PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مقالات ادبی



صفحه ها : 1 [2] 3 4

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:44 PM
دو شعر از سهراب سپهری


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/28397.jpg
در پس درهای شیشه‌ای رؤیاها در مرداب بی‌ته آیینه‌ها، هر جا كه من گوشه‌ای از خودم را مرده بودم، یك نیلوفر روییده بود...
پیغام ماهی ها
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عكس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:
((هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم كرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوام برد كه برد.
***
به درك راه نبردیم به اكسیژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولی آن نور درشت،
عكس آن میخك قرمز در آب
كه اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
***
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت كن
و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است.))
***
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم.

نیلوفر
از مرز خوابم می گذشتم،
سایه تاریك یك نیلوفر
روی همه این ویرانه ها فرو افتاده بود.
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟
***
در پس درهای شیشه ای رؤیاها
در مرداب بی ته آیینه ها،
هر جا كه من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یك نیلوفر روییده بود.
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شكفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم.
***
بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر برگرد همه ستون ها می پیچد.
كدامین باد بی پروا
دانه نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
***
نیلوفر رویید،
ساقه اش از ته خواب شفّا هم سركشید
من به رؤیا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگهایش من بودم كه می دویدم
هستی اش در من ریشه داشت
همه من بود
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:49 PM
بالاخره سعدی بزرگ تر است یا حافظ؟!


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/28248.jpg
امرسون، كتاب گلستان را یكی از اناجیل و از كتب مقدس دیانتی جهان می‌داند و معتقد است كه دستورهای اخلاقی آن، قوانین عمومی و بین‌المللی است...
بی‌گمان، سعدی یكی از نام‌دارترین سخن‌سرایان جهان است كه بسیاری از اندیشمندان را به ستایش واداشته است. شاعری كه اندیشه‌های نورانی و افسون‌گری‌های هنری او در سخن چنان رستاخیزی برپا كرده كه شهرت او را در زمان‌ها و مكان‌های دور و نزدیك به شایستگی گسترده است.
در میان شاعران و نویسندگان نامی ایران، او تنها كسی است كه در هر دو عرصه‌ی شعر و نثر، با توان‌مندی شگفت‌آور خویش، آثاری بی‌همانند آفریده است، به گونه‌ای كه شعرِ او به شیوایی نثر و نثرِ او به زیبایی شعر در بالاترین جایگاه هنری قرار گرفته است.


این ارزش تنها در زبان فارسی این چنین درخشان نیست بلكه در هر جای دیگری كه سخن سعدی امكان حضور یافته، نام صاحب خود را به بلندی بركشیده است. به قول امرسون، شاعر، نویسنده و اندیشمند آمریكایی:
1. «سعدی به زبان همه‌ی ملل و اقوام عالم سخن می‌گوید و گفته‌های او مانند هومر، شكسپیر، سروانتس و مونتنی، همیشه تازگی دارد.»
امرسون، كتاب گلستان را یكی از اناجیل و از كتب مقدس دیانتی جهان می‌داند و معتقد است كه دستورهای اخلاقی آن، قوانین عمومی و بین‌المللی است.
اگر بخواهیم سعدی را با برخی دیگر از قله‌های بلندِ شعر فارسی بسنجیم، همواره سعدی را بیشتر از دیگران در میانِ مردم خواهیم دید. مثلاً هنگامی که سعدی و مولوی را از دیدگاهِ پیوند و ارتباط آن‌ها با مردم جامعه مقایسه كنیم، می‌بینیم كه مولوی، پروازی بسیار بلند دارد آن‌قدر بلند كه بیشتر اوقات از دسترس مردم و حتی از دیدرسِ آن‌ها هم خارج است. اما سعدی، از رویِ زمین، مستقیم به سوی هدف حركت می‌كند. از همین رو در دسترسِ مردم است و مردم می‌توانند به سادگی با او همراه شوند. یا وقتی سعدی را با حافظ می‌سنجیم، می‌بینیم كه گرچه حافظ هم به گستردگی در میان طبقه‌های جامعه نفوذ پیدا كرده، اما حافظ، مثل یك پدرِ مقدس و قابل احترام است كه باید او را دوست داشت، به او مهر ورزید و او را بزرگ داشت. اما سعدی مثل یك دوست صمیمی است كه بسیاری اوقات با او شوخی هم می‌كنند.

از سوی دیگر
حافظ از آسمانی‌ترین سخن‌سرایان جهان است. بهره‌وری او از عالم بالا، با هوشیاری شگفتِ او در حوزه‌ی زبان و توانمندی بی‌همانندش در به كارگیری امكانات بیانی، گره خورده و او را بر ستیغ بلند سخن فارسی نشانده است.

سه عنصر و ویژگی مهم را همیشه باید در پیوند با حافظ و برای درك و دریافت شعر حافظ در نظر داشت:
1- توانمندی شگفت هنری حافظ و پدید آوردن سخنی لایه لایه و تو در تو.
2- پیوند معنوی با كتاب وحی و اُنس همیشگی با قرآن مجید و به دست آوردن روحانیتی ستایش‌برانگیز كه لقب «لسان‌الغیب» و «ترجمان‌الاسرار» را برای او به ارمغان آورده است.
3- هوشیاری و دردمندی اجتماعی؛ به گونه‌ای كه هرگز از زخم‌ها و دردهای جامعه‌‌ی خود غافل نبوده است.
و این ویژگی‌ها دست به دست هم داده و باعث شده كه حافظ با هنری‌ترین شیوه‌های بیانی، شدید‌ترین و پلیدترین رذایل اخلاقی جامعه‌ی خودش (ریا، دروغ، تزویر و...) را هدف بگیرد و آن‌ها را افشا كند.

حافظ، خود، شخصیتی غریب و پیچیده است. او با شگردی شگفت و ترفندی هنری، چنان پدیده‌های متناقض و متعارض را در كنار هم نشانده و آن‌ها را با هم آشتی داده است كه زیباتر از آن از دست كسی دیگر بر نیامده است.همین هم‌نشینی پدیده‌های متعارض و متناقض موجب شده است كه سلیقه‌های گوناگون و طبایع مختلف، چهره‌ی خود را ـ هر كس به گونه‌ای ـ در آینه‌ی سروده‌های حافظ ببیند.حاصل جمع این تعارضات چنان است كه سروده‌هایی از حافظ را هم در قنوت نماز می‌خوانند و هم بر سكوی میخانه، هم بر سر منبر می‌خوانند هم در مجلس رقص و آواز، هم در كلاس فلسفه می‌خوانند هم در حلقه‌ی خانقاه و همه جا و همه جا.
این اختلاف نظر در مورد شخصیت حافظ هم وجود دارد: از یك سو او را فردی ناآرام، آزاداندیش، عصیان‌گر و پرخاشجو می‌بینیم و از سویی دیگر او را فردی متفكر، روشن‌بین و ژرف‌اندیش. از یك سو او را عارفی دل‌آگاه و واصل می‌بینیم كه پرده‌های راز را یك سو زده و تا ناشناخته‌ترین سرزمین‌های اسرار پیش رفته و از سویی دیگر او را شاعری چیره‌دست و افسون‌كار می‌بینیم كه آتش به جان همه‌ی واژه‌ها زده و هنری‌ترین شعر هستی را آفریده است.

با این همه از میان سخن‌سرایان نامدار ایرانی هیچ كدام به اندازه‌ی سعدی و حافظ همانندی و همسانی ندارند. در حالی كه این دو نیز با هم تفاوت‌های بسیار دارند.
هر دو در شیراز زاده، زیسته، نام برآورده و درگذشته‌اند و بنیان سخن هنری هر دو بر مفاهیمی همچون عشق، حقیقت‌جویی، جمال‌پرستی، مبارزه با كج‌رفتاری‌های اجتماعی، ریا، تزویر، دروغ و... نهاده شده است.
همان‌گونه كه پیش از این گفته شد در میان سخنوران زبان فارسی، تنها كسی كه هم در نثر و هم در شعر اثر عالی و درجه‌ی اول آفریده است به علاوه حضور همیشگی سعدی در میان مردم و آمیزش او با گروه‌های مختلف اجتماع، تأثیر بسیار در عمومی‌تر شدن سخن او گذاشته است.
حافظ بیش از آن‌كه سخنی عمومی داشته باشد، كلامی ویژه دارد. به عبارتی دیگر روی سخن سعدی همه‌ی طبقات اجتماع هستند اما حافظ مخاطبانِ خاص برگزیده و روی سخن او با آن‌هاست. هر چند امروز، مخاطبان عمومی هم به سادگی با شعر حافظ پیوند می‌خورند و دست كم می‌توانند لایه‌ی بیرونی شعر حافظ را ببینند و دریابند.
آثار سعدی به ویژه به دلیل این‌كه بیانِ حكمت عملی و اخلاق عملی است، ترجمه‌پذیرتر از سروده‌های حافظ است. از همین روست كه خاورشناسان و جهان گردان سعدی را بیشتر می‌فهمند و بیشتر می‌شناسند.
تكیه‌ی حافظ بیشتر به كلیات هستی‌ست و توجه سعدی به جزییات زندگی. حافظ بیشتر به مفاهیم انتزاعی، آرمانی و كلی می‌پردازد وسعدی بیشتر به مفاهیم محسوسِ دست‌یافتنی. در حوزه‌ی اندیشه، حافظ، ژرف‌تر؛ درنگ‌آمیزتر و متفكرتر ازسعدی جلوه می کند و سعدی روان‌تر، دوان‌تر و گسترده‌تر از حافظ؛ یعنی سعدی بیشتر در طول و عرض جولان می‌دهد و حافظ بیشتر در عمق و ارتفاع. از همین رو سعدی بیشتر پیش می‌رود و حافظ بیشتر فرا می‌رود.

سال‌ها پیش یكی از نویسندگان گفته است:
1. «به نظر می‌رسد سعدی دنیا را آن‌طور می‌دید كه همه‌ی ما می‌بینیم بجز حافظ. و حافظ دنیا را طوری می‌دید كه هیچ یك از ما نمی‌بینیم حتی سعدی.»

در معماری كلام، پیوند هنری واژگان و تراكم معانی هیچ كدام از شاعران ایرانی به پای حافظ نمی‌رسند، همچنان كه در سادگی، روانی و شیرینی سخن هیچ‌كس به سعدی نمی‌رسد. اما انگار به مرزهای زبان حافظ آسان‌تر می‌شود نزدیك شد تا مرزهای زبان سعدی. زیرا به نظر می‌رسد با فرا گرفتن برخی از آرایه‌های ادبی و شگردهای حافظانه ممكن است به رنگ سخن حافظ نزدیك شد و كلامی هم‌رنگ آن كلام ـ و نه هم‌جنس آن ـ آفرید، اما سخن سعدی كه بدون یاری گرفتن از آرایه‌های ادبی، زیبا و هنری آفریده شده است، سخنی به شدت تقلیدناپذیر است.
ساده‌سرایی همسایه‌ی دیوار به دیوار ابتذال است. با كم‌ترین لغزشی، سخن مبتذل خواهد شد و بندبازی های سعدی روی این نخ بسیار نازك، شگفت‌آور است. تا كسی به كمال با ماهیت زبان فارسی و انرژی واژه‌ها و توان تألیف آن‌ها آشنا نباشد، هرگز نمی‌تواند سخنی به سادگی سخن سعدی و هنرمندی او پدید آورد.
سعدی با سروده‌های خودش گویی می‌خواهد گریبان ما را از دستِ هیاهوی بی‌نتیجه‌ی جهان پیرامون رها كند و ما را به یك آرامشِ دلپسند فرا بخواند، آرامشی كه ممكن است حتی تصنعی باشد. امّا حافظ علاقه‌مند است كه تردیدها، تشكیك‌ها و پرسش‌ها را در جان ما بیدار كند و درون ما را بخراشد و بر آشو بد تا خوابمان نبرد.
شعر سعدی مثل شیشه است و شعر حافظ مثل آینه در شعر سعدی خود او و قوانین جامعه او نمایان است اما در شعر حافظ خواننده خودش را آنگونه که دوست دارد می یایبد.
از لحاظ شخصیت سعدی مردی پرتحرك، زودجوش، زبان‌آور و برون‌گراست و حافظ فردی ساكن صفت، تودار، كم‌جوشش و درون‌گرا.
در سده‌ی هفتم و در زمان سعدی در شیراز، اتابكانِ زنگی فارس حكومت می‌كنند همان‌هایی كه با هوشمندی و درایت توانستند جلوِ هجومِ ویران‌گرِ مغول را بگیرند وسعدی دوستدار این حاكمان است و با آن‌ها روابطِ نزدیك دارد.
سكندر به دیوار رویین و سنگ / بكرد از جهان راه یأجوج تنگ
تو را سدّ یأجوج كفر از زراست / نه رویین چو دیوار اسكندر است

محیط ادبیِ فارس هم برای سعدی رضایت آفرین و خرسند كننده است و سعدی بارها از مردمِ ادب شناس و اهل معرفت شیراز سخن گفته است.
هـــزار پیــــرو ولـی بیـش اندر وی / كه كعبه بر سرِ ایشان همی كند پرواز
و:
در اقصای گیتی بگشتم بسـی /به سر بردم ایام با هر كسی
تمتع به هر گوشه‌ای یافتم / زهــر خرمنــی خوشــه‌ای یافتم
چو پاكـان شیــراز، خاكـــی نهــاد / ندیدم كه رحمت بر این خاك باد...

امّا محیط اجتماعی و ادبی شیراز زمان حافظ اصلاً مورد رضایت او نیست. زیرا شیرازِ زمان حافظ، شهری است كه ریا، تظاهر، دروغ و تزویر در آن آشكارا شدّت گرفته است و یا شاید اساسا محک حافظ برای راضی بودن از جامعه با محک سعدی متفاوت است.
عقاب جور گشوده است بال در همه شهر / كمان گوشه نشین و تیر آهن كو
شهــر خالــی است زعشــاق مگـر كـز طرفـی /مردی از خویش برون آید و كاری بكند
مـی صوفــی افكــن كجــا می‌فروشنــد/ كه در تابم از دستِ زهد ریایی
ز زهد خشك ملولم كجاست باده‌ی ناب/كه بوی باده مدامم دماغ تر دارد
بیار باده رنگین، كه یك حكایت راست /بگویم و بكنم رخنه در مسلمانی
به خاك پای صبوحی كشان كه تا منِ مست /ستــاده بــر در میخـــانه‌ام به دربانی
به هیــچ زاهـــد ظاهـر پرست نگذشتـم / كه زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی

ابواسحاق اینجو، شاه شجاع و امیر مبارزالدین سلاطین زمان حافظند. حافظ بجز ناخرسندی و ناخشنودی كه با محمدبن مظفر دارد با حاكمان دیگر زمان خود روابطی نزدیك و محترمانه دارد اما هرگز مانندسعدی قصاید اغراق آمیز در مدح آنان نگفته و اگر چنین کرده حد اقل آن اشعار را در کنار آثار دیگرش حفظ نکرده و بنابرین به دست ما نرسیده است.
سعدی شیخ است و حافظ خواجه. به عبارت دیگر سعدی در حوزه‌ی اندیشه‌های دینی هرگز آن بی‌پروایی‌ها، تشكیك‌ها و تردیدهای حافظ را ندارد و حافظ به دلیل تمركز مدام بر چیستی و چگونگی هستی، آن زودباوری‌ها و ساده‌پنداری‌های سعدی را ندارد.


از دیدگاه حافظ:
همه‌كس طالب یارند چه هشیار و چه مست /همه‌جا خانه‌ی عشق است‌چه مسجدچه‌كنشت
خواجه بارها بر مفاهیمی همچون مفاهیم زیر پای فشرده است كه:
گـر پیـر مغـان مرشـدِ ما شـد چـه تفـاوت/در هیـچ سـری نیسـت كه سرّی ز خدا نیست
به همین دلیل از دیدگاه حافظ هرگز حكایتی همچون حكایت زیر از گلستان پسندیدنی نیست:
در عقدسرایی متردد بودم. [در خرید خانه ای تردید داشتم ]جهودی گفت: بخر كه من كدخدای قدیم این محلّتم و نیك و بد این خانه چنان كه من دانم، دیگری نداند. هیچ عیبی ندارد. گفتم: بجز آن كه تو همسایه‌ی منی.
خانه‌ای را كه چون تو همسایه است/ده درم سیـمِ كـم‌عـیــار ارزد
لـیـكــن امـیــدوار بـایــد بـــود / كـه پس از مرگ تو هزار ارزد

و در سراسر دیوان حافظ هرگز سفارش‌هایی همچون سفارش زیر دیده نمی‌شود:
خـلاف رای سـلـطان رای جـسـتـن /به خون خویش باشد دست شستن
اگر خود روز را گوید شب است این/ ببایـد گفـت: آنـك مـاه و پرویـن! [یعنی حتی اگر در روز روشن پادشاه بگوید که شب است تو باید بگویی که بله آن هم ماه و آن هم ستاره های آسمان ! ]


اشكال این سخن آن‌گاه آشكارتر می‌شود كه بدانیم این سخن، سخنِ داناترین وزیر ایرانی، یعنی بزرگمهر، درباره‌ی عادل‌ترین پادشاه از دیدگاه سعدی، یعنی انوشیروان، است. حكایت از باب نخست گلستان است كه مشاوران و بزرگان در مسئله‌ای مهم از مسائل مملكت در حضور انوشیروان به رای‌زنی پرداخته‌اند و اختلاف نظر دارند. بزرگمهر رای پادشاه را تأیید می‌كند. از او می‌پرسند: چه برتری در رای پادشاه بود كه آن را تأیید كردی؟ می‌گوید: «به موجب آن‌كه انجام كار معلوم نیست و رای همگان در مشیت است كه صواب آید یا خطا. پس رای پادشاه اختیار كردم تا اگر خلاف صواب آید به علت متابعت ایمن باشم.» و سپس آن دو بیت شعر گفته می‌شود.

حافظ مضمون سروده‌های خود را بیشتر از زبان پیرِ مغان، پیرِ می‌فروش، هاتف غیبی و شخصیت‌هایی از این دست بیان می‌كند، گویی واقعاً از عالم غیب الهام می‌گیرد و همواره در این فضا گردش می‌كند و شاید همین توجه به عالم غیب و سرگردانی و تحیر در این عالم است كه حافظ را به بیان اندیشه‌های خیامی نزدیك كرده است.انگار حافظ بیشتر متعلق به عالم غیب است وسعدی بیشتر متعلق به عالم شهود.آیا وحدت و انسجام غزل های سعدی و پاشانی غزل‌های حافظ با این دو عالم غیب و شهود و دریافت‌های متفاوت از آن دو عالم، ارتباطی ندارد؟

سخن آخر آن‌كه به دشواری می‌توان سعدی و حافظ را برای تعیین برتری یك از آن‌ها بر دیگری سنجید و به نتیجه رسید. شادروان محمدعلی فروغی سال‌ها پیش گفته است:
«سعدی دریاست و حافظ كوه است.»
سعدی همچون دریا زیبا، گسترده و تماشایی‌ست و حافظ همچون كوه سربرافراشته، باشكوه و شگفت‌انگیز است. چگونه می‌توان یكی را از دیگری برتر دانست؟

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:50 PM
هر آنچه می‌خواهید از فروغ فرخزاد بدانید!!


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/28040.jpg
یکی از دوستانش می‌گفت: فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین...
فروغ در روز هشتم دی ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد. فروغ فرزند چهارم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.


سرودن اولین شعر
فروغ ۱۲ سال پیش از مرگش، اولین شعر خود را به مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی‌پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت؛ و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف، او را در بی‌‌پروایی و دریدن پرده ریاکران با حافظ تشبیه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان‌الغیب برسد حافظ دیگری خواهیم داشت.» فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.


ازدواج با پرویز شاپور
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”کامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.


http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-1/parviz-shapour-and-forough-farrokhzad.jpg

نامه‌های نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور را نه تنها به خاطر اینکه از طرف فروغ نوشته شده‌اند خواندنی است بلکه اینها نامه‌های گذشته است اینها حرفهایی است که در گذشته مطرح بوده ولی … کمی ‌که فکر می‌کنیم …. کمی‌ که مقایسه می‌کنیم می‌بینیم با حرفهایی که امروزه در جامعه‌ی ما گفته می‌شود چندان فرقی ندارد و در برخی موارد اصلا فرق ندارد … بحث تلخ و شیرین مهریه در نامه‌های قبل از ازدواج! که پنداری قیمتی است برای انسانها! دلتنگی‌هایی که از سوی پدران و مادران برای فرزندان ایجاد می‌شود و تنها دلیل آن تفاوت نگرشی است که دو طرف به زندگی دارند و این تنها با گذشت زمان و اختلاف زمان ایجاد می‌شود!
محدودیتهایی که برای زنان بوده و هست در بخش نامه‌های زندگی مشترک به خوبی قابل حس است!
این نامه‌ها از سه بخش تشکیل شده است.
سه بخش زندگی فروغ؛
پیش از پیوند (۱۶ نامه)
زندگی مشترک (۲۲ نامه)
پس از جدایی (۱۸ نامه)

سفر به ایتالیا
پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، برای گریز از هیاهوی روزمرگی، زندگی بسته و یکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در این سیر و سفر، کوشید تا با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ایتالیایی و همچنین فرانسه و آلمانی را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنایی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپایی، ذهن او را باز کرد و زمینه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ
آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تغییر فضای اجتماعی و درنتیجه تحول فکری و ادبی در فروغ شد.
در سال ۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر‌هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد.
افتخاری بزرگ بود برای یک زن ایرانی. لیکن فروغ در جستجوی افتخارات رسمی ‌نبود و خود در مصاحبه‌ای در باره‌ی این جایزه گفت:
( این جایزه برایم بی تفاوت بود. من لذتی را که باید می‌بردم از کار برده بودم. ممکن است یک عروسک هم به من بدهند. عروسک چه معنی دارد؟ جایزه هم عروسک است…)

در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت.
این خود شاعر بود که به راستی دیگرباره تولد می‌یافت. در هیات یک شاعر جهانی که شعرش از مرزهای بومی ‌سرزمین خویش و زبان مادری خویش گذشته است. (تولدی دیگر) حادثه ای فراموش نشدنی بود در تاریخ شعر معاصر ما و در تاریخ ادبیات ما. خود فروغ نیز این کتاب را بیشتر از کتابهای دیگرش دوست می‌داشت. خودش درباره‌ی این کتاب می‌گوید:
(من همیشه به آخرین شعرم بیشتر از هر شعر دیگرم اعتقاد پیدا می‌کنم. دوره‌ی این اعتقاد هم خیلی کوتاهست، بعد زده می‌شوم و همه چیز به نظرم ساده لوحانه می‌آید. من از کتاب (تولدی دیگر) ماهها است که جدا شده ام. با وجود این فکر می‌کنم که از آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) می‌شود شروع کرد….)
و آخرین قسمت شعر (تولدی دیگر) که آخرین شعر این کتاب نیز هست چنین است:
(من پری کوچک غمگینی را
می‌شناسم که در اقیانوس مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه می‌میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.)

پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.
فروغ زبان ایتالیایی و آلمانی را طی اقامت چند ماهه‌ی خود در اولین سفرش به این دو کشور که در سال ۱۳۳۶ بود، فرا گرفته بود و این دو زبان را به خوبی حرف میزد. زبان فرانسه را هم به قدر احتیاج حرف میزد، ولی با مرتب زبان انگلیسی در چهار سال اخیر، این زبان را هم در حرف زدن و هم در نوشتن و ترجمه کردن، خوب فرا گرفته بود.
نمایشنامه ی (ژان مقدس) از (برنارد شاو) و سیاحتنامه‌ی (هنری میلر) در یونان به اسم (ستون سنگی ماروسی) را به فارسی ترجمه کرده بود که هنوز چاپ نشده. ترجمه‌ی (ژان مقدس) که شرح زندگی (ژاندارک) است، به این منظور بود که در سال آینده این نمایشنامه روی صحنه بیاید و خودش می‌خواست نقش (ژاندارک) را بازی کند.
در تابستان سال ۱۳۴۳ برگزیده‌ی اشعار او چاپ شد.
در سال ۱۳۴۴ سازمان یونسکو یه فیلم نیم ساعته از زندگی فروغ تهیه کرد. به پاس شعر و هنر او که اینک در یک سطح جهانی قرار گرفته بود. در همان سال برناردو برتولوچی یکی از کارگردانهای موج نو ایتالیا نیز به تهران آمد و یک فیلم یک ربع ساعت از زندگی فروغ ساخت.
در سال ۱۳۴۵ فروغ یکبار دیگر به ایتالیا سفر کرد و در دومین فستیوال فیلم (مولف) در شهر پذارو شرکت نمود. همین سال از کشور سوئد به او پیشنهاد کردند که به سوئد برود و در آنجا فیلم بسازد و فروغ این پیشنهاد را پذیرفت.

باز در همین سال از چهار کشور آلمان و سوئد و انگلستان و فرانسه به فروغ پیشنهاد شد که اجازه دهد اشعارش را ترجمه و چاپ کنند …. فروغ دیگر فقط مال ما نبود. جهانی او را می‌طلبید و احترام می‌گذاشت.
زندگی‌اش چنین بود …. پربار، پر ثمر و سرشار از تلاش و کوشش و کار و فراموش نکنیم که وقتی مرگ به سراغش آمد هنوز سی و دوسال بیشتر نداشت و به اینجا رسیده بود که گفتیم و یادگارهایی اینهمه پرارج برای ما گذاشته بود….

روحیه و شخصیت راستین فروغ را می‌باید از شعرهایش شناخت. آنانکه او را از نزدیک می‌شناختند می‌گویند:
(یک انسان والا بود و صادق و صمیمی ‌و مهربان. روشن بینی عجیبی داشت که از حقیقت سرچشمه گرفته بود. حالتی داشت چون قدیسین: آمیخته ای از صفا و راستی و معصومیت.)

یکی از دوستانش می‌گفت:
(فروغ تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم‌هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین‌ترین انسانی است که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطه‌ی ملاقات غم و شادی بود.)
از یک دوست دیگرش پرسیدم: (فروغ چه چیزهایی را دوست می‌داشت و احترام می‌گذاشت؟)
گفت: (هر آنچه را در آن اثری از نجابت بود: تپه را، حرکت ابر را، آدم در حال آدمیت یا در معصومیت، شبنم را …. )
زشتی و تنگ نظری و نانجیبی را نمی‌توانست بپذیرد. هر چند آنها را می‌بخشید و خود با آنها بیگانه بود. اگر دشنامی ‌می‌شنید، دشنام دهنده را می‌نگریست تا دریابد که قصد او ناشی از یک بیماری شخصی است یا یک جذام وسیعتر، یک علت عام و همه گیرتر. به بیماری شخصی ترحم می‌کرد و علت و بیماری عمیق و وسیعتر را پاسخ می‌گفت. اما پاسخی در حد کلی و بالا، نه فردی و کوچک.

آخرین شعری که از او به چاپ رسید، به نام (چرا توقف کنم )؟
پاسخی بود عمیق و انسانی بیک هرزه درایی که او را آزرده بود. هر چند حتی هرزه درایان را به هیچ نگرفت، چون می‌دانست که در عرصه‌ی انسانیت کسی شدن جگر می‌خواهد.
از مادیات زندگی جز آنچه نیازهای ابتدایی یک انسان را برطرف می‌سازد، چیزی نمی‌خواست. فروتن بود و پاک نهاد.
زندگی اش در شعر خلاصه می‌شد. هر کس شعری می‌گفت، گویی به او مربوط می‌شد. کنکاش می‌کرد و همه‌ی شعرهایی را که در مجلات یا به صورت کتاب چاپ می‌شد، می‌خواند. به شاعران جوان توجه بیشتری داشت و هر بار که می‌دید یکی از شعرای نامدار زمانه ی ما، شعری ضعیف ساخته است، غمگین می‌شد. مثل اینکه خودش دچار خطایی شده است.

پایان زندگی
آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.


http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-1/foroogh_tomb.jpg

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
از فروغ چندین شعر، دو سناریو برای فیلم، یک رمان نیمه تمام و تعدادی تابلو و طرح نقاشی به یادگار مانده است. دوستانش در نظر گرفته اند خانه اش را کتابخانه ای سازند، باشد که یادش و نامش را نسل‌های دیگر گرامی ‌شمارند و گرامی‌باد یاد او و نام او.


آثار
* ۱۳۳۱ - اسیر شامل ۴۴ شعر
* ۱۳۳۵ - دیوار
* ۱۳۳۶ - عصیان، شامل ۱۷ شعر
* ۱۳۵۲ - تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر
* ۱۳۴۲ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر

فروغ در آثار دیگران
در سال ۱۳۸۱، ناصر صفاریان سه فیلم مستند با نامهای جام جان، اوج موج و سرد سبز درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده است.
همچنین در این فیلم عکسهای منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده است.

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:51 PM
با من طلوع کن (م.آزاد )


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/27813.jpg
... رود را ببین که چه هرزابی ست، عشقی نمانده است و نمی‌دانی دیگر... عشقی نمانده است...
با من طلوع کن
هنگام انتحار
هنگامه‌ی خزانست
هنگام انتحار گل سرخ
در کوچه‌های سنگی
هنگامه‌ی طلوع شب از شب
و رود را ببین که چه هرزابی ست
عشقی نمانده است و نمی‌دانی دیگر
عشقی نمانده است
نامش فراموش است
از یادم
زیرا که من نه دیگر فرهادم
و او نه دیگر شیرین
بیگانه وار در شب شادی گسار ما
دیگر بهاری نیست
او را نشسته می‌بینم بر سریر سنگ
هنگام انتحار گل سرخ
ماننده‌ی چکاوک پیری
او را نشسته
خسته و بیزار می‌بینم
فرهاد وش منم که چنین عریان
در زیر تازیانه رها کرده تن
خم کرده پشت
با تیشه می‌کوبم
می‌کوبم
بر قلب بیستون
و خواب تازیانه ی الماس
از جان سرد سنگ
تهی می‌شود
بر قلب بیستون
بر بیستون سرد تهی می‌کوبم مشت
خم کرده پشت
می‌خوانم شیرین را شیرینم را
باری چگونه فرهاد
از یاد می‌تواند بردن
نام تمام شیرین را؟
هنگامه‌ی طلوع شب از شب
خم کرده پشت عریان
فریاد فریادا
آشفته می‌شوم
فریاد بر می‌آورم از دهشت جدایی
ای شهر آشنایی آیا تمام یاران
رخت سفر بستند
و هیچ کس نمانده‌ست
بر سنگواره‌یی که نشان از شهری داشت؟
هنگام انتحار گل سرخ

مانند سهره می‌رود و می‌سرایی از باغ
و نیلگونه خوابی
می‌روید
از قلب سهره وارت
ای نازنین بمان و بدان
کاین شب بلند
این جاودانه وار نمی‌ماند
و انتحار گل
و سوگوار خواندن خونین هر چکاوک
آغاز پایانی ست
این جاودانه واری را
آری
تنها اگر بمانی
تنها اگر بمانی با من
مانند سهره یی کهن می‌داند
چه نیلگونه خوابی دارد
و آفتابی طالع
در خون خوابناکش فریاد می‌زند
من سوگوارم ای یار
من آن چکاوکم که در آفاق سنگواره شهری
که زیسته ام
و خوانده ام
و خواسته ام تا در آن ویران
نامی‌ نشانی حتی یادی را فریاد گر باشم
و سوگوار
آری
من سوگوار ای یار؟
با من بمان
همیشه بمان با من
و بخوان با من
با من اگر بمانی ای یار
گرم خیال تسلیم
تسلیم عشق بودن تسلیم عشق آری
اما نه با شکنجه تسلیم واماندن
من انتحار شوق گل سرخم
و در تو منتحر
وقتی که عشقی نیست
نامی‌نمی‌ماند
تاعاشقانه باز بنامی‌
گلهای سرخ را
وقتی که گلسنگی
بی ریشه می‌ماند
و ابرهای سرد سترون
از آسمان شهر گذر می‌کنند
یادی نمی‌ماند
در این حصار سنگی
تو می‌روی
تو می‌روی و باز می‌گذاری
تنها مرا دراین شهر
مانند ابر سرد سترون
آهسته وار می‌گذری از فراز شهر
و از کنار من
مانند رود هر رهگذری از کنار دشت
در چشم های خسته وش تو
شکی درخشانست
مانند تازیانه ی الماسی
که می‌درد
خارای مرده یی را
ای نازنین! همیشه بمان با من
و در کنار من
و مرگ عاشقانه ی گل های سرخ را
گریان وسوگوار و پریشان خیال باش
من می‌خواهم
می‌خوانم
و با تمام تشویشی کز تمام هستی من
با تشویش
از انتحار سرخ گلی می‌گویم
می‌گریم در خویش
در شهر آشنایی
یاران خدا را یاران
هنگام انتحار گل سرخ
فریاد سهمگین چکاوک ها را بشنوید
که بر سریر سنگ
از خونبهای غنچه ی سرخی
فریاد بر می‌دارند
که در حصار کور فراموشی تنها ماند
یاران خدا را لحظه یی درنگی
ای نازنین چگونه رهامی‌کنی مرا
تاریکوار و عریان؟
شک تو
الماس ست بی شک
الماسی
که می‌درد و می‌شکافد
و می‌کشد
و هیچ دیگر هیچ
شک تو شک ست
بر یقینی
که منم
که من باید باشم
با هم برهنه تن
و برهنه جان تر
دو آینه ی برابر هم روشن
نه مرده و مکدر
در گردباد طاغی چشمانت
می‌بینم
فریاد ارغنون را
وقت طلوع خون
در باغ ارغوان
هنگام انتحار گل سرخ
و انفجار شوق
سر می‌گذارم آرام بر سینه ات
خاموش و خسته می‌گریم از شوق
وقتی صدای گرم مسلسل
تحریر عاشقانه ی شوق ست
در این زمان زمانه ی تاریکوار بودن
و عطر انتحار تو را می‌رهاند از خویش
زیرا که انتحار نه تسلیم
هنگامه ی شکفتن
هنگامه ی بهار
و انفجار شوق هزاران نه
یک چکاوک
از دوردست جنگل شهری که مرده است
یا مرده وار می‌نماید از دور
تنها اگر بمانی با من
آری بیا ای دوست
و از تمام این شب یلدایی
با من طلوع کن
ای بی تو من وزیده خزانی به خون برگ
ای بی من همیشه ی یلدایی
با من
طلوع کن
آنجا
با من تویی
چکاوک بیداری
بی هیچ سوگواری
که عطر انتحار تو را می‌رهاند از خویش
هنگامه شکفتن

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:51 PM
گذری بر شعر ژاپن

تعداد بازدید: 1348 http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/27544.jpg
تانكا شعر بسیار ظریف عاشقانه و آهنگینی است كه در آن احساساتی والا مانند عشق تنهایی و مرگ به صورت...
"میجیكاــ اوتا" كه در اصطلاح زینوــ ژاپنی تانكا هم گفته می‌شود یكی از فرمهای قالب كلاسیك و بسیار قدیمی ‌ژاپن است. شعر تانكا فرم ثابتی دارد كه تشكیل شده از پنج خط كه به ترتیب دارای ۵ ۷ ۵ ۷ ۷ هجا می‌باشند. این پنج خط دارای دو قسمت است و دومین قسمت یا جواب قسمت اول است یا به قسمت اول برمی‌گردد. سه خط اول معمولا تصویری طبیعی و واقعی است و دو خط دیگر به احساسات اشاره دارد. تانكا شعر بسیار ظریف عاشقانه و آهنگینی است كه در آن احساساتی والا مانند عشق تنهایی و مرگ به صورت كاملا ظریفی بیان می‌شود. اغلب این گونه اشعار دارای سبك بسیار بالا و فاخر ادبی هستند. در هایكو كه آن را می‌توان نهایت ایجاز شاعرانه محسوب كرد نوع نگاه شاعر به طبیعت و زاویهء دیدش كلید دست یابی به تجربهء حسی شاعر را كه مستور مانده است در اختیار خواننده قرار می‌دهد اما طبیعت در شعر تانكا عامل تداعی است تداعی تجربه ای كه خواننده نیز در آن سهیم می‌شود جدا از تفاوت طولی این دو فرم شاید بتوان ‌هایكو و تانكا را به رباعی و دوبیتی تشبیه كرد كه ویژگی بارز اولی ایجاز است و دومی ‌حس آمیزی و بیان عاطفی. از تانكانویسان معروف ژاپن می‌توان به اونو نو كوماچی" تویوتاما تسونو" ایزومی‌شی كی بو "ماتسوباشو" ایشی كاوا" و "تاكوبوكو " كه او را به عنوان رمبوی ژاپن می‌شناسند اشاره كرد.

در این قسمت به معرفی تویوتاما تسونو وگ زیده اشعار او می‌پردازیم.
میتویوتاما تسونو در‌ هاکایدو متولد شد.‌ هاکایدو، شمالی ترین جزیره از چهار جزیره بزرگی است که ژاپن را تشکیل می‌دهند. پدرش قایقران بود. از آنجا که تویوتاما دریا را خیلی دوست داشت اجازه داشت هر از گاهی به همراه پدر به سفرهای کوتاه دریایی برود. تویوتاما خیلی زود با یک آرشیتکتور ازدواج کرد. و به همراهش به توکیو و سپس به پاریس رفت.
در ‌هایکو‌های او افکار، احساسات و تصاویر ژاپنی و اروپایی ترکیب می‌شوند و به همین دلیل ویژگی تقریبا یگانه ای دارند.
تویوتاما در پاریس به علت بیماری سل و نبود امکانات درمانی در سن ۳۲ سالگی چشم از جهان فرو بست

خواب دیدم
بیدار شده ام و موی شانه می‌کنم
حال بیدارم
و بر موی شانه می‌زنم
یا شاید
رویاست این هم؟
.........................................
تنها کسی
که چراغ را فرو می‌کُشد
بر چارچوب چنجره
درمی‌یابد عمق شب پر ستاره را.
...................................
بر توفان اعتنا نمی‌کند
درخت قان
وقتی بر گردش می‌پیچد،
اما غریب ترین عطرش را
می‌بخشد به نوازش لطیف باران.
...................................
چنانم اندوهگین می‌کند،
که پرنده می‌ترسد میان بیشه زار
اگر، نزدیک تر شوم.
.................................................
دیگران
آنچه را می‌گویی، می‌شنوند
و من
آنچه را نمی‌گویی.
..................................
کمال
از آن درختی است
که تنها ایستاده.
.................................................
پیش تر
آستین مقابل چشمان می‌گرفتم
تا لبخندی را پنهان کنم.
حالا، پنهان می‌کنم

اشک‌ها را.

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:52 PM
اشعاری از فریدون مشیری


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/27178.jpg
او در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت...
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد. مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد. او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نامهای بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است. مشیری در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ شمسی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.

آفتاب پرست
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز
خواهم که مگر ز مرگ بگریزم
می‌خندد و می‌کشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ می‌گیرم
می‌لرزم و با هراس می‌نوشم

آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچه مار و طعمه مورم
در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
و مانده مار و مور و کژدم را
می‌کاود و زوزه می‌کشد کفتار
روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه سکوت می‌کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد
ای رهگذران وادی هستی
از وحشت مرگ می‌زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است
از گور چگونه رو نگردانم
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم
من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم


کدام غبار
با جوانه ها نوید زندگی است
زندگی شکفتن جوانه هاست
هر بهار
از نثار ابرهای مهربان
ساقه ها پر از جوانه می‌شود
هر جوانه ای شکوفه می‌کند
شاخه چلچراغ می‌شود
هر درخت پر شکوفه باغ
کودکی که تازه دیده باز می‌کند
یک جوانه است
گونه‌های خوشتر از شکوفه اش
چلچراغ تابناک خانه است
خنده اش بهار پر ترانه است
چون میان گاهواره ناز می‌کند
ای نسیم رهگذر به ما بگو
این جوانه های باغ زندگی
این شکوفه های عشق
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار می‌شوند؟
این کبوتران برج دوستی
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگهای هار می شوند؟

تو نسیتی که ببینی
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو در ترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!

احساس
نشسته ماه بر گردونه عاج.
به گردون می رود فریاد امواج.
چراغی داشتم، كردند خاموش،
خروشی داشتم، كردند تاراج ...

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:52 PM
"پیغام" شفیعی کدکنی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/27020.jpg
آن سوی پنجره‌ی ساكت و پرخنده‌ی تو كاروانهایی از خون و جنون می‌گذرد، كاروان‌هایی از آتش و برق و باروت...
محمدرضا شفیعی كدكنی ( م.سرشك)
پیغام
خوابت آشفته مباد
خوش ترین هذیان ها
خزه ی سبز لطیفی
كه در بركه ی آرامش تو می‌روید
خوابت آشفته مباد
آن سوی پنجره ی ساكت و پرخنده ی تو
كاروانهایی
از خون و جنون می‌گذرد
كاروان هایی از آتش و برق و باروت
سخن از صاعقه و دود چه زیبایی دارد
در زبانی كه لب و عطر و نسیم
یا شب و سایه و خواب
می‌توان چشانی زمزمه كرد؟
هر چه در جدول تن دیدی و تنهایی
همه را پر كن تا دختر همسایه ی تو
شعرهایت را در دفتر خویش
با گل و با پر طاووس بخواباند
تا شام ابد
خواب شان خرم باد
لای لای خوشت ارزانی سالنهایی
كه بهاران را نیز
از گل كاغذی آذین دارند

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:53 PM
مسیح می‌میرد (از شاعر معاصر آمریکایی)


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/26886.jpg
بروید پی کارتان، ماجرا شخصی است...مسأله‌ایست خصوصی و خدا هم می‌داند، به شما مربوط نیست...
آن سکستون شاعر معاصر امریکایی در 9 نوامبر 1928 در ماساچوست به دنیا آمد و در 3 اکتبر 1974 به زندگی خود خاتمه داد. شعر زیر از این شاعر برنده‌ی جایزه پولیتزر است.

مسیح می میرد
(از شعرهای پیوسته‌ی کاغذهای مسیح)
از این بالا، از آشیان کلاغ
می‌بینم گروهی کوچک جمع می‌شوند
چرا جمع می‌شوید همشهریان؟
اینجا خبرتازه‌ای نیست
من بندباز نیستم
سرم به مرگ خودم گرم است
سه سر آویزانند
مثل بادکنکی بالا و پایین می‌روند
خبری نیست
سربازان آن پایین می‌خندند
چنان که همیشه در طول قرون خندیده‌اند
خبری نیست‌
مثل همیم
شما و من
پره های بینی مان مثل همند
پاهایمان شبیه هم
استخوان‌های من از خون چرب شده‌اند
مال شما هم
قلب من مثل خرگوشی در دام می‌تپد
قلب شما هم
می‌خواهم روی بینی خدا را ببوسم
و عطسه زدنش را تماشا کنم
شما هم می خواهید
نه از سر بدخواهی
مثل شوخی‌ای مردانه
می‌خواهم بهشت پایین بیاید و در بشقاب شام من بنشیند
شما هم همین را می‌خواهید
می‌خواهم خدا بازوانش را که از آنها بخار برمی‌خیزد
به دورم حلقه کند
شما هم می‌خواهید
زیرا که نیازمندیم
زیرا موجوداتی هستیم زخمی
همشهریان
دیگر بروید خانه هاتان
من هیچ کار خارق العاده‌ای نمی‌کنم
به دو نیم نصف نمی‌شوم
چشمان سفیدم را بیرون نمی‌آورم
بروید پی کارتان
ماجرا شخصی است
مسأله ایست خصوصی و خدا هم می‌داند
به شما مربوط نیست.

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:53 PM
بهاران آمد (حمید مصدق)


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/26470.jpg
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز بر می‌گردم ...و صدا می‌زنم....
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت باز بر می‌گردم
و صدا می‌زنم
«آی
باز کن پنجره را - در بگشا-
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!
باز کن پنجره را
که پرستو پر می‌شوید در چشمه نور
که قناری می‌خواند؟
می‌خواند آواز سرور؟
که:
بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد!»
«حمید مصدق»

من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی،
هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا، غصه این هرگز کشت.
«حمید مصدق»

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:54 PM
برگ آخر تقویم؛ منوچهر آتشی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/26311.jpg
برگ نخست نحوست محض است، زخم برای چکاندن از خون...و درد برای جاودانه شدن از تقویم اجازه نمی‌گیرد...
زخم برای چکاندن
از روزها اجازه نمی‌گیرد نه برای درمان شدن
تراز نمی شود به تقویم طول سال زخم
ژرفای آن است که مدرج می کنند گره به گره
زمان را
هر زخم
هر لحظه زادروز خود را سور می دهد به درد و ناسور
و
هر لحظه هر کجای فاصله
آغاز قرن دیگر است
تاریخ پتیاره اش را
نه برگ اول تقویم
نه برگ اول بعد از آن ابتدای واقعه نیستند
سال از میانه آغاز می شود
تا
در چرخش گیج اش
به ابتدا برگردد
به درد
و برگ آخر اگر کبیسه ی سال زخم باشد
برگ نخست نحوست محض است
زخم برای چکاندن از خون
و درد برای جاودانه شدن از تقویم اجازه نمی گیرد

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:57 PM
شعر نوروز در زمستان/ احمد شاملو


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/26192.jpg
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد...لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد...
احمد شاملو
(ویژه نوروز)
سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد
بهمن 1356

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:57 PM
خاطره‌های ناگفته احمد شاملو از زبان آيدا!


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/26215.jpg
یک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن میزی گذاشته بود...
در میان 10 سالی که از مرگ احمد شاملو می‌گذرد، سالی که گذشت پرحادثه ترین سال برای خانه سفید دهکده بود. اتفاق هایی در سال 87 پیرامون شاملو، خانه و اموالش افتاد که شاید اگر خود شاملو هم می‌بود اظهار شگفتی می‌کرد. در آخرین اتفاقی که در ماه های پایانی سال افتاد، سیاوش شاملو فرزند ارشد احمد شاملو بخشی از وسایل خانه شاملو را با خود برد. البته او آنها را در یک مزایده خریده بود. اما ماجرا از کجا شروع شد؟ آیدا شرح می‌دهد؛ «در خرداد 1380 فهرست کاملی از وسایل خانه به تفکیک هدیه ها، امانت ها و شخصی ها تهیه کردم و به سیاوش شاملو دادم تا برای آنها از مراجع رسمی‌شماره ثبت بگیرد.»آیدا پرهیز دارد از بیان ماجراهای مزایده و بردن پیپ، آخرین سیگار، موهای چیده شده، کراوات ها، خودکار و مداد، زیرسیگاری و... اما در میان هیاهوی بادی که در نیمروز دهکده در شومینه می‌پیچد گفت وگو از شعر آغاز می‌شود و هر بار به خلوت خانه می‌رسد تا اینکه آیدا زبان باز کند که؛ «نمی‌توانم خوشحال نباشم که سیاوش لوازم را خریده چون ممکن بود به دست غریبه بیفتد. چه خوب که پسر شاملو آنها را خرید. مهم تشکیل موزه است. حالا چه من تاسیس کنم چه او.» به گفته وکلای آیدا سال 84 طی اقامه دعوی مبنی بر تقسیم ترکه بین وراث، خواهان سیاوش شاملو اصالتاً و وکالتاً از سوی سامان و ساقی و خوانده خانم آیدا و سیروس شاملو پرونده گشوده شد. این دعوی در پاییز همان سال به ثبت رسید و دادنامه صادر شد. آیدا سرکیسیان در دادگاه حاضر نشد اما از آنجایی که اخطاریه ها به شخص ایشان ابلاغ شده بود، رای حضوری صادر شد. پیش از صدور رای، طبق رویه کارشناسان دادگستری آمدند و برای لوازم قیمت سمساری تعیین کردند. پس از صدور دادنامه، اجرائیه صادر و ابلاغ و آگهی مزایده هم صادر شد. برنامه مزایده لوازم شخصی شاملو در اجرای احکام دادگستری کرج توسط دادورز شماره پنج با حضور دادستان برگزار شد تا سیاوش شاملو (فرزند ارشد شاملو) تمامی ‌اجناس را با قیمت 550 میلیون تومان بخرد. در این مزایده سیاوش شاملو، مصطفی ظهوری (به وکالت از سوی آیدا) و شخصی دیگر حضور داشتند. مبلغ پایه برای کل لوازم توسط کارشناسان دادگستری 52 میلیون تومان تعیین شده بود. این مزایده با اعتراض وکلای آیدا باطل شد و کار به مزایده های دوم و سوم کشیده شد و در نهایت در مزایده سوم بار دیگر سیاوش شاملو بود که اموال پدرش را این بار با قیمت 326 میلیون تومان خرید. سیاوش در واپسین روزهای دی ماه سال گذشته تمام اموالی را که خریده بود از خانه شاملو در کرج خارج کرد.حالا خانه شاملو از درخت و خنجر و خاطره خالی است. سردیس شاملو در گوشه اتاق نشیمن دیگر به چشم نمی‌خورد. تابلوی نقاشی ایران درودی. برخی کتاب‌ها و عکس‌ها. این خانه هرچند آیدا انکار کند اما شباهتی به آن خانه که سرتاسرش بوی شاملو را می‌داد، ندارد. پنداری تنها چیزی که از بامداد شعر ایران در این خانه باقی مانده، صدای جاودانه اوست. آیدا هنوز به خانه جدید عادت نکرده است. این را می‌شد از لابه لای حرف هایش به راحتی فهمید. اما به گفته خودش او با چیزهای دیگری هم خانه و هم خون است؛ «موطن آدمی ‌در قلب کسانی است که دوستش می‌دارند.» به بهانه همین اتفاق هاست که در خانه شاملو نشسته ام تا با ریتا سرکیسیان (آیدا شاملو) گفت وگو کنم. آیدا می‌گوید؛«حرف های مهم تری برای گفتن هست.» او خاطراتی را مرور می‌کند که تاکنون بر زبان نیاورده است. باد در دستگاه ضبط صدا هم زوزه می‌کشد و کار را برای پیاده کردن و تنظیم گفت وگو سخت می‌کند. آیدا حرف می‌زند؛چیزهایی هست که گفته نمی‌شود مگر آنگاه که اشاره یی به آن شود و بازگویی اش لازم شود. هیچ دیالوگی بین من و سیاوش رد و بدل نشد. همه چیزهایی را که به مزایده گذاشته و در مزایده خریده بود، برد. هنوز نمی‌دانم کی هستم و کجایم. بنابراین هیچ کاری نمی‌کنم. فعلاً شاملو را گم کرده ام و دارم سعی می‌کنم پیدایش کنم.


بین اشیایی که اینجا بود به کدام یک دلبستگی بیشتری داشتید که دیگر الان اینجا نیست؟
چیزهایی که سال هاست در سینه دارم جابه جا نمی‌شود، کرد. پی خودم می‌گردم. شاید نوعی رهایی است، معلق، بی انتها.

چرا؟
دریچه یی در آن بالا بسته شده. تا باز شود زمان می‌برد. ارتباطم با همه چیز قطع شده اما سعی دارم دوباره برقرار شود.

چه برنامه یی برای موزه شاملو در خانه شاملو دارید؟
تا به حال دوستداران شاملو که می‌آمدند فضای زندگی و خانه یی را که در آن می‌زیست و می‌نوشت می‌دیدند البته آن موقع چیزهایی که برای موزه ضروری نیست فضا را تنگ کرده بود، حالا فضای بیشتری در اختیار داریم. روزی شاملو گفت همه چیز را رها کن یک کاروان بخر بزن بریم هر جا که شد.

شاملو تعلق خاطری به نگهداری اشیا نداشته است؟ انگار آیدا این موضوع را به خود یادآوری می‌کند.
مدام این اواخر این را می‌گفت. به ویژه از سال های 72 و 73. هرگز مقصدی تعیین نکرد. برایش مهم نبود. می‌گفت برویم بالاخره به جایی می‌رسیم. هر جا که باشد. دوست داشت جاهای حیرت انگیز و دیدنی ایران را کشف کنیم.

آخرین سفری که رفتید کی بود؟
سال 1993 که به سوئد دعوت شد. البته احمد ایران را خیلی دوست داشت. از بم حیرت زده شده بود. می‌خواست سمت خاش و زاهدان و جاهایی که بزرگ شده بود برود. جنوب را دیده بودیم اما سمت سیستان و بلوچستان نرفتیم. ترکمن ها را هم خیلی دوست داشت. اشتیاق سفر داشت. می‌گفت در ایران در مناطقی دریاچه هایی هست که فکرش را هم نمی‌توان کرد. حیرت می‌کنی. ناگهان در ماهان گنبد عظیم فیروزه یی شاه نعمت الله ولی و گنبد عظیم فیروزه یی سلطانیه را در دل کویر می‌بینی که عظمت و وحدت و آرامش عجیبی به آدم می‌دهد.

حال شاملو برای سفر مساعد بود؟
من از خدا می‌خواستم مدام در سفر باشیم. اما شرایط مناسب نبود و چیزهایی بود که مانع می‌شد.

چه چیزهایی؟
دارو، درمانش، نیاز به مراقبت های بیمارستانی، گرفتگی عروق گردن، گرفتگی عروق پا، دیابت و فشار خون سخت نگران کننده بود. البته اینها را به خود احمد نمی‌گفتم. فیش های کتاب کوچه و کارهای مانده اش را بهانه می‌کردم. نمی‌توانستم بیماری اش را نادیده بگیرم. از سال 1374 خواب راحت نداشتیم. چندبار حال او سخت وخیم شد. پزشکان گرامی‌با تلاش زیاد به دشواری توانستند او را به شرایط بهتری بازگردانند. طاقت فرسا بود. بیشتر تحت فشار سخت روحی قرار داشتیم.

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می‌شود/ انسان با نخستین درد/ - در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی‌کرد- / من با نخستین نگاهً تو آغاز شدم.» عاشقانه یی به نام «آیدا در آینه». نخستین باری که شاملو این شعر را برایتان خواند به یاد می‌آورید؟
امکان دارد به یاد نداشته باشم؟ «آیدا در آینه» را که نوشت در خانه خیابان ویلا با مادر و خواهرهایش زندگی می‌کرد. یک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن میزی گذاشته بود. روی تخت نشستم و آیدا در آینه را روی دیوار دیدم، با خطی زیبا، با مداد و بدون قلم خوردگی، مرتب روی گچ دیوار سپید نوشته شده بود. حیران شده بودم. ناگهان آمد تو دید دارم شعرش را می‌خوانم.

واکنش شاملو در آن لحظه چه بود؟غآیدا با حرارت به این سوال پاسخ می‌دهد.ف
گفت دیشب یکهو بیدار شدم و خواستم شعر بنویسم کاغذ دم دستم نبود روی دیوار نوشتم.

بعد از آن روز هیچ وقت به آن خانه رفته اید؟ آیا آن شعر هنوز هم روی دیوار است؟
بعد از آنکه ازدواج کردیم و مادرشان هم از آنجا رفتند، دیگر توی آن خانه نرفته ام. فقط از جلوش رد شده‌ام. از سرنوشت آن دیوار هم خبری ندارم. اما افسوس می‌خورم که چرا آن تکه از گچ دیوار را برنداشتم. می‌شد دیوار را با کاه گلش کند و جایش را به سادگی پر کرد. اتفاق عجیبی بود که هنوز ذهنم را درگیر می‌کند. کل ماجرای «آیدا در آینه» غریب بود. اول از من خواست بخوانم اما خودش با آن صدای بی نظیرش برایم خواند؛ لبانت به ظرافت شعر... چاپ که شد یک کلمه هم از شعر عوض نشد. بعد، از من می‌پرسند شاملو را چگونه دوست داشتی.

شاملو را چگونه دوست داشتید؟
(می‌خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمی‌داد. فرصت نفس کشیدن... 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می‌شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.

شاعر همه آن شعرهایی را که برای آیدا می‌سرود در دفتر جداگانه می‌نوشت ؟
فکرش را هم نمی‌توانم بکنم. با آن همه کار و دغدغه و مجله و... شعرهایش را دفتر به دفتر با آن خط زیبایش برایم می‌نوشت. به او می‌گفتم اینها که چاپ خواهد شد. اما با تمام شوق آنها را می‌نوشت. با تنظیم و دقت ویژه خودش.

آن دست نوشته ها را هنوز هم دارید؟
البته. تصمیم به چاپشان هم دارم. اما نیاز به دقت فراوان دارد. شاملو یا کاری را نمی‌کرد یا با نهایت دقت و درستی انجام می‌داد. این روزها من در مرحله اول به سر می‌برم.

«آخرین عید نوروز با شاملو» را به خاطر می‌آورید؟
دی ماه 78 که رعد ساعت سه نیمه شب سر درخت صنوبر ما را از هم پاشاند، اثر بدی روی شاملو گذاشت. چیزی نگفت و منتظر ماند. شب عید بود که داشتم سبزی پلو با ماهی، یکی از غذاهای مورد علاقه شاملو را درست می‌کردم. برنج را آبکش کرده بودم و سبزی هم آماده بود. ماهی را هم آماده کرده بودم لای کاغذ فویل گذاشته بودم. ناگهان سر از بیمارستان درآوردیم. چند روز بعد که شاملو حالش کمی‌بهتر شد آمدم سری به خانه بزنم. در را که باز کردم بوی وحشتناکی خانه را پر کرده بود. ماهی و برنج را توی یخچال گذاشته بودم اما یادم رفته بود در یخچال را ببندم. همه چیز فاسد شده بود.

و نخستین عید؟
ما 14 فروردین 41 همدیگر را برای اولین بار دیدیم. پس تا عید بعدی یک سال مانده بود. البته مناسبت ها زیاد مهم نیست. لحظه ها و حس ها در هر موقعیتی مهم تر است.

از او می‌خواهم از نخستین گفت وگوی خود با شاملو بگوید؛ هنوز هم به آن بالکن فکر می‌کنید؟ بالکنی که به حیاط خانه شاملو مشرف بود؟
دو سه ماه اول فقط همدیگر را نگاه می‌کردیم. روزی در حیاط خانه بود و من در بالکن. آمد جلو پرسید؛ «اسمت آیداست؟» هیچ وقت یادم نمی‌رود. یک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم می‌آورد که فکر کردم دارم از پشت می‌افتم.

جواب شما چه بود؟
شوکه شدم. کمی‌خودم را گرفتم و گفتم «شاید،». دوست نداشتم حرفی رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه های خاموش آکنده از حس بودم.

[پیش از آنکه بخواهم پرسش بعدی را طرح کنم، آیدا شاملو از شب های شعر شاملو می‌گوید.]

روزی شاملو برای شب شعری به انجمن ایران و امریکا که در خیابان پارک بود و حالا به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تبدیل شده، دعوت شد. در حیاط انجمن نیمکت های چوبی به تعداد خیلی زیاد چیده بودند. پشت تریبون هم قالیچه زیبایی آویخته بودند. گرم ترین و عجیب ترین شب شعر شاملو بود.

چرا؟
چون حس شاملو و حاضران یکی شده بود. گاه باهم یک صدا می‌شدند و شعرهایش را می‌خواندند. فضای گرمی‌بود و هر کسی از هر گوشه شعری درخواست می‌کرد. ارتباط خوبی میان شاملو و حضار برقرار شده بود. شاملو هم خیلی سر شوق آمده بود.

شب شعر لس آنجلس پس از آن سخنرانی تاریخی چطور؟
سال 1990 بود. البته فضای شب شعر دانشگاه یو سی ال ای لس آنجلس هم عجیب بود. آن شب خیلی ها در مراسم گریستند. آن شب شعر مدتی پس از سخنرانی معروف «نگرانی های من» (که نام اصلی اش است؛ حقیقت چقدر آسیب پذیر است،) برگزار می‌شد. پس از آن سخنرانی کسانی به عمد منظور شاملو را دیگرگونه نقل کردند و آن سخنرانی را توهین به فردوسی دانستند تا حقیقت سخن شاملو لوث شود، شایع شد که شعبان جعفری دستور دارد شاملو را در لس آنجلس با کارد بزند. بعضی از دوستان تماس گرفتند و گفتند جو خراب است، مبادا بیایید، می‌خواهند شاملو را کارد بزنند.

واکنش شما و شاملو چگونه بود؟
شاملو نظاره می‌کرد. اما من در پاسخ آنها گفتم هیچ کس در دنیا نیست که شاملو را کارد بزند. لجباز هم که بودم و اصرار داشتم که برویم. خلاصه با ماشین آمدند ما را تا سالن دانشگاه ببرند. شاملو هم که لجبازتر از من بود. نزدیک دانشگاه که شدیم راننده به اصرار شاملو توقف کرد و شاملو برای چاق سلامتی با مردم میان جمعیت رفت. اما چون راه زیادی تا سالن باقی بود و شاملو به خاطر درد پا نمی‌توانست زیاد راه برود، دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت سالن رفتیم.

[نیازی به پرسش نیست، آیدا با اشتیاق به حرف زدن درباره شاعر عاشقانه ها و شبانه ها ادامه می‌دهد.]

پر از انرژی بود، گرم و پرحرارت. گاه بهش می‌گفتم آتشفشان. از خودش حرارت ساطع می‌کرد. گاه احساس می‌کردم مقابل این همه انرژی و حرارت دارم می‌سوزم. گاه ازش دور می‌شدم. انرژی اش را به اطرافیان نیز منتقل می‌کرد. هنوز که هنوز است این انرژی در سرتاسر خانه سیلان دارد.

و ارتباط شاملو با دیگر شاعرها ؟
کتاب شعرهای لورکا در تمام این سال ها، در بدترین و بهترین حالت های روحی، در عاشقانه ترین لحظه ها همدم او بود.

شاعرهای ایرانی؟ با کدام یک عجین تر بود؟
ارتباط عجیب تری با حافظ داشت. حافظ و لورکا یاران و همدمان همیشگی شاملو بودند.

به خلوت خانه شاملو برگردیم، چرا واکنشی نشان ندادید؟ مگر وسایلی که از خانه برده شد، میراث شاملو نبودند؟
به عمد هیچ کاری نکردیم. بگذارید مردم قضاوت کنند. قصد داریم همه اتفاق هایی را که افتاده در دوسیه هایی جمع آوری کنیم تا برای آیندگان بماند. آنها هم تقصیری ندارند. وقتی کینه در دل آدم جا خوش کند نمی‌توان کاری کرد. «در حیرتم از گفت وگویی عبث با باد، که همه چیز را در هم آشفته است و سخنی بی حاصل با خاک، که پیوسته می‌پاید و واژه های خود را می‌خورد.» این را از قول پاز گفتم. البته نباید یک طرفه قضاوت کنیم. بالاخره هر کس دلیل های خاص خودش را دارد. همیشه باید به تمام شرایط که ماجرا را به جاهای ناخوشایند می‌کشاند، توجه کرد. ما که نمی‌دانیم چه اتفاق هایی افتاده است. اگر سیاوش احساس می‌کند با احداث موزه احساس بهتری خواهد داشت من نیز خوشحال خواهم شد. من از روز اول هم همین را گفتم. به هر حال مهم این است که یادگارها حفظ شود. چه اینجا چه جای دیگر. تازه اگر دو جا یادگارهایی از شاملو باشد که چه بهتر.

[و گفت وگو ها با نقل قولی از یک نویسنده و متفکر به آخر می‌رسد.]

امیلی دیکنسون گفته؛

بهای هر لحظه وجد را باید با رنج درون پرداخت

به نسبتی سخت و لرزآور به میزان آن وجد

بهای هر ساعت د لپذیر را با سختی دلگزای سال ها...

انسان بدون رنج انسان نمی‌تواند باشد. راستی، هرگز هیچ کس نتوانست رنجی را که در عمق جان شاملو بود بیرون بکشد. همواره آن را در سکوت با خود داشت...

[می‌رود و پشت کامپیوترش می‌نشیند. یکی از شعرهای شاملو را دم دست گذاشته است. صدای بامداد در خانه می‌پیچد. این بار رساتر از همیشه ها. باد میانه به هم زن و پرهیاهو دست از تلاش می‌کشد ، شاید آهنگ خانه یی دیگر کرده است. پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آغاز می‌کنم...]

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:58 PM
سپهری از خطرناک‌ترین شاعران امروز!


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/25967.jpg
سهراب سپهرى و فروغ فرخ زاد، از خطرناك‌ترین شاعران امروزند! سهراب سپهرى براى شاعرها خطرناك است و فروغ فرخ زاد براى شاعره‌ها. شعر شاعران جوان امروز...
زمانى كه نادر نادرپور سرپرستى گروه ادب امروز رادیو تلویزیون را به عهده داشت، مرا هم به همكارى دعوت كرد. یك شب در خانه نادرپور بودم. هشت كتاب سپهرى تازه درآمده بود. اولین بار بود كه همه اشعار یك شاعر نوپرداز در كتابى منتشر مى‌شد. نادرپور از این كار سپهرى خیلى خوشش آمده بود و مى‌گفت كاش كتاب من هم این طورى دربیاید. از من خواست كتاب را در برنامه «كتاب روز» رادیو معرفى كنم. مسئول این برنامه ابتدا حسین منزوى و بعداً احمد كسیلا بود. من مطلبى درباره هشت كتاب نوشتم. نادرپور آن را خواند و گفت با خیلى از حرف‌هایت موافقم، اما اجازه بده این مطلب پخش نشود، چون سهراب دوست من است و آدم حساس و زودرنجى هم هست. نوشته اى را كه مى‌خوانید، همان مطلب است كه تقریباً بعد از سى سال براى اولین بار به جاى پخش از رادیو، چاپ مى‌شود. تاریخ نگارش مطلب18/5/1356 است. یعنى همان سال انتشار هشت كتاب. آن موقع من جوانى سى ساله بودم. جسارت‌ها و خامى‌هاى مرا مى‌بخشید. البته من حالا این طورى فكر نمى‌كنم.
عمران صلاحى-25/2/1385


هشت كتاب
كلیات اشعار سهراب سپهرى
ناشر: كتابخانه طهورى
سهراب سپهرى و فروغ فرخ زاد، از خطرناك‌ترین شاعران امروزند! سهراب سپهرى براى شاعرها خطرناك است و فروغ فرخ زاد براى شاعره‌ها. شعر شاعران جوان امروز را بیش از هر شاعرى شعر این دو شاعر تهدید مى‌كند. شاعر جوان بخت برگشته اى ممكن است اصلاً اشعار سپهرى را نخوانده باشد، اما وقتى منتقد ادبى، شعرش را مى‌شنود، مى‌گوید تحت تاثیر زبان سپهرى هستى! و شاعر جوان براى اینكه این وصله به او نچسبد، مجبور است راه طبیعى خود را فراموش كند و دنبال زبانى بگردد كه به هیچ كس شبیه نباشد. به همین دلیل شروع مى‌كند به بندبازى با كلمات. به طورى كه حرف‌هایش براى خودش هم نامفهوم مى‌شود! اگر شاعران جوان مى‌كوشند كه از زیر تاثیر سپهرى درآیند، سپهرى خودش اسیر خودش است و نمى‌تواند از زیر نفوذ شعر خودش درآید! بهتر است به جاى هرگونه مقدمه چینى هشت كتاب سپهرى را ورق بزنیم و مسیر شعرى او را بررسى كنیم. هشت كتاب نفیس‌ترین كتاب شعر امروز است و اولین كتابى است كه دربرگیرنده همه اشعار یك شاعر نوپرداز است. انتشارات طهورى كارش قابل تحسین است، اگرچه روى كتاب قیمت نزده است، گویا به هزار ریال آن را مى‌فروشد. اى كاش چنین كلیاتى از شاعران دیگر نیز منتشر شود. با در دست داشتن چنین مجموعه‌اى خیلى خوب مى‌توان كار یك شاعررا نقد و بررسى كرد. سهراب سپهرى در هشت كتاب به ترتیب تاریخ جلو رفته است. اولین كتابش «مرگ رنگ» نام دارد و ۲۶ سال پیش چاپ شده است. در این كتاب، سپهرى در آغاز راه است و زبانش شكل پیدا نكرده. و شعرش شبیه شعر بیشتر شاعران آن زمان است و در قالب چارپاره:
نقش‌هایى كه كشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح‌هایى كه فكندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود
*********
دیرگاهى ست كه چون من همه را
رنگ خاموشى در طرح لب است
جنبشى نیست در این خاموشى:
دست‌ها، پاها در قیر شب است


دو بندى كه خوانده شد از اولین شعر كتاب «مرگ رنگ» بود و نشان مى‌دهد كه شاعر از دیرباز با نقاشى و تصویرسازى الفتى داشته است. در شعرهاى كتاب «مرگ رنگ»، رنگى هم از اجتماع دیده مى‌شود:
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوى سحر
خویش را از ساحل افكندم در آب
لیك از ژرفاى دریا بى خبر

سهراب سپهرى غزل سرایى نكرده است، اما در اولین كتابش غزلى دارد در قالبى نو. درست مثل «غزل درخت» سیاوش كسرایى كه در آن، هم ردیف هست و هم قافیه و هم مصرع‌ها كوتاه و بلند شده اند. نام شعر «سپیده» است و گویى یكى از تابلوهاى نقاشى سپهرى است:
در دور دست
قویى پریده بى گاه از خواب
شوید غبار نیل زبال و پر سپید.
لب‌هاى جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید.
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب مى‌فروزد در آذر سپید.
همپاى رقص نازك نى زار
مرداب مى‌گشاید چشم تر سپید
خطى ز نور روى سیاهى است:
گویى بر آبنوس درخشد زر سپید.
دیوار سایه‌ها شده ویران
دست نگاه در افق دور
كاخى بلند ساخته با مرمر سپید.


سپهرى كه امروز خیلى از شاعران تحت تاثیر زبان اویند، خودش هم زمانى تحت تاثیر زبان نیما بوده است. شعر «مرغ معما» این تاثیر را نشان مى‌دهد:
دیرزمانى ست روى شاخه این بید
مرغى بنشسته كو به رنگ معماست
نیست هماهنگ او صدایى، رنگى.
چون من در این دیار، تنها، تنهاست.

تاثیر نیما در شعر «روشن شب» بیشتر به چشم مى‌خورد. یك تكه از این شعر را مى‌شنوید:
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحى از ویرانه‌هاى دور
گر به گوش آید صدایى خشك
استخوان مرده مى‌لغزد درون گور.
دیرگاهى ماند اجاقم سرد
و چراغم بى نصیب از نور
كه یادآور آن شعر نیما است كه مى‌گوید:
بر مسیر خامش جنگل
مانده از شب‌هاى دورادور
سنگچینى از اجاقى خرد


در اولین كتاب شعر سهراب سپهرى از عرفان گرایى خبرى نیست و شعرها رنگ اجتماعى دارد و شاعر هنوز خود را نیافته است. شعرهاى «دنگ»، «نایاب»، «مرگ رنگ»، «دریا و مرد»، «نقش» و «سرگذشت» رنگى تند از نیما دارند. مخصوصاً این تكه از سرگذشت:
صبح آن شب، كه به دریا موجى
تن نمى‌كوفت به موجى دیگر،
چشم ماهى گیران دید
قایقى را به ره آب كه داشت
بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر
پس كشاندند سوى ساحل خواب آلودش
به همان جاى كه هست
در همین لحظه غمناك بجا
و به نزدیكى و
مى‌خروشد دریا
وز ره دور فرا مى‌رسد آن موج كه مى‌گوید باز
از شبى توفانى
داستانى نه دراز.
كتاب «مرگ رنگ» بیست و دو شعر دارد.

بعد مى‌رسیم به كتاب «زندگى خواب‌ها» كه بیست و چهار سال پیش به چاپ رسیده است و پانزده شعر دارد. سهراب سپهرى در این كتاب انگار خواسته است خود را از زیر نفوذ نیما برهاند. او حتى وزن نیمایى را كنار گذاشته است و شعرهایش در «زندگى خواب‌ها» وزنى خاص دارد. سپهرى در این كتاب یك پله بالاتر مى‌رود و كم كم به خودش نزدیك مى‌ شود. «فانوس خیس» شعرى از این كتاب است كه تكه اى از آن را مى‌شنوید (و حالا مى‌خوانید!):
روى علف‌ها چكیده ام
من شبنم خواب آلود یك ستاره ام
كه روى علف‌هاى تاریكى چكیده ام
جایم اینجا نبود.
نجواى نمناك علف‌ها را مى‌ شنوم
جایم اینجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دریا شست وشو مى‌كند.
كجا مى‌رود این فانوس.
این فانوس دریاپرست پرعطش مست؟


شعر معروف «لولوى شیشه‌ها» كه بارها آن را در جنگ‌هاى شعر امروز خوانده‌ایم، در همین كتاب است كه چنین آغازى دارد:
در این اتاق تهى پیكر
انسان مه آلود!
نگاهت به حلقه كدام در آویخته؟

بعد كتاب «آوار آفتاب» است كه شانزده سال پیش چاپ شده است. بیشتر شعرهاى كتاب «آوار آفتاب» وزنى خاص دارند و گویى ادامه شعرهاى كتاب قبلى هستند. سپهرى از نیما كه دور مى‌شود، خودش را پیدا مى‌كند و خودش را كه پیدا كرد، دوباره به طرف نیما مى‌رود و عروض نیمایى. در كتاب «آوار آفتاب» دوباره شعرهایى به وزن نیمایى گفته اما زبانش دیگر زبان نیما نیست:
شبنم مهتاب مى‌بارد
دشت سرشار از بخار آبى گل‌هاى نیلوفر
مى‌درخشد روى خاك آیینه اى بى طرح.
مرز مى‌لغزد ز روى دست.
من كجا لغزیده ام در خواب؟
مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.
برگ تصویرى نمى‌افتد در این مرداب.
سپهرى در آوار آفتاب تصویرها و فضاهاى تازه اى دارد، مثل این:
دستم را به سراسر شب كشیدم،
زمزمه نیایش در بیدارى انگشتانم تراوید.
كه یادآور دست كشیدن فروغ فرخ زاد است بر پوست كشیده شب.
و یا این سخن از سپهرى:
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم كردم.

كه یادآور«مه سنگین اوراد سحرگاهى» فروغ است با توجه به اینكه فروغ این شعرها را پس از سپهرى گفته است. در آوار آفتاب، با چنین تصویرهایى روبه رو هستیم:
از آتش لب‌هایش، جرقه لبخندى پرید
در هواى دوگانگى تازگى چهره‌ها پژمرد
بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آئیم.
صبح از سفال آسمان مى‌تراود
بى اشك، چشمان تو ناتمام است. نمناكى جنگل نارساست.
سپهرى در آوار آفتاب كم كم به عرفان مى‌گراید:
من به خاك آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتى و خدا شدى.

آوار آفتاب سى و دو شعر دارد. بعد از آوار آفتاب، «شرق اندوه» است كه شانزده سال پیش چاپ شده است یعنى همان سال كه آوار آفتاب چاپ شد. شاعر توضیح مى‌‌دهد كه شعرهاى آوار آفتاب سه سال پیش براى چاپ آماده بوده است، كه اگر این توضیح را هم نمى‌داد، فضا و بیان شعرها، تقدم زمانى آن را نسبت به شرق اندوه نشان مى‌داد. كتاب «شرق اندوه» بیست و پنج شعر دارد. سپهرى همیشه در كتاب‌هایش یكدستى را حفظ كرده است و این یكدست بودن در كتاب شرق اندوه بیش از همه كتاب‌هایش است. تمام شعرهاى این كتاب در یك وزن است. یك وزن عروضى خاص كه سپهرى با آن بازى كرده است.
شاعر كه در شعرهاى آزادش به ردیف و قافیه چندان توجهى ندارد، در بیشتر شعرهاى این كتاب به ردیف و قافیه رو كرده است:
مى‌رویید در جنگل. خاموشى رویا بود
شبنم‌ها بر جا بود.
درها باز، چشم تماشا باز، چشم تماشا تر، و خدا در
هر... آیا بود؟
خورشیدى در هر مشت. بام نگه بالا بود
مى‌بویید، گل وا بود؟ بوییدن بى ما بود: زیبا بود.
تنهایى، تنها بود
ناپیدا، پیدا بود
«او» آنجا، آنجا بود.


«شرق اندوه» از بهترین كتاب‌هاى شعر سپهرى است. حسن او این است كه در هر كتاب گامى‌ به جلو برداشته است و در هر كتاب زبانى تازه داشته است. «صداى پاى آب» بهترین منظومه سهراب سپهرى است كه دوازده سال پیش در گاهنامه ادبى آرش چاپ شد و در كلیات سپهرى كتاب به حساب آمده است. سپهرى در این منظومه از زبان محاوره به طور معجزه آسایى استفاده كرده است. شعرش مثل حرف زدن شده است. به همان راحتى و روانى:
اهل كاشانم
روزگارم بد نیست
تكه نانى دارم
خرده هوشى، سر سوزن ذوقى
مادرى دارم
بهتر از برگ درخت
دوستانى، بهتر از آب روان

با همین منظومه، سپهرى به عنوان شاعرى مستقل شناخته مى‌شود. شاعر، در صداى پاى آب به اوج شعر رسیده است و شعر آنقدر معروف است كه نیازى نمى‌بینیم تا قسمتى از آن در اینجا خوانده شود. «مسافر» نام منظومه دیگرى از سپهرى است كه یازده سال پیش در گاهنامه آرش چاپ شد. این منظومه، نوعى سفرنامه است و زبانى روان و راحت دارد، اما به پاى صداى پاى آب نمى‌رسد. حالا مى‌رسیم به معروف‌ترین كتاب سپهرى. به حجم سبز، كه سال‌ها نایاب بود و مشتاقان شعر به دنبالش بودند. «حجم سبز» ده سال پیش منتشر شد. هر شاعرى معمولاً با یك كتاب بیشتر شناخته مى‌شود. مثلاً احمد شاملو با «هواى تازه»، منوچهر آتشى با «آهنگ دیگر»، فروغ فرخ زاد با «تولدى دیگر» و یدالله رویایى با «شعرهاى دریایى». سپهرى هم شناخته شده‌ترین كتابش «حجم سبز» است. اوج كارهاى سپهرى را در این كتاب مى‌توان یافت. حجم سبز، خیلى از شاعران امروز را تحت تاثیر قرار داد. حتى خود سپهرى را! سپهرى كه در هر كتاب گامى ‌به جلو مى‌نهاد و از قالب كتاب قبلى درمى‌آمد، در آخرین كتابش درجا زده است. تحت تاثیر خود بودن، خطرناك تر از تحت تاثیر دیگران بودن است. تحت تاثیر دیگران بودن، نوعى حركت است، اما تحت تاثیر خود بودن معنایى جز سكون ندارد. «ما هیچ، ما نگاه» آخرین كتاب سهراب سپهرى است كه چهارده شعر دارد یعنى سپهرى در طول این ده سال چهارده شعر گفته است. «ما هیچ، ما نگاه» هم از نظر كمیت و هم از نظر كیفیت، براى سهراب سپهرى توقف است. اگرچه گهگاه روانى و سادگى و طنز «حجم سبز» را داشته باشد. خدا كند كتاب آخر سپهرى تتمه حجم سبز باشد و كتاب آینده او طرحى دیگر داشته باشد. با شعرى از كتاب «ما هیچ، ما نگاه» به برنامه امروز پایان مى‌دهیم:
تنهاى منظره
كاج‌هاى زیادى بلند.
زاغ‌هاى زیادى سیاه.
آسمان به اندازه آبى.
سنگچین‌ها، تماشا، تجرد.
كوچه باغ فرارفته تا هیچ.
ناودان مزین به گنجشك.
آفتاب صریح.
خاك خوشنود.
چشم تا كار مى‌كرد
هوش پاییز بود.
اى عجیب قشنگ!
با نگاهى پر از لفظ مرطوب
مثل خوابى پر از لكنت سبز یك باغ،
چشم‌هایى شبیه حیاى مشبك،
پلك‌هایى مردد
مثل انگشت‌هاى پریشان خواب مسافر!
زیر بیدارى بیدهاى لب رود
انس
مثل یك مشت خاكستر محرمانه
روى گرماى ادراك پاشیده مى‌شد.
فكر
آهسته بود.
آرزو دور بود.
مثل مرغى كه روى درخت حكایت بخواند.
در كجاهاى پاییزهایى كه خواهند آمد
یك دهان مشجر
از سفرهاى خوب
حرف خواهد زد؟

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:58 PM
گزیده‌ای از اشعار «کارل ون بری»


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/25657.jpg
کارل ون بری در سال 1944 اولین دفتر شعرش را با عنوان «مشعل کاهی» به چاپ رساند و از آن تاریخ تا کنون هجده دفتر شعر منتشر کرده است...
کارل ون بری در سال 1944 اولین دفتر شعرش را با عنوان «مشعل کاهی» به چاپ رساند و از آن تاریخ تا کنون هجده دفتر شعر منتشر کرده است. «در انتظار قطار» آخرین اثر اوست که در سال 1990 توسط انتشارات بونی یش به چاپ رسیده است.

نمونه ای اشعار

دعا
و زئوس ... ، اگر مرگیت هنوز باقیست
به مرگی مرا بخوان که به هیچ زبانی
ترجمان نشود

من نمی‌خواهم با مرگ از رازی بگویم که
او ندارد

مرا به آنسوی نور ببر
بگذار مرگ از درون تیرگی فریادم کند
و رعشه بر اندامم آورد
در شعله‌ی ِ زبان ِ غریبش
*****************

تحسین
ساعت‌ها،
دقیقه‌ها و ُ ثانیه‌ها
هنوز هستم و ُ نفس طلوع را می‌توانم
بوئید
مثل امواج روی ِ پاهایم که تنها نفس ِ ممکنست
از سالهای ِ پیر و دور
بی شک ارجت خواهم نهاد،
فراموشی –
انتظاری که
آب را از من دریغ نمی‌کنی.
*****************

پیری
برای پیر شدن
باید سرباز چینی پیری بود
سوی غرب، اینجا در سرزمین غروب و ُ کنایه
پیرها یا مضحکند یا بر سر ِ راه ایستاده اند،
با سکون ِ دلمشغولی‌های ساکتشان
پنج حالت ِ درد آور
چهار دلیل ملال آور
آه بودائی
ساده‌ت را ز مرگ ِ سنگین -
اینجا واژه ای برای چیدن هست
کافیست کناری بایستی و ُ بگذاری زندگی آهسته
از لای پنبه لباس ملیجک سر بیرون بر آورد
و خوشا شاعر چینی که هنگام رفتن گفت:
قبل از رفتنم رودِ پائیز را اتنظار می‌کشم
چه، سایه ام هنوز بر ساحلی می‌افتد که
روزی از آن ِ من بوده ست.

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:58 PM
گذر از شعر نو به شعر سپید


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/25494.jpg
خانلرى آن را تخطئه مى‌‌کند و مى‌‌گوید: «نیما یک نوع شعر آزاد و مبهم ابداع کرده است که خاص اوست، شیوه نیما نه مورد پسند عوام و نه مورد قبول خواص است.» اما نیما به راه خود ادامه مى‌‌دهد...
در عصر قاجار پدیده‌هاى نوین، تلگراف، چاپ و روزنامه بدون هیچ گونه مقاومتى وارد ایران شد، اما درخصوص ترجمه شعر و نگاه تازه به ادبیات چنین نبود. ادبیات رسمى ‌‌توان همگامى‌‌ با مسائل جدید جامعه را نداشت در مجلسى زین العابدین مراغه اى در پاسخ یک شاعر یادآور مى‌‌شود شعرى که در خدمت مدح دروغین باشد هیچ خدمتى به جامعه نخواهد داشت و ضرورت پرداختن به مسائل روز را یادآور مى‌‌شود.


شور مشروطه خواهى که برپا مى‌‌شود شاعران رسمى ‌‌و غیررسمى ‌‌دو شقه مى‌‌شوند؛ عده ‌ى در دربار ماندند و به تحولات نپیوستند و عده‌اى دیگر مانند ملک الشعراى بهار، ایرج میرزا، عارف قزوینى و... دربار را ترک گفته و به انقلاب پیوستند.

در این میان شعر مشروطیت زاده شد. شعرى که ترکیبى از زیباشناسى عوام و استتیک شعر سنتى بود. شعر نسیم شمال نمونه‌اى از شعر مشروطه بود. شعرنو ایران به عنوان یک پدیده تاریخى رشد یابنده با جنبش مشروطه خواهى پیدا شد ابوالقاسم لاهوتى، تقى رفعت، خانم شمس کسمایى، جعفر خامنه‌اى اولین شاعران شعر نو بودند. تقى رفعت نخستین نوپردازى بود که اولین سنگ بناى شعر نو را گذاشت. رفعت با طرح مجادلات سازنده ادبى با ملک الشعراى بهار این راه را هموار مى‌کند. در سال ۱۲۹۹ نیما یوشیج با شعر قصه رنگ پریده ظهور کرد. نیما در شکل و فرم در شعر انقلاب ایجاد کرد.


با ظهور رضاشاه شعر نو داراى کندى حرکت شد و یک راه انحرافى در شعر نو پیدا شد، براى نمونه اشعار دکتر محمد مقدم (مغدم) و شاهین پرتو (دکتر تندرکیا) تنها جریان مثبت این دوره مجله موسیقى بود که اشعار نیما (۱۵ شعر) و مهمترین مقاله او ارزش احساسات در زندگى هنرپیشگان را به چاپ رساند و در معرفى آن کوشید. سال‌هاى ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ درخشان‌ترین دوران تاریخ معاصر براى شعر نو محسوب مى‌‌شود. بعد از شهریور ۲۰ ده‌ها نشریه ادبى، اجتماعى و برخورد آزاد آرا و عقاید و ترجمه وسیع آثار ادبى هنرى شاعران و نویسندگان برجسته جهان به تحول شعر نو یارى رساند. در این سالیان یک جریان محافظه کار (خانلرى، توللى) چندان میانه خوشى با شعر نو ندارد، خانلرى آن را تخطئه مى‌‌کند و مى‌‌گوید: «نیما یک نوع شعر آزاد و مبهم ابداع کرده است که خاص اوست، شیوه نیما نه مورد پسند عوام و نه مورد قبول خواص است.» اما نیما به راه خود ادامه مى‌‌دهد و دو چیز برایش مهم است: ۱- درک جوهر زمانه ۲- تبدیل زمانه به شعر. بدین سبب است که او فقط به کارش مشغول است و در صورت لزوم و یافتن امکان، اندیشه و شعرش را منتشر مى‌‌کند.


نخستین کنگره گویندگان در سال ۱۳۲۵ برگزار مى‌‌شود که از ۶۰ نفر شاعر، ۴ نفر نوپرداز (نیما، توللى، نادر نادرپور و رواهیچ) در این کنگره حضور داشتند. طبرى و فاطمه سیاح به دفاع از نوپردازان پرداختند و راه آنان را تبیین کردند. ضعف تالیف نیما یوشیج در این دوره نوپردازان را به سمت توللى مى‌‌کشاند و جریان سمبولیستى شعر نو با کندى مواجه مى‌‌شود. در این میان شیبانى اولین مجموعه شعر نو «جرقه» را منتشر مى‌‌کند و در شناخت کلمه و تغییر واحد وزن از مصرع عروضى به ریتم و موسیقى کلمه در شعر مى‌‌رسد. یکى دیگر از خصوصیات بارز شعر شیبانى وارد ردن کلمات معمولى و روزمره‌اى چون پیستون، سینما، دنده، ناودان، بقچه، دودکش و... بود.در سال ۱۳۲۶ شاملو مجموعه آهنگ‌هاى فراموش شده، اشعار موزون و منثور را منتشر مى‌‌کند و در این اشعار تاثیر حمیدى شیرازى، شهریار، نیما، خانلرى و گلچین گیلانى دیده مى‌‌شود. در فروردین سال ۱۳۲۷ مرتضى کیوان در نشریه جهان نو شعر شاملو را مورد نقد و بررسى قرار مى‌‌دهد و اشاره مى‌‌کند که شاملو هنوز از چنگ رمانتیسیسم رهایى نیافته و شعرهاى بى وزن و قافیه اش خیلى بهتر و جالب‌تر است و آینده شاعر را در شعرهاى بى وزن مى‌‌بیند، برعکس او اخوان ثالث شعر بى‌وزن را پاشنه آشیل و نقطه ضعف شاملو مى‌‌دانست و اعلام کرد که شاملو در این نوع اشعار شکست خورده است.

اکنون در این زمان سه نوع شعر در جامعه وجود دارد: نیمایى، نوقدمایى (که عمدتاً چهارپاره است) شعر منثور که هنوز برد با شعر میانه معقول نوقدمایى است. شاملو اشاره مى‌‌کند که هر وقت وضع مالى‌ام اجازه مى‌‌داد تنها یا با کمک این و آن به نشر مجله یا روزنامه اقدام مى‌‌کردم تا مولود تازه بتواند بر سر پاى خود بایستد. شاملو در شعر قطعنامه که خود یک بیانیه انتقاد از خود است راه گذشته را رها مى‌‌کند و به طور خیلى قاطع و محکم قدم در راه شعر سپید مى‌‌گذارد. نشریه کبوتر صلح از قطعنامه انتقاد مى‌‌‌کند و آن را داراى اندیشه تیره مغشوش و انتزاعى قلمداد مى‌‌کند. از دیگر شاعرانى که شعر سپید سروده اند مى‌‌توان از هوشنگ ایرانى، غلامحسین غریب، نادر نادرپور، بیژن جلالى، تندرکیا، محمود کیانوش، یدالله امینى (مفتون)، منوچهر شیبانى و منوچهر آتشى نام برد. دهه ۲۰ ، جنگ نوقدمایى‌ها (سنت گرایان جدید و چهارپاره سرایان بود) در نیمه اول دهه ۳۰ این جنگ به نفع چهارپاره سرایان خاتمه یافته و شعر نو وارد مرحله جدید شده و اکنون مبارزه بین سپیدسرایان و چهارپاره سرایان بود. سال ۳۹ سال هجوم همه جانبه نوپردازان شعر نیمایى و شعر سپید به شعر شاعران میانه رو رمانتیک، سال درهم شکستن شعر نوقدمایى بود.

