PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : فهرست اعلام و اشخاص ایرانی عربی ( علما و دانشمندان )



صفحه ها : [1] 2 3 4

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:03 AM
فهرست اعلام و اشخاص ایرانی عربی ( علما و دانشمندان )

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:04 AM
آخوند خراسانى




ملا محمد كاظم (مشهد 1255 ق - نجف 1329 ق) فقيه و اصولى بزرگ ، از مراجع تقليد و از بنيانگذاران انقلاب مشروطيت ايران . پدرش ملاحسن اهل هرات بود كه در مشهد مى‏زيست . مقدمات علوم را در مشهد آموخت و از آنجا به سبزوار رفت و مدتى كوتاه در حوزه درس معقول حاج ملاهادى سبزوارى حاضر گشت ، سپس به تهران آمد و نزد ميرزا ابوالحسن جلوه و ديگران حكمت و فلسفه خواند . در 1278 تهران را به قصد نجف ترك گفت و به حوزه درس شيخ مرتضى انصارى پيوست . مدتى نيز در درس شيخ راضى و سيد مهدى قزوينى و عارف ربانى سيد على شوشترى حاضر شد. پس از وفات شيخ انصارى (1281 ق) به خدمت ميرزاى شيرازى پيوست و از شاگردان خاص او گرديد . پس از آنكه ميرزا در 1291 نجف را به قصد سامرا ترك گفت ، آخوند نيز به احترام استاد خود به سامرا رفت و چندى در آنجا ماند ، تا به فرمان ميرزا دوباره به نجف بازگشت و حوزه درس دائر نمود .
آخوند خراسانى بى‏گمان يكى از بزرگترين مدرّسان علم اصول در تاريخ اسلام است . بيش از چهل سال تدريس كرد. سبك تدريس ، حسن بيان ، شيوايى تقرير و سرعت انتقال او بى‏نظير بود . در حوزه درسش بيش از هزار طلبه كه در آن ميان صد مجتهد مسلم بودند ، حاضر مى‏شدند . برخى از مشاهير شاگردان او عبارتند از : ميرزا ابوالحسن مشكينى ، سيد ابوالحسن اصفهانى ، سيد ابوالقاسم كاشانى ، آقا نجفى قوچانى ، سيد محمد تقى خوانسارى ، شيخ محمد جواد بلاغى ، سيد حسن مدرس ، شيخ محمد حسن مظفر ، شيخ محمد حسين اصفهانى كمپانى ، آيت اللَّه بروجردى ، حاج آقا حسين قمى ، علامه حائرى ، صدرالدين صدر ، آقا ضياء عراقى ، شيخ عبدالكريم حائرى ، سيد عبداللَّه بهبهانى ، شيخ محمد على شاه آبادى ، هبة الدين شهرستانى ، سيد محسن امين عاملى ، ميرزاى نائينى ، آقا بزرگ طهرانى ، آيت اللَّه حكيم و بسيارى ديگر .
آخوند خراسانى از بنيانگذاران و پشتيبانان اصلى انقلاب مشروطيت بود. مجاهدات بيدريغ او بويژه پس از استبداد صغير از عوامل مؤثر خلع محمد على ميرزا از سلطنت و استقرار مشروطيت بود . پس از ورود سربازان روسى به ايران و اشغال آذربايجان و گيلان آخوند خراسانى براى مقابله با تجاوز بيگانگان دستور جهاد داد و خود قصد آمدن به ايران كرد كه بناگاه در 20 ذى‏الحجه 1329 ق در نجف درگذشت .
آثار او عبارتند از : كفايةالاصول در دو جلد كه از زمان تأليف آن در 1321 ق تاكنون همواره از مراجع معتبر درس و بحث علم اصول بوده است و بارها به چاپ رسيده است ؛ حاشيه بر رسائل شيخ انصارى و حاشيه بر مكاسب شيخ كه مستقلاً و يا همراه رسائل و مكاسب بارها چاپ شده است ؛ فوائد شامل مباحث مختلف فقهى و اصولى و كلامى (تهران 1315 ق) ؛ حاشيه بر اسفار ؛ حاشيه بر شرح منظومه ؛ رسالاتى در مشتق ، رضاع ، دماء ثلاثه ، اجاره ، طلاق ، عدالت ، رهن ؛ القضاء و الشهادات ؛ تقريرات آخوند به قلم فرزندش آقا زاده خراسانى ؛ التكملة للتبصرة (تهران ، 1328 ق) شرحى بر تبصرة المتعلمين علامه حلى ؛ ذخيرة العباد فى يوم المعاد ، رساله عمليه به فارسى (تهران ، 1329 ق) . از آثار خيريّه آخوند احداث سه مدرسه بزرگ و متوسط وكوچك در نجف است . وى براى گسترش آگاهى سياسى و فرهنگى به انتشار چهار مجله »اخوت« ، »درة النجف« ، »العلم« و »نجف اشرف« نيز يارى بسيار كرد . (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:05 AM
آدم



وصف ، بر وزن احمر ، از مادّه »اَدَِمَ« به فتح يا كسر دال : گندمگون . آدِم ، بر وزن ناصِر ، اسم فاعل نيز به همين معنى است .
نام نخستين پدر آدميان ، ابوالبشر ، با قصد تنكير ، ج : اَوادِم .
نام آدَم 17 بار و در هفت سوره از سور مباركه قرآن كريم : بقرة ، اعراف ، حجر ، بنى اسرائيل ، كهف ، طه ، و ص ذكر شده است .
مطالبى كه ذيل اين واژه نگاشته مى‏شود عبارتند از :
1 - »مبدأ آفرينش آدم« .
2 - »آفرينش آدم و اعتراض‏گونه ملائكه« .
3 - آدم و سجده ملائكه و تمرد ابليس« .
4 - »آدم وبهشت« .
5 - »آدم پيغمبر بوده« .
6 - »عمر آدم و مرگ و مدفن او« .
7 - »فرزندان آدم و نحوه ازدواج آنها« .
8 - »آدمها و عالمها« .
»مبدأ آفرينش آدم«
قرآن كريم آغاز آفرينش آدم را از خاك بيان مى‏دارد : »انّ مثل عيسى عنداللَّه كمثل آدم خلقه من تراب« . (البته هر حيوان اعم از ناطق و صامت عناصر جسميش را خاك تشكيل مى‏دهد ، اما در مورد آدم با سرعت بيشتر و وسائط كمتر و طى مراحل ساده‏ترى اين كار انجام شده) گرچه به موجب آيات ديگر ، اين خاك را مراحلى مى‏بايد تا كالبد آدم گردد و سپس روح در آن دميده شود ، اين خاك ، گل است : »من طين« گل سرشته متماسك چسبنده‏اى است : »طين لازب« اين گل ، ساخته و تربيت مى‏شود : »حمأ مسنون« (لاى سالخورده) سپس به شكل اندام انسان در مى‏آيد و از بافتهاى لازم و اعضاء و جوارح متناسب و مورد نياز وى در اين عالم متشكل مى‏گردد : »فأذا سويته« (مراحل آفرينش او را تكميل نمودم ، حتى روح حيوانى به وى دادم ، به صورت بشرى كامل الخلقه در آمد) مرحله نهائى ، ورود روح انسانى در اين كالبد است : »ونفخت فيه من روحى« اضافه تشريفى است مثل »بيتى« يعنى روح ويژه‏اى كه مورد عنايت خاص خودم بود در آن كالبد قرار دادم .
»خلقكم من نفس واحدة وخلق منها زوجها« ؛ همه شما - آدميان - را از يكتن - آدم - آفريد و جفتش - همسرش حوا - را از خودش آفريد .
از امام باقر (ع) روايت شده كه حوا را خداوند از باقى‏مانده گل آدم خلق نمود . اكثر مفسرين قائلند كه وى از يكى از دنده‏هاى آدم آفريده شده ، به استناد روايت معروف از رسول خدا (ص) : » خلقت المرأة من ظلع آدم (ع) ان اقمتها كسرتها ، وان تركتها وفيها عوج استمتعت بها« . (مجمع البيان) اميرالمؤمنين (ع) در يكى از خطب خود فرمود : ... پس خداوند (جهت آفرينش آدم) از (جاهاى گوناگون زمين) جاى سنگلاخ و هموار ، جاى قابل كشت و شوره‏زار پاره خاكى را فراهم نمود ، آن را به آب شستشو داد و سپس آن خاك آميخته به اجزاء گوناگون را به هم فشرد تا گل شد و پس از آن ، آن را به شكلى كه داراى اطراف و اعضاء و پيوستگى و گسستگى‏ها بود در آورد ، آن را جمودت داد تا اجزائش از هم متلاشى نگردد و محكم و نرم قرار داد تا براى مدتى معين دوام كند ، آنگاه جان در آن دميد كه به صورت انسانى شد .
داراى قواى مدركه كه در معقولات تصرف كند ، و انديشه‏اى كه كارها را سامان بخشد و اعضائى كه در خدمت خويش گمارد و ابزارى كه در شئون زندگيش به كار برد و نيروى شناختى كه حق و باطل را و چشيدنيها و بوئيدنيها و رنگها و جنسها را تميز دهد ، خلقت و طينتش به رنگهاى گوناگون آميخته ، داراى خويهائى متناسب و حالاتى متضاد است ، آميزه‏هائى در وجودش به كار رفته كه در عين آميختگى ضد يكديگرند : چون گرمى و سردى و ترى و خشكى و اندوه و شادى ووو ... (بحار:11و122) »آفرينش‏آدم‏واعتراض‏گون ملائكه«
»واذ قال ربك للملائكة انى جاعل فى الارض خليفة ...« . (بقرة:30)
هنگامى كه خدايت به فرشتگان فرمود : من جايگزينى را در زمين قرار خواهم داد . جانشينى يا جايگزينى آدم به چه معنى ، و آيا او در زمين به جاى كيست ؟ برخى گفته‏اند : او خليفةاللَّه ، به جاى خداوند است كه به حق حكمرانى مى‏كند . اما اين معنى بعيد به نظر مى‏آيد ، زيرا خداوند در شئون خداونديش جاى خالى ندارد تا ديگرى به جاى او بنشيند ، خداوند پيامبران مى‏فرستد و كتب مشتمل بر احكام و تكاليف نازل مى‏فرمايد ، پيغمبران و هر كه در خط آنها است احكام و وحى دريافتى را به ديگر مكلفين مى‏رسانند ، عنوان منطبق بر اينها سفارت ، رسالت و نبوت است نه خلافت.
قول دوم آن كه آدم و نسل او جانشينان فرشتگانند كه آنها پيش از آن سكنه روى زمين بوده‏اند . اين قول نيز مخدوش است ، زيرا كيفيت خلقت زمين با كيفيت خلقت ملائكه متناسب و سازوار نيست ، و چنين كارى از حكيم صادر نشود .
قول سوم اين كه آدم و فرزندانش جايگزين جنيان باشند كه بر اين زمين مى‏زيسته و عامل تبهكارى و خونريزى بوده‏اند . اين قول نيز به قول دوم شبيه است .
قول چهارم كه صحيح‏ترين قول به نظر مى‏رسد آن كه آدم و نسلش جايگزين آفريده‏اى مكلّف و داراى حالات و صفاتى مشابه حالات و صفات آدميان كه بر اين زمين زندگى مى‏كرده و قيامتشان فرارسيده است چنان كه اين نسل نيز چون دوران خود را سپرى سازد جاى خود را به نسلى مشابه اين نسل - كه آفرينش آنها سازوار آفرينش زمين باشد - بسپرد . به »آدمها و عالمها« نيز رجوع شود . و بسا سخن ملائكه : »قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدماء ونحن نسبح بحمدك ونقدس لك« ؛ آيا كسى (يا كسانى) را در زمين جاى مى‏دهى كه در آن تبهكارى كند و خونريزى و كشتار نمايد؟! در حالى كه ما تو را تسبيح و تقديس مى‏كنيم و هرگز سر از اطاعت و بندگيت برنتابيم . اشاره به همان آفريده مشابه باشد .
»حكمت اين گفتگو و پرسش و
پاسخ چيست ؟«
راز اين معما چه كه مقام عظمت و جلال خداوندى ، بندگان محدود الفكر خويش را در امر آفرينش كه از شئون خاصّه او تعالى است - زيرا او است كه به علم ازلى نامحدود و محيط خويش به اطراف و جوانب و خفايا و زواياى هر كار آگاه است - طرف مشورت قرار داده به حسب ظاهر از آنها نظرخواهى مى‏كند؟! و از اين عجب‏تر آن كه فرشتگان خداى شناس معصوم چگونه از اين امر اظهار تعجب يا به تعبير ديگر »استنكار« مى‏كنند ؟!!
محققين در جهت حل اين معما وجوهى بيان داشته‏اند كه خلاصه‏اى از آنها عرضه مى‏شود :
1 - خداوند دوست دارد كه بندگانش در عين محدوديت عقل و انديشه تا حدى به اسرار و حكم كارهاى او آگاه شوند ، لذا باب گفتگو و پرسش و كنكاش را برايشان مى‏گشايد و آنها را به تحقيق و تفحص در اين راستا واميدارد .
2 - افراد بشر را به اين امر متذكر مى‏سازد كه اسرار و حِكَم كارهاى خداوند آنقدر ژرف و شگفت است و براى يك كار اهداف بعيده ظريفه‏اى ملحوظ مى‏دارد كه حتى ملائكه وسائط وحى نيز در درك آن اسرار به خطا مى‏افتند تا چه رسد به بشر ، پس ما را نرسد كه طمع در فهم و درك همه اسرار كارها و يا احكام و قوانين خداوند ببنديم ، بلكه از خداوند بخواهيم كه خود به ما عنايت فرموده ، گوشه‏اى از آن اسرار به عقل محدودمان برساند . 3 - چون خداوند در آغاز ، ملائكه را به خضوع و تسليم ارشاد نمود كه فرمود : »انى اعلم ما لا تعلمون« و سپس از پرسش آنها پاسخ گفت كه فرمود : »وعلّم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة ...« بسا خداوند خود انگيزه اين اعتراض را در دل فرشتگان افكند تا اين صحنه پديد آيد و ديگران را درسى باشد كه آنگاه مى‏توان به بخشى از اسرار كارهاى خداوند آگاه گشت كه حالت تسليم و انقياد به خود گرفت ، كه دل گستاخ شايسته تابش انوار نباشد .
4 - خداوند با نقل اين ماجرا ، پيغمبر خود را كه با تكذيب معاندان و بحث و جدال بى دليل و برهان نابخردان قوم خويش مواجه بود تسليت و دلدارى كند و به وى بفهماند : در صورتى كه در عالم ملكوت و ملأ اعلى چنين مسائلى مطرح باشد دگر از موجود خاكى چه توقعى مى‏رود ؟! ، پس بدان كه هر صاحب دركى چون با صحنه شگفت‏آورى روبرو شد حس كنجكاويش بى‏حساب و كتاب تحريك مى‏شود و حالت گستاخى به وى دست مى‏دهد . وظيفه اين كه بر اين برخوردها شكيبا باشى و گمراهان را صبورانه ارشاد نمائى .
»ملائكه به چه دليل بشر را
تبهكار شناختند ؟«
محققين در اين باره چنين گفته‏اند : چون ملائكه به خميرمايه انسان پى بردند و دريافتند كه وى داراى اراده و اختيارى نامحدود و از سوئى دانش و انديشه‏اى محدود است كه به حكمت و مصلحت كارهاى خويش آگاهى كامل ندارد ، موقعى كه بر سر دوراهى خير و شر ، نيكى و بدى قرار مى‏گيرد ، خواه ناخواه غرائز نفسانى ، او را بدان سوى كه صلاح حال او و همزيستان او نباشد متمايل سازد و از اختيار نامحدود بر وفق ميل خود بهره‏بردارى كند ، در نتيجه وى به تباهى و تبهكارى دست زند.
قول ديگر اين كه فرشتگان طبق آگاهى كه از موجود پيشين و مشابه آنها را بدان مقياس پنداشتند بدين صفت مى‏شناختند .
قول سوم اين كه خداوند خود ، آنها را بدين امر مطلع ساخت .
»پاسخ خداوند از پرسش ملائكه«
خداوند سبحان در پاسخ فرشتگان كه گفتند : از وجود آدميان بر زمين جز فساد و خونريزى نيايد ، و ما تو را تسبيح و تقديس و تحميد مى‏كنيم ، ابتداء فرمود : من مى‏دانم آنچه را كه شما نمى‏دانيد . آنها را به دروغ و اشتباه متهم نساخت ، بلكه با اين جمله كوتاه به آنها فهماند كه شما ظاهر امر مى‏بينيد و من باطن آن را ، شما يك بُعد آفرينش آدم را درك مى‏كنيد و من ابعاد گوناگون آن را ملحوظ مى‏دارم.
سپس عملاً به پاسخ پرداخت : »وعلّم آدم الأسماء كلها ثم عرضهم ...« خداوند نامهاى اشياء و اشخاصى را كه پرتو وجود آدم به وجود مى‏آيند و خيرات و بركاتى كه جز به دست بنى‏آدم سامان نمى‏يابد از : صناعات و آبادسازى زمين و انواع اطعمه و ادويه و استخراج معادن و فرآورده‏هاى علوم و به طور كلى هر آنچه كه از دو استعداد بالقوه انسان و زمين امكان فعليت دارد ، به آدم آموخت و سپس به وى فرمود : اينها را در پيشگاه ملائكه عرضه كن .
روى عن الصادق (ع) انه سُئِل عن هذه الآية ، فقال : »الارضين والجبال والشعاب والاودية« ، ثم نظر الى بساط تحته فقال : »وهذا البساط مما علّمه« .
آنگاه خداوند صورت اجمالى همه آن اشياء را (فيلم گونه) از نظر آنها گذراند ، و فرمود : اگر راست مى‏گوئيد كه به زعم خويش به نتيجه خلقت آدم آگاهيد نام اينها را بگوئيد .
ملائكه در مقام پوزش و اعتراف به جهل خود در برابر خداوند عرض كردند: خداوندا تو پاك و منزهى از اين كه كارى جز از روى حكمت و مصلحت به دست توانايت صدور يابد ، يا آفريدگان تو در كارت دخالت كنند، ما جز آنچه كه تو خود به ما ياد داده و آموخته‏اى ندانيم (و اين امر از امورى نيست كه علم آن را به ما ارزانى داشته‏اى) كه تنها تو دانا و حكيم بالذات و على الاطلاقى .
سپس آدم را فرمود كه ملائكه را از نامهاى اين اشياء آگاه ساز . و چون آدم اسماء همه آنها را به سمع ملائكه رسانيد خداوند فرمود : »الم اقل لكم انى اعلم ...« ؛ مگر به شما نگفتم كه من امور نهانى آسمانها و زمين را مى‏دانم و به كارهاى آشكار و پنهان شما آگاهم ؟! .
»آدم و سجده ملائكه و تمرّد ابليس«
خداوند به منظور تجليل و تكريم حضرت آدم و معرفى وى به ملائكه ، آنها را به سجده به آدم فرمان داد (برخى همين امر را مبيّن امتياز انبياء بر ملائكه دانسته‏اند) .
»واذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابليس ابى واستكبر و كان من الكافرين« (بقرة : 34) . هنگامى كه فرشتگان را گفتيم آدم را سجده كنيد (در برابر او به خاك افتيد) پس همه سجده كردند جز ابليس كه از سر خودخواهى سر از طاعت برتافت وبدين دليل كه خود از آتش و آدم از خاك و آتش برتر از خاك است عصيان ورزيد و آدم را سجده نكرد .
امام صادق (ع) فرمود : اولين كسى كه قياس كرد ابليس بود كه گفت : »خلقتنى من نار وخلقته من طين« ؛ مرا از آتش و آدم را از گل آفريدى . و اگر او به حقيقت خلقت آدم آگاه بود بر او فخر نمى‏نمود ، خداوند عز و جل ملائكه را از نور و جنيان را از آتش و صنفى از جن را از باد و صنف ديگر را از آب آفريده و (اما) آدم را از گل (ى آميخته) بيافريد و سپس نور و آتش و باد و آب را در وجودش قرار داد كه به نور ببيند و بداند و تعقل نمايد و به آتش بخورد و بياشامد ، كه اگر آتش در معده نبود غذا گوارش نمى‏يافت و اگر باد در اندرون نبود آتش معده افروخته نمى‏گشت و اگر آب در جوف آدمى نمى‏بود آتش معده اندرون را مى‏سوزاند ، پس خداوند در آدم پنج عنصر گرد آورد : (خاك ، آتش ، آب ، باد ، نور) و در ابليس يك عنصر (آتش) بيش نبود و خود را بر آدم برتر مى‏دانست! (بحار:102ج�11)
»سجده به آدم«
سجده در لغت به معنى تذلّل و خضوع و اظهار فروتنى در حدّ به خاك افتادن در برابر آنكه در نزد سجده كننده مستوجب تعظيم است . اين كار ، گاه به عنوان عبادت و پرستش باشد ، و آن خاص خداوند است كه جز در برابر ذات اقدس الهى چنين نتوان و نشايد سجده كرد . و گاه به منظور تأدب يا صِرف احترام و تجليل است چنان كه يعقوب و فرزندان در برابر يوسف انجام دادند : »وخرّوا له سجدا« . (يوسف:100)
در مورد سجده ملائكه به آدم نيز اصحّ اقوال همين است ، يعنى سجده به خود حضرت آدم بوده اما نه سجده عبادت ، بلكه سجده تعظيم و تكريم . قول ديگر اين كه سجده به خدا بوده و آدم قبله‏گاه ملائكه در
اين سجده بوده .
»تمرّد ابليس«
ابليس از جنس ملائكه نبود : »كان من الجن« وى جنّى نژاد بود . اگر به عقيده بعضى مفسرين بتوان اين آيه را تأويل برد و جن را به معنى پنهان از ديدگان معنى نمود ، »خلقتنى من نار« به ضميمه : »والجان خلقناه من قبل من نار السموم« به كدام معنى مى‏توان تأويل برد ؟! بنابر اين ، استثناء: »الاّ ابليس ابى ...« استثناى منقطع است ، نه متصل . شايان ذكر است كه حسب قرائن مُظِنّه ، عصيان ابليس هر چند به اختيار خود او بود نه به جبر خداوند ، اما خداوند اين واقعه را مانند صحنه عصيان آدم كه آن نيز اختيارى آدم بود (و تنها خداوند مقدمات و مبادى اختيار را فراهم ساخت) در ساختار آفرينش نسلى جديد و نحوه صدور افعال از او دخالت داد ، بدين معنى كه : ابليس با القاء وسوسه در قلب بشر دو كفه اختيار وى را (كه يكى از آن دو توسط ملك رجحان مى‏يابد) تعادل و توازن مى‏دهد . وشايد سخن خداوند : »انك من المنظرين« (تو خود از جمله مهلت داده شدگانى) پس از درخواست مهلت از جانب ابليس : »انظرنى الى يوم يبعثون« ناظر به همين معنى باشد ، يعنى از پيش مقرر بوده كه تو در كنار انسان زندگى كنى ، گرچه به حسب ظاهر ، اين مهلت ، اجابت خواسته تو و به پاداش عبادات گذشته تو باشد . »قال فاهبط منها ...« خداوند فرمود پس از اين عصيان از آسمان يا از درجه مطيعان فرود آى ، تو را نرسد كه تكبر ورزى ، از اينجا بيرون شو كه از اين پس از جمله خواران و زبونان خواهى بود .
ابليس كه خويشتن را براى هميشه رانده درگاه ديد در صدد برآمد كه انتقام خود را از آدم و نسل او كه وجود آنها موجب بدبختى ابدى او شده برگيرد و آنها را نيز مانند خود به شقاوت بكشاند . وى كه مى‏دانست خداوند سبحان اعمال هيچ بنده‏اى را بى اجر نمى‏گذارد از مقام اقدس ربوبى درخواست نمود كه او را تا قيامت اين نسل زنده بدارد : »قال انظرنى الى يوم يبعثون« خداوند بخشى از خواسته وى را اجابت نمود كه فرمود : »انك من المنظرين الى يوم الوقت المعلوم« . (حجر:38)
بقيه داستان را ذيل واژه »ابليس« ملاحظه فرمائيد .
»آدم و بهشت«
آدم در باغ آزمايشگاه : در اين مرحله نمونه‏اى از همراهى انسان با ابليس و چگونگى دشمنى ابليس با آدم و فرزندانش عملاً به آدم ارائه مى‏شود تا او خود و فرزندانش در اين دشمن زخم ديده ، به ديده دشمنى نگريسته ، اين سوء سابقه به گونه خاطره‏اى تلخ و احساس برانگيز براى اين نسل ثبت تاريخ گردد و در همه كتب آسمانى آينده ، مندرج شود و دست به دست تا قيامت به اطلاع عموم برسد ، باشد كه در برابر كيد و مكر و فريب وى هشيار و مهيا باشند .
»وقلنا يا آدم اسكن انت وزوجك الجنة وكلا منها رغدا حيث شئتما ولا تقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين« . (بقره:35) و گفتيم اى آدم تو و همسرت در اين باغ سرسبز و پر نعمت سكنى گزينيد و از نعمتهاى آن گوارا هر چه خواهيد بخوريد اما به اين درخت (گندم يا انگور يا انجير ، به اختلاف اقوال) نزديك نشويد كه در اين صورت از ستمكاران به خويش خواهيد بود.
اين بهشت كه از آن در قرآن به »جنة« (باغ سرسبز) تعبير شده بهشت جاويد قيامت نيست ، به »بهشت آدم« در اين كتاب رجوع شود .
آيا اين نهى : »لا تقربا هذه الشجرة« نهى تحريم بوده يا نهى تنزيه ، خداوند خوردن ثمر آن درخت را بر آدم و همسرش حرام كرده يا مكروه دانسته ؟ و آيا در صورت نخست ارتكاب اين كار با عصمت انبياء منافات دارد يا خير ؟
اقوال و آراء در اين باره مختلف است . آنچه كار را آسان مى‏كند و مشكل را تا حدّى حلّ مى‏سازد اين كه آدم در آن مرحله هنوز به مقام نبوت نائل نگشته بوده ، و ضرورت عصمت در انبياء - طبق ادله عقليه - از لوازم اين منصب مقدس است ، به هر حال تفصيل اين اجمال را جاى ديگر و حلّ اين معما را صحيفه‏اى گسترده‏تر بايد .
»فوسوس لهما الشيطان ليبدى لهما ما وُرِىَ عنهما من سوآتهما وقال ...« (اعراف:20) . ابليس (كه از راز اين كار آگاه بود) در دل آنها مطلبى افكند كه با عملى شدن آن عورت آنها برايشان مكشوف مى‏گشت و كسى كه عورتش منكشف مى‏شد دگر ماندنش در آن باغ ممنوع مى‏بود. و به آنها گفت : خداوند شما را از خوردن اين ثمر نهى فرموده تا مبادا به خوردن آن ماهيت شما دگرگون گشته به صورت ملك درآئيد يا جاويد بهشت شويد، در صورتى كه خداوند مى‏خواهد شما در نوع بشر بمانيد و از اين باغ بيرون آئيد . و بر گفته خويش سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم .
پس ابليس آن دو را بفريفت . »فلما ذاقا الشجرة بدت لهما سوآتهما ...« ؛ و چون از آن درخت چشيدند زشتيهاشان آشكار گرديد و بر آن شدند كه از برگ درختان باغ خود را بپوشانند . و خداوند آنها را ندا داد كه مگر نه من شما را از اين درخت منع كرده بودم و به شما گفته بودم كه شيطان دشمن آشكار شما است ؟! آنها گفتند : خداوندا به خود ستم كرديم و اگر تو بر ما نبخشائى و مشمول رحمت خويش نسازى از زيانكاران خواهيم بود .
مرحوم طبرسى ذيل اين آيه مى‏گويد: همه علما متفقند كه آدم و حوا با اين كار خود مستوجب عقاب نگشتند (كه ترك اولائى بيش نبود ، يا بدين سبب كه در راستاى مشيت خداوند به زيست در زمين گام نهادند) و اين كه در مقام پوزش برآمدند بدين سبب بود كه : »من جلّ فى الدين قدمه كثر على يسير الزلل ندمه« (هر كه در امر دين و ديندارى مقامش والاتر بود پشيمانيش بر اندك لغزشى بيشتر باشد) و به اصطلاح معروف : »حسنات الابرار سيأت المقربين« .
»وقلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو ولكم فى الارض مستقر ومتاع الى حين« (بقرة:36) ؛ خداوند (به آدم و حوّاء و ابليس) فرمود : (از باغ) فرود آئيد و (از اين پس آدم و فرزندان با ابليس و نسل او) دشمن يكديگر خواهيد بود و شما را در زمين قرارگاه و كامرانى‏اى موقت خواهد بود .
از حضرت رسول (ص) آمده كه مدت زيست آدم و حوا در بهشت از ورود تا خروجشان هفت ساعت از ساعات دنيا بوده كه همان روز از بهشت بيرون شدند . از حضرت رضا (ع) آمده كه هبوط آدم 25 ذيقعده بوده . سليمان بن عبداللَّه گويد : از امام صادق (ع) پرسيدم: آيا فرزندان يعقوب (به علت جرمى كه در باره پدر و برادر مرتكب شدند) از ايمان خارج شدند ؟ فرمود : آرى . (و پس از توبه به ايمان بازگشتند) گفتم : در باره آدم چه مى‏فرمائيد؟ فرمود : به آدم كار نداشته باش (كه تو را توان درك آن نباشد) . (بحار:89ج�11)
اين بود خلاصه‏اى از داستان رفتن آدم به بهشت تا فرود آمدن وى از آن . اما چرا آدمى كه خداوند او را براى جانشينى پيشينيان در زمين آفريد به بهشت رود و سپس به عنوان تخلف از آنجا به زمين آيد مسئله‏اى است كه با اين حديث پاسخ داده مى‏شود . امام باقر (ع) فرمود : اين قدرى مذهبان كه در (قدر الهى دخالت مى‏كنند و به زعم خود از اين امر چيزى مى‏دانند در باره آدم) چه مى‏گويند ؟! (خداوند در آغاز آفرينش آدم او را خليفه در زمين مى‏خواند ولى او را به بهشت مى‏برد و سپس مى‏گويد : چون تخلف نمودى به زمين فرود آى ؟) به خدا سوگند كه خداوند آدم را براى زندگى در اين جهان آفريده بود ، وى را به بهشت جاى داد كه تخلف ورزد و به جايگاه اصليش برگردد (پس خلقت او براى زمين بوده و سرانجام نيز چنين شد ولى پس از آزمايشى كه خداوند خود مى‏داند در سازمان خلقت اين نسل آينده ، چه اثرى داشته ! آنچه مسلم است اين كار خدا مشتمل بر حكمتى بوده اما چه بوده؟ خدا خود مى‏داند) . (بحار:5 و 89)
»آدم پيغمبر بوده«
صحيح‏ترين قول در اين باره آن است كه حضرت آدم نخستين پيامبر از اين نسل بوده، شواهدى از قرآن كريم ، مانند آيه مباركه : »ان اللَّه اصطفى آدم ونوحا ...« (آل عمران:33) . و نيز رواياتى در اين باره آمده است ، از جمله : ابوذر غفارى گويد : از رسول خدا (ص) پرسيدم : نخستين پيامبر كه بود ؟ فرمود : آدم . گفتم : او پيغمبر مرسل بود ؟ فرمود : آرى ، خداوند وى را به يد قدرت خويش آفريد و از روح خود در آن بدميد و سپس وى را جامع الابعاد ساخت و در آغاز امر با وى سخن گفت ، او سريانى زبان بود . (كنزالعمال : حديث 44158)
»عمر آدم و مرگ و مدفن او«
از حضرت رسول (ص) نقل شده كه آدم 930 سال در اين جهان زيست .
از امام صادق (ع) نقل است كه چون آدم به مرض موت دچار گشت از فرزندش هبةاللَّه (شيث) ميوه‏اى طلبيد ، شيث در جستجوى ميوه به جبرئيل برخورد ، گفت : به كجا مى‏روى ؟ شيث گفت : تا ميوه‏اى جهت پدر به دست آورم . جبرئيل گفت : بازگرد كه خداوند او را قبض روح نموده است . وى بازگشت و پدر را مرده يافت و فرشتگان او را غسل داده بودند ، وى به دستور جبرئيل به پنج تكبير بر جنازه پدر نماز گزارد در حالى كه ملائكه به وى اقتدا كرده بودند . (بحار:260ج�11)
زمخشرى از مصادرى نقل كرده كه چون آدم آثار مرگ در خود مشاهده نمود به فرزندش شيث وصيت نمود كه چون روح از تنم جدا گشت جسدم را با آن روغن و مُرّ و كندرى كه از بهشت به همراه من بود اندود و موميا كن كه اگر چنين كنى تا روز حشر جسد سالم ماند و متلاشى نگردد ، سپس جسدم را در تابوتى نهاده و در ميان دخمه‏اى در زمين جاى ده ؛ آدم در روز جمعه از جهان رفت و در سالروز فرود آمدنش از بهشت و در همان ساعت بر او نماز گزارده شد كه مصادف بود با ششم نيسان ، وى در آن روز 960 سال از عمرش گذشته بود ، و صد و چهل روز بر او نوحه سرائى كردند . از ابن عباس نقل شده كه قبر آدم در مسجد خيف در منى است . عطاء (فقيه معروف اهل سنت) گفته : به من رسيده كه قبرش در زير مناره‏ايست كه در وسط مسجد خيف واقع است . (ربيع‏الابرار:210ج�4)
»فرزندان آدم و نحوه ازدواج آنها«
از ابوحمزه ثمالى نقل است كه گفت : مى‏شنيدم حضرت على بن الحسين (ع) با يكى از بيت قريش سخن مى‏گفت و مى‏فرمود : چون خداوند توبه آدم را پذيرفت و او با همسرش حوّا از بهشت فرود آمدند آدم با حوا هم‏بستر گشت - تا آنجا كه فرمود - از اين دو چهل فرزند به وجود آمد : بيست پسر و بيست دختر ، بدين وجه كه هر پسر و دخترى از يك بطن متولد شدند ، نخستين شكم هابيل بود و دخترى به نام اقليما ، و شكم دوم قابيل و دخترى به نام لوزا ، و لوزا از همه فرزندان آدم زيباتر بود ، چون فرزندان بزرگ شدند و به سن رشد رسيدند آدم ترسيد مبادا به گناه بيفتند آنها را به حضور خواند و گفت : مى‏خواهم لوزا را به تو اى هابيل و اقليما را به تو اى قابيل تزويج كنم . قابيل گفت : من به اين ازدواج رضا ندهم چه لوزا كه با من توأم است به من سزاوارتر است . آدم گفت : پس من قرعه مى‏زنم . هر دو به قرعه راضى شدند ، چون قرعه افكند لوزا توأم قابيل به نام هابيل درآمد و اقليما توأم هابيل به نام قابيل ؛ آدم تزويج را برقرار نمود و از آن تاريخ (پس از تزويج فرزندان بلافصل آدم) خداوند نكاح خواهر با برادر را حرام كرد .
ابوحمزه گويد : آن مرد قرشى به امام عرض كرد : آيا از اين نسل فرزندانى هم به وجود آمدند ؟ فرمود : آرى . قرشى گفت : مجوس هم امروز همين كار مى‏كنند . فرمود : مجوس اين كار پس از حرام شدنش مى‏كنند؛ سپس فرمود : چرا تعجب مى‏كنى ؟ مگر نه حوّا از خود آدم آفريده شده و در عين حال با وى ازدواج نموده ؟! آرى اين كار در آن زمان مشروع و مباح بوده و پس از آن حرام گشته . (بحار:225ج�11)
در كيفيت ازدواج فرزندان آدم دو قول معروف است : يكى طبق همين روايت ، كه محققين از مفسرين همين وجه را اختيار نموده‏اند ، و ظاهر قرآن : »انّا خلقناكم من ذكر وانثى« شما آدميان را از يك نر و يك ماده آفريديم (حجرات:13) . و نيز عده‏اى روايات بر آن دلالت دارند .
قول دوم اين كه طبقه اول فرزندان حضرت آدم همه پسر بودند و برخى از آنها را خداوند حوريانى از بهشت به تزويجشان درآورد و برخى را زنانى از جن به كابينشان بست .
بنابر اين قول ، موضوع محل اختلاف دو برادر : قابيل و هابيل - كه به قتل هابيل به دست قابيل انجاميد - وصيت پدر بوده كه حضرت آدم هابيل را وصى خويش ساخت و قابيل بر او حسد برد و به آن جنايت دست زد .

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:07 AM
آشتيانى


ميرزا احمد (تهران 1300 ق - تهران 1395 ق ج 1354 ش) حكيم و فقيه و اصولى ، فرزند حاج ميرزا حسن آشتيانى . پس از تحصيل علوم مقدماتى ، چندى به درس فقه و اصول پدر خويش حاضر گشت و پس از مرگ او (1319 ق) در حوزه اساتيد ديگرى چون شيخ مسيح طالقانى و سيد عبدالكريم لاهيجى حضور يافت . حكمت مشاء را از ميرزا حسن كرمانشاهى ، حكمت متعاليه را از آقا مير شهاب تبريزى و عرفان نظرى را از ميرزا هاشم اشكورى آموخت . طب و رياضيات و نجوم را هم در نزد اساتيد فن از جمله ناظم‏الاطبا و نجم‏الدوله تحصيل كرد و آنگاه در 1340 ق به نجف رفت و در عين اشتغال به تدريس در حوزه درس ميرزاى نائينى هم حاضر گشت و پس از 10 سال اقامت در نجف به تهران مراجعت كرد و حوزه تدريس و تعليم دائر نمود و شاگردان بسيار پرورش داد . برخى از آثار او عبارتند از : نامه رهبران يك دوره اصول عقايد به فارسى (سه بار چاپ شده) ؛ لوامع الحقايق در اصول عقايد به زبان عربى (در ايران ولبنان چاپ شده) ؛ مقالات احمديه (دو بار چاپ شده) ؛ طرائف الحكم در 2 جلد به عربى و فارسى ؛ چهارده رساله به فارسى كه هر يك جداگانه و در 1362 ش در مجموعه‏اى يك‏جا به چاپ رسيده است ؛ رسالة فى الولاية ؛ قصد السبيل ؛ تبيان المسالك كه جداگانه به طبع رسيده‏اند و نيز بيش از سى حاشيه و شرح بر اكثر كتب مهم فقه و اصول و فلسفه و حكمت و عرفان كه تاكنون منتشر نشده‏اند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:08 AM
آشتيانى
حاج ميرزا محمد حسن از علماء و مجتهدين و اصوليين قرن 14 هجرى و از شاگردان شيخ انصارى بود پس از اتمام تحصيلات و رسيدن به مقام اجتهاد به سال 1282 ق به تهران آمد و به تشكيل حوزه درس و تدريس پرداخت . شهرت ميرزا در مخالفت وى با اعطاى امتياز توتون تنباكو به بيگانگان و كوشش او در لغو اين امتياز بود . رهبرى جنبش تنباكو در ايران با او بود كه به حمايت و ارشاد ميرزاى شيرازى در اين راه گام نهاد و سرانجام در 25 جمادى الثانى 1309 ق ناصرالدين شاه را رسماً به لغو قرارداد رژى ملزم ساخت . وى به سال 1319 در تهران درگذشت . مؤلفات او عبارتند از : بحرالفوائد فى شرح الفرائد ؛ ازاحة الشكوك فى حكم اللباس المشكوك ؛ القضاء ؛ اوانى الذهب والفضة ؛ احياء الموات ؛ الوقف : رسالة فى نكاح المريض . (دهخدا و دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:08 AM
آقا ضياء عراقى

شيخ على ملقّب به ضياء الدين فرزند آخوند محمد كبير ، اراكى ، مشهور به »آقا ضياء عراقى« (1361 - 1278 ه. ق 1942 - 1861 م.) فقيه بزرگ امامى ، در سلطان‏آباد اراك زاده شد . مقدمات علوم را در زادگاهش ، نزد پدر وچند تن ديگر از فضلاى آن ديار فرا گرفت . در طلب دانش ابتدا به اصفهان وسرانجام به نجف رفت ودر مجلس درس آقا سيد محمد فشاركى حاضر شد . پس از وى نزد حاج ميرزا حسين خليلى ، آخوند ملامحمد كاظم خراسانى ، سيد محمد كاظم يزدى وشيخ الشريعه اصفهانى درس خواند . آقا ضياء از آغاز تحصيل به هوشمندى ونبوغ شناخته شد وبه زودى به وسعت اطلاعات وعمق نظريات نيز شهرت يافت وبدين جهات مورد احترام استادان خود گشت . وى از شاگردان فاضل آخوند ملامحمد كاظم شناخته مى‏شد ودر ميان مدرسان »سطح« در دوران خويش مقامى والا داشت . پس از وفات آخوند (1329 قج�1911 م) حوزه درس خارج تشكيل داد وبه ويژه به عنوان استاد مسلم اصول واز مجدّدان اين علم به شمار آمد . بسيارى از شاگردان آخوند در مجلس درس وى حضور مى‏يافتند . آقا ضياء در همين دوران مرجعيّت يافت .
وى به سعه صدر معروف بود ومجلس درس او نه فقط به علت گستردگى وعمق دانش بلكه به سبب امكان بحث واظهار نظر آزاد در آن ، شهرت بسيار داشت به ويژه از آن رو كه مدرّسان بزرگ معاصر وى كمتر مجال بحث ومناقشه به شاگردان خويش مى‏دادند . آقا ضياء متجاوز از 30 سال مجلس درس پرجمعيتى را با گشاده‏رويى اداره كرد ومحبوبيت بسيار به دست آورد . صدها نفر از طلّاب فاضل در محضر وى دانش آموختند وبه درجه اجتهاد رسيدند . شاگردان مشهور وى عبارتند از : سيد محمدتقى خوانسارى ، سيد عبدالهادى شيرازى ، آقاميرزا حسن بجنوردى ، سيدابوالقاسم خويى ، سيد على كاشانى يثربى ، سيد محسن حكيم ، شيخ عبدالنبى عراقى ، شيخ محمد تقى آملى ، شيخ محمد تقى بروجردى ، شيخ على محمد بروجردى ، ميرزا هاشم آملى ، سيد يحيى يزدى . عده‏اى از شاگردانش تقريرات درس اصول او را نوشته‏اند . از آن جمله‏اند : ميرزا هاشم آملى وشيخ محمد تقى بروجردى كه نوشته‏هاى آنان در نجف چاپ شده است .
از آقا ضياء آثارى به زبان عربى باقى مانده كه مهم‏ترين آنها به قرار زير است : الحاشية على بيع المكاسب ، نجف ، مطبعة الحيدرية ؛ الحاشية على العروة الوثقى ، نجف ، مطبعة الحيدرية ؛ رسالة فى استصحاب العدم الازلى ، نجف ، مطبعة الحيدرية ؛ رسالة فى اللباس المشكوك ، نجف ، مطبعة الحيدرية ؛ روائع الامالى فى بيان مدارك فروع العلم الاجمالى ، نجف ، مطبعة الحيدرية ؛ شرح تبصرة العلامة (كتاب البيع) ، نجف ، 1345 ق ؛ شرح تبصرة المتعلّمين (در معاملات) ، نجف ، مرتضوى ، 1345 ق ؛ مقالات الاصول ، جزء اول ، نجف ، المطبعة العلمية ، 1358 ق ؛ جزء دوم ، تهران ، مصطفوى ، 1369 ق . (دائرة المعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:09 AM
آقا نجفى اصفهانى



محمد تقى بن محمد باقر اصفهانى معروف به آقا نجفى از اجله علماى اصفهان . پس از فراگرفتن مقدمات به نجف رفت ودر محضر بزرگانى چون ميرزاى شيرازى وسيد على شوشترى علم آموخت وبا اجازه اجتهاد به اصفهان بازگشت ودر آنجا علاوه بر فعاليتهاى علمى به فعاليتهاى اجتماعى نيز مى‏پرداخت ودر برابر استبداد ظل السلطان حاكم مقتدر اصفهان ايستادگى مى‏كرد وخود اقامه حدود مى‏نمود ومتهمين به خروج از دين را تعقيب مى‏كرد از اين رو وى را به دستور ناصرالدين شاه به سال 1307 ق وسپس به درخواست مظفرالدين شاه به سال 1321 به تهران آوردند كه چندى در تهران اقامت داشت . وسپس به اصفهان بازگشت .
درگذشت او را به سال 1332 ق نگاشته‏اند .

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:10 AM
آقا نجفى قوچانى




سيد محمد حسن معروف به آقا نجفى از اهل خسرويه قوچان متولد سال 1295 ق ومتوفى به سال 1363 ق فقيه ، حكيم واديب . تحصيلات مقدماتى را در قوچان وسبزوار ومشهد به انجام رسانيد . در بيست سالگى به اصفهان رفت وفقه واصول را نزد آخوند شيخ عبدالكريم گزى وسيد محمد باقر درچه‏اى وحكمت وفلسفه را نزد آخوند كاشانى آموخت . در بيست وسه سالگى به نجف رفت واصول را در محضر آخوند خراسانى وحكمت را نزد شيخ محمد باقر اصطهباناتى تحصيل كرد وبه مقام اجتهاد رسيد . سرانجام پس از بيست سال اقامت در نجف به سال 1338 ق به قوچان بازگشت وعمر پر بركت خود را در آنجا سپرى كرد . وى مردى وارسته وبى اعتنا به ظواهر زندگى وآزادمنش وشجاع وصريح اللهجه وبا هيبت بود .
آثار او عبارتند از : شرح دعاى صباح ، رساله عذر بدتر از گناه كه در دفاع از مشروطيت نگاشته ، سياحت غرب در كيفيت عالم برزخ وسير ارواح ، سياحت شرق كه در آن زندگى خود را با نثرى ساده وبى تكلف وحوادث زمانش را بطور دقيق شرح داده . (سياحت شرق)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:10 AM
آقابزرگ تهرانى



شيخ محمد محسن تهرانى مشهور به آقا بزرگ ، كتابشناس و رجالى بزرگ . آغاز تحصيلاتش در تهران بوده و به سال 1315 ق به نجف رفته و نزد حاج ميرزا حسين نورى علم حديث آموخته و در حوزه درس آخوند خراسانى و سيد كاظم يزدى و شريعت اصفهانى به تكميل فقه و اصول پرداخته و به سال 1329 به سامراء رفته و تا 1354 در آنجا بوده و از آن پس به نجف بازگشته و تا پايان عمر 96 ساله‏اش در آنجا زيسته . آقا بزرگ از اكثر علماى بزرگ شيعه و سنى اجازه نقل حديث داشته .
وى عمر خويش را در مطالعه و تحقيق و تأليف گذراند و از پر كارترين علماى عصر خود بوده و حدود 25 كتاب از خود به جاى گذاشته كه از همه مهمتر كتاب گرانقدر الذريعة الى تصانيف الشيعة است در 25 جلد كه 53510 كتاب از نويسندگان شيعى در آن توصيف شده . دومين اثر او طبقات اعلام الشيعه است در 20 مجلد .
وى به سال 1389 ق در نجف اشرف درگذشت . (ملخص دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:11 AM
آقامير




سيد ابوالحسن رضوى موسوى، معروف به آقا ميرفالى فرزند مرحوم ميرمحمد صادق ، كه نسب ايشان - حسب شجره نامه موجود ومؤيّد - بحضرت امام هادى (ع) منتهى ميگردد ؛ از اجله علماى خطه فارس واز فقها ء نامى معموره فال ، دانشمندى محقق وفقيهى مدقق وزعيمى والامقام ، كه در عصر خود در منطقه جنوبى فارس ملجأ ملتجيان وملاذ پناه جويان بوده، رتق و فتق امور مردم آن سامان را او بعهده داشته وحّل مشاكل علمى واجتماعى بلكه سياسى آنها را جناب ايشان تنها مرجع بوده .
معظم له بسال 1262 ه ق در بلده فال (استان فارس) متولد وتحصيلات مقدماتى را در محضر والد خويش كه از فقهاء جليل القدر آن ديار بوده فرا گرفته، وسپس به دارالعلم شيراز عزيمت ودر محضر اساتيد بزرگوارى مانند مرحوم آية ... شيخ الاسلامى مدارج علمى طى كرده در رشته فقه به مقام اجتهاد نائل آمده است . ودر سال 1336 ه ق به كربلاى معلى عزيمت ودر محرم همان سال در جوار مرقد خامس آل عبا لبيك حق را اجابت ودر آن آستان ملك پاسبان به خاك سپرده شد .
آثار علمى ايشان عبارت است از : 1- ارجوزه‏اى در مبحث استصحاب مشتمل بر 212 بيت وموسوم بخلاصة الافكار كه بچاپ رسيده . 2 - حاشيه بر رسائل مرحوم شيخ انصارى (ق ه) . 3 - مجموعه‏اى مشتمل بر مطالبى در »ارث« و»كُر« كه نمونه‏هائى از اين مذكورات پيوست كتاب خلاصة الافكار بچاپ رسيده است . (مأخذ : حفيد مُتَرجم ، حضرت حجةالسلام ، سيد محمد تقى كراماتى)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:12 AM
آلوسى


محمود بن عبداللَّه حسينى آلوسى (آلوس جزيره‏اى در وسط نهر فرات پنج مرحله به بغداد) مفسر ، محدث ، اديب ، سلفى مذهب ، مفتى حنفيان به سال 1248 ه ق سپس از اين منصب منعزل گرديد واز آن سال وقت خويش را ممحض به مطالعه وتحقيق نمود ، ودر سال 1262 ه ق به موصل سفر كرد ودر آنجا مورد احترام سلطان عبدالمجيد واقع شد . پس از آن به بغداد بازگشت وبه تكميل تأليفات خود پرداخت ، تا سال 1270 ه ق كه دارفانى را بدرود گفت . از مؤلفات او است : تفسير روح‏المعانى . نشوة الشمول فى السفر الى اسلامبول . غرائب الاغتراب . الخريدة الغيبية . مقامات ، كه در تصوف واخلاق نوشته . الرسالة اللاهورية . وچند رساله ديگر مخطوط . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:13 AM
آمدى


ابوالفتح ناصح الدين عبدالواحد بن محمد (د نيمه اول سده 6 قج�12 م) ، محدث و قاضى شهر آمد . نام وى را برخى محمد بن عبدالواحد ياد كرده‏اند . از زندگانى او آگاهى چندانى در دست نيست و تاريخ دقيق ولادت و وفات او در هيچ يك از كتابهاى رجال نيامده است. آمدى خود در مقدمه جواهرالكلام از احمد غزالى (د 520 قج�1126 م) به عنوان معاصر خويش ياد كرده است (حاجى خليفه ، 616ج�1) و ابن شهر آشوب (د 588 قج�1192 م) در ضمن بيان اسانيد كتب شيعه اشاره مى‏كند كه اجازه روايت غررالحكم را از او دريافت داشته است (مناقب ، 12  11ج�1) . سال درگذشت وى را به اختلاف 550  520  510 ق ياد كرده‏اند و محدث ارموى در مقدمه غررالحكم با استناد به قراين و شواهد ، 550 قج�1155 م را ترجيح داده است (ص »عط«) . از آنجا كه ابن شهر آشوب اجازه روايت غررالحكم او را داشته و اين كتاب را از كتب شيعه برشمرده است (معالم ، 81) ، دانشمندانى از قبيل مجلسى (34ج�1) ، افندى اصفهانى (281ج�3) و نورى (491ج�3) او را شيعه امامى شمرده‏اند و عبارت »كرم اللَّه وجهه« را كه آمدى در ديباچه غررالحكم در حق امام على (ع) به كار برده است ، حمل بر تقيّه كرده يا از تصرفات كاتبان دانسته‏اند .
آمدى شهرتش مديون كتاب غررالحكم و دررالكلم است كه مجموعه عظيمى از كلمات قصار امام على (ع) را در بر دارد . چنانكه پيداست ، تا سده 5 ق 11 م كار جمع‏آورى كلمات قصار رونقى نيافته بود . از اين رو ظاهراً تنها اثرى كه آمدى از آن بهره گرفته ، »صد كلمه« جاحظ (د 255 قج�869 م) بوده است ، اما وى اين اثر را حقير شمرده و در شگفت است از اينكه جاحظ با آن مقام والايش در دانش چنين اثر كوچكى در باب كلمات قصار فراهم آورده است (قمى ، 259) . كلمات قصار در غرر برحسب حروف الفبا (فقط حرف اول) و با مراعات سجع آنها تنظيم شده است . اين كتاب در قرن 12 قج�18 م توسط جمال‏الدين محمد خوانسارى (د 1121 يا 1125 قج�1709 يا 1713 م) به دستور شاه سلطان حسين صفوى ، به فارسى ترجمه و شرح شده و به كوشش ميرجلال‏الدين محدّث اُرْمَوى در 1346 ش در تهران انتشار يافته است . افزون بر اين ، در يكى دو قرن اخير ، بسيارى از دانشمندان به اين كتاب پرداخته‏اند . از آن ميان عبدالكريم بن محمد يحيى قزوينى آن را برحسب موضوع در 99 باب مرتب كرده و شرح فارسى بر آن افزوده و آن را نَظمُ الْغُرَر وَ نَضْدُ الدُّرَر خوانده است . بخشى از همين كتاب است كه اصدافُ الدُّرر نام گرفته است . كتاب غرر ، به خواهش ميرزا احمد تبريزى توسط ميرزا موسى خوشنويس (عمادالفقراء) متخلّص به »حالى« نيز به فارسى ترجمه شده و بخشى از آن در مجموعه انهار جاريه در 1344 قج�1925 م در شيراز به چاپ رسيده است . ترجمه ديگرى هم توسط حاجى محمد على انصارى قمى ، در تهران در 1335 ش صورت گرفته است ، و همچنين خلاصه مختصرى از غررالحكم را سيد ابوالقاسم مرعشى ترجمه كرده و همراه با متن در 1327 ش در تهران انتشار داده است . غررالحكم بارها به چاپ رسيده است كه از جمله آنهاست چاپهاى دمشق ، 1331 قج�1913 م ؛ صيدا ، 1349 قج�1930 م ؛ بمبئى ، 1280 قج�1863 م . نسخه‏هاى خطى متعددى نيز از آن در دست است .
آمدى علاوه بر غرر ، اثر ديگرى به نام جواهرالكلام فى الحكم و الاحكام من قصة سيّد الانام داشته كه حاجى خليفه بخشى از مقدمه آن را نقل كرده است . (دائرةالمعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:13 AM
آمدى



سيف الدّين ابوالحسن على بن ابى على بن محمد بن سالم تَغْلِبى (يا ثَغْلَبى) (631 - 551 قج�1234 - 1156 م) ، طبيب، فيلسوف ، متكلم و اصولى ، معاصر النّاصر لدين اللَّه (622 - 575 قج�1225 - 1180 م) خليفه عباسى . نخست قرآن مجيد را فرا گرفت و كتابى در فقه بر مذهب امام احمد بن حنبل (241 - 164 قج�855 - 780 م) خواند . پس از آن به بغداد آمد و انواع قرائات قرآن كريم را فرا گرفت . آنگاه فقه حنبلى را نزد ابوالفتح نصر بن فتيان ، معروف به ابن المَنّى (583 - 501 قج�1187 - 1108 م) ، تكميل كرد و به سماع حديث از ابوالفتح عُبَيداللَّه بن عبداللَّه محمد بن شابيل (د581 قج�1185 م) پرداخت ، ولى ديرى بر نيامد كه به مذهب شافعى گرويد و با ابوالقاسم بن فضلان (واثق بن على) (د 595 قج�1199 م) مصاحبت كرد و نزد وى فنّ خلاف را آموخت و در آن براعت يافت . در جدل طريقه علماى پيشين و از آن جمله طريقه امام ابوالفتح اسعد بن محمّد ابن ابى‏نصر ميهنى (د 527 قج�1133 م) را حفظ كرد . آنگاه به شام رفت و در آنجا به تحصيل علوم معقول پرداخت و در آن علوم ورزيده شد ، و چنان شد كه »كسى در اين علوم در زمانه او داناتر از او نبود« (سيوطى‏312ج�1). پس از آن به مصر رفت و در محله قرافة الصّغرى ، مجاور قبر امام شافعى به »اِعاده« (تكرار درس استادان) پرداخت و مدتى نيز در جامع ظافرىِ قاهره به تدريس مشغول شد . اندك اندك آوازه فضل و كمال او فزونى يافت ، اما گروهى از فقيهان بر او حسد بردند و تعصب كردند و او را به فساد عقيده و پيروى از فلاسفه و حكما و اعتقاد به مذهب معطّله نسبت دادند . كم‏كم بدان جا كشيد كه مخالفانش محضرى نوشتند و در آن ريختن خون او را مباح شمردند و براى امضا به علماى شهر دادند . آمدى از بيم جان ، شبانه از قاهره به شام رفت و در شهر حماة اقامت گزيد و به گفته ابن ابى اصيبعه ، كه خود در نزد او فلسفه خوانده بود ، به خدمت پادشاه ايّوبى الملك المنصور ناصرالدين در آمد و او حقوق سالانه‏اى براى آمدى مقرر كرد (285ج�3) .آمدى دو سال در خدمت ملك منصور بماند و در همان جا آثار خود را در اصول دين ، فقه ، منطق ، حكمت و خلاف نوشت . به سال 616 قج�1220 م به دمشق آمد و در آنجا مدتى اقامت داشت و الملك المعظم عيسى بن محمد ايوبى (د 624 قج�1227 م) تدريس در مدرسه عَزيزيّه دمشق را به او واگذار كرد ، اما چون برادرش ، الملك الاشرف موسى بن محمد (د 635 قج�1237 م) ، حكومت يافت ، وى را از آن مقام بر كنار كرد و دستور داد كه در مدارس اعلام كنند كه هر كس جز فقه و حديث و تفسير چيزى بگويد ، و به ويژه از سخنان فلاسفه يادى بكند ، او را از اين شهر خواهيم راند . حقيقت اين است كه آمدى ، همچنانكه ابن تَغْرى بِرْدى مى‏نويسد ، به سبب همين اشتغال به منطق و علوم اوايل نزد بنوالعادل يعنى الملك المعظم ، الملك الاشرف و الملك الكامل ، حرمت و منزلتى نداشت (285ج�6) . ابن حجر (134ج�3) مى‏گويد : هرگاه آمدى نزد الملك المعظم مى‏آمد ، پادشاه به پاى او بلند نمى‏شد و اعتنايى به وى نمى‏كرد . همو اشارت مى‏كند كه آمدى تارك الصّلوة بوده است . گويا كشمكشهاى مذهبى ميان علما ، در اين اتهامات بى‏تأثير نبوده است . ظاهراً منشأ اتهامات مزبور روايت تندى است كه ذهبى نقل كرده و سُبكى در مقام ردّ و ابن‏حجر در مقام تعديل آن برآمده‏اند . سرانجام آمدى در خانه خود پنهان شد و همچنان بيكار بود تا درگذشت . او را در »جبلِ قاسِيون« به خاك سپردند .
آثار : تأليفات آمدى را در منطق ، حكمت ، كلام ، اصول ، فقه و جدل بيش از 20 كتاب دانسته‏اند (سبكى 307ج�8) كه اغلب آنها از ميان رفته است . اين آثار عبارتند از 1 . در منطق و حكمت : دقايق الحقايق ؛ رموز الكنوز ، كشف التّمويهات فى شرح التّنبيهات ؛ المبين فى معانى الفاظ الحكماء و المتكلّمين (كتاب اخير ، چ مجله المشرق ، 1954 م) ، 2 . در كلام : ابكار الافكار (خلاصه آن به نام منائح القرائح) كه نسخه‏اى خطّى از آن در برلين موجود است ؛ غاية المرام فى علم الكلام (چ قاهره ، 1971 م) ، 3 . در احكام و اصول : احكام الحكّام فى اصول الاحكام (چ قاهره ، 1347 ق) كه نسخه‏هاى خطّى آن در ينى ، پاريس و قاهره موجود است ؛ منتهى السّول فى علم الاصول ، 4 . در جدل : الجدل ؛ شرح جدل الشريف ؛ غاية الامل .
بجز آنچه ياد شد ، كتابهاى ديگرى نيز به او نسبت داده‏اند : الباهر فى علم الاوائل و الاواخر (ابن قفطى ؛ طاش كپرى زاده) ؛ الترجيحات فى الخلاف ؛ التعليقة الصغيرة ؛ التعليقة الكبيرة (ابن ابى اصيبعه) ؛ الحقائق ، در علوم اوايل (ابن قفطى ؛ طاش كُپرى زاده) ؛ خلاصة الابريز (مدرس) ؛ لباب الالباب (زركلى ؛ مدرس) ؛ المآخذ (طاش كپرى زاده) ؛ المؤخذات فى الخلاف (ابن ابى اصيبعه) ؛ منتهى السالك فى رتب المَسالك (ابن ابى اصيبعه ؛ مدرس) . (دائرةالمعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:14 AM
ابراهیم

بن ابى‏بكر محمد بن سمال . از محدثين ومعتمدين ورجال اماميه در كوفه ، از ياران ومحبان امام موسى كاظم (ع). وى واقفى مذهب بود ، لذا ارباب تراجم وعده‏اى از محدثين روايات او را قبول ندارند . علامه حلى (م 721 ق) در كتاب خلاصة الاقوال گويد »از لحاظ واقفى بودن ابراهيم ، روايت او را قبول ندارم« . گروهى به علامه حلى پاسخ داده‏اند كه واقفى بودن محدث يا راوى ، وى را از محور ثقه بودن وصدق خارج نمى‏كند ، زيرا او شيعى است واعتقاد به امامت دارد . ولى در امام موسى(ع) متوقف شده است . اكثريت ارباب دراية قائل‏اند كه ابراهيم از عقيده واقفى خود برگشته است به دليل حديث كشّى (م ب 385 ق) به نقل از حمدويه ، از حسن بن موسى ، از احمد بن محمد السراد كه »روزى با ابراهيم بن ابى سمال ملاقات كردم ، به من گفت : اى ابو حفص عقيده‏ات چيست ؟ گفتم : همان است كه مى‏دانى . گفت : شك مى‏كنم در زنده ماندن امام موسى (ع) واحياناً مى‏گويم او وفات نموده وزنده نيست واگر وفات كرده كسى جز پيشواى شما - يعنى امام رضا(ع) - براى اين كار شايسته نيست«. ابراهيم ظاهراً با شك وترديد از دنيا رفت . گروهى ديگر از محدثين معتقدند كه ابراهيم اصلاً واقفى نبوده ، به دليل گفتار نجاشى (م 450 ق) كه ضمن شرح حال داوود بن فرقد اسدى كوفى از اصحاب امام موسى كاظم (ع) وامام على بن موسى الرضا (ع) مى‏نويسد : »اين كتاب را جماعتى از اصحاب ما رحمهم اللَّه روايت كرده‏اند ، مانند ابراهيم بن ابى بكر محمد بن ابى سمال« واگر ابراهيم واقفى بود ، داوود بن فرقد نمى‏گفت »اصحاب ما« واين دليل است كه ابراهيم واقفى نبوده است . بهر صورت ارباب تراجم نسبت به ابراهيم بحث ومناقشه دارند ، هر دسته‏اى رأى خود را با احاديث ورواياتى مستدل مى‏سازد . گروهى از او روايت دارند : ابوالقاسم بن معاويه ، موسى بن قاسم ، معاويه بن عمار ، عبداللَّه بن حماد ، على بن معلى ، على بن حسن بن فضال وعيثم . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:15 AM
ابراهیم


بن ابى البلاد يحيى بن سليم از ياران امام صادق (ع) وكاظم (ع) ورضا(ع) بوده وحضرت رضا (ع) نامه‏اى به وى نگاشته ودر آن او را ستوده است ، وعلى بن اسباط گويد . حضرت كاظم (ع) ابتداء بمن فرمود : ابراهيم بن ابى البلاد آنچنان است كه شما دوست داريد .
وى مردى اديب وقارى قرآن ودر نقل حديث موثق است . (جامع الرواة)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:15 AM
ابراهیم

بن ابى‏زياد كرخى ، وى از امام صادق (ع) روايت نموده است . محمد بن ابى عمير وحسن بن محبوب ومحمد ابن خالد طيالسى وصفوان بن يحيى از او روايت كرده‏اند . وحيد بهبهانى در باره‏اش گويد : »اينكه ابن ابى عمير از او روايت كرده وهمچنين روايت صفوان بن يحيى كه او نيز از وى روايت نموده ، اشعار دارد كه او از ثقات بوده . حسن بن محبوب نيز از وى روايت مى‏كند ، واين اشاره است به اينكه اهميتى داشته ، وباز از اين جهت كه صدوق - رحمه‏اللَّه - به او طريقى دارد ، واز همين روى دائيَم (منظور علامه مجلسى است) به نيكىِ او حكم كرده ، واو از امام كاظم عليه السّلام روايت نموده است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:15 AM
ابراهیم

بن ابى محمود خراسانى از روات موثق الحديث است كه از حضرت رضا (ع) ونيز از حضرت كاظم(ع) وامام جواد حديث نقل كرده ، كتابى دارد كه احمد بن محمد بن عيسى آنرا روايت نموده است . (جامع الرواة)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:16 AM
ابراهیم


بن ابى يحيى مدائنى ، از جهت انتساب به مدينه منوره او را مدائنى يا مدينى ويا مدنى گفته‏اند ، از حضرت امام صادق (ع) روايت نموده وحماد ، وعباد بن يعقوب از وى روايت كرده‏اند . با توجه به اينكه در سندهاى كتاب كامل‏الزيارة واقع شده وبه قرائن ديگرى كه در كتب رجال ياد كرده‏اند وى مورد وثوق بوده است . نجاشى وشيخ طوسى از بعضى از مخالفين نقل كرده‏اند كه كتابهاى واقدى همه‏اش از آثار ابراهيم مدائنى است كه واقدى آنها را نقل وادعا نموده است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:16 AM
ابراهیم


بن ادهم بن منصور بن زيد بلخى مكنّى به ابواسحاق نام يكى از اكابر زهاد نيمه اول قرن دوم هجرى است كه بسال 160 يا 166 در غزاى بيزنطيه كشته شد وگويند او شاهزاده بلخ بوده ، روزى به شكارگاه هاتفى در گوش سر او ندا در داد كه اى ابراهيم آيا تو بدين كار آمده‏اى ؟! از شنيدن آواز ، شورى در درون او افتاده از اسب به زير آمد و جامه خويش را به شبانى از شبانان پدر داد وپشمينه او را بپوشيد و رو به صحرا نهاد ، دير زمانى شوريده وپريشان در كوهسارها و بيابانها بسر برد سپس به مكه رفت ومجاورت خانه گزيد ودر آنجا به صحبت چند تن از اوليا از جمله فضل عياض وسفيان ثورى وبقولى حضرت امام محمد باقر (ع) رسيد وسر انجام به شام رفت وتا آخر عمر در آنجا بود . صوفيان بسيار او را ستوده‏اند . (دهخدا)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:17 AM
ابراهیم


ن سليمان نهمى خزاز كوفى ، ابواسحاق ، از راويان مورد وثوق شيعه بوده است . وى از خاندان بنى نهم - تيره‏اى از قبيله همدان - است كه مدتى ميان ايشان در كوفه سكونت نموده ، سپس مدتى در قبيله بنى تميم زندگى كرده ، وهم دورانى با بنى‏هلال بسر برده ، از اين جهت است كه او را »تميمى« و »هلالى« نيز مى‏خوانند . وى كتابهاى بسيارى تدوين نموده واصول زيادى روايت كرده است . از آثار اوست : النوادر ؛ الخطب ؛ الدعاء ؛ المناسك ؛ اخبار ذى القرنين ؛ ارم ذات العماد ؛ قبض روح المؤمن والكافر ؛ خلق السموات وكتاب اخبار جرهم را مى‏توان نام برد . حميد بن زياد از او روايت كرده است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:17 AM
ابراهیم


بن شعيب بن ميثم اسدى كوفى از ياران امام صادق (ع) بوده (جامع الرواة) . على بن اسباط از ابراهيم بن ابى البلاد يا عبداللَّه بن جندب نقل مى‏كند كه گفت : در موقف عرفات بودم پس از پايان موقف ، ابراهيم بن شعيب را ديدم ، به وى سلام كردم . وى يك چشمش در اصل نابينا بود ، آن چشم سالمش را ديدم آنچنان از گريه زياد سرخ شده كه خونرنگ گشته بود . به وى گفتم : خوب است مواظب چشمت باشى وكمتر گريه كنى مبادا چشم ديگرت را نيز از دست بدهى ! گفت : بخدا سوگند كه خودم را دعا نكردم وهر چه دعا كردم جهت برادرانم بود ، كه از امام صادق (ع) شنيدم فرمود : هرآنكس در غياب برادرانش آنها را دعا كند خداوند ملكى بگمارد كه به وى گويد دو چندان آن دعا از آن تو باشد . من خواستم خود براى ديگران دعا كنم وملك مرا دعا كند كه اجابت دعاى ملك قطعى ومسلّم ولى اجابت دعاى من مشكوك است. (بحار : 17 ج� 48)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:17 AM
ابراهیم


بن عبداللَّه محض ، (م 145 ق) فرزند حسن المثنى ابن حسن بن على بن ابى طالب (ع) معروف به قتيل باخمرى (دهى ميان كوفه و واسط در شانزده فرسخى كوفه). ابراهيم وبرادرش محمد وپدرش عبداللَّه از زمان مروان بن محمد آخرين خليفه اموى داعيه خروج ودعوت داشتند ، ولى مروان به آنها اهميت نمى‏داد وهم او متوجه داعيان عباسى بود . پس از آنكه خلافت به بنى عباس منتقل شد وابوجعفر منصور به خلافت رسيد اين سه تن دعوت خود را ظاهر كردند . منصور در سال 136 ق، هنگام خلافت برادرش ابوالعباس سفاح به حج رفت ودر آن سفر همه بنى هاشم از علويان وبنى عباس به حضور منصور رفتند ولى عبداللَّه بن حسن ودو پسرش محمد وابراهيم از رفتن به پيش او خوددارى كردند واين مايه وحشت واضطراب منصور گرديد ، مخصوصاً كه شايع شده بود در زمان خلافت مروان بن محمد در اجتماعى كه از سران بنى هاشم در ابواء (در نزديكى مدينه) در باره مشورت در امر خلافت صورت گرفته بود منصور با محمد بن عبداللَّه بن حسن (معروف به نفس زكيه ومهدى) بيعت كرده بود . پس از آنكه منصور در سال‏144 ق اولاد امام حسن واز جمله عبداللَّه بن حسن را از مدينه به كوفه برد ودر آنجا به زندان انداخت محمد بن عبداللَّه بن حسن در جمادى الآخر يا رمضان 145 ق در مدينه خروج كرد . ابراهيم در اين موقع در بصره مخفى بود وپيش از آن از شهرى به شهرى مى‏رفت وگاهى در سند وكرمان وگاهى در حجاز ويمن وگاهى در شام وموصل در نهايت اختفا بسر مى‏برد ، تا آنكه پس از تحمل مشقت زياد خود را به بصره افكند . اين دربدرى پنج سال طول كشيد . ورود او را به بصره در سال 143 ق وبعضى هم در سال 145 ق گفته‏اند . ابراهيم در بصره مردم را پنهانى به بيعت برادرش محمد نفس زكيه مى‏خواند وعده زيادى از مردم بصره با او بيعت كردند ، چنانكه دفتر اسامى بيعت كنندگان شامل چهارهزار نام بود . در بصره بسيارى از فقها ومحدثان معروف به او پيوستند ونام آنها در مقاتل الطالبين ابوالفرج اصفهانى (334  194) مذكور است . ابوحنيفه امام ومقتداى حنفيان كه در كوفه بود از طرفداران او بود ومردم را به خروج با او فتوى مى‏داد وهم او بود كه به ابراهيم نوشت اگر به كوفه بيايد تمام زيديان به او يارى خواهند كرد وبر سر منصور خواهند ريخت و او را خواهند كشت ويا او را گرفته پيش او خواهند برد ونيز به ابراهيم نوشته بود كه اگر بر منصور پيروز شود همانگونه رفتار كند كه جدش على(ع) با اصحاب معاويه در صفين كرد ونه بدانگونه كه با اصحاب جمل كرد يعنى اموالشان را بگيرد وزخمى‏هاشان را بكشد واولادشان را اسير كند ، زيرا اصحاب منصور مانند اصحاب معاويه متحد ودر زير حكم او هستند ولى اصحاب جمل »فئه« نداشتند يعنى بطور پراكنده وبراى رأى وعقيده خود آمده بودند وهمين نامه به دست منصور افتاد وموجب خشم او بر ابوحنيفه گرديد . ابوحنيفه ثواب كشته شدن با ابراهيم را مانند ثواب كشته شدن در جنگ بدر به دست كفار مى‏دانست وشعبة بن الحجاج (م 160 ق) يكى از فقها ومحدثين ، جنگ ابراهيم با منصور را بدر صغرى گفته بود . ابوحنيفه از شاگردان عبداللَّه بن حسن پدر محمد وابراهيم نيز بود واين عبداللَّه را علماى حديث ثقه وراستگو گفته‏اند وبزرگانى مانند سفيان ثورى ومالك بن انس از او روايت كرده‏اند . علت تمايل فقها ومحدثين به ابراهيم يكى از اين جهت است كه اين طبقه آن انتظارى را كه از ابوالعباس سفاح وابوجعفر منصور در اقامه عدل ورفتار بر طبق سنت رسول (ص) وموازين شرعى داشتند در عمل نديدند ودر حقيقت فرقى ميان ايشان وخلفاى بنى اميه (بجز عمر بن عبدالعزيز) نيافتند. فقها ومحدثين ، خلافتى وحكومتى مانند حكومت خلفاى راشدين مى‏خواستند وسفاح ومنصور كسانى نبودند كه چنين حكومتى را برقرار سازند . اما محمد وابراهيم مردم را به اجراى دقيق احكام الهى وحكومت بر طبق سنت نبوى وعده مى‏دادند . طرز رفتار ابراهيم به هنگام خروج اين معنى را تأييد كرد وفقها وپيشوايان دينى كمال مطلوب خود را در او ديدند . در بصره جمعى از كشاورزان پيش او آمدند وگفتند : »ما عرب نيستيم وبا كسى نيز پيمان نبسته‏ايم ، مالى پيش تو آورده‏ايم آنرا بگير ودر نيازهاى خود مصرف كن . ابراهيم گفت هر كس مالى دارد بايد به برادرش كمك كند ومن آن را نمى‏گيرم«. رجوع كشاورزان به او دليل نفرتى است كه اين طبقه از عمال حكومت داشته‏اند ونپذيرفتن ابراهيم اين مال را دليل بر اين است كه او جز ماليات شرعى چيزى را نمى‏خواست . حكام آن زمان مردم را براى گرفتن اموال شكنجه مى‏دادند اما ابراهيم پس از خروج چنين نكرد وچون به يكى از عمال حكومت سابق گفت كه شنيده است در نزد او مالى از حكومت سابق است وآن عامل قسم خورد كه چنين نيست دست از او برداشت . يكى از سرداران منصور را اسير كرده پيش او بردند . اين شخص اسب بسيار خوبى داشت . ابراهيم از اسير خواست كه آن اسب را به او بفروشد واسير آن اسب را به او بخشيد . ابراهيم از اصحاب خود پرسيد : قيمت اين اسب چقدر است ؟ گفتند دو هزار درهم وابراهيم دو هزار وپانصد درهم از بابت قيمت اسب به او داد . بدينگونه عامه مردم وطرفداران زيديه به ابراهيم پيوستند .
محمد بن عبداللَّه پس از خروج از مدينه نامه‏اى به برادرش نوشت و او را امر به خروج كرد . ابراهيم اول در رمضان سال 145 ق در بصره خروج كرد . حاكم بصره از جانب منصور سفيان بن معاوية بن يزيد بن مهلب بود و او در نهان طرفدار ابراهيم بود وبه همين سبب مقاومتى نكرده تسليم شد . ابراهيم به خوزستان وفارس لشكر فرستاد واين دو ولايت موقتاً به تصرف او درآمدند . در اواخر رمضان خبر قتل برادرش محمد به او رسيد و او پس از اقامه نماز فطر در بصره عازم جنگ با منصور شد واز اينجا اشتباهات پى در پى او شروع گرديد ، زيرا به او گفتند كه در بصره اقامت كند ولشكر به جنگ منصور بفرستد واگر لشكرى شكست خورد لشكر ديگرى بفرستد . ولى كوفيان به او گفتند اگر به كوفه برود همه كوفه طرفدار او خواهند شد به همين جهت سخن بصريان را نشنيد . هنگامى كه به باخمرى رسيد به او گفتند لشكر منصور را دور بزند وخود را به كوفه برساند ولى نپذيرفت . پيشنهاد كردند كه بر منصور شبيخون زنند باز نپذيرفت وحتى گفتند كه ترتيب صفوف بدهد وآرايش جنگى داشته باشد باز هم نپذيرفت. منصور عيسى بن موسى پسر عم خود را كه بر محمد پيروز شده بود به جنگ با او فرستاد . ابتدا سپاه عيسى بن موسى فرار كردند ، ولى بعد برگشتند وحمله كردند. در اين هنگام تيرى به ابراهيم خورد وكشته شد وسرش را بريده پيش منصور بردند وبدين ترتيب خطر عظيمى كه حكومت تازه كار بنى عباس را تهديد مى‏كرد برطرف شد . يكى از اسباب شكست او را باز علاقه ودلبستگى او به اصول اسلامى مى‏دانند ، زيرا مى‏گويند پس از آنكه سپاهيان منصور رو به گريز نهادند ابراهيم فرياد زد فراريان را دنبال نكنيد واين سبب شد كه فراريان پنداشتند او شكست خورده است وبازگشتند .
ابراهيم مردى دانشمند وعالم به لغت وشعر بود . مى‏گويند روزى در محضر او شخصى از شخص ديگر سخن به ميان آورد وگفت او ناخوش است و »يريد ان يموت« (مى‏خواهد بميرد) . حاضران از جمله »مى‏خواهد بميرد« به خنده افتادند ، ولى ابراهيم گفت اين تعبير درست است زيرا خداوند در باره ديوارى كه نزديك به سقوط بود فرموده است : »يريد ان ينقض« (مى‏خواهد بيفتد - سوره كهف ، 77) . ابوعمرو بن العلاء دانشمند واديب معروف كه در آن جمع حاضر بود برخاست وبر سرش بوسه داد . هنگامى كه در بصره در اختفاء بسر مى‏برد ، در خانه مفضل ضبى كه از علماء وراويان شعر عربى وزيدى مذهب بود مى‏زيست . اوراق ويادداشتهاى او را مطالعه كرد وقصايدى انتخاب كرد وكتابى از آن پرداخت . اين همان كتاب شعر معروف است كه به نام »اختيار المفضل« يا »المفضليات« معروف است . خود مفضل گفته است كه پس از قتل ابراهيم اين كتاب را به نام خود منسوب ساخت وقصايد ديگرى بر آن افزود كه جمعاً 128 قصيده شد (در آغاز هفتاد قصيده بود) . مفضل در خروج ابراهيم با او همراه بود وابراهيم به مناسبتهايى چند شعر خوانده است كه مفضل از آن اطلاعى نداشته است . قتل ابراهيم ظهر روز دوشنبه 25 ذيقعده سال 145 ق اتفاق افتاد . وسرش را روز سه‏شنبه پيش منصور بردند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:18 AM
ابراهیم


بن محمد ، (م 132 ق) ابواسحاق ابراهيم بن محمد ابن على بن عبداللَّه بن عباس ، معروف به ابراهيم امام ، پيشواى شيعيان كيسانى وجنبش سرّى عباسيان . وى در 125 ق كه پدرش محمد درگذشت به وصيت او به امامت نشست وبى‏درنگ كارهاى پدر را دنبال كرد ، داعيانى به اطراف ، بالاخص خراسان كه عباسيان به مردم آن بيش از جاهاى ديگر اميد بسته بودند ، فرستاد ونمايندگان شيعيان عراق وخراسان را كه براى دادن گزارش وگرفتن دستور در حميمه به خدمت او مى‏شتافتند با زيركى وهوشمندى رهنمود مى‏داد . ولى سازمان دهنده اصلى جنبش عباسيان ابوهاشم بكير بن ماهان بود كه در 105 ق به بيعت عباسيان در آمد واندكى بعد كه رهبرى دعوت را بدست گرفت تمامى نقبا وداعيان عباسى به دستور وهدايت وى كار مى‏كردند وهم او بود كه ابومسلم را در زندان كوفه كشف كرد وپس از رهايى از بند به خدمت ابراهيم امام برد . در ذيحجه 125 ق كه ابراهيم در ازدحام حج گزاران با نقباى دعوت ديدار كرد ، برخى از آنان از وى خواستند كه آشكارا بر بنى اميه بيرون آيد ، اما ابراهيم كه منتظر رسيدن فرصت مناسب بود به خواسته آنان اعتنايى نكرد وبا دادن دستورهاى لازم به ايشان به حميمه بازگشت . با مرگ بكير بن ماهان در 127 ق، ابراهيم ابوسلمه خلال را كه داماد بكير بود به سفارش پدر زنش مأمور ادامه كار او كرد . اما گذشته از بكير وابوسلمه كه مسؤول رهبرى ونشر دعوت عباسى در عراق بودند، بسيارى ديگر نيز در خراسان فعاليت مى‏كردند كه از آن جمله بود سليمان ابن كثير خزاعى كه شيعيان خراسان وى را سخت بزرگ مى‏داشتند وامام عباسى اعتماد زيادى به او داشت . ابراهيم در 128 ق ابومسلم را با دستورهاى تازه به خراسان فرستاد وچون پيش از اين سليمان بن كثير وى را از مساعد بودن اوضاع در خراسان با خبر ساخته بود ، به ابومسلم فرمان داد كه دعوت را علنى كند وعلم قيام برافرازد . سفارشهاى ابراهيم به ابومسلم در مورد رفتار وى با تازيان خراسان وبهره‏بردارى از اختلاف آنان به سود قيام از تدبير وهوشمندى امام عباسى خبر مى‏دهد . وى به ابومسلم سپرد كه با قبيله نزار دشمنى كند ، حتى المقدور يمنى‏ها را به خود نزديك گرداند ودر مورد ربيعه جانب احتياط نگهدارد . همچنين هر كه را بدو گمان بد مى‏رود به كام مرگ سپارد ودر صورت لزوم هيچيك از كسانى را كه در خراسان به عربى سخن مى‏گويند زنده نگذارد . اما در آستانه پيروزى قيام كه سپاه سياه جامگان به عراق در آمدند ، به دستور مروان حمار ابراهيم را در حميمه دستگير كردند وبه حران كه خليفه اموى آنجا را به واسطه بروز شورشهاى پى در پى در عراق وشام تختگاه خود ساخته بود انتقال دادند . مروان به واسطه محبوبيتى كه ابراهيم در ميان مردم داشت ونيز از بيم طغيان بنى هاشم جرأت نيافت كه او را به قتل رساند ، از اين رو ناچار وى را زندانى كرد ؛ اما در دل چاره‏اى مى‏انديشيد تا به گونه‏اى او را نابود كند . به قولى به اشاره خليفه ، ابراهيم را به زهر بكشتند يا سقف زندان را بر سرش فرود آوردند ، اما به احتمال زياد وى به واسطه ابتلا به بيمارى طاعون كه در سال 132 ق در شام شيوع يافته بود درگذشت . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:18 AM
ابراهیم


بن محمد همدانى ، از وكلاى ناحيه مقدسه واز خواص صحابه ائمه اطهار(ع) . در اواخر قرن دوم واوائل قرن سوم مى‏زيست . در موارد متعددى كه نام او نقل شده است همه جا وى را مردى موثق خوانده‏اند . همچنين فرزندان واحفاد او على بن ابراهيم ومحمد بن ابراهيم ومحمد بن على ابن ابراهيم وقاسم بن محمد بن على بن ابراهيم همه از خواص اصحاب ائمه اطهار(ع) ووكلاى ناحيه مقدسه بوده‏اند.
ابراهيم بن محمد همدانى نسبتش به شهر هَمَدان در ايران است نه هَمْدان كه نام قبيله‏اى است در يمن وجنوب عربستان . چنانكه در توقيع از قول امام(ع) آمده است : »نوشتم به موالى در همدان« . شيخ طوسى در كتاب رجال خود ، ابراهيم بن محمد همدانى را در شمار ياران امام رضا (ع) وحضرت جواد (ع) وحضرت هادى (ع) ياد كرده است . علامه در خلاصه مى‏آورد : ابراهيم بن محمد الهمدانى وكيل است وچهل بار حج كرده . كشى در ذيل احمد بن اسحق گويد : محمد بن مسعود (گفته است) على بن محمد براى من حديث كرد از قول محمد بن احمد و او گفت روايت كرد مرا از محمد بن عيسى از ابو محمد رازى ، او گفت كه من واحمد بن ابو عبداللَّه برقى در لشكر بوديم ، پس قاصدى به ما وارد شد از جانب آن مرد وگفت غايب بيمار مردى موثق است وايوب بن نوح وابراهيم بن محمد همدانى واحمد بن حمزه واحمد بن اسحق همه ثقه هستند . كشى در ذيل ابراهيم بن محمد همدانى مى‏گويد : على بن محمد گويد حديث كرد مرا احمد بن محمد از ابراهيم همدانى ، گفت حضرت ابوجعفر عليه السلام به پدر من نوشت كه براى او وصف كنم نيرنگى را كه سميع در حق من مى‏كند . پس حضرت (ع) به خط خود نوشت كه خداوند در برابر كسى كه بر تو ستم كرده است تو را يارى كرد ومؤونت تو را كفايت كرد وبشارت مى‏دهم به اينكه خداوند به زودى تو را يارى خواهد كرد و تو را به مزد وپاداش آينده بشارت مى‏دهم . خدا را ستايش فراوان كن . على ابن محمد گويد محمد بن احمد مرا حديث كرد از عمر بن على بن زيد، از ابراهيم بن محمد همدانى، گفت حضرت نوشت : حساب رسيد ، خدا از تو قبول كند و از آنان خشنود شود وآنان را با ما در اين جهان وعالم ديگر قرار دهد واز دينار طلا وجامه چنين وچنان پيش تو فرستادم ؛ پس خدا آنرا بر تو مبارك كند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:19 AM
ابراهيم آملى




فرزند حسين بن على (م ب 709 ق) ملقب به تقى‏الدين ، از علما وفقها شيعه . فقه واصول را از علامه حلى وفرزندش فخرالمحققين محمد بن حسن حلى فرا گرفت وپس از پيمودن مدارج عالى اجتهاد متصدى فتوى وتدريس شد ورياست عامه داشت . وى داراى اجازه مورخه محرم سال 709 ق از علامه حلى وهمچنين داراى اجازه مورخه 12 رمضان سال 706 ق از فرزند علامه حلى فخرالمحققين است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:20 AM
ابن آجُرّوم



ابوعبداللَّه محمد بن محمد بن داود صَنْهاجى مراكشى (723 - 672 ق ج� 1323 - 1273 م) ، نحوى وعالم به قرائات . چون از قبيله بربرى صنهاجه برخاسته ، غريب نيست كه به نام بربرى آگُروم يا ابن آجُرُّوم شهرت يافته باشد ، به ويژه كه سيوطى ، به نقل از تذكره ابن مكتوم ، مى‏نويسد كه وى در 719 ق ج� 1319 م در فاس به تعليم مشغول بوده است وسپس تصريح مى‏كند كه او به آگروم شهرت داشته است (ص 102) . اگر روايت سيوطى را موثق بدانيم ، نظريه كسانى كه مى‏گويند ابوعبداللَّه محمد ، توسط نويسندگان متأخر وپس از انتشار وشهرت فراگير المقدمة الآجرّوميّة فى مبادى‏ء علم العربية ابن آجرّوم خوانده شده است ، بى‏اساس مى‏گردد منابع كهن ، معناى كلمه بربرى آجروم را »فقير صوفى« دانسته‏اند ؛ از اين رو ، مشتق ساختن آن از »اگرما«ى يونانى ، يا »اگراماريا«ى لاتينى چندان موجه به نظر نمى‏رسد .
از ابن آجروم شرح حال جامعى در دست نيست . حتى حدود يك قرن ونيم پس از مرگش ، به رغم شهرت آجرومية، سيوطى اظهار مى‏دارد كه چيزى از احوال او نيافته است . اينك ، تنها مى‏توان گفت كه وى احتمالاً در فاس متولد شده وهمانجا درس خوانده ، پس عازم مكه شده ، در عبور از قاهره چندى در آنجا توقف كرده ونزد ابوحيان محمد بن يوسف غَرناطى (د 745 ق ج� 1345 م) تلمذ كرده (دائرة المعارف الاسلامية ؛ بستانى ف) ، در مكه آجروميه را در برابر كعبه تأليف كرده ، عاقبت در فاس رحل اقامت افكنده ودر آنجا به تدريس نحو وقرائات پرداخته است. او در صفر 723 ق ج� 1323 م درگذشت ودر باب الحديد كه محله اندلسيان فاس بود ، به خاك سپرده شد (سيوطى ، 102 ؛ خوانسارى ، 136 - 135 ج� 4) . اما بِنْ شِنِب در دائرة المعارف الاسلامية اين محل را باب الجيزيين كه امروز باب الحَمْراء خوانده مى‏شود ، دانسته است .
ابن آجروم همه شهرت عظيمش مديون كتاب مختصر المقدمة الآجرومية است . اگر چه سيوطى نوشته است كه ابن مكتوم وى را در فرايض ، حساب ، ادب وقرائات صاحب علم دانسته وچندين كتاب وارجوزه در قرائات وتجويد به وى نسبت داده (ص 102) ، اما چيزى از اين آثار به جاى نمانده است واز شرحى كه گويا بر منظومه شاطبى نگاشته بوده است ، نيز اثرى در دست نيست. (دائرةالمعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 08:21 AM
ابن أعثم كوفى




ابو محمد احمد (يا محمد) (م ح 214 ق) فرزند على كوفى معروف به ابن اعثم مورخ وشاعر نامدار شيعه . ياقوت در معجم الادباء دو قطعه شعر به نام او ثبت كرده است . سه كتاب در تاريخ تأليف نموده است : 1) الفتوح ، كه شامل تاريخ فتوحات اسلام تا ايام هارون الرشيد است ؛ 2) كتاب المألوف ؛ 3) كتاب التاريخ ، شامل رويدادهاى خلافت عباسى از آغاز تا عصر مأمون عباسى (م 218 ق) . شيوه تاريخ نويسى او با ابن جرير طبرى وساير مورخان زمان از دو جهت فرق دارد . يكى آنكه استناد او بيشتر به روايات شيعه است وديگر آنكه وقايع تاريخى را به صورت داستان نوشته است . از اينرو بعض محدثان سنى مذهب اخبار او را تضعيف كرده‏اند . نسخه‏اى از فتوح در كتابخانه آستان قدس رضوى موجود است . اين كتاب را حدود سال 596 ق محمد بن ابى بكر مستوفى هروى در پوشيج (نزديك تايباد) به فارسى ترجمه كرده كه به سال 1300 ق در بمبئى چاپ سنگى شده است . اين كتاب مورد استفاده خواندمير در حبيب السير ومحمد تقى سپهر در ناسخ التواريخ واقع شده است . اين كتاب را به اردو نيز ترجمه نموده تاريخ اعثم نام داده‏اند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 11:19 AM
ابن ابى اصيبعه



موفق الدين ابوالعباس احمد بن قاسم بن خليفه سعدى خزرجى طبيب (668 - 600) جد او در سال 596 به دمشق آمده وموفق‏الدين در اين شهر متولد شده است قسمتى از شرح حال او از آنچه در ضمن تراجم معاصرين خود گفته استفاده مى‏شود . خاندان او خاندانى طبى بوده واز آنروى بدين علم طبعاً رغبت داشته وبه وسيله پدر وعم با اطباى بزرگ مراوده وآميزش كرده ودر آغاز نزد يعقوب بن صقلاب در دمشق به آموختن طب شروع و همراه او در عسكر معظم ببود واز دانش وى بهره‏ها برد آنگاه در دمشق متوطن گشت واز ابن دخوار تعليم گرفت وبه خدمت بيمارستان بزرگ دمشق منصوب وسپس معلم طب شد ودر زمان غير معلومى از دمشق به مصر مهاجرت كرد وبه سمت كحالى بيمارستان ناصرى منتخب گشت . وپس از آن طبيب مخصوص امير عزالدين ايدمر گرديده به شام رفت وبدانجا درگذشت . از اطباى معروف آن زمان عبداللطيف وابن بيطار است كه ابن ابى اصيبعه با آنها مصاحبت داشته وعلم نباتات را از ابن بيطار فرا گرفته است . ابن ابى اصيبعه را كتابى در تاريخ اطباست موسوم به عيون الانباء فى طبقات الاطباء وآنرا بنام وزير ابوالحسن بن غزال سامرى تأليف كرده مشتمل بر پانزده فصل وعلاوه بر اطباى يونان وملل ديگر ترجمه احوال چهارصد طبيب عربى يا آنانكه علم طب به زبان عربى نوشته‏اند كرده است واين كتاب بهترين تراجم اطباست .

