توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مجموعه مقالاتی درباره ی امام حسین (ع)
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:12 AM
مجموعه مقالاتی درباره ی امام حسین (ع)
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:12 AM
یکى از اعتراضاتى که اخیراً نسبت به شیعیان مىشود این است که: قاتلین امام حسین (ع) از خود شیعیان بودهاند؛ زیرا عمده لشکریان عمر بن سعد را در کربلا مردم کوفه تشکیل مىدادند. و کوفیان در آن عصر همه از شیعیان على بن ابى طالب (ع) به شمار مىآمدند. پس این که براى امام حسین (ع) عزادارى مىکنند، در حقیقت بر اعمال گذشتگان از خودشان اشک ماتم مىریزند، که چرا فرزند رسول خدا (ص) را به قتل رساندند.
سید على جلال حسینى مصرى در کتاب «الحسین» مىگوید: «امر عجیب در مورد امام حسین (ع) آن است که شیعیانش او را مىکشند، آن گاه خود در تمام بلاد مسلمین در هر سال و روز کشتنش براى او اقامه جلسات حزن مىنمایند».690
ما درصدد برآمدیم تا این قضیّه را تحلیل کنیم تا ببینیم قاتلان امام حسین (ع) چه کسانى بودهاند؟
ابعاد تشیع
تشیع اشکال و ابعاد گوناگونى دارد که مىتوان به چهار بعد آن اشاره کرد:
1 - تشیع سیاسى
یعنى اعتقاد به برترى حضرت على (ع) بر سایر صحابه، حتى خلفا؛ و اعتقاد حقانیت حضرت در جنگهاى خود با خوارج و اصحاب صفین و جمل.
تشیع سیاسى یعنى وجود جمعیتى در تاریخ اسلام که روش سیاسى معینى داشتهاند، آنان کسانى بودهاند که رهبرى اهل بیت: را تأیید مىکردند نه از آن جهت که از جانب خدا منصوبند، بلکه از آن جهت که افضل مردمند. این طرز تفکر در بین بسیارى از تابعین، محدّثین و فقها وجود داشته است. آنها اهل بیت را خصوصاً در مواضع سیاسىشان بر دیگران ترجیح مىدادند، و بدین جهت آنان را شیعه سیاسى در مقابل گروهى دیگر از اهل سنت که تابع دستگاه خلافت بودند، مىنامند.
این دیدگاه به کتابهاى جرح و تعدیل و رجال اهل سنت نیز کشیده است؛ زیرا مشاهده مىشود که برخى از شخصیتهاى قرن اول و دوم و سوم را با همین معیار به تشیّع متّصف نمودهاند، و عدّه بسیارى را به عنوان «فیه تشیع یسیر» معرّفى نمودهاند. آنان امام على (ع) را بر سایر خلفا یا خصوص عثمان برترى مىدادند.
2 - تشیع عقیدتى
تشیع عقیدتى یعنى اعتقاد به امامت و خلافت و وصایت و مرجعیّت دینى اهل بیت: از جانب خداوند متعال که در رأس آنان على بن ابى طالب (ع) قرار دارد. این دیدگاه و نظریه به تبع دستورات قرآن و روایات نبوى، دیدگاهى رایج در میان صحابه از زمان حیات رسول خدا (ص) بوده است، برخى از صحابه مخلص و تابع نص که اهل اجتهاد در مقابل نص نبودند، از همان ابتدا امام على (ع) را به تبع دستورات خدا و رسول او، ولىّ و جانشین رسول خدا (ص) مىدانستند. این خط در بین صحابه و تابعین و دیگران ادامه داشت.
اهل بیت: گر چه از حاکمیّت سیاسى و رهبرى سیاسى کنار زده شدند، ولى از اوائل قرن دوم، هویّت فقهى و مرجعیّت دینى و علمى آنان نمودار شد.
ابان بن تغلب که از اصحاب امام محمد باقر و امام صادق8 است، شیعه را این چنین معرفى مىکند: «شیعه کسانى هستند که هرگاه مردم در مسألهاى که از رسول خدا (ص) رسیده اختلاف کردند به امام على (ع) رجوع کرده و حکم را از او اخذ مىکنند، و هر گاه نیز در مسألهاى که از على (ع) رسیده اختلاف کردند به قول جعفر بن محمّد8 رجوع مىکنند».691
3 - تشیع حبّى
بُعد سوّمى براى تشیع در بین مسلمین مشاهده مىشود که از آن به تشیّع حبّى تعبیر مىشود. به این معنا در اصطلاح رجالیین اهل سنت عدهاى به تشیع متّصف شدهاند. از آن جا که در احادیث نبوى فضایل و مناقب اهل بیت: به طور فراوان به چشم مىخورد، عدهاى حتّى از اهل سنت محبّت شدیدى نسبت به آنها پیدا کرده، بدین جهت آنان را به تشیع متّصف نمودهاند. که از این میان مىتوان به ابن عبد ربّه اندلسى صاحب کتاب «عقدالفرید» و محمّد بن ادریس شافعى اشاره نمود. شافعى در شعرى مىگوید:
ان کان حبّ الولىّ رفضاًفانّنى أرفض العباد692
«اگر حبّ ولى [على (ع)] سبب رفض است، پس همانا من رافضىترین بندهها هستم.»
4 - تشیّع دینى
بُعد چهارمى در تشیع هست که از آن به تشیع دینى و فرهنگى تعبیر مىشود. مطابق این بُعد، اهل بیت: تنها مرجع دینى و فقهى و تفسیرى مردمند و وظیفه هر فرد جامعه آن است که در این بُعد به ایشان رجوع کند. افرادى هستند که چنین اعتقادى دارند ولى در عین حال خود را در مسائل سیاسى و حکومتى تابع اهل سنت مىدانند، آنان قائل به نصّ دینى از قرآن و روایات بر امامت و وصایت اهل بیت: نیستند، ولى آنان را در علم و مسائل دینى از بقیه برتر مىدانند. گویا شهرستانى صاحب ملل و نحل را مىتوان از این دسته قرار داد.
شیعه واقعى کیست؟
ممکن است عده زیادى بر نظر و عقیدهاى ادعا داشته باشند، ولى اهل عمل نبوده، و بر اعتقادات خود ثابت قدم نباشند. ادعا مىکنند که ما متدیّن به فلان دین هستیم ولى به اصول و موازین آن پایبند نیستند. ادعا مىکنند اهل فلان مذهبیم، ولى نه تنها از اصول آن مذهب خبر ندارند، بلکه اصول آن را زیر پا مىگذارند. آنان را نمىتوان حقیقتاً از افراد دین یا مذهب خاص به حساب آورد، اگر چه در ظاهر خود را جز آن مىدانند، و در حقیقت سیاهى لشگرى براى آن دین و مذهبند. مخالفان آن دین و مذهب نیز براى این دسته و گروه حساب خاص و مهمّى باز نمىکنند، و از آنان خوف و هراسى ندارند. و اصلاً آنان را جز آن دین یا مذهب به حساب نمىآورند، بلکه افراد حقیقى آن دین و یا مذهب را کسانى مىدانند که بر اصول خود پایبند بوده، و حاضرند در این راه از جان و مال خود نیز بگذرند.
در رابطه با مذهب تشیع و شیعیان نیز همین را مىگوییم، به این معنا که اگر چه خیلىها ممکن است ادعا کنند ما شیعیان على و اهل بیت پیامبر:، هستیم ولى این ادعا تنها از زبان و لفظ تجاوز نکرده و به قلب آنها ننشسته است. به مبانى و اصول تشیع پا بر جا و پاى بند نیستند. نمىتوان تشیع و شیعه عقیدتى را به حساب آنها تمام کرد. شیعه حقیقى و عقیدتى کسى است که نه تنها امامکُش نیست بلکه جانش را فداى امام خود مىکند، همان گونه که در روز عاشورا تعداد زیادى از آنان که از حرکت امام حسین (ع) و قیام او اطّلاع پیدا کردند، نهایت فداکارى را کرده و خود را به امامشان رساندند، و جان خود را عاشقانه در راه او در طَبَق اخلاص گذاردند، و به شهادت رسیدند.
همین سؤال و اشکال را مىتوان از خود سؤال کنندگان و اشکال کنندگان پرسید: آیا تمام کسانى که در کشورهاى اسلامى ادعاى مسلمانى دارند حقیقتاً مسلمانند؟ همه آنان به اصول و مبانى اسلام پایبند هستند؟ یا این که نه تنها این چنین نیستند، بلکه در راه محو و نابودى اسلام قدم برمى دارند، و براى استکبار جهانى خدمت مىکنند؟ آیا کسانى در جوامع و کشورهاى اسلامى نیستند که عبد ذلیل و خدمتکار کفّار و استعمارگران بر علیه اسلام و مسلمین هستند؟ شما قطعاً آنان را مسلمان واقعى نمىدانید، بلکه آنها تنها اسمى از اسلام را بر خود نهادهاند، در مورد شیعیان نیز ممکن است برخى این چنین باشند که با نامگذارى خود به شیعه عقیدتى، عمل کننده به اعتقادات خود نبوده، بر اصول و مبانى پابرجا و پایبند نباشند.
استاد شیخ على آل محسن مىگوید: «این که برخى مىگویند: شیعیان قاتلان حسیناند در کلامشان تناقض آشکار است؛ زیرا شیعه امام حسین (ع) به کسى اطلاق مىشود که از یاران و متابعین و دوستداران او باشد، چگونه ممکن است بین این معنا و جنگ و کشتن جمع شود؟ آیا شیعه امامکش مىشود؟ بر فرض تسلیم که قاتلان امام حسین (ع) از شیعیان بودند، ولى با این عملشان به طور قطع از تشیع خارج مىشوند».693
سید محسن امین عامِلى در جواب این شبهه مىنویسد: «پناه بر خدا این که شیعیان واقعى قاتلان امام حسین (ع) باشند، کسانى که او را به شهادت رساندند برخى اهل طمع بودند که به دین کارى نداشتند، و برخى دیگر انسانهایى پست و شرور بودند، و بعضى هم پیروان رؤساى خود بودند که حبّ دنیا آنان را به این جنایات بزرگ وادار ساخت. و از شیعیان و محبّین حضرت هیچ کس در قتال با او شرکت ننمود.
امّا شیعیان مخلص و حقیقى او همگى از انصار و یاران او بودند، و تا آخر او را همراهى کرده و در رکاب آن حضرت به شهادت رسیدند. آنها با تمام کوشش خود و تا آخرین ساعت حیات خود دست از یارى ایشان برنداشتند. بسیارى از آنان نیز تمکّن یارى و نصرت از حضرت را نداشتند تا در رکاب او جانفشانى کنند. یا این که نمىدانستند که کار به اینجا ختم مىشود و امام (ع) را به شهادت مىرسانند. و برخى نیز خود را به خطر انداخته و حصارى را که ابن زیاد بر دور کوفه کشیده بود، پاره کرده، خود را به آب و آتش زده، تا به هر نحو ممکن به حضرت ملحق شوند. امّا اینکه یکى از شیعیان و محبّین آن حضرت در قتل او شرکت کرده باشد این مطلبى است که هرگز در خارج، واقع نشده است...».694
نوع تشیع کوفیان
با مراجعه به تاریخ و بررسى دقیق عقاید کوفیان بعد از امام على (ع)، خصوصاً در عصر امامت امام حسین (ع) پى مىبریم که مذهب عموم اهل کوفه تشیع سیاسى بوده است، نه تشیع عقیدتى، آنان تنها قائل به افضلیّت امام على (ع) بر عثمان یا بر سایر صحابه بودهاند، و معتقد به ولایت و امامت على بن ابى طالب و سایر معصومین: از راه نصّ نبودند، و حساب شیعیان سیاسى را نمىتوان به حساب شیعیان عقیدتى گذاشت. اینک براى اثبات این ادعا شاهدى را براى آن اقامه مىکنیم:
ابن عساکر دمشقى شافعى در «تاریخ دمشق» به سند خود از حریث بن ابى مطر نقل مىکند که شنیدم از سلمْ بن کهیل که مىگفت: من با مسیّب بن نجبه فزارى در مسجد کوفه نشسته بودم، و مردم شیعه هم در آن جا زیاد بودند. نشنیدم که احدى از مردم کوفه در رابطه با یکى از اصحاب رسول خدا (ص) سخن بگوید، مگر آن که او را مدح مىکرد، و تمام سخنان آنان در رابطه با علىّ و عثمان بود.695
اهل سنت همه صحابه را بدون استثنا مدح کرده، آنان را عادل مىدانند، و تنها گروهى که بعدها آنان را شیعه سیاسى مىنامیدند، قائل به افضلیّت امام على (ع) بر عثمان بودند، و در کوفه عدهاى این عقیده را داشتند، اگر چه عدهاى دیگر تا این حدّ هم به امام على (ع) اعتقاد نداشتند، همان گونه که از روایت ابن عساکر استفاده مىشود.
تبعید بسیارى از شیعیان عقیدتى
ابن ابى الحدید از ابوالحسن مداینى روایت مىکند: «معاویه در نامه خود به والیانش چنین نوشت: من ذمّه خود را از هر کس که روایتى در فضیلت ابوتراب و اهل بیتش نقل نماید، برى کردم. بعد از این دستور در هر منطقه بر بالاى منابر شروع به سبّ و لعن على (ع) و تبرى از او و اهل بیتش نمودند. شدیدترین مردم در بلا و مصیبت، اهل کوفه بودند؛ زیرا در آن هنگام تعداد زیادى از شیعیان در آن شهر وجود داشتند. و معاویه، زیاد را والى بصره و کوفه نمود. او شیعیان را خوب مىشناخت به همین جهت به دستور معاویه هر جا که شیعیان را پیدا مىکرد به قتل مىرسانید، و یا این که آنان را ترسانده، دست و پایشان را قطع مىنمود، و چشمان آنان را از حدقه درآورده، به دار آویزان مىکرد. و عدهاى را از عراق تبعید نمود. لذا هیچ شیعه معروفى در عراق باقى نماند».696
ملحق شدن گروهى از شیعیان کوفه به امام حسین (ع)
تاریخ گواهى مىدهد که گروهى از شیعیان، فرصت را مناسب دیده و به هر نحو ممکن و با زحمت فراوان خود را به کاروان امام حسین (ع) ملحق نمودند، که یزید بن ثبیط عبدى و دو فرزندش عبداالله و عبیداالله از این قبیلند.
یزید بن ثبیط از شیعیان و از اصحاب ابوالاسود به شمار مىآید. او کسى بود که در میان قوم خود به شرف و کرامت معروف بود.
ابوجعفر طبرى مىگوید: «ماریه دختر منفذ عبدیه، زنى از شیعیان به حساب مىآمد و خانه او محلّ اجتماع شیعیان بود که در آنجا جمع مىشدند و گفتگو مىکردند. به ابن زیاد خبر رسید که امام حسین (ع) به جهت نامه نوشتن کوفیان به ایشان به طرف کربلا در حرکت است، لذا به عامل خود دستور داد که دیدهبان گذاشته و راه را ببندد و هر کس که به کوفه وارد یا خارج مىشود کنترل نمایید. یزید بن ثبیط عزم خروج از کوفه و ملحق شدن به امام حسین (ع) را نمود. ده فرزند داشت، آنان را از عزم خود مطّلع ساخت و پیشنهاد کرد که هر کس مىخواهد با او در این سفر شرکت کند. دو فرزند از ده فرزندش به نام عبداالله و عبیداالله به درخواست او پاسخ مثبت دادند. آن گاه به خانه ماریه آمد و به اصحاب خود گفت: من قصد خارج شدن از کوفه و ملحق شدن به حسین (ع) را دارم، کیست که با من در این سفر شرکت کند؟ همگى به او گفتند: ما از اصحاب ابن زیاد مىترسیم ... آن گاه با دو فرزند خود و مصاحبت عامر و غلامش و سیف بن مالک و ادهم بن امیه از کوفه به قصد ملحق شدن به کاروان حسینى به حرکت درآمدند. آنان با سرعت هرچه تمامتر خود را در سرزمین ابطح در مکه به امام حسین (ع) رساندند. خبر آمدن آنان که به امام رسید، حضرت به سراغشان آمد، عرض کردند: یزید بن ثبیط و همراهانش نیز به دنبال شما آمدهاند. حضرت در بین راحله آنان به انتظارشان نشست. بعد از لحظاتى یزید بن اثبط که امام را در منزلش ندید به سوى راحله خود بازگشت و همین که امام حسین (ع) را ملاقات کرد، گفت: { بِفَضْلِ االله وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا». اشاره به این که به فضل خدا و رحمتش - که ملاقات با امام حسین (ع) است - باید خشنود بوده، به من تبریک بگویید. آن گاه بر حضرت سلام داد و در محضرش بر زمین نشست، و خبر از آمدن خود و فرزندان و عدهاى دیگر به جهت نصرتش داد. امام حسین (ع) بر او دعاى خیر نمود. آن گاه قافله او را به کنار قافله خود برد، آنان با حضرت بودند تا در سرزمین کربلا بعد از مبارزهاى به شهادت رسیدند.
از جمله کسانى که از کوفه به حضرت ملحق شدند، برید بن خضیر همدانى است. او تابعى و قارى قرآن و از اصحاب على (ع) و از اشراف کوفه به شمار مىآمد. سیره نویسان مىنویسند: هنگامى که خبر حرکت امام حسین (ع) از مدینه به مکه به او رسید، از کوفه حرکت کرد و در مکه به حضرت ملحق شد، و با او بود تا در کربلا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان که به حضرت ملحق شدند، سعد بن حرث انصارى و ابوالحتوف بن حرث انصارى است. آن دو در ابتداى امر با عمر بن سعد به جهت قتال با امام حسین (ع) به سرزمین کربلا وارد شدند، ولى روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب امام، هنگامى که صداى طلب نصرت و یارى امام را از طرفى و صداى شیون زنان و کودکان را از طرف دیگر شنیدند، با اسلحه خود از سپاه عمر بن سعد خارج شده و به دفاع از امام حسین (ع) برآمدند، و بعد از کشتن جماعتى از لشکر عمر بن سعد، خود نیز به شهادت رسیدند.
و نیز از جمله کسانى که از شیعیان خالص آن حضرت از کوفه به کربلا آمدند، کاروان شش نفرهاى به نام عمرو بن خالد صیداوى، سعد مولى عمرو بن خالد، مجمع العائذى، عائذ بن مجمع، جنادْ بن حرث سلمانى و غلام نافع بجلى یا جملى است که اسب نافع را یدک مىکشید، زیرا نافع خودش از پیش به امام حسین (ع) ملحق شده بود. اعلان قیس بن مسهر صیداوى و اخبار او از خروج امام حسین (ع) به سوى عراق، این شش تن را از کوفه به یارى حضرت فرستاد. این شش تن مىدانستند که دیدهبانها را بر سر راه قرار دادهاند تا هر کس را که به یارى حسین (ع) مىرود، دستگیر کنند. طرماح شتربان را راهنما گرفتند تا آنان را از بیراهه به امام حسین (ع) ملحق کند. طرماح آنان را به سرعت از بیراهه مىبرد و در راه، براى شترها آواز حدى مىخواند... بیابانها را درنوردیدند و مىکوشیدند خود را از دید مأموران پنهان دارند، تا به امام حسین (ع) رسیدند. کاروانیان هنگام شرفیابى شعرهاى طرماح را براى امام خواندند. حضرتش فرمود: امید است که آن چه خدا براى ما خواسته خیر باشد، خواه کشته شویم و خواه پیروز گردیم. حرّ آنان را مانع شد و خواست که تمام آنان را زندانى کند و یا به کوفه برگرداند. امام فرمود: هرگز نخواهیم گذاشت، ما از ایشان دفاع مىکنیم چنانکه از جان خود دفاع نماییم. اینان انصار منند، تو وعده دادى که تا نامه ابن زیاد نرسد متعرّض من نشوى. حرّ گفت: چنین است، ولى اینها همراه تو نیامدهاند. امام فرمود: اینان یاران منند و مانند کسانى هستند که همراه من بودهاند. لازم است که به وعده خود وفا کنى وگرنه با تو پیکار مىکنیم. حرّ که وضع را چنین دید سخن خود را پس گرفت و دست از آنها برداشت... این گروه همگى در روز عاشورا شهید شدند و از نخستین شهدا بودند. در آغاز مبارزه مورد محاصره دشمن قرار گرفتند. امام برادرش عباس را فرمود: تا آنها را از محاصره نجات دهد. عباس اطاعت کرد و بر سپاه دشمن حمله کرد تا این که خطّ محاصره را شکست و همگى را نجات داد، و این جوانان با پیکرهاى آغشته به خون به سوى امام حسین (ع) آمدند. حضرت عباس (ع) در پشت سرشان قرار داشت. سپاهیان یزید خواستند راه را بر این جوانان ببندند، آنها که چنین دیدند از حضرت عباس (ع) جدا شدند و حمله متقابل نمودند، آن قدر جانبازى کردند تا همگى به شهادت رسیدند. حضرت عباس (ع) به حضور امام (ع) رسید و گزارش داد. و امام بر آنان درود فرستاد.697
و باز از جمله کوفیان حبیب بن مظاهر اسدى صحابى معروف است. او و مسلم بن عوسجه از جمله کسانى بودند که در کوفه براى امام حسین (ع) بیعت گرفتند و بعد از ورود عبیداالله بن زیاد به کوفه و تنها شدن مسلم بن عقیل، قصد خروج از کوفه براى نصرت امام حسین (ع) را داشتند.
سیره نویسان مىنویسند: حبیب اسب خود را مجهّز نمود و به عبد خود گفت: اسب مرا بگیر و به فلان مکان برو و مواظب باش تا کسى از حال تو مطلع نشود، منتظر بمان تا من بیایم. حبیب با همسر و اولاد خود وداع نمود و مخفیانه از شهر خارج شد و چنین وانمود کرد که مىخواهد از زمین خود سرکشى کند. غلام که دید حبیب دیر کرده اسب را خطاب نمود و گفت: اى اسب! اگر صاحبت نیامد خودت به تنهایى به نصرت حسین برو. در این هنگام در حالى که حبیب صداى غلام را مىشنید از راه رسید و شروع به گریه کرد. در حالى که اشکش جارى بود، گفت: پدر و مادرم به فداى تو اى فرزند رسول خدا (ص)! بردگان نیز آرزوى نصرت و یارى تو را دارند تا چه رسد به آزادگان. آن گاه غلام خود را در راه خدا آزاد کرد. غلام به گریه درآمد و عرض کرد: اى آقاى من! به خدا سوگند که هرگز تو را تنها نمىگذارم تا با تو به نصرت حسین (ع) آیم.
و نیز از جمله کسانى که از کوفه به نصرت امام حسین (ع) آمد، حجاج بن مسروق جعفى از شیعیان امام على (ع) است. او از کوفه به مکه آمد تا به امام حسین (ع) ملحق شود. همراه حضرت به کربلا آمد. وى در اوقات نماز اذان مىگفت و از افرادى بود که در سرزمین کربلا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان نعمان بن عمرو ازدى راسبى و برادرش حُلاس بن عمرو است. این دو در ابتدا همراه عمر بن سعد بودند، ولى شبانه به لشکر امام حسین (ع) ملحق شدند و با او بودند که در حمله اوّل در رکاب امام حسین (ع) به شهادت رسیدند.
و همچنین از جمله کوفیان، زهیر بن قین بجلى است. او از اشراف و شجاعان کوفه بود و در جنگها موقعیتهاى عجیبى داشت. در ابتدا عثمانى و طرفدار او بود ولى در سال 60 هجرى با اهل بیتش به حج مشرف شد، به هنگام بازگشت به کوفه در بین راه با امام حسین (ع) مواجه شد. خداوند متعال او را هدایت کرد و از آن جا حسینى شد و به طرف کربلا آمد و در رکاب آن حضرت به شهادت رسید.
از این جا استفاده مىشود که در کوفه نیز عده زیادى عثمانى بودند، حتى تا زمان امام حسین (ع) و چندان تمایلى به اهل بیت: نداشتند. لذا چگونه مىتوان گفت که کوفیان همگى شیعیان عقیدتى امام على (ع) بودهاند.
از جمله کوفیان سعید بن عبداالله حنفى است. او از شیعیان شجاع و عابد کوفه بود. خبر مرگ معاویه که به او رسید شیعیان را در کوفه به دور خود جمع کرد آن گاه نامهاى را براى امام حسین (ع) نوشت و ایشان را به کوفه دعوت کرد. مسلم که به کوفه آمد سعید بن عبداالله قسم یاد کرد که جان خود را در یارى حسین (ع) فدا کند.
مسلم بن عقیل نامهاى را نوشته و به سعید داد تا به امام برساند. او نیز با رسیدن به امام با حضرت ماند تا در روز عاشورا به شهادت رسید.
در شب عاشورا بعد از آن که امام خطبهاى خواند و اصحاب خود را مخیّر به ماندن و فرار از صحرا نمود، ابتدا هر یک از بنى هاشم به دفاع و وفادارى از امام مطالبى را بیان داشتند. سخن آنان که تمام شد اوّل کسى از اصحاب که به دفاع از حضرت سخن گفت سعید بن عبداالله بود. او به حضرت عرض کرد: به خدا سوگند هرگز تو را تنها نخواهیم گذاشت تا اینکه بدانیم حق پیامبر (ص) را در تو حفظ نمودهایم. به خدا سوگند اگر بدانم که کشته مىشوم، سپس زنده مىگردم، آنگاه زنده زنده سوزانده مىشوم و این عمل در حق من هفتاد بار تکرار مىشود، هرگز دست از یارى تو بر نمىدارم ... . روز عاشورا نیز خود را سپر تیرها و نیزهها قرار داد تا به امام چیزى اصابت نکند، آن قدر زخم بر بدن او اصابت کرد تا بر زمین افتاد ... آن گاه بعد از لعن دشمنان رو به امام حسین (ع) نمود و خطاب به ایشان عرض کرد: اى پسر رسول خدا! آیا من به عهدم وفا کردم؟ حضرت فرمود: آرى، تو جلودار منى در بهشت. سپس روح از بدن مبارکش مفارقت نمود.
و نیز از جمله کوفیان شوذب بن عبداالله همدانى و عابس بن ابى شبیب شاکرى است. شوذب از شخصیتهاى شیعى کوفه و شجاعان آن دیار بود. از جمله حافظین حدیث و حاملین آن از امیرالمؤمنین به شمار مىآمد. با مولاى خود از کوفه براى رساندن نامه مسلم به مکه آمد، و تا کربلا حضرت را همراهى کرد و در روز عاشورا هردو به شهادت رسیدند.
عابس بن ابى شبیب شاکرى نیز از شخصیتهاى معروف شیعه در کوفه بود. او رئیس قبیله و مردى شجاع، خطیب و اهل عبادت بود. قبیله بنى شاکر از مخلصین در ولایت امیرالمؤمنین بودند. در روز عاشورا یک تنه به میدان آمد و فریاد زد: آیا کسى هست که با من مقابله کند؟ هیچ کس جرأت نکرد، تا آنکه عمر بن سعد دستور داد او را سنگباران کنند. وضع را که چنین دید زره و کلاهخود را به پشت خود انداخت و با آنان جنگید تا به شهادت رسید.
و نیز از جمله کوفیان عبداالله بن عمیر کلبى است. او کسى است که با همسرش امّ وهب به یارى امام حسین (ع) شتافت. روز عاشورا امّ وهب عمود خیمه را به دست گرفت و به طرف همسر خود آمد و گفت: پدر و مادرم به فداى تو! در راه ذریّه پیامبر قتال کن. عبداالله بن عمیر او را به طرف زنها روانه نمود، ولى این شیرزن لباس او را گرفته و رها نمىکرد، مىگفت: من هرگز تو را رها نمىکنم تا با تو به شهادت برسم. امام حسین (ع) به او فرمود: از جانب اهل بیت جزاى خیر ببینى، به سوى زنان برگرد خداوند تو را رحمت کند، و با آنان باش، زیرا قتال از زنان برداشته شده است. او به سوى زنان بازگشت. بعد از شهادت شوهرش بر بالینش آمد، خاکها را از روى او کنار زد و به او خطاب کرد: بهشت بر تو گوارا باد. شمر لعین به غلام خود دستور داد تا با چوب بر سر او زند. رستم غلام شمر چنان با چوب به سر او کوبید که همان جا به شهادت رسید.
و از جمله کوفیان عبداالله بن عروه غفارى و برادرش عبدالرحمن هستند. این دو برادر در سرزمین کربلا به حضرت ملحق شدند. روز عاشورا خدمت حضرت شرفیاب شده و عرض کردند: دشمن از هر طرف شما را احاطه کرده است، ما دوست داریم در خدمت شما بوده، با دشمنانتان بجنگیم تا آنها را از شما دفع کنیم. حضرت فرمود: مرحبا بر شما، نزدیک من آیید. آن دو نیز نزد حضرت آن قدر به قتال پرداختند تا هر دو به شهادت رسیدند.
عمرو بن قرظه انصارى نیز از صحابه و راویان حدیث و از اصحاب امیرالمؤمنین (ع) است که در کوفه در تمام جنگها همراه او بود. قبل از ممانعت از امام حسین (ع) خود را در کربلا به آن حضرت ملحق نمود. او نیز در روز عاشورا از جمله کسانى بود که با صورت و سینه خود به دفاع از امام برآمد تا تیرها و نیزهها به حضرت اصابت نکنند. او در حالى که غرق به خون بود بر زمین افتاد. عرض کرد: آیا من به عهد خود وفا کردم؟ حضرت فرمود: آرى تو جلودار من در بهشتى، به رسول خدا از جانب من سلام برسان و به او بگو که من نیز پشت سر تو خواهم آمد. آن گاه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
ابوثمامه عمرو صائدى نیز از کوفیانى است که در زمان امام على (ع) و امام حسن (ع) همواره در رکاب آنها بود. در کوفه باقى ماند و بعد از مرگ معاویه در نامهاى به امام حسین (ع) ایشان او را به کوفه دعوت نمود. در کوفه از جمله کسانى بود که به امر مسلم براى خرید اسلحه کمک مالى جمع مىنمود ... عبیداالله بن زیاد کسى را فرستاد تا او را دستگیر کند، از کوفه فرار کرد و با نافع بن هلال بجلى خود را به امام رسانید. در روز عاشورا در مقابل صفوف نماز امام حسین (ع) ایستاد تا به حضرت تیرى اصابت نکند. بعد از نماز در حالى که سیزده چوبه تیر بر بدنش اصابت کرده بود و با زخمهاى بى شمار بر زمین افتاد و به شهادت رسید.
قاسط بن زهیر و دو برادرش کردوس و مقسط نیز از کوفیانى هستند که در عصر امام على و امام حسن8 از اصحاب این دو بزرگوار بودند و هنگامى که خبر حرکت امام حسین (ع) را از مکه شنیدند، در کربلا به آن حضرت ملحق شده و هر سه نفر در حمله اوّل به شهادت رسیدند.
مسلم بن عوسجه از صحابه رسول خدا (ص) است. او از جمله کسانى است که از کوفه براى امام حسین (ع) نامه نوشت و براى حضرت نیز در کوفه بیعت مىگرفت.
بعد از شهادت مسلم و هانى بن عروه در کوفه مدتى مخفى گشت و سپس با اهل بیتش فرارکرده، به امام حسین (ع) پیوست و جان خود را در راه آن حضرت فدا نمود.
از جمله کوفیان، شهید یکپا مسلم بن کثیر اعرج ازدى است. او یکى از پاهایش را در جنگهاى امیرالمؤمنین از دست داده بود. با آنکه جهاد از اعرج برداشته شده واجب نمىباشد ولى از کوفه فرار کرده و در کربلا به خدمت امام حسین (ع) رسیده و از جمله لشکر حضرت قرار گرفت و در روز عاشورا از جمله کسانى بود که در حمله اوّل به شهادت رسید.
مسعود بن حجاج تیمى و فرزندش عبدالرحمن بن مسعود نیز از جمله کسانى بودند که در رکاب حضرت در روز عاشورا در حمله اوّل به شهادت رسیدند. این دو نیرنگ سیاسى خوبى به کار بردند، زیرا وقتى دیدند که نمىشود از کوفه به سوى امام حسین (ع) خارج شد، خود را به عنوان لشکر عمربن سعد به کربلا رساندند و بعد به حضرت ملحق شدند.
موقّع بن ثمامه اسدى نیز از جمله کسانى است که از کوفه به کربلا آمد. شبانه راه پیمود تا به امام رسید و در روز عاشورا دلیرانه جنگید و هنگامى که توانش سلب شده بود به روى زمین افتاد. مىخواستند سر از پیکرش جدا کنند، خویشانى در سپاه یزید داشت خود را رساندند و از چنگ دشمنش رهایى بخشیدند و به کوفهاش بردند. خواستند در نهان به درمانش بپردازند ولى راز پنهان نماند و خبرش به امیر کوفه رسید. دستور داد پیکر مجروح و ناتوان او را در غل و زنجیر کشند و به تبعیدگاه زراره تبعیدش کنند. موقّع سالى را در غل و زنجیر با پیکر آغشته به خون گذرانید و پس از یک سال به امام حسین (ع) ملحق شد.
اینان برخى از شیعیان عقیدتى کوفه بودند که به حضرت ملحق شدند و جان خود را فداى آن حضرت و مرامش نمودند. تعداد دیگرى نیز هستند که از کوفه به امام حسین (ع) پیوستند ولى مجال شرح حال آنها نیست.698
شهیدان نامهرسان
برخى از شیعیان نیز که قاصد و پیامرسان از کوفه به مکه و از مکه به طرف کوفه بودند، در این راه به شهادت رسیدند، اینک به نمونههایى از آنها اشاره مىکنیم:
1 - عبداالله بن یقطر حمیرى برادر رضائى امام حسین (ع)
سیره نویسان مىنویسند: «امام حسین (ع) او را با نامهاى در جواب نامه مسلم بن عقیل به کوفه فرستاد. حصین بن تمیم او را در منطقه قادسیه دستگیر کرده و به سوى عبیداالله بن زیاد فرستاد. عبیداالله از کار او پرسید؟ جوابى نداد. به او گفت: بالاى قصر برو و کذّاب بن کذّاب را لعن کن تا بعد از آن رأى خود را درباره تو صادر کنم. او نیز بر بالاى قصر رفته، رو به مردم کرد و گفت: «اى مردم! من فرستاده حسین پسر فاطمه دختر رسول خدایم که به سوى شما فرستاده شدهام، تا او را بر ضدّ پسر مرجانه و پسر سمیه یارى کرده و پشتیبانى کنید. عبیداالله دستور داد تا او را از بالاى قصر به زمین بیندازند. با این عمل استخوانهایش شکسته شد و در حالى که تنها رمقى در جانش بود عبدالملک بن عمیر لخمى قاضى و فقیه کوفه بالاى سرش آمد و سرش را از بدن جدا نمود. هنگامى که او را بر این کار عیب گرفتند، در جواب گفت: خواستم او را راحت کنم.
2 - قیس بن مسهر صیداوى
از جمله شهیدان نامهرسان، قیس بن مسهر صیداوى است. او که از جانب مسلم نامهاى را به سوى امام حسین (ع) برده بود، جواب امام را به کوفه مىآورد که در بین راه حصین بن تمیم او را دستگیر کرده و نزد عبیداالله آورد. او از محتواى نامه سؤال نمود، گفت: آن را پاره کردم تا تو از محتواى آن نامه اطلاع پیدا نکنى. عبیداالله گفت: نامه به چه کسانى نوشته شده بود؟ قیس گفت: گروهى که اسامى آنها را نمىدانم. عبیداالله گفت: اگر اسامى آنها را نمىگویى لااقل بر بالاى منبر برو و سبّ کذّاب پسر کذّاب کن، یعنى امام حسین (ع). او بر بالاى منبر رفت و گفت: اى مردم! همانا حسین بن على3 بهترین خلق خدا و پسر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است. من فرستاده او به سوى شمایم، من از او در منطقه حاجر جدا شدم، به سوى او بشتابید. آن گاه عبیداالله بن زیاد و پدرش را لعنت کرد و بر امیرالمؤمنین على (ع) درود فرستاد. ابن زیاد دستور داد تا او را از بلندى منبر به پایین بیندازند و با این روش او را نیز به شهادت رسانید. اینان شیعیان واقعى بودند.699
پیشگامان شهادت
تعدادى از مردم کوفه بعد از آمدن حضرت مسلم بن عقیل به کوفه و قبل از شهادت امام حسین (ع) به جهت بیعت با حضرت مسلم یا فرستادن نامه به امام حسین (ع) و یا به جهت حرکت براى یارى آن حضرت دستگیر شده و به شهادت نائل آمدند. اینک شرح حال دو تن از آنان را بررسى مىکنیم:
1 - عمارْ بن صلخب ازدى
او از جمله شیعیانى بود که با مسلم در کوفه بیعت کرده و با او خروج نمود. مسلم که اسیر شد و به شهادت رسید، ابن زیاد او را نیز دستگیر کرد و به او گفت: از چه قبیلهاى هستى؟ گفت: از قبیله ازد ابن زیاد دستور داد تا او را به قبیلهاش برده و در میان قومش سرش را از گردنش جدا کنند. ابوجعفر مىگوید: او را در میان قومش گردن زدند.
2 - عبدالاعلى بن یزید کلبى
او اسب سوار و جنگجویى شجاع از شیعیان کوفه بود که با مسلم بن عقیل خروج نمود. بعد از آن که مردم، مسلم را تنها گذاشتند، کثیر بن شهاب عبدالاعلى را دستگیر نموده و تسلیم عبیداالله نمود.
ابومخنف مىگوید: بعد از شهادت مسلم، عبیداالله بن زیاد او را حاضر نمود، و از حالش سؤال کرد؟ او در جواب گفت: من از خانه بیرون آمدم تا نظارهگر معرکه باشم و قصدى بر ضدّ تو نداشتم. عبیداالله از او خواست که بر این مطلب قسم یاد کند، ولى او قسم نخورد. لذا او را در محلّ درندگان به شهادت رساندند.700
وجود خوارج در کوفه
با مراجعه به تاریخ و بررسى شرح حال فرماندهان لشکر عمر بن سعد پى خواهیم برد که همگى آنان از دشمنان سرسخت اهل بیت: و از نواصب و خوارج و اموى بودند؛ امثال: عبیداالله بن زیاد، عمر بن سعد، شمر بن ذى الجوشن، قیس بن اشعث، عمرو بن حجاج زبیدى، عبداالله بن زهیر ازدى، عروْ بن قیس أحمسى، شبث بن ربعى یربوعى، عبدالرحمن أبى سیره جعفرى، حصین بن نمیر، حجار بن ابجر.
و همچنین کسانى که در کشتن امام حسین (ع) و اهل بیت و اصحابش شرکت داشتند یک نفر از آنها معروف به شیعه نبودند، بلکه غالب آنها به نصب و عداوت و دشمنى با اهلبیت شهرت داشتهاند، امثال:
سنان بن انس نخعى، حرمله کاهلى، منقذ بن مره عبدى، ابى الحتوف جعفى، مالک بن نسر کندى، عبدالرحمن جعفى، قشعم بن نذیر جعفى، بحر بن کعب بن تیم االله، زرعْ بن شریک تمیمى، صالح بن وهب مرى، خولى بن یزید أصبحى، حصین بن تمیم و دیگران.
وجود شامیان در لشکر عمر بن سعد
امام حسین (ع) لشکریان عمر بن سعد را به لقب شیعیان و پیروان ابو سفیان خطاب کرده مىفرماید: «و یحکم یا شیعه آل ابى سفیان! اًّن لم یکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد فکونوا أحراراً فى دنیاکم»؛701 «واى بر شما اى پیروان آل ابو سفیان! اگر دین ندارید و از معاد و روز بازپسین نمىهراسید در دنیایتان آزاد باشید.»
با مراجعه و تتبّع در کلمات امام حسین (ع) در کربلا و در خطبههاى حضرت براى قوم و احتجاجاتش با آنها یک مورد هم پیدا نخواهید کرد که آن حضرت (ع) آنان را با تعبیر شیعیان و موالیان خود و پدرش معرفى کند. همان گونه که در کلمات دیگران نیز این گونه تعبیرى نخواهید یافت. و این خود دلیل بر آن است که لشکریان عمر بن سعد شیعه حقیقى اهل بیت: نبودهاند.
برخى از لشکریان عمر بن سعد در جواب سؤال حضرت که چرا ریختن خون مرا بر خود حلال کردهاید، گفتند: ما با تو مىجنگیم به جهت دشمنى که با پدر تو داریم.702
به خوبى روشن است که اینها اهل شام بودند که توسّط تبلیغات شوم معاویه با على (ع) دشمن بوده و بغض آن حضرت را در دل داشتند. آیا شیعه و پیرو مىگوید: که من با پدر تو دشمنم؟ مگر برخى از آنها به امام حسین (ع) نسبت کذّاب پسر کذاب را ندادند؟703 آیا برخى دیگر او را چنین خطاب نکردند که اى حسین! بشارت باد تو را به آتش جهنم؟704 آیا به امام حسین (ع) و اصحابش نگفتند: اى حسین! نماز از تو قبول نخواهد شد.705
این چه شیعهاى است که چنین عبارات زشتى از زبانش نسبت به ساحت قدس مقتدا و رهبرش بیرون مىشود؟ این تعبیرات همگى ناشى از حقد و کینه آنها نسبت به اهل بیت پیامبر: بوده است.
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:14 AM
در گذر زمان و طى قرنهاى متمادى، شیعه در احیاى فرهنگ عاشورا و زنده نگهداشتن یاد و نام شهیدان والامقام کربلا تلاشى وافر مبذول داشته که اوج آن الهام گرفتن انقلاب شکوهمند اسلامى ایران از آن مکتب خونبار است .
در این مقاله، نویسنده به برخى از عناوین مرتبط با انقلاب عاشورا و پرچم دار این انقلاب بزرگ اشاره نموده و با طرح سؤالاتى چند به بررسى سرنخهایى که مىتوانند محقق را در این موضوع به تحلیلى جامع و صحیح برسانند، مىپردازد . عناوین مزبور در حول این محورها مطرح شده است: مقام امام حسین علیه السلام در نزد خدا، انبیا و اولیاى الاهى; بررسى زمینههاى وقوع هضتحسینى; بررسى تاریخ وقوع نهضتحسینى در هنگام به حکومت رسیدن یزید بن معاویه; بررسى خروج امام حسین علیه السلام از مدینه; توجه به ترکیب جمعیتى کاروان حسینى; خط مشى، شعارها و سخنان امام حسین علیه السلام از آغاز حرکت از مدینه تا لحظه شهادت; بررسى موضعگیرىهاى متفاوت و واکنشهاى مختلف شخصیتهاى آن روزگار در قبال حرکت امام حسین علیه السلام; بررسى وضعیت اجتماعى شهرها، طائفهها و گروههاى مختلف در زمان حادثه جانگداز کربلا و نقش آن در زمینهسازى واقعه کربلا; مطالعه تاریخ زندگى سربازان دو لشکر و لشکریان هر دو جبهه; بررسى آنچه در مسیر حرکت کاروان حسینى از مکه تا کربلا گذشت; وقایع ایام حضور کاروان حسینى در سرزمین کربلا به ویژه حوادثى که در روز عاشورا رخ داد; حرکت کاروان اسرا و نقش بسیار اساسى امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیها السلام در تداوم نهضتحسینى و ابلاغ پیام خون شهدا و رسوا نمودن حکومتیزید; بازتابهاى کوتاه مدت نهضتحسینى و شروع نهضت توابین; بازتابها و دستاوردهاى جاویدان نهضتحسینى و ثمرات انقلاب عاشورا در تاریخ بشریت و درسهاى فراوان آن .
نویسنده در پایان مىنویسد: آنچه در این مجال به اختصار گذشت، نگرشى اجمالى به نهضتحسینى بود و روشن است که دستیابى به تمامى اسرار و تحلیل جامع این نهضتبزرگ، نیازمند مطالعه و بررسى تفصیلى تمامى ابعاد آن است .
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:14 AM
نهضت امام حسین(ع)از نادرترین رخدادهایى است که تفکر انسانهارا به خود معطوف داشته است و در تاریخ اسلام ارزش والایى دارد. شهادت حسین بن على(ع)حیات تازهاى به اسلام بخشیده، خونها رابه جوشش آورد و تنها را از رخوت خارج ساخت. امام حسین(ع)باحرکت قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده و احساس ذلت وزبونى و اسارت را که از اواخر حکومت عثمان بر روح جامعهاسلامى حکمفرما شده بود، تضعیف کرد.
آنچه امت اسلامى از زمان وقوع این حادثه عظیم تا امروز بر آنمتفق است، این است که انقلاب کربلا هیبت و ابهت اسلام را که بهعلتحاکمیت فرمانروایان ضعیف النفس و تحقیر ارزشها و مقدساتدینى رو به افول گذارده بود، احیا کرد. حرکت امام حسین(ع)،حرکتى است مستمر براى همه نسلها و همه عصرها است.
این انقلاب تنها انقلابى است که اگر کلیه صحنههایش چنان کهبوده، تصویر شود، هیچ کس نمىتواند از بروز احساسها و عواطففطرىاش جلوگیرى کند; زیرا این فاجعه به قول شافعى دنیا رالرزانده و نزدیک است قله کوهها را آب کند.
حادثه کربلا در میان اهل تسنن موجى ایجاد کرد که زبان و قلمدانشمندان آنان گاه ناخواسته و زمانى با شجاعتبه توصیف وتجزیه و تحلیل آن پرداخته است. شوکانى در کتاب «نیل الاوطار»در رد بعضى از سخنوران دربارى مىگوید: به تحقیق عدهاى از اهلعلم افراط ورزیده، چنان حکم کردند که:
«حسین(ع)نوه پیامبر که خداوند از او راضى باشد. نافرمانىیک آدم دائم الخمر را کرده و حرمتشریعتیزید بن معاویه را هتککرده است.» خداوند لعنتشان کند، چه سخنان عجیبى که از شنیدنآنها مو بر بدن انسان راست مىگردد.
تفتازانى در کتاب «شرح العقاید» مىنویسد:حقیقت این است که رضایتیزید به قتل حسین(ع)و شاد شدن اوبدان خبر و اهانت کردنش به اهلبیت پیامبر(ص)از اخبارى است کهدر معنى متواتر است; هر چند تفاصیل آن متواتر نیست. دربارهمقام یزید بلکه درباره ایمان او که لعنتخدا بر او و یارانشباد. توافقى نداریم.
جاحظ مىگوید: منکراتى که یزید انجام داد، یعنى قتل حسین(ع)وبه اسارت گرفتن زن و فرزند او و ترساندن اهل مدینه و منهدمساختن کعبه، همه اینها بر فسق و قساوت و کینه و نفاق و خروج ازایمان او دلالت مىکند.
بنابراین، یزید فاسق و ملعون است و کسى که از لعن او جلوگیرىکند، نیز ملعون است.
ابن حجر هیثمى مکى در کتاب «الصواعق المحرقه» مىنویسد: پسرامام حنبل در مورد لعن یزید از وى پرسید. احمد در جواب گفت: چگونه لعنت نشود کسى که خداوند او را در قرآن لعن کرده است.
آنجا که مىفرماید: «فصل عسیتم ان تولیتم ان تفسدوا فى الارض و تقطعوا ارحامکماولئک الذین لعنهمالله» و چه مفاسدى و قطع رحمى از آنچه یزیدانجام داد، بالاتر است؟!
عبدالرزاق مقرم در کتاب «مقتل الحسین» مىگوید: به تحقیقگروهى از علما از جمله قاضى ابویعلى و حافظ ابن الجوزى وتفتازانى و سیوطى در مورد کفر یزید نظر قطعى دادهاند و باصداقت تمام لعن او را جایز شمردهاند.
مولف کتاب «شذرات الذهب» مىنویسد: در مورد لعن یزید، احمدبن حنبل دو قول دارد که در یکى تلویح و در دیگرى تصریح به لعناو مىکند. مالک و ابوحنیفه نیز هر کدام همتلویحا و هم تصریحایزید را لعنت کردهاند; و به راستى چرا اینگونه نباشد و حالآنکه او فردى قمار باز و دائم الخمر بود.
شیخ محمد عبده مىگوید: هنگامى که در دنیا حکومت عادلى وجوددارد که هدف آن اقامه شرع و حدود الهى است و در برابر آنحکومتى ستمگر است که مىخواهد حکومت عدل را تعطیل کند، بر هرفرد مسلمانى کمک کردن حکومت عدل واجب است; و از همین باب استانقلاب امام حسین که در برابر حکومتیزید که خدا او را خوارکند. ایستاد.
از سبط بن جوزى در مورد لعن یزید پرسیده شد. او در جواب گفت: احمد حنبل لعن او را تجویز کرده است، ما نیز به خاطر جنایاتىکه درباره پسر دختر رسول خدا مرتکب شد، او را دوست نداریم; واگر کسى به این حد راضى نمىشود، ما هم مىگوییم اصل، لعنت کردنیزید است.
حادثه کربلا چنان در قلوب نفوذ کرد که بسیارى از بزرگان اهلتسنن آن را در قالب شعر مطرح ساخته، اندوه خویش را ابرازکردند. امام شافعى که در دوستى اهلبیت زبانزد است. دربارهنهضت کربلا چنین سروده است:
قتیل بلا جرم کان قمیصه صبیغ بماء الارجوان خصیب نصلى على المختار من آل هاشم و نوذى بنیه ان ذاک عجیب لئن کان ذنبى حب آل محمد(ص) فذلک ذنب لست عنه اتوب هم شفعائى یوم حشرى و موقفى و بغضهم للشافعى ذنوب
حسین(ع)کشتهاى بى گناه است که پیراهن او به خونش رنگین شده وعجب از ما مردم آن است که از یک طرف به آل پیامبر درودمىفرستیم و از سوى دیگر فرزندانش را به قتل مىرسانیم و اذیتمىکنیم!
اگر گناه من دوستى اهلبیت پیامبر است، پس من هیچگاه از آنتوبه نمىکنم.
اهلبیت پیامبر(علیهم السلام)در روز محشر شفیعان من هستند واگر نسبتبه آنان دشمنى داشته باشم، گناهى نابخشودنى است.
ماهنامه کوثر شماره 38
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:15 AM
عزت و سربلندى از صفات انسانهاى بزرگ، با شخصیت و آزاده استو خوارى از رذایل اخلاقى و صفات ناپسند انسانى به شمار مىآید.
تعالیم اسلام همگى در جهت عزت بخشیدن به انسان و رهایى ساختنوى از دل بستن به امورى است که با مقام شامخ انسانیتسازگارنیست. اسلام انسان را از عبادت، خشوع و هرگونه سرسپردگى بهمعبودهاى دروغین که با عزت انسان سازگار نیست. رهانیده استو از او مىخواهد جز در مقابل خدا در برابر هیچ کس سرتسلیم فرودنیاورد و فقط خداوند در نظر او بزرگ و با عظمتباشد.
هرچند همه رهبران الهى از همه صفات کمال به طور کاملبرخوردارند و در همه ابعاد کاملند; ولى اختلاف موقعیتها سبب شدتا یکى از ابعاد شخصیت انسانى در هریک از آن بزرگواران به طورکامل تجلى یابد و آن امام به عنوان اسوه و مظهر آن صفت مطرحگردد. براى مثال زمینه بروز شجاعت در حضرت على(ع)بیش از سایرامامان(علیهم السلام )به وجود آمد. بدین سبب، آن امام(ع)مظهرکامل این صفتبه شمار مىآید. زمینه بروز عزت، سربلندى و آزادگىدر امام حسین(ع)بیش از دیگر امامان(علیهم السلام) بروز کرد، بهگونهاى که آن حضرت «سرور آزادگان جهان» لقب گرفته است. آنحضرت حتى در دشوارترین موقعیتها حاضر نشد در مقابل دشمنسرتسلیم فرودآورد و براى حفظ جان خویش کمترین نرمشى کهبرخاسته از ذلتباشد. نشان دهد. حماسه عاشورا سراسر آزادى،آزادگى، عزت، مردانگى و سربلندى است.
اعمال و سخنان سالار شهیدان(ع)سرمشق تمامى آزادگان جهان درهمه زمانهاست. آن حضرت مىفرماید: «من مرگ(در راه خدا)را جزشهادت و زندگى با ستمگران را جز ذلت و فرومایگى نمىدانم.» (1) ونیز مىفرماید: «مردن با عزت و شرافت از زندگى با ذلتبهتراست.» (2)
سرورآزادگان جهان در پاسخ گروهى که او را از رفتن به کربلانهى مىکردند، این اشعار را خواند:
«من به کربلا خواهم رفت، مرگ برجوانمرد ننگ نیست...» (3)
یکى از رجزهاى آن امام در عاشورا چنین است: «مرگ بهتر ازننگ و عار است و ننگ بهتر از داخل شدن در آتش است...» (4)
وقتى شب تاسوعا براى آخرین بار تسلیم و بیعتیا جنگ و شهادتبه او عرضه شد، پاسخ داد: «به خدا سوگند نه هرگز دست ذلتبهشما مىدهم و نه مثل بردگان فرار مىکنم.» (5) و نیز در روز عاشورافرمود: «زنازاده فرزند زنازاده مرا به انجام دادن یکى از دوکار مجبور کرده، شمشیر و کشته شدن یا ذلت، ذلت از ما خانوادهبسیار دور است. خداوند و پیامبرش(ص) و مومنان و دامنهاى پاکى کهدر آنها پرورش یافتهایم، آن را براى ما نمىپسندند. (6)
آن حضرت در واپسین لحظات زندگى انسانها را به آزادگى دعوتکرد و فرمود: «اگر دین ندارید و از معاد نمىترسید، در دنیاىخود آزادمرد و جوانمرد باشید.» (7)
راز استمدادها
نظرى هرچند سطحى و گذرا به حادثه عاشورا انسان را به اینباور مىرساند که سراسر وجود امام حسین(ع)عزت، شرافت، مردانگى وآزادگى است.
با این حال، نکاتى در تاریخ کربلا به چشم مىخورد که در ظاهرممکن استبا عزت و شرافت انسانى سازگار ننماید. این اعمالعبارت است از: 1- تقاضاى کمک از اشخاص گوناگون، نظیر خواست کمک ازعبیدالله بن الحرالجعفى با کیفیت مخصوص. پس از امتناع عبیداللهاز پاسخ به دعوت امام(ع)و نیامدن به حضور وى، آن حضرت شخصا بهخیمه او رفت و به یارى دعوتش کرد. در این ملاقات امامحسین(ع)براى تحریک احساسات عبیدالله کودکان خود را نیز همراهبرد. (8) 2- تکرار تقاضاى کمک در روزعاشورا با جمله «هل من ناصرینصرنى و هل من معین یعیننى» و جملاتى به این مضمون. 3- استفاده از هروسیله ممکن در روزعاشورا براى تحریکاحساسات سپاه عمربنسعد و اندرز دادن آنان و در خواست مکرر براىآزاد گذاشتن آن حضرت. 4- درخواست آب از دشمن.
برخى از بزرگان، به دلیل سازگار ندانستن این کار با روح عزتو شرافت، اصل آن را انکار فرمودهاند; ولى به نظر مىرسد این امرتحقق یافته است. هلال بن نافع گوید: «من در میان یاران عمربنسعد ایستاده بودم که شخصى نزد عمربن سعد آمد و گفت: «بشارتباد به تو اى امیر! شمر(ملعون)امام حسین(ع)را شهید کرد.»
هلال گوید: از میان دو لشکر بیرون رفتم تا ببینم چه خبر است. وقتى بالاى سرآن حضرت رسیدم، مشاهده کردم امام(ع)با مرگ دست وپنجه نرم مىکند. به خدا سوگند، تا آن زمان کشتهاى آغشته به خونزیباتر و نورانىتر از او ندیده بودم. نور چهره، زیبایى و هیبتشمرا از پرداختن به فکر کشته شدنش باز داشت و در همان حال، آنحضرت درخواست آب مىکرد... .
پس از این که همه یاران و اصحاب امام حسین(ع)در روز عاشورابه شهادت رسیدند، امام(ع)به عمربنسعد ملعون فرمود: «یکى ازاین سه پیشنهاد را در باره من بپذیر!» ابن سعد پرسید:
«چیست؟»امام حسین(ع)فرمود: «مرا آزادگذارى تا به مدینه،حرم جدم رسول خدا(ص)، باز گردم.»
ابن سعد: «این خواسته غیر قابل قبول است.»
امام حسین(ع): «شربت آبى به من بیاشامان، جگرم از تشنگىخشکیده است.»
عمربن سعد: «این نیز غیر ممکن است.»
امام حسین(ع): «اگر راهى جز کشتن من نیست، پس تک تک با منمبارزه کنید.» (9)
و نیز عبدالحمید گوید: «در همان حال که امامحسین درروزعاشورا در میدان جنگ ایستاده بود، احساسات و عواطف دشمن رابرمى انگیخت تا شربتى آب به او دهند و مىفرمود: «آیا کسى هستکه به آل رسول(ص)رحم و عطوفت و مهربانى کند؟...» (10)
در پاسخ باید گفت: پیشوایان معصوم:به دو دلیل به چنینکارهایىاقدام مىکنند:
الف)اتمام حجت و بستن هرگونه راه عذر و بهانه برگمراهان ومنحرفان.
خداوند متعال پیامبران را براى راهنمایى بشر فرستاد تا افرادمستعد و حقجو از راهنمایى آنان بهره برده، به خوشبختى نایلآیند و راه هرگونه عذرتراشى و بهانه جویى بر گمراهان بسته شود. قرآن کریم در باره پیروزى مسلمانان در جنگ بدر مىفرماید: «(شما در بدر در مقابل هم قرار گرفتید.)تا خدا کارى را کردنىبود، به انجام رساند تا آن که هرکه هلاک مىشود با حجتى روشن هلاکشود و آن که(به هدایت)زنده مىماند، به حجتى روشن زنده بماند; وهر آینه خدا شنوا و دانا است. » (11)
ب)نکته دیگر در حل این مشکل، این است که کمالات انسانى هیچگونه منافاتى با یکدیگر ندارند و همه قابل جمعند. برخوردارى ازیک کمال انسانى به گونهاى نیست که سبب از بین رفتن دیگر کمالاتگردد. اگر وجود یکى از فضایل در انسان به حدى رسید که کمالدیگرى را از بین برد، آن صفت از کمال بودن خارج شده است و دیگرنمىتوان آن را از فضایل انسانى به شمار آورد. براى مثال اگرعزت نفس سبب از بین رفتن تواضع و فروتنى در انسان گردد، آن صفتدیگر عزت نفس نیستبلکه غرور، تکبر و خودخواهى است. از این رو،عمل به تعهدات انسانى، وفاى به عهد و پیمان و... را نباید دلیلبرذلت و ترس و زبونى دانست. همان گونه که پیامبراکرم(ص)در عملبه پیمان صلح حدیبیه مسلمانان پناهنده را به مشرکان تحویلمىداد و امامحسن مجتبى(ع)به خاطر عمل به مفاد صلح با معاویهحرکت مسلحانه نکرد.
باتوجه به مطلب فوق، باید گفت: پیشوایان معصوم(علیهمالسلام)در عین برخوردارى از عزت و شرافت از رحمت، عطوفت،مهربانى و خیرخواهى نیز در حد اعلا برخوردار بودند. براساسجمله: «یامن سبقت رحمته غضبه» هدایت الهى مبتنى بر رحمت،عطوفت، مهربانى و خیرخواهى است; خشونتخلاف اصل است و حالتاستثنایى دارد. دستور به آغاز هرکار با نام «خداوند رحمن ورحیم» دلیل بردرستى این مطلب است. پیشوایان معصوم(علیهمالسلام)نهایت تلاش خود را براى هدایت گمراهان به کار مىگرفتند ودر این راه از هیچ کوششى فروگذار نمىکردند. آنان در برخورد باگمراهان چنان رفتار مىکردند که تا حد امکان آنان را جذب کنند واز هرگونه برخورد تند و خشن که ممکن بود حسى لجاجت و انتقامآنان را تحریک کند و به واکنش منفى انجامد. دورى مىکردند. برخورد پیامبر بزرگوار اسلام(ص)و امامان معصوم(علیهم السلام)بامخالفان بسان برخورد پدرى دلسوز و مهربان با فرزند سرکش وبریده از خانواده است که هرچه فرزند بیشتر طغیان و سرکشى کند،پدر بیشتر نرمش نشان مىدهد تا مبادا برخورد تند او فرزند رافرارى داده، به دامن دشمنان و شیادان بیندازد. این گونه رمشبرخاسته از رحمت، عطوفت، مهربانى و خیرخواهى به ظاهر بدونتوجه به فلسفه آن خلاف عزت و شرافت مىنماید; ولى با توجه بهفلسفه آن، دلیل بربزرگى، عظمت و... پیشوایان معصوم(علیهمالسلام)است و با شرافت و عزت آن بزرگواران هیچ گونه منافاتىندارد.
چنین برخوردى که کسى با دشمن خود تا این حد خیرخواهى، محبتو عطوفت داشته باشد. از توان و قدرت انسانهاى عادى خارج است واز معجزات امامان(علیهم السلام )به شمار مىآید.
با روشن شدن مطلب فوق، در مىیابیم تمام اعمال و سخنان امامحسین(ع) که ممکن استبرخى آنها را با عزت و رافتسازگارندانند. از روح مهربانى، عطوفت، خیرخواه و مشتاق هدایت مردمآن حضرت است. امام حسین(ع)حتى براى نجات دشمنان خود که کمربه قتلش بسته بودند. نهایت تلاش خود را به کار بست.
اگر سالار شهیدان از اشخاصى مانند عبیدالله بن حر تقاضاى کمککرد، براى ترس از شهادت و کشته شدن نبود; زیرا حضرت نیکمىدانست کمک این افراد نمىتواند سرنوشتحادثه کربلا را تغییردهد. این یارى جویى به خاطر این بود که مردم با کمک به وى وشهادت در رکاب حضرتش به سعادت ابدى نایل گردند.
اگر سرور آزادگان در روزعاشورا به طور مکرر جمله «آیاکسىهست مرا یارى کند؟ » را تکرار کرد و به موعظه لشکر عمربنسعدپرداخت و از هر وسیله ممکن براى تحریک احساسات آنان استفادهکرد، همه به این دلیل بود که بتواند تعدادى از یزیدیان را ازگمراهى نجات داده، وارد بهشتبا صفاى حسینى کند.
گواه درستى این سخن، آن است که امام(ع)از کسانى که حاضر بهیارىاش نمىشدند، تقاضا مىکرد کربلا را ترک گویند و دست کم بهسپاه دشمن نپیوندند تا به گناه شرکت در قتل امام(ع)یا ترک یارىوى آلوده نگشته، به شقاوت ابدى گرفتار نیایند.
این که امام حسین(ع)در شب عاشورا بیعت را از یارانش برداشت وآنان را آزاد گذاشت تا به میل خود راهشان را انتخاب کنند، یکىاز اسرارش این است که به یاران خود بگوید: من به شما نیازندارم و در هرحال کشته خواهم شد. این شما هستید که باید بینسعادت جاودانى و شقاوت ابدى یکى را انتخاب کنید.
بنابرآنچه گفته شد، نداى «هل من ناصرینصرنى» امام حسین(ع)،به ظاهر درخواست کمک و تقاضاى یارى از دیگران و در باطن تقاضاىیارى رساندن و کمک کردن به انسانهاى ناتوان و درمانده از رسیدنبه کمال و سعادت. معناى واقعى آن چنین است: «آیا کسى هست منیارىاش کرده، به سعادت رسانم؟ آیا کسى هست دستش را گرفته، ازورطه هلاکت نجاتش دهم؟ آیا کسى هست او را از ظلمتیزیدى خارجکرده، به نور حسینى وارد کنم؟»همان گونه که خداوند در این آیه: «اگر مرا یارى کنید، شمارا یارى مىکنم.» درظاهر از بندگان خود تقاضاى کمک مىکند، ولىباتوجه به این که خداوند غنى مطلق است و به کسى نیاز ندارد، درواقع دعوت براى یارى بندگان و نجات آنهاست.
بنابر آنچه گذشت، مشکل درخواست آب از جانب امام حسین(ع)نیزحل مىشود. امام حسین(ع)مىخواستبا تحریک احساسات و به رحمآوردن دشمن، آنان را به خود جذب کرده، به سعادت رساند; زیرابسیار اتفاق افتاده کسانى به خاطر خدمتى ناچیز به امام(ع)موفقبه توبه شدند. مگر نه این است که حر به خاطر ادب و احترام بهامام حسین(ع)موفق به توبه شد. امام(ع)با در خواست آب مىخواستزمینه توبه و بازگشت را در افراد قابل فراهم سازد.
پانوشت ها :
1- فانى لا ارى الموت الا سعاده و لا الحیوة مع الظالمین الا برها.
(بحار الانوار، ج 44، ص 381.)
2- موت فى عز خیر من حیوة فى ذل(همان، ج 1، ص 150.
3- سامضى و ما بالموت عار على الفتى. (حماسه حسین، ج 1، ص 152.)
4- الموت اولى من رکوب العار و العار اولى من دخول النار (بحار الانوار، ج 45، ص 50.)
5- و الله لا اعطیکم بیدى اعطاء الذلیل و لا افر فرار العبید.
(الارشاد، ج 2، صص 98.)
6- الا و ان الدعى ابن الدعى قد رکز بین اثنتین بین السلسة و الذلة و هیهات منا الذلة یابى الله ذلک لنا و رسوله و المؤمنون و حجور طابت و طهرت. (بحار الانوار، ج 45، ص 9)
7- و یحکم یا شیعة آل ابىسفیان، ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فى دنیاکم. (همان، ج 45، ص 51.)
8- منتهى الآمال، ج 1، ص 711.
9- نفس المهموم، ص 366، اللهوف، ص 55.
10- موسوع- کلمات الامام الحسین(ع)، ص 495.
11- همان ، ص 506.
12- «لیهلک من هلک عن بینه و یحیى من حى عن بینه و ان الله لسمیع علیم.»( الانفال، آیه 42)
13- مفاتیح الجنان، دعاى جوشن کبیر.
ماهنامه کوثر شماره 38
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:15 AM
شخصیت و عظمت امام حسین(ع) همچون خورشیدی عالم تاب است که همه جا را فرا گرفته و تمامی انسانهای بیدار در طول تاریخ همواره از صفات والای آن حضرت یاد میکنند. هرکس با زبانی از این امام بزرگ و همیشه پیروز تاریخ در هر عصر و زمانی به نیکی یاد میکند. قیام امام حسین(ع) منبع الهام بخشی برای به ثمر رساندن حق و عدالت در جهان است. عظمت روح، همت مردانه، نظر بلند، فداکاری بیدریغ و جانبازی بزرگ سالار شهیدان را هرگز نمیتوان بیان کرد و یا به قلم آورد. با آنکه در هر عصر و زمانی باطل پرستان تلاش کردند تا نام حسین (ع) را از سر زبانها بردارند، اما هرگز موفق به انجام این کار نشدند. تاریخ، هرگز حسین(ع) را فراموش نمیکند. پیامبر گرامی اسلام در این رابطه میفرمایند. حرارت محبت حسین(ع) در دلهای مردان با ایمان آنچنان نفوذ کرده است که هرگز به سردی تبدیل نمیشود.
عظمت قیام و اوج فداکاری و ویژگیهای دیگر امام و یارانش سبب شده که اظهار نظرهای بسیاری درباره این نهضت و حماسه آفرینان عاشورا داشته باشند . در اینجا تعدادی اندک از اظهار نظرهای مسلمان و غیر مسلمان در این باره اورده میشود :
بیش از دو تن از دانشمندان اهل سنت به سندهای مختلف از جابر بن عبدالله روایت کردهاند که از رسول خدا(ص) درباره حسین(ع) شنیدیم که میفرمود: هرکس دوست دارد به آقای جوانان اهل بهشت نگاه کند به حسین بن علی(ع) نظر افکند .
فاروق احمد خان لغاری(رئیس جمهور اسبق پاکستان):زندگانی مبارک حضرت امام حسین (ع)برای ما راه هدایت است . با پیروی از این راه، ما میتوانیم توطئههای دشمنان را خنثی کنیم .
بی نظیر بوتو(نخست وزیر اسبق پاکستان): مسلمانان فلسطین ، کشمیر و بوسنی باید بر سیره امام حسین (ع) عمل کنند .
چوهدری الطاف حسین (استاندار ایالت پنجاب پاکستان): بهترین راه برگزاری عاشورا این است که ما نقش امام حسین(ع) را بشناسیم و فلسفه شهادت را در پرتو قرآن و سنت ببینیم . ما باید در روز عاشورا پیمان ببندیم که طبق اصول راستی ، عدل ، مساوات ، صبر ، برادری و تمیز حق از باطل ، زندگی خود را اداره کنیم .
مهاتما گاندی (رهبر استقلال هند): من زندگی امام حسین(ع) آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خواندهام و توجه کافی به صفحات کربلا نمودهام. بر من روشن است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی از امام حسین(ع) پیروی کند و راه او را در پیش گیرد .
محمدعلی جناح (قائد اعظم پاکستان): هیچ نمونهای از شجاعت را، بهتر از امام حسین(ع) به لحاظ فداکاری و تهورش در عالم نمیتوان یافت. به عقیده من تمام مسلمین باید از این شهیدی که خود را در سرزمین عراق قربان کرد، سرمشق بگیرند و از آن پیروی نمایند.
چارلز دیکنز (نویسنده نامدار انگلیس): من نمیفهم! اگر منظور امام حسین(ع) جنگ در راه خواستههای دنیایی بود، چرا خواهران، زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنین حکم مینماید که او فقط به خاطر اسلام فداکاری کرد.
توماس کارلایل (فیلسوف و مورخ انگلیسی): مهمترین درسی که از تراژدی کربلا میگیریم، این است که حسین (ع) و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند. آنها با عمل خود ثابت کردند که تفوق عددی در جایی که حق با باطل روبرو میشود، اهمیت ندارد و پیروزی حسین(ع) با وجود اقلیتی که داشت باعث شگفتی من است
ادوارد براون (شرق شناس مشهور انگلیس): آیا قلبی پیدا میشود که سخن کربلا را بشنود و آغشته با حزن و اندوه نگردد؟ حتی غیر مسلمانان نیز نمیتوانند پاکی و صداقت روحی را در این جنگ اسلامی انکار کنند.
فردریک چمس: درس امام حسین(ع) و هر قهرمان شهید دیگری این است که، در دنیا اصول ابدی عدالت، ترحم و محبت وجود دارد. هرگاه کسی برای این صفات مقاومت کند، آن اصول همیشه در دنیا پایدار خواهد ماند.
ل. م. بوید: من مسرورم پاک نی که این فداکار عظیم (امام حسین(ع) ) را از جان و دل ثنا میگویند شریک هستم،هر چند که 1300 سال از تاریخ آن گذشته است.
واشنگتن ایرونیگ (مورخ مشهور آمریکایی): برای امام حسین(ع) ممکن بود ،که زندگی خود را با تسلیم شدن به ارادة یزید نجات بخشد، لیکن مسئولیت پیشوای انقلابی اسلام اجازه نمیداد که او ، یزید را به عنوان خلیفه بشناسد. او خود را برای پذیرش هر ناراحتی و فشاری به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی امیه آماده ساخت.