Bauokstoney
Tuesday 24 November 2009-1, 11:59 PM
سه شعر از حسین پناهی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/25191.jpg
ساده زيستي و نوع متفاوت بينش مرحوم حسين پناهي از جهان عده زيادي را تحت تاثير قرار داد. نوع نگاهش، سادگي كلامش، او كسي بود كه ساده به دنيا آمد و ساده از دنيا رفت...
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم
****************

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
****************


مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر
آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق
خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم
****************
«حسین پناهی»

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:00 AM
چرا سخن حافظ چکیده‌ی تاریخ ایران است؟


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/25024.jpg
...حافظ نیز به دلیل خوش‌زبانی و خوش آوازی به این بزم‌ها راه داشته است. بزم‌هایی که ساقی و شراب و مطرب بخش جدایی‌ناپذیر آن بوده است. اما...
‌دکتر ندوشن از باسابقه‌ترین پژوهشگران ادب فارسی است. چهل و پنج کتاب و صدها مقاله و یادداشت در زمینه‌ی فرهنگ، تاریخ، و ادبیات ایران حاصل کوشش‌های پنجاه ساله این پژوهش‌گر برجسته است. دکتر ندوشن در سال ۱۳۰۴ در روستای ندوشن در اطراف یزد دیده به جهان گشوده است. وی دارای لیسانس حقوق از دانشگاه تهران و دکترا در رشته‌ی حقوق بین‌الملل از دانشگاه سوربن فرانسه است. دکتر ندوشن استاد دانشکده‌ی ادبیات و حقوق دانشگاه تهران بوده است که پس از مدتی به تقاضای خود بازنشست شده است. در هشت جلسه سخنرانی خود در دانشگاه تورنتو، دکتر ندوشن جنبه‌های گونه‌گون تاریخ و ادبیات ایران را به اختصار بررسی کرد. نوشتار حاضر چکیده‌‌ای است از یکی از سخنرانی‌های ایشان با عنوان «چرا سخن حافظ چکیده‌ی تاریخ ایران است؟».


در این سخنرانی به این پرداخته می‌شود که چگونه حافظ با غزلیات نسبتا کم‌تعداد خود توانسته پیچیدگی‌های تاریخ ایران را با زبانی موجز و در عین حال پیچیده بیان کند. زبانی که مرتب از اندیشه‌ای به اندیشه دیگر گذر می‌کند و بر سر هیچ اندیشه‌ای نمی‌ایستد و گاه چنان پیچیده است که به رغم وجود تفسیرهای فراوان، در نهایت اجماعی بر سر منظور و مقصود شاعر وجود ندارد.

شخصیت حافظ مایه‌ی شگفتی فراوان است. طلبه‌ای که در گوشه‌ای از شیراز می‌زیسته و در تمام عمر خود به جزسفر کوتاهی به یزد از شهر خود خارج نشده و معاشرتی با انسان‌های برجسته نداشته، ولی در کنج تنهایی خویش افق پهناوری را به تخیل کشیده که توانسته خصوصیات اصلی فرهنگ و تمدن ایرانی را در خود جا دهد. حافظ در پایان یک دوران تاریخی می‌زیسته که در آن ایران حوادث بزرگی را از سر گذرانده بوده است. پس از حمله‌ی اعراب برای مدتی طولانی ایرانیان کوشیده بودند که سر از زیر سلطه فرهنگی و ---------- اعراب برآورند و حکومت‌های مستقل ایرانی تشکیل دهند. اما دیری نپایید که ترکان بر کشور مسلط شدند و سه سلسله‌ی غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی زمام کشور را برای مدتی طولانی به دست گرفتند. پس از آن ایران جولانگاه مغولانی شد که از یک سو ویرانی‌های فراوانی را به بار آوردند و از سوی دیگر با برانداختن خلیفه‌ی بغداد به دوران طولانی نفوذ ---------- و مذهبی اعراب در ایران پایان دادند. حافظ در پایان این دوره‌های فراز و نشیب تاریخی در قالب غزلیاتی پر از رمز و ایهام و استعاره به بیان مولفه‌های تاریخی و فرهنگی ایران پرداخته است.


حافظ زبان گویای ضمیر ناخودآگاه ایرانی است. توضیح آن که گویندگان ادب فارسی عموما بیانگر وجدان آگاه شخص ایرانی هستند. به این معنی که تجربیات ملموس و خودآگاه روزمره را بیان می‌کند. حافظ از این قاعده مستثنا نیست ولی در عین حال او این ویژگی ممتاز را دارد که بیانگر ضمیر ناخودآگاه ایرانی نیز هست. حافظ به بیان مفاهیم و صوری می‌پردازد که حس مرموزی از آشنایی به خواننده می‌دهند‌ ولی به مهار تفکر خالص در نمی‌آیند. از این رو لسان‌الغیب بودن حافظ را می‌توان به این معنی گرفت که کلام او آهنگ و طنینی از دنیایی دیگر دارد، دنیایی ورای تجربیات هر روزه‌ی زندگی. این ویژگی کلام، خواننده را در آفرینش و پرورش مفاهیم شریک گوینده می‌کند. به این معنی که خواننده بنا به وسع تخیل و احساس و ذوق خود معانی متفاوتی را از شعر منظور می‌کند و در دنیایی تاحدی خود ساخته مستغرق می‌شود. سنت فال گرفتن از دیوان حافظ را می‌توان از این زاویه توجیه کرد. بی‌شک کسی انتظار ندارد که حافظ غیب‌گو باشد و با فاصله‌ی مکانی و زمانی آینده‌ی تک تک افراد را پیشگویی کند. آن چه هست این است که در بطن غزلیات پیچیده و رازآلوده او مفاهیمی نهفته است که هر کس می‌تواند احساس و منظور خود را در آن بیابد و یا بر آن بنشاند.

عجیب این است که دوران آل مظفر دوران کوچکی از تاریخ ایران است ولی به خاطر زندگی حافظ در این دوران یکی از مشهور‌ترین دوران‌های تاریخی ایران است. در مورد خاندان مظفر به خاطر حافظ پژوهش‌های فراوانی شده است که چگونه زیستند و حکومت کردند و سرانجام به دست تیمور قتل عام شدند. این تجربه‌ی تاریخی حافظ با ظهور امیرمبارزالدین مظفری تشکیل دهنده‌ی سلسله‌ی آل‌مظفر آغاز شد. شخصی حساب‌گر و سیاست‌باز و متعصب که رفتارش در خمیرمایه‌ی شعر حافظ تاثیر فراوانی داشته است. با آن که حکومت مبارزالدین چند سالی بیش طول نکشید (وی سرانجام به خاطر زیاده‌روی‌ها و تعصب‌های فراوان به دست پسرش شاه شجاع کور شد و برافتاد) ولی تجربه‌ی حکومت او نشان داد که هنگامی که هوی و هوس‌های یک فرد لباس ریا و تزویر و تعصب به خود می‌پوشد، چگونه جامعه‌ای را تحت تاثیر قرار می‌دهد و چه بلاهایی بر آن نازل می‌کند. از این رو با آن که مبارزالدین فرد بدنامی در تاریخ ایران است ولی منشا آفرینش برخی از بهترین غزل‌های حافظ شده است که تحت تاثیر رفتار وی و یا خطاب به وی سروده شده‌اند. درواقع موضوع ریا و تزویر و تعصب یکی از چند موضوع اصلی تفکر حافظ است.


توجه خاص حافظ به مفاهیم «عشق» و «شراب» و «رند» را نیز می‌توان از همین زاویه فهمید. به طور کلی مفهوم عشق و شراب در ادبیات فارسی بعد از اسلام بعد وسیعی پیدا می‌کند. تا قبل از ظهور گسترده‌ی ادبیات عرفانی در قرن ششم، شراب تنها در معنی مایعی نشاط‌انگیز و فراموشی‌آور به کار گرفته می‌شده است. اما بعد از آن و به‌خصوص در ادبیات عرفانی، شراب و می در مفهوم معنوی بسیار گسترده‌تری به کار گرفته شده‌اند. شعرای بزرگی هم‌چون سنایی و خاقانی و مولوی و عطار و سعدی همواره از می و شراب و ساقی گفته‌اند و سروده‌اند.

در شعر حافظ شراب از یک سو به معنی عادی آن (مایع مستی‌آور) به کار رفته است. در جامعه‌ی آن روز شیراز پس از کشته‌شدن مبارزالدین، شاه شجاع بزم‌های شبانه تشکیل می‌داده که شاهزادگان و وزرا و هم‌چنین طبقه‌ی اعیان و ثروتمندان شیراز در آن رفت و آمد داشته‌اند. حافظ نیز به دلیل خوش‌زبانی و خوش آوازی به این بزم‌ها راه داشته است. بزم‌هایی که ساقی و شراب و مطرب بخش جدایی‌ناپذیر آن بوده است. اما کارکرد بیشتر کنایی و معنوی شراب در شعر حافظ دوگانه است. شراب هم نیروی درونی انسان را برای عشق ورزیدن آزاد می‌کند و هم انسان را با خود رایگان می‌کند و او را از ریاورزی و دورنگی آزاد می‌کند. حافظ خود اشاره کرده است که شراب «مرا ز وسوسه‌ی عقل بی‌خبر دارد» که در این جا باید توجه کرد که عارفان و شاعران چرا نفی عقل می‌کرده‌اند. از دید آنان «عقل» ابزار و بهانه‌ای بوده است که حکومت‌گران و عالمان ریاکار برای تسلط بر مردم به کار می‌گرفته‌اند. این ضدیت نوعی واکنش و مقاومت منفی است در برابر باورها و ارزش‌های مسلط اجتماعیی که در نهایت به زیان طبقه‌ی محروم و مردم عادی می‌انجامیده است.

«عشق» نیز هم‌چون شراب جایگاهی بلند در شعر حافظ دارد. حافظ دیوان خود را با عشق آغاز می‌کند:
«الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»


عشق از یک سو نیروی درونی و غریزی انسان است که معطوف به رابطه‌ی انسان به انسان است. از این دید عشق دستور خلقت است برای ادامه‌ی نسل که در ذهن آدمی به صورت تلطیف ‌یافته نمود می‌یابد. اما انسان به این بعد از عشق قانع نیست. او می‌خواهد به عمق کاینات و ذات هستی و جوهره‌ی زندگی برسد. این تلاش در راستای تحقق آرزوی عمیق و دیرین آدمی‌ است در رسیدن به عالم بی‌مرگی و هستی مطلق. عشق در این راه یک وسیله‌ی نقلیه است که انسان را به سوی این هدف پرواز می‌دهد. رسیدن به حالتی از نیستی و فنا که در عین حال در برگیرنده‌ی همه‌ی «هست»‌هاست. عشق یک نوع انفجار درونی است که انسان را از حسابگری‌ها، ملاحظات و ترس‌های عادی آزاد می‌کند و او را برای وقوف به ذات هستی مهیا می‌کند. شرح این حرکت و سیر در منطق‌الطیر عطار به صورتی نمادین آورده شده است. مرغانی گونه‌گون که نماد انسان‌هایی با سلایق و توانایی‌هایی متفاوتند، راهی سفری دشوارند به آشیانه‌ی سیمرغ که نمادی از نهایت هستی است. در نهایت رسیدن به سیمرغ در عین که به فنای مرغان می‌انجامد، روشن می‌کند که ذات هستی در برگیرنده‌ی هستی تک تک مرغان است و در واقع انفاس به ظاهر متکثر و گونه‌گون، اجزای به‌ هم‌ پیوسته‌ی جوهره‌ی هستی‌اند و سیمرغ در حقیقت چیزی جز نمادی از این وحدت و یگانگی در وجود نیست.

مفهوم مهم دیگر در شعر حافظ «پیر مغان» است. حافظ بارها و بارها از پیرمغان با خلوص و حق‌شناسی یاد کرده ‌است. تا آن‌جا که تاریخ نشان می‌دهد حافظ پیرو اندیشه یا شخص حقیقی معینی نبوده و پیر مغان شخصیتی موهوم است که اشارت به مظهر فرزانگی تاریخی ایران دارد. «پیر» نمادی از پختگی و فرزانگی است و «مغان» اشارتی دارد به فرهنگ قوم ایرانی که سابقه‌اش به پیش از اسلام باز می‌گردد. در واقع پیر مغان در ترکیب لفظی خود اشاره‌ای است به فرهیختگی و فرزانگی ناشی از از سر گذراندن دوره‌های مختلف تاریخی. آموختن از پیر مغان در واقع آموختن از تجربیات تاریخی ایران است. ویژگی ممتاز درس پیر مغان این است که تابع قراردادها و هنجارهای زمانه نیست. حرف پیر مغان روشنگر و بیدارکننده است: «بنده‌ی پیر مغانم که ز جهلم برهاند»

با آن که حافظ مبدع مفهوم پیر مغان نیست و این مفهوم در شعر شعرای دیگر فارسی زبان نیز آمده است، اما هیچ‌کس به اندازه‌ی حافظ با ارادت از پیر مغان یاد نکرده است.
«چهل سال بیش رفت که لاف می‌زنم کز چاکران پیر مغان کمترین منم»


دیگر مفهوم مهم در شعر حافظ مفهوم «رند» است. رند نیز شخصیتی خیالی پرورده‌ی ذهن شاعر است. او نماد واکنش و مقاومتی منفی است در برابر نظام زمانه. نظامی که به ظاهر برعقل و آداب و ترتیب استوار است ولی در باطن فاسد است و تنها به استثمار و فلاکت توده‌ی مردم می‌انجامیده است. در حقیقت رند افشاگر زمانه‌ی خود است. او با روشن‌بینی از ورای پوشش‌ها و لفافه‌ها به کنه امور آگاه است. ولی در ظاهر به عقل پشت پا می‌زند و خود را تابع آداب و خرافه‌ها و اندیشه‌های ظاهرفریب رایج زمانه نمی‌داند.
«اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن شکر ایزد که نه در پرده‌ی پندار بماند»

البته این کنه‌اندیشی و خروج از پرده‌ی پندار همواره به اقناع شاعر نمی‌انجامد. به طوری که او گاه خود را پشت دیوار بلند و عبورناپذیر ندانستن می‌یابد:
«جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق»

رند روشن بینی که هم به تلاطم‌ها و زلزله‌های بزرگ تاریخی آگاه است و هم به حوادث زمانه‌ی خود وقوف عمیقی دارد، در نهایت نمی‌تواند سامان و نظمی در کار جهان بیابد و اظهار عجز و ناتوانی می‌کند.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:00 AM
نمونه‌ای از اشعار شاعر مدرنیست قرن بیستم اسپانیا


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/24883.jpg
روحی چنان فراخ و روشن داشتی كه مرا هرگز توان ورود بدان میسر نشد. باریك میانبری جستم، در امتداد بیراهه‌های باریك...
پدرو سالیناس شاعر (اسپانیایی) مدرنیست قرن بیستم

نمی‌خواهم برای زیستن
جزایر، قصرها و برجها را.
چه لذتی فراتر از
زیستن در ضمایر!
اكنون دگر بركن لباست را
نشانیها و تصاویر را.
من،
تورا اینگونه نمی‌خواهم
هماره در هیبت دیگری،
دخترِ همیشه از چیزی.
تو را ناب می‌خواهم، آزاد
تو؛ بی هیچ كاستی.
می‌دانم آنگاه كه بخوانم تو را میان همه جهانانیان،
تنها تو، تو خواهی بود.
و آنگاه كه بپرسی مرا،
اوكه تو را می‌خواند كیست؟
او كه تو را از آن خویش می‌خواهد.
مدفون خواهم ساخت نامها را،
عناوین را، تاریخ را.
همه چیز را درهم خواهم شكست
تمامی ‌آنچه را كه پیش از زادن بر من آوار كرده‌اند.
و به گاه ورود به گمنامی ‌و عریانی ابدی سنگ و جهان
تو را خواهم گفت:
”من تو را می‌خواهم، این منم.“
--------------------------------------------

روحی چنان فراخ و روشن داشتی
كه مرا هرگز توان ورود بدان میسر نشد.
باریك میانبری جستم، در امتداد بیراهه‌های باریك،
و از پس گامهای بلند و دشوار …
لیك،
گذر به روح تو از راههای گشوده بود.
بلند نردبانی مهیا كردم
ــ دیواری بلند در رویا
حافظ روحت می‌دیدم ــ
لیك روح تورا نه دیواری بود و نه حفاظی.
در پی باریك رهی به روحت گشتم،
اما روحت چنان روشن و زلال بود
كه ره آمدی نداشت.
از كجا می‌شد آغاز؟
به كجا می‌یافت پایان؟
و من تا ابد در بدر
در مرز گنگ آن نشسته ماندم.
--------------------------------------------

پیاپی
بگذار بنوازمت بآرامی‌،
بگذار تجربه ات كنم آهسته،
ببینم كه حقیقت داری،
امتدادی از خودت در تو جاری است،
با شگرفی
موج در موج می‌تراود نوری از پیشانی ات
بی آشفتنت
می‌شكنند كفهاشان را
هنكّام بوسه بر پاهایت، به آرامی
در ساحل نوجوانی.
تو را اینگونه می‌خواهم
روان و پیاپی،
نشأت تو از خودت، از تو؛
ای آب سركش
ای نغمه رخوتناك!
تو را اینگونه می‌خواهم
در محدوده های كوچك، اینجا و آنجا
همچون تكه ها
زنبق، رز و آنك یگانگی تو
ای نور رویاهای من.
(از كتاب: درنای واقعی)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:01 AM
شگفتی‌های پزشکی ایران باستان در شاهنامه


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/24615.jpg
...اما سیمرغ به زال اندرز می‌دهد كه از درد زایمان رودابه نهراسد و روشی را به پزشكان می‌آموزد كه از آن پس به رستم‌زاد مشهور می‌شود، شگفت آنكه این نوع زایمان...
حکیم طوس درمانگر جسم و جان
زیبایی كلام و ژرفای فكری فردوسی تا بدانجاست كه او را از بزرگان دانش و ادب جهان شمرده‌اند و لقب برترین حماسه‌سرای جهان را برازنده وی دانسته‌اند
شاهنامه نیز به‌عنوان میراث گران سنگ ادبی، تاریخی، علمی و فلسفی ایرانیان از دانش‌هایی سخن گفته كه بی‌شك پژوهش‌های علمی و تخصصی‌ای را می‌طلبد تا نگره‌های گوناگونی كه در این كتاب سترگ نهفته است، به‌روز برای جهانیان عرضه نماید.


شاهنامه نه تنها حماسه ساكنان ایران زمین؛ بلكه حماسه نوع بشر را می‌سراید و از این‌رو كه سرمایه دانش‌های بشری را به‌گونه نظم به یادگار گذارده، اثری بی‌نظیر در میان میراث مكتوب جهانی به شمار می‌رود كه در میان اقوام گوناگون همواره هوادارانی داشته است و تا‌كنون به بیش از 40 زبان زنده دنیا برگردانده شده است و هزاران نسخه از شاهنامه حكیم توس در كتابخانه‌های بزرگ جهان در این یك هزار سال كه از به پایان رسیدن سرایش شاهنامه می‌گذرد، نگه‌داری می‌شود تا پیشینه دانش‌های تمدن‌های بزرگ جهانی، به‌ویژه فرهنگ و تمدن ایران بزرگ برای آیندگان به یادگار بماند. یكی از این دانش‌ها كه در شاهنامه بدان پرداخته شده دانش پزشكی است.


تاریخچه دانش پزشكی به روزگاران كهن باز می‌گردد، آن هنگامی كه انسان‌ها درد و بیماری را در وجودشان احساس كردند در پی چاره‌جویی برآمدند و نیاز به مداوا و درمان داشتند؛ بدین روی حكیم توس، دانش پزشكی را با داستان‌های اساطیری و بر پایه مستندهای تاریخی روزگار خویش در دانشنامه شاهنامه گردآوری كرد.

پزشكی در شاهنامه نخستین بار در هزاره نهم تاریخ باستانی ایران در دوره پادشاهی جمشیدجم، فرزند طهمورث دیوبند آورده شده است؛ شاهنامه، جمشید را با فر ایزدی، فر شهریاری و فر موبدی معرفی می‌نماید.

جمشید، نخستین بار آهن را گداخت و با آن ابزار جنگی و خانه ساخت و مردمان را به فرهنگ پوشش و رعایت امور بهداشتی تشویق كرد. جامعه آن روزگار را بر پایه نیازهای‌شان دسته بندی كرد و از آن جمله برخی را به نیایش ایزد و پژوهش در امور دینی و گروهی دیگر را به جنگاوری ترغیب كرد و گروه دیگری را به كشاورزی و برخی دیگر را به كار صنعت گمارد.

جمشید به معماران چیره‌دست نیز دستور داد تا كاخ‌های با شكوهی بسازند و گرمابه‌ها و درمانگاه‌های فراوانی در این دوران ساخته شد. وی پس از این آبادانی‌ها به یافتن داروهای شفابخش برای درمان بیماران و ساخت عطرهای گیاهی و آموزش پزشكان فرمان داد.
دگر بوی‌های خوش آورد باز
كه دارند مردم به بویش نیاز
چو بان و چو كافور و چون مشك ناب
چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
پزشكی و درمان هر دردمند
در تندرستی و راه گزند


جمشید اما در روز نخستین سال به نام اورمزد یا هرمزد از ماه فروردین بر تخت نشست كه از آن پس مردمان ایران آن روز را نوروز نامیدند و چون این روز آغازی بود برای دوران هفتصد ساله تمدنی باشكوه ایرانیان همه ساله در چنین روزی كه سرآغاز بیداری طبیعت نیز هست در سراسر جهان جشن می‌گیرند.

اما افسوس كه جمشید گرفتار وسوسه اهریمنی گشت و به‌خودپرستی و منیت گرفتار شد تا جایی كه خود را خدا انگاشت و بدین روی فر ایزدی از وی روی گردان شد؛ شگفتا كه این خودپسندی از بیماری‌های روانی به شمار می‌رود كه در شاهنامه به این بیماری جمشید در پایان زندگانی‌اش به درستی اشاره شده است.
بزرگی و دیهیم و شاهی مراست
كه گوید كه جز من كسی پادشاست
جز از من كه برداشت مرگ از كسی
و گر بر زمین شاه باشد بسی
گر ایدون كه دانید من كردم این
مرا خوانده باید جهان‌آفرین
هنر در جهان از من آمد پدید
چو من تاجور تخت شاهی كه دید
به دارو و درمان جهان گشت راست
كه بیماری و مرگ كس را نكاست
منی چون به پیوست با كردگار
شكست اندر ‌آید ز هر سو هواس


با این كفر نعمت، روزگار از جمشید روی گردان شد و مردی از ناحیه هاماوران (یمن كنونی) به نام آژیدهاك _ كه ایرانیان او را ضحاك می‌خوانند _ بر وی چیره شده و با اره به دو نیم‌اش كرد و بدین ترتیب است كه دوران یك هزار ساله تاریكی و خفقان ضحاكیان آغاز می‌شود.
از دید كتاب اوستا اما فریدون نخستین پزشك ایرانی بوده و این در حالی است كه پارسیان سینای پزشك را _ كه در حدود یكصد سال پس از زرتشت می‌زیسته و او را به سیمرغ تشبیه كرده‌اند _ نخستین پزشك ایرانی می‌دانسته‌اند.

در شاهنامه نیز از فریدون به‌عنوان پزشكی ماهر یاد شده، وی به جست‌وجوی داروهای گیاهی پرداخت و با كارد ساخته خود، جراحی می‌كرد و غده‌های ناپاك را برش می‌داد و از بدن بیمار جدا می‌ساخت و با داغ كردن، زخم‌های بدن را می‌سوزانید كه امروزه نیز در جراحی «كوتری زاسیون» نامیده می‌شود.

وی به ویژگی گیاه هوم پی برد و از آن برای درمان سرماخوردگی و برونشیت و مداوای هر گونه درد و التهاب بهره برد. همچنین با داروهای گیاهی دیگر به درمان تب، بیماری جذام، مارگزیدگی و پوسیدگی استخوان‌ها پرداخت. فریدون به خاصیت گیاه خشخاش (مرفین) نیز پی برد و از آن برای تسكین درد و درمان بیماری افسردگی بهره گرفت.او برای ترویج شادی همانند جمشید كه جشن نوروز را برپا ساخت، جشن مهرگان را پایه‌گذاری كرد.

سرانجام فریدون، این فرهیخته ایرانی چاره‌ای جز مبارزه با ضحاك نیافت و با پیروزی بر ضحاكیان به دوره تاریكی‌ها پایان داد و آنچنان كه در شاهنامه روایت شده وی در روز مهر از ماه مهر كلاه كیانی بر سر نهاد و بر تخت نشست و به تبلیغ یكتاپرستی پرداخت. از این پس مهرگان به مناسبت پایان یافتن دوره تاریك ضحاكیان نزد ایرانیان با برپایی جشنی گرامی داشته شد.


فردوسی توسی در نامورنامه خود از آگاهی پزشكی نزد ایرانیان سخن بسیار گفته و بر این باور بوده است كه پزشكان ایرانی در زمینه‌های یافتن داروهای بیهوشی و عمل‌های موفق جراحی سرآمد بوده و در تشخیص بیماری‌های داخلی از رنگ رخساره و زبان آگاهی كاملی داشته‌اند؛ هم اینان با بهره‌گیری از داروهای گیاهی برای درمان بیماری‌های تن هم چون گواتر (تیروئید) و درمان بیماری‌های روان هم چون اسكیزوفرنی تجربه داشته‌اند.
یافته‌های باستان‌شناسانه در شهر سوخته سیستان از جمله جمجمه جراحی شده متعلق به 4هزار سال پیش نمونه‌ای برای اثبات وجود پزشكان و جراحان ماهر در ایران باستان بوده است.

حكیم ابوالقاسم فردوسی اگرچه پزشكی رسمی به شمار نمی‌رفته اما با توجه به اینكه حكما در آن روزگاران به همه دانش‌ها چیرگی داشته‌اند، حكیم توس نیز با بهره‌گیری از اسناد و كتاب‌های كهن نگره‌های بی‌شماری را در شاهنامه ارائه كرده است؛ از این‌روی با تشبیه مناسبی حكیم توس تندرستی را به مانند ریشه درخت، شادمانی را مثل میوه درخت و پزشك را به‌عنوان باغبان درخت زندگی و حیات می‌داند.

وجود موجودی اساطیری به نام سیمرغ كه در بسیاری از داستان‌های شاهنامه در قامت پزشك آشكار می‌شود كه از آن جمله می‌توان به راهنمایی فكری سیمرغ به زال در داستان زاده‌شدن رستم و التیام زخم‌های رستم در نبرد با اسفندیار رویین تن اشاره داشت و یا حتی هنگامی كه خاندان زال به خاطر موی سپیدش و تصور آنكه وی بیماری واگیرداری دارد، وی را رها می‌كنند این سیمرغ است كه به زال پناه می‌دهد و او را می‌پروراند.
به آن جای سیمرغ را لانه بود كه آن جای از خلق بیگانه بود


هم از این‌رو سیمرغ در ادب غیرحماسی ایرانیان به‌عنوان موجودی ماورایی و یا كنایی از انسان كامل رخ می‌نماید كه از دیده‌ها نهان است و هر از چندگاهی در دشواری‌های زندگانی آدمیان به‌عنوان مرغی فرمانروا یا پزشكی حكیم و یا مشاوری امین و راهنمایی بزرگ در داستان‌های اساطیری شاهنامه به صحنه می‌آید.

سیمرغ در هنگام زاده‌شدن رستم به یاری زال می‌شتابد كه ثمره ازدواج زال با رودابه دختر فرمانروای كابل، رستم است. رستم، كسی است كه محور همه دوره‌های پهلوانی شاهنامه بوده و همواره یاور ایرانیان در نبردهای دشوار است.


در داستان زاده‌شدن رستم، رودابه از كودك فربهی كه در بطن خویش داشت به سختی رنج می‌كشید و به همین خاطر همه را آشفته ساخته بود اما سیمرغ به زال اندرز می‌دهد كه از درد زایمان رودابه نهراسد و روشی را به پزشكان می‌آموزد كه از آن پس به رستم‌زاد مشهور می‌شود، شگفت آنكه این نوع زایمان پس از هفتصد سال از درگذشت حكیم توس در لغت نامه پزشكی اروپاییان (آنسیكلوپدی) با واژه فرانسوی سزارین شناخته شده است.

با پژوهشی گسترده متوجه شدم، نخستین بار واژه سزارین در سال 1766 میلادی به وسیله «فرانسوا موری سییو» به‌عنوان عملی غیرانسانی و خطرناك به كار برده شده و آن را زایمانی دانسته كه تنها پس از مرگ بانوی باردار می‌توان از آن بهره برد، چون در تاریخ پزشكی در اروپا هیچ گاه پس از این عمل جراحی مادر زنده نمی‌ماند.
در سال 1881 میلادی نیز «پائول اسویفل»، عمل جراحی سزارین را روشی نوین در زایمان بانوان می‌انگارد و در همان سال‌ها، 6 عمل سزارین به ثبت رسیده كه جز یك مورد همگی مادران در هنگام این عمل جراحی مرده‌اند.

این عمل جراحی تا سال 1960 میلادی كه در آلمان دانشجوی پزشكی بودم به‌عنوان یك عمل بزرگ در وضع حمل بانوان به شمار می‌رفت؛ به‌گونه‌ای كه تنها با نظارت رئیس بخش زنان و زایمان بیمارستان‌های معتبر می‌توانست انجام شود.
از دیگر سو هیچ سندی وجود ندارد كه عمل سزارین تا سال 1886 میلادی در اروپا با موفقیت به انجام رسیده باشد پس نسبت دادن این عمل به دوره قیصر روم از چه روی می‌تواند باشد؟


در بررسی‌های تاریخی به قانونی پزشكی برمی‌خوریم كه به وسیله «نوما پومپیلیوس»، قیصر روم باستان در سال‌های 673 تا 715 پیش از میلاد مسیح تصویب شد كه در كتاب «قانون مدنی روم باستان» آورده شده است:
«هر بانوی بارداری كه بمیرد باید زیر شكمش شكافته شود تا شاید بتوان نوزاد وی را نجات داد و پس از آن وی را می‌توان به خاك سپرد. »

اما با توجه به ثبت نام كسانی كه از این طریق به دنیا آمده‌اند و به وسیله «پلی نیوس» در سال‌های 22 تا 79 میلادی در كتابی گزارش شده است، نام بزرگان و شخصیت‌هایی یاد می‌شود كه پس از فوت مادر و شكاف زیر شكم، متولد شده‌اند اما هیچ گاه از تولد ژولیوس سزار رومی بدین روش نامی برده نشده است و از دیگر سو تاریخ دقیق فوت «آئوریلیا»، مادر ژولیوس سزار در سال 54میلادی و در حقیقت 10 سال پس از قتل پسرش ذكر شده است و هنگام شست و شو و تدفین وی نیز هیچ‌گونه برشی روی شكم مادر سزار دیده نشده است.


بنابراین سندهای تاریخی عمل جراحی كه به نام سزارین مشهور شده و با توجه به اشارات دقیقی كه حكیم ابوالقاسم فردوسی در شاهنامه آورده است و به زنده ماندن رودابه، مادر رستم پس از زایمان رستمی تصریح دارد، بایستی از این پس به جای اصطلاح نادرست سزارین از واژه «رستم زاد» بهره جست و البته گفتنی است این واژه به وسیله فرهنگستان زبان و ادب پارسی نیز برگزیده شده است.
به هر روی فردوسی مراحل عمل رستم زاد را همانند پزشكی ماهر، برمی‌شمرد و یكایك اصطلاح‌های پزشكی را به كار می‌برد: نظیر خنجری آبگون به جای كارد جراحی، مرد برنا دل پرفنون به جای جراح و متخصص شكافتن، بتابید مر بچه را سر ز راه جایگزین چرخش سر نوزاد در زهدان به خاطر غیرعادی قرار گرفتن وی در رحم، فرو دوختن به جای بخیه جراحی زدن، می ‌به جای داروی بیهوشی، مست كردن به جای بیهوشی بانوی باردار، شكافتن به جای شكاف جراحی و سرانجام به پانسمان كردن با پمادی مخصوص از گیاهی طبی كه با شیر و مشك آمیخته شده برای مالیدن بر زخم (خستگی) و بهبود زخم، می‌توان اشاره كرد.

با این همه نكته‌های شگفت از دانش پزشكی كه در شاهنامه بدان اشاره شد باید به‌طور تخصصی درباره این دانش به مانند دیگر دانش‌هایی كه در گنجینه شاهنامه نهفته است پژوهش‌های دامنه داری را آغاز كرد.


به همین منظور به برخی سر‌فصل‌های مهم پزشكی در شاهنامه بسنده می‌كنم:
1 - نخستین كنگره جهانی پزشكی برای ارائه مشاوره‌های علمی و دستاوردهای پزشكی در دوره انوشیروان در حدود یك هزار و پانصد سال پیش در دانشگاه جندی شاپور برپا شد.
پزشكان فرزانه گرد آمدند همه یك به یك داستان‌ها زدند

2 - پرهیز از پرخوری و استفاده نكردن از خورش‌ها و غذاهای چرب و سنگین كه استادان دانش تغذیه نیز به این موارد سفارش موكدی دارند.
بدو گفت آن كس كه افزون خورد
چو بر خوان نشیند خورش نشمرد
نباشد فراوان خورش تندرست بزرگ آنكه او تندرستی بجست


3 - ورزش كردن و آمادگی جسمانی برای دستیابی به تندرستی.
ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی كژی زاید و كاستی


4 - سفارش به بیماران برای بیان شرح دقیق نشانه‌ها و علایم بیماری شان به پزشكان مورد اعتماد خود برای مدد به تشخیص درست بیماری و درمان آن.
هر آن كس كه پوشید راز از پزشك
ز مژگان فرو ریخت خونین سرشت


5 - پرهیز از نوشیدنی‌های الكلی و مشروب كه از خرد و ارج آدمی می‌كاهد.
كسی كو خورد داروی بیهشی نباید گزیدن جز از خامشی
به مستی بزرگان نبندند بند به‌ویژه كسی كو بود ارجمند


6 - پرهیز از خشمگین شدن كه مایه پشیمانی و زیانباری است.
چو خشم آوری هم پشیمان شوی
به پوزش نگهبان درمان شوی


7- آگاهی از بیماری‌های وراثتی و ژنتیك كه آن را سرشت (ژن) می‌نامیدند كه به آسانی درمان نمی‌شده است.
درختی كه تلخ است وی را سرشت
گرش برنشانی به باغ بهشت
ور از جوی خلدش به هنگام آب
به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب
سرانجام گوهر به بار آورد همان میوه ی تلخ بار آورد


8 - بهره‌گیری از نوشدارو یا پادزهر در آستانه مرگ سهراب.


9- استفاده از داروهای بیهوشی از جمله كافور و حنف (كانابیس) در داستان‌های بیژن و منیژه، سیاووش و سودابه و جراحی رستم زاد.
همی ریخت كافور، گرد اندرش
بدین گونه بر تا نهان شد سرش


10- اشاره به بیماری‌های روحی و روانی نظیر اسكیزوفرنی و تیك عصبی یا حالت‌های غیرعادی مانند صداهای عجیبی كه بیماران روانی در حمله‌های عصبی از خود نشان می‌دهند.
به دقت جماعش یكی جنجه خواست
تو گویی كه گاوی بغرید راست


11- بهره‌گیری از داروهای گیاهی برای درمان و پیشگیری از نابینا شدن سپاهیان كیكاووس در مازندران.


12- بهره‌گیری از داروهای خاص كه طرز تهیه آن در شاهنامه آمده است.
گیاهی كه گویمت با شیر و مشك‌بكوب و بكن هر سه در سایه خشك
بسای و به آلای بر خستگیش تو بینی هم اندر زمان رستگیش


13- اشاره به سنجه‌های گوناگون پزشكان ایرانی از جمله نشانه‌های ظاهری از جمله رنگ رخسار و زبان و حتی آزمایش گرفتن از بیماران كه اكنون نیز مرسوم شده است.
پزشك آمد و دید پیشاب شاه
سوی تندرستی نشد كار شاه


14- سفارش به زندگانی با آرامش و بدون اضطراب (استرس) و توصیه‌های اخلاقی به رعایت میانه روی و اعتدال.
به كار زمانه میانه گزین
چو خواهی كه یابی همی آفرین


در پایان، سخن «سر لوید الگود»، نگارنده كتاب «دانش پزشكی ایرانیان در روزگاران كهن» می‌تواند نشانگر جایگاه والای پزشكان ایرانی باشد:
«ایرانیان را باید مبتكر و بانی نگره‌های دانش پزشكی امروز در جهان دانست كه بر این پایه بقراط توانست حدود پانصد سال پیش از میلاد رساله پزشكی مشهور خود را كه در آن واژه‌های ایرانی و هندی فراوانی به كار گرفته است را نام برد.»

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:02 AM
تجلی افکار و اندیشه‌های پیامبر (ص) در مثنوی معنوی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/24411.jpg
مطابق روایات در یکی از سفرها گویا در بازگشت از خیبر یک شب تا نزدیک صبح پیامبر و یارانش راه می‌پیمودند تا همه کوفته شدند ... سرانجام به منزلی فرود آمدند و تا بر آمدن آفتاب بیدار نشدند...
این مقاله بر آن است تا به بررسی سیمای پیامبر (ص) در مثنوی معنوی بپردازد. مولانایی که به روایت «افلاکی» چون سرمست سماع می‌شد، چرخ‌زنان و پای‌کوبان صلوات می‌فرستاد که: «اللهم صل علی محمد و آل محمد » و اما مختصری از زندگی مولانا و مثنوی کبیرش:


مولانا «جلال‌الدین محمد بلخی» مشهور به مولای روم در شش ربیع الاول سال 604 هـ . ق در بلخ متولد شد. پدر وی «محمد بن حسین خطیبی» معروف به بهاء ولد از اکابر صوفیه و بزرگان عرفا بود که در علم عرفان و سلوک سابقه‌ای دیرین داشت. پس از وفات سلطان العلماء که در سال 628 هـ . ق خموش شد و در دیار قومیه به خاک سپرده شد، توسط «سیدبرهان‌الدین محقق ترمذی» - شاگر پدر –به کمالات اخلاقی و مدارج روحانی رسید و دانشمندی تمام عیار گشت تا اینکه در آستانه چهل سالگی، قلندری گمنام و ژنده پوشی به نام «شمس الدین تبریزی» این سجاده نشین با وقار و مفتی بزرگوار را سرگشته کوی و برزن کرد تا آنجا که مولوی در وصف خود سرود: سجاده‌نشین با وقاری بودم بازیچه‌ی کودکان کویم کردی ... سرانجام در پی تبی سوزان و آتشین یکشنبه پنجم ماه جمادی الاخر سال 672 هـ . ق رحلت فرمود.

و اما مثنوی کبیر: این اثر یکی از مهمترین آثار مولانا است که در شش دفتر فراهم آمده است. شیوه کلام شاعر در این اثر بدین گونه است که مولوی مفاهیم ومضامین بلند روحانی و عرفانی را به جهت سنگینی مفاهیم به صورت تمثیل بیان می‌کند. زیرا که به باور وی «بر نتابد کوه را یک پر کاه» بنابراین مقصود مولوی از ذکر داستان‌ها و تمثیلات، بنابر اسلوب قرآنی، داستان‌سرایی و حکایت پردازی نیست بلکه حکایت، قالبی است برای بیان معارف و حقایق به حکم آنکه به فرموده مولانا: ای برادر قصه چون پیمانه‌ای است/ معنی اندر وی بسان دانه‌ای است


روش کار: روش کار در فرآهم آوردن این مقاله چنین بوده است که در ابتدا به مطالعه‌ی مثنوی (شش جلدی) مولوی و درنگی چند در ابیات و مفاهیم آن پرداخته و سپس برخی از احادیث و سیره‌ی نبوی را که مولوی به استناد آن به ذکر حکایتی و یا نکته‌ای خاص پرداخته (جنبه نظری و عملی عرفان اسلامی) استخراج نموده و شرح و بسط داده است. عمده‌ترین عناوین مورد بحث در این مقاله به شرح ذیل است: - حکایت در بیان حدیث«أعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک». - در شرح حدیث الفقر فخری و به افتخر. - در شرح حدیث نبوی «اللهم اهد قومی فانهم لایعلمون». - در شرح حدیث نبوی «ان عینی تنامان و لاینام قلبی». - حکایت به خواب رفتن پیامبر (ص) و یاران (در بازگشت از سفر خیبر) و قضا شدن نمازصبح. - در بیان این نکته که هدف از خلقت جود است نه سود. - حکایت الزام اعرابی توسط پیامبر به تجدید نماز. - حکایت رفتن پیامبر به عیادت صحابی بیمار. - تاکید پیامبر در اکرام زن. - حکایت در اظهار شادمانی پیامبر از پایان پذیرفتن ماه صفر. - اظهار اشتیاق پیامبر (ص) به اویس قرنی - حکایت آن کافر که میهمان خانه پیامبر شد. - و ... .

حکایت در بیان حدیث نبوی: اعدی عدوک نفسک التی بین جنیبک «مولوی» عارف نامی سده هفتم در «مثنوی کبیر» در پایان حکایتی که در آن پیامبر از جهاد اصغر (مبارزه با کفار) بازمی‌گشت از قول ایشان چنین نقل می‌کند که:
ای شهان کشتیم مــــــا خصم برون / ماند خصمی زو بتر در انــــــدرون
کشتن این کــار عقل و هوش نیست/ شیر باطن سخـره‌ی خرگوش نیست

در ادامه مولانا بر سبیل رمز امیری را به وصف می‌کشد که شاهد رفتن مار در دهان فردی خفته می‌شود و پیامد آن تلاش امیر عاقل را (که شاید رمزی از نیکان و صالحان عالم هستی است) برای نجات فرد خفته (سالک و بنده غافل) از حمله مار (نفس اماره) را به تصویر می‌کشد به دنبال آن گفتار پیامبر را بیان می‌دارد که:
مصطفی فرمود اگـــر گویم به راست / شرح آن دشمن که در جـان شماست،
زهـــــــــره‌های پردلان هم بر درد/نی رود ره، نی غم کـــــاری خورد
نه دلش را تاب ماند در نیــــــــاز/ نه تنش را قوت روزه و نمـــــــاز

که این ابیات برگرفته از حدیث نبوی: «اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک» و نیز حدیث: «لو تعلمون ما اعلم لبکیتم کثیرا و لضحکتم قلیلا و لخرجتم الی الصعدات تجارون الی الله تعالی. لا تدرون تنجون او لا تنجون» است
در شرح حدیث «الفقر فخری»: در این زمینه در مثنوی کبیر از قول پیامبر چنین نقل شده است:
فقر فخری بهر آن آمد سنی / تا ز طماعان گریزم در غنی


و مولانا در شرح این حدیث می‌فرماید که بدان جهت رسول اسلام فرمود: «الفقر فخری»، تا بندگان خدا به هنگام نیاز به جای دست نیاز به سوی طماعان و سفلگان دون همت، تنها دست نیاز به سوی خدایی غنی و بی‌نیاز دراز کنند. و هم او فرمود که: «یا ایها الناس انتم فقراء الی الله» فقر در نزد عرفای اسلامی از درجه‌ای بسیار بالا برخوردار است به طوری که در مراتب سلوک از هفتمین مراتب (فقر و غنا) است و سالک در این مرحله به جایی می‌رسد که دست حق را از همه سلسله مراتب عالم ------ و فساد برتر دیده و نیازمندی خویش را تنها از او طلب می‌کند.

در شرح حدیث نبوی: «اللهم اهد قومی انهم لایعلمون» حکایت: «پیامبر در حق آنانی که او را آزار کردند، دعا نمود و هدایتشان را از حق تعالی درخواست» در این زمینه مولوی در ابیاتی نغز چنین می‌فرماید که:
پیشه‌اش انــــدر ظهور و در کمون / اهــــــــــد قومی انهم لا یعلمون
ای مسلمان خود ادب انـــدر طلب / نیست الا حمل از هــــــر بی ادب
ز آتش این ظـــالمانست دل کباب/از تو جمله «اهـد قومی» بد خطاب

و در ادامه مولانا حال مردان حق را در برابر ناآگاهان مشابه حالت پیامبر می‌داند که در جنگ احد سنگی به سوی او پرتاب شد و دندان مبارک وی را شکست، اما پیامبر (ص) خشمگین نشد و فقط فرمود: «اللهم اهد قومی فانهم لا یعلمون» و بعد می‌گوید: مرد حق با این آزارها چیزی از وجودش کم نمی‌شود، جالب توجه اینکه اغلب این احادیث (که متضمن اشارت به سیری نبوی است،) در مثنوی معنوی دستاویزی برای توجیه احوال صوفیه و اولیاء طریقت است؛ از جمله ضرورت تحمل و صبر اولیاء و مشایخ در برابر ایذاء مخالفان که مولوی حدیث مربوط به دعا کردن پیامبر در حق دشمنان را از قول ایشان در مثنوی بیان می‌کند: «رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون.»

در بیان این نکته که هدف از خلقت جود است نه سود در این زمینه مولانا از قول پیامبر (ص) فرموده است:
گفت پیامبر که حق فرموده است/قصد من از خلق احسان بوده است
آفریدم تا ز من سودی کنند/ تا ز شهدم دست آلودی کنند
نه برای آنکه تا سودی کنم /و ز برهنه من قبایی برکنم

به باور مولانا خلقت خداوند، جوادانه است نه تاجرانه. و «جود» وجود مرتبتی است برتر از عدل است چنانکه مولانا در جایگاه دیگر می‌گوید «جود خدا موجب مزید جود» او می‌شود:
بانگ می‌آید که ای طالب بیا/جود محتاج گدایان چون گدا
آن یکی جودش گدا آرد پدید/ان دگر بخشد گدایان را مزید

که این ابیات برگرفته ازحدیث: «یقول الله عز و جل انما خلقت الخلق لیربحوا علی و لم اخلقهم لاربح علیهم» خداوند می‌فرماید: من مردمان را آفریدم تا از من سود ببرند و آنها را نیافریدم تا من از ایشان بهره گیرم.
در شرح حدیث نبوی «ان عینی تنامان و لاینام قلبی»: این حدیث که مولانا با افزودن کلماتی چند آن را تفسیر کرده است. در مثنوی چنین آمده است: گفت پیغمبر که: «عینای تنام/لاینام قلبی عن رب الانام
چشم من خفته دلم بیدار دان /شکل بی‌کار مرا بر کاردان

که معنی آن این است که پیامبر (ص) فرمود: چشمان من به خواب می‌رود اما دل من از ذکر پروردگار غافل نمی‌شود که در این زمینه : حکایت به خواب رفتن پیامبر (ص) و یاران (در بازگشت از سفر خیبر) و قضا شدن نماز صبح خواندنی است. جان، کمال است و نـــدای او کمــال/مصطفی گویان: ارحنـــــــا یــا بلال

ای بلال افــــــــراز بـــانگ سلسلت/ز ان دمی کانــــــدر دمیـــدم در دلت
ز آن دمی کــآدم از آن مــــدهوش شد/هوش اهــــــــل آسمان بـی‌هوش شد
مصطفی بی‌خویش شد ز آن خوب صوت/شد نمـــازش در شب تعریس فـــــوت
سر از خــــواب مبـــــــارک برنداشت / تـــــا نماز صبحدم آمد به چــــــاشت
در شب تعریس پیش آن عـــــــروس/ یافت جان پــــاک ایشان دست بوس


مطابق روایات در یکی از سفرها گویا در بازگشت از خیبر یک شب تا نزدیک صبح پیامبر و یارانش راه می‌پیمودند تا همه کوفته شدند ... سرانجام به منزلی فرود آمدند و تا بر آمدن آفتاب بیدار نشدند، چنان که نماز صبح پیامبر و یارانش فوت شد. در حالیکه پیامبر پیش از آن به بلال فرموده بود که بیدار بماند به هنگام نماز صبح آوای روحانی الله اکبر اذان را با صدای خوش خویش که مایه‌ی آسایش پیامبر بود و از انفاس پاک محمدی بهره‌ور بود، سر دهد. اما بلال نیز از فرط خستگی خواب رفت و نماز صبح ایشان قضا شد. مولانا در این داستان ماجرا را اینگونه عارفانه و عاشقانه تفسیر می‌کند که این چشمان پیامبر بود که به خواب رفته بود (تنام عینای و لا نیام قلبی) روح پیامبر در عالم خواب به مقام دست بوسی آن درگاه رسیده بود و ایشان به جهت استغراق در سیر باطنی، به عبادت ظاهری نپرداخت. لذا آن حالت استغراقی بود که از مشاهده جمال حقیقت بر وی عارض گشته بود و در این حال حکم ظاهر از او ساقط شد.
حکایت الزام فرد عرب (توسط پیامبر) به تجدید نماز مولانا در مثنوی کبیر در این باب می‌فرماید:
گفت پیغمبر به یک صاحب ریا /«صل انک لم تصل یا فتی»

از«ابوهریره» نقل شده است که مردی به مسجد پیامبر آمد و نماز خواند. سپس نزد پیامبر (ص) رفت و سلام کرد. پیامبر (ص) جوابش را نداد و فرمود:«تو نماز نخواندی، برو نماز بخوان» مرد عرب برای بار دوم نماز خواند و حضرت جواب سلام وی را داد؛ اما گفت: «تو نماز نخواندی، برو نماز بخوان! تا سه بار ... در ادامه‌ی داستان در مثنوی کبیر مولانا از این حدیث استفاده کرده و به الفاظ و عبارات سوره فاتحه اشاره می‌کند و چنین نتیجه می‌گیرد که: ما انسان‌ها از بیم آنکه در راه خدا نباشیم و نماز ما را نپذیرند، در هر نمازی: «اهدنا الصراط المستقیم» می‌گوییم، و از خدا می‌خواهیم که نمازمان را با نماز گمراهان و ریاکاران نیامیزد. کین نمازم را میـــامیز ای خدا با نماز ضالین و اهــــــل ریا و سرانجام مولانا از نقل این خبر چنین نتیجه می‌گیرد که نماز وقتی می‌‌تواند انسان را به ثواب بهشت امیدوار سازد که با نماز ضالین و اهل ریا شباهت پیدا نکند. و گویی در این داستان می‌خواهد نماز مترسمان صوفیه و قرایان جاهل را که گاه احتیاط در طهارت و سایر ارکان و مقدمات را تا حد ریا می‌رسانیده‌اند، تخطئه کند. نیز در این زمینه مولانا در بخش دیگر از مثنوی فرموده است:
بشنو از اخبار آن صدر صدور/لاصلوه تم الا بالحضور


لذا آنکه در نماز روی در محراب و دل در بازار سودا دارد، نمی‌توان نمازش را از مقوله‌ی «طاعات المصلی یناجی ربه» که حدیث نبوی و متفق‌علیه است، خواند، چرا که به حکم اشارت «اقم الصلاه لذکری»؛ اقامه نماز جهت یاد کردن حق است.

حکایت رفتن پیامبر (ص) به عیادت صحابی بیمار و ... مولانا در این زمینه می‌فرماید: از صحـــــابه خواجه‌ایی بیمار شد وندران بیمــــــاریش چون تار شد مصطفی آمد عیـــــــادت سوی او چون همه لطف و کــرم بد خوی او که خلاصه روایت چنین است که پیامبر (ص) به دیدن یکی از دوستان بیمار خود می‌رود و وی را به حال نزار می‌بیند. می‌پرسد: از خدا چیزی خواسته بودی؟ جواب می‌دهد که: «بله، خواستم که کیفر آن جهانم را در این جهانم بدهد.» پیامبر می‌فرماید:«چرا به پروردگار نگفتی: اللهم آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا غذاب النار.» که در این روایت، همچون موارد بسیار دیگر مولوی قصه را آغاز کرده و ناتمام می‌گذارد و ... در فاصله کلام بارها به قصه باز می‌گردد. که البته شاید مراد مولانا از ذکر این نکته آن باشد که:ای بندگان خدابه صورت ومحتوای دعاهای خود نکو اندیشه کنید وهمواره ازخداوند متعال بهترین و نکوترین را بخواهید و الا شاید که این بیت شامل حالتان شود که: عــــــــاشق رنج است نادان تا ابد خیز لا اقسم بخوان تــــــا فی کبد


و مولانا سرانجام از این قصه چنین نتیجه می‌گیرد که: حتی دعای سالک نیز اگر با تلقین مرشد همراه نباشد ممکن است مایه حجاب و زیان شود لذا آن کس که طالب راه حق است، به ارشاد آنانی که شناسای راه هستند، بی‌نیاز نیست و سالکی که از ارشاد پیر محروم و بی‌نصیب مانده باشد، دچار خطا می‌شود.
در بیان حدیث «ان لدنکم فی ایام اهرکم تفحات الا فتعرضوا»
گفت که پیغمبر که نفحت‌های حق/ اندرین ایام می‌آرد سبق
گوش دهش دارید این ایام را /در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت/ هر که را می‌خواست، جان بخشید و رفت
نفحه‌ای دیگر رسیـــد، آگاه باش/ تا از این هم وانمانی، خواجه تاش

مولانا به استناد این حدیث نبوی بر این باور است که خداوند عالم در روزهای زندگی بشر نفحه‌ها (= مراد از نفحه دم مبارک حق و عنایت الهی به حال بندگان از طریق فرستادن انبیاء و نیاکان عالم و یا حتی اوقات شب قدر) فرستاده است و بشر باید همواره مراقب چنین اوقاتی نیک باشد و از آن نهایت استفاده را ببرد. و الا نفحه می‌آید و می‌رود و تنها کسانی را که شایستگی و قابلیت احراز چنین موقعیتی داشته‌‌اند، سیراب می‌سازد.
تأویل مولانا از حدیث: «اغتنموا برد الربیع فانه یعمل بابدانکم کما یفعل باشجارکم و اجتنبوا برد الخریف فانه یعمل بابدانکم کما یعمل باشجارکم »: باد بهاری را غنیمت دارید، زیرا که با بدن‌های شما آن می‌کند که با درختان می‌کند و از سرمای پاییزی پرهیز کنید چرا که با بدن‌های شما آن ‌کند که با درختان می‌کند. که مولانا در این باب فرموده است:
گفت پیغمبر ز سرمای بهار/ تن مپوشانید یاران زینهار
ز آنکه با جان شما آن می‌کند /کان بهاران با درختان می‌کند
لیک بگریزید از سرد خزان/ کان کند کو کرد با باغ و رزان


در اینجا مولوی به صراحت «بهار» به انفاس پاک اولیای حق که همجواری با آنان مایه‌ی شکفتی روح و روان است و «خزان» را به انفاس مردان پلید که نشستن در نزد آنان موجب مرگ روح آدمی‌ است، تعبیر و تأویل می‌کند:
پس به تاویل این بود کانفاس پاک/ چون بهار است و حیات و برگ و تاک
از حدیث اولیاء نرم و درشت/ تن مپوشان زانکه دینت راست پشت
گرم گوید سرد گوید خوش بگیر/ تا ز گرم و سرد بجهی و ز سعیر
گرم و سردش نوبهار زندگی‌ است /مایه‌ی صدق است و یقین و بندگی است
تاکید پیامبر در اکرام زن: در این زمینه در مثنوی چنین آمده است
: گفت پیغمبر که زن بر عاقلان/ غالب آید سخت و بر صاحب دلان
چون پی یسکن الیهاش آفرید/ کی تواند آدم از حوا برید
رستم زال ار بود، و ر حمزه بیش /هست در فرمان اسیر زال خویش
آن که عالم مست گفتش آمدی /«کلمینی یا حمیرا» می‌‌زدی
ظاهراً بر زن، چو آب ار غالبی/ باطناً مغلوب و زن را طالبی
گفت پیغمبر که؛ زن بر عاقلان/ غالب آید سخت و بر صاحبدلان
باز برزن جاهلان چیره شوند /ز آن که ایشان تند و بس خیره روند
کم بودشان رقت و لطف و وداد /ز آن که حیوانی است غالب بر نهاد

این قول در نزد مولانا به آن جنبه‌ی وجود زن که مربوط به عالم انس و الفت است، برمی‌گردد و نیز اشاره به این نکته دارد که حسن سلوک با زن نشانه‌ی آدمیت و وجه امتیاز انسان با حیوان است. سپس مولانا از گفتار پیامبر چنین نقل می‌کند که زن بر عاقلان غالب می‌آید و آنانی که بر زن چیره‌اند، جاهلانند. عین گفتار پیامبر که مولانا در اینجا به وی منسوب می‌دارد چنین است: «انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل» در کتاب «سرنی» به نقل از «جامع صغیر» در این باب از قول پیامبر (ص) نقل شده است که: «ما اکرم النساء الا کریم و لا اهانهن الالئیم.


اظهار شادمانی پیامبر از پایان پذیرفتن ماه صفر در روایت است که پیامبر فرمود: من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنه مولانا در قصه‌ای در بیان اینکه اظهار خرسندی پیامبر (ص) از خروج ماه صفر ناشی از شوق لقاء الله بود، چنین می‌فرماید: احمد آخر زمان را انتقال/ در ربیع اول آمد بی جدال
چون خبر یابد دلش زین وقت نقل/ عاشق آن وقت گردد او، به عقل
گفت: «هر کس که مرا مژده دهد/ چون صفر پای از جهان بیرون نهد
که: صفر بگذشت و شد ماه ربیع/ مژده ور باشم مر او را و شفیع»
گفت عکاشه: «صفر بگذشت و رفت»/ گفت که: «عکاشه، ببرد از مژده بر»
پس رجال از نقل عالم شادمان /و زبقایش شادمان این کودکان

مطابق روایتی که در منابع حدیث آمده است، «عکاشه بن محصن اسدی» - از صحابه رسول – از قول پیامبر (ص) چنین نقل می‌کند که: «از مسلمانان هفتاد هزار تن بی‌سوال و جواب به بهشت می‌روند؛ عکاشه می‌گوید: «دعا کن تا من نیز یکی از آنان باشم» پیامبر فرمود: «تو هستی» و دیگری گفت: «دعا کن که من هم باشم» پیامبر فرمود: «سبقک بها عکاشه»، (عکاشه بر توپیشدستی کرد) اما آنچه در عنوان این ابیات آمده، حدیث دیگری است که ظاهراً در ذهن مولانا این دو روایت با یکدیگر آمیخته شده است و معنی حدیث آن است که هر که مرا به پایان ماه صفر بشارت دهد، مژده‌ی من به او این است که به بهشت می‌رود. این حدیث وصف حال مردان حقی است که مرگ را پیوستن به خدا می‌دانند. (البته به باور شیعیان تاریخ رحلت پیامبر (ص) 28 صفر و به اعتقاد اهل سنت 3 یا 12 ربیع الاول سال 11 هجری است و مولانا از آنجا که سنی مذهب است، قول آنان را در رحلت پیامبر (ص) پذیرفته است و مراد از طرح این داستان بیان نفس عشق انسان کامل (پیامبر اسلام) به مرگ (که آغاز زندگی مومن به حکم حدیث «الدنیا سجن المومن» است می‌باشد.


اظهار اشتیاق پیامبر (ص) به اویس قرنی: در میان عرفای بزرگ، «اویس قرنی» کسی است که هرگز به دیدار پیامبر نایل نشده بود؛ اما مطابق احادیث و روایات تاریخی و مذهبی یک پیوند روحانی خاص او را به روح پیامبر می‌پیوست. تا به حدی که پیامبر گرامی در حدیثی در حق اویس می‌فرماید: «انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن» در مثنوی کبیر به این حدیث این گونه اشاره شده است که:
آنکه باید بوی حق را از یمن /چون نیابد بوی باطل او ز من؟
که محمد گفت: بر دست صبا /از یمن می‌آیدم بوی خدا
چون اویس از خویش فانی گشته بو/ آن زمینی، آسمانی گشته بود

در این ابیات مولانا سخن از قدرت حق و جلوه آن در مردان حق است و مولانا با استعانت از این حدیث مریدان را به این نکته واقف می‌سازد که واصلان حق از درون سالکان و بندگان باخبرند.
آنکه یابد بوی حق را از یمن /چون نیابد بوی باطل را ز من
و در ادامه مولانا با اشاره به قصه «ویس و رامین» می‌فرماید: نشانه‌ها و آثار معشوق (رامین )را در عاشق (ویس) باید جست. چنانکه «ویس» عاشق «رامین» بود، «اویس قرنی» عاشق حق و محمد (ص) بود حق را از آن جانب می‌یافت که موطن اویس بود.
در باب تقدم غایی پیامبر بر سایر انبیاء که تقدم امت محمدی بر سایر امم را نیز متضمن است. در مثنوی کبیر چنین آمده است: مصطفی زین گفت: کآدم و انبیاء /خلف من باشند در زیر لوا


حدیثی در باب عترت یا اهل بیت هست که در روایت مولانا در باب امت رسول آمده است و پیامبر در طی آن می‌فرماید: مثل امت من همچون سفینه‌ی نوح است، هرکس بدان تمسک کرد، نجات یافت و هرکس از آن تخلف جست، غرق شد. مولانا لفظ حدیث را بدین گونه نقل می‌کند که: «مثل امتی کمثل سفینه نوح من تمسک بها نجا و من تخلف عنها غرق» که مولوی از طرح‌ این حدیث در مثنوی چنین نتیجه می‌گیرد که تمسک سالک به ولای شیخ نیز موجب ایمنی از گمراهی خواهد شد.
در بیان اینکه ابای پیامبر (ص) از برتری خود بر «یونس بن متی» منافاتی با تفضیل واقعی حال وی ندارد. مولوی در این باب فرموده است:
گفت پیغمبر که معراج مرا /نیست بر معراج یونس اجتبا

که در احادیث از قول پیامبر نقل شده که: «لا تفضلونی علی یونس بن متی» یا «لا ینبغنی لاحد ان یقول انا خیر من یونس بن متی» محمد (ص) فرمود: «مرا از یونس بن متی برتر مشمرید» یا «هیچ کس را نسزد که گوید من از یونس برترم» و مولانا ازطرح چنین حدیثی در ابیات خویش چنین نتیجه می‌گیرد که خواری و ذلت ظاهری اولیاء حق نشان خذلان آنان نیست؛ چنانکه یونس که در کام نهنگ رفت در حقیقت به نوعی معراج روحانی نایل آمد و شکست و خواری ظاهری او را نباید مثل شکست و خواری عوام تلقی کرد و این گفته پیامبر بیشتر ناظر به همین امر است. اما این حدیث که در باب یونس از زبان پیامبر نقل می‌شود با این نکته که مولوی پیامبر را به هر حال غایت وجود تمام انبیاء می‌داند، منافاتی ندارد. چرا که بیشتر نظر به بیان وحدت روحانی و اتحاد معنوی اولیاء که آیه شریفه «لا نفرق بین احد من رسله» دارد. مولوی در ادامه می‌فرماید: آخرین قرن‌ها پیش از قرون در حدیث است آخرون السابقون در این رابطه به شرح نکته‌ی دیگر: «در بیان وحدت انبیاء و اولیاء و این که همۀ اینها از یک نور سرچشمه می‌گیرند»، از قول پیامبر(ص) چنین نقل می‌کند:
گفت: طوبی من رآنی مصطفی /و الذی یبصر لمن وجهی رای
چون چراغی نور شمعی را کشید/ هر که دید آن را یقین آن شمع دید
همچنین تا صد چراغ، ار نقل شد/ دیدن آخر لقای اصل شد


که این ابیات اشاره دارد به حدیث: «طوبی لمن رآنی و لمن رآی من رآنی» (خوشا به حال آن که مرا دید و آنکس را دید که مرا دید) که البته مراد از دیدن، ادراک اوصاف و معانی ارزشمندی است که خدا به وجود کاملان عطا کرده است و نه دیدار حسی و ظاهری که از این جهت کافران صورت پیغمبر را به لحاظ رویت حسی بیشتر دیده بودند و مولانا به استناد به این گفتار پیامبر(ص) چنین نتیجه می‌گیرند که هیچ فرقی میان انبیاء و اولیاء در رسانیدن پیام حق نیست زیرا که همه از یک منبع واحد نور می‌گیرند. در حدیث آمده است که «نحن الاخرون السابقون یوم القیامه بیدانهم اوتو الکتاب من قبلنا و اوتیناه من بعدهم و هذا یومهم الذی فرض علیهم» که در مثنوی مکرر بدان اشاره شده است.

قصه‌ی آن کافر که میهمان خانه پیامبر شد در شرح حدیث نبوی: «الکافر تاکل فی سبعه امعاء و المومن یاکل فی معا واحد» متن داستان: کافران میهمان پیغمبر شدند وقت شام ایشان به مسجد آمدند ...
بی توانیم و رسیده ما ز دور/هین بیفشان بر سر ما فضل و نور
رو به یاران کرد آن سلطان داد/ دستگیر جمله شاهان و عباد
گفت: ای یاران من قسمت کنید /که شما پر از من و خوی من‌اید
هر یکی یاری، یکی مهمان گزید/ در میان، یک زفت بود و بی‌ندید
جسم سختی داشت، کس او را نبرد/ ماند در مسجد، چو اندر جام، درد
مصطفی بردش چو واماند از همه/ هفت بز بد شیرده اندر رمه
نان و آش و شیر آن هر هفت بز/ خورد آن نو قحط عوج ابن غر
جمله اهل بیت خشم آلو شدند /که همه در شیر بز طامع بدند
تا اینکه: وقت خفتن رفت و در حجره نشست /پس کنیزک از غضب در را ببست

کنیزک خانه به سبب خشم و غضبی که بر آن کافرک داشت درخانه را با زنجیر محکم بست و مرد کافر که از فرط پرخوری و درد شکم و نیازبه قضای حاجت به خود می‌پیچید، برای گشودن در تلاش بسیار کرد؛ اما فایده‌ای نداشت و به ناچار به خواب رفت و در حین خواب، لباسش را خراب کرد.
گشت بیدار و بدید آن جامه خواب /پر حدث، دیوانه شد از اضطراب
فردای آن روز پیامبر (ص) در را گشود و:
در گشاد و گشت پنهان مصطفی/ تا نگردد شرمسار آن مبتلا تا اینکه فضولی جامه خواب آلوده‌ی کافرک را نزد رسول خدا آورد که: «کین چنین کرده‌است میهمانت، ببین» و پیامبر در نهایت گشاده‌رویی به تنهایی علیرغم تقاضای مریدان که:«ما بشوییم این حدث را، تو بهل» در شستن آن جامه‌ی آلوده اقدام نمود و یاران منتظر بودند: «کین قول نبی است تا پدید آید که این اسرار چیست» و در ادامه داستان، آن مردک کافر از آنجا که بت خویش را در آن محل جا گذاشته بود باز گشت و دید که: کان یدالله، آن حدث را هم به خود خوش همی‌ شوید، که دورش چشم بد و اما مردک کافر، با مشاهده‌ی این منظره:
هیکلش از یاد رفت و شد پدید /اندر او شوری، گریبان را درید
نعره‌ها زد، خلق جمع آمد بر او/ گبرگویان، «ایها الناس! احذروا»
و اما: چون ز حد بیرون، بلرزید و طپید /مصطفی‌اش در کنار خود کشید
گفت: فلیبکوا کثیراً، گوش دار/ تا بریزد شیر فضل کردگار
چشم گریان بایدت، چون طفل خرد/ کم خور آن نان را، که نان آب تو برد


و مولانا در ادامه می‌فرماید که این تلقین دیو نفس است که انسان را به خوردن و آشامیدن بسیار دعوت می‌کند تا چنین نتایجی ببار آورد. تا اینکه کافرک: «خواست دیوانه شدن، عقلش رمید/ دست عقل مصطفی بازش کشید»
گفت: «این سوآ» بیامد آن چنان/ که کسی برخیزد از خواب گران
گفت: «این سوآ مکن هین، با خودآ/ که از این سو هست با تو کارها»

این کلام روحانی پیامبر خدا آن چنان بر دل آن کافرک نشست که پیامبر(ص) عرض کرد: «کای شهید حق! شهادت عرضه کن!» و حضرت مصطفی ایمان بر او عرضه کرد و کافرک مسلمان شد. پیامبر (ص) به او فرمود مسلمان شد. پیامبر (ص) به او فرمود که یک امشب میهمان ما باش و تازه مسلمان در پاسخ عرض کرد: «که به خدای متعال سوگند که هرکجا باشم تا ابد ضیف توأم» و سرانجام میهمان پیامبر شد و جز نیمه‌ای از شیر چیزی نخورد و در پاسخ به گفته پیامبر(ص) که: «بخور شیر و رقاق» گفت: «این تکلف نیست، نی ناموس و فن/ سیر تر گشتم از آن که دوش من»
مراد مولانا از طرح یک چنین حکایتی، آن بوده است که نقش ایمان را در نجات بشر از آزمندی و حرص که به نوعی خود شیطان است و آدمی را از راه حق دور می‌سازد، بیان کند.
در بیان جستن رزق: گفت پیغمبر که بر رزق ای فتی/ در فرو بسته است و بر در قفل‌ها
جنبش و آمد شد ما و اکتساب /هست مفتاح بر آن قفل و حجاب
که این گفتار اشاره دارد به حدیث: «اطلبو الرزق فی خبایا الارض» و
اما حسن ختام در بیان این نکته که هدف غایی از خلق عالم محمد بود و بس:
با محمد بود عشق پاک جفت /بهر عشق او خدا لولاک گفت
که اشاره دارد به حدیث: «لولاک ما خلقت افلاک»

نتیجه: مثنوی معنوی مشحون از باورهای ناب محمدی است. و مولانا به عنوان یک عارف بزرگ اسلامی سده هفتم در این اثر ارزشمند خویش از این تعالیم بهره‌ها جسته است.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:02 AM
شعری از كارل ونبرگ؛ یکی از بزرگترین شاعران سوئد


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/24266.jpg
كارل ونبرگ یكی از بزرگترین‌ها در سوئد است. او در سال 1910به دنیا آمد و در 1993 به علت بیماری سرطان در گذشت. در آثار او تاثیرات...
كارل ونبرگ یكی از بزرگترین‌ها در سوئد است. او در سال 1910به دنیا آمد و در 1993 به علت بیماری سرطان در گذشت. در آثار او تاثیرات عرفان شرق به نحو بارزی به چشم می‌آیند.

دور از سرشت خویش،
مثال سنگی تنها
در انزوای خود می‌مانیم.
درختی كه در ما بود، حالا
سایه ای آهنین است.
رطوبت درون، دیگر
به ندرت می‌تواند دیدگان ما را تازه بدارد.
ریشه های درون، حالا
بند كفشی است كه لخ و لخ به دنبالمان كشیده می‌شود.
پرنده‌ی میان، اكنون
در قفس خودش مرده است.
كهكشان به هیئت سقفی گچین در آمده است.
از حیوانی كه در ما زیست می‌كند،
تنها طویله اش را می‌بینی:
آخوری با علفهای پلاسیده.
آذرخش جان مان،
چونان كودكان دهل می‌كوبد.
برف، چونان كاغذهایی پاره.
باران، شن ریزه‌ای در ساعتی شنی.
كوه درون تپه ای از شن است -
شنی روان كه خودروها را می‌بلعد.
چشم بصیرت تكمه ای است
كه پوست را می‌بندد.
لبها
اینك كیسه بند سرخ زباله است .
زیبائی ما
خمیازه هایی بیش نیست
كه به سختی زبان سیاهمان را تازه می‌كند.
یار

و اما یار،
یار
با صورتی چون ماه،
در كافه ها و محافل عیاش
و آبریزگاه ِ بنادر عمومی‌
رقص نور می‌كند.
چشم براهی‌ی مرگ منتظر،
در وقفه ای كه باز می‌شود،
خود را نشان می‌دهد -
در لحظه ای
به ناگهانی یك سانحه.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:12 AM
آرمان‌شهر سپهری (با نگاهی به شعر پشت دریاها)


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/24032.jpg
تداوم تصاویر یكی از مشخصه‌های بارز شعر اوست. در شعر سپهری آن‌قدر تصویر پشت تصویر وجود دارد كه گاهی به مخاطب فرصت نفس كشیدن هم نمی‌دهد...
از میان هنرمندانی كه سعی در ارایه نوعی جهان‌بینی خاص و مشرب فكری دارند «سهراب سپهری» چهره برجسته‌ای است كه از ابعاد گوناگون فلسفی ـ عرفانی قابل بحث و بررسی برخوردار است.

در شعر معاصر فارسی شاید سهراب سپهری تنها شاعری باشد كه اندیشه‌ای بسامان و مدو‌ّن را در دوران كمال شعری خود بیان می‌‌كند ـ این برداشت را نباید یك داوری ارزشی پنداشت، چه ارزش را نقد ادبی و كاركرد اجتماعی را جامعه‌شناسی هنر با معیارهای دیگری تعیین خواهد كرد‌‌ ـ شعر سپهری از آن رو ارزش والایی می‌یابد كه هم شعر است و هم در تمامی ابعاد آن، از گزینش واژه‌ها گرفته تا تصویرسازی، در شكل ذهنی و در تركیب‌بندی درونی بیانگر اندیشه‌‌ای بسامان است.

شاید یكی از دلایل زبان ساده، بی‌آلایش و زیبای سپهری نیز در آن باشد كه شعر سپهری شعر معناست. شعر «پشت دریاها» از منظومة «حجم سبز» دارای چنین ویژگیهای زبانی و ادبی است، در این شعر از نشانه‌های زبانی به شكل ساده استفاده شده و رمزها و استعاره به سادگی دلالت بر مفاهیم آشنای ذهن دارد.


«قایق» ـ «آب» ـ «تور» ـ «مروارید» ـ «شب» و «پنجره» از واژه‌های كلیدی این شعر به حساب می‌آیند، عناصری برخاسته از طبیعت كه در مجموعه‌ای از نظام همگن و منسجم گرد آمده‌اند.
مطمئنا‌ً زبان و پی‌ریزی ساختار منسجم كلام در شعر سهراب از یك سو و همسان‌سازی آن با عناصر زندگی، آن هم نشانه‌ها و مفاهیم ساده آن از سویی دیگر از ویژگیهای برجسته در كلام اوست و درواقع راز ماندگاری شعر در همین هم‌گرایی است و در واقع سهراب در شعر و كلام خود حضور دارد، نفس می‌كشد و به راستی در رگ حرف حرف خود خیمه زده است.

در تمام شعر سپهری این ویژگیها را می‌توان دید. در شعر «پشت دریاها» نیز به مانند تمام شعرهایش با ابداع زبانی شاعرانه و توسل به طبیعت و اجزای آن به مثابه اسطورة كل، توانسته است چشم‌اندازی بگشاید كه تماشایی است.
«قایقی خواهم ساخت / خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاك غریب
كه در آن هیچ كسی نیست كه در بیشة عشق
قهرمانان را بیدار كند.»

شاعر در بند او‌ّل، عل‍‍ّت سفر خود را بیان كرده و به نوعی بیانگر حالات عرفانی و خلوتهای شاعرانه خاص‌ سپهری است. شاعری كه هرگز صبحی بی‌خورشید را تجربه نكرده و روزگاری در این اندیشه بوده كه با هجوم گلها چه كنیم؟ اكنون در بیشه عشق كسی به فكر بیداری قهرمانان نیست و خاك این دیار غریب و ناآشناست. به راستی راز ناآشنایی این دیار در چیست؟
این تفكر و پاسخ به چراهای زیاد دیگر در منظومه فكری سپهری مطرح شده و اكنون شاعر به عناصری اشاره دارد كه بار معنایی منفی دارد و با این تصویرسازی می‌توان به راز غربت شاعر پی برد.
«قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند.»


در این بند واقعیت اوضاع اجتماعی شاعر ـ‌‌‌ با توجه به فضای اصلی شعر‌‌ ـ بیان می‌شود، واقعی‍ّتی برخاسته از درون شاعر و با تفر‌ّدی كاملا‌ً منحصر‌به‌فرد. بنابراین دور از انتظار نخواهد بود اگر بگوید:
«نه به آبیها دل خواهم بست
نه به دریا ـ پریانی كه سر از آب به درمی‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان»

در این بخش، كلام كاملا‌ً تصویری می‌شود. زبان سپهری اساسا‌ً زبانی است كه زاده تصویر است نه زاده نفس زبان. تداوم تصاویر یكی از مشخصه‌های بارز شعر اوست. در شعر سپهری آن‌قدر تصویر پشت تصویر وجود دارد كه گاهی به مخاطب فرصت نفس كشیدن هم نمی‌دهد.
باز هم تأكید می‌كند:
«همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
دور باید شد، دور
مرد این شهر اساطیر نداشت.
زن این شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.»


از این قسمت به بعد، شاعر همچنان به بیان تصاویری می‌پردازد كه فلسفه سفر او را به وجود آورده است در این شهر كه «اساطیر» و «قهرمانان» هستی ندارند و زن كه نماد سرخوشی است به سرشاری انگور نیست. همچنان كه:
«هیچ آیینه تالاری، سرخوشیها را تكرار نكرد.
چاله آبی حت‍‍ّی، مشعلی را ننمود.»
شاعر بدون اندكی تردید، عزم خود را جزم كرده است:
«دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره‌هاست»

عنصر «شب» را در مجموعه «خاك غریب» و شهر «بی‌اساطیر» می‌‌توان جای داد و پنجره دریچه‌ای است كه شاعر از آن به سوی آرمان‌شهر خویش می‌نگرد، آرمان‌شهری كه هر چند ناكجا‌آباد سپهری است اما باید به سوی آن برود.
آرمان‌شهر سهراب سپهری كه حتما‌ً دنباله «شهر» را یدك نمی‌كشد و چیزی جز بازگشت به بدوی‍ّت نیالوده نیست همچون هر آرمان‌شهر دیگری «سراب» است با این تفاوت كه شاعر خلاق می‌تواند بر مبنای آن شعر و اندیشه خود را فارغ از ملاحظات دست و پاگیر سن‍ّت و عادت بیافریند.
برای همین در بند بعدی دوباره تكرار می‌كند:
«همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند.»


تا اینجا اندیشه سفر و فلسفة گریز شاعر (از خود یا اجتماع خود و یا هر چیز دیگر) در كلام خلق شده است، اندیشه‌ای كه سهراب دیری بدان پرداخته است و بسا كه برای رسیدن بدان از دهلیزهای تنگ و باریك طبیعت و عشق گذر كرده است و اكنون آنچه را كه از سرود پنجره‌ها بازیافته، چنین به تصویر می‌كشاند. آرمان‌شهر خود را در افقی بازتر می‌نمایاند.
«پشت دریاها شهری است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجل‍ّی باز است
بامها جای كبوترهایی است كه به فوارة هوش بشری می‌نگرند.
دست هر كودك ده سالة شهر، شاخة معرفتی است
مردم شهر به یك چینه چنان می‌نگرند
كه به یك شعله، به یك خواب لطیف.»

در این بند، آرزوهای شاعر نمود یافته و در قالب تصویر درآمده است. عناصر مثبتی همچون «شاخه معرفت» و «فواره هوش بشری» در بخش تجلی و پنجره می‌گنجد و نظام همگن آرمان‌شهر را تشكیل می‌دهد.
برخورد عاشقانه و عرفانی سهراب با اشیای پیرامون و محیط زندگی‌اش ما را ناگزیر می‌كند تا پیوندی میان اصالت كلام او و اجزای طبیعت بیابیم ضمن اینكه در اصل، فكر و خط اندیشگی وی «سفر» از شهر و دیاری است كه مطلوبش نمی‌یابد و قبلا‌ً نیز در شعر، آرزوی آن را در سر پرورانده است.
شعر «ندای آغاز» از این دید موازی و همسان با شعر «پشت دریاها» است.

كفشهایم كو
چه كسی بود صدا زد: سهراب؟

در ابتدای این شعر گویی به شاعر الهام می‌شود كه «بوی هجرت می‌آید» این هجرت به خاطر این است كه شاعر حرفی از جنس زمان نشنیده وگرنه به این صراحت نمی‌گفت:
«باید امشب بروم»
او در «ندای آغاز» هم نشانه‌هایی از آرمان‌شهر خود می‌دهد، سمتی كه «درختان حماسی پیداست و رو به آن وسعت بی‌واژه كه همواره مرا می‌خواند.»

كلام سپهری به كمال رسیده و در بیان شاعرانه و زیبای نظام همگن اندیشه‌هایش «جهان‌بینی» عمیقی مشاهده می‌شود، این نظم و چارچوب فكری، ناشی از آن است كه سهراب سپهری به واقع شاعری است برخوردار از یك نظام عمومی اندیشه و به معنای فلسفی آن متفكری است صاحب یك دستگاه فكری جامع و مكتب منسجم و همگن‌ ـ چنان كه پیش از این اشاره شد و نمونه‌هایش را در دو شعر همسان ملاحظه كردیم. او می‌داند كه چه می‌خواهد بگوید و فی‌الواقع سیر و سلوك معنوی او از آغاز هشت كتاب تا پایان در راستای تبیین نظام خاص اندیشه اوست.


در بند دیگر می‌گوید:
خاك، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.
«خاك غریب» از عنصری منفی به مثبت و از شهری كه مرد آن اساطیر نداشت، اكنون به شهری كه هوای آن صدای پر زدن مرغان اساطیر در باد، شنیده می‌شود، حركت می‌كند.
این سیر و حركت اگرچه در طول و خط یك مسیر در جریان است، با این وجود شعر از نظر ساختار، شكلی دایره‌وار دارد یعنی سطر پایانی شعر همان سطر آغازین است جز اینكه با تأكید بیشتر «خواهم» به «باید» تغییر می‌كند.
«پشت دریاها شهری است / كه در آن وسعت خورشید به اندازة چشمان سحرخیزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.»
سپهری در این تصویر پایانی با برتری برخی از سویه‌های تشبیه خود «چشمان سحرخیزان» را برتر از وسعت خورشید (روشنی) می‌داند، آنان كه به رستگاری رسیده‌اند و از سفر خویش توشه برگرفته‌اند. «شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند»

در این سطر از تمام تصاویر و عناصر طبیعت كه در شعر «پشت دریاها» حضور جد‌ّی داشتند پرده‌گشایی می‌شود و آرمان شاعر در یك جست‌وجو به انجام می‌رسد.
1) آب = قایق 2) روشنی = خورشید 3) اسطوره = فواره هوش بشری
هر یك از سازه‌های مجموعه همگن و نظام فكری در این شعر است، اگر كلمات و تصاویر به صورتی دایره‌وار به هم می‌پیوندد اما از نظر سیر فكری جریان همچنان ادامه دارد و تكرار می‌شود.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.


«پشت دریاها» نقطه عطف اندیشه سپهری است. اوجی است كه تمام فراز و فرود جریان فكری شاعر در آن موج می‌زند، به راحتی می‌توان نمودار فشرده سیر و سلوك معنوی شاعر را در این شعر از مجموعه «حجم سبز» به تماشا نشست.

شاخصة مهم شعر، سفر و سلوكی است كه در آب، آغاز می‌شود و باید در آب پایان گیرد، در یك كلام آرمان‌شهر شاعر و دل‌زدگیهای او از عادتهای روزمر‌‌ّه و فرار از آنها به روشنی تنها در این شعر دیدنی است.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:13 AM
نامه عاشقانه فروغ فرخزاد به همسرش


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/23711.jpg
من هرگز نخواسته ام که تو در نامه ات از موی و روی من تعریف کنی یا اگر دامنه‌ی فکرت وسیع تر باشد قد مرا به سرو یا به آسمان خراش‌های آمریکا تشبیه نمایی. اصلا اگر تو دارای چنین صفتی بودی...
پرویز
جواب دادن به نامه‌ی تو خصوصا به مطالبی که در آن نگاشته‌ای برای من تا اندازه ای سخت و مشکل است. تو از آنجا که درس حقوق خوانده ای از خودت مثل یک وکیل مدافع دفاع می‌کنی و سعی داری در نامه‌های من نقاط ضعفی بیابی و آن‌ها را دستاویز قرار دهی و مرا اذیت کنی و در ضمن خودت را بی‌تقصیر جلوه دهی. اول باید بگویم که اینجا دادگاه نیست و تو هم متهمی ‌نیستی که برای تبرئه خودت احتیاج به این همه دلیل و برهان داشته باشی و من هم قصد محکامه‌ی تو را ندارم فقط چیزی که هست تو نتوانسته ای مقصود مرا از به کار بردن (شیرینی مفصل ازته قلب) درک کنی تو فکر کرده ای که من هم مثل تمام دختران تشنه‌ی کلماتی هستم که جز گمراه کردن روحم ثمره و نتیجه ای ندارد.


پرویز... اصلا من چرا تو را دوست دارم؟ آیا دختری در پی عشق می‌رود که با هیجان و نوازش مصنوعی توام باشد و آیا دختری که در عشق فقط کلمات بی‌معنی و تعریف‌های خالی از حقیقت را هدف قرار می‌دهد هرگز نسبت به تو محبتی پیدا خواهد کرد و ایا اگر من دارای چنین صفاتی بودم و از تو همین توقع‌ها را داشتم می‌توانستم تا به حال با تو این قدر صمیمی‌و وفادار باقی بمانم و این قدر در قلبم نسبت به تو محبت داشته باشم. در صورتی که تو از تیپ مردانی نیستی که مورد پسند این گونه دختران قرار می‌گیرند. نه. من هیچ وقت مقصودم از نوشتن این کلمات این نبود که تو را وادار کنم از من تعریف کنی در صورتی که وجود فوق العاده‌ای نیستم و هرگز از تو نخواستم که با کلمات دروغ حس نخوت و غرور طبیعی مرا اطفا نمایی.

پرویز... تو همه جا و حتی در مرحله‌ی عشق هم می‌خواهی از درسهایی که خوانده ای استفاده کنی. به من چه مربوط است که تو حقوق‌دان ماهری هستی. من وقتی همه‌ی قلب و روح و احساساتم را به تو تقدیم کرده ام طبعا از تو توقع محبت و صمیمیت بیشتری دارم و وقتی نتوانستم تو را ببینم و در حرکات و رفتار تو این محبت را بیابم از تو خواهش می‌کنم که آن را در نامه‌هایت منعکس کنی و تو در اینجا خیلی اشتباه کرده ای.


من هرگز نخواسته ام که تو در نامه ات از موی و روی من تعریف کنی یا اگر دامنه‌ی فکرت وسیع تر باشد قد مرا به سرو یا به آسمان خراش‌های آمریکا تشبیه نمایی. اصلا اگر تو دارای چنین صفتی بودی ممکن نبود بتوانی با این قدرت و نفوذ در قلب من حکمفرمایی کنی.من از مردی که سعی دارد روح ساده ی دختری معصوم را با کلمات فریبنده و اغوا کننده‌ی خود گمراه سازد متنفرم. من تو را برای این دوست دارم که متملق و گزاف گو نیستی. من تو را برای این دوست دارم که هرگز تا به حال از من تعریفی نکرده ای و با این تعریف وسایل انحراف فکر و عقیده‌ی مرا فراهم ننموده ای. آن وقت پرویز... ایا تو فکر می‌کنی من که فقط فریفته‌ی پاکی و نجابت ذاتی و صداقت و راستگویی تو شده ام می‌توانم از روش مبتذل و پیش پا افتاده‌ی عشق‌های امروز یعنی عشق‌هایی که با کلمات و نجابت به پایان می‌رسد پیروی کنم ؟ من که شرافت و آبرویم را بیش از همه چیز دوست دارم...

پرویز... تو هنوز نتوانسته ای مقصود مرا از نوشتن این کلمات درک کنی. تو نمی‌توانی تصور کنی که من چه قدر و تا چه اندازه احتیاج به محبت دارم.من در زندگی خانوادگی هیچ وقت خوشبخت نبوده ام و هیچ وقت از نعمت یک محبت حقیقی برخوردار نشده ام. شاید این حرف من تا اندازه ای برای تو عجیب باشد. ولی اگر می‌دانستی باور می‌کردی. یک دختر جوان آن هم دختری که هیچ وقت پابند تجمل و تفریح و زرق و برق نیست وقتی ازطرف خانواده، از طرف پدر، مادر، خواهر و برادر خود محبتی ندید وقتی در میان آنان کسی نبود تا بتواند به فکر و احساسات و تمنیات روح و دل او وقعی گذراند طبعا وقتی کسی را پیدا کرد که همه ی آرزوهای خود را در وجود او منعکس و متمرکز دید به یک باره همه ی محبت و همه ی علاقه ی خود را به پای او خواهد ریخت و از خلال محبت و عشق او محبت‌های دیگری جست و جو خواهد کرد. محبت‌هایی که از آنها محروم بوده یعنی محبت مادر مهر پدر عشق برادر و علاقه ی خواهر...


پرویز... من همان طوری که برای تو شرح دادم در زندگی خانوادگی زیاد خوشبخت نبوده و نیستم. من مادر را دوست دارم ولی مادر من هرگز نتوانسته و نخواسته است برای من به راستی مادر باشد. پرویز... من امروز چرا باید پنهان از او نامه‌های تو را دریافت کنم؟ چرا؟ مگر مادر نباید تنها رازدار و محرم اسرار دخترش باشد مگر من نباید همه‌ی غم‌ها و رنج‌های درونم را با مادرم درمیان گذارم ؟ ولی مادر من هرگز با آن محبت و صمیمیتی که من آرزو می‌کنم با من روبه رو نشده و سعی نکرده است به اسرار دل من آشنا شود. من پدرم را دوست دارم. ولی پدر من کجا می‌تواند و فرصت می‌کند به دختر جوانش توجهی داشته باشد و در چه موقع وظیفه‌ی پدری خود را نسبت به من انجام داده است‌؟ مگر پدر نباید راهنمای فرزندش باشد؟ من به برادرانم علاقه دارم ولی آنها جز آزار دادن من و جز فراهم کردن وسایل ناراحتی من کار دیگری نمی‌توانند انجام دهند آنها هیچ وقت با من صمیمی‌و یک دل نبوده و نیستند فقط من در میان افراد خانواده خودمان خواهرم را می‌پرستم زیرا او همیشه و در همه حال برای من حامی‌ و پشتیبان فدکاری بوده است. به جز خواهرم هیچ کدام از آنها به وظیفه ی خود آشنا نیستند و آن روح صمیمی‌که باید در میان افراد یک خانواده حکمفرما باشد در میان ما نیست و من مسلما با این وصف نمی‌توانم خوشبخت باشم و از نعمت محبت‌های پاک و بی شائبه برخوردار گردم.