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 11:19 AM
ابن ابى العوجاء



عبدالكريم بن نويرة. از جمله كسانى است كه در نيمه اول قرن دوم هجرى به »زندقه« اشتهار داشتند . زندقه در آن زمان بطور خاص به ثنويه يا دوگانه پرستان واز جمله مانويان گفته مى‏شد وبطور عام بر همه كسانى اطلاق مى‏شد كه با مبانى دين اسلام مخالف بودند ويا به وجود صانع وخالقى براى عالم اعتقاد نداشتند . ابن ابى العوجاء دائى معن بن زائده شيبانى از سرداران وسخاوتمندان مشهور عرب (م 151) بود كه او نيز متهم به زندقه بود . در كتاب الاحتجاج طبرسى آمده كه ابن ابى العوجاء از شاگردان حسن بصرى بود وبعد از راه توحيد منحرف شد ، سپس به مكه رفت ودر ايام حج با حضرت صادق(ع) به مناظره پرداخت وحضرت در پاسخ او سخنانى شايسته ايراد فرمود. در رساله توحيد مفضل كه روايت مفضل بن عمر جعفى از حضرت صادق (ع) است وعلامه مجلسى آن را به فارسى ترجمه كرده است ، ابن ابى العوجاء با مفضل در باره نفى صانع براى عالم صحبت مى‏كند ومفضل به او جوابهاى تند مى‏دهد وناسزا مى‏گويد . آنگاه سخنان او را براى حضرت صادق (ع) نقل مى‏كند وحضرت چنين پاسخگوئى را شايسته بحث علمى نمى‏داند وخود در چهار مجلس پاسخهاى مفصلى به ايرادات واعتراضات ابن ابى العوجاء ايراد مى‏فرمايد كه نمونه والائى است از بحث آزاد علمى . ابن ابى العوجاء با بشار بن برد ، واصل بن عطا ، عمرو بن عبيد وصالح بن عبدالقدوس دوستى داشت واينان با يكديگر مجالسى داشتند كه در آن به بحث وگفتگو مى‏پرداختند . در سال 155 محمد بن سليمان والى كوفه در زمان منصور خليفه عباسى ، حكم به توقيف ابن ابى العوجاء داد واو را به قتل رساند . گويند ابن ابى العوجاء قبل از كشته شدن گفت : حال كه مرا مى‏كشيد بدانيد كه من چهار هزار حديث جعل كرده‏ام وحرام را حلال وحلال را حرام ساخته‏ام . (دائرةالمعارف تشيع)
عن عيسى بن يونس ، قال : كان ابن ابى العوجاء من تلامذة الحسن البصرى ، فانحرف عن التوحيد ، فقيل : تركت مذهب صاحبك ودخلت فيما لا اصل له ولا حقيقة؟! قال : ان صاحبى كان مخلّطا، يقول طورا بالقدر وطورا بالجبر، فما اعلمه اعتقد مذهبا دام عليه .
فقدم مكة تمردا وانكارا على من يحج ، وكان يكره العلماء مجالسته ومسائلته ، لخبث لسانه وفساد ضميره ، فاتى اباعبداللَّه(ع) ، فجلس اليه فى جماعة من نظرائه فقال : يا ابا عبداللَّه ان المجالس بالامانات ، ولابد لكل من به سؤال ان يسئل، افتأذن لى بالكلام ؟ فقال الصادق (ع) : تكلم بماشئت . فقال : الى كم تدوسون هذا البيدر وتلوذون بهذا الحجر وتعبدون هذاالبيت المرفوع بالطوب والحجر وتهرولون حوله كهرولة البعير اذا نفر؟ ان من فكر فى هذا وقدّر علم ان هذا فعل اسّسه غير حكيم ولاذى نظر ؛ فقل ، فانك رأس هذا الامرو سنامه ، وابوك اسّه ونظامه .
فقال ابو عبداللَّه (ع) : ان من اضله اللَّه واعمى قلبه استوخم الحق ولم يستعذبه ، وصار الشيطان وليه : يورده مناهل الهلكة ، ثم لايصدره ، وهذا بيت استعبداللَّه به عباده ليختبر طاعتهم فى اتيانه ، فحثّهم على تعظيمه وزيارته ، وجعله محل انبيائه وقبلة للمصلين له ، فهو شعبة من رضوانه وطريق يؤدى الى غفرانه ، منصوب على استواء الكمال ومجتمع العظمة والجلال ، خلقه اللَّه قبل دحوالارض بالفى عام ، فاحق من اطيع فيما امر و انتهى عما نهى عنه وزجراللَّه المنشى‏ء للارواح والصور .
فقال ابن ابى العوجاء : ذكرت اللَّه فاحلت على غائب .
فقال ابو عبداللَّه (ع) : ويلك كيف يكون غائبا من هومع خلقه شاهد ، واليهم اقرب من حبل الوريد ، يسمع كلامهم ويرى اشخاصهم ويعلم اسرارهم (بحار:23ج�3) . عناد وسرسختى ابن ابى العوجاء در مبارزه با اسلام به حدّى بوده كه زمانى در صدد جنگ با قرآن بر آمد .
گويند : وقتى وى باتفاق سه تن از يارانش اتفاق نمودند كه هر يك با يك چهارم قرآن معارضه كنند وكلامى در حد فصاحت و بلاغت قرآن بياورند ، ويكسال را مدت معين كردند ، در پايان سال حسب قرار داد در مقام ابراهيم گرد آمدند ، يكيشان گفت : من چون به آيه »وقيل يا ارض ابلعى ماءَك ويا سماء اقلعى وغيض الماء ...« رسيدم خود را در برابر قرآن ناتوان يافتم و از تصميم خود برگشتم . ديگرى گفت : چون به آيه »فلما استيأسوا منه خلصوا نجيا« (يوسف:80) رسيدم معارضه با قرآن را از توان خويش خارج ديدم . در اين بين امام صادق (ع) كه از كنار آنها عبور مى‏كرد سخنانشان را شنيد وفرمود: »قل لان اجتمعت الانس والجن على ان يأتوا بمثل هذا القرآن لايأتون بمثله ولوكان بعضهم لبعض ظهيرا« (إسراء:88) . آنان از اين برخورد اتفاقى مبهوت مانده شرمسار گشتند . (دهخدا وبحار:213ج�17)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 11:20 AM
ابن ابى جُمهور أحسائى



محمد ، (م ب 912 ق) فرزند زين‏الدين ابى‏الحسن على ابن حسام الدين بن ابى جمهور ، از علماى صاحب نظر شيعه وفقيه ومتكلم ومحدث وعارف بزرگ . در احساء واقع در عربستان شرقى در كنار خليج فارس متولد شد ودر شهر خود به تحصيل علوم شرعى وادبى پرداخت . سپس سالها در نجف علوم منقول ومعقول را نزد اساتيد بخصوص شيخ شرف‏الدين حسن بن عبدالكريم فتال غروى - خادم آستان علوى - تلمذ نمود . در 877 ق عازم سفر حج شد ودر راه بازگشت چندى در شام توقف كرد . يك ماه هم در كرك نوح (اردن امروزى) در محضر شيخ‏الاسلام على بن هلال جزايرى حاضر شد ومانند معاصرش محقق كركى (م 940 ق) از او سماع حديث كرد . در 879 ق از راه عراق به خراسان رفت وتا پايان عمر در آن شهر بود . از اجازه‏نامه‏اى كه در 912 ق به شرف‏الدين محمود طالقانى براى روايت كتاب غوالى اللآلى داده معلوم مى‏شود تا آن سال زنده بوده است . ابن ابى جمهور مانند معاصرش حافظ رجب بن محمد برسى (برس به ضم يا كسر اول وسكون ثانى قصبه‏اى در نزديكى حله بوده است) در محبت اهل بيت (ع) افراط مى‏كرده ومى‏كوشيده است بين عرفان وفلسفه با علم كلام هم آهنگى ايجاد كند . بعلاوه ملاك صحت روايات وجمع وانتخاب آنها نزد او بر محور رأى وذوق متكى بود نه دنباله روى از اصول قدما ودر اين باره با فقهاى معاصر اختلاف سليقه داشت . از اين رو در قرن دهم ويازدهم فقهاى شيعه مانند علامه مجلسى (م 1111 ق) از تأليفات او انتقاد و او را متهم به سهل‏انگارى وبى‏احتياطى وتصوف مى‏نمودند . از ابن ابى جمهور هفده كتاب در كلام وفقه واصول وحديث باقى مانده است مانند : الاقطاب الفقهية والوظائف الدينية على مذهب الامامية (كه به سبك قواعد شهيد اول ولى از آن مختصرتر است) ؛ دراية النهاية فى الحكمة الاشراقية ؛ زاد المسافرين فى اصول الدين ؛ درر اللالى المعادية فى الاحاديث الفقهية ؛ المجلى (در عرفان واخلاق) وغوالى اللآلى . وى در مناظرة با علماى سنت متبحر وموفق بود . شرح مناظراتش را با علماى سنى هرات در رساله‏اى نوشته است . خلاصه اين رساله ضمن چند صفحه در جلد سوم نامه دانشوران مسطور است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 11:21 AM
ابن ابى زينب



ابوعبداللَّه محمد بن ابراهيم بن جعفر نعمانى ، از مشايخ حديث اماميه در قرن چهارم هجرى واز شاگردان محمد بن يعقوب كلينى . وى از شيخ كلينى ، ابن عقده ، مسعودى ، ابوعلى بن همام ومحمد بن عبداللَّه حميرى وبعضى ديگر از بزرگان نقل روايت نموده است . اهل فن از او به نامهاى نعمانى ، ابن ابى زينب يا ابن زينب ياد كرده‏اند . از جمله تأليفات اوست : 1) تفسير قرآن مجيد ، معروف به تفسير نعمانى ، سيد مرتضى در رساله ناسخ ومنسوخ ومحكم ومتشابه خود كه در ايران به چاپ رسيده است ومجلسى در بحارالانوار به نقل معتمد از اين تفسير ياد مى‏كنند ، ظاهراً تفسير نعمانى تنها به تفسير آيات ناسخ ومنسوخ مربوط مى‏شود وتفسير تمام قرآن نيست؛ 2) جامع الاخبار ؛ 3) الرد على الاسماعيلية ؛ 4) كتاب الغيبة ، مشهور به غيبت نعمانى ، كتابى است در غيبت حضرت ولى عصر (عج) كه در ايران چاپ شده است ؛ 5) كتاب الفرائض ؛ 6) نثر اللئالى . بعضى ابن ابى زينب را منسوب به نعمان شهرى مابين واسط وبغداد وبعضى هم او را به نعمان مصر منسوب مى‏دانند . وى سپس به بغداد وپس از آن به شام رفته ودر همانجا وفات يافته است . سال وفاتش معلوم نيست . مدفن وى در شهر دمشق است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 11:22 AM
ابن ابى سَرايا



شيخ صفى الدين ابوالمحاسن سرايا طائى حلى معروف به ابن ابى سرايا حلى ويا صفى الدين حلى ، از مشاهير شعراى شيعه ونوابغ علماى اماميه . وى علوم را از فحول علماى حله اخذ كرد . سپس مدارج عالى اجتهاد را نزد محقق حلى صاحب الشرايع فرا گرفت ونيز از مشايخ ابن معيه بود . او همزمان با تحصيل علوم ، فنون نظامى را هم از سواركارى وتيراندازى وشكار تا سر حد كمال پيمود ودر حوادث حله كه دائى وى صفى الدين بن محاسن به قتل رسيد در خون‏خواهى دائى خود قيام نمود ودر جنگها شركت جست ، سپس ناگزير شد كه به سرزمين ماردين پناهنده گردد ومورد استقبال ملوك وامراى دولت ارتقيه واقع شد واز مصاحبين سلطان منصور نجم الدين غازى پادشاه دولت ارتقيه وفرزندش سلطان صالح قرار گرفت واشعارى در مدح آنان سرود . در سال 726 ق به قاهره رفت وسلطان الناصر ملك مصر را طى قصيده‏اى مدح كرد ومورد استقبال وى قرار گرفت وآنگاه از مصر به سرزمين ماردين بازگشت وزمانى به تجارت پرداخت وبين عراق وشام ومصر وماردين رفت وآمد داشت . حر عاملى در امل الآمل (149ج�2 ( مى‏نويسد : »... از قصائد وى قصيده‏اى زيبا در 145 بيت كه شامل 150 نوع از انواع بديع است « . صاحب اعيان الشيعة (27 - 19ج�8) در 9 صفحه به تفصيل شرح حال وى را ذكر نموده قسمتى از اشعار او را درج كرده است . عمده قصائد او در مدح ارتقيه زمانى صورت گرفته كه وى در سرزمين ماردين اقامت ودر دربار سلاطين ارتقيه رفت وآمد داشت. اگر چه سلاطين ارتقيه ترك بوده وسرزمين آنها قسمتى از تركيه فعلى را تشكيل مى‏داد ولى تمامى آنان با زبان عربى آشنايى داشتند وبا آن مأنوس بودند . مشهورترين مؤلفات صفى الدين عبارتند از: الاغلاط كه فرهنگ غلطهاى لغوى است ؛ العاطل ؛ درر البحور ؛ قصائد معروف به نام الارتقيات ؛ صفوة الشعراء وخلاصة البلغاء ؛ الخدمة الجليلة ؛ الاوزان المستحدثة ؛ رسالة الدار والغار ؛ الدرالنفيس فى اجناس التجنيس ؛ رسالة فى وصف الصيد بالبندق . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 11:23 AM
شلمغانى


ابوجعفر محمد بن على معروف به ابن ابى عزاقر در آغاز از دانشمندان شيعه بر مذهب حق بود وكتبى مشتمل بر روايات اهلبيت نوشت ولى چون حضرت حجّت (ع) ابوالقاسم بن روح را به نيابت خود بگزيد ، بر او حسد برد واز مذهب منحرف شد ومقالات كفرآميزى مبتنى بر غلوّ وحلول وتناسخ بر زبان راند كه توقيعاتى مبنى بر ذم ولعن او از آن حضرت صادر شد اين در عصر مقتدر عباسى ووزارت ابن مقله بود ، ابن مقله در صدد دستگيرى او وپيروانش برآمد وبر او دست نيافت تا در شوال 322 او را گرفته وحبس كرد ودو نفر از پيروان او ابن ابى عون وابن عبدوس نيز دستگير شدند ودر مجلسى كه همه را حاضر آوردند اين دو تن او را خدا خوانده واز خليفه باك نكردند واز اين رو در ذيقعده همان سال همه را به دار آويختند واجسادشان را بسوختند .
از كتابهايى كه وى پيش از انحرافش نوشته كتاب تكليف است كه مرحوم مفيد آن را نقل نموده جز يك حديث آن در باب شهادات وابوالقاسم بن روح از حضرت حجّت درباره كتب او پرسيد ، فرمود : روايات او را بپذيريد واز آراء او اجتناب كنيد . (جامع‏الرواة ولغتنامه دهخدا و بحار:252ج�2)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 11:24 AM
ابن ابى عقيل عمانى حَذّاء




ابو محمد حسن بن على ، فقيه ومتكلم شيعى در سده چهارم هجرى ومعاصر كلينى وعلى بن بابويه از نسبت حذاء (كفشگرى) مى‏توان استنباط كرد كه در خانواده‏اى كفشگر به دنيا آمده بود . وى عالمى ثقه بوده وفضل او را در فقه وكلام ستوده‏اند . علماى شيعه به فتاوى او استناد مى‏كردند وبه تحقيقات او توجه خاصى داشتند . آثار او المتمسك بحبل آل الرسول در فقه و كرّ و فرّ در امامت بوده است . پاره‏اى از فتاوى وى بحثهايى در ميان علماى شيعه برانگيخته ورسايلى در ردّ يا جانبدارى از آنها نوشته شده است . به گفته قاضى نوراللَّه شوشترى وى نخستين كس از مجتهدان اماميه بوده كه با مالك موافقت نموده وگفته كه آب قليل به مجرد آلودگى به پليدى نجس نمى‏شود . از جمله كسانى كه بر فتاوى ابن ابى عقيل ايراد گرفته علامه حلى است . ابن ابى عقيل وابو على محمد بن جنيد اسكافى در ميان فقهاى اماميه به قديمين معروف بودند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 11:26 AM
ابن ابى ليلى



محمد بن عبدالرحمن مكنى به ابن ابى ليلى فقيه معروف اهل سنت واز اصحاب رأى وقياس كه از اهل كوفه بود ودر ميان فقها شهرتى بسزا داشته . سى وسه سال از جانب بنى‏اميه وپس از آن از سوى بنى عباس در كوفه به منصب قضاوت اشتغال داشته ودر عهد منصور در همين شغل در گذشته . ولادتش در سال 74 ووفاتش در كوفه در سال 148 بوده وكتاب الفرايض از تأليفات او است . (لغتنامه دهخدا)

Bauokstoney
Thursday 26 November 2009-1, 11:27 AM
ابن ابى‏الحديد




عزالدين ابوحامد عبدالحميد بن هبةاللَّه بن محمد بن محمد بن حسين بن ابى الحديد مداينى ، دانشمند ، شاعر ، اديب فقيه شافعى واصولى معتزلى (اوّل ذيحجه 656 - 586 ق ج� 30 دسامبر 1258 - 1190 م).
وى در مداين ديده به جهان گشود ودر همان شهر پرورش يافت . علم كلام واصول آموخت . پدرش قاضى مداين بود . عزالدين در كودكى وبه قولى در جوانى به بغداد رفت ودر آن شهر در محضر علما وبزرگان مشهور بغداد كه بيشتر آنها شافعى مذهب بودند ، به قرائت كتب واندوختن دانش پرداخت ودر محافل علمى وادبى شركت جست وبه قول صاحب نسمةالسحر ، معتزلى جاحظى شد (ابوالفضل ابراهيم ، 15) .
نيز از ابوالبقاء عكبرى وابوالخير مصدق بن شبيب واسطى ادب آموخت (عباس،342ج�7) وبه مناسبت نزديكى عقيدتى با ابن علقمى (د 656 ق ج� 1258 م) وزير اديب ودانشمند مستعصم آخرين خليفه عباسى در شمار كاتبان ديوان دارالخلافه در آمد (ابن كثير،200 - 199ج�13) . از اين رو ابن ابى الحديد قصايدالسبع وشرح نهج البلاغة را به نام او نوشت . در 642 قج�1244 م در نخستين يورشهاى مغول به بغداد كه سپاه عباسى به فرماندهى شرف الدين شرابى سپهسالار مستعصم بالله سپاه مغول را شكست داد ، ابن ابى الحديد پيروزى سپاه بغداد را نتيجه تدبير ابن علقمى دانست وقصيده‏اى در تهنيت وستايش وى سرود كه ابياتى از آن در شرح نهج البلاغة (243 - 242ج�8) ثبت است . وى ابتدا كتابت دارالتشريفات را برعهده داشت . در 629 ق به كتابت خزانه منصوب شد ومدتى بعد كاتب ديوان گرديد . در صفر 642 ق ج� ژوئيه 1244 م به عنوان ناظر حلّه تعيين شد. سپس »خواجه« امير علاءالدين طَبَرْس گرديد وپس از آن ناظر بيمارستان عضدى وسرانجام ناظر كتابخانه‏هاى بغداد شد (ابن فوطى ، 191 - 190 ج� (1 ج� 4 ؛ عباس ، ابوالفضل ابراهيم ، همانجاها) . ابن ابى الحديد در شعر طبعى رسا داشت ودر انواع مضامين شعر مى‏گفت ؛ ولى مناجات واشعار عرفانى او مشهورتر است . اطلاعات او در باره تاريخ صدر اسلام نيز گسترده بود . علامه حلى (د 726 ق ج� 1326 م) از پدر خود ، واو از ابن ابى الحديد روايت كرده‏اند (قمى ، 193 ج� 1) . وى در اصول معتزلى ودر فروع شافعى بود وگفته شده است كه مشربى ميان تسنن وتشيع بر گزيده بود . در مباحث عقيدتى خود در شرح نهج البلاغة به موافقت با جاحظ تصريح دارد (185 ج� 1) ؛ به همين لحاظ او را معتزلى جاحظى شمرده‏اند .
بررسى شرح نهج البلاغه او نشان مى‏دهد كه برخلاف نظر ابن كثير كه وى را شيعى غالى شمرده است (199ج�13)، مى‏توان او را معتزلى معتدلى دانست . او در آغاز كتابش اتفاق همه شيوخ معتزلى خود (متقدمان ، متأخران ، بصريان وبغداديان) را بر صحت شرعى بيعت با ابوبكر نقل مى‏كند وتصريح مى‏نمايد كه از رسول خدا نصّى بر آن بيعت وارد نشده ، بلكه تنها انتخاب مردم كه هم به اجماع وهم به غير اجماع راه تعيين پيشوا شمرده شده ، موجب صحت آن است (ابن ابى الحديد ، 7 ج� 1) ، اما ابن ابى الحديد به پيروى از مكتب معتزله بغداد على (ع) را افضل از خلفاى سه گانه مى‏داند وتصريح مى‏كند كه آن حضرت هم در كثرت ثواب وهم در فضايل وخصال حميده از ديگران افضل است (9 ج� 1) . ليكن به عقيده وى افضليت امام ضرورى نيست ودر خطبه آغاز كتاب در همين معنى گفته است : سپاس خداوندى را كه مفضول را بر افضل مقدم داشت . (3 ج� 1)
آثار : تأليفات ابن الحديد را تا 15 اثر برشمرده‏اند كه مشهورترين آنها به اين شرح است :
1 . شرح نهج البلاغة : اين اثر را در 20 جزء به نام ابن علقمى وزير تأليف كرد . عمده شهرت ومعروفيت ابن ابى الحديد به سبب تأليف اين كتاب است كه حاوى مجموعه عظيمى از ادب وتاريخ وكلام وفرهنگ اسلامى است . وى اين شرح را در اول رجب 644 ق ج� 12 نوامبر 1246 م آغاز كرد ودر آخر صفر 649 ق ج� 23 مه 1251 م به پايان رسانيد وچنانكه خود در آخر كتاب مى‏نويسد (349 ج� 20) ، تدوين اين اثر 4 سال و8 ماه طول كشيد كه برابر است با مدت خلافت حضرت على (ع) . ابن علقمى به پاداش اين خدمت ، هدايايى گران قيمت به او بخشيد (هندوشاه ، 359 - 358) . اين شرح در واقع وسيله‏اى بود براى ارائه وبيان دانشهايى كه ابن ابى الحديد در فنون مختلف داشت . همچنين وى بسيارى از آراءِ معتزله را در آن گنجانيده است . شرح مذكور از نظر موضوع ومزاياى ادبى وتاريخى اهميت خاص دارد ؛ زيرا ابن ابى الحديد كه در زمان مغولان مى‏زيسته ، گزارش مبسوطى از ابتداى خروج مغول وفتح ماوراء النهر وخراسان وعراق وديگر نواحى وهجوم آنان به بغداد در كتاب خود نوشته است (243 -218ج�8) كه از منابع مهم تاريخى در اين موضوع به شمار مى‏آيد . او همچنين در اين كتاب غير از كتابهاى مشهورى چون تاريخ طبرى وسيره ابن هشام واغانى وكتب معروف ديگر كه در دسترس هستند ، از كتابهاى نادرى استفاده كرده كه امروزه بعضى از آنها از ميان رفته‏اند ويا در دسترس ما نيستند ، چون كتاب المقالات تأليف زرقان شاگرد ابراهيم بن سيار نظام وكتاب المقالات ابوالقاسم كعبى بلخى وكتاب فضايل اميرالمؤمنين على (ع) از احمد بن حنبل وكتاب الجمل هشام ابن محمد كاتبى وكتاب النكت از ابراهيم بن سيار نظام (زرياب خويى ، 70 - 69) .
ابن ابى الحديد به مباحث ادبى نيز پرداخته واز جمله به ايرادات كسانى كه بر وجود سجع در نهج‏البلاغة خرده گرفته‏اند ، به تفصيل پاسخ گفته است (130 - 126ج�1). وى همچنين سراسر سخنان على (ع) را به جسم بسيطى كه قسمتهاى گوناگون آن در ماهيت با يكديگر اختلافى ندارند ، ونيز به قرآن كريم كه اول ، وسط وآخر ، وهر سوره وهر آيه آن در مأخذ وشيوه وفن وروش ونظم مانند يكديگرند ، تشبيه مى‏كند وبا توجه به صحت اسناد برخى از مطالب نهج البلاغة به حضرت على (ع) ، از راه تواتر ، وبه ويژه به دليل آنكه اغلب مورخين غير شيعه نيز ، بسيارى از خطب اين كتاب را به على (ع) نسبت داده‏اند ، بطلان سخن كسانى را كه گفته‏اند نهج البلاغة يا بخشهايى از آن ، به نادرستى به اميرالمؤمنين (ع) نسبت داده شده است ، نتيجه مى‏گيرد . (129  128ج�10)
با اينكه گرايش به تشيع در شرح نهج البلاغة زياد است ، مطالبى نيز در آن هست كه با عقايد عمومى شيعه در باره امامت ومسائل تاريخى مربوط به آن سازگار نيست ، مثلاً ابن ابى الحديد قبول ندارد كه پيامبر (ص) بر خلافت على(ع) تنصيص نموده است (59ج�2) . وجود اين قبيل مطالب در اين كتاب ، بعضى از علماى اماميه را بر آن داشت كه رديه‏هايى بر آن بنويسند ؛ از آن جمله است : الروح ، از سيد جمال الدين احمد بن طاووس حلى (د 673 ق ج� 1274 م)؛ سلاسل الحديد لتقييد ابن ابى الحديد ، از شيخ يوسف بن احمد بن ابراهيم الدرازى البحرانى (د 1186 قج�1772 م) ؛ الردّ على ابن ابى الحديد ، از شيخ على بن حسن بلادى بحرانى كه در 1340 قج�1922 م درگذشته است . (حرعاملى،30ج�2؛ آقابزرگ،159 - 158ج�14 210ج�12؛ استادى،38 - 37؛ خطيب، 219 - 217؛ سركيس،29؛ عزّاوى،20ج�1)
شرح نهج البلاغة بارها به چاپ رسيده (مثلاً : تهران ، 1304 - 1302  1271 ق ؛ مصر ، 1329 ق ؛ بيروت ، 1378 ق) وبويژه در ميان شيعه از شهرت واهميت خاصى برخوردار است. يكى از كهن‏ترين نسخه‏هاى اين شرح كه صورت اجازه شارح به ابن علقمى را دارد وبه احتمال قوى در حيات ابن ابى الحديد كتابت شده است ، در كتابخانه مركزى آستان قدس نگهدارى مى‏شود . (آستان ، 113 - 112 ج� 5)
2 . الفلك الدائر على المثل السائر ، كه نقدى است بر كتاب المثل السائر فى ادب الكاتب والشاعر ، از ضياء الدين ابوالفتح معروف به ابن اثير جزرى موصلى (637 - 558 ق ج� 1239 - 1163) . اين كتاب از آثار مهم در بلاغت واز كتب معتبر در نقد است (ابن خلكان ، 5 ج� 193 ؛ - 336gal,iج�335 ؛ سركيس ، 30) .
3 . السبع العلويات يا قصائد السبع العلويات ، كه ابن ابى الحديد آن را در 611 ق ج� 1214 م به نام ابن علقمى در مداين سرود . موضوع قصايد را در مدح پيغمبر(ص) وعلى (ع) ، فتح خيبر ، فتح مكه وشهادت امام حسين (ع) تشكيل مى‏دهد . اين كتاب بارها چاپ شده است (بمبئى ، 1316  1305 ق ؛ قاهره ، 1317 ق ؛ بيروت، 1374 ق) . ابن حماد علوى ، شمس الدين محمد بن ابى الرضا ، رضى استرآبادى، (د 686 ق ج� 1287 م) ، محفوظ بن وشاح حلى وجمعى ديگر بر اين قصايد شرح نوشته‏اند. (آقابزرگ،392- 391ج�13)
4 . نظم كتاب الفصيح ثعلب كه ابن ابى الحديد آن را در يك شبانه روز به نظم آورد (كتبى:259ج�2) . اين كتاب كه اصل آن از ابوالعباس احمد بن يحيى معروف به ثعلب كوفى نحوى (291 - 200 ق ج� 904 - 816 م) است ، كتابى است صغير الحجم وكثير الفائده در لغت كه مورد توجه بسيار واقع شده است . (حاجى خليفه:1273 - 1272ج�2)
از ديگر آثار او كتاب العبقرى الحسان ، در كلام ، منطق ، طبيعى ، اصول ، تاريخ وشعر (عباس ، 342 ج� 7) ؛ تعليقات بر كتب المحصل در فلسفه وكلام والمحصول در اصول فقه از امام فخر رازى (حاجى خليفه ، 1615 - 1614 ج� 2) ؛ الاعتبار على كتاب الذريعة فى اصول الشريعة ، از سيد مرتضى علم الهدى (د 436 ق ج� 1044 م) ؛ شرح مشكلات الغرر از ابوالحسن بصرى ؛ الوشاح الذهبى فى علم الابى (؟) (فروخ ، 580 ج� 3) ونيز ديوان او را مى‏توان نام برد ( بغدادى ، 484 ؛ حاجى خليفه ، 799 ج� 1) . وى همچنين المستصفى من علم الاصول غزالى را نقد كرده وآيات البينات زمخشرى در علم كلام ، منظومه ابن سينا در طب را شرح كرده است . )gal,s,iج�329,328)
ابن ابى الحديد در حمله هلاكوخان به بغداد در 655 ق ج� 1258 م محكوم به قتل شد وبه شفاعت ابن علقمى ووساطت خواجه نصيرالدين طوسى از مرگ نجات يافت (هندوشاه ، 359) ، ولى روزگارش نپاييد واندكى بعد در بغداد درگذشت . (دائرةالمعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:19 AM
ابن ابى‏الدنيا



عبيداللَّه بن محمد بن عبيد قرشى الولاء مكنى به ابوبكر ، مؤدب ومعلم المكتفى باللَّه خليفه عباسى . زاهد وورع وعالم به اخبار وروايات بود . به سال 208 متولد وبه سال 288 يا 281 درگذشته . از كتب او است : الحلم، فقه النبى ، ذم الملاهى ، مكايد الشيطان ، ذم الفحش ، العفو، الفرج بعد الشده ، ذم المسكر ، التوكيد ، مكارم الاخلاق ، العظمه ، من عاش بعدالموت ، فضل شهر رمضان ، اليقين ، الشكر ، قرى الضيف ، ذم الدنيا ، العقل وفضائله ، الجوع ، الرقة والبكاء ، الصمت ، قضاء الحوائج ، صدقة الفطر وغيره .
ابن النديم در »الفهرست« بيش از سى كتاب از او نام برده واكثر كتابهاى او در كتابخانه‏هاى اروپا موجود است . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:20 AM
ابن ابى‏دواد




احمد بن ابى دواد فرج بن جرير قنّسرينى (240 - 160) از دانشمندان عهد خود و قاضى القضاة بود، شعر او اهل ادب را ترويج مى‏كرد و خود شعر نيكو مى‏سرود، در آخر عمر به مرض فالج مبتلى گرديد و منصب او به پسرش تفويض شد، و در سال 237 پدر و پسر مورد غضب متوكل خليفه شدند و از آنان مال بسيار به مصادره گرفتند و هر دو را از سر من رأى نفى كردند. (از ابن خلكان)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:20 AM
ابن اثير




كنيه سه برادر دانشمند معروف جزيره ابن عمر (در حوالى موصل) بوده كه در فنون علمى مختلف از ادب وتاريخ وحديث وجز آن شهرتى بسزا داشته‏اند . برادر بزرگتر ، مجدالدين مبارك بن ابى الكرم كه در سال 544 در جزيره مزبور متولد وبه سال 606 در همانجا وفات يافت، وى چندى در خدمت عزالدين مسعود بن مودود حاكم موصل ونورالدين ارسلان شاه بود وبعد بر اثر بيمارى دست وپاى او از حركت بازماند وخانه‏نشين شد وبه كار تصنيف پرداخت ، از او است : كتاب جامع الاصول وكتاب النهايه فى غريب الحديث وكتاب الانصاف وكتاب المصطفى والمختار وكتاب البديع در نحو.
برادر دوم ، عزالدين ابوالحسن على بن ابى الكرم مورخ معروف بين قرن ششم وهفتم كه در موصل وشام وبغداد از اساتيد مختلف علم فرا گرفته وسپس در موصل اقامت گزيد .
از او است : كتاب كامل در تاريخ واسدالغابة فى معرفة الصحابه واللباب فى تلخيص الانساب .
برادر سوم ، ضياء الدين ابوالفتح نصراللَّه كه پس از فراگرفتن علوم در موصل به خدمت صلاح الدين ايوبى وسپس به وزارت پسرش ملك افضل در آمد وپس از اينكه دمشق از دست افضل بدر آمد پس از مقاسات رنجهاى بسيار به خدمت انشاء ملك القاهر ناصرالدين محمود بن مسعود منصوب شد . او را مؤلفات بسيار است از جمله : الوشى المرقوم ، المثل السائر فى ادب الكاتب والشاعر . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:21 AM
ابن اخشيد



ابوبكر احمد بن على بن معجور الاحشاد از بزرگان وصلحا وزهاد علماى معتزله است ، وى مردى فصيح واديب وفقيه بوده ، خانه‏اش در سوق العطش (ظاهرا در بصره) به دروازه معروف به احشاد .
وى را باغى بود كه امور معيشتش از آن تأمين مى‏شد وبيش از نيمى از درآمد آن را صرف علم مى‏كرد واز فرط اشتغالش به علم وعبادت به نماينده خود در آن باغ سفارش كرده بود ، هرگز مرا از وضع باغ وخصوصيات وحوادثى كه بر آن رخ ميدهد خبر مده هر چند مرا به آن نياز است تا به فراغ خاطر به علم ووظائف آخرتم بپردازم . وى به سال 326 درگذشت . از آثار او است كتابهاى: المعونه در اصول كه آن را به اتمام نرسانده والمبتدى ، ونقل القرآن ، والاجماع، وجز آن . (فهرست ابن النديم)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:21 AM
ابن ادريس



فخرالدين ابو عبداللَّه محمد بن احمد بن ادريس عجلى حلّى (ح 598 - 543 ق ج� 1202 - 1148 م) از دانشمندان بزرگ شيعه واز اعاظم فقهاء امامية ، گويند كه نسب وى از طرف مادر به سه واسطه به شيخ طوسى مى‏رسد ، صلاح الدين صَفَدى او را در فقه بى مانند توصيف كرده ، وتقى الدين حلى وى را شيخ الفقهاء لقب داده است ، از ويژگيهاى اين شخصيت علمى آن كه وى روش تقليد گونه فقه كه تا آن روز از آراء شيخ طوسى در اين علم پيروى مى‏شد با شجاعت علمى خود در هم شكست وافكار نوينى به بازار فقه عرضه كرد ودر اين زمينه به اظهار نظر آزاد پرداخت ؛ هر چند به طبيعت حال مورد طعن وذم برخى از متعصبين خشك قرار گرفت ، اما قاضى نوراللَّه در باره‏اش گفته : »ابن ادريس در اشتعال فهم وبلند پروازى از فخرالدين رازى بيش ودر علم فقه ونكته پردازى از محمد بن ادريس شافعى در پيش است«.
معروف‏ترين كتاب وى : »السرائر الحاوى لتحرير الفتاوى« كه مشتمل بر همه ابواب فقه است واز مهمترين كتب فقهى شيعه بشمار مى‏رود ؛ اين كتاب به امتياز بخش آخر آن بنام »نوادر او مستطرفات السرائر« ارزش حديثى نيز دارد كه احاديث مندرجه آن در قبال احاديث كتب اربعه آورده مى‏شود ، كتاب ديگر او مختصر تبيان شيخ طوسى است. (سفينة البحار ودائرة المعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:22 AM
ابن اُذَيْنه




عمر بن محمد بن عبدالرحمن بصرى ، محدّث وفقيه در سده 2 ق ج� 8 م . از زندگى وتاريخ ولادت ومرگ او چيز زيادى دانسته نيست . همين اندازه روشن است كه او از اصحاب امام جعفر صادق (ع) بوده است (برقى ، 47 ؛ نجاشى ، 283) . وى را از شاگردان واصحاب امام موسى كاظم(ع) نيز دانسته‏اند (برقى همانجا) . به گفته نجاشى او از طريق مكاتبه از امام صادق(ع) روايت كرده است . اگر اين سخن درست باشد ، بى ترديد وى به طور مستمر در بصره مى‏زيسته است واحتمالاً به همين دليل است كه او را بزرگ شيعيان بصره شمرده‏اند (ص 283) . رجال شناسان شيعى عموماً وى را ثقه دانسته‏اند (طوسى ، الفهرست ، 240 ؛ علامه حلّى ، 59؛ مجلسى ، 160). نورى گويد كه وثاقت ابن اذينه مورد اتفاق جملگى محدثان ورجال شناسان شيعى است (636 ج� 3) . ابن اذينه روايات بسيارى را نقل كرده ونام او در سلسله اسناد 482 حديث آمده است (خويى ، 20 ج� 13) . بيش‏تر اين روايات كه بخصوص از امام صادق(ع) است ، از طريق زرارة بن اَعْيَن صحابى ومحدّث مشهور شيعى نقل شده است (طوسى ، اختيار معرفة الرجال ، 178144ج�(2)164ج�(1) 1) ، اما او افزون بر زراره از محدثان ديگرى نيز روايت كرده كه از آن ميان به اين كسان مى‏توان اشاره كرد : عبيداللَّه حلبى (طوسى، همان،152ج�(2)1) ، اَبان بن ابى عيّاش (قهپايى،156ج�3) ، فُضيل بن يسار كوفى (نورى،644ج�3)، بُكَيْر بن اعين وعبيد بن زراره ومحمد بن مسلم (خويى،20ج�13) . غالب محدثان سده 2 ق از ابن اُذينه روايت كرده‏اند . بنام‏ترين آنان عبارتند از : ابن ابى عُمَير (نجاشى ، 284) ، ابن رئاب (طوسى، الاستبصار،314ج�3) ، احمد بن ميثم بن دُكَين ، صفوان (طوسى، الفهرست ، 240) ، حسن بن محمد سماعه (تفرشى ، 255) ، اسحاق بن ابراهيم بن عمر يمانى (قهپايى،156ج�3) ، حريز ، عثمان بن عيسى، جميل بن درّاج ، حماد بن عيسى ، على بن حسن بن رباط ، منصور بن يونس ، منصور بزرج ، على بن اسباط، احمد بن عايذ وپدرش ، محمد بن صَدَقه بصرى ، درست بن ابى منصور ، محمد بن عمر ، عبدالعظيم بن عبداللَّه حسنى (غروى حائرى،632 - 631ج�1) ، احمد بن محمد بن عيسى وپدرش (كاظمى ، 123)، حسين بن سعيد ويونس بن عبدالرحمن (خويى،20ج�13) .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:24 AM
ابن اسحاق



ابوعبداللَّه يا ابو بكر محمد بن اسحاق بن يسار بن خيار (ياكوثان) مطلبى قرشى (بالولاء) محدث ومورخ ايرانى نژاد وجامع اخبار سيره رسول‏اللَّه(ص) . ابن اسحاق حدود سال 85 ق در مدينه متولد شد ودوران كودكى ودانش آموزى را در همان شهر گذرانيد . از عنفوان جوانى به جمع احاديث وداستانهاى عرب جاهلى واخبار سيره رسول اللَّه (ص) علاقه‏مند شد وروايات مربوط به شرح احوال ومغازى آن حضرت را از محدثين مدينه واز افواه مردم آن شهر - كه نزديك به عهد رسالت بودند - مى‏شنيد وثبت مى‏كرد وبراى اهل مدينه نقل مى‏نمود . اما چون گرايشى به تشيع ودوستى اهل بيت (ع) داشت از سوى سنت گرايان متعصب مدينه مورد اعتراض شديد قرار گرفت . مالك بن انس (179 - 93 ق) امام مالكيان احاديث او را ضعيف وناموثق وخود او را شيعى وقدرى ودجال خواند وداستانها واشعارى را كه روايت مى‏كرد مجعول دانست . پيروان او و اصحاب حديث هم او را فاسق و زن‏باره خواندند وبر اثر شكايت ايشان والى مدينه او را چند تازيانه زد وهنگام نماز در مسجد از نشستن در آخرين صف مردان كه به صف زنان نزديك بود منع نمود . ابن اسحاق نيز در مبارزه كوتاه نيامد . از سوئى رسماً نسب مالك را نادرست خواند واز سوى ديگر به تخطئه روايات او پرداخت وگفت من بيطار كتابهاى مالكم ، آنها را پيش من بياوريد تا عيوب واشتباهات آن را نشان دهم . سرانجام مالك ويارانش بر ابن اسحاق كه از موالى شمرده مى‏شد غلبه كردند واو ناچار به ترك مدينه گرديد . ابتدا به اسكندريه رفت (115 ق) ودر آنجا از محدثين مصر ، امثال عبداللَّه بن المغيرة ويزيد بن حبيب وثمامة بن شفى وعبيداللَّه ابن ابى جعفر وقاسم بن قزمان وسكن بن ابى كريمه استماع حديث نمود . سپس به كوفه وجزيره (موصل وبخش شمالى عراق) ورى وحيره وبغداد سفر كرد . روايت كرده‏اند كه در حيره يا بغداد نزد منصور دوانيقى (158 - 95 ق) پذيرفته شد وبه دستور او كتاب جامعى از خلقت آدم تا زمان منصور را براى پسر ووليعهدش مهدى تأليف نمود كه چون مفصل بود مختصر آن را هم - كه همين كتاب سيره باشد - به رشته تحرير در آورد . ليكن اهل تحقيق اين روايت را درست نمى‏دانند وگويند ابن اسحاق كتاب خود را قبل از رسيدن به بغداد تأليف كرده بود . زيرا همه احاديث سيره از راويان مدنى ومصرى روايت شده واز هيچ راوى عراقى حديثى در اين كتاب نيست . بعلاوه در سيره ابن اسحاق اخبارى آمده كه مورد پسند عباسيان نبوده است ، مانند شركت عباس بن عبدالمطلب با مشركان در جنگ بدر واسير شدن او به دست مسلمانان . چنين اخبارى در كتابى كه به دستور خليفه عباسى نوشته مى‏شد جائى نداشته است چنانكه ابن هشام هم كه سيره را روايت كرده آنها را حذف كرده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:49 AM
ابن اعرابى



ابوعبداللَّه محمد بن زياد الاعرابى. اصلا از مردم سند بوده. و چنانكه خود مى‏گفت به شب وفات ابى حنيفه متولد شده. او ربيب مفضل بن محمد است. ابن اعرابى يكى از بزرگان ائمه لغت عرب است و علماى لغت بقول او استشهاد كنند او در اصمعى و ابوعبيده به نظر تحقير مى‏ديده. و ابوالعباس ثعلب گويد در مجلس درس ابن اعرابى نزديك صد تن حاضر مى‏آمدند و هر يك سؤالى مى‏كردند و او جواب همه بى مراجعه به كتابى مى‏گفت و باز ثعلب گويد ده سال و اندى ملازمت مجلس او كردم و هيچگاه كتابى در دست او نديدم. ابن اعرابى از قاسم بن معن و مفضل بن محمد نحو و لغت فرا گرفته است و اوراست: كتاب النوادر، كتاب الانواء، كتاب صفة النخل، كتاب مدح القبائل و نزديك ده كتاب ديگر كه ابن النديم نامهاى آن ياد كرده است. ابن اعرابى از جماعتى از فصحاى عرب نيز از جمله صموتى كلابى و ابوالمجيب الربعى لغت و شعر شنوده و به سر من راى در 81 سالگى به سال (231) درگذشته است. ابن النديم صاحب الفهرست در بابى او را از روات اشعار قبائل شمرده و در مورد ديگر او را مؤلف كتاب غريب الحديث گفته است.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:49 AM
ابن اعلم




ابوالقاسم على بن حسن علوى. منجم و عالم رياضى مشهور. گويند او از احفاد جعفر طيار است. در بغداد علم آموخت و سپس به خدمت عضدالدوله پيوست و نزد او حرمت و مكانتى بسزا يافت و عضدالدوله كارهاى ملك با شور و مصلحت انديشى ابن اعلم مى‏راند. پس از عضدالدوله جانشين او صمصام الدوله چنانكه شايستى رعايت مقام ابوالقاسم نكرد و او عزلت گزيد و به تصنيف زيج و ديگر كتب خويش پرداخت. قفطى گويد زيج او تا زمان ما (646 - 568) معوّل عليه است و شهر زورى تقويم كوكب مريخ زيج ابن اعلم را اصح تقاويم مى‏شمرد و نزديكتر به تحقيق مى‏داند. گويند وقتى از كثرت مطالعات و عمل، اختلالى در او راه يافته و در آن حال زيج خويش به دجله افكند و ارباب فن زيج متداول او را از مسوده‏ها و نسخ سقيم نقل كردند. و در سال 374 هنگام بازگشت از حج در منزل عسيله روز يكشنبه هشتم محرم درگذشت .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:50 AM
ابن الانبارى

ابو عبداللَّه سديد الدوله محمد (558 - 470 ق) فرزند عبدالكريم بن ابراهيم ، از دانشمندان وشعراى شيعه. وى از شاگردان ابوعبداللَّه احمد بن محمد الحناط دمشقى ومؤيد الدين طغرايى وابو محمد عبداللَّه بن احمد سمرقندى وابوالقاسم هبةاللَّه بن محمد بن الحصين بود . بيش از پنجاه سال منشى مخصوص دربار خلفاى عباسى بوده وچندين مرتبه منصب وزارت را به دست گرفت وتمام نامه‏هايى كه از بغداد به شام وخراسان ارسال مى‏گشت به انشاء وى بوده وكراراً از طرف خلفاى عباسى به عنوان سفير به شام وديگر نقاط گسيل گشت . او مدير ومدبر وامين بود ورأى صائب داشت ومورد احترام خاص وعام بود . قبرش اكنون در طريق باب جديد مشهد كاظمين واقع است . از آثار وى مى‏توان ديوان شعر ورسائل ومكاتبات بين او وحريرى صاحب مقامات را نام برد . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:51 AM
ابن الرومى



ابوالحسن على بن عباس بن جريح از موالى عبداللَّه بن على بن جعفر عباسى كه وى از سوى پدر رومى و از سوى مادر ايرانى الاصل بوده. در بغداد متولد شد ودر آنجا مراحل علمى وپرورشى طى كرد وسرانجام پس از 62 سال عمر به سال 283 ق در همانجا درگذشت .
گويند : قاسم بن عبيداللَّه وزير معتضد عباسى وى را مسموم ساخت كه او را هجاء گفته بود . مرزبانى گفته : تا جائى كه من مى‏دانم هرگز كسى را مدح ننمود جز اين كه سپس وى را هجاء گفت. از اين رو بهره‏اى از منادمت زعماء نبرد .
وى شاعرى توانا ودر انواع شعر از غزل ومدح ودر رثاء وهجاء ووصف مناظر استاد بوده . در نوپردازى الفاظ ومعانى يگانه روزگار بوده . در وصف شعر وى گفته‏اند : كلماتش عربى فصيح ولى معانيش غير عربى است . در تركيب الفاظ چنان رنگ آميزى وصورتگرى مى‏نمود كه شكلها ورنگها را در نظر شنونده مجسم مى‏كرد .
ديوان ابن الرومى را پس از مرگش ابوبكر صولى وسپس ابوالطيب وراق جمع‏آورى كردند . شيخ الرئيس ابن سينا نيز منتخبى از اشعار او را جمع وشرح كرده است .
وى شيعى مذهب بوده ودر باره خاندان نبوت اشعارى سروده كه از جمله اين دو بيت است . تراب ابى تراب كحل عينى‏
اذا مدت جلوت به قذاها تلذ لى الملامة فى هواه‏
لذكراه واستحلى اذاها

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:51 AM
ابن السِّكّيت



ابويوسف يعقوب بن اسحق سكيت ايرانى خوزى اهوازى از مردم قريه دورق . او در نحو بر پدر مقدم بود چنانكه سكيت در شعر بر او تقدم داشت . مولد او بغداد است و يعقوب پس از صحبت بزرگان و ائمه لغت عصر و استفادات از آنان به جمع و تصحيح لغات به باديه ميان قبائل عرب شد سپس چندى در بغداد و سامره به تدريس پرداخت او از اصحاب كسائى و در انواع علم متصرف و يكى از امامان نحو به مذهب كوفيين بود و متوكل خليفه تعليم و تربيت دو فرزند خود معتز و مؤيد به او محول داشت و او را پسرى بوده به نام يوسف كه نديمى معتضد خليفه مى‏كرد . يعقوب دوستدار اهل‏بيت بود و مذهب شيعه داشت وقتى خليفه از او پرسيد حسنين را دوست‏تر دارى يا دو فرزند مرا ؟ گفت من تو و فرزندان تو را با قنبر غلام على برابر ندارم . متوكل برآشفت و فرمان كرد تا زبان او از كام بيرون كردند و غلامان خليفه او را به بدترين صورت بكشتند . او راست كتاب الامثال . كتاب الاضداد . كتاب النبات و الشجر . كتاب القلب و الابدال . كتاب الزبرج. كتاب البحث . كتاب المقصور و الممدود . كتاب المذكر و المؤنث . كتاب الاجناس و آن مجلدى ضخيم است . كتاب الفرق . كتاب السرج و اللجام . كتاب فعل و افعل . كتاب الابل . كتاب النوادر . كتاب معانى الشعر الكبير و كتاب معانى الشعر الصغير . كتاب الايام و الليالى . كتاب سرقات الشعراء و ما اتفقوا عليه و غيرها و نيز شروحى بر بعض دواوين عرب داشته و ديوان امرء القيس بن حجر گرد كرده است . وفات او به سال 246 بود .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:52 AM
ابن الصباغ

ابونصر عبدالسيد بن محمد بن عبدالواحد بن احمد بن جعفر فقيه شافعى . به روزگار خود فقيه عراقين بود و او را عديل شيخ ابواسحق شيرازى مى‏شمردند و در معرفت مذاهب بر ابواسحق مقدم بود از بلاد بعيده طالبين علم به خدمتش مى‏شتافتند وى مردى ثقه و صالح و حجت بود آنگاه كه نظام الملك مدرسه نظاميه بساخت تدريس آن بدو تفويض كرد و بيست روز در اين مقام ببود سپس اين شغل به شيخ ابواسحق شيرازى محول گشت و پس از مرگ ابواسحق بار ديگر سمت مدرسى بدو واگذار شد و ابوالحسن محمد بن هلال بن صابى در كتاب خود گويد : بناى مدرسه نظاميه را نظام‏الملك در ذيحجه سال 457 آغاز و در شنبه دهم ذى القعده از سال 459 افتتاح كرد و به تدريس شيخ ابواسحق امرداد و در روز مقرر ابواسحق غيبت كرد و هر چند او را جستند نيافتند و از اين رو اين سمت به ابن صباغ ارجاع شد و شاگردان شيخ ابواسحق بدو نوشتند كه اگر از تدريس نظاميه امتناع ورزد به حوزه ابن صباغ خواهند پيوست وى بار ديگر اين سمت بپذيرفت و ابن صباغ كناره گرفت و مدت تدريس ابن صباغ بيست روز بيش نكشيد و ابن نجار در تاريخ بغداد گويد چون ابواسحق وفات كرد مدرّسى به ابوسعيد منوفى دادند و پس از چندى وى كنار كرد و تدريس به ابن صباغ مفوض گرديد و باز ابوسعيد را بدان سمت تعيين كردند و او تا آخر عمر در آن مقام ببود .
ولادت ابن صباغ در سال 400 به بغداد بوده و در آخر عمر نابينا شده و در 477 هم به دارالخلافه درگذشته است . و از كتب اوست كتاب الشامل در فقه ؛ تذكرة العالم و طريق السالم در همان علم ؛ و كتاب العده .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:52 AM
ابن الغضائرى



شيخ ابوالحسين احمد (م 425 ق) فرزند حسين ابن عبيداللَّه بن ابراهيم ، از اعاظم علماى شيعه در قرن پنجم هجرى و از شيوخ محدثين اماميه و اجلاء محققين . وى از شاگردان پدرش حسين معروف به ابن الغضائرى (م 411 ق) و شريك بحث ابوالعباس احمد نجاشى (450 - 372 ق) بوده است . كتاب رجال وى كه به نام رجال ابن الغضائرى شهرت دارد از منابع مهم كتب رجالى است و علامه حلى در كتاب خود الخلاصة و ابن داوود در رجال خويش و سيد ابن طاووس (م 673 ق) در كتاب خود حل الاشكال از آن نقل مى‏دارند. از مؤلفات ديگر او فى ذكر الاصول و التاريخ است . سيد بن طاووس كتاب الجرح او را براى آنكه محفوظ بماند تماماً در كتاب خويش درج كرد . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:53 AM
ابن المجوس



على بن عباس مجوسى يا ابن المجوس طبيب معروف ايرانى نژاد از مردم اهواز ، شاگرد ابوماهر فارسى و پس از ابوماهر او خود به مطالعه كتب متقدمين پرداخت ، وى از بزرگترين اطباى دولت آل‏بويه بود و با اين حال در بيمارستان عضدى كه بسيارى از اطبا در آنجا منصب داشتند او را منصبى نبود . كتاب موسوم به كامل الصناعه يا كناش ملكى و يا به طور اختصار ملكى را به نام فنا خسرو عضدالدوله ديلمى نگاشت و موجب شهرت او گرديد . در مقدمه آن گويد : كتب طبى متقدمين و متأخرين را از زمان بقراط تا اين وقت آنچه ديدم ناقص بود و كتابى كامل و جامع تمام فنون و اقسام طب تا اين عصر تاليف نشده است . كتاب ملكى جامع تمام فنون طب است و اين كتاب قبل از قانون ابن سينا كتاب درسى اطبا بود ، و قفطى گويد : پس از تصنيف قانون مردم كناش ملكى را ترك گفته به قانون روى كردند . هر چند كتاب ملكى در عمل از قانون بهتر است لكن قانون از جهت علمى بر آن برترى دارد . از تاريخ وفات ابن المجوس و شرح حال وى تفصيلى در دست نيست همين قدر مى‏دانيم كه تا سال 383 زنده بوده است . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:54 AM
ابن النديم

محمد بن ابى يعقوب اسحاق النديم معروف به ابن النديم از علماى قرن چهارم هجرى ، در بغداد به دنيا آمده و در سال 385 از دنيا رفته . از مؤلفات او كتاب الفهرست است كه گنجينه‏اى است شامل تمام كتب مؤلفه و منقوله عالم اسلامى تا اواخر قرن چهارم و همچنين شرح حال مؤلفين و نقله و بسى فوايد ديگر چون تفصيل اديان و مذاهب گذشتگان و ملل و نحل سالفه .
وى شيعى مذهب بوده و گويند كه در اصول اعتقاديه به مذهب اعتزال گرايش داشته است . (لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:55 AM
ابن بابويه




در عرف علماى رجال ، ابن بابويه كنيه سه تن از فقهاى بزرگ شيعه است : على بن حسين ودو پسرش ابو عبداللَّه حسين وابوجعفر محمد صدوق . بابويه نام جد اعلاى ايشان كلمه‏اى است فارسى منسوب به »بابو« يعنى بابا وپدر وپيرو مرشد . اين كلمه در عربى به ضم باء وفتح واو وسكون ياء تلفظ مى‏شود .
1) على بن بابويه : ابوالحسن على بن الحسين بن موسى ابن بابويه قمى ، مجتهد ثقه ومقدم فقيهان قم . از شرح احوال وتاريخ ولادت او اطلاعى در دست نيست . همينقدر مى‏دانيم در قم در خاندانى روحانى واصيل متولد شده وزندگى را از راه كسب وتجارت مى‏گذرانيده است . احمد بن على طبرسى در كتاب احتجاج آورده است كه على بن بابويه عهد امام حسن عسكرى (ع) را دريافته ومورد توجه لطف آن حضرت بوده است . از سوى امام توقيعى به نام وى شرف صدور يافته كه متن آن در روضات الجنات وساير كتب رجال مسطور است . چون آن حضرت در اين توقيع به ابن بابويه »شيخى ومعتمدى« خطاب كرده‏اند ، قاعدتاً هنگام رحلت امام (ع) نمى‏بايست كمتر از چهل سال داشته باشد وچون وى به قول مشهور در سال 329 ق درگذشته وبعد از سال رحلت امام (260 ق) 69 سال زنده بوده بايد عمرى بيش از 100 سال يافته باشد . على بن بابويه در تمام دوره غيبت صغرى ، يعنى تا سال 329 ق كه سنه تناثر النجوم وسال مرگ على بن محمد سمرى چهارمين وآخرين وكيل امام غايب (عج) بوده ، حيات داشته وبا علماى مشهورى مانند محمد بن يعقوب كلينى (م 329 ق) وابونصر فارابى (م 339 ق) وتعلكبرى (م 385 ق) معاصر بوده است . شيخ ابوجعفر طوسى به روايت از حسين بن على بن بابويه آورده است كه حسين بن منصور حلاج (مقتول در 309 ق) به قم سفر كرد وادعا نمود كه سفير ووكيل امام غايب (عج) است ونامه‏اى به على بن بابويه نوشته او را به يارى خويش دعوت كرد . اما ادعاى او پذيرفته نشد واز سوى ابن بابويه مورد اهانت وتحقير قرار گرفت وناچار گرديد كه از قم بيرون رود . على بن بابويه در اواخر سفرى به عراق كرده در سامره با حسين بن روح نوبختى (م 326 ق) سومين وكيل امام غايب (عج) ديدار نمود ومسائل خود را از او پرسيد وجواب شنيد . چندى هم در بغداد بسر برد واحتمالاً در آن شهر با محمد بن يعقوب كلينى ديدار نمود . در بغداد عباس ابن عمر كلوازانى وتلعكبرى از محضر درس او استفاده كرده به سال 328 ق اجازه روايت همه كتب وى را ازو حاصل نمودند . شيخ صدوق در كتاب اكمال الدين واتمام النعمة وكشى در رجال وعلامه حلى وساير علماى رجال به روايت حسين بن على بن بابويه آورده‏اند كه على بن بابويه به پيرى رسيده بود وفرزند ذكورى نداشت، پس عريضه‏اى نوشته به وسيله ابوجعفر محمد بن على اسود نزد حسين بن روح فرستاد وتقاضا كرد آن را به نظر امام رساند التماس دعا براى فرزند ذكور نمايد . حسين آن عريضه را خدمت امام غايب (عج) برد وبعد از سه روز به اسود خبر داد كه استدعاى ابن بابويه پذيرفته شد ، بزودى فرزند ذكور مباركى روزى او خواهد شد ومردم از او واولادش سود خواهند برد . اين پيام بشارتى به ولادت ابوجعفر صدوق بود . باز صدوق در كتاب اكمال الدين واتمام النعمة ، از ابوالعباس ابن نوح واو از جمعى از مشايخ قم روايت كرده است كه على بن بابويه را از همسرش كه دختر عم وى بود (دختر محمد بن موسى بن بابويه) پسرى به دنيا نيامد . پس عرضحالى توسط حسين بن روح تقديم امام غايب(عج) كرد واستدعاى اولاد ذكور نمود . در جواب عريضه او ابلاغ شد كه از همسرى كه دارد پسر نخواهد آمد . او بزودى جاريه‏اى ديلمى در ملك خويش خواهد آورد و از او دو پسر فقيه روزى خواهد شد وچنين شد . اين دو پسر ابوعبداللَّه حسين وابوجعفر محمد صدوق بودند . در خبر ديگر آمده است كه امام در پاسخ عريضه محمد بن على توقيع فرمود : »قد دعونا اللَّه لك بذلك فترزق ولدين ذكرين حرّين او خيرين« ، براى استدعايى كه كرده بودى خداى را دعا كرديم پس به زودى تو را دو فرزند آزاده (يا نيكوكار) روزى خواهد شد . در بعض روايات استدعاى ابن بابويه از امام غايب وصدور توقيع جواب بعد از بازگشت او از عراق به قم يعنى بعد از 328 ق ذكر شده است (رجال نجاشى وعلامه حلى) ، ولى چون على بن بابويه در سال 329 ق در گذشته تولد دو يا سه پسر ظرف چند ماه محالست ، مگر اينكه اين استدعا سالها قبل به عمل آمده باشد وتنها به اين صورت است كه ممكن مى‏شود حسين ومحمد پسران على بن بابويه نزد او كسب علم وفقاهت كرده باشند . بخصوص كه به موجب روايات بسيار دو پسر فقيه ابن بابويه نزد خود او تعليم گرفتند .
استادان ومشايخ على بن بابويه تقريباً همان مشايخ كلينى يعنى محمد بن يحيى العطار وعلى بن ابراهيم قمى واحمد بن ادريس اشعرى بودند . از سعد بن عبداللَّه قمى اشعرى وحسين ابن محمد بن العطار وعبداللَّه بن جعفر حميرى وقاسم بن محمد نهاوندى وعبداللَّه بن حسن مؤدب ومحمد بن احمد ابن هشام وابوخلف عجلى نيز روايت حديث كرده است . معروفترين شاگردان وراويان او غير از دو فرزندش ابوجعفر صدوق وابوعبداللَّه الحسين ، عباس بن عمر كلوازانى وتلعكبرى واحمد بن داوود قمى وسلامة بن محمد بودند . علامه مجلسى در تعليقات خود بر امل الآمل - تاليف شيخ حر عاملى - آورده است كه على بن بابويه مبتكر طرح اسانيد روايت وجمع بين نظائر وآوردن هر خبر با قرينه آن بوده است . فقهاى بعد از او به سبب امانت وثقه بودن ومقام عالى كه در علم ودين داشته فتاوى وآراء او را بى چون وچرا پذيرفته ودر مسائلى كه نصى براى آنها وجود ندارد اقوال او را حجت شمرده‏اند . شهيد ثانى در كتاب ذكرى آورده است كه علماى شيعه فتاوى خود را در صورت فقدان نص از رساله على بن بابويه (الشرايع) اخذ مى‏كنند، چون در علم ودين مورد اعتماد همه ايشان است . در رجال نجاشى وفهرست شيخ طوسى وروضات الجنات والذريعة وساير كتب رجال تأليفات ذيل را به نام على بن بابويه ثبت كرده‏اند : الاملاء والنطق ؛ التوحيد ؛ الصلاة ؛ الوضوء ؛ الجنائز ؛ التفسير؛ النكاح ؛ مناسك الحج ؛ قرب الاسناد ؛ التسليم والتمييز ؛ الطب ؛ المواريث ؛ المعراج؛ الامامة والتبصرة من الحيرة ؛ الاخوان ؛ النساء والولدان ؛ الشرايع ؛ المنطق ورساله‏اى در مناظره با محمد بن مقاتل رازى در رى در اثبات امامت اميرالمؤمنين(ع) كه به وسيله شاگردان على بن بابويه تدوين وپاكنويس شده است . از بعض اين كتابها فقط نام يا منقولاتى باقى است واز بعض ديگر نسخه‏هاى خطى در كتابخانه‏ها محفوظ است . نجاشى وچند تن ديگر از علماى رجال ، وفات على ابن بابويه را در بغداد به سال 328 ق نوشته‏اند . ليكن قول مشهور آن است كه او به سال 329 ق در قم وفات يافته است . مزارش در كنار روضه فاطمه بنت موسى بن جعفر (ع) معروف است وگنبدى زيبا وبقعه‏اى آباد در وسط ميدانى مشجر ووسيع دارد كه زيارتگاه شيعيان است. چون پسرش حسين ابن على نيز در كنار پدر مدفون است آن بقعه را شيخان گويند. فخرالدين طريحى در مجمع البحرين (ذيل ماده قرمط) به نقل از شيخ بهائى آورده است كه : قرامطه به سال 310 ق به مكه تاخته در روز ترويه حجاج را در مسجدالحرام قتل عام كردند وحجرالاسود را از ركن بيت كنده با خود بردند وبيست سال نگاه داشتند . در آن روز على بن بابويه در مسجدالحرام به دور كعبه طواف مى‏كرد وبعد از حمله قرامطه نيز طواف خود را نگسست . وقتى او را به شمشير زدند وبر زمين افكندند شعر ذيل را انشاء نمود وسپس جان داد : ترى المحبين صرعى فى ديارهم‏
كفتية الكهف لايدرون كم لبثوا يعنى عاشقان را مى‏بينى كه بر سر كوى ايشان افتاده‏اند ، مثل جوانان (اصحاب) كهف كه نمى‏دانند چه مدت در آن حال مانده‏اند . اين سخن نيز بى‏اساس است زيرا چنانكه گذشت على بن بابويه به سال 328 ق در بغداد بوده ومدتى بيش از هجده سال بعد از حمله ابوطاهر قرمطى به مكه زنده بوده است . به علاوه حالت وشعر صوفيانه با مشرب او كه فقيهى متشرع بوده تناسب ندارد . از على بن بابويه سه پسر به نامهاى حسن وحسين ومحمد باقى ماند . حسن عابدى گوشه‏گير بود ودر فقه دستى نداشت. اما دو برادر ديگر او ابوعبداللَّه الحسين وابوجعفر محمد صدوق متكلم وفقيه ومحدث بزرگ زمان خود بودند . از خاندان ابن بابويه تعداد بسيارى فقيه ومحدث برخاست . محدث بحرانى رساله‏اى در شرح احوال فقهاى اين خانواده نوشته ولى به قول صاحب منتهى المقال از عهده استقصاى كامل درين باره برنيامده است .
2) ابوعبداللَّه حسين بن على بن بابويه : وى به قول نجاشى در كتاب رجال ، علوم شرعيه را نزد پدر تحصيل كرد واجازه روايت همه كتابهاى او را حاصل نمود . از شرح زندگى او تقريباً چيزى نمى‏دانيم . شيخ طوسى در كتاب الغيبة آورده است كه وى به سال 378 ق وارد شهر بصره شده بود. اما معلوم نيست كى متولد شده ودر چه تاريخ وفات يافته وبه چه بلادى غير از عراق سفر كرده است . شيخ حر عاملى در امل الآمل آورده است كه فقهاى شيعه به فتاوى وآراء حسين بن بابويه ودو پسرش حسن وحسين اعتماد داشتند وآنان را ثقه وقولشان را حجت مى‏شمردند . شيخ طوسى در الغيبة از حسين بن بابويه چنين روايت كرده است : »هنوز بيست سال تمام نداشتم كه مجلس درس داير كردم وبه روايت‏
احاديث پرداختم . غالباً ابوجعفر محمد بن على اسود در اين مجلس شركت مى‏كرد وهر وقت حضور ذهن وحاضر جوابى مرا در مسائل حرام وحلال - با سن كمى كه داشتم - مى‏ديد مى‏گفت : تعجب نمى‏كنم ، زيرا تو به دعاى امام زمان (عج) متولد شده‏اى« . مشايخ حديث واستادان او غير از پدرش عبارت بودند از : 1) برادرش ابوجعفر ، صدوق ؛ 2) حسين بن عبيداللَّه غضائرى؛ 3) ابوجعفر محمد بن حسين نحوى ؛ 4) على بن احمد بن عمران صفار ؛ 5) علويه صفار ؛ 6) حسين بن احمد بن ادريس . اين نامها را شيخ ابوجعفر طوسى در كتاب الغيبة از حسين بن بابويه روايت كرده است . شاگردان وراويان او چهار تن از علماى مشهورند بدين نامها : 1) شيخ ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى ملقب به شيخ الطائفه كه از اركان مذهب شيعه است ؛ 2) شريف مرتضى على بن الحسين از اعاظم فقهاى شيعه ؛ 3) ابوهاشم محمد بن حمزة بن الحسين بن محمد بن محمد بن ابراهيم بن محمد بن الامام موسى الكاظم (ع) ؛ 4)ابوجعفر محمد بن على اسود كه در مجالس درس وى حضور مى‏يافت . جمعى ديگر نيز مستقيماً يا مانند نجاشى وعلامه حلى با واسطه ازو روايت حديث كرده‏اند كه شرح احوالشان در كتب رجال مسطور است . از حسين بن بابويه سه تأليف ياد شده است : التوحيد ونفى التشبيه ؛ الرد على الواقفة ؛ كتابى براى صاحب ابن عباد كه شايد نفى الشبهه نام داشته است . وى نزد صاحب ابن عباد تقرب داشت وهر وقت به ديدار او مى‏رفت با احترام پذيرايى مى‏شد ودر صدر مجلس جاى مى‏گرفت . نواده او شيخ منتجب الدين (م ب از 585 ق) در كتاب الفهرست از احوال نياى خود حسين ودو پسر او حسن وحسين ونيز شيخ ابوالقاسم عبيداللَّه بن الحسن - كه پدر شيخ منتجب الدين بوده - ياد كرده ونوشته است همه از فقهاى ثقه در عهد خود بودند .
شيخ ابوالقاسم ساكن رى بوده ونزد پدرش حسن (كه او را حسكا يا حسكنا مختصر حسن كبا مى‏خواندند) تلمذ نموده واجازه روايت تحصيل كرده است. شرح احوال اين فقيهان وساير اعقاب حسين بن بابويه چنانكه اشاره شده در رساله مخصوصى به وسيله فاضل بحرانى جمع آمده است .
3) محمد بن على بن بابويه ابوجعفر ملقب به صدوق : از بنيانگذاران فقه شيعه ودر صف اول محدثين وعلماى مذهب اثنا عشرى جاى دارد . همانگونه كه فقه اهل سنت بر شش مجموعه حديث مبتنى است كه آنها را صحاح سته گويند : (صحيح بخارى ؛ صحيح مسلم ؛ سنن ابوداوود ؛ سنن ترمذى ؛ سنن ابن ماجه ؛ وسنن نسائى) فقه شيعه اثنا عشرى نيز بر چهار كتاب استوار است كه در اصطلاح كتب اربعه ومصنفان آنها »محمدين ثلاث« يعنى »سه محمد« خوانده مى‏شوند : كافى تصنيف ابوجعفر، محمد بن يعقوب كلينى (م 329 ق) ؛ من لايحضره الفقيه تصنيف ابوجعفر محمد بن على بن بابويه ودو كتاب تهذيب الاحكام والاستبصار تصنيف ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى (م 460 ق) . بنابر اين شيخ ابوجعفر صدوق يكى از اركان فقه شيعه به شمار مى‏رود . او با سفرهاى دور ودراز در بلاد اسلامى وتأليفات بسيار - كه بعضى تعداد آنها را 300 عنوان نوشته‏اند - وبا ارتباط با امرا ورجال وحضور در محافل سياسى وعلمى ودر پرتو منطق قوى ووسعت معلومات وقلم وبيان رسا موفق شد مذهب اثنا عشرى وترويج وفقه واصول وكلام شيعه را مدون نمايد . چون صحت اسناد وآراء او مورد قبول وتصديق ساير فقهاء بود او را »صدوق« لقب دادند ، يعنى هر چه گفته راست گفته است . از شرح احوال صدوق تقريباً هيچ اطلاعى در دست نيست . اخبار ولادت او به دعاى امام غائب قبلاً ذكر شد . خود او هم به اين معجزه مباهات مى‏كرده است . سال تولد او را 311 ق دانسته‏اند . اين نظر از آنجاست كه گفته‏اند ابن بابويه هنگام وفات (381 ق) حدود 70 سال از عمرش گذشته بود . او در مدارس قم‏
علوم ادبى وشرعى وعقلى را فراگرفت . بعض استادان ومشايخ او بدين شرح بودند : 1) پدرش ابوالحسن على بن الحسين ؛ 2)ابوجعفر محمد بن الحسن بن احمد بن وليد شيخ فقهاى قم ؛ 3) احمد بن على بن ابراهيم قمى ؛ 4) ابوالقاسم على بن عبداللَّه بن احمد بن ابى عبداللَّه البرقى ؛ 5) محمد بن موسى بن المتوكل ؛ 6) محمد بن على قمى ملقب به ماجيلويه ؛ 7) حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام . تعداد مشايخ او را در قم وساير بلاد تا حدود 200 نفر نوشته‏اند . ابن بابويه از قم به رى منتقل شد . ظاهراً چون رى پايتخت سلاطين شيعى مذهب آل بويه ومركز علما ورجال آن طائفه وميدان وسيعى براى تعليم وتعلم علوم شرعى بود نظر صدوق را به خود جلب كرد . تاريخ انتقال او به اين شهر معلوم نيست . وى در سال 352 ق به خراسان رفت ومشهد رضوى را زيارت كرد. چندى هم در نيشابور ومروالرود بود . در سال 355 ق به بغداد رفت ومجلس تدريس وروايت حديث در آن شهر داير نمود واز بغداد به كوفه وسپس به زيارت حج رفت . بعد از بازگشت به ايران سفرى به همدان كرد وبين سالهاى 367 ق و368 ق باز به خراسان سفر كرد . در خراسان دو بار به زيارت مشهد رفت واز شهرهاى ماوراءالنهر چون سمرقند وايلاق وفرغانه ديدن نمود وهمه جا از سوى رجال وعلماى شيعه مورد پذيرائى واستقبال قرار گرفت . مدت اين مسافرتها وتاريخ بازگشت او به رى معلوم نيست . در بلخ يا در ايلاق يكى از رجال شيعه به نام ابوعبداللَّه محمد بن حسن علوى معروف به نعمه به او پيشنهاد كرد به سياق كتاب من لايحضره الطبيب - كسى كه پزشك در دسترس ندارد ، پزشك پيش خود - تأليف محمد ابن زكرياى رازى (م 311 ق) كتابى در فقه تأليف كند و او كتاب من لايحضره الفقيه - كسى كه فقيه در دسترس ندارد ، فقيه پيش خود - را به نام او تصنيف نمود. اين كتاب كه از اركان فقه شيعه است شامل 5998 حديث از طرق 500 راوى در 666 باب از مسائل فقه است. صدوق با ركن الدوله ديلمى (م 366 ق) وصاحب بن عباد (م 385 ق) وزير ركن الدوله ومؤيد الدوله وفخرالدوله ارتباط نزديك داشت ومقدمش را گرامى مى‏داشتند . پنج عنوان از مؤلفات او شامل مذاكرات ومباحثات وى در محضر ركن الدوله است كه مبادى تشيع را براى او روشن نموده واز مذهب پادشاه در برابر مخالفان دفاع كرده است. كتاب عيون اخبار الرضا را نيز در سيره واحاديث حضرت على بن موسى الرضا (ع) تأليف وبه صاحب بن عباد اهداء نموده است . فقهاى خاندان بابويه كه نامشان در كتب رجال ثبت است از اعقاب حسين برخاستند واز فرزندان صدوق كسى در علم وفقه نامدار نگرديد . در اينكه كداميك از اين سه برادر در سن مقدم بودند آراء مختلفى اظهار شده است . ظاهراً شيخ صدوق از دو برادر ديگر جوانتر بوده است . صدوق به اجماع علماى شيعه در وسعت دانش وقوت حافظه ونظم فكرى وكثرت تأليفات وجمع احاديث وصحت واتقان فتاوى در بين ساير علماى شيعه ممتاز است . ليكن چون در اظهار عقايد واجتهادات خود شجاع وصريح بوده ونظراتى از قبيل جواز سهو ونسيان براى پيغمبر (ص) وامامان (ع) در كتاب من لايحضرة الفقيه وساير كتب خود اظهار واسناد واحاديث آنرا نقل كرده است يكى دو تن از علماء - گرچه در عدالت او شكى ندارند - در ثقه بودن او شك كرده‏اند . اما ساير فقهاى شيعه اينگونه نظرات صدوق را توجيه وحمل بر تقيه كرده واز ثقه بودن او قوياً دفاع كرده‏اند . تعداد مؤلفات صدوق را بعضى تا 300 عنوان نوشته‏اند . نجاشى در رجال نام 193 عنوان را ذكر كرده وآورده است كه: »بعض اين كتابها را نزد پدرم على بن احمد بن عباس نجاشى خواندم ، او مى‏گفت شيخ صدوق اجازه روايت همه آنها را به من داده است« . محمد بن سليمان تنكابنى در قصص العلماء تعداد 189 تأليف صدوق را نام برده است . سعيد نفيسى در مقدمه مصادقة الاخوان از 214 كتاب منسوب به صدوق اسم مى‏برد . خوانسارى در روضات الجنات در باره 17 كتاب صدوق تفصيل داده وگفته است بقيه تأليفات او در دست نيست . اين تأليفات عمدةً در ابواب فقه واصول وتفسير وسيره پيغمبر (ص) وائمه (ع) واحتجاج واخبار فضائل اهل بيت واخبار غيبت وعلائم ظهور امام غائب (عج) وآداب زيارت مشاهد مشرفه وپاسخ به سؤالات علماى ساير بلاد مثل واسط وبصره وكوفه وبغداد وقزوين ومداين ونيشابور ومواعظ وحكم وخصال شيعه وآداب زندگى وپزشكى وعلم حديث وعلم رجال وديدارهاى مصنف با مشايخ ورجال حديث وپنج رساله صورت مذاكراتى است كه در دربار ركن الدوله ديلمى (ظاهراً در رى) در شرح عقايد اماميه ودفاع از مذهب اثنا عشرى بيان شده است . برخى از آنها كه به چاپ رسيده است عبارتند از : التوحيد ؛ المقنع؛ علل الشرايع ؛ ثواب الاعمال ؛ عقاب الاعمال ؛ اكمال الدين؛ معانى الاخبار ؛ جامع الاخبار ؛ مصادقة الاخوان ؛ خصال ؛ من لايحضره الفقيه ؛ عيون اخبار الرضا ؛ رسالة الاعتقادات ؛ الهداية فى الاصول . قسمتى از كتاب اكمال الدين به سال 1901 م در هايدلبرگ آلمان به وسيله »مولر« منتشر شد ورساله اعتقادات به انگليسى ترجمه شده است . بسيارى از علماى معروف محضر درس صدوق را درك و ازو روايت حديث كرده‏اند . معروفترين ايشان شيخ مفيد ، ابن شاذان ، غضائرى وابوجعفر محمد دوريستى بوده‏اند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:56 AM
ابن بَرّاج