توماس ماساریک: گرچه کشیشان ما هم از ذکر مصائب حضرت مسیح، مردم را متأثر میسازند، ولی آن شور و هیجانی که در پیروان حسین یافت میشود در پیروان مسیح یافت نخواهد شد، گویا سبب این باشد که مصائب مسیح در برابر مصائب حسین مانند پر کاهی است در مقابل یک کوه عظیم پیکر.
موریس دو کبری:در مجالس عزاداری گفته می شود که حسین، برای حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگی مقام و مرتبة اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویی یزید نرفت. پس بیایید ما هم شیوة او را سرمشق قرار داده، از زیر دستی استعمارگران خلاصی یابیم و مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح دهیم.
ماربین آلمانی (خاورشناس): حسین با قربانی کردن عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیت و حقانیت خویش، به دنیا درس فداکاری و جانبازی آموخت و نام اسلام و اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت. این سرباز رشید عالم اسلام به مردم دنیا نشان داد که ظلم و بیداد و ستمگری پایدار نیست و بنای ستم هر چه ظاهرا عظیم و استوار باشد، در برابر حق و حقیقت چون پر کاهی بر باد خواهد رفت.
بنت الشاطی: زینب، خواهر حسین بن علی، لذت پیروزی را در کام ابن زیاد و بنی امیه خراب کرد و در جام پیروزی آنان قطرات زهر ریخت. در همة حوادث ---------- پس از عاشورا، همچون قیام مختار و عبدالله بن زبیر و سقوط دولت امویان و بر پایی حکومت عباسیان و ریشه دواندن مذهب تشیع، زینب قهرمان کربلا نقش برانگیزنده داشت.
لیاقت علی خان (نخست وزیر پاکستان): این روز محرمبرای مسلمانان سراسر جهان معنی بزرگ دارد. در این روز، یکی از حزن آورترین و تراژدیک ترین وقایع اسلام اتفاق افتاد. شهادت حضرت امام حسین(ع) در عین حزن، نشانة فتح نهایی روح واقعی اسلامی بود. زیرا تسلیم کامل به ارادة الهی به شمار میرفت. این حادثه به ما میآموزد که مشکلات و خطرات هر چه باشد، نبایستی بیپروا از راه حق و عدالت منحرف شویم.
جرج جرداق (دانشمند و ادیب مسیحی): وقتی یزید، مردم را تشویق به قتل حسین و مأمور به خونریزی میکرد، آنها میگفتند: «چه مبلغ میدهی؟» اما انصار حسین به او گفتند: ما با تو هستیم. اگر هفتاد بار کشته شویم، باز میخواهیم در رکابت جنگ کنیم و کشته شویم.
عباس محمود عقاد (نویسنده و ادیب مصری): جنبش حسین، یکی از بینظیرترین جنبشهای تاریخی است که تا کنون در زمینه دعوتهای دینی یا نهضتهای ---------- پدیدار گشته است. دولت اموی پس از این جنبش، به قدر عمر یک انسان طبیعی دوام نداشت. از شهادت حسین تا انقراض آنان بیش از شصت و اندی سال نگذشت.
احمد محمود صبحی: اگر چه حسین بن علی، در میدان نظامی یا ---------- شکست خورد، اما تاریخ، هرگز شکستی را سراغ ندارد که مثل خون حسین به نفع شکست خوردگان تمام شده باشد. خون حسین، فریادی شد که آن تختها و حکومتها را به لرزه در آورد.
آنطون بارا (مسیحی): اگر حسین از آن ما بود، در هر سرزمینی برای او بیرقی بر میافراشتیم و در هر روستایی برای او منبری برپا مینمودیم و مردم را با نام حسین به مسیحیت فرا میخواندیم.
گیبون (مورخ انگلیسی): با آنکه مدتی از واقعة کربلا گذشته و ما هم با صاحب واقعه هم وطن نیستیم، معذالک مشقات و مشکلاتی که حضرت حسین تحمل نموده، احساسات سنگین دل ترین خواننده را بر میانگیزد، چندانکه یک نوع عطوفت و مهربانی نسبت به آن حضرت در خود مییابد.
نیکلسون(خاورشناس معروف): بنی امیه، سرکش و مستبد بودند. قوانین اسلامی را نادیده انگاشتند و مسلمین را خوار نمودند… و چون تاریخ را بررسی کنیم، گوید: دین بر ضد فرمانروایی تشریفاتی قیام کرد و حکومت دینی در مقابل امپراتوری ایستادگی نمود. بنابراین، تاریخ از روی انصاف حکم میکند که خون حسین به گردن بنیامیه است.
سرپرسی سایکس (خاور شناس انگلیسی): حقیقتا آن شجاعت و دلاوری که این عده قلیل از خود بروز دادند، به درجهای بوده است که در تمام این قرون متمادی هرکسی آن را شنید، بیاختیار زبان به تحسین و آفرین گشود. این جمع دلیر غیرتمند، مانند مدافعان ترموپیل، نامی بلند غیر قابل زوال برای خود تا ابد باقی گذاشتند.
تا ملاس توندون (هندو، رییس سابق کنگره ملی هندوستان): این فداکاریهای عالی از قبیل شهادت امام حسین، سطح فکر بشریت را ارتقا بخشیده است و خاطرة آن شایسته است که همیشه باقی بماند و یادآوری شود.
محمد زغلول پاشا: حسین، در این کار، به واجب دینی و ---------- خود قیام کرده و اینگونه مجالس عزاداری، روح شهادت را در مردم پرورش میدهد و مایة قوت ارادة آنها در راه حق و حقیقت میگردد.
عبدالرحمان شرقاوی (نویسنده مصری): حسین برای به دست آوردن فرصت و از سر گرفتن جهاد و دنبال کردن از جایی که پدرش رها کرده بود، در آتش شوق میسوخت. او زبان را دربارة معاویه و عمالش آزاد کرد، تا به حدی که معاویه تهدیدش نمود. اما حسین ، حزب خود را وادار کرد که در طرفداری حق سختگیر باشند.
عبدالمجید جوده السمار (نویسنده مصری): حسین نمیتوانست با یزید بیعت کند و به حکومت او تن بدهد، زیرا در آن صورت، بر فسق و فجور، صحه میگذاشت و ارکان ظلم و طغیان را محکم میکرد و بر فرمانروایی باطل تمکین مینمود. امام حسین به این کارها راضی نمیشد، گرچه اهل و عیالش به اسارت افتند و خود و یارانش کشته شوند.
علامه طنطاوی (دانشمند و فیلسوف مصری): «داستان حسینی» عشق آزادگان را به فداکاری در راه خدا بر میانگیزد و استقبال مرگ را بهترین آرزوها به شمار میآورد،چندانکه برای شتاب به قربانگاه، بر یکدیگر پیشی جویند.
العبیدی (مفتی موصل): فاجعة کربلا در تاریخ بشر نادرهای است، همچنان که مسببین آن نیز نادرهاند… حسین بن علی سنت دفاع از حق مظلوم و مصالح عموم را بنا بر فرمان خداوند در قرآن به زبان پیغمبر اکرم وظیفة خویش دید و از اقدام به آن تسامحی نورزید. هستی خود را در آن قربانگاه بزرگ فدا کرد و بدین سبب نزد پروردگار، «سرور شهیدان» محسوب شد و در تاریخ ایام ، «پیشوای اصلاح طلبان» به شمار رفت. آری، به آنچه خواسته بود و بلکه برتر از آن، کامیاب گردید.
ابن ابی الحدید (دانشمند مصری): مانند حسین، چه کسی را سراغ دارید که درباره اش گفته اند: روز عاشورا هنگامی که تمام یاران و برادران و فرزندان خود را از دست داده و دشمن از همه سو او را احاطه کرده بود، چون شیر میغرید و جنگاوران دلیر را از پای در میآورد.
هلال بن نافع (یکی از سپاهیان ابن زیاد): من در نزدیکی حسین ایستاده بودم که او جان میداد. سوگند به خدا که من در تمام مدت عمرم هیچ کشته ای را ندیدم که تمام پیکرش بخون خودآلوده باشد و چون حسین صورتش نیکو و چهرهاش نورانی باشد، به خدا سوگند درخشش نور چهرة او مرا از تفکر در کشتن او باز میداشت.
شیخ جعفر شوشتری: از عظمت بلکه معجزه قرآن آن است که بر خلاف دیگر کتابها تکرارش ملال آور نیست،بلکه لطفش بیشتر می گردد، مصیبت امام حسین(ع) هم همینطور است . هر چه خوانده یا شنیده شود باز تازه است. دیگر آنکه نگاه کردن به خط قرآن عبادتست، تلاوت و گوش دادن به آن عبادتست،مرثیه امام حسین(ع) هم چنین است، خواندنش و گوش دادنش عبادتست، گریاندنش و گریه کردنش نیز عبادتست «من بکی او ابکی او تباکی وجبت له الجنه» از جمله آنکه قرآن مجید به جمیع شئون معجزه است و … و امام حسین(ع) هم به سر بریدهاش، به اعضایش، به بدنش همه معجزه است.
شهید آیت الله سید محمد حسین بهشتی: دوستان حسین، هواداران حسین، شیفتگان حسین،پیروان مکتب توحید و یکتاپرستی باید بدانند، مبارزه در زندگی امری است اجتنابناپذیر، از کسالت و کاهلی و از گوشهنشینی بیرون بیایند. بدانند تا بشری در دنیا زندگی میکند باید همواره مبارزه داشته باشد، شیرین مبارزات، مبارزه له حق و علیه باطل است، مبارزه برای زنده نگهداشتن فکر حق، مبارزه برای اجرای قانون حق «گفتار عاشورا ، ص 54»
شهید آیت الله سید عبدالحسین دستغیب: راه حسین، راه دل است. هر چیزی را بهاری است و بهار عزای حسین عشر عاشوراست. اسم حسین و قبر حسین موجب شکستن دل است . راه حسین راه قلب، بلکه راه خداست. اگر کسی با دل متوجه حسین شود مصائب و حالاتش را به خصوص در این ایام متذکر شود، به طور حتم دلش خواهد شکست، قیمتش کم میشود، مگر قلب که قیمتش علاوه میگردد. «بخشی از کتاب سیدالشهدا»
شهید آیت الله شیخ مرتضی مطهری: حسین فرزند پیغمبر است، او ایمان خود را به تعلیمات پیغمبر نشان میدهد. پیغمبر جلوه میکند، پیغمبر متجلی میشود،در وجود حسین دیده میشود. چطور روح بشر، این مقدار شکست ناپذیر میشود؟
سبحان الله، بشر به کجا میرسد، روح بشر چقدر شکست ناپذیر باید باشد، که بدنش قطعه قطعه میشود، جوانانش جلوی چشمش قلم قلم میشوند، در منتهی درجه تشنه میشود، و حتی به آسمان که نگاه میکند، به نظرش تیره و تار است، خاندانش اسیر میشوند، هر چه دارد از دست داده است، ولی یک چیز برای او باقی مانده و آن روحش است. هرگز روحش شکست نمیخورد. شما یک چنین صحنة نمایشی از فضایل انسانیت در غیر حادثه کربلا نشان دهید، تا به جای کربلا از آن حادثه یاد کنیم؟ پس چنین حادثهای را باید زنده نگهداریم، «حماسه حسین، ج 1، ص 169 الی 70»
امام خمینی (ره): روز مبارک سوم شعبان المعظم، روز پاسدار است، و روز تحقق پاسداری از اسلام و حقیقت از مکتب الهی، روز تولد بزرگ پاسداری که با خون خود و فرزندان و اصحابش مکتب را زنده کرد، مکتبی که میرفت با کج رویهای تفالی جاهلیت و برنامههای حساب شده، احیای ملی گرایی عروبت با شعار «لاخبر جاء و لاحی نزل» محول و نابود شود و از حکومت عدل اسلامی یک رژیم شاهنشاهی بسازد و اسلام و وحی را به انزوا بکشاند، که ناگهان شخصیت عظیم که از عصاره وحی الهی تغذیه و در خاندان سید رسل محمد مصطفی(ص) و سید اولیاء علی مرتضی تربیت و در دامن صدیقه طاهره بزرگ شده بود قیام کرد و با فداکاری بینظیر و نهضت الهی خود، واقعه بزرگی را به وجود آورد،کاخ ستمگران را فرو ریخت و مکتب اسلام را نجات بخشید، اقتباس از کتاب پیام امام خمینی، مورخ 26/3/59
ل . م . بوید : در طی قرون ، افراد بشر همیشه جرات و پردلی و عظمت روح ، بزرگی قلب و شهامت روانی را دوست داشتهاند و در همینهاست که آزادی و عدالت هرگز به نیروی ظلم و فساد تسلیم نمیشود . این بود شهامت و این بود عظمت امام حسین . من مسرورم که با کسانی که این فداکاری عظیم را از جان و دل ثنا میگویند شرکت کردهام ، هر چند که 1300 سال از تاریخ آن گذشته است .
طه حسین (دانشمند و ادیب مصری) : حسین (ع) برای به دست آوردن فرصت و از سرگرفتن جهاد و دنبالکردن از جایی که پدرش رها کرده بود ، در آتش شوق میسوخت . او زبان را درباره معاویه و عمالش آزاد کرد ، تا به حدی که معاویه تهدیدش نمود . اما حسین ، حزب خود را وادار کرد که در طرفداری حق سختگیر باشند .
استاد محمدرضا حکیمی: و عاشورا یک «ایست بزرگ» است، در برابر سیل بنیانکن جاهلیت در عصر تمدن، در برابر این سقوطها و انحطاطها، این الحادها و ضلالتها، این ستمها و بیدادها، در برابر این بشریت فرو رفته در تباهی، و این روزگار سراسر سیاهی ، در برابر پذیرش ذلت و بندگی و وداع با عزت و آزادگی.
هنگامی که مینگریم در «خطبه عاشورا» سخن از عدل میرود و از اینکه عدالت از میان رفته است.. میفهمیم که ما نیز باید با دفاع از «عدالت» فلسفة عاشورا را زنده نگاه بداریم، و با قیام برای عدالت از عاشورا دم بزنیم و خود را وارث عاشورا بدانیم. «بخشهایی از کتاب قایم جاودانه»
دکتر شریعتی:حضرت امام حسین علیه السّلام بزرگ ترین شهید دین در تاریخ است.
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:16 AM
زائر در سفر معنوى زیارت به دیدار آمران به معروف و الگوهاى نهى از منکر مىرود و گامهاى بلند آنان در جهت پاسدارى از ارزشها را یادآور مىشود. از این مقال به نمونههایى از «معروفگرایى» و «منکرستیزى» از درسهاى «مکتب زیارت» آشنا مىشویم.
امام حسین(ع) در بیان هدف خودش از نهضت الهى و عظیم عاشورا از امر به معروف و نهى از منکر یاد مىکند و مىفرماید: و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى ارید ان آمر بالمعروف و انهى عن المنکر: من بدین هدف (از مدینه) بیرون آمدم که امت جد خویش را اصلاح نمایم و تصمیم دارم امر به معروف و نهى از منکر کنم.
معرفى امر به معروف و نهى از منکر
جهت معرفى امر به معروف و نهى از منکر به نمونههایى از آن اشاره مىکنیم.
الف) نهى از همکارى با ستمگران
1. امام صادق(ع) به یکى از شیعیان خود به نام «عذافر» فرمود: بلغنى انک تعامل «ابا ایوب» و «ابا الربیع» فما حالک اذا نودى بک فى اعوان الظلمة: به من اینگونه خبر رسیده که با «ابى ایوب» و «ابا الربیع» همکارى مىکنى! حالت چگونه خواهد بود اگر تو را در قیامت در ردیف همکاران ظالمان صدا بزنند.
چون «عذافر» چهره در هم کشید.
حضرت فرمود: من تو را به چیزى ترساندم که خداوند مرا به او ترسانده است.
2. صفوان جمال از یاوران و اصحاب امام موسى بنجعفر(علیهماالسلام) شترهاى خویش را به هارون اجاره مىدهد و پس از اینکه خدمتحضرت مىرسد با این کلمات مورد عتاب قرار مىگیرد که «کل شىء منک حسن جمیل ما خلا شیئا واحدا» همه کارهاى تو نیکوست مگر یکى از آنها. از حضرت مىپرسد: فدایتشوم، کدامیک از کارها؟ امام مىفرماید: کرایه دادن شترهایتبه هارونالرشید! عرضه مىدارد به خدا قسم که من فقط آنها را براى رفتن او به مکه دادهام بدون اینکه حتى خودم به همراه او باشم. حضرت مىفرماید: آیا دوست دارى آنها تا هنگام پرداخت کرایه شترانت زنده بمانند؟ مىگوید: بلى! امام مىفرماید: «من احب بقائهم فهو منهم و من کان منهم کان وروده على النار» هر کس زنده بودن آنها را دوستبدارد از آنها خواهد بود و همراه آنها به آتش وارد خواهد شد. پس از فرمایش امام(ع) بود که صفوان به بهانه اینکه پیر شده است و توان اداره شتران خویش را ندارد تمامى آنها رافروخت.
ب - نهى از منکر در کاخ خلیفه ستمگر عباسى
نزد متوکل خلیفه عباسى از امام على النقى(ع) سعایت کردند که قصد شورش علیه حکومت تو را دارد. از این رو دستور داد شبانه امام(ع) را نزد او بیاورند. متوکل چون امام را دید احترام کرد و آن حضرت را در کنار خود نشاند، سپس جام شرابى را به امام تعارف کرد! حضرت سوگند یاد کرد که گوشت و خون من با چنین چیزى آمیخته نشده است، مرا معاف دار. او دستبرداشت و گفتشعرى بخوان. حضرت فرمود: من چندان از شعر بهرهاى ندارم. متوکل گفت: چارهاى از آن نیست. امام اشعارى خواند که ترجمه آن چنین است: زمامداران جهانخوار و مقتدر بر قله کوهسارها شب را به روز درآوردند درحالى که مردان نیرومند از آنان پاسدارى مىکردند ولى قلهها نتوانستند آنان را از خطر مرگ برهانند. آنان پس از مدتها عزت از جایگاههاى امن به زیر کشیده شدند و در گودالها و گورها جایشان دادند. چه منزل و آرامگاه ناپسندى! پس از آنکه به خاک سپرده شدند فریادگرى فریاد برآورد کجاست آن دستبندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟ کجاست آن چهرهاى در ناز و نعمت پرورش یافته که به احترامشان پردهها مىآویختند؟ گور به جاى آن پاسخ دهد: اکنون کرمها بر سر خوردن آن چهرهها با هم مىستیزند. آنان مدت درازى در دنیا خوردند و آشامیدند ولى امروز آنان که خورنده همه چیز بودند خود خوراک حشرات و کرمهاى گور شدهاند. چهخانههایى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ کنند ولى سرانجام پس از مدتى این خانهها و خانوادهها را ترک گفته به خانه گور شتافتند. چه اموال و ذخایرى انبار کردند ولى همه آنها را ترک گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند خانهها و کاخهاى آباد آنان به ویرانه تبدیل شد و ساکنان آنها به سوى گورهاى تاریک شتافتند.
متوکل از شنیدن این اشعار گریستبه اندازهاى که از اشک چشمش ریشش تر شد و جام شراب را بر زمین زد و بساط عیاشى و هرزگىاش برچیده شد.
ج - جلوگیرى از شبههپراکنى
اسحاق کندى که از فلاسفه عراق به شمار مىآمد در زمان خود تالیف کتابى به نام «تناقضات قرآن» را آغاز کرد. او مدتهاى زیادى در منزل نشسته و خود را به نوشتن آن کتاب مشغول ساخته بود. تا آنکه یکى از شاگردان او به دمتحضرت امام حسن عسکرى(ع) رسید. حضرت به او فرمود: آیا در میان شما مردى رشید وجود ندارد که استادتان کندى را از کارش باز داشته برگرداند. شاگرد گفت: ما شاگرد او هستیم و نمىتوانیم به اشتباه او اعتراض کنیم.
امام فرمود: اگر مطالبى به تو تفهیم شود مىتوانى به او برسانى؟ گفت: آرى.
امام فرمود: از اینجا که برگشتى با او به لطف و مدارا رفتار کن و هنگامى کهکاملا با او انس گرفتى به او بگو مسالهاى به نظرم رسیده مىخواهم آن را از تو بپرسم و آن این است که: آیا ممکن است گوینده قرآن از گفتار خود، معنایى غیر از آنچه تو گمان کردهاى اراده کرده باشد؟ او در پاسخ خواهد گفت: بلى ممکن است زیرا که او مرد باهوشى است. پس به او بگو شما چه مىدانید شاید گوینده قرآن معانى دیگرى غیر از آنچه تو براى آن حدس زدهاى اراده کرده باشد.
شاگرد به نزد کندى رفت و طبق دستور امام سؤال را مطرح کرد. فیلسوف با کمال دقتبه سؤال شاگرد گوش داد و فتسؤال خود را تکرار کن. او سؤال را تکرار نمود. استاد فکرى کرد و گفت: بلى امکان دارد که چیزى در ذهن گوینده سخن باشد که شنونده، خلاف آن را فهمیده باشد.
استاد که سؤال فوق را دقیق یافت رو به شاگرد کرد و گفت: قسم مىدهم تو را که بگویى این سؤال را از کجا آموختى؟ شاگرد گفت: همین طور به ذهنم خطور کرد. کندى گفت: این کلامى نیست که از مانند تو صادر شود. به من بگو از کجا آن را یاد گرفتى؟ شاگرد گفت: امام حسن عسکرى(ع) مرا به آن امر فرمود. کندى گفت: آرى این مطالب فقط بر قامت این خاندان زیبندگى دارد. سپس دستور داد آتشى روشن کنند و تمام آنچه در این باره تالیف کرده بود سوزانید.
در زیارتنامههاى معصومین (علیهم السلام) امر به معروف و نهى از منکر یکى از شاخصهاى اساسى و مهم زندگى آنها به شمار آمده است. چنانکه در زیارت جامعه آمده است «وامرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم فى الله حق جهاده حتى اعلنتم و بینتم فرائضه»: امر به معروف و نهى از منکر نمودید و حق جهاد را در دین خدا بجا آوردید تا آنکه دعوت الهى را آشکار ساخته، واجباتش را بیان نمودید.
نیز در زیارت امام حسین(ع) در حرم امیرالمؤمنین(ع) مىخوانیم: «و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و تلوت الکتاب حق تلاوته»: امر به معروف و نهى از منکر نمودى و قرآن را چنانکه شایسته استخواندى.
اما آنچه در این مساله اهمیت ویژه دارد شناختشیوههایى است که معصومین(علیهم السلام) به منظور به کار بستن این دو فریضه مهم یعنى امر به معروف و نهى از منکر انجام مىدادند، که باختصار به چند مورد آن اشاره مىکنیم.
شیوههایى از معصومین(علیهم السلام)
1. محبت و نرمخویى
زمانى که حضرت موسى به همراهى برادرش هارون ماموریت مىیابد که به سوى فرعون حرکت کند و او را به توحیدفرا خواند شیوه و دستورالعمل الهى براى آنها این گونه مقرر مىشود: «و قولا له قولا لینا لعله یتذکر او یخشى»: با فرعون به نرمى سخن گویید شاید به یاد خدا افتد و ترس خدا را پیشه کند.
یکى از عوامل مهم موفقیت رسول گرامى اسلام نیز محبت و نرمخویى آن حضرت به شمار آمده است. قرآن کریم در این زمینه مىفرماید: «و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک»: اگر تندخو و سختدل بودى مردم از گرد تو متفرق مىشدند.
و در باره آن حضرت نقل شده است: به هنگامى که یکى از کافران با تندى به آن بزرگوار پرخاش کرد اصحاب تصمیم گرفتند با او به ستیز و نزاع برخیزند و حضرت آنها را نهى کرد و خود نسبتبه آن مرد کافر محبت فراوان نمود و با خوشرویى از او استقبال کرد به حدى که آن فرد تحت تاثیر الطاف آن حضرت قرار گرفت و اسلام آورد. سپس حضرت رو به اصحاب خود فرمود: مثل من و شما همانند فردى است که شترش سرکش شده باشد و هر یک از مردم به آن شتر نهیبى زنند و آن شتر وحشىتر شود. اما صاحب شتر مىگوید من خود آشناترم، اجازه دهید خودم او را رام مىکنم. و سپس صاحب آن او را رام مىکند. چنانکه دیدید که این فرد رام شد و اسلام را انتخاب نمود.
نمونه دوم: فردى از اهل شام که نسبتبه اهل بیت عصمت و طهارت دشمنى دیرینه داشتبه مدینه مىآید و به امام حسن و پدرش(علیهما السلام) اهانت مىکند. امام حسن(ع) با خوشرویى و کلمات ملاطفتآمیز با او برخورد مىکند. شامى که خود را در مقابل اقیانوسى از بزرگوارى و فضیلت مشاهده مىکند، مىگوید: پیش از آنکه تو را ملاقات کنم تو و پدرت دشمنترین مردم نزد من بودید و اکنون محبوبترین فرد نزد من هستید. و بدین ترتیب در ردیف دوستداران و معتقدان خاندان پیامبر قرار گرفت.
نمونه چهارم: زهیر بنقین از افرادى بود که دوست نمىداشتبا امام حسین(ع) روبرو شود. همراهان او مىگویند ما جمعى بودیم که به هنگام مراجعت از مکه وقتى در بین راه به امام حسین مىرسیدیم از او کناره مىگرفتیم زیرا که حرکتبه همراهى حضرت ناخوشایندمان بود. در یکى از منازل بین راه مجبور به ماندن در محلى شدیم که امام حسین(ع) نیز در آنجا بود. امام قاصدى را به سوى زهیر روانه کرد و از او خواست که با حضرت ملاقات کند. زهیر به خدمتحضرت رفت و زمانى نگذشت که شاد و خرم با چهرهاى برافروخته برگشت و دستور داد که خیمه او را نزدیک سراپرده حضرت نصب کنند. بدین گونه بود که با برخورد نیک امام حسین(ع) در ردیف شهداى کربلا قرار گرفت.
نمونه پنجم: وقتى که مردى نصرانى به امام باقر(ع) جسارت فراوان مىکند حضرت به او مىفرماید: «ان کنت صدقت غفر الله لها و ان کنت کذبت غفر الله لک»: اگر آنچه گفتى راست استخداوند از کرده مادر من درگذرد و اگر دروغ مىگویى خداى تو را بیامرزد. راوى اضافه مىکند: چون مرد نصرانى این بردبارى و بزرگوارى را که از حوصله بشر بیرون است دید و پشیمان شد و مسلمانى اختیار کرد.
2. دورى از دشنام
قرآن، کلام زیباى حق است و پیروان خویش را دعوت کرده است که با مردم به نیکى سخن بگویند «و قولوا للناس حسنا» و از اینکه حتى به کافران دشنام داده شود نهى کرده است. چنانکه مىفرماید: «و لا تسبوا الذین یدعون من دون الله فیسبوا الله عدوابغیر علم»: به آنان که غیر خدا را مىخوانند دشنام ندهید تا مبادا آنها از روى جهالتخدا را دشنام دهند.
گویا امیرمؤمنان(ع) به هنگامى که مشاهده مىکند یکى از اصحابش به سپاه معاویه دشنام مىدهد، مىفرماید: «انى اکره ان تکونوا سبابین»: من دوست ندارم که شما دشنام دهنده باشید. و در یکى از نقلها آمده است که به حجر بنعدى و عمرو بنحمق فرمود: «کرهت ان تکونوا لعانین شتامین، ... و لکن لو وصفتم مساوى اعمالهم فقلتم من سیرتهم کذا و کذا و من اعمالهم کذا و کذا کان اصوب فى القول». ناخوشایند استبراى من که شما را دشنامگر ببینم ولى اگر اعمال بد و سیره ناپسند آنها را بیان کنیدبهتر خواهد بود. آن دو گفتند: اى امیرمؤمنان، ما موعظهات را به جان و دل پذیراییم و خود را با آدابى که به ما مىآموزى مؤدب خواهیم ساخت.
به همین سبب بود که امام صادق(ع) دوستى چندین ساله خویش را با فردى که به غلام و خدمتگزارش فحش و ناسزا گفت، قطع نمود.
3. برخورد استدلالى و حکمتآمیز
اساس دعوت پیامبران الهى را حکمت تشکیل مىدهد. آن بزرگواران به هنگام برخورد با کافران و ملحدان محکمترین استدلالها را بیان مىکردند نمونههایى از آن را قرآن کریم در داستان ابراهیم(ع) و برخورد آن حضرت با ستارهپرستان و معتقدان به الوهیتخورشید و ماه بیان نموده است. و بر این اساس است که تعلیم وآموزش حکمتیکى از فلسفههاى بعثت پیامبر خاتم صلى الله علیه و آله به شمار آمده است چنانکه در سوره جمعه مىخوانیم: «هو الذى بعث فى الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة»: اوستخدایى که میان مردمان درس نیاموخته پیغمبرى از خود آنها برانگیخت تا بر آنان آیات وحى خدا را تلاوت کند و آنها را پاکیزه سازد و به آنها کتاب و حکمت آموزش دهد. و در پى همین هدف است که پیامبر گرامى اسلام(ص) از سوى خداوند ماموریت مىیابد که: «ادع الى سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة»: مردم را به راه پروردگارت بر اساس حکمت و پندهاى نیک دعوت کن.
تاریخ زندگى آن حضرت تجسم صفحات زرینى از اینگونه رفتارهاستبه طورى که این امر مورد اعتراف مخاطبان آن حضرت قرار مىگرفت و بر همین اساس به اسلام مىگرویدند. در یکى از نقلها آمده است هر موقع پیامبر اکرم متوجه مىشد که شخصیتى از عرب وارد مکه شده استبا او تماس مىگرفت و آیین خود را به وى عرضه مىداشت. روزى شنید که «سوید بنصامت» وارد مکه شده است. فورا با او ملاقات نمود و حقایق نورانى آیین خود را براى او تشریح کرد. وى فتشاید این حقایق همان حکمت لقمان است که البته من هم مىدانم. حضرت فرمود: گفتههاى لقمان نیکوست ولى آنچه خدا بر من نازل فرموده استبهتر و بالاتر است زیرا آن مشعل هدایت و نورافکن فروزانى است. سپس حضرت آیاتى چند براى او خواند و وى نیز آیین اسلام را پذیرفت.
اصولا احتجاجات و استدلالهاى معصومین(علیهم اسلام) با مذاهب و مکاتب مختلف نمونه خوبى از برخوردهاى حکمتآمیز مىباشد که کتاب «احتجاج مرحوم طبرسى» و کتابهایى از این قبیل، آیینهاى از این نوع برخوردهاست. اینکه امام رضا(ع) به (عالم آل محمد«ص») لقب یافته است همین احتجاجات و برخوردهاى استدلالى و کلامى آن حضرت یا ادیان و مکاتب گوناگون بوده است زیرا این زمینه براى آن بزرگوار بیش از معصومین دیگر فراهم بوده است.
در خاتمه به اعتراف یکى از منکران توحید به نام ابن ابىالعوجاء که در باره برخوردهاى حکمتآمیز امام صادق(ع) ذکر نموده است مىپردازیم. مفضل در مقدمه کتاب خود (توحید) مىگوید در یکى از روزها در مسجد پیامبر(ص) به ابن ابىالعوجاء برخوردم در حالى که سخنان کفرآمیزى بر زبان مىراند. از شدت خشم نتوانستم خوددارى کنم و گفتم اى دشمن خدا، ملحد شدى و پروردگارى که تو را به نیکوترین ترکیب آفریده و از حالات گوناگون گذرانده انکار کردى ...!
ابن ابىالعوجاء گفت: اى مرد اگر تو از متکلمانى با تو به روش آنان سخن بگویم. و اگر از یاران جعفر بنمحمد صادق هستى او خود با ما چنین سخن نمىگوید. او از سخنان ما بیش از آنچه تو شنیدى بارها شنیده ولى دشنام نداده است و در بحثبین ما و او از حد و ادب بیرون نرفته است. او بردبار و آرام و متین و خردمند است و هرگز خشم و سفاهتبر او چیره نمىشود. سخنان و دلایل ما را مىشنود تا آنکه هر چه در دل داریم به زبان مىآوریم. گمان مىکنیم بر او پیروز شدهایم آنگاه با کمترین سخن دلایل ما را باطل مىسازد و با کوتاهترین کلام حجت را بر ما تمام مىکند چنان که نمىتوانیم پاسخ دهیم. اینک اگر تو از پیروان او هستى چنانکه شایسته اوستبا ما سخن بگو. و بر این مبناست که در زیارتنامه معصومین(علیهم السلام) مىخوانیم:
«و نصحتم له فى السر و العلانیة و دعوتم الى سبیله بالحکمة و الموعظة الحسنة و بذلتم انفسکم فى مرضاته»: به خاطر خدا مردم را در پنهان و آشکار نصیحت کردید و به راه حق یا برهان و حکمت و پند و موعظه نیکو دعوت کردید و در راه خشنودى خدا از جان خود گذشتید.
ماهنامه کوثر شماره 6
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:16 AM
السلام عَلیک یا ثاراللّه وابْنَ ثاره
مقدمه
امروزه بحمدالله هر کوى و برزن حسینیه دلها و کعبه جانها شده است، ترنم الهى و قدسى زیارت عاشورا از منزلها و مسجدها به گوش می رسد و بزمهاى عاشورا وعدهگاه عاشقان پاکباخته است.
عاشقان حسین ـ علیهالسلام ـ هر بامداد و شامگاه همچون امام غایبشان[1] اشک خون از دیدگان جارى می کنند. مگر نه که او ثاراللّه است و این گریه، گریه بر خون جارى در رگهاى دین و جوشیده از صحراى یقین نینواى حسینى ـ علیهالسلام ـ است؟!
ثاراللّه، پرچم سربداران یالثارات الحسین ـ علیهالسلام ـ[2] از طلوع شهادت آن حضرت تا پهنه ظهور دولت یار است.
معرفت ثاراللهىِ حسینى ـ علیهالسلام ـ بالاترین معرفت و شناخت از آن حضرت است، و این از امتیازها و ویژگی هاى آن حضرت و پدر بزرگوارش امیرالمؤمنین ـ علیهالسلام ـ است. گرچه از لحاظ باطنى ائمه ـ علیهمالسلام ـ به تعبیر روایات، همگى یک نور و یک حقیقتاند.
«اَشْهَدُ اَنَّ اَرْواحَکُمْ وَ نُورَکُمْ وَ طینَتَکُمْ واحِدَةٌ.»[3]
«شهادت می دهم که روح شما و نور وجود شما و طینت شما معصومان ـ سلام الله علیهم ـ یکى است.»
به تعبیرى همگى مظهر همه اسماء حسناء و صفات عُلیاى الهی اند،[4] اما به خاطر شرایط زمانى خاصى که هر یک از آنان ]معصومان ـ علیهمالسلام ـ[ داشتند.
زمینه ظهور و بروز یک یا چند اسم از اسماى حسناى الهى و صفات عُلیاى رحمانى، براى هر یک محقق شد. در این بین حضرت ابا عبدالله الحسین، سید الشهدا ـ علیهالسلام ـ به سبب شرایط زمانى و مکانى ویژهاى که داشت و به اقتضاى وظیفه، زمینه ظهور صفات خاص و ممتازى در او فراهم آمد.
مقامات و درجاتى که پروردگار به انبیا و اولیا ـ علیهمالسلام ـ و تابعین واقعى آنها در قیامت عطا می فرماید، تنها به لحاظ حفظ کمالات و عنایات معنوى و فطرى الهى نیست، بلکه حفظ و اظهار آثارى که در عالم عنصرى و مادى از لوازم آن کمالات است، خود نقش جداگانهاى در رسیدن به درجات عالی تر معنوى و آثار بهشتى دارد. مثلاً کسى که قوه شجاعت و سخاوت و ایثار و سایر صفات حسنه را داشته، ولى موقعیت براى پیاده کردن آنها را نیافته باشد با فردِ دیگرى که علاوه بر داشتن آن صفات، آنها را بروز داده باشد، داراى درجه یکسان نیستند و دومى ارزشى فوق اولى دارد.
اکنون با توجه به این مقدمات می گوییم: اگرچه هر کدام از انبیا و اولیا به اقتضاى امر الهى و نسبت به شرایط زمانى و مکانى و غیره که داشتند، گوشهاى از فضایل و کمالات ذاتى خود را آشکار کردهاند، ولى گویا شرایط در زمان حضرت سیدالشهداء ـ علیهالسلام ـ به گونهاى بوده که موقعیت بیشترى براى اظهار کمالات روحى ایشان فراهم گردیده و خواسته الهى نیز تأکید بیشترى در پیاده شدن آن کمالات (به حسب اقتضاى زمان) داشته و حضرتش به عنایت الهى به آن اقتضا و خواست، پاسخ مثبت داده و به این ترتیب (به حسب روایات) در هر دو عالم واجد خصیصه هایى نسبت به سایر اولیاى دین گردیده است.[5]
جمله «الْوِتر الْمَوْتُور» در زیارت عاشورا بنابر یک معنى، اشاره به همین امتیاز خاص آن حضرت دارد; زیرا وِتْر به معنى تک و تنهاست و مَوْتور به معنى کسى که تنها و بىبدیل است (وِتر ـ به کسر واو ـ بنابر لغت اهل نجد و وَتر ـ به فتح واو ـ به لغت اهل حجاز).[6]
بنابر یک معنى، این جمله، تأکید جمله اول (ثاراللّه) است که در این صورت به معنى خون است. یکى از استادان در این باره نوشته است:
«جمله اَلْوِتْرُ الْمَوْتُور، اگرچه ممکن است به معنى جمله گذشته باشد، یعنى کسى که انتقام و خونخواهى از او نشده و تنها خدا می تواند انتقام خون او را بگیرد، ولى ظاهراً اَلْوِتْرُ الْمَوْتُور به معنى فرد و تنهاى بی همتا و به زبان فارسى خودمانى دُردانه است، و به خصیصه خاص سیدالشهداء ـ علیهالسلام ـ ... اشاره دارد.[7] اما از لحاظ ظاهرى و به حسب امتیاز خاص صفت ثارالله فقط به حضرت سیدالشهداء و حضرت امیرالمؤمنین ـ علیهمالسلام ـ اطلاق شده است، آن هم در غالب زیارتنامههاى امام حسین ـ علیهالسلام ـ که در یازده موضع از زیارتنامه ها،[8] این صفت با اندکى اختلاف[9] ذکر شده است.»
لفظ ثارَ با مشتقاتش، حدود 70 بار در روایات آمده است.
لغت شناسى ثاراللّه
المنجد، ثَأَرَ و ثَأْر را به معنى انتقام گرفتن دانسته و لفظ ثار را ذکر نکرده است. طریحى در مجمع البحرین، ثَأَرَ را به معنى انتقام گرفتن معنى کرده و ثاراللّه را تصحیف ثَأْراللّه دانسته است.
ابن اثیر در نهایة; ثَأر را به معنى خونبها دانسته و لفظ ثار را ذکر نکرده است. زبیدى در تاج العروس; ثَأر و ثار را به یک معنى دانسته و نوشته است: ثار به معنى خون است و گفته شده به معنى انتقام خون کسى را گرفتن نیز به کار می رود.
علامه مجلسى ـ رحمة الله علیه ـ ثَأَرَاللّه تلفظ کرده و براى تصحیح معنى مضافى در تقدیر گرفته و نوشته است:
«ثَأَرَ اللّه به معنى خونخواهى است، ثاراللّه و ابن ثاره یعنى تو اهل ثاراللّه هستى، و کسى هستى که خداوند انتقام خونش را از قاتلانش خواهد گرفت.»[10]
در حالى که به نظر می رسد، با توجه به کاربرد این لفظ در کتابهاى لغت و زیارتنامهها و روایات و عدم ضرورت و خلاف اصل بودنِ تقدیر گرفتن مضاف، همان سخن زبیدى در تاج العروس متعین بلکه صحیح است که: ثَأْر و ثار، به یک معناست و هر دو به معنى خون است.
امام صادق ـ علیهالسلام ـ در زیارتنامه حضرت ابى عبداللّه ـ علیهالسلام ـ فرمود:
«اَنَّکَ ثارُاللّهِ فِى الاَْرْضِ مِنَ الدَّمِ الَّذِى لا یُدْرِکُ ثِرَتَهُ أَحَدٌ مِن أَهْلِ الاَْرْضِ.»[11]
«اى سید الشهداء ـ علیهالسلام ـ تو خونِ خدا در زمینى، همان خونى که هیچ کس جز خداوند انتقام آن را نمی تواند بگیرد.»
البته خونى که این ویژگى را دارد که هیچ کس جز خداوند متعال آن هم به دست اولیایش نمی تواند انتقامش را بگیرد; چون شخص ابى عبداللّه ـ علیهالسلام ـ از آن چنان جایگاه رفیعى برخوردار است که جز خداوند متعال و اولیایش نمی دانند. در زیارت عرشى عاشورا می خوانیم:
«أنْ یَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِکَ.»
«از خداوند متعال می خواهم به من توفیق دهد، انتقام خون شما را بگیرم.»
همان طور که ملاحظه می کنید، ترکیب طَلَبَ ثارِک، فقط به همین معنى که ثار به معنى خون باشد قابل تبیین است، وگرنه اگر ثار به معنى ـ خونخواهى (طلب الدم) باشد، جمله این چنین خواهد شد; طَلَبَ طَلَبَ ثارِکَ، که در سخافت نیاز به توضیحى ندارد. همین طور است، جمله «طَلَبَ ثارِکُمْ» یا «طَلَبَ ثارِى» که در جملههاى بعدى زیارت عاشورا آمده است، یا جمله: «اَشْهَدُ اَنَّ اللّه تَعالى الطّالِبُ بِثارِکَ»[12] و جملاتى شبیه این در سایر زیارتنامه هاى آن حضرت.[13]
معنى ثاراللّه
با توجه به آنچه در معنى لغوى ثاراللّه گفته شد، معانى مختلفى در تفسیر ثاراللّه بیان شده است.
1ـ گروهى ثاراللّه را به معنى کسى که انتقام خونش را خداوند می گیرد، می دانند[14] و ثار را مخفف ثائِر دانستهاند، مثل شاک مخفف شائک[15] یا ثار را مخفف ثَأْر انگاشتهاند.[16]
2ـ بعضى لفظ «أهل» در تقدیر گرفتهاند و گفتهاند: ثاراللّه یعنى اهل ثاراللّه، اهل خونخواهى الهى که خداوند انتقام خونش را می گیرد.[17]
3ـ برخى گفتهاند: ثاراللّه یعنى کسى که خودش در دوران رجعت مىآید و انتقام خونش را می گیرد.[18]
4ـ گروهى ثاراللّه را به معنى خون خدا دانستهاند.[19]
ظاهر بسیارى از ادله همان طور که در معنى لغوى آن گفته شد مؤید این مطلب است که: ثار به معنى خون است و امام حسین ـ علیهالسلام ـ ثاراللّه و خون خداست.
پى نوشت
[1]- امام زمان(عج) در زیارت ناحیه مقدسه می فرماید: فَلاََنْدُبَنَّکَ صَباحاً وَ مَساءً وَ لاََبْکِیَّنَ لَکَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً.
کنون هر صبح و شامى در عزایت
بریزم اشک و می نالم برایت
به جاى اشک خون از دیده بارم
همیشه دیدهاى خونبار دارم
امام مهدى(عج) در عزاى امام حسین(ع)، زیارت ناحیه مقدسه، ص 30 ـ 31
[2]- بحارالانوار، ج 44، ص 286 و ج 52، ص 308 و ج 101، ص 103.
[3]- مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره، ص 987.
[4]- نهجالولایة، ص 58.
[5]- فروغ شهادت، على سعادت پرور، ص 40.
[6]- تاج العروس، ذیل لغت وتر.
[7]- فروغ شهادت، ص 389.
[8]- بحارالانوار، ج 101، ص 294، 291، 260، 200، 199، 181، 180، 169، 168، 152 و 148.
[9]- در بعضى از زیارتنامهها این چنین آمده است: السلام علیک یا ثاراللّه وابن ثاره ... و در بعضى دیگر، این چنین: السلام علیک یا ثاراللّه فى الأرض ... و در برخى این چنین: اشهد انک ثاراللّه فى الأرض وابن ثاره.
[10]- بحارالانوار، ج 101، ص 151.
[11]- بحارالانوار، ج 101، ص 168.
[12]- بحارالانوار، ج 94، ص 75.
[13]- همان، ج 101، ص 292، 290; ج 44، ص 218; ج 45، ص 343، 351.
[14]- فروغ شهادت، بیشتر مترجمان زیارت عاشورا، ص 389.
[15]- شرح زیارت عاشورا، آیتالله سید احمد میرخانى، ص 305.
[16]- بحارالانوار، ج 101، ص 151.
[17]- بحارالانوار، ج 101، ص 151.
[18]- بحارالانوار، علامه مجلسى، ج 101، ص 151.
[19]- تعداد اندکى از مترجمان زیارت عاشورا، آیتالله سید احمد میرخانى در شرح زیارت عاشورا، ص 308; زیارت در پرتو ولایت، ص 51.
فرهنگ جهاد، شماره 30
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:16 AM
بیش از یکهزار و سیصد سال است که شیعیان، هر ساله در عزاى سرور و سالار شهیدان حضرت حسین بن على بر سر و سینه مى زنند، نوحه مى سرایند و بر مصائب او اشک ماتم مى ریزند. این عزاداریها هر ساله باشکوه تر برگزار شده و هیچ گاه کم فروغ و بى رونق نگردیده است. مردم با شور و عشق و از روى جان و دل در آن شرکت مى کنند و از بذل مال براى هر چه باشکوه تر برگزار شدن آن، دریغ نمىورزند.
نام حسین ـ علیه السلام ـ در قلبها حک شده است و یاد نام او، اشکهاى بى ریاى مرد و زن و پیر و جوان را جارى مى سازد. مردم کودکان خود را با مراسم عزاى حسین ـ علیه السلام ـ آشنا و آنها را با یاد و نام او بزرگ مى کنند و تکریم نام حسین بن على ـ علیه السلام ـ و شرکت در مراسم سوگوارى آن حضرت را از اوان طفولیت به آنان مى آموزند.
هر مصیبتى پس از سپرى شدن زمان، فراموش مى شود. اما چرا مصیبت و قیام آن حضرت از یادها نمى رود؟!
در اینجا برآنیم که به ذکر یکى از علل جاودانگى قیام آن حضرت پرداخته، به این حادثه از نگاه روان شناسى بنگریم.
سرچشمه رفتار انسان در علم روانشناسى
دانشمندان علم روانشناسى رفتار آدمى را ناشى از وجود انگیزه و امرى موسوم به «سایِق» مى دانند. سایق نیرویى است که انگیزه را در موجود زنده ایجاد یا آن را تقویت مى کند و در نتیجه او را به انجام عملى خاص وامى دارد.
سایقها یا محرکها از تنوع زیادى برخوردارند و هر سایقى محرکى خاص است که انگیزه رفتارى خاصى را در موجود زنده به وجود مى آورد، به گونه اى که برخى از دانشمندان این علم معتقدند انواع رفتارهاى انسان یا از سایقهاى تعادلى ریشه مى گیرند یا از سایقهاى ثانوى که خود از سایقهاى تعادلى به وجود آمده اند. [1]
پاداشها و تنبیه ها دو دسته از سایقهاى محرک و انگیزه سازند که از بارزترین و شاخص ترین سایقها به شمار مى روند و تأثیر مستقیم و کاملاً مشهودى بر رفتار انسانها و حتى حیوانات مى نهند. خداوند نیز، چون خالق انسان و از هر کسى به طبیعت او آگاه تر است، به خوبى مى داند که سیستم رفتارى او همواره از کانال انگیزه و سایق مى گذرد و به همین علت، در آیات خود از این طریق در بندگانش براى پیروى از دین اسلام ایجاد انگیزه مى کند و نیز انگیزه مؤمنان را تقویت مى سازد.
شاید به همین سبب است که بشارت به پاداشهاى اخروى و سعادت ابدى و نیز انذار از عذاب دردناک الهى و خسران ابدى، از مهم ترین مأموریتهاى پیامبران الهى است و حتى تمام مأموریت و رسالت آنان را در این دو کلمه «بشارت و انذار» مى توان خلاصه نمود:
( انّا ارسلناک بالحقّ بشیراً و نذیراً و داعیاً الى اللّه و سراجاً منیراً ) [2]
( و ما ارسلناک الاّ کافة للنّاس بشیراً و نذیراً ) [3]
( و ما ارسلناک الاّ مبشراً و نذیراً ) [4]
بشارتهاى قرآنى به پاداش بزرگ در قیامت و نعمتهاى بهشتى سایقهایى اند که انگیزه ایمان و پیروى از احکام دین اسلام را در انسان مؤمن به وجود مى آورند و راه را براى انجام اعمال نیک هموار، و انگیزه انجام اعمال زشت و ناپسند را کم رنگ و ضعیف مى سازند. آیاتى چون:
( و یبشّر المؤمنین الذین یعملون الصالحات انّ لهم اجراً حسناً ) [5]
( و یبشّر المؤمنین الذین یعملون الصالحات انّ لهم اجراً کبیراً ) [6]
( یبشّرهم ربهم برحمة منه و رضوان و جنات لهم فیها نعیم ) [7]
( و بشر الذین آمنوا و عملوا الصالحات انّ لهم جنات تجرى من تحتها الأنهار کلّما رزقوا منها من ثمرة رزقاً قالوا هذا الّذی رزقنا من قبل و أتوا به متشابهاً و لهم فیهاازواج مطهّرة و هم فیها خالدون ) [8]
نیز انذارهاى قرآنى به عذاب جهنم، آدمیان را از عذاب دردناک دوزخ بر حذر مى دارند و انگیزه کفر و شرک و انجام عمل زشت و ناپسند را در آنها تضعیف مى نمایند:
( ان الّذین کفروا لن تغنى اموالهم و لا اولادهم من اللّه شیئاً و اولئک هم وقود النّار ) [9]
( قل للّذین کفروا ستغلبون و تحشرون الى جهنّم و بئس المهاد ) [10]
( و من یعص اللّه و رسوله و یتعدّ حدوده یُدخله ناراً خالداً فیها و له عذاب مهین ) [11]
البته این تنها بخش اندکى از آیات فراوانى است که بشارت و انذار الهى را به مردم ابلاغ مى نمایند.
تعارض انگیزه ها
اگرچه آیات مذکور و نیز آیات و روایات مشابه، هر یک به عنوان سایق و محرک مى تواند در رفتار انسان تأثیرگذار باشد، ذکر این نکته نیز ضرورى است که درون انسان همواره صحنه کارزار انگیزه هاست; یعنى انگیزه هاى فراوانى همواره ذهن و فکر آدمى را به خود مشغول مى سازد و هر یک صاحب خود را به انجام عملى مطابق با آن انگیزه فرا مى خواند.
اما در این صحنه، تنها آن انگیزه نیرومندتر است که پیروز میدان مى شود و توفیق مى یابد تا رفتار صاحبش را به سوى خود سوق دهد; مثلاً علاقه به سعادت اخروى و نیز علاقه به کسب مقام و منزلت دنیوى ـ از راه باطل ـ دو انگیزه اى است که در درون هر انسانى وجود دارد; اما ممکن است انگیزه دست یابى به سعادت ابدى در یکى برانگیزه دست یابى به مقام و منزلت دنیا غلبه یابد و در نتیجه به انگیزه دست یابى به مقام و منزلت، رفتارى متناسب با انگیزه پیروز از او سر زند، اما در دیگرى انگیزه نخست مغلوب شده، مقام و منزلت دنیوى برگزیده شود.
البته پیروزى یک انگیزه بر انگیزه یا انگیزه هاى دیگر همواره منجر به نابودى یا از دست رفتن فرصت براى انگیزه هاى دیگر نمى شود; بلکه ممکن است آنها در حالت ضعیف شده یا ناهشیار نگاه داشته شوند تا آنجا که حتى صاحب آن نیز از وجود آن چندان آگاه نباشد و آنگاه که آن انگیزه نیرومند فروکش کرد و به هدفش نائل شد یا دچار شکست گردید، ناگاه با سایقى نیرومند انگیزه خفته و ناهشیار تقویت و آشکار گردد. [12]
انگیزه هاى کوفیان
در میان خلفاى جور، معاویه بارزترین و شاخص ترین خلیفه اى بود که از ایجاد سایقهاى نیرومند در بین مردم براى رسیدن به اهداف شوم خود، بیشترین بهره را بُرد. او با وعده هاى راستین و دروغین افراد را مى خرید و با این روش آنان را تحریک مى کرد تا به سمت او جذب شده، از گرد امیر مؤمنان و امام حسن و امام حسین ـ علیهم السلام ـ پراکنده شوند.
معاویه از یک سو با وعده هاى طمع انگیز و از سوى دیگر با تهدیدهاى خشن، شیعیان على بن ابى طالب ـ علیه السلام ـ را تحت فشار شدید قرار مى داد و انگیزه هرگونه اظهار ارادت و علاقه به خاندان علوى را در آنان تا آنجا که ممکن بود تضعیف مى نمود.
این روش در زمان یزید نیز تداوم یافت و نماینده و دست نشانده خون آشامش، عبیداللّه بن زیاد بیش از هر زمان دیگرى آن را در کوفه به اجرا درآورد.
از زمانى که پاى عبیداللّه بن زیاد به کوفه رسید، چنین رفتارى براى جلوگیرى از تصرف کامل شهر توسط شیعیان و هواداران سیدالشهداء به وضوح مشاهده شد. استفاده از سایقهاى محرک و سایقهاى بازدارنده در سطح بسیار وسیعى صورت پذیرفت.
او از یک سو با خریدن سران قبایل و نیز با وعده هاى ناچیز و حقیر و گاه پوچ به مردم عامى، به فراخور حال هر کس سایقى نیرومند براى مبارزه با انگیزه حمایت از حسین بن على ـ علیه السلام ـ ایجاد کرد و آنگاه که انگیزه حمایت از امام حسین ـ علیه السلام ـ را در بین مردم قوى تر دید، بر تحریکهاى خود افزود و با تهدید و ارعاب شدید، همت خود را بر تضعیف انگیزه مقدس مردم در حمایت و پیروى از سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ به کار بست.
سرانجام بشارتها و انذارهاى ابن زیاد که گاهى جنبه عملى نیز به خود مى گرفت، و ضعف و سستى ایمان کوفیان و عدم شناخت کافى نسبت به شخصیت و منزلت سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ و از همه مهم تر دنیاطلبى و مادى گرایى آنان تأثیر خود را بر رفتارشان نمایان ساخت و انگیزه آنان را در پیوستن به امام و حمایت از آن حضرت تضعیف نمود یا از بین برد.
از آن جمعیت انبوه دعوت کننده و بیعت کننده با مسلم بن عقیل، تعداد انگشت شمارى، مخفیانه خود را به امام حسین ـ علیه السلام ـ رساندند و به وعده خود عمل نمودند و بقیه یا دست از حمایت ابا عبداللّه ـ علیه السلام ـ کشیدند و به گوشه اى خزیدند یا در صف دشمنان امام درآمدند و کسوت قاتلین آن حضرت را بر تن نمودند.
برخى خبرها از سوى افرادى چون فرزدق به امام حسین ـ علیه السلام ـ مى رسید و در آن تصریح مى شد که قلبهاى مردم با امام و شمشیر آنان علیه آن حضرت است. این خبرها حاکى از آن بود که در وجود کوفیان دو انگیزه وجود داشت:
نخست انگیزه حمایت از امام زمان خود; یعنى حسین ـ علیه السلام ـ و جهاد در رکاب او با خلیفه فاسق و فاجر و دیگرى انگیزه برخوردارى از امنیت جان و مال و ناموس و انتخاب زندگى چند روزه دنیا و دست یابى به جایزه مادى.
سرانجام آنچه به وقوع پیوست، نتیجه اى جز شهادت مظلومانه سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ و اصحاب و خاندان با وفایش و به اسارت رفتن اهل بیتش در پى نداشت.
دگرگونى در انگیزه ها
پس از پایان حادثه عاشورا و بر ملا شدن ابعاد دلخراش و جانفرساى قیام سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ دوستداران و شیعیان اهل بیت به خود آمدند و کم کم زمینه پیدایش دو گروه عمده در میان آنان فراهم آمد:
گروه نخست توّابینى بودند که پس از دعوت از امام و بیعت با نماینده آن حضرت (مسلم بن عقیل)، عهدشکنى کردند و دست از یارى آن حضرت کشیدند و او را در میان سپاه کفر تنها گذاردند; آنها پس از شهادت امام، ندامت و پشیمانى سراسر وجودشان را فراگرفت و سرانجام منجر به برپایى قیامى موسوم به قیام توابین شد.
پس از آنکه انگیزه هاى دنیاطلبى کوفیان فروکش کرد و سایقهاى تطمیعى و تهدیدى حکومت اموى موضوعیت خود را تا حدى از دست داد، بار دیگر انگیزه دیندارى و دست یابى به سعادت ابدى در وجود کوفیان نمایان شد، اما این بار با قوت بیشتر; زیرا آنان پس از آنکه خاندان سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ را در کسوت اسیرى به کوفه دیدند و سر مطهر حسین ـ علیه السلام ـ را بر نوک نیزه مشاهده کردند، دریافتند که چه جنایت عظیمى مرتکب شده اند و در صورت عدم جبران بىوفایى و عهدشکنى خود، هرگز سعادت آخرت را در پیشگاه خدا و رسولش درک نخواهند کرد.
این عامل انگیزه آنان را تا آنجا قوت بخشید که دیگر هیچ انگیزه اى نمى توانست بر آن غلبه نماید. از این رو نخست در حمایت عبداللّه بن عفیف ازدى که ابن زیاد را به هنگام سخنرانى و بدگویى از سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ رسوا نمود جنگ سختى نمودند و عده اى کشته شدند [13] و پس از آن قیام توابین برپا شد و در نهایت سرکوب گردید; اما ترس از کشته شدن و جدایى از عزیزان باعث نشد تا آنان از انگیزه مقدسشان دست بردارند و درصدد جبران گذشته برنیایند.
گروه دوم شیعیانى بودند که تنها اخبار مظلومیتهاى حسین ـ علیه السلام ـ و اصحاب و اهل بیتش و جنایاتى که یزیدیان به آنان روا داشته بودند، به آنها رسیده بود.
پس از شنیدن این اخبار دو هیجان مهم «خشم» و «حُزن و اندوه» سراسر وجود آنان را فراگرفت: خشم نسبت به ظالمان و ستمگرانى که عامل محقق شدن چنین جنایتى بودند و حزن و اندوه به سبب جدایى از پیشوا و مولاى خود حضرت ابا عبداللّه و آن ستمى که بر او روا داشته شده بود.
از این رو شعلهور شدن این هیجانها در نهاد شیعیان، ظلم ستیزى و نیز خونخواهى سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ را در نهاد آنها بارور کرد و تلاشهاى بعدى آنان را در مخالفت و ستیز با حکومت وقت و یارى رساندن به قیامهاى توّابین یا پى ریزى قیامهاى خون خواهانه اى همچون قیام زید بن على بن الحسین را موجب شد.
سخنى درباره هیجان
هیجانها از دیدگاه دانشمندان روانشناس، سایقهاى عاطفى اند که تأثیرگزارترین عامل در رفتار مردم به شمار مى روند. علم روان شناسى بر این اعتقاد است که هیجانها از محرکها ناشى مى شوند. بنابراین محرکها هیجانها را و هیجانها رفتار آدمى را مى سازند.
«جورج اس برت» روانشناس معروف در این باره مى گوید:
«همه هیجانها از یک محرک که تعادل موجود زنده را بر هم مى زند ناشى مى شوند.» [14]
«هاردى اى کار» روانشناس دیگر در تعریف هیجان مى گوید:
«مى توان هیجان را اجمالاً به عنوان یک نوع سازگارى مجدد جسمانى تعریف کرد که به طور غریزى به وسیله یک موقعیت محرک به وجود مى آید و به نوبه خود باعث بروز انطباق مؤثرترى در مقابل آن موقعیت مى شود.» [15]
همچنین بسیارى از دانشمندان علم روانشناسى بر این باورند که سایقهاى عاطفى، یعنى هیجانها، یا انگیزه اند یا نقشى همانند انگیزه در رفتار آدمى ایفا مى کنند; یعنى همان گونه که انگیزه رفتارساز است، هیجانها نیز باعث بروز رفتارى متناسب با آن هیجان در انسان مى شود.
«سیلوان تام کینز و کارول ایزارد معتقدند تعریف هیجان با تعریفى که براى انگیزه مى شود برابر است; زیرا آنها رفتار را نیرو بخشیده و آن را هدایت مى کنند. مثلاً ترس شخص را براى انجام عمل و هدایت آن به سوى هدف یعنى رهایى از عمل ترس نیرومند مى سازد. پس هیجانها مانند برنامه ها، اهداف، نیازهاى فیزیولوژیکى و تمام انگیزه ها رفتار را نیرو بخشیده و هدایت مى کنند.» [16]
«رابرت لیسپر نیز معتقد است که هیجانها مثل انگیزه ها به رفتار انسان جهت و انتظام مى بخشد.» [17]
اما در میان سایقهاى عاطفى که تأثیرگزارترین سایقها در رفتار آدمى اند، «خشم» داغ ترین و پرشورترین هیجان به شمار مى رود.
«جان مارشال ریو» در کتاب خود مى نویسد:
«خشم یعنى هیجانى که به صورت بالقوه خطرناک ترین هیجان مى باشد; زیرا هدف کارکردى آن نابود ساختن موانع موجود در محیط است. خشم اگر چه در بسیارى از موارد مفید نیست; اما چون بقیه صفات و ویژگیهایى که در وجود آدمى نهاده شده است، نوع مفید نیز دارد. خشم مفید یا خشم مقدس از نظر تکاملى نیرو را در جهت دفاع از خود یا از کسى که به آن عشق مىورزد بسیج مى کند، دفاعى که ویژگى آن قدرت، استقامت و تحمل و بردبارى است.» [18]
او در ادامه مى افزاید:
«از سوى دیگر حُزن و اندوه نیز منفى ترین و آزاردهنده ترین هیجان مى باشد. دو فعال ساز اصلى اندوه، جدایى و شکست است. اندوه همبستگى گروههاى اجتماعى را آسان مى کند; چون جدایى از افرادى که در زندگى مهم هستند، موجب اندوه مى شود; و چون اندوه احساس ناراحت کننده اى است، پیش بینى آن ـ و یا تحقق آن ـ مردم را براى همبستگى و وحدت با اشخاص مورد علاقه بر مى انگیزد.» [19]
از این رو اندوه و حزن همواره باعث افزایش همبستگى و وحدت و اظهار همدردى بین هم نوعان، همکیشان، همبستگان یا اعضاى خانواده را موجب مى شود.
اکنون شاید به روشنى آشکار شده باشد که مظلومیت سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ و خاندان و اصحابش باعث ایجاد دو هیجان بزرگ «خشم و حُزن» در وجود شیعیان شد و در نتیجه اگرچه در ظاهر یزید و یزیدیان پیروز شدند، پس از آن واقعه پایه هاى حکومتشان بیش از پیش متزلزل گردید و هر روز از گوشه اى قیامى برخاست و انقلابى رخ نمود که آرامش را از حاکمان فاسق اموى ربوده بود.
ظلمى که بر خاندان عصمت و طهارت رفت، چنان خشم و حزنى در وجود شیعیان ایجاد کرده بود که همچون بُغضى گلوگیر، روحیه انتقام گیرى و خونخواهى را در وجود آنان بر مى انگیخت; خشمى که هرگز فروکش نمى کرد و حزنى که هرگز به فراموشى سپرده نمى شد.
راز جاودانگى قیام سرخ عاشورا
به راستى چرا امامان معصوم ـ علیهم السلام ـ پس از سیدالشهداء همچون او قیام نکردند و حماسه عاشورا را تکرار ننمودند؟ آیا آن بزرگواران از هر کس دیگرى اولى بر اظهار خشم خود نبودند؟!
روشن است که مبارزه با گمراهى، هر روز اقتضایى دارد و روش جدیدى را مى طلبد. اهل بیت ـ علیهم السلام ـ از این مهم غافل نبودند و براى تداوم مبارزه با انحراف و ظلم و بیدادگرى درصدد تبیین احکام شریعت و محافظت از آن در مقابل انواع کجرویها و بدعتها برآمدند; یعنى همان گونه که باید علیه ظلم و ستم جنگید و با ظالمان مبارزه نمود، باید احکام دین به روشنى تبیین مى شد و ابعاد مختلف آن براى مردم آشکار مى گشت.
امامان پس از سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ به دو امر همت گماردند: نخست ممانعت از فراموش شدن حادثه عاشورا و قیام خونین سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ و اهداف آن حضرت، و دیگر انجام دادن مأموریت خود در محافظت از کیان دین براساس آنچه شرایط عصر اقتضا مى نمود.
روزگار ائمه ـ علیهم السلام ـ پس از امام حسین ـ علیه السلام ـ اقتضاى قیامى دیگر را نداشت. از این رو مبارزه آنان به مبارزه سرد تبدیل شد و در کنار آن به تبیین احکام دین و ممانعت از انواع کجرویها و بدعتها مبادرت ورزیدند; اما این امر همواره در کنار تلاش گسترده براى احیاى راه سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ صورت مى پذیرفت.
از این روست که قیام ظلم ستیزانه امام حسین ـ علیه السلام ـ همواره تازه مانده و به امامان پس از سیدالشهداء ـ علیهم السلام ـ این امکان را داده تا مردم را از نظر بصیرت و آگاهى رشد داده، آنان را با حقایق و تعالیم دین بیشتر آشنا سازند و جهالتها را بزدایند و از این راه، مبارزانِ با سپاهیانِ تاریکى از بینش و آگاهى بیشترى برخوردار شوند.
مرور خاطرات مظلومیت سیدالشهداء ـ علیه السلام ـ و ظلم ستیزى آن حضرت و تأکید و اصرار فراوان نسبت به برپایى پرچم عزا و تشویق مؤمنان به زنده نگاه داشتن یاد او، به گونه اى است که گویى در هر سال، حسینى دیگر از فرزندان پیامبر ـ صلى الله علیه و آله و سلم ـ بر علیه ظلم و ستم قیام کرده و به دست ظالمان به شهادت رسیده باشد.
تأثیر این حرکت چیزى جز برقرار داشتن آن دو هیجان در وجود مسلمانان و شعلهور ساختن مجدد آن در میان شیعیان نبود، و جز روشن ماندن چراغ هدایت حسینى و متزلزل شدن پایه هاى هر حکومت فاسد، نتیجه دیگرى به دنبال نداشته است.
ادامه دارد...
پى نوشت:
[1] - انگیزش و هیجان ، ادوارد ج. مورى، ترجمه: دکتر محمدتقى براهنى، نشر شرکت سهامى خاص، ص 12.
[2] - سوره بقره (2) آیه 119.
[3] - سوره سبأ (34) آیه 28.
[4] - سوره اسراء (17) آیه 105.
[5] - سوره کهف (18) آیه 2.
[6] - سوره اسراء (17) آیه 9.
[7] - سوره توبه (9) آیه 21.
[8] - سوره بقره (2) آیه 25.
[9] - سوره آل عمران (3) آیه 10.
[10] - سوره آل عمران (3) آیه 12.
[11] - سوره نساء (4) آیه 14.
[12] - ر.ک: انگیزش و هیجان ، ادوارد ج. مورى، ترجمه دکتر محمدنقى براهنى، بحث تعارض انگیزه ها.
[13] - الفتوح ، ج 5، ص 124.
[14] - هیجانها ، روبرت پلاچیک، ترجمه محمود رمضان زاده، مؤسسه چاپ و نشر آستان قدس رضوى، 1371، ص 202.
[15] - همان، ص .
[16] - انگیزش و هیجان ، جان مارشال ریو، ترجمه یحیى سید محمدى، نشر ویرایش، 1380، ص 366.
[17] ـ انگیزش و هیجان ، ادوارد ج مورى، ترجمه دکترمحمدنقى براهنى،انتشارات شرکت سهامى خاص، ص 20.
[18] - انگیزش و هیجان ، جان مارشال ریو، ص 364.
[19] - همان، ص 366.
فرهنگ جهاد، شماره 36
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:17 AM
شکستن حصار
فرهنگ شیعى و خط اهل بیت، که بارزترین نماد آن در «حماسه عاشورا» تجلى یافت، پیوسته از سوى امویان و عباسیان مورد هجوم بود، تا از صحنه تأثیرگذارى در اندیشهها و عملها دور باشد. «انزواى تحمیلى»، ---------- رایج خط خلافت در برابر خط امامت بود.
امامان شیعه نیز براى شکستن این حصر، بر فرهنگ «یاد» تکیه داشتند و بهره گیرى از زیارت و مرثیه و شعر و «احیاى امر ائمه» تا ---------- بایکوت اموى و عباسى را ناکام بگذارند.
نقاب بر چهره حق افکندن و پوشاندن تابش و جلوه خورشید، سابقهاى بس طولانى دارد. آفتاب حق هم پشت ابر نمىماند و روشنگر جهان می شود. این تمثیل، در تقابل خط امامان و خط خلفا به وضوح دیده می شود.
از سویى، به شهادت اسناد تاریخى، هتک و قتل و تبعید و زندانى ساختن ائمه و فرزندان زهرا(علیها السلام) و حتى ممنوعیت تصریح به نام آنان، تا چه رسد به زیارت حضورى و دیدار چهره به چهره، سیاستى رایج از طرف قدرتهاى حاکم بود و این شاید براى ناآشنایان به بازىهاى تاریخ، باور کردنى نباشد، ولى گواهى اسناد را چه مىتوان کرد؟!
از سوى دیگر، ترویج فرهنگ ذکر و شعر و زیارت و مدح و مرثیه، به خصوص احیاى یاد عاشورا و مظلومیت ابا عبدالله الحسین(علیه السلام) به عنوان یک خط مشى دراز مدت و حصارشکن و خنثى کننده توطئه به انزوا کشاندن «مکتب اهل بیت»، به روشنى دیده می شود و ماندگارى جلوههاى شیعى و جاودانگى نام و یاد کربلا و عاشورا، در سایه همین فرهنگ است.
در عصر حضور
نوشتن و گفتن و نشر فکر و سرودن حماسه و مرثیه، از اسلوبهاى موفق تبلیغى در مورد یک اندیشه و مرام و حادثه است. وقتى اهل باطل از این شیوه بهره می گیرند، چرا پیروان حق چنین نکنند؟
در مقابل دروغپردازىها و جعل حدیث و پخش فضایل ساختگى نسبت به امویان و وابستگان حاکمان جور که کار «بازرگانان حدیث» بود،[1] تأکید امامان بر نقل فضایل اهل بیت عصمت و تشویق شاعران به سرودن شعر درباره خاندان پیامبر و بهرهگیرى از آن در تبیین و افشاى مظلومیت آل الله، هم مقابله با آن «جوّ دروغ» بود، هم انجام رسالتِ «دفاع از حق».
