PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : فهرست اعلام و اشخاص ایرانی عربی ( سیاستمداران )



Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:17 PM
فهرست اعلام و اشخاص ایرانی عربی ( سیاستمداران )

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:18 PM
ابن خشّاب


ابومحمد عبداللَّه بن احمد بغدادى . وفات (567) . اديب ونحوى معروف ، او در منطق وفلسفه وحساب وهندسه نيز استاد بود وخط نيكو مى‏نوشت وكتابخانه بزرگ داشت وبه عمر خويش زن نكرد . ابوسعد سمعانى وابو احمد بن سكينه وابو محمد بن اخضر از شاگردان اويند . كتاب جمل عبدالقاهر جرجانى ولمع ابن جنى را شرح كرده وكتابهاى ديگر نيز داشته است .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:18 PM
ابن خلدون


ابو زيد عبدالرحمن بن محمد بن محمد بن حسن حضرمى يمنى وشايد از ابناء ، يكى از بزرگان ومشاهير حكماء مورخين . خلدون جد اعلاى او از مردم حضرموت وبه اندلس هجرت كرده بود ودر شهر قرمونه واشبيليه عده‏اى از مردم اين خاندان از اعيان رجال وكبار علما بوده‏اند . آنگاه كه مسيحيان اشبيليه را از مسلمين باز ستاندند جد او به تونس رفت وصاحب ترجمه در 732 بدانجا بزاد . ودر اوان صبا نزد پدر وديگر دانشمندان در مدتى كوتاه ادب وفنون وعلوم متنوعه ديگر فرا گرفت . پدر ومادر ونزديكان وبيشتر اساتيد او در بيمارى طاعونى عام درگذشتند و او از غايت اندوه به ترك تونس جازم گشت لكن محمد بن تافراگين حكمران تونس او را از اين عزيمت باز داشت وطغرا نويسى خويش بدو محول كرد. در جنگى كه متعاقب آن پيش آمد ومحمد مزبور مغلوب گشت ابن خلدون با او به سبته شد و از آنجا به تلمسان وبسكره رفت . ملوك طوائف اين نواحى مقدم او را گرامى داشتند ودر عنفوان شباب صيت علم وفضل او به همه اقطار مغرب برسيد وامير فاس ابو عنان يكى از دوستداران ومروجين علم ، او را به نزد خويش خواند وابن خلدون بپذيرفت وبه فاس رفت (755) ورتبت كاتبى سلطان فاس بدو مفوض گشت در اين وقت هنوز از پاى طلب نمى‏نشست واز علماء مهاجر اندلس ودانشمندان بومى مغرب استفاده‏هاى علمى مى‏كرد لكن ديرى نگذشت كه دچار تهمت‏هاى حساد گشت وبه سعايت آنان معزول ومحبوس گرديد وتا مرگ ابو عنان در بند ببود وپس از او رهائى يافت وابو سالم مرينى جانشين ابو عنان او را به رياست كاتبان خويش برگزيد (760) ودر اين وقت طبع او به شعر وشاعرى گراييد وقصايد بليغه بسيارى بسرود لكن ابن مرزوق خطيب به عناد وخصومت او برخاست وبه وشايت او از توجه ابوسالم نسبت به وى بكاست پس از وفات ابوسالم عمر وزير كه امور فاس بدو محول بود ابن خلدون را در مقام خويش ابقاء كرد . در آن وقت ابن خلدون آرزوى سياحت اندلس كرد واز وزير دستورى گرفت و زن وفرزندان به قسطنطنيه نزد خال خويش فرستاد وخود به غرناطه رفت (764) وبه توصيه لسان الدين بن خطيب وزير ، مورد اعزاز واكرام ابن احمر امير غرناطه شد . پس از اين سال به خواهش امير قشتاله بدانجا رفت وآن امير با آنكه نصرانى بود از احترام او چيزى فرو نگذاشت واقامت او را نزد خويش تقاضا كرد وگفت در صورت قبول اين خواهش ، املاك موروثه ابن خلدون را نيز كه در اشبيليه داشته است بدو باز خواهد داد لكن ابن خلدون نپذيرفت وامير او را با هدايا وتحف گرانبها به غرناطه باز گردانيد . در اين وقت ابن خلدون از ابن احمر براى ديدار زن وفرزند خويش اجازت سفر خواست وابن احمر رخصت نفرمود وكشتى خاص به قسنطينه فرستاد وعيال او را به غرناطه بازگردانيد . بار ديگر به تفتين بدخواهان در دوستى او وابن خطيب برودتى پيدا آمد وابن خلدون اندلس را ترك گفت وبه بجايه رفت وامير بجايه ابوعبداللَّه او را منصب وزارت يا حاجبى داد وپس از آنكه مدتى در آن شغل بسر برد از آزار وايذاء بدانديشان ، بجايه را ترك گفت وبه بسكره در نواحى صحراى كبير گوشه گرفت . در اين اثنا حاكم تلمسان ووزير غرناطه هر دو ، او را به خدمت خود مى‏خواندند واو اجابت هيچيك نكرد ووقت خويش وقف تأليف ومطالعه فرمود . پس از چندى از جانب حاكم تلمسان ابوحمو به سفارت خاص به رفتن اندلس مأمور شد ودر اثناى راه حاكم فاس عبدالعزيز مرينى او را دستگير ويكروز توقيف وسپس آزاد كرد . وبه مشاغلى چند بگماشت در 776 از ابوالعباس حاكم فاس رخصت گرفت وباز به اندلس شد وابن احمر او را بجاى ابن خطيب به وزارت برگزيد ودر اين هنگام خواست خانواده خود را به فاس بازگرداند امير تلمسان مانع آمد وابن خلدون خود به رفتن تلمسان ناگزير گشت ، امير تلمسان تقاضاى استخدام وى كرد لكن او از تقلد امور ملكى بيزارى وتنفر نمود ودر قلعه بنى سلامه از بلاد بنى توجين عزلت گزيد وبه مطالعه ونوشتن تاريخ مشهور خويش پرداخت . ودر 780 به تونس مسقط الرأس خود بازگشت وبه تدريس اشتغال جست . لكن شهرت فضل وتوجه خاص امير ابراهيم بن عباس بدو وبه تاريخ نوشته او ، نيات سوء كوته نظران را بر او برانگيخت چنانكه در 784 از ترك تونس وهجرت به اسكندريه (از طريق بحر) ناگزير گشت واز آنجا به زيارت خانه شد لكن توفيق حج نيافت وبه قاهره بازگشت ودر جامع ازهر به تدريس مشغول واز دست برقوق سلطان مصر به قاضى القضاتى مذهب مالكى منصوب گشت (786) وعيال خويش به مصر بازگردانيدن خواست . از سوء حظ كشتى بشكست وكسان او همگى فرو شدند در عقيب اين مصيبت او از شغل قضا استعفا گفت وبقيه عمر را در قاهره به تدريس وتأليف ومكاتبه با ادباى اندلس ومغرب صرف كرد ودر 789 ايفاى فريضه حج كرد وآنگاه كه تيمور لنگ ممالك شام بگرفت در معيت برقوق به حضور تيمور بار يافته به عنايات او نايل گشت وفات او در 806 يا 808 است .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:19 PM
ابن خلدون
ابو زكريا يحيى ، برادر مورخ مشهور عبدالرحمن . (780 - 734) در تونس متولد وپس از فرا گرفتن علوم مختلف به خدمت ملوك مغرب پيوست وبه سال 757 در خدمت ابوسالم سلطان مراكش بود و او كرّتى يحيى را به سفارت نزد ابو حمو سلطان تلمسان فرستاد و از وى مساعدت خواست وابن خلدون پس از انجام مقصود بازگشت ودر سال 769 ابو حمو ديوان انشاء خود بدو سپرد وبه سنه 772 از خدمت او كناره گزيد وبه عبدالعزيز مرينى پيوست وپس از وى در خدمت جانشين او محمد سعيد بود ودر سال 775 بار ديگر به خدمت ابو حمو بازگشت وديوان انشاء بدو مفوض شد . پسر ابو حمو كه با او خصومت مى‏ورزيد چند كس برگماشت تا در معبرى او را غفلةً بكشتند (رمضان 780) ابو زكريا كتابى در تاريخ بنى عبدالواد موسوم به بغية الرواد داشته است . اين كتاب به طبع رسيده است .
لويس معلوف در سبب قتل او مى‏نويسد: قُتل حسداً . (منجد ، اعلام)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:20 PM
ابن طباطبا
ابوعبداللَّه محمد بن ابراهيم بن اسماعيل بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليهما السلام .
به سال 199 در عصر خلافت مأمون به معيت ابوالسرايا در رقه بر عباسيان خروج كرده كوفه را به ضبط خويش آورد . از بغداد جيشى به حرب او سوق كردند و ابن طباطبا فائق آمد و از غنايم اين جنگ ابوالسرايا حصّه‏اى را كه انتظار داشت نيافت و از اين رو ابن طباطبا را مسموم كرده بكشت و باز جوانى را به نام محمد بن محمد بن زيد بن على بن الحسين بن ابى طالب به خلافت برداشت و با او بيعت كرد . گويند ابراهيم پدر صاحب ترجمه را طباطبا از آن گفتند كه مخرج قاف نداشت و به جاى قاف طاء ادا مى‏كرد چنانكه روزى از خادم خويش قبا مى‏خواست به جاى قباقبا طباطبا گفت .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:21 PM
ابن طباطبا
احمد بن محمد بن اسماعيل ابن ابراهيم . مصرى علوى شاعر و اديب . نقيب علويين به مصر و طباطبا لقب ابراهيم جد او است ، وفات (345) .
ديگرى از اين خاندان نيز در مصر شهرت يافت و به ابن طباطبا معروف است و هو ابو محمد عبداللَّه بن احمد بن على بن حسين بن ابراهيم ، او مردى پاك طينت و كريم و فاضل و توانگر بوده و سخا و بذلى كثير داشته و او را با كافور اخشيدى در امر لوزينه و رغيف قصه‏اى است و مرگ او به بيمارى بود كه اطباى آن زمان چنان مرضى نشناخته و در كتب سابقين نديده بودند . در گلوى او بثره‏اى پديد آمد با خارش و هيچ دوائى آن را سود نداد و بدان بيمارى درگذشت . (348 - 286)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:22 PM
ابن علقمى


ابوطالب مؤيدالدين محمد بن احمد (يا محمد بن محمد بن احمد) بن على ، اسدى بغدادى ، معروف به ابن علقمى آخرين وزير خلفاى عباسى كه در عهد مستعصم چهارده سال سمت وزارت داشته . وى از رجال بزرگ شيعه و از اجله فضلاى عهد خويش بوده . از كودكى به آموزش علم و ادب پرداخت و در خدمت دانشمندان شيعى حله تلمذ كرد و از آنان اجازه روايت گرفت . در خوش‏نويسى و شيوه نظم و نثر آوازه‏اى بلند داشت . مردى دانش دوست و عاشق كتاب بود و ادبا و علماى وقت را ترويج و تحريص مى‏نمود ، چنان كه كتب زيادى به نام او تأليف شد ، از جمله : صغانى »العباب« را و ابن ابى الحديد »شرح نهج البلاغه« را به نام وى نوشتند .
در سال (642) به سمت وزارت ارتقاء يافت ، آنچنان در تدبير و تمشيت امور ، حزم و كفايت نشان داد كه مورد اعتماد كامل مستعصم قرار گرفت و زمام امور را به دست وى سپرد .
وى در براندازى حكومت عباسى به مكاتبت و مراسلت با هلاكوى مغول دست داشت ، بعضى مورخين سنّى ، مانند جورجانى كه وى را بد مذهب و رافضى مى‏خواند انگيزه او را به اين كار از آنجا مى‏گيرند كه چون در بغداد ميان سنى و شيعه نزاع در گرفت مستعصم به پسر خود ابوبكر دستور داد كه جيشى به محله شيعه‏نشين سوق داده و محله را تاراج و مشهد امام موسى بن جعفر (ع) را نيز مورد هتك و هجوم قرار دادند ، ابن علقمى اين كينه را به دل گرفت و پنهانى هلاكو را به تسخير بغداد تشويق نمود و خليفه را به تفريق عسكر واداشت . اما منابع شيعه با وجود قبول آمد و شد قاصد ميان هلاكو و وزير ، علت شكست سپاه بغداد را اشتغال خليفه به لهو و لعب و غفلت وى از كار ولايت و رعيت و نيز بى‏كفايتى اركان دولت وى مى‏دانند . در واقع دستگاه خلافت آنچنان ضعيف شده بود كه هلاكو براى برانداختن آن نيازى به تبانى با ابن علقمى نداشت .
به هر حال چون هلاكو با لشكر خود نزديك بغداد رسيد ابن علقمى به خليفه اطمينان داد و گفت : اينها مى‏آيند و مى‏روند و حوائجى دارند و به مقام خلافت تعرضى نخواهند كرد ، و هلاكو دختر خود را به ابوبكر فرزند خليفه خواهد داد ، و روزى را براى عقد ازدواج معيّن كرد ، و در آن روز قاطبه رؤسا و اعيان و علما و ديگر بزرگان شهر را به لشكرگاه مغول فرستاد ، و هلاكو جمله را دستگير كرد و به قتل رسانيد و سپس وارد بغداد شد و به غارت و تخريب و قتل عام پرداخت ، و حكومت بغداد را به ابن علقمى سپرد . ابن علقمى يك سال پس از آن به سال 657 درگذشت و جسد او را در مشهد مقدس موسى بن جعفر (ع) »كاظمين« به خاك سپردند و فرزندش عزالدين محمد بن محمد بن احمد (يا شرف‏الدين ابوالقاسم على) بر جايش نشست . (اعلام زركلى و لغت‏نامه دهخدا و دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:22 PM
ابن فُرات


نام چند تن از اعضاى خاندانى معروف كه در دستگاه خلافت عباسى به مقام وزارت و ديگر مناصب ادارى رسيدند . بنو فرات اصلاً از مردم صريفين از نواحى دجيل بودند و از مذهب شيعه پيروى مى‏كردند . يكى از اعضاى اين خاندان به نام نوفل بن محمد بن فرات در فاصله 144 - 142 ق دو بار به ولايت‏دارى مصر رسيد . محمد بن موسى بن حسن بن فرات در دستگاه خلافت داراى مناصب عالى بود . اما معروفترين اعضاى اين خاندان عبارتند از :
1 - ابوالعباس احمد بن محمد (م 291 ق) . وى از اطرافيان اسماعيل بن بلبل ، وزير شيعى عباسيان بود . در خلافت معتمد به زندان افتاد ، ولى در خلافت معتضد از بند رها شد و خليفه رياست ديوان خراج عراق را به او سپرد و پس از چندى متصدى ديوان خراج سراسر متصرفات عباسى گرديد . وى اين سمت را در ايام خلافت مكتفى نيز حفظ كرد . ابوالعباس مردى دانشمند و خوشنويس بود .
2 - ابوالحسن على بن محمد (312 - 241 ق) معروف به ابن فرات اول . وى در ابتدا نايب برادرش احمد بود . در 296 ق در پى شكست توطئه سرداران ، دبيران و قاضيان خلافت براى خلع مقتدر و به خلافت برداشتن عبداللَّه بن معتز به مقام وزارت رسيد در 8 ذى‏حجه 299 مقتدر بر وزير خشم گرفت و او را به بند كشيد و هفت ميليون دينار از اموال وى را مصادره كرد . در 304 ق مقتدر براى بار دوم ابن فرات را به وزارت برداشت كه اين بار نزديك به يك سال و نيم در اين سمت باقى ماند . در 27 ربيع الآخر 306 خليفه بارى ديگر ابن فرات را از وزارت بركنار كرد و بارى ديگر يك ميليون از اموال وى و كسانش را مصادره نمود . در 311 ق مقتدر از او استمالت كرده براى سومين بار وزارت خويش به او داد . ابن فرات كه از مصادره اموالش سخت خشمگين بود دست پسرش محسن را در كارها باز گذاشت كه دست به كشتار مردم و اخذ اموال آنان گشود . در 9 ربيع‏الاول 312 مقتدر ابن فرات را از وزارت معزول كرد و او را بارى ديگر به بند كشيد و پسرش محسن را دستگير كرده به خانه خليفه بردند . ابتدا خليفه قصد داشت با گرفتن مال زياد آنان را رها سازد ، اما با تحريك غلامان از سوى مونس سردار خليفه و برخى ديگر از اركان دولت ، رأى خليفه بگرديد و به قتل ابن فرات و فرزندش فرمان داد . نازوك ، صاحب شرطه بغداد ابن فرات و فرزندش را گردن زد و سرهايشان را در توبره نهاد و به دجله انداخت . ابن فرات در تجمل افراط مى‏كرد ، هر بار كه به وزارت مى‏رسيد بهاى برف و شمع و كاغذ بالا مى‏رفت . هر كس در هر موقع سال به خانه وزير مى‏رفت آب يخ مى‏نوشيد و هيچ كس پس از فرا رسيدن مغرب از خانه او بيرون نمى‏آمد مگر آنكه شمعى نظيف و بزرگ در پيشاپيش او روشن بود . در سراى وزير كاغذ خانه‏اى بود كه هر كس به كاغذ نياز داشت به آنجا مى‏رفت و هر اندازه كاغذ كه مى‏خواست برمى‏داشت . وى در اداره ملك كفايتى از خود نشان نداد و در اختلاس بيت‏المال و مصادره اموال كسانى كه موجب سقوط وى از وزارت مى‏شدند يد طولى داشت . با اين همه ابن فرات از ادبا ، شعرا ، فقها و صوفيه حمايت مى‏كرد و به آنان مقررى مى‏پرداخت ، از اين‏روست كه هيچيك از شعرا و تاريخ‏نگاران از او به بدى ياد نكرده‏اند . ابن فرات در ترفيه يكى از فرق غالى شيعه اماميه مى‏كوشيد و مقررى هاشميان را كه قطع شده بود دوباره برقرار كرد .
3 - ابوالفتح الفضل بن ابوالخطاب جعفر (279 - رحله 327 ق) ملقب به ابن خنزابه (نام مادرش) و معروف به ابن فرات دوم . وى برادر زاده ابوالحسن على بن محمد بود. فضل نخست در ديوان خراج خدمت مى‏كرد، و در سال 320 ق كه مقتدر حسين بن قاسم را از وزارت برداشت ، وى را بر جاى او نشاند . اما وزارت فضل بيش از چند ماهى نپائيد و با قتل مقتدر به وزارت او پايان داده شد . فضل در ايام خلافت راضى متولى خراج مصر و شام گرديد و در 325 ق وزارت خليفه و ابن رائق ، امير الامراى بغداد را با هم به عهده گرفت ، اما يك سال بعد به واسطه شدت گرفتن خرابى امور از وزارت كناره گرفت و رهسپار مصر گرديد .
4 - ابوالفضل جعفر بن فضل ، پسر ابن خنزابه ، معروف به ابن فرات سوم (391 - 308 ق) . وى به وزارت اخشيديان مصر رسيد . با ورود فاطميان به مصر ، العزيز خليفه فاطمى وى را در منصب خود باقى گذاشت ، اما يك سال بعد (383) به واسطه ناتوانى در فايق آمدن بر مشكلات از كار كناره گرفت . ابوالفضل مردى ادب دوست بود ، از ادبا و شعرا حمايت مى‏كرد و خود از روات حديث بشمار مى‏رفت . وى علاقه فراوانى به تماشاى افعى و مار و عقرب و ديگر جانوران گزنده داشت و در قصر خود ايوانى داشت كه جعبه‏ها و سبدهاى مارها را در آنجا نگهدارى مى‏كرد و مارگيران مصر براى او مار شكار مى‏كردند و جايزه‏هاى كلان مى‏گرفتند . ابوالعباس ، پسر جعفر در 405 ق وزارت الحاكم فاطمى يافت ، اما چند روز بعد خليفه فاطمى به قتل او فرمان داد . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:23 PM
ابن كوّاء
از سران خوارج كه نسبت به اميرالمؤمنين (ع) گستاخ بوده و در حضور آن حضرت زبان درازى مى‏كرده و از آزادى بيان در حكومت على (ع) سوء استفاده مى‏نموده و گاه در مسجد و مجلس از آن حضرت آيات مشكله و مسائل مبهمه مى‏پرسيده . گويند وقتى پشت سر حضرت نماز مى‏خواند به صداى بلند اين آيه تلاوت نمود : »و لقد اوحى اليك و الى الذين من قبلك لان اشركت ليحبطنّ عملك و لتكونن من الخاسرين« اشاره به اينكه مشرك شدى. حضرت دو بار سكوت فرمود و چون بار سوم نيز وى همان آيه را به صداى بلند بخواند حضرت در جواب او اين آيه تلاوت فرمود : »فاصبر انّ وعداللَّه حق و لا يستخفّنّك الذين لا يوقنون« . ابن كوّاء در واقعه نهروان به جنگ على (ع) آمد و كشته شد . (از كامل مبرد و احتجاج طبرسى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:24 PM
ابن مُقله




ابوعلى محمد بن على بن حسين بن مقله . مولد او در سال 272 به بغداد . او به بادى امر در بعض دواوين خدمت مى‏كرد و راتبه وى شش دينار بود در ماه . و هم عامل خراج بخشى از فارس بود و سپس به خدمت ابى‏الحسن بن الفرات پيوست و ابوالحسن او را بركشيد تا حال او عظيم نيكو شد و مالى بسيار اندوخت . و با اين همه عاقبت وحشت و كدورتى ميان او و ابن فرات پديد شد و ابن مقله احسان او كفران كرد و در جمله دشمنان وى درآمد تا آنگاه كه ابن فرات منصب وزارت يافت ابن مقله را بگرفت و به صد هزار دينار مصادره كرد . در سال 316 مقتدر خليفه ابن مقله را به وزارت برگزيد و تا 318 در اين مقام ببود آنگاه معزول و محبوس گرديد و پس از تطورات و تحولاتى چند به وزارت راضى خليفه منصوب گشت و دشمنان او نزد خليفه سعايتها كردند تا خليفه دست راست او را بريدن فرمود و مدتى دست بريده به زندان بماند و خليفه همان روز از كرده پشيمان شد و ثابت را امر داد تا به زندان شود و موضع بريدگى علاج كند و ثابت جراحت را معالجه كرد و او به ثابت گفت دستى را كه خدمت سه خليفه كرد و دو بار تمام قرآن بنوشت چون دست دزدان ببريدند و به بيت ذيل تمثل جست : اذا ما مات بعضك فابك بعضا
فبعض الشى‏ء من بعض قريب و گويند به زندان قلم بر ساعد راست استوار كرده مى‏نوشت و از عجايب آنكه از محبس با خليفه مكاتبه مى‏كرد و نيز منصب وزارت مى‏خواست و مى‏گفت قطع يد مانع تكفل اين مقام نيست و از جمله اشعار او در حنين بر دست بريده بيت ذيل است : ليس بعد اليمين لذة عيش‏
يا حياتى بانت يمينى فبينى و محمد بن ياقوت و ابن رائق دو دشمن قوى او بودند كه نكبات او را سبب شدند . ابن مقله مخترع خط ثلث و توقيع و نسخ و ريحان و رقاع و محقق است ، و ابن بواب در خط متابعت او كرده است . ابن مقله چون مثل اعلى و صنم عقلى خوشنويسى و حسن خط است چنانكه شاعر عرب خط او را با فصاحت سحبان و حكمت لقمان و زهد ابن ادهم رديف آورد و شعراى فارسى نيز به حسن خط او مثل زدند : كاش ابن مقله بودى در حيات‏
تا بماليدى خطش بر مقلتين سعدى مردم چشم ابن مقلة وقت‏
بنده آن خط چو عنبر شد كمال اسماعيل‏
چنان خطى كه اگر ابن مقله زنده شود تراشه قلم او به مقله بردارد .
وفات او به زندان در سال 328 بوده است .
ابن مُلجَم : عبدالرحمن مرادى كندى قاتل اميرالمؤمنين على (ع) . پس از واقعه نهروان سه تن از خوارج به نامهاى عبدالرحمن بن ملجم و برك بن عبداللَّه و عمرو بن بكر تميمى در پايان مراسم حج سال 40 در مكه به دور هم گرد آمده در باره حكومت اسلامى و جنگ نهروان سخن به ميان آوردند و بر كردار زمامداران عيب گرفتند و سرانجام با يكديگر عهد بستند كه على (ع) و معاويه و عمروعاص را كه سران فتنه ، مى‏پنداشتند به قتل رسانند . از اين سه تن برك بن عبداللَّه مأمور قتل معاويه ، و عمرو بن بكر متعهد كشتن عمروعاص ، و ابن ملجم متعهد كشتن اميرالمؤمنين شد و 19 يا 17 رمضان را موعد قرار دادند كه همزمان به عهد خويش وفا كنند . چون روز موعود رسيد برك بن عبداللَّه تنها توانست معاويه را مجروح سازد و خود دستگير و كشته شد . عمرو بن بكر جهت كشتن عمروعاص راهى مصر گشت كه وى در آن روزگار از سوى معاويه ولايت آن ديار داشت ، اما عمروعاص در آن شب خارجة بن حذاقه قاضى مصر را به جاى خويش به امامت گماشته بود ، عمرو بن بكر به غلط وى را بكشت و خود به اشارت عمروعاص به قتل رسيد . و اما عبدالرحمن بن ملجم به هدف شوم خود دست يافت و اميرالمؤمنين(ع) را به شهادت رساند و سپس دستگير شد و پس از درگذشت امير به فرمان امام حسن (ع) قصاص شد . (تاريخ طبرى ، تاريخ يعقوبى ، مروج الذهب)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:24 PM
ابن مونس


يكى از ياران نزديك و از مشاورين و عقول منفصله هارون‏الرشيد و پس از او مأمون عباسى بوده ولى بر اثر مخالفت او در امر ولايت‏عهدى حضرت رضا (ع) و اصرارى كه مأمون در اين امر داشت او را به زندان افكند و پس از مدتى به گمان اينكه ديگر سر مخالفتى با آن حضرت ندارد او را آزاد نمود و پس از آزادى براى اولين بار كه به مجلس خليفه وارد شد ديد حضرت در كنار مأمون نشسته گفت : اى اميرالمؤمنين ! به خدا قسم اين كه در كنارت نشسته همانند بت پرستش مى‏شود . مأمون گفت : اى زنازاده ! تو هنوز بر آن عقيده‏اى كه بودى ؟! اى جلاد ! گردنش را بزن . پس جلاد او را بكشت . (بحار:166ج�49)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:25 PM
ابو احمد موسوى
حسين بن موسى بن محمد (400 - 304 قج�1010 - 916 م)، از پيشوايان و نقيبان برجسته طالبيان در بغداد و پدر شريف رضى و سيّد مرتضى . نسب ابواحمد از سوى پدر و مادر هر دو به امام موسى كاظم (ع) مى‏رسد و گويا هم از اين روى لقب الطاهر ذوالمنقبتين يافته است. (فخرالدين رازى:83 ؛ شريف‏رضى ، ديوان:884ج�2)
نياى بزرگ او ابراهيم بن موسى كاظم ، در پى قيام محمد بن زيد بن على (ع) ، از سوى او امارت يمن يافت و آنجا را گشود و يك چند بر آن ديار فرمان راند ، اما پس از چيرگى مأمون بر قيام خليفه، ابراهيم را امان داد . (مفيد:303)
مادر ابواحمد فاطمه نيز از زنان برجسته عصر خود بود و شيخ مفيد كتاب احكام النساء را براى او نوشت . (محيى‏الدين:64)
زن او فاطمه نيز نواده ناصركبير ، حسن اطروش ، داعى بزرگ زيدى بود . (سيدمرتضى ، »المسائل« : 214 ؛ فخرالدين رازى ، همانجا)
ابواحمد در بصره رشد يافت (عمرى ، 124 ؛ صفدى:76ج�13) . و در 354 ق از سوى نقيب النقباء ابوعبداللَّه بن الداعى زيدى به نقابت طالبيان همانجا منصوب شد (الناطق بالحق:109) . وى مدتى بعد به بغداد رفت و همانجا اقامت گزيد و ساليان دراز در سمتهاى نقيب طالبيان بغداد ، اميرالحاج ، رياست ديوان مظالم و نيز اجراى مأموريتهاى متعدد سياسى و نظامى به يكى از برجسته‏ترين پيشوايان مذهبى و دولت مردان سياسى عراق بدل گشت . گفته‏اند كه او 5 بار نقيب طالبيان شد (ابن جوزى:247ج�7 ؛ ابن ابى الحديد:31ج�1) . نخستين بار ، چنانكه اشاره شد ، در 354 ق به پيشنهاد معزالدوله بوَيهى و تأييد خليفه المطيع نقيب النقباء طالبيان ، جزء خاندان ابوالحسن بن ابى الطيب پيشواى علويان بغداد گشت . در حكمى كه از ديوان خليفه بدين مناسبت صادر شد ، او را به كفايت و امانت بسى ستودند و سرپرستى علويان و عباسيان و رسيدگى به دعاوى ميان طالبيان و ساير رعاياى خليفه را به عهده او نهادند (المختار:222 - 217 ؛ ابن ابى‏الحديد:288ج�15 ؛ متز:281ج�1) . اما در 361 ق در خلافت الناصر لدين اللَّه در پى بروز نزاع ميان او و وزير ابوالفضل شيرازى ، به سبب آشوب بغداد و آتش گرفتن محله كرخ ، ابواحمد از سوى وزير از نقابت عزل شد (ابوعلى مسكويه:309ج�2 ؛ ابن اثير:619ج�8 ؛ قس همدانى:212ج�1) . با اين همه گويا مشاغل ديگر خود را حفظ كرد ، زيرا در منابع از عزل او از اين مشاغل ياد نشده است . دومين دوره نقابت او با انتصابش به اين مقام از سوى بختيار بوَيهى در 364 ق آغاز شد (ابن جوزى:76ج�7 ؛ ابن شاكر:286) . در همين دوره و به روزگار وزارت ابن بقيه ، نظارت بر اوقاف بغداد و سواد عراق نيز از سوى خليفه الطائع به او واگذار شد . (قلقشندى ، مآثر الانافة:180 - 175ج�3 ؛ صبح الاعشى:262 - 259ج�10 ؛ قس:ابن حزم ، همانجا ، كه از نظارت او بر اوقاف بصره ياد كرده است)
چون عضدالدوله بوَيهى به بغداد درآمد و بختيار را براند ، در مناصب ابواحمد تغييرى حاصل نيامد و حتى از سوى اين امير براى تصرّف ديار مضر گسيل شد . (ابوعلى مسكويه:392ج�2 ؛ ابن اثير:696ج�8) با اين همه عضدالدوله در 369 ق ، گويا به سبب ترس از نفوذ و قدرت سياسى ابواحمد ، او را با برادرش ابوعبداللَّه گرفت و به قلعه‏اى در فارس فرستاد (ابوعلى مسكويه:399ج�2 ؛ ابن ابى‏الحديد:32ج�1) . ابواحمد حدود 3 سال در حبس بود . چون عضدالدوله درگذشت و پسر او ، شرف‏الدوله ابوالفوارس ، فارس را تسخير كرد ، ابواحمد را آزاد ساخت (رودراورى ، 81  80) و چون بر بغداد نيز چيره شد (376 ق) ، داراييهاى ابواحمد را كه عضدالدوله مصادره كرده بود ، به وى بازگرداند (همو،136 ؛ ابن اثير:50ج�9) و به مقام نقابت منصوبش كرد ، ولى ابواحمد چندى بعد خود به سبب بيمارى از اين شغل كناره گرفت (ابن جوزى:247ج�7) . چنانكه در 380 ق به روزگار بهاءالدوله بوَيهى كه باز به نقابت طالبيان و امارت حج و رياست ديوان مظالم منصوب شد (ابن اثير:78  77ج�9 ؛ ابن جوزى:247  153ج�7) . پسرانش رضى و مرتضى نيز به نيابت از او به كار پرداختند (ابن جوزى، همانجا ؛ قلقشندى ، صبح الاعشى:254  247ج�10) . شريف رضى به همين مناسبت ، طى قصيده‏اى به ستايش پدر پرداخت و وى را به سبب تفويض اين مناصب به او سپاس گفت . (ثعالبى:132ج�3)
با اين همه در 384 ق ، به دلايلى كه دانسته نيست ، ابواحمد از نقابت ، و فرزندانش از نيابت او معزول شدند (ابن جوزى:174ج�7 ؛ ابن اثير:105ج�9) . اين بركنارى 10 سال به درازا كشيد و طى اين مدت ، ابواحمد كه هنوز از نفوذ و اقتدارى برخوردار بود ، در نزاع امراى آل‏بويه به وساطت برمى‏خاست و گاه دچار مخاطراتى مى‏شد (شريف رضى ، همان:191 - 189ج�1 ؛ رودراورى ، 327 - 326) . در 394 ق كه در شيراز مقيم بود ، باز از سوى بهاءالدوله كه در آن وقت بر فارس و خوزستان نيز فرمان مى‏راند ، نقابت طالبيان و رياست ديوان مظالم و نيز منصب قاضى القضاتى يافت و به »الطاهر الاوحد ذوالمناقب« ملقب شد ، اما خليفه القادر با قاضى القضاتى او مخالفت كرد و ابواحمد بر همان دو منصب ماند و در 395 ق به بغداد آمد (ابن اثير:182ج�9 ؛ شريف رضى ، همان:173  172ج�1 ؛ قس:ابن جوزى:227 - 226ج�7) . گفته‏اند كه ابواحمد تا پايان عمر بر همان مقام ماند (همو:247ج�7 ؛ ابن ابى الحديد:31ج�1 ؛ ابن‏شاكر ، همانجا) ، در حالى كه به روايت ديگر ابن جوزى (234ج�7) در 397 ق ، شريف رضى از سوى بهاءالدوله ، منصب نقابت و امارت حج يافت .
ابواحمد در پايان عمر در حالى كه نابينا شده و بيمار بود ، ثلث اموال خويش را وقف كرد و صدقات بسيار داد (ابن شاكر ، همانجا؛ ابن اثير:219ج�9) و در بغداد درگذشت . پيكر او را نخست در خانه‏اش دفن كردند . و مدفن او را در مقابر قريش (واقع در باب التبن بغداد دانسته است) و سپس به جوار تربت امام حسين (ع) منتقل ساختند . (ابن اثير، همانجا)
كسانى چون شريف رضى (همان:742 - 736ج�2) سيد مرتضى (ديوان:203 - 200ج�1) مهيار ديلمى (27 - 23ج�3) و ابوالعلاء معرى (1320 - 1264ج�(3)2) در رثاى او شعرها سرودند .
ابواحمد از برجسته‏ترين پيشوايان دينى و سياسى گروهى از شيعيان و از معتمدان امراى شيعى مذهب در ايران و عراق بود . چنانكه در نزاع ميان اعضاى اين خاندانها ، خاصه كشمكش ميان آل‏بويه و حمدانيان واسطه مورد اعتماد صلح بود و در اين باب مأموريتها يافت حتى در ايامى كه از نقابت رسمى طالبيان عزل مى‏شد ، از حشمت و نفوذ او در دستگاه خلافت و امارت نمى‏كاست . (ابن اثير:634  630ج�8 ؛ خطيب : 110ج�1 ؛ رودراورى : 270 - 268) و در فرونشاندن آتش فتنه‏ها ميان شيعيان و سنيان مركز خلافت از اين نفوذ و قدرت سود مى‏جست . (ابن جوزى:153ج�7؛ شريف رضى ، همان:72 - 68ج�1) نيز آنگاه كه خليفه بغداد، القادرباللَّه ، خواست انتساب فاطميان را به فاطمه (ع) دختر پيامبر اكرم (ص) نفى كند ، از ابواحمد خواست تا محضرى در تكذيب آن انتساب بنويسد و چون نوشته شد ، ابواحمد و سيد مرتضى و ديگر حاضران مجلس بر درستى آن محضر شهادت دادند ، جز شريف رضى كه پيش‏تر به سبب انتساب اشعارى به او در تعريض به عباسيان و طرفدارى از فاطميان ، خشم خليفه را برانگيخته بود . (ابن جوزى:282 - 281ج�7 ؛ ابن ابى الحديد : 38 - 37ج�1 ؛ قس:شريف رضى ، همان:973 - 972ج�2)
با آنكه گروهى از محدّثان شيعى او را ستوده‏اند (حر عاملى:104ج�2) و برخى وى را آشكارا رافضى خوانده‏اند . (ابن تغرى بردى:240  223ج�4 ؛ شوشترى:500ج�1) ، ولى هيچ دليلى بر شيعى امامى بودن او در دست نيست و بنابر قراينى چون ارتباط چند جانبه خود و نيايش بر داعيان و بزرگان زيدى (آغاز مقاله) احتمال زيدى بودن او بيشتر است ؛ خاصه كه گفته‏اند وى پشمينه مى‏پوشيد كه گويا از ديرباز سنت زيديانى چون ناصر اطروش بوده است (شريف رضى ، همان:329ج�1 ؛ شيبى ، 74) . اگر چه به نظر مى‏رسد فرزندان او شريف رضى و سيد مرتضى ، نخستين كسانى از موسويان بوده‏اند كه به مذهب اماميه گرويده‏اند (شريف رضى ، خصائص : 37 ؛ تسترى:546ج�3) شريف رضى يكى از برترين ستايشگران پدر خود بوده و قصايد متعددى در ستايش وى سروده است (ديوان:18917272686460ج�1). (دائرةالمعارف بزرگ اسلامى ج 5)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:26 PM
ابو ساسان


حُضَيْن بن المنذر بن الحارث بن وعلة الذُهلى الشيبانى الرقاشى ، كنيه ديگرش ابواليقظان (97 - 18 ه ق) : تابعى و از بزرگان ربيعه و از دليرمردان و سياست‏مداران و هوشمندان اين قبيله بوده است . وى از ياران اميرالمؤمنين على (ع) و از پرچمداران سپاه آن حضرت بوده ، به خصوص در صفين دلاوريهاى شگفتى به ميدان كارزار آورد ، كه اين شعر - منسوب به اميرالمؤمنين (ع) - در باره او و پرچم‏داريش در آن معركه سروده شده : لمن راية سوداء يخفق ظلها
اذا قلت قدمها حضين ! تقدما حضين از طرف آن حضرت والى اصطخر بود . پس از شهادت امير (ع) كه كار بر معاويه راست آمد وى به نزد معاويه شد و مورد اعزاز و تكريم وى گرديد ، قتيبة مسلم: حاكم مرو ، وى را مستشار خويش قرار داده بود ، و قتيبة در باره‏اش مى‏گفت : هو باقعة العرب و داهية الناس . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:26 PM
ابوالبَخْتَرى
سعيد يا سعد بن فيروز طائى (بالولاء) يا سعد بن عمران (م 82 ق) . به روايت شيخ ابوجعفر طوسى در رجال و علامه حلى در خلاصه : از خواص اصحاب اميرالمؤمنين على (ع) و از مردم يمن بود كه در كوفه اقامت داشت . بعضى عمران را نام پدر فيروز دانسته‏اند . او از فقها و محدثين شيعه و از تابعين و مردى ثقه و مقبول القول بود ، ولى مستقيماً حديثى از حضرت (ع) نشنيده است . حبيب بن ابى ثابت ، روايت كرده است كه من و سعيد بن جبير و ابوالبخترى با هم بوديم ولى ابوالبخترى از ما عالم‏تر و فقيه‏تر بود . محدثين اهل سنت در تشيع او اتفاق دارند معذلك احاديث او را معتبر مى‏شمارند . ابوالبخترى مردى مجاهد بود . در قيام محمد بن اشعث عليه حجاج بن يوسف ثقفى با او همراه شد و در دسته قاريان قرآن جهاد مى‏كرد . قاريان خواستند او را به امارت برگزينند ولى نپذيرفت و گفت : من از موالى هستم و بهتر است سردارى از نژاد عرب را به اين سمت انتخاب كنيد و ايشان جهم بن زجر خثعمى را امير خود ساختند . ابوالبخترى در واقعه »جماجم« به زخم نيزه يكى از سپاهيان حجاج به شهادت رسيد . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:27 PM
ابوالبَخْتَرى


وهب بن وهب بن كبير بن عبداللَّه بن زمعه قرشى (200 قج�816 م) دولتمرد ، قاضى ، مورخ و محدث . مادرش عبده دختر على بن يزيد ركانه هاشمى بود كه گفته شده چندى در حباله نكاح امام صادق (ع) بوده است . وى از مردم مدينه بوده و در اين شهر به تحصيل حديث و فقه پرداخته . احاديث بسيارى از امام صادق(ع) روايت كرده ، مرحوم نجاشى و مرحوم شيخ طوسى او را از اصحاب آن حضرت شمرده‏اند .
در يكى از سفرهاى هارون الرشيد به مدينه كه فقهاء برجسته اين شهر وى را از بالا رفتن به منبر پيامبر (ص) بازداشتند ، ابوالبخترى با جعل حديثى اين امكان را براى او فراهم ساخت . وى در حوالى سال 174 ه ق مدينه را به قصد بغداد ترك گفت و در مسير خود مدتى در كوفه اقامت گزيد و به روايت حديث پرداخت .
وى در دسيسه دستگيرى يحيى بن عبداللَّه علوى شركت فعالانه داشت و بدين منظور همراه فضل برمكى به رى رفت . ظاهرا آنگاه كه قاضى القضاة ابويوسف در بغداد حضور نداشت ، در مجلس محاكمه يحيى به عنوان يكى از قضاة شركت كرد و با طرح شبهات ، حكم به محكوميت يحيى نموده اسباب رضايت هارون را فراهم ساخت ، و شايد همين امر باعث شد كه هارون وى را به منصب قضاء »عسكر مهدى« واقع در بخش شرقى بغداد بگمارد . وى در دربار هارون صاحب نفوذ بود و پس از درگذشت ابويوسف وى به سمت قاضى القضاتى منصوب گرديد .
در سال 192 از منصب قضاء بغداد عزل و به عنوان والى ، قاضى و امام به مدينه اعزام شد ، در مدينه نيز مردى پرنفوذ بود ، وى تا وفات هارون و حتى در اوائل خلافت امين بر مسند خود باقى بود . و در 194 امين وى را از ولايت و قضاء عزل كرد و به دنبال آن ابوالبخترى مدينه را ترك گفت و به بغداد بازگشت . در 195 مجددا وى را به قضاء منصوب كرد .
ابوالبخترى در اواخر عمر خود چندى را در صيدا گذرانيده است . گرچه ابوالبخترى به عنوان فقيه ، راوى سيره ، محدث و نسب‏شناس شناخته مى‏شود ولى وثاقت او به شدت مورد ترديد رجاليان قرار گرفته است ، ابن معين ، احمد بن حنبل ، ابن راهويه ، ابوداوود ، جوزجانى و دارقطنى او را كذاب و واضع دانسته‏اند . عثمان بن ابى‏شيبه او را دجال خوانده است . از رجاليان شيعه نيز ابن غضائرى ، طوسى و نجاشى او را ضعيف و كذاب خوانده‏اند ، فضل بن شاذان وى را از دروغگوترين مردم دانسته است . وى به سال 200 درگذشت . از آثار او : مولد اميرالمؤمنين على (ع) ؛ الرايات يا الالوية ؛ صفات النبى (ص) را مى‏توان نام برد . (خلاصه‏اى از جامع الرواة و دائرةالمعارف بزرگ اسلامى و فهرست ابن النديم)
ابوبَراء : عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب عامرى ، مرد نامدار قبيله قيس و يكى از دلير مردان عرب در جاهليت . وى دائى عامر بن طفيل است . او را »ملاعب الاسنة« لقب داده‏اند كه اوس بن حجر در شعر خود وى را بدين وصف توصيف نموده است : و لاعب اطراف الاسنة عامر
فراح ، له حظ الكتيبة اجمع ابوبراء اسلام را درك كرد و در تبوك به حضور پيغمبر (ص) شرفياب گرديد اما اسلام آوردنش به ثبوت نرسيده است . (اعلام زركلى)
آورده‏اند كه وى به بيمارى استسقاء دچار گرديد ، دو اسب از اسبان نجيب توسط لبيد بن ربيعه به رسم هديه به نزد پيغمبر (ص) فرستاد ، حضرت فرمود : من هديه مشرك را نمى‏پذيرم ، لبيد گفت : من گمان نمى‏كردم كسى از طايفه مضر باشد كه هديه شخصيتى چون ابوبراء را نپذيرد .
حضرت فرمود : اگر هديه مشرك را مى‏پذيرفتم هديه او را نيز مى‏پذيرفتم . لبيد گفت : ابوبراء به بيمارى استسقاء مبتلى است از شما طلب شفا مى‏كند . حضرت مشتى خاك برداشت و آب دهان خود را بر آن انداخت و به او داد و فرمود : اين را به آب ممزوج كند و بياشامد . لبيد برداشت ولى تعجب كرد و گمان برد كه پيغمبر او را استهزاء مى‏كند ، اما چون ابوبراء از آن بركت استفاده كرد فى الحال شفا يافت . (بحار:22ج�18)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:28 PM
ابوالعباس ضَبّى


احمد بن ابراهيم ضبى - منسوب به بنى ضبه - ملقب به كافى ورئيس ، وزير ، اديب وشاعر مشهور شيعى ودوست صاحب بن عباد . وى بعد از مرگ صاحب (385 ق) با همكارى ابوعلى جليل به وزارت فخرالدوله ديلمى برگزيده شد . مردى كريم وادب پرور بود ودر اصفهان آثار خير بسيار بر جاى گذاشت . به روايت مافروخى در محاسن اصفهان فهرست كتابخانه بزرگى كه وقف كرده بود سه مجلد بزرگ را فرا مى‏گرفت . بعد از مرگ فخرالدوله (387 ق) در عهد پسرش مجدالدوله نيز به وزارت ادامه داد . ليكن سيده ملك مادر مجدالدوله او را به مسموم نمودن برادرش متهم كرد ودويست هزار دينار براى مخارج فاتحه خوانى مطالبه نمود. ضبى حاضر به پرداخت اين مبلغ شد وبه بروجرد نزد بدرالدين حسنويه امير جبال گريخت (392 ق) وهمانجا بود تا بدرود زندگى گفت . پسرش سعد بن احمد جنازه او را به بغداد فرستاد وضمن نامه‏اى به ابوبكر خوارزمى نوشت كه به حكم وصيت پدرش او را در كربلا دفن كنند . پانصد دينار هم براى بهاى قبر فرستاد . با آن مبلغ خواستند قبرى را كه شريف ابواحمد - پدر شريف رضى - براى خود تهيه كرده بود بخرند ولى شريف حاضر به قبول قيمت نشد وگفت اين مرد به آستان جد من پناه آورده ومن بهاى خاك ازو نمى‏گيرم وجاى قبر خود را به ابوالعباس واگذار نمود . ابوالعباس ضبى شاعرى توانا بود وديوان شعرش شامل انواع شعر از قصيده وغزل ووصف ومرثيه است . سبك سخنش در زمينه صاحب بن عباد وجوهرى وبديع الزمان وابوبكر خوارزمى است . بعد از مرگش فحول شعرا چون مهيار ديلمى او را مرثيه گفتند . در زمان وزارت نيز ممدوح مشاهير شاعران عصر بود . در باره شرح زندگى او تفصيلى در دست نيست ولى قاطبه مورخان مثل ثعالبى در يتيمة الدهر وياقوت در معجم الادباء وابن الاثير در كامل وابن شهر آشوب در معالم العلماء ومحسن عاملى در اعيان الشيعة مراتب فضل واخلاق او را ستوده ومنتخب اشعار او را نقل كرده‏اند . مرحوم امينى نيز او را از شاعران غدير نام برده ونمونه‏اى از غديريه او واز مدايح ومراثى كه براى او سروده شده ونيز گلچينى از اشعار او را آورده است . (دائرة المعارف تشيع)
بقى ابن مخلد ابن يزيد قرطبى اندلسى. يكى از اعلام و صاحب تفسير و مسند. او از يحيى ابن يحى الليثى و محمد ابن عيسى الاعشى اخذ حديث و علم كرد. سپس به مشرق شد و صحبت اكابر فقه و حديث دريافت و در حجاز از مصعب زهرى و ابراهيم ابن منذر و ديگر افراد آن طبقه و در مصر از يحيى ابن بكير و زهير ابن عباد و طائفه او و به دمشق از ابراهيم ابن هشام غسانى و صفوان ابن صالح و هشام ابن عمار و جماعتى ديگر و نيز از احمد ابن حنبل و طبقه او و به كوفه از يحيى ابن عبدالحميد يمانى و محمد ابن عبداللَّه ابن نمير و ابابكر ابن ابى شيبه و طائفه آنان و در بصره از اصحاب حماد ابن زيد روايت شنيد. و در امر حديث آن عنايت و بذل جهد كرد كه مزيدى بر آن ميسر نيست و شيوخ او دويست و سى و چهار تن باشند. و ابوعبدالرحمن زاهدى كثيرالصوم و صدوق و كثيره التهجد و مجاب الدعوة و اندك نظير و مجتهد بود او از هيچكس تقليد نكرد و خود بر طبق اخبار فتوى مى‏كرد. مولد او رمضان (201) و وفات به جمادى الآخرة سال (276) بود و صاحب نفخ الطيب گويد ابن حزم گفته است در مسلمانى مانند تفسير قرآن او تفسيرى نيست حتى تفسير محمد ابن جرير طبرى. و گويند او با مصنف ابن ابى شيبه به أندلس بازگشت و به تدريس و روايت آن پرداخت و گروهى از اهل راى بر مسائل خلافيه آن كتاب انكار آوردند و عوام بر آن بشوريدند و مطلب بزرگ شد تا خبر به سمع محمد ابن عبدالرحيم اموى صاحب اندلس رسيد پس بقى ابن مخلد و اصحاب راى را بخواند و جزء جزء كتاب را تا پايان پژوهش كرد آنگاه به خازن كتب خانه خويش داد و گفت خزانه كتب ما از مانند چنين كتاب بى‏نياز نبود بگوى تا از آن نسخت برگيرند و در كتب خانه شاهى محفوظ دارند و بقى ابن مخلد را گفت علوم خويش به طالبان آن بياموز و مرويات محفوظه خود روايت كن و اصحاب راى را از تعرض به بقى نهى كرد. و او را كتاب مسنديست كه در آن از هزار و سيصد تن محدث صاحب تصنيف روايت كند و نيز كتابى در فتاوى صحابه و تابعين و آن از مصنف ابن ابى شيبه و مصنف عبدالرزاق و مصنف سعيد ابن منصور جامع‏تر و سودمندتر است و ابن حزم گويد تصانيف ابن امام فاضل پايه‏هاى كاخ مسلمانى و بى مانند است و بقى در عداد بخارى و مسلم و نسائى بشمار است .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:29 PM
ابوالكلام آزاد


احمد (محيى الدين) بن خيرالدين هندى‏الاصل ، پدرش از مردم دهلى هند بود و خود از مادرى عربيه در سال 1302 ه ق در مكه متولد شد و پس از گذرانيدن مراحل آموزش ابتدائى به سن 14 سالگى به مصر رفت و در جامع ازهر به ادامه تحصيل علم پرداخت و در آن حال در خارج جامع تدريس مى‏نمود ، و پس از اتمام دوران تحصيل به موطن اصلى خود هندوستان بازگشت و در شهر كلكته سكنى گزيد روزگارى كه حركت آزادى خواهى در هند شروع شده بود ، وى يكى از اعضاء اصلى اين نهضت شد و در سال 1912 م در آنجا مجله »هلال« به زبان اردو منتشر ساخت، وى در اين مجله استعمار بريتانيا را سخت مورد انتقاد و اعتراض قرار ميداد ، تا اين كه حكومت انگليسى هند وى را در سال 1914 م دستگير و به زندان افكند ، او تفسير قرآن را در 15 مجلّد در زندان تأليف نمود ، در سال 1920 م از بند رها گرديد و به نشر مجله »بلاغ« پرداخت ، وى در آن اوان از سران حزب كنگره هند - كه مهاتما گاندى آن را بنيان نهاده بود - گرديد ، و طبق برنامه اين حزب به مبارزه منفى با استعمار ادامه همى داد ، از آن پس بتكرار دستگير و زندانى مى‏شد و بقول انور جندى وى يازده سال در زندان بسر برد و اين امر به هيچ وجه وى را از مقاومت در برابر انگلستان بازنداشت ، در زندان كتاب »تذكره« را به زبان اردو تأليف نمود و در اين كتاب فلسفه قيام و انقلاب و افكار سياسى خود را بيان داشت ، در سال 1923 رياست حزب كنگره را به عهده گرفت ، و در روزگار رياست وى هندوستان به استقلال رسيد و اين كشور واحد ، به دو كشور هند و پاكستان تقسيم شد و او بقاء در هند را انتخاب نمود و دوستان مسلمان پاكستانى خود را رنجاند ، در آن اوان به رياست پارلمان هند انتخاب گرديد ، سپس وزارت فرهنگ را عهده‏دار شد ، تا اينكه در حالى كه از پا فلج شده بود دار دنيا را در سال 1377 ه ق در دهلى وداع گفت .
از تأليفات او است - جز آنچه گذشت - من دلائل النبوة ؛ ترجمه و تفسير قرآن . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:30 PM
ابوسعيد جنابى


حسن بن بهرام دقّاق، ملقب به سيّد ، از مردم بندر گناوه در ساحل خليج فارس ، وى نخست در گناوه به پيشه تجارت اشتغال داشت ، سفرى به عراق كرد و با قبيله بنى قصار - كه بزرگترين پشتيبان اسماعيليه بودند - وصلت كرد و رفته رفته به مذهب اسماعيليه و حركات سياسى آنان پى برد ، و به نزد عبدان كاتب ، كه از رهبران مشهور قرامطه (فرقه‏اى از اسماعيليان ، به »قرمطيان« رجوع شود) بود رفت ، عبداللَّه وى را بدين مذهب آموزش داد ، پس از چندى ، امرِ دعوت در گناوه و توّج (شهرى باستانى در منطقه زيراه دشتستان كه اكنون آثارى از آن باقى است) و سينيز (بقول ياقوت حموى : شهرى بر كرانه خليج فارس نزديك گناوه) و مهروبان (به گفته معجم البلدان : شهركى بر كرانه خليج فارس بين سِيراف و آبادان) و ديگر مناطق ساحلى فارس را به وى واگذارد ، كه وى به نيكى به انجام رسانيد .
ابوسعيد پس از انجام كار به بصره بازگشت وپس از چندى اقامت در آنجا به سال 281 ، وى را جهت نشر مذهب اسماعيليه به بحرين اعزام داشتند . و در آنجا به دستيارى يحيى بن ذكرويه ، كه يكى از سران قرامطه ومدّعى مهدويّت بود ، كار تبليغ آغاز كردند ، گروه زيادى از مردم قطيف وبحرين به ايشان گرويدند . حاكم بحرين چون خطر نزديك ديد يحيى را بگرفت و تأديب بليغ كرد .
در اين هنگام ابوسعيد ويحيى از بحرين هجرت كردند ، يحيى به ميان بنى‏كلاب شد وابوسعيد جمعى كثير از قرامطه را با خود يار كرد ، لشكر به قطيف كشيد وآن ديار بگرفت وبسيارى از مسلمانان بكشت ودر غرّه ماه ربيع‏الاوّل 287 به نواحى بحرين تاخت وآن ناحيت غارت كرد ، پس عزيمتِ بصره كرد ، در اين زمان خليفه معتضدِباللَّه ، عباس بن عمرو غنوى را با فوجى از سپاه ، به جنگ او فرستاد ، ابوسعيد بر عباس پيروز شد ، و عباس را با هفتصد تن اسير ساخت ، وجمله اسيران را جز عباس بكشت ، و همراه عباس به معتضد پيغام كرد كه من مردى هستم كه در بيابانها زندگى مى‏كنم و به اندك چيزى قانعم ومن از تو شهرى نگرفته‏ام ودر ملك تو نقصى پديد نياورده‏ام وتو اگر همه سپاه خويش را به جنگ من فرستى ، بر همه پيروز آيم ، چه لشكريان من به رنج وسختى وقناعت به كفاف خو كرده‏اند وسپاه تو در تنعّم زيسته‏اند وبر فرض كه بر آنان پيروز نگردم ، از دست آنها بگريزم وفرصتها نگاه دارم وبا شبيخون از آنان آسايش برگيرم تا گاهى كه ، از پاى درآيند ، پس تو را در نزاع با من سودى نباشد وزيان آن ، بر تو حتمى خواهد بود .
عباس اين پيام را به خليفه رساند . تا سال دويست وهشتاد ونه ، به خليفه خبر رسيد كه جمع زيادى از قرمطيان ، در سوادِ كوفه به گمراه كردن مردم مى‏كوشند ، خليفه سردارى را به جنگ آنان فرستاد و او قرمطيان را بشكست ومنهزم ساخت و دو سال پس از آن ، به سال 301 ، غلامِ صقلبىِ ابوسعيد ، وى را در حمام بكشت واز حمام بيرون آمده ، يك‏يك از ياران ابوسعيد را به حمام خواند كه : ابوسعيد شما را مى‏خواند ، تا چهار تن از آنان را نيز به قتل رساند وچون قرمطيان بدين ماجرا آگاه شدند غلام را گرفته وبكشتند . (كامل ، ابن اثير وتاريخ طبرى ومتفرقه)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:32 PM
احمد بن يوسف كاتب



ابو جعفر احمد بن يوسف بن قاسم بن قاسم بن صبيح عجلى (بالولاء) كوفى(م 213 يا 214 ق)،. اجدادش قبطى نژاد و از موالى بنى عجل بودند، بدين سبب به نام عجلى معروف شده است. چون جد اعلاى او صبيح در ده »دبا« نزديك كوفه مى‏زيسته، خاندانش را كوفى خواندند. خاندان صبيح به داشتن شعرا و نويسندگان بزرگ معروف بودند. قاسم بن صبيح جد احمد، رئيس ديوان عرب و از رجال بزرگ دربار هشام بن عبد الملك بود، چنانكه شاعرانى كه خليفه اموى را مدح مى‏گفتند قاسم را نيز مى‏ستودند. از جمله آن شاعران، يزيد بن ضبه (يزيد بن مقسم ثقفى، م ح 130 ق) و ابو النجم عجلى (فضل بن قدامه، م 130 ق) بودند. پدر احمد - يوسف بن صبيح - ، بعد از انقراض خلافت اموى در دربار عباسى به خدمت پرداخت و كاتب عبداللَّه بن على عم منصور عباسى و يوسف بن يعقوب، وزير مهدى خليفه بود. سه پسر او قاسم و على و احمد از شاعران نامدار زمان بودند و دو پسر ابو جعفر يعنى عبداللَّه و محمد نيز نويسنده و شاعر بودند و در دربار عباسى به شغل كتابت اشتغال داشتند. ابو جعفر احمد از اعيان و ثروتمندان بغداد و مشهورترين دولتمرد و كاتب عهد خود بود. ابتدا رياست ديوان رسائل مأمون عباسى را عهده‏دار بود و بعد از مرگ احمد بن ابى خالد به توصيه حسن بن سهل، خليفه او را به وزارت بركشيد كه تا پايان عمر درين مقام باقى بود. علاوه بر مقام علمى و ادبى، شغل مهم دولتى او سبب شده كه در تذكره‏ها شرح احوال و نوادر و بديهه‏گوييها و توقيعات و رسائل و حكايات بسيار از حاضر جوابيهاى او و مناسبات او با رجال زمان و حرمتى كه نزد خليفه داشته نقل كنند. شعرش در فصاحت و ملاحت، ممتاز و در سطح شعراى درجه اول زمان است. اين بيت ازو در زبان عرب مثل شده است: اذا ضاق صدر المرء عن سر نفسه‏
فصدر الذى يستودع السرّ اضيق يعنى: اگر سينه انسان از راز خود او تنگى بگيرد، بى گمان سينه ديگرى كه راز را بدو مى‏سپارند تنگتر است. ابو جعفر به احتمال قوى مذهب تشيع داشته است. درباره عقايد او سند روشنى در دست نيست. اما از سويى برادرش قاسم بن يوسف مسلماً شيعى بوده كه نشانه تشيع خانواده او تواند بود. همچنين وى اهل كوفه بوده و كوفيان غالباً شيعه‏اند چنانكه بنى عجل موالى بيت صبيح نيز شيعه بودند. به علاوه قاسم بعد از مرگ احمد او را مرثيه گفته است كه اين هم مؤيد تشيع او تواند بود. (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:33 PM
احمد بن يوسف كاتب

ابو جعفر احمد بن ابى الحسن (يا ابى يعقوب) يوسف بن ابراهيم كاتب معروف به ابن دايه. او و پدرش يوسف از شاعران و نويسندگان دربار طولونى بودند و از بغداد به مصر منتقل شدند. مادر يوسف دايه پسر مهدى عباسى (م 169 ق) بود. به اين جهت به او و پسرش احمد بن دايه گفتند. يوسف بعد از مرگ پسر مهدى خدمت دربار عباسى را رها كرده و بعد از يكسال به دمشق و سپس به مصر رفت و آنجا در دربار احمد ابن طولون (270 - 220 ق) امير مصر و سوريه به شغل كتابت و حسابدارى منصوب گرديد. او در آن شهر و آن شغل باقى بود و در همانجا درگذشت. تأليف كتاب اخبار الاطباء و اخبار المهدى بدو منسوب است. وى مردى محتشم و خيّر و نيكوكار بود، حرمتش تا بدان پايه بود كه چون مورد خشم ابن طولون قرار گرفت و زندانى شد سى مرد به هيأت اجتماع نزد پادشاه رفتند و گفتند سى سال است كه پرورده نعمت يوسف عجلى هستيم اگر او بايد كشته شود ما سى نفر را هم بكش و اين تقاضا را چنان با سوز و گريه مطرح ساختند كه احمد بن طولون را بر سر شفقت آوردند و او را عفو نمود. ابو جعفر احمد در مصر تحصيل علم و ادب كرد و علاوه بر شعر و ترسّل ، در طب و نجوم و تاريخ و حساب نيز تبحر يافت. وى بعد از مرگ پدر به شغل او پرداخت و تا آخر عمر به همان كار اشتغال داشت. به روايت سيد على بن طاووس در كتاب فرج الهموم و ابن شهرآشوب در مناقب (به نقل اعيان الشيعة) مذهب تشيع داشت. ابن شهرآشوب قطعه ذيل را از او در مدح امير المؤمنين على(ع) نقل كرده است:

خير من صلى و صام و من‏
مسح الاركان و الحجبا و وصى المصطفى و اخ‏
دون ذى القربى و ان قربا
و امير المؤمنين به‏
ناثر الاخبار و الكتبا يعنى على (ع) بهترين كسى بود كه نماز گزارد و روزه گرفت و (در حج بيت اللَّه) اركان كعبه و پرده‏هاى آن را مسح نمود. او وصى مصطفى و برادرى بود كه از همه خويشان نزديك نزد او گراميتر بود. او امير مؤمنان بود، ما اخبار و كتابها را از او روايت مى‏كنيم.
تأليفات او را بدين شرح نام برده‏اند: المكافاة (به چاپ رسيده است) ؛ حسن العقبى ؛ سيره احمد بن طولون ؛ سيره ابى الجيش خمارويه (پسر ابن طولون) ؛ سيره هارون بن ابى الجيش ؛ اخبار غلمان بنى طولون ؛ اخبار الاطباء ؛ مختصر المنطق ؛ اخبار المنجمين ؛ السياسة لافلاطون (به چاپ رسيده است) ؛ الثمرةً و كتاب الطبيخ. (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:33 PM
احمد بن يوسف كاتب


م 437 ق) ابو نصر احمد بن يوسف السُّليكى المنازى الكاتب، سليك به صيغه تصغير نام مردى بوده كه صاحب ترجمه بدو منسوب است و از هويت او اطلاعى در دست نيست، منازى منسوب است به منازگرد (ملازجرد) كه شهرى مشهور بين خلاط و نخجوان (معجم البلدان ياقوت) يا شهرى نزديك خرت برت (حصن زياد) بوده نه نزديك خلاط (وفيات الاعيان). از خاندان و سرگذشت ايام كودكى و جوانى او اطلاعى در دست نيست. از بعض اشعار و رسائل او كه باقى مانده معلوم است كه از اعيان فضلا و مشاهير شعراى زمان خود بوده است. به همين سبب ابو نصر مروان كردى او را به وزارت انتخاب نمود. بعضى نامه‏هايى كه به قلم او به امپراطور روم شرقى نوشته شده سرمشق كتابت زمان بوده است. منازى كتابخانه بزرگى نيز جمع آورى كرد كه آنرا به مسجد جامع ميافارقين (نزديك ديار بكر در عراق) كه ظاهراً مقر فرمانروايى ابو نصر كردى بوده، وقف كرده و به نام كتابخانه منازى معروف بوده است. وى در شهر معرة النعمان (سوريه) با ابو العلاء معرى شاعر (م 449 ق) ملاقات كرد و طرفين بعض اشعار خود را براى يكديگر خواندند. ابو العلاء نزد او شكايت كرد كه مردم دنيا او را آزار مى‏دهند. بدين سبب از خلق كناره گرفته و دنيا را براى اهل دنيا گذاشته است. منازى گفت: تو دنيا و آخرت، هر دو را در براى مردم گذاشته‏اى. ابو العلاء ازين سخن رنجيد و چند بار گفت: »آخرت را هم؟« سپس سر را به زير افكند و ديگر با سليكى سخن نگفت تا برخاست و برفت. گويند وقتى ابو العلاء اشعار خويش را براى سليكى مى‏خواند او گفت: تو از همه اهل شام شاعرترى. ابو العلاء گفت: من از همه اهل شام و اهل عراق شاعرترم كه تعريضى به سليكى بود. ازينرو سليكى آن سخن سخت را گفت و ابو العلاء را رنجانيد. نمونه اشعار و رسائل او در كتب ادب نقل شده ليكن ديوانش مفقود است. گويند قاضى فاضل عبد الرحيم (596 - 529 ق) صاحب ديوان سلطان صلاح الدين ايوبى يكى از ادبا را مأمور كرد در شهرهاى مختلف بگردد و ديوان سليكى را يافته براى او بفرستد. او مدتها گشت ولى پيدا نكرد، پس قصيده‏اى درين باره ساخته نزد قاضى فاضل فرستاد كه اين مصرع از آن است »اقفر من شعر المنازى المنازل«. ابن شهرآشوب در المناقب و صاحب الطليعة (به روايت امين عاملى) منازى را شيعى مذهب نوشته‏اند. (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:34 PM
افشین

بيشتر فرهنگها ذيل اين كلمه آورده‏اند:
نام شخصى بود كريم و صاحب همت و مكرم و بزرگ و با سخا مانند حاتم و معن و از اصل و نسب و مقام و منصب او چيزى نياورده‏اند بجز صاحب انجمن آراء كه مؤلف آنندراج نيز از او پيروى كرده است چنين آورده: نام مردى بود اصلش از عجم و در نزد خليفه بغداد ملازمت يافته و معتصم او را سردار كرده، به جنگ بابك خرم‏دين فرستاد بابك را مغلوب و منكوب كرده، آخرالامر در نزد خليفه متهم به طغيان گرديده و كشته گشت. سرگذشت اين سردار بزرگ در بيشتر تواريخ و تراجم مسطورست مؤلف مجمل التواريخ و القصص آرد: پس بابك را كار از اندازه بگذشت و معتصم افشين را به حرب بابك فرستاد. و افشين لقب پادشاهان اسروشنه است و نامش حيدر بن كاوس بود و اصل او از ماوراءالنهر. و افشين سوى ارمينيه آمد، و بابك در كوه‏ها آن حدود جايهاى، عظيم دشوار گزيده بود، و قلعه ساخته بوده و بسيارى روزگار و حادثه‏ها رفت تا آخر كار بابك گرفتار شد بر دست او، و حيلت كردن سهل بن سنباط بر قلعه خويش و بابك را بعد از گريختن از قلعه، آن جايگاه به داشتن، و اميد دادن، و اين سهل از دهقانان بود، افشين كس فرستاد و ابن سنباط بابك را به صيد بيرون آورد تا سپاه او را بگرفتند و بعد مدتها اين فتح برآمد، و او را پيش معتصم آوردند به سامره، بفرمود تا دستش ببريدند و شكم بشكافتند، و پس سرش آوردند و تنش را به سامره بر دار كردند و سرش در بلاد اسلام بگردانيدند كه آفتى عظيم بوده مسلمانى را. و.... و مازيار به جانب طبرستان خروج كرد تا عبداللَّه طاهر او را بگرفت و به معتصم فرستاد و او فرموده تا مازيار را به تازيانه مى‏زدند از آن سبب كه گفتند افشين را با مازيار مكاتبت بود در عصيان فرمودن، و عبداللَّه سه، چهار نوشته يافته بود از افشين به مازيار و به معتصم فرستاده بود و افشين منكر گشت و گفت اين حيلت عبداللَّه بن طاهر ساخته است پس مازيار را همى زدند تا راست بگويد. وى اندر آن زخم بمرد و هيچ نگفت پس معتصم ازين پس افشين را بفرمود كشتن بعد از آنكه بر وى درست كردند كه اقلف بود ختنه ناكرده و صنم پرستيدى و گفتند بابك را غرورى دادى. (از مجمل التواريخ و القصص ص 358 - 257)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:34 PM
امیر کبیر
ميرزا محمد تقى خان (ح 1268 - 1222 ق) فرزند كربلايى محمد قربان ، يكى از نامدارترين رجال ترقى خواه ايران در دوره اخير و صدراعظم ناصرالدين شاه قاجار . پدرش از مردم هزاوه فراهان و نخست آشپز و در اواخر عمر ناظر و ريش سفيد ميرزا عيسى قائم مقام معروف به ميرزا بزرگ بود . امير در دستگاه قائم مقام پرورش يافت و در اوايل جوانى منشى و محرم راز ميرزا بزرگ گرديد . پس از چندى به معرفى قائم مقام بزرگ ، امير به خدمت محمد خان زنگنه ، امير نظام ، درآمد و لقب وزير نظام يافت . در پى قتل گريبايدوف همراه خسرو ميرزا ، پسر عباس ميرزا وليعهد براى پوزش خواهى از قتل سفير روسيه به اين كشور سفر كرد . (1244 - 5 ق) با درگذشت امير نظام زنگنه (1257 ق) اداره نظام آذربايجان و شغل امير نظامى به او سپرده شد . در كنفرانس ارزنة الروم كه به منظور رفع اختلافات مرزى ميان ايران و عثمانى تشكيل گرديد با عنوان وكيل مختار سرپرستى هيأت نمايندگى ايران را عهده‏دار بود (1263 - 1259 ق) و تلاش و زيركى او در بستن قراردادى كه در آن سود ايران منظور باشد ، نام او را بر زبانها انداخت و نمايندگان روس و انگليس را كه به عنوان ناظِر در كنفرانس حضور داشتند به تعجب و تحسين واداشت .
با مرگ محمد شاه (6 شوال 1264 ق) ميرزا تقى‏خان وزير نظام ، ناصرالدين ميرزا وليعهد را در تبريز بر تخت نشاند و به سرعت مقدمات انتقال او را به پايتخت فراهم ساخت . ناصرالدين شاه در ميانه راه ميرزا تقى‏خان را به اميرنظام و در ورود به تهران او را به اميركبير و اتابك اعظمى ملقب ساخت و وزارت خويش به او داد (22 ذيقعده 1264 ق) .
اميركبير در مدتى كوتاه دستگاه فروپاشيده دولت را كه نتيجه بى‏كفايتى محمد شاه و وزيرش حاج ميرزا آغاسى بود، سامان بخشيد و فتنه مدعيان قدرت از جمله شورش بابيان را فرو نشاند . وى در مدت سه سال و سه ماهى كه سمت صدراعظمى ايران را داشت دست به اصلاحات اجتماعى و سياسى عميقى زد ، وضع آشفته نظام را سامان داد و به تأسيس نيروى بحريه پرداخت ، دست قدرتهاى بيگانه را از دخالت در امور داخلى ايران كوتاه كرد ، القاب و عناوين مفتخوران را برداشت . سفر اميركبير به روسيه و عثمانى و آشنايى او با پيشرفتهاى كشورهاى اروپايى، انگيزه او در ساختن كارخانه‏ها ، ترجمه كتب اروپائى ، تأسيس مدرسه دارالفنون ، اعزام محصل به اروپا و داير كردن روزنامه وقايع اتفاقيه در پايتخت گرديد . با آغاز اقدامات اصلاحى اميركبير ، بلافاصله سفارت انگليس ، مهد عليا مادر شاه ، ميرزا ابوالقاسم امام جمعه تهران و آقاخان نورى مدعى صدارت در سرنگون ساختن او متحد گرديدند . به تحريك اين دشمنان اندكى پس از ازدواج اميركبير با عزت‏الدوله خواهر شاه ، عده‏اى از سربازان آذربايجانى مقيم پايتخت سر به شورش برداشتند و خواستار بركنارى او از مقام صدارت شدند .
ناصرالدين شاه كه تا مدتى در برابر تحريكات و القاآت دشمنات امير درايستاد، سرانجام تسليم آنان گرديد و در جمعه 20 محرم وى را از وزارت برداشت ، اما مقام امارت نظام را همچنان در عهده او گذاشت . ناصرالدين شاه اندكى بعد امير را به كاشان تبعيد كرد ولى در آنجا نيز دشمنانش وى را راحت نگذاشته با گرفتن فرمان قتل او از پادشاه در 18 ربيع‏الاول در حمام فين كاشان به قتلش آوردند و سرانجام كارزار تاريك دشمنان اميركبير به زيان او و ايران پايان گرفت .
امير را پس از قتل در كاشان به خاك سپردند ، اما چند ماه بعد عزت‏الدوله بقاياى پيكرش را به كربلا انتقال داد و در جوار مرقد امام حسين (ع) مدفون ساخت .
اميركبير از همسر اولش يك پسر و از عزت‏الدوله دو دختر داشت . دختران امير به همسرى پسران ناصرالدين شاه در آمدند و محمد على شاه نوه دخترى امير بود . ناصرالدين شاه پس از قتل امير از كرده خويش نادم گرديد و گه‏گاه تأثر خود را ظاهر مى‏ساخت ، چنانكه در نامه‏اى به وليعهدش چنين نوشت : »من چهل سال بعد از امير خواستم از چوب آدم بتراشم ، نتوانستم« . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:35 PM
باقِرخان
سالار ملّى ، يكى از دو مدافع معروف تبريز (مدافع ديگر ستارخان است). مرحوم قزوينى گويد : در مدت يازده ماه تمام از 23 جمادى الاولى 1326 تا اواسط ربيع الثانيه 1327 قمرى در مقابل قشون عظيم دولتى كه به حكم محمد على شاه تبريز را محاصره كرده بودند ، در اين مدت يازده ماهه ستارخان سردار ملى و همين باقرخان سالار ملى به همراهى اكثريت مردم شجاع از جان گذشته تبريز به انضمام عده كثيرى از مجاهدين گرجى و ارامنه و قفقازى كه از اطراف به مدد اهل تبريز روى آورده بودند شهر را مردانه دفاع نموده و با مقاومت شديد عديم النظير كه چشم عالمى را فى الواقع خيره نموده بود حملات قشون دولتى را تقريباً در تمام مدت اين يازده ماه كه در اغلب روزها تجديد مى‏شد رد كرده و حمله كنندگان را تا اردوى‏شان عقب مى‏راندند و هر روز جمع كثيرى از طرفين مقتول و مجروح مى‏شدند تا بالاخره مليين فاتح آمدند و قشون دولتى از اطراف تبريز برخاستند و بدين طريق اهالى تبريز در تحت سركردگى ستارخان و باقرخان مشروطه را كه به كلى در شرف زوال بود و در جميع نقاط ايران شعله آن خاموش شده بود از دست استبداد محمد على ميرزا و سرداران خونخوار و يغماگر او مثل شجاع نظام و رحيم خان چلبيانلو و حاج صمدخان شجاع الدوله و امثال ايشان بالاخره نجات دادند .
پس از ختم غائله تبريز و انتقال مرحومين ستارخان و باقرخان به طهران در واقعه مهاجرت مليين از تهران به كرمانشاهان و از آنجا به قصر شيرين و اوايل جنگ عمومى اول ، باقرخان با جمعى از همراهان خود نيز جزو آن مهاجرين بودند.
در مراجعت ثانوى عده مهاجرين به كرمانشاهان از جمله ايشان باقرخان بود . مرحوم باقرخان با كسانش در دهى در ولايت كرمانشاهان منزل كرده بودند و شبى محض گذرانيدن وقت مجلس قمارى با رفقا برپا كرده بودند و بدون احتياط پولها را در برد و باخت آشكارا به يكديگر رد و بدل مى‏كردند و صاحب منزل كه يكى از رؤساى اكراد بوده اين اعمال را مى‏پاييده و ملتفت پول‏دار بودن آنها شده در اثناء شب وقتى كه مرحوم باقرخان و همراهان غرق خواب بوده‏اند كردها به طمع ليره و اموال ايشان جميع ايشان را سر بريده اجساد ايشان را در گودالى دفن و مخفى كرده بوده‏اند . و اين واقعه در شهور سنه هزار و سيصد و سى و پنج قمرى و به ظن قوى در نيمه دوم سال مذكور مطابق شهور هزار و نهصد و هفده ميلادى روى داده بوده است .
به خواهش اين جانب آقاى عباس اقبال مدير مجله يادگار مكتوبى به آقاى سرتيپ هاشمى داماد مرحوم باقرخان نوشته و از تاريخ قتل آن مرحوم و كيفيت آن و محل آن سؤالاتى نموده بودند و اينك مكتوب ذيل را كه آقاى سرتيپ هاشمى در جواب مكتوب آقاى اقبال مرقوم فرموده‏اند عيناً و بدون تصرف ذيلا نقل مى‏كنيم (تاريخ وصول اين جواب به دست مرحوم قزوينى 23 اسفند 1326 بوده است) .
مرحوم باقرخان سالار ملى در تاريخ ششم محرم 1334 با ساير مهاجرين از تهران خارج ، از طريق قم ، كاشان ، اصفهان، بروجرد و كرمانشاه به خاك عراق رفته در بين همدان و كرمانشاهان نيز با روسها مصالحه نموده پس از عقب‏نشينى تركها و آلمانها از عراق و تصرف آنها از طرف انگليس‏ها عده‏اى از مهاجرين به طرف داخله تركيه و اسلامبول رفته و عده ديگر به ايران مراجعت كردند ، در همان موقع چون مرحوم سالار ملى از رفتن به داخله تركيه و پناهنده شدن به تركها امتناع ورزيد ، روسها هم همه جا در خط كرمانشاه بودند او از مراجعت به ايران و تسليم شدن مثل ساير مهاجرين به روسها نيز خوددارى و اظهار نمود كه چون اين عمل براى او ننگ است تا رفتن روسها از خط كرمانشاه و آزاد شدن راه تهران ، در حدود كرمانشاه بسر خواهد برد ، اين است كه با هيجده نفر از مجاهدين و كسان خود در نزديكى مرز (قصرشيرين) در قلعه و خانه شيخ وهاب و محمد امين كرد طالبانى متوقف مى‏گردد .
محمد امين مزبور كه از اشرار معروف و از اشخاص ابن الوقت بوده گاه با ترك و گاه با انگليس گاه با روس عليه آن ديگرى مى‏ساختند ، در يكى از شبها موقعى كه مرحوم سالار ملى و كسان او در خواب بوده‏اند با عده‏اى از اتباع خود كه محرمانه قبلا با آنها تبانى كرده بوده به واسطه فطرت پست و طمع اسب و اسلحه غفلةً در حين خواب مرحوم سالار و كليه همراهان او را مقتول و اجساد آنها را در گودالى مدفون و مخفى كرده اسب و اسلحه آنها را تصرف مى‏نمايند ، پس از چندى ديگر انگليسى‏ها از اين موضوع مطلع مى‏شوند ، محمد امين را اغفال و دستگير و در زير شكنجه او را مجبور به اظهار حقيقت و جزئيات امر نموده اجساد را بيرون آورده پس از معاينه و عكس‏بردارى با علامت مخصوص در همانجا دفن مى‏كنند و محمد امين و مرتكبين را اعدام و قلعه را نيز ويران مى‏نمايند ، چون يادداشت‏ها در اين مورد در دسترس نمى‏باشد تاريخ مقتول شدن آن مرحوم را نتوانست ذكر نمايد ، با مراجعه به تاريخ اشغال بغداد و مراجعت مهاجرين از خاك عراق كه مقتول شدن مرحوم سالار ملى پس از مدت كمى از مهاجرت بوده تقريباً معلوم خواهد شد تصور مى‏رود بين سالهاى 1296 - 1295 شمسى باشد . (وفيات معاصرين مرحوم قزوينى ، مجله يادگار سال پنجم شماره 1 و 2)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:35 PM
بهبهانى
وحيد ، محمدباقر بن محمد اكمل ، معروف به آقاى بهبهانى ، و استاد اكبر، و مروّج ملت ، و سيد البشر ، و علامه ثانى ، و محقق ثالث است . او از شاگردان سيد صدرالدين قمى بود . پدرش نيز از فضلاى عصر خود و از شاگردان شيخ جعفر قاضى و ملا ميرزا شيروانى و علامه مجلسى بود . مادرش دختر نورالدين بن ملامحمد صالح مازندرانى است . و جده پدرى مادرش عالمه فاضله آمنه بيگم دختر مجلسى اول و خواهر مجلسى ثانى است . از اين رو از اولى به جد و از دومى به خال تعبير مى‏كند . ولادتش به اختلاف روايت در سال 1116 يا 1117 يا 1118 ق در اصفهان بود . و مدتى در بهبهان سكونت كرده و اخيراً در كربلاى معلى اقامت گزيد . وفات او در سال 1205 يا 1206 يا 1208 ق است . و در حرم مطهر سيدالشهداء مدفون گشت . از وى پرسيدند كه به چه وسيله به مراتب عاليه علميه ارتقا جستى ؟ فرمود : در نفس خود چيزى سراغ ندارم كه مايه استحقاق من باشد ، جز اينكه خودم را لا شى‏ء محض پنداشتم و در شماره موجودات نياورده ، و در تعظيم و توقير علما و ذكر خير ايشان و محترم داشتن اسامى ايشان جدى وافى بكار برده و تا آنجا كه مقدور بود در تحصيل علم و دانش فروگذارى نكردم . تأليفات وى عبارت است از :
1 - ابطال القياس .
2 - اثبات التحسين و تقبيح العقليين .
3 - الاجتهاد و الاخبار ، در رد اخبارى .
4 - احكام العقود .
5 - الاستصحاب .
6 - اصالة البراءة .
7 - اصالة الصحة فى المعاملات و عدمها.
8 - اصول الاسلام و الايمان .
9 - الامامة .
10 - التحفة الحسينية .
11 - التعليقة البهبهانية .
12 - التقية .
13 - حاشيه ارشاد علامة .
14 - حاشيه تهذيب علامه .
15 - حاشيه شرح ارشاد اردبيلى . 16 - حاشيه مدارك .
17 - حاشيه مسالك .
18 - حاشيه معالم .
19 - حاشيه وافى .
20 - شرح مفاتيح الكلام .
21 - مصابيح الظلام ...
(ريحانة الادب:22ج1 . به نقل از مستدرك الوسائل . و روضات الجنات . و قصص العلماء . و هدية الاحباب)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:36 PM
بهبهانی
سيد عبداللَّه (آيةاللَّه از روحانيان طراز اول تهران) و رهبر شجاع آزادى‏خواهان ، در انقلاب مشروطيت . وى رهبرى مشروطه طلبان را برعهده داشت و با همكارى سيد محمد طباطبائى با نيروهاى استبداد مبارزه كرد و پس از پيروزى انقلاب و استقرار حكومت مشروطه در تيرماه 1288 ه شمسى به وسيله چندين ناشناس در خانه خود به قتل رسيد . (فرهنگ فارسى دكتر معين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:37 PM
دکتربهشتی

سيد محمد حسينى (1360 - 1307 ش) ، عالم شيعى و سياستمدار ايرانى . در دوم آبان ماه 1307 ش در محله لومبان اصفهان زاده شد . پدرش سيد فضل‏اللَّه از روحانيان اصفهان و امام جماعت مسجد لومبان بود . پدر بزرگ مادرى او حاج ميرمحمد صادق مدرس خاتون آبادى ، از مجتهدين عصر خود بود و در دوران رضاشاه ، همراه عده‏اى از روحانيون اصفهان ، به قم عزيمت كرد و در تحصن معروف قم شركت كرد (1306 ش) و در سال 1308 ش درگذشت . بهشتى به روايت خودش در چهارسالگى تحصيلاتش را در يك مكتب‏خانه آغاز كرد. قرآن و خواندن و نوشتن را زود فرا گرفت . بعد به دبستان »ثروت« ، كه بعدها «15 بهمن« ناميده شد ، رفت و پس از امتحان ورودى به كلاس چهارم پذيرفته شد؛ ولى همان سال ششم ابتدايى را متفرقه امتحان داد و قبول شد . سپس به دبيرستان »سعدى« رفت و در اوانى كه در كلاس دوم دبيرستان بود ، حوادث شهريور 1320 ش پيش آمد . در آن سالها ، علاقه و شورى در نوجوانها براى يادگيرى معارف اسلامى به وجود آمده بود . اين مسأله و نيز آشنايى او با برخى از طلاب جوان خانواده‏اش و نيز دوستان جوان ديگر از فرزندان روحانيان شهر ، سبب شد كه در او علاقه‏اى به علوم دينى و طلبه شدن پديد آيد . لذا در همان كلاس دوم دبيرستان ، تحصيل را نيمه‏تمام رها كرده در 1321 ش به مدرسه »صدر« اصفهان رفت و طلبه شد . از آن سال تا 1325 ش در اصفهان به تحصيل پرداخت و ادبيات عرب ، منطق ، كلام و فقه و اصول را در حد سطح خواند . در اصفهان ، همزمان با تحصيل دينى ، به فراگيرى زبان انگليسى پرداخت . در سال 1325 ش براى ادامه تحصيل به قم كوچ كرد و پس از اتمام سطح در 1326 ش به درس خارج راه يافت و در درس فقه و اصول آيت‏اللَّه محقق داماد حاضر شد . به طور كلى در خارج فقه و اصول ، استادانش عبارت بود از امام خمينى، آيت‏اللَّه بروجردى ، آيت‏اللَّه سيد محمد تقى خوانسارى و مدت كمى نيز آيت‏اللَّه حجت كوه‏كمره‏اى از سال 1327 ش به تحصيل علوم جديد نيز ادامه داد . پس از گرفتن ديپلم به دانشگاه راه يافت و در دانشكده معقول و منقول كه اكنون دانشكده الهيات و معارف اسلامى نام گرفته است ، به تحصيل ادامه داد و در سال 1330 ش موفق به اخذ مدرك ليسانس شد . در دوران تحصيل در دانشكده مدتى را در تهران گذراند و به تكميل زبان انگليسى نيز پرداخت . پس از پايان درس در تهران ، به قم بازگشت و در دبيرستان »حكيم نظامى« دبير انگليسى شد . از 1330 تا 1335 ش در درس فلسفه علامه طباطبايى حاضر شد و كتاب شفاى بوعلى و اسفار ملاصدرا را نزد ايشان خواند . در 1331 ازدواج كرد . در اين سالها شبهاى پنج‏شنبه جلسه‏اى در قم تشكيل مى‏شد كه در آن به مباحث علمى و فلسفى روز بيشتر توجه مى‏شد و علامه طباطبايى آن را اداره مى‏كرد و عالمانى چون آيت‏اللَّه مطهرى و آيت‏اللَّه حسينعلى منتظرى در آن شركت مى‏كردند و بهشتى نيز يكى از آنان بود . او و عده‏اى از دوستانش در 1333 ش دبيرستان »دين و دانش« را در قم تأسيس كردند كه رياست آن نيز با خود او بود . از 1335 تا 1338 ش در حالى كه در قم ساكن بود ، دوره دكترى فلسفه و الهيات را در دانشكده معقول و منقول گذراند . در ادامه كار فرهنگى‏اش ، در سال 1339 ش با يارى عده‏اى از همفكران ، »كانون اسلامى دانش آموزان و فرهنگيان قم« را تأسيس كرد كه رياست آن با شهيد دكتر محمد مفتح بود و فعاليت آن عمدتاً به صورت سخنرانى و تشكيل جلسات تبليغى و دينى بود . پس از سالهاى 1341 - 1340 ش كه نهضت روحانيت آغاز شد ، بهشتى از شمار روحانيانى بود كه در آن نهضت دينى - سياسى شركت كرد . در زمستان 1342 ش ، بر اثر تضييقات حكومت ، به تهران آمد . در تهران با »جمعيتهاى مؤتلفه« كه بنيادگذاران آن گروهى از بازاريان مسلمان بودند و اهداف دينى - سياسى داشتند ، ارتباط پيدا كرد . شوراى مركزى اين جمعيت به امام خمينى پيشنهاد كرد كه چند تن از روحانيون را به عنوان »شوراى فقهى و سياسى« اين جمعيتها تعيين كند . چهار تن براى اين كار تعيين شدند كه يكى از آنان بهشتى بود (سه عضو ديگر عبارت بودند از : مطهرى ، انوارى و مولايى) در همان سالها اين امكان به وجود آمد كه كتابهاى درسى دينى تغيير كند و گروهى مأمور اين كار شدند و يكى از آنان دكتر بهشتى بود . (اعضاى عمده ديگر آن گروه عبارت بودند از : دكتر محمد جواد باهنر ، دكتر على گلزاده غفورى ، سيد رضا برقعى) . در 1344 ش به تقاضاى آيت‏اللَّه سيد محمد هادى ميلانى و برخى ديگر از مراجع تقليد ، به آلمان رفت تا در مسجد ايرانيان هامبورگ به فعاليت دينى و تبليغى بپردازد . در آلمان ، فعاليتهاى او منحصر به مسجد ايرانيان آنجا ، كه او نامش را به »مركز اسلامى هامبورگ« تغيير داده بود ، نبود ؛ بلكه در شهرهاى ديگر آلمان و نيز در برخى از كشورهاى ديگر غربى نيز گسترده بود . در طى اين مدت ، وى به حج رفت و به برخى از كشورهاى اسلامى مانند سوريه ، لبنان و تركيه نيز سفر كرد . در 1349 ش به ايران بازگشت در ايران كار تدوين تعليمات دينى مدارس را دنبال كرد . در 1354 ش به مناسبت جريانهاى اين جلسه و فعاليتهاى ديگر كه در ارتباط با خارج بود ، وى دستگير شد و پس از چند روزى آزاد گرديد. پس از آن ، جلسه تفسير قرآن تعطيل شد . در 1357 - 1356 ش همزمان با اوج‏گيرى انقلاب اسلامى ايران ، »روحانيت مبارز تهران« شكل گرفت كه هدف آن تمركز و تشكل بخشيدن به روحانيت تهران بود و بهشتى در تشكيل آن نقش اساسى داشت در عاشوراى 1357 ش چند روزى بازداشت و پس از مدت كوتاهى آزاد شد در دى ماه 1357 ش ، كه »شوراى انقلاب« به دستور امام خمينى تشكيل شد ، بهشتى يكى از اعضاى اصلى و نخستين آن بود . پس از پيروزى انقلاب ، در نخستين روزهاى آن ، »حزب جمهورى اسلامى« را با يارى گروهى ديگر از روحانيان (آيت‏اللَّه خامنه‏اى ، على‏اكبر هاشمى رفسنجانى ، محمد جواد باهنر ، عبدالكريم موسوى اردبيلى) تأسيس كرد و خود »دبير كل« حزب شد . در تابستان 1358 ش كه انتخابات »مجلس بررسى نهايى قانون اساسى ايران« برگزار شد ، بهشتى به عضويت اين مجلس انتخاب گرديد . در انتخابات داخلى اين مجلس ، كه بعدها »مجلس خبرگان قانوس اساسى« نام گرفت، به عنوان نايب رئيس برگزيده شد و غالب جلسات آن را اداره كرد . پس از پايان كار مجلس بررسى قانون اساسى به وسيله رفراندوم ، وى از طرف امام خمينى به رياست ديوانعالى كشور كه رياست قوه قضائيه شمرده مى‏شد ، انتخاب شد . در اين سمت بود كه در شامگاه روز هفتم تير ماه 1360 ش طى انفجارى كه در محل حزب جمهورى اسلامى تهران صورت گرفت ، او و بيش از هفتاد تن از وزيران ، نمايندگان مجلس و گروهى ديگر از بلندپايگان جمهورى اسلامى ايران به شهادت رسيدند .
دكتر بهشتى پيش از آنكه يك روحانى سنتى باشد ، يك عالم نوانديش و نوگرا بود ، و به همين دليل ، نه به امور و مشاغل رسمى روحانى چون تدريس در حوزه‏ها ، امامت جماعت در مساجد ، وعظ و خطابه و ... اشتغال داشت و نه مخاطبان و دوستانش عمدتاً از مؤمنان سنتى بودند . او هر چند علوم متداول حوزه‏ها را در سطوح عالى خوانده بود ، اما از همان آغاز جذب نوگرايى دينى نيم قرن اخير ايران شد و با گذشت زمان و با ادامه تحصيل در دانشگاه و آشنايى با چند زبان خارجى و سپس مسافرت به آلمان و اقامت چند ساله در آنجا ، بيش از پيش از نهاد رسمى و سنتى روحانيت حاكم در حوزه‏ها فاصله گرفت . از اين رو ، عمدتاً به كارهايى (مانند تدريس زبان انگليسى ، شركت در تدوين تعليمات دينى مدارس ، سخنرانى براى جوانان و دانشگاهيان ، تأسيس دبيرستان و ...) مى‏پرداخت كه در آن روزگار روحانيان سنتى و معمول كمتر به آنها توجه نشان مى‏دادند . حتى او از طريق وجوه شرعيه ارتزاق نمى‏كرد و با تدريس در مدارس معاش خود را تأمين مى‏نمود . با اينكه مناسب‏ترين درس براى آدمى چون دكتر بهشتى تدريس تعليمات دينى بود ، ولى او به خاطر احتراز از ارتزاق از راه دين ، زبان انگليسى درس مى‏داد . بهشتى در فاصله سالهاى 1360 - 1330 ش از معدود روحانيانى بود كه كوشيد با آشنايى هر چه بيشتر با مسايل فكرى و سياسى و اجتماعى نو ، دين و آيين مسلمانى را با زبان و فرهنگ نو قابل قبول به نسل تحصيل‏كرده و متجدد تفهيم كند . تمامى آثار و افكار بهشتى و اصولاً زندگى او در اين روند طى شده است . خود او مى‏گويد : »پس از كودتاى 28 مرداد در يك جمع‏بندى به اين نتيجه رسيديم كه ما در نهضت ملى كادرهاى ساخته شده كم داشتيم . بنابر اين تصميم گرفتيم كه يك حركت فرهنگى ايجاد كنيم و در زير پوشش آن كادر بسازيم و تصميم گرفتيم كه اين حركت اصيل اسلامى و پيشرفته باشد و زمينه‏اى براى ساخت جوانها« .
بدنبال آن ، دبيرستان دين و دانش در قم بنياد نهاده شد كه رياست آن با بهشتى بود . همزمان با اين حركت فرهنگى در علوم جديد حركت نوگرايى فكرى و دينى نيز در حوزه قم بوجود آمد كه بهشتى نيز در آن نقش داشت . از سوى ديگر با جوانان دانشگاهى نيز رابطه برقرار شد كه به گفته او »پيوند ميان دانشجو و طلبه را پيوندى مبارك يافتيم و معتقد شديم كه اين دو قشر آگاه و متعهد بايد هميشه دوشادوش يكديگر حركت كنند بر پايه اسلام اصيل خالص« . يكى از جلوه‏هاى نوگرايى حوزه قم ، آغاز فعاليت قلمى بود كه به صورت نوشته‏هاى تازه با زبان و بيان امروزى‏تر و محتواى فكرى متجددانه‏تر ظهور كرد . مجله مكتب اسلام و مكتب تشيع نمونه‏هايى از اين تلاش بودند . بهشتى نيز ابتدا در مكتب اسلام و سپس بيشتر در مكتب تشيع فعاليت قلمى داشت . در 1338 ش جلسات »گفتار ماه« در تهران تشكيل شد . اين جلسات و سخنرانيهاى انجام شده در آن ، كوششى بود براى ارتباط نو و بيشتر با نسل جوان و ابلاغ پيام دين با زبان روزپسند . اين جلسه كه هر ماه يك بار در تهران در يك منزل تشكيل مى‏شد ، سخنرانيهاى متعدد داشت كه بهشتى نيز گاه در آن جلسات شركت مى‏كرد و سخن مى‏گفت ، برخى از آن سخنرانيها تحت عنوان گفتار ماه و يا عناوين ديگر چاپ شده است . خود مى‏گويد : در سال 1339 ش سخت به فكر سامان دادن به حوزه علميه قم افتاديم و مدرسين حوزه جلسات متعددى داشتند براى برنامه‏ريزى و نظم حوزه و سازماندهى به حوزه . در اين جلسات كه عده‏اى از مدرسين حوزه ، از جمله ربانى شيرازى ، سيد محمد رضا سعيدى و ميرزا على مشكينى شركت داشتند ، بهشتى نيز در دو جلسه آن شركت كرد . نتيجه اين جلسات اين شد كه طرحى تهيه شود براى دروس حوزه و زمانبندى آن در هفده سال كه از طريق ايجاد مدارس دينى مناسب عملى گردد . به دنبال اين تصميم ، در سال 1342 ش مدرسه منتظريه قم ، كه به دليل نام سازنده آن حقانى به »مدرسه حقانى« شهرت يافت ، به عنوان مدرسه نمونه ايجاد شد كه بعدها مدارس ديگرى نيز در قم به سبك و سياق آن تأسيس شد . دورانى كه بهشتى در آن رشد يافت و افكار و عقايد و شخصيتش شكل گرفت ، دورانى بود كه افزون بر تحولات نوگرايانه دينى ، تب و تاب سياسى و حوادث دگرگون كننده اجتماعى نيز در جريان بود و طبيعى بود كه بهشتى نيز كم و بيش از اين جريان اجتماعى بركنار نماند . از اين رو ، در دوران نهضت ملى (1332 - 1329 ش) به عنوان يك طلبه جوان به آن پيوست و در فعاليت سياسى ، كه به صورت ميتينگها و اعتصابها ظهور داشت ، شركت كرد . وى در جريان اعتصاب 26 تا 30 تيرماه اصفهان حضور يافت و سخنرانى كرد. پس از آغاز نهضت روحانيت نيز در جريان اين مبارزه قرار گرفت اما با اين همه، او تا دوران اوج انقلاب ايران ، يك عنصر سياسى مبارز و شناخته شده نبود و هرگز در مبارزات سياسى و حاد با رژيم پهلوى درگير نشد . تمامى فعاليتهاى وى ، كه عمدتاً عبارت بودند از : تدريس ، تأليف و سخنرانى كه طبق مقررات و شرايط آن روزگار انجام مى‏شد و حتى كار تدوين تعليمات دينى مدارس با سفارش و با امكانات وزارت آموزش و پرورش و زير نظر آن وزارتخانه صورت گرفت . اما از پاييز سال 1356 ش كه حركت انقلابى مردم ايران آغاز شد ، بهشتى يكى از روحانيان فعال بود كه در نهضت روحانيت و انقلاب و سازماندهى روحانيت تهران شركت كرد و سرانجام در ماههاى پايانى رژيم گذشته يكى از سرشناس‏ترين چهره‏هاى روحانى انقلاب شد . پس از پيروزى انقلاب و تشكيل »جمهورى اسلامى ايران« ، و بخصوص پس از تأسيس حزب جمهورى اسلامى و احراز پست دبيركلى آن ، با شتاب راه سياست را پيمود و به صورت يكى از نظريه پردازان اصلى انقلاب و حكومت انقلابى و يكى از چند چهره سياسى و اجرايى مهم در نظام اسلامى درآمد . به ويژه در جريان تدوين قانون اساسى جمهورى اسلامى ، در مقام مدير مجلس و يكى از نظريه‏پردازان ، نقش مهمى ايفا كرد . اين درخشش و كاميابى سياسى ، پيش از آنكه معلول سوابق سياسى او باشد ، معلول هوش، دانش عمومى ، سخنورى و از همه مهمتر مديريت و توان اجرايى و نظم تشكيلاتى او بود . حزب جمهورى اسلامى ، كه پس از تأسيس به سرعت رشد كرد و به دليل وابستگى به روحانيت و وجود چهره‏هاى سرشناس روحانى در رأس آن به صورت يك حزب فراگير و اكثريت در آمد ، ميدان عمل سياسى و اعمال نفوذ بهشتى را گسترش داد . اين بود كه بهشتى در عين محبوبيت و شهرت فراوان داراى مخالفان سياسى بسيار نيز بود غالب مخالفان او داراى انگيزه‏هاى واحد نبودند و هر دسته و گروه با اهداف و انگيزه‏هاى خاص خود با وى جدال و ستيز مى‏كردند . اما به نظر مى‏رسد كه تمامى منتقدانش در يك چيز اشتراك نظر داشتند و آن اين بود كه بهشتى معتقد به انحصارطلبى روحانيت در قدرت سياسى است اما خود او و دوستانش بارها اين اتهام و ديگر اتهامات وارده بر او را پاسخ داده و رد كرده‏اند . پس از شهادت او امام خمينى در پيامى كه به مناسبت حادثه هفتم تير دادند گفتند كه »بهشتى مظلوم زيست و مظلوم مرد و خار در چشم دشمنان اسلام بود« . با اينكه بهشتى در جنب تدريس و سخنرانى به تحقيق نيز مى‏پرداخت اما تأليفات زيادى از او چاپ نشده است . آثار وى عبارتند از : 1) خدا از ديدگاه قرآن ؛ 2) نماز چيست ؛ 3) بانكدارى و قوانين مالى اسلام (در يك مجموعه) ؛ 4) روحانيت در اسلام و در ميان مسلمين (در يك مجموعه) ؛ 5) مبارز پيروز؛ 6) شناخت دين ؛ 7) نقش ايمان در زندگى انسان ؛ 8) كدام مسلك ؛ 9) شناخت؛ 10) مالكيت . البته افزون بر اين آثار ، مجموعه‏اى از سخنرانيها و مصاحبه‏هاى او ، كه جملگى مربوط به دوران انقلاب و پس از انقلاب است در سه مجلد با عناوين : او به تنهايى يك امت بود ؛ بهشتى سيد مظلوم و امت و بهشتى اسطوره‏اى بر جاودانه تاريخ در تابستان سال 1361 ش به وسيله واحد فرهنگى بنياد شهيد تهران چاپ شده است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:37 PM
جالوت(كلمه‏عجمى‏است - مفردات -)


نام پادشاه جبارى از فلسطين كه بنى اسرائيل بجنگ وى رفتند و حضرت داود او را در ميدان جنگ بكشت ، بنى اسرائيل از او و لشكريانش هراسان و بيمناك بودند » قالوا لا طاقة لنا اليوم بجالوت و جنوده ... فهزموهم باذن اللَّه و قتل داود جالوت ...« . (بقره : 251 - 249)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:38 PM
جلودی



عبدالعزيز بن يحيى بن احمد بن عيسى بصرى ، مكنى به ابواحمد از بزرگان دانشمندان شيعه بصره بوده و در تاريخ و نجوم و اخبار و سير دستى توانا داشته ، و در فقه و كلام و تاريخ تاليفاتى دارد . علاّمه او را توثيق نموده و گفته : ثقة امامىّ المذهب و كان شيخ البصرة و اخباريها.
اوراست :
1 - اخبار ابى‏داود .
2 - اخبار ابى‏الطفيل عامر .
3 - اخبار ابى نواس .
4 - اخبار الاعراب .
5 - اخبار اكثم بن صيفى .
6 - اخبار ام‏هانى .
7 - اخبار اياس بن معاويه .
8 - اخبار بنى‏مروان .
9 - اخبار بنى ناجيه .
10 - اخبار تأبط شراً .
11 - اخبار التوابين .
12 - اخبار جعفر بن ابى‏طالب .
13 - اخبار جعفر الصادق .
14 - اخبار الجن .
15 - اخبار الحجاج .
16 - اخبار خالد بن سنان .
17 - اخبار الرحم .
18 - اخبار صعصعة بن صوحان .
19 - اخبار العباس بن عبدالمطلب .
20 - اخبار العجاج .
21 - اخبار العرب و الفرس .
22 - اخبار عقيل بن ابى‏طالب . 23 - اخبار على بن الحسين .
24 - اخبار عمر بن عبدالعزيز .
25 - اخبار عمرو بن معديكرب .
26 - اخبار الغار .
27 - اخبار الفرزدق .
28 - اخبار قريش .
29 - اخبار من عشق من الشعراء .
30 - اخبار موسى بن جعفر .
31 - اخبار المهدى .
32 - تعبير الرؤيا .
33 - التفسير عن ابن عباس .
34 - التفسير عن على .
35 - الجمل .
36 - الجنايات .
37 - شعر على .
38 - المتعه و ما جاء فى تحليلها .
39 - مجموع قرائة اميرالمؤمنين .
40 - المرشد و المسترشد .
وى به سال 302 يا 332 ق وفات كرد . (ريحانةالادب:272 - 271ج�1)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:38 PM
جلودی