قاضى سعدالدين عبدالعزيز (481 - 401 ق) فرزند نحرير طرابلسى ، فقيه ومتكلم بزرگ شيعى قرن پنجم هجرى . در مصر متولد شد ودوران جوانى را در زادگاه خويش مصر بسرآورد . در جوانى به بغداد آمد ودر حوزه درس سيد مرتضى
حاضر گشت ومدت 7 سال (436 - 429 ق) از محضر وى استفاده كرد . پس از فوت سيد مرتضى به درس شيخ طوسى حضور يافت واز شاگردان خاص او گشت وآنگاه به طرابلس شام رفت وتا پايان عمر در آن ديار به شغل قضاوت مشغول شد وهم در آنجا درگذشت . شيخ طوسى او را بسيار مى‏ستود واز او با القاب »الشيخ الفاضل« و »الشيخ الجليل« ياد كرده است . ابن براج در واقع نيابت شيخ طوسى را در بلاد شام داشته است . استادان ومشايخ ديگر ابن براج عبارت بوده‏اند از : كراچكى ، ابوالصلاح حلبى ، دوريستى ، سلار ديلمى وصهردشتى . از شاگردان وكسانى كه از وى اخذ روايت كرده‏اند ، ابن ابى كامل طرابلسى، شيخ مفيد رازى، حسكابن بابويه را نام برده‏اند . ابن براج فقيهى صاحب نظر بوده وبرخلاف قول مشهورى كه تمام شاگردان وپيروان شيخ طوسى را تا ابن ادريس مقلد صرف دانسته‏اند ، به اجتهاد خود عمل مى‏كرده وداراى آراى فقهى خاص بوده است كه از آن جمله‏اند : مسأله تنجيس آب قليل ، لزوم اتمام صلاة در مكه ومسجد پيغمبر (ص) ومشاهد ائمه (ع) وحج مرتد وجواز اخراج قيمت زكاة . آثار او عبارتند از : المهذب ؛ الجواهر ؛ المعتمد ؛ روضة النفس ؛ الموجز ؛ المعالم ؛ المنهاج ؛ الكامل وشرح جمل العلم والعمل . تنها دو كتاب الجواهر (ضمن مجموعه جوامع الفقهيه) وشرح جمل (به تصحيح كاظم مدير شانه‏چى ، مشهد ، 1352 ش) به چاپ رسيده است . از مهذب كه يكى از نفيسترين كتب فقهى قدماست نسخه كهنى (مورخ 651 ق) در كتابخانه آستان قدس رضوى موجود است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:57 AM
ابن بزيع



محمد بن اسماعيل بن بزيع از بزرگان شيعه واز اصحاب دانشمند وكثيرالعلم وكثيرالحديث امام كاظم (ع) وحضرت رضا (ع) است وامام جواد (ع) را نيز درك كرده .
وى در دولت بنى عباس سمت وزارت داشته وعملش مورد امضاء وتأييد حضرات ائمه بوده ونزد علماى شيعه كاملاً مورد وثوق بوده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:57 AM
ابن بِطْريق



يحيى بن حسن (م 600 ق) ملقب به شرف الاسلام ، شرف الدين وشمس الدين ، محقق محدث رجالى ، از اكابر علماى اماميه . در حديث ومناقب ورجال ، خبير وبصير بوده ، ودر اخبار وروايات مهارتى بسزا داشت ، در شهر حله حوزه علمى برپا نمود وشاگردان بسيارى تربيت كرد . او شاگرد ابن شهر آشوب ابوعبداللَّه محمد بن على (م 588 ق) وشيخ عمادالدين ابوجعفر محمد بن على طبرى آملى (م 560 ق) بود . اكثر علوم مخصوصاً حديث را از اين دو فقيه فراگرفته است . از تأليفات اوست : اتفاق صحاح الاثر فى امامة الائمة الاثنى عشر ؛ تصفح الصحيحين فى تحليل المتعتين ؛ خصايص الوحى المبين فى مناقب اميرالمؤمنين (ع) (شامل تمامى آيات قرآنى كه به اعتراف خود وشهادت صحاح سته در مناقب آن حضرت نازل شده است) ؛ الرد على اهل النظر فى تصفح ادلة القضاء والقدر ؛ شرح عمدة الحكام ومرجع القضاة فى الاحكام تأليف شيخ محمد علوانى ؛ العمدة فى عيون صحاح الاخبار فى مناقب امام الابرار ؛ المناقب ؛ نهج العلوم الى نفى المعدوم كه معروف به »سئوال اهل حلب« است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:58 AM
ابن بطوطه


ابو عبداللَّه محمد بن عبداللَّه بن محمد طنجى معروف به ابن بطوطه جهانگرد وجغرافى‏دان معروف ، وى از سال 725 سفرهاى خويش را آغاز كرده .
سفر اولش از شمال آفريقا ومصر عليا وشام وفلسطين واز آنجا به مكه وعراق عرب وايران بوده ودر سفر دوم به زيارت خانه رفته ودر آنجا دو سال مجاور بوده واين در سالهاى 729 و 730 بوده وبه سفر سيم به جنوب عربستان ومشرق آفريقا وخليج فارس وتنگه هرمز ومكه وسوريه وآسياى صغرى وشبه جزيره قرم (كريمه) وقسطنطنيه وبخارا وافغان ودهلى وجزاير ذيبة المهل و از راه سرانديب به بنگاله ، هندوچين وچين تا شهر كانت واز جزيره سومترا به عربستان بازگشته ودر محرم 748 در ظفار از كشتى فرود آمده ودر اين سفر دو سال در دهلى ويكسال ونيم در جزاير ذيبه شغل قضاوت داشته ودر سفر چهارم از مصر به مكه واز مكه باز به شمال آفريقا وبه سال 750 به شهر فاس شده واز آنجا به اندلس رفته وشهر غرناطه را ديده ودر سال 753 و 754 به سياحت سودان پرداخته واز آنجا به مراكش بازگشته وسياحت نامه خود را مشهور به رحله ابن بطوطه به محمد بن محمد بن جزى داده و او آن كتاب را در 757 تنقيح وتلخيص كرده وابن خلدون در تاريخ خود گفته كه وى را بيست سال پس از رحلتش ديده است . (لغت نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:58 AM
ابن بيطار




ابو محمد عبداللَّه بن احمد، ضياء الدين بن بيطار از مردم مالقه اندلس حشاش و گياه‏شناس معروف. نزد چند تن حشايشى و نباتى مشهور و بالخاصه ابوالعباس اشبيلى مقدمات اين علم فرا گرفت و به بيست سالگى در تجسس ادويه مفرده به شمال افريقيه و از جمله مصر سفر كرد. و ملك كامل ايوبى او را به خدمت خويش گزيد و پس از او به خدمت فرزند ملك كامل، ملك صالح ايوبى پيوست و آسية الصغرى و شامات را براى فحص انواع مفردات بپاى طلب بپيمود و به سال (644) به دمشق درگذشت. او را در اين فن دو كتاب است. يكى كتاب المغنى و ديگرى كتاب الجامع. و كتاب الجامع در سعه فوائد و دقت بى‏نظير است و بر كتاب دوم قانون بوعلى و ادويه مفرده سرافيون رجحان دارد. از اين كتاب ترجمه ناقصى بلاطينيه و ترجمه به آلمانى هست و لُكلرك نيز آن را به فرانسه نقل كرده است و او گويد اين كتاب در دوره احياء علم و تجدد بسيارى از اختلافات علماى اروپا را در تطبيع لغات يونانى و عربى حل كرده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 10:59 AM
يوسف




بن تغرى بردى ابن عبداللَّه طاهرى حنفى مكنى به ابوالمحاسن جمال‏الدين (874 - 813 ه ق) مورّخ و پژوهشگر نامى از مردم قاهره بود، در آن شهر به دنيا آمد و در آنجا درگذشت. پس از مرگ پدر در دامن قاضى‏القضاة جلال‏الدين بلقينى (متوفى به سال 824) پرورش يافت و به فراگيرى ادبيات و فقه و ديگر علوم پرداخت، و در علوم و فنون گوناگون مقامى ارجمند يافت. او را آثارى گرانبها است كه از آن جمله است:
1 - النجوم الزاهرة فى ملوك مصر و القاهرة.
2 - المنهل الصافى و المستوفى بعد الوافى.
3 - مورد اللطافة فى من ولى السلطنة و الخلافة.
4 - نزهة الرائى.
5 - حوادث الدهور فى مدى الايّام و الشهور.
6 - البحر الزاخر فى علم الاوائل و الاواخر.
7 - حلية الصفات فى الاسماء و الصناعات.
8 - الاجمال فى المنطق.
9 - الشرح المأمونى لكتاب الايمان لأبقراط.
(اعلام زركلى و قاموس الاعلام تركى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:00 AM
يوسف
بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم، نخستين از پيامبران بنى‏اسرائيل. مادرش راحيل و مولدش مذان آرام (كنعان)، وفاتش در مصر و مدفنش به امر خداوند توسط حضرت موسى در فلسطين. شرح ماجراى او با پدر و برادران ضمن حال يعقوب بيان شد.
از امام صادق (ع) روايت است كه يوسف در سن دوازده سالگى به زندان رفت و هيجده سال در زندان گذراند و هشتاد سال پس از خروج از زندان زيست كه جمعا 110 سال مى‏شود. داستان يوسف با همسر عزيز مصر به نام زليخا نيز طى ترجمه يعقوب گذشت. از امام باقر (ع) روايت شده كه زليخا (در اواخر عمر) به فقر و پريشانى دچار گشت، او را گفتند به نزد يوسف برو و شرح گرفتارى خويش را به وى عرضه دار. زليخا با دوستان مشورت كرد گفتند: با سوابقى كه با وى دارى؟! گفت: ابدا چنين نيست كه شما مى‏پنداريد، آنكه از خدا بترسد از او نبايد ترسيد. وى به نزد يوسف رفت و چون بر او وارد شد گفت: سپاس خداوندى سزد كه بردگان را به طاعتش به مقام سلطنت رسانيد و سلاطين را بر اثر نافرمانيش به بردگى كشيد. يوسف او را به كابين خويش بست و وى را باكره يافت. به وى گفت: اين كار بهتر و زيباتر (از آنچه تو در آن روز به من پيشنهاد كردى) نيست؟! زليخا گفت: آرى، اما من در آن روزگار به چهار آزمايش مبتلى بودم: من زيباترين زن عصر خود بودم و تو زيباترين جوان زمان خويش بودى و من در آن سنين جوانى هنوز باكره بودم و همسرم در امر جنسى ناتوان و ناقص بود.
نقل است كه زليخا از يعقوب آنچنان علم و عبادت آموخت كه در دانش و فقاهت سرآمد مردان و زنان مصر گشت. (سفينة البحار)
روايت شده كه امام باقر (ع) به يكى از ياران خود فرمود: آيا مردم در معنى آيه »لولا ان رآ برهان ربه« چه مى‏گويند؟ وى گفت: مى‏گويند يوسف عكس يعقوب را در برابر خود ديده كه انگشت خود را مى‏گزيد. فرمود: چنين نيست. گفت: پس چه بوده؟ فرمود: هنگامى كه آن زن به سوى يوسف رفت و يوسف در معرض آن خطر بزرگ قرار گرفت زن به بتى كه در خانه داشت متوجه شد و فوراً پارچه‏اى بر آن افكند. يوسف گفت: چه كردى؟ گفت: حيا كردم كه در برابرش اين كار بكنم. يوسف گفت: تو از بتى كه نه مى‏شنود و نه مى‏بيند شرم دارى و من از خدائى كه هم مى‏شنود و هم مى‏بيند شرم نكنم؟! از آن حضرت روايت شده كه بين يوسف و موسى بن عمران ده پيغمبر بوده است.
از حضرت رسول (ص) روايت است كه خداوند به موسى وحى نمود: استخوانهاى يوسف را (از مصر) با خود حمل كن. موسى در جستجوى قبر يوسف برآمد او را به پيرزنى كهنسال راهنمائى كردند، موسى وى را به حضور خواند، پيرزن گفت: جاى قبر يوسف را مى‏دانم. موسى گفت: اگر آن را به من نشان دهى بهشت برايت ضمانت كنم. پيرزن گفت: نه به خدا سوگند راهنمائيت نكنم مگر اينكه حاجتم را روا كنى و آن اينكه در بهشت به كنار تو باشم. موسى پذيرفت و زن وى را به مدفن يوسف راهنمائى نمود و موسى عظام يوسف را به سرزمين مقدس برد. (بحار: 11 و 12 و 13)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:01 AM
ابن تَيْمِيّة




منسوب به تيما شهركى در شام . تقى الدين ابوالعباس احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام بن عبداللَّه بن محمد بن تيميه حرّانى . (728 - 661) تولد او در حران نزديكى دمشق . پدرش مانند خود او از علماى دينى بوده و از جور مغول گريخته وبه دمشق پناه برده است . ابن تيميه ابتدا نزد پدر خود وبعض دانشمندان ديگر علوم اسلامى فرا گرفت در فقه پيرو مذهب حنبلى ودر كلام طريقت سلفيان داشت وتجاوز از قرآن وحديث را روا نمى‏شمرد اما چون در مجادله بى باك بود علماى مذاهب ديگر به خصومت او برخاستند .
ابن تيميه فتوى به جهاد با مغول داده وخود در جنگ شقحب حاضر بوده وچندين مرتبه به واسطه مخالفت با سلاطين وقت در مسائل سياسى يا دينى گرفتار حبس وتوقيف گرديده . وقتى او را از دادن فتوى منع كردند در آخر عمر نيز مدتى از مراوده مردم ممنوع بوده وفقط برادرش او را خدمت مى‏كرده . در حبس به نوشتن تفسير ورسائل ديگر اشتغال داشت . دشمنان او وسيله انگيختند تا از كتاب ونوشتن رسائل نيز محروم گرديد با وجود اين عامه را به او اعتقاد كامل بود چنانكه در تشييع او قريب 200 هزار مرد و 15 هزار زن حاضر آمدند .
ابن تيميه با اشاعره وحكما وصوفيه وكليه فرق اسلام جز سلفيين معارضه كرده وهمه را باطل شمرده وبه تجسم معتقد بوده واز ظاهر لفظ قرآن وحديث تجاوز روا نمى‏داشته . وزيارت قبور اولياء را بدعت مى‏شمرده چنانكه در اين امر او را پيشرو وهّابيان مى‏توان گفت . كتب بسيارى نزديك پانصد جلد به او نسبت داده‏اند كه عدّه‏اى از آنها در دست است . واز آن جمله است منهاج السنه .
از اين خاندان چند تن ديگر به نام ابن تيميه مشهورند از جمله فخرالدين ابوعبداللَّه محمد بن ابى القاسم خطيب وواعظ حرّانى (621 - 542) و او راست كتاب تفسير القرآن وبعض كتب در فقه ونيز ديوانى جامع خطب او وقطعات اشعارى نيز داشته است . او در بغداد اكمال تحصيلات كرده وبيشتر به تدريس تفسير اشغال مى‏ورزيده است .
يكى از تأليفات مشهور او كتاب منهاج السنة النبوية فى نقض الشيعة القدرية ، ردّى است بر كتاب منهاج الكرامة فى معرفة الامامة علامه حلى (م 727) . وى در اين كتاب انواع تهمتها وافتراها را نثار مذهب شيعه كرده واقوالى را از قول ديگران نقل نموده كه يكسره دروغ محض وخالى از هرگونه تحقيق وتأمل است . بالاترين نشانه غرض در كتاب منهاج السنة همان نام آن است : فى الرد على الشيعة القدرية . حال آنكه شيعه اماميه به تصريح احاديث ائمه(ع) واقوال متكلمين وعلماى اماميه منكر قدريه ومنكر جبريه هستند وروايت معروف »لا جبر ولا تفويض بل امر بين الامرين« اصل مسلم شيعه است . در طعن وتقبيح ابن تيميه بر شيعه يك مسأله اساسى سياسى را نبايد از نظر دور داشت وآن دشمنى سخت ميان دولت مماليك مصر ودولت ايلخانان مغول در ايران بود كه به مذهب تشيع گرايش داشتند وچه خوب گفته است علامه حلى وقتى كه كتاب ابن تيميه را ديده بود : »اگر سخن مرا فهم مى‏كرد پاسخش مى‏دادم« . (لغت نامه دهخدا ودائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:01 AM
ابن جذعان



عبداللَّه تيمى ، از سخاوتمندان معروف مكه در جاهليت بوده، خوان طعام او ضرب المثل بوده ودر اين باره افسانه‏ها گفته شده وابوقحافه پدر ابوبكر را چهار دانق (حقيرترين پول آن روز) مى‏داده كه هنگام آماده شدن سفره جار زند هر كه غذا مى‏خواهد به خانه عبداللَّه بن جذعان آيد . وى از كسانى بود كه در آن روزگار شراب را حرام كرد پس از آنكه خود در ميگسارى افراط مى‏نمود ، داستان را چنين آورده‏اند كه وى شبى آنچنان مست شراب شده بود كه دست به سوى آسمان مى‏برد كه ماه را بگيرد ، حاضران بر او بخنديدند وپس از اينكه به خود آمد ماجرا را به وى گفتند چون شنيد سوگند ياد كرد كه پس از اين لب به شراب نزند .
از حضرت رسول (ص) نقل است كه فرمود : آسانترين عذاب اهل دوزخ عذاب ابن جذعان است . سبب پرسيدند فرمود : به جهت اينكه وى به مردم خوراك مى‏داد . (سفينة البحار)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:02 AM
ابن جرموز


بن اميه ضمرى از شجاعان و دلاوران مكه است كه در جنگ بدر و احد بكمك كفار قريش با مسلمانان جنگيد ولى پس از بازگشت از احد مسلمان شد وبمدينه هجرت كرد. عمرو علاوه بر صفت شجاعت مردى خردمند وباهوش بوده وهنگامى كه پيغمبر (ص) بزمامداران و ملوك اطراف نامه مينوشت و آنها را باسلام مى‏خواند نامه‏اى را كه بنجاشى سلطان حبشه نوشت بعمرو سپرد و او پيام ونامه را به بهترين وجه ابلاغ نمود كه تفصيل آن در طبقات ابن سعد ذكر شده.
نخستين نبردى كه وى با مسلمانان شركت نمود بئر معونه بود كه در آنجا اسير گشت و عامر بن طفيل پس از تراشيدن موى سرش او را به ازاى كفاره مادرش آزاد ساخت. در سال هشتم هجرت، پيغمبر (ص) او را بقبيله بنى ديل اعزام داشت وآنان بشدت از پذيرش اسلام سرباز زدند، به پيغمبر عرض شد: با آنها به جنگ برخيز، فرمود: اكنون رئيس آنها خود ميآيد و مسلمان ميشود و قوم خويش را باسلام ميخواند وآنها اسلام ميآورند. وچنان شد كه پيغمبر فرموده بود.
ابن اثير در تاريخ خود آورده كه پس از واقعه رجيع وشهادت خبيب وياران، حضرت رسول (ص) عمرو بن اميه را باتفاق يك‏نفر ديگر بمكه فرستاد كه ابو سفيان را بقتل رساند، عمرو گويد: من وهمراهم كه پايش هم لنگ بود بر شترى سوار ورهسپار مكه شديم، چون به شهر نزديك شديم شتر خود را در شكاف كوهى بسته بهمراهم گفتم: بمسجدالحرام وارد ميشويم وبجستجوى ابوسفيان ميپردازيم تو كه لنگى اگر احساس خطر كردى زود خود را بشتر برسان و بمدينه بازگرد. ومن خنجرى بزير لباس با خود داشتم چون بمسجد وارد شدم طواف كردم واز آنجا بيرون شدم بجمعى از قريش برخورديم كه آنها را ميشناختم، فرياد زدند كه اينك عمرو بن اميه از مدينه آمده وحتماً قصد سوئى دارد. ما دريافتيم با اين وضع فعلا بهدفمان نميرسيم، از چنگ آنها گريختيم وبشكافى از جبال مكه پناه برديم، شب را در آنجا بمانديم تا وضع آرام شود كه در آن حال عثمان بن مالك تيمى را ديديم بر اسبى سوار است بدرب غار عبور ميكند فوراً جستم با خنجر سرش را بريدم وبغار بازگشتم گرچه او در حال درگيرى فرياد كشيد كه صدايش بشهر رسيد وجمعى گرد آمدند ولى نفهميدند چه كسى او را كشته، پس دو روز در غار بمانديم تا شهر آرام شد به تنعيم رفتيم، جسد خبيب را بدار ديديم، من جسد را بدوش كشيدم و مى‏دويدم كه جمعى بدنبال ما تاختند، من جسد را رها كرده بهمراهم گفتم: تو برو بر شتر سوار شو وخود را نجات ده. وى برفت ومن بغار ضجنان نزديك مكه رفتم. در حالى كه در ميان غار بودم مرد چب چشم بلند بالائى از قبيله دئل را ديدم كه گله گوسفند خود را وارد غار كرد، از او پرسيدم تو كسيتى؟ گفت: يكى از قبيله دئل ميباشم. همانجا بنزد من بخفت وبه آوازخوانى پرداخت واين شعر بزبان آورد: ولست بمسلم ما دمت حيا
ولست ادين دين المسلمينا چون بخواب رفت او را كشتم وبراه افتادم، بدو تن از قريش رسيدم كه ميدانستم بنفع مشركين عليه پيغمبر جاسوسى ميكنند يكى را به تير كشتم وديگرى را اسير كردم او را بنزد پيغمبر آوردم. حضرت چون ماجرى را از من شنيد بخنديد و مرا دعا كرد. (طبقات واسد الغابه و بحار: 140ج�21 و 155ج�20)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:03 AM
ابن جُرَيح



ابو خالد عبدالملك بن عبدالعزيز بن جريح (149 - 80 يا 150 يا 151) از علماى مشهور صدر اول ، اصلاً از غير عرب ، از موالى بنى اميه ، مولد او مكه مكرمه وهمانجا نيز پرورش يافته وسفرى به عراق كرده وبه خدمت منصور خليفه رسيده است . گويند : او اول كسى است از مسلمانان كه تصنيف كتاب كرد وسپس ديگران بدو اقتدا كردند . وبقول ديگر اول مصنف اسلام ابو رافع هرمز ، كاتب اميرالمؤمنين على (ع) است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:03 AM
ابن جرير طبرى



ابو جعفر محمد بن جرير بن رستم بن جرير طبرى آملى از متكلمين ومحدثين شيعه . در بعضى منابع نام او با نام محمد بن جرير طبرى سنى صاحب تاريخ وتفسير معروف اشتباه شده . ابن جرير در گردآورى احاديث واخبار خاندان عصمت (ع) رنجها برده ودر اين باره كتابها نوشته است كه برخى از آنها عبارتند از الايضاح در امامت ، دلائل الامامة الواضحه ، الرواة عن اهل البيت ، المسترشد در امانت ، مناقب فاطمه وولدها ، نورالمعجزات .
وفات او را پس از 350 ثبت كرده‏اند.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:04 AM
ابن جزّار




ابو جعفر احمد بن ابراهيم بن على بن ابى خالد قيروانى از اطباى بزرگ مغرب در قرن چهارم . پدر وعمش نيز طبيب بوده‏اند . او از شاگردان اسحق بن سليمان اسرائيلى است وبيش از هشتاد سال به قناعت وگوشه‏گيرى بزيسته است وبر خلاف ديگر اطباى مغرب از قرب سلاطين محترز بوده وبقول حاجى خليفه در حدود 400 هجرى وفات كرده است . گويند كتب طبى او پس از مرگ در حدود بيست وپنج قنطار بر آمد . مشهورترين كتاب او در طب زادالمسافر است كه به لاتينى ويونانى ترجمه شده وكتابى از او در اختصار قانون ابو على در كتابخانه پاريس به نمره (1056) موجود است . واز كتب اوست : الاعتماد (در ادويه مركبه) ؛ كتاب البعدة فى طول المدة ، كتاب التعريف بصحيح التاريخ (در تراجم علماى عصر) ؛ رسالة فى النفس وفى ذكر اختلاف الاوائل فيها ؛ كتاب فى المعدة وامراضها ومداواتها ؛ طب الفقراء ؛ رسالة فى ابدال الادويه ؛ كتاب فى الفرق بين العلل التى تشتبه اسبابها وتختلف اعراضها . رسالة فى التحذر من اخراج الدم من غير حاجة ؛ رسالة فى النوم واليقظة ؛ مقالة فى الجذام واسبابه وعلاجه ؛ كتاب الخواص ؛ نصايح الابرار ؛ كتاب المختبرات ؛ كتاب فى نعت الاسباب المولدة للوباء فى مصر وطريقة الحيلة لدفع ذلك وعلاج ما يتخوف منه ؛ رساله‏اى در زكام وعلاج آن ؛ رسالة فى الاستهانة بالموت ؛ مجربات فى الطب ؛ رسالة فى المقعده واوجاعها ؛ كتاب المكلل فى الادب ؛ كتاب البلغه فى حفظ الصحة ؛ مقالة فى الحميات ؛ كتاب اخبار الدوله در ظهور مهدى بمغرب . برحسب قول تميمى وتيفاشى او صاحب كتابى در احجار بوده وابن جزار را گاهى بعنوان احمد وگاهى بعنوان ابن الجزار نام برده‏اند وابن بيطار در كتاب خويش تقريباً سى بار از كتاب ديگر ابن جزار بنام كتاب السموم نقل دارد .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:05 AM
ابن جماعة


چند تن از دانشمندان عرب از يك خاندان بدين نام معروفند .
1 - بدرالدين ابوعبداللَّه محمد بن ابراهيم كنانى فقيه (733 - 639) او مدتى قاضى القضاة بيت المقدس و چندى قاضى القضاة قاهره و وقتى قاضى القضاة دمشق بوده است .
مهمترين كتب او تحريرالاحكام است.
2 - ابوعمر عبدالعزيز عزالدين فرزند ابن جماعه مذكور (767 - 694) او نيز مانند پدر قاضى مصر يا شام بوده است .
3 - ابراهيم بن عبدالرحيم نواده بدرالدين مذكور (790 - 725). او در سال 773 قاضى مصر و مدرس صالحيه بوده و در سنه 774 به بيت المقدس رفته و باز در 781 قاضى مصر و در 785 به قضاى دمشق منصوب گرديده است .
4 - ابوعبداللَّه محمد بن ابى بكر نواده عزالدين طبيب. او در قاهره طبيب و مدرس فلسفه بود و بدانجا به مرض وبا درگذشت. شرحى بر منظومه موسوم به بدء الأمالى نوشته است (819 - 759) و از اين دوده است عماد بن جماعه كه به سعايت او شهيد اول محمد ابن مكى در حظيرة القدس به سال 786 مقتول و مصلوب شد .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:05 AM
ابن جمعه

عبداللَّه (م 1135 ق) فرزند صالح بن جمعة بن احمد سماهيجى ، از مشاهير علماى اخبارى و تلاميذ سيد محمد مكى و مولى احمد جزائرى و مولى سليمان بن عبداللَّه و ملقب به شيخ الاسلام . برخى از آثار عديده او كه ضبط كرده‏اند عبارت است از جواهر البحرين فى احكام الثقلين ؛ الصحيفة العلوية ؛ عيون المسائل الخلافية ؛ ذخيرة العباد فى ترجمة زاد المعاد ؛ منية الممارسين فى اجوبة الشيخ ياسين در طريقه اخباريين و اصوليين . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:06 AM
ابن جمعه


عبدعلى بن جمعه عروسى حويزى شيرازى ، از علماى قرن يازدهم هجرى و از اساتيد سيد نعمت‏اللَّه جزايرى . از آثار اوست : نورالثقلين در تفسير قرآن كريم در چهار مجلد كه نسخه كامل آن در كتابخانه مير سيدحامد حسين موجود بوده است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:06 AM
ابن جنّى

ابوالفتح عثمان . اديب ونحوى موصلى . شمنى در حاشيه مغنى گويد پدر او جنى رومى ومملوك سليمان بن فهد ازدى بود وگويند جنى معرب گنى كلمه رومى است . مولد ابن جنى شهر موصل پيش از سال (300) است واو چهل سال ملازم صحبت ابو على فارسى بوده واز او نحو وتصريف آموخته وپس از وى خليفه او گشته ودر بغداد بجاى ابو على به تدريس پرداخته است . وفات او ببغداد بسال (392) روى داده است . وسيد رضى در علوم ادبيه شاگرد او بوده . ابن جنى وقتى در حلب به دربار سيف‏الدوله وزمانى به فارس به خدمت عضد الدوله ديلمى پيوسته است. او را در فن خويش تصانيف بسيار است . از جمله : كتاب لمع كه متعارف ومتداول بوده وبر آن شروح بسيار نوشته‏اند . وكتاب خصائص . كتاب سرالصناعة . وكتاب المنصف وكتاب التلقين وكتاب التعاقب وكتاب الكافى فى شرح القوافى وكتاب التذكرة الاصبهانية وكتاب المقتضب وكتاب التصريف الملوكى . وابن النديم كتب ذيل را نيز بدو نسبت مى‏كند واز كتب فوق جز از لمع وتلقين وتعاقب نام نمى‏برد : كتاب التعاقب فى العربيه . كتاب المعرب . كتاب التلقين . كتاب اللمع . كتاب الفسر لشرح ديوان ابى الطيب . كتاب الفصل بين الكلام الخاص والعام . كتاب العروض والقوافى . كتاب جمل اصول التصريف . كتاب الوقف والابتداء . كتاب الالفاظ من المهموز . كتاب المذكر والمؤنث . كتاب تفسير المراثى الثلاثه والقصيدة الرائية للشريف الرضى . كتاب معانى ابيات المتنبى . كتاب الفرق بين كلام الخاص والعام . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:07 AM
ابن جنيد


ابو على محمد بن احمد بن جنيد بغدادى مشهور به ابن جنيد از اعاظم فقهاى اماميه واكابر علماى شيعه واز مشايخ شيخ مفيد و مشايخ نجاشى و شيخ طوسى بوده ونخستين كسى است كه باب اجتهاد را مفتوح ساخته ويا اينكه او در اين امر از حسن بن ابى عقيل پيروى نمود . ولذا از اين دو بزرگوار در السنه فقها به قديمين تعبير مى‏كند .
مرحوم بحرالعلوم در باره وى مى‏نويسد : من اعيان الطائفة واعاظم الفرقة وافاضل قدماء الامامية واكثر هم علما وفقها وادبا وتصنيفا ، واحسنهم تحريرا وادقّهم نظرا ؛ متكلم فقيه محدث اديب ، واسع العلم ؛ صنف فى الفقه والكلام والاصول والادب وغيرها ، تبلغ مصنفاته عدى اجوبة مسائله من نحو خمسين كتابا - ثم قال - وهذا الشيخ على جلالته فى الطائفة ورياسته وعظم محله قد حكى عنه القول بالقياس - الى ان قال - واختلفوا فى كتبه ، فمنهم من اسقطها ومنهم من اعتبرها (انتهى) . مرحوم نجاشى پس از آن كه وى را به »وجه فى اصحابنا ، ثقة جليل القدر« توصيف كرده گفته است : از بعضى بزرگان شيعه شنيدم مى‏گفت : مبلغى مال و شمشيرى از حضرت صاحب (عج) به نزد او بود كه در مرض موت آنها را به كنيزش سپرد . تعدادى از مؤلفات مرحوم ابن جنيد : الالفة . التراقى الى على المراقى . نثر طوبى . ازالة الران عن قلوب الاخوان . الاحمدى فى الفقه المحمدى . الافهام لاصول الاحكام . احكام الصلاة . استخراج المراد من مختلف الخطاب .
بقولى : وى بسال 381 در رى در گذشت. (سفينةالبحار ولغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:08 AM
ابن جوزى

ابوالفرج عبدالرحمن بن على بغدادى حنبلى مكنى به ابن الجوزى از بزرگان علماى تفسير و حديث بود . و مردى آزاد و صريح‏اللهجه بوده و در كتاب تلبيس ابليس خود به غزالى حمله‏اى سخت كرده كه وى به طريقه صوفيه رفته و در كتاب احياء العلوم خرافاتى ذكر كرده و از اين قبيل ايرادات ، و ديگر به عبدالقادر گيلانى نيز طعن زده . و از جمله كتب او : الرد على المتعصب العنيد المانع عن لعن يزيد است كه آن رد بر عبدالمغيث بن زهير حنبلى است چه او كتابى را در فضايل يزيد بن معاويه نوشته از بعضى اشعار او استفاده مى‏شود كه وى به اميرالمؤمنين (ع) و خاندان او بسيار ارادت مى‏ورزيده .
وى در سال 597 در بغداد درگذشته . او را در فنون مختلف بيش از صد كتاب است از جمله : تلقيح فهوم الاثر فى التاريخ و السير و عجايب النساء .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:08 AM
ابن حاجب


جمال الدين ابو عمرو عثمان بن عمربن ابى بكر ، نحوى معروف ، اصل او ايرانى وزادگاهش مصر ، در قاهره علوم ادبى وفقه آموخت وچندى در دمشق تدريس كرده كتب او با اسلوبى واضح وروشن نوشته شده است . از تأليفات او : كتاب كافيه است در نحو وكتاب شافيه در صرف . وى در سال 646 از دنيا رفت . (لغتنامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:11 AM
كاتِب


نويسنده. ج: كاتبون، كُتّاب، كَتَبَة. »يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الى اجل مسمّىً فاكتبوه وليكتب بينكم كاتبٌ بالعدل و لا يأب كاتبٌ كما علّمه اللَّه...«: اى مسلمانان چون خواستيد معامله‏اى غير نقدى براى مدتى معيّن انجام دهيد بايستى آن معامله را طىّ سندى مكتوب داريد و بايد نويسنده‏اى به درستى ميان شما بنويسد و نبايد نويسنده از نوشتن چنين سند دريغ دارد... (بقرة: 282)
»فمن يعمل من الصالحات وهو مؤمن فلا كفران لسعيه و انّا له كاتبون«: هر آن كس رفتارى شايسته داشته و در عين حال مؤمن به خدا باشد تلاشش ضايع نگردد و ما آن عمل را نويسنده خواهيم بود. (انبياء: 94)
»وانّ عليكم لحافظين. كراماً كاتبين«: همانا نگهبانانى مراقب شما خواهند بود. نويسندگانى بزرگوار. (انفطار: 11)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:11 AM
ابن حجر

شهاب الدين ، ابو العباس، احمد بن محمد بن على بن حجر هيثمى سعدى (974 - 909) در جامع ازهر قاهره فقه واصول آموخت وقبل از بيست سالگى اجازه فتوى وتدريس گرفت . سه مرتبه به زيارت خانه رفت وآخرين بار در 940 در آنجا متوطن گشت از اين رو وى را ابن حجر مكى نيز گويند . كتب بسيارى دارد ، از جمله : الصواعق المحرقة فى الرد على اهل البدع والزندقة . واين كتاب چون در رد شيعه نگاشته شده در ايران معروف است . وديگر : الزواجرعن اقتراف الكبائر . والفتاوى الكبرى الفقهيه ، وجز آن . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:12 AM
ابن حجر عسقلانى


ابو الفضل شهاب الدين احمد بن على بن محمد كنانى عسقلانى اصل او از عسقلان فلسطين ولى تولد و وفاتش در قاهره ، محدث وفقيه ومورخ مصرى شافعى ، وى در سال 827 منصب قاضى القضاتى يافت وبا اين سمت پيوسته به تدريس و وعظ اشتغال داشته . وى بيش از يكصد وپنجاه تأليف داشته كه از آن جمله است : الاصابة فى تميز الصحابه وفتح البارى فى شرح صحيح البخارى .
وى در سال 852 در گذشت . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:14 AM
ابن حزم

على بن احمد بن سعيد بن حزم اندلسى اصل او از فاس است ، جد اعلاى او از موالى يزيدبن ابى سفيان برادر معاويه بوده و از اين رو او را اموى نيز گويند، پدرش احمد بن سعيد وزير ابو منصور از سلاطين عامرى بود .
ابن حزم در سال 384 در شهر قرطبه اندلس متولد وچندى سمت وزارت مستظهر باللَّه را داشت وپس از آن شغل وزارت را رها كرده وبه كار علم گرائيد ودر علوم شرعيه رتبه اول آن ديار را داشت وگويند كه وى نزديك به چهار صد كتاب تأليف نموده ، واز آن جمله است : كتاب جمهرةالانساب وكتاب الاحكام فى اصول الاحكام .
وى در سال 456 در گذشت. (لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:19 AM
ابن حمزه طوسى




ابو جعفر عمادالدين محمد (م 550 ق) فرزند على بن حمزه طوسى . معروف به صاحب وسيله وابوجعفر ثانى يا متأخر (شيخ طوسى را ابو جعفر اول گويند) از فقها ومتكلمان بزرگ شيعه در سده ششم هجرى . وى معاصر شيخ طوسى وشيخ منتجب الدين رازى (م 585 ق) واز مشايخ ابن شهر آشوب بود . رجال نويسان شيعه وى را فقيهى عالم وخطيبى فاضل مى‏دانند . به گفته صاحب رياض ، ابن حمزه به خلاف بيشتر فقهاى شيعه كه عبادات را پنج باب نماز ، زكات ، روزه ، حج وجهاد مى‏دانند آن را ده باب دانسته غسل جنابت ، خمس ، اعتكاف ، عمره ورباط را نيز به آنها افزوده است . تأليفات ابن حمزه عبارتند از : 1) الثاقب فى المناقب، در باره معجزات پيامبر (ص) وائمه (ع) ؛ 2) الرايع فى الشرايع ، در فقه ؛ 3) الوسيلة ، در فقه ؛ 4) نهج‏العرفان الى هداية الايمان ؛ 5) الواسطة . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:19 AM
ابن حِنْزابَه




ابوالفضل جعفر بن الفضل (391 - 308 ق) معروف به ابن حنزابه ، از رجال دانشمند شيعى واز محدثين وشاعران شيعى مذهب عراقى . خاندانش از صريفين (ناحيه دجيل) به بغداد رفته وبه نام بنى الفرات مشهور بودند . چند تن از ايشان به وزارت عباسيان رسيدند كه از جمله ايشان فضل پدر جعفر وزير مقتدر عباسى بود . مادر پدرش (يا مادرش) ام ولد به نام حنزابه بود - يعنى زن كوتاه ستبراندام - به اين سبب او را ابن حنزابه خواندند . وى در بغداد متولد شد وتحصيلات خود را هم در آنجا انجام داد وسپس رهسپار مصر گشته به وزارت خاندان اخشيدى رسيد . او وزير كافور ونيز احمد بن على بن اخشيد بود . اما شدت عملش در وزارت از يكسو وتوقعات بى اندازه بنى اخشيد وخالى شدن خزانه سبب شد كه از كار بركنار ومتوارى شود وچند بار خانه واموال او ودوستانش به تاراج رود. عبيداللَّه بن طغج امير رمله بعد از مرگ كافور او را دستگير وشكنجه واموالش را مصادره كرد . ولى بعد از چندى به وساطت شريف ابوجعفر حسينى رها شد وبه شام رفت (ربيع الاول 358 ق) . بعد از آنكه امير جوهر صقلى (م 381 ق) سردار المعز لدين اللَّه فاطمى بر اخشيديان غلبه كرد ومصر را تصرف نمود ابن حنزابه را با احترام به مصر باز آورده ، اما او از فاطميان شغلى قبول نكرد ودر عزلت به سر برد تا اينكه وفات يافت . جنازه‏اش را به مدينه منتقل وجنب روضه مطهره در محلى كه قبلاً آماده نموده بود به خاك سپردند . تأليف كتابهائى به اسامى اسماء الرجال والانساب وغرر ومسند به او منسوب است، مردى زاهد ونيكوكار بود واموال بسيار در امور خيريه صرف نمود. گويند نخستين دانشمندى كه موزه وكلكسيون براى حشرات وخزندگان ترتيب داد ابن حنزابه بود . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:20 AM
ابن حوقل


ابوالقاسم محمد بن حوقل جهانگرد معروف . (متوفى بعد از 367) در سال 331 به عزم سياحت وتجارت از بغداد بيرون شد وممالك اسلامى را در طول 28 سال شرقاً وغرباً بپيمود وكتب جغرافيائى قديم را نيز تتبع وفحص نمود واز ديده‏هاى خويش ونوشته‏هاى ديگران كتاب المسالك والممالك معروف خود بپرداخت . اين كتاب به زبانهاى مختلف نوشته شده ومتن آن در ليدن به طبع رسيده است . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:30 AM
ابن خالويه همدانى



ابوعبداللَّه حسين بن احمد لغوى نحوى به سال 314 از زادگاه خود همدان جهت كسب دانش به بغداد رفت واز دانشمندانى چون ابن مجاهد وابن دريد وابن انبارى ونفطويه دانش فرا گرفت ، سپس به شام واز آنجا به حلب رفت ودر آنجا وطن گزيد وبه دربار سيف الدوله همدانى ادب پرور راه يافت و به افاضه پرداخت ، مناظراتش با متنبى معروف است.
آثار مطبوعه او عبارتند از : اشتقاق الشهور والايام ، اعراب ثلاثين سوره من القرآن ، البديع فى القراآت ، تحرير ديوان ابى فراس ، كتاب الريح ، كتاب الشجر كه در خصوصيات گياهان نوشته ، وچند كتاب ديگر .
وى به سال 370 به سن 75 سالگى در حلب درگذشت . در مذهبش اختلاف است: ابن حجر او را شيعه امامى مى‏داند ومى‏گويد وى خود را نزد سيف الدوله سنى نشان مى‏داده است . مرحوم نجاشى نيز وى را امامى معرفى كرده وكتاب الآل را كه از تأليفات او ودر شرح حال حضرات ائمه معصومين است بر اين دليل آورده . سبكى او را شافعى خوانده است . (ذريعه ، فهرست، معجم الادباء)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:30 AM
ابن خلكان


احمد بن ابراهيم بن ابى‏بكر بن خلكان از نژاد برامكه ودر اربل عراق در سال 608 بدنيا آمده ودر آنجا به تحصيل علم پرداخته ودر سال 626 به حلب رفته وتا سال 633 در آنجا بوده وسپس به دمشق اقامت گزيده ودر سال 636 نايب قاضى القضاة مصر شده ودر سال 659 قاضى القضاة دمشق شده وپس از پانزده سال باز به مصر رفته ودر سال 681 در آنجا وفات يافته .
بزرگترين اثر او : كتاب وفيات الاعيان است كه در فن رجال وبه ترتيب حروف هجا ، نوشته است . (لغتنامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:31 AM
ابن داوود حلى




تقى‏الدين حسن (647 - ب 707 ق) فرزند على بن داوود رجالى ، فقيه وشاعر شيعه . وى از شاگردان محقق نجم الدين حلى وجمال الدين احمد بن طاووس بوده و از آنها روايات كرده است. شهيد ثانى در اجازه‏اى كه براى حسين بن عبدالصمد عاملى ، پدر شيخ بهائى ، نوشته از او ياد كرده و وى را صاحب تصانيف فراوان وتحقيقات بسيار از جمله كتابى در رجال دانسته است . وى حدود سى كتاب در فقه ، منطق واصول دين نوشته كه برخى به نظم وپاره‏اى به نثر مى‏باشند. علماى شيعه در باره ارزش رجال ابن داود اختلاف كرده‏اند . برخى در اعتماد به آن به اغراق گويى پرداخته‏اند ، اما گروهى نيز به آن اعتماد نكرده‏اند . اهميت كار ابن داود در اين است كه اسامى رجال را به ترتيب حروف تهجى آورده ودر رعايت ترتيب الفبائى اسم پدر وجد را نيز در نظر گرفته است . وى خود در باره اين روش مى‏گويد كه »من نخستين كسى بودم كه در اين دريا با چنين شيوه‏اى شنا كردم« . برخى از آثار وى عبارتند از : تحصيل المنافع ؛ التحفة السعدية؛ المقتصر من المختصر ؛ الجوهرة فى نظم التبصرة ؛ اللمعة المنظوم؛ الكافى ؛ النكت؛ الشرايع ؛ خلاف المذاهب الخمسة وشرح قصيده صدرالدين الساوى . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:31 AM
ابن داوود قمى



ابوالحسن محمد (م 368 ق) فرزند احمد بن داوود ، از محدثين ، فقها ، مشايخ حديث و درايه ، در عصر خود بى‏نظير وشيخ اهل قم بوده است ، سالها در قم منصب ومقام محدثى داشته وحديث مى‏گفته واستاد اين فن محسوب گشته است. ارباب تراجم او را تقديس نموده‏اند . ابن غضايرى (م 411 ق) از اكابر وثقات مشايخ اماميه گويد : »كسى را نديدم كه افقه واحفظ از ابن داود قمى ، ويا نسبت به حديث ورجال اعرف از او باشد« . ابن داود مقيم بغداد بود تا آنكه وفات نمود ودر مقابر قريش دفن گرديد . وى تصنيفات بسيارى دارد كه از آن جمله‏اند : البيان عن حقيقة الصيام ؛ الحديثين المختلفين ؛ الذخاير ؛ الرد على ابن قولويه فى الصيام ؛ الرد على المظهر؛ الرخصة فى المسكر ؛ رسالة فى عمل السلطان ؛ السبحة ؛ صلاة الفرح وادعيتها ؛ العلل ؛ عمل شهر رمضان ؛ المزار الكبير ؛ الممدوحين والمذمومين من الرواة . او از شيوخ واستادان گروهى از مشايخ است مانند : شيخ مفيد ؛ غضائرى وابن عبدون . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:35 AM
ابن درستويه


ابو محمد عبداللَّه بن جعفر بن درستويه مرزبان فارسى (347 - 258) نحوى. از مردم فسا شاگرد ابن قتيبه و مبرد. او در بغداد به تدريس اشتغال و كتبى در ادب و نحو داشته است. ابن خلكان .
ابن النديم گويد او مبرد و ثعلب را ديده از آن دو نحو و جز آن فرا گرفته است و در علوم بسيارى دست داشته و او را ردى است بر مفضل بن سلمة و نقضى بر كتاب العين خليل و به سال سيصد و سى و اند درگذشته است و نزديك چهل كتاب از او نام مى‏برد: از جمله كتاب ادب الكاتب، كتاب المذكر و المؤنث، كتاب المقصور و الممدود، كتاب غريب الحديث، كتاب معانى الشعر، كتاب التوسط بين الاخفش و ثعلب فى معانى القرآن و اختيار ابى محمد فى ذلك. كتاب تفسير السبع. كتاب المعانى فى القراءات، كتاب نقض كتاب ابن الراوندى على النحويين، كتاب الرد على مدرج العروضى، كتاب الرد على ثعلب فى اختلاف النحويين، كتاب خبر قس بن ساعده، كتاب الرد على ابن خالويه فى الكل و البعض، كتاب فى الاضداد، كتاب الرد على الفراء، فى المعانى، كتاب جوامع العروض، كتاب الاحتجاج للقراء، كتاب الرد على ابن زيد البلخى .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:36 AM
ابن دُرَيد



ابوبكر محمد (321 - 223 ق) فرزند حسن بن عتاهيه ازدى شافعى ، از ادبا وزبانشناسان وفرهنگ نويسان بزرگ عرب . در عهد معتصم عباسى در بصره - كوچه صالح - متولد شد ودر همان شهر نزد استادانى چون ابوحاتم سجستانى ورياشى واشناندانى به تحصيل لغت وادب عربى پرداخت . در 257 ق كه صاحب الزنج بر بصره مستولى شد واهالى آن شهر از جمله رياشى را قتل عام كرد ابن دريد همراه با مربى وعمش حسن (يا حسين) به عمان گريخت ودوازده سال آنجا بود . سپس به بصره وجزيره ابن عمر وفارس رفت . در فارس چندى از سوى عبداللَّه ميكالى امير اهواز (از سوى مقتدر عباسى) به تعليم پسر او اسماعيل پرداخت وبعد از آنكه اسماعيل وبرادرش عبيداللَّه احمد به امارت فارس رسيدند صاحب ديوان ايشان گرديد وهيچ كارى در فارس بدون توقيع وتصويب او اجرا نمى‏شد . در همين فرصت بود كه كتاب جمهرة اللغة را براى آن دو برادر تأليف كرد وقصيده مشهور »مقصوره« را در مدح آل ميكال سرود . اين قصيده كه ابيات آن به الف مقصوره ختم مى‏شود يك شاهكار ادب عربى وبى سابقه است وبعد از ابن دريد بسيارى از شعرا از آن تقليد ويا آنرا شرح كرده‏اند در سال 308 ق برادران ميكال به خراسان منتقل شدند وابن دريد عازم بغداد شد . در آن شهر مورد حمايت على بن محمد الخوارى (ابن فرات) از رجال دولت ، قرار گرفت وبه المقتدر خليفه به وسيله او معرفى گشت . مقتدر او را مورد تشويق قرار داد وماهيانه پنجاه دينار طلا براى او حقوق مقرر نمود كه تا زنده بود دريافت مى‏داشت . ابن دريد عمرى دراز يافت وبا اينكه در فارس وبغداد ثروت بسيار بدست آورد چيزى نيندوخت وهمه را بخشيد يا تلف كرد . عمرش در مطالعه وتدريس وتأليف گذشت وشاگردان عالى مقامى چون ابوالفرج اصفهانى ومرزبانى وسيرافى از محضر او استفاده كردند . در نود سالگى به فالج مبتلى شد كه از آن شفا يافت وباز دو سال به كار تدريس ومطالعه ادامه يافت . عاقبت در بغداد بدرود حيات گفت ودر مقابر عباسيه مدفون گرديد . در روز وفات او عبدالسلام بن ابى علاء جبائى معتزلى نيز درگذشت ومردم گفتند علم لغت وعلم كلام هر دو در يك روز روى در نقاب خاك كشيدند. ابن دريد حافظه‏اى بى مانند داشت چنانكه دواوين شعرا را با يكبار خواندن از بر مى‏كرد وبه سال 297 ق كتاب جمهرة اللغة ، را از حفظ املاء نمود. در علم لغت وشعر شناسى ونقد شعر استاد مسلم زبان بود ودر شاعرى ونازك خيالى ونوآورى از همگنان گوى سبقت ربود . او را اعلم شعرا واشعر علما لقب داده بودند . معذلك در عربيت تعصب داشت ومثلاً در كتاب الاشتقاق كوشيده است اصل كلمات غير عربى را به عربى برگرداند وضديت خود را با شعوبيه آشكار كند . تأليفات عمده او چنين است : الجمهرة در لغت عربى ؛ السرج واللجام ؛ الخيل الكبير ؛ الخيل الصغير (هر دو كتاب در اسب شناسى) ؛ كتاب السلاح ؛ كتاب الانواء (در هواشناسى) ؛ كتاب الملاحن ؛ الاشتقاق ؛ ذخائر الحكمة ؛ المجتنى ؛ تقويم اللسان ؛ غريب القرآن ؛ المقصور والممدود ؛ ادب الكاتب ؛ الامالى ؛ الوشاح ؛ زوار العرب .
در مذهب ابن دريد اختلاف است . بعضى از منابع او را شافعى مى‏دانند وبعضى شيعه . چند دليل بر تشيع او هست . نخست اينكه وزير بنى ميكال وناظر ديوان آنها بوده وپس از خلع بنى ميكال ، در سال 308 ق ، به بغداد رفته وبه على بن فرات وزير شيعى پيوسته وتوسط او به المقتدر نزديك شده است . دليل ديگر اين است كه ابن شهر آشوب او را جزو شعراى اهل بيت شمرده ومناقبى از او در حق اهل بيت نقل كرده است . غير از منقولات ابن شهر آشوب ، اين قطعه نيز كه دو بيت از آن نقل مى‏شود حكايت از تشيع او دارد . اهوى النبى محمداً ووصيه‏
وابنيه وابنته البتول الطاهرة
اهل الوفاء ]اهل العباء[ فاننى بولائهم‏
ارجوا لسلامة والنجا فى الآخرة (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:37 AM
ابن راهويه

اسحاق بن ابراهيم بن مخلد بن عبداللَّه بن مطر بن حنظلة بن عبيداللَّه بن غالب بن الوارث بن عبيداللَّه بن عطية بن مرة بن كعب همام بن اسد بن مرة بن عمرو بن حنظلة بن مالك بن زيد مناة بن تميم بن مر الحنظلى المروزى معروف به ابن راهويه مكنى به ابن يعقوب مولدش به سال 163 ووفاتش در سنه 238 از دانشمندان اسلامى كه جامع حديث وفقه بوده . دار قطنى او را در شمار روات از شافعى آورده وبيهقى او را از اصحاب شافعى شمرده ، و او در مسئله بيع خانه‏هاى مكه با شافعى مناظره كرد كه داستان مفصلى دارد .
احمد حنبل در باره او گويد : وى نزد ما امامى از ائمه مسلمين است و از وى فقيه‏ترى بر جسر بغداد عبور نكرده ، واسحاق خود مى‏گفت هفتاد هزار حديث از بر دارم وبا صدهزار حديث سخن كنم وهرگز چيزى نشنودم جز آنكه بياد گرفتم وهرگز هيچ چيز به ياد نگرفتم كه فراموش كنم واز ياد ببرم . او را مسند مشهور است و او به حجاز وعراق وشام ويمن رفته ودر آخر عمر به نيشابور اقامت داشت ودر آنجا درگذشت . اسحاق در سالى كه حضرت رضا (ع) به مرو ميرفت وى در جمع علماى آن ديار به محضر آن حضرت شرفياب شد وحديث معروف سلسلة الذهب را از آن بزرگوار شنيد ومرحوم صدوق به سندى آن حديث را از او نقل كرده است . (دهخدا و اعلام زركلى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:39 AM
ابن راوندى


ابوالحسين احمد بن يحيى بن اسحاق (ح 205 - ح 245 ق) از متكلمان منتسب به الحاد . برخى وى را اهل راوند (بين كاشان واصفهان) وديگران وى را اهل مروالرود گفته‏اند . بعضى تاريخ مرگ او را اواخر قرن سوم دانسته‏اند (298 ق) ولى مرگ وى در نيمه قرن سوم محتمل‏تر است . ترسيم سير وسلوك عقلى ابن راوندى بسيار دشوار ودر باره علت الحاد او اختلاف بسيار است . برخى گفته‏اند كه الحاد او از شدت فقر و فاقه بوده است وبرخى ديگر معتقدند ناكامى او در رسيدن به جاه ومقامى كه آرزويش را داشته سبب زندقه او گرديده است . آنچه كه اغلب بر آن هستند اين است كه وى ابتدا بر عقيده معتزليان بود ، سپس سرگشته شد واز دين بريد والحاد وزندقه آشكار ساخت وسخت بر معتزليان تاخت وتناقض حقيقى ويا ظاهرى آنان را فاش ساخت و از تحقيقات ايشان نتايج كفر آميزى بيرون آورد . اين عمل وى معتزليان را سخت برانگيخت ، تا آنجا كه پس از جدا شدن ابن راوندى از ايشان رديه‏هاى شديدى بر ضد وى نوشتند . وابستگى وى به مذهب تشيع اگر چه دوام چندانى نداشت ولى قابل انكار نيست ، بطوريكه برخى وى را از رجال و مؤلفان شيعه اثنى عشرى به شمار آورده‏اند . معلوم نيست كه آيا ابن راوندى عمر خويش را با الحاد به آخر رسانيده است يا اينكه طبق گفته بعضى از معتزليان در پايان عمر پشيمان گشته وتوبه كرده است . ابن راوندى فراست وتسلط ويژه‏اى بر زبان داشت . تأليفات بسيارى را به او نسبت مى‏دهند ورقمهاى متفاوتى (19  8 و 37 عنوان) ذكر مى‏كنند . برخى از كتابهاى او عبارتند از : التاج در رد موحدان؛ بعث الحكمة در تأييد ثنويت ؛ الدامغ در رد بر قرآن مجيد ؛ الفريد در رد بر انبياء ؛ الطبايع؛ الزمرد والامامة .
آنچه سبب شده آيندگان هرگز بر وى نبخشايند اعتراضات بى جاى اوست بر ضد نبوت عامه ونبوت خاصه وهمچنين عقايد وى در مورد تعبدات دينى وناسازگار دانستن آن با عقل . بخشهائى از آثار معروف راوندى در آثار كسانى كه عقايد او را رد كرده‏اند آمده است : 1) خياط كه خود از معتزليان بنام است بخشهائى از كتاب فضيحة المعتزلة او را در كتاب خود به نام الانتصار بطور پراكنده مى‏آورد . در اين كتاب كه در رد ابن راوندى نوشته است خياط نسبتهائى را كه راوندى به جاحظ داده است با آوردن دلائلى تكذيب مى‏كند . دو بخش مهم از كتاب فضيحة المعتزلة كه در الانتصار آمده يكى پاسخ ابن راوندى است به مديحه جاحظ به نام فضيلة المعتزلة در باره مذهب معتزلى وبخش دوم به دفاع از مذهب تشيع اختصاص دارد ؛ 2) كتاب الزمرد ابن راوندى از بين رفته است ولى المؤيد فى الدين در كتاب خود المجالس المؤيدية فصلهائى از اين كتاب را نقل و رد كرده است . نقلهاى بسيارى از ابن راوندى در كتابها آمده است كه برخى از آنها قابل ترديد ومستحق تحقيق مى‏باشد . گفته شده كه ابن راوندى براى آنكه عقايد خود را در مخالفت با مطلق دين زير نقابى پنهان كند آنها را به صورت فرضى از زبان براهمه نقل مى‏كرده است . در قرن چهارم هجرى قمرى شهرت ابن راوندى به انكار دين از مرز ادبيات اسلامى تجاوز كرد بطوريكه يهوديانى چون قرائى ، سلمون ابن يروحام ويفت بن على چندين بار در آثار خود از وى به نام ملحد خطرناك ياد كرده‏اند . اگر چه در كتاب اعيان الشيعة به تشيع او تصريح شده است ، ولى در حقيقت حال او بين علماى شيعه اختلاف است . برخى نيز گفته‏اند چون به مذهب شيعه گراييده است مورد طعن معتزله قرار گرفت وبه الحاد منتسب شد . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:41 AM
ابن رجب


زين الدين ابوالفرج عبدالرحمن بن احمد بن رجب بغدادى (وفات 795). صاحب كتاب جامع العلوم و الحكم كه شرح كتاب اربعين نووى است و كتاب لطائف المعارف فيما للموسم من الوظائف و غير آن .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:42 AM
ابن رشد




ابوالوليد محمد (595 - 520) ابن احمد بن رشد معروف به حفيد مولد او قرطبه يكى از حكماى مشهور اسلام. از ديرباز اجداد او در اين شهر از قضات عالى‏رتبه بوده‏اند . جد او محمد نيز كنيت ابوالوليد داشته است ودر دوره مرابطين مشهورترين قاضى عصر خويش وقاضى القضات تمام ناحيت اندلس بوده است ، ودر كتابخانه سلطنتى پاريس مجلدى ستبر جامع فتاوى او موجود است . مولد محمد در 450 هجرى ووفاتش به سال 520. احمد پسر محمد وپدر صاحب ترجمه نيز همان مقام داشته است . ابن رشد به سال 520 در قرطبه بزاد ودر جوانى علم خلاف وفقه بياموخت ودر هر دو دانش براعت يافت ، وبرخلاف ديگر فقها كه عادتاً خروج از فن خويش روا نمى‏دارند فقه وخلاف او را اقناع نكرد وبا ولعى تمام نزد ابوجعفر هارون ترجيلى به تحصيل طب ورياضى وعلوم فلسفى پرداخت . در اين وقت در مغرب انقلابى خطير پيش آمد وآن عبارت از برافتادن خاندان مرابطين بدست موحدين بود وظاهراً ابن رشد ودوستان او مانند ابومروان بن زهر طبيب وابوبكر بن طفيل منظور نظر سلسله جديد گرديدند . ابن رشد در 548 به مراكش مى‏زيسته وشايد به سفارت يا مأموريتى بدانجا رفته است ودر 565 بى شبهه در اشبيليه منصب قضا داشته چه خود او در آخر شرح كتاب الحيوان ارسطو گويد اين كتاب را به 565 در اشبيليه بپايان رسانيدم ، ودر فصل چهاردهم همين كتاب چون اعتذارى ، مى‏آورد كه اگر خلط ولبسى در اين شرح روى داده باشد سبب كثرت مشغله ودورى از وطن ونبودن نسخ متعدده براى تصحيح متن است ؛ ودر آخر كتاب طبيعيات كه هم به أشبيليه در رجب سال مزبور به انجام رسانيده همين معنى را تكرار كرده است ؛ واز عبارات فوق پيداست كه اقامت او در اشبيليه اقلاً دو سال كشيده است . در شرح كائنات الجواز زلزله 566 قرطبه خبر مى‏دهد ومى‏گويد من در اين وقت به اشبيليه بودم وكمى بعد از آن به قرطبه بازگشتم ؛ ومعلوم است كه بيشتر كتب مشهور خويش را در همين مدت تأليف كرده است . در آخر مقاله اول مختصر المجسطى گويد از قناعت به نقل اشكال عمده ولابد منه ناگزيرم چه در اين وقت مردى را مانم كه آتشى به خانه او درافتاده او همانقدر زمان دارد كه چيزهاى گرانبها وضرورى حيات خويش را بيرون برد . در خاتمه شرح اوسط كتاب خطابه و مابعدالطبيعه مى‏آورد كه آن را در 570 به انجام رسانيدم در نهايت ماندگى وابتلاى به بيمارى خطير وتعجيل كردم ولى ناتمام نماند و وعده مى‏دهد كه اگر خداى تعالى توفيق داد شرحى مفصلتر بر كتابهاى ارسطو بنويسد . وخداوند اين توفيق را چنانكه مى‏دانيم بدو ارزانى فرمود . وچنين مى‏نمايد كه در ضمن مشاغل گاهى به سفرهاى عديده نيز مجبور شده است چنانكه در كتاب »مقالة فى الجرم السماوى« گويد آن را به 574 در مراكش به پايان رسانيدم ودر كتاب الهيات مى‏نويسد در 575 به اشبيليه آنرا ختم كردم . در 578 يوسف بن عبدالمؤمن موحدى او را به مراكش خواند وبجاى ابن طفيل كه پير وناتوان شده بود طبيب خاص خويش كرد وچندى بعد قضاى شهر قرطبه داد . ابن رشد نزد يعقوب بن يوسف ملقب به المنصور كه در 580 جانشين پدر شد نيز وجاهت تام داشت لكن در اين وقت به سن كهولت رسيده وانزوا گزيده واوقات خويش به تأليف كتب بزرگ ومبسوط خود حصر كرد .
آنگاه كه منصور براى تحشيد جيش وجنگ با ادفونش ملك قشتاله وليون به قرطبه آمد چيزى از احترام واعزاز ابن رشد فرو نگذاشت . معهذا صفاى سالهاى آخر اين مرد بزرگ به معادات وبدخواهى حساد مكدر گشت . در اين وقت ابن رشد وساير حكماى وقت به مخالفت اسلام متهم گشتند واز اين رو اعتبارات وحيثيات او از ميان رفت ومنصور او را به الاشانه نزديك قرطبه نفى وبدانجا شهر بند كرد ودر اين وقت سن او از هفتاد مى‏گذشت ؛ اين شهر در دوره مرابطين مسكن يهود بود وافسانه بى اساس پناهنده شدن ابن رشد به يهود و اقامت در خانه شاگرد خويش موسى بن ميمون يهودى از اينجا نشأت كرده است لكن بايد دانست كه نيم قرن پيش از زمان نكبت ابن رشد ، يهوديان از مغرب نفى وطرد شده بودند وبه عصر موحدين در تمام قلمرو مسلمين اسپانيا تظاهر به مذهب يهود ميسر نبود ، و از طرف ديگر موسى بن ميمون سى سال پيش از اين تاريخ به مصر مهاجرت كرده بود وبه اقرب احتمالات تلمذ موسى بن ميمون نيز نزد ابن رشد صحيح نمى‏نمايد. ابن ابى اصبيعه براى خشم منصور نسبت به او دو علت خاص نقل مى‏كند ومى‏گويد اين دو امر را ابومروان باجى دستاويز وبهانه اِعمال نيات سوء خويش نسبت به او كرد . يكى اينكه ابن رشد در مخاطبات خويش به منصور ، »اسمع يا اخى« مى‏گفت ودوم اينكه در شرح كتاب الحيوان آنجا كه از زرافه بحث مى‏كند آورده بود كه من اين حيوان را نزد پادشاه بربر ديدم ومراد او سلطان مراكش بود . واين دو بر طبع پادشاه گران آمد معذلك بايد گفت تعصب خشك و حميت جاهليت موحدين محتاج اين بهانه‏ها نبود چنانكه به گفته ابن ابى اصيبعه (در ترجمه ابوبكر بن زهر) آنگاه كه منصور تدريس فلسفه يونان را منع كرد جمله كتب منطقى وفلسفى كه در كتابفروشيها وخانه‏هاى شخصى بود به غصب بگرفتند وبسوختند . عاقبت ابن رشد به ميانجى‏گرى چند تن از بزرگان اشبيليه مورد عفو و عطوفت سلطان گرديد وبار ديگر به دربار مراكش راه يافت ودر 9 صفر 595 به سن هفتاد وپنج سالگى بدان شهر درگذشت . ابن رشد به اتفاق ، يكى از بزرگترين علماى عالم اسلام و ادّق شراح كتب ارسطو وجامع همه علوم وقت خويش ويكى از دانشمندان كثيرالتصنيف اسلامى است . شهرت او در طب گذشته از ديگر تصنيفات او در اين فن ، ناشى از كتاب معروف او موسوم به كليات است . اين كتاب به لاتينيه نقل وچندين قرن در مغرب مورد استفاده اطبا بوده است . از كتاب مختصر المجسطى او به خط عبرى نسخ كثيره در كتابخانه‏هاى اروپا موجود است . در اين كتاب همه جا ابن رشد پيرو نظام بطلميوس مى‏نمايد لكن در شرح مابعد الطبيعه مانند صاحب خويش ابن طفيل بر اصل فلك خارج مركز وتدوير معترض است وبا اينكه اصلى ديگر بجاى آن نياورده ، گويد اين دو فرض دور از حقيقت وغير طبيعى است . ديگر از علل شهرت ابن رشد شروح وتحقيقاتى است كه راجع به كتب ومطالب ارسطو كرده است . ابن رشد به زبان يونانى وسريانى آشنا نبوده ونقل واصلاح جديدى نيز براى او بعمل نيامده است چنانكه در مطاوى شروح خويش غالباً از اغلاق وابهام ترجمه‏ها شكايت مى‏كند . غالب كتب ارسطو را ابن رشد شرح كرده وبراى پاره‏اى از آن كتب دو يا سه شرح دارد كه بعضى را شرح وجيز وبعضى را متوسط وبعضى را شرح كبير نامند . شروح متوسط زماناً مقدم بر شروح كبيره است چه در متوسطات گاهى توضيح مسئله را به شرح كبيرى كه در نظر دارد وعده مى‏دهد ودر پاره‏اى مواضع متن ارسطو را با كلمه قال شروع مى‏كند لكن شرح ومتن با يكديگر مخلوط مى‏شود چنانكه اگر كسى متن را جداگانه در پيش چشم نداشته باشد تميز كلمات ارسطو را از شارح نمى‏تواند كرد.
در شروح كبيره ، در آغاز عين متن را آورده پس از آن به شرح پرداخته است .
ودر شروح مختصره خلاصه‏اى از مباحث مختلفه ارسطو را مجرد از عقايد قدما كه در متن هست مى‏آورد وبجاى آن، عقايد مخصوص خويش وفلاسفه عرب را اضافه مى‏كند ومثل اين است كه مى‏خواهد در اين نوع از شرح طريقه مشّائيه را به كسانى كه تعمق وتحقق آن را نمى‏خواهند ، تا آنجا كه ميسر است بطور اختصار تفهيم كند . در رساله‏هائى كه خود ابن رشد ماتن است واز شروح ارسطو نيست مباحث مختلفه متون ارسطو را در نظر گرفته واز آن اقتباس مى‏كند وگاهى از سوق وترتيب كلام ارسطو خارج شده وروشى استوارتر اتخاذ مى‏كند از جمله در رساله مابعدالطبيعه پس از تشريح موضوع اين علم از مقالات مختلفه ارسطو راجع به مابعدالطبيعه ومقالات ديگر او كه بدين مباحث مربوط تواند شد بيان مى‏كند وقبلاً مصطلحات آن علم را تعريف وسپس بترتيب ، از وجود عام ومقولات وتقابل واحد وكثير ومبادى ورابطه موجودات با مبدء اول يا وجود مطلق وصفات آن وعقول فلكى وغيره بحث مى‏كند . از انالوطيقاى ثانى ، طبيعيات ، كتاب السماء وكتاب مابعدالطبيعه ارسطو هر سه شرح مختصر ومتوسط وكبير موجود است . واز منطق به استثناى انالوطيقاى ثانى (كه سه شرح دارد) به اضافه خطابه وشعر مُصَدَّر به ايساغوجى فرفوريس ونيز كتاب كون وفساد وكتاب آثار علويه دو شرح اوسط ومختصر در دست است لكن از خُلقيات نيقوماخس جز شرح متوسط آن يافت نشده است ويوسف بن شمتُب كه 859 شرحى بر خلقيات ارسطو كرده است در ديباچه آن گويد ابن رشد را بر اين كتاب شرح كبير نيست . واز كتاب الحس والمحسوس واز مبحث حيوان كتابهاى يازدهم ونوزدهم يعنى چهار مقاله اعضاى حيوان وپنج مقاله تولد وتوالد حيوان فقط شرح مختصر هست لكن از ده مقاله راجع به احوال حيوانات وهمچنين از شرح سياست مدن او نسخه‏اى نمانده است وخود ابن رشد در آخر كتاب خلقيات كه در 572 بانجام رسانده گويد ترجمه عربى سياست مدن در مشرق هست لكن به اسپانيا نيامده است . علاوه بر شروح مذكوره ابن رشد شرحى بر مدينه افلاطون داشته لكن نسخه آن در دست نيست ونيز عده كثيرى تآليف فلسفى دارد كه ابن ابى اصيبعه نام آن برده وهم امروز موجود وبعض از آنها به لاتينيه ترجمه وطبع شده است كه از جمله تهافت التهافت رد بر تهافت غزالى است ونسخ متعدد از ترجمه عبرانى اين كتاب در اغلب كتابخانه‏ها وجود دارد ونيز تحقيقاتى راجع به كتاب الميزان ارسطو وتحقيقاتى راجع به مسائل طبيعى مشتمل بر تعريف هيولى‏ اولى وحركت وزمان وطبيعت خامسه وغير آن كه به زبان عبرى با شرح موسى نربونى باقى است ودو تحقيق راجع به عقل فعال وعقل منفعل واتحاد عقل كلى با عقول جزئيه وتحقيق راجع به امكان يا امتناع ادراك عقول بشرى صور مجرده را ، واين مسئله‏اى است كه ارسطو بحث در آن را وعده كرده لكن در هيچيك از كتب او وفاى بدان ديده نشده است . ونيز مقالة فى الرد على ابن سينا فى تقسيمه الموجودات . وفصل المقال فيمابين الحكمة والشريعة من الاتصال ومناهج الادله . ابن ابى اصيبعه كتابهاى ديگرى از ابن رشد نام برده كه ظاهراً از ميان رفته است از قبيل تلخيص الالهيات لنيقولاوس . بداية المجتهد ونهاية المقتصد . علت از بين رفتن متون ابن رشد خشكى وتعصب موحدين بود وبيشتر آنچه بر جاى مانده آنها است كه به خط عبرى نوشته شده يا به زبان عبرى ترجمه شده وبدين چاره از دستبرد موحّدين مصون مانده است . ابن رشد را علاوه بر كتب فلسفى تأليفات ديگرى بوده است از قبيل حواشى ونظرياتى بر عقيده ابن تومرت مؤسس سلسله موحدين . از ابن رشد كتب ذيل به خط وزبان عربى موجود است : تهافت التهافت . فصل المقال فيمابين الحكمة والشريعة من الاتصال والكشف عن مناهج الادله اين دو كتاب اخير به آلمانى ترجمه شده است . حواشى بر شرح اسكندر افروديسى بر مابعد الطبيعه ارسطو . شرح متوسط بر شعر وخطابه ارسطو . شرح كبير مابعدالطبيعه . جوامع كتب ارسطو مشتمل بر: طبيعيات ، سماء والعالم ، كون وفساد ، آثار علويه ، نفس . مابعدالطبيعه وكتب ذيل به زبان عربى ولى به خط عبرى موجود است : مختصر المنطق . شرح اوسط بر كون وفساد . شرح بر طبيعيات صغرى شرح سماء والعالم. شرح كون وفساد . شرح آثار علويه .
بعض كتب ديگر او به زبان عبرى ولاتينى ترجمه شده وترجمه‏ها موجود اما اصل عربى آن از ميان رفته است واز بعض كتب ديگر او نه اصل باقى مانده است ونه ترجمه .
ابن جبير رحاله مشهور اندلسى را در قدح ابن رشد ، وجمله حكماى معاصر خويش به اندلس واظهار مسرت از نكبت آنان اشعارى است ، واز آنجمله : بلغت اميرالمؤمنين مدى المنى‏
لانك قد بلغتنا ما نؤمّلُ قَصدت الى الاسلام تعلى مناره‏
ومقصدك الاسنى لدى اللَّه يقبل‏
تداركت دين اللَّه فى اخذ فرقة
بمنطقهم كان البلاء الموكل‏
اقمتهم للناس يُبرَأ منهم‏
ووجه الهدى من خزيهم يتهللُ‏
وقد كان للسيف اشتياق اِليهم‏
ولكن مقام الخزى للنفس اقتل‏
وآثَرت درء الحد عنهم بشبهة
لظاهر اسلام وحكمك اعدلُ ونيز او را است : الان قد ايقن ابن رشد
ان تؤاليفه توالف‏
يا ظالماً نفسه تأمّل‏
هل تجد الان من تؤالف

