای کشاورزی است - چون سیب، سبزه، سنجد، سماق، سیر، سرکه، سمنو و مانند اینها - میگذارند. افزون بر آن آینه، شمع، ظرفی شیر، ظرفی آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغی روی آینه، ماهی قرمز، نان، سبزی، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب دینی (مسلمانان قرآن و زردشتیان اوستا و ...) نیز زینت بخش سفرهی هفت سین است. این سفره در بیشتر خانهها تا روز سیزده گسترده است.
در برخی از نوشتهها از سفرهی هفت شین (هفت روییدنی که با حرف شین آغاز میشود) سخن رفته و آن را رسمی کهنتر دانستهاند. در ریشه یابی واژهی هفت سین نظرهای دیگری چون هفت چین (هفت روییدنی از کشتزار چیده شده) و هفت سینی از فرآوردههای کشاورزی نیز بیان شده است. پراکندگی نظرها ممکن است به این سبب باشد که در کتابهای تاریخی و ادبی کهن اشارهای به هفت سین نشده و از دورهی قاجاریه است که دربارهی باورها و رفتارها و رسمهای عامیانهی مردم تحقیق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمیدانیم که آیا پیش از «قاآنی» هم شاعری هفت سین را در شعر خود آورده است ؟
سین ساغر بس بود ما را در این نوروز روز گو نباشد هفت سین رندان دُرد آشام را
«میرزاده عشقی» نیز در «نوروزی نامه» در اسلامبول در مسمطی برای آگاهی مردم آن دیار سروده :
همه ایرانیان نوروز را از یاد بود کی
بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ری
بساط هفت سین چینند و بنشینند دور وی
● پوشیدن لباس نو
پوشیدن لباس نو در آیینهای نوروزی، رسمی همگانی است. تهیهی لباس، برای سال تحویل، فقیر و غنی را به خود مشغول میدارد. در جامعهی سنتی توجه به تهیدستان و زیردستان برای تهیهی لباس نوروزی - به ویژه برای کودکان - رسمی در حد الزام بود. خلعت دادن پادشاهان و امیران در جشن نوروز، برای نو پوشاندن کارگزاران و زیر دستان بود. ابوریحان بیرونی مینویسد :
«... رسم ملوک خراسان این است که در این موسم به سپاهیان خود لباس بهاری و تابستانی میدهند ...»
مورخان و شاعران از خلعت بخشیدنهای نوروزی فراوان یاد کردهاند. و برای این باور است که در وقف نامهی «حاجی شفیع ابریشمی زنجانی» آمده است :
«... هر سال شبهای عید نوروز پنجاه دست لباس دخترانه و پنجاه دست لباس پسرانه، همراه کفش و جوراب از عواید موقوفه تهیه و به اطفال یتیم تحویل شود ...»
سفرنامه نویسان دورهی صفویه و قاجاریه، در شرح و وصف جشنهای نوروزی، از لباسهای فاخر مردم فراوان یاد کردهاند. خرید لباس نو و برخی وسیلههای فرسودهای که به مناسبت نوروز نیاز به «نو» ساختن دارد، رقم عمدهی هزینههای فصلی - و گاه سالانه - خانوادهها را تشکیل میدهد. بسیاری از خانوادهها که در سوگ یکی از نزدیکان لباس سیاه پوشیدهاند، به مناسبت نوروز، به ویژه هنگام سال تحویل، لباسی دیگر میپوشند. کسانی که به هر علت لباس نو ندارند، میکوشند هر قدر هم اندک - جوراب، پیراهن - در هنگام سال تحویل، نو بپوشند.
در گذشته که فروشگاهها و بازارهای فروش لباس دوخته نبود و مردم دوختن لباس خود را به خیاطها سفارش میدادند، نوبتهای دوخت و کار شبانه روزی خیاطان یکی از دشواریهای خانوادهها بود. اگر در روزهای پیش از نوروز، در خانوادهها، محلهها، مدرسهها و سازمانهای نیکوکاری رسم است که برای کودکان نیازمند لباس تهیه کنند، این کار نیک پیش از آنکه برای کمک و همراهی باشد، برای لباس نو پوشاندن به کودکان در جشن نوروز است.
این باور کهن را در نوشتهها، توصیهها و توصیفهای نوروزی، همواره میبینیم که : « از طبیعت پیروی کنیم، از درختان یاد بگیریم و با آمدن بهار، لباس نو بپوشیم، که شگون شادمانی و آرامش است.»
● خوراکهای نوروزی
در کتابها و سندهای تاریخی و ادبی کهن، به ندرت از خوراکیهایی که ویژهی جشن نوروز (یا جشنهای دیگر) باشد سخن رفته است. نویسندگان و مورخان بحث از «خوردنی»ها را، شاید، پیش پا افتاده، نا زیبا و یا بدیهی میدانستند. در کتابهای قرن چهارم به بعد، شرح و وصفهای دقیق، به شعر و نثر، دربارهی نوروز و مهرگان و جشنها و آیینهای دیگر کم نیست، ولی از نوع و ویژگی خوراکهای جشنها، نه در دستگاه پادشاهان و امیران و نه در خانههای عامهی مردم، سخنی نرفته است.
در مقالهها و پژوهشهایی که در این هفتاد و پنج سالهی اخیر دربارهی نوروز نوشته شده، افزون بر خوردنیهای سفرهی هفت سین، گاه از غذاهای ویژهی شب پیش از نوروز، و شب اول سال، در خانوادههای سنتی شهرها و منطقههای مختلف یاد شده است. خوراکیهایی که با ویژگیهای اقلیمی و نوع فرآوردههای هر منطقه هماهنگی داشت، و در عین حال بهترین و کمیابترین غذای منطقه بود؛ و همهی قشرهای اجتماعی - فقیران نیز - میکوشند که در این روزها، برای فراهم آوردن غذای بهتر، گشاده دستی کنند و به گفتهی ابوریحان :
«... این عیدها، یکی از اسبابی است که تنگی روزی فقیران را به زندگی فراخ مبدل میسازد ...»
امروز در تهران و برخی شهرهای مرکزی ایران، سبزی پلو ماهی خوردن در شب نوروز و رشته پلو در روز نوروز رسم است، و شاید بتوان گفت که غذای خاص نوروز در این منطقه است. «پلو» در شهرهای مرکزی و کویری ایران (میتوان گفت غیر از گیلان و مازندران در همهی شهرهای ایران) تا چندی پیش غذای جشنها، غذای مهمانی و نشانهی رفاه و ثروتمندی بود. و این «بهترین» غذا، خوراک خاص همهی مردم - فقیر و غنی - در شب نوروز بود. اگر نیک مردی در صد و پنج سال پیش در استرک کاشان، ملکی را وقف میکند که از درآمد آن «همه ساله برنج ابتیاع نموده از آخر خمسه مسترقه به تمام اهالی استرک، وضیع و شریف، ذکور و اناث، صغیر و کبیر، بالسویه برسانند»، بیگمان به این نیت بوده، که در شب نوروز سفرهی هیچکس بی «پلو» نباشد.