عيسى بن يزيد ، از فرمانداران دولت بنى عباس ، در سال 212 ه در مصر از جانب عبداللَّه بن طاهر نايب‏الحكومه بود ، پس از يكسال و 7 ماه از حكومت معزول گرديد و پس از دو ماه بر سر كار آمد و قريب هشت ماه مجددا حكومت كرد و ... (اعلام زركلى)
اين داستان ظاهرا مربوط به همين جلودى باشد:
هنگامى كه محمد بن جعفر بن محمد در حجاز عليه حكومت بنى عباس خروج كرد، هارون وى را در رأس سپاهى بحجاز فرستاد ، و به وى دستور داد : اگر به محمد دست يابد او را بقتل رساند ، و نيز دستور داده بود خانه‏هاى آل ابوطالب را در مدينه غارت كند و حتى لباس زنانشان را نيز از آنها بگيرد ، و چون با سپاهيان خويش به درب خانه امام كاظم (ع) رفت و آن حضرت در آن زمان وفات يافته بود و حضرت (ع) در خانه بود خواست به خانه هجوم كند حضرت به التماس و خواهش او را قانع نمود كه خود حضرت رخت زنان را برگيرد و به وى دهد و حضرت همه زنان را در ميان خانه‏اى برد و فرمود : همه ملبوساتشان از تن برون كردند حتى گوشواره و خلخالشان را همه يكجا جمع كرد و به جلودى داد تا از شرش نجات يافت.
اين ببود تا گاهى كه حضرت رضا (ع) بالاجبار ولايت‏عهدى مأمون پذيرفت و آن روز همين جلودى از مشاورين نزديك مأمون بود و تنها كس در دربار مأمون كه با ولايت‏عهدى آن حضرت موافق نبود جلودى بود و دو نفر ديگر كه مأمون به همين جهت وى را به زندان افكنده بود تا اينكه پس از مدتى او را از بند رها كرد و چون وارد بر مجلس مأمون شد حضرت رضا (ع) را ديد كنار مأمون نشسته زبان به شماتت مأمون گشود كه دشمن ديرين خويش را در كنار نشانده‏اى و به وى اعتماد مى‏كنى ؟!
مأمون چون شنيد به خشم آمد و دستور قتل او را داد . حضرت چون متوجه شد سخنى آهسته با مأمون در باره شفاعت او گفت . جلودى گمان برد كه حضرت قتل او را تأييد مى‏كند گفت : اى اميرالمؤمنين تو را به روح هارون سوگند مى‏دهم كه سخن او را در باره من نپذيرى . مأمون گفت : چنين باشد سپس جلاد را گفت گردنش را بزن . در حال او را به قتل رساند . (بحار:166ج�49)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:39 PM
جَون


بن حوّى غلام ابوذر غفارى از شهداى كربلا است . وى پس از درگذشت ابوذر به امام حسن (ع) و سپس به امام حسين (ع) پيوست و در سفر آن حضرت از مدينه تا مكه و از آنجا به عراق ملازم ركاب امام بود ، چون روز عاشورا آتش جنگ فروزان گشت در برابر امام بايستاد و اجازه نبرد خواست ، حضرت فرمود : تو با ما آمده‏اى كه در سلامت و عافيت بسر برى خويش را به بلاى ما مبتلا مساز . جون چون اين سخن مهرآميز امام شنيد خود را به دست و پاى حضرت افكند و گفت : يابن رسول اللَّه من در دوران خوشى كاسه‏ليس شما بودم آيا شايسته است كه در سختى شما را تنها گذارم و راه عافيت گيرم ؟! آرى بويم گند و اصل و نسبم پست و رنگم سياه اما اميدوارم به بركت انفاس طيبه شما در بهشت بويم خوش و اصل و نسبم شريف و رويم سفيد گردد ، نه به خدا سوگند از شما جدا نشوم تا گاهى كه اين خون سياهم به خون پاك شما آميخته گردد . آنگاه حضرت به وى اجازت فرمود و بجنگيد تا به شهادت رسيد .
آورده‏اند كه چون به زمين افتاد امام به بالينش رفت و گفت خداوندا رويش را سفيد و بويش را معطر كن و او را با نيكان محشور ساز .
از امام سجاد (ع) روايت شده كه چون بنى‏اسد آمدند كه اجساد را دفن كنند از جسد جون بوى مشك مى‏وزيد . (ابصارالعين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:40 PM
حسن صبّاح
از داعيان فرقه نزاريه اسماعيليان در اَلَموت قزوين است. بعد از وفات المستنصر فاطمى ميان دو فرزند او المصطفى لدين اللَّه مشهور به »نزار« و المستعلى باللَّه ابو القاسم احمد كه هر دو مدعى جانشينى پدر بودند اختلاف افتاد و از اينجا متابعان فاطميه مصر به دو دسته »نزاريان« و »مستعليان« منقسم گرديدند. اسماعيليان عراق و شام و قومس و خراسان و لرستان طرفدار امامت نزار شدند. و اسماعيليان مصر و بلاد مغرب طرفدار امامت مستعلى شدند. ليكن در همان حال عده‏اى از طرفداران امامت نزار در مصر بوده و قوتى داشته‏اند و همين قومند كه بسال 524 ه ق بوعلى منصور بن المستعلى را هلاك كردند. از جمله پيروان فرقه نزاريه همچنانكه گفتيم حسن صبّاح مؤسس فرقه صباحيه در ايران است. مؤرخان نسبت حسن را مانند همه مفسدان بقبيله حمير عرب رسانيده و گفته‏اند: پدرش صباح از يمن بكوفه و از آنجا بقم و رى آمد، و حسن در رى ولادت يافت، ايشان نام و نسب حسن را چنين نوشته‏اند:
حسن بن على بن محمد بن جعفر بن الحسين بن محمد الصباح الحميرى. وى بنابر قولى نخست بر مذهب اثنى عشرى بود ليكن بدعوى صاحب كتاب النقض (ص 91) مجبر و مجبر زاده و همكار تاج الملك مستوفى بود. بهر حال بدعوت چند تن از باطنيان رى على الخصوص يكى از آنان مشهور به »مؤمن« كه از جانب عبد الملك عطاش در رى مأمور دعوت بود قبول مذهب اسماعيلى كرد. در سال 464 ه ق كه عبد الملك عطاش به رى رفته بود حسن صباح را بيازمود و بپسنديد و نيابت دعوت بدو داد و اشارت كرد كه بايد بمصر برود. وى در سال 469 ق بعهد خلافت المستنصر فاطمى به اصفهان و از آنجا بآذربايجان و از راه شام به مصر رفت و در سال 471 به مصر رسيد و قريب يكسال و نيم در آنجا مقام داشت.
در آن هنگام ميان پيروان دو پسر مستنصر يعنى نزار و مستعلى كه ذكر آنان گذشت اختلاف بود. نزار بنص اول جانشين مستنصر بود و مستعلى به نص دوم، و طرفداران امامت آندو هم در عهد پدرشان با يكديگر مخالفت ميورزيدند.
حسن طرفدار امامت نزار بود كه به نص اول ميبايست جانشين پدر باشد. حسن در سال 473 ق به ايران رسيد و يكچند در خوزستان و اصفهان و يزد و كرمان و دامغان و ديگر نواحى سرگرم دعوت بود و در همان حال داعيانى به ديلمان و بعضى از نواحى كوهستانى طبرستان و الموت فرستاد و بسيارى از مردم آن سامان را بمذهب خود درآورد. فعاليت شديد حسن باعث شد كه نظام الملك بدستيگرى او همت گمارد و حاكم رى را مأمور اين كار كرده بود و بهمين سبب حسن از نزديك شدن بآن شهر ابا داشت و چون داعيان او در اطراف قزوين و در كوههاى ديلمان سرگرم تبليغ بودند به آن نواحى روى نهاد و بسيارى از مردم بسبب زهد او به وى گرويدند و او با سياست »علوى مهدوى« را كه گماشته ملكشاه بر قلعه الموت بود، از آنجا بيرون كرد و سه هزار دينار بهاى آن قلعه را بر حاكم گرد كوه و دامغان »رئيس مظفر مستوفى« كه دعوت حسن را پذيرفته بود بنوشت. تاريخ صعود حسن بر قلعه الموت ششم رجب سال 483 ق بود. از اين تاريخ حسن دايره دعوت خود را توسعه داد و اگر تا آن هنگام بسيارى از مردمان را در نواحى مختلف بمذهب خويش درآورده بود ليكن اهميت واقعى كار او در حقيقت از قلعه الموت آغاز شد و او نه تنها اين قلعه بلكه نقاط متعدد اطراف را مستحكم كرد و در بسيارى از نواحى كوهستانى ديلمان و طبرستان قلاعى بنياد نهاد. و يكى از داعيان خود را بنام حسين قاينى به قهستان فرستاد و او در آنجا نيز مانند حسن باستخلاص بعضى از نواحى مبادرت كرد و قلاعى در آن نواحى بدست آورد. با آنكه دولت سلجوقى هم از آغاز كار متوجه خطر اين دعوت شده و سردارانى براى برانداختن اسماعيليان الموت و قهستان فرستاده بود، ليكن كارى از پيش نبردند و مرگ ملكشاه در 485 ق خود فرصتى براى صباحيان گشت، و چون اندكى پيش از آن نظام الملك، كه دشمن بزرگ صباحيان بود در شهر صحنه نزديك نهاوند بكارد يكى از صباحيان از پاى درآمده بود، شهرت آنان عالمگير گشت. بعد از نظام الملك هم دو پسر او احمد در بغداد و فخر الملك در نيشابور بضربت كارد فدائيان حسن، از پاى درآمدند و بسيارى ديگر از رجال كه در دشمنى اسماعيليان تعصب ميورزيدند به كارد آنان كشته شدند، و رعبى عظيم از آنان در دل مخالفان افتاد.
اختلاف فرزندان ملكشاه نيز يكى از علل بزرگ پيشرفت كار صباحيان بود. حسن در همين اوان قلعه گردكوه را در دامغان بهمدستى رئيس مظفر از عمال دولت سلجوقى كه تيول دعوت فاطمى كرده بود، و شهر »لمّ‏سر« را در رودبار الموت، بيارى يكى از همكاران خود »كيا بزرگ اميد« تسخير كرد و با اين مقدمات در مدتى كوتاه حسن را قدرتى فراوان حاصل شد، و سلطان محمد هم كه بعد از قلع اسماعيليان اصفهان و قتل احمد بن عبد الملك عطاش »اتابك نوشتكين شيرگير« را براى فتح قلاع الموت و لمسر (لم‏بسر) فرستاده بود (511 ق) كارى از پيش نبرد. و بسبب مرگ او كار مبارزه با صباحيان ناتمام ماند. سلطان سنجر نيز بر اثر تهديدى كه از جانب حسن ديده بود از تعقيب او باز ايستاد. توضيح اينكه؛ حسن يكى از فدائيان را مأمور كرد هنگام شب كاردى نزديك تخت سلطان بزمين فرو كرد و پيغام داد كه: »آنكس كه كارد بزمين درشت فرو ميكند در سينه نرم سلطان هم تواند نشاند« سلطان ترسيد و با صباحيان آشتى كرد و قدرت ايشان افزون گشت. حسن پس از اين كاميابيها در شب چهارشنبه 26 ربيع دوم 518 ق درگذشت. حسن مردى معتقد و خشك بود و دو پسر خود را بسبب تخلفات مذهبى بكشت. او با سلطنت ارثى مخالف بود و كيابزرگ اميد را كه محتشم لمبسر بود جانشين خود كرد.
تعليميان و دعوت جديد: پيروان حسن دعوت او را به لقب دعوت جديد خوانده‏اند. پايه اين دعوت بر امامت نزار پسر مستنصر بود، و ميگفتند كه: »خدا شناسى بعقل و نظر نيست بلكه بتعليم امام ميباشد« و از اين روى ايشانرا تعليميان نيز گفته‏اند.
دژهاى صباحيان: حسن صباح و پيروان وى بر قلاع بسيار مانند الموت، گردكوه، لمبسر (لمبه‏سر)، شاه دژ، خان لنجان، و قلاع تون و تبس و قاينات، زوزن، خور، خوسف در قهستان، و وشمكوه نزديك ابهر، استوناوند در مازندران، اردهان، قلعة الناظر در خوزستان، قلعة الطنبور نزديك ارجان، خلارخان در فارس، مسلط بودند و در هر يك فرمانروايى بنام »محتشم« ميزيست و بر آن ناحيت حكم روايى ميكرد اين دژها بصورت پناه‏گاههايى براى مخالفان دربار عباسى و مالكين بزرگ درآمده بود، حكام بنى عباس مردم را بنام ملحد و بى دين بحكم فقيهان ظاهرى مذهب متعصب آزار ميدادند و مردم گروه گروه به اين دژها پناه برده و باسماعيليان ميگرويدند.
فدائيان: يكى از مراتب مهم اسماعيليان صباحى، فدايى بود فدائيان را با روش خاصى تربيت ميكردند و آنها را براى ترور و كشتن و كشته شدن آماده ميكردند.
معلومات حسن: او هندسه و حساب و نجوم نيكو ميدانست و با برادران خود ابراهيم صباح و محمد صباح در تأليفات شركت داشت.
فرقه صباحيه: صاحب بيان الاديان گويد: صباحيه، اصحاب حسن صباح باشند و او مردى تازى زبان بود و اصل او از مصر بوده است. و بدعتى عظيم آورد.
قيافه: گويا حسن سرى بى مو و چشمانى ضعيف ميداشته، كه دشمنان او را »كل« و »روز كور« گفته‏اند: و او را حسن صباح كل گفتندى. (كتاب النقض : 511) و حسن صباح كل هنوز در قيد حيات بود. (كتاب النقض : 13). و هنوز بيست و اند سال بود كه صباح كل به الموت رفته بود. (كتاب النقض : 515)
خاقانى او را روز كور (اعشى) خوانده است: به زيبقى مقنع به احمقى كيال‏
بروز كورى صباح و شبروى جناب خاقانى رجوع به تاريخ گزيده: 524 - 522 - 521 - 517 - 514 - 456 - 441 - 439 - 363 - 361 - 359 - 81 و فهرستهاى تاريخ جهانگشاى جوينى، و كتاب النقض، و تاريخ ادبيات دكتر صفا:173 - 168ج�2 شود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:40 PM
خزعل خان
شيخ خزعل خان پسر حاجى جابر خان از طايفه بنى كعب عرب خوزستان ملقب به معز السلطان و سردار اقدس به سال 1280 ه ق به دنيا آمد، وى سردار معروف و بسيار با نفوذ عرب مُحَمَّره بود و بعدها بدست رضا شاه اسير و مقيم طهران گرديد و آنقدر در اسارت بود تا در شب چهارم خرداد سنه هزار و سيصد و پانزده هجرى شمسى مطابق با چهارم ربيع الاول سنه هزار و سيصد و پنجاه و پنج قمرى به وسيله اعوان ركن الدين خان مختارى رئيس نظميه وقت در عهد رضا شاه به سن هفتاد و پنج سالگى خفه گرديد. بازماندگان آن مرحوم جسد او را در امامزاده عبداللَّه واقع در نزديكى حضرت عبدالعظيم تهران به امانت گذاردند و هنوز هم به حال امانت در آنجاست، قتله او نيز بعد از شهريور هزار و سيصد و بيست شمسى محاكمه شده‏اند و از جهت قتل او محكوم گرديدند.
در جلد دوم كتاب ملوك العرب ذكرى از او رفته بدين شرح:
مرحوم شيخ خزعل خان را قصر مجلل قشلاقى در كويت ساحل غربى خليج فارس است و زمستانها را وى در آنجا مى‏گذراند من (امين ريحانى مؤلف ملوك العرب) با او درين قصر ملاقات كردم او قريب شصت سال عمر داشت و بسيار جوان مى‏نمود چون شيعه بود طرفدارى از متعه مى‏كرد و خود بيش از 60 زن داشت و اولاد اين زنها را اغلب نمى‏شناخت و اكثر اتفاق مى‏افتاد كه چون صغيرى از او پيش او مى‏آمد وى از طفل كوچك مى‏پرسيد مادرت كيست؟
و باز درباره او مى‏گويند: شيخ وسيله بسيار مؤثرى در اطفاء نايره فتنه و فساد دارد و آن اينست كه هر وقت مى‏بيند شورشى در قلمرو او ايجاد شده فوراً جويا ميشود كه آيا رئيس فتنه را دختريست يا نه چون مى‏بيند كه او را دخترى است آناً آن دختر را به زنى مى‏گيرد و فتنه مى‏خوابد، او را كتابى بوده موسوم به »الرياض الخزعلية فى سياسة الانسانية« كه در مصر بسال 1321 ه ق در 403 صفحه بطبع رسيده است. شيخ خزعل در اوائل حكومت رضا شاه بظاهر شورشى كرد و رضا شاه بنفس خود براى امنيت بمنطقه او رفت و شورش را خواباند و بعدها هم دستور داد تا او را بگيرند و به تهران در حبس نظر نگاهدارند و سر انجامش آن شد كه نوشته آمد.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:41 PM
دلواری

رئيس على احمدى دلوارى فرزند زاير محمد فرزند زاير غلام حسين (ش 1333 ه ق) شيعى مذهب و از مردم دلوار تنگستان بوشهر به ساحل خليج فارس ، سردار ملّى شجاع و مجاهد فداكار جنوب .
دليرمردى كه در جنگ جهانى اول در برابر قواى متجاوز انگليس قد علم كرده نيروى منطقه را مهيا و متشكل ساخت و با عزمى استوار تا مرز شهادت مقاومت كرد .
رئيس على علاوه بر صفت شجاعت و جوانمردى از كياست و حسن سياست ويژه‏اى نيز برخوردار بوده است ، كه هماهنگ‏سازى و سازماندهى نيروهاى از پيش پراكنده آن سامان و فراهم آوردن آنها را تحت فرماندهى واحد ، مى‏توان از فراستمندى او دانست .
وى پس از آن كه دفاع از حريم حرمت اسلام و مرز كشور اسلامى را وظيفه شرعى و ملى خويش تشخيص داد ، جهت بسيج هرچه بيشتر مردم آن سامان ، سفرى سريع به سراسر آن حدود تدارك ديد و به معيت يكى از روحانيون كاردان و متنفذ جنوب به نام سيد على‏نقى حسينى بدان ديار رهسپار گرديد ، در اين سفر سران منطقه را - كه آن روز به علت خصومتهاى عشايرى دچار اختلاف و پراكندگى شده بودند به وحدت كلمه فراخوانده همه را در محيط صلح و فضاى صفا گردآورده و آنها را آشتى داد و در مقابله با دشمن دين و ميهن يكدل و يك جهت ساخت .
در 8 اوت 1915 ميلادى برابر 26 رمضان 1333 هجرى قمرى كه قواى متجاوز بريتانيا از سمت جنوب و از بندر بوشهر وارد ايران گرديد و شهر بوشهر را به اشغال خود درآورد ، رئيس‏على با عزمى راسخ آماده دفع دشمن و بيرون راندن وى از خاك وطن گرديد ، پس از اخذ فتواى جهاد دفاعى از علماى وقت - مانند سيد مرتضى علم‏الهدى اهرمى و سيد عبداللَّه مجتهد بلادى بوشهرى و آخوند ملاحسن گنخكى و سيد عبدالحسين لارى و شيخ محمد حسين برازجانى ، و همكارى دليرمردان مطاع آن خطّه همچون شيخ حسين خان چاه‏كوتاهى و زاير خضرخان تنگستانى و محمد خان غضنفرالسلطنه برازجانى و خالو حسين دشتى - وارد عرصه نبرد گرديد ، نبردى نابرابر ، كه از اين سوى تنها ابزار جنگ ، عبارت بوده است از اسلحه شخصى كه با امكانات محدود خود مردم فراهم گرديده ، بدون اين كه هيچگونه مددى از ناحيه دولت بى‏كفايت قاجار به آنها بشود ، ولى با عزمى راسخ و تصميمى جدّى ، با هدف مقدس جهاد و انگيزه دفاع از ناموس مسلمين و دفع دشمن متجاوز و پاكسازى سرزمين اسلامى از لوث وجود اجانب ؛ و از آن سوى، دولت انگليس ، مسلّح به پيشرفته‏ترين سلاح ممكن روز ، ولى با هدف شوم تجاوز و سلطه‏جوئى .
جنگ به صورت نامنظم و به گونه نبردهاى چريكى پراكنده و جنگ و گريز و شبيخون صورت مى‏گرفت ، كشتى رزمى انگليس ، محاذى دلوار لنگر انداخته به وسيله قايقهاى كوچك كه بتوانند به كنار ساحل پهلو بگيرند ، سرباز مسلّح پياده مى‏كرد ، ميدان نبرد روستاى دلوار و اراضى و روستاهاى مجاور بود ، با توجه به آشنائى سربازان اسلام به صحنه نبرد و ناآشنائى نيروى متجاوز ، تلفات نيروى دشمن به مراتب بيشتر از نيروى خودى بود ، عرصه بر دشمن تنگ آمد آنچنان كه احساس شكست نمود ، به ناچار از منطقه دلوار عقب‏نشينى كرده راهى بوشهر گرديدند . همچنان سربازان اسلام آنها را تعقيب مى‏كردند تا آن كه ميدان نبرد در جوار شهر بوشهر يعنى روستا يا كوى تنگك قرار گرفت ، نبرد همواره به سود جبهه اسلام به پيش مى‏رفت . و چون دشمن در عرصه كارزار شكست خود را مسلّم دانست به فكر چاره و پياده كردن نقشه‏هاى پنهانى افتاد كه به نحوى سردار ملى را كه تشكّل نيروى اسلام ، تنها به نفوذ و مديريت او ميسّر بود از ميان بردارد .
در اين ميان بعضى از سران قوم - به حسّ حسادت - تحمل محبوبيت و آوازه فراگير رئيس على را نداشتند ، اين امر زمينه مساعدى براى پياده شدن نقشه دشمن بود .
تا سرانجام ، شهادت اين مرد رشيد به وسيله يكى از فريب‏خوردگان و سرسپردگان اجنبى صورت گرفت و رئيس‏على در 26 ذيقعده سال 1333 ه ق در محل تنگك در حالى كه در سنگر جنگ بود به وسيله تيرى كه از پشت و از فردى مجهول از نيروى خودى شليك شد به سن 30 يا 33 سالگى به شهادت رسيد ، روانش شاد باد . (متن مقاله از آقاى عبدالمجيد زنگوئى به قلم نگارنده)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:41 PM
ذوالرّياستين


صاحب دو رياست ، لقب فضل بن سهل سرخسى ، وزير مأمون خليفه عبّاسى . او از اولاد ملوك فرس و پدرش مجوسى بود و براى تلقيب وى بدين لقب ، گفته‏اند : از آن رو كه هم رياست ديوان و هم رياست جيش داشته است (ابن الاثير در المرصّع). و پيش از او ، رياست جيش از وزارت جدا بوده است. و گويند : او وزارت داشت و چون اشارت كرد كه مأمون، طاهر را به حرب امين فرستد و طاهر فاتح آمد ، اين لقب بدو دادند و هم گفته‏اند : از آن جهت كه چون وى را وزارت مأمون خليفه و علىّ الرّضا - هر دو - بود ، بدين لقب مشهور گشت. و ابوالفضل بيهقى در تاريخ خود گويد: و از حديث ، حديث شكافد . ذوالرّياستين كه فضل بن سهل را گفتند ، و ذواليمينين كه طاهر را ، و ذوالقلمين كه صاحب ديوان رسالت مأمون بود . قصّه دراز بگويم تا اگر كسى نداند ، او را معلوم شود : چون محمّد زبيده كشته شد و خلافت به مأمون رسيد ، دو سال و چيزى در مرو بماند و آن قصّه دراز است .
فضل سهل وزير خواست كه خلافت از عبّاسيان بگرداند و به علويان آرد . مامون را گفت : »نذر كرده بودى به مشهد من ، و سوگندان خورده ، كه اگر ايزد تعالى شغل برادرت كفايت كند و خليفت گردى ، وليعهد از علويان كنى و هر چند برايشان نماند ، تو بارى از گردن خود بيرون كرده باشى و از نذر و سوگند بيرون آمده باشى« . مأمون گفت : »سخت صواب آمد و كدام كس را وليعهد كنيم« ؟ گفت : »علىّ بن موسى الرّضا(ع) كه امام عصر است و به مدينه رسول (ص) مى‏باشد« . گفت : »كس پوشيده بايد فرستاد نزديك طاهر و ببايد بدو نبشت كه ما چنين و چنين خواهيم كرد ، تا وى كس فرستد و على را از مدينه بياورد و در نهان وى را بيعت كند و بر سبيل خوبى به مرو فرستد ، تا اينجا كار بيعت و ولايت عهد آشكارا كرده شود« . فضل گفت : »اميرالمؤمنين را به خط خويش ملطّفه‏اى بايد نبشت« . در ساعت دوات و كاغذ و قلم خواست و اين ملطّفه را نبشت و به فضل داد.
فضل به خانه بازآمد و حالى نشست و آنچه نبشتنى بود بنبشت و كار راست كرد و معتمدى را با اين فرمانها نزديك طاهر فرستاد و طاهر بدين حديث سخت شادمانه شد كه ميلى داشت به علويان. آن كار را چنانكه بايست بساخت و مردى معتمد را از بطانه خويش نامزد كرد تا با معتمد مأمون بشد و هر دو به مدينه رفتند و خلوتى كردند با رضا (ع) و نامه عرض كردند و پيغامها دادند . رضا (ع) را سخت كراهيت آمد كه دانست كه آن كار پيش نرود ؛ امّا هم تن درداد. از آن كه از حكم مأمون چاره نداشت و پوشيده و متنكّر به بغداد آمد . وى را به جائى نيكو فرود آوردند .
پس يك هفته كه بياسوده بود در شب طاهر نزديك وى آمد سخت پوشيده ، و خدمت كرد و بسيار تواضع نمود و آن ملطّفه‏اى به خط مأمون بر وى عرضه كرد و گفت : »نخست كسى كه به فرمان اميرالمؤمنين - خداوندم - به تو بيعت كند ، منم . و چون اين بيعت بكردم ، با من صد هزار سوار و پياده است ، همگان بيعت كرده باشند« . و رضا - روّحه اللَّه تعالى - دست راست بيرون كرد تا بيعت كند - چنانكه رسم است - طاهر دست چپ پيش داشت . رضا گفت : »اين چيست« ؟! گفت: »راستم مشغول است به بيعت خداوند ، اميرالمؤمنين مأمون . و دست چپم فارغ است . از آن پيش داشتم« . حضرت رضا (ع) از آن چه او بكرد وى را بپسنديد و بيعت كردند . و ديگر روز رضا (ع) را گسيل كرد با كرامت بسيارى وى را تا به مرو آوردند و چون بياسود ، مأمون خليفه در شب به ديدار وى آمد و فضلِ سهل با وى بود و يكديگر را گرم بپرسيدند و رضا (ع) از طاهر بسيار شكر كرد و آن نكته دست چپ و بيعت باز گفت . مأمون را سخت خوش آمد و بپسنديد ، آنچه طاهر كرده بود . گفت : »اى امام! آن نخست دستى بود كه به دست مبارك تو رسيد . من آن چپ را راست نام كردم« . و طاهر را كه ذواليمينين خوانند ، سبب اين است. پس از آن آشكارا گرديد كار رضا (ع) ، و مأمون وى را وليعهد كرد و عَلَم‏هاى سپاه برانداخت و سبز كرد و نام رضا (ع) بر درم و دينار و طراز جامه‏ها نبشتند و كارها آشكارا گشت . و مأمون رضا (ع) را گفت : »تو را وزيرى و دبيرى بايد ، كه از كارهاى تو انديشه دارد« . او گفت : »يا اميرالمؤمنين ! فضل سهل بسنده باشد ، كه وى شغل كدخدائى مرا تيمار دارد . و على سعيد صاحب ديوان رسالت خليفه ، كه از من نامه‏ها نويسد« . مأمون را اين سخن خوش آمد و مثال داد اين دو تن را تا اين شغل‏ها را كفايت كنند . فضل را ذوالرّياستين از اين گفتندى و على سعيد را ذوالقلمين. آنچه غرض بود بياوردم از اين سه لقب. انتهى.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:42 PM
ستارخان

سردار ملّى (وفاتش در 1332 قمرى) پسر حاجى حسن قراچه داغى يكى از دو مدافع مشهور تبريز در مقابل قشون عظيم محمد على شاه قاجار است در مدت يازده ماه تمام از روز بيست وسوم جمادى الاولى 1326 الى 8 ربيع الثانى 1327 چون وى رئيس مجاهدان تبريز وارامنه وقفقازيها بود ومقاومت شديد اهالى تبريز در مقابل سى وپنج الى چهل هزار قشون دولتى منحصراً در تحت راهنمايى وسركردگى وى صورت ميگرفت شهرت او از داخل به خارج ايران سرايت كرد ؛ ودر غالب جرايد اروپا وامريكا هر روز نام (ستار خان) در صفحه اول روزنامه‏ها چاپ ميشد . اعمال حيرت آور ستارخان روى ايران را در اوايل قرن چهاردهم در تمام خارجه سفيد گردانيد وميتوان او را بارزترين نمونه شجاعت ودلاورى ومردى ومردانگى ووطن پرستى نژاد ايرانى محسوب داشت . مقاومت سخت اين شخص كه از طبقه سوم مردم بيرون آمده بود در مدت يازده ماه تمام در مقابل چهل هزار نفر قشون بى رحم خونخوار دولتى توليد حس احترام واعجاب وتحسينى براى او وبراى عموم ايرانيان در تمام دنيا نمود كه نظيرش را در تاريخ ايران در دو سه قرن اخير سراغ نداريم .
در اواخر چون كار اهل تبريز به واسطه محاصره ونرسيدن آذوقه سخت شده بود پس از مذاكره قنسولهاى روس وانگليس وتصويب خود دولتين قرار شد كه عده‏اى از قشون روس به تبريز آمده راه جلفا را باز كنند لهذا در روز يكشنبه هشتم ربيع الثانى هزار وسيصد وبيست وهفت مطابق 29 آوريل 1909 ميلادى عده‏اى از قشون روس تحت سركردگى ژنرال از نارسگى به تبريز وارد شدند وراه جلفا را باز كردند ومحاصره تبريز پايان يافت و راه ورود آذوقه براى مردم شهر باز شد وقشون غارتگر دولتى از اطراف تبريز متفرق شدند وبدين طريق نقشى كه مرحوم ستارخان ومرحوم باقرخان در دفاع تبريز ودفاع مشروطه بازى كردند به انتها رسيد . ولى در عين حال چون به واسطه حضور قشون روس در تبريز موقعيت خطرناكى براى ايشان ايجاد شده بود ، مرحوم ستارخان وباقرخان وجمعى ديگر از روساى آزاديخواهان در اواخر جمادى الاخر سنه 1327 مطابق اواخر ماه مه 1909 ميلادى به قنسولگرى عثمانى در تبريز پناهنده شدند .
در روز 8 ربيع الاول 1327 مطابق 20 مارس 1910 ميلادى ستارخان وباقرخان در تحت فشار روسها تبريز را ترك گفتند وبه تهران آمدند ، ودر سى‏ام رجب همان سال يعنى 1328 مطابق 7 ماه اوت سنه 1910 ميلادى در پارك اتابك در تهران كه منزلگاه ستارخان وباقرخان ومجاهدين ايشان بود جنگ سختى مابين قشون دولتى كه ميخواستند مجاهدين را خلع سلاح نمايند ومابين مجاهدين كه اين تقاضا را نمى‏پذيرفتند روى داد . ووساطت وزير مختار آلمان ، بارون كوات وسفير كبير عثمانى براى ترك مخاصمه مفيد نيفتاد وسرانجام قشون دولتى غالب آمد وقريب سى تن از مجاهدان را كشتند وسيصد نفر اسير شدند . ومرحوم ستارخان مجروح وباقرخان اسير گرديد . وپس از ختم غائله ، دولت در حق ستارخان وباقرخان شهريه مناسب شأن ومقام ايشان برقرار گردانيد . چهار سال بعد از اين واقعه ستارخان در اثر عواقب اين جراحت از قرارى كه برادر آن مرحوم تقرير مى‏كرده دار فانى را بدرود گفت .
وفات آن مرحوم در روز بيست وهشتم ذى الحجه سنه هزار وسيصد وسى ودو مطابق 16 نوامبر 1914 يعنى در اوايل جنگ جهانگير اول روى داد در تهران ودر جوار بقعه حضرت عبدالعظيم در شش كيلومترى جنوب تهران مدفون شد وسن او در وقت وفات در حدود پنجاه سال يا شايد قدرى هم زيادتر بوده است . (وفيات معاصرين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:42 PM
سعد

بن ابى وقاص بن مالك بن وهيب بن عبد مناف قرشى زهرى از صحابه رسول خدا وفاتح عراق ومدائن و از شش نفرى كه عمَر آنها را براى شورى‏ وتعيين خليفه معيّن كرد . وى از سوى عمر به كوفه رفت ودر آنجا خانه‏هاى بسيار بنا كرد و دوران خلافت عمر حاكم آنجا بود ودر سال 55 به مدينه در قصر خود كه عقيق نام داشت درگذشت . (اعلام زركلى)
سعد با اميرالمؤمنين (ع) بيعت نكرد ولى هنگامى كه شنيد ذوالثديه خارجى در نهروان بدست حضرت كشته شده پشيمان شد وگفت : اگر اين را ميدانستم از على جدا نمى‏شدم كه از پيغمبر (ص) شنيدم قاتل ذوالثديه برحق است . (قاموس الرّجال)
موقعى كه پيغمبر (ص) غنايم بدر را ميان اصحاب بطور مساوى قسمت ميكرد سعد اعتراض نمود وگفت : شما سهم آن رزمنده شمشيرزن را به اندازه آن ضعيفى كه كارى از او نيامده ميدهى ؟! حضرت فرمود : مادرت به عزايت نشيند مگر نميدانى كه اين پيروزيها به بركت همين ضعفا ميباشد ؟! ابن نباته گويد : در حالى كه اميرالمؤمنين (ع) به خطبه مشغول بود وميفرمود : »سلونى قبل ان تفقدونى ...« از من بپرسيد پيش از آنكه دگر مرا نيابيد كه به خدا سوگند هر سؤالى از هر مطلبى خواه گذشته ويا آينده داشته باشيد شما را پاسخ دهم ، سعد بن ابى وقاص بپاخاست وگفت : اى اميرالمؤمنين مرا از شمار موى سر وريشم خبر ده . حضرت فرمود : تو از من سؤالى كردى كه به خدا سوگند پيغمبر مرا از اين سؤال تو خبر داده وبدان كه هر موئى از سر وريش تو شيطانى به پاى آن نشسته ودر خانه تو بزغاله‏اى ميباشد كه فرزندم حسين را خواهد كشت - عمر بن سعد آنروز كودك نوپائى بود - . (بحار:269ج�19 و 146ج�42)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:44 PM
شَبَث

بن ربعى از متعينين كوفه و ابتدا در سلك ياران اميرالمؤمنين (ع) بود و حضرت او را با عدى بن حاتم يا با صعصعة بن صوحان بنزد معاويه فرستاد كه وى را بطاعت خود بخوانند و با معاويه بشايستگى سخن گفت و در جنگ صفين در ركاب حضرت بود ولى هنگام عزيمت حضرت بنهروان او و اشعث بن قيس و عمرو بن حريث سر از اطاعت برتافته ديگران را نيز از اطاعت آن حضرت باز ميداشتند و در آن موقع اين سه تن بقصد تفريح بخورنق رفتند و در آنجا سوسمارى ديدند باستهزاء دست بدست آن داده گفتند با اميرالمؤمنين (ع) بيعت نموديم و على (ع) از كار زشت آنها آگاه شد و با هر يك از آنها از آينده‏شان سخنانى گفت و به شبث و عمرو بن حريث فرمود : بخدا سوگند شما دو نفر با فرزندم حسين قتال خواهيد نمود و سرانجام همين شبث در كربلا سردار پيادگان سپاه ابن زياد شد .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:45 PM
شبيب
ابن يزيد بن نعيم بن قيس شيبانى مقلب به ابو الضحاك . از دلاوران معروف ورهبران قيام عليه بنى اميه بوده است . جاحظ در وصف وى نويسد :
در جنگ مردى دلير بود و باتفاق صالح بن مسرح عليه حجاج ثقفى در موصل قيام نمود و دعوى خلافت كرد و 120 تن باوى بيعت كردند . حجاج پنج لشكر بجنگ وى فرستاد كه يكى پس از ديگرى ايشان را تار و مار نمود سپس از موصل بقصد حجاج بطرف كوفه رهسپار گرديد . حجاج ثقفى شخصاً بجنگ وى آمد و حجاج شكست خورد ولى با كمكى كه عبدالملك از شام باو رسانيد و با سپاهى كه بسردارى سفيان بن الادبر كلبى بيارى وى شتافت سپاه شبيب را در هم كوبيد وبسيارى از ايشان را بقتل رسانيد و شبيب هنگامى كه از روى پل دجيل (از نواحى اهواز) عبور ميكرد اسب وى توسنى كرد و او كه زره و پولاد بر تن داشت بر اثر سنگينى در رودخانه غرق گرديد .
عده‏اى بنام شبيبه كه از فرقه‏هاى نواصبند بدو نسبت دارند . شبيب بسال 26 ه متولد شده و در 77 ه در گذشته است . (اعلام زركلى:229ج�3)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:45 PM
شِمر


بن ذى الجوشن ضبابى كلابى كه نام او شرحبيل وشمر لقب او مى‏باشد از رؤساى هوازن بوده ودر صفين به همراه اميرالمؤمنين على (ع) بوده وسپس به كوفه اقامت گزيد وبه نقل حديث پرداخت . در واقعه كربلا شركت جست ودر شمار قاتلين امام حسين (ع) در آمد ، عبيداللَّه زياد او را با سر امام حسين (ع) به شام فرستاد وسپس به كوفه بازگشت . چون مختار بن ابى عبيده ثقفى قيام كرد شمر از كوفه بيرون شد ، مختار غلام خود را با گروهى به طلب او فرستاد ، شمر غلام مختار را بكشت وبه كلتانيه از قراء خوزستان بين شوش وصيمره رفت . جمعى از سپاهيان مختار به سركردگى ابوعمره به جنگ او رفتند ، شمر در اين نبرد كشته شد وتن او را نزد سگان انداختند .
بعضى از فرزندان او به مغرب رفتند وبه اندلس درآمدند . از جمله صميل بن حاتم بن شمر بن ذى الجوش بوده است .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:46 PM
صاحب


اسماعيل بن عبّاد بن عباس بن احمد بن ادريس ديلمى ملقّب به صاحب وكافى الكفاة . در سال 316 در طالقان قزوين به دنيا آمد وبسال 358 در رى از دنيا رفت وجسدش را به اصفهان بردند ودر آنجا به خاك سپردند .
واز اين جهت او را صاحب مى‏گفتند كه وى دورانى مصاحب ورفيق استاد خود ابوالفضل بن عميد بوده ويا به جهت اينكه وى از كودكى با مؤيّد الدوله آل بويه مصاحبت داشته . وى در حكومت آل بويه ابتدا مؤيّد الدوله وسپس فخرالدوله سمت وزارت داشته است .
صاحب شخصيتى دانش‏پژوه ودانشمند ودانش‏پرور بوده چنانكه گفته‏اند : در اوانى كه به پست وزارت نيز اشتغال داشته در علوم مختلف تدريس مى‏نمود ومجلس درسش آنقدر وسيع بوده كه شش نفر از شش سوى او ايستاده بودند چون وى جمله‏اى را املاء مى‏نمود آنها با صداى بلند آن را تكرار مى‏كردند كه به گوش همه برسد.
وى صاحب تأليفات زياد بوده از جمله در اصول عقايد : مختصر اسماء اللَّه وصفاته وكتاب نهج السبيل وكتاب الامامة .
ودر لغت كتاب بزرگ محيط در ده جلد وكتاب جوهرة الجمهرة ودر تاريخ وعروض وادب نيز كتابهايى نوشته كه اين مختصر گنجايش ذكر آنها را ندارد .
صاحب از شعراى معروف تاريخ است آنچنان كه در عصر خود به بازار شعر وادب رونقى نوين بخشيد .
وى در انواع علوم وفنون استيلا داشته چنانكه ابن خلكان او را نادره دهر واعجوبه عصر خوانده وسمعانى در انساب گفته : كه صاحب آنقدر آثار شعرى ونثرى وعلميش شهره آفاق است كه به ذكر آن نيازى نيست .
در دانشپرورى صاحب ، اين بس كه مرحوم صدوق كتاب عيون اخبار الرضا را وثعالبى كتاب يتيمه الدهر را به دستور او نوشته‏اند .
صاحب ، شيعى مذهب بوده وبه خاندان نبوّت ارادتى شايان داشته ودر مديحه آن بزرگواران قصائدى سروده است وبه سادات وعلويين علاقه وافرى داشته چنانكه يگانه فرزندش كه دخترى بوده به ابى‏الحسين على بن حسين حسنى تزويج نمود واز آن پسرى متولد شده كه او را عبّاد به نام جدش نام نهادند وچون صاحب مژده ولادتش را شنيد بداهةً چنين گفت :
احمد اللَّه لبشرى ... اقبلت عند العشىّ‏
اذ حبانى اللَّه سبطا ... هو سبط للنبىّ‏
نبوىّ علوىّ ... حسنىّ صاحبىّ‏
و اين ابيات از يكى از قصائد طولانى صاحب است : حب النبى واهل البيت معتمدى‏
ذوى الخطوب اسائت رأيها فينا ايا ابن عم رسول الله افضل من‏
ساد الانام وساس الهاشميينا
يا ندرة الدين يا فرد الزمان اصخ‏
لمدح مولى يرى تفضيلكم دينا
هل مثل سبقك في الاسلام لو عرفوا
وهذه الخصلة الغراء تكفينا
هل مثل علمك اذ زلّوا واذ وهنوا
وقد هديت كما اصبحت تهدينا
هل مثل جمعك للقرآن نعرفه‏
لفظا ومعنى وتأويلا وتبيينا
هل مثل صبرك اذ خانوا واذ فشلوا
حتى جرى ما جرى في يوم صفينا
هل مثل بذلك للعانى الاسيرو لل
طفل الصغير وقد اعطيت مسكينا
هل مثل قولك اذ قالوا مجاهرة
لولا على هلكنا في فتاوينا
يا رب سهل زياراتى مشاهدهم‏
فان روحى تهوى ذلك الطينا
يا رب صيّر حياتى في محبّتهم‏
ومحشرى معهم آمين آمينا (تذكرة ابن جوزى : 148)
صاحب در سخاوت وبذل وبخشش نيز مشهور تاريخ است چنانكه گويند : وى هر ساله مبلغ گزافى را به بغداد ومكه ومدينه مى‏فرستاده كه بين فقها ودانشمندان وعلويين تقسيم مى‏كرده‏اند واز جمله به ابواسحاق صابى كه از دانشمندان معروف عصرش بوده هر سال پانصد دينار مى‏داده علاوه بر آنچه كه به فقرا ومستمندان و واردين مى‏داده و او را عادت چنينى بود كه در ماه رمضان هر كسى كه عصر بر او وارد مى‏شد او را براى افطار نگه مى‏داشت وهر شب ماه رمضان مهمانهاى او كمتر از هزار نفر نبود وآنچه را كه در ماه رمضان انفاق مى‏نمود به اندازه انفاقش در تمام سال بود .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:46 PM
صاحب زنج


ابن اثير در حوادث سنه 255 گويد : به شوال اين سال در فرات بصره مردى خروج كرد وخود را على بن محمد بن احمد بن عيسى بن زيد بن على بن الحسين خواند وزنگيان را كه در سباخ بصره بودند فراهم ساخت واز دجله گذشته در ديثارى فرود آمد .
وابوجعفر آرد كه نام وى را على بن محمد بن عبدالرحيم گفته‏اند از طايفه عبد قيس است . صاحب الزنج ابتدا با بعضى اطرافيان منتصر عباسى متصل بود وايشان را مدح مى‏گفت وصله مى‏ستد سپس بسال 249 از سامراء به بحرين رفت وخود را على بن عبداللَّه بن محمد بن فضل بن حسن بن عبداللَّه بن عباس بن على بن ابى‏طالب خواند ودر »هجر« مردم را به طاعت خود دعوت نمود وجمعى كثير او را متابعت كردند وميان ايشان دو دستگى پديد شد ومردم بحرين وى را چون پيغمبر مى‏دانستند واو از ايشان خراج بگرفت وفرمان وى در آنجا نافذ گشت چنانكه با اصحاب سلطان به جنگ برخاست واز بحرينيان بسيار كس كشته شدند وى ناچار به احساء رفت ودر آنجا دعوى امامت كرد ومعجزاتى را مدعى شد وگفت : به من الهام شده كه به بصره بروم وبسيار كس را بفريفت وبا خود همراه ساخت وبه ردم كه ناحيتى است از بحرين حمله برد ؛ جنگى سخت كرد وشكست خورد وبسيارى از يارانش كشته شدند واو به بصره نزد بنى ضبيعه رفت وجماعتى در آنجا پيرو او شدند كه على بن ابان مهلبى در جمله آنان بود . واين بسال 254 بود وعامل بصره در اين وقت محمد بن رجاء حضارى بود . و چون ورود صاحب زنج به بصره با جنگ دو طايفه بلاليه وسعديه مصادف گشت وى در يكى از دو طايفه طمع بست وكس نزد ايشان فرستاد واما مردم شهر دعوت او نپذيرفتند وابن رجاء به طلب او برخاست وصاحب زنج با تنى چند از ياران به بغداد گريخت . ابن رجاء عده‏اى از ياران او را زندانى ساخت كه پسر بزرگ وى و زن و دخترش در ميان آنها بودند . چون صاحب و ياران او به زمين بطيحه رسيدند عمير بن عمار مأمور آن ناحيت ايشان را گرفته نزد محمد بن عوف عامل واسط فرستاد لكن صاحب زنج حيلتى كرد وخود وياران از دست او خلاصى يافتند وبه بغداد شدند . پس يك سال در اين شهر بماند ودر آنجا خود را محمد بن احمد بن عيسى بن زيد نسبت كرد وگفت : علامتهائى بر من آشكار شده است كه آنچه در ضمير ياران من باشد فهم كنم وهر كار كه كنند بدانم وعده‏اى از مردم بغداد به وى گرويدند .
در اين وقت محمد بن رجاء از ولايت بصره عزل شد وبزرگان بلاليه وسعديه زندانها بگشودند وزندانيها را رها ساختند كه در جمله زنان وفرزندان صاحب الزنج بودند وى چون اين خبر شنيد در رمضان 255 به همراه چند تن از ياران خويش به بصره رفت ودر قصر قرشى كنار نهرى كه عمود بن منجم نام داشت سكونت گزيد وگفت : من از جانب فرزندان واثق در فروش سباخ وكيل هستم . ريحان كه يكى از غلامان سورجيان ونخستين كس از آنها است كه بدو پيوست گويد : من براى غلامان مولاى خويش آرد مى‏بردم وبه دست كسان صاحب الزنج افتادم مرا نزد او بردند وگفتند او را به امارت سلام ده . چون سلام دادم پرسيد از كجا مى‏آيى ؟ واحوال غلامان سورجيان پرسيد ومرا به كيش خود خواند بپذيرفتم سپس گفت : برو واز غلامان ، هر چند كس توانى فرار ده وبياور تا تو را امير ايشان سازم ومرا سوگند داد كه جاى وى به كس نشان ندهم وچون بامداد به نزد وى رفتم ، عده‏اى از غلامان دبّاشين نزد او آمده بودند پس بر پارچه حرير اين آيه بنوشت »انّ اللَّه اشترى من المؤمنين انفسهم واموالهم بأنّ لهم الجنّة« وآن را بر چوبى زد كه بدان كشتى رانند وغلامان بصره را دعوت كرد وبسيار كس از ايشان بخاطر رهائى از سختى بردگى بدو پيوستند وصاحب الزنج براى آنان خطبه خواند و وعده داد كه ايشان را مالك مال وزمين خواهد كرد وسوگند ياد كرد كه به آنان خيانت نكند . در اين وقت صاحبان غلامان گفتند براى هر غلام پنج دينار بگير واو را باز پس ده وى غلامان را بفرمود تا هر يك از آقايان خويش يا وكلاى آنان را پانصد تازيانه بزدند سپس ايشان را رها ساخت تا به بصره باز گشتند وخود بر كشتى بنشست واز آنجا به نهر ميمون رفت وهمواره سپاهيان بگرد او فراهم مى‏شدند وچون عيد فطر شد با ايشان نماز گزارد وخطبه خواند وآنان را محنت وسختى بردگى واينكه چگونه خداوندشان نجات داد فرا ياد آورد .
سپس يكى از امراء زنگيان كه ابوصالح نام داشت ومعروف به قصير بود به همراهى سيصد تن زنگى بدو پناه آوردند وچون عده سپاهيان بسيار شد قائدانى از خود آنها بر آنها گماشت وقريه جعفريه را غارت كرد وبا لشكر بصره نبرد كرد وآنها را شكست داد ورئيس بصريان كه عقيل نام داشت با كشتى بگريخت وصاحب الزنج به دنبال او برفت وكشتيهايش بگرفت وقريه مهلبيه را غارت كرد وبسوزانيد وسپس در كنار نهر ريان با يكى ازسران ترك به نام ابوهلال كه چهار هزار مرد جنگجو با خود داشت رو به رو شد وجنگى سخت در گرفت .
زنگيان بر علمدار ترك حمله كردند واو را از پاى در آوردند وابوهلال ولشكريانش بگريختند وسپاهيان بيش از هزار وپانصد تن از آنها بكشتد وعده‏اى اسير كردند .
به صاحب خبر رسيد كه مردم بصره طايفه بلاليه وسعديه متفق شده وزينبى را بر خويش امير كرده آماده نبرد او مى‏باشند . صاحب ، على بن ابان را با صد تن سپاه بفرستاد تا خبر گيرد ، على با گروهى از ايشان رو به رو شد وآنان را شكست داد وغلامان كه با ايشان بودند به على پيوستند واو دسته ديگر فرستاد تا به موضعى رفتند كه هزار ونهصد كشتى با مستحفظان در آنجا بودند .
نگهبانان چون سپاه زنج بديدند بگريختند وزنگيان كشتيها را گرفتند ونزد صاحب خويش بردند ودر آن كشتى حاجيانى بودند كه از راه بصره به حج مى‏رفتند ، صاحب حاجيان را رها كرد وفرقه ديگر براى استعلام از حال لشكريان دشمن فرستاد ، خبر آوردند كه عده بسيارى به سوى او در حركتند . صاحب ، محمد بن سالم وعلى بن ابان را بفرمود تا در نخلستان كمين كنند وخود بر كوهى كه مشرف بود بنشست . ديرى نگذشت كه علمها ومردان نزديك شدند ، پس دستور داد تا زنگيان تكبير گويان حمله برند وسواران بصره نيز حمله كردند ودر اين جنگ جمع بسيارى كشته شدند وسرانجام لشكر بصره شكست خورد .
وبالجمله صاحب زنج چند سال با مردم بصره ونواحى به نبردهاى مكرر و پى در پى روزگار گذراند وبه اهواز وشوش وشوشتر غارتها برد وچپاولها كرد وجمع زيادى كشته شدند وخانه‏ها به آتش زد وهر نيروئى كه از بغداد وبه مدد مردم بصره واهواز مى‏آمد با شكست مواجه مى‏شد تا بسال 261 معتمد عباسى پسر خود جعفر را وليعهد وبرادر خويش ابواحمد موفق را وليعهد فرزند خود كرد واو را الناصر لدين اللَّه الموفق لقب داد وبفرمود كه به جنگ زنگيان رود ، وى با سپاهى مجهز عازم بصره شد وجنگها در پيوست وسرانجام بسال 269 صاحب زنج شكست خورد وبه منطقه نهر بوالخصيب مستقر شد وكار او تباه گشت وقحطى در ميان اصحاب وى پديد آمد چندان كه يكديگر را مى‏خوردند وبالجمله بسال 270 با حمله‏اى كه توسط ابوالعباس فرزند موفق از چند سو به سپاه او شد لشكرش تار و مار گشت وصاحب زنج به قتل رسيد وابوالعباس دوازده روز مانده از جمادى الاولى با سر صاحب به بغداد وارد شد . (خلاصه‏اى از كامل ابن اثير)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:47 PM
صاحب فخ


حسين بن على بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب . در تجارب السلف آرد كه حسين از بزرگان بنى هاشم بود واز تحمل جور وحيف ملول شد ، در مدينه خروج كرد وبسيار خلق متابعت او كردند واتفاق افتاد كه از عامل مدينه بر بعضى طالبيان ظلمى رفت وعلويان بهم برآمدند وحسين با خلقى انبوه به در سراى امارت رفتند وعامل بگريخت وزندانها شكستند وزندانيان را خلاص دادند وبا حسين بيعت كردند ومدينه مسخر شد . چون خبر به هادى رسيد محمد بن سليمان را به جنگ او فرستاد با لشكرى انبوه ، وبعضى گويند سليمان منصور را فرستاد .
فى الجمله هر دو لشكر در فخ كه ميان مكه ومدينه است به هم رسيدند وجنگى عظيم كردند ، ودر آخر كار عباسيان غالب آمدند وحسين كشته شد وسر او را پيش هادى بردند ، چون سر را بنهادند آن جماعت را دشنام داد وگفت گويى سر يكى از فراعنه را آورده‏اند جزاى شما حرمان است وايشان را هيچ نداد .
حسين صاحب فخ مردى كريم ومفضال بود وقتى پيش مهدى آمد مهدى او را چهل هزار دينار بخشيد او بر در سراى مهدى تمامت را خرج كرد وبه حجاز آمد وبر تن او پوستينى بود ودر زير پوستين پيراهن نداشت . (تجارب السلف : 134 - 133) ابن اثير در حوادث سنه 169 گويد : در اين سال هادى خليفه عباسى عمر بن عبدالعزيز بن عبداللَّه ابن عمر بن خطاب را حكومت مدينه داد ، وى در آنجا ابوالزفت حسن بن محمد بن عبداللَّه بن حسن ومسلم بن جندب شاعر هذلى وعمر بن سلام مولاى آل عمر را به جرم نوشيدن نبيذ بگرفت وتازيانه زد وطناب به گردن آنان بسته در شهر بگردانيد . پس حسين بن على (صاحب فخ) نزد عمر شد وگفت تو را نبود كه اينان را حد بزنى چه مردم عراق شرب نبيذ را حرام نشمرند ، اكنون اين گرداندن براى چيست ؟! عمر بفرمود تا ايشان را باز گرداندند وبه زندان افكندند .
سپس حسين بن على ويحيى بن عبداللَّه بن حسن كفالت حسن بن محمد كردند وعمر او را از زندان بدر آورد وطالبين گروگان يكديگر شده خويشتن را به حاكم عرضه مى‏دادند وچنان افتاد كه حسن بن محمد دو روز خويشتن را عرضه نكرد ، عمر حسين بن على ويحيى بن عبداللَّه را بطلبيد واز حسن بپرسيد وغلظت آورد ، يحيى سوگند خورد كه نخسبد تا او را بياورد واگر امير خفته باشد درب خانه وى به نشانه آوردن حسن بكوبد .
چون از نزد عمر بيرون شدند حسين يحيى را گفت سبحان اللَّه تو را چه افتاد كه چنين گفتى ؟ وحسن را كجا خواهى يافت ؟ يحيى پاسخ داد به خدا كه نخوابم ، تا درب خانه وى به شمشير بكوبم . حسين گفت ما با اصحاب خويش وعده نهاديم كه در موسم حج ودر منى خروج كنيم . يحيى گفت حال چنين افتاد پس برفتند ودر آن شب آماده شدند وآخر شب خروج كردند ويحيى به خانه عمر رفت ودر بكوفت واو را نيافت پس به مسجد ريختند وحسين نماز بامداد به جماعت بگذاشت ومردم براى مرتضى از آل محمد بيعت كردند و خالد بريدى با دويست تن لشكرى وعمر با وزير بن اسحاق ازرق ومحمد بن واقد شروى وخلق بسيار بيامدند پس خالد نزديك شد ويحيى وادريس پسران عبداللَّه بن حسن برخاستند يحيى با ضربتى بينى وى ببريد وادريس او را ضربتى بزد چنانكه بيفتاد واو را بكشتند واصحاب وى بگريختند وعمر با عباسيان در آمدند واصحاب حسين آنان را از مسجد براندند وبيت المال را كه چند ده هزار دينار بود تاراج كردند وگويند هفتاد هزار دينار طلا بود وخلق پراكنده شدند .
مردم مدينه درهاى خانه ببستند وبامداد بر علويان حمله كردند وتا گرمگاه بجنگيدند وبسيار كس مجروح گشت . بامداد ديگر مبارك تركى كه به حج آمده بود با اصحاب حسين نبردى سخت كرد كه تا نيمروز بكشيد ومبارك وعده حرب بامداد داد ليكن سوار شد وبرفت وگويند وى حسين را پيام فرستاد كه به خدا اگر از آسمان فرو افتم وطعمه پرندگان شوم بر من آسانتر است كه مويى از سر تو كم كنم ، ليكن مرا عذرى بايد وتو شب هنگام بر من حمله كن كه من خواهم گريخت پس صاحب فخ كس بر او فرستاد تا تكبيرگويان بر وى حمله برند واو با اصحاب خويش بگريخت .
صاحب فخ يازده روز در مدينه بماند وشش روز به پايان ذوالقعده سال 169 مانده بود كه به طرف مكه بيرون شد ومردم مدينه را گفت : خدا خير را بر شما رد نكناد ومردم نيز وى را نفرين كردند وگفتند : خدا تو را باز نگرداناد وچون به مسجد شدند ، استخوانها را كه اصحاب حسن مى‏خوردند ، بيافتند ومسجد را از پليديها كه در آن كرده بودند ، بشستند .
پس صاحب فخ به مكه در آمد وندا دادند كه هر بنده نزد ما آيد آزاد است . پس خبر وى به هادى خليفه رسيد . ودر اين سال تنى چند از اهل بيت او به حج آمده بودند ، كه در جمله آنان سليمان بن منصور ومحمد بن سليمان وعباس بن محمد بن على وموسى واسماعيل پسران عيسى بن موسى بود .
هادى محمد بن سليمان را نامه كرد كه كار حرب صاحب فخ را به عهده گيرد . واو خود از بيم راه با جماعت و سلاح از بصره بيرون شده بود . پس در ذى طوى فراهم شدند وچون احرام عمره ببسته بودند به مكه در آمدند وطواف وسعى كرده محلّ گشتند وذى طوى را لشكرگاه خويش ساختند وشيعيان بنى عباس وموالى آنان كه در سفر حج بودند نزد وى شدند .
روز ترويه (8 ذوالحجة) جنگ در گرفت واصحاب حسين بگريختند واز ايشان كشته ومجروج گشت وسليمان با اصحاب خويش به مكه شد وندانستند كه حسين را چه افتاد .
چون به ذى طوى رسيدند ، مردى خراسانى بديشان رسيد وفرياد مى‏كرد البشارة البشارة اين سر حسين است پس سر را بيرون كرد ودر جبهه وقفاى او آثار ضربتى بود ومحمد بن سليمان مردمان را امان داد . پس حسن بن محمد بن عبداللَّه (ابوالزفت) بيامد ودر پس محمد بن سليمان بايستاد وموسى بن عيسى وعبداللَّه بن عباس او را گرفته بكشتند پس محمد بن سليمان سخت در غضب شد وسرهاى كشتگان را كه صد واندى بود بگرفتند واز جمله سر حسن بن محمد بن عبداللَّه بن حسن بن حسن بن على بود وخواهر حسين (صاحب فخ) را كه اسير شده بود به زينب دختر سليمان سپردند وفراريان با حجاج در آميخته پنهان شدند وشش تن اسير را نزد هادى بردند . وى بعضى را كشت وبعضى ديگر را بگذاشت وبر موسى بن عيسى كه حسن بن محمد را كشته بود غضب كرد واموال وى بستد وبر مبارك تركى نيز خشم گرفته وى را مصادرت فرمود آنگاه او را سائس ستوران كرد . (ابن اثير:38 - 37ج�6)
حسين بن على بن حسن مثلث بن حسن مثنى بن امام حسن مجتبى (ع) مكنى به ابى عبداللَّه از اصحاب حضرت صادق بود ودر »فخ« با جمعى از سادات حسنى مقتول شد . دعبل خزاعى شاعر در قصيده ، معروف (مدارس آيات ...) از وى چنين ياد كند : قبور بكوفان واخرى بطيبة
واخرى بفخ نالها صلوات مادر وى زينب دختر عبداللَّه بن حسن مثنى است واز امام جواد (ع) نقل است كه آل محمد را پس از واقعه كربلا مصرعى بزرگتر از فخ نيست .
ابوالفرج اصفهانى آرد كه حضرت رسالت (ص) به فخ رسيد ونماز خواند وبگريست وفرمود كه جبرئيل خبر داد كه يك تن از فرزندان تو در اين موضع به قتل خواهد رسيد وكسانى كه با او شهيد شوند اجر دو شهيد خواهند داشت .
ونقل است كه امام باقر (ع) در »فخ« پياده گشت ونماز خواند سبب پرسيدند ، فرمود كه يك تن از اهل بيت من با جمعى در اينجا كشته مى‏شوند وارواح واجساد ايشان به بهشت مى‏رود وهنگام خروج وى بزرگان علويان (جز موسى بن جعفر وحسن بن جعفر بن حسن مثنى) بدو پيوستند . (ريحانة الادب:374 - 373ج�2)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:47 PM
طلحه



ابن ابى طلحة ملقب به كبش الكتيبة ، نامش عبداللَّه بن عبدالعزّى بن عثمان بن عبدالدار بن قصىّ است . وى كسى است كه در جنگ بدر حامل يكى از سه رايت سپاه قريش بود ، وهمو است كه در جنگ احد حامل لوا بود وبه دست اميرالمؤمنين على (ع) به قتل رسيد . (حبيب السير)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:48 PM
طلحه
بن عبداللَّه بن خلف خزاعى ، طلحة الطلحات واز بخشندگان بنام عرب در دوران اسلام است . وى از سخاوتمندان مشهور بصره در عصر خويش بوده ، در سمرقند چشمش نابينا شد واز طرف زياد بن مسلمه والى سيستان گرديد ودر آنجا بمرد ، وى به بنى اميه تمايلى داشت وآنها او را اكرام واحترام مى‏كردند . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:48 PM
طلحة
بن عبيداللَّه از اهل مكه واز قبيله قريش تيره تَيم ومردى شجاع وبا سخاوت وبخشش بود . وى از پيشگامان در اسلام بوده ودر آغاز هجرت به مدينه ، هجرت نمود ودر واقعه بدر حضور نداشت كه او وسعيد بن زيد به دستور پيغمبر (ص) جهت تحقيق وجستجو از قافله مكه به راه شام رفته بود .
طلحه با عثمان شديداً مخالف بود ويكى از افراد مؤثر در قتل عثمان بود . ابن ابى الحديد نقل كرده هنگامى كه عثمان در محاصره طلحه ويارانش بود على (ع) هر چند به طلحه اصرار نمود كه عثمان را آزاد كند نپذيرفت وگفت : تا گاهى كه افراد بنى‏اميه را مجازات نكند ممكن نيست دست از او برداريم . به همين دليل مروان حكم با آنكه در جنگ جمل جزء لشكريان عايشه و زير پرچم طلحه بود هنگامى كه جنگ شروع شد طلحه كنار عايشه ايستاده بود مروان او را هدف قرار داد وتيرى به سويش رها ساخت كه به زندگيش خاتمه داد . لذا وقتى عبدالملك مروان گفت : اگر نبود كه پدرم مروان گفته است كه من طلحه را كشته‏ام وانتقام خون عثمان را گرفته‏ام يك تن از فرزندان طلحه را زنده نمى‏گذاشتم وهمه به خونخواهى عثمان مى‏كشتم .
طلحه با وجود اينكه خود نخستين كسى بود كه با على (ع) بيعت نمود ولى پس از آنكه با عدالت ودادگرى آن حضرت رو به رو شد ودريافت كه وى در خلافت على ميدانى براى خودكامگى او و افرادى مانند او نيست ونمى‏تواند به اهداف پليد خويش نائل گردد او و زبير به بهانه عمره از اميرالمؤمنين (ع) اجازه گرفته رهسپار مكه شدند ودر آنجا به اتفاق عايشه مقدمات جنگ جمل را فراهم نمودند وسرانجام به بصره رفته آن واقعه شوم بپا كردند وهمه آنها مفتضح شدند وطلحه به دست يار خود مروان حكم به قتل رسيد .
هنگامى كه آيه حرمت ازدواج زنان پيغمبر (ص) با ديگران بر آن حضرت نازل شد طلحه به خشم آمد وگفت : محمد زنان خود را بر ما حرام مى‏كند وخود با زنان ما ازدواج مى‏نمايد ؟ ! اگر او بميرد همانگونه كه او در خلخالهاى زنان ما دويده در خلخالهاى زنانش بدوم . (بحار: 27ج�17)
نقل است كه روزى طلحه در حضور پيغمبر (ص) سخن از على به ميان آورد ، حضرت فرمود : مگر تو او را دوست دارى ؟ گفت : آرى . فرمود : روزى عليه او خروج كنى وبا او بجنگى و تو درباره او متجاوز وستمكار باشى . (كنزالعمال:312ج�2)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:49 PM
عبدالجبّار
ابن احمد بن عبدالجبار الهمدانى الاسدآبادى مكنى به ابوالحسين ، قاضى بود و در علم اصول و كلام تبحر داشت ، و در عصر خويش شيخ معتزليان بود و آنان وى را قاضى‏القضاة مى‏گفتند . و جز وى كسى را بدين لقب نمى‏خواندند .
از تأليفات او است : تنزيه القرآن عن المطاعن . و الامالى ، وى به سال 415 به رى درگذشت . (الاعلام زركلى چاپ اول : 476 و رجوع به خاندان نوبختى : 91 - 85 - 48 شود)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:49 PM
عبدالرحمن
بن حجاج بجلى كوفى الاصل وبغدادى المسكن از اشخاص كاملاً مورد وثوق واعتماد در نقل حديث ونماينده حضرت صادق بوده وحديث را از آن حضرت وامام كاظم (ع) نقل نموده وحضرت رضا (ع) را نيز درك كرده است. وامام صادق (ع) ميفرمود: با اهل مدينه بحث كن كه دوست دارم مردم مانند توئى را در ميان شيعه ببينند. وامام موسى بن جعفر(ع) براى او به بهشت گواهى داده وامام صادق (ع) او را از ايمنان خوانده است. وى در مدينه وبنقلى بين مكه ومدينه وفات نمود. (شرح مشيخة الفقيه)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:49 PM
عبدالرحمن
بن عبد رب انصارى از صحابه رسول اللَّه واز ياران مخلص اميرالمؤمنين (ع) بوده وهنگامى كه حضرت در مسجد كوفه فرمود: هر يك از شما كه داستان غدير را بياد دارد واز پيغمبر (ص) شنيده آنچه را كه در باره من در آن واقعه فرمود بپا خيزد وشهادت دهد ، عبدالرحمن از جمله كسانى بود كه بپاخاست وگفت: من گواهى ميدهم واز پيغمبر (ص) شنيدم فرمود: آهاى مردم! خداوند عزوجل ولىّ من ومن ولىّ مؤمنانم. آهاى مردم! هر كه من مولاى اويم اين على مولاى او است »اللهم وال من والاه وعاد من عاداه ...« .
عبدالرحمن در مكه بامام حسين (ع) پيوست وتا كربلا ملازم ركاب آن حضرت بود ودر روز عاشورا در حمله اول در كنار حضرت بفوز شهادت نائل گشت.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:51 PM
عبدالرحمن
بن عبداللَّه بن كدن ارحبى (بنو ارحب تيره‏اى از قبيله همدانست) وى يكى از وجوه ومعاريف تابعين كوفه ومردى شجاع بود وپيك مردم كوفه بنزد امام حسين (ع) بوده است كه پنجاه وسه نامه كه هر نامه گروهى از مشاهير كوفه امضاء نموده بودند خدمت آن حضرت در مكه برد وحضرت هنگامى كه مسلم بن عقيل را بكوفه اعزام داشت همين عبدالرحمن را بهمراه او فرستاد وچون امام بكربلا رسيد وى به آن حضرت ملحق شد ودر صف شهداى كربلا قرار گرفت.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:54 PM
عبدالرحمن
بن عروة بن حراق غفارى وبرادرش عبداللَّه از اشراف وشجاعان كوفه واز مواليان خاندان نبوت بودند وجدشان حراق از ياران اميرالمؤمنين على بوده كه در هر سه جنگ آن حضرت شركت نموده است. اين دو برادر در كربلا بامام حسين (ع) پيوستند وحق ارادت ادا نمودند. ابومخنف گويد: هنگامى كه اصحاب امام حسين (ع) ديدند انبوه سپاه دشمن رو بافزايش است ودانستند كسى از اين معركه جان سالم بدر نبرد هر يك در شهادت بر ديگرى سبقت ميجست، در اين حال آن دو برادر بنزد حضرت آمده عرض كردند: ما بيقين امروز كشته خواهيم شد اجازت فرما در كنارت باشيم كه هم نبرد كنيم وهم تا زنده‏ايم از جان مقدست دفاع نمائيم. فرمود: آفرين بر شما، بمن نزديك آئيد. آنان همچنان در كنار حضرت بجنگيدند وهر كدام يك مصراع شعر رجز ميگفت وآن ديگرى بمصراع دوم شعر را تمام ميكرد واين چنين نبرد دادند تا هر دو بشهادت رسيدند. (ابصار العين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:55 PM
فرهاد ميرزا
معتمدالدوله پسر عباس ميرزاى قاجار وليعهد فتحعليشاه. وى در كسب دانش جدى بليغ داشته و در عصر سلطنت برادرش محمد شاه مأمور حفاظت سرحدات فارس و عراق شد. وى را تأليفاتى است از جمله: جام جم در جغرافيا، نصاب انگليسى، قمقام و صمصام. وى به سال 1305 در تهران درگذشت و جنازه‏اش را به كاظمين بردند و در آنجا به خاك سپردند.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:55 PM
قَحطَبَة
ابن شبيب طائى. يكى از سرداران لشكر ابومسلم خراسانى است. مستوفى آرد:
ابومسلم پس از آنكه خراسان وى را مسلم گشت، قحطبة بن شبيب طائى را به جانب عراق فرستاد قحطبه گرگان به قهر بستد و رى و ساوه و قم و ولايت كاشان بى حرب مسخر گردانيد و با مردم اصفهان جنگ كرد و بگرفت و از آنجا برگشت و به نهاوند رفت و همدان با مردم نصر سيار جنگ كردند ايشان را بكشت و از آنجا به حلوان شد و شهر زور و حلوان بستد و عزم كوفه كرد. يزيد بن ميسره از واسط عزم حرب ايشان كرد بر كنار فرات به هم رسيدند، شب بود حرب در پيوست قحطبه را اسب خطا كرد و او را در آن آب غرق گردانيد اما لشكرش وقوف نداشتند يزيد بن ميسره را نيز بكشتند چون روز شد و قحطبه غرق شده بود پسرش حسين بن قحطبه را بر خود امير گردانيدند و به كوفه شدند. (تاريخ گزيده چاپ لندن: 286ج�1 و رجوع شود به كامل ابن اثير: 191ج�5 و 192) تاريخ وفات وى 132 ه ق = 750 م است. (الاعلام زركلى: 791ج�2).

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:56 PM
قِرمِط


وى رئيس قرامطه و از باطنيه است قرمطيان به وى نسبت دارند. در نام و اصل او اختلاف است. گويند نام وى حمدان يا فرج بن عثمان يا فرج بن يحيى است و قرمط لقب اوست. لغويان قاف و ميم را فتحه دهند و فرنگيان از آنان اخذ كرده و گويند: Karmath ولى علماى نسابه به كسر قاف و ميم ضبط كرده‏اند. اصل او از خوزستان است و در كوفه به سال 258 ه مشهور شد و به زهد و پارسائى تظاهر كرد گروهى گرد او فراهم آمدند وى كتابى به آنان نشان داد كه گويند در آغاز آن چنين آمده بود: بسم اللَّه الرحمن الرحيم يقول الفرج بن عثمان وهو عيسى و هو الكلمة و هو المهدى وهو احمد بن محمد بن الحنفيه و هو جبرئيل. در آن كتاب سخنان كفر و تحليل و تحريم فراوان بود پيروان وى بسيار شدند از جمله زكرويه بن مهرويه و ابوسعيد حسن بن بهرام جنابى از قطيف و بحرين.
بنى قليص بن ضمضم از بنى كلب بن وبره در عراق و شام و على بن فضل در يمن به تبليغ مذهب وى پرداخت و هنوز بقاياى آنان در جبل كلبيه و لاذقيه و در نجران يمن و در قطيف در مغرب خليج فارس موجودند ولى بيشتر آنان در اسماعيليه و نضيريه و طوائف باطنى ديگر مندمج شدند اقوال مختلفى درباره قرمط نقل شده و قول راجح‏تر اينست كه همين قرمط است كه حاكم رحبه او را به سال 293 گرفت و المكتفى باللَّه عباسى او را به قتل رسانيد و در منتظم ابن جوزى برخى از حالات قرمطيان آمده است. (الاعلام زركلى چاپ دوم: 35ج�6 و 36)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:56 PM
کاوه
نام مردى است كه در شهر سپاهان - كه لشكر ايران در آن جمع و از آنجا به هر جا مأمور مى‏شده‏اند - رياست صنعت اسلحه رزم داشته و جباخانه، كه زره و مغفر و آلات جنگ مى‏ساخته، در دست او بوده و به سلسله پيشداديان ارادت و اعتقاد صادقانه داشته. بعد از غلبه ضحاك علوانى بر جمشيد جم و هلاكت جمشيد، ظلم و بيداد ضحاك اهالى ايران را به ستوه آورد، و بدو دل بد كردند و چاره نداشتند. او نيز از ايرانيان آسوده دل نبود چون فريدون بن آتبين - يا آبتين - از فرانك بزاد در لارجان مازندران در بيشه به شير گاو پرورش يافت تا به حد رشد رسيد و ضحاك بر وى دست نيافت. هواخواهان در انتظار خروج وى بودند. كاوه با دانايى كه صاحب علوم غريبه بود آشنايى گرفت. او برنطعى از چرم شكل صد در صد برنگاشت و به كاوه سپرد و بدو گفت: اين را علمى بساز كه با هر كه روبرو شوى غالب گردى و اگر از نژاد جمشيد تنى پيدا كنى كارها رونق خواهد گرفت. كاوه پسران خود قارن و قباد را به تحريك سپاهيان مأمور نمود و با گماشتگان ضحاك محاربه كرد و با سپاهى به رى آمد و فريدون را آگاه كرد و سپس گرزى به تركيب سر گاو براى او ساخت و خروج كردند و ضحاك را گرفتند و در چاهسار كوه دماوند نگونسار كردند. فريدون استقرار يافت و كاوه را با سپاه به تسخير قسطنطنيه فرستاد. وى مدت بيست سال به تسخير بلاد پرداخت و حكومت شهر سپاهان خاصه وى گرديد. (انجمن آراى ناصرى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:57 PM
کوچک جنگلی ( میرزا کوچک خان )

از مجاهدان مشروطيت و رهبر قيام جنگل. نامش يونس و معروف به ميرزا كوچك خان فرزند ميرزا بزرگ از مردم رشت و ساكن استاد سرا بود. در سال 1298 ه ق ديده به جهان گشود در اوان كودكى و جوانى در صالح آباد رشت و مدرسه جامع و مدرسه محموديه تهران صرف و نحو و مقدمات علوم دينى را فرا گرفت، اما حوادث و انقلابات كشور مسير افكارش را تغيير داد و به صف مجاهدان مشروطيت پيوست. هنگام بمباران مجلس شوراى ملى در قفقاز بود و اقامتش در تفليس و بادكوبه وى را با ترقيات دنياى جديد آشنا ساخت. چندى بعد مقارن تحصن علما در سفارت عثمانى او نيز در شهبندرى رشت متحصن شد و متعاقب قتل آقا بالا خان سردار افخم به همراه ساير مجاهدان در قزوين شركت كرد اما به علت اختلافى كه با بعضى از مجاهدان پيدا كرد به رشت برگشت وليكن به توصيه و دلجويى ميرزا كريم خان رشتى دوباره در على شاه عوض به مجاهدان گيلانى پيوست و در فتح تهران شركت كرد و در جنگ سه روزه مجاهدان با قواى استبداد مأمور جبهه قزاقخانه شد و در شورش شاهسونها همراه يفرم و سردار اسعد به كمك ستارخان شتافت وليكن بيمار شد و به تهران بازگشت به هنگام طغيان تركمن‏ها كه به تحريك محمد على شاه روى داده بود، داوطلب جنگ شد و به گمش تپه رفت اما در اثر اصابت گلوله‏اى مجروح گشت و به بادكوبه و تفليس برده شد و پس از چند ماه مداوا و معالجه مجدداً به گيلان بازگشت. اما چون به علت فعاليتهاى آزاديخواهانه‏اش به امر قونسول تزارى از حق اقامت در موطن خود محروم شده بود، به تهران آمد و بر ضد تجاوزات و بيدادگريهاى روسيه تزارى به فعاليت پرداخت.
گويا ميرزا كوچك خان مى‏خواست مركز اتحاد اسلام تأسيس كند، از اين رو براى ايجاد مركز عمليات خود همراه يك تن از مجاهدان مشروطيت يعنى ميرزا على خان ديو سالار به سوى مازندران حركت كرد، اما به عللى از ديو سالار جدا شد و به لاهيجان رفت و با دكتر حشمت الاطباء طبيب آن شهرستان ملاقات كرد و به يارى او و گروهى ديگر نيرويى تشكيل داد و در جنگلهاى شمال به مبارزه بر ضد نفوذ بيگانگان پرداخت.
سرانجام پس از يك سلسله مبارزات كه مدت هفت سال (از شوال 1333 ه ق تا ربيع الثانى 1340 ه ق) به طول انجاميد نهضت جنگل با مرگ وى (قوس 1300 شمسى) خاتمه يافت و نيروى جنگل از هم پاشيده شد. (كتاب سردار جنگل تأليف ابراهيم فخرايى) مرحوم دهخدا در يادداشتهاى خود آرد: »ميرزا كوچك خان از مجاهدين گيلان بود كه با ميرزا كريم خان و سردار محيى الدين براى بيرون كردن محمد على شاه به تهران آمد او سربازى بى نهايت شجاع بود و سردار محيى و برادرش ميرزا كريم خان با او معامله دوست مى‏كردند نه يك فرد مجاهد عادى، مع هذا با همه ابرام سردار محيى هيچ وقت در حضور او نمى‏نشست. اول بار كه او را ديدم جوانى خوش قيافه به سن سى ساله مى‏نمود. در نهايت درجه معتقد به دين اسلام وبه همان حد نيز وطن پرست بود شايد آن هم از راه اينكه ايران وطن او يك مملكت اسلامى است و دفاع از او را واجب مى‏شمرد. نماز و روزه او هيچ وقت ترك نمى‏شد و هرگز در عمر خود شراب نخورد و همچنين از ديگر محرمات دينى مجتنب بود، ليكن در دين خرافى بود و همه كارها از فعل و ترك با استخاره سبحه و يا قرآن مى‏كرد. آنگاه كه در تهران بود لباس عادى داشت و ريش خود را مى‏زد (يعنى نمى‏تراشيد، چه آن را خلاف شرع مى‏شمرد). قانع و بى طمع بود و در تهران مثل ديگر مجاهدين تفنگ نمى‏آويخت و قطار فشنگ نمى‏بست هميشه متفكر بود و بسيار كم تكلم مى‏كرد اطاعت اوامر آزاديخواهان بى غرض و طمع را مثل وجيبه دينى مى‏شمرد و همان وقت كه در جنگل بود با معدودى آزاديخواهان تهران كه به آنها اعتماد و اعتقاد داشت در كارهاى خود كتباً وبه پيغام مشورت مى‏كرد، ليكن پس از مشورت با آنان نيز فاصل استخاره بود و اگر استخاره مساعد نبود، به گفته‏هاى ايشان عمل نمى‏كرد مى‏گفتند در اول طلبه دينى بود و مقدماتى از عربى و فقه مى‏دانست. رحمة اللَّه عليه«. (از يادداشت مرحوم دهخدا، بر حاشيه مختصرى از زندگانى سياسى سلطان احمد شاه قاجار تأليف حسين مكى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:58 PM
گاندی

پيشواى هندوان وموجد استقلال هندوستان .
موهندس كرمچند گاندى ، روز دوم اكتوبر 1869 ميلادى در شهر پور بندر كه يكى از توابع كاتياوار واقع در ايالت غربى هند است ، پا به عرصه وجود گذاشت . او از يك خانواده متوسط متعلق به گروه بازرگانان بود . پدر بزرگ او رئيس وزيران حكومت محلى بود وپدرش نيز به همان شغل اشتغال داشت . مادر او بانوئى متدين بود . همين سجيه در اخلاق فرزند او كه بعدها به صورت »پدر ملت هند« در آمد اثر فراوانى نهاد .
موهندس تحصيلات ابتدائى را در همان شهر شروع كرد . ولى شاگرد باهوش وزرنگى نبود . بعد همراه با خانواده خود به شهر راجكوت - يكى ديگر از نواحى ايالت فوق الذكر - رفت وبه ادامه تحصيل پرداخت.
از دوران تحصيل او اثرى از عظمت آينده وى مشاهده نمى‏شد جز اتفاقى كوچك كه روزى يك بازرس انگليسى به دبستانى كه او تحصيل مى‏كرد ، رفت تا كودكان را امتحان كند . گاندى نمى‏توانست يك كلمه را صحيح بنويسد . معلم با اشاره به او فهمانيد تا از نوآموز كنار خود رونويسى كند . وچون گاندى از اين كار سرباز زد ، بعدها مورد طعن وبى احترامى آموزگار قرار گرفت .
او از همان اوان مايل بود ديگران را تربيت كند وبه راهى كه صحيح مى‏پنداشت هدايت نمايد . وچون مى‏ديد يكى از دوستان برادرش پسرى مهمل ونامرتب است وبه بعضى عادات ناپسند از جمله خوردن گوشت كه در نزد هندوان مكروه است اعتياد دارد تصميم گرفت به هدايت وى بپردازد . غافل از اينكه خود رفته رفته تحت نفوذ اخلاقى او قرار گرفت وبه خاطر دوستى با او حتى به سرقت دستبند طلاى برادر خود مبادرت ورزيد . اثر ديگرى كه از علاقه گاندى حتى در دوران طفوليت به هدايت مردم مشاهده مى‏كنيم ؛ ارتكاب وى به خوردن گوشت است . همان دوست به وى گفت : علت تفوق قوم انگليس بر هنديان اين است كه چون گوشت مى‏خورند قوى هستند ما كه بدين كار نمى‏پردازيم ، ضعيف وناچار از انقياد هستيم . گاندى جوان ، به عشق كسب نيرو به منظور پيشرفت ملت يكبار غذاى گوشت‏دار خورد ولى چنان ناراحت شد كه به قول خود او »آن شب در خواب ديدم كه گوسفند بينوا در معده‏ام بع بع مى‏كند« .
هنوز سيزده سال از سنين عمرش نمى‏گذشت ودر دبيرستان بود كه بخواست پدر با دخترى به نام كاستورباى ، به سن و سال خود ازدواج نمود وچنانكه در سرگذشت خويش مى‏نويسد در آن سن وسال از عروس جز ميهمانى‏هاى مرتب ويافتن يك همبازى دختر چيزى نمى‏فهميد.
در زمانى كه در يكى از كالج‏هاى محلى دوره دوم دبيرستان را طى مى‏كرد . پدرش بسال 1885 بدرود حيات گفت . وضع خانوادگى آنها از نظر درآمد خوب نبود وبزرگان قوم به وى توصيه كردند شغل پدر در پيش گيرد ولى او آرزو داشت وكيل دادگسترى شود وپيشنهاد كرد به لندن رود . اگرچه مادر متعصب او نخست با اين پيشنهاد مخالفت ورزيد اما بالاخره راضى شد مشروط بر آنكه فرزندش قول دهد هرگز به زن ، شراب وگوشت دست نزند .
گاندى در چهارم سپتامبر 1888 به طرف انگلستان حركت كرد . ماههاى اول اقامت در آن شهر تغييراتى عظيم در اخلاق وروحيه وى بوجود آورد ؛ به طوريكه به آموختن ويولن ورقص وآئين سخنورى پرداخت ولى بر اثر تماس با طرفداران گياهخوارى وبخصوص آشنائى با دو برادر متصوف روشى ساده در پيش گرفت وسعى داشت هرچه بيشتر زندگى را ساده وارزان بگذراند . گاندى به هنگام اقامت در لندن آثار بزرگ دينى خود را به زبان انگليسى خواند وآنگاه به مطالعه ساير اديان بخصوص اسلام ومسيحيت پرداخت . كتاب نور آسيا ، تأليف ادوين آرنولد ، بويژه فصل مربوط به پيغمبر اسلام (ص) اثرى عميق در وى گذارد و همين كه قرائت انجيل را به پايان رسانيد ، تحولات بزرگ اخلاقى وى شروع شد ودر تاريخ دهم ژوئن 1891 ميلادى به وطن خويش باز گشت .
در بمبئى مطلع شد كه مادرش بدرود حيات گفته وبه قول خود او مرگ مادر اندوهى به مراتب بيش از درگذشت پدر براى وى ايجاد كرد . پس از رسيدگى به امور خانوادگى ، به بمبئى رفت تا به وكالت پردازد . در عرض چند ماه فقط يك موكل به وى رجوع كرد وروزى هم كه مى‏خواست از او در محكمه دفاع كند ، چنان ناراحت شده سرش گيج رفت كه روى نيمكت افتاد وسبب تمسخر حضار گرديد . ناچار به شهر خود بازگشت . در اينجا نيز از وى استقبالى به عمل نيامد ، لذا به پيشنهاد يك كمپانى هندى به افريقاى جنوبى رفت تا پرونده آن را مورد مطالعه قرار دهد ودر محكمه از آن دفاع كند . اين مسافرت كه در آوريل 1893 صورت گرفت در واقع مقدمه مبارزات سياسى واجتماعى وى بشمار مى‏رود .
در آن زمان روش دولت افريقاى جنوبى نسبت به غير اروپائيان بخصوص هنديها بسيار ناپسند بود ومقاومت‏هاى سرسخت ولى مسالمت آميز گاندى در برابر قوانين ظالمانه آن دولت ، سبب شهرت وى گرديد به طورى كه هنديها او را نماينده خود دانستند وبه دستورهاى وى رفتار مى‏كردند.
گاندى در طول اقامت در افريقاى جنوبى چند بار از طرف مأمورين دولتى وغير دولتى مورد ضرب قرار گرفت وبه زندان افتاد ، ولى هرگز از خود عكس العمل نشان نداد . در ايامى هم كه آزاد بود ، روزى در دادگاه دريافت كه موكلش به او دروغ گفته وبا اينكه حق الوكاله هنگفت به وى وعده داده شده بود ، در دادگاه اعلام كرد كه چون موكل وى او را فريب داده از دفاع او خوددارى كرد .
كرمچند پس از سه سال اقامت در افريقاى جنوبى ومسافرت به نقاط مختلف آن به هند بازگشت وتصميم گرفت ملت هند را از بى عدالتى‏هائى كه نسبت به هموطنان او در افريقاى جنوبى روا مى‏داشتند مستحضر سازد ؛ چند جزوه انتشار داد كه يكى از آنها سبب شد به هنگام بازگشت مجدد به افريقاى جنوبى مورد شتم ولعن اروپائيان قرار گيرد به طورى كه اگر زوجه رئيس كلانترى محل ، به داد وى نرسيده بود اروپائيان با پاره آجر وسنگ وحتى گوجه فرنگى به قتلش رسانده بودند . اين عمل قبيح چنان ايجاد هياهو كرد كه چمبرلين نخست وزير وقت انگليس به استاندار انگليسى افريقاى جنوبى دستور رسيدگى داد ووقتى كه استاندار به گاندى گفت : متهمين حاضرند وهر حكمى كه درباره آنها صادر كنيد به منظور امتناع مقامات عاليه لندن قابل اجرا است ، گاندى فقط گفت : »آنها را آزاد كنيد« . گاندى كه در دومين مسافرت به افريقاى جنوبى خانواده خود را به همراه برده بود در موقع شروع جنگ‏هاى بوئر بسال 1899 به علت اعتماد به حكومت انگليسى واحترامى كه براى آن قائل بود از جماعت هنديهاى آن سامان يك واحد بهدارى بوجود آورد وبه قشون انگليسى خدمت كرد وبه دنبال آن بسال 1901 به ميهن خويش بازگشت .
ورود او به هند مصادف بود با تشكيل جلسات سالانه حزب كنگره ملى . گاندى با استفاده از موقعيت ، چند قطعنامه راجع به وضع هنديان مقيم افريقاى جنوبى به حزب پيشنهاد كرد كه همه به تصويب رسيد . وبه دنبال آن پدر آينده ملت هند تصميم گرفت سراسر كشور را به وسيله قطار راه آهن درجه سه مسافرت كند ، تا هم با روحيه مردم ووضع زندگى ايشان در صفحات مختلف كشور آشنا گردد وهم طى مسافرتهاى طولانى خود از نزديك ببيند طبقه سوم چگونه زندگى مى‏كنند وبه چه چيز احتياج دارند وچه عواملى براى پيشرفت ايشان مورد لزوم است .
ولى مثل اينكه سرنوشت هنوز تماس گاندى را با مردم هند زود مى‏دانست ؛ زيرا چند صباحى از مسافرت‏هاى وى نمى‏گذشت كه هنديهاى مقيم ناتال بوسيله تلگرام او را احضار كردند تا هنگام مسافرت چمبرلين به افريقاى جنوبى همراه با هيأت نمايندگى هنديها با وى ملاقات كند وخواسته‏هاى ايشان را كه لغو مالياتهاى سنگين وجلوگيرى ازسياست امتيازات فعلى وتبعيضات نژادى بود به اطلاع نماينده انگلستان برساند . ولى مقامات اروپائى آن سامان مانع از ملاقات گاندى با چمبرلين شدند واو بناچار براى آغاز فعاليت مجدد خود عليه زورگوئى‏ها راه ديگرى انتخاب كرد وبراى وكالت در دادگاه عالى ژوهانسبورگ نام نويسى كرد .
در همين ايام بود كه زولوها عليه حكومت انگليسى در افريقاى جنوبى قيام كردند وگاندى به پيروى از عقيده خود مبنى بر مفيد بودن حكومت انگليس براى بشريت، يك واحد بهدارى جديد تشكيل داد تا به زخمى‏ها وبيماران كمك كند .
به جرأت مى‏توان ايام خدمت گاندى را در اين واحد پايه اصلى زندگى عالى اخلاقى آينده او دانست . درست است كه تجربيات وى در امور مختلف از سالها قبل آغاز گرديد وحتى در نيمه دوم توقف خود در لندن به هنگام تحصيل از تشريفات زندگى كناره گرفت وعزم جزم كرد تا حدّ امكان به سادگى زندگى كند ولى راه‏پيمائى‏هاى طولانى كه در ايام نبرد قشون انگليس عليه زولوها انجام مى‏شد ، فرصت بسيار مناسبى بود تا گاندى به تعمّق وتجسّس نفس بپردازد .
تصميمات وى در اين ايام راه زندگى او را به طور كلى تغيير داد واو را در مسير جديدى انداخت ؛ نخستين تصميم وى به اصطلاح هندى »تجرد در عين تأهل« است . بدين معنى كه شوهر در حالى كه نهايت احترام وعزت را براى زوجه وحقوق او قائل است از توسل به اعمال شهوانى پرهيز مى‏كند واجازه نمى‏دهد ديو شهوت حتى براى يكبار او را فريب دهد .
تصميم دوم وى »عدم تملك« است كه گفت : لزومى ندارد به گرد آوردن مال پردازم . حدّ اقل وسيله براى سهل‏ترين راه زندگى كافى است . اين تصميم با هديه كليه دارائى خود - حتى جواهر آلات زوجه‏اش - به كنگره هندى‏هاى مقيم افريقاى جنوبى آغاز گرديد وبه اين حقيقت پايان يافت كه در روز شهادت وى هنگامى كه مأمورين دولت براى ثبت وضبط موقت اموال وى اقدام كردند معلوم شد تنها ثروت اين مرد ، عبارت بود از : يك ساعت ، دو جفت كفش چوبى ، يك عينك ، يك قلم ، كاردى مخصوص براى باز كردن پاكتها ، يك نمكدان ، دو كاسه چوبى ويك قاشق چوبى به اضافه پارچه سفيدى كه شبيه به لنگ بر خود مى‏بست وگاه گوشه‏اى از آن را روى شانه مى‏انداخت .
البته بايد افكار عميق او را در راه‏پيمائيهاى نبرد زولو با مطالعات وى همراه دانست . چه ، به تصديق خود او آثار تولستوى ، جان رسكين ، آدولف ژوست ، ومافوق اينها تعليمات گيتا كتاب مقدس هنود وانجيل وقرآن مجيد بخصوص فرمايشات حضرت پيغمبر (ص) در نوعپرورى وخلوص واخوت وسادگى اثرات فراوانى در فكر وى از خود باقى گذاشت .
گاندى معتقد بود هر كس پندى مى‏دهد و اصلى را موعظه مى‏كند بايد در درجه اول خود واجد آن شرائط ومزايا باشد بدين سبب با هر اصلى كه مواجه مى‏گشت نخست آن را در مورد خود به مرحله آزمايش در مى‏آورد ، در صورتى كه مقرون به حقيقت وواقع مى‏يافت ، آن را به دوستان وآشنايان تعليم داد .
گاندى به دنبال مطالعه آثار تولستوى وتورو دريافت كه يگانه راه مبارزه عليه زورگوئى مقامات اروپائى به هنديان در آن سامان استفاده از روش ساتياگ راها است كه در اصطلاح غير هندى آن را »مقاومت منفى« عنوان كرده‏اند ولى مفهوم اصلى كلمه »پافشارى براى راستى وحقيقت« است گاندى به پيروى از اصل »با شرير مقاومت مكن« كه از اندرزهاى عيسى مسيح است به هم‏ميهنان خود مى‏گفت : در راه راستى مبارزه كنيد ، هرگز به اعمال زور وتشدّد نپردازيد تا موفق شويد .
گاندى براى اولين بار مبارزه ساتياگ راها را بسال 1908 در افريقاى جنوبى عليه »قانون سياه« آغاز كرد كه فوراً بازداشت شد ومدت ده ماه در زندان گذرانيد .ژنرال اسموتس استاندار انگليسى افريقاى جنوبى قول داد در صورتى كه هنديها عليه قانون سياه مبارزه نكنند ، آن را لغو كند . گاندى به قول او اعتماد كرد وعليرغم مخالفتهاى شديد وحتى تهديد به مرگ هنديها برگه مخصوص را امضاء كرد . ولى اسموتس به عهد خود وفا نكرد وبه همين دليل قيام آرام وبدون سلاح هنديها آغاز شد ودسته دسته در سپتامبر 1908 به دنبال گاندى به زندان رفتند .
گاندى براى سومين بار در فوريه 1909 به زندان با كار محكوم شد . در طول سه ماه محكوميت ساعات فراغت را به مطالعه پرداخت وچنان از حيث روحيه وجنبه‏هاى اخلاق تقويت شد كه اعلام داشت بهترين محل براى ساختن وپرداختن روح ، زندان است .
مبارزه گاندى هنوز ادامه داشت كه دولت افريقاى جنوبى اعلام كرد فقط ازدواج اروپائيان رسميت دارد . زنان هندى اين اعلاميه را موجب هتك احترام وحيثيت خود تلقى كردند واز آن پس در مبارزات مسالمت آميز با مردان شركت وهمكارى كردند . هنديها به منظور نقض قانون به طور دسته جمعى از مرز ترانسوال گذشتند وبا اينكه عده زيادى از ايشان را گلوله سربازان اجنبى از پاى در آورد ولى پايدارى آرام وعدم توسل به اسلحه وپاسخ متقابل دولت را به زانو درآورد . به طورى كه گاندى را هم پس از چهارمين زندان ، آزاد كرد وقوانين غير قانونى بودن ازدواج غير اروپائيان وقانون سياه وقانون منع عبور از سرزمين ترانسوال وناتال را لغو كرد .
گاندى در يكى از همين چهار زندان بود كه يك جفت كفش صندل راحت براى ژنرال اسموتس بافت وژنرال مزبور پس از بيست وپنج سال هنگامى كه راجع به گاندى صحبت كرد ، گفت : حالا فهميدم كه شايسته نبودم پا در كفش چنان مردى كنم . در سال 1893 كه گاندى به طرف افريقاى جنوبى حركت كرد يك وكيل جوان وبى‏تجربه‏اى بود وبه دنبال ثروت مى‏رفت . در ژانويه 1915 كه بار ديگر به ميهن خويش بازگشت به قول تاگور شاعر فيلسوف هند »روحى بزرگ ولى ژنده پوش« بود كه از مال دنيا چيزى نداشت ولى عزم كرده بود به اصلاح اخلاق هم‏ميهنان خود بپردارد .
در آن ايام هنوز كم بودند افرادى كه در خود هند گاندى را مى‏شناختند . ولى مسافرتهاى مرتب او به استانهاى كشور وبخصوص آغاز مبارزه ساتياگ راها در يكى از شهرهاى ايالت بهار موسوم به چام پاران وموفقيت اين مبارزه كه عليرغم ميل گاندى توسط مطبوعات در سراسر كشور تبليغ وبزرگ مى‏شد ، باعث شد تا روز به روز بر پيروان او افزوده گردد . مبارزه مسالمت آميز چام پاران به قول مطبوعات ملى هند ثابت كرد ، ملتى كه بخواهد مستقل شود بايد بپا خيزد وبرخاستن مولود يك عامل است ؛ آن هم تصميم .
مبارزه كارگران نساجى احمد آباد ، دومين وسيله‏اى بود كه سبب اشتهار بيشتر گاندى در خود هند شد وچون صاحبان كارخانجات حاضر نشدند خواسته‏هاى كارگران را برآورند وخطر گرسنگى براى كارگران بود ، گاندى اعلام كرد كه روزه خواهد گرفت وتاروزى كه مسئله حل نشود، به غذا دست نخواهد زد . اين امر در صاحبان كارخانجات نساجى احمدآباد بسيار مهم تلقى شد به طورى كه در عرض سه روز كارگر وكارفرما با هم كنار آمدند وگاندى روزه را شكست .
گاندى طى دو سال اول بازگشت اخير از افريقاى جنوبى چندين مبارزه مسالمت آميز را هدايت كرد ودر هيچ متينگ وتظاهراتى نبود كه خود پيشاپيش ديگران حركت نكند . به تصديق حتى دشمنان ومخالفين وى علت اصلى پيشرفت او همين بود كه اگر تظاهراتى بايد صورت بگيرد خود در صف اول مى‏ايستاد و به جلو مى‏رفت تا هرگاه مامورين شهربانى و دولتى حمله‏اى كنند اول خود او را بزنند وبازداشتش كنند .
در سال 1917 نايب السلطنه وقت انگليسى از او تقاضا كرد كه براى توفيق انگليس در جنگ ، مردم را تشويق تا در ارتش انگليسى هند نام نويسى كنند . گاندى كه هنوز امپراطورى بريتانيا را منزه مى‏پنداشت ، پياده به راه افتاد وبا تحمل مصائب بسيار ، واحد بزرگى تشكيل داد ولى ضمناً دريافت اگر مردم براى مبارزه به نفع حق خود وعليه زورگوئى با وى همگام هستند او نبايد بپندارد كه در جنگ براى ديگران نيز به همان نسبت فدائى وآماده هستند .
گاندى تا اين زمان در امور سياسى دخالت نكرده بود يا به عبارت ديگر قدم به صحنه سياست امور هند نگذاشته بود ؛ ولى حكومت انگليسى هند بجاى پاداش فداكاريهاى هنديان در جنگ بين المللى اول قانونى گذراند كه هند را در غل وزنجير نگاه دارند . به موجب اين قانون كه »رولت بيل« ناميده مى‏شد ، دولت مى‏توانست هر فرد هندى را كه عليه او سخنى راند ويا نويسد ، بدون محاكمه زندانى يا اعدام كند .
رولت بيل در واقع قانون خفقان عمومى بود وهمين قانون گاندى را از خواب ممتدى كه سالها بدان فرو رفته بود بيدار كرد ونظرش را نسبت به حكومت خارجى تغيير داد وبالضرورة او را به صحنه سياست كشاند .
مبارزات سياسى گاندى از سال 1919 ميلادى شروع شد وتا سال 1948 كه به ضرب گلوله يك فرد جاهل از پاى در آمد ، ادامه داشت . در واقع بايد او را در طول چنين مدتى طولانى يكه تاز سياست هند دانست .
گاندى در اين بيست ونه سال وضع كلى سياست هند را تغيير داد ولى خود او كوچكترين تغييرى ننمود . براى بيدار كردن احساسات مردم وتعميم مبارزات دستور »هرتل« صادر كرد . هرتل را بايد نوعى اعتصاب واعتراض عمومى دانست كه به هنگام اجراء آن بايستى كليه دكاكين وبازارها بسته شود ، كارمندان ادارات وبنگاهها اعم از دولتى وغير دولتى از حضور در محل كار امتناع ورزند .
نخستين هرتل كه به عنوان مبارزه با قانون خفقان عمومى بود موجب تعجب عمومى حتى خود گاندى گشت ؛ زيرا تا به آن روز باور نكرد كه ملت هندوان ومسلمانان تا به اين حدّ براى پيشرفت امور مشترك خود صميمانه همكارى كنند ولى او در اين مبارزه بازداشت شد وچون شنيد يك افسر پليس به دست جمعيت در احمد آباد به قتل رسيده است ، متأسف شد وبه منظور اعتراض عليه اين اقدام كه خلاف روح مسالمت آميز مبارزات او بود ، مدت سه روز ، روزه گرفت .
در روز اعلام روزه (سيزدهم آوريل 1919) ژنرال داير ، فرمانده انگليسى پادگان احمدآباد به سربازان خود دستور داد اشخاصى را كه در تظاهرات شركت داشتند در محلى به نام باغ جليان والا به مسلسل بستند در نتيجه يكهزار ودويست نفر در همان محل به قتل رسيدند وسى وشش هزار نفر ديگر زخمى شدند . اين قتل عام عمومى كه در تاريخ بشر كمتر نمونه وتالى دارد حتى در پارلمان انگليس مورد بحث قرار گرفت ويكى از نمايندگان آن گفت : »اين روز ، سياه‏ترين يوم در تاريخ حكومت انگليسى در هند است« سيزدهم ژوئيه را هنديها عزاى عمومى مى‏دانند .
چندى پس از اين واقعه مسئله خلافت به علت از بين رفتن امپراطورى عثمانى پيش آمد . اين امر كه در هند باعث تشكيل متينگ‏ها ومجامع مختلف شده بود كه توجه گاندى را به خود جلب كرد ، در چند متينگ به نفع هنديهاى مسلمان نطق كرد ودر يكى از همين متينگها بود كه »نهضت عدم همكارى« با حكومت انگليسى را پيشنهاد واعلام كرد .
سپس نهضت »سواراج« يا مبارزه براى حكومت خود مختارى هند را آغاز نهاد . شايد جالب توجه باشد اگر گفته شود همان گاندى كه چهار سال قبل مورد بى اعتنائى بعضى از مقامات حزب كنگره ملى هند بود وايشان او را مردى بى اطلاع از اوضاع هند وبى سياست تلقى مى‏كردند ، بسال 1920 ميلادى مركز سياست حزب كنگره ملى شد وچون به هيچ وجه رياست حزب را نپذيرفت غير مستقيم آن را اداره كرد وواسطه‏اى بود كه شكاف بين افراد تحصيلكرده وروشنفكر را با توده‏هاى مردم پر نمود وايشان را به هم مربوط ساخت .
نهضت عدم همكارى با اقدام گاندى مبنى بر بازگرداندن كليه مدالها ونشانهايى كه دولت انگليس در افريقاى جنوبى به وى اهداء كرده بود آغاز گرديد . گوئى ميليون هندو در انتظار چنين اقدامى بودند . چه به پيروى از گاندى عده بسيار زيادى مدالهاى خود را براى نايب السلطنه ارسال داشتند . شاگردان مدارس كلاسهاى درس را به عقب گذارده در كوچه وخيابان اجتماع كردند تا به فرمان گاندى پردازند . زنان هند كه قرنها از حقوق اجتماعى محروم مانده بودند ، در پى فرصتى مى‏گشتند تا نقش خود را در اجتماع ثابت كنند .
گاندى با مشاهده علاقه مردم براى آزادى واستقلال در هر موعظه‏اى كه مى‏كرد ومقاله‏اى كه در دو روزنامه هفتگى خويش موسوم به »هند جوان« و »نوجوان« به رشته تحرير در آورد ، مردم را به آرامش تشويق مى‏كرد . در مبارزه‏اى كه ماه فوريه 1922 در ناحيه چورى چورا روى داد بار ديگر مردم يكى از مأمورين دولت را به قتل رساندند وگاندى با اعتراض عليه اين عمل روزه پنج روزه خود را اعلام داشت ، دولت كه در پى فرصت بود او را بازداشت كرد وقاضى انگليسى »مهاتما« را به شش سال حبس بدون كار محكوم ساخت .
گاندى مطالعات مذهبى واخلاقى خود را در زندان ادامه داد اما به علت كسالت شديدى كه ژانويه 1924 عارض او گشت ، به بيمارستان منتقل گرديد ودر حالى كه بيهوش بود ، يك طبيب انگليسى ، آپانديس او را عمل كرد .
روزى كه گاندى به زندان رفت ، دو گروه بزرگ مسلمان و هندو به يكديگر نزديك شده واحساسات عمومى به نفع آزادى ملت برانگيخته شده بود . ولى از بين رفتن مسئله خلافت با روى كار آمدن كمال آتاترك در كشور تركيه ، كه سبب شد هنديهاى مسلمان به كمك برادران هندوى خود احتياج نداشته باشند ، همراه با زد وخوردهاى متعددى كه به اشاره سياست خارجى در نقاط مختلف روى داد اين گروه را از يكديگر جدا ساخت .
گاندى به مدت پنج سال از فعاليت در سياست كناره‏گيرى كرد وفقط در راه وحدت نظر مسلمانان وهندو كوشيد ؛ زيرا علاوه بر اختلاف نظرات مذهبى ، حزب كنگره ملى نيز در دوران حبس وى از هم شكافت وانشعاب در آن وجود آمد .
گاندى در پايان سال 1929 كه جلسات سالانه حزب برپا بود قطعنامه‏اى پيشنهاد كرد كه به موجب آن حصول آزادى واستقلال هدف عالى حزب اعلام مى‏شد . با تصويب اين قطعنامه ثابت شد كه گاندى مصمم است بار ديگر قدم به عرصه سياست گذارد .
نهضت سواراج بار ديگر رونق گرفت وروز بيست وششم ژانويه 1930 به نام روز خودمختارى اعلام شد . هنديها از آن پس اين روز را جشن گرفتند وچون در همين تاريخ (26 ژانويه 1948) جمهوريت هند اعلام گرديد لذا امروزه »روز جمهورى« خوانده مى‏شود .
گاندى روز دوم مارس 1920 پس از اطلاع به نايب السلطنه وقت انگليسى در هند همراه با هفتاد وهشت نفر از زنان ومردانى كه با او در يك خانقاه زندگى مى‏كردند نهضت جديدى را كه اعتراض عليه قانون نمك عنوان شد ، آغاز نهاد ومدت بيست وچهار روز پياده در سواحل هند به حركت در آمد .
اين اقدام به ظاهر ساده وى در مردم اثر عميق گذارد . به طورى كه مرد وزن وكاسب وادارى وبزرگ وكوچك در هر محلى به ساحل دريا رفتند ونمكى را كه آب بر خشكى گذارده بود برداشتند وبه چوب وضرب وشتم وحتى تيراندازى وبازداشت پليس عليه اين اقدام اعتنا نكردند .
روز ششم آوريل بود كه گاندى صبح زود به كنار دريا رفت ومشتى نمك به دست گرفت وگفت ما اجازه نمى‏دهيم دولت خارجى با استفاده سرشار از منابع طبيعى مملكت را در ناراحتى گذارد . در چهارم ماه مه بود كه نيمه شب بازداشت وزندانى گشت.
دولت انگليس كه با مشكل بزرگى مواجه گرديده بود در نوامبر 1930 نخستين كنفرانس ميزگرد را در لندن تشكيل داد واظهار اميدوارى شد كه حزب كنگره در دومين كنفرانس ميزگرد شركت جويد . مذاكرات گاندى - ايروين براى تعيين سرنوشت هند واعلام خواسته‏هاى ملت به دولت انگليس در ماه فوريه 1931 آغاز شد ودولت كارگرى انگليس وعده مساعدت داد . همان گاندى - ايروين در پنجم مارس امضاء گرديد وگاندى روز بيست ونهم اوت بوسيله كشتى به صوب لندن حركت كرد تا در دومين كنفرانس ميزگرد شركت جويد . مسافرت او اگرچه از نظر امور سياسى براى هند مفيد فايده واقع نشد ولى ملت انگليس از تقاضاى واقعى ملت هند آگاه گرديد . گاندى هنگام بازگشت به هند در كشور سوئيس با رومن رولان ملاقات كرد ودر يكى از جلسات هواداران وى بود كه براى نخستين بار اعلام كرد »راستى ، خداست« .
قبل از آنكه پاى گاندى به بمبئى برسد به دستور نايب السلطنه جديد ، عده زيادى منجمله جواهر لعل نهرو بازداشت شدند وهمينكه گاندى به بمبئى وارد شد ، گفت : هديه ميلاد مسيح يك نايب السلطنه مسيحى براى هنديان ذيقيمت است ، خود او را هم بازداشت كردند وبدون محاكمه به زندان يراودا افتاد .
گاندى به علت اطلاع از تصميمات جديد دولت انگليس داير بر اينكه قصد دارد در قانون اساسى هند براى پيروان هر مذهب انتخابات جداگانه‏اى منظور كند ، طى نامه‏اى به نايب السلطنه اطلاع داد تا پاى مرگ روزه خواهد گرفت .
دولت انگليس در پنجمين روز روزه گاندى اعلام كرد كه از قصد خود بازگشته وگاندى نيز روزه را شكست . گاندى پس از رهائى از زندان ، شش سال تمام براى بهبود زندگى افرادى كه »نجس« خوانده مى‏شدند و او ايشان را »فرزندان خدا« لقب داده وامروزه نيز چنين خوانده مى‏شود ، كوشيد وهندوان ومسلمانان را به وحدت دعوت كرد .
آغاز جنگ بين المللى دوم بار ديگر گاندى را به صحنه سياست دعوت كرد . پيشرفت سريع ژاپنى‏ها به سوى مرزهاى هند وعدم توانائى انگليس به دفاع از اين شبه قاره بزرگ ، سبب شد گاندى دست به ابتكار جديد زند ومبارزه‏اى را آغاز نهد كه به »از هند خارج شويد« معروف است .
گاندى روز هفتم اوت 1942 نطق شديدى عليه انگلستان ايراد كرد ودو روز بعد همراه با ساير پيشوايان حزب كنگره ملى هند بازداشت شد وبه زندان افتاد .
در فوريه سال بعد روزه بيست ويك روزه خود را براى آشتى ومودت مسلمانان وهندوها در سراسر هند آغاز نهاد كه به علت وخيم شدن وضع مزاجى واحتمال بلواى عمومى در آن كشور روز ششم مه آزاد گرديد . زندان اخير از دو حيث براى گاندى گران تمام شد ؛ زيرا زوجه وصميمى ترين دوست ودبير مخصوص او در طول آن دوران ، بدرود حيات گفتند . نايب السلطنه هند در ماه مه 1947 جلسه مخصوصى براى ملاقات با گاندى وترتيب استقلال هند برپا ساخت . در نتيجه اين ملاقات ومذاكره آزادى هند در پانزدهم اوت 1947 اعلام گرديد وبدين ترتيب مبارزه‏اى كه از سالها قبل آغاز شده وگاندى سبب تعميم آن در كليه ايالات هند شده بود، به نتيجه رسيد .
گاندى از اين پس براى رفع اختلافات پيروان مذاهب مختلف ، بخصوص هندو ومسلمين همت گمارد ومرتب پياده از شهرى به شهر ديگر رفت . هر كجا كه با مشكلى مواجه گشت روزه مى‏گرفت ومردم فوراً اوامر او را پذيرفته و وى افطار مى‏كرد .
در دومين روز از روزه آخر يك ------ دستى به طرف اطاقى كه او نشسته بود پرتاب شد كه به وى اصابت نكرد وصدمه‏اى نرساند . ده روز بعد در سى‏ام ژانويه 1948 هنگام مراجعت از عبادتگاه ساعت نه ونيم صبح محلى كه به نام »بيرلاهاوس« خارج مى‏شد تا براى انجام فريضه مذهبى به خانقاه رود يك هندوى متعصب از اهل پونه به نام رامينات ، به او نزديك شد ودر حالى كه تظاهر به اداى احترام به او كرد به وسيله طپانچه كوچك خودكار سه تير به طرف قلب وى شليك نمود . گاندى كه بر اثر روزه‏هاى اخير بيش از پيش ضعيف واستخوانى شده بود ، بر زمين افتاد وپس از اداى دو كلمه »هه رام« (يعنى خداوندا) قلبى كه هميشه براى محبت به ديگران مى‏طپيد ، از حركت باز ايستاد .
رامينات در بازرسى گفت : من به اين جهت گاندى را كشتم كه با سياست اين مرد كه نهرو نيز از او پيروى مى‏كرد مخالفت داشتم . نهرو مى‏گويد : گاندى كشته شد ، اين قهرمان مقاومت منفى كه مظهر اخلاق عالى ومخالف با هر گونه عمل شديد بود چنين مقرر شده بود كه به نحو شديدى از دنيا برود . هنگامى كه گاندى مى‏خواست براى صلح واخوت بويژه در هندوستان دعا كند دعاى او قطع شد .
آنچه را گاندى تعليم مى‏داد ، جنبه هندى نمى‏توان داد وآن را مخصوص به هند نمى‏توان دانست ؛ زيرا تعليمات اخلاقى وى ارزش جهانى داشت ومى‏توان آن را در دو كلمه »راستى« و »عدم تشدد« تلخيص كرد. او گفت : سالك راه حقيقت نبايد تحت هيچ شرايط ومقتضياتى پا از راهى كه انتخاب نموده فرا نهد وبراى رسيدن به هدف ، اگر چه دشمن در پيش باشد ، نبايد به اعمال جبر وزور متوسل گردد .
گاندى كتب مقدسه اديان بزرگ را همراه با آثار اخلاقى پيشروان اخلاق وفلسفه مورد مطالعه قرار داد وارزش معنوى او به پيروى از نظر انسان دوستى او در اين است كه به حقيقت تمام اديان پى برد وبه آنها عمل كرد .
از رسوم وى يكى اين بود كه همه روزه يك آيه از هر يك از كتب مقدسه اديان بزرگ تلاوت مى‏كرد وآنگاه به كارهاى روز رسيدگى مى‏نمود . هفته‏اى يك بار (روزهاى دوشنبه) روزه مى‏گرفت وهفته‏اى يك روز (ايام سه‏شنبه) حرف نمى‏زد وبه تعمّق وتفكّر مى‏پرداخت .
آثار گاندى - گاندى داراى انتشارات وتأليفات مختلف است :
1 - تجربيات من با راستى يا سرگذشت مهاتما گاندى به قلم خود او (اين كتاب توسط نويسنده مقاله ترجمه شده است) .
2 - نامه‏هاى من به »ميرا« (1924 - 48).
3 - صد در صد ساخت هند .
4 - وحدت جماعات وفرق .
5 - برنامه خلاقه - مفهوم ومحل آن .
6 - خاطرات دهلى .
7 - رژيم غذائى واصلاحات آن .
8 - كمبود خواربار ومسئله كشاورزى .
9 - براى صلح دوستان . 10 - از زندان مندير .
11 - مكاتبات من با دولت .
12 - خود مختارى داخلى هند .
13 - قانون كار هندو .
14 - خوشه‏هائى كه در پاى گاندى چيده شد .
15 - كليد بهداشت .
16 - عدم تشدد در صلح وجنگ (دو جلد) .
17 - رام نامه .
18 - ساتياگ راها .
19 - ساتياگ راها در افريقاى جنوبى .
20 - منتخب نامه‏ها (دسته اول) .
21 - منتخباتى از باپو .
22 - كف نفس .
23 - صداى ملت .
24 - به دانشجويان .
25 - به بانوان .
26 - به هندوها ومسلمانان .
27 - به شاهزادگان .
28 - بانوان وظلم اجتماعى كه به ايشان روا مى‏شود .
29 - ميسيون‏هاى مسيحى وموقعيت ايشان در هند .
30 - اقتصاد وپارچه ساخت هند .
31 - مسئله استانهاى هند . (مقاله فوق به قلم آقاى مسعود برزين ، مترجم سفارت كبراى هندوستان در ايران است) .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:58 PM
مختار