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:43 AM
ابن زهره


سيد عزالدين ابوالمكارم بن زهره حمزة بن على بن ابى المحاسن حلبى معروف‏ترين دانشمند خاندان بنى زهره ، فقيه شيعه واستاد ابن ادريس وشاذان بن جبرئيل . او را كتب بسيار است و از جمله : غنية النزوع الى علمى الاصول والفروع ؛ قبس الانوار ؛ والنكت در نحو .
برادر ابوالمكارم موسوم به عبداللَّه نيز تصانيف زيادى داشته واز آن جمله الغنيه عن الحجج والادله است كه ميان فقها شهرتى بسزا دارد واقوال را از آن نقل مى‏كنند.
ابن زهره به سال 585 در حلب وفات نمود ودر دامنه كوه جوشن كنار مشهد سقط به خاك سپرده شد .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:43 AM
ابن سرّاج

ابوبكر محمد بن سرى سهل نحوى ، شاگرد مبرد واستاد سيرافى ورمانى، وى از مشاهير نحاة وقراء در قرن سوم هجرى بوده . از كتب او است: الاصول ، الاشتقاق ؛ شرح كتاب سيبويه ؛ الشعر والشعراء ؛ الجمل ؛ الموجز . وى بسال 316 در گذشت . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:44 AM
ابن سعد كاتب واقدى



ابوعبدالله محمد (بصره ح 168- بغداد 230 ق ) فرزند سعد بن منيع بصرى ، از مورخان ومحدثان شيعه . نياى او از موالى حسين بن عبدالله بن عبيداللَّه بن عباس بود ، از اين روى گهگاه به او نسبت هاشمى نيز مى‏دهند . از زندگى او آگاهى چندانى نداريم . در جوانى براى شنيدن وگرد آورى حديث از زادگاهش بيرون آمد وسرانجام در بغداد به محمد بن عمر واقدى (م 207ق ) پيوست وبه شاگردى ومصاحبت او اختصاص يافت . چندان نگذشت كه از سرآمدان عالمان و محدثان زمان خويش گرديد و نفوذ وى در ميان مردم چندان بود كه در 218 ق كه مأمون خليفه عباسى (م 218 ق) از هفت تن از قضات بزرگ سرزمينهاى خلافت خواست تا به مخلوق بودن قرآن فتوى دهند، ابن سعد نيز در ميان اين هفت تن بود و از بيم كيفر به ناچار در پاسخ به پرسش خليفه خود را معتزلى فرا نموده قرآن را مخلوق خواند .
مهمترين اثر ابن سعد كتاب عظيم الطبقات الكبير است كه وى آن را در پانزده جلد نوشته و در آن آگاهى‏هايى در باره حضرت رسول اكرم (ص) ، صحابه ، تابعين و ناقلان حديث كه شمار آنها مجموعاً به 4250 تن مى‏رسيد به دست داد . طبقات كه مفصل‏ترين كتاب در باره صحابه و تابعين تا سده سوم هجرى است ، نخستين بار به اهتمام ادواردزاخاو (م 1930 ( در نه جلد در مطبعه بريل ليدن به طبع رسيده است (1903 م) اما پس از آن چاپهاى ديگرى از آن در قاهره و بيروت شده و به تازگى ترجمه و طبع آن در ايران نيز آغاز شده و تاكنون مجلد اول كتاب كه سيره پيامبر(ص) است انتشار يافته است . ابن نديم كتابهاى ديگرى نيز به ابن‏سعد نسبت مى‏دهد كه عبارتند از : اخبار النبى ؛ طبقات الصغير كه مختصر طبقات الكبير است ؛ كتاب الحيل ؛ و حروف القرآن كه آن را نزد استادش واقدى خوانده و به ابن ابى‏اسامه آموخته است . (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:45 AM
ابن سيّار

موسى بن يوسف بن سيار شيرازى از جمله حكماى بزرگ وافاضل اطبا است كه در معالجه بيماران سخت ماهر وخود از مردم شيراز بود وبر همه پزشكان زمان خود برترى داشته وشاگردان بسيارى از محضرش كسب علم بخصوص قوانين واصول طب كردند ، از آن جمله بود على بن عيسى مجوسى واحمد بن محمد طبرى . او معاصر آل بويه بود وعضدالدوله را آنگاه كه وليعهد بود معالجه ظفره چشم و سلعه گردن كرد ومورد نوازش وصله فراوان ركن الدوله گرديد ، او بر عقايد جالينوس اعتراضاتى وارد مى‏ساخت ، تاريخ دقيق مرگ او معلوم نيست ولى تا اواسط سده چهارم در قيد حيات بوده است . از آثار او است : كتاب در امراض عين ومنافع خرفات ؛ كتاب در سته ضروريه ؛ رساله در آلات جراحى ؛ كتاب موسوم به »چهل باب« در جزء نظرى وعملى ؛ مقاله در فصد . (از نامه دانشوران)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:45 AM
ابن سيرين

محمد بن سيرين (110 - 33 ه) از تابعين و معاصر با حسن بصرى بوده و در بصره مى‏زيسته ، پدرش شغل مسگرى داشته و اهل جرجرايا بوده كه او را به اسارت آورده بودند . وى در تعبير خواب ضرب‏المثل است و كتابهاى منتخب الكلام فى تفسير الاحلام و كتاب تعبير الرؤيا و كتاب الجامع به وى منسوب است . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:46 AM
ابن شاذان

ابوالحسن محمد بن احمد بن على بن حسن بن شاذان قمى محدث شيعى در مائه چهارم . از ابن بابويه و ديگران روايت كرده و ابن قولويه خال او بود . تاريخ وفات او به دست نيامد و ليكن در سال 402 به مكه بوده و كراجكى در اين سال از او حديث شنيده است و سى و هشت سال قبل از آن در سال 374 در كوفه مى‏زيسته و به تحصيل علم حديث اشتغال داشته است . او راست : كتابى در مناقب اميرالمؤمنين على (ع) . پدر او احمد بن على نيز از محدثين و علماى شيعه است و او راست : كتاب زاد المسافر و امالى . (از روضات و رجال ابى على و نجاشى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:47 AM
ابن شجرى




(542 - 450 ق) شريف ابوسادات هبة اللَّه بن على بن محمد علوى حسنى ، كه در خاندان شجرى (آل الشجرى) ، شاخه‏اى از تبار على (باغر) بن عبيداللَّه (امير) بن عبداللَّه بن حسن بن جعفر بن حسن (مثنى) بن امام حسن مجتبى (ع) زاده شد . ابن شجرى در عربى دانى ، زبانشاسى و ادب پيشگى از سرامدان زمان خود بود و در اشعار ، احوال و ايام عرب از آگاهان بشمار مى‏رفت . نزد ابن فضال مجاشعى ، خطيب تبريزى ، سعيد سلالى و ابومعمر ابن طباطبا علوى درس خواند و گروهى از او علم نحو فرا گرفتند . سمعانى ، زمخشرى و ابن انبارى از محضر وى استفاده كرده‏اند . وى نايب نقيب طالبيان كرخ بغداد ، مردى با وقار و با ادب بود . بزرگترين و سودمندترين تأليفات او عبارتند از :
1 - كتاب الامالى ، كه آن را در 84 نشست املا كرده است ، دست‏نوشته‏هايى از آن در كتابخانه‏ها هست ، و يك بار نيز در حيدرآباد دكن (1349 ق) چاپ شده است ؛ 2 - كتاب الحماسة ، همسان حماسه ابوتمام، كه آن نيز در حيدرآباد دكن (1345 ق) چاپ شده است ؛ 3 - ديوان مختارات الشعراء ، كه گزيده‏هاى چكامه‏هاست ، و دو بار در مصر (چاپ سنگى ، 1306 ق ، قاهره 1344 ق) چاپ شده است ؛ 4 - المعجم للمشترك اللفظى ، دست‏نوشته برلين (شماره 3142) كه گويا همان كتاب »ما اتفق لفظه و اختلف معناه« باشد كه ياقوت (283  19) ياد كرده است ؛ 5 - الانتصار على ابن الخشاب ؛ 6 - شرح التصرف الملوكى ؛ 7 - شرح اللمع لابن جنى النحوى . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:48 AM
ابن شرفشاه استرآبادى


سيد ابوالفضائل ركن الدين ابومحمد حسن (715 - 645 ق) فرزند محمد بن شرفشاه علوى حسينى استرآبادى جرجانى ، از حكما و متكلمان و اطباى شيعه . وى از شاگردان خواجه نصيرالدين طوسى و از ملازمين خواجه در مراغه بود و پس از فوت خواجه در سال 672 ق به موصل هجرت كرد و آن سامان را مسكن دائمى خويش قرار داد و مقام رهبرى و رياست تامه داشت و كرسى فتوى و تدريس را به خود اختصاص داد و از مدرسين مدرسه نوريه موصل بود و توليت اوقاف مذكور را به وى واگذار نمودند. بعضى از رجال نويسان او را شافعى مى‏خوانند . صاحب رياض العلماء (321ج�1) مى‏نويسد كه مورخين بر دو دسته‏اند ، بعضى بر تشيع او رفته‏اند و جمعى بر تسنن ، لذا صاحب ترجمه را در دو قسم كتاب خود ياد كرده ، هم جزء علماى خاصه به شرح حال وى پرداخته و هم در قسم دوم كتاب خود جزء علماى عامه . صاحب اعيان الشيعة او را شيعه مى‏داند و آقا بزرگ تهرانى در طبقات اعلام الشيعة در شرح حال وى چنين مى‏نويسد : »آراء فلسفى وى و مؤلفات او در حكمت و منطق و نزديكى او به خدابنده كه متجاهر به تشيع بود تمامى دلالت بر تشيع وى دارد« . مشهورترين آثار او عبارتند از : نهج الشيعة كه به نام سلطان اويس بهادر خان تأليف نموده است ؛ شرح قواعد العقائد النصيرية ، تأليف استادش خواجه نصيرالدين طوسى كه براى فرزند استادش تأليف كرده است ؛ شرح الكبير على الكافية در نحو ابن حاجب كه به نام البسيط معروف است ؛ شرح الوسيط على الكافية به نام الوافيه كه از مشهورترين شروح مى‏باشد ؛ شرح الصغير على الكافية ؛ شرح مختصر ابن الحاجب در اصول ؛ شرح الشافية در صرف ؛ شرح الحاوى در چهار جلد ؛ شرح الحاوى الثانى ؛ حواشى التجريد؛ اسئلة سألها شيخ الطوسى . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:49 AM
ابن شهر آشوب

رشيدالدين ابوعبداللَّه محمد (588 - 489 ق) فرزند على بن شهر آشوب ، از مفاخر علماى اماميه و مشايخ جليل‏القدر شيعه . در مازندران به دنيا آمد و مقدمات علوم را در همان شهر فرا گرفت . سپس به بغداد كوچيد . يك بار در ايام مقتفى لامراللَّه در بغداد به منبر رفت و خطابه او به قدرى مورد تحسين خليفه واقع گشت كه خليفه به او خلعت و منصب تدريس در بغداد بخشيد . پس از سالها اقامت در بغداد به حلب كه در آن هنگام در پرتو حمايت حمدانيها از پيشرفته‏ترين مراكز علمى تشيع بود مسافرت كرد و در همان سامان درگذشت . ابن شهر آشوب نزد ابوالحسن بن ابى‏القاسم زيد بن محمد بن حسين بيهقى (م 565 ق) نخستين شارح نهج‏البلاغه ، و ابو منصور احمد بن على طبرسى صاحب الاحتجاج و ابوالقاسم جاراللَّه زمخشرى (م 538 ق) صاحب كشاف و ابوالفتوح رازى صاحب تفسير روض الجنان و ابوالفتح ناصح الدين عبدالواحد آمدى (م 510 ق) صاحب غررالحكم و دررالكلم و ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (م 548 ق) صاحب مجمع‏البيان و قطب‏الدين راوندى (م 573 ق) صاحب شرح نهج‏البلاغه و ابوعلى فتال نيشابورى صاحب روضة الواعظين و بسيارى ديگر از بزرگان علم و ادب قرن ششم علم آموخته بود . بعضى از مشايخ روايت او عبارتند از : ابن ابى زيد جرجانى (م 516 ق) ، ابوصمصام سيد عمادالدين ذوالفقار بن محمد ، از تلاميذ سيد مرتضى و شيخ طوسى ، ابوالفضل داعى بن رضا بن محمد حسينى صاحب كتاب آثار الابرار و انوار الاخيار ، ابوعبداللَّه حسين بن احمد طحال مقدادى غروى ، امام سيد ضياءالدين ابوالرضا فضل‏اللَّه بن على راوندى كاشانى ، ابوعلى شيخ محمد بن فضل طبرسى . ابن شهر آشوب حدود صد سال زيسته و در مازندران و بغداد و حلب به تعليم و تدريس اشتغال داشته و شاگردان بسيارى تربيت نموده است . بعضى از آثار او عبارتند از : الاربعون فى مناقب سيدة النساء فاطمة ؛ انساب آل ابى طالب ؛ متشابه القرآن ؛ مناقب آل ابى طالب ؛ و معالم العلماء كه تتمه كتاب فهرست شيخ طوسى است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:49 AM
ابن صابونى

كمال الدين عبدالرزاق بن احمد بن محمد و او را ابن فوطى نيز مى‏گفتند از مشاهير علماى حديث و تاريخ و صاحب يد طولى در حكمت. مولد او به (642) و وفات (723) و گويند او از اخلاف معن بن زائده شيبانى است آنگاه كه هلاكو بغداد را تسخير كرد او را به بردگى گرفتند و چون غنيمتى جنگى در سهم خواجه نصيرالدين حكيم طوسى معروف افتاد و او نزد خواجه به تكميل علوم و فنون خويش پرداخت و چون صاحب خطى نيكو بود آثار خواجه و كتب ديگر را براى او استنساخ مى‏كرد آنگاه كه حكيم طوسى رصدخانه مراغه تأسيس كرد دستيار خواجه بود و سپس به بغداد شد و كتابدارى مدرسه مستنصريه بدو واگذاشتند و در اين وقت وى به مطالعه تواريخ بسيار فرصت يافت و تأليفات كثيره او در اين زمان آغاز شد كه از آن جمله است: مجمع الاداب فى معجم الاسماء على معجم الالقاب و آن كتابى ضخيم است در پنجاه مجلد. درر الاصداف فى غرر الاوصاف در بيست مجلد. تلقيح الافهام فى الموتلف و المختلف. تاريخ عالم از آغاز خلقت تا خراب بغداد. الدرر الناصعه فى شعراء المائة السابعه. الحوادث الجامعه و التجارب النافعه فى المأة السابعه و او را به فارسى و عربى اشعار بوده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:50 AM
ابن صبّاغ


نورالدين على بن محمد بن صباغ مكى مالكى صاحب كتاب الفصول المهمه فى معرفة الائمه ، در سال 855 درگذشت بعضى او را شيعه دانسته‏اند چه وى در آغاز يكى از خطب خود چنين گفته : »الحمدللَّه الذين جعل من صلاح هذه الامة نصب الامام العادل« زيرا شيعه است كه امامت را از جانب خدا مى‏داند .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:51 AM
ابن طاووس

سيد جمال الدين ابوالفضائل احمد بن موسى (م 673 ق) ، فقيه ، اصولى ، محدث ، رجالى ، اديب ، شاعر و متكلم شيعى . در نخستين سالهاى قرن هفتم هجرى به دنيا آمد و در حله شهر زادگاهش درگذشت . خاندان »طاووس« يا »آل طاووس« يا »بنى طاووس« ، از شريف‏ترين و مشهورترين خاندانهاى دينى و علمى حله بوده‏اند . اين خاندان در اصل از مردم مدينه بوده و از فرزند زادگان حسن المثنى فرزند امام حسن مجتبى (ع) هستند . نياى بزرگ اين خاندان محمد مشهور به طاووس بن اسحق بن حسن بن محمد ابن سليمان بن داود بن حسن مثنى به خاطر »حسن وجه و لطف شمايل« ، ملقب به طاووس گشت و فرزندان و تبار او ، پس از اقامت در عراق ، به »آل طاووس« شهرت يافتند . بزرگان خاندان بنى طاووس علاوه بر مراتب دانش و تقوى ، به سبب خويشاوندى كه با ائمه اطهار (ع) داشته‏اند ، از دوران اقامت در مدينه و پس از آن در حله ، در سلك اصحاب و راويان احاديث آن بزرگواران بوده‏اند . بعضى از افراد اين خاندان در سوراء ، مدينه ، حله ، مصر ، كربلا و نجف نقيب الاشراف و نقيب النقباء بوده‏اند. اسحق نيز سيدى زاهد و عابد بود . ناگفته نماند كه داوود جدّ چهارم اسحق ، »فرزند حسن مثنى« ، برادر رضاعى حضرت صادق (ع) بوده كه مادرش »فاطمه دختر امام حسين (ع) و همسر حسن مثنى«، حضرت صادق را شير داده و آن حضرت نيز اعمال ام داود (عمل استفتاح در ماه رجب) را كه در كتب ادعيه مذكور است براى رهائى داود از زندان منصور خليفه عباسى به آن بانوى بزرگوار تعليم فرموده است . يادآورى اين نكته سودمند است كه شهرت »ابن طاووس« در اين خاندان اختصاص به ابوالفضائل احمد بن موسى صاحب ترجمه و برادرش رضى الدين ابوالقاسم على بن موسى دارد و هر جا در كتب فقه ، رجال ، حديث ، شعر ، ادب و كلام به لفظ »ابن طاووس« بر مى‏خوريم مسلماً متعلق به جمال الدين ابوالفضائل است ، و هرگاه در كتب زيارات و ادعيه و اخبار اهل بيت و وقايع عاشورا و نظاير آن ، نامى از »ابن طاووس« يا »سيد بن طاووس« يا مطلق »سيد« ، ملاحظه گرديد مسلماً متعلق به سيد رضى‏الدين على برادر جمال‏الدين است ؛ و اين هر دو برادر از مشايخ اجازه و اسانيد روايت بزرگانى چون علامه حلى ، حسن بن داود صاحب رجال ، على بن عيسى اربلى ، عبدالكريم بن طاووس برادر زاده ايشان و بسيارى از علماى اماميه در قرن هفتم بوده‏اند . محدث قمى بنابر مشرب خود سيد رضى‏الدين را مشهورترين فرد خاندان طاووس مى‏پندارد : »و اشهر ايشان سيد اجل رضى‏الدين على بن موسى بن جعفر بن محمد است« ، ولى بايد توجه داشت كه اهتمام و تخصص و علاقه رضى‏الدين بيشتر به پژوهش در ادعيه و زيارات و اخبار زندگى و شهادت خاندان على (ع) بوده كه به جاى خود خدمتى ارزنده به فرهنگ تشيع است ، اما هرگز جامعيت و حسن قريحه و ذوق لطيف برادر خود ابوالفضائل را نداشته و او در تفسير و حديث تحولى ايجاد كرده و در فقه در آنچنان پايگاه رفيعى قرار داشته كه به »فقيه اهل بيت« شهرت يافته است . علامه نورى در خاتمه مستدرك (467) در باب مشايخ اجازه ابوالفضائل مى‏نويسد : »... و يروى عن جماعة من المشايخ العظام الذين يروى عن اكثرهم اخوه السيد الاجل رضى الدين على ، ايضاً ، و هم على ما عثرنا عليه سبعة« (صاحب روضات به آوردن نام دو نفر از اساتيد او شيخ نجيب الدين بن نما و سيد فخار بن معد الموسوى بسنده كرده و اين عبارت را آورده است : و غيرهما من المشايخ الاجلاء) . اين هفت تن عبارتند از : 1 - السيد الجليل فخار بن معد الموسوى ؛ 2-سيد حفى‏الدين محمد بن معد الموسوى كه از مشايخ پدر ابوالفضائل نيز بوده است ؛ 3 - سيد محيى الدين مشهور به »ابن اخى« ابن زهره صاحب الغنية ؛ 4 - حسين بن احمد سوراوى ؛ 5 - شيخ نجيب الدين محمد بن نما ؛ 6 - ابوعلى حسين بن خشرم ؛ 7-محمد بن غالب . در عظمت مقام جمال‏الدين احمد بن موسى همين بس كه شاگردى چون علامه حلى در محضرش تحصيل كرده است . ديگر از شاگردان مشهور او حسن بن على بن داود الحلى (م 740 ق) صاحب كتاب رجال است . شهيد ثانى در اجازه مفصلى كه به شيخ حسين بن عبدالصمد پدر شيخ بهائى داده ، نام او را در سلسله مشايخ خود آورده است . بعضى از تأليفات او عبارتند از : بشرى المحققين (فقه، 6 جلد) ؛ الملاذ (فقه ، 4 مجلد) ؛ العدة (در اصول فقه) ؛ كتاب الروح نقضاً على ابن ابى الحديد ؛ شواهد القرآن (دو جلد) ؛ عين العترة فى غبن العترة ؛ زهرة الرياض فى المواعظ ؛ الاختيار فى ادعية الليل و النهار ؛ الازهار فى شرح لامية مهيار ؛ عمل اليوم و الليلة . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:52 AM
ابن طاووس

سيد رضى الدين على بن موسى (م 664 ق) ، از علماى ربانى و زاهد مشرب اماميه كه در عين استادى در فقه از فرط تقوا در عمر خود فتوى نداد و به ادعيه و اوراد و سير باطن مشغول بود . آورده‏اند كه با امام غائب (عج) ملاقات داشت و به خود وى هم كراماتى نسبت مى‏دهند . ابن طاووس رواياتى را كه در قدح غلات آمده است حمل بر تقيه مى‏كرد و مى‏گفت از آن جهت بوده كه اسرار به دست اغيار نيفتد . ابن طاووس شخصاً نيز ادعيه و زياراتى انشاء كرده . وى در دوران زندگى و پس از مرگ مورد احترام فريقين بود . مدفن او در حله است . نواده او نيز به نام رضى‏الدين بن طاووس (مؤلف زوائد الفوائد) مشهور است . ابن طاووس از عالمانى است كه عرفاى متأخر شيعه وى را از پيشروان خود شمرده‏اند . از آثار اوست : الامان عن اخطار الاسفار و الزمان ؛ مهج الدعوات و منهج العبادات ؛ جمال الاسبوع ؛ الملهوف على قتلى الطفوف ؛ الفتن و الملاحم ؛ فتح الابواب بين ذوى الالباب و رب الارباب (در استخارات) . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:52 AM
ابن طاووس
غياث‏الدين ابوالمظفر عبدالكريم (كربلا 648 - كاظمين 693 ق) فرزند احمد بن موسى ، فقيه ، نسب‏شناس ، شاعر و نحوى شيعى . وى از اعضاى خاندان معروف بنى طاووس و پدرش ابوالفضايل احمد (م 673 ق) نواده دخترى شيخ طوسى (م 460 ق) و از علماى نامدار شيعه بوده است . عبدالكريم در شهرهاى حله و بغداد در خدمت پدرش و استادانى چون محقق حلى ، يحيى بن سعيد حلى ، ابوالحسن على بن محمد بن على علوى عمرى ، عم خود سيد رضى‏الدين و خواجه نصيرالدين طوسى و ديگران به آموزش علوم دينى و ادبى پرداخت . حافظه‏اى چندان قوى داشت كه در يازده سالگى قرآن را از بر گرديد و به گفته ابن داود كه معاصر و معاشر او بوده »هرگز سخنى به ذهن او راه نيافت كه آن را از ياد ببرد« . از اين گذشته ، ابن داود وى را عالمى نيك محضر و خوش خوى مى‏داند و مى‏گويد كه او سرآمد سادات عهد خويش بوده است . ابن طاووس گذشته از علوم دينى به شاعرى نيز مى‏پرداخت و در علوم ادبى چون نحو و عروض نيز مهارت داشته است . از شاگردان وى ابن داود ، عبدالصمد ابن احمد بن ابى‏الجيش و على بن حسين بن حماد ليثى را مى‏توان نام برد . برخى از آثارش عبارتند از : فرحة الغرى بصرحة الغرى در تعيين مرقد على بن ابى طالب (ع) در دو مقدمه و پانزده باب است كه در تهران (1311 ق) و نجف (1368 ق) به طبع رسيده است . علامه مجلسى اين كتاب را به فارسى ترجمه كرده و خلاصه‏اى به نام دلائل البرهانية فى تصحيح الحضرة الغروية نيز از آن در دست بوده كه ميرزا عبداللَّه افندى آن را در تهران ديده است ؛ الشمل المنظوم فى صنفى العلوم در شرح احوال دانشمندانى كه در يكى از علوم مهم كتبى نوشته‏اند و ابن داود آن را در ميان كتب شيعه بى‏مانند دانسته است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:52 AM
ابن طقطقى




ابوجعفر محمد بن تاج الدين ابوالحسن على، ملقب به جلال الدين و صفى الدين از نواده ابراهيم طباطبا و نسب او به بيست واسطه به حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام مى‏پيوندد پدر او نقيب علويين كوفه و بغداد بود و در سال 680 به امر عطا ملك جوينى وزير اباقا به قتل رسيد. مولد صاحب ترجمه در 660 است و او پس از پدر رياست علويان حله و نجف و كربلا داشت و با زنى خراسانيه ازدواج كرد و در سال 696 به مراغه بود. در سنه 701 به موصل رفت و كتاب الفخرى را به نام فخرالدين عيسى حاكم موصل از دست غازان در آنجا نوشت اين كتاب دو جزء است جزء اول در سياست مدن و بخش دوم تاريخ مختصرى از دول اسلام و از خصوصيات اين كتاب يكى آن است كه از بعض كتبى كه امروز ظاهراً از ميان رفته نقل و اقتباس دارد مانند كتاب الاوسط و كتاب اخبارالزمان مسعودى. و اخبار وزراء را از صولى و هلال صابى گرفته است و ديگر اينكه پس از ذكر وقايع عصر هر خليفه يا سلطانى وزرا را نيز نام برده و ترجمه مختصرى از آنان آورده است و نام اصلى اين كتاب منية الفضلاء فى تواريخ الخلفاء و الوزراء است. ابن طقطقى مذهب شيعه داشت و كتاب او عارى از هرگونه اغراض مذهبى و تعصبات است. وفات او به سال 701 بوده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:53 AM
ابن عبد ربّه



شهاب‏الدين ابوعمر احمد بن محمد (10 رمضان 18 - 246 جمادى الاول 328 قج�28 نوامبر 2 - 860 مارس 940 م) شاعر و اديب اندلسى . وى در قرطبه و در خانواده‏اى مستمند چشم به جهان گشود و با ذهن وقّاد و ذوق سرشار و عشق و علاقه‏اى كه به شعر و ادب داشت توانست ضمن مدتى كوتاه در بديهه‏گوئى و مناسب‏سرائى گوى سبقت از همگنان بربايد و گزيده‏ترين غزل به بازار ادب آرد و رقم اولين شاعر غزل‏سراى اندلس را به خود اختصاص دهد .
ارزشمندترين اثر وى كتاب »العقد الفريد« است كه مجموعه‏اى دلپذير از معارف دينى و سياسى و اجتماعى و تاريخ ادبيات است . (چكيده‏اى از دائرةالمعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:57 AM
ابن عبدالبر


ابوعمر يوسف بن عبداللَّه قرطبى اندلسى (463 - 368 ه) ، عالم و محدث مشهور . پس از تكميل علوم براى صحبت دانشمندان عصر به سياحت بعض بلاد رفت و سپس توليت قضاء اشبونه و شنترين داشته ، و در شاطبه درگذشته است، او را كتب چند است، از جمله :
1 - الدرر فى اختصار المغازى و السير .
2 - العقل و العقلاء .
3 - الاستيعاب .
4 - جامع بيان العلم و فضله .
5 - المدخل فى القراآت .
6 - الانتقاء فى فضائل الثلاثة الفقهاء . در ترجمه مالك و ابوحنيفه و شافعى .
7 - التمهيد لما فى الموطأ من المعانى و الاسانيد . و چند كتاب ديگر . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:58 AM
ابن عبدون




شيخ ابوعبداللَّه احمد بن عبدالواحد بن احمد بزاز (م 423 ق) معروف به ابن عبدون (چنانچه در رجال نجاشى ذكر شده) و ابن الحاشر (چنانكه شيخ طوسى از او تعبير مى‏نمايد) از علماى اماميه در قرن پنجم هجرى . وى از شاگردان ابوالحسن على بن محمد قريشى معروف به ابن الزبير و از مشايخ ابوالعباس احمد نجاشى (450 - 372 ق) است . شيخ طوسى (460 - 385 ق) و تلعكبرى از وى نقل حديث مى‏نمايند . از مؤلفات اوست : اخبار السيد الحميرى ؛ كتاب تاريخ ؛ تفسير خطبة فاطمة الزهرا عليها السلام ؛ عمل الجمعة و كتاب الحديثين المختلفين . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:58 AM
ابن عربشاه



احمد بن محمد بن عبداللَّه بن ابراهيم ، ابومحمد ، شهاب‏الدين ، معروف به ابن عربشاه : تاريخ‏نگار و جهانگرد و پيگير علم ادب . از مردم دمشق بوده و هنگامى كه تيمور لنگ بدان ديار فرود آمد وى به اتفاق خانواده به سمرقند هجرت كرد و از آنجا به ماوراءالنهر رخت بست و همچنان به سير و سياحت خويش ادامه داد تا به ادرنه فرود آمد و با سلطان عثمان محمد بن عثمان ارتباط يافت و خواسته وى را مبنى بر ترجمه بعضى كتب از عربى به فارسى و تركى اجابت نمود - كه او ضمن سفرهايش بدين دو زبان تسلط كامل يافته بود ، و پس از 23 سال مجددا به دمشق بازگشت .
ابن عربشاه در كتابت و انشاء و شعر به سه زبان : عربى و فارسى و تركى به غايت چيره بود ، در اواخر عمر خويش به مصر رفت و در خانقاه صلاحيه آنجا اقامت گزيد تا مرگش در رسيد .
وى را تاليفاتى نيكو است ، از جمله : »فاكهة الخلفاء و مفاكهة الظرفاء« و »عجائب المقدور فى اخبار تيمور« و »منتهى الارب فى لغات الترك و العجم و العرب« و »التاليف الطاهر« دو جزء در سيره ملك ظاهر . و چند كتاب ديگر . سال فوت وى 854 ه ق به ثبت رسيده . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 11:59 AM
ابن عرندس حلّى




صالح بن عبدالوهاب (م ح 840 ق) از فقها و علما و محدثين و شعراى مشهور شيعه در قرن نهم هجرى . قصايد وى در مدح و منقبت و سوگ و مرثيه حضرات ائمه طاهرين معروف است . از آن جمله : در مدح و مرثيه امام حسين (ع) : اضحى يميس كضعن بانٍ فى حُلى‏
قمر اذا ما مر فى قلبى حلا
سلب العقول بناظر فى فترة
فيها حرام السحر بان محللا تا اين كه مى‏گويد : ولقد برى منى السقام و بث فى‏
لجج الغرام معالجا كرب البلا و جرت سحائب عبرتى فى وجنتى‏
كدم الحسين على اراضى كربلا
الصائم القوام و المتصدق الطّعا
م افرس من على فرس علا
رجل بصيوان الغمامة جده ال
مختار فى حر الهجير تظلّلا
و ابوه حيدرة الذى بعلومه‏
و بفضله شرح الكتاب تفصّلا
و الأُمُّ فاطمة المطهرة التى‏
بالمجد تاج فخارها قد كلّلا
نسب كمنبلج الصباح يزينه‏
حسب شبيه الشمس زاهى المجتلى‏
السيد السند السعيد الساجد
السبط الشهيد المستظام المبتلى‏
قمر بكت عين السماء لاجله‏
اسفا و قلب الدهر بات مقلقلا
تاللَّه لا انساه فردا ظاميا
و الماء ينهل منه ذبيان الفلا
والسيد العباس قد سلب العدى‏
عنه اللباس و صيّروه مجدّلا
و الطفل شمس حياته قد اصبحت‏
بالخسف فى طفل و حلّ مؤثلا
و بنوامية فى جسوم صحابه‏
قد حطّموا السمر اللدان الذّبلا
شربوا بكاسات القنا خمر الفنا
مزج البلاء به فامسوا فى البلا و تقاطعت ارحامهم و جسومهم‏
كرما و اوصلت الرؤس الارجلا
و توارثوا من بعد سلب نفوسهم‏
دار المقامة فى القيامة مؤتلا
و السبط شاك ماله من ناصر
شاك الى ربّ السماوات العلى‏
ظام الى ماء الفرات فان يرم‏
نهلا يرى البيض الصوارم منهلا
و القوم محدقة عليه بجحفل‏
كالبحر آخره يحاكى الأوّلا
متلاطم سغبت به اسيافهم‏
فغدى لهم لحم الفوارس مأكلا
و من العجايب انه يشكو الظما
و ابوه يسقى فى المعاد السلسلا (دائرةالمعارف تشيع و الغدير:3ج�7)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:00 PM
ابن عَساكِر


ابوالقاسم على بن حسن مورخ و محدث و سياح دمشقى ، او به عراق و ايران سفر كرد و تا خراسان برفت و از علماى اين ممالك مانند اصحاب برمكى و تنوخى و جوهرى حديث شنود و علوم و دانش‏هاى مختلف فرا گرفت . او را تأليفاتى چند است از جمله كتاب تاريخ دمشق در هشتاد مجلد كه بعض مجلدات آن باقى و دو جزو آن به طبع رسيده است و كتاب معجم الشيوخ و كتاب مناقب الشباب كتاب الاطراف للسنن . و او را نزد سلطان صلاح‏الدين ايوبى حرمت و مكانتى بلند بود چنانكه سلطان به تن خويش در جنازه او حاضر شد . مولد او در 499 و وفات به 571 بوده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:00 PM
ابن عصفور

على بن موسى بن محمد بن على حضرمى اشبيلى مشهور به ابن عصفور فقيه و نحوى و لغوى بود كه در سال 669 در تونس درگذشت .
اجداد او از حضرموت و مولد او در اشبيليه بوده او را كتب بسيار در فنون ادب است از جمله : كتاب الازهار ؛ كتاب الهلال ؛ شرح جزوليه ؛ شرح جمل زجاجى ؛ شرح ديوان متنبى .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:01 PM
ابن عقيل


ابومحمد عبداللَّه بن عبدالرحمن هاشمى مصرى معروف به ابن عقيل ، چه وى از نسل عقيل بن ابى طالب بوده . از مشاهير ائمه نحو و قاضى القضاة مصر بوده . وى در سال 769 درگذشته .
او كتب متعددى دارد از جمله : الجامع النفيس ، كتاب تفسير ، شرح بر الفيه ابن مالك . (لغت نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:01 PM
ابن عماد




ابوالفلاح عبدالحىّ بن احمد بن محمد بن العماد عسكرى حنبلى : مورخ ، فقيه ، اديب ، در صالحيه دمشق متولد شد و روزگارى در قاهره به فراگيرى دانش پرداخت در سفر حج در مكه مكرمه جان سپرد (1089 - 1032) اوراست : شذرات الذهب فى اخبار من ذهب . و آن يكى از بهترين كتب اخبار رجال طبقات اسلام است كه از آغاز هجرت شروع و به سال (1000) ختم مى‏شود . و شرح متن المنتهى ، در فقه حنابله . و شرح بديعيه ابن حجت . (اعلام زركلى و لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:02 PM
ابن عميد




ابوالفضل محمد بن العميد ابى عبداللَّه الحسين بن محمد الكاتب الخراسانى معروف به ابن عميد ، پدرش از اهل فضل و ادب و صاحب ترسل بوده و به عادت اهل خراسان لقب تعظيمى عميد و وزارت مرداويج را داشت .
پسرش ابوالفضل در سال 328 به مقام وزارت ركن‏الدوله ابى على حسن بن بويه ديلمى رسيد و او را در علوم نجوم و فلسفه يد طولائى بود و در ادب و ترسل هيچ كس به پاى او نرسيده چنانكه او را جاحظ دوم مى‏گفتند : و يكى از اتباع او صاحب بن عباد است كه او لقب صاحب را بدين جهت يافت كه چندى در صحبت ابن عميد بوده .
وى در سال 344 با لشكر محمد بن ماكان جنگ كرد و شكست خورد و رى و اصفهان را از دست بداد ولى بعداً اين دو شهر را باز گرفت و محمد بن ماكان را اسير كرد .
و در سال 355 جمعى از مردم خراسان به قصد جهاد با روم ، به رى آمدند و از ركن‏الدوله طلب يارى كردند و ابن عميد با همه مطامع آنان مساعدت نكرد و آنان دست به غارت و تاراج بردند و ابن عميد را در خانه‏اش مجروح كردند . و ركن‏الدوله خراسانيان را بشكست و پراكنده ساخت و رؤساى آنان را اسير كرد . و در سال 359 ابن عميد با لشكرى به جنگ حسنويه ، سردار كردى برفت و در صفر 360 در رى يا بغداد درگذشت .
دو كتاب ديوان الرسائل و المذهب فى البلاغات از او است . (لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:02 PM
ابن عَوّام



ابو زكريا يحيى بن محمد بن احمد بن عوام اشبيلى او در آخر مائه ششم به اشبيليه مى‏زيست . از احوال وى اطلاع بسيارى در دست نيست فقط معلوم است كه كتابى در كشاورزى موسوم به كتاب الفلاحه در 34 فصل داشته است سى فصل آن در كشت و زرع و چهار فصل در تربيت حيوانات اهلى و بيطره . اين كتاب از حيث سعه بزرگترين كتابى است كه در اين فن از قدما به جاى مانده است و حاوى فنون كشاورزى عاليه اسپانياى عربى و شامل علوم فلاحت لاتينى و افريقى و كلدانى و عربى است و يكى از موسوعات فن است ، مشتمل بر قسمت عملى و نظرى اين دانش . و چنانكه خود گويد گذشته از فائده‏ها كه از كتب پيشينيان برده تجارب خويش نيز بر آن افزوده است و اين كتاب بر دو بخش است ، بخش اول در طباع اراضى و رشوه و كوت و مياه و باغ‏ها و درختان و اثمار و طريقه نگاهداشت و حفظ ميوه‏ها و جز آن ، و بخش دوم در كشت و انتخاب تخم‏ها و فصول كشت بذور و حبوب و بُقول و احرار البقول و گياهان عطرى و صناعى و حصاد و ساختمان‏هاى فلاحى و تربيت احشام و طيور اهلى و در آخر اين جزء مبحثى است در بيطره . ابن خلدون در مقدمه گفته است : هذه الصناعه ]اى الفلاحه‏[ من فروع الطبيعيات وهى النظر فى النبات من حيث تنميته و نشؤه بالسقى و العلاج و تعهده بمثل ذلك و كان للمتقدمين بها عناية كثيرة و كان النظر فيها عندهم عاما فى النبات من جهة غرسه و تنميته و من جهة خواصه و روحانيته و مشاكلتها لروحانيات الكواكب و الهياكل المستعمل ذلك كله فى باب السحر ، فعظمت عنايتهم به لاجل ذلك و ترجم من كتب اليونانيين كتاب الفلاحة النبطية منسوبة لعلماء النبط مشتملة من ذلك على علم كبير و لما نظر اهل الملة (اى الملة الاسلامية) فيما اشتمل عليه هذا الكتاب و كان باب السحر مسدودا و النظر فيه محظورا (يعنى عند المسلمين) فاقتصروا منه على الكلام فى النبات من جهة غرسه و علاجه و ما يعرض له فى ذلك و حذفوا الكلام فى الفن الآخر منه جملة . و اختصر ابن العوام كتاب الفلاحة النبطية على هذا المنهاج و بقى الفن الآخر منه مغفلا نقل منه مسلمة فى كتبه السحرية امهات من مسائله كما نذكره عند الكلام على السحر ان شاء اللَّه تعالى و كتب المتأخرين فى الفلاحة كثيرة و لا يعدون فيها الكلام فى الغراس و العلاج و حفظ النبات من جوائحه و عوايقه و ما يعرض فى ذلك كله و هى موجودة . انتهى .
ابن عوام در چند موضع اين كتاب گويد : با مراعات شرايطى چند در آبيارى مى‏توان رنگ و خواص نباتات را تغيير داد . نيز در امر پيوند طريقه‏هاى نوين دارد . اين كتاب به زبان فرانسه ترجمه و چاپ شده و نيز با متن عربى و ترجمه انگليسى در 1216 هجرى به طبع رسيده است

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:03 PM
ابن عَيّاش جوهرى



شيخ ابوعبداللَّه احمد (م 401 ق) فرزند محمد بن عبيداللَّه بن حسن بن عياش بن ابراهيم بن ايوب جوهرى بغدادى ، از دانشمندان بزرگ شيعه در بغداد . اديب ، شاعر ، رجالى ، خطاط و جامع فنون اسلامى . پدرش و جدش از برجستگان شيعه در عصر آل حماد در بغداد بودند و عموى مادرش قاضى ابوعمر محمد بن يوسف بود و نيز از ابوالحسن عبدالصمد بن مكرم و ابوطالب انبارى عبيداللَّه بن احمر و از على بن محمد بن جعفر بن عنبسه نقل حديث مى‏كرد . از كتابش مقتضب الاثر نام جمعى از مشايخ عامه و خاصه او به دست مى‏آيد كه از آن جمله‏اند : از مشايخ خاصه قاضى حافظ جعابى محمد بن عمر و احمد بن محمد بن يحيى عطار و ابوالقاسم على بن حبشى . از مؤلفات وى كتاب مقتضب الاثر فى النص على عدد الائمة الاثنى عشر چاپ شده است . كتاب ديگرى الاشتمال فى معرفة الرجال در ذكر و ترتيب طبقات اصحاب الائمة (ع) نظير رجال شيخ و رجال برقى است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:03 PM
ابن فارِس




احمد بن فارس بن زكريا بن محمد بن حبيب رازى لغوى ، در اقسام علوم به خصوص در لغت پيشوا بوده و كتاب مجمل او در لغت عرب در عين اختصار مشتمل بر فوايد زيادى است . در اصل از مردم رى بوده و به قزوين علم و ادب فرا گرفته . يكى از شاگردان او بديع الزمان همدانى است و صاحب بن عباد خود را رهين فضل و دانش او مى‏دانسته . كتب متعدده‏اى را تأليف نموده . وفات او در سال 390 در رى بوده است . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:03 PM
ابن فارِض




ابوحفص ابوالقاسم عمر بن ابى الحسن على بن المرشد بن على (632 - 576) اصل او از حماة (از شهرهاى سوريه) ، زادگاه و مسكن و مدفنش مصر بوده ، عارف و شاعرى معروف ، او را به اشعر المتصوفين وصف نموده‏اند و سلطان العاشقينش لقب داده‏اند و از اشعارش فلسفه وحدت وجود استشمام مى‏شود .
پدرش از حماة به مصر هجرت كرد و در آنجا سكنى گزيد ، او در علم فرائض (احكام ارث و مواريث) خبرويتى تامّ داشت و در محاكم قضائيه از ارث زنان و حق آنها بر مردان دفاع مى‏كرده ، از اين رو وى را فارض مى‏گفتند . فرزندش عمر در مصر متولد شد و در بيت علم نشو و نما يافت و از ابتداى سنّ خود به فراگيرى فقه شافعى پرداخت و حديث را از ابن عساكر گفت و سپس به مسلك تصوف گرائيد و شيوه زهد و انعزال پيشه كرد و پيوسته به مساجد مهجوره متروكه روى مى‏آورد . از آنجا به مكه رفت و پيوسته اوقات خود را به نماز در مسجدالحرام يا به خلوت گزينى در واديهاى اطراف اين شهر سپرى مى‏كرد و پس از 15 سال به مصر بازگشت و كرسى خطابه ازهر مصر را اشغال نمود و به افاضه علوم و معارف پرداخت ، مردمان به زيارت او مى‏رفتند و مورد توجه عام و خاص گرديد ، تا جائى كه ملك كامل حاكم مصر به ملاقات او مى‏رفت . وى مردى زيبا روى و خوش برخورد و خوش تيپ و خوش لباس و نرم خوى و فصيح اللسان و سخاوتمند بود .
گويند : وى را در كوى »بهنسا« كنيزانى خنياگر بود كه به نزد آنها مى‏شد و آنها برايش آواز مى‏خواندند و دف و نى مى‏نواختند و (چنان كه شيوه صوفيان است) خود به رقص و پايكوبى مى‏پرداخت و حالت خلسه و وجد به وى دست مى‏داد .
مناوى گفته : دانشمندان در مذهب و آئين وى اختلاف دارند ، چنان كه در باره محيى‏الدين عربى و عفيف تلمسانى و قونوى و ابن هود ، آراء و انظار مختلف است: برخى اينها را كافر و ملحد مى‏خوانند و بعضى مسلمان و منسوب به فلان مذهب مى‏دانند ، و هكذا .
در ديوان ابن فارض خصوصا در قصيده تائية او اشعارى وجود دارد كه باعث شده است جمعى از علما و اصحاب تراجم آنها را حمل بر تشيع وى كنند ، چنان كه محدث نيشابورى و قاضى نوراللَّه شوشترى هر دو بالصراحه وى را شيعه خوانده‏اند ، و شيخ بهائى در چندين جا از كشكول اشعار زيادى از وى نقل كرده و در مجلد سوم آن كتاب قصيده تائيه صغرى را به تمامه ذكر كرده است و با ترحم و دعاى خير يادش مى‏كند . صاحب روضات الجنات در حق وى گويد : »تكتاز در ميدان ولايت اهلبيت رسول و اعتصام به ريسمان محكم الهى« .
ديوان شعر ابن فارض معروف است كه على بن محمد دختر زاده‏اش آن را جمع‏آورى كرده و عدّه‏اى آن را شرح كرده ، از آن جمله : حسن بورينى و عبدالغنى نابلسى . از اشعار او است : شربنا على ذكر الحبيب مدامة
سكرنا بها من قبل ان يخلق الكرم‏
و قالو شربت الاثم كلا و انّما
شربت التى فى تركها عندى الاثم و نيز : بآل محمد عرف الصواب‏
و فى ابياتهم نزل الكتاب‏
وهم حجج الاله على البرايا
بهم و بجدهم لا يستراب‏
ولا سيما ابوحسن على‏
له فى الحرب مرتبة تهاب‏
طعام سيوفه مهج الاعادى‏
وفيض دم الرقاب لها شراب‏
و ضربته كبيعته بخم‏
معاقدها من القوم الرقاب‏
علىّ الدر و الذهب المصفى‏
و باقى الناس كلهم تراب هو البكّاء فى المحراب ليلا
هو الضحاك اذا اشتد الضراب‏
هو النبأ العظيم و فلك نوح‏
و باب اللَّه و انقطع الخطاب (اعلام زركلى ، الغدير ، المنجد)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:04 PM
ابن فَهْد




جمال‏الدين ابوالعباس احمد بن محمد بن فهد اسدى حلّى (841 - 756) فقيه معروف شيعه ، در حله متولد شده و نزد شاگردان شهيد اول و محقق اول درس خوانده ، در يكى از مدارس حله تدريس مى‏كرده و محقق ثانى على بن عبدالعال كركى و ابن عشرة و ابن طى شاگردان اويند .
كتاب المهذب البارع و كتاب التحصين و كتاب عدة الداعى و كتاب الدرّ النضيد و كتاب رسالة المحتاج از او است .
برخى وى را به عرفان و تصوف متهم ساخته‏اند . (دهخدا و دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:04 PM
ابن قِبَة

ابوجعفر محمد بن عبدالرحمن رازى ، معروف به ابن قبه : فقيه و متكلم شيعى در قرن چهارم هجرى ، وى شاگرد ابوالقاسم احمد بن عبداللَّه كعبى (م 317 ق) و تقريبا معاصر كلينى (م 328ج�9 ق) بوده است ، در فن بحث و استدلال مهارتى بسزا داشته . در آغاز معتزلى بود و سپس به مذهب تشيع گرائيد ، وى با ابوالقاسم بلخى متكلم معروف معاصر بوده . گويند : پنجاه بار پياده به سفر حج رفت . ابن بطه از وى كسب دانش نمود و ابوالحسن سوسنجردى از او روايت كرده است .
اوراست كتابهاى : الانصاف و الامامة . (فهرست ابن النديم و دائرةالمعارف تشيع و لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:05 PM
ابن قُتَيْبة



عبداللَّه بن مسلم بن قتيبه كوفى دينورى ، اصل او از مروالرود و در سال 213 در كوفه متولد شد . وى اديبى عالم به لغت عرب و نحو و غريب القرآن و شعر و فقه بوده . مدتى منصب قضاوت دينور را داشته و از اين رو به دينورى مشهور شده و پس از آن در بغداد تدريس مى‏كرده . وفات او در سال 270 بوده است . كتاب معانى الشعر الكبير و كتاب عيون الشعر و عيون الاخبار و كتاب ادب الكاتب و كتاب الخيل و كتاب دلائل النبوه و كتاب غريب الحديث از او است . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:05 PM
ابن قُدامه



شيخ قاضى ابوالمعالى احمد (م 486 ق) فرزند على بن قدامه انبارى ، از اعاظم علماى شيعه و فحول فقهاى اماميه . از شاگردان شيخ مفيد و علم الهدى شريف مرتضى و سيد رضى بود . سپس كرسى فتواى شهر انبار را به خود اختصاص داد و قاضى القضات آن سامان شد . ياقوت حموى در معجم الادباء او را از علماى مشهور زمان خويش و از قضات بزرگ شهر انبار معرفى مى‏كند . از مؤلفات وى كتاب علم القوافى و كتاب النحو است . قاضى عمادالدين حسن بن محمد استرآبادى قاضى رى و شيخ ابوالسعادات احمد بن ماصورى از وى اجازه نقل روايت داشتند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:06 PM
ابن قُضاعه



ابوعبداللَّه محمد (م ب 346 ق) فرزند احمد اسدى كوفى ، فقيه و محدث و پارسا بود . مورخين او را »عالم ربانى« و »مستجاب الدعوة« ناميده‏اند . گويند نزد سلطان سيف الدولة بن حمدان در بغداد با قاضى موصل در مسأله امامت و خلافت على بن ابى طالب (ع) مناظره و مباحثه كرد ، و چون قاضى به مكابره و ستيزه‏گرى پرداخت ، ابن قضاعه او را دعوت به مباهله كرد و در روز موعود كف دست خود را بر دست قاضى نهاد و مباهله نمود . فرداى آن روز قاضى در مجلس سيف‏الدوله حاضر نشد ، جوياى او شدند و معلوم شد كه بر اثر مباهله دستش سياه شده و آماس كرده و به تبى شديد مبتلا شده فرداى آن روز درگذشته است . ابن نديم داستان ملاقات خود را با او نقل كرده است . از تأليفات اوست : الامامة ؛ انس العالم و ادب المتعلم ؛ تحفة الطالب و بغية الراغب ؛ الرد على ابن رياح الممطور . او شاگرد كلينى و على بن ابراهيم قمى و استاد شيخ مفيد و ابو محمد هارون ابن موسى تلعكبرى (م 385 ق) بوده . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:06 PM
ابن قولويه




ابوالقاسم جعفر بن محمد قمى (م 368 يا 369 ق) . از ثقات و مشايخ بزرگ اماميه در فقه و حديث . وى از كلينى و ابن عقده و ابن ابى‏عقيل روايت كرده و شيخ مفيد و ابن عبدون از او روايت كرده‏اند. شيخ مفيد از شاگردان او بوده است و او را »شيخ صدوق« خوانده است . پدر ابن قولويه ابوجعفر محمد بن جعفر ، كه او نيز به ابن قولويه مشهور است از بزرگان محدثين بوده و در 301 - 299 در قم درگذشته و در نزديك بقعه على بن بابويه به خاك سپرده شد . برادرش ابوالحسين على بن محمد نيز از محدثان شيعه بوده و كتاب فضل العلم و آدابه تأليف اوست . ابن قولويه كتب متعددى تأليف كرده است كه از آن جمله‏اند: مداواة الجسد لحياة الابد ؛ الجمعة و الجماعة؛ الصلوة ؛ الرضاع ؛ الصداق ؛ الاضاحى ؛ قسمة الزكاة ؛ العدد فى شهر رمضان ؛ جامع الزيارات ؛ القضاء و ادب الحكام ؛ تاريخ الشهور و الحوادث فيها ؛ النوادر ؛ النساء ؛ الوطى بملك اليمين و غيره . ابن قولويه در كاظمين درگذشت و در جوار امامين (ع) مدفون شد . وى از فقهاى صاحب فتوى و واسط مكتب اهل حديث و مكتب متكلمان بود و برخلاف فقهاى محدث در مسائل فقهى به نظر و اجتهاد اعتقاد داشت . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:06 PM
ابن قياما



حسين واسطى ، از سران واقفيه . آورده‏اند كه نزد امام رضا (ع) رفت و پرسيد : آيا مى‏شود كه دو امام با هم باشند؟ حضرت فرمود نه ، مگر آنكه يكى‏شان صامت باشد . در روايت ديگرى ابن قياما به امام رضا (ع) مى‏نويسد كه چگونه تو امامى در حالى كه پسر ندارى ؟ (هنوز امام محمد تقى (ع) متولد نشده بودند) . طبق روايت ديگرى حيرت ابن قياما از زمان امام موسى كاظم (ع) سابقه داشته ، و يا بر اثر نفرين آن حضرت اسير حيرت مانده بوده است كه فرمود : ما تريد ؟ حيرك اللَّه . بايد دانست كه بعضى از سران واقفيه به خاطر وجوهاتى كه از آن امام هفتم(ع) به عنوان وكالت نزد خود داشتند ، پس از شهادت آن حضرت منكر امام بعدى شدند تا آن اموال را بخورند ، چنانكه يكى از آنان به نام ابن سراج به اين قضيه در دم مرگ اعتراف كرد . ابن قياما هم از طمع دنيوى اعتقاد به واقفيه داشته ، و نزد حضرت رضا (ع) رفت و آمد مى‏كرده است، اما ظاهراً تا آخر توفيق نيافته است كه به امامت حضرت ايمان آورد . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:07 PM
ابن قيم الجوزيه



شمس الدين ابوعبداللَّه محمد بن ابى بكر حنبلى، شاگرد و پيرو ابن تيميه به عدم خلود عذاب عصات معتقد بود و زيارت مسجد خليل (حبرون) را حرام مى‏شمرد و بدين سبب دستگير و محبوس گرديد. او را كتب بسيار است از جمله: كتاب الفئواد المشوقه. كتاب الروح. كتاب اخبار النساء. كتاب الطريق الحكمية فى السياسة الشرعيه. كتاب مفتاح دار السعادة. زاد المعاد فى هدى خير العباد. كتاب هادى الارواح. كتاب الجواب الكافى. كتاب اغاثة اللهفان. كتاب مدارك السالكين. كتاب اقسام القرآن. و كتب مزبوره همگى به مصر و بعضى به حيدرآباد طبع شده است. مولد او به سال (691) و وفات در سنه (751) بوده است. وجه تسميه او به ابن القيم الجوزيه توليت مدرسه جوزيه دمشق است كه پدر يا جد او داشته است و در كشف الظنون از شراح الفيه ابن مالك يكى برهان الدين ابراهيم بن محمد بن قيم الجوزيه را نام مى‏برد و شرح او را به اسم ارشاد السالك ذكر مى‏كند و وفات او را به سال 765 مى‏گويد و نمى‏دانم تصحيفى در نام و لقب و سال وفات روى داده و يا دو تن به نام ابن قيم الجوزيه (و شايد از يك خاندان) در مائه هشتم بوده‏اند .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:07 PM
ابن كثير



عبداللَّه بن كثير از قراء سبعه است كه در مكه مى‏زيسته ، وى از فارسيان يمن است كه كسرى براى طرد حبشه با كشتى به يمن فرستاد .
وفات او در سال 120 در مكه بوده . (لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:08 PM
ابن كَمُّونَه



سعد بن منصور بن حسن بن هبةاللَّه بن كمونه متوفى به سال (683 ه ق) . از فيلسوفان معاصر ابن سينا و ابوريحان بيرونى و خواجه نصيرالدين طوسى و ابوالخير خمّار ، وى با فلاسفه عصر خود مكاتبه داشته و رساله‏اى حاوى پرسشهاى او از خواجه نصيرالدين و پاسخهاى خواجه بر جاى مانده است ، در باره اعتقادات مذهبى ابن كمونه اختلاف است ، بسيارى وى را يهودى دانسته‏اند ، برخى به استناد مقدمه پاره‏اى از آثارش كه مشتمل بر درود بر پيامبر (ص) و خاندان نبوت است ، مانند : »التنقيحات فى شرح التلويحات« وى را مسلمان ، و حتى برخى ديگر شيعه شمرده‏اند ، و بعضى نيز او را شيطان الحكماء لقب داده‏اند .
به هر حال از مفاد برخى از آثار او و اظهار نظرهاى ابن فوطى كه معاصر او بوده برمى‏آيد كه وى اعتقادى به اديان نداشته ، و تصنيف كتاب تنقيح الابحاث كه مشتمل بر شبهات الحادى بود سبب شد كه مردم بغداد بر او بشورند و با اجتماع در مدرسه مستنصريه خواستار مجازات او شوند . در پى اين شورش شحنه بغداد تصميم به سوزاندن ابن كمونه گرفت ولى طرفدارانش او را در صندوقى گذاشته پنهانى به حله فرستادند و چندى بعد در همانجا درگذشت. شبهه ابن كمُّونَه كه در كتب كلاميه پيوسته مورد بحث و نقض و ابرام بوده ، به واژه »شبهه« در اين كتاب رجوع شود .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:08 PM
ابن لِرّه ، يا ابن لِزّه



بندار بن عبدالحميد الكرجى الاصفهانى اللغوى معروف به ابن لره . صاحب بغيه گويد از قول ياقوت ، ابن لره در علم لغت و روايت شعر پيشوا بود و در كرج توطن جست پس به عراق رفت و قدر فضل او در آنجا بشناختند وى تلميذ قاسم بن سلام است و ابن كيسان معروف شاگرد اوست و مبرّد گويد آنگاه كه ابن لرة به روزگار متوكل به سامره آمد با هم دوستى پيوستيم و او در روايت دواوين شعراى عرب يگانه زمانه خويش بود تا آنجا كه كمتر شعر جاهليت و اسلام بود كه از بر نداشت و در معرفت لغت از هر كس داناتر بود و در هفته يك بار در حضور متوكل با نحاة وقت به مباحثه مى‏پرداخت . و از كتب اوست : معانى الشعر و شرح معانى الباهلى و جامع اللغة (نقل به اختصار از روضات الجنات) . و در نسخه فهرست ابن النديم طبع قاهره چنين آمده است »ابن لزة الكرخى از علماى جبل و اسم او منداد بن عبدالحميد است و لزة لقب است و كنيت منداد ابى عمر است و خلط مذهب كوفيين و بصريين مى‏كرد اوراست كتاب معانى الشعراء و كتاب شرح معانى الباهلى الانصارى و كتاب جامع اللغة« و هم ابن النديم گويد از جامع اللغه قطعه كتاب الوحوش را ديدم .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:08 PM
ابن لهيعه




ابو عبدالرحمن عبداللَّه بن لهيعه حضرمى ، محدث . در دولت عباسى به سال 155 به مقام قضاى مصر منصوب شد و در سنه 174 درگذشت . و گويند او نخستين قاضى باشد كه به تن خويش به استهلال رمضان شد و ديگر قضاة تقليد او كردند و او را در روايت تضعيف كنند .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:09 PM
ابن ماجه



محمد بن يزيد بن ماجه قزوينى از كبار محدثين سنت و صاحب كتاب معروف سنن كه از صحاح سته به شمار مى‏آيد و كتابهاى ديگر او عبارتند از : كتاب تفسير و كتاب تاريخ قزوين . وى به بغداد و بصره و كوفه و شام و مكه و مصر و رى سياحت كرده و از محدثين مشهور عصر خود حديث شنوده . وى به سال 273 درگذشت .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:09 PM
ابن ماسويه




ابوزكريا يحيى (يوحنا) بن ماسويه. فاضلى طبيب و مصنفى دانشمند بود خدمت مأمون و معتصم و واثق كرد پدر او ماسويه در جندى شاپور عطار بود و خود يوحنا تلميذ جبرئيل بن بختيشوع طبيب هارون بود و حنين بن اسحاق شاگرد ابن ماسويه است. و گويند آنگاه كه حجاج بن مطرو ابن البطريق و سلم را براى اختيار و حمل كتب حكمت به روم فرستادند او نيز به همين سمت به روم رفت و رشيد او را متولى ترجمه كتب طبيّه قديمه كرد و آن كتبى بود كه مسلمين پس از فتوحات خود در انقره و عموريه و ديگر بلاد روم يافتند. او مردى مزاح و حاضر جواب بوده است چنانكه گويند روزى ابن حمدون نديم در محضر متوكل با يوحنا به دعا به چيزى گفت، يوحنا گفت اگر به اندازه جهل خويش علم داشتى و آن علم به صد خبز دوك بخش كردندى هر يك از آنان اعقل از ارسطو گرديدندى. ابن النديم. او بسيارى از كتب يونانى و سريانى را به زمان هارون و امين و مأمون و معتصم به عربى نقل كرد و از خليفه براى اين شغل وظيفه مستمره داشت. گويند او مكانى به كنار دجله براى تشريح بوزينگان مهيا داشت و در سال 321 آنگاه كه پادشاه نوبه براى معتصم بوزينه به تحفه آورد ابن ماسويه تمنا كرد كه عده بسيارى از نوع آن از نوبه بدو فرستند و او به تشريح اجساد آنان پرداخت و علت اين تقاضا آن بود كه اين نوع در تمام اندام به انسان شبيه و تنها فرقشان با آدمى مستور بودن بشره آنان از موى بود. وفات يوحنا در سال 243 بوده است. ليون افريقائى گويد مولد او به سال 777 ميلادى (165 هجرى) بوده است. اوراست: كتاب الكمال و التمام. كتاب الكامل. كتاب الحمام. كتاب دفع ضرر الاغذيه. كتاب الاسهال. كتاب علاج الصداع. كتاب السدر و الدوار. كتاب لم امتنع الاطباء من علاج الحوامل فى بعض شهور حملهن. كتاب محنة الطبيب. كتاب مجسة العروق. كتاب الصوت و البحة. كتاب ماء الشعير. كتاب الفصد و الحجامة. كتاب المرة السوداء. كتاب علاج النساء اللواتى لا يحبلن. كتاب السواك و السنونات. كتاب اصلاح الادوية المسهلة. كتاب الحميات مشجر. كتاب القولنج. كتاب البرهان و آن مشتمل بر سى كتاب است. و كتاب البصيرة. كتاب الكناش مشجر. كتاب الجذام. كتاب اصلاح الاغذيه. كتاب الرجحان فى المعده (كذا). كتاب النجح و آن كناش صغيرى است بنام مأمون. كتاب الادوية المسهلة. كتاب التشريح. كتاب الطبيخ. برادرهاى او ميخائيل و عيسى و جرجيس شغل طبابت داشته‏اند .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:10 PM
ابن مالك




جمال الدين ابوعبداللَّه محمد بن عبداللَّه بن محمد بن عبداللَّه بن مالك طائى جيانى اندلسى . در حدود سال 600 در جيان متولد و در 12 شعبان 672 به دمشق درگذشت . او از نحويين معروف عرب است كه در شهرت با سيبويه برابرى مى‏كند . علم نحو را ابتدا در اندلس آموخته و پس از آن در مشرق كامل كرد . وى شاگرد ابن حاجب و شلوبين و ابوالبقا و ديگران بوده و در حلب شروع به تدريس نحو كرد و در مسجد عادليه امامت يافت پس از آن در حماة و دمشق تدريس كرد و در اين شهر بدرود زندگى گفت . ابن مالك كتب بسيارى به نظم و نثر دارد ، از همه معروفتر كتاب الفيه است در هزار بيت رجز و اين خلاصه‏اى از منظومه مفصل ديگر او است موسوم به الكافية الشافيه در 2000 تا 2757 بيت . شرح و حواشى و تلخيصات الفيّة بسيار است از آن جمله است شرح پسر او بدرالدين و شرح ابن عقيل و جلال الدين سيوطى . و دوساسى مستشرق فرانسوى آن را به زبان فرانسه شرح و منتشر كرده است . ديگر از تأليفات او به نظم ، لاميات الافعال است در 114 بيت در علم صرف و تحفة المودود فى المقصور و الممدود در 162 بيت و آن با شرح مختصرى از تاريخ حيات او در قاهره به طبع رسيده . كتاب الاعلام فى مثلث الكلام و آن نيز رجز است (چاپ قاهره) . و الاعتداد فى الفرق بين الزاى و الضاد 62 بيت . منظومه در 49 بيت متضمن افعال ثلاثى معتل (و آن با المزهر در يك مجلد به طبع رسيده) و از تصنيفات نثر او عمدة الحافظ و عدة اللافظ با شرح آن ايجاز التعريف فى علم التصريف . كتاب العروض . شواهد التوضيح و التصحيح لمشكلات الجامع . الصحيح . كتاب الألفاظ المختلفه در مترادفات .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:10 PM
ابن مُتَوَّج




جمال‏الدين ابوناصر احمد (م 820 ق) فرزند عبداللَّه بن محمد بن على بن حسن بن متوج بحرانى ، فقيه و مجتهد برجسته كه در عصر او رياست مذهبى و علمى بدو منتهى مى‏شد . در بحرين متصدى انجام امور حسبيه و فصل خصومات شرعيه و تدريس و تأليف بود . به سال 802 ق جهت ابن فهد اجازه نوشته است . بعضى از تأليفات او عبارتند از : آيات الاحكام ، موسوم به منهاج الهداية ؛ آخذ الثار ، منظومه در شرح حال مختار بن ابى عبيده ثقفى ؛ تفسير قرآن مجيد ؛ مقتل الحسين (ع) كه منظومه است ؛ كفاية الطالبين فى اصول الدين . بين مؤلفات او و همنامش احمد بن عبداللَّه بن سعيد بن متوج بحرانى خلط شده و آثار آن دو را به يكديگر نسبت داده‏اند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:11 PM
ابن مُتَوَّج

شيخ عبداللَّه بن سعيد بحرانى ، از فقها و شعراى شيعه در قرن هشتم . وى از علماى مشهور بحرين بود و رياست و رهبرى شيعيان آن سامان را به عهده داشت . او پدر شيخ فخرالدين احمد است و كتاب المقاصد در شرح قواعد علامه به او منسوب است . صاحب ريحانة الادب مى‏نويسد : »... او نيز اشعار بسيارى در مراثى اهل بيت عصمت (ع) سروده است . بعضى از اهل فن اشعار مذكوره و ديوان كفايه و مقاصد و ناسخ و منسوخ و نهايه مذكوره در شرح حال پسرش را بدو نسبت داده‏اند ...« . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:12 PM
ابن مُتَوَّج



شيخ ناصر بن جمال الدين احمد بن عبداللَّه بحرانى ، از علما و شعراى اماميه در قرن نهم هجرى . قبر وى كنار قبر پدرش در جزيره بحرين در آستانه نبى صالح (ع) واقع است . وى از علما و زعماى شيعه در بحرين بوده است . صاحب ريحانة الادب در وصف وى مى‏نويسد : »... قول به اشتراط فصاحت و بلاغت در اجتهاد كه فوقاً ضمن شرح حال احمد بن عبداللَّه بن سعيد اشاره نموديم گاهى به همين صاحب ترجمه ناصر منسوب است ...« .
از آثار وى رساله‏اى در فقه است . حر عاملى در امل الآمل مى‏نويسد كه بعضى از علما از وى در اجازات خود ياد نموده‏اند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:15 PM
ابن مسكان



عبداللَّه بن مسكان كوفى مولى غزه از اصحاب كثيرالروايه امام صادق(ع) و در وثاقت مورد اتفاق علماى شيعه است و از اصحاب اجماع بشمار آمده . وى را عادت چنين بود كه احاديث امام صادق (ع) را از دگر ياران آن حضرت دريافت و ثبت مى‏نمود و كمتر به حضور حضرت مى‏رسيد كه مبادا حق احترام امام را نتواند ادا كند . (جامع الرواة)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:18 PM
ابن مسكويه

احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه يا مشكويه ، مكنى به ابوعلى و معروف به ابن مسكويه ، متوفى به سال 421 هجرى . از حكما و اطباى معروف و در بدايت امر از پيوستگان وزير معزالدوله ديلمى بوده و پس از او نزد ابن عميد و پسرش ابوالفتح ذوالكفايتين وزير ركن الدوله بويهى تقرب خاصى داشته . وى معاصر ابوعلى سينا بوده و او را در رياضيات و طبيعيات و الهيات و ديگر فنون كتبى است از جمله : الفوز الاكبر ؛ الفوز الاصغر ؛ جاويدان خرد ؛ الطهارة فى علم الاخلاق . مذهب او از حيث تشيع و تسنن نامعلوم است و مرحوم ميرداماد به تشيع او معتقد بوده و قبرش را در اصفهان زيارت مى‏كرده . (سفينة البحار و دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:18 PM
ابن مشهدى



ابوعبداللَّه محمد بن جعفر بن على بن جعفر مشهدى حائرى معروف به ابن مشهدى از محدثان شيعه در اواخر سده ششم يا اوائل سده هفتم هجرى . مردى بزرگوار و جليل‏القدر و ثقه و متبحّر بوده . معروفترين اثر او كتاب مزار است كه مرحوم مجلسى از آن به مزاركبير تعبير نموده . (اعيان الشيعه ، رياض العلماء)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:19 PM
ابن معتز




ابوالعباس عبداللَّه بن معتز بن متوكل بن معتصم عباسى ، در ادب و شعر يگانه روزگار خويش بود و درك صحبت بسيارى از علماء نحو و خبر كرد و از فصحاى عرب شعر و لغت فرا گرفت . و در علوم ادبيه تلميذ مبرد و ثعلب بود . و نزد پسر عمش معتضد خليفه جاه و مقامى بسزا داشته .
پس از مرگ مقتفى درباريان خليفه مقتدر را خلع و او را در 20 ربيع‏الاول 296 به نام مرتضى باللَّه يا المنصف يا الغالب به خلافت برداشتند و وى تنها يك روز به مسند خلافت نشست و فردا طرفداران مقتدر فائق آمدند و ابن معتز در خانه ابن الجصاص گوهرى پنهان گشت و به دوم ربيع‏الثانى دستگير و به امر مقتدر كشته شد . از جمله كتب او است : كتاب الزهر و الرياض. كتاب البديع . كتاب مكاتبات الاخوان بالشعر . كتاب الجوارح و الصيد . كتاب السرقات . كتاب اشعار الملوك . كتاب الآداب . كتاب حلى الاخبار . كتاب طبقات الشعراء .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:20 PM
ابن معطى




زين الدين ابوالحسن يحيى بن عبدالمعطى بن عبدالنور زواوى مغربى حنفى يكى از ائمه نحو و لغت . وى به سال 564 بزاد و نحو و فقه را در الجزائر نزد ابوموسى جزولى فرا گرفت و سپس به مشرق رفت و زمانى دراز در دمشق بود و بدانجا نخست شاگردى ابن عساكر كرد پس از آن به تدريس نحو پرداخت و گروه زيادى نزد او گرد آمدند و از او فوائدى علمى گرفتند و تصنيفات مفيده كرد تا آنگاه كه ملك كامل او را به هجرت به مصر ترغيب نمود و او به مصر شد و در جامع عتيق به تعليم ادب پرداخت و در آنجا راتبه و مشاهره مقرر داشت و تا آخر عمر يعنى سلخ ذيقعده 628 بدين شغل ادامه داد . قبرش در قاهره كنار قبر شافعى است .
زواوى نسبت است به زواوه قبيله‏اى بزرگ در بجايه از افريقيه . اوراست : الدرة الالفيه كه ابن مالك الفيه خود را بر آن فائق مى‏داند . الفصول الخمسين نيز در نحو . البديع فى صناعة الشعر .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:21 PM
ابن مغازلى



ابوالحسن على بن محمد بن طبيب واسطى معروف به ابن مغازلى ، فقيه شافعى صاحب كتاب ذخيرة العقبى فى مناقب ذوى القربى و كتاب البيان عن اخبار صاحب الزمان . وى از علماى اوائل سده چهارم هجرى بوده و به چهار واسطه از ابوصلت هروى حديث نقل مى‏كند . (سفينة البحار)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:22 PM
ابن مُفَرِّغ



يزيد بن زياد بن ربيعة بن ذى العشيره حميرى شاعر ، جد چهارم سيد اسماعيل حميرى . و مفرغ چنانكه در اغانى آمده لقب ربيعه است ، و هم در اغانى است كه گفتن ربيعة بن مفرغ خطاست . آنگاه كه عباد بن زياد برادر كهتر عبيداللَّه معروف مأمور سيستان و نواحى خراسان شد ابن مفرغ با وى برفت و چون از عباد صلتى نيافت زبان به هجو او گشود و عباد كسانى را برانگيخت تا از وى مطالبه دينى كردند و بدين بهانه او را به زندان افكند و وى هر چه داشت بفروخت و به وام‏خواهان داد سپس به وسيله‏اى از حبس رها و به بصره گريخت و از آنجا به شام رفت و زبان به دشنام آل زياد دراز كرد و اين هجوها سخت زننده بود و در تمام اصقاع مسلمانى بپراكند و از خراسان تا شام ورد زبانها گشت تا آنكه عبيداللَّه زياد به يزيد بن معاويه شكايت نوشت و يزيد در جستجوى وى برآمد و ابن مفرغ از شام به بصره گريخت و عبيداللَّه او را دستگير كرد و براى قتل وى از يزيد بن معاويه دستورى خواست ، يزيد اجازه قتل او نداد اما هرگونه تعذيب ديگر را رخصت كرد ابن زياد امر داد تا دواى مسهل به او نوشانيدند و با خوك و گربه در يك رسن بستند و در بازار بصره بگردانيدند وى با حالت آلودگى مى‏گشت و كودكان دنبال او افتاده به استهزاء فرياد مى‏كشيدند با اين همه او دست از هجاى آل زياد برنداشت و هم در اين وقت گفت : يغسل الماء ما فعلت و قولى‏
راسخ فيك فى العظام البوالى و معنى آنكه : اين آلودگى به آب شسته شود . و آنچه من در باره تو گفتم در استخوانهاى پوسيده تو نيز برجاى ماند . و در تاريخ سيستان آمده است : عباد به سيستان آمد و هر روز پنج‏شنبه مظالم كردى و هر حاجتى كه از او بخواستندى تمام كردى و عطا دادى و نيكوئى كردى به مردمان و اين خبر از پيغمبر (ص) هر پنج‏شنبه روايت كردى »الّلهمّ بارِك لَاُمّتى فى بكورها و اَجعل ذلِك يومَ الخميس« . پس اينجا خليفتى بپاى كرد و خود برفت و به كابل شد و از آنجا به قندهار شد و سپاه هند پيش آمدند و حربى سخت كردند آخر ايزد تعالى مسلمانان را ظفر داد و عباد آن روز بر استرى حرب همى كرد به نفس خويش . و زهير بن ذويب العدوى حرب كرد آنجا آن روز چنانكه رستم به روزگار خويش همى‏كرد و خانه پر زر يافتند و غنايمى بزرگ بدست مسلمانان آمد ، و ابن مفرغ آنجا بود با ايشان بدين غزا ، همه روز عباد را و زياد را هجو همى كردى چنين كه اين زمان ياد كنيم : و اشهد ان اُمّك لم تُباشر
اباسفيان واضعة القناع‏
ولكن كان اَمرٌ فيه لَبس‏
على وجل شديد و ارتباع پس عباد او را بياورد و ادب كرد و محبوس ، و به دست حجامان داد . آن حجامان برفته بودند و خوكان اهلى را سيكى بار كردند و بياوردند و اين شاعر آن بخورد و مست گشت . ديگر روز اندر مستى او را اسهال افتاد . كودكان نگاه همى كردند از بس سياهى كه آن اسهال او بود ، و منادى مى‏كردند به زبان پارسى كه : شيست اين شيست اين شيست . او چوان كرد ايشان را هم به پارسى كه : آب است و نبيذ است‏
و عصارات زبيب است‏
و دنبه فربه و پى است‏
وسميّه هم روسبى است وسميه نام مادر زياد بود پس عباد او را مالى داد و به سوى عرب بازگردانيد ، گفتا مرا از تو بس . و ابن المفرغ به سال 69 از هجرت وفات كرد .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:22 PM
ابن مُقَفَّع