با پیدایش و گسترش رسانههای گروهی صنعتی امروز چون روزنامهها، رادیو و تلویزیون، و وجود برنامههای گونه گون در معرفی جشنها و آیینهای کهن، نوعی یکنواختی در فراهم آوردن وسیلهها و برگزاری مراسم، در همه­ی شهرها و استانها به وجود آمده است. بیگمان تبلیغات موسسههای تولید کنندهی کالاها نیز عاملی موثر در این یکنواختیهاست.
● دید و بازدید نوروزی، یا عید دیدنی
از جمله آیینهای نوروزی، دید و بازدید، یا «عید دیدنی» است. رسم است که روز نوروز، نخست به دیدن بزرگان فامیل، طایفه و شخصیتهای علمی و اجتماعی و منزلتی میروند. در بسیاری از این عید دیدنیها، همه کسان خانواده شرکت دارند. کتابهای تاریخی و ادبی، تنها از عید دیدنیهای رسمی دربارها و امیران و رییسان خبر میدهند. رسمی که هنوز هم خبرگزاریها و رسانهها، به آن بسنده میکنند. «دیدن»های نوروزی که ناگزیر «بازدید»ها را دنبال دارد، و همراه با دست بوسی و روبوسی است، در روزهای نخست فروردین، که تعطیل رسمی است، و گاه تا سیزده فروردین (و میگویند تا آخر فروردین) بین خویشاوندان و دوستان و آشنایان دور و نزدیک، ادامه دارد. رفت و آمد گروهی خانوادهها، در کوی و محله - به ویژه در شهرهای کوچک - هنوز از میان نرفته است. این دید و بازدیدها، تا پاسی از شب گذشته، به ویژه برای کسانی که نمیتوانند کار روزانه را تعطیل کنند، ادامه دارد.
تا زمانی که «مسافرتهای نوروزی» رسم نشده بود، در شهرها و محلههایی که آشناییهای شغلی و همسایگی و «روابط چهره به چهره» جایی داشت، دید و بازدیدهای نوروزی، وظیفهای بیش و کم الزامی به شمار می­رفت. و چه بسا آشنایانی بودند - و هستند - که فقط سالی یک بار، آن هم در دید و بازدیدهای نوروزی، به خانهی یکدیگر میروند. به یاد دارم که در کرمان، در بین زردشتیان، هنگامی که کسی از دوست و آشنایش گله می­کرد که چرا بدیدنش نمیآید، این جمله میگفت : «اگر با هم قهر هم بودیم، دست کم سالی یک بار به خانهی هم میآمدیم» و چه بسیار کدورتها و رنجشهای خانوادگی و خویشاوندی که به یُمن دید و بازدیدهای نوروزی برطرف شده و میشود.
گسترش شهرها، ازدیاد جمعیت، پراکندگی خانوادههای سنتی، محدودیتهای شغلی و نیز فرهنگ آپارتمان نشینی، از عاملهایی است که دید و بازدیدهای نوروزی را کاهش داد. و بر اثر این دشواریها و محدودیتهای زمانی، بسیاری از خانوادههایی هم که به مسافرت نمیروند، برای دید و بازدیدهای نوروزی، از پیش زمانی را معین میکنند.
کتاب «تذکره صفویه کرمان» که گزارشی از رویدادهای سالهای ۱۰۶۳ تا ۱۱۰۴ است، «شرح وقایع» هر سال را، با این که محاسبهی ماه و سال بر اساس تقویم قمری است، از برگزاری جشنها، رسمها، و آیینهای نوروزی، در دستگاه حکومتی آغاز میکند، از جمله :
«... حاکم و وزیر و آصف حمیده سیر، در نوروز آن سال (۱۰۸۰ قمری) که مصادف با ۱۵ شوال بود، در باغ نظر به عیش و خرمی گذرانده، علما و صلحا وشعرا را به صلات گرانمایه خرسند گردانید (...) و دستار خواهان گسترده، اقسام طعام نزد خاص و عام کشید. روز دیگر به دیدن اعزه ولایت رفته، دو سه روز هم چنین دیدن مردم مینمودند، و بعد از آن هر روزه به ازاء ضیافت نوروزی، هنگامهی تیر اندازی گرم بود ...»
تماشای «جنگ گاو و قوچ» نیز در این دوره از آیینهای نوروزی بود :
«... روز نوروز سال ۱۱۰۱ که در ۷ جمادی الثانی واقع بود، طرف عصر وزیر به اتفاق (...) در صحرای موًیدی (در قسمت شمال شهر فعلی کرمان) جنگ گاو و قوچ طرح انداخته، بعد از آن اسب دوانی کرده، از حضور دوستان جنانی خرمی، و به مقتضای وقت کامرانی مینمودند ...»
● نوروز اول
در دید و بازدیدهای نوروزی رسم است که نخست به خانهی کسانی بروند که «نوروز اول» درگذشت عضوی از آن خانواده است. خانوادههای سوگوار افزون بر سومین، هفتمین و چهلمین روز، که بیشتر در مسجد برگزار می­شود، نخستین نوروز که ممکن است بیش از یازده ماه از مرگ متوفا بگذرد، در خانه مینشینند. و در این روز است که خانوادههای خویشاوند لباس سیاه را از تن سوگواران در میآورند. جلسههای «نوروز اول» که جنبهی نمادین دارد، در عین حال از فضای دید و بازدیدهای نوروزی برخوردار است. و دیدارکنندگان، در نوروز اول، به خانوادهی سوگوار تسلیت نمیگویند، بلکه برای آنان «آرزوی شادمانی» میکنند، تا در آغاز سال نو فال بد نزنند. رسم نوروز اول بیشتر در شهرهایی برگزار میشود که آخرین روز اسفند را به عنوان یادبود درگذشتگان سال سوگواری نکنند.
● هدیه نوروزی، یا عیدی
هدیه و «عیدی» دادن به مناسبت نوروز رسمی کهن است، کتابهای تاریخی از پیشکشها و بخششهای نوروزی - پیش از اسلام و بعد از اسلام - خبر میدهند، از رعیت به پادشاهان حکمرانان، از پادشاهان و حکمرانان به وزیران، دبیران، کارگزاران و شاعران، از بزرگتران خاندان به کوچکتران، به ویژه کودکان.