بن ابى عبيده ثقفى معروف به كيسان در اصل از مردم طائف بوده و در خلافت عمر به همراه پدر به مدينه رفت، پدرش در وقعه يوم الحجر در عراق به قتل رسيد. مختار به بنى‏هاشم پيوست و در خلافت اميرالمؤمنين على (ع) با آن حضرت در عراق بسر مى‏برد و پس از شهادت آن حضرت در بصره سكونت جست. پس از شهادت امام حسين (ع) با عبيداللَّه بن زياد به مخالفت برخاست. ابن زياد وى را تازيانه زد و به زندان افكند، سپس به شفاعت عبداللَّه بن عمر شوهر خواهرش او را به طائف تبعيد نمود، و چون در سال 64 يزيد بمُرد و عبداللَّه بن زبير به طلب خلافت برخاست با او بيعت كرد و در بعضى جنگهاى او شركت و سپس از وى اجازه گرفت كه به كوفه رود و مردم را به طاعت او بخواند، ابن زبير پذيرفت و او به كوفه رفت و در آنجا مردم را به خونخواهى امام حسين (ع) خواند و او محمد حنفيه را امام خود مى‏دانست. و در سال 66 عامل ابن زبير را از كوفه بيرون راند و از قاتلان امام حسين (ع) هر كه را به دست آورد به قتل رساند و از كوفه تا موصل به تصرف خود درآورد. عبيداللَّه زياد از شام با لشكرى مأمور دفع او شد و در موصل با سپاه مختار به سركردگى ابراهيم بن مالك اشتر بجنگيدند، ابراهيم او را شكست داد و خود ابن زياد را بكشت و سرش را به نزد محمد حنفيه و امام سجاد (ع) به مدينه فرستاد، و گويند كه آن حضرت جهت او دعا كرد. در همين موقع كار عبداللَّه زبير در مكه بالا گرفت، برادرش مصعب را به جنگ مختار فرستاد، مصعب با لشكرى گران به كوفه آمد و مختار را كشت و سپاهش را تار و مار كرد. (اعلام زركلى) روايات در باره مختار مختلف آمده، در بعضى مدح و در بعض ديگر ذم و نكوهش شده. در بحار آمده زمانى كه امام حسن (ع) در مدائن و آن حضرت مورد تهديد خوارج بود و آن ايام در خانه عموى مختار كه از طرف اميرالمؤمنين (ع) به ولايت آنجا منصوب بود روزگار مى‏گذراند. مختار به عمويش گفت: بيا امام حسن را دستگير و به معاويه تسليم كنيم و معاويه حكومت عراق را در قبال اين كار به ما واگذار خواهد نمود. شيعيان على (ع) از اين گفتگو خبردار شدند و تصميم گرفتند مختار را بكشند ولى عموى مختار پا در ميانى كرد و آنان از او گذشت نمودند. (بحار: 33ج�44)
از امام باقر (ع) روايت شده كه فرمود: مختار را سب مكنيد چه وى قاتلان ما را بكشت و خونخواهى ما نمود و بيوه زنانى را امكان تزويجشان فراهم نمود و در سختى و شدت ميان (مستمندان) ما مال تقسيم كرد.
از عبداللَّه بن شريك روايت است كه گفت: روزى بر امام باقر (ع) وارد شديم و حضرت تكيه زده بود و كسى را به دنبال سلمانى فرستاده بود كه سر و صورتش را اصلاح نمايد، من روبروى حضرت نشستم در اين بين پيرمردى از كوفه وارد شد، خواست دست حضرت را ببوسد حضرت قبول نكرد و چون نشست فرمود: تو كيستى؟ گفت: من ابوالحكم فرزند مختارم. وى در آن حال از امام فاصله داشت، حضرت دست دراز كرد و او را به نزديك خويش آورد آنچنان كه نزديك بود او را در دامن خود بنشاند. وى عرض كرد: خدا تو را به سلامت دارد، مردم در باره پدرم به زيادت سخن گفته‏اند ولى به خدا سوگند كه سخن (حق) سخن تو است (آنچه تو گوئى صحيح است)، فرمود: مردم چه مى‏گويند؟ گفت: مى‏گويند وى مردى دروغگو بوده، اما آنچه شما بفرمائيد من همان را مى‏پذيرم. حضرت فرمود: سبحان اللَّه! به خدا سوگند كه پدرم به من فرمود كه مهر مادرم از آن مالى بود كه مختار براى ما فرستاد، مگر او نبود كه خانه‏هاى ما را از نو بساخت و كشندگان ما را بكشت و خونخواهى ما كرد؟! پس خدا رحمت كند مختار را و پدرم به من خبر داد كه وى حديث را از فاطمه بنت على آموخت، خدا پدرت را رحمت كند، خدا پدرت را رحمت كند كه هيچ حقى را از ما نزد هر كس كه بود فرو نگذاشت مگر اينكه آن را مطالبه نمود و قاتلان ما را از دم تيغ گذراند و خونهاى ما را بخواست. شايان ذكر است كه هر چند اين حديث را محدثين موثقى مانند مرحوم كشى در رجال خود نقل كرده‏اند، ولى با توجه به تولد امام باقر در سال 57 و ظهور مختار پس از سال 61 اين مطلب بعيد به نظر مى‏رسد. (نگارنده)
و نيز از آن حضرت نقل است كه فرمود: هيچ زن هاشميه‏اى شانه به سر نزد و موى خويش را رنگين نساخت تا اينكه مختار سرهاى قاتلان امام حسين (ع) را به نزد ما فرستاد. (جامع الرواة)
در سال 66 عبداللَّه بن زبير محمد حنفيه را و جمعى از خويشانش و گروهى از مردم كوفه كه در كنار او بودند به جرم اينكه دست بيعت به وى نداده بودند در مكه به زندان افكند و آنها را تهديد نمود كه اگر تا فلان روز با من بيعت نكرديد شما را خواهم كشت و اجسادتان را خواهم سوزاند، محمد در يكى از شبها كه زندان‏بانان به خواب رفته بودند سه تن از كوفيان را مصحوب نامه‏اى به كوفه و به نزد مختار فرستاد، مختار چون نامه را خواند دستور داد مردم همه گرد آيند و در جمع مردم كوفه نامه محمد را بر آنها خواند و گفت: اين نامه پيشواى شما است كه شما را به يارى خواسته و من ابواسحاق (كنيه مختار) نباشم اگر او را آزاد نكنم و كينه‏اش را از دشمنش نستانم. مردم كوفه همگى اين ندا را لبيك گفته و آماده شدند، مختار مقدمةً ابوعبداللَّه جدلى را با هفتاد سوار به مكه گسيل داشت و پس از آن چندين سپاه متعاقب فرستاد و چون جدلى به مسجدالحرام رسيد صد و پنجاه سوار به همراه داشت، چون وارد مسجد شدند شعار يا لثارات الحسين سر دادند و عبداللَّه هيزم فراوانى فراهم كرده بود كه آنها را بسوزاند زيرا بيش از دو روز از مهلت آنها نمانده بود. سپاه جدلى به سوى زندان هجوم آوردند و درب زندان شكسته محمد و ياران را از زندان بيرون آوردند و از او اجازت خواستند كه با عبداللَّه بجنگند ولى محمد اجازه نداد و گفت: دوست ندارم در حرم امن خدا خون‏ريزى شود، عبداللَّه در صدد برآمد كه آنها را دفع كند ولى در آن حال سپاه كوفه گروه گروه در رسيدند و عبداللَّه بترسيد و عقب‏نشينى كرد و محمد با جمع كوفيان به شعب على رفتند و در آنجا با اطمينان خاطر بغنودند و در شعب چهار هزار تن مبارز به دور محمد گرد آمده بودند، محمد اموالى را كه مختار به همراه سپاه جهت او فرستاده بود ميان افراد سپاه قسمت نمود. (طبرى: 545ج�4)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 01:59 PM
یحیی

بن اكثم تميمى قاضى. وى قاضى القضاة مأمون عباسى و محبوب‏ترين كس به نزد او بوده. به نقل ابن خلكان و مسعودى »كان الوط قاض نعرفه فى العراق«. روزى مأمون به وى گفت: اين شعر از كيست؟ قاض يرى الحدّ فى الزناء
ولا يرى على من يلوط من بأس يحيى گفت از آن، آن كس است كه گفته: ما احسب الجود ينقضى و على‏
الامة وال من آل عباس گويند وى در همه علوم پيشوائى داشته و از همه فقهاى بنى تميم افضل بوده و تأليفات داشته. مناظره او با حضرت جواد (ع) در مجلس مأمون و در حضور دانشمندان عصر در مسئله محرم و كشتن شكار و آن وجوه مفصلى كه حضرت در پاسخ بيان داشت و محكوميت يحيى معروف است.
محمد بن ابى العلاء گويد: از يحيى بن اكثم شنيدم كه گفت: روزى به عزم طواف قبر پيغمبر (ص) به مسجد شدم محمد بن على الجواد را نيز در طواف ديدم به كنارش رفتم و مسائلى از او پرسيدم، مرا پاسخ داد، به وى گفتم: به خدا سوگند مسئله‏اى دارم اما از اظهار آن شرم مى‏كنم. فرمود: من خود مسئله را پيش از آنكه بپرسى مى‏گويم، مى‏خواهى بپرسى اكنون پيشواى مسلمين كيست؟ آرى امروز من امام مسلمين مى‏باشم. گفتم: با چه نشانه‏اى؟ حضرت عصائى به دست داشت آن عصا به سخن آمد. آنگاه امر بر من روشن گشت.
دميرى مرگ او را در ربذه به سال 247 يا 243 نقل نموده. (سفينة البحار)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:00 PM
يحيى برمكى
فرزند خالد بن برمك، مكنى به ابى‏الفضل، مؤدّب و مربّى هارون الرشيد عباسى، كه هارون از همسر وى شير خورده و با پسرش فضل هم‏شير بوده و رشيد وى را پدر مى‏خوانده است، و به سال 163 مهدى (پدر هارون) وى را دستور داد كه ملازم هارون باشد و او را صدهزار درهم عطا نمود مخصوص هزينه سفرى كه با هارون داشت. و چون هارون به خلافت رسيد يحيى را وزير تامّ الاختيار خويش ساخت و مُهر اسم خود را در اختيار او قرار داد. كار يحيى از آن روز بالا گرفت كه به جود و سخاوت و حسن سياست سمرگشت و حدود هفده سال پيوسته ستاره دولت آل برمك رو به صعود همى‏رفت تا به سال 190 هجرى كه اين ستاره به هبوط ميل كرد و روزگار زوال اين دولت فرا رسيد، هارون يحيى را دستگير و در شهر »رقّه« به زندان افكند و در زندان به همين سال درگذشت. (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:00 PM
يقطين
بن موسى از وجوه دعات اهل‏بيت بوده و مروان حمار قصد گرفتن او كرد و او بگريخت و چون دولت هاشميه مستقر گشت، يقطين ظاهر شد و همواره در خدمت ابوالعباس و ابوجعفر منصور مى‏زيست و معهذا معتقد به آل على عليهم السلام بود و مانند فرزندان خويش به امامت آنان ايمان داشت و اموال خدمت جعفر بن محمد بن على مى‏فرستاد. و اين خبر، نمامان به منصور و مهدى خليفه بردند خداوند او را از شر آنان نگاهداشت و او به مدينه به سال 185 ه ق درگذشت. (ترجمه الفهرست ابن النديم)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:09 PM
آقا محمد خان قاجار


استرآباد 1155 ق - قفقاز 1211 ق) ، بنيانگذار ونخستين پادشاه دودمان قاجاريه ، در شش سالگى به فرمان عادلشاه نادرى مقطوع‏النسل شد . در پانزده سالگى پدرش محمد حسن خان قاجار او را به حكومت آذربايجان گماشت . پس از كشته شدن پدرش در 1172 ق دستگير شد و او را نزد كريمخان زند بردند واز اين هنگام دوره اسارت شانزده ساله‏اش در شيراز آغاز گشت . پس از مرگ كريمخان در 1193 ق از شيراز گريخت وتمامى نيروى جوشانش را در پى افكندن سلسله‏اى كه مقدر بود صد وسى سال در ايران حكومت كند ، بكار انداخت .
نخست برادران مخالف خود را مغلوب ومنهزم ساخت ، سپس بر فرمانرواى گيلان دست يافت وآنگاه نبرد طولانى او با جانشينان كريمخان زند آغاز گشت وسرانجام در 1209 ق لطفعلى خان زند را دستگير كرد وبه قتل رساند . آقا محمد خان در 1200 ق در تهران رسماً تاجگذارى كرد. در 1211 ق به خراسان رفت وشاهرخ، نوه نابيناى نادر ، را با شكنجه مجبور به افشاى محل گنجينه‏هاى پنهانى نادر نمود . آنگاه چون خبر تهاجم روسها را به قفقاز شنيد ، عازم آنجا شد ودر همانجا بدست سه تن از خدمتكارانش كشته شد . آقا محمد خان با قساوتى كم نظير در كشورى كه از كشمكشهاى مدعيان در آستانه تجزيه كامل بود ، مركزيتى پايدار به وجود آورد واستقلال ايران را حفظ كرد . جانشينان او گرچه قساوت وى را نداشتند ، اما از كفايت او نيز بى‏بهره بودند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:10 PM
آقاخان محلاتى
حسنعلى شاه پسر شاه خليل اللَّه محلاتى نواده سيد ابوالحسن خان از سادات اسماعيليه اهل كهك قم . سيد ابوالحسن خان از آغاز دولت زنديه تا زمان آقا محمد خان قاجار به عنوان پيشواى اسماعيليه حكومت كرمان را داشت و خود را از اعقاب اسماعيل بن جعفر صادق (ع) مى‏دانست .
چون وى به سال 1207 ق بمُرد پسرش شاه خليل اللَّه به امامت رسيد كه در سال 1232 در نزاعى كه ميان پيروان او و اتباع اثنى عشرى واقع شد به قتل رسيد . فتحعلى شاه ، حسنعلى شاه پسر شاه خليل‏اللَّه را استمالت كرد و دخترش را به همسرى او در آورد و حكومت قم و محلات را به وى واگذار نمود و او را ملقب به »آقا خان« كرد .
ولى او به هند كوچيد و آنجا را مركز فرقه و دستگاه خويش ساخت و از آن تاريخ اين خانواده در هند سكونت يافتند . آقاخان پيشوائى خوجه‏ها و همه اسماعيليه هند را داشت و در سال 1298 ق درگذشت .
پس از او پسرش على شاه حسين يا آقاخان دوم پيشواى آنان شد . پس از او سلطان محمد شاه يا آقاخان سوم بجاى او نشست . وى رهبر روحانى اسماعيليان نزارى در هند وهمچنين خوجه‏ها واسماعيليان ايران وآسياى مركزى وسوريه وشرق آفريقا گرديد . آقاخان در سال 1327 ش از ايران تقاضاى تابعيت كرد ، محمد رضا شاه پهلوى با اين تقاضا موافقت كرد وبه او لقب حضرت والا داد . پس از او نوه‏اش پرنس كريم خان متولد 1315 ش در بيست ويك سالگى حسب وصيت جدش به امامت رسيد واكنون پيشواى فرقه اسماعيليه آقاخانيه است .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:11 PM
ابراهيم غزنوى
ابن مسعود بن محمود سبكتكين ملقب به ظهيرالدوله پس از برادر خويش فرخزاد در سال 450 بر اريكه سلطنت نشست . دختر ملكشاه سلجوقى را براى فرزند خويش مسعود گرفت وبدين وسيله از جانب سلاجقه مطمئن شده به هندوستان تاخت وقلاعى بسيار از آن مملكت كه سلطان محمود تسخير نكرده بود بگشود ودر هند به نشر وتعميم دين اسلام كوشيد ، وفات او بسال 481 يا 492 است . گويند : او سه ماه از سال را روزه داشتى وهر سال مصحفى به خط خويش نوشتى ، سالى به مكه و سالى به مدينه فرستادى كه گويند تعدادى از آن مصاحف هنوز در حرمين موجود است . او را هفتاد و شش فرزند بوده: سى وشش پسر وچهل دختر ، ابراهيم دختران خويش را به سادات وعلما تزويج مى‏كرد . (دهخدا)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:12 PM
اَبْرَهَة


بن حارث رائش بن شدد بن ملطاط بن عمرو ذوابين حميرى ملقب به ذوالمنار ، از ملوك يمن ، و او دومين تُبّع باشد . با پدر خود (تبع اول) در بعضى جنگها كه با عراق داشت شركت نمود ، و چون پدرش درگذشت وى به جاى پدر بر اريكه سلطنت يمن مستقر گشت .
ابرهه به زبان حبشى سپيد چهره است ، وبه قولى : پدرش وى را بنام ابراهيم خليل ناميد وابرهه همان ابراهيم است . وى مانند اسلاف خويش نبردها كرد ودر آن جنگها به پيروزيها دست يافت ، وآخرالامر در »غمدان« در گذشت .
تاريخ نگاران در وجه تسميه او به »ذوالمنار« گفته‏اند : وى بر سر راهها علاماتى به شكل مناره نصب كرده بود كه مسافران راه خود را بيابند . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:12 PM
اَبَرهَه
بن صباح حميرى ، از ملوك يمن در جاهليت . وى پس از حسّان بن عمرو زمامدارى آن سامان را بدست گرفت و73 سال دوران سلطنت او بود . وى مردى دانشمند وسخاوتمند بود . واين بجز ابرهه صاحب فيل است كه فيروزآبادى در قاموس آن را بنام »ابرهة بن صباح« ذكر كرده است ، چه آن ابرهه حبشى است وبه عرب (كه پدرش صباح ولقبش اشرم يعنى بينى شكافته باشد) ربطى ندارد ، حتى ابن اثير - به مناسبت داستان فيل - گفته : هنگامى كه وى با عبدالمطلب رو برو گشت مترجمى بين آن دو بود . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:13 PM
ابن بَقِيّه


ابوطاهر محمد (م بغداد 367 ق) ، ملقب به ناصح ، از وزراى شيعى آل بويه . وى از مردم »اوانا« در ده فرسخى بغداد بود وپدرش پيشه كشاورزى داشت . ابوطاهر در اوضاع آشفته نيمه اول سده چهارم هجرى نيرويى گرد آورده عوارض عبور از دجله در تكريت را تصاحب كرد . در فتح عراق به دست معزالدوله احمد ، به امير بويهى پيوست وخوانسالار او گرديد . ابوطاهر در حكومت عزالدوله بختيار نيز موقعيت خود را حفظ كرده »سفره براى بختيار مى‏برد وكاسه‏هاى سرپوشيده را به دست خود حمل مى‏كرد وانواع غذا را در حضور وى مى‏چشيد« . وى در وزارت ابوالفضل عباس بن حسين شيرازى مستوفى وزير گرديده ودر 362 به رغم ميل باطنى خود به جانشينى وزير منصوب شد و »از كاسه آشپزى به وزارت« رسيد . با ورود عضدالدوله به عراق ، ابن بقيه كه مى‏دانست پادشاه بى كفايت وعشرت طلب او توانائى در ايستادن در برابر امير مقتدر فارس را ندارد ، كوشيد تا عنايت عضدالدوله را به خود جلب نمايد و وارد دستگاه او شود . عضدالدوله امور واسط وتكريت را به دست او سپرد . با اين همه ابن بقيه از عضدالدوله بيمناك بود وچون درآمدن عضدالدوله به عراق ، جانب وى را گرفته بود از عزالدوله نيز وحشت داشت . وى مى‏كوشيد تا با تشديد دشمنى ميان دو امير بويهى خود را از تعرض هر دو نگهدارد وبا دادن كمكهاى مالى به دسته‏هاى شورشى وامراى گردنكش از قدرت يافتن عزالدوله جلوگيرى كند . چون عضدالدوله بارى ديگر به عراق آمد ، بر آن شد تا پيش از همه دشنام‏گوييهاى ابن بقيه را تلافى كند ، از اين روى از بختيار خواست ابن بقيه را براى مجازات به او تسليم كند . بختيار چشم او را ميل كشيد وپيش عضدالدوله فرستاد . به فرمان عضدالدوله وزير كور را در پاى فيل افكندند وسرش را برداشته پيكر ماليده‏اش را در كنار دجله بر دار كردند . در سراسر ايام استيلاى عضدالدوله بر بغداد پيكر ابن بقيه همچنان بر دار بود ، با اينهمه امير بويهى با شنيدن قصيده زيبايى كه ابن انبارى در رثاى وزير گفته بود چندان متأثر گرديد كه آرزو كرد كاش جاى ابن بقيه بود . با وجودى كه اكثر منابع صرفاً به خاطر خاستگاه پست ابن بقيه نظر مساعدى به او ندارند ، چنين برمى‏آيد كه وزير از كفايت وكاردانى بى‏بهره نبود . وى از شيعيان عراقى پشتيبانى مى‏كرد ويكبار يكى از امراى بغداد را كه گروهى از شيعيان كرخ را به قتل رسانيده بود در وسط محله به هلاكت رساند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:13 PM
ابن حوشب
ابوالقاسم رستم بن حسين بن فرج بن حوشب بن زاذان نجار كوفى ، ملقب به »منصور اليمن« ، از داعيان اسماعيلى سده سوم هجرى . وى اصلاً ايرانى و از اهالى كوفه ونخست شيعه دوازده امامى بود ، ولى پس از رحلت امام عسكرى(ع) به اسماعيليه گرويد . در 268 ق پدر عبيداللَّه مهدى ، نخستين خليفه فاطمى مصر او را با يكى ديگر از داعيان اسماعيلى به نام على بن ابوالفضل از مردم يمن براى نشر دعوت به اين سرزمين فرستاد . ابن حوشب در 270 ق از قادسيه به يمن آمد ومانند عباسيان بى ذكر نامى خاص به »الرضا من آل محمد« دعوت كرد . نخست دژ استوارى در كوه لاعه برآورد وپس از آنكه سپاهى بر خود فراز آورد وكارش بالا گرفت ، دست به تسخير شهرهاى عمده يمن از جمله صنعا زد و داعيانى از سوى خود به سراسر نواحى يمن وبحرين ويمامه وسند وهند ومصر ومغرب فرستاد . ابوعبداللَّه شيعى ، داعى فاطميان در شمال افريقا پيش از عزيمت به اين سرزمين چند گاهى در يمن پيش ابن حوشب بسر برد ودر مجالس او حاضر شده دقايق ورموز دعوت را از او بياموخت . لقب منصور به داعيه مهدويت او دلالت دارد ، چه در سرزمين يمن مهدى را منصور مى‏خوانند. در 302 يا 303 امام زيدى يمن دست ابن حوشب وعمالش را از يمن كوتاه كردند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:14 PM
ابن طُولون


ابوالعباس احمد بن طولون بخارايى (م 270 ق) ، از امراى ترك خلافت بغداد و پايه‏گذار دودمان بنى‏طولون مصر . پدرش طولون (به تركى يعنى بدر) غلامى ترك از مردم فرغانه بود كه امير سامانى بخارا او را به مأمون ، خليفه عباسى هديه كرده بود . طولون در دستگاه مأمون به مقامات عالى رسيد و در ايام خلافت معتصم در سامرا رئيس نگهبانان خاصه گرديد . با درگذشت طولون همسرش به نكاح باياك بيگ ، يكى از امراى ترك درآمد و در 254 كه باياك بيگ به ولايت‏دارى مصر رسيد احمد را به نيابت خود فرستاد . احمد در رمضان 254 وارد فسطاط شد و چندان نگذشت كه با كاردانى امور مصر را سامان بخشيد و در ميان مردم محبوبيت يافت ، چنانكه ولايت‏دار بعدى كه ترك ديگرى به نام يارجوخ بود ناگزير گرديد وى را در مقام خويش باقى گذارد . احمد به زودى دست احمد بن مدبر را كه عامل خراج مصر بود از كارها كوتاه كرد و كارهاى مالى را خود به دست گرفت و چون خليفه المهتدى وى را مأمور سركوبى والى سوريه كرد ، احمد از فرصت بهره جسته سپاه نيرومندى از غلامان براى خود تجهيز كرد . در 264 كه موفق برادر خليفه المعتمد سرگرم فرونشاندن شورش زنگيان بود ، احمد سوريه را نيز به قلمرو خويش افزود و از مردم اين سرزمين بيعت گرفت . در 269 كه معتمد در صدد برآمد تا خود را از زير سلطه برادرش موفق آزاد كند كوشيد تا از سامرا نزد سپاه ابن طولون در رقه بگريزد . اگر چه موفق توانست جلوى حركت خليفه را بگيرد ، اما اين مسأله بهانه‏اى گرديد كه احمد از بيعت و طاعت موفق دست بردارد و نام وى را از خطبه بيندازد . به دستور موفق احمد را در منابر لعن كردند ، اما او ظاهراً دريافت كه قدرت احمد چندان است كه در افتادن با او مقدور نيست .
در ايام فرمانروايى احمد بر مصر ، اوضاع اقتصادى اين سرزمين بهبود يافت . وى به آبادى قلمرو خود توجه داشت ، بيمارستانى در مصر ساخت كه 60000 دينار هزينه آن كرد و هر جمعه براى بازرسى بيمارستان و عيادت بيماران به آنجا مى‏رفت .
ابن طولون تمايلات شيعى داشت و از مال خود براى سادات طالبى در مصر مقررى تعيين كرد كه سهم برخى در سال به 200 دينار مى‏رسيد . با اين همه به آنان فرصت قدرت‏نمايى در قلمرو خود نمى‏داد ، چنانكه در 255 احمد بن محمد بن عبداللَّه بن ابراهيم طباطبا را كه در صعيد مصر قيام كرد بكشت و در سال بعد قيام ابراهيم بن محمد طالبى معروف به ابن صوفى را فرو نشاند . در ايام فرمانروايى ابن طولون بر مصر اين سرزمين براى نخستين بار پس از دوران بطالسه حكومتى مستقل يافت . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:14 PM
ابو اسحق اينجو


جمال الدين شاه شيخ ابواسحاق بن محمود اينجو، پدر او محمود از اميرزادگان دولت چنگيزى است و او را ارپاخان يكى از سلاطين مغول بكشت. ابواسحاق و برادر او مسعود مدتى به تبريز دربند بودند و پس از رهائى مانند چند تن ديگر از امرا در صدد تحصيل ملك و استقلال برآمدند چه دولت مغل در اين هنگام به غايت ضعف رسيده بود از آن جمله امير مبارز الدين مؤسس سلسله آل مظفر در كرمان و مسعود برادر ابواسحاق بن محمود اينجو در شيراز و چوپانيان در آذربايجان مستقل شدند. امير پيرحسين چوپانى، ملك فارس از مسعود بن محمود بستد لكن در 742 ولايت اصفهان به ابواسحاق برادر مسعود داد و پيش از اين ابواسحاق با مبارز الدين در تسخير يزد و كرمان كشمكش‏ها داشتند و در همين سال ملك اشرف چوپانى از تبريز به قصد تسخير فارس آمد و ابواسحاق بدو پيوست و پير حسين هزيمت يافت ابواسحاق پيش از اشرف به شهر شيراز درآمد و با همدستى مردم آنجا از شهر به مبارزه اشرف بيرون شد و اشرف صلاح خويش در جنگ نديد و به تبريز بازگشت و ابواسحاق در فارس استقلال يافت و سپس قصد كرمان كرد و در مدت چهارده سال سلطنت خود ميان او و مبارز الدين شش هفت كرت جنگ‏ها روى داد و در هر بار ابواسحاق به هزيمت شد تا در 754 پس از شكستى در حوالى شيراز به شولستان گريخت تا در 757 در اصفهان اسير گشت و او را به شيراز بردند و به كسان امير حاج ضراب سپردند و به خون حاج ضراب مذكور او را بكشتند. شيخ ابواسحاق پادشاهى فضل و شعر دوست و خود نيز به علم نجوم و احكام آن واقف بود و شعر نيك مى‏سرود چنانكه رباعى ذيل را آنگاه كه او به كشتن طلب كردند بسروده است : با چرخ ستيزكار مستيز و برو
با گردش دهر در مياويز و برو
يك كاسه زهر است كه مرگش خوانند
خوش دركش و جرعه بر جهان ريز و برو

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:15 PM
ابوالعباس سفّاح
ابوالعباس عبداللَّه بن محمد بن على بن عبداللَّه بن عباس بن عبدالمطلب بن هاشم ، اولين از خلفاى بنى عباس ، وى به سال 108 يا 104 در حميمه از ناحيه بلقاء متولد ودر آنجا نشو ونما كرد ، ودر سوم ربيع الاول سال 132 در نتيجه قيام ابومسلم خراسانى وبراندازى حكومت مروانيان ، در شهر كوفه به عنوان خلافت با وى بيعت شد ، وآنجا را دارالخلافه خويش ساخت ، اما به سال 134 به شهر انبار منتقل گشت وآنجا را مقر حكومت مقرر داشت ، وچون مروان حمار - آخرين خليفه مروانى - شنيد كه در عراق با سفاح بيعت نمودند با لشكرى جرّار به عزم قتال با وى رهسپار عراق شد ، سفاح نيز لشكرى مجهز به سركردگى عمّ خود عبداللَّه بن على به سمت شام گسيل داشت ، دو لشكر در نزديكى موصل با يكديگر تلاقى نمودند ، مروان در اين جنگ شكست خورد وبه شام بازگشت ، عبداللَّه به دنبال وى تاخت ، مروان به مصر گريخت ، صالح برادر عبداللَّه به تعقيب وى رفت ودر روستاى بوصير به وى رسيد ودر آنجا وى را به قتل رسانيد .
سفاح به دو صفت خونريزى وسخاوت شهرت داشت كه اين لقب هر دو معنى را ميرساند .
وى در سال 136 به بيمارى آبله درگذشت . (تاريخ الخلفاء:279)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:16 PM
ابوبکر

بن ابى قحافه ، از صحابه رسول(ص) و نخستين خليفه از خلفاى راشدين به اعتقاد اهل سنت . نامش عبداللَّه و نام پدرش عثمان مكنى به ابى قحافه فرزند عامر بن كعب بن سعد بن تيم بن مرة بن لؤى بود . نسبش در مره به رسول اللَّه(ص) مى‏پيوست . لقبش عتيق - يعنى خوش سيما و اصلمند و پاك نسب يا آزاد شده - بود . گويند : مادرش را فرزند نمى‏ماند . وقتى ابوبكر را به دنيا آورد از خداى كعبه التماس نمود او را از مرگ آزاد كند و دعايش مستجاب شد . از اين رو ابوبكر را عتيق خواندند يا اينكه پيغمبر بشارت داد كه او از آتش دوزخ آزاد است . چون خبر اسراء (معراج) را بى چون و چرا قبول كرد يا مردى راستگو بود او را صديق گفتند . رواياتى هم هست كه صديق اكبر لقبى است كه پيغمبر به على بن ابى طالب(ع) داده بود . (خصائص:46 ؛ طبرى:56ج�2 ؛ الرياض النضرة:155ج�2 ؛ الاصابة:167ج�7 ؛ الاستيعاب:657ج�2 ؛ اسدالغابه:287ج�5 ؛ كنزالعمال:405  402ج�6 ؛ الغدير:314 - 312ج�2) از تفصيل زندگى او قبل از اسلام اطلاع موثقى در دست نيست . به موجب روايات اسلامى در سال 571 يا 572 م ، حدود سه سال بعد از عام الفيل ، در مكه متولد شده و دو سال و چند ماه از رسول اللَّه جوانتر بوده است . خانواده‏اش تجارت مى‏كردند و يكى از بنى اعمام او ، عبداللَّه بن جدعان ، بازرگان و سرمايه‏دار بزرگ مكه بود . پدرش نيز تاجر و ثروتمند بود . خود او از هيجده سالگى به تجارت پارچه پرداخت و به بازارهاى عربستان رفت‏وآمد مى‏كرد . به اين سبب راههاى بازرگانى را مى‏شناخت و با رؤساى عشاير آشنايى و معامله داشت ، با سواد بود و شايد خواندن و نوشتن را از راهبان يا غلامان مسيحى فراگرفته بود . از جوانى به درستى و عفت معروف بود و از نوشيدن شراب حتى سرودن شعر اجتناب مى‏كرد . (تاريخ الخلفاء:32 ، اگرچه علامه امينى در الغدير:329 - 87ج�7 در همه فضائل ابوبكر ترديد كرده است) .
ابوبكر از اوان كودكى رفيق رسول اللَّه(ص) بود و بعد از اسلام مشاور مخصوص و نگهبان و كاتب وحى و فرستاده مخصوص آن حضرت شد . به روايتى در سفر اول پيغمبر به شام و در مجلس ملاقات با بحيرا حضور داشت و براى ازدواج پيغمبر با خديجه سعى بسيار نمود . چون ثروتمند و اهل معاشرت و مردم‏دار بود وجودش از همان روزهاى نخست براى دعوت اسلام مؤثر افتاد . تمام سرمايه‏اش را كه به چهل هزار درهم بالغ بود در راه اسلام صرف كرد . هفت برده مسلمان از جمله بلال را خريد و آزاد ساخت . زبير بن عوام و عثمان ابن عفان و عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و طلحة بن عبيداللَّه را به اسلام درآورد و نزد رسول اللَّه برد . از عشره مبشّره بود . بعد از تشكيل انجمن سرّى مسلمانان در خانه ارقم ابى الارقم ركن پابرجاى آن بود . دخترش عايشه شش ساله بود كه او را به عقد ازدواج پيغمبر در آورد (صحيح بخارى) . از تصميم هجرت نيز غير از خانواده پيغمبر فقط ابوبكر و خانواده‏اش خبر داشتند . هجرت رسول اللَّه از خانه ابوبكر آغاز شد و زاد و راحله و برنامه سفر را او تدارك ديد و بنا به مدلول قرآن مجيد (توبه:40) تنها او در آن سفر يار پيغمبر(ص) بود . شرح هجرت و مراحل آن سفر تاريخى در كتب سيره به تفصيل مذكور است (سيره:480ج�1 ؛ كشف الاسرار:136ج�4 به بعد) بعد از وصول به منزل قبا ، در مدينه ، چون مردم رسول اللَّه را از ابوبكر باز نمى‏شناختند خود را سايبان آن حضرت كرد تا مخدوم از خادم شناخته شود . بهاى زمين مسجد مدينه را هم كه پنج هزار درهم يا ده مثقال طلا بود او پرداخت . ابوبكر در مدينه در محله سنح منزل كرد و ام رومان به همراهى اسماء و عايشه و عبداللَّه در آنجا به وى پيوستند . ليكن پدرش ابوقحافه و پسرش عبدالرحمن تا فتح مكه مسلمان نشدند و عبدالرحمن در لشكر قريش با مسلمانان مى‏جنگيد و يك بار هم در ميدان بدر با پدرش رو در رو شد و از پيش او بگريخت . موقع سياسى و اجتماعى ابوبكر بعد از زفاف رسول (ص) با عايشه (شوال سال اول هجرى) بيش از پيش تقويت شد . در همه غزوات در كنار پيغمبر (ص) بود و رفاقت آن دو هرگز بر هم نخورد . در روز بدر در سايبان (عريش) فرماندهى با پيغمبر بود و او نگهبانى مى‏كرد . در صلح حديبيه (6 ق) به عكس كسانى كه اعتراض مى‏كردند جز تأييد و تسليم سخنى نگفت و در صلح نامه حديبيه كه به خط حضرت على (ع) نوشته شد نام او در صدر ساير شهود ثبت گرديد . زودتر از ساير صحابه از حمله به مكه خبر يافت و روز فتح دوشادوش پيغمبر وارد مكه شد . در ترك محاصره طائف تسليم نظر رسول اللَّه (ص) بود . در لشكركشى تبوك كه على (ع) براى حفظ مدينه شركت نداشت او علمدار بود گرچه جنگى پيش نيامد . سال نهم هجرت به امارت حج و ابلاغ سوره برائت مأمور گرديد ولى بعد اين مأموريت دوم به على(ع) محول گشت و سرانجام در مرض موت رسول اللَّه به جاى او در مسجد امامت نمود . (ناسخ التواريخ:537ج�2) از سوابق نظامى او چيزى در دست نيست و ظاهراً هيچ وقت مأموريت عمده جنگى نداشته است . در سال ششم هجرت در جنگ با عشاير نجد دسته كوچكى را فرماندهى كرد (دايرةالمعارف اسلامى) . در سال هفتم در محاصره قلاع خيبر يك روز عهده‏دار جنگ با يهوديان شد اما كارى از پيش نبرد و فتح خيبر به دست على (ع) صورت گرفت (سيره:334ج�2 ؛ خصائص:51 ؛ حليةالاولياء:356ج�4 ؛ المستدرك على الصحيحين:37ج�3) . در همان سال در جنگ با عشاير هوازن دسته كوچكى را سرپرستى مى‏كرد و در سال هشتم او و عمر در لشكر ابوعبيده مأمور بودند . وفات رسول اللَّه - به روايت مشهور - روز دوشنبه 12 ربيع‏الاول 11 ق اتفاق افتاد . آن روز در تاريخ اسلام بسيار خطرناك بود و سياستهاى متضاد و تعصبات و حبّ و بغض‏هاى كهن عشايرى و رقابت مهاجر و انصار كه در سايه شخصيت رسول اللَّه (ص) پنهان مانده بود مجال بروز يافت و حمله صحرانشينان به مدينه و قتل و غارت در سراسر عربستان موجوديت دولت اسلامى را تهديد كرد . در چنان موقع حساس بود كه ابوبكر زمام خلافت را در دست گرفت و خود را جانشين رسول اللَّه(ص) (خليفه) اعلام نمود . گرچه نصوص متواتر بر خلافت على (ع) از رسول اللَّه(ص) روايت شده بود اما صحابه مصالح سياسى را مقدم شمردند . انصار به دعوت سعد بن عباده خزرجى در سقيفه (محوطه سقف‏دار) بنى‏ساعده جمع آمدند تا او را به خلافت بردارند . ابوبكر نيز همراه جمعى از مهاجران به آنجا رفته خود را نامزد جانشينى كرد . بعد از يك روز مجادله و محاجه حاضران مجلس به پيشنهاد عمر ، ابوبكر را به خلافت انتخاب نمودند و بدين تمهيد آن مقام را كه به عقيده شيعه امريست الهى و در امتداد رسالت ، به شكل و از مقوله امور عامه دنيوى در آوردند . گفتگوى سقيفه روز سه‏شنبه ، يك روز بعد از رحلت پيغمبر(ص) به پايان رسيد . حضرت على(ع) به دستيارى چند تن از بنى‏هاشم قبلاً آن حضرت را غسل داده و كفن كرده بود . در روزهاى آخر زندگى رسول اللَّه(ص) جنبشهاى سياسى و دينى مخالفى در گوشه و كنار عربستان شروع شده بود . بعد از رحلت ، آن جنبشها دامنه‏دارتر و فراگيرتر شد و اغلب قبايل از نماز و زكات و اطاعت مأموران مدينه سرپيچى كردند . طلحة بن خويلد در قبايل بنى‏اسد ، هبيرة بن عبد يغوث در يمن ، مسيلمة بن ثمامه (كذاب) در يمامه و سجاح بانوى تميم دعوى پيغمبرى كردند و دعوى استقلال نمودند ، اما ابوبكر به زودى بر همه مشكلات فائق آمد . نخست اسامة بن زيد را كه مأموريتش با رحلت پيغمبر (ص) متوقف مانده بود به فلسطين فرستاد و او بنى قضاعه را شكست داد و اسلام را به بادية الشام بازگردانيد . سپس خالد بن وليد را مأمور جنگ با »اهل رده« كرد . او طليحه و عيينه را شكست داد و مسيلمه را بعد از جنگى خونين به قتل رسانيد . بنى تميم و بانو سجاح مسلمان و تسليم او شدند و مالك بن نويره را به قتل رسانيد . در جنوب و مشرق مهاجر بن اميه ، مرتدّان يمن و حضرموت را شكست داد . بحرين به دست علاء بن حضرمى فتح شد و عكرمة بن ابى جهل و عشاير كنده را مغلوب نمود . اين حملات برق‏آسا سبب شد كه فقط ظرف يك سال عربستان دوباره به زير چتر اسلام درآيد . ابوبكر مشت آهنين را در دستكش مخمل پنهان مى‏كرد و در عين قدرت با مرتدّان اغماض و مدارا مى‏نمود و همين رفتار موجب بازگشت آنان به اسلام مى‏شد . ابوبكر خوب مى‏دانست كه براى استحكام و ادامه اسلام در بين عشاير بايد آنها را سرگرم فتوحات غنائم نمود . رسول اللَّه (ص) نيز به آنها وعده داده بود كه ايران و روم را فتح خواهند كرد . از اين رو بعد از اينكه خاطرش از عربستان آسوده شد در صدد حمله به عراق و شام برآمد . در اوائل خلافت او مثنى بن حارثه شيبانى در زمينهاى كوفه و بصره به فتوحاتى نائل آمد اما يزدگرد سپاهى به جنگ او فرستاد . ابوبكر نيز خالد بن وليد را مأمور فتح سواد نمود و او موفق شد كوفه و حيره را به تصرف آورد و ارتش ايران را شكست دهد و مبلغ 60 هزار (يا 120 هزار) درهم كه از مردم حيره به دست آورده بود به مدينه فرستد و اين نخستين مال بود كه از خارج به خزانه اسلام رسيد . ابوبكر به شام كه منطقه‏اى عرب‏نشين بود بيش از ايران توجه داشت . ابتدا لشكرهايى به فرماندهى شرحبيل بن حسنه و عمرو بن العاص و يزيد بن ابى سفيان و ابوعبيدة بن جراح به نواحى مختلف آن كشور فرستاد كه به فتوحاتى نائل آمدند ، ليكن چون هرقل امپراطور روم شرقى شخصاً از انطاكيه به فلسطين آمد و روميها بر عرب چيرگى داشتند ابوعبيده از ابوبكر كمك خواست و او خالد بن وليد را به فرماندهى كل سپاه شام منصوب كرد . خالد به سرعت خود را با سپاهى تازه نفس از يمامه به شام رسانيد و در چند جنگ پياپى در يرموك و دمشق ارتش هرقل را به سختى شكست داد و خود او را ناگزير به ترك شام نمود . بدين ترتيب وقتى ابوبكر چشم از جهان فرو مى‏بست بلاد شام و سواد عراق فتح شده و مسأله ارتداد در عربستان منتفى گشته و سراسر شبه جزيره عربستان در تصرف دولت اسلام بود . ابوبكر روز يكشنبه هفتم جمادى الآخر 13 ق )= 23 اوت 634 م) بيمار شد . گويند يهوديان او را زهر داده بودند و به قولى سرما خورده بود (تاريخ الخلفاء:81) . بيمارى او پانزده روز طول كشيد و روز 22 جمادى الآخر به سراى ديگر رفت . خلافتش دو سال و سه ماه و يازده روز طول كشيد و در همين مدت كوتاه موفق شد اهل رده را سركوب و جزيرة العرب را به مسلمانى بازگرداند و سواد عراق و بلاد شام را ضميمه قلمرو اسلام سازد . عمرش هنگام مرگ شصت و سه سال بود . بازماندگانش : پدر نود و هفت ساله‏اش ابوقحافه (كه بعد از شش ماه درگذشت) دخترانش اسماء و عايشه و ام‏كلثوم (كه هنگام مرگ ابوبكر هنوز متولد نشده بود) پسرانش عبداللَّه و عبدالرحمن و محمد و دو زنش اسماء و حبيبه بودند . او يك روز پيش از مرگ وصيت كرد و عمر را به جانشينى خود منصوب نمود . جنازه‏اش را در دو پارچه از جامه‏هاى كهنه‏اش كفن كردند و اسماء زنش او را غسل داد . عمر بر او نماز خواند و او را به دستيارى عثمان و طلحه در قبر گذاشت . مدفنش بين قبر و منبر حضرت پيغمبر (ص) است . سرش را در برابر شانه آن حضرت نهادند و بين نماز مغرب و عشا او را به خاك سپردند . بعد از مرگش عايشه مجلس نوحه‏خوانى ترتيب داد و زنان به شيون پرداختند . عمر آنان را از اين كار منع كرد اما نپذيرفتند . ناچار چند ضربه دره (تازيانه پارچه‏اى) بر خواهر ابوبكر زد و آنان را پراكنده ساخت (طبقات:119ج�1) . هنگام وفات ابوبكر عمر قاضى ، عثمان و زيد بن ثابت و عبداللَّه بن ارقم كاتب و سديف غلامش حاجب او بودند . عاملانش در مكه عتاب بن اسيد ، در طايف عثمان بن ابى العاص ، در صنعاء مهاجر بن اميه ، در حضرموت زياد بن لبيد ، در نجران جرير بن عبداللَّه بجلى ، در بحرين علاء بن الحضرمى ، در سواد عراق مثنى بن حارثه شيبانى و در بلاد شام خالد بن وليد و ابوعبيدة بن جراح و شرحبيل بن حسنه و يزيد بن ابى سفيان بودند . وزارت او را نيز به روايتى عثمان برعهده داشت . از جمله كارهاى او جمع قرآن بود كه بعضى آن را به عمر نسبت مى‏دهند . ابوبكر باريك اندام ، كشيده قد بود و چهره‏اى كم گوشت داشت . رنگ رخسارش سفيد مايل به سرخى بود و چشمانى گود و نگاهى عميق و پيشانى برجسته داشت . مويش سپيد و سياه بود كه با حنا و رنگ (كتم) خضاب مى‏نمود و ريشش به رنگ سرخ تيره بود . با اينكه تاجر و سرمايه‏دار بود بعد از اسلام زندگى را با فقر و سختى گذراند و هنگام مرگ ثروتى نداشت . تا رسول اللَّه زنده بود در محله سنح مى‏زيست و به نوبت هر شب در خانه يكى از زنانش بسر مى‏برد . در ايام خلافت خانه‏اى در كنار مسجدالنبى داشت . او آزاد و بنده و زن و مرد را به طور مساوى عطا مى‏داد . سهم هر مرد در سال اول خلافتش ده درهم و سال بعد بيست درهم بود . با اينكه صحبت ابوبكر با رسول اللَّه (ص) از هر مرد و زن ديگر بيشتر بود فقط 142 حديث از او روايت شده است در صورتى كه از دخترش عايشه با اينكه بيش از نه سال در خانه پيغمبر (ص) نبود 2210 حديث در صحاح و كتب حديث ثبت است .
ابوبكر از نظر شيعه اماميه ، سوابق ابوبكر در صحبت رسول اللَّه (ص) و خدمات او به اسلام قابل انكار نيست . او يار غار و تنها ملازم و همسفر پيغمبر در هجرت از مكه به مدينه بود . نامش در صدر فهرست مهاجران ثبت است و هجرت به مدينه كه سرفصل تاريخ سياسى اسلام است از خانه او آغاز گرديد . بعد از خديجه و اميرالمؤمنين على(ع) و زيد بن حارثه و ام ايمن اعضاى خانواده رسول اللَّه (ص) نخستين كسى بود كه اسلام آورد . (سيره ابن هشام:247ج�1) و منشى و خزانه‏دار و كارگزار و رفيق و مشاور پيغمبر بود . آيه »... ثانى اثنين اذهما فى الغار« (توبه:40) در شأن او نازل گرديد و امام صادق (ع) كه مادرش ام‏فروه نواده محمد و عبدالرحمان پسران ابوبكر بود مى‏فرمود : من از دو سو نواده ابوبكرم »ولدنى ابوبكر مرتين« (اعيان الشيعة:659ج�1) از اينروست كه علامه امينى در الغدير (74ج�7) گفته است : نشناختن حق ابوبكر »از جنايات فاحش« به شمار مى‏رود . تا رسول اللَّه (ص) زنده بود رفتار قابل انتقادى از ابوبكر ديده نشد ولى بعد از رحلت آن حضرت دست به اقداماتى زد كه از نظر شيعه اماميه مردود و منافى با سنت و سفارش پيغمبر بود . او پيراهن خلافت را در بر خود كرد در صورتى كه مى‏دانست آن مقام حق على است . (خطبه شقشقيه ، نهج البلاغه) و على رغم آيه »انما يريد اللَّه ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا« (احزاب:33) كه در شأن على و فاطمه و حسنين عليهم السلام نازل شده (صحيح ترمذى:209ج�2 و 319 ؛ مسند امام احمد بن حنبل:330ج�1) . به ايشان ستم و توهين روا داشت و به حكم او على را با تهديد به قتل و سوزاندن خانه چون شترى كه مهار در بينى او كرده و او را به زور مى‏كشند (كالابل المخشوش) به مسجد بردند و به اجبار وادار به بيعت كردند (العقد الفريد:285ج�2 ؛ صبح الاعشى:228ج�1 ؛ شرح ابن ابى الحديد بر نهج‏البلاغه:407ج�3). اينگونه اعمال سبب شد كه جمعى از مسلمانان خلافت او را غير قانونى بدانند و بعض اقوال و افعال او را در اين مدت به شدت مورد انتقاد قرار دهند . بعض اين انتقادات كه در اصطلاح شيعه »مطاعن« خوانده مى‏شود به شرح ذيل است:
1 - امامت و خلافت : به موجب آياتى از قبيل : »انما وليكم اللَّه و رسوله ...« (مائده:55) »اليوم اكملت لكم دينكم ...« (مائده:3) كه در شأن على (ع) نازل شده است (تفسير كبير ، طبرى ؛ تفسير كبير ، امام فخررازى ؛ تفسير كشاف ، زمخشرى به نقل مرتضى فيروزآبادى در فضائل الخمسة:13ج�2) و احاديث متواتر غدير و ولايت و منزلت و مدينه علم و طير و رايت و نور و تشبيه و ثقلين و على مع الحق و من ناصب علياً فقد كفر و قتال بر تأويل (علامه حامد حسين لكنهوى نيشابورى دوازده مجلد از منهج دوم عبقات الانوار را در اسناد و طرق اين دوازده حديث از صحاح و مسانيد اهل سنت و اثبات صحت و حجيت آنها تأليف كرده است) و احاديث بسيار ديگر (اعيان الشيعه:372 - 361ج�1) امامت امت و خلافت و وصايت رسول اللَّه (ص) بر امر الهى و نص پيغمبر به على اختصاص داشت و امرى نبود كه با نظر عامه ارتباط داشته باشد (مثل نبوت) . ولى ابوبكر آن را به صورت يك امر عادى تابع نظر اكثريت دولت‏مردان و اصحاب حل و عقد درآورد و جنبه معنوى و الهى آن را فداى تمايلات قبائلى و گروهى و موضوع مناقشه دستجات مختلف از مهاجر و انصار قرار داد و خلافت را از مسير روحانى و الهى و خليفةاللهى منحرف نمود و حتى يك نظرپرسى كلى و آزاد هم در باره خلافت به عمل نياورد . چون نه تنها همه مسلمانان بلاد در اين نظرخواهى شركت داده نشدند و منحصر به اهل مدينه بود ، در مدينه نيز همه مردم بلكه همه اصحاب حل و عقد شركت نكردند يا اينكه به جبر و اكراه براى بيعت برده شدند . كبار مهاجرين و انصار مانند اميرالمؤمنين على و حسن بن على و حسين بن على و عباس بن عبدالمطلب و پسرانش از بنى‏هاشم و سعد بن عباده خزرجى و پسران و خاندانش و حباب بن المنذر و پيروانش و زبير بن العوام و طلحة بن عبيداللَّه و سلمان فارسى و عمار بن ياسر و ابوذر غفارى و مقداد بن اسود و خالد بن سعيد و سعد بن ابى‏وقاص و عتبة بن ابى‏لهب و براء بن عازب و ابى بن كعب و ابوسفيان بن حرب و بسيارى ديگر با ابوبكر به مخالفت برخاستند (الغدير:93ج�7) . بلكه كافه انصار شك نداشتند كه خليفه بلافصل پيغمبر (ص) على (ع) است نه كس ديگر (شرح ابن ابى الحديد:8ج�2) . معذلك با چنين بيعتى كه بعدها نزديكترين دوست و وصى و جانشينش عمر هم آن را شتابزده و ناگهانى و بر خطا خواند و مسلمانان را از چنان انتخاباتى برحذر داشت (شرح ابن ابى الحديد:124 - 123ج�1 ؛ الصواعق المحرقة:21) ، بعد از اينكه با او بيعت كردند خود را »خليفة رسول اللَّه« و »خليفةاللَّه« خواند و به رأى و ميل خود براى خويش جانشين معين كرد و خلافت را به عمر بن الخطاب سپرد . اميرالمؤمنين (ع) مى‏فرمايد: »شگفتا در حالى كه او در زندگى از مقام خلافت استعفا مى‏كرد بعد از مرگ عقد آن را براى ديگرى بست« . (خطبه شقشقيه)
2 - خشم فاطمه (ع) : پيغمبر (ص) مى‏فرمود : »فاطمه پاره تن من است ، هر كس او را بيازارد مرا آزرده و هر كس مرا بيازارد خداى را آزرده است« . (صحيح بخارى ، ج 6 ، باب مناقب قرابة رسول اللَّه به نقل متقى هندى در كنزالعمال:220ج�6 ؛ مسند ابن حنبل:328ج�4 ؛ صحيح ترمذى:319ج�2 ؛ حاكم نيشابورى در المستدرك على الصحيحين:158ج�3 ؛ حلية الاولياء:40ج�2) و مى‏فرمود : خدا از خشم فاطمه خشمگين و از خوشنودى او خوشنود مى‏گردد« (المستدرك على الصحيحين:153ج�3 ؛ ابن اثير در اسدالغابة:522ج�5 ؛ ابن حجر عسقلانى در الاصابة:159ج�8 ؛ تهذيب التهذيب:441ج�12 ؛ كنزالعمال:219ج�6 ؛ ذهبى در ميزان الاعتدال:72ج�2) ولى در رفتارى كه به امر ابوبكر با فاطمه شد حرمت و حقوق اهل‏بيت رعايت نگرديد و چون على را با جبر و كره و اهانت براى بيعت به مسجد بردند موجب خشم شديد فاطمه (ع) گرديد به طورى كه شخصاً به مسجد رفت و در جمع مهاجرين و انصار بعد از نطق مشهورى خطاب به ابوبكر و عمر فرمود : »...شما را به خدا قسم مى‏دهم آيا از پيغمبر نشنيديد كه فرمود خوشنودى فاطمه از خوشنودى من و خشم فاطمه از خشم من است . پس هر كس فاطمه دختر مرا دوست بدارد همانا مرا دوست داشته و هر كس او را به خشم آورد مرا خشمگين ساخته است« ؟ هر دو گفتند آرى شنيديم . پس فاطمه فرمود: »من خداى و فرشتگان او را گواه مى‏گيرم كه شما دو تن مرا خشمگين نموديد و مرا خوشنود نساختيد . وقتى پيغمبر (ص) را ببينم از شما دو نفر شكايت خواهم كرد ... به خدا قسم ، اى ابوبكر ، در هر نماز كه مى‏خواهم ادا كنم تو را نفرين خواهم كرد« . بعد از اين سخنان ابوبكر سخت پريشان شد و به گريه افتاد و به مردم گفت : من به اين بيعت شما احتياج ندارم . استعفاى مرا قبول كنيد . (الامامة و السياسة:14 ؛ اعيان الشيعة:318ج�1)
بخارى در صحيح خود (كتاب بدء الخلق) اين حديث را كه هر كس فاطمه را بيازارد خداى را آزرده است نقل كرده و در همان كتاب (كتاب الخمس و الفرائض) احاديثى آورده است كه فاطمه بر ابوبكر خشمگين شد و از او دورى گزيد و بر همين حال بود تا وفات يافت . مسلم و ترمذى و احمد بن حنبل (به نقل فضائل الخمسة:156ج�3) نيز احاديثى در همين زمينه نقل نموده‏اند .
3 - استناد به حديث »الائمة من قريش«: دليل عمده‏اى كه براى انتخاب ابوبكر ارائه شد و به موجب آن انصار از ادعاى خلافت دست كشيدند حديث »الائمة من قريش« بود كه گفتند قبيله و خويشاوندان پيغمبر به خلافت سزاوارترند . اگر قرابت موجب خلافت مى‏شد على (ع) بر همه مقدم بود كه داماد و پسر خوانده و پسر عم و سردار سپاه و فاتح جنگهاى اسلام بود و آن همه حديث و سفارش از سوى رسول اللَّه (ص) در حق او صادر شده بود .
4 - كوتاهى در كفن و دفن پيغمبر : بعد از رحلت رسول اللَّه (ظهر دوشنبه 12 ربيع الاول سال 11 ق به روايت سيره ابن هشام:654ج�2) ابوبكر به اتفاق اكثر صحابه مراسم غسل و نماز و كفن و دفن او را رها كرده در سقيفه بنى ساعده براى گزينش جانشين گرد آمدند و تا روز چهارشنبه كه كار بيعت به سرانجام رسيد از پيغمبر ياد نكردند . على بن ابى طالب (ع) به يارى فضل بن عباس و اسامة بن زيد ، رسول اللَّه(ص) را غسل داد و بر او نماز گزارد و به روايت شيخ مفيد (به نقل اعيان الشيعة:428ج�1) آن حضرت و عباس عم رسول و پسرش فضل و اسامة بن زيد و اوس بن خولى انصارى او را در خانه‏اش شبانه دفن كردند (الغدير:75ج�7) . اشتغال بنى هاشم به كفن و دفن پيغمبر فرصت ذى قيمتى براى طرفداران ابوبكر بود كه بدون منازع كار انتخابات را به سود او به پايان برند . شيعيان گويند اگر اين احاديث درست باشد از سوى ابوبكر نسبت به جنازه رسول(ص) بى‏اعتنائى و كوتاهى شده است.
5 - تخلف از لشكر اسامه : رسول‏اللَّه(ص) چند روز پيش از وفات (سه‏شنبه 27 صفر 11 ق) اسامة بن زيد بن حارثه را كه مولى و پسر خوانده او بود مأمور فتح اراضى »بلقاء و دار روم« در فلسطين فرمود و جمعى از بزرگان صحابه را چون ابوبكر و عمر و ابوعبيدة بن الجراح و سعد بن ابى‏وقاص را امر كرد تا در لشكر او باشند (سيره ابن هشام:642ج�2) . بعض مشايخ صحابه از اينكه فرمانبردار جوانى باشند كه هنوز به بيست سالگى نرسيده گله‏مند شدند و حرفهايى زدند . پيغمبر (ص) از اين خبر سخت خشمگين گرديد و آنان را سرزنش فرمود و چند بار مؤكداً فرمان داد كه همه بايد در لشكر اسامه عزيمت كنند . از اينرو وى با ساير مجاهدان از مدينه بيرون رفت و در حومه شهر در محل »جرف« اردو زد . ليكن چون بيمارى رسول اللَّه (ص) شدت گرفته احتمال وفات او مى‏رفت ، صحابه بى‏فرمان اردو را ترك گفته به مدينه باز آمدند و با اين حركت از امر رسول اللَّه (ص) تخلف و عصيان ورزيدند . از جمله ايشان يكى هم ابوبكر بود . بعض شيعيان گويند اعزام اسامه به شام و مأمور نمودن سران صحابه در لشكر او و تأكيدى كه پيغمبر(ص) در سرعت حركت ايشان داشت بدان سبب بود كه وفات خود را نزديك مى‏ديد و مى‏خواست مدينه را از معارضان پاك و زمينه را بعد از مرگ خود براى استقرار على (ع) در مقام خلافت آماده سازد (اعيان الشيعة:292ج�1) . ابوبكر و ساير صحابه كه اين معنى را درك كرده بودند با اينكه رسول اللَّه (ص) گفته بود : »لعنت بر آنكه از لشكر اسامه تخلف ورزد«. (ناسخ التواريخ:2ج�ك 216ج�2) ، امر او را اطاعت نكردند و بى‏فرمان به مدينه بازآمده على (ع) را از حقش محروم ساختند .
6 - مسأله ملك فدك : فدك با دو فتحه قريه‏اى است در جنوب خيبر در دويست و پنجاه كيلومترى شمال مدينه كه آب فراوان و باغها و مزارع پربار و سرسبز دارد و قبل از اسلام مانند قلاع خيبر مسكن قوم يهود بوده است . در سال هفتم هجرى بعد از فتح خيبر اهالى فدك بيمناك شدند و نمايندگانى نزد رسول اللَّه (ص) فرستاده پيشنهاد صلح كردند بدين شرط كه نيمى از املاك فدك را به رسول اللَّه تقديم كنند . اين پيشنهاد مورد قبول قرار گرفت و چون آن املاك بدون جنگ به دست آمده بود به حكم آيه »و ما افاء اللَّه على رسوله منهم فما او جفتم عليه من خيل و لا ركاب« (حشر:6) ملك طلق پيغمبر شد و »فى‏ء« او بود نه »انفال« كه ساير مسلمانان هم در آن شريك باشند . (سيره ابن هشام:353ج�2) پس اميرالمؤمنين على (ع) را به فدك اعزام داشت و او صلح‏نامه را نوشته از جانب پيغمبر (ص) امضاء كرد . اهل فدك پذيرفتند كه باغها و نخلستانهاى آن قريه (حوائط) به رسول اللَّه(ص) تسليم شود و هر يك از ايشان كه اسلام آورد خمس دارائى و گرنه همه ما يملك خود را به دولت اسلام سپارد . سپس آيه »فآت ذاالقربى حقه« (روم:38) نازل شد و دستور رسيد كه رسول اللَّه (ص) املاك فدك را به فاطمه (ع) دختر خود بخشد (مجمع البحرين:419) . و در معاش خود و فرزندانش به كار برد . فاطمه (س) نيز املاك فدك را متصرف شد و كارگزار او همه ساله عوائد آن را به مدينه نزد وى مى‏فرستاد . بعد از رحلت رسول اللَّه (ص) ابوبكر اين ملك را به قهر و غلبه (مجمع البحرين:419) از دست عامل فاطمه بيرون آورد و مصادره نمود . دليل او اين بود كه از رسول اللَّه (ص) شنيده است : »ما گروه پيامبران ميراثى باقى نمى‏گذاريم . هر چه از ما بازماند صدقه است« . فاطمه براى دفاع از حق خود به مسجد رفت و طى نطق مشروحى (اعيان الشيعة:315ج�1) در مجمع مهاجرين و انصار رفتار ابوبكر را شديداً مورد حمله قرار داد . او اثبات كرد كه ملك فدك هبه پيغمبر است نه ارث او و على و حسنين و ام‏ايمن را گواه آورد . همچنان فرمود كه حديث مورد استناد ابوبكر را در مورد ميراث پيغمبران علاوه بر آنكه كسى نشنيده برخلاف صريح قرآن است . ليكن به دلائل او ترتيب اثر ندادند و بعض حاضران سخنان ناشايست بر زبان راندند (نفحات اللاهوت ، محقق كركى:75) . فاطمه (س) نيز با خشم و قهر از مسجد بيرون رفت و آنقدر رنجيده بود كه اجازت نفرمود ابوبكر و عمر به عيادتش بروند يا بعد از مرگ در مراسم نماز و تدفينش حضور يابند . (اعيان الشيعة:321ج�1)
وقتى على (ع) به خلافت رسيد نخواست بگويند كه از قدرتش استفاده نموده است ؛ املاك فدك را تصرف نكرد . چون عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد آن را به فرزندان فاطمه مسترد داشت (سيوطى، تاريخ الخلفاء:232) . جانشين يزيد بن عبدالملك آن را پس گرفت و در دست بنى مروان باقى بود تا عبداللَّه بن محمد سفاح عباسى به خلافت رسيد و فدك را به تصرف حسن بن حسن بن على (ع) داد تا عوائدش را بين بنى فاطمه قسمت كند . وقتى منصور به جاى سفاح به خلافت نشست و بنى حسن بر او خروج كردند فدك را پس گرفت. پسرش مهدى عباسى باز آن را به بنى‏فاطمه داد ولى موسى هادى بار ديگر آن را ضبط كرد . اين ملك در دست بنى‏عباس بود تا دور خلافت به مأمون رسيد. او به موجب فرمانى كه رجال دولت او نيز آن را امضاء كرده بودند طى مراسمى فدك را در اختيار اولاد فاطمه قرار داد . در آن مراسم بود كه دعبل خزاعى اين بيت را انشاء نمود : اصبح وجه الزمان قد ضحكا
برد مأمون هاشم فدكا ولى وقتى متوكل خليفه شد باز آن را غصب كرد و از آن پس در دست بنى‏عباس باقى ماند . دعبل ضمن قصيده‏اى به غصب فدك اشارت كرده و گفته است : أرى فيئهم فى غيرهم متقسما
و ايديهم من فيئهم صفرات بعض علماى اهل سنت معاذيرى تراشيده تصرف فدك را از مقوله اجتهاد و در حدود صلاحيت خليفه دانسته‏اند . ليكن قاطبه شيعيان اين رفتار را به شدت محكوم كرده رنجاندن و به خشم آوردن فاطمه را كه موجب خشم خداست و رسول اللَّه (ص) او را معصومه و صديقه و سيده زنان خوانده (نسائى ، خصائص اميرالمؤمنين على بن ابى طالب:125  121  120  118  116 ؛ فضائل الخمسة:157  137ج�3) گناهى نابخشودنى شمرده‏اند .
7 - خشونت با اهل‏بيت : به موجب احاديث شيعى و سنى بعد از آنكه على (ع) و طرفدارانش از بيعت با ابوبكر سر باز زدند، او عمر بن الخطاب را مأمور كرد تا به زور آنان را براى بيعت به مسجد بياورد و اگر نيامدند بجنگد . عمر نيز عده‏اى را برداشته با فروزينه آتش به در خانه على (ع) رفت . فاطمه او را گفت : اى پسر خطاب ، آيا آمده‏اى خانه ما را آتش زنى ؟ گفت : آرى . مگر آنكه كارى را بكنيد كه ساير امت كرده‏اند - يعنى بيعت كنيد - (الامامة و السياسة:11ج�1 ؛ محب طبرى در الرياض النضرة:167ج�1 ؛ تاريخ طبرى:199ج�3 ؛ شرح ابن ابى الحديد:19ج�2  132  58ج�1) عمر هيزم بسيار بر در خانه على (ع) گرد آورد تا آن را آتش بزند . بدو گفتند فاطمه در اين خانه است . گفت باشد . (تاريخ طبرى:198ج�3 ؛ الامامة والسياسة:13ج�1 ؛ شرح ابن ابى الحديد:19ج�2  134ج�1 ؛ عمر رضا كحاله در اعلام النساء:5ج�3 ح 12)
در آن وقت بود كه فاطمه (ع) در جمع زنان بنى‏هاشم فرياد برآورد : اى ابابكر چه زود بر اهل‏بيت رسول اللَّه (ص) تاختن آورديد . به خدا قسم ديگر به عمر سخن نمى‏گويم تا به ديدار خداى بروم ... و با تهديد و ارعاب على (ع) را به صورتى توهين آميز در حالى كه مردم از اطراف تماشا مى‏كردند بيرون آورده به سوى مسجد كشيدند . (شرح ابن ابى الحديد:19  8ج�2 ؛ اعلام النساء:12  6ج�3)
اگر اين احاديث صحيح و خالى از شائبه مبالغه باشد با خاندان پيغمبر (ص) رفتارى دور از شأن و حرمت ايشان و مخالفت اوامر پيغمبر (ص) شده و اين اعمال در خور نكوهش و اعتراض است .
8 - گشودن راهرو به مسجدالنبى : بعد از اتمام بناى مسجد مدينه و خانه‏هاى اطراف آن بعض خويشان و صحابه پيغمبر درهاى خانه خود را از صحن مسجد قرار دادند و از مقصوره مسجد به خانه‏هاى خود رفت و آمد مى‏كردند . اما بعد از آنكه اهل‏بيت پيغمبر به مدينه هجرت كردند و به او پيوستند با توجه به ازدواج قريب الوقوع فاطمه با على (ع) و زفاف پيغمبر (ص) با عايشه لازم آمد كه مسجد خلوت شود و از صورت راهرو بدر آيد و اشخاص متفرقه فقط وقت نماز در آن جمع شوند و اهل بيت رسول در ساعات ديگر فراغت داشته باشند. از اينرو به اعمام و اصحاب از جمله ابوبكر ابلاغ شد كه مدخل خانه‏هاى خويش را به مسجد مسدود نمايند و از در بزرگ آن براى نماز وارد شوند . تنها على (ع) اجازت يافت در مسجد بماند و هر كار در آنجا بر رسول اللَّه (ص) حلال بود بر او نيز حلال باشد . (خصائص ، نسائى:107  74 - 72 ؛ كنزالعمال ، متقى هندى ، ج 12 حديث 1291  1244  1125  1117 ، و ج 5 حديث 437  291  274 ؛ فضائل الخمسة من الصحاح الستة:157 - 149ج�2 كه احاديث مربوط به اين حكم را از صحاح و مسانيد اهل سنت جمع آورده است) .
بعد از وفات رسول اللَّه (ص) ابوبكر دستور داد در خانه او را دوباره به مسجد بگشايند كه عمر و عثمان نيز از او متابعت كردند و اين كار مخالفت صريح با دستور رسول اللَّه (ص) بود .
9 - بى اطلاعى از تفسير و فقه : به روايت محدثين اهل سنت ابوبكر تفسير بعض آيات قرآنى را مانند »... و فاكهة و ابا« (عبس:31) نمى‏دانست و در مسائل فقهى مانند ميراث كلاله و جدّ و جدّه و حد سارق دچار اشتباه مى‏شد (تفسير قرطبى:29ج�1 ؛ سنن دارمى:359ج�2 ؛ الغدير:129  103ج�7) و مى‏گفت من آنچه مى‏گويم به رأى خويش مى‏گويم اگر صواب گفتم از خداست و اگر خطا گفتم از من است . شيعيان گويند امام بايد اعلم مردم باشد و سخن درست و قاطع و عارى از ابهام بگويد و گرنه چگونه رهبرى است ؟
10 - زنده سوختن فجاة يكى از افراد قبيله بنى‏سليم به نام اياس بن عبداللَّه بن عبدياليل كه از بس دزدى و قتل و راهزنى و غافلگيرى مى‏كرد ، او را فجاة لقب داده بودند بعد از قبول اسلام مرتد شد و جمعى از مسلمانان را به قتل آورد و زحمتى بزرگ و خطرى عظيم براى قبايل عرب به شمار مى‏رفت . به امر ابوبكر سپاهيان اسلام او را دستگير كرده به مدينه آوردند و همچنان دست بسته در آتش سوزاندند . چون اين مجازات در قانون اسلام نيست و پيغمبر به هر صورت از سوختن انسان در آتش منع اكيد كرده و فرموده است : »لا يعذب بالنار الا رب النار« شيعيان اين دستور ابوبكر را خلاف شرع اسلام دانسته‏اند .
11 - اغماض از گناه بزرگ خالد : در عهد خلافت ابوبكر بسيارى از قبايل عرب از پرداخت زكات و صدقات و قبول خلافت او امتناع كردند و بعض ايشان مرتد شدند . در اراضى بطاح نجد يكى از سران عرب به نام ابوحنظله مالك بن نويره يربوعى تميمى كه از اصحاب رسول و مردى شاعر و جنگاور بود و از سوى پيغمبر مأموريت جمع صدقات بنى يربوع را به عهده داشت بعد از رحلت آن حضرت اموال صدقه را به مدينه نفرستاد و خود بين مستحقان بنى يربوع قسمت كرد (الاعلام:145ج�6) . اين رفتار بر ابوبكر گران آمد و خالد بن وليد را كه در آن ايام در نجد بود مأمور سركوبى وى كرد . وقتى خالد با لشكر به زمين بطاح رسيد مالك مقاومتى نكرد و حتى مردان قبيله را نيز پراكنده نمود تا كار به جنگ نكشد . مأموران خالد مالك را گرفتار و دست بسته نزد وى بردند . مالك دوست و مورد حمايت عمر بن الخطاب بود و خالد با عمر خصومت داشت . از سوى ديگر زنى بسيار زيبا در سراى داشت كه چشم خالد به دنبال او بود . مالك به خالد گفت من مسلمانم و مقاومتى نكردم ولى خالد ازو دست بردار نبود و بعد از چند كلمه گفت و شنيد به ضرار بن الازور دستور داد تا سر از تنش برداشت . بعد از آن نيز همسرش ام تميم را به سراى خويش آورد و همسر خود كرد و به اعتراض مسلمانان و انكار ايشان اعتنائى ننمود . چون معلوم شد كه قتل مالك به خاطر تصاحب همسر او و كينه شخصى بود مسلمانان نزد ابوبكر شكايت بردند عمر خالد را قاتل و زناكار خوانده عليه او اعلام جرم نمود . ليكن چنانكه در كتب تاريخ به تفصيل آمده است ابوبكر ترتيب اثر نداد و مصالح سياسى و نظامى را بر اجراى احكام شرع مقدم شمرد . (الغدير:169 - 158ج�7 ؛ تاريخ طبرى ، 241ج�3 ؛ تاريخ ابن اثير:149ج�3 ؛ اسدالغابة:295ج�4 و ساير منابعى كه به تفصيل در الغدير مسطور است)
12 - عدم اعتماد به صحت انتخابات : ابوبكر بعد از خلافت مى‏گفت »اقيلونى فلست بخيركم و علىٌّ فيكم« يعنى استعفاى مرا بپذيريد كه من بهترين شما نيستم در حالى كه على در بين شماست . (مجمع البحرين:452 ؛ اميرالمؤمنين على (ع) هم در نهج البلاغه در خطبه شقشقيه به اين سخن ابوبكر اشاره فرموده است) شيعيان گويند اگر اين سخن را از صميم قلب مى‏گفت چرا استعفا نكرد و چرا خلافت را به على (ع) نداد و با او مخالفت كرد ، اگر هم بر سبيل مجاز و مجامله مى‏گفت اينگونه سخنان دون شأن خليفه رسول اللَّه است .
اين بود اهم ايراداتى كه در كتب شيعه به ابوبكر گرفته‏اند . البته بايد دانست كه خلافت در نظر اهل سنت با آنچه شيعيان معتقدند اختلاف دارد . اثنى عشريه ، امامت و خلافت را امرى الهى و امام و خليفه را منصوص از جانب خدا مى‏دانند و امامت را از مقوله رسالت و متمم معنى آن مى‏شمرند و على (ع) و يازده امام (ع) ديگر را معصوم و مصون از هر خطا و اشتباه و اكمل و افضل و اعلم مردمان مى‏دانند . ليكن اهل سنت و جماعت به هيچيك از شرايط فوق معتقد نيستند و خليفه را رئيس قوه مجريه و قاضى عدل و مأمور اجراى احكام و حافظ امنيت كشور و فرمانده كل قوا در جهاد با كافران مى‏پندارند . در نظر ايشان ارتكاب گناه و فسق و ظلم و غصب اموال يا جهل به احكام و اشتباه در داورى موجب خلع خليفه نمى‏گردد (الغدير:137ج�7 به نقل التمهيد باقلانى:181) و لازم نمى‏دانند برتر از ديگران باشد . (شرح مقاصد تفتازانى:71ج�2 به نقل امينى در الغدير:139ج�7)
اوصاف امام و خليفه در نزد اهل سنت بدين صورت خلاصه مى‏شود كه بايد مسلمان و در اصول و فروع دين مجتهد و در امور كشورى و لشكرى صاحب رأى و نظر صائب و در جنگ و صلح شجاع و قوى القلب باشد . (ابوالثناء در مطلع الانظار:470 به نقل امينى در الغدير:40)
بنابر اين اهل سنت هيچيك از ايرادات شيعه را برخلاف ابوبكر وارد نمى‏دانند و يا آنها را توجيه مى‏كنند و بر حسب اجتهاد خليفه مى‏دانند و مى‏گويند هيچ مجتهدى هميشه مصيب نتواند بود . (دائرةالمعارف تشيع)
ابن ابى الحديد گويد : چون ابوبكر را مرض موت شدت يافت عثمان را به نزد خويش خواند و به وى امر كرد عهدنامه‏اى برايم بنويس . چون عثمان آماده نوشتن شد به وى گفت : بنويس : بسم اللَّه الرحمن الرحيم اين عهدنامه‏اى است كه عبداللَّه بن عثمان جهت مسلمانان مى‏نگارد ، اما بعد - در اين حال ابوبكر از هوش رفت - عثمان خود نوشت : من عمر را به جانشينى خويش بر شما گماشتم . در اين حال ابوبكر به هوش آمد و گفت : بخوان چه نوشته‏اى ؟ عثمان نوشته خويش را بخواند . ابوبكر گفت : »اللَّه اكبر« ! فكر مى‏كنم تو ترسيدى اگر من در اين حال بميرم مردم در امر خلافت اختلاف كنند ؟ عثمان گفت : آرى چنين بود . ابوبكر گفت : جزاك اللَّه خيرا عن الاسلام و اهله . آنگاه عثمان بقيه عهدنامه را بر او املا نمود و دستور داد آن را براى مسلمانان قرائت كند . وى چنين كرد . آنگاه عمر را بخواند و وصيتهائى به وى كرد . ابن ابى الحديد اضافه مى‏كند كه بسيارى از مورخان روايت كرده‏اند كه ابوبكر در مرض موتش عبدالرحمن بن عوف را طلبيد و به وى گفت: به من بگو عمر از نظر تو چگونه كسى است ؟ عبدالرحمن گفت : وى بهترين فردى است كه تاكنون ديده‏ام جز آنكه وى اندكى خشونت دارد . ابوبكر گفت : اين بدين سبب است كه او مرا نرم و مهربان مى‏بيند لذا گهگاهى خشونت نشان مى‏دهد و چون كار به دست خودش بيفتد اين روش را رها كند . سپس عثمان را بخواند و از او نيز همين سؤال كرد كه عمر چگونه شخصى است ؟ عثمان گفت : وى درونى به از برون دارد و در ميان ما مانند او كسى نيست . پس ابوبكر به هر دوى آنها گفت : اين راز (مشورت با شما) را به كس مگوئيد ، و به عثمان گفت : اگر عمر نبود از تو رد نمى‏شدم ولى براى تو بهتر مى‏دانم كه گرد رياست نگردى و هواى خلافت به سر نپرورانى كه من خود نيز از اين كار پشيمانم . در اين بين طلحه وارد شد و گفت : اى خليفه رسول ! شنيده‏ام عمر را به جاى خويش نصب نموده‏اى در حالى كه تو خود ديده‏اى مسلمانان از دست او چه مى‏كشند با وجود اينكه تاكنون زير نظر تو بوده پس چه خواهد كرد هنگامى كه خود مستقلا زمام امور به دست گيرد ؟ فرداى قيامت كه خداى را ملاقات كنى جواب او را چه خواهى داد ؟! ابوبكر گفت : مرا بنشانيد ، مرا بنشانيد . پس گفت : تو مرا از خدا مى‏ترسانى ؟! چون خدا را ملاقات كنم و از من بپرسد به او خواهم گفت : بهترين آفريدگانت را بر مردم گماشتم . طلحه گفت : آيا عمر بهترين خلق خدا است ؟ گفت : آرى او بهترين و تو بدترين خلق خدائى ، تو اول صبح چشمت را ماليده به اينجا آمده‏اى مرا بفريبى ؟! و سرانجام با پرخاشهاى ديگر طلحه را از نزد خود بيرون راند . (بحار:260ج�8)
ابن ابى الحديد گويد : از استادم ابوجعفر نقيب شنيدم مى‏گفت : اكثر مورخين بر اينند كه ابوبكر در جنگ احد هنگامى كه لشكر اسلام شكست خورد او نيز جزء فراريان بود و با پيغمبر (ص) نماند ، و جمهور اهل تاريخ گويند با پيغمبر (ص) نماند جز على و طلحه و زبير و ابودجانه انصارى ... (شرح‏نهج:293ج�13)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:17 PM
ابوكالنجار


چند تن از سلاطين ديالمه و يكى از امراء گرگان (آل زيار) كنيت گونه داشته‏اند كه آن در كتب گاهى به صورت ابوكالنجار و گاهى ابوكالنجر و گاهى ابوكاليجار آمده است. ابوريحان در آثار الباقيه در جدول ملوك ديالمه چاپ زاخائو صفحه (133) دوبار اين كلمه را به صورت ابوكالنجر آورده است:
1) ابوكالنجر بن فناء خسره فخرالدوله و فلك الأمة.
2) ابوكالنجر مرزبان ابن فناخسره صمصام الدوله و شمس المله .
و صاحب مجالس المؤمنين در ذكر ملوك ديالمه جند ششم از مجلس هشتم ترجمه امير (ابو) كالنجار نوشيروان بن منوچهر ملقب به شرف المعالى و در جند هفتم ابومنصور فولادستان ابن ابوكالنجار و خسرو فيروز ابن ابوكالنجار ملك الرحيم، ابوكالنجار آورده است. مؤلف حبيب السير در جلد اول چاپ تهران صفحه 351 ترجمه حال صمصام الدوله ابوكالنجار مرزبان ابن عضدالدوله و در صفحه 353 ترجمه ابوكالنجار مرزبان ابن سلطان الدوله عزالملوك و عماد دين اللَّه و در صفحه 355 امير با كالنجار ابن منوچهر ابن قابوس نيز ابوكالنجار آورده است.
معاصرين ما اين كلمه را (ابوكالبجار) ضبط مى‏كنند (رجوع به طبقات سلاطين اسلام صفحه 126 و 127 شود) .
و صاحب انجمن آرا در كلمه (كالجار) گويد: با جيم به الف كشيده به لغت گيلان و ديلمان بر وزن و معنى كارزار است چه لام با راء بدل شود و جيم با زاء تبديل يابد و كارزار معلوم است كه جنگ گاه است و مزرعه‏اى كه در آن شلتوك كارند نيز گفته‏اند و در كالنجار مفصل‏تر خواهد آمد .
و هم او در ذيل (كالنجار) آورده: بر وزن دولتيار نام چند نفر از ملكزادگان آل بويه و ملوك ديلم بوده و آنان را با كالنجار نيز مى‏خوانده‏اند: يكى مرزبان پسر عضدالدوله ديلمى و دو سه تن ديگر از آل بويه و كاكويه و آل قابوس بوده‏اند و در فرهنگ جهانگيرى كالنجار را به معنى كارزار نوشته و گفته زبان گيلانى است از اين قرار ابوكالنجار يا اباكالنجار كنيتى است عربانه يعنى ابوالحرب، و بوحرب نام، در ميان آنها در صنف امرا بوده (؟) و ديگر كالنجار بمعنى برنج‏زار كه شلتوك‏زار نيز گويند آمده و به عبارت و اصطلاح اهل گيل و تبرستان بمعنى صاحب ملك و زمين و زراعت خواهد بود. انتهى .
مؤيد قول هدايت آن است كه هنوز در لهجه گيلكى (بجار) مخفف بج‏جار بمعنى برنج‏زار است و ديگر آنكه شالى (صورتى از كالى) در فرهنگها بمعنى شلتوك كه برنج از پوست برنيامده باشد، آمده و هم اكنون شالى و شالى‏زار در گيلان متداول است و همچنين گالى (در لغت گالى پوش) ساقه‏هاى خشك شده برنج را گويند كه با آن بام خانه‏هاى روستائى پوشند و كلنجار رفتن با.... در فارسى عاميانه، بمعنى مروسيدن با، و ور رفتن با و مزاوله و معالجه است، با قوّت و سختى. يوستى در (كتاب الاسماء ايرانى) كالنجار را از اصل كالجار گيلى و كاريچار پهلوى و كارزار فارسى و كالينجاراى سانسكريت بمعنى جنگ و حرب گرفته است. و كلمان هو آر، در دائرةالمعارف اسلام ذيل كلمه كاليجار قول يوستى را تائيد كرده است .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:18 PM
احمد بن خضيب

از فرمانداران دولت متوكل عباسى بوده و چون متوكل كشته شد و منتصر بجاى وى نشست او را وزير خود نمود و عبداللَّه بن يحيى بن خاقان را كه در دولت پدرش وزير بود طرد نمود، و چون مدت خلافت منتصر شش ماه بيش نبود وزارت او نيز به مرگ منتصر سپرى گشت و غلامان دربار، وى را پس از اينكه اموالش را مصادره نمودند به روستاى قريطش تبعيد نمودند، و به نقلى بر اثر جسارتى كه به امام هادى (ع) نمود و حضرت او را نفرين كرد به قتل رسيد. (بحار:139ج�50)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:18 PM
احمد بن طولون


ابوالعباس احمد بن طولون بخارايى (م 270 ق) ، از امراى ترك خلافت بغداد و پايه‏گذار دودمان بنى‏طولون مصر . پدرش طولون (به تركى يعنى بدر) غلامى ترك از مردم فرغانه بود كه امير سامانى بخارا او را به مأمون ، خليفه عباسى هديه كرده بود . طولون در دستگاه مأمون به مقامات عالى رسيد و در ايام خلافت معتصم در سامرا رئيس نگهبانان خاصه گرديد . با درگذشت طولون همسرش به نكاح باياك بيگ ، يكى از امراى ترك درآمد و در 254 كه باياك بيگ به ولايت‏دارى مصر رسيد احمد را به نيابت خود فرستاد . احمد در رمضان 254 وارد فسطاط شد و چندان نگذشت كه با كاردانى امور مصر را سامان بخشيد و در ميان مردم محبوبيت يافت ، چنانكه ولايت‏دار بعدى كه ترك ديگرى به نام يارجوخ بود ناگزير گرديد وى را در مقام خويش باقى گذارد . احمد به زودى دست احمد بن مدبر را كه عامل خراج مصر بود از كارها كوتاه كرد و كارهاى مالى را خود به دست گرفت و چون خليفه المهتدى وى را مأمور سركوبى والى سوريه كرد ، احمد از فرصت بهره جسته سپاه نيرومندى از غلامان براى خود تجهيز كرد . در 264 كه موفق برادر خليفه المعتمد سرگرم فرونشاندن شورش زنگيان بود ، احمد سوريه را نيز به قلمرو خويش افزود و از مردم اين سرزمين بيعت گرفت . در 269 كه معتمد در صدد برآمد تا خود را از زير سلطه برادرش موفق آزاد كند كوشيد تا از سامرا نزد سپاه ابن طولون در رقه بگريزد . اگر چه موفق توانست جلوى حركت خليفه را بگيرد ، اما اين مسأله بهانه‏اى گرديد كه احمد از بيعت و طاعت موفق دست بردارد و نام وى را از خطبه بيندازد . به دستور موفق احمد را در منابر لعن كردند ، اما او ظاهراً دريافت كه قدرت احمد چندان است كه در افتادن با او مقدور نيست .
در ايام فرمانروايى احمد بر مصر ، اوضاع اقتصادى اين سرزمين بهبود يافت . وى به آبادى قلمرو خود توجه داشت ، بيمارستانى در مصر ساخت كه 60000 دينار هزينه آن كرد و هر جمعه براى بازرسى بيمارستان و عيادت بيماران به آنجا مى‏رفت .
ابن طولون تمايلات شيعى داشت و از مال خود براى سادات طالبى در مصر مقررى تعيين كرد كه سهم برخى در سال به 200 دينار مى‏رسيد . با اين همه به آنان فرصت قدرت‏نمايى در قلمرو خود نمى‏داد ، چنانكه در 255 احمد بن محمد بن عبداللَّه بن ابراهيم طباطبا را كه در صعيد مصر قيام كرد بكشت و در سال بعد قيام ابراهيم بن محمد طالبى معروف به ابن صوفى را فرو نشاند . در ايام فرمانروايى ابن طولون بر مصر اين سرزمين براى نخستين بار پس از دوران بطالسه حكومتى مستقل يافت . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:19 PM
احمد شاه قاجار


پسر دوم محمد عليشاه، هفتمين و آخرين پادشاه از دودمان قاجار (تبريز 1314 - پاريس 1348 ق). هيأت مديره‏اى از رجال مشروطه كه در پى فتح تهران تشكيل يافت، پس از بركنار كردن محمد عليشاه وى را كه 12 سال داشت به پادشاهى برگزيد (29 جمادى الثانى 1327 ق)، و چون هنوز به سن قانونى نرسيده بود تا زمانى كه خود رسماً زمام امور را به دست گرفت دو تن به نامهاى عليرضا خان عضدالملك (از 28 جمادى الثانى 1327 تا 17 رمضان 1328 ق) و ابوالقاسم خان ناصرالملك (1332 - 1328 ق) به نيابت سلطنت رسيدند. هيأت مديره به تصفيه دربار پرداخت و معلمان تازه‏اى براى پادشاه استخدام كرد. در 1329 ق هيأتى از كارشناسان آمريكائى به رياست مرگان شوستر براى اصلاح ماليه ايران استخدام گرديدند و در همان سال گروهى از مستشاران سوئدى نيز براى تشكيل نيروى امنيه (ژاندارمرى) به ايران آمدند، اما با اتمام حجت روسيه تزارى (7 ذيحجه 1329 ق) دولت ايران ناگزير شد هيأت آمريكائى را از ايران بيرون كند. روسها گروهى از آزادى خواهان را در رشت و تبريز به دار آويختند و در مشهد، حرم حضرت امام رضا (ع) را به توپ بستند. احمد شاه در 28 شعبان 1332 ق تاجگذارى كرد و يك هفته پس از آن جنگ جهانى اول درگرفت. با اينكه مستوفى الممالك، ايران را دولتى بيطرف اعلام كرد، دول متخاصم به اين بيطرفى اعتنائى نكردند و از شمال و جنوب وارد خاك ايران شدند. در 1333 ق ج� 1915 م دو دولت روس و انگليس قرارداد مجددى درباره تقسيم ايران بستند و منطقه بيطرف ميان مناطق نفوذ خود را كه به موجب قرارداد 1325 قج�1907 م بوجود آورده بودند بكلّى حذف كردند.
در پى وقوع انقلاب بلشويكى در روسيه و اعلام لغو قرارداد 1915 از سوى دولت جديد شوروى، انگليسى‏ها كه ايران را از حريف نيرومند خالى ديدند، نفوذ خود را در سراسر ايران بسط داده و سرانجام در كابينه وثوق الدوله قراردادى با ايران امضاء كردند كه به موجب آن اختيار تمامى امور نظامى و مالى و گمركى ايران در دست كارشناسان انگليسى قرار مى‏گرفت. در غوغاى مخالفت با اين قرارداد جنبشهاى گوناگونى در ايران بوقوع پيوست كه مهمترين آنها عبارت بودند از قيام جنگل، قيام محمد تقى خان پسيان و قيام شيخ محمد خيابانى.
اگرچه قرارداد 1919 با فشارهاى داخلى و خارجى لغو گرديد، اما انگليسيها كه از وقوع انقلاب بلشويكى در روسيه سخت هراسان شده بودند، پس از آنكه سعى ايشان در برانداختن آن بى نتيجه ماند، درصدد برآمدند تا با روى كار آمدن دولت مركزى نيرومند، اما دست نشانده در ايران از سرايت اين انقلاب به متصرفات خود در آسياى جنوبى، بالاخص هند جلوگيرى كنند. اين مأموريت به رضاخان مير پنج، فرمانده گردان پياده آترياد قزاق سپرده شد كه با دستيارى سيد ضياء الدين طباطبائى، مدير روزنامه »رعد« در سوم اسفند 1299 ش . با يك كودتا دولت فتح اللَّه اكبر را ساقط كرد و قدرت را به دست گرفت. رضا خان با لقب سردار سپه به وزارت جنگ رسيد و تا 21 آذر 1304 ش كه خود رئيس الوزرا گرديد در اين سمت باقى ماند. احمد شاه كه مرعوب قدرت رضاخان شده بود در اواخر همان ماه به بهانه »كسالت مزاج و لزوم معالجه« براى سومين بار عازم اروپا گرديد و پس از آن ديگر به ايران بازنگشت. با رفتن شاه به تحريك رضا خان زمزمه جمهورى در ايران برخاست، اما چون روحانيون با اين فكر مخالفت كردند، وى زيركانه آن را متوقف ساخت. در 9 آبان 1304 مجلس، رأى به انقراض دودمان قاجار داد و به تصويب مجلس مؤسسانى تشكيل گرديد. در 15 آذر 1304 رضاخان برغم مخالفتهاى پاره‏اى از نمايندگان ميهن دوست، نظير سيد حسن مدرس و دكتر محمد مصدق، به سلطنت ايران برگزيده شد و به حكومت 150 ساله قاجاريه خاتمه داده شد.
احمد شاه مانند اغلب شاهان قاجار پادشاهى بى كفايت بود. وى نتوانست از وقوع جنگ در اروپا و برافتادن دولت تزارى در روسيه به سود ايران بهره‏بردارى كند. پيش از تاجگذارى محبوبيتى در ميان مردم داشت، اما وقتى كارها را خود به دست گرفت رفته رفته مردم از وى روى گردان شدند. اگر گاهى اقدامى در جهت استقلال كشور مى‏كرد به واسطه تأثيرى بود كه از جوّ حاكم مى‏گرفت؛ اما با همه اينها احمد شاه بدنامتر از ديگر شاهان قاجار نبوده است. پس از مرگ، كالبدش را به كربلا آوردند و در مقبره پدر و جدش در حرم امام حسين(ع) به خاك سپردند. (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:19 PM
اردشير