ذکر مناقب و بیان احادیث اهل بیت، در آن جو آلوده به تزویر و دغل، ارزشى گران داشت و نوعى مبارزه به شمار می آمد، حتى در فرصتِ بالاى دار هم فضایل عترت را بیان مىکردند; همچو میثم تمار.
در آن عصر خشن و روزگار خفقانزده نسبت به «راه راست»، احیاى فرهنگ اهل بیت، تلاشى مثبت و سازنده محسوب می شد و شاعران متعهد شیعه، ضمن افشاگرى علیه مظالم جباران، به نشر مناقب علوى و مصائب عاشورا و خط فکرى ائمه معصوم وطرح هدایتى شیعه مىپرداختند، تا مردم حقطلب، در آشفته بازار آن همه خطوط گوناگون و جریانهاى فکرى و سیاسى ساخته و پرداخته دستگاه حاکم یا منحرفانِ شهرتطلب، «عروة الوثقى» و «حبل المتینِ» استوار و اطمینانبخش و «صراط مستقیم» را بشناسند و به بی راهه نروند.[2]
برگزارى جلسات و دیدارهاى حضورى و نقل احادیث ائمه و آشنا ساختن تودههاى هوادار اهل بیت با سخنان معصومان، در زمان حیات ائمه و عصر حضور هم جریان داشت و مورد تشویق امامان بود و از آن به عنوان «احیاى امر» یاد می شد.
امام صادق(علیه السلام) از فضیل مىپرسد: آیا می نشینید و با هم حرف میزنید و حدیث می گویید؟ می گوید: آرى! جانم به فدایت. حضرت فرمودند:
«اِنَّ تِلْکَ المجالِسَ اُحِبُّها، فَاَحیُوا اَمْرَنا یا فُضَیْل، فَرَحِمَ اللّهُ مَنْ اَحیى اَمْرَنا ... .»[3]
«این گونه مجالس را من دوست می دارم، پس اى فضیل! امر ما را زنده بدارید، رحمت خدا بر کسى که امر ما را احیا کند.»
در حدیث دیگرى چنین توصیه فرمودند:
«تَزاوَرُوا وَ تَلاقُوا وَ تَذاکروا و اَحْیُوا اَمْرَنا.»[4]
«همدیگر را دیدار و ملاقات کنید، با هم مذاکره و گفت و گو کنید و امر ما را زنده نگاه دارید.»
این تعبیر «اَمْر» همان چیزى است که مقوم، ریشه و مبناى «فرهنگ اهل بیت» و «خطِّ امامت» است، یعنى عقیده به جایگاه و علم و عصمت و امامت آنان و اطاعت امرشان و حجت دانستن آنان در امور دین و دنیا. علامه مجلسى در تفسیر این کلمه نوشته است:
«مراد از "امر ائمه"، امامت و دلایل امامت ائمه و فضیلتها و صفات آنان است و نیز نقل اخبار و نشر آثارشان و بحث و یادآورى علومشان و احیاى دانشهایشان از طریق عنایت و توجه و نوشتن و نقل کردن، به شکلى که مانع از کهنه شدن و فراموش گشتن و فرسودگى معارف آنان گردد و به نحوى باشد که مایه حفظ آن شود.»[5]
روى این اصل، تشکیل جلسات ذکر و حدیثخوانى و منقبتخوانى و نقل معارف اهل بیت، موجب زنده شدن و زنده ماندن فکر و فرهنگ سازنده شیعى بوده و علی رغم ---------- خلفا در جهت بستنِ درِ خانه ائمه و منزوى ساختن آنان و به فراموشى سپردن این جریان حق، خورشید فروزان فضایل و جلوههاى مرامشان دلها و اندیشهها را در تسخیر خود داشت و امامان، حاکمانِ بلامنازع و فرماندهان بی ساز و برگِ دلها و جانها بودند.
ذکرها و یادها نیز نوعى مبارزه بود و جلسات انس و دیدار، یافتن محور وحدت به شمار می آمد و حلقههاى نقل احادیث، مایه انسجام فکرى و پیوندهاى عقیدتى شیعه محسوب می شد. امامان نیز مشوق این گونه برنامه هاى فرهنگى در عصر خودشان بودند.
اهرم شعر (مدایح و مراثى)
ارزش شعر خوب و متعهد و مکتبى، وقتى روشنتر می شود که به تباهگرى سرودههاى منفى و شعرهاى تخریبى و قالبهاى ادبى استخدام شده در خدمت کفر و ظلم و فساد توجه شود. در هر صورت، هر دو سلاح است، یکى «با حق»، یکى «برحق». شعر منفى و ضدارزش را جز با شعر خوب و پرمحتوا و آرمانگرا نمىتوان پاسخ گفت. اگر شعر مبتذل و فاسد، «سیّئه» باشد، شعر ارزشى «حسنه» است و به مقتضاى آیه (اِدْفَعْ بِالَّتى هِىَ اَحْسَنُ السّیئةَ)،[6] باید «سیّئات شعرى» را با «حسنات شعرى و هنرى» دفع کرد و از میدان به در برد.
دربارهاى خلفا، هم براى توجیه حکومت ظالمانه خویش، هم براى به انزوا کشاندن یا لجن مال کردن رقیبان و دشمنان، از شاعران و اهرم شعر بهره می گرفتند.
در مقابل، شاعران مکتبى و پروردگان دامن اسلام و دلباختگان اهل بیت، با شمشیر شعر به میدان می رفتند و در حوزه ادب و کلام و بلاغت و شعر، به تمجید خوبىهاى خاندان رسالت و بیان مفاسد خلفا و ماندگار ساختن یاد مظلومیت شهداى کربلا مىپرداختند.
کسانى همچون فرزدق، کمیت، دعبل، عوف بن عبدالله، عبدالله بن کثیر، عبدى کوفى و ... با زیباترین و مؤثرترین وجهى، مفاخر و فضایل ائمه را در قالب شعر بیان مىکردند و با جانسوزترین تعبیرات، مظلومیت «آل على» و شهیدان راه حق و کشتگان وادى عشق در کربلا را ترسیم مىکردند.
در آن روزگار، شاعران متعهد شیعه، سنگرداران پرشور و مبارزان نستوه میدان بیان بودند و جهادشان مورد توجه ائمه بود و شاعران مکتبى، در دل حقطلبان و باطلستیزان جا داشتند و از همین رو اغلب تحت تعقیب بودند.
به بیان مقام معظم رهبرى:
«با توجه به پایگاه بلند "شعر مسلکى" در قرنهاى اول و دوم هجرى و یادآورى این نکته که شاعر متعهد به مسلک، برجستهترین و مؤثرترین نقش را در ترویج گرایشهاى مسلک خود و تبیین هدفها و شعارهاى آن به کار مىبرده است، طبیعى می نماید که حساب ویژهاى براى اظهارات و سرودههاى شاعران وابسته به جناحهاى سیاسى در نظر گرفته آید ... شاعران هواخواه علویان در قصاید خود که غالباً سرشار از نوعى عاطفه شورانگیز ناشى از احساس مظلومیت است، این استدلالها را رد کرده، استدلالهاى دیگرى و گاه از نوع همانها بر حقانیت ادعاى ائمه شیعه ارائه می نمودند ... .»[7]
به تعبیر استاد محمدرضا حکیمى:
«در شعر مذهبى، نظر کلى بر نشر مبادى دین بود و احیاى حقایق ایمان و زنده کردن دلها و جانها و جارى ساختن خون حماسه و تعهد در رگها و پىها. از این رو شاعران بزرگ شیعه، همیشه براى حکومتهاى فاسد، خطرى بزرگ محسوب می شدند; زیرا آنان در خلال مدح آل محمد(صلى الله علیه وآله وسلم)، حقایق دین و صفات لازم حاکم دینى را یاد مىکردند و با ذکر صفات اسلامى امامان و مقایسه و تحقیر زمامداران، دلها را به حق و حکومت حق توجه می دادند.»[8]
حمایت امامان از شاعران متعهد
امامان شیعه، با صراحت و کنایه، با گفتار و عمل، مدافع شاعرانى بودند که سلاح شعرى خویش را در این جبهه به کار می گرفتند و مدیحهسراى اهل بیت و مرثیهسراى مظلومانِ آل على بودند. وعده پاداشهاى عظیم الهى، براى شاعرانى که مدح آل محمد کنند و درباره امامان شعر بسرایند، در این رابطه است. این فرموده امام صادق(علیه السلام) که:
«مَنْ قالَ فینا بیتَ شِعر بَنى اللّهُ لَهُ بَیْتاً فى الجَنَّةِ.»[9]
«هر که درباره ما یک بیت شعر بسراید، خداوند برایش خانهاى در بهشت بنا کند.»
یکى از احادیث فراوان در این مورد است. عالمان راستین نیز در پیروى از همین خط ولایى، نظرات روشن و مثبت خویش را ابراز کردهاند.[10]
علامه امینى در تحلیل موضع حق شاعران شیعى و حمایت آنان از خاندان رسالت، درباره «سید حمیرى» که یکى از این وارسته مردان مخلص اهل بیت بود و از یادآوران بزرگ عاشورا و از محبوبان و مقربان در نگاه و دل امام صادق(علیه السلام) به شمار می رفت، نوشته است:
«... از بسیارى از شاعران در جدیت و دعوت به بنیاد استوار، پیشى گرفت و در ستایش عترت پاک پیامبر، فراوان شعر گفت و با ایثار جان و هستى در راه تقویت روح ایمان در جامعه و احیاى دلهاى مرده، با پراکندن و نشر فضایل "آل اللّه" وگسترش فضایل این خاندان و نکوهش و انتقاد از دشمنانشان، از دیگر شاعران، برتر و بالاتر گشت ... و به گفته ابوالفرج اصفهانى، شعرهایش یا آمیخته با مدح بنى هاشم، یا بدگویى و انتقاد از دشمنان و مخالفانشان بود.»[11]
این شیوه، بخشى از تولى و تبرى به شمار می رفت که شاعران ولایى دیگر نیز در این عرصه فعال بودند. دِعبل هم یکى از چهرههاى فعال درا ین مورد بود و در مدح امیرالمؤمنین و مرثیه ابا عبدالله الحسین و ستایش از خط ائمه، شعرهاى فراوانى سرود. روشن است که داشتن چنین خط و موضعى براى شاعران دار بر دوش گران تمام می شد. زندگى سراسر سختى و فشار و آکنده از هراس این گونه فرزانگان شیردل، نشان این حقیقت است.
مثلاً وقتى کمیت، قصیده بلندى در مدح بنى هاشم و سوگنامه زید بن على و پسرش یحیى بن زید سرود، گزارش این قصیده به هشام بن عبدالملک رسید، به والى آن روز کوفه نوشت وسوگندش داد که دست و زبان کمیت را قطع کند. ناگهان کمیت، خانه خود را در محاصره نیروهاى سواره والى دید. آنان کمیت را دستگیر و زندانى کردند.[12] این نشانگر آن است که شعرهاى موضعدار چنین شاعران، تنها به ائمه معصوم منحصر نمی شد و حساسیت حاکمان جبار هم تنها به سوگ سرودههاى مخصوص امام حسین(علیه السلام) و عاشورا نبود.
اشک و عزا، سلاح شیعه
در راستاى احیاى «امر ائمه» و فضایل و مظلومیت و مکتب آنان، جز شعر و ادب، اشک و عزا هم به صحنه آمد و به توصیه امامان، به عظیمترین عاملِ ماندگارى خط اهل بیت، به ویژه حادثه برانگیزنده عاشورا تبدیل شد.
در همین مورد نیز، «عزادارى» نقش خود را در «حصارشکنى» ایفا کرد و نوحهسرایى و گریه و برپایى مجالس عزا و به کارگیرى سلاح اشک، اهداف ائمه را پیش برد و دشمنان ظالم را رسوا ساخت.
اگرچه سوگوارى و اشک ریختن بر مظلومیت اهل بیت عصمت، در مورد همه امامان مظلوم و شهداى آل على و اولاد فاطمه، مطرح بوده است، اما مسأله سیدالشهداء(علیه السلام) در این میان، ویژگى چشمگیرترى داشته و از اثرگذارى و تحولآفرینى بالاترى برخوردار بوده است. از این رو، بیشترین تأکید نیز از سوى امامان نسبت به گریه وعزا و زیارت و تربت و تجلیل از سیدالشهدا صورت گرفته است.
جعفر بن عفان یکى از مرثیهسرایان امام حسین(علیه السلام) است. امام صادق(علیه السلام) به او فرمود:
«شنیدهام درباره حسین بن على شعر می گویى و خوب هم شعر می گویى! گفت: آرى اى پسر پیامبر. آن گاه از سرودههاى خود در محضر امام خواند. حضرت و حاضران به شدت گریستند، آن چنان که اشک بر صورت و محاسن امام جارى شد. سپس امام فرمود: اى جعفر! به خدا قسم در لحظهاى که سوگنامه حسین(علیه السلام) را مىخواندى، فرشتگان مقرب پروردگار، شاهد و شنواى سخنت بودند و همچون ما و بیش از ما گریستند. خداوند بهشت را بر تو لازم کرد و تو را آمرزید. آن گاه امام فرمود: هیچ کس درباره حسین(علیه السلام) شعرى نگفت که بگرید و بگریاند، جز آن که خداوند او را بخشود و بهشت را بر او واجب ساخت.»[13]
این برنامه دینى، به عنوان سنتى شیعى که از سوى پیامبر و امامان و بزرگان دین مورد قبول بود، در قلمرو وسیعى اجرا می شد. عالمان دین و محققان نیز، تحقیقات ارزندهاى در ثبت این حوادث و نگارش تاریخچه عزادارى و گریه و نوحه بر امام حسین(علیه السلام) و دیگر مظلومان آل على(علیه السلام) داشته و آنها را در اختیار اهل مطالعه قرار دادهاند. سنتهاى عزادارى مسلمانان بر سیدالشهداء(علیه السلام) و آیینهاى مذهبى ایام محرم و مناسبتهاى سوگوارى در کوفه، کربلا، مدینه، شام، مصر و ... همچنین موضع و عملکرد دشمنان اهل بیت پیامبر در قبال این مسأله، در حافظه تاریخ و تألیفات عالمان باقى مانده است.[14]
این گونه مراسم و آمیختن حس دینى به عاطفه بشرى در قالب عزادارى به یاد کربلا و عاشورا، مایه بقاى مکتب و گسترش و تبلیغ معارف دین و فرهنگ اهل بیت بوده است. به فرموده امام خمینى(قدس سره):
«... این مجالسى که در طول تاریخ برپا بوده است و با دستور ائمه(علیهم السلام) این مجالس بوده است، خیال نکنند بعضى از این جوانهاى ما که این مجالس، مجالسى بوده که گریه در آن بوده است، حالا ما باید گریه دیگر نکنیم. این یک اشتباهى است که مىکنند ... ائمه این قدر اصرار کردند به این که مجمع داشته باشید، گریه بکنید، چه بکنید، براى این که این حفظ مىکند این کیان مذهب ما را.»[15]
در حدیثى طولانى نقل شده است که امام صادق(علیه السلام) به عبدالله بن حماد فرمود: به من خبر رسیده است که جمعیتى از اطراف کوفه و جاهاى دیگر از زن و مرد، در نیمه شعبان به زیارت حسین(علیه السلام) می آیند و سخنها و داستانها و ندبهها و سوگوارى و مرثیهخوانى دارند. وى گفت: آرى چنین است، خود من نیز برخى از این صحنهها را دیدهام. حضرت فرمود:
«سپاس خدایى را که در میان مردم، کسانى را قرار داده است که به سوى ما می آیند و ما را می ستایند و براى ما مرثیه می سرایند، و خداوند کسانى را دشمن ما قرار داده که بر آنان طعنه زده و ملامت مىکنند و تهدیدشان کرده و کارشان را تقبیح مىکنند.»[16]
این گونه گزارشهاى تاریخى، گویاى آن است که این فرهنگ، در آن دوران بوده و تأثیر احیاگرانه خود را هم داشته است.
انتقال فرهنگ شهادت به آیندگان
در عصر خفقان عباسى، رساندن صداى مظلومیت آل على(علیه السلام) به گوش مسلمانان، رسالتى عظیم بود و بیان رنجهاى جانکاه پیشوایان حق و خون دل خوردنهاى ائمه عدل، تعهدى بزرگ به شمار می آمد. فاش کردن ناله مظلومیت خاندان عصمت که در آن هیاهوى پرفریب اغواگران گم می شد، جهادى در راه حق و عدل بود.
به این تأکید، که همچون منشورى از سوى امام باقر(علیه السلام) خطاب به شیعیان صادر شده است دقت کنید:
«بر حسین، ندبه و گریه کنید و به اهل خانه، به آنان که پروا و تقیهاى از آنان نیست، دستور داده شود که بر حسین بگریند. در خانهها، مراسم گریه و عزادارى، ناله سر دادن در غم حسین باشد، اهل خانه و شیعیان به یکدیگر تعزیت و تسلیت گویند. اگر چنین کنند، من از سوى خدا براى آنان ضامن پاداش حج و عمره و جهاد می شوم.
راوى مىپرسد: چگونه به یکدیگر تسلیت بگوییم؟ امام فرمودند:
به یکدیگر بگویید: خداوند، پاداش ما را در مصیبت حسین(علیه السلام) عظیم بدارد و ما و شما را از خونخواهان او، در رکاب ولى خود مهدى آل محمد(صلى الله علیه وآله وسلم) قرار دهد:
"عَظّم اللّهُ اُجورنا بِمُصابنا بالحسین(علیه السلام) و جَعَلَنا و ایّاکم مِنَ الطّالبینَ بِثارِهِ مَعَ وِلیِّه و الامام المهدى من آل محمد ...".»[17]
این تسلیت گویىها و برنامههاى خانگى و سوگوارى براى شهید کربلا، علاوه بر ریشهدارتر ساختن باورهاى ظلمستیزانه و حمایت از مظلوم، صداى اعتراضى ضد دشمنان حق و استغاثه مظلومان علیه ستمگران است و هر خانه علوى و فاطمى که داغدار یک شهید یا مبتلابه فراق و حبس یکى از اولاد پیامبر است، وقتى در سوگ سالار شهیدان اشک می ریزد، حس عدالتخواهى و انتقامجویى از ستمگران و تلاش جهت برپایى حکومت دین و اجراى حکم خدا در جانش شعله مىکشد.
این، خاصیت هر گریه و عزادارى در عصر خفقان است که تبدیل به کانونى براى «افشاگرى»، «الهامگیرى»، «خطدهندگى»، «تجمع نیروها» و شناخت افراد و شناساندن چهرههاى پاک و الگویى است.
این آثار، نه تنها در گریه بر حسین بن على(علیه السلام) است، و این انگیزهها نه تنها محصول سوگوارى براى شهداى کربلاست، بلکه هر امام شهیدى که این پایگاه قلبى و تأثیر عاطفى را بر شیعه دارد، چه امام سجاد و امام باقر(علیهما السلام) باشد در بقیع، چه امام هادى و امام عسکرى(علیهما السلام) باشد در سامرا، و چه موسى بن جعفر(علیهما السلام) و چه حضرت رضا(علیه السلام) باشد در غربت طوس.
آرى، عزادارى بر شهید، انتقال فرهنگ شهادت به نسلهاى آینده است. از زبان شهید مطهرى بشنویم که خود یکى از ذاکران بزرگ «حماسه حسینى» بود:
«در اصل، فلسفهاش تهییج احساسات علیه یزیدها و ابن زیادها و به سود حسینها وحسینىها بوده، در شرایطى که حسین(علیه السلام) به صورت یک مکتب، در یک زمان حضور دارد و سمبل راه و روش اجتماعىِ معین و نفى کننده راه و روش موجود معین دیگرى است، یک قطره اشک برایش ریختن، واقعاً نوعى سربازى است. در شرایط خشن یزیدى، در حزب حسینىها شرکت کردن و تظاهر به گریه کردن بر شهدا، نوعى اعلام وابسته بودن به گروه اهل حق و اعلان جنگ با گروه اهل باطل و در حقیقت، نوعى از خود گذشتگى است. اینجاست که عزادارى حسین بن على(علیهما السلام) یک حرکت است، یک موج است، یک مبارزه اجتماعى است.»[18]
مگر این، چیزى جز برانگیختن روح شهادتطلبى و انتقال این فرهنگ را به نسلهاى آینده می رساند؟ و در جریانِ این «بستر فرهنگى» قرار گرفتن، مگر جز از راه این «موجآفرینى عاشورایى» میسر است؟
این است که ادعا می شود بقاى دین در سایه نهضت عاشورا و بقاى جریان کربلا و فرهنگ عاشورا در سایه عزادارى و احیاگرى نسبت به آن «حماسه» بوده است.
پس، باید پاس بداریم «یاد»ها را، تا مکتب ما، جاودانه بماند و عاشوراى حسینى همواره درسآموز نسلها و عصرها باشد.
پى نوشت :
[1]- در این زمینه، ر.ک: الغدیر، ج 5، 9 و 10 از مرحوم علامه امینى.
[2]- نمونههایى از این گونه تلاشهاى فرهنگى را در الغدیر ج 2 و ادبیات انقلاب در شیعه از صادق آیینهوند مىتوان دید.
[3]- بحارالانوار، ج 44، ص 282.
[4]- همان، ج 71، ص 352.
[5]- مرآة العقول، ج 9، ص 50.
[6]- سوره مؤمنون (23) آیه 96.
[7]- پیشواى صادق، ص 81.
[8]- ادبیات و تعهد در اسلام، ص 274.
[9]- وسائل الشیعة، ج 10، ص 467.
[10]- از جمله ر.ک: الغدیر، ج 2، ص 2 ـ 25.
[11]- الغدیر، ج 2، ص 240.
[12]- همان، ص 195.
[13]- وسائل الشیعة، ج 10، ص 464.
[14]- از جمله ر.ک: تاریخ النیاحة على الامام الشهید، سید صالح شهرستانى، و ترجمه فارسى آن به نام تاریخچه عزادارى حسینى از زمان آدم تا زمان ما در کشورهاى جهان.
[15]- صحیفه نور، ج 10، ص 217.
[16]- وسائل الشیعة، ج 10، ص 468.
[17]- همان، ص 399.
[18]- نهضتهاى اسلامى صد ساله اخیر، ص 88.
فرهنگ جهاد، شماره 29
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:18 AM
مفهوم «عزّت» در فرهنگ واژه شناسان
واژه «عزّت» و بزرگمنشى در فرهنگ واژهشناسان به معنى عزیز، دوست داشتنى، گرامى، نیرومند، بى نظیر[1]، کمیاب، نایاب،[2] ارجمند، ارجدار، سخت، گران و دشوار، انجام ناشدنى، غیرقابل نفوذ و شکستناپذیر آمده،[3] و نیز وصف و حالتى است که اگر در دنیاى وجود انسان راه یافت و فرد، جامعه و تشکیلاتى حقیقت عزّبه آن گوهر گرانبها و زندگی ساز آراسته گردید، آن حالت اجازه مقهور شدن و تن سپردن به ذلّت و فرومایگى را به او نمی دهد، و وى را در برابر مشکلات، موانع رشد، دشواری هاى طاقت فرسا، دشمنان ددمنش، فراز و نشیبهاى تند و سخت و انواع وسوسه ها و دمدمه هاى ویرانگر و لغزاننده، شکستناپذیر و بیمه می سازد.
اصل این واژه و مفهوم آن از ریشه «عَزاز» (زمین سخت و نفوذناپذیر) گرفته شده; به همین جهت هنگامى که گفته می شود: «اَرْضٌ عَزازٌ»; منظور زمین سخت و نفوذناپذیر است، و آن گاه که گفته می شود: «تَعَزَّزَ اللَّحْمُ» منظور این است که: «گوشت، در بازار به گونهاى کمیاب و یا نایاب شده است، که نمی توان به آن دست یافت».[4]
با این بیان شاید بتوان گفت که این واژه در اصل به مفهوم صلابت، و شکستناپذیرى آمده، آن گاه به تناسب ریشه و از باب توسعه در به کارگیرى معانى دیگر، به مفهوم عزیز، ارجمند، نایاب، توانا، و حتى تعصب، خودبزرگ پندارى در برابر حق و حقناپذیرى نیز به کار رفته است.
قرآن و کاربرد این واژه
در آیات قرآن نیز واژه «عزّت» و مشتقات آن در این معانى و مفاهیم به کار رفته است:
1ـ عزیز و ارجمند، در برابر ذلیل و بی ارج و بها:
(فَلَمّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ)[5]
«پس هنگامى که برادران یوسف بر او وارد شدند، گفتند: هان اى عزیز! ... .»[6]
2ـ سرفراز و پرصلابت، دربرابر فروتن و نرمخو:
(یَا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یِاْتِى اللّهُ بِقَوْم یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ اَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنینَ اَعِزَّة عَلَى الْکافِرینَ)[7]
«اى کسانى که ایمان آوردهاید! هر کس از شما از دین و آیین خویش برگردد به خدا زیانى نمی رساند، چرا که به زودى خدا گروهى را خواهد آورد که آنان را دوست می دارد و آنان نیز او را دوست می دارند; با مردم با ایمان و قانونگرا فروتن و نرمخو هستند، و بر کفرگرایان و قانون ستیزان پرصلابت و سرفراز.»
3ـ نیرومندتر و پرتوانتر، در برابر ناتوانتر و زبونتر:
(اَنَا اَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَراً)[8]
«دارایى من از تو افزونتر است و از نظر شمار نفرات نیز از تو پرتوانترم.»
4ـ غالب و چیره، در برابر مغلوب و شکستپذیر:
(إِنَّ هَذَا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِیَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَکْفِلْنِیهَا وَعَزَّنِی فِی الْخِطَابِ)[9]
«این برادر من است. او نود و نه عدد میش دارد، و من تنها یک میش دارم، امّا او می گوید: آن را هم به من واگذار کن; و در سخنورى بر من چیره شده است.»
5ـ شکوه و شکستناپذیرى:
(اَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعاً)[10]
«... آیا اینان به راستى سرافرازى و پیروزمندى را نزد حقناپذیران می جویند؟! این پندارى بى اساس است! چرا که پیروزمندى و سرافرازى یکسره از آن خدا و نزد اوست.»
6ـ سخت و دشوار:
(لَقَدْ جآءَکُم رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ ...)[11]
«بی تردید براى شما پیامبرى از خودتان آمد که بر او گران است شما در رنج و دشوارى بیفتید ... .»
7ـ عزیزتر و ارجمندتر:
(قالَ یا قَوْمِ اَرَهْطى اَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِّنَ اللّهِ ...)[12]
«هان اى قوم من! عشیره کوچک من بر شما از خدا عزیزتر است که فرمان او را پشت سر خویش افکنده و او را از یاد بردهاید؟»
8ـ تعصب و سرکشى و حقناپذیرى:
(بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِى عِزَّة وَ شِقاق)[13]
«آنان که کفر ورزیدند در سرکشى و ستیزهاند.»
با این بیان، واژه «عزّت» به تناسب مفهوم اصلی اش ـ که سختى و نفوذ ناپذیرى است ـ گاه در سرکشى و حقناپذیرى نیز به کار رفته است، که در این صورت، به بیان «راغب» با این واژه، گاه ستایش می گردد و گاه نکوهش.
ت و آزادگى
واژه «عزّت» در فرهنگ قرآن و عترت به مفهوم اوج گرفتن به مرحله توانمندى معنوى و اخلاقى و عظمت روح و توسعه شخصیت و آراستگى به مهر و مدارا و صلابت و شکستناپذیرى روان در برابر باطل و بیداد آمده است.
این قدرت شگرف و شکستناپذیر، در مرحله نخست از ژرفاى جان انسانِ خودساخته سرچشمه می گیرد و پس از سربرآوردن از رویشگاه خویش، به تدریج در کران تا کران اندیشه و عقیده، زبان و قلم، دست و دیده، گفتار و کردار و برنامه ها و هدفها و روش زندگى او تجلى می یابد و آن گاه به او عظمت و شکوه و معنویت و مهر و مدارا و شکستناپذیرى می بخشد.
کسى که به این ویژگى انسانى و معنوى آراسته شود، از سویى به راستى تجسم اخلاص وپاکى، حقگرایى و حقپذیرى، فروتنى و بردبارى، صلحجویى و مدارا در ابعاد گوناگون زندگى می شود و در همان حال خود را فراتر از بردهمنشى و دنبالهروى، فراتر از بافتن و شنیدن چاپلوسی ها و ستایشهاى چندشآور و لقبهاى پوشالى و پرطمطراق، فراتر از فرمانبرداری هاى چاکرمنشانه و اهانتآمیز می خواهد.
به مرحلهاى اوج می گیرد و خود را عزیز می دارد که نه در برابر زر و زور، نفوذ مىپذیرد و نه در برابر نیرنگ و فریب; نه بیداد و ناروا را تحمل و نه آن را به دیگران تحمیل مى کند و نه می تواند نظارهگر اسارت مردمى در چنگال این آفتهاى عزّتکش و ذلّتبار باشد و دم فرو بندد.
آرى، حقیقت عزّت و آزادگى پذیرش مدیریت خِرَد و وجدان بر جان و جامعه و رعایت مقررات و حقوق مردم است، نه انبوهى شعر و شعار بدون عمل و فرصتسوز.
امیرمؤمنان عزّت و آزادگى واقعى را تواضع و فروتنى در برابر حق و عدالت می نگرد:
«اَلْعِزُّ اَنْ تذِّلَ لِلْحَقِّ اِذا لَزِمَکَ.»[14]
امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
«شَرَفُ الْمُؤْمِنِ قِیامُهُ بِاللَّیلِ وَ عِزُّهُ کَفُّ الأذْى عَنِ النّاسِ.»[15]
«شرف انسان در شب زندهدارى اوست و کرامت و آزادگی اش در عدالت و دست نگاه داشتن از آزار مردم و رعایت حقوق آنان.»
«اَلصِّدقُ عِزٌّ وَ الْجَهْلُ ذُلٌّ.»[16]
«آراستگى به راستى و درستى، عزّت و آزادگى است و جهالت و نادرستى، ذلّت و خفت است.»
«حُسْنُ خُلْقِ الْمُؤْمِنِ مِنَ التَّواضُعِ، وَ عِزُّهُ تَرْکُ الْقِیلِ وَ الْقـالِ.»[17]
«منش شایسته انسان با ایمان از تواضع و فروتنى اوست و عزّت و آزادگى او، در وانهادن جنجال و هیاهو و زبان و ---------- خشونتبار است.»
قرآن و جلوه هاى عزّت و آزادگى نهضت امام حسین(علیه السلام)
گذشت که «عزّت» به مفهوم توانایى، شکستناپذیرى، استقلال، پیروزى، استوارى، ریشهدارى، سلطهناپذیرى و عدم تحمیل سلطه در میدانهاى مادى و معنوى و رعایت کرامت خود و دیگران است، و در برابر آن، وابستگى، دنبالهروى، تزلزل، بی ریشگى، ذلّت، حقارت، پستى، زبونى، زورمدارى، خودکامگى، از خودبیگانگى، فرومایگى و خودباختگى قرار دارد. آن، از ویژگی هاى انسان مترقى و جامعه باز، شایسته سالار، قانونمدار، مطلوب و راستین اسلامى است، و این یکى، خصلت فرد و نشان جامعه شرکپذیر، شخصپرست، استبدادزده و ستمپذیر است.
... و حسین(علیه السلام) بزرگآموزگار این ویژگى پرجاذبه انسانى و اخلاقى و درخشانترین سمبل این راه افتخارانگیز است. یکى از هدفهاى بلند نهضت عزّتطلبانه عاشورا، نفى ذلّت و ذلّتپذیرى از سیما و منش فرد و جامعه در بند استبداد اموى، آن گاه عزّتآموزى و عزّتطلبى و نشان دادن راه آزادمنشى و آزادگى مطلوب قرآن وپیامبر و بهادادن به کرامت و حقوق انسان در عصرها ونسلهاست، واز این زاویه است که می توان جلوه هاى عزّت وآزادگى مورد نظر قرآن را در نهضت حسین(علیه السلام)ویا نُمودهاى عزّت وآزادمنشى عاشورا را در آینه قرآن به نظاره نشست.
هنگامى که به زندگى پر افتخار پیشواى آزادى و نهضت آزادی خواهانه عاشورایش می نگریم، به روشنى در می یابیم که آن نمونه درخشان عزّت و شکستناپذیرى قرآن، در حرکت فکرى و فرهنگى و ذلّتزداى خویش در تدارک آفرینش عزّت و شکوه براى جامعه و در اندیشه افشاندن بذر سربلندى و سرفرازى در مزرعه خزانزده روزگار خویش و آن گاه شکوفا و بارور ساختن و به گلنشاندن آنهاست.
آن حضرت موجبات واقعىِ عزّت و آزادگى را در رنگ و نژاد، زبان و لغت، حسب و نسب، قبیله و عشیره، عامل جغرافیایى و رفاه مادّى، تشکیلات حزبى و وابستگى به قطبهاى زور و تزویر، موقعیت سیاسى و اجتماعى و مذهبى و... نمی نگرد، بلکه به سان قرآن، موجبات عزّت را در بینش و آگاهى ژرف، در ایمان و عشق و رابطه خالصانه و دوستانه با سرچشمه عزّتها، در اطاعت و فرمانبردارى از او و در توکّل و اعتماد بر او می نگرد،[18] و این یکى از ویژگی ها و ابعاد نهضت استبداد ستیز و آرمانخواهانه آن حضرت است.
اینک این شما و این هم نمودهاى عزّت و و آزادگى مورد نظر قرآن در موضعگیرى و عملکرد ترجمان عزّت و آزادگى:
1ـ مقاومت منطقى و شکست ناپذیر در برابر بیعت خواهى زورمدارانه
دوران تیره و تار بنیانگذار سلسله پرفریب و بیدادپیشه اُموى، با مرگ معاویه به پایان رسید، وفرزند مغرورش یزید نامهاى به فرماندار مدینه نوشت که از مردم آن سامان، به ویژه از حسین(علیه السلام)براى او ـ به عنوان پیشواى اسلام ـ بیعت بگیرد! در آن نامه دستور داد که: اگر او از بیعت سرباز زد، بی درنگ گردنش را بزن و سرش را به سوى من گسیل دار; «اِنْ أَبى عَلیْکَ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ وَابْعَثْ إِلَّى بِرَأْسِهِ.»[19]
فرماندار، پیشواى آزادى را به فرماندارى دعوت کرد و از او خاست تا با یزید به عنوان رهبر امّت بیعت کند، امّا حسین(علیه السلام) با منطق و مدارا روشنگرى فرمود که: به کف گرفتن قدرت ملّى و امکانات جامعه بانهانکارى و بدون حضور مردم نشاید، از این رو بیعت خواستن ـ آن هم از انسانى همانند من ـ باید شفاف و در حضور مردم انجام پذیرد، نه نهانى و در پشت درهاى بسته; بر این باور هنگامى که مردم را براى بیعت فراخواندى، مرا نیز دعوت نما تا دیدگاه خویش را در حضور همگان اعلام دارم; «أیُّهَا الْأَمیرُ، إِنَّ الْبَیْعَةَ لاتَکُونُ سِرّاً، وَلکِنْ إِذا دَعَوْتَ النّاسَ غَداً فَادْعُنا مَعَهُمْ.»
«مروان» ـ که از مهره هاى کهنهکار رژیم اموى بود و خود عنصرى تجاوزکار و نیرنگباز، و در آن نشست حضور داشت ـ رو به فرماندار کرد که: سخن او را نپذیر، و اگر دست بیعت نمی دهد گردنش را بزن! حسین(علیه السلام) از آتشافروزى مروان خشمگین شد و ضمن نکوهش سبک زورمدارانه او[20]، رو به فرماندار کرد، و با شهامت و صداقتى وصفناپذیر، در ترسیم موضع عزّت آفرین و آزادمنشانهاش، خود را فرزند وحى و آموزگار قرآن و ذلتناپذیر وصف نمود و فرمود:
«أیُّهَا الْأَمیرُ! إِنّا أَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ، وَمُخُتَلَفُ الْمَلائِکَةِ، وَبِنا فَتَحَ اللّهُ، وَبِنا خَتَمَ اللّهُ، وَ یَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ، شارِبُ الُخَمْرِ، قاتِلُ النَّفُسِ الْمُحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ لَیْسَ لَهُ هذِهِ الُمَنْزِلَةِ، وَ مِثْلى لایُبایِعُ بِمِثْلِهِ ... .»[21]
«هان اى امیر! تو نیک می دانى که ما، خاندان پیامبر و گنجینه رسالت هستیم; خانه ما محلّ آمد و شد فرشتگان و جایگاه فرود قرآن و رحمت خداست. خدا، اسلام را به وسیله خاندان ما آغاز کرد و سرانجام نیز به وسیله ما جهانگستر خواهد ساخت; امّا یزید در منش و روش، عنصرى است گناهپیشه، می گسار، خونریز، برده و ذلیل هواى دل، که بی هیچ پروایى به جنایت و بیداد دست مىزند و مرز مقررات خدا را می شکند و خود را به زشتى و گناه آلوده می سازد; از این رو فردى چون من با این ریشه و تبار پرافتخار و خاندان درخشان و سبک ومنش عادلانه و بشردوستانه، با عنصر خودکامه و تبهکارى چون یزید ـ که مدیریت دنیاى وجود خود را به کششهاى حیوانى سپرده است ـ دست بیعت نخواهد داد.»
بامداد همان شب، آن حضرت براى آگاهى از روند رخدادها بیرون آمد و بر سر راه خویش، «مروان» را دید. او با زبان تطمیع و تهدید از او بیعت خواست، اما پیشواى آزادى با تلاوت آیهاى از قرآن، به ترسیم جلوه دیگرى از ذلّتناپذیرى و مبارزه مسالمتآمیز و عادلانه خویش با قدرت فاسد و استبدادپیشه پرداخت و فرمود:
«اِنّا للهِِ وَإنّا إلیه راجعونَ، وَعَلَى الإِسلامِ السَّلامِ إِذْ قَدْ بُلیَت الاُمَّةُ بِراع مِثْلَ یَزید، وَلَقدْ سَمِعتُ جَدّی رَسولَ الله یَقولُ: الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أبی سُفیان ... .»[22]
«آن گاه که عنصر آلودهاى به سان یزید، با آن منش زشت و ظالمانه، زمام امور جامعه را به کف گیرد و مردم به زمامدارى چون او گرفتار آیند، باید فاتحه اسلام و رشد جامعه را خواند. سپس افزود: من از نیاى گران قدرم پیامبر شنیدم که می فرمود: مدیریت و زمامدارى جامعه بر خاندان ننگین ابوسفیان، به دلیل تاریکاندیشى ومنش ذلّتبار و بردهساز آنها حرام است... .»
مروان از استبدادستیزى و آزادی خواهى و بزرگمنشى آن حضرت سخت در خشم شد، واز او جدا گردید.
2ـ طلوع تازه نماد عزّت و آزادگى
در دیدار دیگرى، «مروان» کوشید تا با سلاح ترغیب و تهدید ـ که دو وسیله تجربه شده و اثرگزار استبداد براى شکستن بسیارى از اراده ها و مقاومتهاست ـ او را به سکوت و سازش وادار ساخته و از او به سود یزید بیعت گیرد، که آن خداوندگار عزّت و شکستناپذیرى، تطمیع و تهدید او را به هیچ انگاشت و بامنطق و شکیبى استوار و کوهآسا فرمود:
«اِلَیْکَ عَنِّى فَاِنَّکَ رِجْسٌ، اَنَا مِنْ اَهْلِ بَیْتِ الطَّهارَةِ الَّذِینَ اَنْزَلَ ا للّهُ فِیْهِم عَلى رَسُولِهِ: اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیراً.»[23]
«هان اى مروان! از من دور شو که تو در اندیشه و منش، عنصرى ناپاک هستى، و من از خاندانى هستم که خدا در وصف پاکى اندیشه ومنش آن،این آیه را فرو فرستاد که: هان اى خاندان پیامبر! خدا می خواهد هر گونه پلیدى را از شما بزداید و شما را آنگونه که می باید پاک و پاکیزه سازد.»[24]
این گونه آن سمبل عزّت و آزادگى، در نخستین گامها از نهضت ذلّت ستیز و آزادی خواهانه و آزادپرورش، از سویى از کتاب عزّت و سرفرازى الهام می گیرد و با رژیم ستم و تحقیر رو به رو می شود، و از دگر سو با بینش و منش محبوب و ماندگارش، به صورت نمونه درخشان عزّت و نُماد آزادگى قرآن در چشمانداز عزّتخواهان طلوعى تازه مىآغازد.
3ـ هجرت تاریخ ساز
آن حضرت پس از افشاندن بذر ستمستیزى و شکستناپذیرى بر مزرعه دلها در مدینه، در ادامه کار، آماده حرکت به سوى خانه خدا می شود و به هجرتى دیگر دست مىزند، امّا چگونه و چه سان؟ او به سان موسى گام به آن سفر تاریخى و آن هجرت دادجویانه می نهد و با همان واژه ها و جمله ها و نیایشى که آن پیامبر آزادى و نجات بر لب زمزمه می نمود:
(فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ)[25]
«پس موسى هراسان و نگران از آن جا بیرون رفت، در حالى که نیایشگرانه می گفت: پروردگارا، مرا از شرارت گروه بیدادگران نجاتبخش!»[26]
بدین گونه نشان داد، همان سان که موسى به خاطر یارى ستمدیدگان و براى زدودن استبداد سیاهکار فرعون و آثار خفتآور آن، چشم از آسایش و آرامش مىپوشد و آماده به جان خریدن رنج و آوارگى می شود، او نیز به منظور مبارزه با استبداد مخوف اموى و زدودن آثار بردهساز و ذلیلپرور آن، از خانه و حرم پیامبر چشم مىپوشد و آماده هجرت و ادامه مبارزه می شود، تا روح عزّت و آزادگى و همّت و بالندگى را در کالبد سرد جامعه بدمد و خون عدالتخواهى و شکستناپذیرى را در رگهاى آن مردم بلازده و تحقیرشده تزریق کند، و به عصرها و نسلها نیز درس آزادی خواهى و عزّتطلبى مورد نظر قرآن و پیامبر را بیاموزد. با این بیان همان سان که موسى و مسیح و محمّد(صلى الله علیه وآله وسلم) نُماد آزادگى و شکوه قرآن هستند، حسین(علیه السلام)نیز جلوه و نُماد جاودانه عزّت و سرفرازى در آینه کتاب خدا می گردد.
4ـ هدف آزادمنشانه با وسیله و راه و روش درست
آن نمونه درخشان عزّت و آزادگى پس از تصمیم به هجرت تاریخساز خویش، نه از بی راه ه، که از شاهراهى که مدینه را به مکه پیوند می داد، حرکت کرد. پارهاى از نیکاندیشان ـ که از خشونت استبداد آگاه بودند ـ پیشنهاد کردند که: اى کاش از این شاهراه نمی رفتید; چرا که خطر تعقیب دشمن شما را تهدید می کند; «لَوْ تَنَکَّبْتَ الطَّریقَ الْاَعْظَمَ»; امّا آن روح بزرگ شهامت و عزّت نپذیرفت و فرمود:
«لا وَ اللّهِ لا اُفارِقُهُ حَتى یَقْضِىَاللّهُ مـا هُوَ قـاض.»[27]
«نه، به خدا سوگند من شاهراه را رها نمی کنم و به راه هاى کوهستانى و بی راه هها پناه نمی برم تا آنچه خدا مقرر فرموده است به آن نایل آیم.»
بدینسان تفاوت ژرف بینش و منش آن نُماد سرفرازى و شکوه با دیگر مخالفان استبداد در این مرحله آشکار می گردد; چرا که:
یک: آن حضرت پس از دعوت فرماندار اموى، هدفمند و با نرمش و مدارا حضور می یابد، در حالى که مخالفانى چون «عبداللّه بن زبیر» نه.
دو: او با صراحت و حکمت موضع عزّتخواهانه و ذلّتناپذیر خویش را در مرکز قدرت استبداد اعلام می دارد و ماهیت زورمدارانه و منحط حکومت، شیوه فریبکارانه و شرک آلود مدیریت و بى لیاقتى و فرومایگى حاکمان را مشخص می سازد، اما دیگر مخالفان استبداد نه جرأت حضور در فرماندارى را نشان می دهند و نه موضع خود را بیان می کنند، بلکه شبانه ومخفیانه و از بی راه ه می گریزند.
سه: آن نُماد عزّت و آزادگى نمىپسندد که مبارزه منطقى و خردمندانه و قانونی اش با اداره جامعه به سبک بسته و استبدادى، ذرّهاى رنگ و بوى مخالفت یاغیان و فراریان را بگیرد، به همین جهت از شاهراه می رود و بر آن است تا در برابر دیدگان مردم باشد و سخنان روشنگر وهمّت آفریناش به گوشها برسد; و بدین وسیله روح مبارزه با باطل و نفى تحمیل خفّت و ذلّت را در مردم می دمد، در حالى که دیگر منتقدان و مخالفان از بی راه ه و دور از چشم مردم فرار را بر قرار بر می گزینند.
چهار: آن حضرت نشان می دهد که هدف مقدس و آزادمنشانه را باید با وسایل عزّتمندانه ودرست جست، نه از هر بی راه ه و روش ناپسند.
پنج: او بر خدا اعتماد می کند و سوگند یاد می کند که شاهراه را رها نمی کند و به راه هاى کوهستانى و بی راه هها پناه نمی برد، تا آنچه خدا مقرر فرموده است پیش آورد; چرا که در اوج ایمان و عرفان و یقین است.
شش: او حقپذیرى و عزّتخواهى و انتخاب درست مردم را ـ اگر زور و فریب حاکم به آنان اجازه سنجش و مقایسه و آزادى گزینش دهد ـ باور دارد; چرا که به منطق پرجاذبه و منش مترقى و انسانى خویش ایمان دارد و یقین دارد که اگر آزادى اندیشه و بیان و رأى و انتخاب مردم به رسمیت شناخته شود، این گام بلند، بهترین تضمین براى سلامت جامعه از استبداد و فساد وسپرده شدن امانت ملى و دینى مردم به فرهیختگان و برترینهاست و هرچه این حق ابتدایى وانسانى مردم، به هر بهانه و محملى پایمال گردد، زمینه نهانکارى و فساد و بیداد بیشتر فراهم می شود.
5ـ هدفمندتر و شکست ناپذیرتر از موسى
حسین(علیه السلام) هنگامى که به آستانه حرم خدا رسید، به تلاوت هدفمند این آیه الهامبخش پرداخت که:
(وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسى رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ)[28]
«هنگامى که موسى به سوى شهر مدین روى نهاد، گفت: امید که پروردگارم مرا به راه راست راه نماید.»[29]
بدینسان آن حضرت با تلاوت این آیه، روشنگرى کرد که:
یک: همان گونه که هجرت موسى از شهر و دیار خویش، هدفمند و حکیمانه بود، هجرت او نیز چنان است.
موسى براى باز آوردن عزّت و آزادگى مردم خویش و رهایى آنان از ذلّت و استبداد فرعون دست به هجرت و پناهندگى به سر زمین دیگر مىزند، آن خداوندگار عزّت و آزادگى نیز براى نجات و آزادى امّت پیامبر از تحقیر و تحمیل استبداد اموى.
دو: نهضت افتخارآفرین و عزّتساز او، به سان بعثت و حرکت آزادیخواهانه موسى است، ودر برابر او رژیم و تشکیلاتى است که در محتوا و روش مدیریت و پایمال ساختن مقررات وحقوق مردم، فرعونى است و رهآوردش نیز چیزى جز خشونت و بردهپرورى و پایمال ساختن حرمت وکرامت انسانها نیست، گرچه در قالب مذهب سالارى و به نام خدا و به بهانه جانشینى پیامبر، به آن فجایع دهشتناک دست می یازد.[30]
6ـ کسى که هرگز تن به ذلّت نداد
«عُمر» فرزند رشید امیرمؤمنان آورده است که: وقتى برادرم حسین(علیه السلام) در مدینه از بیعت با استبداد سرباز زد و دلیرانه در برابر تهدید و ارعاب قامت برافراشت، من به حضورش شرفیاب شدم و ضمن یادآورى روایتى از برادر و پدرم، گفتم: فدایت گردم! کاش می شد با این گروه بیدادپیشه و خشونتکیش بیعت می کردى!
او در پاسخ فرمود: من از فرجام پرشکوه کار خویش آگاهم، امّا به خداى سوگند که هرگز تن به خوارى نخواهم داد و با خودکامگى و استبداد سیاه در پایمال ساختن حقوق و آزادى مردم وشکستن مقررات خدا کنار نخواهم آمد ...
«وَاللّهِ لا اُعْطِى الدَّنِیَّةَ مِنْ نَفْسى أَبَداً... .»[31]
این گونه باز هم از روح شکستناپذیر و پرشکوهى خبرداد که در اوج عزّت و آزادگى است، وتحمیل ذلّت و حقارت بر او ناممکن است.
7ـ احیاى شیوه آزادمنشانه پیامبر
حسین(علیه السلام) نهضت فکرى و آزادی خواهانه خود را، نهضت دعوت به کتاب عزّت آفرین خدا واحیاى منش آزادی بخش پیامبر مهر و عدل اعلام می دارد، و به مردم بصره نوشت:
«وَ اَنَا اَدْعُوکُمْ اِلى کِتابِاللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ، فَاِنَّ السُنَّةَ قَدْ اُمیتَتْ وَ الْبِدْعَةَ قَدْ اُحْیَیتْ... .»[32]
«من اینک شما را به کتاب پرشکوه خدا و سیره آزادمنشانه پیامبر عزّت و سرفرازى فرامى خوانم; چرا که جامعه و مردم ما در شرایطى است که دیگر عمل به مقررات عادلانه قرآن و رعایت روش مترقى پیامبر، یکسره از میان رفته و جاى آن را شیوه هاى استبدادى گرفته است ... .»
همچنین در پاسخ نامه هاى مردم کوفه از جمله نوشت:
« فَلَعُمْری مَا الإمامُ إلاّ الحاکِمُ بِالْکِتابِ، القائِمُ بِالْقِسْط، الدّائِنُ بِدینِ الحَقِّ، الحابِسُ نَفْسَهُ عَلى ذلِکَ للهِ.»[33]
«به جان خودم سوگند! پیشواى راستین مردم، تنها آن کسى است که بر اساس مقررات قرآن، مدیریت و داورى کند; عدل و داد را به راستى برپاى دارد، به آیین حق و عدالت عمل کند، و هماره در اندیشه به دستآوردن خشنودى خدا، به سبکى خداپسندانه زندگى کند.»
8ـ خورشیدى فراراه مردم ظلمت زده
امام حسین(علیه السلام) 27 رجب سال 60 ق از حرم پیامبر به سوى خانه خدا حرکت کرد، و روز سوم شعبان وارد مکّه شد، و 125 روز را در آن جا به عبادت و مبارزه با دیو استبداد و روحیه ذلّتپذیر جامعه گذراند.
او در مکّه دیدارهاى بسیارى با مردم به جان آمده و با چهره هاى مبارز و مخالف استبداد داشت.
روزى «ابن عباس» و «ابن زبیر» به دیدار او آمدند، و از او خواستند تا از هجرت به سوى عراق خوددارى ورزد و در کنار خانه خدابماند. اما او در برابر پیشنهاد آنان فرمود:
«این دستور را، در حقیقت پیامبر به من داده است; چرا که خشنودى خدا و پیامبر و صلاح امّت در ستمناپذیرى است.»[34]
پس از آن دو، «عبد اللّه بن عمر» شرفیاب شد، و از آن حضرت خواست تا با سرکردگان استبداد به گونهاى کنار آید، و بدین وسیله او را از مبارزه بر حذر داشت; امّا حسین(علیه السلام) در پاسخ او به سرگذشت درسآموز جامعه هاى ظلمپذیر و نظامهاى استبدادى پیشین و فرجام عبرتآموز آنها و ایستادگى خیرخواهانه و شجاعانه پیامبران در برابر آنان توجه داد و فرمود:
«یا أَبا عَبْدِالرَحْمان! أَما عَلِمْتَ أنَّ مِنْ هَوانِ الدنیا عَلَى اللهِ تَعالى أَنَّ رَأْسَ یَحْیى بِنْ زَکَریّا اُهْدى إلى بَغِی من بَغایا بنی إسرائیل؟!... اِتَّقِ اللهَ یا أَبا عَبْدِالرحمان! وَلا تَدَعْ نُصْرَتی.»[35]
«آیا ندانستهاى که از خوارى و بىمقدارى دنیا در پیشگاه خداست که سرِ بریده «یحیى» را به خاطر ستمستیزى و ذلّتناپذیری اش به دربار زشتکردارى از بنی اسرائیل به ارمغان بردند؟... و با این وصف خدا در کیفر آنان شتاب نورزید، بلکه مهلت هم داد تا شاید به خود آیند و جبران تباهی ها کنند; امّا هنگامى که به خود نیامدند و در اصلاحناپذیرى پافشارى کردند، با شدت و قدرت، گریبان آنان را گرفت و به عذابى سخت گرفتارشان ساخت! اینک که چنین است پرواى خدا را پیشهساز واز خشم او بترس و از یارى و همراهى ما در مبارزه مسالمتآمیز و خیرخواهانه با بلاى تاریکاندیشى و استبداد ـ براى نجات دین و آزادى و آفرینش عزّت وسرفرازى براى این مردم دربند ـ دست بر مدار.»
بدین سان آن نُماد عزّت و آزادگى انسان، به سان پیامآوران خدا که در ظلمت متراکم و در میان نومیدى و یأس مطلق و در شرایطى که یک ستاره هم در آسمان بشر سوسو نمىزد، برقآسا درخشیدند، در آن فضاى رعب و وحشت که دانشمندان و عالمان جامعه نیز به جاى احساس مسؤولیت و روشنگرى و دمیدن روح عزّت و آزادگى و مقاومت در جامعه و برافروختن مشعل مبارزه با استبداد و اختناق،[36] برخى تن به ذلّت و تحقیر سپرده و سکوت پیشه ساخته، برخى سر بر آستان استبدادگران ساییده و چهره کریه آنان را با تحریف آیات و روایات بزک می کردند و برخى نیز از سرخیرخواهى پیشنهاد سکوت و سازش می دادند، به ناگاه به سان برقى درخشید و همانند خورشیدى فراراه مردم در بند به نورافشانى پرداخت و خروشید که:
«هان اى مردم! من براى شما در مبارزه با این شرایط بردهساز و ذلیلپرور، نمونه والگو هستم، از چه ایستادهاید و ذلّت و تحقیر را مىپذیرید؟ به پا خیزید.»
«... وَ لَکُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ.»[37]
9ـ اصلاح جامعه و نظامآن از روابط زورمدارانه و حقیرپرور
پیشواى آزادى، نهضت خود را نهضت اصلاحطلبانه عنوان داد و روشنگرى فرمود که در اندیشه اصلاح تمام عیار جامعه و حکومت از راه فکر و فرهنگ و آگاهی بخشى و عزّت آفرینى و مسالمت است.
او در اندیشه اصلاح اندیشه و منش مردم تحقیر شده، سرکوب گردیده و در بند خشونت وبیداد حاکم بود، و می خواست به آنان بفهماند که آنان انسان و داراى حقوق و کرامت و عزّت هستند و باید بر سرنوشت خویش حاکم، و با صاحبان زر و زور داراى حقوق و آزادى و فرصتها وامکانات برابر باشند، و خدا و قرآن و پیامبرِ عزّت آفرین او اجازه نمی دهند که آنان ذلّت و تحقیر وسرکوب و بهرهورى ابزارى از دین را به هیچ بهانهاى بپذیرند.
از سوى دیگر، آن ترجمان شکوه و سرفرازى بر آن بود تا مدیریت و حکومت را ـ که عنوان خلافت و اسلام را یدک مى کشید، اما در ماهیت و روش اداره جامعه و شرایط حاکمان و مدیران و رفتار بامردم، به استبداد و اختناقى دهشتناک درغلتیده بود ـ اصلاح ساختارى کند و آن را به اندیشه امانت و امانتدارى از سوى خدا و مردم، بر آمدن قدرت بر اساس مقررات خدا و با خواست و رضایت مردم، نظارتپذیرى و نقدطلبى و محاسبهجویى و قانونگرایى و بشردوستى ـ که سبک و روش پیامبر و امیرمؤمنان بود ـ بر گرداند و با این اصلاح اساسى و معمارى اجتماعى و مهندسى سیاسى، روح عزّت و آزادگى را در مردم بدمد و شکستناپذیرى و شکوه از دست رفته را به جامعه باز گرداند.
او در وصیتنامه روشنگرش این آرزو و آرمان را این گونه به قلم آورد و به برادرش سپرد تا براى عصرها و نسلها روشنگر راه باشد، که نمی توان از حسین(علیه السلام) و آزادگى و استبدادستیزى او دم زد، امّا در ---------- و مدیریت به سبک نظارتناپذیر و نهانکارانه و استبدادى و خشونتبار یزید پافشارى کرد و خوارى و اختناق را بر مردم تحمیل و سایه هراس و وحشت را بر آگاهان و آزادی خواهان حاکم کرد:
«وَإنّی لَمْ أَخْرُجْ اَشِراً وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً، وَإنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصْلاحِ فی اُمَّةِ جَدّی; اُریدُ أَنْ آمُرَ بِالمَعْروفِ وَأَنْهى عَنِ المُنْکَرِ، وَأَسیرُ بِسیرَةِ جَدّی وَأَبی.»[38]
«من نه به انگیزه خودبزرگبینى و حقناپذیرى بیرون می روم، و نه طغیانگرى وآشوبطلبى; نه براى افشاندن بذر تباهى حرکت می کنم، و نه به منظور ظلم; بلکه تنها انگیزهام، سامان دادن حرکت فکرى و فرهنگى و جنبش اصلاحى و انسانى و خیرخواهانه و مسالمتآمیز براى اصلاح امور جامعه و اُمّت نیاى گرانقدرم پیامبر است. من می خواهم حکومت را به حق و عدالت دعوت کنم و از شیوه هاى ظالمانه هشدار دهم، و همگان را به سبک و سیره مترقى و سرشار از عدل و داد نیاى گرانقدر و پدر ارجمندم فراخوانم و بر آن سبک رفتار کنم.»
10ـ پافشارى دلیرانه بر شایستهسالارى و بیعت و انتخاب آزاد
به هنگام تصمیم پیشواى آزادى براى حرکت به سوى عراق، «محمّد حنفیه» به حضور آن حضرت شرفیاب گردید و از خشونت مرزنشناس رژیم حاکم سخن گفت و از او تقاضا کرد که جان گرامى خویش را بیشتر به خطر نیفکند، امّا آن نُماد آزادگى و جوانمردى ضمن احترام به پیشنهاد خیرخواهانه او، جلوه دیگرى از صلابت و شکستناپذیرى را در تاریخ آفرید و فرمود:
«یـا اَخى! وَ اللّهِ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِى الدُّنْیا مَلجَأٌ وَ لا مَأوى لَمـا بـایَعْتُ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیة.»[39]
«برادر عزیز! اگر در کران تا کران گیتى پناهگاه و نقطه امنى برایم پیدا نشود، و دست خشونت و ترور همه جا برسد، و حق زندگى و امنیت مرا پایمال سازد، باز هم با استبداد بیعت نخواهم کرد.»
11ـ نفى امان ها و امان نامه ها
هنگامى که تصمیم گرفت تا از کنار خانه خدا به سوى عراق حرکت کند، شمارى از چهره هاى مخالف استبداد، یکى پس از دیگرى به حضورش شرفیاب شده، و از او تقاضا کردند که از رفتن منصرف شود. جالب است که همه آنان، قیام انسانى و عزّتخواهانه او را براى جامعه، حیاتى و سرنوشت ساز می نگریستند، امّا با خیرخواهى و دور اندیشى، دلیل مخالفت خود با آن نهضت روشنگر و تاریخساز را تزلزل و نا استوارى و بى وفایى مردم کوفه از یک سو، و نقدناپذیرى و خشونت بى مهار حکومت از سوى دیگر عنوان می کردند.
آنان به ظاهر درست هم می دیدند; چراکه استبداد اموى فراتر از یک ده ه سلطه مطلقه و سیاه خویش بر مردم، به ویژه دوستان آل على(علیه السلام)، به گونهاى دهشتناک آزادی خواهان را گردن زد، شکمها را سفره کرد، دانشمندان و روشنفکران را تنها براى دگراندیشى از نخلها آویزان کرد، و حقطلبان را زنده به گور ساخت و دخمه ها و دهلیزهاى مرگ و بساط شکنجه هاى ددمنشانه را گسترش داد و نیز از عالمنمایان و روایتگران و قاضیان سوداگر و عمله هاى ظلم ودین و آیین مردم به صورت ابزارى بهره جست تا روح جرأت و شهامت و عزّت و آزادگى و حق گویى وحقطلبى و نقد قدرت را در مردم نابود کند; به همین جهت بود که آنان با رفتن «مسلم» به کوفه، هزار هزار دست بیعت به سفیر عزّت و آزادى دادند، امّا با آمدن «عبید» و اعلام حکومت نظامى وتشدید شرارت و خشونت، فرار را بر پایمردى و وفا ترجیح دادند; چرا که به بیان «بشر بن غالب» ـ که از جامعه شناسان و روان شناسان روزگارش بود و حسین(علیه السلام) دیدگاه دقیق و هوشمندانه او را تصدیق کرد ـ «دلها و قلبهاى مردم، خواهان حسین(علیه السلام) است و راه و رسم عادلانه وآزادمنشانه او را می جوید، امّا شمشیرها با استبداد اموى است!»; «خَلَّفتُ القُلُوبَ مَعَکَ وَالسُّیُوفَ مَعَ بَنى أُمَیَّةَ!»
امّا پرسش اساسى این بود که، پس باید چه کسى این شیوه ددمنشانه را ـ که به نام دینِ خداى عزّتبخش و پیامبر عدالت بر مردم تحمیل شده بود ـ شجاعانه و بیدارگر مورد نقد و چون و چرا و نفى و انکار قرار داده و بانیان و عاملان بیدادپیشه و ابلیسمنش آن را به باد نکوهش ونفرین بگیرد و معرفى کند، و آن گاه با روشنگرى و دهش فکرى و اخلاقى و عملى، روح عزّت و آزادگى و شجاعت را در کالبد مرده و ذلّتزده و دنبالهرو جامعه بدمد و به حکم قرآن با شیطان فریب و استبداد مبارزه کند؟[40]
به هر حال، از چهره هاى سرشناسى که به پیشواى آزادى پیشنهاد انصراف از حرکت به سوى عراق دادند، «عبداللّه»، فرزند جعفر طیّار وهمسر بانوى دانش وشهامت زینب(علیها السلام) بود. او پس از حرکت کاروان آزادى، نامهاى از مکّه به حسین(علیه السلام) نوشت و به وسیله پسرانش به سوى آن حضرت فرستاد، و خاطر نشان ساخت که از خشونت عنان گسیخته استبداد بر جان او بیمناک است، چرا که نهاد قدرت به گونهاى بى بنیاد و سطحى است که هیچ نقد و چون و چرا و خیرخواهى و دعوت به حق و هشدار از قانون شکنى را بر نمی تابد و با آن، به عنوان خروج بر اسلام، به بدترین شکل ممکن برخورد می کند.
آن گاه بى درنگ با تلاش بسیار، از برخى سران استبداد، امان نامهاى براى بازگشت آن حضرت به مکّه گرفت و یکى از مهره هاى حکومت را نیز با آن فرستاد تا بتواند آن بزرگمنش را به انصراف از ادامه راه قانع سازد. اما پیشواى آزادى پاسخى قانع کننده به او داد و در پاسخ امان نامه «عمرو بن سعید» استاندار و ریاست مراسم حج ـ که گویى خود سرکرده تروریستهاى اعزامى یزید براى ترور حسین(علیه السلام) بود ـ چنین نوشت:
«... وَقَدْ دَعوتَ اِلى الْإیمانِ وَ الْبِّرِ وَالصّلة، فَخَیْرُ الأَمـانِ اَمـانُاللّه ... .»[41]
«... براى من اماننامه فرستادهاى و در آن، وعده نیکى و سازش و مسالمت دادهاى، امّا به باور من بهترین امان و اماننامه از آنِ خداست و کسى که در زندگى این جهان از او حساب نبرد، در آن جهان از امان او بهرهور نخواهد شد; به همین جهت از بارگاه او توفیق پروا و ترس از عظمت او را داریم تا در سراى آخرت به امنیت او نایل آییم ... .»
بدینسان جلوه زیباى دیگرى از عزّت و آزادگى در نهضت آزادی خواهانه عاشورا رقم خورد، چرا که آن نُماد کرامت انسان، جز به امان و اماننامه خدا از راه پرواپیشگى و آزادمنشى وعمل به مقررات او نیندیشید و جز از ذات بى همتاى او نهراسید.
12ـ تندیس صراحت و صداقت
از جلوه هاى عزّت و آزادگى بى نظیر حسین(علیه السلام) روش آزادمنشانه و تفکرانگیز او در یارگیرى براى نهضت، از آغاز تا لحظه شهادت است.
رهبران حرکتها و جنبشها، هماره می کوشند تا با انواع وعده ها و شعر و شعارها وابزارهاى شرافتمندانه و ... سربازگیرى کنند و بر شمار طرفداران خویش بیفزایند و اگر بتوانند هر گز اجازه نمی دهند، به ویژه در هنگامه خطر، یکى از آنان ببرد و برود، و او را به دادگاه صحرایى و انقلابى می فرستند، امّا شگفتا از پیشواى آزادى که جز روشنگرى و دعوت و مردمدارى و بزرگمنشى کارى نکرد و نه تنها کسى از آشنا و بیگانه را به همراهى خویش در فشار مذهبى، اخلاقى، سیاسى و نظامى قرار نداد که بارها و بارها آنان را در گزینش راه، آزاد نهاد و در مراحل گوناگون نهضت به آنان فرمود: اگر بخواهند، می توانند بروند و او مسؤولیت بیعت را نیز از دوش آنان بر می دارد! براى نمونه:
یک: حضرت هنگام حرکت به سوى عراق، چنین نوشت: از حسین بن على، به سوى «بنی هاشم»; امّا بعد، به هوش باشید که هر یک از شما در این برنامه اصلاحطلبانه به همراه من باشد، به شرف شهادت مفتخر خواهد گردید...; «مَنْ لَحِقَ بِى مِنْکُمْ اُستُشْهِدَ ... .»
بدین وسیله بستگان و نزدیکان را در همراهى یا نیامدن، آزاد گذاشت.
دو: هنگامى که خبر شهادت سفیر آن حضرت در راه عراق به وى رسید، ضمن سخنانى صریح و شفاف فرمود: یاران راه! خبرى بسیار دردانگیز به ما رسیده، و آن عبارت است از خبر شهادت «مسلم»، «هانى» و «عبداللّه». در کوفه، شرایط، دگرگونىِ نامطلوبى یافته ودوستداران ما ناخواسته از یارى ما گسستهاند، و اینک هر کدام از شما بخواهد بازگردد، آزاد است و از سوى ما هیچ مانع و اداى حقى بر عهده او نیست:
«... فَمَنْ اَحَبَّ مِنْکُم الإنصرافَ فَلْیَنْصَرِف، لَیْسَ عَلَیْهِ مِنَّا ذمامٌ.»[42]
سه: شب عاشورا نیز با صراحت و صداقتى عجیب از فردا و فرجام کار، خبر داد و ضمن حقشناسى از یاران، با آزادمنشى شگفتى، مسؤولیت بیعت را از گردنها برداشت و از آنان خواست تا بروند:
«... و هذَا اللَّیلُ قَدْ غَشِیَکُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً وَلْیَأْخُذْ کُلُّ رَجُل مِنْکُمْ بِیَدِ رَجُل مِنْ اَهْلِ بَیْتى، وَ تَفَرَّقُوا فى سَوادِ هذَا اللَّیلِ وَ ذَرُونى وَ هؤلاءِ القَومِ فَاِنَّهُمْ لایُریدُونَ غَیْرى ... .»
«واقعیت این است که من، نه یارانى پر مهرتر و بهتر از یاران خویش می شناسم، و نه خاندانى برتر و شایستهکردارتر از خاندان سرفراز خویش سراغ دارم; خدا به همه شما پاداش نیک ارزانى دارد. راستى که شما شایسته عمل کردید و حق و عدالت را نیک یارى دادید و خوش درخشیدید! اینک شب فرارسیده، و تاریکى آن، همه جا سایه گسترده است; بر خیزید و از این پوشش مناسب بهره جویید، و آن را مرکبى راهوار سازید، و هر کدام از شما، دست یکى از مردان خاندان مرا گرفته، و در این سیاهى شب به سوى شهر و دیار خویش بروید. از این جا پراکنده گردید، و مرا با این بیدادگران تنها بگذارید; چرا که آنان تنها مرا می خواهند و رأى و بیعت مرا; در پى من هستند، و نه دیگرى; با من سرِ کار زار دارند، و نه با کس دیگر; پس مرا تنها بگذارید و بروید! و آن گاه بار دیگر همه را دعا کرد.»[43]
آیا نمونهاى از چنین صراحت و صداقت و جلوهاى از چنین آزادگى و شکست ناپذیرى را در میان رهبران جنبشها و انقلابها می توان سراغ گرفت؟!
13ـ قلب تپنده عزّت و آزادگى
او به راستى قلب تپنده آزادگى و شکستناپذیرى بود و به همین جهت هماره پیروز و سرفراز; چرا که در اندیشه ارزشها و جهان ماندگار و جاودانه بود، نه فناپذیر و زودگذر، به همین دلیل آنها را به بهاى اینها مبادله نکرد.