می‌دانی از تو چه می‌خواهم ؟... یک محبت بزرگ، یک عشق سرشار، من از تو می‌خواهم که با محبت خود به محرومیت‌های من در زندگی پاسخ دهی من در محبت تو محبت مادر، مهر پدر و علاقه ی خواهر و برادر را جست و جو می‌کنم. من از تو می‌خواهم در عین این که محبوب من هستی مثل پدر راهنمای من مثل مادر رازدار من و مثل خواهر تسلی دهنده ی من باشی. پرویز... من هرگز از او نخواسته ام که در قالب کلمات فریبنده این محبت را آشکار سازی مقصود من از به کار بردن کلمه ی شیرین این نبوده است. تو سراسرنامه ات را با جمله ی تو را دوست دارم و غیره پر سازی. نه... پرویز... تو اشتباه می‌کنی... روح من تشنه ی محبت است. ایا یک نامه ی کوتاه یک نامه ی پراز دلیل و منطق می‌تواند روح تشنه ی مرا سیراب کند ؟ و ایا اگر تو به جای من بودی و با این شدت دوست می‌داشتی چنین خواهشی از طرف نمی‌کردی.


نامه ی تو هرطور باشد برای من خواندنی‌ست ولی اگر جوابی به محرومیت‌های روحی من داده باشی تصدیق کن که خواندنی تر خواهد بود و من به هنگام مطالعه‌ی آن احساس خواهم کرد که تو می‌توانی همه چیز من باشی و تو می‌توانی روح سرکش و محروم مرا تسلی دهی.

پرویز... تو اشتباه می‌کنی... تو تصور کرده ای من از خواندن نامه ای که سراپا نصیحت و راهنمایی باشد گریزانم و دلم می‌خواهد تو فقط نامه ات را به توصیف موی و روی من اختصای دهی. چه فکر باطلی. نه هرگز این طور نیست. تو مقصود مرا درک نکرده ای و من مجبورم از این به بعد هر کلمه ای که می‌نویسم یک صفحه را فقط به معنی کردن آن کلمه اختصاص دهم.

تو هنوز مرا شما خطاب می‌کنی... من حرفی ندارم... واین را به حساب تربیت تو می‌گذارم... پرویز دیگر بقیه‌ی مطالب نامه‌ی تو جوابی ندارد و من جز این که رضایت بی پایانم را از طرز نوشتن نامه ی اخیرت اظهار کنم حرف دیگری ندارم قلمم هم شکسته است. می‌بینی که با چه خط بدی برای تو نامه می‌نویسم... تقصیر قلم است نه من.

کارت پستال قشنگی را که برایم فرستاده بودی دریافت کردم. از سلیقه‌ی تو از ذوق تو و از تبریکی که به من گفته بودی یک دنیا تشکر می‌کنم پرویز... چرا نوشته ای که به وضع فعلی زیاد امیدوار نیستی. مگر به من و عشق من اعتماد نداری و نمی‌توانی باور کنی که من به خاطر تو حاضرم از همه چیز چشم بپوشم و سعادت زندگی در کنار تو را به دنیایی ترجیح می‌دهم و غیر ممکن است زندگیم را جز با تو با دیگری پیوند دهم. به اینده امیدوار باش و همیشه به خاطر خوشبختی که انتظار ما را می‌کشد فعالیت کن. مطمئن باش ما در کنار یکدیگر زندگی خیلی خوب خیلی ساده خیلی قشنگ خیلی شیک خیلی بدیع خیلی ارزان و خیلی (متنوع) خواهیم داشت. پرویز افسوس که ریاضی دان نیستم اگرنه از فرمول انتهای نامه‌ی تو غلط می‌گرفتم به عقیده‌ی من بهتر بود نامه ات را با یک بسم الله الرحمن الرحیم شروع می‌کردی تا در میان ابتدا و انتهای آن تناسبی برقرار باشد.


پرویز... من آن شب یک ساعت به تو سفارش کردم که اسمت را روی پاکت ننویس آن وقت تو با آن اسم کذایی و آن خطی که کاملا معلوم بود که خط توست و همه هم فهمیدند، نزدیک بود آبروی مرا ببری.این دفعه برای کاغذ تو یک پاکت خودم نوشتم و فرستادم. اسم تو جواد شریعتی است ولی فراموش نکن که این اسم مستعار فقط به پاکت تعلق دارد نه به کاغذ آن و تو دیگر احتیاج نداری زیر نامه ات را هم اسم مستعار بگذاری. اسم خودت را بنویس من اسم خودت را بیشتر دوست دارم پاکت را حتما سفارشی کن.چون اگر این کار را نکنی حتم دارم که این دفعه مامانم پاکت را باز کند و آن وقت نتیجه را خودت حدس بزن.

پرویز... سیروس به من می‌گفت که به تو بگویم اگر میل داشته باشی می‌توانی نامه‌هایت را شخصا به اداره‌ی ترقی ببری و به دست او بدهی و نامه‌های مرا از او دریافت داری. به عقیده ی من این طریق خیلی خوب است چون گذشته از این که خطری ندارد بین تو و سیروس هم صمیمیتی و رفاقتی ایجاد می‌شود که بی فایده نیست. عقیده‌ی تو را نمی‌دانم ولی اگر این روش را نمی‌پسندی حتما باید نامه ات را سفارشی کنی فراموش نکن... اسمت هم جواد شریعتی است.


پرویز... خیلی نوشتم دیگر خسته شدم ولی یک موضوع کوچک مانده و آن این است که می‌خواهم از فرمول ریاضی تو استفاده کنم و نامه ام را با آن به پایان برسانم (بدت نیاد و زیاد هم به خودت مغرور نشوی و نگویی که من چه قدر ریاضی دان ماهری هستم) من به موقعش از تو خیلی ماهرتر می‌شوم و می‌توانم ادعا کنم که تو در آن موقع نمی‌توانی بین من و خانم دبیرمان تفاوتی قائل شوی.
پرویز من تو را.... برابر دنیا دوست دارم و... برابر کرات سماوی می‌پرستم و ستایش می‌کنم.
خداحافظ تو
فروغ
21/4/1329

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:13 AM
نامه عاشقانه نیما یوشیج به همسرش


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/23543.jpg
...در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی... آه! شیطان هم به شاعر دست نمی‌دهد، مگر این که...
به عالیه نجیب و عزیزم
می‌پرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر می‌برم؟ مثل شمع: همین که صبح می‌رسد خاموش می‌شوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است.
بالعکس دیشب را خوب خوابیده‌ام. ولی خواب را برای بی‌خوابی دوست می‌دارم. دوباره حاضرم. من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می‌آید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی... آه! شیطان هم به شاعر دست نمی‌دهد، مگر این که در این تاریکی شب، خیالات هراسناک و زمان‌های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند.

بارها تلقین کرده است: تصدیق می‌کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز کرده‌ام. مثل عقاب، بالای کوه‌ها متواری گشته ام، مثل دریا، عریان و منقلب بوده ام. بدی طینت مخلوق، خون قلبم را روی دستم می‌ریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام، کم کم صفات حسنه در من تبدیل یافتند: زودباوری، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی، خفگی و گناه‌های عیب عوض شدند.

آه ! اگر عذاب‌های الهی و شراره‌های دوزخ دروغ نبود، خدا با شاعرش چه طور معامله می‌کرد.
حال، من یک بسته‌ی اسرار مرموزم، مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می‌شود. سرم به شدت می‌چرخد. برای این که از پا نیفتم، عالیه، تو مرا مرمت کن.

راست است: من از بیابان‌های هولناک و راه‌های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام. هنوز از اثره ی آن منظره‌های هولناک هراسانم. چرا؟ برای این که دختر بی‌وفایی را دوست می‌داشتم، قوه ی مقتدره‌ی او بی تو، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می‌کند.
پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.


گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام. عالیه‌ی عزیزم! آن چه نوشته ای، باور می‌کنم یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد. ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازده‌ی وحشی، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است.
چه قدر قشنگ است تبسم‌های تو
چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می‌غلتد
کسی که به یاد تبسم‌ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است.
نیما

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:14 AM
جان کیتس را با نامه‌های ناگشوده به خاک سپردند!


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/23367.jpg
جدی باش. عشق مسخره بازی نیست و دوباره برایم نامه ننویس مگر آن كه وجدانت آسوده باشد. قبل از اینكه...
داستان عشق جان كیتس و فانی براونی داستانی غمبار است. كیتس كه از شعرای عمده قرن نوزدهم به شمار می‌آید در طول عمر كوتاه خود آثار مهمی‌ همچون "قصیده‌ای درباره گلدان یونانی" را سرود.

كیتس در نوامبر 1818 فانی را ملاقت كرد و بلافاصله دلباخته او شد!!! این اتفاق خانواده فانی و دوستان كیتس را نگران كرد. آن دو به زودی مخفیانه نامزد كردند. اما كیتس در زمستان 1820 در سن 25 سالگی چشم از جهان فروبست. او را همراه با نامه‌های ناگشوده از فانی كه روی سینه و نزدیك قلبش گذاشته بودند به خاك سپردند.

جان كیتس به فانی براونی
ای عزیزترین
امروز صبح كتابی در دست داشتم و قدم می‌زدم، اما طبق معمول جز تو به هیچ چیز نمی‌توانستم فكر كنم. ای كاش می‌توانستم اخبار خوشایندتری داشته باشم. روز و شب در رنج و عذابم. صبح رفتن من به ایتالیا مطرح شده است اما مطمئنم اگر از تو مدت طولانی دور باشم هرگز بهبود نخواهم یافت. در عین حال با تمام سرسپردگی‌ام به تو نمی‌توانم خودم را راضی كنم كه به تو قولی بدهم...
دلم بسیار در طلب توست. بی تو هوایی كه در آن نفس می‌كشم سالم نیست. می‌دانم كه برای تو اینچنین نیستم. نه، تو می‌توانی صبر كنی، هزار كار دیگر داری. بدون من هم می‌توانی خوشبخت شوی.
این ماه چگونه گذشت؟ به چه كسی لبخند زدی؟ شاید گفتن این حرف ها مرا به چشم تو بی‌رحم جلوه دهد ولی تو احساس مرا نداری. نمی‌دانی عاشق بودن چیست. اما روزی خواهی فهمید. هنوز نوبت تو نشده است.
من نمی‌توانم بدون تو زندگی كنم. نه فقط خود تو، بلكه پاكی و پاكدامنی تو. خورشید طلوع و غروب می‌كند، روزها می‌گذرد ولی تو به كار خود مشغولی و هیچ تصوری از درد و رنجی كه هر روز سرتاپای مرا فرا می‌گیرد نداری.
جدی باش. عشق مسخره بازی نیست و دوباره برایم نامه ننویس مگر آن كه وجدانت آسوده باشد. قبل از اینكه بیماری مرا از پا در آورد از دوری تو می‌میرم.

دوستدار همیشگی تو
جان كیتس
صبح چهارشنبه

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:14 AM
درصفت عشق مجنون


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/23244.jpg
بیرون ز حساب نام لیلی، با هیچ سخن نداشت میلی...هرکس که جز این سخن گشادی، نشنودی و پاسخش ندادی...
مجنون غریب دل شکسته دریای ز جوش نانشسته
یاری دو سه داشت دل رمیده چون او همه واقعه رسیده
با آن دو سه یار هر سحرگاه رفتی به طواف کوی آن ماه
بیرون ز حساب نام لیلی با هیچ سخن نداشت میلی
هرکس که جز این سخن گشادی نشنودی و پاسخش ندادی
آن کوه که نجد بود نامش لیلی به قبیله هم مقامش
از آتش عشق و دود اندوه ساکن نشدی مگر بر آن کوه
بر کوه شدی و میزدی دست افتان خیزان چو مردم مست
آواز نشید برکشیدی بی‌خود شده سو به سو دویدی
وانگه مژه را پر آبکردی با باد صبا خطاب کردی
کی باد صبا به صبح برخیز در دامن زلف لیلی آویز
بادی بفرستش از دیارت خاکیش بده به یادگارت
هر کو نه چو باد بر تو لرزد نه باد که خاک هم نیرزد
وانکس که نه جان به تو سپارد آن به که ز غصه جان برآرد
گر آتش عشق تو نبودی سیلاب غمت مرا ربودی
ور آب دو دیده نیستی یار دل سوختی آتش غمت زار
خورشید که او جهان فروزست از آه پرآتشم بسوزست
ای شمع نهان خانه جان پروانه خویش را مرنجان
جادو چشم تو بست خوابم تا گشت چنین جگر کبابم
ای درد و غم تو راحت دل هم مرهم و هم جراحت دل
قند است لب تو گر توانی از وی قدری به من رسانی
هم چشم بدی رسید ناگاه کز چشم تو اوفتادم ای ماه
مجنون رمیده دل چو سیماب با آن دو سه یار ناز برتاب
آمد به دیار یار پویان لبیک زنان و بیت گویان
می‌شد سوی یار دل رمیده پیراهن صابری دریده
می‌گشت به گرد خرمن دل می‌دوخت دریده دامن دل

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:15 AM
مناظره خسرو و فرهاد کوه‌کن


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/23060.jpg
مصراع اول هربیت سوال خسرو و مصرع دوم بیت جواب فرهاد کوه‌کن است. پاسخ‌هایی تیز هوشانه و زیرکانه و در عین حال دردمندانه که در نهایت...

خسرو وشیرین اثر به یاد ماندنی و جاودانه حکیم نظامی‌ گنجوی است که با گذشت قرنها هنوز تازگی و طراوت خود را حفظ کرده است. شعر زیر بخشی از این داستان عاشقانه و مربوط به مناظره فرهاد و خسرو است. مصراع اول هربیت سوال خسرو و مصرع دوم بیت جواب فرهاد کوه‌کن است. پاسخ‌هایی تیز هوشانه و زیرکانه و در عین حال دردمندانه که در نهایت خسرو را وادار به اعتراف و تسلیم می‌کند.
نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست بگفت از عشق بازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟ بگفت از دل تو می‌گویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟ بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟ بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی‌ در سرایش بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟ بگفت این شم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟ بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟ بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟ بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یا بیش خشنود؟ بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو، کاین کار خام است بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست بگفت این، دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق سخت کارت زار است بگفت از عاشقی خوش تر چه کار است؟
بگفتا جان مده بس دل که با اوست بگفتا دشمن اند این هردو بی دوست
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین بگفتا چون زیم بی جان شیرین
بگفت او آن من شد زو مکن یاد بگفت این،کی کند بیچاره فرهاد
بگفت از من کنم در وی نگاهی؟ بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی ندیدم کس بدین حاضر جوابی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:15 AM
از دوست داشتن (فروغ فرخزاد)


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/22834.jpg
آری آغاز دوست داشتن است، گرچه پایان راه نا پیداست...من به پایان دگر نیندیشم،که همین دوست داشتن زیباست...
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دو باره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند
عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو .. بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ فرخزاد.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:15 AM
عشق در اندیشه مولانا


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/22599.jpg
در این داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدایی و مجازی آن اشاره شده است كه این نوع عشق در كل پدیده‌های هستی مشهود است و همانند كشش...
عشق جان مرده را می‌جان كند/ جان كه فانی بود جاویدان كند
گفته‌اند كل مثنوی را در نی نامه یعنی هجده بیت اول مثنوی می‌توان خلاصه كرد و اگر بخواهیم این هجده بیت و یا به عبارتی؛ كل مثنوی را خلاصه كنیم و عصاره آن را در جان كلمه بریزیم بی‌شك چیزی برازنده‌تر از «مفهوم عشق» نخواهیم یافت. یكی از زیباترین مأمن‌هایی كه عشق یافت، دل مولانا جلال‌الدین محمد بلخی بود. او كه تا 38 سالگی خود در جرگه درگیران بحث و مقال بود با جرقه‌ای كه با دیدن مردی از سرزمین عاشقان در روح و جان مستعد او زده شد، زنده شد و نور این شعله، روح بی‌تاب او را تابناك و درخشان كرد و به شاهراهی هدایتش كرد كه به حق واصل می‌شد؛ چون نوری كه دل او را روشن ساخته بود تمام هستی‌اش را در سیطره محبتی خاص قرار داده بود كه بی‌گمان بازگشتی به دنیای كوچك مادی در آن متصور نبود.
بنا به عقیده مولوی، ساكنین روی زمین از یك سرزمین واحد آمده‌اند و از راه تعلیمات می‌توانند از راه دل و با در نظر گرفتن حالت جدیدی از هماهنگی به عنوان هدف، به یكدیگر وابسته شوند و بدین ترتیب جدایی، چندخدایی، دوگانگی و افتراق از بین می‌رود:
منبسط بودیم و یك جوهر همه بی‌سر و بی‌پا بُدیم آن سر همه
یك گهر بودیم همچون آفتاب بی‌گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایه‌های كنگره
كنگره ویران كنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق


«مولوی پس از گفت‌وگو با شمس متقاعد شد كه در زیر شكل و قالب، دریای حقیقت وجود دارد كه هر انسان مقدس، جامع و پیامبری آن را كشف كرده است. این دریای حقیقت به‌طور مرموزی سرچشمه رشد و تكامل انسان را در داخل ضمیر ناآگاه پنهان كرده است. مولوی معتقد است كه خویشتن واقعی او یعنی آنچه پدرش یا محیط در او پرورش داده است، نیست بلكه آن چیزی است كه عالم در او آفریده است. انسان پیوسته درباره دنیای بزرگ و بی‌انتهایی كه در قالب تن جا خوش كرده اندیشیده است.
عشق را «پدیده نخست» می‌توان خواند. همان‌طور كه می‌دانیم قدیم در برابر حادث و به معنی آنچه كه برای پدید آمدن آن نتوان زمانی تعیین كرد، گفته می‌شود و حادث تمام پدیده‌های هستی است، كه برای پیدایی و زندگی آنان می‌توان آغازی تعیین كرد. عشق نیز نه به مفهوم عامیانه و محدودی كه همگان از آن فهم می‌كنند بلكه به مفهوم برتر و گسترده‌تر، ‌آن مایه و پایه استواری و ماندگاری جهان مادی و معنوی است و نیرویی است كه هستی را به كمال‌جویی و حدوث تازه‌تر و كامل‌تر از ناقص برمی‌انگیزد.
«پس عشق نسبت به ذات پروردگار كه آن را قدیم اول باید خواند حادث و نسبت به هر پدیده دیگر قدیم است زیرا كه عشق مایه به‌وجود آمدن جهان هستی و اجرای اراده قدیم اول و مبدأ كل است.»

دیرینگی عشق نسبت به عرفان این نكته را به اثبات می‌رساند كه عرفان برآمده از عشق است. گویاترین گواه این معنی را در حكمت فلوطین و تفسیر وی از عشق معنوی و پیوند آن با خیر و نیكویی و جمال می‌توان یافت‌. از دید این فیلسوف عارف آدمی دارای مقام علوی بوده و جای در ملكوت اعلا دارد و بر اثر دل‌بستگی به تعلق‌های دنیوی و سر نهادن بر خواهش‌های نفسانی كه خاستگاه انواع آ‌لودگی‌ها و زشتی‌ها و پلیدی‌ها است به نزول ارزش‌ها و فروافتادگی از مقام انسانی گرفتار آمده و از اصل خویش جدا مانده است.
آنان كه از این جدایی سینه‌ای شرحه شرحه دارند و آرزوی پیوستن به اصل و مبدأ كل را در سر می‌پرورانند، ناگزیر از تزكیه و تهذیب نفس و پرهیز از هوسهای نفس هستند تا سبكبال و سبك بار راه وادی دوست را پیش گیرند.

مولوی نیز در مثنوی منشأ اصلی روح و هبوط آن به دنیای ماده و نیز بازگشت دوباره به منزلگه حقیقی را مطرح می‌كند. به اعتقاد او انسان با ایثار و تواضع امكان دست یافتن به واقعیت خود را می‌یابد و همواره از نیروی درونی انسان و شكوه شگرف آن سخن گفته است.
دفتر اول كه با شكایت و حكایت نی‌ آغاز می‌شود، شكایت از دوری است. دوری از معشوقی كه جان نی را به فغان واداشته و از حسرت این فراق و سوز و داغ این جدایی چنان می‌نالد كه هر صاحب ذوق را با خود و با درد خود همراه می‌كند. تنوع در مباحث گوناگون مثنوی باعث نمی‌شود كه خواننده صاحب دل پی به این موضوع نبرد كه زمینه اصلی تمامی این مباحث عشق است كه مانند رشته‌ای آنها را به هم پیوسته است. حركت به جهت مشخصی كه همانا مبدأ هستی و عشق است، در تمام مثنوی مشهود است.
مولوی پس از بیان شكایت نی، بلافاصله داستان عشق پادشاه و كنیزك را آورده است. در این حكایت نیز همانند بقیه حكایت‌های مثنوی مسائل با رمز و اشاره بیان شده است و سپس به تفسیر آن پرداخته شده است.
در این داستان به عشق انسان به انسان در نوع ابتدایی و مجازی آن اشاره شده است كه این نوع عشق در كل پدیده‌های هستی مشهود است و همانند كشش و میل دوجانبه‌ای است كه خاك و گیاه و باران و آفتاب و نر و ماده را در تمام عالم به سوی هم می‌كشاند و عشق را نیروی محرك تمامی كائنات می‌سازد. این عشق كه قانون وجود است در همه عالم قاهرست و عشق جسمانی انسان نیز از همین مقوله و در این مرحله از عشق كه به قلمرو حیات حیوانی مربوط است با سایر انواع حیوان تفاوت ندارد.
« معهذا در انسان عشقی هم هست كه ناشی از ماهیت انسانی اوست و نه فقط در قیاس با عالم حیوانی بلكه در قیاس با عالم ملائك هم مایه امتیاز است و ناشی از نوعی دانش و شناخت است كه شاید آن را معرفت باید خواند.»

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:16 AM
خاطرات احسان طبری از نیما یوشیج


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/22383.jpg
دوست شاعر من، سیاوش كسرائی می‌گوید، كه پس از عزیمت من به مهاجرت، نیما شعر زیبای "پی دارو چوپان" را با یادی از من نوشت. نمی‌دانم و تعجب می‌كنم...
در كودكی منظومه "خانواده‌سرباز" نیما را خوانده‌ بودم، بی‌آن كه او را بشناسم. نام نیما و سبك اشعارش برای من در آن ایام غریبه بود. سپس در گزینه‌ای از محمدضیاء هشترودی در باره شعرای آغاز عصر پهلوی، شعر "ای‌شب" را با شرح حالی از نیما خواندم و نیز مثنوی "ای فسانه، فسانه، فسانه" را. روی هم رفته سبك نیما را نپسندیدم ولی احساس كردم كه او به راه به كلی تازه‌ای می‌رود.
پس از آزادی از زندان ابتدا برخی وصف‌های منفی در باره نیما از نوشین شنیدم. آن‌ها در "مجله موسیقی" با هم كار می‌كردند. نیما با كمك حقوق زنش عالیه خانم جهانگیر به سر می‌برد و درباره قریحه‌اش نیز تاریخ با بانگ رسا داوری كرد و به او مقامی ارجمند كه در خورش بود عطا نمود. در آستانه ازدواج خود با آذر بی‌نیاز، دانستم كه خانواده‌ آن‌ها با نیما رفت و آمد دارد. نیما، چنان كه در مجموعه نامه‌هایش (كه فرزندش نشر داده) دیده می‌شود، به پدر همسرم، یعنی عبدالرزاق‌ بی‌نیاز، یك انقلابی ایرانی كه با حیدرعمو اوغلی به هم راه اروجونی كیدزه در دوران انقلاب مشروطیت به ایران آمده بودند، مهری فراوان داشت. من نخستین بار نیمای "فسانه" و نیمای افسانه‌ای را در نزد خانواده همسرم دیدم.
همه، عكس های "نیما" را دیده‌اند.مردی مازندرانی و جنگلی، دُرشت چشم، آشفته مو، میانه بالا، با تخیل شاعرانه‌ای كم نظیر.

من و او از همان آغاز دیدار به هم اُنس یافتیم. نیما مردی بسیار شوخ طبع بود و می‌توانست رویدادهای روزمره زندگی را با طنزی كه شخص را حتی گاه به خنده‌های هیستریك وا می‌داشت، وصف كند. یك سناریوساز عالی كمدی، از ساده‌ترین حوادتْ زندگی بود...
نیما به فشار عالیه خانم (همسرش) به دنبال كار می‌رفت. ولی البته كاری به دلخواه خود نمی‌یافت. تنها از جریان كاریابی‌های خود صحنه‌هائـی چنان مضحك پرورش می‌داد كه همه ما را از خنده به تمام معنی روده بر می‌كرد.
نیما در اثر اُنس خویشاوندمآبانه با من، شروع به همكاری با حزب (حزب توده ‌ایران) كرد. من از او خواهش كردم كه اشعارش را برای چاپ به ما بدهد. او برخی اشعار كهنه‌اش مانند "آی آدم‌ها" را به ما داد و دو قطعه شعر "مادری و پسری" و "پادشاه فتح" را برای ما سرود. برخی اشعار قدیمی‌ خود را در مجله‌ای كه تحت نظارت حزبی من بود (ماه نامه مردم) به چاپ رساند. از این كه وارد محیط هنری شد شادمان بود. در كنگره اول نویسندگان شركت جست. نامش به تدریج بر سر زبان‌ها افتاد.
در جریان انشعاب (شكست حكومت خود مختار آذربایجان و انشعاب خلیل ملكی) عده‌ای او را علیه حزب تحریك كردند و او بی دلیل رنجیده خاطر شد.

دوست شاعر من، سیاوش كسرائی می‌گوید، كه پس از عزیمت من به مهاجرت، نیما شعر زیبای "پی دارو چوپان" را با یادی از من نوشت. نمی‌دانم و تعجب می‌كنم. اگر چنین باشد، بسیار شادمان می‌شوم، زیرا من نیما را به دلائل مختلف هنری، انسانی، خانوادگی و فكری زیاد دوست داشتم و دور شدنش از ما برای من بسی ناگوار بود و این عدالت تاریخ است، اگر او پی برده باشد، كه زیاده‌روی كرده و به عواطف محبت آمیز خود بازگشته باشد.
من، نیما را سكان دار بزرگ كشتی شعر در معبر از یك اقیانوس (یعنی اقیانوس كلاسیك) به اقیانوس دیگر (یعنی اقیانوس نوپردازی) می‌دانم. او را مانند ویكتور هوگو شمرده‌ام كه "باستیل" (یا قزل قلعه) وزن و قافیه را تصرف كرده و ویران ساخته و شعر را از اسارت عروض رها كرده ‌است. نیما از جهت اندیشه اجتماعی، انقلابی بود ولی انقلاب واقعی او در عرصه قدوسی شعر روی داد... او كاروان سالار نوپردازان و از سیماهای برجسته ادب ما است. بافت اندیشه‌ای و هنری و استه تیك ظریف و بدیعی در روانش بود. از آن محصولات ویژه است كه تاریخ ما پیوسته عرضه داشته‌است.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:17 AM
شعری از ایلهان برک، شاعر بزرگ ترک


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/22255.jpg
آن‌جا می‌ايستند و لب موج‌شکن دردِدل می‌کنند... صداهاشان پرنده‌ها را به پرواز وامی‌دارد، برگ‌ها را می‌ريزد...
زنان

آن‌جا می‌ايستند و لب موج‌شکن دردِدل می‌کنند
صداهاشان پرنده‌ها را به پرواز وامی‌دارد، برگ‌ها را می‌ريزد
زنانی از روزگاران ناشناخته.

زمانی هست که جهان به سکون می‌رسد.
روزهايی که گل‌ها را در دفترچه‌ای می‌فشرديم با هم،
تا خشک شوند:
زنان چنين چيزی‌اند.
که می‌داند کجا و کی،
به ناگاه
در‌می‌يابيم که همگان
صدايی را می‌زيستيم که آنان
با ما به جا نهاده‌ بودند.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:17 AM
آتش دامنگیر سیمین بهبهانی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/22039.jpg
کجا تاج گلت بر سر نهادم... اگر خود را چنین رسوا نکردم؟... بر این گفتار، چندان تلخی افزود... که نازک خاطرم رنجید و آزرد...
ز شب نیمی گذشت و پرتو ماه
به کنج کلبه ام ناخوانده سر زد
سپیدی بر سیاهی های جانم
ز نو نقشی دگر، رنگی دگر زد
میان چند نقش دود مانند
یکی زان دیگرانم زنده تر بود
رخش از مستی او راز می‌گفت
دو چشمش از شرر سوزنده تر بود
نگاهش همره صد شکوه می‌ریخت
شرار کینه بر پیراهن او
ز خشمی آتشین پیچیده می‌شد
به چنگش گوشه یی از دامن او
خروشی زد که دیدی؟ شعله بودی
به بر بگذشتمت، در من گرفتی
به سختی خرمنی را گرد کردم
به آسانی در این خرمن گرفتی
تو را دانسته بودم فتنه سازی
ولی از فتنه‌ات پروا نکردم
کجا تاج گلت بر سر نهادم
اگر خود را چنین رسوا نکردم؟
بر این گفتار، چندان تلخی افزود
که نازک خاطرم رنجید و آزرد
دلم پر خون شد و چشمم پر از اشک
غرورم پست شد، نابود شد،‌ مرد
نمی دانم ز من پاسخ چه بودش
به اشکی یا به آهی یا نگاهی
همین دانم که او این نکته دریافت
ز جان دردمند بیگناهی
مگو کز شعله ی دیوانه ی تو
مرا دامان چرا باید بسوزد
که گر این شعله خاموشی نگیرد
بسوزد آن چه را باید بسوزد

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:18 AM
نمونه‌ای از اشعار شاعر و نویسنده معاصر اتریش


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/21845.jpg
این شاعر، نویسنده و مترجم بزرگ و یهودی اتریش در سال‌ِ 1921 به دنیا آمد و از آنجایی كه كشورش در همان اوان‌ِ لشكر‌كشی هیتلر، به تصرف‌ِ آلمان درآمد، به سبب‌ِ مذهب‌ِ خویش...
اریش فرید (شاعر معاصر اتریش) (1988 ـ‌ 1921) Erich Fried
این شاعر، نویسنده و مترجم بزرگ و یهودی اتریش در سال‌ِ 1921 به دنیا آمد و از آنجایی كه كشورش در همان اوان‌ِ لشكر‌كشی هیتلر، به تصرف‌ِ آلمان درآمد، به سبب‌ِ مذهب‌ِ خویش یعنی یهودی‍ّت كه به مذاق‌ِ ناسیونال سوسیالیستها خوش نمی‌آمد، به ناچار در سال 1938 به كشور انگلستان مهاجرت نمود و تا پایان عمریعنی سال 1988 در سن 67 سالگی در آن كشور در شهر لندن زندگی كرد.
این شاعر‌ِ ---------- و اجتماعی معاصر‌ِ آلمانی ‌زبان از شاعران و كاشفان‌ِ برتر‌ِ شعر آلمان به شمار می‌رود..

رؤیای روزانه

آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتی تشنه‌ام
با چشمهای بسته
فنجان را كج می‌كنم
و آب می‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشایم
فنجانی آنجا نیست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بیفتم
تا برای‌ِ خود چای آماده سازم (كنم)
آن‌چنان بیدارم
كه می‌بوسمت
و نوازشت می‌كنم
و سخنانت را می‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن می‌گویم
و بیدارتر از آن‍َم
كه چشم بگشایم
و بخواهم تو را ببینم
و ببینم
كه تو نیستی
در كنارم.

Tagtraum
Ich bin so müde
Dass ich
Wenn ich durstig bin
Mit geschlo ssenen Augen
Die Tasse neige
Und trinke
Denn wenn ich die Augen
Aufmache
Ist sie nicht da
und ich bin Zu müde
Um zu gehen
Und Tee zu Kochen
Ich bin so wach
Dass ich dich küsse
Und streichle
Und dass ich dich höre
Nach jedem Schluck
Zu dir spreche
Und ich bin zu wach
Um die Augen zu öffnen
Und dich sehen zu wollen
Und zu sehen
Dass du
Nicht da bist.


جهان بانو

به
دنیا آمده‌ام
وینك سرانجام
به آن حد‌ّ رسیده‌ام
كه غریو بر می‌كشم:
«چه‌ گونه می‌شود
كه من به سوی‌ِ دنیا می‌آیم.»
دنیا بانو می‌آید
و آهسته می‌گوید:
«تو نمی‌آیی
تو در حال‌ِ رفتنی.»

Frau welt
Ich bin
Zur welt gekommen
Und bin nun endlich
So weit
Laut zu fragen
Wie ich dazukomme
Zu ihr zu kommen
Sie kommt
Und sagt leise:
Du kommst nicht
Du bist schon im gehen.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:18 AM
بازگشت؛ شعری از فروغ فرخ زاد


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/21662.jpg
زان نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ، تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است...
بازگشت
زان نامه ای که دادی و زان شکوه های تلخ
تا نیمه شب به یاد تو چشمم نخفته است
ای مایه امید من ای تکیه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است
شاید نبوده قدرت آنم که درسکوت
احساس قلب کوچک خود را نهان کنم
بگذار تا ترانه من رازگو شود
بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم
تا برگذشته می‌نگرم عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می‌آورم به یاد
می‌نالم از دلی که به خون غرقه گشته است
این شعر غیر رنجش یارم به من چه داد
این درد را چگونه توانم نهان کنم
آندم که قلبم از تو به سختی رمیده است
این شعرها که روح تو را رنج داده است
فریاد های یک دل محنت کشیده است
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دوروئی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقش باز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره به زنجیر ها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوسهای رنگ رنگ
بندی دگر دوباره به پایم نیفکند

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:19 AM
گزیده‌ای از اشعار شاعر و نمایشنامه نویس ترکیه


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/21652.jpg
همه جا همان هوا، همان بو، همان درد، می‌ترسم...دیگر تو از این شهر فرار نکن، تنهایم نگذار...
سه شعر از جاهد ایرقات، شاعر و نمایشنامه نویس ترکیه


1) به میل خود کوچ نکرد.
نیمه شب که او را بردند
دستبندی بر دست داشت
ماه به اتاقش تابید
و دیگر هیچ کس او را ندید.

2) بمب‌ها با شهرها
هم‌آغوشند،
مرده‌ها با خاک؛
پیشانی مرا هم گلوله‌ای بوسید.

3) دست‌هایی داری مثل نان
گرم
چرا دوستت نداشته باشم.

4) همه جا همان هوا، همان بو، همان درد
می‌ترسم.
دیگر تو از این شهر فرار نکن
تنهایم نگذار
آسمان اکنون، آسمان لحظه‌ی پیش نیست.
از پشت سرت می‌آید، نگاه کن
آسمان با خورشید و ابرش
همه‌ی شهر، تمام دریا، خشکی‌ها،
دیگر تو از این شهر فرار نکن
تنهایم نگذار،
من کودک غمگین
ساحلی بی‌چیز،
می‌ترسم.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:19 AM
تنها تر از مسیح...


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/21216.jpg
می آیم از رهی که خطرها در او گم است، از هفت منزلی که سفرها در او گم است...
«با کاروان نیزه» شعری منتشر نشده از علی رضا قزوه


بند اول
می آیم از رهی که خطرها در او گم است
از هفت منزلی که سفرها در او گم است
از لابه لای آتش و خون جمع کرده ام
اوراق مقتلی که خبرها در او گم است
دردی کشیده ام که دلم داغدار اوست
داغی چشیده ام که جگرها در او گم است
با تشنگان چشمه احلی من العسل
نوشم ز شربتی که شکرها در او گم است
این سرخی غروب که همرنگ آتش است
توفان کربلاست که سرها در او گم است
یاقوت و دُر صیرفیان را رها کنید
اشک است جوهری که گهرها در او گم است
هفتاد و دو ستاره غریبانه سوختند
این است آن شبی که سحرها در او گم است

بند دوم
جوشید خونم از دل و شد دیده باز، تر
نشنید کس مصیبت از این جانگدازتر
صبحی دمید از شب عاصی سیاه تر
وز پی شبی ز روز قیامت درازتر
بر نیزه ها تلاوت خورشید، دیدنی ست
قرآن کسی شنیده از این دلنوازتر؟
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من
امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدین جا، نه کوفیان
من بی نیازم از همه، تو بی نیازتر
قنداق اصغر است مرا تیر آخرین
در عاشقی نبوده ز من پاکبازتر
با کاروان نیزه شبی را سحر کنید
باران شوید و با همه تن گریه سر کنید

بند سوم
فرصت دهید گریه کند بی صدا، فرات
با تشنگان بگوید از آن ماجرا، فرات
گیرم فرات بگذرد از خاک کربلا
باورمکن که بگذرد از کربلا، فرات
با چشم اهل راز نگاهی اگر کنید
در برگرفته مویه کنان مشک را فرات
چشم فرات در ره او اشک بود و اشک
زان گونه اشک ها که مرا هست با فرات
حالی به داغ تازه ی خود گریه می کنی
تا می رسی به مرقد عباس، یا فرات
از بس که تیر بود و سنان بود و نیزه بود
هفتاد حجله بسته شد از خیمه تا فرات
از طفل آب، خجلت بسیار می کشم
آن یوسفم که ناز خریدار می کشم

بند چهارم
بعد از شما به سایه ی ما تیر می زدند
زخم زبان به بغض گلوگیر می زدند
پیشانی تمامی شان داغ سجده داشت
آنان که خیمه گاه مرا تیر می زدند
این مردمان غریبه نبودند، ای پدر
دیروز در رکاب تو شمشیر می زدند
غوغای فتنه بود که با تیغ آبدار
آتش به جان کودک بی شیر می زدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان
محرم نگشته تیغ به تقصیر می زدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تکبیر می زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سینه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجیر می زدند
از حلق های تشنه، صدای اذان رسید
در آن غروب، تا که سرت بر سنان رسید

بند پنجم
کوخیزران که قافیه اش با دهان کنند
آن شاعران که وصف گل ارغوان کنند
از من به کاتبان کتاب خدا بگو
تا مشق گریه را به نی خیزران کنند
بگذار بی شمار بمیرم به پای یار
در هر قدم دوباره مرا نیمه جان کنند
پیداست منظری که در آن روز انتقام
سرهای شمر و حرمله را بر سنان کنند
یا رب، سپاه نیزه، همه دستشان تهی ست
بی توشه اند و همرهی کاروان کنند
با مهر من، غریب نمانند روز مرگ
آنان که خاک مهر مرا حرز جان کنند
با پای سر، تمامی شب، راه آمدم
تنهایی ام نبود، که با ماه آمدم

بند ششم
ای زلف خون فشان توام لیله البرات
وقت نماز شب شده، حی علی الصلات
از منظر بلند، ببین صف کشیده اند
پشت سرت تمامی ذرات کائنات
خود، جاری وضوست، ولی در نماز عشق
از مشک های تشنه وضو می کند، فرات
طوفان خود وزیده، سر کیست در تنور؟
خاک تو نوح حادثه را می دهد نجات!
بین دو نهر، خضر شهادت به جستجو است
تا آب نوشد از لبت، ای چشمه حیات
ما را حیات لم یزلی، جز رخ تو نیست
ما بی تو چشم بسته و ماتیم و در ممات
عشقت نشاند، باز به دریای خون، مرا
وقت است تیغت آورد از خود، برون، مرا

بند هفتم
از دست رفته دین شما، دین بیاورید!
خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش
دستی خدای گونه تر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را
از نیزه های بر شده، پایین بیاورید!
امشب برای خاطر طفل سه ساله ام
یک سینه ریز، خوشه ی پروین بیاورید!
گودال، تیغ کند، سنان های بی شمار
یک ریگزار، سفره ی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدی ست!
فالی زنید و سوره یاسین بیاورید!
خاتم سوی مدینه بگویی نگین برند!
دست بریده، جانب ام البنین برند!

بند هشتم
خون می رود هنوز ز چشم تر شما
خرمن زده ست ماه، به گرد سر شما
آن زخم های شعله فشان، هفت اخترند
یا زخم های نعش علی اکبر شما؟
آن کهکشان شعله ور راه شیری است
یا روشنان خون علی اصغر شما؟
دیوان کوفه از پی تاراج آمدند
گم شد نگین آبی انگشتر شما
از مکه و مدینه، نشان داشت کربلا
گل داد(نور) و (واقعه) در حنجر شما
با زخم خویش، بوسه به محراب می زدید
زان پیشتر که نیزه شود منبر شما
گاهی به غمزه، یاد ز اصحاب می کنی
بر نیزه، شرح سوره احزاب می کنی

بند نهم
در مشک تشنه، جرعه ی آبی هنوز هست
اما به خیمه ها برسد با کدام دست؟
برخاست با تلاوت خون، بانگ یا اخا
وقتی «کنار درک تو، کوه از کمر شکست»
تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت
سنگی زدند و کوزه ی لب تشنگان شکست!
شد شعله های العطش تشنگان، بلند
باران تیر آمد و بر چشم ها نشست
تا گوش دل شنید، صدای (الست) دوست
سر شد(بلی) ی تشنه لبان می الست
ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد
پیمانه پر کنید، هلا عاشقان مست
باران می گرفت و سبوها که پرشدند
در موج تشنگی، چه صدف ها که دُر شدند

بند دهم
باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟
آوازه ی شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی ست، به محشر چه حاجت است؟
کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشته ی توایم، به خنجر چه حاجت است؟
بی سر دوباره می گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟
بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟
بنشین به پای منبر من، نوحه خوان، بخوان!
تا نیزه ها به پاست، به منبر چه حاجت است؟
در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

بند یازدهم
از شرق نیزه، مهر درخشان بر آمده ست
وز حلق تشنه، سوره قرآن برآمده ست
موج تنور پیرزنی نیست این خروش
طوفانی از سماع شهیدان برآمده ست
این کاروان تشنه، ز هر جا گذشته است
صد جویبار، چشمه ی حیوان برآمده ست
باور نمی کنی اگر از خیزران بپرس
کآیات نور، از لب و دندان برآمده ست
انگشت ما گواه شهادت که روز مرگ
انگشتری ز دست شهیدان درآمده ست
راه حجاز می گذرد از دل عراق
از دشت نیزه، خار مغیلان برآمده ست
چون شب رسید، سر به بیابان گذاشتیم
جان را کنار شام غریبان گذاشتیم

بند دوازدهم
گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مکتوب می رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب»
یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

بند سیزدهم
تو پیش روی، و پشت سرت آفتاب و ماه
آن یوسفی که تشنه برون آمدی ز چاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشته ای و می نگری سوی قتلگاه
امشب، شبی ست از همه شب ها سیاه تر
تنهاتر از همیشه ام ای شاه بی سپاه
با طعن نیزه ها به اسیری نمی رویم
تنها اسیر چشم شماییم، یک نگاه!
امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام
از تار وای وایم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه ی شادی به تن کند
شب با غم تو کرده به تن، جامه ی سیاه!
بگذار آبی از عظت نوشد آفتاب
پیراهن غریب تو را پوشد آفتاب

بند چهاردهم
قربان آن نی یی که دمندش سحر، مدام
قربان آن می یی که دهندش علی الدوام
قربان آن پری که رساند تو را به عرش
قربان آن سری که سجودش شود قیام
هنگامه ی برون شدن از خویش، چون حسین(ع)
راهی برو که بگذرد از مسجد الحرام
این خطی از حکایت مستان کربلاست:
ساقی فتاد، باده نگون شد، شکست جام!
تسبیح گریه بود و مصیبت، دو چشم ما
یک الامان ز کوفه و صد الامان ز شام
اشکم تمام گشت و نشد گریه ام خموش
مجلس به سر رسید و نشد روضه ام تمام
با کاروان نیزه به دنبال، می روم
در منزل نخست تو از حال می روم

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:20 AM
شاعری درآمیخته با سادگی و زیبایی طبیعت!


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/21074.jpg
او شور و علاقه خاصی به حیوانات دارد و عضو دو سازمان فعال در زمینه حفظ حقوق حیوانات یعنی...
دسی دی ناردو روز یکم می‌سال 1972 درتورنتو، کانادا به دنیا آمد. او دردانشگاه همان شهر در رشته زبان و ادبیات انگلیسی و ایتالیایی تحصیل کرده و فارغ التحصیل شد. وی سابقه تدریس زبان انگلیسی دارد و مدتی نیز مجری برنامه‌های تلویزیونی بود. اشعارش درمدارس و دانشگاه‌های کانادا تدریس می‌شود.
دی ناردو علاوه بر کارسرودن و ترجمه شعر از زبان ایتالیایی به انگلیسی و نویسندگی، با نشریات مختلف فرهنگی، هنری و ادبی نیز همکاری می‌کند. او شور و علاقه خاصی به حیوانات دارد و عضو دو سازمان فعال در زمینه حفظ حقوق حیوانات یعنی peta و spca هم هست. دسی دی ناردو عضو انجمن نویسندگان وشاعران کاناداست. از دیگر فعالیت‌های او برگزاری کارگاه شعر در مدارس است. او وقت آزاد خود را با نقاشی و ورزش می‌گذراند.

مرغ باران در آنکس
به سوی درسرخ وچشم گیر مک ایون فرود می‌آیم
تا بقایایی از او برگیرم
رایحه ملایمی ‌بر پوست کهنه آشنایم می‌نشیند
سبکی آشکار و لجوجانه اش غرق شده در آسمان
کلمات نم پذیرش گم گشته در دل آفتاب
شعر افسار گسیخته اش آرام گرفته درباد
شناور باقی می‌مانم
دلیل حضورم از یادم می‌رود
در کلاه لبه پهن آتوود گرفتار می‌آیم
آشیانه ای مهیا می‌کنم
و دانه‌ها می‌جویم
درسودای پروازی دیگر.

Rainbird in the Annex
I make my way to MacEwen’s salient red door
to catch some remnants of her
a faint scent lifting into old familiar skin
her unbendable pronounced lightness absorbed by sky
her cordless poetry smothered by wind
I float on
forgetting why I came and
become caught in Atwood’s wide-brimmed hat
I nestle in
And burrow seeds
Surrounded by other flight

از زبان شاعر:
مرغ باران پرنده ای است از خانواده دارکوب‌ها که می‌تواند سررسیدن آب و هوای بد را پیش بینی کند. درنتیجه ویژگی مالیخولیایی و آرزومندی که درسراسر شعر به چشم می‌خورد نمادی از مرگ گوئندولین مک ایون است و پرنده هم نشانی از روح او. درحقیقت شعر از کسب انگیزه و الهام گرفتن برای نوشتن سخن می‌گوید و به عبارت دیگر حکایت زنده کردن عشق به نگارش و سرودن پس از پشت سرگذاشتن دوره ای سخت و طولانی است. مرغ باران درآنکس شعری است پیام آور تولی دیگر خوش‌بینی و شگفتی در برابر عالم. مک ایون فرشته الهام بخش شاعر می‌شود و فریاد یا نوای پرنده‌وارش که استعاره ای از اشعار نوشته‌ها و استعداد شاعری است، شاعر جوان را از خواب بیدار می‌کند. زمانی هم که در خط آخر صحبت از پرواز دیگر می‌شود بار دیگر مفهوم برخاستن از خواب تاکید می‌شود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:20 AM
مولوی و قیام عاشورا


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/20621.jpg
به هر حال یكی از افراد حاضر با ناراحتی خطاب به شاعر غریب گفت: مگر دیوانه‌ای و نمی‌دانی كه امروز چه روزی است؟ لابد از شیعیان نیستی از این جهت از امروز بی‌خبر مانده‌ای؟!....
مولوی و قیام عاشورا
مولوی در یکی از داستانهای خود به این نكته اشاره می‌كند كه شاعری در سفر خویش به شهر حلب می‌رود و صدای ناله و شیون و عزاداری شیعیان آن محل را می‌شنود. برای وی سوال پدید می‌آید كه رمز و راز این عزاداری چیست؟
مردم عزادار از او عصبانی می‌شوند و او را به باد انتقاد می‌گیرند كه چگونه است كه تو از امروز كه روز عزاداری اباعبدالله است آگاهی نداری؟
شاعر با خود می‌اندیشد و سوالش همچنان باقی است كه آیا برای كسی كه به اوج تجربه دینی و عرفانی رسیده است باید گریست؟ اما مردم عزادار به گونه‌ای دیگر به قضیه می‌نگریستند به همین دلیل هم بگو مگوی آنها ادامه می‌یابد.

ترسیم روز عاشورا
از قدیم رسم بر آن بود كه شیعیان و سایر دوستداران اهل بیت علیهم‌السلام در روز عاشورا محشری از انسان‌های مجاهد، با احساس مظلوم دوست، ظلم‌ستیز، عارف مسلك، دیندار و مخلص به پا كنند تا هرچه باشكوه‌تر عظمت آن روز را به تصویر بكشند بدون تردید این مراسم در تمام شهرهای شیعه نشین اجرا می‌شد. از جمله این شهرها، حلب است كه داستان مولوی به آن شهر مربوط می‌شود:
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاكیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه كنند اندر بكا شیعه عاشورا را برای كربلا
بشمرند آن ظلم‌ها و امتحان كز یزید و شمر دید آن خاندان
نعره‌هاشان می‌رود در ویل و دشت پر همی گردد همه صحرا و دشت

مولوی در این ابیات به این نكته اشاره می‌كند كه اجتماع عاشورائیان از چند جهت قابل ملاحظه است، از جهت ابزار احساسات، از جهت آماده‌سازی جهت مبارزات ----------- اجتماعی با یادآوری مصائب امام حسین علیه‌السلام و مصیبت‌های آن حضرت و ظلم‌هایی كه بر این خاندان رفت ابراز تنفر از یزید و انصارش كه در ستم به اهل بیت از هیچ كوشش و اقدامی دریغ نكردند و به هیچ قاعده و قانونی پایبند نماندند و تا توانستند بستند و كشتند و بردند و خوردند.

آمدن شاعری غریب به حلب
یك شاعر غریب روز عاشورا از راه به شهر حلب رسید در دروازه انطاكیه فریاد و فغان شیعیان حلب را شنید و از سفر خود منصرف شد و به جمع اجتماع كنندگان و عزاداران رفت تا از رمز و راز آن اجتماع عظیم به ویژه علت شیون و ناله آنان را جویا شود.
پرس پرسان می‌شد اندر انتقاد چیست این غم بر كه این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد كه بمرد این چنین مجمع نباشد كار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید كه غریبم من شما اهل ده‌اید
چیست نام و پیشه و اوصاف او تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم كه مرد شاعرم تا از این جا برگ و لا لنگی برم

شاعر وقتی عظمت مجلس را دید نزد خود فكر كرد كه این شخص یقیناً باید بزرگ باشد و با عظمت، به گونه‌ای كه حضور و فقدانش تاثیری شگرف در ارواح و ابدان می‌گذارد. اما او نمی‌دانست كه این شخص كیست؟
آن یكی گفتش كه هی دیوانه‌ای تو نه‌ای شیعه عدو خانه‌ای
روز عاشورا نمی‌دانی كه هست ماتم جانی كه از قرآن به دست
پیش مومن كی بود این غصه‌ خوار قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم این روح پاك روح شهره‌تر باشد ز صد توفان نوح

به هر حال یكی از افراد حاضر با ناراحتی خطاب به شاعر غریب گفت: مگر دیوانه‌ای و نمی‌دانی كه امروز چه روزی است؟ لابد از شیعیان نیستی از این جهت از امروز بی‌خبر مانده‌ای؟! جواب دهنده به كنایه به عظمت روز عاشورا اشاره كرد و خواست به او بفهماند كه از چه چیزی بدیهی و روشن و با عظمت غفلت كرده است؟ امروز روز عاشورا و شهادت گوشواره‌ رسول اكرم صلی‌‌الله علیه ‌وآله است و هركس كه آن حضرت را دوست دارد باید امروز را عزادار باشد چون محبوب دل پیامبر صلی‌‌الله علیه‌ وآله را به شهادت رسانده‌اند.
این مسأله به قدری مهم است كه شهرت آن از شهرت طوفان نوح فراتر رفته است. بدین ترتیب آن فرد تا می‌توانست به شاعر غریب طعنه زد.

جواب شاعر به آن مردم
آن شاعر در جواب آن مرد سخنانی گفت كه سخت شنیدنی است.
گفت: آری لیك كو دور یزید كی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم كوران آن خسارت را بدید گوش كران آن حكایت را شنید
خفته بودستید تا اكنون شما كه كنون جامه دریدید از عزا
پس عزا بر خود كنید ای خفتگان ز آن كه بد مردگی است این خواب گران

شاعر نیز به گونه‌ای دیگر به هجو و طعن آن فرد پرداخته است او می‌گوید: من هم همانند شما می‌دانم كه امروز روز عاشورا و روز عزا است، روزی كه امام حسین علیه‌السلام به شهادت رسیده است. لیكن شما از یك نكته غفلت كرده‌اید و آن اینكه دور یزید در زمان خیلی گذشته و دور بوده است و خبر آن و برای شما خیلی دیر رسیده است. جنایت و خسارتی كه یزید به بار آورد آن اندازه مشهور و معروف است كه چشم كوران و گوش كران آن را دیده و شنیده است. مگر تا این زمان در خواب بودید كه اكنون به یادتان افتاده است تا عزاداری كنید؟ به خودتان عزاداری كنید؟ خواب غفلت مرگ و مصیبت بزرگی است كه شما را فرا گرفته است. اگر گریه می‌كنید به حال خود كنید و گرنه برای شهید شدن آن روح بزرگ و دانا و سفر او جهت دستیابی به مقام بالا و اعلی گریه لازم نیست.

چندجانبه بودن عاشورا
مولوی بر این نكته تاكید دارد كه عاشورا را می‌توان از جنبه‌های مختلف بررسی كرد یك جنبه آن امر بسیار غیرانسانی و وحشتناكی است كه یزید و دار و دسته‌اش مرتكب شدند. این جنبه در جای خود اهمیتی عظیم دارد و عالمان و پژوهشگران جوانب آن را كه كاویده‌اند و مردم نیز به حق عظمت آن فاجعه عظیم را به یاد دارند و برای گرامیداشت آن و جهت نفرت با پدیدآورندگان آن، عزاداری‌ها كرده‌اند. اما جنبه دیگر آن امری زیبا و دلنشین بوده است. آن رسیدن عاشقان دلسوخته به بهترین شكل به معشوقشان بوده است.بنابراین با توجه به چنین نگرشی هیچ دلیلی ندارد كه تنها یك جنبه را ملاحظه كنیم و جنبه‌های دیگر را انكار نماییم و طرفداران آن را تخطئه كنیم به هر حال این دو تصویر حداقل رهیافت‌هایی است كه به این صحیفه بزرگ می‌توانیم داشته باشیم.

راز اختلافات عزاداران و شاعر
رمز و راز اختلاف این دوگروه (شاعروعزاداران) در آن است كه نوع جهان‌بینی‌شان كاملاً متفاوت است. در داستان حاضر . شاعر، آن گونه می‌نگرد كه تنها زیبایی‌ها را می‌بیند و از دیدن قساوت‌ها غفلت ورزیده و از عاشورا تنها درس مرحله آغازین عرفان (سفر از خلق به حق و پیوستن به حق بدون خلق) را می‌آموزد. از سوی دیگر مردم حلب به گونه‌ای دیگر می‌نگرند و طبیعی است كه میان این دو اختلاف فاحش پدید خواهد آمد.

شهادت، رهایی، شادی
مولوی بر این عقیده است كه اگر مرگ و شهادت باعث رسیدن انسان به مرام و مقصد عالی و پایدار فرد شود نه تنها موجب درد و رنج و هجران و عزا نیست بلكه روز جشن و پایكوبی برای اوست. عاشورا برای اباعبدالله علیه‌السلام روز رهایی و شادی است، زیرا به ملكوت اعلی پیوسته است و پیام «عند ربهم یرزقون» را دریافته و به شادی مستانه نزد پروردگار مشغول شده است و البته این امر مستلزم عزاداری نیست.
روح سلطانی ز زندانی بجست جامه چه دریم و چون خاییم دست
چون كه ایشان خسرو دین بوده‌اند وقت شادی شد چو بشكستند بند
سوی شادروان دولت تاختند كنده و زنجیر را انداختند
نگاه مولوی به شهادت اباعبدالله علیه‌السلام ملهم از جهان‌بینی است. مولوی جهان را زندان مومن می‌داند و معتقد است شخص زیرك كسی است كه باید به هر ترتیبی دیوار زندان را سوراخ كند و برای فرار خود راه یابد. امام حسین علیه‌السلام برای این كار بهترین راه را یافته است.
این جهان زندان و ما زندانیان حفره كن زندان و خود را وارهان
مكر آن باشد كه زندان حفره كرد آن كه حفره بست آن مكری‌ست سرد

از نگاه مولانا كسی از مرگ می‌ترسد كه از سیر روحانی بی‌خبر باشد و از آن طرف حیات غفلت نماید. در این دیدگاه بیم از مرگ جسم نتیجه‌ این چنین غفلتی است. این در حالی است كه روح حسین ‌بن علی علیه‌السلام و به طور كلی روح مردان حق از چنین ترس و غفلت و ناآگاهی پاك به دور است. لذا به هیچ وجه سزاوار چنین صفتی نیستند بلكه امام علیه‌السلام خود سرحلقه عارفان الهی است و در این راه نیز آگاهانه سربازی كرد و سر خود را به محبوب ازلی باخت. از این جهت است كه مولانا به چنین مرگی افسوس خوردن را صلاح نمی‌داند و مسلماً این سخن حق است و وضع عاشورا نیز چنین بوده است برای اینكه چنین رحلتی از عنایات خاصه خداوند است. با عنایت به چنین جهان‌بینی‌ای است كه مولوی روز عاشورا را برای اباعبدالله جشن می‌داند و برای دیگران نیز چند وجه را در نظر می‌گیرد. یا برای آنان نیز جشن است، زیرا در شادی مومن بزرگی چون حسین علیه‌السلام و یارانش كه به خدا رسیدند و در شادی عظیمی به سر می‌برند، روز شادی است و آدمیان نیز باید شادی آنان شاد باشند یا برای دیگران عزا است، از این جهت كه بزرگی را از ایشان گرفته‌اند و ایشان محروم مانده‌اند.

شادی برای امام، عزا برای مردم
باید پذیرفت كه روز عاشورا برای آن حضرت و تمام یارانش روز شادی و فرح و آزادی است اما برای ما یقیناً روز عزاست، زیرا اگر عزایی وجود دارد برای ماست كه محروم شده‌ایم نه برای آنان كه متنعم‌اند و سر خوش در درگاه الهی كه تمام اصحاب جمع‌اند و شب را به درازی تمام می‌خوانند و می‌خواهند..
روز ملك و كش و شاهنشهی گر تو یك ذره از ایشان آگهی
ور نه‌ای آگه برو بر خودگری و آن كه در انكار نقل و محشری
بر دل و دین خرابت نوحه كن كه نمی‌بیند جز این خاك كهن
بر عالم خاكی كهنه گریستن و در آن ماندن شایسته ارواح بزرگ نیست بلكه باید از خاك و خاندان پرید و به اوج آسمان‌ها چنانكه اباعبدالله چنین كرده است.

اسماعیل انقروی از شارحان معروف مثنوی در توضیح این ابیات می‌نویسد: اگر از مراتب علیه آنان ذره‌ای آگاهی داشته باشی شهید شدن آنان و رحلت كردن روح شریفشان از این عالم طبیعت روز پادشاهی و خوبی و سرمدی و موسم شاهنشاهی است و اگر آگاه نیستی برو بر حال خود گریه كن زیرا نقل و محشر را منكری، یعنی گریستن به حال خودت برایت واجب‌تر و مفیدتر است. برو بر دین خراب و قلب خود نوحه كن كه غیر از عالم خاكی چیزی نمی‌بیند.

هم مولوی و هم عارفان بر این عقیده‌اند كه عرفان به اشخاص شجاعت و دلیری می‌دهد یعنی لازمه هر عارفی دلیری و شجاعت است. زیرا عارفان به خدا و روز جزا و پاداش و وصل و لقای پروردگار معتقد و مومن‌اند و این ایمان قطعاً روحیه بی‌باكی در افراد پدید می‌آورد. امام حسین علیه‌السلام نه تنها عارف بلكه سر حلقه همه عارفان است و خود در حیات مباركش بارها و بارها تجربه‌های دینی عظیمی را پشت سر گذاشته و در این دنیا ظاهراً حضور داشت اما پای در افلاك داشت و احاطه آخرت بر دنیا را نیك درمی‌یافت. حال چنین شخصی چسان و چگونه از بوزینگان خاك پرست بترسد؟ از این جهت است كه روز عاشورا دلیرانه جنگید و شجاعانه و آزادان آزادانه شربت شهادت نوشید.
حال اگر شخصی ادعا دارد پیرو چنین امام همامی است لازم است همانند آن حضرت به آخرت پشتگرم باشد و در روز عاشورا، علاوه بر عزاداری به آن حضرت بدان علل و دلایلی كه آوردیم، بر حال خویش نیز بگرید یا اسباب نجات و رهایی‌اش را فراهم سازد. از چنین تعلیمی است كه شخص پشت‌دار و دل‌سپار و چشم‌سیر می‌شود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:21 AM
متن کامل ترکیب بند محتشم کاشانی برای روز عاشورا


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/20618.jpg
باز این چه شورش است که در خلق عالم است، باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است...
متن کامل ترکیب بند محتشم کاشانی

باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین
کشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار می‌گریست خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکند خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت یک شعله‌ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند ارکان عرش را به تلاطم درآورند
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسله‌ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه‌ها افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه‌ی ستیزه در آن دشت کوفیان بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید بر حلق تشنه‌ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح‌الامین نهاده به زانو سر حجاب تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه‌ی او بر زمین رسید جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه‌ی ایمان شود خراب از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یک باره بر جریده‌ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک آل علی چو شعله‌ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت گلگون کفن به عرصه‌ی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی‌اختیار نعره‌ی هذا حسین زود سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند در ورطه‌ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو ------ آستین فشان واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو غلطان به خاک معرکه‌ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد بنیاد صبر و خانه‌ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان در دیده‌ی اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه‌خیز روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای
کام یزید داده‌ای از کشتن حسین بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند از آتش تو دود به محشر درآورند

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:21 AM
شاعر چينی پيام كربلا را به نظم درآورد + متن شعر


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/20660.jpg
براساس آخرين يافته‌ها اين سروده شايد اولين شعر بلندی است كه در تاريخ ادبيات معاصر چين درباره آن امام شهيد سروده شده باشد...
چنگ مین جنگ معروف به عبدالوهاب از مسلمانان چینی ساكن شهر پكن است كه از جمله شیفتگان و ارادتمندان به حضرت اباعبدالله الحسین (ع) به شمار می‌رود. او در تازه‌ترین اثر خود، پیام نهضت سرخ حسینی را به نظم در آورده است.
براساس آخرین یافته‌ها این سروده شاید اولین شعر بلندی است كه در تاریخ ادبیات معاصر چین درباره آن امام شهید سروده شده باشد. هرچند اوج احسا س و مفاهیم بلندی كه در زبان اصلی این شعر بوده، در ترجمه ان به زبان فارسی چندان قابل انتقال نیست اما به خوبی روشن است كه این شاعر فرزانه، پیام آزادگی و فداكاری امام حسین (ع) را در راه اعتلای اسلام و قرآن دریافت كرده و به خوبی توانسته این پیام و روح حماسه كربلا را در زبان چینی به رشته نظم درآورد.
سرودن اشعاری درباره فضایل پیامبر گرامی اسلام، حضرت فاطمه زهرا (س) و حضرت امام خمینی (ره ) از دیگر آثاری است كه در كارنامه هنری این شاعر چینی به چشم می‌خورد.

آنچه در ذیل می‌آید متن گفت و گویی كوتاه با چنگ مین جنگ (عبدالوهاب) شاعر هنرمند چینی و ترجمه شعر او درباره حضرت امام حسین (ع) به زبان فارسی است.


هدف از سرودن شعری به زبان چینی برای حضرت امام حسین (ع) چیست ؟
مدت‌ها درباره تاریخ نهضت عاشورا مطالعه كرده ام و مقالاتی كه یكی از دوستان شیعه ایرانی به من داده بود درباره امام حسین، بررسی علل قیام امام حسین، داستان برخورد دو لشكر در كربلا و موضوعات دیگری درباره قیام امام حسین علیه السلام را بررسی كردم كه این مطالب تاثیر زیادی درمن داشت.


زمانی كه خواستید برای امام حسین شعر بگویید چه احساسی داشتید؟
من ازمطالعاتی كه درباره حضرت امام حسین (ع) داشتم پی بردم كه امام حسین دارای یك روحیه عرفانی ومعنوی بوده وبه همین دلیل در راه اسلام فداكاری كرده. هنگام گفتن شعرهمین روح عرفانی امام حسین را در خود احساس می‌كردم و معتقدم توجه خود امام حسین باعث زیبایی شعر من شده است.
این مساله فرصت بسیار خوبی برای من بود، تاثیرعمیقی بر روح من داشته و باعث شد كه با شخصیت امام حسین وروحیه شهادت طلبی وفدا كاری او آشنا شوم.


به نظر جنابعالی به عنوان یك هنرمند و شاعر چینی، دردناك‌ترین بخش تاریخ كربلا برای شما كدام بخش است؟
من وقتی درتاریخ كربلا خواندم كه سر مقدس حضرت امام حسین (ع) را بریدند وی زید با چوب به آن سر می‌زد خیلی متاثر شدم و تالم روحی عمیقی را در خود احساس كردم. چون همه ما می‌دانیم كه امام حسین نوه پیامبر بزرگوار اسلام بوده و هیچ كس نباید جرات داشته باشد نوه پیامبر را اینگونه مورد ازار و ظلم قرار دهد. برای من كاملا واضح است كه یزید حتما اهل عذاب الهی و آتش جهنم است.


به نظرشما واقعه كربلا چه پیام و درسهایی برای مسلمانان در این عصر دارد؟
ما می‌بینیم امام حسین در این جنگ روحیه بسیار قوی داشت. من داستانهای زیادی از بزرگان تاریخ مطالعه كرده ام ولی هیچ یك از انان را مانند امام حسین نیافته‌ام. این روحیه امام حسین حتی دشمن را هم تحت تاثیر قرار داده است. این مطالب در هیچ داستان و هیچ كتاب دیگری وجود ندارد. این روحیه قوی و مقاومت دربرابر سختیها در زمان ما قابل الگو گرفتن است. مثلا ما در تبلیغ اسلام باید از امام حسین الگو بگیریم و یاد بگیریم كه چگونه خودمان را در راه خدا فدا كنیم. این روحیه فداكاری امام در همه نسلها تاثیرمی گذارد و افراد زیادی حاضرند مانند امام حسین خود را فدا كنند.


چگونه می‌توان مسلمانان را با شخصیت و اندیشه‌های امام حسین آشنا كرد؟
خداوند برای هدایت انسانها الگوهایی از پیامبران تا امامان قرار داده است كه بشر باید به آنها تاسی كند اما اگر این الگوها به مردم معرفی نشوند كسی انها را نمی‌شناسد و ذهن بشر نسبت به آنها خالی خواهد ماند.
من خودم تصمیم گرفتم در مناطق مختلف كشورم (چین) حضرت امام حسین (ع) و حضرت امام علی (علیهم‌السلام) را به مردم معرفی كنم. مردم چین می‌توانند برای تقویت ایمان و معنویت خود از امام حسین الگو بگیرند.
معتقدم برای معرفی شخصیتهایی مانند امام حسین و امام علی تنها نباید به شعر اكتفا كرد و باید از ابزارهای دیگر هم استفاده كرد. ولی هر كشوری دارای شرایط خاص خود است كه باید طبق همان شرایط عمل كرد.


تاثیر قیام امام حسین بر انقلاب اسلامی ایران چیست؟
من روحیه ایستادگی و پایداری امام حسین را در ملت ایران به عنوان پیروان آن حضرت به خوبی مشاهده می‌كنم؟ خصوصا درمساله ایستادگی و حمایت از مواضع خود در استفاده صلح آمیزازفناوری هسته‌ای ومقابله با سلطه جویی آمریكا. این روحیه مردم ایران تجلی روحیه امام حسین است.
همچنین شهامت و جرات رهبران بلندپایه ایران بویژه امام راحل و حضرت آیت الله خامنه‌ای و رییس جمهوری اسلامی ایران در بیان دیدگاهها و مواضع برحق ایران بیانگر داشتن الگویی مانند امام حسین (ع) است.


بالاترین پیام امام حسین را در چه می‌دانید؟
به نظرمن امام حسین با اینكه می‌دانست كه اگر به كربلا نیاید زندگی راحتی خواهد داشت ولی می‌خواست با خون خویش نسلهای آینده را بیداركند وانها را نجات دهد.
عبدالوهاب كه نزدیك به ‪ ۶۰‬سال سن دارد در پایان این گفت و گو، آخرین سروده خود كه در وصف حضرت امام حسین (ع) و واقعه عاشورا است چنین آغاز كرد.

زمین با خون توسرخ شد
همه مردم برای تو گریه می‌كنند
اشك با خون تو در هم امیخته شد
هرچند تو از این دنیا رفتی اما روح تو بین مردم باقی مانده است مردم شهادت را از شما به ارث برده‌اند
و در راه خداجانشان را فدا می‌كنند
برای دفاع از حق و عدالت
و علیه ظلم و ستم
روز عاشورا كه هزار سال تاریخ دارد
روز ریزش اشك و خراش دل و غم و اندوه است
هزاران، روز عاشورا گذشت
هزاران یاد بود سید الشهداء گذشت
هزاران سال اشك ریخته شد
هزاران یادواره تلخ ازسر گذشته است
هزاران سوگنامه عاشورا گذشت
هزاران بار هیجان فكری
هزاران بار قلبها به ارتعاش در آمدند
هزاران بار قلبها شستشو داده شد و تزكیه گردید
هزاران سال بود كه صوت و فریاد و نام امام حسین (ع)
در آسمان می‌پیچید
ای امام حسین!
درخون شما
خون حضرت محمد (صلی الله علیه واله) جاری است
تو از اهل بیت پاك ومطهر پیامبر اسلام هستی
مادر تودخت پیامبر، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) است
پدر تو امام علی است
پیامبر اكرم تو را پاره تن و جان خود می‌دانست
و همیشه می‌فرمود:حسین منی و انا من حسین
آن روزها كه كودك بودی همیشه دراغوش پیامبر جای داشتی
در اغوش و ناز و محبت پیامبر بزرگ شدی
درجسم تو آثار كرامت وبوی خوش پیامبر همچنان باقی است
در روح تو فضیلت عظیم واخلاق خوب پیامبر نمایان است
عدالت، تقوی و ایمان قوی با تو عجین شده است
پدرتو در راه اسلام شهید شد
سپس برادر تو نیز به شهادت رسید
انگاه امامت بر دوش تونهاده شد
رسالتی بزرگ
احیای اسلام بر دوش تونهاده شد
در دوران تاریكی و ظلم حكومت بنی امیه
تو زمان شناس بودی و از آن استفاده كردی
و هر فرصتی كه پیش آمد مغتنم شمردی
و با سخنرانی،ظلم و ستم بنی امیه را افشاء كردی
وحق اسلام را به مردم تبلیغ كردی
شلاق در دست ظالم می‌چرخید
از دست چپ به دست راست
یزید از پدرش ظالم تر
دیوانه تر و بی‌رحم تراست
بوی خون را در هوا پراكنده می‌كرد
و مردم را خفه كرد
تودر چنین فضایی گفتی: باید حیات را در ظلم ستیزی جستجو كرد
باید با مبارزه آزادی را به دست اورد
و هوای آلوده را پاك كرد
این روز بالآخره آمد
امام حسین با حمایت مردم، پرچم قیام را به اهتزاز در آورد.
سستی ایمان و دنیا طلبی عده‌ای از مردم را ذلیل كرده بود.
نفس شوم وبد سرشت مردم كوفه دوباره احیاء شد.
آنها به امام حسین خیانت كردند و پیمان را شكستند
و امام را در مقابله دشمن تنها گذاشتند
دو راه پیش روی امام بود
یا جلو برود و با خطر بزرگ و پر خطر روبرو خواهد شد
ویا عقب نشینی كندو زندگی خوش رابرای خود فراهم آورد
سر این دو راهی
امام با عزمی قاطع راه مقابله با دشمن را انتخاب كرد
در نگاه او دفاع از اسلام و عدالت از جان او مهم تر بود
امام با همراهانش در كربلا ماندند
گرچه می‌دانستند قدرت د شمن چندین برابر بیشتر از آنان است
ولی هیچ یك از آنان از میدان جنگ فرارنكردند
هفتاد ودو سرباز دلاور، گرد امام حسین و دوشادوش او می‌جنگیدند

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:21 AM
نغمه عشق است و آتش می‌زند


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/20556.jpg
سید بن طاووس همچنین می‌نویسد: "قتل امام حسین (ع) را خدا خواسته است. "او در مبنای اندیشه عرفانی خود درباره عاشورا آورده است: "و چون ببیند كه زندگی دنیا...
شاعران عارف و حسین بن علی

شاه نعمت الله ولی (‪ ۸۳۴-۷۳۰‬ه.ق) از طرفداران و مروجان اصلی عرفان وحدت وجودی و از ارادتمندان محی‌الدین ابن عربی است و بی‌شك در بررسی موضوعات مختلف به ساختارها و مولفه‌های این نظام توجه كافی داشته است.
از نظر شاه نعمت راه حسین (ع)، راه محمد (ص) است اگر كسی مدعی طی طریق نبوی باشد باید كه راه حسین (ع) را استمرار بخشد و آن را بپوید. او معتقد است كسی كه ترس از امتحان و آزمایش دارد نباید با كربلا مانوس باشد زیرا كربلایی شدن به معنای رسیدن به نقطه نهایی طریقت است.
"سركوی بلای او مقام مبتلایان است اگرتو ازبلا ترسی عنان از كربلا دركش"

شاه‌نعمت‌الله ‌ولی، در قصیده‌ای به وصف و مدح امام علی(ع) و خاندان پاكش پرداخته، در نهایت توصیه می‌كند كه طی طریقت جز از مسیر ولایت عبور نمی‌كند و سالكان باید ازعلی (ع) آغاز و همراه حسین(ع) در صحرای كربلا شاهد وصال را درآغوش بگیرند زیرا اوصاف كبریایی خدا در این بزرگواران عینیت یافته است.
"دم‌بدم دم از ولای مرتضی باید زدن دست دل در دامن آل عبا باید زدن
نقش حب خاندان برلوح جان باید نگاشت مهرمهرحیدری بردل چو ما باید زدن"


عبدالرحمن جامی (‪ ۸۹۸-۸۱۷‬ه ق) فقیه و عارف حنفی‌ مذهب قرن نهم هجری در مدح حسنین اگر چه به طور جداگانه مدیحه‌ای ندارد اما او خود را مداح اهل بیت دانسته و عشق خود را به آل و اصحاب پیامبر (ص) آشكار می‌سازد تا جایی كه جریان رافضی‌گری را مطرح می‌كند و می‌گوید: اگر دوستی خاندان پیامبر (ص) رفض است پس همه گواه باشند كه من "جامی" نیز با تولای به فرزندان فاطمه رافضی هستم.
جامی نیز نظیر شاه نعمت الله ولی جزو عارفان وحدت وجودی است و داستان عاشورا وسایر موضوعات مورد علاقه‌اش را از این زاویه مورد بررسی قرارمی‌دهد. او تاكید می‌كند كه حسین (ع) و یارانش بهشتی‌اند و دشمنانشان جهنمی‌اند از این جهت لعن یزید را لازم می‌داند و اعلام نفرت از ایشان را بخشی از طریقت الهی می‌داند زیرا دوستی ایشان را نشانه ایمان و بغض آن دو و سایر اهل بیت پیامبر (ص) را نشانه كفر می‌داند.
"مگر آنكس كه از رسول خدا شد مبشر به جنه‌الماوی
گرچه ده كس بود به آن مشهو ر اندر آن ده مدارشان محصور
زآنكه جمعی ز آل پاك‌سرشت هم بشارت رسیدشان به بهشت"

"سید بن طاووس" (متوفی ‪ ۶۶۴‬ه. ق) هم از جمله كسانی است كه به عاشورا و قیام حسینی از منظر عرفان، نظر انداخته است.
او در بیان دیدگاه خود پیرامون عاشورا این گونه می‌گوید: "دوستان و اولیای خدا هنگامی كه پی می‌برند حیات و بقایشان، مانع از تعقیب و ادامه پیروی از مقصد و مرام الهی است و زنده ماندنشان، حایل و مانع بین آنان و اكرام و بخشش الهی می‌باشد، لباس‌های حیات را از تن بیرون می‌كنند ودرهای لقای محبوب را می‌كوبند و با بذل جان‌ها و تقدیم ارواح خویش، در طلب و جستجوی این پیروزی، متلذذ و كامیاب می‌گردند و بدن‌های خود را در معرض مخاطرات شمشیرها و نیزه‌ها و آماج تیرها قرار می‌دهند."
سید بن طاووس همچنین می‌نویسد: "قتل امام حسین (ع) را خدا خواسته است. "او در مبنای اندیشه عرفانی خود درباره عاشورا آورده است: "و چون ببیند كه زندگی دنیا، آنان را از پیروی خواسته خداوند مانع است و ماندن در این عالم، میان آنان و بخشش‌های خداوند، حایل است بی‌تامل، جامه ماندن از تن بركنند و حلقه بر درهای دیدار بكوبند و از اینكه در راه رسیدن به این رستگاری تا سر حد جانبازی فداكاری می‌كنند و خود را در معرض خطر شمشیرها و نیزه‌ها قرار می‌دهند، لذت می‌برند.

از دیگر كسانی كه درباره عاشورا قرائت عرفانی به دست داده "اقبال لاهوری" (متوفی ‪۱۹۳۸‬م.) است كه فلسفه قیام عاشورا را در حریت‌بخشی معنوی می‌داند.
از دیدگاه اقبال، امام حسین (ع) و یارانش برای كسب آزادی و گریز از بندگی طاغوت و غیر خدا و اثبات بندگی نسبت به خدا و برخوردار كردن دیگران از آزادی در سایه تعبد الهی قیام كردند، لذا بهترین درسی كه از قیام حسین بن علی(ع) می‌توان آموخت همین حریت خواهی معنوی است.
"در نوای زندگی، سوز از حسین اصل حریت بیاموز از حسین"

بنابراین تنها كسانی می‌توانند پیرو واقعی امام حسین(ع) باشند كه در درجه اول، آزادی طلب باشند ودرثانی پس از كسب آن، دیگران را نیزبهره‌مند سازند. هر چند كه عاشورا، آزادی از موانع درونی و بیرونی را به انسان ها ارزانی می‌دارد ولی از دیدگاه اقبال تقدم با آزادی درونی است، زیرا تا زمانی كه آدمی ارزش آن را نداند وقدر آن را نشناسد هرگز در بیرون، بهره كافی را نخواهد برد.
"چون خلافت رشته از قرآن گسیخت حریت را زهر اندر كام ریخت
خواست آن سر جلوه خیرالامم چون سحاب قبله باران در قدم"

امام حسین(ع)از دیدگاه اقبال لاهوری نه تنها آزادی‌بخش است، بلكه حیات بخش است یعنی در روزگاری كه آدمیان از حق زیستن هم محروم‌اند به آنان حیات می‌بخشد و به دنبال آن آزادی را نخستین و اساسی‌ترین هدف آنها از زندگی قرار می‌دهد.
"بر زمین كربلا بارید و رفت لاله در ویرانه‌ها كارید و رفت"


از نظر اقبال قیام امام حسین(ع) باعث شد تا پرچم توحید در عالم بر افراشته شود تا موحدان و عارفان بتوانند دور آن جمع شوند. ایشان در باب فلسفه قیام آن حضرت در ادامه می‌افزاید: اگر قصد آن حضرت نفس حكومت بود عشق را كنار می‌گذاشت و این چنین حركت نمی‌كرد، بلكه به فكر جمع‌آوری لشكر و سپاهی شد، در حالیكه قیام آن حضرت فقط جهت اصلاح امت و احیای دین و امحای مفسدین بود.
از نظر اقبال حسی ن(ع) سری در دل داشت كه پیش از او پیامبر اسلام و حتی پیامبران پیشین در سر داشتند.
"سر ابراهیم و اسمعیل بود یعنی آن اجمال و تفصیل بود"

به همین دلیل او باید عزم خود را جزم می‌كرد تا بتواند آن سر را محفوظ نگه داشته در زمان خاصی آشكار سازد، از این رو تمام تلاش آن حضرت محض رضای خدا و دستیابی به وصول او بوده است.
"عزم او چون كوهساران استوار پایدار و تند سیرو كامكار
تیغ بهر عزت دین است و بس مقصد او حفظ آیین است و بس"
از دیدگاه اقبال، امام حسین(ع) عبادت آزادانه و عزتمندانه را برای انسان‌ها به ارمغان آورده است و سر تعظیم فرود آوردنش را در برابر هیچ انسان فرعون‌صفتی نمی‌پذیرد.
"خون او تفسیر این اسرار كرد ملت خوابیده را بیدار كرد
تیغ را چون از میان او بركشید از رگ ارباب باطل خون كشید
نقش الاالله بر صحرا نوشت سطر عنوان نجات ما نوشت"

در واقع، می‌توان اندیشه اقبال را درباره عاشورا در مبارزه عقل و عشق خلاصه كرد زیرا امام حسین(ع) در این میدان نبرد مظهر عشق، و مصلحت‌جویان دنیا پرست، مظاهر عقل مصلحت جویند.

از دیگر كسانی كه به صحنه عاشورا از منظر عرفان نظر كرده است، "عمان سامانی" (‪ ۱۳۲۲‬ه.ق) است.
عمان در نگاه عرفانی خود به واقعه جانسوز كربلا، از تجلی حضرت حق در هستی و ظهور عشق و عرضه آن بر موجودات و پذیرش آن از سوی انسان و به‌دنبال آن صف‌بندی سعادتمندان و شقاوت‌پیشگان در طول تاریخ انسان، تصویری منسجم و یكپارچه می‌پردازد. او عاشورا را میدانی می‌داند كه سالكان در آن سلوك می‌كنند تا به مراد و مقصود خود برسند، در این میدان امام حسین(ع)، قطب عرفان و مرشد سالكان است و اصحاب او مریدان و رهپویان وصالند. از نظر عمان سامانی مسیر مدینه تا كربلا هفت شهر عشق است كه امام و همراهانش باید وادی‌های طریقت را یكی پس از دیگری پشت سر بگذارند تا به سیمرغ عشق دست یابند.
این اصل كه زیر بنای جهان بینی عرفانی است، خود مبتنی بر حدیث قدسی معروفی است كه بر طبق آن خداوند بزرگ، در پاسخ به سئوال حضرت داود(ع) از علت و انگیزه آفرینش، چنین می‌فرماید:
"كنت كنزا مخفیا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لكلی اعرف."

عمان بخش نخست مثنوی خود را با استناد به این حدیث آغاز می‌كند و تجلی حضرت حق در هستی و طلوع عشق ربانی با آشكار شدن جمال بی‌مثال خداوندی در آئینه ماسوا را در تصویری شاعرانه در قالب ‪ ۲۲‬بیت می‌پردازد، كه پاره‌ای از آن بدین قرار است:
"لاجرم آن شاهد بالا و پست با كمال دلربایی در الست
جلوه‌اش گرمی بازاری نداشت یوسف حسنش خریداری نداشت
غمزه‌اش را قابل تیری نبود لایق پیكانش نخجیری نبود"

در نگاه عمان شاه شهیدان حسین بن علی(ع) كامل‌ترین انسان در معركه عشق و عاشقی است و اوست كه درمیان فرزندان آدم، ساغر عشق را به طور كامل نوشیده و دعوت حضرت ساقی را بدون ذره‌ای كاستی لبیك گفته است. عمان سامانی به وحدت امام با حق، اشارات زیادی كرده و امام(ع) را انسان به حق پیوسته و از همه‌چیز رسته می‌داند و این وحدت را حاصل اخلاص و عبادت آن حضرت می‌داند. از دیدگاه عمان سامانی، مرتبه امام حسین(ع) در عرفان، به اندازه‌ای است كه می‌تواند با جبرییل به گفتگو نشیند و در یكی از همین گفتگوهاست كه به وحدت امام(ع) با حق اشاره شده است.
"جبرییل آمد كه‌ای سلطان عشق یكه‌تاز عرصه میدان عشق
دارم از حق بر توای فرخ امام هم سلام و هم تحیت هم پیام"

از نظر عمان سامانی، شهادت امام‌حسین(ع)، معلول نازی بود كه معشوق كرد و عاشق را طلبید و بهترین راه برای پاسخگویی به ناز او، جز شهادت چیز دیگری نمی‌توانست باشد زیرا عاشقان تنها چیزی كه برایشان مهم است، رضایت و خشنودی معشوق است نه خواست خودشان. از دیدگاه عمان سامانی، هریك از اصحاب عاشورا در مرتبه‌ای از سلوك قرار داشتند و به فراخور نیازشان از چشمه‌سار معرفت امام، سیراب می‌شدند و اما به فراخور هر یك اسراری فاش می‌كرد.
از نظر او صحنه عاشورا هر چند در ظاهر، نبرد بین دو گروه به رهبری امام حسین(ع) و یزید بن معاویه بود اما در باطن، واقعیت چیز دیگری را نشان می ده دو آن نبرد و مبارزه بین عاقلان مصلحت‌نگر و عاشقان سوخته‌جان است

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:23 AM
شعر عاشورایی در گذر زمان


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/20485.jpg
این سنت دیلمیان شصت سال دوام داشت تا این‌كه از زمـان سـلجـوقـیـان 700 ـ 429 سـوگـواری بـرای خـانـدان رسـول اكـرم (ص) و خاصه حضرت سید الشهدا عـمـومی ‌شـد و در این زمان...
شعر عاشورایی، از قرن چهارم هجری و توسط كسایی مروزی آغاز شد و در قرن دهم هجری با تركیب‌بند محتشم كاشانی به اوج خود رسید.

ایران سرزمین ادب و ادیبان است و از دیرباز ادبیات ایران زمین تجلی باورها، اعتقادات، خواسته‌ها و آمال مردمان این سرزمین بوده است. هنوز هم ادبیات كلاسیك بیش از سایر هنرهای ما در بین جهانیان شناخته می‌شود و جهانیان، ایرانیان را با نام‌هایی چون حافظ، سعدی، فردوسی، خیام، نظامی، عطار، مولوی و دیگر شاعران می‌شناسند.
در كشور ما شعر گونه‌ای است كه در ادبیات اهمیت واژه‌ای دارد. بسیاری از صاحب سخنان و دانشمندان و اندیشمندان ایرانی، دستی هم در شعر داشته‌اند و افكار و آراء خود را با زبان نظم بیان كرده‌آند.

كاركرد شعر در ایران چنان بوده است كه حتی بسیاری از شاعران از زبان نظم برای مدح و ستایش شاهان استفاده می‌كردند و در ازای آن صله‌ای را به‌عنوان پاداش دریافت می‌كردند. اما گذشته از این شاعرانی بودند كه بدون چشم داشتی به این هدایا؛ اعتقادات و خواست‌های قومی را در سروده‌هایشان متجلی می‌كردند كه گذر تاریخ نشان داد، سروده‌های این دسته از شاعران ماناتر شد. اطلاعات این گزارش از مقاله‌ای با عنوان «عاشورا در آینه شعر كهن فارسی» نوشته «مهدی شادكام اوغانی» فراهم آمده است.

شعر مراثی
با در نظر گرفتن این مقدمه علت چرایی حضور قیام عاشورا در ادبیات فارسی و خصوصا شعر فارسی و پرداخت نزدیك به هزار ساله به آن در شعر فارسی تا جایی كه در گذشته زیر بنای گونه جدیدی از شعر قرار می‌گیرد تحت عنوان مراثی - هر چند كه مراثی مطلق در ذكر مصیبت عاشورا نیستند و شاعران به نوبه مثلا در مرگ كسان دیگری هم مرثیه دارند - مشخص است.
این گونه ادبی در ادبیات معاصر نیز تحت عنوان مشخص ادبیات عاشورایی و شعر عاشورایی تقسیم مطلق می‌شود.
ورود حماسه كربلا به حیطه شعر، یقینا یكی از عوامل ماندگاری و پایایی نهضت عاشوراست؛ چرا كه حضور پررنگ شعر در روایت ماجرا و قالب نافذ مرثیه در سوگداشت ماجرا از سویی پیوند دهنده میان عواطف و دل‌های سوخته و حقیقت ماجرای ظهر عاشوراست و از سوی دیگر به نوبه خود باعث غنا و اعتلای اشعار و مراثی است.

ادبیات عاشورایی، از غنی‌ترین و حماسی‌ترین ذخایر فكری و احساسی شیعی است و برخی از شاعران نیز تمام شهرت خویش را مدیون همین ذخیره فكری - احساسی شیعی هستند كه مشخص‌ترین ایشان محتشم كاشانی است. او با تصویر كشیدن و توصیف واقعه عاشورا و سرایش تركیب بند معروف «باز این چه شورش است...» امروزه معروف‌ترین شاعر شعر عاشورایی از ابتدا تا زمان حال است.

از سوی دیگر شاعران شیعی پرداختن به واقعه عاشورا را بر خود فرض می‌دانند و این جدای از محبت حضرت سید الشهدا یقینا ریشه در تایید و تشویق و سفارش حضرات ائمه معصومین دارد در به تصویر كشیدن و احیای همیشگی ظلمی كه به ناحق بر امامشان رفته و مظلومیت حضرت حسین.
راویان سقه شیعی نمونه‌های زیادی از این سفارشات و روایات حضرات معصومین را در این مهم نقل كرده‌اند كه ما در اینجا به ذكر یك نمونه آن بسنده می‌كنیم. شیخ طوسی در كتاب رجال صفحه 289 از امام صادق (ع) نقل می‌كند كه فرمودند: «ما من احد قال فی الحسین شعراً فبكی و ابكی به الا اوجب الله تعالی له الجنه و غفرله ؛ هیچ كس نیست كه درباره امام حسین (ع) شعری بگوید و بگرید و بگریاند، مگر آن‌كه خداوند جل جلاله بهشت را بر او واجب كند و او را بیامرزد.»