نام دو تن از شاهنشاهان هخامنشى : اول ، ملقب به دراز دست پسر خشايارشاه (424 - 466 ق م) . دوره سلطنت وى جز چند سال اول ، به آرامى گذشت . در زمان او »ويشتاسب« كه در باختر دعوى سلطنت مى‏كرد در دو جنگ مغلوب گرديد (462 ق م) و »ايناروس« كه در مصر علم طغيان برافراشته بود و آتنيان او را يارى مى‏كردند به دست حاكم سوريه بغابيش (مگابيز) مغلوب شد و آن فتنه فرو نشست ، ولى همين حاكم ياغى گرديد و دو بار لشكر شاه را شكست داد و در پايان با اردشير صلح كرد . هم در زمان اردشير بين ايران و آتن معاهده »سيمون« بسته شد و آتنيان قبرس را جزو خاك شاهنشاهى ايران شناختند .
دوم ، پس از »اخس« شاهنشاه گرديد (379 - 383 ق م) . وى را به سبب حافظه قوى يونانيان خوش حافظه ناميدند . برادر او كورش جوان (صغير) كه حكمرانى آسياى صغير را داشت به كمك سپاهيان يونانى ضد اردشير قيام كرد ، ولى در جنگ »كوناكسا« نزديك بابل كشته شد و 10000 سپاهى يونانى به رهبرى »گزنفون« به يونان مراجعت كردند . همراهى اسپارتيان ، با كورش آتن را به ايران نزديك كرد و بحريه آن با بحريه ايران متحد شد . عاقبت اسپارتيان چاره جز اين نديدند كه خود را به ايران نزديك كنند و در صلح »آنتال سيداس« (پاييز 387 ق م) كليه مستملكات يونانى در آسيا و جزيره قبرس مجددا به دست ايرانيان افتاد ، و شاهنشاه ايران در منازعات شهرهاى يونان حَكَم گرديد .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:20 PM
اردشیر



نام سه تن از شاهنشاهان ساسانى ، اول : اردشير بابكان پسر بابك مؤسّس سلسله ساسانى (241 - 224 م) .
وى پس از تسخير فارس و كرمان و جزائر خليج فارس بر اردوان پنجم ، آخرين پادشاه اشكانى در دشت هرمزدگان (نزديك شوش) غلبه كرد و اردوان كشته شد (224 م) . دو سال پس از اين تاريخ تيسفون به دست اردشير افتاد . چون ممالك ايران بر اردشير مسلّم شد ، وى تصميم گرفت كه با روميان بجنگد . او از دجله گذشت و ايالت رومى بين‏النهرين را تسخير كرد . الكساندر سوروس امپراتور روم به مقابله او شتافت . با اين كه فتح نصيب ايرانيان شد نتايجى كه اردشير مى‏خواست به دست نياورد . ولى در 237 نصيبين و حران را فتح كرد . سپس متوجه ارمنستان شد و پادشاه آن را با تدبير مخصوصى به قتل رسانيد و آن كشور را جزو ايران كرد . وى سردارى مقتدر و كشور ستان و پادشاهى مدبّر بود .
دوم : يازدهمين شاهنشاه ساسانى (383 - 379 م) وى برادر شاپور بزرگ است و مورخان ايرانى او را نكوكار و تازيان او را »جميل« لقب داده‏اند . اردشير پادشاهى دادگستر بود . از وقايع ايام سلطنت او جنگ با هونها و كشمكش بر سر ارمنستان است .
سوم : بيست و پنجمين شاهنشاه ساسانى (629 - 628 م) فرزند شيرويه . وى در خردسالى به سلطنت برگزيده شد و به دست شهروراز سردار معروف كشته گرديد . (فرهنگ دكتر معين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:21 PM
گُشتاسب
نام پادشاهى معروف و او پدر اسفنديار روئين تن بود ، گويند : يكصد وشصت سال پادشاهى كرد ودين زردشت پذيرفت ، وچون زردشت كشته شد وى بجاى او منصوب گرديد وآئين زردشت را بر پاى داشت . (برهان)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:21 PM
اُسقُف (معرب يونانى اِپيس كُپُس
مقامى دينى مسيحى پس از مطران. اول بطريق است و پس از آن جاثليق و پس از آن مطران و پس از آن اسقف و پس از آن قسّيس (كشيش) و پس از آن شماس. ج: اساقفة و اساقف.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:22 PM
اسكندر


مقدونى، كبير، ذو القرنين (مولد 356 ق م) جلوس در سن 20 ساله (336 ق م) در مكدونيا (مقدونيه) شمالى يونان. وفات (323 ق م) در بابل. اصل نام او الكساندر، كه مورخين اسلامى او را اسكندر ناميده‏اند، پدرش فيليپ دوم از سلسله سلاطين مقدونى، وى در آغاز سلطنت خويش به هوس كشور گشائى افتاد، ولى بقول بيهقى (تاريخ نگار معروف) نار الحلفاء سريعة الانطفاء. يعنى آتش خار اشتر زود مشتعل مى‏شود و زود هم فرو مى‏نشيند. عازم فتح امپراتورى فارس گشت، قلمرو اين حكومت را در آسياى صغير شكست داد و آنجا را متصرف شد، سپس در مسير خود به سواحل فينيقيا دست يافت (پس از آن كه شهر صور را هفت ماه در محاصره داشت) از آنجا به مصر شد و شهر اسكندريه بنا نهاد، بالاخره در سرزمين عراق با سپاه انبوه داريوش روبرو گشت و در اردبيل (331 ق م) وى را شكست داد، همچنان به راه خويش و به سوى مشرق زمين ادامه داد تا اصطخر و كلّ منطقه فارس بزرگ را به چنگ آورد، و از آنجا گذشت تا به نواحى رود هندوس رسيد.
سرانجام در بابِل (عراق) درگذشت. بعضى اسكندر مقدونى را جز ذو القرنين دانند، قرائن نيز بر اين دعوى گواهند. تفصيل بيشتر ، به كتب مفصله رجوع شود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:22 PM
اسماعيل صفوى


شاه اسماعيل ابن شيخ حيدر بن شيخ جنيد بن شيخ ابراهيم بن خواجه على بن شيخ صدر الدين موسى بن شيخ صفى الدين. معروف بشاه اسماعيل اول، مؤسس و نخستين پادشاه دولت صفويه. شيخ صفى الدين جد اعلاى اين سلاله را از نسل امام موسى كاظم ياد كرده‏اند ولى دلائل تاريخى براى اثبات اين مدعى در دست نيست. صفى الدين در اردبيل زاويه و مريدان بسيار داشت فرزندان و نواده‏هاى او هم كه مسند ارشاد داشتند مورد احترام بسيار مردم بودند و از اين ميان شيخ جنيد بكثرت مريدان و مخلصان امتياز داشت چندانكه ميرزا جهانشاه متوهم شد و وى را از آذربايجان دور كرد و او به ديار بكر منتقل گرديد و آنجا مورد حسن استقبال اوزون حسن از ملوك آق قوينلو واقع شد تا آنجا كه خواهر خود را به وى تزويج كرد. بعدها اوزون حسن آذربايجان را تحت تصرف خويش درآورد. در اين حال شيخ جنيد به اردبيل عودت كرد و پس از زمانى بعنوان غزاى گرجستان به جمع و تحشيد عساكر و لشكركشى پرداخت ولى از طرف سلطان خليل شروانشاه مقتول گرديد. پسر وى شيخ حيدر (يا سلطان حيدر) هم پس از آنكه با عالمشاه دختر خال خويش ازدواج كرد به شيوه پدر خود به نام غزاى گرجستان بناى لشكركشى گذارده به شروان تجاوز كرد و او نيز در همين راه كشته شد. شاه اسماعيل در سنه 892 از عالمشاه مزبور تولد يافت. در سال 898 آنگاه كه رستم ميرزا برادر خود سلطانعلى را كشت او موفق شد به گيلان فرار كند. در سنه 905 مريدان و مخلصان پدر اسماعيل به دور او گرد آمده براى انتقام به شروان رفتند و در نتيجه قاتل پدر خويش فرخ يسار را بقتل رسانيده شروان را تحت تصرف خود درآورد و در سنه 907 الوند ميرزا را منهزم ساخته آذربايجان را تصاحب و تبريز را پايتخت خويش قرار داد. يكى از گردنكشان آن زمان حسن كيا حكمران قسمتى از مازندران بود كه در قلعه محكم فيروزكوه مقام داشت. شاه اسماعيل بر او دست يافت و بزندان افكند و حسن كيا خود را به ضرب كارد هلاك كرد و در سال 910 شاه اسماعيل اصفهان و يزد و كرمان و جنوب خراسان را مسخر ساخت و چون سلطان مراد آق قويونلو هنوز در عراق قدرتى داشت پادشاه صفوى در 914 ببغداد روى آورد و آنجا را گرفت و پس از بازگشت به آذربايجان تا باكو و دربند قفقاز پيش رفت و از آنجا به تبريز معاودت كرد و جسد پدر خود شيخ حيدر را از شروان به اردبيل آورد و در آرامگاه نياكان خود به خاك سپرد. در اين زمان خراسان در دست سلطان حسين بايقرا آخرين پادشاه معروف تيمورى بود پس از وفات او (سال 913) طايفه اوزبك همه اعضاى خاندان تيمورى را كشتند مگر بابر و بديع‏الزمان كه اولى به هندوستان رفت و مؤسس دولتى بزرگ گرديد و دومى به شاه اسماعيل پناهنده شد. طايفه اوزبك از مغولان دشت قبچاق بودند كه از زمان سلطان ابو سعيد گوركانى در امور ماوراء النهر شروع به مداخله كردند در سال 904 كمى پيش از ظهور شاه اسماعيل يكى از امراء اوزبك موسوم به محمد شاهى بيگ يا شيبك خان ماوراء النهر را از دست تيموريان گرفت. شيبك خان خود را از اولاد شيبان خان، پسر جوجى ابن چنگيز مى‏شمرد و از اين رو همه امراى ازبك را كه در عهد صفويه با ايران سر و كار داشتند شيبانيان مى‏خواندند كه غير از اخلاف طايفه بنى شيبان عربند. شيبك خان در واقع مؤسس سلطنت اوزبكيه محسوب مى‏شود. وى در سال 913 به خراسان حمله كرد و دودمان تيموريان را برچيد. شاه اسماعيل چون از كار ساير قطعات ايران فراغت يافته بود در سال 916 براى رفع آزار اوزبكان كه سنيان بسيار متعصب بودند و شيعه خراسان را بسختى اذيت مى‏كردند عازم جنگ شيبك گرديد. در طاهر آباد نزديك مرو جنگى سخت روى داد و ده هزار تن اوزبك كشته شدند و جسد شيبك خان را نيز در ميان اجساد يافتند. شاه اسماعيل فرمان داد دست و پاى او را بريدند و براى عبرت نزد ياغيان ديگر ايران فرستادند و پوست سرش را بكاه انباشته پيش سلطان عثمانى بردند و كاسه سرش را بزر گرفته در مجلس بزم مانند جامى بگردش درآوردند. شيبك خان هنگام وفات 61 سال داشت و 11 سال سلطنت كرده بود جنگ طاهر آباد از بزرگترين حوادث تاريخى آن زمان است زيرا كه حدود قدرت شاه اسماعيل را به شطّ جيحون رسانيد و مشرق ايران و مغرب هندوستان را از دستبرد طايفه خونخوار اوزبك نجات داد و مذهب شيعه را در خاور ايران بسط و قوام بخشيد. ميان شاه اسماعيل و ظهير الدين بابر پادشاه هندوستان روابط دوستى استوار شد و شاه اسماعيل خواهر بابر را كه در جنگ اوزبكان اسير شده بود نجات داد و نزد او فرستاد. دو سال بعد در 918 ظهير الدين بابر و شاه اسماعيل براى تسخير ماوراء النهر لشكر آراستند سردار سپاه ايران امير احمد اصفهانى ملقب به نجم ثانى بود اين دو سپاه پس از عبور از شط جيحون مغلوب ازبكان شدند و سردار ايران كشته شد. اوزبكان به خراسان رو نهادند و قتل و غارت بسيار كردند. دولت آل عثمان در 920 بر آسياى صغير و سواحل شرقى بحر الروم و بالكان مسلط شده قدرت بسيار يافته بود سلاطين عثمانى خود را تنها حامى اسلام مى‏شمردند و در مذهب تسنن سخت متعصب بودند پس از آنكه دولت آق قويونلو كه پيرو تسنن بود از ميان برداشته شد و شاه اسماعيل مذهب شيعه را در ايران رسميت داد و در ظرف 15 سال كشور را از ياغيان و گردنكشان بپرداخت و متحد و نيرومند ساخت، دولت عثمانى خود را در مقابل دولتى توانا و پيرو مذهب تشيع يافت و از اين رو سخت نگران گرديد در اين تاريخ سلطان سليم خان اول (926 - 918) كه مردى جنگ‏جو و متعصب و خونريز بود در عثمانى سلطنت مى‏كرد پس از آنكه به يارى طايفه بنى چرى پدر خود سلطان بايزيد خان را از سلطنت خلع و مسموم كرد و دو برادر خود را بقتل رسانيد در سن چهل و شش سالگى بر تخت جلوس كرد . چون برادر زاده وى كه سلطان مراد نام داشت از بيم جان به ايران پناهنده شده بود سلطان اين امر را بهانه كرد و در سال 920 از راه ارمنستان به ايران روى نهاد و براى فرو نشاندن آتش غضب خود فرمان داد چهل هزار تن از پيروان شيعه را در آناطولى هلاك كردند شاه اسماعيل در اين هنگام در همدان اقامت داشت و لشكريان خود را مرخص كرده بود ولى با كمال شتاب لشكرى گرد آورده به آذربايجان توجه كرد و محمد خان استاجلو را كه حكومت دياربكر داشت بيارى طلبيد. در دشت چالداران پادشاه صفوى با شصت هزار تن به سپاه عثمانى كه دو برابر اين عدد بود حمله برد شاه شخصاً دليرى بسيار نمود و با شمشير به توپخانه عثمانى روى نهاده زنجير توپها را از هم دريد لكن چون سپاه ترك داراى توپ و تفنگ كافى بود و ايرانيان اسلحه آتشى نداشتند پيشرفت‏هاى نخستين شاه اسماعيل بجايى نرسيد و در گير و دار نبرد توپخانه عثمانى كه بر فراز تلى قرار داشت به شليك پرداخت و گروهى عظيم از سپاه ايران را بخاك افكند محمد خان استاجلو و جمعى از سرداران شاه اسماعيل كشته شدند پادشاه صفوى عقب نشست و به جانب درجزين همدان رفت . سلطان سليم خان وارد تبريز شد اما بيش از شش روز نتوانست در آنجا توقف كند . اهالى بناى دستبرد و خصومت نسبت به تركان گذاشتند و آنان را به ترك شهر مجبور كردند . سپاه عثمانى هم به خودسرى و نافرمانى پرداختند و سلطان سليم در اواخر رجب 920 از خاك ايران خارج شد و شاه اسماعيل ماه بعد وارد تبريز گرديد سلطان سليم قصد داشت كه باز هم به ايران تجاوز كند لكن روابط عثمانى و روس در اين وقت مختل شد و بعضى دول اروپايى به متصرفات عثمانى در خاك بالكان بناى تعرض گذاشتند و سلطان از تجديد حمله به ايران بازماند ، شاه اسماعيل مجدداً به فتح نواحى شمالى بين النهرين و ارمنستان و گرجستان پرداخت و شكست چالداران را تلافى كرد. مقابله با عثمانى باعث شد كه دولت ايران به رفع نقايص لشكريان خود بپردازد و در تهيه سلاح آتشين و نظام نو بكوشد و مرزهاى خود را از جانب عثمانى با حكّام لايق و مرزداران قوى محافظت كند. شاه اسماعيل پيوسته از ازبكان انديشه داشت كه ناگهان بناى تجاوز به خراسان گذاردند بعد از فتوحات سابق حكمرانى خراسان را به طايفه شاملو داد و در سال 921 فرزند سه ساله خود طهماسب ميرزا را فرمانفرماى خراسان كرد و از سمنان تا شط جيحون را بنام او نامزد كرد و امير خان تركان را لله و اتابك او قرار داد و مرزهاى خراسان را با افواج نيرومند استحكام بخشيد. مؤسس سلسله صفوى در شب دوشنبه نوزدهم رجب سال 930 در حوالى سراب آذربايجان وفات يافت. وى 24 سال سلطنت كرد و چهار پسر داشت: طهماسب ميرزا ، سام ميرزا ، القاص ميرزا و بهرام ميرزا. وسعت ملك وى از جيحون تا گرجستان بود و ايام پادشاهى خود را صرف سركوبى ملوك الطوايف و برانداختن بيخ فساد و استوار كردن بنيان مذهب شيعه و مجادله با ازبكان و عثمانيان كرد. صورتى زيبا و اندامى متناسب داشت. به شكار بسيار مايل بود و تنها بصيد شير مى‏رفت. نعش وى را به اردبيل بردند و در جوار قبر پدر وى بخاك سپردند. (حبيب السير و ديگر مصادر)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:25 PM
افراسياب
نام پادشاه تركستان كه پس از كشتن نوذر پادشاه ايران زمين ، دوازده سال در ولايت ايران پادشاهى كرد و سپس طهماسب شاه ايران زمين افراسياب را به صلح يك تير پرتاب آرش از ولايت ايران بيرون كرده باز به تركستان فرستاد... (شرفنامه منيرى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:25 PM
افعى جُرهَمى


از حكماء دوران جاهليت قديم عرب است كه با نزار (يكى از اجداد پيغمبر اسلام) معاصر بوده و در نجران مى‏زيسته و عرب اختلافات خود را به قضاوت او مى‏برده‏اند و حكم او را رد نمى‏كرده‏اند. (از اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:26 PM
اُكيدَر


بن عبدالملك كندى، پادشاه دومة الجندل. مسيحى بود كه به امر حضرت رسول (ص) ، خالد بن وليد او را به نزد آن حضرت آورد و با قبول جزيه به كشور خود بازگشت، تا در زمان ابوبكر از پيمان خويش سرباز زد و به دست همان خالد بن وليد كشته شد.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:26 PM
اُلُغ بيگ




پسر شاهرخ و از احفاد تيمور لنگ بود . وى با اقتدار و تبحر خويش در علوم و فنون و مخصوصاً در علم هيأت شهرت يافت و از نظر وسعت معلومات يكى از اعاظم حكماى اسلام گرديد . زيجى به غايت مقبول موسوم به »زيج الغى« و آثار فنى ديگر بوجود آورد و رصدخانه بزرگى در سمرقند ساخت و كپرنيك كمى بعد از او ظهور كرد و پايه هيأت جديد را بر اساس حركت كره زمين نهاد ، از اين رو الغ‏بيگ را خاتم هيأت قديم و اخترشناسان اسلام بايد دانست .
الغ‏بيگ در زمان حيات پدرش به سال 814 هجرى پادشاه سمرقند بود و در سنه 850 به تخت سلطنت پدرش جلوس نمود و با پسر خود عبداللطيف مدت مديدى كشمكش داشت و چند بار مغلوبش نمود و بخشيد ولى سرانجام به سال 853 در دست وى گرفتار و مقتول گرديد . مدت حكومتش 39 سال و مدت عمرش 56 سال بود . اين پادشاه ايام حيات را به مطالعه و خدمت به علوم و فنون بسر برد . محضرش هميشه مجمع ادبا و محفل علما و دانشمندان عصر بود و بعضى از اشخاص بصير را براى تحقيقات فنى تا چين اعزام نمود . زيج او در سال 1665 م در شهر اكسفورد از انگلستان طبع و نشر شد و به اكثر زبانهاى اروپايى ترجمه گرديد .
ميرعلى شيرنوائى در مجالس النفائس (ص 125) آرد :
الغ‏بيگ ميرزا پادشاهى دانشمند بود و گاهى شعر نيز مى‏سرود . اين مطلع از او است : هر چند ملك حسن به زير نگين تست‏
شوخى مكن كه چشم بدان در كمين تست سرپرستى سايكس در تاريخ ايران (ترجمه فخرداعى گيلانى:196ج�2) زير عنوان »الغ‏بيگ پادشاه ستاره‏شناس« چنين آرد : الغ‏بيگ پيش از اينكه به جاى پدر قرار گيرد مدت 38 سال در سمرقند حكمرانى داشته است و اين مدت دوره مشعشع و فرخنده‏اى براى اين كشور كه مكرر دستخوش غارت و خرابى گرديده محسوب مى‏شود . تشويق از صاحبان هنر و ترويج از علم و دانش كه خود دوستدار واقعى آن بود نامش را به عنوان مؤلف جداول معروف نجومى ، منتها درجه صحيح و مكمل ، كه آن از شرق به غرب رسيده براى هميشه باقى نگه داشته است . اين كتاب به وسيله ژان گريوس از اهالى صقليه (سيسيل) و پرفسور هيأت و نجوم در اكسفورد در لاتين انتشار يافته و بعد هم تجديد چاپ شده است . بعلاوه الغ‏بيگ كسى است كه ايران ، تقويمى را كه در آنجا تا امروز رايج و مورد استفاده است مديون اوست . در اين تقويم مبدأ تاريخ سيچقان‏ئيل نام دارد و دواير دوازده ساله‏اى هستند كه هر سال آن بناء حيوانى خوانده شده است . اسامى ماهها عبارت از بروج دوازده‏گانه‏اند و براى مثال 21 مارس 1913 سال گاو نر شروع مى‏شود و نام اول معروف به حمل ]حَ مَ‏[ است و ماه دوم ثور يعنى گاو نر است و به همين ترتيب تا آخر . الغ‏بيگ از لحاظ يك پادشاه ، بدبخت بوده است چه بعد از جلوسش برادرزاده وى علاءالدوله هرات را قبضه كرده و پسرش عبداللطيف را نيز زندانى نمود و به محض اينكه مدعى مذكور شكست خورد هرات به دست تركمانان به باد غارت رفت و نيز مقارن اين احوال سمرقند را اوزبكان تاراج كردند . براى تكميل اين مصائب و بلاها عبداللطيف خلاص يافته و سر به طغيان برداشت و سرانجام پدرش را اسير كرده در 853 ه = 1449 م به قتل رسانيده . انتهى .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:27 PM
انوشيرَوان


(بمعنى جاويد، جاويدان، داراى روان جاويد) ابن قباد بن فيروز. مادر وى دخترى دهقان بود ، قباد در نيشابور او را بزنى گرفت. لقب وى كسرى است. پس از قباد بر سر پادشاهى با برادران خود كابوس و جام به ستيزه برخاست و بيارى مهبود وزير به پادشاهى رسيد.
حمداللَّه مستوفى نويسد: انوشيروان عادت و آيين و شمايل نيكو داشت و عدل و داد نيكو نهاد. ترتيب خراج ملك و ضبط لشكر داده و دفتر عرض و عارض او پيدا كرد. كتاب كليله و دمنه در عهد او از هند به ايران آوردند (رجوع شود به باب برزويه طبيب مقدمه كليله) (تاريخ گزيده ص 119 به بعد) .
ظهور خسرو اول كه در تاريخ به لقب انوشروان (انوشك روان يعنى جاويدان روان) معروف است و مطلع درخشانترين دوره عهد ساسانى است. فرقه خطرناك مزدكى مغلوب و سركوب شده بود ، در داخله صلح و سلم حكمفرما بود. در روايات شرقى خسرو اول نمونه دادگسترى و جوانمردى و رحمت است و مؤلفان عرب و ايرانى حكايات بسيار در وصف جد و جهد او براى حفظ عدالت نقل كرده‏اند.
مشهورترين بنايى كه پادشاهان ساسانى ساخته‏اند قصرى است كه ايرانيان طاق كسرى يا ايوان كسرى مى‏نامند و هنوز ويرانه آن در محله اسپانبر موجب حيرت است. ساختمان اين بنا را به خسرو اول انوشيروان نسبت داده‏اند. عهد بزرگ تمدن ادبى و فلسفى ايران با سلطنت خسرو انوشيروان آغاز مى‏شود. ايران در زمان انوشيروان چنان عظمتى يافت كه حتى از عهد شاهپوران بزرگ نيز در گذشت و توسعه ادبيات و تربيت معنوى اين عهد را كيفيت مخصوص بخشيد . (از كتاب ايران - در زمان ساسانيان)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:27 PM
اينجو
امير شرف الدين محمود، يكى از ملازمان امير چوپان بود كه به وزارت فارس و كرمان و يزد و كيش و بحرين منصوب شد و بزودى ممالك جنوب ايران از اصفهان تا جزاير خليج فارس را تحت اداره خود درآورد و به نام امير شرف الدين محمود شاه اينجو معروف گرديد و مال و ثروت بسيارى بدست آورد.
خاندان اينجو: محمود شاه و پسرانش: جلال الدين و مسعود شاه و غياث الدين كيخسرو و جمال الدين ابواسحاق از اين خاندان به حكومت رسيدند . (قرن هشتم هجرى قمرى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:28 PM
بايسُنقُر


پسر شاهرخ و نوه تيمور گوركانى (837 - 802 ه ق) . پادشاهى عياش و خوش‏گذران و در عين حال داراى ذوق ادبى و هنرى بود ، شاعر بود و اشعار و آثار فارسى را به دقت مطالعه مى‏كرد و مجلس او مجمع شاعران ، مورخان ، خوش‏نويسان و نقاشان ايرانى بود . خود او در خط استاد بود ، به شش قلم خط مى‏نوشت . رقم استادانه او بر طاق و پيرامون سردر مسجد گوهرشاد مشهد - كه آياتى از قرآن مجيد نوشته - ظاهر است . سبب وفات او سكته‏اى بود كه در باغ سپيد ، به دارالسلطنه هرات رخ داد .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:30 PM
بايِقرا

سلطان حسين ميرزا فرزند منصور و معروف به »خاقان منصور« آخرين از امراى تيمورى ، پادشاهى ادب‏پرور و هنر دوست بود و وزير معروفش امير على شيرنوائى است كه موجب شهرت دربار او و آبادانى پايتختش هرات شده بود . به سال 861 كه خراسان آشفته شده بود ، در شهر مرو به پادشاهى نشست ، و در ذيحجه 862 استرآباد را فتح كرد ، و در سال 873 هرات را تسخير نمود ، و در سال 874 با ميرزا يادگار محمد جنگيد ، و در اواخر سال 875 با سلطان محمود جنگيده و تا سال 902 در غايت دولت و اقبال حكومت كرد ، و در سال 911 درگذشت . اثرى موسوم به مجالس العشاق و اشعارى به فارسى و تركى دارد و تخلّصش حسينى بوده است . (حبيب السير)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:30 PM
بخت‏نصّ
كه در اصل نبوكد نصر بوده و معرب گشته از پادشاهان بزرگ بابل بوده كه از 406 ق . م تا 562 ق . م در بابل حكومت مى‏كرده ، وى در آغاز سلطنت خويش به جنگ فرعون مصر رفت و وى را مغلوب ساخت و سپس اورشليم را بگشود و برخى اهالى آن را كه دانيال نيز از آن جمله بود با خود به اسيرى برد ... (فرهنگ نظام)
داستان بخت‏نصّر و حمله او به بيت‏المقدس و قتل عام بنى‏اسرائيل در تاريخ مشهور است ولى آنچه كه در كتب تاريخ اسلامى در اين باره آمده از وقوع اين حادثه به صدسال پس از قتل حضرت يحيى و اينكه اين واقعه از پيش به ارميا پيغمبر وحى شد و او از خدا خواست بخت‏نصّر را به وى نشان دهد تا امان نامه‏اى جهت خود و خانواده‏اش از او بستاند و او را به صورت جوانى بد چهره و نزار و كثيف در ميان خرابه‏اى بديد كه مادر به وى غذا مى‏داد و از او امان نامه گرفت . و مطالبى از اين قبيل با تاريخ او كه حدود چهارصد سال پيش از ميلاد مسيح و خود پادشاه زاده بوده و در بابل مى‏زيسته و ارميا در شام و يحيى در زمان عيسى بوده سازگار نيست ، و از جهات ديگر نيز اين داستان مانند دگر داستانهاى باستان جز آنچه در قرآن آمده نامعتبر به نظر مى‏رسد لذا از نقل آن پوزش مى‏خواهم . (نگارنده)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:31 PM
برمک

عنوان اجداد افراد خاندان برمكيان ، و آن در اصل عنوان و لقبى بود كه به رئيس روحانى معبد بودائى (بهار) بلخ ميدادند . برمك معروف پدر خالد و او پدر يحيى وزير مشهور هارون‏الرشيد است . (فرهنگ معين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:31 PM
بَطلَميوس
نام سلاله‏اى از سرداران اسكندر و از اهالى مقدونيه كه چهارده تن از آنها در مصر حكومت كردند و بنام بطالسه شهرت يافتند . (قاموس الاعلام)
بطلميوس اول ، سوتر يالاگس، ملقب به مخلص ، از 323 تا 285 ق م در مصر سلطنت كرد . بطلميوس دوم ، فيلا دلفوس فرزند بطلميوس اول ، از سال 285 تا 246 ق م در مصر حكومت نمود ، وى سياستمدارى نيكو سيرت بود ، دانشمندان را گرامى ميداشت ، مناره اسكندريه را او بنا نهاد . بطلميوس سوم پسر بطلميوس دوم ، بنام اورژت يعنى نيكوكار ، از سال 247 تا 222 ق م در آن سرزمين حكم راند . (المنجد قسم الاعلام)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:32 PM
بلقیس

دختر هدهاد بن شرحبيل ، از بنى‏يعفر بن سكسك ، از حمير ، ملكه سبأ . او زنى يمانى و از اهالى مأرب بود و پس از پدرش بر مأرب حكومت مى‏راند و ذوالاذعار (عمرو بن ابرهة) حاكم غمدان ، براى تسخير قلمرو او شتافت و بلقيس از جلو او گريخت ، سپس به دست لشكريان ذوالاذعار دستگير شد آنگاه او را در مستى غافلگير كرد و به قتل رساند و حكومت تمام سرزمين يمن را به دست گرفت و سبأ را پايتخت خويش قرار داد . در اين هنگام سليمان پيغمبر بر مركب باد به حجاز و يمن روى آورد و به وسيله هدهد از وجود بلقيس آگاه شد و اهالى يمن كه آفتاب‏پرست بودند به دعوت او براى خداى واحد ايمان آوردند و او وارد شهر سبأ شد و بلقيس با شكوهى عظيم از وى استقبال كرد. آنگاه سليمان او را به زنى گرفت و هفت سال و چند ماه در همسرى او بود و پس از مرگ جسد او را در تدمر به خاك سپردند . در عهد وليد بن عبدالملك تابوت بلقيس كشف شد و او دستور داد آن را در جاى خود قرار دهند و بر آن مقبره‏اى از سنگ بسازند . (اعلام زركلى:51ج�2)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:32 PM
بهرام‏گور
بهرام پنجم مشهور به بهرام‏گور ، پانزدهمين پادشاه سلسله ساسانى بود كه جلوس وى 421 و درگذشت او 438 ميلادى است . وى پسر يزدگرد اول بود ، پس از فوت پدر ، بزرگان ايران شاهزاده‏اى را به نام خسرو بر تخت نشانيدند اما منذر بن نعمان ، امير حيره كه سرپرست بهرام بود او را يارى كرد و قوائى مجهز به فرماندهى پسر خود نعمان به سوى بهرام روانه نمود ، نعمان به طرف تيسفون راند و بزرگان متوحش شده با منذر و بهرام به مذاكره تن دادند ، سرانجام خسرو خلع و بهرام بر تخت نشست . اين پادشاه تمامى ارمنستان را ضميمه ايران ساخت و در ممالك تابعه آزادى مذاهب داد . وى در ميان آحاد رعيت محبوبيتى به سزا داشت . (دهخدا)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:33 PM
تيموريان


سلسله) يا گوركانيان ايران (771 ه ق - 911 ه ق) امير تيمور ، كشورى وسيع و دولتى عظيم ايجاد كرد و خطّه ماوراء النهر را به مقامى از اهميت رسانيد كه تا آن زمان هيچگاه بدان پايه نرسيده بود ؛ سمرقند پايتخت مملكتى بزرگ شد و لا اقل اسماً از دهلى تا دمشق و از دريچه خوارزم (آرال) تا خليج فارس وسعت داشت و چون فتوحات تيمور ، بيشتر جنبه يورش و هجوم داشت تا تسخير واقعى ، غالب ممالك مفتوح به زودى از تصرف تيموريان خارج شد. با اين حال ماوراء النهر مدتى مركز دولتى شد كه قسمت اعظم ايران و افغانستان را علاوه بر ولايات ماوراء النهر شامل بود. هنگامى كه ممالك وسيع تيمورى ، تجزيه يافت دوره هرج و مرج پيش آمد. به محض اينكه تيمور مرد، تركان عثمانى و آل جلاير و تركمانان در صدد تصرف ممالك از دست رفته خود برآمدند. مع هذا، اولاد تيمور موفق شدند كه شمال ايران را در مدت يك قرن جهت خود نگاهدارند ولى آنان غالباً با يكديگر در نزاع بودند. با وجود اين ، شاهرخ موفق شد كه مناقشات اقوام خود را تا حدى رفع و قدرت و اعتبار مملكت را حفظ كند. اما پس از مرگ او ممالكش به قسمتهاى كوچكتر مجزا شد و بر اثر همين كيفيت صفويان و امراى شيبانى آنها را به متصرفات خود ضميمه كردند. با اين حال خاندان تيمورى از ميان نرفت و شعبه اولاد باير، دولتى جديد در هندوستان تشكيل دادند كه اروپائيان آن را »مغول كبير« نامند. افراد خاندان تيمورى از اين قرارند:
تيمور (807 - 771 ه ق). خليل (812 - 807). شاهرخ (850 - 807). الغ بيك (853 - 850). عبد اللطيف (854 - 853). عبداللَّه (855 - 854). ابو سعيد (872 - 855). احمد (899 - 872). محمود (900 - 899). از 900 تا 911 دوره هرج و مرج. اين سلسله بدست امراى شيبانى منقرض شد. تيموريان خدماتى هم كرده‏اند از آن جمله خليل ، نوه تيمور كه بدو هيچ گونه شباهتى نداشت، اهتمام كامل به رفاه و سعادت مملكت معطوف داشت و خدماتى به علم و ادب كرد. شاهرخ طرفدار جدّى علوم و صنايع بود و مسجد و بقعه مقدس رضوى كه زيارتگاه شيعيان است از اوست. پسر او، الغ بيك فرمان داد زيجى ترتيب دادند. حسين بن بايقرا نيز حامى علوم و ادبيات بود. (فرهنگ فارسى دكتر محمد معين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:33 PM
ثمامة


بن اثال يا آثال بن نعمان دوئلى حنفى . وى زعيم منطقه يمامه بود، هنگامى كه علاء حضرمى از جانب رسول خدا (ص) به سوى منذر بن ساوى مى‏رفت و از يمامه عبور مى‏كرد ، ثمامه قصد قتل او را كرد ولى عمويش عامر ، او را به نصيحت از اين امر بازداشت و چون به حضرت خبر رسيد ، فرمود : »خداوندا ! عامر را هدايت فرما و مرا بر ثمامه مسلط گردان« . اتفاقاً ثمامه كه به قصد عمره ، رهسپار مكه بود به يكى از سپاههاى اعزامى پيغمبر (ص) برخورد ، او را دستگير و اسير كرده به مدينه آوردند . حضرت او را به اسلام خواند ، وى نپذيرفت. پيغمبر (ص) فرمود : »اكنون تو را ميان سه امر ، مخير مى‏گذارم هر يك را خود انتخاب كن : تو را بكشم ؟« ثمامه گفت: اگر چنين كنى شخصيتى بزرگ از ميان برده‏اى . فرمود: »از تو فدا بستانم ؟« ثمامه گفت : در اين صورت به مالى فراوان دست يابى . فرمود : »بر تو منت نهم و تو را آزاد سازم ؟« ثمامه گفت : در اين صورت مرا سپاسگزار خويش يابى . فرمود : »پس آزادت كردم« . ثمامه گفت : پس »اشهد ان لا اله الاّ اللَّه و انك رسول اللَّه« به خدا سوگند من از نخست مى‏دانستم كه تو پيغمبرى ولى تا در بند اسارت بودم حاضر نبودم تو را به پيغمبرى بپذيرم . ثمامه از آنجا به مكه شد و عمره را به انجام رساند و اسلام خويش را به مشركان مكه اعلام داشت و گفت : از اين تاريخ كسى حق ندارد بى اجازه پيغمبر (ص) حبوبات خواربار از يمامه به مكه بياورد . چندى بدين منوال گذشت ، مردم مكه به تنگ آمده ، عاجزانه از پيغمبر(ص) خواستار اجازه ورود خواربار از يمامه به مكه شدند و حضرت به ثمامه سفارش نمود و وى حسب دستور آنها را اجازه داد .
ثمامه به اسلام ثابت قدم ماند و حتى پس از رحلت پيغمبر (ص) كه مردم يمامه به فريب مسيلمه ، مرتد گشتند وى سخت با آنها مبارزه نمود ولى جز تعداد كمى را از آنها نتوانست از فتنه نجات دهد . (بحار:176ج�19 و اسدالغابه:24ج�1 و استيعاب:207)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:34 PM
جارود عبدى
بشر بن عمرو بن حنش بن معلّى عبدى ، زعيم قبيله عبد قيس ، وى در جاهليت و اسلام از اشراف عرب بشمار آمده ، بر منطقه بحرين سلطنت ميكرده . جارود لقب او است ، كه وى بقبيله بكر بن وائل هجوم آورد و بر آنها پيروز گشت ، عربها در اين باره گفتند : »جردهم« . اسلام درك نمود و باتفاق جمعى از قبيله خويش كه بكيش نصارى بودند بر رسول خدا (ص) وارد شد ، اسلام آورد و پيغمبر (ص) شادمان گشت و وى را گرامى داشت ، بروزگار ردّه به اسلام خود پايبند و استوار ماند ، حكم بن ابى العاص وى را به نبرد در واقعه »يوم سهرك« گسيل داشت ، و در عقبة الطين در فارس بشهادت رسيد (سال 20 ه ق) و بقولى در نهاوند با نعمان بن مقرن بسال 21 شهيد شد . (طبقات ابن سعد : 407ج�5 ، تاريخ الاسلام ذهبى : 44ج�2 ، كامل ابن اثير:265ج�2)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 02:35 PM
چَنگيز
چنگيز خان كه نام اصليش به زبان مغولى تموچين است در حدود سال 549 هجرى در مغولستان تولد يافت پدرش يسوكاى بهادر رئيس و خان قبيله قيات از قبايل مغول بود . تموچين سيزده ساله بود كه پدرش درگذشت جمعى از مغولان اطاعتش را گردن ننهادند و تموچين پس از رنج بسيار بر آنان پيروز شد سپس نزد اونگ خان رئيس قبيله كرائيت كه مسيحى بود رفت و با او دوستى يافت اونگ‏خان چون با پدر تموچين دوستى داشت او را گرامى داشت اما اين دوستى دوامى نيافت چون تموچين روز به روز قويتر مى‏شد و اونگ هر روز بيشتر از او به هراس مى‏افتاد از اين رو خواست تا به حيله كار تموچين را بسازد اما تموچين از قصد او آگاه شد و با اتباع خود هجرت كرد اونگ‏خان او را دنبال كرد و جنگى بين آن دو در گرفت سرانجام خان كرائيت كشته شد . و اين پيش‏آمد به شهرت و اعتبار تموچين افزود . و بسيارى از قبايل ديگر فرمان او را گردن نهادند از اين تاريخ او به چنگيزخان معروف شد .
چنگيز در سال 600 به قوم نايمان تاخت و در حدود جبال آلتائى آن قوم را شكست داد تا يانك‏خان پادشاه قوم نايمان زخمى شد و چندى بعد درگذشت .
پس از تسخير متصرفات قوم نايمان چنگيزخان اقوام ديگر مغول حدود تبت و مشرق تركستان شرقى كنونى را مغلوب كرد و در سال 603 بر طوايف قرقيز غلبه يافت .
چون آوازه پيشرفتهاى چنگيز به گوش پادشاه قوم اويغور كه يكى از قبايل تاتار است رسيد نمايندگانى نزد خان مغول فرستاد و فرمان او را گردن نهاد و اين قوم كه در حوضه علياى نهر ارقون و دامنه‏هاى جبال قراقروم سكونت داشتند از اين پس از ياران چنگيز شدند .
در زمستان سال 612 هنگامى كه سلطان محمد خوارزمشاه به قصد سركوبى كوچكك خان از شهر جند گذشت و به طرف دشت قرقيز مسكن طوايف قبچاق حركت كرد در اين حوالى با دسته‏اى از لشكريان چنگيز مصادف گشت كه سر كرده آنان توشى (جوجى) پسر چنگيز بود .
توشى و ديگر رؤساى تاتار ميل نداشتند كه با مسلمانان جنگ كنند از اين رو به سلطان محمد پيغام دادند كه ايشان از طرف خان مغول براى دفع ياغيان و تعقيب فراريان آمده‏اند . خوارزمشاه جواب داد كه عموم كفار در چشم من يكسانند پس امر داد تا به سپاهيان چنگيز حمله كنند اين زدوخورد به نتيجه‏اى نرسيد زيرا اگرچه در روز سپاهيان چنگيز شجاعت بسيار از خود نشان دادند اما شبانه گريختند و خوارزمشاه در تابستان 613 به سمرقند بازگشت .
اين زدوخورد كه نمى‏توان آن را جنگى بشمار آورد اما رشادت جنگيان مغول را به خوارزمشاه نشان داد و در ذهن خوارزمشاه اثر بدى بر جاى نهاد كه بعدها در مقابل سپاهيان چنگيز همه جا او را وادار به عقب‏نشينى مى‏كرد .
سلطان محمد خوارزمشاه پس از فتوحاتى در آسياى مركزى به فكر تسخير چين افتاد و چون خبر فتوحات چنگيز در بلاد اويغور و تبّت به گوش وى رسيد و شنيد كه شهر پكينگ (پكن) پايتخت چين شمالى را خان مغول مسخر كرده است سلطان محمد براى آگاهى از كار وى عده‏اى را به رياست يكى از اركان دولت خود كه سيد اجل بهاءالدين رازى نام داشت به چين فرستاد چنگيز نمايندگان خوارزم‏شاه را با اكرام تمام پذيرفت و به ايشان پيغام فرستاد كه به سلطان بگويند كه چنگيز ، همچنان كه خود را پادشاه شرق مى‏داند خوارزمشاه را نيز فرمانفرماى غرب مى‏شمارد و مايل است كه با او در صلح و دوستى سر كند .
در بهار سال 615 چنگيز فرستادگانى با هدايا نزد سلطان محمد خوارزمشاه فرستاد و خود را همچنان دوستدار وى خواند اما سلطان محمد از اينكه چنگيز وى را پسر خود خوانده بود برآشفت . يكى از نمايندگان چنگيز خشم سلطان را فرو نشاند و معاهده‏اى ميان دو طرف بسته شد . كه به موجب آن هر دو طرف متعهد شدند كه دوستان هم را دوست و دشمنان هم را دشمن بدارند پس از عقد اين عهدنامه عده زيادى از تجار مغول (450 تا 500 تن) با مقدارى كالا و امتعه گرانبها به عزم ماوراءالنهر حركت كردند و به شهر اترار كه ابتداى خاك خوارزمشاهيان بود رسيدند . امير اترار از جانب خوارزمشاه »اينالجق« معروف به غايرخان بود كه با تركان خاتون مادر خوارزمشاه خويشى داشت وى در مال آنان طمع بست و آنها را نزد خوارزمشاه جاسوس قلمداد كرد و پس از گرفتن اجازه همه را به جز يك نفر كه فرار كرد و خبر واقعه را به چنگيز رسانيد بكشت و اموالشان را ضبط كرد . چنگيز فرستادگانى پيش سلطان محمد فرستاد و از او خواست كه غاير خان را به مناسبت آن كج‏رفتارى تسليم وى كنند ولى سلطان محمد اين تكليف را نمى‏توانست بپذيرد چون بيشتر لشكريان و غالب سركردگان لشكر او از خويشان غايرخان بودند به علاوه تركان خاتون كه در كارها نفوذ داشت و به قدرت تركان قنقلى پشت گرم بود شاه را از اين اقدام بازمى‏داشت . بارى خوارزمشاه نه تنها در خواست چنگيزخان را قبول نكرد بلكه فرستادگان او را هم كشت و با كار احمقانه‏اى پاى مغول را به ايران و ساير ممالك اسلامى باز كرد . چنگيز قبل از آنكه انتقام رعاياى خود را از خوارزمشاه بگيرد به دفع كوچكك خان رفت . و كوچكك بدون مقاومت از كاشغر به طرف بدخشان گريخت و در آن حدود به قتل رسيد به اين طريق دولت نايمان در سال 615 منقرض شد .
»حمله‏چنگيزبه‏ممالك‏خوا زمشاهى«
چنگيز خان كه قدرت سلطان محمد را بيش از اندازه تصور مى‏كرد پس از آنكه خود را آماده كرد ، در پائيز سال 616 به طرف ماوراءالنهر حركت كرد و امراى قرلق و الماليغ و اويغور كه فرمانبردار چنگيز شده بودند با او حركت كردند در اين هنگام عدد لشكريان چنگيز را محققين ميان 150 تا 200 هزار دانسته‏اند عدد لشكريان خوارزمشاه به مراتب بيشتر از سپاهيان چنگيز بوده است اما ضعف نفس خوارزمشاه و اختلافاتى كه ميان سرداران وى وجود داشت نگذاشت كه آن لشكر گران كارى بكند . سلطان محمد شورائى از اميران خود ترتيب داد تا در كار مغول بينديشند . اما شهاب‏الدين خيوقى كه نزد سلطان محترم بود گفت صلاح آن است كه به اطراف نامه نوشته شود و براى دفاع از بلاد اسلام لشكر فراهم گردد و در كنار سيحون از عبور مغول جلوگيرى شود ولى امراى خوارزمشاه اين تدبير را نپسنديدند و گفتند بهتر آن است كه مغول به ماوراءالنهر بيايند و به تنگناهاى سخت برسند آن وقت چون ايشان راهها را درست نمى‏شناسند بر ايشان مى‏تازيم . و عده ديگر پيشنهاد ديگرى كردند .
به هر حال سلطان نقشه ماوراءالنهر را پذيرفت لشكر خود را پراكنده كرد و به انتظار مغول نشست . اول شهرى كه مورد تهاجم مغول واقع شد اترار بود لشكر چنگيز در رجب 616 در مقابل حصار اترار ظاهر شد و چنگيز در اين نقطه سپاهيان خود را به چهار قسمت تقسيم كرد . يك قسمت از آن را كه مركب از هفت تومان (تومان = 10000) بود به فرماندهى دو پسر از پسران خود جغتاى و اوگداى (اگتاى) به تسخير اترار گذاشت . دسته ديگر را به سركردگى پسر ديگرش جوجى (توشى) روانه گرفتن بلاد كنار سيحون مخصوصاً جند گردانيد . قسمت كوچكى (5000 نفر) را مامور گرفتن شهرهاى خجند و بنابكت كرد . خود چنگيز با تولوى (تولى) و قسمت اعظم لشكر به سمت بخارا حركت كرد چنگيز بعد از گرفتن زرنوق و نور در غره ذى‏الحجه سال 616 به نزديكى دروازه بخارا رسيد و آن شهر را در محاصره افكند .
فرماندهان لشكر خوارزمشاه در بخارا اختيارالدين كشلو امير آخور و اينانج خان حاجب بودند بعد از سه روز محاصره لشكريان به فرماندهى اينانج خان از شهر بيرون آمدند و به مغول حمله بردند ولى كارى از پيش نبردند اينانج‏خان از آمودريا گريخت و لشكرش منهزم شد . مغول در تاريخ چهارم ذى‏الحجه به بخارا ريختند و هستى اهل شهر را غارت كردند . بعد از فتح بخارا مغول به طرف سمرقند تاختند و آن شهر را در 617 بگشودند و اهالى را از دم تيغ گذراندند . عده كشته شدگان بخارا را از 50000 تا 70000 نفر گفته‏اند . در سال 617 مغول شهر جند را گشودند و شهرهاى بناكت و خجند را تسخير كردند و به سال 618 خوارزم را فتح كردند . در سال 619 پس از عبور از معبر پنجاب و تسخير ترمَذ و بلخ و گرفتن شهرهاى ولايت جوزجانان يعنى اندخود و ميمند و فارياب به سرزمين طالقان آمدند . اين طالقان را كه طالقان خراسان يا طالقان بلخ مى‏گويند نبايد با طالقان عراق و طخارستان اشتباه كرد . قلعه طالقان نصرت‏كوه نام داشت و آن از قلاع بسيار مستحكم و بر سر راه بلخ به مرو واقع بوده محاصره اين قلعه دو ماه طول كشيد و بسيارى از مغولان در پاى آن از پاى درآمدند . در اين ضمن پسران چنگيز يعنى تولوى و جغتاى و اوگداى نيز از فتح خراسان و خوارزم فراغت يافتند و همه به كمك پدر آمدند . بالاخره چنگيزيان پشته‏اى از سنگ و چوب به ارتفاع حصار ساخته موفق به گشودن در قلعه شدند و عموم پيادگان محصور را با زن و طفل به قتل رساندند ولى سواران آن جماعت به كوه و دره زدند و نجات يافتند .
چون سلطان جلال‏الدين تاب لشكريان چنگيز را نداشت غزنين را خالى كرد و مصمم شد كه از شط سند بگذرد و در صدد جمع سپاهى و برگرداندن سيف‏الدين اغراق و ساير رؤساى قشونى كه راه خلاف پيش گرفته بودند برآيد ولى چنگيزخان شتاب كرد و گروهى را به جلو او فرستاد ايشان در گرديز يك منزلى مشرق غزنين با جلال‏الدين مصادف شدند . جلال‏الدين آنها را مغلوب كرد و به كنار سند رفت . چنگيزخان بعد از پانزده روز كه جلال‏الدين غزنين را تخليه كرده بود به آن شهر وارد شد و پس از تعيين حاكمى از جانب خود به تعقيب سلطان به كنار رود سند شتافت .
جلال‏الدين در صدد تهيه كشتى براى عبور از سند بود كه قشون چنگيز رسيدند جلال‏الدين با وجود آنكه مامورين مخصوصى براى فراهم آوردن كشتى به اطراف فرستاده بود آنقدر فرصت نيافت كه كشتى كافى براى عبور برسد فقط يك كشتى فراهم شد و آن را سلطان براى عبور دادن مادر و زنان حرم خود اختصاص داد ولى آن هم بر اثر تلاطم امواج شكست و عبور از رودخانه ميسر نگرديد .
چنگيزيان در كنار سند به اتباع جلال‏الدين رسيدند . سلطان جلادت و رشادت بسيار به خرج داد و قلب سپاه چنگيز را شكست اما چنگيزيان جناح راست لشكريان او را كه به سركردگى امين ملك بود از پاى درآوردند و پسر خردسال جلال‏الدين را كه هفت يا هشت سال بيش نداشت اسير گرفتند و به امر چنگيز كشتند . مادر و زن و جماعتى از زنان حرم سلطان از وى خواستند كه آنان را بكشند تا به دست مغولان به اسيرى نيفتند شاه دستور داد آنان را در سند غرق كردند .
سرانجام جلال‏الدين با 700 تن از ياران خود مدتها جنگيد و چون ديد ديگر ياراى پايدارى ندارد با اسب بر لشكريان مقدم اردوى چنگيز تاخت و همين كه اندكى آنان را عقب راند خود را به آب سند زد و سلامت به خاك هند رسيد . سلطان جلال‏الدين از اين تاريخ اسبى را كه باعث نجات او شده بود بسيار عزيز مى‏داشت و او را تا سال فتح تفليس همراه داشت و از سوارى معاف كرده بود .
چنگيز از بقيه لشكريان جلال‏الدين هر كسى را يافت كشت و از خاندان سلطان بر اطفال شيرخوار هم رحم نكرد .
دختران خوارزمشاه را به خدمت امراى مسلمان فرمانبردار مغول و همسرى ايشان واداشتند چنگيزيان در سال 618 شهر مرو را پس از پنج روز محاصره گشودند . و نيشابور را كه در رديف مرو و بلخ و هرات بود و يكى از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب مى‏شد در دهم صفر 618 فتح كردند مردان را كشتند و زنان را به اسيرى بردند بعد از قتل عام نيشابور طوس را ويران كردند و شهر مشهد را به باد غارت دادند ... چنگيز در سال 619 بعد از فرار سلطان جلال‏الدين و كشتار وحشت‏انگيزى كه در سراسر ايران كرد براى فرو نشاندن شورشى كه در چين شمالى و تبت به ظهور رسيده بود به مغولستان برگشت . و در رمضان 624 در اثر بيمارى كه از بدى آب و هواى كنار سند گريبانش را گرفته بود در 72 سالگى مرد و جهانى را از وحشت و اضطراب رهايى بخشيد . (تاريخ مغول تأليف عباس اقبال : 15 - 70)
»اهميت و اخلاق چنگيز«
چنگيزخان مردى كاردان و لايق بود ، پايدار و خونسرد بود و از غرور و نخوت پرهيز داشت ، »در عدل چنان بود كه در تمام لشكرگاه هيچ كس را امكان آن نبود كه تازيانه افتاده از راه برگرفتى جز مالك آن را و دروغ و دزدى در ميان لشكر او خود كس نشان ندادى و هر عورت كه در تمام خراسان و زمين عجم بگرفتندى اگر او را شوهر بودى هيچ آفريده بدو تعلق نكردى و اگر كافرى را بر عورتى نظر بودى كه شوهر داشتى شوهر آن عورت را بكشتى آنگاه بدو تعلق كردى . و دروغ امكان نبودى كه هيچ كس بگويد و اين معنى روشن است« . (طبقات ناصرى : 374 و 375)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:36 PM
حاكم بامر اللَّه

منصور بن عزيز بن معزّ بن منصور بن قاسم بن مهدى، مكنى به ابو على، ششمين خليفه فاطمى مصر، وى در حيات پدر بماه شعبان سال 383 ولايت يافت و بروز مرگ پدر مستقل گرديد. او مردى بخشنده و خون ريزى بى باك بود و بسيارى از رجال دولت خويش را بازداشت كرد و بكشت و روشى سخت شگفت داشت، هر زمان احكامى صادر ميكرد و مردم را باجراى آنها ملزم ميكرد، از جمله بسال 395 بفرمود تا لعن صحابه را بر ديوارهاى مساجد و مقابر و طرق نويسند و به ولاة كشور مصر نوشت كه صحابه را لعن كنند آنگاه بسال 397 مردم را از آن بازداشت و پس از اندكى دستور داد كسانى را كه بر صحابه لعنت كنند بزنند و ادب كنند و رسوا گردانند. ديگر اينكه بسال 395 بفرمود تا هر كجا سگى يابند بكشند. ديگر اينكه فروش آب جو و ملوخيا و باقلاى مصرى و ترتيزك و ماهى بى قشر را منع كرد و بر فروشندگان آن سخت گرفت تا آنجا كه گروهى از آنان را تازيانه زد و در كوچه‏ها بگردانيد و آنگاه گردن زد. ديگر بسال 402 از فروش مويز (كم يا بسيار) و از هر نوع كه باشد نهى كرد و بازرگانان را اجازت نداد كه آن را بمصر وارد كنند و سپس مويز بسيار گرد كرده بسوخت و گويند تاوانى آن پانصد دينار بود. و در اين سال فروش انگور را منع كرد و گواهان به جيزه فرستاد تا بسيارى درخت مو بريده و گاو بر آن راندند و كوزه‏هاى عسل كه در انبار آنجا بود و به پنج هزار ميرسيد گرد كرده بشكستند و در نيل سرنگون كردند. هم در اين سال ترسايان و جهودان را كه خيبرى نبودند فرمان داد تا دستار سياه بر سر گذارند و ترسايان را گفت كه زنارى بدرازى يك ذراع و وزن پنج رطل بگردن آويزند و جهودان را فرمود كه غل‏هاى چوبين به وزن زنار ترسايان بگردن كنند و بر مراكب محلاة سوار نشوند بلكه مركب آنان چوبين باشد، و مسلمانان را بخدمت نگيرند و بر خرى كه كرايه دهنده آن مسلمان بود و كشتى كه راننده آن مسلمان باشد سوار نشوند و ترسايان آنگاه كه بحمام روند صليب بگردن كنند و جهودان زنگ آويزند تا از مسلمانان شناخته شوند. آنگاه گرمابه‏هاى جهودان و ترسايان را از مسلمانان جدا ساخت و بر بالاى گرمابه ترسايان صليب و از آن جهودان صورت غل كشيد و اين بسال 408 بود. و در اين سال بفرمود تا كنيسه‏اى را كه قمامه نام داشت، و كنيسه‏هاى ديگر را ويران ساختند و آنچه در آنها بود بمسلمانان بخشيد و گروهى از ترسايان پى در پى به اسلام گرويدند و مردم را از بوسيدن زمين باحترام وى و دعا و صلوات كه در خطبه‏ها بر او ميفرستادند بازداشت و بجاى آن سلام بر امير المؤمنين (ع) را مقرر داشت و بسال 404 بفرمود تا كسى به تنجيم مشغول نشود و در صناعت نجوم سخن نراند و بفرمود تا ستاره شناسان را تبعيد كنند پس همه آنان را بمحضر قاضى مالك بن سعيد بياوردند و او ايشان را توبه داد و از تبعيدشان چشم پوشيد و با نوازندگان نيز چنين كرد.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:37 PM
حامورابى

ششمين پادشاه از اولين سلسله پانزده نفرى سلاطين بابل و مؤسس و بانى حقيقى و واقعى مملكت بابل. قانون حامورابى قديمى‏ترين قوانينى است كه تا امروز بدست آمده است. سلطنت وى (در حدود (1961 - 2003 قبل از ميلاد) وى بيست سال ضدّ ريم‏سن پادشاه عيلام و لارسا پادشاه (فرات سفلى) جنگيده است. او جهاندارى بزرگ است كه قلمرو خويش را با تشكيلات منظم و قوانين متحد ساخت و معتقدات حكمى را با حكومت سياسى جديد مورد قبول اتباع خود قرار داد، و به تجارت خارجى نيز وسعت بخشيد. سلسله وى كمى بعد از او نابود شد، اما آثار وى بجاى ماند، و بابل در نزد شرقيان تا زمان سلوكيان شهرى قابل توجه بشمار ميرفت.
حامورابى (كتاب قوانين). ستونى بدرازاى 2ج�25 گز و اكنون در موزه لوور است و آن (در سال 1901 - 1902) بوسيله همراهان مورگان فرانسوى در خرابه‏هاى شوش كشف شد. و آنرا چون غنيمت جنگى در اواخر قرن 11 قبل از ميلاد بشوش برده بودند. در رأس آن نقش برجسته حامورابى را در حال سجود (عبادت) برابر خداى خورشيد (شمس) و خداى عدالت نشان ميدهد.
متن قوانين كه مسبوق بيك مقدمه است و در پايان نتيجه گرفته شده داراى تقسيماتى منتظم نيست بخش اول آن در باب مالكيت و بخش دوم در باب افراد است و آن قديمى‏ترين مجموعه قوانينى است كه تا كنون شناخته شده است.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:37 PM
حسن علوى
ابن على بن حسن بن عمر الاشرف ابن زين العابدين علوى هاشمى مكنى به ابو محمد اطروش سومين پادشاه علويان طبرستان است در 225 ق متولد و پس از قتل محمد بن زيد در 287 ق به امامت زيديان طبرستان منصوب شد. و چون مغلوب گرديد سيزده سال در ديلم بزيست و مردم آنجا را از مجوسيت به اسلام خواند و زيدى كرد، و لشكرى از ايشان تهيه نمود و به طبرستان حمله كرد و آنرا در 301 ق گشود و لقب ناصر گرفت و چون كر بود به اطروش معروف شد. در آمل بسال 304 ق درگذشت.
اوراست: »الاذان و الاقامة«، »اصول الزكاة«، »الايمان و النذور«، »بيع امهات الاولاد«، »الحدود«، »الرهن«، »الشفعة«، »الصلاة«، »الصيام«، »الطهارة«، »السير«، »الغصب«، »الاقامة«، و »المناسك«. (هدية العارفين:269ج�1)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:38 PM
حسين حمدانى


ابن حمدان ابن حمدون تغلبى متوفى 306 ق = 918 م، عموى سيف الدوله حمدانى و مؤسس حمدانيان است. در 283 بدستور معتضد، هارون بن عبداللَّه خارجى را شكست داد و اسير كرد، و مقام عالى يافت و در نزاع ابن معتز با مقتدر طرفدارى ابن معتز كرد و پس از پيروزى مقتدر، حسين با خانواده‏اش بموصل گريخت، و سپس مقتدر به او امان داد و به امارت قم فرستاد و باز در آنجا ياغى شد و ليكن بزودى به اطاعت بازگشت و امارت ديار ربيعه يافت و در آنجا باز سرپيچى كرد، ليكن اين بار نيز مغلوب شد و او را در 303 ق ببغداد برده بحبس مقتدر انداختند و در 306 كشتند. (كامل ابن اثير:34ج�8 و فهرست تجارب الامم و زركلى:248ج�1 و مجمل التواريخ : 348 و تاريخ سيستان : 289 و رجال حبيب السير)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:40 PM
حسین صفوی

شاه سلطان حسين (1722 - 1694 م) فرزند شاه سليمان اول (شاه صفى دوم) صفوى فرزند شاه عباس دوم فرزند شاه صفى اول فرزند شاه عباس اول صفوى است. شاه سلطان حسين شش برادر كوجكتر از خود داشت و پدرش شاه سليمان هنگام مرگ وصيت كرد كه تخت و تاج به سلطان مرتضى كه از نظر سن كمتر و از نظر عقل برتر از سلطان حسين بود تعلق گيرد، ليكن امرا پس از مرگ او سلطان حسين كه بزرگترين فرزند شاه سليمان بود بتخت نشاندند.
هدايت درباره روزگار او مى‏نويسد: رقاصان كابلى عزيزتر از بطلان زابلى بودند، و لوليان شيرازى محترم‏تر از دليران قفقازى، ميدانهاى مصاف به ايوانهاى زفاف تغيير يافت، و مضمار رزم به مزمار بزم، ارباب رياضت را خشك مغز خواندند و حكما را مبتدع نام كردند...
و پس از اشاره به طرد و اخراج علما مانند ملا محمد صادق اردستانى گويد: قدرت بدست زنان و حرم سرايان افتاده بود.
سپس داستان خرابى اوضاع قندهار، و آمدن ميرويس غليجائى براى عرض حال به اصفهان، و عدم توجه اولياى امر بخواسته‏هاى وى، و بازگشت او و برافراشتن علم طغيان و استقلال در قندهار ياد كرده است.
چنانكه ميدانيم پس از مرگ ميرويس برادرش عبد العزيز جاى وى بگرفت و هرات را نيز بگشود و پس از او پسرش محمود نشست و چون شاه سلطان حسين قدرت عزل او نداشت فرمان حكومت و لقب صوفى صافى ضمير برايش فرستاد اما او قانع نشد و بطرف كرمان و سپس شيراز حمله برد و اصفهان را محاصره كرد.
هدايت گويد: در اين حال علما و روحانيون اصفهان تعويذ و دعاى جوشن صغير مينوشتند و به بازوى شاه مى‏بستند و عاقبت در بامداد جمعه 12 محرم 1135 ق . شاه سلطان حسين صفوى با جمعى از امرا از شهر در آمده در فرح آباد بنزد محمود غليجائى افغان آمده خود را خلع كرد و تاج را بر سر محمود نهاد. و روز چهاردهم محمود بشهر درآمد و شاه را در اندرون زندانى كرد. و در 1141 ق . چون لشكر عثمانى بخشهائى از غرب ايران را اشغال كرده و شاه سلطان حسين را از محمود خواستند، او شاه زندانى را كشت و سرش را براى ايشان فرستاد. و جنازه‏اش را در قم دفن كردند.
از آثار وى مدرسه چهار باغ و كاخ فرح آباد و تعمير چهل ستون باقى است .
وزيران وى بترتيب عبارتند از: 1 - شاه قلى پسر شيخ على زنگنه. 2 - محمد مؤمن شاملو. 3 - ميرزا طاهر وحيد قزوينى. 4 - فتحعليخان داغستانى پسر القاص ميرزا ابن ايلدرم. 5 - آخرين وزير وى محمد قليخان بود كه بدست افغانها كشته شد.
پسرش طهماسب ميرزا در هنگام محاصره اصفهان كه به ولايت عهد منصوب شده بود پس از شنيدن خبر قتل پدر در قزوين خود را شاه خواند.
رجوع به طهماسب دوم و روضة الصفاى ناصرى و الذريعة:84ج�2 ، فهرست سبك شناسى ج 3 و مسكوكات رابينو : 40 و تاريخ مشروطه كسروى : 484 شود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:40 PM
خدا بنده
لقب سلطان محمد اولجايتو پادشاه مغولى است كه از سال 703 تا 716 ق بر ايران و متصرفات مغولى در حوالى ايران حكومت كرد. پدرش غازان خان وى را در نوجوانى بولايت عهدى خويش معين كرد، و زمانى كه پدر بمرد وى حاكم خراسان بود، و پس از مرگ پدر به تبريز بازگشت و زمام امور بدست گرفت و بسال 704 بتكميل شهر سلطانيه كه پدرش در اواخر عمر آن را كنار سرچشمه دو رود ابهر و زنجان بنا كرده بود پرداخت، و در سال 706 منطقه گيلان را فتح نمود و در سال 709 به عراق عرب و به نجف اشرف رفت و علماى آنجا را ملاقات نمود و به سال 712 به عزم فتح شام از راه موصل رهسپار آن ديار شد ولى در بين راه با مقاومت اهل اولين قلعه مرز شام مواجه گشت و شكست خورد و برگشت و سرانجام بسال 716 در سلطانيه درگذشت. خدابنده در آغاز سنى مذهب بود ولى پس از چندى به مذهب تشيع گرائيد و در سال 709 امر داد كه نام خلفاى ثلاثه را از خطبه و سكه بيندازند و نام اميرالمؤمنين على (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) را در خطبه بياورند و در سكه فقط بنام اميرالمؤمنين على (ع) اكتفا كنند، وى همواره به ترويج مذهب شيعه اهتمام ميورزيد، شيعيان او را خدابنده و سنّيان خربنده لقب دادند، مرحوم علامه حلى كه خود شاگرد خواجه نصير الدين طوسى و در علم كلام و بحوث مذهبى يد طولائى داشت مخصوصاً باتفاق فرزندش فخر المحققين بديدار او آمده و دو كتاب: نهج الحق و منهاج الكرامة فى باب الامامة را بنام او تأليف كرد و چندى بنزد او مقيم شد و خدابنده وى را بشايستگى گرامى ميداشت. داستان علامه و محفل خدابنده در حضور علماى مذاهب اربعه مشهور است.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:41 PM
خسرو پرويز




از سلاطين ساسانى است كه در تيسفون (مدائن) ميزيسته، وى در سال 590 ميلادى پس از خلع هرمز پدرش به تخت سلطنت نشست و مدت 38 سال بر ايران حكومت كرد و در اين مدت بيشتر اوقات خود را به جنگ با بعضى شورشيان ايران و سپس با روميان كه بار اول پيروز شد و بار دوم شكست خورد گذراند و در عين حال سلطانى عياش و هوسباز بود كه داستان زنبازى و مجالس لهو و لعب او و عشقش با شيرين و از اين قبيل خوشگذارنيهاى او زبانزد افسانه نويسان و افسانه سرايان بوده. (لغتنامه دهخدا)
وى در عصر پيغمبر اسلام (ص) ميزيسته و حضرت طى نامه‏اى او را به اسلام دعوت نمود، وى پاسخ نامه را به نزد نماينده خويش در يمن فيروز ديلمى فرستاد و به نقلى بنزد باذان و او فيروز را به حضور پيغمبر (ص) اعزام داشت. مضمون نامه اين بود كه اين بنده (يعنى پيغمبر) كه در نامه‏اش نام خود را پيش از نام من مينويسد و با اين گستاخى مرا به دينى جز دين اجدادى خويش ميخواند دستگير و به نزد من آر. و چون فيروز بحضور پيغمبر (ص) رسيد گفت: خداوندگارم (خسرو) مرا فرموده كه ترا به نزد او برم. حضرت فرمود: خداى من مرا خبر داد كه ديشب خداى تو به قتل رسيده. پس از چندى خبر رسيد كه پسرش شيرويه بر او تاخته و در همان شب كه پيغمبر (ص) فرموده بود او را كشته است. پس فيروز و همراهان همه اسلام آوردند و اسلامى نيكو داشت و موقعى كه كذاب عنسى در يمن دعوى نبوت كرد حضرت رسول فيروز را به جنگ او مأمور ساخت، فيروز برفراز بامى رفت و به نقلى ديوار را نقب زد و بكاخ او درآمد و گردن عنسى بپيچيد و وى را بقتل رساند كه شرح ماجرا ذيل واژه »عنسى« نگاشته شده. (بحار:377ج�20)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:41 PM
خشايارشا




پسر و جانشين داريوش بزرگ ، اولين شاهنشاه هخامنشى ، مادرش آتوسا دختر كورش است . وى به هنگام جلوس 34 سال داشت . وى به خوش‏گذرانى و عياشى و تندخوئى مشهور است .
اين پادشاه سركوبى يونانيان را بر خود لازم دانست و پس از گذشتن سپاه ايران از داردانل وارد خاك يونان شد »لئونيداس« سردار يونانى با هفت هزار تن مامور تنگه ترموبيل گرديد ؛ ايرانيان از آن تنگه گذشتند و سيصد اسپارتى كه بالاجبار در آن تنگه بودند تا آخرين تن كشته شدند ؛ ايرانيان پس از عبور از آن تنگه به طرف آتن رفتند ، و چون يونانيان در زمان داريوش »سارد« را آتش زده بودند ايرانيان هم براى انتقام ، پس از فتح آتن ارگ و معبد آتنه را آتش زدند .
بعد از اين فتح خشايارشا »مردونيه« را در يونان گذاشت و خود به طرف آسيا حركت كرد . تا »مردونيه« زنده بود استقلال يونان در معرض خطر بود ، ولى در جنگ »پلاته« سردار ايرانى كشته شد و يونانيان توانستند استقلال خود را محفوظ دارند .
در تابستان 465 ق م خواجه سراى شاهنشاه با مساعدت رئيس پاسبانان سلطنتى ابتدا خشايارشا و سپس پسر ارشدش داريوش را به قتل رسانيد . (فرهنگ معين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:42 PM
عثمان

بن ابى طلحه عبدرى از بنى عبدالدار كه در مكه سمت كليد دارى كعبه داشت وچون پيغمبر (ص) در روز فتح مكه خواست درب كعبه را بگشايد وى در را مقفل ساخت وخود بر بام خانه بايستاد وحاضر نشد كليد را به پيغمبر دهد. به وى گفتند: كليد را به پيغمبر بده. وى گفت: اگر ميدانستم او پيغمبر است به وى داده بودم. پس على برفراز كعبه شد ودستش را بپيچيد وبزور كليد از او بستد وبه حضرت داد. وچون پيغمبر (ص) در را بگشود ودر ميان كعبه دو ركعت نماز ادا نمود وبيرون شد كليد را به على داد وفرمود: آن را به عثمان بده واز او پوزش بخواه. على حسب دستور كليد را به عثمان داد. وى گفت: چه شد كه بزور گرفتى واكنون با ملاطفت پس دادى؟! على(ع) فرمود: بجهت اين كه قرآن ميگويد: »انّ اللَّه يامركم ان تؤدّوا الامانات الى اهلها« . عثمان چون شنيد فوراً اسلام آورد وپيغمبر (ص) او را به سمت خويش ابقاء نمود. (بحار:116ج�21)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:42 PM
دادويه




(بضم دال و سكون واو، يا فتح واو و سكون ياء). نام پادشاه موصل به عهد جرجيس پيغمبر و قاتل وى. آنكه مردم را به پرستش بت خويش - افلون نام - وامى‏داشت، و چون جرجيس با وى به مخالفت برخاست، ميان او و جرجيس قال و قيل به سرحد تطويل كشيد و چند نوبت جرجيس را به دستور وى تعذيب كردند. چنانكه يك بار به شانه‏هاى آهنين گوشت از بدن وى فرو تراشيدند، و بار ديگر ميخ‏هاى آهنين به آتش گداخته بر سر وى فرو كوفتند، و بار سوم او را در حوضى آكنده به مس گداخته افكندند، و چهارم بار او را برو در زندان افكندند و ستونى بر پشت وى نصب كردند. خلاصه آنكه وى به امر حق تعالى هفت سال در چنگ مشركان گرفتار بود و چهار نوبت به قتل رسيد و به قدرت الهى از نو زنده گشت و اين همه بيداد به فرمان دادويه بود. و سرانجام دادويه به اتّفاق گروهى از مردم كه جهت نظاره آمده بودند، با جرجيس به بتخانه خويش رفت و چون به روايت طبرى، هفتاد و يك عدد از بتان دادويه به اشارت جرجيس به تحت الثّرى فرو شدند، به دعاء جرجيس ابرى آتش بار بر سر وى و كفار برآمد و همگان را بسوخت. (حبيب‏السّير:156 - 154ج�1، چاپ كتابخانه خيام)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:43 PM
داريوش اول




نام و نسب: اسم اين شاه در كتيبه‏هاى هخامنشى دارى ووش يا داراى واوش، به زبان بابلى درياووش و در كتيبه‏هاى مصريان به زبان مصرى آن تريوش يا تاريوش. و مورخين يونانى: داريس. در توراة: داريوش و درياوِش. مورخين رومى: داريوس . در پهلوى: داريو و در كتب مورّخين اسلامى به صورت‏هاى داريوش و داريوس نوشته‏اند. بعضى نويسندگان اسلامى مانند مسعودى و ثعالبى او را داراب يا داراى اكبر نيز گفته‏اند، امّا اين اسم‏ها مربوط به اين داريوش نيست و اينكه در ذيل عنوان »دارا« (داريوش اول) در همين كتاب او را داراى اكبر نيز خوانديم، ناظر به خطاى مورّخان مذكور بوده است. داريوش اول در داستان‏ها فراموش شده و بعضى كارهاى او را به داريوش دوم يا ديگران، نسبت داده‏اند.
داريوش پسر ويشتاسپ و او فرزند ارشام و ارشام پسر آريارمنا بود. خود آريارمنا با فاصله پنج نسل به هخامنش مى‏رسيد. بنابر اين داريوش اول، خلف هشتم هخامنش است. و يشتاسپ - پدر او در زمان كورش، والى پارس بود.
داريوش در آغاز پادشاهى با مشكلات بسيارى روبرو شد. غيبت كمبوجيه از ايران چهار سال طول كشيده بود. گئومات مغ 7 ماه خود را به عنوان برديا - برادر كبوجيه - بر تخت مستقر ساخته و بى نظمى و هرج و مرج را در كشور توسعه داده بود. در نقاط ديگر كشور هم كسان ديگر بدعوى اينكه از دودمان شاهان پيشين هستند، لواى استقلال برافراشته بودند. شرحى كه از زبان داريوش در كتيبه‏هاى بيستون كرمانشاه از اين وقايع آمده، بسيار جالب است. اين كتيبه‏ها يكى بزرگ و ديگرى كوچك و بر كوه بيستون كه سر راه كرمانشاه به همدان و در فاصله شش فرسنگى شهرستان كرمانشاه است، قرار دارد و جاى آن در حدود 100 پا از زمين بالاتر است. شرح اين شورش‏ها از بند 16 ستون اول كتيبه آغاز مى‏شود و وقايعى كه ذكر مى‏كند، بدين قرار است:
1 - كشتن »گئومات« (بردياى دروغين) بدست داريوش.
2 - شورش »آترين« در خوزستان، كه خود را شاه خوزستان ناميد و مردم به او گرويدند.
3 - شورش بابل و قيام مردى بنام »ندى تبير« كه خود را بخت النّصر خواند و پادشاه بابل گرديد.
4 - لشكر فرستادن داريوش به شوش و غلبه بر »آترينا« و دستگيرى و كشتن او.
5 - حمله به بابل و گذشتن از دجله و شكست دادن بخت النصر.
6 - حملات و ياغى‏گرى هاى مجدّد بخت النّصر و سرانجام، شكست و دستگيرى و كشتن او بفرمان داريوش.
7 - طغيان برخى از ايالات در هنگامى كه داريوش در بابل بود از جمله: خوزستان، آسور، مصر، پارت، مرو، سكائيّه و نقاط ديگر.
8 - سر كوبى ياغيان و سركشان كه در اين كار بيش از همه جا شورش‏هاى ماد و ارمنستان و شورش خراسان (پارت) كه پدر داريوش يعنى ويشتاسب، فرمانرواى آن بود وقت داريوش را گرفت و سرانجام همه به كام او پايان يافت. داريوش اين پيروزى‏ها را در همه جا نتيجه لطف اهورامزدا مى‏داند:و مى‏گويد: »هر چه كردم به هر گونه، به فضل اهورامزدا بود. از زمانى‏كه شاه شدم، نوزده جنگ كردم.به فضل اهورامزدا لشكرشان را درهم شكستم و 9 شاه را گرفتم...ممالكى كه شوريدند دروغ آنها را شوراند. زيرا به مردم دروغ گفتند. پس از آن اهورا مزدا اين كسان را به دست من داد و با آنها چنانكه مى‏خواستم رفتار كردم. اى آن كه پس از اين شاه خواهى بود، با تمام قوا از دروغ بپرهيز. اگر فكر كنى؛ چه كنم تا مملكت من سالم بماند ؟ دروغگو را نابود كن...«.
در كتيبه بيستون، داريوش از سكاها و جنگى كه با آنها كرده يادآورى نموده است، اما اين قسمت از كتيبه آسيب فراوان ديده و درست خوانده نمى‏شود. مطابق نوشته هرودت (در كتاب سوم او)، در زمان داريوش در آسياى صغير نيز زمينه شورش فراهم شد. به اين معنى كه ارى تس نامى كه از زمان كورش والى سارد بود، بيهوده با پولى كرات - صاحب جزيره سامس - در افتاد و او را به فريب و خدعه به سارد دعوت كرد و به قتل رساند. داريوش گروهى از پارسيان را برگماشت تا حكم پنهانى كشتنِ ارى تس را به سارد بردند. و حكم در حضور خود او خوانده شد و پارسيان كه به فرمان داريوش بسيار احترام مى‏گذاشتند، همانجا شمشيرها را برهنه كردند و او را كشتند و به اين ترتيب داريوش خطايى را كه مى‏توانست زمينه شورش گردد جبران كرد.
طبيبى بنام دموك دس كه در دستگاه ارى تس بود و به اسارت به زندان داريوش افتاده بود، هنگامى كه زخم پستان آتس سا دختر كورش و زن داريوش را درمان مى‏كرد، او را واداشت كه داريوش را به لشكركشى به سرزمين يونان ترغيب كند. بايد خاطر نشان ساخت كه اين پزشك، يونانى بود و داريوش او را از بازگشت به وطن محروم كرده بود. دموك دس به ملكه گفته بود كه خود او را به عنوان راهنماى فتح يونان به داريوش معرفى كند و بگويد كه شاه با داشتن چنين رهنمايى به خوبى مى‏تواند بر يونان چيره شود. اين طبيب يونانى، خود را به همراه هيأتى از پارسيان به روم و يونان رساند و در آنجا به خلاف ميل داريوش، در شهر كرتن كه ميهن اصلى او بود، ماند و ديگر به ايران نيامد و هيأت پارسى كه براى آشنا شدن به وضع يونان و فراهم كردن زمينه تسخير آن ديار رفته بود، بى نتيجه به ميهن بازگشت.
در قارّه افريقا هم، در زمان داريوش اغتشاش و شورش‏هايى پديد آمد. لازم است گفته شود كه در آن روزگار، مصر، ليبى و قسمتهايى ديگر از خاك افريقاى شمالى و شرقى، مطيع شاهنشاهى ايران بود و شخصى بنام آرياند از جانب داريوش فرمانرواى آنجا بود و چون به داريوش خبر رسيد كه آرياند زمزمه خود مختارى آغاز كرده و به نام خويش سكه نقره كامل عيار زده است، شاهنشاه به مصر رفت و او را از ميان برداشت و سپس به معابد مصر رفت و ضمن احترام فراوان به مجسمه‏هاى ارباب انواع مصرى، كاهن بزرگ - سائيس - را به تعمير معابد گماشت. و سپس ترتيب آبيارى با كاريز را در مصر رايج ساخت. اين خدمات، او را در نظر مصريان چنان ارجمند ساخت كه گفتند: »او يكى از فراعنه بزرگ ماست«.
داريوش پس از فرو نشاندن شورش‏هاى داخلى و سركوب ياغيان، تشكيلات كشورى و ادارى منظّمى به وجود آورد كه بر اساس آن، تمام كشورها و ايالات تابع شاهنشاهى او بتوانند با يكديگر و با مركز شاهنشاهى مربوط و از نظر سازمان ادارى هماهنگ باشند.
»لشكر كشى داريوش به اروپا«
در ازمنه مختلف تاريخى قبايل سكاها در نقاط مختلف سرزمين وسيعى كه از تركستان روس تا كناره دانوب - در مركز اروپا - امتداد داشت، مسكن داشتند. اين قوم را بسيارى از تاريخ نويسان آريايى دانسته‏اند و گروهى گفته‏اند كه در ميان آنها از نژاد اصفر (زرد) نيز بوده است. از نظر مذهب، معتقد به ارباب انواع بودند و هيكل‏ها و معبدهايى براى الهه‏هاى خود مى‏ساختند.
عادت آنها بر اين بود كه نخستين دشمنى را كه مى‏كشتند خونش را مى‏خوردند و سرهاى كشتگان را براى شاه خود مى‏بردند. در تير اندازى ماهر بودند. دامپرورى در ميان آنها رواج داشت. بطور كلى از نظر تمدّن در مرحله بسيار پستى بوده‏اند.
هرودت در شرح حمله داريوش به سكائيّه بحث مبسوطى نوشته است كه بى‏ترديد آميخته با داستان سرايى و افسانه است و آنچه از گفته‏هاى او درست مى‏نمايد، اين است كه سكاها از جنگ با او احتراز كردند و به داخل سرزمين خود عقب نشستند و چون بيابان وسيع در پيش پاى آنها بود، آنقدر داريوش را به دنبال خود كشيدند كه او از ترس قحطى آذوقه تصميم گرفت به ايران برگردد. اما با اينكه در اين حمله پيروزى شاهانه‏اى به دست نياورد، سكاها را براى هميشه از حمله به ايران و ايجاد زحمت براى مردم شمال اين آب و خاك منصرف ساخت. از جنگ‏هاى ديگر داريوش كه در تاريخ ذكرى از آن آمده، يكى تسخير تركيّه و مقدونيّه در زمان اسكندر اول پسر آمين تاس است. درباره اين جنگ نيز هرودوت به داستان پردازى گراييده و بدان شاخ و برگ داده است. پس از اين، ساليانى جزاير بسيارى از قسمتهاى يونانى نشين مديترانه در تصرّف پارسى‏ها بود.
»تسخير هند«
طغيان روح جهانگشايى داريوش او را متوجّه پنجاب و سند كرد. در سال 512 ق. م. ايرانيان از رود سند گذشتند و قسمتى از سرزمين هند را گرفتند. داريوش فرمان داد تا كشتى‏هايى بسازند و از طريق درياى عمّان به پنجاب و سند بروند. اين دو نقطه زرخيز و پر ثروت براى ايران آن روز بسيار مهم بود. اين چيرگى پارسيان در تاريخ هند، مبدأ دوران تازه‏اى گرديد و سرنوشت هندوان را دگرگون ساخت.
»شورش‏هاى تازه«
در زمان هخامنشيان، دولت ايران در اداره مستعمرات خود، اين سياست را برگزيده بود كه: در هر ايالت يا كشور تسخير شده، شخصى را از اهالى آن جا به حكومت مى‏گماشت و اين شخص با اينكه اهل آن ديار بود، چون گماشته پادشاه ايران بود، هم ميهنانش از او سر مى‏تافتند و او را »تيران« (جبّار) مى‏خواندند. وجود اين جبّاران در مستعمرات يونانى، همواره طغيان‏هايى به وجود مى‏آورد و گاهى اوقات حس جهانگشايى واليان ايرانى آسياى صغير، بدون اينكه شاهنشاه ايران اراده كند، انديشه تسخير يونان را تقويت مى‏كرد و آنها خودسرانه امر و نهى مى‏كردند و اين خودسرى‏ها، ناچار به شورش‏هاى مستعمرات يونانى آسياى صغير و جنگ داريوش با يونان منجر مى‏گرديد. امّا داريوش با وجود تجهيزات بسيار در جنگ آتن، نتوانست پيروزى قابل توجّهى بدست آورد و چندين برابر آتنى‏ها كشته داد و بخصوص در جنگ ماراتن، نيروى ايران تلفات زيادى داشت. و اين شكست ظاهراً نتيجه اين بوده است كه داريوش براى قواى دشمن اهميّت و ارزش زيادى قائل نبود. امّا پس از اين شكست و از دست دادن سربازان و قسمتى از كشتى‏هاى جنگى، داريوش متوجّه شد كه براى جنگ ديگر، تدارك بيشتر لازم است. و بخصوص سربازان ايرانى، علاوه بر مهارت در تيراندازى، بايد جنگ تن به تن بياموزند. در خلال اين تدارك و گرد آورى سپاهيان زبر دست و جنگجويان برجسته، در مصر شورشى برپا شد.
بايد ياد آورى كرد كه خاك مصر از زمان كمبوجيه مطيع ايران شده بود. اما از آنجا كه مصر يكى از مراكز تمدّن‏هاى ديرين مشرق بودو خود را همپايه ايران و يونان مى‏دانست، تسلّط ايرانيان را بر خود سزاوار نمى‏ديد و از سوى ديگر چون يونانى‏ها به‏تحريك و اغواى مصريان مى‏پرداختند، همواره زمينه شورش در آن سرزمين فراهم بود.
داريوش خود را براى سركوبى مصريان و جنگ با يونان آماده كرد. اما پيش از آغاز سفر جنگى خود، مى‏بايست وليعهد خود را تعيين كند. ميان پسران او بر سر اين موضوع نزاع درگرفت. چنانكه گفته شد زن دوم داريوش آتس سا - دختر كورش - بود و داريوش از او چهار پسر داشت كه بزرگترين آنها خشايارشا بود. اما زن اول داريوش، - دختر گبرياس - نيز سه پسر آورده بود و در ميان اين هفت فرزند، اختلاف هر دم بيشتر مى‏شد. پلو تارك و ژوستين اين نزاع را بعد از درگذشت داريوش مى‏دانند و به هر حال، سرانجام اين گفتگوها چنين شد كه در اثر نفوذ مادر خشايارشا و با توجه به اينكه او در دوران پادشاهى داريوش تولّد يافته و مادرش نيز دختر كورش بزرگ بوده، خشايارشا به وليعهدى برگزيده شد. داريوش وليعهد خود را برگزيد و هنگامى كه آخرين تداركات خود را براى جنگ مصر و يونان فراهم مى‏كرد، پس از 36 سال پادشاهى درگذشت. اين واقعه در سال 486 ق. م. بوده است. آرامگاه داريوش اول در فاصله چهار هزار و پانصد گزى تخت جمشيد، در نقش رستم قرار دارد.
داريوش مردى خردمند و با اراده و در بيشتر موارد ملايم و با ملل مغلوب، مهربان بود. مورّخان همگى برآنند كه اگر او پس از كمبوجيه بر تخت نمى‏نشست، شاهنشاهى هخامنشى دوام نمى‏يافت و چنان وسعت و قدرتى پيدا نمى‏كرد.
در زمان او حدود متصرّفات شاهنشاهى ايران، از يك سو به چين و از سوى ديگر به قلب اروپا و افريقا مى‏رسيد. (ايران باستان - پير نيا. ج 1)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:44 PM
داريوش دوم




نام وى اخس بود و پس از جلوس بر تخت پادشاهى، خود را داريوش خواند. توسيديد، پلوتارك و ژوستن نام او را »دارى يس« نوشته‏اند. مسعودى او را داراء بن بهمن بن اسفنديار نام برده و طبرى و حمزه اصفهانى او را پسر اردشير بن بهمن بن اسفنديار دانسته‏اند. و به هر حال، اين نامگذارى‏ها مأخوذ از داستان‏هاى ايران كهن و كتب تاريخ افسانه‏اى است و اعتبارى ندارد.
داريوش پسر اردشير دراز دست و مادرش زنى از بابل بنام كسمارتى دين بود.
در مدت نوزده سال پادشاهى او وقايعى رخ داد كه مهمترين آنها شورش‏هاى پى در پى در نقاط مختلف كشور بود. در بسيارى از اين شورش‏ها، يونانيان به آشوبگران كمك مى‏كردند و داريوش ناچار مى‏شد هر بار مبلغى به يونانيان بدهد تا شورشيان را به حال خود بگذارند و او بتواند بر آنها چيره شود. مهمترين اين شورش‏ها و طغيان‏هاى داخلى بدين قرار است:
1 - شورش آرسى تن برادر شاه. او پس از سه جنگ كه با كمك سپاهيان مزدور يونانى مى‏كرد، سرانجام از داريوش شكست خورد و پس از مدتى تسليم شد. داريوش به او و سردارش وعده داده بود اگر تسليم شوند، جانشان در امان خواهد بود و با اين فريب همه را دستگير كرد. اما پس از دستگيرى تصميم گرفت به وعده خود وفا كند و آنها را زنده بگذارد . امّا چون نفوذ پروشات همسرش در اراده او زياد بود ، به اصرار پروشات آنها را نابود كرد.
2 - ياغى گرى پى سوت نس والى ليديه كه گروهى يونانى را به سردارى يك نفر آتنى به نام ليكون اجير كرده و در انديشه استقلال افتاده بود. داريوش به »تيسافرن« سردار خود وعده داد كه اگر ليديه را از پى سوت نس بگيرد، خود او والى ليديه خواهد شد. سردار ايرانى با پول و رشوه، ليكون را از يارى پى سوت نس بازداشت و او را مجبور كرد كه تسليم شود. ليكون آتنى در اثر اين خيانت به حكومت چند شهر منصوب شد و پى سوت نس كه به شرط حفظ جان تسليم شده بود، به دستور داريوش در خاكستر خفه شد. اما پس از چندى پسرش آمرگس در كاريه طغيان كرد و در مقابل تيسافرن ايستادگى بسيار نشان داد و پس از مدتى به دست اهالى پلوپونس دستگير و به سردار ايرانى تسليم شد. در دربار داريوش، خواجه سرايان قدرت بسيار داشتند و بخصوص سه تن از ايشان بنام آرتكسارس، آرتابازان و آراتواوس بسيار قوى بودند. آرتكسارس چنان مقتدر شد كه براى كشتن داريوش و نشستن بر تخت او نقشه كشيد و چون راز او از پرده بدر افتاد، به فرمان پروشات كشته شد. اين گونه توطئه‏ها نيز در آغاز سلطنت داريوش، گاهگاه تكرار مى‏شد و گاه در نقاط تابع شاهنشاهى، مانند مصر و يا در ايالات داخلى، مانند ماد شورش‏هايى پيش مى‏آورد كه در تواريخ موجود تفصيل جامع و معتبرى از آنها نيست و نوشته‏هاى يونانى كه به آنها اشاره كرده‏اند مطالبى غير قابل اعتماد در بر دارند.
جنگ‏هاى داخلى يونان كه بيشتر بين شهرهاى آتن و اسپارت درمى‏گرفت، بار ديگر آغاز شد. تيسافرن كه والى ايالات ليديه شده بود و با آنها نزديك بوده، نمى‏خواست كه از جانب او يا دولت متبوع او (شاهنشاهى ايران)، به غلبه آتن يا اسپارت كمك شده باشد. زيرا اگر يكى از آنها بر ديگرى چيره مى‏شد، حكومت واحدى به وجود مى‏آمد و بار ديگر اوضاع داخلى يونان آرام مى‏شد و دولت يونانى - چه از آتن و چه از اسپارت - متوجه كشورهاى همسايه و بخصوص دشمن ديرين خود، ايران مى‏گرديد. بنابر اين تيسافرن به هيچ كدام از اين دو دولت كمك نمى‏كرد و منتظر بود كه هر وقت يك طرف ضعيف‏تر شد به او كمك كند تا باز با طرف قويتر بجنگد و هنگامى كه به سرحد پيروزى رسيد، نيروى ايرانى از كمك خود بكاهد تا باز شكست بخورد و به اين ترتيب جنگ همواره ادامه يابد و آتش جنگ‏هاى داخلى چنان گرم باشد كه نيروهاى يونانى نتوانند براى مزاحمت شاهنشاهى هخامنشى فرصت پيدا كنند. در اين ميان، چون اسپارت به دلايل گوناگون نيازمند كمك ايران بود و اتحاد با آن براى ايران زيانى نداشت، تيسافرن با نماينده حكومت اين شهر پيمانى بست كه تقريباً اسپارت را تحت الحمايه شاهنشاهى ايران كرد. پس از عقد اين پيمان، چند جزيره ديگر از جزاير يونان تابع ايران شدند و در اين ميان، شخص جاه طلب و خودخواهى بنام آلكيبياد - كه روزى از شاگردان سقراط شمرده مى‏شد - در دستگاه فرمانروايى تيسافرن راه يافت و او را برانگيخت كه بار ديگر سياست پيشين خود را دنبال كند و به جاى كمك به حكومت اسپارت، سياست موازنه‏اى ميان اسپارت و آتن بوجود آورد و به هر دوى آنها روى خوش نشان دهد. به اين ترتيب مدّتى ديگر جنگ‏هاى داخلى يونان ادامه يافت و هر چند گاه، پيمان‏هاى تازه‏اى با فرمانروايان ايرانى آسياى صغير بسته شد. سرانجام موجبات نيرومندى آتن بار ديگر فراهم شد و اسپارتى‏ها تصميم گرفتند با آتن آشتى كنند. فرناباذ كه در اين هنگام حكمران ايرانى آسياى صغير بود، سياست تيسافرن - سلف خود - را حفظ كرد و با ساختن كشتى‏هاى تازه و كمك‏هاى ديگر، اسپارت را از اين آشتى بازداشت. بالاخره كار به اينجا كشيد كه ميان سپاهيان آتنى و ايرانى نيز زد و خوردهايى شد و در اين گير و دار آلكيبياد، خودسرانه بيزانس و كالسدون را از اسپارتى‏ها گرفت و سپس در پايان زد و خوردهاى ايرانيان و آتنى‏ها، قرار شد كه نمايندگان حكومت آتن براى مذاكره به دربار ايران بيايند و به موازات آنها، نمايندگان اسپارت نيز خود را به دربار شوش رسانيدند تا از آتنى‏ها عقب نمانند. اين سفيران در راه به فرمانرواى تازه آسياى صغير برخوردند كه فرزند داريوش و به نام كورش بود و چون كورش از جانب پدر اختيارات كافى در اين باره داشت، يونانى‏ها را با خود بازگرداند.
كورش پس از ورود به آسياى صغير با اسپارتى‏ها بسيار گرم گرفت و جيره سپاهيان اسپارتى را كه تيسافرن از روزى يك درهم به نيم درهم تقليل داده بود، دوباره افزايش داد و به سردار اسپارتى‏ها گفت: »بايد آتن ويران شود«.
سرانجام پس از زد و خوردهاى خونين دريايى اسپارت، آتن را تسخير كرد و پس از 27 سال، جنگ‏هاى داخلى يونان كه به »پلوپونس« معروف شده پايان يافت و ليزاندر، فرمانده نيروى دريايى اسپارت كه مورد توجه كورش فرمانرواى آسياى صغير بود، بفرماندارى مدينه آتن برگزيده شد و مقرر گرديد كه در اداره امور آتن، سى نفر از آتنى‏ها با او همكارى كنند و اين سى نفر را حكومت اسپارت برمى‏گزيد.
از وقايع ديگر زمان داريوش دوم كه در تأييد آن بايد احتياط كرد، شورش كردوخى‏ها در شمال دجله است. اين قوم را بعضى از مورّخين، اجداد كردهاى امروز دانسته‏اند. در مورد اين شورش و فرونشاندن آن از طرف شاهنشاه پارس، رواياتى در تاريخ هست. يكى ديگر از كارهاى داريوش كه بايد آنرا در پايان داستان زندگى و پادشاهى او ياد كرد، بناى معبد اورشليم است. اين معبد را كورش بزرگ، پس از تسخير بابل و نجات يهوديان، دستور داده بود كه به خرج خزانه شاهنشاهى تعمير كنند و جاهاى ويرانه آن را از نو بسازند. اما خود يهوديان در اين كار سستى كردند و نتوانستند با يكديگر سازگار و هم عقيده شوند. داريوش دوم به حاكم ماوراءالنّهر دستور داد كه از باج و خراج ساليانه آنجا، هزينه اين كار را بپردازد.
اين شاه در سال 404 ق. م. پس از نوزده يا بيست سال شاهنشاهى درگذشت. دوران او هرگز شكوه شاهنشاهى داريوش اول را نداشت. جنگ‏هاى خانوادگى، برادركشى‏ها و شورش‏هاى ايالتى نمودار سستى شاهنشاهى هخامنشى در آن روزگار است. نفوذ زنان و خواجه سرايان عيب ديگر پادشاهى داريوش دوم بود و بيش از همه نفوذ زنش پروشات كه بسيار حيله گر و مكار بود كارها را خراب مى‏كرد. بدبختانه نفوذ پروشات پس از مرگ داريوش هم ادامه يافت. (ايران باستان - پيرنيا. ج 2)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:45 PM
داريوش سوم