هنگامى که راه او به سوى کوفه به فرماندهى «حُرّ» بسته شد و پس از گفت و شنودى، به او هشدار داده شد که اگر پافشارى کند و آغازگر جنگ باشد، کشته خواهد شد، با قلبى هدفدار وشکستناپذیر فرمود:
«لَیْسَ شأْنِى شأْنُ مَنْ یَخافُ الْمَوتَ، ما اَهْوَنَ الْمَوتِ عَلى سَبِیلِ نِیلِ الْعِزِّ وَاِحْیَاءِ الْحَقِّ; لَیْسَ الْمَوتُ فِى سَبِیلِ الْعِزِّ اِلاّ حَیاةً خالِدَةً، وَلَیسَتِ الْحَیاةُ مَعَ الذُّلِ اِلاَّ الْمَوتَ الَّذى لا حَیاةَ مَعَهُ. اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِى؟ هَیْهاتَ، طـاشَ سَهْمُکَ، وَخابَ ظَنُّکَ. لَسْتُ اَخافُ الْمَوتَ، اِنَّ نَفْسِى لَأَکْبَرُ مِنْ ذلِکَ، وَ هِمَّتى لَأَعْلَى مِنْ أَنْ أَحْمِلِ الضَّیمَ خَوْفاً مِنَ الْمَوتِ، وَ هَلْ تَقْدِرُونَ عَلى اَکْثَرَ مِنْ قَتْلِى؟ مَرْحَباً بِالْقَتْلِ فِى سَبِیلِاللّهِ، وَلکِنَّکُمْ لا تَقْدِرُنَ عَلى هَدْمِ مَجْدِى وَمَحْوِ عِزِّى وَ شَرَفِى، فَإذاً لا اُبـالِى بِالْقَتْلِ.»[44]
«من کسى نیستم که از مرگ بهراسد و چنین چیزى هرگز در شأن من و نهضت آزادی خواهانه من نیست. راستى مرگ پرافتخار براى آفرینش عزّت و سربلندى و در راه زنده ساختن حق و عدالت چه قدر ناچیز و آسان است; چراکه مرگ در راه عزّت و سرفرازى جز زندگى جاودانه نیست و زندگى ذلّتبار نیز جز مرگ چیز دیگرى نیست. آیا مرا از مرگ می ترسانى؟ راستى که تیرت به خطا رفت و پندارت تباه گردید; چرا که من کسى نیستم که از مرگ انتخابى و حکیمانه بهراسم. سبک و منش من پرشکوهتر و همت و مردانگی ام پر فرازتر از آن است که از ترس مرگ، ذلّت و بیداد را بپذیرم! راستى آیا شما بر چیزى فراتر از کشتن جسم من توانایى دارید؟ درود خداى بر کشته شدن در راه او، اما بدانید که شما ناتوانتر از آن هستید که روح شکستناپذیر و شرافت والاى مرا نابود سازید، بنا بر این چه باک از کشته شدن در راه عدالت وآزادگى.»
14ـ منش شکوه بار
آن حضرت به راستى نمونه عزّتخواهى و آزادمنشى است و با شهامتى وصفناپذیر، مردم را به اندیشه و منش زندگی ساز خویش فرامی خواند و با به هیچ انگاشتن شیوه هاى استبداد و اختناق، بر مبارزه با آن پاى می فشارد و در سخن روشنگرش در قانونگریزى و آزادی ستیزى وکرامتشکنى مدیریت بسته و استبدادى، به پیشقراولان سپاه آن، فرمودند:
«... فَأَنَا الْحُسَینُ بْنُ عَلِىِّ وَابْنُ فاطِمَهَ بِنْت رَسُولِا للّهِ نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِکُمْ وَ اَهْلِى مَعَ اَهْلِکُمْ وَ لَکُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ ... .»[45]
«هان اى مردم! اگر به پیمانى که با من بستهاید وفادار بمانید، به نیکبختى وسرفرازى اوج گرفتهاید; چرا که من حسین هستم، فرزند فاطمه(علیها السلام) دخت سرفراز پیامبر و پسر على(علیه السلام). در راه عدالت و آزادى و آفرینش عزّت و شکوه براى جامعه استبدادزده و بلادیده، من با شما و پیشاپیش شما هستم و خاندانم به همراه خاندان شما، و براى شما در موضعگیرى و منش من الگو و سرمشق زیبا و پر جاذبهاى براى گزینش راه شایسته زندگى است.»
15ـ من براى آفرینش عزّت دین و امّت سزاوارترم
آن حضرت آموزگار راستین آزادى و آزادمنشى بود و براى بازگرداندن عزّت و کرامت پایمال شده امّت و زنده کردن هدفها و آرمانهاى دین خدا و نجات و رستگارى مردم دربند، به روشنگرى و مبارزه برخاست و خود در خطرها و آمادگى براى پرداخت هزینه گران نجات دین و جامعه از طاعون استبداد، از همه پیشگامتر بود; درست بر خلاف رهبران دنیا که قدرت و امکانات و فرصتها و امتیازات و مدیریت و آسایش را براى خود و خودی ها می خواهند و رنج و دنبالهروى را براى دیگران.
او در سخن و عملى جاودانه در ترسیم بخشى از انگیزه ها و هدفهاى نهضت عزتطلبانه خویش، به سپاه «حُرّ» چنین گفت:
«اَیُّهَا النّاسُ! اِنَّ رَسُولَاللّهِ قالَ: مَنْ رَأى سُلْطَاناً جائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناکِثاً عَهْدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِاللّهِ، یَعْمَلُ فِى عِبادِ اللّهِ بِالْإثْمِ وَالْعُدوانِ فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْل وَ لا قَوْل; کانَ حَقّاً عَلَى اللّهِ اَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ. اََلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّیْطَانِ، وَ تَرَکُوا طاعَةَ الرَّحْمانِ، وَ اَظْهَرُوا الْفَسادَ، وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ، وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفیىءِ، وَ اَنَا أَوْلى مَنْ قامَ بِنُصْرةِ دِینِ اللّهِ، وَ اِعْزازِ شَرْعِهِ، وَالْجَهادِ فِى سَبِیلِهِ لِتَکُونَ کَلِمَةاللّهِ هِىَ الْعُلْیا ... .»[46]
«هان اى مردم! پیامبر فرمود: هر کس پیشواى زورمدار و خودکامهاى را ببیند که مقررات خدا را نادیده می گیرد، مرزهاى آن را می شکند، پیمان خدا را زیر پا می نهد و با روش مدیریت و مردمدارى و قانونگرایى و معنویت من مخالفت مىورزد و به مردم ستم می کند و حقوق و آزادى آنان را پایمال می سازد، و آن گاه به نقد و نفى بیداد او بر نخیزد، بر خداست که او را با همان استبدادپیشه در دوزخ همنشین سازد. هان! اینک بدانید که استبدادگران اموىمسلک فرمانبردارى شیطان را برگزیده و اطاعت خدا را کنار نهادهاند; تبهکارى را آشکار ساخته و مقررات خدا را تعطیل کرده و حقوق خدا و مردم را بر اساس هوا وهوس به انحصار خویش درآوردهاند، و من شایستهترین کسى هستم که باید براى یارى دین خدا و آفرینش عزّت آن و جهاد در راه حق و عدالت به منظور برترى آن بپا خیزم.»[47]
16ـ هدف و روش آزادمنشانه با اقدام بهنگام
پس از بسته شدن راه بر کاروان حسین(علیه السلام) به وسیله پیشقراولان سپاه استبداد، آن حضرت در میان یاران راه به پا خاست، و پس از ستایش خدا و گرامی داشت پیامبر، این گونه جلوه درخشان دیگرى از عزّت و سرفرازى را در برابر عصرها و نسلها به یادگار نهاد:
«إنَّه قَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ الأَمرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَإنَّ الدُّنیا قَدْ تَنَکَّرَتْ وَتَغَیَّرَتْ...اَلا تَرَوْنَ إلى الحقِّ لا یُعمَلُ بِه؟ وَإِلَى الباطِلِ لا یُتَناهى عَنهُ؟ لِیَرْغَب المُؤْمِنُ فی لِقائِهِ مُحِقّاً، فَإنّی لا أَرَى المَوْتَ إلاّ سَعادَةً، وَالْحَیاةَ مَعَ الظالِمینَ إلاّ بَرَماً.»[48]
«هان اى یاران راه! حوادث و رخدادهایى بر ما فرود آمده است که می نگرید. اینک، روزگار ما دگرگونى ناپسندى یافته و ضمن روکردن زشتی ها و خودکامگی ها، زیبایی هاى انسانى از جامعه رخت بر بسته و نیکی ها پشت کرده و روند تاریخ در مسیرى نامطلوب در جریان است. از فضیلتها و کرامتها، جز اندکى، به سان قطره هایى که به هنگام ریخته شدن آب در اطراف جام مىماند، بیشتر باقى نمانده، ومردم در یک زندگى ننگین و فاجعهبارى بسان یک مزرعه یا بوستان آفتزده گرفتار آمدهاند! آیا نمی بینید به حقّ و عدالت عمل نمی کنند و از باطل و بیداد روى نمی گردانند؟ شایسته است که مردم باایمان از چنین محیط زورمدارانه و شرایط بسته و ننگینى به ملاقات پروردگار خود بشتابند؟! من مرگ را ـ در چنین شرایطى ـ جز سعادت نمی بینم; و زندگى با این ستمگران را ملالانگیز و جانفرسا می دانم!»
بدین سان، پیشواى آزادى در این سخن جاودانه و موضعگیرى عزّت ساز خود، به دو اصل اساسى رهنمون گردید:
یک: نخست، هدف از شهادت راستین و آگاهانه را بیان فرمود، که برپا داشتن حق وعدالت و سرنگون ساختن باطل و بیداد و دگرگون ساختن شیوه ها، سیاستها، هدفها، آرمانها و اصلاح بنیادى جامعه در پرتو درایت و ژرفنگرى و قانونمدارى است، تا مردم به عزّت و آزادگى برسند و بر سرنوشت خود حاکم گردند.
دو: افزون بر آن، هنگامه مناسب و اقدام به موقع و به جاى کار را نشان داد، و روشن ساخت که هنگامه شهادت وقتى است که حق و عدالت پایمال می شود، و فریب و بیداد، بابستن راه هاى گفت و شنود منطقى و روزنه هاى خردورزى و اصلاحپذیرى، باقانون شکنى و خشونت، میداندار می شود; آرى، آنگاه است که مرگ هدفدار براى توحیدگرایان آزاده و اصلاحگران فضیلت خواه، نیکبختى و زندگى با تبهکاران رنجآور است.
17ـ این نامه در خور پاسخ نیست
پس از فرود حسین(علیه السلام) در کربلا و گزارش آن به وسیله «حُرّ» به «عبید»، او نامهاى به این مضمون براى پیشواى آزادى نوشت:
«هان اى حسین! فرودت در کربلا به من گزارش شد، امیرمؤمنان! یزید به من نوشته است که سر بر بالش ننهم و سیر نخورم تا تو را به دیدار خداى لطیف بفرستم، و یا به حکم من و او گردن نهى و دست تسلیم بالا برى!»
هنگامى که نامه آن عنصر حقیر و خودکامه به دست آن نُماد جاودانه درایت و آزادگى رسید و آن را خواند، به دور افکند و فرمود:
«لا أفْلَحَ قَوْمٌ اشْتَروا مَرْضاة المخْلوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ.»
«گروهى که خشنودى مخلوقى ناتوان را به بهاى ناخشنودى و خشم خداى توانا خریدند، رستگار و سربلند نخواهند شد.»
نامه رسان جواب نامه را طلبید، که آن پیکره صلابت و عزّت فرمود:
«مالَهُ عِندی جوابٌ، لاِنَّهُ قَدْ حَقَّتْ عَلَیْهِ کَلِمَةُ العَذابِ.»
«این نامه در خور پاسخ نیست; چرا که بر نویسندهاش ـ به خاطر زورمدارى و قانون شکنى ـ عذاب خدا بایستهاست.»[49]
18ـ من و پذیرش خوارى؟
حسین(علیه السلام) روز عاشورا به پاخاست و در برابر سپاه اختناق، با رساترین نداى خویش به روشنگرى و خیرخواهى پرداخت و ریشه و تبار پر افتخار خود را برشمرد و دلیل سیاهکاری هاى آنان را پرسید که:
«فَبِمَ تَستَحِلُّونَ دَمی وَ أَبی الذّائِدُ عَنِ الحَوْضِ غَداً یَذودُ عَنْهُ رِجالاً کَما یُذادُ البَعیرُ الصادِرُ عَنِ الْماءِ; وَ لِواءُ الحَمْدِ فی یَدِ اَبى یَوْمَ القِیامَة؟»
«پس چگونه و به کدامین جرم و به چه گناهى ریختن خون مرا روا می شمارید؟ به چه مجوّزى براى کشتن من همدست و همداستان شدهاید؟ و چگونه با فرزندان اسلام وپیامبر این گونه رفتار می کنید؟»
ستون فقرات سپاه ساکت بود، امّا مهره هاى پلید آن، که از افشاندهشدن بذر بیدارى وآزادگى بر دلها بر خود مىلرزیدند، به منظور شعلهور ساختن آتش جنگ تجاوزکارانه و دمیدن بر کوره تعصب و دنبالهروى، فریاد کشیدند:
«قَدْ عَلِمْنا ذلِکَ کُلَّه، وَنَحْنُ غَیْرُ تارِکیکَ حَتّى تَذوقَ المَوْتَ عَطَشاً!»[50]
«همه آنچه را که گفتى می دانیم، امّا تو را رها نخواهیم ساخت، تا یا دست بیعت به امیر امّت بدهى و یا از تشنگى جان به جانآفرین تسلیم دارى!»
این جا بود که آن نُماد عزّت حق و حقطلبان تاریخ خروشید:
«لا وَ ا للّهِ لا إُعْطِیْهِم بِیَدِى اِعْطـاءَ الذَّلیلِ وَ لا اَفِرُّ فِرارَ الْعَبیدِ، عِبادَا للّهِ! وَ اِنِّى عُذْتُ بِرَبِّى وَ رَبِّکُمْ اَنْ تَرْجُمُونِ[51] وَ اَعُوذُ بِرَبِّی وَرَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّر لَا یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسَابِ.»[52]
«نه! به خداى سوگند نه دست ذلّت به دست استبدادگران خواهم نهاد و نه به سان بردگان و بردهصفتان ترسو از میدان عزّت و افتخار خواهم گریخت; بندگان خدا! من به پروردگار خود و شما پناه می برم از این که سنگبارانم کنید. و من از شرارت هر حق ناپذیرى ـ که به روز حساب ایمان نمىآورد و به خاطر هواى دل خویش به هر فریب وزشتى دست می یازد ـ به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می برم.»[53]
راستى تمسک به این آیات ـ که منطق موسى و توحیدگراى آل فرعون است ـ اتفاقى است یا حکیمانه و هدفدار و حساب شده، کدام یک؟
19ـ درخشان ترین جلوه شکوه و شکست ناپذیرى
پس از پافشارى سپاه استبداد بر ادامه جنگ و جنون، آن حضرت بر مرکب پیامبر نشست و در برابر آنان قرار گرفت. پیش از هرچیز آنان را به سکوت و شنیدن سخنانش فراخواند و آن جا را به دانشگاه آگاهى و آزادگى تبدیل ساخت و با شیواترین و رساترین و حماسی ترین بیان به روشنگرى پرداخت:
«تَبَّاً لَکُمْ أَیَّتُها الجَماعَةُ! وَ تَرْحاً، حِینَ اسْتَصْرَخْتُمُونا وآلِهین فأصْرَخْناکُمْ مُوجِفینَ، سَلَلْتُمْ عَلَینا سَیْفاً فِی أَیْماِنکُمْ، وَحَشَشْتُمْ عَلَیْنا ناراًَاِقْتَدَحْناها عَلى عَدوِّنا وَ عَدوِّکُم، أصْبحْتُم أوْلِیاءَ ِلأَعْدائِکُمْ عَلى أولیائِکُمْ، ویَداً عَلَیْهِم، بِغَیرِ عَدْل أفْشَوْهُ فیکم، ولا أَمَل أصْبحَ لَکُمْ فیهِم ... .»
«هان اى گروه دنبالهرو! مرگتان باد و ذلّت و اندوه قرینتان. آیا شما پس از اینکه با شور و شوق فراوان دست یارىطلبى به روى ما گشودید، آنگاه که ما به دادخواهى شما پاسخ مثبت داده و بی درنگ و با احساس انسانى به سوى شما شتافته و به یاریتان برخاستیم، اینک شمشیرهاى آختهاى را ـ که براى دفاع از برنامه هاى آزادی خواهانه ما به دست گرفته بودید ـ ضدّ ما به کار گرفتید؟ آیا کمر به کشتن ما بستید، و آتش ستمسوزى را که ما بر ضدّ دشمنان خشونتکیش و سیاهکار مشترکمان برافروخته بودیم، بر ضدّ ما شعلهور ساختید؟! در نتیجه به حمایت دشمنانتان، و به زیان دوستان و پیشوایانتان برخاستید؟ آن هم بىآن که این دشمن خیرهسر، عدل و دادى در جامعه شما حاکم ساخته باشد و بىآن که هیچ امید به آینده بهتر یا نیکى و شایستگى برایتان در اندیشه و عملکرد آنان به چشم بخورد؟ واى بر شما! آیا شما سزاوار بلا نیستید؟ که از ما روى برتافته و از یارى ما ـ که براى عدالت و آزادى به پاخاسته و از مرزهاى دین خدا و حقوق و امنیت پایمال شده عصرها و نسلها دفاع می کنیم ـ سر باز زدید و با واپسگراترین و ستمکارترینهاى روزگار همراه شدید؟ آیا نیک اندیشیدهاید که چه می خواهید و چرا با ما سر جنگ دارید؟»
یکى از فرماندهان سپاه استبداد گفت:
«اَنْزِلْ عَلى حُکْمِ بَنِى عَمِّک!»
«دستور امیر این است که باید به فرمان حکومت گردن گزارى و به مشروعیت آن رأى دهى، و گر نه تو را رها نخواهیم ساخت!»
آن قلّه پرفراز و تسخیرناپذیر فرزانگى و کرامت، هنگامى که در برابر منطق و درایت و خیرخواهى و مهر و مسالمت و مداراى خویش، باز هم آن پاسخ زورمدارانه را شنید، شیرآسا خروشید:
«ألا وَ إِنَّ الدَعیَّ بْنَ الدَّعِیِّ قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَینِ: بَینَ السِّلَّةِ والذِّلَّةِ، وَ هَیْهاتَ منَّا الذِّلَّةِ، یَأبَى اللهُ لنا ذلِکَ وَ رَسُولُهُ وَ المُؤمنونَ وَ حُجُورٌ طابَتْ، و طَهُرتْ، وَ أُنُوفٌ حَمیَّةٌ، وَ نفوسٌ أبیَّةٌ مِنْ اَنْ نُؤثِرَ طاعةَ اللِئآمِ على مصارعِ الکِرامِ. ألا و إنّی زاحِفٌ بِهذهِ الأُسْرَةِ مَعَ قِلَّةِ العَدَدِ، وَ خِذلانِ النّاصْرِ.»[54]
«هان اى عصرها و نسلها! به هوش که این فرومایه فرزند فرومایه، اینک مرا میان دو راه و دو انتخاب قرار داده است: بر سر دو راهىِ ذلّتپذیرى و تسلیم خفّتبار در برابر فرومایگان و واپسگرایان حاکم، و یامرگ پرافتخار و باعزتّ و سرفرازى با پایبندى به آرمانها! و چه قدر دور است از ما که خوارى را برگزینیم! خدا و پیامبرش وایمانآوردگان و روشنفکران و دامانهاى پاک و رگ و ریشه هاى پاکیزه و مغزهاى روشناندیش و جانهاى ستمستیز و باشرافت نمىپذیرند که ما فرمانبردارى فرومایگان و پایمالگران حقوق و امنیت و آزادى مردم را بر شهادتگاه رادمردان وآزادمنشان مقدّم بداریم! از این رو به هوش باشید که من با همین خاندان و با این یارانِ به شمار اندک و با وجود پشت به حقّ و عدالت نمودن پیمان شکنان، راه خویش را برگزیده و براى دفاع از حق، به یارى خدا مقاوم و شکستناپذیر آمادهام.»
این سان امید پوچ و شقاوتبار رژیم اموى را براى همیشه به باد داد، و نه تنها زورمدارى وتحمیل ذلّت را نپذیرفت، که مارک ننگ و خفّت را بر پیشانى همه استبدادگران قرون و اعصار نواخت و حسرت تسلیم شدن و دست بیعت سپردن را بر دلهاى سیاه و پلیدشان نهاد و این درس بزرگ را به همه آموخت که در برابر شیفتگان قدرت چگونه باید ایستاد و نَه گفت.
گفتنى است که آن نُماد عزّت و افتخار تاریخ بشر، روشن می سازد که به چند دلیل تن به ذلّت و بیعت خواهى زورمدارانه نخواهد داد و مرگ باعزّت و آزادگى را برخواهد گزید:
یک: به دلیل ایمان ژرف به خداى عزیز و عزّتبخش که ذلّت پذیرى را بر بندگانش نمىپذیرد; همین گونه پیامبر و یکتاپرستان راستین;
دو: افزون بر این، آن خانه و خاندان پاک و آن خردها و جانهاى پرشرافت که حسین(علیه السلام)در کنار آنان تربیت یافت و شکوفا شد، به او شیر عزّت و آزادگى و بینش و منش شکستناپذیرى و عزّت دادهاند، نه ذلّتپذیرى و تحمل تحقیر و زورمدارى; «یَأبَى اللهُ لنا ذلِکَ وَ رَسُولُهُ ... .»[55]
آن گاه آن پیکره ایمان و اخلاص پس از هشدارى دلسوزانه، این گونه و با این آیات روشنگر سخنان گهربار خویش را پایان داد:
(... فَأجْمِعُوا أمرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُم ثُمَّ لایَکُنْ اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمًّ اقْضُوا اِلَىَّ وَ لاتُنْظِرونَ،[56] إِنّی تَوَکَّلتُ عَلَى اللهِ رَبّی وَ رَبِّکُمْ، ما مِنْ دابَّة إلاّ هُوَ آخِذٌ بناصِیَتِها إنَّ ربّی عَلى صِراط مُستقیم[57] ... وأنْتَ ربُّنا علیک توکّلنا وإلیکَ أَنَبْنا وإلیکَ المَصیرُ)[58]
آیا تلاوت این آیات که بیانگر مبارزه نوح و هود و پدر توحیدگرایان و عزّت طلبان، ابراهیم در برابر سردمداران شرک و استبداد و حقارت است، نمایشگر این حقیقت نیست که عاشورا وپیشواى آزادى، نُماد فضیلت و آزادگى و شکستناپذیرى و عدالتخواهى همه پیامبران است وطرف مقابل، جرثومه و نماینده استبدادگران آزادی کش تاریخ بشر؟ و آیا این نُمود عزّت وشکستناپذیرى قرآن در رویداد عاشورا و یا نُمود عزّت و شکست ناپذیرى عاشورا در قرآن نیست؟
20ـ من شیوه استبدادى را براى اداره جامعه نخواهم پذیرفت
یاران فداکار حسین(علیه السلام) بخشى از روز عاشورا را با سپاه استبداد به صورت تن به تن و یا گروهى مبارزه کرده و برخى سر بر بستر شهادت نهاده بودند، که دشمن بر فشار خویش افزود، امّا آن حضرت حماسهاى دیگر آفرید و فرمود:
«اشْتَدّ غَضَبُ اللهِ عَلَى الیَهودِ إذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً... وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلى قَوْم اتّفَقَت کَلِمتُهُمْ عَلى قَتْلِ ابنِ بِنْتِ نَبیِّهِمْ. أَما وَ اللّهِ لاأُجیبُهُمْ إِلى شىء مِمّا یُریدونَ حَتّى أَلْقَى اللّهَ وَ اَنَا مُخضَّبٌ بِدَمى.»[59]
«خشم خدا بر یهود آنگاه شدّت یافت که براى خداى یکتا فرزند تراشیدند، و بر این پندار موهوم خویش پاى فشردند، و خشم خدا بر مسیحیان آنگاه سخت گردید، که به جاى توحیدگرایى، به سه گانهپرستى گرایش یافتند و ذات بى همتاى خدا را سومین خدا خواندند! و خشم خدا بر مجوسیان آنگاه شدّت گرفت که به جاى خدا، خورشید و ماه را پرستیدند، و خشم خدا بر این استبدادگران تاریکاندیش وخشونتطلب آنگاه سخت شد که با ادعاى اسلامخواهى و نداى تکبیر و تهلیل بر ریختن خون پسر دخت سرفراز پیامبرشان همدست و همداستان شدند! هان! به هوش باشید! به خداى سوگند من به ذرّهاى از خواسته هاى ظالمانه و زورگویانه آنان جواب مثبت نخواهم داد، و در برابر ستم، شکستناپذیر و عزّتمند خواهم ایستاد تا در حالى که در دفاع از حقوق مردم خویش به خون رنگین شده باشم به دیدار خدایم نایل آیم. آرى، به خداى سوگند استبداد و ذلّت را براى خود و مردم نخواهم پذیرفت.»
21ـ شهادت گاه عزّت و آزادگى
هنگامى که دشمن ددمنش در پیکار نابرابر با آن تجسم آزادگى و پایمردى عاجز ماند و «شمر» به سرکردگى گروهى میان او و سراپردهاش جدایى افکند و سنگر گرفت تا اورا ناگزیر به تسلیم سازد، آن حضرت ندا در داد:
«وَیْحَکُمْ یا شیعَةَ آلِ أبى سُفْیانَ! إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینٌ وَ کُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَکُونُوا أَحْراراً فى دُنْیاکُمْ هذِهِ وَارْجِعُوا إِلى أَحْسابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ عَرَباً کَما تَزْعُمُونَ.»[60]
«هان اى دنبالهروهاى دودمان بیدادپیشه ابوسفیان! اگر از دین و آیین بهرهاى ندارید و از محاسبه روز رستاخیز نمی ترسید، پس در دنیاى خویش اندکى آزادمرد باشید; و اگر از آن هم بی بهرهاید، اگر خود را از امّت عرب مىپندارید به ریشه و تبار خویش باز گردید، و جوانمردى و غیرت عربى را پاس دارید.»
بدینسان از شهادتگاه الهامبخش خویش، به گونهاى نداى آزادگى و نُمود شکستناپذیرى را طنین انداز و جلوهگر ساخت که تاریک اندیشترین و خشونت کیشترین مهره سپاه استبداد نیز ناگزیر به پذیرش و تصدیق آن گردید.
22ـ نداى آزادگى و شکست ناپذیرى از فراز نیزه ها
حسین(علیه السلام) نه تنها در زندگى و نهضت و منطق و منش خویش تا لحظه شهادت نُماد شکستناپذیرى و ترجمان آزادى و در اندیشه آفرینش عزّت و صلابت براى انسان و نفى ذلّت وحقارت در هر شکل و نام و فرمى بود، بلکه آن حضرت سرِ سرفرازش را نیز بر فراز نیزه ها و کاخ بیداد یزید هماره و همیشه به همراه قرآن و آیات ستم ستیز آن، به چشمه سار جوشان عزّت وپرچم هماره در اهتزاز آزادگى و عزّتطلبى انسان تبدیل ساخت و نشان داد که با کشته شدنش، نهضت آزادی خواهانه او از جوشش و موج باز نمی ایستد و شهادتگاه و مزار عطر آگین و عاشورا واربعین و نام و یاد و خاطره هاى او نیز براى مردم شورانگیز و سازنده و براى ظالمان و خودکامگان و دشمنان آزادى و حقوق بشر هراسانگیز و خطرخیز است، چرا که او با شاهکارى که آفرید، دیگر یک فرد نیست تا با کشتن او چراغ راه مردم آزادی خواه خاموش شود; نه، بلکه آن حضرت راهى را گشود و حرکتى را آغازید و طرحى را افکند که به یک جریان ماندگار و یک فرهنگ و مکتب آزادی خواهى و عزتطلبى براى بشر تبدیل شد; به همین جهت هم استبدادگران قرون و اعصار از مزار او نیز می هراسند و بارها براى ویران کردن و بی رونق ساختن و تحریف روح نهضت او و یا بهرهورى ابزارى از نام شورانگیز او، دست به تخریب و شقاوت مىزنند و یابراى آن نُماد شکوه وشکستناپذیرى، رقیب می تراشند.
راستى چرا سرِ سرفراز او بر فراز نى به تلاوت این آیات پرداخت:[61]
(اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَباً اِذْ اَوىَ الْفِتْیَةُ اِلىَ الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا اتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّیءْ لَنا مِنْ اَمْرِنا رَشَداً)[62]
«آیا چنین پنداشتى که تنها "اصحاب کهف" و "رقیم" از نشانه هاى شگفتانگیز قدرت بی کران ما بودند؟ هنگامى را به یاد آور که آن جوانانِ حقطلب و آزادی خواه به آن غار پناه بردند، و گفتند: پروردگارا، از سوى خود رحمت و بخشایشى به ما ارزانى دار، وبراى ما راه نجات و هدایتى در کارمان فراهم آور ... .»
آیا تلاوت این آیات، نشانگر این حقیقت نیست که رژیم اموى در پرده مذهب سالارى و ادعاى جانشینى پیامبر، چنان شرک و ظلم و کیش شخصیت و اختناقى را حاکم ساخته بود که دیگر جایى براى آزادى و عدالت و سرفرازى و عزّت و طرفداران آنها نبود و آنان باید به سان «اصحاب کهف» از خشونت و شرارت دژخیمان استبداد به کوه ها و دشتها و غارها پناه برند وطرحى دیگر براى نجات و آزادى بیفکنند؟
راستى چرا آن سرِ سرفراز و موجانگیز در مرکز قدرت و در کاخ استبداد، این آیه را تلاوت کرد:
(وَسَیَعْلَمُ الَّذِیْنَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَب یَنْقَلِبُونَ)[63]
«کسانى که ستم کردند به زودى خواهند دانست که به چه بازگشتگاهى باز خواهند گشت.»
آیا جز این است که به ستمستیزى نهضت خویش پاى می فشارد و امید می دهد که پیروزى از آنِ منش و روش آن ترجمان عزّت و آزادگى و رهروان راستین راه اوست؟
بدینسان می نگریم که پیشواى آزادى از آغاز نهضت عزّتخواهانه و ستمستیزش تا روز عاشورا و پس از آن با سرِ سرفرازش به همراه کاروان اسیران آزادی بخش و ذلّت ستیز در کوفه وشام و تلاوت آیات قرآن به مناسبتهاى گوناگون، از سویى از روح شکستناپذیر قرآن وفروفرستنده آن ـ که سرچشمه عزّتها و قدرتهاست ـ یارى می جوید و به او اعتماد می کند و از دگرسو به همراه آن به سوى هدف بلند و آرمان خدایى خویش گام می سپارد و با تمسک هماره به آن نشان می دهد که کار سِتُرگ او که در حقیقت کارى قرآنى و نبوى و علوى است، از قرآن سرچشمه گرفته و گام به گام بر شاهراه آن پیش رفته، و تنها به هدف آفرینش و پیاده کردن مقررات قرآن و تأمین حقوق و کرامت بندگان او اندیشیده است.[64]
درخشش هماره نهضت عاشورا
دانشمندان در نگرش به راز صعود و سقوط جامعه ها، برترین و پایدارترین سرمایه جنبشها را احساس عزّت و شخصیت و استقلال اندیشه و ابتکار عنوان می کنند، و می دانیم که استبداد سیاهکار اموى، گوهر کمیاب احساس عزّت و آزادگى و شجاعت و ابتکار را در جامعه کشت و از آن مردم زنده و بالنده،[65] به تدریج گورستانى سرد و خاموش پدید آورد!
کار ذلّتپذیرى و واپسگرایى و فقدان آزادى اندیشه و بیان مردم، به جایى رسید که به هر انحصارگر و زورمدارى ـ که خود را جانشین خدا و پیامبر عنوان می داد و منتقد و مخالف خود را مارک کفر و ارتداد و خیانت مىزد ـ تسلیم می شدند و به خواست او، اطاعت از وى و عمالش را واجب، نقد او را حرام، و همکارى و وفاى به بیعت اورا لازم پنداشته و او را «اولوا الأمر» و صاحب اختیار مال و جان و ناموس و وطن و دین مردم می خواندند!
نهاد قدرت خود را فراتر از قانون مىپنداشت و هر آنچه را می خواست، دیکته می کرد ومردم در بند نه تنها دم بر نمىآوردند که ناگزیر، استقبال هم می کردند و به تمام مظاهر خودسرى و زورگویى و اسارت و تحقیر، آفرین هم می گفتند.
یکى از سرایندگان آن زمان در وصف سرطان مرگبار دنبالهروى و خفّتپذیرى جامعه از استبداد چنین می سراید:
«فَإنْ تَأْتُوا بِرَمْلَة اَوْ بِهِنْد نُبایِعُها اَمِیْرةَ مُؤْمِنِینا!»
«اگر از زنان و کنیزکان کاخ اموى، به سان "رمله" یا "هند" را هم نامزد رهبرى و خلافت کنند، ما مردم دربند از فرط ذلّتپذیرى و سرکوب شدگى با آنان بیعت می کنیم!»[66]
* * *
... امّا نهضت شکستناپذیر و زندگی ساز عاشورا به مردم ذلّتزده و تحقیر شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشید تا خود را انسان و صاحب حرمت و کرامت بنگرند، خود را به سان حاکمان و مدیران جامعه داراى حقوق و آزادى و امنیت بخواهند، قدرت و حکومت را برخاسته از خواست خدا و نظارتپذیر و تضمینگر حقوق مردم بطلبند، و به خود جسارت و شهامت اندیشه و مقایسه و سنجش و گزینش و نفى آزادانه بدهند.
کار سِتُرگ و عزّتآفرین حسین(علیه السلام) و عاشورا این بود که آن شخصیت عزّتخواه و آن منش آزادىطلب و آن روح و اندیشه استقلالجوى پرورده قرآن و پیامبر را با روشنگرى فکرى و دهش عقیدتى و شورانگیزى و حماسه سازى و الگودهى عینى و عملى خود و خاندان و شاگردان و یارانش زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.
«فَأَنَا الْحُسَینُ، نَفْسِى مَعَ اَنْفُسِکُمْ وَ اَهْلِى مَعَ اَهْلِکُمْ وَ لَکُمْ فِىَّ أُسْوَةٌ ... .»[67]
پس از نهضت عزّتساز عاشورا و رسیدن پیام شکست ناپذیرى و صلابت آن بر جاى جاى قلمرو اسلام و اثرگذارى معجزهآساى آن در زدایش نکبت و حقارت و ترس و ستمپذیرى، و دمیده شدن روح شهامت و آزادگى در کالبد جامعه و تزریق خون شرف و کرامت در رگها، در وصف دگرگونى مطلوب و مترقى دلها و اندیشه ها بر ضدّ استبداد و اختناق، همان شاعر آزادمنش، که پیش از عاشورا از ذلّتپذیرى و حقارت مردم آن گونه در نهان می نالید، این بار بلند و آشکارا چنین سرود:
«حَشَیْنَا الْغَیْظَ حَتّى لَوْ شَرِبْنا دِماءَ بَنِى أُمِیَّه مـا رَوَیْنـا!»
«گستره دلهاى ما به اندازهاى از خشم و کینه استبدادگران اموىمسلک انباشته است، که اگر خون پلید آنان را هم بیاشامیم سیراب نخواهیم شد!»[68]
اگر پس از مبارزه آزادمنشانه امام حسین(علیه السلام) و شهادت انتخابى و حماسهساز او و خاندان و یاران عزّتمند و شکستناپذیرش می بینیم به تدریج لبها گشوده و زبانها باز و چهره ها و استعدادها ظاهر شده و مردم منش مترقى و مردمنواز و عادلانه آل على(علیه السلام) را زندگی ساز و احیاگر اسلام و قرآن وصف می کنند و خود آنان را به عنوان سمبل آزادى و آزادگى و بشردوستى می ستایند و تاعرش بالا می برند و در برابر آن، استبداد و اختناق و خشونت و فساد اموى و مهره ها و دژخیمهاى پلید آن را به باد نفى و نکوهش و لعنت و نفرین می گیرند و با شورشها و قیامهاى پیاپى آنان را به دوزخ می فرستند، همه اینها پرتوى از شعله عزّتآفرین و ذلّت ستیز عاشوراست.
اگر در راه کربلا، سخن شورآفرین جوان دانشمند امام حسین(علیه السلام)، روح آزادمنشان را می نوازد که جان پدر! با این موضع حقطلبانه، چه باک از مرگ پر عزّت و افتخار انگیز؟ «یا أَبَةِ إِذَنْ لا نُبالى بِالْمَوْتِ»[69] و روز عاشورا با این بینش و منطق شکستناپذیر، دلیرانه در برابر بیداد قامت بر می افرازد: به خداى سوگند نباید این فرومایه و فرزند فرومایه بر مردم ما حکم براند ... «وَاللّهِ لایَحْکُمُ فیْنَا اَبْنُ الَّدعِىّ ...»[70] و دیدگاه و منطق یادگار ارجمند امام مجتبى(علیه السلام) در پاسخ پرسش پیشواى آزادى از مرگ آزادمنشانه، سندِ شکوه و افتخار می گردد که از عسل مصفّا شیرینتر و دلنشینتر است; «اَحْلى مِن العَسَلِ!»[71] و اگر در آستانه عاشورا آن موضعگیرى بى همتاى سردار عاشورا و برادرانش را در برابر امان و اماننامه «شمر» می نگریم که دستهاى خیانتبارت بریده باد! و ننگ و نفرین بر اماننامهات اى دشمن خدا! آیا از ما می خواهى که برادر و سالارمان حسین(علیه السلام)، فرزند ارجمند فاطمه(علیها السلام) را رها سازیم و سر بر آستان لعنتشدگان بساییم و ننگ و عار فرمانبردارى آن خودکامگان انحصارگر و سیاهکار را پذیرا شویم؟ «تَبَّت یَداکَ وَ لُعِنَ ما جِئْتَ بِهِ مِنْ أمانِکَ یا عَدُوَّ اللّهِ...»[72] همه این جلوه هاى عزّت و صلابت و درایت، پرتوى از تابش روح ستم ستیز و عزّتآفرین حسین(علیه السلام) و عاشوراى او بر دلهاست.
نیز اگر پس از بسته شدن راه بر کاروان حسین(علیه السلام)، و واکنش آن حضرت که ضمن روشنگرى دلیرانهاى فرمود: در چنین شرایط ظالمانهاى مرگ را جز سعادت نمی بیند; و زندگى با ستمگران خشونتکیش را ملالانگیز و جانفرسا می داند! «فَإنّی لا أَرَى المَوْتَ إلاّ سَعادَةً، وَالْحَیاةَ مَعَ الظالِمینَ إلاّ بَرَماً»، هر کدام از خاندان و یارانش در برابر سهمگینترین فشار و ددمنشى استبداد، ضمن پاسخهاى لبریز از صفا و وفا، یکصدا با صلابت و قوّت قلب به پا می خیزند وپافشارى می کنند که: نه، حسین جان! تو را رها نخواهیم ساخت! زشت باد چهره زندگى پس از تو! «لا أَرانَا اللّهُ ذلِکَ اَبَداً... لا وَاللّهِ لانُفارِقُکَ أَبَداً حتى نَقیکَ بِأسیافِنا وَ نُقْتَلُ بَیْنَ یَدیک ...»[73] این موضع شکوهبار، پرتوى از تابش روح سِتُرگ حسین(علیه السلام) بر جانهاى حق طلب و ارواح کمالجوى آنان است.
اگر در گرماگرم آن نهضت ذلّتستیز، شهامت و شکستناپذیرى سفیر آزادى را می نگریم که در برابر اماننامه استبداد، نداى آزادگى سر می دهد که:
«أقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ اِلاّ حُرّاً وَاِنْ رَایتُ المَوتَ شَیْئاً نُکْراً ... .»[74]
«سوگند یاد کردهام که جز به آزادی خواهى سر بر بستر شهادت نگذارم.»
اگر میزبان دلیرش، «هانى» و نیز «قیس صیداوى»، آن نامهرسان درایتمند و شجاع و نیز زن آزادهاى چون «طوعه» را می نگریم، که خانه گلین خود را به سنگر آزادگى و پناهگاه «مسلم» تبدیل می سازد،[75] و اگر پس از روز سِتُرگ عاشورا و پس از طنینافکن شدن نداى آزادی خواهى حسین(علیه السلام)بر بام گیتى در آن روزگار وحشت و ترور، قیام شجاعانه «عبداللّه بن عفیفها» در مسجد و مجلس دژخیم کوفه و نداى عزّتخواهانه دختر آزاده او را می نگریم; اگر صداى اعتراض زنان دگراندیش و مخالف استبداد، نظیر زن «خولى» و «نوار» خواهر «کعب» ـ از فرماندهان سپاه استبداد ـ و همانندهاى او در خانه ها و کوچه ها ضدّ جنگ و جنون سرداران دین فروش اموى به گوش می رسد و حتى درون خانه هایشان بر آنان ناامن می شود، اگر نهضت شجاعانه توّابین، قیام دلیرانه مختار، انقلاب مدینه، قیام «ابن زبیر» در مکّه و شورش «نجده حنفى» در «یمامه» یکى پس از دیگرى زبانه می کشد; اگر فریاد یحیی بن حکمها، زید بن ارقمها، جوان حقجوى شامى، سفیر آزادمنش رومى، عالم نواندیش مذهبى یهود در مجلس یزید و خروش زنان و دختران بزرگ و آزاده مدینه، نظیر «اُم سلمه»، زینب دختر آزاده عقیل و دیگر زنان و مردان استبدادستیز مدینه و جاى جاى قلمرو اسلام، به آسمان بر می خیزد، همه و همه پرتوى از خورشید ظلمتسوز و عزّتآفرین حسین(علیه السلام) و عاشوراى اوست.
بالاتر از همه اینها، اگر امام سجّاد(علیه السلام)، زینب(علیها السلام)، فاطمه، اُمّکلثوم، سکینه، رقیه و دیگر خواهران و دختران دانشمند و عدالتخواه حسین(علیه السلام) توانستند با به دوش کشیدن داغ لاله ها، با فرصتسازى و مدیریت و شجاعت خویش همه جا را به دانشگاه عزّت و آزادگى تبدیل ساخته و از کنار شهادتگاه پیشواى آزادى تا دروازه کوفه، کاخ «عبید»، منزلگاه هاى میان کوفه و شام تا کاخ دمشق و خرابه شام و در هر کوى و برزن، رعدآسا و ظلمت سوز و شعلهافکن، شورى دیگر برپا کنند و شعورى تازه بر انگیزند و دنیا را پر صدا سازند، و حتى سراپرده اموى را نیز به اعتراض وشورش ضدّ استبداد برانگیزند، همه اینها از جلوه هاى عزّت و شکستناپذیرى عاشورا وثمره دمیده شدن روح همّت و شهامت بر کالبدها و تزریق خون کرامت بر رگهاى مردم بلازده، ومساعد ساختن شرایط و فضابراى تنفس و روشنگرى و تحول مطلوب است.
به راستى آیا مدینه، مکّه و کوفه، آن سه مرکز بزرگ آن روز جهان اسلام، و شام ـ که قلمرو استبداد اموى بود و نیروى تاریکاندیش و خشن آن که به سیاهکاران اموى امکان آن فجایع را می داد[76] ـ پیش از هجرت تاریخساز و مبارزه سِتُرگ و شهادت عزّت طلبانه حسین(علیه السلام)، به سان پس از آن بود؟
آیا پیش از عاشورا و در آن فضاى پر اختناق و آکنده از تملق و بتسازى و ظالمپرورى ـ که آگاهان و خیرخواهان جامعه دهانشان دوخته و قلمهایشان شکسته، و اوباش و سگهاى هار استبداد همه جا بى مهار و رها مىلولیدند ـ ممکن بود امام سجّاد آن خطبه روشنگر و رسواساز را در جهت نجات مردم و تزلزل ارکان استبداد، در مکّه یا مدینه و کوفه ایراد کند؟
آیا کسى مى توانست در تالار استاندارى کوفه و در برابر «عبید»، آن دژخیم سیاهرو و یا در کاخ یزید بر سبک استبدادى حاکم و رایج اعتراض کند و آن را نقد نماید؟
اگر این گونه بود، چرا کوفه، مکّه، مدینه، شام و دیگر شهرها پیش از عاشورا، در برابر آن فجایع دهشتناک خاموش و مرده بود؟ چرا نداى اعتراض و پایدارى و شهامت از هیچ جا بر نمی خاست و دعوت به حق و هشدار از بیداد و خشونت و ددمنشى و داغ و درفش و زنده به گور ساختن آزادیخواهان و دریدن حلقوم حقطلبان و بنیاد و گسترش دخمه هاى مرگ و شکنجه و به یک کلام تبدیل سیره و سیستم عادلانه و آزادمنشانه و بشردوستانه پیامبر و على(علیه السلام) به یک مذهب سالارى خشن و هراسانگیز و منحط و عقب مانده، جز از خاندان على(علیه السلام)و برخى رهروان راه آنان، از جایى شنیده نمی شد؟ و چرا پس از جاباز کردن پیام عاشورا در دلها بود که نمایندگان مردم مدینه و برخى شهرهاى دیگر پس از دیدارى از شام و ملاقات با خلیفه و شکایت از عمال خشونتکیش او، وقتى به شهرهاى خود باز گشتند، تازه فریاد اعتراضشان مردم را شوراند که اى واى! ما از نزد رهبر و خلیفه بیدادگر و پلیدى مىآییم که همه مقررات خدا را شکسته و حقوق مردم را پایمال می سازد؟
کار سترگ و معجزه آساى حسین(علیه السلام)
نکته ظریفتر و باریکتر این که، چرا «زینب» با آن شکوه و شهامت و دریادلى، شب عاشورا با احساس خطر جدّى به جان پیشواى آزادى، آن گونه بىقرار می شود،[77] امّا پس از عاشورا با این وصف که در بند اسارت است و زیر برق شمشیرهاى دژخیمان سیاهرو، با درایت وشهامتى وصفناپذیر در پاسخ فریبکارى و دجّالگرى «عبید»، پاسخ اهانت و تحریف او را می دهد:
«... إِنَّما یَفْتَضِحُ الفاسِقُ وَ یَکْذِب الفاجِرُ وَ هُوَ غَیرُنا.»
«تنها انساننماهاى خودکامه و پلیدکارند که رسوا می شوند و عناصر بداندیش وبدکردارند که دروغ می بافند، و فاسق و فاجر، دیگران هستند که حقوق و آزادى وحق حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش را بازیچه مى سازند، نه ما خاندان رسالت که هماره پرچمدار و مدافع و رعایتگر حقوق مردم هستیم.»
در پاسخ پرسش فریبکارانه او که گفت: «دیدى خدا با برادرت، حسین و خاندانت چه کرد؟»
این سان عارفانه و حماسهساز روشنگرى کرد:
«ما رَأَیتُ إِلاّ جَمیلا... فانْظُرْ لِمَن الْفَلَحُ یُومَئِذ، هَبَلَتکَ اُمُکَ یابنَ مَرجانَه!»
«من جز نیکى و سرفرازى چیزى ندیدم! خداى فرزانه از آنان، دفاعِ از حق و عدالت و حمایتِ از آزادى و حقوق پایمالشده مردم را خواسته بود، که آنان فرمان حق را با جان پذیرا شدند، و در این راه به سوى شهادتگاه پرافتخار خود شتافتند و با سرفرازى سر بر بستر شهادت نهادند، و به زودى خداى توانا تو و آنان را در دادگاهى گرد آورده و رویارویى آغاز خواهد شد و آنگاه خواهى دید که در برابر دادگاهى که داورش خداست، رستگارى و پیروزى از آنِ کیست; آزادی خواهان و حقطلبان; یا بانیان اختناق و پاسداران ظلمت! مادرت در مرگت گریه کند! هان اى پسر مرجانه! چه می گویى؟ تو مىپندارى پیروز شدهاى؟!»
نیز با منطق و بیانى روشنگر و کوبنده در کاخ استبداد، شیرآسا بر یزید می خروشد:
«فَکِد کَیْدکَ، وَاسْعَ سَعیَکَ، وَ ناصِبْ جُهدَکَ، فَوَ اللّهِ لا تَمحُوَنَّ ذِکرَنا، وَ لا تُمیتُ وَحْیَنا، وَ لا تُدرِکُ اَمَدَنا، وَ لا تَرحَضُ عَنکَ عارَها، وَ هَل رَأیُکَ اِلاّ فَنَداً، وَ اَیّامُکَ اِلاّ عَدَداً، وَ جَمعُکَ اِلاّ بَدَداً ؟ یَومَ یُنادِى المُنادِ: اَلا لَعنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمینَ.»
«تو اى یزید! هر فریب و نیرنگى دارى ضد ما به کار گیر، و هر اقدام و تلاشى که می توانى دریغ مدار و به آن دست بزن، امّا سوگند به خداىِ پیروزمند که نخواهى توانست نام بلند و پرشکوه دودمان ما را از میان بردارى و نه نورِ روشنگر وحى وفرهنگ خداپسندانه و انساندوستانه ما را خاموش سازى; و نه می توانى به جلال وشکوه دست یابى و نه موفق خواهى شد تا لکه ننگ و عار این ستم و بیدادى را که به آن دست یازیدهاى از دامان و پیشانى خود و رژیم پوشالى و هراس انگیزت بشویى واز پرونده زندگى رسوایت بزدایى! آگاه باش که رأى و دیدگاه تو سخت سست وبی اعتبار است و روزگار میداندارى و فرصتِ تاخت و تازت بسیار اندک، و دار ودسته کفتارمنشات رو به پریشانى و پراکندگى است. دور نیست روزى که نداگرى ندا سر دهد که: هان اى مردم! به هوش باشید که لعنت و نفرین خدا بر گروه تاریکاندیشان و دژخیمان بیداد پیشهاى است که حقوق و آزادى انسانهارا پایمال می سازند.»
به جاى بى قرارى و گله از روزگار، با آرامشى شگرف به ستایش و سپاس خدا مى پردازد:
«فَالحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمینَ، اَلَّذى خَتَم لاَِوَّلِنا بِالسَّعادَةِ وَ المَغفِرَةِ وَ لاِخِرِنا بِالشَّهادَةِ وَ الرَّحمَةِ... وَ حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعمَ الوَکیلُ.»
«باز هم خداى بی همتا را ستایش می کنم که آغاز کار ما را به نیکبختى و آمرزش، و فرجام کارمان را به شهادت پرافتخار و مهر و رحمت بی کران خویش رقم زد; و از بارگاه او می خواهم که پاداش شهیدان پاکباخته و عدالتخواه ما را کاملتر کند و بر اجر و مزدشان بیفزاید و ما را بازماندگان شایسته و حقشناس آنان سازد که او پرمهرترین مهربانان است و ذات بی همتاى او ما را بسنده است و نیکو حمایتگر و کارسازى است.»
در قالب پرسشى اندیشاننده، عدل دروغین اموى مسلکها را به باد نکوهش می گیرد و دلیرانه از رهبرشان مىپرسد:
«أَمِنَ العَدلِ یَابنَ الطُّلَقاءِ! تَخدیرُکَ حَرایِرَکَ وَ اِمائَکَ، وَ سَوقُکَ بَناتَ رَسُولِ اللّهِسَبایا ... .»
«هان اى زاده رهاشدگان! آیا این از عدالت و دادگرى است که تو زنان و کنیزکان خود را در امنیّت و آسایش، در پس پرده بنشانى و آنگاه دختران ارجمند و آزاده پیامبر را در بند اسارت و بیداد، به این شهر و آن شهر بکشانى و در این کوى و آن برزن بگردانى؟»
امام سجّاد(علیه السلام) در برابر دژخیمى چون «عبید» جلوهاى دیگرى از عزّت و آزادگى را رقم زد:
«أَ بِالقَتلِ تُهَدِّدُنى یابنَ مَرجانَة! أَ ما عَلِمتَ أَنَّ الْقَتلَ لَنا عادَةٌ وَ کِرامَتُنا الشَّهادةُ!»
«هان اى پسر مرجانه! آیا مرا از بستن و کشتن می ترسانى؟ مگر هنوز نمی دانى که شهادت در راه حق، شیوه دلیرانه ماست و جان را در راه خدا و آزادى تقدیمداشتن مایه سرفرازى و کرامت ما! ما را از چه می ترسانى؟»
یا در آن شرایط حساس و پرخطر با فرصتسازى شگرفى در مرکز استبداد اموى رو به یزید می کند:
«اُنْشِدُکَ اللّهَ یا یَزیدُ!ما ظَنُّکَ بِرَسُولِاللّهِ لَوْ رَآنا عَلى هذِهِ الصِّفَةِ.»
«هان اى یزید! تو را به خدا اگر پیامبر خدا ما را اینگونه در بند اسارت بنگرد، به پندار تو چه خواهد کرد؟»
یا بر سر سخنور سوداگر او می خروشد:
«وَیلَکَ اَیُّهَا الْخاطِبُ! اِشتَرَیتَ مَرضاةَ المَخلُوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ، فَتَبَوَّأ مَقْعَدَکَ مِنَ النّارِ.»
«هان اى خطیب! واى بر تو! خشنودىِ خاطر آفریدگان نیازمند و ناتوان را به خشم خداى توانا خریدى! اینک جایگاه تو در آتش شعلهور دوزخ است، پس خود را براى آن جا آماده ساز!»
آنگاه رو به یزید می کند:
«یا یَزیدُ! إِئذَنْ لى حَتّى اَصعَدَ هذِهِ الاَعواد، فَاَتَکَلَّمَ بِکَلِمات لِلّهِ فِیهِنَّ رِضاً، وَ لِهؤُلاءِ الجُلَساءِ فِیهِنَّ اَجرٌ وَ ثَوابٌ.»
«هان اى یزید! به من امکان بده تا برفراز این چوبها بروم و سخنان درست وشایستهاى بگویم که هم خشنودى خدا و هدفمندى آفرینش در آنها باشد و هم این مردم دربند، بهرهور شوند و به آگاهى و پاداشى پرشکوه برسند.»
به باور ما همه اینها نمودها و جلوه هاى عزّت و شکستناپذیرى عاشورا و ثمره دمیده شدن روح همّت و بزرگمنشى و شهامت بر کالبدها و تزریق خون کرامت بر رگهاى جامعه ومردم بلازده و مساعد ساختن شرایط براى درخشش زینب و زینالعابدین است.
جلوه هاى آزادگى و شکستناپذیرى عاشورا در نگاه دانشمندان
نهضت عزّتآفرین عاشورا از آغاز تا انجام و تا هماره تاریخ، دانشگاه عزّت و صلابت وچشمهسار شکوه و آزادگى است، و در منطق و پیام، موضعگیرى و روشنگرى، دیدار و خطبه، سند و نامه و هر پیک و سفیرش گوهر کمیاب عزّت و آزادگىِ مورد نظر قرآن و پیامبر و همه آزادمنشان ـ از هر مذهب و تاریخى ـ موج مىزند.
این دریافت، نه تنها دریافت و باور دوست و آشنا، بلکه هر پژوهشگر بى طرف و بیگانه وحتى مخالف نیز هست; براى نمونه:
1ـ دانشمند نامدار اهل سنت «ابن ابى الحدید» در این مورد نوشته است:
«سالار پرشکوه شکستناپذیران روزگار و قهرمان کسانى که در برابر ذلّت و تحقیر سر فرود نیاورده، و به عصرها و نسلها درس جوانمردى و شرافت و مرگ پر افتخار را زیر سایه شمشیرهاى آخته داد، و آن را بر سازش با بیداد و فریب برگزید، پدر یکتاپرستان گیتى حسین(علیه السلام)، فرزند رشید على(علیه السلام) است. استبدادگران اموى به آن شخصیت تسخیرناپذیر و یارانش امان دادند، امّا او بدان دلیل که نمی خواست در برابر ذلّت و بیداد سر خم کند، و نیز بیم آن داشت که اگر با پذیرش اماننامه کشته هم نشود، ذلّت بر او و دیگر آزادمنشان رهرو راهش از سوى «عبید» و دیگر خودکامگان سیاهکار و حقیر تحمیل گردد، مرگ پر عزّت و افتخار را بر زندگى ذلیلانه برگزید.»
2ـ شاعر دانشمند «ابونصر سعدى» از سرایندگان نامدار قرن چهارم در وصف آزادگى و عزّتمندى حسین(علیه السلام) از جمله چنین می سراید:
الْحسینُ الَّذِى رَأى الْمَوتَ فِى الْعِزِّ *** حَیاةً وَالْعِیشَ فِى الُّذلِ قَتْلاً ...[78]
«حسین(علیه السلام) همان کسى است که مرگ با عزّت و آزادگى را زندگى حقیقى می نگریست و زندگى باذلّت و حقارت را مرگ.»
3ـ از «مصعب بن زبیر» آوردهاند که وقتى «سکینه» دخت آزاده حسین(علیه السلام) و همسر ارجمند خویش را اندوهزده دید، گفت:
«لَمْ یَبْقِ اَبُوکِ لِابْنِ حُرّة عُذْراً.»[79]
«پدرت حسین(علیه السلام) دیگر براى هیچ آزادمنش و آزادیخواهى عُذر سکوت و سازش با استبداد و ذلّت را باقى نگذاشته است!»
4ـ نیز پس از فروپاشى یاران و همراهانش هنگامى که دید دیگر یار و یاورى ندارد، به خواندن این شعر حماسى پرداخت:
فإِنَّ الْأُلى بِالطَّفِّ مِنْ آلِ هاشِمِ *** تَأَسَّوا فَسَنُّوا لِلْکِرامِ التّأَسِّیا[80]
«آن پیشتازان راه آزادى و عدالت که در کرانه هاى فرات در برابر استبداد و تحمیل سرفرود نیاوردند، براى همه صاحبان عزّت و شرف، نمونه و الگوى جاودانهاى به یادگار نهادند و به صورت آموزگار و مقتداى شکستناپذیر براى همه آزادمنشان جلوه کردند.»
5ـ سراینده و دانشمند بزرگ «شیخ کاظم ارزى» که روزى با تعمق در جلوه ها و نُمودهاى عزّت و آزادگى عاشورا دگرگون شده بود، شعرى سرود که یک بند آن این گونه است:
قَدْ غَیَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ کُلَّ جـارِحَة
اِلاّ الْمَکارِمَ فِى اَمْن مِنَ الْغِیَرِ ...
«نیزه هاى بیداد استبدادِ عنانگسیخته و بى مهار توانست همه اندام و اعضاى پیکر آن آزادمنشان عدالتخواه را دگرگون سازد; امّا اراده شکستناپذیر و منش بزرگوارانه و مترقى و همّت والاى آنان را هر گز نتوانست تغییر دهد!»
هنوز سراینده این شعر، آن را براى کسى نخوانده بود که یکى از آشنایان او در عالم رؤیا ریحانه سرفراز پیامبر فاطمه(علیها السلام) را دید که آن حضرت به او فرمود: برو و این سروده را از «شیخ کاظم ارزى» بگیر!
او از خواب بیدار شد و شگفتزده راه خانه شاعر را در پیش گرفت و با این که با او میانه خوبى نداشت به در خانهاش آمد و گفت: هان اى دوست عزیز!خوب بشنو ببین تو این شعر را سرودهاى؟
قَدْ غَیَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ کُلَّ جـارِحَة
ِلاّ الْمَکارِمَ فِى اَمْن مِنَ الْغِیَرِ ...
او غرق در حیرت شد و پاسخ داد آرى! امّا هنوز آن را براى کسى نخواندهام، تو را به خدا بگو تو از کجا خبر دارى و آن را از کجا به دست آوردهاى؟!
او گفت: من در عالم رؤیا فاطمه(علیها السلام) را دیدم وآن حضرت این شعر را براى من خواند و فرمود: برو این سروده را از «شیخ» بگیر! و من پس از این که از خواب بیدار شدم راه خانه تو را در پیش گرفتم.[81]
شکوه صلابت و آزادگى نهضت عزّتساز عاشورا در نگاه دشمن
اسناد حماسهساز عاشورا نشانگر این حقیقت است که حسین(علیه السلام) و یاران آزادهاش در گذر زمان در برابر استبدادى ددمنش و خونخوار و سپاهى دژخیم و بى شمار در بیابانى خشک و سوزان رو به رو شدند.
دشمن هر آن چه در توان و امکان داشت بسیج کرد و با همه امکانات از جنگ روانى وبمباران دروغ و تحریف و کتمان حقایق و ترور شخص و هدف تا بستن آب بر روى کودکان وبیماران، خشونت و بى رحمى بى حد و مرز و کشتن و اسب تاختن بر بدنها و شکنجه و مثله کردنها و با آنچه در تصور نمی گنجد کوشید تا نهضت آزادی خواهانه و ذلّتستیز عاشورا را به پذیرش تسلیم و تحقیر و رأى دادن به مدیریت به سبک استبدادى و امضاى اسارت مردم مجبور سازد، امّا سرانجام در برابر اراده شکستناپذیر حسین(علیه السلام) جز شکست و رسوایى ابدى چیزى ندروید!
این حقیقت درخشان حتى در گزارش و سخنان دشمن نیز آمده است; به عنوان نمونه:
1ـ «حُمید بن مسلم» از گزارشگران رویداد عاشورا در وصف شکوه و شکستناپذیرى پیشواى آن مى گوید:
«فَوَاللّهِ لَقَدْ شَغَلَنِى نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمالُ هِیْبَتِهِ عَنِ الْفِکْرَةِ فِى قَتْلِهَ.»[82]
«به خداى سوگند که فروغ فروزان سیماى حسین و جمال و هیبت او به گونهاى مرا مجذوب و واله ساخته بود که اندیشه کشتن او را از یاد بردم!»[83]
2ـ پس از رویداد جانسوز عاشورا، یکى از منتقدان، برخى از سپاه شوم اموى را نکوهش کرد که ننگ و نفرین بر شما! چگونه فرزندان پیامبر را آن گونه ناجوانمردانه قتل عام کردید؟
او پاسخ داد:
«دوست من! بیهوده سخن مگو! اگر تو نیز آن روز آنچه را ما با آن روبه رو شدیم می دیدى، جز جنایت و بیدادى که از ما سر زد از تو سر نمىزد; چرا که ما باگروهى کم شمار رو به رو شدیم که دستهایشان بر قبضه شمشیر بود و شیرآسا از هر سو، جنگاوران و رزمندگان را به خاک هلاک می افکندند و خودرا بى هیچ هراسى به دریاى مرگ مىزدند! آنان مردمى بودند که نه در برابر ثروت و مقام سر فرود مىآوردند و نه امان و اماننامه و نه زور و خشونت و مرگ! چیزى نمی توانست میان آنان و مرگ هدفدار یا چیرگى بر حکومت مانع شود و اگر ما اندکى در برابر آن اراده هاى مصمم و شکستناپذیر کوتاه مىآمدیم جان همه سپاه اموى را می گرفتند! با این وصف اى بىمادر! ما تیرهبختان چه می توانستیم انجام دهیم؟»[84]
3ـ پس از ورود کاروان اسیران به کاخ پوشالى «عبید» در کوفه، او بر آن شد تا با تحریف ودجالگرى، ننگ کشتار پیشواى آزادى و یاران آزادی خواه او را از دامان خود و رژیم خودکامه اموى بزداید و کار را به تقدیر و خواست خدا نسبت دهد، که امام سجّاد(علیه السلام) با این که جسم نازنینش در بند بود، با به هیچ انگاشتن خشونت و بیداد حاکم، لب به بیان حقیقت گشود و روشنگرى کرد که آنان را نه خدا، که سپاه استبداد قتل عام کرد!
این جا بود که آتش کینه و خشم «عبید» از منطق ستمستیز و روح تسخیرناپذیر نهضت عاشورا زبانه کشید و نعره برآورد که تو هنوز هم جرأت و جسارت آن را دارى که در تالار کاخ من، هر چه گویم، پاسخ دهى و از برنامه و راه و رسم پدرت دفاع کنى؟!
بدینسان خشنترین دژخیم استبداد لب به عزّت و شکستناپذیرى نهضت عاشورا گشود و به واماندگى و شکست خشونت و استبداد، اعتراف کرد.
4ـ هنگامى که پیشواى آزادى گام به میدان دفاع نهاد، پس از روزها تشنگى و تلاش و بدرقه دردناک یاران راه و تحمل آن شرایط دشوار محاصره و پیکار نابرابر، طبق روال عادى باید خسته و تسلیمپذیر و داراى روحیهاى درهم شکسته باشد و در برابر ده ها هزار نفر دستها را به نشان تسلیم بالا برد، اما شگفتا! که وقتى سپاه استبداد با او رو به رو شد، شهامت و شجاعت و قدرتى را در برابر خود یافت که هرگز تصور نمی کرد! هر کس به انگیزه شرارت پیش رفت، لحظهاى مهلت نیافت; از این رو «عمر بن سعد» فریاد کشید: مادرهایتان در مرگتان بگریند، می دانید به جنگ چه کسى رفتهاید؟ این فرزند بزرگترین قهرمان اسلام و کشنده عرب است; «هذا ابْنُ قَتّالِ الْعَرَبِ.»[85]
بدینسان به شکوه و شکستناپذیرى آن حضرت اعتراف کرد.
5ـ «شمر»، خشنترین فرمانده سپاه استبداد در اعتراف به آزادگى و شکستناپذیرى حسین(علیه السلام) گفت: به خداى سوگند که او روح تسخیرناپذیر پدرش على را در کالبد دارد.[86]
بدینسان نهضت عاشورا نه تنهادر منطق و منش، سربلند و سرفراز درخشید که در جهاد و دفاع نیز شکستناپذیر شد.
نتیجه گیرى
با بازنگرى و جمع بندى آنچه آمد، به این نتیجه می رسیم:
1ـ عزّت نفس و کرامت روح و رفتار بزرگوارانه از بنیادی ترین دهشهاى اسلام به انسان، و از هدفهاى بزرگ تربیتى پیامبران و از ویژگی هاى ارجدار اخلاقى و انسانى است.
2ـ این ویژگى اوجبخش در رشد و بالندگى انسان، و قانونگرایى و سلامت فرد و جامعه ومدیریت آن نقش معجزهآسایى دارد; چرا که اگر انسان به گوهر کمیاب عزّت و بزرگمنشى ومیوه هاى دلانگیز آن دست یافت و از بلاى ذلّت و احساس پوچى و یابزرگپندارى وخودکامگى و رهآورد ویرانگر آن رها شد، تنها سرِ بندگى در برابر خدا ـ که سرچشمه عزّت و توانایى و زیبایى است ـ فرود مىآورد و در برابر غیر او، سربلند و استوار و شکستناپذیر می ایستد و زمامدار خود وفراتر از خود می شود. چنین فرد و جامعهاى، نه تاریکاندیشى و ستم و تباهى را بر می تابد و نه به دیگران روا می دارد; چه که پیش از هر چیز خود را عزیزتر و برتر از این حقارتها و تباهی ها می نگرد و می یابد.
3ـ نهضت عدالتخواهانه عاشورا، داراى ابعاد گوناگون و آموزه هاى ارزشمندى براى زندگى سرشار از عزّت و آزادگى است. این حرکت سِتُرگ با این وصف که از آغازین روزهاى شکلگیرى تاکنون با الهام از بینش و منطق حسین(علیه السلام) و طلایه داران راه او، مورد پژوهش قرار گرفته وهزاران کتاب و مقاله در تحلیل آن نگارش یافته، باز هم گاه به بُعدى از آن می توان راه یافت که اندیشه ها به آن راه نجسته است. موضوع «جلوه هاى عزّت و شکستناپذیرى عاشورا بر اساس آموزه هاى قرآن» یکى از آن مفاهیم جالب است.
4ـ اگر این نهضت عزّتطلبانه و ذلّت ستیز، در ابعاد گوناگون مورد پژوهش دقیق و همه جانبه قرار گیرد، از همان جرقه هاى آغازین نفى بیعتخواهى زورمدارانه از سوى پیشواى آزادى تا نپذیرفتن پیشنهاد همکارى با استبداد، سکوت و کنار آمدن با آن، دورافکندن امان و امان نامه ها، به هیچ انگاشتن فشارها و تهدیدها، محتواى نامه هاى روشنگر، خطبه هاى شعور آفرین، موضعگیری هاى حماسهساز، دیدارها و اتمام حجتها، تا لحظه لحظه رشد و شکوفایى و اوج آن در روز عاشورا و شهادت حسین(علیه السلام)، و تا طنین تلاوت قرآنِ سرِ سرفراز او بر فراز نیزه و در کاخ بیداد و پیام رسانى کاروان اسیران آزادی بخش و بازگشت پیروزمندانه آنان به کرانه هاى گلگون فرات و ...، سراسر عزّت آفرین و افتخارانگیز و ستمستیز و عدالتخواهانه است.
5ـ از سوى دیگر نگرش به تمامى اسناد عاشورا نشانگر آن است که این نهضت عزّتخواهانه از آغاز تا ادامه کار هماره و همه جا از قرآن و سیره و منش پیامبر سرچشمه گرفته و پیشوا و یاران وسفیران و پیام رسانان آن هماره در اندیشه و منطق، منش و موضعگیرى، برنامهریزى ونتیجهخواهى، قرآن را مشعل راه قرار دادهاند.
6ـ از شاهکارهاى سِتُرگ حسین(علیه السلام) این بود که شخصیت عزّتخواه و منش آزادىطلب وروح و اندیشه استقلالجوى پروردگان قرآن و پیامبر را ـ که زیر فشار استبداد دیرپا نابود شده وکار فریب و سرکوب و تحمیل ذلّت به جایى رسیده بود، که اگر یکى از کنیزکان دربار اموى را هم نامزد رهبرى می کردند، با او بیعت می شد ـ با روشنگرى فکرى و شورانگیزى و حماسهسازى والگودهى عینى و عملى خویش، زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.
به مردم ذلّتزده و تحقیر شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشید تا خود را انسان وصاحب حرمت و کرامت بنگرند، خود را به سان حاکمان و مدیران جامعه، داراى حقوق و آزادى وامنیت متقابل بخواهند، و به خود جسارت و شهامت اندیشه و مقایسه و سنجش و گزینش و نفى آزادانه بدهند.
7ـ سرانجام این که عاشورا به مفهوم حقیقى، نه تحریف شده آن، روح همّت و آزادگى در کالبدها دمید، خون شهامت و شجاعت و شکستناپذیرى و ایمان و عدالت بر بوستان جانها تزریق کرد و با افروزش شعله هاى حیات و حرکت در جنبشها و نهضتهاى اصلاحى و انسانى وسلب امنیت از ستمکاران و خودکامگان راه رسوایى و نابودى استبداد را تا هماره تاریخ وتضمین کرامت و حقوق انسان گشود، تا کدامین جامعه آن درسها را آن گونه که باید فرا گیرد.
پى نوشت :
[1]ـ سوره فصلت (41) آیه 41.
[2]ـ الرائد، ج 2، ص 1183 واژه «عزّت».
[3]ـ منجد الطلاب، واژه «عزّت».
[4]ـ مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانى، واژه «عزّت»، ص 344.
[5]ـ سوره یوسف (12) آیه 88; سوره فصّلت (41) آیه 41; سوره نمل (27) آیه 34.
[6]ـ گفتنى است که واژه «عزیز» یکى از صفات خداست، و در قرآن، فراتر از 92 بار، ذات بى همتاى او با این صفت یاد شده و این واژه در این مورد به کار رفته است.
[7]ـ سوره مائده (5) آیه 54.
[8]ـ سوره کهف (18) آیه 34; سوره منافقون (62) آیه 8.
[9]ـ سوره ص (38) آیه 23.
[10]ـ سوره نساء (4) آیه 139; سوره یونس (10) آیه 65; سوره صافّات (37) آیه 180; سوره ص (38) آیه 82; سوره شعراء (26) آیه 26; سوره فاطر (35) آیه 10; سوره مریم (19) آیه 81.
[11]ـ سوره توبه (9) آیه 128.
[12]ـ سوره هود (11) آیه 92.
[13]ـ سوره ص (38) آیه 2; سوره بقره (2) آیه 206.
[14]. میزان الحکمة، ج 6، 290.
[15]ـ همان.
[16]ـ همان.
[17]ـ همان.
[18]ـ این عوامل عزّت ساز، هر کدام از منطق و منش جالب او دریافت می شود، که در ادامه بحث به تدریج به آنها می رسیم.