رسم هدیه دادن نوروزی را، ابوریحان بیرونی از گفته آذرباد، موبد بغداد چنین آورده :
«... نیشکر در ایران، روز نوروز یافت شد، پیش از آن کسی آن را نمیشناخت. جمشید روزی نی ای دید که از آن کمی به بیرون تراوش کرده، چون دید شیرین است، امر کرد این نی را بیرون آورند و از آن شکر ساختند. و مردم از راه تبریک به یکدیگر شکر هدیه کردند، و در مهرگان نیز تکرار کردند، و هدیه دادن رسم شد ...»
پیشکشی رعیت (تاجر، صنعتگر، کشاورز) و حاکمان ولایت، به پادشاهان و خلفا، در واقع بخشی از باج و خراج و مالیات سالانه بود که - گفته یا نگفته - به آن متعهد بودند. و خزانهی کشور از آن آبادان بود. ابوریحان بیرونی مینویسد :
«... پادشاهان ساسانی آنچه را که پنج روز عید (به ترتیب؛ اعیان، دهقانان، سپاهیان، خاصان و خادمان) هدیه آورده بودند، روز ششم امر به احضار میکرد و هرچه قابل خزانه بود نگه میداشت، و آنچه میخواست به اهل انس و اشخاص که سزاوار خلوتند میبخشید ...»
«کمپر»، سیاح دورهی صفوی، از هدیههای حاکمان و ثروتمندان محلی، که برای «شاه سلیمان» میآوردند، به عنوان «سومین رقم بودجه دربار» یاد میکند. «تاورنیه» هدیهی یکی از حاکمان را به پادشاه «ده هزار اشرافی» ذکر کرده، و «شاردن» هدیههای به پادشاه را حدود ۲ میلیون فرانک تخمین میزند. «درو ویل» مینویسد :
«... این هدیههای نوروزی علاوه بر طلا، جواهر و سکههای زر، عبارت از اسبهای اصیل، جنگ افزار، پارچههای گران بها و شالهای کشمیر و پوستهای ممتاز و قند و قهوه و چای و مربا است ...»
در کتابهای تاریخی و ادبی، بیش از همه از هدیهی پادشاهان به شاعران سخن رفته، هدیهای که، بنا بر رسم، برای سرودن قصیدهها و مدیحههای نوروزی داده میشد. هدیه به شاعران در جشن نوروز که انگیزه و وسیله­ای برای سرودن شعر و مدیحه بود، در واقع نوعی حقوق ماهانه و سالانهی شاعر به شمار میرفت. از جمله بیهقی مینویسد :
«... روز پنج شنبه هجدهم ماه جمادی الاخری، امیر «سلطان مسعود» به جشن نوروز به نشست، و هدیهها بسیار آورده بودند، و تکلیف بسیار رفت و شعر شنود از شاعران که شادکام بود، در این روزگار زمستان و فارغ دل، و فترتی نیفتاد و خلعت فرمود، و مطربان را نیز فرمود، و مسعودی شاعر را شفاعت کردند، سیصد دینار فرمود ...»
این بخششها گاه به اندازهای بود که میتوانست شاعری را توانگر سازد :
«... گویند روز نوروزی، جهت «خالدبن برمک وزیر»، کاسهها از زر و نقره هدیه آورده بودند. یکی از شاعران عرب در این باره شعری سرود و به این موضوع اشاره کرد. خالد هرچه در آن مجلس اوانی زر و نقره بود به آن شاعر بخشید. چون اعتبار کردند، مالی عظیم بود و شاعر از آن توانگر شد ...»
رسم و ضابطهی پیشکشهای سنگین بها به پادشاهان و حاکمان تا دورهی مشروطیت رایج بود. برقراری مالیاتها و الزام به پرداختهای منظم و حساب شده، پیشکشهای باج و خراج گونه را به مقدار زیادی از اعتبار انداخت. ولی دادن عیدی و هدیه به ویژه از طرف مقام بالاتر (منزلتی، اقتصادی و سنی) از رسمها و آیینهای دیرین فرهنگ ماست. امروز رسم عیدی دادن به جوانان و کودکان در خانواده، به کسان کم درآمد و خدمتگزاران در محیط کار، به رفتگر، به نامه رسان و ... در عین حال نوعی جبران زحمت و انتظار خدمت است. عیدیهای امروز بیشتر به صورت نقد و اسکناس نو است. بانکها پیش بینی تهیهی «اسکناس نو» کرده، و در اختیار مشتریان میگذارند. در جامعهی کشاورزی، روستایی و عشایری، در گذشتهای نه چندان دور، پیشکشهای نوروزی فرآوردههای محلی بود و بخششها، کالا و فرآوردهی غیر محلی.
هدیه دادنها، که به مناسبتهایی، چون عید، موفقیت، مسافرت، تولد، ازدواج، مرگ (در برخی شهرها، به ویژه جامعهی عشیرهای رسم است که برای خانواده متوفا غذا، گوسفند، برنج و ... میبرند) و .. است، به ویژه در خانوادههای سنتی، دارای اهمیت و مفهومی در خور توجه است (که خود پژوهش و گفتاری جداگانه میطلبد). هرچند که چند سالی است واژهی فرانسوی «کادو» برای هدیههایی چون «ره آورد»(سوغات)، چشم روشنی، مبارک باد، جای خالی پا و ... به کار میرود، ولی اهمیت، کیفیت و کمیت هریک متمایز است. البته این باور وجود دارد که گرفتن عیدی از دست کسان مورد احترام (از نظر سنی، منزلتی، خویشاوندی، علمی، نسبی و ...) تبرک، دارای شگون و «دست لاف» است.
● کارت تبریک عید
تبریک گفتن عید و جشن نوروز، در نامههایی که از شهری به شهر دیگر فرستاده میشد، رسمی کهن است. در برخی از منشآت و کتابهای ترسل و نامه نگاری نمونههایی آمده است، ولی با رواج چاپ، فرستادن «کارت تبریک عید»[(نامهی شادباش)] که با مضمونها و رنگهای گونه گون تهیه و در دسترس قرار گرفته، وارد فرهنگ ما شده است. با کم شدن دید و بازدیدها - به علتهایی که در پیش یاد شد - فرستادن کارت تبریک رونق بیشتری یافته است.
● چهاردهم فروردین
در واقع آغاز کار و فعالیتهای «سال نو» از چهاردهم فروردین است. دبستانها، دبیرستانها و دانشگاهها از این روز آغاز میشوند. مسافرت رفتن پیش از سیزده را باور عامیانه نحس میداند. کوچ بسیاری از عشایر از چهاردهم فروردین است. تقسیم آب کشاورزی، در برخی از روستاها و بسیاری از فعالیتهای دیگر، از چهاردهم فروردین شکل میگیرد.