عبداللَّه . اسم او به فارسى روزبه است و پيش از اسلام آوردن كنيه او ابوعمر و پس از قبول مسلمانى مكنى به ابى‏محمد گرديد و مقفع پدر او پسر مبارك است و اصل او ازجور (فيروزآباد) شهرى از كوره‏هاى فارس است . ابن مقفع در اول كاتب داود بن عمر بن هبيره و سپس كاتب عيسى بن على بود . او يكى از نقله از فارسى به عربى است و از كتب او است : كتاب التاج در سيرت انوشيروان و كتاب خداينامه در سير و كتاب آيين نامه در اصر و كتاب كليله و دمنه و كتاب مزدك و كتاب الادب الكبير معروف به ما قرء حسيس و كتاب الادب الصغير و كتاب اليتيمة در رسائل (ابن النديم) . و در جاى ديگر صاحب الفهرست گويد در قديم ايرانيان عده‏اى از كتب منطق و طب از يونانى و رومى به فارسى نقل كرده بودند و عبداللَّه بن المقفع و ديگران آن را به عربى تحويل كردند . و نيز ابن النديم آنجا كه بلغاى عشره ناس را نام مى‏برد عبداللَّه بن مقفع را نخستين آنان مى‏شمارد و نه تن ديگر عمارة بن حمزة و حجر بن محمد و محمد بن حجر و انس بن ابى شيخ و سالم و مسعدة و الهرير و عبدالجبار بن عدى و احمد بن يوسف باشند . و باز در باب شعرا گويد : ابن المقفع به عربى شعر مى‏گفته و مُقِلّ است . و در مقاله‏اى راجع به حكما گويد : او يكى از مترجمين و نقله حكمت و ساير علوم از فارسى به عربى است . و اوراست : اختصار قاطيغورياس ارسطو و اختصار بارى ارميناس ارسطو . و قفطى در اخبار الحكما آورده است كه ابن المقفع فاضلى كامل بود و او نخستين كس است كه ميان مسلمانان به ترجمه كتب منطقى پرداخت براى ابوجعفر منصور ، و از نژاد فارس است ، الفاظ وى حكمت آميز و مقاصد او خالى از خلل است و سه كتاب منطقى ارسطو ، قاطيغورياس ، بارى ارمينياس و انالوطيقا را او به عربى برد . و گفته‏اند كه ايساغوجى تأليف فرفوريوس صورى و جز آن را نيز او به زبان عرب نقل كرد و اين ترجمه با عباراتى سهل و آسان باشد و نيز ترجمه كليله و دمنه از او است و او را تأليفات نيكو هست از جمله رساله او در ادب و سياست و رساله معروف به يتيمه در طاعت سلطان . در كتب لغت عرب آرند كه نام او پيش از مسلمانى گرفتن دادبه يا روزبه بن داذجشنش و كنيه او ابوعمرو است و پدر او را از آن روى مقفع گفتند كه حجاج او را بزد و دست وى را گرفت و ترنجيده گشت . و ابن خلكان در ذيل ترجمه حسين بن منصور حلاج گويد : او عبداللَّه بن المقفع كاتب مشهور به بلاغت است (صاحب رسائل بديعه) . عبداللَّه از اهل فارس و در اوّل مجوسى بود سپس به دست عيسى بن على عم سفاح و منصور دو نخستين خليفه عباسى مسلمانى گرفت و در خواص عيسى درآمد و كاتبى او كرد . و از او آمده است : »شربت من الخطب ريّا وَلَم اضبط لَها رويّا فَغاضت ثُمّ فاضت فَلاهى هىَ نِظاماً و لَيست غَيرها كلاما« . و هيثم بن عدى گويد : ابن المقفع نزد عيسى بن على شد و گفت مسلمانى در دل من راه كرد و خواهم به دست تو مسلمانى گرفتن . عيسى گفت : اسلام آوردن تو فردا به محضر قوّاد و وجوه مردمان سزاوارتر و چون عشا بگستردند ابن المقفع بر خوان ، هم به رسم مجوسان زمزمه گرفت و عيسى بدو گفت با نيّت مسلمانى نيز زمزمه آرى ! گفت : آرى نخواهم شبى را بى دين به روز كردن . و بامداد به دست عيسى مسلمان شد . و ابن مقفع با همه فضل مطعون به زندقه بود و جاحظ گويد : ابن المقفع و مطيع بن اياس و يحيى بن زياد در دين خويش متهمند و ظريفى گفته جاحظ بشنود و گفت : يا للعجب چگونه جاحظ خويشتن را فراموش كرد و از شمار بيفكند . و اصمعى گويد : ابن المقفع را مصنفات دلپذير است و از جمله : الدرة اليتيمه كه در فن خود عديل ندارد و باز اصمعى گفت : ابن المقفع را پرسيدند ادب از كه فرا گرفتى گفت : از خويشتن چه نيكوئى‏هاى مردمان برداشتم و بدى‏ها فرو گذاشتم . برخى برآنند كه ابن المقفع خود كتاب كليله و دمنه بكرده است و پاره‏اى گويند كه آن به زبان پارسى بود و او بلغت عرب تحويل كرد و تنها ديباچه كتاب ابن المقفع راست . ابن المقفع سفيان بن معاوية بن يزيد بن المهلب بن ابى صفره را سبك داشتى و استهزاء كردى و او را جز به نام ابن المغتلمة نخواندى و در آن راه گزاف و اغراق رفتى . آنگاه كه سليمان و عيسى پسران على ، دو عم منصور ، به بصره شدند تا برادر خود عبداللَّه بن على را از دست منصور خط امانى نويسند و اين عبداللَّه بر برادر زاده خويش منصور خروج كرده و دعوى خلافت كرده بود و منصور جيشى به سردارى ابومسلم خراسانى به مقابلى او فرستاده بود و ابومسلم او را بشكسته و عبداللَّه بن على به هزيمت شده و به برادران خود سليمان و عيسى پناهيد و نزد آنان مخفى گشته بود و ايشان نزد منصور به خواهشگرى برخاستند تا او از عبداللَّه خوشنود گردد و گناه رفته بر او نگيرد و منصور شفاعت آنان بپذيرفت و بر آن نهادند كه از جانب منصور او را امان نامه‏اى نويسند تا به صحه و امضاى خليفه موشح گردد و چون به بصره آمدند ابن المقفع را به انشاء آن امان داشتند و گفتند در نوشته سخت تأكيد كن تا منصور ديگر بار او را نيارد آزردن و يا كشتن و از اين پيش بياورديم كه ابن المقفع كاتب عيسى بن على بود ، ابن المقفع خط امان بكرد و در آن طريق مبالغه و افراط پيمود و حتى در بعض فصول آن نوشت كه اگر اميرالمؤمنين به عم خود عبداللَّه غدر آرد زنان او را بى طلاق بيزارى و ستور او وقف و بندگان او آزاد و مسلمانان از بيعت او يله باشند . چون نامه به منصور بردند توشيح را ، مضمون آن بر او سخت گران آمد و گفت اين زنهار نامه كه كرد ؟ گفتند مردى به نام ابن المقفع كاتب عموهاى تو عيسى و سلمان . منصور نامه‏اى به سفيان والى بصره كه پيش از اين از او ياد كرديم نوشت و به كشتن ابن المقفع فرمان كرد و سفيان خود به اسبابى كه گفته آمد كينه او به دل داشت ، پس روزى كه ابن المقفع ديدار سفيان خواسته بود او را بداشت تا ديگر زائران رخصت انصراف يافتند و سپس او را تنها بپذيرفت و با وى به حجره ديگر شد و در آن جا ابن المقفع را بكشت . و ابن المداينى گويد چون ابن مقفع به حجره سفيان در آمد سفيان او را گفت آنچه مادر مرا بدان برمى‏شمردى به ياد دارى ! ابن المقفع بهراسيد و به جان خويش زنهار طلبيد و او گفت مادر من چنان كه تو گفتى مغتلمه باد اگر تو را نكشم به كشتنى نو و بى‏مانند . پس فرمان كرد تا تنورى را برتافتند و اندامهاى او يك‏يك باز مى‏كرد و در پيش چشم او به تنور مى‏افكند تا جمله اعضاى او بشد پس سر تنور استوار كرد و گفت بر مثله تو مرا مؤاخذتى نرود چه تو زنديقى بودى و دين بر مردمان تباه مى‏كردى . چون سليمان و عيسى از ابن مقفع بپژوهيدند و دانستند كه او تندرست به خانه سفيان اندر شد و باز بيرون نيامد داورى به منصور برداشتند و سفيان را در بند به خليفه بردند و گواهان حاضر آمدند و گواهى خويش بگذاردند ، منصور گفت تا در نگرم و از آن پس گفت اگر من سفيان را بكشتم و ابن المقفع از اين در درآمد (و اشاره به در پشت سر خويش كرد) و با شمايان سخن گفت گمان بريد كه من شماها را نكشم ! چون شهود اين بشنيدند از شهادت باز ايستادند و سليمان و عيسى دم در كشيدند و دانستند قتل ابن المقفع به رضاى منصور ببود : و در اين وقت از عمر ابن المقفع سى و شش سال مى‏گذشت . و هيثم بن عدى گويد : ابن المقفع بر سفيان بسيار استخفاف كردى و از جمله چون سفيان را بينى سخت كلان بود هرگاه به وى درآمدى گفتى سلام عليكما ، درود بر شمايان يعنى بر تو و بر بينى تو . و روزى سفيان مى‏گفت من هيچگاه بر خاموشى پشيمانى نخوردم (ما ندمت على سكوت قط) ابن المقفع گفت گنگلاجى زيب و آذين تو است چگونه بر آن پشيمانى خورى . و يك روز در سر جمع از وى پرسيد چه گوئى در حكم ارث مرده‏اى كه از او زنى و شوئى باز مانده است . و سفيان مى‏گفت سوگند با خداى كه تن او ريزه ريزه از هم باز كنم . و او را به قتل غيله كشتن مى‏خواست تا نامه خليفه در امر قتل ابن المقفع برسيد و او وى را بكشت و بلاذرى گويد چون عيسى بن على در امر برادر خويش عبداللَّه بن على به بصره شد ابن مقفع را گفت نزد سفيان رو و چنان و چنين كن . ابن المقفع گفت جز مرا بدين امر گمار چه من از او بر جان خويش بيم دارم و او گفت دل بد مكن من جان تو را پذيرفتارى كنم و ابن المقفع برفت و سفيان با وى آن كرد كه بياورديم . و برخى گويند كه او را به چاه آبخانه در افكند و چاه به سنگ بينباشت و نيز گفته‏اند كه او را به گرمابه كرد و در بر وى استوار كرد و او با دمه حمام بتاسه و خبه بمرد و باز ابن خلكان گويد صاحب ما شمس‏الدين ابوالمظفر يوسف واعظ نواسه شيخ جمال‏الدين ابوالفرج بن الجوزى واعظ مشهور در تاريخ كبير خود موسوم به مرآت الزمان اخبار ابن المقفع و قتل او را در سال 145 مى‏آورد و اين مؤلف را عادت بر آن است كه هر واقعه را در سال وقوع آن ياد كند و اين دليل كند كه قتل ابن المقفع در سال مذكور بوده است . و از كتاب اخبار بصره عمرو بن شيبه برمى‏آيد كه قتل او به سال 142 يا 143 بوده است و شعر او در حماسه آمده است و نيز گفته‏اند او را مرثيه‏اى است در مرگ ابى عمرو بن العلاء المعرّى و ظاهراً اين مرثيه پسر ابن المقفع محمد بن عبداللَّه بن المقفع راست .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:23 PM
ابن مَنْدَه



شيخ ابوالحسن على بن حسن بن منده ، از محدثين قرن پنجم هجرى. وى از روات حديث مشهور »الطير المشوى« است كه در فضيلت اميرالمؤمنين على بن ابى طالب (ع) است (حديث طير) و شيخ ابى الفتح محمد بن على بن عثمان كراجكى (م 449 ق) در كتاب خويش تفضيل اميرالمؤمنين (ع) حديث مذكور را از وى در سال 436 ق در شهر طرابلس روايت مى‏نمايد . ابن منده از استاد خود حسين بن يعقوب بزاز در سال 370 ق اجازه نقل حديث گرفته است . (النابس فى القرن الخامس:119)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:23 PM
ابن ميثم بحرانى




كمال‏الدين ميثم بن على بن ميثم بحرانى از فضلاى علما و متكلمين ماهر بوده و ابن طاووس سيد عبدالكريم بن احمد و مفيدالدين بن جهم از او روايت كنند و خواجه طوسى او را به تبحّر در حكمت و كلام مى‏ستايد و شريف جرجانى به جلالت قدر او معترف است و صدرالدين شيرازى در حاشيه تجريد از او بسيار نقل كند و شرح نهج‏البلاغه در چند مجلد از تبرّز او در تمام فنون اسلامى و ادبى و حكمى حكايت كند .
وى در آغاز در بحرين بوده و منزوى مى‏زيسته تا اينكه علماى حله و عراق در نامه‏اى از اعتزال او گله كردند ، لذا او سفرى به عراق رفت و علماى آنجا را ديدار نمود .
وى را جز شرح نهج‏البلاغه كتب ديگرى نيز هست .
وى در سال 679 در بحرين وفات و در آنجا در قريه حلتاى ماحوز به خاك سپرده شد .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:24 PM
ابن نجّار

شيخ ابوالحسن و يا ابوالحسين محمد (303 يا 402 - 311 ق) فرزند جعفر بن محمد بن هارون بن فرقة بن ناجية بن مالك تميمى نحوى قمى كوفى ، از فحول محدثين شيعه و علماى نحو . وى از احمد بن سعيد معروف به ابن عقده (م 333 ق) نقل حديث مى‏كند و از مشايخ ابوالعباس احمد نجاشى است و نيز شريف ابوعبداللَّه محمد بن على حسينى صاحب كتاب التعازى از وى نقل حديث مى‏كند . وى غير از ابن نجار مؤلف كتاب ذيل تاريخ بغداد و كتاب الدرة الثمينة است . ياقوت در معجم الادباء به شرح حال وى پرداخته و كتاب تاريخ الكوفة را كه از مؤلفات اوست ديده است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:24 PM
ابن نجّار




حافظ محب‏الدين ابوعبداللَّه محمد بن محمود بن حسن بن هبةاللَّه . اديب و مورخ و محدث . مولد او بغداد به سال 578 . مدت بيست و هفت سال به سفرهاى علمى و به سياحت گذرانيد و بسيارى از بلاد اسلام را بديد و درك صحبت عده‏اى عظيم از اساتيد كرد . اوراست : ذيلى طويل بر تاريخ بغداد خطيب و از تأليفات ديگر اوست : القمر المنير فى المسند الكبير . كنزالانام فى معرفة السنن و الاحكام . المتفق و المفترق . نسبة المحدّثين الى الآباء و البلدان . العوالى . المعجم . جنة الناظرين فى معرفة التابعين . الكمال فى معرفة الرجال. العقد الفائق فى عيون اخبار الدنيا و محاسن تواريخ الخلائق . الدرة الثمينه فى اخبار المدينه . نزهة الورى فى اخبار امّ القرى . روضة الاولياء فى مسجد ايليا . الازهار فى انواع الاشعار . سلوة الوحيد و غررالفوائد . مناقب الشافعى . الزهر فى محاسن شعراء اهل العصر . نشوان المحاضره . نزهة الطرف فى اخبار اهل الظرف . اخبار المشتاق فى اخبار العشاق . الشافى فى الطب . و وفات او به سال 643 بوده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:25 PM
ابن نما




نجيب‏الدين ابو ابراهيم محمد بن جعفر بن محمد بن نماى حلبى ربعى فقيه شيعه و شاگرد ابن ادريس و استاد محقق صاحب شرايع است . وى به سال 645 در نجف اشرف وفات نمود . (سفينة البحار و دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:26 PM
ابن هشام




جمال الدين ابومحمد عبداللَّه بن يوسف بن احمد بن عبداللَّه بن هشام المصرى الانصارى الحنبلى ، معروف به ابن هشام نحوى . مولد او به قاهره به سال 708 ق . او نزد تاج تبريزى و تاج فاكهانى و على بن حيان و شهاب عبداللطيف بن المرحل و ابى حيان علوم مختلفه فراگرفت و پنج سال پيش از مرگ از مذهب شافعى به حنبلى بگشت و تدريس مدرسه حنابله به او گذاشتند . و نيز در قبه منصوريه درس تفسير مى‏گفت . و ابن خلدون كه معاصر او بوده گويد كه ما در مغرب مى‏شنيديم كه به مصر عالم عربيتى ظهور كرده موسوم به ابن هشام كه بر سيبويه در نحو پيشى دارد . اوراست : كتاب مغنى اللبيب عن كتب الاعاريب و اين كتاب سالها در شرق و غرب كتاب درس طلاب عربيت بود و كتاب شذور الذهب فى معرفة كلام العرب . كتاب الاغراب فى قواعد الاعراب . موقد الاذهان و موقظ الوسنان . كتاب الالغاز . كتاب الروضة الادبية و آن شرح شواهد لمع ابن جنى است . قطرالندى و بلّ الصدى . كتاب جامع الصغير فى النحو . اعتراض الشرط على الشرط . فوح الشذا فى مسئلة كذا . شرح القصيدة اللغزيه . اوضح المسالك كه به غلط به نام توضيح معروف شده است در شرح الفيه ابن مالك . شرح قصيده بانت سعاد . شوارح الملح و موارد المنح . مختصر الانتصاف فى الكشاف ، رساله‏اى در نصب بعض كلمات . رساله‏اى راجع به منادى در نه آيه از آيات قرآن . و رسائل ديگر كه با كتاب الاشباه و النظائر سيوطى به طبع رسيده است. وفات او به قاهره در سال 761 بوده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:26 PM
ابن هشام


ابومحلم محمد بن هشام بن عوف التميمى الشيبانى السعدى اللغوى . ابو احمد عسكرى گويد او امام لغت عربيت و علم شعر و ايام ناس است و اصل وى از اهواز باشد و در طلب حديث مراراً به مكه و كوفه و بصره سفر كرد و از سفيان بن عيينه و جماعتى استماع حديث كرد و به طلب عربيت به باديه شد و ديرى بپائيد و علماى بسيارى مانند زبير بن بكار و ثعلب و مبرد از وى روايت دارند . مرزبانى از محمد بن يحيى و او از حسين بن يحيى روايت كند كه الواثق باللَّه خليفه در خواب ديد كه از خداى تعالى درخواستى تا او را به بهشت برد و به رحمت خويش بپوشد و او را در زمره هالكين در نياورد . و در خواب شنيدى كه گوينده‏اى گويد : در زمره هالكين در نيايد جز آنكس كه قلب او مُرت باشد . بامدادان خليفه از جلساء خويش تعبير اين خواب و معنى كلمه مرت بپرسيد كسى حقيقت آن ندانست ، پس ابامحلم را طلب كرد و او حاضر آمد و گزارش خواب خويش و معنى كلمه مُرت از وى سؤال كرد . ابومحلم گفت : مرت زمين قفر بى‏گياه باشد و بنابر اين گفته هاتف را معنى اين است كه در زمره هالكين در نيايد جز آنكس كه دل او چون زمين مرده بى‏نبات از ايمان خالى باشد . واثق گفت گواهى از شعر كه لفظ مرت در آن آمده باشد بيار . ابومحلم ديرى بيانديشيد و بيتى شامل اين كلمه به خاطر نياورد تا يكى از حضار گفت من شعرى از بعض بنى‏اسد به ياد دارم و آن اين است : و مُرتٌ مُرورات يحاربها القطا
و يصبح ذو علم بها و هو جاهل پس ابومحلم بخنديد و گفت گاهى انسان را از چيزهائى فراموشى آيد كه از آنچه در آستين دارد بدو نزديكتر است . پس صد شعر معروف از شعراى مشهور پى در پى بخواند كه در همه كلمه مُرت بيامده بود و واثق هزار دينار به او بخشيد و منادمت مجلس خويش از او درخواست و او از قبول آن سر باز زد ... مرزبانى از احمد بن محمد عروضى حكايت كند كه ابومحلم گفت آنگاه كه من به مكه آمدم ملازمت درس ابن عيينه مى‏كردم و هيچ مجلس او از من فوت نمى‏شد روزى به من گفت : اى پسر، پشت‏كار و استماعى نيكو دارى و لكن بهره‏اى برنمى‏گيرى . گفتم چگونه ؟ گفت : زيرا كه از سخنان من هيچ ننويسى . گفتم من همه گفته‏هاى تو به دل سپارم و از بر كنم . و از اينرو به نوشتن حاجت نيفتد . او را سخن من استوار نيامد و دفتر يكى از شاگردان برگرفت و گفت : آنچه امروز گفتم بازگوى ، و من بى‏تحريف حرفى گفته‏هاى او باز بگفتم پس مجلس ديگر از دفتر باز كرد و آن را نيز از بر بخواندم ، ابن عيينه گفت : زهرى از عكرمه و او از ابن عباس روايت آرد كه به هر هفتاد سال كسى پيدا آيد كه همه چيز را به ياد گيرد و فراموش نكند و با دست بر من زد و گفت گمان برم كه تو آنكس باشى ... و ابن سكيت گويد اصل ابومحلم از ايران است و مولد او به فارس باشد و به بنى‏سعد منسوب است و از كتب او است : كتاب الانواء . كتاب الخيل . كتاب خلق الانسان . مولد او در آن سال بود كه منصور خليفه به حج شد و وفات او در 245 بوده است (نقل به اختصار از روضات) . و ابن النديم در كتاب الفهرست به باب الكتب المؤلفة فى الانواء نام او را برده و يكى از كتب انواء را بدو نسبت كرده است و نيز در موضع ديگر گويد : محمد بن سعد يا محمد بن هشام بن عوف السعدى ، ابن السكيت گويد ابومحلم از مردم ايران و مولد او فارس است و نسبت او به بنى‏سعد به ولاء باشد . مؤرج گويد ابومحلم در حافظه بى‏نظير بود چنانكه شبى جزوه‏اى در پانصد ورق از من به عاريت بستد و فردا به من باز آورد ، بالتمام از بر كرده و چنانكه خود ابومحلم مى‏گفت مولد او به سالى است كه منصور خليفه به حج شد. و در سال 248 وفات كرده است . و از كتب اوست : كتاب الانواء . كتاب الخيل . كتاب خلق الانسان . (ابن النديم)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:40 PM
ابن هَيْثَم


ابوعلى حسن بن حسن بن هيثم . مهندس بصرى نزيل مصر . صاحب تصانيف و تؤاليف نامى در علم هندسه . مولد او به بصره به سال 354 هجرى ، او عالم به غوامض اين علم و معانى آن و به ساير علوم عقلى نيز بصير بود و مردم عصر از او فوائد بسيار گرفتند . وقتى به حاكم علوى صاحب مصر كه متمايل به حكمت بود درجه اتقان ابن هيثم را در اين علم خبر دادند او آرزومند ديدار وى گشت و بر اين آرزوى او بيفزود آنگاه كه گفتند ابن هيثم گفته است اگر من به مصر بودمى در نيل تصرفى كردمى كه در حالت طغيان و نقصان هر دو سودمند باشد چه شنيده‏ام نيل در طرف اقليم مصرى از مكانى بلند سرازير مى‏گردد . الحاكم باللَّه سرّاً مالى بدو فرستاد و وى را به آمدن به مصر ترغيب كرد و او به مصر رهسپار شد آنگاه كه خبر وصول او به حاكم رسيد حاكم به تن خويش او را پذيره گشت و در قريه معروف به خندق به ظاهر قاهره معزّ يكديگر را ديدار كردند و حاكم امر به فرود آوردن وى و اكرام او داد و چون از رنج سفر بياسود از او ايفاى وعد امر نيل خواست و وى با حاكم و جماعتى از دستكاران و معماران براى انجام منظور خويش اقليم مصر را به درازا بپيمود و چون آثار سكنه پيشين مصر را در غايت اتقان و احكام صنعت وجودت هندسه بديد و محتويات آن را از اشكال سماويه و مثالات هندسيه با تصوير معجز مشاهده كرد دانست كه قصد او به عمل نتواند آمدن چه بر پيشينيان مصر چيزى از علم او مجهول نبوده و اگر اين قصد ممكن و ميسّر بودى آنان خود بدان توفيق يافته بودندى . پس بدو نوميدى راه يافت خاصه آنگاه كه به موضع معروف به جنادل قبلى شهر اسوان رسيد و آن موضعى مرتفع است كه نيل از آنجا به نشيب افتد و پس از معاينه و اختبار و ديدن دو ساحل نيل يقين كرد كه اين امر بر وفق مراد او نرود و از وعد خويش خجل و شرمنده گشت و از حاكم پوزش خواست و حاكم عذر او نپذيرفت و از آن پس او را توليت بعض دواوين داد و او از ترس ، نه به رغبت آن شغل قبول كرد و يقين داشت كه تقليد خدمت حاكم غلط است چه او متلون و خونخوار بود و بى سببى يا به ضعيف‏ترين سبب به سفك دماء مى‏پرداخت .
عاقبت براى نجات خويش حيلتى انديشيد و آن اظهار ديوانگى بود و چون خبر ديوانگى او به حاكم رسيد امر داد تا او را در خانه وى در بند كردند و پرستارانى به خدمت او گماشت و اموال او را به نام خود او به نواب خويش سپرد و او بدين تظاهر بپائيد تا حاكم بمرد و چند روز پس از وفات حاكم اظهار عقل كرد و از خانه بيرون شد و در قبه بر در جامع ازهر منزل گرفت و مال سپرده بدو باز دادند و به شغل تصنيف پرداخت وى خطى نيكو داشت و در مدت يك سال در ضمن مشاغل علمى خود سه كتاب اقليدس و متوسطات مجسطى را به خط خويش مى‏نوشت و به يكصد و پنجاه دينار مى‏فروخت و مؤونه سال او همان بود و بدينسان در قاهره مى‏زيست تا در حدود سال 430 يا كمى پس از آن درگذشت . بيش از دويست كتاب از تأليفات او نام برده‏اند از جمله : كتاب المناظر است كه به لاتينى ترجمه شده و از زمان روجرباكون تاكپلر در مغرب اهميت بسيار داشته و كمال‏الدين ابوالحسن فارسى متوفى به حدود 719 شرحى به عربى بر آن نوشته ديگر از كتب او كيفيات الاظلال . كتاب فى المرايا المحرقه بالقطوع . كتاب فى المرايا المحرقه بالدوائر . كتاب فى مساحة المجسم المكافى . فقراتى از رسالة فى المكان ، فى مسئلةٍ عدديّة . فى شكل بنى موسى . فى اصول المساحه كه به عربى با ترجمه آلمانى آن طبع و منتشر شده است و براى نام ساير كتب او رجوع به عيون الانباء ابن ابى اصيبعه شود . و عدسى محدّب ذره‏بين از اختراعات اوست و او را بطلميوس دوم گويند .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:41 PM
ابن وليد




ابوجعفر محمد بن حسن بن احمد بن الوليد ، شيخ قميين و فقيه و شخصيت برجسته و چهره درخشان آنان ، در اصل قمى نبوده و گويند در آنجا ساكن بوده است ، وى عالمى متبحّر و جليل‏القدر و آگاه به حالات رجال و موثوق عندالكل بوده . اساتيد او : محمد بن صفار ، سعد بن عبداللَّه اشعرى ، حسن بن متيل دقاق و عبداللَّه بن جعفر حميرى . و شاگردان او : شيخ صدوق ، هارون بن موسى تلعكبرى، ابن ابى جيد ، على بن حسين بن بابويه بوده‏اند . وى به احتياط در قبول حديث ممتاز بوده ، وى به سال 343 درگذشت .
اوراست كتابهاى : »الجامع« و »التفسير«. (جامع الرواة و دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:42 PM
ابو زكريا


يحيى بن معاذ بن جعفر رازى واعظ (م 258 ه ق) . ابوالقاسم قشيرى در رساله ذكر او آورده و وى را از جمله مشايخ شمرده است و گويد : او يگانه وقت خويش بود ، و او را در رجا و اميد و معرفت گفتارهاست ، وى به بلخ شد و ديرى بدانجا بزيست و از آنجا به نيشابور رفت و در نيشابور وفات يافت و از كلام اوست كه گويد آن را كه ورع نيست زاهد نتوان خواند و گفت پرهيزكار باش از آنچه نه از توست و بازدار خويش را از آنچه توراست . و مى‏گفت : گرسنگى مريد را رياضت و تائب را تجربه و زاهد را سياست و عارف را مكرمت است . و مى‏گفت : فوت اشد از موت است چه فوت بريدن از حق عز شأنه و موت انقطاع از خلق است . و صاحب تذكرة الاولياء گويد : نقل است كه برادرى داشت به مكه رفت و به مجاورى نشست ، به يحيى نوشت كه مرا سه چيز آرزو بود دو يافتم و يكى مانده است دعا كن تا خداوند آن يكى نيز كرامت كند ، مرا آرزو بود كه آخر عمر خويش به بقعه فاضلتر بگذارم تا حرم آمدم كه فاضلتر بقاع است ، و دوم آرزو بود كه مرا خادمى باشد تا مرا خدمت كند و آب وضوء من آماده دارد كنيزكى شايسته خداى مرا عطا داد ، سوم آرزوى من آن است كه پيش از مرگ تو را بينم كه خداوند اين نيز مرا روزى كند . يحيى جواب نوشت آنكه گفتى كه آرزوى بهترين بقعه بود ، تو بهترين خلق باش و به هر بقعه خواهى باش كه بقعه به مردان ، عزيز است نه مردان به بقعه ، و اما آنكه گفتى : مرا خادمى آرزو بود يافتم اگر تو را مروت بودى و جوانمردى ، خادم حق را خادم خويش نگردانيدى و از خدمت حق بازنداشتى و به خدمت خويش مشغول نكردى ، تو را خادمى مى‏بايد مخدومى آرزو مى‏كنى . مخدومى از صفات حق است و خادمى از صفات بنده . بنده را بنده بايد بودن ، چون بنده را مقام حق آرزو كرد فرعونى بود ، و اما آنكه گفتى : مرا آرزوى ديدار توست ، اگر تو را از خداى خبر بودى از من تو را ياد نيامدى با حق صحبت چنان كن كه تو را هيچ جا از برادر ياد نيايد كه آنجا فرزند قربان بايد كرد تا به برادر چه رسد ، اگر او را يافتى من تو را به چه كار آيم و اگر نيافتى از من تو را چه سود .
نقل است كه يك بار دوستى را نامه نوشت كه دنيا چون خواب است و آخرت چون بيدارى هر كه به خواب بيند كه مى‏گريد تعبيرش آن بود كه در بيدارى بخندد و شاد گردد و تو در خواب دنيا بگرى تا در بيدارى آخرت بخندى و شاد باشى .
نقل است كه يحيى دخترى داشت روزى مادر را گفت كه مرا فلان چيز مى‏باشد . مادر گفت : از خداى خواه . گفت : اى مادر شرم مى‏دارم كه بايست نفسانى خواهم از خداى . بيا تو بده كه آنچه دهى از آن او بود . نقل است كه يحيى با برادرى به در دهى بگذشت، برادرش گفت : خوش دهى است . يحيى گفت : خوشتر از اين ده دل آن كس است كه از اين ده فارغ است استغن بالملك عن الملك . روزى به پيش او مى‏گفتند كه دنيا با ملك الموت به حبه‏اى نيرزد . گفت : غلط كرده‏ايد اگر ملك الموت نيست نيرزدى . گفتند : چرا ؟ گفت : الموت جسر يوصل الحبيب الى الحبيب گفت : مرگ جسرى است كه دوست را به دوست رساند . و گفت : اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هيچ عاشق را نسوزم ، از بهر آن كه عشق او را صد بار سوخته است . سائلى گفت : اگر آن عاشق را جرم بسيار بود او را نسوزى ؟ گفت: نى كه آن جرم به اختيار نبوده باشد كه كار عاشقان اضطرارى بود نه اختيارى . و گفت : هر كه شاد شود به خدمت خداى عز و جل جمله اشياء به خدمت او شاد شود و هر كه چشم روشن بود به خداى جمله اشياء به نظر كردن در او روشن شود . و گفت : بر قدر آنكه خداى را دوست دارى خلق تو را دوست دارند و بر قدر آنكه از خداى ترس دارى خلق از تو ترس دارند و بر قدر آنكه به خداى مشغول باشى خلق به كار تو مشغول باشند و هر كه شرم داشته باشد از خداى در حال طاعت ، خداى عز و جل شرم دارد كه او را عذاب كند از بهر گناه . و گفت : گمان نيكوى بنده به خداى بر قدر معرفت بود به كرم خداى و نبود هرگز كسى كه ترك گناه كند براى نفس خويش كه بر نفس خويش ترسد چون كس كه ترك گناه كند از شرم خداى كه مى‏داند خداى او را مى‏بيند در چيزى كه نهى كرده است پس او از آن جهت اعراض كند نه از جهت خود . و گفت : از عمل نيكو گمان نيكو خيزد و از عمل بد گمان بد . و گفت : هر كه اعتبار نگيرد به معاينه ، پند نپذيرد به نصيحت و هر كه اعتبار گيرد به معاينه ، مستغنى گردد از نصيحت . و گفت : دور باش از صحبت سه قوم : يكى علماء غافل ، دوم قراء مداهن ، سوم متصوف جاهل . و گفت : تنهائى آرزوى صديقان است و انس گرفتن به خلق وحشت ايشان است . و گفت : اگر مرگ را در بازار فروختندى و بر طَبَق نهادندى سزاوار بودى اهل آخرت را كه هم چنان آرزو نيامدى و نخريدندى جز مرگ . و گفت: مرد حكيم نبود چون جمع نبود در او سه خصلت : يكى آنكه به چشم نصيحت در توانگران نگرد نه به چشم حسد ، دوم آنكه به چشم شفقت در زنان نگرد نه چشم ريبت، سوم آنكه به چشم تواضع در درويشان نگرد نه به چشم تكبر . و گفت : هر كه خيانت كند خداى را در سرّ ، خداى پرده او را بدراند به آشكارا . و گفت : هر كه را توانگرى به خداى بود هميشه توانگر است و هر كه را توانگرى به كسب خويش بود هميشه فقير بود . و گفت : بد دوستى باشد كه تو را حاجت آيد چيزى از او سئوال كردن يا او را گفتن مرا به دعا ياد دار يا در زندگانى كه با او كنى حاجت آيد مدارا كردن يا حاجت آيد به عذر خواستن از وى در ذلّتى كه از تو ظاهر شود . و گفت : نصيب مؤمن از تو سه چيز بايد كه بود : يكى اگر آنكه منفعتى نتوانى رسانيد مضرّتى نرسانى و اگر شادش نتوانى گردانيد بارى اندوهگين نكنى و اگر مدحش نگوئى بارى نكوهش نكنى . و گفت: يك گناه بعد از توبت زشت‏تر بود از هفتاد گناه پيش از توبت . و گفت : عجب دارم از كسى كه پرهيز كند از طعام از بيم بيمارى پس چرا پرهيز نكند از گناه از بيم عقوبت . و گفت : دنيا دكان شيطان است زنهار كه از دكان او چيزى ندزدى كه از پس در آيد و از تو باز ستاند . و گفت : در كسب كردن دنيا ذل نفوس است و در كسب كردن بهشت عزّ نفوس است ، اى عجب از كسى كه اختيار كند خوارى و مذلّت در طلب چيزى كه جاويد و باقى نخواهد ماند . و گفت : عاقل سه تن است : يكى آنكه ترك دنيا كند پيش از آنكه دنيا ترك وى كند و آنكه گور را عمارت كند پيش از آنكه در گور رود و آنكه خداى را راضى گرداند پيش از آنكه بدو رسد . و گفت : دينار و درم كژدم است ، دست بدان مكن تا افسون آن نياموزى وگرنه زهر آن تو را هلاك كند . گفتند : افسون او چيست ؟ گفت : آنكه دخل او از حلال بود و خرج او به حق بود . و گفت : طلب دنيا عاقل را ، نيكوتر از ترك آوردن دنيا جاهل را . و گفت : اى خداوندان علم و اعتقاد قصرهاتان قيصرى است و خانهاتان كسروى است و عمارتهاتان شدّادى است و كبرتان عادى است اين همه‏تان هيچ احمدى نيست . و گفت : صوف پوشيدن دكانى است و سخن گفتن در زهد پيشه اوست. و گفت : تكبر كردن بر آنكس كه بر تو به مال تكبر كند تواضع بود . و گفت : از پايگاه افتادن مردان آن باشد كه در خويشتن به غلط افتند . و گفت : گرسنگى نورى است و سير خوردگى نارى است و شهوت هيزم آن كه از آن آتش زايد آن آتش فرو ننشيند تا خداوند آن را نسوزاند . گفتند : بر مريد چه سخت‏تر ؟ گفت : هم‏نشينى اضداد . و گفت : ضايع شدن دين از طمع است و باقى ماندن دين در ورع . و گفت : با خوى نيك معصيت زيان ندارد . و گفت : اعمال محتاج است به سه خصلت : علم و نيت و اخلاص . و گفت : علامت فقر خوف فقر است . و گفت: ورع ايستادن بود بر حد علم بى تأويل . پرسيدند كه به چه توان شناخت كه خداى تعالى از ما راضى است يا نى ؟ گفت : اگر تو راضى باشى از او نشان است كه او از تو راضى است . گفتند : آنگاه كسى بود كه از او راضى نبود و دعوى معرفت او كند ؟ گفت: آرى هر كه غافل ماند از انعام او و در خشم به سبب مقدورى چه از نعمت و چه از محنت و چه از مصيبت ؟ گفتند : مرد به توكل كى رسد ؟ گفت : آنگاه كه خداى تعالى را به وكيلى رضا دهد . گفتند: توانگرى چه باشد؟ گفت : ايمن بودن به خداى . گفتند : عارف كه باشد ؟ گفت : هست نيست بود . گفتند : درويشى چه است؟ گفت : آنكه به خداوند خويش از جمله كاينات توانگر شوى . مگر كه يك روز در پيش او سخن توانگرى و درويشى مى‏رفت گفت : فردا نه توانگرى وزنى خواهد داشت و نه درويشى، صبر و شكر وزن خواهد داشت بايد كه شكر آرى و صبر كنى . گفتند : محبت را نشان چه است ؟ گفت: آنكه به نكوئى زيادت نشود و به جفا نقصان نگيرد . و او را مناجات است و گفت : خداوندا اميد من به تو به سيئات بيش از آن است كه اميد من به تو به حسنات ، از بهر آنكه من خويشتن چنان مى‏يابم كه اعتماد كنم بر طاعت به اخلاص و من چگونه طاعت به اخلاص توانم كرد و من به آفات معروف و لكن خود را در گناه چنان مى‏يابم كه اعتماد دارم بر عفو تو و تو چگونه گناه من عفو نكنى و توبه جود موصوف . و گفت : الهى در جمله مال و ملك من جز گليمى كهنه نيست با اين همه اگر كسى از من بخواهد اگر چه محتاجم از او باز ندارم ، تو را چندين هزار رحمت است و به ذرّه‏اى محتاج نه‏اى و چندين درمانده رحمت از ايشان دريغ داشتن چون بود . و گفت : الهى اگر من نتوانم كه از گناه باز ايستم تو مى‏توانى كه گناهم بيامرزى . و گفت : الهى چگونه خوانم تو را و من بنده عاصى ، و چگونه نخوانم تو را و تو خداوند كريم . و گفت : الهى ترسم از تو زيرا كه بنده‏ام ، و اميد مى‏دارم به تو زيرا كه تو خداوندى . و گفت : الهى مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم ، اكنون كار با فضل تو افتاد . و گفت : اگر فردا مرا گويد چه آوردى گويم : خداوندا از زندان موى باليده و جامه شوخگن و عالمى اندوه و خجلت بر هم بسته چه توان آورد ؟ مرا بشوى و خلعتى فرست و مپرس .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:43 PM
ابو على جُبّائى



محمد بن عبدالوهاب بن سلام بن خالد بن حمران بن ابان . از مردم خوزستان واصلاً فارسى است . يكى از شيوخ متكلمين معتزله . مولد وى به سال 235 در بلده جُبّى ، روستائى به خوزستان . او پس از فرا گرفتن مقدمات علوم به بصره شد و از محضر ابويوسف يعقوب بن عبداللَّه شمام بصرى رئيس معتزله فوائد جمه يافت وابوالحسن اشعرى از شاگردان اوست كه سپس مذهب ديگرى آورد وبه نام اشعريه معروف شد . وفات او به سال 303 بوده است .
اوراست كتاب المخلوق (راجع به قرآن)؛ كتاب متشابه القرآن ؛ كتاب التفسير على قرآن الكريم .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:44 PM
ابو عمرو


بن علاء بن عمار بن عريان بن عبداللَّه بن حصين التميمى المازنى البصرى . ابن خلكان پس از ذكر نسب بصورت مزبور گويد به خط خود در مسودات ديدم كه نام او ابوعمرو بن العلاء بن عمار بن عبداللَّه بن الحصين بن الحرث بن جلهم بن خزاعى بن مازن بن مالك بن عمرو بن تميم (وبعضى نام او را زبان گفته‏اند) . واو يكى از قراء سبعه واعلم ناس به قرآن كريم وعربيت وشعر است وچون واضع نحو اميرالمؤمنين على بن ابيطالب عليه السلام را بشمار آريم او از طبقه رابعه محسوب خواهد بود واصمعى گويد از ابى عمرو بن‏العلا شنيدم كه مى‏گفت آن مقدار از نحو دانم كه اعمش نمى‏دانست واگر نوشته شود اعمش را حمل آن ميسر نتواند بود وباز اصمعى گويد از ابى عمرو هزار مسئلت كردم وبا هزار حجت پاسخ گفت وابو عمرو در حيات حسن بصرى سر وپيشواى روزگار خويش بود وابو عبيده گويد ابو عمرو اعلم مردم به ادب وعربيت وقرآن وشعر است وآنچه از عرب فُصحى‏ شنيده ونوشته خانه‏اى را تا نزديك سقف پر كردى ... وباز اصمعى گويد ده سال ملازم ابى عمرو بن‏العلاء بودم ويكبار او به بيتى اسلامى تمثل نجست وفرزدق را در باره او ابياتى است وصحيح اين است كه كنيه او اسم اوست وبعضى نام او را زبان گفته‏اند وصحيح نيست وابن منادر گفت از ابى عمرو بن العلا پرسيدم تعلّم تا كى نيكو است گفت تا گاه مرگ . مولد او در سال 70 يا 68 يا 65 به مكه بود ووفات وى در 154 يا 157 يا 156 بكوفه روى داد وعبداللَّه بن مقفع وى را رثا گفت وابن خلكان چند شعر از آن رثا بياورده است . واختلافى در باب آن اشعار ذكر كرده است . وصاحب الكنى او را در روات حديث نام برده است وابن النديم كتاب القراءات وكتاب النوادر را بدو نسبت كرده است . وگويند در نام او بيست ويك رأى مختلف است . سيوطى بر خلاف ابن خلكان گويد زبان درست وديگر نامها غلط است .
از وى نقل شده كه گفت : پدرم از ترس حجاج به يمن فرار كرد ومن با او بودم روزى در صحراى يمن به راهى مى‏رفتيم شخصى كه از حال ما با خبر بود به ما رسيد واين شعر را خواند : اصبر النفس عند كل مهم‏
ان فى الصبر حيلة المحتال‏
لا تضيقنّ بالامور فقد
تكشف غمائها بغير احتيال ربما تجزع النفوس من الامر
له فرجة كحل العقال از مضمون شعر معلوم شد كه وى مژده‏اى دارد ، پدرم از او پرسيد مگر چه خبر شده ؟ وى گفت : حجاج درگذشت . من در »من اغترف غرفة« غرفه را به فتح اختيار كرده بودم بدنبال شاهدى از سخن عرب بودم كه آيا بر اين وزن كلمه‏اى آمده يا نه وچون از شعر او شنيدم »فرجة« به فتح فاء واين را شاهد انتخاب خود ديدم آنقدر خوشحال شدم كه بيش از خوشحاليم از مرگ حجاج .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:44 PM
ابو عمرو شيبانى



اسحاق بن مرار الشيبانى النحوى اللغوى . او از مردم رماده كوفه است . واز موالى است ودر بغداد مقام داشت وچون زمانى مجاور شيبان بود او را شيبانى خوانند . ابو عمرو يكى از ائمه اعلام در فنون لغت وشعر است وكثير السماع وثقه در حديث وجماعت بسيارى از او حديث فرا گرفته‏اند از جمله امام احمد بن حنبل وابوعبيده قاسم بن سلام ويعقوب بن سكيت صاحب اصلاح المنطق ويعقوب بن سكيت گويد ابو عمرو صد وهيجده سال عمر يافت وتا گاه مرگ به دست خويش مى‏نوشت وابن كامل گويد اسحاق بن مرار در سال 213 در همان روز كه ابو العتاهيه وابراهيم نديم موصلى در بغداد وفات كردند به بغداد در گذشت وبرخى ديگر گفته‏اند وفات او بسال 206 بود وعمرش صد وده سال وابن خلكان گويد »وهو الاصح« . او راست : كتاب الخيل ؛ كتاب اللغات معروف به جيم وآن را كتاب الحروف نيز گويند ؛ كتاب النوادر الكبير ؛ كتاب غريب الحديث ؛ كتاب النحلة ؛ كتاب الابل كتاب خلق الانسان . وى دواوين شعرا را نزد مفضل ضبى خوانده بود وبيشتر به نوادر وحفظ اراجيز عرب متمايل بود . و پسر او عمرو گويد آنگاه كه پدرم به گرد كردن اشعار عرب وتدوين آن پرداخت به هشتاد وچند قبيله آنها را بخش كرد وچون قبيله‏اى را به پايان مى‏برد مصحفى به خط خويش مى‏نوشت ودر مسجد كوفه مى‏نهاد تا هشتاد واند مصحف برآمد .
ابن النديم در فهرست گويد :
او اسحاق بن مرار شيبانى است بولاء ، يكى از بزرگان علم لغت واز روات ثقه دواوين اشعار همه قبائل عرب وكثير السماع است وپسران ونوادگان او ، كتب او را روايت كنند واز جمله آنها عمرو بن ابى عمر وراوى كتاب الخيل وكتاب غريب المصنف وكتاب اللغات وكتاب النوادر وكتاب غريب الحديث اوست . واحمد بن حنبل در مجلس او حاضر مى‏شد واز او حديث مى‏نوشت وابوعمرو شيبانى بسال (206) در يكصد وده سالگى يا يكصد وهيجده سالگى درگذشت وابن كامل گويد: او و ابوالعتاهيه وابراهيم موصلى بسال (213) به يك روز درگذشتند واز كتب اوست : كتاب غريب الحديث كه عبداللَّه بن احمد بن حنبل از پدر خود احمد بن حنبل واحمد از ابو عمرو روايت كند وكتاب النوادر معروف به حرف الجيم وكتاب النحلة وكتاب النوادر الكبير وكتاب خلق الأنسان وكتاب الحروف وكتاب شرح كتاب الفصيح ودر دو مورد ديگر ابن النديم نام او برده يكى در روات اشعار قبائل وديگر در روات اشعار امرؤ القيس بن حجر .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:45 PM
ابو غالب




احمد بن محمد بن سليمان بن حسن بن جهم بن بكير بن اعين بن سنسن الشيبانى . او يكى از افراد خاندان معروف آل اعين واز غير نژاد عرب است . شيخ ابوجعفر طوسى در فهرست گويد ؛ ابوغالب زرارى از بكيريون ، وبكيريون زراريان‏اند وتا زمان ابى محمد عليه السلام به بكيرى معروف بودند تا توقيعى از ابى محمد عليه السلام صادر شد ودر آن نام او ابوطاهر زرارى آمده بود . وعبارت توقيع اين بود »فاما الزرارى رعاه اللَّه« . از اين پس اين خاندان خود را زرارى خواندند وابوغالب به روزگار خويش شيخ اصحاب ما (اماميه) واستاد وفقيه آنان بود و او را كتبى است از جمله كتاب التاريخ ، و اين كتاب به پايان نرسيد وتنها هزار ورقه از آن تخريج شد وكتاب ديگر بنام كتاب ادعية السفر . نجاشى در فهرست گويد : ابوغالب زرارى اخبار بنى سنسن را گرد كرده است و او به روزگار خود شيخ عصابه و راوى قوم بود وعلاوه بر دو كتاب سابق الذكر كتاب الافضال ومناسك الحج كبير ومناسك الحج صغير وكتاب الرسالة الى ابن ابنه ابى طاهر فى ذكر آل اعين را بدو نسبت كرده است ودر سنه 368 درگذشت وقبر او در نجف اشرف است واز نبسه او ابوطاهر مذكور خلف ماند ومجلسى گويد : كان من افاضل الثقات والمحدثين وكان استاد الافاضل الاعلام كالشيخ وابن الغضائرى واحمد بن عبدون قدس اللَّه اسرارهم . وآنچه خود او در رساله‏اى كه به نام حفيد خود ابوطاهر كرده گفته است با آنچه از ساير كتب قبلا نقل كرديم مخالف است چه او گويد ما در حسن بن جهم دختر عبيد بن زراره بود واز اينرو ما را زرارى خوانند لكن ما از فرزندان بكير هستيم وپيش از بكير بنام ولد الجهم معروف بوديم واول كسى كه از خاندان ما به زراره منسوب شد جد ما سليمان بود وابوالحسن على بن محمد عسكرى عليهما السلام بتوريه واز راه پوشيدن نام او در نامه خويش جد ما را زرارى خواند وما بين امام وجدّ ما در امورى كه امام در كوفه وبغداد داشت مكاتباتى بود وپدر من محمد بن محمد بن سليمان در بيست وچند سالگى بمرد ودر آنوقت من پنج سال وچند ماه داشتم ومولد من شب دوشنبه 27 ربيع الآخر سال 285 بود وجدّ من محمد بن سليمان در غره محرم سال 300 وفات كرد ...
وابوغالب در زمان غيبت صغرى با سفراء اختصاص داشته است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:45 PM
ابوالبركات بغدادى


هبة اللَّه بن يعلى بن ملكاء بلدى بغدادى ، طبيب و فيلسوف يهودى . ملقب به اوحدالزمان از مردم بلد در طريق بغداد به موصل . او به قرن ششم مى‏زيست در ابتداء به بغداد شد و نزد ابوالحسن سعيد بن هبةاللَّه دانش طب فرا گرفت و در همانجا شغل طبابت ورزيد و شهرت يافت و براى معالجه سلطان مسعود بن ملكشاه سلجوقى به ايران آمد و بيمارى او را علاج كرد و با نعمت وافر به بغداد بازگشت و در اين وقت مرض داخس (عقربك) در لشكريان سلطان افتاد و او با قطع انگشت علاج مى‏كرد و ديگر طبيبان با مرهم و دوا مداوا نمى‏توانستند و از اين رو بر شهرت او بيفزود و در اواخر عمر مسلمانى گرفت . اوراست : كتابى در فلسفه به نام معتبر مشتمل بر منطق و طبيعى و الهى با عبارتى فصيح و مقاصدى روشن ؛ و كتاب امين الارواح ؛ و كتاب الاقرا بادين ؛ و اختصار التشريح لجالينوس ؛ و رسالة فى العقل و ماهيته ؛ و رسالة فى الدّواء . ابن خلكان در ذيل ترجمه ابن تلميذ هبةاللَّه نام و نسب وى را بدين گونه ضبط كرده است : هبةاللَّه بن على بن ملكان . وفات او در زمان مستضى‏ء به مرض جذام بود .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:48 PM
ابوالبركات ديلمى


رشيدالدين عبداد (يا عيداد) فرزند جعفر بن محمد بن على بن خسرو ديلمى قزوينى بغدادى ، از علماى شيعه و مدرسان حوزه علميه بغداد در قرن ششم هجرى . وى از شاگردان شيخ جمال‏الدين حسين بن هبةاللَّه ابن رطبه سوراوى است و از او فهرست شيخ طوسى را روايت مى‏كند .
وى كرسى تدريس در محله قراح سمت شرقى بغداد را به خود اختصاص داد .
او فهرست شيخ طوسى را 587 ق تدريس نموده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:48 PM
ابوالبركات كوفى


عمر فرزند ابراهيم بن محمد بن محمد از نوادگان زيد بن على بن الحسين (ع) از پيشوايان نحو و فقه و حديث در كوفه بوده . در سال 455 ق به شام و حلب رفت و نحو را از ابوالقاسم زيد بن على فارسى آموخت و سپس در بغداد از حوزه درس ابوبكر خطيب و ديگران بهره گرفت و در كوفه از محضر ابوالفرج محمد بن علاء و ديگران استفاده نمود . او از مشايخ كوفه بود و در محله سبيع سكونت داشت . اغلب مورخين او را شيعى دانند ولى برخى او را زيدى خوانند . او از مشايخ عمادالدين طبرى است .
از جمله تاليفات او شرح اللمع است . (اعيان الشيعه)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:49 PM
ابوالبقاء


ايوب بن موسى حسينى كفوى ، اديب ، لغوى و فقيه حنفى . وى در سال 1028 در كفّه واقع در جنوب شرقى شبه جزيره كريمه به دنيا آمد ، وى مدتى مانند پدر مفتى كفه بود ، سپس مدتى در قدس و بغداد منصب قضاء به عهده گرفت ، مصطفى پاشاى وزير ، وى را به استانبول فرا خواند و به قضاى بركه گماشت ، اما به علتى نامعلوم و شايد بر اثر حسادت اطرافيانى ، مغضوب سلطان محمد عثمانى واقع شد و به كفه تبعيد گرديد و ناگزير در آنجا اقامت گزيد تا آن كه دوازده سال بعد به ميانجيگرى سليم‏گراى خان به استانبول بازگشت و مورد عنايت سلطان قرار گرفت . سرانجام به سال 1094 در استانبول و به قولى در قدس درگذشت .
اوراست كتاب معروف به »الكليات« كه فرهنگ الفبائى مصطلحات علوم و فنون است . (اعلام زركلى و دائرةالمعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:49 PM
ابوالبقاء


محب‏الدين عبداللَّه بن ابى‏عبداللَّه الحسن بن ابى‏البقاء عكبرى ، اديب نحوى فقيه و حاسب حنبلى به سال 538 در بغداد متولد و به سال 616 در همان شهر وفات يافت ، وى در نحو شاگرد ابن خشاب و يحيى بن نجاح بود . وقتى سمت تدريس مدرسه نظاميه را با شرط قبول مذهب شافعى به وى دادند ، او سر باز زد . وى در كودكى به علت آبله نابينا گشت گويند كتب را بر او مى‏خواندند و او مطالب را در ذهن خويش فراهم مى‏آورد و سپس به كاتب املا مى‏نمود و طريق تاليف او بدينگونه بوده . اوراست : شرح كتاب ايضاح ابوعلى فارسى . شرح ديوان متنبّى . شرح لمع ابن جنى . شرح مفصل زمخشرى كتاب اعراب القرآن . اعراب الحديث . شرح مقامات حريرى .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:50 PM
ابوالجارود




زياد بن منذر (يا ابن ابى‏زياد) كوفى (يا خراسانى) از دانشمندان معاصر امام صادق (ع بوده و احاديث بسيارى را از آن حضرت نقل كرده و به نقل ابن نديم تفسيرى از قرآن از امام باقر (ع) روايت كرده است . حسب تحقيق مرحوم حاجى نورى وى در نقل حديث موثق و معتبر و در آغاز شيعه دوازده امامى بوده و آخرالامر به مذهب زيديه رفته ابن حجر گفته : ابوالجارود نابيناى كوفى رافضى است، يحيى بن معين او را در نقل حديث دروغگو شمرده ، وى بعد از 150 درگذشته . در دعوات راوندى از خود ابوالجارود نقل شده كه گفت : به امام باقر (ع) عرض كردم : من مردى نابينا و كهن سالم و راهم به شما دور است از شما مى‏خواهم كه معالم و اركان دينم را به من تعليم كنى كه دينم را بر آن پايه نهم و مرا نزد خداوند حجتى باشد كه بدان تمسك جويم و به كسانم بازگو كنم . حضرت را از سخنانم خوش آمد و فرمود : اى اباجارود چه گفتى ؟ من سخن خويش را تكرار كردم . فرمود : آرى اى اباجارود آن عبارت است از : شهادت به وحدانيت خداوند يكتا و به عبوديت و رسالت محمد و بپاى داشتن نماز و پرداختن زكوة ، و روزه ماه رمضان و حج خانه خدا و دوستى و ارتباط با دوستان ما و دشمنى و گسيختگى از دشمنان ما و تسليم بودن در برابر فرمان ما و انتظار ظهور قائم ما و پرهيز از گناه و كوشش در عبادت پروردگار .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:51 PM
ابوالجيش بلخى


مظفر بن محمد بن احمد خراسانى (م 367 ق)، متكلم و محدث امامى. وى در بغداد به حرفه وراقى اشتغال داشته، از اساتيد شيخ مفيد بوده، نجاشى و شيخ طوسى وى را به تبحر در حديث و كثرت نقل ياد كرده است.
وى داراى تأليفات عديده‏اى است، از جمله: الارزاق و الآجال. الامامة. الانسان. خصال الكمال. الرد على من جوّز على القديم البطلان. فدك. و كتابهاى ديگر .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:51 PM
ابوالحسن اشعرى
على بن اسماعيل بن اسحق ، از نسل ابوموسى اشعرى ؛ بنيان‏گذار مذهب اشاعره ، در سال 260 يا 270 در بصره متولد شد ، وى شاگرد ابواسحاق مروزى و ابوعلى جبائى بوده ، در فن كلام و بحثهاى عقايدى يدى طولى داشت ، نخست مذهب معتزلى اتخاذ نمود و سپس از اعتقاد به عدل برگشت و مذهبى نوين براساس جبر تأسيس نمود ، و غزّالى و باقلانى و فخررازى از او پيروى كردند . گويند : مؤلفات وى به سيصد كتاب مى‏رسد، از آن جمله است : امامة الصديق . الردّ على المجسّمه . مقالات الاسلاميين در دو مجلّد . الابانة عن اصول الديانة . الرد على ابن الراوندى . الاسماء و الاحكام . استحسان الخوض فى الكلام . اللمع فى الرد على اهل الزيغ و البدع .
وى به سال 320 يا 330 در بغداد درگذشت . (اعلام زركلى و لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:52 PM
ابوالحسن اصفهانى


سيد ابوالحسن (1365 - 1284 ق) فرزند سيد محمد ابن سيد عبدالحميد ملقب به آيت‏اللَّه ، مرجع اعلاى تقليد و رئيس حوزه علميه نجف و از بزرگترين مدرسان فقه و اصول . در قريه مديسه از دهات لنجان اصفهان متولد شد . خاندانش قبلاً ساكن بهبهان بودند و جدش از آن شهر به قريه مديسه نقل مكان كرده بود. سيد عبدالحميد از علماى نجف و شاگرد شيخ موسى پسر شيخ جعفر كاشف الغطاء و شيخ محمد حسن اصفهانى صاحب جواهر بود . تقريرات درس شيخ موسى به خط سيد عبدالحميد نزد آيت اللَّه اصفهانى موجود بوده است . او پس از اتمام تحصيلات به اصفهان بازگشت و تا پايان عمر به كار تدريس و امور شرعى اشتغال داشت . سيد محمد پسر او در ايام اقامت پدرش در عراق، در كربلا متولد شد ولى اهل علم نبود و در شهر خوانسار وفات يافت . آيت اللَّه اصفهانى مقدمات علوم را در زادگاه خود فرا گرفت . در اوائل بلوغ براى ادامه تحصيل از مديسه رهسپار اصفهان گشت . سطوح را نزد علماى آن شهر خواند و چندى هم در دروس خارج حاضر مى‏شد . يكى از استادان او در اصفهان آخوند ملا محمد كاشى فقيه و متكلم و رياضى‏دان معروف بود . آيت‏اللَّه اصفهانى در سال 1308 ق در بيست و چهار سالگى براى ادامه تحصيلات و وصول به درجه اجتهاد عازم نجف شد . نجف از عهد عضدالدوله ديلمى (372 - 324 ق) كه بناى روضه علوى را تجديد و آن شهر را تعمير كرد (369 ق) و بعد از تأسيس حوزه علميه در آنجا به وسيله شيخ ابوجعفر طوسى (460 - 385 ق) تاكنون پيوسته مركز تعاليم شيعه و مقر مراجع تقليد بوده و در اوقاتى كه سيد ابوالحسن وارد آن شد در قله شكوه و مزين به وجود مدرسان بزرگ بود . مشهورترين ايشان ميرزا حسن شيرازى (م 1312 ق) آخوند ملا محمد كاظم خراسانى (م 1329 ق) حاج سيد محمد كاظم طباطبائى يزدى (م 1337 ق) ميرزا محمد تقى حائرى شيرازى (م 1339 ق) شيخ فتح اللَّه شريعت اصفهانى (م 1339 ق) بودند كه همه مرجع تقليد و از شاگردان شيخ محمد حسن اصفهانى و شيخ مرتضى انصارى و وارث مقامات علمى ايشان به شمار مى‏رفتند . وجود اين مدرسين عالى مقام و محيط روحانى نجف سبب شد كه آيت‏اللَّه اصفهانى عصا و انبان سفر را همانجا بر زمين گذارد و تا پايان عمر كه پنجاه و هفت سال طول كشيد از نجف به جاى ديگر منتقل نشود . وى ميرزا حبيب اللَّه رشتى را به استادى برگزيد و چهار سال مرتباً در دروس فقه او حاضر شد . بعد از وفات او (1312 ق) به حلقه درس فقه و اصول آخوند ملا محمد كاظم خراسانى در آمد و از آن پس تا هفده سال يعنى تا مرگ آخوند محضر او را ترك نكرد . بعد ازين ديگر نيازى به درس استاد نداشت و خود به تدريس فقه و اصول پرداخت . مقام والاى او در علم و اخلاق طلاب فراوان را به درس او راغب ساخت و ديرى نگذشت كه شهرتش جهان تشيع را فرا گرفت .
پس از وفات آخوند خراسانى گرچه تعداد مجتهدين در عراق كم نبود اما مقام مرجعيت و رياست به ميرزا محمد تقى شيرازى اختصاص يافت . او علاوه بر تقدم علمى و روحانى سياستمدارى شجاع بود و نهضت استقلال عراق را به همكارى علماى ديگر از جمله سيد ابوالقاسم كاشانى و شيخ مهدى خالصى و پسر او شيخ محمد و ميرزا محمد رضا شيرازى رهبرى مى‏كرد . بعد از وفات او آيت‏اللَّه اصفهانى و آيت‏اللَّه حاج ميرزا حسين نائينى كه در علم و سياست جانشين به حق وى بودند به مقام مرجعيت تقليد نائل آمدند . هر دو همشهرى و شاگرد آيت‏اللَّه خراسانى و هر دو داراى افكار ضد انگليس و مشروطه‏خواه و در سياست ايران و تغيير رژيم همفكر بودند و در علم و تقواى ايشان جاى هيچ سخن نبود . اما شهرت و تعداد مقلدان آيت‏اللَّه اصفهانى در بين مردم بيشتر از ميرزاى نائينى بود . شايد مداخله حاد نائينى در سياست ايران و عراق و همكارى نزديك او با سران مشروطيت و در مقابل روش اعتدال و احتياط سياسى اصفهانى موجب اين تفاوت بود . نخستين بار كه نام آيت‏اللَّه اصفهانى در فعاليتهاى سياسى عراق ديده مى‏شود هنگامى بود كه وهابيهاى سعودى به جنوب آن كشور حمله كردند و بيم و نگرانى فراوانى مردم عراق را فرا گرفت . اصفهانى و نائينى تلگرافى از نجف براى شيخ مهدى خالصى به كاظمين فرستاده او و پيروانش را براى رايزنى به كربلا خواندند . همه علماى شيعه عراق همراه با حدود 300000 نفر از اهالى و بيشتر از 2500 تن از سران عشاير و اعيان در كربلا گرد آمدند و با هم پيمان بستند در برابر تجاوز بيگانگان مقاومت كنند . اين اجتماع علما و وحدت كلمه شيعيان دولت انگلستان را بر آن داشت كه به تحت‏الحمايگى عراق پايان دهد و با پادشاهى ملك فيصل موافقت نمايد (1340 قج1921 م) . پادشاه جديد در صدد تشكيل دولت و انتخاب نمايندگان مجلس برآمد تا پيمان جديدى را كه انگليسها پيشنهاد كرده بودند تصويب و امضاء كنند . ليكن اصفهانى و نائينى و ساير علما هم با قرارداد و هم دولت و مجلس فرمايشى شديداً مخالفت كردند و همراه با ساير علما فتواى تحريم انتخابات را صادر نمودند . اين فتوى افكار عمومى اهالى عراق را اعم از شيعى و سنى برانگيخت و به خصوص اهالى نجف و كربلا و كاظمين و بصره مخالفت خود را با شركت در انتخابات علنى نمودند . اين وضع مقامات انگليسى و فيصل را سخت خشمگين ساخت و تصميم به مقاومت جدى در برابر علما گرفتند . يكى از اقدامات ايشان تبعيد شيخ محمد خالصى زاده و سيد محمد صدر از كاظمين به ايران و تبعيد شيخ مهدى خالصى به حجاز بود (ذى القعده 1341 ق) . اصفهانى و نائينى و ساير علماى شيعه از اين اقدام خصمانه برآشفتند و به عنوان اعتراض از عراق خارج شده رهسپار تهران گشتند . در افكار عمومى شيعيان مسلم شد كه انگليسها علما را از عراق بيرون كرده با اسلام اعلان جنگ داده‏اند . علما و مردم تهران از آنان به گرمى پذيرائى كردند و اجتماعات و ميتينگهائى به طرفدارى از ايشان و براى محكوم كردن اقدام انگلستان در ميادين عمومى و در مسجد شاه ترتيب دادند . دولت ايران نيز از تجليل علما كوتاهى نكرد و احمدشاه و وزير خارجه‏اش دكتر مصدق تلگرامهاى خيرمقدم مخابره نمودند . بازارها بسته شد و خريد و فروش كالاهاى انگليس تحريم گرديد . اصفهانى و نائينى و ديگر علما پس از يك مسافرت چهل و پنج روزه در 1342 ق وارد قم شدند و از سوى آيت‏اللَّه شيخ عبدالكريم حائرى رئيس حوزه علميه قم و ساير علماى آن شهر مورد استقبال قرار گرفتند . حائرى براى تجليل از اصفهانى و نائينى دستور داد طلاب قم در درس ايشان حاضر شوند . ولى اصفهانى ميل به ماندن در ايران نداشت . او و ساير علماى مهاجر نمى‏خواستند محيط نجف را كه مركز روحانى تشيع بود از دست بدهند و موجبات تشتت مرجعيت و رياست حوزه علميه نجف و در نتيجه پراكندگى و اختلال در معيشت و تحصيل طلاب را فراهم آورند. توقف اصفهانى و همراهانش حدود يك سال در قم به طول انجاميد كه موجب ملالت ايشان گرديد ، ازينرو ضمن نامه‏اى از فيصل خواستار شدند وسائل بازگشت آنان را به عراق فراهم آورد . فيصل در پاسخ ايشان طى نامه مورخ 26 رجب 1342 ق اعلام كرد به شرطى با تقاضاى ايشان موافقت مى‏كند كه تعهد كتبى بسپارند در سياست عراق مداخله نكنند . چون دولت ايران هم درين زمينه اقداماتى كرده بود فيصل به سردارسپه پيغام داد : اگر ايران رژيم پادشاهى عراق را بشناسد به علما اجازه بازگشت داده خواهد شد . همه شروط دولت عراق پذيرفته شد و اصفهانى و نائينى و سيد عبدالحسين طباطبائى و سيد حسن طباطبائى نامه‏هاى مشابهى نوشته علاوه بر تعهد بر عدم درگيرى در امور كشور عراق و گوشه‏گيرى از سياست و قول مساعد براى انجام خواسته‏هاى ديگر فيصل افزودند كه كمك به سلطنت هاشمى عراق بر طبق مقتضيات اسلام به شمار مى‏رود . همدردى‏هاى ظاهرى سردارسپه به علماى تبعيدى و اقدامات جدى او براى اعاده حيثيت و بازگشت محترمانه ايشان به عراق نوعى صميميت و نزديكى و تفاهم بين او با علما بوجود آورد كه در رسيدن او به مقام سلطنت عامل مؤثرى بود . ازينرو وقتى دعوتنامه فيصل به علما رسيد و مراتب رسماً به دولت ايران اعلام شد سردارسپه يكى از افسران عالى مقام يعنى سردار رفعت را مأمور نمود كه تا عراق همراه ايشان باشد و نهايت كوشش را به عمل آورد تا حرمت علما رعايت گردد . اصفهانى و ساير علما نيز وقتى به عراق رسيدند (دوم ارديبهشت 1303 ش) سپاس نامه‏اى براى سردارسپه فرستادند .
در باره شخصيت آيةاللَّه اصفهانى و مقامات علمى و نظرات سياسى او تاكنون تحقيقى نشده است . اصولاً تا زمان مرجعيت ميرزا محمد تقى شيرازى و شريعت اصفهانى كمتر مرجعى را سراغ داريم كه مستقيماً در كارهاى سياسى دخالت كرده باشد . اوضاع جهان نيز براى چنين دخالتهايى آماده نبود . او رهبرى معتدل و ميانه‏رو و مصلحت‏شناس بود . روابط خود را با دولت ايران و عراق حفظ مى‏كرد . حتى بعد كه به مقام مرجعيت كل و بلامنازع رسيد و در ايران تحولات شگرفى مانند نظام وظيفه و تغيير لباس و كشف حجاب پيش آمد اقدام حادى نكرد . پس از فوت ميرزاى نائينى (1355 ق) مقام مرجعيت در وجود آيت‏اللَّه اصفهانى انحصار يافت و تا ده سال بعد كه زندگى را بدرود گفت بر مسند رياست حوزه علميه نجف تكيه داشت . اين تمركز مرجعيت و قبول شيعيان عالم در وجود هيج مرجعى قبل از اصفهانى ديده نشده بود . تبحر او در علوم شرعى و معارف اسلامى و ملكات و مكارم اخلاقى و حلم و جود و بزرگوارى و موقع‏شناسى و روابط دوستانه‏اى كه با دولتهاى اسلامى بخصوص بلاد شيعه برقرار كرده بود و اطمينانى كه دولتهاى بزرگ به نظر صائب و قدس و تقواى او داشتند سبب شد كه نه تنها سفر طلاب از شرق و غرب عالم به نجف بلامانع شود ، بلكه مشكلى نيز در انتقال وجوه شرعى از كشورهاى ديگر به محضر اصفهانى پيش نيامد . راتبه طلاب و علماى نجف را مرتباً مى‏پرداخت و به وضع بهداشت و معالجه ايشان شخصاً رسيدگى مى‏فرمود : در ايام جنگ جهانى دوم كه خواربار به نجف نمى‏رسيد نان رايگان بين اهالى توزيع مى‏كرد . مقدار وجوه شرعى كه نزد آيت‏اللَّه اصفهانى مى‏رسيد بى‏سابقه بود . هزينه‏هاى او را براى معاش طلاب و امور خيريه و توزيع نان و نيز مخارجى كه براى ترويج مذهب تشيع در آسيا و افريقا داشت در ماه حدود سى هزار دينار عراقى برآورد كرده‏اند و نمايندگانى كه براى ترويج معالم دين و ارشاد شيعيان مى‏فرستاد در بالا بردن سطح فكرى شيعيان جهان بسيار مؤثر بود . آيت‏اللَّه اصفهانى در سالهاى آخر زندگى به درد پا مبتلى بود ولى هرگز از تدريس و فعاليتهاى اجتماعى باز نمى‏ايستاد . در سال آخر زندگى براى معالجه و استراحت به لبنان رفت و چندى در بعلبك اقامت داشت ليكن در آنجا به زمين خورد و رانش شكست . ناچار او را با هواپيما به بغداد بازگرداندند . اما پس از چند روز در شب نهم ذى حجه 1365 ق در عمر 81 سالگى در كاظمين داعى حق را لبيك گفت و جهان علم و دين را با مرگ خود داغدار كرد . نعش او را به نجف حمل كردند و بعد از تشييعى بى‏سابقه در جوار استادش آيةاللَّه خراسانى به خاك سپردند . خبر رحلت او دنياى تشيع را تكان داد . در تهران و ساير بلاد ايران و عراق و لبنان و سوريه و هند و افريقا مجالس عظيم فاتحه‏خوانى برپا شد و شاهان و رؤسا و وزراى بلاد اسلامى همراه با ساير مسلمانان در آنها شركت داشتند . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:53 PM
ابوالصلاح حلبى



تقى (ح 447 - 347 ق) فرزند نجم الدين ابن عبيداللَّه ، فقيه، محدث ومفسر نامدار شيعه . در بغداد در خدمت استادانى چون سيد مرتضى (م 436 ق) وشيخ طوسى (م 460 ق) كه احتمالاً هر دو از وى جوانتر بودند درس خواند ونيز از محضر درس سلار ديلمى (م 448 ق) برخوردار گرديد . پس از چندى كه در فقه آوازه‏اى بلند يافت ، سيد مرتضى وى را به عنوان نماينده خود به حلب فرستاد وابوالصلاح در آن شهر كه احتمالاً زادگاهش نيز بود به تعليم شاگردان وارشاد مردمان پرداخت ودر ضمن به نوشتن كتب فقهى همت گماشت . پس از درگذشت سيد مرتضى ، شيخ طوسى وى را در مقام خويش ابقا كرد وابوالصلاح كه در گذشته لقب خليفة المرتضى داشت اكنون به خليفة الشيخ ملقب گرديد . رجال نويسان شيعه به اتفاق وى را عالمى بزرگ وفقيهى ثقه خوانده‏اند . از شاگردان او ابن براج ، عبدالرحمن رازى وثابت بن احمد بن عبدالوهاب حلبى را مى‏توان نام برد . ابوصلاح تأليفاتى دارد كه مهمترين آنها عبارتند از : البداية ، در فقه ؛ الكافى ، در اصول وفروع دين ؛ دفع شبهة الملاحدة ، در كلام ؛ الشافية ؛ شرح ذخيرة علم الهدى ؛ المرشد فى طريق التعبد ؛ اللوامع، در فقه ؛ تقريب المعارف ، در كلام . (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:54 PM
ابوالصَلْت


بن عبدالقادر بن محمد ، از فقهاى شيعه در قرن پنجم هجرى . وى از شاگردان شيخ الطائفه ابو جعفر طوسى بشمار آمده . شيخ حر عاملى او را ابوالصلت بن عبدالقاهر ضبط كرده است.
(جامع الرواة ، فهرست ، امل الآمل ، تنقيح المقال ، معجم رجال الحديث ، حسب دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:54 PM
ابوالصلت هروى


عبدالسلام بن صالح بن سليمان بن ايوب بن ميسرة ، محدث خراسانى . وى از موالى عبدالرحمن بن سَمُره قرشى بود ، تولد و وفاتش حدود 236 - 160 تخمين زده مى‏شود . بروايتى وى در مدينه متولد شده ، اقامتگاه او نيشابور بوده ، در طلب علم به نقاط مختلف چون عراق ، حجاز و يمن سفر كرده ، و از دانشمندانى مانند ، حماد بن زيد ، شُرَيك ، عطاء بن مسلم ، معتمر بن سليمان ، عبدالرزاق صنعانى ، مالك بن انس ، فُضَيل بن عياض ، و عبداللَّه بن مبارك استماع حديث كرده . چندى در بغداد بروايت حديث پرداخت و در روزگار مأمون بعزم غزا به مرو آمد و چون به مجلس خليفه وارد شد و مأمون كلام او را شنيد بدو علاقه‏مند گشت و او را از خواص خويش ساخت . وى در ردّ مرجئه ، جهميه ، زنادقه و قدريه مى‏كوشيد و بارها با بشر مريسى در حضور مأمون مناظره كرد .
چندى محضر امام رضا (ع) را درك كرده و از آن حضرت روايت نموده است، گفته شده كه در نيشابور در خدمت حضرت بوده و در سرخس نيز به محضر آن امام شتافته .
برغم اين كه شيخ طوسى او را از عامّه شمرده گروهى از محدثان اهل سنت ، تنها بر تشيع او خرده گرفته‏اند . برخى از رجال شناسان همچون يحيى بن معين ، عجلى ، ابن شاهين و نيز نجاشى از اماميه وى را توثيق كرده‏اند ، چنان كه بعضى ديگر مانند : جوزجانى ، نسائى ، ابو حاتم رازى ، عقيلى، ابن‏حيان ، ابن عدى و دار قطنى او را تضعيف نموده‏اند .
ابوصلت كتابى در باب وفات امام رضا(ع) تأليف كرده كه نجاشى از آن نام مى‏برد و ابن بابويه از آن در عيون اخبار الرضا استفاده كرده است . هم اكنون آرامگاهى به نام وى در سمت شرقى بيرون شهر مشهد وجود دارد . (دائرة المعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:55 PM
ابوالعاليه


رُفَيع بن يزيد بن مهران الرياحى البصرى ، از موالى بنى رياح و از مشاهير طبقه اول تابعين . تاريخ درگذشت او را سال 90 يا 93 به ثبت رسانيده‏اند . وى ده سال پس از رحلت پيغمبر (ص) به خواندن قرآن پرداخت و پس از حفظ قرآن آن را بر ابىّ بن كعب عرضه كرد و گروهى نيز قرآن را از او فرا گرفتند ، از آن جمله اعمش و ابو عمر و بن علاء را مى‏توان نام برد .
ابوالعاليه پس از آن كه در بصره از جمعى از صحابه رسول (ص) حديث شنود جهت استماع حديث از ديگر صحابه به مدينه رفت و از كسانى مانند ابن مسعود و ابن عباس و ديگران حديث شنيد .
وى در عهد عمر در برخى فتوحات از جمله فتح شوشتر و اصفهان شركت داشت . و در جنگ صفين چون آواى دو گروه متخاصم را به تكبير و تهليل شنيد ، از جنگ كناره گرفت . و در زمان معاويه با سپاه سعيد بن عثمان بن عفان به ماوراء النهر رفت و نخستين كس بود كه در آنجا اذان گفت . وى نسبت به اهلبيت پيامبر (ص) تمايلى داشت و صدقات اموال خويش را توسط ايشان به مصارف لازم مى‏رسانيد ، و وصيت كرد تا ثلث مالش را به آل على (ع) بپردازند .
ابوالعاليه بعنوان يك مفسر شناخته مى‏شده و سخنان بسيارى در تفسير قرآن از او نقل شده است . از او تفسيرى بجاى مانده كه طبرى در تفسير خود از آن استفاده كرده و ثعلبى در الكشف و البيان از اين روايت با عنوان تفسير ابى العاليه و الربيع سود جسته و حاجى خليفه آن را تفسير ابى العاليه خوانده است . (دائرة المعارف بزرگ اسلامى ملخّص)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:56 PM
ابوالعلاء


احمد بن عبداللَّه بن سليمان تنوخى معرى ، شاعر ، لغوى ، وى در فنون ادب استاد بوده است .
او با اينكه در سن چهار سالگى به بيمارى آبله نابينا شده بوده حدود صد جلد كتاب در فنون مختلف ادب تصنيف كرده وجمع زيادى در محضر او تلمذ نموده‏اند .
وى را فهم وذكائى فوق‏العاده بوده وغرور علمى گاهى او را به اظهار نظر در اديان وعقايد دينى وامى‏داشته كه از چنان اشعار او بوى الحاد استشمام مى‏شده و از اين رو حاسدان او را به زندقه متهم مى‏كرده‏اند كه از آن جمله اين دو بيت است : هفت الحنيفة والنصارى ما اهتدوا
ويهود حارت والمجوس مضلله‏
اثنان اهل الارض ذو عقل بلا
دين وآخر دَيِّنٌ لا عقل له آرى ، از بعضى اشعار او چنين برمى‏آيد كه وى منكر بعضى از اصول اعتقاديه بوده كه بايد گفت : شاعر در عالم شعر موازين عقليه را فراموش مى‏كند ، و ديگر از قرائن حالات او استفاده مى‏شود كه از اوضاع زمان ومردم زمان خود دلى پر عقده داشته واين ترهات از آن عقده‏هاى درونى او تراوش مى‏كرده از جمله اين دو بيت است : اذا ما ذكرنا آدما وفعاله‏
وتزويج بنتيه لابنيه فى الدنى‏
علمنا بان الخلق من اصل ريبة
وان جميع الناس من عنصر الزنا ولى چون به اين دو بيت شعر او مى‏رسيم كه در باره اهلبيت پيغمبر سروده سزد كه در مذهب او جز به حق قضاوت نكنيم : لقد عجبو لآل البيت لما
اتاهم علمهم فى جلد جفر
فمرآت المنجم وهى صغرى‏
تريه كل عامرة وقفر وى در سال 363 در معرة النعمان (سوريه) متولد ودر سال 449 در همانجا درگذشت او دو سفر به بغداد رفت وقريب دو سال در آنجا بود .
ابوالعلاء گوشت نمى‏خورد وكشتن حيوانات را جنايت مى‏دانست چنانكه توليد نسل را نيز جنايت مى‏دانسته و از اين جهت ازدواج نكرد وگفت : اين بيت را بر قبر او بنويسند : هذا جناة ابى علىّ‏
و ما جنيت على احد گويند : روزى ابوالعلاء به مجلس سيد مرتضى وارد شد وچون نابينا بود به يكى از اهل مجلس پا زد ، وى گفت : اين كلب (سگ) كه بود ؟ ابوالعلاء گفت : كلب كسى است كه هفتاد نام را براى سگ نداند .
سيد او را نزديك خود نشاند و او را گرامى داشت وآزمودش ، ديد آرى ، مردى بسيار دانشمند است ، اتفاقاً روزى سخن از متنبى به ميان آمد مرحوم سيد از او انتقاد نمود ابوالعلاء گفت : اگر متنبى شعرى نداشت جز اين شعر :
»لك يا منازل فى القلوب المنازلُ«
او را در فضيلت و برترى كافى بود . سيد به خشم آمد ودستور داد او را از مجلس بيرون كردند سپس به حاضرين فرمود : مى‏دانيد اين كور با ذكر اين مصراع متنبّى چه منظورى داشت با اينكه متنبى شعر بهتر از اين دارد وآن را نگفت ؟ گفتند : نه . سيد گفت : در قصيده‏اش اين بيت است : واذا أتتك مذمتى من ناقص‏
فهى الشهادة لى بانى كامل (چون مذمت مرا از فردى ناقص شنيدى همين را گواه بگير كه من كاملم). (بحار:61ج�65)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:56 PM
ابوالفُتُوح


اسعد بن ابى الفضائل محمود بن خلف عجلى اصفهانى (600 - 514) ملقب به منتجب الدين . فقيه و واعظى شافعى ، فاضل و موصوف به علم و زهد و مشهور بعبادت و نسك و قناعت . او در موطن خويش از ام‏ابراهيم فاطمه جوزدانيه بنت عبيداللَّه و حافظ ابى القاسم اسماعيل بن محمد بن فضل و غانم بن عبداللَّه جلودى و احمد و جز آن حديث شنود ، پس به بغداد شد و از ابى الفتح محمد بن عبدالباقى معروف به ابن البسطى در سال 557 اخذ روايت كرد و سپس به شهر خويش بازگشت و در فقه و حديث تبحر و شهرت يافت ، وى وراقى مى‏كرد و از كسب دست خويش معيشت مى‏گذاشت .
اوراست : شرح مشكلات الوسيط و الوجيز غزّالى ؛ كتاب تتمة التتمة لابى سعد المتولى . او به روزگار خويش در اصفهان در فتوى محل اعتماد بود . مولد و ممات او به اصفهان بود . (روضات الجنات و لغت نامه دهخدا