[19]ـ مثیر الأحزان، ص 24; لهوف، ص 97; وقعة الطّف لأبى مخنف، ص 75.
[20]ـ تاریخ طبرى، ج 7، ص 34; کامل ابن اثیر، ج 4، ص 74.
[21]ـ مثیر الأحزان، ص 24; لهوف، ص 98.
[22]ـ مثیر الأحزان، ص 25; لهوف، ص 99.
[23]ـ سوره احزاب (33) آیه 33.
[24]ـ الفتوح، ابن اعثم، ج 5، ص 24.
[25]ـ سوره قصص (28) آیه 21.
[26]ـ وقعة الطّف، ص 76; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 190.
[27]ـ وقعة الطّف، ص 87; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 190; ارشاد مفید، ص 202; تاریخ طبرى، ج 7، ص 222.
[28]ـ سوره قصص (28) آیه 21.
[29]ـ مقتل خوارزمى، ج 1، ص 190; ارشاد مفید، ص 202; تاریخ طبرى، ج 7، ص 222.
[30]ـ درست به سان رژیم فرعون که به بهانه دفاع از دین و وطن و امنیت ملى، به آن فجایع دهشتناک دست مىزد. سوره غافر (40) آیات 23 ـ 27.
[31]ـ لهوف، ص 23.
[32]ـ مثیر الأحزان، ص 27; تاریخ طبرى، ج 7، ص 241.
[33]ـ بحارالانوار، ج 44، ص 335; مقتل خوارزمى، ج 1، ص 195; ارشاد مفید، ص 204; تاریخ طبرى، ج 7، ص 235; در رواق چشمهاى اشکبار، ص 64.
[34]ـ لهوف، ص 101.
[35]ـ مثیر الأحزان، ص 41; لهوف، ص 102.
[36]ـ نهج البلاغه، خطبه 3.
[37]ـ تاریخ طبرى، ج 7، ص 300; مقتل الحسین، مقرّم، ص 218.
[38]ـ مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188.
[39]ـ مقتل ابى مخنف، ص 15.
[40]ـ سوره نساء (4) آیه 76; سوره بقره (2) آیه 216.
[41]ـ تاریخ طبرى، ج 7، ص 280; انساب الأشراف، ج 3، ص 164.
[42]ـ ارشاد، ص 123.
[43]ـ مثیر الأحزان، ص 52; مقتل الحسین، امین، ص 85.
[44]ـ احقاق الحق، ج 11، ص 600.
[45]ـ تاریخ طبرى، ج 7، ص 300; مقتل الحسین مقرّم، ص 218.
[46]ـ وقعة الطّف، ص 172; تاریخ طبرى، ج 5، ص 403; انساب الأشراف، ج 3، ص 170.
[47]ـ کامل ابن اثیر، ج 3، ص 270.
[48]ـ لهوف، ص 138; مثیرالأحزان، ص 44.
[49]ـ بحارالانوار، ج 44، ص 383; ناسخ التواریخ، حالات سید الشهداء، ج 2، ص 178.
[50]ـ این منطق ددمنشانه استبداد، اینک منطق پرجاذبه و منش بشردوستانه حسین(علیه السلام) را در این مورد بنگرید تا حضیض ذلّت و فرومایگى استبداد، و اوج عزّت و بزرگ منشى نهضت آزادی خواهانه عاشورا را ببینید: هنگامى که سپاه «حُرّ» به کاروان حسین(علیه السلام) رسید، در آن بیابان سوزان، خود و مرکبهایشان از تشنگى می سوختند و هر چه می جستند آب نمی یافتند. آن حضرت به یاران دستور داد تا آنان و مرکبهایشان را سیراب کردند. شگفتانگیزتر این که «على محاربى» یکى از سپاه دشمن می گوید: من آخرین نفر بودم که رسیدم و آب خواستم. آن حضرت هنگامى که من و مرکبم را از فشار تشنگى به آن حال نگریست، با مهرى وصف ناپذیر فرمود: برادر زاده! شترت را بخوابان، و دهان مشک را بر گردان و هر چه می خواهى بنوش! من نتوانستم، خود آن بزرگوار پیش آمد و دهان مشک را به من داد تا آب نوشیدم! ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! قمقام، ص 350.
[51]ـ سوره دخان (44) آیه 20.
[52]ـ سوره غافر (40) آیه 27.
[53]ـ الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ج 4، ص 26; انساب الأشراف، ج 3، ص 188; سموّ المعنى، ص 120.
[54]ـ لهوف، ص 156; مثیر الأحزان، ص 55.
[55]ـ مثیر الأحزان، ص 55; تحف العقول، ص 174.
[56]ـ سوره یونس (10) آیه 71.
[57]ـ سوره هود (11) آیه 56.
[58]ـ سوره ممتحنه (60) آیه 4.
[59]ـ لهوف، ص 158; مثیر الأحزان، ص 58.
[60]ـ مقتل خوارزمى، ج 2، ص 33.
[61]ـ ارشاد مفید، ص 230; بحارالانوار، ج 45، ص 121; ریاض الأحزان، ص 55.
[62]ـ سوره کهف (18) آیات 9 ـ 16.
[63]ـ سوره شعراء (26) آیه 227.
[64]ـ اگر آیاتى را که آن حضرت و خاندان و یارانش از مدینه تا بازگشت دگرباره به آن به مناسبتهاى گوناگون تلاوت کرده و از قرآن نور گرفتهاند گردآورى، دستهبندى و تحلیل شود، افزون بر این که در ابعاد گوناگون الهامبخش و راهنماى جالبى خواهد بود، نشان می دهد که حسین(علیه السلام) با عملکرد درخشان خویش، برنامه قرآن را ارائه فرموده و یا عملکرد عدالتخواهانه و عزّتساز خود را از قرآن گرفته است.
[65]ـ سوره فتح (48) آیه 29.
[66]ـ پرتوى از عظمت حسین(علیه السلام)، ص 429.
[67]ـ تاریخ طبرى، ج 7، ص 300; مقتل الحسین مقرّم، ص 218.
[68]ـ همان، ص 447.
[69]ـ لهوف، ص 131.
[70]ـ در رواق چشمهاى اشکبار، ص 175.
[71]ـ همان، ص 178.
[72]ـ لهوف، ص 150.
[73]ـ لهوف، ص 152.
[74]ـ لهوف، ص 120.
[75]ـ الشهید مسلم بنعقیل، ص 156.
[76]ـ نهجالبلاغه، خطبه 206.
[77]ـ مثیرالأحزان، ص 49; لهوف، ص 141.
[78]ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 3، ص 245.
[79]ـ پرتوى از عظمت حسین(علیه السلام)، ص 429.
[80]ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 3، ص 248.
[81]ـ از مدینه تا کربلا، ص 206.
[82]ـ قصّه کربلا، ص 449.
[83]ـ آنان که به چشم خویش دیدند تو را
رفتند و به پاى دل رسیدند تو را
و آن کـوردلان که بـر دلت تیـر زدند
دیـدند تـو را ولـى ندیـدند تـو را!
[84]ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج 3، ص 263.
[85]ـ بحارالانوار، ج 45، ص 50.
[86]ـ بحارالانوار، ج 45، ص 50.
فرهنگ جهاد، شماره 29
على کرمى
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:19 AM
گرامىداشت اربعین سالار شهیدان حضرت حسین بن على (ع) در میان شیعیان آن حضرت از اهمیت و ارزش ویژهاى برخوردار است. از دیدگاه بسیارى از صاحبنظران و مورخان شیعه و اهل سنت، مبناى تاریخى چنین بزرگداشتى، ورود اهل بیتبه کربلا در اولین اربعین حسینى (سال 61 هجرى) و دفن سرهاى مطهر شهیدان بویژه سر مقدس امام حسین (ع) در کنار پیکرهاى مطهر آنهاست.
جمعى اندک از مورخان و صاحبنظران نیز بر این عقیدهاند که نظریه یاد شده از اعتبار تاریخى لازم برخوردار نیست، بلکه مبناى بزرگداشت این روز ورود جابر و عطیه به کربلاست.
مقاله حاضر در یک بررسى و تحلیل تاریخى، در مقام اثبات نظریه نخست است. مراسم اربعین مشتمل بر چهار برنامه است که هر یک از نظر تایید و مقبولیت تاریخى و مذهبى در مراحل مختلفى قرار دارند. این مراسم عبارتند از:
1- زیارت مخصوصه: در استحباب و سنت زیارت امام حسین (ع) در روز اربعین (بیستم صفر) - از دور یا نزدیک - اختلاف نظر وجود ندارد، چنان که در زیارت ایام متبرکه نیمه شعبان و شبهاى قدر اختلافى مشاهده نمىشود.
2- ورود جابر و زیارت وى در بیستم صفر: این مساله مورد شک و استبعاد مرحوم سید بن طاووس قرار گرفته است.
3- دفن سرهاى مطهر و الحاق آنها به بدنهاى اطهر در روز اربعین: که میان علما، فقها و مورخان شیعه شهرت دارد.
4- ورود اهل بیت (ع) در روز اربعین به کربلا.
در باره این مساله دیدگاههاى مختلف و متضادى اظهار شده و مورد تشکیک و استبعاد جدى قرار گرفته است. این موضوع از دو جهت محل بحث است: اصل ورود به کربلا; تاریخ ورود.
اما در مورد اصل ورود اهل بیت (ع) به کربلا باید گفت که گروه بسیارى از علماى برجسته و مشاهیر متقدم و متاخر و مورخان شیعه و سنى آن را تایید کردهاند که به برخى از آنها اشاره خواهد شد. در برابر، جمعى از متاخران و برخى از متقدمان این جریان را بعید بلکه ممتنع و محال عادى دانستهاند (1) و به تعبیر بعضى نیز کذب محض و افسانه است. (2)
استدلال این گروه در استبعاد و استحاله و تکذیب این موضوع، دو امر است:
اول: سکوت و عدم تعرض مورخان و کتب تاریخ، با این که موضوع مهم و قابل ذکر و شایسته تعرض بود در نتیجه از نگاه این گروه «عدم الدلیل، دلیل العدم» ; یعنى چگونه مىتوان باور داشت این جریان تا قرن هفتم پنهان مانده باشد و تنها به وسیله سید بن طاووس ابراز و اعلان شود.
دوم: مساله فاصله میان شام و عراق یا دمشق و کوفه است البته این در صورتى است که مدت رفتن از کوفه تا شام را بیست روز و مدت اقامت اهل بیت (ع) در دمشق را یک ماه (چنان که نقل شده) در نظر بگیریم، به علاوه مدتى که ابن زیاد براى کسب تکلیف از یزید نیاز داشت. خصوصا این که گوینده جریان اربعین - سید بن طاووس - در کتاب دیگر خود که بعدا تالیف نمود، (3) این نظریه را رد کرده آن را بسیار بعید دانسته است و به تبعیت از استبعاد ایشان، مرحوم حاج میرزا حسین نورى نیز آن را بعید شمرد. (4)
علامه شعرانى و شهید مطهرى نیز با تعبیرهاى مختلف همین نظریه را ابراز داشتهاند.
از آنجا که هدف این نوشتار بررسى علل استبعاد اربعین در کلام سید بن طاووس و اثبات جریان اربعین مىباشد، لازم استبه ذکر نام عدهاى که جریان اربعین را تصریح یا تایید نمودهاند بپردازیم:
قائلان به اربعین دو دستهاند، دستهاى صراحتا اظهار نمودهاند که اهل بیت (ع) در روز اربعین به کربلا آمدهاند و دسته دیگر بر این باورند که سر مطهر امام (ع) و سایر شهدا در کربلا دفن گردیده و یا سرهاى مطهر به وسیله امام سجاد (ع) به بدنهاى مطهر الحاق شد.
از آنجا که دفن سر مطهر در کربلا قطعا به دست مبارک امام سجاد (ع) انجام شد و ورود ایشان به همراه سرهاى مطهر شهدا به کربلا نیز فقط در بیستم صفر بود و هیچیک از مورخان شیعه و سنى قائل نشدهاند که سرهاى مطهر - مخصوصا سر مطهر امام حسین (ع) - به وسیله کسى غیر از امام سجاد (ع) دفن شده و یا این که امام سجاد (ع) در غیر بیستم صفر سال 61 براى دفن سرهاى مقدس به کربلا آمده باشد، از این رو اعتراف و تصدیق به دفن سر مطهر امام حسین (ع) در کربلا توسط امام سجاد (ع) در روز بیستم صفر خود گواه و شاهدى است صادق و عالى بر آمدن اهل بیت (ع) در روز اربعین به کربلا.
مبناى تاریخى اربعین در آثار بزرگان
الف) آثار مستقل
عدهاى از محققان و بزرگان، کتاب مستقل در اثبات ورود اهل بیت (ع) به کربلا تالیف کردهاند. از جمله:
1- «فاجعة الاربعین» یا «حدیث الاربعین» تالیف عالم بزرگوار شیخ حسن بلادى.
2- «تحقیق در باره اولین اربعین حضرت سید الشهدا (ع)» تالیف علامه محقق سید محمد على قاضى طباطبایى شهید محراب مصلاى جمعه تبریز. این کتاب افزون بر هشتصد صفحه است که با مراجعه و بررسى بیش از پانصد و هفتاد کتاب به نگارش درآمده است. در تکمیل نوشتار حاضر از این کتاب نفیس استفاده بسیارى شده است. (جزاه الله خیرا) همچنین بسیارى از ادبا و علما موضوع اربعین و ورود اهل بیتبه کربلا را در قالب اشعار عربى و فارسى بازگو و ضبط کردهاند.
ب) تصریحات و تاییدات
اما عدهاى که پیش از سید بن طاووس در آثار یا مقاتل خود به مناسبت، تصریح و یا تاییدى بر اربعین داشتهاند:
1- ابو مخنف - لوط بن یحیى - معاصر با امام حسین (ع) (5)
2- شیخ صدوق، (متوفاى سال 381ق.) :
«امام سجاد (ع) با اهل بیت (ع) و سرهاى مطهر شهیدان از دمشق خارج شد و سرهاى مقدس را در کربلا دفن کرد» . (6)
هر چند ایشان تصریح نکردهاند که ورود اهل بیت (ع) در روز اربعین سال 61 ق. بوده است اما از آنجا که هیچ کس زمان دیگرى را در تاریخ، براى ورود اهل بیت (ع) به کربلا به ثبت نرسانده است، در نتیجه ورود امام سجاد (ع) به همراه اهل بیتبه کربلا، در روز اربعین سال 61 ق. بوده است.
3- اسفرائنى (متوفاى 406ق.) - از علماى بزرگ مذهب شافعى - در مقتل خود تصریح مىکند که اهل بیت (ع)، بیستم صفر وارد کربلا شده و با جابر ملاقات کردند. او مىگوید: «و لما وصلوا الى بعض الطریق» (و چون به راهى رسیدند) نمىگوید: «و لما وصلوا الى طریق کربلا او العراق» (و چون به راه کربلا یا عراق رسیدند) تا اشکال شود راه کربلا از بین راه مدینه نیست، بلکه از خود شام است.
4- علم الهدى سید مرتضى (متوفاى 436ق.) مىنویسد:
«ان راس الحسین (ع) اعید الى بدنه فى کربلا» (7)
یعنى: همانا سر مطهر امام حسین (ع) در کربلا به پیکر مقدس آن حضرت، عودت داده شد.
5- ابو ریحان بیرونى، محقق و ریاضیدان شهیر (متوفاى 440ق.) در کتاب نفیس خود «الآثار الباقیة» چنین مىگوید:
«و فى العشرین رد راس الحسین (ع) الى جثته حتى دفن مع جثته و فیه زیارة الاربعین و هم حرمه بعد انصرافهم من الشام» (8)
یعنى: سر مقدس امام حسین (ع) در بیستم صفر به جسد مطهر امام برگردانده و با پیکرش دفن گردید. زیارت اربعین در خصوص این روز است. اهل بیت (ع) نیز بعد از مراجعت از شام این روز را حرمت نهادند.
پس ایشان تصریح مىکند که ورود اهل بیت (ع) به کربلا پس از بازگشت از سفر شام بود نه قبل از رفتن به شام که مرحوم شعرانى ترجیح مىدهد.
6- شیخ طوسى (متوفاى 460ق.) علتسنتشدن زیارت امام حسین (ع) در اربعین را تنها انجام مراسم تدفین سرهاى مطهر امام (ع) و سایر شهدا در کربلا مىداند. (9)
البته سید بن طاووس، مىگوید شیخ طوسى معتقد است امام سجاد (ع) با اهل بیت (ع) در روز اربعین (بیستم صفر) وارد مدینه شدند (نه کربلا) و سید بن طاووس این نظر را بعید مىشمرد از این جهت که چگونه ممکن است در مدت 40 روز به مدینه برسند؟ (10)
7- شیخ فتال نیشابورى (متوفاى 508ق.) مىگوید:
«خرج على بن الحسین (ع) بالنسوة و رد راس الحسین (ع) الى کربلا» (11)
یعنى: امام سجاد (ع) به همراه اهل بیت (ع)، سر امام حسین (ع) را به کربلا بازگرداند.
8- عماد الدین طبرى آملى (متوفاى اوایل قرن ششم) . (12)
9- شیخ شهید طبرسى در سال 508ق. (13)
10- ابن شهر آشوب (متوفاى سال 588ق.) در مناقب اعاده سر مطهر به بدن را ذکر کرده است. (14)
11- علامه شهیر و مورخ کبیر، سبط ابن الجوزى از علماى بزرگ اهل سنت (متوفاى سال 654ق.) چنین مىگوید:
«الاشهر انه رد الى کربلا فدفن مع الجسد» . (15)
یعنى: بنا بر نظر مشهورتر، سر امام حسین (ع) به کربلا بازگردانده و با پیکرش دفن گردید.
12- سید بن طاووس - على بن موسى بن جعفر - (متوفاى 668ق.)، در کتاب لهوف، رجوع اهل بیت (ع) به کربلا و همچنین دفن سر مطهر در کربلا را نقل کرده، و در کتاب اقبال، (16) لحوق سر مطهر به بدن در روز بیستم صفر را پذیرفته، گر چه در باره آورنده سر مطهر و کیفیت دفن آن سکوت کرده است.
13- شیخ فقیه ابن نما حلى - جعفر بن محمد بن جعفر - (متوفاى اواخر قرن هفتم) نسبتبه ورود اهل بیت (ع) به کربلا و ملاقاتشان با جابر تصریح نموده است. (17)
شایان توجه است که شیخ اجازه (18) ما مرحوم آیت الله حاج شیخ آقا بزرگ تهرانى در کتاب «الذریعه» (19) تاریخ وفات ابن نما مؤلف کتاب «مثیر الاحزان» را سال 645 ثبت نمودند، در صورتى که این سال، سال تاریخ فوت پدر ایشان فقیه نامى محمد بن جعفر بن نما استاد سید بن طاووس و محقق حلى است.
14- مورخ معروف «خواند میر» (متوفاى 942ق.)، اربعین را اصح روایات در دفن سر مطهر دانسته، و مىگوید:
«امام چهارم با خواهران و... در بیستم شهر صفر، سر امام حسین (ع) و سایر شهیدان کربلا (رضى الله عنهم) را به بدنهاى ایشان منضم ساخت» . (20)
15- الشبراوى، عبد الله بن محمد، شیخ جامع ازهر قاهره، صاحب کتاب «الاتحاف بحب الاشراف» (متوفاى 1172ق.) نقل مىکند:
«بعد از چهل روز سر به بدن ملحق شد» . (21)
16- زکریا بن محمد قزوینى (متوفاى 1305ق.) در کتاب عجائب المخلوقات چنین مىگوید:
«الیوم الاول منه عید بنى امیه ادخلت فیه راس الحسین (رضى الله عنه) بدمشق و العشرون منه رد راس الحسین الى جثته.» یعنى: اولین روز ماه صفر، عید بنى امیه بود، سر مقدس امام حسین (ع) در این روز وارد دمشق شد و در روز بیستم همین ماه، سر مبارک امام، به بدن مطهرش بازگردانده شد.
17- علامه جلیل القدر سید محسن امین عاملى در «لواعج الاشجان» به نقل از بشارة المصطفى، و در «اعیان الشیعه» مىگوید:
«ورود اهل بیتبه کربلا مشهور است» . (22)
18- عالم شریف سید عبد الرزاق مقرم در «مقتل الحسین (ع)» چنین مىگوید:
«اهل بیت (ع) در کربلا با جابر ملاقات کردند» . (23)
و نیز مىگوید:
«امام سجاد (ع) سر مطهر پدر و سایر شهدا را در کربلا ملحق به بدنها کرد» . (24)
19- ابن حجر مکى، احمد بن محمد، (متوفاى سال 937ق.) صاحب کتاب «الصواعق المحرقه» و شرح قصیده همزیه بوصیرى مىگوید:
«بعد از چهل روز سر به بدن ملحق شد» . (25)
20- سید جلیل زبدة الفقهاء فاضل قزوینى، رضى بن نبى، (متوفاى سال 1118ق.) در کتاب نفیس «تظلم الزهرا» عین عبارت سید بن طاووس در کتاب اقبال را نقل مىکند و به طور جدى و صریح گفته سید را پاسخ مىدهد:
«اقول: غایة ما قال (ره) - بعد تسلیمه - محض استبعاد و لا ینبغى بمحضه انکار الروایات فانا سمعنا من الموثقین قرب کوفه من دمشق بما قد تیسر للبرید ان یسیر بثلاثة ایام و لا سیما للولاة و الحکام بالجور و سیما مثل هذا الخبر المشوم الذى هو عید للشامیین و مدة مقامهم فى دمشق - على ما فى المنتخب - لا یعلم کونها زائدة على ثمانیة ایام تقریبا و لم نظفر على روایة دلت على مقامهم فیها مدة شهر. والله یعلم. و ایضا قد یذهب الحمام بالمکاتب باسرع من ذلک.» یعنى: به عقیده من، سید - بعد از پذیرش جریان اربعین - بعدها صرفا آن را بعید دانسته است و سزاوار نیستبا استبعاد صرف او روایات تاریخى را انکار نمود; زیرا ما از برخى از اشخاص مورد اطمینان شنیدهایم که کوفه به دمشق نزدیک بوده به گونهاى که یک پیک مىتوانستسه روزه بخصوص براى کسب تکلیف والیان و حکام جور بویژه مثل خبر شوم کربلا را که براى اهل شام عید بهشمارمىرفتبه آنها برساند. اما مدت اقامت اهل بیت (ع) در شام - بنا بر آنچه در المنتخب آمده - تقریبا بیش از هشت روز نبوده است و ما به نقل دیگرى که بر اقامت آنان در شام به اندازه یک ماه دلالت کند دست نیافتیم - خدا عالم است - به اضافه چه بسا گاه کبوتر نامهبر زودتر از پیک زمینى پیغام برساند.
همچنین عده دیگرى از مشاهیر علماى شیعه و سنى قائل به اربعین هستند که براى اطلاع بیشتر مىتوان به مقتل مقرم و تحقیق اربعین مراجعه نمود.
علل استبعاد از زبان سید بن طاووس
قبل از نقل جریان اربعین، بررسى ادلهاى که سید بن طاووس براى بعید شمردن جریان ذکر مىکند، لازم است.
دلایل استبعاد از نظر او عبارتند از: 1- استجازه; 2- اقامتیک ماهه; 3- بعد مسافت; که به بررسى هر یک مىپردازیم:
1- استجازه
سید بن طاووس معتقد است مدت زمانى که براى رفتن قاصد ابن زیاد به شام، براى کسب تکلیف در باره اعلام پایان یافتن جنگ و انجام ماموریت محوله و کسب تکلیف از یزید در باره سرهاى مطهر و اسیران، صرف شد با ورود اهل بیت در روز بیستم صفر به کربلا سازگار نیست.
در رد این دلیل سید بن طاووس باید بگوییم:
اولا: جریان استجازه، مبهم و معماگونه است، زیرا نه معلوم شد و نه کسى گفته ستحامل و ناقل اجازه چه کسى بود؟ چه وقت رفت و کدام زمان برگشت و...؟ علاوه بر این چرا قاصد، سر مطهر امام (ع) را به منظور اثبات صحت گفتارش به همراه خود براى یزید نبرد؟ چون خود سید مىگوید سر امام (ع) همراه با اهل بیت (ع) از کوفه خارج شد.
محدث خیابانى مىگوید:
«تا به حال با وجود فحص شدید و تفتیش اکید در هیچ تاریخ و تالیفى از خاصه و عامه ایصال این مکتوب و جواب را به شام و کوفه ندیدهام که به چه نحو و کدام وسیله بوده و حال آن که از تذکرة الخواص و قمقام مستفاد مىشود که روز پانزدهم رؤوس و اسرا را از کوفه به شام حرکت دادند» . (26)
ابن اثیر در الکامل و طبرى در تاریخ خود داستانى راجع به ایام اسارت اهل بیت (ع) در کوفه نقل مىکند که گویاى استجازه است ولى مبهم و سربسته، آن هم به صورت حکایت قول (قیل) . (27)
ثانیا: داستان استجازه با گفته شیخ مفید که مفادش حرکت اهل بیت (ع) در روز سیزدهم یا چهاردهم است (28) و به وضوح دلالتبر عدم استجازه مىنماید، تعارض دارد و در این فرض، گفتار شیخ مفید از چند جهتبر دیدگاه سید بن طاووس مقدم است: 1- تقدم زمانى دو قرن و نیم. 2- دقت نظر و ضبط و...
علاوه بر مطالب گذشته، زمینه سؤال جدیدى وجود دارد و آن این که مگر عمر سعد براى فرستادن سرها و اهل بیت (ع) از کربلا به کوفه از ابن زیاد اجازه خواست که ابن زیاد از یزید اجازه بخواهد؟
نکته دیگرى که در تعیین اربعین نقش دارد، جریان خروج و ورود اهل بیت (ع) از کوفه به شام استبدین جهتبررسى آن ضرورى به نظر مىرسد.
شیخ مفید در مورد خروج اهل بیت (ع) از کوفه چنین شرح مىدهد:
«روز دوازدهم یا سیزدهم ابن زیاد سر مطهر امام (ع) را به وسیله زحر بن قیس براى یزید به شام فرستاد. پس از آن در روز چهاردهم یا پانزدهم اهل بیت (ع) را روانه شام کرد و کاروان اهل بیت (ع) به کسانى که سرها را مىبردند، رسیدند» . (29)
شهید قاضى طباطبایى مىگوید:
«در کتب تاریخ، کاروان اهل بیت (ع) روز پانزدهم محرم از کوفه به سمتشام خارج شدند» . (30)
تقویم و سالنامه پژوهشى آستان قدس رضوى (سالهاى 70 و 71) روز نوزدهم محرم را روز حرکت و خروج اهل بیت (ع) از کوفه به شام مىداند.
ورود سرهاى مطهر به شام، در روز اول صفر معروف و مشهور است و تاریخ دیگرى نقل نشده است. و بسیارى عید دانستن اول صفر سال 61 توسط بنى امیه را نقل کردهاند. از طرف دیگر، همراهى سرهاى پاک و اهل بیت (ع) هنگام ورود به شام، گویا مورد اتفاق نظر همگان است. سید بن طاووس، شیخ مفید و دیگران معتقدند اهل بیت (ع) و سرهاى مطهر با هم به سمتشام حرکت کرده و با هم وارد شام شدند. هر چند سید، تاریخ خروج اهل بیت (ع) از کوفه و ورود آنها به شام را معین نمىکند، اما همین مقدار که قبول دارد اهل بیت (ع) و سرهاى شهدا با هم از کوفه خارج و با هم وارد شام شدند، براى پذیرفتن ورود اهل بیت (ع) در روز اول صفر به شام، کافى است. همچنین ایشان گفته مورخان معتبر و معروف را در رابطه با خروج و ورود از کوفه به شام، رد نکرده است.
بنابراین، پذیرش ورود اهل بیت (ع) به شام در روز اول صفر، الزامى است، و در نتیجه یا استجازه انجام نشد - چنان که احتمال قوى همین است - یا در ده روز اول، انجام شد; یعنى دهه اول به رفت و برگشت قاصد و کسب اجازه، صرف شد، دهه دوم صرف حرکت اهل بیت (ع) به شام; و روز اول صفر - طبق نظر معروف - وارد شام شدند و به همین مناسبت آن روز، عید رسمى امویان و دشمنان اهل بیت (ع) شد.
2- اقامتیک ماهه اهل بیت (ع)
سید بن طاووس با استناد به روایتى که بر اقامتیک ماهه اهل بیت (ع) در شام دلالت دارد آن را با جریان اربعین سازگار نمىداند.
این موضوع نه تنها از نظر تاریخى قابل تایید نیستبلکه از استدلال استجازه هم ضعیفتر است; چون در استجازه، نقل ابن اثیر و طبرى - هر چند به طور مبهم - وجود داشت. سید نیز در کتابهاى دیگر خود به آن اشارهاى نمىکند و فقط در کتاب اقبال به عنوان استبعاد مىگوید:
«اربعین با روایت اقامتیک ماه در دمشق سازگار و هماهنگ نیست» . (31)
علاوه بر این، تتبع نقلهاى تاریخى، شاهد خوبى بر عدم اقامتیک ماهه اهل بیت (ع) در شام است، و از قراین متعدد و عبارات مختلف استفاده مىشود که از هشتیا ده روز بیشتر نبوده است.
کلمات محدث قمى و دیگران گویاى این است که چون مردم شام از حقیقت امر مطلع شدند و فهمیدند که کشته شدگان، فرزندان پیغمبر (ص) و اسرا، خاندان نبوت مىباشند، شرایط و اوضاع کاملا بر علیه یزید برگشت; به همین سبب وجود اهل بیت (ع) در شام، مایه نفرت بیشتر شامیان از بنى امیه و تزلزل سلطنت این دودمان مىشد. بنابراین یزید با تظاهر به احترام این بزرگواران، سعى در برگرداندن آنها به مدینه نمود.
ابن اثیر مىگوید یزید گفت:
لعن الله ابن مرجانة... فانه بغضنى - بقتل الحسین - الى المسلمین و زرع فى قلوبهم العداوة فابغضنى البر و الفاجر بما استعظموه من قتلى الحسین. مالى و لابن مرجانة؟ لعنه الله و غضب علیه» . (32)
یعنى: خدا پسر مرجانه را لعنت کند که با قتل حسین، مرا مبغوض مسلمانان ساخت و بذر دشمنى با ما را در دلهایشان کاشت در نتیجه نیکوکار و بدکار را به دلیل قتل حسین، با من دشمن ساخت. مرا با پسر مرجانه چه کار؟ خداوند او را لعنت کند و بر او خشم نماید.
شیخ مفید نیز مىگوید:
«و لما وضعت الرؤوس بین یدى یزید و فیها راس الحسین علیه السلام قال یزید... ثم امر بالنسوة ان ینزلن... فافرد لهم دارا یتصل بدار یزید فاقاموا ایاما ثم ندب النعمان بن بشیر و قال: تجهز لتخرج بهؤلاء النسوة الى المدینة» . (33)
یعنى: آنگاه که سرهاى شهدا در برابر یزید قرار داده شد و سر مقدس امام حسین (ع) در میان آنان بود گفت: ... سپس دستور داد که اهل بیت (ع) فرود آیند... اهل بیت (ع) در کنار منزلگاه یزید، چند روزى اقامت داشتند تا این که - روزى - یزید نعمان بن بشیر را خواست و به او گفت: آماده باش تا با اهل بیت (ع) به مدینه بروید.
این کلمات بوضوح بر عدم اقامتیک ماهه در شام دلالت مىکند.
همچنین طبرى مىگوید:
«ثم ادخلهم على عیاله فجهزهم و حملهم الى المدینة» . (34)
یعنى: سپس آمد و آنان را آماده نموده و به سوى مدینه حرکت دادند.
و در جاى دیگر مىگوید:
«و لما حبس یزید دعا بعلى بن الحسین و صبیان الحسین و نسائه فادخلوا علیه و الناس ینظرون... ثم قال یزید: یا نعمان بن بشیر جهزهم بما یصلحهم و ابعث معهم اجلا من اهل الشام فیسیر بهم الى المدینه ثم امر بالنسوة ان ینزلن فى دار... فدخلن دار یزید... فاقاموا علیه المناحة ثلاثا..» . (35)
ظاهر این عبارت این است که در همان روز اول ورود اهل بیتبه شام و مجلس یزید، او دستور داد تا مقدمات رفتن به مدینه را فراهم آورند. «ثم امر بالنسوة ان ینزلن» از واژه «ثم» استفاده مىشود که پس از امر به فراهم نمودن مقدمات رفتن به مدینه، دستور داد «نزول» کنند; یعنى بار سفر بازکنند. چون نزول وارد و داخل شدن نیست، بلکه فرود آمدن و پیاده شدن از وسایل نقلیه است. پس پیش از بارانداختن مسافران کربلا در شام، فرمان بازگشت آنان صادر شد.
ابن کثیر نیز مىگوید:
«اهل تحقیق گفتهاند: بیشتر از یک هفته یا هشت روز، اقامت اهل بیت (ع) در شام نبود» . (36)
در مقتل ابى مخنف نیز عباراتى با همین مضامین وجود دارد.
نتیجه بحث این که اقامتیک ماهه در دمشق، از نظر اسناد و مدارک تاریخى قابل قبول و مورد تایید نیست.
3- بعد مسافت (فاصله طولانى بین کوفه و شام)
سید بن طاووس مىگوید: فاصله بین کوفه و شام حدود ده روز راه است که با برگشت آن 20 روز مىشود. از این رو این فاصله طولانى به علاوه اقامتیکماهه اهل بیت (ع) در شام، با ورود اهل بیت (ع) در بیستم صفر به کربلا منافات دارد.
در جواب این سخن سید بن طاووس، لازم استبه ادلهاى اشاره شود که بر امکان پیمودن این مسافت در مدتى کمتر از آنچه سید معتقد است دلالت دارند:
1- سید بن طاووس خود اعتراف دارد که مسافتبین کوفه و شام براى پیمودن عادى 10 روز است; زیرا خود او گفته بود مدت رفت و بازگشتبین این دو شهر، بیست روز یا بیشتر است. از این رو مىتوان باور داشت که پیک و قاصد سریع السیر دولتى که حامل پیام مهم امنیتى و نظامى نیز باشد، راه را پنج روزه طى مىکند.
2- بعضى از طوایف اطراف دمشق، مسافت دمشق تا نجف اشرف را هشت روزه و برخى از قبایل هفت روزه مىپیمایند. (37)
3- از شخصى به نام ابو خالد نقل مىکنند که روز جمعه کنار شط فرات با میثم تمار بودم، او گفت: الساعه معاویه در شام مرد، و من روز جمعه آینده با قاصدى که از شام آمده بود ملاقات کردم و خبر از شام گرفتم، گفت معاویه از دنیا رفت و مردم با پسرش یزید بیعت کردند. گفتم کدام روز معاویه مرد؟ گفت: روز جمعه گذشته. (38)
با توجه به این که یزید هنگام مرگ معاویه در شام نبود و فرصتى هر چند کوتاه براى آمدن یزید به شام و بیعت مردم با او لازم بود، اگر این قاصد پس از بیعت مردم بلافاصله از شام خارج شده باشد حد اکثر مدت شش روز بین راه بود.
4- اشخاص موثق مىگویند مسافت کوفه تا شام را طى سه روز به راحتى مىتوان پیمود. (39)
5- در تابلوى بین شهرى وزارت راه سوریه نوشته شده: دمشق - بغداد 500 کیلومتر.
از بغداد تا کوفه نیز حدود 150 کیلومتر و از بغداد تا کربلا حدود 70 کیلومتر مىباشد.
محدث قمى مىگوید:
«روز هشتم، یزید اهل بیت را روانه کرد» . (40)
با توجه به ورود اهل بیت (ع) در روز اول صفر و فاصله ده روزه کوفه به شام (چنان که سید اعتراف دارد) رسیدن اهل بیت (ع) به کربلا را در بیستم صفر به آسانى مىتوان تصدیق و باور کرد. چون حدود دوازده روز مىشود.
6- امام حسین (ع)، فاصله 470 کیلومترى مدینه و مکه را پنج روزه پیمودند (تقریبا روزانه 90 کیلومتر) در نتیجه مسافتشام تا کربلا را که حدود 570 کیلومتر است، طى هفت روز به راحتى مىتوان پیمود. و مسافتشام تا کوفه را به طور عادى هشت روزه مىتوان طى کرد.
7- سرعتشتر در بیابان به دوازده کیلومتر و در شتر تندرو (جماز) حتى به 24 کیلومتر در ساعت مىرسد. (41)
لازم به ذکر است که علامه جلیل متتبع توانا شهید قاضى طباطبایى در کتاب نفیس «تحقیق اربعین» از تاریخ طبرى نقل مىکند که «ابا بکرة» به دستور «بسر بن ارطاة» از کوفه به شام هفت روزه رفت و برگشت.
اما به اعتقاد «طبرى» مطلب به این شکل درست نیست، بلکه او از بصره به کوفه هفت روزه رفت و برگشت. (42)
مقرم نیز مىگوید: «ابا بکره به شام رفت» . (43)
کبوتر نامهبر
یکى از پاسخها و توجیهاتى که براى رفع شبهه بعد مسافت و تصدیق ورود اهل بیت (ع) در بیستم صفر به کربلا، مطرح مىشود و در عبارات مرحوم شهید قاضى طباطبایى تکرار و مورد استفاده قرار گرفته، جریان استفاده از کبوتر نامهبر براى استجازه از یزید است.
گویا نخستین کسى که این احتمال را مطرح کرد، مرحوم فاضل قزوینى باشد. البته او نمىگوید ابن زیاد حتما یا احتمالا از کبوتر استفاده کرد; فقط گفته است: «قد یذهب الحمام بالمکاتب باسرع من ذلک» . (44)
یعنى کبوتران نامهها را در کمتر از این مدت مىرسانند.
قابل توجه است که استفاده ابن زیاد از کبوتر نامهبر تنها در حد یک فرضیه است و احتمال استفاده ابن زیاد از کبوتر نامهبر براى کسب اجازه از یزید گر چه احتمالى قابل قبول و تصدیق مىباشد، اما هیچ شاهد و سند تاریخى در مورد استفاده ابن زیاد، یزید یا پیشینیان آنان از کبوتر براى نامهرسانى وجود ندارد. حتى مطرح کنندگان این پاسخ نیز هیچ موردى را نقل نکردهاند.
بنابراین موضوع مهم تاریخى اربعین را با تکیه بر حدس و گمان به این که از کبوتر استفاده شده باشد، نمىتوان به اثبات رساند. اساسا در امور تاریخى معیار، نقل معتبر مورخان است و حدس و گمان و احتمال، مطلقا هیچ ارزش علمى ندارد.
چگونه مىتوان با استناد به چیزى که در تاریخ اسلام - تا آن روز - هیچ سابقهاى نداشت نظریه پردازى کرده و حل مشکل نمود. نه خلیفهاى از آن استفاده کرد و نه یک والى و امیرى آن را بهکارگرفت!
شهرت دفن سرهاى مطهر
با توجه به این که دفن سر مطهر امام (ع) در کربلا به معناى آمدن اهل بیت (ع) به کربلا است، اعتراف به این موضوع، خود دلیلى مستقل بر این مدعا مىباشد; از این رو نام کسانى که این مطلب را بین علماى شیعه مشهور و معروف مىدانند، یادآور مىشویم:
1- مورخ کبیر سبط بن الجوزى (متوفاى 654ق.) مىگوید:
«الاشهر انه رد الى کربلا فدفن مع الجسد» . (45)
یعنى: بنا بر نظر مشهورتر، سر امام حسین (ع) به کربلا بازگردانده و با پیکرش دفن گردید.
2- فقیه سعید ابن نما حلى (متوفاى سالهاى آخر قرن هفتم) چنین مىگوید: «انه المعول عند الامامیه» . (46)
(شیعه به این نظریه اعتماد دارد.)
3- سید ورع و جلیل سید بن طاووس (متوفاى 668ق.) مىگوید:
«فاما راس الحسین (ع) فروى انه اعید فدفن بکربلا مع جسده الشریف، و کان عمل الطائفه على هذا» . (47)
یعنى: روایتشده است که سر امام حسین (ع) به کربلا بازگردانده و در کنار جسد شریف امام به خاک سپرده شد، و دانشمندان شیعه نیز بر همین عقیدهاند.
4- علامه مجلسى (متوفاى 1111ق.)، مىگوید:
«و المشهور بین علمائنا الامامیه انه دفن راسه مع جسده الشریف رده على بن الحسین (ع)» . (48)
یعنى: بین علماى شیعه شهرت دارد که امام سجاد (ع) سر امام حسین را بازگرداند و در کنار پیکر امام (ع) دفن نمود.
5- سید عالم جلیل حاج سید اسد الله حسینى تنکابنى مىگوید:
«خبر حمل امام سجاد (ع) اشهر و اظهر و اصح در نظر است و مؤید به عقل و نقل است» . (49)
6- محدث قمى چنین مىگوید:
«و الذى اشتهر بین علمائنا الامامیه انه دفن مع جسده الشریف رده على بن الحسین علیهما السلام» . (50)
7- المناوى مىگوید:
«نقل ان الامامیة متفقة على انه اعید الى کربلا» . (51)
یعنى: نقل است که همه علماى شیعه بر این باورند که سر مطهر امام حسین (ع) به کربلا بازگردانده شد.
8- علامه کبیر مجلسى مىفرماید:
«و بدان که مشهور آن است که سبب تاکید زیارت آن حضرت در این روز آن است که حضرت امام زین العابدین (ع) با سایر اهل بیت در این روز بعد از مراجعت از شام به کربلاى معلى وارد شدند و سرهاى مقدس شهدا را به بدنهاى ایشان ملحق کردند» . (52)
مراسم دفن سر مطهر
یکى دیگر از موضوعاتى که به عنوان دلیل معتبر و سند قانع کننده، در رابطه با ورود اهل بیت (ع) به کربلا مىتواند مورد استفاده قرار گیرد، جریان دفن سر مقدس امام (ع) در کربلا و ملحق شدن آن به پیکر مطهر است.
طبق اسناد و مدارک یاد شده بازگشتسرهاى مطهر شهیدان به کربلا و پیوستن به پیکرهاى پاک آنان اگر مورد اتفاق نظر و اجماع همه علما و مورخان بزرگ شیعه نباشد، معروف و مشهور بودنش بین آنها قطعى و مسلم است. اهل سنت نیز از این شهرت بین شیعیان آگاهى دارند و به گفته برخى مؤید به عقل و نقل است. و دفن سر مطهر امام حسین (ع) در غیر کربلا مورد تایید بزرگان نیست.
یادآورى 1:
علامه بزرگوار مجلسى، آمدن اهل بیت (ع) به کربلا و مراسم تدفین در کربلا را بعید مىداند و مىگوید: بنابراین، سر و فلسفه انتخاب و تعیین روز بیستم صفر - نه قبل و نه بعد - براى سنتشدن مراسم سر خاک امام حسین (ع) رفتن و زیارت کردن آن امام چیست؟ نمىدانیم! و موظف نیستیم بدانیم. (53)
از این بیان دو نکته قابل استفاده است: یکى این که اگر آمدن اهل بیت (ع) و برگزارى مراسم تدفین، ثابت و مسلم مىبود، فلسفه زیارت مبهم نبود. دیگر این که سنتبرگزارى مراسم اربعین، و تجدید خاطره متوفى پس از گذشت چهل روز از درگذشت وى امرى رایج و متعارف نبود و گر نه ابهام نمىداشت و نیازى به تفسیر و توجیه نمىبود.
یادآورى 2:
سید جلیل ابن طاووس که در کتاب لهوف، جریان آمدن اهل بیت (ع) در بیستم صفر به کربلا را به عنوان یک حقیقت تاریخى نقل مىکند، در کتاب اقبال با دیده شک و تردید و استبعاد به این موضوع مىنگرد ولى از آنجا که دفن سرهاى مطهر در کربلا و ملحق شدن آنها به بدنهاى طاهر در بیستم صفر به نظرش ثابت و قطعى است، متوسل به نوعى استدلال ظریف و قابل توجه و دقت مىشود و مىگوید:
«آیات قرآن دلالت قطعى بر لحوق سرها به بدن دارد مثل «و لا تحسبن الذین قتلوا فى سبیل الله امواتا بل احیاء» (54) خدا مىفرماید: شهیدان زندهاند با این که حیات و زندگى بدون سر ممکن نیست. پس باید سر به بدن ملحق شده باشد تا زندگى و حیات شهیدان کربلا قابل تصور باشد، گر چه ندانیم به چه وسیله به کربلا آورده شد و چگونه به بدن ملحق شد، و شاید تحقیق و اظهار نظر در این مورد نوعى عدم رعایت ادب و احترام به آن بزرگان باشد» . (55)
اما کسانى که منکر ورود اهل بیت (ع) به کربلا در اولین اربعین بعد از عاشورا هستند و یا با شک و تردید به این جریان مىنگرند، در برابر یک پرسش جدى و اساسى قرار دارند، که پاسخ صحیح آن جز با التزام به ورود اهل بیت (ع) امکانپذیر نیست; اولین کسى که به این پرسش پاسخ صحیح داده، شیخ طوسى است.
با ذکر مقدمهاى به طرح این پرسش مىپردازیم:
به طور مسلم و قطعى تا قبل از واقعه عاشورا، مراسم اربعین یعنى بزرگداشتشهیدان یا مردگان، عرفا یا شرعا، رسم نبود. قبل از اسلام بین طوایف عرب و ملتیهود مراسم اربعین از قبیل سر خاک رفتن، اطعام نمودن یا برپایى برنامههاى سوگوارى و عزادارى رسم نبود (البته سید مقرم نظر دیگرى دارند که به نقد آن نیز خواهیم پرداخت.) . در اسلام نیز براى مرگ بزرگانى همچون ابو طالب و خدیجه و شهادت بزرگوارانى چون حمزه سید الشهدا، جعفر طیار و دیگران، عملا هیچ گونه اثرى از اربعین دیده نشده و از کسى هم نقل نشده است.
اینک پرسش قابل طرح این است که در روز بیستم صفر - غیر از اربعین بودن - (56) چه اتفاق تازهاى رخ داد که زیارت امام حسین (ع) با الفاظ خاص و برنامه مخصوص، مستحب و سنتشد، تا آنجا که یکى از پنج نشانه تشیع خاص و ولاء و ایمان خالص قرار گرفت؟ چنان که در حدیث معروف از امام حسن عسکرى (ع) روایتشده است. (57)
به عبارت دیگر پرسشى در اینجا مطرح است که دقت و تامل شایانى را مىطلبد و آن اینکه در روز بیستم صفر دو برنامه مذهبى ویژهاى برگزار مىشود:
1- زیارت عارفانه امام حسین (ع) .
2- مراسم سوگوارى و عزادارى امام حسین (ع) .
با توجه به اینکه، زیارتهاى مخصوص امام (ع) فقط در ایام و لیالى خاص مورد سفارش قرار گرفته است مانند شبهاى جمعه و غره رجب (که در ایام شرک و کفر نیز حرمت ویژهاى داشت.) و نیمه شعبان، لیالى قدر، عیدین و عرفه. بنابراین هرگز سراغ نداریم شب و روزى را که هیچ ویژگى خاصى نداشته باشد ولى تشرف به کربلا و زیارت و تجلیل آن بزرگوار در آن ایام یا لیالى مورد سفارش قرار گرفته باشد. بدین جهتبرگزارى آیین سوگوارى در سالروزى که هیچ خاطره و حادثه مصیبتبارى در آن اتفاق نیفتاده باشد تعجب آور خواهد بود. به ضمیمه این نکته که روز بیستم صفر هیچ ویژگى خاصى مانند جمعه و عرفه و... ندارد. از این رو پرسش اساسى این است که چرا دو برنامه یاد شده، در روز بیستم صفر مورد توصیه قرار گرفته است؟
البته فراوانى ایام زیارات مخصوصه امام حسین (ع) بیانگر این نکته است که پیشوایان مذهبى اسلام از هر فرصت مناسبى، براى زنده نگه داشتن خاطره حساس و حیات بخش جریان عاشورا، استفاده مىکردند، بدین سبب در هر روز و شب ویژه و ممتازى که توجه به خدا و عبادت حضرت حق، شایسته بود، شیعیان و پیروان مخلص خود را به سوى حسین (ع) و کربلایش بسیج مىکردند و با انواع تشویق و توجه سعى مىکردند یاد آن امام مظلوم (ع) در دلها تازه بماند و نامش بر زبانها رایجباشد و زمین کربلا و حرم شریفش از حضور زنان و مردان مؤمن و عارف و با وفا، مملو و آکنده شود. و از این طریق رسم و سنت مبارزه با ظلم ظالمان - هر چند زیر پوشش عنوان مقدس خلیفه مسلمین پنهان شده باشند - که مهمترین هدف و انگیزه قیام و مقاومتخونین و خدایى آن حضرت بود، براى همیشه و همه جا در طول تاریخ و عرض جغرافیا زنده و شاداب، حرکت آفرین، پایدار و جاودانه بماند. استحباب مؤکد زیارت آن بزرگوار در شبهاى جمعه و قدر و عید فطر و قربان و نیمه شعبان و... حضورا و غیابا، از دور و نزدیک، گواه و شاهدى بر این مدعا است.
در عین حال با این همه آثار پر برکت زیارات ذکر شده، هیچ مناسبتى - هر چند کوچک و مختصر - وجود ندارد که زیارت خواندن آن بزرگوار در روز اربعین سنتشود. پس علت و فلسفه استحباب زیارت روز اربعین چه چیزى مىتواند باشد؟ آیا صرف حضور و آمدن جابر بن عبد الله انصارى در آن روز مىتواند علت تاسیس چنین سنتى گردد؟
حاشا; هرگز چنین نیست. چرا که اولا: گر چه جابر شخص محترم و عالم محبوب و شیعه مخلص بود، لکن در بعد سیاسى و یا نظامى آن روز هیچ نقش و جایگاه مهمى نداشت; آیا زیارت چنین شخصى ممکن استبه عنوان یک سنتبرجسته و هنر آموزنده در تاریخ ثبتشود و به نام یک عمل قهرمانانه و آموزنده سرمشق براى مبارزان و مجاهدان و ایثارگران و از جان گذشتگان آینده روشن جهان سرخ و خونین تشیع باشد؟
ثانیا: آیا عمل سالگرد اولین زیارت، سابقه و نمونهاى به عنوان الگو و شاهد دارد؟ طبعا هر شهید و متوفایى، اولین زائر دارد. آیا عاقلانه و قابل قبول است که چون کسى اولین زیارت را انجام داد، دیگران نیز به تبعیت و پیروى او همه ساله آن روز را به مناسبت تجدید خاطره زیارت آن زائر گرامى بدارند و مراسم با شکوه و مفصلى مانند روز درگذشتیا حتى مفصلتر از آن برپا کنند؟ !
چرا اولین زیارت پیغمبر اکرم (ص) و سایر امامان (ع) و شهیدان دیگر تاریخ، ثبت و ضبط نشد و گرامى داشت و زیارت مخصوصه آن روز، شیوه و سنت قرار نگرفت؟
آیا اگر امام سجاد (ع) بر فرض، سى و هشتم یا چهل و پنجم و یا پنجاهم، با اهل بیت (ع) به کربلا مىآمدند و سرهاى مطهر را دفن مىکردند و مراسم تدفین را برگزار مىنمودند، باز هم روز اربعین - به مناسبت زیارت جابر - روز برجسته معرفى و مراسم تدفین سرهاى مطهر شهیدان به فراموشى سپرده مىشد؟ !
آیا اگر جابر روز سىام شهادت امام حسین (ع) - دهم صفر - به زیارت مىآمد و امام سجاد (ع) با اهل بیت و سرهاى مطهر، روز چهلم - بیستم صفر - وارد کربلا مىشدند، باز هم ثلاثین - دهم صفر - در مکتب تشیع، روز ممتاز و برجستهاى معرفى شده و اربعین فراموش مىشد؟
آیا اگر جابر روز دیگرى - غیر از بیستم صفر - به کربلا مىآمد و امام سجاد (ع) اصلا به کربلا نمىآمد - چنان که بعضى معتقدند - باز هم همان روزى که جابر به کربلا آمده بود - ثلاثین یا خمسین - در مکتب و مذهب تشیع به عنوان یک سنت مؤکد ثبت مىشد؟ و آیا در برابر اعتراض غیر شیعیان پاسخ و توجیه قابل پذیرش و منطقى داشتیم؟
ثالثا: آمدن جابر به کربلا در روز اربعین (جدا از دیدار با اهل بیت) توسط کسى قبل از سید بن طاووس نقل نشده است و تنها اسفرائنى که قبل از سید مىزیست (متوفاى 406ق.) در مقتل خود نقل نموده است که جابر در روز اربعین براى زیارت امام حسین (ع) به کربلا آمده و در آنجا با اهل بیت (ع) دیدار کرده است ولى مرحوم سید بن طاووس و دیگران آمدن جابر «به صورت جداگانه» و بدون دیدار با اهل بیت (ع) را نقل نکردهاند. بنابراین «پذیرش آمدن جابر» و «انکار آمدن اهل بیت (ع)» از نظر تاریخى قابل قبول نیست.
پاسخ صحیح
آیا اربعین و چهلم بودن، به تنهایى مىتواند علت این مراسم روحانى باشد؟ و آیا آمدن و زیارت جابر به عنوان صحابى معروف یا اولین زائر مىتواند دلیل سنتشدن اربعین شود؟ پس رمز و فلسفه حضور بر مرقد مطهر و تربت پاک امام حسین (ع) در روز بیستم صفر و خواندن زیارت اربعین چیست؟
از مطالبى که تا کنون گفته شده نتیجه مىگیریم که این دو دلیل نمىتواند رمز و راز عظمت و سنت مراسم اربعین باشد.
پاسخ صحیح و قانع کننده مرحوم شیخ الطائفه (جزاه الله خیرا) طبق نقل شیخ شهر آشوب پرده از راز این معما مىگشاید و علت واقعى رسم سنت اربعین را مراسم تدفین و برپایى سوگوارى و عزادارى و نوحهخوانى و تجدید خاطره مصائب جانسوز و جانگداز عاشورا مىداند.
علاوه بر این روایات معتبر و مستفیضه و شاید متواتره دال بر گریستن آسمان بر عزادارى امام به مدت چهل روز نیز پرده از رمز و راز این موضوع برمىدارد. (58)
در نتیجه اربعین داراى محتوایى آموزنده و یادآور خاطرهاى حیاتبخش و با قداست است. و چه شایسته و بجاست که مراسم تدفین سر مطهر امام حسین (ع) و شهداى با وفاى کربلا پس از چهل روز جدایى از بدن و گرداندن بر سر نى در خیابانها و بیابانها و کوچه و بازارها، براى همیشه و تا ابد زنده بماند، و همه ساله، مراسم بزرگداشت این خاطره به یاد ماندنى و فراموش نشدنى، با عزت و احترام و هر چه باشکوهتر برگزار شود. و روحیه ظلم ستیزى به عنوان یک درس آموزنده از استاد بزرگ بشریتحسین بن على ( علیهما السلام) به نسلهاى آینده بویژه جوانان منتقل شود، و همچنان زنده و شاداب، گرم و گیرا حفظ شود تا زمینه قیام بزرگ، جهانى و عدل گستر مهدى موعود (عجل الله فرجه) فراهم آید که مطمئنا جز با شیوع و رواج روحیه شهادتطلبى و گسترش فرهنگ جانفشانى در راه ریشهکنى ظلم و ظالم، در میان همه تودههاى محروم و مظلوم، زمینه و مقدمات ظهور و فرج نهایى فراهم نمىآید همچنان که جز با روحیه شهادتطلبى و ایثارگرى، انقلاب کبیر اسلام پا نگرفته و رونق نیافت. بدین سبب بحق مىتوان گفت: پیامبر اکرم (ص) با تزریق روحیه جاننثارى در ملتخود درس مبارزه با کفر و شرک را به آنان آموخت. و حسین (ع) با تزریق روحیه جانفشانى (که در جوامع اسلامى به مرگ یا به سردى و ضعف کشیده شده بود) درس مبارزه با ظلم و نفاق را به جامعه در خود فرو رفته آن زمان آموخت. و چه خوش گفت: «حسین منى و انا من حسین» (تو گویى درست این سخن گفت پیغمبر است) و شاهد خوب این مدعا - بزرگداشت مراسم اربعین تنها به دلیل تجدید خاطره دفن سرهاى مطهر شهدا به وسیله اهل بیت (ع) در بیستم صفر - این است که در روزهاى دیگر، زیارتى مخصوص حضرت ابا عبد الله الحسین (ع) برگزارى مراسم عزادارى و سوگوارى، رایج نیست، فقط حضور است و زیارت کردن، نماز است و دعا و وداع و بازگشت. در صورتى که در اربعین، مراسم عزادارى و دستههاى سینهزنى و غیره در کربلا از عاشورا خیلى مفصلتر و پرجوش و خروشتر برگزار مىشود. هیاتها و مواکب حسینى از کل شهرهاى عراق براى اقامه عزا و نوحهخوانى رو به کربلاى حسین (ع) مىآورند تا حدى که کربلا گنجایش پذیرایى آنان را ندارد. در بیرون شهر، چادر و خیمه برپا مىکنند و این چند روز را آنجا بسر مىبرند. سه شبانه روز - پیوسته - دستههاى عزادار و سینه زنان، صحن و حرم مطهر کربلا و همچنین بازار و خیابانها را پر از جمعیت مىکنند و ازدحام جمعیتبه قدرى است که رفت و آمد و نقل و انتقال، در کل شهر، مخصوصا ورود و خروج از صحن و حرم مطهر براى افراد عادى بویژه زنان و کودکان بسیار دشوار و گاهى همراه با خطرهایى خواهد بود.
از کتاب «ادب الطف» علامه خطیب شهیر بزرگوار سید جواد شبر نقل است که در اربعین، بیش از یک میلیون نفر در کربلا به زیارت و عزادارى مىآیند. (در عراق آن روز که که ده میلیون نفر جمعیت داشت) و بیش از صد تن برنجبراى جمعیتهاى عمومى و علنى طبخ مىشود.
آیا چنین مراسم با شکوه و مجللى تنها به سبب زیارت جابر بود؟ ! و یا تنها به حساب روز چهلم عاشورا بود؟ ! یا براى تجدید خاطره تلخ و مظلومانه عاشورا است که در اربعین تجسم یافت و تکرار شد؟ و یا این که براى بزرگداشت و تجلیل مراسم تدفین بخشى از بدن پاک و پیکر مطهر امام حسین (ع) و یاران بىنظیرش؟ بخشى از بدن و پیکر که حرمت و قداستش اگر از کل پیکر و بدن بیشتر نباشد، کمتر نیست.
آیا عدهاى از زنان و کودکان اسیر شده و رنجبىخانمانى کشیده و تلخى غربت چشیده، پس از چهل روز اسارت و آوارگى، سر بریده و از تن جدا شده پدران و برادران و فرزندان خود را به بدنهاى بىسر ملحق کنند و دفن نمایند، داغ تازه آنان تازهتر نمىشود؟ داغدیدگانى که علاوه بر در دل داشتن داغ کشته و پرپر شدن گل پیکر خاندان خود، اجازه گریستن و اشک ریختن و آه کشیدن و ناله کردن را نداشتند، پس از چهل روز تحمل درد و رنج و زحمت اسارت، بر سر تربت عزیزان خود آمدند تا سرهاى پاک به امانت گرفته را به اهل امانتبازگردانند و پس از انجام وظایف و پایان یافتن مراسم تدفین تمام قطعات بدنهاى قطعه قطعه شده، به مراسم عزادارى و سوگوارى بپردازند.
آیا شایسته نیستشیعیان مخلص این خاندان که «خلقوا من فاضل طینتهم یفرحون لفرحهم و یحزنون لحزنهم.» (از باقیمانده خاک آنان آفریده شدند و به شادى آنان شاد و به حزن و اندوه آنها اندوهناکند.) در بیستم صفر هر سال، سوگوارى و نوحهخوانى برپاکنند تا خاطره تلخ بازگشت اسیران تجدید و مراسم تدفین سرهاى مطهر در کربلا، تجلیل شود؟ و با برپایى مراسم نوحه و عزا و ماتم، همیارى و همگامى خود را با اهل بیت (ع) اعلام کنند؟
از اینجا راز و رمز برگزارى مراسم سوم و برپایى برنامه چهلم براى مردگان مؤمن، کشف مىشود که روز سوم، رمز تجدید خاطره مراسم تدفین پیکرهاى بىسر شهیدان کربلاست. و راز مراسم اربعین، تجلیل و اظهار همدردى با خاندان نبوت و شرکت در اقامه عزا به مناسبت تدفین و خاکسپارى سرهاى بىپیکر و ملحق نمودن آنها به بدنهاى پاک بىسر است.
توجیه اربعین از دیدگاه سید مقرم
مرحوم علامه مقرم به منظور تفسیر و تحلیل اربعین، سعى دارد که مراسم اربعین امام حسین (ع) را منطقى و موجه و متعارف در همه ملل و اقوام جلوه دهد از این رو مىگوید:
«من النوامیس المطردة، الاعتناء بالفقید بعد اربعین یوما مضین من وفاته... و النصارى یقیمون تابینیة یوم الاربعین من وفاة فقیدهم یجتمعون فى الکنیسة و یعیدون الصلاة علیه... والیهود یعیدون الحداد على فقیدهم بعد مرور «ثلاثین» یوما» . (59)
«اربعین» - برگزارى مراسم بزرگداشت مردگان در روز چهلم مرگ - از سنت و آداب و رسوم رایج و شایع در همه امتها و ملتهاست، مسیحیان نیز ملتزم مىباشند و یهودیان این مراسم را روز سىام برگزار مىکنند.
بررسى این دیدگاه
1- اگر مراسم بزرگداشت و تجدید خاطره، هیچ ریشه مذهبى، تاریخى، سیاسى و اجتماعى نداشته باشد چرا روز چهلم انتخاب شد و قبل و بعد نشد؟ «ثلاثین» یهودیان چه نقصى داشت که متروک و مهجور شد؟ و چرا آنان «اربعین» را انتخاب نکردند با این که «فتم میقات ربه اربعین لیلة» . (60) در مورد آنان است و همچنین آیه: «و اذ واعدنا موسى اربعین لیلة ثم اتخذتم العجل» . (61) خطاب مستقیم به یهودیان است.
2- چه شاهدى از قبل یا بعد از اسلام بر رسم و سنتبودن بزرگداشت اموات در چهلم وجود دارد؟ آیا براى پدر و جد پیغمبر (ص) قبل از اسلام مراسم اربعین انجام شد؟ و آیا مشرکان عرب براى مردگان خود در روز چهلم اطعام مىکردند؟ یا سر خاک مىرفتند؟ یا تجدید عزا مىکردند؟
ملتیهود - به گفته خود سید - روز سىام مراسم برگزار مىکنند که آن هم معلوم نیست از چه تاریخى و با چه انگیزهاى مرسوم شد؟ مسیحیان که به یاد مردگان خود روز چهلم مرگ، مراسم عبادت برپامىکنند آیا سابقهدار است؟ و آیا متخذ و برخاسته از سنتحسنه رایج در میان مسلمانان نیست که به نام و به یاد مراسم تدفین سر مطهر امام (ع) و همیارى با عزادارى خاندان داغدیدهاش برگزار مىشود؟
مراسم امام حسین (ع) محکوم و تابع آداب و رسوم عرفیات رایجبین یهود و نصارى و جاهلیت نیستبلکه سنتشکن و حاکم بر سنتها و خود بنیانگذار سنتهاى حسنه است. اگر در ملت مسلمان، برگزارى مراسم اربعین سنت ضرورى الانعقاد استیکى از خیرات و برکات بازتاب حرکت و قیام الهى امام حسین (ع) و یکى از آثار حسنه آن بزرگوار است. نه از این جهت که چون بر هر مرده ممدوح و مذموم، مراسم اربعین برگزار مىشود، بر امام حسین (ع) نیز چنین رفتار مىشود. اگر این گونه بود چرا براى امامان دیگر، مراسم اربعین انجام نمىشود؟ و نیز اگر چنان بود چرا اربعین امام حسین (ع) هر سال تکرار مىشود در حالى که براى اموات و شهدا - حتى براى معصومان (ع) - مراسم اربعین تکرار نمىشود؟ و نیز مىبینیم براى مردگان، رسم و عادت نیست که هر سال مراسم اربعین تکرار شود.
پس به خوبى مىتوان چنین نتیجهگیرى نمود که اربعین امام حسین (ع) مانند بقیه مراسم و سنتهاى مذهبى، همگى داراى محتواى حقیقى و پیام آموزنده و مشتمل بر رمز و راز قابل توجیه و تصدیق و شایسته پیروى همه جوامع و طوایف بشرى است; نه این که مراسم امام (ع) ریشه در آداب و رسوم یهود و نصارى و جاهلیت اعراب داشته باشد.
پىنوشتها:
1) شعرانى، ترجمه نفس المهموم، ص269.
2) شهید مطهرى، حماسه حسینى، ج1، ص30 و ج2، ص255.
3) سید بن طاوس، اقبال، ص589.
4) حاج میرزا حسین نورى، لؤلؤ و مرجان، ص149.
5) مقتل ابو مخنف، به نقل از مرحوم حاج میرزا حسین نورى، لؤلؤ و مرجان، ص157.
6) شیخ صدوق، امالى، 1349 ش.، ص168، مجلس 31.
7) شهید قاضى طباطبایى، تحقیق اربعین، ص341، چاپ دوم، به نقل از مناقب شهر آشوب، ج2، ص200 و نیز نقل شیخ طبرسى در اعلام الورى، ص250، جبیروت1399ق.
8) همان، ص344 به نقل از الاثار الباقیه، ص331 چاپ اروپا، و نیز ص22 جدوم به نقل از ترجمه الاثار الباقیه ص392، تهران 1321.
9) به نقل از مرحوم محدث قمى، نفس المهموم، ص466، و شهید قاضى، پیشین، ص341.
10) سید بن طاووس، اقبال، ص58.
11) شیخ فتال نیشابورى، روضة الواعظین، ص230.
12) بشارة المصطفى، به نقل سید محسن امین، اعیانالشیعه، ج4، ص47.
13) اعلام الورى، چاپ بیروت، 1399ق.، ص250.
14) به نقل از سید مقرم، مقتل الحسین، ص469.
15) شهید قاضى طباطبایى، تحقیق اربعین، ص342و349 چاپ2، به نقل از تذکرة الخواص، و نیز مقتل مقرم ص470 به نقل از تذکرة الخواص ص150 همچنین اعیان الشیعه ج1، ص626، ق2.
16) ص588.
17) مثیر الاحزان» ، 1318ق، ص59، به نقل از شهید قاضى، پیشین، ج2، ص20، و نیز سید مقرم، پیشین، ص469.
18) مقصود از این اصطلاح، اجازه نقل روایت است که تا چندى پیش میان دانشمندان اهل حدیث رایجبوده است.
19) ج19، ص349.
20) خواند میر، حبیب السیر، ج2، ص60.
21) مقتل مقرم، ص469 به نقل از الاتحاف بحب الاشراف ص12.
22) سید محسن امین عاملى، اعیان الشیعه، ج1، ص617.
23) عبد الرزاق مقرم، مقتل الحسین، ص467، چ1383 ق
24) همان، ص469.
25) همان.
26) شهید قاضى، تحقیق اربعین، ص260.
27) ابن اثیر، الکامل ج4، ص84.
28) شیخ مفید، ارشاد، ص261.
29) شیخ مفید، ارشاد، ص261.
30) قاضى طباطبایى، تحقیق اربعین، ص42.
31) سید بن طاووس، اقبال، ص589.
32) ابن اثیر، الکامل، ج4، ص87.
33) شیخ مفید، ارشاد، 1308، صص 261- 263.
34) تاریخ طبرى، ج4، ص293.
35) همان، ص353.
36) البدایه و النهایه ج8، ص9- 198، به نقل از شهید قاضى طباطبایى، پیشین، ص370.
37) همان، ص33 و 34 چدوم به نقل از سید محسن امین عاملى دمشقى.
38) رجال کشى، ص75، تنقیح المقال، ج3، نفس المهموم، ص129، تحقیق اربعین، ص34.
39) فاضل قزوینى، تظلم الزهرا، ص172.
40) نفس المهموم، محدث قمى، ص463.
41) دکتر سید رضا پاکنژاد، اولین دانشگاه و آخرین پیامبر، ج6، ص33.
42) تاریخ طبرى، ج4 (ده جلدى)، ص127، استقامت، مصر و ج6، ص96.
43) مقتل الحسین، پاورقى ص344.
44) فاضل قزوینى، تظلم الزهرا، ص172.
45) اعیان الشیعه، ج1، ص626 ق 2، مقتل مقرم ص470 به نقل از تذکرة الخواص تالیف سبط بن الجوزى 150 و تحقیق اربعین شهید قاضى، ص342 و 349، چدوم.
46) مقتل مقرم، ص363، چقم به نقل از «مثیر الاحزان» ص58.
47) سید بن طاووس، لهوف، قم، 1378، ص232.
48) بحار، ج45، ص145.
49) مصائب الهداة، به نقل از شهید قاضى طباطبایى، تحقیق اربعین، چدوم، ص337.
50) نفس المهموم، ص466.
51) مقتل مقرم، ص470 به نقل از الکواکب الدریة، ج1.
52) زاد المعاد، اعمال روز بیستم صفر.
53) جلاء العیون، علامه مجلسى.
54) ال عمران/169.
55) سید بن طاووس، اقبال، ص58.
56) چون مسلم شد «اربعین» ویژگى و امتیاز خاصى از روزهاى قبل و بعد از خود ندارد.
57) شیخ طوسى، التهذیب، ج6، ص52.
58) کامل الزیارات.
59) مقتل مقرم، چاپ قم، ص354 و 365.
60) اعراف/142.
61) بقره/51.
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:19 AM
از باورهای پرسشانگیز شیعه، علم امام حسین(ع) به شهادت خود و یارانشاست. این پرسش در بارة علم دیگر امامان به شهادتشان نیز گفته میشود؛ چراامیرالمؤمنین(ع) که میدانست به شهادت میرسد به مسجد رفت و به نماز ایستاد؟ وامامحسن(ع) چرا آب زهرآلود را نوشید؟ و گاهی فراتر از موضوع شهادت، از علم پردامنةپیامبر و امامان به گذشته و آینده و امور پنهان پرسش میشود که گسترة این علم تا چهمقدار است و این که آیا پیامبر و امام همه چیز را در هر حال و در هر زمان میدانند و یاعلم آنان شروط و قیودی دارد و بخشی از امور از آنان پوشیده مانده است؟
در این نوشتار، تلاش بر این است با نگاهی گذرا در آغاز، علم پیامبر و امام رابررسی نماییم. سپس پرسش دربارة با علم به شهادت را پاسخ گوییم.