اين شاه كه او را در كتب پهلوى »دارا پسر دارا« خوانده‏اند، فرزند آرسان بوده و آرسان پسر استن و نوه داريوش دوم است. بنابر اين، داريوش سوم نسبش با فاصله سه نسل به داريوش دوم مى‏رسد و به همين جهت او را »پسر دارا« (فرزند داريوش دوم) گفته‏اند. هنگامى‏كه در زمان اردشير سوم درباره خاندان هخامنشى و شاهزادگان آن سخن مى‏رفت، نام داريوش بر زبان نمى‏آمد. به اين معنى كه او را به چيزى نمى‏شمردند و اردشير سوم وقتى كه مى‏خواست براى استقرار حكومت خود، شاهزادگان مزاحم را براندازد، او را بياد نياورد. داريوش در دستگاه هخامنشى، چاپارى بود كه فرمانهاى شاهنشاه را به واليان و فرماندهان ايالات مى‏رساند. در يكى از جنگهاى روزگار اردشير، رشادتى از خود نشان داد كه اردشير او را »دليرترين پارسيان« ناميد و به قول ژوستين - تاريخ نويس معروف - او را والى ارمنستان كرد.
درباره اينكه او چرا به تخت شاهنشاهى نشست، سخن بسيار گفته‏اند؛ امّا آنچه به حقيقت نزديكتر مى‏نمايد، اين است كه باگواس - خواجه بزرگ دربار - او را با هر حيله‏اى بود به روى كار آورد تا عملا خودش فرمانرواى مطلق باشد. زيرا باگواس گمان كرده بود كه داريوش شاهزاده زرنگى نيست و شاه نيرومندى نخواهد شد. اما هنگامى‏كه داريوش بر اورنگ شاهنشاهى استوار شد به اشارات و نظرات باگواس توجهى نكرد و خواجه بزرگ كه به خطاى خود آگاهى يافته بود، بر آن شد كه داريوش را از ميان بردارد. داريوش از اين تصميم با خبر شد و او را احضار كرد و جام زهرى به او نوشانيد.
آغاز پادشاهى داريوش سوم ، تقريباً مقارن با شروع حكومت اسكندر - پسر فيليپ - در مقدونيّه مى‏باشد و در سير تاريخ، او مانند رقيبى است كه سرنوشت براى اسكندر تراشيده است.
داريوش سوم در سال 336 ق. م. بر تخت نشست و سلطنتى را آغاز كرد كه دوران كوتاه آن، پر از وقايع بزرگ و در عين حال سوزناك است. پايان زندگى او در حقيقت پايان امپراطورى بزرگ هخامنشى است.
مقدونيّه: كشورى بود در شبه جزيره بالكان كه در زمان فيليپ وسعت آن به 58800 كيلومتر مربع رسيد و چنانكه وسعت جلگه‏هاى آن ايجاب مى‏كرد، در اين سرزمين حكومتى واحد به وجود آمد. تاريخ اين سرزمين پيش از دوران مورد بحث ما زياد روشن نيست. ترقّيات ناگهانى حكومت مقدونيّه، آتن را بيمناك كرد و بخصوص انتقاد دموستن - سخنور نامدار از آتنى‏ها و تشويق او به نزديكى آتن با ايران، موجب شد كه آتنى‏ها درصدد برآيند تا شهرهاى ديگر يونان را بر فيليپ بشورانند و براى شكست او كم و بيش اقدام كنند. از طرف ديگر، گروهى آتنى خيانتكار با رشوه‏هاى فيليپ به زيان شهر خود كار مى‏كردند. سرانجام جنگى در 356 ق. م. در يونان درگرفت كه آن را جنگ مقدس ناميده‏اند و همين جنگ است كه آغاز دوگانگى بين شهرهاى يونان و جنگ‏هاى آتن و اسپارت شمرده مى‏شود.
ظاهراً اين جنگ‏ها بر سر موضوع حمايت و اداره معبد آپولن بود كه طرفين، هر كدام آن را حق خود مى‏دانستند. در اين گير و دار، فيليپ در اين انديشه بود كه در يونان نام نيكى بيابد و با درهم شكستن قدرت آتنى‏ها و هواخواهان آنها، سپهسالار كل يونان گردد و زمينه تصرّف قلمرو شاهنشاهى ايران را فراهم كند. سرانجام در جنگى كه با آتن كرد اين پيروزى را بدست آورد، و با گرفتن عنوان سپهسالار كل يونان و اختيارات بسيار، در سال 336 ق. م. يعنى نخستين سال شاهنشاهى داريوش سوم، لشكرى روانه آسيا كرد.
فيليپ چنان مغرور بود كه شكست ايران را در اين جنگ پيش چشم مى‏ديد، امّا پيش از آنكه به آرزوى خود برسد يكى از درباريانش او را كشت.
اسكندر: اين كلمه صورت اسلامى و ايرانى كلمه الكساندر است. بنابر تاريخ مقدونيّه، او سومين كسى است كه به نام اسكندر بر آن سرزمين فرمان رانده است. پدرش فيليپ و مادرش المپياس دختر پادشاه ملس‏ها بود. جوانى نيرومند و كشيده اندام و طبيعتاً داراى روح مردى و شهامت بود. او در 335 ق. م. يعنى در سال دوم شاهنشاهى داريوش سوم بر تخت نشست و به زودى، با وجود جوانى، توانست در ميان درباريان و رعاياى خود ارزش و منزلتى بدست آورد و محبوب آنها گردد. آنگاه پس از فرو نشاندن شورش‏هايى كه در نقاط مختلف قلمرو پدرش پيدا شده بود، در انديشه لشكركشى به ايران شد.
داريوش تصور نمى‏كرد كه پسر جوان فيليپ براى ايران خطرناك باشد. امّا هنگامى كه شنيد يونانيان او را سپهسالار كل يونان كرده‏اند، ناچار شد در تدارك مقابله با او برآيد و حتّى از خود يونانيان، سپاهيان مزدور گردآورد و شخصى را بنام »مم نن« از آنها به سركردگى برگزيند.
درچند جنگ كوچك محلى در آسياى صغير و كرانه‏هاى داردانل، ايرانيان پيروزى‏هايى به دست آوردند. امّا چون دربار ايران طبق معمول به مقدونيّه و يونان اهمّيت نمى‏داد و دشمن را ناتوان مى‏شمرد، به اسكندر فرصت داده شد كه به سوى اين سرزمين پيش آيد. اگر دربار ايران به موقع ايالات مختلف يونان را با پول و تجهيزات تقويت مى‏كرد، هرگز مقدونيان بر يونان چيره نمى‏شدند.
اسكندر براى حمله به ايران بيشتر املاك خود را به نزديكانش بخشيد و هر چه داشت هزينه تجهيز سپاه كرد و آنتى پاتر مقدونى را به جاى خود در مقدونيه گذاشت. بيست روز پس از عزيمت، اسكندر به كرانه‏هاى داردانل رسيد و باز چون دربار و سرداران ايران به اسكندر با ديده حقارت نگريستند و براى مقابله با او به موقع اقدام نكردند، او موفق شد پاى در خاك آسيا گذارد و آنها را غافلگير كند. سرداران شكست خورده ايرانى يا گريختند و يا خودكشى كردند و قسمت وسيعى از آسياى صغير را به دست اسكندر دادند و جنگ معروف به »گرانيك« بدين ترتيب منجر به شكست سپاه ايران شد. در جنگ ديگر، شهر »مى لت« نيز كه در كنار دريا واقع بود، محاصره و تسخير شد. اسكندر پس از اين پيروزى، قسمت عمده نيروى خود را برداشت و به سوى شهر هاليكارناس - مركز ايالت كاريه - رهسپار شد و شهرهاى يونانى بين ميلت و هاليكارناس را گرفت. با اينكه »مم نن« توانست اعتماد دربار ايران را جلب كند و فرماندارى صفحات آسياى صغير را بگيرد و پس از آن نيز براى دفاع از هاليكارناس و نقاط ديگر، كوشش و زيركى بسيار از خود نشان داد، باز هم قدرت و پايدارى اسكندر او را ناچار كرد كه با مشاوره سرداران ايرانى، تصميم به تخليه شهر بگيرد.
پس از آنكه اسكندر ايالات ديگر آسياى صغير را يك يك تسخير كرد، »مم نن« بر آن شد كه جنگ را به هر ترتيب كه بتواند به مقدونيّه بكشاند و به اين ترتيب اسكندر را وادار كند كه به مقدونيّه بازگردد و آسياى صغير را واگذارد . داريوش نيز جز او به كسى اميدوار نبود. »مم نن« قسمتى از جزاير ميان آسيا و اروپا را تسخير كرد و هنگامى كه نزديك بود اسكندر را به وحشت اندازد و به مقدونيّه بازگرداند، ناگهان درگذشت. ظاهراً اين واقعه در سال 333 ق. م. پيش آمده است. پس از درگذشت »مم نن« ، داريوش خود فرماندهى سپاه را به عهده گرفت و در اين حال، اسكندر پيوسته پيش مى‏آمد. در شهر تارس كه حاكم نشين كيليكيه بود اسكندر به دنبال يك آب تنى بيمار شد و حالش چنان رو به وخامت نهاد كه سپاهيان مرگ او را حتمى دانستند. اما اسكندر كه از نزديكى سپاه داريوش آگاه بود، از پزشكان خود خواست كه او را با داروهاى تند درمان كنند و معالجه را طول ندهند. سپاه داريوش با زيورها و آرايش‏هاى بسيار چشم‏ها را خيره مى‏كرد. لباسهاى زر بفت سپاهيان، جامه‏هاى گوناگونى كه بر آنها هزاران دانه گرانبها دوخته شده بود و طوقهاى مرصّعى كه بر گردن مردان جنگى افتاده بود، سرمايه اين سپاه عظيم را تشكيل مى‏داد و در مقابل، ياران اسكندر بدون هيچ زيور و آرايشى در پشت سپرهاى خويش آماده شنيدن فرمان حمله بودند. پيداست كه در جنگ، سپاهيانى بهتر پيش مى‏روند كه از قيد زيورها و جامه‏هاى فاخر آسوده باشند.
در جنگ ايسوس كه نخستين برخورد سپاهيان اسكندر و داريوش بود، پس از شروع جنگ،اسكندر با سواره نظام خود به سوى جايگاه داريوش تاخت و ميان سواره نظام دو طرف جنگى سخت درگرفت و هر يك كشته‏هاى بسيار دادند. برادر داريوش بنام اكزات رس براى دفاع از شاهنشاه ايستادگى و شجاعت بسيار از خود نشان داد، امّا چون پيوسته بر شماره كشتگان افزوده مى‏شد، اسبان گردونه داريوش رم كردند و نزديك بود آنرا واژگون كنند و هنگامى كه داريوش مى‏خواست از آن گردونه به گردونه ديگر سوار شود، اختلال ميدان نبرد بيشتر شد و وحشتى در دل شاه راه يافت. سواره نظام ايران عقب نشست و به دنبال آن، پياده نظام نيز راه فرار پيش گرفت. يونانى‏هاى اجير كه در سپاه ايران بودند، در پناه كوه‏ها سنگر گرفتند و اسكندر چون جنگ با آنها را دشوار ديد، از تعقيب آنها صرفنظر كرد.
هنگام شب مقدونى‏ها به خيال غارت اردوگاه ايران و به ويژه بارگاه داريوش افتادند. شبيخون زدند و اشياء گرانبهايى را كه در خيمه‏ها يافتند، غارت كردند. اين زيورها و جامه‏هاى فاخر به قدرى زياد بود كه مقدونى‏ها توانايى حمل آنرا نداشتند. بنا به رسم مقدونى، تنها خيمه داريوش را كه مى‏بايست سردار فاتح (اسكندر) در آن منزل كند از آسيب مصون داشتند و در پايان اين شبيخون، آن را آراستند و براى اسكندر حمامى آماده كردند و مشعل‏ها را افروختند و چشم به راه دوختند. اسكندر، داريوش را - كه با اسب مى‏گريخت - دنبال كرد، امّا چون نتوانست او را دستگير كند، بازگشت و هنگامى كه خود را در خيمه داريوش ديد و تجمل و شكوه او را مشاهده كرد، گفت:» معنى شاه بودن اين است!« اسكندر پس از اين فتح، با زنان دربار ايران مؤدبانه روبرو شد و بى اينكه بآنان نظرى داشته باشد، وعده داد كه رفاه ايشان را پيوسته در نظر گيرد. اسكندر عشق و آسايش را حرام مى‏شمرد، زيرا خستگى و شهوت را نشانه ضعف انسان مى‏دانست.
پس از تسخير اردوگاه ايران، اسكندر به طرف سوريه رفت و خزاين شاه را كه در دمشق بود، به دست سردار معروفش پارمن ين گرفت. سرداران داريوش در آسياى صغير، هر يك به طريقى براى جبران شكست‏ها كوشش كردند، امّا اين كوشش‏ها چنان كه خواهيم گفت بى ثمر ماند.
اسكندر شهر صور - مركز فينيقيه - را هم كه حاضر به قبول اطاعت او نشد، محاصره و در سال 332 ق. م. آن را تسخير كرد.
داريوش پيش از اين نامه‏اى به اسكندر نوشته بود و در آن خود را شاه خوانده، از اين سردار جوان مقدونى، آزادى خانواده خود را خواسته بود. پس از تسخير فنيقيه، داريوش نامه ملايم‏ترى به او نوشت و تذكّر داد كه چون هنوز سرزمين‏هايى وسيعى در اختيار من است و تو نمى‏توانى سراسر آنها را تسخير كنى، بهتر است راه آشتى را برگزينى . در اين نامه، داريوش وعده كرده بود كه دخترش را به اسكندر دهد و تمام سرزمين‏هاى ميان بغاز داردانل و رود هاليس (قزل ايرماق كنونى) را به عنوان جهاز عروس واگذارد. اسكندر در پاسخ او به پيك شاه گفت: »من براى اين كشورها وارد قارّه آسيا نشده‏ام. من به قصد پرسپوليس (تخت جمشيد) آمده‏ام«. اگر اين مضمون كاملا درست و دقيق نباشد، باز هم بايد گفت كه حقيقت امر با آنچه گفته شد چندان تفاوت ندارد. يعنى آنچه مسلم است، داريوش نامه‏اى نوشته و اسكندر پاسخ اين نامه را به درشتى و غرور داده است.
اسكندر همان سال 322 ق. م. به مصر رفت و پس از تسخير آنجا، بناى شهر اسكندريّه را آغاز نمود. سپس مصر را به دست يكى از سرداران خود سپرده، به سوى ايران رهسپار شد. مى‏نويسند در راه، درگذشت زن داريوش كه زيباترين ملكه جهان شناخته شده بود، او را متأثّر كرد و دستور داد اين بانوى بزرگ را با شكوهى هر چه بيشتر به خاك سپارند. امّا درباره درستى اين روايت ترديد بايد كرد.
هنگامى كه اسكندر دومين پيشنهاد آشتى با داريوش را رد كرد، شاه ايران درصدد آمادگى براى جنگ برآمد. اما بنا به نوشته »كنت كورث« - مورخ معروف - در مقابل نرمى و محبّتى كه اسكندر نسبت به خانواده اسير او نمود، بار ديگر سفيرانى براى صلح فرستاد، و اين بار حاضر شد تمام ممالك خود را از آسياى صغير تا ساحل فرات به اسكندر سپارد. امّا اسكندر كه پيروزى خود را مسلم مى‏دانست، گفت:» اين كه داريوش مى‏خواهد به من بدهد، در اختيار من است و نيازى نيست كه او اين سرزمين را به من سپارد. و از طرف ديگر، من جز جنگ با او كارى ندارم«. به ناچار داريوش آماده جنگ شد و هر چه مى‏توانست سپاهيان خود را تجهيز كرد و در دشت نينواء نزديك شهر اربل اردو زد. اسكندر از دجله گذشت و سردار داريوش بنام »مازه« كه مى‏بايست مانع او گردد، در برابرش عقب نشست و بيشتر مورّخان مى‏گويند اگر مازه عقب نمى‏نشست، با بى‏نظمى موقّتى كه هنگام عبور از دجله در سپاه اسكندر پديد آمده بود، به خوبى مى‏توانست بر آنها غلبه كند.
پس از گذشتن از دجله، باز هم مازه جلوگيرى مؤثرى از آنها نكرد. در اين حال، شبى ماه گرفت و اين امر مقدونيان را، - كه به پيش بينى‏هاى نجومى عقيده داشتند و اين نكته با عقايد دينى آنها نيز مربوط ميشد - به وحشت انداخت. ميان سربازان اسكندر گفتگوهايى درگرفت كه نزيك بود به شورش بيانجامد. امّا تعبير كاهنان مصرى - كه بلا و مصيبت بزرگى را براى ايران پيش بينى كرده بودند، آرامشى در سپاه اسكندر بوجود آورد.
پلوتارك مى‏گويد: »جنگ بزرگ اسكندر با داريوش - بر خلاف آنچه اكثر مورخّين نوشته‏اند - در گوگمل روى داد، نه در اربل.« اين دو شهر، هر دو در نزديكى موصل است و در اختلاف اين دو محل نبايد زياد كنجكاو شد. به هر حال در اين دشت بزرگ، سپاهيان اسكندر بار ديگر از كثرت سپاه ايران ترسيدند و از طرف ديگر، داريوش كه گمان مى‏كرد مقدونيان بار ديگر به او شبيخون مى‏زنند، سپاهيان خود را هنگام شب زير سلاح نگاه داشت و دستور داد لگام ستوران را برندارند و به اين ترتيب شبيخونى پيش نيامد و اراده هر دو طرف بر اين قرار گرفت كه به ميدان درآيند و بجنگند. در اين جنگ نيز پس از زد و خوردهايى كه ميان سربازان اسكندر و داريوش درگرفت و به دنبال حمله‏اى كه اسكندر به گردونه داريوش كرد او را مجبور ساخت از ميدان بگريزد، سرداران بزرگ ايران و مقدونيه هر يك براى پيروزى خويش كوشش ها كردند، امّا سرانجام فرار داريوش و هراس مازه موجب شد كه سپاه ايران درهم شكسته شود و همه سپاهيان راه فرار پيش گيرند. مقدونيان آنها را دنبال كردند و گروه بسيارى را كشتند. در اينجا داريوش فهميد كه تجمّل بى حساب و وجود زنان و خواجه سرايان، جز كندى و سستى كارها ثمرى ندارد تصميم گرفت كه با سپاه اندكى كه در اربل داشت، به نقاط ديگر ايران رود و بار ديگر به گرد آورى سپاهيان تازه پردازد.
اسكندر از گوگمل به سوى بابل رفت. در راه، مازه پيامى فرستاد و به او اظهار انقياد كرد و بدين ترتيب خيانت بزرگ ديگرى را از خود نشان داد. هنگامى كه اسكندر به شهر بابل رسيد،كوتوال ارگ بابل به استقبال او رفت و چنان او را به گرمى پذيرفت كه شرح گلها و رياحين و عود سوزهايى كه بر سر راهش به پا شده بود، در تاريخ به جا ماند.
در خلال اين وقايع، يونانيان - كه از تسلّط اسكندر چندان خشنود نبودند - در انتظار شكست او از داريوش نشسته بودند.
اسكندر از بابل رهسپار شوش شد و پس از بيست روز به آنجا رسيد. والى شوش پسرش را به پيشباز اسكندر فرستاد و به دنبال او خودش تا كنار رود كرخه به استقبال آمد. اسكندر در شوش بر جايگاه فرمانرواى پارسى تكيه زد و چند روزى در آن شهر ماند و سپس عازم پارس گرديد. در دربند پارس، كوچ نشين‏هاى نقاط كوهستانى و عشاير پارس براى او دردسر زيادى ايجاد كردند . امّا سرانجام اسكندر با دادن تلفات زياد، توانست از اين مهلكه بگريزد.
اسكندر هنگام ورود به تخت جمشيد، به سربازان خود گفت: »اينجا مركز قدرتى است كه ساليان دراز، ملّت يونان و مقدونيّه را عذاب داده و لشكريان خود را به سركوبى آنها فرستاده است و اكنون بايد با ويران كردن اين شهر، روح اجداد خود را شاد كنيم«. سربازان هنگام غارت و چپاول خزاين عظيم تخت جمشيد، آن قدر پارچه‏ها و اشياء گرانبها ديدند كه به حقيقت نمى‏توانستند تمام آنرا بربايند و به اين سبب، هر يك مى‏كوشيد كه غنيمت بهترى را براى خود برگيرد و ميان آنها بر سر غنايم ارزنده‏تر، زد و خورد درمى‏گرفت. به موازات اين غارتگرى، كشتار و خونريزى در شهر ادامه داشت و مردم براى اينكه به اسارت نيفتند خود را از بامها فرو مى‏افكندند و خانه‏هايشان را به آتش مى‏كشيدند.
اسكندر جشن پيروزى خود را در كاخ شاهان هخامنشى برپا كرد و در آن جشن به هنگام مستى،كاخ عظيمى را كه ساليان دراز بر جهانى فرمان رانده بود، آتش زد و چنانكه مى‏نويسند،زنى به نام تائيس - كه يونانى بود - او را بدين كار واداشت.
اسكندر پس از اين فتح وحشيانه، در تعقيب داريوش از راه ماد و مغرب ايران كنونى به طرف شمال راند و از دربند خزر (دره خوار امروز) گذشت و به سوى شمال شرقى رفت. در اينجا ميان تاريخ نويسان اختلافى هست. يكى از آنها (آريان) مى‏گويد: »دو تن از سرداران داريوش به نام ساتى برزن و برازانت، او را با زخم‏هاى كشنده مصدوم كردند و گريختند.« كنت كورث مورخ ديگر مى‏گويد:» ساتى برزن و بسوس تصميم گرفتند كه او را با حيله دستگير كنند و سپس يا به اسكندر تحويل دهند و يا خود بر جاى او نشسته، با اسكندر بجنگند و آنگاه چون اسكندر آنها را دنبال مى‏كرد، داريوش را در گردونه‏اش مصدوم كردند و خود گريختند«. آنچه مسلّم است، داريوش در اثر خيانت سرداران خود مصدوم شده و در آخرين لحظات زندگى او،اسكندر بر بازمانده سپاهيانش چيرگى يافته است.
تاريخ كشته شدن داريوش تير ماه سال 330 ق. م. است و اسكندر در جايى ميان سمنان و شاهرود بر سر نعش داريوش رسيد.
تاريخ مى‏نمايد كه داريوش سوم خواهان اصلاح ايران و مردى نيك نفس و هوشيار بود، امّا حمله ناگهانى و پيش بينى نشده اسكندر او را بدين روز افكند. (ايران باستان:1188ج�2 تا 1449)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:45 PM
دولتشاه



ابن علاء الدولة سمرقندى معروف به دولتشاه سمرقندى . اوراست تذكرة الشعراء فارسى كه به سال 892 ق از آن فارغ شده است . از اميرزادگان ورجال قرن نهم هجرى بود . پدرش از نديمان شاهرخ ميرزا وخود از مقربان ابوالغازى حسين ميرزا وامير عليشير نوايى بود . كتاب معروف وى تذكرة الشعرا است كه در آن شرح حال 105 تن از شاعران فارسى زبان آمده است . (فرهنگ فارسى دكتر معين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:46 PM
دولتشاه


محمد على ميرزا متخلص به دولت (متولد 1203 ومتوفاى 1237 ه ق) پسر اول فتحعلى شاه بود . وى حكمران كرمانشاه وسرحد دار عراقين بود ودر 1236 ق مأمور حمله به خاك عراق شد ودر 1237 ق بين سرحد وكرمانشاه مرد . وى پدر محمد حسين ميرزا حشمت الدوله وطهماسب ميرزا مؤيد الدوله وامامقلى ميرزا اعتماد الدوله است . (از فرهنگ فارسى دكتر معين) . شاهزاده بلند همت بزرگترين پسر فتحعلى‏شاه قاجار بود به سال 1203 ق در قصبه نوا به دنيا آمد وبه سال 1237 ق در بازگشت از بغداد درگذشت . او گاهى كه از امور مملكت دارى فراغت مى‏يافت به سرودن اشعار مى‏پرداخت ، از آن جمله است : از مرگ كسى تا نشوى خرم وغمگين‏
كاين ره همه را پيش بود پيش وپس ما *** عمر به پايان رسيد يار نشد يار ما
آه زعمر كم وحسرت بسيار ما نيست ملامت به ما با همه ناقابلى‏
شد چو زراه كرم خواجه خريدار ما
نامه و رو از گناه هر دو سيه گشت آه‏
گر نكند شستشو ديده خونبار ما (مجمع الفصحاء:26ج�1) و نيز به فرهنگ سخنوران ومآخذ مندرج در آن رجوع شود .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:46 PM
ذى نواس


ذو نواس حميرى، آخرين از سلاطين حمير در يمن. در نام او و نام پدرش ، ميان مورّخين اختلاف است. وى صاحب اخدود است كه در قرآن كريم از آن ياد شده است. او به دين يهود بود و چون شنيد كه اهالى نجران به دين مسيح روى آورده‏اند ، به سوى آن ديار شتافت و گودال‏هائى مستطيل انباشته از آتش آماده ساخت، و گرايندگان به نصرانيّت را به كنار آنها حاضر نمود ؛ هر كه به دين يهود بازمى‏گشت ، نجات مى‏يافت و هر كه امتناع مى‏ورزيد ، در آن آتش مى‏سوخت.
روميان و حبشيان به نبرد با وى مصمّم گشتند، نجاشى سلطان حبشه با لشكرى انبوه به مصاف وى رفت . به ساحل درياى سرخ به كنار عدن ، دو لشكر با هم درآويختند، عاقبت نجاشى پيروز گشت . ذو نواس چون دريافت كه اسير مى‏گردد ، سواره خود را به دريا زد و سر انجام غرق آب گرديد و درگذشت. (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:47 PM
ذوالاكتاف
شاپور دوّم پسر هرمز بن نرسى از شاهان ساسانى. در وجه تسميه او به اين نام اختلاف است. ابن اثير گويد : »وى به علم كتف بينى كه در آن عصر متداول بوده استهزاء مى‏نمود ، از اين رو او را ذوالاكتاف مى‏گفته‏اند« . و نيز گويد : »برخى گفته‏اند كه چون قومى از عرب بر او طغيان كردند ، وى آنها را اسير گرفت و كتفهاشان را برآورد« .
و برخى گفته‏اند كه : وى با سپاهى هزار نفرى به بلاد عرب تاخت و مفسدان را تعقيب نمود و به هر كه دست يافت او را بكشت و كتفهاشان را برآورد . و قول مشهور آن است كه : دوش آنان را سوراخ مى‏كرد و به يك رسن در مى‏كشيد. و در هدف او از هجوم به بلاد عرب اقوال ديگرى نيز هست كه به افسانه نزديكتر است تا به حقيقت.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:48 PM
راشد باللَّه


ابومنصور جعفر بن مسترشد بن مستظهر بن مقتدى بن ذخيرة بن قائم بن قادر بن اسحاق بن هارون الرشيد بن مهدى بن منصور بن محمد بن على بن عبداللَّه بن عباس ، بيستم از نسل عباس بن عبدالمطلب وسى‏ام از خلفاى عباسى .
موقعى كه پدرش در جنگ با سلطان مسعود سلجوقى اسير شد ، در بغداد خلافت بدو تفويض شد . وى نام سلجوقيان را از خطبه وسكه بيفكند ، اتباع سلجوقيان از بغداد به عراق عجم گريختند ، راشد به انتقام پدر آهنگ جنگ با سلطان مسعود كرد . مسعود نيز آهنگ نبرد با او كرد ، وچون خبر توجه سلطان به بغداد رسيد راشد وداود واتابك زنگى از بغداد به عزم حرب بيرون شدند ، وچون ميان فريقين اندك مسافتى باقى ماند وبغداديان قوت مقاومت خود با مسعود نيافتند به شهر مراجعت نمودند وسلطان مسعود در ذيحجه 530 وارد بغداد شد وقلوب رعيت را به سوى خود مايل كرد ودارالخلافه را غارت نمود .
اما راشد از آنجا به موصل رفت ، طرفداران شاه مسعود ، قضاة واعيان وعلماى موصل را جمع نموده جرائمى را در آن مجمع از راشد برشمردند و او را به ظلم وگرفتن اموال مردم وشرب خمر وسفك دماء متهم ساختند ، واز آن جمع نظرخواهى كردند كه آيا چنين كسى با اين اوصاف ، مى‏تواند پيشواى مسلمين باشد ومقام امامت را حائز گردد ؟ ودر صورتى كه فسق او به ثبوت رسد سلطان وقت مى‏تواند او را از خلافت عزل نموده ديگرى را به جاى او برگزيند؟ همه حضار به ناشايستگى وى به امامت وجواز عزل او فتوى دادند وابوطاهر بن كرخى - قاضى شهر - به خلع او حكم داد، واز آن روز با عمويش محمد بن مستظهر بيعت نموده و او را »مقتضى لامراللَّه« لقب دادند . اين واقعه در سيزده ديقعده سال 530 اتفاق افتاد .
راشد چون به خلع خويش از مقام خلافت آگاه گرديد از آنجا به مراغه رفت ودر آن موضع داوود بن محمود سلجوقى با طايفه‏اى از امراء كه از مسعود اعتمادى نداشتند به راشد پيوستند وايشان را داعيه آن شد كه راشد را بار ديگر بر سرير خلافت نشانند ، اين خبر به مسعود رسيد ، از بغداد به مراغه رفت وراشد وداوود گريخته به خوزستان رفتند ومسعود به بغداد بازگشت ، پس از اندك روزگارى راشد از خوزستان با فوجى از لشكريان به اصفهان آمد ودر آن ديار يكى از ملاحده كه ملازم آن بيچاره سرگردان بود به زخم كارد وى را بكشت وملازمان راشد قاتل وى را كشته كالبدش را در اصفهان به خاك سپردند . مدت خلافت او به قول ابن جوزى وحصيبى يك سال بود . (از تاريخ گزيده وتاريخ الخلفاء سيوطى وروضة الصفا)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:49 PM
راضى باللَّه




ابوالعباس محمد بن مقتدر بن معتضد بن طلحة بن متوكل ، مادرش كنيزى رومى تبار به نام ظلوم ، بيستمين خليفه عباسى ، وى به سال 297 متولد ودر سال 322 يعنى سال خلع قاهر با وى به خلافت بيعت شد ، وى شاعر وفصيح وهوشمند وخردمند بود ، در تدبير امور مملكت به خويشتن متكى بود وبه رايزنى وزيران نيازى نداشت . در روزگار او كار مرداويج در اصفهان قوت گرفت و او مردى بود كه در عراق عجم خروج كرد ولشكرى فراهم ساخت وآوازه در افتاد كه ميخواهد سلطنت را از اعراب بستاند وبه پارسيان دهد ، در اين ميان ناگهان غلامان او را كشتند وآن فتنه فرو خفت . وهم در ايام راضى كار آل بويه بالا گرفت ، سرسلسله آنها على بن بويه با راضى پيمان بست كه بابت منطقه قلمرو حكومت خود از ايران ساليانه صد ميليون درهم بپردازد ، ولى پس از آن تعلل نمود وآن مبلغ را نپرداخت ، به هر صورت كار خلافت عباسى به ضعف وسستى گرائيد وحكّام اطراف عصيان وتمرد جستند ، پارس را على بن بويه و رى واصفهان وديگر بلاد را برادرش حسن بن بويه وموصل وديار بكر را ربيعة بن حمدان داشتند ومصر وشام در دست محمد بن طغج بود وپس از آن به فاطميان منتقل گشت ، واندلس را عبدالرحمن بن محمد اموى داشت وخراسان وديگر بلاد شرقى از آن نصر بن احمد سامانى بود . (تاريخ الخلفاء وتجارب السلف)
در سال 324 محمد بن رائق كه استاندار واسط ومنصوب از طرف راضى باللَّه بود از طاعت خليفه سرپيچى نمود وبر حكومت مركز طغيان كرد وقدرت را بدست گرفت وتشكيلات وزارت وديوان را ملغى كرد واز نو حكومتى تشكيل داد وبيت المال دولتى را تعطيل نمود واموال عمومى را خود ضبط مى‏نمود ، وبراى راضى جز نامى از خلافت باقى نماند وهمچنان به صورت فردى مهمل روزگار مى‏گذراند .
در سال 325 ديگر اوضاع مملكت به كلى مختل گشت ، از سوئى در گوشه وكنار بلاد اسلامى گروه‏هائى عليه حكومت خروج كردند واز سوى ديگر واليان وضابطان دولتى سر از اطاعت حكومت پيچيدند وبه طور كلى ، كشور پهناور اسلامى سيستم ملوك الطّوائفى به خود گرفت ، واركان دولت عباسى به هم ريخت وقرامطه ومبتدعه بر بلاد غلبه يافتند .
امير عبدالرحمن بن محمد اموى مروانى در اندلس حكومتى مستقل ومقتدر تشكيل داد ودعوى خلافت اسلامى نمود و او را اميرالمؤمنين خواندند وناصر لدين اللَّه لقب دادند وهيبت وشوكتى به هم زد وجنگ‏هاى بسيار كرد وپيروزى‏هايى نصيب او گشت . كوتاه سخن اين كه در آن تاريخ سه نفر به عنوان اميرالمؤمنين شهرت يافتند : راضى در بغداد - كه البته جز شهر بغداد و آن هم به صورت ظاهر در اختيار نداشت - وعبدالرحمن مروانى در اندلس ومهدى فاطمى در قيروان - بخشى از آفريقاى شمالى - . در سال 329 راضى بيمار شد ودر دهم ربيع الاول اين سال درگذشت ، وى شش سال ويازده ماه وسه روز خلافت كرد ودر ايام خود فدك را به ورثه فاطمه زهراء(ع) برگردانيد واين بار نهمين بار وبه قولى دهمين بار بود كه اين ملك پس از غصب به فرزندان فاطمه (ع) برگردانيده شد. او در ايام خود دست ابن مقله را قطع كرد وبه قولى او را گردن زد . راضى شعر مى‏گفت وشعرى نيكو داشت وديوانى از اشعار او تدوين گشت . از جمله اشعار او اين ابيات است : كلّ صفو الى كدر ، كل امر الى حذر
ومصير الشباب للموت فيه او الكدر
درّ درّ المشيب من واعظ ينذر البشر
ايها الآمل الذى تاه فى لجة الغرر
اين من كان قبلنا ؟ ذهب الشخص والاثر
رب فاغفر خطيئتى انت يا خير من غفر (تاريخ الخلفاء وتتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:49 PM
سَبَأ
بن يشجب بن يعرب بن قحطان ، از سلاطين بزرگ در عهد جاهليت نخست ، گويند : نام وى عبد شمس و به قولى : عامر بوده است ، و گمان مى‏رود وى در قرن بيستم پيش از ميلاد مى‏زيسته ؛ بر صنعاء و ديگر بلاد يمن حكومت داشته و تاريخ‏نگاران وى را به شجاعت و علوّ همت ستوده‏اند .
گويند : وى بر اين شد كه ديگر قبايل عرب را به سيطره خويش درآورد ، به نبرد پرداخت و به آبادانى آن ديار همت گماشت و شهر مأرب را كه سدّ معروف در كنار آن است بنا كرد ، و گويند : سبأ نخستين كسى است كه در جاهليت خطبه ايراد نمود و در جمع مردم به سخن‏رانى پرداخت ، و پيش از آن چنين كارى معمول نبوده است ، و نيز گفته شده كه وى بابل را فتح كرد و از آن كشور باج مى‏گرفت . از او فرزندانى به جاى ماند كه هر يك پدر قبيله‏اى از عرب گرديد ، از جمله : حمير و كهلان و صيفى و بشر و نصر و افلح و زيدان و عود و رهم و عبداللَّه و نعمان و يشجب و شدّاد و ربيعه و مالك و زيد . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:50 PM
سَبَأ


يكى از شهرهاى يمن است وگويند سبا لقب يشجب بن يعرب بن قحطان بن هود پيغمبر بوده .
واز حضرت رسول (ص) آمده كه وى دوازده پسر عرب زبان داشته وشش تن آنها در يمن وچهار نفرشان به شام سُكنى گزيدند، آن شش كه در يمن بودند سر سلسله كنده واشعرون و ازد ومذحج وانمار وحمير بوده وآن چهار كه در شام بودند پدر قبايل لخم وجذام وغسّان وعامله‏اند وسبا مقر حكومت بلقيس است .
»لقد كان لسبأ فى مسكنهم آية جنّتان عن يمين وشمال ...« خداوند به منظور پند واخطار از پيامد كفران نعمت ، داستان قوم سبأ را تذكر ميدهد وميفرمايد : كشور آنان - بلاد يمن منطقه سبا - آيتى ونشانه‏اى از بركت بود ، در فراخى نعمت وكثرت ارزاق زندگى ميكردند واز چپ وراست باغهاى ميوه ومركّبات ديده ميشد . وگويند آنقدر فراوانى انواع فواكه بوده كه زنى سبدى به سر مينهاد ودر ميان باغى ميگذشت بى آنكه به شاخه درختى دست زند سبد پر ميشد ، ومنطقه آنها كه سيزده شهر بود آنقدر خوش هوا بود كه نه گرماى تابستان ونه سرماى زمستان كسى را آزار نميداد وحشره گزنده‏اى در آنجا ديده نميشد ، بين دو كوه سدّى ساخته بودند كه درياچه‏اى از آب باران زمستانى به پشت آن جمع ميشد وهرگاه ميخواستند به قدر نياز دريچه‏اى از آن ميگشودند وباغاتشان را آبيارى مينمودند ، خداوند سيزده پيغمبر جهت هر يك از آن شهرها فرستاد كه آنان را اندرز ميدادند وميگفتند در برابر اين همه نعمت ورفاه خداى را سپاس نهيد و از او اطاعت كنيد ولى آنها طغيان نموده از فرامين خدا سرباز زدند پس خداوند بر آنها خشم نمود وبه وسيله موشى سدشان را سوراخ وديارشان ويران گشت وباغات ميوه‏شان از ميان رفت وبه جاى آن شمارى درخت گز ومغيلان واندكى درخت كنار روئيد واين در قبال كفران نعمت بود چنانكه فرمود : »ذلك جزيناهم بما كفروا« (اين پيامد كفران نعمت بود كه آنان را كيفر كرديم) .
عمرو بن شمر گويد : از امام صادق (ع) شنيدم كه ميفرمود : من در هنگام غذا آنقدر انگشتانم را ميليسم كه بيم آن دارم مبادا خدمتكارم مرا به شكم بارگى متهم سازد ولى چنين نيست (بلكه از كفران نعمت ميترسم) زيرا در گذشته گروهى بودند كه خداوند درهاى نعمت به رويشان گشوده ودر فراخى نعمت بسر ميبردند وآنان اهل ثرثار (سدّ) بودند كه نانشان از مغز گندم بود ، آنها بر اثر فراوانى كفران ورزيده وبه نان كثافات كودكانشان پاك ميكردند و از آن نانهاى آلوده به قدر كوهى انباشته شده بود ، روزى مردى صالح از جائى ميگذشت زنى را ديد كه بچه خود را به نان پاك ميكند ، به وى گفت : واى بر شما از خدا بترسيد ونعمت را از خويش مگريزانيد ! زن گفت : ما را از گرسنگى بيم ميدهى ؟! تا اين سد را داريم ما را از گرسنگى چه باك ؟
پس خدا بر آنان خشم نمود وسدّشان را ضعيف كرد وآسمان از بارش وزمين از رويش بازداشت وآنچنان تهيدست شدند كه هر چه داشتند خوردند وآخر الأمر به همان نانهاى آلوده روى آورده وبا ترازو آنها را بين خود قسمت مينمودند .
از امام باقر (ع) نقل است كه شهرهاى (آباد) آنها متصل (ونزديك) به هم بودند آنگونه كه مردم شهرى اهالى شهر ديگر را ميديدند ، رودهاى روان وثروت فراوان داشتند ، كفران نعمت كرده وروش اخلاقيشان دگرگون شد ، خداوند سيلى بنيان كن بر آنان فرستاد كه شهرها غرق ، خانه‏ها ويران واموال وثروتشان از ميان رفت وخداوند آن باغهاى پر بار را به دو باغ متشكل از درختان بى ثمر چون گز ومغيلان واندكى درخت كنار تبديل نمود . (مجمع البيان وبحار:144ج�14)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:50 PM
سبكتگين


ناصرالدين ، نام پدر سلطان محمود غزنوى . مؤسس سلسله غزنويان ، او غلامى ترك بود ، يكى از بازرگانان خراسان كه داراى مال ومكنت فراوان بود ، سبكتگين را به غلامى خريد وبا خود به بخارا برد . سبكتگين توسط نصر حاجى به دربار البتكين حاجب راه يافت چون البتكين آثار كياست وفراست در وى ديد او را از نصر حاجى خريد و او را به طخارستان به دربار عبدالملك بن نوح سامانى همراه برد . پس از مدتى اقامت در طخارستان به همراهى البتكين به غزنين رفت وامارت آنجا بدواً به البتكين وبعد به اسحاق فرزند البتكين رسيد وبعد از او امارت به يكى از امراء ترك كه مردى ستمگر بود رسيد . چون او نتوانست در غزنين امارت كند وناراضيهاى فراوان داشت او را گرفته وحكومت را در كف با كفايت سبكتگين سپردند ]جمعه 27 شعبان 366] .
صاحب تاريخ روضة الصفا چنين نقل ميكند : »امير ناصر الدين غلامى ترك نژاد ومملوك البتكين صاحب جيش خراسان مخصص به فضل الهى ، آراسته به آئين سلطنت وپادشاهى ، روز كوشش چون شير همه عنف وبه گاه بخش چون ابر بر همه كرم، هنگام داد چون آفتاب تابنده بر وضيع وشريف ، به همت چون دريا كه در دهش از كاهش نينديشد ودر تهور مانند سيل كه از نشيب وفراز نپرهيزد ورأى او در ظلمت حوادث چون ستاره راهنما وتيغ او در مفاصل اعدا چون قضا گره گشاى ، آثار نجابت وشهامت در شمايل او روشن وپيدا ودلايل يمن وسعادت در حركت وسكون او هويدا« .
چون سبكتگين بر مسند سلطنت مستقر شد براى جهاد با كفار راه هندوستان پيش گرفت ودر اين سفر با شدائد ومصائب ومهالك فراوان روبرو شد ، وبه كمك طغان بست را گرفت وبر آنجا مستولى شد وابوالفتح بستى را كه در غزارت فضل وفضائل كمال مشهور بود با خود آورد . سبكتگين پس از آنكه مقدار را گرفت وبر ايلك خان حمله كرد وبالاخره او را وادار به دادن ايالت سمرقند به فائق كرد ودر اين خصوص صلحنامه‏اى به امضاء جميع ائمه وبزرگان ماوراءالنهر رسانيد (386) امير ناصرالدين سبكتگين در سال 386 در ده برمل يكى از دهات نزديك بدرود حيات گفت .
صاحب طبقات ناصرى در خصوص صفات سبكتگين آرد :
»امير سبكتگين مردى عاقل وعادل وشجاع وديندار ونيكو عهد وصادق القول وبى طمع از مال مردمان ومشفق بر رعيت ومنصف بود وهر چه ولاة وامراء وملوك از اوصاف حميده ببايد حق تعالى او را كرامت كرده بود« .
سبكتگين را شش پسر بود به نام اسماعيل ونصر ومحمود وحسين وحسن وفيروز . ارشد اولاد او نام محمود داشت ، اما سبكتگين در بستر بيمارى اسماعيل را كه از دختر البتكين بود امارت داد وبه جانشينى خود برگزيد . (نقل از تاريخ ديالمه و غزنويان عباس پرويز)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:51 PM
سنجر



ابن ملكشاه . معزالدين ابوالحارث احمد بن ملكشاه سلجوقى ، آخرين پادشاه از سلجوقيان بزرگ جلوس 511 ه ق فوت 552 ه ق بنا به قول مورخان در ظرف 40 سال امارت وسلطنت او در خراسان 19 فتح نصيب وى گرديد . بعد از شكست برادر زاده‏اش كار او بالا گرفت ودر شمار سلاطين بزرگ سلجوقى درآمد . در 544 ه ق براى سركوبى احمد خان كه از دادن خراج سرپيچى ميكرد به ماوراءالنهر حمله برد سمرقند را محاصره كرد و احمد خان را اسير گرفت ولى بار ديگر او را به حكومت آن ناحيه منصوب كرد . شش سال بعد بهرام شاه غزنوى كوس استقلال بزد . سنجر او را نيز به اطاعت وادار كرد در 535 ه ق سمرقند بار ديگر سر به طغيان برداشت وسنجر پس از شش ماه محاصره آنرا به تصرف در آورد ونسبت به اهالى رحم وشفقت ورزيد . ولى در جنگ سختى كه بين سنجر وقراختائيان در دره ضرغام درگرفت سنجر شكست خورد . (واين نخستين شكست او بود) اين شكست يكى از بزرگترين شكستهاى مسلمانان در آسياى مركزى است . تلفات سلجوقيان را 100000 تن نوشته‏اند . نتيجه اين شد كه قراختائيان مرو ونيشابور را چندى اشغال كردند . دو سال بعد سنجر قدرتى پيدا كرد ، به خيوه حمله برد ولى موفقيتى چندان نصيبش نگرديد ومصالحه كرد . آخرين فتح سنجر غلبه بر علاء الدين جهانسوز غورى كه به خراسان حمله كرده بود واسير گرفتن اوست . قراختائيان پس از تأسيس سلطنت به اهالى مقيم آزارى نرساندند وبرعكس تركان غز را كه چادرنشين بودند از علفچرهاى خود راندند وغزان از رود سيحون گذشتند . سنجر به آنان اجازه داد تا در حوالى دره بلخ اقامت كنند ومقرر شد كه اين طايفه سالى 40000 گوسفند به رسم خراج بدهند ، ولى بر سر تعيين جنس گوسفند نزاع برخاست وحاكم بلخ هم نتوانست غايله را رفع كند . سنجر پس از وقوف بر اين قضيه در سال 548 ه ق با 100000 سپاهى به قصد سركوبى غزان روانه گرديد . آنان اول مرعوب شدند . حاضر گرديدند كه غرامت هم بدهند ولى سنجر پيشنهادهاى آنها را رد كرد غزان نيز دست از جان شسته مبادرت به جنگ كردند (جنگ قطوان) وفاتح شدند وسنجر را زنده اسير گرفتند . سنجر مدت چهار سال در حبس غزان بود در اين مدت ظاهراً احترام او را رعايت ميكردند ودر عين حال مراقب بودند كه فرار نكند . ومعروفست كه روزها او را بر تخت مى‏نشانيدند واحكام وفرامين را به امضاى او ميرسانيدند وشبها وى را در قفس آهنين ميكردند . عاقبت سنجر در موقعى كه غزان به شكار رفته و او را هم با خود برده بودند تدبيرى انديشيده خود را به جيحون رسانيد واز آنجا به وسيله كشتى گريخت (551 ه ق) . ولى چون به مرو رسيد ويرانى شهر چنان او را دلشكسته كرد كه ديگر از زندگى بيزار شد وسرانجام در 73 سالگى در گذشت . او را در مقبره بزرگى كه خود در موقع حيات ساخته بود دفن كردند مورخان عموماً او را پادشاهى دلاور ودادگستر ومقتدر ومهربان وجوانمرد معرفى كرده‏اند . (فرهنگ معين) شاه سنجر شدى به هر هفته‏

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:51 PM
سيف‏الدوله حمدانى



ابوالحسن على بن عبداللَّه بن حمدان حمدانى تغلبى ربعى ، ملقب به سيف‏الدولة ، امير حلب (356 - 303 ه ق) دوست متنبّى و ممدوح وى ، مردى سخاوتمند و ادب‏پرور و پشتيبان علم و دانش بوده است كه گويند : پس از خلفا خانه هيچيك از ملوك و سلاطين بمانند دربار سيف‏الدوله مجمع بزرگان و ستارگان دانش و فرهنگ نبوده ! وى در »ميّا فارقين« از ديار بكر متولد شد و از كودكى دلير و مهذب الاخلاق و بلندهمت پرورش يافت و از نخست داعيه زعامت و زمامدارى داشته و در اين راستا همت گماشت ، شهر واسط و محالّ اطراف آنجا را به تصرف درآورد و از آنجا به سمت شام رهسپار گرديد و بر دمشق استيلا يافت و سپس به حلب بازگشت و در سال 333 ه بر آن ديار حاكم شد و مقرّ حكومت خويش ساخت و سرانجام در همين شهر بدرود حيات گفت و جسدش را در ميّافارقين به خاك سپرده شد .
وى نخستين كسى از آل حمدان بود كه حلب را مالك شد . سيف‏الدولة به جود و سخاوت شهرتى به سزا داشت و با شعرا و ادبا انجمنهاى علمى و داستانهاى شنيدنى دارد ، به ويژه با متنبّى و سرى الرفاء و نامى و ببغاء و شاعرانى از اين طبقه . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:52 PM
شاه

حكمران مملكت كه بعربى ملك گويند ويكى از نامهاى خداوند متعال است. مقام شاهى در عهد بنى اسرائيل از جانب خداوند بوده كه توسط پيغمبران آن زمان فرد شايسته‏اى به اين مقام منصوب ميشد و امور لشكرى ونبرد با دشمن به وى محول بوده كه براهنمائى پيغمبر عمل مينموده واز آن جمله طالوت را ميتوان نام برد كه شرح حالش مختصرا در قرآن آمده است .
از امام باقر (ع) روايت شده كه خداوند پيغمبرى را نفرستاد كه داراى مقام سلطنت باشد جز چهار نفر پس از نوح : ذوالقرنين و داود و سليمان و يوسف . اما ذوالقرنين سلطنت همه روى زمين از مشرق تا بمغرب را داشت ، واما داود سلطنتش از شامات تا بلاد اصطخر بود وهمچنين سليمان ، واما يوسف مملكت مصر را مالك بود واز مصر تجاوز ننمود . (بحار:515ج�14)
در همين جلد بحار حديثى مفصل در باره شاهان پيشين آمده كه تاريخ اجمالى آنها طى نامه‏اى توسط جبرئيل بدست پيغمبر اسلام رسيده است ولى نگارنده محض رعايت اختصار از آن صرف نظر نمود .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:53 PM
شاه جهان



شهاب الدين . ابن جهانگير از پادشاهان سلسله بابرى واز نواده‏هاى امير تيمور گوركانى است كه از سال 1037 - 36 ه تا 1068 سلطنت كرده است .
شاه جهان مردى هنر دوست وهنرپرور بود و در عهد وى انواع صنايع ظريفه و فنون جميله در هند بحد اتقان و كمال رسيد دولتى باشكوه و با عظمت جلوه‏گر شد . شاه جهان و زنش ممتاز محل هر دو داراى ذوق و قريحه ادبى بودند و ازو بسبب محيط شعر و ادب مخصوصاً فارسى كه در دستگاه و دربار او وجود داشت حكايات و نوادر و مناسب خوانى وبديه سرايى نقل ميكنند كه كمال ذوق و فرهنگ اين شاه و ملكه را ميرساند در دوره شاه جهان تركيب هنر ايران و هندى و فنون ايرانى در هند رواج پيدا كرد وميتوان يكى از مظاهر تركيب اين دو تمدن را در عمارت تاج محل كه در شهر اگره جهت مدفن زوجه‏اش ممتاز محل ساخته است ديد . وتأثير سبك معمارى اسلامى وبالخصوص ايرانى در اين بنا بخوبى مشهود است وكمتر سبك هندى در آن احساس ميگردد . در بناى اين ساختمان اثر هنرمندان ايرانى امثال امانت خان شيرازى و محمد خان شيرازى و محمد خان شيرازى ديده ميشود . امانت خان شيرازى خطاط كه طغرانويس كتيبه‏هاى قرآنى آن روضه عالى است اختتام آنرا چنين نوشته است : »الفقير امانت خان شيرازى 1048 ه مطابق دوازدهم سنه جلوس مبارك« . از طرف ديگر شاه جهان كه معاصر مير عماد حسينى قزوينى استاد خط نستعليق است بقدرى بخطوط او علاقه و شوق داشته است كه صاحب تذكره خوشنويسان مينويسد : هر كس براى شاه جهان قطعه‏اى از خط مير بهديه ميآورد منصب و شهريه »يكصدى« صله ميگرفت . و حتى پس از قتل مير چند تن از شاگردانش موسوم به آقا عبدالرشيد و سيد على نيريزى و خواجه عبدالباقى بدربار شاه جهان مهاجرت كردند وبآنها لقب »جواهر قلم« و »ياقوت قلم« و غيره اعطا گرديد .
صنعت زرگرى وجوهر نگارى در عهد شاه جهان بدان پايه رسيد كه تخت مرصعى بنام »تخت طاووس« براى زيب بارگاه خود امر بساختن داد ودر جشن نوروز سال 1635 م ج� 1044 ه بر آن تخت جلوس كرد. اين تخت كه از نوادر تحف وآثار بوده مورد شرح وتفصيل مورخان وشعراى نامى آن زمان قرار گرفته است .
بر اثر هنر پرورى و ذوق وقريحه شاه جهان بوده است كه شعراى برجسته ايرانى بدربار هند مهاجرت ميكرده‏اند از جمله آنها كه ميتوان نام برد صائب تبريزى است كه قصيده‏اى در تاريخ جلوس شاه جهان سروده است و كالاى سخن او در دربار شاه جهان خريدار داشته است . ابو طالب كليم همدانى يا كليم كاشانى در نزد شاه جهان و دربار او مقام والايى داشت . محمد قلى سليم طهرانى در عهد اين پادشاه از ايران بهند مهاجرت كرد و در نزد نواب اسلام خان وزير اعظم معزز ومحترم ميزيست . قدسى مشهدى كه لقب ملك الشعراء شاه جهان را داشت . وبالاخره دربار شاه زمينه بسيار مستعدى جهت پرورش زبان و ادبيات فارسى بود . و در عهد همين شاه تركيب و پيوند و زبان هندى و فارسى كه در قرن چهارم هجرى در لاهور شروع شده بود در قرن يازدهم بحد كمال رسيد .
در باره علاقه شاه و ملكه بزبان فارسى داستانهايى نقل ميكنند از جمله ، اينكه شاه جهان روزى اين مصراع را گفت : آب از هواى روى تو مى‏آيد از فرسنگها. ملكه ممتاز محل بالبديهه آنرا جواب داد : و زهيبت شاه جهان سر ميزند بر سنگها .
همينطور فرزندان شاه جهان ، شاهزاده محمد شكوه و جهان آرا بيگم و روشن آرا بيگم كه تحت تأثير محيط شعر و ادب فارسى دربار قرار گرفته بودند . شاه جهان در سال 1685 م بوسيله پسر خود اورنگ زيب معزول و بجاى پدر بسلطنت نشست

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:53 PM
شاه شجاع




فرزند مبارزالدين محمد بن امير مظفر بن منصور بن پهلوان حاجى است 53 سال عمر كرد و 25 سال سلطنت نمود و در سال 786 در گذشت . حافظ شيرازى در تاريخ فوت او گويد : جانش غريق رحمت خود كرد تا بود
تاريخ اين معامله رحمن لا يموت اشعار فارسى وعربى سروده است كه سعدالدين انسى آنها را گرد آورى كرده و مقدمه‏اى بر آن نگاشته است وديوان او در بمبئى بچاپ رسيده است .
وى قسمت بيشتر از مدت سلطنت خود را بدفع مخالفان گذرانده است و اغلب در اين زد و خوردها كه با برادران يا برادرزادگان خود داشته فاتح بوده است . شاه شجاع از طرف مادر منسوب به قراختائيان كرمان است و قسمتى از سپاهيان او نيز ترك وسلسله او جانشين اتابكان فارس بود . شاه شجاع مردى فاضل و شاعر و شعردوست و ادب پرور و نزد قاضى عضدالدين ايجى و جمعى ديگر از علماى وقت تحصيل كرد و در نه سالگى قرآن را حفظ كرد و در اقامه شعاير دينى جد بليغ داشت . شاه شجاع داراى خطى زيبا نيز بود و مدرسه »دار الشفاء« شيراز را تأسيس كرد وسيد شريف جرجانى را مأمور تدريس دانشجويان كرد وخود او هم اغلب در حوزه درس مولانا قوام‏الدين حاضر ميشد و در نشر اصول مذهب تسنن پرداخت و بروش پدر خويش با خلفاى فاطمى مقيم مصر بيعت كرد مخصوصاً در سال 770 علماى دينى را واداشت كه در قبول بيعت (القاهر باللَّه محمد بن ابى بكر) نامه‏ها بنوشتند و نام اين خليفه را در خطبه‏ها داخل كردند . و ممدوح حافظ شيرازى ومعاصر عماد فقيه نيز بوده است . (الذريعة:499ج�9 و مجمع الفصحاء:35ج�1 و حافظ شيرين سخن تأليف دكتر معين : 233 به بعد)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:54 PM
شَدّاد




بن عاد پادشاهى كه دعوى خدائى كرد و بهشت بساخت و اين بدين سبب بود كه داود پيغمبر كه در عهد او ميزيست وى را به پرستش خداى يگانه خواند و او را وعده بهشت داد وى گفت : من خود در اين جهان بهشتى بر آرم چون بهشت خداى ، وى قصرى بساخت كه يك خشت آن از زر و خشت ديگر از سيم و باغى در آن بپا ساخت كه بروبار درختان آن جواهر بود و بجاى خاك ، عنبر و مشك و زعفران بيخت و بجاى آب و ريگ در جويها عسل و شير و لؤلؤ و مرجان بكار داشت و آنگاه كه قصور و باغها بپايان رسيد چون خواست بنظاره و تماشاى آن از اسب فرود آيد پائى بر زمين و پائى در ركاب عزرائيل جان او بستد و گويند مملكت او ساويه نام داشت و قصور و بساتين او را بهشت شداد و بهشت ارم و ارم ذات العماد نام دهند .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:55 PM
صلاح‏الدين ايوبى



ملك ناصر يوسف بن ايوب شادى ملقب به صلاح‏الدين، وى مؤسس دولت ايوبيان است كه در مصر و شام و حجاز و يمن حكمرانى داشتند و به شعب زياد منقسم شدند. مسقط رأس وى دوين واقع در جهت اران آذربايجان است.
شادى جد صلاح‏الدين با دو پسر خود نجم‏الدين ايوب و اسدالدين شيركوه از آن قريه به بغداد و از آنجا به تكريت رفت و در تكريت درگذشت.
پسران او به خدمت مجاهدالدين بهروز كه از جانب سلطان مسعود سلجوقى شحنه عراق بود درآمدند و حفاظت تكريت به برادر بزرگ نجم‏الدين واگذار شد، در خلال اين احوال عمادالدين زنگى حاكم موصل از تكريت عبور كرد نجم‏الدين هنگام عبور او از دجله كمكهايى به وى كرد و در اثر اين حسن خدمت ، زنگى وى را به معيت خويش برد و پس از فتح بعلبك ولايت آنجا را به او واگذار نمود.
پس از وفات عمادالدين زنگى دو برادر در خدمت پسر او نورالدين محمود باقى ماندند. صلاح‏الدين يوسف به سال 532 در تكريت متولد شد پدرش او را به بعلبك و دمشق تربيت كرد. صلاح‏الدين در سال 558 به همراه عمويش اسدالدين شيركوه به مصر رفت و در سالهاى 562 و 564 براى به هم زدند اتفاق شاور وزير مصر با صليبيان دوبار به مصر سفر كرد و در سفر سوم عمويش اسدالدين شيركوه به جاى شاور به وزارت العاضد لدين‏الله خليفه اخير فاطميان راه يافت، صلاح‏الدين نيز به درجه معاونت وى نائل آمد و در همان سال اسدالدين درگذشت و صلاح‏الدين جانشين وى گرديد و علما و ادباء كشور را به خويش جلب كرد و مردم را طرفدار و هواخواه خود نمود و بر مكنت و قدرتش افزوده شد.
در سال 567 العاضد لدين اللَّه درگذشت و صلاح جاى او را اشغال كرد و حكومت مصر او را مسلم گشت و از آن روز دولت فاطميان منقرض گرديد و خطبه بنام او خوانده شد .
وى در مصر به جاى مذهب تشيع كه در آنجا رسميت داشت مذهب تسنن و طريقه شافعى را رسميت داد . صلاح‏الدين جزيره و ديار بكر را نيز از يد اتابك موصل و ديگر حاكمان آن ديار به در آورد و جمعى از اقارب و خويشان خود را به امارت دمشق و حلب و حما و حمص و ديگر بلاد شام گماشت ، وى به صليبيان كه بر پاره‏اى از سواحل قدس و شام استيلا يافته بودند هجوم كرد و شكست عظيمى به آنها وارد نمود چه در آن روزگار مسيحيان از اروپا به بلاد اسلامى تاخته بودند و به رشادتهاى صلاح‏الدين شرشان دفع شد و بسيارى از سران آنها را به اسارت درآورد .
صلاح‏الدين پس از بيست و دو سال حكومت به سال 589 در سن 57 سالگى درگذشت . او مردى جسور و شجاع بود .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:55 PM
طائع للّه



ابوبكر عبدالكريم بن فضل بن جعفر ، بيست وچهارمين خليفه عباسى (393-317) مادرش كنيزى به نام »عتب« پدرش مطيع للّه پس از آن كه خود را از خلافت خلع كرد با پسر بيعت نمود ، در اين وقت سن طائع چهل وهشت سال بود وبقولى چهل وسه سال ، تاريخ تقلد او روز چهارشنبه سيزده ذيقعده سال 363 مى‏باشد، در روزگار او امور ملك ومملكت بيش از پيش در دست ديلميان بود ، طائع ، سبكتكين را كارگزار وفرمانروا معيّن كرد واو را »نصر الدوله« لقب داد ، در حالى كه امور مملكت در عهد دو خليفه پيش از او يعنى مستكفى ومطيع بدست عزّالدوله بود ، از اين رو ميان اين دو ديلمى نزاع وكشمكش رخ داد وجنگهاى خونين برپا شد ، تركان طرفدار نصر الدوله بودند لذا پيروزى بيشتر از آن او بود ، عز الدوله بناچار عضدالدوله را كه فرمان‏فرماى ممالك فارس بود از ايران به مدد خواند وى بدين منظور به بغداد آمد اما چون به بغداد رسيد دلباخته اين شهر گرديد وبر اين شد كه خود بجاى عزالدوله ورقيبش زمام امور را بدست گيرد ، اين بار ميان عضدالدوله وعزالدوله نبرد آغاز شد ، در يكى از جنگهائى كه بين اين دو تن رخ داد غلامى تركى از عزالدوله بدست سپاه عضدالدوله اسير گشت ، عزالدوله اين غلام را بيش از اندازه دوست مى‏داشت ، آنچنان اين واقعه بر او گران آمد كه از شدت اندوه نزديك بود ديوانه شود ، دست از غذا كشيد وپيوسته مى‏گريست واز مردمان كناره گرفت ، نامه‏اى درباره استرداد غلام به عضدالدوله نوشت ودر آن نامه بسى خضوع وذلت نشان داد آنچنان كه مورد استهزاء وتمسخر قرار گرفت ، مردم او را سرزنش مى‏نمودند اما او همچنان بدين روش ادامه مى‏داد ، سرانجام تصميم گرفت دو تن از كنيزان زيباروى خود را كه هر يك به صدهزار دينار خريده بود فداى آن غلام كند ، كنيزان به همراه پيكى بنزد عضدالدوله فرستاد وبه وى گفت: اگر عضد نپذيرفت هر چه خواست بر بها بيفزا ودر اين امر درنگ روا مدار كه اگر بقيمت تمام مايملكم تمام شود غلام را بتنهائى با خود برگيرم وبه دورترين سرزمين هجرت كنم . اما عضد پذيرفت وغلام را به وى برگردانيد .
ودر سال 367 عضدالدوله بر عزالدوله پيروز گشت وعزالدوله به اسارت در آمد وسرانجام بقتل رسيد .
ودر سال 372 عضدالدوله درگذشت وطائع فرزند او را به نام صمصام الدوله بجاى او سمت سلطنت داد واو را »شمس المله« ملقب ساخت وهفت خلعت بر او پوشانيد .
ودر سال 375 صمصام الدوله تصميم گرفت بر جامه‏هاى حرير وپنبه‏بافت بغداد واطراف آن ماليات وضع كند ومقدار آن در سال يك ميليون درهم براورد شد ، اما مردم چون بر اين تصميم آگاه شدند همه در مسجد جامع منصور گرد آمده متفق شدند كه اگر اين طرح عملى گردد هيچكس در نماز جمعه شركت نكند ، ونزديك بود فتنه‏اى عظيم بپا گردد كه صمصام آنها را معاف داشت .
ودر سال 376 شرف الدوله برادر صمصام الدوله عليه برادر خويش قيام كرد ولشكريان با وى موافقت نموده صمصام را شكست داد ، وچون پس از پيروزى وارد شهر بغداد گرديد خليفه از او استقبال نمود ومقام سلطنت را - كه يك درجه دون رتبه خلافت بود - به وى تفويض نمود ، ودر اين سال يا سال 375 قرمطيان كوفه را به اشغال خويش درآورده خطبه بنام شرف الدوله خواندند وخليفه از بغداد لشكرى بدان صوب گسيل داشت وايشان را شكست وهزيمت داد وديگر آن جماعت را اجتماعى معتدّ به ميسّر نگشت بلكه بناى دولت ايشان از بنياد برافتاد .
ودر سال 379 شرف الدوله از جهان برفت وبرادرش ابونصر فيروز خسرو قائم مقام او شد وملقب به »بهاءالدوله« گشت ، ودر سال 381 بهاء الدوله طمع در اموال خليفه بسته بى استجازه بقصر خلافت درآمد وبدستور معهود بر سرير خليفه نشست ، آنگاه چند تن از امراء ديلم پيش رفته خليفه به تصور آن كه مى‏خواهند دست او را ببوسند دست دراز كرد وآن جماعت دست طائع را با پاى كشيدند واو را از آنجا به موضعى ديگر برده بهاء الدوله جهات واموال خليفه را ضبط نمود وشتابان پيكى بدنبال احمد بن اسحاق بن مقتدر - كه بعداً به »القادر باللَّه« ملقب گشت - به بطيحه فرستاد واو را بجاى طائع - پس از آنكه كسانى را به گواهى وى به خلع خويش گواه گرفت - بخلافت نشانيد . اين واقعه در نوزدهم شعبان 381 بوقوع پيوست . بهاء الدوله ديدگان او را ميل كشيد ، وچون قادر باللَّه بر مسند خلافت نشست بر او رقّت آورد ودر گوشه‏اى از قصر خلافت وى را جاى داد وپيوسته درباره او احسان ونيكى كردى ودرشتى گفتار او را تحمل نمودى واغلب نيازهاى بزرگ او را برآوردى ، روزى طائع از القادر باللَّه حاجتى خواست كه براوردن آن خليفه را دشوار بود ، وعذر او اين بود كه ديالمه بر امور مسلّطند ، همين كه نيمه روز سفره طعام گسترده شد ظرفى عدس پخته نزد طائع نهادند ، چون دست بدان فرا برد پرسيد : اين چيست ؟ گفتند : عدسى است . گفت : آيا اميرالمؤمنين هم همين غذا تناول مى‏كند ؟ گفتند : آرى . طائع گفت : در صورتى كه خوراك اميرالمؤمنين اين است وجاه ومنزلت او هم آن است كه امروز بامداد ديدم نيكوتر آن كه در بطيحه نشيند ورنج خلافت وبار آن نكشد ، قادر چون شنيد بخنديد وگفت : اينك كه وى را از نعمت بينائى محروم ساختيم آزادى زبان را از او سلب نكنيم .
طائع در شب عيد فطر سال 393 جهان را بدرود گفت والقادر باللَّه بر او نماز گزارد به پنج تكبير . وى به آل ابوطالب مودّتى شديد مى‏ورزيد آنچنان كه شعراء سنى او را هجو مى‏كردند اما شريف رضى قصيده‏اى غرّاء مبتنى بر مدح وثناء در رثاء او سرود واين چند بيت از آن قصيده است : علوّ فى الحيات وفى الممات‏
لحق انت احدى المعجزات‏
كان الناس حولك حين قاموا
وفود نداك ايام الصِلات‏
كانّك قائم فيهم خطيباً
وكلهم قيام للصَلاة مددت يديك نحوهم احتفالاً
كمدّهما اليهم بالهبات‏
ولما ضاق بطن الارض عن ان‏
تضم علاك من بعد الممات‏
اصاروا الجوّ قبرك واستنابوا
عن الاكفاف ثوب السافنات (تاريخ الخلفاء وفوات الوفيات وحبيب السير وتتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:56 PM
طارق



بن زياد كه نسب او را احمد مقرى چنين آورده : طارق بن زياد بن عبداللَّه ايرانى همدانى وبعضى او را از مردم صدق پنج فرسنگى قيروان ، وبرخى او را بربرى دانند . در سال 92 از سوى موسى بن نصير عامل وليد بن عبدالملك مروان به سركردگى دوازده هزار سرباز بوسيله كشتى به فتح اندلس مأمور شد وچون از دريا گذشت وبه كوهى كه بعداً به جبل الطارق موسوم گشت رسيد دستور داد كشتيها را سوزاندند وبا »ردريك« پادشاه آنجا بجنگيد و او را كشت ولشكرش را شكست داد وهمچنان تمامى بلاد اندلس را به قبضه تصرف در آورد وتا سال 96 در آنجا حاكم بود .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:56 PM
طغرل


طغرل اول يا طغرل بيگ ملقب به ركن الدين ومكنى به ابوطالب ، يكى از مؤسّسان سلسله سلجوقى (جلوس : نيشابور 429 - ف 455 ه. ق) وى وبرادرش جغرى بيگ به تدريج تا آنجا قدرت يافتند كه با تركمنان به خراسان هجوم بردند وغزنويان را مغلوب كردند وجانشين ايشان شدند ، جلوس وى در نيشابور به (429) را ابتداى سلطنت سلجوقيان به شمار مى‏آوردند . وى اصفهان را در 443 وآذربايجان را در 446 گرفت ودر سنّ 70 سالگى درگذشت . سلجوقيان از دربار خلافت تقاضا كردند كه خليفه »القائم بامر اللَّه« ايشان را به رسميت بشناسد ، خليفه هم با ميل قبول كرد وفرمان داد در مساجد خطبه به نام طغرل بخوانند ، وخليفه تشريفاتى تاريخى براى طغرل بيگ ترتيب داد و او سالى در بغداد بود وبرادرزاده‏اش را به كابين خليفه درآورد . طغرل مردى تند وخشن و رازپوش وجوانمرد ودلير بود وعميد الملك كندرى وزارت او را به عهده داشت . (فرهنگ معين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:57 PM
طَهماسب


نام دو تن از پادشاهان صفوى :
1 - طهماسب بن شاه اسماعيل اول ، دومين پادشاه سلسله صفوى (و، قريه شاه‏آباد اصفهان 919 - جل 930 - ه.ق ، ف، 984 ه. ق) وى در سن يازده سالگى ، پس از فوت پدر به جايش نشست ، در بيست سالگى بر اثر خوابى كه ديد از خوردن شراب وارتكاب مناهى تايب شد وشرابخانه‏ها وبيت اللطف خانه‏ها را در قلمرو خود بست . وى سه برادر كوچكتر از خود داشت ؛ سام (كه در شعر مهارت داشت وتذكرة الشعرائى نوشته) ، بهرام و القاس ، از اين سه برادر ، اولى وسومى بر او شوريدند . سام ميرزا در 969 به زندان افكنده شد ودر سال 984 بدست جانشين شاه طهماسب به قتل رسيد . القاس ميرزا به سلطان سليمان پناه برد وبه اسلامبول رفت واو را واداشت كه به ايران حمله كند وخود با جِدّ تمام در جنگ با كشور خويش شركت كرد ، ودر همدان خانه زن برادر خود ، بهرام ميرزا را در سال 945 غارت كرد ، سپس به طرف يزد خواست رهسپار شد وسكنه آنجا را قتل عام نمود اما در سال بعد برادرش بهرام او را مغلوب ودستگير وبه شاه طهماسب تسليم كرد . شاه او را در قلعه الموت محبوس ساخت و وى در آنجا كشته شد ودر همين سال بهرام ميرزا نيز وفات كرد . شاهزاده بايزيد پسر سلطان سليمان پادشاه عثمانى از حكومت ولايت كوتاهيه معزول شد وبواسطه سعايت زن پدرش از وطن رانده گرديد وبه درگاه شاه طهماسب پناه برد . هيئتى از جانب سلطان عثمانى به قزوين رفت وتقاضاى تسليم بايزيد واطفال او را كرد . طهماسب راضى شد كه شاهزاده را با چهار پسر كوچكش بكشند .
در سال 1544 م. همايون پسر بابر ، امپراطور هند كه از مملكت خود رانده شده بود به دربار شاه طهماسب پناهنده گرديد ويكى از تصاوير قصر چهل ستون اصفهان مجلس ملاقات طهماسب وهمايون را نشان مى‏دهد .
در عهد سلطنت طهماسب عبيد خان ازبك تا سال 946 ه.ق. كه سال وفات او است از دشمنى شاه طهماسب كوتاهى نكرد. پس از آن تاريخ ، دين محمد خان خود را از بزرگترين دشمنان او معرفى نمود .
به روزگار طهماسب كه ايران ما بين دو دشمن (تركان وازبكان) واقع شده بود چندان روى آسايش نديد وجنگهائى در سرحدّات شمال شرقى وشمال غربى پياپى پيش مى‏آمد . مهمترين جنگهاى او جنگ با سلطان سليمان در سالهاى ذيل بود :
942 - 940 ه. ق. محض گرفتن بغداد از دست ايرانيان وفتح آذربايجان . 955 - 953  950 (هنگام پناه بردن القاس برادر شاه طهماسب به عثمانيان) . 959 (وقتى كه ايرانيان ارجيش را بار ديگر تصرف كردند)، 961 (موقعى كه سليمان نخجوان را آتش زد ودر چهارمين كرت به آذربايجان هجوم آورد) ، قواى نظامى عثمانيان در اين وقت در اوج ترقى قرار داشت ونه تنها براى ايران بلكه براى دول معظم اروپا نيز خطرناك بوده ، دول اروپا از ايران متشكر بودند كه گاه گاه قواى دولت عثمانى را تجزيه كرده ومشغول مى‏سازد ، با اين كه ايرانيان از حيث نظم قشون وآراستگى سلاح ، بسيار عقب‏تر از عثمانيان بودند مع هذا جاى تحسين است كه توانستند بدين خوبى در مقابل قواى ترك مقابله كنند ، مخصوصاً با ملاحظه اين نكته كه سياست عثمانى در آن زمان چنين بود كه همواره ازبكان وتركمانان وديگر طوايف سنى را دعوت مى‏كرد كه در موقع حركت قشون ترك بر قزلباش حمله‏ور شوند . جنگ با ازبكان پياپى ادامه داشت ، خاصه تا وفات عبيد خان كه قائدى خطرناك وهراس انگيز وپسر شيبك خان از اعقاب چنگيز بود . وى در سال 946 در گذشت و بقول صاحب احسن التواريخ در هفت جنگ كه با ايرانيان كرد فقط در يكى از آنها شكست خورد . طوس ومشهد وخاصه هرات در اين لشكركشيها بسى خسارت ديدند ومردان بسيار از شيعه وسنّى كشته شدند . ايرانيان در اين زمان با گرجيان نيز لاينقطع جنگ داشتند ، مخصوصاً در سالهاى 976  968  963  961  958  950  947 . اين جنگها هم در كمال خشونت وقساوت صورت مى‏گرفت .
طهماسب در ايام جوانى به خط ونقاشى وسوارى خران مصرى بسيار تمايل داشت ، و در نتيجه خرسوارى مرسوم شد .
وى اظهار تقدس بسيار مى‏كرد وقريحه شعر نيز داشت .
2 - طهماسب دوم فرزند شاه سلطان حسين ، دهمين پادشاه سلسله صفوى (جل 1135 - عزل 1144 ه. ق) شش سال اول سلطنت اسمى وى مقارن با تسلط افغانها ، وچهار سال آخرش هم مقارن بحبوحه اقتدار نادر قلى (نادر شاه) افشار گذشت ودر اين مدت رشته امور سلطنت به دست نادر قلى خان بود وبراى شاه طهماسب جز نام پادشاهى چيزى باقى نمانده بود ، عاقبت نيز به تحريك نادر ، سران سپاه او را از سلطنت خلع كردند ونادر وى را از راه يزد به خراسان نزد پسر خود رضا قلى خان فرستاد و وى را چندى در مشهد نگاه داشت بعد به سبزوار فرستادند ودر آن حدود مقتول گرديد . (فرهنگ معين ، لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:58 PM
عُبَيداللَّه

بن حرّ جعفى مردى شجاع ودر شرف وصلاح وفضل از بزرگان قوم خود بود. وى از اصحاب عثمان بن عفان است پس از شهادت اميرالمؤمنين على (ع) به كوفه رفت ودر فاجعه امام حسين (ع) خود را پنهان كرد ودر كربلا حاضر نشد وچون ابن زياد در اين باره از وى بازخواست نمود پرخاش كرد وديگر نزد وى نرفت ودر محلى كنار فرات اقامت گزيد. چون مصعب بن زبير خروج كرد بدو پيوست ودرجنگ مختار ثقفى با وى بود، مصعب از او ترسيد او را حبس كرد وپس از مدتى با وساطت عده‏اى آزادش ساخت واو خشمناك از نزد وى بيرون شد. مصعب كسانى را براى جنگ وتطميع او فرستاد ولى سودى نداد سرانجام كار عبيداللَّه بالا گرفت و300 تن جنگجو فراهم كرد وتكريت را بگرفت وبه كوفه حمله كرد وكار را بر مصعب دشوار ساخت سپس عده‏اى از سپاهيانش متفرق شدند واو از بيم اسيرى بسال 68 خود را بفرات انداخت وغرق شد. (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:58 PM
عُبَيداللَّه
بن زياد بن ابيه از خدمتگزاران حكومت بنى اميه بود كه سال 54 معاويه او را به حكومت خراسان گماشت واو چند ناحيه از ماوراء النهر را فتح وتسخير كرد وبسال 56 از فرمانروائى خراسان منعزل وبحكمرانى بصره منصوب گشت ودر سال 60 معاويد كوفه را نيز بولايت او ملحق ساخت ودر 61 از جانب يزيد مأمور جنگ با امام حسين (ع) شد وبيوم الطف آن حضرت را با اقارب وياران بشهادت رساند وبه ظلم وبيداد مثل گشت. پس از مرگ يزيد عبيداللَّه دعوى خلافت كرد واهل بصره وكوفه را به بيعت خويش خواند لكن كوفيان هم از اول دعاة او را از شهر بيرون راندند ومردم بصره در آغاز انقياد نمودند وسپس بسركشى ونافرمانى گرائيد تا اينكه بناچار از بصره بگريخت وبه پنهانى بشام پناه برد ودر آنجا مروان حكم را بدعوى خلافت تحريص وترغيب نمود وبا كوششى فراوان كار خلافت را بر او راست كرد وبسال 65 لشكرى بحرب سليمان بن صرد خزاعى سوق داد ودر عين الورده بيشتر سپاهيان سليمان كشته شدند. سپس از سوى مروان بضبط عراق مأمور گشت وپيش از خروج او مروان بمرد وفرزند او عبدالملك نيز او را بهمين سمت گماشت واو با هشتاد هزار تن از شام بموصل آمد وبا سپاه مختار بن ابى عبيده ثقفى مصاف داد ودر اين جنگ ابراهيم بن مالك او را بكشت وسپاه عبيداللَّه بپراكندند.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:58 PM
عُبَيداللَّه
بن عمر بن خطاب. وى بشجاعت معروف بوده. در خلافت اميرالمؤمنين (ع) بمعاويه پيوست ودر صفين با او بود ودر آن جنگ بسال 37 بقتل رسيد.
از جمله كارهاى او قتل هرمزان است: هرمزان از جمله اسيران قادسيه بود كه زمان عمر وى را بمدينه آوردند وبدست على (ع) مسلمان شد وحضرت از سهم خود او را آزاد نمود ودر مدينه ميزيست تا هنگامى كه ابولؤلؤ عمر را ضربت زد وبگريخت مردمان فرياد ميزدند كه اين عجمى خليفه را كشت. عبيداللَّه چون شنيد گمان كرد وى هرمزان است شمشير برداشت وبسوى هرمزان تاخت واو را بكشت. عمر هنوز زنده بود چون شنيد گفت: هرمزان مرا نكشته بلكه ابو لؤلؤ بوده وعبيداللَّه اشتباه كرده واگر نمردم عبيداللَّه را قصاص كنم كه وى آزاد كرده على بوده وعلى خون بها را نخواهد پذيرفت. وچون عمر بمرد وعثمان بجاى او بخلافت منصوب گشت على به وى گفت: هرمزان بدست عبيداللَّه كشته شده واكنون وظيفه تو است كه حكم خدا را اجرا كنى. وى گفت: ديروز عمر كشته شده وما امروز پسرش را بكشيم؟! شايسته نباشد. وبالاخره او را آزاد ساخت.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:59 PM
عروة


بن مسعود بن معتب ثقفى از سران طائف بوده ودر آنجا مقام ومنزلتى رفيع داشته كه گويند آيه »لولا نزّل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم« درباره او نازل شده. وى پيش از اين كه پيغمبر(ص) بحجة الوداع رود به مدينه رفت واسلام آورد وچون خواست بطائف بازگردد پيغمبر فرمود: بيم آن دارم كه قومت ترا بكشند. وى گفت: من آن هيبت در ميان آنها دارم كه اگر خفته باشم مرا بيدار نكنند. پس حضرت او را اجازه داد وبه طائف بازگشت. محض ورود به شهر مردم را باسلام بخواند وآنها را موعظه كرد مفيد نيفتاد، او را دشنام وناسزا گفتند وبيازردند، اولين بامداد برفراز بالاخانه خود اذان گفت در آن حال يكى تيرى بسوى او رها ساخت واو را بقتل رساند وپس از آن هيئتى از بزرگان ثقيف بنزد پيغمبر (ص) آمده ايمان آوردند وحضرت آنها را پذيرفت وگرامى داشت وجوائزى به آنان داد وعثمان بن ابى العاص بن بشر را بر آنها امير ساخت كه او چند سوره از قرآن را ميدانست ؛ وپس از اسلام مردم طائف هيئتها فوج فوج از قبايل مختلف عرب بنزد پيغمبر ميآمدند ومسلمان ميشدند. (بحار:364ج�21)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 03:59 PM
عضدالدوله ديلمى

مغيث الدين فنّا خسرو ابوشجاع بن ركن الدوله حسن پادشاه مقتدر سلسله آل بويه. عماد الدوله در سال 338 ق. جانشينى خود وامارت فارس را به عضدالدوله تفويض نمود. عضدالدوله چون بسال 338 ق. )= 949 م.) به امارت رسيددر آغاز بلا منازع بود و اعيان و بزرگان كشور نسبت به وى كمال احترام را مرعى مى‏داشتند و آرامش در قلمرو او حكمفرما بود. حكومت اصفهان و حوالى آنرا در آن زمان پدر وى، ركن الدوله داشت، و اهواز و خوزستان و بغداد تحت نفوذ عم او معزالدوله بود، حكومت كرمان و قسمت جنوب شرقى ايران نيز با يكى از عمال آل بويه موسوم به محمد بن الياس بود و وى در طريق بندگى واطاعت نسبت به عضدالدوله راه دوستى ووداد مى‏سپرد.
اما اين آرامش ديرى نپائيد. در سال 357 ق. فرستاده وى ياسع بن محمد اسماعيل در كرمان از در شورش وطغيان درآمد ودست تجاوز به متصرفات عضدالدوله زد. عضدالدوله با شنيدن اين خبر پسر خود ابوالفوارس را با گروهى از لشكريان به كرمان فرستاد واو برياسع غلبه كرد وفتنه كرمان را خواباند. سپس عضدالدوله بر عمان تاخت وآنجا را نيز ضميمه متصرفات خود كرد. معز الدوله در 356 ق. درگذشت وپيش از مرگ پسر خود بختيار (عزالدوله) را به جانشينى خود تعيين كرد وبه او وصيت كرد كه از پسر عم خود عضدالدوله اطاعت كند ودر امور مملكت با او مشورت نمايد. بختيار برخلاف نصيحت پدر مشغول لهو ولعب گرديد. در همان اوقات ابوالفرج كه حكمرانى عمان را داشت، آن حدود را به عضدالدوله واگذاشت ودر سال 357 ق اين امير كرمان را از آل الياس گرفت. رفتار جاهلانه بختيار با تركان در بغداد موجب قيام رئيس آنان سبكتكين نام گرديد واين شخص در غياب وى منزل او را محاصره واتباع واقوامش را دستگير كرد وبغداد را در تصرف خويش درآورد. عزالدوله از اهواز به واسط رفت. طولى نكشيد كه سبكتكين درگذشت ورياست تركان بغداد به الپتگين نام رسيد واو كار بر عزالدوله سخت گرفت بطورى كه مجبور شد از ركن الدوله و عضدالدوله يارى بخواهد. عضدالدوله در سال 364 ق به طرف بغداد حركت كرد. و آن شهر را از تركان گرفت ولى طمع در دارالخلافه بست وبتدابير مخصوص عزالدوله را به استعفا واداشت واو را دستگير ساخت. چون اين خبر به ركن الدوله رسيد خود را از سرير بر زمين افكند واز خوردن وآشاميدن دست كشيد و از شدت غم به مرض مبتلى شد كه ديگر از آن خلاص نگرديد. وى براى گوشمالى پسر خود عزم تسخير بغداد كرد. عضدالدوله براى جلب رضايت پدر رسولى به دربار او به رى فرستاد، وچون رسول شروع به اظهار مطلب كرد، ركن الدوله دست به نيزه زد وخواست او را به قتل رساند، ولى چون غضبش تسكين يافت ضمن پيامى پسرش را از اينكه بخاطر چند درهمى كه خرج كرده واز اين بابت بر او و برادرزاده‏اش منت نهاده وطمع در املاك او كرده است سخت نكوهش كرد. عضدالدوله چون از حال پدر آگاه شد چاره جز آن نديد كه بغداد را به عزالدوله واگذارد وبه فارس مراجعت كند. در سنه 366 ق ركن الدوله درگذشت وقبل از فوتش عذر پسر را پذيرفت و او را جانشين خود كرد، همدان واطراف آنرا به فخر الدوله، واصفهان را به مؤيد الدوله (دو پسر ديگر) تفويض نمود وبدانان نصيحت كرد كه پس از وى از عضدالدوله اطاعت كنند وترك هر گونه خلاف ونفاقى نمايند.
عضدالدوله معروفترين امير آل بويه است ودر طول سلطنت خويش در فتح بلاد وآبادى شهرها وساختن كاخها همت گماشت. اقتدار او از سواحل درياى عمان تا شام وحدود مصر مسلم گرديد ونخستين بار در بغداد خطبه به نام او خواندند. عضدالدوله بسال 372 ق )= 982 م) به واسطه شدت مرض صرع جهان را بدرود گفت وفوت او در مجامع وطبقات مختلف اثرى عظيم بخشيد، چه اين امير مردى بود عاقل، فاضل، با سياست، با هيبت، طرفدار فضلا ودانشمندان، مروج علم ومعرفت، آباد كننده شهرها ودستگير ضعفا. خود شخصاً با علما وفضلا مباحثه ميگرد واز اين جهت بارگاهش مجمع دانشمندان گرديد وكتابهاى بسيارى به نام او نوشته‏اند. عضدالدوله شيعى مذهب بود و در عين حال همه اديان ومذاهب را محترم ميشمرد وفقراى آنان را مورد رأفت قرار ميداد. وبند امير در فارس نيز از آثار اوست.
جنازه وى را در جوار حرم على بن ابى‏طالب (ع) بخاك سپردند. (فرهنگ فارسى معين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:00 PM
عمادالدين زنگى






زنگى بن آق سنقر حاسب، ملقب به عمادالدين و مكنى به ابوالجواد. سرسلسله اتابكان موصل و الجزيره و شام. وى از غلامان ترك ملك‏شاه بود كه از سال 478 تا 487 ق در حلب از جانب تتش نيابت مى‏كرد و در آخر كار بر او قيام كرد و اسير شد. اما پدر او آق‏سنقر از جانب سلطان محمود سلجوقى به امارت بغداد منصوب شده بود و چون در روز جمعه نهم ذيقعده سال 520 ق در مسجد جمعه موصل به دست يكى از فدائيان ملاحده به قتل رسيد، پسرش عمادالدين زنگى در سال 521 ق به جاى وى نشست.
او نخستين كس از اين طايفه است كه لقب »سلطان« بر وى اطلاق كردند. »او به غايت مهيب خلقه و عظيم‏الرأس بود و در ميدان شجاعت گوى مسابقت از امثال و اقران مى‏ربود«. و در همين سال به فرمان المسترشد باللَّه عباسى و سلطان مغيث‏الدين محمود سلجوقى، موصل نيز جزء حكومت وى شد. و در سال 523 ق حماة و حمص را تسخير كرد و در سال 524 ق حلب را نيز بگشود. و در سال 534 ق ديار بكر و كردستان به قلمرو وى افزوده گشت. و در سال 541 ق به عزم فتح قلعه »جعبر« شتافت و آن را محاصره كرد و در اين محاصره نزديك به ظفر و پيروزى بود كه در شب پنجم ربيع‏الثانى همين سال سيصد تن از غلامان زنگى اتفاق كردند و او را به قتل رساندند، و از آن تاريخ وى به »اتابك شهيد« ملقب گشت و ممالك او به دو پسرش سيف‏الدين غازى و نورالدين محمود رسيد. اشتهار عمده عمادالدين زنگى در امر جهاد او در مقابل صليبى‏ها است و او در واقع پيشقدم سلطان صلاح‏الدين بشمار مى‏رفت. (حبيب السير چاپ كتابخانه خيام: 551ج�2) و طبقات سلاطين اسلام استانلى لين پول: 143 و از معجم الانساب زامباور: 341 و ساير صفحات)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:01 PM
فتحعلى شاه قاجار




بابا خان معروف به فتحعليشاه پسر حسينقلى خان برادر اعيانى آغامحمد خان قاجار است. آغا محمد خان، گرچه نسبت به خانواده خود جور و ستم مى‏كرد، برادر زاده خود باباخان را طرف توجه قرار داد و وليعهد خود كرد. و بارها گفته بود: اين همه خون ريختم تا باباخان به راحتى سلطنت كند.
هنگام قتل آغامحمد خان (1212 ق) باباخان حكمران فارس بود وچون اين خبر به او رسيد بيدرنگ به سوى تهران حركت كرد. در همان روزها صادق خان شقاقى كه قاتلان آغا محمد خان نزد او پناهنده شده بودند قزوين را محاصره كرد و دعوى سلطنت نمود. و از طرف ديگر عليقلى خان برادر آغا محمد خان نيز سلطنت را حق خود مى‏دانست. اما طولى نكشيد كه عليقليخان را كور و صادق خان شقاقى را فرارى كردند. پس از خوابيدن اين دو فتنه محمد خان پسر زكيخان زند از بصره به بهبهان و كازرون آمد و سپس در اصفهان، سيلاخور و عراق با لشكر قاجار بناى زد و خورد گذاشت و چون تاب و توانش نماند، قصد فرار كرد ولى در نزديكى دزفول بدست حسن خان والى گرفتار و سپس نابينا وبه تهران فرستاده شد. در اين موقع بار ديگر حسينقلى خان برادر فتح عليشاه ياغى شد و مدعى تخت و تاج گرديد او هم سرانجام دستگير و كور شد. مخالفت سليمانخان نظام الدوله هم به جائى نرسيد و ناچار شد از شاه عذرخواهى كند. اين وقايع و سركشى‏ها تا سال 1213 ق طول كشيد در اين سال فتحعليشاه پسر خود عباس ميرزا را وليعهد كرد و به آذربايجان فرستاد و چون نادر ميرزا پسر شاهرخ افشار پس از قتل آغا محمد خان بر خراسان چيره شده بود، شاه، خود براى نجات خراسان رهسپار آن سامان شد. اين كار تا سال 1218 ق طول كشيد و سرانجام نادر ميرزا را كه قصد فرار داشت دستگير كرده، به تهران فرستادند و در تهران به قتل رسانيدند. پيش از پايان كار نادر ميرزا فتحعليشاه نسبت به حاج ابراهيم كه در زمان لطفعليخان زند كلانتر شيراز بود وپس از تسليم شهر به آغا محمد خان وزير او شده بود، بدگمان شده و او را با يارانش به قتل رسانيده بود. با اين جنگ وكشتارها در سال 1217 ق بنياد پادشاهى فتحعليشاه استوار گرديد اما مشكل تازه او روابط دولت ايران با دولت‏هاى خارج بود كه كار را بر آن پادشاه دشوار مى‏نمود. مهمترين وقايع سياسى آن زمان رقابت انگليس و فرانسه و تجاوزات دولت روس به اراضى ايران و تيرگى روابط عثمانى با ايران بود كه هر يك از اينها را بايد جداگانه مطالعه كرد: 1 - رقابت انگليس وفرانسه - دولت انگليس كه از طريق كمپانى تجارتى هند در كشور وسيع هندوستان قدرت ونفوذى به هم زده بود در اروپا دچار سردار بزرگى چون ناپلئون بناپارت امپراطور فرانسه گرديد.
ناپلئون مى‏خواست از راه ايران هند را تسخير كند وبه اين منظور با فتحعليشاه وارد مذاكره گرديد. در اين گيرودار روسها گرجستان و بعضى نواحى ديگر را گرفته بودند. ناپلئون ابتدا ژوبر را در سال 1220 ق وسپس ژنرال گاردان را با بيست و چهار تن از افسران فرانسوى در سال 1222 ق به ايران فرستاد و متعهد شد كه روسها را از ولايات شمالى ايران اخراج كند ودر مقابل دولت ايران به نيروهاى فرانسوى اجازه دهد كه از راه اين كشور به هندوستان بروند. پيش از اين تاريخ رابطه فتحعليشاه با انگليسها خوب بود و حتى قول داده بود كه با افغانها در صورتى آشتى كند كه آنها مزاحم متصرفات انگليس نشوند. با اين حال از نظر مصالح آن روز خود پيشنهاد گاردان و دولت فرانسه را قبول كرد. سپاهيان فرانسوى نيروهاى ايران را منظم كردند و جنگ پياده، استعمال توپ و تفنگ را به شيوه معمول اروپا به ايرانيان آموختند. بايد يادآورى كرد كه در پيشرفت اين كار تدبير و لياقت ميرزا بزرگ قائم مقام فراهانى بسيار مؤثر بود.
از طرفى دولت انگليس براى جلب رضايت پادشاه ايران به دست وپا افتاد. سرجان ملكم از طرف فرمانفرماى هند و هارفرد جونز از جانب دولت انگلستان به ايران آمدند ودر سال 1223 ه به دربار فتحعليشاه رسيدند امناى دولت در يك مجلس مشورت تصميم گرفتند بر ژنرال گاردان ايرادهايى بگيرند. از جمله اينكه گاردان متعهد شده بود كه پس از عقد پيمان دوستى ناپلئون با الكساندر امپراطور روس در خصوص حدود ايران مذاكره شود، در حاليكه در معاهده »تيل سيت« نامى از ايران برده نشده بود. بنابر اين هارفرد جونز سفير انگليس به تهران آمد و گاردان به فرانسه بازگشت. سفير انگليس متعهد شد كه هر سال 200000 تومان براى جنگ با روسيه به ايران بدهد و سه سال بعد از اين تعهد ششصد هزار تومان زر مسكوك و سى هزار قبضه تفنگ و بيست هزار عراده توپ به دولت ايران داده شد وسى تن مهندس و مربى نظام به ايران آمدند. بايد گفت كه با اين همه سياست انگليس تنها هدفى كه داشت خنثى كردن نقشه‏هاى ناپلئون بود و در سال 1227 ق (1812 م) كه دوباره كار روس و فرانسه به جنگ كشيد با روسها متحد شد و سپس براى سرنگون ساختن امپراطورى ناپلئون به اتحاد دولت‏هاى اروپايى ديگر پيوست ودر همان سال بود كه عهدنامه گلستان بين ايران و روس با كوشش و دخالت انگليسها منعقد گرديد و در سال 1229 ق به موجب معاهده‏اى دولت ايران به انگليسها تعهد سپرد كه سپاهيان هيچ يك از دولتهاى اروپايى را از خاك ايران اجازه عبور به سوى هندوستان ندهد ودر صورت حمله افغانها از اين طرف به كمك انگليسها بشتابد و در مقابل، دولت انگليس تعهد كرد كه در صورت وقوع جنگ بين ايران و دولت‏هاى اروپايى انگلستان پس از كوشش در صلح اگر نتواند دولتين را آشتى دهد به وسيله لشكر هندوستان يا با پرداخت سالى دويست هزار تومان در تمام مدت جنگ دولت ايران را يارى نمايد و در ضمن بر كيفيت هزينه آن نظارت مستقيم داشته باشد. با وجود اين عهدنامه، مساعدت دولت انگليس دردى را دوا نكرد وبار ديگر روسها به ايران حمله كردند وسرانجام قسمتهاى ديگرى را به موجب عهدنامه تركمانچاى از ايران گرفتند. در اينجا بايد به اين نكته اشاره كنيم كه انگليس‏ها، صرفنظر از اينكه براى ايران سودمند نبودند پس از فتحعليشاه در جنگهاى ايران و افغانستان رسماً مداخله نموده و ايران را مجبور كردند تا از پيشرفتهاى خود صرفنظر نمايد.
2 - جنگهاى ايران و روس: در زمان آغا محمد خان والى گرجستان به نام هراكليوس خود را تحت حمايت روسها در آورد ولى به جهاتى در آن زمان گرجستان تابع روسيه نگرديد چه پس از قتل عام تفليس به امر آغا محمد خان وتصميم كاترين دوم امپراطريس روس براى جنگ با ايران وعزيمت آغا محمد خان به قصد رزم با روسها، به واسطه فوت كاترين سپاه روس از مرز ايران بازگشت وتا زمان فتحعليشاه خيال دولت ايران از آن جانب آسوده بود.
در زمان فتحعليشاه پس از مرگ امپراطور پل و روى كار آمدن الكساندر در روسيه، گرگين فرزند هراكليوس كه والى گرجستان شده بود مانند پدرش حمايت روس را نپذيرفت ولى چون به طور ناگهان درگذشت روسها گرجستان را تصرف كردند و اين كار در سال 1218 ق به جنگ ايران و روس انجاميد. روسها گنجه را مسخر كردند و حكام قراباغ وبعضى ديگر از شهرها نيز با خصم بناى چاپلوسى گذاشتند. به ناچار فتح عليشاه وليعهد و فرزند خود عباس ميرزا را به مقابله با روسها فرستاد وپس از مدتى خود نيز به سوى كارزار حركت كرد. در سال 1219 ق كار جنگ بالا گرفت وبا وجود نظم سپاه روس، سردار آنها به نام سيسيانف به واسطه رشادت ايرانيان نتوانست ايروان را تسخير كند وبه تفليس بازگشت.
در زمستان سال بعد روس‏ها عازم تسخير انزلى و رشت شدند. حسينعليخان حاكم بادكوبه چند كشتى روسى را در آب غرق كرد و مردانه در برابر روسها ايستاد.
سيسيانف براى فريب وجلب حسينعليخان به طرف بادكوبه آمد و در مجلسى كه براى ملاقات آنها تشكيل شد به دستور حسينعليخان كشته شد و سر و دستش را براى فتحعليشاه فرستادند. ايرانيان ده سال تا 1228 ق در برابر روسها ايستادند وچون در همان سال مربيان انگليسى نيز كمكى به ايرانيان نمى‏كردند در جنگ اصلاندوز عباس ميرزا شخصاً توپچى شده بود واگر عدم اطلاع و پرورش صحيح نظامى و آميزش و سازش برخى از حكمرانان شمال رود ارس با روسها نبود، چند ولايت مزبور نيز بدست روسها نمى‏افتاد فتحعليشاه به ناچار با وساطت سفير انگليس موافقت كرد وبه معاهده شوم گلستان كه در قريه‏اى بدين نام در قراباغ منعقد شد تن در داد و كليه نقاط و بلادى را كه در تصرف روسها بود به آنها واگذاشت.
در فصل اول اين معاهده جنگ بين دولتين براى ابد متروك شمرده شده بود اما فقط چهار سال بعد يعنى در سال 1232 ق يرملوف از جانب دولت روسيه به ايران آمد تا دولت ايران را وادارد كه در جنگ روس و عثمانى به كمك روس وارد جنگ شود و مردم خوارزم را نيز از آزار كردن به بازرگانان روسى بازدارند و نيز يك نماينده تجارتى روسيه در رشت اقامت گزيند و مؤتمنى براى تعيين حدود طالش معين شود. خلاصه جواب فتح عليشاه قول اقدام براى فتح خوارزم و رد ديگر پيشنهادات يرملوف بود. اين موضوع تا سال 1240 ق مسكوت ماند. در اين سال روسها رسماً پيمان خود را شكستند و به اراضى گوكجه ايروان طمع كردند. از ايران سفيرى براى مذاكره در اين باره به تفليس رفت و در همين حال روسها قريه »بالغ لو« را گرفتند. از طرف ديگر چند تن از مجتهدين ايران به زيان روسها سخن گفتند و درباريان ومردم را تحريص نمودند و هنگامى كه سفيرى از جانب نيكلا امپراطور روس به ايران آمد و پيشنهاد كرد كه شخصى از طرف اين دولت براى تهنيت وديدار امپراطور تازه روس به آنجا رود، از سفارت او نيز فايده‏اى دست نداد و چند تن از درباريان فتحعليشاه مانند نشاط و ابوالحسن خان شيرازى كه مخالف ادامه جنگ بودند مورد بغض روحانيان قرار گرفتند.
بزودى سپاه ايران قسمتى از متصرفات روسها را بازگرفت وگروهى كثير از روسيان را اسير كرد. در سال 1241 ق دوباره سپاه روس به سردارى »مدوف« لشكر ايران را شكست داد و اميرخان سردار را كشت وبار ديگر گنجه بدست روسها افتاد. عباس ميرزا تا كنار رود ارس عقب نشينى كرد. در سال 1243 ق دوباره عباس ميرزا روسها را در قريه اشترك ايروان شكست فاحشى داد. اما به واسطه نفاق درباريان به او مساعدت كافى نشد وفتحعليشاه ناگهان به تهران بازگشت وپشت سپاه ايران سست شد و حسنخان سارى اصلان كه سردارى متهور بود قلعه سردار آباد را رها كرد وگريخت وبه زودى ايروان بدست روسها افتاد و آنها كه از ضعف سپاه ايران آگاه شده بودند قصد تبريز كردند.
سرانجام تبريز در سال 1243 ق به تصرف روسها در آمد و پاسكيويچ گروهى ديگر را مأمور تصرف خوى كرد و آن شهر بدون جنگ فتح شد و عباس ميرزا از در مصالحت در آمد و در دهخوارقان (آذر شهر) با سردار روس ملاقات كرد وبا دخالت سفير انگليس معاهده تركمانچاى در سال 1243 ق بسته شد. اين معاهده بيشتر ايران را تحت نفوذ بيگانگان در آورد و به موجب آن قسمتى ديگر از ولايات شمالى ايران به روسها داده شد ويك معاهده بازرگانى به اين معاهده ملحق گرديد كه پايه استقلال اقتصادى ايران را متزلزل كرد ودر آن براى تجار روس امتيازات زيادى پيش بينى شد و حتى مقرر گرديد كه دعاوى بين اتباع دولتين در كنسولخانه روس و طبق قوانين روسيه حل و فصل شود و حق قضاوت كنسولى يا كاپيتولاسيون به آنها داده شد و همين امر باعث شد كه ديگر دولتهاى خارجى نيز براى خود چنين حقى طلب كنند.
در همان سال 1243 ق گريبايدوف خواهر زاده پاسكيويچ كه سفير روس در ايران بود در تهران كشته شد ونزديك بود كه بار ديگر آتش جنگ شعله‏ور شود اما چون جرم او به دولت متبوعش ثابت شد باز روابط حسنه برقرار گرديد. توضيح مختصر اين داستان اين است كه: گريبايدوف از روى كبر و غرور حركات ناشايسته مى‏كرد و از جمله آصف الدوله را مجبور كرده بود كه دو تن از كنيزان خود را به او بدهد وبهانه او اين بود كه ارمنى‏ها نبايد در ايران بمانند در حاليكه اين دو كنيز مسلمان شده بودند وهمين عنف و زور او باعث خشم علما وريختن مردم به خانه او گرديد و در اين جريان مردم طهران او را با سى و هفت تن از اتباعش كشتند.
خسرو ميرزا پسر عباس ميرزا از طرف شاه با نامه معذرت به دربار روسيه رفت و يكى از اتباع روسيه كه از غوغاى خانه گريبايدوف نجات يافته بود به حقيقت امر شهادت داد و غائله خوابيد.
3 - جنگهاى ايران و عثمانى: در سال 1235 ق روابط ايران با عثمانى تيره شد و علت آن بود كه سليم پاشا حاكم با يزيد قبايل حيدر انلووسيبكى را از ايران حركت داده وبه اراضى عثمانى منتقل ساخته بود و دولت عثمانى در اين مورد به اعتراض ايران توجهى نمى‏كرد. از طرف ديگر گماشتگان دولت عثمانى چه در بغداد و چه در ارزنة الروم اصول دوستى را مراعات نمى‏كردند وبا تبعه ايران بى نهايت بد رفتارى مى‏كردند وعلاوه بر اين بعضى از اراضى سلماس را نيز از آن خود مى‏دانستند. سرانجام اين حرف‏هاى بى حساب در سال 1236 موجب تيرگى شديد روابط وشعله‏ور شدن آتش جنگ گرديد. سرلشكر ارزنة الروم فرستاده نايب السلطنه را زندانى كرد و صادق پاشا را كه تحت الحمايه ايران بود به قتل رسانيد. بنابر اين عباس ميرزا عازم جنگ عثمانى شد. لشكر عثمانى از سردار ايران به نام حسن خان سارى اصلان شكست خورد و در ظرف دو ماه با حملات متوالى او و عباس ميرزا شهرهاى با يزيد، ملاذگرد، تبليس، اخلاط و ارجيش با توابع آن بدست ايرانيان افتاد و اكثر اهالى شهرها زينهار خواسته اطاعت پادشاه ايران را گردن نهادند و در تمام آن شهرها خطبه بنام فتحعليشاه خوانده شد. دولت عثمانى لشكرى براى داود پاشا به بغداد فرستاد و او را وادار به قتل و غارت در سرحدات ايران كرد. اين سپاه نيز از شاهزاده محمد على ميرزا فرمانگذار عراقين شكست خورد و اگر عمر اين شاهزاده به پايان نمى‏رسيد بغداد هم فتح مى‏شد.
سال بعد باز عثمانى‏ها با سپاه كثير توپراق قلعه را محاصره كردند ولى از حسن خان سارى اصلان شكست خوردند. در اين ميان پيدا شدن مرض و با در موصل و بغداد كار جنگ را متوقف كرد و چون فتحعليشاه و عباس ميرزا قصد تسخير عثمانى را نداشتند در سال 1238 ق بين دولتين مصالحه برقرار شد.
4 - فتنه وهابيها: عبدالوهاب خان كه ظاهراً مدتى در اصفهان و بصره علوم قديم خوانده بود مذهبى آورد و بعضى چيزها را بدعت دانست و گنبد و بارگاه و تزيين قبور بزرگان دين و زيارت و بوسيدن آستانه آنها را شرك پنداشت و يكى از مشايخ عرب به نام عبدالعزيز به مذهب او گرويد وپسر عبدالعزيز به نام مسعود در سال 1216 ق به كربلا حمله كرد وپس از قتل پنج هزار نفر زن و مرد ضريح امام حسين را شكست و جواهر و قنديل‏ها وخشت‏هاى طلا را به يغما برد و اين موضوع باعث خشم تمام مسلمانان شد و فتح عليشاه سليمان پاشا والى بغداد را به دفع او تحريك كرد. اما با مرگ سليمان پاشا قدرت عبدالعزيز بالا رفت و تا سال 1226 ق نواحى نجد به تصرف او درآمد و عزم تسخير مسقط نمود. لشكر ايران از راه مسقط به طرف »درعيد« كه حصن وهابيان بود شتافت و امراى مسعود بن عبدالعزيز شكست سختى خوردند وامام مسقط به شكرانه اين پيروزى به والى فارس پيشكشى قابلى تقديم نمود. اما كسى كه بر وهابيها شكست بزرگترى وارد كرد محمد على پاشا فرمانرواى مقتدر و مصلح مصر بود.
5 - ساير وقايع: در سال 1222 ق حاجى فيروزالدين ميرزاى افغان حكمران هرات يكى از گماشتگان خود را به نام يوسف عليخان به مخالفت با دولت ايران تحريك كرد. مقارن همان ايام صوفى اسلام از اهالى بخارا مدعى كشف وكرامت شده. حاجى فيروزالدين كه گمان مى‏كرد با كمك كرامات او مى‏تواند كارى از پيش ببرد با پنجاه هزار لشكرى از هرات بيرون آمد اما از سپاه ايران شكست فاحشى خورد ودر اين معركه صوفى اسلام نيز كشته شد وحاج فيروزالدين خراج دو ساله هرات را تقديم و يوسف على خان را تسليم نمود. چهار سال بعد دوباره علم مخالفت برافراشت ولى باز تسليم شد وبر جاى خود نشست.
واقعه ديگر زمان فتحعليشاه عصيان خوانين خراسان است كه در سال 1228 ق مقارن شكست ايران از روسها در جنگ اصلاندوز اتفاق افتاد. اينان در اين شورش محمد رحيم خان حكمران خوارزم را به كمك خويش طلبيده بودند و به همين ترتيب هر روز غوغاى تازه‏اى در آن ديار برپا مى‏شد. سرانجام فتحعليشاه پسر ديگر خود حسنعلى ميرزا (شجاع السلطنه) را در 1232 ق والى خراسان كرد و او موفق شد خراسان را امن كند.
بار ديگر در 1243 ق خوانين خراسان شوريدند ودر 1245 ق حكمران خوارزم به خراسان لشكر كشيد و سرانجام عباس ميرزا كه براى فرو نشاندن فتنه‏هاى يزد و كرمان به آن جانب رفته بود عازم خراسان شد و در آخرين مراحل مبارزات خود از طرف پدر به تهران احضار گرديد و فرزند خود محمد ميرزا را به جاى خود به هرات فرستاد وپس از كسب اجازه بازگشت به خراسان در ارض اقدس به سبب تشديد بيمارى كليه كه از سالها پيش بدان مبتلا بود در سال 1249 ق درگذشت. يك سال پس از مرگ عباس ميرزا (1250) فتحعليشاه در اصفهان جهان را بدرود گفت. در زمان او چنانكه اشاره شد وقايع مهمى رخ داده و باب دخالت اجانب و بخصوص روسها در امور داخلى كشور ما باز شد واستقلال سياسى و اقتصادى و قضايى ايران متزلزل گرديد. اگر فتحعليشاه كمى دورانديش بود از تضاد سياستهاى آن دوره به خوبى مى‏توانست استفاده كند. در اوج بحران و گرفتارى و خرابى كشور او سرگرم خوشگذرانى بود و سپهر در ناسخ التواريخ نام يكصد وپنجاه و هشت تن از زنان او راّّك آورده و اشاره كرده است كه از آغاز جوانى تا پايان عمرش از او دو هزار فرزند و فرزندزاده بوجود آمد. نويسنده مزبور نام چهل و هشت دختر و شصت پسر او را ذكر كرده است.
در زمان فتحعليشاه روحانيان اقتدار بى اندازه داشتند وچنانكه اشاره كرديم در سال 1240 ه ق كه پيمان ميان ايران و روس از طرف روسها نقض شد روحانيان شاه را به جنگ واداشتند.
در دربار فتحعليشاه نفاق بين امرا و وزرا حكمفرما بود وبيشتر شكستهاى ايران در جنگها نتيجه همين مسأله بود. با اين حال فتحعليشاه از نظر رحم و مروت از ديگر شاهان قاجار وبخصوص از آقا محمد خان بهتر بوده است. او در موقع اجراى حكم اعدام روى خود را برمى‏گرداند. استبداد ناصرالدين شاه را نداشت ودر بعض موارد ميرزا بزرگ قائم مقام را در امور اصلاحى تشويق مى‏كرد. اين پادشاه ادبا و شعرا را دوست مى‏داشت و خود گاهى شعر مى‏گفت از وزيران معروف او بايد نام ميرزا شفيع صدر اعظم (متوفى 1234 ق) و حاج محمد حسين خان اصفهانى (نظام الدوله) و پسرش عبداللَّه خان امين الدوله (وزير اعظم) را ذكر كرد. از وزراى بزرگ اين عهد مشاور و وزير لايق عباس ميرزا، ميرزا بزرگ قائم مقام فراهانى را بايد نام برد. (نقل با اختصار و تصرف از تاريخ مفصل ايران تأليف دكتر عبداللَّه رازى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:02 PM
فراعنه