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:57 PM
ابوالفُتُوح


حسين بن على بن محمد بن احمد نيشابورى الأصل معروف به شيخ ابوالفتوح رازى ملقب به جمال الدين . يكى از اعلام علماى تفسير وكلام . جدّ اعلاى او احمد بن حسين بن احمد خزاعى نزيل رى است كه از نيشابور بدانجا هجرت كرد وپدر پدر او محمد بن احمد بن حسين وعم پدر وى ابومحمد عبدالرحمن بن احمد بن الحسين وفرزند او محمد بن حسين وخواهر زاده‏اش احمد بن محمد همه از افاضل علما ومحدثين روزگار خويش بوده‏اند . شيخ ابوالفتوح از پدر خود على و او از پدر خويش روايت كند وهمچنين روايت مى‏كند از عم خود و او از پدر خويش كه هم جدّ صاحب عنوان است . وجدّ او روايت مى‏كند از پدر خود و از شيخ مفيد عبدالجبار بن على مقرى رازى ونيز از شيخ ابى على بن شيخ طوسى وجميع آنان روايت از شيخ طوسى اعلى اللَّه مقامه كنند . واز ابوالفتوح ، صاحب تفسير ، شيخ فقيه عبداللَّه بن حمزه طوسى ورشيد بن شهر آشوب ومنتجب الدين بن بابويه قمى روايت كنند وابن شهر آشوب در كتاب معالم العلماء ومنتجب الدين در فهرست خويش ذكر او آورده‏اند . ابن شهر آشوب گويد : شيخ استاد من ابوالفتوح بن على الرازى است . واز تصانيف او رَوح الجَنان و رُوح الجِنان فى تفسير القرآن فارسى است وسخت نيكو تفسيرى است وتصنيف ديگر او شرح شهاب الاخبار است وشيخ منتجب الدين در فهرست آرد كه او مردى عالم وواعظ ومفسر است وپس از ذكر تفسير او گويد او راست : روح الألباب وروح الالباب فى شرح الشهاب وگويد من هر دو كتاب را نزد او قرائت كردم وقاضى شوشترى در مجالس نقل كند .
از تفسير فارسى او ظاهر مى‏شود كه معاصر صاحب كشاف بوده وبعض ابيات كشاف به او رسيده اما تفسير كشاف را نديده است واين تفسير فارسى او در رشاقت تحرير وعذوبت تقرير ودقت نظر بى نظير است فخر الدين رازى اساس تفسير كبير خود از آن اقتباس كرده وجهت دفع توهم انتحال بعض از تشكيكات خود را بر آن افزوده ودر مطاوى اين مجالس پر نور شطرى از روايات ولطائف نكات واشارات او مسطور است و او را تفسيرى عربى هست كه در خطبه تفسير فارسى به آن اشارت كرده اما تاكنون به نظر فقير نرسيده وشيخ عبدالجليل رازى در بعض مصنفات خود ذكر شيخ ابوالفتوح آورده وگفته كه خواجه امام ابوالفتوح رازى مصنف بيست مجلد است از تفسير قرآن ودر موضع ديگر گفته كه خواجه امام ابوالفتوح رازى بيست مجلد تفسير قرآن از او است كه ائمه وعلماى همه طوائف آنرا طالب وبدان راغبند وظاهراً اكثر آن مجلدات از تفسير عربى او خواهد بود زيرا كه نسخه تفسير فارسى او چهار مجلد است كه هر كدام بمقدار سى هزار بيت باشد وشايد كه هشت مجلد نيز سازند پس باقى آن مجلدات از تفسير عربى او خواهد بود وفقنا اللَّه لتحصيله والاستفادة منه بمنّه و جوده . از بعض ثقات مسموع شده كه قبر شريفش در اصفهان است . انتهى .
سيد محمد كاظم بن محمد يوسف بن محمد باقر طباطبائى كه متصدى طبع اين تفسير در طهران بوده است بر قسمت اخير سخن قاضى نور اللَّه يعنى بودن قبر ابوالفتوح در اصفهان اعتراض كند وگويد حاجى ملا باقر شهير به طهرانى در كتاب جنة النعمى آورده است كه : دوم كسى از علما كه در رى مدفون است شيخ ابوالفتوح صاحب الأصل الاصيل قدوة المفسرين من اهل التنزيل والتاويل حسين بن على بن محمد بن احمد خزاعى رازى است نسب شريف وى منتهى مى‏شود به بديل ورقاء خزاعى وبديل از كبار اصحاب حضرت ولايت مآب است ... ومزار وى به صحن حضرت امامزاده حمزه از سوى راست مدخل در پيش حجره اول است والواحى از كاشى زرد بر آن نصب شده ونام شريف او بر آن مكتوب است . انتهى.
تاريخ دقيق تولد و وفات وى در دست نيست ، ولى از قرائن برمى‏آيد كه وى حدود 470 متولد شده و در بين سالهاى 552 و 559 درگذشته است . (لغت نامه دهخدا و دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 12:59 PM
ابوالفَرَج اصفهانى




(356 - 284 ق) على بن حسين بن محمد اموى قرشى ، محدث ومورخ واديب وشاعر وموسيقى شناس . از اعقاب مروان بن محمد ملقب به جعدى يا حمار ، آخرين خليفه اموى (132 - 72 ق) بود . خاندانش در اصفهان ساكن وبعض آنها محدث وعالم بودند ومذهب تشيع داشتند . او عهد خلافت المعتضد (289 - 242 ق) در اصفهان متولد شد . در كودكى به بغداد رفت ودر آنجا به تحصيل پرداخت . از عنفوان شباب به جمع اخبار ادبا وموسيقى دانان واستماع نوادر تاريخى وضبط احاديث واشعار وترانه‏ها شوق داشت . نبوغ وپشتكار وقريحه ابوالفرج سبب شد بزودى در جهان اسلام مشهور گردد ومورد تشويق آل بويه در رى وبغداد وآل حمدان در شام وامويان اندلس واقع شود . ركن الدوله او را به رى دعوت كرد ومدتى كاتب رسائل او وهمكار ابن عميد وزير (م 359 ق) بود . سپس مهلبى حسن بن محمد (م 352 ق) وزير عزالدوله (م 356 ق) او را به بغداد خواند و مشاور و نديم خاص او شد وتا آخر عمر آن وزير از وى جدا نگشت . خاندان ابوالفرج با اينكه مروانى نسب بودند مانند بسيارى از روشنفكران آن زمان به مذهب شيعه گرايش داشتند . او در آثار واشعار خويش اظهار تشيع نموده است. نام او ونام پدرش نيز قرينه تشيع ايشان است ، چون در بنى مروان اين نامها معمول نبوده است . علماى رجال نيز به تشيع او تصريح نموده وبعض محدثين سنى مثل ابن تيميه وابن جوزى به همين علت احاديث ابوالفرج را ضعيف شمرده‏اند . علاقه آل بويه وآل حمدان وآل مهلب به او نيز ناشى از همين امر بوده است . ولى علامه حلى وبعض علماى اماميه او را شيعه زيدى مذهب دانسته‏اند نه اثنى عشرى . ابوالفرج در سالهاى آخر عمر دچار فالج واختلال حواس بود وسرانجام در بغداد در كنار دجله - بين درب سليمان ودرب دجله - بدرود زندگى گفت .
ابوالفرج بى گمان از چهره‏هاى درخشان واز نوابغ تاريخ ادبيات عرب است . مردى درويش صفت وبى تكلف ومنيع الطبع بود . از زندگى خانوادگى وى واينكه اصلاً زن وفرزندى داشته خبرى نداريم . ياقوت در ارشاد الاريب (149ج�5) گويد : »وى علامه ونسب شناس وراوى اخبار وجامع بين وسعت روايت ودقت تحقيق بود وحافظه وهوشى فوق العاده داشت . هيچ مؤلفى را نمى‏شناسيم كه آثارش در فنون ادب نيكوتر وجامعتر از ابوالفرج باشد وبا اين همه شاعرى شيرين گفتار بود« . ثعالبى در يتيمة الدهر (96ج�3) او را از اعيان ادباى بغداد واز مصنفان كم نظير خوانده است . داوود بن هيثم تنوخى گويد : »از شيعى مذهبان كه با ايشان ديدار كردم يكى هم ابوالفرج اصفهانى بود . هرگز كسى را نديدم كه به اندازه او اشعار واصوات واخبار واحاديث مسند وانساب از بر داشته باشد . دانشهاى ديگرى هم داشت كه از آن جمله است لغت ونحو وقصص وسير ومغازى وآنچه از اسباب منادمت است مانند علم جوارح ودامپزشكى وپاره‏اى معلومات طبى ونجوم واشربه وغيره . شاعر نيز بود وشعرش متانت واتقان علما را با ملاحت غزلسرايان نازك خيال جمع دارد« . تأليفات ابوالفرج را در تذكره‏ها تا صد كتاب نام برده‏اند كه از آن جمله فقط سه اثر باقى مانده است : الاغانى كه معروفترين كتاب وى است (الاغانى) ؛ مقاتل الطالبيين واخبارهم كه در سال 313 ق تأليف شده ، در شرح احوال 216 تن از اولاد ابوطالب كه به سبب سياسى يا در ميدان جنگ يا در زندان شهيد شده ويا مخفى گشته‏اند (مقاتل الطالبيين) ؛ كتاب ادب الغرباء يا آداب الغرباء يا ادباء الغرباء ، شامل شرح احوال ونمونه اشعار بعض شاعران ساير بلاد يا غير عرب كه آن را در سالهاى آخر عمر تأليف نموده است . اين كتاب به سال 1972 م در بيروت بوسيله دكتر صلاح منجد چاپ شده است . (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:00 PM
ابوالفضل بيهقى (م 470 ه)



الشيخ ابوالفضل محمد بن الحسين الكاتب البيهقى. ابوالحسن على ابن زيد بيهقى صاحب تاريخ بيهق گويد؛ او دبير سلطان محمود بود به نيابت ابو نصر بن مشگان و دبير سلطان محمد بن محمود بود و دبير سلطان مسعود آنگاه دبير سلطان مودود آنگاه دبير سلطان فرخ‏زاد. و چون مدت مملكت سلطان فرخ‏زاد منقطع شد انزوا اختيار كرد و به تصانيف مشغول گشت. مولد او ديه حارث آباد بوده است و از تصانيف او كتاب زينة الكتاب است و در آن فن مثل آن كتاب نيست و تاريخ ناصرى از اول ايام سبكتكين تا اول ايام سلطان ابراهيم روز به روز را تاريخ ايشان بيان كرده است. و آن همانا سى مجلد منصف زيادت باشد، از آن مجلدى چند در كتابخانه سرخس ديدم، و مجلدى چند در كتابخانه مهد عراق رحمهااللَّه و مجلدى چند در دست هر كسى، و تمام نديدم و با فصاحت و بلاغت. احاديث بسيار سماع داشته است. قال نا ابوعبدالرحمن السلمى فى سنة احدى و اربع مائة قال نا جدى اسمعيل بن نجيد نا عبداللَّه بن حامد نا ابوبشر اسمعيل بن ابراهيم الحلوانى نا على بن داود القنطرى نا وكيع ابن الجراح انّه قال: اذا اخذت فالا من القرآن فاقراء سورة الاخلاص ثلاث مرّات او المعوذتين و فاتحة الكتاب مرة ثم خذ الفال. و خواجه ابوالفضل گويد در سنه اربعمائة در نيشابور شست و هفت نوبت برف افتاد. آنگاه سيد ابوالبركات العلوى الجورى به من نامه‏اى نوشت اين دو بيت اندر آنجا ؛ هنيئا لكم يا اهل غزنة قسمة
خصصتم بها فخراً و نلتم بها عزّا
دراهمنا تجبى اليكم و ثلجكم‏
يرد الينا هذه قسمة ضيزى و آن قحط كه در سنه احدى و اربعمائه افتاد در نيشابور از اين سبب بود كه غله را آفت رسيد از سرما، و اين قحط در خراسان و عراق عام بود و در نيشابور و نواحى آن سخت‏تر، آنچه به حساب آمد كه در نيشابور هلاك شده بود از خلايق صد و هفت هزار و كسرى خلق بود، چنانكه ابوالنصر العتبى در كتاب يمينى بيارد، گويد جمله گورها باز كردند و استخوانهاى ديرينه مردگان بكار بردند، و به جايى رسيد حال كه مادران و پدران فرزندان را بخوردند، و امام ابوسعد خرگوشى در تاريخ خويش اثبات كند كه هر روز از محله وى زيادت از چهارصد مرده به گورستان نقل افتادى، و اين قحط نه از آن بود كه طعام عزيز بود، بلكه علت جوع كلبى بود كه بر خلق مستولى شده بود. و در كتاب يمينى مى‏آيد كه در اين ايام طباخ بود كه در بازار چندين من نان بر دكان نهادى كه كس نخريدى. و هفده من نان بدانگى بود، مردم بيشتر چندانكه طعام مى‏خوردند سير نمى‏شدند. و عبد لكانى زوزنى راست در اين قحط : لا تخرجن من البيوت لحاجة او غير حاجة
و الباب اغلقه عليك موثقا منه رتاجه‏
لا يقتنصك الجائعون فيطبخوك بشور باجه‏
نعوذ باللَّه من هذه الحالة و چون غلات در رسيد در سنه اثنتين و اربعمائة آن علت و آن آفت زايل شد. و خواجه ابوالفضل البيهقى گويد: نشايد خدمتكار سلطان را نقد ذخيره نهادن، كه اين شركت جستن بود در ملك. چه خزانه به نقد آراستن و ذخيره نهادن از اوصاف و عادات ملوك است و نه ضياع و عقار ساختن، كه آن كار رعايا بود. و خدمتكار سلطان درجه و رتبت دارد ميان رعيت و ميان سلطان. از رعيت برتر بود و از سلطان فروتر، به سلطان مانندگى نبايد كرد در نقد ذخيره نهادن، و به رعيت مانندگى نبايد جست در ضياع و مستغلات ساختن، اندر خدمت سلطان به مرسومى قناعت بايد كرد و از آن خرجى بر رفق مى‏كرد در جاه و نفاذ امر. و خرجى متوسط از خدمت سلاطين بيش طمع نبايد داشت. و بدين جاه كسب دنيا نبايد كرد تا بماند، كه اگر جاه را سبب كسب دنيا سازد هم جاه زايل شود هم مال و روا بود كه جان را آفت رسد. و هر كجا كه دارالملك بود بايد كه آن كس را سراى معمور بود، تا بر سر رعيت نزول نبايد كرد. و اگر هر جاى كه پادشاه آنجا نشيند و آنجا شود گوسفندكى چند دارد مصلحت بود، كه هر كه گوسفند ندارد در خدمت سلطان در مروت و ضيافت بر وى فرو بسته باشد و اگر تواند چنان سازد كه خرج وى از مرسوم زيادت آيد، تا هم مروت بود هم دفع آفت، وامانت برزد در گفتن و نوشتن تا از سياست و عزل ايمن بود، و اگر اين جاه خويش در اغاثت ضعفا و اعانت محاويج صرف كند ركنى از اركان سعادت آخرت حاصل كرده باشد، بدين وجه هم در دنيا بى آفت بود هم در عقبى اميدى فسيح بود به رحمت حق تعالى. و من منظوم قوله: جرمى قد اربى على العذر
فليس لى شى‏ء سوى الصبر
فاسر عنى خاطرى كله‏
لانفق الايام فى الشكر و او را از جهت مهر زنى قاضى در غزنى حبس فرمود بعد از آن طغرل بر اركه غلام گريخته محموديان بود ملك غزنى بدست گرفت و سلطان عبدالرشيد را بكشت و خدم ملوك را با قلعه فرستاد. و از آن جمله يكى ابوالفضل بيهقى بود كه از زندان قاضى با حبس قلعه فرستاد. ابوالفضل در آن قلعه گويد: كلما مر من سرورك يوم‏
مر فى الحبس من بلائى يوم‏
ما لبئوسى و ما لنعمى دوام‏
لم يدم فى النعيم و البئوس قوم پس اندك مايه روزگار برآمد كه طغرل برار بر دست نوشتكين زوبين دار كشته آمد و مدت استيلاى وى پنجاه و هفت روز بيش نبود، و ملك با محموديان افتاد، و بر ولى نعمت بيرون آمدن مبارك نيايد و مدت دراز مهلت ندهد.
ومن سل سيف البغى قتل به و توفى الشيخ ابوالفضل محمد بن الحسين البيهقى الكاتب فى صفر سنة سبعين و اربعمائة. و باز على ابن زيد بيهقى در موضع ديگر از تاريخ بيهق گويد و خواجه ابوالفضل البيهقى كه دبير سلطان محمود ابن سبكتكين بود استاد صناعت و مستولى بر مناكب و غوارب، تاريخ آل محمود ساخته است به پارسى، زيادت از سى مجلد، بعضى در كتابخانه سرخس بود و بعضى در كتبخانه مدرسه خاتون، مهد عراق. و حاجى خليفه در سه مورد نام تاريخ بيهقى به صورتهاى مختلف ذيل آورده است؛ تاريخ آل سبكتكين. جامع التواريخ. جامع فى تاريخ بنى سبكتكين. و با التزام او كه فارسى بودن آن را قيد نكرده چنين مى‏نمايد كه اين تاريخ عربى است ولى البته اين تسامحى است و آقاى قزوينى در تعليقات خود بر جلد اول لباب الالباب آورده‏اند كه ريو در فهرست نسخ فارسى ب م (ص 159) گمان كرده است كه فقط قسمتى از آن را كه متعلق به تاريخ ناصرالدين سبكتكين بوده تاريخ ناصرى مى‏گفته‏اند و نه چنين است بلكه مجموع را تاريخ ناصرى مى‏خوانده‏اند و آنگاه قسمتى از تاريخ بيهق لأبى الحسن على ابن زيد ابن محمد الاوسى الانصارى را كه پيش از اين آورده‏ايم نقل كرده‏اند.
و در مقدمه تاريخ بيهقى به تصحيح آقايان دكتر غنى و دكتر فياض آمده است كه: در جزء چند كتاب معدودى كه از نثر فارسى پيش از مغول مانده است يكى كتاب حاضر يعنى تاريخ خواجه ابوالفضل بيهقى است كه از شاهكارهاى ادب فارسى بشمار مى‏رود اين كتاب از جهت موضوع نمونه از تاريخ نويسى خوب و از حيث انشاء مثالى از بلاغت زبان ماست .
بيهقى موجد فن تاريخ نيست پيش از او به زبان فارسى تاريخها نوشته‏اند ولى در همه مورخين قديم ما شايد هيچكس به قدر بيهقى معنى تاريخ را درست نفهميد و به شرايط و آداب تاريخ نويسى استشعار نداشته است. ابداعى كه بيهقى در اين فن آورده حتى در نظر خود او بى سابقه بوده است خود او مى‏گويد: »در ديگر تواريخ چنين طول و عرض نيست كه احوال را آسانتر گرفته‏اند و شمه‏اى بيش ياد نكرده‏اند اما چون من اين كار را پيش گرفتم مى‏خواهم كه داد اين تاريخ را به تمامى بدهم و گرد زوايا و خبايا برگردم تا هيچ از احوال پوشيده نماند« .
در طنز به تواريخ قديم مى‏نويسد: »اگر چه اين اقاصيص از تاريخ دور است چه در تواريخ چنان مى‏خوانند كه فلان پادشاه فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد و فلان روز جنگ يا صلح كردند و اين آن را بزد و برين بگذشتند امّا من آنچه واجب است بجاى آرم«. اين واجب چه بوده است؟ نوشتن تاريخى زنده و حسّاس براى آيندگان. زيرا بيهقى به قول خود تاريخ را براى آيندگان مى‏نوشته و به خوبى متوجه بوده است كه آيندگان تاريخ زنده و حساس مى‏خواهند، اين است سرّ اين تفصيل پردازيهاى دلاويز و چهره سازيهاى زيبا كه مايه امتياز اين كتاب شده است .
دو شرط عمده مورخ صداقت و اطلاع است كه بيهقى شايد بيش از خوانندگان خود متوجه اهميت آن بوده است و بدين جهت در هر فرصتى خاطر خوانندگان را از راستگوئى و حقيقت دوستى و همچنين از احاطه و اطلاع خود بر اخبار اطمينان مى‏دهد چنانكه خوانندگان در تضاعيف كتاب ملاحظه مى‏كنند و مخصوصاً در خطبه باب خوارزم (در آخر كتاب) كه مورخ در آنجا روش خود را در انتقاد مدارك و اسناد به شرح ذكر كرده و نمودارى از طرز فكر دقيق خود را نشان داده است مندرجات كتاب بيهقى يا از مشهودات خود اوست كه در طى روزگار با دقت تمام تعليق مى‏كرده يا اطلاعاتى است كه با كنجكاوى بسيار از اشخاص مربوط و مطلع بدست مى‏آورده يا منقولاتى است از كتابها كه غالباً نام آنها را ذكر مى‏كند و حتى راجع به ارزش آنها نظر خود را اظهار مى‏دارد بيهقى از ساليان دراز تاليف اين كتاب را در نظر داشته و با دلبستگى و علاقه‏مندى تمام به تهيه مواد آن مشغول بوده و براى اين كار از موقع مساعد خود در دربار استفاده مى‏كرده است كه به قول خودش براى ديگر كس ميسر نبوده است .
وليكن براى نوشتن تاريخ تنها داشتن مواد كافى نيست، هنرى هم لازم است كه از اين مواد استفاده كند يعنى انشائى كه بتواند گذشته محو شده را پيش چشم آيندگان مجسم و محسوس سازد و هنر بيهقى اينجا است. در نوشته‏هاى قديم كمتر كتابى است كه بتواند با كهنگى زبان اينقدر براى خوانندگان خود جذبه داشته باشد و هر خواننده بشرط آشنائى با زبان آن را با ولع و اشتياق و بدون كسالت و ملال بخواند هنر بيهقى اوج بلاغت طبيعى فارسى و بهترين نمونه هنر انشائى پيشينيان است كه زيبائى را در سادگى مى‏جسته و از تماس با طبيعت زبانى مانند طبيعت گرم و زنده و ساده و با شكوه داشته‏اند. در كتاب بيهقى نمونه‏هاى مختلفى از انشا هست و قطعه‏هائى دارد كه از حيث بلاغت سند لياقت زبان فارسى محسوب مى‏شود.
ابوالفضل محمد بن حسين بيهقى در سال 385 در ده حارث آباد بيهق ولادت يافته، اوائل عمر را در نيشابور به تحصيل علم اشتغال داشته سپس به سمت دبيرى وارد ديوان رسالت محمود غزنوى شده و شاگرد يعنى دبير زبردست خواجه بونصر مشگان رئيس ديوان بوده با استاد خود قربت و اختصاص تمام داشته و پاكنويسى نامه‏هاى مهم را برعهده داشته است پس از مرگ بونصر در اواخر سلطنت مسعود بوسهل زوزنى رئيس ديوان شد و بيهقى با همه ناسازگارئى كه استاد جديد با او داشت بقيّه زمان مسعود را در امن و امان بسر برد و به واسطه لطف و حمايت شاه از گزند رئيس ناسازگار خود محفوظ ماند. پس از مسعود اوضاع ديگرگون شد و حوادثى براى بيهقى با بوسهل پيش آمد كه از تفصيل آن اطلاع نداريم. بنابه روايت عوفى بيهقى در زمان عبدالرشيد رئيس ديوان رسالت شد و پس از چندى در دسته بنديها و اسباب چينى‏هاى درباريان به سعايت مخالفان معزول و محبوس گرديد و اموالش را غلامى تومان (يا يونان) نام به حكم شاه غارت كرد. ابن فندق مى‏گويد: »او را از جهت مهر زنى قاضى در غزنى حبس فرمود بعد از آن طغرل بر اركه غلام گريخته محموديان بود ملك غزنى بدست گرفت و سلطان عبدالرشيد را بكشت و خدم ملوك را با قلعه فرستاد و از آن جمله يكى ابوالفضل بيهقى بود كه از زندان قاضى با حبس قلعه فرستاد« بيهقى پس از خروج از زندان شايد ديگر وارد خدمت نشده و قسمت اخير عمر را به عطلت و انزوا در منزل خود در غزنين بسر مى‏برده و به تصنيف كتاب اشتغال داشته تا در صفر سال 470 درگذشته است. از تأليفات بيهقى يكى تاريخ آل سبكتكين بوده كه كتاب حاضر قسمتى از آن است. دوره كامل اين تاريخ به گفته ابن فندق »سى مجلد منصف زيادت« بوده و تا اول ايام سلطان ابراهيم را نوشته بوده است.
ديگر كتابى بنام زينة الكتاب كه شايد در آداب كتاب بوده است بيهقى در تاريخ مسعودى دو جا از كتابى بنام مقامات يا مقامات محمودى ياد مى‏كند و احتمال داده مى‏شود كه قسمت محمودى تاريخ خود را بدين اسم خوانده باشد يك جا نيز رساله‏اى از تصنيف خود ذكر مى‏كند كه در آن بعضى نامه‏هاى سلطنتى را درج كرده بوده است و محتمل است كه اين همان زينة الكتاب مذكور در ابن فندق باشد. صاحب آثار الوزراء نيز كتابى بنام مقامات بونصر مشگان به بيهقى نسبت داده كه شايد همان مقامات محمودى بوده است به هر حال از مؤلفات بيهقى آنچه عيناً موجود است همين تاريخ مسعودى است، از بقيه فقط آثار و منقولاتى در نوشته‏هاى ديگران ديده مى‏شود. در يك مجموعه خطى در كتابخانه آقاى حاج حسين آقاى ملك در تهران چند ورقى هست مشتمل بر شرح بعضى از لغات كتابى كه منسوب به بيهقى است و شايد از زينة الكتاب باشد! و ديگر تأليف او تاريخ مسعودى است. (از دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:01 PM
ابوالمعالى جوينى



عبدالملك بن عبداللَّه بن يوسف بن عبداللَّه بن محمد بن حيويّه . فقيه شافعى از مردم نيشابور . مولد او به سال 419 به نيشابور ووفات وى به سال 478 به همان شهر بود . او يكى از بزرگان مذهب شافعيه است . وى را اعلم متأخرين شمرده‏اند پدر ابوالمعالى از دانشمندان معروف عصر خويش است وابوالمعالى نخست به نيشابور نزد پدر علوم متداوله آموخت وپس از پدر مجلس درس او داشت وآنگاه به بغداد شد ودرك خدمت عده‏اى از علماء كرد واز آنجا به حجاز رفت وچهار سال به مكه مجاور بود وچندى نيز در مدينه اقامت گزيد ودر اوايل دولت الب ارسلان به نيشابور بازگشت ونظام الملك وزير مدرسه نظاميه نيشابور را براى او ساخت واوقاف آن مدرسه به وى واگذاشت و او سى سال در نيشابور به تصنيف وتدريس گذرانيد ودر يكى از قراء نشابور درگذشت وجسد او را در خانه وى در شهر به خاك سپردند وپس از چند سال ديگر به كربلا نقل كردند .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:02 PM
ابوالوفاء



مبشّر بن فاتك معروف به اميار: حكيمى فرزانه و اديبى نامور بود، از مردم دمشق بود و در مصر زندگى مى‏كرد، كتابهاى بى‏شمار در كتابخانه خود داشت. اوراست كتاب »مختار الحكم و محاسن الكلم« كه اخيرا در مادريد به چاپ رسيده است، و »سيرة المستنصر« در سه جلد. ياقوت گويد: وى كتابهائى را در علوم گذشتگان به رشته تاليف درآورده است. فوت او را حدود 500 ه گفته‏اند. (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:02 PM
ابوالوفاء



محمد بن محمد بن يحيى بن اسماعيل بن عباس بوزجانى از مردم بوزجان شهركى به خراسان ميان هرات و نيشابور، حاسب مشهور. يكى از ائمه مشاهير در علم هندسه و او را در اين علم استخراجات غريبه است كه كس پيش از او بر آنها دست نيافته است و او بزرگترين علماى رياضى اسلام است. و ابن خلكان گويد شيخ ما علامه كمال الدين ابوالفتح موسى ابن يونس تغمده اللَّه برحمته كه در علوم هندسه و حساب قدح اعلى و يد طولى داشت در وصف كتب ابوالوفاء مبالغه داشت و در اكثر مطالعات خويش بر آنها اعتماد مى‏كرد و قول ابوالوفاء را در اثبات مقاصد خود حجت مى‏آورد و چند كتاب از تأليفات ابوالوفاء نزد وى بود و ابوالوفاء را در استخراج او تار تصنيفى نيكو و سودمند است. ولادت وى به روز چهارشنبه مستهل شهر رمضان سال 328 به شهر بوزجان بود و وفات او به سال 376 روى داد و به سال 348 او به عراق رفت و من تاريخ ولادت وى را در كتاب الفهرست ابى الفرج ابن النديم يافتم لكن در آنجا تاريخ وفات نبود و بيست سال پس از آن تاريخ وفات ابوالوفاء را در تاريخ شيخ ما ابن الأثير ديدم و به كتاب ملحق كردم. انتهى .
علاوه بر آنچه كه ابن خلكان گفته است او راست: شرح كتب رياضيه اقليدس و نيز شرح كتاب الحدود ارسطيقوس يونانى با تصحيح آن و افزودن براهين از خويش بر آن كتاب و نيز اوراست كتابى مكمّل در هندسه. رجوع به تاريخ الحكماء قفطى چاپ مارگليوث صفحه 64 سطر 17 و رجوع به تاريخ الحكماء شهر زورى و ابن خلكان جلد 2 صفحه 197 شود. و ابن النديم در شرح حال او گويد وى نزد عم خويش معروف به ابى عمرو المغازلى و خال خود موسوم به أبى‏عبداللَّه محمد ابن عنبسه علوم اعداد و حساب آموخت و ابوعمرو هندسه را از ابى يحيى الماوردى و ابوالعلاء ابن كرنيب فرا گرفت و به سال 348 به عراق شد. اوراست: كتاب ما يحتاج اليه العمال و الكتاب من صناعة الحساب. وهو سبعة منازل و كل منزلة سبعة ابواب المنزلة الأولى فى النسبة. المنزلة الثانيه فى الضرب و القسمة. المنزلة الثالثة فى اعمال المساحات. المنزلة الرابعة فى اعمال الخراج. المنزلة الخامسة فى اعمال المقاسمات. المنزلة السادسة فى الصروف. المنزلة السابعه فى معاملات التجار. كتاب تفسير كتاب الخوارزمى فى الجبر و المقابلة. كتاب تفسير كتاب ذيوفنطس فى الجبر. كتاب تفسير كتاب ابر خس فى الجبر. و در جاى ديگر گويد: شرح اين كتاب به علل براهين هندسيه. كتاب المدخل الى الارثماطيقى مقالة. كتاب فيما ينبغى آن يحفظ قبل كتاب ارثماطيقى. كتاب البراهين على القضايا التى تستعمل ديوفنطس فى كتابه و على ما استعمله هو فى التفسير. كتاب استخراج ضلع المكعب بمال مال و ما يتركب منهما مقالة. كتاب معرفة الدائرة من الفلك، مقالة. كتاب الكامل وهو ثلاث مقالات: المقالة الاولى فى الامور التى ينبغى ان تعلم قبل حركات الكواكب. المقالة الثانية فى حركات الكواكب. المقالة الثالثة فى الامور التى تعرض لحركات الكواكب. كتاب زيج الواضح، ثلاث مقالات: الاولى فى الاشياء التى ينبغى ان تعلم قبل حركات الكواكب. الثانية فى حركات الكواكب. الثالثة فى الاشياء التى تعرض لحركات الكواكب .
و ترجمه كتاب جرم الشمس و القمر (ابن النديم) يا حدّ الشمس و القمر (ابن قفطى) را بدو نسبت كرده‏اند و نقل و اصلاح مبحث جبر معروف بالحدود ارسطيفس نيز از او است و معلوم نيست كه ترجمه از فارسى است يا از سريانى. و باز ابن النديم گويد عم ابوالوفاء ابوسعيد راست: كتاب مطالع العلوم للمتعلمين در حدود 600 ورقه.
ابوولاّد حناط : حفص بن سالم ، مولى جعفى كوفى از ياران موثق امام صادق(ع) است و از آن حضرت روايات متعددى نقل كرده وداستان او در مسئله اجاره استر وقضاوت ابوحنيفه مشهور است .
به واژه »قضاوت باطل« رجوع شود .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:03 PM
ابوبِشْر عَمّى




احمد بن ابراهيم (م 350 ق) تاريخ نگار ، متكلم و فقيه شيعى . وى از مردم بصره بود و شيخ طوسى او را از كسانى مى‏داند كه از ائمه (ع) روايت نكرده‏اند . ابن نديم او را در شمار متكلمان و فقهاى شيعه مى‏داند و گويد كه نزديك به روزگار او زندگى مى‏كرده و نزد ابواحمد جلودى درس املا مى‏خوانده است . چون به گفته ابن‏نديم احمد بن ابراهيم بعد از پنجاه سال درگذشت، از اين روى تاريخ تولد وى احتمالاً آغاز سده چهارم هجرى بوده است . وى از طريق جدّش معلى و عمش اسد بن معلى بن اسد اخبار صاحب الزنج را روايت مى‏كرده . رجال نويسان شيعه او را فقيهى ثقه دانسته‏اند و نجاشى به دو واسطه از او روايت مى‏كند . به احمد بن ابراهيم كتابهايى نسبت داده‏اند كه عبارتند از : التاريخ الكبير ؛ التاريخ الصغير ؛ اخبار صاحب الزنج ؛ اخبار السيد الحميرى ؛ شعر السيد حميرى ؛ مناقب اميرالمؤمنين ؛ كتاب الفرق ؛ عجائب العالم ؛ المثالب ؛ القبائل ؛ محن الانبياء و الاوصياء . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:03 PM
ابوبكر انبارى

محمد بن قاسم بن بشار انبارى از مردم انبار (عراق) . او عربيت را از پدر خويش و از احمد بن عبيد و نحو را از ابوالعباس ثعلب فرا گرفت ، وى در نهايت فطنت و زكاء و جودت قريحه و در حضور ذهن و سرعت جواب زبانزد است و نيز مردى ورع و با تقوى بوده او به سال 318 در كمتر از پنجاه سالگى درگذشت . اوراست : كتاب المشكل فى معانى القرآن كه ناتمام مانده ؛ كتاب الاضداد در نحو ؛ الزاهر ؛ ادب الكاتب و چندين كتاب ديگر .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:03 PM
ابوبكر خوارزمى
محمد بن عباس (383 - 323 ق) شاعر ، كاتب و اديب از آنجا كه زادگاه خود و پدرش خوارزم و مادرش از مردم طبرستان (خواهر ابوجعفر محمد بن جرير طبرى مورخ معروف) بود خود را گاه »خوارزمى« و گاه »طبرى« معرفى مى‏كرده ، و ديگران نيز گاه او را با نسبتى مركب از اين دو لفظ ، »طبر خزمى« و يا »طبر خزى« خوانده‏اند . وى از نوجوانى به دانش اندوزى و بخصوص حفظ اشعار كهن پرداخت ، در همان احوال پدر را از دست داد و به علت كج رفتارى اطرافيان از ميراث پدرى چشم پوشيد و تهيدست خوارزم را ترك كرد .
وى كه حافظه‏اى سخت نيرومند داشت در پى كسب علم و مال راهى عراق و شام شد . در بغداد از محضر ابوعلى اسماعيل بن محمد صفار و ابن كامل ، و در حلب به دربار سيف‏الدوله حمدانى پيوست و با ادبا و علماى دربار ، چون ابن خالويه نحوى و ابوالطيب لغوى مجالست يافت ، در همانجا با مُتَنَبِّى ديدار كرد و آنچنان شيفته او گرديده كه چند سال بعد يكى از كوشاترين ناشران شعر وى در خراسان گرديد .
وى سرانجام با توشه‏اى گرانقدر از ادب و تاريخ انساب و اخبار عرب و لغت به شرق بازگشت و در بخارا به ملازمت ابوعلى بلعمى وزير سامانيان درآمد ، اما دوستى ميان اين دو اديب چندان نپائيد و ابوبكر در ابياتى سخت گزنده و ريشخندآميز او را هجو كرد .
از آنجا به نيشابور كه در آن زمان امير ابونصر احمد بن على ميكالى بر آن حكومت داشت ، رفت و به مدح او پرداخت و صله‏هاى كلان ستاند . ابوبكر سخت مورد احترام و اكرام علماى نيشابور قرار گرفت .
پس از چندى به سيستان رفت ، ابتدا والى آن سرزمين ابوالحسن طاهر بن محمد را مدح گفت ، اما چون به صله دلخواه دست نيافت به هجاى او دست زد ، امير نيز به جرم ناسپاسى او را به زندان افكند . ابوبكر در زندان قصيده‏اى مشتمل بر مدح ابونصر ميكالى و شكايت از شكنجه زندان و سرزنش خويش از ترك منادمت وى و درخواست شفاعت بسرود و به نيشابور فرستاد ، ابونصر او را شفاعت نموده از بند رها گشت . از آنجا به طبرستان شد و سپس به نيشابور و از آنجا به اصفهان رفت و به دربار صاحب بن عباد راه يافت و مورد الطاف صاحب و مشمول مكرمتها و عطاياى وى گرديد . و به نقلى صاحب را در ارجان ملاقات نمود . (به خوارزمى در اين كتاب رجوع شود) خوارزمى از حيث مذهب به تشيع شهرت دارد ، برخى او را زيدى دانسته‏اند .
مشهورترين اثر او رسائل يا ديوان رسائل ابوبكر خوارزمى است . (از دائرةالمعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:04 PM
ابوبكره


نفيع بن حارث بن كلده. پدر نفيع حارث طبيب معروف عرب و مادرش سميّه مشهور كنيز حارث بود و سميه دو فرزند يكى بنام نافع و ديگر نفيع آورد و حارث نفيع را از خود نفى كرد و پس از آن سميه زياد را بزاد. در دائرة المعارف اسلامى به غلط اصل سميه را از ايران گفته‏اند و اين درست نباشد چه بلاذرى به نقل ابن حجر در اصابه صريحاً گويد سميه از اسيران روم بود. آنگاه كه حارث نفيع را نفى كرد نفيع مولاى يكى از بزرگان ثقيف به طائف شد و هنگامى كه جيش مسلمانان طائف را محاصره كردند او با بكره يعنى دولابى از باره شهر فرو شد و به جند مسلمين پيوست و اسلام آشكار كرد و از اين او را ابوبكره گفتند. وى از ذكر نام پدر و نسب خويش هيچ گاه سخنى نمى‏راند و گويند وقتى او گفته پدر من مسروح است وى در جنگ جمل از هر دو فريق كناره كرد و به روزگار عمر بن الخطاب به علت نسبت زشتى كه به مغيره داد و اثبات آن به شرع نتوانست عمر وى را حد زد. ابوعثمان نهدى حسن بصرى و احنف از وى روايات دارند و در سال 51 به بصره درگذشت .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:05 PM
ابوجعفر


يحيى بن زيد (يا ابن ابى زيد) حسنى علوى نقيب بصره . شاگردش ابن ابى الحديد گويد : وى شخصيتى مبرز ، سرشار از علم و خرد ، و در بحث دينى منصف و خالى از تعصب بود و امتيازات و فضايل هيچ كسى را منكر نمى‏بود .
مراجعات ابن ابى الحديد به وى در حل مسائل مشكله و معضلات صعبه پيچيده در شرح نهج مكرر آمده كه بر احاطه او به علوم متنوعه اسلامى دلالت دارد .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:05 PM
ابوجعفر خازن




محمد بن حسين صاغانى خراسانى (ح 290 - ح 360 قج�971 - 930 م)، يكى از بزرگ‏ترين رياضى‏دانان و منجمان سده 4 ق. اگرچه نام بسيارى آمده و نوشته‏هاى متعددى به وى نسبت داده شده است، اما از زندگى و برخى خصوصيات وى اطلاع دقيقى در دست نيست. احتمالاً ابوجعفر در صاغان - قريه‏اى در حوالى مرو (نك: سمعانى، 252ج�8) - زاده شد. او را بيشتر با كنيه‏اش مى‏شناختند (قفطى، 396). برخى منابع (ايرانيكا؛ جيليسپى، )viiج�433) نام پدر او را حسن نوشته‏اند. حاجى خليفه )ج�988) وى را خازنى نيز ياد مى‏كند .
ابوجعفر خازن و ابوجعفر محمد بن حسين كه تا چندى پيش دو رياضى‏دان انگاشته مى‏شدند، بنا به تحقيق عادل انبوبا، در واقع يك نفرند (قربانى، زندگى‏نامه، 63، حاشيه 1). اوليرى (ص 240 239) بدون ذكر مأخذى بر اين باور است كه ابوجعفر پيش از گرويدن به اسلام، صابئى بوده است.
به گفته ويدمان، ابوجعفر نخست به فراگيرى مسائل اعداد و رياضيات پرداخت (نك: Ei1)، سپس نجوم آموخت و سرانجام به مسائل فلسفى روى آورد. از اين رو ابوزيد احمد بن سهل بلخى شرح آغاز كتاب السماء و العالم ارسطو را به نام وى تأليف كرد (نك ابن نديم، 251؛ قفطى، 40). وى آلات نجومى مى‏ساخت و در به كار بردن آنها تبحر داشت. او در مثلثات نيز تحقيق مى‏كرد. خواجه نصيرالدين طوسى در كتاب شكل القطاع خود در بحث از شكل مغنى و فروع و لواحق آن مطالبى دال بر اين موضوع آورده است (نك بستانى). خازن در 348 قج�959 م در رصدى كه ابوالفضل هروى در شهر رى انجام داد، نظارت داشت (بيرونى، تحديد، 70). وى نزد ركن الدوله منزلت ويژه‏اى داشت و از حمايت ابن عميد، وزير او نيز برخوردار بود )ei2). در 342 ق آنگاه كه ميان ابوعلى بن محتاج چغانى، سپاهدار امير نوح ابن نصر سامانى و ركن الدوله ديلمى جنگ درگرفت، از جانب ركن الدوله براى عقد صلح مأمور شد و به تدبير وى مقرر گرديد كه ركن الدوله سالانه 200ج�000 دينار به امير سامانى بپردازد، تا غائله خاتمه يابد (ابن اثير، 504ج�8). از آنجا كه جز اين واقعه تاريخى، مورد ديگرى از مداخله وى در امور سياسى در دست نيست، به هيچ وجه نمى‏توان او را رجل سياسى دانست .
ابوجعفر تمام عمر يا اواخر آن را در رى به سر برد و از فرصت به دست آمده در دستگاه ديلميان بهره كافى گرفت و مسائل متعددى را كه حل برخى از آنها پيش از آن غير ممكن مى‏نمود، حل كرد و كتابهاى ارزشمندى در همين دوران نوشت. (دائرةالمعارف بزرگ اسلامى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:06 PM
ابوحاتم رازى




احمد بن حمدان بن احمد ورسنانى (م 322 ق) ، يكى از دعاة بزرگ اسماعيلى و از بزرگترين متكلمان و فيلسوفان اسلام . در پشاپويه ، جنوب رى تولد يافت . در اوايل عمر خويش وارد سلسله مراتب اسماعيلى گشت و نخست نايب و خليفه غياث نامى گرديد كه داعى رى بود . وى داعيانى به اطراف فرستاد و امير رى ، احمد بن على ، دعوتش را اجابت كرد . پس از چندى از بيم سامانيان به ديلم گريخت . گويند اسفار بن شيرويه ، مردآويج زيارى و سياه چشم جستانى را به مذهب اسماعيلى در آورد و يوسف بن ابى الساج را چندان به تعاليم اسماعيلى معتقد ساخت كه يوسف بر آن بود تا خلافت عباسى را براندازد و به طاعت فاطميان گردن سپارد . در ديلم به خرده‏گيرى از علويان پرداخت كه »سلطان بايد علوى به دين باشد نه نسب« و نيز دعوى كرد كه »امامى بيرون آيد به مدتى نزديك و من مقالت و مذهب او دانم« ، اما چون وعد سر آمد و امامى نيامد به طرارى متهم گشت و قصد جانش كردند . ابوحاتم به آذربايجان گريخت و در ميانه راه يا در آن ديار درگذشت . معروفترين آثار وى عبارتند از : كتاب الزينة ، كه فرهنگ اصطلاحات كلامى است ؛ كتاب الاصلاح ، در رد كتاب المصلح نخشبى ؛ و بالاخره اعلام النبوة (چاپ تهران ، 1397 ق) كه مهمترين اثر او و يكى از پرارزش‏ترين آثار دينى ، كلامى و فلسفى در جهان اسلام است . اين كتاب در رد عقايد محمد بن زكرياى رازى در باره نبوت و قدماى خمسه است و بر پايه مناظراتى كه در مجالس متعدد ميان ابوحاتم و محمد بن زكرياى رازى در رى رفته بود نوشته شده است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:07 PM
ابوحاتم سجستانى



سهل بن محمد بن عثمان بن يزيد جشمى. سيستانى، نحوى، لغوى، مقرى. به بصره مى‏زيست و از علوم قرآن بهره كافى داشت. و علم عروض نيكو مى‏دانست و الكتاب سيبويه را دوبار از اخفش فرا گرفت و از اصمعى و ابى زيد انصارى و ابى عبيده معمر بن مثنى روايات بسيار در لغت و ساير اقسام ادب دارد. ابن دريد و مبرد از شاگردان اويند. او را در انواع عربيت و جز آن كتب بسيار است و از جمله كتاب الشمس و القمر. كتاب فى النحو. كتاب الشوق الى الوطن. كتاب الوصايا. كتاب المعمرين و كتاب القراءات. و كتاب فى النقط و الشكل للقرآن. كتاب ما يلحن فيه العامه. كتاب الطير. كتاب المذكر و المؤنث. كتاب الشجر و النبات. كتاب المقصور و الممدود. كتاب المقاطع و المبادى. كتاب الفرق. كتاب الفصاحه. كتاب النخله. كتاب الاضداد. كتاب القسى و النبال و السهام. كتاب السيوف و الرماح. كتاب الوحوش. كتاب الحشرات. كتاب الهجاء. كتاب الزرع. كتاب خلق الانسان. كتاب الادغام. كتاب اللباء و اللبن الحليب. كتاب الكرم. كتاب الشتاء و الصيف. كتاب النحل و العسل. كتاب الابل. كتاب العشب و البقل. كتاب الاتباع. كتاب الخصب و القحط. كتاب اختلاف المصاحف. كتاب الجراد. كتاب الحر و البرد. كتاب الليل و النهار. كتاب الفرق بين الآدميين و بين كل ذى روح. و حاجى خليفه كتابى را به نام المزال و المفسد به ابى حاتم نسبت مى‏كند و نمى‏دانم مراد او سجستانى يا ابوحاتم ديگر است. وفات ابوحاتم به سال (255) بوده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:07 PM
ابوحمزه ثُمالى




ثابت بن ابى الصفيه دينار ازدى ثمالى كوفى ، از صحابه على بن حسين (ع) و محمد بن على (ع) و جعفر بن محمد (ع) و موسى بن جعفر (ع) و از تبع تابعين و از زهاد و مشايخ و از مفسران و جامعان حديث و راويان ثقه و مورد اعتماد امامان شيعه . بعضى او را از موالى آل مهلب يا مولاى مهلب بن ابى صفره ازدى دانسته و نسبت ازدى را براى او بالولاء شمرده‏اند ، ولى صدوق در مشيخة الفقيه و علامه حلى در خلاصة الاقوال و جمعى ديگر از علماى رجال او را عربى و از بنى ازد گفته‏اند . صدوق وى را از بنى ثعل (فرعى از ازد) يا بنى طى دانسته است . شهرتش به ثمالى از آن است كه چندى در عشيره بنى ثماله (از فروع ازد) مى‏زيسته است . ثماله به ضم اول و تخفيف ثانى در لغت به معنى كف شير يا باقيمانده اندك از هر چيز است . اين كلمه براى عوف بن اسلم - جد بنى ثماله - بدان سبب لقب گرديد كه به مهمانان خود شير تازه با كف روى آن مى‏خوراند ، يا اينكه در جنگى همه افراد خاندان او كشته شدند و تنها او باقى ماند . در باره خانواده و محل و تاريخ ولادت و شرح احوال ابوحمزه در كودكى و نوجوانى تفصيلى در دست نيست . در كتب رجال و تاريخ او را كوفى نوشته‏اند . از اخبار او برمى‏آيد كه ايام جوانى را بيشتر در مدينه گذرانده است . علاوه بر امامان چهارگانه (ع) از انس بن مالك صحابى (93 - 10 ق) و عامر بن شراحيل شعبى تابعى (103 - 19 ق) و ابن اسحاق (م 151 ق) و ابوعمرو زاذان و سالم بن ابى الجعد نيز استماع حديث كرده است . سفيان ثورى ، وكيع ، شريك ، حفص بن غياث ، ابواسامه ، عباد ملك بن ابى سليمان ، ابونعيم و عبداللَّه بن موسى و جمع بسيار ديگرى از محدثين شيعى و سنى از راويان اويند . همه محدثين شيعى او را ثقه و مورد اعتماد مى‏دانند و خبر واحد او را در حكم خبر متواتر به شمار مى‏آورند . ليكن بعض اهل سنت اخبار او را به علت تشيع تضعيف كرده‏اند . در فضائل ابوحمزه روايات ذيل است :
ابوعبداللَّه جعفر بن محمد صادق (ع) در باره او فرمود : »ابوحمزة فى زمانه مثل سلمان فى زمانه« يعنى ابوحمزه در زمان خود همان مرتبت و مقام را دارد كه سلمان در زمان خود داشت (او نزد ما به منزله سلمان نزد رسول اللَّه است) .
و فضل بن شاذان از على بن موسى الرضا (ع) روايت كرده است كه : »ابوحمزة الثمالى فى زمانه كلقمان فى زمانه و ذلك انه خدم اربعة منّا ، على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و برهة من عصر موسى بن جعفر صلوات اللَّه عليهم ، و يونس بن عبدالرحمن كذلك و هو سلمان فى زمانه« يعنى ابوحمزه ثمالى مقام لقمان را در زمان خود داشت ، زيرا او به چهار تن از ما خدمت كرد ؛ على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و برهه‏اى از عصر موسى بن جعفر ، صلوات خداوند بر ايشان باد . يونس بن عبدالرحمن نيز چنين است و او سلمان در زمان خويش است .
در رجال كشى از على پسر ابوحمزه روايت شده است كه : »قال الصادق لابى بصير اذا رجعت الى ابى حمزة الثمالى فاقرءه منى السلام و اعلم انه يموت فى شهر كذا يوم كذا ... قال ابوبصير : جعلت فداكم ، واللَّه لقد كان فيه انس و كان لكم شيعه . قال صدقت ما عندنا خير لكم . قلت شيعتكم معكم ؟ قال: ان هو خاف اللَّه و راقب نبيه و توقى الذنوب . فاذا فعل كان فى درجاتنا . قال فرجعنا تلك السنة فما لبث ابوحمزة الا يسيرا حتى توفى رحمه اللَّه« يعنى امام صادق (ع) به ابوبصير فرمود : وقتى برگشتى سلام ما را به ابوحمزه ثمالى برسان و بدانكه او در فلان ماه و فلان روز خواهد مرد . ابوبصير گفت : فدايت شوم، به خدا قسم او مردى با محبت و از شيعيان شما بود . فرمود: راست گفتى ، آنچه نزد ماست براى شما بهتر است . عرض كردم آيا شيعه شما با شما خواهد بود ؟ فرمود : اگر او از خداى بترسد و احكام پيامبر او را پاس دارد و خود را از گناهان حفظ كند ، پس وقتى چنين كند در درجات ما خواهد بود . ابوبصير گويد : ما در همان سال برگشتيم و ابوحمزه بعد از زمانى اندك وفات يافت . رحمت خداى بر او باد .
داود رقى از وافد اهل خراسان روايت كند كه گفت : چون وارد كوفه شدم به جستجوى فقهاى شيعه برآمدم ، مرا به آنجا كه قبر اميرالمؤمنين است هدايت كردند ، مردى را ديدم كه جمعى در محضرش بودند و او آنها را درس مى‏داد ، پرسيدم او كيست؟ گفتند : وى ابوحمزه ثمالى است . در اين اثنا عربى سر رسيد و گفت : هم اكنون از مدينه مى‏آيم و جعفر بن محمد (ع) درگذشت . ابوحمزه دهشت زده گشت و صيحه برآورد و دست خويش همى به زمين مى‏زد ، سپس از آن عرب پرسيد آيا حضرت در باره جانشينى خود وصيتى كرد ؟ عرب گفت : آرى فرزندش عبداللَّه و فرزند ديگرش موسى و نيز منصور خليفه را وصى خود كرد. ابوحمزه گفت : »الحمدللَّه الذى لم يضلنا، دل على الصغير و بين حال الكبير و ستر الامر العظيم« ! (سپاس خداى را كه ما را به دست گمراهى نسپرد ، به كوچكتر (ين فرزند) راهنمائى كرد و وضعيت بزرگتر (ين فرزند) را روشن ساخت و مسئله بزرگ (امامت) را مستور داشت) و خود را بر قبر اميرالمؤمنين افكند و سپس نماز گزارد و ما نيز نماز خوانديم آنگاه من رو به او كردم و گفتم : اين را كه گفتى توضيح ده . گفت : خداوند امر فرزند بزرگ حضرت : (عبداللَّه) را به ناقص و معلول بودنش روشن نموده كه چنين كسى لايق منصب امامت نباشد ، زيرا خداوند يكى از شروط امامت را كمال خلقت دانسته ، و اما اينكه ما را به كوچكتر راهنمائى فرموده از اين جهت كه نامش در اين وصيت آمده ، و اينكه امر مهم امامت را پنهان داشته بدين جهت كه امام صادق (ع) منصور خليفه را نام برده و معلوم است كه او امام نتواند بود ولى چون بپرسد چه كسى به جاى امام صادق است و گويند تو را وصى خويش ساخته متعرض امام موسى نگردد .
از خود ابوحمزه نقل است كه گفت : روزى امام صادق (ع) كسى را به نزد من فرستاد و مرا بخواند ، چون به محضرش رفتم و مرا ديد فرمود : من چون تو را مى‏بينم احساس آرامش و آسايش مى‏كنم .
از اين‏گونه روايات در فضائل ابوحمزه بسيار است .
علاوه بر اخلاص در تشيع و ولاى اهل بيت (ع) و كوششى كه در جمع ادعيه و اخبار ائمه اطهار (ع) به كار برده ، مفسر و محدثى عالى مقام بوده و تصانيفى از خود برجاى گذاشته كه از مآثر اصيل و قديم شيعه به شمار مى‏رود . از جمله تصنيفات اوست : تفسير القرآن كه گرچه اصل آن در دست نيست ليكن ابن نديم در الفهرست و حاج خليفه در كشف الظنون از آن ياد كرده و ثعلبى در تفسير الكشف و البيان و ابن شهر آشوب در اسباب النزول و المناقب قسمتهائى از آن را نقل كرده‏اند ؛ اثر ديگر ابوحمزه مجموعه‏اى است از نوادر حديث به نام النوادر كه آن را حسن بن محبوب از او روايت كرده است ؛ ديگر از تأليفات او رساله‏اى است در حقوق كه از على بن الحسين (ع) روايت كرده است ؛ اثر ديگر او كتاب الزهد است كه آن را با كتاب النوادر ، حميد بن زياد از ابوجعفر محمد بن عياش بن عيسى و او از ابوحمزه روايت كرده است. از ابوحمزه ادعيه بسيار روايت شده است . مهمترين آنها دعاى بزرگ و مشروح سحر است كه به نام دعاى ابوحمزه ثمالى معروف است . اين دعا را شيخ ابومحمد هارون بن موسى تلعكبرى به اسناد خود از حسن بن محبوب زراد و او از ابوحمزه روايت كرده و آورده است كه على بن الحسين (ع) در ايام رمضان هر سحر آن را تلاوت مى‏فرموده است . فصاحت الفاظ و بلاغت معانى و مضامين دعا بر اصالت و صحت انتساب آن گواهى مى‏دهد .
از ابوحمزه پنج پسر باقى ماند . دو تن از ايشان به نام على و حسين مانند پدر از ثقات رجال و مورد اعتماد و امين بوده‏اند . امام صادق (ع) در شأن على بن ابى حمزه فرمود : »انى لأستريح اذا رأيتك« يعنى همانا من وقتى تو را مى‏بينم آسوده و راحت مى‏شوم . سه نفر ديگر از پسران ابوحمزه ، حمزه و نوح و منصور در ركاب زيد بن على بن الحسين در كوفه به شهادت رسيدند .
در باره سال وفات ابوحمزه اختلاف است . بعضى سال مرگش را 105 ذكر كرده‏اند . درين صورت فقط مى‏توانسته است در حضور امام سجاد (ع) و امام صادق(ع) رسيده باشد ، در صورتى كه روايات بسيارى دال بر هم عصرى او با امام صادق (ع) و امام كاظم (ع) در كتب حديث مندرج است . ابن سعد كاتب واقدى در طبقات مرگ او را در زمان خلافت منصور عباسى (158 - 136 ق) آورده و شيخ طوسى و نجاشى و بعض ديگر از علماى رجال اين تاريخ را 150 ق ثبت كرده‏اند . اما در كتب رجال ، حسن بن محبوب (م 224 ق) را از راويان اخبار ابوحمزه ثمالى آورده و روايات و ادعيه او از جمله دعاى بزرگ سحر را نقل كرده‏اند . در سال 150 ق حسن بن محبوب كمتر از دو سال عمر داشته بنابر اين سماع حديث از ابوحمزه چگونه كرده است ؟ ولى قول ديگرى هست كه ابوحمزه بعد از مرگ منصور وفات يافته است و سن مناسب براى استماع و روايت حديث كمتر از سن بلوغ نيست بنابر اين بايد سال وفات ابوحمزه را بعد از 165 ق بدانيم . (دائرةالمعارف تشيع ، بحارالانوار)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:08 PM
ابوحنيفه




احمد بن داود بن ونند دينورى . از مردم دينور از شهرهاى جبال (نزديك كرمانشاه) وى ادب از بصريين و كوفيين فرا گرفت و از سكيت و ابن السكيت كسب فوائد كرد و در بسيارى از علوم چون نحو و لغت و هندسه و علوم هند بارع بود و در روايت صادق و ثقه است . ابن النديم ، صاحب الفهرست سال وفات او را ذكر نكرده ليكن روضات به نقل از بغيه گويد وفات او به سال 282 يا 290 است و حاجى خليفه 281 را نيز بر اين اختلاف افزوده است . اوراست : كتاب تفسير القرآن ؛ كتاب الانواء ؛ كتاب اصلاح المنطق ؛ كتاب لحن العامه ؛ كتاب حساب الدور و الوصايا ؛ كتاب الوصايا ؛ و كتاب الزيج (حاجى خليفه گويد آن را به نام ركن الدوله ديلمى كرده است كه 235 و ظاهراً اين غلط است چه ركن الدوله از 320 تا 366 فرمانروائى داشت) ؛ كتاب النبات و كتابى ديگر هم در آن باب ؛ كتاب الجبر و المقابله ؛ كتاب جواهر العلم ؛ كتاب الردّ على رصد الأصبهانى ؛ كتاب الشعر و الشعراء ؛ كتاب التاريخ ؛ كتاب الاخبار الطوال (و شايد اين دو كتاب يكى است) ؛ كتاب فى حساب الخطائين ؛ كتاب القبلة و الزوال ؛ كتاب البحث فى حساب الهند ؛ كتاب الجمع و التفريق ؛ كتاب نوادر الجبر ؛ و حاجى خليفه كتاب تفسير اصلاح المنطق را نيز نام برده است و صاحب روضات به نقل از بغيه كتاب الباه را بر آن افزوده است و در باب كتاب النبات او گويد : لم يؤلف مثله فى معناه ، و باز كتاب الردّ على ابن اللرة را اضافه دارد و صاحب بغيه گويد او از نوادر رجالى است كه بين بيان عرب و حكم فلاسفه جمع كرده است .
لكلرك گويد ابوحنيفه بزرگترين گياه‏شناس مشرق است و از اينكه ابن ابى اصيبعه از ترجمه حال او غفلت كرده تعجب مى‏كند و مى‏گويد ابن بيطار نزديك پنجاه نبات را كه قدما بر آن اطلاع نداشتند از ابوحنيفه نقل مى‏كند و در همه جا مشهود و هويداست كه دينورى به نقل اكتفا نكرده و خود به نفسه انواع گياهان مشروحه كتاب خود را ديده و فحص و تتبع كرده است و اضافه مى‏كند كه : در ضميمه نسخه‏اى از شرح ارجوزه طب ابن سينا كه در كتابخانه پاريس موجود است نسبت و نام ابوحنيفه بدين گونه ضبط شده است : ابوعبداللَّه ابن على العشاب ، و مى‏نويسد در صف اول گياه‏شناسان و علماى خواص ادويه است و سفرهاى بسيار براى شناختن منابت نبات و اسامى آن كرده است . انتهى .
لكن به نظر مى‏آيد كه ابوعبداللَّه بن على العشاب عالم حشايشى ديگرى است چه نه نام و نه كنية خود و پدر او با ابوحنيفه احمد ابن داود موافقت ندارد . حمداللَّه مستوفى در تاريخ گزيده گويد ابوحنيفه به امر ركن‏الدوله (335) در اصفهان زيجى كرد و لكن اين سهوى است چه طلوع دولت آل‏بويه پس از وفات ابوحنيفه است . رجوع به - 349 - 207 - حبط و صفحه 123 جلد 1 معجم الادباء چاپ مارگليوس شود .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:08 PM
ابوحنيفه


نعمان بن ابى عبداللَّه محمد بن منصور بن احمد بن حيون يكى از ائمه فضل و علماء قرائت قرآن و معانى آن و وجوه فقه و اختلاف فقها و لغت و شعر و معرفت به تاريخ و ايّام ناس و او را در حق اهل بيت طهارت هزاران ورق تأليف است و نيز در مناقب و مثالب ، او را كتابى نيكو است و ردى به مخالفين خود و ردى بر ابى‏حنيفه و بر مالك و شافعى و ابن سريج و نيز كتابى در اختلاف فقها و كتاب اصول المذاهب و كتاب ابتداء الدعوة للعبيديين . كتاب الأختيار فى الفقه . كتاب الأقتصار فى الفقه . و قصيده فقهيه ملقب به المنتخبه دارد.
او در اول ، مذهب مالكى داشت سپس طريقت اسماعيليه گرفت و ملازم صحبت المعز ابى تميم معد بن المنصور گرديد و آنگاه كه معد به ديار مصر شد با او بود و در مستهل رجب 363 يا در جمعه سلخ جمادى الآخر آن سال به مصر درگذشت و معز بر او نماز گزارد و او در ميان اسماعيليه سمت داعى داشت و پدر او ابوعبداللَّه محمد، عمرى طويل و در سال 351 به صد و چهار سالگى به قيروان وفات كرد ، و ابوحنيفه را فرزندان شريف و صالح بوده است از جمله ابوالحسن على بن نعمان كه معز خليفه فاطمى او را با ابى طاهر محمد زحلى به اشتراك قاضى مصر كرد و نيز ابوحنيفه را كتابى ميان فقهاى شيعه مشهور و هم اكنون موجود است به نام دعائم الاسلام . و مجلسى در بحار جلد اول معتقد است كه ابوحنيفه شيعى اثنى عشرى است لكن به تقيّه خود را هفت امامى مى‏نمايد . رجوع به ابن خلكان و تاريخ يافعى و خطط مصر ابن زولاق شود .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:09 PM
ابوحنيفه


نعمان ثابت بن زوطى بن ماه. يا نعمان بن ثابت بن نعمان بن مرزبان (يا طاووس) بن هرمز (كوفه 80 - زندان بغداد 150) ، امام ، فقيه ، كوفى ، مولى تيم اللَّه بن ثعلبه ، پيشواى مذهب حنفى ، جدّ وى زوطى از اهل كابل و يا بابل و يا انبار و يا فسا و يا ترمذ است .
مى‏گويند : جدّش ثابت به حضور اميرالمؤمنين (ع) مشرّف شده و آن حضرت براى او و ذريّه‏اش از خداوند طلب بركت كرده بود .
ابوحنيفه تجارت پيشه بوده و در عين حال به كسب دانش رغبت بسيار داشته ، نخست به علم كلام روى آورد ولى از آن سر خورد و به تحصيل فقه پرداخت .
وى از تابعين به شمار آمده و صحبت چهار تن از صحابه رسول (ص) يعنى انس بن مالك و عبداللَّه بن ابى اوفى به كوفه و سهل بن سعد ساعدى را به مدينه و ابوالطفيل عامر بن واثله را به مكه دريافته و از هر چهار تن اخذ روايت كرده است .
وى در علم فقه - برخلاف اصحاب حديث كه يكسره اعتماد به نصّ و متن حديث داشتند - دقت نظر بكار مى‏برد ، تفكر و استدلال عقلى را وارد فقه نمود ، هر چند در اين باره راه افراط پيمود و سخت به قياس و استحسان اعتماد مى‏ورزيد . بدين سبب و نيز به سبب شدت محبت او به اهلبيت رسول (ص) محدثان اهل سنت را با وى عداوتى خاصّ بوده است .
خود و (به نقل مناقب الامام الاعظم) مى‏گفته : دشمنى محدثان با ما بدين سبب است كه ما خاندان رسول و اهل بيت او را دوست مى‏داريم و به فضايل ايشان معترفيم.
به هر حال از تتبع در حالات وى چنين به نظر مى‏رسد كه او واقعا به اهل بيت عصمت و طهارت و مخصوصا به اميرالمؤمنين (ع) ارادت مى‏ورزيده و مخالفين آن حضرت را ضد حق مى‏دانسته است . امام باقر (ع) از جمله مشايخ و اساتيد او بوده ، و در مناقب (167ج�1) شرح ملاقات او با آن حضرت در مدينه آمده است كه چگونه در پاسخ ايشان در اعتراض به روش قياس با كمال ادب زانو مى‏زند و خود را از قياس فاسد برى مى‏سازد .
البته حضرت صادق (ع) با روش قياس و استحسان او مخالف بودند ، وى در عصر آن حضرت مى‏زيسته و به نقل ابوعبداللَّه محدث در كتاب رامش افزاى وى از شاگردان آن حضرت بوده ، چنان كه از خود او نقل شده : »لولا السنتان لهلك النعمان« يعنى اگر آن دو سال بهره‏بردارى از محضر امام صادق (ع) نبود نعمان تباه بود . و نيز در همان كتاب است كه مادرش همسر امام صادق (ع) بوده است .
مناظرات و مباحثات او با امام صادق(ع) در امر قياس در دين مكرر بوده و در تاريخ مسطور است . همين روش او در فقه بعد منفى ابوحنيفه را تشكيل مى‏داده است ، ولى (حسب استنباط صاحب مقاله مندرج در دائرةالمعارف تشيع) مخالفتهاى امام صادق(ع) با وى كه در وقايع مختلف با لحنهاى حادّ نقل شده است بى شك صرفا جنبه علمى و بحثى داشته است و با آن احترامى كه ابوحنيفه نسبت به آن حضرت داشته و با شهرتى كه از موالات او با اهلبيت(ع) در كتب حنفى مذكور است ، بعيد مى‏نمايد كه حضرت با او رفتارى عدائى داشته باشد ، و مطالبى كه در كتب شيعه ، به ويژه كتب متأخرتر ، در اين باره آمده است ظاهراً بايد انعكاسى از مخالفتها و تنديها و ناسزاهاى پيروان حنفى و شيعى باشد كه در شهرها در كنار هم مى‏زيسته‏اند و از نعمت تسامح و اغماض محروم بوده‏اند، و اين همه بويژه در دوره صفوى كه با دشمنان سياسى خود تركان عثمانى كه مذهب حنفى داشتند در ستيز بوده‏اند به اوج خود مى‏رسد . ابوحنيفه خود گفته است كه كسى را فقيه‏تر از حضرت صادق (ع) نديده‏ام .
وى در قيام زيد بن على و نفس زكيه علوى و ابراهيم بن عبداللَّه قتيل باخمرى با شيعيان همكارى نزديك داشت و خود را به خطر انداخت (دائرةالمعارف تشيع) . وى نخست قائل به امامت نفس زكيه محمد بن حسن علوى بود ليكن پس از استقرار دولت بر بنى عباس ناگزير از آن عقيده باز آمد .
ابوجعفر منصور خليفه وى را از كوفه به بغداد طلبيد و توليت قضا به وى دادن خواست و ابوحنيفه ابا كرد . ابوجعفر گفت قسم به خدا كه تقلد اين امر كنى و او گفت قسم به خدا كه نكنم ابوجعفر قسم خويش تكرار كرد . ابوحنيفه نيز سوگند را مكرر ساخت و گفت من اهليت قضا ندارم ، ربيع بن يوسف حاجب گفت نبينى اميرالمؤمنين را كه سوگند ياد مى‏كند ! ابوحنيفه گفت اميرالمؤمنين بر اداء كفاره سوگندان خويش از من تواناتر است و منصور او را در وقت به زندان فرستاد . باز ربيع حكايت كند كه منصور خليفه را ديدم كه با ابوحنيفه در امر قضا مشاجره مى‏كرد و ابوحنيفه مى‏گفت از خداى بپرهيز و جز خداى ترسان را بر امانت خويش مگمار به خدا سوگند من در حال رضا بر خويش ايمن نيستم تا چه رسد به حال غضب ، و باز خطيب گويد آنگاه كه منصور مدينه دارالسلام بساخت و مسجدى در جانب مسجد رصافه بنا كرد ابوحنيفه را بطلبيد و قضاى رصافه را بدو عرض كرد و او سر باز زد مهدى گفت اگر اين شغل نپذيرى تو را تازيانه زنم گفت آيا راست گوئى گفت آرى . او دو روز بر مسند قضا نشست و به روز سوم رويگرى با مردى به مظالم آمد و گفت مرا بر او دو درهم و چهار دانگ است بهاى لگنى روئين . ابوحنيفه به مدعى عليه گفت بپرهيز از خداى و بشنو كه رويگر چه مى‏گويد . مرد انكار كرد ابوحنيفه به صفار گفت چه گوئى ؟ گفت او را سوگند ده . ابوحنيفه به مرد گفت بگوى : واللَّه الذى لا اله الا هو . و مرد آغاز گفتن كرد و ابوحنيفه چون چنين ديد بقيه سوگند قطع كرد و دست در آستين برد و صرّه‏اى بيرون كرد و دو درهم ثقيل به صفار داد و او برفت و پس از دو روز ابوحنيفه بيمار شد و بيمارى او شش روز بكشيد و وفات يافت . و باز گويند كه يزيد بن عمر بن هبيره فزارى امير عراقين خواست قضاء كوفه بدو تفويض كند در ايام مروان بن محمد آخرين ملوك بنى اميه ، و او نپذيرفت و يزيد امر داد تا ابوحنيفه را چند روز به تازيانه بزدند و ابوحنيفه از امتناع خويش باز نايستاد و يزيد در آخر او را رها كرد و آنگاه كه احمد بن حنبل را براى قول به عدم خلق قرآن تازيانه زدند احمد پيوسته ابوحنيفه را ياد مى‏كرد و مى‏گريست و بر او رحمت مى‏فرستاد . اسماعيل بن حماد بن ابى حنيفه گويد بر كناسه مى‏گذشتيم در آنجا پدرم را گريه افتاد ، از علت گريه او پرسيدم گفت : پسرك من ! در اين مكان ابن هبيره پدر مرا ده روز هر روزى ده تازيانه بزد كه قبول منصب قضا كند و او سر باز زد . و صاحب منتهى المقال از منتظم ابن جوزى آورده است كه : مردم نسبت به ابى‏حنيفه سه طائفه‏اند طائفه‏اى در عقايد كلامى او در اصول طعن آرند و قومى در روايت و حفظ و ضبط او بر وى نكوهش كنند و جمعى او را به قول به رأى كه مخالف با احاديث صحاح است تعبير كنند و پس از كلامى طويل گويد خبر داد ما را عبدالرحمن فرار (كذا) از ابى اسحاق فزارى كه او گفت من از ابوحنيفه مسئله‏اى از مسائل دين پرسيدم و او پاسخى بگفت . من گفتم از رسول صلوات اللَّه چنان و چنين نقل و روايت شده است گفت آن روايات را با دم خنزير ستردن بايد و عبدالرحمن بن محمد از ابى بكر بن اسود روايت كند كه به ابى حنيفه گفتم كه نافع از ابن عمر و او از رسول روايت كند كه فرمود : »البيعان بالخيار ما لم يفترقا« . گفت : هذا رجز و نيز حديث ديگر او را خواندم گفت : هذا هذيان .
عبدالرحمن بن محمد از عبدالصمد و او از پدر خويش روايت كند كه حديث رسول صلوات اللَّه عليه (افطر الحاجم و المحجوم) را بر ابى حنيفه خواندند و او گفت هذا سجع و پيداست كه اين انكار او بر احاديث كذّابه بوده است چه نزد او برخلاف احمد بن حنبل و بخارى صحاح از (17) حديث تجاوز نمى‏كرد . و انورى ابيوردى شاعر رخصتهاى ابوحنيفه را چون مثلى آورده و گويد : سبحان اللَّه فراخ چون چه‏
چون رخصتهاى بوحنيفه و ناصرخسرو گويد : مى جوشيده حلال است سوى صاحب رأى‏
شافعى گويد شطرنج مباح است بباز
مى و قمار و لواطه به طريق سه امام‏
مر ترا هر سه حلال است هلا سر بفراز و نيز گويد : رخصت سيكى چو داده بود يكى دام‏
قومى از آن شد به سوى مذهب نعمان‏
روى غلامان خوب و سيكى روشن‏
قبله امت شده است و دام امامان بوحنيفه به از او گويد در باب شراب‏
گفت جوشيده بخور تا نبود بر تو حرام اينت مسكر حرام كرد چو خوك‏
و آنت گفتا بجوش و پر كن طاس‏
گوئى كه حلال است پخته مسكر
با سنبل و با بيخ رازيانه‏
باده پخته حلال است به نزد تو
كه تو بر مذهب بويوسف نعمانى و در روضات از كتاب احتجاج و علل نقل مى‏كند كه : ابوحنيفه مى‏گفت على چنين گفت و من گويم . و نيز مى‏گفت و ما يعلم جعفر بن محمد و انا اعلم لقيت الرجال و سمعت من افواههم . و جعفر بن محمد صحفى . و معلوم است مراد از جعفر بن محمد حضرت ابى‏عبداللَّه الصادق (ع) است.
يوسف بن اسباط مى‏گفت كه ابوحنيفه بيش از چهارصد حديث رسول را نقيض آورد . پرسيدند از چه قبيل ؟ گفت : رسول فرمود : اسب را دو بهره و مرد را يك بهره است و ابوحنيفه گفت من سهم مؤمنى را از سهم بهيمه‏اى كمتر ندانم و رسول خدا و اصحاب او اشعار بدن مى‏كردند و ابوحنيفه گفت : اشعار مثله است و مثله روا نيست و رسول صلى اللَّه عليه و آله فرمود : خريدار و فروشنده تا از يكديگر جدا نشده‏اند اختيار فسخ دارند و ابوحنيفه گويد پس از ايجاب عقد خيارى نيست و رسول صلى اللَّه عليه و آله هر وقت اراده سفر مى‏كرد يكى از زنان را براى سفر به قرعه برمى‏گزيد و اصحاب را نيز قرعه مى‏زدند و ابوحنيفه گفت : قرعه قمار است . گويند : شيخ مفيد در محضر اكابر عباسيان و شيوخ حنفيان گفت كه : ابوحنيفه گويد : شرب نبيذ مسكر حلال طلق است و آن سنتى باشد و تحريم آن بدعتى و نيز ابوحنيفه مى‏گفت لو ادركنى رسول اللَّه لاخذ بكثير من قولى و نيز گويند : قرائت و تكبير نماز را به فارسى اجازت داد .
شافعى گفته است : من به كتب اصحاب ابى حنيفه مراجعه كردم و در آن صد و سى ورقه خلاف كتاب و سنت يافتم .
سفيان و مالك و حماد و شافعى و اوزاعى گفته‏اند : ما ولد فى الاسلام اشأم من ابى‏حنيفه .
مالك گفت : فتنة ابى حنيفة اضر على الامة من فتنة ابليس و خطيب بغدادى ابن مهدى گويد : ما فتنة على الاسلام بعد الدجال اعظم من رأى ابى‏حنيفه .
مردم شيعه در مقام توهين ابوحنيفه گويند كه مسئله غسل و مسح مسئلتى است خلافى ميان خدا و ابوحنيفه چه او تعالى فرمود : »و امسحوا برؤسكم و ارجلكم الى الكعبين« و ابوحنيفه گفت : يجب غسل الرجلين .
غزالى در كتاب المنحول فى علم الاصول گويد : فاما ابوحنيفة فقد قلب الشريعة ظهرا لبطن وشوّش مسلكها و غيّر نظامها و اردف جمع قواعد الشرع باصل هدم به شرع محمد المصطفى و من فعل شيئا من هذا مستحلا كفر و من فعله غير مستحل فسق .
صاحب يواقيت العلوم گويد : ازاله نجاست كردن نزديك شافعى جز به آب مطلق روا نباشد و به نزديك ابوحنيفه روا باشد به هر مايعى لطيف چون سركه و ماء ورد . و از مجموع مثالبى كه مخالفين ابى حنيفه بدو نسبت كنند و شمّه‏اى از آن نقل شد برمى‏آيد كه او با مسلمانى و زهد و عفاف ، در احكام فقه با سعه فكر و نظرى ديگر مى‏ديده و تعبد را در قوانين شرعيه از دين نمى‏شمرده است . و از سخنان اوست : لو علم الملوك ما نحن فيه من لذة العلم لحاربونا بالسيوف .
نقل است كه روزى وى به نزد حضرت صادق آمد كه از آن حضرت حديث بشنود ، ديد حضرت عصائى به دست دارد ، گفت : اى فرزند رسول خدا تو هنوز به آن سنى نرسيده‏اى كه به عصا نياز داشته باشى !! فرمود : همين است كه تو مى‏گوئى ولى اين عصاى پيغمبر (ص) است خواستم بدان تبرك جويم . ابوحنيفه خم شد كه عصا ببوسد حضرت آستين خود را بالا زد و فرمود : تو خود مى‏دانى كه اين بدن ، بدن پيغمبر و اين مو ، موى پيغمبر است آن را نمى‏بوسى و مى‏خواهى چوبى را ببوسى ؟! (سفينة البحار ، لغت‏نامه دهخدا ، دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:10 PM
ابوحَيّان


اثيرالدين محمد بن يوسف غرناطى اندلسى جيانى يكى از ائمه لغت عرب ، اصلاً بربرى است ، مولدش غرناطه به سال 654 بوده است . مقدمات علوم را در همان شهر بياموخت و سپس به شهرهاى بلش و مارقه و مريه شد و در بلاد مزبوره به تحصيل علوم پرداخت و از آنجا به شمال افريقا و مصر سفر كرد و نزد ابن نحاس به تحصيل نحو پرداخت و پس از وى در تدريس نحو جانشين استاد گشت ، وى در آغاز پيرو مذهب ظاهريه بود و پس از آن مذهب شافعى گرفت . تأليفات او تنها در نحو نيست كه او را در علوم قرآن و حديث نيز مؤلفاتى است و كتابى نيز در شصت مجلد در تاريخ اندلس داشته كه در دست نيست و از كليه تأليفات او كه بالغ بر شصت و پنج كتاب است جز ده كتاب ظاهراً باقى نمانده ، وى شاعر نيز بوده كه قطعاتى از او نقل شده ، او علاوه بر زبان عرب به زبان فارسى و تركى و حبشى نيز آشنا بوده چنانكه منطق الخرس فى لسان الفرس و كتاب الافعال فى لسان الترك و كتاب زهو الملك فى نحو الترك و رجز نور الغبش فى لسان الحبش از او است و از مؤلفات ديگر او است كتاب التذييل و التكميل من شرح التسهيل ، الشذرة الذهبيه فى العلوم العربيه و كتاب نحاة اندلس ، المبدع فى التصريف ، المبين فى تاريخ اندلس ، البحر المحيط فى التفسير ، شرح الالفيه موسوم به منهج السالك و كتب ديگر ، وفات او به سال 745 بوده است . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:10 PM
ابوحيّان توحيدى