گسترة علم پیامبر و امام
در باور شیعیان دربارة علم پیامبر و امام اختلافی نیست. از مناصبی که پیامبر وامام در آن با هم مشترک هستند، میتوان بر شمرد: فضیلت در علم است، و عقیده به اینکه پیامبر و امام باید از دیگران در علم برتری داشته باشند، و امامت استمرار منصب نبوتبودن، و بایستگی هر ویژگی پیامبر برای رهبری امت، در امام.
بنابراین، آنچه در این بخش بررسی میشود، دربارة پیامبر و امام است و اگر برایپیامبر رتبهای بالا از علم ثابت شد، برای امام نیز همان رتبه ثابت است، و امام در تمامصفات رهبری با پیامبر همانند است جز در برخی از صفات که ویژة مقام نبوت است،مانند؛ وحی و...
بررسی گسترة علم پیامبر و امام در این بخش در دو محور انجام میپذیرد، محوراوّل از دیدگاه عقل و محور دوم از دیدگاه قرآن و روایات.
محور اوّل: دیدگاه عقل
در آغاز باید از دیدگاه عقل این موضوع بررسی شود که آیا مانعی در علم گسترده امام وجود دارد؟ و عقل چه مانعی را در وجود این علم درک میکند؟ ـ و چرا امام نمیتواندبه هر چیزی آگاه باشد و با وسایل ارتباطی، مانند؛ تلفن، رادیو، تلویزیون و رسانههایدیگر از شهرها و روستاها و جاهای دوردست خبر دهد و از باطن افراد که هیچگونه راهعادی برای رسیدن به آن نیست، اطلاع داشته باشد؟
عقل این گونه علم و خبررسانی را محال نمیداند و مانعی را در دارا بودن آن تصوّرنمیکند. پس از امکان دریافت علم غیب برای پیامبر و امام، نوبت میرسد به بررسیلزوم آن و باور داشتن علم گستردهای را برای پیامبر و امام که تمام امور مسلمانان را فرامیگیرد، تا توانایی ادارة جامعه اسلامی و گسترش عدالت را در تمام ابعاد زندگی آنانداشته باشد.
اگر این علم گسترده و فراگیر نبود، ادعای رهبری امّت اثر نداشت و چگونه کسیکه آگاهی به حال مردم ندارد، میتواند سعادت دنیا و آخرت آنان را تأمین و تضمین نماید.این موضوع با چند دلیل به اثبات میرسد.
1ـ نبوت و امامت رهبری الهی است
نبوت و امامت، منصب الهی است و مردم هیچ گونه مداخلهای در آن نمیکنند.امام باید از دیگران در کمالات افضل باشد. در حقیقت ملاک گزینش امام، برتر بودن او ازدیگران در تمام صفات است. و اگر در افراد جامعهای که امام در آن زندگی میکند، کسییافت شود که از امام فضیلت بیشتری دارد، او سزاوار امامت است.
افضلبودن امام در یک چیز و در یک مورد نیست، بلکه در تمام صفات و جهاتاست؛ یکی از فضیلتها که امام باید رتبة بالای آن را داشته باشد، دانش و آگاهی است.امام باید از تمام افراد بشر داناتر و دانشمندتر باشد، چنان که همانند او در افراد جامعهیافت نشود. اگر کسی در میان مردم همسان در دانش با امام پیدا شود، رسیدن منصبامامت به هر کدام از آنان مساوی است و محروم شدن یکی از آنان از این منصب ستم درحق اوست.
در هیچ زمانی برای امام همتایی نخواهد بود که دانش گسترده و فراگیری چون اوداشته باشد. آن دانش نه با وسایل عادی، بلکه از راه غیرعادی و الهی یافت میشود، وچون از دانش بی انتهای خدا سرچشمه میگیرد و فیضی از دریای ژرف فیض بخشاوست، گسترده است و به هرچیزی تعلق میگیرد، زیرا خداوند فیاض مطلق است وبخشش او پایان ندارد. پس دانش را که خداوند به پیامبر و امام میبخشد، به زمان و یاحالتی اختصاص ندارد.
2ـ رهبری پیامبر و امام
پیامبر و امام برای راهنمایی تمام افراد بشر با وجود اختلاف زبان، طبیعت، رنگ،گسترش زمین، پراکنده بودن مردم از یکدیگر و بسیاری از جهتهای مختلف که مردمرا از هم دور میکند، باید سخن تمامی آنان را بشنود و با آنان سخن بگوید، آن گاه تمامیافراد را در اجرای عدالت و احکام خدا برابر بداند و از حال آنان با خبر باشد؛ این گونه اطلاعو خبر داشتن از مردم را، انسان عادی نمیتواند و فقط انسانی این ویژگی را دارست که ازدانش گستردة خدادادی بهره میبرد.
امام باید از دورترین جاهای زمین که مردم در آن زندگانی میکنند با خبر باشد تادرد و رنج آنان را دریابد و اگر نمایندهای را به آن جاها گسیل کرد، در هر زمان از او با خبرباشد تا مبادا او در مقام خود بر مردم ستم کند.
اگر امام مانند دیگر افراد عادی در زمان قدیم، پس از گذشت ماهها و سالها ازاخبار دور دست خبرگیری کند و یا با وسایل متعارف آن زمان با فاصلههای زمانی بسیار ازحال دیگران با خبر گردد، ستم زمین را فرا میگیرد و فساد بر جامعه استیلا مییابد وهدف و غرضی که در فرستادن پیامبر و انتخاب امام از راهنمایی و هدایت مردم است، بهدست نخواهد آمد و نیکبختی دنیا و آخرت مردم بر رغم وجود امام تأمین نخواهد شد.
3ـ خلافت امام
پیامبر و امام، خلیفه و جانشین خدا در زمین هستند:
(واءذ قال ربک للملائکة اءنی جاعل فی الارض خلیفه)؛ زمانی که پروردگارت بهفرشتگان گفت: من در زمین جانشین قرار میدهم.
و جانشین او حضرت آدم(ع) بود که پیامبر خداست و تمام پیامبران جانشینانخدایند. جانشینی پیامبر واسطه بودن اوست میان مردم و خدا و فیض رسانی از طرف خدااوست. چون پس از آفرینش جهان، خداوند خواست جهانیان او را بشناسند تا با او ارتباطبرقرار کنند ـ و با چشم دیدن او ممکن نبود ـ و نمیشد که ذات خود را آشکار کند تا او راببینند، افرادی از بشر را برگزید و آنان را مظهر صفات خویش قرار داد تا صفات او رابنمایانند و نقش واسطه را ایفا کنند.
یکی از صفات خدا علم او به هر چیز و در هر حال است، و چون پیامبر مظهرصفات خداست باید در دانش و آگاهی وسیع نیز مظهر خدا باشد. بر مظهر نبودن پیامبردر علم دلیلی وجود ندارد، بلکه همان دلیل بر خلافت و جانشینی که مظهر بودن پیامبر درتمام صفات است، علم خدایی را نیز برای او ثابت میکند.
روشن است که مقصود از مظهر صفات بودن، همانندی پیامبر و خدا در تمامصفات از جهت چگونگی و مقدار نیست؛ زیرا این باور شرک است، بلکه مقصود این استکه خداوند بهرة سرشاری از علم و دانش خود را به پیامبران داده، که دیگر مردم از آن بیبهره هستند و علمی را که خداوند به پیامبران داده، افراد عادی بشر به آن دسترس ندارند.
پس از ثبوت این دانش خدایی برای پیامبران، همین علم برای امام نیز ثابتمیشود؛ زیرا امامت، خلافت نبوت و امام جانشین پیامبر است و تمام ویژگیهای رهبریپیامبر را امام نیز دارد ـ به جز صفات ویژة پیامبر، مانند؛ وحی.
4ـ عصمت پیامبر و امام
از باورهای شیعیان دربارة پیامبر و امام، عصمت و محفوظ بودن از گناه، اشتباه،سهو، نسیان و غفلت است که در تمام مدت عمر خود در یک لحظه و در یک بار نیز خطا،اشتباه و گناه از او سر نمیزند.
معصوم بودن از گناه و خطا، در تمام لحظههای عمر و برخوردهای زندگانی، زمانیتحقق مییابد که دانش و آگاهی فراگیر شود و به هر چیزی در هر حال علم داشته باشد واگر یک مورد را نداند، مقام عصمت را به نمییابد، زیرا آن چه با عصمت سازگار نیستگناه و اشتباه و ... از نادانی و جهل است و کسی که از مصالح و مفاسد واقعی باخبر است،گناه و اشتباه نمیکند.
پس معصوم بودن پیامبر و امام، دانش و آگاهی ا و را به تمام مصالح و مفاسد وحقایق اشیاء در هر حالی نیاز دارد.
5 ـ شاهد بودن پیامبر و امام
در بسیاری از آیات قرآن آمده است که پیامبر شاهد و گواه بر امت است و چونشاهد بودن و گواهی دادن، دانش و آگاهی را در هر حالی لازم دارد، پس پیامبر باید بهتمام احوال امت از ظاهر و باطن و افعال آنان آگاه باشد تا بتواند در روز قیامت شاهد وگواهیشان باشد، زیرا اگر چنین دانشی را نداشت، نمیتواند شهادت و گواهی را دربارة آنانادا کند. نمونهای از آیات قرآن که شاهد و گواه بودن پیامبر را بر امت بیان کرده، چنیناست:
(و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا)؛ و تو را میآوریم تا بر آنان شاهد و گواه باشی .
(و یوم القیامه یکون علیهم شهیدا)؛ و روز قیامت پیامبر بر آنان گواه خواهد بود.
(و کنت علیهم شهیداً مادمت فیهم)؛ و تا زمانی که در میان آنان هستی برایشان گواه خواهی بود.
(لیکون الرسول شهیداً علیکم و تکونوا شهداء علی الناس)؛ تا پیامبر گواه برشما باشد و شما گواه بر مردم باشید.
چنان که پنج دلیل بر لزوم علم غیب پیامبر و امام آورده شد، عقل نه فقط مانعی درامکان این علم ندارد بلکه وجود آن را در پیامبر و امام لازم میداند. بزرگی و عظمت ایندانش سبب نپذیرفتن آن نمیشود و چنین باوری غلو و زیاده روی نیست، زیرا اگر امامدارای این ویژگی نباشد و گستره دانش او همانند دیگر افراد عادی باشد، سزاوار امامت ورهبری نخواهد بود و گزینش وی برای امامت و بی بهره کردن دیگران از آن، ستم در حقدیگران خواهد بود.
اگر امامت را منصب خدایی بدانیم و آن را خلافت و جانشینی از طرف خدابپنداریم و امام را بیانکننده و مظهر صفات الهی بدانیم، باور دانش وسیع او را زیاده رویو غلوّ نمیپنداریم و آن را از لوازم مقام امامت میشمریم.
محور دوم: علم امام از دیدگاه قرآن و روایات
دانش گسترده و آگاهی پیامبر و امام به همه چیز و در هر حال، در قرآن و روایاتآمده است که نمونهای از آیات قرآن را ذکر میکنیم، سپس به نمونهای از روایات اشارهمینماییم.
1ـ (قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المؤمنون و ستردون اءلی عالمالغیب و الشهادة فینبئکم بما کنتم تعلمون)؛
بگو عمل کنید پس خدا و پیامبر و مؤمنان عمل شما را میبینند و برگشت دادهمیشوید به دانای نهان و آشکار و شما را به آنچه عمل میکردید، خبر میدهد.
در این آیة به خدا رؤیت و دیدن نسبت داده شده که مقصود دیدن به چشم نیست،زیرا خداوند چشم ندارد بلکه مقصود علم و ادراک مینماید، پس مقصود این است کهخداوند و پیامبر و مؤمنان اعمال شما را میدانند.
مقصود از مؤمنان، امامان معصوم هستند، زیرا تمام مؤمنان اراده نشدهاند بلکهگروه خاصی اراده شده است و آن گروه خاص امامان هستند زیرا آنان سزاوار این مقامهستند، نه غیر آنان. از راهی دیگر نیز این علم و ادراک برای امامان ثابت میشود، و آنجانشین بودن امام برای پیامبر است و چون آیه به روشنی این علم را برای پیامبر ثابتمیکند پس برای خلیفه و جانشین پیامبر نیز ثابت میشود. علم پیامبر و امام نیز چونانعلم خدا حضوری است، زیرا تمام این علوم یعنی علم خدا و پیامبر و مؤمنان در یکجمله و به یک سیاق آمده است. این که علم خدا حضوری است و به چیزی وابسته نیست،اما روشن است برای اثبات دلالت آیه بر علم حضوری پیامبر و امام باید به چند موضوعاشاره کنیم:
اوّل: حرف «سین» در جملة «سیری الله» حرف استقبال نیست، زیرا معنا ندارد کهبگوییم خداوند در آینده خواهد دانست بلکه آگاهی خدا در حال حاضر است، پس حرف«سین» برای تأکید است، نه استقبال.
دوم: علم خدا حضوری است نه حصولی و بر چیزی توقف ندارد، زیرا علم او عینذات اوست.
سوم: عمل انسان فرع وجود انسان است و خدایی که به اعمال بندگان آگاهی دارد،به خود آنان نیز آگاه است و کسی که عمل را میبیند، عامل آن را نیز میبیند.
چهارم: رؤیت که به خدا نسبت داده شده، دیدن به چشم نیست، زیرا خداوند جسمنیست و چشم ندارد تا بوسیلة آن ببیند، پس رؤیت به معنای علم و آگاهی است.
پنجم: در این آیه وحدت سیاق میان علم خدا و علم پیامبر و مؤمنان، سه موضوعرا میرساند:
ـ موضوع اوّل این که علم پیامبر و امام بر گذشتن زمان و بر چیزی متوقف نیست.
ـ موضوع دوّم علم آنان حضوری است، نه حصولی، زیرا توقف بر شرطی ندارد.
ـ موضوع سوم خدا و پیامبر و مؤمنان آگاهند، به اعمال و عمل کنندگان و آن چهعمل وابسته به آن است، پس تمام جهان هستی که به گونهای دربارة عمل انسان است،مورد آگاهی و اطلاع خدا و پیامبر و امام است.
2ـ (فلا یظهر علی غیبه احداً * الا من ارتضی من رسول)؛
و آگاه نمیکند بر دانشهای پنهان خود کسی را جز آن که پسندیده شده ازپیامبران.
این آیه دو جمله دارد؛ جملة اوّل: نفی و جملة دوم اثبات. در جملة اوّل میگوید کهخداوند بر دانشهای پنهان خود کسی را آگاه نمیکند، و در جملة دوم، این دانشهایپنهان را به پیامبری که پسندیده شده، آشکار میکند. تردیدی نیست که پیامبر خاتمپسندیده خداست و خداوند او را از دانشهای پنهان خود آگاه کرده و چون امام جانشینپیامبر بوده، او هم از این دانشها آگاه است.
3ـ (و ما ینطق عن الهوی * اءن هو اءلا وحی یوحی' * علّمه شدید القوی)؛
پیامبر سخن نمیگوید از روی خواستههای خود و هر چه میگوید وحی الهی استکه دانا کرده او را بالاترین نیروها.
این آیه دلالت دارد بر این که هرچه پیامبر میگوید، از وحی خداست و بالاتریننیروها (که نیروی الهی است) او را دانا کرده، پس علم پیامبر از خداست و هیچگونه دلیلیبر محدود بودن علم پیامبر نداریم، به ویژه آن که علم پیامبر از خدا به او افاضه میشودوعلم خدا محدودیتی ندارد و این علم با علوم بشری تفاوت دارد و این همان علم گستردهاست که پیامبر آن را از خدا میگیرد و به امام که خلیفه اوست منتقل میکند.
4ـ (و ما یعلم تأویله اءلا الله و الراسخون فی العلم)؛
و نمیدانند تأویل قرآن را مگر خدا و راسخان در علم.
مقصود از راسخان در علم به یقین پیامبر است، زیرا کسی جز او سزاوار این مقامنیست و علم او با علم خدا در این آیه در یک سیاق آمده است. این آیه همتا بودن علمپیامبر با علم خدا را بیان میکند و چون علم خدا حضوری است نه حصولی پس علمپیامبر نیز حضوری است و به جهت آن که علم به تأویل قرآن از علوم پنهانی و غیب بودهو امام جانشین پیامبر است پس پیامبر و امام بر علوم پنهانی و غیب آگاهی دارند.
5ـ (و کل شیءٍ أحصیناه فی امام مبین)؛ و تمام چیزها را در پیشوایی روشنکننده شماره کردهایم.
این آیه با قطع نظر از روایات که در تفسیر آن آمده، دلالت دارد بر این که خداوندتمام چیزها را در قلب امام قرار داده است. با این تعبیر علم گستردة امام به همه چیز ثابتمیشود، چنان که با روایات نیز این موضوع به اثبات میرسد، زیرا در کتاب «تفسیربرهان» در ذیل این آیه، چند روایت آمده که مقصود از «امام مبین» علی بن ابی طالب وامامان دیگر است. در برخی از روایات آمده که مقصود از «امام مبین» لوح محفوظ استو چنانچه تفسیر آیه همین باشد، لوح محفوظ در نزد امام است، پس امام با داشتن لوحمحفوظ همه چیز را میداند.
آیات دیگری نیز با کمک روایاتی که در تفسیر آنها آمده، بر علم امام دلالتمیکند و (اما روایاتی که دلالت بر علم وسیع حضوری امام دارد در یک بخش و یا یککتاب نمیگنجد) در این جا ما به برخی از عنوانها و ابوابی که در علم امامان آمده، اشارهمیکنیم:
1ـ روایاتی که میگوید، امامان معدن علم هستند. «معدن» به معنای منبع وسرچشمه است. «علم» در این روایات محدود نشده و به موضوع ویژهای تعلق نگرفته ودانش و آگاهی به هر چیز را در هر حالی شامل میشود - و هم چنان که جواهر گران بها درمعدن وجود دارد، علم در سینة امامان است ـ و علم آنان حضوری است و بر چیزی متوقفنیست.
2ـ امامان به تمام علومی که پیامبران و فرشتگان میدانند، آگاه هستند. و چنانکه پیامبران و فرشتگان از علوم پنهانی و غیب آگاه هستند، امامان نیز به آنان آگاهند.
3ـ امامان میدانند «چه زمانی میمیرند و مگر با اختیار خودشان نمیمیرند. اینروایات، همچنان که در پایان این مقاله میآید، دربارة این پرسش که آیا امام به شهادتخود آگاهی دارد، پاسخی مناسب است ـ زمانی که امام به زمان مرگ خود دانا باشد،چیزهای دیگر را نیز میداند، زیرا، علم به زمان مرگ از علوم ویژهای است که به خدااختصاص دارد و چون خداوند امامان را از آن آگاه میکند، پس دیگر علوم را نیز امامانمیدانند.
4ـ امامان آگاهی دارند به آنچه بوده و آنچه خواهد بود و هیچ چیز بر آنان پوشیدهنیست.
5ـ خداوند هر علمی را به پیامبر آموزش داده، همان را نیز به امیرالمؤمنین(ع)آموخته است و در تمام علوم پیامبر و امیرالمؤمنین8 با هم اشتراک داشتهاند.
6ـ اگر مردم میتوانستند زبان خود را نگه دارند، امامان آنان را آگاه میکردند بهتمام چیزهایی که به زیان و سودشان است.
7ـ روایاتی که میگوید، همه چیز بر امامان روشن است و از آنان هیچ چیز پوشیدهنیست و آنچه را که هست به آن آگاه هستند.
8ـ روایاتی که میگوید، علوم آسمان ها و زمین از امامان پوشیده نیست.
9ـ روایاتی که میگوید، امامان آنچه را در آسمانها و زمین و بهشت و جهنم است،میدانند و هرچه را که بوده و در آینده اتفاق میافتد، به آن آگاهی دارند.
10ـ امامان آنچه را که گذشته و آنچه را که تا روز قیامت اتفاق میافتد، میدانند.
آنچه بیان شد نمونهای اندک از روایات بسیار است که بر علم گستردة پیامبر و امامدلالت دارد و بسیار در تاریخ و روایات نقل شده، که پیامبر و امام از آینده و یا امور پنهانیخبر میدادهاند، (در نهج البلاغه از امیرالمؤمنین(ع) در علوم و فنون گوناگون و خبرهایی ازغیب و آینده آمده است.) گواهی بر وجود علم وسیع امامان است. لیکن در برابر این آیاتو روایات که بیان شد آیات و روایاتی است که میگوید: علم غیب مخصوص به خداست:
(و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو)؛ در نزد خداست کلیدهای غیب و جز اوکسی آنها را نمیداند.
(ولا یحیطون بشی من علمه الا بما شاء)؛ و بندگان خدا به علم او احاطه ندارندمگر آنچه را بخواهد.
(سنقرئک فلا تنسی)؛ بر تو خواهیم خواند تا فراموش نکنی.
پاسخ آن است که این آیات علم ذاتی خدا را بیان میکند که مخصوص اوست و باآیات و روایات گذشته منافات ندارد؛ زیرا، موهبتی از خداست و ذاتی آنان نیست و مجموعآیات و روایات میگوید که علم ذاتی از آن خداست و خداوند پیامبر و امامان را از آن آگاهمیکند.
اما روایاتی که میگوید برخی از امامان میگفتهاند ما فلان چیز را نمیدانیم ازروی تقیّه و برای حفظ جان خود و یا حفظ جان شیعیان بوده است. روایاتی نیز که میگویدامام هرگاه بخواهد، میداند، در برابر روایاتی است که علم ذاتی را مخصوص خدا میدانندو این روایات مردود است؛ زیرا، چه دلیلی است بر این که امام همیشه خواهان دانش نبودهو چه کسی است که نمیخواهد بداند و در بالاترین مراتب علم نباشد. امام نیز که رهبرجامعههای انسانی در دنیا و آخرت است، چرا نخواهد که تمام حالات و برخوردهای افرادجامعه را بداند تا آنان را به صلاح و شایستگی در دنیا و آخرت برساند.
امام حسین و علم به شهادت
به پاسخ این پرسش میپردازیم که امام حسین که از هرچیزی آگاهی دارد و بهشهادت خود نیز آگاه بوده و شهادت جوانان بنی هاشم و دیگر یاران را میدانسته است،چرا خود و یاران خود را به شهادت نزدیک کرد و مقدمات آن را فراهم آورد؟
این پرسش را میتوان از چند طریق پاسخ گفت:
1ـ پیروی از حکم شرع با علم عادی
امام در اطاعت فرمان خدا و فرمانبری از امر الهی به علم باطنی خویش عملنمیکند و همانند دیگر افراد عادی رفتار میکند، و در عبادت و معامله و قراردادها با مردمو در تمام احکام شرع همسان با دیگر افراد عادی است؛ زیرا، خداوند تمام دستورهای خودرا از تمام بندگان یکسان خواسته و بر این اساس، پیامبر در حکم و قضاوت میان مردمبه علم باطنی خود عمل نمیکرد و قضاوت خود را در میان مردم بر علم عادی قرار دادهبود، چنان که میفرماید:
«انما اقضی بینکم بالبینات و الایمان و بعضکم ألحن بحجته من بعض فأیما رجلقطعت له من مال أخیه شیئاً فاءنما قطعت له به قطعة من النار»؛
همانا من قضاوت میکنم میان شما به شاهد و یمین و برخی از شما در اثباتادعای خود زیرکتر است پس هر مردی که از مال برادرش چیزی را به سود او گرفتم و بهاو دادم، آن مال همانند پارهای از آتش است.
مقصود این است که هرکس بر ادعای خود شاهد داشت و یا سوگند یادکرد، من بهسود او قضاوت میکنم، چه راست بگوید و چه دروغ و اگر به دروغ چیزی را گفت، همانندپارهای از آتش است.
بنابراین، هرچند به علم خدایی، امام شهادت خود را بداند، باید به وظیفهعادیاش عمل کند و شروط و ظروف متعارف را در نظر بگیرد و رفتار خود را بر آنها تطبیقکند، و اگر امام بخواهد در برخورد با مردم با علم خود عمل کند؛ حدود را جاری کند، ازبسیار خوراکیها و پوشاکها و نوشیدنیها بپرهیزد و دیگران را نیز از آنها دور کند. وازباطن پلید و گناهان پنهانی مردم باید خبر دهد که در این صورت نظم اجتماعی به هممیخورد.
2ـ شهادت سعادت است
شهادت در راه خدا آرزوی بزرگ مردان خداست و بالاترین عبادتها وسعادتهاست و بسیاری از شهدای اسلام، از جنگ بدر که نخستین جنگ کفر با اسلاماست تا امروز، از شهادت خود با قراین و شواهدی که بوده آگاهی داشتند و با این علم وآگاهی به استقبال آن رفتند و این آرزو و پیشوازی شهادت، مورد تحسین و تقدیر پیامبر وامامان و تمام عقلای بشر بوده است.
3ـ روشنگری و ارشاد
اشتراک در احکام دین در فقه به ضرورت ثابت است و یکی از قواعد ثابت در فقه،قاعدة اشتراک در احکام شرع است؛ بدین معنا که مردان و زنان از صدر اسلام تا پایانجهان در عمل کردن به احکام دین و پیروی از قوانین شرع مشترک بوده و یکساناند وهمان وظیفهای را که مسلمانان مخاطب قرآن و روایات در زمان پیامبر داشتهاند، مردم تاروز قیامت دارند.
روشن است که آگاهی به حکم خدا و توجه به آن رکن اصلی و اساسی در عملکردن به احکام دین است و مسلمانی که بخواهد با دیگر مسلمانان در پیروی احکام خداشریک باشد باید از آن احکام آگاهی داشته باشد.
آگاه کردن مردم و ارشاد آنان به احکام دین، وظیفة پیامبر است که مبلّغ دین وپیام آور از سوی خداست، و پس از پیامبر امام معصوم، در تمام مناصب به جز مناصبی کهویژة پیامبر است، مانند وحی، جانشین وخلیفه اوست.
انحراف از مسیر دین و دورشدن از احکام الهی که پس از رحلت رسول خدا(ص)پایهگزاری شد و در زمان یزید به نهایت خود رسید، بر امام حسین(ع) که خلیفة رسولخدا در تبلیغ دین بود ایجاب میکرد که مردم را از این انحراف و دوری بازدارد و آنان را درمسیر واقعی اسلام قرار دهد و به پیروی از قرآن و سنت وادارد.
انحراف و دوری از دین خدا با تظاهر به فسق، گناه، می گساری و قمار از سویدولت مردان، به ویژه یزید در جای گاه حاکم مطلق اسلام و جانشین مقام رسالت،حکومت دینی را در قبضه خود گرفته بود، سبب شد که امام حسین(ع) برای روشنساختن حقیقت دین و ارشاد مردم قیام کند و این موضوع، از سخنان امام برمیآید کهمیفرماید:
«ای مردم، همانا پیامبر خدا(ص) فرمود، هرکس سلطان ستمگری را ببیند که حرامخدا را حلال دانسته و عهد خدا را شکسته و با سنت پیامبرش مخالفت کرده و گناه وعدوان را دربارة بندگان خدا به کار گرفته است و در برابر او واکنش نکند و با گفتار و یا کردارخود بر او اعتراض ننماید بر خداست که او را با آن سلطان ستمگر در جهنم همراه سازد.ای مردم، بدانید که اینان (یزید و دولتمردان) پیروی از شیطان را برگردن نهاده و پیرویاز خدای رحمان را رها ساختهاند و تباهی را آشکار نموده و حدود خدا را تعطیل و بیتالمال را ملک شخصی خود دانسته و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام ساختهاند».
امام حسین(ع) با اینگونه سخنان در کار یزید و پیروان او روشنگری میکند ومیخواهد غبار جهل و نادانی را از ذهن مردم بزداید و آنان را به دین خدا آگاه سازد.
این جهل و انحراف که سالیان درازی پی ریزی شده بود، تمامی امت اسلام رافراگرفته بود تا جایی که شخصیتهایی را مانند برخی از بنی هاشم و سیاستمداران وادارکرد که امام حسین(ع) را از سفر بازدارند و او را از رفتن به عراق منع نمایند.
همین جهل سبب بی وفایی اهل کوفه شد که دست از یاری امام برداشتند و او را بهدشمن بسپارند. امام حسین(ع) با قیام خود خواست، دلهای مرده را زنده کند و ضمایر راآگاهی بخشد و دین خدا را روشن سازد، تا مردم به آن آشنا شوند و به آن عمل کنند و آن رابرای نسلهای پس از خویش به ارث گذارند. امام حسین(ع) میدانست که این جهل ونادانی عذری برای مردم نیست و نمیتواند آنان را در محضر حکومت خدا تبرئه نماید.
عمق این نادانی تا جایی رسیده بود که مردم از روشنترین مسائل اسلام نیزغافل مانده بودند و موضوعی را همانند حکومت اسلامی و جانشینی پیامبر که از ارکاناسلام و واضحترین موضوعهای آن است، فراموش کردند و آن را به نااهل سپردند.
امام با روشن ساختن آن، مردم را به وظیفه خود آشنا مینماید و میگوید:
«ای مردم اگر شما پرهیزگار و خداترس باشید و حقیقت را بدانید برای شماپسندیدهتر است در حالی که دربارة سرپرستی این امر، ما اهل بیت محمد(ص) سزاوارترهستیم از این گروهی که ادعا کردهاند؛ چیزی را که برای آنان نیست؛ گروهی که با ستم وعدوان با مردم رفتار میکنند.
در نامهای که به اهل بصره مینویسد، میفرماید:
همانا خدا، محمد(ص) را برگزید و او را با پیامبری گرامی داشت و برای رسانیدنپیام خود اختیارش نمود، سپس او را به سوی خود برگرفت و پیامبر بندگان خدا را نصیحتکرد و پیام خدا را به آنان رسانید و ما اهل بیت او و اولیا و اوصیا و ورثة او و سزاوارترینمردم به مقام او هستیم، لیکن مردم دیگران را پیش انداختند و ما برای اتحاد مسلمانان وایجاد نکردن شکاف میان صفوف آنان چیزی نگفتیم و به آن راضی شدیم، در حالی کهما سزاوار این حق هستیم، نه آنانی که به آن رسیدهاند».
امام(ع) با این سخنان روشن میسازد که بنی امیه شایستگی حکومت را ندارند وباید برضد آنها قیام نمود: او با قیام عاشورا، مردم را ارشاد و هدایت کرد و این تبلیغ وروشنگری در قیام عاشورا با تمام جزئیات آن تحقق پذیرفت و همانند جدش رسول خداکه در آغاز بعثت تنها بود، اندک بودن یاران، او را از تبلیغ دین جدا نکرد.
امام عقیده دارد که اگر در راه تبلیغ دین و ارشاد مردم جان خود را از دست بدهدسزاوار است:
«آیا نمیبینید که به حق عمل نمیشود و از باطل دوری نمیشود. در این زمانباید مؤمن به ملاقات پروردگار و مرگ تن دهد».
و میفرماید:
«شگفتا، زنازاده فرزند زنازاده، مرا میان دو چیز مجبور کرده است، میان مرگ وذلت. هیهات که ما ذلت و خواری را بپذیریم. خداوند پذیرش ذلت و خواری را بر ما و برپیامبر و مؤمنان روا نداشته است. دامنهای پاک، اصالت و شرافت خاندان، همت والا وعزت نفس ما هرگز اجازه نمیدهد که اطاعت فرومایگان را بر مرگ شرافتمندانه ترجیحدهیم».
و میفرماید:
«مرگ در راه رسیدن به عزت و شرف و زنده ساختن حق چه آسان است، مرگ درراه عزت، جز زندگی جاوید نیست و زندگی با ذلت مرگی است که حیات پس از وی نیست،مرا با مرگ میترسانی! هیهات تیرت به خطا رفته و کمانت به پوچی رسیده، آفرین بهمرگ در راه خدا».
4ـ امر به معروف و نهی از منکر
پشتوانة اجرایی دیگر احکام شرع، دو فرع از فروع دین: امر به معروف و نهی ازمنکر است. نظارت عمومی افراد مسلمان بر یکدیگر جامعة اسلامی را به سوی سعادت وکمال سوق میدهد.
قیام عاشورای حسینی در برابر یزید و کارگزارانش، برای امر به معروف و نهی ازمنکر بوده است. هر چند در این راه جان خود را از دست داد و به آن آگاه بود، زیرا زمانی کهاصل اسلام در خطر باشد و احکام اصولی همانند امامت بازیچة دست ستمگران گردد وجامعة اسلام با شتاب به سوی بی دینی و فساد حرکت کند، باید برای بازداشتن مردم ازاین حرکت، قیامی صورت گیرد تا در دورترین جاهای جهان مردم را آگاه کند و از حرکتزشت جلوگیری کنند.
امام حسین(ع) در توجیه قیام کربلا و حرکت خود از امر به معروف ونهی از منکریاد کرده است؛ چنان که میفرماید: «میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و برروش جدم و پدرم حرکت کنم.» و دربارة به خطر افتادن دین و نابودی آن در زمان یزید،چنین فرموده است:
«و علی الاءسلام السلام اءذ بلیت الامه براع مثل یزید؛ زمانی که سرپرستی اسلامبه دست یزید باشد باید اسلام خداحافظی کرد و از آن چشم پوشید».
علم به شهادت و حرمت اضرار به نفس
اعتراض و اشکالی میشود که علم به شهادت با حرمت ضرر رساندن به نفسسازگار نیست، زیرا از یک سو، میدانیم که زیان رسانی به جان و خود را در جای گاه کشتهشدن، قراردادن خودکشی است و در شرع حرام است و از سوی دیگر امام که میداند کشتهخواهد شد اگر با پای خود به سوی مکانی که در آن کشته میشود برود، خودکشی کرده وحرام است؛ چون امام معصوم است و کار حرام نمیکند پس باید بگوییم که امام از شهادتخود خبر نداشته است.
پاسخ این است که جنگ در راه خدا برای تبلیغ دین و ارشاد مردم و برای امر بهمعروف و نهی از منکر و حفظ اسلام از نابودی و دیگر اهداف والا، خودکشی و زیان رسانیبه جان نیست وگرنه باید باب جهاد بسته شود و به بهانة حرمت اضرار به نفس هیچحرکتی بر ضد دشمنان دین نشود و آن همه فداکاری از جان گذشتگی و ایثارگری که ازآغاز اسلام تا امروز برای احیای دین انجام شده، همه حرام و مبغوض خدا باشد.
مفسران اهل سنت در ذیل آیة شریفة (و لا تلقوا بایدیکم اءلی التهلکه)؛ خود رابا دستهایتان در هلاکت نیفکنید، روایاتی را آوردهاند که شهادت در راه خدا، از مدلولاین آیه بیرون است و حرام نیست.
زمخشری از ابو ایوب انصاری نقل میکند که میگفت ما معنای این آیه رامیدانیم، زیرا همراه پیامبر بودیم و او را یاری میدادیم و در جنگها با او شرکتمیکردیم و خانواده و اموال خود را رها کرده بودیم و چون اسلام پیشرفت کرد و مسلمانانبسیار شدند و جنگ با کفار پایان یافت، ما به خانواده و فرزندان و اموال خود برگشتیم و بهاصلاح آنها اشتغال یافتیم. پس «هلاکت» رها کردن جهاد بود که در آن افتادیم و ازفیض جهاد محروم شدیم.
فخر رازی روایتی آورده که زمانی پیامبر در اوصاف بهشت سخن میگفت، مردیاز انصار به او گفت:
اجازه میدهی در جنگ خود را به کشتن دهم. فرمود: بهشت برای تو خواهد بودپس برخاست و خود را به قلب دشمن زد و حمله برد تا در برابر رسول خدا(ص) کشته شد.
و مردی دیگر پس از آن که پیامبر بهشت را توصیف کرد، زره خود را بیرون آورد ودور انداخت و خود را در انبوه دشمن انداخت و به آنان حمله برد تا کشته شد.
خلاصه
از دیدگاه عقل هیچگونه مانعی نیست، که پیامبر و امام دارای علمی وسیع و دانشیگسترده باشند و هر چیز را بدانند و چیزی بر آنان پوشیده نباشد.
آیات قرآن و روایات بر علم غیب پیامبر و امام تأکید و دلالت دارند، و مراد از آیات وروایاتی که علم را به خدا نسبت میدهند و آن را برای خدا میدانند، علم ذاتی است، نهعلم موهبتی که از خدا افاضه میشود.
روایاتی که از برخی امامان در مواردی مخصوص آمده که ما علم به فلان چیزنداریم از باب تقیه و حفظ جان خود و شیعیان است.
علم به شهادت برای هر امام و به ویژه برای امام حسین(ع) زیان رسانی به جان وانداختن نفس در هلاکت نبوده، زیرا شهادت در راه خدا بالاترین سعادت و رستگاریاست و کشته شدن در راه احیای اسلام و امر به معروف و نهی از منکر و ارشاد مردم وظیفةهر مسلمان است، پس حرکت برای انجام این وظایف با علم به شهادت خودکشی نیست.
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:20 AM
هیچ حماسه انسانى در گذشته و حال به اندازه حماسه شهادت حسین (ع) در کربلا مورد تحسین و توجه عاطفى قرار نگرفته و جنبه آموزشى نداشته است. این حماسه به عنوان یک رویداد عاطفى و احساسى نقطه عطف مؤثرى در روند عقاید اسلامى شده است. حماسهاى که اگر نبود اسلام نه تنها نمى توانست به عنوان یک عقیده ریشه دار و ایمان محکم در باطن مسلمانان جایگیر شود، بلکه در حد یک مذهب کم فروغ و ضعیف در میان انسانها معرفى می شد.
قیام حسین بن على (ع) زلزلهاى شگرف بود که توانست پایههاى امت اسلامى را تا دورترین نقطهها به لرزه در آورد، چشمها را بگشاید و وجد آنها را علیه هیمنه و اقتدار دروغ و شر ستم پیشگان بیدار کند، همانان که در صددند ظلم و ستم رادر اعماق جان انسانها مستولى کنند و ارزشهاى دینى را با عناوین پوشالى از بین ببرند و با تباه کردن حقوق دینداران، انوار ذاتى و جوهرى جذابیت دین را خاموش کنند.
حماسه حسینى، انقلاب به تمام معنى کلمه بود چیزى که به هیچ وجه قابل قیاس با دیگر انقلابها نیست، چرا که عظمت آن فراتر از غناى محدود واژگان و بزرگتر از معیارهاى قابل قیاس بشرى است. انقلابى است که به درجاتى بالاتر از حماسه ارتقاء یافت و این حقیقتى است که براى شکل گیرى حماسهها معمولا انسانها فدا می شوند اما در آفرینش این حماسه نه انسانهاى معمولى که خاندان و اهل بیت پیامبر شرکت داشتند.
عاشورا قیامى است که هدفش حفظ کیان امت محمد، صلى الله علیه و آله، و مصون داشتن عقاید مسلمانان و حمایت از سنت مقدس رسول اکرم و دور ساختن دست متجاسران از آن است. باید گفت آن کس که انقلاب حسینى را به عنوان حماسه بپذیرد بزرگتر از آن نمىیابد، زیرا حماسهها و انقلابهایى که جهت حرکت تاریخ و امتها را تغییر دادهاند به سمت بزرگى اهداف و امکان تبدیل شدنشان به یک عقیده و یا اصل اعتقادى براى گروه یا گروههایى قابل سنجشاند. با این معیار، انقلاب حسین علیه السلام از زمان پیدایش تا ابد در نوع خود هم اولین انقلاب تاریخ و هم بىنظیرترین انقلابها در تاریخ انسانیت است. به عبارت دیگر این انقلاب تا جهان باقى است و انسان زنده است جاودانه خواهد ماند چرا که شکل گیرى آن به خاطر بشریت بوده است.
اگر می گوییم انقلاب حسینى "نخستین" انقلاب است از آنروست که در چارچوب وقایع جهان اسلام و در تاریخ ادیان آسمانى نخستین انقلابى است که بر مبناى اصول و ارزشهاى عقیدتى به و قوع پیوسته است.
اگر می گوییم "پیشتاز" است از اینروست که نه تنها زمینه را براى روح انقلابى آماده کرده، بلکه خود یک انقلاب روحى است که دلهاى مسلمانان را شیفته و بى قرار خود ساخته و معنى بزرگمنشى و پایمردى انسان مؤمن را در برابر فتنهگرانى که به نام دین رگههاى شرک و بیهودگى را در پیکره عقاید اسلامى تزریق مى کنند؛ یاد آور شده است.
انقلاب حسینی، دعوت آشکارى بود براى زدودن این رگهها و تخریب پایههاى گمراهى و ایستادگى در برابر اهداف کسانى که از صراط مستقیم شریعت منحرف شده و با آبروى شریعت و دین بازى مىکردند همانان که بر سر کیان آئین نوظهور اسلام قمار کردند تا بتوانند آن را پیش از رشد و بالندگى به خاک بسپارند.
اگر می گوییم "یگانه" است از اینروست که با تسخیر وجدانهاى مسلمین تاثیرات عقیدتى محکمى بر جاى گذاشت. درست در زمانى که پایههاى حکومت حکام اسلامى و حکومتگران بنام دین به واسطه اعمالشان نیازمند وارد آمدن شوک و ضربهاى کارى بود؛ قیام شهادت طلبانه حسین، علیه السلام، همان ضربه کارى بود که تاثیرى برق آسا در آن دوران و دورانهاى بعد گذاشت. صاعقهاى بود که چشمهاى عشق و محبت را در وجدانهاى بیدار نسلهاى بعد جارى خواهد کرد.
وبالاخره اگر می گوییم انقلاب عاشورا انقلابى "جاودانه" است از اینروست که یک انقلاب انسانى به تمام معنى است. از انسان است براى انسان، این انقلاب با خون پاک حسین گلگون شد و از همین رو در نهاد تمام مسلمین به عنوان نماد کرامت دین شناخته شد و انسان مسلمان توانست شاهد ورق خوردن صفحات جدیدى در روند عقیدهاش باشد، صفحاتى روشن و خالى از تزویر و بردگى و بندگى که کلمات آن با حروفى نورانى نگاشته شد و انسان مسلمان توانست شاهد و رق خوردن صفحات جدید در روند عقیدهاش باشد، صفحاتى روشن و خالى از تزویر و بردگى و بندگى که کلمات آن با حروف نورانى نگاشته شده تا ضمیر انسان را به راههاى درستى که باید در آنها حرکت کند رهنمون شود و او را به اوج سلامتى و امنیت که شایسته یک انسان است برساند.
از اینرو (انقلاب حسین علیه السلام) جـاودانه است زیـرا یک انقلاب اخلاقى است و قانون جدیدى براى اخلاق پى ریزى کرده است، قانونى که روشنگر راه مبارزه امت اسلامى در تمام سطوح و زمینههاست و به او مىآموزد که چگونه فدا کردن جان و تن در زمانها و مکانهاى پر خطر، آسان است و چگونه مردن، سعادت و زندگى با ظالمان دردآور و سخت است و پر خطر، آسان است و چـگونه مـردن ، سعادت و زندگى با ظـالمان دردآور و سخت است و اینکه مرگ با عزت بهتر از زندگى با ذلت است.
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:21 AM
مقدمه
امام شهید حضرت حسین بن علی، سید الشهدا، که با قیام جاودانهاش درسرادمردی و آزادگی به همه بشریت داد و لقب ثار الله را ویژة خود نمود، چونان خورشیدتابان، تا ابد پرتو افشانی میکند. و یکی از این شعاعهای نورانی، کلمات و سخنانی استکه از آن امام برحقّ، برجای مانده و شیعیان، بلکه مسلمانان و شاید همه بشریت از اینبیانات بهره میگیرند. یکی از احادیث بر جای مانده از حضرت(ع) حدیثی است که درکتاب مشهور تحفالعقول، که مجموعهای نفیس از کلمات ائمه اطهار: میباشد، درجشده و به روایت «مجاری امور» مشهور است و یکی از مبانی بسیاری از اندیشوران درضرورت ولایت فقها در امر حکومت اسلامی و اثبات آن، این روایت مشهور میباشد.
ما در این مقال، با ذکر متن حدیث و بررسی سندی آن، برداشت های خود را درمورد آن ذکر مینماییم. از روح قدسی آن ولی معصوم(ع) در این کار مدد میجوییم.
الف) متن کامل حدیث و ترجمةآن
حضرت سید الشهدا(ع) در بخشی از یک خطابه که دربارة امر به معروف ایرادفرموده است، گروهی از علمای اسلامی را که به علّت سهل انگاری و سازش کاری بادستگاه حاکمة زمان، به وظیفة دینی خویش عمل نمینمایند و بدین علّت، اموری کهباید به دست علما انجام گیرد، در اختیار دولتهای ستمگر قرار گرفته و دیگران حقحاکمیت را که قاعدتاً باید از آن دانشمندان اسلامباشد، غصب کردهاند، ملامت و سرزنشکرده و چنین میفرمایند:
«و انتم اعظم النّاس مصیبة لما غلبتم علیه من منازل العلماء لو کنتم تشعرون،ذلک بانّ مجاری الامور و الاحکام علی ایدی العلماء بالله» الامناء علی حلالهوحرامه، فانتم المسلوبون تلک المنزلة وما سلبتم ذلک الاّ بتفرّقکم عن الحقّواختلافکم فی السّنة بعد البیّنة الواضحة. ولو صبرتم علی الاْذی و تحمّلتم المؤونة فیذات الله کانت امور الله علیکم تردّ وعنکم تصدر والیکم ترجع، ولکنّکم مکّنتم الظلمة منمنزلتکم واسلمتم امور الله فی ایدیهم، یعملون بالشبهات و یسیرون فی الشهوات،سلّطهم علی ذلک فرارکم من الموت واعجابکم بالحیاء التی هی مفارقتکم فاسلمتمالضعفاء فی ایدیهم فمن بین مستعبد مقهور، وبین مستضعف علی معیشة مغلوب...؛
مصیبت و بی چارگی شما ]علما[ از همة مردم بیشتر است، زیرا مقام علما]رهبری و حکومت[ را با زور از دستتان گرفتند، ولی شما هیچ توجّهی
به آن ننمودید،درحالی که جریان امور ]کشور اسلامی و مردم مسلمان[ و احکام آن باید به دست علمایالهی ]که در این مورد با دستورات خدا انجام وظیفه میکنند[ باشد، آنها که امین بر حلالو حرام خدا میباشند. ولی ]متاسفانه[ این مقام و منزلت از شما سلب شده است و ایننبود، مگر به علّت دوری شما و انحرافتان از راه حقّ و اختلافتان در سنّت رسول الله(ص) باآن همه وضوح و روشنیاش ]البته شایسته نبود در چنین مطلب روشن و واضحی اختلافکنید[ و اگر شما به خاطر خدا مشقّتها را صبر و تحمّل نموده بودید، زمام امور الهی بهدست شما میبود و احکام از طرف شما صادر میشد و نتیجهاش نیز به خودتان بازمیگشت، ولی شما خودتان، راه ستمگران را باز نمودید و مقام و منزلت تان را به آنهاسپردید و کارهای الهی را به ایشان واگذار کردید، تا آنجا که اینان بدون پروا در شبهات]از روی حدس و گمان[ عمل میکنند و راه شهوترانی را پیش گرفتند والبته علّت سلطهاینان چیزی جز فرار شما از مرگ و دلبستگی تان به زندگی و لذّتهای آن که حتماً هم ازشما جدا خواهد شد، نیست. شما ضعیفان و بیچارگان را به دست آنان سپردید، تا آن کهبرخیرا به بندگی و عبودیّت خود درآوردند و برخی را نیز ضعیف کردند و در تنگنای زندگیقرار دادند...».
ب) بررسی سندی حدیث
این روایت شریف در صفحه 188 جلد سوم کتاب مستدرکالوسائل از باب 11ابواب صفات قاضی، حدیث 16 درج شده و در صفحه169 کتاب تحف العقول نیز ذکرشده است.
مؤلّف این کتاب شریف، «ابو محمد حسن بن علی بن الحسین بن شعبة حرّانی»از بزرگان دانشمندان قرن چهارم قمری و معاصر با عالم جلیل القدر «شیخ صدوق» (م.1381 ق) میباشد. وی از مکانت والایی در بین علمای امامیه برخوردار است، به طوریکه هر کس که شرح حال او رانگاشته است، از وی با تجلیل و عظمت یادنموده. ولیمتاسفانه به دلایلی که معلوم نیست، در تدوین احادیث تحف العقول از ذکر اسناد آنهاخودداری کرده و آنان را به صورت مُرسله ذکر نموده است؛ یعنی واسطههای بین خودوائمهاطهار: را نقل نکرده تا بتوان در احوال راویان احادیث دقّت نمود. از آن جا کهمؤلّف از شخصیتهای مهم علمی و عملی شیعه است، روایات کتابش مورد قبول جمعیاز فقها قرار گرفته است. خود مؤلّف در کتابش چنین میگوید:
من اسناد احادیث را به خاطر رعایت اختصار حذف کردم و بیشتر آنها را از طریقسماع از بزرگان به دست آوردهام...
لذا از طریق اعتماد به شخص حرّانی، ممکن است به احادیث مذکور در کتابش نیزاعتمادنمود و تصمیم قاطع در این باره، به فقیهی مربوط است که قصد اجتهاد در اینزمینه را دارد.
نویسنده در صفحة169 همین حدیث را به مولا امیر المؤمنین علی(ع) نسبتداده، ولی با دقت بیشتر در متن کامل حدیث، انتساب آن به امام حسین سید الشهدا(ع)صحیحتر خواهد بود.
ج) بررسی فقهی مفاد حدیث شریف
از بیانات امام(ع) به خوبی به دست میآید که ادارة امور کشور اسلامی باید به دست«علماء بالله» یعنی علمایی که در ادارة امور مردم، به جنبة الهی آن توجه دارند،صورتگیرد.
«مجاری الامور والاحکام علی ایدی العلماء بالله؛
گردش امور کشور و صدور احکام باید به دست علمای الهی باشد».
سپس حضرت در کلمات بعد اشاره میکند که: اگر شما(علما) صبر میکردید و بهمبارزه ادامه میدادید، هر آینه ادارة ملّت اسلامی به شما ارجاع میشد و تصمیمگیریدربارة آن و صدور فرمان حکومت از جانب شما صورت میگرفت و نتیجهاش به شماگزارش میشد...
از این بیانات، با کمال صراحت به دست میآید که ریاست بر مسلمانان و حکومتاسلامی تنها شایسته رهبران الهی است، زیرا حکومت خدا جز از این طریق، عملینیست.
نتیجه آن که، حکومتی که دولتها بر ملّتهای مسلمان با زور و غلبه برقرارکردهاند، حقّ مسلّمِ علمای الهی است و این، همان مفهوم «ولایت فقیه» میباشد. ازدیدگاه سید الشهدا، دو نوع حکومت و دولت در میان مسلمانان حاکم میباشد:
1 ـ حکومت جائرین: حکومت جهل و شهوت و بندکشیدن ضعیفان و سلطةغاصبانه برامّت؛
2 ـ حکومت علمای الهی: حکومت علم و عدالت و دستگیری از ضعفا کهحکومت الله است.
مسلّماً نهضت درخشان کربلای سید الشهدا(ع) برای سرنگون کردن حکومتطاغوت و برپا داشتن حکومت الله بود.
د) برداشتی دیگر از حدیث شریف (همزمانی ولایت امام(ع) وفقیه)
از سخنان سید الشهدا(ع) چنین بر میآید که ولایت فقها حتی در زمان اماممعصوم نیز ثابت است، چراکه ایشان خطاب به علمای عصر خود میفرماید:
«فانتم المسلوبون تلک المنزلة و ماسلبتم ذلک الاّ بتفرّقکم عن الحق...؛
جریان حکومت باید به دست شما می بود، ولی شما خودتان با سهل انگاری واختلاف آن را از دست دادید.»
یعنی امام(ع) این حق را به علمای زمان خودهم داده است.
سؤال: ولایت معصوم(ع) بر همه ولایتها اولویت دارد، پس چگونه فقیه و عالمبالله میتواند همزمان با امام معصوم صاحب حق حکومت باشد؟
در پاسخ باید گفت: وجود هر دو نوع این ولایت محذور علمی و عقلی ندارد، چراکهولایت فقیه در طول ولایت امام(ع) است، نه در عرض آن و به عبارت دیگر، ولایت فقیهاز فروع ولایت معصومین: میباشد، منتهی هر دو در یک زمان قابل اعمالند. بدینترتیب، حکومت اسلامی نیز همانند سایر حکومتهای عرفی باید هم دارای مرکزیتیباشد که در زمان حضور امام(ع) با شخص معصوم خواهد بود و علاوه بر آن، دارایحکومتهای محلّی که زیر مجموعة حکومت مرکزیاند، نیزهست. این حکومتهایفرعی به دست علما و فقهای معتمد معصوم اداره خواهند شد. امّا در زمان غیبت امام(ع)فقیه اعلم و آگاه به زمان، به نیابت معصومین:، رهبری کلّ حکومت را بر عهدهمیگیرد و سایر مؤمنین شایسته در مناصب فرعی انجام وظیفه خواهند کرد تا در مجموع،حکومت الهی برگزار شود. بدیهی است فقیه حاکم میتواند بخشی از وظایف و حقوقحکومتی را به طریقه اذن یا وکالت به افراد مورد وثوق و مؤمن واگذار کند. در حقوقموضوعة ما، در بند آخر اصل110 قانون اساسی صراحتاً به این موضوع اشاره شده استودر واقع یکی از مبانی فقهی اصل پنجم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، حدیثشریف مزبور است.
ه ) دلالت حدیث بر ولایت رهبری، ولایت فتوا، ولایت قضا
با استفاده از مبانی فقهی و قانونی، میتوان برای رهبر جامعه اسلامی سه نوعولایت قائل شد:
1 ـ ولایت رهبری: یعنی امور کلّی و سیاستهای کلان جامعه بر عهدة رهبر است(مفاد اصول 110 و 107 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران)؛
2 ـ ولایت فتوا: بیان احکام و دستورات دینی در امور شخصی و روابط خصوصیمردم بخشی از وظایف رهبران الهی جامعهاست؛
3 ـ ولایت قضا: دادرسی و رفع خصومات باید به دست کسانی صورت گیرد کهعالم به احکام اسلامی بوده و واجد شرایط عدالت و تقواهم باشند(مفاد بند ب فراز 6 اصل110 و 157 قانون اساسی).
کلیه امور مزبور از جمله کارهای لازم برای اداره حکومت و جامعه بوده و جزءمجاری امور بوده که میتوان از آن به «امور جاریه» تعبیر نمود؛ یعنی امور جاریه باید بهدست علمای الهی باشد. پس رهبری، فتوا و دادرسی، هر سه از شئون امام(ع) و در غیبتوی، از شئون فقیه است.
نکته
حدیث شریف، تنها قادر به اثبات اختیارات کلّی فقها و رهبری آنان است، ولینحوة مشروعیت حکومت وبه جریان انداختن کارها و همچنین نحوة استنباط احکامفقهی و یا چگونگی دادرسی از آن به دست نمیآید، بلکه باید تفصیل این امور را از دلایلدیگر و قواعد مقرّر شرعی استنباط نمود. لذا جواز و یا عدم جواز تصرّف در اموال و غیره بهعنوان حکم اوّلی یا ثانوی، باید با دلایل دیگر ثابت شود و اثبات آن از عهده این حدیثخارج است و بدیهی است کلیه اموری که در مشروعیت آن تردید وجود داشته باشد، نیاز بهاستنباط فقیه ـ که خود اهل فن و خبره است ـ دارد.
نتیجه
به موجب حدیث شریف، فقیه جامع الشرایط دارای دو منصب سیاسی و مذهبیخواهد بود، ولی دامنه و حوزه و اطلاق و تقیید آن، به بررسی دلایل دیگری نیازمند است.
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:21 AM
طرح بحث
از دیرباز میان دانشمندان اسلامی بحث است که آیا امام حسین(ع) برای ساقطکردن حکومت اموی و تأسیس حکومت بر حق اسلامی قیام کرد یا چون دستیابی به اینهدف را مقدور نمیدانست و از سوی دیگر با حاکمیت یزید بن معاویه، اساس اسلام بهنابودی کشیده میشد، احساس وظیفه کرد تا با ایثار و فداکاری و جانبازی و شهادتدرخت اسلام را آبیاری کند.
این دو دیدگاه در طی قرون متمادی طرفدارانی داشته و هر گروهی به بعضی ازسخنان امام استناد جسته و احیاناً بعضی از اسناد تاریخی را که بر خلاف نظر خودیافتهاند، توجیه کرده و در صدد پاسخگویی بر آمدهاند.
این نوشته در پی نقد و بررسی این دو دیدگاه نبوده و نیست، چرا که آثار مختلفی دراین زمینه در قالب کتاب و مقاله نوشته شده است.
این مقاله با مرور سخنان امام حسین(ع)، دیدگاههای ایشان را در موضوع«حکومت دینی» به اختصار مطرح میکند تا درآمدی بر تحلیل و بررسی میراثگرانبهای آن حضرت باشد که حیات اسلام به قیام و نهضت او وابسته است.
«الاسلام بدوة محمدی و بقاوة حسینی». گرچه برای ارائه تصویر کامل از اندیشةسیاسی اسلام باید از همه متون و منابع و سخنان معصومان بهره گرفت، اما آنچه در ایننوشتة کوتاه پیگیری شده، فقط حکومت دینی از دیدگاه امام حسین(ع) است که طبعاً بهکلمات آن بزرگوار مستند خواهد بود.
ناگفته نماند که به منظور تأمین نظر دست اندر کاران محترم همایش، مبنی برحجم محدود مقالات، در هر یک از سرفصلها توضیح مختصری ارائه شده تا دور نماییاز دیدگاه امام حسین(ع) در این موضوع ارائه شده باشد.
فلسفه و اهداف حکومت
بررسی فلسفه و اهداف حکومت از مهمترین مسائل این مقوله به شمار میرود.میتوان با استفاده از سخنان امام دریافت که از دیدگاه آن حضرت فلسفه حکومت در اینمکتب «حفظ اسلام» است و بس. حفظ اسلام به معنای نشر و گسترش معارف دین درجامعه و تعمیق عقاید و اخلاق مردم، تحقق اهداف دین و حاکمیت قوانین و احکام آن درزندگی فردی و اجتماعی انسان است. وقتی که از امام درخواست شد تا با حکومت یزید بنمعاویه بیعت کند، فرمود: «انا لله انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام قد بلیت الامهبراعٍ مثل یزید»
این سخن به این معناست که حاکمیت جامعه باید به دست کسی باشد و بهگونهای باشد که در پرتو آن اسلام نشر و گسترش یابد. در حالی که با قدرت شخصی چونیزید باید فاتحه اسلام را خواند. آیا در یک جامعه اسلامی مردم مسلمان بالاخص رجال وشخصیتهای موجة جامعه که امید مردماند و مهمتر از آن شخصیتی چون حسین بنعلی(ع) که انتسابش به پیامبر اسلام مهمترین وجهة شخصیت اوست، میتوانند در برابرچنین خطری بی تفاوت بوده و سکوت اختیار کنند؟ به همین دلیل بود که امام در برابرکسانی که از آن حضرت خواستند سکوت اختیار کند و اگر با یزید بیعت هم نمیکند، لااقلمخالفت نکرده و انزوا اختیار نماید، فرمود: «افّ لهذا الکلام ابداً مادامت السمواتوالارض»
امام برای حکومت اهدافی ترسیم نموده که هیچ یک از آنها در زمان حاکمیتامویان تحقق نداشت. آشنایی با این اهداف بیش از پیش ما را با نگاه پیشوایان معصومبه مقولة حکومت و امتیاز آن از مکاتب دیگر آشنا میسازد. امام بر خلاف مکاتب سیاسیرایج دنیا، اهداف حکومت را بسیار فراتر از تأمین رفاه و امنیت دنیوی و معیشتی مردممیداند. امام در واپسین فراز سخنرانی مهمی که در اواخر عمر معاویه در موسم حج وسرزمین منی و با حضور صدها تن از رجال و شخصیتهای مذهبی و سیاسی عصرخویش ایراد کرده و اهداف خود را از تلاش برای به دست گرفتن حکومت چنین ترسیممیکند:
«اللهم انک تعلم انه لم یکن ما کان منّا تنافساً فی سلطان و لا التماساً من فضولالحطام و لکن لنری المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فی بلادک و یأمن المظلومون منعبادک و یعمل بفوائهنک و سننک و احکامک»
امام پس از بیان این نکته که نه به دنبال سلطنت و ریاست بر مردم هستیم و نه درپی رسیدن به ثروت و مال دنیا، اهداف خود را تعیین میکند:
1- آشکار کردن نشانههای دین تو؛
2- اصلاح زمین تو؛
3- ایجاد امنیت برای بندگان مظلوم تو؛
4- عمل کردن به واجبات، سنتها و احکام و قوانین تو.
از بیان امام استفاده میشود که امویان نه تنها هیچ یک از امور یاد شده را درجامعه فراهم نساختند، بلکه بیشترین تلاش خود را در جهت مقابله با آن به کار بستند.مبارزه با نشانههای دین خدا، فساد در زمین، ستم به مردم و حتی سلب امنیت ازستمدیدگان که حق اعتراض هم نداشتند و جایگزین کردن سنتهای عصر جاهلیت بهجای احکام و قوانین و سنن الهی، بخشی از اعمال حکومتهای غاصب به ویژه امویانبود.
در این باره در بخشهای بعدی مقاله در بحث «مشروعیت حکومت» سخنخواهیم گفت. در اینجا تنها به یک نمونه اشاره میشود که امام در یکی از سخنرانیهایخود با مردم رفتار امویان را متذکر میشود که اینان اهل پیروی از شیطان، ترک اطاعتخدا، فساد در زمین، تعطیل و ابطال حدود الهی، زیر پانهادن قوانین الهی همچون شربخمر و غارب اموال مساکیناند.
این اعمال را مجوزی برای قیام و مبارزه با چنین حکومتی میشمارند که خودبحث جداگانهای میطلبد که حق شورش و مخالفت با حکومت برای مردم بالاخصخواص جامعه در چه شرایطی مشروع است؟ امام پس از برشماری موارد یاد شدهمیافزاید: «انا اولی من قام بنصرة دین الله و اعزاز شرعه و الجهاد فی سبیه لتکونکلمةالله هی العلیا»
این جمله به روشنی فلسفة حکومت را از دیدگاه امام روشن میسازد: «برتریکلمه الله»
کوفیان نیز پس از شهادت امام مجتبی(ع) بارها از حسین بن علی(ع) خواستند،علم قیام و مبارزه را بلند کرد و پس از مرگ معاویه او را به کوفه دعوت کردند و خواستاراحیای نشانههای حق و حقیقت و از بین بردن بدعتها بودند. بدعتهایی که در طولسالیان متمادی، حکومتهای نامشروع و نالایق در جامعه رواج دادند و کیان دین راتهدید کردند.
در این میان مهمترین اهداف حکومت از نظر امام، هدایت، رشد و پیشرفتمعنوی و کمالات اخلاقی مردم بود که در پرتو حاکمیت افراد شایسته و تحقق عدالتاجتماعی میسر بود. از این رو بارها از شایستگی اهل بیت پیغمبر برای تحقق آرمانها وآرزوهای رسول خدا9 سخن میگفت.
در حالی که حکومتهای پس از پیامبر، بهویژه امویان نه تنها در چنین فکرینبودند، بلکه با ظلم و تجاوز به حقوق مردم به دنبال ریاست، قدرت و ثروت بودند.
«سخن اهل بیت اولی بولایة هذا الامر علیکم من هؤلاء المدّعین ما لیس لهم والسائرین فیکم بالجور و العدوان»
مشروعیت الهی حکومت
از مسائل مهمی که در مقاطع مختلف زندگی امام در لابهلای سخنان حضرت بهچشم میخورد، «جنبة الهی و دینی حکومت» است.
گرچه جنبة الهی حکومت و منصوب بودن جانشینان پیغمبر از ضروریات مکتبشیعه به شمار میرود، اما چون در سالهای اخیر افراد ناآگاه و فریفته مکاتب سیاسی دنیایا مغرض از سکولار بودن حکومت، حتی در زمان حضور امام معصوم سخن میگویند و درصددند تا جنبة الهی و آسمانی حکومت را به هر نحوی انکار نمایند، پرداختن به اینبحث از دیدگاه امام حسین(ع) ضروری به نظر میرسد.
در جای جای سخنان امام حسین(ع)، حتی پس از رحلت پیامبر که در سنینکودکی به سر میبرد و با خلفا به مباحثه میپرداخت تا وقتی که بر علیه حکومت یزید قیامکرد و جان در راه آرمان الهی اش فدا نمود؛ این نکته مشهود است که حکومت جایگاه ومنصبی الهی و دینی است، هر چند مردم نیز در آن نقشی اساسی دارند.
اهل بیت:، منصوب رسول خدا
امام پس از رحلت پیامبر9 ضمن احتجاج با خلیفة اول، پدرش علی بن ابیطالب را «امیرالمؤمنین» خواند و آن را تعهدی الهی شمرد که پیامبر در زمان حیاتش ازجانب خدا در غدیر خم بر مردم نهاده است و مردم به خاطر همان تعهد الهی وظیفه و حقدارند که از نعمت حکومت علی(ع) برخوردار بوده و از آن حضرت پیروی کنند.
حسین بن علی(ع) در این بحث، خلیفه را به بیعت مردم با علی(ع) از زمانپیغمبر متذکر میشود، چه اینکه همین احتجاج را با خلیفة دوم نیز در تاریخ نقلکردهاند. فرزند پیامبر در مقام بحث با خلیفة دوم اظهار داشت: «پدرم از زمان پیغمبر برمردم بیعت دارد، آن را جبرئیل از نزد خدا آورده است.»
امام حکومت را حق اهل بیت پیامبر میدانست که به امر الهی توسط آن حضرتبه مردم ابلاغ شده و مردم با بیعت خویش آن را پذیرفته وعدة تحقق آن را دادهاند. اماممعتقد بود که خلیفة نخست او را بدون هیچ «حجتی از سوی پیامبر» و «بدون رضایت آلمحمد» به خلافت برگزید. از این سخن برمی آید که کسی که بر مسند خلافت پیغمبرتکیه میزند، باید از سوی آن حضرت که مستخلف عنه است، حجت و دلیل روشن داشتهو رضایت خاندان پیغمبر را - که به فرموده رسول خدا، همان رضایت خدا و پیغمبر است -همراه داشته باشد.
در همین مباحثه از ویژگیهای حاکم اسلامی و نقش مردم در حکومت سخنمیگوید که در جای خود بدان خواهیم پرداخت.
فرزند پیغمبر حکومت را حق پدرش علی بن ابی طالب میدانست، بدین جهتکه وی وصیّ رسول خداست. هنگامی که در جنگ صفین دغل بازان برای ایجاد رخنه درسپاه علی(ع) به خدعه و نیرنگ رو آورده و نزد حسین بن علی آمدند و از وی خواستند تاپدرش را از خلافت خلع کند تا با او بیعت کنند، حضرت با هوشیاری در برابر این توطئهایستاد و فرمود:«من هرگز به خدا و رسول خدا و وصی پیامبر ناسپاسی نمیکنم.»
در اینجا سخن حضرت «خیانت به پدر» نیست، بلکه چنین عملی را خیانت بهخدا، پیغمبر و وصی او میشمارد. و این جمله حاکی از دیدگاه حسین بن علی به مقولهحکومت است که جنبة الهی و دینی دارد و خیانت به حاکم اسلامی خیانت به خدا ورسولاوست.
سخنرانی امام در سرزمین منی
امام در سخنرانی معروف خود در منی که توسط یکی از اصحاب گرانقدر آنحضرت در همان مجلس نقل شده - سلیم بن قیس هلالی - و در تاریخ ثبت شده، همةشواهد و قرائنی را که از قرآن و احادیث پیغمبر در حق اهل بیت پیامبر در امر حکومت ورهبری جامعه دلالت دارد، بر شمرد و حاضران را که رجال و شخصیتهای سرشناسزمان خود بودند، سوگند داد که آیا این سخنان را در حق خاندان پیغمبر از زبان آن حضرتشنیدهاید یا نه؟ و در همة موارد اصحاب حاضر در مجلس شهادت دادند که آن را ازشخص پیغمبر، و تابعین گواهی دادند که آن را از اصحاب مورد وثوق پیامبر شنیدهاند.
امام در این سخنرانی تصریح کرده که از خوف کهنه شدن حق اهل بیت پیغمبر درامر حکومت و رهبری جامعه، و فراموش شدن این حق الهی به شهر و دیار خود بازگشته واز اصحاب میخواهد این حق را که توسط قدرت طلبان و سیاست بازان در طول سالیاندراز غصب شده و به تدریج در بین مردم رو به فراموشی است، زنده کنند، به افراد مورداعتماد خود از این حق سخن بگویند تا نسلهای حاضر در آینده آن را فراموش نکنند ودر موقعیت مناسب این حق در جایگاه واقعی خود قرار گیرد.
امام از حاضران به خاطر آنکه حق منصوبین از جانب خود را در امر حکومت ورهبری جامعه، از غاصبان مطالبه نمیکنند، انتقاد نموده و سستی ایشان را در مقابله باحکومتهای نامشروع، عامل وضعیت ناهنجار جامعه میشمارد. «لانکّم بلّغتم من کرامةالله منزلة فضّلتم بها و من یعرف بالله لاتکرمون...»
فقهای شیعه از بعضی جملات این خطبه استفاده کردهاند که جنبه الهی بودنمنصب حکومت اسلامی اختصاص به امام معصوم در عصر حضور ندارد، بلکه در عصرغیبت نیز علما و دین شناسان از سوی امام معصوم به نیابت عهده دار امر حکومت اند.
امام حسین(ع) در یکی از فرازهای این خطبه میفرماید: «ان مجاری الامور بیدالعلماء بالله الامناء علی حلاله و حرامه».
گرچه بعضی از فقیهان، تعبیر «علماء بالله» را مخصوص ائمه اطهار دانستهاند،اما پارة دیگری از فقها به این برداشت اشکال گرفته و آن را تعبیری اعم دانستهاند.
حتی در همین خطبه نیز شواهدی وجود دارد که نشان میدهد این تعبیر اعماست. چون امام پس از آنکه خواص جامعه را در عصر خویش مخاطب قرار داده و نعمتمقام و موقعیت اجتماعی آنان را در بین مردم مسؤلیت ساز خوانده، سپس به صورت«قاعدهای کلی» جملة یاد شده را بر زبان رانده است و حتی این منزلت را شأن آناندانسته که توسط امویان سلب شده است.
حکومت، حق شرعی، عقلی و قانونی امام
امام برای حکومتهای غاصب که بر خلاف حق بر مسند خلافت تکیه زده بودندکه نه حجت الهی داشتند و نه از پشتوانه واقعی مردی بهرهمند بودند، مشروعیتی قائلنبود و اگر در بعضی از مقاطع سکوت اختیار کرده، بدین منظور بود که تابع امام زمان خودبوده و مصلحت اسلام و مسلمین را مراعات میکرد.
زمانی تابع علی بن ابی طالب(ع) و زمانی تابع امام مجتبی(ع) بود و حتی بهشیعیان تند خود پس از انعقاد قرارداد صلح امام مجتبی با معاویه توصیه میکرد که باید بهتصمیم امام و رهبر خویش وفادار بوده و بدان پایبند باشیم.