فرعون لقب سلاطين مصر باستان. فراعنه مصر بيست و شش سلسله بوده‏اند و تاريخشان تقريبا سه هزار سال مى‏شود، پايتخت مصر گاهى »مِنفيس« و زمانى »تب« بوده است؛ قدرت و عمران اين مملكت در زمان سلطنت توتميس سوم و رامسس دوم كه از فراعنه تب بودند به اعلى درجه رسيد؛ از آن پس مدتى متمادى دچار انحطاط شد تا عاقبت به همت فراعنه سائيس باز در سده هفتم ق.م قوامى گرفت، لكن در سال 525 ق.م به ضربت ايرانيان از پاى درآمد. اساس تاريخ مصر بر تأثير نيرومند نيل قرار گرفته است. مردم مصر كه به صورت قبايلى صحرا گرد بدين سرزمين قدم گذاشتند ناچار گرديدند كه در برابر طغيان اين رود به دستيارى همديگر به دفاع برخيزند ومنزل‏هاى خود را پهلوى هم روى بلنديها بسازند و بندهاى متعدد ببندند. به اين ترتيب به كشت و زرع زمين و زندگى اجتماعى و اطاعت از سرپرست عادت كردند و خاك مصر به چندين امارت منقسم گرديد. مردم مصر به اسلاف خود مى‏باليدند و مدعى بودند كه اين ممالك را در بدو امر خداوندان اداره مى‏كرده‏اند. سرانجام امارتهاى مزبور همه در تحت لواى دو دولت درآمد: در شمال، مصر سفلى كه پادشاه آن كلاهى سرخ رنگ، خوابيده و از عقب برگشته بر سر داشت ودر جنوب مصر عليا كه پادشاهش كلاهى بلند و سفيد به سر مى‏گذاشت.
سلاطين مصر عليا به كرات با رقبا جنگيدند تا ايشان را به زير اطاعت خويش آوردند و مالك الرقاب تمام مصر گرديدند و از آن پس به نام فرعون شناخته شدند، فراعنه مصر تاج مخصوصى مركب از كلاه سرخ مصر سفلى و كلاه سفيد مصر عليا بر سر گذاشتند تا علامتى از اجتماع دو دولت باشد.
نخستين فرعون مصر منس نام داشت كه شهريار تى‏نيس يا مصر عليا بود. تاريخ اين رخدادهاى كهن را كسى به تحقيق نمى‏داند. مردم مصر در حدود چهار هزار سال قبل از ميلاد مسيح مدنيتى داشته‏اند، خطى اختراع كرده بودند و تقويم داشتند. سلطنت منس را مى‏توان به احتمال در حوالى سال 3300 ق.م دانست.
از عهد منس كه بانى سلسله اول بود متناوباً 26 سلسله در مصر سلطنت كرده‏اند. تاريخ ادوار فراعنه را مى‏توان به چهار دوره اصلى تقسيم نمود. دولت قديم به دوره‏اى اطلاق مى‏شود كه در طى آن شهر منفيس واقع در مصر سفلى مركز دولت مصر بوده. مشهورترين سلاطين اين دوره كئوپس و كفرن و مى‏كرينوس مى‏باشند كه اهرام سه گانه مصر را بنا كرده‏اند.
دولت قديم جاى خود را به دولت ميانه (وسطى) داد در اين دوره شاهين فرعونى منفيس را ترك گفته بر كنگره تب (مصر عليا) قرار گرفت. اين دولت پس از پانصد سال آبادى و اعتبار در نتيجه هجوم هيكسس‏ها كه از آسيا آمده و چادرنشينانى غارتگر بودند از هم پاشيد (در حدود 1700 ق.م) طولى نكشيد كه مصر از تحت سلطه هيكسس‏ها به در آمد و دوباره تب پايتخت گرديد. فراعنه اين دوره در جنگاورى و كشور گشايى بر همه پيشى داشته‏اند و مصر را به منتهاى شوكت خود رسانيده‏اند. مشهورتر از همه آنها توتمس سوم و رامسس دوم بوده‏اند. در دوره بعد به مناسبت جنگهاى داخلى و هجومهاى متوالى دولت مصر دچار تجزيه شد. فراعنه سلسله بيست و ششم كه در سائيس سلطنت كردند اقتدار آنها را باز گرداندند ولى خيلى دير بود و غلبه ايرانيان در 525 ق.م يكسره به استقلال مصر خاتمه بخشيد.
منس و ديگر فراعنه دو سلسله اول مقر سلطنتشان تى نيس واقع در نزديكى آبيدوس (مصر عليا) بود. ولى از سلسله سوم به بعد تاج و تخت سلاطين به مصر سفلى كه از حيث تمول و عمران بر نواحى ديگر رجحان داشت منتقل گرديد و منفيس پايتخت شد. منفيس در ساحل چپ نيل و تقريباً در جنوب قاهره و كنار دلتا قرار داشت وبناى استوارى موسوم به ديوار سفيد كه مى‏گفتند به فرمان منس ساخته شده، بر آن مشرف بود. ساختمان سد بزرگى را هم كه شهر را از طغيان نيل حفظ مى‏كرد به منس نسبت داده‏اند. اين سد هنوز برجاست ولى از خود شهر منفيس كه روزى از بزرگترين ومشهورترين بلاد جهان شمرده مى‏شد حتى ويرانه‏اى بر جاى نمانده است.
در منفيس جشن‏هاى بزرگ مذهبى بسيار مى‏گرفتند وجمع كثيرى از اطراف و اكناف مصر براى اين جشن‏ها بدان شهر مى‏آمدند. معتبرترين اين جشن‏ها به افتخار گاوپيشانى سپيد، آپى، گرفته مى‏شد. كاهنان در محوطه‏اى كه در كنار معبد فتاه (خداوند منفيس) واقع شده بود از اين گاو نگهدارى مى‏كردند. گاو آپى سياه بود و روى پيشانى لكه‏اى سفيد و سه گوش داشت. زبان و اندام او هم علائم خاصى داشت كه فقط كاهنان آن را مى‏دانستند. اين گاو را تا زنده بود مانند خدايى پرستش مى‏كردند چنانكه هيچ حيوان مقدسى تا اين پايه در مصر قدر و منزلت نداشت. پس از مرگ جسد او را مانند سلاطين حنوط نموده در قبرى مى‏گذاشتند و متدينين باز به ستايش او مى‏آمدند دخمه گاوهاى پيشانى سفيد را ماريت در سال 1851 م در نزديكى منفيس پيدا كرده است. پرستش گاو آپى كه در زمان سلسله دوم معمول شد تا آخر تاريخ مصر دوام يافت. در ميان فراعنه دولت قديم مشهورترين آنها سه پادشاه از سلسله چهارم يعنى كئوپس، كفرن و مى‏كرينوس بوده‏اند كه در حدود سده بيست و هشتم ق.م. مى‏زيسته‏اند. از روى بناهاى عظيم استوارى كه اين سه پادشاه به عنوان خوابگاه ابدى خود ساخته‏اند امروز مى‏توان قياس كرد كه قدرتشان تا به چه پايه مى‏رسيده است. بناهاى مزبور همان اهرام ثلاثه است كه به فاصله ده هزار ذرع از شمال منفيس نزديك قريه جيزه برپاى ايستاده‏اند و هيچكس از روى يك تصوير، نمى‏تواند عظمت اين بناهاى پر هيمنه را پيش خود تصور كند. هيچ مسافر نمى‏تواند به آنها نظر افكند و خود را خوار و زبون نشمرد.
از اين اهرام آنكه بلندتر است، هرم كئوپس است كه ارتفاع نخستين آن 146 ذرع بوده و اكنون 137 ذرع بلندى دارد و طول ضلع موربش به 277 ذرع مى‏رسيده است. اين هرم عظيم‏ترين بناى سنگى روى زمين است. هرم كفرن كمى كوچكتر وبلندى آن 136 ذرع است. هرم مى‏كرينوس بسيار كوتاهتر است و ارتفاعش فقط به 66 ذرع مى‏رسد. سطح خارجى اين اهرام پوششى از سنگ آهك داشته كه در نهايت دقت بر هم سوار شده و صيقلى هم بوده است اما امروز تقريباً تمام آن ريخته است. اين پوشش جلوى منافذ دالانهاى پيچ در پيچ را كه سرانجام به مدفن فرعون منتهى مى‏شده مى‏گرفته است. زير پاى هر يك از اهرام محوطه وسيعى ترتيب داده و در آنجا اهرامى كوچكتر براى خانواده سلطنت مى‏ساختند وعلاوه بر آن معبدى برپا مى‏كردند كه پس از مرگ فرعون مخصوص پرستش او مى‏شد. و به‏وسيله راهرو سربازى به محوطه ارتباط مى‏يافت براى تكميل اين مجموعه به دستور كفرن تخته سنگى عظيم را به شكل ابوالهول (شيرى با سر انسان كه بر روى دو پا نشسته بود) حجارى كردند و در جلگه‏اى كه مجاور راهرو و معبد بود قرار دادند.
ابوالهول جيزه كه نيم آن تا چندى پيش در زير شن فرو رفته بود پيكر عظيمى است كه بلندى پايش 20 ذرع و طول تنش 57 ذرع است و بى‏ترديد مظهر خود كفرن بوده است. سنگهايى كه در اين بناها بكار رفته قسمتى از آن از مقطع‏هاى رشته جبال آرايى به وسيله قايق به اين نقطه آورده مى‏شده وبراى رساندند آنها به كف هرم راههاى بزرگ وسرازير مى‏ساختند و پس از پايان كار آن راهها را خراب مى‏كردند. مردم مصر همه در سر اين كارها مشغول بودند و كئوپس و كفرن محققاً در اثر همين بيگاريهاى پر مشقتى كه به مردم تحميل مى‏كردند به جبابره معروف شده‏اند وتنها مى‏كرينوس به ديندارى وعدالت شهرت يافت.
دولت وسطى - عاقبت دولت منفيس رو به ضعف گذاشت. در عهد فراعنه بى حال، سلاطين باجگزار استقلالى پيدا كردند و در مصر حكومتى به شيوه ملوك الطوايف برقرار شد كه درست مانند حكومت‏هاى فرانسه پس از شارلمانى بود.
پادشاهان مصر عليا كه اصلا اهل تب بودند سلطنت مصر را تصاحب كردند ويازدهمين سلسله فراعنه را كه آغاز دولت وسطى است تشكيل دادند. و در حدود 2200 ق.م »تب« پايتخت مصر شد وجاى منفيس را گرفت وبار ديگر كشور منظم و آباد وصاحب دولتى بزرگ گرديد.
فراعنه دولت وسطى براى حفظ حدود و ثغور كشور استحكاماتى برپا كردند وقطعه سينا را در تنگه سوئز از نظر معادن مس آن تصرف كردند و از جنوب قسمتى از نوبه را به خيال بهره‏بردارى از معادن طلاى آن گرفتند وكوشيدند قدرت خود را تا شام بكشانند تا دولت مصر از چوب جنگلى نيز مستغنى باشد.
با اين حال پانصد سال بعد فتور تازه‏اى در كارها پديدار گشت. هيكسس‏ها از آسيا راه افتادند و مواضع سرحدى را در هم شكستند و به نهب وغارت پرداختند وطرد آنها با محارباتى سنگين وطولانى انجام پذيرفت.
تخليه خاك مصر از اغيار، آغاز فصل تازه‏اى در تاريخ مصر گرديد كه بايد آنرا دولت دوم تب خواند. زيرا در اين دوره هم اريكه سلطنت در تصرف سلاطين تب بود كه توانسته بودند هيكسس‏ها را از ميهن خارج كنند. پس از بحران مزبور زندگى تازه‏اى در مصر پيدا شد كه بسيار سريع وحيرت‏انگيز پيش مى‏رفت و در زمان سلطنت سلسله‏هاى هيجدهم و نوزدهم به حداكثر شوكت و قدرت خود رسيد. فراعنه اين دوره دست به عمران وآبادى زدند و معابدى را كه در حمله هيكسس‏ها خراب شده بود تعمير كردند يا از نو ساختند و از اينگونه بناها بخصوص در تب كه پايتخت بود بيشتر بنا كردند.
بزرگترين معابدى كه شاهكار معمارى مصر شناخته شده وتماشاى خرابه‏هاى آن بيننده را به حيرت مى‏آورد از همين عصر است. فراعنه در ساختمان مقبره خود نيز اهتمامى جميل داشتند. مقابر اين عصر شكل هرم نداشت بلكه سردابهايى بود كه در زير زمين و در دل سنگ مى‏ساختند. اين مقابر امروز در جايگاهى كه موسوم به »وادى فراعنه« مى‏باشد و نزديك تب قرار دارد كشف شده و به صورت كوهى نمودار است و چون جسدهاى موميايى شده فراعنه نيز بدست آمده، و مى‏توان از روى آنها سيماى فرعونان مقتدرى چون توتمس سوم و ستى اول ورامسس دوم را پس از سه هزار سال در موزه قاهره ديد.
فراعنه دولت جديد تب بيش از اسلاف خود به كشور گشايى دست زدند و نيز بيش از آنها در اين راه كامياب شدند ويكى از علل آن اين بود كه مردم مصر در طى مبارزات استقلال‏طلبانه در برابر آسيائيان عزت نفسى يافته بودند و از طرف ديگر فنون جنگى در مصر پيش رفته بود و استعمال اسلحه تازه را مصريان از دشمنان خود آموخته بودند و علاوه بر اينها فراعنه تسخير اراضى مجاور تنگه سوئز را در برابر هجوم آسيائيان ضرور مى‏شمردند. در كشور گشايى هيچ يك از پادشاهان سلسله هجدهم به پاى توتمس سوم كه در سده هفدهم ق.م مى‏زيست - نمى‏رسيد. ديوارهاى معبد بزرگ »كرنگ« اردوكشيهاى او را به تمام و كمال شرح مى‏دهد وبيان مى‏كند كه چگونه توتمس سوم را فتحى بزرگ نصيب مى‏آيد؟ و چگونه دروازه‏هاى قلاع استوار فلسطين و شام بر وى گشوده مى‏شود؟ توتمس تا كاركميش كه در قسمت علياى فرات قرار داشته است، رانده وآنجا را به تصرف آورده است و چنان شوكت به هم زده كه پادشاهان آسيا برايش تحفه و هديه مى‏فرستاده‏اند.
لوحى از سنگ سماق در كرنك بدست آمده است كه از زبان خداوندگار مصر آمن سرودى ظفر نمون بر آن منقوش است و در خطاب به توتمس مى‏گويد: »منشور حكمرانى بر كره خاك وشرق و غرب عالم را به نام تو توقيع كرده‏ام... تو با كمال جلال و جبروت خود از رود بزرگ ناهارينا گذشتى. مشيت من چنان بود كه قدرت تو سراسر گيتى را بگيرد و اقوام مختلف با باج و خراج هنگفت در برابر شوكت وحشمت تو سر فرو كند... من آمدم و زير بازوى ترا گرفتم تا سلاطين شمال فنيقيه را پايمال كنى، من آنها را از ميان كوهپايه‏ها بيرون كشيدم و به پاى تو انداختم...«.
شاعرى كه اين سرود را ساخته مسلماً راه اغراق پيموده تا تملقى از فرعون گفته باشد زيرا در واقع براى مصر در خارج از قاره آفريقا جز شام و فلسطين چيزى نبود با اين همه سلاطين آسيا به اولويت فرعون اذعان داشتند و دست اتحاد به سوى او دراز مى‏كردند.
فراعنه سلسله نوزدهم نيز سلاطين بسيار مقتدرى بودند كه در ميان آنها از همه معروفتر رامسس دوم است كه سلطنت او تقريباً 60 سال طول كشيد. هيچ پادشاهى به اندازه رامسس دوم معبد نساخته وهيچ كس مانند او ديوارهاى معابد را غرق توصيف كارهاى بزرگ خود نكرده است. در مصر ونوبه خرابه‏اى نيست كه نام رامسس دوم بر آن نقش نباشد وحتى گاهگاه معماران او نام اسلافش را كنده و به جاى آنها نام رامسس را نوشته‏اند. از اين رو در ميان فراعنه ذكر رامسس دوم بيش از همه روى زبانهاست ويونانيان همه كارهاى مهم مصر را به او نسبت مى‏دادند وفتح تمام آسيا وحتى هند را در تاريخ او مى‏آورده‏اند اما حقيقت اين است كه رامسس دوم به سختى توانست شام و فلسطين را بگيرد وقسمت شمالى شام را هم پس از چندى دوباره به خاندان هيتيت پس داد و در جنگى كه بر سر آن با قشون هيتيت كرد ناچار شد آشتى كند و دختر پادشاه هيتيت را نيز به زنى گرفت.
غالباً در تاريخ ديده مى‏شود كه پس از فرمانروايى‏هاى طولانى و پر افتخار فتورى بر اركان قوى‏ترين سلطنت‏ها مستولى مى‏شود و دوره انحطاطى فرا مى‏رسد. اين حالت پس از درگذشت رامسس دوم بر مصر دست يافت از آغاز سده دوازدهم ق.م. فراعنه، آنچه را در آسيا داشتند از دست دادند و همّ خود را صرف نگهدارى ثغور كشور خود كردند. و در داخل كشور هم اغتشاش و شورشى چند بروز كرد و روز به روز دشوارتر گرديد و سرانجام كار مصر به تجزيه كشيد. ليكن چنان نبود كه تنزل مصر را پايان نباشد زيرا آن مملكت را وسيله خلاصى بسيار بود و از حيث ثروت و صناعت و هنر و نظم ونسق به مراتب بر دشمنان خود مزيت داشت. بنابر اين اگر سلطانى با عزم ظهور مى‏كرد مى‏توانست باز آبادى وقدرت از دست رفته را باز گرداند. سراسر تاريخ مصر پر از بحران‏هاى ناگهانى وهولناك است. مخوف‏ترين فتور تاريخ مصر غلبه لشكر آشور است كه در سده هفتم ق.م. با قيام مردم از مصر رانده شدند. ده سال از اين ماجرا نگذشته بود كه سلطان سائيس (مصر عليا) ساخلوهاى آشورى را به كلى تار و مار كرده و قدرت خود را در سراسر مصر برقرار نمود وبيست وششمين سلسله فراعنه را تشكيل داد. مصر در روزگار فراعنه‏اى كه از سائيس برخاسته بودند به درجه‏اى آباد شد كه با درخشانترين اعصار گذشته پهلو به پهلو مى‏رفت. به گفته هرودت »مصر هرگز از آن معمورتر و خوشبخت‏تر نبود. نه هرگز رود نيل تا اين درجه بركات خود را شامل زمين مصر مى‏كرد و نه خاك مصر تا اين درجه به مردم آن سرزمين حاصل مى‏داد« در آن ايام مصر شهرهاى مسكون بسيار داشت.
بانى خاندان فراعنه سائيس، پسامتيك اول بود كه همّ خود را در راه اعاده آبادانى معابد مصروف داشت. و دخمه گاو آپى را در منفيس مرمت كرد.
جانشين او نخائوى دوم بود كه در مقابل مقاصد ومطالب مهم بسيار استوار وپايدار بود چنانكه صد و بيست هزار نفر را براى كندن ترعه‏اى از رود نيل به درياى احمر به كار گماشت و يك دسته كشتى را مجهز كرده و به گردش دور قاره آفريقا فرستاد و او بود كه لواى فتح و ظفر را تا كنار فرات پيش برد ولى از نبوكدنزر پادشاه بابل شكست خورد.
آخرين فرعون بزرگ قرن ششم ق.م. آمازيس بود كه عصيان كرد وسلطنت را تصاحب نمود وسپس مدت چهل سال با حلم وعقل فرمانروايى كرد.
فراعنه سائيس، چون به دستيارى مزدوران يونانى روى كار آمده بودند، يونانيان را دوست داشتند و براى آنها ارج و منزلتى قائل مى‏شدند. اين امر گاهگاه با مقاومت شديد مصريان روبرو مى‏شد، زيرا مردم مصر از نظر علاقه شديد به مذهب خود و نيز در نتيجه غرور ملى و تمدنى اجانب را، از هر قوم و ملتى، ناپاك مى‏شمردند وبراى آنها محله مخصوصى را در نظر مى‏گرفتند. يونانيان با وجود احترامى كه در نظر فرعون داشتند مى‏بايست فقط در همان محله‏هاى مخصوص سكونت اختيار كنند. هنگاميكه هرودت در سال 450 ق.م. از مصر ديدن كرد، سلطنت فراعنه به هم خورده بود ومصر در تحت لواى كشور گشاى بزرگى كه پادشاه ايران بود، مى‏زيست. (تاريخ ملل شرق و يونان - تأليف البرماله وژوال ايزاك - ترجمه عبدالحسين هژير:40 - 27)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:02 PM
فرعون


لقب سلاطين مصر باستان، به »فراعنة« رجوع شود.
فرعون معاصر حضرت موسى (ع)، بيشتر علماى آثار مصريه برآنند كه وى رامسس ثانى، سومين پادشاه از طبقه نوزدهم سلاطين مصر است كه نزد يونانيان به سوستر معروف بوده است. او معروفترين فراعنه و پادشاهى قاهر و غالب بوده، شهرهاى بسيارى را مفتوح ساخته وهياكل بى شمار در وادى نيل، از دهنه رود تا ابى سنبل كه در نوبيا است بنا كرد. (قاموس كتاب مقدس)
فرعونى كه در سفر خروج تورات از او ياد شده وموسى و هارون عجايب و آيات خود را در حضور وى بجا آوردند ولشكرهاى او در بحر قلزم هنگام تعقيب قوم موسى هلاك شدند پسر سيزدهم رامسس ثانى است كه در روزگار او اقتدار مصر رو به نقصان گذاشت. (قاموس كتاب مقدس)
آنچه در برخى تواريخ آمده كه نام وى مصعب بن ريان، يا وليد بن مصعب بوده از اشتباهات تاريخ نگاران دوره اسلامى است، چه اين نامها عربى و زبان مردم مصر آن روز يا عبرى يا قبطى بوده، ولذا در ميان نامهاى آن عصر از نام خود موسى (ع) گرفته تا اتباع ومنسوبينش يك نام عربى به چشم نمى‏خورد.
اين نام 74 بار در قرآن كريم آمده و به‏عنوان معارض شماره يك حضرت موسى (ع) - كه دومين و سومين آنها در اين كتاب عزيز، هامان و قارون مى‏باشد - و مزاحم سرسخت پيشرفت وى در امر رسالت معرفى، و به صفات: مسرف، طاغى، عالى و ذوالاوتاد توصيف گرديده، و از سياستهاى شيطانى او به »كيد فرعون« و »جعل اهلها شيعا يستضعف طائفة منهم« و »ذرونى اقتل موسى وليدع ربه انى اخاف ان يبدل دينكم او ان يظهر فى الارض الفساد« و »ما اريكم الا ما ارى« ياد شده.
تاريخ فرعون و شرح زندگى او از منابع و مآخذ معتبر ديگرى جز قرآن بدست نيامده، زيرا منقولات پيش از اسلام بخصوص آنچه كه در حالات سلاطين آن روزگار نقل شده آنقدر آميخته به اكاذيب و مجعولات است كه به افسانه نزديكتر است تا به وقايع نگارى.
آنچه از او در قرآن كريم آمده وقايعى است كه به دشمنى و مخالفت با حضرت موسى (ع) و بنى اسرائيل در رابطه با اين پيغمبر عظيم الشأن مربوط است.
به نقل مفسرين، انگيزه فرعون به دشمنى با بنى اسرائيل اين بود كه وى به خواب ديد كه آتشى از سمت بيت المقدس به طرف مصر روى آورد و به بلاد مصر حمله‏ور گشت وخانه‏هاى قبطيان را طعمه خويش ساخت و به خانه اسرائيليان تعرضى ننمود. وى وحشت زده از خواب برخاست و كاهنان و پيشگويان و ساحران را به حضور خواند وخواب خويش را با آنها در ميان نهاد. آنها خواب فرعون را بدين تعبير كردند كه از بنى اسرائيل جوانى بوجود آيد كه هلاك فرعون و زوال سلطنت او بدست آن جوان باشد. فرعون دستور داد كه از اين تاريخ هر پسر كه از بنى اسرائيل متولد شود كشته گردد و هر دختر كه به وجود آيد زنده گذارند، زنان قابله را از اطراف و اكناف مملكت گرد آورد و با تأكيد فراوان به آنها سفارش نمود كه مبادا به زادن يك پسر آگاه شويد ومأمورين ما را در جريان قرار ندهيد، گماشتگانى را نيز بر آنها گماشت كه مبادا در اين فرمان تخلف شود؛ ساليانى بر اين منوال گذشت وديگر جوانى در اين طايفه به چشم نمى‏خورد، كار كشت و صنعت و حرفه‏هاى مورد نياز مردم مختل گشت، چه اينگونه كارها را بنى اسرائيل تقبل مى‏كردند، سران قبط (قبيله فرعون)به نزد فرعون آمده از اين ماجرا شكوه نمودند، فرعون به ناچار اين فرمان را به يكسال در ميان تقليل داد، هارون برادر موسى در سالى كه پسر كشته نمى‏شد متولد شد، اما موسى (ع) پس از او در سالى به دنيا آمد كه پسران را سر مى‏بريدند. (مجمع البيان ذيل آيه »واذ نجيناكم من آل فرعون«)
»وانّ فرعون لعال فى الارض وانّه لمن المسرفين« (همانا فرعون در زمين سركشى مى‏كرد و از متجاوزان بود) كه دعوى خدائى مى‏نمود و در ظلم و بيداد و خونريزى از حد گذرانده بود.
نقل است كه فرعون از ترس موسى كه كاهنان خطر او را به وى بيم داده بودند هفت دژ محكم بساخت و دستور داده بود بين دژها بيشه و جنگل و انبوه درختان ترتيب داده بودند شيران درنده در آنها رها ساختند وخود به درون دژ درونى پناهنده شده بود و چون موسى با لباس پشمينه مندرس و عصائى كه به دست داشت به امر خدا عزم فرعون نمود به عصاى خود به هر درى از درهاى قلاع كه اشاره مى‏كرد در حال گشوده مى‏شد و شيران به خاك مى‏افتادند و پايش را بوسه مى‏زدند تا به آخرين دژ كه جايگاه فرعون بود رسيد دربان پيش آمد كه وى را ممانعت كند موسى گفت من فرستاده خدايم به نزد فرعون. وى به گفته موسى اعتنا ننمود موسى به عصايش به در اشاره كرد در حال گشوده گشت و بر فرعون وارد شد و به وى گفت: من پيك خدايم به نزد تو. فرعون گفت آيتى بياور. وى عصا را بيفكند، عصا اژدهائى شد، چون لب بگشود لب زيرين به زمين فرو رفت و لب بالا به فراز بام كاخ شد، فرعون آنچنان به وحشت افتاد كه در خود پليدى كرد و فرياد زد: موسى! بگيرش. و همه اهل مجلس از ترس گريختند، فرعون خواست ايمان آورد ولى وزيرش هامان او را بازداشت و به وى گفت تو تاكنون خود را خداى مردم مى‏خواندى و اكنون تسليم بنده‏اى مى‏شوى؟! - بقيه داستان فرعون ضمن حالات موسى بن عمران در اين كتاب ملاحظه مى‏فرمائيد و محض حسن ختام سه حديث در اين باره تذكار مى‏دهيم:
ابان بن احمر گويد: از حضرت صادق (ع) معنى »وفرعون ذى الاوتاد« پرسيدم فرمود: وى هرگاه مى‏خواست كسى را شكنجه كند او را به رو مى‏خوابانيد و دست و پاى او را باز مى‏كرد وچهار ميخ بر دست وپايش مى‏كوفت و به اين حال رهايش مى‏ساخت تا بميرد. از آن حضرت سؤال شد: اينكه فرعون گفت: »ذرونى اقتل موسى« (بگذاريد موسى را بكشم) چه چيز او را از كشتن موسى بازداشت؟ فرمود: حلال‏زادگى او، كه پيغمبران وپيامبر زادگان را جز زنازاده نكشد.
از حضرت رضا (ع) نقل است: هنگامى كه فرعون موسى را تعقيب مى‏نمود در پيشاپيش لشكرش ششصد هزار و دويست تن و در مؤخر آن يك ميليون سرباز بود كه با چنين لشكرى موسى را تا به دريا تعقيب نمود... (بحار: 136 - 134ج13 و 239ج27)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:03 PM
فريدون



مطابق شاهنامه فردوسى، او پسر آتبين و از نسل جمشيد است كه پس از مشاهده ستمگريهاى ضحاك تازى عليه او قيام مى‏كند و با دستيارى كاوه آهنگر ضحاك را دستگير و در كوه دماوند زندانى مى‏كند و خود به پادشاهى ايران مى‏رسد. سپس در پايان عمر سرزمين وسيع قلمرو خود را ميان پسرانش سلم و تور و ايرج تقسيم مى‏كند و ايران را به ايرج مى سپارد. سرانجام سلم و تور توطئه مى‏كنند و ايرج را به قتل مى‏رسانند وجنازه ايرج را نزد پدر مى‏آورند وفريدون پس از زارى وناله بسيار مقام او را به پسرش منوچهر مى‏دهد ومنوچهر به جنگ عموهاى خود مى‏رود وبنياد جنگهاى ايران و توران نهاده مى‏شود. فريدون در پايان سلطنت پانصد ساله خود تاج شاهى را بر سر منوچهر مى‏گذارد و از اين جهان رخت برمى‏بندد. فريدون در ادبيات فارسى به عنوان مظهر قدرت و پيروزى مورد تشبيه قرار گرفته است. چنانكه فردوسى در ستايش سلطان محمود مى‏گويد: فريدون بيدار دل زنده شد
زمين و زمان پيش او بنده شد فردوسى‏

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:03 PM
فَنّاخُسرو



پناه خسرو ديلمى ملقب به عضدالدولة (372 - 324 ه) فرزند ركن الدولة حسن بن بويه، لقب ديگرش ابو شجاع، از سلاطين پيروزمند در عهد عباسى بود، علاوه بر بخش معظم ايران كه از پيش در قلمرو ديالمه بود، ولايت موصل و بلاد جزيره (بخش شمالى عراق) را نيز ضميمه حكومت خويش ساخت. وى اولين كسى بود كه نامش پس از نام خليفه در خطبه‏ها برده مى‏شد، ونخستين حكمران اسلامى كه »شاهنشاه« خوانده شد.
زمخشرى در ربيع الابرار آورده كه مردى وى را اين چنين توصيف نموده است: چهره‏اى است داراى هزار چشم، دهانى است داراى هزار زبان و سينه‏اى داراى هزار دل.
وى مردى هيبت‏مند، دلير، با شهامت، اديب و آگاه به علوم عربيت بود و شاعر نيز بود؛ ذهبى وى را از نحويين بشمار آورده، ابوعلى فارسى كتاب »الايضاح« و »التكملة« را به نام او نوشته، چنان كه ابواسحاق صابى كتاب »تاجى« در اخبار بنى بويه به نام وى تاليف نموده و او را تاج الملة لقب داده است. شعرائى مانند متنبّى و سلامى وى را مدح و ثنا گفته‏اند.
وى شيعى مذهب و در مذهب خويش متعصب و متصلّب بود، بارگاهى بر قبر اميرالمؤمنين على (ع) در نجف بنا نمود و مراسم عاشورا را با شكوه فراوان برگزار مى‏كرد.
از كارهاى جالب فناخسرو فتح بغداد براى نخستين بار در دوره عباسيان بود، ولى پس از فتح دوباره با خليفه از در آشتى در آمد و خود به خدمت او رفت. از ديگر كارهاى جالب او بناى بيمارستانى بزرگ در بغداد بود كه بيست و چهار پزشك معروف زمان در آن كار مى‏كردند، اصولا وى دوست دار آبادانى و ايجاد آثار سودمند بود: پلهاى فراوان احداث نمود و شهربندى به دور شهر مدينه برپا كرد.
در هشتم شوال در شهر بغداد به علت بيمارى صرع و ضعف شديد دار فانى را وداع گفت و جنازه‏اش به نجف اشرف به خاك سپردند. (تاريخ ديالمه و غزنويان و اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:04 PM
قاآنى


ميرزا حبيب اللَّه متخلص به قاآنى فرزند ميرزا محمد على كه او نيز شاعر و متخلص به گلشن بوده از شعراى بنام عصر قاجار، زادگاهش شيراز و اصل او از ايل زنگنه است. وى نزد حسنعلى ميرزا حاكم شيراز مقرب شد و چندى در خراسان و كرمان ملازم او بود و لقب قاآنى (منسوب به پسرش اوكتا قاآن) را او به وى داد و سپس همين شاهزاده او را نزد فتحعلى شاه معرفى كرد از اين رو وى در تهران مقيم شد و در دربار محمد شاه و ناصرالدين شاه تقرب بسيار پيدا كرد و از شعراى معروف دوران قاجاريان شد. و در سال 1270 هجرى در تهران بدرود حيات گفت كه در آن روز 48 سال از عمرش گذشته بود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:04 PM
قابوس


بن وشمگير ملقب به شمس المعالى از سلسله آل زيار. وى به سال 367 ه به جاى برادر خود بى ستون وشمگير جلوس كرد، در همين سال ركن الدوله نيز درگذشت ومملكت قلمرو او ميان سه پسرش عضدالدوله و مؤيدالدوله و فخرالدوله تقسيم شد، عضدالدوله و مؤيدالدوله در ملك فخرالدوله طمع كردند و جنگى در گرفت و سرانجام فخرالدوله به طبرستان گريخت و به قابوس بن وشمگير كه شوهر خاله او بود پناه برد. عضدالدوله و مؤيدالدوله به قابوس پيام فرستادند كه فخرالدوله را به ايشان تحويل دهد ولى قابوس نپذيرفت و بهانه براى لشكركشى عضدالدوله به طبرستان و گرگان فراهم آمد و چون قابوس تاب مقاومت نداشت پس از مختصر جنگى در نزديكى استرآباد منهزم شد وبه سال 371 با فخرالدوله به خراسان گريخت. حكومت خراسان از جانب سامانيان در اين تاريخ با حسام الدوله تاش بود و او از طرف امير نوح بن منصور مأمور شد كه قابوس و فخرالدوله را مدد كند، حسام الدوله و امير فائق گرگان را محاصره كردند ولى مؤيدالدوله با دادن رشوه بسيار به امير فائق او را بفريفت تا در اثناى جنگ فرار كرد و ديگران نيز تاب مقاومت نياورده شكست خوردند ولشكر سامانى كارى از پيش نبرد و قابوس پس از چهار سال سلطنت در حدود 18 سال از امارت محروم و در خراسان و در پناه آل سامان بزيست. اما فخرالدوله چون برادرش عضدالدوله به سال 372 و برادر ديگرش مؤيدالدوله به سال 373 مردند به دعوت صاحب بن عباد وزير مؤيدالدوله از خراسان به رى آمد و به جاى برادر نشست ولى گرگان را به جاى اينكه به قابوس واگذار كند به ابوالعباس حسام الدوله تاش واگذاشت و همچنان تا سال 388 ولايت گرگان در دست آل بويه ماند. پس از مرگ صاحب بن عباد به سال 385 و وفات فخرالدوله به سال 387 در احوال ديلميان عراق ضعف و ناتوانى بروز كرد و جانشينى فخرالدوله به پسر خردسالش مجدالدوله رسيد. قابوس از فرصت استفاده كرد و چون دگر از هميارى سامانيان كه خود گرفتار هرج و مرج بودند نوميد گشت در صدد برآمد كه به ياران ديلمى و طبرى خود متوسل شود و مستقيماً گرگان را از عمال آل بويه پس بگيرد. نخستين كسى كه به يارى قابوس برخاست اسپهبد شهريار بن شروين از سپهبدان طبرستان بود و او به سهولت بر برادران فخرالدوله غالب شد و در قسمتى از طبرستان كه تحت فرمان او بود به نام شمس المعالى خطبه خواند آمل را هم دو تن ديگر از طرفداران قابوس تسخير كردند و بر استرآباد نيز دست يافتند و سرانجام گرگان را هم مسخر كردند و قابوس در شعبان 388 پس از هيجده سال به پايتخت خود برگشت. وى در دوره دوم سلطنتش 403 - 388 از طرف مغرب نيز دامنه متصرفات خود را وسعت بخشيد. قابوس مردى درشت خوى و بى رحم و با خشم و غضب وبه آسانى حكم به كشتن مى‏داد و به اندك سوء ظنى دست به قتل هر بى گناهى مى‏زد و به همين جهت جمع بسيارى به دست او كشته شدند و كينه او در سينه بسيارى از سران لشكرى جا گرفت تا وقتى كه حاجب مخصوص خويش را كه مردى بى آزار و محبوب لشكر بود كشت لشكريان شورش كرده او را به زندان انداختند وبه سال 403 او را به قتل رساندند. قابوس مشهورترين افراد خاندان زيارى است چه وى مردى اديب و فاضل و فضل دوست و خوش خط بود، گويند: صاحب بن عباد هرگاه خط او را ديدى گفتى اهذا خط قابوس او جناح طاووس. در انشاء نثر عربى با بهترين بلغاى اين زمان دم برابرى مى‏زد و در شعر فارسى و تازى هر دو ماهر بود. ابوريحان بيرونى كتاب معروف خود الآثار الباقيه را به سال 390 به نام قابوس تاليف كرد. اين اشعار بدو منسوب است: كار جهان سراسر آز است يا نياز

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:05 PM
قادر باللَّه




ابوالعباس احمد بن اسحاق بن مقتدر، مادرش كنيزى به نام »تمنى« يا »دمنة« (422 - 336) بيست و پنجمين خليفه عباسى كه چهل و يك سال يعنى از سال 381 تا 422 خليفه بود. وى پيش از آن كه به خلافت رسد در بطيحه نزد ابوالحسن على بن نصر، والى آنجا زندگى مى‏كرد و از طايع خليفه گريخته بود، چون طايع را بگرفتند بهاء الدوله پسر عضدالدوله كس به طلب او فرستاد و خلافت را به وى مفوض داشت وطائع را به وى سپرد؛ طائع را در حجره‏اى نيكو بنشاند و جمعى را بر او موكل كرد تا او را نگهدارى كنند و نيازش را برطرف سازند و پيوسته به طائع با آن سوابق سوء احسان و اكرام مى‏نمود.
خطيب گفته: قادر مردى متدين، متعبد، عاقل و دانشمند بود، فقه را بنزد علامه ابوبشر هروى شافعى آموخت و كتابى تأليف كرد در اصول كه مشتمل بود بر فضائل صحابه و اكفار معتزله، و اين كتاب هر جمعه در جامع المهدى بغداد در جمع اهل حديث تلاوت مى‏شد.
وى زمامدارى با فراست بود، ذهبى گفته: در شوال اولين سال خلافتش مجلسى بزرگ ترتيب داد و در جمع حضار بهاء الدوله را (كه قدرت مطلقه حكومت را بدست داشت و خلفاى پيشين در برابر اين سلسله يعنى ديلميان مستأصل و دست بسته بودند) به حضور خواند و با يكديگر سوگند وفادارى خوردند كه هر يك از حدود وظيفه‏اش تجاوز نكند و به تعهداتش پايبند باشد.
وى در آغاز دختر بهاء الدوله بنام سكينه به حباله نكاح خويش درآورد، وبالاخره با درايت و فراست وى دولت عباسيان در روزگار اين خليفه از نو رونق گرفت. و سرانجام در شب دوشنبه يازدهم ذيحجه سال 422 در سن هشتاد و هفت سالگى در بغداد درگذشت. (تاريخ الخلفاء سيوطى و تجارب السلف و مجمل التواريخ والقصص)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:05 PM
قاهر باللَّه




ابومنصور، محمد بن احمد المعتضد بن طلحة بن متوكل، مادرش كنيزكى به نام »فتنة« يا »قبول« نوزدهمين خليفه عباسى كه به سال 320 پس از قتل مقتدر اركان دولت در آغاز به فرزند مكتفى پيشنهاد بيعت كردند ولى او نپذيرفت و گفت: عمويم در اين امر از من سزاوارتر است، و چون به محمد پيشنهاد نمودند قبول كرد پس با وى بيعت كردند و او را »القاهر باللَّه« لقب دادند چنان كه در سال 317 اين لقب به وى داده بودند.
وى در آغاز كار، افراد خانواده مقتدر را از مرد و زن مصادره كرد، مادر مقتدر را آنقدر بزد تا در عذاب و شكنجه جان سپرد.
و در سال 321 سپاهيان بر او شوريدند و مونس خادم و ابن مقله و جمع ديگر از سردمداران با آنها هم دست شده بر اين شدند كه وى را خلع و فرزند مكتفى را به جاى او به خلافت بنشانند، اما قاهر چاره‏جوئى عجيبى كرد و خويشتن را از دست آنها نجات داد و بر آنها مستولى گشت و و دستگيرشان نمود و سر بريد و فرزند مكتفى را بين دو ديوار گِل بر او پوشانيد، ابن مقله پنهان شد و خانه‏اش را بسوزانيدند وخانه‏هاى مخالفين را كلاّ غارت كردند؛ سپس اموال بسيارى بر افراد سپاه پخش كرد و آنها را راضى نمود كه آرام گرفتند و كار ملك و مملكت بر او راست آمد و در قلوب رعيت به عظمت و شوكت جاى گرفت و »المنتقم من اعداء دين اللَّه« بر القاب او افزوده شد و اين جمله بر سكه‏هاى نقد دولت رقم گشت.
در اين سال دستور داد تا بساط ساز و آواز و طرب و ميگسارى را براندازند و آواز خوانان را دستگير و مخنثان را تبعيد كرد و آلات لهو و لعب را بشكست و فرمود تا كنيزان آواز خوان را بفروشند، و در عين حال خود بيشتر اوقات در مستى بسر مى‏برد و از استماع غنى‏ و آواز سير نمى‏شد.
در اين سال على بن بويه ديلمى كه خود از امراى مرداويج بن زيار بود اصفهان را به تسخير خويش در آورد واين كار سرآغاز دولت ديالمه گرديد (به ديلميان و ديالمه رجوع شود).
نيز در اين سال قاهر، اسحاق بن اسماعيل نوبختى را كه در آغاز امر از طرفداران خلافت وى بود به قتل رسانيد، وى را از سر به چاهى بيفكند و چاه را به گل انباشت؛ جرمش اين بود كه در روزگار پيش از خلافت قاهر كنيزى را به مزايده نهاده بودند و اسحاق در برابر قاهر بر بها بيفزود وآن را بخريد.
در همين سال لشكريان به تحريك ابن مقله كه در مخفيگاه خود بسر مى‏برد عليه قاهر بشوريدند و با شمشيرهاى كشيده به خانه‏اش حمله بردند، وى بگريخت ولى دستگيرش كردند، اين واقعه در ششم جمادى الآخر سال 322 اتفاق افتاد، در آن حال با ابوالعباس محمد بن مقتدر بيعت نمودند و او را »راضى باللَّه« لقب دادند.
وسرانجام قاهر را ميل به چشم كشيده كور كردند، وبه قولى ديدگانش را از حدقه بيرون كرده به گونه‏هايش افكندند و او را محبوس نموده، و تا سال 333 در زندان بود و پس از آن وى را از زندان رها ساختند و از فقر و تنگدستى كارش به جائى رسيد كه به صدقه‏هاى حقيره نيازمند گرديد.
از مردى نقل شده كه گفت: روزى در مسجد جامع منصور نماز مى‏گزاردم، مرد نابينائى را ديدم كه جبه كهنه‏اى در بر داشت كه از كهنگى و فرسودگى روى آن رفته و آسترى با قدرى پنبه از آن باقى بود، در ميان صفوف جماعت مى‏گشت ومى‏گفت: ايها الناس بر من تصدق كنيد، من همان كسى هستم كه ديروز اميرالمؤمنين بودم و امروز از فقراى مسلمين مى‏باشم. پرسيدم اين كيست؟ گفتند: قاهر باللَّه عباسى است. (تاريخ الخلفاء وتتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:06 PM
قُتَيبَة
ابن مسلم باهلى، وى در زمان عبدالملك بن مروان از طرف حجّاج بن يوسف به حكومت خراسان منصوب شد.
حجاج به سال 85 هجرى يزيد بن مهلب را از خراسان معزول كرد و خراسان قتيبة بن مسلم را داد. در زمان وليد بن عبدالملك مروان قتيبه از خراسان به تركستان رفت و سكندريه را با جنگ گرفت و به سال 87 از آنجا خواسته فراوان آورد و بتان زرين و سيمين و از آن جمله بتى زرين بود دويست و پنجاه هزار مثقال، همه بتان را بگداخت وبر لشكر بخش كرد بعد از آن بخارا و سمرقند و سغد و جاج و فرغانه كه شهرستان آن را كاشان خوانند و خوارزم و ديگر ولايات ترك در فرمان خود آورد و به خراسان آمد و مرو دارالملك ساخت. در زمان سليمان بن عبدالملك قتيبه با قوم كاشعر تميمى به جزيت صلح كرد و بر سليمان عاصى شد و لشكر بر او بيرون آمدند و كيع بن ابى شورير تميمى را بر خود امير كردند و كيع با قتيبه جنگ كرد و كشته شد و از آن همه لشكر كه با او بودند يك كس بيش نرست - سليمان در عراقين و خراسان و تركستان با قتيبه جنگ كرد. قتيبه در تركستان فتح‏ها كرد و قلاع و بلاد مسخر گردانيد وفتح گرگان و طبرستان كه هيچ پادشاه از اكاسره و خلفاى اسلام را دست نداده بود او را ميسر شد و چندان خواسته يافت كه هزار هزار دينار زر سرخ خمس آن بود و در اين معنى نامه‏اى به سليمان مى‏نوشت. وزيرش صالح بن عبداللَّه گفت ذكر مبلغ مكن مبادا بر تو حجت نشيند. وى بنوشت وبعد از مرگ سليمان از آن زحمت ديد. (تاريخ گزيده، چاپ لندن: 839 277 176 273 272)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:07 PM
قَيْصر






بر وزن حيدر فرزندى باشد كه مادرش پيش از آنكه او را بزايد بميرد و شكم مادر را بشكافند و آن فرزند را بيرون آرند و چون نخستين پادشاه روم باستان كه اغسطوس نام داشت اين چنين بوجود آمد بدين نام موسوم گشت. (برهان) اين نام لقب امپراتوران روم بوده. (دهخدا)
دحيه كلبى گويد: پيغمبر (ص) مرا با نامه‏اى به نزد قيصر روم فرستاد. چون نامه را به قيصر دادم وى اسقف (بزرگ كشيشان) را به حضور خواند و مضمون نامه را كه دعوت او به اسلام بود به وى بيان داشت. اسقف گفت: آرى چنين كسى همان پيغمبرى است كه عيسى به آمدنش مژده داده و من به وى ايمان مى‏آورم و او را تصديق مى‏كنم. قيصر گفت ولى اگر من به دين او در آيم سلطنتم را از دست خواهم داد، سپس گفت: ببينيد آيا در كشور ما از قبيله آن پيغمبر كسى هست؟ اتفاقاً ابوسفيان و گروهى از اهالى مكه به سوداگرى بدان ديار رفته بودند آنها را احضار نمودند، قيصر از آنها پرسيد كداميك از شما به اين پيغمبر نزديكتريد؟ ابوسفيان را معرفى كردند. قيصر به وى گفت: مى‏خواهم درباره آنكه در ميان شما مدعى نبوّتست از تو بپرسم، سپس به همراهانش گفت: اگر وى دروغ گويد شما تذكر دهيد و خطاب به ابوسفيان كرد و گفت: اين مرد كه ادعاى پيغمبرى مى‏كند از نظر اصل و نسب چگونه است؟ ابوسفيان گفت: وى نسبى معروف و شناخته شده دارد. گفت: آيا كسى ديگر از اين خانواده نيز چنين ادعائى نموده است؟ گفت: نه. گفت: آيا او سابقه دروغ هم داشته؟ گفت: نه. گفت آيا طبقه اشراف از او پيروى كرده‏اند يا ضعفا؟ گفت: ضعفا. گفت: پيروانش در حال افزايشند يا رو به كاهش؟ گفت روز به روز رو به فزونيند. گفت: آيا شده كه يكى از پيروانش از كيش او دست بردارد؟ گفت: نه. گفت آيا او اهل خدعه و نيرنگ مى‏باشد؟ گفت: نه. گفت: تاكنون جنگى هم كرده؟ گفت: آرى. گفت: در جنگهايش همه وقت پيروز است؟ گفت: نه، گاهى پيروز است و گاه شكست مى‏خورد. گفت: اين نشان نبوتست. سپس گفت: او به چه چيزهائى فرمان مى‏دهد؟ گفت: مردم را به يكتاپرستى امر مى‏كند و از شركت و بت پرستى نهى مى‏كند و ما را از پرستش خدايان اجداديمان باز مى‏دارد و مردم را به نماز و روزه و پاكدامنى و راستى و امانت و وفاى به عهد و پيمان دستور مى‏دهد. قيصر گفت: اين نشان نبوتست و من مى‏دانستم كه چنين پيغمبرى ظهور خواهد كرد ولى نمى‏دانستم از شما است و روزگارى نگذرد كه سلطنتش بدين سرزمين برسد و اگر مى‏توانستم به وى برسم در اين راه از هيچ كوششى دريغ نمى‏كردم و اگر در خدمتش بودم پاهايش را ميشستم ولى متأسفانه وضع چنين است كه مسيحيان مى‏خواستند آن اسقف را كه درباره او نظر مثبتى داشت بكشند، اكنون سلام مرا به وى برسان و به او بگو من به يكتائى خدا و نبوت تو ايمان دارم. (بحار: 378ج�20) گويند پيغمبر (ص) درباره قيصر دعا كرد كه خداوند ملكش را پاينده بدارد و چنين شد. (17ج�18)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:10 PM
كافور اخشيدى




كافور ابن عبداللَّه اخشيدى مكنى به ابوالمسك، امير مشهور مصر كه دوست متنبى بود، وى پيش از امارت، برده و حبشى الاصل بود، اخشيد سلطان مصر در سال 312 وى را خريد و سپس آزاد ساخت از اين رو وى را اخشيدى گفتند، به سبب فطنت و ذكاوت و حسن سياستى كه داشت نزد او به اوج كمال رسيد، مدت 22 سال بر مصر فرمانروائى كرد، كه بيشتر اين مدت تحت امارت دو فرزند اخشيد به نامهاى ابوالقاسم و ابوالحسين حكم‏رانى مى‏نمود و دو سال و چهار ماه خود مستقلا حكومت را به دست گرفت. رنگ بشره‏اش بسيار سياه بود. در مكه و مصر و شام خطبا به نام او خطبه ايراد مى‏كردند. ذهبى در باره او گفته: عقل و شجاعتش مايه اعجاب بود. در سال 357 در مصر وفات نمود و جنازه‏اش را به بيت‏المقدس حمل و در آنجا به خاك سپرده شد. وزير او ابن الفرات بود. (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:12 PM
كريم خان زند




پسر ايناق از طوايف لك بود. پس از فوت پدر با برادرش صادق خان بزرگ طايفه زند شد در 1162 ه به سپاه ابراهيم خان برادر زاده نادر شاه پيوست چون ابراهيم به دست شاهرخ شاه نوه نادر كشته شد كريم خان قدرتى يافت و سرانجام بر على مراد خان بختيارى و محمد حسن خان قاجار و آزاد خان افغان و فتحعلى خان افشار پيروز شد و به استثناء آزاد خان ديگر رقيبان او كشته شدند. على مراد خان پس از شكست از كريم خان زند از شيراز به كرمانشاه رفت و شاه اسماعيل سوم كه قبلا به پادشاهى نشسته بود به كريم خان پيوست (1165 ه ق) و كار كريم خان بالا گرفت و چون خويشتن را وكيل وى كرده بود به وكيل معروف شد. على مراد خان در كرمانشاه سپاهى فراهم آورد و به مقابله كريم خان شتافت اما در ناحيه بيل‏آور شكست خورد و به دست محمد خان زند كشته شد. محمد خان از بزرگان زنديه بود كه از كريم خان روى گردان شده و به على مراد خان پيوسته بود. اما پس از كشتن على مراد خان مورد عفو كريم خان قرار گرفت.
پس از اين واقعه كريم خان براى دفع محمد حسن خان به گرگان لشكر كشيد اما كارى از پيش نبرد در اين ميان شاه اسماعيل سوم به اردوى محمد حسن خان پيوست و او را نايب السلطنه كرد بدين جهت شكست در سپاه كريم خان افتاد و به اصفهان عقب نشست، در نبرد ديگرى كه در سال 1171 ه در گرفت كريم خان از اصفهان به شيراز رفت و متحصن شد اما سپاه محمد حسن خان نتوانست محاصره شيراز را ادامه دهد و ناچار به استرآباد بازگشت و در جنگى بدست شيخ على خان زند كشته شد.
از رقباى ديگر كريم خان، آزاد خان افغان سردار سپاه نادر بود كه داعيه سلطنت داشت در 1167 ه ق در نبردى كه ميان او و كريم خان در ناحيه بروجرد در گرفت كريم خان شكست خورد اما سرانجام كريم خان بر او غلبه كرد و در 1175 ه ق خود را تسليم كريم خان كرد و تا آخر عمر مورد محبت خان زند بود.
در سالهاى 1174 و 1175 ه ق كريم خان به دفع فتحعلى خان افشار آرشلو پرداخت ابتدا در ناحيه قره چمن از وى شكست خورد اما سرانجام بر وى غلبه كرد و فتحعلى خان به رضائيه گريخت. كريم خان 9 ماه رضائيه را محاصره كرد و در 1176 ه ق فتحعلى خان تسليم شد و مورد محبت او قرار گرفت اما چون سوء نيت وى بر كريم خان مسلم شد امر به كشتن او داد.
در 1177 ه ق والى بغداد به تحريك مولى مطلب مشعشعى به خوزستان تاخت. كريم خان به خوزستان رفت و طائفه آل كثير و كعب را سركوب كرد و لشكرى به سركردگى صادق خان برادر خويش به بصره فرستاد و آنجا را تصرف كرد. پس از اين به تنظيم امور پرداخت و در آباد كردن شيراز كوشش بسيار نمود و سرانجام در 1193 ه ق در شيراز درگذشت. مدت سلطنتش سى سال و هشت ماه و نه روز بود. كريم خان تنومند و قوى هيكل و نيرومند و شجاع و رئوف بود با پيروان مذاهب مختلف به عدل رفتار مى‏كرد. در لباس تكلف نمى‏كرد و گاهى لباسش مندرس مى‏نمود. خود را به جواهر نمى‏آراست شبها مجلس عيش مى‏آراست و شراب مى‏خورد اندك مى‏خوابيد و روزى دو بار سلام عام مى‏داد مسكوكات وى نقشى چنين داشته است: تا زر و سيم در جهان باشد
سكه صاحب الزمان باشد كه در بالاى آن كلمه يا كريم نقش كرده بودند.
سجع مهر وى اين بوده است: يا من هو بمن رجاه كريم. (تاريخ رجال ايران بامداد: 175 - 168ج�3)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:12 PM
كِسرى



معرب خسرو لقب پادشاهان ايران بوده و معنايش فراخ ملك است چنان كه پادشاه روم را قيصر، و ترك را خاقان، و يمن را تبّع، و حبشه را نجاشى، و قبط را فرعون، و مصر را عزيز و مانند آن. ج: اكاسرة و كساسرة و اكاسر. و آن كسرى كه پيغمبر اسلام به وى نامه نوشت پرويز بن هرمز بن انوشيروان بوده است.
در حديث آمده كه روزى پيغمبر (ص) به سلمان فرمود: به زودى تاج كسرى بر سر تو نهاده شود. چون لشكر اسلام (در جنگ قادسيه) بر كسرى پيروز گشت سلمان تاج كسرى را بر سر خويش نهاد.
پيغمبر (ص) موقعى كه به ملوك و زمامداران نامه دعوت به اسلام مى‏نوشت از جمله نامه‏اى بدين مضمون به كسرى نوشت: از محمد فرستاده خدا به كسرى فرزند هرمز. اما بعد اسلام بياور تا سالم بمانى و گرنه از جانب خدا و پيغمبرش آماده نبرد باش، و سلام بر آنان كه پيرو راه هدايتند. چون نامه به كسرى رسيد نامه را پاره كرد و آن را سبك شمرد و گفت: اين كيست كه مرا به دين خويش مى‏خواند و نامش را بر نام من مقدم مى‏دارد؟! و سپس مقدارى خاك به منظور استهزاء جهت پيغمبر (ص) فرستاد. چون پيك با اين خبر به پيغمبر رسيد فرمود: خداوند سلطنتش را پاره كند چنانكه نامه مرا پاره كرد، و به اصحاب فرمود: به زودى سلطنت او را پاره پاره خواهيد ساخت و اين خاك را چنين به فال مى‏گيرم كه شما سرزمين او را مالك خواهيد شد و همان شد كه پيغمبر فرمود. و به نقلى پس از آنكه نامه پيغمبر به وى رسيد به باذان نماينده خود در يمن نامه نوشت كه شنيده‏ام در آن سرزمين شخصى دعوى نبوت مى‏كند به زودى وى را دست بسته به نزد من فرست. باذان بابويه را كه مردى هشيار و حسابگر بود به اتفاق خرخسك به نزد پيغمبر (ص) فرستاد و نامه‏اى به حضرت نوشت بدين مضمون كه هر چه زودتر خود را به كسرى معرفى كن؛ و ضمناً به رسولان خويش اكيداً سفارش نمود كه وضع اين مرد را از حيث حركات و گفتار به دقت زير نظر گرفته به من گزارش نمائيد. چون به مدينه وارد شدند بابويه نامه را به حضرت داد و گفت: شاهنشاه كسرى به باذان نوشته كه ترا نزد او احضار كند، اگر پذيرفتى چه بهتر و گرنه تو خود مى‏دانى كه كسرى ترا و قومت را هلاك و شهر و ديارت را ويران خواهد ساخت. فرستادگان باذان ريشهاى خود را تراشيده و سبيلهاى ستبرى داشتند، پيغمبر (ص) كه از نگاه به آنها نفرت داشت فرمود: واى بر شما چه كسى شما را بدين روش دستور داده؟ گفتند: خداى ما يعنى كسرى. فرمود: ولى خداى من دستور داده ريش را بگذاريم و سبيل را از بين ببريم. سپس فرمود:
امروز همين جا باشيد و فردا پاسخ شما را مى‏دهم. روز بعد آن دو به نزد پيغمبر آمدند. حضرت فرمود: از خدايم به من خبر رسيده كه كسرى به دست فرزندش شيرويه در فلان شب به قتل رسيده. آنان دهشت زده گفتند: مى‏دانى چه مى‏گوئى؟! فرمود: مطلب همين است و به ارباب خود بگوئيد: به زودى دين و حكومت من ملك كسرى را فرا مى‏گيرد و تو خود دانى اگر تسليم گشتى مملكت تحت سلطه‏ات را به خودت مى‏سپارم و گرنه... چون آن دو پيك به نزد باذان بازگشتند و ماجرا را گزارش نمودند وى گفت: چنين كس جز پيامبر نتواند بود و بايد صبر كنيم تا صدق و كذب خبرش روشن گردد. چيزى نگذشت كه نامه شيرويه به باذان رسيد بدين مضمون كه من پدر را به فلان دليل كشتم و ملك فارس به من مسلّم گشت اكنون تو از مردم يمن جهت من بيعت بگير و آن كس را كه پدرم به تو در باره او نامه نوشته بود متعرض مشو تا بعداً تكليفش را روشن سازيم. چون اين نامه به دست باذان رسيد و دانست كه پيغمبر به صدق خبر داده در حال مسلمان شد و همه فارسيانى كه در يمن بودند نيز اسلام آوردند. (بحار: 18 و 20)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:13 PM
كورُش كبير




يا كورش بزرگ، سردودمان و مؤسّس سلسله هخامنشى (529 - 559 ق.م) پسر كبوجيه اول يا كبوجيه دوم. در بعضى از مآخذ او را كورش دوم و در برخى ديگر كورش سوم ناميده‏اند. وى بر آخرين پادشاه ماد موسوم به ايشتوويگو يا آستياژ خروج كرد و پادشاهى را از قوم ماد به قوم پارسى منتقل ساخت و ارمنستان را مطيع كرد و با بابليان جنگيد و بابل و لوديه (ليدى) را مسخر ساخت و كرزوس پادشاه لوديه را پس از اسارت مورد عفو قرار داد و فريگيا را ضميمه ايران كرد. كورش يهوديانى را كه در بابل اسير بودند آزاد كرد و اجازه بازگشت به بيت المقدس داد.
از طرف شمال شرقى تا رود سيحون (سير دريا) پيش رفت و در كنار آن رود، شهرى به اسم خود بنا كرد. و از سوى مشرق و جنوب تا رود سند پيش تاخت. وى در جنگ با يكى از قبايل سكايى در شمال ايران زخم برداشت و كشته شد، و به قولى ديگر در پارس به مرگ طبيعى درگذشت. آرامگاه وى در مشهد مرغاب (فارس) است.
كورش در ميان مردان تاريخى عهد قديم، يكى از رجال كم نظيرى است كه نامشان در اذهان ملل عهدهاى مختلف باقى مانده است. حتى مى‏توان گفت كه از اين حيث او يكى از سه شخصيتى است كه به ترتيب تاريخ اسمشان ذكر مى‏شود: كورش، اسكندر و قيصر (ژول سزار). اشتهار او در ميان ملل جهان چند جهت دارد: نخست آنكه پيامبران بنى اسرائيل او را بسيار ستوده‏اند و پيروان مذاهبى كه تورات را مقدس مى‏دانند، از كودكى و از راه كتابهاى مذهبى خود با نام كورش مأنوس مى‏شوند و او را محترم مى‏شمارند، ديگر آنكه كورش را مورخان عهد قديم و جديد به اتفاق بانى دولتى مى‏دانند كه از حيث وسعت بى سابقه بود و از سيحون تا درياى مغرب و بحر احمر امتداد داشت. اما اگر به ديده انصاف بنگريم بايد بگوييم كه شهرت و عظمت كورش از فتوحات او نيست، زيرا قبل از او بابل و آشور پادشاهان عظيم الشأن و جهانگيران نامى داشتند. اهميت و شهرت جهانگير كورش از طرز سلوك و رفتارى است كه وى با ملل مغلوب داشت و چنين رفتار دادگرانه‏اى در مشرق زمين بى سابقه بوده است. وى سياست ظالمانه پادشاهان سابق و به خصوص سلاطين آشور را به سياست رأفت و مدارا تبديل كرد. ديگر آنكه در فتوحات كورش نه تنها پادشاهان و شاهزادگان مغلوب كشته نمى‏شوند بلكه از خواص و ملتزمان او مى‏گردند (مانند كرزوس و تيگران). همچنين در شهرهاى تسخير شده كشتار نمى‏شود و مقدسات ملل محفوظ و محترم مى‏ماند. كورش در بيانيه‏ها و فرمانهاى خود از مقدسات ملل به احترام و تكريم نام مى‏برد. آنچه را از ملل مغلوب ربوده‏اند، پس مى‏دهد و از جمله بر طبق مندرجات تورات پنج هزار و چهارصد ظرف طلا و نقره به بنى اسرائيل رد مى‏كند، معابد ملل مغلوب را تعمير و تزيين مى‏نمايد (مانند معبد اساهيل و ازيدا در بابل، و امر به بناى معبد بزرگى در بيت المقدس). پس از كشته شدن بلتشصر - پسر پادشاه بابل - به حكم كورش، دربار پارس و همه سپاهيان ايران عزادار مى‏شوند. در لوديا (ليدى) كورش از ميان مردم آنجا يك تن را والى مى‏كند. شهر صيدا كه به دست »بخت نصر« پست و ذليل شده بود، به دست كورش آباد و ارجمند مى‏گردد.
از داوريهاى مورخان و مدلول اسناد و مدارك تاريخى چنين برمى‏آيد كه كورش سردارى دلير و كاردان و سياستمدارى بزرگ و مهربان بود. اراده قوى و عزمى راسخ داشت. جزمش كمتر از عزمش نبود زيرا كه بيشتر به عقل متوسل مى‏شد تا به شمشير. سلوك كورش با مردم مغلوب، دوره جديد در تاريخ مشرق زمين قديم گشود كه تا حمله اسكندر به ايران ادامه يافت و آن را از دوره‏هاى پيش متمايز ساخت. (از حاشيه برهان مصحح دكتر معين ذيل كوروش)ّّك

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:13 PM
گَرشاسِب




پسر اترد پسر شم پسر تورك پسر شيدسب پسر تور پسر جمشيد . وى معاصر فريدون بوده ، تركستان وخطا را مسخر كرده است . حكيم اسدى طوسى فتوحات او را منظوم نموده وبه »گرشاسب نامه« موسوم است .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:13 PM
گودرز



نام دو پادشاه است از ملوك اشكانى : اول نام پسر شاپور كه وليعهد پدر خويش بود و در زمان او معابد و مساجد خراب شد و ظلم و بيداد به غايت رسيد ، او پنجاه و هفت سال پادشاهى كرد و عيسى عليه السلام در زمان او به وجود آمد .
دوم پسر ايران شاه كه بعد از پدر پادشاه شد و سى سال پادشاهى كرد . (برهان)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:14 PM
گُوركان


لقب امير تيمور (807 - 736) مؤسّس سلسله تيموريان (906 - 771) . اين كلمه به مغولى به معنى »داماد« يا »داماد سلاطين« است ، زيرا چون تيمور بر ماوراءالنهر مسلط شد و دختران پادشاهان آن ديار را تزويج نمود در القاب او اين كلمه اضافه نمودند ، و سپس اين لقب در اعقاب او از مرد و زن باقى ماند .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:15 PM
لُطفعلى خان




پسر جعفر خان بن صادق خان يعنى نواده برادرى كريم خان زند وهشتمين از سلاطين زنديه كه از 1203 تا 1209 ملك رانده است .
وى در آغاز كار غالباً در ركاب پدر با وجود جوانى شمشير ميزد ودر مدت كمى كه پادشاهى كرد با وجود كمى سن به فتوحاتى مهم نايل آمد و از خود رشادتها وشجاعتها بسيار بروز داد و تا زنده بود آقا محمد خان قاجار از او بر جان و دولت خويش بيمناك بود . اما دولت زنديه به علت جوانى و غرور لطفعليخان وبى تجربگى وخالى بودن وى از سياست و مردم دارى وغيره بزودى از پاى در آمد ودولت زنديه قاجاريه را مسلم گشت .
در سال 1203 كه جعفر خان به توطئه بعضى از اميران زنديه مسموم ومقتول گشت لطفعلى خان مأمور بنادر وسواحل خليج فارس بود وچون از قتل پدر آگاهى يافت به سرعت خود را به شيراز رسانيد وپايتخت را از صيد مراد خان كه جانشين جعفر خان شده بود گرفت وتوطئه كنندگان قتل پدر را كشت وخود در سال 1203 به تخت پادشاهى جلوس كرد .
در همين سال آغا محمد خان قاجار برادر خود جعفر خان را و سردار خود مصطفى خان دولو را به شيراز فرستاد وخود نيز در عقب ايشان به فارس آمد وشيراز در محاصره افتاد وچون مقاومت لطفعلى خان سخت شد آقا محمد خان به طهران برگشت .
در اوايل سال 1204 لطفعلى خان كه سپاهيان خود را براى مقاومت كافى نميديد براى جمع آورى استعداد لشكرى به طرف دشتى ودشتستان روانه گرديد واعيان شيراز آقا محمد خان را به ضبط آن شهر دعوت كردند .
لطفعلى خان پس از مراجعت از دشتستان بار ديگر شيراز را مسلم خود كرد و اين بار به قصد جنگ با خان قاجار روانه اصفهان شد وشيراز را به حاجى ابراهيم كلانتر سپرد وبراى آنكه از او در غياب خود حركت خلافى سر نزند پسر او را نيز به رسم گروگان با خود برد اما همينكه اختيار شيراز بدست حاجى ابراهيم كلانتر افتاد چون ميدانست كه لطفعلى خان بر نيات باطنى او آگاهى يافته از يك طرف در شيراز به دستگيرى بزرگان خاندان زند پرداخت و از طرف ديگر عبدالرحيم خان برادر خود را كه در اردوى لطفعلى خان بود به شوراندن لشكريان او واداشت .
به اين ترتيب بيشتر همراهان لطفعلى خان كه كسانشان در شيراز مورد تهديد وتعرض كلانتر بودند شبانه از قمشه محل اردو پراكنده شدند ولطفعلى خان به همين علت از جلوى آقا محمد خان منهزم گرديد و به شيراز برگشت اما كلانتر وياران او جوان رشيد زند را به شهر راه ندادند و او چاره‏اى نديد جز اينكه به جانب بوشهر رهسپار گردد .
مصطفى خان دولو به شيراز آمد و از جانب آقا محمد خان حكومت آنجا را به كلانتر سپرد . لطفعلى خان در تمام مدت سال 1205 با قواى مختصرى كه جمع‏آورى كرده بود در حدود كازرون وشيراز با اتباع مصطفى خان قاجار وحاجى ابراهيم كلانتر زد و خورد ميكرد ولى به علت كمى استعداد لشكرى به غلبه بر ايشان توفيق نمى‏يافت .
در بهار سال 1206 آقا محمد خان تصميم گرفت كه خود شخصاً به دفع لطفعلى خان عازم فارس شود به همين نيت با لشكرى مستعد به اصفهان آمد وپس از سپردن اين شهر به حسينقلى خان پسر ديگر حسنقليخان جهانسوز با نهايت احتياط راه زرقان را كه لطفعلى خان در آنجا بود در پيش گرفت .
لطفعلى خان كه از حركت آقا محمد خان از اصفهان اطلاع يافته بود پيش دستى كرده به جلو او شتافت و در نزديكى اَبرج (پانزده فرسخى شمال شيراز) بر اردوى آقا محمد خان دليرانه حمله برد و پس از متفرق ساختن ايشان تا سراپرده آقا محمد خان پيش تاخت وچيزى نمانده بود كه كار او را بسازد اما يكى از حاضران به لطفعلى خان چنين فهماند كه آقا محمد خان گريخته وفتح ميسر شده است . وبهتر آنست كه براى تصرف سراپرده آقا محمد خان تا صبح صبر كند وبه اين وسيله از افتادن نفايس آن بدست لشكريان احتراز كند .
چون صبح شد و لطفعلى خان دانست كه آقا محمد خان در سراپرده خويش است ونظم سپاهيان متعدد او نيز برقرار شده دريافت كه با همراهان معدود تاب مقاومت ندارد ناچار به سمت خراسان گريخت آقا محمد خان به راحت وارد شيراز شد وپس از كور كردن عده‏اى از بزرگان زنديه وتصرف اموال ايشان حسينقلى خان را از اصفهان به آنجا خواست و او را با نيابت كلانتر به حكومت فارس برگزيد وقلعه شيراز را خراب كرد . پس از فرار از ابرج لطفعلى خان به يارى عده سوار كه حكمران طبس به او داده بود باز مدتى در حدود يزد و ابرقو و نيريز با طرفداران قاجاريه زد وخورد ميكرد تا در سال 1208 به دعوت مردم كرمان به آنجا رفت وآن شهر را مركز اقامت وپايتخت خود قرار داد .
رسيدن خبر استيلاى لطفعلى خان بر كرمان آقا محمد خان را كه عازم تسخير خراسان بود بر آن داشت كه از اين قصد منصرف شود و رهسپار كرمان گردد . پس از وصول آقا محمد خان به نزديكى كرمان لطفعلى خان بعد از يك زد وخورد و شكست در شهر متحصن گرديد وخان قاجار آنجا را در محاصره گرفت وتا چهار ماه سرگرم اين كار بود . عاقبت چون نتوانست به شهر راه يابد وسرما نيز لشكريان او را بى طاقت كرده بود مصمم شد كه از اين كار دست بردارد . اما در همين اوان محافظين يكى از دروازه‏هاى شهر به لطفعلى خان خيانت كردند و راه را براى ورود قاجاريه به كرمان باز كردند . لطفعلى خان مهاجمين را شكست داد و راه باز شده را بست و اما بار ديگر گرفتار خيانتى از اين قبيل شد واين مرتبه دوازده هزار تن از سپاهيان آقا محمد خان به شهر ريختند لطفعلى خان تا قدرت داشت با ايشان جنگيد ليكن همينكه ديد ديگر همراهى براى او نمانده است اسب خود را از يكى از خندقهاى شهر از ميان محاصره كنندگان گذراند وبه شهر بم پناه برد .
پس از تسخير كرمان آقا محمد خان حكم به ويرانى وقتل عام وتنبيه مردم آنجا داد و امر كرد كه از اهالى آنجا بيست هزار جفت چشم بكنند وبه او تحويل دهند وبه قدرى از او و از سپاهيان او به شهر صدمه رسيد كه از حد وصف خارج است وكرمان را شهر كوران ناميدند .
حاكم بم چون برادر خود را كه از ياران لطفعلى بود همراه او نديد به تصور اينكه اسير آقا محمد خان شده است مصمم گرديد كه لطفعلى خان را دستگير كند وبا سپردن او به آقا محمد خان برادر خود را رها سازد . لطفعلى خان از اين معنى آگاه شد وخواست بگريزد ليكن در حين فرار از دست ياران حاكم بم زخم برداشت واسير شد وبه آقا محمد خان تسليمش كردند . آقا محمد خان ابتدا به دست خود دو چشم جوان زيباى رشيد زند را از حدقه بيرون آورد وبعد از تصرف دو قطعه الماس درياى نور و تاج ماه كه به بازوى لطفعلى خان بسته بود او را در ربيع الاول 1209 به اين وضع زار به طهران فرستاد وخود به شيراز رفت و سپس از شيراز به حاكم طهران دستور داد كه لطفعلى خان را به قتل رساند وظاهراً اين كار به اغواى حاج ابراهيم كلانتر صورت گرفت . اين رباعى منسوب به لطفعلى خان ويا وصف حال اوست كه در شكست خويش وغلبه آقا محمد خان گفته : يا رب ستدى ملك زدست چو منى‏
دادى به مخنثى نه مردى نه زنى‏
از گردش روزگار معلومم شد
پيش تو چه دف زنى چه شمشير زنى

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:15 PM
لَندِهور

نام پادشاهى ذوشوكت از پادشاهان هند ، وعقيده بر آن است كه آفتاب به مادرش كه كنستى نام داشته نظر عنايت كرد و او باردار شد ، لذا عجمان او را لندهور نام كردند ، يعنى پسر آفتاب ، چه لند پسر را گويند و هور نام خورشيد است .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:16 PM
لُهراسب


از پادشاهان كيانى ، پدر كى گشتاسب . بنابه روايت فردوسى : چون كيخسرو از كار جهان خسته شد وآهنگ جهان ديگر كرد تخت شاهى را به لهراسب كه در درگاه كيخسرو مردى گمنام بود بخشيد . بزرگان وپهلوانان خلاف آوردند وگفتند كه او از تخم شاهان نيست . اما كيخسرو نژاد او آشكار كرد وگفت كه از پشت كى شين و از تخمه قباد وصاحب فرّ كيانى است .
پس بزرگان به پادشاهى وى تن در دادند و او در روز مهر از ماه مهر تاج شاهى بر سر نهاد ودر بلخ شارسانى برآورد (شهرى بنا كرد) وآتشكده‏اى به نام برزين ساخت .
لهراسب دو پسر داشت يكى زرير و ديگر گشتاسب و بر درگاه خود دو تن از نبيرگان كاووس داشت كه از ايشان به پسران نمى‏پرداخت ، وچون اين معنى بر گشتاسب گران مى‏آمد از پدر آزرده شد ونخست عزيمت هندوستان كرد وسپس به روم رفت وآنجا كتايون دختر قيصر را به زنى گرفت وآخر كار به ايران نزد پدر بازگشت ، ولهراسب سلطنت را به خواهش وى بدو بخشيد وخود به نوبهار بلخ رفت و موى فروهشت وبه ستايش داور پرداخت . وچون زردشت دين آورد او نيز پذيراى آئين وى گشت . وهمچنان به عبادت روز مى‏گذاشت تا در يكى از حملات ارجاسب تورانى به دست او كشته شد . پادشاهى لهراسب صد وبيست سال بود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:17 PM
متّقى باللَّه (يا متقى للَّه)



ابواسحاق ابراهيم بن مقتدر بن معتضد بن الموفق طلحة بن المتوكل، بيست و يكمين خليفه عباسى (357 - 297 ه ق) وى در سن 34 سالگى به سال 329 پس از مرگ برادرش راضى باللَّه به خلافت نشست، مادرش كنيزى بود به نام خلوب يا زهرة، وى چهار سال خليفه بود، اوضاع زندگى شخصى خود را به سادگى و خالى از تشريفات برگزار مى‏كرد، روزه و نماز بسيار ادا مى‏كرد و برخلاف پيشينيان خويش مى نمى‏نوشيد و پيوسته با قرآن سر و كار داشت، جز نامى از خلافت نداشت و تدبير امور مملكت به دست وزير، ابوعبداللَّه احمد بن على كوفى بود و منصب اميرالامرائى از آن بَحكَمِ ترك بود، در سال اول خلافت متقى بَحكَم به قتل رسيد و كورتكين به جاى او نشست و متقى توانست اندوخته‏هاى بَحكَم را كه يك ميليون دينار بود به چنگ آورد. و در همين سال ابن رائق بپاخاست و با كورتكين جنگيد و وى را از بغداد بيرون كرد و خود منصب وى را اشغال نمود.
در سال 330 قحطى و گرانى شديدى در بغداد رخ داد كه بهاى يك »كرّ« گندم در اين شهر به 316 دينار رسيد، مواد غذائى آنچنان ناياب شد كه مردمان به خوردن مردار پرداختند. در سال 331 اوضاع حكومت سخت مضطرب و متزلزل گشت، »توزون« از امراى ديلم بر او استيلا يافت، متقى چون آن حال بديد با اهل و خواص به موصل رفت ؛ توزون پيكى به نزد متقى فرستاد و سوگندهاى مؤكد ياد كرد كه از وى هيچ مكروهى به متقى نرسد. متقى به بغداد بازگشت و توزون كه با مستكفى همدست شده بود متقى را در بند كشيد و ديدگان او را با ميل گداخته كور ساخت، و اين به سال 333 اتفاق افتاد، و متقى تا آخر عمر به حال نابينائى در بغداد بسر برد.
اما سيوطى در تاريخ الخلفاء مى‏نويسد: متقى را در جزيره‏اى مقابل شهرك سنديه (بين انبار و واسط) به زندان افكندند و مدت بيست و پنج سال در آنجا در زندان بود تا در شعبان سال 357 درگذشت. (تاريخ الخلفاء و تجارب السلف و كامل ابن اثير)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:17 PM
متوكل على اللَّه
جعفر بن معتصم بن هارون‏الرشيد مكنّى به ابوالفضل، مادرش كنيزى به نام شجاع، دهمين خليفه عباسى، به سال 205 يا 206 يا 207 در بغداد متولد، و در ذيحجه سال 232 پس از مرگ برادرش واثق يعنى دويست سال پس از درگذشت عباس بن عبدالمطلب و گذشت صد سال از خلافت ابوالعباس سفاح با وى به خلافت بيعت شد، وى برخلاف سه خليفه پيش از خود: مأمون و معتصم و واثق كه طرفدار بحث و استدلال و استوار بودن عقايد دينى بر مبانى عقلى و علمى بودند، مردم را به ترك مباحثه و اعمال نظر در اصول دين و مطالبى چون خلق قرآن امر مى‏كرد و سخت طرفدار سنت و حديث و جمود در مسائل دينى بود، اهل سنت و جماعت را تأييد مى‏كرد و شيعه و معتزله را سركوب مى‏نمود، علماى سنت را بسيار احترام و تجليل مى‏كرد و آنها را به حضور در مجامع و مساجد دعوت و به خواندن احاديث راجع به رؤيت خداوند و صفاتى چون تجسم حضرت بارى جلّ شأنه امر مى‏نمود و بر اين كار عطاياى جزيل و مواجب كلان مى‏پرداخت، ابوبكر بن ابى شيبه را در جامع رصافه و برادرش عثمان را در جامع منصور بغداد برگماشت و در حضور هر يك سى هزار كس گردآمدى و آنها احاديثى از آن قبيل بر مردم تلاوت نمودى، سنيان وى را دعا و ثنا گفتى و در مدح و ستايش او كه احياء سنت نموده مبالغه‏ها كردى. و اين واقعه به سال 234 به وقوع پيوست.
وى در طرفدارى از جبهه سنى و مخالفت با ديگر مذاهب بخصوص شيعه سخت متعصب بود كه در سال 236 دستور داد مرقد مطهر حضرت ابى عبداللَّه الحسين (ع) و خانه‏هاى اطراف آن را منهدم سازند و مردمان را از زيارت آن حضرت منع نمود و آنجا را به صورت ويرانه‏اى درآورد و گفت آن زمين را مزرعه كنند، اين كار او باعث شد كه مسلمانان را رنجشى شديد از او به دل افتد تا جائى كه بر ديوارهاى مساجد سب و شتم او مى‏نوشتند و عليه او شعارهاى مهيّج مكتوب مى‏داشتند، شعرا وى را هجو مى‏كردند كه اين سه بيت از آن جمله اشعار است: باللَّه ان كانت امية قد أتت‏
قتل ابن بنت نبيها مظلوما
فلقد اتاه بنو ابيه بمثله‏
هذا لعمرى قبره مهدوما
اسفوا على‏ان لا يكونوا شاركوا
فى قتله، فتتبعوه رميما متوكل مردى عياش بود، به روزگار او لهو و لعب و هزل و طرب رونقى خاصّ داشت، بساط عيش و نوش و قمار در حضورش گسترده بود.
نزديك‏ترين امراء به نزد او فتح بن خاقان تُرك بود و فتح از علم و ادب بهره‏اى وافر و در نزد متوكل مكانتى عظيم داشت.
چون چند ماه از خلافتش گذشت بر محمد بن عبدالملك زيّات وزير خشم گرفت و همه اموالش را بگرفت و وى را از وزارت معزول داشت، محمد در ايام وزارت خود تنورى از آهن فراهم كرده بود و آن را ميخكوب نموده آنچنان كه سر ميخها در درون تنور بيرون آمده بود، و هر كه را مى‏خواست شكنجه كند دستور مى‏داد آن را به هيزم زيتون داغ و تفتيده سازند و او را در آن تنور مى‏افكندند تا به اين حال در آنجا جان مى‏سپرد؛ و چون متوكل بر محمد غضبناك شد امر كرد وى را در همان تنور افكندند بى آن كه آن را تفتيده سازند، محمد چهل روز در آن تنور معذب بود تا به هلاكت رسيد، در روز آخر عمر كاغذ و قلم و دواتى طلبيد و اين دو بيت بنوشت و به نزد متوكل فرستاد: هى السبيل فمن يوم الى يوم‏
كانه ما تريك العين فى نوم‏
لا تجزعن رويدا انها دول‏
دنيا تنقل من قوم الى قوم متوكل را در آن روز فرصت دريافت نامه نبود، روز بعد كه نامه به دستش رسيد و تلاوت كرد فرمان داد وى را از تنور بيرون آورند، اما چون به كنار تنور رفتند كار از كار گذشته و محمد مرده بود.
عمرو بن بحر جاحظ، دانشمند معروف را جهت تربيت و تعليم فرزندان از بغداد به سامراء خواند، چون حاضر شد و خليفه نگاهش به چهره بدمنظر وى افتاد از خيرش گذشت و امر كرد ده هزار درهم به وى دادند و به شهر خود بازگردانيدند.
در سال 244 يعقوب ابن السكيت دانشمند معروف شيعى را به قتل رسانيد، داستان از اين قرار بود كه: ابن السكيت كه در ادبيات عرب پيشواى دانشمندان عصر خود بود جهت تدريس فرزندان خود بگماشت، روزى نگاهى به دو فرزندش: معتز و مؤيد كرد و به ابن السكيت خطاب نمود و گفت: اين دو را دوست‏تر دارى يا حسن و حسين (ع) را؟ ابن السكيت گفت: من قنبر را - كه غلام على بود - از اينها دوست‏تر دارم، متوكل چون شنيد غلامان ترك را امر كرد شكمش را لگد مال كردند تا جان سپرد.
متوكل با آل ابوطالب عداوتى خاص داشت، پيوسته در صدد اذيت و آزار آنها بود و به اندك تهمتى ايشان را معذب مى‏ساخت، وزير او فتح ابن خاقان نيز اينچنين بود، آنچه به روزگار متوكل بر آل على (ع) گذشت در ايام هيچيك از خلفاء بنى عباس نگذشت ؛ عمر بن فرح رخجى والى متوكل بر مكه و مدينه بود، وى مردم را از احسان به اين خاندان منع مى‏كرد و بر اين امر، سخت پيگير بود كه اگر به وى خبر مى‏رسيد كسى اندك احسانى به آنها كرده او را تحت تعقيب و تعذيب قرار مى‏داد، لاجرم مردمان دست از رعايت طالبين برداشتند و به حدّى كار بر ايشان سخت شد كه زنهاى علويات پوشاك درستى به تن نداشتند، چند تن از ايشان با يك جامه به نوبت نماز مى‏گزاردند، در امور ديگر نيز امر بدين منوال بود تا گاهى كه متوكل هلاك شد و منتصر باللَّه به جاى او نشست، وى بر آل ابوطالب طريق ملاطفت پيمود و مالى جهت آنها فرستاد كه بر آنها توزيع نمودند.
از جمله جنايات متوكل در ايام خلافت خود بازداشتن مردم از زيارت قبر اميرالمؤمنين(ع) و قبر امام حسين (ع) بود، گماشتگان خويش بر سر راههاى كربلا قرار داده بود كه هر كه را بيابند عزم زيارت آن حضرت را دارد عقوبت كنند و به قتل رسانند. لذا در صدد برآمد كه قبر آن حضرت را منهدم و آثار آن را محو سازد.
مسعودى در حوادث سال 236 مى‏نويسد: متوكل در اين سال يكى از ياران خود به نام ديزج (كه يهودى بود) به كربلا فرستاد و كارگران بسيارى را به همراه او كرد تا قبر شريف را خراب كنند، هيچكس بر اين كار زشت جرأت نكرد تا اين كه خود ديزج بيلى بدست گرفت و قسمتى از قبر خراب كرد آنگاه سايرين بر هدم قبر اقدام نمودند و بناى قبر را منهدم ساختند. اما ابوالفرج گفته: هيچكس را جرأت بر اين امر نبود، ديزج گروهى جهود فراهم كرد تا بر اين كار شنيع اقدام نمودند. گفته‏اند: تا دويست جريب از اطراف قبر را شخم كردند و آب بر آن بستند.
متوكل جهت فرزندان خود: منتصر و معتزّ و مؤيد از مردم بيعت گرفت به ولايت‏عهدى كه به ترتيب مذكور پس از خود پست خلافت را به دست گيرند، ولى بعدا بر اين شد كه معتز را به جهت علاقه‏اى كه به مادرش داشت بر منتصر پيش اندازد، از منتصر خواست كه از مقام اولويت خويش تنازل كند، وى نپذيرفت، متوكل كه از او رنجيده خاطر شده بود پيوسته وى را در مجالس عمومى مى‏خواند و در پيش چشم مردم به وى توهين مى‏نمود و زخم زبان مى‏زد و از منزلتش در نظر مردم مى‏كاست، اتفاقا مسئله‏اى پيش آمده بود كه تركان دربارى نيز از متوكل آزرده خاطر گشته بودند، منتصر كه اين معنى را درك كرده بود بر اين شد كه به دستيارى تركان به حيات پدر خاتمه دهد.
و به نقلى انگيزه او به قتل پدر اين بود كه متوكل اميرالمؤمنين (ع) را دشمن مى‏داشت و گاه به مناسبتى به ساحت قدس آن حضرت جسارت مى‏كرد، تا اين كه روزى برحسب عادت در مجلسى سخنى ناسزا در اين مورد به زبان راند، منتصر كه در مجلس حضور داشت سخت برآشفت و رنگش متغير گشت آنچنان كه جلب توجه پدر نمود و سخت وى را مورد شتم و ناسزا قرار داد و اين بيت انشاء نمود: غار الفتى لابن عمه‏
رأس الفتى فى حر امّه به هر حال منتصر در صدد قتل پدر برآمد و چند تن از غلامان ترك و در رأس آنها بغاء صغير جهت كشتن پدر برگماشت، شبى كه متوكل در قصر خود با نديمان سرگرم مى‏گسارى بود و وى را حالت مستى ربوده بود بغاء داخل قصر شد و نديمان را مرخص كرد، همگى بيرون شدند جز فتح بن خاقان كه نزد متوكل بماند آنگاه غلامانى كه مهياى قتل بودند با شمشيرهاى برهنه درآمدند و بر متوكل هجوم آوردند، فتح بن خاقان كه چنين ديد فرياد كشيد: واى بر شما مى‏خواهيد خليفه را بكشيد؟! و خود را به روى متوكل افكند، غلامان شمشيرها كشيده بر فتح و متوكل فرود آوردند و خون هر دو بريختند و بيرون شدند و به نزد منتصر رفته با وى به خلافت سلام كردند.
قتل متوكل در سه ساعت از شب چهارشنبه سوم يا چهارم شوال سال 247 در سامرّاء واقع شد. مدت خلافتش چهارده سال و ده ماه و سنين عمرش به چهل و يك سال رسيد، مادرش كنيزى بود خوارزميه. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:18 PM
محمد عليشاه




پسر اكبر و ارشد مظفرالدين شاه قاجار. در 1289 ق در تبريز متولد شد و در آن شهر بسر برد و ولى‏عهدى پدر يافت. سه هفته قبل از مرگ مظفرالدين شاه به تهران وارد شد و قانون اساسى را كه در تاريخ 20 ذيقعده 1324 ق پدرش آن را قبول و صحه گذاشته بود تصديق و امضاء كرد. محمد على ميرزا پس از مرگ مظفرالدين شاه جانشين پدر شد و پسر دوم خود سلطان احمد ميرزا را وليعهد خويش قرار داد. در اين عهد به واسطه برترى نفوذ سياسى روس بر انگليس محمد على شاه جانب روسها را مى‏گرفت و انگليسها كه از فكر و نيت او آگاه بودند مزاحمت‏هاى گوناگونى براى وى ايجاد كردند سرانجام به مخالفت با مشروطه و مجلس برخاست و به سبب دشمنى و اختلاف شديدى كه بروز كرده بود در روز سه‏شنبه 23 جمادى‏الاولى 1326 قمرى مطابق با دوم تير 1287 خورشيدى شاه مجلس را به توپ بست و عده نمايندگان و افراد سرشناس را دستگير ساخت. پس از يك سال مشروطه‏خواهان مجدداً پيروز شدند و محمد على شاه با عده‏اى از همدستان خويش به سفارت روس پناهنده شد و مجلس بعد از افتتاح و مشاوره محمد على شاه را از سلطنت خلع كرد و وى از سفارت روس در زرگنده به شهر اودسا در روسيه عزيمت كرد و در آنجا اقامت گزيد (23 شعبان 1327). و سرانجام در ايتاليا در سن 54 سالگى جهان را بدرود گفت (11 رمضان 1343 ق = فروردين 1304 خورشيدى).