على بن محمد بن عباس . اصلاً شيرازى يا نيشابورى يا واسطى يا بغدادى است . محب الدين بن النجار گويد : او صحيح العقيده بود و بعض ديگر نيز چنين گفته‏اند ليكن متأخرين او را به زندقه نسبت كنند و ابن خلكان گويد او بد اعتقاد بود و مهلبى وزير ، او را نفى كرد ، و در خريده آمده است كه او كذاب و قليل الدين و الورع است ، و صاحب ابن عباد به بعض اسرار و خفاياى او آگاه گشت و در صدد كشتن او برآمد و او بگريخت و بار ديگر وزير مهلبى خواست او را بگيرد و او فرار كرد و خود را پنهان ساخت و تا گاه مرگ در اختفاء مى‏زيست . ابن جوزى در تاريخ خود گويد زنادقه اسلام سه تن باشند: ابن راوندى و ابوحيان توحيدى و ابوالعلاء معرى ، و بدتر از اين سه ابوحيان است چه آندو زنديقى آشكار بودند و او زندقه خويش نهان مى‏داشت . صاحب روضات گويد او از شاگردان سهيمة الرمانى و جاحظى المسلك است ، و ياقوت حموى گويد : ابوحيان متفنن در همه علوم بود از نحو و لغت و شعر و ادب و فقه و كلام ]بر مذهب معتزله‏[ و شيخ صوفيه و فيلسوف ادبا و اديب فلاسفه و امام بلغا بود ، و باز گويد : و كان فرد الدنيا الذى لا نظير له ، يتشكى من زمانه و يبكى فى تصانيفه على حرمانه . وقتى او به رى رفت صحبت ابوالفضل بن العميد و صاحب بن عباد دريافت و آن دو وزير ، پسند خاطر او نيفتادند و در مثالب آن دو كتابى نوشت و لكن از دو وزير صمصام الدوله يعنى ابن سعدان (متوفى 375) و عبداللَّه بن عريض شيرازى احسان و عنايت ديد .
اوراست : رد ابن جنى در شعر متنبى ؛ كتاب المحاضرات و المناظرات ؛ كتاب الامتاع و الموآنسة در دو جلد ؛ كتاب الحنين الى الاوطان ؛ كتاب تقريظ الجاحظ ؛ كتاب البصائر و الذخائر در ده مجلد ؛ كتاب الصديق و الصداقة ؛ كتاب المقامات ؛ كتاب مثالب الوزيرين (ابى الفضل بن عميد و صاحب ابن عباد) ؛ الاشارات الالهية ؛ الزلفة؛ كتاب المقابسات (چاپ بمبئى و قاهره) ؛ رياض العارفين ؛ الحج العقلى ؛ رساله فى اخبار الصوفيه ؛ رسالة بغداديه ؛ رسالة فى زلات الفقهاء . حاجى خليفه دو كتاب ديگر از او نام مى‏برد. يكى الاقناع و ديگر بصائر القدما و بشائر الحكما و شايد الاقناع همان كتاب الامتاع و بصائر القدما همان بصائر و ذخائر باشد واللَّه اعلم .
وفات او به سال 380 بوده است و صاحب روضات گويد در يكى از تواريخ معتبره شيراز ديدم كه وفات او در سال 360 بود و مدفن او به درب خفيف جنب مزار شيخ كبير و بر لوح مرقد او اين عبارت منقور است : هذا قبر ابى حيان التوحيدى . انتهى .
اين گفته بر اساسى نيست چه ابن قفطى در باب اخوان الصفا و خلان الوفا مى‏گويد در 373 وزير صمصام الدولة بن عضدالدوله در امر اخوان الصفا از او سؤالى كرده است . و از مداركى كه ياقوت در معجم الادبا بدست مى‏دهد برمى‏آيد كه او تا رجب سال 400 نيز حيات داشته و بيش از هشتاد سال زندگانى كرده است ونزد ابى سعيد سيرافى و على بن عيسى رمانى تحصيل علم و ادب كرده و فقه شافعى را از ابى حامد مروزى و ابى‏بكر شافعى فراگرفته و نيز در دروس يحيى بن عدى و ابوسليمان محمد بن طاهر منطقى حضور يافته است و باز گويند در آخر عمر كتابخانه خويش بسوخت و علت آن چنانكه خود گويد عدم توجه بغداديان در مدت بيست سال اقامت او به بغداد بدو بوده است و در مقدمه كتاب الصداقه و الصديق گويد همه مردم بغداد از او دورى مى‏جستند . و در نسبت او به توحيدى گفته‏اند يكى از اجداد او خرماى معروف به توحيد مى‏فروخته و بعضى گويند منسوب به اهل العدل و التوحيد لقب معتزله است و باز كتابى به نام التذكرة التوحيديه به وى نسبت كرده‏اند كه ظاهراً در چند مجلد بوده است و گويند وزن مركبى كه او در تصانيف خود بكار برد چهارصد رطل برآمده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:11 PM
ابوخالد
سجستانى از ياران حضرت رضا (ع) بوده و به علم نجوم آگاهى داشته ، وى در آغاز واقفى مذهب ، يعنى معتقد بوده كه امام موسى بن جعفر (ع) آخرين امام است و او نمرده است ، و چون به قواعد نجومى خويش نگريست دريافت كه آن حضرت وفات يافته و از اين جهت با ياران خود مخالفت نمود و به مذهب حق بازگشت. (بحار:274ج�48)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:11 PM
ابوخالد


كابلى موسوم به وردان و ملقب به كنكر از ياران امام سجاد (ع) و از حواريون آن حضرت بوده و به فرموده امام صادق (ع) پس از شهادت حضرت ابى‏عبداللَّه (ع) همه مردم از دين صحيح برگشتند جز سه تن : ابوخالد كابلى ، يحيى بن ام طويل و جبير بن مطعم و بعداً به تدريج مردم به آنها ملحق شدند .
وى در آغاز كيسانى مذهب و معتقد به امامت محمد حنفيه بود و سپس به راهنمائى يحيى بن ام طويل از آن طريقت برگشت و به خدمت امام سجاد (ع) پيوست .
ابوخالد در عهد حجاج تحت تعقيب بود و مدتى متوارى مى‏زيست و سپس به مكه پناه جست و در آخر عمر جهت ديدار مادر به كابل سفر كرد .
ابوخالد كابلى نامى در سلك ياران امام باقر (ع) آمده كه بعضى گفته‏اند وى همان ابوخالد كنكر است و برخى او را ابوخالد ديگر دانند كه او نيز وردان نام داشته ولى ملقب به كنكر نبوده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:12 PM
ابوداود سجستانى


سليمان بن اشعث بن اسحق بن بشير بن شداد بن عمرو بن عمران السجستانى الازدى بالولاء . اصل او از سيستان و مولد او به سال دويست و دو (202) بود . وى در اوان صبا در نيشابور بود و با فرزندان اسحاق ابن راهويه به يك دبستان سبق مى‏خواند و آنگاه كه هنوز سنين عمر او به ده نرسيده بود نزد محمد بن اسلم طوسى استملاء احاديث مى‏كرد . سپس به بصره رفت و بدانجا اقامت گزيد و چند بار به بغداد سفر كرد و از روات حرمين عراق و خراسان و شام و مصر و بصره و جزيره ابن عمر از جمله احمد بن حنبل و احمد بن صالح و مسلم بن ابراهيم و احمد بن عبيد و سليمان بن حرب و عده بى‏شمار ديگر اخذ روايت كرد . و احمد حنبل از او روايت حديث كرد و ابوالفرج بن جوزى گويد او در نقل حديث و علل آن از اكابر ائمه محدثين و علماء آنان است و مانند كتاب سنن او يكى از صحاح سته اهل سنت و جماعت تصنيفى نيامد . او اين كتاب را بر احمد بن حنبل عرضه كرد و وى را پسند افتاد و تحسين كرد .
يافعى گويد : كان ابوداود رأساً فى الحديث و رأسا فى الفقه ذا جلالة و حرمة و صلاح و ورع . ابراهيم حربى گويد : حديث در كف ابى‏داود چون آهن در دست داود نبى نرم است و او با علم خويش ورع و تقوى را جمع كرد . ابن خلكان گويد : احد حفاظ الحديث و علمه و علله و كان فى الدرجه العالية من النسك و الصلاح . شيخ ابواسحاق شيرازى در طبقات الفقهاء او را از اصحاب امام حنبل شمرده است . و ابوبكر ابن راشد در تصحيح المصابيح از ابوداوود حكايت كند كه مى‏گفت: از پيامبر پانصد هزار حديث نوشتم و چهار هزار و هشتصد حديث از آن عده كثيره برگزيدم و آن كتاب سنن است ، مركب از اخبار صحاح و شبه صحاح و نزديك به صحاح و تنها چهار حديث از آن دين مرد را بسنده باشد . يكى از آن چهار قول رسول صلوات اللَّه عليه است كه فرمود : »الاعمال بالنيات« يعنى در عمل ، كار ، دل و قصد و آهنگ راست . و ديگر فرمود : »من حسن ايمان المرء تركه مالا يعنيه« يعنى از نشانه‏هاى نيكوئى ايمان آن است كه از هر چه نه به كار توست دست بدارى . و ديگر فرموده: »لا يكون المؤمن مؤمناً حتى يرضى لاخيه ما يرضاه لنفسه« . يعنى مؤمن مؤمن نبود تا آنگاه كه براى ديگران آن پسندد كه خود را پسندد . و ديگر فرمود : »الحلال بين و الحرام بين و بين ذلك امور مشبّهات ، فمن ترك الشبهات نجى من المحرمات و من اخذ بالشبهات ارتكب المحرمات فهلك من حيث لا يعلم« . يعنى روا و حلال پيدا ، و ناروا و حرام پيداست و ميان اين دو امورى است كه حكم آن روشن نيست و مشتبه است هر كه از اين امور پرهيز جست از نارواها و محرم‏ها ايمن ماند و آنكه بدانان يازيد در ناروائيها و حرامها افتاد و از آنسوى كه ندانست خود را به ورطه هلاك افكند .
ابوبكر گويد كه ابوداود مى‏گفت : شهوت خفيه يعنى آز نهان و راز ، حب و دوستى رياست است .
و ابوداوود به سال دويست و هفتاد و پنج (275) به بصره درگذشت و عبداللَّه بن عبدالواحد هاشمى بر وى نماز كرد . حاجى خليفه علاوه بر سنن دو كتاب يكى به نام ناسخ القرآن و منسوخه و ديگرى را به قولى، به نام دلائل النبوه به نام او آورده است . و ابن النديم كتابى ديگر موسوم به كتاب اختلاف المصاحف از او نام برده و در قاهره كتابى به نام مراسيل منسوب بدو به طبع رسيده است . (لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:12 PM
ابودُلَف


قاسم بن عيسى بن ادريس بن معقل بن عمير بن شيخ بن معاوية بن خزاعى بن عبدالعزى بن دُلف عجلى يكى از سرهنگان مأمون خليفه و معتصم و يكى از اسخيا و جوانمردان بزرگوار و شجاع و صاحب وقايع مشهوره و صنائع مأثوره . او مرجع ادبا و فضلاء عصر خويش بود و در صنعت غنا مهارت داشت ، جد او ادريس مربى ابومسلم صاحب الدعوه است . حفيد او امير ابونصر على بن ماكولا صاحب كتاب اكمال است . او به اول در خدمت محمد امين ابن هارون الرشيد بود و در جدال ميان امين و مأمون ، ابودلف با على بن عيسى بن ماهان مساعد و به محاربه طاهر شد و پس از كشته شدن على ، ابودلف به همدان رفت و طاهر او را به بيعت مأمون خواند و وى سر باز زد لكن آنگاه كه مأمون خود او را دعوت كرد به خدمت مأمون شتافت و خليفه او را حكومت كردستان داد و اين حكومت به ارث به فرزندان او ماند و سلسله حكام بنودلف بدو منسوبند و شهر كرج را كه پدر ابودلف پى افكنده بود به پايان برد و خود و خاندان و كسان او در آنجا اقامت كردند و اين كرج به جبل ميان همدان و اصفهان است و عبدالعزيز پسر او و احفاد او حكومت آن شهر و فرمانفرمائى نواحى جبل داشتند و شعراى عصر او را مدايح گفته‏اند . از جمله عكوك شاعر است كه در مديح او گويد : انما الدناى ابودلف‏
بين باديه و محتضره‏
فاذا ولى ابودلف‏
ولت الدنيا على اثره و ديگر از شعراء مادح او ابوتمام طائى است و نيز بكر بن نطاح كه گويد : يا طالباً للكيمياء و علمه‏
مدح ابن عيسى الكيمياء الاعظم‏
لو لم يكن فى الارض الا درهم‏
و مدحته لا تاك ذاك الدرهم و گويند : ابودلف او را بدين دو بيت ده هزار درم صله داد و اين امير را با آنكه خدمت خلفا داشت كتب بسيار است از جمله : كتاب النزه ؛ كتاب سياسة الملوك ؛ كتاب السلاح ؛ كتاب البزاة و الصيد ، اين كتاب ظاهراً همان است كه ابن النديم به نام كتاب الجوارح و اللعب بها ياد مى‏كند و باز ابن‏النديم گويد او را صد ورقه شعر است . و او از 210 تا 225 به قول ابن خلكان سال وفات او به بغداد در قلمرو حكومت خويش فرمانروائى داشت .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:12 PM
ابودُلَف كاتب




(يا مجنون) ازدى ، محمد بن مظفر . يكى از غلاة در عصر غيبت صغرى . شيخ طوسى از شيخ مفيد و او از ابوالحسن و او از بلال مهلبى نقل كند كه گفت : از ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولويه شنيدم مى‏گفت : ابودلف كاتب كه خداوند او را از آفات مصون ندارد ما در آغاز او را ملحد مى‏شناختيم و سپس به اظهار غلو و گزافه‏گوئى در باره معصومين پرداخت و پس از آن به فرقه مفوضه پيوست و وى چون به مجلسى وارد مى‏شد او را استهزاء مى‏نمودند و جماعت شيعه جز مدت كوتاهى او را نمى‏شناختند و پس از آن از او بيزارى مى‏جستند و بالاخره وى مدعى نيابت امام عصر شد و مورد لعن علماى شيعه گشت چه از نظر ما هر كسى كه پس از عمرى دعوى نيابت خاصه كند كافر و ضالّ و مضلّ است . (جامع الرواة)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:13 PM
ابودلف ينبوعى



مِسعر يا مَسعر بن مهلهل خزرجى ينبوعى ، جهانگرد مشهور قرن چهارم هجرى و متجاوز از نود سال زيسته است و بيشتر عمر را به گردش در بلاد مختلف سپرى كرده است . وى از اطرافيان صاحب بن عباد بشمار مى‏رفته ، قصيده‏اى دارد مشهور به »ساسانيه« به زبان محلى عصر عباسى كه ثعالبى مشروحا آن را آورده است . وى در حدود سال 390 ه ق درگذشت . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:13 PM
ابوذُؤَيب



خويلد بن خالد بن مُحرِّث ، از بنى هذيل بن مدركة از قبيله مُضَر ، شاعرى نامدار از مخضرميين كه دو دوره جاهليت و اسلام را درك نمود و در اواخر عمر به مدينه سكنى گزيد و در جنگهاى اسلامى شركت جست و تا روزگار عثمان زنده بود و در سال 26 ه ق در سپاه عبداللَّه بن سعد بن ابى سرح كه به آفريقا رفته بود همراه بود و در فتح آفريقا حضور داشت ، و در بازگشت به مصر در آنجا درگذشت .
او را در مدح رسول خدا (ص) قصائدى و در رحلت آن حضرت مرثيه‏اى است و صاحب ديوان است .
قصيده او در رثاء پنج فرزند خويش كه به يك سال بر اثر طاعون هلاك شدند معروف و بسى جانگداز است و مطلع آن اين است :
»أمن المنون و ريبه تتوجّع«
در شبِ درگذشتِ پيغمبر (ص) به مدينه آمد و آن حضرت را در بستر بيمارى زنده درك كرد و در مراسم تدفين شركت نمود . (اعلام زركلى و لغت‏نامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:14 PM
ابورافع




سلام بن ابى الحقيق از سران يهود عصر پيغمبر اسلام بود كه در خيبر مى‏زيست و با آن حضرت سخت دشمنى مى‏ورزيد . وى در جمادى‏الآخر سال سوم هجرت به قتل رسيد ، داستان كشته شدن او از اين قرار بود كه چون كعب الاشرف يهودى را يكى از انصار و از قبيله اوس بكشت ، خزرجيان گفتند : ما نيز خواهان چنين افتخارى مى‏باشيم كه يكى از دشمنان سرسخت پيغمبر (ص) كه هم‏تراز كعب باشد بكشيم و شرّش را از سر مسلمانان دفع سازيم ، پس از مشورت مصمم شدند ابورافع را بكشند كه وى در عداوت با رسول(ص) همدست كعب بوده ، پس از كسب اجازه از حضرت چهار تن خزرجى به نامهاى عبداللَّه بن عتيك و مسعود بن سنان و عبداللَّه بن انيس و ابوقتاده و نيز خزاعى بن اسود كه با خزرجيان هم پيمان بوده آماده اين كار شدند و پيغمبر عبداللَّه بن عتيك را رئيس آنها قرار داده همگى رهسپار خيبر شدند ، پاسى از شب گذشته به خانه ابورافع رسيدند ، از باروى خانه به اندرون شدند و دربهاى متعدد خانه را از بيرون مقفل ساختند كه كس نتواند بيرون رود و خود به اتاق خواب وى كه بالا خانه‏اى بود رفتند ، اجازه ورود خواستند ، همسرش گفت : شما كيستيد و به چه كار به اينجا آمده‏ايد ؟ گفتند: ما آمده‏ايم مقدارى خواربار از ابورافع بخريم . زن گفت : وى در آنجا خفته است . به جائى از اتاق اشاره كرد، چون جاى او را دانستند درب بالاخانه را بسته به وى حمله بردند . زن فرياد زد ، آنها خواستند او را بكشند به ياد اين افتادند كه پيغمبر از كشتن زن و كودك نهى نموده خوددارى كردند و با شمشيرهاى خود به سر و روى ابورافع كوفتند و عبداللَّه بن انيس شمشير خود به شكمش فرو برد كه از پشت بيرون آمد ، كار تمام كرده از آنجا بيرون شدند ، و چون عبداللَّه بن عتيك چشمش ضعيف بود از پله پرت شد و پايش سخت آسيب ديد به حدى كه دگر ياراى راه رفتن نداشت ، ياران او را به دوش كشيدند ، جهودان از پى آنها بيرون شدند ولى بر آنها دست نيافتند ، اما آنها به شك افتادند كه مبادا وى نمرده باشد جهت اطمينان بيشتر يكى از آنها برگشت و در ميان جمعيت شيون كننده خود را پنهان ساخت ، صداى ابورافع را كه در حال مرگ بود شنيد كه مى‏گفت : من صداى عبداللَّه بن عتيك را شنيدم . اما آن مسلمان همانجا بماند تا اينكه شنيد زنش مى‏گويد : به خدا سوگند ابورافع مرد . وى با شادى تمام از آنجا بيرون شد و گفت : در عمرم كلمه‏اى لذت بخش‏تر از اين نشنيده بودم . به نزد ياران آمد و همگى شادمان به حضور رسول (ص) رسيدند . (بحار:12ج�20)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:14 PM
ابورافع


هرمز يا ابراهيم يا اسلم قبطى از صحابه و از مواليان پيغمبر اسلام بوده ، شيخ طوسى در رجال او را اسلم خوانده .
وى غلام عباس بن عبدالمطلب بود و چون اسلام آورد آزاد گرديد . پس از پيغمبر(ص) در جنگها با على (ع) شركت كرد و در كوفه مدير بيت‏المال آن حضرت بود و دو پسر او عبيداللَّه و على كاتب بيت‏المال شدند . در اسدالغابه آمده كه عباس او را به پيغمبر (ص) هديه كرد ، در مكه مسلمان شد و هجرت گزيد و چون خبر اسلام آوردن عباس را به پيغمبر رساند حضرت او را آزاد كرد . برخى درگذشت او را به سال 46 نوشته‏اند .
مرحوم مفيد با وسائطى از ابورافع نقل مى‏كند كه گفت : روزى به استراحتگاه پيغمبر (ص) وارد شدم ديدم حضرت خفته است و مارى در گوشه اتاق مى‏باشد ، ترسيدم اگر مار را بكشم پيغمبر از خواب بيدار شود ، لذا بين پيغمبر و مار بخفتم كه اگر مار آسيبى رساند مرا باشد ، در آن هنگام احساس نمودم كه حضرت در حال وحى است ، پس از لحظاتى بيدار شد و اين آيه تلاوت مى‏نمود : »انما وليكم اللَّه و رسوله ...« و چون آيه را به اتمام رسانيد فرمود : سپاس خداوندى را كه نعمت خود را به حق على تمام كرد ، گوارا باد او را لطفى كه خدا در باره‏اش نمود ، سپس به من فرمود : تو چرا در اينجا خوابيده‏اى ؟ عرض كردم : اين مار را در اينجا ديدم . فرمود آن را بكش . من آن را كشتم . سپس فرمود : اى ابارافع چه خواهى كرد آن وقتى كه گروهى با على بجنگند و او برحق باشد و آنها بر باطل ، نبرد با آن قوم وظيفه الهى باشد و هر كه نتواند بايستى قلباً با آنها مخالفت نمايد ؟ عرض كردم : يا رسول اللَّه مرا دعا كن كه اگر در آن زمان زنده باشم خداوند مرا نيروئى دهد كه در ركاب على بجنگم . حضرت دعا كرد و سپس فرمود : هر پيغمبرى را امينى است و امين من ابورافع است . و چون پس از عثمان مردم با على (ع) بيعت نمودند و طلحه و زبير عليه آن حضرت قيام كردند به ياد سخن پيغمبر افتادم فوراً خانه‏ام را در مدينه و زمينى كه در خيبر داشتم همه را فروخته به اتفاق فرزندان رهسپار بصره شديم ولى تا ما به بصره رسيديم جنگ به پايان رسيده بود و حضرت از آنجا به كوفه كوچ كرده بود ولى در جنگ صفين و نهروان در ركابش بودم و تا روز شهادت ، حضرتش را خدمت مى‏كردم ، و پس از آن به مدينه بازگشتم اما دگر در آنجا نه خانه‏اى داشتم و نه زمينى . حضرت امام حسن (ع) زمينى در ينبع به من داد و اجازه فرمود در قسمتى از خانه‏اى كه از اميرالمؤمنين (ع) در مدينه مانده بود با خانواده‏ام زندگى كنم .
ابورافع را كتابى است به نام سنن و احكام و قضايا ، و او نخستين كسى است كه احاديث گرد آورده و آنها را مرتب ساخته و علامه او را توثيق نموده است . (بحار:103ج�22 و دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:15 PM
ابوربيع


خالد (يا خليد) بن اوفى شامى از رواة شيعه در قرن دوم هجرى . شيخ كلينى و شيخ صدوق روايات بسيارى از او آورده‏اند ، وى از ياران امام باقر (ع) و امام صادق (ع) بوده ، كتابى در حديث داشته كه عبداللَّه بن مسكان آن را روايت كرده است . محمد بن حفص از او نقل كند كه گفت : روزى بر حضرت صادق (ع) وارد شدم ديدم اتاق پر از جمعيت است از خراسانى و شامى و ديگر بلاد ، آنچنان كه جاى خالى براى خود نيافتم . پس حضرت كه تكيه زده بودند دو زانو نشست و فرمود : اى پيروان خاندان محمد ! آگاه باشيد كه از ما نيست كسى كه هنگام خشم خوددار و با همنشين خود همنشينى نيكو و با هم‏خوى خود هم‏خوئى خوش‏رفتار و با يار همسفرش يارى نكو سيرت و با همسايه‏اش همسايه‏اى وظيفه‏شناس و با هم غذايش هم غذائى حق‏شناس نباشد ، اى شيعه آل محمد تا مى‏توانيد خداى را مراقب بوده و همواره از سطوت او بيمناك باشيد و لا حول ولا قوة الاّ باللَّه . (جامع الرواة و بحار)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:16 PM
ابوريحان


محمد بن احمد خوارزمى بيرونى (440 - 362) .
از اجله مهندسين و بزرگان علوم رياضى. او يكى از نوادر دُهاة اعصار و نمونه كامل ذكاء و فطنت و شدت عمل ايرانى است . مولد او در بيرون خوارزم بوده و چنانكه ياقوت در معجم الادبا آرد بيرون كلمه‏اى فارسى است به معنى خارج و برّ و گويد از بعض فضلا پرسيدم او گمان برد كه چون توقف او در مولد خود خوارزم مدتى قليل بوده و غربت او از موطن خويش دير كشيده او را از اين جهت غريب و بيرونى گفته‏اند و من گمان مى‏كنم كه او از اهل رستاق خوارزم باشد و از اين رو به بيرون يعنى بيرون خوارزم خوانده شده است .
شهرزورى گويد آنگاه كه بيرونى قانون مسعودى را تصنيف كرد سلطان او را پيلوارى سيم جائزه فرستاد و وى آن مال به خزانه بازگردانيد و گفت من از آن بى‏نيازم چه عمرى در قناعت گذرانده‏ام و ديگر بار مرا ترك خوى و عادت سزاوار نيست . و باز گويد دست و چشم و فكر او هيچگاه از عمل باز نماند و دائم در كار بود مگر به روز نوروز و مهرگان يا براى تهيه احتياجات معاش . او گندم گون و بطين بود و محاسنى انبوه داشت و مصنفات او بار اشترى است ، و ابن ابى‏اصيبعه او را از اهل بيرون سند گفته ، و اين اشتباهى است چه آنكه در سند است نيرون با نون است نه بيرون با باء و آن را نيرون كوت و حيدرآباد سند گويند . و فقيه ابوالحسن على بن عيسى الولوالجى گويد آنگاه كه نفس در سينه او به شماره افتاده بود بر بالين وى حاضر آمدم در آن حال از من پرسيد حساب جدات فاسده را كه وقتى مرا گفتى بازگوى كه چگونه بود . گفتم اكنون چه جاى اين سؤال است ؟! گفت: اى مرد كدام يك از اين دو امر بهتر ؟ اين مسئله بدانم و بميرم يا نادانسته و جاهل درگذرم . و من آن مسئله بازگفتم و فراگرفت و از نزد وى بازگشتم و هنوز قسمتى از راه نپيموده بودم كه شيون از خانه او برخاست . نباهت قدر و جلالت خطر وى نزد ملوك بدان حد بود كه شمس المعالى قابوس بن وشمگير خواست تا تمامت امور مملكت به وى محول كند و فرمان او در هر كار مطاع باشد و وى سر باز زد . و او روزگارى دراز به دربار مأمون خوارزمشاه پيوست و هفت سال مقيم بود و نزد خوارزمشاه او را جلال و مكانتى عظيم بود چنانكه خود ابوريحان حكايت كند كه خوارزمشاه روزى بر پشت مركب جامى چند پيموده بود و بفرمود تا مرا از حجره بخواندند ، من ديرتر رسيدم ، پس عنان به جانب من گردانيد و قصد فرود آمدن كرد و من از حجره بيرون شدم و او را سوگندان گران دادم تا به زير نيايد و خوارزمشاه بدين بيت تمثل كرد : العلم من اشرف الولايات‏
ياتيه كل الورى ولا ياتى و گفت اگر رسوم و آداب دنيوى نبود هيچگاه تو را نمى‏خواندم بلكه خود نزد تو مى‏آمدم فالعلم يعلو ولا يعلى عليه . گويند وقتى مردى از اقصى بلاد ترك ، محمود بن سبكتكين را حكايت مى‏كرد كه بدان سوى درياها به جانب قطب ، قرص آفتاب مدتى همواره پيدا باشد چنانكه در آن اوقات شبى در ميان نيست ، محمود چنانكه عادت او در تعصب بود برآشفت و گفت اين سخن ملحدين و قرمطيان است ، ابونصر مشكان گفت : اين مرد اظهار رأى نمى‏كند مشاهدات خويش مى‏گويد و اين آيت برخواند : »وجدها تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً« . محمود رو به ابى‏ريحان كرد و گفت تو چه گوئى . ابوريحان به نحو ايجاز و به حد اقناع در اين مبحث بيان كرد . و مسعود بن محمود را به علم نجوم اقبالى بود ، روزى در اين مسئله و سبب اختلاف مقادير شب و روز در زمين از ابوريحان بپرسيد و خواست تا به برهانى اين معنى بر وى روشن كند ، ابوريحان گفت : تو امروز پادشاه خافقينى و در حقيقت مستحق نام مَلِك ارضى و سزاوار است از مجارى اين مسائل و تصاريف احوال شب و روز و طول آن در عامر و غامر آگاه باشى ، و در جواب اين مسائل به نام مسعود كتابى كرد روشن و ساده خالى از اصطلاحات و مواضعات منجمين ، و چون سلطان شهيد در عربيت ماهر بود آن كتاب نيك فهم كرد و صلتى جزيل به ابوريحان داد ، و نيز كتاب خود را در لوازم الحركتين به امر مسعود نوشت و اين كتابى است كه در تحقيق مزيدى بر آن تصور نتوان كرد ، و بيشتر كلمات اين كتاب مقتبس از آيات قرآنى است ، و كتاب موسوم به قانون مسعودى او همه كتب مصنفه تنجيم و حساب را نسخ كرد ، و كتاب ديگر او موسوم به دستور كه به نام شهاب‏الدوله ابوالفتح مودود بن مسعود نوشته است جامع جميع محسنات صناعت است ، و ياقوت گويد : اينكه ترجمه حال ابوريحان را در معجم الادبا آوردم از اينروست كه اين مرد علاوه بر مقام شامخ وى در علوم رياضى ، عالمى لغوى و اديبى اريب است و در ادب او را تأليفاتى است از جمله كتب ذيل كه خود رؤيت كردم: كتاب شرح شعر ابى‏تمام ، و اين كتاب را به خط خود او ديدم و ناتمام بود . و نيز كتاب التعليل باجالة الوهم فى معانى النظم . و كتاب تاريخ ايام السلطان محمود و اخبار ابيه . كتاب المسامرة فى اخبار خوارزم . كتاب مختار الاشعار و الآثار . و اما ساير كتب او در نجوم و هيئت و منطق و حكمت فوق حصر و شمار است ، و من فهرست آن كتب در شصت ورقه به خطى مكتنز در وقف جامع مرو ديدم ، و بعض اهل فضل مرا گفتند كه سبب رفتن وى به غزنه آن بود كه سلطان محمود آنگاه كه بر خوارزم مستولى شد وى را با استادش عبدالصمد اول بن عبدالصمد الحكيم به تهمت قرمطه و كفر بگرفت و عبدالصمد اول را بكشت و قصد كشتن ابوريحان نيز داشت لكن محمود را گفتند كه او در علم نجوم امام وقت خويش است و پادشاهان را از داشتن چون وى گزير نباشد، و محمود او را در سفر هند با خود ببرد و وى در هند ديرى بماند و لغت هنديان بياموخت و از علوم آنان اقتباس كرد سپس به غزنه بازگشت و توطن كرد تا هم بدانجا در كبر سن درگذشت . او را حسن محاضره و معاشرتى به كمال بود لكن با عفاف در افعال، در الفاظ خلاعتى داشت و زمانه مانند او كسى در علم و فهم نياورد . ابوريحان شعر نيز مى‏گفت و هر چند در شمار بزرگان صناعت شعر نيست لكن آنچه گفته از عالمى مانند او مطبوع و مستحسن است . و از جمله اشعار اوست قطعه ذيل كه مشتمل صحبت وى با ملوك و مدح ابوالفتح بستى است . مضى اكثر الايام فى ظل نعمة
على رتب فيها علوت كراسيا
فآل عراق قد غذونى بدرهم‏
و منصور منهم قد تولى غراسيا
و شمس المعالى كان يرتاد خدمتى‏
على نفرة منى وقد كان قاسياً
و اولاد مأمون و منهم عَليهمُ‏
تبدى بصنع صار للحال آسيا
و آخرهم مأمون رفّه حالتى‏
و نوه بأسمى ثم رأّس راسيا
و لم ينقبض محمود عنى بنعمة
فاغنى و اقنى مغضيا عن نكاسيا
عفى عن جهالاتى و ابدى تكرما
و طرى بجاهِ رونقى و لباسيا
عفاء على دنياى بعد فراقهم‏
و واحزنى ان لم ازر قبل آسيا
و لما مضوا و اعتضت منهم عصابة
دعوا بالتناسى فاغتنمت التناسيا و خلفت فى غزنين لحما كمضغة
على وضم للطير ، للعلم ناسيا فابدلت اقواما و ليسوا كمثلهم‏
معاذ الهى ان يكونوا سواسيا
بجهد شأوت الجالبين ائمة
فما اقتبسوا فى العلم مثل اقتباسيا
فما بركوا للبحث عند معالم‏
و لا احتسبوا فى عقدة كاحتباسيا
فسائل بمقدارى هنوداً بمشرق‏
و بالغرب من قد قاس مثل عماسيا
فلم يثنهم عن شكر جهدى نفاسة
بل اعترفوا طراً و عافوا انتكاسيا
ابوالفتح فى دنياى مالك رقبتى‏
فهات بذكراه الحميدة كاسيا
فلا زال للدنيا و للدين عامراً
و لا زال فيها للغواة (كذا) مواسيا وقتى شاعرى وى را مديحه گفت و او را در آن شعر نسبى طويل درست كرده و صلت خواست ليكن چنانكه مى‏دانيم ايرانيان هيچگاه مانند عرب سلسله انساب نگاه نمى‏دارند و ابوريحان در جواب او گفت : ... و ذاكراً فى قوافى شعره حسبى‏
ولست واللَّه حقا عارفا نسبى‏
اذ لست اعرف جدى حق معرفة
و كيف اعرف جدى اذ جهلت ابى انى ابولهب شيخ بلا ادب‏
نعم و والدتى حمالة الحطب‏
المدح و الذم عندى يا اباحسن‏
سيان مثل استواء الجد و اللعب در نامه دانشوران آمده است كه : چنانكه از كتب مشهوره مانند نفايس الفنون و حبيب السير و زينة المجالس و نگارستان مستفاد مى‏شود شيخ الرئيس را در حضرت سلطان محمود به فساد عقيدت و سوء طريقت نسبت داده و در آن باب چندان سخن راندند كه حقد و كينه آن حكيم در سينه سلطان جاى گرفت و از فرط عصبيت در غضب شد و ابوالفضل حسن بن ميكال را نزد خوارزم‏شاه روانه داشت و پيغام داد كه شنوده‏ام جمعى از افاضل و اماثل را در صحبت خويش داشته و از اجتماع ايشان فرخنده مجلسى فراهم آورده‏اى ، ما را هواى لقاى ايشان در سر افتاده مى‏بايد ايشان را به پايه سرير اعلى فرستى تا از شرف حضور ما سعادت اندوز شوند . گويند از آن پيشتر كه ابوالفضل در رسد خوارزم‏شاه به فراست دريافت كه آن عنايت را نكايتى در پى است و آن احضار را آزارى در قفا است ، ايشان را بخواند و گفت : سلطان محمود كس به طلب شما فرستاده است ، بر ذمت مردمى و بزرگى متحتم دانم كه شما را قبل از ورود رسول آگهى دهم ، چه هرگاه فرستاده سلطان در آيد و شما را نزد من بيند يا در اين شهر يابد به ناگزير شما را جانب او روانه خواهم داشت ، اكنون حالات خويش بنگريد هرگاه به سمت غزنين سر مسافرت نداريد سر خود گيريد و به هر سو كه خواهيد رخت بربنديد ، و چون رسول او بيايد شما رفته باشيد عذرم پذيرفته باشد . ابوريحان و ابن الخمار و ابونصر بماندند و ديگران از خوارزم بيرون شدند ، ديرگاهى نگذشت كه ابوالفضل وارد گشت و حق رسالت ادا كرد ، صاحب تاريخ نگارستان گويد : آن سه حكيم بى‏مانند در غزنين فرود آمدند و چون در پيشگاه حضور بار يافتند سلطان محمود خواست كه نقد دانش ايشان را بر محك امتحان بيازمايد چنانچه صاحب نفايس الفنون گويد اركان دولت سلطان محمود را گفتند كه ابوريحان در علوم نجوم چنان است كه هيچ چيز بر او پوشيده نيست ، سلطان گفت : وجودى كه بر او هيچ چيز پوشيده نيست آفريدگار است . ابوريحان گفت عند الامتحان يكرم الرجل اويهان اگر سلطان بر تصدى دعوى ايشان ازين بنده برهان طلبد تا فضل پوشيده عيان گردد هيچ زيان ندارد . سلطان از سر غضب گفت : ضميرى كرده‏ام بيان كن تا چيست ، و ضمير كرده بود كه خود از آن قصر از كدام در بيرون رود ، و آن كاخ را دوازده درگاه بود ، پس ابوريحان اصطرلاب برداشت و علاقه برگرفت طالع مسئله معلوم كرد زايجه بنهاد جواب اخذ نمود و در ورقى ثبت كرد و ضبط نمود ، گفت: معلوم كردم . سلطان بفرمود تا در برابر او ديوار قصر بشكافتند و از آنجا بيرون رفت . و چون مسطورات ابوريحان از لحاظ نظر سلطان بگذشت واضح گرديد كه آن فاضل دانا به حكم صريح از آن معنى كه صورت پذيرفته بود خبر داده است ، پس غضب سلطان زيادت گشت و بفرمود تا او را از بام قصر به زير اندازند ، خواجه حسن دانست كه سلطان در غضب است و شفاعت در نگنجد ، بفرمود تا او را بر بام قصر بردند و در زير او دامى چند مهيا نمودند تا مگر به واسطه آنها ضرر كمتر رسد ، چون او را بينداختند زيادت المى بدو نرسيد مگر انگشت خنصر او قدرى مجروح شد ، خواجه حسن بفرمود تا او را به خانه بردند و تعهد مى‏نمودند ، بعد از چند روز سلطان بر هلاك وى ندامت و افسوس اظهار كرد ، حسن جبهه بر زمين سود و گفت : اگر امان باشد به حضور سلطان درآيد . سلطان گفت : مگر او را از قصر نينداختند ؟ حسن گفت : چون به سياست او اشارت رفت و آثار غضب ظاهر شد ترسيدم شفاعت در نگنجد و قدرت آنكه فرمان دگرگون شود نداشتم و نخواستم هنرمندى چنين به افسوس تلف شود ، چاره را چنان ديدم كه زير او دامى چند بسته و در آنجا پنبه انباشتند تا مگر به واسطه آن سالم ماند . سلطان را آن معنى پسنديده آمد او را طلب داشت و گفت : اگر دعوى تو چنان است كه هيچ چيز بر تو پوشيده نيست چرا ازينحال واقف نبودى ؟! ابوريحان طالع تحويل خود بيرون آورد در آنجا از آن ماجرا بى كمابيش خبر داده بود . سلطان باز در غضب رفت و بفرمود تا او را به زندان بردند و تا شش ماه مهجور و محبوس بماند و در طول آن مدت كسى حديث ابوريحان نيارست گفت ، و از غلامان يك غلام نامزد بود كه او را خدمت مى‏كرد و به حوائج او بيرون همى شد و درون همى آمد ، روزى اين غلام در مرغزار غزنين مى‏گذشت فال‏گوئى او را بخواند ، گفت : در طالع تو چند گفتنى همى بينم هديه‏اى بده تا بگويم . غلام دو درم بدو داد ، فال‏گو گفت : عزيزى از تو در رنجى است تا سه روز ديگر از آن رنج خلاص گردد ، خلعت و تشريف پوشد و باز عزيز و مكرم گردد . غلام بر سبيل بشارت اين داستان با خواجه بگفت ، ابوريحان را خنده آمد و گفت اى ابله ندانى كه در چنان جايها نبايد ايستاد ؟! دو درم به باد دادى . گويند احمد ميمندى شش ماه فرصت مى‏طلبيد تا حديث ابوريحان بگويد ، آخر به شكارگاه سلطان را خوش طبع يافت به تقريبى علم نجوم در ميان آورد و گفت بيچاره ابوريحان دو حكم نيكو نمود در عوض به زندان رفت . محمود گفت : هر دو حكمش به خلاف رأى من بود و پادشاه را سخن بر وفق رأى ايشان بايد گفت تا از اين بهره بردارند ، آن روز اگر يكى از اين دو حكم خطا شدى او را خوب بودى ، فردا بگوى تا او را بيرون آرند و اسب و ساخته و هزار دينار و غلامى و كنيزى بدو دهند . همان روز كه آن فال‏گو گفته بود ابوريحان را بيرون آوردند و تشريف بدو رسيد و سلطان ازو عذرها خواست و با ابوريحان گفت : اگر خواهى از من برخوردار باشى سخن بر مراد من گوى نه بر علم خويش . ابوريحان از آن پس سيرت بگردانيد و اين يكى از شرايط خدمت پادشاه است . چون ابوريحان به خانه رفت افاضل به تهنيت آمدند حديث فال‏گو به ايشان بگفت ، عجب داشتند ، كس فرستادند و او را بخواندند ، سخت لا يعلم بود و هيچ نمى‏دانست ، ابوريحان گفت : طالع مولود دارى ؟ گفت : دارم . طالعش بنگريست ديد سهم الغيب به درجه طالع بود تا هر چه مى‏گفت اگر چه بر عميا بود به صواب نزديك همى آمد و اصحاب بينش آنگونه روايات و حكايات را از خرافات شمارند ، همانا پس از رهائى به خوارزم‏شاه پناهيده با جاه وجيه و قدر رفيع بسر برد ، چون مأمون شاه مقتول شد و دولت آن خاندان انقراض يافت مصلحت وقت در آن ديد كه با گنج عزّت در كنج عزلت به نشر علوم و تأليف كتب بپردازد چنانكه برخى گويند تا شصت سال در آن مشاغل شريفه همى اوقات بگذرانيد تا روزگار بساط عمر سلطان محمود سبكتكين را در نورديد ، چون ابوسعيد سلطان مسعود بن يمين الدوله و امين المله به جاى پدر بر اورنگ سلطنت بنشست ابوريحان به عواطف بى نهايت مسعودى اقامت غزنين اختيار كرده از فر انعام سلطان مسعود حظى وافر يافت ، شكر انعام و پاس مراحم خسروى را در آن ديد كه در تأليف كتابى پرداخته آن را به القاب همايونى بيارايد و نام نيك او را بر صفحه روزگار با ابد پيوند دهد ، پس قانون مسعودى را به نام وى تأليف نمود چنانكه خود در ديباچه آن كتاب عباراتى آورده كه مفادش بر اين شرح است : اگر چه آن خسرو با ذل لذت هيچ نعمت به ذلت هيچ منت آلوده نكند ستوده منعمى است كه منّ و اذى ندارد و اجر و جزا نخواهد ، ولى عقل سليم تضييع نعمت را به حكم صريح حرام شمارد سحاب مكرمت آن خديو هنردوست علاوه بر لطف عام چندان فضل خاص بر من ريزش نمود كه شكرى از پى شكرى متحتم گشت قطره‏اى از بحر احسانش آنكه در اين آخر عمر از وفور اسباب و حصول آمال مرا بر بسط و بساط علم نيروى خدمت بخشيد و در سلك بار يافتگان حضور مكانت تقربم ارزانى داشت و مرتبه‏ام بلند كرد بدان پايه كه آوازه فضل وصيت علمم را به اقطار و امطار بردند ، بالجمله آن مكرمت بى پايان كه خواجگان در باره بندگان خود مرعى مى‏دارند در حق من مبذول داشت با آنكه من بنده غريق آن همه نعمتم چگونه شكرگذارى توانم كرد همان بهتر كه خود به عجز و قصور اعتراف نمايم و چون نفايس علوم را در آن حضرت عالى قربى تمام است اين رساله را كه در صنعت تنجيم است حديث نعمت دانسته وسيله تقرب قرار دهم. پس از اتمام كتاب قانون سلطان مسعود محض جايزه و انعام مقرر نمود تا بر فيلى يك بار نقره خالص حمل كرده نزد وى بردند ، چون پايه قدر خود را از آن والاتر مى‏شمرد كه اوقات فرخنده را به ضبط آنها مصروف دارد لاجرم قبول نكرد گفت : همانا اين بار مرا از كار باز دارد ، خردمندان دانند كه نقره مى‏رود و علم مى‏ماند و من به فتواى خرد هرگز معارف باقى را به زخارف فانى نفروشم .
و نمونه‏اى از فضايل آن استاد كامل مناظرات و مباحثاتى است كه در هيجده مسئله طبيعيه با شيخ الرئيس ابوعلى سينا در ميان داشته است و مبناى آن مسائل بر سكون ارض است و بر ميل جميع اجسام به اين مركز و امتناع خلاء و ابطال جزء لايتجزى و تناهى ابعاد و امثال آنها . هر كس با نظر تدقيق در آن رساله كه مطمح انظار متقدمين و مطرح افكار متأخرين است تأمل كند از مايه فضل و پايه علم آن دو حكيم يگانه آگاه شود . انتهى . و باز در نامه دانشوران شرح ذيل مسطور است : او نتايج افكار و بدايع آثار آن فاضل يگانه بعضى مسائل طريفه و مطالب عاليه است كه با فقدان اسباب و نقصان آلات به حسن قريحت و فكر دوربين براى آنها ايجاد قانون و تأسيس اسامى كرده كه هر كس با نظر انصاف در آنها تأمل كند بر رتبت علم و مقدار فضلش اطلاع يابد ، مِنْ جمله اصول و ضوابطى است كه در تسطيح كره زمين و ترسيم نقشهاى جغرافيائى در مطاوى مؤلفات خود آورده است ، اگر چه حكماى فرنگ آن قواعد را از وفور اسباب و تكميل ادوات به اعلى مدارج كمال رسانيده‏اند ولى هر زمان اين عبارات بشنوند و آن اشارات ببينند به اقتضاى الفضل للمتقدم او را بزرگ شمارند و شايسته هر قسم تحسين دانند ، اينك محض ايضاح آن رموز آنچه در آثار الباقيه در باب ترسيم نقشهاى جغرافى ذكر كرده است حاصل مراد او را بيان كنيم ، ابوريحان گويد : به قانونى كه در تسطيح منازل قمر و صور كواكب در سطوح مستويه مى‏نمايند مى‏توانند چيزهائى كه بر كره ارض است تسطيح كنند و من خود در اين باب شرحى نديده‏ام و آنچه گويم از نتايج افكار و لوائح خاطر خويش گفته باشم ، پس مرا معذور دارند و اگر خطائى دريابند محض كرم بر من ببخشايند ، ملخص مقصود آنكه ترسيم و تسطيحى كه از كره ارض منظور است از اين دو بيرون نيست : اولاً تسطيح دواير عظيمه و صغيره است كه بر كره ارض واقع يا مفروض باشد ، ثانياً تسطيح نقاطى است كه بر اين كره واقع يا مفروض باشد ، اما تسطيح نخستين پس بايد دانست كه دواير مفروضه در نصف شمالى است يا در نصف جنوبى ، مثلا در تسطيح دواير شماليه سطحى مستوى فرض كنند كه با قطب شمالى به يك نقطه مماس شود و هم موازات و محاذات داشته باشد با سطح دايره معدل النهار پس مخروطاتى توهم نمايند كه رأس آنها در قطب جنوبى باشد و سطح آنها گذر كند بر دوايرى كه تسطيح آنها مقصود است ، و از آنها نيز گذشته به سطح مستوى مفروض متصل شود، پس فصل مشتركى كه ميانه سطح مستوى مفروض و سطح مخروطات است تسطيح آن دواير است كه بر آن سطح شده ، و اما تسطيح دو يمين آن نيز مانند نخستين است جز آنكه در جاى مخروطات خطوط متوهم شود ، پس سطحى مستوى فرض كنند كه با احدالقطبين به يك نقطه ]ظ تماس‏[ كند مثلا در تسطيح نقاط شماليه از قطب جنوبى خطوطى اخراج كنند كه آنها بدان نقاط مرور كنند و از آنها گذشته به سطح مستوى مفروض متصل شوند پس فصل مشتركى كه ميان سطح مفروض و طرف خطها واقع گردد تسطيح آن نقاط است كه بر آن سطح شده و صنعانى رأس مخروطات را در قطبين قرار ندهد بلكه آنها را بر استقامت محور داخل كره يا خارج آن فرض نمايد ، پس در سطح مستوى مفروض خطوط مستقيمه و دواير و قطع تصوير و تشكيل يابد . ابوريحان گويد : اگر چه ابوحامد در اين باب سخنى آورده است ولى بر من سبقت نداشته است و بعد از بيانات من بر آن مطلب متفطن شده ، و از قواعد تسطيح نوعى ديگر است كه من استوانى نام نهاده‏ام و در كتب متقدمين خود نديده‏ام و آن بر اين وجه است كه آنچه از دواير و نقط بر صفحه كره واقع است بر آنها خطوط و سطوحى به موازات محور گذرانيم تا بر سطح نصف‏النهار خطوط مستقيمه و دواير و خطوط تصوير و تشكيل شود ولى در اعمال اين قاعده اجزاى صفحه زمين بر يك نسبت تسطيح نمى‏شوند ، پس مناسب‏تر اين است كه دائره بر صفحه كاغذ رسم كنيم و هر چند بزرگتر باشد بهتر است و آن را به دو قطر كه از تقاطع آنها زاويه قائمه حادث شود بر چهار قسمت نمائيم و يكى از آنها انصاف اقطار را بر نود جزء متساوى قسمت كنيم و از مركز دايره به بعد هر كدام از آن اقسام نودگانه دايره‏اى رسم نمائيم پس نود عدد دايره متوازيه متساوية البعد ترتيب داده مى‏شود و دايره محيطه را بر سيصد و شصت جزء متساوى قسمت مى‏كنيم و از مركز دايره خطوطى مستقيمه بر نقاط تقسيم كه در دايره محيطه است وصل مى‏نمائيم تا شكل تمام شود پس دايره محيطه قائم مقام دايره استواء است و مركزش يكى از دو قطب است و بر محيط استواء نقطه‏اى نظير مبدأ طول فرض مى‏كنيم و از روى جدول طول و عرض بلدان ، طول هر بلدى را كه خواسته باشيم از بُلدانى كه بر اين نصف كره واقع مى‏باشند برداشته و ابتدا از نقطه مبدأ كره به سمت يسار به اندازه درجات آن طول مى‏شماريم تا نقطه‏اى كه منتهاى درجه طول آن بلد باشد و آن وقت به استقامت خط كه به مركز منتهى است به قدر درجات عرض آن بلد از دواير نودگانه مى‏شماريم به هر جا كه رسيديم موضع آن بلد است و آنجا را نقطه نشان مى‏كنيم و اين عمل را در جميع بلادى كه در اين عرض واقع مى‏باشند جارى مى‏نمائيم مثل همين عمل را در دايره ديگر تكرار مى‏كنيم تا جميع بلاد بر صفحه دو دايره تسطيح مى‏شوند و بعد حدود ممالك را به الوان مختلفه بدان دو صفحه طرح مى‏كنيم به همان قسم كه بر صفحه زمين واقع شده‏اند تا مشهود شود .
اگر چه مسائل مذكوره نسبت به مبتدعات و مخترعات ساير مهندسين در نهايت اتقان است ولى از سلامت ذوق و رزانت عقل به تسطيح ديگر رغبت كرده گويد : در وجوه مذكوره تسطيح بعضى معايب ديده شده كه معايب آنها به وجه ذيل مرتفع مى‏شود : مناسب‏تر آن است كه در ترسيم و تسطيح آن وجه را بكار برند پس دايره‏اى رسم مى‏كنيم و دو قطر آن را بر يكديگر عمود ساخته جهات اربعه را بر چهار طرف آن نشان مى‏كنيم و هر دو قطر را در چهار جهت بى‏اندازه امتداد مى‏دهيم و هر يك از چهار نصف قطر را بر نود جزو متساوى قسمت مى‏كنيم و محيط را هم بر سيصد و شصت جزو منقسم مى‏سازيم ، بر خط مشرق و مغرب مراكز دوايرى طلب مى‏كنيم كه هر كدام مرور نمايند بر جزوى از اجزاء قطر و بر دو نقطه شمال و جنوب ، و چون مراكز بدست آمد از آن دواير آن قدر قوسها رسم مى‏كنيم كه در داخل دايره تسطيح افتد ، پس يكصد و هشتاد قوس رسم شود و قطر را بر اجزاى متساويه قسمت نمايند و جميعاً از طرفين منتهى شوند به دو نقطه شمال و جنوب ، و اينها دواير طول باشند ، پس رجوع مى‏كنيم به خطى كه از نقطه شمال بر استقامت قطر ممتد گشته و بر آن خط مركز دايره‏اى را طلب كنيم كه مرور نمايد بر سه نقطه يعنى دو نقطه‏اى كه بر طرفين مشرق و مغرب‏اند از محيط و يك نقطه كه نزديك مركز است از قطر و بعد بر سه نقطه دويم تقسيم محيط و قطر و هكذا تا نود عدد دايره رسم شوند ، پس در نصف جنوبى مثل همين عمل را جارى مى‏نمائيم بر خطى كه از نقطه جنوب بر استقامت قطر خارج شده تا تمام دواير عرض به عدد يكصد و هشتاد رسم شوند و هر يك از دواير طول را بر يكصد و هشتاد قسمت نمايند و نقطه مغرب را مبدأ طول فرض كنيم و خط مشرق و مغرب را دايره استواء و از نقطه مغرب به قدر درجات طول بلد بر خط مشرق و مغرب مى‏شماريم تا منتها درجه معلوم شود و از آن روى به قدر عرض بلد چه شمالى باشد و چه جنوبى مى‏شماريم به هر جا رسيديم موضع بلد مطلوب است ، و مانند اين عمل را در ساير بلاد جارى مى‏نمائيم . انتهى .
مؤلفات بيرونى را - از مطبوع و مخطوط - تا 185 عنوان احصاء كرده‏اند ، كه اين كتب در فنون گوناگون از : رياضى ، نجوم ، جغرافيا ، فيزيك ، مكانيك ، طبيعى ، كان‏شناسى ، گياه‏شناسى ، پزشكى ، ادبيات ، تاريخ ، دين و فلسفه ، به رشته تحرير در آمده ، از آن جمله است كتاب : »الآثار الباقية عن القرون الخالية« در تاريخ ، كه جهت شمس المعالى قابوس نوشته است . (لغت‏نامه دهخدا ، دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:16 PM
ابوزيد



سعيد بن اوس بن ثابت بصرى انصارى خزرجى نحوى لغوى. مولد و منشاء و مدفن او بصره و از تابعين است. و به ابى زيد نحوى مشهور است و ابن النديم از ابى العباس المبرد آرد كه ابوزيد در نحو اعلم از اصمعى و ابى عبيده بود ليكن به پايه خليل و سيبويه نرسيد و يونس مرتاب او (كذا) در لغت و داناتر از وى به نحو بود. و به روزگار مهدى آنگاه كه همه علماء و حكماء از اصقاع مسلمانى روى به دارالخلافه آوردند ابوزيد نيز به بغداد شد. و در وفيات ابن خلكان آمده است كه ابوزيد زندگانى طويل يافت و سالهاى عمر او نزديك به صد رسيد و به سال (215) در بصره درگذشت و بعضى وفات او را سنه (216) گفته‏اند. ياقوت در معجم البلدان گويد سعيد از مردم بصره و نحوى لغوى و امام اديب است و جنبه لغت و غريب و نوادر او بر ساير دانشهاى وى رجحان دارد و بدين دو علم منفرد است او از ابى عمرو بن العلا و از وى ابوعبيد قاسم بن سلام و عمرو بن عبيد و ابوالعيناء و ابوحاتم السجستانى و عمر بن شبّه و رؤبة بن العجاج و جز آنان علم فرا گرفته‏اند و حديث را از ابن عون و جماعتى ديگر روايت كند و در نقل ثقه و مثبت است و خلف بزار از او روايت آرد و او را به قول به قدر متهم مى‏داشتند لكن ابوحاتم از او دفاع كند و گويد: او صدوق است و نيز حسين بن حسن رازى از ابن معين روايت كند كه او گفت انّه صدوق و جزره و جز او سعيد بن اوس را توثيق كنند و ابن حيّان او را تضعيف كند چه او در سند حديث (اسفروا بالفجر) غلط كرده است. و ابوداود در سنن و ترمذى در جامع خويش از وى روايت آرند و سفيان ثورى گفت ابن مناذر مرا گفت ياران تو را صفت كنم گفتم نيك آمد گفت امّا اصمعى احفظ ناس باشد و ابوعبيدة اجمع آنان و ابوزيد انصارى اوثق همه است. و صالح بن محمد گفت ابوزيد نحوى ثقه است، و روايت شده است كه از ابى عبيد و اصمعى از حال ابى زيد پرسيدند، آن دو گفتند هر چه خواهى از عفاف و تقوى و مسلمانى. و سيبويه هر جا سمعت الثقه گويد از ابوزيد كنايت كند و مبرّد گفت ابوزيد عالم به نحو بود نه در رتبه خليل و سيبويه و در مرتبه يونس بود در علم (كذا) و لغات و يونس اعلم بود از ابى زيد در نحو و ابوزيد اعلم از اصمعى و ابوعبيده است در نحو و ابوعثمان مازنى گويد نزد ابوزيد بوديم و اصمعى در آمد و خم شد و سر وى بوسه داد و بنشست و گفت اين مرد از بيست سال باز عالم و معلم ماست و ابوزيد در سال دويست و پانزده به روزگار مأمون درگذشت و عمر او بيش از نود سال بود. از جمله كتب اوست: كتاب ايمان عثمان. كتاب حيله و محاله. كتاب الهوش و النوش (شايد بوش). كتاب مشابه. كتاب لمعدى (كذا). كتاب الأبل و الشاة. كتاب الابيات. كتاب المطر. كتاب خلق الانسان. كتاب القرائن. كتاب النبات و الشجر. كتاب اللغات. كتاب قراءة ابى عمرو. كتاب النوادر. كتاب الجمع و التثنيه. كتاب تحقيق الهمز. كتاب اللبن. كتاب بيوتات العرب. كتاب الواحد. كتاب التّمر. كتاب المياه. كتاب المقتضب. كتاب الوحوش. كتاب الفرق. كتاب فعلت و افعلت. كتاب نعت الغنم. كتاب نعت المشافهات. كتاب غريب الأسماء. كتاب الهمز. كتاب المصادر. كتاب الجلسه. كتاب نابه و نبيه. كتاب المنطق.
فهرست كتب ابوزيد تا اين جا از ابن النديم نقل شده است. و حاجى خليفه كتاب القوس و الترس و در معجم الادباء ياقوت كتاب الجود و البخل و كتاب الأمثال. كتاب الحلبه. كتاب التضارب. كتاب التثليث. كتاب الغرائز. كتاب اللامات. كتاب المكتوم را مزيد كرده است. (از دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:18 PM
ابوسعيد خُدْرى


سعد بن مالك بن سنان (يا شيبان) خزرجى خُدرى (بضمّ خاء و سكون دال منسوب به جدّش خدرة بن عوف) متوفى به سال 74 ه . ق ، از صحابه رسول اللَّه (ص) و از فقيه‏ترين ودانشمندترين ياران آن حضرت است ، وى كثير الحفظ وكثير الروايه بود ، وبه عقل ودرايت ونقل حديث شهرتى بسزا داشت و از جمله كسانى است كه در رجوع به امامت على (ع) پيشتاز بود ، و امام صادق (ع) در ارجمنديش فرمود : به راستى اين امر (مذهب تشيع) نصيب ابوسعيد گشت .
وى در چندين غزوه ، در ركاب پيغمبر(ص) بود ، و از ياران نخبه اميرالمؤمنين على (ع) است ودر هر سه جنگِ آن حضرت شركت جست ، حديث غدير خمّ را نقل نمود ، و از او نقل شده كه مى‏گفت : ما در زمان رسول اللَّه (ص) منافقان را به دشمنى با على (ع) مى‏شناختيم.
شيخ مفيد (ره) به سند خود ، از ابوهارون عبدى نقل مى‏كند كه گفت : من دورانى به عقيده خوارج باور داشتم وجز آن را نمى‏انديشيدم ، تا اينكه روزى به نزد ابوسعيد خدرى نشسته بودم ، شنيدم مى‏گفت : مردم به پنج امر مأمور بودند ولى به چهار آن عمل كردند ويكى را رها ساختند . گفتم : آن چهار چه بود ؟ گفت : نماز و زكات و حجّ و روزه رمضان . گفتم آن يك را كه از دست دادند چه بود ؟ گفت : ولايت علىّ بن ابى طالب . گفتم : آن نيز از واجبات است ؟ گفت : به خداى كعبه سوگند آرى . گفتم : پس اين مردم (كه منكر آنند) كافرند ؟ گفت : گناه من چيست ؟!
از امام صادق(ع) روايت مى‏كند كه : على بن الحسين (ع) مى‏فرمود : من خوش ندارم كه مرد زندگيش به راحتى كامل بگذرد وهيچ مصيبتى به وى رخ ندهد ، سپس از ابوسعيد ياد كرد وفرمود : وى مرد شايسته‏اى بود ، مدّت سه روز حالت احتضارش به درازا كشيد ، تا اينكه خانواده‏اش او را شست و شو دادند وبه نمازگاهش بردند وپس از آن جان سپرد. وى در خلال سال‏هاى 61 تا 66 در مدينه درگذشت ودر بقيع به خاك سپرده شد . (بحار : 127 - 115ج�22)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:20 PM
ابوسهل نوبختى



اسماعيل بن على بن اسحاق بن ابى سهل بن نوبخت از كبار علما ومتكلمين شيعه ، او عالمى فاضل ومتكلمى بارع است . ابوالحسن ناشى مى‏گفت : ابوسهل استاد او بود . وآنگاه كه مجلس گفتى جماعتى از متكلمين در محضر او اجتماع داشتى وبه زمان خويش متقدم نوبختيان بودى . او را در قائم آل محمد (عج) رأيى خاص است كه پيش از او كسى را اين رأى نبوده است . ابوسهل گويد : محمد فرزند حسن عسكرى پس از پدرش امام است ولى او در زمان غيبت وفات كرد وهم در غيبت او را فرزندانى است يكى پس از ديگرى تا آنروز كه خداى تعالى امر به ظهور فرمايد . وموقعى كه محمد بن على شلمغانى معروف به ابن ابى عزاقر او را به خويش خواند وگفت : من صاحب معجزات وكراماتم ابوسهل به پيك او گفت : من معجزات وكرامات ندانم به صاحب خويش بگو موى پيش سر من بريخته او امر دهد تا چند تار بدانجا برويد . پيك برفت وبازنگشت .
او را كتب بسيارى است كه به نقل صاحب روضات از سى كتاب متجاوز است وكتب او بيشتر در امامت و ردّ بر ملاحده وغلاة وساير مبطلين است . ابوسهل درك حضور امام حسن عسكرى (ع) نموده و او را با حسين بن منصور حلاج معارضه‏اى است . وى به سال 311 در سن هفتاد وچهار سالگى درگذشت . (فهرست ابن نديم وروضات الجنات)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:21 PM
ابوشاكر ديصانى


موسوم به عبداللَّه يكى از مشاهير ديصانيه است (به »ديصانيه« رجوع شود) كه خود را به فرقه اماميه بسته بود وبا هشام بن حكم كه از متكلمين بزرگ شيعه است در يك زمان مى‏زيسته وبا او مناظراتى داشته وگويند او استاد ابن راوندى از زنادقه بوده است.
نقل شده كه روزى ابوشاكر به نزد امام صادق (ع) رفت و گفت يا جعفر بن محمد دلّنى على معبودى (مرا به خداوندگارم دلالت كن) حضرت از او پرسيد نامت چيست؟ - اشاره به اينكه تو خود را عبداللَّه مى‏خوانى - فرداى آن روز باز نزد حضرت رفت وگفت : مرا به معبودم رهنمون شو و از نامم مپرس . آنگاه حضرت از راه تشريح بدايع خلقت در يك تخم مرغ وى را به توحيد رهنمون مى‏گردد وابوشاكر شهادتين مى‏گويد واز گذشته‏اش نادم مى‏شود. (دهخدا و اصول كافى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 01:21 PM
ابوعبداللَّه

حسين بن على بن ابراهيم معروف به كاغذى منبوز به جُعَل از مردم بصره ، شاگرد ابوالقاسم سهلويه ملقب به قشور از اصحاب ابى هاشم عبدالسلام بن محمد بن جبائى متكلم معتزلى ، او فقيه و متكلمى نامدار و نبيه القدر ، عالم به مذهب خويش و مشهور در اصقاع و بلدان خاصه به خراسان بوده است ، و از ابى هاشم عبدالسلام متكلم معتزلى و ابى الحسن كوفى و ابى جعفر معروف به سهكلام صيمرى عباداتى ، علم كلام و فقه و حديث فرا گرفته و صحابت ابو على بن خلّاد داشته است .
مولد او بسال 308 و وفاتش به بغداد در سال 399 به ثبت رسيده . اوراست : كتاب نقض كلام الراوندى فى ان الجسم لايجوز ان يكون مخترعا لا من شى‏ء و نقضه لنقض الرازى بكلام البلخى على الرازى ؛ كتاب نقض كتاب الرازى فى انه لا يجوز ان يفعل اللَّه تعالى بعد ان كان غير فاعل ؛ كتاب الجواب عن مسئلتى الشيخ ابى محمد الرامهرمزى ؛ كتاب الكلام فى ان اللَّه تعالى لم يزل موجودا و لا شى‏ء سواه الى ان خلق الخلق ؛ كتاب الايمان ؛ كتاب الاقرار ؛ كتاب المعرفة . (اعلام زركلى ، لغت نامه دهخدا ، فهرست ابن النديم)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:11 PM
ابوعبداللَّه معصومى



محمد بن عبداللَّه بن احمد اصفهانى ، موصوف به معصومى ، فقيه و حكيم ، شاگرد شيخ الرئيس ابوعلى حسين ابن سينا . مولد ومنشأ او اصفهان است ودر جوانى به تحصيل ادب وفقه وعلوم عقليه پرداخت وآنگاه كه شيخ الرئيس به اصفهان بود معصومى به خدمت او پيوست وبه اكمال حكمت وفلسفه پرداخت وشيخ را براى جودت فكر ابوعبداللَّه با وى نظر خاص بود چنانكه وقتى گفت : معصومى را با من آن نسبت است كه ارسطو را به افلاطون . وابوعلى رساله عشق را به نام او كرده است . وابوعبداللَّه را كتابى است در اثبات مفارقات وتعدد عقول وافلاك وترتيب مبدعات . ونيز جواب مسائل ابوريحان بيرونى را شيخ بدو محول كرد واين جواب درجه فضل مرد را مقياسى نيكوست . ومرحوم حاج ميرزا ابوالفضل ساوجى آن مسائل ونيز اجوبه آن را به بهترين اسلوبى ترجمه كرد ودر نامه دانشوران جلد دوّم از صفحه (585) تا (604) آورده است . وفات معصومى در اواخر مائه چهارم بوده است . وگفته‏اند محمود غزنوى وى را بكشت . لكن اين گفته بر اساسى نيست .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:15 PM
ابوعُبَيْدَه



عامر بن عبداللَّه بن جراح از بنى حارث بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانه، از ياران معروف پيغمبر اسلام ، از مهاجرين به حبشه و از امراء جيوش در عهد رسول اللَّه (ص) و پس از رحلت آن حضرت، در همه غزوات پيغمبر (ص) شركت داشت و بنقل ابن سعد و ابن حنبل ، پيغمبر(ص) وى را براى تبليغ به بحرين يا نجران يا يمن فرستاد .
وى از جمله متخلفين از جيش اسامه و از اعضاء فعال در رسانيدن ابوبكر به خلافت است ؛ لذا وى پس از رحلت رسول اللَّه (ص) از دوستان صميمى ابوبكر بوده كه وى در روز سقيفه مى‏گفته : من راضيم كه يكى از دو يارم ؛ ابو عبيده يا عمر بر شما امير باشد ، كه خود از پيغمبر(ص) شنيدم مى‏فرمود : هر امتى را امينى است و امين اين امت ابوعبيده است .
در عهد عمر فرمانده سپاهى بود كه خليفه پس از خالد بن وليد به شام گسيل داشت و آن مناطق به دست او فتح گرديد.
در سال 17 يا 18 ه ق بيمارى طاعون شام را فرا گرفت كه آن را طاعون عمواس مى‏گفتند ، ابوعبيده به آن بيمارى درگذشت و در اردن به خاك سپرده شد . وى فرزندى را بجاى نگذاشت . (اعلام زركلى و بحار:291ج�20)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:16 PM
ابوعبيده



معمر بن مثنى ، تيمى الولاء ، فارسى بصرى ، نحوى ، ملقب به سبخت . پدرش يهودى بوده وخود بر مسلك خوارج مى‏زيسته و از اين رو يكى از كتابهايش كتاب خوارج البحرين واليمامه است . وى در فنون ادب وشعر وتاريخ ودرايت شهرتى بسزا داشته ودر رك‏گوئى وبدزبانى نيز معروف بوده و از اين جهت چون بمرد كسى بر جنازه‏اش حاضر نشد . حدود دويست كتاب از او نام برده‏اند كه از آن جمله است : مثالب العرب كه در عيوب تازيان است ؛ غريب القرآن ومجاز القرآن كه خود در سبب تأليف آن گويد : فضل بن ربيع (وزير هارون) مرا از بصره طلب كرد چون بر او وارد شدم مرا در كنار خود نشاند وبا من بسزا ملاطفت نمود وگفت : از اشعار عرب بخوان ، من از مختارات اشعار جاهليت خواندن گرفتم به من گفت : من غالب اين اشعار را مى‏دانم از ظرايف اشعار عرب برخوان ومن بخواندم و او به طرب آمد وبخنديد و وى را نشاطى دست داد ، در اين حال مردى با زِىّ كُتّاب با هيئتى نيكو وارد شد و او را پهلوى خود نشانيد وبدو گفت : اين مرد را مى‏شناسى؟ گفت : نه ، گفت : اين مرد ابوعبيده است علامه اهل بصره ، ما او را بدينجا آورده‏ايم كه از دانشش بهره‏مند شويم . مرد او را دعا كرد كه مرا به او آشنا نمود وسپس رو به من كرد وگفت : بسى مشتاق ديدار تو بوده‏ام از من سئوالى شده اجازه مى‏دهى آن را از شما بپرسم ؟ گفتم : بگوى ، گفت : خداى تعالى فرمود : » طلعها كأنه رؤوس الشياطين « (شكوفه زقوم همچون سر ديوان است) در فن زبان عادت چنين است كه چيزى را به چيزى تشبيه كنند كه شنونده بدان آشنا باشد سر ديو را كه ديده؟
من گفتم : قرآن با عرب به زبان آنان سخن گفته مگر شعر امرؤ القيس را نشنيده‏اى كه ميگويد : ايقتلنى والمشرفى مضاجعى‏
ومسنونة زرق كانياب اغوال وغول را كس نديده است . چون اين بگفتم فضل را خوش آمد و سائل نيز پسنديد و از آن ساعت به خاطر گذاشتم كه براى امثال اين مواضيع كتابى بنويسم وچون به بصره بازگشتم كتاب مجاز القرآن را نوشتم . ابوعبيده در فارس به سال 114 بزاد ودر بصره سال 210 بمرد ، او را مؤلّفات بسيار است ، از جمله : غريب القرآن ؛ معانى القرآن؛ غريب الحديث ؛ الديباج ؛ الحيوان ؛ خير الرواية ؛ الامثال ؛ الشوارد ؛ الاحلام ؛ العلّة ؛ الضيفان ؛ القبائل ؛ اخبار الحجاج ؛ قصة الكعبة ؛ فتوح الاهواز ؛ و چندين كتاب ديگر.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:17 PM
ابوعلى بن سينا


حسين بن عبداللَّه بن حسن بن على بن سينا ملقب به حجة الحق معروف به شيخ الرئيس از حكماى فخام وعلماى كبار جهان واطباى اسلام است ، پدرش عبداللَّه از اهالى بلخ و از اعاظم آن بلد است ودر دربار سلاطين سامانى مناصبى ديوانى به عهده داشته است .
ابوعلى در سوّم صفر سيصد وهفتاد وسه در آن ديار چشم به دنيا گشود وچون به سن پنج سالگى رسيد پدر كه آثار رشد ونبوغ را در او مشاهده نمود به تربيتش تصميم گرفت و او را در اختيار معلمانى شايسته قرار داد تا قرآن واصول عقايد را بياموخت . وپس از آن به ادبيات عربى بپرداخت وسپس به نزد محمود مساح علم حساب وجبر ومقابله را فرا گرفت وسپس نزد اسماعيل زاهد كه از فقهاى عصر بود به تحصيل فقه اشتغال ورزيد وچون در آن فن مهارت يافت در نزد ابو عبداللَّه ناتلى علم منطق بياموخت وسپس به علم طب ومطالعه كتب طبيه رغبت كرد وبدان بپرداخت ودر زمانى اندك فوايدى بسيار از آن علم بدست آورد كه اساتيد خود را استاد شد وسپس به علاج بيماران بپرداخت ودر آن اوان عمرش به بيست نرسيده بود پس بار ديگر همت به مطالعه ساير علوم فلسفيه برگماشت ودر مدت يكسال چندان اشتغال داشت كه شبها به خواب نرفتى جز به اندازه‏اى كه قواى نفسانى را زيان نزند ، وغذا نخوردى جز به قدرى كه بدن را ضعف نيايد وهرگاه مسئله‏اى از مسائل منطقيه وغيره بر او مشكل مى‏شد با طهارت به جامع بزرگ رفتى واستغاثه كردى وحل آن مسئله را از خداوند خواستى ، و سپس به مطالعه كتب مربوط به علوم مافوق الطبيعه پرداخت وچون فنى بس مشكل بود داشت نوميد مى‏شد كه كتاب فارابى در اين فن به دستش افتاد وآن كتاب راهگشاى او به آن علم شد .
در آن اوان امير نوح بن منصور سامانى را مرضى صعب العلاج عارض گشت كه اطبا از علاج آن عاجز شدند ، آوازه ابوعلى وتسلطش بر علم به گوش امير رسيد او را احضار نمود ودر مدت كوتاهى آن بيمارى را درمان كرد واز آن روز مورد علاقه شديد امير شد وابوعلى از آن فرصت استفاده نمود كه به كتابخانه امير دست يافت وبه مطالعه كتب متنوعه‏اى كه در آن كتابخانه بود بپرداخت وبهره‏هاى وافرى در آنجا بيندوخت .
شيخ در آن زمان به سن بيست ودو سالگى بود كه امير نوح از دنيا برفت و سلطنت سامانيان رو به انقراض نهاد ودر آن ايام از هر گوشه وكنار آشوب وبلوى بپا شد ويك چندى منصور بن محمود زمام امور را بدست گرفت وسپس غزنويان بر روى كار آمدند .
ابوعلى كه از يكسو پدرش وابسته به دربار حكومت سابق بود و از سوئى شيعى مذهب بود وغزنويان با شيعه وبخصوص با علماى آن مذهب عداوتى بخصوص داشتند نتوانست در آن ديار بماند بناچار رو به گرگانج وحكومت خوارزمشاه كرد وبه وزير خوارزمشاه به نام ابوالحسين كه خود فقيهى متبحر بود راه يافت ومورد احترام او قرار گرفت وامكانات مادى ومعنوى فراوانى را در اختيار او نهاد وپس از چندى سلطان محمود بر آن نواحى استيلا يافت چنانكه خوارزم شاه از فرمانش نمى‏توانست سرپيچى كند .
به سلطان محمود خبر داده بودند كه ابوعلى در مذهب تشيع وترويج آن جديتى كامل دارد از اين رو يكى از اعيان مملكت را به نام حسن بن ميكال بفرمود تا به نزد خوارزم شاه رود وپيغام گزارد كه بر من معلوم شده كه جمعى از فضلا وحكما واطبا در آن ديار زندگى مى‏كنند استدعا اينكه آنها را به نزد ما فرستى كه از محاضر آن بزرگواران كسب فيض ودرك فوايدى شود ، ومقصود اصلى او شيخ الرئيس بود كه او را دستگير وبه قتل رساند .
خوارزم شاه از اين مقصود آگهى يافت ومحرمانه با ابوعلى در ميان نهاد وبه وى گفت : پيش از اينكه قاصد سلطان محمود برسد رخت از اين ديار بر كن وبه هر جا كه خواهى سفر كن .
وى از آنجا حركت كرد وبه زحمت زيادى خود را به گرگان رساند وبه سلطان قابوس كه شاهى هنرمند وهنرپرور بود پناهنده شد و در آن سرزمين تحت حمايت سلطان به طبابت ودرمان بيماران پرداخت وضمن مدتى كوتاه مشهور ومعروف آن ديار شد و از آن رهگذر ثروت ومكنتى بسزا بدست آورد .
چندى گذشت در گرگان شورش بپا شد ودولت قابوس منقرض وخود دستگير وبه قتل رسيد وشيخ از آنجا به دهستان رفت وچندى در آنجا بود وسپس باز به گرگان آمد وپس از چندى به رى عزيمت نمود ودر دربار مجدالدوله راه يافت ومورد اعزاز واحترام او بود تا آنكه خبر رسيد كه سلطان محمود عزم تسخير رى را نموده ابوعلى بترسيد واز آنجا به قزوين و از قزوين به همدان رفت ودر آن زمان شمس‏الدوله ابن فخرالدوله حاكم آنجا بود ، شيخ مورد اعزاز واحترام حاكم قرار گرفت و او را وزير خود ساخت ، شيخ در دورانى كه در همدان بود ضمن اداره امور مملكت به مطالعه وتأليف وتدريس پرداخت وتأليف كتاب شفا وقانون را در آنجا آغاز كرد وپس از ساليانى شمس الدوله درگذشت وپسرش تاج‏الدوله به سعايت بعضى از امرا او را به زندان انداخت ومدت چهار ماه كه در زندان بود به نوشتن كتاب ومطالعه اشتغال داشت تا اينكه علاءالدوله حاكم اصفهان همدان را تسخير كرد وشيخ را با اعزاز وتكريم به وزارت خود دعوت نمود وسالها در اصفهان به مهام امور كشور پرداخت ودر عين حال حوزه علمى مفصلى را در آنجا بپا كرد وشاگردانى را چون بهمنيار وكيارئيس وابومنصور زيله وابوعبداللَّه معصومى تربيت كرد وكتابهاى قانون وشفا را در آنجا تكميل نمود وعاقبت پس از فراز ونشيبهاى فراوان وقطع ووصلهاى متعدده در سمت وزارت ، كه در كتب مفصله آمده به همراه علاءالدوله به سفرى به همدان رفت ودر آنجا روز جمعه اول رمضان چهارصد وبيست وهفت بدرود حيات گفت .
اما ابن خلكان از كمال الدين يونس روايت كرده است كه او را علاء الدوله مغلول كرده به زندان فرستاد و هم در آنجا مى‏بود تا جان سپرد ، و اين اشعار بر اين معنى اِشعار دارد :
رأيت ابن سينا يعادى الرجال‏
وفى الحبس مات اَخَسّ الممات فلم يشف مانا به بالشفاء
و لم ينج من موته بالنجات بو على علاوه بر علوم عقليه و تجربيه ، در فن شعر و سرايش نيز يدى طولا داشته ، وى به هر دو زبان فارسى و عربى شعر مى‏گفته، و اينك نمونه اشعار او بزبان تازى و پارسى:
قصيده ذيل را در تجرد نفس ناطقه و نزول او از عالم عقول نوريه اشاره كرده است : هبطت اليك من المحلّ الارفع‏
ورقاء ذات تعزّز و تمنّع‏
محجوبة عن كلّ مقلة عارف‏
و هى الّتى سفرت و لم تتبرقع‏
وصلت على كره اليك و ربّما
كرهت فراقك فهى ذات تفجّع‏
انفت فما انست فلمّا واصلت‏
الفت مجاورة الخراب البلقع‏
و اظنّها نسيت عهوداً بالحمى‏
و منازلا بفراقها لم يقنع‏
حتّى اذا اتّصلت بهاء هبوطها
عن ميم مركزها بذات الاجرع‏
علقت بها ثاءُ الثقيل فاصبحت‏
بين المعالم و الطّلوع الخضع‏
تبكى وقد ذكرت عهوداً بالحمى‏
بمدامع تهمى و لمّا تقلع و تظلّ ساجعة على الدّمن الّتى‏
درست بتكرار الرّياح الاربع‏
اذ عاقها الشرك الكثيف و صدها
قفس عن الأوج الفسيح المربع‏
حتّى اذا قرب المسير من الحمى‏
و دنا الرّحيل الى الفضاء الاوسع‏
وغدت مفارقةً لكلّ مخلّف‏
عنها حليف الترب غير مشيّع سجعت وقد كشف الغطاء فابصرت‏
ما ليس يدرك بالعيون الهجّع‏
و غدت تغرد فوق ذروة شاهق‏
و العلم يرفع كلّ من لم يرفع‏
فلأىّ شى‏ء اهبطت من شامخ‏
عال الى قعر الحضيض الاوضع‏
ان كان اهبطها الاله لحكمة
طويت على الفدّ اللّبيب الاروع و حبوطها ان كان ضربة لازب‏
لتكون سامعة بما لم تسمع‏
و تعود عالمة بكل خفيّة
فى العالمين فخرقها لم يرقع‏
وهى التى قطع الزّمان طريقها
حتّى لقد غربت بغير المطلع‏
فكانّها برق تالق بالحمى‏
ثم انطوى فكانّه لم يلمع نيز از اشعار او است :
هَذِّب النفس بالعلوم لترقى‏
و ذر الكل فهى للكل بيت‏
انما النفس كالزجاجة و ال
علم سراج و حكمة المرء زيت‏
فاذا اشرقت فانك حىّ‏
واذا اظلمت فانك ميت و موقعى كه شيخ با اذيت و آزار حسودان و زخم زبان آنها مواجه گرديد گفت : عجبا لقوم يجحدون فضايلى‏
ما بين عيّابى الى عذّالى‏
عابوا على فضلى و ذمّوا حكمتى‏
واستوحشوا من نقضهم و كمالى‏
انّى وكيدهم و ما عابوا به‏
كالطود تحضر نطحة الاوعال‏
و اذا الفتى عرف الرشاد لنفسه‏
هانت عليه ملامة الجهّال از سروده‏هاى او بزبان فارسى : ز منزلات هوس گر برون نهى قدمى‏
نزول در حرم كبريا توانى كرد
وليك اين عمل رهروان چالاك است‏
تو نازنين جهانى كجا توانى كرد
دل گرچه در اين باديه بسيار شتافت‏
يك موى ندانست ولى موى شكافت‏
اندر دل من هزار خورشيد بتافت‏
آخربكمال ذره‏اى راه نيافت از قعر گل سياه تا اوج زحل‏
كردم همه مشكلات گيتى را حل‏
بيرون جستم ز قيد هر مكر وحيل‏
هر بند گشاده شد مگر بند اجل »مذهب بوعلى«
در باب عقايد دينيه شيخ چندان سخن رانده‏اند و وجوه و احتمالات را بررسى كرده‏اند كه ديگر جاى خالى براى اين امر باقى نمانده ، وى مسلمان و شيعى مذهب بوده و در اين سخن سخنى نيست، اين ابيات وى شاهد گوياى اين مدعى است : تا باده عشق در قدح ريخته‏اند
واندر پى عشق عاشق انگيخته‏اند
با جان و روان بو على مهر على‏
چون شير و شكر بهم براميخته‏اند
بر صفحه چهره‏ها خط لم يزلى‏
معكوس نوشته‏اند نام دو على يك لام و دو عين با دو ياى معكوس‏
از حاجب و عين و انف با خط جلى و خود در مقام دفاع از خويش - كه معلوم مى‏شود در زمان حيات ، متهم به انحراف عقيده بوده - مى‏گويد : كفر چو منى گزاف و آسان نبود
محكم‏تر از ايمان من ايمان نبود
در دهر يكى چو من و آن هم كافر
پس در همه دهر يك مسلمان نبود قاضى نوراللَّه شوشترى مى‏گويد : بيشتر از آن مردم كه شيخ را به كفر متهم ساخته‏اند فقهاى سنت و جماعت بوده‏اند .
اما با همه اين تفاصيل بايد دانست كه تشيع بوعلى - مانند ديگر عقايد وى به اصول دين - كه بر مبناى محاسبات فلسفى و فرمولهاى اين صنعت استوار است ، عارى از عشق به ولاء و فناء در مولى است ، او پايه امامت را نه بر شالوده نصّ ، كه بر اتفاق امت و اختيار رعيت و يا صلاحيت شخص و دارا بودن شرائط مربوط به ولايت مى‏داند ، گواه اين دعوى ، نظريه او در فصل خلافت و امامت از الهيات شفا است كه بخشى از آن را يادآور مى‏شويم : »... والمعول عليه الاعظم العقل و حسن الايالة ، فمن كان متوسطا فى الباقى و متقدما فى هذين بعد ان لايكون غريبا فى البواقى و صايرا الى اضدادها ، فهو اولى ممن يكون متقدما فى البواقى او لا يكون بمنزلته فى هذين ، فيلزم اعلمهما ان يشارك اعقلهما و يعاضده ، و يلزم اعقلهما ان يعتضد و يرجع اليه ، مثل ما فعل عمر و على عليه‏السلام« (شفاء ، الهيات ، ص‏564)
يعنى : آنچه كه بيش از هر چيز در باب زعامت و امامت مسلمين ملاك اعتبار مى‏باشد دو چيز است : عقل و سياست . پس هر كسى كه در ساير صفات ( از قبيل علم و سخاوت و شجاعت ) عقب ، اما در اين دو صفت جلو باشد - بشرط اين كه از ديگر صفات بى‏بهره نباشد - چنين كسى در امر پيشوائى مسلمين اولى و احق است از آن كس كه در ديگر صفات ممتاز ولى در اين دو خصلت ناقص باشد ، پس (اگر امر خلافت و امامت بين دو شخص دائر بود كه يكى سياست مدارتر و خردمندتر اما در ديگر صفات متأخر ، و ديگرى كه در سياست و عقل متأخر ، ولى در كمالات ديگر اكمل و اتمّ بود) بايستى آن كه در علم و دانش پيشرو و متقدم است در كنار آن كه سياستمدارتر و خردمندتر است باشد و او را به علم خود يارى دهد و مدد رساند ، و بر آن ديگرى كه سياستمدارتر و خردمندتر است (و شايسته مقام امامت است) لازم است كه آن دانشمندتر را بپذيرد و در مشكلات به وى مراجعه كند ، چنان كه عمر با على - عليه‏السلام - اين چنين بودند .
ملاحظه كرديد كه بوعلى ، عمر را عاقل‏تر و سياست‏مدارتر از على (ع) مى‏داند و او را در زعامت و امامت شايسته‏تر مى‏پندارد. لذا ابن ابى الحديد ذيل آن كلام حضرت كه مى‏فرمايد : »واللَّه ما معاوية بادهى منّى ...« بو على را سخت - در اين گفته‏اش - مورد اعتراض قرار مى‏دهد و به وى حمله مى‏كند كه معلوم مى‏شود تو على را نشناخته و به شخصيت جامع الابعاد او پى نبرده ، زين سبب غيرى بر او بگزيده‏اى ، و سخنان مفصلى در اين باره بيان مى‏دارد . به واژه »سياست« رجوع شود .
»مؤلفات بوعلى«
شيخ را به زبانهاى فارسى و عربى تأليفات فراوان است كه اين تعداد از آنها را مى‏توان نام برد : مجموع ، كه آن را حكمت عروضيه ناميده است چه شيخ ابوالحسن عروضى تاليف آن را درخواست كرده است؛ حاصل و محصول ؛ البرّ و الاثم ؛ لغات سديديّه ؛ اين كتابها را در بخارا تأليف كرده است .
ديگر : رساله مبسوطى در الحان موسيقى بنام ابوسهل مسيحى تدوين كرده ؛ رساله‏اى نيز بجهت وى در علم درايه ؛ مقاله‏اى در قواى طبيعيه ؛ قصيده‏اى عربى در منطق ؛ كتابى در علم كيميا ؛ كتاب تدارك در انواع خطاء طبيب در معالجات ؛ رساله‏اى در بيان نبض بزبان فارسى ؛ و اين چند كتاب را در خوارزم پرداخته است .
و اما كتابهائى را كه در جرجان به نگارش آورده عبارتند از :
اوسط جرجانى در منطق ؛ مبدأ و معاد ؛ كتابى در ارصاد كليه .
و كتابهائى را كه در رى برشته تأليف درآورده : معاد ؛ رساله‏اى در خواص سكنجبين ؛ رساله انتخاب از كتب ارسطو در خواص حيوانات .
آنچه را در همدان نوشته : شفا در حكمت ؛ انصاف ؛ لغة العرب ؛ حكمت علائيه ؛ نجات ؛ رسالة الطير ؛ حدود الطبّ ؛ مقاله‏اى در قواى طبيعيه ؛ عيون الحكمه ؛ مقاله در عكوس ذوات الخطب التوحيديه ؛ مقاله در الهيات ؛ موجز كبير در منطق ؛ منطق نجات مسمى بموجز صغير ؛ مقاله در قضا و قدر ؛ الحكمة المشرقيه ؛ كتابى در آلات رصد ؛ حكمت عرشيه ؛ قانون و چندين كتاب و مقاله ديگر . (خلاصه‏اى از نامه دانشوران بنقل لغت نامه دهخدا ، شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحديد)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:18 PM
ابوعلى قالى