از این رو، پس از شهادت امام مجتبی که معاویه زنده بود، با آنکه بارها معاویه وکارگزارانش را به شدت مورد انتقاد قرار داد، و حتی در نامة خود به معاویه حکومت او رابزرگترین فتنة عصر خویش خوانده و هیچ کاری را برتر از پیکار با او نمیدانست، در عینحال به قرارداد برادرش امام مجتبی(ع) با معاویه وفادار بود و به یارانش سفارش میکرد تااین مرد زنده است، باید صبر کنید.
امام حکومت را هم به لحاظ شرعی، هم به لحاظ قانونی و هم به لحاظ عقلی وعقلایی حق خود میدانست و بارها این مطلب را تکرار میکرد:
- در زمان معاویه خطاب به مردم فرمود: «فاطیعونا فانّ طاعتنا مفروضة، ان کانتبطاعة الله و رسوله مقرونه.»
- در اعتراض به تصمیم معاویه مبنی بر جانشینی یزید فرمود: «کسی را که پدر ومادر و خود او بهتر از یزید است، رها کردی.»
- هنگامی که عبدالله بن زبیر از تصمیم امام در خصوص در خواست حکومتمبنی بر بیعت با یزید جویا شد، امام پاسخ داد:
«من هرگز با او بیعت نخواهم کرد، زیرا پس از برادرم حسن امر (ولایت) با مناست. معاویه کار خود را کرد، او برای برادرم سوگند یاد کرد که پس از خود خلافت را در هیچیک از فرزندانش قرار ندهد و آن را - اگر من زنده بودم - به من واگذار کند، اکنون او مرد وبه سوگند خود وفا نکرد.»
یکی از مواد قرارداد بین امام حسن مجتبی(ع) و معاویه چنین بود:
«پس از معاویه، حکومت متعلق به حسن است و اگر برای او حادثهای پیش آمد،متعلق به حسین است و معاویه حق ندارد کسی را به جانشینی خود انتخاب کند.»
بهانة معاویه با امام مجتبی این بود که من برای ادارة حکومت با تجربهتر وسیاستمدارترم، تو حکومت را به من واگذار کن، مشروط بر اینکه خلافت پس از معاویه ازآن حسن بن علی باشد.
- امام همچنین در نامه به مردم بصره نوشت:
«ما خاندان و اولیا و اوصیا و وارثان او (پیامبر) و سزاوارترین مردم به جانشینی اوهستیم که دیگران بر ما سبقت جستند و ما تسلیم شدیم، تفرقه نخواستیم و به وحدتپاسخ دادیم، این در حالی بود که میدانستیم ما بر امر ولایت از متولیان آنشایستهتریم»
«شایسته سالاری» اصلی مقبول همة عقلای عالم از هر مردم و مکتبی است.حتی دشمنان نیز به شایستگی امام معترف بودند. وقتی که امام با معاویه بر سر ولایتعهدی یزید نزاع میکرد، و خود را شایستهتر از یزید میشمرد، معاویه به شایستگی امامخرده نمیگرفت، چه اینکه در زمان امام مجتبی به برتری آن حضرت معترف بود، بلکهچنین استدلال میکرد که من برای حکومت بر این مردم از تو مناسبترم.
از کیفیت سخن گفتن معاویه - که دشمن سرسخت اهل بیت پیغمبر بود - بهخوبی استفاده میشود که امویان هیچگاه از نظر علمی و جایگاه اجتماعی و شخصیتیخود را برتر از آنان نمیدانستند و به برتری اهل بیت رسول خدا کاملاً واقف بودند، بههمین دلیل از حربة تهمت و سبّ و لعن استفاده میکردند تا شخصیت آنان را در جامعهلکه دار ساخته و بدین وسیله از اقبال مردم به ایشان جلوگیری کنند. برای نمونه تنها به دواعتراف از امویان اکتفا میشود:
- روزی مروان بن حکم به امام سجاد(ع) گفت: علی بیش از معاویه از عثماندفاع کرد. امام فرمود: پس چرا بالای منبر او را سبّ و دشنام میدهید و قتل عثمان را به اونسبت میدهید؟ گفت: پایههای حکومت ما جز با سبّ و لعن علی بنابی طالب استوارنمیشود.
- روزی عمر بن عبدالعزیز از پدرش که حاکم مدینه بود، پرسید: چرا بر منبر خطابهدر نماز جمعه هرگاه به فراز سبّ و لعن علی بن ابی طالب میرسی، لکنت زبان میگیری ونمیتوانی درست سخن بگویی؟ گفت: چون کسی را که ما بر منبر خطابه دشنام میدهیم،افضل اصحاب پیغمبر است. و وقتی فرزندش پرسید: پس چرا به او دشنام میدهید؟پاسخ داد: سیاست ما اقتضا میکند که برای منزوی ساختن علویان، به او دشنام دهیم تافرزندان او مدعی خلافت نشوند.
تصرف در بیت المال
پس از آنکه معلوم شد که امام برای حکومت منشأ الهی و دینی قائل بود وحکومت را حق الهی، عقلی و قانونی خود میدانست، تصرفات آن حضرت در بیت المالمسلمین در دوران حاکمیت معاویه و یزید روشن میشود. از امام باقر(ع) نقل شده کهحسنین8 عطایای زورگویان را میپذیرفتند، چون حق آنها بود و بر ستمگرانحرامبود.
امام در زمان حیات معاویه اموالی را که کاروانی برای معاویه میبرد، مصادره کرد وطی نامهای آن را به اطلاع وی رساند.
همچنین در زمان حکومت یزید وقتی که از مکه به سمت عراق حرکت کرد، درتنعیم با کاروانی روبه رو شد که هدایایی از طرف کارگزار حکومت در یمن برای یزید بهشام میبرد، همه هدایا را مصادره نمود. علامه مجلسی با نقل این ماجرا میافزاید: «لانحکم امور المسلمین الیه.»
حکومت امری و فقدان مشروعیت
با توجه به مشروعیتی که از جهات مختلف برای اهل بیت پیامبر در حاکمیتجامعه قائل بود، طبعاً حاکمان را غاصب حکومت الهی، قانونی ایشان میدانست.بیشترین بیانات امام در این عرصه دربارة عدم مشروعیت حکومت امویان است. امام،حکومت معاویه را تنها به خاطر قرار دادی که امام محتبی به ناچار موقتاً به وی واگذار کرد.به تصمیم برادرش به عنوان امام زمانش احترام میگذاشت و پس از شهادت ایشان نیزمصلحت را در تحمل حکومت وی تا زمان مرگش میدید، اما هم به لحاظ شخصیتمعاویه و هم به لحاظ عملکرد وی، حکومتش را نامشروع میدانست و از بیان این مطلبدر جلسات خصوصی و در نامهها و دیدارهای خود با معاویه ابایی نداشت. از میراث بهجای مانده از امام حسین(ع) استفاده میشود که حکومت امویان از سه جهت فاقدمشروعیت بود:
1- غصب حق اهل بیت پیامبر
چون حکومت در مکتب تشیع جنبه الهی داشته و به نصب از سوی پیامبر نیازداشت، حکومتهایی که از این پشتوانه بی بهره بودند، مشروعیتی نداشتند. و امویان نهتنها از چنین پایگاهی بی بهره بودند، بلکه پیامبر اختصاصاً خلافت خود را بر آنان حرامساخته و فرموده بود: «ان الخلافة محرمة علی آل ابی سفیان». چنان که در زبان حیاتخود نیز ایشان را که در فتح ملکه و از ترس جان خود ظاهراً اسلام آوردند و به آزاد شدگانرسول خدا شهرت داشتند (طلقاء)، از قرار گرفتن در مراکز قدرت و نفوذ و دستیابی بهبیتالمال بر حذر میداشت و اجازة رسیدن به مناصب اجتماعی و سیاسی را به آناننمیداد. امام حسین(ع) نیز به این واقعیت که ایشان از ترس و در ظاهر مسلمان شدند تااز مجازات اعمال گذشته خود نجات یابند، واقف بود. و حتی معاویه را به خاطر گفتار وکردارش از همین اسلام ظاهری هم مرتد میدانست.
و بارها در پاسخ کسانی که از حضرت میخواستند که به مخالفت با حکومت یزیدبر نخیزد و بیعت کند، فرمود: «چگونه میتوانم خلافت خاندانی را به رسمیت بشناسم کهپیامبر درباره آنان چنین فرموده و خلافت را برایشان حرام کرده است؟
امام در سخنرانی معروف خود در منی' به وضوح از فقدان مشروعیت حکومتسخن میگوید. او را طغیانگری میخواند که با حیله و نیرنگ حکومت را به چنگ آورده ورفتار ظالمانه و جنایتکارانه او را با اهل بیت پیامبر و شیعیان آنان گوشزد میکند.
2- سیاستها و رفتارهای حکومتی
دومین عامل فقدان مشروعیت حکومت اموی به سیاستها و رفتارهای حکومتیآنان مربوط میشود. حاکم اسلامی علاوه بر انتسابش به وحی و رسالت، باید عامل بهکتاب خدا، به دنبال عدالت اجتماعی، حاکمیت احکام و قوانین اسلامی، اجرای حق وحقیقت و ادای حقوق مردم باشد.
ویژگیهایی که در سخنان امام حسین تبلور یافته است،«و لعمری ما الامام الاّالعامل بالکتاب و الآخذ بالقسط والدائن بالحق و الحابس نفسه علی ذات الله»
در حالی که حاکمان اموی اصول و مبانی مملکتداری شان بر بدعت گذاری دردین، خیانت، خدعه و فریب افکار عمومی، ظلم و ستم، پیمان شکنی، جنایت و آدمکشی،غارت بیت المال بود و هر کدام از این رفتارها کافی است تا حاکم اسلامی را از شرایطیکه باید از آن برخوردار باشد، ساقط کند و مشروعیتش را سلب نماید.
این واقعیت نه تنها بر شخصیتی چون امام روشن بود، بلکه بسیاری از رجال وشخصیتهای مذهبی و سیاسی آن روز نیز بدان واقف بودند، کوفیان در نامههای خود بهامام حسین و دعوت آن حضرت به کوفه، بخشی از اعمال و رفتار امویان را برشمردهاند.
نیرنگ و حیله، غضب بیت المال، حکمرانی بر مردم بدون رضایت خداوند، کشتننیکان امت، پرداخت اموال به ستمگران.
3- فقدان رضایت قلبی مردم
یکی از نکات مهمی که در منابع دینی از پایههای مشروعیت حکومت اسلامی بهشمار میرود، تأمین حقوق و نیازهای واقعی مردم است که طبعاً رضایت قلبی آنان را بههمره دارد.
آنچه که در مکاتب سیاسی امروز دنیا تحت عنوان دموکراسی و رأی اکثریت مردممطرح میشود، درواقع به اعتراف نخبگان آن جوامع، حاکمیت سرمایه داران است کهصاحب اصلی قدرت و ثروت اند، ولی با ابزارهای تبلیغاتی خود وانمود میکنند که اکثریتمردم حکومت میکنند.
صرف نظر از بعضی تفاوتها، حکومت معاویه به خاطر فریب بخشی از افکارعمومی و ایجاد رعب و وحشت در بخشی دیگر که ظاهراً حمایت اکثریت مردم را دراختیار داشت، ممکن است از نظر ظاهربینان حکومتی دموکراتیک به شمار رود، امام درحقیقت حکومتی استبدادی بود و این واقعیت را نه تنها امام حسین، بلکه بسیاری ازخواص نیز بدان واقف بوده و هرگاه فرصتی و فضایی پیدا میکردند، در جلسات خصوصییا عمومی مطرح میکردند.
قتل بسیاری از نیکان توسط معاویه نیز به خاطر اعتراض به عملکرد حکومتگواه صادقی بر این مطلب است. توجه به مردم و رضایت آنان از ابتدا در کلماتامامحسین(ع) به چشم میخورد.
هنگامی که خلیفه دوم پس از پیامبر، انتخاب مردم را علت تصدی حکومت خودشمرد، حسین بن علی در پاسخ او فرمود: «کدام مردم تو را امیر کردند؟»
خلیفه از این سخن ناراحت شد و شکایت نزد علی(ع) برد که فرزندت به منچنین میگوید.
یکی از نقاط اختلاف و عوامل مخالفت امام و شخصیتهای دیگر با معاویه این بودکه تو بر خلاف نظر رسول خدا و سیره و سنت خلفای پیشین، همچنین با زیر پا نهادنقرارداد صلح با امام مجتبی فرزند نالایقت را به جانشینی برگزیدهای و با تهدید و تطمیعاز مردم بیعت میگیری.
معاویه به کارگزارنش دستور داده بود که به هر قیمتی از مردم برای یزید بیعتبگیرند. امویان در شام و بسیاری از سرزمینهای اسلامی مشکل چندانی احساسنمیکردند، چون به مدت بیست سال به میل خود اسلام را معرفی کرده بودند، اما درشهرهایی چون مکه و مدینه و کوفه و بصره که مردم حکومت پیامبر و خلفای بعد از پیامبربالاخص امام علی(ع) را دیده بودند، با مشکل جدی رو به رو بودند.
سعید بن عاص والی مدینه با خشونت تمام از مردم بیعت میگرفت، چرا که اکثرمردم مدینه بالاخص بنی هاشم زیر بار بیعت با یزید نمیرفتند.
شاید علت توصیه امام به پیروانش مبنی بر اینکه باید تا مرگ معاویه صبر کنید،به همین جهت بود که معاویه با رعایت ظواهر امر به هر قیمتی بسیاری از مردم را راضینگاه داشته بود. روسای قبایل را با درهم و دینار و آنان نیز افراد قبیله را مطیع خود وحکومت ساخته بودند.
قیام بر علیه چنین حکومتی که خلافهایش علنی نشده و تحت پوشش دین ومصالح اسلام و مسلمین عملی میکرد، دشوار بود. بسیاری از مردم گرچه بر اثر تهدید یاتطمیع امویان از حکومت پیروی میکردند، اما علاقهای به آنان نداشتند. این مطلب ازواضحات تاریخ است که بسیاری از مسافران که با کاروان حسینی رو به رو شده و ازعزیمت آن حضرت به سوی عراق آگاه میشدند، میگفتند: «قلوبهم معک و سیوفهمعلیک»
امام نیز در شب عاشورا خطاب به یاران خود فرمود:«شما به این دلیل مرا همراهیکردید که میدانستید ما به سوی جماعتی میرویم که با زبانها و قلبهایشان با ما بیعتکردند و اینکه ماجرا بر عکس شده....»
رجال مذهبی و سیاسی در مسئله جانشینی یزید از اینکه خلافت را سلطنتیموروثی نماید، به شدت ناراحت و نگران بودند، وقتی از او میخواستند که به شیوة پیامبررفتار کند که خلافت را به مردم واگذار کرد (از نظر افرادی چون عبدالله بن زبیر که با معاویهسخن میگفتند، پیامبر برای خود جانشینی تعیین نکرد)، او پاسخ میداد: چون شخصیمانند ابوبکر در میان شما نیست، اگر خلافت را به مردم واگذار کنم، اختلاف پیش میآید وروی یک نفر توافق صورت نمیگیرد.
وقتی به او پیشنهاد شد که مثل خلیفه اول حکومت را به شخص غیر از قوم و قبیلةخود واگذار کند، یا مثل خلیفة دوم امر خلافت را به شورایی بزرگان واگذار نماید، عصبانیشد و آنان را تهدید کرد و بالاخره با فریب و نیرنگ به دروغ به مردم گفت: بزرگان شما بایزید بیعت کردند!
«رضایت مردم» در نظام سیاسی اسلام از اصول مهمی است که علاوه بر وجود آندر اصل بیعت با حاکم در استمرار حکومت نیز اهمیت دارد. امام علی(ع) در نامة خود بهمالک اشتر نیز او را به تأمین رضایت تودههای مردم توصیه میکند.
یکی از اشراف بصره پس از مرگ معاویه به رؤسای قبایل این شهر گفت: «اکنونپسر او یزید شرابخوار و سرآمد تباهیها ادعای خلافت بر مسلمین میکند و بدونرضایت آنان آرزوی امارت دارد، با اینکه از صبر و بردباری اندک و دانش کم برخوردار استو در شناخت حق از جای پای خود نیز خبر ندارد.»
اگر جو خفقان عصر اموی از جامعه برداشته میشد، سیاست خدعه و فریب جایخود را به راستی و صداقت با مردم میداد، و مردم برای انتخاب شخصیتی آگاه به معارف واحکام دین و دلسوز آنان جز به فرزند پیامبر رو میآوردند؟
نتیجه آنکه بیعت مردم با حکومت و رضایت قلبی آنان و حمایت عملی ازحکومت از شرایط مهم موفقیت یک حکومت به شمار میرود. حتی تصدی عملیحکومت توسط امام معصوم، که از مشروعیت الهی برخوردار میباشد، بدون بیعت وهمراهی مردم امکانپذیر نیست، چنان که فریب خوردن مردم در زنانامیرالمؤمنینعلی(ع ) و پیروی نکردن از آن حضرت و نیز تنها گذاشتن و خیانت کردن بهامام مجتبی(ع) موجب شد که حکومت به کسانی برسد که هیچگونه مشروعیتی نداشتند.
نه مشروعیت الهی و نه مشروعیت مردمی، نه منصوب از سوی پیامبر بودند، و نهمنتخب واقعی مردم، بلکه قدرت طلبان و سیاست بازانی بودند که با خدعه و فریب افکارعمومی، و با جرم و جنایت و با زر و زور و تزویر بر جامعه مسلط شدند.
امام خمینی در پاسخ یک سؤال نقش مردم را در حکومت اسلامی به خوبی تبییننمودهاند و در خصوص تصدی حکومت توسط فقیه جامع الشرایط مرقوم فرمودهاند:«]فقیه جامع الشرایط[ ولایت در جمیع صور دارد، لکن تولّی امور مسلمین و تشکیلحکومت بستگی دارد به آرای اکثریت مسلمین که در قانون اساسی هم از آن یاد شدهاست و در صدر اسلام تعبیر میشده به بیعت با ولیّ مسلمین»
از این بیان به خوبی استفاده میشود که مشروعیت حاکم اسلامی، اعم از اماممعصوم یا فقیه جامع الشرایط در عصر غیبت، الهی بوده و به آرای اکثریت مردم بستگیندارد، اما به دست گرفتن امور و تشکیل حکومت بدون آراء مردم امکانپذیر نیست. اینتفسیر، با توجه به مبانی اندیشه حضرت امام در مسئلة ولایت فقیه، مناسبترین تفاسیربه نظر میرسد. چون ایشان تفکیکی بین «آرای اکثریت مسلمین در عصر حاضر» و«بیعت با ولی مسلمین در صدر اسلام» قائل نشدهاند، معلوم میشود که همانطور کهمشروعیت ولایت امیرمومنان علی(ع) به بیعت با مردم با ایشان بستگی نداشته، بلکهتحقق خارجی آن بدون بیعت مردم ممکن نبود، در عصر غیبت نیز ولایت فقیه از همینقبیل است.
شرایط حاکم اسلامی
آخرین بحثی که در این موضوع قابل توجه است، «شرایط و ویژگیهای حاکماسلامی» است. بخشی از کلمات امام حسین(ع) به این موضوع اختصاص دارد که برایتکمیل بحث، مروری گذرا به بعضی از آنها میکنیم:
1- آگاهی از احکام خدا
ویژگی یاد شده با توجه به فلسفه و اهداف حکومت در اسلام بی نیاز از توضیحاست، حکومتی که فلسفهاش حفظ اسلام و هدفش حاکمیت احکام و قوانین دینی باشد تادر پرتو آن سعادت دنیا و آخرت مردم تأمین شود، بدیهی است که در رأسش کسی قرارگیرد که از احکام خدا آگاهی کامل داشته باشد.
یکی از محورهای مخالفت حسین بن علی(ع) با خلفا همین نکته بود. حضرت دریک گفتگو خطاب به خلیفة دوم اظهار داشت: «صرت الحاکم علیهم بکتاب نزل فیهم لاتعرف معجمه و لاتدری تأویله الاّ سماع الا' ذان.» یعنی تو بر آنان حاکم شدی، آن همحکومت با کتابی که در خاندان محمد فرود آمد و تو از نکات سربسته و تأویل آن جزشنیدن به گوشها چیزی نمیدانی.
خلفای بعد از پیغمبر بارها به منظور اطلاع از احکام خدا در مسائل مختلف و موردابتلای حکومت به سراغ علی بن ابی طالب(ع) میرفتند.
وقتی که خلفای نخست چنین وضعیتی داشتند، وضع حاکمان اموی همچونمعاویه و یزید روشن بود.
یکی از عللی که امام حسین(ع) حکومت را حق خود میدانست، همین بود که او ازخاندان وحی و رسالت بوده و آگاهترین فرد زمان خود به احکام خداست. چه اینکه درجمع رجال و شخصیتهای مذهبی و سیاسی در سرزمین منی' فرمود: امور باید به دست«عالمان بالله» باشد که امین حلال و حرام خدا هستند و در زمان حضور مصداق بارز آنامام معصوم است.
این حقیقت نه تنها مقبول دوستان و شیعیان امام بود، بلکه از سوی دشمنان آنحضرت نیز تردیدی در آن وجود نداشت. یزید بن مسعود از بزرگان بصره در دعوت ازرؤسای قبایل برای یاری فرزند پیغمبر، گفت:
«... این حسین بن علی فرزند رسول خدا، صاحب شرافتی پایدار و اندیشهایاستوار است که فضیلت او در بیان نگنجد و دانش او پایان نگیرد...»
معاویه نیز وقتی خبر مخالفت امام حسین(ع) با ولایت عهدی یزید را شنید،نامهای به آن حضرت نوشت: «... شایستهترین مردم در وفاداری به کسی که با او بیعتشده، کسی است که در بزرگی و شرافت و منزلتی که نزد خدا دارد، چون تو باشد»
2- عامل به کتاب خدا و سنت پیامبر
ویژگی دوم حاکم اسلامی آن است که در برابر دستورهای خدا و پیغمبر او تسلیمباشد و به دلخواه خود و مصلحت سنجیهای بی اساس، حریم قوانین و مقررات الهی رانشکند و بدعت در دین نگذارد.
امام در نامه خود به کوفیان یکی از ویژگیهای رهبری جامعه را «عمل به قرآن» و«وقف خود در راه خدا» معرفی میکند: «فلعمری ما الامام بالکتاب و الاخذ بالقسط والدائن بالحق و الجالس نفسه علی ذات الله»
متأسفانه بسیاری از حاکمان پس از رحلت پیامبر به این آفت دچار شدند. یکی ازمحورهای مخالفت امام حسین(ع) و بسیاری از شخصیتهای موجه آن زمان با خلفابهخصوص امویان بدعتگزاری ایشان در دین خدا بود. ابوذر در سرزمین شام با ابرازنارضایتی از رفتار و عملکرد کارگزاران حکومتی میگوید:
«حاکمان اعمال قبیح انجام دادند، اعمالی که نمونه آنها را قبلاً ندیده بودیم. مثلخاموش کردن سنتی، زنده نگاه داشتن بدعتی و سخنگوی حقی که دروغگو شمردند وبخششهای بدون رعایت تقوا...»
وی به مردم توصیح میکرد«اگر چیزهای نوظهوری را که سابقه دینی برای آنهاسراغ ندارید، پایه گذاری کردند، از آنان فاصله بگیرید و آنان را سرزنش کنید، هر چند بهشکنجه و محرومیت و تبعید شما بیانجامد.»
امام حسین(ع) در نامة شدید اللحن خود به معاویه ضمن یادآوری جنایات او، ویرا در ماجرای زیاد ابن ابیه مورد سرزنش قرار میدهد که آیا تو نبودی که سنت - رسولخدا را عمداً ترک کردی و هوای نفست را پیروی نمودی؟ «فترکت سنته رسول الله واتبّعت هواک بغیر هدیً من الله؟»
همه کسانی که با امویان مخالف بودند، یکی از مهمترین سیاستهای حکومتآنان را «بدعتگزاری در دین» میدانستند. و بزرگترین آنها نیز «بدعت سلطنتی کردنخلافت پیغمبر» بود که مورد اعتراض بسیاری از بزرگان قرار گرفت. امام حسین(ع) نیزقیام خود را به کلامی از رسول خدا(ص) مستند ساخت که «من رأی سلطاناً جائراً مستحلّالحرم الله، ناکشاً لعهد الله، مخالفاً لسنة رسول الله، یعمل فی عبادالله بالاثم و العدوان فلمیغیّر علیه بفعل و لاقول، کان حقاً علی الله ان یدخله مدخله» یعنی کسی که سلطانستمگری را ببیند که حرامهای خدا را حلال کرده، عهد و پیمان خدا را شکسته، با سنترسول خدا مخالفت نموده، دربارة بندگان خدا بر اساس گناه و تجاوز رفتار میکند و با کردارو گفتار خود به مقابله با او برنخیزد، شایسته است که خداوند او را نیز در همان جایگاهیقرار دهد که آن سلطان ستمگر را قرار داده است.
چنانکه حضرت در نامه خود به اشراف بصره مبنای دعوت خود را از آنان «عمل بهکتاب خدا و سنت پیامبر او» قرار میدهد، چرا که «سنت پیامبر از بین رفته و بدعتها احیاشده است».
3- برپاکنندة عدالت
خصوصیت دیگر حاکم اسلامی آن است که حقیقتاً به دنبال تحقق عدالت درجامعه باشد، بدیهی است کسانی که خود وارسته از هواها و هوسها نباشند، قادر به تحققاین هدف مهم در جامعه نخواهند بود. یکی از اشکالات امام حسین به خلیفه دوم اینبود: «المخطیء و المصیب عندک سواء»
سخنان حسین بن علی(ع) با خلفای بعد از پیغمبر و محورهای مخالفت او با آناننشان میدهد که چه مسائلی از نظر آن حضرت دارای اهمیت بوده که از سنین نوجوانینسبت به آنها از خود حساسیت نشان میداد.
«حق اهل بیت پیامبر در امر حکومت»، «نقض عدالت و رواج تبعیض در جامعه»،«نقض حقوق واقعی مردم و بدون رضایت قلبی بر آنان حکمرانی کردن» از جملةمحورهای اعتراض حسین بن علی به خلیفة دوم است.
در زمینه تبعیض و بی عدالتی، حاکمان اموی گوی سبقت را از دیگران ربودهبودند. دستور العمل معروف معاویه به زیاد بن ابیه کارگزار وی در کوفه مبنی بر تحقیرعجمها و محروم کردن آنان از حقوق اجتماعی یک نمونه از خروار است.
از دیدگاه امام حسین(ع)، «اقامه قسط و عدالت» و «اجرای حق» از مهمترینوظایف امام و رهبر جامعه است که حضرت در نامة خود به کوفیان آن را یادآوری میشودکه پیشتر نقل شد.
چکیده
مقاله حاضر تحت عنوان «حکومت دینی از دیدگاه امام حسین(ع)» مروری گذرابر سخنان امام درباره ابعاد مختلف حکومت دینی است که در چهار بخش تنظیمشدهاست:
بخش اول، فلسفه و اهداف حکومت را از دیدگاه آن حضرت که چیزی جز حفظاسلام و حاکمیت قوانین اسلامی به منظور تأمین سعادت دنیوی و اخروی مردم نیست،مورد اشاره قرار داده است.
بخش دوم، به خاستگاه الهی حکومت پرداخته. در این بخش با بهرهگیری ازکلمات نورانی سالار شهیدان الهی بودن حکومت دینی و منصوب بودن حاکم اسلامی رااز جانب پیامبر مورد تأکید قرار گرفته است. همچنین حق امام در ولایت و حکومت برجامعه از نقطه نظر شرعی، عقلی و قانونی تبیین شده است.
بخش سوم، عهده دار تشریح فقدان مشروعیت حکومت اموی از جنبههایگوناگون است. هم از جنبة غصب حق اهل بیت پیامبر، هم از جهت نوع سیاستها وعملکرد حکومت و هم از جهت نارضایتی قلبی مردم به ویژه اصحاب و تابعین که از رویناچاری به حکومت امویان تن داده بودند.
بخش پایانی شرایط حاکم اسلامی را با استفاده از سخنان امام(ع) بر شمرده استکه اهم آنها آگاهی از احکام خدا، عامل به کتاب خدا و سنت پیامبر و بر پاکنندة عدالت درجامعه است.
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:22 AM
اعتقاد به رجعت، یکی از ویژگیهای مکتب اهل بیت و تشیع است که برخاسته از آیه های نورانی قرآن مجید و احادیث ائمه معصومین علیهم السلام می باشد . طبق این اعتقاد، خداوند متعال انبیا و جانشینان آنان و پیامبر اکرم و ائمه اطهار علیهم السلام را با گروهی از مومنان و پاکان و برخی از ستمگران و جنایتکاران مخصوصا ظلم کنندگان به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها و سید الشهدا علیه السلام را پس از مرگ دوباره قبل از روز قیامت زنده می کند و به این دنیا بر می گرداند تا بندگان شایسته خداوند و مومنین از این ستمگران که دشمنان خداوند می باشند پیش از عذابی که در آخرت بر ایاشان مهیا شده در همین دنیا انتقام بگیرند.
زمان این رجعت با ظهور سرور آفرین حضرت بقیت الله الاعظم حجت بن الحسن المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف شروع می شود و اول کسی که به دنیا بر می گردد امام حسین علیه السلام می باشد التبه مناسب است پیش از آنکه رجعت حسینی علیه السلام که موضوع این فصل است را مطرح کنیم در رابطه با اصل رجعت و بعضی از زوایای آن نکاتی را متذکر شویم .
1_ مراد از رجعت آن است که قبل از معاد و پیش از روز قیامت، بدن هایی که روح از آنها جدا شده است، دو مرتبه روح به همان بدنها بر گردد و آن فرد مرده با همان بدنی که قبلا در او روحش بوده زنده شود لذا اعتقاد به رجعت با مساله حلول و تناسخ فرق دارد زیرا تناسخ و حلول عبارت است از وارد شدن روح در بدن انسان دیگر یا حیوانی و ما این را رجعت نمی گوئیم .
2_ رجعت یک امر ممکن بوده و کسی که امکان او را انکار کند، قدرت بی پایان خداوند را محدود کرده، و منکر توانایی پروردگار است، لذا می گوئیم خداوندی که قدرت دارد که در روز قیامت همه ما را زنده کند می تواند در همین دنیااشخاص مرده را دو مرتبه زنده کند و به آن حیات ببخشد (أَلَیْسَ ذَلِکَ بِقَادِرٍ عَلَى أَن یُحْیِیَ الْمَوْتَى) آیا او (خداوند) توانایی زنده کردن مرده را ندارد؟
3_ علاوه بر ممکن بودن برگشت روح به بدن، این مطلب در امتهای گذشته به شهادت قرآن مجید واقع شده است، قرآن در چندین آیه مبارکه جریاناتی را بیان فرموده که حاکی بر وقوع رجعت بوده است . و اساسا مگر مهمترین معجزه حضرت عیسی علیه السلام زنده کردن مردگان نبوده است؟ !! پس برگشت روح به بدن قبلی خود، هم ممکن بوده و هم به وقوع پیوسته است.
4_ علاوه بر احادیثی که رجعت را بیان فرموده در قرآن مجید نیز راجع به زنده شدن بعضی از انسانها پیش از روز قیامت نیز مطلب آمده که به عنوان نمونه در آیه مبارکه 83 سوره نمل چنین می خوانیم (وَیَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن یُکَذِّبُ بِآیَاتِنَا فَهُمْ یُوزَعُونَ) یعنی روزی که از هر امتی گروهی را محشور می کنیم.
در روایت آمده که شخصی به امام صادق علیه السلام عرض می کند که عامه این آیه را در رابطه با روز قیامت می دانند، حضرت صادق علیه السلام بدین مضمون به او فرمودند: آیا خداوند در روز قیامت از هر امتی تنها گروه و عده ای را محشور می کند و بقیه را رها نموده و محشور نمی کند؟! نه، این چنین نیست، بلکه این آیه مربوط به رجعت بوده که تنها بعضی محشور می شوند اما آیه ای که در مورد روز قیامت است فرمایش دیگر خداوند متعال است که در آیه ای از قرآن می فرماید (و حشرنا هم فلم نغادر منهم احدا) یعنی آنان را محشور کرده پس احدی رادر این محشور شدن ترک نمی کنیم و همه را زنده می کنیم.
5_ رجعت برای همه انسانها نبوده بلکه بعضی در رجعت به دنیا بر می گردند:
در روایتی امام صادق علیه السلام فرموده اند: که ان الرجعة لیست بعامة و هی خاصة یعنی که رجعت عمومی نیست بلکه عده ای در رجعت باز می گردند.
6_ اصل رجعت از روایات معتبره ثابت می شود گرچه در خصوصیاتش مطالبی است که از حوصله این مقاله و موضوع آن خارج است.
بعد از این نکات زمان آن رسیده که وارد بحث شویم و رجعت حسینی را به صورت دسته بندی و شماره گذاری بیان نمائیم:
1_ خبر دادن خداوند تولد و شهادت و رجعت امام حسین را قبل از تولد به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم .
در روایتی آمده که خداوند پیش از آنکه امام حسین علیه السلام متولد شوند، به پیامبر اکرم بشارت تولد آن وجود مبارک را داد، و خبر داده که نسل امامت تا روز قیامت از امام حسین علیه السلام می باشد، آنگاه پیشامدهای ناگوار و شهادت، امامت را در فرزندان و نسل او قرار داده در دنبال این مطالب روایت این گونه آمده که و اعلمه انه یقتل ثم یرده الی الدنیا و ینصره حتی یقتل اعداءه و یملکه الارض یعنی خداوند متعال پیامبر اکرم را آگاه ساخت که بعد از شهادت امام حسین را دوباره به این دنیا بر می گرداند و او را یاری کرده تا حضرتش دشمنان خود را بکشد و از بین ببرد و مالک تمام زمین شده و بر سراسر آن فرمانروائی کند.
2_ امام حسین علیه السلام نخستین کسی که رجعت می کند
از بررسی چندین روایت که در مورد رجعت آمده استفاده می شود که اولین کسی که به این دنیا باز می گردد و رجعت می کند امام حسین علیه السلام است . امام صادق فرمودند اول من تنشق الارض عنه و یرجع الی الدنیا الحسین بن علی علیه السلام یعنی نخستین کسی که زمین از برای وی شکافته می شود و به دنیا بر می گردد امام حسین علیه السلام است.
3_ گفتگوی امام حسین علیه السلام با اصحاب با وفایش در رابطه با شهادت و رجعت خود
امام باقر علیه السلام می فرماید: پیش از آنکه امام حسین شهید شوند به اصحاب خود فرمودند: رسول خدا به من فرمودند: یا بنی انک ستساق الی العراق و انک تستشهد و یستشهد معک جماعة من اصحابک یعنی ای فرزندم همانا تو را به عراق روانه می کنند و تو در آنجا با گروهی از یاران و اصحاب شهید می شوی . در دنباله همین روایت در فراز دیگری از آن دارد که قال امکث ما شاء الله فاکون اول من تنشق عنه الارض یعنی بعد از شهادت تا مدتی که خدا بخواهد می مانم سپس اولین کسی هستم که زمین برای او شکافته می شود و (رجعت می کنم)
4_ رجعت امام حسین علیه السلام با اصحاب با وفایش
امام صادق علیه السلام فرمودند: امام حسین با هفتاد تن از یاران و اصحابشان که با حضرت در کربلا شهید شده بودند به دنیا بر می گردند و رجعت می کنند.
5_ رجعت امام حسین علیه السلام با 75 هزار نفر
امام صادق علیه السلام فرمودند: اول من ینغض عن راسه التراب الحسین بن علی علیه السلام فی خمسة و سبعین الفا نخستین کسی که سر از خاک بر می دارد حسین بن علی علیه السلام است که با هفتاد و پنج هزار نفر رجعت می کند البته در بحار همین روایت را از کتاب دیگری نقل نموده که در آنجا به جای 75 هزار نفر 95 هزار نفر را ذکره نموده.
6 _ رجعت امیر المؤمنین با امام حسین علیه السلام برای انتقام گرفتن از دشمنان
امام باقر علیه السلام فرمودند: ان لعلی علیه السلام الی الارض کرة مع الحسین یقبل برایته حتی ینتقم من بنی امیة و معاویة و آل معاویة یعنی برای امیر المؤمنین علیه السلام رجعتی است که با امام حسین علیه السلام بر می گردد که با پرچم امام حسین می آید تا از بنی امیه و معاویه و آل معاویه انتقام بگیرد.
7_ رجعت یزید پلید و اصحابش برای انتقام گرفتن از این پلیدها
امام صادق علیه السلام فرمودند: ان اول من یکر الی الدنیا الحسین بن علی و اصحابه و یزید بن معاویه و اصحابه فیقتلهم حذو القدة بالقذة یعنی اولین کسی که به دنیا بر می گردد امام حسین علیه السلام و اصحاب او، و یزید بن معاویه و اصحاب اوست، آنگاه او (حسین) همه آن دشمنان را می کشد.
8_ طولانی بودن عمر امام حسین علیه السلام در رجعت
امام صادق در ابتدای سوره اسرا می فرمایند: ان اول من یکر فی الرجعة الحسین بن علی یمکث فی الارض اربعین الف سنة حتی یسقط حاجباه علی عینیه من کبره یعنی اول کسی که در رجعت بر می گردد حسین علیه السلام است، چهل هزار سال در این رجعت در زمین می ماند تا اینکه از کثرت طول عمر، ابروهای حضرت به روی چشمهایش می افتد.
9_ امام حسین علیه السلام امام زمان علیه السلام را غسل می دهد و کفن می نماید و به خاک می سپارد:
در یک فراز ار روایتی امام صادق علیه السلام می فرمایند: فاذا استقرت المعرفة فی قلوب المؤمنین انه الحسین علیه السلام جاء الحجة الموت، فیکون الذی یغسله و یکفنه و یحنطه و یلحده فی حفرته الحسین بن علی علیهما السلام و لا یلی الوصی الا الوصی یعنی هنگامی که حضرت امام حسین علیه السلام در رجعت به مومنین معرفی شده و دیگر تردیدی در مورد آن حضرت باقی نماند که او امام حسین است، اجل حضرت حجت بن الحسن علیه السلام می رسد و دیده از جهان می بندد، آن گاه امام حسین آن حضرت را غسل داده و کفن و حنوط می نماید و به خاک می سپارد و هرگز امام را غیر از امام غسل نمی دهد.
منابع:
تفسیر برهان
بحار الانوار
الایقاظ من الهجعه
تفسیر قمی
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:22 AM
پیرامون زنان در حادثه کربلا در دو محور سخن مىتوان گفت: یکى آن که آنان چند نفر و چه کسانى بودند، دیگر آن که چه نقشى داشتند. زنانى که در کربلا حضور داشتند، برخى از اولاد على(ع) بودند و برخى جز آنان، چه از بنى هاشم یا دیگران. زینب، ام کلثوم، فاطمه، صفیه، رقیه و ام هانى، از اولاد(ع) بودند، فاطمه و سکینه، دختران سید الشهدا (ع) بودند، رباب، عاتکه، مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقیل، فضه نوبیه، کنیز خاص امام حسین(ع) و مادر وهب بن عبد الله نیز از زنان حاضر در کربلا بودند (1) پنج زن که از خیام حسینى به طرف دشمن بیرون آمدند، عبارت بودند از: کنیز مسلم بن عوسجه، ام وهب زن عبد الله کلبى، مادر عبد الله کلبى، مادر عمر بن جناده، زینب کبرى(ع). زنى که در عاشورا شهید شد، مادر وهب بود، بانوى نمیریه قاسطیه، زن عبد الله بن عمیر کلبى که بر بالین شوهر آمد و از خدا آرزوى شهادت کرد و همان جا با عمود غلام شمر که بر سرش فرود آورد، کشته شد.
در عاشورا دو زن از فرط عصبیت و احساس، به حمایت از امام برخاستند و جنگیدند:
یکى مادر عبد الله بن عمر که پس از شهادت فرزند، با عمود خیمه به طرف دشمن روى کرد و امام او را برگرداند. دیگرى مادر عمرو بن جناده که پس از شهادت پسرش، سر او را گرفت ومردى را به وسیله آن کشت، سپس شمشیرى گرفت و با رجزخوانى به میدان رفت، که امام حسین(ع) او را به خیمهها برگرداند (2)
دختر عمر (همسر زهیر بن قین) نیز در راه کربلا به اتفاق شوهرش به کاروان حسینى پیوست. زهیر بیشتر تحت تأثیر سخنان همسرش حسینى شد و به امام پیوست. رباب، دختر امرء القیس کلبى، همسر امام حسین(ع) نیز در کربلا حضور داشت، مادر سکینه و عبد الله.
زنى از قبیله بکر بن وائل نیز حضور داشت، که ابتدا با شوهرش در سپاه ابن سعد بود، ولى هنگام حمله سپاهیان کوفه به خیمههاى اهل بیت، شمشیرى برداشت و رو به خیمهها آمد و آل بکر بن وائل را به یارى طلبید.
زینب کبرى وام کلثوم، دختران امیر المؤمنین(ع)، همچنین فاطمه دختر امام حسین(ع)
نیز جزو اسیران بودند و در کوفه و... سخنرانی هاى افشاگرانه داشتند. مجموعه این بانوان، همراه کودکان خردسال، کاروان اسراى اهل بیت را تشکیل مىدادند که پس از شهادت امام و حمله سپاه کوفه به خیمهها، ابتدا در صحرا متفرق شدند، سپس به صورت گروهى و اسیر به کوفه و از آنجا به شام فرستاده شدند.
اما درباره حضور این زنان در حادثه عاشورا بیشتر به محور «پیام رسانى» باید اشاره کرد (آن گونه که در بحث «اسارت» گذشت). البته جهات دیگرى نیز وجود داشت که فهرست وار به آنها اشاره مىشود که هر کدام مىتواند به عنوان «درس عبرت» مورد توجه باشد:
ـ مشارکت زنان در جهاد. شرکت در جبهه پیکار و همدلى و همراهى با نهضت مردانه امام حسین(ع) و مشارکت در ابعاد مختلف آن از جلوههاى این حضور است. چه همکارى طوعه در کوفه با نهضت مسلم، چه همراهى همسران برخى از شهداى کربلا، چه حتى اعتراض و انتقاد برخى همسران سپاه کوفه به جنایت هاى شوهران شان مثل زن خولى.
آموزش صبر. روحیه مقاومت و تحمل زنان به شهادت ها در کربلا درس دیگر نهضت بود. اوج این صبورى و پایدارى در رفتار و روحیات زینب کبرى(ع) جلوهگر بود.
ـ پیام رسانى.افشاگری هاى زنان و دختران کاروان کربلا چه در سفر اسارت و چه پس از بازگشت به مدینه. پاسدارى از خون شهدا بود. سخنان بانوان، هم به صورت خطبه جلوه داشت، هم گفتگوهاى پراکنده به تناسب زمان و مکان.
ـ روحیه بخشى. در بسیارى از جنگ ها حضور تشویق آمیز زنان در جبهه، به رزمندگان روحیه مىبخشید. در کربلا نیز مادران و همسران بعضى از شهدا این نقش را داشتند.
ـ پرستارى. رسیدگى به بیماران و مداواى مجروحان از نقش هاى دیگر زنان در جبههها، از جمله در عاشوراست. نقش پرستارى و مراقبت حضرت زینب(س) از امام سجاد(ع) یکى از این نمونههاست. (3)
ـ مدیریت. بروز صحنههاى دشوار و بحرانى، استعدادهاى افراد را شکوفا مىسازد.
نقش حضرت زینب(ع) در نهضت عاشورا و سرپرستى کاروان اسرا، درس«مدیریت در شرایط بحران»را مىآموزد. وى مجموعه بازمانده را در راستاى اهداف نهضت، هدایت کرد و با هر اقدام خنثى کننده نتایج عاشورا از سوى دشمن، مقابله نمود و نقشههاى دشمن را خنثى ساخت.
ـ حفظ ارزش ها. درس دیگر زنان قهرمان در کربلا، حفظ ارزش هاى دینى و اعتراض به هتک حرمت خاندان نبوت و رعایت عفاف و حجاب در برابر چشم هاى آلوده است. زنان اهل بیت، با آن که اسیر بودند و لباس ها و خیمههای شان غارت شده بود و با وضع نامطلوب در معرض دید تماشاچیان بودند، اما اعتراض کنان، بر حفظ عفاف تأکید مىورزیدند.ام کلثوم در کوفه فریاد کشید که آیا شرم نمىکنید براى تماشاى اهل بیت پیامبر جمع شدهاید؟
وقتى هم در کوفه در خانهاى بازداشت بودند، زینب اجازه نداد جز کنیزان وارد آن خانه شوند. در سخنرانى خود در کاخ یزید نیز بر این گونه گرداندن بانوان شهر به شهر، اعتراض کرد: «امن العدل یابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و امائک و سوقک بنات رسول الله سبایا قد هتکت ستورهن و ابدیت وجوههن یحدو بهن الأعداء من بلد الى بلد و یستشرفهن اهل المناهل و المعاقل و یتصفح وجوههن القریب و البعید و الغائب و الشهید...» (4) و نمونههاى دیگرى از سخنان و کارها که همه درسآموز عفت و دفاع از ارزش هاست.
ـ تغییر ماهیت اسارت. اسارت را به آزادى بخشى تبدیل کردند و در قالب اسارت، به اسیران واقعى درس حریت و آزادگى دادند.
ـ عمق بخشیدن به بعد عاطفى و تراژدیک کربلا. گریهها، شیون ها، عزادارى بر شهدا و تحریک عواطف مردم، به ماجراى کربلا عمق بخشید و بر احساسات نیز تأثیر گذاشت و از این رهگذر، ماندگارتر شد.
پىنوشتها
1ـ زندگانى سید الشهدا، عمادزاده،ج 2،ص 124،به نقل از لهوف،کبریت احمر و انساب الأشراف .
2ـ همان،ص .236
3ـ در این زمینه ر.ک:مقاله«درسهاى امدادگرى در نهضت عاشورا»از مؤلف(مجله پیام هلال،شماره 26،شهریور1369).
4ـ عوالم(امام حسین)،ص 403،حیاة الامام الحسین،ج 3،ص .378
فرهنگ عاشورا صفحه 195
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:23 AM
جناب آقای محمدی، بنای بنده بر این بود که مصاحبه را به این ترتیب پیش ببریم که ابتدا بررسی کنیم ببینیم امروز عاشورا گرفتار چه انحرافاتی است، این انحرافات از کجا ریشه و نشأت گرفته و چه راهکارهایی برای رفع آنها وجود دارد اما از آنجا که شنیدهام جناب عالی مطالعات منظمی درباره موضوع انحرافات عاشورا داشتهاید از شما درخواست میکنم که بحث را به هر ترتیب که صلاح میدانید آغاز کرده و ادامه دهید تا بنده نیز حین صبحتهای شما سوالاتم را مطرح کنم.
بسماله الرحمن الرحیم . اولین پرسش در این حوزه آن است که آیا اساسا تحریفی در مورد عاشورا رخ داده است یا نه؟ یعنی قبل از اینکه بیایم مسأله وقوع تحریف در نقل و تحلیل عاشورا را مسلم بگیریم سراغ این برویم که آیا اساسا تحریفی درنقل و تحلیل واقعه عاشورا رخ داده است یا نه؟ که طبیعتا لازمه پاسخ گویی به این پرسش این است که منظور خود را از تحریف و تعریفمان از واقعه عاشورا را مشخص کنیم و بعد به این مسأله بپردازیم که اگر تحریفی هست، این تحریف چه ابعادی دارد؟ ریشههایش کجا بوده؟ و اگر بخواهیم برای رفع آن اقدامی کنیم چه حرکتی را باید طراحی و اجرا کنیم.
پس لطف کنید در وهله اول همانطور که گفتید تحریف را تعریف کنید تا اصلا در همین ابتدای بحث ببینیم آیا تحریفی در مورد عاشورا رخ داده یا نه تا ببینیم چه مسالهای را باید بررسی کنیم؟
کلمه تحریف بار معنایی خاصی دارد و ما معمولا آن را برای پدیده یا اقدامی به کار میبریم که یک واقعیت را از وضعیت اصلی خودش خارج کند. تحریف لزوما به این معنی نیست که اصل واقعه یا متن تغییر کند بلکه بیشتر به کارکردهایی که آن واقعه یا مسأله داشته برمیگردد که آیا آنها در همان بستر و جایگاهی که باید معنا بدهد و به کار برود معنا میشود و به کار میرود یا نه؟ همان بحثی که در قرآن هم در مورد تحریف کلام الهی مطرح است که" یحرفون الکلم عن مواضعه". تحریف دقیقا به این معناست که آن واقعیت وحقیقت تاریخی را از جایگاه خودش خارج کرده و به سمتی ببرند که مقصود و هدف اولیه نبوده است.
پس تحریف یک بار معنایی خاص دارد که عمدی است. یعنی کاری است که به عمد انجام میشود و به قول فقها از عناوین قصدیه است و اگر کسی خطایی در فهم یک مطلب داشته باشد نمیتوان به آن گفت تحریف. لذا اگر به مرور زمان فهمی از یک مسأله یا مناسک و آیینی حول آن شکل گرفته که لزوما با اصل اولیه آن مساله سازگار نباشد نمیشود به آن گفت تحریف. طبیعتا آنچه حول مساله عاشورا نقل یا انجام میشود حتی اگر خطا باشد لزوما نمیتوان تحت عنوان تحریف تعریف و تحلیل کرد. چرا که تحریف اولا باید عمدی باشد و درثانی باید مساله را از وضعیت اصلی خودش خارج کند . حالا مثلا اینکه شما بگویید حضرت اباعبدا... در روز عاشورا 20 نفر از لشگر یزید را کشتند یا 30 نفر را هر کدام از این رقمها درست باشد یا غلط نه در اصل واقعه و هدف آن تفاوتی ایجاد میکند و نه در قصد و منظور امام حسین ع، از قیام دخالت خواهد داشت. اما یک بار احتمال دارد به جای 20 یا 30 نفر بگویند .2 هزار نفر یا حتی 30 هزار نفر که نه مستند تاریخی بشود برای آن پیدا کرد و نه اساسا یک چنین بحثی از نظر زمانی و منطقی قابل پذیرش باشد که شهید مطهری هم به آن اشاره دارد و میگوید اگر امام حسین برای کشتن هر نفر یک دقیقه هم وقت احتیاج داشت برای کشتن 30 هزار نفر 30 هزار دقیقه وقت میخواسته است که گنجاندن این زمان از نظر منطقی در واقعهای که چند ساعت بیشتر نبوده ممکن نیست. اما آیا لزوما بیان این مسأله ناقض فلسفه عاشورا است و آن را تحریف میکند؟ نه. این حالا یا اشتباه استنساخی در نقل واقعه عاشورا است یا غلو است بالاخره علاقهای که مردم به حضرت اباعبداله داشتهاند باعث شده ناقلان سعی کنند آن روحیه سلحشوری و توانمندی ایشان را برجسته کرده و به طور کامل نمایش دهند لذا دچار چنین خطاها یا غلوهایی شدهاند. اما این را هم نمیتوان گفت که تحریف است. تحریف را ما باید در جایی جستوجو کنیم که فلسفه و معنای قیام عاشورا را تغییر میدهد و آن واقعیت تاریخی را از معنای واقعی خودش سلب و خالی میکند. اگر اینگونه نگاه کنیم قضیه کمی پیچیدهتر است و ما باید قصد افراد را هم شناسایی کنیم. چرا که احتمال دارد یک نفر بر اساس مستندات تاریخی برداشتی از واقعه عاشورا داشته باشد که فرد دیگری با همان مستندات این برداشت را نداشته باشد و هر کدام از اینها میتوانند دیگری را به تحریف متهم کنند لذا به نظر من موضوع بحث را باید اعم از تحریف بگیریم یعنی به طور کامل صحبت از تحریف نکنیم چرا که واقعا اینکه ما بخواهیم قصد تمام افراد را استخراج و بیان کنیم خیلی دشوار است ولی در عین حال میتوانیم اشاره کنیم که چه چیزهای از نظر مستندات تاریخی یا از نظر عقلایی و منطقی با آنچه به عنوان مستند تاریخی در خصوص اهداف قیام عاشورا هست سازگار نیست. ما میتوانیم بگوییم ناسازگاریهایی در فهم، مناسک یا نقل واقعه نسبت به آنچه واقعا اتفاق افتاده وجود دارد. به همین خاطر اگر عنوان تحریف را به طور کامل وارد بحث نکنیم بهتر است چرا که بحث را با توجه به بار ضد ارزشی کلمه تحریف سنگین میکند.
تحریف را زیرعنوان کلیتر خطاها و اشتباهات در نقل و تفسیر و تحلیل واقعه عاشورا قرار میدهیم؟
البته بخشی از ناسازگایهایی که در تاریخ یا حال حاضر شاهدیم کارکرد تحریف را دارد چرا که تفسیری از عاشورا ارایه کرده است که معارض با واقعیت عاشوراست یا در نقل واقعه عاشورا مسایلی را بیان کرده که این نقل باعث میشود ما در فهم فلسفه عاشورا دچار اختلال و اشتباه شویم و یا در درک صحیح هدف این قیام دچار مشکل شویم حال چه قصد تحریف داشته باشند چه نداشته باشند.
اگر صلاح بدانید به بررسی این مساله بپردازیم که ابعاد این اشتباهات و خطاها در نقل و تفسیر واقعه عاشورا چیست و اینکه چرا این روایتها و تفسیرهای غلط صورت گرفته است؟
دربررسی این موضوع باید به یاد داشته باشیم که واقعه عاشورا یک واقعه تاریخی است نه اسطوره یا حقیقتی ورای زمان و مکان که وقتی از عاشورا صحبت میکنیم اصلا لزومی نداشته باشد آنچه میگوییم واقعیت داشته باشد و هر چه بگویم قابل توجیه است و نه اینکه از یک واقعیتی که در کل تاریخ سریان و جریان دارد صحبت میکنیم هر چند که احتمال دارد تاثیرها یا فلسفه آن زمان و مکان نداشته باشد اما واقعه عاشورا یک واقعه تاریخی است. اتفاقی است که در روز دهم محرم سال 60 یا 61 و یا 62 هجری بنا به روایتهای مختلف اتفاق افتاده است لذا باید این واقعه را به عنوان یک واقعیت و خبر ببینیم. باید ابعاد مختلف این واقعه را با توجه به فاصله زمانی که با آن داریم ارزیابی کنیم چه بخواهیم و چه نخواهیم الان هزار و چند صد سال فاصله زمانی بین ما و آن واقعه وجود دارد که این فاصله را نقلها و روایتهای مختلف و متعددی پر میکند چه مکتوب چه شفاهی. احتمال دارد عدهای معتقد باشند که از نظر وجدانی یا مقام معنوی در شرایطی هستند که یک اشراق و یک نوع عرفانی نسبت به اصل واقعه پیدا کرده اند ولی اینها قابل استناد نیستند. ما با یک واقعه تاریخی مواجهیم کما اینکه بعثت پیامبر مساله اشراقی یا ذوقی و احساسی نیست و یک مساله نقلی است. یعنی شما باید بررسی کنید که آیا کسی به اسم محمدبن عبدالله در تاریخ بوده است یانه؟ و آیا چنین کسی در شهر مکه زندگی میکرده است یا نه؟ و آیا ادعای پیامبری کرده است یا نه؟ و برای ادعای خودش چه مستنداتی ارایه کرده است؟
حالا ما اینجا یک بحث داریم که آیا نقل تاریخی عاشورا درست بوده است و هر آنچه در روز عاشورا اتفاق افتاده درست نقل شده یا نه؟ میتوانیم بگوییم که لزوما اینگونه نیست وقتی نگاه کنیم میبینیم در نقل اینکه چه اتفاقی افتاده، حضرت چه وقتی چه گفتند یا اینکه چه واقعهای قبل از چه واقعهای اتفاق افتاده و چه واقعهای بعد از چه واقعهای اتفاق افتاده اختلاف نظر وجود دارد. وقتی اختلاف نظر وجود دارد معلوم است که بعضی از روایاتها درست است و بعضی از روایتها درست نیست مثلا در یک روایت داریم که حضرت علیاکبر ع؛ آخرین فردی است که شهید میشوند و در روایت دیگری داریم که حضرت عباس ع، آخرین کسی است که شهید میشوند. نمیشود هر دو این روایتها صحیح باشند چرا که عاشورا یک واقعه تاریخی زمانی مکانی است که فقط یکی از روایتها از آن درست است پس در نقل تاریخی هم طبیعتا اشتباهاتی بوده است که حالا اینکه از روی عمد بوده یا غیرعمد بحث دیگری است.
بحث بعدی بحث ماهیت قیام است و اینکه فلسفه این قیام چه بوده است؟ فلسفه قیام یا ماهیت قیام دیگر مساله روز دهم محرم سال 60 یا 61 و یا 62 هجری قمری نیست. مساله این است که این جریان در کدام فضای تاریخی و در کدام شرایط اجتماعی و ---------- شکل گرفته است و حضرت اباعبداله خودشان در این مسیر و این جریان چه فلسفهای یا چه هدفی را برای قیام خود بیان کردهاند. لذا باید برگردید به چند سال قبل از وقوع واقعه عاشورا تا فلسفه این ماجرا را بفهمید گاهی اوقات هم مجبورید تا 40 یا 50 سال بعد را که مثلا در زمان امامت امام محمدباقر و یا بعدتر امام جعفر صادق امکان بیان بخشی از این فلسفه به عنوان میراث اهل بیت به وجود می آید را مطالعه کنید. یعنی نباید شما لزوما حول وحوش دهم محرم سالی که واقعه عاشورا رخ داده است را برای تحلیل و تبیین فلسفه این رخداد مطالعه کنید. برای فهم فلسفه این واقعه شما باید به ناچار هر دو طرف قبل و بعد از عاشورا را مورد مطالعه و مداقه قرار دهید. اما فلسفه آیا همان چیزی است که ما تحلیل میکنیم؟ این دقیقا جایی است که ما احتمال دارد دچار تفسیر به رأی شویم. فرض کنید اگر ما از نظر کلامی یک اعتقادی نسبت به امام داشته باشیم و امام را به طور مطلق دارای علم غیب بدانیم و یا در حالی که او را معصوم و امام میدانیم اما او را دارای علم غیب ندانیم یا دارای علم غیب بدانیم اما بگوییم علم به غیب شرایطی داشته است و در اوضاع واحوالی پیش میآمده است نه به طور مطلق در تحلیل با مبانی متفاوتی مواجه خواهیم بود و لاجرم تفسیرهای متفاوتی را هم خواهیم شنید. چون عبارتها یا نقلهای تاریخی را همیشه با یک پیشفرض تحلیل میکنیم این پیش فرضها کلامی هستند، فقهی هستند، قومی هستند و حتی ---------- هستند و غیره. فرض کنید وقتی شما از طایفه بنیهاشم هستید وقتی به حضرت اباعبداله برخورد میکنید با یک پیشفرض متفاوتی برخورد میکنید تا کسی که از طایفه بنیامیه باشد.
این تفاوتهای مبنایی در تحلیل عاشورا امروز نیز وجود دارد.
بله امروز هم این تفاوتها وجود دارد. بحثهای کلامی اکنون نیز وجود دارد. الان هم در بین شیعیان گروهی هستند که معتقد به علم به غیب امام به مفهوم مطلقش هستند و بعضیها نیستند. ما بعضی از بزرگان را داریم که در تاریخ اسمشان را میبرند ولی در کتب روایی از ایشان به عنوان فرد ثقه و قابل اعتماد یاد نمیشود با اینکه ما میدانیم ایشان از اصحاب هستند. جالب اینکه وقتی علت یابی می کنیم می بینیم از مولفان بزرگ شیعه اشاره کرده که او قایل به علم غیب در امام است لذا ثقه نیست. این چیزی است که الان بر عکس است و شاید الان ما بگوییم کسی که قایل به علم به غیب امام نیست ثقه نیست.
ما زمانی را داریم که "اشهد ان علیا ولی ا.." را اگر کسی به نیت بخشی از اذان بگوید برخی از فقها او را جزو غلات برشمردهاند وحتی لعن کردهاند و گفتهاند که این بدعت است. بروید به عصر شیخ صدوق و شیخ طوسی تا این مسایل را ببینید. در هر حال اینکه شما چه نگاهی به امام دارید و چه خاستگاه کلامی یا قومی یا فقهی دارید در فهم کلام و رفتار امام و فهم واقعه عاشورا تاثیر دارد.
طبیعتا در تحلیل واقعه دعوا جدیتر می شود تا نقل واقعه. آنجا ممکن است در نقل واقعه اشتباهی شده باشد ولی وقتی میآییم واقعه را تفسیر کنیم ریشههای کلامی وسایر مبانی ذهنی و تحلیلی مفسر در تفسیر واقعه دخالت میکنند.
بیشتر این بحثها در تحلیل انگیزههای امام از آمدن به سوی عراق است یا در تحلیل سایر قضایا نیز اختلاف نظر وجود دارد؟
دقیقا. چرا که وقتی شما میخواهید تفسیر کنید که امام اصلا برای چه به کربلا آمدند؟ اگر قایل به علم به غیب باشید دیگر نمیتوانید بگویید امام برای حکومت آمدند چرا که میدانستند شهید میشوند پس دیگر چه حکومتی؟ بعضی وقتها دیگر معتقد می شوید که امام اصلا برای شهادت به کربلا آمدند چون ایشان میدانستند شهید میشوند و معنا ندارد دیگر قصد دیگری کنند. آن وقت برای اینکه این مسأله را توجیه کنید که برای شهادت آمدند اصلا یعنی چه؟ و اینکه این قضیه از نظر مبانی فقهی و عقیدتی چقدر قابل توجیه است با مشکل مواجه میشوید.
یک شاخه دیگر از ناسازگاریهایی که وجود دارد بحثهای آیینی است. بالاخره ما عاشورا را به عنوان یکی از شعایر اسلام یا شعایر شیعه شناسایی کردهایم و عاشورا به یکی از موضوعاتی تبدیل شده که مبانی اعتقادی و نظام فکری ما آنجا متبلور میشود و ما با بزرگداشت آن و زندهنگاهداشتن یاد و خاطره حضرت اباعبداله میتوانیم عقیده و آرمان خودمان را باز تولید و به جامعه ارایه کنیم. طبیعتا برای این کار در طول تاریخ یک مناسکی شکل گرفته است. شاید در روزهای اول در قالب عزاداری برای حضرت اباعبداله در حد گریه کردن مطرح بود و بعد می آید به قالب شعرهای عاشورایی در بین شعرای شیعه توسعه می یابد مسأله زیارت بارگاه حضرت سید الشهدا نیز که بر آن تأ کید فراوانی شده رونق می گیرد بعدها شاید در قالب محترم و مغتنم دانستن این روزها مناسک خاصی شکل میگیرد.
مساله روزه گرفتن در روز عاشورا هم از مسائلی است که مطرح میشود. شما به بعضی از مستندات عامه مراجعه میکنید آنها روایت میکنند از پیامبر اکرم ص؛ که روزهگرفتن در روز عاشورا مستحب است اما شیعیان میگویند مکروه است که این کراهت ظاهرا از ائمه نیز نقل شده است. این تفاوت چرا اتفاق میافتد؟ فرض کنید بنی امیه برای اینکه روز عاشورا را یک روز عیدگونه فرض کنند میآیند روی مسأله روزهگرفتن در آن تبلیغ میکنند و از سوی دیگر اهل بیت ع، در برابر این تبلیغی که در مقام تحت تاثیر قراردادن واقعه عاشورا است میگویند اگر به آن قصد که بنی امیه در روز عاشورا روزه میگیرند یعنی آن را عید به حساب میآورند بگیرید روزهاش کراهت دارد . لذا میبینیم به رغم آنکه روایاتی مبنی بر استحباب روزهگرفتن در روز عاشورا هست روایاتی هم بر کراهت روزهگرفتن در روز عاشورا هست.
لذا مناسک عاشورا هم به نوبه خودش مسالهای است. در یک دورهای عزاداری و در دوره دیگری روضهخوانی تا اینکه میرسد به شبیهخوانی و در دوره اخیر هم میبینیم که علم و کتل و زنجیر و سینهزنی و بعد از آن هم میبینیم که در برخی مناطق قمهزدن و تیغ زدن و آسیبزدن به بدن که از حد متعارف و معقول خارج میشود . ما در واقع وقتی در باره واقعه عاشورا بحث میکنیم اصلا مناسک جزو اصل واقعه نیست. مناسکی که ما انجام میدهیم رسم و آیینی که برای روز عاشورا داریم اساسا مرتبط با خود روز عاشورا نیست و در این مورد آنچه ما در روایات و تاریخ داریم بحث عزاداری وگریهکردن برای حضرت اباعبدالله است اما سلیقههایی مختلف آمده مداخله کرده واین آیین را به صورت فعلی شکل داده است.
بعضی میگویند این علم چیست که در مراسم عاشورا میآورند و کلا پرچم چیست که بیرون میآورند. خوب ببینید در یک مناسک خیلی از اشیاء جنبه نمادی و آیینی دارند یعنی آنها نمادهایی در یک نمایش آیینی هستند. مثلا علم به دست گرفتن در یک دورهای می توانسته نشان از این باشد که آن علمی را که در دست علمدار این غافله بوده و به زمین افتاده ما نگذاشتیم بر زمین بماند و این علم هنوز پا بر جاست و ما آن را در هر عاشورا به دست میگیریم. اما این علم از یک چیزی که علم بوده و به عنوان مثال فرض کنید یک چوبی بوده که پارچهای دور آن میافتاده است به مرور تبدیل میشود به یک علامت فلزی که یک تیغه داشته اما این را میکنند سه تیغه و علم سه تیغه میشود پنج تیغه و این داستان ادامه مییابد تا امروز که علامت ها بیشتر از بیست تیغه دارند و اصلا دیگر کسی نمی تواند آن را بلند کند و این علم به زمین میافتد چرا که دیگر قابل بلند کردن نیست. این اتفاق و این نمادها هیچ ارتباطی به اصل عاشورا ندارد. این آئینی است که حول محور عاشورا شکل میگیرد ولی آن قدر فرمگرا و احساسی میشود که از اصل ماجرا دور میشود و حتی میرود سراغ چشم و هم چشمی که علامت ما از علامت فلان هیئت نباید کوچکتر باشد. و نتیجه میشود که عزاداران یک مسجد مشکلات زیادی از جمله در تدارک مکان و تنظیم هوای محیط و سایر لوازم و امکانات دارند آن وقت یک نفر میآید یک علامت برای آن مسجد می خرد که 30 میلیون تومان ارزش آن است. بعد آن میگذارند داخل آن مسجد که به هیچ دردی نمیخورد جد اینکه سالی یک بار در روز عاشورا باید آن را بیاورند بیرون و بچرخانند. علامت در حد نماد چیز خوبی بوده و هست. حتی شمشیر به دست گرفتن در آئین های عاشورایی هم از این جمله است. قرار بوده است شیعه که در طول تاریخ این همه در محدودیت و زجر بوده و کشته شده است بیاید توان و استقامت خود را در قالب نمادین به دست گرفتن شمشیر نشان بدهد و بگوید من توان مقابله و قیام دارم. ولی آرام آرام وقتی میبینید این شمیشر در دست گرفتن به تنهایی خیلی کار برد ندارد یک نفر احساساتی میشود و از این شمشیر یک استفاده دیگری میکند و این حرکت باب میشود.
قرار این نبوده است که فردی بیاید با شمشیر یا حتی زنجیر به خودش آسیب برساند و خلاف مسلمات عقیدتی عمل کند. یعنی ظهر عاشورا نماز اول وقت را رها کنیم و برویم سراغ قمه زدن. اینها دیگر ربطی به اصل قضیه ندارد و به ظرفیتها و فهم فرهنگی افراد باز میگردد که هر چه عوام زدگی و جلب مشتری گردانندگان اینگونه مراسمها بیشتر باشد قضیه خرابتر میشود. و معلوم نیست که خیلی تاثیر درستی بر روی اصل آئین داشته باشد مضاف بر اینکه اصل آئین را هم به سوی عصبیت و تعصبات و خود خواهیها و هوا و هوس های ما منحرف میکند.
ما این سه بعد را در مجموع قضیه داریم؛ یعنی سه بعد ناسازگاری در نقل تاریخی، ناسازگاری در تفسیر و تحلیل واقعه و ناسازگاری در مناسکی که حول آن شکل میگیرد فکر میکنم بیش از و پیش از آنکه مراسم و مناسبی برای این واقعه شکل بگیرد ما با تفسیر و نقل کار داریم و احتمالا اگر بحث اشتباه و خطا در نقل و تفسیر واقعه عاشور را اگر بخواهیم مطرح کنیم هم باید بگویم که اشتباه در تحلیل و تفسیر عاشورا بر اشتباه در نقل این واقعه مقدم است و اول خطا و تحریف در تفسیر روی داد و بعد اشتباه در نقل رویداد و بعد خطا و اشتباه در شکل گیری مناسب آئینی .
شما میخواهید بگوید تحلیل واقعه عاشورا به نقل و روایت آن از نظر زمانی مقدم است؟
ببینید ما گفتیم که نقل واقعه عاشورا از بعد از وقوع واقعه در روز عاشورا شروع میشود ولی تفسیر این واقعه از قبل از روز عاشورا آغاز شده است به بیان دیگر طبیعتا شما برای تفسیر واقعه باید به آنچه منجر به وقوع واقعه شده است آگاهی داشته باشید و مثلا بروید تاریخ صدر اسلام تا روز عاشورا را بخوانید تا ببینید اصلا چرا کار حضرت ابا عبد الله (ع) به چنین جایی رسید. خلاصه اینکه گردانندگان جبهه مقابل امام حسین (ع) در روز عاشورا یک تحریفی و انحرافی در گذشته داشتند که به واسطه آن رو در روی حضرت ایستادند.
پس تحریف عاشورا قبل از روز عاشورا شروع میشود کما اینکه برای آنکه روز عاشورا شکل بگیرد شریح قاضی حکم به کشته شدن حضرت ابا عبد الله داده است و سپاهیان مقابل امام حسین (ع) نیز با حکم قضایی حاکم شرع به جنگ ولی الله آمدند. این یعنی اینکه آنان تفسیری از عاشورا داشتند که با روح این واقعه منطبق نیست. حضرت ابا عبد الله معتقد بود که دارد یک حرکت اصلاحی میکند ولی آنها آمدند این حرکت را بغی یک حرکت سر کشانه تفسیر کردند. نقل و روایت یک واقعه را شما بعد از وقوع میتوانید داشته باشید ولی تفسیر غلط از عاشوار از خیلی قبلترها شروع شده بود. همین که حضرت از مکه بیرون آمدند عدهای گفتند رفت تا حکومت را به دست بگیرد و تفسیر غلط از عاشورا را از همین جا شروع شد قبل از اینکه اصلا عاشورا اتفاق افتاده باشد لذا در دهم محرم که عاشورا رخ داده هم هر اتفاقی افتاد هر کسی بر مبنای تحلیلی که داشت آن را فهم کرد.