تقسیم بندی مراثی
مراثی و اشعار عاشورایی عموما از دیدگاه درون مایه و ساختاری به دودسته مشخص قابل تقسیم هستند، دسته اول با پرداختن به جنبه تاریخی؛ روحی و عاطفی ماجرا با سرایش سوزناك‌ترین مراثی ظهر عاشورا، عواطف خویش را مصروف سوگواره‌نگاری و مقتل‌نگاری منظوم كرده‌اند و خواننده را با دریای مواجی از عواطف غلیان كرده و داغدار و مصیبت زده باقی می‌گذارند كه این‌گونه مراثی بیشتر و نه صد در صد در میان اشعار متقدمین شایع‌تر است كه البته استثنائاتی هم دارند.

دسته دوم گروهی‌اند كه كاربردی‌تر، اجتماعی‌تر و حماسی‌تر عمل می‌كنند و حتی با نگاهی منتقدانه به نقد نگاه صرفا سوگوارانه و گریه آمیز به واقعه می‌پردازند. اینان یقینا با در نظر گرفتن ظلم ناحق و مظلومیت حضرت حسین (ع) ماجرا را بیشتر از زاویه ظلم ستیزی , حركت مصلحانه و انقلابی حضرت و در نهایت عاقبت كار می‌نگرند. این زاویه كه بیشتر در میان شعرای متاخر دیده می‌شود تمام تلاش خود را می‌كند ورای به شعر كشیدن «در كربلا چه شد؟» به «چرا رخ دادن ماجرا» یا «چرایی شدن حادثه كربلا» بپردازد و شعر خود را با اهرم واقعه كربلا تبدیل كند به مانیفستی برای حركت‌های انقلابی و ظلم ستیزی، چراكه شاعر از همین منظر است كه به واقعه می‌نگرد.
در نگاه دسته دوم شعر عاشورایی در واقع تبدیل می‌شود به موتور محركی برای مبارزه و قد علم كردن در برابر هر ظالمی‌و دفاع از هر مظلومی ‌و به غلیان كشیدن حس ایثار و دفاع از حقیقت و روحیه مبارزه و حتا نقد یاران نیمه راه.

«ما در ره عشق نقض پیمان نكنیم
گر جان طلبد دریغ از جان نكنیم
دنیا اگر از یزید لبریز شود
ما پشت به سالار شهیدان نكنیم»
(مرحوم سید حسن حسینی)

شاعران عرب و فارسی شعر عاشورایی
حضور امام حسین و قیام عاشورا به‌عنوان یكی از فاكتورهای اصلی شعر آئینی و مذهبی و شیعی فارسی و عربی دارای پیشینه طولانی است و شاعران بسیاری از هر دو زبان، شعر شیعی و مشخصا شعر عاشورایی دارند كه برخی از ایشان در زبان عربی عبارتند از: دعبل خزایی؛ كه حضرت امام رضا علیه آلاف تحیه و ثنا او را سفارش و فرمان به سرایش شعر برای حضرت حسین سلام الله فرمود. روایت حضرت رضا در بسیاری از كتب سقه شیعی موجود است به عنوان مثال ما بسنده می‌كنیم به نقل روایت از كتاب جامع الاحادیث الشیعه جلد 12 صفحه 567. حضرت به دعبل می‌فرمایند : «یـا دِعـْبـِلُ! اِرثِ الحـسـیـن (ع) فـَاَنـْتَ نـاصـِرُنـا و مـا دِحـُنا ما دُمْتَ حَیاً، فَلا تُقَصِّر عَنْ نَصْرنا مَا اسْتَطَعْتَ /ای دعبل ! برای حسین بن علی مرثیه بگو، چرا كه تو تا زنده ای، یاور ما و ستایشگر مایی. پس از یاری ما كوتاهی نكن.»

از سایر شاعران عرب می‌توان به ابن رومی، ابوفراس همدانی، ابن عباد، مهیار دیلمی‌؛ سید رضی و سید مرتضی اشاره كرد و از میان شاعران گذشته فارسی كه موضوع بحث این مقاله‌اند می‌توان از رودكـی سـمـرقـنـدی (متولّد 329 ه‍. ق)، ابوالحسن شهید بلخی (متولّد 325 ه‍. ق)، ابوطـیـّب مـحـمـّد مُصعبی (سده چهارم)، ابوشكور بلخی (سده چهارم)، ابومنصور محمّد دقیقی (مـتـولّد 368 ه‍. ق)، ابـوبـكـر مـحـمـّد خسروی (سده چهارم)، حكیم ابوالقاسم فردوسی (329 ـ 411)، مـحـمـّد عبده (متوفّی 483 ه‍. ق)، ابوالحسن علی فرّخی سیستانی (متوفّی 429 ه‍. ق) عـنـصـری (مـتـولّد 431 ه‍. ق)، ابـو نـظـر عـسـجـدی مـروزی (اوایـل سـده پـنـجـم)، مـسـعـود غـزنـوی (نـیـمـه اوّل سـده پـنـجـم)، عـیـّوقـی (نـیـمـه اوّل سده پنجم)، ابوسعید ابوالخیر میهنه‌ای (357 ـ 440)، فخرالدّین اسعد گرگانی (نـیـمـه اوّل سـده پـنـجم)، بـابـا طـاهـر عـریـان (متوفّی 410 ه‍. ق)، حكیم ناصرخسرو قـبـادیـانـی (394 ـ 481)، حـكـیـم سـنائی غزنوی (سده پنجم و ششم)، عبدالواسع جبلّی (مـتـوفـّی 555 ه‍. ق)، بـدرالدّیـن قوامی‌رازی (سده ششم)، سوزنی سمرقندی (متوفّی 562 ه‍. ق)، رشیدالدّین وطواط (متوفّی 573 ه‍. ق)، اثیرالدّین اخسیكتی (متوفّی 577 ه‍. ق)، اوحـدالدّین محمّد انوری (متوفّی 583 ه‍. ق)، حكیم نظامی‌گنجوی (متوفّی 614 ه‍. ق)، حـكیم خاقانی شروانی (متوفّی 595 ه‍. ق)، عطّار نیشابوری (متوفّی 627 ه‍. ق)، كـمـال الدّیـن اسـمـاعـیـل اصـفـهـانـی (مـقـتـول بـه سـال 635 ه‍. ق)، جمال الدّین عبدالرّزاق اصفهانی (سده هفتم)، شیخ فخرالدّین عراقی (688 ـ 610)، سیف فرغانی (سده هفتم و هشتم)، امیر خسرو دهـلوی (651 ـ 725)، جـلال الدّیـن مـحـمـّد مـولوی (مـتوفّی 672 ه‍. ق)، ركن الدّین اوحدی مـراغـه ای (سـده هـشـتـم) كـمـال الدّیـن مـحـمـود خـواجـوی كـرمانی (689 ـ 753)، ابن یمین فـریـومـدی (685 ـ به)، جـمـال الدّیـن سلمان ساوجی (متوفّی 778 ه‍. ق)، شمس الدین مـحـمـّد حـافـظ شـیـرازی (مـتـوفـّی 791 ه‍. ق)، نـعـمت اللّه ولی (730 ـ 834)، ابن حسام خوسفی (متوفّی 875 ه‍. ق)، نورالدّین عبدالرّحمن جامی‌(817 ـ 898)، محتشم كاشانی (متوفی 996ه.ق)، صائب تبریزی (متوفی 1081ه.ق) و بسیاری از شاعران دیگر نام برد.

سه قرن نخست
از سه قرن اولیه شعر فارسی، شعری را كه به صراحت درباره قیام عاشورا و شخص امام باشد نمی‌توانیم استخراج كنیم و این به این خاطر است كه شاعران به خاطر وجود حكومت‌های ظالم و عموما دشمن اهل بیت بیشتر از ترس جان در حالت تقیه بودند و یا با تمام ارادتشان به ساحت حضرت حسین ابدا شعری نسرودند یا بر سنت تقیه اشارات مستقیمی‌بر حضرت یا حادثه ابدا ندارند.

آغاز توجه به شعر عاشورایی
متأسفانه تا اوایل سده چهارم حتّی اجازه عزاداری عمومی ‌در سوگ سالار شهیدان و سایر شـهـدای كـربـلا بـه شیعیان داده نمی‌شد و به‌خاطر حاكمیت فرمانروایان سنّی مذهب در جـای جـای ایـران و سـخـتـگـیـری‌های مـتـعصّبانه آنان و در تقیه به سر بردن شیعیان، شـعـرای شـیـعـی مذهب از بیم جان، سكوت می‌كنند. به همین دلیل از پیشینه شعر عاشورا در سه سده آغازین هجری نمی‌تـوان مـطـلبـی ارایـه كـرد.

ولی بـا روی كـار آمـدن سـلسـله آل بـویـه خـصـوصـاً ایـّام حكمرانی معزّالدّوله احمد بن بویه 320 ـ 356 بر عراق و خـوزسـتـان و فارس و كرمان. به خاطر ارادت دیرپای این دودمان ایرانی نـژاد بـه اهل بیت، سـیـاسـت كارگزاران حكومتی در ایران به نفع شیعه رقم خورد و با رواج تـدریـجـی مـذهـب تـشـیـّع، ادب عـاشـورا نـیـز از نـیـمـه دوّم سـده چـهارم به تدریج فصل ممتازی از تاریخ ادبیات ایران را به خود اختصاص داد.
بـراسـاس مدارك متقن تاریخی، معزّالدّوله دیلمی ‌فرمان داد تا برای اوّلین بار در روز عاشورای سال 352 ه‍. ق مراسم عزاداری حسینی به‌صورت آشـكـار و عزاداری عمومی ‌و فراگیر در ایالات تحت سیطره او انجام پذیرد، وی در روز عـاشـورای سال 352 ه‍. ق خود موی پریشان سـاخت و لطـمـه بـر سـر و صـورت زنان، بر قـتـل حـسین بن علی (ع) شیون كرد و مردم را نیز امر به این مهم كرد. این اوّلین بار بود كه در ملا عام در بغداد بر مصیبت شهادت حسین بن علی (ع) نوحه كردند و این سنت دیلمیان شصت سال دوام داشت تا این‌كه از زمـان سـلجـوقـیـان 700 ـ 429 سـوگـواری بـرای خـانـدان رسـول اكـرم (ص) و خاصه حضرت سید الشهدا عـمـومی ‌شـد و در این زمان و پس از این زمان است كه سنت تقیه از میان شاعران شیعی برداشته می‌شود و ایشان قادر می‌گردند كه بدون تقیه و ترس و جان از مصیبت بزرگ كربلا در اشعارشان بگویند و بسرایند.

به ظن قریب به یقین ابـوالحـسـن مـجـدالدّیـن كـسایی مَروزی متولّد 341 ه‍. ق، یعنی سالیانی چند پس از اتمام دوران تقیه و در عصر دیالمه، نخستین شاعر فارسی زبان شیعی باشد كه سوگ سروده او در مراثی حضرت سید الشّهدا و اصحاب ظهر عاشورا به صورت شعر مكتوب به ثبت رسیده است و از این روی او را آغازگر این حركت در شعر فارسی می‌دانند. هر چند این شعر كسایی از پختگی و ساختارمندی و غنای مفهومی‌مقبولی برخوردار نیست اما به نوبه خود به خاطر بحث همین اولین بودن درخور توجه و تحسین است.

او در این مرثیه می‌گوید:
«باد صبا درآمد فردوس گشت، صحرا
آراست بوستان را، نیسان به فرش دیبا
دست از جهان بشویم، عزّ و شرف نجویم
مدح و غزل نگویم، مقتل كنم تقاضا
میراث مصطفی را، فرزند مرتضی را
مقتول كربلا را، تازه كنم تولاّ
آن میرِ سر بریده، در خاك خوابُنیده
از آب ناچشیده، گشته اسیر غوغا
تخمِ جهانِ بی‌بر، این است وزین فزون‌تر
كهتر، عدوی مهتر! نادان عدوی دانا
بر مقتل، ای كسایی ! برهان همی‌نمایی
گر هم برین بپایی، بی‌خار گشت خرما
تا زنده‌ای چنین كن، دل‌های ما حزین كن
پیوسته آفرین كن بر اهل بیت زهرا»

اوج شعر عاشورایی
با وجود اتفاق نظر برخی از تذكره‌نویسان بر شیعه بودن و یا گرایشات شیعی داشتن تعدادی از نامبردگان بالا دارند؛ به همان دلیل تقیه در میان آثارشان اشاره مستقیمی‌به مصیبت شهادت حضرت سیدالشهدا نمی‌یابیم. در عوض با روی كار آمدن آل بویه و براشتن تقیه، شاعران كوشیدند تا این خلا را در اشعار خویش جبران كنند.
از همین رو سرودن درباره كربلا به‌طور رسمی‌, گونه‌ای از مراثی شاعران قرون بعدی شعر فارسی، تبدیل شد و ما در قرون 6 و 7 و 8 كه عصر و قرون طلایی ادبیات فارسی است شاهد نمونه‌های بسیار ارزنده و والایی در زمینه مرثیه شهادت امام حسین و شعر عاشورایی هستیم تا جایی كه در حوالی قرن 10 محتشم كاشانی آن را به تمامی‌به اوج خود می‌رساند و تا امروز همچنان تركیب بند «باز این چه شورش است» محتشم بر بلندای ادبیات عاشورایی می‌درخشد و استوار ایستاده است.
اوج حمایت حكومت صفوی از شاعران مذهبی به آن‌جا رسید كه شاه عباس اول صفوی در برابر این بیت شانی تكلو:
«اگر دشمن كشد شمشیر و گر دوست
به طاق ابروی جانانه اوست»

هم وزن شاعر به او زر بخشید. این صله‌ها و بخشش‌ها و امتیازات موجب دگرگونی ناگزیر شعر فارسی به سمت و سوی مراثی و مناقب ائمه اطهار(ع) به‌ویژه شهدای كربلا و قیام سالار شهیدان حضرت حسین بن علی(ع) گردید.

شعر عاشورایی پس از عصر صفوی
پس از صفویه تا دوره پهلوی، رویكردهای ---------- به تقویت و رشد شعر عاشورایی انجامیده‌اند. در نهایت، در دوره پهلوی، باز هم عوامل ---------- بازدارنده كه از مدت‌ها پیش تاثیر خود را از دست داده بودند، اثرگذاری دوباره خود را آغاز می‌كنند. این بازداشت ---------- به جایی می‌رسد كه در دهه‌های 30 و 40، موجب می‌شود شاعران قرائتی بر اساس و از منظر قیام عاشورا از حكومت وقت به دست دهند.

شعر عاشورایی در دوران معاصر
با پدیدآمدن دوازده بند محتشم آثار زیادی را می‌بینیم كه به تبعیت از شعر محتشم سروده شده‌اند. مرحوم زنده یاد جلال همایی، امیری فیروزكوهی، جواهری وجدی، محمود شاهرخی و اخیراً علیرضا قزوه كه تركیب بند «كاروان نیزه» را سروده‌اند. البته در قالب‌های نیمایی، آزاد و سپید هم شاعران معاصر ما و به ویژه جوانان كار كرده و همین جوانان در دیگر قالب‌های سنتی هم كارهای مطرحی خلق كرده‌اند. در شعر آزاد می‌توانیم به شعر «خط خون» علی موسوی گرمارودی اشاره كنیم كه یكی از آثار بسیار خوب این عرصه است.

نتیجه‌گیری
در پایان باتوجه به آنچه گذشت دیدیم كه سرایش واقعه كربلا و حماسه ظهر روز دهم تنها مختص به شاعران شیعی نبوده و نیست و شاهد بودیم كه شاعران آزاده‌ای حتا از اهل سنت نیز از حسین بن علی(ع) سرودند و حتا غیر مسلمانان - كه موضوع این مقاله نبودند - نیز مراثی تاثیرگذاری در منقبت حضرت سیدالشهدا و مظلومیت ایشان و حادثه ظهر عاشورا دارند.
چنین نمونه‌گزینی را می‌توانیم در میان شاعران عرب زبان و شاعران غیر مسلمان نیز انجام دهیم تا به عمق تأثیرگذاری و زیبایی معانی مراثی ایشان نیز دست بیابیم.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:23 AM
دو شعر از ارنست یاندل؛ شاعر و نویسنده مشهور اتریش


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/20250.jpg
ارنست یاندل نویسنده شاعر و مترجم مشهور اتریشی است. این شاعر نوآور آلمانی زبان از پیروان مکتب دادائیسم بود و با توجه به تسلط فراوانش به زبان و ادبیات آلمانی اشعار متفاوت، نو و قابل تفکری را سروده است...
در خواب

به درختی برخورد
زیر آن خانه اش را ساخت
از درخت عصایی تراشید
عصا سرنیزه اش شد
سرنیزه تفنگش شد
تفنگ توپخانه اش شد
توپخانه بمبش شد
------ بر خانه اش فرو افتاد و
درخت را از ریشه درآورد
و او کنارش ایستاد و بهت زده نگاه کرد
اما بیدار نشد...


هفت بچه!

بالاخره شما چند تا بچه دارین؟
- هفت تا!
دو تا از زن اولم
دو تا از زن دومم
دو تا از زن سومم
و یک بچه ی خیلی خیلی کوچک هم از خودم دارم!

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:24 AM
مستم و دانم که هستم من (اخوان ثالث)


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/19843.jpg
مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاک وعزیزی بود. برگکی کندم...
مستم و دانم که هستم من (نماز)

شعری از اخوان ثالث
باغ بود و دره- چشم انداز پر مهتاب.
ذاتها با سایه‌های خود هم اندازه .
خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،
چشم من – بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدائی جز صدای رازهای شب،
و آب و نرمای نسیم و جیرجیرکها،
پاسداران حریم خفتگان باغ،
و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم، مست)
خاستم از جا
سوی جوی آب رفتم، چه می آمد
آب.
یا نه، چه می‌رفت؛ هم ز انسان که حافظ گفت، عمر تو.
با گروهی شرم و بی‌خویشی وضو کردم.
مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاک و عزیزی بود.
برگکی کندم
از نهال گردوی نزدیک،
و نگاهم رفته تا بس دور.
شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده.
قبله گو هر سو که خواهی باش.
با تو دارد گفت وگو شوریده مستی .
- مستم ودانم که هستم من-
ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:24 AM
شب یلدا در سخن شاعران


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/18982.jpg
ليکن در فرهنگ ادبی و رسمی کشورمان، يلدا اغلب چهره‌ی تاريک و خشن شبی طولانی است. شبی که عشاق به انتظار ...

در فرهنگ عاميانه‌ی مردم، شب يلدا و شب چله، شب دوستی است. شب بار عام و کارهای خيريه است. مردم ايران که اکثراً کشاورز يا دام‌دار بوده‌اند، آموخته‌اند تا سرمای زمستان را بهانه‌ای برای دورهم جمع‌شدن و جشن به پايان رساندن يک سال زراعی بدانند. ليکن در فرهنگ ادبی و رسمی کشورمان، يلدا اغلب چهره‌ی تاريک و خشن شبی طولانی است. شبی که عشاق به انتظار به سرآمدن آن هستند. طولانی و تاريک بودن يلدا استعاره‌ايست برای فراق جان‌کاه معشوق، تنهايی و انتظار وصال و گاه گيسوی سياه و بلند يار.

و حال چندبيتی در اين مضمون می‌خوانيم:

حافظ:
صحبت حکام، ظلمت شب يلدا است
نور ز خورشيد خواه بو که برآيد

سعدی:
هنوز با همه دردم اميد درمان است
که آخری بود آخر شبان يلدا را

اوحدی:
شب هجرانت ای دلبر، شب يلدا است پنداری
رخت نوروز و ديدار تو عيد ماست پنداری

خاقانی:
تو جان لطيفی و جهان جسم کثيف
تو شمع فروزنده و گيتی شب يلدا

عنصری:
چون حلقه ربايند به نيزه، تو به نيزه
خال از رخ زنگی بربايی شب يلدا

منوچهری:
نور رايش تيره‌شب را روز نورانی کند
دود چشمش روز روشن را شب يلدا کند

مسعود سعد:
کرده خورشيد صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب يلدا

ناصرخسرو:
او بر دوشنبه و تو بر آدينه
تو ليل قدر داری و او يلدا

هم‌چنين ارتباط عيسی مسيح با اين شب در اشعار امير معزی و سنائی غزنوی مشهود است.
امير معزی:
ايزد دادار، مهر و کين تو گويی
از شب قدر آفريد و از شب يلدا
زان‌که به مهرت بود تقرب مومن
زان‌که به کينت بود تفاخر ترسا

سنائی غزنوی:
به صاحب‌دولتی پيوند اگر نامی همی جويی
که از يک چاکری عيسی چنان معروف شد يلدا

سيف افرنگی:
سخنم بلندنام از سخن تو گشت و شايد
که درازنامی از نام مسيح يافت يلدا

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:25 AM
به مناسبت۲۱ آذر سالروز تولد احمد شاملو


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/18736.jpg
او موفق به فرار می‌شود اما پس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر شده، به عنوان زندانی ----------...

احمد شاملو (زاده ۲۱ آذر، ۱۳۰۴ در تهران؛ در خانهٔ شمارهٔ ۱۳۴ خیابان صفی‌علیشاه - درگذشته ۲ مرداد ۱۳۷۹ فردیس کرج) شاعر، نویسنده، فرهنگ ‌نویس، ادیب و مترجم ایرانی است. آرامگاه او در امامزاده طاهر کرج واقع است. تخلص او در شعر الف. بامداد و الف. صبح بود.

شهرت اصلی شاملو به خاطر شعرهای اوست که شامل اشعار نو و برخی قالب‌های کهن نظیر قصیده و نیز ترانه‌های عامیانه‌ است. شاملو تحت تأثیر نیما یوشیج، به شعر نو (که بعدها شعر نیمایی هم نامیده شد) روی آورد اما پس از چندی در بعضی از اشعار منتشر شده در هوای تازه - و سپس در اکثر شعرهایش - وزن را به طور کلی رها کرد و به‌صورت پیشرو سبک جدیدی را در شعر معاصر فارسی گسترش داد. از این سبک به شعر سپید یا شعر منثور یا شعر شاملویی یاد کرده‌اند. بعضی از منتقدان ادبی او را تنها شاعر موفق در زمینه شعر منثور می‌دانند.
شاملو علاوه بر شعر، کارهای تحقیق و ترجمه شناخته‌شده‌ای دارد. مجموعه کتاب کوچه او بزرگ‌ترین اثر از مطالعه روی فرهنگ عامیانه مردم ایران می‌باشد. آثار وی به زبان‌های: سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، زاگربی، رومانیایی، فنلاندی، ترکی ترجمه شده‌است.


تولد و سال‌های پیش از جوانی
احمد شاملو در ۲۱ آذر ۱۳۰۴ در خانه شماره ۱۳۴ خیابان صفی علیشاه تهران متولد شد. پدرش حیدر نام داشت که تبار او به گفته شاملو در شعری از مجموعه‌ی مدایح بی‌صله، به اهل کابل برمی‌گشت؛ مادرش کوکب عراقی است. دوره‌ی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جایی به مأموریت می‌رفت، در شهرهایی چون رشت و سمیرم و اصفهان و آباده و شیراز گذراند. (به همین دلیل شناسنامهٔ او در شهر رشت گرفته شده‌است و محل تولد در شناسنامه رشت نوشته شده‌ است.)

دوران دبستان را در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد گذراند و از همان دوران اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عامه کرد. دوره دبیرستان را در بیرجند و مشهد و تهران گذراند و سال سوم دبیرستان را در دبیرستان ایرانشهر تهران خواند و به شوق آموختن دستور زبان آلمانی در سال اول دبیرستان صنعتی ثبت‌نام کرد. در اوایل دهه ۲۰ خورشیدی پدرش برای سر و سامان دادن به تشکیلات از هم پاشیده ژاندرمری به گرگان و ترکمن‌ صحرا فرستاده شد. او همراه با خانواده به گرگان رفت و به ناچار در کلاس سوم دبیرستان ادامه تحصیل داد. در آن هنگام در فعالیت‌های ---------- شمال کشور شرکت کرد و بعدها در تهران دستگیر شد و به زندان شوروی در رشت منتقل گردید. پس از آزادی از زندان با خانواده به رضائیه (ارومیه) رفت و تحصیل در کلاس چهارم دبیرستان را آغاز کرد. با به قدرت رسیدن پیشه‌وری و جبهه دموکرات آذربایجان به همراه پدرش دستگیر می‌شود و دو ساعت جلوی جوخه آتش قرار می‌گیرد تا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند. سرانجام آزاد می‌شود و به تهران باز می‌گردد و برای همیشه ترک تحصیل می‌کند.

ازدواج اول و چاپ نخستین مجموعهٔ شعر
در بیست و دو سالگی (۱۳۲۶) با اشرف الملوک اسلامیه ازدواج کرد. هر چهار کودک او، سیاوش، سامان، سیروس و ساقی حاصل این ازدواج هستند. در همین سال اولین مجموعه اشعار او با نام «آهنگ‌های فراموش شده» به چاپ می‌رسد و هم زمان کار در نشریاتی مثل «هفته نو» را آغاز می‌کند.
در سال ۱۳۳۰ او شعر بلند «۲۳» و مجموعه اشعار «قطع نامه» را به چاپ می‌رساند. در سال ۱۳۳۱ به مدت حدود دو سال مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان را به عهده دارد.

دستگیری و زندان
در سال ۱۳۳۲ پس از کودتای ۲۸ مرداد با بسته شدن فضای ---------- ایران مجموعه اشعار آهن‌ها و احساس توسط پلیس در چاپخانه سوزانده می‌شود و با یورش ماموران به خانه او ترجمه طلا در لجن اثر ژیگموند موریس و بخش عمده کتاب پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریوکایی با تعدادی داستان کوتاه نوشته خودش و تمام یادداشت‌های کتاب کوچه از میان می‌رود و با دستگیری مرتضی کیوان نسخه‌های یگانه ای از نوشته‌هایش از جمله مرگ زنجره و سه مرد از بندر بی‌آفتاب توسط پلیس ضبط می‌شود که دیگر هرگز به دست نمی‌آید. او موفق به فرار می‌شود اما پس از چند روز فرار از دست ماموران در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر شده، به عنوان زندانی ---------- به زندان موقت شهربانی و زندان قصر برده می‌شود. در زندان علاوه بر شعر به نوشتن دستور زبان فارسی می‌پردازد و قصه بلندی به سیاق امیر ارسلان و ملک بهمن می‌نویسد که در انتقال از زندان شهربانی به زندان قصر از بین می‌رود. در ۱۳۳۴ پس از یک سال و چند ماه از زندان آزاد می‌شود.

ازدواج دوم و انتشار هوای تازه
در ۱۳۳۶ با طوبی حائری ازدواج می‌کند (دومین ازدواج او نیز مانند ازدواج اول مدت کوتاهی دوام می‌آورد و چهار سال بعد در ۱۳۴۰ از همسر دوم خود نیز جدا می‌شود.) در این سال با انتشار مجموعه اشعار هوای تازه خود را به عنوان شاعری برجسته تثبیت می‌کند. این مجموعه حاوی سبک نویی است و بعضی از معروف‌ترین اشعار شاملو همچون پریا و دخترای ننه دریا در این مجموعه منتشر شده‌است. در همین سال به کار روی اشعار حافظ، خیام و بابا طاهر نیز روی می‌آورد. پدرش نیز در همین سال فوت می‌کند. در سال ۱۳۴۰ هنگام جدایی از همسر دومش همه چیز از جمله برگه‌های تحقیقاتی کتاب کوچه را رها می‌کند.


سال‌شمار زندگی
۱۶ـ۱۳۱۰: دوره دبستان در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد. اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عوام.
۲۰ـ۱۳۱۷: دوره دبیرستان در بیرجند و مشهد و تهران. از سال سوم دبیرستانِ ایرانشهرِ تهران به شوق‌ِ تحصیلِ دستورِ زبان آلمانی به سال اول دبیرستان صنعتی می‌رود.
۳ـ۱۳۲۱: انتقال پدر به گرگان و ترکمن صحرا برای سرو سامان دادن به تشکیلاتِ ازهم‌پاشیده ژاندارمری. در گرگان ادامه تحصیل در کلاس سوم دبیرستان. شرکت در فعالیت‌های ---------- در مناطق شمالِ کشور. در تهران دستگیر و به زندان شوروی‌ها در رشت منتقل می‌شود.
۵ـ۱۳۲۴: آزادی از زندان. با خانواده به رضائیه می‌رود. به کلاس چهارم دبیرستان. با آغاز حکومت پیشه‌وری و دموکرات‌ها، چریک‌ها به منزل‌شان می‌ریزند و او پدرش را نزدیک به دو ساعت مقابل جوخه آتش نگه ‌می‌دارند تا از مقامات بالا کسب تکلیف کنند. بازگشت به تهران و ترکِ کامل تحصیل مدرسی.
۱۳۲۶: ازدواج: مجموعه اشعار آهنگ‌های فراموش‌شده توسط ابراهیم دیلمقانیان.
۱۳۲۷: هفته‌نامه سخن‌نو (پنج شماره).
۱۳۲۹: داستان زنِ پشتِ درِ مفرغی. هفته‌نامه روزنه (هفت شماره).
۱۳۳۰: سردبیر چپ (در مقابل سردبیر راست) مجله خواندنیها. شعر بلند ۲۳. مجموعه اشعار قطع‌نامه.
۱۳۳۱: مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان (حدود دو سال). سردبیر هفته‌نامه آتشبار، به مدیریت انجوی.
۱۳۳۲: چاپ مجموعه اشعار آهن‌ها و احساس که پلیس در چاپخانه می‌سوزاند. (تنها نسخه موجودِ آن نزد سیروس طاهباز است).ترجمه طلا در لجن اثر ژیگموند موریتس و رمان بزرگ پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موریو کایی با تعدادی داستان کوتاهِ نوشته خودش و همه یادداشت‌های فیش‌های کتاب کوچه در یورش افراد فرمانداری نظامی به خانه‌اش ضبط شده از میان می‌رود و خود او موفق به فرار می‌شود. بعد از چند بار که موفق می‌شود فرار کند در چاپخانه روزنامه اطلاعات دستگیر می‌شود.
۱۳۳۳: زندانی ---------- در زندان موقت شهربانی و زندان قصر، (۱۳ تا ۱۴ ماه). در زندان دستور زبان فارسی را می‌نویسد و تعدادی شعر.
۱۳۳۴: آزادی از زندان.چهار دفتر شعر آماده به چاپ را نقی نقاشیان نامی به قصد چاپ با خود می‌برد و دیگر هرگز پیدایش نمی‌شود. از آن جمله شعر بلند مرگِ شاماهی به عنوان نخستین تجربه شعر روایی به زبان محاوره. نمایشنامه «مردگان برای انتقام باز‌می‌گردند» و داستان کوتاه «مرگ زنجره» و «سه مرد از بندر بی‌آفتاب»
رمان‌های: لئون مورنِ کشیش اثر بئاتریس بِک، زنگار اثر هربر لوپوریه، برزخ اثر ژان روورزی.
فرزندان: سیاوش، سیروس، سامان و ساقی.
۱۳۳۵: سردبیری مجله بامشاد
۱۳۳۶: مجموعه اشعار هوای تازه. افسانه‌های هفت گنبد، حافظ شیراز، ترانه‌ها (رباعیات ابوسعید ابوالخیر، خیام و بابا طاهر). ازدواج دوم. سردبیری مجله آشنا. مرگ پدر
۱۳۳۷: ترجمه رمان پابرهنه‌ها اثر زاهاریا استانکو با عطا بقایی. سردبیری اطلاعات ماهانه، دوره یازدهم.
۱۳۳۸: قصه خروس‌زری پیرهن‌پری برای کودکان. تهیه فیلم مستند سیستان و بلوچستان برای شرکت ایتال کونسولت. آغاز همکاری با سینماگران. نوشتن فیلم‌نامه و دیالوگ فیلم‌نامه.
۱۳۳۹: مجموعه اشعار باغ آینه. سردبیری ماهنامه اطلاعات (دو شماره). تأسیس و سرپرستی اداره سمعی و بصری وزارت کشاورزی با همکاری هادی شفائیه و سهراب سپهری. سردبیری مجله فردوسی.
۱۳۴۰: سردبیری کتاب هفته(۲۴ شماره اول) جدایی از همسر دوم، با ترک همه چیز و از آن جمله برگه‌های کتاب کوچه.
۲ـ۱۳۴۱: آشنایی با آیدا (۱۴ فروردین ). بازگشت به کتاب هفته. ترجمه نمایشنامه‌های درخت سیزدهم اثر آندره ژید و سی‌زیف و مرگ اثر روبر مِرل.
۱۳۴۳: ازدواج با آیدا در فروردین ماه و اقامت در ده شیرگاه (مازندران). مجموعه اشعار آیدا در آینه و لحظه‌ها و همیشه. ماهنامه اندیشه و هنر ویژه ا.بامداد به سردبیری و مدیریت دکتر ناصر وثوقی.
۱۳۴۴: مجموعه اشعار آیدا: درخت و خنجر و خاطره! ترجمه کتاب ۸۱۴۹۰ اثر آلبر شمبون. تحقیق و گردآوری و تدوین کتاب کوچه. (برای سومین‌بار از نو آغاز می‌کند!)
۱۳۴۵: مجموعه اشعار ققنوس در باران. هفته‌نامه ادبی و هنری بارو، که بعد از سه شماره با اولتیماتوم وزیر اطلاعاتِ وقت تعطیل می‌شود. شب شعر به دعوت انجمن ایران و آمریکا. تهیه برنامه‌ی کودکان برای تلویزیون به اسم «قصه‌های مادربزرگ»
۱۳۴۶: سردبیری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامه خوشه. ترجمه کتاب قصه‌های بابام اثر ارسکین کالدوِل. عضویت کانون نویسنده‌گان ایران. شب شعر در کرمانشاه به دعوت دانشجویان. سخنرانی در دانشگاه شیراز.
۱۳۴۷: تحقیق روی غزلیات حافظ و تاریخ دوره حافظ. نمایشنامه عروسی خون اثر فدریکو گارسیا لورکا. ترجمه غزل غزل‌های سلیمان. شب شعر به دعوت انجمن فرهنگی ایران و آلمان، گوته. «شب‌های شعر خوشه» به مدت یک هفته از سوی مجله خوشه.-فستیوال بزرگ شاعران- یادنامه هفته شعر و هنر خوشه.
۱۳۴۸: قصه منظوم چی شد که دوستم داشتن برای کودکان. تعطیل مجله خوشه با اخطار رسمی ساواک. برگزیده شعرهای احمدشاملو (سازمان نشر کتاب). مجموعه اشعار مرثیه‌های خاک.
۱۳۴۹: جموعه اشعار شکفتن در مه. قصه ملکه سایه‌ها برای کودکان. کارگرانی چند فیلم فولکلوریک برای تله‌ویزیون: «پاوه، شهری از سنگ» و «آناقلیچ داماد می‌شود» ترجمه تعدادی قصه برای کودکان «سه بزغاله و نی‌لبک جادو»، «روباه پیر و زاغی بی‌تدبیر» و «اشک تمساح»
۱۳۵۰: رمان خزه (ترجمه مجددی از زنگار.) قصه هفت کلاغون برای کودکان. ترجمه کامل پابرهنه‌ها اثر زاهاریا استانکو. (ترجمه مجدد) دعوت به فرهنگستان زبان ایران برای تحقیق و تدوینِ کتاب کوچه، سه سال. نگارش نمایشنامه آنتیگون (ناتمام). مرگ مادر. ۱۴ اسفند
۱۳۵۱: ضبط صفحات و نوار کاستِ «صدای شاعر» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. حافظ، مولوی، نیما، خیام، شاملو. اجرای برنامه‌های رادیویی برای کودکان و جوانان. نگارش فیلمنامه کوتاه حلوا برای زنده‌ها. ترجمه تعدادی داستان کوتاه: دماغ، دست به دست، لبخند تلخ، زهرخند، افسانه‌های کوچک چینی.
شب شعر در انجمن فرهنگی گوته. (۲۶ مهرماه) شب شعر در انجمن ایران و آمریکا. (اول آبان‌ماه)
تدریس مطالعه آزمایشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی (سه ترم). همکاری با روزنامه‌های کیهان فرهنگی و آینده‌گان.
سفر به پاریس (فرانسه) برای معالجه آرتروز شدید گردن. عمل جراحی روی گردن.
۱۳۵۲: مجموعه اشعار ابراهیم در آتش. مجموعه درها و دیوار بزرگ چین. شب شعر در مدرسه عالی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر. نگارش فیلمنامه تخت ابونصر برای تله‌ویزیون.
ترجمه رمان مرگ کسب و کار من است اثر روبر مرل. ترجمه نمایشنامه مفتخورها اثر گرگه چی‌کی.
۱۳۵۳: ترجمه مجموعه ‌داستان سربازی از یک دوران سپری شده. مجموعه شعرهای عاشقانه از هوا و آینه‌ها.
۱۳۵۴: سفر به ایتالیا برای شرکت در کنگره نظامی گنجوی به دعوت دانشگاه رم. دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکده آن دانشگاه. (دوسال)
۱۳۵۵: تهیه گفتار برای چند فیلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر.
سفر به آمریکا (ایالات متحده) به دعوت مشترک انجمن قلم (Pen Club) و دانشگاه پرینستون برای سخنرانی و شعرخوانی.
آشنایی با شاعران و نویسنده‌گانی از آسیای میانه و شمال آفریقا از جمله یاشار کمال، آدونیس، البیاتی و وزنیسینسکی.
سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاه‌های MIT بوستون، UCبرکلی.
پیشنهاد دانشگاه کلمبیای نیویورک برای کمک به تدوین کتاب کوچه را نمی‌پذیرد.
میهمان مدعو فستیوال جهانی شعر در سانفرانسیسکو و آستینِ تگزاس. شب شعر به دعوت دانشجویان ایرانی فیلادلفیا و نیویورک.
بازگشت به ایران بعد از سه ماه. شب شعر در انستیتو گوته
استعفا از سرپرستی پژوهشکده دانشگاه بوعلی.
پایان نگارش بیوگرافی ‌مانندی به نام میراث که تنها نسخه دست‌ـ نوشته آن را علی‌رضا میبدی به امانت بُرد! ترک ایران به عنوان اعتراض به سیاست‌های رژیم. سفر به ایالات متحد آمریکا. (اقامت به مدت یک سال).
سخنرانی‌هایی در دانشگاه‌های آمریکا.
۱۳۵۶: انتشار مجموعه اشعار دشنه در دیس. برگزیده اشعار (انتشارات امیرکبیر).
۱۳۵۷: دعوت برای سردبیری هفته‌نامه ایرانشهر به لندن. ترک ایالات متحد آمریکا. سفر به انگلستان.
انتشار ۱۲ شماره هفته‌نامه ایرانشهر با مشکلات فراوان(شهریور ۵۷).
دی‌ماه ۵۷ استعفا می‌دهد. (به علت اختلاف‌هایی با مدیر هفته‌نامه).
قصه دخترای ننه دریا و بارون و قصه دروازه بخت به صورت کتاب کودکان. از مهتابی به کوچه (مجموعه مقالات).
بازگشت به ایران. (اسفندماه). کتاب کوچه، انتشارات مازیار، (دفتر اول آ) قطع وزیری.
عضویت در هیاءت دبیران کانون نویسنده‌گان ایران. نشر مقالاتی در مجلات و روزنامه‌ها.
۹ـ۱۳۵۸: سردبیر مجله هفتگی کتاب جمعه (بعد از ۳۶ شماره به اجبار تعطیل می‌شود).
نشر مقالاتی در مجلات و روزنامه‌ها. شب شعر به دعوت انجمن ایران و فرانسه. مجموعه اشعار ترانه‌های کوچک غربت. سخنرانی در باشگاه ارامنه تهران.
ترجمه شهریار کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری در کتاب جمعه.
ترجمه بگذار سخن بگویم! اثر دومیتیلا دو چونگارا (با همکاری ع. پاشایی).
شب شعر در انستیتو گوته. کتاب کوچه، انتشارات مازیار (دفتر دوم آ).
نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران با شعر و صدای شاعر.
نوار صوتی و کتاب ترانه شرقی و اشعار دیگر، ترجمه شعرهایی از فدریکو گارسیا لورکا.
عضو هیئت پنج نفره دبیران کانون نویسنده‌گان ایران (دوره دوم).
۱۳۶۰: قصه خروس زری پیرهن پری و یل و اژدها به صورت کتاب و نوار کاست برای کودکان.
تاب کوچه، انتشارات مازیار (دفتر سوم آ) قطع وزیری، مجموعاً ۱۰۶۴ صفحه.
از حالا به بعد با همکاری آیدا روی کتاب کوچه کار می‌کند.
عضو هیئت پنج نفره دبیران کانون نویسنده‌گان (دوره سوم).
۱۳۶۱: ترجمه هایکو، شعر ژاپنی (با ع. پاشایی).
ترجمه نمایش‌نامه نصف شب است دیگر، دکتر شوایتزر! اثر ژیلبر سِسبرون.
کتاب کوچه، انتشارات مازیار (دفتر اول الف).
۱۳۶۲: کتاب کوچه، انتشارات مازیار (دفتر دوم الف).
کتاب و نوار صوتی سیاه همچون اعماقِ آفریقای خودم. ترجمه و اجرای اشعاری از لنگستون هیوز.
کتاب و نوار صوتی سکوت سرشار از ناگفته‌هاست. ترجمه آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بیکل.
برگزیده اشعار (نشر تندر). کتاب کوچه، انتشارات مازیار، (دفتر سوم الف). انتشار کتاب‌ها متوقف می‌شود.
۵ـ۱۳۶۳: رمان قدرت و افتخار اثر گراهام گرین را با عنوان عیسادیگر، یهودا دیگر! با موخره مفصلی بازنویسی می‌کند.
استاد محمد مددی سردیس شاملو را با برنز می‌سازد
گفت و شنودی با احمد شاملو به کوشش ناصر حریری.
۱۳۶۶: دیلمنامه میراث. آغاز ترجمه آزادِ دُنِ آرام اثر میخاییل شولوخوف.
انتشار ژاپنی کتاب ابراهیم در آتش به ترجمه شوکو یاناگا در مجله (توکیو، موسسه مطالعه زبان‌ها و فرهنگ‌های آسیا وILCAA آفریقا).
کتاب و نوار صوتی چیدن سپیده‌دم ترجمه آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بیکل.
۱۳۶۷: سفر به آلمان: میهمانِ مدعوِ دومین کنگره بین‌المللی ادبیات: اینترلیت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور.
عزیز نسین، دِرِک والکوت، پدرو شیموزه، لورنا گودیسون و ژوکوندا بِلی و… دیگر مهمانان کنگره.
من دردِ مشترکم، مرا فریاد کن! عنوان سخنرانی شاملو در این کنگره.
شب شعر در کُل‌لوکیومِ ادبیِ برلین.
سفر به اتریش به دعوت دانشگاه اقتصاد وین و یورو آفریک اینستیتو، برای شب شعر و سخنرانی.
بازگشت به آلمان و اجرای شب شعر در شهر دانشگاهی گیسن.
سفر به سوئد به دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه یوته‌بوری. شب شعر در «خانه مردم» استکهلم.
دیدار و صرف ناهار با هیئت رییسه انجمن قلم سوئد.
جلد اول مجموعهٔ اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد. بازگشت به ایران.
۱۳۶۸: جلد دوم مجموعه اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد. اقامت در شهرک دهکده خانه، کرج.
۱۳۶۹: سفر به آمریکا: میهمان مدعو سیرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی.
سخنرانی‌های نگرانی‌های من و مفاهیم رند و رندی در غزل حافظ. دو شب شعر در UC برکلی.
شب شعر دانشگاه UCLA لوس‌آنجلس. در رویس هال.
شب شعر و سخنرانی در دانشگاه‌های شیکاگو، آن اربر میشیگان، کلمبیا، واشنگتن، راتگرز، هاروارد، دالاس و آستین.
عمل جراحی در (یونیورسیتی هاسپیتال) بوستون روی مهره‌های گردن.
سه شب شعر در بوستون و UC برکلی به نفع زلزله زده‌گان ایران.
نگارش روزنامه سفر میمنت اثر ایالات متفرقه امریق (اوکلند کالیفرنیا)
عمل جراحی دوم روی مهره‌های گردن (بوستون).
شب شعر در مدرسه ارامنه بوستون.
استاد میهمان برای تدریس یک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجویان ایرانی به (زبان، شعر و ادبیات معاصر فارسی). دیدار با پروفسور زاده (برکلی) کالیفرنیا.
دریافت جایزه Free Expression سازمان حقوق بشر نیویورک Human Rights Watch.
۱۳۷۰: شب شعر به نفع آواره‌گان کُرد عراقی در UC برکلی و UCSC لوس‌آنجلس به همراه محمود دولت‌آبادی (قصه‌خوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (آمریکا).
مجله زمانه شماره اول به شاملو اختصاص دارد. (در سن هوزه، کالیفرنیا). بازگشت از ایالات متحد آمریکا.
شب شعر به نفع آواره‌گان کُرد عراقی در دانشگاه وین (اتریش) به همراه محمود دولت‌آبادی (قصه‌خوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (اروپا).
بازگشت به ایران. ترجمه شعرهایی از لنگستون هیوز، اوکتاویو پاز (با حسن فیاد).
۱۳۷۱: مجموعه اشعار مدایح بی‌صله، انتشارات آرش، در سوئد.
انتشار منتخبی از ۴۲ شعر شاملو به زبان ارمنی با نام من دردِ مشترکم در ایروان با ترجمه نُروان. ناشر: کانون فیلم ارمنستان.
قصه‌های کتاب کوچه، جلد اول در سوئد. انتشارات آرش.
کتاب گفت و شنودی با احمد شاملو، «دیدگاه‌های تازه» توسط ناصر حریری.
تدوین دوباره حرف آی کتاب کوچه براساس متدولوژی جدید.
۱۳۷۲: کتاب گفت‌وگو با احمد شاملو توسط محمد محمدعلی.
مجموعه جدید همچون کوچه‌یی بی‌انتها ترجمهٔ شعر جهان (با ۲۰۰ شعر). ترجمه مجدد غزل غزل‌های سلیمان. ترجمه مجدد گیل‌گمش.
انتشار گزینه اشعار (انتشارات مروارید) با انتخاب آیدا. کتاب کوچه، انتشارات مازیار، (دفتر چهارم الف)
۱۳۷۳: انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان سوئدی و فارسی با نام عشق عمومی Allom Fattande Karlik در استکهلم سوئد به ترجمه‌ی آذر محلوجیان. Azar Mahloujian ناشرانتشارات آرش.
انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان فرانسه و فارسی با نام سرودهای در عشق و امید Hymnes damour et despoir فرانسه به ترجمهٔ پرویز خضرایی: Ahmad Shamlou Version Francaise, Parviz Khazrai ناشر .Orphe La Diffrence
سفر به سوئد به دعوت ایرانیان مقیم سوئد برای برگزاری شب شعر. شب شعر در کنسرتوسه به علت بیماری اجرا نمی‌شود. یک ماه بعد شب شعر در یوته‌بوری.
دو شب شعر در اوسه جیمنازیومِ استکهلم.
از طرف تلویزیون استکهلم با او مصاحبه انجام می‌شود. بازگشت به ایران.
انتشار شعرهای جدیدی از حافظ، مولوی و نیما یوشیج به صورت نوار کاست با صدای شاعر.
۱۳۷۴: به پایان بردن ترجمه دن‌آرام. ۱۷/۷. شروع به بازخوانی و ویراستاری.
کنگره بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا، روزهای ۲۱ و ۲۲اکتبر ۱۹۹۵ به سرپرستی انجمن نویسنده‌گان ایرانی کانادا.
انتشار منتخبی از ۶ شعر به زبان اسپانیایی با نام (Aurora) بامداد در مادرید، به ترجمه کلارا خانِس Clara Janes شاعر اسپانیایی.
۱۳۷۵: عمل جراحی روی عروق گردن انجام می‌شود (۱۹ فروردین).
انتشار پریا و دخترای ننه‌دریا با صدای شاعر. به صورت نوار کاست.
عمل جراحی روی عروق پای راست انجام‌ می‌شود (اول اسفند).
۱۳۷۶: عمل جراحی روی عروق پا تکرارمی‌شود. (اول فروردین)
تکثیر مجدد حافظ، مولوی، و نیمایوشیج به صورت CD با صدای شاعر.
انتشار مجموعه اشعار در آستانه
تکثیر مجدد پریا و دخترای ننه دریا به صورت CD با صدای شاعر.
پای راست شاعر را از زانو قطع کردند. ۲۶ اردیبهشت، بیمارستان ایران‌مهر.
دفتر هنر، ویژه احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۸، مهرماه. در آمریکا. صاحب امتیاز و سردبیر بیژن اسدی پور، در .USA، NJ
تاب کوچه، انتشارات مازیار، دفتر پنجم الف. قطع وزیری ۱۶۵۲ صفحه.
دفتر هنر، ویژه تقی مدرسی و احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۹، اسفند. ۱۳۷۶. در آمریکا. صاحب امتیاز و سردبیر بیژن اسدی پور. در USA، NJ
در جدال با خاموشی، منتخب اشعار، اسفندماه. انتشارات سخن.
۱۳۷۷: ترجمه جدید گیل‌گمش را به پایان می‌برد.
بُن‌بست‌ها و ببرهای عاشق، منتخب اشعار. انتشارات یوشیج‌ـ ثالث.
کتاب کوچه، حرف ب، مجلد اول، انتشارات مازیار.
منتخبی از ۲۸ شعر شاملو به سوئدی: Baran Forlag Stockjolm, Dikter om Natten (شعرهای شبانه) Orers: Janne Carlsson & Said Moghadam
تاب کوچه (حرف ب) مجلد دوم، انتشارات مازیار. قطع وزیری
کتاب کوچه (حرف ب) مجلد سوم، انتشارات مازیار. قطع وزیری.
کتاب کوچه (حرف آ) در یک جلد. انتشارات مازیار.
۱۳۷۸: کتاب کوچه (حرف آ) در یک مجلد، انتشارات مازیار. قطع وزیری ۱۰۶۰ صفحه.
کتاب کوچه (حرف الف) جلد اول، انتشارات مازیار. قطع وزیری ۹۱۲ صفحه.
کتاب کوچه (حرف الف) جلد دوم، (اول فروردین).انتشارات مازیار. قطع وزیری.
کتاب کوچه (حرف پ) جلد اول، (اول فروردین ).انتشارات مازیار. قطع وزیری.
کتاب کوچه (حرف پ) جلد دوم، انتشارات مازیار. قطع وزیری ۱۳۴۲ صفحه.
مجموعه آثار احمد شاملو دفتر یکم: شعر بخش اول انتشارات زمانه
مجموعه آثار احمد شاملو دفتر یکم: شعر بخش دوم انتشارات زمانه ( از قطعنامه تا در آستانه )
مدایح بی صله (مجموعه اشعار) انتشارات زمانه ( چاپ اول در ایران)
منتخبی از ۳۲ شعر شاملو به سوئدی borlom karleken در ۸۵ صفحه Baran Forlag Stockholm 1999 i tolking av: Janne Carlsson & Said Moghadam
منتخبی از ۲۷ شعر شاملو به سوئدی OM jag vore vatten Azar Mahloujian
دریافت جایزه‌ی Stig Dagerman، آذر محلوجیان جایزه را به نمایندگی دریافت می‌کند.
۱۳۷۹: کتاب کوچه (حرف ت) جلد اول، انتشارات مازیار، قطع وزیری، ۵۹۶ صفحه.
حدیث بی‌قراری‌ی ماهان (مجموعه شعر) انتشارات مازیار.
پایان ترجمه‌های سه نمایشنامه از فدریکو گارسیا لورکا: خانه برناردا آلبا، عروسی‌ی خون ( با بازبینی مجدد)، یرما.
منتخبی از اشعار Nima Yushij , Sohrab Sepehri , Ahmad Shamlu به زبان اسپانیائی
Tres poetas persas contemporaneo
ناشر Icaria Poesia
ساعت ۹ غروب روز یکشنبه ۲ مرداد در منزلش در دهکده روح‌اش پرواز کرد و از شکنجهٔ تن آزاد شد.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:25 AM
اشعاری از معروفترین شاعران ترکیه


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/18271.jpg
بگذار خمار آلوده و خوشبخت بنگرند، چشم های تو، و تا جايی که در می‌يابند...
قصه يك جدايی
شعر: ناظم حكمت
ترجمه: ياشار ياغيش

مرد گفت: دوستت دارم
سخت، ديوانه وار
انگار كه قلبم را شبيه شيشه ای
در مشت فشرده و انگشتهايم را بريده باشم
مرد گفت: دوستت دارم
به عمق، به گسترای كيلومترها دوستت دارم
صد در صد
هزار و پانصد درصد
صد در بی نهايت، در بی كران در صد
زن گفت: با ترس و اشتياقی كه داشتم
خم شدم
لب بر لبت نهادم و دل بر دلت
و سرم را بر سرت تكيه دادم
و حال آنچه كه می‌گويم
تو چون نجوايی در تاريكی مرا آموختی
و خوب می‌دانم
كه خاك چگونه چونان مادری با گونه های آفتابی اش
آخرين و زيباترين كودكش را شير خواهد داد
اما گزيری نيست
گيسوانم پيچيده بر انگشتان كسی است كه
روی بر مرگ نهاده
و اين سر را رهايی ممكن نيست
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه خيره بر چشمان نوزادمان بنگری
تو
رفتنی هستی
حال اگر چه مرا رها سازی
زن سكوت كرد

در آغوش هم فرو رفتند

كتابی بر زمين افتاد
پنجره ای بسته شد

از هم جدا شدند



چشمهای تو
شعر: ناظم حکمت
ترجمه: ياشار ياغيش

چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
خواه در زندان به ديدارم بيايی، خواه در مريض خانه
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو هماره در آفتابند
آنسان که کشتزاران اطراف آنتاليا
در صبحگاهان اواخر ماه می‌
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
بارها در برابرم گريستند
خالی شدند
چونان چشم های درشت کودکی شش ماهه
اما يک روز هم بی آفتاب نماندند
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
بگذار خمار آلوده و خوشبخت بنگرند، چشم های تو
و تا جايی که در می‌يابند،
دلبستگی انسانها را به دنيا ببينند
که چگونه افسانه ای می‌شوند و زبان به زبان می‌چرخند.
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
بلوط زاران (بورصه) اند در پاييز
برگهای درختانند بعد از باران تابستان
و (استانبول) اند ـ در هر فصل و هر ساعت ـ
چشم های تو، چشم های تو، چشم های تو
گل من! روزی خواهد رسيد
روزی خواهد رسيد که
انسانهای برادر
با چشمهای تو همديگر را خواهند نگريست
با چشمهای تو خواهند نگريست ...


پيدايم کن مادر

ترانه ای از: احمد کايا
ترجمه: ياشار ياغيش


ديشب به خوابم آمدی
در آرزويت ماندم
دستت را در دستهايم گرفته
اشکهايت را پاک کردم مادر
شيشه ها فرو ريختند
دستهايم غرق در خون شدند
نزد من بيا مادر، نزد من بيا
دو پليس در دو طرفم
دستبندی بر دستهايم
پيدايم کن مادر، پيدايم کن
ديشب به خوابم آمدی
از چشمهايت فرو چکيدم
روی سينه ات افتادم
جانت نسوخت مادر؟
شيشه ها فرو ريختند
دستهايم غرق در خون شدند
نزد من بيا مادر، نزد من بيا


ما سه تن بوديم

شعر: يوسف خيال اوغلو
ترجمه: ياشار ياغيش

ما سه تن بوديم
بدير خان، نازلی جان و من
سه دهان، سه دل، سه فشنگ سوگند خورده
و ناممان چونان بلايی بر کوهها و سنگها نوشته،
گناهی سنگين بر گردنمان
تفنگی قيقاجی در آغوشمان
دست بر ماشه و گوش خوابانيده بر صداهای دور و نزديک
و پشت، بر خاک امانت سپرده
دستهای سردمان را
آنقدر به هم می‌ماليديم
که ماهيچه هايمان درد می‌گرفت
در زير لحاف ستارگان در آغوش هم فرو می‌رفتيم
دريا در دور دستها بود
و تنهايی نگرانمان می‌ساخت
شب در بلندای پرتگاهها
زوزه شغالهای فراسو
بر صورتمان
نانمان
و ترانه مان می‌کوفت ومی‌گذشت
نازلی جان آويشن به سينه هايش می‌ماليد
به آرامی‌ نوازششان می‌کرد
و ما پنهانی نگاه می‌کرديم و دلمان
فرو
می‌ريخت
شايد نازلی جان را
درنوای نی چوپانی جا گذاشتيم
شبيه کرم شبتابی که آرام آرام خاموش می‌شود
او پروانه کوچکی شد
و نعشش در ميانمان افتاد
شبيه گلوله ای، شبيه مينی شعله کشيد وتمام شد
آی نازلی جان!
آهوی بيابانهای وحشی!
نازلی جان که گيسوانت را توفانها شانه می‌زدند
تو هم بايد اينگونه به سرزمين ستارگان می‌رفتی
آی نازلی جان!
ای زخم خورده از جان خويش!
نازلی جان هيجان سراسيمه!
پروانه يک عشق در سينه من!
شکوفه ييلاقهای خنک!
نازلی جان!
آه نازلی جان!
ديگر شبيه اردوهای شکست خورده
پايمال شديم، بی پناه گشتيم
و با دلی شکسته به مخفی گاهمان برگشتيم
باقی همه حس مرگ بود، باقی همه سکوتی گنگ
رفتيم با جای خالی نازلی جان در ميانمان
بدير خان را
در حاليکه چندين محاصره بزرگ را شکسته بود
در گذرگاهی از پشت زدند
او چونان تفنگی آويزان از شانه
لرزيد و دستهايش به دو طرف اوفتاد
مرگ مانند گياهان گزنه اطرافش را گرفته بود
و سايه اش در زير نور ماه
شبيه درختی واژگون افتاده بود
کنارش دراز کشيدم،
با قطره ای اشک پلکهايش را لمس کردم
در حاليکه طنين ضربان تمام شده قلبم
سينه ام را می‌ترکاند
انگار دارد شوخی می‌کند
او بعد از کمی ‌بيدار خواهد شد
بعد از کمی ‌آتش را به هم خواهد زد
و سيگاری خواهد پيچيد
اما مرگ صادقانه در ملاقاتش پايدار بود
او هم ديگر چون نازلی جان اينجا نخواهد بود
آی بدير خان!
غول شبهای تاريک!
آی بدير خان!
بلای پرتگاههای وحشی!
چنينت خواهم خواند
وقتی از تو سخن می‌گويم
آی بدير خان!
آشيانه شاهين مزار توست
بدير خان
گريز پای کوههای کبود!
بدير خان!
که چشمهای آبی ات
چونان چاقويی در ظلمت شب می‌درخشيد
بدير خان!
آه بدير خان
ما سه تن بوديم
سه شکوفه انتحار
بدير خان، نازلی جان و من

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:25 AM
رقص با جغد؛ دو شعر از غادة السمان


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/17658.jpg
به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار می‌آویزی، آیا این همان چیزی است...

دو شعر از غادة السمان


از تعالیم جغد

آن‌گاه که با من چون شبح رفتار می‌کنی
شبح می‌شوم
و غم‌های تو از من عبور می‌کنند
همچون اتومبیلی که از سایه می‌گذرد
آن را می‌درد و ترکش می‌کند
بی‌آنکه ردّی بر جای بگذارد
یا خاطره‌ای..

پایان‌ها اینچنین خویشتن را می‌نویسند
در قصه‌های عشق من

دل من میخی بر دیوار نیست
که کاغذپاره‌های عشق را بر آن بیاویزی
و چون دلت خواست آن را جدا کنی
ای دوست! خاطره در برابر خاطره
نسیان در برابر نسیان
و آغازگر ستمگرترست
این است حکمت جغد.

جغد دهشت
بر دیوار اتاق خوابت میخ می‌کوبی
به جای آویختن عکسم، خودم را بر دیوار می‌آویزی
آیا این همان چیزی است
که انسان با عشق ما را بدان فرا می‌خوانَد؟
چگونه از پرواز شب آزادی
و اسرار آویخته در بال‌هایم
شانه خالی کنم

در حالی که بال‌هایم به غبار سایه‌ها آغشته است
تا به صورت مومیایی درآیم؟
آیا این همان چیزی است که
زنان عاشق
مدعی وفاداری به آن هستند؟

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:26 AM
پرنده ای در دوزخ


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/17131.jpg
کجا باید فرود آید، پریشان مرغک معصوم؟...


مهدی اخوان ثالث

نگفتندش چو بیرون می‌کشاند از زادگاهش سر
که آنجا آتش و دود است
نگفتندش: زبان شعله می‌لیسد پر پک جوانت را
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
نگفتندش: نوازش نیست، صحرا نیست، دریا نیست
همه رنج است و رنجی غربت آلود است
پرید از جان پناهش مرغک معصوم
درین مسموم شهر شوم
پرید، اما کجا باید فرود آید؟
نشست آنجا که برجی بود خورده بآسمان پیوند
در آن مردی، دو چشمش چون دو کاسه ی زهر
به دست اندرش رودی بود، و با رودش سرودی چند
خوش آمد گفت درد آلود و با گرمی‌
به چشمش قطره های اشک نیز از درد می‌گفتند
ولی زود از لبش جوشید با لبخندها، تزویر
تفو بر آن لب و لبخند
پرید، اما دگر ایا کجا باید فرود آید؟
نشست آنجا که مرغی بود غمگین بر درختی لخت
سری در زیر بال و جلوه ای شوریده رنگ، اما
چه داند تنگدل مرغک؟
عقابی پیر شاید بود و در خاطر خیال دیگری می‌پخت
پرید آنجا، نشست اینجا، ولی هر جا که می‌گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش کجا باید فرود آید
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
دلش می‌ترکد از شکوای آن گوهر که دارد چون
صدف با خویش
دلش می‌ترکد از این تنگنای شوم پر تشویش
چه گوید با که گوید، آه
کز آن پرواز بی حاصل درین ویرانه ی مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرهای پکش سوخت
کجا باید فرود آید، پریشان مرغک معصوم?

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:28 AM
پنج شعر از اویگن گومرینگر شاعر زبان‌گرای آلمانی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/16859.jpg
ندانستن که کجا که چه که چرا که چگونه...

مکعب و دایره (quadrat und kreis)
سقراط گفت
مکعب و دایره
فی‌نفسه زیبایند
چهار مکعب روی یک نقطهٔ ثابت
از جهتی که به هر جهت نوسان‌پذیر
با لایه‌های متمایز
یازده برابر فی‌نفسه زیبایند
چهار دایرهٔ ثابت
روی یک نقطه
از جهتی به هرجهت در نوسان
و متمایز از هم گشوده
بیست‌و‌دو برابر فی‌نفسه زیبایند
چهار مکعب و چهار دایره
ثابت در یک نقطه
از جهتی، به هر جهت نوسان پذیر
با لایه ‌لایه‌‌های متمایز
و گشودگی متمایز
فی‌نفسه چهل و چهار برابر زیبایند
 ***
ندانستن که کجا (nicht wissen wo)
ندانستن که کجا
ندانستن که چه
ندانستن که چرا
ندانستن که چگونه
ندانستن که چگونه که کجا که چه
ندانستن که چگونه که کجا که چرا
ندانستن که چگونه که چرا که چه
ندانستن که کجا که چه که چرا که چگونه
ندانستن که کجا که چرا که چگونه که چه
ندانستن که کجا که چگونه که چه که چرا
ندانستن که چه که کجا که چرا که چگونه
ندانستن که چه که چرا که چگونه که کجا
ندانستن که چه که چگونه که کجا که چرا
ندانستن که چگونه که کجا که چه که چرا
ندانستن که چگونه که چه که چرا که کجا
ندانستن که چگونه که چرا که کجا که چه
ندانستن
ندانستن
ندانستن
ندانستن
***
همخوان (Gleichmässig)
یکنواخت همسان یکنواخت ناهمسان نایکنواخت
همسان نایکنواخت ناهمسان یکنواخت
همسان
یکنواخت ناهمسان ناهمنواخت همسان
نایکنواخت ناهمسان یکنواخت همسان یکنواخت
***
سکوت (schweigen)
سکوت سکوت سکوت
سکوت سکوت سکوت
سکوت سکوت
سکوت سکوت سکوت
سکوت سکوت سکوت
***
مسیحی‌وار (Christlich)
همه‌جا انگشت اشاره هس
همه‌جا انگشت اشاره هس
قادر متعال و شاخه‌ٔ سرسبز
قادر متعال و شاخه‌ٔ سرسبز
بیا پشت میز
بیا پشت میز
زنده باد ماهی
زنده باد ماهی
دود سفید
دود سفید
تو هم تو این فکری
تو هم تو این فکری
که عوض می‌شه
که عوض می‌شه
هر چی که درکاره
هر چی که درکاره
همه‌جا انگشت اشاره هس
همه‌جا انگشت اشاره هس
قادر متعال و شاخه‌ٔ سرسبز
قادر متعال و شاخه‌ٔ سرسبز
بیا پشت میز
بیا پشت میز
زنده باد ماهی
زنده باد ماهی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:28 AM
معرفی کوتاه «والکوت» به همراه نمونه‌ای از اشعار او


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/16568.jpg
والکوت بایستی همچون بومیان کاراییب که ترجیح می‌دادند به جای تن دادن به سلطه اسپانیایی‌ها، خود را در دریا غرق کنند، خودش را در...


درک والکوت، در سال 1975 جزایر کارائیب را به مقصد دنیایی نو _ شهر نیویورک_ ترک کرد. او در این هنگام 27 سال داشت و می‌خواست در راکفلر، تئاتر بخواند. او بعدها، از این روزهای سرد و تاریک خود در نیویورک چنین یاد کرد: از آن زمان بود که آموختم به زندگی با خونسردی نگاه کنم، همچون که به قطعه شیشه‌ای بی رنگ! "
والکوت اهل جزیره کوچک سنت لوسیا در کارائیب بود _ جایی که تا قبل از او هیچ شاعر و نویسنده مطرحی نداشت_ و می‌دانست که برای او، همه چیز همان جزیره است.
تا اینجای کار فکر می‌کنم دو عنصر اصلی نوشته های والکوت مشخص شده باشد:
1- محوریت جغرافیای جزایر کارائیب 2- خونسردی
خیلی ها هم توانایی اصلی او را توصیف دقیق مکانها بوسیله زبان می‌دانند که گرچه ازهمه چیز سخن می‌گوید اما عنان از کف نمی‌دهد و بسیار خونسرد است.
از همان زمان که وا لکوت در 18 سالگی، اولین مجموعه شعرش را منتشر کرد، منتقدان از رابطه شعر او با جزیره اش نوشتند و "شعر / جزیره" او را مکانی ناشناخته در جهان توصیف کردند. به یاد داشته باشیم که در اشعار اولیه او ، هر نوع دوری از جزیره به مثابه نوعی خیانت یا تبعید خودخواسته قلمداد می‌شود.
البته کاراییب هم خود می‌تواند استعاره ای از تبعید و تک افتادگی باشد: جزیره ای دور و نا آشنا که مردمانش از ابتدا، متولد تبعید هستند و به همین دلیل با احساساتی متخالف همچون ازخودبیگانگی و رضامندی همزمان زندگی می‌کنند.
اما تبعید اصلی از نظر والکوت همان سفر است، دور شدن از آن یگانه چشم انداز دوست داشتنی رو به جهان: کارائیب که همچون کوروزویی محاصره شده توسط دریاها، نماد تمام عیار تک افتادگی است.
همانطور که پیداست این تک افتادگی موطن برای والکوت، عاملی است هم برای شادی و هم برای ناراحتی: " یک چشم شادی و یک چشم اشک. "

والکوت در یکی از آخرین مجموعه شعرهایش با عنوان اسراف گر که مشحون از همین دستمایه‌هاست، کارائیب را جایی در سپیده دم تولد بشر به حساب می‌آورد. تولدی که گرچه با گریه نوزاد همراه است اما چشم گشودن بر جهان رنگارنگ خنده را نیز به دنبال دارد: یک چشم شادی و یک چشم اشک.
والکوت عمر خود را وقف کارائیب می‌کند، اما در تمام این مدت، وسوسه سفر، عزیمت و خصوصا اروپا هم بسیار شدید است.
در شعر معروفش، " فریادی دور از آفریقا " می‌گوید: " من آنم که گرفتار هر دو خونم / اما به کدام سو باید بچرخم؟"
و البته پاسخ برای او روشن است: چرخش به سوی کاراییب. جایی که نه این است و نه آن و یکسر متفاوت است. اروپا زیباست ولی کافی نیست. (به همان سیاق که والکوت در جایی گفته: " کلاسیک‌ها تسلی بخشند اما کافی نیستند")
اروپای با شکوه، با بناهای خاطره انگیز و خیابانهای غمزده، دچار تاریخی است که بابت آن احساس گناه می‌کند، برخلاف کارائیب بی تاریخ که از این حیث کاملا آزاد و رهاست.
والکوت سرگشته ای میان این دنیاها بود که سرانجام رویای بکر کارائیبی را انتخاب کرد.
اما تاریخ کاراییب در جدال میان استعمار و بردگی گم شده بود. والکوت بایستی همچون بومیان کاراییب که ترجیح می‌دادند به جای تن دادن به سلطه اسپانیایی‌ها، خود را در دریا غرق کنند، خودش را در هیچی (nothingness) تاریک فراموشی، غوطه ور می‌ساخت تا از دل آن تاریخی نو بیافریند.
والکوت در این کار موفق است. او از جزیره به لحاظ تاریخی یتیم خود، به مثابه باغ عدن دنیای نو یاد می‌کند. جایی که " آدم " می‌تواند جهان را از نو نام گذاری کند.

برگردیم به همان سال 1957 که والکوت به نیویورک رفت. او پس از آنکه با فضای سرد و بی رحم نیویورک مواجه شد در شعری غم انگیز نوشت: "پس از چندی/ دیگر چیزی از او بجا نماند/ جز نامی ‌حک شده بر دیوار/ که به زودی بر اثر زنگار بی تفاوتی، دیگر حتی خوانا نیز نخواهد بود."
او دریافت که در جهانی زندگی می‌کند که آماده است به واژگانش نیز اجازه دهد که بمیرند.
حالا یادمان می‌آید سال 1992 را؟ سالی که درك والكوت جایزه نوبل ادبی را دریافت کرد و بعد هم آن خطابه پرشور و بی‌نظيرش را؟


این هم ترجمه‌ای از دو شعر کوتاه والکوت:
1- "چله تابستان/ توباگو "
دریاکنارانی وسیع از سنگ آفتاب
گرمای سفید
رودی سبز.

یک پل، نخل های سوخته زرد.

از خانه گرم خواب تابستانی
که در آگوست چرت می‌زند.

روزهایی که نگاه داشته ام
روزهای که گم کرده ام

روزهای پیش رس، همچون بلوغ دختران
بندرگاه بازوان من.


2- "شهرت"
شهرت این است:
یکشنبه ها، فضایی خالی، همچنان که در balthus

کوچه های سنگفرش، روشن از فروغ آفتاب، طلاگون.
یک دیوار، برجی قهوه ای رنگ.

در انتهای خیابان، یک نیلی بدون زنگ، همچون بوم مرده نقاشی.

نشسته در سفیدی آن، قاب و گلها: سوسن، پرپر
سوسن، گلبرگ های سنگی در یک گلدان.
نیایش آسمانی همسرایان.

بسته می‌شود
کتاب مصوری که خود به خود ورق می‌خورد. تیک تاک.

با کفش های پاشنه بلند روی پیاده رو،
ساعتی خزنده.
میل مبهمی‌ برای کار.


آثار:
In a Green Night (اشعار،۱۹۶۲)، The Castaway(اشعار، ۱۹۶۵)، تی‌جين و برادرانشTi-Jean and His Brothers (نمايش‌نامه،۱۹۷۰)، زندگی ديگرAnother Life (اشعار،۱۹۷۳)، بزله گوی سويلThe Joker of Seville (نمايش‌نامه،۱۹۷۸)، وصيت‌نامه آرکانزاس (اشعار،۱۹۸۷) The Arkansas Testament

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:29 AM
معشوق در شعر فروغ


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/16128.jpg
فروغ صادقانه در مقابل این معشوق، عکس العمل های زنانه دارد. به هر حال این وجه از شعر او در ادب فارسی کاملا تازگی دارد. نمی‌دانم کسانی که در مقابل این جنبه از شعر او...

معشوق من
با آن تن برهنه بی شرم
بر ساق های نیرومندش
چون مرگ ایستاد

طرح مسئله معشوق در شعر فروغ از دو نظر حائز اهمیت است؛ نخست این که او برای نخستین بار معشوق مرد را به صورت محسوسی در شعر فارسی وارد کرد. قبل از او معشوق شعر فارسی معمولا زن است و اگر مرد هم باشد (معشوق مذکر شعر سبک خراسانی، یا مکتب وقوع) مردی است که در مقام معشوق زن توصیف شده است. در شعر زنانی چون رابعه و مهستی هم معشوق مرد چهره روشن و مشخصی ندارد و چندان قابل تشخیص از معشوق کلی شعر فارسی نیست. به هر حال فروغ بیش و صریح تر از دیگران از چهره معشوق مردی زمینی سخن گفته است و از این رو زمانی این وجه تازه شعر او، سر و صداهائی برانگیخت.
دوم این که فروغ زمانی خواست به این معشوق فردیت بخشد، حال آنکه معشوق در شعر فارسی مانند انسان شرقی، یک موجود جمعی است نه فردی، هویت مشخصی ندارد و ایجاد عکس العمل نمی‌کند.

و اینک این دو مورد را به اختصار توضیح می‌دهیم:

۱- معشوق مرد زمینی
در شعر فروغ همه جا سخن از عشق طبیعی و زمینی اما متعالی است و بدیهی است که معشوق یک زن ، باید مرد باشد.هر چه از اشعار اولیه فروغ دورتر شویم ، بیان او از این معشوق سخته تر و خود معشوق متعالی تر است.این معشوق گاهی پسران نوجوان خاطرات دوران کودکی و نوجوانی هستند و گاهی مردی که فروغ او را دوست دارد و چهره متعالی ئی از او ترسیم می‌کند و گاهی چهره بسیار مبهمی‌که وقتی در زندگی او حضور داشته و بعد ها کنار رفته است و شاعر هم از او نفرت دارد و هم هنوز او را دوست دارد و معمولا از او با لفظ «دست ها» یاد می‌کند، همان مردی که در «ایمان بیاوریم» از او سخن گفته است و اینک از هر سه مورد نمونه‌یی ذکر می‌کنیم:


((کوچه یی هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد.
« تولدی دیگر »

و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد
مردی که رشته های آبی رگ هایش
مانند مار های مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تکرار می‌کنند
- سلام
- سلام
و من به جفت گیری گل ها می‌اندیشم...
چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت
زنده نبوده است...
چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی...
و در سیاهی ظالم مرا به سوی چراگاه عشق می‌بردی...
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد...
« ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد »


...معشوق من
گوئی زنسل های فراموش گشته است
گوئی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواری است
گوئی که بربری
در برق پر طراوت دندان هایش مجذوب خون گرم شکاری است
معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نامسکون
او مردی است از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبائی
معشوق من
انسان ساده یی است
انسان ساده یی که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت
پنهان نموده ام
« معشوق من »))

فروغ صادقانه در مقابل این معشوق، عکس العمل های زنانه دارد. به هر حال این وجه از شعر او در ادب فارسی کاملا تازگی دارد. نمی‌دانم کسانی که در مقابل این جنبه از شعر او حساسند آیا همین حساسیت را در مقابل توصیفات شاعران مرد از معشوق زن نیز دارند؟ یحتمل در مخیله آنان عشق و عاشقی فقط مربوط به مردان است!


۲- معشوق فردی
معشوق در شعر فارسی عموما چهره یی مبهم و غیر مشخص دارد، یعنی مفهومی‌کلی است. غالبا معشوق موجودی روحانی و آسمانی است و اگر زمینی هم باشد چه متعالی و چه غیر متعالی شناخته نیست. اما معشوق فردی در ادبیات عرب سابقه داشته است و اسم عرائس الشعر یا معاشیق الشعر، معلوم است. معشوق تعدادی از شاعران عرب را می‌شناسیم و در شعر فارسی هم آمده است مثل عُنَیزَه که معشوق امرو القیس بوده است یا لیلی که معشوق مجنون بوده است و یا عزّه که معشوق کُثَّیر بوده است.
شمس قیس در فرق تشبیب و نسیب می‌نویسد: «و تشبیب غزلی باشد که صورت واقعه و حسب حال شاعر بود، چنان که شعرا عرب چون کُثَّیر و قیس ذریح و مجنون بنی عامر و امثال ایشان که هر یک را با زنی تعلق قلبی بوده است و آن چه گفته اند عین واقعه و صورت حال ایشان است.»
اما در شعر فارسی این مورد پسند شعرا قرار نگرفت و لذا شمس قیس در ادامه مطلب فوق می‌نویسد: «الا آن که بیشتر شعرای مفلق بدین فرق التفات ننموده اند و هر غزل که در اول قصاید بر مقصود شعر تقدیم افتد از شرح محنت ایام و شکایت فراق و وصف دمن و اطلال و نعت ریاح و ازهار و غیر آن، آن را نسیب و تشبیب خوانده اند.»
مضحک این است که در قرن دهم که در مکتب وقوع بنا را به قول خود بر حقیقت گوئی نهاده بودند و علی القاعده باید از معشوق زن حقیقی سخن گویند، از معشوق مرد حقیقی سخن گفتند زیرا سخن گفتن از زن خطرناک بود. محتشم کاشانی از شاعران معروف این مکتب در « رساله جلالیه » ۶۴ غزل درباره شاطر جلال سروده است که همه او را در کاشان می‌شناختند.
به هر حال انسان امروزی رو به سوی فردیت individuality دارد و از این رو تمایل به طرح معشوق فردی گاهی در شعر معاصر دیده می‌شود. اسم یکی از کتاب های شعر شاملو «آیدا در آینه» است و فروغ تولدی دیگر را به ابراهیم گلستان تقدیم کرده است. اما فروغ به طور کلی در سنت شعر فارسی حرکت کرده است و حتی چهره معشوق فردی هم در شعر او کلی و عمومی ‌است:

((همه هستی من آیه تاریکی است
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم))
« تولدی دیگر »

معشوق در شعر فروغ هم نهایة معشوقی متعالی و روحانی است که می‌تواند معشوق هر کس دیگری هم باشد. او نیز در مجموع از اسطوره گفته است نه از چهره (portrait). بدین ترتیب در شعر فارسی همواره با تیپ عاشق و تیپ معشوق مواجهیم نه با فرد عاشق یا معشوق. منتها فروغ در این دو تیپ به مقتضای عصر خود و بینش زمانه خود دخل و تصرفی قابل تامل کرده است و تا حدودی بینش و شخصیت فردی را در آن راه داده است و این از یکنواختی و تکراری بودن شعر عاشقانه فارسی کاسته است.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:29 AM
در توفان گل سرخ


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/15468.jpg
روزهایی‌ سخت‌تر در پیش است. زمان مهلت مانده، تباهی‌پذیر به هر دم...




سه‌ شعر از «اینگه بورگ باخمن»
انتخاب شده از مجموعه‌ی "در توفان گل سرخ (گزینه‌ی اشعار)"


اینگه بورگ باخمن (Ingeborg Bachmann) در ٢٥ ژوییه‌ی ١٩٢٦ در كلاگن فورت Klagenfurt شهر كوچكی در جنوب شرقی اتریش، نزدیك مرزهای یوگسلاوی وایتالیا به دنیا آمد. تحصیلات دانشگاهی را در اینس بروك، گراز و وین در حقوق و فلسفه تكمیل كرد. به نوشتن نمایشنامه‌های رادیویی و مقاله‌نویسی پرداخت. در ١٩٥٣ نخستین مجموعه‌ی اشعارش به نام "زمانِ مهلتِ مانده" منتشر شد. جایزه‌ی گروه ٤٧ را دریافت كرد و نام او به عنوان شاعری توانا و صاحب‌سبك بر سر زبان ها افتاد. در ١٩٥٣ به ایتالیا رفت و در جزیره‌ی ایسچیا، ناپل و سپس رم مقیم شد. در سال ٥٦ دومین مجموعه‌ی اشعارش با عنوان "فراخوان خرس بزرگ" چاپ شد و جایزه‌ی ادبی "برمن" را از آن خود كرد. پس از آن شعر را به كلی كنار گذاشت و یك‌سره به نوشتن نمایش‌نامه، مقاله، لیبرتو برای اپرا و داستان و رمان پرداخت. برنده‌ی جوایز متعدد ادبی شد. در ٢٦ سپتامبر ٧٣ آپارتمان او در رم دچار آتش‌سوزی شد و در ١٧ اكتبر از شدت جراحات ناشی از سوختگی درگذشت و در گورستان كلاگن فورت به خاك سپرده شد.
برگردان این اشعار به فارسی، از گزینه‌ی شعرهای‌اش به نام در "توفان گل سرخ" به ترجمه‌ی "مارك اندرسن ١"، از انتشارات دانشگاه پرینستون انجام شده است.



زمان مهلت مانده
روزهایی‌ سخت‌تر در پیش است.
زمان مهلت مانده، تباهی‌پذیر به هر دم
در افق شكل می‌بندد.
باید كه بی‌درنگ بند كفش خویش ببندی و
تازی‌ها را به سگ‌دانی ِ كشت‌گاه بازگردانی.
زیرا كه اندرونه‌ی ماهی
سرد گردیده در باد.
چراغ پیچك‌ها كورسوزنان می‌سوزد.
نگاه خیره‌ی تو كورمال كورمال می‌گردد میان ِ مه:
زمان مهلت مانده، تباهی‌پذیر به هر دم
در افق شكل می‌بندد.

در فراسو محبوب ِ تو فرو می‌رود به ژرفای ماسه‌ها.
فراز می‌شود گردِ گیسوان مواج‌اش.
می‌شكند درون واژه‌هاش
فرمان می‌راند كه خاموش باش،
او را میرا می‌یابد و
مشتاق جدایی
از پی هر هم‌آغوشی.

به اطراف منگر.
ببند بندِ كفش‌های‌ات را.
دنبال كن تازی‌های شكاری را.
ماهی را به دریا بیفكن.
خاموش كن چراغ پیچك را!

روزهایی سخت‌تر در پیش است.



چوب و تراشه‌ها
ای كاش خاموشی بگیرم از زنبورهای سرخ
چرا كه ساده است به جا آوردنِ آن‌ها.
شورش‌های امروزین
هیچ یك خطرناك نیستند.
مرگ همراه ِ قیل‌وقال
مقدر شده از روزگار ِ دور.

زنهار حذر كن، از مگسان ِ یك روزه و، از زنان،
از شكارچیان ِ یك‌شنبه و،
مشاطه‌گان و، مردّدان و، خوش‌قلبان –
و از تمام خوش‌نامان.

از دل جنگل پدیدار شدیم، با كنده‌های هیزم و گون در دست،
و آفتاب دیری بود بر نمی‌آمد.
گیجِ صفحه‌ی كاغذ بر اجتماع سطرها
دیگر نه تركه‌ها را به جا می‌آورم
نه خزه را، تخمیر شده درون ِ مركّب ِ تاریك،
نه واژه را، نگاشته در دل چوب،
درست و پرنخوت.

كاغذهای پوسیده، بیرق‌ها،
دیواركوب‌ها ... به روز و به شب
به زیر این و آن ستاره،
ماشین ایمان زمزمه‌گر است. اما درون چوب،
تا آن زمان كه سبز است، و با زرداب
تا آن زمان كه تلخ است، بر آن‌ام تا
واژه‌ی آغاز را بنویسم!

یقین كن كه بیدار بمانی
گله‌ی زنبورهای سرخ، تراشه‌ها را كه فرو می‌ریزد از تبر
دنبال می‌كند، و كنار چشمه
برانگیخته در برابر اغوا
كه روزی ما را به سستی كشاند،
گیسوان من است.



پرواز شبانه
آسمان كشت‌گاه ماست،
شخم خورده به كار سخت موتورها،
در سیمای شب ،
به زیر فدا شدن ِ رؤیاهامان –

رؤیا دیده به جلجتا٢ و بر هیمه‌های مرده سوزان،
به زیر سقف ِ جهان كه توفال‌های‌اش را
باد كنده و، برده – و اینك باران، باران، باران،
میان ِ خانه‌ی ما، آن‌گاه كه خفاش‌های كور
می‌چرخند در آسیاب‌های آبی.
چه كسی آن جا می‌زیست؟ دستان ِ چه كسی منزه بود؟
چه كسی افروخته شد در سیب
از روحی به ارواحِ دیگر؟

پناه برده به پر و بال پولادین، دستگاه‌ها
هوا را می‌كاوند، عقربه‌ها و اندازه‌گیرها
پهنای ابر را می‌سنجند، و عشق
می‌خراشد زبان ِ از یاد رفته‌ی دل ما را:
كوتاه و بلند بلند ... . تگرگ
ساعتی می‌كوبد بر طبل ِ گوش ِ ما
كه به فال‌گوشی و پیروزی، روی می‌گرداند از ما.

خورشید و زمین غروب نكرده‌اند –
تنها سرگشته‌اند به‌سان ِ ستاره‌ها و نا‌آشنا می‌مانند.
ما از بندری بر آمده‌ایم
كه بازگشت ِ به خانه را اعتباری نیست،
نه بار و بنه‌ای، نه رسیدنی.
ادویه‌ی هندی و ابریشم ژاپنی
در تعلق بازرگانان است
مثل ماهی كه به تور.
هنوز پیشاپیش ستاره‌های دنباله‌دار
رایحه‌ای احساس می‌شود،
و ستاره‌های دنباله‌دار
دریده‌اند كاموای هوا را.
مقام ِ تنهایی‌اش بخوان
كه او هنوز در بهت است.
چیزی نه بیش‌تر.

ما برخاسته‌ایم و، صومعه‌ها خالی‌ست،
زیرا كه تاب آورده‌ایم، فرمانی كه نه پناه می‌دهد و، نه می‌آموزد.
كردار، دل‌واپسی ِ خلبان‌ها نیست. چشم‌هاشان را
دوخته‌اند بر پست‌های دفاعی و، گسترده‌اند نقشه‌ی جهان را
بر زانوان‌شان، كه بر او چیزی نمی‌توان افزود.

چه كسی می‌زید آن پایین؟ چه كسی می‌گرید ...
چه كسی گم كرده كلید خانه‌ی خود را؟
چه كسی نمی‌تواند رخت‌خواب‌اش را بیاید؟ چه كسی خفته است
روی پله‌های دم در؟ چه كسی وقتی كه صبح فرا می‌رسد
جرئت خواهد كرد تا تفسیر كند، ردپای نقره را: بنگر، بر فراز من ...
آن گاه كه آب چرخ ِ آسیاب را دوباره به گردش در آورد،
چه كسی جرأت خواهد كرد تا شب را به یاد آرد؟

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:30 AM
شاعری ماندگار برای نسلی بیدار


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/15319.jpg
این درس جغرافیا عجب سخت است. اینكه این گتوند در تقسیمات كشوری به كدام شهرستان تعلق دارد، به شوشتر یا دزفول؟ اینكه آخر ‌دست ریشه این شاعر...