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:18 PM
محمود غزنوى

ابوالقاسم بن سبكتكين ملقب به سيف‏الدوله و نيز به يمين‏الدوله و امين‏الملّه و غازى. در سال 360 ه ق متولد و در 421 در شهر غزنين درگذشت. وى پس از مرگ ابومنصور ناصرالدوله سبكتكين به سال 387 پس از غلبه بر برادرش اسماعيل به امارت رسيد.
جنگها و محاربات سلطان محمود بدين شرح است:
بر ابوابراهيم اسماعيل بن نوح ملقب به منتصر سامانى چيره گشت بعد از آن خلف بن احمد باقى‏مانده صفاريان را از ميان برداشت و سپس با خانيان تركستان به جنگ پرداخت و بعد از آرام كردن آن نواحى عزم فتح خوارزم و جرجانيه را نمود و در سال 392 به عنوان جهاد و غزا به هندوستان حمله برد و تا سال 416 ظرف 24 سال چندين جنگ كرد كه مهمترين آنها 12 غزوه است.
ديگر از فتوحات محمود مى‏توان فتح رى و اصفهان و غلبه وى بر مجدالدوله ديلمى را نام برد كه به سال 420 اتفاق افتاده است. سلطان محمود كه اولين پادشاه مستقل و بزرگترين فرد خاندان غزنوى است به دليرى و بى‏باكى و كثرت فتوحات و شكوه دربار در تاريخ اسلام بسيار مشهور شده مخصوصاً غزوات او در هند و غنايمى كه از آنجا آورده و اجتماع شعرا و علما در دستگاه او، و اشعار و كتبى كه به نام او ترتيب يافته نام او را در اطراف و اكناف عالم معروف كرده است. معروف‏ترين شعراى دربار او عبارت بودند از: عنصرى بلخى، فرخى سيستانى، عسجدى، مروزى، زينتى، فردوسى طوسى، منشورى سمرقندى، كسائى مروزى كه نامورترين آنها همان فردوسى است. معروف‏ترين علماى دربار او ابوريحان بيرونى است.
سلطان محمود در مذهب حنفى تعصبى مفرط داشت كه از اين سبب با شيعه و اهل كلام و معتزله عصر خود سخت مخالفت مى‏ورزيد.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:19 PM
مرداویچ



ابن زيار، مكنى به ابوالحجاج مؤسس سلسله اميران زيارى (آل زيار) است كه از 316 تا حدود 435 ه ق در ايران شمالى و مركزى و جنوبى امارت داشته‏اند. وى از بزرگان ديلم و ابتدا از اتباع اسفار بن شيرويه و سپهسالار او بود، و اسفار به مصاحبت او بود كه طبرستان را در 316 از داعى صغير و ماكان كاكى گرفت و سپس از جانب اسفار مأمور گرفتن بيعت از سلار امير خاندان آل مسافر در طارم شد اما چون از مظالم اسفار دلتنگ بود محرمانه با سلار ساخت و به يارى سران ناراضى ديگر بر اسفار بيرون آمد و او را كه ابتدا به رى و طبس گريخته و سپس به الموت پناه جسته بود در طالقان دستگير و مقتول ساخت. مرداويج سپس به دفع ماكان كه نخست به خدمت وى آمده و بعد روى گردانده بود پرداخت و او را راند پس از آن مالك طبرستان و گرگان و دامغان و قسمت عمده عراق عجم گرديد، و در 319 متصرفاتش به ممالك سامانى از سويى و با نقاط تحت اداره خليفه عباسى از سوى ديگر مجاور شد و سران ديلمى به سبب بخشندگى وى از هر سو به خدمتش شتافتند، و مرداويج همدان را نيز متصرف شد و لشكر مقتدر خليفه را كه به سردارى هارون بن غريب به دفع وى آمده بود به سختى گريزان ساخت و عازم فتح اصفهان شد، خليفه مظفر بن ياقوت را به حفاظت اصفهان فرستاد اما او قادر به حفظ آنجا نشد و مرداويج به آسانى به آن شهر دست يافت و بلافاصله از آنجا عازم فتح اهواز گرديد و از اين طريق نيز با عراق عرب هم خاك شد.
اما با خليفه از در صلح درآمد. صلح با سامانيان و پذيرفتن پسران بويه به خدمت و بخشيدن لقب عمادالدوله به برادر بزرگتر يعنى على و نيز فراخواندن برادر خود وشمگير از گيلان از كشاورزى به ملكدارى و كشمكشها كه بعدها با على بن بويه يافت و غيره نيز از وقايع ديگر سلطنت مرداويج است.
مرداويج تعلق خاصى به آداب ايرانى و مراسم و آيين زرتشتى داشت و از اعمال عرب و خليفه عباسى سخت متنفر بود و بر آن مى‏رفت كه دولت از دست رفته ساسانى را از نو زنده كند و بغداد را ويران و مداين و عمارات شاهنشاهى را تجديد كند و خاندان خلفا را براندازد و به همين سبب تاجى مرصع همانند تاج نوشيروان بر سر مى‏گذاشت و بر تختى زرين مى‏نشست و در اقامه آداب قومى ايرانى سخت كوشا بود، چنانكه در زمستان سال 323 در شب جشن سده (دهم بهمن ماه) به اصفهان از دو سوى زاينده رود هيزم فراوان گرد كرد و وسايل چراغانى و آتش‏افروزى و سور و سرور فراهم ساخت تا شايسته چنان جشنى باستانى باشد. اما روز پيش از اقامه مراسم از آنها بازديد كرد و آنچه ترتيب دادند به سبب آنكه بر صحرا نهاده شده بود به نظرش حقير و ناچيز آمد و بر متصديان خشم گرفت و مصمم شد كه آنها را سياست كند. رؤساى لشكرى بدان سبب بر جان خود ترسيدند و در صدد شورش برآمدند، اما فتنه آنان را حسن بن محمد قمى وزير كه پدر ابن العميد است فرو نشاند. چهار روز بعد مرداويج بر غلامان ترك خود خشم گرفت و خواست كه آنان را به دست لشكريان ديلم براندازد تركان براى نجات جان خويش روزى كه مرداويج به گرمابه رفته و از خشم، محافظان را هم از پاسدارى بازداشته بود بر سر او ريختند و او را كشتند و سراى و اثاث را غارت كردند و از بيم ديلميان گريختند.
براى تفصيل بيشتر رجوع به تاريخ عمومى مرحوم عباس اقبال: 134 - 128 شود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:19 PM
مروان



بن ابى حفصة مروان بن سليمان بن يحيى بن ابى‏حفصة (يزيد) از شعراى طبقه عاليه است، جدّش ابوحفصه غلام مروان بن حكم بود كه به يوم‏الدار (روز قتل عثمان) آزادش كرد. وى در عصر اموى در يمامه (زادگاهش) بروز و ظهور نمود و دورانى از عمر خود را در عهد خلفاى عباسى گذرانيد، به بغداد آمد و مهدى و رشيد و معن بن زايده را به شعر خود مدح كرد و جايزه‏هاى كلان به دست آورد و از اين ممر ثروتى عظيم نصيبش گرديد، كه شيوه بنى‏عباس آن بود كه در ازاء هر بيت شعر مشتمل بر مدح آنها هزار درهم صله‏اش مى‏دانند، وى با هجاء علويين به نزد هارون تقرّب مى‏جست.
لويس معلوف او را يهودى الاصل خوانده است. مروان به سال 182 در بغداد درگذشت. (اعلام زركلى و المنجد قسم الاعلام)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:20 PM
مروان



بن حكم بن ابى‏العاص بن اميّة بن عبد شمس اوّلين خليفه از نسل بنى حكم كه مروانيان بدو منسوبند.
وى در سال دوّم هجرت در مكه متولد شد و به جهت اينكه پيغمبر (ص) پدرش را به طائف تبعيد كرده بود در طائف زيست و پس از وفات پيغمبر به مدينه آمد و در ايام عثمان از خاصّان و دبيران او شد و چون عثمان به قتل رسيد او به همراه طلحه و زبير و عايشه به خونخواهى عثمان رهسپار بصره شد و در جنگ جمل شركت كرد و پس از شكست آنها به معاويه پيوست و در صفين در كنار او بود و پس از آن على او را امان داد و در مدينه سكونت جست، در سال 42 از سوى معاويه والى مدينه گرديد ولى عبداللَّه زبير او را از شهر خارج كرد و او ساكن شام شد و در بسيارى از فتنه‏هاى مدينه و شام شركت كرد، آنگاه در تدمر سكونت گزيد و چون معاوية بن يزيد به خلافت رسيد مروان (از سستى معاويه در امر خلافت زمينه را براى خود مساعد ديد و) ادعاى خلافت كرد و در سال 64 اهالى اردن با وى بيعت كردند، او رهسپار شام شد و در آنجا بر مسند نشست سپس به مصر رفت و پسرش عبدالملك را حاكم آنجا كرد و به دمشق بازگشت.
گفته‏اند كه همسرش ام‏خالد در خواب بالشى بر روى او نهاد و او را خفه كرد.
او نخستين كسى بود كه دينارهاى شامى را با نقش »قل هواللَّه احد« سكّه زد.
وى را بر اثر درازى قامت و ناهموارى خلقت خيط الباطل مى‏گفتند. (منتهى الارب)
روزى پس از پايان جنگ جمل در بصره ابن عباس به نزد اميرالمؤمنين (ع) آمد و عرض كرد: كارى با شما داشتم. حضرت فرمود: مى‏دانم، كارت اين است كه براى پسر حكم امان بگيرى. ابن عباس گفت: آرى. فرمود: من وى را امان دادم ولى تو او را از اينجا بيرون بر و دوباره او را بياور بدين‏گونه كه وى را به ترك خود سوار كرده باشى كه حالت ذلت به خود بگيرد. ابن عباس حسب دستور وى را پشت سر خود سوار نمود و آنچنان خود را جمع كرده بود كه ميمونى به ترك انسانى سوار باشد. و چون وارد شد حضرت به وى فرمود: بيعت مى‏كنى؟ گفت: آرى اما به دلم چيزى هست كه بماند. حضرت فرمود: خداوند به مضمرات دلها آگاهتر است. آنگاه مروان دست خود را بگشود. حضرت دست به سوى دست او برد ولى به سرعت بكشيد و فرمود: مرا به اين بيعت نيازى نباشد كه اين دست دست يهودى مى‏باشد اگر بيست بار هم بيعت كند سرانجام با كون خون بيعت را بشكند. سپس فرمود: هان اى پسر حكم ترسيدى اگر بيعت نكنى جانت به خطر افتد؛ خير، به خدا سوگند تو نخواهى مرد تا اينكه فلان و فلان از پشت تو بيرون آيند و امت را به بى‏راهى و گمراهى سوق دهند (بحار: 8 قديم: 411). نقل است كه مروان را روز ولادتش به نزد رسول خدا (ص) آوردند كه كامش بردارد، حضرت نپذيرفت و فرمود: واى بر امت من از اين و از فرزندانش. (كنزالعمال: 31067)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:20 PM
مروان



فرزند محمد بن مروان بن حكم اموى ملقب به حمار كه اين لقب را در الجزيره به وى دادند به سبب جرأت و شهامتش در كارزارها. و نيز ملقب به جعدى كه جعد بن درهم مانوى معلم او بود. وى چهاردهمين و آخرين تن از خلفاى اموى شام مى‏باشد. به سال 72 در الجزيره متولد شد (پدرش والى آنجا بود) و به سال 105 قونيه را فتح كرد. در سال 114 هشام بن عبدالملك او را والى آذربايجان و ارمينيه و الجزيره كرد تا اينكه به سال 126 پس از به قتل رسيدن وليد بن يزيد مردم را به بيعت با خويش فراخواند و با سپاهى انبوه قصد شام كرد و ابراهيم بن وليد را از خلافت خلع كرد و خود به سال 127 به خلافت رسيد. در ايام او دعوت عباسيان قوت گرفت و وى در جنگى با قحطبة بن شبيب طائى شكست خورد و به موصل گريخت و سپس به بوصير (از اعمال مصر) رفت و به سال 133 ه ق در آنجا به قتل رسيد و سر او را به نزد سفاح خليفه عباسى بردند. ابن‏النديم در فهرست گويد: جعد بن درهم مروان را نيز به دين مانويّه آورد. (اعلام زركلى و فهرست ابن النديم)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:20 PM
مسترشدباللَّه



ابومنصور فضل بن احمد مستظهر باللَّه، مادرش كنيزى بود، بيست و نهمين خليفه عباسى، در ربيع‏الاول سال 485 متولد و به سال 512 پس از مرگ پدرش با وى به خلافت بيعت شد، مردى با شهامت و علوّ همت و شجاع و فصيح بود، شعر نيكو مى‏سرود، پيكره خلافت عباسى را زنده و اركان شريعت را مستحكم داشت؛ خود شخصا در جنگها شركت مى‏كرد: نبردهاى مكرر به حله و موصل و راه خراسان خود رهبرى مى‏كرد، تا اين كه - به روايت ذهبى - در سال 525 كه سلطان محمود بن محمد ملكشاه رخت از اين جهان بست و فرزندش داود بر اريكه سلطنت سلجوقى به جاى وى نشست عمويش مسعود بن محمد بر او خروج كرد و پس از جنگى خونين با يكديگر آشتى كردند و حكومت مناطق را ميان خود تقسيم كردند و در مورد بغداد قرار بر اين شد كه سلطنت آنجا ابتدا از آن مسعود باشد و پس از مرگ وى داود بر آنجا سلطنت كند، ميان مسترشد و مسعود خلاف افتاد، خليفه جهت نبرد با وى از بغداد عازم همدان شد، ولى در ميدان جنگ لشكريان سر از طاعت او برتافتند و گريختند و سلطان مسعود وى را با جمعى از خواص وى دستگير و به زندان افكند، تا به سال 529 هنگامى كه قصد رفتن به بغداد داشت در دروازه مراغه جمعى از باطنيان كه از جانب سلطان سنجر سلجوقى مأمور قتل او بودند وى را به قتل رسانيده و جسدش را در مراغه به خاك سپردند.
از جمله اشعار مسترشد هنگامى كه وى را اسير نمودند اين دو بيت است: و لا عجبا للاسد ان ظفرت بها
كلاب الاعادى من فصيح و اعجم‏
فحربة وحشى سقت حمزة الردى‏
و موت على من حسام ابن ملجم (تاريخ الخلفاء سيوطى و اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:21 PM
مستضى‏ءبامراللَّه



ابومحمد حسن بن مستنجد باللَّه، مادرش كنيزى ارمنيه به نام »عضة« سى و سومين خليفه عباسى به سال 536 متولد گرديد، و در روز مرگ پدرش به سال 566 به خلافت با وى بيعت شد، ابن جوزى مى‏گويد: به محض اين كه وى زمام امور به دست گرفت منادى از طرف او ندا داد كه از امروز گمركات و رسوم برداشته شد، و آنچنان عدل و دادى برپا كرد كه مانند آن را در عمرمان نديده بوديم، مال فراوانى را بر هاشميين و علويين و دانشمندان و مدارس و كاروان‏سراها توزيع نمود، مال دنيا را به چيزى نمى‏گرفت و پيوسته بذل و بخشش مى‏نمود، مردى بردبار و موقر و مهربان بود.
ابن جوزى مى‏گويد: در دوران خلافت او حكومت فاطميين از هم فرو پاشيد و در آنجا خطبه به بنام او خوانده شد و سكه به نام او زده شد، و موقعى كه اين مژده به بغداد رسيد بازارهاى اين شهر به رسم جشن و سرور تعطيل گرديد و خيمه‏هاى شادى برپا شد و من (ابن جوزى) در اين باره كتابى نوشتم به نام »النصر على مصر«.
ذهبى (يكى ديگر از تاريخ نگاران عامّه) مى‏گويد: در روزگار مستضى‏ء رافضيان در بغداد ضعيف شدند و بنياد شوكتشان به سستى گرائيد، و مردم از نعمت امنيت برخوردار شدند و سعادتى بزرگ در عهد خلافت وى نصيب مردمان گرديد، و در يمن و برقه و نوزر و مصر تا اسوان خطبه به نام او خوانده شد، و اين در سال 567 بود.
عماد كاتب آورده كه صلاح الدين ايوبى در سال 567 مسجد جامع مصر را در اولين جمعه به نام بنى عباس گشود و بدعتها (ئى را كه از طرف فاطميون در جهت مذهب تشيع برگزار شده بود) برداشت و شريعت را پاكيزه ساخت، و در دومين جمعه قاهره را بدين گونه به نام بنى‏عباس كار به انجام رسانيد و پس از آن در روز عاشوراء عاضد آخرين حاكم فاطمى رخت از اين عالم بربست و صلاح الدين كاخ او را با آنچه در آن بود مصادره كرد... آنگاه من (عماد كاتب كه معلوم مى‏شود از سنيانى بوده كه با شيعه عداوتى شديد داشته) به امر شهاب‏الدين مطهر فرزند علاّمه شرف الدين كه مأمور ابلاغ مژده فتح مصر به بغداد بود اين بشارت نامه مكتوب داشتم كه در بلاد اسلامى بر مردم قرائت شود:
الحمدللَّه معلى الحق و معلنه، و موهى الباطل و موهنه، - و بخشى از آن بشارت نامه اين است - و لم يبق بتلك البلاد منبر الاّ و قد اقيمت عليه الخطبة لمولانا الامام المستضى‏ء بامراللَّه اميرالمؤمنين، و تمهدت جوامع الجمع، و تمهدت صوامع البدع - تا آنجا كه مى‏گويد وطالما مرت عليها الحقب الخوالى، و بقيت مائتين و ثمان سنين ممنوّة بدعوة المبطلين مملوّة بحزب الشياطين، فملّكنا اللَّه تلك البلاد، و مكّن لنا فى الارض، و اقدرنا على ما كنّا نؤمله من ازالة الالحاد و الرفض، و تقدمنا الى من استنبناه ان يقيم الدعوة العباسية هنا لك، و يورد الادعياء و دعاة الالحاد بها المهالك.
خليفه چون اين بشارت نامه را دريافت به پاداش آن جهت نورالدين زنگى كه دستور دهنده بود، و صلاح‏الدين كه سمت امارت مصر را داشت خلعت و تشريفات، و جهت خطباى مصر نشانه‏هاى افتخار، و براى عماد كاتب كه تنظيم كننده و نگارنده بشارت نامه بود خلعتى و صد دينار فرستاد.
و در سال 569 جمعى از پيروان فاطميون عزم خروج عليه دولت آل عباس در مصر نمودند و گروهى از امراى صلاح الدين نيز با آنها موافقت كردند اما چون صلاح الدين خبردار شد همه را يك‏جا به دار كشيد.
و در روز آخر شوال 575 مستضى‏ء دار فانى را وداع گفت، پس از آن كه فرزندش احمد را به جانشينى خويش تعيين نمود. (تاريخ الخلفاء سيوطى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:21 PM
مُستعصم‏باللَّه



ابو احمد عبداللَّه بن مستنصر باللَّه، مادرش كنيز به نام »هاجر«، سى و هفتمين و آخرين خليفه عباسى، در سال 609 متولد و در سال 640 پس از مرگ پدرش مستنصر به خلافت نشست، چون وى بر سرير سلطنت مستقر گشت تدبير مملكت را با وزير خويش مؤيد الدين ابن العلقمى قمى و ديگر امرا و فرماندهان سپرد و خود مشغول كبوتربازى و لهو و لعب و لذت و خوش‏گذرانى شد، و هم در آن ايام پسرش ابوبكر بر محله كرخ بغداد كه مسكن شيعيان بود حمله برد و جماعت بسيارى از سادات به اسارت گرفت و به قولى هزار دختر از علويات و جز آنها به غارت برد، لا جرم ابن علقمى كه شيعى مذهب بود در صدد زوال دولت بنى عباس برآمد و خواست تا مگر يكى از اولاد اميرالمؤمنين على (ع) را به زعامت مسلمين برگزيند، از اين رو پنهانى با تتار مكاتبه و مراسله كرد و ايشان را در تصرف بغداد و كشتن مستعصم تطميع نمود و به گونه‏اى در لشكر مستعصم پراكندگى ايجاد كرد و آنها را از دور او پراكنده ساخت.
تا در سال 656 كه هولاكوخان مغول سردار تتارى در رأس دويست هزار سرباز به بغداد رسيد، لشكر خليفه به جنگ آنها رفت ولى شكست خورد.
روز عاشورا هولاكو وارد شهر شد، ابن علقمى به مستعصم گفت: من به نزد وى روم و به وى پيشنهاد صلح كنم. مستعصم گفت: چنين باشد. وزير به نزد هولاكو رفت و چون باز آمد خليفه را گفت: هولاكو قصد سوئى به شما ندارد، بلكه مى‏خواهد تو را به منصب خلافت باقى بدارد چنان كه با سلطان روم همين روش اتخاذ نمود، و در مورد شئون داخلى حكومت همان نقش ديلميان و سلجوقيان در حكومت عباسى را مى‏خواهد ايفا نمايد، و هم اكنون مصمم است كه با سپاه خويش به ايران باز گردد، و ضمنا ايشان علاقه دارد با شما وصلتى برگزار كند و دخترش را به فرزندتان امير ابوبكر تزويج نمايد، و مقرّر داشته كه هم امروز اين كار خير صورت گرفته مجلس عقد تشكيل گردد، لذا بدين مناسبت شما را و جميع اكابر شهر را دعوت نموده، مصلحت آن كه به اتفاق اركان مملكت بدان محفل قدم رنجه داريد و اين قرابت ميمون را امضاء فرمائيد.
مستعصم كه جز اين راه نجاتى براى خويش نمى‏ديد موافقت نمود و در جمع اعيان دولت به خيمه‏اى كه هولاكو بيرون شهر جهت پذيرائى ترتيب داده بود وارد شد، و از آن سوى ابن علقمى فقها و مقامات معنوى شهر را نيز جهت انجام مراسم شرعى عقد ازدواج دعوت كرد و آنها نيز در آن خيمه حضور يافتند و چون همه در آن خيمه گرد آمدند هولاكو دستور داد همه را گردن زدند و از دم تيغ گزراندند جز خود مستعصم كه او را زنده نگه داشت تا محل تمام اموال و دفينه‏ها را نشان دهد.
پس لشكر تتار با شمشيرهاى كشيده به شهر بغداد درآمدند و تا چهل روز خون مردم بريختند، و نقل شده كه بيش از يك ميليون نفر از مرد و زن و خرد و كلان به قتل رسانيدند.
و مستعصم را با فرزندش ابوبكر در ميان جوال نهادند و چندان ايشان را لگدكوب كردند تا جان دادند، و به قولى آلت گچ كوبى چندان به آنها كوبيدند تا هلاك شدند، اين واقعه در 28 محرم سال 656 كه موافق لفظ »خون« است به وقوع پيوست.
دميرى گفته: اوضاع چنان موحش بود كه كسى را فرصت نوشتن تاريخ مرگ مستعصم و دفن جسد او نبود، ذهبى گفته: گمان نمى‏كنم خليفه را كسى به خاك سپرده باشد و بليّه چنان عظيم بود كه هرگز مانند آن ديده نشده.
در اخبارالدول آمده كه چون كعب بن زهير شاعر، قصيده »بانت سعاد« را كه در مديحه رسول خدا (ص) سروده بود بر آن حضرت قرائت كرد حضرت بُرد خويش را به وى بخشيد، و آن بُرد نزد كعب بود تا زمان معاويه كه ده هزار درهم به وى داد تا آن را به دست آرد وى نپذيرفت، چون كعب درگذشت معاويه بيست هزار درهم براى فرزندانش فرستاد و بُرد را از ايشان بگرفت، آن بُرد به نزد خلفا بود و پيوسته از خليفه‏اى به خليفه ديگر منتقل مى‏شد و خلفاء عنايتى خاص به آن داشتند و در اعياد بر دوش مى‏گرفتند و بدان تبرك مى‏جستند تا به مستعصم رسيد، مستعصم در روزى كه مى‏خواست به ملاقات هلاكو رود آن را بر دوش داشت و قضيب (چوب دستى) رسول خدا (ص) را به دست گرفت، و چون هلاكو مستعصم را بكشت آن بُرد و قضيب را بسوزانيد و خاكسترش را به دجله ريخت و گفت: من اين كار را به منظور اهانت نكردم بلكه خواستم تا بُرد و قضيب را تطهير كرده باشم بدين جهت كه بدن خلفا با آنها تماس گرفته بود.
و بالجمله هلاكو بقيه اولاد مستعصم را بكشت و دختران او را اسير كرد و بدين ترتيب دوران خلافت زور پايه 524 ساله عباسى سپرى گشت، و مدت سه سال و نيم در دنيا از بنى‏عباس خليفه‏اى وجود نداشت، پس از آن در مصر جماعتى از بنى‏عباس مجددا اين منصب را به دست آوردند. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى و اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:22 PM
مُستعين‏باللَّه





ابوالعباس، احمد بن محمد المعتصم بن هارون الرشيد، برادر متوكل، دوازدهمين از خلفاى بنى عباس، وى به سال 221 از كنيزى به نام مخارق در سامرّاء متولد شد، و چون به سال 248 منتصرباللَّه از جهان رفت فرماندهان و اركان دولت كه بيشتر آنها را تركان تشكيل مى‏دادند با يكديگر به شور پرداخته گفتند: اگر يكى از فرزندان متوكل را به خلافت برگزينيم يك تن از ما را زنده نگذارد (چه متوكل به دست تركان كشته شده بود) و گفتند: مناسب‏ترين فرد و شايسته‏ترين كسى كه بر اين مسند تكيه كند احمد بن معتصم فرزند استاد ما است (زيرا معتصم اولين خليفه عباسى بود كه تركان را به رتق و فتق امور گماشت) پس با وى كه 28 سال از عمرش مى‏گذشت بيعت نمودند، و تا سال 251 در سامرّاء به حكم‏رانى خويش ادامه داد، در اين سال تركان كه در حكومت عباسى آن روز نفوذ مطلق را داشتند با وى بناى عصيان و نافرمانى نهادند، كار وى به جائى رسيد كه جز نام خليفه چيزى از او به جاى نمانده بود، امر او به دست دو تن از فرماندهان جيش به نام بُغاء و وصيف بود كه شاعرى در اين باره گفته: خليفة فى قفصٍ، بين وصيف و بغا
يقول ما قالا له، كما تقول الببغا (ببغا، طوطى را گويند) و چون دريافت كه تركان با وى سر عصيان دارند از سامراء به بغداد هجرت نمود، اما پس از چندى از او التماس بازگشت به بغداد كردند و پيام معذرت دادند ولى مستعين نپذيرفت، تركان بر اين شدند كه معتزباللَّه فرزند متوكل را بر اريكه خلافت بنشانند، وى را كه آن روز در زندان بود آزاد ساخته با وى بيعت نمودند و مستعين را خليفه معزول معرفى نمودند، اما او در بغداد خليفه خوانده مى‏شد، معتز لشكرى انبوه به جنگ او به بغداد فرستاد، اهالى بغداد به يارى مستعين مجهز شدند، نبردى خونين برپا شد و جمع بسيارى به قتل رسيدند و چند ماه اين جنگ به درازا كشيد، قحطى و گرانى به اوج خود رسيد، مردم در تنگنا قرار گرفتند، كار مستعين به سستى گرائيد، زعماى قوم در صدد برآمدند كه كار را به صلح بر خلع مستعين فيصله دهند، اسماعيل قاضى و افرادى از اين قبيل پا در ميانى كردند و طىّ شرائطى مستعين را راضى نمودند كه از مسند خلافت به كنار رود، در سال 252 وى خويشتن را خلع نمود و قضاة و معاريف بغداد را بر اين امر گواه گرفت و از آنجا به واسط كوچ كرد و مدت نه ماه در آنجا حبس نظر بود، سپس بازوى او را بسته به سامرّاء حركت دادند، معتز به احمد بن طولون پيغام داد كه در راه وى را به قتل رساند، اما او نپذيرفت و گفت: من فرزندان خلفاء را نمى‏كشم، پس سعيد حاجب را بر اين امر گماشت و او در شوال سال 252 در قاطول نزديك سامرّاء مستعين را ملاقات نمود و او را از مركب فرو كشيد و تازيانه‏اى چند بر او زد و آنگاه بر سينه‏اش نشست و سرش را جدا كرد و جسدش را در راه افكند و سرش را براى معتز برد، معتز در آن حال سرگرم بازى شطرنج بود، امر كرد تا سر مستعين را به كنارى نهادند و چون از بازى بپرداخت سر را طلبيد و چندى بدان نگريست آنگاه دستور داد آن را به خاك سپردند. مستعين در آن روز 35 سال از عمرش گذشته بود. (تاريخ الخلفاء و اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:23 PM
مُستكفى‏باللَّه

عبداللَّه بن على بن مكتفى بن معتضد، مادرش كنيزى به نام املح الناس، بيست و دومين خليفه عباسى، پس از خلع متقى باللَّه به سال 333 ه در بغداد با وى بيعت شد، وى در آن روز 41 سال از عمرش مى‏گذشت، تورون تركى را كه مشيّد خلافت او بود خلعت بخشيد و تدبير مملكت را به وى تفويض نمود ولى ديرى نشد كه تورون درگذشت و كاتبش ابوجعفر بن شيرزاد به جاى او نشست و او از فرصت ضعف و ناتوانى خليفه استفاده كرده طمع در حكومت بست و لشكريان را به طرفدارى خويش سوگند داد، خليفه به ناچار او را خلعت صدارت پوشانيد، امّا ديرى نپائيد كه احمد بن بويه ديلمى از ايران وارد بغداد شد و ابن شيرزاد متوارى گشت، احمد به دارالخلافه درآمد و در برابر خليفه بايستاد، خليفه وى را تكريم و تعظيم نمود و او را خلعت اميرالامرائى پوشانيد و او را »معزالدولة« و برادرش على را »عمادالدولة« و برادر ديگرش حسن را »ركن الدولة« لقب داد و دستور داد القاب آنها را بر سكه ضرب كنند و خويشتن را »امام الحق« ناميد و اين را نيز بر سكه‏ها منقوش ساخت، كار معزالدولة بالا گرفت و خليفه را تحت الشعاع خويش ساخت و كارها را از دست او بگرفت و او را به كنارى نشاند و دستور داد روزانه پنج هزار درهم جهت هزينه زندگى به وى دهند، معزالدولة اولين از ديالمه بود كه بر عراق حكومت كرد، وى بازيهاى ورزشى را مانند كشتى و شنا در ميان جوانان رواج داد، جوانان بغداد را سخت سرگرم بازى كرد و آنها به آموزش فنون بازى پرداختند و آنچنان در اين فنون مهارت يافتند كه بسا يك شناگر، اجاق آتشى را كه ديگى بر آن بود بر سر دست مى‏گرفت و آنقدر شنا مى‏كرد كه گوشت ميان آن ديگ مى‏پخت.
چون مدتى گذشت به سمع مستكفى رسانيدند كه معزالدوله قصد كشتن او را دارد، معزالدوله بر مستكفى وارد شد و در برابر او بايستاد و اركان دولت هر يك به مرتبه خويش به صف بايستادند، در اين حال دو تن از ديلميان به پيش تخت خليفه رفتند و دست خود را به سوى او دراز كردند، خليفه پنداشت كه مى‏خواهند دست او ببوسند، دست به سوى آنان فرا داشت تا ببوسند، ايشان دستان او را محكم گرفته از تخت او را بر زمين كشيدند و عمامه را به گردنش پيچيده وى را به خوارى و مذلت همى به روى خاك مى‏كشيدند و لباس سلطنت از برش بيرون كردند و چشمانش را با ميل آهنين كور كردند و با اين كار سه خليفه كور در بغداد جمع شد: قاهر باللَّه و متقى باللَّه و مستكفى باللَّه، آنگاه دارالخلافه را غارت كردند. دوران خلافت او يك سال و چهار ماه بود. پايان خلافت او در 23 شعبان سال 343 بود، چون وى را از خلافت معزول ساختند پسرعمش فضل بن مقتدر را به خلافت گزيدند و با وى بيعت نمودند و مستكفى را به نزد او حاضر نموده وى به فضل به عنوان خليفه مسلمين سلام كرد و به خلع خويش از خلافت گواهى داد، سپس وى را به زندان افكندند و تا سال 338 زنده بود و در اين سال در زندان درگذشت. وى 46 سال عمر كرد، و اظهار تشيّع مى‏نمود. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:23 PM
مُستنجدباللَّه



ابوالمظفر يوسف بن محمد المقتفى، مادرش كنيزى گرجيّة به نام »طلوس« سى و دومين خليفه عباسى، پدرش مقتفى به سال 547 وى را به ولايت‏عهدى موسوم داشت، و در سال 555 كه پدر از دنيا رفت وى بر مسند خلافت عباسى نشست، وى به عدل و درايت و فراست و ذكاوت موسوم بود، بر مفسدان و فتنه‏انگيزان و اخلال‏گران به شدت عمل مى‏كرد، چنان كه گويند: يكى را كه دورانى ميان مردم سعايت و فتنه‏انگيزى مى‏كرد به بند افكند، مردى به نزد وى آمد كه در باره او وساطت كند و گفت: ده هزار دينار بابت جريمه او مى‏پردازم او را رها ساز، مستنجد گفت: من ترا ده هزار دينار مى‏دهم كه ما را به سعايت‏گر ديگرى راهنمائى كنى تا او را به زندان افكنيم و مردمان را از شرش آسوده سازيم.
مستنجد مردى اديب و دانشمند بود، شعرى نيكو داشت كه از جمله اين دو بيت از او است: عيّرتنى بالشيب و هو وقار
ليتها عيرت بما هو عار
ان تكن شابت الذوائب منّى‏
فالليالى تزينها الاقمار در عهد او كار خلفاى فاطمى در مصر به ضعف گرائيد و در روزگار پسرش مستضى‏ء كار فتح مصر به انجام رسيد. و سرانجام به سال 566 عمر او به سر آمد. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:27 PM
مُستنصرباللَّه



ابوجعفر منصور بن الظاهر بامراللَّه، مادرش كنيزى تركيه، سى و ششمين خليفه عباسى، در صفر سال 588 متولد و پس از مرگ پدرش در رجب سال 623 بر سرير خلافت نشست، وى شخصى دورانديش و عدالت پيشه و مشفق به رعيت بود، دانشمندان و متدينين را گرامى داشتى و پيوسته در صدد تأسيس و تشييد بناهاى دينيه و علميه بودى، مدارس و مساجد و كاروان‏سراها و بيمارستانها و پلها و راههاى بسيار تأسيس و احداث نمود، در بغداد، جانب شرقى دجله مدرسه‏اى بى‏مثل و مانند بنا كرد، كه به مدرسه مستنصريه شهرت يافت، و موقوفه بسيار براى آن قرار داد و چهار مدرّس براى آن معين كرد كه به چهار مذهب در آن درس گويند، لشكر عظيمى جهت مبارزه با تتار فراهم نمود و گفته شده كه شمار آنها به صدهزار سوار رسيده بود و با تتار جنگيد و آنها را منهزم ساخت.
وى در روز دهم جمادى الآخر سال 640 دنيا را وداع گفت و شعرا در مرثيه او شعرها گفتند، از جمله وجيه قيروانى قصيده‏اى در مدح او گفت كه يك بيتش اين است: لو كنت فى يوم السقيفة حاضرا
كنت المقدم و الامام الاورعا يكى از حضار مجلس چون اين بيت شنيد به وى خطاب كرد كه به خطا گفتى چه اگر خليفه خود در آن روز حاضر نبوده پدرش عباس در آن صحنه حضور داشته و او ابوبكر را شايسته اين مقام دانسته، مستنصر را از گفته او خوش آمد و خلعتى به وى عطا كرد و وجيه را دستور نفى بلد داد، پس وى به مصر هجرت كرد. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:28 PM
مُعتزّباللَّه


ابوعبداللَّه محمد (يا زبير) بن جعفر متوكل، سيزدهمين خليفه عباسى، در سال 232 از كنيزى روميه به نام قبيحه متولد و در سال 252 هنگامى كه مستعين خلع گرديد وى در سن 19 سالگى به خلافت رسيد، در سال اول خلافتش أشناس ترك كه از طرف واثق باللَّه به صدارت معين شده بود بمرد و پانصد هزار دينار بجاى گذاشت و همه را معتز بستد و خلعت صدارت را بر تن محمد بن عبداللَّه بن طاهر پوشاند و دو شمشير به گردنش آويخت، اما ديرى نشد كه وى را از اين مقام خلع نمود و خلعت را به اندام برادر خود ابواحمد بن متوكل راست كرد و تاجى از زر بر سر او نهاد و كلاهى جواهرنشان به وى پوشاند و دو شمشير قلاده وى ساخت ولى در همان سال او را معزول ساخت و به شهر واسط تبعيدش كرد، و اين خلعت را بر بُغاء شرابى پوشانيد و تاج سلطنت به تارك او نهاد، اما وى پس از يك سال بر خليفه خروج كرد و سرانجام به قتل رسيد و سرش را به نزد معتز آوردند.
معتز در رجب اين سال برادر خود مؤيّد را از ولايت‏عهدى عزل نمود و وى را كتك زد و به بند كشيد تا اين كه پس از چند روزى بمرد، معتز از بيم اين كه مبادا وى به قتل مؤيد متهم گردد و سرانجام فاجعه‏اى عليه او به وقوع پيوندد جمعى از قضات را بر جسد او حاضر كرد كه ببينند اثر جرحى در بدن او نيست.
معتز در برابر تركان دربار مضمحل و ناتوان بود و آنها سخت بر او چيره بودند. روزى جمعى از سردمداران آنها به نزد معتز آمده گفتند: يا اميرالمؤمنين مواجب عقب افتاده ما را بپرداز تا صالح بن وصيف را بكشيم - صالح يكى از فرماندهان بود كه معتز از او هراسناك بود - معتز از مادرش درخواست نمود كه مالى در اختيارش نهد تا در اين راه هزينه سازد، مادر امتناع نمود و آن مال را به وى نداد، بيت‏المال از مال تهى بود، تركان بر عزل او متفق‏الكلمه شدند، صالح بن وصيف و محمد بن بغا نيز با آنها موافق گشتند، سلاح به تن كرده به درب دارالخلافه گرد آمدند، به معتز پيغام دادند كه از خانه بيرون شو، وى عذر خواست كه داروئى نوشيده و بى حالم و توان بيرون شدن ندارم، جماعتى بر او هجوم برده پايش گرفته كشان‏كشان وى را بيرون كشيدند و با گرز وى را كتك زدند و او را در آفتاب بسيار گرم بپاى داشتند و از حرارت زمين گاه تكيه بر يك پاى مى‏كرد و چون گرم مى‏شد آن پا را برمى‏داشت و بر پاى ديگر مى‏ايستاد، و پيوسته سيلى به صورت او مى‏زدند و مى‏گفتند: خود را از خلافت خلع كن و او امتناع مى‏ورزيد، تا سرانجام بيچاره گشت و خود را خلع كرد، آنگاه محمد بن واثق را كه در بند معتز و در بغداد بسر مى‏برد از آنجا احضار و با وى بيعت كردند، معتز خود نيز با وى بيعت نمود، به دستور صالح سه روز يا پنج روز معتزّ را از آب و غذا منع كردند و پس از آن وى را در زير زمينى محبوس نمودند تا جان سپرد، و به قولى او را با آب جوش حقنه كردند تا بمرد، و برخى گفته‏اند: پس از پنج روز كه از عزل او گذشت وى را به گرمابه‏اى برده بعد از شستشو با آب گرم تشنه شد او را از آب منع كردند تا نزديك به هلاكت آب شورى يا آب برفى به وى دادند تا بخورد و به حياتش خاتمه داد، مرگ او در ماه شعبان سال 255 اتفاق افتاد. (تتمة المنتهى و تاريخ الخلفاء)
در عهد خلافت معتز، يعقوب ليث در خراسان و كرمان قوت گرفت و طاهريان را برانداخت. مصر را نيز غلام تركى به نام احمد بن طولون به وسيله بايك بيگ حاجب تركِ خليفه به چنگ آورد، و با بر سر كار آمدن طولونى، مصر نيز از قلمرو حكومت عباسى بيرون رفت. بغاى صغير: سردار ترك به دست غلامان مغربى يعنى بربرهاى خليفه افتاد و به قتل رسيد. معتز 24 سال عمر كرد و مدت خلافتش سه سال و چند ماه بود.
از وقايع زمان معتز رحلت امام على النقى (ع) است كه در سال 254 در سامراء به وقوع پيوست.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:28 PM
معتصم‏باللَّه


ابواسحاق محمد بن هارون الرشيد هشتمين خليفه عباسى، در سال 178 از يكى از كنيزان هارون به نام مارده به دنيا آمد، بى‏سواد و كم‏دانش بود و چون خشم مى‏نمود از كشتن هر كسى باكى نداشت، مهيب و قوى هيكل بود، او را مثمّن (هشتائى) مى‏گفتند، چه وى هشتمين خليفه عباسى و هشتمين طبقه از نسل عباس و هشتمين فرزند هارون و در سال دويست و هيجده به خلافت رسيد و هشت سال و هشت ماه و هشت روز سلطنت كرد و در سال 178 به دنيا آمد و چهل و هشت سال عمر كرد و طالع او برج عقرب بود كه هشتمين برج سال است و هشت بار در جنگها فتح كرد و هشت تن از دشمنان خود را به قتل رسانيد و هشت پسر و هشت دختر داشت و هشت روز از ماه ربيع الاول مانده چشم از اين جهان بست.
معتصم كه به هيچيك از دو طايفه عرب و ايرانى اعتماد نداشت به عنصر ثالثى كه تازه در بغداد قدرت و اهميتى پيدا كرده بودند متوسل شد و آن عنصر ترك بود چه در نتيجه جنگهاى پى‏درپى كه مسلمين در عهد هارون و مأمون در حدود تركستان كرده بودند عده زيادى غلام ترك به عنوان اسير يا پيش‏كش به دارالخلافه فرستاده بودند معتصم از ايشان جمعى را به عنوان مستحفظ داخل سپاه كرد لكن بعدها اقتدار اين سپاهيان ترك به حدى زياد شد و زياده‏روى ايشان در طلب مال و مقام به جائى كشيد كه خود خليفه هم در وحشت افتاد ناچار بغداد را ترك گفت و در سامراء كه خود در سال 220 به بناى آن اقدام كرده بود مقيم شد و تا آخر خلافت در ميان عده لشكرى پاسبان در آنجا مى‏زيست و در همانجا به سال 227 درگذشت. (تاريخ مفصل ايران و تاريخ الخلفاء سيوطى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:29 PM
مُعتضدباللَّه


احمد بن طلحة بن متوكل، مادرش كنيزى به نام »صواب«، شانزدهمين خليفه عباسى، در ذيقعده 242 متولد، و در رجب سال 279 در روز مرگ عمويش معتمد بر تخت سلطنت مستقر گشت، در ايام وى فتنه‏ها فرو نشست و جنگها از ميان برفت و اجناس و نرخها ارزان شد و شرق و غرب بر او مفتوح گشت و اموال بسيار در خزانه فراهم آمد، وى مردى بخيل و كم رحم و خون‏ريز و سفاك و مهيب و دلير بود، چون به يكى از فرماندهان سپاه خويش خشم مى‏گرفت مى‏گفت وى را در گودالى بيفكنند و خاك بر آن دهند، به زنان و كنيزكان بسيار ميل كردى و بنا و ساختمان بسيار نهادى، كاخى به نام شريا بپا كرد كه چهارصد هزار دينار هزينه آن شد.
وزير او عبيداللَّه بن سليمان بود و پس از مرگ او قاسم بن عبيداللَّه مقام وزارت را متصدّى گشت.
معتضد در ايام خود عشور گمركى را برداشت و دستور داد ديوان مواريث را كه مباشر اخذ ماليات بر ارث بود تعطيل كردند و گفت: همه ماترك را به بازماندگان دهند و مردمان را از اين دستور او و دستوراتى از اين قبيل شادمان گشتند و بركات و ارزاق فراوان شد، و مردمان وى را بر اين سيرت، سفّاح دوم مى‏خواندند كه وى شوكت بنى‏عباس را زنده نموده است و ابن‏الرومى اين ابيات را بدين مناسبت سروده: هنيئا بنى‏العباس انّ امامكم‏
امام الهدى و الجود و البأس احمد
كما بابى‏العباس أنشى‏ء ملككم‏
كذا بأبى‏العباس ايضا يجدّد
امام يظل الامس يُعمل نحوه‏
تلهّف ملهوف و يشتاقه الغد در اولين سال خلافتش بيع و شراء كتب فلسفه و كتابهائى از اين قبيل منع كرد و دستور داد بساط داستان سرايان و فال‏گيران و غيب گويان و طالع شناسان را از كنار كوچه و خيابانها برچينند.
و در سال 281 معتضد دستور داد دارالندوة را منهدم و آن را جزء مسجدالحرام كردند.
و در سال 282 مراسم نوروز را مانند آتش‏افروزى و آب به روى يكديگر پاشيدن برانداخت.
و در اين سال وى با قطرالندى دختر خمارويه بن احمد بن طولون ازدواج نمود كه از جمله چيزهائى كه در جهاز او فراهم شده بود چهارهزار بند شلوار جواهرنشان و ده صندوق جواهرات بود.
و در سال 284 در مصر سرخى عجيبى پديدار گشت آنچنان كه هر كس به چهره ديگرى مى‏نگريست آن را سرخ مى‏ديد و همچنين ديوارها به رنگ سرخ ديده مى‏شدند كه مردمان به دعا و تضرع به درگاه خداوند برخاستند، و اين سرخى از عصر تا به شب ادامه يافت.
ابن جرير گفته: معتضد در اين سال تصميم گرفت دستور دهد معاويه را بر منابر سبّ و لعن كنند، وزير او عبيداللَّه وى را از آشوب عمومى بيم داد اما او اعتنا ننمود و اين فرمان را مكتوب داشت و در آن نامه مناقب و فضايل بسيارى از اميرالمؤمنين (ع) و فصلى از قبايح افعال و مساوى اعمال معاويه مندرج نمود، يوسف قاضى چون متوجه امر گرديد گفت: اى اميرالمؤمنين! من از فتنه و آشوب، سخت بيمناكم؛ معتضد گفت: اگر مردم تكانى خوردند شمشير در آنها مينهم، وى گفت: با علويين چه خواهى كرد كه چون با اين كار تو زمينه خروج آنها مساعد گردد و آنها از هر گوشه مملكت سر در آوردند و دعوى خلافت كنند؟! معتضد چون اين شنيد از تصميم خود باز ايستاد. در سال 286 ابوسعيد جنابى قرمطى در بحرين خروج كرد و كارش بالا گرفت (به ابوسعيد رجوع شود) ابن حمدون آورده كه معتضد مشرف بر درياچه‏اى كه به كنار دجله بود عمارتى ساخت و شصت هزار دينار در آن هزينه كرد و با كنيزان خود كه محبوبه‏اش »دريره« نيز در ميان آنها بود در آن كاخ به خلوت نشست و به عيش و عشرت پرداخت، ابن بسّام شاعر در اين باره اين دو بيت سرود: ترك الناسَ بِحِثرة
و تخلّى فى البُحَيرة
قاعد يضرب بالطبل‏
على حرّ دريره معتضد چون شنيد آن را به رو نياورد و فورا دستور داد آن كاخ را خراب كردند و آن بساط درنورديد؛ پس از چندى دريره بمرد و خليفه را به مرگ خويش سخت عزادار كرد كه بدين مناسبت اين ابيات سرود: يا حبيبا لم يكن يعد له عندى حبيب‏
انت عن عينى بعيد و من القلب قريب‏
ليس لى بعدك فى شى‏ء من اللهو نصيب‏
لك من قلبى على قلبى و ان بنت رقيب‏
و خيال منك مذغبت خيال لا يغيب‏
لو ترانى كيف لى بعدك عول و نحيب؟
و فؤادى حشوه من حرق الحزن لهيب‏
لتيقّنت بانى فيك محزون كئيب ما ارى نفسى و ان سليتها عنك تطيب‏
لى دمع ليس يعصينى و صبر ما يجيب معتضد را در ربيع الآخر 289 بيمارى شديدى عارض شد و علت آن كثرت جماع بود كه مزاجش را به كلى دگرگون ساخت و سرانجام در 22 اين ماه درگذشت.
گويند در مرض موت خود اين ابيات بسرود: تمتّع من الدنيا فانك لا تبقى‏
و خذ صفوها ما أن صفت ودع الرنقا
و لا تأمننّ الدهر انى امنته‏
فلم يبق لى حالا و لم يرع لى حقا
قتلت صناديد الرجال فلم ادع‏
عدوا، و لم امهل على ظنّة خلقا
و اخليت دور الملك من كل نازل‏
و شتّتّهم غربا و مزّقتهم شرقا
فلما بلغت النجم عزّا و رفعة
ود انت رقاب الخلق أجمع لى رقّا
رمانى الردى سهما فاخمد جمرتى‏
فها انا ذافى حفرتى عاجلا ملقى‏
فافسدت دنياى و دينى سفاهة
فمن ذا الذى منى بمصرعه اشقى؟
فيا ليت شعرى بعد موتى ما ارى‏
الى نعمة اللَّه ام ناره اُلقى؟ (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:29 PM
معتمدعلى‏اللَّه



احمد بن متوكل بن معتصم بن هارون‏الرشيد، مكنّى به ابوالعباس يا ابوجعفر، پانزدهمين خليفه عباسى، مادرش كنيزى روميه به نام »فتيان« (279 - 229 ه = 892 - 843 م) موقعى كه مهتدى (خليفه پيش از خود) به قتل رسيد وى در جوسق زندانى بود، و در اين سال 256 وى را از زندان بيرون آوردند و با او بيعت نمودند، وى در سامرّاء متولد شده و در آنجا نشو و نما كرده بود و چون به خلافت رسيد پايتخت عباسى را از سامرّاء به بغداد منتقل نمود، و با اين كه جوانى بى‏كفايت و عياش بود مدت نسبتا مديدى يعنى 23 سال خلافت كرد. علت اين امر آن بود كه برادرش طلحه ملقب به موفق متصدى كارها بود و او مردى كارآمد و با شهامت بود، چه اين كه معتمد در آغاز كار، موفق را والى مشرق بلاد اسلامى و فرزندش جعفر كه وى را وليعهد خويش ساخته لقب مفوض الى اللَّه به وى داده بود والى مصر و مغرب بلاد كرد.
معتمد پيوسته به لهو و لعب و انواع خوش‏گذرانى سرگرم بود و به امور رعيت وقعى نمى‏نهاد، از اين رو مردمان از او راضى نبودند و برادرش موفق را دوست مى‏داشتند.
موفق همه كارها را خود به دست گرفت و امور مملكت را به درستى تمشيت داد.
در روزگار او حوادث شگفتى رخ داد، از جمله: شكست يعقوب ليث صفار و مرگ او (265ه ق)، و از پا درآمدن صاحب زنج و پايان يافتن قدرت او در بصره، و وفات حضرت ابومحمد حسن بن على العسكرى (ع) به سال 260 در سامرّاء، و در اين سال قحطى و گرانى شديد در منطقه حجاز و عراق اتفاق افتاد كه يك »كرّ« (حدود 90 كيلو) گندم در بغداد به 150 دينار رسيد، و در سال 264 ميان معتمد و برادرش موفق اختلافى پديد آمد كه به صلح انجاميد، اما در سال 269 اين اختلاف شدت يافت آنچنان كه اين دو برادر در برابر يكديگر موضع گرفته از يكديگر احساس خطر مى‏كردند، لذا معتمد به عامل خود در مصر، ابن طولون نامه‏اى محرمانه نوشت و بر اثر آن نامه ابن‏طولون به دمشق آمد و معتمد از عراق به عنوان تفريح و تنزه رهسپار آن ديار گرديد، و چون موفق از سفر برادر خبردار شد نامه‏اى به اسحاق بن كنداج فرماندار نصيبين نوشت و در آن نامه به وى دستور داد كه معتمد را از رفتن به شام ممانعت كند و به عراق بازگرداند، اسحاق با سپاهى ميان موصل و حديثه سر راه بر معتمد بگرفت و به وى گفت: اى اميرالمؤمنين! هم اكنون برادرت (موفق) با دشمنانى چون خوارج روبرو است، در چنين شرائطى روا نبود كه خليفه مركز را خالى گذاشته به جاى ديگر سفر كند، مبادا چون اين خبر به موفق رسد وى نيز از نبرد با دشمن دل‏سرد شده از جبهه جنگ برگردد و در نتيجه دشمن بر مملكت دست يافته كشور اسلامى دست‏خوش چپاول و غارت گردد، اين بگفت و در زمان، جمعى از سپاهيان خود را در كنار معتمد گماشت و خود از او جدا شد، سپس پيكى به نزد وى فرستاد كه اينجا جاى ماندن نمى‏باشد، زودى برگرد. معتمد كه خود را مسلوب الاختيار ديد و جز بازگشتن چاره‏اى نمى‏ديد به اسحاق گفت: پس سوگند ياد كن كه خود نيز با من بيائى و مرا به ديگر كس تسليم ننمائى. وى سوگند ياد كرد و به اتفاق به سمت سامراء بازگشتند اما در راه صاعد بن مخلد كاتب موفق را كه از طرف موفق بدين مأموريت آمده بود ملاقات كرده معتمد را به وى تسليم كرد، صاعد وى را به بغداد آورد اما او را به دارالخلافه راه نداد و در خانه احمد بن خصيب جايش داد و پانصد نفر از سپاهيان بر او گماشت كه كسى بر او وارد نشود.
و چون موفق بر مجارى احوال آگاه گرديد خلعتهاى بسيار و اموال بى‏شمار براى اسحاق فرستاد و املاكى را كه معتمد به خاصّان خود اختصاص داده بود خالصه او كرد و وى را »ذوالسندين« لقب داد؛ و صاعد را به »ذوالوزارتين« ملقّب كرد، و صاعد را به ظاهر در خدمت معتمد گماشت اما در واقع معتمد را زير نظر او بداشت، و خليفه را در آن روز جز نامى باقى نمانده و از امور مملكت و رتق و فتق كارها هيچ در اختيار نداشت، و آنچنان دستش از بيت‏المال بريده و مسلوب الاختيار شده بود كه يك روز به سيصد دينار نياز داشت آن را بدست نياورد؛ كه خود اين ابيات را بدين مناسبت سرود: اليس من العجايب انّ مثلى‏
يرى ما قلّ ممتنعا عليه‏
و تؤخذ باسمه الدنيا جميعا
و ما من ذاك شى‏ء فى يديه‏
اليه تحمل الاموال طرّا
و يمنع بعض ما يجبى اليه و معتمد نخستين خليفه‏اى بود كه در زمان حيات محجور گرديد و دستش از تصرف در اموال قطع شد.
سپس وى را به واسط منتقل نموده موقتا در آنجا جا دادند، و چون ابن‏طولون از ماجرا خبردار گرديد فقها و قضاة و اعيان مصر را جمع نمود و به آنها گفت: موفق از وظائف ولايت‏عهدى تخلف نموده است و مى‏بايست در كار او تجديد نظر شود. همه بالاتفاق حكم به انعزال او نمودند جز قاضى بكّار بن قتيبه كه به ابن‏طولون گفت: تو خود در آغاز امر از طرف معتمد جهت ولايت‏عهدى موفق نامه‏اى براى من آوردى، حال نيز از طرف او نامه‏اى به مضمون خلع موفق بيار تا سخن تو را بپذيريم، ابن‏طولون گفت: وى اكنون از هرگونه تصرفى در امور ممنوع و محجور است، چگونه تواند چنين نامه‏اى بنگارد؟! بكّار گفت: من اين را ندانم، و جز قانون نشناسم. ابن طولون به وى گفت: مردمان تو را فريب داده كه تو را داناترين مردم روى زمين خوانده‏اند، تو جز پيرى خرفت نباشى، سپس وى را به زندان افكند و زنجير به پاى او نهاد و هر آنچه از عطاياى ملوكانه كه در طول سالها به وى رسيده بود همه را مصادره كرد كه گويند: ده هزار دينار بوده.
از آن سوى چون موفّق - در عراق - خبر برخورد ابن‏طولون به بكّار شنيد سخت برآشفت و دستور داد ابن‏طولون را بر منابر سب و لعن كنند.
و در سال 267 موفق به جنگ صاحب زنج بيرون شد و در بصره با وى نبردى سخت بداد و او را بكشت، و مدت تسلط صاحب زنج بر بصره و اطراف آن چهارده سال و چهارماه به طول كشيد و در اين مدت كوتاه، خلق بسيارى را به قتل رسانيد و بر زن و كودك رحم نكرد و خانه‏هاى بسيار خراب كرد و آتش زد؛ و شمار مقتولين اين واقعه به اختلاف نقل شده كه كمترين آنها پانصد هزار گفته شده، به هر حال فاجعه بسيار عظيم و دردناك بوده، كوتاه سخن آن كه مردم بصره در ايام او بجز اندكى كه سالم ماندند برخى مقتول و گروهى غريق و بسيارى در بيغوله‏ها و بيابانها پنهان و متوارى بودند؛ روزها پنهان مى‏شدند و شبها بيرون مى‏آمدند و اگر سگ و گربه‏اى مى‏يافتند از فرط گرسنگى مى‏خوردند تا اين كه سگ و گربه و موش در آن ديار ناياب شد و چون يكى از ايشان مى‏مرد گوشت او را ميان خود تقسيم مى‏كردند و مى‏خوردند، و چنان كار بر مردم سخت شد كه نقل شده: زنى را ديدند مى‏گريست، سبب پرسيدند گفت: مردمان پيرامون خواهرم گرد آمدند كه بميرد و از گوشتش استفاده كنند، اما او هنوز نمرده بود كه پاره پاره‏اش كردند و گوشتش را قسمت كردند و از او جز سرش چيزى نصيب من نشد و در اين قسمت به من ستم نمودند.
در شعبان سال 270 معتمد را از راه بغداد به سامراء بازگردانيدند و آنچنان با شوكت و هيمنه از بغداد عبور دادند كه گوئى محجور نبود.
در اين سال ابن‏طولون درگذشت و موفق فرزند خود ابوالعباس را رقم ولايت مصر بداد و وى را مجهز ساخت و بدان ديار اعزام داشت، ولى از آن سوى خمارويه فرزند ابن‏طولون پس از مرگ پدر بر مصر مستولى گشت و حكومت آن ديار را به دست گرفت و چون ابوالعباس وارد كشور مصر گرديد بين دو سپاه عراق و مصر جنگى خونين بپا گشت و نفوس بسيارى به قتل رسيدند و سرانجام، پيروزى مصريان را بود. و اين سال سرآغاز دولت فاطمى شيعه (يا به قول سيوطى در تاريخ الخلفاء: دولت رافض) بود كه عبيداللَّه بن عبيد جد اين سلسله مردمان را به بيعت خويش خواند و تا سال 278 در امر دعوت تلاش بسيار نمود و در اين سال به حج رفت و در آنجا گروهى از قبيله كتامه كه سيرت او را پسنديده بودند در طاعت او درآمدند و او را تا به مصر و سپس به مغرب همراهى كردند و از آن پس كار او بالا گرفت و دولت فاطمى تشكيل داد.
و در سال 278 موفق از دنيا رفت و معتمد از شر او آسوده گشت.
و در اين سال قرمطيان در كوفه خروج كردند. به »قرامطه« رجوع شود.
و در سال 279 كار معتمد به سستى گرائيد كه ابوالعباس فرزند موفق در اين سال بر امور مملكت استيلا يافت و ارتش به طاعت او درآمده و قدرت كامله وى را مسلّم گشت؛ معتمد بالاجبار در مجلسى كه اركان دولت در آن گرد آمده بودند حضور يافت و حضّار را گواه گرفت كه فرزندش مفوّض را از ولايت‏عهدى معزول ساخته و در همان‏جا با ابوالعباس دست بيعت داد و وى را معتضد لقب داد. و در همين سال پس از چند ماه معتمد ناگهانى بمرد، كه برخى گفته‏اند: او را مسموم نمودند و بعضى گفته او را در گليمى پيچيدند و كشتند، و اين واقعه در شب دوشنبه 19 رجب اتفاق افتاد و مدت خلافت او 23 سال بود. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:30 PM
مُعِزُّالدولة


احمد بن بويه بن فنّا خسرو بن تمام، از سلاله شاپور ذوالاكتاف ساسانى، مكنى به ابوالحسن و ملقب به معزالدولة: از سلاطين آل‏بويه در عراق. در ابتداى امر، شغل هيزم‏كشى داشته و پس از آن خود و دو برادرش: عمادالدوله و ركن‏الدوله حكمران عراق شدند، وى از دو برادر خود كوچكتر بود، او را اقطع مى‏گفتند كه دست چپش در جنگ با كردها قطع شده بود، از دوران نوجوانى در كنار برادران خويش متصدى حكومت كرمان و سيستان و اهواز گرديد و پس از آن به سال 334 ه در عهد خلافت مستكفى عباسى بر عراق استيلا يافت و حدود 22 سال بر آن ديار سلطنت نمود و در بغداد به سال 356 وفات نمود و در مقابر قريش به خاك سپرده شد. (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:30 PM
مُقتدرباللَّه
ابوالفضل جعفر بن احمد المعتضد، مادرش غريب روميه يا تركيه، هيجدهمين خليفه عباسى، در ماه رمضان سال 282 متولد شد، وى سيزده ساله بود كه خليفه پيشين او يعنى مكتفى از جهان رفت و در اين سال 295 به خلافت رسيد، اما گروهى و در رأس آنها وزير، عباس بن حسن جهت احراز مقام خلافت او را كوچك دانستند و در سال 296 از خلافت خلعش كردند و عبداللَّه بن معتز را به جانشينى او برگزيدند، مقتدر جوانى هشيار و با فراست بود، فورا وزير را ديد و او را به مالى فراوان استمالت نمود و راضى ساخت، وزير از كار خود پشيمان گشت، و اما ديگران پس هجوم آوردند به سوى مقتدر در حالى كه او گوى مى‏باخت، از دست آنها گريخت و به خانه درآمد و درها به روى خود بست و جان سالم به در برد اما وزير و جماعت ديگر از طرفداران مقتدر به قتل رسيدند، و ابن المعتز را حاضر كرده در جمع قضاة و فرماندهان لشكر با وى بيعت نمودند و او را »غالب باللَّه« لقب دادند، وى محمد بن داود بن الجراح را وزير و ابوالمثنى احمد بن يعقوب را قاضى خويش ساخت و نامه‏ها به خلافت ابن المعتز ممهور و موشّح گشت.
ابن معتز به مقتدر پيغام داد كه دارالخلافه را براى او خالى كند و خود به خانه محمد بن طاهر رود، وى اجابت نمود اما گروه اندكى كه با او بودند فكر كردند اگر تسليم شوند به قتل آنها بينجامد، جرأت كرده به يكبارگى به سراى ابن المعتز حمله بردند و او با وزير و قاضى خود گريختند و بسيار كس به قتل رسيد و شهر بغداد به آشوب و غارت و چپاول كشيده شد، و طرفداران مقتدر قوّت گرفتند، مقتدر دستور داد: فقها و فرماندهانى كه او را خلع كرده بودند دستگير و آنها را به يونس خازن تسليم نموده كشتند جز چهار نفر از آنها كه از آن جمله قاضى ابوعمر بود، و ابن معتز را به زندان افكند و پس از اندك زمانى جسد مرده او را بيرون آوردند، و كار بر مقتدر راست آمد.
شايان ذكر است كه اين كشمكشها و قتل و كشتارها و نهب و غارتها و عزل و نصبها همه در ضمن دو روز انجام شد، كه روز سوم دوباره مقتدر بر سر كار آمد. به هر حال وى ابوالحسن على بن محمد بن الفرات را وزير خويش ساخت و وى سيرتى نيكو پيش گرفت و مقتدر را به عدل و داد ارشاد نمود، و مقتدر نيز كارها را از جزئى و كلى به وى تفويض نمود كه خود كودك بود، اما خود به لهو و لعب پرداخت و اموال بيت‏المال را در اين راه به هدر مى‏داد، رفته رفته وى روش جاهلانه پيش گرفت و به قول ذهبى: نظام حكومت مختل گشت.
دوران خلافت او دير پائيد و در روزگار او فتنه‏هاى بسيار روى داد از جمله دستگيرى حسين بن منصور حلاّج صوفى بود در سال 301 كه وى را به زندان افكندند و به سال 309 او را اعدام نمودند. و در سال 302 مقتدر پنج پسر خود را ختنه كرد و در اين راه ششصد هزار دينار هزينه كرد و گروهى از ايتام را نيز دستور داد به رايگان ختنه كردند و به آنها احسان نمود.
و در سال 305 هيئتى با هداياى ارزشمند از طرف دولت روم به بغداد آمد و رسالت آنها عقد قرارداد صلح ميان دولت روم با دولت اسلامى بود، كه مقتدر از اين فرصت استفاده نمود و مانورى با شكوه بداد، بدين سان كه فرمود تا سپاهيان كه شمار آنها به صد و شصت هزار مى‏رسيد مسلح به صف بايستند و درازى صف آنها از دروازه شماسيه بود تا دارالخلافة، و از پس آنها خدمتگزاران را به صف كرد و شمار آنها هفت هزار بود، و پس از آنها حاجبان دربار را گفت به صفت بايستند و آنها هفتصد نفر بودند، سى و هشت هزار پرده زيبا را بر ديوارهاى دارالخلافه افكندند، بيست و دو هزار قطعه فرش گستردند، صد قلاده شير در قفس يا زنجير در مجلس حاضر كردند، و تشريفات ديگر كه از حوصله اين كتاب بيرون است.
در اين سال از طرف حاكم عمان هدايائى پيش‏كش خليفه شد كه پرنده سياهى در ميان آنها بود و به فارسى و هندى سخن مى‏گفت و از طوطى گوياتر بود.
و در سال 306 مادر مقتدر بيمارستانى افتتاح كرد كه ساليانه هفت هزار دينار هزينه آن بود.
و در اين سال امر و نهى و رتق و فتق امور به دست حرم‏سرايان افتاد و به علت سستى و بى‏مبالاتى خليفه در امر مملكت‏دارى كار به جائى رسيد كه مادر خليفه مانند يك كارگزار كامل عيار در ديوان مظالم مى‏نشست و دادستانى مى‏كرد و هر جمعه به شكايات كتبى مردم رسيدگى مى‏نمود و چون بر مسندى مى‏نشست قضاة و اعيان دولت به حضورش مى‏نشستند و نامه‏هاى رسمى را به خط خود امضا مى‏كرد.
و در سال 308 قحطى و گرانى شديد در بغداد رخ داد بدين سبب كه حكومت به ظلم و تعدى نسبت به رعيت پرداخت و توده مردم عليه دولت شوريده با ارتش درگير ستيز شدند و چندين روز جنگ در شهر ادامه يافت، غارت و چپاول اموال، بغداد را آشفته ساخت، زندانها را گشوده زندانيان بيرون شدند، وزير را سنگ باران كردند و حكومت عباسى به طور كلى رو به اضمحلال رفت. مصر نيز دچار آشوب و شورش گشت، در سال 309 حسين بن منصور حلاج طبق فتواى قاضى ابوعمر و فقهاى بغداد به دار آويخته شد.
فتنه قرامطه در اين سالها به اوج خود رسيد، به خصوص از سال 316 به بعد كه ابوطاهر خانه‏اى به نام »دارالهجرة« بنا كرد و آن را معبد معرفى كرد و به بلاد اسلامى شبيخونها زد و هيبتى عجيب از وى در دل مسلمانان افتاد و پيروان بسيارى پيدا كرد و چند بار در جنگهائى كه ميان اين گروه با دولت عباسى رخ داد لشكر خليفه شكست خورد و خليفه سخت از اين حوادث مضطرب گشت، حج بيت‏اللَّه از ترس قرامطه چند سالى تعطيل شد و اهل مكه شهر را تخليه كردند، از سوئى روميان، ناحيه خلاط را مورد هجوم قرار داده منبر از جامع آنجا بيرون برده صليب به جاى آن نصب كردند.
در سال 317 مونس خادم ملقب به مظفر بر خليفه خروج كرد چه وى شنيده بود كه مقتدر مى‏خواهد پست اميرالامرائى را كه به دست مونس بود به هارون بن غريب منتقل سازد، گروهى از فرماندهان ارتش را با خود هم دست نمود و پس از وقت شامگاه به دارالخلافه هجوم آورده مقتدر را با اهل و عيال و مادر و خاله از خانه بيرون كردند و ششصد هزار دينار از اموال مادرش به غارت بردند، و مردمان را كه در آن جا گرد آمده بودند به خلع مقتدر گواه گرفتند، و در همان حال محمد بن معتضد را حاضر نموده مونس و فرماندهان با وى بيعت نمودند و او را »قاهر باللَّه« لقب دادند، و اين واقعه در روز شنبه 15 محرم اتفاق افتاد، قاهر در روز يكشنبه بر مسند خلافت نشست و پست وزارت خويش را به ابن مقله داد، وزير دولت جديد را به بلاد اسلامى بخشنامه كرد و در روز دوشنبه دستور رژه ارتش داد، و چون ارتشيان حضور يافتند مواجب مقررى خويش را مطالبه كردند - كه در آن وقت مونس حاضر نبود - داد و فرياد بلند شد، حاجب خليفه را به قتل رسانيدند به سمت خانه مونس رفتند تا مقتدر را كه در آنجا محبوس بود بيرون آورده به خلافت بازگردانند، پس وى را از خانه بيرون آورده به دوش كشيدند و به دارالخلافه آوردند، قاهر را دستگير و با چشمى گريان به حضور مقتدر آوردند در حالى كه فرياد مى‏زد: شما را به خدا، شما را به خدا مرا مكشيد، اما مقتدر وى را به آغوش محبت كشيد و به وى گفت: تو گناهى ندارى، از ناحيه من آسوده خاطر باش، اوضاع شهر آرام شد، وزير مقتدر بر سر كار خود بازگشت و بازگشت خلافت را به اقاليم اسلامى بخشنامه كرد و مقتدر اموالى را در ميان سربازان پخش كرد و آنها را خوشنود ساخت.
و در اين سال مقتدر كاروانى به حج فرستاد كه در رأس آن منصور ديلمى بود، به سلامت به مكه رسيدند اما در روز ترويه با ابوطاهر قرمطى درگير شدند و جنگى شديد برپا شد آنچنان كه حاجيان بسيار در آن جنگ به قتل رسيدند و كشتگان را در چاه زمزم افكندند و حجرالاسود را با تبر بشكستند و شكسته آن را با خود حمل نمودند و پس از يازده روز كه در مكه ماندند به هجر بازگشتند و بيش از بيست سال حجر در آنجا بود كه در خلافت مطيع للَّه به ازاء پنجاه هزار دينار مسترد داشتند.
و هم در سال 317 فتنه بزرگى در بغداد به پا شد و باعث فتنه آن بود كه آيه: »عسى ان يبعثك ربّك مقاما محمودا« در ميان علماى اين شهر مورد جر و بحث قرار گرفت، حنبليان گفتند: معنى آن اين است كه خداوند محمد (ص) را بر عرش خود مى‏نشاند، ديگران گفتند: خير، مراد از آن شفاعت است، خصومت به جائى رسيد كه خلق بسيارى در اين فتنه به قتل رسيدند.
و در سال 320 مونس خادم، عليه مقتدر قيام كرد و بيشتر سپاهيان مونس از قوم بربر بودند، لشكر مقتدر نيز در برابر مهياى نبرد شدند، چون دو لشكر در برابر يكديگر صف بستند يك تن از بربريان حربه‏اى به سوى خليفه رها ساخت كه وى را به خاك هلاك نشانيد، پس پياده شد و سرش را از تن جدا نمود و بر سر نيزه كرد و همه لباسهاى خليفه را از تن برون كرد تا اين كه مردمان عورت او را با علف پوشانيدند، و اين واقعه به روز چهارشنبه 26 شوال اتفاق افتاد.
مقتدر در عين حال كه مردى تيزهوش و فراستمند بود زياده روى او در شهوت‏رانى و مى‏گسارى وى را از انديشه در تمشيت امور باز مى‏داشت، زنان نيز بر او مسلط بودند آنچنان كه جواهر نفيسه دارالخلافه را در راه رضاى آنها نابود ساخت، مرواريد سه مثقالى بيت‏المال كه آن را »درّه يتيمه« مى‏گفتند به كنيز مورد علاقه خاصّ خود بخشيد، به زيدان قهرمان يك تسبيح مرواريد بخشيد كه مانند نداشت، در حرم‏سراى او يازده هزار غلام اخته بود بجز صقلابيان و روميان و سپاهان.
سه تن از فرزندان او به نامهاى: راضى و متقى و مطيع به خلافت نشستند. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:30 PM
مُقتفى‏لامراللَّه


ابوعبداللَّه، محمد بن احمد المستظهر باللَّه، مادرش كنيزى حبشيه، سى و يكمين خليفه عباسى، (22 (555 - 489 ربيع الاول سال 489 متولد شد، و هنگامى كه برادرزاده‏اش راشد باللَّه در سال 530 از خلافت خلع گرديد وى چهل سال از عمرش مى‏گذشت، مورخين مانند سيوطى و غيره مى‏گويند: وجه تسميه او به »مقتفى« آن است كه شش روز قبل از آن كه به خلافت رسد رسول خدا (ص) را به خواب ديد كه وى را به خلافت مژده مى‏دهد و به وى مى‏فرمايد: »فاقتف بى« يعنى از من پيروى كن. لا جرم چون بر خلافت مستقر گرديد طريق عدل پيمود.
اما او نيز همانند خلفاى پيش از خود اختيار و اقتدارى نداشت و زمامدار واقعى سلطان دربار بود و سلطان آن روز مسعود سلجوقى بود كه در آغاز خلافت مقتفى هر چه داشت از او گرفت و جز يك خانه مسكونى چيزى براى او باقى نگذاشت، ولى رفته رفته سيرت نيكوى خليفه و ظلم و تجاوز مسعود دلهاى آحاد رعيت را مجذوب خليفه و منفور مسعود ساخت، تا اين كه در سال 533 واليان بلاد سر از طاعت مسعود پيچيده و مسعود را جز نامى از سلطنت به جاى نماند، سلطان سنجر نيز كه بر بلاد خراسان حكومت مى‏كرد قدرتش رو به ضعف گرائيد تا به سال 548 كه به دست غزان اسير گشت.
به هر حال از سال 541 به بعد ميان خليفه مترقى و سلطان مسعود متنازل درگيريها و اختلافاتى رخ مى‏داد تا به سال 547 ياران مسعود بناى بى‏ادبى و هتك حرمت خليفه به طور آشكار نهادند و خليفه را مصلحت در نبرد نبود لاجرم به نفرين پرداخت و يك ماه كار او ابتهال بود، و در آخر جمادى الاولاى اين سال مسعود دارفانى را وداع گفت و از آن روز خليفه به تصرف در شئون مملكت قدرت يافت و امر و نهى كرد و نافذالكلمه گشت، گماشتگان مسعود را عزل كرد و هر جا فتنه‏اى بود فرو نشانيد و خود شخصا مباشر نبرد مى‏شد و از سوئى به حسن سيرت محبتى در دلها افكند و از سوى ديگر هيبتى به فتنه‏انگيزان و دشمنان نشان داد.
و به قول ابن جوزى: در روزگار مقتفى بغداد و عراق به طور كامل و بلامنازع به سيطره خلافت عباسى بازگشت پس از آن كه سالها سلاطين ديلم و سلجوق بر آنجا حكومت مى‏كردند.
پيوسته كار مقتفى رو به كمال و حكومتش رو به گسترش بود تا در شب يكشنبه دوم ربيع الاول سال 555 كه چشم از جهان ببست و به جهان ديگر شتافت. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:31 PM
مُقَوقِس


لقب جريح بن مينا القبطى رئيس قوم قبط در زمان پيغمبر اكرم (ص). رسول خدا نامه‏اى به شرح زير براى وى نوشت: »بسم اللَّه الرحمن الرحيم من محمد بن عبداللَّه و رسوله الى المقوقس عظيم القبط سلام على من اتبع الهدى. اما بعد فانى ادعوك بدعاية الاسلام، اسلم تسلم يؤتك اللَّه اجرك مرتين، فان توليت فعليك اثم القبط »يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم ان لا نعبد الاّ اللَّه و لا نشرك به شيئا و لا يتّخذ بعضنا بعضاً اربابا من دون اللَّه فان تولّوا فقولوا اشهدوا بأنّا مسلمون«. (دايرة المعارف فريد وجدى)
مقوقس هر چند اسلام نياورد ولى نامه پيغمبر را با احترام پذيرفت و هدايائى فرستاد از جمله دو كنيز قبطى يكى ماريه كه پيغمبر خود با وى تزويج فرمود ديگرى شيرين كه به حسان بن ثابت بخشيد. در زمان خلافت عمر، عرب در سرزمين مصر مشغول فتوحات شدند. مقوقس با سردار سپاه عرب، عمرو بن عاص صلحى منعقد ساخت و به موجب آن مسلمانان بدون جنگ و جدال وارد اسكندريه شدند و مصر را فتح كردند. (تاريخ اسلام دكتر فياض: 113 و 158)
موضوع مقوقس و اين كه اين شخص كه بود و اين كلمه چيست مدتها مسئله تاريكى بود اخيراً دانشمند انگليسى بتلر از روى اسناد تازه اسلامى و مسيحى كه پيدا شده به اين عقيده رسيده است كه اين شخص مردى بود نامش »قيرس« از رؤساى كليساى قفقاز كه هرقل او را از آنجا به مصر منتقل كرده و به رياست جسمانى و روحانى مصر گماشته بوده است و كلمه مقوقس كه شهرت او بود مأخوذ از »قوقاسيوس« يونانى است به معنى قفقازى. اين كلمه را عربها به كسر قاف دوم خوانده‏اند ولى در نوشته‏هاى حبشى به فتح آن است. (تاريخ اسلام دكتر فياض چاپ دوم: 158 از كتاب فتح العرب لمصر چاپ قاهره)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:31 PM
مُكتفى‏باللَّه


ابومحمد على بن موفق بن متوكل عباسى، مادرش جيجك تركى، هفدهمين خليفه عباسى، در اول ربيع الاول سال 264 متولد شد، وى در »رقّة« بود كه پدرش در مرض موت از مردم به ولايت‏عهديش بيعت گرفت، و اين در سال 289 بود، ابوالحسن قاسم بن عبيداللَّه وزير معتضد، امور مملكت را به دست گرفت و وى را طىّ نامه‏اى به بغداد خواند و پس از چند روز با تشريفات وسيعى وارد بغداد شد كه گويند در مراسم استقبال عظيمى كه برپا شد ابوعمر قاضى بر اثر كثرت ازدحام از پل به دجله افتاد ولى او را از غرق نجات دادند، مكتفى به دارالخلافه وارد شد و شعرا به سرايش اشعار پرداختند و او هفت خلعت ملوكانه بر وزير با كفايت خود پوشاند و فرمود تا زير زمينى‏هائى را كه پدرش جهت زندانيان و تعذيب آنها ساخته بود همه را ويران ساختند و به جاى آنها مساجد بنا كردند، و باغات و دكاكينى را كه پدرش از مردم گرفته تا به جاى آنها كاخ بسازد به صاحبانشان برگردانيد و رفتارى ستوده و شيوه‏اى شايسته به مردم ارائه داد كه مردمان وى را دوست داشتند و او را دعا مى‏كردند.
در عهد او انطاكيه (انطالية خ ل) از بلاد روم فتح گرديد و غنايم فراوان عايد مسلمانان شد. صولى گويد: شنيدم كه مكتفى در مرض موت خود مى‏گفت: به خدا سوگند كه بر هيچ چيز افسوس نخورم جز بر اين كه هفتصد هزار دينار از اموال مسلمين هزينه ساختمانهائى كردم كه به آنها نيازى نداشتم، مى‏ترسم خداوند در مورد آنها از من بازخواست كند، و من از اين كار در محضر پروردگار معذرت مى‏خواهم.
مكتفى در شب يكشنبه دوازدهم ذيقعده سال 295 در بغداد در سنين جوانى درگذشت. (تاريخ الخلفاء)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:32 PM
مَلِك‏شاه


ابن محمود بن محمد بن ملك‏شاه بن الب‏ارسلان سلجوقى از سلاجقه عراق، وى بعد از عمش مسعود بن محمد بن ملك‏شاه به سلطنت رسيد اما به علت بى‏كفايتى و افراط در باده خوارى و لهو و لعب پس از چهارماه پادشاهى از سلطنت خلع شد و برادرش محمد بن محمود به جاى او به تخت پادشاهى نشست. وى در 32 سالگى به سال 555 در اصفهان درگذشت. و رجوع به تاريخ ابن الاثير:118ج�11 و تاريخ گزيده:468 - 466 و طبقات سلاطين اسلام و حبيب السير چاپ خيام:526ج�2 شود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:32 PM
مَلِكشاه


جلال الدين ابوالفتح حسن بن محمد الب‏ارسلان سلجوقى (485 - 445 ه ق) به سال 465 ه ق پس از كشته شدن پدرش الب ارسلان به سلطنت رسيد و زمام امور مملكت را به دست خواجه نظام‏الملك سپرد و او را به اتابك ملقب ساخت. در ابتداى پادشاهى وى عمادالدوله قاوردعمش به ادعاى سلطنت برخاست و عازم تسخير رى و بلاد جبل شد اما ملكشاه بر قاورد دست يافت و به صوابديد نظام‏الملك او را بكشت. در سال 470 برادر خود تتش ملقب به تاج‏الدوله را مأمور فتح شام كرد و او به سال 472 دمشق را بگشود و سلسله سلاجقه شام را تأسيس كرد. در سال 477 براى سركوبى شرف‏الدوله عقيلى لشكر به سوى او فرستاد. اين سپاه اگرچه امير موصل را منهزم و محصور كردند اما ملكشاه به علت انقلاب خراسان و عصيان برادرش تكش با شرف‏الدوله صلح كرد و او را همچنان در بلاد خود به اميرى باقى گذاشت. ملكشاه در بازگشت به خراسان تكش را دستگير كرد و ميل در چشمانش كشيد. در سال 477 سليمان قتلمش مؤسس سلاجقه روم بر بندر انطاكيه حمله برد و اين بندر را كه از سال 358 به تصرف روميان شرقى درآمده بود به نام ملكشاه فتح كرد و بر حوزه حكومتى خويش بيفزود. فتح انطاكيه حدود ممالك سلجوقى را از طرف مغرب به كنار درياى مديترانه رساند. در سال 479 ملكشاه از اصفهان عازم الجزيره و شام شد و حلب را تصرف كرد. در سال 482 به ماوراءالنهر حمله برد و ابتدا بخارا و سپس سمرقند را تصرف كرد و بر احمد خان، خاقان تركستان دست يافت و او را به اسيرى با خود نگاه داشت. در همين اوان امير كاشغر نيز قبول اطاعت ملكشاه كرد و پذيرفت كه خطبه و سكه بنام وى كند. از وقايع مهم ديگر سلطنت ملكشاه ظهور حسن صباح و قتل خواجه نظام‏الملك بدست يكى از فدائيان اوست (485 ه ق). بعد از قتل خواجه نظام‏الملك ملكشاه وزارت خود را به تاج‏الملك ابوالغنايم مرزبان خسرو سپرد و اندكى بعد در نيمه شوال سال 485 به وضعى نامعلوم مسموم گرديد. در زمان ملكشاه قلمرو سلجوقيان به منتهاى وسعت و عظمت خود رسيد. از حد چين تا مديترانه و از شمال درياچه خوارزم و دشت قپچاق تا ماوراى يمن به نام او خطبه مى‏خواندند و امپراتور روم شرقى و امراى عيسوى گرجستان و ابخاز به او خراج و جزيه مى‏دادند و اصفهان در عهد او و خواجه نظام‏الملك از مهمترين و آبادترين بلاد جهان بشمار مى‏رفت. از كارهاى مشهور ملكشاه اقدام به اصلاح تقويم و بستن زيجى است در اصفهان به سال 467 كه در آن حكيم و شاعر عالى‏قدر خيام نيشابورى نيز شركت داشته و اين همان است كه به تقويم جلالى شهرت يافته است. و رجوع به تاريخ مفصل ايران تأليف عباس اقبال و اخبارالدولة السلجوقيه و تاريخ گزيده و كامل ابن اثير و يادداشتهاى قزوينى:321ج�3 شود.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:33 PM
منتصرباللَّه


محمد بن جعفر متوكل، يازدهمين خليفه عباسى، مادرش كنيزى رومية كه او را جشيه مى‏گفتند، در روز چهارشنبه سوم يا چهارم شوال سال 247 پس از مرگ پدر مردمان به طور عموم با وى بيعت كردند، در حال، دو برادر خود معتز و مؤيد را كه متوكل براى آنها به ولايت‏عهدى بيعت گرفته بود معزول ساخت.
وى مردى عدالت‏پيشه و پاكيزه سيرت بود و با رعيت به عدل و انصاف مى‏رفت، از اين رو دلهاى آحاد ملت به محبت او آكنده بود، انسانى كريم، حليم و در عين حال مهيب بود، از سخنان او است كه: »لذة العفو اعذب من لذة التشفى، و اقبح افعال المقتدر الانتقام«.
نسبت به اهل بيت رسول (ص) عطوف و مهربان بود، ابواب احسان به روى ايشان بگشود و براى علويين و علويات اموالى به مدينه فرستاد، فدك را به اولاد امام حسن و امام حسين (ع) بازگردانيد و كسى را از زيارت قبر امام حسين (ع) منع نكرد، اوقاف آل ابوطالب را آزاد كرد و در حكومت او كسى متعرض شيعيان نمى‏شد، كه يزيد مهلبى شاعر بدين مناسبت اين دو بيت شعر انشاء نمود: و لقد بررت الطالبية بعد ما
ذمّوا زمانا بعدها و زمانا
و رددت ألفة هاشم فرأيتهم‏
بعد العداوة بينهم اخوانا منتصر چون بر سر كار آمد تركان را كه آن روز در دربار عباسى فاعل ما يشاء بودند از نظر بيفكند و مى‏گفت: اينها كشندگان خلفا مى‏باشند، آنها چون متوجه امر گشتند در صدد قتل وى برآمدند ولى هيبت و شجاعت و هشيارى او آنها را از اين كار بازمى‏داشت، همچنان مترصد فرصت بودند تا اين كه روزى بيمار شد، حيله‏اى جسته مبلغ سى هزار دينار به پزشك ويژه او: ابن طيفور دادند كه وى را مسموم سازد، طبيب دستور داد وى را به نشترى مسموم، رگ زدند پس بدان سم بمرد، و به نقلى: ميوه گلابى را مسموم نموده به وى خورانيدند.
به هر حال، وى در پنجم ربيع‏الآخر سال 248 از جهان برفت و مدت سلطنت او شش ماه بود.
گويند: روزى قاليچه‏اى در خزانه مملكت نظر وى را به خود جلب كرد، دستور داد آن را گستردند، عكس شاهى را بر آن ديد كه تاجى بر سر دارد و اطراف آن كتيبه‏اى به خط فارسى منقوش است، مترجم خواست، چون بيامد و نگاهش به آن خط افتاد لختى درنگ كرد، منتصر گفت: چرا نمى‏خوانى؟ وى گفت: كلماتى بى معنا است. منتصر گفت: هر چه هست بخوان. گفت: نوشته است: من شيرويه فرزند خسرو فرزند هرمز، پدر خويش را بكشتم و بيش از شش ماه سلطنت نكردم. منتصر چون شنيد رنگ چهره‏اش دگرگون شد و فرمان داد آن فرش را بسوزانند، و آن فرش زربفت بود. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:33 PM
مُنذِربن‏جارود


بن عمرو بن حبيش عبدى از امراى با سخاوت بوده، وى در عهد رسول اللَّه (ص) متولد شد و در جنگ جمل به همراه على (ع) بود و سپس حضرت او را به فرمانروائى اصطخر فارس گماشت، وى در اموال خراج خيانت نمود كه گويند مبلغ چهارصد هزار درهم بوده، حضرت او را به زندان افكند و صعصعة بن صوحان او را شفاعت نمود و به پرداخت بدهيش ضمانت نمود و او را از بند رها ساخت.
از جمله كسانى كه امام حسين (ع) به آنها نامه نوشت و هنگام خروجش از مكه بر آنان اتمام حجت نمود منذر بن جارود بود در بصره و منذر از بيم اين كه مبادا پيك و نامه دسيسه‏اى از سوى عبيداللَّه زياد باشد و از سوئى دخترش بحريه نيز همسر عبيداللَّه بود وى نامه و پيك را به نزد عبيداللَّه برد و او پيك امام حسين (ع) را كه غلام آن حضرت به نام سليمان بود به دار كشيد.
منذر به سال 61 از سوى عبيداللَّه زياد به فرماندهى ثغور هند گماشته شد و بدانجا درگذشت. (غارات و سفينة البحار و اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:33 PM
مُهتدى‏باللَّه


ابوعبداللَّه يا ابواسحاق محمد بن واثق بن معتصم بن هارون الرشيد، مادرش كنيزى به نام وردة: چهاردهمين خليفه عباسى، وى در دوران خلافت جدش سنه دويست و چند ده متولد، و يك روز از ماه رجب مانده سال 255 بر بساط خلافت نشست؛ طريق زهد پيش گرفت و از لهو و لعب اجتناب نمود و سماع و ساز و آواز و شراب را منع كرد، و دستور داد زنان آواز خوان را از دارالخلافه بيرون راندند و سگها و يوزهاى شكارى را دور كردند و فضاى جامعه را از منكرات بپرداخت و عدل و داد در ميان رعيت آشكار ساخت، و قبه‏اى بنا كرد مشتمل بر چهار در، پيوسته در آن قبه مى‏نشست و داد مظلومان همى داد، نماز جمعه را خود ادا مى‏كرد و خطبه‏هاى مشتمل بر وعظ و ارشاد ايراد مى‏نمود و مى‏گفت: مرا از خداوند شرم آيد كه در ميان بنى‏عباس، مردى مانند عمر بن عبدالعزيز در بنى‏اميه نباشد؛ علما و فقها را نزد وى منزلتى عظيم بود و همواره به آنان احسان مى‏نمود؛ فرمود تا ظروف طلا و نقره را شكستند و همه را دينار و درهم ساختند؛ عكسها و نقوش و صورى كه خلفاء پيشين در سالنهاى خاص كشيده بودند فرمود محو كردند و فرشهائى كه در شريعت مطهّره حكم به اباحه آن نشده برچيدند، و مقرر داشت خرج سفره‏اش در هر روز قريب صد درهم باشد در صورتى كه خرج سفره خلفاء پيش ده هزار درهم بوده؛ فدك را به اولاد فاطمه (ع) بازگردانيد، سحرخيز بود و شبها لباس پشمينه مى‏پوشيد و به عبادت مى‏ايستاد و كلمات اميرالمؤمنين (ع) كه نوف بكالى از آن حضرت روايت كرده زمزمه مى‏كرد و مى‏گريست.
ابن ابى الحديد گفته: اميرالمؤمنين (ع) را اتاقى بود كه بيت القصص مى‏ناميدند، مردمان شكايات و خواسته‏هاى خود را مى‏نوشتند و در آن مى‏ريختند تا حضرت مطالعه فرمايد و جواب دهد، مهتدى در اين كار به آن حضرت اقتدا نمود.
در ميان امرا و فرماندهان ارتش و كارگزاران نيز حكم به وفق عدل و داد همى راند؛ اين روش كه برخلاف شيوه خلفاى پيشين بود بر آنها گران آمد و در صدد از ميان بردن او برآمدند.
موسى بن بغا كه عامل خليفه بر رى بود در رأس سپاهى انبوه از رى به قصد كشتن صالح بن وصيف كه خليفه پيشين (معتزّباللَّه) را كشته بود رهسپار سامراء شد، مادر معتز اموال فراوانى را در اختيار وى نهاد، مردمان خطاب به صالح بن وصيف مى‏كردند و شعار مى‏دادند: اى فرعون آماده باش كه موسى آمد.
موسى وارد سامراء شد، از خليفه اذن ورود خواست، مهتدى وى را اذن نداد، به اتفاق جمعى كه با او بود بر خليفه - كه در دارالعدل نشسته بود - هجوم آورد، او را از جاى خود بلند كرده از خانه بيرون برده بر اسبى لاغر نشاندند و او را به خانه‏اى جاى دادند و خود به غارت و چپاول كاخ سلطنتى پرداختند، مهتدى در حالى كه سوار بر اسب بود فرياد مى‏زد: اى موسى از خدا بترس، چه مى‏خواهى؟ موسى مى‏گفت: ما جز خير چيزى را نمى‏خواهيم، اما از تو مى‏خواهيم كه صالح بن وصيف را يارى نكنى، وى تعهد نمود و موسى و ياران با وى تجديد بيعت كردند، آنگاه در جستجوى صالح برآمدند كه وى پنهان شده بود، مهتدى آنها را به صلح و مسالمت دعوت كرد، موسى گمان كرد كه وى از مخفيگاه صالح آگاه است و مى‏خواهد وى را از مرگ نجات دهد، لذا ميان او و مهتدى سخنانى رد و بدل شد و صحبت از عزل و خلع خليفه به زبان آورد، فرداى آن روز مهتدى از خانه بيرون شد در حالى كه شمشيرى حمايل داشت و فرياد برآورد كه من مى‏دانم شما چه در سر داريد، اين را بدانيد كه من مانند پيشينيان: مستعين و معتزّ نيستم كه از كسى بترسم و به اين برخوردها عقب‏نشينى كنم، به خدا سوگند هم‏اكنون وصيت خود را كرده و كافور مرگ به تن ماليده و آماده مردن شده‏ام و اين شمشير را كه به دست دارم در ميان شما نهم و تا مشته آن در دستم باقى است با آن قتال كنم، مگر شما دين نداريد؟ مگر شرم و حيا نداريد؟ اين چه عصيانى است نسبت به خلفاء و چه گستاخى است كه به خدا روا مى‏داريد؟! سپس گفت: من چه دانم كه صالح در كجا است؟! آنها با اين سخنان از او راضى شدند و پراكنده گشتند، و موسى ابن بغا ندا داد كه هر كه صالح را به نزد من بياورد او را ده هزار دينار جايزه دهم، امّا كسى به وى راه نيافت، اتفاقا پسر بچه‏اى به قصد بازى به كوچه‏اى رفت، درب خانه‏اى را گشاده ديد كه هوا بس گرم بود، صالح را در دهليز آن خانه خفته ديد، وى را شناخت و فورا به موسى خبر داد، وى گروهى را فرستاد، دستگيرش كردند، سرش را بريد و سر بريده‏اش را ميان كوچه‏هاى شهر گردانيدند، مهتدى از اين واقعه در باطن متألّم و رنجيده خاطر گشت.
سپس موسى بن بغا با سپاهى كه از رى با خود آورده بود به اتفاق بكيال: سردار غلامان ترك به قصد دفع مساور عازم سند شدند، مهتدى به بكيال - كه در راه بود - نامه نوشت كه موسى و نيز مفلح - يكى ديگر از سرداران ترك - بكش يا آنها را دستگير نما كه سردارى سپاه ترك ويژه تو باشد، وى مضمون نامه را به اطلاع موسى رسانيد و گفت: من از اين كار خوش دل نخواهم بود كه اين توطئه‏اى جهت نابودى همه ما است. پس همه آنها به كشتن مهتدى هم‏دست شده و بدين عزم به سامرّاء بازگشتند؛ سپاهى كه در سامرّاء و مركّب از: مغربيان و فرعونيان (مصر) و اسروسنيان بود به دفاع از مهتدى برخاستند و جنگى عظيم بپا گشت كه در يك روز چهار هزار سرباز ترك به قتل رسيد، جنگ ادامه يافت تا سرانجام لشكر خليفه شكست خورد و خود دستگير شد، بيضه‏اش را فشار دادند تا بمرد. اين واقعه در رجب سال 256 اتفاق افتاد، و مدت خلافت او يك سال و پانزده روز كم بود؛ و نقل شده كه سبب قتل او آن بود كه وى امام عسكرى (ع) را در زندان داشت و مى‏خواست آن حضرت را شهيد كند كه حق تعالى عمر او را قطع كرد. وى تعصب ضد شيعى داشت كه جعفر بن محمود را مورد خشم و سرانجام به بغداد تبعيد نمود كه به وى رسيده بود وى متمايل به رفض است. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:34 PM
مهدى‏عباسى


ابوعبداللَّه محمد بن عبداللَّه منصور، سومين خليفه عباسى، مادرش ام‏موسى دختر منصور حميرى، وى به سال 127 در ايذج متولد، و در ذيحجه سال 158 كه منصور درگذشت به خلافت رسيد، وى مردى سخاوتمند و درست اعتقاد بود، زنديقان زمان خود را سخت تعقيب نمود و جمع بسيارى از آنها را بكشت، اولين كسى است كه دستور داد كتابهائى در مباحث كلاميه و ردّ بر زنادقه و ملاحده عصر تدوين نمودند.
در سال 160 أربد از بلاد هند را فتح و ضميمه بلاد اسلامى كرد، و در سال 161 دستور داد راه مكه را اصلاح نمودند و آب انبارهائى در راه بنا كنند، و طىّ بخشنامه‏اى مردم را از بناى ايوانهاى مرتفع در مساجد منع كنند و منبرها را كوتاه كرد و دستور داد هيچ منبر بلندتر از منبر مسجد پيغمبر (ص) نباشد. و در سال 163 به بعد پيروزيهائى براى مسلمانان در جنگ با روميان رخ داد، و در سال 166 ميان بغداد و مدينه و مكه تا يمن »بريد« پست مراسلات دائر كرد.
و در سال 168 جهت تفريح و تنزه از بغداد به دينور كوچ كرد، و در محرم 169 در روستاى رزين مرگش فرا رسيد و هارون رشيد بر او نماز گزارد، گويند: مرگ او به سبب اين بود كه به دنبال شكارى همى دويد، شكار به خرابه‏اى پناه برد، اسب به خرابه درآمد، كمر مهدى به درب خرابه خورد و به زمين پرتاب شد و در حال بمرد، اين واقعه در 22 محرم رخ داد.
در كتاب مروج الذهب آمده كه خيزران همسر مهدى و مادر هادى و رشيد در خانه مهدى مرتبتى رفيع و منزلتى منيع داشت، كنيزانى كه مادر فرزندان اين سه خليفه بودند و نيز دختران بنى‏هاشم جملگى در خدمت او بودند، در ميان ايشان زينب دختر سليمان بن على از همه نزد وى مقرب‏تر بود، چه مهدى خيزران را گفته بود كه زينب پيرزنى دانا است از او كسب ادب و اخلاق كن؛ روزى خادمه‏اى آمد و گفت: زنى زيباروى با لباسهاى مندرس اذن دخول مى‏طلبد، و از گفتن نامش دريغ مى‏ورزد، خيزران گفت: بگو بيايد، چون وارد شد وى را زنى در نهايت كمال و جمال با زبانى بليغ و فصيح اما با لباسهائى كهنه و فرسوده ديدند، گفتند: تو كيستى؟ گفت: من مزينه همسر مروان بن محمد (آخرين خليفه مروانى كه به دست همين خلفاى عباسى به قتل رسيد) مى‏باشم، روزگار مرا بدين وضع در آورده؛ به خدا سوگند كه اين لباسهاى كهنه كه به تن دارم از خودم نيست و به عاريت گرفته‏ام، و اينك به نزد شما آمده تا شايد در حجاب شما داخل شوم. خيزران از اين حال رقّتى كرد و بگريست، زينب به مزينه گفت: ياد دارى روزى را كه تو در »حرّان شام« بر همين مسند رياست تكيه زده بودى و من بر تو وارد شدم و از تو خواستم جسد »ابراهيم الامام« (عمّ اولين خليفه عباسى) را به من دهى كه آن را به خاك بسپارم اما تو گفتى: زنان را به كار مردان چه كار؟! مزينه گفت: همين روش ناستوده ما بود كه ما را به خاك مذلت نشاند. اين بگفت و گريان از خانه بيرون شد و اين آيه مباركه بر زبان جارى مى‏كرد: »و ضرب اللَّه مثلا قرية كانت آمنة مطمئنة يأتيها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بانعم اللَّه فاذاقها اللَّه لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون«.
خيزران به يكى از كنيزان خود اشاره كرد كه مزينه را به يكى از تالارها جاى دهد و لباسى فاخر به وى بپوشاند و از او پذيرائى به عمل آرد. چون مهدى بيامد و حكايت مزينه را براى وى نقل كردند بسيار گريست و به خيزران گفت: به خدا سوگند اگر چنين نكرده بودى دگر با تو سخن نمى‏گفتم، سپس مزينه را به حضور خواند و وى را گرامى داشت و منزلت و مقام او را از منزلت زينب بلندتر نمود.
مزينه كه زنى فصيح اللسان بود و راه زبان بر دگر زنان بسته بود در ايام مهدى و هادى و مقدارى از روزگار رشيد زنده بود و آنگاه درگذشت؛ و در اين اوقات، خلفا وى را با زنان بنى‏هاشم فرق نمى‏گذاشتند و احترام او را مرعىّ مى‏داشتند. (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:34 PM
مُهَلَّب‏بن‏ابى‏صفرة


ظالم بن سراق ازدى عتكى مكنى به ابوسعيد. به سال هفتم هجرى در دبا متولد شده و در بصره پرورش يافت سپس در روزگار خلافت خليفه دوم با پدرش به مدينه منتقل شد. از جانب مصعب بن زبير والى بصره گشت. در سمرقند چشمش را كور كردند. مدت نوزده سال با ازارقه بجنگيد سرانجام آنها را تار و مار ساخت، به سال 79 ه ق از جانب عبدالملك بن مروان به ولايت خراسان منصوب گشت و در سال 83 و به قولى 102 در اين شهر درگذشت. (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:35 PM
نادرشاه افشار