● باورهای عامیانه
رفتارها و گفتارهای هنگام سال تحویل و روز نوروز، به باور عامیانه، میتواند اثری خوب یا بد برای تمام روزهای سال داشته باشد. برخی از این باورها را در کتابهای تاریخی نیز مییابیم، و بسیاری دیگر باورهای شفاهی است، و در شمار فولکلور جامعه است که در خانوادهها به ارث رسیده است :
▪ کسی که در هنگام سال تحویل و روز نوروز لباس نو بپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود.
▪ موقع سال تحویل از اندوه و غم فرار کنید، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد.
▪ روز نوروز دوا نخورید بد یُمن است.
▪ هر کس در بامداد نوروز، پیش از آنکه سخن گوید، شکر بچشد و با روغن زیتون تن خود را چرب کند، در همهی سال از بلاها سالم خواهد ماند.
▪ هر کس بامداد نوروز، پیش از آنکه سخن گوید، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردی شفا یاید.
▪ کسانی که مردهاند، سالی یکبار، هنگام نوروز، «فروهر» آنها به خانه بر میگردد. پس باید خانه را تمیز، چراغ را روشن و با سوزاندن کندر و عود بوی خوش کرد.
▪ کسی که روز نوروز گریه کند، تا پایان سال اندوه او را رها نمیکند.
▪ روز نوروز باید یک نفر «خوش قدم» اول وارد خانه شود، زنان خوش قدم نیستند.
▪ اگر قصد مسافرت دارید پیش از سیزده سفر نکنید. روز چهاردهم سفر کردن خیر است.
▪ روز سیزده کار کردن نحس است.
برگرفته از مقالهای تحقیقی از دکتر محمود روح الامینی، رییس انستیتو پاستور ایران دربارهی جایگاه تاریخی نوروز در فرهنگ و باور ایرانیان که توسط خبرگزاری مهر به نقل از فرهنگسرا منتشر شده است.
منبع:دکتر محمود روح الامینی

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:27 PM
«ایرانیان باستان از گذشته‌های دور تحت تاثیر و نفوذ مادر خدایان یا الههگان بوده‌اند که آنها را حمایت می‌کردند. با دگرگونی نقش زن به عنوان عنصری سودمند در جامعه، گروه خدایان مادینه نیروی برتر شدند و دست به آفرینش و کارهای شگفت‌ آوردند»(۱)
این بانوخدایان دارای تندیسه‌هایی بوده‌اند که در جای جای سرزمین ایران یافت شده‌اند. این پیکره‌ها ویژگی‌های زنانه بارزی دارند که نماد باروری، مادری و زایش است.
هنگام پیام‌آوری اشوزرتشت، یکتاپرستی به معنای واقعی خود مطرح گردید، پس سایر خدایان به مقام پایین‌تر نزول کرده و بدین ترتیب امشاسپندان و ایزدان با حضور خود مفاهیم انتزاعی برخاسته از این خدایان را در درون خود و در باور مردمان حفظ نمودند. این فاصله گرفتن از خدایان اساطیری به طور کامل نبوده است و آدمی که مجذوب قدرت بیپایان بانوخدایان خود بوده با اقدامی جبرانی بخشی از قدرت زنانهی آنها را در قالب‌های دختر شاه پریان و داستانهای روزمرهی خود جای داده و قسمتی دیگر را هم به صورت زن برتر در ادبیات خود زنده کردند. آناهیتا و اشی از جمله ایزدهای ایرانی می‌باشند که در جای جای نوشته‌های باستانی جلوه می‌کنند.
در میان امشاسپندان سه امشاسپند نخستین یعنی وهومن، اشه وهیشته و خشتره وئیریه، نرینه و سه امشاسپند بعد یعنی سپندار آرمئیتی، هئورتات و امرتات از نظر لغوی مادینه‌اند.
هستهی اصلی این سه امشاسپند مادینه مهرورزی، عشق بی آلایش، زایندگی، از خودگذشتگی و پروراندن است و نشانگر اهمیت نقش زن و مادر در اندیشه و باور انسان نخستین و ایرانیان باستان است. از همین خواستگاه است که عبارتهای زیبا و دلانگیز «زبان مادری»، «مادر طبیعت»، «مام میهن» و «سرزمین مادری» به وجود آورده و فراگیر شده است.
همچنین در باورهای ایرانی «نسل بشر و نخستین زن و مرد جهان به نام مشی و مشیانه از ریشهی دوگانهی گیاهی به نام مهرگیاه در دل زمین به وجود آمده و آفریده شده‌اند و در واقع زمین یا سپندارمذ (۲)، مادر نسل بشری دانسته می‌شده است»(۳)
سپندارمذ واژه‌ای مرکب است از سپنته یا سپند به معنی پاک و مقدس و آرمئی‌تی به معنی فروتنی و بردباری نیک و مقدس، این واژه در پهلوی به گونه‌ی سپندارمت و در فارسی سپندارمذ، اسفندارمز و اسفند شده است. در شکل معنوی و مینوی‌اش مظهر بردباری و سازگاری اهورامزدا است و در جهان مادی و خاکی نگهبانی زمین به وی سپرده شده است. این فرشته که با زمین تجسم می‌یابد، دست یافتنی‌ترین فرشتگان است و هرکس در زندگی عادی خود همواره با آن در تماس است و به بدیهی‌ترین صورت ممکن از موهبت‌های آن بهره‌مند می‌شود بنابراین اهمیت فوق‌العادهی او برای مردمان ایران باستان که زندگی را بیشتر به چوپانی و برزگری می‌گذراندند، قابل درک است (۴)».
این فرشته در اندیشهی ایرانی جایی بس بزرگ دارد، واژهی «ایر» که در نام ایران دیده می‌شود، در واژهی آمیختهی «ایرتن» فروتنی است. زنان نیز بدان روی که افزایندی جهان‌اند و نمایندی مهر و فروتنی به سپندارمذ مانند می‌شوند (۵)»
در وندیداد آنجا که سخن از زمین می‌رود که چگونه می‌توان آن را شاد کرد، آمده است : « با برانداختن سوراخ‌های مار و جانوران زیانکار و ‌آبیاری و شخم زدن و برآوردن گل و گیاه و درخت ... چنین زمین‌هایی مانند زن زیبا و خوش اندامی است که شوی او در بستر او را شادمان می‌سازد و آن زن برای وی فرزندان برومند می‌آورد (۶)»
به علت اهمیت زمین و زن، روز پنجم هر ماه موسوم است به سپندارمذ، آخرین ماه سال نیز به همین نام است که از ویژگی باروری و زایندگی زمین سرچشمه گرفته است. ایرانیان روز سپندارمذ از ماه اسفند را جشنی به نام اسفندگان می‌گرفتند. یا به قولی جشن زن می‌گرفتند. و این است که سخن ابوریحان بیرونی و گواهی او که در هزار سال پیش (زمان ابوریحان) هنوز این جشن برگزار می‌شده است.