... و قاف حرف اول نام آن بزرگ بود، آنجا كه عشق تمام می‌شود. قیصر را می‌گویم، نه آن رومی كه جنگ‌ها كرد، همین شهرستانی خودمان كه با جنگ در ستیز بود و با مهر آشتی. مردی كه شعرهایش آرام‌بخش پیر و جوان است، مردی كه زود رفت چون دنیا برای روح بزرگش كوچك شده بود.
یك سال از مرگ قیصر امین‌پور، شاعر بزرگ معاصر ایران می‌گذرد، شاعری كه شعرهایش را می‌شد در كتاب درس دانش‌آموزان چاپ كرد و برای كودكان خواند، جوانان را جذب می‌كرد و به پیران نشاط می‌بخشید. مردی كه شعرهایش سراسر زندگی بود مثل دفتر سهراب سپهری، با این ویژگی كه شعرهای قیصر موزون بود و از چارچوب شعر پا بیرون نمی‌نهاد تا كسی خرده بگیرد و بگوید: شاعر نبود.
*شاعر روزهای جنگ
با آنكه برای ادامه تحصیل در سال 57 خوزستان را به قصد تهران ترك كرد، طی سال‌های جنگ از این حادثه بزرگ دور نبود. او بر‌خلاف برخی از نویسندگان و شعرا، جنگ را نه آرمانی كه واقعی می‌دید. وی در دهه‌های دوم و سوم زندگی‌اش شاعری انقلابی و جنگ‌زده می‌نماید تا جایی كه شعرهای دوران جنگش از نوادر ادبیات جنگ و پایداری آن سال‌ها می‌شود. او خودش در پاسخ به این سئوال كه قضاوت شما در مورد شعر دفاع مقدس از ابتدا تاكنون چیست؟ می‌گوید: قضاوت به ویژه برای ادبیات و هنر دوره‌های خاص، بسیار دشوار است. منظور از دوره‌های خاص دوره‌هایی مانند مشروطیت، انقلاب، جنگ و دفاع مقدس است كه انگار شعر و ادبیات در این دوره‌ها وظیفه، كاركرد و رسالت و در نتیجه گویی تعریف دیگری پیدا می‌كند. بنابراین اگر بخواهیم با همان معیارهای آرمانی و همیشگی دوره‌های دیگر، به سراغ این دوره‌ها برویم چه‌بسا كه دست خالی برگردیم و گمان كنیم كه خبری از هنر و ادبیات نبوده است. در‌حالی‌كه در بررسی چنین دوره‌هایی بهتر است كه به جای نقد ایده‌آل بیشتر به نقد رئال بپردازیم. یعنی واقع‌گرایانه‌تر نگاه كنیم نه صرفا آرمانی و ایده آل:
می‌خواستم، شعری برای جنگ بگویم، دیدم نمی‌شود، دیگر قلم زبان دلم نیست، گفتم : باید زمین گذاشت قلم‌ها را، دیگر سلاح سرد سخن كارساز نیست، باید سلاح تیزتری برداشت، باید برای جنگ، از لوله تفنگ بخوانم، - با واژه فشنگ -، می‌خواستم، شعری برای جنگ بگویم...
*جامعه در اشعار قیصر
تحصیلات را كه در رشته‌های دامپزشكی و علوم‌اجتماعی نیمه‌تمام رها كرد، مطمئن شد كه روحش در عرصه‌های ---------- و علم تجربی نمی‌گنجد. انسان و اجتماع را این‌بار در شعرهایش سرود و برای بهتر سرودن در رشته ادبیات دكترایش را گرفت. با آنكه خود را نوگرا می‌بیند و از نسل دوم انقلاب، اما از زندگی ماشینی كه دست و پای روح انسان‌ها را گرفته و آنها را از هم دور می‌كند، بیزار است. آنجا كه می‌گوید: آسمان تعطیل است، بادها بیكارند، ابرها خشك و خسیس، هق‌هق گریه خود را دارند،... دستمالم را اما افسوس، نان ماشینی، در تصرف دارد،... آبروی ده ما را بردند!
* همه او را به‌ یاد دارند
قیصر امین‌پور كه جهان فانی را ترك كرد، همه اندوهگین شدند. آخر همه دست‌كم شعری از او را به یاد داشتند. ...حرف‌های ما هنوز ناتمام، تا نگاه می‌كنی وقت رفتن است، باز هم همان حكایت همیشگی، ... و ناگهان چقدر زود دیر می‌شود.
زبان امروزی، استفاده از مضمون‌های نو، انتخاب موضوعات گوناگون و موزون بودن كلام قیصر سبب شد تا جوانان نسل سوم انقلاب نیز شعرهای او را به یاد داشته باشند.
كمتر كسی است كه كتاب شعری از او در كتابخانه‌اش نداشته و یا شعری از او را در ذهن به خاطر نسپرده باشد.
برای همه شعر گفته بود، از امام(ره) تا غنچه‌ای كه با دل گرفته به زندگی می‌نگرد و این رمز ماندگاری اوست در اذهان.
*یادش به‌خیر
در این یك سال گذشته در تمام محافل ادبی یاد قیصر بر زبان‌ها بوده و همه از او به‌خوبی یاد كرده‌اند، او مورد‌نظر بزرگمردان ایران نیز بود تا جایی‌كه رهبر انقلاب در دیدار با شعرا در ماه رمضان امسال، پس از شنیدن اشعار شعرای حاضر در این نشست، خطاب به آنها كه همگی از شعرای برجسته كشور بودند، می‌گوید: یاد مرحوم قیصر امین پور ـ كه حقیقتا درگذشت امین‌پور ما را به معنای واقعی كلمه، داغدار كرد ـ به‌خیر. پس از مرحوم سید حسن حسینی، دلمان خوش بود به امین‌پور كه او را هم از دست دادیم. حالا باید قدر شما را بدانیم.
مشخص است كه تعهد و ملیت‌گرایی در شعر قیصر تا جایی رخنه كرده بود كه رهبر انقلاب او را مایه دلخوشی و افتخار گذشتگان ادب ایران می‌داند.
*شاعر غریب در وطن
پس از مرگش، پیام‌های تسلیت جاری شد. از رهبر انقلاب و دیگر بزرگان، مراسم‌های یادبود برایش گرفتند، در ایران و هند و هرجا كه شعر را می‌‌شود تفسیر كرد. اما در زادگاهش، در خاكی كه او را به دنیا هدیه كرده بود، با آنكه همان‌جا به خاك سپرده شد، غریب ماند. شاید هم روح بزرگش در چارچوب یادمان كوچكی نمی‌گنجد، شاید در آن برهوت مانندی كه به خاك سپرده شده، شب‌ها می‌گردد و شعر می‌گوید. شاید...
این درس جغرافیا عجب سخت است. اینكه این گتوند در تقسیمات كشوری به كدام شهرستان تعلق دارد، به شوشتر یا دزفول؟ اینكه آخر ‌دست ریشه این شاعر در كدام خاك دویده است، جنگی است كه در این دو شهر در تداوم تكرار است. روزی كه تابوت او را به دوش می‌بردند تا برای همیشه در دل خاك پنهان كنند، شهر سرشار از جمعیت بود و اشك‌هایی كه بر گونه‌ها فرو می‌غلطید و آه‌هایی كه از سینه‌ها بر‌می‌آمد.
او را در زمینی بكر، دور ‌از همه به خاك سپردند تا به‌زودی با ساخت فضایی فرهنگی در اطراف مزارش، زیارتگاه اهل دل شود، همچو حافظ و سعدی. اما ناگهان، چقدر زود آن وعده‌ها دیر شد.
قیصر با گذشت یك‌سال از خاك‌سپاری‌اش، هنوز در همان مزار تنهاست. نه از آن مقبره‌ای كه گفته بودند خبری است و نه آن فضای فرهنگی. و امروز كه سالگرد رفتن اوست باز هم وعده‌هایی است كه نمی‌توان به سادگی به آنها دل خوش كرد.
احمد عبداللهی، رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی گتوند، یك‌ماه پیش در جمع هنر‌مندان این شهرستان درباره ساخت مقبره قیصر امین‌پور گفته‌بود: طرح‌ ساخت این مقبره توسط مهندسان خبره تهیه شده و در اختیار اداره‌كل فرهنگ و ارشاد اسلامی قرار گرفته است و آمادگی شروع این پروژه به طور كامل وجود دارد. برای ساخت این مقبره اعتباری بیش از یك میلیارد ریال از سوی اداره‌كل فرهنگ و ارشاد اسلامی از محل تملك دارایی‌های استان تامین شده است كه این خود بیانگر توجه خاص این وزارتخانه به صاحبان هنر و اندیشه است اما تا امروز برای شروع به كار این پروژه موانعی وجود داشت كه با رایزنی‌هایی، این موانع برطرف شده است. تمام مقدمات برای برگزاری مراسم سالگرد درگذشت قیصر امین‌پور نیز در شهرستان گتوند از طرف اداره ارشاد فراهم شده و تمام انجمن‌های هنری گتوند آمادگی مشاركت در برگزاری باشكوه این مراسم را دارند.
عبداللهی امروز نیز از تشكیل ستادی برای بزرگداشت این شاعر خبر می‌دهد و می‌گوید: برنامه‌ریزی برای برگزاری مراسم سالگرد قیصر از ماه‌ها پیش آغاز شده و ستادی نیز به همین منظور با حضور مسئولان ادارات مختلف شهرستان گتوند شكل گرفته است و روز هشتم آبان‌، این شهرستان پذیرای مهمانان كشوری برای برگزاری مراسم سالگرد قیصر امین‌پور خواهد بود.
اما رئیس شورای اسلامی شهرستان گتوند درباره ساخت مقبره این شاعر می‌گوید: استاندار قول پرداخت هزینه‌های ساخت مقبره و فرهنگسرای قیصر را داده، اما تاكنون اداره‌كل فرهنگ و ارشاد خوزستان در زمینه اجرایی شدن طرح ساخت فرهنگسرا و آرامگاه قیصر هیچ اقدامی انجام نداده است.
عبدالكریم آقاجانی می‌افزاید: طرح‌های فرهنگسرا و آرامگاه قیصر آماده شده است، اما عدم تخصیص اعتبار باعث به تعویق افتادن ساخت این بناها شده است.
وی با اشاره به وعده‌های فراوان مدیر‌كل فرهنگ و ارشاد خوزستان مبنی بر شروع فعالیت ساخت و ساز مقبره قیصر در چهلمین روز از خاكسپاری این شاعر بزرگ، می‌گوید: اكنون یك سال از درگذشت قیصر می‌گذرد و هنوز ساخت این مقبره و فرهنگسرا آغاز نشده است.
آقاجانی خاطر نشان می‌كند: از محل اعتبارات داخلی شهرستان گتوند یك میلیارد ریال برای شروع این پروژه تخصیص داده شد تا در سالگرد درگذشت این شاعر فرزانه، عملیات ساخت بناها آغاز شود.
وی تاكید می‌كند: قیصر امین‌پور شاعری بلند آوازه است و مستحق این همه كم‌توجهی، بی‌مهری و نارسایی نیست.
مراد امین‌پور، پدر قیصر نیز گلایه‌ می‌كند: ساخت مقبره قیصر در یك سال گذشته با كندی همراه بوده و تنها سایبانی بر سر مزار این شاعر ساخته شده است. در یك سال گذشته تنها سنگی بر مزار قیصر نصب كردند كه اعلام شد این سنگ هم موقتی نصب شده است.
وی در مورد موانعی كه برای نصب سنگ قبر قیصر وجود داشته، می‌گوید: از طرف خانواده قیصر هیچ مانعی برای نصب سنگ قبر و ساخت آرامگاه وی وجود نداشته و ندارد.
* سالگرد قیصر در دیارش
در دزفول نیز مراسمی برای یادبود این شاعر و با عنوانی مشابه برگزار می‌شود و احتمالاً در بخش‌هایی از هر دو مراسم در این‌باره كه قیصر اهل كجا بود، بحث خواهد شد، اما آنجا كه پای عمل در میان است آیا كسی آستین بالا خواهد زد تا بزرگی این مرد را به همه نشان دهد و حق همشهری‌بودن را در حق او كامل كند.
مردم گتوند یك‌سال پیش، بازگشت همشهریشان را به خاك شهرشان گرامی داشتند و گمان می‌كردند از بركت حضور او هم كه شده وزارتخانه و اداره فرهنگ و ارشاد گوشه چشمی به آنها می‌كند اما افسوس كه ما هنوز در رسم دیرین مرده‌پرستی خاك بر سر می‌كنیم. خیلی‌ها هنوز نمی‌دانند قیصر در دوم اردیبهشت سال 1338 به دنیا آمد تا بدانند كه با آن موهای سپید چقدر جوان بود. مراسم سالگرد او امروز اول باید در مجموعه فرهنگی در كنار مزارش برگزار شود و پس از آن در دزفول و شوشتر. فراموش نكنیم كه اگر به تعلقات باشد، گتوند خود شهری است و اگر به دل باشد، قیصر متعلق به تمام كسانی است كه شعرش را دوست می‌دارند.
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
در ستون تسلیت‌ها، نامی از ما یادگاری

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:30 AM
قدر اندوه


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/3268.jpg
ای شکوه بی کران اندوه من!آسمان – دریای جنگل – کوه من!

قیصر امین پور

ای شکوه بی کران اندوه من!
آسمان – دریای جنگل – کوه من!

گم شدی ای نیمه ی سیب دلم
ای منِ من! ای تمامِ روح من!

ای تو لنگرگاه تسکین دلم!
ساحل من، کشتی من! نوح من!


قدر اندوه دل ما را بدان
قدر روح خسته و مجروح من:

هر چه شد انبوه تر گیسوی تو
می شود اندوه تر اندوه من!

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:31 AM
سه روایت از شاعر بزرگ روس


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/14629.jpg
و با تبسمی بی معنی به پس پشت به رد پنجه‌هایت می‌نگری، بی‌رحم و ضعیف چون هیولایی، كه روزگارانی قوی بوده است...

سه روایت

اُسیپ ماندلشتام



اسیپ‌ماندلشتام، شاعر بزرگ روس در سال 1891 در ورشو متولد شد. در آغاز در نشست‌های شاعران سمبولیست شركت می‌كرد ولی بعدها به جمع شاعران جوانی كه در كافه «سگ ولگرد» گردهم می‌آمدند، می‌پیوندد. در سال‌های جنگ جهانی اول، شعرهایی در باب جنگ چاپ می‌كند. او یكی از نزدیك‌ترین دوستان آخماتووا، شاعر بزرگ دوران شوروی است. در سال 1927 به عضویت اتحادیه نویسندگان روس می‌پیوندد و آثارش به سرعت منتشر می‌شود. در سال 1934 از سوی نیروهای امنیتی دوران استالین دستگیر می‌شود و اقدام به خودكشی می‌كند اما زنده می‌ماند.

در سال 1938 حكم تبعید او تبدیل به دستگیری می‌شود و دادگاه فرمایشی او را به جرم فعالیت‌های ضدانقلابی به پنج سال زندان با اعمال شاقه محكوم می‌كند. ماندلشتام در همان آغاز دوران محكومیت و در سال 1938 در زندان سكته می‌كند واز دنیا می‌رود.چندین شعر از او در مجموعه‌ای به نام شاعران روس در دست انتشار است. این مجموعه را رخشنده‌ره‌گوی به فارسی برگردانده است.
لنینگراد
به شهر خویش بازگشتم، آشنا برایم چون اشك،
چون رگ و غده‌های متورم كودكی.
بازگشته‌ای این جا، پس به یك‌باره سركش
روغن چراغ‌های رودخانه‌ی لنینگراد را.
دریاب بی‌درنگ روز كوتاه دسامبر را
كه قطران شوم با زرده می‌آمیزد.
پترزبورگ! هنوز پذیرای مرگ نیستم
مهلت ده، شماره تلفن‌های مرا داری.
پترزبورگ! آدرس مكانی را
كه بتوانم سراغ از صدای مردگان گیرم، دارم.
من بر پلكان سیاه می‌زیم، در این معبد
ناقوسی انگار از بن كنده به من می‌كوبد.
سراسر شب، حلقه‌های زنجیر در مدام می‌لرزند
بس كه چشم به راه میهمانان عزیزی‌ام.
دسامبر 1930


قرن من
قرن من، هیولای من، كه می‌تواند خیره شود در مردمك چشمانت
و با خونش جوش بزند مهره‌های پشت این دو قرن را؟
خون ـ این معمار فواره می‌زند
از گلوی هر چه زمینی،
مهره‌های بین دو كتف در آستانه‌ی روز نو می‌لرزد.
هر جنبنده‌ای تا زنده است
ناچار مهره‌هایش را به پشت می‌كشد
اما این موج به ستون فقراتی پنهان گرم كار خویش است.
قرن زمین نوزاد
به غنصروف نرم كودكی می‌ماند
باز سر زمین را
چون بره ای برای قربانی آورده‌اند.
برای نجات این قرن از اسارت،
برای شروع جهانی نو
باید چون فلوتی به هم بچسبانیم
زانویی روزهای پر گره را.
موج را در گهواره‌ی اندوه بشری
می‌جنباند این قرن
و افعی در میان علف‌‌ها
به آهنگ توازن عالی این قرن نفس می‌كشد،
گرچه شكوفه‌ها باز خواهند شكفت
و جوانه‌های سبز باز جوانه خواهند زد
ولی مهره‌های پشتت شكسته است
ای قرن زیبای بینوایم!
و با تبسمی بی معنی
به پس پشت به رد پنجه‌هایت می‌نگری، بی‌رحم و ضعیف
چون هیولایی، كه روزگارانی قوی بوده است
خون ـ این معمار فواره می‌زند
از گلوی هر چه زمینی،
چون ماهی داغی به ساحل
شتك می‌زند غضروف گرم دریا.
و از آشیان بلند پرنده
از توده‌ی لاجوردین نمناك
بی‌اعتنایی می‌ریزد، می‌ریزد
بر زخم مرگبارت.
1922

گرگ و میش آزادی

بستاییم برادران، گرگ و میش آزادی را ـ
این سال عظیم تاریكی را.
در آبهای سوزان نیمه شب
جنگل مخوفی از تله و دام رها شده است.
ای خورشید، این داور، این خلق
تو بر این سال‌های تار چیره خواهی شد!
بستاییم این‌‌بار گران را
كه رهبر خلق با چشمی گریان به دوش گرفته است.
بستاییم قدرت این بار سیاه را
فشار تحمل ناكردنی‌اش را
ما پرستوها را
به سپاهیان جنگی پیوستیم ـ
كه خورشید را نمی‌‌توان دید اكنون ـ ور نه طبیعت
همه در زمزمه و جنبش و زندگی است.
در میان تارهای این تاریكی غلیظ
خورشید را نمی‌توان دید و زمین معلق است.
باشد، دوباره می‌آزماییم: چرخش خشك
این چرخ بزرگ و بی‌قواره را.
زمین معلق است. دل به دریا زنید، دلاوران،
چون اژدری كه اقیانوس‌ها را می‌شكافد،
هماره حتی در سوز سرمای لته یادمان خواهد بود
كه زمین نزد ما به ده آسمان می‌ارزد.
مسكو ـ می 1918

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:31 AM
با گلچین گیلانی دوباره کودک می شویم


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/14359.jpg
همیشه لازم نیست تا هزاران بیت بسرایی و یا دیوانی از اشعار داشته باشی تا شاعرت بخوانند. گاهی تنها سروده ات چنان بر دل و جان آدمها می نشیند که همان یک شعر کافی است تا ابد شاعرت بدانند...

باز باران،
با ترانه،
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه.
همیشه لازم نیست تا هزاران بیت بسرایی و یا دیوانی از اشعار داشته باشی تا شاعرت بخوانند. گاهی تنها سروده ات چنان بر دل و جان آدمها می نشیند که همان یک شعر کافی است تا ابد شاعرت بدانند. برای من و شاید میلیونها ایرانی دیگر که شاعر نیستیم اما شعر را دوست داریم وقتی « زمستان» یا « آرش کمانگیر» را می خوانیم میل ستودن و ارج نهادن به این همه مهارت در آرایش کلمات در ما بوجود می آید و از زیبایی آنها حتی اگر بیانگر درد و اندوهی باشند لذت می بریم . گرچه برخی از ماها حتی ممکن است نام سرایندگان آنها را بخاطر نیاوریم و ندانیم که این اشعار زیبا و بجا ماندنی سروده ی اخوان ثالث و سیاوش کسرایی هستند. « باران » گلچین گیلانی نیز از همین دست اشعاری است که با همان بار اول خواندنش بر دل ها نشست و جاودانه شد.
بسیاری از ما با ریزش اولین دانه های باران پاییزی به یاد « باز باران » کتاب دبستانی مان افتاده و شاید لحظاتی کوتاه به سفری طولانی به سرزمین خاطره های دور می رویم. به سزمینی که در آنجا بالا رفتن از درختان آلوچه لوس و "بچگانه" نبود ، به دیاری که آرزوهای کهن در آنجا زنده گشته و دوباره کودک می شویم. اما این سفر دور چندان نمی پاید و پس از لحظه ای نه چندان دیرپا ، با آهی برآمده از سینه به خود می آییم . دریغ که محکوم به بزرگ شدنیم و دانستن همه آن چیزهایی که اغلب زیبا نیستند ، افسوس که مجبور به ترک دوران کودکی هستیم و تمام آن شیرینی ها و زیبایی هایش. چه تفاوت وحشتناک و چه دره عمیقی است بین کودکی و امروزمان! چه شیرین و مطبوع ست "ندانستن"، زمانی که کودکیم. و چقدر سزاوار سرکوفت و نکوهش است "ندانستنِ" امروزمان. شاید شاعر سی و سه ساله ی گیلانی درگیر اندیشه هایی اینچنانی بود که سرود:
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان:
کودکی ده ساله بودم
...
مجدالدین میرفخرایی معروف به گلچین گیلانی جزو نخستین گروه از شعرای سراینده ی شعر نو ایران می باشد. وی در شهریور سال 1287 در شهر بارانهای همیشگی، رشت، در خانه ای نزدیک سبز میدان متولد شد . دبستان را در رشت و دوره دبیرستان را در مدارس سیروس و دارالفنون تهران می گذراند. در در دارلفنون شاگرد اساتیدی چون وحید دستگردی وعباس اقبال آشتیانی بود. هنوز دانش آموز بود که دو شعر از وی در مجله « فروغ » رشت منتشر می شود. در جلسات « انجمن ادبی ایران » به سرپرستی شیخ الرئیس افسر شرکت می جوید. از سال 1307 اشعارش در مجله « ارمغان » به سردبیری وحید دستگردی منتشر می گردند. سال 1312 در آزمون اعزام دانشجو به اروپا پذیرفته می شود. نخست در فرانسه و سپس در انگلستان به ادامه تحصیل می پردازد. در زمان جنگ جهانی دوم و بسته شدن دانشکاههای لندن و متعاقب آن قطع کمک هزینه های تحصیلی برای امرار معاش به کارهای متفاوتی از جمله رانندگی آمبولانس و گویندگی فیلم‌ها و رادیو، ترجمه‌ی خبر و مقاله می پردازد. در سال ١٩٤٧میلادی در رشته بیماری‌های عفونی و بیماری‌های سرزمین‌های گرمسیری، دكترای تخصصی گرفت و كار پزشكی را آغاز كرد . نیمی از عمرش در غربت گذشت و سه بار ازدواج کرد . اشعارش در مجلات ادبی « روزگار نو » ، « جهان نو » و « سخن » منتشر می شدند. در سالهای 1325-1320 اشعار ضد جنگ می سرود ، اما در مجموع آثارش کمتر ---------- بوده و بسیاری از آنها متاثر از طبیعت زیبا و لطیف گیلان سروده شدند. علیرغم دوری از میهن با تعداد زیادی از بزرگان ادب زمان تماس مستمر داشت. از جمله با محمدعلی اسلامی ‌ندوشن، ‌صادق چوبك، هوشنگ ابتهاج، ‌محمد زهری، مسعود‌فرزاد، محمد مسعود و پرویز خانلری.
چندین دفتر شعر از وی منتشر گردیده که معروفترین شان « برگ » ، « نهفته » ، « مهر و کین » و « گلی برای تو » می باشند. معروفیت گلچین با انتشار شعر « باران » در مجله « سخن » آغاز گردید و از شعر « پرده پندار » به عنوان اوج خلاقیت وی در عرصه شاعری نام می برند. مرحوم نادر نادر پور درباره ی گلچین گفته است: « سخنش، همچون سرود جاوید کودکی و جوانی، آهنگی شاد و سبکبار دارد » . گلچین گیلانی در 29 آذر سال 1351 در لندن ، احتمالا در یک روز بارانی درگذشت . یادش گرامی باد
سه سروده از گلچین گیلانی:
باران
باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
مى خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها
ایستاده
در گذرها،
رودها را اوفتاده.
شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند این سو و ان سو.
می خورد بر شیشه و در
مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر
نیست نیلی.
یادم آرد روز باران:
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان:
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چُست و چابک.
از پرنده،
از چرنده،
از خزنده،
بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا
یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل،
من روز روشن.
بوی جنگل تازه و تر،
همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر،
هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها، آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان،
چتر نیلوفر درخشان،
آفتابی.
سنگها از آب جسته،
از خزه پوشیده تن را،
بس وزغ آن جا نشسته،
دمبدم در شور و غوغا.
رودخانه،
با دو صد زیبا ترانه،
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی،
نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی انها سنگریزه،
سرخ و سبزو زرد و آبی.
با دو پای کودکانه،
می دویدم همچو آهو،
می پریدم از سر جو،
دور می گشتم ز خانه.
، می پراندم سنگریزه
تا دهد بر اب لرزه،
بهر چاه و بهر چاله،
می شکستم « کرده خاله » *
می کشانیدم به پایین،
شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین،
از تمشک سرخ و مشکی.
، می شنیدم از پرنده
داستانهای نهانی،
از لب باد وزنده،
رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا
بود دلکش، بود زیبا،
شاد بودم.
می سرودم:
« - روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان.
ای درختان،
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی!
گر نبودی مهر رخشان؟
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
ای درخت سبز و زیبا!
هرچه زیبایی ست از خورشید باشد.
اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره.
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان
ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان
چرخها می زد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران
پاره می کرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی
از میانه، از کناره،
با شتابی
چرخ می زد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را
شانه میزد دست باران
بادها، با فوت، خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگلِ وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل.
به! چه زیبا بود جنگل !
بس ترانه، بس فسانه
بس فسانه، بس ترانه
بس گوارا بود باران.
به ! چه زیبا بود باران!
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی، پندهای اسمانی:
« - بشنو از من. کودک من!
پیش چشم مرد فردا،
زندگانی - خواه تیره، خواه روشن -
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا. »
* کرده خاله: چوبی چنگک وار که برای بالا کشیدن آب از چاه به سطل می بندند

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:31 AM
برتولت برشت برای آیندگان می گوید


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/14160.jpg
آهای آیندگان، شما که از دل گردابی بیرون می جهید که ما را بلعیده است.وقتی از ضعفهای ما حرف می زنیداز زمانه سخت ما هم چیزی بگویید....
برای آیندگان

امروز فقط حرفهای احمقانه بی خطرند
گره بر ابرو نداشتن، از بی احساسی خبر می دهد،
و آنکه می خندد، هنوز خبر هولناک را نشنیده است.
این چه زمانه ایست که
حرف زدن از درختان عین جنایت است
وقتی از این همه تباهی چیزی نگفته باشیم!
کسی که آرام به راه خود می رود گناهکار است
زیرا دوستانی که در تنگنا هستند
دیگر به او دسترس ندارند.
...
در دوران آشوب به شهرها آمدم
زمانی که گرسنگی بیداد می کرد.
در زمان شورش به میان مردم آمدم
و به همراهشان فریاد زدم....
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
خوراکم را میان معرکه ها خوردم
خوابم را کنار مرده ها خفتم
عشق را بهایی ندادم
و از طبیعت بی صبرانه گذشتم
عمری که مرا داده شده بود
بر زمین چنین گذشت.
آهای آیندگان، شما که از دل گردابی بیرون می جهید
که ما را بلعیده است.
وقتی از ضعفهای ما حرف می زنید
از زمانه سخت ما هم چیزی بگویید.
به یاد آورید که ما بیش از کفشهامان کشور عوض کردیم.
و نومیدانه میدانهای جنگ طبقاتی را پشت سر گذاشتیم،
آنجا که ستم بود و اعتراضی نبود.
این را خوب می دانیم:
حتی نفرت از حقارت نیز
آدم را سنگدل می کند.
حتی خشم بر نابرابری هم
صدا را خشن می کند.
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم
خود نتوانستیم مهربان باشیم.

اما شما وقتی به روزی رسیدید
که انسان یاور انسان بود
درباره ما
با رأفت داوری کنید!

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:32 AM
سیمین بهبهانی : نیمای غزلسرایی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/13643.jpg
آه، مادر! گفته بودی ماه پیش جامه یی بهرم فراهم آوری. وعده را تمدید کردی، بی گمان...

صبر کن ماه دگر...
ترانه یی تازه برای داستانی نه تازه
مزد کار سخت طاقت سوز را
از پی یک ماه، آوردم به چنگ
با دلی از آرزو سرشار و گرم
سوی منزل، روی کردم بی درنگ،
لیک - آوخ - کار مزد اندکم
جملگی، با دست بستانکار، رفت!
تا گشودم دیده را، دیدم که آه
آنچه بود از درهم ودینار، رفت!
کودکم آمد به چشمم خیره ماند-
آن دو چشم چون دو الماس سیاه.
شعله های سینه سوز آرزو
سر کشید از آن نگاه بی گناه:
«- آه، مادر! گفته بودی ماه پیش
جامه یی بهرم فراهم آوری.
وعده را تمدید کردی، بی گمان
باید اینک هر چه خواهم آوری
جامه هایم پاره شد، آخر کجاست
جامه های نغز و دلخواه دگر؟
شرمگین، آهسته، گفتم زیر لب:
«صبرکن فرزند من! ماه دگر...»


زندگی
سیمین خلیلی معروف به «سیمین بهبهانی» فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.
مادر او فخرعظمی ارغون (۱۳۱۶ ه.ق - ۱۳۴۵ ه.ش) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه (فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم و نثر آشنایی خوبی داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوئیسی آموخت. او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن نسوان وطن‌خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود. او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می‌کرد.
پدر و مادر سیمین که در سال ۱۳۰۳ ازدواج کرده بودند، در سال ۱۳۱۰ از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد.
سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام خانوادگی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با علی کوشیار ازدواج نمود. او سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد.
او در سال ۱۳۳۷ وارد دانشکده حقوق شد، حال انکه در رشته ادبیات نیز قبول شده بود. در همان دوران دانشجویی بود که با علی کوشیار آشنا شد و با او ازدواج کرد. سیمین بهبهانی سی سال-از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰-تنها به تدریس اشتغال داشت و حتی شغلی مرتبط با رشتهٔ حقوق را قبول نکرد.
[ویرایش] اشعار
برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با این ابیات آغاز می‌شود:
شلوارتاخورده دارد مردی که یک پاندارد خشم است وآتش نگاهش،یعنی تماشا ندارد
دوباره می‌سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می‌زنم،اگرچه بااستخوان خویش
آثار
• سه‌تار شکسته (۱۳۳۰/۱۹۵۱)
• جای پا (۱۳۳۵/۱۹۵۴)
• چلچراغ (۱۳۳۶/۱۹۵۵)
• مرمر (۱۳۴۲/۱۹۶۱)
• رستاخیز (۱۳۵۲/۱۹۷۱)
• خطی ز سرعت و از آتش (۱۳۶۰/۱۹۸۰)
• دشت ارژن (۱۳۶۲/۱۹۸۳)
• گزینه اشعار (۱۳۶۷)
• درباره هنر و ادبیات (۱۳۶۸)
• آن مرد، مرد همراهم (۱۳۶۹)
• کاغذین‌جامه (۱۳۷۱/۱۹۹۲)
• کولی و نامه و عشق (۱۳۷۳)
• عاشق‌تر از همیشه بخوان (۱۳۷۳)
• شاعران امروز فرانسه (۱۳۷۳) ترجمه
• با قلب خود چه خریدم؟ (۱۳۷۵/۱۹۹۶)
• یک دریچه آزادی (۱۳۷۴/۱۹۹۵)
• مجموعه اشعار (۲۰۰۳)
يكي مثلا اينكه(2005)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:32 AM
الوداع ای زمان طاعت و خیر


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/13444.jpg
یار نادیده سیر، زود برفت دیر ننشست نازنین مهمان سعدی (قصاید فارسی) (برگ تحویل می‌کند رمضان)
از سعدی


برگ تحویل می‌کند رمضان بار تودیع بر دل اخوان
یار نادیده سیر، زود برفت دیر ننشست نازنین مهمان
غادر الحب صحبةالاحباب فارق‌الخل عشرة الخلان
ماه فرخنده، روی برپیچید و علیک السلام یا رمضان
الوداع ای زمان طاعت و خیر مجلس ذکر و محفل قرآن
مهر فرمان ایزدی بر لب نفس در بند و دیو در زندان
تا دگر روزه با جهان آید بس بگردد به گونه گونه جهان
بلبلی زار زار می‌نالید بر فراق بهار وقت خزان
گفتم انده مبر که بازآید روز نوروز و لاله و ریحان
گفت ترسم بقا وفا نکند ورنه هر سال گل دمد بستان
روز بسیار و عید خواهد بود تیر ماه و بهار و تابستان
تا که در منزل حیات بود سال دیگر که در غریبستان
خاک چندان از آدمی بخورد که شود خاک و آدمی یکسان
هردم از روزگار ما جزویست که گذر می‌کند چو برق یمان
کوه اگر جزو جزو برگیرند متلاشی شود به دور زمان
تاقیامت که دیگر آب حیات بازگردد به جوی رفته روان
یارب آن دم که دم فرو بندد ملک الموت واقف شیطان
کار جان پیش اهل دل سهلست تو نگه دار جوهر ایمان

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:33 AM
پرآوازه ترین زن شاعر تاجیکستان


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/13307.jpg
گٌلِ رخسار بُدَم، نازکش خار شدم حُسنِ گلزار بُدَم، زیبِ سَرِ دار شدم ...که مرا گفت که از وحشتِ شب ناله کنم؟ همه خوابند... من از آهِ که بیدار شدم؟

گل‌رخسار را به جرأت می‌توان پرآوازه ترین زن شاعر تاجیکستان لقب داد. این بلندآوازگی، هم به خاطر اشعار دل نشین اوست و هم به خاطر شخصیت چندوجهی وی که شاعر، رمان نویس و ---------- مدار به نامی‌ست.
بانو گل‌رخسار صفی آوا شاعره مردمی‌تاجیک، در 17 دسامبر سال 1947 میلادی در روستای یخچ ناحیه دربند زاده شد و در سال 1968 میلادی، تحصیلات خود را در دانشکده تاریخ و ادبیات تاجیکستان به پایان رساند. نخستین اشعار گل‌رخسار در سال 1962 میلادی در نشریات ادبی به چاپ رسید تا او را به عنوان شاعری شایسته اهمیت به جامعه ادبی تاجیکستان معرفی کند. او بعدها فعالیت در حوزه مطبوعات را در کسوت مدیر بخش مطبوعات کمیته مرکزی کومسمول تاجیکستان و سردبیر روزنامه پیانر تاجیکستان ادامه داد و به دبیری کانون نویسندگان تاجیکستان ارتقاء یافت. «در پناه سایه»، «زن‌های سبز بهار» و «سکرات موت» برگی دیگر بر چهره ادبی گل‌رخسار گشود و او را به مثابل رمان نویسی موفق به داستان نویسان و داستان خوانان معاصر تاجیک شناساند.
دفترهای شعر گل‌رخسار، یکی پس از دیگری و هرکدام موفق تر از دفتر پیشین به چاپ رسید تا شعر پهناور پارسی، حضور شاعری توانا را پاس بدارد. در ایران، «گلچین اشعار گل‌رخسار» (نشر الهدی، 1994 میلادی) «زادروز درد» (سروش، 1996 میلادی) و «آیت عشق» (1992 میلادی) به دست مشتاقان شعر رسیده است، امّا جز این‌ها باید از «اشک طوفان» (1992 میلادی لوگزامبورگ) نیز به عنوان آثار گل‌رخسار از ابتدا تاکنون از این قرار است: «بنفشه» (1970 میلادی)، «خانه پدر» (1973 میلادی)، «شبدر» (1975 میلادی)، «افسانه کوهسار» (1975 میلادی)، «گهواره‌سبز» (1984 میلادی به خط فارسی)، و «زادروز درد» (1995 میلادی، مسکو) و آثار بسیار دیگری که از این شاعره شیرین گفتار به زبان روسی در مسکو به چاپ سپرده شده است. شعر گل‌رخسار را می‌توان لولای شعر گذار از دوران شوروی به دوران استقلال تاجیکستان دانست.
او نیز همچون مؤمن «قناعت»، از نمایندگان تاجیکستان در پارلمان شوروی و از سرآمدان استقلال این کشور به شمار می‌آید. او نخستین شاعر تاجیک بود که در مقام عضو مؤثر پارلمان شوروی در اوایل دهه 90 میلادی به ایران سفر نمود و زمینه ارتباط فرهنگی گسترده تر میان دو کشور را فراهم نمود. با این حال که تأثیرپذیری زیاد گل‌رخسار از شاعران روس، غیرقابل انکار است، امّا او حافظ و بیدل را استادان درجه اوّل خود می‌شمارد و شعر خود را بیشتر منسوب به فضای شعر این دو قلّه شعر فارسی می‌داند. تاکنون دو کاست شعرخوانی با صدای گل‌رخسار به بازار عرضه شده است؛ «خیابان زن تنها» و «اشک طوفان» هنوز هم پس از گذشت سال‌ها از محبوبیت زیادی در میان شعردوستان تاجیک برخوردار است. او را باید مترجم توانایی نیز دانست. ترجمه‌های او از اشعار و آثار «لورکا»، «کامو»، «فیض احمدفیض» و «برگولس» پل ارتباط علاقه مندان به شعر در تاجیکستان با شعر فرنگستان بوده است. گل‌رخسار صفی آوا همچنین جایزه کومسمول عمومی‌اتفاق شوروی (1988 میلادی) و جایزه کومسمول تاجیکستان (1975 میلادی) را از آن خود کرده و از سال 1971 میلادی عضو پیوسته کانون نویسندگان تاجیکستان است. چند شعر از او زادِ خوانِ ضیافت این صفحه است:
پسِ دیوارِ تو جایِ قدمی‌گریان است
در گُلِ خنده من، برگِ غمی‌گریان است
زندگی پیر شد و عشق، جوان است هنوز
به جوان پیریِ من، بیش و کمی‌گریان است
به که گویم که قلم را اَلَمَت داده به من؟
از که پُرسم که چرا هر قلمی‌گریان است؟
قیمتِ لحظه از آن در نظرم افزون شد
که پسِ هر نفسِ بی تو دَمی‌گریان است
تا دَمی‌وارثِ بیچاره جمشید منم
در لبِ ملّتِ من جام جمی‌گریان است

بیچاره دلم جدا ز جان می‌گرید
از زخمِ زمانه بی نشان می‌گرید
بر دوشِ عصا نهاده بارِ غمِ خود
پیرِ المم نهان نهان می‌گرید
در فصلِ خزانِ عشق، یاد نگهم
در فلسفه فصل خزان می‌گرید
سوزم به هزار و یک زبان خاموش است
دردم به هزار و یک زبان می‌گرید
مانند من و ملّتِ آواره من
در چنگِ اجل، نیمِ جهان می‌گرید
بر حال من و میهنِ بیچاره من
یزدان بر سقفِ آسمان می‌گرید

خوش نامم و بدنامم؛ جانانه تنهایی
بشکستم و نشکستم پیمانه تنهایی
مستورم و مشهورم، چون شاعرِ تنهایی
مانَد به جهان از من افسانه تنهایی
چون بادِ بیابان‌ها وحشت زده بگریزم
از انجمنِ تن‌ها تا خانه تنهایی
گلبُن که خزان دارد، اندوهِ نهان دارد
دل در کفِ جان دارد جانانه تنهایی
هجران پَر و پا دارد دستورِ قضا دارد
ما را بکشد آخر دیوانه تنهایی
بیگانه تنهایی، یک دانه تنهایی
بر جمع جهان خندد از شانه تنهایی

زندگی با چشم گریان رفت، حیف
روی دریا اشکِ توفان رفت، حیف
خواب بودم بر سرِ زانوی وقت
عمر، چون خوابِ پریشان رفت، حیف
گلشنِ با خونِ دل پرورده ام
جلوه گاهِ برف و باران رفت، حیف
عطرِ گُل در سطرِ باران ماند، ماند
فصلِ گُل در وصل و هجران رفت، حیف
رازِ گُل در نازِ گُل ناگفته ماند
سازِ دل با آهِ سوزان رفت، حیف
عشقِ شاعرزاد و شاعرپَروَرَم
در وفاتِ خود غزل خوان رفت، حیف

گٌلِ رخسار بُدَم، نازکش خار شدم
حُسنِ گلزار بُدَم، زیبِ سَرِ دار شدم
خواستم بارِ غم از دوشِ حقیران فکنم
کوهِ غم گشتم و بر شانه خود بار شدم
خانه عشقِ مرا رَشکِ حسود آتش زد
بر لبِ غصّه، تبِ بوسه بیمار شدم
وارثِ بارِ کجِ مرکبِ جهلِ دگران
ز گناهِ همه بگذشته، گنه کار شدم
سرفرازی من از عشقِ وطن باطل شد
سَرِ خود از قدمِ سفله خریدار شدم
که مرا گفت که از وحشتِ شب ناله کنم؟
همه خوابند... من از آهِ که بیدار شدم؟

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:35 AM
شهریار: من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/12984.jpg
امروز 27 شهریور سالروز درگذشت اوست، كه در ایران روز ملی شعر نام‌گذاری شده ‌است...


محمدحسین شهریار كه امروز سال‌مرگش است، علاوه بر سرودن غزل‌های عاشقانه، تعدای غزل دارد كه در آن به روزه‌داری پرداخته است.
سید محمدحسین بهجت تبریزی در سال 1285 متولد شد و در 27 شهریور سال 1367 درگذشت. او متخلص به شهریار (قبل از آن بهجت) بود كه شعرهایی به زبان‌های فارسی و تركی آذربایجانی دارد.
از شعرهای معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدربابا) به تركی آذربایجانی اشاره كرد.
امروز 27 شهریور سالروز درگذشت اوست، كه در ایران روز ملی شعر نام‌گذاری شده ‌است.
شهریار در برخی از غزل‌هایش به طور صریح و یا با به ‌كارگیری از آرایه تشبیه به روزه‌داری پرداخته است.

شهریار در غزلی می‌گوید:
شب همه بی تو كار من شكوه به ماه كردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه كردنست
متن خبر كه یك قلم بی تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه كردنست
چون تو نه در مقابلی عكس تو پیش رونهیم
این‌هم از آب و آینه خواهش ماه كردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌كنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه كردنست
ماه عبادتست و من با لب روزه‌دار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه كردنست
لیك چراغ ذوق هم این همه كشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه كردنست
غفلت كائنات را جنبش سایه‌ها همه
سجده به كاخ كبریا خواه نخواه كردنست
از غم خود بپرس كو با دل ما چه می‌كند
این هم اگر چه شكوه شحنه به شاه كردنست
عهد تو سایه و صبا گو بشكن كه راه من
رو به حریم كعبه لطف آله كردنست
گاه به گاه پرسشی كن كه زكوه زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه كردنست
بوسه تو به كام من كوه نورد تشنه را
كوزه آب زندگی توشه راه كردنست
خود برسان به شهریار ای‌كه درین محیط غم
بی تو نفس كشیدنم عمر تباه كردنست

او در غزل روزه‌شكن آورده است:
تا دهن بسته‌ام از نوش لبان می‌برم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
تا بهار است دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید كه گلی نیست به گلزار
هرگز این دور گل و لاله نمی‌خواستم از بخت
كه حریفان همه زار از من و من از همه بیزار
هر دم از سینه این خاك دلی زار بنالد
كه گلی بودم و بازیچه گلچین دل آزار
گل بجوشید و گلابش همه خیس عرق شرم
كه به یك خنده طفلانه چه بود آنهمه آزار
چشم نرگس نگرانست ولی داغ شقایق
چشم خونین شفق بیند و ابر مه آزار
ابر از آن بر سر گل‌های چمن زار بگرید
كه خزان بیند و آشفتن گل‌های چمنزار
شهریارست و همین شیوه شیدایی بلبل
بگذارید بگرید به‌هوای گل خود زار

همچنین او در غزلی با مطلع «امشب از دولت می دفع ملالی كردیم» می‌سراید:
باری از تلخی ایام به شور و مستی
شكوه از شاهد شیرین خط و خالی كردیم
روزه هجر شكستیم و هلال ابروئی
منظر افروز شب عید وصالی كردیم

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:35 AM
بیوگرافی و اشعاری از وردزورث


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/12662.jpg
قلبم می‌تپد وقتی رنگین‌کمانی در آسمان می‌بینم همین‌گونه بود وقتی که زندگی‌ام را آغاز کردم همین‌گونه است

نام : ویلیام وردزورس - وردزورث
ملیت : انگلیسی
تحصیلات : شاعر
تاریخ تولد: 1850ـ‌1770
________________________________________
ویلـیام وُرد‌‌زووُرس شاعر، د‌‌ر کاکرموت، کومبرلند‌‌ به د‌‌نیا آمد‌‌ و سومین فرزند‌‌ از میان پنج فرزند‌‌ خانواد‌‌ه‌اش بود‌‌.ماد‌‌رش را د‌‌ر هشت‌سالگی و پد‌‌رش را د‌‌ر سیزد‌‌ه‌سالگی از د‌‌ست د‌‌اد‌‌ و به سبب فقری که گریبانگیرشان شد‌‌ خانواد‌‌ه از هم پاشید‌‌ و مد‌‌ت‌ها از خواهر محبوب خود‌‌، د‌‌وروتی، د‌‌ور ماند‌‌. چند‌‌ سال بعد‌‌ تحصیلات خود‌‌ را د‌‌ر د‌‌انشگاه کمبریج اد‌‌امه د‌‌اد‌‌. د‌‌ر سال 1971 با زنی فرانسوی ازد‌‌واج کرد‌‌ و سال بعد‌‌ پیش از تولد‌‌ د‌‌خترش به علت اختلافات فرانسه و انگلستان و نیز تنزل اوضاع مالی به کشورش بازگشت و تا سال‌ها همسر و د‌‌ختر خود‌‌ را ند‌‌ید‌‌. نخستین شعر خود‌‌ را با نام «د‌‌ر باب د‌‌ید‌‌ن گریه‌ی د‌‌وشیزه هلن ماریا ویلیامز د‌‌ر قصه‌ی پریشانی» با اسم مستعار «آکسیلوگوس» [ارزش‌شناس] منتشر کرد‌‌. اما با انتشار اشعار بالاد‌‌های غنایی (Lyrical Ballads) به یکی از آغازگران عصر رمانتیک مبد‌‌ل شد‌‌. وُرد‌‌زووُرس از سال 1843 تا پایان عمر خود‌‌، مقام «ملک‌الشعرای د‌‌ربار» را د‌‌اشت.
ترجمه ی سه شعر از ویلیام وردزورث :
تنها بودم و سرگردان چون ابری...

تنها بودم و سرگردان چون ابری
شناور بر فراز تپه‌ها و دره‌ها
ناگهان جماعتی را دیدم
لشکری از نرگس‌های طلایی
رقصان و لرزان از نسیم
پیوسته چون ستارگان درخشان
که در راه شیری چشمک می‌زنند
آن‌ها هم بر خط بی‌پایانی در حاشیه‌ی خلیج،
صف کشیده بودند:
ده‌هزارتاشان را در یک نگاه دیدم
که در رقصی پرشور سر‌می‌جنباندند
موج‌های کنارشان هم می‌رقصیدند؛ اما آن‌ها
در شادمانی دست موج‌ها را از پشت بسته بودند
شاعر چگونه سرخوش نباشد
در چنان گروه شادمانی:
من خیره ماندم و اندیشیدم
به ثروتی که این منظره نصیبم کرده بود:
بارها وقتی که بی‌حال و افسرده
بر تختم می‌خوابم
آن‌ها به جلوه می‌آیند در چشم دل‌ام
-که شادکامی وقت تنهایی‌ست-
آن‌گاه قلبم از لذت پر می‌شود
و می‌رقصد با نرگس‌ها

I Wandered Lonely As a Cloud
I wandered lonely as a cloud
That floats on high o'er vales and hills,
When all at once I saw a crowd,
A host, of golden daffodils;
Beside the lake, beneath the trees,
Fluttering and dancing in the breeze.
Continuous as the stars that shine
And twinkle on the milky way,
They stretched in never-ending line
Along the margin of a bay:
Ten thousand saw I at a glance,
Tossing their heads in sprightly dance.
The waves beside them danced; but they
Out-did the sparkling waves in glee:
A poet could not but be gay,
In such a jocund company:
I gazed - and gazed - but little thought
What wealth the show to me had brought:
For oft, when on my couch I lie
In vacant or in pensive mood,
They flash upon that inward eye
Which is the bliss of solitude;
And then my heart with pleasure fills,
And dances with the daffodils.
***
قلبم می‌تپد...

قلبم می‌تپد وقتی
رنگین‌کمانی در آسمان می‌بینم
همین‌گونه بود وقتی که زندگی‌ام را آغاز کردم
همین‌گونه است اکنون که مردی شده‌ام
همین‌طور خواهد بود هنگامی که پیر می‌شوم
یا به سوی مرگ می‌روم
کودک اکنون پدر ِمردی ا‌ست:
و می‌توانم آرزو کنم که روزهایم
با زهدی ذاتی به هم بسته شوند
The Rainbow
My heart leaps up when I behold
A Rainbow in the sky:
So was it when my life began;
So is it now I am a man;
So be it when I shall grow old,
Or let me die!
The Child is father of the man;
And I could wish my days to be
Bound each to each by natural piety.
***

" ساکن میان راه های گام نخورده بود"

ساکن میان راه های گام نخورده بود
کنار سرچشمه های رود ِ دُو
بانویی مانده در جایی
تهی از ستایندگان
و کم ترک عشق ورزان
بنفشه گلی در سایه ی سنگی خزه پوش
نیمیش فروپوشیده از نگاه
فریبا نقش
چونان یکی ستاره
دمی که رخشندگی کند
تنها در آسمان
نشناخته همی زیست
و اندک شماری را
ره بر دانستن بود
آن هنگام که لوسی
ز بودن کناره گرفت
اینک اما خفته در گور است
و آوخ که برای من
چه تفاوتی !

"SHE DWELT AMONG THE UNTRODDEN WAYS"
She dwelt among the untrodden ways
Beside the springs of Dove,
A Maid whom there were none to praise
And very few to love:
A violet by a mossy stone
Half hidden from the eye!
Fair as a star, when only one
Is shining in the sky.
She lived unknown, and few could know
When Lucy ceased to be;
But she is in her grave, and, oh,
The difference to me!

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:35 AM
سالروز درگذشت چکامه سرای معاصر گرامی باد


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/4710.jpg
بیوگرافی شاعر حماسه سرای معاصر و شعر کتیبه ....
مهدی اخوان ثالث م.امید


در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود.
تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند و در سال 1326 دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد سپس به تهران آمد آموزگار شد و در این شهر و پیرامون آن به تدریس پرداخت.
اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
در سال 1329 ازدواج کرد در سال 1333 برای بار چندم به اتهام ---------- زندانی شد.
پس از آزادی از زندان در 1336 به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد.
در سال 1353 از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو وتلویزیون ملی ایران به کار پرداخت در سال 1356 در دانشگاه های تهران ملی و تربیت معلم به تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد .
در سال 1369 به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ 4 تا 7 آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد از او 4 فرزند به یادگار مانده است.

http://www.seemorgh.com/images/ad_04_akhvan-first.jpg

دفترهای شعر
ارغنون تهران 1330
زمستان زمان 1335
آخر شاهنامه زمان 1338
از این اوستا مروارید 1344
منظومه شکار مروارید 1345
پاییز در زندان روزن 1348
عاشقانه ها و کبود جوانه 1348
بهترین امید روزن 1348
لرگزیده اشعار جیبی 1349
در حیاط کوچک پاییز در زندان توس 1355
دوزخ اما سرد توکا 1357
زندگی می گوید اما باز باید زیست ...... توکا 1357
ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم مروارید 1368
گزینه اشعار مروارید 1368


کتیبه
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت :‌ باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و سکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و سکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما سکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:36 AM
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد !!؟


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/11471.jpg
کودکانم داستان ما ز آرش بود او به جان خدمتگزار باغ آتش بود روزگاری بود روزگار تلخ و تاری بود بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره دشمنان بر جان ما چیره ...
* سیاوش کسرایی در سال 1306 در اصفهان زاده شد پس از به پایان رساندن دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی وارد دانشگاه شد و در رشته حقوق ---------- موفق به دریافت درجه لیسانس گردید
* پس از فارغ التحصیلی در سال 1331 به عنوان کارمند در وزارت بهداری به کار مشغول شد کسرایی در سالهای پس از کودتای 28 مرداد 1332 ممنوع القلم شده بود اشعار خود را با نام مستعار کولی شبان بزرگ امید رشید خلقی و فرهاد رهآورد به چاپ می رساند
* وی سال‌های پایانی عمر خویش را دور از کشور محبوب خود اتریش و شوروی گذراند؛ وی در سال ۱۳۷۴ به دلیل بیماری قلبی در وین، پایتخت اتریش در سن ۶۹ سالگی بر اثر بیماری ذات الریه زندگی را بدرود گفت و در گورستان مرکزی وین (بخش هنرمندان) به خاک سپرده شد .



آرش کمانگیر


برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار باد دیدن
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت ومردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:36 AM
زده ام فالی و فریاد رسی می‌آید


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/11190.jpg
او حاضر است ما غایب ،ٰگروه فرهنگ و هنر سیمرغ با تبریک این جشن بزرگ به عاشقان آن حضرت تفالی به شعر حافظ می زند:...
عصر، عصر انتظار
عصر، عصر حضور
عصر، عصر دلتنگی و بهانه های هر روزه
این انتظار سالهاست که با ماست
این انتظار سالهاست که قلب منتظرانش را به تلاطم در آمیخته است
هر نیمه شعبان بوی حضور می دهد و آتش زیر خاکستر جانمان را به هیمه نامتناهی می کشاند که خود نیز در آن می سوزد و فریادی از دل برون می آید :
ای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
که از دست بخواهد شد پایاب شکیبایی...
و شکیباییمان پایان یافته، درد روزگار بر جانمان پنجه در افکنده و روحمان در آزاری التیام ناپذیر، رو به زوال ارزشهای والای عرفانی گام نهاده است...
و اما امید حضورت همچنان باقی است.
همه عاشقان آن حضرت منتظرند؛ چه لذت بخش است انتظار، برای کسی که اگر بیاید تمام رنجها و بی عدالتی‌ها رخت بر می‌بندد، برای موعودی که امام عصر خویش است. او همیشه حاضر است و ما غایب...
گروه فرهنگ و هنر سیمرغ با تبریک این جشن بزرگ به عاشقان آن حضرت تفالی به شعر حافظ می زند:


مژده ای دل كه مسیحا نفسی می‌آید
كه ز انفاس خوشش بوی كسی می‌آید
از غم هجر مكن ناله و فریاد كه دوش
زده ام فالی و فریادرسی می‌آید
هیچ كس نیست كه در كوی تواش كاری نیست
هر كس آنجا به طریق هوسی می‌آید
كس ندانست كه منزلگه عشّاق كجاست
این قدر هست كه بانگ جرسی می‌آید
جرعه ای ده كه به میخانه ی ارباب كرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می‌آید
دوست را گر غم پرسیدن بیمار غم ست
گو بران خوش كه هنوزش نفسی می‌آید
خبر بلبل این باغ بپرسید كه من
ناله ای می‌شنوم كز قفسی می‌آید
یار دارد سر فصد دل حافظ یاران
شاه بازی به شكار مگسی می‌آید

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:36 AM
اشعاری از شاعر بزرگ هندی تاگور


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/10760.jpg
بيگاهان به خاموشى زمزمه‏گر جنگل خيزران كه شبتابان روشنى خويش را به‏عبث در آن تباه‏مى‏كنند نگاهى خواهم افكند و از هر آفريده كه ببينم خواهم پرسيد «آيا كسى مى‏تواند به من بگويد كه دزد خواب كجا زندگى مى‏كند؟»
تاگور امروزه یک شاعر، نقاش و سراینده ای بزرگ است که قدرت تخیل و بیانش اعجاز آمیز است. وی یک شخصیت ملی و مبارزه جو است که به دلیل محبت و احترام به انسانیت در قلب همه مردم جهان جا دارد.
«رابیند رانات تاگور Rabidranath Tagor» شاعر، متفکر و نابغه ی هندی درششم ماه مه سال ۱۸۶۱ درشهر کلکته درخانواده مهاراجه ای که ثروتش از پارو بالا می رفت متولد گردید و درهفتم اوت ۱۹۴۱ در شهر کلکته در۸۰ سالگی درگذشت . درآغاز قرن نوزدهم مرد متفکری به نام «راجا را موهان روی » نهضت تازه ای در ادب و فلسفه بنیاد نهاد؛ نهضتی که عظمت آن را هیچ مرد متفکر اروپایی نمی تواند دریابد و همین نهضت بود که صد سال بعد توانست هندی آزاد ومستقل به وجود آورد. تاگور از پیروان شایسته این نهضت عظیم بود. او از محیط مدرسه و معلمین خصوصی تنها توانست قواعد علوم و زبان را فراگیرد و تفکرات تنهایی او وی را بر کرسی افتخار قرار داد، مادر وبرادر بزرگش نیز از استعداد فهم زبان و فلسفه ومنطق برخوردار بودند ومشوق او در دانش اندوزی بودند، و بحث های پرشور آنان پایه فهم عمیق وجهان بینی شگفت آوری شد که نام وی را جاودان ساخت . تاگور کار ادبی خود را درسال ۱۸۷۶ با سرودن اشعار «غنایی» آغاز کرد. وی در بیستم سپتامبر ۱۸۷۷میلادی برای تحصیل حقوق عازم لندن گردید اما حقوق هرگز نمی توانست روح نوجو و فیاض وی را قانع کند، از این رو پس از یک سال به زادگاه خویش بازگشت و در نهضت پر دامنه ای که در تمام زمینه های زیست ، اقتصاد ، ---------- و فرهنگ و فلسفه در این کشور و خصوصاً در ایالت بنگال به حد عصیان رسیده بود نقش حساسی به عهده گرفت و دومین اثر خود را که حاوی افکار مختلف او بود، در قالب ترانه هایی لطیف و پرشور منتشر کرد. دراین اشعار، زیبایی، عظمت و روح مبارزه جویی همه یک جا گرد آمده و نمایشگر عالی ترین عواطف بشری و تلاش مقدس انسان برای زیستن بود. آثار اولیه ی وی تقلیدی از شعرای بزرگ هندی بود که با مایه ای از فولکلور چاشنی خورده بود، لیکن درسال ۱۸۷۸ منظومه های «ترانه های آفتاب» و «سرودهای شبانه» که حاوی ایده های انسانی و بزرگی بودند انتشار یافت. انتشار آنها در سراسر هندوستان وی را به عنوان یک شاعر بزرگ معرفی کرد. او برای اندیشه های خود قالبی از رمانتیسمی داشت که از فرهنگ و دانش و سرودهای جاویدان و با عظمت هند باستانی آکنده بود. تاگور درسال ۱۸۸۴ طی یک ماجرای پرشور عاشقانه ازدواج کرد و در آرامش و تنهایی مطلق به تفکر و تحریر و سرودن ترانه های جاویدان و مطالعه برای ایجاد مکتب تربیتی نوین مبتنی بر سنن ارزنده ملت هند پرداخت. دراین زمان مدرسه نمونه ای به نام «سنگر صلح» با هزینه ی خود تأسیس کرد و اصول وعقاید تربیتی خود را درآنجا به کار بست که متضمن نتایج درخشانی برای وی بود ؛ این مدرسه بعدها به صورت یک کانون آموزش جهانی شناخته شد. او در این دوران با زندگی مردم عادی، با دردها و رنج ها، با گرسنگی و فقر و مرض آشنا شد. او ملت واقعی هند را شناخت و به ترسیم چهره آنان پرداخت: رخساره زرد و نحیف زنان، شکمهای آماس کرده ی کودکان، و دستهای پینه بسته ی مردان دهقانی که هیچ گاه شکم خود را سیر ندیده بودند. تاگور با مفهوم واقعی کار، آشنا شد و از آن پس قهرمانان او به جای روسپی های بزک کرده کاخهای اشرافی، که در قصرهای مجلل با استخرهایی از کاشی های چین و روم زندگی می کردند، به ترسیم سیمای واقعی ملت هند پرداخت. شعر او مرثیه مرگ کودکان گرسنه، و ترانه های او نمایشگر اندوه زنان رنجدیده دهقان بود. او بهترین آثار خود را در این دوران به وجود آورد ، داستانهای هیجان انگیزی به رشته تحریر کشید و نمایشنامه های کم نظیری نگاشت که از میان آنها «باغبان و سنگ های گرسنه»، «امید دهقان»، « مهتاب درخشنده » را می توان نام برد. اما وقایع دردناکی برای وی پیش آمد. درسال ۱۹۱۰ ابتدا زن محبوبش و پس از آن دخترش و سه ماه بعد پسر کوچکش یکی پس از دیگری در ظرف یک سال جان سپردند. این وقایع ضربه ی هولناکی به روح حساس تاگور وارد کرد تا جایی که کنترل اعصاب خود را تا حدی از دست داد.
درسال ۱۹۱۱، مجدداً برای معالجه به انگلستان رفت و در این سال ترجمه انگلیسی اشعار او به نام « آوازهایی از قربانی»، «چیستان جالی » و «مرگ امید» مورد استقبال کم نظیری قرارگرفت و جوامع انگلیسی زبان، یک شاعر بزرگ از مشرق زمین را مورد تجلیل شایسته ای قرار دادند. اشعار تاگور به اغلب زبان های اروپایی ترجمه شده و در سال ۱۹۱۳ به عنوان اولین هنرمند از آسیا جایزه نوبل گرفت.شخصیت تاگور کاملاً در آثار او متجلی است. او به عنوان یک هنرمند رسالت خود را می شناخت و همیشه آماده ی مبارزه با بیداد و ظلم و شقاوت بود و مبارزه پی گیر و بی امانی را علیه ناسیونالیسم آلمان و رژیم نازی آغاز نمود. تاگور پس از مرگ زن و فرزندانش به مسافرت پرداخت و از کلیه ی کشورهای اروپایی ، چین وآمریکا و اتحاد جماهیر شوروی ، ایران ، آمریکای جنوبی وکانادا دیدن کرد. تاگور در ۶۸ سالگی به آموختن نقاشی پرداخت و نمایشگاه آثار نقاشی او در مونیخ ، پاریس ، برلین ، نیویورک و مسکو مورد توجه قرارگرفت. وی در آهنگسازی نیز دست داشت و برای اغلب ترانه ها ی خود آهنگ های جالبی ساخته است .
متد فلسفی این نابغه ی بزرگ مبتنی بر درون بینی و اعتماد به تجلی بارقه ای از نورخداوند در وجود انسان است و اندیشه های فلسفی او در پیدایش مکاتب فلسفی جدید تاثیری عظیم بخشیده است .
تاگور بیش از شصت جلد از آثار منظوم خود منتشر نمود وداستانهای بزرگ ، مقالات ، نمایشنامه های او به اغلب زبانهای زنده دنیا ترجمه شده است . ازآثار جاویدان او می توان «سلطان قصر سیاه »، «میوه جمع کن»، «اشعارخیبر»، «رشته های گسسته»، «نامه هایی به یک دوست»، «پیوند آدمی»،«مذهب بشر»، «شخصیت» ،«نکاتی از بنگال»، «هدیه عاشق» و «چیتر ا» را نام برد .



دزد خواب
كه خواب از چشمان كودك دزديد؟ بايد بدانم.
مادر كوزه را تنگ در بغل‏گرفت و رفت از روستاى همسايه آب‏بياورد.
نيمروز بود. كودكان را زمان بازى به‏سرآمده بود، و اردك‏ها در آبگير، خاموش بودند.
شبان در سايه انجيربُن هندى به خواب فرو شده‏بود.
دُرنا آرام و مؤقر در مرداب ِانبه‏استان ايستاده‏بود.
در اين ميان دزد خواب آمد و خواب از چشمان كودك ربود و جَست و رفت.
مادر چون بازگشت كودك را ديد كه سراسر اتاق را گشته‏است.
كه خواب از چشمان كودك ما دزديد؟ بايد بدانم. بايدش يافته دربند كنم.
بايد به آن غار تاريك كه جوباره‏ئى خُرد از ميان سنگ‏هاى سائيده و عبوسش به نرمى روان‏است نگاهى‏بيافكنم.
بايد در سايه خواب آلوده بَكوله‏زار جست‏وجوكنم، آنجا كه كبوتران در لانه‏هاشان قوقو مى‏كنند و آواز خلخال‏هاى پريان در آرامش شب‏هاى ستاره‏ئى به‏گوش‏مى‏رسد.
بيگاهان به خاموشى زمزمه‏گر جنگل خيزران كه شبتابان روشنى خويش را به‏عبث در آن تباه‏مى‏كنند نگاهى خواهم افكند و از هر آفريده كه ببينم خواهم پرسيد «آيا كسى مى‏تواند به من بگويد كه دزد خواب كجا زندگى مى‏كند؟»
كه خواب از چشمان كودك دزديد؟ بايد بدانم.
اگر به چنگم‏بيفتد درس خوبى به او خواهم‏داد.
به آشيانش شبيخون خواهم‏زد كه ببينم خواب‏هاى دزدى را كجا انبارمى‏كند.
همه را غارت كرده به خانه مى‏آورم.
دو بالَش را سخت مى‏بندم و كنار رودخانه رهاش‏مى‏كنم كه با يكى نى در ميان جگن‏ها و نيلوفرهاى آبى، به‏بازى، ماهى‏گيرى‏كند.
شامگاهان كه بازار برچيده شود و كودكان روستا در دامان مادران‏شان بنشينند، آن‏گاه مرغان شب ريشخندكنان در گوش او فريادمى‏كنند:
«حالا خواب كه را مى‏دزدى؟»

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:37 AM
سالروز درگذشت احمد شاملو گرامی باد


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/7660.jpg
پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم که زندگی کنم بر آنم ... پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم .

در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم.

تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم .

در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی است ناشناخته
پرخار
نا هموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
در آن گام نهاده ام
وسربازگشت ندارم.

بی آنکه دیده باشم شکوفائی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبائی حیات .

آنگاه مرگ می تواند فراز آید.
آنگاه می توانم به راه افتم .
آنگاه می توانم بگویم
که زندگی کرده ام.



سال‌شمار احمد شاملو
تهيه و تنظيم: آيدا






احمد شاملو
در آغازِ شاعری: ا. صبح، نام شعری: ا. بامداد
متولد ۲١ آذر ١۳۰۴، تهران.
شاعر، روزنامه‌نگار، مترجم شعر و رمان، محقق کتاب کوچه.

۱۳۰۴
احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز ٢١ آذر در خانه‌ی شماره‌ی ۱۳۴ .خيابان صفی‌عليشاه تهران متولد شد.
دوره‌ی کودکی را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جايی به ماءموريت می‌رفت، در شهرهايی چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز گذراند.
مادرش کوکب عراقی شاملو بود. پدرش حيدر.
۱۶ـ۱۳۱۰
دوره‌ی دبستان در شهرهای خاش و زاهدان و مشهد. اقدام به گردآوری مواد فرهنگ عوام.
۲۰ـ۱۳۱۷
دوره‌ی دبيرستان در بيرجند و مشهد و تهران.
از سال سوم دبيرستانِ ايرانشهرِ تهران به شوق‌ِتحصيلِ دستورِ زبان آلمانی به سال اول دبيرستان صنعتی می‌رود.
۳ـ۱۳۲۱
انتقال پدر به گرگان و ترکمن صحرا برای سرو سامان دادن به تشکيلاتِ ازهم‌پاشيده‌ی ژاندارمری.
در گرگان ادامه‌ی تحصيل در کلاس سوم دبيرستان.
شرکت در فعاليت‌های سياسی در مناطق شمالِ کشور.
در تهران دستگير و به زندان شوروی‌ها در رشت منتقل می‌شود.
۵ـ۱۳۲۴
آزادی از زندان. با خانواده به رضائيه می‌رود. به کلاس چهارم دبيرستان.
با آغاز حکومت پيشه‌وری و دموکرات‌ها، چريک‌ها به منزل‌شان می‌ريزند و او پدرش را نزديک به دو ساعت مقابل جوخه‌ی آتش نگه‌می‌دارند تا از مقامات بالا کسب تکليف کنند.
بازگشت به تهران و ترکِ کامل تحصيل مدرسی.
۱۳۲۶
ازدواج.
مجموعه‌ی اشعار آهنگ‌های فراموش‌شده توسط ابراهيم ديلمقانيان.
۱۳۲۷
هفته‌نامه‌ی سخن‌نو (پنج شماره).
۱۳۲۹
داستان زنِ پشتِ درِ مفرغی.
هفته‌نامه‌ی روزنه (هفت شماره).
۱۳۳۰
سردبير چپ (در مقابل سردبير راست) مجله‌ی خواندنيها.
شعر بلند ۲۳.
مجموعه‌ی اشعار قطع‌نامه.
۱۳۳۱
مشاورت فرهنگی سفارت مجارستان (حدود دو سال).
سردبير هفته‌نامه‌ی آتشبار، به مديريت انجوی.
۱۳۳۲
چاپ مجموعه‌ی اشعار آهن‌ها و احساس که پليس در چاپخانه می‌سوزاند. (تنها نسخه‌ی موجودِ آن نزد سيروس طاهباز است).
ترجمه‌ی طلا در لجن اثر ژيگموند موريتس و رمان بزرگ پسران مردی که قلبش از سنگ بود اثر موريو کايی با تعدادی داستان کوتاهِ نوشته‌ی خودش و همه‌ی يادداشت‌های فيش‌های کتاب کوچه در يورش افراد فرمانداری نظامی به خانه‌اش ضبط شده از ميان می‌رود و خود او موفق به فرار می‌شود. بعد از چند بار که موفق می‌شود فرار کند در چاپخانه‌ی روزنامه‌ی اطلاعات دستگير می‌شود.
۱۳۳۳
زندانی سياسی در زندان موقت شهربانی و زندان قصر، (۱۳ تا ۱۴ ماه).
در زندان دستور زبان فارسی را می‌نویسد و تعدادی شعر.
۱۳۳۴
آزادی از زندان.
چهار دفتر شعر آماده به چاپ را نقی نقاشيان نامی به قصد چاپ با خود می‌برد و ديگر هرگز پيدايش نمی‌شود. از آن جمله شعر بلند مرگِ شاماهی به عنوان نخستين تجربه‌ی شعر روايی به زبان محاوره.
نمایشنامه‌ی «مردگان برای انتقام باز‌می‌گردند» و داستان کوتاه «مرگ زنجره» و «سه مرد از بندر بی‌آفتاب»
رمان‌های: لئون مورنِ کشيش اثر بئاتريس بِک، زنگار اثر هربر لوپوريه، برزخ اثر ژان روورزی.
فرزندان: سياوش، سيروس، سامان و ساقی.
۱۳۳۵
سردبيری مجله‌ی بامشاد
۱۳۳۶
مجموعه‌ی اشعار هوای تازه.
افسانه‌های هفت گنبد، حافظ شيراز، ترانه‌ها (رباعيات ابوسعيد ابوالخير، خيام و بابا طاهر).
ازدواج دوم.
سردبیری مجله‌ی آشنا
مرگ پدر
۱۳۳۷
ترجمه‌ی رمان پابرهنه‌ها اثر زاهاريا استانکو با عطا بقايی.
سردبيری اطلاعات ماهانه، دوره‌ی يازدهم.
۱۳۳۸
قصه‌ی خروس‌زری پيرهن‌پری برای کودکان.
تهيه‌ی فيلم مستند سيستان و بلوچستان برای شرکت ايتال کونسولت.
آغاز همکاری با سينماگران. نوشتن فيلم‌نامه و ديالوگ فيلم‌نامه.
۱۳۳۹
مجموعه اشعار باغ آينه.
سردبيری ماهنامه‌ی اطلاعات (دو شماره).
تاءسيس و سرپرستی اداره‌ی سمعی و بصری وزارت کشاورزی با همکاری هادی شفائيه و سهراب سپهری.
سردبیری مجله‌ی فردوسی
۱۳۴۰
سردبيری کتاب هفته(۲۴ شماره‌ی اول)
جدايی از همسر دوم، با ترک همه چيز و از آن جمله برگه‌های کتاب کوچه.
۲ـ۱۳۴۱
آشنايی با آيدا (۱۴ فروردين ).
بازگشت به کتاب هفته.
ترجمه‌ی نمايشنامه‌های درخت سيزدهم اثر آندره ژيد و سی‌زيف و مرگ اثر روبر مِرل.
۱۳۴۳
ازدواج با آيدا در فروردين ماه و اقامت در ده شيرگاه (مازندران).
مجموعه‌ی اشعار آيدا در آينه و لحظه‌ها و هميشه.
ماهنامه‌ی انديشه و هنر ويژه‌ی ا.بامداد به سردبيری و مديريت دکتر ناصر وثوقی.
۱۳۴۴
مجموعه‌ی اشعار آيدا: درخت و خنجر و خاطره!
ترجمه‌ی کتاب ۸۱۴۹۰ اثر آلبر شمبون.
تحقيق و گردآوری و تدوين کتاب کوچه. (برای سومين‌بار از نو آغاز می‌کند!)
۱۳۴۵
مجموعه‌ی اشعار ققنوس در باران.
هفته‌نامه‌ی ادبی و هنری بارو، که بعد از سه شماره با اولتيماتوم وزير اطلاعاتِ وقت تعطيل می‌شود.
شب شعر به دعوت انجمن ايران و آمريکا.
تهيه‌ی برنامه‌ي کودکان برای تلويزيون به اسم «قصه‌های مادربزرگ»
۱۳۴۶
سردبيری قسمت ادبی و فرهنگی هفته‌نامه‌ی خوشه.
ترجمه‌ی کتاب قصه‌های بابام اثر ارسکين کالدوِل.
عضويت کانون نويسنده‌گان ايران.
شب شعر در کرمانشاه به دعوت دانشجويان.
سخنرانی در دانشگاه شيراز.
۱۳۴۷
تحقيق روی غزليات حافظ و تاريخ دوره‌ی حافظ.
نمايشنامه‌ی عروسی خون اثر فدريکو گارسيا لورکا.
ترجمه‌ی غزل غزل‌های سليمان.
شب شعر به دعوت انجمن فرهنگی ايران و آلمان، گوته.
«شب‌های شعر خوشه» به مدت يک هفته از سوی مجله‌ی خوشه.-فستيوال بزرگ شاعران-
يادنامه‌ی هفته‌ی شعر و هنر خوشه.
۱۳۴۸
قصه‌ی منظوم چی شد که دوستم داشتن برای کودکان.
تعطيل مجله‌ی خوشه با اخطار رسمی ساواک.
برگزيده‌ی شعرهای احمدشاملو (سازمان نشر کتاب).
مجموعه‌ی اشعار مرثيه‌های خاک.
۱۳۴۹
مجموعه‌ی اشعار شکفتن در مه.
قصه‌ی ملکه‌ی سايه‌ها برای کودکان.
کارگرانی چند فيلم فولکلوريک برای تله‌ويزيون: «پاوه، شهری از سنگ» و «آناقليچ داماد می‌شود»
ترجمه‌ی تعدادی قصه برای کودکان «سه بزغاله و نی‌لبک جادو»، «روباه پير و زاغی بی‌تدبير» و «اشک تمساح»
۱۳۵۰
رمان خزه (ترجمه‌ی مجددی از زنگار.)
قصه‌ی هفت کلاغون برای کودکان.
ترجمه‌ی کامل پابرهنه‌ها اثر زاهاريا استانکو. (ترجمه‌ی مجدد)
دعوت به فرهنگستان زبان ايران برای تحقيق و تدوينِ کتاب کوچه، سه سال.
نگارش نمايشنامه‌ی آنتيگون (ناتمام).
مرگ مادر. ۱۴ اسفند
۱۳۵۱
ضبط صفحات و نوار کاستِ «صدای شاعر» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. حافظ، مولوی، نيما، خيام، شاملو.
اجرای برنامه‌های راديويی برای کودکان و جوانان.
نگارش فيلمنامه‌ی کوتاه حلوا برای زنده‌ها.
ترجمه‌ی تعدادی داستان کوتاه: دماغ، دست به دست، لبخند تلخ، زهرخند، افسانه‌های کوچک چينی.
شب شعر در انجمن فرهنگی گوته. (۲۶ مهرماه)
شب شعر در انجمن ايران و آمريکا. (اول آبان‌ماه)
تدريس مطالعه‌ی آزمايشگاهی زبان فارسی در دانشگاه صنعتی (سه ترم)
همکاری با روزنامه‌های کيهان فرهنگی و آينده‌گان.
سفر به پاريس (فرانسه) برای معالجه‌ی آرتروز شديد گردن. عمل جراحی روی گردن.
۱۳۵۲
مجموعه‌ی اشعار ابراهيم در آتش.
مجموعه‌ی درها و ديوار بزرگ چين.
شب شعر در مدرسه عالی علوم اقتصادی و اجتماعی بابلسر.
نگارش فيلمنامه‌ی تخت ابونصر برای تله‌ويزيون.
ترجمه‌ی رمان مرگ کسب و کار من است اثر روبر مرل.
ترجمه‌ی نمايشنامه‌ی مفتخورها اثر گرگه‌ی چی‌کی.
۱۳۵۳
ترجمه‌ی مجموعه‌داستان سربازی از يک دوران سپری شده.
مجموعه‌ی شعرهای عاشقانه‌ی از هوا و آينه‌ها.
۱۳۵۴
سفر به ايتاليا برای شرکت در کنگره‌ی نظامی گنجوی به دعوت دانشگاه رم.
حافظ شيراز.
دعوت دانشگاه بوعلی برای سرپرستی پژوهشکده‌ی آن دانشگاه. (دوسال)
۱۳۵۵
تهيه گفتار برای چند فيلم مستند به دعوت وزارت فرهنگ و هنر.
سفر به آمريکا (ايالات متحده) به دعوت مشترک انجمن قلم (Pen Club )و دانشگاه پرينستون برای سخنرانی و شعرخوانی.
آشنايی با شاعران و نويسنده‌گانی از آسيای ميانه و شمال آفريقا از جمله ياشار کمال، آدونيس، البياتی و وزنيسينسکی.
سخنرانی و شعرخوانی در دانشگاه‌های MIT بوستون ، UCبرکلی.
پيشنهاد دانشگاه کلمبيای نيويورک برای کمک به تدوين کتاب کوچه را نمی‌پذيرد.
ميهمان مدعو فستيوال جهانی شعر در سانفرانسيسکو و آستينِ تگزاس. شب شعر به دعوت دانشجويان ايرانی فيلادلفيا و نيويورک.
بازگشت به ايران بعد از سه ماه.
شب شعر در انستيتو گوته
استعفا از سرپرستی پژوهشکده‌ی دانشگاه بوعلی.
پايان نگارش بيوگرافی‌مانندی به نام ميراث که تنها نسخه‌ی دست‌ـ نوشته‌ی آن را علی‌رضا ميبدی به امانت بُرد!
ترک ايران به عنوان اعتراض به سياست‌های رژيم.
سفر به ايالات متحد آمريکا. (اقامت به مدت يک سال).
سخنرانی‌هايی در دانشگاه‌های آمريکا.
۱۳۵۶
انتشار مجموعه‌ی اشعار دشنه در ديس.
برگزيده‌ی اشعار (انتشارات اميرکبير).
۱۳۵۷
دعوت برای سردبيری هفته‌نامه‌ی ايرانشهر به لندن.
ترک ايالات متحد آمريکا.
سفر به انگلستان.
انتشار ۱۲ شماره هفته‌نامه‌ی ايرانشهر با مشکلات فراوان(شهريور ۵۷).
دی‌ماه ۵۷ استعفا می‌دهد. (به علت اختلاف‌هايی با مدير هفته‌نامه).
قصه‌ی دخترای ننه دريا و بارون و قصه‌ی دروازه‌ی بخت به صورت کتاب کودکان.
از مهتابی به کوچه (مجموعه‌ی مقالات).
بازگشت به ايران. (اسفندماه).
کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر اول آ) قطع وزيری.
عضويت در هياءت دبيران کانون نويسنده‌گان ايران.
نشر مقالاتی در مجلات و روزنامه‌ها.
۹ـ۱۳۵۸
سردبير مجله‌ی هفته‌گی کتاب جمعه (بعد از ۳۶ شماره به اجبار تعطيل می‌شود).
نشر مقالاتی در مجلات و روزنامه‌ها.
شب شعر به دعوت انجمن ايران و فرانسه.
مجموعه‌ی اشعار ترانه‌های کوچک غربت.
سخنرانی در باشگاه ارامنه‌ی تهران.
ترجمه‌ی شهريار کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپه‌ری در کتاب جمعه.
ترجمه‌ی بگذار سخن بگويم! اثر دوميتيلا دو چونگارا (با همکاری ع. پاشايی).
شب شعر در انستيتو گوته.
کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر دوم آ).
نوار صوتی کاشفان فروتن شوکران با شعر و صدای شاعر.
نوار صوتی و کتاب ترانه‌ی شرقی و اشعار ديگر، ترجمه‌ی شعرهايی از فدريکو گارسيا لورکا.
عضو هياءت پنج نفره‌ی دبيران کانون نويسنده‌گان ايران (دوره‌ی دوم).
۱۳۶۰
قصه‌ی خروس زری پيرهن پری و يل و اژدها به صورت کتاب و نوار کاست برای کودکان.
کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر سوم آ) قطع وزيری، مجموعاً ۱۰۶۴ صفحه.
از حالا به بعد با همکاری آيدا روی کتاب کوچه کارمی‌کند.
عضو هياءت پنج نفره‌ی دبيران کانون نويسنده‌گان (دوره‌ی سوم).
۱۳۶۱
ترجمه‌ی هايکو، شعر ژاپنی (با ع. پاشايی).
ترجمه‌ی نمايش‌نامه‌ی نصف شب است ديگر، دکتر شوايتزر! اثر ژيلبر سِسبرون.
کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر اول الف).
۱۳۶۲
کتاب کوچه، انتشارات مازيار (دفتر دوم الف).
کتاب و نوار صوتی سياه همچون اعماقِ آفريقای خودم. ترجمه و اجرای اشعاری از لنگستون هيوز.
کتاب و نوار صوتی سکوت سرشار از ناگفته‌هاست. ترجمه‌ی آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بيکل.
برگزيده‌ی اشعار (نشر تندر)
کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر سوم الف)
انتشار کتاب‌ها متوقف می‌شود.
۵ـ۱۳۶۳
رمان قدرت و افتخار اثر گراهام گرين را با عنوان عيساديگر، يهودا ديگر! با موخره‌ی مفصلی بازنويسی می‌کند.
استاد محمد مددی سرديس شاملو را با برنز می‌سازد
گفت و شنودی با احمد شاملو به کوشش ناصر حريری.
۱۳۶۶
فيلمنامه‌ی ميراث.
آغاز ترجمه‌ی آزادِ دُنِ آرام اثر ميخاييل شولوخوف.
انتشار ژاپنی کتاب ابراهيم در آتش به ترجمه‌ی شوکو ياناگا در مجله‌ی (توکيو، موسسه‌ی مطالعه‌ی زبان‌ها و فرهنگ‌های آسيا وILCAA آفريقا).
کتاب و نوار صوتی چيدن سپيده‌دم ترجمه‌ی آزاد و اجرای اشعاری از مارگوت بيکل.
۱۳۶۷
سفر به آلمان: ميهمانِ مدعوِ دومين کنگره‌ی بين‌المللی ادبيات: اينترليت ۲ تحت عنوان جهانِ سوم: جهانِ ما در ارلانگن آلمان و شهرهای مجاور.
عزيز نسين، دِرِک والکوت، پدرو شيموزه، لورنا گوديسون و ژوکوندا بِلی و... ديگر مهمانان کنگره.
من دردِ مشترکم، مرا فرياد کن! عنوان سخنرانی شاملو در اين کنگره.
ُ شب شعر در کُل‌لوکيومِ ادبیِ برلين.
سفر به اتريش به دعوت دانشگاه اقتصاد وين و يورو آفريک اينستيتو، برای شب شعر و سخنرانی.
بازگشت به آلمان و اجرای شب شعر در شهر دانشگاهی گيسن.
سفر به سوئد به دعوت انجمن قلم (Pen) و دانشگاه يوته‌بوری.
شب شعر در «خانه‌ی مردم» استکهلم.
ديدار و صرف ناهار با هياءت رييسه‌ی انجمن قلم سوئد.
جلد اول مجموعه‌ی اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد.
بازگشت به ايران.
۱۳۶۸
جلد دوم مجموعه‌ی اشعار چاپ آلمان. انتشارات بامداد.
اقامت در شهرک دهکده‌ی خانه، کرج.
۱۳۶۹
سفر به آمريکا: ميهمان مدعو سيرا ۹۰ توسط دانشگاه UC برکلی.
سخنرانی‌های نگرانی‌های من و مفاهيم رند و رندی در غزل حافظ.
دو شب شعر در UC برکلی.
شب شعر دانشگاه UCLA لوس‌آنجلس. در رويس هال.
شب شعر و سخنرانی در دانشگاه‌های شيکاگو، آن اربر ميشيگان، کلمبيا، واشنگتن، راتگرز، هاروارد، دالاس و آستين.
عمل جراحی در (يونيورسيتی هاسپيتال) بوستون روی مهره‌های گردن.
سه شب شعر در بوستون و UC برکلی به نفع زلزله زده‌گان ايران.
نگارش روزنامه‌ی سفر ميمنت اثر ايالات متفرقه‌ی امريق (اوکلند کاليفرنيا)
عمل جراحی دوم روی مهره‌های گردن (بوستون).
شب شعر در مدرسه‌ی ارامنه‌ی بوستون.
استاد ميهمان برای تدريس يک ترم در دانشگاه UC برکلی دانشجويان ايرانی به (زبان، شعر و ادبيات معاصر فارسی).
ديدار با پروفسور زاده (برکلی) کاليفرنيا.
دريافت جايزه‌ی Free Expression سازمان حقوق بشر نيويورک Human Rights Watch .
۱۳۷۰
شب شعر به نفع آواره‌گان کُرد عراقی در UC برکلی و UCSC لوس‌آنجلس به همراه محمود دولت‌آبادی (قصه‌خوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (آمريکا).
مجله‌ی زمانه شماره‌ی اول به شاملو اختصاص دارد. (در سن هوزه، کاليفرنيا).
بازگشت از ايالات متحد آمريکا.
شب شعر به نفع آواره‌گان کُرد عراقی در دانشگاه وين (اتريش) به همراه محمود دولت‌آبادی (قصه‌خوانی) به دعوت انجمن فرهنگی کُردها (اروپا).
بازگشت به ايران.
ترجمه‌ی شعرهايی از لنگستون هيوز، اوکتاويو پاز (با حسن فياد).
۱۳۷۱
مجموعه‌ی اشعار مدايح بی‌صله، انتشارات آرش، در سوئد.
انتشار منتخبی از ۴۲ شعر شاملو به زبان ارمنی با نام من دردِ مشترکم در ايروان با ترجمه‌ی نُروان. ناشر: کانون فيلم ارمنستان.
قصه‌های کتاب کوچه، جلد اول در سوئد. انتشارات آرش.
کتاب گفت و شنودی با احمد شاملو، «ديدگاه‌های تازه» توسط ناصر حريری.
تدوين دوباره حرف آی کتاب کوچه براساس متدولوژی جديد.
۱۳۷۲
کتاب گفت‌وگو با احمد شاملو توسط محمد محمدعلی.
مجموعه‌ی جديد همچون کوچه‌يی بی‌انتها ترجمه‌ی شعر جهان (با ۲۰۰ شعر).
ترجمه‌ی مجدد غزل غزل‌های سليمان.
ترجمه‌ی مجدد گيل‌گمش.
انتشار گزينه‌ی اشعار (انتشارات مرواريد) با انتخاب آيدا.
کتاب کوچه، انتشارات مازيار، (دفتر چهارم الف)
۱۳۷۳
انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان سوئدی و فارسی با نام عشق عمومی Allom Fattande Karlik در استکهلم سوئد به ترجمه‌ي آذر محلوجيان. Azar Mahloujian ناشرانتشارات آرش.
انتشار منتخبی از ۱۹ شعر شاملو به زبان فرانسه و فارسی با نام سرودهای در عشق و اميد Hymnes damour et despoir فرانسه به ترجمه‌ی پرويز خضرايی: Ahmad Shamlou Version Francaise, Parviz Khazrai ناشر .Orphe La Diffrence
سفر به سوئد به دعوت ايرانيان مقيم سوئد برای برگزاری شب شعر.
شب شعر در کنسرتوسه به علت بيماری اجرا نمی‌شود.
يک ماه بعد شب شعر در يوته‌بوری.
دو شب شعر در اوسه جيمنازيومِ استکهلم.
از طرف تله‌ويزيون استکهلم با او مصاحبه انجام می‌شود.
بازگشت به ايران
انتشار شعرهای جديدی از حافظ، مولوی و نيما يوشيج به صورت نوار کاست با صدای شاعر.
۱۳۷۴
به پايان بردن ترجمه‌ی دن‌آرام. ۱۷/۷. شروع به بازخوانی و ويراستاری.
کنگره‌ی بزرگداشت احمد شاملو در دانشگاه تورنتو کانادا، روزهای ۲۱ و ۲۲ اکتبر ۱۹۹۵ به سرپرستی انجمن نويسنده‌گان ايرانی کانادا.
انتشار منتخبی از ۶ شعر به زبان اسپانيايی با نام (Aurora) بامداد در مادريد، به ترجمه‌ی کلارا خانِس Clara Janes شاعر اسپانيايی.
۱۳۷۵
عمل جراحی روی عروق گردن انجام می‌شود (۱۹ فروردين).
انتشار پريا و دخترای ننه‌دريا با صدای شاعر. به صورت نوار کاست.
عمل جراحی روی عروق پای راست انجام‌می‌شود (اول اسفند).
۱۳۷۶
عمل جراحی روی عروق پا تکرارمی‌شود. (اول فروردين)
تکثير مجدد حافظ، مولوی، و نيمايوشيج به صورت CD با صدای شاعر.
. انتشار مجموعه‌ی اشعار در آستانه
تکثير مجدد پريا و دخترای ننه دريا به صورت CD با صدای شاعر.
پای راست شاعر را از زانو قطع کردند. ۲۶ اردي‌بهشت، بيمارستان ايران‌مهر.
دفتر هنر، ويژه‌ی احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۸، مهرماه. در آمريکا. صاحب امتياز و سردبير بيژن اسدی پور، در .USA، NJ
کتاب کوچه، انتشارات مازيار، دفتر پنجم الف. قطع وزيری ۱۶۵۲ صفحه.
دفتر هنر، ويژه‌ی تقی مدرسی و احمد شاملو، سال چهارم، شماره ۹، اسفند . ۱۳۷۶. در آمريکا . صاحب امتياز و سردبير بيژن اسدی پور. در USA، NJ
در جدال با خاموشی، منتخب اشعار، اسفندماه. انتشارات سخن.
۱۳۷۷
ترجمه‌ی جديد گيل‌گمش را به پايان می‌برد.
بُن‌بست‌ها و ببرهای عاشق، منتخب اشعار. انتشارات يوشيج‌ـ ثالث.
کتاب کوچه، حرف ب، مجلد اول، انتشارات مازيار.
منتخبی از ۲۸ شعر شاملو به سوئدی: Baran Forlag Stockjolm, Dikter om Natten (شعرهای شبانه) Orers: Janne Carlsson & Said Moghadam
.کتاب کوچه (حرف ب) مجلد دوم ، انتشارات مازيار. قطع وزيری
کتاب کوچه (حرف ب) مجلد سوم ، انتشارات مازيار. قطع وزيری .
کتاب کوچه (حرف آ) در يک جلد. انتشارات مازيار.
۱۳۷۸
۱۳۷۸ کتاب کوچه (حرف آ) در يک مجلد، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۱۰۶۰ صفحه.
کتاب کوچه (حرف الف) جلد اول، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۹۱۲ صفحه.
کتاب کوچه (حرف الف) جلد دوم، (اول فروردين).انتشارات مازيار . قطع وزيری.
کتاب کوچه (حرف پ) جلد اول، (اول فروردين).انتشارات مازيار . قطع وزيری.
کتاب کوچه (حرف پ) جلد دوم، انتشارات مازيار . قطع وزيری ۱۳۴۲ صفحه.
مجموعه‌ی آثار احمد شاملو دفتر يکم : شعر بخش اول انتشارات زمانه
مجموعه‌ی آثار احمد شاملو دفتر يکم : شعر بخش دوم انتشارات زمانه ( از قطعنامه تا در آستانه )
مدايح بی صله (مجموعه‌ی اشعار) انتشارات زمانه ( چاپ اول در ايران)
منتخبی از ۳۲ شعر شاملو به سوئدی borlom karleken در ۸۵ صفحه Baran Forlag Stockholm 1999 i tolking av: Janne Carlsson & Said Moghadam
منتخبی از ۲۷ شعر شاملو به سوئدی
OM jag vore vatten Azar Mahloujian
دريافت جايزه‌ي Stig Dagerman، آذر محلوجيان جايزه را به نمايندگی دريافت می‌کند.
۱۳۷۹
کتاب کوچه (حرف ت) جلد اول، انتشارات مازيار، قطع وزيری، ۵۹۶ صفحه.
حديث بی‌قراری‌ی ماهان ( مجموعه شعر) انتشارات مازيار.
پايان ترجمه‌های سه نمايشنامه از فدريکو گارسيا لورکا.
خانه‌ی برناردا آلبا
عروسی‌ی خون ( با بازبينی مجدد)
يرما.
منتخبی از اشعار Nima Yushij , Sohrab Sepehri , Ahmad Shamlu به زبان اسپانيائی
Tres poetas persas contemporaneo
ناشر Icaria Poesia
Traduccion de Clara Janes , Sahan y Ahmad Taheri
.edicion ,abril 2000
ساعت ۹ غروب روز يکشنبه ۲ مرداد در منزلش در دهکده روح‌اش پرواز کرد و از شکنجه‌ی تن آزاد شد.
۱۳۸۰
قصه‌های کتاب کوچه، چاپ اول، انتشارات مازيار.
کتاب کوچه، حرف ت، جلد دوم و اضافات، انتشارات مازيار، چاپ اول.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:37 AM
برتولت برشت و شعر