اسماعيل بن قاسم عيذون بن هارون بن عيسى بن محمد بن سلمان ، معروف به ابن عيذون يكى از ائمه لغت ونحو به مذهب بصريين . جدّ اعلاى وى سلمان از موالى عبدالملك ابن مروان بود . مولد او به منازجرد نزديك شهر خرت برت از خطه ديار بكر به جمادى الثانيه سال (288) است . او در طلب علم بسيارى از بلاد را بپيمود وشاگردى ابى‏بكر بن دريد وابى بكر انبارى ونفطويه وزجاج واخفش صغير وابن سراج وابن ابى الازهر وابن شقير ومطرزى وجحظه وجز آنان كرد والكتاب سيبويه را بر ابن درستويه بخواند واز ابوبكر بن داود خراسانى وحسين بن اسماعيل محاملى وشيخ ابوبكر بن مجاهد ويحيى بن محمد بن صاعد وابوالقاسم بن بنت منيع بغوى حديث شنيد ودر سال (303) براى استماع حديث از ابى يعلى موصلى به موصل شد ودر (305) به بغداد رفت وتا (328) بدانجا ببود . سپس به اندلس شد ودر شعبان (330) به قرطبه درآمد ودر آنجا متوطن گشت وكتاب امالى وبيشتر كتب ديگر خويش در اين شهر به نام خليفه اموى وپسر وى تأليف كرد . وگويند چون آگاهى قدوم وى به سمع حكم بن عبدالرحمن ناصر اموى رسيد امير بن رماحس عامل خود را با موكبى جليل از اشراف وامراء وعلما وطبقات ديگر مردم از چند منزلى به استقبال وى فرستاد و او با شكوهى تمام به قرطبه در آمد ويوسف بن هارون رمادى در قصيده‏اى بديع وى را مدح گفت . وتا گاه مرگ ، خليفه اموى اندلس او را مرفّه ومعزّز داشت . صلاح الدين صفدى در وافى وياقوت در معجم الأدباء وشمس الدين اربلى در وفيات وصاحب نفح الطيب وسيوطى وزبيدى در طبقات وابن خلكان در وفيات وابوزيد عبدالرحمن بن خلدون در تاريخ ، ذكر او آورده‏اند . وزبيدى در باره او گويد : كان اعلم الناس بنحو البصريين واحفظ اهل زمانه باللغة وارويهم للشعر الجاهلى واحفظهم له . وابن خلدون در ذيل عنوان علم ادب گويد : از شيوخ خويش در مجالس درس شنودم كه مى‏گفتند اصول واركان اين فن چهار ديوان است يكى ادب الكاتب ابن قتبيه ديگر كتاب الكامل مبرّد وسوم كتاب البيان والتبيين جاحظ وچهارمين كتاب النوادر ابى على قالى . وهر چه جز اين چهار كتاب است فروع اين چهار اصل باشند . وابوبكر محمد بن الحسن الزبيدى اندلسى صاحب مختصر العين وابوعبداللَّه فهرى وعده كثير ديگر از شاگردان اويند وفهرى به لقب غلام ابى على، يعنى شاگرد ابوعلى قالى مشهور است. واز جمله كتب ابوعلى است : كتاب الامالى ؛ كتاب البارع در غريب الحديث مبنى بر حروف معجم وآن پنج هزار ورقه است ؛ كتاب المقصور والممدود ؛ كتاب فى الابل ونتاجها ؛ كتاب فى حلى الأنسان يا خلق الأنسان والخيل وشياتها ؛ كتاب فعلت وافعلت ؛ كتاب مقاتل الفرسان وكتاب شرح قصائد معلّقات ؛ وفات وى به شهر قرطبه در ربيع الآخر وبه قولى جمادى الاولى سال (356) بود وابوعبداللَّه جبيرى بر وى نماز گزارد وجسد او به ظاهر قرطبه در مقبره متعه بخاك سپردند . ونسبت قالى به شهر قالى قلاست . لكن نسبت او بدانجا بى اساس است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:20 PM
ابوعلى مسكويه (يا مشكويه)



احمد بن محمد بن يعقوب مسكويه . جد او يعقوب خازن رى بود . ابن ابى اصيبعه گويد : كان ابو على مسكويه فاضلا فى العلوم الحكمية متميزا فيها خبيرا بصناعة الطب جيداً فى اصولها وفروعها . در بدايت عمر از پيوستگان وزير معزالدوله ديلمى ابومحمد مهلبى وخازن كتب او بود وپس از او نزد ابن العميد وپسرش ابوالفتح ذوالكفايتين وزير ركن الدوله بويهى تقرب واختصاص تمام داشت آنگاه كه ابوالفتح كشته شد او به خدمت عضدالدوله مخصوص گشت وسمت منادمت وخازنى او يافت . قفطى گويد او تا 420 حيات داشت وحاجى خليفه ونيز يحيى بن منده بنقل ياقوت وفات او را در 421 نوشته‏اند . در كتاب منتخب صوان الحكمة ابى سليمان سجزى آمده است :
ابوعلى احمد بن محمد بن مسكويه قد صحب الوزير ابا محمد المهلبى فى ايام شبيبته ثم اتصل من بعد ذلك بخدمة الملك عضدالدولة الى ان فارق عضدالدولة الدنيا واما تحرم (كذا) بصحبة الاستاذ الرئيس ابى الفضل بن العميد وابنه ابى الفتح ذى الكفايتين والملك صمصام الدوله ومن بعد ذلك كونه فى الحضرة العالية بالرى وتخصيصه بسائر الاكابر الى وقتنا هذا فممّا لا يحتاج الى شرح لاشتهاره ، وله كتب فى جميع الرياضيات والطبيعيات والالهيات والحساب والصنعة والطبايخ وغير ذلك مما تركته ولم انقله لكثرته وكان ذلك مع البلاغة الجيدة والخط الحسن ولطف الصنعة .
وايّاه قصد ابوحيان التوحيدى بمسائله التى يسمّيها الهوامل فاجابه عنها بالاجوبة التى سمّاها الشوامل . وقصة فضائله واحواله وسيره تستدعى طولا . وسپس نبذه‏اى از گفته‏هاى او رضى اللَّه عليه بطور نمونه آورده است :
اما الدعاء فانه تعرض للاجابة ، لا لأن اللَّه يفعل عند ذلك مالا يفعله قبله ولا لأنه ينفعل اى يسمع بنحو من الانفعال او يرقّ او يلحقه شى‏ء مما يلحقنا بل هو منزّه عن جميع هذا ولكن السبب فى الإجابة اننا اذا دعونا فى خلوة وخلوص سريرةٍ عطلنا حواسنا عن وجه الانفعالات فتوفرنا على الانفعال الذى يخص بقبول اثر البارى فحينئذ ياتى ذلك الامر الذى استعددنا له وبهذا النحو من الفعل نستخرج المسائل العويصة ونقول الشعر ونتذكر ونتفطن وما اشبه ذلك ... فكذا يكون الدعاء والإجابة . وقال ايضا : قد بين ان الذين يزعمون بقاء النفس هم طبيعيون بعد وجسميون الا انهم يناقضون ويخلطون لذهاب وهمهم الى ان النفس تبقى عن الجسم وهى ذات تميز من الذات الاخرى التى هى هى واظنهم يتوهمون لها امكنة ويتصورونها كذلك وان لم يطلقوا قولا .
وقال : سبب الجزع هو كثرة نظرنا فى الجزئيات والحسيات وذلك الجوهر الشريف الذى فينا لا نظر فيها باللذات فاذا توهمنا فقدان الحسيات واشفقنا عليها فعرض لنا الجزع من الموت ولهذا نجد الفلاسفة يقولون: امت الارادة لان الموت الارادى هو التدرب فى هجر الحسيات والملاذ الجسمية واطراح الشهوات والتصرف مع العقل والعقليات واذا انصرف الانسان بجميع قواه او باكثرها الى هذا المعنى لم يلذ الا بها ولم يشتق الى الجزئيات والحسيات ويكون كانه مفارق لها وان كان متصلا بها وملابساً لها ويكون حينئذٍ غير خائف من الموت ولا هائب له ويصير من الآمنين والفائزين وفى جوار اللَّه الذى ليس فيه خوف ولا اسف .
وقال فى الخواطر ايضا : ما الذى يشككنا فى دوام وجود الجوهر وانه لا ضد له والذى لا ضد له لا يفسد وانه غير مكون من حيث هو جوهر وفى انّ النفس جوهر بجهة وعرض بجهة فاما ذاته وانيته فجوهر واما كونه متمما فعارض عرض له والعرض يفسد لا محالة . فاما الجوهر فلا سبيل ان يتوهم له فساد فمن اين تسلط الشك على من يظن ان ذات النفس تتلاشى وتضمحل وهل يمكن ان تكون ذاته عرض (ظاهراً ، عرضاً) وهو معطى الحيوة والمتحرك من ذات والعاقل لذاته فان هذه الثلاث الخواص هى للنفس تخصصها . انتهى .
واز افسانه‏هائى كه در اطراف نام اين مرد هست يكى اين است كه روزى شيخ الرئيس به مجلس درس او در آمد وجوزى نزد وى افكند وگفت مساحت اين جوز بشعيرات تعيين كن وابوعلى جزوى از كتاب اخلاق نزد وى انداخت وگفت تو كمى در اصلاح اخلاق خويش كوش تا من جوز را مساحت كنم وشيخ الرئيس در بعض از مصنفات خويش گويد من اين مسئله را بر سبيل محاضره با ابوعلى در ميان آوردم واو به دشوارى فهم مى‏كرد ومكرر اعاده كردم وفهم نكرد آخر واگذاشتم . وياقوت گويد او در اول دين مجوسى داشت وسپس مسلمانى گرفت . بعضى گفته‏اند قبر ابوعلى به اصفهان در محله خواجوست . مؤلفين نامه دانشوران قصه فرار ابوعلى بن سينا وابوسهل مسيحى را بالفاظه نسبت بابوعلى مسكويه كرده‏اند وبا اينكه نامى هم از چهار مقاله وانتساب اين حكايت به ابوسهل مسيحى برده‏اند ذكرى از مأخذ نكرده‏اند ونمى‏دانم مأخذشان چه بوده است . او راست: كتاب تجارب الامم وتعاقب الهمم در تاريخ تا سنه 372 . واين كتاب نفيسترين كتب تاريخ است ودر خور آن است كه يكى از فضلاى عصر آن را به فارسى ترجمه كند . ديگر كتاب تهذيب الاخلاق وتطهير الاعراق در علم اخلاق كه در وصف او گفته‏اند : بنفسى كتاب حاز كل فضيلة
وصار لتكميل البرية ضامنا
موالفه قد ابرز الحق خالصا
بتاليفه من بعد ما كان كامنا
ووسمه باسم الطهارة قاضيا
به حق معناه ولم يك مائنا لقد بذل المجهود للَّه دره‏
فما كان فى نصح الخلائق خائنا وهمين كتاب است كه خواجه نصيرالدين طوسى بترجمه آن با تصرفى پرداخته ونام اخلاق ناصرى بدان داده است. ديگر از كتب او كتاب جاويدان خرد است كه بر اسلوب جاويدان خرد هوشنگ تأليف شده . وكتاب آداب العرب والفرس . كتاب ترتيب السعادة يا ترتيب العادات . كتاب السياسة . كتاب نديم الفريد يا انس الفريد . كتاب الفوز الاكبر . كتاب الفوز الاصغر . كتاب الجامع . كتاب مختار الاشعار . كتاب مجموعة الخواطر. كتاب المستوفى ، وآن مختارى از اشعار است . كتاب السير . ورجوع به معجم الأدباء ياقوت جلد دو صفحه 88 چاپ مارگليوث شود .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:21 PM
ابوقُرّه


شيخ ابوالفرج محمد بن على بن يعقوب بن اسحاق بن ابى قره قنانى كاتب ، از رجال حديث شيعه در قرن پنجم هجرى . وى از مشايخ اجازات شيخ ابى العباس نجاشى است . از مؤلفات او معجم رجال ابى المفضل است كه ظاهراً در شرح حال مشايخ ابوالمفضل محمد بن عبداللَّه شيبانى نگاشته است . (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:21 PM
ابوماهر
موسى بن يوسف بن سيار شيرازى از جمله حكماى بزرگ وافاضل اطبا است كه در معالجه بيماران سخت ماهر وخود از مردم شيراز بود وبر همه پزشكان زمان خود برترى داشته وشاگردان بسيارى از محضرش كسب علم بخصوص قوانين واصول طب كردند ، از آن جمله بود على بن عيسى مجوسى واحمد بن محمد طبرى . او معاصر آل بويه بود وعضدالدوله را آنگاه كه وليعهد بود معالجه ظفره چشم و سلعه گردن كرد ومورد نوازش وصله فراوان ركن الدوله گرديد ، او بر عقايد جالينوس اعتراضاتى وارد مى‏ساخت ، تاريخ دقيق مرگ او معلوم نيست ولى تا اواسط سده چهارم در قيد حيات بوده است . از آثار او است : كتاب در امراض عين ومنافع خرفات ؛ كتاب در سته ضروريه ؛ رساله در آلات جراحى ؛ كتاب موسوم به »چهل باب« در جزء نظرى وعملى ؛ مقاله در فصد . (از نامه دانشوران)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:22 PM
ابومخنف


لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف بن سليم ازدى كوفى . جدش مخنف از اصحاب اميرالمؤمنين على (ع) بود كه در جنگ جمل علمدار قبيله ازد بود ودر آن جنگ به شهادت رسيد وخود او از ياران امام صادق (ع) و از تاريخ نگاران ومحدثان شيعه بوده . ابن نديم گويد : به خط احمد بن حارث خزاز خواندم كه دانشمندان گفته‏اند : در اخبار وفتوحات عراق ابومخنف بر ديگران برترى دارد ودر اخبار خراسان وهند وفارس مدائنى برتر است ودر امر حجاز وسيرت پيغمبر (ص) واقدى اولويت دارد ودر فتوح شام هر سه برابرند . طبرى عمده مطالب كتب او را در تاريخ نقل كرده است ولى اصل هيچيك از مؤلفات ابومخنف بدست نيامده است .
علامه او را توثيق كرده وفيروزآبادى اخبار او را متروك شمرده . از جمله كتبى كه به ابومخنف منسوب است : الرِدّه ؛ فتوح الشام ؛ فتوح العراق ؛ الجمل ؛ الصفين ؛ اهل النهروان والخوارج ؛ الغارات ؛ مقتل على (ع) ومقتل الحسين(ع) مى‏باشد .
وى به سال 157 درگذشته . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:23 PM
ابونصر فراهى




بدرالدين محمود يا مسعود بن ابى بكر بن حسين بن جعفر فراهى صاحب كتاب نصاب الصبيان از اهل فره كه شهرى بين هرات وسيستان است بوده و او كورى مادرزاد ودر لغت عرب وحديث مهارتى تمام داشت . وى در ايام يمين الدين بهرام شاه بن تاج‏الدين حرب امير سيستان اوائل قرن هفتم مى‏زيسته است . (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:24 PM
ابوهارون مكفوف




از اصحاب امام باقر (ع) است وكتابى در حديث دارد كه عبيس بن هشام آنرا نقل نموده . رواياتى در مدح او رسيده چنانكه در ذمش نيز رواياتى آمده كه ذيلا ملاحظه مى‏فرمائيد ولى صاحب جامع الرواة روايت ذم را تضعيف كرده است . (نگارنده)
يكى از اصحاب امام صادق (ع) به حضرت عرض كرد : ابوهارون مكفوف مى‏گويد كه شما به او فرموده‏اى : اگر خداوند قديم ازلى را بخواهى ، كسى را دسترسى به او نباشد ، واگر آفريننده وروزى دهنده را خواسته باشى او محمد بن على(ع) است . فرمود : او دروغ به من بسته خدا لعنتش كند آفريدگارى جز خداوند يكتاى بى همتا نيست وخداوند مى‏تواند هرگاه بخواهد ما را بميراند وآنكه باقى است ومرگ ندارد او خالق خلق وبوجود آورنده هر موجودى است. (بحار : 290ج�25)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:24 PM
ابوهاشم جعفرى




داود بن قاسم بن اسحاق بن عبداللَّه بن جعفر بن ابيطالب معروف به جعفرى ، وى مردى مورد وثوق وجليل القدر ونزد حضرات ائمه منزلتى بزرگ داشته .
او به حضور حضرت رضا (ع) وحضرت جواد (ع) وحضرت هادى (ع) وحضرت عسكرى (ع) وحضرت صاحب الامر رسيده وصحبت آن بزرگواران را درك نموده و از همه آنها روايت كرده است . ابوهاشم در بغداد مى‏زيسته واز سوئى نزد حكام عصر خود موجه ومحترم واز سوى ديگر مورد اعتماد عموم شيعه بوده وسمت وكالت از ناحيه مقدسه را داشته كه رابط بين شيعه وامام زمانشان بوده است .
وى در سال 261 از دنيا برفت وظاهراً در بغداد به خاك سپرده شد .
ابوهاشم گويد : هنگامى كه حضرت رضا(ع) را به مرو ميبردند من آن روز در محلى شرق آبيدج بودم شنيدم حضرت به اهواز وارد شده وتا آنروز حضرت را نديده بودم ، فوراً به خدمتش شتافتم پس از تشرف خود را معرفى نمودم ، حضرت بيمار بود وموسم گرماى شديد ، به من فرمود : طبيبى برايم بجوى ، من طبيبى را به خدمتش بردم ، حضرت به وى گفت : فلان گياه را حاضر كن ، طبيب گفت : من در روى زمين كسى را كه نام اين گياه را بداند سراغ ندارم شما از كجا اين را مى‏دانى واكنون در اين فصل اين گياه پيدا نمى‏شود ، فرمود : پس نيشكر را پيدا كن ، طبيب گفت : اين هم در اين فصل يافت نشود ، حضرت فرمود : اين هر دو در سرزمين شما ودر اين فصل يافت شود ، شما دو نفر به كنار رودخانه برويد آنجا خرمنى را خواهيد ديد ومرد سياهى در كنار خرمن خود ايستاده اين دو چيز را از او بخواهيد او شما را راهنمائى خواهد كرد .
من وآن طبيب بدانجا رفتيم وآن مرد را در كنار آن خرمن يافتيم از او پرسيديم وى به پشت خود اشاره نمود ، ديديم پشته‏اى نيشكر بر پشت خود دارد نيشكر را برداشته وبه نزد حضرت بازگشتيم ، طبيب در راه از من پرسيد اين پيغمبر زاده است ؟ گفتم : اين فرزند سرور پيغمبران است ، گفت : از علوم انبياء چيزى در دست دارد ؟ گفتم : نمونه‏اش همين كه ديدى ، گفت : أو وصى پيغمبر است؟ گفتم : آرى چنين است .
اين خبر به گوش حاكم اهواز رسيد دستور داد فوراً على بن موسى را از اين شهر حركت دهيد كه به زودى مردم به دور او گرد آيند . (بحار : 117ج�49)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:25 PM
ابوهريره ابار




بصرى از شعراى اهلبيت و از راويان حديث واز عباد زمان خود بوده است .
وى در عصر امام باقر (ع) وامام صادق(ع) مى‏زيسته ودر مدح اين دو بزرگوار اشعار زيادى سروده و از جمله در مدح امام باقر (ع) چنين گفته :
ابا جعفر انت الامام احبه‏
وارضى الذى يرضى به واتابع اتانا رجال يحملون عليكم‏
احاديث قد ضاقت بهن الاضالع ودر مرثيه امام صادق (ع) چنين گفته: اقول و قد راحوا به يحملونه‏
على كاهل من حامليه وعاتق‏
اتدرون ماذا تحملون الى الثرى‏
ثبيرا ثوى من راس علياء شاهق‏
غداة حثى الحاثون فوق ضريحه‏
ترابا واولى كان فوق المفارق (بحار ، پاورقى:332ج�47)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:26 PM
ابوهريره دوسى



عبدالرحمن بن صخر ازدى يا دوسى از عشيره سليم بن فهم از اصحاب پيغمبر (ص) ودر سال غزوه خيبر اسلام آورد و او چون به گربه علاقه فراوان داشت و روزى بچه گربه‏اى با خود داشت وبه حضور پيغمبر(ص) آمد وحضرت او را ابوهريره خواند بدين نام شهرت يافت وخود بدين افتخار مى‏كرد .
وى احاديث زيادى را از پيغمبر(ص) روايت كرده است .
در خلافت عمر ولايت بحرين داشت ودر عهد عثمان قضاوت مكه به او محول شد ودر زمان معاويه چندى حاكم مدينه بود.
محدثين شيعه وجمعى از علماى سنت به روايات او اعتماد نكنند چه وى بيش از چهار سال مصاحبت پيغمبر(ص) را نداشته واز مقربان ونزديكان آن حضرت هم نبوده ومعهذا نزديك پانصد وسه هزار حديث از آن حضرت نقل كرده است .
واكثر اهل سنت به مفاد حديث »اصحابى كالنجوم ...« احاديث او را قبول دارند ولى از آثار وقرائن چنين معلوم مى‏شود كه وى در زمان حياتش نيز متهم به دروغ بوده است .
وى در سال 57 يا 58 در مدينه وبه نقلى در شام درگذشت .
ابو هريره پس از استيلاى معاويه بر عراق به همراه معاويه به كوفه آمد ، شبها درب مسجد كوفه مى‏نشست ومردم پيرامونش گرد مى‏آمدند وحديث مى‏گفت . شبى جوانى در مجلس بپاخاست وگفت: اى اباهريره ! تو را به خدا آيا از پيغمبر (ص) شنيدى كه در باره على (ع) مى‏گفت : »اللهم وال من والاه وعاد من عاداه« ؟ ابوهريره گفت : خدا را شاهد مى‏گيرم كه اين را از پيغمبر (ص) شنيدم ، جوان گفت : پس من شهادت مى‏دهم كه از دوست او گسيختى وبه دشمن او پيوستى ، اين بگفت واز مجلس برخاست .
از امام صادق (ع) روايت است كه فرمود: سه نفر بودند كه به پيغمبر (ص) دروغ مى‏بستند : ابوهريره وانس بن مالك و زنى . (دهخدا وبحار : 199ج�37 و 242ج�22)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:26 PM
ابويوسف


يعقوب بن ابراهيم بن حبيب بن اسعد كوفى انصارى . مولد وى به كوفه به سال 113 ه ق ، از فقها و قضاة معروف اهل سنت ، وى در عهد سه خليفه عباسى : مهدى و هادى و هارون‏الرشيد مى‏زيسته و به نزد آنها منزلت و مكانت ويژه داشته . گويند : او اول كس است كه ملقب به قاضى القضاة شد ، و هم او است كه نخستين بار ميان لباس اهل علم و عامّه امتيازى نهاد.
گويند وقتى رشيد را چشم بر كنيزكى از آنِ زبيده افتاد وفريفته جمال وى شد وخواست با وى آرميدن ناگاه به خاطر او آمد كه مملوك ديگريست وعنان نفس باز كشيد وسپس زبيده بر اين معنى واقف شد ودرشتى وخشونت كرد ودر ميان ، رشيد را گفت : اى دوزخى ! رشيد گفت : اگر من دوزخى باشم تو نيز به طلاق باشى وچون اين كلام بگفت رشيد وهم زبيده هر دو بر كرده و از گفته پشيمان شدند وزبيده بگريست وخليفه مضطرب وپشيمان امر به احضار فقهاء بغداد كرد وچون حاضر آمدند وخليفه مسئلت در ميان نهاد همه از حلّ آن فرو ماندند خليفه پرسيد آيا از شاگردان ابوحنيفه كسى برجاى است ؟ گفتند مردى پريشان حال وفقير يعقوب نام هست . خليفه امر به احضار وى كرد و او به مجلس خليفه در آمد وى را در صف نعال بنشاندند وخليفه مسئلت خويش اعادت كرد ، ابويوسف گفت من جواب آن دانم لكن منزلت علم من مرا اجازت ندهد كه در چنين جاى كه مرا نشانده‏اند فقه گويم . خليفه گفت تا او را در صدر جاى دادند ، چون بنشست روى به خليفه كرد وگفت : اى اميرمؤمنان هرگز اراده گناهى كرده باشى كه در آن اثنا خوف وخشيت خداى تو را از آن بازداشته باشد ؟ گفت : آرى . و از جمله حكايت كنيز زبيده كه چون دانست مملوك ديگرى است و از وى باز ايستاد بگفت . ابويوسف گفت : پس اميرالمؤمنين از اهل بهشت است و از اين روى زبيده مطلقه نباشد . چون فقهاء حاضر اين سخن بشنيدند فرياد برآوردند كه اين دعوى را معنى چيست واين فتوى از كجا گوئى گفت بنص قرآن كه فرموده است : »وامّا من خاف مقام ربّه ونهى النفس عن الهوى فان الجنة هى المأوى« وچون خليفه شرط طلاق را دوزخى بودن خويش قرار داده است با انتفاء شرط ، مشروط نيز منتفى است . هارون را سخن وى پسند افتاد و وى را بنواخت وسپس قضاوت بغداد داد .
سيد نعمت اللَّه جزايرى در زهر الربيع آورده است كه به روزگار شاه سليمان صفوى به سال 1070 هجرى قرب روضه متبركه امامين همامين كاظميين را از پى مهمّى حفر مى‏كردند قبرى در آنجا پيدا آمد وبر آن لوحى از سنگ كه در آن نام ونشان قاضى ابويوسف نقش بود وبه امر سلطان بر او قبه وبنائى كردند . وابن النديم در الفهرست نام او را يعقوب بن ابراهيم بن حبيب بن سعد بن حبتة آورده است وگويد : سعد سيّد بنى حبتة بود . و ابويوسف از اعمش وهشام بن عروه روايت كند وولايت قضاء بغداد داشت ودر خلافت رشيد به سال 182 درگذشت واو را پسرى بود كه او را يوسف بن ابى يوسف ناميدندى ودر حيات پدر خويش متولى قضاء شد وپس از پدر به سال 192 درگذشت واز كتب ابويوسف در اصول وامالى است : كتاب الصلوة ؛ كتاب الزكوة ؛ كتاب الصيام ؛ كتاب الفرائض ؛ كتاب البيوع ؛ كتاب الحدود ؛ كتاب الوكالة ؛ كتاب الوصايا ؛ كتاب الصيد والذبائح ؛ كتاب الغصب والاستبراء . و نيز او را املائى است كه بشر بن وليد قاضى آن را روايت كند ومحتوى سى وشش كتاب است ؛ كتاب اختلاف الامصار ؛ كتاب الردّ على مالك ابن انس ؛ كتاب رسالته فى الخراج الى الرشيد ؛ كتاب الجوامع وآن را براى يحيى بن خالد كرده است ومحتوى چهل كتاب است ودر او اختلاف مردم و رأى مأخوذ به را آورده است.
واز ابى يوسف ، معلى ابن منصور الرازى مكنى به ابى يعلى فقه واصول وكتب او را روايت كند وابويعلى به سال 211 درگذشته است . انتهى . ونيز از كتب اوست : ادب القاضى بر مذهب ابى حنيفه . ودر كشف الظنون در ذيل مسندها ، مسندى به اسم مسند الامام لابى يوسف آورده است وظاهراً مراد يعقوب بن ابراهيم است . وكتاب الخراج ابى يوسف به طبع رسيده است .
در نفحات جامى آمده است كه شقيق بلخى گفت : با ابويوسف قاضى در مجلس ابوحنيفه حاضر مى‏شدم مدتى ميان ما مفارقت افتاد چون به بغداد در آمدم ابويوسف را ديدم در مجلس قضاء ، مردمان گرد وى جمع آمده به من نگاه كرد و گفت : ايها الشيخ چه بوده است كه تغيير لباس كرده‏اى ؟ گفتم آنچه تو طلب كردى يافتى وآنچه من طلب كردم نيافتم لاجرم ماتم زده وسوگوار وكبود پوش گشته‏ام و ابويوسف گريان شد .
صاحب قاموس الاعلام گويد او هيجده سال متمادى در دوره مهدى وهادى ورشيد قضاء راند ومؤلّف حبيب السير آرد ؛ وهم در اين سال (سال 162) قاضى عراق ابوبكر عبداللَّه بن بشرية القرشى العامرى المدنى متوجه منزل جاودانى گرديد وقضاء آن مملكت به قاضى ابويوسف رسيد وابوالفضل بيهقى گويد ابوالعباس تبّانى حنفى جدّ امام ابوصادق تبّانى ورئيس دوده تبانيان است وبه بغداد مى‏زيست به روزگار هارون الرشيد عباسى وتلميذ ابويوسف يعقوب بن ايوب از اصحاب ابى حنيفه بود . (فهرست ابن‏نديم و تاريخ بيهقى و نفحات الانس جامى و روضات الجنات و نامه دانشوران و قاموس الاعلام)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:27 PM
اَثْرَم ، فابجانى اصفهانى


يكى از علماء لغت و از كسانى است كه بلدان عراق را بپيمود و لغت و شعر گرد كرد و بتوسط علماى آن بلاد لغات و اشعار را تصحيح كرد.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:27 PM
اثيرالدين



مفضل بن عمر بن مفضل ابهرى سمرقندى . از علماى علم منطق، وى به تحقيق در زمينه‏هاى علومى چون حكمت و طبيعيات و فلكيات اشتغال داشته، از كتب او است : هداية الحكمة ؛ ايساغوجى ؛ و چند كتاب ديگر. وى بسال 663 از دنيا رفت . (اعلام زركلى)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:28 PM
احمد احسائى




(1241 - 1166 ق) فرزند شيخ زين الدين بن شيخ ابراهيم بن صقر بن ابراهيم بن داغر آل صقر مطيرفى احسائى از مشاهير علما و مؤسس فرقه شيخيه به »شيخيه« رجوع شود . شيخ احمد در احساء متولد گشت و خاندان وى از عشاير حدود احساء بوده‏اند و داغر، فرزند راشد، سنى مذهب بود و به دنبال اختلافى كه ميان او و پدرش پديد آمد ناگزير به ترك خاندان گرديد و در مطيرفى سكونت گزيد. مردم اين منطقه شيعى مذهب بودند و داغر به تشيع گرائيد، از اين بابت است كه شيخ احمد تنها در برابر نام داغر نخستين نياى شيعى خود جمله »غفر اللَّه لهم اجمعين« را اضافه مى‏كند.
نياكان احسائى پيش از داغر چندان علم و معرفتى نداشته و باديه نشين بودند. وى در پنج سالگى قرآن را نزد پدر فرا گرفت و اجروميه و عوامل را نزد شيخ محمد فرزند شيخ محسن احسائى و ديگران در احساء آموخت و در سال 1186 ق به قصد حوزه علميّه بزرگ شيعه در عراق از بحرين عازم كربلا گشت و به حوزه درس آقا باقر بهبهانى (م 1205 ق) راه يافت و همچنين از حوزه درس سيد على طباطبائى صاحب رياض و ميرزا مهدى شهرستانى و سيد مهدى بحر العلوم و شيخ جعفر صاحب كشف الغطاء بهره‏مند گشت و از آنان نيز داراى اجازاتى هست. احسائى علاوه بر فقه، و اصول و حديث در طب، و نجوم، و رياضى قديم، و علم حروف، و اعداد، و طلسمات و فلسفه مطالعاتى كرد و در سال 1209 ق به سبب بروز وبا از عتبات به مسقط راس خويش احساء بازگشت و در سال 1212 ق به عتبات مراجعت نمود. سپس بصره را مسكن دائمى خويش قرار داد و در محله جسر العبيد رحل اقامت افكند. در اين هنگام بود كه براى اولين بار شروع به بيان بعضى از عبارات معما گونه و مرموز نمود كه خشم علماى متشرعه بصره را برانگيخت و بين وى و شيخ محمد بن شيخ مبارك قطيفى احسائى حاكم آن سامان برخورد تندى رخ داد. ولى شيخ احمد احسائى با متانت و هشيارى خاص و با رفتن از بصره به قرية الجبارات و بعد به قريه تنومه كه هر دو حومه بصره است به اين مقوله خاتمه داد. بعد سيد عبد المنعم بن سيد شريف جزائرى از اجلاء علماى آن سامان از وى خواست تا به قريه شخصى او هجرت نمايد و احسائى اجابت نمود و دو سال در انزواى كامل به رياضت پرداخت. سپس در سال 1221 ق به قصد زيارت عتبات، به كربلا و نجف سفر نمود و بعد به قصد زيارت حضرت رضا (ع) عازم خراسان گشت و در اين هنگام بود كه به يزد رفت و مردم اين شهر از وى خواستند كه نزد آنان بماند و او اجابت كرد و يزد را مسكن خويش قرار داد و شهرت بسيارى كسب كرد. چندى بعد فتحعلى شاه وى را به تهران دعوت نمود و نهايت احترام را در حق او مرعى داشت و استقبال گرمى از وى به عمل آورد و مبلغى هنگفت و يك عباى مرواريد دوزى به او هديه كرد و حقوق مستمرى برايش تعيين نمود. شاهزادگان نيز از رفتار شاه و ارادت وى به احسائى تبعيت مى‏كردند. محمد على ميرزا دولتشاه، فرزند فتحعلى شاه او را به كرمانشاه دعوت نمود و حقوق مستمرى ماهانه براى او تعيين كرد و مبلغ هزار تومان هزينه سفر به احسائى پرداخت و يك قريه بزرگ در حومه كرمانشاه به او اهدا داشت. احسائى كه كرمانشاه را مسكن اخير خويش قرار داده بود پس از مرگ دولتشاه در سال 1237 ق به قزوين رفت و مورد استقبال علماى اين شهر قرار گرفت و در منزلى كه از قبل براى وى تهيه شده بود با اهل و عيال و حاشيه خود رحل اقامت افكند. ميرزا عبد الوهاب قزوينى دائى قرة العين كه از بزرگان علماى اين شهر و از اكابر شاگردان وى و امام جماعت در مسجد شاه قزوين بود محراب و سجاده خود را تقديم استاد خويش نمود. احسائى نيز پس از ديد و بازديد، در مدرسه صالحيه مشغول تدريس گشت و از همان روز اول در مسجد شاه قزوين به امامت پرداخت.
احسائى پس از فوت اساتيد و مشايخ اجازت خود ، ادعاى كشف و الهام و تفويض و غلو و موهمات و معميات نموده بود و اينهمه در مراكز شيعه و محافل علمى قيل و قال به راه انداخت و بويژه هنگام مسافرت وى به قزوين اين مسأله به اوج خود رسيد. البته بر اثر روابط صميمانه وى با فتحعليشاه و شاهزادگان در ايران و سلاطين عثمانى در عراق اكثر علماى عراق و ايران تقيه مى‏نمودند. هنگام مسافرت احسائى به قزوين، صدها نامه از مراكز علمى شيعه به بيت شهيد ثالث برغانى و ملا محمد صالح برغانى رسيد كه حاكى از سؤال و دادخواهى بود. قزوين نيز مانند مراكز ديگر شيعه بين شيخى و متشرعه به دو قسمت تقسيم گشت و اختلافات حادّى رخ داد. لذا شهيد ثالث با تعيين وقت براى مناظره شيخ احمد احسائى، صاحب دعوت جديد، عده‏اى از علما را به خانه خود دعوت نمود. سپس مناظره و مباحثه علمى ساعتها به طول انجاميد و در اين جلسه آخوند ملا آقاى حكمى و آخوند ملا يوسف حكمى متخصصين فلسفه الهى و ديگر علماى فن حديث و فقاهت به رهبرى شهيد ثالث، كوشيدند احسائى را مجاب نمايند. هنگامى كه وى اصرار به راى خويش كرد شهيد ثالث، احسائى را تكفير نمود و اين حكم را علماى اماميه در ايران و عراق و ساير مراكز شيعه تبعيت نمودند. احسائى از قزوين به مشهد عزيمت نمود و پس از زيارت به يزد رفت و از آنجا به اصفهان و بعد به كرمانشاه روى آورد. در تمام شهرها با سردى از او استقبال شد و حتى شاگردان و برخى از اهل علم هم كه قبلاً نسبت به او ارادتى اظهار مى‏كردند و از وى ستايش مى‏نمودند تغيير روش دادند. فتحعليشاه و جمعى از شاهزادگان در وهله اول سعى نمودند كه اين حادثه را به ترتيبى تدارك نمايند، ولى از خشم علما و مردم كنار گرفتند. احسائى در عراق نيز با همان روش مردم ايران روبرو شد و ناچار از كربلا به مكه رفت و سپس از راه مكه عازم موطن خود گرديد و در اين سفر در قريه هديه، سه منزلى مدينه روز يكشنبه 21 ذى القعده سال 1241 ق درگذشت و در قبرستان بقيع در جوار قبور ائمه اطهار (ع) نزديك بيت الاحزان به خاك سپرده شد. آثار و مؤلفات وى بيش از صد و سى و پنج كتاب و رساله ذكر شده كه اكثر آنها به چاپ رسيده، از جمله: جوامع الكلم، شرح الزيارة ؛ شرح حكمة العرشية و شرح مشاعر. (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:28 PM
احمد اردبيلى




بن محمد، معروف به مقدس اردبيلى از علماى بزرگ و ثقات فقهاى شيعه است و شخصيتى كه به زهد و ورع و امانت و ديانت ضرب المثل بوده و مجلسى او را در شمار كسانى كه به ملاقات امام عصر عجل اللَّه فرجه نائل آمده‏اند آورده و از سيد نعمة اللَّه جزائرى كه از شاگردان او بوده نقل شده كه مقدس اردبيلى در سالهاى قحط، خوراك خود را بين بينوايان پخش مى‏كرد و براى خود بخشى چون آنان مى‏گذاشت.
در يكى از سالها كه چنين كرد همسرش بر وى خشم نمود و گفت: فرزندان ما را در چنين سالى فرو گذارى تا دست بسوى مردم دراز كنند؟! و مقدس، زن را ترك گفت و به قصد اعتكاف بسوى مسجد كوفه رهسپار شد و روز دوم مردى بارهاى گندم و آردى پاكيزه به خانه آورد و گفت: صاحب خانه كه در مسجد معتكف است فرستاده. پس از آن كه اردبيلى به خانه بازگشت، همسرش به وى گفت: آردى كه با آن عرب فرستادى آردى نيكو است، مقدس اردبيلى خداى را شكر گفت و از سرّ آن امر بى خبر بود.
و در حالات او آمده كه: هر گاه هنگام زيارات مخصوصه به كربلا مى‏رفت، نماز را جمع مى‏خواند و مى‏گفت: زيارت، سنت است و تحصيل علم، فريضه؛ مى‏ترسم كه سنت چون با فريضه مزاحمت كند مورد نهى باشد و سفر، سفر معصيت، از اين‏رو تمام را هم مى‏خوانم.
اردبيلى علوم معقول و منقول را نزد بعضى از شاگردان شهيد ثانى در نجف اشرف خوانده و مرحوم صاحب مدارك از شاگردان او است.
وى در عصر شاه طهماسب و شاه عباس اول صفوى و شيخ بهائى مى‏زيسته و ميان او و شاه عباس مكاتباتى بود.
اردبيلى در سال 993 در نجف اشرف وفات كرد.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:29 PM
احمد بن ابراهيم




ابو حامد مراغى، از ياران امام عسكرى (ع) به شمار آمده، ابن داود او را ممدوح عظيم الشأن توصيف نموده، شيخ كشى روايتى از وى نقل كرده متضمن نامه‏اى از حضرت ولى عصر (عج) كه در مورد او به ابو جعفر قمى عطار رسيده و آن حضرت درباره وى دعاى خير فرموده: ولى آية اللَّه خوئى اين روايت را در توثيق او كافى ندانسته. (دائرة المعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:29 PM
احمد بن ابراهيم




بن اسماعيل بن داوود بن حمدون النديم. مكنى به ابى عبداللَّه. ابو جعفر طوسى در مصنفين اماميه ذكر او آورده است و گويد وى شيخ اهل لغت و وجه آنان و استاد ابى العباس ثعلب بود. ثعلب در اول شاگردى احمد مى‏كرد و سپس نزد ابن الاعرابى تلمذ كرد و تخريج ثعلب بدست احمد بوده است و او از خواص ابو محمد حسن بن على عليهما السلام و پيش از آن از اصحاب ابو الحسن عليه‏السلام بود و او را با ابو الحسن (ع) مسائل و اخبارى است. احمد را كتبى است و از جمله: كتاب اسماء الجبال و المياه و الأودية ؛ كتاب بنى عبداللَّه بن غطفان ؛ كتاب طيى‏ء ؛ كتاب شعر العجير السلولى و صنعته ؛ كتاب شعر ثابت ابن قطنة و صنعته ؛ كتاب بنى مرة بن عوف ؛ كتاب بنى نمر بن قاسط ؛ كتاب بنى عقيل.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:30 PM
احمد بن اسحاق




بن عبداللَّه بن سعد بن مالك احوص اشعرى قمى مكنى به ابو على از شخصيتهاى معتبر و معتمد و موثق شيعه قم و رابط بين مردم قم و حضرات ائمه و از امام جواد (ع) و امام هادى (ع) حديث نقل نموده و از خاصان امام عسكرى (ع) بوده و حضرت ولى عصر (عج) را ملاقات كرده، مردى جليل القدر و عظيم الشأن بوده است (جامع الرواة). وى توسط حسين بن روح نوبختى نايب خاص امام عصر (عج) جهت رفتن به حج از حضرت اجازه گرفت و حضرت در اجازه‏اى كه به وى داد از مرگش نيز خبر داد و در بازگشت از حج در منزل حلوان بدرود حيات گفت. (پاورقى‏بحار:286ج�50)
داستان او با يكى از علويين، به »سادات« رجوع شود.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:30 PM
احمد بن حنبل



احمد بن محمد بن حنبل يكى از ائمه اربعه اهل سنت است كه در مرو به سال 164 متولد شده و مادرش او را در دوران شيرخوارگى به بغداد آورده و به نقلى وى در شكم مادر بوده و چون مادر به بغداد آمد در آنجا بزاد.
وى در مصر نزد امام شافعى درس خوانده و در آنجا در مسئله خلق قرآن كه زمان مأمون مطرح بوده مخالفت ورزيد و بر آن شكنجه و تعذيب شد و پس از فراگيرى فقه به بغداد بازگشت و امامت اهل سنت را به عهده داشت و نزد اهل آنجا احترامى بسزا داشت و گويند: وى جهت جمع‏آورى حديث از بغداد كه محل زندگى او بود به كوفه و بصره و مكه و مدينه و شام و يمن شتافت و باز به بغداد بازگشت.
و زمره‏اى از بزرگان محدثين سنت از او حديث گرفتند از قبيل محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجاج نيشابورى.
كتابهاى زيادى را تأليف نمود كه از آن جمله است: مسند كه مشتمل بر سى هزار حديث است و كتاب مناقب على بن ابيطالب.
وى در سال 241 در بغداد بدرود حيات گفت و در آنجا به خاك سپرده شد. (لغتنامه دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:31 PM
اَخطَب خوارزم






حافظ ابو المؤيد (يا ابو محمد) موفق (ح 484 - ح 568 ق) فرزند احمد بن ابى سعيد اسحاق مكى خوارزمى، فقيه و محدث و اديب و مورخ و شاعر. گرچه مذهب حنفى داشت اما احاديث فضائل امير المؤمنين على (ع) و ساير ائمه اطهار (ع) را در كتب خود جمع آورده و آثارش مورد استناد و اعتماد علماى شيعى مذهب است. صاحب الغدير (389 :4) او را در زمره شعراى غدير دانسته و شرح احوالش را همراه با بيست و هفت بيت از قصيده بائيه كه در مدح حضرت على(ع) سروده نقل كرده است. مطلع آن قصيده چنين است: الاهل من فتى كأبى تراب‏
امام طاهر فوق التراب؟ يعنى: آيا هيچ جوانمردى چون امام پاك، ابو تراب، بر روى خاك پيدا مى‏شود؟
اصلش از مكه بود ولى بيشتر زندگى را در خوارزم به سر برد و همانجا تحصيل علم نمود و به تدريس و خطابه و تأليف پرداخت. سالها در مسجد جامع خوارزم وظيفه خطابه را بر عهده داشت و در سخنگويى توانا و مورد توجه همگان بود. ازينرو او را اخطب الخطباء و به اختصار اخطب خوارزم لقب دادند. يوسف الياس سركيس در كتاب معجم المطبوعات العربية و المستعربة (مصر 1346 ق) به نقل از الجواهر المضيئة فى طبقات الحنفية (تأليف عبد القادر بن محمد قرشى) نام 35 تن از مشايخ اجازه و اساتيد او و هفت تن از شاگردانش را ذكر كرده است.
استادان معروف او نجم الدين عمر نسفى (م 537 ق) و محمود بن عمر جار اللَّه زمخشرى (م 538 ق) و عبد الملك بن ابى القاسم كروخى هروى (م 548 ق) و ابو الحسن برهان غزنوى (م 551 ق) بوده‏اند.
شاگردان مشهور او نيز برهان الدين مطرزى خوارزمى (م 610 ق) و مسلم بن على بن الاخت و طاهر بن ابى المكارم خوارزمى و ابن شهرآشوب سروى مازندرانى (م 588 ق) بوده‏اند كه آثار اخطب خوارزم بيشتر به وسيله ايشان روايت شده است. تأليفات اخطب خوارزم به ترتيبى كه در الغدير (402 :4) ذكر شده از اين قرار است:
كتاب فضائل امير المؤمنين (ع) معروف به مناقب كه در سال 1324 ق به چاپ رسيده و علماى شيعى و سنى اخبار آن را در كتب خويش روايت كرده‏اند؛ مناقب امام ابو حنيفه (چاپ حيدر آباد، 1321 ق)؛ رد الشمس لامير المؤمنين (ع) كه ابن شهرآشوب در مناقب آل ابى طالب از آن روايت كرده است؛ الاربعين فى مناقب الامين و وصية امير المؤمنين (ع) كه خود اخطب در كتاب فضائل امير المؤمنين (ع) و نيز ابن شهرآشوب از آن روايت كرده‏اند؛ كتاب قضايا اميرالمؤمنين (ع) در داوريها و احكامى كه از حضرت على (ع) روايت شده است. ابن شهرآشوب در مناقب (484 :1) برخى از اين قضايا را نقل كرده است؛ كتاب مقتل الامام السبط در دو مجلد كه شامل پانزده فصل است و از فصل هفتم به بعد فاجعه كربلا و شرح شهادت امام حسين (ع) و اخبار وارده درباره آن حضرت و تفصيل خونخواهى مختار بن ابى عبيده ثقفى و گرفتن انتقام از قاتلان امام را بيان كرده است؛ ديوان شعر اخطب كه حاج خليفه در كشف الظنون (524 :1) آن را ديده و توصيف كرده است.
از خطب و كلمات و اشعار تازى اخطب خوارزم جز آنچه خود او در دو كتاب المناقب و مقتل الامام السبط نقل نموده يا آنچه ابن شهرآشوب ساروى در مناقب و بياضى در الصراط المستقيم و ياقوت حموى در معجم الادباء (41 :3) در ترجمه ابو العلاء همدانى آورده‏اند، اطلاعى در دست نيست. از خطب فارسى او (كه به حكم وظيفه‏اى كه در مسجد جامع خوارزم داشته ناگزير هر هفته مى‏بايست خطبه‏اى به فارسى ايراد كند) نيز اثرى بر جاى نمانده است.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:31 PM
اِدريس


خنوخ، اُخنوخ: پيغمبرى كه پس از آدم و پيش از نوح مى‏زيسته و او، جدّ پدر نوح است، وى فرزند يارد بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليهم السلام است.
گفته شده: از اين جهت او را ادريس مى‏گفتند كه بسيار درس مى‏گفته و بيش از هر چيز به درس دادن اشتغال داشته (استبعاد نشود كه »درس«، عربى و او در عهد سريانيان مى‏زيسته، چه زبان عربى آنچنان به زبان سريانى آميخته كه گوئى اين دو همزاد بوده‏اند) نام مادرش قينوس است و او را مثلث النعمة خوانند كه جامع پادشاهى و حكمت و نبوت بوده است .
نام اين پيغمبر دو بار در قرآن كريم ذكر شده: »و اذكر فى الكتاب ادريس انه كان صديقا نبيا * و رفعناه مكانا عليا« . (مريم:56)
»و اسماعيل و ادريس و ذا الكفل كل من الصابرين« . (انبياء:85)
از پيغمبر اسلام روايت شده كه سى صحيفه بر او نازل شده و او نخستين كسى است كه بقلم نويسندگى كرد و در علم نجوم و حساب نظر داشت و اولين كسى است كه لباس دوخت و لباس بتن كرد و قبل از او پوست مى‏پوشيدند. و اينكه قرآن مى‏گويد: »و رفعناه مكانا عليا« ، گفته شده منزلت والاى او همان مقام نبوت و تقرب او به خداى تعالى بوده است .
و در كافى كلينى از امام باقر (ع) نقل شده كه پيغمبر (ص) فرمود: جبرئيل مرا خبر داد كه يكى از فرشتگان كه داراى مقامى نزد خداوند بود مورد خشم پروردگار قرار گرفت و خداوند او را بزمين فرود آورد، وى به ادريس توسل جست كه به تقربش نزد خدا او را شفاعت كند، ادريس سه روز متوالى روزه داشت و سه شب پى در پى به عبادت قيام نمود و در حق ملك دعا كرد، دعا به اجابت رسيد و ملك منزلت خويش باز يافت، وى به ادريس گفت: دوست دارم تو را در قبال اين خدمت بزرگ كه به من كردى پاداشى دهم. ادريس گفت: از تو مى‏خواهم ملك‏الموت را به من نشان دهى تا با او انس گيرم زيرا مرا با ياد او زندگى گوارا نباشد.
ملك پذيرفت و ادريس بر بال ملك نشست و به آسمان بالا رفتند، در آسمان اول او را نيافتند و همى بر فراز آسمان بالا مى‏شدند تا ميان آسمان چهارم و پنجم ملك الموت را ملاقات نمودند ولى خشمناك و مبهوت، ملك از او پرسيد از چه در خشمى؟ وى گفت: شگفتا كه من اكنون در سايه عرش بودم ناگهان به قبض روح انسانى بين آسمان چهارم و پنجم مأمور شدم! ادريس چون شنيد متوجه شد و آنچنان تكانى خورد كه از بال ملك رها گشت و در آنحال ملك الموت جان او بستد. (برهان:17ج�3 و دهخدا و سفينة البحار)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:32 PM
اديب نيشابورى


عبدالجواد ابن ملاعباس نيشابورى. متولد به سال 1281 قمرى. يك چشم وى به چهار سالگى از آبله كور شد و از چشم ديگر به قول خود او جز ربعى نماند. پدرش كه از دهقانان متوسط الحال نيشابور بود به سبب كورى فرزند را از تحصيل بازمى داشت ولى چون قوت حافظه و شوق او به دانش معلوم گرديد او را به مكتب سپرد اديب تا 16 سالگى در نيشابور به خواندن مقدمات مشغول بود آنگاه به مشهد رهسپار شد در 1297 در مدرسه خيرات خان و بعد در مدرسه فاضل خان و مدرسه نواب منزل اختيار كرد فنون ادبى را چنانكه در سابق معمول بود فراگرفت و با وجود ضعف چشم بيشتر اوقات را در مطالعه كتب ادبى عرب چون مقامات حريرى و بديع الزمان و معلقات سبع و كتب تاريخ صرف مى‏كرد حافظه او به حدى بود كه در هر موضوع ادبى هزاران شعر و مثل از عربى و فارسى مى‏خواند علاوه بر فنون ادبى در معقول نيز صاحب نظر بود و فنون رياضى را مانند نجوم و هندسه و هيئت و جبر و مقابله مى‏دانست از طب و فقه و اصول و رجال بهره داشت. از آثار او چيزى به طبع نرسيده است رساله‏اى در جمع بين عروض فارسى و عربى و رساله در شرح معلقات سبع و چند جزوه در تلخيص شرح خطيب تبريزى بر حماسه ابى تمام نوشته است اديب داراى اخلاق فاضله و شرافت ذاتى و قناعت و مناعت طبع بود و تا پايان عمر مجرد زيست و جز به جمع نوادر و ذخاير ادبى به فراهم آوردن مالى همت نگماشت عشق و ميل بسيار به تعليم داشت غالباً محضر او از جوانان دانش طلب پر بود اكثر جوانان فاضل خراسان به واسطه يا بى واسطه در ادب شاگرد اين اديب بوده‏اند مدت عمرش 63 وفاتش در 12 ذيقعده 1344 اتفاق افتاده است در آغاز به روش قاآنى سخن مى‏گفت ولى بعد شيوه خراسانى را اختيار كرد و در شعر فارسى و عربى از استادان مسلم زمان است ديوانش قريب 6000 بيت جمع شده ولى به طبع نرسيده است .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:33 PM
اِربِلى


بهاء الدين على بن عيسى. صاحب كتاب الامل ، نام و نسب او را چنين آرد: الشيخ بهاء الدين ابوالحسن على بن عيسى بن ابى الفتح الاربلى. وى عالمى فاضل و محدثى ثقه و شاعرى اديب و دبير وجامع فضائل و محاسن بود. اوراست: كتاب كشف الغمّه من معرفة الائمة، كه در رمضان سال 687 از تأليف آن فراغت يافته است اين كتاب با شرح محمد على الخوانسارى در طهران بسال 1294 بطبع رسيده است. و نيز رساله الطيف و ديوان شعر و عده رسائل. و او ببغداد در ديوان الانشاء خدمت مى‏كرد و بسال 692 درگذشت. (معجم المطبوعات)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:34 PM
اَرَّجانى



ابوبكر احمد بن الحسين الأرجانى قاضى تستر ، وى از افاضل عصر خويش و مليح الشعر و رقيق الطبع بود و ديوان شعر او در آفاق مشهور است و در اصفهان از ابى‏بكر محمد بن احمد بن الحسين بن ماجة الابهرى سماع حديث كرد و او وى را به جميع مسموعات و مقولات خويش اجازه داد و ارجانى در تستر در حدود سنه اربعين و خمسمائه 540 درگذشت (انساب سمعانى) . مؤلف معجم المطبوعات آرد : قاضى ابوبكر احمد بن محمد بن الحسين الارجانى الشيرازى الشافعى ملقب به ناصح الدين . وى قاضى تستر و عسكر مكرّم بود و او را شعر رائق به نهايت نيكوئى است . عماد كاتب اصفهانى ذكر او در خريدة آورده گويد : ارجانى در عنفوان عمر خود در مدرسه نظاميه اصبهان علم آموخت . مؤلف معجم المطبوعات آرد: و شعره من آخر عهد نظام الملك سنة نيّف و 480 الى آخر عهده و هو سنة 544 و پيوسته نائب قاضى در عسكر مكرم بود و او مردى معظم و معزّز و شعر او بسيار است و آنچه از او جمع شده به عُشر اشعار وى نمى‏رسد . ارجانى در شهر تُستر و به قولى در عسكر مكرم وفات كرد . ديوان ارجانى را احمد بن عباس الازهرى تصحيح و تفسير كرده در بيروت به سال 1307 به طبع رسيده است . رجوع به تاريخ الحكماى قفطى صفحه 342 سطر 11 شود .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:35 PM
اَردَبيلى




احمد (1350 - 1294 ق) فرزند آقا بابا اردبيلى، از فقهاى شيعه. وى مقدمات و سطوح را از محضر درس برادر خود شيخ ميرزا على (م 1327 ق) در اردبيل اخذ كرد. سپس در سال 1313 ق به تهران رفت و به حوزه درس ميرزا محمد تقى گرگانى پيوست. در سال 1316 ق نجف اشرف را مسكن خود قرار داد و مدارج عالى اجتهاد را نزد آخوند ملا محمد كاظم خراسانى و شيخ الشريعه اصفهانى پيمود. در سال 1326 ق به موطن خود اردبيل بازگشت و از مراجع امور شرعيه و علماى آن سامان شد. از مشهورترين آثار اوست: تكملة المتألمين فى شرح تبصرة المتعلمين، در چند جلد ؛ تنزيه العلل فى احكام الخلل در مسائلى كه در نماز خللى ايجاد مى‏كند ؛ غنائم الدهر فى احكام الايام و الاسبوع و الشهر ؛ وظيفة الحجاج در مستحبات اعمال حج مكه و مدينه و زيارتگاههاى حجاز و شام و ديگر اماكن مقدسه.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:35 PM
اَرَسطو


حكيم مشهور يونانى ملقب به معلم اول، او را ارسطاليس و ارسطاطاليس نيز گويند و ابن نديم گويد معنى اين كلمه محبّ الحكمه است. مولد او شهر اسطاغاريا و پدر او نيفوماخس طبيب فيلبس پدر اسكندر بود و او از شاگردان افلاطن بود كه بوحى در هيكل بوثيون او بحلقه شاگردان افلاطون پيوست و آنگاه كه افلاطن بصقليه رفت ارسطو در دار التعليم خليفه او گشت. او در سى سالگى به آموختن فلسفه آغازيد و در آخر روزگار اسكندر و گويند در اول سلطنت بطلميوس لاغوس به شصت و شش سالگى در گذشت. كتب او: منطقيات، الهيات و خلقيات است. (دهخدا)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:40 PM
اَزهَرى


محمد بن احمد بن الازهر طلحة بن نوح بن ازهر الازهرى الهروى اللغوى مكنى به ابومنصور ، امام مشهور در لغت . وى فقيه شافعى مذهب بود و علم او در لغت غلبه داشت و بدان اشتهار يافت و همگان بر فضل و ثقت و درايت و ورع او متفق بودند ، وى از ابى‏الفضل محمد بن ابى جعفر المنذرى اللغوى از ابى‏العباس ثعلب و غيره روايت دارد . ازهرى به بغداد شد و بدانجا ابابكر بن دريد را بديد لكن ازو چيزى روايت نكرده است و از ابى‏عبداللَّه ابراهيم بن عرفة ملقب به نفطويه و از ابى‏بكر بن السرى معروف به ابن‏السراج نحوى علم آموخت و بعضى گفته‏اند كه ازهرى از ابن‏السراج چيزى فرا نگرفته است . ازهرى در طلب لغت بلاد عرب را بپيموده است و يكى از افاضل حكايت كرد كه نامه‏اى به خط ازهرى ديده است بدين مضمون : امتحنت بالاسر سنة عارضت القرامطة الحاج بالهبيز و كان القوم الذين وقعت فى سهمهم عرباً نشؤا فى البادية يتبعون مساقط الغيث ايام النجع و يرجعون الى اعداد المياه فى محاضرهم زمان القيظ و يرعون النعم و يعيشون بالبانها و يتكلمون بطباعهم البدوية و لا يكاد يوجد فى منطقهم لحن او خطاء فاحش فبقيت فى اسرهم دهراً طويلاً و كنا نشتى بالدهناء و نرتبع بالصمان و نقيظ بالستارين و استفدت من محاورتهم و مخاطبة بعضهم بعضاً الفاظاً جمّة و نوادر كثيرة اوقعت اكثرها فى كتابى يعنى التهذيب. و نيز در تضاعيف كلام خويش آورده است كه در صمان دو زمستان گذاشت . ابومنصور جامع شتات لغت عرب و مطلع بر اسرار و دقايق آن است و در لغت كتاب تهذيب را تصنيف كرده است و آن از كتب مختاره است شامل بيش از 10 مجلد و نيز او را تصنيفى است فى غريب الالفاظ التى استعملها الفقهاء ، در يك مجلد ، و آن سند فقها در تفسير مشكلات لغات متعلقه به فقه است و هم ازهرى را كتابى است در تفسير . وى در بغداد ابااسحاق الزجاج و ابابكر بن الانبارى را ديدار كرد و نگفته‏اند كه چيزى از آن دو فرا گرفته است يا نه . ولادت وى به سال 282 و وفات او در اواخر سال 370 و به قولى 371 در شهر هرات بوده است و ازهرى نسبت به نام جدّ وى ازهر است . (ابن خلكان چاپ طهران:79ج�2)
بخشى از كتاب »التهذيب« در لغت در مجله عالم شرقى به چاپ رسيده است (الاعلام زركلى به نقل از وفيات و مجله مجمع علمى‏270ج�1 و ارشاد الاريب 297ج�6) و نيز اوراست : »تفسير ديوان ابى‏تمام« و »شرح اسماء الحسنى« و كتاب الحيض . (كشف الظنون)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:49 PM
اسدالدين




شيركوه بن شادى بن ايوب ايوبى. خوندمير در حبيب السير در (بيان وقايع زمان سلطنت نورالدين محمود زنگى) آرد: در اين سال (549) اسدالدين شيركوه را كه مقدم سپاهش بود با جنود نامعدود به صوب مصر فرستاد تا شر فرنگيان را كه قصد مصر داشتند كفايت كند و اسدالدين بدانجانب شتافته مهم كفّار را برحسب دلخواه ساخته سالماً غانماً به دمشق بازگشت و در سنه اثنى و ستين و خمسمائه نوبت ديگر اسدالدين جهت دفع كفّار فرنگ به جانب مصر لشكر كشيد كرة بعد اخرى بر فرنگيان ظفر يافته و غنيمت فراوان گرفته عنان مراجعت به صوب دمشق منعطف گردانيد. در سنه اربع و ستين و خمسمائه كفار خاكسار كرّت ديگر به حدود مصر درآمده بعض از بلاد اسلام را تسخير كرده به محاصره قاهره معزيه اشتغال نمودند و عاضد خليفه اسمعيلى قاصدى نزد نورالدين فرستاده استمداد كرد نورالدين باز اسدالدين را مأمور دفع كفار گردانيد و با هفتاد هزار سوار و پياده روى به مصر آوردند چون فرنگيان از اين معنى وقوف يافتند. عنان عزيمت به طرف مسكن خود تافتند و اسدالدين در غايت حشمت و عظمت به مصر درآمده عاضد خليفه منصب وزارت را به وى تفويض گردانيد و اسدالدين از روى استقلال و تمكين به سرانجام امور ملك و مال اشتغال كرده شاپور را كه سابقاً وزير عاضد بود و نسبش به قبيله بنى سعد بن بكر مى‏پيوست به قتل رسانيد و چون مدت دو ماه از اين واقعه گذشت شير به چنگ گرگ اجل افتاد (حبيب السير جزو چهارم از جلد دويم ص‏199 و رجوع به همان كتاب همان جزو ص 166 و 209 شود) وفات شيركوه به سال 564 بوده است و نيز خوندمير در دستور الوزراء آورده است: اسدالدين شيركوه بعد از قتل شاپور (وزير العاضد لدين اللَّه آخرين خليفه اسمعيليه) قدم بر مسند وزارت نهاد و چون شصت روز به لوازم آن امر قيام كرد رخت هستى بباد داد. (دستور الوزراء ص 226)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:49 PM
اسكافى


(منسوب به اسكاف منطقه‏اى بين واسط و بغداد) ابو على محمد بن احمد بن جنيد كاتب از علماى بزرگ شيعه صاحب تأليفات بسيار است. مرحوم بحر العلوم او را از اعيان طايفه و بزرگان فرقه اماميه پيشين خوانده. وى متكلم و فقيه و محدث و اديب و واسع العلم بوده و در تمامى علوم مزبوره تأليف داشته كه مؤلفات او را تا پنجاه احصاء نموده‏اند، و از نوادر حالات او اينكه گويند وى قياس را معتبر مى‏دانسته و از اين رو بعضى علما كتب او را از اعتبار ساقط دانند.
وى بسال 381 در رى وفات نمود.

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:49 PM
اسكافى


ابوعلى محمد بن همام (332 - 258 ق) معروف به ابن همام و ابو على بن همام، از مشاهير علماى شيعه. اجدادش ايرانى و پيرو آيين زرتشت بودند. در خدمت برخى از بزرگان علماى شيعه در اواخر سده سوم مانند محمد بن احمد بن بشر، جعفر بن محمد بن مالك فزارى، و على بن عبداللَّه بن كوشيد اصفهانى و ديگران به تحصيل علوم دينى پرداخت و پس از چندى در زمره سرآمدان عهد خويش درآمد. وى در غيبت صغرى مى‏زيست، اما در زمره علمايى است كه مستقيماً از امام روايت نكرده‏اند. همه رجال نويسان شيعه وى را ثقه و بزرگوار مى‏دانند. در سوق العطش از محلات بغداد زندگى مى‏كرد و چون درگذشت در مقابر قريش به خاكش سپردند. جعفر بن محمد بن قولويه، محمد بن ابراهيم نعمانى، ابو غالب زرارى، شيخ صدوق و تلعكبرى شاگردان وى بودند و از او روايت كرده‏اند. از آثار او يكى كتاب الانوار است كه در تاريخ ائمه اطهار (ع) نوشته است . (دائرةالمعارف تشيع)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:50 PM
اصبهانى


(535 - 459 ه ق) حافظ ناصرالدين اسماعيل بن محمد بن فضل بن على بن احمد قرشى طلحى بستى اصفهانى ملقب به قوام السنة از عالمان دين بود. اوراست: الامالى فى الحديث. الايضاح فى تفسير القرآن. الترغيب و الترهيب. الجامع الكبير فى معالم التفسير 30 مجلد. الحجة فى بيان المحجة. دلائل النبوة. شرح الجامع الصحيح تأليف بخارى. شرح الجامع الصحيح تأليف مسلم. سيرة السلف. كتب السنة در يك جلد. كتاب المغازى. معتمد فى التفسير در ده مجلد. موضح فى التفسير 3 مجلد. (از اسماء المؤلفين ج 1 ستون 211)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:50 PM
اصبهانى


(597 - 519 ه ق) عمادالدين كاتب اصفهانى وزير معروف به ابن اخى العزيز صاحب تكريت مكنى به ابوعبداللَّه محمد بن صفى الدين ابى الفرج محمد بن نفيس الدين ابى الرجا حامد در اصفهان متولد شد و در آن شهر پرورش يافت و او عماد را به نظارت بصره و آنگاه واسط گسيل كرد و سپس به دمشق انتقال يافت و در آن هنگام سلطان دمشق ملك عادل نورالدين بود و اميركبير نجم الدين ايوب والد صلاح الدين ايوبى او را بشناخت و او عموى عماد عزيز را از قلعه تكريت مى‏شناخت از اينرو نسبت به وى احسان كرد و او را گرامى داشت و بر ديگر اعيان و افاضل امتياز بخشيد سلطان صلاح الدين نيز از سوى پدر او را مى‏شناخت و او صلاح الدين را در آن هنگام در دمشق مدح كرد. بارى عماد در دمشق درگذشت و در مقابر صوفيه در خارج باب النصر مدفون شد گويند روزى وى قاضى فاضل را كه بر اسبى سوار بود ملاقات كرد و گفت: سر فلا كبابك الفرس. فاضل گفت: دام علا العماد، و جمله‏هاى هر دو را مى‏توان به صورت مقلوب هم خواند اوراست:
1 - زبدة النصرة و نخبة العصرة. و آن مختصر نصرة الفترة و عصرة القطرة فى اخبار الدولة السلجوقية است. كه فتح بن على بندارى اصفهانى آن را مختصر كرده است. ليدن 1789 ص 50 و 324 از دو نسخه اكسفورد و پاريس. و داراى فهرست نامهاى كسان و ملتها و شهرها و جز آنهاست و پس از آن مقدمه‏اى به زبان فرانسه به قلم هوتسما بدان افزوده شده است و در مطبعه موسوعات مصر (1900 - 1318) در 284 نيز بنام تاريخ دولة آل سلجوق من انشاء الامام عمادالدين الخ باختصار شيخ امام فتح بن على بن محمد بندارى اصفهانى، طبع شده است.
2 - الفتح القسى فى الفتح القدسى و برخى آن را بنام: الفتح القدسى فى الفتح القدسى آورده‏اند. و صاحب كشف الظنون آن را بنام القدح القسى فى الفتح القدسى خوانده است و گويد در دو مجلد باشد مؤلف آن عمادالدين بن محمد كاتب اصفهانى است. و در آن از سال 583 آغاز كرده است. ممدوح وى در خطبه كتاب ناصرالدين احمد بن المستضيئى باللَّه العباسى و سلطان صلاح الدين يوسف است. و اين نام در پشت كتاب مسطور است ولى وى گويد: آن را الفتح القدسى ناميدم و بر قاضى فضل عرضه كردم وى به من گفت آن را بنام الفتح القسى فى الفتح القدسى موسوم كن. (كشف الظنون)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:51 PM
اصحاب اجماع




جمعى از اصحاب ائمه عليهم السلام كه علماى شيعه به وثاقت و اعتبار منقولاتشان از معصومين اجماع و اتفاق دارند و شمار آنها هيجده نفر است كه در اين عدد اختلاف است و آنان كه همه آنها را در اين حدّ پذيرفته‏اند آنها را به سه درجه تقسيم كرده‏اند: زرارة بن اعين، معروف بن خربوذ، بريد بن معاوية، ابو بصير ليث البخترى، فضل بن يسار، محمد بن مسلم طائفى. كه اين شش تن از ياران امام باقر(ع) در حدّ اعلاى وثاقت و فقاهتند. و يونس بن عبد الرحمن، صفوان بن يحيى، محمد بن ابى عمير، عبداللَّه بن مغيره، حسن بن محبوب، احمد بن محمد بن ابى نصر و اين شش تن را در حدّ متوسط اين گروه شمرده‏اند. و آن شش تن كه نازلترين اين گروهند عبارتند از: جميل بن دراج، عبداللَّه بن مسكان، عبداللَّه بن بكير، حماد بن عيسى، حماد بن عثمان، ابان بن عثمان و افقه آنها جميل بن دراج است. البته اين درجه بندى از حيث وثاقت نيست بلكه بدين منظور است كه شمارى از آنها افقه از ديگران يا بلحاظ اينكه بعضى از آنها فطحى مذهب بوده‏اند. (مستدرك الوسائل)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:51 PM
اصحاب رأى




صاحب نظران . جمعى از فقهاء سنت و جماعت ، كه در رأس آنها ابوحنيفه و پيروان وى همچون ابويوسف و يعقوب بن محمد قاضى و زفر بن هذيل و محمد بن حسن شيبانى و حسن بن زياد لؤلؤى و ابومطيع بلخى كه بناء استنباط احكام را بر قياس و معانى مستنبطة و استحسان نهاده ، و بسا قياس جلى را بر آحاد اخبار مقدم مى‏داشتند . ميان دو فرقه اصحاب حديث و اصحاب رأى در باره فروع اختلافات بسيارى است و هر دو گروه را تصانيفى است كه در آنها در باره مسائل مورد اختلاف به مناظره پرداخته و در مناهج ظنون به نهايت رسيده‏اند ... (ملل و نحل)

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:52 PM
اصطخرى


ابواسحاق ابراهيم بن محمد اصطخرى فارسى كه وى را كرخى نيز مى‏گفتند در اصطخر پرورش يافت و پس از آموختن دانش به تحقيق در علم جغرافيا پرداخت و بسى از مسائل مربوط به شهرها و بلاد گوناگون را گرد آورد و اين دلبستگى وى را به سير و سياحت در كشورهاى ديگر برانگيخت از اينرو در سال 340 يا به قولى 329 ه مطابق 951 يا 950 ميلادى آهنگ جهانگردى كرد و نخست به كشورهاى مسلمانان رهسپار شد و بلاد عرب تا هند و اقيانوس اطلس را بپيمود و با گروهى از فحول دانشمندان و صالحان و اديبان ديدار كرد و مشاهدات و اطلاعات خويش را در دو كتاب نفيس گرد آورد ، وى نخستين دانشمند در عالم اسلام بود كه در باره دانش جغرافيا به تأليف پرداخت و اثر مستقلى از خود به يادگار گذاشت و از اينرو پيشواى جغرافى‏دانان مسلمانان به شمار مى‏رود چه پيش از وى در باره اين دانش تنها به ترجمه مطالب بطلميوس اكتفا مى‏كردند . قزوينى در باره اثر وى گويد : در كتاب او نواحى آباد بدينسان آمده است كه همه قرا و بلاد و مسافت ميان هر يك را ياد كرده و خصوصيات هر جايگاهى را شرح داده است و در اين باره از هيچ نكته‏اى فروگذار نكرده است در تقسيم‏بندى كتاب خود همان روش بطلميوس را برگزيده و عالم را به اقاليم هفتگانه تقسيم كرده است و چون وى نخستين جغرافيانويس عالم اسلام بود كه در اين باره به تاليف پرداخت مطالب كتاب هم متكى بر مشاهده و سماع و هم نقل از كتاب بطلميوس است و از اينرو تأليف او جامع ميان لذت و فايده هر دو مى‏باشد و در حقيقت كتاب وى براى مصنفان ديگر در اين فن به منزله سرمشق و اساس به شمار مى‏رود . اصطخرى به سال 346 ه درگذشت. تأليفات وى عبارتند از :
1 - مسالك الممالك در تاريخ و جغرافيا يا جغرافياى تاريخى است و در آن بر كتاب صورالاقاليم شيخ ابوزيد احمد بن سهل بلخى اعتماد كرده است ولى اين كتاب داراى نقشه نيست . كتاب به اهتمام دگويه در ليدن چاپ شده است .
2 - صورالاقاليم يا الاقاليم مشتمل است بر حدود ممالك و صور اقاليم زمين و شهرها و درياها و رودها و مسافات بين آنها به تفصيل و همه آنها را با نقشه‏ها (خرايط) نمودار مى‏سازد كه خود آنها را صور مى‏نامد و جمله نقشه‏هاى آن 19 صورة است . مؤلف در آغاز اين كتاب گويد كه در اين كتاب بر صور الاقاليم ابوزيد بلخى اعتماد كرده است . متن عربى اين كتاب به اهتمام ميسيوميلر به سال 1870 چاپ و به بيشتر السنه خارجى ترجمه شده است .
و رجوع به قاموس الاعلام تركى:991ج�2 و 103ج�1 ايران باستان و دائرة المعارف بستانى:744ج�3 و معجم المطبوعات و حلل السندسية:39ج�1 و اسماء المؤلفين ج 1 ستون 6 و فهرست حبيب السير ج 1 چاپ خيام شود .

Bauokstoney
Sunday 29 November 2009-1, 02:53 PM
اعشى


عبد الرحمن بن حارث همدانى معروف به اعشى، يمنى الاصل و كوفى المسكن از شعراى بنام عصر اموى و از فقها و قراء آن عصر بشمار مى‏آمده. وى در جنگهاى ديلمان شركت داشت و اشعار بسيارى در وصف بلاد آنان سروده و هنگامى كه عبد الرحمن بن اشعث در آنجا خروج كرد به وى پيوست و بر سيستان تسلط يافت و با سپاهيان حجاج بن يوسف جنگيد و به دست آنان اسير شد و او را به نزد حجاج بردند و به دست او به قتل رسيد. (اعلام زركلى)