«اسفندارمز فرشتهی موکل بر زمین است و نیز بر زن‌های عفیف رستگار و شوهردوست و خیرخواه ... در زمان گذشته این ماه بویژه این روز عید زنان بوده است و در این عید مردان به زنان بخشش می‌نمودند و هنوز این رسم در اصفهان و دیگر شهرهای پهله (شهرهای ناحیهی مرکز و غرب ایران) باقی مانده است (۷)»
در جای دیگر آورده است که در این روز زنان بر تخت پادشاهی می‌نشستند و فرمان می‌راندند، همهی کارها نیز به دست مردان و پسران انجام می‌گرفت.
این جشن همراه با آداب رسوم و تشریفاتی ویژه برگزار می‌شد. نخستین جشنی که در این روز برگزار می‌شد جشن «مردگیران» یا «مژگیران» بوده است این جشن ویژهی زنان و به مناسبت تجلیل و بزرگداشت از آنان برگزار می‌شود.
کارکردهای آرمئی‌تی یا سپندارمذ در فرهنگ و ادبیات ایرانی بسیار فراوان و گسترده است در گاتهای زرتشت، ۱۸ بار از او یاد شده است و زرتشت بارها او را برای زندگی پاک برای آرامبخشی به کشتزاران چراگاه‌ها جانوران برای پیدایی یک فرمانروای نیک و برای کمک به دخترش پورچیستا در گزینش شوی خویش به یاری فرا می‌خواند. در اساطیر ایرانی او بود که پیشنهاد و فرمان ساختن تیر و کمان برای آرش کمان‌گیر را به منوچهر شاه داد تا گستره و آغوشش را برای فرزندان خود بازتر کند در متون پهلوی (۸) او را یاری رسان نویسندگان به عنوان پدیدآورندگان فکر و اندیشه می‌دانند.
سراسر اوستا به ویژه فروردین یشت و یسنای ۳۸ آکنده از سخنانی در ستایش و گرامیداشت زمین و زن است. با توجه به منابع موجود دانسته می‌شود که اسفندگان در ایران باستان روز گرامیداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان بوده است. اما منظور از زن در این جشن همسر است و نه جنسیت آن. بیرونی (۹) نیز در نقل آیین‌های جشن از زن به عنوان همسر یاد می‌کند و جنسیت زن را در نظر ندارد. آیین‌هایی که امروزه نیز در بسیاری از نقاط دور و نزدیک میهن برگزار می‌شود همگی در پیوند با روابط عاطفی و مهرآمیز همسران است و ارتباطی با جنسیت زنانه ندارند. این جشن هنوز هم به نام اسفندی در بسیاری از نواحی مرکزی ایران چون اقلید کاشان و محلات برگزار می‌شود. و زنان در این روز برای خشنودی ایزدبانوی پشتیبان باروری خود، آشی می‌پزند که به نام همین جشن، «آش اسفندی» نامیده می‌شود.
ایزدبانوی سپندارمذ، در اندیشهی جهانیان بسیار اثر گزار بوده است « ستایش زن و عشق هنگامی به ادبیات اروپایی (و اندک اندک به فرهنگ آنان) راه یافت که اروپاییان در جنگ‌های صلیبی با فرهنگ ایرانی آشنا شدند.(۱۰)
امروزه در جهان جشنی به عنوان ولنتاین (۱۱) در کنار اسفندگان برگزار میشود. این دو جشن به لحاظ زمان‌بندی و برخی از درون‌مایه‌ها به یکدیگر شباهت دارند. ولنتاین از یک جریان عاشقانه در بعد از میلاد سرچشمه گرفته، اما جشن اسفندگان یادگاری بسیار کهن از اسطوره‌های زایش و باروری است. مقایسه کردن این دو جشن برای نگارنده انجام پذیر نیست. اما تصور می‌کنم مردمانی با فرهنگ و اندیشهی غنی و توانا شایسته است جشنی به بزرگی فرهنگشان برای زمین و زن (همسر)، این دو عنصر سودمند برگزار ‌کنند. ایرانیان که سپاسداری را از بایسته‌های زندگانی شمرده در این راه از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند و باید برای سپاسداری از جایگاه زن و مادر هستی آموزش و فرزندان این خاک و بوم و به یاد کوشش‌های بیوقفه زنان و مادران، این جشن را پاس دارند.
منبع:نوشته : «شقایق فتح علی زاده»
http://www.aariaboom.com/content/view/۷۵۰/۲۹/
پانوشتها و بن نوشتها :
۱. شناخت هویت زن ایرانی - شهلا لاهیجی و مهرانگیز کار.
۲. «سپندارمذ» به معنی اندیشه و فداکاری است و «سپند» به معنای مقدس یا برکت بخشندهی صنعت اوست. او پنجمین ِامشاسپندان است و در گاهان از او چون پرورش دهندهی آفریدگان یاد می‌شود و مردم از طریق اوست که تقدس می‌یابند، او دختر هرمزد است.
۳. آیین زناشویی زرتشتیان - اردشیر آذرگشسب - کانون زرتشتیان شریف آباد رویهی ۱۵.
۴. پژوهشی در اساطیر ایران - مهرداد بهار. انتشارات آگه رویهی ۳۲۲ و ۳۲۳.
۵. حقوق جهان در ایران باستان - فریدون جنیدی - نشر بلخ رویهی ۲۳ و ۲۴ و ۲۵.
۶. وندیداد - ترجمهی داعی الاسلام - انتشارات دانش ۱۳۶۱. رویهی ۲۳ و ۲۵.
۷. ترجمهی آثارالباقیه ابوریحان بیرونی - به قلم اکبر داناسرشت تهران ۱۳۵۲ رویه ۳۰۲.
۸. نوشتار پهلوی «سد» در بندهش.
۹. همان، رویهی ۳۰۴.
۱۰. این آیین در روستاهای پیرامون کاشان همچون نشلج، استرک و نیاسر در نخستین روز اسفند برگزار می‌شود.
۱۱. چهاردهم فوریه برابر است با روز کشته شدن سنت والنتین، کشیش مقدس در سال ۲۶۹ م - کنستانتین امپراطور روم برای سربازگیری دستور منع ازدواج را صادر کرده بود. در این بین کشیش والنتین مخفیانه به ازدواج برای جوانان دست می‌زد که به زندان افتاده و در زندان عاشق دختر زندان‌بان می‌شود و در روز مرگ در نامه‌ای کوتاه و عاشقانه، عشق خود را ابراز می‌کند.