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/9503.jpg
ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن !مگذار كه با زور ، پذیرنده ات كنند.خود به دنبال اش بگرد !آن چه را كه خود نیاموخته یی انگار كن كه نمی‌دانی... برشت Brecht نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی سوسیالیست و کمونیست بود.1956-1898
او را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش می‌شناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قریحه نیز بود و شعر‌ها، ترانه‌ها و تصنیف‌های پر‌معنا و دل‌انگیز بسیاری سرود.او سرودن شعرهایش را در ۱۵ سالگی و پیش از نمایشنامه‌نویسی آغاز کرد و نخستین سروده‌هایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸، هنگامی‌که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی‌پشت جبهه، سروده‌هایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان می‌خواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود می‌کرد.( ویکی پدیا)

برشت، در همه‌ی کارهایش، شناخته شده بود. و در همه‌ی آنها، حرفه‌ای. اما آنچه که بیش از همه، برشت را به جهانیان، معرفی نمود، تئوری تئاترش بود. یعنی: بیگانه‌سازی!
می‌گویند که یکی از منتقدان روسی، به نام شلکووسکی (و یا: شکلووسکی/ چلکووسکی/ چکلووسکی!) برای اولین‌بار، از لفظ بیگانه‌سازی، استفاده کرد. او می‌گفت: (تولستوی، نویسنده‌ی بزرگی‌ست. در نوشته‌های تولستوی، ما مسائلی را می‌بینیم که بارها دیده‌ایم. اما تولستوی، به گونه‌ای دیگر، این مسائل را، به ما نشان می‌دهد. گونه‌ای که انگار، ما آن‌را، برای اولین‌بار می‌بینیم. تولستوی، ابتدا، ما را نسبت به آن مسئله، بیگانه می‌کند. سپس، آن‌را به ما، دوباره، نشان می‌دهد!)بیگانه‌سازی (verfremdungseffekt)، یک سیستم است. سیستمی‌که کاربرد و هدف خاصی دارد. هدف بیگانه‌سازی، اینست: نشان دادن مسائل، به‌گونه‌ای دیگر، برای شناخت بیشتر و بهتر!
بهتر است، برای درک بهتر این ماجرا، به تکه‌ی پایانی نمایش‌نامه‌ی ((استثنا و قاعده))ی برشت رجوع کنیم. در انتهای نمایش‌نامه‌ی فوق، بازیگران، سرودی را همسرایی می‌کنند:
((امور آشنا را، که همیشه روی می‌دهند، دیده‌اید.
اما از شما خواهش می‌کنیم:
آنچه را که بیگانه نیست، نگران کننده بشمارید!
آنچه را که عادی است، ناموجه محسوب کنید!
آنچه را که معمول است، چنان کنید که مایه‌ی حیرت‌تان شود!
آنچه را که به نظر قاعده است، سنت غلط بخوانید!
و هر جا سنت‌های غلط یافتید،
درست را بنشانید!))
برشت، در مورد بیگانه‌سازی، می‌گوید:
((خاصیت بیگانه‌سازی، این‌ست که آنچه، بدیهی، معروف و آشکار است، از حادثه یا بازیگر، تعجب و کنجکاوی را برمی‌انگیزد. تماشاگر با دهان باز، خشک و بی‌حرکت، شیفته و مفتون، به صحنه، خیره نمی‌شود. بلکه به قضاوت تحلیلی آن، پرداخته و چنان می‌نماید که در بهترین وضع، گویا، ناظر مستقلی است که سیگار در دست، روی صندلی خویش، لمیده است!))
همه‌ی ما، پیکاسو (Pablo picasso ١٨٨١ـ١٩٧٣) را می‌شناسیم. کارهایش را، کم و بیش دیده‌ایم. با نوع کارش و نحوه‌ی کشیدن آثارش، برخورد کرده‌ایم. نقاشی‌های عجیب و غریب. آدم‌هایی با بدن‌های دفرمه شده. خارج از حد و اندازه‌های ذهنی‌مان. متفاوت با آنچه در پیرامون ما وجود دارد. کاملا، غیرطبیعی و غیرواقعی. با بینی‌های کج و معوج! یا چشم‌های بزرگ و غیر متعارف! و حتی، اعضای جابه‌جا شده!!! پیکاسو، در نقاشی، با سبک کوبیسم (Cubism) خود، همان عمل بیگانه‌سازی را انجام می‌دهد!
تذکر
خیلی‌ها ، بیگانه‌سازی (strangemaking effect) را، همان الیناسیون(alienation) یا افه‌ی الیناسیون (effect alienation) می‌دانند. در صورتی‌که این‌گونه نیست. الیناسیون، یعنی، از خود بیگانگی. یعنی، دردی که نسل بشر، گرفتار آن شده. الیناسیون، یک فلسفه‌ی اجتماعی‌ست. اما بیگانه‌سازی، ‌نه! بیگانه‌سازی، یک سیستم هنری‌ست. بیگانه‌سازی، در اصل، یک عبارت آلمانی‌ست: فر ـ فروم ـ دانگس ـ افکت (verfremdungseffekt)
برشت، تحت تاثیر، آموزه‌های مارکسیسم (marxism) بود.بهترین جمله‌ای که از برشت، در مورد ((تغییر)) به یاد دارم، اینست:
((من خواسته‌ام، این جمله را، وارد تئاتر کنم: توضیح جهان، مهم نیست! تغییر جهان، مهم است!))
زبان برشت
زبان برشت، زبان شک و تردید بود. تا مخاطب، مدام، با مسائل، به شکل‌های متفاوت، برخورد کند. تا مخاطب، آنها را عادی نپندارد. تا مخاطب به جستجو بپردازد. عقل خود را به‌کار اندازد. تا به شناختی درست و اصولی برسد. (دوگوهرانی - نشریه عروض)

نمونه ای از اشعار برشت از کتاب من برتولت برشت ترجمه بهروز مشیری :
من،برتولت برشت،از جنگل‌های سیاه می‌آیم
مادرم
هنگامی‌كه در تنش خانه داشتم
به شهرهایم آورد.و سرمای جنگل‌ها
تا روز مرگ در من خواهد ماند
در شهر آسفالت ساكنم، و از روز ازل
در بند آیین مرگ
با روزنامه و توتون و عرق
بدبین و تنبل و سرانجام،راضی

با مردم، مهربانم
به سنت ایشان، كلاهی اطو شده بر سر می‌گذارم
می‌گویم:آنها جانوران بسیار گندی هستند
و می‌گویم:مهم نیست. من خود نیز چنینم

روی صندلی‌های راحتی،پیش از نیمروزها
چند زن را كنار خویش می‌نشانم
و خاطر آسوده نگاهشان می‌كنم و می‌گویم
درمن كسی هست كه بر او امیدی نمی‌توان بست
تنگ غروب،مردان را گرد خود می‌آورم
ما یكدیگر را "نجیب‌زاده" می‌نامیم
آنها پاهایشان را روی میز من دراز می‌كنند
و می‌گویند:"وضع ما بهتر خواهد شد."و من
نمی‌پرسم:كی؟
...
در ایران برتولد برشت همیشه با عنوان یك نمایش نامه نویس معروف بوده است و هنوز هم تكنیك ‏فاصله گذاری های برشتی درست یا غلط در تئاتر ایران اجر می‌شود. ‏اما اهل فن می‌دانند كه برشت شاعر، نه تنها چیزی كم از برشت نمایش نامه نویس ندارد بلكه در رده ‏شاعران بزرگ آلمان مانند ریلكه و گوتفرید برگ است.
کتابی از مجموعه عاشقانه ها، ترانه ها، شعرهای كوتاه و باز سرایی های برتولد برشت به نام "هرگز ‏مگو هرگز" به ترجمه دكتر علی غضنفری و علی عبداللهی منتشر شده است. ‏
برشت یك كمونیست تمام عیار بود. او پس از درگیریهای ‏آلمان شرقی كمی‌متحول شد. برشت در عین كمونیست بودن هیچگاه آزاد اندیشی و بزرگداشت ‏انسان را فراموش نكرد وهمیشه در پی آن بود كه پیام خود را در نمایشنامه هایش به مردم و جوان ها ‏برساند. او در فراگیری عدالت در مجموعه انسانهایی كه در آلمان زندگی می‌كردند تلاش كرد و ‏همین موجب جهانی شدن او شد. برشت نابغه ای است بی نظیر.(کانون ادبیات ایران)
از نظر برشت مقصود هنر از نظر مارکس و مارکسیست‌ها انعکاس دادن شرایط اجتماعی نیست. بلکه تلاش برای تغییر دادن این شرایط است و این امر فقط از طریق تاکتیک‌های ضربتیِ مدرنیستیِ آوانگارد امکان پذیر است. نابرابری‌های اجتماعی موجود میان دارا و ندار را نباید تثبیت شده یا پذیرفته شده نشان داد ـ که در بیشتر نوشته¬های رئالیستی به صورت طبیعی این طور است ـ بلکه باید به عنوان امری نفرت‌انگیز، وحشیانه و ناعادلانه عرضه کرد. رئالیسم صرفاً بحث فرم نیست. با رونوشت برداری از این رئالیست‌ها خود ما دیگر رئالیست نخواهیم بود. زمان به پیش می‌رود... مسائل تازه یی شعله ور می‌شوند و تکنیک‌های تازه‌یی می‌طلبند. واقعیت عوض می‌شود؛ برای بازنمایی آن، وسایل بازنمایی نیز باید عوض شوند. از هیچ، چیزی پدید نمی‌آید. نو از کهنه می‌جوشد، اما همین است که آن را نو می‌کند» (چایلدز، 1382، 50و49)
برشت هم‌زمان که از ترسیم رئالیستی جامعه‌اش دوری می‌گزیند، واقعیت‌های واپس‌گرایانه و ارتجاعی آن را به چالش می‌کشد. شاید به همین سبب قهرمان‌هایش چندگانه، متناقض، غریب و مبهم به نظر می‌رسند.برشت برای مقابله با روند رو به رشد مناسبات بورژوازی نه تنها به مضامین و موضوعاتی انتقادی و معترضانه می‌پردازد، که برای به اجرا در آوردن ایده‌ی خود فرم بدیعی نیز می‌آفریند. تا کاملاً از سیطره‌ی سنت تئاتر بورژوایی زمانه‌اش رها شود و تئاتر مردمی، محرک، آگاه کننده و تفکربرانگیز خود را از اساس، بر پایه‌یی مستقل و پیشرو بنا کند. در مسیر این هدف، آنچه را به طور اخص از تئاتر ارسطویی ـ که تا آن زمان تنها فرم تجربه شده‌ی نمایشی بود ـ کنار می‌گذارد؛ تراژدی و برخی از عناصر آن همچون تزکیه، هم‌ذات پنداری و استغراق (در هم آمیختگی) است؛ پرهیز از غرق شدن بازیگر در نقش و به تبع آن، غرق شدن تماشاگر در بازیگر. به عقیده‌ی او «به وسیله‌ی کنار گذاشتن این عناصر، هنرهای نمایشی خود را از تتمه‌ی شعایری که یادآور آلودگی آن در ادوار گذشته است، می‌رهاند و سپس از مرحله‌یی که به تفسیر جهان کمک می‌کرد به مرحله‌یی وارد می‌شود که به تغییر جهان کمک می‌کند.» (برشت، 1378، 119)
در صورتی که تفکر چپ در مخالفت با هرگونه برخورد احساسی و تراژیک، بر این باور بود که تسلط بر نیروهای طبیعی با به کارگیری نیروی عقل امکان پذیر است و یگانه راه هدفمند و ارزشمند کردن زندگی انسان خردمحوری است. تعارض تراژدی و تفکر انقلابی چپ در نمایشنامه‌های برشت بیش از همه در نمایشنامه‌های" محاکمه‌ی ژاندارک در رُوان" و"زندگی گالیله" جلب نظر می‌کند.(آزاده شاهمیری-ایران تاتر)



یاد بگیر، ساده ترین چیز ها را !
برای آنان كه به خواهند یاد بگیرند
هرگز دیر نیست.
الفبا را یاد بگیر ! كافی نیست ؛ اما
آن را یاد بگیر ! مگذار دل سردت كنند !
دست به كار شو ! تو همه چیز را باید بدانی.
تو باید رهبری را به دست گیری.

ای آن كه در تبعیدی ، یاد بگیر !
ای آن كه در زندانی ، یاد گیر !
ای زنی كه در خانه نشسته یی ، یاد بگیر !
ای انسان شصت ساله ، یاد بگیر !
تو باید رهبری را به دست گیری.

ای آن كه بی خانمانی ، در پی درس و مدرسه باش !
ای آن كه از سرما می‌لرزی ، چیزی بیاموز !
ای آن كه گرسنه گی می‌كشی ، كتابی به دست گیر !
این خود سلاحی ست.
تو باید رهبری را به دست گیری.

ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن !
مگذار كه با زور ، پذیرنده ات كنند.

خود به دنبال اش بگرد !
آن چه را كه خود نیاموخته یی
انگار كن كه نمی‌دانی.
صورت حساب ات را خودت جمع بزن !
این تویی كه باید به پردازی اش.
روی هر رقمی‌انگشت بگذار
و به پرس : این ، برای چیست ؟
تو باید رهبری را به دست گیری

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:38 AM
فریدون مشیری«ریشه در خاک»داشت


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/9108.jpg
سالها پیش یکی از دوستان استاد مشیری که قصد داشت با خانواده اش به آمریکا کوچ کند به ایشان نیز پیشنهاد همراهی داد. استاد از دوستش یک شب وقت خواست تا در این باره فکر کند. این شعر جوابی است که استاد به دوستشان گفتند...
قبل از این که این شعر را بخوانید باید داستان گفتن این شعر را بگوییم ؛سالها پیش یکی از دوستان استاد مشیری که قصد داشت با خانواده اش به آمریکا کوچ کند به ایشان نیز پیشنهاد همراهی داد. استاد از دوستش یک شب وقت خواست تا در این باره فکر کند. این شعر جوابی است که استاد به دوستشان گفتند.

ریشه در خاک
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.


تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت


من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت



زندگی
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین‌الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمن‌الممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.
مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نام‌های بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است.
مشیری سال‌ها از درد چشم رنج می‌برد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.

دفترهای شعر
۱۳۳۴ تشنه طوفان
۱۳۳۵ گناه دریا
۱۳۳۷ نایافته
۱۳۴۰ ابر
۱۳۴۵ ابر و کوچه
۱۳۴۷ بهار را باور کن
۱۳۴۷ پرواز با خورشید
۱۳۵۶ از خاموشی
۱۳۴۹ برگزیده شعرها
۱۳۶۴ گزینه اشعار
۱۳۶۵ مروارید مهر
۱۳۶۷ آه باران
۱۳۶۹ سه دفتر
۱۳۷۱ از دیار آشتی
۱۳۷۲ با پنج سخن‌سرا
۱۳۷۴ لحظه‌ها و احساس
۱۳۷۸ آواز آن پرنده غمگین
۱۳۷۹ تا صبح تابناک اهورایی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:38 AM
شعر ناخدای «والت ویتمن»


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/8736.jpg
اما وقتی منشی وزير پی برد كه او همان شاعر برگ های سبزه زار است كار او نيز پايان پذيرفت در ابتدای دهه ی 1870 ، ويتمن در...


(Walt Whitman)والت ويتمن
والت ويتمن دومين پسر والتر ويتمن و لوئيزا ون ولر در 31 می 1819 به دنيا آمد در سن 12 سالگی يادگيری حرفه ی چاپ و نشر را شروع كرد و دلبسته ی واژه ها شد .بيش تر خودآموخته و با اشتياقی سيری ناپذير مطالعه می كرد .با آثار هومر، دانته ، شكسپير و كتاب مقدس آشنا شد .در نيويورك مدتی كارگر چاپ خانه بود ، تا اين كه آتشی خانمان سوز كارخانه را از بين برد .در سال 1836در سن 17 سالگی در يك مدرسه ی تك كلاسه در لانگ آيلند شروع بتدريس كرد که تا سال 1841 نيز ادامه يافت تا اين كه در همان سال به پيشه ی خبرنگاری به صورت تمام وقت روی آورد .در ابتدا با روزنامه ی هفتگی " لانگ آيلندر" شروع نمود و سپس ويراستار بعضی از مطبوعات بروكلين و لانگ آيلند شد در سال 1848 ويتمن از كار در ايگل ديلی" بروكلين كناره گرفت تا در روزنامه ی" كرسنت " نيو اورلئان ويراستار شود و در آن جا بود كه" برای اولين بار خشونت برده داری را در بازار برده داران به چشم ديد .
در بازگشت به نيواورلئان در پاييز 1848 با روزنامه ی " بكر" آشنا شد . آزاد مرد بروكلين از همان اوان به
بسط شيوه ای يگانه در شعر پرداخت كه بعدها موجب تحسين رالف والر و امرسون گرديد .در سال 1855 حق انتشار اولين چاپ كتاب " برگ های سبزه زار" را گرفت . اين كتاب دارای 12 شعر بدون مطلع و يك پيش گفتار بود . خود او نيز كتاب را منتشر كرد . نسخه ای از آن را در جولای 1855 برای امرسون
فرستاد.ويتمن چاپ دوم كتاب را در سال 1856 انجام داد كه دارای 33 شعر و نامه ای از امرسون در
تحسين نشر اول و شعری بلند از ويتمن در پاسخ به آن بود .در طی كارهای پی در پی ، او مجموعه
اشعارش را سر و سامانی داد و چند بار ديگر منتشر كرد
با بروز جنگ داخلی ، ويتمن كناره گرفت و مقالات اجتماعی نوشت و به ديدار زخمی های جنگ در
بيمارستان های نيويورك رفت .او 11 سال در واشنگتن ماند و شغلی در وزارت كشور به دست آورد ، اما وقتی منشی وزير پی برد كه او همان شاعر برگ های سبزه زار است كار او نيز پايان پذيرفت در ابتداي دهه ی 1870 ، ويتمن در "كامدن" سكنی گزيد جايی كه در خانه ی برادرش به ديدار مادر محتضرش رفت . او پس از مرگ مادرش هرگز به واشنگتن برنگشت و تا سال 1882 نزد برادرش ماند. واپسين سال های عمرش را در خانه ی دو اشكوبه ی تخته كوب گذراند پس از مرگ ش در 26 مارس 1892 در آرامگاهی كه خودش طرح ش را ريخته بود و ساخته بود ، در قطعه زمينی در گورستان هارلی به خاك سپرده شد



* * *

O Captain! My Captain

By: Walt Whitman

O CAPTAIN! my Captain, our fearful trip is done
The ship has weather'd every rack, the prize we sought is won
The port is near, the bells I hear, the people all exulting
While follow eyes the steady keel, the vessel grim and daring
But O heart! heart! heart
O the bleeding drops of red
Where on the deck my Captain lies
Fallen cold and dead

O Captain! my Captain! rise up and hear the bells
Rise up--for you the flag is flung--for you the bugle trills
For you bouquets and ribbon'd wreaths--for you the shores a-crowding
For you they call, the swaying mass, their eager faces turning
Here Captain! dear father
The arm beneath your head
It is some dream that on the deck
You've fallen cold and dead

My Captain does not answer, his lips are pale and still
My father does not feel my arm, he has no pulse nor will
The ship is anchor'd safe and sound, its voyage closed and done
From fearful trip the victor ship comes in with object won
Exult O shores and ring O bells
But I with mournful tread
Walk the deck my Captain lies
Fallen Cold and Dead

آی ناخدا ! ناخدا ی من

آی ناخدا ، ناخدا ی من ، سفر دهشتبارمان به پايان رسيده است
كشتی از همه ی مغاك ها به سلامت رست ، به پاداش موعود رسيده ايم
بندرگاه نزديك است ، طنين ناقوس ها را می شنويم ، مردمان در جشن و سرورند
چشم های شان پذيرای حصار حصين كشتی است ، آن سرسخت بی باك
امّا ای دل ، ای دل ، ای دل
وای از اين قطره های سرخ خون فشان
بر اين عرشه كه ناخدای من آرميده است
سرد و بی جان
آی ناخدا ، ناخدا ی من ، برخيز و طنين ناقوس ها را بشنو
برخيز ، پرچم برای تو در اهتزاز است ، برای تو در شيپور ها دميده اند
برای توست اين دسته ها و تاج های گل ، اين ساحل پر همهمه
اين خلق بی تاب و توان نام تو را آواز می دهند ، چهره های مشتاق تو را می جويند
بيا ناخدا ، ای پدر بزرگوار من
سر بر بازوی من بگذار
اين وهمی بيش نيست كه تو سرد و بی جان آرميده ای
ناخدای من پاسخم نمی دهد ، لبانش رنگ پريده و خاموش است
پدرم بازوی مرا حس نمی كند ، كرخت و بی اراده است
سفر به انجام رسيد و كشتی ايمن و استوار كناره گرفت
از اين سفر سهمناك ، كشتی پيروزمند ، گوی توفيق ربود و به ساحل رسيد
سرور از نو كنيد ای مردمان ساحل ، طنين در افكنيد ای ناقوس ها
امّا من با گام های سوگوار
ره می سپارم بر اين عرشه

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:39 AM
حمید مصدق در خویشتن نشست و در خود شکست


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/8342.jpg
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم ... حمید مصدق بهمن ۱۳۱۸ در شهرضا متولد شد. چند سال بعد به همراه خانواده اش به اصفهان رفت و تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری،محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.مصدق در ۱۳۳۹ وارد دانشکده حقوق شد و در رشته بازرگانی درس خواند. از سال ۱۳۴۳ در رشته حقوق قضایی تحصیل کرد و بعد هم فوق لیسانس اقتصاد گرفت. در ۱۳۵۰ در رشته فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی فارغ التحصیل شد و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان به تدریس پرداخت.وی پس ار دریافت پروانه وکالت از کانون وکلا در دوره های بعدی زندگی همواره به وکالت اشتغال داشت و کار تدریس در دانشگاه های اصفهان، بیرجند و بهشتی را پی می گرفت.در ۱۳۴۵ برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق پرداخت. تاسال ۱۳۵۸ بیشتر به تدریس روش تحقیق استغال داشت و از ۱۳۶۰ تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون . مصدق تا پایان عمر عضو هیات علمی دانشگاه علامه طباطبایی بود و مدتی نیز سردبیری مجله کانون وکلا را به عهده داشت.حمید مصدق در هشتم آذرماه ۱۳۷۷ بر اثر بیماری قلبی در تهران درگذشت.


تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

********************

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لب داشت
حتی
در حال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفت وگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاکتر از چشمه ای نور
هم چون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
آن در سرشک غوطه ور آن چشم پاک را
پنداشت
آلوده است و لایق دیدار یار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر
چه ؟ او؟ نه آه ... نمی آید

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:39 AM
مهر مادری(بازخوانی شعری از ایرج میرزا)


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/8158.jpg
گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌ بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌...

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پيغام‌
كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بيندم‌ از دور كند
چهره‌ پرچين‌ و جبين‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند
بر دل‌ نازك‌ من‌ تيري‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌
شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ يكدل‌ و يكرنگ‌ ترا
تا نسازي‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهي‌ به‌ وصالم‌ برسي‌
بايد اين‌ ساعت‌ بي‌ خوف‌ و درنگ‌

روي‌ و سينه‌ تنگش‌ بدري‌
دل‌ برون‌ آري‌ از آن‌ سينه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونين‌ به‌ منش‌ باز آري‌
تا برد زاينه‌ قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بي‌ خرد ناهنجار
نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بي‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادري‌ از ياد ببرد
خيره‌ از باده‌ و ديوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌
سينه‌ بدريد و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود
دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمين‌
و اندكي‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز
اوفتاد از كف‌ آن‌ بي‌ فرهنگ‌

از زمين‌ باز چو برخاست‌ نمود
پي‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

ديد كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌
آيد آهسته‌ برون‌ اين‌ آهنگ‌:

آه‌ دست‌ پسرم‌ يافت‌ خراش‌
آه‌ پاي‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ‌



ایرج میرزا

درباره شاعر

ايرج‌ ميرزا جلال‌ الملك‌ شاعر تواناي‌ ايران‌ در اواخر دوره‌ ‌قاجاريه در سال‌ 1251ه.ش‌ در تبريز بدنيا آمد . پدر وي‌ غلامحسين‌ ميرزا ملقب‌ به‌ صدر الشعرا(با تخلص‌ بهجت‌)از شعراي‌ معروف‌ عصر خود بود و جدش‌ ملك‌ ايرج‌ ميرزا پسر فتحعلي‌ شاه‌ نيز اهل‌ شعر وادب‌ بود وبا تخلص‌ انصاف‌ شعر مي‌ سرود.
ايرج‌ ميرزا در دامان‌ چنين‌ خانواده‌اي‌ رشد و نمو يافت‌ و بعد ها از نظر جوهر شعر وپايه‌ شعري‌ بر پدر و جد و تقريبا تمام‌ شاهزادگان‌ قاجار برتري‌ يافت‌. وي‌ در دوران‌ كودكي‌ به‌ فراگيري‌ زبان‌ و ادبيات‌ فارسي‌ ، فرانسه‌ و عربي‌ پرداخت‌ و در نزد اساتيد بزرگ‌ زمان‌خود محمد تقي‌ عارف‌ اصفهاني‌ و ميرزا نصراله‌ بهار تحصيل‌ كرد.
ايرج‌ شاعري‌ را از نو جواني‌ آغاز كرد و امير نظام‌ گروسي‌ حاكم‌ تبريز نيز او را تشويق‌ به‌ شعر و شاعري‌ نمود و به‌ او لقب‌ فخر الشعرا داد وي‌ در شانزده‌ سالگي‌ ازدواج‌ كرد ولي‌اين‌ ازدواج‌ زود هنگام‌ فرجامي‌ نداشت‌ زيرا سه‌ سال‌ بعد همسر و پدرش‌ درگذشتند .بعد ازمرگ‌ پدر ايرج‌ از جانب‌ مظفر الدين‌ ميرزا وليعهد به‌ سرودن‌ قصايد و اشعار مداحي‌ و رسمي‌ در مراسم‌ و اعياد موظف‌ گرديد و صدر الشعرا لقب‌ گرفت‌ ولي‌ از قبول‌ آن‌ امتناع‌ كرد و از شاعري‌ دربار وليعهد كناره‌ گرفت‌.
وي‌ در جواني‌ مدتي‌ منشي‌ مخصوص‌ پيشكار آذربايجان‌ ميرزا علي‌ خان‌ امين‌الدوله بود و با وي‌ به‌ تهران‌ آمد. در سال‌ 1314 ه.ق‌ به‌ همراه‌ قوام‌ السلطنه‌ به‌ اروپا رفت‌ ودر بازگشت‌ شغل‌ مناسبي‌ در دار الانشء يافت‌ و در سال‌ 1324 به‌ وزارت‌ معارف‌ منتقل‌ شد و دبيرخانه‌ آن‌ وزارت‌ را تأسيس‌ كرد; در طي‌ مدت‌ خدمت‌ او در اين‌ وزارتخانه‌ با ابتكارايرج‌ ميرزا وزارت‌ معارف‌ اداره‌ عتيقه‌ جات‌ را تأسيس‌ نمود.ايرج‌ ميرزا در سال‌ 1337 به‌ عنوان‌ بازرس‌ اداره‌ كل‌ ماليه‌ خراسان‌ روانه‌ مشهد شد و طي‌ مدت‌ 5 سال‌ اقامت‌ خود در اين‌ استان‌ وارد مهم‌ترين‌ مرحله‌ از فعاليتهاي‌ ادبي‌ خود شد و به‌ ويژه‌ قيام‌ كلنل‌ محمد تقي‌خان‌ پسيان تأثير زيادي‌ بر افكار ايرج‌ برجاي‌ نهاد. اين‌ شاعر بلند آوازه‌ بهترين‌ شاهكارهاي‌هنري‌ خود را در طي‌ اين‌ چند سال‌ خلق‌ كرد.
سالهاي‌ پاياني‌ عمر ايرج‌ ميرزا با فقر و پريشاني‌ گذشت‌ و در سال‌ 1344 ه.ش‌ درتهران‌ درگذشت‌ و در گورستان‌ ظهير الدوله‌ به‌ خاك‌ سپرده‌ شد.
زندگي‌ ادبي‌ اين‌ شاعر داراي‌ دو مرحله‌ بود. در مرحله‌ اول‌ كه‌ دوران‌ جواني‌ ايرج‌ بود وي‌ در قالب‌ قصيده‌ به‌ ستايش‌ رجال‌ و خوشامد و تهنيت‌ پرداخت‌ ولي‌ در مرحله‌ دوم‌ كه‌ مصادف‌ با دوران‌ پختگي‌ شاعر بود از شاعر درباري‌ بودن‌ كناره‌ گرفت‌ و با پشت‌ سرگذاشتن‌ تجربيات‌ ارزنده‌ و جهان‌ بيني‌ تازه‌اي‌ كه‌ در اثر سفر اروپا و كسب‌ معرفت‌ و كمالات‌ بدست‌ آورده‌ بود مسائل‌ و مضامين‌ تازه‌اي‌ در دنياي‌ شعرش‌ پديدار شد و سبك‌ جديدي‌ به‌ وجود آورد. بيشتر اشعار موجود در ديوان‌ او نيز كه‌ داراي‌ اعتبار ادبي‌ والايي‌اند در اين‌ دوه‌ سروده‌ شده‌اند; مضامين‌ و انديشه‌ هاي‌ شعر ايرج‌ در انتقاد از وضع‌ سياسي‌ واجتماعي‌ كشور، وطن‌ دوستي‌، تشويق‌ جوانان‌ به‌ دانش‌ آموزي‌ و فراگيري‌ علوم‌ و فنون‌جديد و بخصوص‌ علاقه‌ به‌ مادر و تجليل‌ سپاس‌ از مقام‌ مادر بود ايرج‌ ميرزا در اين‌ ارتباط يكي‌ از زيباترين‌ اشعار خود را به‌ نام‌ قلب‌ مادر سرود كه‌ در زمره‌ زيباترين‌ اشعار بازمانده‌ از ادبيات‌ مشروطيت‌ است‌ و سبب‌ شهرت‌ فراوان‌ او شد.
مهم‌ترين‌ آثار اين‌ شاعر بلند آوازه‌ عبارت‌ است‌ از:
- ديوان‌ اشعار
- مثنوي‌ عارفنامه‌
- مثنوي‌ زهره‌ و منوچهر
- ادبيات‌ ايرج‌

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:40 AM
« فدريکو گارسيا لورکا»اکنون جزيی از خاک اسپانياست


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/7989.jpg
فدريکو گارسيا لورکا درخشانترين چهره شعر اسپانيا و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مايه او که از زندگی پرشور و مرگ جنايت بارش نيز به همان اندازه ...
فدريکو گارسيا لورکا درخشانترين چهره شعر اسپانيا و در همان حال يکی از نامدارترين شاعران جهان است. شهرتی که نه تنها از شعر پر مايه او که از زندگی پرشور و مرگ جنايت بارش نيز به همان اندازه آب می خورد. به سال 1899 در فونته کا واکه روس - دشت حاصلخيز غرناطه - در چند کيلومتری شمال شرقی گرانادا به جهان آمد. در خانواده ای که پدر روستايی مرفهی بود و مادر زنی متشخص و درس خوانده. تا چهار سالگی رنجور و بيمار بود، نمی توانست راه برود و به بازيهای کودکانه رغبتی نشان نمی داد. اما به شنيدن افسانه ها و قصه هايی که خدمتکاران و روستاييان می گفتند و ترانه هايی که کوليان می خواندند شوقی عجيب داشت...
عشق آتشين لورکا به هنر نمايش هرگر در او کاستی نپذيرفت و همين عشق سرشار بود که او را علی رغم عمر بسيار کوتاهش به خلق نمایشنامه های جاويدانی چون عروسی خون، يرما و خانه برناردا آلبا و زن پتياره رهنمون شد. بدين سان نخستين آموزگاران لورکا مادرش بود که خواندن و نوشتن بدو آموخت و نيز با موسيقی آشنايش کرد، و مزرعه خانوادگی او بود که در آن سنتهای کهن آندلس را شناخت و با ترانه های خيال انگيز کوليان چنان انس گرفت که برای سراسر عمر کليد قلعه جادويی شعر را در دستهای معجزه گر او نهاد. لورکا سالهای فراوانی در دارلعلم گرانادا و مادريد به تحصيل اشتغال داشت اما رشته خاصی را در هيچيک از اين دو به پايان نبرد و در عوض فرهنگ و ادب اسپانيايی را به خوبی آموخت.
از او شاعری بار آورد که آگاهی عميقش از فرهنگ عاميانه اسپانيايی حيرت انگيز است و تمام اسپانيا در خونش می تپد. هنگامی که رژيم جمهوری مطلوب لورکا در اسپانيا مستقر شد او که هميشه بر آن بود که تياتر را به ميان مردم ببرد اقدام به ايجاد گروه نمايشی سياری از دانشجويان کرد که نام لابارکا را بر خود نهاد. اين گروه مدام از شهری به شهری و از روستايی به روستايی در حرکت بود و نمايشنامه های فراوانی را بر صحنه آورد.
در پنج ساه آخر عمر خويش لورکا کمتر به سرودن شعری مستقل پرداخت. می توان گفت مهمترين شعر پيش از مرگ او و شاهکار تمامی دوران سرايندگيش مرثيه عجيبی است که در مرگ دوست گاوبازش ايگناسيو سانچز مخياس نوشته و از لحاظ برداشتها و بينش خاص او از مرگ و زندگی، با تراژدی هايی که سالهای اخر عمر خود را يکسره وقف نوشتن و سرودن آنها کرده بود در يک خط قرار می گيرد. يعنی سخن از سرنوشت ستمگر و گريزناپذيری به ميان می آورد که قاطعانه در ساعت پنج عصر لحظه احتضار و مرگ ايگناسيو را اعلام می کند.
لورکا هرگز يک شاعر سياسی نبود اما نحوه برخوردش با تضادها و تعارضات درونی جامعه اسپانيا به گونه ای بود که وجود او را برای فاشيستهای هواخواه فرانکو تحمل ناپذير می کرد. و بی گمان چنين بود که در نخستين روزهای جنگ داخلی اسپانيا - در نيمه شب 19 اوت 1936 - به دست گروهی از اوباش فالانژ گرفتار شد و در تپه های شرقی گرانادا در فاصله کوتاهی از مزرعه زادگاهش به فجيعترين صورتی تير باران شد بی آنکه هرگز جسدش به دست آيد يا گورش شناخته شود.




نغمه‌ی خوابگرد

برای گلوریا خینه و فرناندو دولس ری‌یوس


سبز، تویی که سبز می‌خواهم،
سبز ِ باد و سبز ِ شاخه‌ها
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.
سراپا در سایه، دخترک خواب می‌بیند
بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش خمیده
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
(سبز، تویی که سبزت می‌خواهم)
و زیر ماه ِ کولی
همه چیزی به تماشا نشسته است
دختری را که نمی‌تواندشان دید.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
خوشه‌ی ستاره‌گان ِ یخین
ماهی ِ سایه را که گشاینده‌ی راه ِ سپیده‌دمان است
تشییع می‌کند.
انجیربُن با سمباده‌ی شاخسارش
باد را خِنج می‌زند.
ستیغ کوه همچون گربه‌یی وحشی
موهای دراز ِ گیاهی‌اش را راست برمی‌افرازد.
«ــ آخر کیست که می‌آید؟ و خود از کجا؟»
خم شده بر نرده‌ی مهتابی ِ خویش
سبز روی و سبز موی،
و رویای تلخ‌اش دریا است.

«ــ ای دوست! می‌خواهی به من دهی
خانه‌ات را در برابر اسبم
آینه‌ات را در برابر زین و برگم
قبایت را در برابر خنجرم؟...
من این چنین غرقه به خون
از گردنه‌های کابرا باز می‌آیم.»
«ــ پسرم! اگر از خود اختیاری می‌داشتم
سودایی این چنین را می‌پذیرفتم.
اما من دیگر نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن ِ من نیست.»
«ــ ای دوست! هوای آن به سرم بود
که به آرامی در بستری بمیرم،
بر تختی با فنرهای فولاد
و در میان ملافه‌های کتان...
این زخم را می‌بینی
که سینه‌ی مرا
تا گلوگاه بردریده؟»
«ــ سیصد سوری ِ قهوه رنگ میبینم
که پیراهن سفیدت را شکوفان کرده است
و شال ِ کمرت
بوی خون تو را گرفته.
لیکن دیگر من نه منم
و خانه‌ام دیگر از آن من نیست!»
«ــ دست کم بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های بلند،
بگذاریدم، بگذارید به بالا برآیم
بر این نرده‌های سبز،
بر نرده‌های ماه که آب از آن
آبشاروار به زیر می‌غلتد.»
یاران دوگانه به فراز بر شدند
به جانب نرده‌های بلند.
ردّی از خون بر خاک نهادند
ردّی از اشک بر خاک نهادند.
فانوس‌های قلعی ِ چندی
بر مهتابی‌ها لرزید
و هزار طبل ِ آبگینه
صبح کاذب را زخم زد.

سبز، تویی که سبز می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها.
همراهان به فراز برشدند.
باد ِ سخت، در دهان‌شان
طعم زرداب و ریحان و پونه به جا نهاد.
«ــ ای دوست، بگوی، او کجاست؟
دخترَکَت، دخترک تلخ‌ات کجاست؟»
چه سخت انتظار کشید
«ــ چه سخت انظار می‌بایدش کشید
تازه روی و سیاه موی
بر نرده‌های سبز!»

بر آیینه‌ی آبدان
کولی قزک تاب می‌خورد
سبز روی و سبز موی
با مردمکانی از فلز سرد.
یخپاره‌ی نازکی از ماه
بر فراز آبش نگه می‌داشت.
شب خودی‌تر شد
به گونه‌ی میدانچه‌ی کوچکی
و گزمه‌گان، مست
بر درها کوفتند...

سبز، تویی که سبزت می‌خواهم.
سبز ِ باد، سبز ِ شاخه‌ها،
اسب در کوهپایه و
زورق بر دریا.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:40 AM
شعرهای دو زبانه« اوکتاویو پاز»


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/7134.jpg
من درنگی کوتاه ام. اوکتاویو پاز در وصف خویش/شعرهای خویش، چنین سرود. باری اگر این معرفی از خویش نبود منتقدان باز هم پاز را چنین ... اکتاویو پاز
Octavio Paz
I Am a Pause

http://www.seemorgh.com/images/paz.jpg
من درنگی کوتاه ام. اوکتاویو پاز در وصف خویش/شعرهای خویش، چنین سرود. باری اگر این معرفی از خویش نبود منتقدان باز هم پاز را چنین توصیف می کردند : " بین احتیاج به همه چیز گفتن و احتیاج به سکوت مطلق .چون تراپیست ها نوسان می کند ". شاعر عشق و انزوا و سکوت سال 1914 در مکزیک به دنیا آمد و سپس به اسپانیا و پاریس کوچ کرد و همه ی عمر خویش را در تصدی مقامات مختلف دیپلماتیک گذراند. در پاریس با سوررئالیست ها آشنا شد و تاثیر این آشنایی همراه با دید متافیزیکی
خاصی که از تجربه ی امریکای لاتین و شرق دور داشت به شعر او پالایش خاصی بخشیده است بهترین ترجمه آثار پاز به فارسی " سنگ آفتاب " از احمد میر علایی که در جنگ اصفهان منتشر شد و بعد ها جداگانه نیز به چاپ رسید. ترجمه ی بسیار زیبا و خواندنی از مترجمی توانا. پس از این ترجمه آثار پراکنده ای از پاز در نشریه ها گوناگون منتشر شده است. "هنر و تاریخ – مقالاتی در زمینه زیبایی شناسی" مجموعه مقالات بسیار ارزشمند وخواندنی پاز نیز به ترجمه ناصر فکوهی منتشر شده است. و سرانجام اخیرا نشر اسطوره با ترجمه ی نسبتا موفق ابوالقاسم اسماعیل پور دست به انتشار مجموعه آثار پاز زده است

Motion
If you are the amber mare
I am the road of blood
If you are the first snow
I am he who lights the hearth of dawn
If you are the tower of night
I am the spike burning in your mind
If you are the morning tide
I am the first bird's cry
If you are the basket of oranges
I am the knife of the sun
If you are the stone altar
I am the sacrilegious hand
If you are the sleeping land
I am the green cane
If you are the wind's leap
I am the buried fire
If you are the water's mouth
I am the mouth of moss
If you are the forest of the clouds
I am the axe that parts it
If you are the profaned city
I am the rain of consecration
If you are the yellow mountain
I am the red arms of lichen
If you are the rising sun
I am the road of blood


جنبش
اگر تو دریاچه ی کهربایی
من جاده ی خون ام
اگر تو اولین برفی
من آن ام که قلب پگاه را روشن می کند
اگر تو برج شبی
من میخ سوزان ام در خاطر تو
اگر تو جریان صبحدمانی
من گریه ی اولین پرنده ام
اگر تو سبد پرتقال هایی
من تیغ آفتاب ام
اگر تو سنگ مذبحی
من دست های حرمت شکن ام
اگر تو خاک خفته ای
من ساقه نی سبز ام
اگر تو خیزش بادی
من آتش پنهان ام
اگر دهانه آبی
من دهان خزه ام
اگر تو جنگل ابرهایی
من آن تبرم که پراکنده اش می کند
اگر تو شهر تکفیر شده ای
من باران قداست ام
اگر تو کوه زردرنگی
من بازوان سرخ گلسنگ ام
اگر تو طلوع آفتابی
من جاده خون ام

Between Going and Staying
Between going and staying the day wavers,
in love with its own transparency.
The circular afternoon is now a bay
where the world in stillness rocks.
All is visible and all elusive,
all is near and can't be touched.
Paper, book, pencil, glass,
rest in the shade of their names.
Time throbbing in my temples repeats
the same unchanging syllable of blood.
The light turns the indifferent wall
into a ghostly theater of reflections.
I find myself in the middle of an eye,
watching myself in its blank stare.
The moment scatters. Motionless,
I stay and go: I am a pause.

میان ماندن و رفتن
میان ماندن و رفتن مردد است روز
در عشق... عشق با شفافیت اش
بعد از ظهر مدور خلیجی است اکنون
جایی آن جا که جهان در سکون سنگ میشود
همه چیز پیداست و همه گریزان
همه چیز نزدیک است و لمس ناشدنی
،کاغذ، کتاب،مداد، لیوان
آرمیده در سایه نام هایشان
زمان در شقیقه هایم می تپد
تکرار می کند هجاهای یکسان خون را
نورچراغ دیوار خونسرد را
به نمایش خیالی بازتاب ها بدل می کند
خویش را میان یکی چشم می یابم
به تماشای خویش در نگاهی تهی
،لحظه فرومی پاشد. بی حرکت
.می ایستم و می روم: درنگی کوتاه ام


There is a motionless tree
there is another that moves forward
a river of trees
pounds at my chest
The green swell
of good fortune
You are dressed in red
you are
the seal of the burning year
carnal firebrand
star of fruit
I eat the sun in you
The hour rests
Above an abyss of clarities
The height is clouded by birds
Their beaks construct the night
Their wings carry the day
Planted in the crest of light
Between firmness and vertigo
you are
the diaphanous balance.


درختی بی جنبش است
و درختی دیگر که پیش می آید
رود درخت ها
موج سبز خوشبختی است این
که بر سینه ام می کوبد
تو سرخ پوشید ه ای
تویی تو
مهر سال سوزان
آتش پاره جسمی
ستاره میوه
خورشید را در تو می خورم
ساعت می آرامد
بر بالای مغاک روشنی ها
آسمان از پرنده ها ابری است
منقارهاشان شب می آورد
بر بال هایشان روز است
ریشه در قله ی نور
میان استواری و سرگیجه
تویی
تعادل شفاف

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:40 AM
نامه ویکتور هوگو به فرزندش


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/6732.jpg
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی...... نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

ویکتور هوگو

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:41 AM
نگاهی بر رباعیات خیام


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/6544.jpg
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن عمر خیام در سده پنجم هجری در نیشابور زاده شد. فقه را در میانسالی در محضر امام موفق نیشابوری آموخت؛ حدیث، تفسیر، فلسفه، حکمت و اختر شناسی را فراگرفت. برخی نوشته‌اند که او فلسفه را مستقیما از زبان یونانی فرا گرفته بود.
در حدود ۴۴۹ تحت حمایت و سرپرستی ابوطاهر، قاضی‌القضات سمرقند، کتابی دربارهٔ معادل‌های درجهٔ سوم به زبان عربی نوشت تحت نام رساله فی البراهین علی مسائل ‌الجبر و المقابلهبا نظام الملک طوسی رابطه‌ای نیکو داشت، این کتاب را پس از نگارش به خواجه تقدیم کرد. پس از این دوران خیام به دعوت سلطان جلال‌الدين ملکشاه سلجوقی و وزیرش نظام ‌الملک به اصفهان می‌رود تا سرپرستی رصدخانهٔ اصفهان را به‌عهده گیرد. او هجده سال در آن‌جا مقیم می‌شود. به مدیریت او زیج ملکشاهی تهیه می‌شود و در همین سال‌ها (حدود ۴۵۸) طرح اصلاح تقویم را تنظیم می‌کند. تقویم جلالی را تدوین کرد که به نام جلال‌الدين ملکشاه شهره‌است، اما پس از مرگ ملکشاه کاربستی نیافت. در این دوران خیام به‌عنوان اختربین در دربار خدمت می‌کرد هرچند به اختربینی اعتقادی نداشت .در همین سال‌ها(۴۵۶) مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام رساله فی شرح مااشکل من مصادرات اقلیدس*را می‌نویسد و در آن خطوط موازی و نظریهٔ نسبت‌ها را شرح می‌دهد. پس از درگذشت ملکشاه و کشته شدن نظام‌الملک، خیام مورد بی‌مهری قرار گرفت و کمک مالی به رصدخانه قطع شد بعد از سال ۴۷۹ اصفهان را به قصد اقامت در مرو *که به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود، ترک کرد. احتمالاً در آن‌جا میزان الحکم و قسطاس المستقیم را نوشت. رسالهٔ مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) احتمالاً در همین سال‌ها نوشته شده است.
غلامحسین مراقبی گفته‌است که خیام در زندگی زن نگرفت و همسر بر نگزید البته برخی از داماد خیام سخنانی نقل کرده‌اند و در این باره نظری دیگر داشته‌اند.


برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما
***

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن


****
چون عهده نمی‌شود کسی فردا را حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه بسیار بتابد و نیابد ما را
***
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا
***

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا
***
مائیم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
***
آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
***
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست
***
اکنون که گل سعادتت پربار است دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است دریافتن روز چنین دشوار است
***
امروز ترا دسترس فردا نیست و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
***
ای آمده از عالم روحانی تفت حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای خوش باش ندانی بکجا خواهی رفت
***
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری شیوه دیرینه تست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست
***
ایدل چو زمانه می‌کند غمناکت ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
***
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت کس نیست که این گوهر تحقیق نسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند ز آنروی که هست کس نمیداند گفت
***
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست
***
این کوزه که آبخواره مزدوری است از دیده شاهست و دل دستوری است
هر کاسه می که بر کف مخموری است از عارض مستی و لب مستوری است
***
این کهنه رباط را که عالم نام است و آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی‌ست که وامانده صد جمشید است قصریست که تکیه‌گاه صد بهرام است
***
این یکد و سه روز نوبت عمر گذشت چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت
***
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است در صحن چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
***
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین آن مردمک چشم‌نگاری بوده است
***
تا چند زنم بروی دریاها خشت بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت
***
ترکیب پیاله‌ای که درهم پیوست بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست از مهر که پیوست و به کین که شکست
***
ترکیب طبایع چون بکام تو دمی است رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو گردی و نسیمی و غباری و دمی است
***
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخیز و بجام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست فردا همه از خاک تو برخواهد رست
***
چون بلبل مست راه در بستان یافت روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
***
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
***
چون لاله بنوروز قدح گیر بدست با لاله رخی اگر ترا فرصت هست
می نوش بخرمی که این چرخ کهن ناگاه ترا چون خاک گرداند پست
***
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
***
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست بهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست پندار که هرچه نیست در عالم هست
***
خاکی که بزیر پای هر نادانی است کف صنمی و چهره‌ی جانانی است
هر خشت که بر کنگره ایوانی است انگشت وزیر یا سلطانی است
***
دارنده چو ترکیب طبایع آراست از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود ورنیک نیامد این صور عیب کراست
***
در پرده اسرار کسی را ره نیست زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست
***
در خواب بدم مرا خردمندی گفت کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چکنی که با اجل باشد جفت می خور که بزیر خاک میباید خفت
***
در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این معنی راست کاین آمدن از کجا و رفتن بکجاست
***
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هرچند بنزد عامه این باشد زشت سگ به زمن ار برم دگر نام بهشت
***
دریاب که از روح جدا خواهی رفت در پرده اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
***
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست
***
عمریست مرا تیره و کاریست نه راست محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست ما را ز کس دگر نمیباید خواست

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:41 AM
دریغ که بیژن نجدی را بعد از مرگش شناختیم


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/6234.jpg
نیمی از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام با دره هایش ، پیاله های شیر به خاطر پسرم نیم دگر کوهستان ، وقف باران است . دریائی آبی و آرام را با فانوس روشن دریائی می بخشم به همسرم . شب ها ی دریا را...

بیژن نجدی متولد 24 آبان‌ماه سال 1320 در خاش - از توابع سیستان و بلوچستان - دومین فرزند خانواده‌ای از اهالی رشت بود. به‌خاطر مأموریت پدر مدتی هم به مشهد رفتند، كه همان‌جا او را از دست داد و خانواده به رشت بازگشتند. سی‌وسه سال در آموزش و پرورش دبیر بود. هرگز دوست نداشت به مسافرت برود و در تصحیح ورقه‌ی دانش‌آموزانش هم تنبل بود.
نجدی در زمان زندگی خود، تنها مجموعه‌ی داستان "یوزپلنگانی كه با من دویده اند" را در سال ‌73 منتشر كرد.
بقیه‌ی آثار او پس از درگذشتش در سن ‌56سالگی، توسط همسرش به‌چاپ رسیده‌اند: "دوباره از همان خیابانها" (79/ برنده‌ی جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات)، مجموعه‌های شعر "خواهر این تابستان" و دفتری از گزیده‌ی ادبیات معاصر نیستان (‌80)، و "داستانهای ناتمام" (80).
او زمانی سروده بود: «از درد دندان نگویید / كه من از سرطان فریاد خواهم كرد». آن‌موقع هنوز سالم بود، اما زمانی سرفه‌ها و وزن‌ كم كردنش‌ شروع شد. اواخر دیگر دست و پای راستش از حركت افتادند. به بیمارستانی در تهران منتقل شد و بعد معلوم شد وقت زیادی ندارد. عمو هم كه سرپرستی او را برعهده داشت، از سرطان درگذشته بود. با آمبولانس به شهرش منتقل شد و به خواسته‌ی خودش روی زمین، كنار میز كارش، بسترش را آماده كردند. پس از یك هفته "سه‌شنبه‌ی خیس" اتفاق افتاد. یك ربع ساعت مانده به هفت صبح سه‌شنبه، چهارم شهریورماه.
آن روز اما باران نیامد. پروانه محسنی آزاد( همسر بیژن نجدی) كه اشك‌هایش با بازگویی این روز‌ها همراه می‌شوند، می‌گوید: ما آن‌قدر گریه كردیم كه مجالی برای باران نماند در آن سه‌شنبه.
وقتی هنوز بیمار نبود و پیاده می‌رفتند برای زیارت شیخ زاهد گیلانی، گفته بود در جوار آرامگاه او و در كوهپایه‌های آن‌جا به‌خاك سپرده شود. دوست داشت آن‌جا باشد، و به آخرین خواسته‌اش عمل شد.
روی شانه‌های دوستان تشییع شد و در فراخوانی كه برای نوشته‌ی سنگ مزارش داده می‌شد، به شعر "وصیت"اش رسیدند و حالا این سطرها بر در خانه‌ی ابدی‌اش نقش بسته‌اند:
و می‌بخشم به پرندگان
رنگ‌ها، كاشی‌ها، گنبد‌ها
به یوزپلنگانی كه با من دویده‌اند
غاز و قندیل‌های آهك و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصل‌هایی كه می‌آیند
بعد از من...

1
نیمی از سنگها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش ، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دریائی آبی و آرام را با فانوس روشن دریائی
می بخشم به همسرم .
شب ها ی دریا را
بی آرام ، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریائی
به دوستان دوران سربازی که حالا پیر شده اند .
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب ، پیراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید ، ششدانگ
به دانه های شن ، زیر آفتاب .
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به " نی " بدهید .
و می بخشم به پرندگان
رنگها ، کاشی ها ، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهائی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من

2
کدام ساعت شنی بهار را زایید؟
کدام فصل پیرهنی دارد گرم‌تر از تابستانی
که من عاشق دختر همسایه‌ام
بودم؟
همان سال چه گریه‌هایی ریخت از تن پاییز
و چه ارقام خسته‌ای افتاد
از صفحه‌ی غروب ساعت دیواری؟
انگار زمستان بود که عقربه‌های همان ساعت
لغزیدند تا کنار هم
افتادند درست در جای خالی شش و نیم
و حالا من پیر شده‌ام
همچنان که دختر همسایه
بی هیچ خاطره از شش و نیم.


3
کسی می‌داند
شماره شناسنامه‌ی گندم چیست؟
کدامین شنبه
آن اولین بهار را زایید؟
یک تقویم بی پاییز را
کسی می‌داند از کجا باید بخرم؟
هیچ‌کس باور نمی‌کند که من پسرعموی سپیدارم
باور نمی‌کنند
که از موهایم صدای کمانچه می‌ریزد
کسی می‌داند؟
گروه خون جمعه‌ای که افتاده روی پل امروز
پل حالا
پل همین لحظه
O منفی‌ست؟
A یا B؟
یا AB؟



4

دیروز که می‌آمدم از نیمه‌ی دوم قرن بعد
دیدم که نور آهسته می‌ریزد
صدا آهسته می‌گذرد
آهسته‌تر بسیار
از گریه‌ی تنهایان
حتا دیدم که ریش و سبیل زمین
موهای منظومه‌ی شمسی سفید شده است
و خورشید با چشمانش پر از آب مروارید
به آفتاب‌گردانی می‌نگرد
که پلاستیکی‌ست.


5-
آفتاب را دوست دارم
بخاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد
برچترآبی تو
وچون تو نماز خوانده ای
من خداپرست شده ام



6-

بسیار پیش‌تر از امروز
دوستت داشتم در گذشته‌های دور
آن قدر دور
که هر وقت به یاد می‌آورم
پارچ‌بلور کنار سفره‌ی من
ابریق می‌شود
کلاه کپی من، دستار
کت و شلوارم، ردای سفید
کراواتم، زنار
اتاق، همین اتاق زیر شیروانی ما
غار
غاری پر از تاریک و صدای بوسه‌های ما
و قرن‌های بعد تو را همچنان دوست خواهم داشت
آن‌قدر که در خیال‌بافی آن همه عشق
تو در سفینه‌ای نزدیک من
من در سفینه‌ای دیگر، بسیار نزدیک‌تر از خودم با تو
دست می‌کشیم به گونه‌های هم
بر صفحه‌ی تلویزیون.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:41 AM
چند هایکوی بهاری


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/5974.jpg
هزاردستان نغمه‌ای از آواز را گم کرد و از خواندن ایستاد... به اوج در آفتاب ناتوانند از فرود چکاوک‌ها و ...

1-
شکوفه‌های قرمز آلو...
شاخه‌ها با شاخه‌ها به ستیزند
برای بهره‌ای از آسمان
2-
به اوج در آفتاب
ناتوانند از فرود
چکاوک‌ها و چکاوک‌ها و چکاوک‌ها
3-
هزاردستان
نغمه‌ای از آواز را گم کرد
و از خواندن ایستاد
4-
ریزش ِ کاملیاها
من بودم اگر
می‌ریختم به سیلابی
5-
نقش ِ دیوار
آن گاه نقش ِ سقف
نگاهم به بالاست
آلوبنان ِ شکوفا را
6-
برفِ کوهسار
چکه چکه می‌گدازد درخشان
از ستاره‌ها نیز...
7-
ریزش ِ ساکورا:
زبان ِ باد
بیان ِ نور

از کتاب «سالی از هایکو» (One Year of Haiku) سروده‌ی «شوگیو تاکاها»
(Shugyo Takaha) به ترجمه‌ی انگلیسی «جک استم» (Jack Stamm)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:42 AM
با فریدون مشیری در کوچه عشق


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/341.jpg
نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا ناگهان ، شد محو، با فریاد موجی سینه سا ! نقش پایی مانده بود از من ،به ساحل ، چند جا
ناگهان ، شد محو،
با فریاد موجی سینه سا !
آن که یک دم ، بر وجود من گواهی داده بود ،
از سر انکار ، می پرسید:کو؟ کی؟
کی؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها:
این جهان:دریا ،
زمان:چون موج ،
ما:مانند نقش ،
لحظه ای مهمان این هستی ده هستی ربا !

یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب ،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
یک قدم آن سوتر پیوسته با باد هوا!

باز می گفتم: نه !این سان داوری بی شک خطاست ،
فرق بسیار است بین نقش ما ، با نقش پا

فرق بسیار است بین جان انسان وحباب
هر دو بر بادند اما کارشان از هم جدا:

مردمانی جان خود را بر جهان افزوده اند
آقتاب جان شان درتاروپود جان ما !

مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا!

هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش ،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا

نقش هستی ساز باید نقش بر جا ماندنی
تا چو جان خود ، جهان هم جاودان دارد تو را !

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:42 AM
هوشنگ ابتهاج سایه غزلسرایی حافظ


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/5362.jpg
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود دادم در این هوس دل دیوانه را به باد این جست و جو نبود هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس...
زندگی
او در ۲۹ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود.
ابتهاج سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوود پیرنیا و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزل‌های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده‌است.
ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود(خانم سیمین بهبهانی نقل می‌کنند که سایه عاشق دختری به نام پروین بوده‌اند-مجله نگاه نو اردیبهشت ۱۳۸۶) و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش با گالیا سرود.
وی هم اکنون در آلمان زندگی می‌کند.
آثار
سایه هم در آغاز، همچون شهریار، چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود؛ دنبال کرد. برخی از دوستداران شعرش، او را در غزلسرایی بعد از حافظ بهترین غزلسرا می‌دانند.
سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمه‌ها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره‌است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمی‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که می‌توان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار می‌رود.
سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخ‌گوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید می‌آورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.
نمونه‎ای از اشعار او:
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت/ در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
مجوعه‌های شعری
این مجموعه‌ها بر این پایه‌اند:
نخستین نغمه‌ها، ۱۳۲۵
سراب، ۱۳۳۰
سیاه مشق، فروردین ۱۳۳۲
شبگیر، مرداد ۱۳۳۲
زمین، دی ۱۳۳۴
چند برگ از یلدا، آبان ۱۳۴۴
یادنامه، مهر ۱۳۴۸ (ترجمه شعر تومانیان شاعر ارمنی، با همکاری نادرپور، گالوست خاننس و روبن)
تا صبح شب یلدا، مهر ۱۳۶۰
یادگار خون سرو، بهمن ۱۳۶۰
حافظ به سعی سایه (دیوان حافظ با تصحیح ابتهاج)
ویژگی اشعار
غلامحسین یوسفی دربارهٔ شعر سایه می‌گوید: «در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی است. مضامین گیرا و دلکش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوش‌ترکیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوهٔ دلپذیر حافظ است.از جمله غزلهای برجستهٔ اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریهٔ لیلی، چشمی کنار پنجرهٔ انتظار و نقش دیگر.»
اشعار نو او نیز دارای درون‌مایه‌ای تازه و ابتکاری است؛ و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با این درون‌مایهٔ ابتکاری همگام شده، نتیجهٔ مطلوبی به بار آورده‌است.
در شعر پس از نیما در حوزهٔ غزل تقسیماتی را با توجه به شاعرانی که در آن زمان حضور داشته‌اند انجام داده‌اند که در این بین نام‌هایی چون هوشنگ ابتهاج ؛ منوچهر نیستانی ؛ حسن منزوی ؛ محمد علی بهمنی و سیمین بهبهانی به چشم می‌خورد.که دراین بین «سایه» (اشاره به استاد ابتهاج) به عنوان رابط بین غزل کهن با غزل امروز محسوب می‌شود.


سراب
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:44 AM
تی.اس.الیوت شاعر متافیزیک


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/5357.jpg
پس بیا برویم، تو و من، وقتی غروب افتاده در افق... که با لحنی موذیانه تو را به سوی پرسشی عظیم می‌برند... نه، نپرس، که چیست؟ بیا به قرارمان برسیم توماس استرنز الیوت (به انگلیسی: Thomas Stearns Eliot)
(تولد ۲۶ سپتامبر ۱۸۸۸ - درگذشت ۴ ژانویه ۱۹۶۵ ) شاعر،نمایشنامه نویس و منتقد آمریکایی بود که در سال ۱۹۴۸ برنده جایزه نوبل در رشته ادبیات گردید. پدرش هنری ور الیوت Henry Ware Eliot یک تاجر موفق بود و مادرش شارلوت چامپ استرنز Charlotte Champe Stearns شاعره ای بود که در خدمات اجتماعی نیز فعالیت می کرد. توماس آخرین فرزند از ۶ فرزند پدر و مادرش بود. چهار خواهر او بین یازده و نوزده سال از او مسن تر بودند و تنها برادرش نیز هشت سال از او بزرگ‌تر بود. الیوت در سال ۱۹۱۴ وقتی ۲۵ سال داشت به بریتانیا مهاجرت کرد و به سال ۱۹۲۷ وقتی ۳۹ سال داشت به تابعیت آن کشور درآمد.
زندگی
الیوت از سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۵ در آکادمی اسمیت Smith Academy که مدرسه ای پیش دانشگاهی برای دانشگاه واشنگتن Washington University بود درس خواند. او در این آکادمی زبان های لاتین، یونانی، فرانسوی و آلمانی را فرا گرفت. وقتی از آنجا فارغ التحصیل گردید، می توانست تحصیلات خود را مستقماً در دانشگاه هاروارد Harvard University ادامه بدهد ولی پدر و مادرش او را برای یک سال آمادگی بیشتر به آکادمی میلتون Milton Academy واقع در میلتون ،ماساچوست در نزدیکی بوستن فرستاند.
او از سال ۱۹۰۶ به مدت سه سال در دانشگاه هاروارد درس خواند و در سال ۱۹۰۹ با درجه لیسانس از آنجا فارغ التحصیل گردید و سال بعد دورهٔ فوق لیسانس را در همان دانشگاه بپایان رساند. الیوت درفاصله سالهای ۱۹۱۰ و ۱۹۱۱ در پاریس زندگی کرد و هم‌زمان باادامه تحصیلات در دانشگاه سوربن Sorbonne به شهرهای مختلف اروپا نیز سفر می کرد. در سال ۱۹۱۱ به دانشگاه هاروارد بازگشت تا دورهٔ دکترای فلسفه را در آنجا بگذراند. در سال ۱۹۱۴ یک بورس تحصیلی در کالج مرتن Merton College در آکسفورد انگستان به او اهدا شد. وقتی جنگ جهانی اول آغاز گردید الیوت ابتدا به لندن و سپس به آکسفورد رفت.
الیوت در سال ۱۹۱۵ وقتی ۲۶ سال داشت با ویویان های-وود Vivienne Haigh-Wood که ۲۷ ساله بود ازدواج کرد. وقتی این زوج که به تازه گی ازدواج کرده بودند در آپارتمان برتراند راسل اقامت داشتند، برتراند به ویویان دلبستگی پیدا کرد و حتی نقل شده است که آن دو مخفیانه روابط عاشقانه نیز با هم برقرار کرده بودند. اما صحت این شایعات هرگز مورد تایید قرار نگرفته اند.
الیوت بعد از ترک کالج مرتن به‌عنوان معلم مدرسه مشغول بکار شد و در سال ۱۹۱۷ در بانک لوید Lloyds Bank لندن استخدام گردید. در سال ۱۹۲۷ بانک لوید را ترک کرد و مدیریت موسسسه انتشاراتی فابر و گویر Faber and Gwyer (بعدها فابر و فابر Faber and Faber) را بعهده گرفت و تا آخر عمر در این سمت باقی ماند.
در سال ۱۹۲۷ الیوت قدم بزرگی در زندگی اش برداشت. او بعد از آنکه در ژوئن آن سال تغییر مذهب داد، چند ماه بعد در ماه نوامبر به تابعیت آمریکایی خود نیز پایان داده و به تبعیت انگلستان در آمد. در سال ۱۹۳۲ وقتی که مدتها بود در فکر جدا شدن از همسرش بود از طرف دانشگاه هاروارد به وی پیشنهاد شد در سال تحصیلی ۱۹۳۲ - ۱۹۳۳ با سمت استادی در آن دانشگاه مشغول بکار شود. او این پیشنهاد را قبول کرد و ویویان را در انگلستان باقی گذاشت و خود به آمریکا رفت. وقتی در سال ۱۹۳۳ به انگلستان بازگشت بطور رسمی از ویویان جدا گشت و ویویان چند سال بعد در ۱۹۴۷ در یک بیمارستان روانی در شمال لندن چشم از جهان فرو بست.
ازدواج دوم الیوت ازدواجی موفق ولی کوتاه بود. در ۱۰ ژانویه ۱۹۵۷ با اسمه والری فلچیر Esmé Valerie Fletcher که در شرکت فابر و فابر منشی خود او و ۳۸ سال از وی جوانتر بود پیوند زناشوئی بست. الیوت که سالها بود بدلیل آب و هوای لندن و سیگار کشیدن های مکرر خود از سلامتی کامل برخوردار نبود بالاخره در ۴ زانویه ۱۹۶۵ بر اثر بیماری امفیزما emphysema (بزرگ شدن و اتساع عضوی از بدن) در لندن درگذشت. جسد وی سوزانده شده و خاکستر آن بنا بر وصیت خود او به کلیسای سنت مایکل St Michael's Church در دهکده ای که اجداد او از آنجا به آمریکا مهاجرت کرده بودن منتقل گردید. در دومین سالگرد درگذشت او و برای بزرگداشت خاطره وی ، در کف قسمتی از وست مینستر ابی London's Westminster Abbey که به گوشه شاعران Poets' Corner معروف است سنگ بزرگی به نام و به یاد او تخصیص داده شد.
شعر
علی الرغم قدر و مقامی که الیوت در شعر و شاعری دارد، تعداد شعرهایی که او سروده است آنچنان زیاد نیست. وی شعرهایش را ابتدا در نشریات ادبی و یا کتاب ها و جزوه های کوچک که معمولاً فقط حاوی یک شعر بودند منتشر می کرد. سپس آن شعر ها را در مجموعه هایی گرد می آورد و به دست چاپ می سپارد. اولین مجموعه شعری که از او به چاپ رسید پرافراک و دیگر ملاحظات Prufrock and Other Observations نام داشت که در سال ۱۹۱۷ منتشر گردید. شعر معروفش : ترانهٔ عاشقانهٔ جی. آلفرد پرافراک The Love Song of J. Alfred Prufrock (که در آن جی.آلفرد پرافراک مردی میان سال است) را وقتی که فقط ۲۲ سالش بود سروده است.
نقد نویسی
تی. اس . الیوت علاوه بر شاعری، در زمینه نقد نویسی مدرن نیز فعالیت داشت و یکی از بزرگ‌ترین نقد نویسان ادبی قرن بیستم به شمار می آید. مقاله هایی که او می نوشت در احیای علاقه و توجه به شاعرانی که شعرهای ماوراء الطبیعی می سرودند (Metaphysical poets) نقش عمده ای داشته اند. الیوت در نقد نویسی و نویسندگی نظری Theoretical writing مدافع بهم پیوستگی عینی Objective correlative بوده است. بهم پیوستگی عینی به این معنی است که هنر باید نه از طریق بیان احساسات شخصی بلکه از راه استفاده عینی از نماد های جامع و فراگیر خلق گردد.

قسمتی ازشعر معروفش ترانهٔ عاشقانهٔ جی. آلفرد پرافراک

پس بیا برویم، تو و من،
وقتی غروب افتاده در افق
بی‌هوش چون بیماری روی تخت
بیا برویم، از این خیابان‌های تاریک و پرت
از کنج بگو مگویِِ شب‌های بی‌خوابی
در هتل‌های ارزانِ یک شبه
و رستوران‌هایی که زمین‌اش،
پوشیده از خاک‌اره و پوست صدف‌هاست:
از خیابان‌هایی که کشدارند مثل بحث‌های ملال‌آور
که با لحنی موذیانه
تو را به سوی پرسشی عظیم می‌برند...
نه، نپرس، که چیست؟
بیا به قرارمان برسیم
زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ
این زردْ مه که پشت به شیشه‌های پنجره می‌مالد
این زردْ دود که پوزه به شیشه‌های پنجره می‌مالد
گوش و کنار شب را لیسید
بر چاله‌های آب درنگید
تا دوده‌ی دودکش‌های فضا را بر پشت گرفت
لغزید به مهتابی و ناگهان شتاب گرفت
اما شبِ آرام اکتبر را که دید
گشتی به دور خانه زد و خوابید
وقت هست ٱری وقت هست
تا زردْ دود در خیابان پایین و بالا رود
و پشت به شیشه‌های پنجره بمالد؛
وقت هست، آری وقت هست
تا چهره‌ای بسازی برای دیدن چهره‌هایی که خواهی دید
وقت هست برای کشتن و آفریدن،
برای همه‌ی کارها و برای روزها، دست‌ها
تا بالا روند و پرسشی دربشقاب تو بگذارند؛
وقت برای تو و وقت برای من،
وقت برای صدها طرح و صدها تجدید‌نظر در طرح
پیش از صرفِ چای و نان
زنان می‌آیند و می‌روند در اتاق
حرف می‌زنند در باره‌ی میکل‌آنژ
وقت هست آری هست
تا بپرسم، جرئت می‌کنم؟ و جرئت می‌کنم؟
وقت هست که برگردم و از پله‌ها پایین بروم،
با لکه‌ی روشن بر فرقِ سرم
(می‌گویند: چه ریخته موهایش!)
کتِ صبح‌هایم،
یقه‌ی سفیدِ بالا‌زده تا چانه‌ام،
کراوات خوش‌رنگ ِِ مُد ِ روزم با سنجاق ساده‌اش،
(می‌گویند: چه لاغرند پاها و بازو‌هایش!)
جرئت می‌کنم
جهان بیاشوبم؟
در یک دقیقه وقت زیادی هست.
وقت برای رفتن و برگشتن تصمیم‌ها و تجدیدنظرها
زیرا همه را می‌شناسم من، از پیش می‌شناسم-
همه‌ی شب‌ها، صبح‌ها، غروب‌ها
من با قاشق‌های قهوه، زندگی‌ام را پیمانه‌ کرده‌ام
می‌شناسم من صدای محتضران را که به مرگ می‌افتند
در پس زمینه‌ی آهنگی که از اتاق‌های دور می‌آید
چگونه شروع کنم؟
و می‌شناسم من همه‌ی نگاه‌ها را، از پیش می‌شناسم-
نگاهی که در عبارتی می‌پردازدت
و ٱن‌گاه که پرداخته به سنجاق ٱویخته بر دیوار دست و پا می‌زنم
چگونه شروع کنم
خاکستر ِ روزها را بالا بیاورم
و چگونه شروع کنم؟
و می‌شناسم من همه‌ی دست‌ها را، از پیش می‌شناسم-
دست‌ها با دست‌بندها، سفید و برهنه
(که درنور چراغ، کُرک‌ها ‌بورند)
عطر لباس است این
که پرت‌کرده حواسم را؟
بازوها آرمیده روی میز، یا پنهان زیرِ شال
و باید شروع کنم؟
و چگونه شروع کنم؟

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:44 AM
فروغ فرخزاد جاودانه زیست و در اوج ماند.


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/4806.jpg
بخشی از خاطرات سفر اروپا فروغ فرخزاد:،...آسفالت خیابان حرارت تند آفتاب تیرماه نرم شده بود، کاسب‌های محله با کنج‌کاوی حرکات مرا ورانداز می‌کردند ومن لب‌هایم رامی‌گزیدم تا هق‌هق گریه‌ام را درگلو خاموش کنم و او با سرو صدای کودکانه اش پیاده روی خیابان راشلوغ کرده بود و بعد ....

دراین لحظه که قلم برداشته‌ام تا خاطرات 14 ماه مسافرتم را دراروپا به روی کاغذ بیاورم می‌توانم بگویم که اندکی ناامید هستم، چون دراین کار فقط باید ازحافظه‌ام کمک بگیرم واعتراف می‌کنم که ازاین نظر آدم ضعیفی هستم و یا‌این‌که خاطرات من آنقدر درخشان و برجسته نیستند که تا‌این لحظه برآن‌ها غبار فراموشی نشسته باشد.
متأسفانه یادداشت‌هایی راهم که دراین زمینه تهیه کرده بودم فعلاً دراختیار ندارم وامید‌این‌که بتوانم به‌این زودی به آن‌ها دست یابم خیلی ضعیف است. چون آدمی‌که به حافظه‌اش اطمینانی ندارد طبعاً نمی‌تواند به خاطر بیاورد که یادداشت‌هایش رادرکدام نقطه جا گذاشته ‌است و برای پیدا کردن آن‌ها به چه کسی باید مراجعه کند. وبا ‌این‌همه بازهم فکرمی‌کنم که برای بیان زندگیم دراروپا می‌توانم زندگی دیگران رانمونه قراردهم، زیرا من زندگی خود را ازدیگران جدا نمی‌دانم ومعتقدم آن‌‌چه که درزندگی برای من پیش می‌آید یا پیش‌ آمده حادثه تازه‌ای نیست وفرم و شکل بدیعی ندارد ودیگران هم به همین ترتیب زندگی می‌کنند وآن‌‌چه که درحقیقت «زندگی» نام دارد چیز ثابت و مشخصی است ولی اثری که درما میگذارد ونوع دریافت آن بستگی به طرز فکر ومیزان انتظارات وآرزوها و وسعت دیدِ ما دارد. مثلاً آن چیزی که دریک لحظه ممکن است برای من عامل‌ایجاد شادمانی بزرگی باشد، شاید دیگری که ازلحاظ فکری و ذوقی واحساسی با من فرق بسیار دارد درمواجهه با آن خونسرد وبی تفاوت باقی بماند ولی درهردو حال آن چیز درلحظه مواجهه با ما حالت ثابت وحقیقی خودش راحفظ کرده ودرمقابل هردوی ما یک چیز بوده ‌است. وبه همین ترتیب می‌شود درمورد زندگی مثال زد.
آن‌‌چه که مرا به رفتن ازاین‌جا وزندگی دریک کشور دور بیگانه تشویق و ترغیب می‌کرد میل به دیدن چیزهای تازه و لمس کردن زندگی‌ها ، شادی‌ها ولذات رنگین‌تری نبود. درآن روزها من درغاری زندگی می‌کردم که درظلمت آن راه فرار به طرف روشنایی را گم کرده بودم. درروح من هیچ چیز جز تاریکی و سرگردانی مطلق حکومت نمی‌کرد ووقتی دست‌هایم را دراز می‌کردم هیچ چیز که دست‌هایم را پرکند وعطش جستجو را درروحم فرونشاند دراطاقم وجود نداشت.
فشار زندگی، فشار محیط، وفشارهای زنجیرهایی که به دست وپایم بسته بود ومن با همه نیرویم برای‌ایستادگی درمقابل آن‌ها تلاش می‌کردم خسته وپریشانم کرده بود. من می‌خواستم یک«زن» یعنی« یک بشر» باشم. من می‌خواستم بگویم که من هم حق نفس کشیدن وحق فریاد زدن دارم ودیگران می‌خواستند فریادهای مرا بر لبانم ونفسم را درسینه‌ام خفه وخاموش کنند، آن‌ها اسلحه‌های برنده‌ای انتخاب کرده بودند ومن نمی‌توانستم بیشتر بخندم، نه‌این‌که خنده‌هایم تمام شده بودند، نه، بلکه نیرویم تمام شده بود ومن به خاطر‌این‌که انرژی ونیروی تازه‌ای برای بازهم « خندیدن» کسب کنم ناگهان تصمیم گرفتم که مدتی ازاین محیط دور باشم.
درآن روزها تصور نمی‌کردم که‌این سفر‌این‌قدر درروحیه من می‌تواند موثر باشد و تا ‌این درجه سلامت وآرامش ازدست رفته‌ام را به من بازگرداند. ولی دراین لحظه که ‌این‌جا نشسته‌ام و مشغول نوشتن ‌این سطور هستم اعتراف می‌کنم که هیچ وقت درزندگیم خودم را این‌قدر‌امیدوار و آرام ونیرومند حس نکرده‌ام وهیچ وقت تا ‌این درجه به هدف‌هایم و آن‌‌چه که درزندگی«زندگی» مراتشکیل می‌دهد، علاقمند وموثر ندیده‌ام. درآن روزها به پرنده دور پروازی شباهت داشتم که درآسمان‌های تاریک ومحدود وفضاهای خالی بال گشوده واوج گرفته، می‌خواستم به طرف چشمه روشنایی ونور پرواز کنم. و درراهم ابریشم وار آن‌ها به پایم می‌پیچیدند ونفس بادها مسیر پروازم رادرخود می‌کشیدند ودود ابرها درچشمانم می‌دویدند. ومن، بال می‌زدم، پیوسته بال می‌زدم. و راه من راه دوری بود. آن‌وقت بال‌هایم خسته شدند فرود آمدم تا درآغوش خوابی غرق شوم و خستگی و وحشتِ بیداری را فراموش کنم. ‌اما درخواب به پرواز می‌اندیشم و اکنون که از آن خواب بیدار شده‌ام می‌دانم که بازهم درراه من بارآن‌ها وبادها و ابرها به انتظارنشسته‌اند ومن با بال‌هایی که ازدرد وخستگی تهی‌ست و با قلبی که ازامید سرشار است بازهم حیران آن خورشیدی هستم که دردور دست افق‌ها می‌درخشد ودرجاده‌های نورانیش آرامش، سعادت وآزادی واقعی وجود دارد.
روزهای آخر همه با من مهربان شده بودند گواین‌که آن‌ها بهانه‌ای برای نامهربانی نداشتند. زیرا به یادندارم که هرگز درزندگیم به کسی بد کرده و یا کسی را بی‌جهت آزرده باشم. گمان می‌کنم در15 تیرماه سال گذشته(1335) تهران راترک کردم. تاریخ‌ها رادرست به خاطر ندارم.
درآن روز اندکی اندوهگین بودم. درمنزل مدتی روی تختم نشستم و در ودیوار اطاقم رانگاه کردم و اندیشیدم که برای مدت درازی باید اطاقم را، کتاب‌هایم را، وبرادران و خوهران وپدر ومادرم راکه زیاد دوستشان دارم ترک کنم. نزدیک ظهر برای دیدن پسرم ازخانه بیرون رفتم ‌اما نتوانستم اوراپیدا کنم. ازاین دیدار وحشت داشتم. ‌اما وقتی به خانه مراجعه کردم برخلاف انتظارم او را دیدم که کنار میز نشسته و با پدر ومادرم مشغول غذاخوردن است. کوچک ورنگ پریده بود. بادست‌هایش صورتم را نوازش کرد ومن حس کردم چیزی دروجودم درحال گداختن وتکه تکه شدن است. آن وقت کنار اونشستم. نمی‌دانم چرا نتوانستم غذا بخورم دست‌هایم یخ کرده بودند. وقتی فکر می‌کردم که مدت درازی دست‌هایم ، دست‌ها، صورت و پیشانی او را لمس نخواهد کرد مثل‌ این بود که دردی وحشی و عنان گسیخته به سر تاپای وجودم چنگ می‌زد. بعد از ناهار ما با هم روی تخت دراز کشیدیم ومن مثل همیشه برای اوقصه گفتم. درآن حال فکر می‌کردم که: اگر من بروم چه کسی موهای اوراشانه خواهد زد؟ چه کسی برای او لباس‌‌های قشنگ خواهد دوخت؟ چه کسی برای او روی کاغذ عکس فیل و ماشین دودی وسه‌چرخه خواهد کشید؟ چه کسی او را به قدر من دوست خواهد داشت؟
من می‌دانم که افکار وتأثراتم درآن لحظه و به خاطر او کاملاً بیهوده بودند زیرا درهرحال من از زندگی او بیرون رفته بودم. نزدیک ساعت دو بعد ازظهر دوستی که قرار بود با ماشین ما را به فرودگاه برساند، رسید. با پدرم خداحافظی کردم درآن حال چقدر خودم را مدیون او و محبت‌های او می‌دیدم. هیچ وقت زبان من برای بیان احساساتم، احساساتی که دراعماق دلم به صورت عقده دردآوری باقی مانده‌اند، گویا نبوده است. دلم می‌خواست جمله محبت‌امیزی بگویم‌ اما سرد و خاموش برجای ماندم درحالی که درونم دست‌هایی گشوده بودند تا او را در آغوش بگیرند و انسان دیگری فریاد می‌کشید تا صدایش را به گوش او برساند. ما درمقابل هم ‌ایستاده بودیم ،مثل مجسمه‌های بی‌جان، من اشک‌های پدرم را درچشمانش می‌دیدم ومی‌دانستم که او هم حالتی شبیه به من دارد و با ‌این ‌همه، آن‌‌چه که دردرون ما زندگی می‌کرد قدرتی برای بیرون دویدن ازچهاردیواری درون ما نداشت. ناچارشدم با پسرم هم خداحافظی کنم. چون،دلم نمی‌خواست اوحس کند که من دارم ازاو جدا می‌شوم. برایش یک ماشین کوکی کوچک خریدم و بعد او را بوسیدم. زیاد، خیلی آن‌قدر که او تعجب کرده بود.
آسفالت خیابان حرارت تند آفتاب تیرماه نرم شده بود، کاسب‌های محله با کنج‌کاوی حرکات مراورانداز می‌کردند ومن لب‌هایم رامی‌گزیدم تا هق‌هق گریه‌ام را درگلو خاموش کنم و او با سرو صدای کودکانه اش پیاده روی خیابان راشلوغ کرده بود و بعد او ازمن جدا شد. مثل برگی که ازشاخه‌اش جداشود، سایه‌اش روی آسفالت‌ها خزید ومحو شد....

گردآوری :گروه فرهنگ وهنر سیمرغ. (seemorgh)نسرین شاهرخی
منبع کتاب: جاودانه زیستن، دراوج ماندن – بهروز جلالی - نشرمروارید 1375

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:44 AM
باز این چه شورش است که در خلق عالم است.


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/4663.jpg
مطلع باز این چه شورش است ... که از محتشم کاشانی است در میان هواداران شیعه جایگاه ویژه‌ای دارد،او فنون شاعری را از ......

در میان شاعران شیعه و مدیحه سرای خاندان امامان شیعه، محتشم کاشانی به عنوان نام آورترین شاعر عاشورایی به شمار می‌رود.
بی‌شک محرم با نام محتشم کاشانی در هم آمیخته است، کتیبه‌های منقش به ترکیب بند معروف این شاعر بلند آوازه در هیبت بیرقهای سرخ و سیاه، حال و هوای تکیه‌ها و حسینیه‌ها را عاشورایی می‌کند.
مطلع باز این چه شورش است ... که از محتشم کاشانی است در میان هواداران شیعه جایگاه ویژه‌ای دارد
او فنون شاعری را از صدقی استرآبادی ( ساکن کاشان) فرا گرفت و خود شاگردانی مانند تقی‌الدین محمد حسینی صاحب خلاصه‌الشعار، صرفی ساوجی، وحشتی جوشقانی و حسرتی کاشانی را پرورش داد.http://www.seemorgh.com/images/f3db1d7f246db930ffaf08ec6c73e0bb.jpg
وی با سرودن دوازده بند در مرثیه کشتگان کربلا که بند اول ترکیب بند وی با بیت باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟ / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟ آغاز می‌شود، مقام والایی در مرثیه سرایی کسب کرد.
وی‌ در جوانی‌ به‌ دربار شاه‌ طهماسب‌ صفوی‌ راه‌ یافت‌ و به‌ مناسبت‌ قصیده‌ و غزلهای‌ زیبایش‌ مورد لطف‌ شاه‌ قرار گرفت‌; محتشم‌ پس‌ از مدتی‌ در زمره‌ شعرای‌ معروف‌ عصرخود جای‌ گرفت‌ ولی‌ نظر به‌ معتقدات‌ دینی‌ خود و احساسات‌ شیعی‌ دربار شاهان‌ صفوی‌ که‌ در صدد تقویت‌ این‌ مذهب‌ (در مقابل‌ مذاهب‌ اهل‌ سنت‌) بودند به‌ سرایش‌ اشعارمذهبی‌ و مصائب‌ اهل‌ بیت‌ که‌ در نوع‌ خود تازه‌ و بی‌ بدیل‌ بود پرداخت‌. محتشم‌ پس‌ از چندی‌ به‌ یکی‌ از بزرگ‌ترین‌ شعرای‌ ایران‌ در سبک‌ اشعار مذهبی‌ و مصائب‌ ائمه‌ اطهارشیعه‌ بدل‌ گشت‌ و اشعارش‌ در سرتاسر ایران‌ معروفیت‌ خاصی‌ یافت‌، بطوری‌ که‌ می‌ توان‌ وی‌ را معروف‌ترین‌ شاعر مرثیه‌ گوی‌ ایران‌ دانست‌ که‌ برای‌ اولین‌ بار سبک‌ جدیدی‌ درسرودن‌ اشعار مذهبی‌ به‌ وجود آورد. اولین‌ اشعار مذهبی‌ محتشم‌ در سوگ‌ غم‌ مرگ‌ برادرش‌ بود که‌ ابیات‌ زیبائی‌ در غم‌ هجر او سرود و پس‌ از آن‌ به‌ سرایش‌ مرثیه‌هایی‌ در واقعه‌ جانسوز کربلا، عاشورای‌ حسینی‌ و مصیبت‌ نامه‌ های‌ مختلف‌ پرداخت‌.
http://www.seemorgh.com/images/ashoora-1.gif
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهی کنار رسول خدا حسین
* * *
کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمهی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعلهی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر
با این عمل معاملهی دهر چون شد
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهی انبیا زد
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهی ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
* * *
چون خون ز حلق تشنهی او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانهی ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روحالامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسیدhttp://www.seemorgh.com/images/54e39bce.jpg
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال
* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریدهی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعلهی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصهی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعرهی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
* * *
این کشتهی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
* * *
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطهی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو ------ آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکهی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
در دیدهی اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریهخیز
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
* * *
ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای
وز کین چها درین ستم آباد کردهای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کردهای
کام یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد کردهای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:45 AM
پابلو نرودا شاعر همه اعصار


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/4578.jpg
هوا را از من بگیر ،اما خنده ات را نه.... خنده تو

نان را از من بگیر،اگر می خواهی
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که میکاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سر ریز می کند،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید.
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.
عشق من،خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ،به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند،زیرا خنده ی تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
خنده ی تو، پائیز
در کناره ی دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر افرازد،
و در بهاران،عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی ، گل سرخ کشورم که مرا می خواند
بخند بر شب
بر روز،برماه،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره،بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد،اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را ، هوا را،
روشنی را،بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.