سرسلسله پادشاهان افشاريه ايران است .
وى در 28 محرم سال 1100 هجرى قمرى در ناحيه دستگرد از توابع دره گز متولد شد ، پدر او امام‏قلى قرقلو از ايل افشار بود ، ايل افشار از ايل‏هائى است كه شاه عباس كبير به دوران سلطنت خويش به ناحيه كبكان كوچ داده بود تا در سر راه ازبكان مقاومت كنند ، امام قلى از افراد بى نام و نشان اين ايل بود و گويا به شغل پوستين دوزى و به تنگدستى روزگار مى‏گذرانيده است . نام اصلى نادرشاه نادرقلى يا ندرقلى بود و بعداً به طهماسب‏قلى و سرانجام به نادرشاه افشار معروف گشت . ندرقلى در آغاز جوانى از پدر يتيم ماند . از سنين كودكى و آغاز جوانى او اطلاع روشنى در دست نيست . وى در هفده سالگى با مادرش اسير ازبكان شد و دوران اسارت او چهار سال طول كشيد ، سرانجام پس از مرگ مادرش در اسيرى ، وى از چنگ ازبكان فرار كرد و به ديار خود آمد ، و به خدمت »باباعلى بيگ كوسه لوى افشار« روى آورد . بابا على بيگ رئيس ايل افشار و حكمران ابيورد بود ، ندرقلى به پاس رشادتهائى كه در زد و خوردهاى محلى نشان داد در دستگاه باباعلى به درجه »ايشك آقاسى« رسيد و يك بار هم از طرف او مأمور گزاردن پيامى به دربار شاه سلطان حسين گشت و به اصفهان رفت . وى پس از فوت باباعلى بيگ به مشهد آمد و از نزديكان ملك محمود سيستانى حكمران خراسان شد و چون به كمك دو تن از سران افشار به قصد ملك محمود توطئه‏اى كرده بود و ملك محمود از قصد وى آگاه شد به ناچار ندرقلى به ابيورد فرار و جمعى را به دور خود فراهم كرد و پس از زدو خوردهائى با ملك محمود ، چون آوازه شجاعتش به گوش شاه طهماسب رسيده بود ، شاه ، حسنعلى بيگ معير الممالك را نزد او فرستاد تا منصب حكومت ابيورد را به وى ابلاغ نمايد ، و چندى بعد شاه طهماسب كه عزيمت تسخير مشهد داشت ، با ندرقلى در ولايت خبوشان ملاقات كرد و او را رسماً به خدمت خود پذيرفت و ندرقلى در ملازمت اردوى شاه به محاصره مشهد همت گماشت.
و چون فتحعلى خان سردار بزرگ شاه طهماسب را رقيب سرسخت خويشتن مى‏پنداشت شاه را نسبت بدو بد گمان كرد و شاه فتحعلى خان را بكشت (14 صفر 1139) و نادر سردار بى رقيب اردوى شاه شد . سپس با ملك محمود سيستانى جنگى سخت در پيوست و سرانجام ملك محمود بر اثر خيانت يكى از سردارانش شكست خورد و در حجره‏اى از صحن رضوى بست نشست و نادر پيروزمندانه مشهد را تصرف كرد (16 ربيع الثانى 1139) و به تعمير و تذهيب مرقد امام رضا همت گماشت . »نادر و شاه طهماسب«
در اين هنگام شاه طهماسب از قدرت روز افزون نادر بيمناك شد و از اميران مازندران و استرآباد و گرايلى براى دفع او كمك خواست و نادر ، با شنيدن اين خبر ، با لشكرى رهسپار خبوشان ]محل اقامت شاه طهماسب‏[ شد و مشهد را محاصره كرد و شاه را شكست داد و پس از آن با وى تجديد عهد كرد و او را به عزت و احترام به مشهد آورد و اندكى بعد تركمن‏ها و تاتارهاى مرو را كه بر ابراهيم خان برادرش شوريده بودند قلع و قمع كرد و پس از سركوبى شورشيان قاين و محاصره سنگان و شكست دادن افغانها ، عزيمت به تسخير هرات گماشت ، اما شاه طهماسب از لشكركشى به هرات خوددارى كرد و با تصميم نادر مخالفت ورزيده ، به وى پيام فرستاد كه به مازندران خواهد رفت ، نادر از تسخير هرات منصرف شد و چون از توطئه‏هاى روز افزون شاه طهماسب با خبر گشت ديگر بار با او مصاف داد و او را تحت نظر روانه مشهد كرد و بار ديگر ، پس از قول و قرارهائى ، با وى تجديد پيمان كرد و پس از نبردهائى با تركمن‏ها ، به اتفاق شاه طهماسب روانه مازندران شد و بعد از آنكه نظم و آرامش را در آن سامان برقرار كرد ، سفيرى از طرف و به نام شاه طهماسب به دربار روسيه گسيل داشت و از روسها خواست كه ايالت گيلان را مسترد دارند .
»جنگ با افغان‏ها«
آنگاه نادر بسيج حمله‏اى به اصفهان ديد تا با افغانهائى كه به دوران شاه سلطان حسين بر ايران غلبه يافته و اصفهان را پايتخت خود كرده بودند نبرد كند ، اما چون از حمله ابداليهاى هرات به خراسان بيمناك بود و مى‏انديشيد كه مبادا پس از لشكركشى وى به اصفهان ابداليها به خراسان هجوم آرند ، تصرف هرات را مقدم داشت و بر اثر جنگهاى شديدى كه در محل »كافر قلعه« و »كوسويه« و »رباط پريان« كرد ، ابداليها شكست خوردند و تقاضاى عفو كردند و شاه طهماسب به اشارت نادر ، اللَّه يار خان رئيس ابداليها را مجدداً به حكومت هرات منصوب كرد . نادر و شاه طهماسب در چهارم ذيحجه 1141 وارد مشهد شدند تا خود را براى جنگ با اشرف افغان و تسخير اصفهان آماده كنند در اين هنگام اشرف افغان با سنگدلى و قدرت بر اصفهان سلطنت مى‏كرد ، اشرف از بيم آنكه عثمانيان به يارى صفويها برخيزند شاه سلطان حسين را كه مقيد و زندانى كرده بود با همه افراد خاندان سلطنتى به فجيع‏ترين وضعى بكشت ، از قساوت و قدرت افغانان در دل مردم ايران رعبى نشسته بود تا بدانجا كه لشكر افغان را شكست ناپذير تصور مى‏كردند ، چون اشرف از عزيمت نادر با خبر شد پس از تقويت پادگان اصفهان و تحكيم موقعيت دفاعى آن ، خود با توپخانه و تجهيزات به عزم مقابله با سپاه نادر ، رهسپار تهران شد . نادر نيز (در هجدهم صفر 1142) به اتفاق شاه طهماسب ، از راه نيشابور و سبزوار روانه سمنان شد و سرانجام لشكر نادر و اشرف در جوار قريه »مهماندوست« بر كنار رودخانه‏اى به همين نام ، با هم تلاقى كردند (6 ربيع الاول 1142) و پس از نبردى كه بين طرفين اتفاق افتاد افغانها گريختند و اين نخستين شكست افغانها ، ايرانيان را به شكست پذيرى آنان اميدوار ساخت و چون در دومين نبردى هم كه در محالّ »خوار« ميان سپاه افغان و نادر در پيوست افغانان شكست خوردند ، اشرف به اصفهان فرار و از »احمد پاشا« حاكم بغداد استمداد كرد و خود در اصفهان دست به كشتار و چپاول زد و چند روز بعد ، با رسيدن قواى كمكى احمد پاشا و با تجهيزات وسيع و تهيه مفصلى براى تجديد نبرد با نادر ، روانه »مورچه خورت« (از قراى اصفهان) شد . در محل مورچه خورت نبرد سختى ميان لشكريان نادر و سپاهيان اشرف در گرفت و سرانجام اين نبرد به فتح قطعى نادر و شكست و فرار اشرف منتهى گشت ، (20 ربيع الثانى 1142) . اشرف به اصفهان فرار كرد و شبانه و به شتاب بار و بنه‏اى بست و راه شيراز در پيش گرفت و دروازه اصفهان پايتخت ايران را به روى سپاه نادرى باز گذاشت . نادر بى‏درنگ روانه اصفهان شد و اندكى بعد شاه طهماسب نيز از پى او به اصفهان آمد . (در جمادى الاول 1142)
»سرانجام اشرف«
شاه طهماسب پس از جلوس بر تخت پدر و فرستادن فتح نامه‏ها به اطراف ، نادر را از رفتن به مشهد منصرف ساخت و با همه نگرانيهائى كه از جانب او داشت ، چون خود را در برابر دولت‏هاى روس و عثمانى ناتوان مى‏ديد و از بازگشت افغانان شكست خورده نيز به سختى بيمناك بود ، از او خواست كه در اصفهان بماند و همچنان سردار سپاه وى باشد . نادر طى چند روزى كه در اصفهان ماند شاه طهماسب را واداشت كه رضا قليخان شاملو را به سفارت به دربار عثمانى فرستد و استرداد ولايات غربى ايران را خواستار شود ، و شاه چنين كرد . اندكى بعد چون نادر به تعاقب افغانان فرارى عزيمت نمود ، شاه كه از بازگشت اشرف افغان بيمناك بود ، گذشته از اينكه عمه خود را به همسرى او در آورد و مقام سردارى كل قشون و بيگلربيگى خراسان را نيز بدو تفويض كرد ، مجبور شد همه پيشنهادها و تقاضاهاى وى را بپذيرد و اختيارات كاملى به او بدهد تا نادر بتواند در هر جا هر چه لازم است ماليات بگيرد و صرف قشون خود كند و با اشرف بجنگد . و نادر با اختيارات و امتيازاتى كه گرفته بود به عزم تعقيب افغانان راه شيراز در پيش گرفت و كار اشرف را كه به غارت شيراز پرداخته بود يكسره كرد ، باقيمانده سپاه افغان كشته و اسير و پراكنده شدند و اشرف با هزار و پانصد تن از لشكريان خود رو به قندهار آورد و ضمن راه ، اين تعداد اندك نيز از گرد او پراكنده شدند تا آنكه شمار سپاهيانش به يكصد تن رسيد و سرانجام به دست بلوچان كشته و قطعه قطعه شد .
»جنگ با عثمانى«
نادر يك ماهى در شيراز اقامت كرد و ضمن ترميم خرابيهائى كه به دوران تسلط اشرف ، نصيب شهر شيراز شده بود ، و پس از تعمير بقعه شاه چراغ ، براى پس گرفتن شهرهائى كه قشون عثمانى - با استفاده از ضعف ايام اخير سلطنت شاه سلطان حسين و هرج و مرج دوران تسلط افاغنه - تصرف كرده بود، راه همدان در پيش گرفت ، در اين زمان گرجستان و ارمنستان و قسمتى از داغستان و شيروان و قسمت اعظم عراق و تمام كردستان و همدان و كرمانشاه در تصرف عثمانيان بود . نادر از شهرهاى دزفول و بهبهان و رامهرمز و شوشتر و بروجرد گذشت و پادگان عثمانى را در نهاوند شكست داد و ملاير و همدان را از عثمانيان پس گرفت و لشكريان عثمانى را از راه سنندج به بغداد فرارى داد و خود يك ماهى در همدان ماند و لشكريانش كرمانشاه را نيز تصرف كردند . سپس نادر همت بر استخلاص آذربايجان گماشت و ضمن فتوحات پياپى ، گرم استرداد ولايات آذربايجان بود كه از شورش ابداليها و طغيانى كه در هرات و خراسان پديد آمده بود با خبر گشت ، به ناچار تقاضاى مهلت و متاركه عثمانيان را پذيرفت و جنگ با عثمانى را نيمه تمام گذاشت و خود از مغرب متوجه مشرق شد تا ابداليها را گوشمالى بواجب دهد و ابتدا طوايف تركمان يموت را شكست داد آنگاه به مشهد رفت ، و پس از مطيع ساختن ايلات گردنكش ، لشكر به جنگ ابداليها برد و پس از جنگ سختى كه در نزديكى هرات با ابداليها كرد به محاصره هرات پرداخت ، اين محاصره ده ماه مدت گرفت و سرانجام در اول رمضان 1144 هرات تسليم شد .
»شكست و خلع شاه طهماسب«
مقارن ايامى كه نادر در شرق ايران گرم سركوبى ابداليها و فرو نشاندن آشوب طاغيان بود ، شاه طهماسب را هوس مقابله با لشكريان عثمانى بسر افتاد و به تعقيب فتوحات نادرى پرداخت تا او را هم از جهانگشائى و كشور ستانى سهمى باشد . بدين منظور در جمادى الثانى 1143 شاه از اصفهان حركت كرد و از طريق همدان به تبريز رفت و پس از عزل حاكمى كه نادر در تبريز منصوب كرده بود با هجده هزار سپاه ، ايروان را محاصره كرد اما بر اثر نرسيدن آذوقه ، هجده روز بعد ، از محاصره ايروان دست كشيد و عقب نشينى كرد و در حوالى قريه كردخان از قراى همدان با قشون عثمانى روبرو شد و از احمد پاشاى بغدادى فرمانده سپاهيان عثمانى شكست خورد و با تلفات سنگينى به اصفهان عقب نشست و شهرهائى را كه نادر فتح كرده بود از دست داد ، سپس با دربار عثمانى كه از حمله مجدد نادر بيمناك بود پيمانى بست و رود ارس را مرز ايران و عثمانى شناخت و ولايات گنجه و تفليس و ايروان و نخجوان و شماخى و داغستان را به عثمانيها داد . مقارن خاتمه كار هرات ، نادر از عهدنامه‏اى كه شاه طهماسب با عثمانيان بسته بود با خبر شد و از كار خودسرانه شاه برآشفت و به سختى با آن پيمان مخالفت كرد و رسولانى به بغداد و استانبول فرستاد و كليه ولايات از دست رفته ايران را مطالبه كرد و خود در مشهد به تدارك و تجهيز سپاه پرداخت و حكومت خراسان را به ابراهيم خان سپرد و با سپاهى گران و متشكل از طوايف گوناگون روز هفتم محرم 1144 از مشهد بيرون آمد و پس از حمله‏اى كه به تركمانان يموت كرد رو به اصفهان آورد تا كار خود را با شاه طهماسب يكسره كند و فارغ از توطئه‏هاى وى بتواند به جنگ با عثمانيان پردازد ، پس از رسيدن به اصفهان شاه طهماسب را از سلطنت خلع و تحت الحفظ به خراسان تبعيد كرد و فرزند او را كه هشت ماه بيش نداشت به نام شاه عباس سوم به پادشاهى برگزيد و سلطنت او را رسماً اعلام نمود (14 ربيع الاول 1145) و خود را نايب السلطنه خواند پس از گوشمالى ياغيان بختيارى و زند ، از طريق كرمانشاه راه كركوك پيش گرفت و در محل زهاب نيروى عثمانى را شكست داد و »احمد پاشا« سردار عثمانى را اسير كرد و به پيشروى خود ادامه داد و پس از شكست ديگرى كه در محل شهربان به نيروى عثمانى وارد آورد ، رو به بغداد نهاد و با ساختن پلهاى شناور از تنه درختان خرما ، با سپاهيان خود از رود دجله گذشت و نيروى عثمانى را كه در بغداد موضع گرفته بودند محاصره كرد و در برابر دشمن به ساختن برج‏ها و استحكامات پرداخت ، نادر چنان در كار محاصره بغداد پافشارى كرد كه احمد پاشا فرمانده سپاهيان ترك در پايان محرم 1146 مجبور شد قاصدى به نزد وى فرستد و پيشنهاد تسليم شدن خود را به اطلاع نادر برساند نادر تقاضاى احمد پاشا را پذيرفت اما سردار عثمانى از تسليم شدن منصرف گشت چه در همين اثنا با خبر شد كه نيروى عظيمى از لشكريان تازه نفس عثمانى به فرماندهى توپال عثمان پاشا به يارى وى مى‏رسد . نادر هم كه از نزديك شدن نيروى كمكى دشمن با خبر شده بود به قصد پيشدستى به مقابله آنان شتافت و در ساحل دجله جنگى خونين ميان نادر و عثمان پاشا درگرفت ، اما در اين نبرد ، با همه تلفات سنگينى كه به نيروى عثمانى وارد آمد ، نادر شكست خود و به زحمت از معركه به سلامت جست ، از طرف ديگر احمد پاشا كه در بغداد از رسيدن عثمان پاشا با خبر شده بود جان تازه‏اى گرفت و بر لشكريانى كه به حكم نادر مأمور محاصره بغداد بودند حمله برد و آنان را منهزم كرد ، نادر و لشكريان شكست خورده‏اش به سوى همدان آمدند ، و نادر به سپاهيان خود مرخصى داد و از اطراف ايران نيروى كمكى خواست و سرانجام در 22 ربيع الثانى 1146 با نيروى تازه نفس و متشكل خويش از همدان به طرف مرز عثمانى حركت كرد ، و پس از شكست دادن فوجى از سپاهيان عثمانى كه به سركردگى فولاد پاشا مأمور حفظ كركوك بودند ، روانه كركوك شد . در همين اثنا خبر طغيان بلوچ‏ها به نادر رسيد اما وى بدان اعتنائى نكرده دفع شر عثمانيان را واجب‏تر شمرد ، و به جانب كركوك حمله برد و پس از جنگ سختى كه با عثمان پاشا كرد ، نيروى عظيم عثمانى را به سختى در هم شكست و منهزم كرد ، در همين جنگ سردار سپاه عثمانى ، عثمان پاشا كشته شد و نادر حله و نجف و كربلا را تصرف كرد و نيروئى را ديگر باره مأمور محاصره بغداد كرد و خود به قصد استخلاص تبريز ، روانه آن سامان شد و تبريز را بدون جنگ به تصرف در آورد چه ، تيمور پاشاى عثمانى كه بر تبريز مسلط بود ، با شنيدن خبر شكست‏هاى متوالى عثمانيان، خود ، شهر را تخليه و فرار كرده بود ، نادر پيشروى خود را در آذربايجان متوقف ساخت و براى خاتمه دادن به كار محاصره بغداد روانه آنجا شد و چون احمد پاشا حكمران بغداد از در مصالحه در آمد و از طرف دولت عثمانى تعهد كرد كه همه متصرفات ده سال اخير دولت عثمانى را در خاك ايران به نادر واگذار كند و از طرفى نادر از بالا گرفتن طغيان بلوچ‏ها سخت مشوش بود ، دست از ادامه جنگ با عثمانيان كشيد و عزيمت مشرق ايران كرد و به جنگ با محمد خان بلوچ پرداخت و او را شكست داد و اسير كرد و با خود به شيراز برد . نادر پس از چند ماهى توقف در شيراز و اصفهان ، چون دولت عثمانى از انجام تعهدات احمد پاشا طفره مى‏رفت ، بار ديگر عازم جنگ با عثمانيان شد و پس از تصرف شماخى ضمن پيامى از روسيه خواست كه ماكو و دربند را تخليه كند و گرنه آماده جنگ باشد ، و نيروئى را مأمور تصرف گنجه كرد و ايروان را در محاصره گرفت و چون از حركت نيروى تازه نفس و فراوان عدد عثمانى به سردارى عبداللَّه پاشا با خبر شد به مقابله آن شتافت ، ميدان جنگى در محلى بين »آق تپه« و »بغاورد« واقع شد و سپاهيان عثمانى و ايران به جان هم افتادند ، در اين جنگ عثمانيها با وجود كثرت نفرات شكست قطعى سختى خوردند و پس از دادن تلفات زيادى فرار كردند و نادر گنجه و تفليس و ايروان را تصرف كرد ، آنگاه تقاضاى صلح عثمانى را پذيرفت .
»شاهى نادر«
نادر ، پس از شكست دادن عثمانيان و پس گرفتن ولايات شرقى و شمال شرقى ايران از دولت عثمانى ، و بستن قرارداد صلح و استرداد ولايات بحرخزر از روسها ، در حالى كه سرمست پيروزيهاى پياپى بود و آوازه جهانگشائيش در سراسر ايران پيچيده و رعبش بر دل همسايگان نشسته بود ، دعوتنامه‏هائى به سران ولايات نوشت و از امراى لشكر و حكام ولايات و قضات و روحانيان دعوت كرد تا در دشت مغان فراهم آيند و ضمن تشكيل مجلس مشاوره‏اى تكليف تاج و تخت ايران را روشن كنند . لاكهارت در توصيف مجلس شوراى دشت مغان مى‏نويسد :
»محل مجلس در مغان ، ناحيه‏اى بود كه از شمال محدود بود به رود كر و از مشرق به رود ارس ، نادر حكم كرد در اينجا 12000 سراى از چوب و نى ، به انضمام مساجد و منازل و ميدان و بازارها و حمام‏ها ساخته شود و حرمسرا و عمارت براى خود او تهيه كنند . نادر شب 22 ژانويه 9) 1736 صيام 1148) به دشت مغان رسيد و ظرف ايام ورود مدعوين ، روزانه ديوان داشت و به عرايض مردم رسيدگى مى‏كرد تا روز بيستم رمضان همه نمايندگان وارد شدند و جمعاً بيست هزار نفر در مغان گرد آمدند ، چون عده زياد بود نادر آنها را به شكل دسته‏هاى جداگانه به ديوانخانه مى‏پذيرفت ، روز اول تعداد هزار نفر در تالار پذيرائى حضور داشتند به تمام حاضران عطر و گلاب و شربت مى‏دادند و نوازندگان كه شماره آنان 22 تن بود به نواختن مى‏پرداختند ، روز بعد هم مجمعى نظير آن اجتماع نمود و در آنجا انجمنى مركب از طهماسب خان جلاير و شش نفر ديگر از طرف نادر اعلام داشتند كه وى بعد از منكوب ساختن دشمنان ايران و بسط رفاه و امان ، اكنون كه از جنگها و مبارزه‏ها خسته شده در نظر دارد كناره‏جوئى كند و در كلات منزوى گردد و به عبادت پردازد و بر رجال و امناى كشور است كه يا طهماسب را به شاهى برگزينند يا اگر ميل به او ندارند يكى ديگر از سلاله صفوى را به سلطنت ايران تعيين كنند . در جواب ، همگان كه مى‏دانستند اين پيشنهاد نادر صميمانه نيست فرياد برآوردند كه ما تنها نادر را به شاهى برمى‏گزينيم . اين وضع چند روز تكرار شد تا اينكه نادر دستور داد خيمه بزرگى كه دوازده ستون مى‏خورد برپا كردند و آن را مفروش و مزين ساختند و نادر امراى ملك را در آنجا احضار نمود و همان موضوع تعيين شاه را پيش كشيد ، باز همه حاضرين او را نامزد كردند . اين عمل چهار روز ادامه داشت تا اينكه نادر مجلس تشكيل داد و در آنجا اعلام داشت كه سلطنت را با شروط ذيل مى‏پذيرد :
1 - احدى نادر را ترك نگويد و به يكى از فرزندان شاه مخلوع نپيوندد .
2 - مردم ايران تشيع و سب خلفا را ترك گويند و به مذهب سنت بگروند ، در عين حال اختيار دارند طريقه مذهب حضرت امام جعفر صادق را در فروع پيروى نمايند .
3 - احدى نسبت به نادر و پسرش خيانت نورزد .
همه حاضران اين شرايط را پذيرفتند و محضر نامه را امضاء كردند .
در اين ايام تنها ميرزا عبدالحسين ملاباشى در مجلس اظهار مخالفت نمود كه به امر نادر كشته شد ... (لاكهارت ، نادرشاه ترجمه دكتر شفق : 132 - 131)
سرانجام حاضران مجلس دشت مغان نادر را به شاهى برگزيدند و شرايط او را كه وفادارى به وى و ترك تعصبات مذهبى بود پذيرفتند ، و چند روز بعد پس از تهيه سجع مهر سلطنتى و قالب ضرب سكه ، مراسم تاجگذارى نادر در 24 شوال 1148 انجام گرفت .
»فتح قندهار«
نادرشاه پس از تاجگذارى ، به سركوبى بختيارى‏ها كه از سال پيش طغيان كرده فرماندار خود را كشته بودند همت گماشت و پس از مغلوب و سركوب كردن ياغيان بختيارى و كوچاندن سه هزار خانوار از آنان به خراسان ، با لشكرى كه از اطراف و نواحى كشور فراهم كرده بود و به قول لاكهارت تعداد آن به هشتاد هزار نفر بالغ مى‏شد در 17 رجب 1149 از اصفهان حركت كرده ، از راه كرمان و سيستان عزيمت فتح قندهار كرد .
حسين شاه ، فرمانرواى قندهار چون خود را در برابر سپاه عظيم نادر ناتوان ديد با فراهم كردن آذوقه و مهمات و مستحكم كردن حصار و باروى قندهار ، در شهر موضع گرفت . نادر ، در اراضى مسطح جوار قندهار در محل سرخ شير دو ميلى جنوب قندهار فرود آمد و شهر را در محاصره گرفت و به فرمان او دور تا دور شهر برج‏هائى ساختند و در آنها - كه به محيط 28 ميل شهر را احاطه مى‏كرد - پياده نظام خود را كه با تفنگهاى سر پر مجهز بودند ، بگماشت و ارتباط قندهار را با آباديها و شهرهاى مجاور به كلى قطع كرد ، چون مدت محاصره يك سال طول كشيد نادر فرمان داد كه در محل سرخ شير شهرى بنا كنند كه بارو و قلاع و مساجد و بازار و كاروانسرا داشته باشد و به دستور او هر يك از كسانش در اين شهر جديد الاحداث خانه‏اى به نام خود ساختند و اين شهر را »نادر آباد« نام نهادند ، سرانجام پس از يك سال مقاومت ، قندهار در دوم ذى الحجه 1150 تسليم شد ، نادر با مغلوبان به مهربانى و عطوفت رفتار كرد و قسمت اعظم سكنه قندهار را به نادر آباد كوچاند و آنجا را مقر ناحيه قندهار كرد و پس از تعيين حكام جديدى براى آن نواحى و توقف دو ماهه‏اى در نادر آباد عزيمت هندوستان كرد.
»لشكركشى به هندوستان«
مؤلف »دره نادره« علت و شرح لشكركشى نادرشاه را به هندوستان بدين مضمون آورده است :
»چون غزنين و كابل از دير زمان جزء خراسان شمرده مى‏شد نادر در اوايل ورود به قندهار نامه‏اى به محمد شاه پادشاه هندوستان نوشت و طى آن به كنايه و تصريح گوشزد كرد كه سلاطين هندوستان از كهن دوستان ايرانند و محمد شاه نبايد رفتارى را پيش گيرد كه برخلاف اصول دوستى باشد . ولى محمد شاه سفير نادر را يكسال معطل كرد و پاسخى به نامه نادر نداد. نادر چون محمد شاه را به پيامهاى خود بى اعتنا ديد به تهيه لشكر پرداخت و نامه‏اى به محمد شاه نوشت كه چون از طريق مكاتبه نتيجه مطلوب بدست نيامد ناچار بايد كار را با دم شمشير فيصله داد . پس در اول ماه صفر سال 1151 عازم سفر هند شد و غزنين را به تصرف در آورد مردم كابل شهر را تسليم نكردند ، نادر فوجى از خراسانيان را به تسخير آنجا گماشت و پس از تسليم كابل، نادر رضا قلى ميرزا را به نيابت سلطنت خويش منصوب كرد و خود روانه پيشاور شد و پس از جنگى كه در پيشاور با ناصرخان حاكم كابل كرد ، او را شكست داد، و چون در همين اثنا از طغيان لكزيه داغستان و كشته شدن ابراهيم خان خبرهائى شنيده بود چند تن از سرداران خود را به سمت آذربايجان و گرجستان مأمور كرد و خود پس از گذشتن از رودخانه پنجاب به حدود لاهور رسيد .
زكريا خان حاكم آن ملك مراسم اطاعت بجاى آورد و ايالت لاهور بدو محول شد و فخرالدوله خان ناظم سابق كشمير نيز كه در لاهور توقف داشت با فرمان حكومت به محل خود رفت .
بعد از ورود نادر به سرحد هند ، جاسوسان خبر آوردند كه محمد شاه به فرمانداران خود دستور فراهم كردن سپاه را داده و نظام الملك هم با سيصد هزار سپاه دكن در كرنال آماده نبرد شده است . (خلاصه دره نادره ضميمه دره مصحح دكتر شهيدى)
»نبرد كرنال«
نادر شاه ضمن فتح نامه‏اى كه به فرزند خود فرستاده است لشكركشى به هند و نبرد كرنال را چنين توصيف مى‏كند :
بعد از تنبيه اشرار افاغنه چون تغافل و تجاهل پادشاه سابق الذكر و نفرستادن جواب و مرخص ننمودن ايلچى از حدود دوستى گذشته ، نواب همايون ما متوجه شاه جهان آباد گرديده ... به قصبه انباله چهل فرسخى شاه جهان آباد روانه گرديد و در آنجا خبر رسيد كه پادشاه سابق الذكر نيز قشون و سپاه خود را در تمامى ممالك هندوستان و سركردگان و سيصد هزار قشون و دو هزار عراده توپ و چهارصد زنجير فيل و اسباب جنگ در كمال آراستگى و استعداد حركت كرده به پانى‏پات ... وارد گرديده نواب همايون ما نيز ... با فوجى از دلاوران صف شكن به عزم مقاتله به طريق ايلغار روانه و محمد شاه از پانى‏پات حركت و در منزل موسوم به كرنال كه با شاه جهان آباد بيست فرسخ فاصله دارد نزول ... در همان كرنال لشكر عظيم و حصن حصين مرتب نموده و توپخانه را محيط لشكر ساخته و بنا را بر جنگ سنگر و توپخانه گذاشته ، و چون جمعى را نيز مأمور فرموده بوديم كه از كرنال گذشته سمت شرقى اردوى محمد شاه در سر راه شاه جهان آباد مشغول قراولى باشند قراولان مذكوره ... خبر رسانيدند كه سعادت خان با سى هزار نفر جمعيت و توپخانه و فيلان ... وارد پانى‏پات گرديده عازم اردوى محمد شاه مى‏باشند . و ما نيز ... دو ساعت به صبح مانده به عزم سر راه گرفتن حركت فرموده به سمت شرقى ميانه كرنال و پانى‏پات متوجه گرديديم معلوم گرديد كه سعادت خان در همان شب سه شنبه يك ساعت از شب گذشته با قشون خود وارد سنگر محمد شاه گرديده ، چون از آن مكان تا اردوى محمد شاه يك فرسخ و نيم فاصله بود در آنجا ... نزول اجلال فرموديم ... ]محمد شاه پس از رسيدن سعادت خان با سپاهى آراسته تا نيم فرسخى اردوى ما آمد و[ ... طول سپاه آن گروه تبه روزگار نيز نيم فرسخى به نظر مى‏آمد ... دو ساعت به خوبى با توپ و تفنگ و شمشير هنگامه جنگ گرم بود تا آنكه ... شكستى بر لشكر مخالفين افتاده همگى ... منهزم گرديده و سعادت خان ... دستگير گشته ... محمد شاه با نظام الملك ... و جمعى از خوانين خود را به سنگر رسانيده ... مقرر فرموديم كه توپخانه و خمپاره‏ها را به خارج سنگر ايشان بردند و سنگر را محاذى ساخته هموار نمودند ، چون كار آن جماعت به اضطرار انجاميد ناچار به فاصله يك روز ، روز پنج‏شنبه هفدهم ، نظام الملك ... از جانب محمد شاه وارد اردوى كيهان پوى و در خدمت بندگان والا ، عذر خواه مقدمه اين جنايت گشته و محمد شاه نيز با خوانين و اميران در يوم ديگر از روى انفعال وارد درگاه فلك تمثال گرديده ... فرزند ارجمند ... نصراللَّه ميرزا را تا خارج اردو ... به استقبال روانه فرموديم پادشاه مذكور را داخل ساخته و مهر سلطنت را به موكب همايون ما سپرده آن روز در خيمه مباركه ميهمان نواب همايون ما بود ... مطمح انور اقدس آنست كه پادشاه والا جاه مشار اليه را ... باز در امر پادشاهى كل پادشاه هندوستان تمكن و استقرار داده تاج و نگين سلطنت را به مشاراليه تفويض فرموديم ...«. »قتل عام دهلى«
نادر پس از ورود به دهلى و گرفتن غنائم فراوانى كه مورخان در تخمين قيمت آن از ارقام مختلفى ذكر كرده‏اند ، بر اثر طغيانى كه در دهلى برخاست مجبور شد با صدور فرمان قتل عام هنديان ، نام خود را لكه‏دار كند .
مينورسكى شرح ماجرا را بدين گونه آورده است :
»روز 9 ذى الحجه نادر و محمد شاه به پايتخت داخل شدند و ... روز 15 ذى الحجه نادر به بازديد محمد شاه رفت ، بعدازظهر آن روز شايع شد كه نادر در قصر شاهى به قتل رسيده است ، اوباش و غوغاى دهلى به سربازان ايران حمله برده چندين هزار نفر را در كوچه و بازار هلاك كردند صبح روز بعد نادر به مسجد رفته فرمان قتل عام داد كه در ساعت 9 صبح شروع و در 2 بعدازظهر به امر نادر كه بر غضب خود مستولى شده بود خاتمه يافت« . (نادرشاه از نظر خاورشناسان : 76)
اندكى بعد از اين واقعه نادر يكى از دختران محمد شاه را به همسرى نصراللَّه ميرزا دومين پسر خود در آورد و مجدداً محمد شاه را به سلطنت هندوستان منصوب كرد و به دست خويش تاج شاهى بر سر او نهاد و پس از دو ماه اقامت در دهلى ، روز شنبه هفتم ماه صفر 1152 با غنائم فراوان عزيمت ايران كرد .
»در خوارزم و بخارا«
نادر ضمن بازگشت از هند چون از طغيان خدايار خان عباسى حكمران سند خبر يافت به تنبيه او همت گماشت و پس از شكست دادن و اسير كردن و بخشودن وى ، متوجه هرات گشت و چهل روزى در آنجا اقامت جست و غنائم سفر هند را به معرض تماشاى مردم گذاشت و پس از ورود به قندهار كمر به قلع و قمع ازبكان بخارا و خوارزم بست و قسمتى از سپاه خود را نيز به سركوبى لگزيه داغستان فرستاد ، و خود عزيمت تركستان كرد و با بستن پلى محكم به آمويه ، با لشكر از رودخانه عبور كرد و چون والى و سران بخارا در يك منزلى شهر به حضور وى رسيدند و عرض انقياد كردند، سپاه نادرى به صوب خوارزم روى آورد و پس از جنگى كه با خوارزميان در پيوست نادر پيروز شد و خوارزم را به تصرف آورد و پس از فتح خيوه ، از راه مرو متوجه كلات شد . در اين سال نادر به اوج قدرت و جهانگشائى رسيده بود . پس از رسيدن به كلات و يك ماهى اقامت در آنجا و ساختن كاخى براى خويشتن و خزانه‏اى براى جواهرات و غنائم هند ، به مشهد رفت و جشنى با شكوه به فرخندگى فتوحات خود برپا كرد و پس از دو ماه اقامت در مشهد به قصد سركوبى لگزيه ، متوجه داغستان شد ، اما در اين سفر جنگى ، مثل گذشته فتح و ظفر همعنان ركاب جهانگشاى افشار نبود يك سال و نيم جنگهاى وى در داغستان مدت گرفت و تلفات سنگينى به سپاهش وارد آمد ، در همين سفر بود كه نادر به كور كردن رضاقلى ميرزا فرزند ارشد خود فرمان داد و از آن پس ، يكباره اخلاق و رفتار وى ديگرگون گشت و بدبينى و قساوت فوق‏العاده‏اى در او پديد آمد ، به اندك ناملايمى فرمان قتل سرداران و رعيت را صادر مى‏كرد و در برابر كوچكترين لغزش اغماض و تسامح روا نمى‏داشت .
در همين هنگام چون دولت عثمانى شرايط نادر را در قبول مذهب جعفرى به نام ركن پنجم اسلام رد كرده بود ، نادر براى چهارمين بار لشكر به سوى عثمانى كشيد (زمستان 1155) و از راه شهر زور متوجه كركوك شد و پس از تصرف شهر زور و كركوك و اربيل ، شهر موصل را در محاصره گرفت و سرانجام در قارص شكست سختى به سپاه تازه نفس عثمانى داد و با غنيمت فراوانى از راه اصفهان روانه خراسان شد . اندك اندك نارضايتى مردم ايران از سخت‏گيرى‏هاى نادر فزونى گرفته بود ، و همه نزديكانش از خشم او بر جان خود بيمناك بودند ، حرص عجيبى به جمع‏آورى جواهر و گرفتن مال رعيت بر وجودش غلبه كرده بود هر كس از گوشه‏اى نواى مخالفى ساز كرده و علم طغيان برافراشته بود ، از جمله طهماسب قلى خان جلاير در سيستان، و كردهاى خبوشان در سرتاسر خراسان . نادر به قصد سركوبى كردها متوجه خبوشان شد و در فتح آباد نزديك خبوشان خيمه زد و شامگاه دوم جمادى الثانى 1160 در خيمه و بستر خواب خويش به دست چند تن از امراء افشار و قاجار كشته شد .
بازن طبيب مخصوص نادرشاه كه خود هنگام قتل نادر در اردوى وى و ملازم او بوده است، پس از اشاره به آشفتگى و دگرگونى حال نادر در سال آخر عمرش و طغيان‏هائى كه در گوشه كنار ايران احساس مى‏شد مى‏نويسد :
»پادشاه در اطراف خود جز زمزمه عصيان و فساد نمى‏شنيد پيك‏هاى او را بازداشت مى‏كردند ، اوامر او منقطع مى‏شد هر روز او را از طغيان نوى خبر مى‏دادند ، درد او روز به روز افزون‏تر مى‏گشت و هيچ چيز تشويش و اضطراب او را تسكين نمى‏داد وى نخست خانواده و تمول خود ، همه را به كلات معروف فرستاد ، همينكه خيالش از آن طرف راحت شد چنان وانمود كرد كه از تمام فتنه‏ها بى خبر است ... چند روز بود كه همواره اسبى را زين كرده و آراسته در حرم آماده داشت او نيك مى‏ديد و شك نداشت كه چندى است توطئه‏اى بر ضد او چيده شده است و زندگى او در خطر است ولى عاملان توطئه را نمى‏شناخت در ميان درباريان ناراضى‏تر و شورش طلب‏تر از همه كس دو تن بودند ، يكى محمد قلى‏خان كه خويش او بود و سردارى نگهبانان او را داشت دوم صلاح خان كه مباشر ناظرخانه او بود ، نادرشاه را باكى از صلاح خان نبود زيرا شغلش اقتضا نمى‏كرد كه او را در لشكريان نفوذى باشد و بيم او بيشتر از محمد قلى‏خان بود كه مردى رشيد و جنگى بود ... نادرشاه در اردوى خود چهار هزار تن سپاهى از افغانان داشت كه اين افواج از يك طرف او را از جان مخلص و فدائى بودند و از طرف ديگر دشمنان ايرانيان (قزلباشان) بودند ، در همان شب كه نوزدهم ماه ژوئن را به بيستم آن ماه مى‏پيوست ، نادرشاه تمام سرداران افغانان را بخواند و به ايشان گفت »من از نگهبانان خود خرسند نيستم و چون علاقه و درستى و دليرى شما بر من هويداست شما را مأمور مى‏كنم كه فردا هنگام بامداد همه صاحب منصبان ايران (قزلباش) را بازداشت نمائيد و به زنجير بكشيد و اگر احياناً كسى از ايشان گستاخى نمايد و در مقام مقاومت برآيد از كشتن او دريغ نداريد . مقصود محافظت شخص من است و من مراقبت جان خود را به شما مى‏سپارم . سرداران افغان ... سربازان خود را مجهز و آماده ساختند . اما اين فرمان چندان پنهان نماند ... محمد قلى‏خان كه در همه جا جاسوس داشت صلاح خان را آگاه كرد ، اين دو سر كرده با امضاى سندى كتبى هر دو سوگند خوردند كه يكديگر را ترك نگويند و در همان شب دشمن مشترك خود را ، كه فرمان مرگ ايشان را براى روز آينده داده بود ، بكشند .
پس آن سند را به شصت تن از سرداران كه محرم ايشان بودند بنمودند ... همه اين سرداران سند را امضا كردند و متعهد شدند كه در ساعتى كه براى اجراى امر معين خواهد شد حضور به هم رسانند و آن ساعت هنگام غروب ماه بود كه در حدود دو ساعت پس از نيمه شب مى‏شد . نمى‏دانم فشار بى صبرى بود يا هوس خودنمائى كه پانزده يا شانزده تن از سركشان را پيش از رسيدن ساعت موعود به ميعاد كشيده بود ، شورشيان پاى اندر خيمه شاهى نهادند و آنچه را كه مانع گذشتن ايشان مى‏شد در هم شكستند ، تا به خوابگاه شاه رسيدند . بانگ و خروش او را بيدار كرد و با آواز دهشت آورى فرياد زد »كيست ؟ شمشير من كجاست ؟ اسلحه مرا بياوريد!« از شنيدن اين سخنان شورشيان را بيم برداشت و پس رفتند اما محمد قلى‏خان و صلاح خان ايشان را جرأت دادند ، نخست محمد قلى‏خان پيش دويد و يك ضربت شمشير چنان به او حوالت كرد كه شاه را سرنگون ساخت و از پاى درانداخت دو يا سه تن نيز از او سرمشق گرفتند و سرانجام صلاح خان كه شمشير به دست داشت به سوى نادر رفت و سر وى را بريد ... (نامه‏هاى طبيب نادرشاه ترجمه دكتر حريرى : 39 - 35)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:35 PM
ناصر لدين اللَّه




ابوالعباس احمد بن المستضى‏ء بامراللَّه ، مادرش كنيزى تركيّه بنام »زمرد« سى و چهارمين خليفه عباسى ، دهم رجب سال 553 متولد ، و اول ذيقعده 575 روزى كه پدرش درگذشت با وى به خلافت بيعت شد ، ناصر مردى خردمند و با شهامت و هشيار بود ، چون بر سرير خلافت نشست دستور داد هر چه شراب بود بريختند و آلات لهو و لعب را بشكستند ، لاجرم بلاد به عدل وى معمور و ارزاق مردمان فراوان گشت ، مردم به قصد تبرك به جانب بغداد مى‏آمدند .
ذهبى گفته : هيچكدام از خلفاى بنى عباس به قدر او خلافت نكرد ، زيرا وى چهل و هفت سال زمامدار بلاد بود و در تمامى اين مدت بر اوج عزت و جلالت شأن زندگى مى‏كرد و پيوسته در نبردها پيروز بود و هيچ گروه را جرأت آن نبود كه بر او خروج كند و اگر هم احيانا چنين فردى يا افرادى پديد مى‏آمدند بزودى شكست مى‏خوردند ، اهتمام او در امر اداره مملكت شديد و تدبير او در تنظيم شئون ملك و ملت متين و سديد بود .
جواسيس و عيون قرار داده بود كه به وسيله آنها از اوضاع جهان و حوادث آفاق و تصميمات ملوك و سلاطين آگاه مى‏شد ، مردمان بر اين باور بودند كه ناصر از اهل كشف و اطلاع بر مغيبات است ، و برخى مى‏گفتند : جنيان به وى خدمت مى‏كنند ، گماشتگان او در هر قطرى از اقطار كه بودند آنچنان هيبت او را داشتند كه هرگاه نام وى را مى‏بردند صدا را آهسته مى‏كردند مبادا يكى از جاسوسان او در مجلس حاضر باشد و به وى گزارش دهد .
سياستمدارى چيره دست و مديرى مرموز بود : گاه مى‏شد كه بين دو تن از ملوك دست نشانده خودش نقار و عداوتى رخ مى‏داد و به گونه‏اى آنها را با يكديگر دوست مى‏كرد كه خودشان متوجه نمى‏شدند ، و بسا ميان دو نفر از سلاطين طرح دشمنى مى‏افكند بى آنكه آنها بدانند چگونه دشمن يكديگر شدند .
وى گرايش به تشيع داشت و مايل به طريقه اماميه بود ، لذا روزى از ابن جوزى - كه از علماى سنت بود - در محضر او پرسيدند : افضل از همه بعد از رسول‏خدا(ص) كيست ؟ جرأت تصريح به نام ابوبكر نكرد و ابهام گونه پاسخ داد : »افضلهم بعده من كانت بنته فى بيته« يعنى افضل مردم پس از پيغمبر (ص) آن كسى است كه دخترش در خانه او بوده . چنان كه مى‏دانيم اين عبارت را دو معنى است : دختر پيغمبر (ص) در خانه او ، يا دختر او در خانه پيغمبر (ص) كه معنى اول بر على (ع) و معنى دوم بر ابوبكر منطبق مى‏باشد . و نيز معروف است كه از ابن جوزى در باره شمار خلفاء پيغمبر(ص) پرسيدند ، نخواست تصريح كند گفت : »اربع، اربع ، اربع« سنيان حمل بر تأكيد كردند و شيعه بر دوازده امام حمل نمودند .
ابن خلّكان در شرح حال ملك افضل على بن يوسف ، حاكم دمشق و نواحى آن نوشته : صلاح الدين كه از جانب دارالخلافه بغداد حكومت مصر و شام را بعهده داشت ملك افضل على را وليعهد خويش ساخت و چون درگذشت و على پس از او امير دمشق گرديد با برادرش عثمان كه عزيز مصرش مى‏گفتند درافتاد و سرانجام برادرش عثمان با عمويش ملك عادل وى را در دمشق محاصره كرده دمشق را از او گرفتند ، وى ماجرا را به خليفه نوشت و از برادر و عمو در آن نامه شكايت كرد و اين اشعار در نامه درج نمود و براى ناصر فرستاد : مولاى ان ابابكر و صاحبه‏
عثمان قد غصبا بالسيف حق على‏
وهو الذى كان قد ولاّه والده‏
عليهما فاستقام الامر حين ولى‏
فخالفاه وحلاّ عقد بيعته‏
والامر بينهما و النصّ فيه جلى‏
فانظر الى حظّ هذا الاسم كيف لقى‏
من الاواخر ما لاقى من الاول چون نامه به ناصر رسيد نامه را پاسخ گفت و در صدر آن اين ابيات نوشت :
وافى‏ كتابك يا ابن يوسف معلنا
بالودّ يخبر انّ اصلك طاهر
غصبا عليّا حقه اذ لم يكن‏
بعد النبى له بيثرب ناصر
فاصبر فانّ غدا عليه حسابهم‏
وانشر فناصرك الامام الناصر و در سال 580 خليفه مشهد (مطهر) موسى الكاظم (ع) را مأمن قرار داد كه هر كه بدان بقعه پناه برد از كيفر در امان باشد ، لذا جمع بسيارى به آنجا پناهنده شدند (ناقل اين واقعه : جلال الدين سيوطى پس از نقل اين مطلب مى‏گويد :) و بر اثر اين دستور مفاسدى رخ داد .
و در سال 582 حسب اِخبار منجمين ، كواكب ستة در ميزان گرد آمدند و ستاره شناسان مانند ابوالفضل خوارزمى و ديگران خبر دادند كه جهان بر اثر طوفان باد خراب مى‏شود ، مردمان به احداث خانه در زير زمين و تهيه آب و آذوقه در آنجا پرداختند و خود را در برابر بادهاى سخت مهيا ساختند ، اما چون شب موعود كه شب نهم جمادى الآخر بود رسيد ابدا بادى بلكه نسيمى كه شمعى را خاموش كند نوزيد ، شعرا در اين باره اشعار سرودند كه از آن جمله اشعار ابوالغنائم محمد بن معلم است كه گفته : قل لابى الفضل قول معترف‏
مضى جمادى و جائنا رجب‏
و ما جرت زعزع كما حكموا
ولابدا كوكب له ذنب‏
كلاّ ولا اظلمت ذكاء ولا
بدت اذن فى قرنها الشهب تا آنجا كه مى‏گويد : قد بان كذب المنجّمين وفى‏
اىّ مقال قالوا فما كذبوا ؟ و در سال 583 فتوحات بسيارى نصيب مسلمانان شد ، سلطان صلاح الدين ايوبى چندين شهر از شهرهاى شام بزرگ را كه به دست صليبيان و در تصرف آنها بود از آنان باز ستد ، از همه مهم‏تر شهر بيت المقدس بود كه پس از 91 سال از سلطه آنها به در آورد و همه آثارى كه آنان در آن بلاد مقدسه احداث نموده بودند محو كرد و كليساهاى آنها را منهدم ساخت و به جاى يكى از آن كليساها مدرسه‏اى جهت شافعيان بنا نهاد .
از عجايب اين كه ابن برجان متوفى به سال 536 در تفسير خود ذيل آيه : »الم * غلبت الروم« طبق حسابى كه از حروف اين آيه بدست آورده به اين نتيجه رسيده كه بيت المقدس تا سال 583 در سلطه روميان باقى مى‏ماند و در اين سال اين بلده به دست مسلمانان گشوده مى‏شود و دگر به آنها باز نمى‏گردد .
و در سال 589 صلاح الدين صاحب فتوحات بسيار چشم از اين جهان بست ، و چون پيك مصر خبر مرگ او را به بغداد آورد تنها تركه صلاح الدين را كه عبارت بود از سلاح جنگ و اسب سوارى او و يك دينار و 36 درهم نيز با خود به نزد خليفه آورد .
و در سال 596 آب نيل از جريان باز ايستاد و گرانى و خشك سالى شديدى رخ داد كه مردمان يكديگر را همى خوردند و مردارى را به جاى نگذاشتند ، خوردن مردار چنان شايع گشت كه قبور را مى‏شكافتند و مردگان را از گور بيرون مى‏كردند و مى‏خوردند ، اهل مصر پراكنده شدند و بسيارى از گرسنگى به هلاكت رسيدند ، بسا مسافرى بر روستائى مى‏گذشت زنده‏اى را در آن نمى‏ديد ، درب خانه‏ها باز بود و ذى روحى در آن ديده نمى‏شد ، مردان و زنان و كودكان آزاد را به چند درهم مى‏فروختند ، اين فاجعه تا سال 598 ادامه يافت .
و در سال 601 فرنگيان بر شهر »قسطنطنيه« (اسلامبول) دست يافتند و روميان را از آنجا بيرون راندند ، و اين شهر در آن زمان از طرف دارالخلافه اسلامى به روميان سپرده شده بود ، تا به سال 660 كه مجدّدا روميان از آنها باز ستدند وبه مملكت اسلامى بازگشت .
و در سنه 608 لشكر تتار به بلاد اسلامى وارد شدند و كردند آنچه كردند ، و به قول ابن اثير در كتاب كامل : فتنه اينها از فتنه بخت نصر و يأجوج و جميع فتن عظيم‏تر بود.
و بالاخره در سال 622 سلخ رمضان ناصر عباسى درگذشت ، و دو سال پيش از آن به بيمارى فلج مبتلا شده بود ، خلافتش چهل و هفت سال بود ، و از بناهاى او است بقعه عباس و ائمه اربعه (ع) در بقيع . و هم به امر او در سال 606 در سامرّاء ميان صفه و سرداب مقدس شباكى با درى از چوب ساج بنا كردند و اكنون در زمان ما (مرحوم محدث قمى) كه سنه 1325 ه ق است آن در موجود است و به بهترين كيفيتى منبت كارى شده و مى‏توان آن را از نفايس روزگار شمرد ، و با وجود اين كه اين همه زمان بر آن گذشته و خلال اين مدت در حفظ ونگاهدارى آن اعتنا نشده و بعضى جاهاى آن را شمع و چراغ سوخته هنوز مانند بهترين جواهر مى‏درخشد . و در كتيبه آن اين عبارات ثبت است :
بسم اللَّه الرحمن الرحيم . قل لا اسألكم عليه اجرا الاّ المودة فى القربى ، ومن يقترف حسنة نزد له فيها حسنا ان اللَّه غفور شكور . هذا ما أمر بعمله سيدنا و مولانا الامام المفترض طاعته على جميع الانام ابوالعباس احمد الناصر لدين اللَّه المبين اميرالمؤمنين و خليفة رب العالمين الذى طبق البلاد احسانه و عدله ، و غمر البلاد برّه و فضله ، قرن اللَّه اوامره الشريفة بالنجح و النشر ، و جنوده بالتأييد و النصر ، جعل لايامه المخلدة حدّا لا يكبو جواده ولرايته الممجدة سعدا لا يخبو زناده فى عزّ تخضع له الاقدار فيطيعه عواصيها ، و ملك تخشع له الملوك فتملكه نواصيها ؛ و يتولى المولوى الحسين بن سعد الموسوى الذى يرجو الحيوة فى ايامه المخلّدة ، و يتمنى انفاق عمره فى الدعاء لدولته المؤبّدة ، استجاب اللَّه دعوته فى ايامه الشريفة السنيّة ، من سنة ستّ و ستمأة الهلالية . (تاريخ الخلفاء سيوطى و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:36 PM
نُعمان


بن امرؤ القيس بن عمرو اللخمى، معروف به نعمان السائح ، و نعمان اعور سائح ، از ملوك حيره است . وى بعد از مرگ پدرش در حوالى سنه 403 مسيحى به جاى او از طرف شهريار ايران به پادشاهى حيره رسيد و 30 سال در آن سامان با قدرت و شجاعت حكمرانى كرد ، از اين مدت 15 سال و 8 ماه با شاهنشاهى يزدگرد بهرام و 14 سال و 4 ماه با سلطنت بهرام گور مطابق است . وى چندين بار به اشارت و فرمان شاهنشاه ايران با شورشيان شام مصاف داد و آنان را با كمك سپاهيانى كه شهريار ايران به ياريش فرستاده بود منكوب كرد ، وى شجاع نام‏آور و هوشمندى بود و كسى از ملوك حيره در وفور مال و خدم و حشم به پايه او نرسيد . دو كاخ معروف خورنق و سدير از بناهاى اوست و به همين مناسبت او را رب‏الخورنق و السدير ناميده‏اند .
به روايت حمزه اصفهانى وى پس از سى سال حكومت بر اثر حادثه‏اى متوجه بى‏اعتبارى دنيا شد و پادشاهى را رها نمود . و متفكر وار به گردش در بلاد پرداخت ، و پس از آن از وى خبرى نيافتند . (تاريخ پادشاهان و پيامبران : 106 - 104 و الاعلام زركلى:3ج�9)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:36 PM
نُعمان


بن بشير بن سعد بن ثعلبه خزرجى انصارى ، مكنّى به ابوعبداللَّه : از صحابه رسول (ص) ، امير و خطيب و شاعر صدر اسلام و از مردم مدينه است و نخستين مولودى است از انصار كه پس از هجرت نبوى تولد يافت . وى 124 حديث روايت كرده است . او را نائلة بنت فرافصة همسر عثمان با پيراهن خونين عثمان نزد معاويه به شام فرستاد ، و در سلك ياران معاويه درآمد و در جنگ صفين از همراهان معاويه بود ، به سال 53 قاضى دمشق گرديد سپس معاويه او را ولايت يمن داد ، پس از آن مدت نه ماه به دوران حكومت يزيد عامل كوفه و بعداً والى حمص شد و تا زمان مرگ يزيد در آن منصب باقى بود ، و پس از مرگ يزيد چون با ابن زبير بيعت كرد ، مردم حمص بر او شوريدند و او بگريخت و سپس كشته شد ، به سال 65 ه . وى خطيبى توانا بود و از او ديوان شعرى بازمانده است .
معرّة النعمان - زادگاه ابوالعلاء معرّى - بدو منسوب است . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:37 PM
نعمان

بن مُقَرِّن بن عائذ مزنى ، مكنّى به ابوعمرو ، از شجاعان صحابه و از امراء و فرماندهان سپاه ، در فتح مكه پرچم قبيله مزينه را او حامل بود . در بصره سكونت جست و سپس به كوفه انتقال يافت ، سعد بن ابى‏وقاص - به فرمان عمر - وى را به جنگ هرمزان فرستاد و او در اهواز بر هرمزان پيروز آمد ، و چون مردم اصفهان و همدان و رى و آذربايجان و نهاوند بر اعراب شوريدند عمر وى را مامور جنگ با ايشان كرد ، نعمان ابتدا به اصفهان لشكر كشيد و سركشان آن سامان را مغلوب ساخت ، سپس رو به نهاوند نهاد و در آنجا به سال 21 هجرى كشته شد .
بلاذرى آورده : روزى عمر بن خطّاب در مسجد مدينه نعمان را ديد به نماز مشغول است ، به كنارش نشست و چون وى از نماز بپرداخت به وى گفت : مى‏خواهم تو را فرمانى دهم ، نعمان گفت : اگر فرمان دريافت ماليات و زكوة باشد خير ، و اگر فرمان رزم باشد آرى . عمر گفت : پس فرمان جنگ دهم .
و چون خبر شهادت نعمان به عمر رسيد به مسجد شد و خبر قتل وى را بر منبر اعلام نمود و سپس دست بر سر نهاد و گريه سر داد. (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:37 PM
نعمان



بن منذر بن منذر بن امرى‏ء القيس لخمى مكنى به ابوقابوس از مشهورترين پادشاهان حيره در عهد جاهليت است . وى به سال 592 مسيحى بعد از پدرش به فرمان هرمز انوشيروان به امارت حيره رسيد و 22 سال سلطنت كرد و سرانجام در عهد سلطنت خسروپرويز مورد غضب او شد و به فرمان او معزول و به خانقين تبعيد و تا زمان مرگ ]در حدود سال 15 قبل از هجرت‏[ در آنجا محبوس ماند و به نقلى وى را به فرمان خسروپرويز زير پاى پيل افكندند تا هلاك شد . و به روايتى جنگ ذى‏قار بر اثر قتل او برپا شد . وى مردى هوشمند و بى‏باك بود و در معارك چندى شركت جست و چند تن از شجاعان عرب به دست او كشته شدند از آن جمله عبيد بن ابرص و عدى بن زيد است . نابغه ذبيانى و حسان بن ثابت و حاتم طائى او را مدح گفته‏اند . وى شهر نعمانيه را بر كنار دجله بنا كرد . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:37 PM
هادى عباسى




چهارمين از خلفاى بنى عباس ، موسى بن مهدى . وى در محرم سال 169 كه پدرش بمرد ، به خلافت رسيد. هادى به قساوت قلب وادب وسخاوت مشهور بوده ونقل شده كه روزى وى بر درازگوشى سوار ودر يكى از باغهاى خود در سير وسياحت بود ناگهان گماشتگان او يكى از خوارج را كه دستگير كرده بودند ، به باغ آوردند ، خارجى با تردستى شمشير يكى از مأمورين را بستد وقصد قتل خليفه نمود ، مأمورين وحشت زده فرار كردند ولى هادى با كمال آرامش اشاره كرد وگفت : گردنش را بزن . خارجى گمان كرد مأمورى در قفاى او است بدان سمت نگريست ، هادى جلدى كرد وخود را بر او افكند وشمشير از او بستد واو را بكشت . وى بسال 170 در بغداد به سن 25 سالگى درگذشت .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:38 PM
هارون الرشيد



فرزند محمد المهدى بن منصور ، مادرش كنيزى يمنى به نام خيزران : پنجمين ومقتدر ترين خليفه عباسى ، بسال 148 در رى هنگامى كه پدرش بر آنجا وبر بلاد خراسان امارت مى‏كرد متولد ، ودر 14 يا 18 ربيع الاول سال 170 بامداد شبى كه برادرش موسى هادى از دنيا رفت وى بر سرير خلافت عباسى مستقر گشت ، ودر سوم جمادى الآخر سال 193 در روستاى سناباد طوس ، پس از بيست وسه سال وچند ماه به سنّ چهل وچهار سال وچهار ماه بدرود حيات گفت .
چون وى بر مسند خلافت نشست يحيى بن خالد برمكى را وزير خويش كرد واين سلسله در حكومت هارون نفوذى شگرف داشتند . از جاحظ نقل شده است كه گفته : براى رشيد فراهم شد آنچه كه براى ديگران فراهم نشد ، وزرايش برامكه بودند وقاضى او ابو يوسف وشاعرش مروان بن ابى حفصه ونديم او عباس بن محمد ، پسر عم پدرش ، وهمسرش زبيده ومغنّى او ابراهيم موصلى وحاجبش ، فضل بن ربيع بوده ، كه هريك از اينها را امتيازى خاصّ است .
مادرش خيزران ، چون بسال 173 بمرد، محصول ساليانه املاك ومستغلات او صد وشصت ميليون درهم بوده ، ودر همان سال، محمد بن سليمان عباسى از دنيا رفت ورشيد اموالش را كه در بصره بود ، مصادره كرد ومحصول روزانه او صد هزار درهم بود .
هارون مردى دانش‏دوست وادب‏پرور بود ودر عهد او بازار تجارت وادب وعلوم رونقى بسزا يافت .
كشور اسلامى را شرقاً وغرباً وشمالاً گسترش داد ، با امپراطور روم سه بار جنگيد وعاقبت وى را به دادن جزيه وادار ساخت .
در سال 187 نامه‏اى از سلطان روم به وى رسيد بمضمون نقض قراردادى كه از پيش ، ميان هارون وملكه آن ديار به نام »رينى« منعقد شده بود ، ومتن نامه چنين بود: از طرف »نقفور« سلطان روم به »هارون« سلطان عرب ، اما بعد ، آن زن كه پيش از من سلطنت اين سرزمين را به عهده داشت تو را در جايگاه »رخ« نشانيد وخود را مقام »بيدق« داد ، از اين رو اموال فراوانى را از اين بيت‏المال به نزد تو فرستاد ، اين نبود جز به علت ضعف زنان وحماقت آنها ، اكنون به محض اينكه نامه مرا خواندى هر آنچه از آن اموال كه در حوزه تو باقى است به ما مسترد دار ، ودر غير اين صورت ، ميان ما وشما شمشير ، داورى خواهد كرد .
چون رشيد نامه را تلاوت نمود ، سخت به خشم آمد ؛ آنچنان كه كسى را ياراى نظر به چهره او نبود واهل مجلس او ، همه از ترس پراكنده شدند ، وزير را جرأت سخن نماند ، در حال قلم ودواتى بخواست وبر پشت آن نامه نوشت : »بسم اللَّه الرحمن الرحيم ، من هارون ، اميرالمؤمنين الى نقفور، كلب الروم ، قد قرأت كتابك يا ابن الكافرة ، والجواب ما تراه لا ما تسمعه« (بنام خدا ، از طرف هارون زمامدار مسلمين به نقفور سگ روم ، نامه‏ات را خواندم ، اى فرزند زن كافره، پاسخ آنچه كه هست به چشم بينى نه آنچه كه به گوش بشنوى) .
آنگاه در همان روز با لشكرى جرّار ، رهسپار ديار روم گرديد ومركب براند تا به مركز روم رسيد ، جنگى نمايان كرد وبر آنها استيلا يافت ، نقفور امان خواست وملتزم شد كه هر ساله خراج روم را به پايتخت اسلام حمل كند ، هارون پذيرفت ومراجعت كرد .
در سال 192 پسر بزرگ خود ، امين را به جاى خويش در بغداد نشاند وخود به قصد سركوبى رافع بن نصر سيّار ، كه عاصى شده وسمرقند را به تصرف خويش در آورده بود و نيز به قصد جنگ با خوارج مشرق ايران عازم آن ديار گشت .
محمد بن صباح طبرى مى‏گويد : پدرم كه از دوستان صميمى رشيد بود ، در اين سفر وى را از بغداد تا نهروان مشايعت نمود . پدرم گفت : در بين راه كه با يكديگر مشغول گفتگو بوديم ، ناگهان رو به من كرد وگفت : اى صباح ! گمان نكنم پس از اين روز مرا ببينى . گفتم : عمر خليفه دراز باد ! خداوند شما را به سلامت باز ميگرداند . گفت : آخر تو كه نمى‏دانى من چه مى‏كَشم . گفتم : نه به خدا سوگند . گفت : پس بيا تا دردم را به تو نشان دهم . آنگاه از راه بكنار رفت وهمراهان نزديك را اشاره كرد كه از او دور شوند . چون من واو تنها شديم ، گفت : اى صباح ! اين راز امانتى است كه به تو مى‏سپارم مبادا به كسى بگوئى ! سپس جامه از شكم برداشت ، پارچه‏اى از حرير ديدم كه حوالى شكم خود بسته بود ومعلوم بود به زير آن زخمى است . گفت : اين بيمارى ملازم من است وهيچكس جز فرزندانم از آن آگاه نيست وهريك از آنها يك نفر را بر من گماشته اگر مرگم فرا رسد او را خبردار كند . مسرور ، گماشته مأمون است وجبريل بن بختيشوع ، گماشته امين . اينها حتى نفسهاى مرا احصاء مى‏كنند وروز به روز با شتاب منتظر مرگ منند ، اگر خواستى حقيقت اين امر بر تو روشن گردد ، هم اكنون اسبى جهت سوارى بخواهم ، آنها اسبى لاغر وبد را حاضر كنند كه مرا رنج دهد وزودتر به حياتم خاتمه دهد . پس وى از يكى از فرزندان ، اسبى بخواست ؛ چون آوردند همان بود كه گفته بود . نگاهى به من كرد وبر اسب سوار شد . مرا وداع گفت ورهسپار بلاد خراسان شد ، وچون به طوس ، روستاى سناباد رسيد به همان بيمارى درگذشت . وى از نقدينه ، صدميليون دينار واز اثاث البيت وجواهرات وديگر اشياء ، معادل صد ميليون وبيست وپنج هزار دينار بجاى گذاشت .
هارون ، مردى خونريز وسفّاك وبى‏رحم بود ، واز جنايات بزرگ او به زندان افكندن وبالاخره به شهادت رسانيدن امام موسى بن جعفر (ع) وآزار وشكنجه وقتل سادات وعلويين بوده وجمعى از بزرگان اين خاندان به دست وى به قتل رسيدند ، از جمله ادريس بن عبداللَّه بن حسن مثنّى كه در واقعه »فخ« در ركاب حسين بن على بوده وپس از شهادت حسين وبرادر خود ، سليمان به جانب مصر وسرزمين مغرب رفت . مردم آن سامان با وى بيعت كردند وسلطنت وى عظيم گشت . چون اين خبر به هارون رسيد ، سخت مضطرب شد ، لاجرم كسى را فرستاد كه وى را از روى مكر وخدعه مسموم ساخت ، وچون به زهر كشته شد كنيزى داشت كه از وى باردار بود ، اولياى دولت تاج خلافت بر شكم او نهادند واو پس از چهار ماه پسرى آورد واو را ادريس ، نام نهادند، ادريس بن ادريس وفرزندزادگان او در مصر اقامت كردند وبه بنى فاطمه يا فواطم ، مشهور شدند .
وديگر »يحيى بن عبداللَّه بن حسن مثنّى« ، صاحب ديلم است . به اين واژه در اين كتاب رجوع شود .
وديگر »محمد بن يحيى بن عبداللَّه« است كه بكّار بن زبير ، والى مدينه از جانب رشيد ، وى را دستگير وبه زندان افكند وپيوسته در زندان ببود تا وفات يافت .
وديگر »حسين بن عبداللَّه بن اسماعيل بن عبداللَّه بن جعفر بن ابى طالب« است كه بكّار در ايام ولايت خويش بر مدينه وى را بگرفت وتازيانه سختى بر او زد تا از صدمه تازيانه به شهادت رسيد .
وديگر »عباس بن محمد بن عبداللَّه بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (ع)« است كه چون به نزد هارون احضار گرديد ميان او وهارون سخنانى ردّ وبدل شد وبالاخره هارون به وى گفت : يا ابن الفاعلة! عباس گفت : زانيه ، مادر تو است كه در اصل كنيزكى بوده وبنده‏فروشان ، در بستر او رفت وآمد مى‏كرده‏اند . هارون از اين سخن ، سخت به خشم آمد و وى را نزد خويش بخواند وگرزى بر او زد و او را به شهادت رساند .
واز جمله اسحاق بن حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب است كه در حبس هارون وفات يافت .
وديگر عبداللَّه بن حسن بن على بن الحسين، معروف به افطس مى‏باشد واو همان است كه هنگام خروج حسين بن على، شهيد فخ ، چون مؤذن وقت نماز صبح به بالاى مناره رفت كه اذان بگويد ، عبداللَّه با شمشير كشيده بالاى مناره رفت ومؤذن را گفت كه در اذان »حىّ على خير العمل« بگويد ، مؤذن چون شمشير كشيده ديد به دستور عمل كرد ، عمرى والى مدينه كه اين جمله را در اذان شنيد احساس شرّ وخطر كرد ، وحشت زده فرياد بركشيد كه استر مرا در خانه حاضر كنيد ومرا به دو حبه طعام آب دهيد ، اين بگفت واز منزل خويش بيرون شد وبا شتاب تمام فرار مى‏كرد واز ترس ضرطه مى‏داد تا گاهى كه خود را از فتنه علويين نجات داد .
وبالجمله در زمان رشيد ، جماعت بسيارى از علويين وآل ابوطالب به شهادت رسيدند كه اسامى اكثر آنها معيّن نشده است. به واژه »سادات« در اين كتاب رجوع شود . (تتمة المنتهى و تاريخ الخلفاء و المنجد)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:38 PM
هُرمُزان




اهوازى . وى در زمان عمر بن خطاب والى شوشتر بوده وبه روايت حمداللَّه مستوفى با سپاه مسلمانان نبرد كرد وسرانجام گرفتار شد واو را به نزد خليفه بردند خليفه دستور قتل وى داد . در آن حال آب طلبيد ؛ چون بياوردند از ترس عمر نتوانست بنوشد . عمر گفت : تا اين آب را بنوشى در امانى . وى آب را بريخت . عمر به خشم آمد وگفت : او را بكشيد . وى گفت : تو خود قول دادى كه تا آب را بنوشم در امان باشم . خليفه بناچار وى را آزاد ساخت. هرمزان مدتى در مدينه بود وبه قولى به زينهار عباس بن عبدالمطلب يا قبيله بنى هاشم زندگى مى‏كرد تا اينكه عمر به دست ابولؤلؤ كشته شد . عمر در حالى كه مجروح بود ، گفت : اين عجمى مرا كشت . فرزندش عبيداللَّه گمان كرد كه منظورش هرمزان است ، لذا بى‏درنگ وى را به قتل رساند وچون عمر شنيد وگفت : تو بناحق قتلى مرتكب شدى بايد قصاص شوى . ولى عمر پس از آن بمرد وعثمان وى را آزاد ساخت . به »عبيداللَّه بن عمر« رجوع شود .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:39 PM
هلاكو


يا هولاكو يا هولائو پسر تولوى ونوه چنگيزخان مغول . وى به سال 651 از سوى برادر بزرگترش منگوقاآن مأمور تسخير ايران مركزى وغربى وفرونشاندن فتنه‏هاى اسماعيليان وسركوبى خليفه عباسى شد ، وى پس از تصرف ماوراء النهر در سال 653 از جيحون گذشت وچون به خراسان رسيد امير ارغون مطيع او شد ودبيران ودرباريان خود را نيز به خدمت او گماشت ، سرانجام در سال 654 هلاكو بر اسماعيليان چيره گشت وقلعه الموت را كه مركز آنها بود به تصرف در آورد وكتابخانه عظيم آن را جز نخبه‏اى از آن بسوزاند ، پس از آن عازم بغداد شد در حالى كه بدر الدين لؤلؤ صاحب موصل وابو بكر بن سعد اتابك فارس وخواجه نصير الدين طوسى وعطاء الملك جوينى ودو پسر رئيس الدوله طبيب همدانى در ركاب او بودند . در آن اوان مستعصم باللَّه ، سى وهفتمين خليفه عباسى بر تخت فرمانروائى بغداد بود ، وى روزگار را به لهو ولعب مى‏گذراند واز تدبير وسياست به دور بود ، امور ممالك او را ابن علقمى وزير ويارانش به دست داشت كه خود در انديشه برانداختن خليفه بودند ، از طرفى مقارن همان ايام جنگ شيعه وسنى در بغداد آشوبى بوجود آورده بود .
هلاكو در روز دهم رمضان سال 655 ايلچيانى پيش خليفه فرستاد واز او خواست شخصاً به خدمت آيد ويا وزير ابن علقمى ودو نديمش سليمان ودوات‏دار صغير را براى رسانيدن پيام به نزد او فرستد . خليفه دو نفر ديگر را فرستاد وهلاكو را تهديد كرد ودستور داد كه به خراسان برگردد . هلاكو بار ديگر توصيه خود را تكرار كرد واين بار قرار شد به تدبير ابن علقمى هدايائى نزد هلاكو فرستاده شود وبه نام وى در بغداد خطبه وسكه رايج گردد ولى دوات‏دار مانع شد وسليمان نديم ديگرش خليفه را به تجهيز لشكر واداشت .
از طرف ديگر هلاكو اكراد مغرب ايران را با دادن مال ومقام با خود همدست نمود واز دو جانب لشكر خود را مأمور بغداد كرد ، ويك‏بار ديگر به خليفه پيغام داد كه به اطاعت او درآيد . محاصره بغداد از سه‏شنبه بيست ودوم محرم سال 656 شروع شد وتا آخر اين ماه طول كشيد ودر اين مدت مغولها قدم به قدم شهر بغداد را خراب مى‏كردند وبا اينكه خليفه با پيغام وهديه مى‏كوشيد كه او را بازگرداند اما تقاضاى او مقبول نيفتاد وخواجه نصير به بغداد رفت تا سليمان‏شاه ودوات‏دار نزد هلاكو آورد وخليفه هر دو را روانه خدمت هلاكو كرد . هلاكو آنها را اجازه داد كه بستگان خود را از شهر بيرون آوردند وعده‏اى به اميد نجات به همراه آنها بغداد را ترك گفتند ونزد هلاكو آمدند . هلاكو فرمان داد تا همه را به قتل رسانند.
سرانجام روز يك‏شنبه چهارم صفر 656 مستعصم با سه پسر خود وسه هزار نفر از بغداد خارج شد وبه حضور هلاكو آمد وچون بظاهر هلاكو با او خوشروئى كرد امر داد كه مردم دارالخلافه با لشكريان هلاكو نجنگند وهلاكو پس از بيرون آوردن آنها از بغداد همه را كشت ودر همان روز چهارم صفر دستور غارت بغداد صادر شد وهلاكو روز نهم وارد بغداد شد ومستعصم بدست خود كليد خزائن اجدادى را به وى تسليم كرد . خواجه نصير نوشته است كه هلاكو طبقى زر پيش خليفه نهاد وگفت : بخور . او گفت : زر نتوان خورد . گفت : پس چرا نگه داشتى وبه لشكريان ندادى ؟ واين درهاى آهنين را چرا پيكان نساختى وبه كنار جيحون نيامدى تا من از آب نتوانم گذشت ؟ خليفه گفت: تقدير خدا چنين بود . هلاكو گفت : پس آنچه بر سر تو خواهد آمد نيز به تقدير خدا است .
گروهى از مورخين نوشته‏اند كه ابن علقمى وزير كينه خليفه را در دل داشت وپنهانى با خواجه نصير وهلاكو مراودة برقرار نموده وضعف خليفه را به اطلاع آنها رسانيده بود . سرانجام كار عباسيان ودولت 525 ساله‏شان در همان سال 656 به پايان رسيد .
هلاكو در يكى از جزاير درياچه رضائيه مخزنى براى غنايم ساخت ودر آن شهر بود كه خواجه نصير توانست او را به ايجاد رصدخانه مراغه وتأليف زيج ايلخانى راغب سازد . زيج خواجه بسال 663 در زمان ايقاخان منتشر شد .
پس از فتح بغداد به الجزيره وشام سفرى كرد وسلاطين خانواده‏هاى ايوبى را كه شش حكومت در آن ديار داشتند ، شكست داد . فتوحات هلاكو منجر به تأسيس سلطنت ايلخانان مغول گرديد وخود او پس از آنكه دچار اختلافات داخلى با بستگان نزديك خود واز جمله بركاى پسر جوجى گرديد در سال 663 بيمار شد ودر كنار نهر جغانو (جنوب درياچه رضائيه) درگذشت واو را كه 48 سال از عمرش مى‏گذشت در كوه شاهو در مقابل دهخوارقان به خاك سپردند. (تاريخ مغول ؛ عباس اقبال ؛ نقل به اختصار)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:39 PM
واثق باللَّه



ابوجعفر ، هارون بن محمد المعتصم بن هارون ، مادرش قراطيس كنيزى رومية، نهمين خليفه عباسى ، در بيست و يكم شعبان سال 196 متولد و در دوازدهم ربيع الاول سال 227 پس از مرگ معتصم با وى بيعت كردند ، و در سال 228 اشناس سردار ترك با وى سوگند وفادارى ياد كرد .
وزارتش به همان وزير پدرش محمد بن عبدالملك زيات تعلق داشت كه وزيرى شرير بود و بسيارى از اكابر عمال و متصرفان را معزول ساخت و برخى را محبوس كرد و عدّه زيادى از ايشان به راهنمائى احمد بن ابى دؤاد به منظور بهبود خليفه از بيمارى آزاد شدند .
واثق مردى دانشمند و اديب و فاضل بود كه وى را مأمون كوچك مى‏خواندند ، شعر مى‏سرود و عود مى‏نواخت و در اين فن مهارتى بسزا داشت ، صد نوع آواز را خود مبتكر بود . اهل علم و نظر را نيكو داشتى و با اهل تقليد و سنت گرايان خشك مخالف بودى ، طرفدار نشر علومى چون فلسفه و طب و غيره بود و از اين مباحث در محضرش بسيار سخن مى‏شد ، دانشمندانى چون بختيشوع و ابن ماسويه و ميخائيل و ديگر ادباء و فضلاء ملازم مجلس او بودند و مذاكره علوم مى‏نمودند .
گويند : وقتى كنيز آواز خوانى در مجلس او به اين بيت تغنّى كرد : اظليم ان مصابكم رجلا
اهدى السلام تحية ظلم و »رجلا« را به نصب خواند ، ادباى مجلس در اعراب اين كلمه اختلاف نمودند : برخى رفع و برخى نصب را صواب دانستند ، خود آن كنيز اصرار مى‏ورزيد به نصب و مى‏گفت : اين را از ابوعثمان مازنى (نحوى معروف) شنيده‏ام ، واثق فرمان داد تا مازنى را از بصره به سامرّاء آوردند ، بر حسب اتفاق در همان ايام يكى از كفار ذمى به نزد مازنى آمده و از او استدعا كرده بود كه »الكتاب« سيبويه را به وى تدريس كند و صد اشرفى زر سرخ به وى مزد دهد و مازنى نپذيرفت و امتناع ورزيد ، مبرّد به وى گفت : تو كه در شدت فقر بسر مى‏برى چرا قبول نكردى؟! وى گفت : اين كتاب سيصد و چند آيه قرآن در خود دارد ، شايسته ندانستم كافرى را بر قرآن مسلط گردانم .
و چون مازنى به نزد واثق آمد و مسئله مطرح شد و او نصب را تعيين نمود و در وجه آن گفت : مصاب مصدر است و مفعول خود را نصب داده ، چنان كه گوئى : ضربك زيدا ظلم . واثق توجيه او را پسنديد و هزار دينار زر سرخ به وى عطا كرد ؛ كه مى‏توان اين را كرامت قرآن بشمار آورد .
در زمان واثق بحث و جدال ميان اشعريان و معتزله كه قبلا وجود داشت ادامه يافت و قاضى القضاة : احمد بن ابى دؤاد كه از رؤساى معتزله بود از خواصّ واثق شد و به اشاره او واثق به تفتيش عقايد دينى مردم پرداخت ، در سال 231 نامه‏اى به استاندار بصره نوشت كه در آن نامه امر شده بود : پيشنمازان و مؤذنان آنجا را آزمايش كند كه مخلوق بودن قرآن را قبول دارند يا خير ، همان كارى كه پدرش مى‏كرد و بر آن پافشارى داشت .
در همين سال احمد بن نصر خزاعى را به همين جرم به قتل رسانيد ؛ وى از محدثين بغداد و از قائلين به قدم قرآن و رؤيت خداوند در قيامت بود ، دستور داد وى را دست بسته از بغداد به سامرّاء آوردند ، از او پرسيد : تو مى‏گوئى قرآن قديم است و خدا در قيامت ديده مى‏شود ؟ وى گفت : اين چنين براى ما روايت شده ، و سپس حديث متضمن اين دو مطلب را خواند . واثق گفت : دروغ مى‏گوئى . وى گفت : بلكه تو دروغ مى‏گوئى . واثق گفت : واى بر تو ! مگر خدا جسم است و مكانى او را اشغال مى‏كند كه بيننده او را ببيند ؟! تو خداى حقيقى را منكرى و كسى را به خدائى مى‏گيرى كه خدا نيست . آنگاه واثق رو به علماى حاضر در مجلس كرد و گفت : نظرتان در باره چنين كسى چيست ؟ حضار كه همه از فقهاى معتزله بودند همه گفتند : قتل او جايز است . وى شمشيرى خواست و به دست خود احمد را كه دست و پا بسته و بر روى نطع نشسته بود به يك ضربت بكشت و دستور داد سرش را به بغداد بردند و آنجا به دار آويختند و جسدش را در سامرّاء آويز چوبه دار كردند و شش سال بر دار بود تا زمانى كه متوكل به خلافت رسيد او را به زير آوردند ؛ واثق دستور داد بر ورقى نوشتند : اين پسر احمد بن نصر بن مالك است كه هارون واثق وى را به قول به خلق قرآن و نفى تشبيه خواند و او لجوجانه ابا نمود از اين رو به دار مجازات آويخته شد و به دوزخ اعزام گرديد. و گفت : آن ورقه را آويز گوش او كردند .
در همين سال 231 هزار و ششصد اسير مسلمان را از بند روميان خلاص كرد ، امّا ابن ابى دؤاد دستور داد هر كدام از اسراء كه مخلوق بودن قرآن را پذيرا گرديد آزاديش تأييد شود و او را دو دينار بدهند ، و هر كدام از آنها كه نپذيرفت همچنان در بند بماند .
واثق در آغاز خلافتش عمال و منشيان را مصادره كرد و چوب زد و از سليمان بن وهب چهارصد هزار دينار بستد و از احمد بن اسرائيل هشتاد هزار دينار گرفت و او را چوب بزد ، و از حسن بن وهب چهارده هزار دينار و از ابراهيم بن رياح و منشيانش صدهزار دينار ، و از احمد بن خضيب و نويسندگانش يك ميليون دينار و از نجاح صدهزار دينار گرفت . و گويند : انگيزه او به اين كار اين بوده كه مى‏پنداشت باعث غرور و طغيان برامكه باز بودن دست آنها به مال و مكنت بود ، و اگر هارون آنها را مصادره نكرده بود دولت او را سرنگون مى‏ساختند .
واثق اكول بود ، و بر اثر پرخورى دو بار سخت بيمار گشت كه بار اول اطبا وى را درمان كردند و بار دوم بر اثر پرخورى به سال 232 به سنّ 36 يا 37 سالگى بمرد .
حكايت شده كه چون بمرد مردمان به دور برادرش متوكل گرد آمدند و به بيعت با وى سرگرم شدند و او را فراموش كردند ، موشان بر جسدش فراهم آمده چشمانش را بيرون آوردند . (تاريخ الخلفاء و تتمة المنتهى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:40 PM
وُشمگير


ابن زيار (357 - 323) از ملوك ديالمه آل زيار پس از قتل مرداويج سپاهيان گيل و ديلم با او بيعت كردند . نصر بن احمد چون خبر قتل مرداويج را شنيد به ماكان بن كاكى و محمد بن محمد بن مظفر چغانى دستور داد كه به قومس و رى و جرجان حمله برند . ماكان به تسخير دامغان شتافت اما عامل وشمگير او را شكستى سخت داد و ماكان به نيشابور برگشت و از طرف امير نصر به حكومت آنجا برقرار ماند .
على پسر بويه كه به خاطر مصلحت وقت در آخر عهد مرداويج با او ساخته و به انتظار فرصتى بهتر در فارس سر مى‏كرد پس از كشته شدن او لشكرى به برادر خود حسن داد و او را مأمور تسخير اصفهان كرد . حسن اصفهان را فتح كرد و به گشودن همدان و رى و قزوين و قم و كاشان عازم شد . وشمگير از اضطرار ، ماكان را كه در حسرت تصرف گرگان بود از نيشابور به خدمت خواند و اين ولايات را به او واگذاشت . على بن بويه هم در اين اثنا بر خوزستان دست يافت و وزير خليفه را مجبور كرد كه سپاهيان مقيم بصره را براى جنگ با وشمگير و فرستادن به اصفهان به كمك برادرش حسن در اختيار او بگذارد .
وشمگير در سال 327 اصفهان را از دست حسن بن بويه گرفت و حسن به استخر گريخت پس امير زيارى قلعه الموت را نيز فتح كرد و قدرت و شوكتش بالا گرفت .
در هنگامى كه وشمگير گرفتار گرگان بود حسن بن بويه و برادرش على محرمانه با ابوعلى چغانى ساختند و بار ديگر اصفهان را به تصرف خود در آوردند و جمعى از سران سپاهى وشمگير را دستگير ساختند . ابوعلى چغانى پس از تسخير گرگان حكومت آنجا را به ابراهيم سيمجور واگذاشت و خود به سال 329 ه ق به رى آمد و غرض او و پسران بويه اين بود كه وشمگير را در ميان بگيرند و ولاياتى را كه مرداويج در ظرف ده سال فتح كرده بود از چنگ او بيرون بياورند .
وشمگير از دو طرف در خطر بزرگى افتاد ناچار به كمك ماكان به رى شتافت در حالى كه پسران بويه هم به يارى ابوعلى چغانى از اصفهان به حدود رى وارد شده بودند جنگ در 21 ربيع الاول 329 در رى اتفاق افتاد و با وجود نهايت رشادت ماكان ، ظفر نصيب ياران ابوعلى چغانى و حسن بن بويه شد و ماكان به قتل رسيد و وشمگير به طبرستان گريخت . ابوعلى رى را گرفت و سر ماكان را با اسراى بسيار از ديالمه به بخارا به خدمت امير نصر سامانى فرستاد سپس بر زنجان ، ابهر ، قزوين و قم و كرج و همدان و نهاوند و دينور مسلط آمده سرحد دولت سامانى را تا حدود حلوان رساند .
بر اثر رسيدن خبر قتل ماكان به سارى حسن بن فيروزان پسر عم او به اين بهانه كه وشمگير عمداً ماكان را در جنگ رى به كشتن داده بر امير زيارى شوريد اما به دست شيرج بن ليلى مغلوب شده به پناه ابوعلى چغانى به عراق آمد و ابوعلى را به گرفتن طبرستان تحريك نمود ابوعلى به محاصره سارى پرداخت اما به علت سختى زمستان و مقاومت وشمگير به گرفتن آنجا نايل نيامد عاقبت وشمگير امان خواست و حاضر شد كه از اين تاريخ به بعد به نام اميرنصر سامانى خطبه بخواند ابوعلى هم در آخر سال 330 با وشمگير صلح كرد و به بخارا روانه گرديد و سالار پسر وشمگير را به عنوان گروگان با خود همراه برد و هنوز به خراسان نرسيده بود كه خبر مرگ امير نصر به او رسيد . در حركت ابوعلى چغانى به جانب بخارا حسن بن فيروزان هم با او بود اما او در راه بخارا به اردوى ابوعلى دستبرد نموده با مقدارى غنيمت و سالار پسر وشمگير به خراسان برگشت و بر گرگان ، دامغان و سمنان تسلط پيدا كرد . ابراهيم بن سيمجور عامل سامانيان جز صلح با او چاره ديگرى نديد . وشمگير هم فرصت را مناسب يافته بار ديگر رى را به تصرف خود در آورد . در اين موقع حسن بن فيروزان سالار پسر وشمگير را به خدمت او فرستاد و قبول نمود كه در تحت اطاعت پسر مرداويج خدمت كند .
حسن بن بويه متحد ابوعلى چغانى براى بيرون آوردن رى از چنگ وشمگير به آنجا شتافت ، وشمگير از جلوى او منهزم شده به طبرستان و از آنجا به خراسان گريخت . حسن بن بويه به زودى بر طبرستان دست يافت و حسن بن فيروزان در اطاعت او درآمد و دختر خود را به زوجيت به او داد . اين دختر مادر فخرالدوله ديلمى پسر حسن ركن الدوله است . فرار وشمگير به خراسان براى استمداد از امير نوح بن نصر و سردار معروف او ابوعلى چغانى بود . امير سامانى ابوعلى و منصور بن قراتكين را به يارى وشمگير به فتح رى فرستاد ليكن ايشان حريف حسن بن بويه نشدند فقط وشمگير در صفر 333 جرجان را از دست حسن بن فيروزان بيرون آورد اما به نگه داشتن آنجا قادر نيامد و ناچار به خراسان به پناه منصور بن قراتكين فرار كرد امير نوح عازم جرجان و جنگ با حسن بن بويه شد اما چون حكمران طوس ابومنصور محمد بن عبدالرزاق طوسى كه اولين شاهنامه نثر را به نام او جمع كرده‏اند و به همين جهت در تاريخ ادبيات فارسى ذكرى به خير دارد بر نوح شوريده و با آل بويه همدست شده بود اول به سركوبى او رفت و ابو منصور به حمايت آل بويه به رى گريخت . حسن بن بويه او را اكرام كرد و به جنگ يكى از خاندان آل مسافر به آذربايجان مأمورش نمود منصور بن قراتكين در 336 طوس و نيشابور را از دست كسان ابومنصور طوسى بيرون آورد و مادر و كسان او را اسير گرفته و به بخارا فرستاد در همين سال ركن الدوله حسن بن بويه و پدر زنش حسن بن فيروزان بار ديگر وشمگير را از طبرستان و جرجان راندند و امير زيارى اين نوبت هم براى استمداد از آل سامان به خراسان پناه جست. از اين تاريخ تا فتح دوم طبرستان بدست ركن الدوله در 342 چند نوبت بين آل بويه و سرداران سامانى كه به يارى وشمگير مى‏آمدند زدوخورد شد و هر طرف گاهى غالب و گاهى مغلوب مى‏شد تا آنكه بالاخره ابوعلى چغانى در رى با ركن الدوله صلح كرد و حسن مجال آن را يافت كه وشمگير را بكلّى از طبرستان و گرگان براند، وشمگير باز به خراسان گريخت و ابوعلى چغانى را پيش امير نوح به سازش با آل بويه متهم ساخت . امير سامانى هم ابوعلى چغانى را از حكومت خراسان معزول كرد و چون ابوعلى قدم در راه عصيان گذاشت و خود را در نيشابور امير خواند نوح وشمگير را به دفع او فرستاد و ابوعلى اضطراراً به ركن الدوله متوسل شد ركن الدوله و ابوعلى به جرجان رفتند و وشمگير را باز از آنجا طرد كردند اما اين حال دوامى نكرد چه به محض مراجعت ركن الدوله وشمگير به يارى خراسانيان بر آنجا مستولى شد تا آنكه بالاخره ركن الدوله در 351 وشمگير را به گيلان متوارى ساخت و از نو طبرستان و گرگان را تحت فرمان خود در آورد . در اثناى اين كشمكشها آل بويه ولايت كرمان را هم از دست امير آن ابوعلى بن الياس بيرون آورده بودند ابوعلى به بخارا پيش امير منصور بن نوح آمد و او را به گرفتن ممالك آل بويه تشويق كرد و محركّّك حركت سپاهى فراوان به سمت رى شد فرماندهى اين سپاه با وشمگير و ابوالحسن سيمجورى بود ركن الدوله از ساير افراد خاندان بويه يارى خواست پسرش پناه خسرو يعنى عضدالدوله و برادر زاده‏اش بختيار كه بعدها عزالدوله لقب يافت به كمك او رسيدند اما چند روز پيش از آنكه در اردو روبرو شوند وشمگير به تاريخ اول محرم 357 در شكار گرازى از اسب به زير افتاد و مغزش پريشان شد رشته سپاه او از هم گسيخت و حسن بن بويه از خطر بزرگى رهائى يافت . (به نقل از تاريخ مفصل ايران تأليف عباس اقبال)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:40 PM
وليد


بن عبدالملك مروان ، ابوالعباس ، از ملوك اموى ، در شوال 86 به جاى پدر و به عهد او به سلطنت رسيد ، مردى جبّار و ستمگر و زشت چهره و كم دانش بود ؛ روح بن زنباع گويد : روزى بر عبدالملك وارد شدم ، وى را بس اندوهگين ديدم ، سبب پرسيدم ، گفت : در اين انديشه بودم كه چه كسى را پس از خود بر اين مردم بگمارم ، كسى را شايسته اين امر نيافتم ، گفتم : پس وليد چى ؟ گفت : وى نحو را نمى‏داند . وليد اين سخن را از پدر شنيد در حال برخاست و علماى نحو را گرد آورد و مدت شش ماه در خانه‏اى با آنها نشست ، اما چون پس از اين مدت از آن خانه بيرون شد جاهل‏تر از پيش بود .
عمر بن عبدالعزيز مى‏گفت : وليد در شام و حجاج در عراق و عثمان بن جبارة در حجاز و قرة بن شريك در مصر (كه اين سه نمايندگان وليد بودند) به خدا سوگند همه روى زمين را آكنده به ظلم و جور ساخته‏اند.
اما او هند و اندلس را بگشود و جزء بلاد اسلامى نمود و به سال 89 مسجد جامع دمشق را كه از پيش در آنجا كليسائى بود بنا نهاد ، و به توسيع مسجد نبوى فرمان داد و فقهاء و ضعفاء و فقراء را مقررى تعيين كرد و سؤال را بر آنان حرام كرد ، و بالاخره در سال 96 به سن 51 سالگى در شام درگذشت . (تاريخ الخلفاء:242 و متفرقه)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:40 PM
وَليد


بن عقبة بن ابى معيط برادر مادرى عثمان بن عفان ، در سلك ياران پيغمبر اسلام بوده . طبرسى گويد : پيغمبر(ص) وى را به دريافت صدقات قبيله بنى مصطلق فرمان داد ، چون بر آنها وارد شد افراد قبيله از شادى اينكه فرستاده پيغمبر آمده به استقبال وى شتافتند ، وليد كه قبيله‏اش در جاهليت با اين قبيله سابقه دشمنى داشتند ترسيد كه آنان قصد سوئى به وى دارند فورا از آنجا به نزد پيغمبر بازگشت و گفت : آنها از پرداخت صدقه سر باز زدند . حضرت به خشم آمد و به جنگ با آنها عزيمت كرد ، ناگهان اين آيه فرود آمد : »يا ايها الذين آمنوا ان جائكم فاسق بنبإ فتبيّنوا« چون فاسقى خبرى به شما رساند در باره‏اش تحقيق كنيد مبادا جاهلانه به قومى برخورد نمائيد و بر كرده خويش پشيمان گرديد . بعدا معلوم شد سخن وى دروغ بود . (بحار:53ج�22)
از آن پس وى به فاسق مشهور شد . و چون نوبت خلافت به عثمان رسيد وى را والى كوفه كرد ، وليد كه دائم الخمر بود سحرگاهى مى بنوشيد و سپس در حال مستى به نماز صبح امامت كرد ، چون از نماز بپرداخت رو به نمازگزاران كرد و گفت : من امروز بر سر نشاطم ، خوب است اجازه بدهيد دو ركعت ديگر نيز اضافه كنم ، و در دم حالت استفراغ به وى دست داد و در محراب مسجد قى كرد . مردمان چون چنين ديدند او را از شهر براندند ، وى به مدينه بازگشت و چون به نزد خليفه آمد گواهان به مى گسارى وى شهادت دادند ولى عثمان از اجراء حد شرعى بر او خوددارى نمود ، على متوجه ماجرا شد با تفاصيلى كه در تاريخ آمده خود شخصا بر او حد جارى كرد . بدين سبب و به جهت اينكه پدرش در بدر به دست على كشته شده بود پيوسته با آن حضرت عداوت مى‏ورزيد ، چنانكه روزى امام حسن به عيادتش رفت كه سخت بيمار بود در حضور حضرت گفت : من از هر جرمى كه در باره هر كسى مرتكب شده‏ام توبه مى‏كنم جز آنچه كه در باره پدرت مرتكب گشته‏ام .
آورده‏اند كه روزى اميرالمؤمنين (ع) از كنار جمعى از اهل شام مى‏گذشت وليد نيز با آنها بود ، دريافت كه آنها حضرت را سب مى‏كنند ، ياران خواستند به آنها تعرضى كنند، فرمود : به اينها اعتنا مكنيد و با وقار و سيماى صالحين از كنارشان بگذريد . (سفينة البحار)
ابو مخنف گويد : روزى در مجلس معاويه ميان امام مجتبى و وليد بن عقبه سخنى به خشونت رفت ، امام حسن (ع) به وى فرمود : من ترا سرزنش نكنم كه على(ع) را سب مى‏كنى چرا كه تو را هشتاد تازيانه در مورد حد شراب زده و پدرت را در بدر به بدترين وجهى به قتل رسانده و خداوند او را در آيات بسيار مؤمن خوانده و ترا فاسق لقب داده است . (بحار:383ج�23)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:41 PM
وليد


بن مغيره مخزومى قرشى از سران مكه در عصر جاهليت و از حكّام عرب بشمار مى‏آيد كه هرگاه اختلافى در ميان قبايل عرب رخ مى‏داد به وى مراجعه مى‏كردند و چون شاعرى شعرى مى‏گفت نخست شعر خود را به وى عرضه مى‏كرد باشد كه مورد تأييد او قرار گيرد .
وى چند پسر داشت كه هميشه در مكه زندگى مى‏كردند و موضعى حاكمانه داشتند و ده غلام داشت كه هر كدام را هزار دينار سرمايه كرده بود و براى او تجارت مى‏كردند. وليد كسى بود كه آن روز مالك قنطار بود و قنطار عبارت بود از پوست گاو نرى كه پر از زر باشد . وى عموى ابوجهل بود و پيغمبر (ص) را استهزا مى‏نمود .
حضرت رسول (ص) دورانى كه در مكه بود در عين محدوديت دست از عيبگوئى خدايان ساختگى قريش برنمى‏داشت و پيوسته به آواز بلند قرآن بر آنها تلاوت مى‏نمود باشد كه به منطق حق آشنا گردند ؛ يكيشان مى‏گفت : اين شعر محمد است ، ديگرى مى‏گفت : سحر و جادو است گروهى آن را خطابه لقب مى‏دادند تا اينكه روزى ابوجهل به وليد گفت : اى ابوعبد شمس محمد چه مى‏گويد و نظر شما در باره سخنان او كه مى‏گويد سخن خدا مى‏باشد چيست ؟ وليد گفت : مرا مهلت دهيد سخن او را نيك بشنوم و سپس در باره‏اش قضاوت كنم . روزى در حالى كه پيغمبر(ص) در حجر اسماعيل نشسته بود آمد و كنار حضرت نشست و گفت اى محمد بخشى از شعر خود را بخوان . حضرت خواند : بسم اللَّه الرحمن الرحيم . وى از سر استهزاء گفت : مرادت همان رحمن است كه از مردم يمامه مى‏باشد ؟ فرمود : خير ، مرادم خداوند رحمن رحيم است ؛ سپس حضرت به تلاوت سوره حم سجده پرداخت تا چون به آيه »فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود« رسيد ناگهان وليد منقلب گشت و پوست بدنش بلرزيد و مو به اندامش راست شد و از جا برخاست و راهى خانه خود شد و ساعاتى در خانه بماند و بيرون نيامد كه موجب تشويش خاطر قوم گرديد و مردم به نزد ابوجهل آمدند كه چه شده وليد از خانه بيرون نمى‏آيد ؟! وى به نزد وليد شد و گفت : نكند از دين برگشته به دين محمد در آمده‏اى ! اين چه وضعى است كه به خود گرفته باعث شكست و شرمسارى ما گشتى؟ وى گفت : ابدا چنين نخواهد بود و من همچنان به دين اجداد خويش مى‏باشم ولى سخنى شنيدم كه مرا به لرزه در آورد و مو به اندامم راست كرد . ابوجهل گفت : شعر بود ؟ وليد گفت : نه ، شعر نبود . گفت : خطابه بود ؟ گفت : خير ، زيرا خطابه سخنى پيوسته به هم باشد و اين قطعه قطعه بود كه هر قطعه از قطعه ديگر جدا بود ، و رونقى ويژه داشت كه وصف آن را نتوانم . ابوجهل گفت : پس كهانت بود ؟ گفت : كهانت نيز نبود . گفت : پس چه بود ؟ وليد گفت : بگذار لختى در آن بينديشم و ببينم چه نام مى‏توانم برايش انتخاب كنم . روز بعد سران قريش به سراغش رفته گفتند : هان اى ابا عبد شمس در باره سخن محمد به چه نتيجه رسيدى ؟ گفت: بگوئيد سحر است چه اين كلام دلهاى مردمان را مى‏ربايد . كه در اين حال اين آيه در باره‏اش فرود آمد : »ذرنى و من خلقت وحيدا ...« وبه نقل ديگر هنگامى كه وليد به نزد حضرت آمد گفت : بخوان . حضرت اين آيه تلاوت نمود : »ان اللَّه يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى« . وى چون شنيد گفت : دوباره بخوان . حضرت آيه را تكرار نمود . وى گفت : »واللَّه انّ له لحلاوة و ان عليه لطلاوة و ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق و ما يقول هذا بشر« به خدا سوگند كه اين سخن را حلاوتى خاص و رونقى ويژه است ، از بالا بر و بار مى‏دهد و از زير شاخه مى‏زند ، اين كلام بشر نباشد .
وليد سال اول هجرت در مكه بمرد و هنگامى كه به مرگ نزديك مى‏شد سخت بى‏تابى مى‏نمود ، ابوجهل گفت : اى عم اين همه اضطراب چرا ؟! گفت : من از مرگ بيم ندارم از آن مى‏ترسم كه پسر ابى كبشه (لقب ناسزائى كه قريش به پيغمبر داده بودند) در ميان مردم مكه آشكار شود . ابوسفيان گفت: بيم مدار كه من نخواهم گذاشت . (بحار:211ج�17 و 133ج�19)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:41 PM
وليد


بن يزيد بن عبدالملك مروان يكى از حكّام اموى . چون به سال 125 هشام بن عبدالملك بمرد برادر زاده‏اش وليد بن يزيد بر سرير سلطنت نشست . وليد مردى خبيث و ملحد و بد كيش و فاسق و فاجر بود وبه هيچ وجه حفظ ظاهر نمى‏نمود و پيوسته به لهو و لعب و مى گسارى و انواع فسق و فجور سرگرم بود و از ارتكاب هر كار زشت حتى نزديكى با محارم باكى نداشت تا اينكه مردم شام از اعمال زشت او به ستوه آمده بر او شورش كردند و وى را در كاخش بكشتند و پسر عمش يزيد بن وليد بن عبدالملك را به جاى او نشاندند و اين در سال 126 بود و مدت سلطنتش يك سال و دو ماه و بيست و دو روز بود و در ايام او شهادت يحيى بن زيد بن على بن الحسين اتفاق افتاد .

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:42 PM
يَزدگِرد


يا يزدگرد اول، پسر شاهپور سوم در 399 م به تخت نشست. در روايات ايرانى اين شاه را گناهكار (بزه‏كار)، اثيم، خوانده‏اند وليكن مورخين خارجه مى‏گويند كه شاهى بود با صفات خوب و جوانمرد و چون مى‏خواست از نفوذ بزرگان بكاهد و به تعصب مذهبى مغها ميدان نمى‏داد او را گناهكار گفتند. در زمان او امپراطور روم شرقى در تحت حمايت يزدگرد درآمد توضيح آنكه آركاديوس امپراطور بيزانس چون نزديكى مرگ را احساس كرد و وليعهدش تئودوس در گهواره بود براى اينكه پسرش بى مانع بر تخت نشيند و امپراطورى شرقى از جنگهاى ايران محفوظ بماند در وصيت نامه خود او را به يزدگرد سپرد و خواهش كرد كه امپراطورى را حمايت كند. يزدگرد همين كه بر مفاد وصيت نامه اطلاع يافت خواجه دانايى آنتيوخوس نام كه نيز خيلى مجرب بود به قسطنطنيه فرستاد تا تئودوس را تربيت نمايد و به سناى بيزانس اعلام كرد كه دشمن امپراطور صغير دشمن شاه است تئودوس دوم با سرپرستى يزدگرد بزرگ شده بر تخت نشست و چنانكه نوشته‏اند تا يزدگرد زنده بود از فتوت و جوانمردى خود نسبت به بيزانس نكاست و اين دولت از طرف ايران نگرانى نداشت حتى بعد از اينكه امپراطور سفارتى به دربار حامى خود فرستاد خواهش كرد نسبت به مسيحيان مقيم ايران توجهى بشود يزدگرد سفير مزبور را كه از روحانيان بلند مرتبه بود گرم پذيرفت و رفتار خود را نسبت به مسيحيان تعديل نمود و راجع به آزادى عيسويان ايران در بنا كردن كليساها و پرستش مسيح فرمانى داد (309 م) مقارن اين زمان دولت بيزانس سخت تضعيف شده بود و اين زمان يزدگرد به سهولت مى‏توانست بقيه بين‏النهرين را نيز شامات و آسياى صغير را تصرف نمايد وليكن صلح طلبى يزدگرد و دوستى كه آركاديوس نسبت به او اظهار مى‏كرد مانع از جنگ ايران با بيزانس گرديد. شهر يزد را از بناهاى يزدگرد مى‏دانند. جهت فوت او معلوم نيست. موافق روايت ايرانى در نزديكى درياچه سو (چشمه سبز نيشابور) از لگد اسب آبى مرد وليكن بعضى گمان مى‏كنند كه به سوء قصد فوت كرده است (420 م). ( دوره تاريخ ايران تأليف پيرنيا به كوشش دكتر دبير سياقى : 197 - 198)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:42 PM
يزيد


بن ابى سفيان بن حرب قرشى اموى مكنى به ابوخالد، از صحابه بود، چون بهترين فرد سفيانيان بود وى را يزيدالخير مى‏گفتند. از مادر از معاويه جدا بود و مادرش ام الحكم زينب بنت نوفل از بنى كنانه بود. روز فتح مكه اسلام آورده و در غزوه حنين شركت كرد. در عهد خلافت ابوبكر با عمروعاص و خالد بن وليد و ديگران با روميان و شكست دادن به آنها شركت داشت. در عهد خلافت عمر نيز چند بار به فرماندهى سپاه اسلام منصوب شد و به سال 19 ه ق به مرض طاعون درگذشت. (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:42 PM
يزيد


بن حرث بن يزيد بن رويم. پدرش حرث از ياران اميرالمؤمنين على بوده. گويند: حرث بيمار شد و حضرت به عيادتش رفت و كنيزى به نام لطيفه جهت پرستاريش به وى داد و او از آن كنيز يزيد آورد و از اين رو وى را ابن لطيفه گويند. يزيد عثمانى مسلك، اموى ارادت بوده. وى در روزگار مصعب بن زبير بدست خوارج در رى به قتل رسيد. (ابصار العين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:43 PM
يزيد


بن زياد بن مهاجر ابوالشعثاء كندى بهدلى از ياران امام حسين (ع) است كه در مسير به كربلا از كوفه به حضرت پيوست. وى مردى شريف، شجاع و دلير بوده، يزيد در روز عاشورا ابتدا سواره نبرد داد و چون اسبش از پاى درآمد دو زانو در برابر امام حسين (ع) رو به دشمن نشست و به تيراندازى پرداخت و امام وى را دعا مى‏كرد و مى‏گفت: خدايا تيرش را به هدف رسان و او را بهشت پاداش ده. و چون همه صد چوبه تيرش به آخر رسيد برخاست و گفت: از صد تير جز پنج آن به خطا نرفت؛ آنگاه به شمشير حمله كرد و رجز مى‏خواند و نبرد همى‏داد تا به شهادت رسيد. (ابصار العين)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:44 PM
يزيد




بن شجره زهاوى از فرمان‏روايان بزرگ و نامدار و شجاع دوران اموى و از ياران معاويه بود. در سال 39 هجرى معاويه وى را در رأس لشكرى به مكه فرستاد تا در امر بيعت با خويش با حاجيان سخن گويد و به حقيقت در موسم حج قدرت نمائى كند؛ وى روز هفتم ذيحجه وارد مكه شد و قثم بن عباس كه از سوى اميرالمؤمنين على والى آنجا بود چون خبر ورود وى شنيد از بيم خود خواست از آنجا بگريزد ابوسعيد خدرى وى را نصيحت نموده از فرار بازداشت، و چون وقت نماز شد يزيد خواست امامت كند باز ابوسعيد ميانجى شد و گفت صلاح نباشد در موسم حج بر سر نماز ميان تو و نماينده على نزاعى پيش آيد، اجازه بده مسلمانان خود امام جماعتى براى خويش انتخاب كنند. وى پذيرفت و مردم شيبة بن عثمان را به امامت گزيدند. و از آن سوى چون اميرالمؤمنين (ع) شنيد كه يزيد از شام به مكه عزيمت نموده معقل بن قيس رياحى را با لشكرى به مكه فرستاد. وى پس از پايان مراسم حج و رفتن يزيد به مكه رسيد و آنها را تعقيب نمود ولى او و جمعى از همراهان وى رسيدند آنها را به اسارت گرفته به كوفه بردند پس حضرت آنها را با اسرائى از لشكر خود كه نزد معاويه بودند مبادله كرد. (بحار: 629ج�8)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:44 PM
يزيد


بن عبدالملك مروان نهمين از حكام بنى اميه، در رجب 101 پس از درگذشت عمر بن عبدالعزيز به مسند سلطنت نشست و تا مدت چهل روز به سيره عمر مى‏زيست آنگاه چهل نفر از مشايخ شام به نزد وى آمده سوگند ياد كردند كه خلفا را در آخرت حساب و عقابى نيست، يزيد فريفته گرديد و از سيرت عمر دست كشيد و به روش ديگر حكام بنى مروان به ظلم پرداخت. و گويند وى شيفته كنيزى حبابه نام بود و پيوسته با او به عيش و عشرت مى‏گذرانيد و چون كنيز بمرد وى آنقدر غمنده شد كه عقل خود را از دست داد و جسد گنديده وى را همى به آغوش مى‏كشيد و بر او مى‏گريست و جناب خليفه بيش از پانزده روز پس از مرگ او نزيست و در سال 105 به سنّ 38 سالگى در بلقاء شام بمرد.

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:45 PM
يزيد


بن معاوية بن ابى سفيان، مادرش ميسون دختر بجدل كلبى. دومين حاكم از حكام بنى اميه. وى عياش و هوسران و دائم الخمر بود، لباسهاى حرير و جلف مى‏پوشيد و سگ و ميمونى داشت كه ملازم و هم‏بازى او بودند، مجالس شب نشينى او با ساز و طرب و شراب و قمار برگزار مى‏شد، ميمون خود را ابوقيس مى‏خواند و او را لباس زيبا مى‏پوشانيد و در مجالس شربش حاضر مى‏ساخت و گاهى سوار اسبش مى‏كرد و به مسابقه مى‏فرستاد. (تاريخ يعقوبى:196ج�2 و مروج الذهب:77ج�3)
معاويه او را در سال 56 به ولايت برگزيد و داستان وليعهدى او از اين قرار بود كه در اين سال معاويه خواست مغيرة بن شعبه را به جهتى از ولايت كوفه عزل و سعيد بن عاص را به جاى او نصب كند، مغيره آگاه شد و به شام نزد يزيد رفت و به وى گفت:
بزرگان اصحاب پيغمبر و اعيان قريش همه مردند و فرزندان آنان جايگزين ايشان گرديدند، تو كه از همه آنان برترى چرا معاويه براى تو از مردم اخذ بيعت نمى‏كند؟! يزيد گفت: پندارى كه اين امر سامانى يابد؟ مغيره گفت: آرى. يزيد ماجرا را به پدر گفت، وى مغيره را به حضور خواند و به وى گفت: اين كار از چه كسى برمى‏آيد؟ وى گفت: بيعت مردم كوفه را من به عهده مى‏گيريم و بيعت مردم بصره را زياد تقبل مى‏كند، و چون اين دو شهر بيعت نمودند كسى مخالفت نخواهد كرد. معاويه گفت: پس بر سر كار خود رو. مغيره پس از بازگشت به كوفه گروهى از هواداران آل اميه را طلبيد و به آنان مالى فراوان داد و ايشان را به سركردگى پسر خود به نزد معاويه فرستاد تا از او بخواهند يزيد را به وليعهدى برگزيند. چون به شام رسيدند معاويه گفت: در اين كار شتاب مداريد، و به پسر مغيره گفت: پدرت دين مردم را به چند خريده؟ گفت: به سى هزار درهم. گفت: ارزان خريده.
به هر حال پس از چند روزى بيعت يزيد به انجام رسيد و چون معاويه درگذشت مردم همگى از يزيد اطاعت كردند جز چهار تن: حسين بن على (ع) و عبداللَّه بن زبير و عبدالرحمن بن ابى‏بكر و عبداللَّه بن عمر. و چون آنها در مدينه بودند يزيد به عامل خود در آنجا وليد بن عتبه نامه نوشت كه اين چهار نفر را به بيعت من بخوان و اگر سرپيچى كردند هر چهار را به قتل رسان. امام حسين از بيعت سر باز زد و به مكه رفت و از آنجا به عراق و در كربلا به شهادت رسيد و اين فاجعه بزرگ در نخستين سال حكومت يزيد رخ داد. سال 63 مردم مدينه بر يزيد شورش كردند و بنى‏اميه را از شهر بيرون راندند، يزيد مسلم بن عقبه را مأمور سركوبى اين شهر كرد و او مدينه را ويران و مردم شهر را قتل عام نمود و اين كشتار زشت در تاريخ اسلام به نام وقعه حرّه معروف شد. (به »حره« رجوع شود) در سال 64 مسلم بن عقبه را جهت محاصره عبداللَّه بن زبير به مكه اعزام داشت و او منجنيقها برآورد و كعبه را به آتش و سنگ بست. يزيد در نيمه ربيع الاول سال 64 به سنّ 38 سالگى درگذشت.
از حضرت رسول (ص) روايت است كه فرمود: امتم لا زال بر مدار عدل و داد استوار بوند تا مردى از بنى اميه به نام يزيد بر سر كار آيد و رخنه در آن افكند. (كنزالعمال: 31070)
و در حديث ديگر از آن حضرت كه در آن پيشگوئى‏هائى از حوادث آتيه است فرمود: يزيد! خدا بركت ندهد به يزيد! واقعه كشته شدن حسينم را به من خبر داده‏اند و تربتش را به دستم سپرده و نام قاتلش را به من گفته‏اند، سوگند به آنكه جانم به دست او است! كه چنين حادثه‏اى در مرآ و منظر مردمى پيش نيايد كه از آن جلوگيرى نكنند جز اينكه دلهايشان از هم جدا گردد و بدانشان بر آنان چيره شوند و به پراكندگى و اختلاف دچار گردند، واى بر جوجه‏هاى آل محمد از خليفه به جاى‏مانده عياش كه نسل مرا و جانشينان مرا به قتل رسانند!... (كنزالعمال: 31061)
نوفل بن ابى فرات گويد: به نزد عمر بن عبدالعزيز نشسته بودم، يكى از حضّار سخن از يزيد به ميان آورد و گفت: اميرالمؤمنين يزيد بن معاوية. عمر چون شنيد گفت: يزيد را اميرالمؤمنين مى‏خوانى؟! سپس دستور داد وى را بيست تازيانه بزدند. (تاريخ الخلفاء: 228)

Bauokstoney
Wednesday 25 November 2009-1, 04:45 PM
يزيد


بن وليد بن عبدالملك ملقب به ناقص و مكنى به ابوخالد دوازدهمين از ملوك بنى اميه. در سال 126 كه مردم شام وليد بن يزيد بن عبدالملك را طى شورشى بكشتند پسر عمش يزيد بن وليد را به جاى او نشاندند و با وى بيعت نمودند. وى مردى عبادت و عدالت‏پيشه بود و به سيرت عمر بن عبدالعزيز عمل مى‏كرد. او را ناقص مى‏گفتند كه مواجب سربازان را ناقص كرده بود. يزيد مدتى كوتاه عمر كرد و پس از پنج ماه حكومت در ذيحجه سال 126 در دمشق درگذشت. دوران خلافت او به آشوب همگانى همراه بود، اهل مصر و حمص والى او را كشتند و مردم فلسطين و مدينه والى او را طرد كردند. پس از او برادرش حسب وصيت او به جايش نشست ولى خلافت بر او مستقر نشد و در ايام او هرج و مرج و اختلاف پيش آمد تا اينكه مروان بن محمد خروج كرد و او را بكشت. (اعلام زركلى و حبيب السير)