سمه سیب

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:27 PM
درست قبل از اینکه مادر "زی وی " چشم از جهان ببندد ، در همان حال که بسیار بیمار و رنجور بود به دخترش ، "زی وی " گفت که پدر تو در واقع امپراطور چین است. مادرش به او وصیّت نامه ، یادگار ها و مدارکی داد که بر اساس آن او می توانست اثبات کند که دختر امپراطور است .
پس از فوت مادر " زی وی " و انجام مراسم تدفین ، دخترک برای یافتن پدرش به پکن سفر کرد.
او می دانست که در ان شرایط دیدن پدرش کاری سخت و دشوار است . به این دلیل که پادشاه در " شهر ممنوعه " زندگی می کرد. " شهر ممنوعه " در مرکز شهر پکن پایتخت چین قرار داشت و مردم عادی اجازه رفت و آمد و حضور در آن را به راحتی نداشتند.
به همین دلیل " زی وی " تصمیم گرفت برای دیدن پدرش راهی دیگر پیدا کند چون ورود به "شهر ممنوعه " برای او غیر ممکن بود. او تصمیم گرفت هنگامی که امپراطور و ملازمان اش برای شکار به جنگل و بیشه زار اطراف می روند در مسیر راه او را ببیند. برای همین پشت درختان و بوته ها پنهان شد تا هنگامی که آن ها می رسند ، بتواند امپراطور را ببیند.
همانطور که او پشت بوته ها پنهان بود ، امپراطور که در حال شکار بود به اشتباه تیر را طوری پرتاب کرد که تیر به بوته ها خورد و دخترک که پست بوته ها بود زخمی شد. امپراطور که به اشتباه تیر را به سوی " زی وی " پرتاب کرده بود از این عمل خود بسیار ناراحت شد.
به همین امپراطور و همراهان اش ، " زی وی " را برای درمان و یافتن پزشکی به "شهر ممنوعه " بردند. هنگامی که دخترک بی هوش بود ، امپراطور مدارک و یادگاری هایی را که مادرش به تو داده بود و همراه دختر بود می بیند و متوجه می شود که این دخترک ، دختر واقعی او است. او از پیدا کردن و بازگشت دخترش بسیار شاد شد و او را شاهزاده خانم امپراطوری نامید.
بعد از بهبودی " زی وی " او فرصت کافی برای کشف و گردش در " شهر ممنوعه " را پیدا کرد. شهری بسیار بزرگ با بیش از هشتصد ساختمان و ۹۹۹۹ اتاق.
رنگ اصلی ساختمان های "شهر ممنوعه " زرد بود ، چون زرد رنگ و نشانه خانواده سلطنتی محسوب می شد.
"شهر ممنوعه " به دو بخش اصلی تقسیم شده بود . بارگاه و حیاط بیرونی که امپراطور فرماندهان عالی کشور را در ان سازمان دهی کرده بود و بارگاه داخلی که با خانواده سلطنتی خود در ان زندگی می کرد. او چون از خانواده سلطنتی بود می بایست تا زمان ازدواجش در قسمت داخلی "شهر ممنوعه " زندگی می کرد. تا آن زمان و طول مدتی که در قسمت داخلی زندگی می کرد او به فراگیری موسیقی و نحوه رفتار و پوشش مانند یک شاهزاده خانم پرداخت.
منبع:ترجمه و بازنویسی : سحر اخوان

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:28 PM
● رندی ، پسری از گندم زار های کانادا
تا به حال به طلوع آفتاب در افق نگاه کرده اید؟
من این کار را بسیار انجام داده ام .
اسم من " رندی " است و در مزرعه ای در "رگینا "، یکی از شهر های کانادا زندگی می کنم . اتاق خوابم در طبقه دوم خانه است. من با پدر و مادرم در این خانه و کنار مزرعه مان زندگی می کنم. هر روز صبح هنگامی که از پنجره ی اتاق ام به بیرون نگاه می کنم ،انگار انوار طلایی خورشید مانند رنگی طلایی بر آن پاشیده شده و صبحی طلایی را برای من رسم کرده است.
پدر من یک گندم کار است و در کنار این کار یک گله گاو هم دارد. یعنی هم کشاورز و هم دامدار است.
صبح ها که به ساقه ها و خوشه های طلایی گندم و حرکت منظم و هماهنگ آن ها با نسیم ملایم نگاه می کنم ، مانند هنرمندانی هستند که با موسیقی ، رقصی زیبا را اجرا می کنند.
من در ایالت " ساسکچوان " کانادا زندگی می کنم. اسم این ایالت را از روی نام قبیله ای از هندی ها که در این منطقه زندگی می کردند گرفته اند.
زمین های این ایالت همگی صاف و هموار اند به همین دلیل در هر نقطه ی از آن می توان گندم زار های بیشماری را دید.
یکی از روز های یکشنبه صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم تا به شهر " موس جا " بروم. برای والدینم یادداشتی گذاشتم تا آن ها را مطلع کنم و بعد از خانه بیرون رفتم. هنگامی که از جاده باریک و از میان گندم زار هایی که دو طرف راه باریک بود می گذشتم ، صد ها زنبق زرد و نارنجی را دیدم که نوید رسیدن گندم ها و رسیدن زمان درو گندم ها را می داد. زنبق های زرد و نارنجی ، سه پرچم طلایی دارند که این نماد بر روی پرچم ایالت ساسکچوان هم وجود دارد ، پرچمی که بر فراز ساختمان های اداری شهر " رگینا " به اهتزاز در آمده است.
یک ساعتی از پیاده روی ام نگذشته بود که در راه و در دور دست ها و بین خوشه های گندم چیزی نظرم را به خود جلب کرد.آن جا ، میان گندم زار ، مردی که لباس کار پوشیده بود ، ساقه های گندم و کاه ها را جمع و دسته بندی می کرد. هنگامی که رسیدم ، دیدم اوه! همسایه مان آقای " پری چارد " در حال کار کردن است. از دیدن کاری که داشت می کرد بسیار تعجب کردم. او در حال ساختن تندیسی حصیری بود که بیشتر از یک متر ارتفاع داشت.تندیسی که ساخته بود ، در واقع شبیه عروسکی حصیری بود که کمی خم شده بود و چنگال کشاورزی بزرگی هم توی دستش بود. از دیدن زیبایی هنر آقای " پری چارد " در ساختن مجسمه ای این چنین طبیعی با ساقه های گندم بسیار تعجب کردم. همین طور در حال تماشا کردن او و تندیس بودم که متوجه من شد و لبخندی زد.
او مرا به منزلش دعوت کرد تا تمام مجسمه هایی را که تا به حال ساخته است به من نشان دهد.