پابلو نرودا
ريكاردو نتالی ريس باسوآلتو(پابلو نرودا) در دوازدهم ژوئیه سال 1904 در پارال شیلی به دنیاآمد. در اوت همان سال مادرش را ازدست داد. پدرش کارمند راه آهن ومادرش معلم بود. تحصیلات ابتدایی ودبیرستان اش را در رشته علوم انسانی به پایان برد. نرودا از 15 سالگی وارد عرصه ادبیات شد وازاین تاریخ به بعد بود که بی وقٿه شعر سرود وزندگی پراز حادثه خود راپی گرفت.در همین سال بود که نام مستعار "پابلو نرودا" را به پاس یاد شاعر چک "یان نرودا" برای خود برگزید.
بدون شک نرودا یکی از برجسته ترین چهره های ادبیات جهان است.هرچند اوسراسر زندگی خود را در مبارزه سیاسی، بازداشت وتبعیدگذراند، ولی خلاقیت هنری وبیان شاعرانه اش بی تردید درعرصه تحول ساختارشعر اسپانیایی، به ویژه کاستیانا، تاثیر به سزای داشت.
نرودا درسال 1917 نخستین اثر خود را در روزنامه ی" لامان یانا" منتشر کرد.
درسال 1921 به سانتیاگو، پایتخت شیلی رفت ودر دانشسرای عالی آن شهر به تحصیل ادبیات فرانسه پرداخت.
پابلو بیست سال بیشتر نداشت که یکی از ارزنده ترین آثار شعری ادبیات جهان (بیست غزل عاشقانه وترانه ناامید) راسرود وبا انتشار آن راه نوینی راپیش روینهضت مدرنیسم در شعر جهان که با بحران روبه رو بود، بازگشود تا انجا که منتقد ومحقق مشهور(بالیرده) درکتاب خود(تاریخ ادبیات جهانی) مطالعه این کتاب را برای رسیدن به بلوغ تغزلی همه شاعران معاصر دنیا لازم می داند.
از 1927 تاسال1945 کنسول شیلی در کشورهای مختلف آمریکای جنوبی بود. نرودا به خوبی ضرورت بکارگیری شعر درعرصه مبارزه ---------- مردم آمریکای لاتینرا دریافته بود. او به ویژه می دانست که سخن گفتن ازعشق به دوران تاریک سرکوب واختناق، آنگاه که شعله های جنگ زبانه می کشد، کارآسانی نیست.
در سال1945 به نمایندگی سنای شیلی انتخاب شد ورسما به حزب کمونیست شیلی پیوست. اودرهمین سال جایزه ملی ادبیات شیلی را دریافت کرد.
در ژانویه ی 1948 زیر عنوان "من متهم می کنم" در مجلس سنا سخنرانی کرد ودر سوم فوریه ی همان سال ازمقام سناتوری عزل وحکم بازداشتش صادر شد.
در24 فوریه ی1949 ازطریق کوه های آند ازشیلی خارج شد واز آن پس تمام تلاشش را درپیش برد صلح جهانی گذاشت.
در سال 1952 دولت شیلی حکم بازداشت اورا لغو کرد واو به سانتیاگو بازگشت وآثار جدید وقدیمش را در شیلی وچندین کشور دیگر چاپ کرد
او که همواره یک فعال ---------- – ادبی بود درسال 1969 نامزد حزب کمونیست شیلی برای ریاست جمهوری شد که بعدها به نفع دکتر سالوادرآلنده ازاین نامزدی استعفا داد وتمام تلاشش راصرف حمایت از آلنده کرد.
پس از انتخاب آلنده به ریاست جمهوری توسط مردم شیلی ، نرودا به عنوان سفیر کشورش راهی پاریس شد و درسال1971 موٿق به دریافت جایزه نوبل ادبی شد.
نرودا سال 1973 به شیلی بازگشت وهمزمان با مرگ آزادی در جریان کودتای نظامی پینوشه، در بیمارستانی واقع در سانتیاگو، کمی دورتر از کاخ ریاست جمهوری شیلی که توسط تانک های کودتاگران گلوله باران می شد، در حالی که به دستور مستقیم دیکتاتور آینده شیلی تحت نظربود، در 23 سپتامبر 1973 چشم در جهان فروبست.
شعر نرودا نگاهی است به خلاء درونی انسان، آنچه کمترقلم وزبانی توان به تصویر کشیدنش را دارد.هم از این رو، نرودا را باید شاعر همه ی اعصار نامید، هم این که شعرش امروز به آخرین سنت های شعری زمان معاصر پیوسته است.
برخی از آثار نرودا: بلندی های ماچو پیچو، سرود همگانی ، صدغزل عاشقانه، انگیزه ی نیکسون کشی، جشن انقلاب شیلی ، ناآرام در آرامش و...

منبع:کتاب :هوا را از من بگیر خنده ات را نه!
ترجمه ی احمدپوری
گردآوری:گروه فرهنگ و هنر سیمرغ - ن.شاهرخی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:45 AM
از جنوب که آمدم...


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/4478.jpg
از جنوب که آمدم لهجه ام شبیه سوال وستاره بود. من فرق بین شمال وجنوب جهان را نمی دانستم،
از جنوب که آمدم ،

لهجه ام شبیه سوال وستاره بود.

من فرق بین شمال وجنوب جهان را نمی دانستم،

هر کو پیاله آبی می دادند،

گمان ساده می بردم

که از اولیای بارانند.

سرآغاز تمام پهنه ها،

فقط میدان تو پخانه و کوچه های سر چشمه بود.

اصلا" می ترسیدم از کسی بپرسم این همه پنجره برای چیست؟

یا این همه آدمی چرا به سلام آدمی پاسخ نمی دهند...!؟

از جنوب که آمدم،

حادثه هم بوی نماز و نوزاد سه روزه می داد،

و آسان ترین اسامی آدمیان،

واژگانی شبیه باران و بوسه بود.

زیر آن همه باران بی واهمه،

هیچ کبوتری خیس و خسته به خانه باز نمی آمد.

اما با این همه کسی از من خیس از من خسته نپرسید:

که از نگاه نادرست و طعنه ی تاریک می ترسم یا نه؟

که از هجوم نا بهنگام لکنت و گریه می ترسم یا نه؟

که اصلا" هی ساده تو اهل کجایی؟

اهل کجایی که خیره به آسمان حتی پیش پای خودت را نمی پایی؟

می رفتم میدان توپخانه را دور می زدم،

وباز می آمدم تا همان جا،

که زنی فال حافظ و رشته ارزان می فروخت.

دل ودست بیدی در باد،

دل ودست بیدی،

کنار فواره ها می لرزید و

من خودم بودم:

شناسنامه ای کهنه وپیراهنی پر از

بوی پونه وپروانه های بنفش.

حالا گاه به گاه، سراغ گنجه که میروم

می دانم تمام آن پروانه ها مرده اند.

حالا پیراهن چرک آن سالها را بدر می آورم

می گذارم روبروی صحنی از سکوت آن سالها و

می گریم، چندان بلند بلند که باران بیایید و

بدانم که همسایه ام باز مهمان و موسیقی دارد...

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:45 AM
جایگاه شایسته گل و گیاه در فرهنگ ایرانی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/4109.jpg
نشست بررسی "گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی" روز دوشنبه با سخنرانی دکتر بهرام گرامی - مولف کتاب - در مرکز میراث مکتوب برگزار شد. به گزارش خبرنگار مهر، دکتر بهرام گرامی درباره کتاب "گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی" گفت: از آغاز شعر فارسی تاکنون 10 میلیون بیت شعر از هزاران شاعر در زمینه های مختلف به جا مانده که بخشی از آن در اشاره به گلها، میوه ها، درختان و دیگر گیاهان است. مروری بر مجلات ادبی و فهرست پایان نامه ها در دانشکده های ادبیات دانشگاه های ایران و گفتگو با شماری از فرهیختگان ادب فارسی نشان می دهد که به رغم انبوه مطالبی که طی چند دهه اخیر در شرح و تفسیر شعر قدیم فارسی منتشر شده، حتی یک مقاله جامع در مورد یکی از گیاهان در شعر فارسی منتشر نشده است.
وی افزود: فقدان این پژوهش در این زمینه نمی تواند به دلیل کم اهمیت بودن موضوع باشد و از سویی اشعار در زمینه گل و گیاه آن قدر پیچیده و دشوار به نظر نمی آید که کسی را یارای پرداختن به شرح و معنی آنها نبوده باشد. این جای خالی احتـمالا بر اساس این پیش فرض نادرست بنا شده که "در شعر قدیم فارسی اکثر شاعران برای رنگ و رو دادن به شعر و زینت بخشیدن به کلام خود و پر کردن جای خالی در شعر از گل و گیاه استفاده می کردند."
گرامی ادامه داد: شاعران نکته سنج فارسی زبان به خصوصیات و ویژگیهای گل و گیاهان به خوبی واقف بوده و طی قرنها تشبیهات و استعارات بدیعی از گل و گیاه پدید آورده اند.
وی درباره کتاب خود گفت: این کتاب آثار 146 شاعر فارسی زبان را طی هزار سال از آغاز شعر فارسی تا عصر مشروطیت دربر می گیرد (از رودکی تا بسطامی). در این کتاب از آثار شاعران بعد از مشروطیت مگر به ضرورتی انگشت شمار استفاده نشده است، زیرا به اعتقاد من در بیشتر آثار شاعران متأخر و معاصر چندان نشانی از شناخت گیاهان و توجه به ویژگیهای آنها به چشم نمی خورد.
این پژوهشگر ادب فارسی خاطرنشان کرد: شاعرانی که از آنان در کتاب گل و گیاه در هزار سال شعر فارسی نقل شده عبارت اند از: ابن یمین، ابوسعید ابوالخیر، ابوشکور بلخی، اثیر شیرازی، اسدی طوسی، امیر خسرو دهلوی، اهلی شیرازی، انوری، بابا طاهر، بیدل دهلوی، جامی، حافظ، خاقانی، خیام، دقیقی توسی، رودکی، سعدی، شیخ بهایی، عبید زاکانی، عطار نیشابوری، فردوسی، اسعد گرگانی، ناصرخسرو، مولوی، نظامی، هاتف اصفهانی و بسیاری دیگر.
دکتر بهرام گرامی درباره مقام و منزلت گل و گیاه نیز گفت: گل و گیاه در فرهنگ ایرانی جایگاهی شایسته دارد. یکی از ظرایف و برجستگی های مربوط به گل و گیاه بررسی نام گذاریهای جغرافیایی است که از روی نام گیاهان انجام شده است مانند گلپایگان، گلدسته، گلپر آباد، انجیره، انار، گل تپه، گل چشمه، ارغوان، چناران، صنوبر و شاید هزاران ترکیب دیگر.

http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2008/01/336353_orig.jpg
وی در ادامه نمونه هایی از تشبیهات و استعارات چند گل را این چنین تشریح کرد:

نرگس
رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهـــــد به پای قدم هر که شش درم دارد

شش گلبرگ سپید نرگس همراه با دایره زرد میانی و گاه تیرگی قعر آن در مجموع شکل چشم را به ذهن انسان متبادر می کند که بخش زرد رنگ میانی حالت بیمار گونه به چشم نرگس می دهد و از این رو چشم بیمار و مست و خمار آلوده را به نرگس تشبیه کرده اند. ساقه بی برگ و سبز رنگ گل را که میان تهی و نی مانند است و خمیده به عصا و قلم تشبیه کرده اند. بر همین وجه نرگس را سر به زیر، فروتن یا سر سنگین خوانده اند.

سوسن
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهان باشد
سوسن گلی است سپید و خوشبو که رنگ و روی معشوق را دارد و در بسیاری از اشعار سوسن را آزاد نام نهاده اند ولی آنچه سوسن را از دیگر گلها متمایز می کند از یک سو زبان و زبان آوری آن به جهت شباهت گلبرگهای دراز آن به زبان است و از سویی دیگر خاموشی آن در عین زبان داشتن. مهر به دهان داشتن کنایه از تعهد به رازداری نیز هست.

گل سرخ
سخن در پرده می گویم چو گل از پرده بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

گل، گل سرخ، گل حمرا، گل سوری، گل صد برگ، گل لعل، گل محمدی و گل نوروز مترادف هم هستند. گل سرخ، سلطان باغ یا عروس چمن است. در بهار بر درختچه پر خاری می روید و چند صباحی زنده است. گل سرخ معشوق بی چون و چرای بلبل است.

گل رعنا
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
ای شاخ گل رعنا از بهر که می رویی
گل رعنا دو رو و دو رنگ است. از برون زرد و از درون سرخ و از این روی رخسار عاشق و روی معشوق، جام زرین و می گلگون و روی زرد و دل پر خون را به آن تشبیه کرده اند. واژه رعنا به مفهوم دو رنگی و دو رویی است.

شقایق
گل بوستان رویت چو شقایق است لیکن
چه کنم به سرخرویی که دلی سیاه دارد

در قاعده هر گلبرگ شقایق لکه سیاه رنگی است که به صورت داغ بزرگی در قعر جام و در دل شقایق دیده می شود. سیاه دلی و دل سوختگی را نشان می دهد.

بنفشه
بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان
شادند ای بنفشه از غــــم چرا خمیدی؟

ساقه نرم و ظریف و خمیده گل بنفشه به افتادگی و سر به زانوی غم داشتن تعبیر شده است.
سنبل
به گرد سنبل تو جانها چو مور و ملخ
که ناز خرمن لطفت برند جمله زکـــات
در 146 شاعر که ذکر شده فقط یک شاعر و آن هم مولوی است که سنبل را در معنای واقعی و خاص بکار برده است. سنبل خوشه گندم است.

برگ چنار
بر دست حنا بسته نهد پای به هر گام
هرکس که تماشاگه او زیر چناری است

تشبیه به پنجه یا کف دست است و از این شباهت مضامینی چون دست افشاندن در چمن دست به دعا به سوی فلک، تهیدست بودن از بار و ثمر و حنای خزان بر دست گذاردن پدید آورده اند. برگ جوان چنار به پای مرغابی هم تشبیه شده است.

نیلوفر آبی
خورشیدی و نیلوفر نازنده منم
تن غرقه به اشک در شکر خنده منم
رخ زرد کبــــود تن سر افکنده منم
شب مرده ز غــم روز به تو زنده منم

نیلوفر آبی تشبیه آن با گل نیست بلکه با برگش است. پهنه برگ او زمینه کبود دارد مثل آسمان. نیلوفر عاشق خورشید است. روز با خورشید بالا می آید و با غروب او سر به آب می برد.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:46 AM
شور عشق


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/3884.jpg
عشق شوري در نـهـاد ما نهـاد جــان مـا در بـوتـه سودا نهـاد گـفت‌وگويي در نـهـاد مـا فـکـنـد جستجـويي در درون مــا نهـاد
عشق شوري در نـهـاد ما نهـاد جــان مـا در بـوتـه سودا نهـاد

گـفت‌وگويي در نـهـاد مـا فـکـنـد جستجـويي در درون مــا نهـاد

داسـتــان دلـبـران آغـــاز کــرد آرزويـي در دل شـيـدا نهـاد

رمزى از اسرار باده كشف كــرد راز مستان جمله بر صحرا نهـاد


قصه‌ي خوبان به نوعي بـاز گفت کاتشي در پـيـر و در بـرنـا نهـاد
از خمستان جرعه‌اي‌برخاک ريخت جـنبشي در آدم و حــوا نهـاد

عقل مجنون در کف ليلا سپرد جـان وامـق در لـب عـذرا نهـاد

دم‌بدم در هر لباسي رخ نـمـود لحظه لحظه جاي ديگر پـا نهـاد

چون نبود او را مـعـيـن خـانـه‌اي هـر کـجـا ديد، رخـت آنـجـا نهـاد

بر مثال خويشتن حرفي نوشت نــام آن حـرف آدم و حـوا نهـاد

حسن را بر ديده‌ي‌خود جلوه داد منتي بــر عـاشـق شـيـدا نهـاد

هم به‌چشم‌خود جمال‌خود بديد تـهمتي بـر چـشم نـابـيـنـا نهـاد

کـام فـرهــاد و مــراد مــا هـمـه در لــب شـيـريـن شکـرخـا نهـاد

بـهـر آشـوب دل سـودايـيــان خـال فـتـنـه بـــر رخ زيـبــا نهـاد

وز پي بـرگ و نـواي بـلـبـلان رنـگ و بـويي در گل رعنــا نهـاد
فتنه‌اى انگيخت شورى در فكند در سرا و شهر ما چون پـا نهـاد

جاى خالى يافت از غوغا و شور شوروغوغا كرد و رخت آنجا نهاد


شور و غوغايي بـر آمد از جهان حسن‌او چون‌دست در يغما نهاد
نـام و ننگ مـا همه بـر بـاد داد نـام مـا ديـوانـه‌ي رسـوا نهـاد

چون عراقى را در اين ره خام يافت جــام مـا در آتـش سـودا نهـاد




« عـراقـي

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:46 AM
داستان عقاب.


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/3816.jpg
شعر "عقاب وزاغ" دکتر پرویز ناتل خانلری به عنوان نمونه ومثال برای نشان دادن ویژگیهای دسته ای از مردم بکار رفته است. شعر "عقاب وزاغ" دکتر پرویز ناتل خانلری به عنوان نمونه ومثال برای نشان دادن ویژگیهای دسته ای از مردم بکار رفته است.در ادبیات این کار را تمثیل میگویند.در مرزبان نامه و کلیله و دمنه از تمثیل استفاده فراوان شده است.مولوی در مثنوی از داستانهای تمثیلی برای توضیح مفاهیم دشوار عرفانی بهرهء بسیار جسته است.سمبل یا نماد در شعرهای سمبلیک در حقیقت همان تمثیل یا قالب است.
قالب شعر زیر مثنوی است. در این شعر عقاب نماد انسانهای آزادمنش از قیود دنیوی است .و زاغ نماد انسانهائی است که نمی توانند دل از دنیا بکنند.





گشت غمناك دل و جان عقاب / چو ازو دور شد ايام شباب

ديد كش دور به انجام رسيد / آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل بر گيرد / ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ي ناچار كند / دارويي جويد و در كار كند

صبحگاهي ز پي چاره ي كار / گشت برباد سبك‌سير سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت / ناگه از وحشت پر ولوله گشت

وان شبان، بيم زده، دل نگران / شد پي بره‌ي نوزاد دوان

كبك، در دامن خاري آويخت / مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو استاد و نگه كرد و رميد / دشت را خط غباري بكشيد

ليك صياد سر ديگر داشت / صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره‌ي مرگ، نه كاريست حقير / زنده را فارغ و آزاد گذاشت

صيد هر روزه به چنگ آمد زود / مگر آن روز كه صياد نبود

آشيان داشت بر آن دامن دشت / زاغكي زشت و بد اندام و پلشت

سنگ‌ها از كف طفلان خورده / جان ز صد گونه بلا در برده

سال‌ها زيسته افزون ز شمار / شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا ديد عقاب / ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت كه: ‹‹اي ديده ز ما بس بيداد / با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلي دارم اگر بگشايي/ بكنم آن چه تو مي فرمايي››

گفت: ‹‹ما بنده‌ي درگاه توييم / تا كه هستيم هوا خواه توييم

بنده آماده بود، فرمان چيست؟ / جان به راه تو سپارم، جان چيست؟

دل، چو در خدمت تو شاد كنم / ننگم آيد كه ز جان ياد كنم››

اين همه گفت ولي با دل خويش/ گفت و گويي دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوي پنجه، كنون / از نياز است چنين زار و زبون

ليك ناگه چو غضبناك شود / زو حساب من و جان پاك شود

دوستي را چو نباشد بنياد / حزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين راي گزيد / پر زد و دور ترك جاي گزيد

زار و افسرده چنين گفت عقاب / كه:‹‹مرا عمر، حبابي است بر آب

راست است اين كه مرا تيز پر است / ليك پرواز زمان تيز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت / به شتاب ايام از من بگذشت

گر چه از عمر،‌ دل سيري نيست / مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست

من و اين شه‌پر و اين شوكت و جاه / عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟

تو بدين قامت و بال ناساز / به چه فن يافته اي عمر دراز ؟

پدرم نيز به تو دست نيافت / تا به منزلگه جاويد شتافت

ليك هنگام دم باز پسين / چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت با من فرمود / كاين همان زاغ پليد است كه بود

عمر من نيز به يغما رفته است / يك گل از صد گل تو نشكفته است

چيست سرمايه ي اين عمر دراز؟ / رازي اين جاست، تو بگشا اين راز››

زاغ گفت: ‹‹ار تو در اين تدبيري / عهد كن تا سخنم بپذيري

عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست / دگري را چه گنه؟ كاين ز شماست

ز آسمان هيچ نياييد فرود / آخر از اين همه پرواز چه سود؟

پدر من كه پس از سيصد و اند / كان اندرز بد و دانش و پند

بارها گفت كه برچرخ اثير / بادها راست فراوان تاثير

بادها كز زبر خاك وزند / تن و جان را نرسانند گزند

هر چه از خاك، شوي بالاتر / باد را بيش گزندست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك / آيت مرگ بود، پيك هلاك

ما از آن، سال بسي يافته ايم / كز بلندي، ‌رخ برتافته ايم

زاغ را ميل كند دل به نشيب / عمر بسيارش ار گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مردار است / عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار بهين درمان ست / چاره‌ي رنج تو زان آسان ست

خيز و زين بيش، ‌ره چرخ مپوي / طعمه ي خويش بر افلاك مجوي

ناودان، جايگهي سخت نكوست / به از آن كنج حياط و لب جوست

من كه صد نكته ي نيكو دانم / راه هر برزن و هر كو دانم

خانه، اندر پس باغي دارم / وندر آن گوشه سراغي دارم

خوان گسترده الواني هست / خوردني هاي فراواني هست››

****

آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ / گندزاري بود اندر پس باغ

بوي بد، رفته از آن، تا ره دور / معدن پشه، مقام زنبور

نفرتش گشته بلاي دل و جان / سوزش و كوري دو ديده از آن

آن دو همراه رسيدند از راه / زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه

گفت: ‹‹خواني كه چنين الوان ست / لايق محضر اين مهمان ست

مي كنم شكر كه درويش نيم / خجل از ماحضر خويش نيم››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند / تا بياموزد از او مهمان پند

****

عمر در اوج فلك بر ده به سر / دم زده در نفس باد سحر

ابر را ديده به زير پر خويش / حيوان را همه فرمانبر خويش

بارها آمده شادان ز سفر / به رهش بسته فلك طاق ظفر

سينه ي كبك و تذرو و تيهو / تازه و گرم شده طعمه ي او

اينك افتاده بر اين لاشه و گند / بايد از زاغ بياموزد پند

بوي گندش دل و جان تافته بود / حال بيماري دق يافته بود

دلش از نفرت و بيزاري، ريش / گيج شد، بست دمي ديده ي خويش

يادش آمد كه بر آن اوج سپهر / هست پيروزي و زيبايي و مهر

فر و آزادي و فتح و ظفرست / نفس خرم باد سحرست

ديده بگشود به هر سو نگريست / ديد گردش اثري زين ها نيست

آن چه بود از همه سو خواري بود / وحشت و نفرت و بيزاري بود

بال بر هم زد و برجست زجا / گفت: كه ‹‹اي يار ببخشاي مرا

سال ها باش و بدين عيش بناز / تو و مردار تو و عمر دراز

من نيم در خور اين مهماني / گند و مردار تو را ارزاني

گر در اوج فلكم بايد مرد / عمر در گند به سر نتوان برد ››

****

شه‌پر شاه هوا، اوج گرفت / زاغ را ديده بر او مانده شگفت

سوي بالا شد و بالاتر شد / راست با مهر فلك، همسر شد

لحظه ای بود ودگر هیچ نبود/نقطه ای بود بر این چرخ کبود

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:46 AM
شعر سرخ /:... اگر زینب نبود.


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/3609.jpg
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود... این مصرع مشهور بخشی از شعر قادر طهماسبی (فرید) در وصف بزرگی و شرافت عاشورائیان است. خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب: کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود... این مصرع مشهور بخشی از شعر قادر طهماسبی (فرید) در وصف بزرگی و شرافت عاشورائیان است.

سر نى در نینوا مى‏ماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا مى‏ماند اگر زینب نبود

چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگان‏
در کویر تفته جا مى‏ماند اگر زینب نبود

ذو الجناح داد خواهى، بى‏سوار و بى‏لگام‏
در بیابانها رها مى‏ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت یعنی آن خورشید سرخ
پشت ابرى از ریا مى‏ماند اگر زینب نبود

در شکست لشکر شمشیرها، تیغ زبان
در نیام ادعا می ماند، اگر زینب نبود

زخمه زخمى‏ترین فریاد در چنگ سکوت‏
از طراز نغمه وامى‏ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب‏
پشت کوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ‏
در گلوى چشم ما مى‏ماند اگر زینب نبود

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:47 AM
شرح پریشانی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/3397.jpg
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
كمال‌ الدين‌ بافقي‌ متخلص‌ به‌ وحشي‌ از شعراي‌ مشهور دوره‌ ‌صفويه است‌. وي‌ درسال‌ ۹۳۰ هجري‌ قمري‌ در بافق‌ بدنيا آمد و تحصيلات‌ مقدماتي‌ خود را در زادگاهش‌ سپري‌ نمود. وحشي‌ در جواني‌ به‌ يزد رفت‌ و از دانشمندان‌ و سخنگويان‌ آن‌ شهر كسب‌ فيض‌ كرد و پس‌ از چند سال‌ به‌ كاشان‌ عزيمت‌ نمود و شغل‌ مكتب‌ داري‌ را برگزيد. وي‌ پس‌ از روزگاري‌ اقامت‌ در كاشان‌ و سفر به‌ بندر هرمز و هندوستان‌، در اواسط عمر به‌ يزد بازگشت‌ و تا پايان‌ عمر در اين‌ شهر زندگي‌ كرد. وحشي‌ بافقي‌ در سال‌ ۹۹۷ هجري‌ قمري‌در سن‌ شصت‌ و يك‌ سالگي‌ درگذشت‌ . اين‌ شاعر بزرگ‌ روزگار خود را با اندوه‌ و سختي‌ و تنگدستي‌ و تنهائي‌ گذراند و دراشعار زيبا و دلكش‌ او سوز و گداز اين‌ سالهاي‌ تنهايي‌ كاملا مشخص‌ است‌ . وي‌ غزل‌ سراي‌ بزرگي‌ بود و در غزليات‌ خود از عشقهاي‌ نافرجام‌ ،زندگي‌ سخت‌ و مصائب‌ و مشكلات‌ خود ياد كرده‌ است‌. علاوه‌ بر اين‌ وحشي‌ رباعيات‌ ، ترجيع‌ بند، تركيب‌ بند و مثنوي‌هاي‌ زيبايي‌ از خود به‌ يادگار گذاشته‌ كه‌ تبحر و تسلط او را بر شعر و ادبيات‌ فارسي‌ نشان‌ مي‌دهد. از شاهكارهاي‌ هنري‌ وحشي‌ بافقي‌ مي‌ توان‌ به‌ مثنوي‌ فرهاد و شيرين‌ اشاره‌ كرد كه‌ ناتمام‌ ماند و بعد ها وصال‌ شيرازي‌ از شعراي‌ بزرگ‌ ‌قاجاريه آن‌ را تكميل‌ كرد. آثار باقي‌ مانده‌ از وحشي‌ بافقي‌ عبارتست‌ از: -ديوان‌ اشعار -مثنوي‌ خلد برين‌ -مثنوي‌ ناظر و منظور -مثنوي‌ فرهاد و شيرين. مشهورترین اثر او ترکیب بند شرح پریشانی است که بخش هایی از آن را در ادامه می خوانیم.
شرح پریشانی
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
می‌توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه سد بادیه‌ی درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:47 AM
مهرگان نام آور----اين سنگ اشتباه افتاده است


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/3346.jpg



اين سنگ اشتباه افتاده است
می شود گفت نام ديگرش سنگ اشتباهی است
نمی توانم خانه ای بکشم
نمی توانم برای خانه دودکشی بکشم
نمی توانم برای دودکش به فکردختری
باشم


نمی توانم برای دختربه فکرطنابی باشم
نمی توانم طنابی برای درختی
بکشم
نمی توانم درختی برای دختری
بکشم
این خانه اشتباه افتاده است
می شود گفت نام دیگرش خانه ی
اشتباهی است
درخت های لب جاده سروند
درخت های لب جاده سبزسیرهای
زیبایی هستند
می شود ماهی های ته رود را با دهان
باز نکشی؟
گل های حاشیه سبز سیرند
این سبز اشتباه افتاده است
می شود گفت نام دیگرش سبز اشتبا هی
است
چیزهای دیگری هم افتاده اند
مثلا خورشید افتاده است
مثلا درست افتاده است
زرد افتاده است
وسط آسمان افتاده است
می شود گفت نام دیگرش زرد اشتباهی است
وقتی رود از کنار خیابان می گذرد
چیزهای زیادی از کنار
خیابان می گذرد
یک بطری خالی یک کفش کهنه
مقداری شن مقداری سنگ ریزه
حتی ممکن است
یک بند رخت با لباس هایش از کنار
خیابان بگذرد
وآدمهای زیادی همچنان که دنبا ل
لباس هاشان می دوند
از کنارخیابان بگذرند
آدمهای زیادی دنبال وسایل
زیادی
از کنار خیابان می گذرند
این خیابان اشتباه افتاده است
می شود گفت نام دیگرش رود اشتباهی است
وقتی مرد از کنار رود می گذرد
و کلید ها یش را در خیابان گم
نمی کند
وقتی اداره ها تعطیل است
و ورود به اماکن عمومی ممنوع نیست
وسنگ درست آن وسط افتاده است
و گل های حاشیه سبز سیرند
ویک بطری خالی ویک بند رخت
با لباس هایش ازکنارت می گذرد
می شود گفت نام دیگرش مرد اشتباهی است
این زن اشتباه افتاده است
وقتی سنگ ها در امتداد رودها راه می افتند
و سبزه ها در امتداد رودها راه می افتند
و خورشید ها در امتداد رودها راه می افتند
و رود ها در امتداد رودها راه می افتند
و همراه خود
یک بطری خالی
یک بند رخت
یک کفش کهنه
مقداری شن و سنگ ریزه می آورند
می شود گفت نام دیگرش سنگ اشتباهی
است؟
می شود گفت نام دیگرش سبز اشتباهی
است؟
زرذ اشتباهی است؟
مرد اشتباهی است؟
نمی توانم خانه ای بکشم
وقتی ازامتداد رود برمی گردد
و کلید هایی که در خیابان گم
نکرده است را
در قفل در می چرخاند
و گل های سیر حاشیه را در گلدان
می گذارد
و لباس ها یش را از بند رخت آویزان می
کند
نمی توانم خانه ای بکشم
این خانه
این خیابان
این سبز
این زن
این زرد
این مرد
نمی توانم خانه ای بکشم

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:48 AM
شعر ناگفته


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/3269.jpg
نه!کاری به کار عشق ندارم!من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم

انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند...


پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...

گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
قیصر امین پور

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:48 AM
غدير در آينه شعر


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/3038.jpg
«غديرخم» جلوه فضايل علي (ع)، نشانگر حقانيت علي(ع) و يادآور مظلوميت علي(ع) است. شاعران فارسي زبان از ديرباز تاکنون ارادت و محبت خود را به ساحت مولا به نظم درآورده اند. بخشي از اين اشعار تقديم خوانندگان مي شود.
ملک الشعرا بهار

در غدير خم امروز باده‏اى به جوش آمد



کز صفاى او روشن، جان باده نوش آمد



و آن مبشر رحمت باز در خروش آمد



کان صنم که از عشاق، برده عقل و هوش آمد

* با هيولى توحيد، در لباس انسانى*

در غدير خم يزدان گفت مر پيمبر را



کز پى کمال دين، شو پذيره حيدر را



پس پيمبر اندر دشت بر نهاد منبر را



برد بر سر منبر حيدر فلک‏فر را

*شد جهان دل روشن زان دو شمس نورانى*

گفت: بشنويد اى قوم، قول حق تعالى را



هم به جان بياويزيد گوهر تولا را



پوزش آوريد از جان اين ستوده مولا را



اين وصى بر حق را، اين ولى والا را

*با رضاى او کوشيد در رضاى يزدانى*

------------------

عبدالعلي نگارنده

عيد غدير روز وداد است



روز وداد و داد و سداد است



در بحر بى‏کران سعادت



عيد غدير، باد مراد است



از بهر حفظ مکتب اسلام



عيد غدير حرز جواد است



اى آنکه در طريق معادى



عيد غدير زاد معاد است



اى دوستان، جهان کهن را



اين داستان هنوز به ياد است



امرى که برملا شود امروز



شرط نماز و حج و جهاد است



تنها على است آنکه پس از من



مانند من ولى و عماد است



اسلام بى‏ولايت مولى



شمعى نهاده در ره باد است



------------

آيت الله غروي اصفهاني

مژده که شد مير عشق، وزير عقل نخست



به همت پيرعشق، اساس وحدت درست



به آب شمشير عشق، نقش دوئيت بشست



به زير زنجير عشق، شير فلک شد اسير



فاتح اقليم جود، به جاى خاتم نشست



يا به سپهر وجود، نيّر اعظم نشست



يا به محيط شهود، مرکز عالم نشست



روى حسود عنود، سياه شد همچو قير



-------------

صادق سرمد

ايام اگر چه همراز حى غدير است



پاکيزه‏ترين روز خدا عيد غدير است



ايام کثير است ولى زان همه ايام



بسيار قليل است که با خير کثير است



امروز على يافت در اسلام، امارت



آن مير که بر هر که امير است، امير است



امروز پيمبر به على داد وصايت



وين نيز به تقدير خداوند قدير است



------------

مصطفي جوادي مقدم

صبح مى‏آيد محمد با على



دشت مى‏لرزد ز بانگ يا على



صبح شد، گويى که خاموشى گذشت



ماه از خير سيه پوشى گذشت



لحظه‏اى که دشت غرق وهم بود



جبرئيل از آسمان آمد فرود



گفت اى پيغمبر، اى اميد ما



نغمه جاويدى توحيد ما



آخرين شعر رسالت را بخوان



آيه عشق و امامت را بخوان



بر کسى که همدل و هم ‏خون توست



تو چو موسايى و او هارون توست



لايقى لايق‏تر از حيدر مباد



خلق را ديگر کسى رهبر مباد



-----------

اميري فيروزکوهي

غدير خم شد از او بحر بى‏نهايت علم



که خود به علم و ادب بحر بى‏نهايت بود



تراشه قلم از ذوالفقار حيدر داشت

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:48 AM
ویژه سال کوچ آواز خوان جنوب ناصر عبداللهی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/2996.jpg
شرجي خورده، از همين درياي حوالي آمده بودي شرجي خورده،
از همين درياي حوالي آمده بودي
بي آنكه نوايي
تورابه اين سمت سوق دهد
كه تو خود فرياد بودی
تا جنوب را
برحنجره گيتار جاودانه سازد
ناصريا:
سفره هاي پهن شده در سرزمين مادري ما
سفره هاي فقر نان نيست
اما خالي از ترانه است!
دريا را آواز كردي
ماسه هاي آفتاب زده را بي اندازه شعر
وبرق چشمان بچه هاي بندر را
در شيرين ترين زمزمه هاي دلتنگي
نواختي!
نمي خواهم بگويم
كه ابرك صدايت
تا هميشه خواهد باريد
در آسمانهاي شمال وشرق ويا با كوير ،

شب نشين ابدي خواهد شد!
من ميگويم:
جنوب بي تو چه خواهدكرد!
آواي مردمان اين ديار
طوفاني تر از هميشه ،
بر سينه اين خليج موج مي نوازد.
ناصريا: تو كه اَ دنيا دلُت بريدَه....


حسين ايزدپناه

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:49 AM
شعر یلدا


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/2779.jpg
يلدا مرگِ آتش¬كده¬ها بود در خروس¬خوانِ قبيله و گيسو پريشيِ دختركانِ پرده¬نشين در يورتمه رفتن ميرِ حرم¬سرا؛ يلدا برايم نماد زندگي است. زندگي انساني كه به خويش ايمان دارد و نمي­پذيرد شب بر او چيره شود. يكي از دردمندترين كارهايي است كه به ذهنم آمده است. نمي­دانم شما تا چه اندازه با اين نظر موافقيد. بگذريم. شب يلدا را با شعر يلدا به صبح عاشقي پيوند مي­زنيم. شب يلدا را به همه يلداييان شادباش مي­گويم.


يلدا

مرگِ آتشکده­ها بود

در خروس خوانِ قبيله

و گيسو پريشيِ دختركانِ پرده­نشين

در يورتمه رفتن ميرِ حرم­سرا؛

شب كه از پوست­مان گذشت

خاكسترِ باربَد

در رؤياي برهمنان غرق شد

و بر دروازه­ها آويختند

معصوميتِ سربريده­مان را؛

آن­گاه شتربانانِ مخنّث

خرماهاي سرخ را با خدايان خويش قسمت كردند

و بر تفاله­هامان رقصيدند

دُژ آهنگ

ناروا.

تاريخِ قبيله ورق خورده است

خدا را در خون رَصَد كرده­اند

و چاه­هاي بي­روزن را

در قلب­مان نشانده­اند؛

زوزه­ها جان مي­گيرند

از دشتِ بي­تنفسِ حجاز

يلدا در هم­آغوشيِ چركينِ باديه مي­پوسد

و نالان و رها فرا مي­آيند

كنيزكانِ سينه دريده­ی شيراز، غزنه، فرارود و بخارا

از دنده­ی چپ برخاسته­اند

و در چشم­خانه‌هاشان

پرنده­اي نيست تا بتابد و دانه بروياند

سركش

بي­پروا.

يلدا بنويس!

از خودت بنويس!

از پرچمي كه عقيم مانده است بر فراز زاينده رود

و زمزمه­هايي كه مي­ميرند در سرزمينِ تفتيده­ی شعر؛

بنويس

از هجاهاي بي­شماري كه بر گلدسته­ها

پرپر مي­شوند

و از بهار و خزاني كه تبعيد كرده­اند.

گوش­مان سنگيني مي­كند؛

بي­صدا پلك مي­زنيم

و شهرزادِ قصه­ها را

در انبوه كلاغ­هاي خبرچين به دنيا مي­آوريم؛

دل­مرده

شرم­زا.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:49 AM
چند شعر از قیصر امین پور


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/2675.jpg
حرفهاي ما هنوز ناتمام ... تا نگاه مي‌كني : وقت رفتن است. . . حسرت هميشگي
حرفهاي ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه مي‌كني :
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي !
پيش از آن كه با خبر شوي !
لحظه عزيمت تو ناگزيز مي‌شود
آي ...
اي دريغ و حسرت هميشگي !
ناگهان
چقدر زود
دير مي‌شود !


*********************


قاف
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز مي‏شود!


*********************


خواب
می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را
می‌ جـويمـت چنـان ‌کـه لب تـشنــه آب را
محـو توام چنـان ‌که ستاره به چشم صبح
يـا شـبنــم سـپيـــده ‌دمـان آفـتــاب را
بی‌تـابـم آن‌ چنـان که درختـان بـرای بـاد
يا کودکـان خفتـه به گـهواره، خـواب را
بـايستـه‌ای چـنــان‌ که تـپيــدن بـرای دل
يا آن ‌چـنــان که بال پـريــدن عقـاب را
حـتــی اگـر نـبـــاشـی می‌ آفـريـنمــت
چـونـان که الـتـهـــاب بيابان سراب را
ای خواهشی که خواستنـی ‌تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نيازی جواب را


*********************


خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بال های استعاری
لحظه های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگی های اداری
آفتاب زرد وغمگین، پله های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری
عصر جدول های خالی، پارك های این حوالی
پرسه های بی خیالی، نیمكت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق كردم:
شنبه های بی پناهی، جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامی از مایادگاری

قیصر امین پور

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:50 AM
نمی دانم پس از مرگم …


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/2409.jpg
نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد. نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت. نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خود را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد و بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را…



.::دکتر علی شریعتی :

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:50 AM
همه ما در فطرت و سرشت خدایی یکسانیم


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/2343.jpg
یکسانی روح عمومی حاکم بر جامعه انسانی سخنی تازه نیست که در عصر حاضر بشر به آن رسیده باشد و درواقع حرفی که دالایی لاما (رهبر بودائیان ) به زبان حال میگوید را مولانا به بهترین شکل ممکن قبلا بیان فرموده :
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنه بی‌پایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
مکش ای دوست تو بر سایه خود خنجر خویش
ای درختی که به هر سوت هزاران سایه‌ست
سایه‌ها را بنواز و مبر از گوهر خویش
سایه‌ها را همه پنهان کن و فانی در نور
برگشا طلعت خورشیدرخ انور خویش
ملک دل از دودلی تو مخبط گشتست
بر سر تخت برآ پا مکش از منبر خویش
عقل تاجست چنین گفت به تثمیل علی
تاج را گوهر نو بخش تو از گوهر خویش

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:50 AM
آبى زنى بود به شکل درخت


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/2037.jpg
آبى زنى بود به شكل درخت در بیابانى پشت خانه‌ى مادربزرگ . آبى را در حوصله‌ى همه‌ى روزها دوست داشتم ،

آبى زنى بود


به شكل درخت


در بیابانى پشت خانه‌ى مادربزرگ .


آبى را در حوصله‌ى همه‌ى روزها


دوست داشتم ،


او تكرار همه روزهاى غیبتم از مدرسه بود .


آبى زنى بود به شكل درخت


كه در آوازهاى غمگین بى‌باران بیابان زنده مانده بود


آبى كولى بى‌تلواسه‌اى بود


كه همه‌ى حكایت‌هاى تكراریش را باور داشتم


آنچنان كه پشنگى آب بر زمینی خشك .


آبى بیابانى بود بى‌راز


خسته ، از پلشتى گریزان


بى‌آب و باران كه مرا با خود مى‌برد تا انتهاى خط‌هاى نانوشته


مى‌برد و مى‌برد


با او نه خواب بودم ، نه بیدار


تنها مى‌دانم


از پى روزگاران بى‌پایان به دنبالش بودم


كرنازنان با حرمت آب و تاك ، آتش


با هزار چشم براى دیدن


و هزار گوش براى شنیدن .


آبى فراخوان همه‌ى روشنایی‌ها بود


اینك در خاموشى یك حیرت طولانى


مدت‌هاست كه آبى را گم كرده‌ام


و در بیابانى پر از یادهاى نانوشته نشسته‌ام آزرده


شاید ، شاید ، آبى پشنگى شود بر وجود پژمرده‌اى كه دیگرهیچ مخاطبى ندارد !


دکتر تورج پارسى

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:51 AM
تبسم رویا


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1886.jpg
سلام! حال همه‌ی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند



سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!


حالا خبر به خواب مادرانمان می‌برند
ديگر نه جامه‌هاشان را بشوئيد
نه شب را به تفال از ترس گريه سر کنيد
بايد باد بيايد و از عطر پيراهن ما بگذرد
بايد باد بيايد و از مرهم سووشون سخن بگويد
بايد باد بيايد و با ديدگان ما ديده‌بوسی کند
بايد باد بيايد و ... نمی‌دانم آيا سفر
سرآغازِ رازی از وعده‌ی رجعت است؟


طوری بيا که گونه‌هام از پس پای گريه نلرزند
سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوريا قناعت کن
شنيده‌ام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خسته‌ترين مسافران ... خراب کرده‌اند
يعنی که هيچ نرگسی در اين برکه‌ی تاريک نمی‌رويد
يعنی که هيچ پرستويی به سايه‌سارِ صنوبر باز نمی‌آيد
يعنی که ما تنها می‌مانيم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم
يعنی که ما تنها می‌مانيم
تا به ياد آوريم که از توجيه تبسم خويش ترسيده‌ايم.
شما شاهد من باشيد
تمام تقصير ما
عبور از پشته‌ی پلی بود
که نمی‌دانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست
آن سوی ساحلش باد می‌آيد و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حيرت رويا نمی‌بَرَد!


نه ری‌را!
فقط آن روز که در غفلتِ شب و روز خويش
خسته از خوابِ مردگان به خانه باز می‌آمديم
نزديکترينِ عزيزانِ ما
در چارچوبِ دری دور پديدار شدند
نگاهمان کردند، رفتند و ديگر باز نيامدند

حالا خبر به خوابِ مادرانمان می‌برند
ديگر اين قمريان مرده در انجماد باد
رويای آشيانه نخواهند ديد!

حالا ساده و بی‌سايه می‌آئيم
همانجا در اندوهِ آدميان از مِه به در می‌شويم
دمی نزديکتر از ارواحِ گمشدگان گريه می‌کنيم
بعد هم باد می‌آيد و ديگر هيچ!


پسين، پسين هر پنج‌شنبه‌ی بی‌خبر
ما سرِ قرارمان بوديم
نه ميل بوسه رويمان را زمين می‌گذاشت
نه ما کوله‌بار دقايق را
اصلا تمام هفته‌ها و هزاره‌های هماغوشی
پر از حلولِ حيا در ملاقاتِ گريه بود
اما پسين،‌ پسين هر پنج‌شنبه‌ی بی‌خبر
ما سر قرارمان بوديم
هيچ حرفی از بگومگوی ستاره با شب نبود
تا شبی، شبی که بی‌گاه خوابمان در ربود
کسی آمد آهسته صدايم کرد و رفت
خبر آوردند که پرنده‌ی فال‌فروش کوچه‌ی ما مرده است
پس از آن به بعد بود
که ديديم تنها باد، باد می‌آيد و باد
پس از آن به بعد بود
که شنيديم ما بی‌چراغ و راه بی‌مسافر است
پس از آن به بعد بود
که همه‌ی روزهای معمولی ما
پاره‌ئی از پسينِ همان پنج‌شنبه‌های حيا در ملاقاتِ گريه شد




سید علی صالحی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:53 AM
مثل هیچکس


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1815.jpg
مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا چه قدر تازه و بکری مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد
مریم حیدر زاده

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:53 AM
لبخند اردک


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1814.jpg
آسمان پرشد از خال پروانه های تماشا عکس گنجشک افتاد در آبهای رفاقت فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت
شاخه مو به انگور
مبتلا بود
کودک آمد
جیب هایش پر از شور چیدن
ای بهار جسارت
امتداد در سایه کاج های تامل
پک شد
کودک از پشت الفاظ
تا علف های نرم تمایل دوید
رفت تا ماهیان همیشه
روی پاشویه حوض
خون کودک پر از فلس تنهایی زندگی شد
بعد خاری
پای او را خراشید
سوزش جسم روی علف ها فنا شد
ای مصب سلامت
شور تن در تو شیرین فرو می نشیند
جیک جیک پریروز گنجشک های حیاط
روی پیشانی فکر او ریخت
جوی ‌آبی که از پای شمشاد ها تا تخیل روان بود
جهل مطلوب تن را به همراه می برد
کودک از سهم شاداب خود دور می شد
زیر بارانم تعمیدی فصل
حرمت رشد
از سر شاخه های هلو روی پیراهنش ریخت
در مسیر غم صورتی رنگ اشیا
ریگ های فراغت هنوز
برق می زد
پشت تبخیر تدریجی موهبت ها
شکل پرپرچه ها محو می شد
کودک از باطن حزن پرسید
تا غروب عروسک چه اندازه راه است ؟
هجرت برگی از شاخه او را تکان داد
پشت گلهای دیگر
صورتش کوچ می کرد
صبحگاهی در آن روزهای تماشا
کوچ بازیچه ها را
زیر شمشاد های جنوبی شنیدم
بعد در زیر گرما
مشتم از کاهش حجم انگور پر شد
بعد بیماری آب در حوض های قدیمی
فکر های مرا تا ملالت کشانید
بعد ها در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسید
گرته دلپذیر تغافل
روی شنهای محسوس خاموش می شد
من
روبرو می شدم با عروج درخت
با شیوع پر یک کلاغ بهاره
با افول وزغ در سجایای ناروشن آب
با صمیمیت گیج فواره حوض
با طلوع تر سطل از پشت ابهام یک چاه
کودک آمد میان هیاهوی ارقام
ای بهشت پریشانی پک پیش از تناسب
خیس حسرت پی رخت آن روزها می شتابم
کودک از پله های خطا رفت بالا
ارتعاشی به سطح فراغت دوید
وزن لبخند ادرک کم شد


سهراب سپهری

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:53 AM
آدمی را آدمیت لازم است


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1691.jpg
معلم چو ناگه بيامد، كلاس چو شهر فروخفته خاموش شد سخنهاي ناگفته در مغزها به لب نارسيده فراموش شد
معلم چو ناگه بيامد، كلاس

چو شهر فروخفته خاموش شد

سخن‌هاي ناگفته در مغزها

به لب نارسيده فراموش شد

معلم ز كار مداوم مدام

غضبناك و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب

جواني از او رخت بسته بود

سكوت كلاس غم آلوده را

صداي درشت معلم شكست

ز جا احمدك جست و بند دلش

از اين بي خبر بانگ ناگه شكست

بيا احمدك درس ديروز را

بخوان تا ببينم كه سعدي چه گفت

ولي احمدك درس ناخوانده بود

به جز آنچه ديروز از آدم شنفت

زبانش به لكنت بيفتاد و گفت

بني آدم اعضاي يكديگرند

وجودش به يكباره فرياد زد

كه در آفرينش ز يك گوهرند

در اقليم ما رنج بر مردمان

زبان دلش گفت بي‌اختيار

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو كز، تو كز .... واي يادش نبود

جهان پيش چشمش سيه پوش شد

نگاهي به سنگيني از روي شرم

به پائين فكند و خاموش شد

چرا احمد كودن بي شعور

نخواندي درس ِ آسان بيان

معلم بگفتش به لحن گران

مگر چيست فرق تو با ديگران

عرق از جبين احمدك پاك كرد

خدايا چه مي‌گويد آموزگار ؟

نمي‌داند آيا كه در اين ديار

بود فرق بين دار و ندار؟

كه آنان به دامان مادر خوشند

و من بي وجودش نهم سر به خاك

به ايشان به جز مهر و لطف و خوشي

به من زندگاني زده سر ز چاك

به مال پدر تكيه دارند و بس

ولي من نشينم به اجبار و ترس

كنم با پدر پينه‌دوزي و كار

ببين، دست و بالم پر از پينه اس

معلم چو كوهي ز جا كنده شد

كه اين موج خشم پر از كينه است

به من چه كه مادر ز كف داده‌اي

به من چه كه دستت پر از پينه است

رود يك نفر سوي ناظم كه او

به همراه خود يك فلك آورد

نمايم پر از پينه پاهاي او

ز چوبي كه بهر كتك آورد

ز چشمان احمد فرو ريخت اشك

ولي اشك خود از معلم نهفت

ز چشمان او كور سويي جهيد

به ياد آمدش شعر سعدي و گفت

ببين، يادم آمد كمي صبر كن

تأمل خدا را تأمل دمي

« تو كز محنت ديگران بي غمي

نشايد كه نامت نهند آدمي »

از گروه راهِ نرفته

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:54 AM
از تو می پرسم ای اهورا


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1553.jpg
می‌توان در جهان جاودان زیست؟ (می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها) : - هر که را نام نیکو بماند جاودانی است! از تو می پرسم ای اهورا
می‌توان در جهان جاودان زیست؟
(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها) :
- هر که را نام نیکو بماند
جاودانی است!
از تو می‌پرسم ای اهورا
تا به دست آورم نام نیکو
بهترین کار در جهان چیست؟
(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها) :
- دل به فرمان یزدان سپردن
مشعل پر فروغ خرد را
سوی جان‌های تاریک بردن.
از تو می‌پرسم ای اهورا
چیست سرمایه ی رستگاری؟
(می‌رسد پاسخ از آسمان‌ها) :
- دل به مهر پدر آشنا کن
دین خود را به مادر ادا کن!
ای پدر ... ای گرانمایه مادر
جان فدای صفای شما باد
با شما از سر و زر چه گویم
هستی من فدای شما باد!
با شما صحبت از "من" خطا رفت
من که باشم؟ بقای شما باد!
ای اهورا
من که امروز در باغ گیتی
چون درختی همه برگ و بارم
رنج‌های گران پدر را
با کدامین زبان پاس دارم
سر به پای پدر می‌گذارم
جان به راه پدر می‌سپارم
یاد جان سوختن‌های مادر
لحظه‌ای از وجودم جدا نیست
پیش پایش چه ریزم؟ که جان را
قدر یک موی مادر بها نیست
او خدا نیست ... اما وفایش
کمتر از لطف و مهر خدا نیست....

*از اشعار "فریدون مشیری"

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:54 AM
آفتاب


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1544.jpg
می‌جویم بی آنکه بیابم، به تنهایی می‌نویسم می‌جویم بی آنکه بیابم، به تنهایی می‌نویسم
کسی اینجا نیست، روز فرو می‌افتد، سال فرو می‌افتد،
من با لحظه سقوط می‌کنم، به اعماق می‌افتم،
کوره راه ناپیدایی روی آینه‌ها
که تصویر شکسته‌ی مرا تکرار می‌کند،
پا بر روزها می‌گذارم،
به جستجوی یک لحظه پا بر سایه‌ام می‌گذارم، من آن لحظه را می‌جویم که به دلکشی پرنده‌ای است
من آفتاب را در ساعت پنج عصر می‌جویم
که آرام بر دیوارهای شنگرفی فرو می‌افتد،

اکتاویو پاز، سنگ آفتاب، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:55 AM
مشتاقان


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1549.jpg
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستاننـد سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستاننـد
به فتراک جفا دل​ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان​ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شـوق در خاطـر چو برخیزند بنشاننــد
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهـر از سحــرخیزان نگرداننــد اگر داننــد
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درماننــد در ماننــد
ز چشمم لعل رمانی چو می​خندند می​بارند
ز رویم راز پنهانــی چو می​بینند می​خوانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافـظ را چـو می​خوانند می​رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با ایـن درد اگـر دربنــد درماننــد درمانند

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:55 AM
آی عشق، آی عشق!


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1429.jpg
همه لرزش دست و دلم از آن بود که عشق پناهی گردد، پروازی نه گریزگاهی گردد. همه
لرزش دست و دلم
از آن بود.
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.
***
و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
***
غبار تیره ی تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنای چهره ات
پیدا نیست.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:55 AM
یار دبستانی من


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1372.jpg
یار دبستانی من با من و همراه منی چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این
پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:55 AM
سوز دل


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1330.jpg
الهی سینه ای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزي نيست، دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست
دلم پر شعله گردان، سينه پردود
زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن دروني درد پرورد
دلي در وي درون درد و برون درد
به سوزي ده کلامم را روايي
کز آن گرمي کند آتش گدايي
دلم را داغ عشقي بر جبين نه
زبانم را بياني آتشين ده
سخن کز سوز دل تابي ندارد
چکد گر آب ازو، آبي ندارد
دلي افسرده دارم سخت بي نور
چراغي زو به غايت روشني دور
بده گرمي دل افسرده‌ام را
فروزان کن چراغ مرده‌ام را
ندارد راه فکرم روشنايي
ز لطفت پرتوي دارم گدايي
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجينه‌ي راز
ز گنج راز در هر کنج سينه
نهاده خازن تو سد دفينه
ولي لطف تو گر نبود، به سد رنج
پشيزي کس نيابد ز آنهمه گنج
چودر هر کنج، سد گنجينه داري
نمي‌خواهم که نوميدم گذاري
به راه اين اميد پيچ در پيچ
مرا لطف تو مي‌بايد، دگر هيچ

وحشی بافقی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:56 AM
با مولانا


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/1118.jpg
باز آمـــــدم باز آمدم از پیش آن یـــار آمـــــدم در من نگـــردر من نگر بهر تو غمخوار آمدم باز آمـــــدم باز آمدم از پیش آن یـــار آمـــــدم در من نگـــردر من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جملــــــه آزاد آمـــــــدم
چندین هـــزاران سال شد تا من به گفتار آمــدم
آن جا روم آنجا روم بالا بدم بـــــــــــــالا روم
بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهــار آمـدم
من مرغ لاهوتی بدم دیدی کا ناسوتی شـــــــدم
دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتــــار آمـــــــدم
من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکـــم مختصـر
آخــــر صدف من نیستم من در شهـــوار آمـدم
ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر بیــن
آنجا بیا ما را ببین کان جــــا سبکبـــار آمـــــدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیـــــز هـــــم
من گــوهر کانی بدم کاین جا به دیــدار آمــــدم
یارم به بازارآمده ست چالاک وهشیارآمده ست
ور نه به بازارم چه کا ر وی را طلبکار آمــدم
ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنـــــی
کانـــدر بیابان فنا جان و دل افگـــــــار آمــــدم

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:57 AM
با خیام


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/877.jpg
قرآن که مهین کلام خوانند آن را گه گاه نه بر دوام خوانند آن را بر گرد پیاله آیتی هست مقیم کاندر ... گر می نخوری طعنه مزن مستانرا
بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلام‌ست آنرا

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه در رهن شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده ارغوان نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است
می‌خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:57 AM
بی بهار سر سبز چشم تو


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/875.jpg
امروز فرسوده بازگشتم از کار اما لبهای پنجره به پرسش نگاهم پاسخ نگفت و چهره بدیع تواز پشت میله های فلزی نشکفت
امروز
فرسوده بازگشتم از کار
اما
لبهای پنجره
به پرسش نگاهم
پاسخ نگفت
و چهره بدیع تو
از پشت میله های فلزی
نشکفت
امروز اتاقها
مانند دره های بی کبک سوت و کور است
بی خنده های گرم تو بی قال و قیل تو
امروز خانه گور است
گلزار پر طراوت قالی امروز
بی چشمه سار فیاض اندام پک تو افسرد
گلبوته های لادن نورسته
وقتی ترا ندیدند
که از اتاق خندان بیرون ایی
لبخند روی لبهاشان مرد
آن ختمی دوبرگه که دیروز
در زیر پنجههای نجیب تو می تپید
و آوار خک را پس می زد
پژمرد
امروز بی بهار سر سبز چشم تو
مرغان خسته بال نگاهم
از آشیانه پر نکشیدند
و قوچ های وحشی دستانم
در مرتع نچریدند
امروز
با یاد مهربانی دست تو خواستم
با گربه خیال تو بازی کنم
چنگال زد به گونه ام از خشم
و چابک
از دستم لغزید
رفت
امروز عصر
گنجشک های خانه
همبازیان خوب تو
بی دانه ماندند
وان پیر سائل از دم در
ناامید رفت
امروز
در خشت و سنگ خانه غربت غمنکی بود
و با تمام اشیا
دیگ و اجاق و پنجره و پرده اندوه پکی بود
دستم هزار مرتبه امروز
دست ترا صدا کرد
چشمم هزار مرتبه امروز
چشم ترا صدا کرد
قلبم هزار مرتبه امروز
قلب ترا بلند صدا کرد
آنگاه
یک دم کلاف کوچه یادم را
گام پر اضطراب تپش وا کرد

منوچهر آتشی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:57 AM
با سعدی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/787.jpg
خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند
پادشاهان ملاحت چو به نخجیر روند
صید را پای ببندند و رها نیز کنند
نظری کن به من خسته که ارباب کرم
به ضعیفان نظر از بهر خدا نیز کنند
عاشقان را ز بر خویش مران تا بر تو
سر و زر هر دو فشانند و دعا نیز کنند
گر کند میل به خوبان دل من عیب مکن
کاین گناهیست که در شهر شما نیز کنند
بوسهای زان دهن تنگ بده یا بفروش
کاین متاعیست که بخشند و بها نیز کنند
تو خطایی بچهای از تو خطا نیست عجب
کان که از اهل صوابند خطا نیز کنند
گر رود نام من اندر دهنت باکی نیست
پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند
سعدیا گر نکند یاد تو آن ماه مرنج
ما که باشیم که اندیشه ما نیز کنند

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:58 AM
يک پنجره براي ديدن


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/742.jpg
يک پنجره براي ديدن يک پنجره براي شنيدن يک پنجره مثل حلقه ي چاهي يک پنجره براي ديدن
يک پنجره براي شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز مي شود بسوي و سعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ
يک پنجره که دستهاي کوچک تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم
سرشار مي کند.
و مي شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد
يک پنجره براي من کافيست.

من از ديار عروسک ها مي آيم
از زير سايه هاي درختان کاغذي
در باغ يک کتاب مصور
از فصل هاي خشک تجربه هاي عقيم دوستي و عشق
در کوچه هاي خاکي معصوميت
از سال هاي رشد حروف پريده رنگ الفبا
در پشت ميزهاي مدرسه ي مسلول
از لحظه اي که بچه ها توانستند
بر روي تخته حرف «سنگ » را بنويسند
و سارهاي سراسيمه از درخت کهنسال پر زدند.

من از ميان ريشه هاي گياهان گوشتخوار مي آيم
و مغز من هنوز
لبريز از صداي وحشت پروانه ايست که او را
در دفتري به سنجاقي
مصلوب کرده بودند.

وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند.
وقتي که چشم هاي کودکانه ي عشق مرا
با دستمال تيره ي قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي که زندگي من ديگر
چيزي نبود، هيچ چپيز بجز تيک تاک ساعت ديواري
دريافتم، بايد. بايد. بايد.
ديوانه وار دوست بدارم.

يک پنجره براي من کافيست
يک پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشيده که ديوار را براي برگ هاي جوانش
معني کند
از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آيا زمين که زير پاي تو مي لرزد
تنهاتر از تو نيست؟
پيغمبران، رسالت ويراني را
با خود به قرن ما آوردند؟
اين انفجارهاي پياپي،
و ابرها مسموم،
آيا طنين آيه هاي مقدس هستند؟
اي دوست، اي برادر، اي همخون
وقتي به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گل ها را بنويس.

هميشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
من شبدر چهارپري را مي بويم
که روي گور مفاهيم کهنه روييده ست
آيا زني که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جواني من بود؟
آيا دوباره من از پله هاي کنجکاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب، که در پشت بام خانه قدم مي زند سلام
بگويم؟

حس مي کنم که وقت گذشته ست
حس مي کنم که «لحظه» سهم من از برگ هاي تاريخ است
حس مي کنم که ميز فاصله ي کاذبي ست در ميان گيسوان
من و دست هاي اين غريبه ي غمگين

حرفي به من بزن
آيا کسي که مهرباني يک جسم زنده را به تو مي بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه مي خواهد؟

حرفي به من بزن
من در پناه پنجره ام
با آفتاب رابطه دارم.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:58 AM
ماه آسمان


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/684.jpg
ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا
ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا
جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو
ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا
سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت
چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا
آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو
غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا
خوش بخرام بر زمین تا شکفند جان ها
تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما
چونک شوی ز روی تو برق جهنده هر دلی
دست به چشم برنهد از پی حفظ دیده ها
هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی
از دی این فراق شد حاصل او همه هبا
زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان
کی برسد بهار تو تا بنماییش نما
بر سر کوی تو دلم زار نزار خفت دی
کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا
گفت چگونه ای از این عارضه گران بگو
کز تنکی ز دیده ها رفت تن تو در خفا
گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن
صحت یافت این دلم یا رب تواش دهی جزا

- مولانا -

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:58 AM
مرغ آفتاب


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/665.jpg
اي مرغ آفتاب! زنداني ديار شب جاودانيم يك روز، از دريچه زندان من بتاب

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها زه شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟

فریدون مشیری

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 12:58 AM
گره گشای


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/547.jpg
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت روزگاری داشت ناهموار و سخت
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشک این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربا این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پی تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، بسوی خانه میمد زبون قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیمار دار روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری رهنورد، اما نه پائی، نه سری
ناشمرده، برزن و کوئی نماند دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری بفضل خویش دست برگشائی هر گره کایام بست
چون کنم، یارب، در این فصل شتا من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس هم عسل زان میخریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا میریختم وان عسل، با آب میمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکی است جان فدای آنکه درد او یکی است
بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل این گره را نیز بگشا، ای جلیل
این دعا میکرد و می‌پیمود راه ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته وان گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ بر زد، کای خدای دادگر چون تو دانائی، نمیداند مگر
سالها نرد خدائی باختی این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است، ای خدای شهر و ده فرقها بود این گره را زان گره
چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای کاین گره را برگشاید، بنده‌ای
تا که بر دست تو دادم کار را ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی، بیختی هم عسل، هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است هر که را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای
زان بتاریکی گذاری بنده را تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند تا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود خود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان تا ترا دانم پناه بیکسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست تا بداند کنچه دارد زان تست
زان به درها بردی این درویش را تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی، قضایم زان فکند تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو افتادم ز پای هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی رشته‌ام بردی، تا که گوهر دهی
در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش
پروین اعتصامی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:00 AM
وقتی به دنیا می آیم، سیاهم.


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/544.jpg
وقتی به دنیا می آیم، سیاهم. وقتی بزرگ می شوم، سیاهم. وقتی به زیر آفتاب می روم، سیاهم. وقتی به دنیا می آیم، سیاهم.
وقتی بزرگ می شوم، سیاهم.
وقتی به زیر آفتاب می روم، سیاهم.
وقتی می ترسم، سیاهم.
وقتی بیمار می شوم، سیاهم.
وقتی هم که می میرم، سیاهم.

اما تو ای دوست سفید!
وقتی به دنیا می آیی، صورتی هستی.
وقتی بزرگ میشوی، سفیدی.
وقتی به زیر آفتاب می روی، قرمزی.
وقتی سرد میشوی، آبی هستی.
وقتی می ترسی، زرد میشوی
وقتی بیمار می شوی، قهوه ای هستی.
وقتی هم که می میری، خاکستری هستی.
آنوقت تو به من می گویی رنگی؟!


This poem was nominated poem of 2005 for the best
Poem, written by an
African kid.........amazing thought!!!

When I born, I Black,
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black..

And you White fella,
When you born, you Pink,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you Blue,
When you scared, you Yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray..
And you calling me Colored ??

Sunny Global

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:00 AM
حیات جاودان


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/507.jpg
شمال و غرب و جنوب،پريشان و آشفته اند. . . شمال و غرب و جنوب،پريشان و آشفته اند.تاج ها درهم می شكنند و امپراتوری ها به خويش می لرزند.بيا! از اين دوزخ بگريز و آهنگ شرق دلپذير كن،تا در آنجا نسيم روحانيت بر تو وزد و در بزم عشق و می و آواز آب خضر جوانت كند.
بيا! من نيز رهسپار اين سفرم تا در صفای شرق آسمانی،طومار قرون گذشته را درنوردم و آنقدر در دور زمان واپس روم تا به روزگاری برسم كه در آن،مردمان جهان قوانين آسمانی را با كلمات زمينی از خداوندان فرا می گرفتند و چون ما فكر خويش را از پی درك حقيقت رنجه نمی داشتند.
بيا! من نيز رهسپار ديار شرقم تا در آنجا با شبانان درآميزم و همراه كاروان های مشك و ابريشم سفر كنم.از رنج راه،در آبادی های خنك بياسايم و در دشت و كوير،راه هايی را كه به سوی شهرها می رود بجويم.
ای حافظ! در اين سفر دور و دراز،در كوره راه های پر نشيب و فراز،همه جا نغمه های آسمانی تو رفيق راه و تسلی بخش دل ماست؛مگر نه راهنمای ما هر شامگاهان با صدايی دلكش بيتی چند از غزل های شورانگيز تو را می خواند تا اختران آسمان را بيدار كند و رهزنان كوه و دشت را بترساند؟
ای حافظ مقدس! آرزو دارم كه همه جا،در سفر و حضر ،در گرمابه و ميخانه با تو باشم،و در آن هنگام كه دلدار نقاب از رخ برمی كشد و با عطر گيسوان پرشكنش مشام جان را معطر می كند تنها به تو انديشم تا در وصف جمال دلفريبش از سخنت الهام گيرم و از اين وصف،حوريان بهشت را به رشك افكنم!
به اين سعادت شاعر حسد مبريد و در پی آزردن او مشويد،زيرا سخن شاعر چون پرنده ای سبك روح گرد بهشت پرواز می كند و برای او حيات جاودان می طلبد.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:00 AM
راز عشق


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/446.jpg
اشک رازی‌ست لبخند رازی‌ست عشق رازی‌ست اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست اشکِ آن شب لبخندِ عشق‌ام بود.
قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی…
من دردِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.
درخت با جنگل سخن می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گويم
نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستانِ من آشناست.
در خلوتِ روشن با تو گريسته‌ام
برای خاطرِ زنده‌گان،
و در گورستانِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترينِ سرودها را
زيرا که مرده‌گانِ اين سال
عاشق‌ترينِ زنده‌گان بوده‌اند.
دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای ديريافته با تو سخن می‌گويم
به‌سانِ ابر که با توفان
به‌سانِ علف که با صحرا
به‌سانِ باران که با دريا
به‌سانِ پرنده که با بهار
به‌سانِ درخت که با جنگل سخن می‌گويد
زيرا که من
ريشه‌های تو را دريافته‌ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
» شاملو، هوای تازه

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:01 AM
با حافظ


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/395.jpg
مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کـنی دردم تو را می‌بینـم و میلـم زیادت می‌شود هر دم . . .

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کـنی دردم
تو را می‌بینـم و میلـم زیادت می‌شود هر دم
بـه سامانم نمی‌پرسی نمی‌دانم چه سر داری
بـه درمانـم نـمی‌کوشی نمی‌دانی مگر دردم!
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهـت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هـم
کـه بر خاکـم روان گردی به گرد دامنـت گردم
فرورفـت از غم عشقت دمم دم می‌دهی تا کی
دمار از مـن برآوردی نـمی‌گویی برآوردم
شـبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستـم
رخـت می‌دیدم و جامی هـلالی باز می‌خوردم
کـشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نـهادم بر لـبـت لـب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می‌باش با حافظ برو گو خصم جان می‌ده
چو گرمی از تو می‌بینم چه باک از خصم دم سردم


You see my state, and still increase my pain
I see your face, the need for union regain.
For my welfare, you have no care, I complain
Why do you heal me not from the sickness I disdain?
You bring me down and leave me on the earthly plane;
Return me to my home, by your side let me remain.
Only when I’m dust, your mercy can entertain;
Your flowing spirit stirs up dust of the slain.
Heartbroken of your love, from breathing I abstain
My life you destroy, yet my breathing you sustain.
In the dark night of the soul, I was growing insane,
Drinking from the cups that your features contain.
Suddenly in my arms, you appeared, clear, plain;
With my lips on your lips, my life and soul gain and drain.
Be joyful with Hafiz, with love enemies detain,
With such potent love, impotent foes self-restrain.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:02 AM
شبانه


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/364.jpg
مرا تو بی سببی نیستی. به راستی صلت ِ کدام قصیده ای ای غزل؟ مرا تو
بی سببی
نیستی.
به راستی
صلت ِ کدام قصیده ای
ای غزل؟
ستاره باران ِ جواب ِ کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی ِ تاریک؟
کلام از نگاه ِ تو شکل می بندد.
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!

پس ِ پشت ِ مردمکان ات
فریاد ِ کدام زندانی ست
که آزادی را
بر لبان برآماسیده،
گل ِ سرخی پرتاب می کند؟-
ور نه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار ِ آفتاب نیست.

نگاه از صدای ِ تو ایمن می شود.
چه مؤمنانه نام ِ مرا آواز می کنی!

و دل ات
کبوتر ِ آشتی ست،
در خون تپیده
به بام ِ تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز میکنی!

احمد شاملو (ا.بامداد)- ابراهیم در آتش از مجموعه بن بست ها و ببرهای عاشق

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:02 AM
زیر خاکستر


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/339.jpg
زیر خکستر ذهنم باقی ست آتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاری است ز عشقی سوزان که بودم گرم و فروزنده هنوز زیر خکستر ذهنم باقی ست
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بودم گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خودم می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آنهمه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتشی عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خکستر جسمم باقی است
آتش سرکش و سوزنده هنوز

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:02 AM
خویش را باور کن



داغ غمگین تر ازآن است که می پنداری....باز هم منتظری؟
داغ غمگین تر ازآن است که می پنداری....باز هم منتظری؟

خویش را باور کن
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
شعله روشن این خانه تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد تابید
سرو آزاده این باغ تو باید باشی


هیچ کس چون نخواهد رویید
ابر این پهنه توباید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد بارید
رعد این صحنه تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد غرید
چشمه جاری این دشت تو باید باشی
هیچ کس جز تو نخواهد جوشید
باز کن پنجره را
صبح آمده است
در این خانه رخوت بگشایید
باز هم منتظری؟
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
ونمی گوید برخیز
صبح آمده است
بهار آمده است
خانه ساکت تر از آن است که می پنداری
سایه سنگین تر از آن است که می پنداری
داغ دیرین تر از آن است که می پنداری
باغ غمگین تر از آن است که می پنداری
نازنین
سرنگون کردن هم
حرکت آسانی نیست
لیک آسان تر از آن است که می پنداری
ریشه ها می گویند
ما تواناتر ازآنیم که می پنداریم
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ بذری بی تو
روی این خاک نخواهد پاشید
از دل خاک نخواهد رویید
خوشه ای نیز نخواهد برخاست
خرمنی کوت نخواهد گردید
هر کجا چرخی بی چرخش تو
هرکجا چرخشی بی گردش تو
هرکجا چرخشی بی جنبش تو
بی چالش تو
بی خواهش تو
بی توانایی اندیشه وعزم تو
نخواهد چرخید
اسب اندیشه خود را زین کن
تک سوار سحر جاده تو باید باشی
وخدا می داند که خدا می خواهد
نازنین
داس بی دسته ما
سالهاست.....
کودکان فردا
خرمن کشته امروز تو را می جویند
خواب وخاموشی امروز تو را
در حضور تاریخ
در نگاه فردا
هیچ کس بر تو نخواهد بخشید
باز هم منتظری
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید
ونمی گوید برخیز
که صبح آمده است
که بهار آمده است
تو بهاری
آری
خویش را باور کن
مهندس مجبتی کاشانی
تنها کسانی موفق می شوند که به انتظار دیگران ننشینند.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:03 AM
از حميد مصدق:


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/2562.jpg
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي روي خندان تو را كاشكي مي ديدم.
كاش مي دانستم خبر مرگ مرا با تو چه كس خواهد گفت


آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي


روي خندان تو را كاشكي مي ديدم.
شانه بالا زدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد!
و تكان دادن سر كه عجب ! عاقبت او هم مرد؟
چه كسي باور كرد؟
جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاكستر كرد؟!!

: از حميد مصدق

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:37 PM
بعد از ردیف درخت‌ها؛ داستانی از زهره حکیمی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/47962.jpg
رضایت نامه را برداشت و سرسری نگاه کرد. اول سگرمه‌هایش رفت تو هم. بعد رضایت نامه را پرت کرد روی زمین...
نرگس ایستاده بود پشت پنجره و نگاه می‌کرد به حاج آقام که داشت لب حوض دست و صورتش را آب می‌کشید. حیاط پر بود از آفتاب، درخت بید وسط حیاط سایه کشیده بود تا روی حوض که شیرش باز بود و داشت سر می‌رفت. باد رخت‌های شسته روی بند را تکان می‌داد.
نرگش برگشت به مادرم: "اه سی چه ئیقد لفتش می‌ده؟"
مادرم گفت: "آروم بگیر، میاد."
و بعد رو کرد به من که داشتم از لای میله‌های قفس برای قناری موچ می‌کشیدم: "یوسف دست نزنی ئی زبان بسته‌نِ جونِ به سر کردی تو."
نرگس گفت: "تا اومد تو اتاق بهِش بگو. اگه بره سر نماز می‌خواد دو ساعت طولش بده، مو دیرُم می‌شه"


نگاه کردم به حیاط. حاج آقام وضویش را گرفته بود و همان طور با آستین‌های بالازده و دست و صورت خیس داشت از پله‌های ایوان می‌آمد بالا. در را با آرنجش هل داد و آمد توی اتاق. مادرم حوله را از جالباسی برداشت و داد دستش، حاج آقام گفت: "دستت درد نکنه."
و صورتش را فرو کرد توی حوله و بعد سجاده اش را برداشت و پهن کرد توی آفتاب رنگ پریده ای که از پنجره ریخته بود کف اتاق. چشم مادرم همراه با او گشت. حاج آقام رو کرد به من:
"یوسف، بابا ناهارتِ خوردی جایی نرو امروز عصر در مغازه کار دارم باهات"
مادرم بلند شد و خودکار و رضایت نامه را از سر تاقچه برداشت و آرام گذاشت بالای سجاده:
" اول ئیِ امضا کن بعد برو سر نماز"
حاج آقام آستین‌هایش را کشید پایین و دکمه‌های سر دستش را بست.

رضایت نامه را برداشت و سرسری نگاه کرد. اول سگرمه‌هایش رفت تو هم. بعد رضایت نامه را پرت کرد روی زمین. "پَه مو نگفتم رضایت ندارم بره؟ سی چه دوباره ئی نامه‌ی اعمال شمرِ نهادی جلو مو"
مادرم صدایش را آورد پایین:
"ئیقد دق به دل ئی بچه نکن. بچه‌س. دلش می‌خواد بره. نرفته تا حالا"

حاج آقام جا نماز را باز کرد و برگشت و چپ چپ نگاه کرد به نرگس که چندک زده بود گوشه‌ی اتاق و سرش را گذاشته بود روی زانوهایش.
"غلط کرده پدر سوخته‌ی گیس بریده. امروز دلش می‌خواد بره سینما. فردام می‌خواد بره تیارت. پس فردام آرتیس می‌شه سی ت. مو که نمی‌تونم سی دل خاطر ئی آبرومِ به باد بدم "
مادرم گوشه‌های سجاده را صاف کرد:
"چه کارِ آبروی تو داره؟ تموم بچه‌های کلاس دارن با مدیر و ناظم می‌رن. فقط سی ئی عیبه؟"
حاج آقام رو کرد به من و نرگس را نشان داد:
"سیل کن، پدر سوخته عزا گرفته که نمی‌تونه بره ویلانگردی."
نرگس سرش را بلند کرد. صدایش لرزه برداشته بود:
"همه دارن می‌رن. موم می‌خوام برم."

حاج آقام همان طور نشسته هجوم برد طرفش:
"‌ها. چه غلطی کردی؟ او روز که به ننت می‌گُم نمی‌خوام بره دبیرستان می‌گه دختر باید درس بخونه. بفرما درس خوند سی‌ت. اگه از مووِ نه که نمی‌ذارم بره سینما، اصلا دیگه نمی‌خوام درس بخونه."
چشم‌های مادرم گرد شد:
"په، چِشِه که درس نخونه؟ ئو بچم مرضیه‌نِ که نذاشتیش درس بخونه مگه خوب شد بهش؟ حالا ئی جور بختش سوخته س"


من و نرگس حیرت زده نگاه می‌کردیم به هم. هر وقت حرف مرضیه می‌شد مادرم می‌گفت: "حاجی بدبختش کرد."
اما تا حالا هیچ وقت تو روی حاج آقام از این حرف‌ها نزده بود.
حاج آقام تند برگشت به مادرم. صدایش رگ دار بود:
"سی چی می‌گی بدبخت شد؟ داره زندگیشه می‌کنه. تو مدعی شدی؟"
"‌ها داره زندگیشِ می‌کنه جون خودش. توسری می‌خوره صداشم در نمیاد بیچاره"
حاج آقام‌هاج و واج نگاه کرد به صورت‌های ما و یکهو انگار ترکید:
"مگه مو گفتم صداشِ ببره؟ تو سری بخوره؟"
"معلومه خو. تو اسیرش کردی و نذاشتیش درس بخونه. مث جیجه نهادیش زیر سبد. بعدشم به میل خودت دادیش به او مرتیکه‌ی قلدر که خدا راست به کارش نیاره. او هم یه کاری کرده که دیگه بچه‌م جرئت نداره سرشِ بلند کنه جُق بزنه".
وقتی آقا یحیی آمد خواستگاریِ مرضیه، مادرم و مرضیه ناراحت بودند. مادرم گریه می‌کرد و می‌گفت:
"آخه حاجی ئی مرد سنِ بوای ئی بچه‌س. هیچ فکر کردی که بیست سال بزرگتره از مرضیه؟"
اما حاج آقام می‌گفت:
"آقا یحیی مرد زندگیه، بدمش به ئی قرتی قشمشما خوبه؟"
چشم‌های مادرم خیس شد:
"ئو بچه که بختش سوخت. خودش که ئیقد مظلومه که هیچ وقت هیچی به مو نمی‌گه اما مو خبر دارم که آقا یحیی دستِ بزن داره."
حاج آقام گردن گرفت. صدایش بلند شد و پیچید توی اتاق:
"خو مگه تقصیر مونه خدا ندار؟ "‌

ها که تقصیر تو وِ معلومه وقتی مرد بیست سال از زنش بزرگتر باشه شک به دلش می‌افته. زندونیش می‌کنه تو خونه. مث او خیر ندیده که بچه‌مِ انداخته تو زندون‌ هارون‌الرشید."
با گوشه چادرش چشمش را پاک کرد:
"به خدا هر وقت یادش می‌افتم ئی دلم دود می‌کنه. هیچ حواسِت هس که بچه‌م چهار ماهه نیومده ئی جا؟. مگه زندانی به چی می‌گن؟"
حاج آقام توپید:
"لااله‌الاالله. زن ئی حرفانِ سیِ چی می‌گی؟ می‌خوای اوقات مونِ تلخ کنی؟"

سیِ ئی می‌گم که حالا لابد نوبت ئی یکیه. یه هفته‌س داره بهت التماس می‌کنه اجازه بدی بره سینما. خودت که نمی‌بریشون. یه جام که پا می‌ده، که بهونه می‌گیری. یکبارگی یه قفس بگیر بندازشون تو قفس دیگه."
حاج آقام از جا کنده شد. کتش را از جا لباسی برداشت و رفت توی حیاط. از دم در داد زد: "یوسف، بدو بیا. بدو ببینم"
مادرم دوید جلو:
"کجا داری می‌ری حالا؟"
"خبر مرگم می‌رم مسجد. تو ئی میراث مانده که نمی‌شه دو رکعت نماز بزنم کَمَرم."
مادرم گفت:
"حالا نمی‌خوا جِر بیای. بیا ناهارتِ بخور. مردم دختراشونِ می‌فرستن خارجه. ما گناهبار شدیم به تو گفتیم بذار ئی بچه بره سینما. ببین چه الم شنگه ای راه انداختی؟"

حاج آقام چشم غره ای رفت به مادرم و دوباره داد زد:
"یوسف! نه صدات می‌کنم؟ زود باش دیگه."
و راه افتاد طرف در حیاط. وقتی داشتم بند کفشم را می‌بستم صدای گریه‌ی نرگس را شنیدم و صدای مادرم که می‌گفت:
"گریه نکن مو خودم امضاش می‌کنم."

دویدم و دنبال حاج آقام زدم بیرون. کوچه خلوت بود. آفتاب کمرنگی ماسیده بود روی دیوارها و انگار سر خورده بود تا روی خاکفرش کوچه. باد سایه‌ی درختها را روی دیوار می‌لرزاند و برگهای خشک را جارو می‌زد و می‌ریخت توی جوی وسط کوچه. توی آسمان ابرها داشتند روی هم تلنبار می‌شدند. حاج آقام سرش را انداخته بود پایین و جلو جلو می‌رفت، گاهی زیر لب چیزی می‌گفت. دانه‌های تسبیح تند و تند از زیر انگشت‌هایش رد می‌شدند. افتادیم توی خیابان پشت مسجد که سر ظهری خلوت بود و تک و توک آدم تویش دیده می‌شدند. فقط جلوی دبیرستان چند تا دختر ایستاده بودند کنار یک مینی بوس و داشتند با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند. دو سه نفرشان به حاج آقام سلام کردند. حاج آقام زیر لبی جوابشان را داد و تند کرد.
گفتم:
"انگاری دوستای نرگس بودن."
" ‌ها."
دارن جمع می‌شن برن سینما."
" ها."
خندیدم.
"دسته جمعی خوش می‌گذره به آدم."
برگشت و تند نگاهم کرد:
"می‌شه تو توضیحات ندی؟"


وارد مسجد شدیم و توی حیاط ایستادیم. آفتاب چتر نخلهای توی حیاط مسجد را رنگ زده بود. هوا سوز داشت، آفتابی بود اما سوز داشت و استخوان آدم یخ می‌کرد. حاج آقام مشتش را از حوض مسجد پر کرد و زد به صورتش. دستم را کردم توی حوض. انگار پوستم شکافت و دستم سوخت. اما حاج آقام دوباره دستش را کرد توی آب و زد به صورتش و خیره خیره نگاه کرد به چند تا کبوتر که داشتند دور گلدسته‌ها می‌چرخیدند، می‌نشستند روی گنبد و باز بلند می‌شدند و می‌چرخیدند. بعد برگشت و از در مسجد آمد بیرون.
وقتی از خیابان مدرسه پیچیدیم توی کوچه ء خانه مرضیه دلم ریخت. جلو خانه مرضیه ایستادیم.
گفتم:
"زنگ بزنم؟"
حاج آقام مثل اینکه از خواب بیدار شده باشد، خیره نگاهم کرد و گفت:
"‌ها نمی‌خواد."

راه افتادیم. خیابان را دور زدیم و برگشتیم طرف بازارچه، حاج آقام جلو جلو می‌رفت، توی دهانه‌ی تاریک بازارچه ایستاد و به من که عقب مانده بودم گفت:
"بدو دیگه بابا."


به دو خودم را رساندم بهش. کمرکش بازارچه جلو مغازه پارچه فروشی مش نوذر حاج آقام پا سست کرد. مش نوذر چند سال قبل دخترش را فرستاده بود دانشگاه تهران. حاج آقام همیشه وقتی حرف مش نوذر می‌شد می‌گفت:
" چه واجبه دختر درس بخونه، اونم تو غربت؟ مش نوذر خبط کرد دخترشِ فرستاد تهرون".
هیچ وقت هم زیاد با مش نوذر گرم نمی‌گرفت. مش نوذر داشت جلو مغازه اش را جارو می‌زد. حاج آقام گفت:
"نه خسته، مش نوذر."
مش نوذر کمر راست کرد:
"سلام علیکم حاج آقا. سلامت باشی. ئی باد هی خاکِ از تو خیابان میاره تو بازارچه." منتظر بودم زود رد شویم اما حاج آقام پا به پا می‌کرد.
مش نوذر جارو را تکیه داد به دیوار، در مغازه را باز کرد و گفت:
"بفرما داخل حاجی چایی دم کردم."

و رفت تو. حاج آقام دنبالش وارد شد و نشست روی چهار پایه کنار پیشخان مش نوذر سه تا استکان چای ریخت و گذاشت روی پیشخان:
"چه خبر حاجی؟ ئی طرفا نمیای."
"نمی‌رسم والا. ئی بچه‌ها، ئی گرفتاریا مگه می‌ذارن؟ راستی مشدی او دخترت که فرستاده بودیش تهرون درسش تموم شد به سلامتی؟
"چشمهای مش نوذر برق زدند:
"نه یه سال دیگه مونده. سال دیگه وا می‌گرده ایشالا. سی خودش یه خانمی ‌شده که بیا و ببین. تازه می‌گه بازم می‌خوام بخونم نمی‌دونم فوق چی چی...
"قندان را از زیر پیشخان در آورد و گذاشت جلو حاج آقام:
"گفتمش هر چه دلت می‌خواد بخون. هر چه بخونه بیتره. هم سی خودش هم سی مو."

حاج آقام استکان چای را کشید جلو و سرش را تکان داد. مش نوذر چای را هورت کشید:
"دیگه گذشت ئو دوره که دخترانِ اسیر می‌کردن تو خونه."

حاج آقام نگاهش را دوخت به توپ‌های پارچه که ردیف چیده شده بودند توی قفسه. مش نوذر رد نگاه حاج آقام را گرفت و نگاه کرد به قفسه‌ها، بعد برگشت و صورتش را برد نزدیک صورت حاج آقام:
"تازه حاجی اگه درس بخونه فردام که بره خونه شوهر بلده چطور زندگی کنه. دیگه زیر بار زور نمی‌ره."
حاج آقام ساکت نگاهش کرد، بعد استکان چای را برداشت و سر کشید و بلند شد.
مش نوذر گفت:
"حالا تشریف داشتی حاجی."
"زنده باشی. بازار کار دارم."

از بازارچه در آمدیم و انداختیم توی خیابان اصلی که می‌رفت طرف بازار. سوز تند تر شده بود و انگار تیغ می‌کشید روی پوست آدم. گرسنه ام بود، در شیرینی فروشی کنار خیابان باز شد. پیاده رو پر شد بوی شیرینی. پر شد بویِ قهوه تازه. دلم مالش رفت.
گفتم:
"مو گشنمه حاج آقا."
" طاقت کن. می‌ریم بازار کباب می‌گیریم.
"از خیابان که آمدیم توی میدان من دیدم که حاج آقام ایستاد و خیره شد به روبه رو.


آن طرف میدان، بعد از ردیف درخت‌های میمو زا، پشت جام یکپارچه‌ی سینما، دخترها به صف ایستاده بودند. نرگس جلوتر از همه صف اول تکیه داده بود به نرده‌ها و داشت حرف می‌زد.
شنیدم که حاج آقا گفت:
"په ئیطور."
چشم‌هایم را بستم و نفسم را حبس کردم.
می‌خواستم بدوم آن طرف خیابان و به نرگس بگویم:
"فرار کن. حاج آقا تو رو دیده."

اما پاهایم چسبیده بود به زمین. قدم که برداشتم انگار زمین زیر پایم موج زد و خالی شد. منتظر بودم که حاج آقام از جا کنده شود پهنای خیابان را بِبُرد و برود طرف نرگس.
اما حاج آقام راه افتاد طرف سراشیبی انتهای خیابان و گفت: "زود باش یوسف، کباب تموم می‌شه گشنه می‌مونی‌ها!"

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:37 PM
لالایی لیلی؛ داستان برگزیده داوران جایزه هوشنگ گلشیری


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/46655.jpg
از روی جنازه‌ی بچه‌ها‌یی رد شدم، دختر یا پسر، یادم نیست کدام. دنبال آن زنده‌ی ناآشنای خودم می‌گشتم. آشنا می‌پنداشتمش. صدا از اتاق عقبی می‌آمد. زنی افتاده بود در...
سرک کشیدم ببینم صدا از کجاست؟ گفتم: گمانم آن جاست.
به ناله‌ی بچه می‌مانست صدا، فرو خورده و پر درد. درِ خانه سوراخ شده بود از رگباری عجول.
بازش کردم رفتم تو. نور افتاد در سایه روشن راهرو، شد ستون کج و معجوج از نوری پر از گرد و غبار چرخان.
بوی خون زد زیر دماغم. انگشت‌ها‌یی آمدند گوشه‌ی در را چسبیدند. نمی‌شد دید دست کیست. فقظ خونی
بودنش را می‌شد دید. داد زدم: این جا هنوز کسی زنده ست.


کسی نبود بیاید کمکم. همه مشغول جاهای دیگر، خانه‌ها‌ی دیگر، زخمی‌ها‌ و کشته‌ها‌ی دیگر بودند.
انگشت‌ها‌ در خودشان لرزیدند، کشیده شدند روی لبه در، رد سرخی روی در جا گذاشتند. می‌شود گفت ترسیده بودم. نه از کسی که پشت در بود. از حدس این که آن کس نادیدنی‌ست و نمی‌دانم کیست و می‌شود حدس زد مردی یا زنی‌ست مثل دیگران.
و این که این صدا صدای ناله‌ی پر درد شاید کودکی زخمی ‌باشد و من ناگاه گفتم: زخمی‌؟
رفتم تو. نگاه به پشت در نکردم. حتم داشتم هر که بوده‌ست حالا دیگر مرده ست.

داد زدم: کجایی پس؟ حس کردم کسی آن جاست که آشناست. از روی جنازه‌ی بچه‌ها‌یی رد شدم، دختر یا پسر، یادم نیست کدام. دنبال آن زنده‌ی ناآشنای خودم می‌گشتم. آشنا می‌پنداشتمش. صدا از اتاق عقبی می‌آمد. زنی افتاده بود در آستانه‌ی درش، در خود مچاله و خونین، با لباس از هم دریده. دست کوچکی داشت شانه به موهای پریشان زن می‌زد. خودش را از آن جا که بودم نمی‌دیدم. گفتم: زنده‌ای؟
به خودم بد گفتم این را که گفتم. رفتم پیش، رفتم پیش‌تر. حدس زدم باید دختر باشد و بود، دو سه ساله و ملوس. به جنازه می‌گفت: باو! باو!


سیب نیم خورده‌ی سرخی توی انگشت‌ها‌ی دست دیگرش بود. دلم نیامد بدانم دخترست یا پسر یا بروم کمک. صدای گاز زدن سیب آمد. فهمیدم چشم‌ها‌م را هم بسته بوده‌ام. دیدم نمی‌شود. نمی‌شود ایستاد، نرفت جلو، کمکش نکرد. از روی جنازه ی زن رد شدم رفتم به اتاق. دخترک خودش را چسباند به دیوار.
نگاه ترسیده‌ام کرد. از چیزی انگار مطمئن شد که گفت: سیب؟

سیب نیم خورده اش را دراز کرد طرفم. از پای راستش داشت خون می‌آمد، از پایین دامن گل گلی اش.
جای گلوله نبود. جای زخم کارد می‌نمود، مثل زخم‌ها‌ی مادرش.
- پاشو بریم‌! نگاه به مادرش و بقیه کرد. – آن‌ها‌ را هم می‌بریم. – مامکم مامکم.
نشستم روبه رویش، شدم همقد خودش: بلند شو، دخترم!
سرش را کج کرد، با نگاه چپ چپ، خندید گفت: من دختر توام؟

به قیافه ام نمی‌آمد دختر داشته باشم یا اصلا بچه داشته باشم. خندیدم گفتم: ‌ها‌ که هستی.
دست کشید پشت لب بی موم.
– یادم رفت بروم از بازار بستانم.
و بغلش کردم. ناله اش گوشم را پر کرد. دست طرف پا و دست دیگرش می‌برد. زخمی‌تر از آن بود که فکر می‌کردم. گفتم: چه دختر نازنازی‌یی دارم من!


و آوردمش از خانه بیرون. گریه نمی‌کرد. فقط ناله. بردم گذاشتمش پیش زخمی‌ها‌ی دیگر. گفتند آن‌ها‌ زخمی‌ نیستند، همه‌شان مرده اند. رفتم از آن جا برش داشتم، بردمش جای دیگر، با اسلحه براش برانکار ساختم. سیب نیم خورده هنوز دستش بود. گاه نگاهش می‌کرد، گاه مادرش را صدا می‌زد. قرار شد از وسط جنگل برویم به جایی که قرارش را شب پیش گذاشته بودیم. برانکار او را من می‌آوردم و کسی دیگر.

پیچ جاده را که گذارندیم، دیگر آرام نبود. ناله‌ها‌ی عجیب می‌کرد، آتش به جان مان می‌زد. بچه‌ها‌ ناراحتی نشان می‌دادند. آن که فرمانده مان بود راضی نبود بیاوریمش ببریمش جایی که معلوم نیست خودمان زنده از آن جا برگردیم. می‌گفت: می‌گذاشتیش همان جا بالاخره کسی پیدا می‌شد می‌بردش جایی، می‌رساندش به....
هیچ کس نمی‌دانست حرفش را چطور تمام کند.
– مسئولیتش پس با خودت.
بعد گفت: فقط نگذار ناله کند. بچه‌ها‌ روحیه شان...
بعدتر گفت: باشد. هر چی بشود هم مسئولیتش باز با خودم.
و دخترک حالا ناله می‌کرد، پر سوز، از گریه بدتر.
فرمانده گفت: بایستیم زیر همین درخت‌ها‌ استراحت می‌کنیم کمی‌. دخترک افتاده بود به هذیان.


سیب را با اصرار می‌خواست بدهد به همه مان. هر کس گوشه‌یی گرفت نشست، زیر درختی، کنار سنگی، جایی. نمی‌دانستم باید چی کار کنم. بغلش نمی‌شد کرد. بیش‌‌تر می‌شد دردش. که کسی آمد گفت:
ننو درست کنیم براش.
درست کردیم. با طنابی و پتویی. بردیم گذاشتیمش داخل ننو.
سیب هنوز دستش بود. دست روی صورتش گذاشتم گفتم: این دارد...

دیدم کاری از کسی بر نمی‌آید. زانو زدم کنار ننو. سرم را گذاشتم روی دست دیگر دخترک. با انگشت‌ها‌ی کوچکش سرم را شانه زد. داغ شدم. دلم می‌خواست باز موهام را شانه کند. کرد. یاد مادرم افتادم و آن روزهاش که لالایی برام می‌خواند، دست توی موهام می‌کرد، شانه به موهام می‌زد. و من دلم غنج می‌زد از خوشحالی. و من دلم می‌خواست سال‌ها‌ همان طور بچه بمانم، مادرم دست توی موهام فرو کند، لالایی برام بخواند. سرم را بلند کردم. سیب را گذاشت در دستم، با ناله و موهام را باز شانه زد. و من ناگاه چیزی زیر لب زمزمه کردم. لالایی بود. ننو را هم داشتم تکان می‌دادم. دخترک آرام‌تر شد. چشم‌ها‌ش را حتی بست، اما ناله را هر جور بود می‌کرد. لالایی را بعد دیدم بلند‌تر می‌خوانم. بعد دیدم من نیستم که لالایی را بلندتر می‌خوانم. سر که چرخاندم دیدم هر کس هر جا که ایستاده‌ست یا نشسته‌ست دارد لالایی می‌خواند، سر تکان می‌دهد برای خودش در عالم خودش. دیدم حتی من نیستم که ننو را تکان می‌دهم. سر روی دست دخترک گذاشتم گفتم: می‌بینی؟ فقط تو نیستی که خیلی چیزها را از دست داده ای.
و سیب نیم خورده را گاز زدم.
نویسنده: حسن بنی‌عامری

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:37 PM
شب‌ها موش‌های صحرایی هم می‌خوابند!


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/45943.jpg
خونه‌ی مارو ------ زد. یه‌دفعه برق زیرزمین رفت. اون َم همین‌طور. ما هِی صداش زدیم. اون خیلی کوچیک‌تر از من بود. تازه چهار سالش شده بود. باید هنوز این‌جا باشه...
نویسنده: ولفگانگ بورشرت
مترجمان: معصومه ضیائی و لطفعلی سمینو

قابِ خالی پنجره‌ی دیوار تنهامانده، پر از غروبِ زودهنگامِ آفتاب، خمیازه‌ی سرخ‌آ‌بی می‌کشید. توده‌ای غبار از میان باقی‌مانده‌ی دودکش‌‌های کج‌شده می‌درخشید. ویرانه داشت چرت می‌زد.


او چشم‌هایش را بسته بود. یک‌باره تاریک‌تر شد. حس کرد که کسی آمده و حالا جلوی او ایستاده است، تیره و بی‌صدا. و فکر کرد: «حالا توی چنگ‌شون هستم!» ولی وقتی کمی لای چشم‌ها را باز کرد، تنها دو پا را در شلواری ژنده دید. آن‌ها، خمیده، پیش روی او بودند. طوری که او از میان آن‌ها می‌توانست آن سو را ببیند. او به خود جرأت داد و با چشمان نیمه‌باز به‌سرعت از دم‌پای شلوار به بالا را نگاه کرد و پیرمردی را دید. پیرمرد چاقو و سبدی در دست داشت و نوک انگشتانش خاکی بود.

مرد پرسید: «مث این‌که تو این‌جا ‌خوابیدی، آره؟» و از روی موهای ژولیده‌ی او به پایین نگاه کرد. یورگن [1] از میان پاهای مرد رو به خورشید پلک زد و گفت: «نه. ‌نخوابیدم. من این جا باید مواظب باشم.» مرد سر تکان داد: «خُب، پس برای همین این چوب‌دستی بزرگو دستت گرفتی؟»
یورگن با جرأت جواب داد: «بله.» و چوب‌دستی را محکم در دست‌هایش فشرد.
«حالا مواظب چی هستی؟»
«نمی‌تونم بگم.»
«لابد پولی، چیزی؟» مرد سبد را پایین گذاشت و دو طرف تیغه‌ی چاقو را روی شلوار کشید و پاک کرد.
یورگن با تحقیر گفت: «نه، مواظب پول که اصلاً نه. مواظب یه چیز دیگه.»
«خب، چی؟»
«نمی‌تونم بگم. اصلا یه چیز دیگه.»
«خب، نگو. پس من‌َم بهت نمی‌گم توی سبد چی دارم.» مرد با پا به سبد زد و چاقو را بست.
یورگن با بی‌اعتنایی گفت: «بَه. می‌تونم فکر کنم تو سبد چیه، غذای خرگوش.»
مرد، حیرت‌زده گفت: »عجب، آره! پسر تو چه ناقلایی. حالا چند سا‌لته؟»
«نُه سال.»
«اوه. فکرشو بکن. خُب، نُه سال. پس می‌دونی که سه نُه تا هم چند تا می‌شه؟»
یورگن گفت: «معلومه.» و برای این که وقت داشته باشد، دوباره گفت: «این که خیلی ساده‌س.» و از لای پاهای مرد به آن سو نگاه کرد، باز پرسید: «سه نُه تا، نَه؟ بیست و هفت تا. از اول می‌دونستم.»
مرد گفت: «درسته. درست همین اندازه ‌َم من خرگوش دارم».
یورگن دهانش گِرد شد: «بیست و هفت تا؟»
«اگه ‌بخوای می‌تونی اونارو ببینی. خیلی‌هاشون کوچیکن، می‌خوای؟»
یورگن با دودلی گفت: «من که نمی‌تونم. باید این‌جا مواظب باشم.»
مرد پرسید: «دائم؟ شبااَم؟»
یورگن از پاهای خمیده به بالا نگاه کرد و نجواکنان گفت: «شبااَم. دائم. همیشه. از یکشنبه شب تا حالا.»
«پس اصلا هیچ خونه نمی‌ری؟ غذا که باید بخوری!»
یورگن سنگی را بلند کرد. زیر آن یک نصفه نان بود و یک قوطی حلبی.
مرد پرسید: «تو سیگار می‌کشی؟ پیپ‌اَم داری؟»
یورگن چوب‌دستی‌اش را محکم گرفت و با ترس و دودلی گفت: «من سیگار می‌پیچم. پیپ دوست ندارم.»

مرد روی سبدش خم شد: «حیف. خرگوشا رو راحت می‌تونستی ببینی، مخصوصاً بچه‌‌خرگوشا رو. شاید برای خودت یکی ‌رو انتخاب می‌کردی. ولی تو که نمی‌تونی از این جا دور بشی.»
یورگن غمگین گفت: «نه. نه، نه.»
مرد سبد را بلند کرد و آماده‌ی رفتن شد: «خب دیگه، تو که باید این جا بمونی ـ حیف.» و چرخید.
یورگن تند گفت: «اگه منو لو نمیدی بهت می‌گم، به‌خاطر موشای صحراییه».
پاهای خمیده یک گام به عقب برگشتند: «به‌خاطر موشای صحرایی؟»
«آره. آخه اونا مرده‌هارو می‌خورن. آدما رو. با همین زنده‌اَن.»
«کی اینو می‌گه»؟
«معلم‌مون.»
مرد پرسید: «و حالا تو مواظب موشای صحرایی هستی؟»


«مواظب اونا که نه.» بعد خیلی آهسته گفت: «مواظب برادرم‌اَم. آخه اون زیره. اونجا.» یورگن با چوب‌دستی به دیوارِ درهم‌فروریخته اشاره کرد: «خونه‌ی مارو ------ زد. یه‌دفعه برق زیرزمین رفت. اون َم همین‌طور. ما هِی صداش زدیم. اون خیلی کوچیک‌تر از من بود. تازه چهار سالش شده بود. باید هنوز این‌جا باشه. آخه اون خیلی کوچیک‌تر از منه.»
مرد از بالا به موهای ژولیده نگاه کرد. بعد یک‌باره گفت: «آره، پس معلم‌تون به شما نگفت که موشای صحرایی شبا می‌خوابن؟»
یورگن زیرلب گفت: «نه.» ناگاه خیلی خسته به نظر آمد. «اینو نگفت.»

مرد گفت: «خُب، عجب معلمیه که حتا اینو هم نمی‌دونه. شبا موشای صحراییَ‌م می‌خوابن. تو شبا می‌تونی با خیال راحت بری خونه. اونا شبا همیشه می‌خوابن. همین که هوا تاریک می‌شه.»
یورگن با چوب‌دستی‌اش سوراخ‌های کوچکی در خاک و خل درست می‌کرد. فکر کرد، «تختخوابای کوچیک‌اَن اینا. یه عالمه تختخواب کوچیک.»
آن‌وقت مرد که این‌ پا و آن ‌پا می‌کرد گفت: «می دونی چیه؟ الان زود به خرگوشام غذا می‌دم. و تاریک که شد می‌آم دنبال تو. شاید بتونم یکی‌رو با خودم بیارم. یه خرگوش کوچولو، یا ...، تو چی فکر می‌کنی؟»


یورگن سوراخ‌های کوچکی در خاک‌وخل درست می‌کرد. «یه عالمه خرگوش کوچولو؛ سفید، خاکستری، سفید و خاکستری.» آهسته گفت: «نمی‌دونم.» و به پاهای خمیده نگاه کرد: «اگه اونا واقعا شبا می‌خوابن.» مرد از روی باقیمانده‌ی دیوار به خیابان رفت. از آن سو گفت: «معلومه، معلم‌تون اگه اینو نمی‌دونه، باید بساطشو جمع کنه.» آن‌وقت یورگن از جا بلند شد و پرسید: «پس یه‌دونه به من می‌دی؟ شاید یه‌دونه سفید؟»
مرد موقع دور شدن گفت: «من سعی‌ خودمو می‌کنم. اما تو تا اون وقت باید این‌جا منتظر بشی. بعد با هم می‌ریم خونه‌ی شما، می‌دونی؟ باید به پدرت بگم چطور یه لونه خرگوش ساخته می‌شه. اینو که دیگه شما باید بدونین.»
یورگن صدا زد: «آره. منتظر می‌مونم. من که هنوز باید مواظب باشم تا هوا تاریک بشه. حتماً منتظر می‌شم.» و ادامه داد: «ما تخته َم توی خونه داریم. تخته‌ی جعبه.»

مرد ولی دیگر این را نشنید. او با پاهای خمیده‌اش به سوی خورشید می‌رفت که از غروب سرخ بود. و یورگن می‌توانست تابیدن آن را از لای پاهایی چنان خمیده، ببیند. و سبد تندوتند تاب می‌خورد. غذای خرگوش در آن بود. غذای سبز خرگوش، که از خاک و خل کمی خاکستری بود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:38 PM
داستان: بُرد کلاغی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/45096.jpg
شاسی را فشار داد و لنز را برد تا روی دست زن... دست زن داشت با موهای طلایی کله یک عروسک پلاستیکی که ناشیانه به جای سر قطع شده کودک گذاشته شده بود...
میثم کیانی
تکه‌های سرخ مغزش از روی دیوار توی سرش جمع شدند و دلمه‌های خون از روی قاب عکس و کاغذهای روی میز به هم رسیدند. او زل زده به رولوری که در کشوی میز سال‌ها بی‌استفاده مانده بود به پشتی صندلی تکیه داد و بوی باروت را نفس کشید. رضا گفته بود عمراً کار کنه شرط می‌بندم فقط یه فندک باشه، ولی او به پدربزرگ و دوستان چپش که روی میز دور هم نشسته بودند خیلی اعتماد داشت، شاید بیشتر از سی سال. به خاطر همین با رضا شرط سنگینی بسته بود که کار می‌کند. توی راهرو هم به فرخنده گفته بود که کار می‌کند و همین روزهاست که شرط را از رضا ببرد و با هم خندیده بودند و بعد چشمک زده بود چون فرخنده دیگر نخندیده بود. مثل همیشه مجبور شده بود تند تند ببوسدش تا گفته او را از یاد ببرد. بعد یه گل زرد داوودی را از میان دسته گل گاز زده بود و فوت کرده بود توی صورت فرخنده، چند تا از گلبرگهای باریک داوودی چسبیده بودند روی چند قطره باران که از کوچه در صورتش جامانده بود، روی لبهای گلبهی، گونه‌های برآمده تا شقیقه‌ها. دو نفری از کجا، بدون چتر، پیاده آمده بودند و خیس خیس رسیده بودند به خانه او. فرخنده گفته بود: نکن دیوونه خرابش کردی. و دوباره برگشته بودند توی خیابان تا یک گل داوودی زرد بخرند جای آن گلی که پرپر ریخته بود و چسبیده بود.
«رمانیتک بازی احمقانه!» این را فرخنده توی کوچه گفته بود با دستهای صلیب شده.
- پس بهتر نیس با یه فنجون قهوه گندش رو درآریم؟


دسته گل روی میز بود، با گلهای خیس مریم و چند تا میخک سفید دورش و باقی گلبرگهای زرد یک داوودی کنار ناخنهای صدفی فرخنده و فنجان خالی او در وسط میز بلوطی، و فنجان دیگر که مدام توی دستش می‌چرخید و از لبه آن گاهی نقشهای به هم چسبیده قهوه را می‌دید، گاهی دسته گل روی میز را و گاهی نوک دماغش را...: عاشق یه پسر خل و چل شدی که اصلا دوست نداره.
- اسمش چیه؟
- بذار... آها... انگار اسمش... رضاست.
- گمشو... تا این همه سینه چاک هست، رضا خر کیه.
با ناخن صدفی به او اشاره کرده بود و سفیدی مچش بیشتر بیرون آمده بود.
- ولی خب فالت که چیز دیگه ای می‌گه.
- غلط کردی... ببین اون تو برام یه طلای خوشگل نیفتاده؟
- نه، اون هفته پیش تو فال من افتاده بود که بردمش.
نقش دانه‌های قهوه را دید که مثل یه پرنده تا لب فنجان پر کشیده بود.
- گدا... نمی‌خورمش که... پست می‌دم.
- نگفتم می‌خوریش... اگه برات جالبه اصلا برا خودت.

فرخنده همان طور که توی کیفش دنبال چیزی می‌گشت: چرا؟!... بیچاره همه آرزوشون بود فقط اسمشون در بیاد. اونوقت تو... بذار ببینم کجا گذاشتمش... اونوقت تو اول شدی و اینهمه اطفار داری... نکنه دست خودت دادم؟.... آهان... نگاه کن چقدر خوشگله پسر...
لای انگشتها کشیده و ناخنهای صدفی برقی افتاده بود، برقی که از همان توی تالار، موقع اعلام کردن نامش و روی سن، وقتی دسته گل را می‌گرفت و تشکر می‌کرد، او را یاد چیزی می‌انداخت. خودش را می‌دید با اندامی ‌دراز و باریک، پوستی تیره، موهایی لخت و چشمانی سیاه و دماغی استخوانی و بزرگ، درست وسط صورتش.
- راستی خوشحال نیستی؟


چیزی نگفته بود، فقط دسته گل را داده بود به دستش و از کافه بیرون زده بودند. توی پیاده رو کسی نبود به جز آن پرنده توی فنجان که حالا بزرگ و سیاه سایه‌اش افتاده بود روی دیوار و شلپ شلپ کش دارد پنجه‌هایش با کفش‌های کثیف او قرینه راه می‌رفتند. هوای خیس و خنک شب سرش را سبک کرد. بالا را نگاه کرد، دید هنوز آسمان کمی‌ می‌چرخد.
- خیلی خوردم!
- خیلی خوردی!
- بدتر نشه.
- هنوز گیج میره؟
- کمتر شده ولی دردش هنوز هس.

باران بند آمده بود. به چاله‌های آب خیابان که با نور چراغها می‌درخشیدند زل زده بود و فکر می‌کرد که یک خیابان غیر طول و عرض و چراغ و چاله چه چیز دیگری می‌توانست لازم داشته باشد. تا خانه دو تا چهار راه فاصله بود. سایه‌هایشان را می‌دید که روی زمین پا عوض می‌کنند. دم یک دکه روزنامه فروشی ایستادند و سیگار خرید. پنج نخ قرمز، مرد فروشنده داشت از روی روزنامه‌هایش کیسه‌ای را می‌کشید و او هم زمان روی مجله عکس، دوباره زن را دید...
نشسته روی خاک، با چشمانی که به چشمان عروسک زل زده بودند، با موهای خیس کاغذی و خونابه‌های چروک خورده از باران آب شب.
پرنده چهاردهمین جشنواره بین‌المللی عکس اعلام شد.
آقای....
- چه درشت چاپ کردن اسمتو.
- واقعا کی برنده شده؟! اون یا من...
- خودت چی فکر می‌کنی؟
- مشکل اینجاست که من اصلا فکر نمی‌کنم و اگه فکر می‌کردم که... این اوضام نبود.
- بدبینی خب... از اول شدن ناراحتی؟
- نمی‌دونم... خوشحالم نیستم.

تا جلوی در خانه ساکت قدم زده بودند. فرخنده خواسته بود شب را آنجا بماند، نگذاشت. تا پشت در همراهی‌اش کرد. چند دقیقه ای را توی راهرو ایستاده بودند. تکیه داده بود به دیوار و دستهایش را حلقه کرده بود دور گردن او و ناخن‌های صدفی بین موهایش می‌لولیدند.
- می‌تونی من نباشم راحت بخوابی؟
- راحت تر از همیشه.
- ا.... پس برو تا خواب از سرت نپریده. بدو پسر خوب.
- باشه، باشه، هل نده... تو هم یه تاکسی بگیر حتما نگرانت شدن.
- می‌رم الان ولی... مطمئنی طوریت نیست؟
- نیست... خیالت راحت. سرش را جلو برده بود زیر موهای سیاه فرخنده، احساس کرده بود الان منقارش در گونه او فرو می‌رود. ناخن‌های صدفی توی موهایش چنگ شدند.
- برو.
- پس تا فردا صبح... راستی اول میای دفتر روزنامه یا مستقیم میری آتلیه؟
و با دست، حلقه شال سفید او را تنگ‌تر کرده بود: مراقب باش.
- نگران خودمی ‌یا مدالت؟
- مدالت.

در را بست و به پشت آن تکیه داد، در تاریکی خانه فقط برقی از قاب عکسها بود که گاهی اینجا و آنجا می‌درخشیدند. هنوز صدای پاهای فرخنده توی راهرو بودند: تق تق ت ت...
سیگاری روشن کرد و پشت پنجره رفت، فرخنده با دسته گل کنار خیابان منتظر تاکسی بود، پرده را انداخت و پشت میزش نشست. صدای ترمز و بعد بسته شدن در، حالا صدای گاز و... به پدر بزرگ سلام کرد. هنوز همانجا نشسته بود، کنار همه. به روزهای آخری فکر کرد که پیرمرد توی خانه راه می‌رفت و از دست همه کس و همه چیز می‌نالید. حالا دو سالی می‌شد که رفته بود و از تنهایی درآمده بود. از لای در کیفش چیزی برق می‌زد. آتش سیگار را جلو برد و گوشه تقدیر نامه را خواند. رو به پیرمرد گفت: ببین... ترکمون نوته‌ها! و سیگار را نزدیکتر برد.
با کف پاها به لبه میز فشار داد و روی دو پایه عقب صندلی تاب خورد، گیجی و سردردی خفیف بود.

نرمی ‌فیلتر را نیمه خاکستر لای انگشتانش چرخاند و چرخاند، وینیستون کنار صفحه کاغذ سفید که در تاریکی اتاق کدر شده بود. رد دایره ای روی شیشه میز... نوشت: جای خالیِ بطریِ خالیِ سگیِ خالیِ روی میز، مثل عطر خالیِ لباسِ خالیِ فرخنده، کنج خالیِ اتاق... دستش را از روی کاغذ کند و از پیغام گذاشتن گذشت. نگاهی به ساعت کرد و به مبل روبرویش زل زد، کم کم باید پیدایش می‌شد. درخشش دو نقطه در سیاهی کنج اتاق، حرکت چیزی روی مبل راحتی، یادش آورد سه ماه گذشته و هر شب آن زن تمام خواب و آرامش او را تا صبح با شیون‌های مدامش خورده. در تاریکی زنده‌تر و بزرگتر از قبل از بالای خرابه بیرون می‌آمد، جایی مثلا پشت مبل راحتی یا کنار آن دو چشم درخشان... آن گوشه. گنگ و مبهوت، با گرد و خاکی به دورش، و اندام ریز و خون آلود کودکی که محکم در بغل می‌فشرد. می‌دید که انگار روی زمین دنبال چیزی می‌گردد، او دوربینش را آماده نگه داشته بود که صدای انفجارها بلند شدند. روی زمین دراز کشید، صداها مثل کوبیده شدن کف دست، پشت هم، زیر گوشش می‌زدند. وقتی ایستاد و دوربین را جلوی چشمش گرفت زن سر جایش نشسته بود، در کنار کادر سیاه دوربین با سری که روی شانه کج شده بود و چشمانی سرخ. می‌دید که کودک در مقابلش روی زمین دراز کشیده. شاسی را فشار داد و لنز را برد تا روی دست زن... دست زن داشت با موهای طلایی کله یک عروسک پلاستیکی که ناشیانه به جای سر قطع شده کودک گذاشته شده بود بازی می‌کرد. شاتر قرچ قرچ با جوی باریک خون روی خاک افتاد.

دوباره داشت می‌دید و هرچقدر فکر می‌کرد یادش نمی‌آمد دوربینش را آخرین بار کجا گذاشته. کشوی میز را کشید و بوی باروت را حس کرد. ضرب تریک تریک باران پشت شیشه پنجره می‌زد. از پیرمرد توی قاب عکس پرسید: به نظرت می‌بازیم یا... می‌بریم. دستش را داخل کشو برد و سردی آهن را لمس کرد. شاید فرخنده بر می‌گشت. به پشتی صندلی تکیه داد و با صدای محو آن پرنده که از جایی دور توی سرش نعره می‌زد. چشمانش را یک بار باز و بسته کرد. زیر لب انگار مزه چیزی را بچشد، کشو را بست.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:38 PM
داستان: در جستجوی شهری بدون دیوانه!


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/44502.jpg
روزی جایی از بدنم درد گرفت... همان‌طور گرفتم میان راه خوابیدم. خدا جان، در یك آن، همه اهالی قصبه، از كوچك و بزرگ، به آنجا سرازیر شدند. باورت نمی‌شود...
مردی كه هم‌سن‌ّ و سال من بود و موی سر و رویش در هم آمیخته بود، روی میز نشسته بود. او گاهگاهی جاروی دسته‌داری را، كه توی دستش بود، به جای گیتار و زمانی نیز میكروفون به كار می‌برد. اهالی قصبه هم كه توی قهوه‌خانه نشسته بودند؛ داشتند از خنده روده‌بُر می‌شدند.
دیوانه، همچنان كه داشت ترانه‌ای را می‌خواند، دسته جارو را یك بار به جلو و بار دیگر به عقب می‌برد و صداهای عجیب و غریبی از خودش درمی‌آورد. سپس سرِ دستة جارو را به دهان نزدیك می‌كرد و آواز می‌خواند. او از یك طرف پیچ و تابی به كمرش می‌داد و از طرف دیگر شانه‌هایش را بالا و پایین می‌انداخت و داد می‌زد: «دَهَرولَه. دَم دَم رولَه...»
جماعت روی میز ضرب گرفته بودند و چون دیوانه‌ها به شور و شوق درآمده بودند؛ تندتند هم داد می‌زدند: «زنده باشی آاااای. حِلمی دیوانه.»


در یك آن، كلمه حلمی دیوانه مرا یاد كسی انداخت. آیا این حلمی همان آدمی نبود كه، من از سالها پیش می‌شناختمش. حتی صورتش با آن ریش درهم و برهمی كه پوشانده بودش عین صورت آن بندة خدا بود؛ چشمانش مثلِ گذشته نیمه‌باز بود. پیشانی‌اش برآمده و گوشهایش بَلبَلِه بود. دستهایش نیز مثل دستهای خرس دراز دراز بود.
ـ آی پدرزن، گمانم من این دیوانه را می‌شناسم.
ـ آخر از كجا باید بشناسی‌اش؟ مگر تو اولین بار نیست كه گُذَرت به این شهر می‌افتد؟
ـ این دیوانه از اهالی این شهر است؟
ـ به خدا من هم نمی‌دانم. سه سالی می‌شود كه آمده‌ام اینجا. این دیوانه هم درست سه سال است كه سر و كلّه‌اش این طرفها پیدا شده.
در همان دم دیوانه كنسرتش را به پایان رساند و چرخی دور میزها زد. یكی پنجاه قروش به او داد؛ دیگری ده لیره كف دستش گذاشت... برخی هم به او تشر زدند: «بی‌سروصدا برو بیرون!»

آخر سر حلمی با سرافكندگی از قهوه‌خانه بیرون رفت... من نیز نتوانستم سر میزم بنشینم، و پا شدم... من این مرد را به‌خوبی می‌شناختم. هفت سال پیش توی شهرستانی در اداره‌ای با هم كار كرده بودیم. پس از آنكه استعفا داده و از آن اداره رفته بودم، دیگر نتوانسته بودم، هیچ خبری از حلمی‌بیگ بگیرم. در آن روزها او مردی جدّی و باوقار بود...
سر به دنبالش گذاشتم. در سر كوچه وقتی داشت مشتی بلوط از توبرة بقالی برمی‌داشت، مچش را گرفتم.
ـ حلمی‌بیگ!


مرد، نگاهی بی‌روح به من انداخت. گویی می‌خواست خودش را از دست من برهاند. بقال همچنان كه داشت هشت یا ده دانه بلوط دیگر نیز به زور توی مشت او می‌چپاند، گفت: «این كار او برای آدم شانس می‌آورد. اگر روزی از مغازه كسی چیزی بردارد، اجناس صاحب آن مغازه، آن روز مشتری زیادی پیدا می‌كند.»
حلمی در یك چشم به هم زدن از آنجا دور شد. بفهمی‌نفهمی داشت می‌دوید. من نیز پا گذاشتم به دو... در هر حال باید سر درمی‌آوردم كه، آیا این حلمی، همان حلمی قبلی است یا نه!

حالا دیگر داشت به سوی باغچه‌ای می‌دوید. گفته‌اند كه، زور كمتر كسی به دیوانه می‌رسد! اما من هم سعی می‌كردم از او، واپس نمانم. تا او بر سرعت گامهایش می‌افزود، من نیز گامهایم را تند می‌كردم. و تلاش و كوشش می‌كردم هر جوری شده، خود را به او برسانم... بعد او به یكباره در جایی كه به بیشه‌زاری مانند بود، غیبش زد. من در آن دم فریادزنان گفتم: «حلمی‌بیگ! حلمی‌بیگ!»

اما مردك هیچ صدایی از خودش درنمی‌آورد. معلوم نبود پشت كدام درختی پنهان شده است. پس از آنكه چند بار صدایش زدم، ناگهان صدای خنده دیوانه‌واری را دم گوشم شنیدم... خودش بود. در آن دم، او كه از لابه‌لای بوته‌ها درآمده بود، نیشش تا بناگوش باز شده بود.
ـ حلمی‌بیگ!
ـ ها!
مرد، خود خودش بود. اما باز ته دلم دودل بودم. به كنارش رفتم.
ـ آی حلمی‌بیگ، این چه حال و روزی است كه برای خودت دُرُست كرده‌ای؟
ـ خوب، من دیوانه این شهر هستم!
ـ راستی‌راستی زده به سرت؟
از نو خندید... شما با اولین نگاه، كسی را كه این‌طور قاه‌قاه می‌خندد، دیوانه به شمار می‌آورید...


مرد همچنان كه از میان بوته‌ها می‌پرید، مثل توپی كنارم اُفتاد. بعد همه چیزهایی را كه از توی جیبهایش درآورده بود، پیش رویم گذاشت؛ آب‌نباتها، بلوطها، سیگارهای گرانبها، روبانهای نایلونی، شكلاتی بزرگ، چهار دانه پرتقال درشت، عینكی بسیار عالی، حدود دو یا سه متری پارچة پالتوی سربازی و...
راستش آدم با دیدن آن چیزها پیش خود خیال می‌كرد كه جیبهای حلمی‌بیگ بیشتر به یك مغازه پیله‌وری شباهت پیدا كرده.
ـ بنال ببینم كی عقل از كله‌ات پریده.
ـ كی عقل از سرش پریده؟! البته كه عقل از كله‌ام نپریده... تا تو از كارمندی دولت استعفا دادی، زودی حالی‌ام شد كه این شغل هیچ سودی به حال آدم ندارد. اگر پولی را كه سر بُرج می‌گیری بابت اجاره بپردازی، آن‌وقت نمی‌توانی شكم زن و بچه‌هایت را سیر كنی؛ و اگر با آن پول شكم زن و بچه‌هایت را سیر كنی، آن‌وقت پول اجاره‌خانه را از كجا باید بیاوری؟ بعد مرخصی یك‌ماهه‌ام را از اداره گرفتم و پاشنه‌ها را ور كشیدم و شروع به جستجوی شهری بدون دیوانه كردم. عینكی دودی به چشم زدم. پالتوی سربازی‌ام را تنم كردم و جامه‌دان بزرگم را برداشتم و تك‌تك شهرها را زیر پا گذاشتم. پایم به هر قصبه‌ای كه می‌رسید، اولین سؤالم از یكی، دو تا از اهالی آن شهر این بود كه، آیا شهر آنان دیوانه‌ای برای خودش دارد یا نه؟ تا جواب می‌دادند «بله»، تندی راهم را می‌كشیدم و می‌رفتم به شهری دیگر.

در بیست و پنج روز دست كم به بیست و پنج شهر سر زدم، اما در هر حال هر شهری دیوانه‌ای برای خودش داشت. دیگر سه یا پنج قروشی را هم كه از شكمم زده و پس‌انداز كرده بودم، داشت ته می‌كشید كه دستِ آخر گذرم به این شهر افتاد... زودی رفتم توی یكی از قهوه‌خانه‌ها نشستم و پس از خوردن یك استكان چایی از پیشخدمت كافه پرسیدم: «برادر جان، آیا شما توی شهرتان دیوانه‌ای هم برای خودتان دارید؟»
ـ دیوانه كجا بود عزیزم. ما هشت سال پیش دیوانه‌ای برای خودمان داشتیم اما بعد از آنكه به یكباره رفت زیر ماشین، همه اهالی شهرمان تا كنون حسرت داشتن دیوانه‌ای را می‌خورند. راستش دیوانة ما، مرد بسیار خوبی بود. به همة قهوه‌خانه‌ها سر می‌زد. آواز می‌خواند. همه‌اش توی محلّه‌ها پرسه می‌زد، لته‌هایی به در خانة این و آن می‌بست. تا جایی جشنی برپا می‌شد، انگار مویش را آتش زده باشند، زودی سر و كلّه‌اش پیدا می‌شد؛ پایی می‌كوبید و دستی می‌افشاند. از دماغش صدای دایره و از سینه‌اش صدای طبل درمی‌آورد. اما معلوم نشد چرا یك روز جمعه مرد. صَفَر، رانندة شهرمان او را زیر گرفت و بدجوری له و لورده‌اش كرد. به خدا قسم، برای به خاك سپردنِ جنازه‌اش، چنان مراسم باشكوهی برگزار كردیم، حتی زمانِ از دست رفتن بخشدار شهرمان چنان مراسم باشكوهی توی این شهر برگزار نشده بود!
بعد پیشخدمت آهی از ته دل كشید.
ـ آاااه! آااااه! بعد از مرگ داوود دیوانه دیگر شادی از شهر ما رخت بر بست. حالا از كجا می‌توان دیوانه‌ای مثل او پیدا كرد!؟
بعد از شنیدن حرفهای مردك زودی دست به كار شدم. راه افتادم و یكراست رفتم پیش زن و بچه‌هایم. بعد از آنكه خودم را برای رفتن آماده كردم، به زنم گفتم: «یاالله، من دیگر رفتنی شدم.»
زنم گفت: «خوب حالا كجا می‌خواهی بروی؟»
گفتم: «هیچ‌جا. مِن‌بَعد خودم را به دیوانگی خواهم زد. می‌دانی؛ با هزار زحمت توانستم یك شهر بدون دیوانه گیر بیاورم.»
گفت: «آی، مگر عقل از سرت پریده؟ این چه حرفی است كه می‌زنی؟ آن‌وقت حال و روز ما از چه قرار خواهد بود؟»
گفتم: «هیچی، شما نیز زن و بچه‌های یك دیوانه خواهید شد.»


خوب، برای اینكه مثل یك دیوانه معروف وارد شهر شوم، باید رختها و سر و وضعم را تغییر می‌دادم. به همین خاطر، پیش خیاطی رفتم و پارچه پالتویی‌ای را كه برای خود خریده بودم، به او دادم؛ او هم پالتوی بسیار دراز و قرمزی برایم دوخت... بعد آن‌قدر پالتو را به زمین مالیدم كه كهنه و فرسوده به نظر بیاید، از سمت راست و چپش هم، چند جایش را سوراخ كردم. بعد رفتم بازار كهنه‌‌فروشها و مقدار زیادی اسكناس و سكه‌های قدیمی و مدالهای ساختگی خریدم و همه آنها را یك‌به‌یك به جای‌جای پالتوم، دوختم. كمربند پهنی به كمرم بستم و از حلقه‌اش، با نخ، ماهیتابه‌ای آویزان كردم. از ماهیتابه باید به جای گیتار استفاده می‌كردم؛ از هر طرف پالتوم نیز یك چیزهایی آویزان كردم؛ یك ملاقه، یك چُمچِه، یك لگن بچه، یك ساعت الكتریكی قدیمی، یك چتر زنانه، یك درپوش بخاری... همچنان كه از هر طرفم زَلنگ و زلونگی آویزان كرده بودم، رفتم سوار مینی‌بوس شدم... جماعت وقتی مرا با آن حال و روز توی مینی‌بوس دیدند، قاه‌قاه خندیدند. تا مینی‌بوس راه افتاد، پا شدم و ماهیتابه‌ام را به دست گرفتم و شروع كردم به خواندن ترانه‌هایی كه بلد بودم... همه مسافران هم می‌خندیدند و هم برایم دست می‌زدند؛ چنان حالت خوشی به آنان دست داده بود كه، یكی پرتقالی به سویم می‌انداخت تا بخورم، یكی شكلاتی به دستم می‌داد... یكی اسكناسی كف دستم می‌گذاشت. رانندة مینی‌بوس هم، بی‌آنكه پولی از من بگیرد، به من می‌گفت: «آی، پس تو تا حالا كجا بودی مَرد؟ از این به بعد با من بیا! خورد و خوراكت هم با من...»

تا پایم را توی شهر گذاشتم، همه با دیدنم زدند زیر خنده. هشت یا ده بچه هم دنبال سرم راه افتادند. چیزی نگذشت كه تعداد بچه‌ها به پنجاه و یا صد نفر رسید. درست گفته‌اند كه، حرف راست را باید از بچه شنید! در واقع این بچه‌ها بودند كه، اخبار لازم را درباره من به گوش آدم‌بزرگها رساندند.
ـ آی، مگر نشنیده‌اید كه، دیوانه‌ای به شهر ما و محله ما آمده.
ـ آن هم چه دیوانه‌ای، داوود پیش این یكی كم می‌آورد.


خدا نگهشان بدارد. از همان روزهای اول توی كافه‌ها بدون دادن پول، چایی و قهوه می‌خورم... توی رستوران غذا و نوشیدنی به ‌طور رایگان به من عرضه می‌شود. از این گذشته پنج یا ده قروشی هم می‌گذارند توی جیبم چنان‌كه گویی این آدمها سالها در حسرت دیدن دیوانه به سر می‌بُرده‌اند!
راستش مَنی كه در گذشته باید از بام تا شام توی اداره‌مان پای سندها را امضا می‌كردم و آنها را شماره‌گذاری می‌كردم و تا رئیس وارد اتاق می‌شد، پیش پایش بلند می‌شدم و دست به سینه می‌ایستادم و ماه به ماه و سال به سال بیهوده وقت‌گذرانی می‌كردم... و دست آخر از گرسنگی می‌مُردَم، اگر قبلاً از وجود چنین شهری باخبر می‌شدم، خیلی زودتر از اینها می‌آمدم.
جماعت با پیدا كردن یك دیوانه، چنان شادمان می‌شوند كه، از خودشان نمی‌پرسند كه این مرد كیست و از كجا آمده؟...


بدون هیچ سلام و علیكی و در زدنی وارد اتاق قائم‌مقام می‌شوم. زودی به سویش می‌روم و با غرور روی مبل می‌نشینم. قائم‌مقام بعد از آنكه سیگار گرانبهایی را به زور كفِ دستم می‌گذارد، با فندكش روشنش می‌كند. آن‌وقت قهوه‌ای برایم سفارش می‌دهد... همچنان كه دارم نرم‌نرمك قهوه‌ام را می‌خورم، از من می‌پرسد: «توی دردسری اُفتاده‌ای حلمی؟»
نیشم تا بناگوش باز می‌شود. خنده‌ام نشانگر این است كه هیچ گرفتاری‌ای ندارم... می‌خواهم از جا پا شوم و از در بیرون روم كه زودی دست قائم‌مقام توی جیبش می‌رود و پنج لیره‌ای به طرفم دراز می‌كند... از آنجا یكراست پیش مدیر دارایی می‌روم، از آنجا پیش دكتر و از آنجا هم نزد رئیس‌پلیس... خدا نگهشان بدارد با پنج یا ده لیره‌ای كه آنان به من می‌دهند، جیبم پُرپول می‌شود... بعد می‌روم سراغ مغازه‌دار... لبخندزنان وارد مغازه‌ای می‌شوم و دستی به بازوی صاحب مغازه می‌زنم. او، زودی كشو میزش را بیرون می‌كشد و پنج یا ده لیره‌ای به من می‌دهد.
ـ اِن‌شاءالله كه دستت سبك است حلمی...
...یك وقت اگر دستم توی مغازه پارچه‌فروشی به توپ پارچه‌ای ساییده شود، پارچه‌فروش در همان دم به شاگردش می‌گوید كه دو یا سه متری از آن برایم ببرّد... از این گذشته، كاركنان بهداری شهر هم آمادة خدمتگزاری به بنده هستند.
روزی جایی از بدنم درد گرفت... همان‌طور گرفتم میان راه خوابیدم. خدا جان، در یك آن، همه اهالی قصبه، از كوچك و بزرگ، به آنجا سرازیر شدند. باورت نمی‌شود. گذشته از دكتر، قائم‌مقام هم سر و كلّه‌اش آنجا پیدا شد...
همة آنان پی‌درپی به دكتر می‌گفتند: «اگر نمی‌توانی تشخیص بدهی كه به چه بیماری‌ای دچار شده، او را با تاكسی به شهر ببریم.»
همه‌شان پی‌درپی می‌گفتند: «دكتر، به دادمان برس. آخر به دلیلِ حُرمَت گذاشتن به اوست كه اَجناسِ ما مُشتری زیادی پیدا می‌كند.»

یك هفته‌ای توی بیمارستان مثل یك فرمانروا از من مراقبت كردند. قائم‌مقام سه بار به دیدارم آمد. اهالی قصبه هم هر روز به من سر زدند. موقع مرخصی از بیمارستان نیز اهالی شهر از كوچك و بزرگ چنان استقبالی از من كردند كه گویی یك مأمور عالی‌مقام دولت از عمل جرّاحی مهمی جان سالم به در بُرده!
ـ پس زن و بچه‌هایت چطور زندگی می‌كنند؟
باز نیشش تا بناگوش باز شد.
ـ ماهی دو سه روز فلنگ را می‌بندم. اهالی شهر هم دیگر به این كارم عادت كرده‌اند. به همدیگر می‌گویند: «می‌دانید! بیچاره وقتی حالش پریشان می‌شود، برای اینكه یك وقت ضرری به اهالی نزند، بی‌خبر می‌گذارد و به جای نامعلومی می‌رود!»


من هم همه چیزها و پولهایی را كه در مدت زمانی معلوم جمع كرده‌ام، گاهی به وسیلة پُست، گاهی هم در جایگاهی كه با زنم از قبل قرار و مدار گذاشته‌ایم یك جوری به آنها می‌رسانم... این‌جوری آنها با خوشی و خرّمی زندگی‌شان را می‌گذرانند... حالا یكی از پسرهایم دارد توی دانشگاه درس می‌خواند، یكی از دخترهایم هم دارد دبیرستان را به پایان می‌رساند، آپارتمانی هم با پول خودم خریده و داده‌ام داخلش را با چیزهای بسیار عالی‌ای كه زنم پسندیده، آراسته‌اند.
ـ خوب، تو كی از این دیوانگی دست بر خواهی داشت؟
باز نیشش تا بناگوش باز شد.
ـ مگر زده به سرت! توی این كشور یك عالمه دیوانه حرفه‌ای وجود دارد. اگر این شهر را ترك كنم، تندی یكی می‌آید و جایم را می‌گیرد. به این دلیل نمی‌توانم از شهر محبوبم بروم. آخر من هم دیگر به دیوانگی عادت كرده‌ام.
آن‌وقت، همچنان كه داشت جست‌وخیزكنان از من دور می‌شد، برگشت و به من گفت: «آی! نكند یك وقت جایی در این باره حرفی با باقی مردم بزنی! هرچند! راستش را بخواهی دیگر توی این دنیای بزرگ هیچ‌كس به حرفهای تو گوش نمی‌دهد!»

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:39 PM
داستان شیرزن‌ها و خورشید خانم‌های ژازه


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/43856.jpg
نقاش جسته و گریخته از شور و شیدایی کیخسرو نسبت به زن گرجی آگاه بود. اما اکنون می‌دید کار این عاشقی به رسوایی کشیده شده است. نقاش هیچ عشق شورانگیزی را...
جواد مجابی
آن روز آفتابی، شیر بیشه شجاعت، غیاث‌الدین کیخسرو، در باغ زیبای قرن ششمی- که شادکامی ‌بیش از اندوه در آن موج می‌زد- با نقاش گفت و شنودی نجواگونه داشت. نقاش که تازه از سفر اسپانیا به آسیای صغیر آمده بود، جسته و گریخته از شور و شیدایی کیخسرو نسبت به زن گرجی آگاه بود. اما اکنون می‌دید کار این عاشقی به رسوایی کشیده شده است. نقاش هیچ عشق شورانگیزی را نمی‌شناخت که به خاطر کژفهمی ‌عامیان، رسوایی از آ«ن سر بر نکرده باشد.

کیخسرو گفت: «دوست دارم چهره زیبای زن گرجی ما را بر سکه‌های زرین بنگاری!»
ژازه گفت: «این موجب غوغا خواهد شد».
کیخسرو گفت: «باکی نیست، چرا آنچه را دوست داریم، به خاطر ترس از غوغاییان پنهان کنیم؟ تاریخ ما پر از پنهان کاری‌هاست، نگارگر، نترس! همچنان که ما نمی‌ترسیم!»
ژازه گفت: «من برای اعتبار نام و نشان شما می‌ترسم. خواهند گفت، پنهان و آشکارا، که چهره زنی را بر سکه‌های بازار، جایگزین نام‌های قبلی کرده است».
کیخسرو خندید: «اقتدار نمی‌ترسد. وقتی بترسد، دیگر اقتدار نیست. عاشق نمی‌ترسد.»


نقاش از باغ سلطان سلجوقی، به نگارخانه اش بازگشت؛ به خانه ای میان پاییز و بهار. سال‌ها گذشت و او گذشت سال‌ها را در نمی‌یافت، چرا که سرگرم آفریدن فضای عاشقانه‌اش بود که چون رویایی در سرش گذاشته، اما انگیختاری فروزان از آن در خاطرش، برجا گذاشته بود.
نگاره‌های بی‌شماری نقش زده بود که هنگام نقش زدن، او را از زیبایی و موزونی‌اش به هیجان می‌آورد. تا نگاره به پایان می‌رسید، نگارگر حس می‌کرد این خوب است اما بهترین نیست، آخرین نیست. می‌شد این رویا را زیباتر از این تصویر کرد و تجسم بخشید.

اولین تصویرها را از زایجه کیخسرو الهام گرفته بود. این تصور که سلطان در برج اسد (شیر) زاده شده و به عشق دختر گرجی آفتاب رویی گرفتار آمده است، او را برآن داشته بود تا شیری دمان را نقش زند که به سمت راست، رو به مشرق عشق روان است، زیرا پای شیر، دو ستاره دیده می‌شد که ستاره‌های بخت آن دو عاشق می‌توانست باشد و کنایتی از آسمان و شب تاریخی آسیایی. چهره نگار زیبای گرجی، خورشید خانم، که بر پشت شیر طلوع کرده بود، این شام تار را روشنی می‌بخشید و راه شیر جوان را به جلو، به آینده، تابان می‌کرد. قوسی از نوشته‌های کوفی- که نام و نشان و روزگار او را شکل می‌داد- بر فضای بالای تندیس «شیر و خورشید» خمیده و طاق آسمان شده بود.


ژازه اتودهای دیگری نیز ساخته بود. یکی پس از دیگری، ده‌ها نگاریته از کودکی تا کلانسالی پرداخته بود. اما همچنان در جست و جوی کامل‌ترین شکل این رابطه دیرینه بود تا بتواند آن را چون نقش پرچمی ‌از اقتدار کشور شیران و خورشید زیبای آن، پیش چشم عالمیان برافرازد.
در تندیسی، شیری حضور یافته بود با سر مردی که ریش‌های مجعد داشت. همین شیر جای دیگر، سر خود را به صورت زنی بازیافته بود. زمانی، تندیسی از شیر ساخته بود با هیاتی فولادین و پر صلابت که در پناه مهر خورشید خانم، به نبرد با جهان اهریمنی پیش می‌تاخت و برای رهایی وطن، شمشیری آخته در کف داشت؛ یادآور نقشی از سکه‌های «محمدشاهی» که شیرها به سوی مغرب می‌رفتند با شمشیری در دست و خورشیدی نیمه طالع از پشت بال‌ها و تاجی که گاه بر سر شیر و گاه بر فرق خورشید نمایان بود.

اما ژازه ترجیح می‌داد اقتدار شیر را وابسته شمشیر و تاجش نبیند، بلکه عظمت او را در رفتار صلح‌آمیز و مهر ورزیدن به جهان هستی نشان دهد. پس، در دست تندیس شیر دسته گلی گذارد که چون غزل‌های حافظ، یادآور پیام مهر و مدارای مردم ایران بود. او در کودکی شیری خندان و سبکسار ساخته بود؛ همچون عوالم کودکی سبک و سرخوش. بعدها، شیر- جوان‌ها در کار او پدید آمدند؛ جوان‌هایی که به جای یال، گیس و ریش داشتند و زن‌هایی که بر گرده خود، در فضایی سرشار از رنگ‌ها، زیبایی و طراوت و نشاط گذر می‌دادند. جایی، این شیرمرد با کلاف‌ها و کمربندهای بسیار بسته‌بندی شده و به خورشید آزادش دلمشغول بود. جایی دیگر، شیر لباس مردمان بر تن کرده بود و‌ هاله ای از پارسایی به گرد سر داشت و خورشید دختر بچه‌ای بود کم رنگ و شیرین کار که بر فراز سر مرد- شیر، غرقه در جهان مینوی، آهسته طلوع می‌کرد.


رفته رفته، عشق کیخسرو و زن گرجی، آمیزگار اقتدار و زیبایی، در خاطر نقاش رو به فراموشی نهاد. از دهه چهل به بعد، شیرزنانی در کار او پدیدار شدند که عظمت‌شان وابسته به اقتدار و درندگی و سلطان جانوران شدن نبود.
سلطان ناپدید شده بود و خشونت نیز انکار شده و مردسالاری فراموش شده بود. در نگارخانه میان کوچه‌های بهار و پاییز، در نقش نگاره‌ها و تن تندیس‌ها، خیل شیرزن‌ها آشکار شده بودند؛ مادران، همسران، عاشقان و موجودات مونث (نماد طبیعت زاینده) که در طیفی از رنگ‌ها آرامش بخش و لطیف، از دوستی و روشنایی و مهر حکایت می‌کردند.


زن که هم خورشید است، هم شیر، هم تاج و هم ستاره، نماد مهر آفرینش است و درفش زیبایی و علم و شکیبایی؛ یعنی تمامی ‌آنچه حیات پنهانی جامعه ایرانی را در هزاه‌های پر از هجوم خشونت و حماقت و ستم از آسیب عمیق در امان داشته و خانواده و وطن را با مهر و صبوری اش ایمن کرده است.
ژازه در مقام نقاش و تندیسگری ایرانی، روح غزل‌های عارفانه و عاشقانه را که عشق به تمامی‌ موجودات را قدرت شیرزن‌ها و خورشید خانم‌ها بازتاب داده بود تا به یادمان بیاورد که آفرینندگی و زایندگی رهایی بخش و زیباست.

کیخسرو در خواب نقاش از او پرسید: «آن پرده‌ها که اقتدار ما و جمال یار ما را نشان می‌داد، آیا تمام نشده است؟» نقاش که از هیچ سلطانی جز سلطان دلش سفارش نمی‌پذیرفت، بهانه آورده بود که: «می‌دونین چیه؟ این جور کار- کار نقاشی و مجسمه سازی- هیچ وقت تمومی ‌نداره. هرچی بسازی، می‌بینی یه پله‌ای بوده که بالا بره از ناشناخته. این خاصیت هنره که آدم هیچ وقت راضی نیست از خودش، از کارش. برای همینه که دائم می‌سازه. این کار عین کار دنیا تمومی ‌نداره.»
کیخسرو با قهر و عتاب گفته بود: «این همه سال یک شیر و خورشید برای ما نساختی؟»
ژازه گفته بود: «من شیر و خورشید نمی‌ساختم. من عشق می‌ساختم و مهربونی و صلح و مدارا. من دنیای عاشقانه وطن خودمو، زندگی کردن زیر آفتاب درخشانو، نشون می‌دادم.»
با زنگ تلفن بیدار شده بود. ناشر از او دعوت می‌کرد تا برای دیدن فرم‌های نهایی کتاب تازه‌اش به چاپخانه برود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:39 PM
یک قلب کوچولو (داستانی از نادر ابراهیمی)


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/43078.jpg
پدرم می‌گوید: ‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و...
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی‌ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌ دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر. نه؟

پدرم می‌گوید: ‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...
اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...
قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...
فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:

برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم،
یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...

من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:40 PM
زندگی خصوصی؛ نوشته وودی آلن


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/42576.jpg
محشر شده بودم، یک کت آبی می‌پوشیدم و کل نیویورک را تاکسی تاکسی می‌گشتم، پول حسابی هم بهشان می‌دادم، چون مافوق پول زیاد دارد. با یکی هم دعوام شد...
زندگی خصوصی
نوشته: وودی آلن
ترجمه: محمدرضا فرزاد
این سومین شبی است که اینجام، هشت ماهی می‌شد که اینجا نبودم، آخرین بار همان هشت ماه قبل بود، و حالا که بالاخره اینجام، اتفاقات برجسته‌ای در زندگی خصوصی‌ام افتاده، که فکر می‌کنم می‌توانیم مرور و ارزیابی شان کنیم.


خب برویم، بگذارید از اول اول شروع کنیم، من سابق بر این توی منهتن زندگی می‌کردم، بالای شهر توی یک ساختمان با نمای سنگ قهوه‌ای، ولی ملت یک بند بهم حمله می‌کردند و کتکم می‌زدند و... خیلی سادیستی از ناحیه صورت و گردن من را مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند. روی همین اصل به یک آپارتمان دربان دار توی پارک اونیو اسباب کشی کردم، که انصافا پر زرق و برق و امن و گران و بزرگ بود، دو هفته ای همانجا زندگی کردم، که دربان بهم حمله کرد.

یادم نمی‌آید دیگر چه بلاهایی سرم آمد... آهان یادم آمد، از همان آخرین باری که اینجا بودم یک شرکت با مسئولیت محدود راه انداختم، از پس مالیات بر درآمدش برنمی‌آمدم، برای کاهش هزینه ارزیاب مالیاتی‌ام را گروگان گرفتم، می‌فهمید که، دولت هم گفت قضیه فقط واسه خنده بوده، ما هم آخرش با هم سازش کردیم و مالیات را کردیم صدقه. امسال هم یک شرکت تاسیس کردم، خودم رئیسش‌ام، مادرم معاون است. بابام منشی است و مامان بزرگم خزانه‌دار، عمویم توی هیات مدیره است، همان هفته اول دور هم جمع شدند و سعی کردند من را به زور بیندازند بیرون. من هم با عموم یک ائتلاف قدرت تشکیل دادیم و مامان بزرگم را انداختیم توی هلفدونی.


بعدش رفتم دانشگاه نیویورک، اونجام شدم دانشجوی فلسفه. توی کالج همه واحدهای فلسفه محض را گرفتم، مثلا حقیقت و زیبایی، حقیقت و زیبایی پیشرفته، حقیقت و زیبایی متوسط، درآمدی بر خداوند، و مرگ 101. همان سال اول از دانشگاه اخراجم کردند، سر امتحان آخر ترم متافیزیک تقلب کردم، راستش تو روح پسره بغل دستیم نگاه کردم. اخراجم کردند و مادرم که زن واقعا احساسی است، تا از کالج اخراجم کردند، خودش را توی حمام حبس کرد و با کاشی حمام‌های ماجونگ اووردوز کرد.

تحت آنالیز روانی هم بودم، این را دیگر باید درباره‌ام بدونید. جوانتر که بودم گروه درمانی می‌شدم، چون به صلاحم نبود تنهایی... کاپیتان تیم سافت بال افراد مبتلا به پارانویید غیرآشکار بودم. یکشنبه صبح‌ها با هم همه جور روانی‌بازی‌ای بازی می‌کردیم. ناخن کفش‌ها در مقابل شب ادرارها، تا حالا سافت بال بازی کردن روانی‌ها را ندیده‌اید، واقعا بانمک است، من همیشه یکدفعه می‌دویدم می‌رفتم بیس دوم، بعد بلافاصله احساس گناه می‌کردم و برمی‌گشتم سر جای اولم.


جخت یک پسرخاله هم دارم، که پدر و مادرم بیشتر از من دوستش دارند، همین روحیم را داغون می‌کند. آه، یک پسرخاله دارم که چارسال آزگار کالج رفته و فروشنده سهام تعاونی است، و با یک دختر لاغر مردنی از همسایه‌هاشان ازدواج کرده که دماغش را یک هوادار گلف از جا کنده، می‌فهمید که...(گوپ) زده تو دماغش و قشنگ... دماغش را چسبانده به کله‌ش، آنها هم خانه‌شان را برده اند اطراف شهر و همه جور شان و منزلتی که بگی دارند، خانه خودشان را دارند، ماشین استیشن و بیمه آتش‌سوزی و بیمه عمر و سهام یا یک همچو چیزی هم دارد.

دیگر نمی‌دانم از چه چیزم برایتان بگویم، من نویسنده و بازیگر هم بودم. برنامه تلویزیونی می‌نوشتم، آه، راستش بازیگر که نبودم، کلاس بازیگری می‌رفتم. توی کلاس بازیگری‌مان نمایشنامه‌ای‌ از پدی چایفسکی به نام «گیدئون» کار می‌کردیم. من نقش مافوق را در «گیدئون» بازی می‌کردم. تیپ سازی می‌کردم. متد اکتینگ بود، برای همین دو هفته جلوتر شروع کردم به زندگی کردن نقش، می‌فهمید که، و واقعا خود مافوق شدم، محشر شده بودم، یک کت آبی می‌پوشیدم و کل نیویورک را تاکسی تاکسی می‌گشتم، پول حسابی هم بهشان می‌دادم، چون مافوق پول زیاد دارد. با یکی هم دعوام شد و بخشودمش. راست می‌گویم. یکی هم زد به گل گیرم و من هم خطابش دادم... یعنی بهش گفتم «بارور باش و زاد و ولد کن»، البته نه با چنین کلمه‌هایی.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:41 PM
داستان تیغ مصری


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/42054.jpg
این آخر سری، پسر و دختری توی یکی از شهرستان‌ها که بخاطر پولدار نبودن پسر، با مخالفت خانواده‌هایشان روبرو می‌شوند و با همدیگر، خودشان را حلق‌آویز می‌کنند. چقدر حرصم می‌گرفت که...
آرام می‌نشینم. کاشی‌های حمام چقدر تمیزند. بیچاره زنم با چه زحمتی چند روز پیش آنها را برق انداخته بود. طفلکی خیلی اصرار کرد که یک گوشه‌ی کار را بگیرم. بوی وایتکس، راه حنجره‌اش را بسته بود. بعد از اینکه فهمید آبی از من گرم نمی‌شود، به کارش ادامه داد. الان دلم برایش می‌سوزد. کاشکی این آخر سری کمکش کرده بودم. حالا که بعد از آمدن از سفره‌ی ابوالفضل، مرا با رگهای بریده ببیند، چه حالی پیدا می‌کند؟ حتما اولش کلی جیغ می‌زند و بعدش سعی می‌کنند مرا به بیمارستان برسانند.

حساب همه چیز را کرده بودم. با احتساب زمان پایان مهمانی زنانه و معطلی برای آژانس و غیره،‌ 4 ساعتی یا همین حدودها وقت داشتم. مسلما تا آن موقع، من تمام کرده بودم.
چه سرنوشت غم انگیزی در انتظار زنم بود. سر جوانی و بیوه زنی.
دیگر مجالی برای فکر کردن به این اراجیف نمانده بود. اگه قرار بود خودم را معطل قوانین عرفی و مذهبی کنم، الان در حمام خانه با یک عدد تیغ لخت توی دستم چکار می‌کردم؟
سعی کردم فکرم مشغول کار خودم باشد. لامصب نمی‌توانستم تمرکز کنم. صدای ضبط را می‌شنیدم. آهنگ ملایمی پخش می‌شد و صدای خواننده کاملا به گوش می‌رسید :
شب / با تابوت سیاه / نشست تو چشاش / خاموش از ستاره / افتاد رو خاک .......

اولین بار این آهنگ را یکی از دوست‌هایم برایم ضبط کرد. بعدها هروقت حالم گرفته بود، به این آهنگ گوش می‌دادم. برایم تداعی کننده‌ی حس شکست بود. شکست در عشق، شکست در کار، شکست در روابط اجتماعی و خلاصه شکست در هر آنچه که برایم مهم بود.
یاد پنجشنبه‌ی هفته قبل افتادم. زنم غرولندکنان پیله کرده بود که باید وسایلت را مرتب کنی. یک عالم خرت و پرت از گذشته‌ها با خودم آورده بودم توی زندگی‌ی جدیدم و سالها بود که فرصت سرو سامان دادن به آنها را پیدا نکرده بودم. راستش از این پیشنهاد خیلی خوشحال شدم. ولی همیشه یک حس غریب، بهم می‌گفت که این کار را به بعد موکول کنم؛ تا بالاخره، اصرار زنم بر وسوسه‌ی خودم غالب شد. آن‌روز صبح، ‌با سرخوشی از خواب بیدار شدم ولی سعی کردم این حس را از زنم پنهان نگه دارم.
من بودم و دو تا کارتن بزرگ از خرت و پرت.
کارتن اول مربوط به کتاب‌ها و جزوه‌هایم بود. اه! اینجا هم ولم نمی‌کردند. بدون معطلی رفتم سراغ کارتن دوم. تا باز کردم، آنچه که منتظرش بودم، ‌بهم لبخند زد. یادداشت‌ها، نامه‌ها، دست‌نوشته‌ها.
تعجب می‌کردم که چطور زنم با آن حس ششم قوی، این همه مدرک و سند را بی خیال شده.
یکی یکی کاغذ ها را باز کردم. یک شعر از حمید مصدق که یکی از دوست‌های دوره‌ی دانشکده بهم داده بود. چند نسخه‌ی کپی که ظاهرا از یک کتاب شعر گرفته شده بود.

چشمم روی یکی از برگه ها ثابت ماند. توش اسم چند تا آهنگ را نوشته بودم. یادم امد که بنا به خواهش یکی از دوست دخترهایم ، ‌قرار شد که یک نوار از آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را، برایش ضبط کنم. چه می‌دانم! حتما می‌خواسته سلیقه مرا بفهمد. خودش هم قبلا این کار را کرده بود. بعد از شنیدن آهنگ های نوار او، عقم گرفت. عجب سلیقه مزخرفی داشت. یک ترکیب مهوع از گوگوش و اندی و بنان.
عجب دورانی.
نمی‌دانم از روی لبخند روی لبهایم بود یا چیز دیگر که زنم وارد شد و گفت: چیه؟! مرور شیرین‌کاری‌های گذشته، برات لذت بخشه. نه؟!
لحن صدایش طوری بود که خیلی بهم برخورد. الان می‌فهمم که چرا سعی نکرد بر خلاف عادت همیشه، پاپی موضوع بشود.
با صدای مبهمی‌که توی گوشم پیچید، از فکر خاطرات گذشته کنده شدم. سرم را به طرف منبع صدا چرخاندم. صدا از پنجره نزدیک سقف حمام بود. باران روی شیشه های پنجره، ضرب گرفته بود و ریتمش برای من، بوی ماندگی و یکنواختی زندگی را می‌داد. طعم این خاطرات گذشته، به کلی حواسم را پرت کرده بود. صدای آهنگ می‌آمد:
در کنج یه قفس / بی نفس / بی هیچ کس / با حسرت / یه سحر ......

با دو تا انگشت‌های دست راستم، محکم زدم روی رگ‌های مچ چپم. قبلا این کار را تمرین کرده بودم. رگهای آبی، کم‌کم خودشان را نشان دادند. حس عجیبی داشتم. باور نمی‌کردم که به این راحتی بتوانم از زندگیم دست بکشم.
چشم‌هایم از دود ---------- سیگار سوخت. چشمهایم را بستم و سیگار را همان‌جا کنار دستم روی کاشی‌ها، خاموش کردم. اولین باری بود که با این جسارت توی خانه سیگار می‌کشیدم. هروقت بیرون سیگار می‌کشیدم، دو برابر پول خود سیگار، پول آدامس و شکلات می‌دادم. ولی اغلب اوقات، زنم می‌فهمید. با اینکه از بوی سیگار متنفر بود، ‌ولی دعوایمان نمی‌شد و همیشه با متانت زنانه‌اش تکرار می‌کرد که سیگار برایم ضرر دارد. الان دیگه نه دغدغه بوی دهن و بدن خودم را داشتم، نه بوی سیگار‌ توی خانه. چه لذتی بود که زهر ناخوشایند این افکار را به ذهنم راه نمی‌دادم.

دستم را به سمت تیغ بردم که حالا، خیلی تیزتر و برنده‌تر از یک تیغ معمولی به نظر می‌رسید. بی‌اختیار بدنم به سمت جلو تمایل داشت و تعادلم را از دست دادم. دوباره هیکلم را راست کردم و تکیه‌ام را به دیوار دادم. پشتم گرم شد. حتما لوله های آب گرم از آنجا رد می‌شد. این لذت سرخوشانه، ‌برای چند صدم ثانیه به فکرم انداخت که از خودکشی دست بردارم و زندگی را با این لذت‌های حقیرش دوست داشته باشم. ولی سریع به خودم مسلط شدم و این فکر را از کله‌ام بیرون انداختم.

سعی كردم چشم‌هایم راببندم. حس كردم چیزی مثل قطرات باران به صورتم می‌‌خورد. چشمم را كه باز كردم دیدم طاقباز روی پشت‌بام خوابیده‌ام. سعی كردم بلند شوم. سمت راستم یك خرپشته با یك عالم خرت و پرت و سمت چپم نرده‌های حفاظ پشت‌بام بود. تعادل نداشتم و كمی تلو‌تلو می‌خوردم. رسیدم دم حفاظ. از آن بالا حیاط خانه‌مان معلوم بود. اما چه‌طوری و چه‌موقع آمده بودم پشت‌بام، یادم نمی‌آمد. نگاهم به بالا پشت‌بام همسایه‌ها افتاد. تك‌تك بامها با خرده‌ریز‌های روی آنها، شیشه‌های ترشی و آبغوره‌‌ی روی قرنیز‌ها و طناب های رختی كه رویشان از شورت‌های مامان دوز پیرمرد‌ها تا كهنه‌ی بچه پهن شده بود، همه وهمه برای من بوی ماندگی و یكنواختی زندگی روزمره را می‌داد. یك‌آن، سنگفرش موزائیكی حیاط توجهم را جلب كرد. از آن بالا، سفت‌تر و خشك‌تر به نظر می‌رسید. یك‌لحظه به سرم زد كه خودم را پرت كنم. ولی منصرف شدم. نمی‌خواستم هم بمیرم و هم صورتم آش و لاش شود. سرم را به سمت آسمان گرفتم. از برخورد قطره‌های باران با صورتم حس خوبی بهم دست داد. همیشه دوست داشتم توی باران قدم بزنم. ولی این سینوزیت لعنتی هیچ‌وقت نگذاشت یك دل‌ِ سیر با خودم زیر باران تنها باشم. حالا دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسیدم. نكند مرده‌ام و خودم خبر ندارم. باید كاری می‌كردم. بی‌هوا دستم را به سمت آسمان بردم و تكان دادم. اولین چیزی كه به دستم خورد را گرفتم و چسبیدم. چشمانم را باز كردم. آویزه‌ی حوله‌ی حمام در دستم بود. موها و پشت گوشهایم خیسِ خیس بود. نمی‌فهمیدم كه چه اتفاقی افتاده. توی كلاس آرامش روان، یك چیز‌هایی در مورد تمركز گرفتن یاد گرفته بودم. ولی اینجا اصلا به دردم نخورد. مثل همیشه كه همه‌ی كارها را نصفه‌نیمه می‌گذاشتم. از سمینار‌های روانشناسی و تمركز و آرامش گرفته تا كلاس ورزش و دوره‌ی آموزش خوشنویسی.

واقعیتش این بود که من همیشه، یک جور‌هایی دوست داشتم فلسفه‌ام به بن بست برسد. خوشبختانه یا بدبختانه، همه چیز برای این مقصود، فراهم بود. همین دختر فقیر و خوشگلی که سر دو تا چار راه پایینتر، کبریت فروشی می‌کرد و اسیر مزاحمت های یک پژو 206 با سه تا بچه پولدار مزلف شده بود، یا همین نظافتچی اداره که بخاطر صرفه جویی در کرایه ماشین، مجبور بود ساعت 5/5 صبح از شهرک واوان بزند بیرون، یا همین ماموریت خارجی که برای آقای جعفری– رییسم- جور شده بود، بدون آنکه بتواند حتی به انگلیسی، اسمش را بنویسد. فقط بلد است با ژست رییسها خطاب به ماها بگوید: " شما باید در پیکچر کار قرار بگیرید". همه فکر می‌کردند این ماموریت خارج، حق من باشد. تازه بعد از آن همه تالیف و ترجمه و آشنایی کامل به زبان انگلیسی.

و این آخر سری، پسر و دختری توی یکی از شهرستان‌ها که بخاطر پولدار نبودن پسر، با مخالفت خانواده‌هایشان روبرو می‌شوند و با همدیگر، خودشان را حلق‌آویز می‌کنند. چقدر حرصم می‌گرفت که بعد از چاپ خبر خودکشی آنها، بیشتر همکارها به این کار آنها خندیدند. بعدش هم با بی‌تفاوتی، سیگارشان را دود کردند و از عشق‌های آبکی و تجربه‌های عشقی آبگوشتی مزخرف خودشان صحبت می‌کردند. بعد از چند ساعت هم، انگار نه انگار که پسر و دختری بوده و......

نمی‌توانستم از این فکرها بیرون بیایم. بی عدالتی‌ها، باندبازی‌ها، ناملایمات، فقر و گرفتاری مردم، و خلاصه همه‌ی پدیده‌های دور و برم، به نوعی سعی داشته و دارند که این حس را در من تقویت کنند.
بعد از گذر از فلسفه، سعی کرم با ابزار منطق با قضایا برخورد کنم. ولی منطقم هم، راه را گم کرده بود. اصلا این ابزار به دردم نخورد؛ چون نمی‌توانستم هیچ‌کدام از وقایع زندگی شخصی و اجتماعی خودم و جامعه را با مسلمات و محکمات منطقی جور در بیاورم. فهمیدم که از این "قانون صحیح فکر کردن" چیزی عایدم نمی‌شود.
انگیزه هم که سالها بود به کارم نمی‌آمد.

بعد به طرز احمقانه‌ای، فکر کردم با توسل به مقوله‌ی هنر، می‌توانم زندگی را طور دیگری ببینم. اما این هم کارساز نبود. اگر از ژست و پزهای روشنفکرانه‌اش می‌گذشتم که دیگر چیزی دستم را نمی‌گرفت. ولی در دنیای دور و برم، خریداری برای این ژست‌ها، یا حداقل مباحث هرمونوتیک و یا حتی آوانگاردیسم، پیدا نکردم. زنم که از همان اول از آثار سینمای مولف و مینی‌مالیسم و فلش‌استوری و سبک‌های هنری پست‌مدرن و کانسپچوآلیسم و تاتر ابزورد و موسیقی عرفانی و معماری گوتیک حالش به هم خورد. خانه ام را که از دست دادم، توی اداره هم مشتری نداشتم. یک بار که از یکی از همکارهایم پرسیدم آخرین باری که تاتر رفتی، کی بود؟ فورا یاد عروسی یکی از بستگانش افتاد که تخته‌حوضی اجرا کرده بودند. سینمای مورد علاقه‌شان هم از "فریاد زیر آب" و "قیصر" و "طوقی" جلوتر نیامد.
حالا من مانده بودم که نه در خانه جایم بود و نه در اداره.
نه فلسفه‌ام به درد خورد؛ نه منطق کارگشا آمد و نه هنر.

زنم هرجا می‌نشست، با اکراه از فیلم‌های مورد علاقه‌ی من یاد می‌کرد و توی اداره هم کم‌کم به خاطر سلایق فکری‌ام، طرد شدم. یعنی چیزی نبود که واقعا من را به آنها نزدیک کند.
با مرور این خاطرات، شیر شدم. اینکه چیزی مرا به دنیای دور و برم مربوط کند، وجود نداشت.
تیغ را توی دستم فشردم. سردی تیغ، کمی اذیتم کرد. ولی من دست بردار نبودم. تیغ را تا وسط راه مچ دستم آوردم. مردد بودم که آیا راه را تا آخر طی کنم یا نه؟ لاکردار دوباره تردید به جانم افتاد. گلویم خشک شده بود. هجوم فکرها امانم نمی‌داد. خیلی تمرین کرده بودم که نگذارم چیزی مانعم شود.
صدای ضبط صوت می آمد
مرا با نگاهت به رویا ببر // مرا تا تماشای فردا ببر // دلم قطره ای بی طپش در سراب .......

ناخودآگاه یاد رویا افتادم. خوشگل‌ترین دوست دختری بود که داشتم. هنوز با گذشت چند سال از ازدواجم، فکر می‌کنم اگه دوباره سر راهم قرار بگیرد، حاضر بشوم به همه چیز پشت پا بزنم.
هروقت سوار ماشینم می‌شد، یک بوی خوشی توی ماشین می‌پیچید؛ مخلوطی از عطر ملایم زیر بغلی با اسپری زنانه، به همراه بوی خمیر دندان خارجی و صابون و شامپوی حمام؛ همراه با آن دماغ کشیده و ردیف دندانهای سفید و لبخند ملیحش، عجیب برایم فرحناک بود. مخصوصا که این ترکیب، با نمه‌ای از بوی سیگار من قاطی می‌شد.
چشمانم را بستم و یک نفس عمیق کشیدم. انگار همان موقع‌ها بود.
بعدش که فهمیدم علاوه بر من، با چند نفر دیگر هم بوده، خیلی حالم بد شد. از حماقت خودم، خنده‌ام گرفت. من، رویا؛ عشق؛ ازدواج؛ خیانت...
عجب حکایتی!!
اینکه اگر کسی تا این درجه به تو خیانت کند و الان سر‌ راهت قرار بگیرد و تو حاضر باشی به خاطرش به همه چیز- حتی به زن وفادارت- پشت کنی.
نمی‌توانستم دیگر فکر کنم. آیا این حس، بیشتر به خاطر تلافی خیانت او بود؟ شاید!

دیگر حوصله نداشتم فکرم را مشغول این امور جزئی نگاه دارم. کار خیلی مهم‌تری را باید انجام می‌دادم. فقط می‌دانستم که این خودکشی هم، یک جور تلافی است. من این اواخر یاد گرفته بودم که با تلافی زندگی کنم. آنهم تلافی درآوردن از خودم. حتی به خودم هم رحم نمی‌کردم. یادم می‌آمد که یک روز، شانزده ساعت خوابیدم. چند هفته قبل هم یک روز از اداره مرخصی گرفتم و تا آخر شب، پنج تا فیلم سنگین دیدم. زنم دیگر از این کارهای من شاخ درآورده بود. چند روز قبل داشتم توی کیفش دنبال شارژر موبایل می‌گشتم که دیدم روی یک برگه کاغذ، شماره‌ی یک مرکز مشاوره‌ی تلفنی را نوشته. غلط نکنم فکر می‌کرد حشیشی، تریاکی، ایکسی، چیزی زده‌ام.
چقدر این دم آخری، این خاطرات آزاردهنده برایم جالب بود.

دستم را به طرف مچ چپم نزدیکتر کردم. حالا دیگر تیغ را درست روی مچ دست چپم گذاشته بودم. فقط یک فشار کم داشت. دستم می لرزید. می‌ترسیدم. از تنها مردن، هول برم داشت. دندان‌هایم کلید شده بودند. یک فشار کوچک دادم. تیغ ساخت مصر داشت کار خودش را می‌کرد. سوزش خفیفی حس کردم. نزدیک بود منصرف بشوم. ولی نه! در یک آن، فشار دیگری روی تیغ وارد کردم. رگه‌ی نازک خون، از مچم زد بیرون. با آنکه جریان خون، اصلا قوی نبود، ولی ترس دوباره آمد سراغم. فشار بعدی را محکم‌تر دادم. این بار، محل برش با جای قبلی فاصله داشت. دیدم که دو جوی نازک خون از مچم جاری شده. چکه‌چکه‌‌های خون، کاشی‌های سفید حمام را سرخ رنگ می‌کرد. دستم افتاده بود بین دو تا زانوهایم و جوی خون داشت به شست پاهایم می‌رسید. خودم هم باورم نمی‌شد. نمی‌دانستم که حالا باید چکار کنم. سرم را به دیوار گرم حمام تکیه دادم. خونها را می‌دیدم که روی کاشی‌های حمام می‌چکیدند. نمی‌دانستم که دارم کیف می‌کنم یا زجر می‌کشم.

صدای باران که روی شیشه‌ها، رنگ گرفته بود، بوی مرگ می‌داد. حالا که تا این‌جای راه را آمده بودم، نمی‌خواستم نیمه‌کاره تمامش کنم. یاد بالا پشت بام خانه‌مان افتادم و آن لانه‌ی‌ کفتر و تخم شکسته و مورچه‌هایی که صف کشیده بودند برای بردن زرده‌های آغشته به کرک جوجه‌ی مرده. ذره ذره....
سرم تا حدودی سنگین شده بود. نمی‌فهمیدم که آیا خون زیادی ازم رفته یا نه.
باید فشار آخر را محکمتر می‌دادم و بعدش دیگر برایم مهم نبود که چه می‌شود.
دستم را بردم به طرف تیغ نیمه خونی. سرد بود. آرام آرام دست راستم را به طرف مچ دست چپم خم کردم. فقط یک فشار محکم لازم بود. هنوز اینقدر انرژی داشتم که کار را تمام کنم.

در این هیر و بیر، یک‌دفعه زنگ خانه به صدا درآمد. ولی من که منتظر کسی نبودم. گفتم شاید اشتباهی زنگ زده‌اند. دوباره زنگ خورده شد. تمرکزم را از دست داده بودم. بالاخره هرکی بود، دست برداشت. خیالم راحت شد. تا آمدم دوباره خودم را پیدا کنم، صدای پایی از پاگرد بلند شد. از صدای پاشنه‌ی کفش‌ها معلوم بود که یک زن است.
در عین ناباوری، کلیدی در قفل خانه چرخید و در باز شد. زنم با صدای بلند گفت: "من اومدم عزیزم". صدایش دور و نزدیک می‌شد. انگار که دارد داخل اطاق‌های خانه دنبال من می‌گردد. صدای ضبط قطع شده بود و فقط صدای زنم بود که داشت می‌گفت: "نمی‌خواستم بهت دروغ بگم. فقط دوست داشتم سورپریز بشی. سفره‌ی حضرت ابوالفضل نبودم. رفته بودم دکتر. اول باید مطمئن می‌شدم. مژده بده؛ مسافر داریم"
بوی سیگار، خانه را برداشته بود.
پویا نعمت اللهی

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:42 PM
داستان جالب «رنگ زرد»


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/41271.jpg
هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می‌شد، این مزیت بس خاص را داشت که برای ابد از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ مصون بماند...
رابرت لوئی استیونسن/ شیوا مقانلو
در شهری خاص، طبیبی زندگی می‌کرد که رنگ زرد می‌فروخت. هر کس که از فرق سر تا نوک پا به این رنگ آغشته می‌شد، این مزیت بس خاص را داشت که برای ابد از ابتلا به مخاطرات زندگی، انجام گناه، و ترس از مرگ مصون بماند. طبیب در دفترچه راهنمایش این طور می‌گفت، و مردم شهر نیز همه این طور می‌گفتند؛ و در ذهن ایشان هیچ چیز مبرم‌تر از رنگ کردن کامل خود، و هیچ چیز مسرت‌بخش‌تر از تماشای رنگ شدن دیگران، نبود. در همان شهر مرد جوانی زندگی می‌کرد که خانواده ای نیک، اما رفتاری بی‌پروا داشت. برای خود مردی شده بود اما هیچ به رنگ فکر نمی‌کرد. می‌گفت: «فردا را هم وقت داریم.» اما وقتی فردا می‌آمد او کار را همچنان به تعویق می‌انداخت. این روند را می‌توانست تا روز مرگش هم ادامه دهد، اما او دوستی هم سن و سال خود داشت که در رفتار نیز به هم شباهت بسیار داشتند؛ و این دوست روزی که در معابر شهر قدم می‌زد ناگهان با یک گاری حمل آب تصادف کرد و روز روشن تلف شد.


این واقعه دیگری را تا مغز استخوان چنان شوکه کرد که دیگر هیچ کس را در زندگی ندیدم که به قدر او مشتاق رنگ شدن باشد. همان شب در حضور همه خانواده‌اش، با همراهی نوای موسیقی، و گریه بلند خودش، به سه لایه رنگ غلیظ و یک لایه روغن جلا بر روی آن مزین شد. طبیب- که خودش نیز متاثر شده بود- به اعتراض بیان کرد که تاکنون کاری به آن تمام عیاری نکرده است.

تقریبا دوماهی گذشته بود که مرد جوان را روی تخت روان به در منزل طبیب آوردند. جوان به محض گشودن در فریاد زد: «این چه وضعی است؟ من که در برابر تمام مخاطرات زندگی مصونش شده بودم، اما اینک توسط همان گاری حمل آب مصدوم شده‌ام و پایم شکسته است.»
طبیب گفت: «عزیز من. بسیار ناراحت کننده است، اما به گمانم باید به تو درمورد نحوه عمل رنگم توضیحاتی بدهم. یک استخوان شکسته، در بدترین حالت، امری بسیار جزئی است و متعلق به دسته حوادثی که رنگ من در موردشان کاملا ناکارآمد است. دوست جوان من، گناه یگانه مصیبتی است که انسان عاقل نگران آن است، و من هم تو را در برابر انجام گناه مجهز کرده ام. وقتی به وسوسه گناه دچار شوی، خبر رنگم را برایم می‌آوری.»


مرد جوان گفت:«اه، متوجه نبودم. کمابیش ناامید کننده به نظر می‌رسد؛ اما شک ندارم که به خیر خواهد گذشت. با این احوال، اگر پایم را معالجه کنید بر من منت گذاشته اید.»
طبیب گفت: «این کار من نیست. اما اگر حمالانت تو را همین بغل پیش جراح ببرند، مطمئن هستم که به کمکت می‌آید.»

تقریبا سه سال بعد، مرد جوان، بسیار مضطرب و دوان دوان، به در منزل طبیب آمد. جوان فریاد زد: «این چه وضعی است؟ قرار بود از ابتلا به گناه مصون باشم اما حالا مرتکب کلاهبرداری، ایجاد حریق، و قتل شده ام!»
طبیب گفت: «عزیزم، این مساله خیلی جدی است. لباس‌هایت را کاملا دربیاور»، و به محض این که مرد جوان لخت شد، او را از فرق سر تا نوک پا معاینه کرد. بعد با آسودگی فریاد زد: «دوست جوانم، خوش باش. رنگت به همان خوبی روز اول است.»

مرد جوان فریاد زد: «خدای مهربان! پس چرا فایده ای ندارد؟» طبیب گفت: «دارد، به گمانم باید به تو درمورد ذات نحوه عمل رنگم توضیحاتی بدهم. من دقیقا جلو گناه را نمی‌گیرم، بلکه نتایج دردناکش را تخفیف می‌بخشم. چندان به کار این دنیا نمی‌آید، خلاصه، درمقابل مرگ است که مجهزت کرده ام. وقتی مرگ به سراغت بیاید، خبر رنگم را برایم می‌آوری.»
مرد جوان فریاد زد:«اه، متوجه نبودم، کمی ‌ناامید کننده به نظر می‌رسد، اما شک ندارم که به خیر خواهد گذشت. با این احوال، اگر کمکم کنید تا شیطانی را که به جان مردم معصوم دوانده ام، به در کنم، بر من منت گذاشته اید.»
طبیب گفت: «این وظیفه من نیست اما اگر به پاسگاه همین بغل بروی، مطمئن هستم که به کمکت می‌آیند تا خودت را تسلیم کنی.»

شش هفته بعد طبیب را به زندان شهر فراخواندند. مرد جوان فریاد زد: «این چه وضعی است؟ رنگ تو به تمامی ‌روی تنم کبره بسته، پایم شکسته، مرتکب تمام جنایاتی که در تاریخ وجود داشته اند شده‌ام، فردا باید به دار آویخته شوم، و با این احوال دچار چنان ترس عظیمی ‌هستم که هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند مجسمش کند!»
طبیب گفت:« عزیزم، واقعا جالب است. خب، خب، اما شاید اگر رنگ نشده بودی حالا از این هم بیشتر می‌ترسیدی!»

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 08:42 PM
زیر باران: داستانی از میترا الیاتی


http://www.seemorgh.com/DesktopModules/iContent2/Files/40781.jpg
مجموعه داستان "مادمازل كتی و داستان‌های دیگر" در سال 1380 توسط انتشارات چشمه منتشر شد كه به همراه كتاب "بعد از آن شب" نوشته مرجان شیرمحمدی جایزه گلشیری را از آن خود ساخت....
زیر باران
زن از پیاده رو به خیابان پر از ماشین نگاه كرد و گفت: «بگو ببینم بدجنس ناقلا دیشب دلت برام تنگ نشد؟»
پسرك چیزی نگفت. از بغل اش گردن كشیده بود به خیابان شلوغ و برای ماشینی كه دور و دور تر می‌شد دست تكان می‌داد.
زن قدم كه بر می‌داشت لبه ی ریش ریش پالتو پانچواش روی هم موج می‌خورد: «جوابمو ندادی!»
نگاه پسرك هنوز به انتهای خیابان بود.
زن گفت: «حالا چرا اینقدر عجله داشت. فكر نكرد ممكنه باهاش كار داشته باشم؟»
پسرك چشم از خیابان برداشت: «می‌خواست بره اداره.»

زن چرخید و سایه ی سبز پشت پلكهایش مثل پولك ماهی برق زد: «برو چاخان امروز كه جمعه است.» و نفس زنان پشت چراغ عابر پیاده ایستاد: «سردت که نیست؟» انگشت‌های كوچك پسرك را طرف دهانش برد و بوسید: «دستت که حسابی یخ كرده!»
پسرك سرش را روی شانه ی زن گذاشت و گفت: «نع.»
زن با كف دست به پشت او زد و خنده كنان گفت: «خسته كه نشدی؟»
«نع.»
«خب معلومه بغل مامانی به آدم خوش می‌گذره. مگه نه؟»
«نع.»
«نع یعنی آره؟»
پسرك بلندتر گفت: «نع!»
زن گفت: «آی بد جنس دورغگو . الان نشونت می‌دم نع یعنی چی.»

دستش را برد زیر بغل پسرك و قلقلكش داد. پسرك به تنش پیچ و تابی داد و از خنده ریسه رفت.
آمبولانسی آژیركشان از میان ماشین‌ها راه باز كرد و گذشت.
زن گفت: «بگو ببینم چی شد که دیر كردید؟»
پسرك گفت: «بابایی برام گیتار زد. می‌دونی چه آهنگی؟» منتظر جواب نماند. با انگشت‌هایش شروع کرد به نواختن گیتاری خیالی و به تنش پیچ و تابی داد.
زن گفت: «چطور دلت اومد مامانی رو زیر بارون این همه منتظر بذاری؟»
«ماشین ب