در گوشه ای از طویله ی مزرعه ، او در واقع یک مجموعه از این تندیس ها داشت ، مانند یک نمایشگاه واقعی . در قفسه ها تعداد زیادی از این مجسمه های حصیری بود ، چیز هایی مانند مردی در حال راندن تراکتور ، اسب هایی که وسایل کشاورزی را می کشند ، زنان و بچه هایی که مشغول کار کردن در مزارع و در حال درو گندم ها هستند ، زنانی که با روش های قدیمی و با استفاده از تخته و تشت در حال لباس شستن هستند و " پلیس سوار " کانادا که بر روی اسب های شان در حال گشت زنی هستند.
آقای " پری چارد " متوجه علاقه و تاثیری که این مجسمه ها بر من گذاشته بودند شد و به من یک پسر حصیری داد. دهانم از تعجب باز ماند وقتی به من گفت که این پسرک حصیری را به من داده است و برای خودم است. او گفت بار دیگر که به دیدنش بروم به من یاد خواهد داد که چگونه با ساقه های گندم تندیس هایی زیبا درست کنم. بیشتر از آن نمی توانستم منتظر بمانم، باید زودتر به خانه می رفتم تا هدیه زیبایی را که گرفته بودم به پدر و مادرم نشان دهم و به آن ها می گفتم که همسایه ما نه تنها یک کشاورز بلکه یک هنرمند واقعی است.
منبع:ترجمه و بازنویسی :سحر اخوان کاظم زاده

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:29 PM
سلام .
اسم من " کارمن " است و در برزیل زندگی می کنم .
نه...اشتباه نکنید، من " کارمن میراندا " ی معروف نیستم. اگر چه مثل او لباس های بلند می پوشم و کلاهی میوه دار بر سرم می گذارم. حالا داستان " کارمن میراندا " را برای تان تعریف می کنم تا بدانید که چرا شبیه او لباس های بلند می پوشم و کلاه میوه دار بر سر می گذارم.
کارمن میراندا خواننده معروف فولکلور برزیلی بود. او در سال ۱۹۰۹ در پرتقال متولد شد. هنگامی که او تنها دو سال داشت خانواده اش به برزیل مهاجرت کردند. البته مهاجرت از پرتقال به برزیل امری برای افرادی که در پرتقال زندگی می کردند محسوب می شد به این دلیل که دو کشور پرتقال و برزیل هم زبان بودند و آداب و رسوم یکسانی هم دارند. پرتقال کشوری در اروپا و همسایه اسپانیا است. پانصد سال پیش پادشاهان و شاهزادگان اسپانیایی و پرتقالی کاشفانی مانند کریستف کلمب را برای پیدا کردن سرزمین های جدید فرستادند. کاشفان پرتقالی به سمت آمریکای جنوبی فرستاده شدند و برزیل را پیدا کردند. از ان به بعد بسیاری از مردم پرتقال به برزیل مهاجرت کردند ، مردم برزیل به زبان پرتقالی صحبت می کنند.
" کارمن " و خانواده اش در یکی از شهر های بزرگ برزیل ساکن شدند. " کارمن " علاقه بسیار زیادی به خوانندگی داشت و پس از اینکه تحصیلاتش را در مدرسه به پایان رساند ، خواننده ای مشهور شد . او آهنگ های فولکلور که مربوط به نوعی رقص سنتی در برزیل به اسم " سامبا " می خواند. این آهنگ ها توسط برده های آفریقایی به برزیل آورده شده بود.او در هنگام آواز لباس و دامن های بلند می پوشید و بر روی سرش میوه هایی را می گذاشت.
" کارمن " به این دلیل میوه ها را هنگام خواندن روی سرش می گذاشت ، چون زنان "باهیا " ( قسمتی از برزیل) هنگامی که می خواستند میوه هایی را که از درختان باغ های شان چیده بودند به بازار ببرند آن ها را در سبد هایی می ریختند و آن سبد ها را روی سرشان می گذاشتند و به بازار می برند . آن ها در مسیر بین باغ های شان تا بازار با سبد هایی پر از میوه بر سر آهنگ هایی نیز می خوانند و با حرکاتی موزون در دسته هایی به سمت بازار می رفتند. میوه هایی مانند کیوی ، موز و سایر میوه های مناطق گرم استوایی را در این سبد ها حمل می کردند.
" کارمن " بعد از آن که در برزیل خواننده ای مشهور شد به آمریکا رفت. او بسیار معروف و مشهور بود و آواز هایش در مورد سرزمین اش بسیار مورد توجه مردم قرار گرفت.
میوه هایی که هنگام آواز خواندن روی سرش بود تبدیل به نمادی از برزیل شد و " کارمن " شد.
شاید ترانه معروف " موز چیکیتا " ی او را شنیده باشید که می گوید:
من " موز چیکیتا " هستم
آمده ام تا بگویم
موز های تنها در جاهایی خاص رشد می کنند
موز ها آب و هوای گرم و مرطوب استوایی را دوست دارند.
پس آن ها هیچ گاه توی یخچال نگذارید.
حالا، هنگامی که مردم زنی با میوه هایی بر سر می بینند به یاد " کارمن میراندا " می افتند و به برزیل فکر می کنند. گرچه او در سنی کم ، در ۴۶ سالگی ، فوت کرد اما او را به عنوان " بانویی با کلاه میوه ای " در یاد مردم برزیل ماندگار شده است.
منبع:ترجمه و باز نویسی : سحر اخوان کاظم زاده

Bauokstoney
Sunday 31 October 2010-1, 06:30 PM
در دوره زندیه میدان کریمخانی شیراز به عنوان تأسیسات و مجموعه شهری شامل ۳ بخش ---------- در برگیرنده کلاه فرنگی و دیوانخانه، بخش اقتصادی شامل بازار وکیل و بخش نظامی شامل میدان مشق می شده . در این میدان، ارگ به عنوان خانه حاکم و هسته اصلی میدان عمل می کرده است.
پس از گذشتن از میدان کریم خانی سابق و میدان تازه احیا شده شهدای امروزی به سوی ارگ نظامی و مسکونی حاکم شیراز می رویم. اینجا قصر سلطنتی و اندرونی کریم خان زند حاکم شیراز است. ارگ کریم خانی قلعه ای مستطیل شکل است که در هر یک از اضلاع آن برجی از آجر به ارتفاع ۱۵ متر ساخته شده است.
دیوارهای بیرونی بنا که همانند دیوارهای یک قلعه نظامی است توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کند. دیوار بنا در پایین حدود ۳ متر ضخامت دارد و به صورت مخروط ناقص بالا رفته و ضخامت آن در بالا افزایش می یابد و به جان پناه ختم می شود که در گذشته محل استقرار سربازان بوده است. سادگی بیرون بنا جذاب است و تنها روی دیوارها و برج ها نقوش آجری هندسی دیده می شود.
در میان آن نقوش پیچیده آجری سیاهی هایی ناشی از آتش رهگذران کارتن خواب زبانم را به گلایه و افسوس خوردن می گشاید. در کنار برج ها آثار آتش های خاموش شده به چشم می خورد. بر پای دیوارهای بیرونی نیز تیرکش هایی تعبیه شده که برخی کوچک هستند و حالت مورب دارند و این سوراخ ها در گذشته محل قرار گرفتن تفنگ و اسلحه بوده و سوراخ های بزرگ تر برای راندن دشمن بوده است.
کج شدن برج شرقی ارگ بر اثر رطوبت بالا رونده، چشم هر عابری را می آزارد و در آینده ای نزدیک شاید شاهد فرو ریختن این برج منقوش با آجر باشیم. بر اثر مرمت های صورت گرفته در طی سالیان متمادی رنگ دیوارهای بنا دو رنگ و لک دار شده است و در برخی موارد تخریب آجرها نگاه ها را به افسوس می کشاند.
پس از گذشتن از دیوار مرتفع جنوبی به ضلع شرقی ارگ می رسیم و درب ورودی در وسط آن قرار دارد بر بالای سردر ورودی، صحنه هایی از جنگ رستم و دیو سفید به وسیله کاشی های هفت رنگ لعابدار تصویر شده و این کتیبه متعلق به دوران قاجاریه است و همچنان بر سردر ورودی خودنمایی می کند اما ترک های مویی کتیبه ردپای گذر زمان را نشان می دهد. در چوبی دو لنگه ای که با خراطی و گل میخ های زیبایی تزیین شده وارد هشتی بنا می شود، هشتی ورودی ارگ فضای بزرگی است که یک در به باره بند (اصطبل) داشته و این فضا در حال حاضر تبدیل به مکان فروش شده و در مقابل این فضا دری وجود دارد که به پشت بام می رود و سمت راست هشتی فضایی با عنوان «خلوتی» وجود دارد. به سمت این فضا می رویم و به در بسته ای می رسیم، از لابه لای در فرسوده جز فضایی مخروبه چیزی را نمی بینم. خلوتی ارگ حکایت از مخروبه شدن دارد .
سمت راست هشتی به محوطه داخلی ارگ می رسد. در داخل فضای هشتی طاق نماها فضای زیبایی را برای نشستن ایجاد کرده اند.
هشتی ارگ نسبت به هشتی دیگر خانه ها تزیینات کمتری دارد. به گفته کارشناسان میراث فرهنگی در قسمت باره بند، اتاق هایی مخصوص سرمهتر وجود داشته که اکنون ویران شده، این مکان در رژیم گذشته به عنوان زندان زنان مورد استفاده قرار می گرفته است.
از داخل هشتی به سمت یکی از برج ها می رویم. ۴ حیات خلوت در پای برج دیده می شود که حالت خدماتی دارند و یکی از آنها که به هشتی راه می یابد در اصل باره بند بوده که امروزه تنها تلی از خاک در آن دیده می شود. راه برج ها نیز از درون همین حیاط خلوت هاست.
به داخل حیاط ارگ می رویم، سنگفرش های کف حیاط خبر از گذشت زمان زیادی را می دهند، بوی عطر بهارنارنج مشام هر رهگذر را می نوازد. در گوشه حیاط، پلکانی جلب توجه می کند، این رشته پلکان به طبقه دوم می رود و از طبقه اول به طبقه دوم جز این راهی وجود ندارد. به گفته کارشناسان مرمت ارگ کریم خانی، ورودی حمام ارگ از طریق یکی از همین حیاط خلوت ها بوده که بعدها در دیگری از داخل خود حیاط به حمام گشوده شده و این حمام مانند سایر حمام ها دارای سربینه و گرم خانه است.
از ضلع شرقی ارگ و پس از گذشتن از در چوبی تازه تعمیری وارد حمام می شویم، سربینه شامل یک رختکن و یک حوض چند ضلعی در وسط است که به وسیله تزیینات آهکبری زیباتر جلوه می کند، پس از گذشتن از سربینه وارد محوطه تقسیم حمام می شویم. از آنجا راه به تخت گرم خانه دارد. در درون گرم خانه
۳ در خزینه خودنمایی می کند و در زیر خزینه تون آب گرم قرار گرفته است. از حدود ۳ سال پیش حمام ارگ تبدیل به محل نمایش برخی از لباس های سنتی مناطق مختلف ایران شده که در گوشه و کنار حمام این لباس ها به صورت نمادین به چشم می خورند.
مرمت همچنان در حمام ارگ ادامه دارد و سربینه حمام در مراحل لک برداری و سفیدکاری است.
بیژن حسینی، مرمت کار ارگ در رابطه با کارهای مرمتی ارگ حاکم شیراز می گوید: ارگ حدود ۱۷‎/۵ متر قناسی دارد که این قناسی در ضخامت دیوارها و اتاق ها که مربع و مستطیل است دیده می شود و تاکنون تا حد قابل توجهی این قناسی ها را برطرف کرده ایم.
برای بازدید از حمام خصوصی کریمخان زند به سمت دیگر حیاط می رویم، حمام خصوصی شاه زند در پشت دیوار شرقی قرار دارد، تابلوی ورود ممنوعی پشت در حمام حاکم شیراز راه را برای عبور و دیدن آن همه زیبایی بسته است.
شالوده و دیوارها ی ارگ از سنگ ساخته شده و برای ساختن بقیه بنا از خشت پخته استفاده شده است، ارگ از نوع بناهای ۳ ایوانی است که ضلع ورودی آن به بخش خدماتی اختصاص دارد. تا مدت ها پیش اتاق های ارگ کریمخانی در اختیار سازمان میراث فرهنگی و گردشگری بود. با تخلیه این اتاق ها، کار مرمت و جای گذاری نقاشی ها و آیینه های اتاق ها جدی تر از گذشته دنبال می شود.
نقاشی بزرگی در مقابل اتاق های ضلع جنوبی ارگ توجه ما را به خود جلب می کند. متوجه می شویم که این نقاشی مربوط به سقف اتاق میانی ارگ است که پس از ترمیم در جای خودش قرار داده می شود. این اتاق ها به دلیل آنکه مدت زمان زیادی به عنوان فضای اداری سازمان میراث فرهنگی فارس استفاده می شده در معرض انواع آسیب ها قرار گرفته است. به دیدن یکی از اتاق های ارگ می رویم.
ازاره های مرمری این اتاق بر اثر گذشت زمان تغییر رنگ داده اند و گوشه هایی از نقاشی های بالا و پایین سق