نقل واقعه عاشورا را هم متاثر از این تحلیلها بوده است؟
بله نقل هم متاثر از همین تحلیلها بوده است اما نقل های تحلیلی اما در خصوص جزئیات واقعه ما نوعی امانت داری را در مورخان اسلامی می بینیم. نکته مهم توجه به شخصیت راوی است الان نقلهایی که ما از روز عاشورا داریم میگویند که راوی میگوید فلان اتفاق افتاد یا فلان کسی فلان کار را کرده و فلان حرف را زد اما اصلا کاری با این نداریم، این راوی چه کسی بوده است؟ اگر راوی در خیمه گاه حضرت ابا عبد الله بوده که خوب است چون همه مردها جز معدودی همراه امام کشته شدند و اگر در لشکر یزید بوده که اصلا این داشته با امام جنگ میکرده است اگر هم از افرادی بوده که به هر ترتیبی ایستاده بوده و نظاره گر جنگ بوده معلوم میشود که اینها تماشاچی صرف هستند و این سوال پیش میآید که آیا شما از تماشاچیان واقعه عاشورا میتوانید تاریخ را نقل کنید. به نظر من تماشاچایان عاشورا حداقل از نظر کلامی با ما مشکل دارند و با ما همفکر نیستند. شاید اینها بعدا متاثر و متنبه شده باشند ولی در روز عاشورا یک شیعه معتقد نمیشود تماشاچی باشد.
آیا حضرت ابا عبد الله افرادی را مامور کرده بودند که صرفا در میدان مانده و به ثبت و نقل وقایع بپردازند؟
مستندی برای این مسئله سراغ ندارم. اما این مطلب را داریم که حضرت یک یا دو شب قبل از عاشورا به همراهانشان فرمودند من آن بیعتی که داشتید از گردنتان برداشتم و شما میتوانید مرا ترک کنید و بروید و عده زیادی هم رفتند ولی حضرت به آنها گفت بروید نه اینکه بمانید و تماشاچی ماجرا باشید. احتمال دارد عدهای از اینها از کربلا فاصله نگرفته و فقط از لشکر خارج شده بودند. ولی در هر حال این آدم ها امام را تنها گذاشتند برخی وقتها ما باید نقلها با دقت فقط به عنوان یک نقل تاریخی نگاه کنیم، یعنی به حسن برداشت و تفسیر راوی نباید توجه کنیم چون اغلب این راویان اگر از اهل بیت نبوده باشند یا در لشکر یزید بودهاند یا تماشاچی بودهاند چرا که اصحاب ابی عبد الله (ع) همه شهید شدند و از مردان اهل بیت فقط امام شجاد (ع) که بیمار بودند و امام محمد باقر پنج ساله و یکسری از اهل بیت پیامبر که اغلب زن هستند. یعنی اگر روایتی در مورد عاشورا از اهل بیت نباشد راوی یا دست اول نیست، یا تماشاچی بوده و یا در لشکر یزید بوده است.
آیا اینها که گفتید جز ریشههای وقوع خطا و اشتباه در نقل و تحلیل و تفسیر عاشورا هستند؟
اینها زمینههای اشتباه است تا ببینیم اشتباهات و خطاها در نقل و تفسیر واقعه عاشورا کدامها بودهاند. یعنی در این سه حوزه اشتباهها رخ داده است.
ببینید ما کلا سه گروه داریم که میشود گفت در وقوع خطا در نقل و تحریف واقعه عاشورا نقش داشتهاند یکسری از اینها مخالفان عقیدتی حضرت هستند. اینها کسانی اند که اساسا با قیام حضرت ابا عبد الله (ع) موافق نیستند یا اساسا جریان شیعی و امامت را قبول ندارند و به هر حال نوع عملکرد امام برایشان به هر دلیلی توجیهی ندارد. گروه بعدی افرادی هستند که در خصوص ائمه دچار غلو و هیجانهای نامتعادلی شده اند که گاهی خود اهل بیت آن را نپذیرفتهاند. دسته دیگر نیز کسانی هستند که بیشتر برای مجلس گردانی و گرم کردن این مجالس آمده اند مفاهیم و مطالبی را بیان کردهاند. مثل این افراد مثل شاعری است که میخواهد حس خودش را از واقعه بسراید و یا درباره نجوای ابا عبد الله شعر میگوید. این شعر وزن و قافیهای دارد که طبیعتا حضرت خود را در وزن و قافیه شعر این شاعر محدود نکرده بوده است. وقتی قافیه این شاعر تنگ میآید یا وزنش درست نمیشود او کلمات را جا بجا میکند و این مفاهیم را تغییر میدهد عوام الناس یا مردم ما عموما با این دسته از مفاهیم آشنا هستند نه با اصل متون و عباراتی که حضرت ابا عبد الله خودشان به کار بردهاند چرا که یا دسترسی به آنها ندارند یا زبان عربی را بلد نیستند و یا منابع اولیه را نمیشاسند و در نهایت وقتی میخواهد آنچه ما در واقعه عاشورا گذاشته است را بخواند میرود یک منبع دست چهارم زبان فارس رجوع میکند که نگارنده هم در بین آن چند شعر از شاعران معاصر و غیر معاصر گنجانده که این اشعار بیشتر به وزن وقافیه خود وفا دار بودهاند تا به اصل روایت، خوب این شاعر در یک وزن و قافیه خاص داشته حسن خودش را میگفته است و این نه حس حضرت ابا عبد الله است نه کلام ایشان و نه وزن و قافیه انتخابی شاعر لزوما مرتبط و مناسب بحث است. اصلا احتمال دارد شاعر در انتخاب وزن و قافیه هم اشتباه کرده و یک وزن بزمی را برای نقل یک رزم به کار برده باشد. طبیعتا آن مفاهیم با همان ظرفیتهای غلط منتقل میشود چرا که مردم در سطح عمومی از این دست از محصولات برای ارتباط با اصل ماجرا بهره میبرند. ما حق نداریم بیایم حسن خودمان را مقلا برای اینکه وزن وقافیه شعرمان جور دربیاید هر طور میخواهد بیان کنیم.
در تاریخ داریم که حضرت ابوالفضل حضرت ابا عبد الله را در تمام طول عمرشان به اسم یا به عنوان برادر صدا نکردند و همیشه ایشان را به کنیه صدا کردهاند حالا بیاییم یک صحبتی از حضرت ابوالفضل بگذاریم که شاعر در شعرش قافیه یا حسین را انتخاب کرده و سخنانی را از حضرت ابوالفضل نقل کند و از قول ایشان امام را حسین خطاب کند. ما حق نداریم حس را جایگزین اصل ماجرا کنیم. البته اینها در مقام احساس خوب است اما نباید این حس جای اصل روایت را بگیرد چرا که امام در عاشورا لزوما منطبق بر صنعت ادبی که شاعر در شعرش انتخاب کرده است حرکت نکردهاند. اینجا کار خیلی سخت میشود و شاعر برای اینکه احساش را بیان کند به اصل واقعه خدشه وارد میکند و نویسنده برای اینکه داستانش خوب از آب در بیاید یک مسئله احساسی و عاشقانه را هم وارد میکند و برای اینکه داستان همهاش کشتار و خونریزی نشود یک عروسی هم آن وسط راه میاندازد. ما نمیخواهیم ذوق هنری را کور کنیم ولی هنر و احساس نباید به اصل قضیه آسیب بزند و ما نباید تمام ظرفیتهای عاشورا را ببریم در قالب خلاصه کنیم. ما در یک نمایشنامه مجبوریم افرادی را برای ایفای نقش شحصیتهای حاضر در واقعه آماده کنیم اما باید حواسمان باشد که قیافه این آدم ها، رفتارها و حرکتهای آنها مدل ذهنیتی است که از امام و اصحاب او در ذهن ما شکل میگیرد. مثلا میبینیم طرف نقش حضرت ابا عبد الله را در تعزیه بازی میکند قبل از اینکه وارد میدان شود دارد سیگار میکشد. خوب بچهای که این صحنه را دیده است میگوید من رفتم دیدم امام حسین داشت سیگار میکشید. آن بچه دیگر درک این را ندارد که بین این دو تمایز قائل شود.
رفتارهای هر کدام از این سه گروه قابل بررسی است. معاندین، غلات و مجلس گردان ها کسانی بودهاند که در ورود خطا و اشتباه در تحلیل و روایت واقعه عاشورا نقش داشتهاند و عموما مورخین ما هم از این سه حالت خارج نبودهاند کسانی که آمدهاند تحلیل تاریخی از عاشورا ارائه دادهاند یا مخالفت بودهاند، یا غلو کردهاند و یا مثلا گفتهاند بگذار این تحلیل که ما ارائه میکنیم تحلیل داغی باشد و الا اگر یک نفر مخالف نباشد و واقعا براساس مستندات موجود بخواهد تحلیل بدهد کمتر دچار اشتباه و خطا میشود که تحلیل او با اصل واقعه ناسازگار باشد.
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:24 AM
ضرورت بحث :
عاشورا حادثه ای نبود که در یک نیم روز در سال 61 هجری اتفاق بیفتد و از قبل و بعد خود جدا باشد. هم ریشه در حوادث پیشین و تحولات اجتماعی مسلمانان از رحلت پیامبر اکرم تا سال 60 هجری داشت و هم پیامدهای آن و اثری که در فکر و عمل مسلمانان داشته تا امروز گسترده شده است و تا دامنه قیامت نیز امتداد خواهد یافت. با آن همه بهرهبرداری های حماسی، عرفانی، تربیتی و معنوی که تاکنون از قیام کربلا صورت گرفته، به نظر می رسد که غنای محتوایی این نهضت الاهی بیش از آن است که تاکنون مطرح شده است.
نهضت عظیم حسینی و حادثه کربلا دارای ابعاد مختلفی است که هر بعد آن میتواند برای ما درسآموز، الهام بخش و عبرت آفرین باشد.
از جمله ابعاد گسترده نهضت الاهی امام حسینعلیه السلام جوانمردی و ایثارگری و وفاداری و صبر و استقامت و رشادتهای ایشان و یاران با وفایشان است که هر یک، اسوه جاودانه برای زندگی مان می توانند باشند و در نهایت معراج خونین و بدون بازگشت امام حسینعلیه السلام می باشد.
ولی متاسفانه هنوز هم این درس های بزرگ و انسان ساز ناآموخته مانده است، چنانچه محبان اهل بیتعلیهم السلام به جای پرداختن به شناخت عمیق شخصیت و فضایل اخلاقی و حماسی شهدای کربلا، با پرداختن صرف به ابعاد عاطفی نهضت عاشورا کمتر در بعد عبرتها و رسالت ها و درس های آنان اندیشیده و در تحقق شخصیت و منزلت حقیقی حماسه سازان کوشیده اند.
حال این سوال اساسی مطرح می شود که بهترین و متقن ترین راه برای شناخت اهل بیت چیست؟ به سهولت می توان به این نتیجه رسید که شناخت قرآنی اهل بیتعلیهم السلام بهترین و صحیح ترین راه است. چرا که نور را با نور را می توان شناخت.
حال برآنیم که حادثه سرنوشت ساز عاشورا را با قرآن تطبیق داده و بررسی نماییم که حرکت امام حسینعلیه السلام با کدام سیره قرآنی مطابق است. لکن این امام بزرگوار در شروع هر حرکتی آیه ای از آیات قرآن را به عنوان موید حرکت خود بیان می فرمودند که انشاءالله به تبیین انها خواهیم پرداخت.
پیامبر رحمت محمد مصطفیصلی الله علیه و آله در آخرین لحظات زندگی با برکت خود، راه سعادت و هدایت همه مسلمانان را بیان فرموده و در حدیث ثقلین اینگونه فرمودند که «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی». «من در میان شما دو چیز گرانبها به امانت میگذارم کتاب خدا و اهل بیت. که این دو از هم جدا نمی شوند، تا اینکه در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند.» نکته اساسی در این حدیث این است که اهل بیت و قرآن تفکیک ناپذیرند و هیچ کدام دیگری را نفی نمی کنند. قرآن کتاب هدایت الاهی است، خود قرآن بر این امر تصریح دارد. «ذلک کتاب لا ریب فیه هدی للمتقین» و قرآن «تبیان لکل شیء» یعنی روشن کننده هر چیزی است و با این توضیح بدیهی است که تمامی اعمال اهل بیت علیهم السلام بر قرآن منطق بوده و بر اساس آن می باشد.
جهت بررسی نهضت امام حسینعلیه السلام توجه به زمان های خروج امام از مدینه و ورود ایشان به مکه حایز اهمیت است. امام حسینعلیه السلام در 27 رجب سال 60 ه.ق از مدینه خارج شده و در سوم شعبان مصادف روز تولدشان به مکه می رسند.
در مورد خروج ایشان از مکه دو روایت وجود دارد که برخی آن را 8 ذیالحجه و برخی دیگر آن را 10 ذیالحجه میدانند.
علت ترس و نگرانی امام حسینعلیه السلام هنگام خروج از مدینه:
امام حسینعلیه السلام از چه می ترسند؟ «فخرج منها خائفا» علاوه بر اینکه می ترسند، مراقب و نگران هستند دو وضعیت ---------- و اجتماعی شهر مدینه را زیر نظر دارند. بعد از ممانعت امامعلیه السلام از بیعت، یزید دستور داده بود که ایشان را در صورت عدم بیعت به شهادت برسانند.
علت اصلی خوف امامعلیه السلام نگرانی ایشان نسبت به عقیم ماندن نهضتشان بوده، نه ترس از مرگ. چرا که ایشان کسی هستند که بارها و بارها در جبهه های مختلف در کنار پدر و برادر به استقبال مرگ شتافته اند. در واقع ایشان از این ترس دارند که به شهادت رسیدن ایشان در همان ابتدای قیام، منیجه ای نداشته و آن اثر مورد انتظار را که بایست احیا کننده سنت ناب محمدیصلی الله علیه و آله باشد، نخواهد داشت.
ورود به مکه:
روزی که امامعلیه السلام وارد مکه شد مصادف بود با شب جمعه سوم ماه شعبان و این آیه را تلاوت می کردند «و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل »(1)
امامعلیه السلام در مکه اقامت گزید و مردم به خدمت آن حضرت می رسیدند و کسانی که برای عمره در مکه به سر می بردند نیز به خدمت امام شرفیاب می شدند.
خروج از مکه:
زمانی که امام حسینعلیه السلام از مکه خارج می شوند،خطبه معروفی ایراد می فرمایند که در مقتلهای معتبر موجود است. در آن خطبه امامعلیه السلام اظهار سرور و شادمانی می کنند و چگونگی شهادت خود را بیان می نمایند. در قسمتی از خطبه این گونه می فرمایند:
«گویا می بینم در زمین کربلا بند بند مرا گرگان بیابان ها در نواویس از هم جدا می سازند و شکم های خالی خود را پر می کنند»
در هنگام خروج از مکه امام حسینعلیه السلام بعد از گذراندن دوره های الاهی آمادگی دارند تا مسئولیت خطیر نهضت عاشورا را بر عهده بگیرند و در حقیقت همان حسین بن علی قبل از ورود به مکه نیستند که نگرانی و ترس از عقیم ماندن نهضت در ایشان مشاهده می شد.
البته این امر سنتی از سنت های الاهی است که قبل از دادن نعمت های بسیار بزرگ و نیز قبل از اعطای مسئولیتی خطیر به اولیا و انبیا، لازم است آن فرد دوره های خاصی را جهت به دست آوردن قابلیت لازم برای آن بگذارند.
ماندگاری نهضت عاشورا
حال در این جا سوالی مطرح می شود که چه عواملی باعث شده حادثه کربلا در طول تاریخ چنان زنده بماند که در هر زمانی و هر مکانی اثر عمیق گذاشته و حس عدالت خواهی و ظلم ستیزی را در باطن مردم تحریک می کند؟
قرآن به این سوال این گونه پاسخ می دهد هیچ دینی بدون اخلاص الی الله باقی نخواهد ماند. بدین معنی که هر حرکتی به اندازه اخلاصش دوام ماندگاری دارد. این عامل را در قیام امام حسین علیه السلام به وضوح می توان دید. یعنی تمامی اعمال و سکنات ایشان و در حقیقت کل نهضتشان فقط و فقط برای خداست و در نهایت نیز تمامی وجودشان را در راه خدا فدا می کنند. وجود عامل اخلاص در نهضت عاشورا باعث شد تا این حادثه چنان تاثیری در جامعه آن روز و نیز در کل تاریخ بر جای بگذارد که نام و یاد ایشان حتی در جوامع غیر شیعه و غیر مسلمانان الهام بخش حرکت های انقلابی و عدالت خواهانه قرار گیرد.
علاوه بر اخلاص عوامل زیر نیز در ماندگاری نهضت امام حسین علیه السلام موثر می باشند:
1- موافق بودن با فطرت انسان: یعنی انسان فطرتا از ظلم و ستم دوری می جوید و طرفدار حق و عدالت است.
2- فجیع بودن هر دو صحنه این حادثه(سفید و سیاه): یعنی کارنامه اصحاب امام سفید و نورانی است،ولی کارنامه طرف مقابل سیاه تاریک است.
3- ائمه معصومینعلیهم السلام بارها و بارها توصیه به زنده نگهداشتن این نهضت کرده اند.
4- جامع بودن و مانع بودن این حادثه که تبلور کاملی از اسلام ناب محمدی است.
5- شور و شعور حسینی (روانشناسی): در این کره خاکی مکاتب مختلفی پا به عرصه وجود گذاشته اند،ولی بعد از مدتی از بین رفته اند که مهم ترین دلیل آن نداشتن شور و اهمیت ندادن به احساسات بود،ولی این عامل در مکتب امام حسینعلیه السلام بوده و خواهد بود و این گریه ها و عزاداری های عارفانه و با بصیرت است که این مکتب را زنده نگهداشته و خواهد داشت.
سوره فجر و امام حسین علیه السلام
در این سوره شریفه به فجر و ده شب عظیم القدر و شفع و وتر و مطلق شب قسم یاد شده است که دلالت بر عظمت و اهمیت این موارد می باشد. این موارد به عنوان مقدمه و دلیل در هم شکسته شدن صولت جباران وظهور حق و حقیقت مورد قسم یاد شده اند.
در پایان سوره، ناگهان سهن از عروجی ملکوتی از شخصیت عظیم القدری است که به درجه اطمینان و رضای الاهی نائل شده است.
قسم به ده شب از پی قسم به فجر،گویای ارتباط میان این دو می باشد که ظاهرش قسم به سپیده دم پایان شب دهم مذکور می باشد.
در قرآن کریم تنها در یک مورد از ده شبی عظیم القدر سخن می گوید که چله مناجات و لقاء حضرت موسیعلیه السلام را با خدا تکمیل می کرد: « و ما موسیعلیه السلام را سی شب وعده کردیم و آن را با ده شبی عظیم القدر تکمیل کردیم، پس موسیعلیه السلام میقات پروردگارش را در چهل شب تمام نمود »(2)
این میقات حضرت موسیعلیه السلام با توجه به روایات بسیاری از ابتدای ذیقعده تا دهم ذیالحجه بوده است که این ده شب تکمیلی، همان ده شب اول ذیالحجه می باشد که فجر از پس این ده شب، همان فجر عید قربان می باشد.
سنت قربانی کردن به پیشگاه خداوند در روز نهم ذیالحجه، سنت ابراهیمی است که از حادثه ماموریت ذبح حضرت اسماعیلعلیه السلام در منطقه منی در روز دهم ذیالحجه به یادگار مانده است.
پس با توجه به این نکات قرآنی، این فجر، همان فجر عید قربان می باشد که از پس ده شب عظیم القدر دهه اول ذیالحجه قرار دارد.
از اینجا معلوم می گردد که این نفس مطمئنه مطرح شده در پایان سوره، شخصیت عظیم القدری است که چهل شب بیتوته و راز و نیاز با خدای عالم خصوصا ده شب اخیر را به نحو احسن به پایان رسانده، در روز دهم قربانی عظیمی را به پیشگاه خدای عالم عرضه داتشه است، آنچنان که او را به مقام رضا و تسلیم محض امر خدا رسانده است.
با این توجه برجسته ترین قربانی عجیب در راه خدا، از پس این سیر و سلوک معنوی را سیدالشهدا حسین بن علیعلیه السلام به پیشگاه الاهی عرضه نموده است. شخصیتی که خود و عزیزترین عزیزانش را درقربانگاه کربلا در راه خدا قربانی نموده است.
حضرت حدود 27 ماه رجب سال 60 هجری از مدینه خارج شده، سوم شعبان وارد مکه می شود از مکه، 8 ذیالحجه یا 10 ذیالحجه بعد از فجر عید قربان به سوی کوفه حرکت می کند.
به راحتی می توان در جواب افرادی که اعتقاد دارند که امام در 8 ذیالحجه حرکت کدره اند گفت که امام هنگام ورود به مکه آیه ای را قرائت کردند مبنی بر این که شهر مکه برای من امن و امان خواهد بود: «فلما تلقائ مدین ... و رب نجنی من القوم الظالمین» لذا نمی توان استدلال آن ها را مبنی بر وجود تهدید و ناامنی بر علیه امام را قبول کرد و به نظر می رسد چنانچه اشاره شد این توطئه ای باشد که توسط عبدالله بن زبیر طراحی شده است.
اضطراب قبل از ورود به مکه و امنیت خاطر و سرور و ابتهاج عجیب ملکوتی حضرت هنگام خروح از مکه که در سخنرانی شب عید قربان حضرت نمودار است ، خبر از چله ملکوتی ویژه حضرت و بهره مندی از برکات عظیم لیال عشر در مواقف حج می دهد؛ میقات و موقفی که میعاد ارواح انبیا و اولیا از آدم تا خاتمعلیهم السلام در این زمان و مکان می باشد.
لیال عشر و فجر حضرت در مکه و لیکن قربانگاه حضرت به همراه عزیزانش در کربلاست این تنها لیال عشر و فجری است که به عروج حیرت انگیز حاجیانش ختم می شود و حج کننده و قربانی یکی است.
امام حسین و یارانش به عنوان قربانیان واقعی به معراج خونین الاهی لبیک می گویند و با این معراج خونین خود، صولت و ابهت و هیمنه ظالمان را متزلزل می کنند و این همان معنی آیات پایانی سوره فجر است. «یا ایتها النفس المطمئنة. ارجعی الی ربک راضیة. فادخلی فی عبادی. وادخلی جنتی.»
زیبایی های توحیدی نهضت عاشورا
• ما رایت الا جمیلا
زمانی که اسرا را به مجلس ابن زیاد لعنت الله علیه بردند،ابن زیاد با حال تحقیرآمیز خطاب به حضرت زینب سلام الله علیها سوال کرد: دیدی برخورد خدا با برادرت را؟ در واقع با این استنباط، ابن زیاد خود را فردی الاهی قلمداد کرده و تمامی جنایتهای حکومت یزید را نیز الاهی جلوه دهد. اما شیرزن کربلا حضرت زینب سلام الله علیها در جواب آن ملعون فرمود: «ما رأیت الا جمیلا»: چیزی به جز زیبایی ندیدم.
متاسفانه برخورد ما شیعیان با حادثه عظیم کربلا بسیار تاسف برانگیز است. چرا که با تفسیر ذهنی و دور از قرآن این حادثه و شخصیت های والای این نهضت،ظلم بزرگی را مرتکب می شویم. مثلا در مراثی و ذکر مصیبت ها این چنین برخورد توحیدی حضرت زینب سلام الله علیها را نادیده گرفته و ایشان را تا حد انسان های معمولی پایین می آوریم و چنان وانمود می کنیم که ایشان در این حادثه همچون یک خواهر برای امام حسین بودند. در حالی که ایشان در این سفر در رکاب امام بودند نه برادر خویش.
لکن اینجا سوال دیگری مطرح می گردد که: چرا امام حسین علیه السلام اهل بیت خودشان را همراهشان به کربلا آورده بودند؟
امام حسین علیه السلام به دستور خداوند می خواست اهل بیتش را نیز با خود به معراج ببرد ولی از درک مردم آن زمان به دور بود و به همین خاطر در جواب آنهایی که علت همراهی اهل بیت ایشان را در این سفر جویا می شوند یک جواب تکلیفی و تعبدی می دهند «انشاءالله ان براهن سبایا» خداوند می خواهد اهل بیت مرا اسیر ببیند. در حالی که بحث، بحث دیگری بود. اگر زینب سلام الله علیها نبود، حادثه کربلا فراموش می شد. اگر حضرت زینب سلام الله علیها به معراج نرفته بود، این گونه نمی توانست صلابت از خود نشان دهد.
شب عاشورا
شب عاشورا شبی است که فردای آن معراج خونین امام حسین علیه السلام و یاران با وفایشان رخ داد. ایشان خطبه ای شبیه آن خطبه ای که هنگام خروج از مکه ایراد کرده بودند، تکرار نموده و جزئیات حادثه فردا را به یارانشان تشریح کردند و نسبت به ابعاد مختلف آن آگاهی دادند. چرا که امام حسین علیه السلام به عنوان یک رهبر اسلامی باید به تمام افراد حاضر بصیرت داده و فرصت انتخاب را در اختیار همه آنها قرار دهند. باید همه یاران حاضر بدانند که فردا صلحی در کار نبوده و برای کسانی که می مانند سرنوشتی جز شهادت و تکه تکه شدن و اسارت در انتظارشان نخواهد بود. بدین معنی که هر کدام از افراد حاضر باید فرصت انتخاب ازادانه داشته و با آگاهی کامل تصمیم خود را بگیرند.
ای نشمی در حثیثت سنت الاهی است که خداوند نیز در قرآن می فرماید: «ان هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا»، «ما را هدایت را نشان دادیم، حال یا پیروی میکنید و شاکر می شوید و یا اینکه پیروی نمی کنید و از کفار خواهید شد.». این آیه قرآن بیانگر اختیار دادن خداوند به بندگان در انتخاب یا عدم انتخاب راه سعادت و صراط مستقیم است.
اما جمله ای از امام حسین علیه السلام در مقاتل ذکر شده است که فرموده اند: « اینها با من کار دارند، هر کس می خواهد از تاریکی شب استفاده کند و برو د و بیعت را از گردنشان برداشتم و هر کس می تواند از اهل بیت من چند نفری با خود ببرد.»
انتساب این سخنان به امام حسین علیه السلام بعید به نظر می رسد،چرا که امام حسین علیه السلام در هنگام حرکت از مدینه کاملا از شهادت خود و اسارت اهل بیتشان آگاه بودند و در جواب آن هایی که تقاضا می کردند که اهل بیت را همرا نبرند، می فرمودند که خداوند می خواهد اهل بیت مرا در اسارت ببیند.
از این مباحث می توان این نتیجه را گرفت که امام با آگاهی کامل و هدفی کاملا مشخص اهل بیت خودشان را آورده بودند، چرا که اگر اهل بیت ایشان نبودند، پیام عاشورا به گوش جهانیان نمی رسید. اگر خطبه های آتشین امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب سلام الله علیها نبود، دشمن، قیام عاشورا را از بین می برد و به حجاست که کار حضرت زینب سلام الله علیها و اهل بیت امام حسین علیه السلام را عاشورای دوم بنامیم.
آخرین دلیلی که برای عدم انتساب آن سخنان به امام حسین علیه السلام می توان ارائه داد، ذلیل قرآنی است. در قرآن شرایطی شبیه آن شرایطی که در شب عاشورا حاکم بود، اشاره شده و شب عروج آسمانی حضرت عیسی را بیان می کند.
در آیه 25 سوره آل عمران چنین می فرماید:«فلما احسن عیسی منهم الکفر قال من انصاری الی الله...» در این آیه حضرت عیسی علیه السلام از یارانش سوال می کند که چه کسانی مرا در راه خدا یاری می کنند؛ در جواب می گویند:«نحن انصار الله» : ما یاران و انصار خداوندیم،یعنی شما محور دین هستید. حمایت از شما یعنی حمایت از خدا.
بنابراین می توان نتیجه گرفت امام حسین علیه السلام در شب عاشورا نسبت به حوادث روز عاشورا به یارانشان بصیرت کامل داده، عاقبت حمایت و عدم حمایت از دین خدا را یادآور شدند و سپس چراغها را خاموش کرده و فرمودند که هر کس بخواهد می تواند برود.(3)
اما در مورد انگیزه ساختن چنین احادیثی بایستی گفت که اینگونه احادیث ساخته افرادی همچون حر جوفی است که با این عمل می خواستند سرپوشی بر عدم حمایتشان از از امام درست کنند تا بتوانند در بین مردم زندگی کنند. چرا که مردم اینگونه افراد را مذمت کرده و می پرسیدند که چرا امام را یاری نکردید و بازگشتید و آنها نیز در جواب می گفتند که امام حسین علیه السلام بیعت را از ما برداشته و گفتند که اینها با من کار دارند و شما می توانید بروید و ما نیز به خاطر سخن ایشان برگشتیم.
بنابراین باید سعی کنیم تا قیام عاشورا و نهضت الاهی امام حسین علیه السلام را با معیارهای الاهی که متقن ترین و مطمئن ترین مرجع می باشد،دنبال کنید تا به شناخت حقیقی و و اقعی دست یابیم.
و اما امروز
حق و باطل همیشه هست و هر کدام را رهروانی است. امروز قافله سالار جبهه حق، وجود مبارک بقیةالله عجلاللهتعالیفرجهالش ریف است که دلی پرخون از ظلم ظالمان،مکر منافقان و سکوت مدعیان انتظار دارد. اکنون هر روز ما عاشورا است و تیرهای دشمن هر لحظه عزت اسلام را نشانه رفته اند. یزید مرده است، اما یزیدیان زنده اند. شمر نیست، اما بدتر از شمرها پراکنده اند.
آیا برای آمدن حسن زمان آماده ای؟ آیا قلب خود را از دوستی یزیدیان خالی کرده ای؟ دوستی مسلم ها به دل داری یا ابن یزیدها؟ یا مثل خیلی از کوفیان انس با زندگی و راحتی، تو را از دایره این نبردها بیرون کشیده است؛ که اگر اینگونه باشد بدان که باید دنباله رو حق بود یا باطل. و حالت دیگری نیست، چه آنان که با عمل و اقدام، دشمنان حق را یاری کردند و چه آنها که با سکوت، مهیا کننده زمینه ظلمشان شدند؛ هر دو از لشکر جبهه باطلند.
اکنون، نیک در خود بنگر، که آیا عاشق راستین حسین هستی؟ که اگر این چنین باشد، باید عاشق جهاد و شهادت باشی. ببین به خاطر دین، از چه ها گذشته ای که غیر از تو نگذشته اند؟ و در نهایت بنگر که از مدعیان راحت طلبی یا منتظران شهادت طلب؟
آنان که رفتند کار حسینی کردند. آنان که ماندند باید کار زینبی بکنند و گرنه یزیدند.
بیایید اگر مرهمی بر داغ مصیبت ثارالله علیه السلام، بر دل مولایمان بقیةالله ارواحنا فداه نیستیم،با معصیت قلبش را نرنجانیم.
یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدر الحسین بظهور الحجة
پی نوشت:
1 - سوره قصص آیه 22
2 - سوره اعراف آیه 142
3 - ر.ش بررسی شخصیت اهل بیت در قرآن، نوشته دکتر نقی پورفر ص136 تا 143
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:24 AM
واقعه عاشورا، حقیقتى تاریخى است که شباهت غریبی با اساطیر دارد. اسطوره نه به معناى خرافه، بلکه داستانى شکوهمند و رمزناک است که پیش و بیش از آن که بیانگر واقعیات و «هست»ها باشد، تبیین نمادین «باید»هاست.
بی هیچ مقدمهای، این پرسش جدى را در عرصه عاشورا پژوهى مىتوان مطرح کرد که آیا حداقل حماسهاى همسنگ و برابر با سوک سیاوش در شاهنامه فردوسى، براى سیدالشهداء و حماسه خونین و عظیم وى در فرهنگ شیعه سروده شده است؟ پاسخ، ما هرچه باشد، بیانگر کوتاهی ما درباب آفرینش ادبی عاشورایی است .
گفتمان مسلط عاشورا، مع الاسف، گفتمانى تراژیک است که آن هم با نگاه اسطورهاى و نوعى گرایش متافیزیکى اغراقآمیز و غلوگونه آمیخته شده و بیش از این که نسبتى با واقعه حماسى/ عرفانى عاشورا داشته باشد، انعکاسِ اجتماعىِ سوگواری هاى شخصى و دردهاى فردى/ جمعى و بازخوانى آلام تاریخى و خشونتها و ستمهایى است که بر خود ما رفته است و عاشورا، ملجأ و پناهگاهى تا در سایه اندوهبار آن بر سرنوشت خویش گریه ساز کنیم. یا در بهترین شرایط هدف ما این است که با گریستن، برائت وجدان و سبکبارى روحانى پیدا کنیم. بدون این که تأمل و تفکرى عمیق در بنیادها، ذات و آثار این واقعه داشته باشیم.
اکتفا و اقتصار ورزیدن به بُعد کلامى واقعه و غفلت از ابعاد عرفانى و وجود شناختى عاشورا نیز از دیگر نقایص و کاستىهاى فرهنگ موجود عاشورایى است. نگاه و رویکرد پسیکولوژیک و نفسانى به واقعه عاشورا که نتیجه قهرى آن ایجاد نوعى امنیت روانى و جنبه عاطفى دارد، اگر مسبوق و مصبوغ به مبانى معرفتى و وجودى نباشد با کوچکترین شبههاى، دچار تزلزل شده و فرو مىریزد.
با بررسى کلى ادبیات عاشورا (شعر عاشورایى)، به ویژه بررسى اشعارى که طى دو دهه اخیر سروده شده است برخى کاستىها مشاهده مىشود. بىتردید، اشاره به این نکات و نقاط منفى، صرفاً با انگیزه گوشزد و هشدار به شاعران متعهد جهت اصلاح بینش و نگرش خود به عاشورا صورت میگیرد، نه تخطئه یا - خداى ناکرده - تضعیف ادبیات عاشورا. هنر اگر در قالب ادبى متناسب با آن ریخته نشود و ظرف مناسب خود را نیابد فاقد تأثیر خواهد بود.
نگارنده با بررسى و مطالعه صدها شعر مربوط به عاشورا برخى علل «در حاشیه ماندن ادبیات عاشورا» را به شرح ذیل یادآورى مىنماید:
الف. تکرار مکرّرات و زیادهگویى بدون نوآورى.
ب. شعارى بودن اشعار، کلىگویى و بىتوجهى به صبغه ادبى در آفرینش آثار عاشورایى.
ج. رجوع به وقایع غیرمستند و تحریف شده و خلاء مقبولیت تاریخى.
د. بهره جستن از بیان غیرعینى و مفهومى و به کارگیرى ترکیبات کلیشهاى و فقدان آرایههاى تصویرى و حسّى.
ه. غفلتورزى از ابعاد عرفانى، حماسى و به طور کلى ارزشی عاشورا و انحصار آن در بُعد سوگوارى و عاطفى
و. بىتوجهى به تأثیر اعجازگونه القاء غیرمستقیم مضامین عاشورا و روى آوردن به القاء بىواسطه پیامهاى عاشورا.
ز. عدم شناخت وافى نسبت به شخصیت قهرمانان کربلا و پایگاه حقیقى آنان.
ح. و از همه مهمتر، عدم تأمل عمیق فکرى و فلسفى در حادثه
عاشورا و رویارویى آگاهانه و آزادانه حسین بن على و یارانش با پدیده مرگ، و عدم استخراج اصول و مبانى وجودشناختى (اگزیستانسیالیستی)، معرفتشناختى و انسانشناختى این حادثه بزرگ و مقدس.
در انتخاب آثار گزیده و مطرح عاشورایى، توجه به موارد مزبور و لزوم حضور آنها در شعر امرى لازم و بایسته بوده، خلاء وجودى یکایک آنها به نقص و کاستى آن اثر منجر خواهد شد. چرا که بر کالبد استوار و لایزال عاشورا، خلعت و جامهاى فاخر و چشمنواز، زیبنده است و عاشورا از آثارى که سنخیت و تناسبى با آن ندارند مستغنى بوده و خواهد بود.
در این مقال و مجال اندک در پی پاسخ این پرسش نیستیم که چرا از دورة صفوی تا به حال، شعر عاشورایی ما بر مدار ترکیببند محتشم کاشانی چرخیده است و شاعران، همه، آثاری آفریده اندکه هم در صورت و هم در معنی شباهت وهمسانی غریبی با آن دارد؟تنها میتوان اشاره گون از کنار بحث عبور کرد که ادبیات در هر جامعهای جزئی از مجموعه و ارگانیزم پیچیده و در هم تنیده اجزاء آن دیار است واگر برسرزمینی خاک سرد سکون و رکود پاشیده شده باشد،از ادب وهنرآن جا نیز نبایدتازه رویی و طراوت را توقع داشت.
در این جا صرفا به معرفی و بررسی سه اثر گزیده ی عاشورایی خواهیم پرداخت . درباره ی تبیین و نقد آثار محتشم و عمان برخی کارها صورت گرفته است علاوه بر این، ترجیع بند " با کاروان نیزه" اثر علیرضا قزوه، از فاخرترین و شکوهمند ترین شعرهایی ست که تا به حال در باره ی واقعه ی عاشورا سروده شده است.بی شک میتوان این شعر را سومین ضلع مثلث ماندگار وشکوهمند عاشورایی،یعنی سوگچامه ی درخشان محتشم کاشانی و گنجینه ی اسرار عمان سامانی به شمار آورد.
ترکیببند محتشم کاشانی
این مرثیه، بسیار استادانه و زیبا سروده شده است و برخى از ادبا، این ترکیببند را «جاودانهترین سوگچامه تاریخ نظم هزار ساله پارسى» به شمار آوردهاند. به عقیده محققان و منقتدان ادبى «سروده والاى او (محتشم) هرگز مشمول گذشت روزگاران نشده است و مثل اصل مصیبت عظیم و بىمانند حضرت سیدالشهداء به مرور سالیان هیچگاه کهنگى نپذیرفته و هر روز در تجدد و تازگى بوده است»[1]. استقبال دهها شاعر بعد از محتشم تا زمان حاضر از ترکیب بند غرا و رسای او،نشانه مقبولیت، اهمیت و اثرگذاری خاص این شاعر بر متأخران است. کتیبههای منقش به ترکیب بند معروف این شاعر بلند آوازه در هیبت بیرقهای سرخ و سیاه، مهم ترین نماد قبول عام این اثربوده است. در ابتداى این ترکیببند، محتشم با تجاهل العارفى زیبا و سپس به واسطه صنعت براعت استهلال، با به دست دادن شمهاى از واقعه، از داستان غمانگیز بلندى پرده برمىگیرد. استفاده از آیات و روایات و تلمیحات مذهبى و دینى در این ترکیببند به وفور انجام شده است.
استفاده از صناعات لفظى و ادبى، بخصوص واجآرایى (آلیتراسیون)[2]، تناسب، جناس (در انواع متنوع آن)، صنعت تشخیص، اغراق[3]، استعاره و کنایه[4]... نیز از جمله اوصاف و امتیازات ترکیببند او به شمار مىرود.
در شاهکار محتشم، نوع نگاه شاعر و زاویه دید او متغیر است و به صورت سیرى از عالم خاک و نباتات تا عالم اعلى و حتى تا ذات خداوند ادامه مییابد که محتشم با رعایت ادب شرعى، به طرزى بدیع و شگفت این مسأله را چنین زیبا مطرح کرده است:
کرد این خیال، و همِ غلط کار، کان غبار/ تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه برى، ذات ذوالجلال/ او دردل است وهیچ دلى نیست بىملال..
با این همه در شعر محتشم، نکتهها و نقطههای دل آزاری نیز دیده میشود که از آن جمله میتوان به باور - داشتِ محتشم به جبری بودن حادثه ی عاشورا اشاره کرد، علاوه بر این محتشم چرخ را مسبب و باعث حدوث واقعه ی عاشورا میداند[5] و فقط در یک بیت! به مسأله و فلسفه ی عقوبت مخالفان امام (ع) پرداخته است.
گنجینه اسرار عمان سامانى
یکى از شاهکارهاى ادبیات عاشورایى، مثنوى گرانسنگ گنیجینه اسرار، اثر تاجالشعراء میرزا نورالله عمان سامانى است، مرثیهاى حماسى و عرفانى در بیان رموز و لطایف عارفانه حادثه کربلا، که به تعبیر مرحوم جلالالدین همایى در مقدمه مخزنالدرر عمان، اگر او اشعارى بجز گنجینه اسرار هم نداشت، در موفقیت او تردیدى نبود. این مثنوى ارجمند 812 بیت است و در سال 1355 تدوین شده است[6]. به حق باید گنجینه اسرار را نقطه عطفى در تاریخ ادبیات عاشورایى تلقى کرد. شروع مثنوى با مقدمهاى عرفانى و مسجع است در تحمید بارى تعالى: «معشوق مطلقى را حمد و ستایش سزاست - جل جلاله - که تمام موجودات عاشق و مقید اویند، همه راه اوست مىپویند و وصل اوست مىجویند و حمد اوست مىگویند...»[7]. مقدمه کتاب از لحاظ صناعات و زیبایىهاى ادبى قابل قیاس با متون مطرح ادبى و عرفانى است. البته تأثیر گلستان سعدى در جاى جاى آن مشهود و محسوس است. این مثنوى به قسمتهاى مختلف منقسم است و هر فصل با مقدمه و معرفى کوتاهى با جمله «در بیان...» آغاز مىگردد. فصل اول در بیان تجلى است و شروع آن ابیاتى سخت آشنا و زیبا که ترنم موزونى بر لبان شیفتگان عرفان است:
کیست این پنهان مرا در جان و تن / کز زبان من همىگوید سخن
اینکه گوید از لب من راز کیست؟ / بنگرید این صاحب آواز کیست
در من این سان خودنمایى مىکند/ ادعاى آشنایى مىکند
کیست این گویا و شنوا در تنم ؟/ باورم یا رب نیاید کاین منم...[8]
عمان سامانى با مقدمهای عرفانى، وارد قضیه عاشورا مىشود. جام شرابی تابسوز و مردافکن در میانه ی بزم نهاده اند و حریفی خوش و سرمست میطلبند تا جرعهای از جام بلا/ولا را بنوشد، وی باز به قصه پیامبران برمىگردد و حکایت بلایاى مقربان بزم را مىگوید، حکایت آدم و نوح و ایوب و خلیل و یونس و یوسف و یعقوب و موسى و عیسى و احمد(ص) و مرتضى(ع) و امام حسن مجتبى(ع).
مجتبى زان باده تا سرمست گشت شد دلش خون و فرود آمد به طشت
عمان به نام حضرت سیدالشهداء(ع) که مىرسد، از خود بیخود مىشود و از غیرت نمىتواند نام او را بر زبان آرد. وى خود را غرقه در دریاى خون مىبیند. چرا که آن «سخنگوى از لب خود» را یافته است:
شوخ شیرین مشرب من کیستى؟ / اى سخنگوى از لب من کیستى!
عمان این مى پرمشعله را سوزاننده مشغله عارفان مىداند، شرابى که رهروان از آن مستىها خواهند کرد. فصول بعد، شرح برخى صحنههاى عاشورا و تأویلهاى عرفانى مستفاد از آن است. این تأویلها بخصوص در بیان داستان حزین یزید ریاحى و سقای کربلا سخت شنیدنى و دلکش است.
عمان، سیدالشهداء(ع) را بحر محیط مىداند و با عتابى لطفآمیز، خطاب به علمدار عاشورا مىسراید:
اى ز شط سوى محیط آورده آب/ آب خود را ریختى، واپس شتاب
آب آرى سوى بحر موجخیز/ بیش از این آبت مریز، آبت بریز!
نکته جالب توجه این که عمان از فروغلطیدن به ورطه اتحاد و دام حلول به شدت مىپرهیزد و یادآورى مىکند که اتحاد ائمه و ذات الوهیت، نسبتى با آراء موهن و مردود پارهاى از غلات ندارد و چیزى شبیه نسبت آهن و آتش است.
حق همىداند که غالى نیستم / اشعرى و اعتزالى نیستم
اتحادى و حلولى نیستم/ فارغ از اقوار بىمعنى ستم
پرسش مهمی که در نقد شعر عمان به ذهن متبادر میشود این است که آیا دیدگاه و رویکرد عرفانی به واقعه ی عاشورا، علیرغم دل انگیزی و هوشربایی خاص خود،به نوعی غفلت از وجوه زمینی و انسانی واقعه ی عاشورا منجر نخواهد شد ؟ و آیا چنین رویکردی راه را برای ورود تحریفات به فرهنگ عاشورا هموار نمی کند ؟ به عنوان نمونه یکى از قضایایى که در حادثه کربلا از نگاه صاحبنظران تحریف و برساخته و قضیه جعلى محسوب است،قضیه عروسى و دامادى قاسم است که مورخان و پژوهشگران عاشورایى به شدت این مسأله را مورد انتقاد قرار داده و معتقدند که عروسى قاسم جزو تحریفات عاشورا است. اما در گنجینه اسرار این واقعه آمده است و از آن استفاده عرفانى شده است!
آرزو را ترک گفتن خوشتر است/ با عروس مرگ خفتن خوشتر است
کى خضاب دستتان باشد صواب / دست عاشق را زخون باید خضاب
با کاروان نیزه سومین شاهکار ادبیات عاشورایی به شمار میآید . پیش از بررسی این ترجیع بند ضرورت دارد که اشارهای کوتاه به چند شعر درخشان عاشورایی در گستره ی ادبیات انقلاب اسلامی داشته باشیم.
1. گنجشک و جبرئیل: حادثهاى در زبان
از جمله دفترهاى شعر عاشورایى که به حقیقت باید آن را نقطه عطفى در ادبیات عاشورا تلقى کرد گنجشک و جبرئیل سروده زنده یاد حسن حسینى شاعر معاصر است. این مجموعه مشتمل بر سى شعر نو در خصوص حادثه عاشورا است[9]. از جمله نقاط قوت و استحکام این مجموعه مىتوان به موارد زیر اشاره کرد:
الف) استفاده از عنصر تفکر و اندیشه: این عنصر تشخّص خاصى به شعر حسینى بخشیده است و آن را از بسیارى از دفترهاى شعر عاشورایى متمایز کرده است:
تبرّى مىجویم، / از سنگ جاهلى / که نرخ مروارید محمدى را شکست / از پولادى که در کوفه / برج آفتاب را به دو نیمه کرد / و در عاشورا بوسهگاه نبى را درنوردید.
ب) عطف توجه به عنصر فرم و ساختار شاعرانه، این مسأله در غالب شعرهاى مجموعه مزبور، مشهود است. به خصوص در شعر «گنج در دیوار» که از لحاظ فرمالیستى، اثرى در خور توجه است.
ج) کاربرد واژگان و عبارات روزمره یا متداول با ظرافت بینش و دیدى خاص:
آه اى عالم ربانى عشق! / در کتاب ابدى / شرح منظومه بیدارى ما را بنویس[10].
د) استفاه از بیان طنز در اثرى تراژیک: شاعر براى تعمیق گزندگى و تبیین ابعاد حماسه عاشورا در برخى شعرها به زبان طنز روى آورده است. در شعر «زیارت نواحى مقدس»، وى با بیانى طنزآلود چنین سروده است:
از نان مگو / فکر ایمان / دندان را مىشکست / و سوءهاضمه / از دو سو بیداد مىکرد...[11]
به طور کلى مجموعه گنجشک و جبرئیل در شمار دفترهاى موفق ادبیات (شعر) معاصر ایران قرار دارد و مىتواند به مثابه طلیعه مبارکى در افق ادبیات عاشورایى، درخشندگى و جلوهگرى نماید.
2. بر خشک چوب نیزهها
على معلم دامغانى، شاعر مثنویهاى بلند و نوآئین اوائل دهه هفتاد به شمار مىرود. وى بدون اعتنا به داورى برخى ناقدان، اقدام به استعمال اوزان بلند به جاى اوزان کوتاه در مثنوى نمود. تا به حدى که وى را به عنوان شاعر وزنهاى نامتعارف مىشناسند. بىتردید مهمترین شعر وى در بحر رجز، شعرى است که در خصوص حماسه عاشورا سروده است و وزن آن «مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع» مىباشد. از جمله دیگر اوصاف شعر معلم که در شعر مورد نظر کابرد داشته استفاده از ردیف در شعر است و همین امر باعث استحکام و صلابت شعر وى شده است.
زبان و ساختار زبانى اشعار على معلم نیز از سویى ریشه در سبکهاى خراسانى، هندى و عراقى دارد و از دیگر سوى متوجه دگرگونى زبانى در شعر معاصر است و این تلفیق، برجستگى و تشخّص خاصى به شعر وى بخشیده است. وفور تلمیحات و اشارات قرآنى - روایى نیز جلوه خاصى به شعر وى بخشیده است. شعر عاشورایى معلم با بیان واقعه اسارت و بر نیزه بردن سرهاى امام حسین(ع) و اصحاب وى شروع مىشود:
روزى که در جام شفق مل کرد خورشید / بر خشک چوب نیزهها گل کرد خورشید
استفاده از استعارههاى دلنشین و تصویرسازى شاعران در جا جاى مثنوى مزبور مشاهده مىشود:
شید و شفق را چون صدف در آب دیدم / خورشید را بر نیزه گویى خواب دیدم
بر صخره از سیب زنخ برمىتوان دید / خورشید را بر نیزه کمتر مىتوان دید
شعر معلّم را گذار از مرحلة تأثر به مرحلة تفکّربرشمرده اند و این سخنی گزافه نیست، چرا که تاریخ مرثیه سرایی این مرز و بوم، با پدیده ی تحریک عواطف و اثر گذاری احساسی، همزاد بوده است ومهمترین عنصرى که این مثنوى را از سایر اشعار عاشورایى متمایز ساخته و برتر مىنشاند توجه به بعد حماسى و شکوهمند عاشورا و اجتناب از رویکرد عاطفى محض و منفعلانه به این واقعه است. نهیب و سرزنشى بیدارگرانه که جانهاى خفته را مخاطب قرار داده و آنان را به تفکر در علل واقعه و اندوهخوارى بر سکوت استمرارى آنان فرامىخواند:
در برگ ریز باغ زهرا برگ کردیم / زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم
چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما/ تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما
علاوه بر این لازم است ذکری از شعرهای عاشورایی سلمان هراتی، موسوس گرمارودی،جلیل واقعطلب، محمدکاظم کاظمى، محمدعلى مجاهدى، محمدرضا آقاسی و... در میان آورد.
با کاروان نیزه، اما نگینی تابناک بر انگشتری ادب عاشوراست این ترکیب بند،آمیزهای از ویژگیهای دو سبک عراقی وهندی است هم عاشقانه سرایی و کلمات گدازان و سوزناک و عشق آلوده ی سبک عراقی در آن بسیار به کار رفته است وهم نازک خیالیها و باریک اندیشیهای سبک هندی:
قرآن منم چه غم که شود نیزه، رحل من/ امشب مرا در اوج ببین سرفرازتر
عشق توام کشاند بدین جا، نه کوفیان/ من بینیازم از همه، تو بینیازتر....
معاصرت زبانی و پرهیز از شکستن کلمات و کهن گرایی، نیز بر دل انگیزی شعر افزوده است :
اشارههای شاعرانه و طعن آلود به اشخاص/ وقایع تاریخی نیز به رئالیستی شدن فضای شعر کمک کرده است :
پیشانی تمامیشان داغ سجده داشت / آنان که خیمهگاه مرا تیر میزدند
این مردمان غریبه نبودند،ای پدر/ دیروز در رکاب تو شمشیر میزدند
ماندند در بطالت اعمال حجشان / مُحرم نگشته تیغ به تقصیر میزدند
در پنج نوبتی که هبا شد نمازشان/ بر عشق، چار مرتبه تکبیر میزدند
شعر در یک بافت و ساختار تراژیک و سوگناک پدید آمده و با سلوکِ راوی/ شاعر در پردههای دلکش و خون افشان عاشورا ادامه مییابد [12] و علیرغم این که اندوهی ژرف بر کلمات آن سایه افکنده است چندان لطیف و دلنشین توصیف شده است که شوری غریب در ذهن و جان مخاطب بر میانگیزد:
از دست رفته دین شما، دین بیاورید! / خیزید، مرهم از پی تسکین بیاورید!
دست خداست، این که شکستید بیعتش/ دستی خدای گونهتر از این بیاورید!
وقت غروب آمده، سرهای تشنه را/ از نیزههای بر شده، پایین بیاورید
مشب برای خاطر طفل سه سالهام / یک سینه ریز، خوشهی پروین بیاورید!
گودال، تیغ کند، سنانهای بیشمار/ یک ریگزار، سفرهی چرمین بیاورید!
سرها ورق ورق، همه قرآن سرمدیست!/ فالی زنید و سورهی یاسین بیاورید!
در نگاهی گذرا ازدریچه نقد صورتگرایی به این شعر میتوان به موارد ذیل اشاره کرد.
الف) شعر با کاروان نیزه از انسجام (integritas )بر خوردار است.یعنی بریده بریده وتودهای فاقد نظم وپراکنده تلقی نمی شود وواجد کلیت است. البته نباید از یاد برد که این کلیت درسایه سار وحدت موضوعی وعاطفی متعلق شعر به دست آمده است.
ب) این شعر دارای ویژگی هماهنگی(consonantia) به مفهوم لزوم یکپارچگی وتناسب در اثر است. این تناسب هم در گستره ی کمیت خود را نشان داده است وهم در حوزه ی کیفیت.این نکته نیز لازم به یادآوری است که در شعر «باکاروان نیزه»، هماهنگی، صرفا از نظر فرم بیرونی وساخت اثر نیست، بلکه شامل تناسب میان صور خیال و جنبههای احساسی و عاطفی نیز هست.
ج) مهم ترین نکتهای که در نقد صورتگرایانه ی شعر مزبور باید به آن اشاره شود این که در این شعر عنصر درخشش (claritas) یعنی وجود جوهر زیبایی شناختی و «آنِ» نهفته در اثر، مشهود و محسوس است. چیز یکه از آن به افسون شعر یا سِحر کلام تعبیر کرده اند . اثر گذاری و تحریک عاطفی و ادراکی مخاطبان در شعر مزبور را میتوان مرهون همین لطیفه ی مُلهمه و «آنِ وصف ناشدنی» دانست.
از دیدگاه نقد اسطورهای نیز حضور و ظهور اسوهها و اسطورهها در این شعر چشم گیر است . البته حضور اسطوره در این شعر قزوه صرفا در حد ذکر نام و استفاده از آنها به عنوان پیرایههایی در تعابیر شعری در حد سطوح ولایههای بیرونی شعر نیست، بلکه بهره گیریهایی تصویری بیشتر مبتنی بر تشبیه یا استعاره است.این شکل از استفاده،اگر چه در حد یک تلمیح یا اشاره بر اساس زمینههای قابل تداعی صورت گرفته است، اما در اکثر بندهای شعر،در توان القایی و تاثیری شعر مفید افتاده است، بیآنکه منزلت حضور اسوهها را در شعر کلیشهای یا نازل نماید ...
پینوشتها
[1] . ترکیببند محتشم به خط شکسته منسوب به درویش عبدالمجید، دیباچه شادروان سیدحسن سادات ناصرى، تهران، انجمن خوشنویسان ایران، 1365، ص 15.
[2] . روزى که شد به نیزه سر آن بزرگوار / خورشید سر برهنه برآمد زکوهسار (واجآرایى 9 بار)
[3] . بودند دیو و دد همه سیراب و مىمکید / خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا (سلیمان، خاتم، دیو)
- و آنگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد / نوعى که عقل گفت قیامت قیام کرد (جناس اشتقاق)
- خاموش محتشم که دل سنگ آب شد / بنیاد صبر و خانه طاقت خراب شد (تشخیص: سنگ)
- خاموش محتشم که به سوز تو آفتاب / از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد (اغراق)
[4] . کاش آن زمان که کشتى آل نبى شکست / عالم تمام غرقه دریاى خون شدى (کشتى، استعاره از حضرت سیدالشهداء است)
- از صاحب عزا چه توقع کنند باز / آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند (صید حرم، کنایه از امام حسین(ع) است)
[5] .ای چرخ! غافلی که چه بیداد کردهای / وز کین، چهها در این ستمآباد کردهای!
[6] . عمان سامانى، مقدمه گنجینة الاسرار، به کوشش فریدون حداد سامانى، بىجا، نشر عمان، 1372، ص 27.
[7] . همان، ص 23.
[8] . همان،، صص 24 و23.
[9] .حسن حسینى، گنجشک و جبرئیل، تهران، افق، 1371، ص 32.
[10] . همان، ص 82.
[11] .همان، ص 20.
[12] . یکی از امتیازات این ترکیب بند، کاربرد زبان روایت اول شخص است . این مسأله هم به صمیمیت فضای شعری کمک کرده و هم یادآور اتحاد وجودی شاعر با واقعه و بیانگر عدم انفکاک از ذهن و زبان مخاطبان آن در هر زمان و مکان است. پیش از قزوه، در مثنوی درخشان علی معلم دامغانی این هنرنمایی صورت گرفته بود. 1385/10/25
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:25 AM
اگر بگوییم که قوام تشیع به عاشورا است، سخن گزافی نگفتیم. آنچه از منابع روایی حادثه کربلا به دست می آید، دربردارنده مطالب بسیاری است که طرح هرکدام، می تواند جامعه ای را از بن بست بیرون آورد. مثلا:
روحیه شجاعت، می تواند انسان را از وابستگی و استثمار برهاند و روحیه شهامت، انسان را از جهل و شجاعت احمقانه. در مشی امام حسین (ع)، نکات فراوانی است که پردازش به آن، خود کتابی قطور خواهد شد كه ما گوشه هایی از آن را فهرست وار خدمت خوانندگان عزیز ارایه می کنیم:
الف) پیام های نهضت ابا عبدالله الحسین (ع) (بدون ذکر اهمیت در تقدم و تأخر)
1. آزادگی:
آزادی و آزادگی دو ویژگی بارز امام حسین (ع) است. ایشان در برابر انواع روش های استعماری (خواهش، تطمیع، تهدید و... ) با عزمی راسخ و با تشخیص شرایط ---------- ـ اجتماعی عصر خود، به مبارزه با یزید می پردازد. کافی بود تا یک تصمیم از ده ها تصمیم حضرت (ع) در این حادثه بی بدیل، نادرست از آب درآید، آن وقت کل این حادثه بزرگ تحریف می شد و اثر خود را از دست می داد (در خلال این مقال، گوشه هایی را یادآور می شوم).
2. علم:
بی شک امام حسین (ع) دقیق ترین و عالمانه ترین روش را برگزیدند و همواره تا لحظه های شهادت از راه علم، درایت و تدبیر بیرون نشدند. خروج او از مدینه، مکه، انتخاب راه، توقف در منزلگاه های گوناگون، انتخاب سرزمین نینوا، سخنرانی ها و همه و همه از روی حکمت و درایت بود.
3. صبر، استقامت و حلم:
صبر در شرایطی برای انسان حاصل می شود که او چاره ای بر تحمل کردن ندارد، اما نوع برخورد با صبر مهم است. گاه آدم ها از اوضاع پدید آمده، گلایه و شکایت می کنند، اما اولیای الهی آن را با رویی گشاده می پذیرند، حال آن كه حلم بر عکس آن است؛ یعنی می تواند اقدام کند، ولی به دلایلی و یا مصلحت اقوایی آن شرایط سخت را تحمل می کند. (که در بخش 8 این دلایل را عرض خواهم کرد) و راضی و خشنود از رویارویی با سختی هاست.
حسین (ع) با حلم، صبر و استقامت بی نظیر خود و یاران، توانست پایه های کجی که به نام دین در جامعه رواج پیدا کرد بود، دوباره به راه اصلی برگردانده و همان سبب فروپاشی نظام نالایق بنی امیه شد.
4. معنویت:
در اوج جنگ و قتال از توجه به معنویت، اخلاق، انسانیت، تلاوت قرآن و نماز باز نمی ایستد. اساسا جنگ حسین (ع) با یزید بر سر همین اخلاق و معنویت و پرده برداری از چهره تزویر و ریای بنی امیه است که غاصبانه به نام دین و حکومت دینی، ریاست می کنند و کسی جز حسین (ع) نمی تواند این رسوایی را عیان کند، همان گونه که کسی جز علی (ع) نتوانست چهره خوارج، آن جاهلان متنسک مقدس مآب را آشكار کند.
5. تصمیم قاطع:
تصمیم قاطع برای انسان های بزرگ بسیار مهم است، زیرا با کوچکترین حرکت نابجا، برای همیشه کیش و مات می شوند، اما اگر پیش از تصمیم قاطع، عناصری چون معنویت و تقوی، علم، درایت، تدبیر، شناخت دقیق شرایط جامعه وجود داشته باشد، جایی برای نگرانی نخواهد بود و حسین (ع) کسی است که همه آن شرایط را چون آیینه می دید و برایش از روز روشنتر بود.
با تصمیماتی که می گیرد، افراد کوته بین زمان خود را متحیر و آیندگان تیزهوش را از دوراندیشی خود به ستایش وا می دارد (این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست).
6. دلسوزی:
یکی از صفات بارز امام حسین (ع) دلسوزی است. نه تنها برای دوستان، بلکه برای دشمنان هم دل می سوزاند. او همچون جدش(ص) رحمه للعالمین است. آب را بر دشمن نمی بندد. هر چند بین آنان زن و کودک نبود! و به قاتل خود لبخند می زند و او را موعظه و نصیحت می كند.
7. ایثار:
مقام ایثار، مقام فنا شدن برای معبود است. ایثارگر، بیش از جان چیز دیگری ندارد و آن را در طبق اخلاص گذاشته و می گوید:
جان چه باشد که فدای قدم دوست کنم این متاعی است که هر بی سروپایی دارد
در ایثار جای استدلال و دلیل نیست. تا ثابت کند کی چه باید بکند. جای عشق و عرض ارادت است (در مسلخ عشق جز نکو را نکشند).
8. قیامی با سازگار طبیعی:
فرق صبر و حلم را در شماره 3 عرض کردیم. اکنون در توضیح دلایل آن عرض می کنیم که:
امام حسین (ع) به دلایلی (ان الله شاء ان یراک قتیلا) و برای جاودانه شدن این حماسه می بایست از راه اسباب و مسببات طبیعی این نهضت را به آخر برساند که اهم این حکمت ها بدین قرار است:
الف) حرکت از راه های عادی و طبیعی و بدون استفاده از راه های میانبر و غیر متعارف.
ب) نپذیرفتن کمک از امدادهای غیبی و پیشنهاد پیشوای اهل جن دال بر نابود کردن لشکر یزید به کمک همه جن های متدین.
پ) بیرون نرفتن از سبیل جوانمردی
9. فرصت به دشمن:
درخواست امام حسین (ع) برای به تأخیر افتادن جنگ، سه علت عمده داشت:
یک: خالص کردن یاران خود و برداشتن بیعت از آنان تا هرکس ذره ای غش و ناخالصی در او هست جدا شود.
دوم: رفتار عبادی و معنوی امام حسین (ع) و یاران در شب عاشورا، بیانگر تدین واقعی آنان به دین اسلام است و شاید اثر مقطعی خود را بر دشمن بگذارد ـ که اینچنین شد ـ هر چند اثر درازمدت آن تحقق پیدا کرده است.
سوم: شاید فرصتی باشد برای کسانی که در خواب هستند که در نتیجه آن افراد بسیاری شبانه از سپاه یزید به جمع یاران حسین آمدند که به دلیل شهرت حر بن یزید ریاحی، بسیاری از آنان از دید مورخان حادثه، مغفول مانده اند، اما در برخی از کتب که آمار شهدای کربلا را تا 140 نفر ذکر کرده اند، بعید نیست که افراد اضافه شده همان پناهندگان به لشکر حسین (ع) باشند.
10. دوری از ذلت:
شعار جاودانه حسین (ع) هیهات منا الذله، پرچمی شد برای همه آزادی خواهان که تا امروز این شعار؛ خون تازه به کالبد مجاهدان در راه خدا می دهد.
من کان یرید العزه فلله العزه جمیعا، عزت تنها نزد خداست. حسین(ع) با خدا معامله کرد و ما ثمره اش را بعد از چهارده قرن هنوز می بینیم و ادامه خواهد داشت. 11. نوع نگاه به مرگ:
بررسی شعارهایی که حضرت اباعبدالله (ع) ایراد می فرمود، نیازمند واکاوی شرایط آن زمان است. یکی از آن شعارها، شعارلا اری الموت الا سعاده و الحیاه مع الظالمین الا برماست که می فهماند جامعه آن روز بی تفاوت و بی انگیزه شده بود. هر کس به فکر زندگی شخصی خود بود، حاضر به مبارزه و ایثار نبود. ارکان بنی امیه با ظلم و شکنجه های فراوان و به شهادت رساندن یاران علی (ع) هرگونه نشاط عمومی را از مردم گرفته بودند و آنها در برابر همه چیز، دیگر بی انگیزه شده بودند. برایشان فرق نمی کرد که یزید حاکم آنها باشد یا فرد دیگر.
اما حسین (ع) این سیاهی و ظلمت را می درد و در برابر حکومت ظالم و فاسد یزید می خروشد و کاخ بی بنیان و پوشالیش را رسوا می کند و نوع نگاه به مرگ را از حالت ننگ به سعادت و خوشبختی تغییر می دهد.
و ده ها موضوع دیگر که هر کدام خود کتابی است برای هدایت و الگوپذیری از حادثه کربلا.
ب) آسیب شناسی شرایط موجود:
بررسی آسیب های زمان، نه کاری است آسان و نه بدون مخالف، زیرا آنهایی که همیشه از آب گل آلود زمان ماهی فرصت را صید می کنند، در صدد هستند تا هوی ابری و غبارآلود باشد و در این ظلمت جهل بر نرده بام مردم بالا رفته و دشنه خود را در پشت سفیران هدایت و نور وارد سازند. آنچه در زیر می آید، گزیده ای است از آسیب های امروز که وظیفه پاسبانان حقیقی (حوزه های علمیه) است که از نهال دین با حساسیت و دقت روز افزون، از آن مراقبت کند.
1. محتوی:
فهم پیام های عاشورا، اهداف و ابعاد گسترده آن و تطبیق آن با اوضاع كنونی جهان (داخلی و خارجی) و تدبیر راه کار برای برون رفت از آن.
2. منابر:
عزیزان اعزه علما و روحانیت بزرگوار، ضمن مطالعه های دقیق و دوباره در حادثه عاشورا به دو شیوه همزمان عمل فرمایند:
الف) ذکر روایت این حادثه از کتب معتبر در حد چند دقیقه در هر منبر
ب) تجزیه و تحلیل مبتنی بر استدلال و اجتهاد، گسترش و کاربردی کردن مفاهیم و پیام های عاشورا بدون سانسور و بدون غرض های خاص حزبی و جناحی. مردم تشنه معارف اهل بیت (ع) هستند، نه مصرف کردن مبانی دینی و ارزشی برای توجیه بعضی کارهای ---------- و ---------- بازی؛ هر چند ---------- به معنی تدبیر امور و داشتن برنامه برای به هدف رسیدن احکام متعالی اسلام، چیزی نیست که بشود آن را از حوزه دین جدا کرد و این است مفهوم ---------- ما عین دیانت ماست.
3. توجه به سنت های درست گذشته:
باید توجه داشته باشیم که با همین روش های سنتی بود که چهارده قرن، مفاهیم ارزشی دین به بهانه محرم و صفر نسل به نسل به ما رسید. به بهانه تجدد نباید آن را به فراموشی سپرد. استفاده از همه ابزار نوین رسانه ای باید صورت بگیرد، اما رسانه های جمعی نباید جایگزین روش سنتی شود؛ هر کدام سر جای خود.
توجه به برگزاری منابر توسط اعاظم علما در جامعه امروز، کاری است ضروری؛ هر چند در میان طلبه های جوان کم نیستند آنهایی که اهل تقوی و دانشند، اما اگر رفته رفته منابر اهل بیت به طلبه های جوانی مثل من سپرده شود، شاید در آینده به جایی برسیم که فکر کنیم، به منبر رفتن و سخنرانی کردن برای این جمعیت، در این روستا یا شهر کوچک دور از شأن! بزرگان حوزه باشد!
از طرفی پختگی و اعتمادی که مردم به بزرگان حوزه علمیه دارند، باعث می شود تا پذیرش مفاهیم را آسانتر کند.
یکی دیگر از روش های پسندیده گذشته عبارت از روایت نمایشی (تعذیه) این رخداد است. هر چند نباید به فراموشی سپرده شود، اما در عین حال باید نااهلانی که در این روزها با جهل و خرافه دسته به راه می اندازند، و یا تعذیه می گیرند و گاه از اعتماد مردم هم سوء استفاده می کنند، جلوگیری شود.
4. بدعت ها:
هر چند باید به سنت های درست توجه کرد، اما باید جلوی هر بدعتی گرفته شود. در واقع ادخال ما لیس فی الدین، فی الدین صورت نگیرد.
5. مداحان و مرثیه خوانان:
همه می دانیم که ثواب گریه کردن و گریاندن بسیار ارزشمند و با عظمت است، اما کسانی که شغلشان مداحی شده و برای گریاندن هر اراجیفی می گویند، باید قانونی وضع شود تا از این رویه ضد دینی و دشمن پسند جلوگیری شود. البته گاه این افراد جهل دارند، یا سواد کافی ندارند، اما واقعا یک عده ای در صدد هستند به هر قیمتی که شده، مردم را بگریانند و این خطرناک است. مگر نهضت اباعبدالله (ع) فقط گریه است؟ گریه وسیله ای برای فهم مظلومیت و آن نیز وسیله ای برای فهم پیام های حضرت سید الشهداء(ع) است، وگرنه گریه بدون شناخت حسین بن علی (ع) بی ارزش است.
6. توجه به مساجد:
مساجد مهمترین کانون ضد استکباری در تاریخ تشیع بوده و در تاریخ معاصر به عنوان یک رکن، کانون گرم مبارزان است. معارف اسلامی از طریق مساجد به مردم القا شد و در پرتو آن جوانان بسیاری تربیت شد که هنوز پس از سی سال از انقلاب، همان تربیت شدگان هستند که نوعا اهداف انقلاب را دنبال می کنند.
پیش از انقلاب در زمان اختناق و فشاری که رژیم وارد می کرد و با همه محدودیت های آن، دست اندرکاران انقلاب به شکل کاملا هوشمند و مدیریت شده ای برنامه ها را دنبال می کردند که به شکل همزمان در سراسر کشور، وعاظ و سخنرانان از شب اول محرم تا دهم چه مطالبی برای مردم بگویند.
مساجد بدون وابستگی به دولت و تنها با عشق و ایمان راسخ مردم و روحانیت پاکباخته از جان گذشته، کانونی برای درک حقایق و معرفت الهی مردم شده بود، اما اینک با توجه به در اختیار داشتن صدا و سیما، مطبوعات، ادارات و نهادهای متولی، اینچنین هماهنگی و یکدستی وجود ندارد؛ برای مثال، در آخرین مسجدی که بنده اقامه جماعت می کنم، حدود 9 سال است که می گذرد، دریغ از اینکه شخصیتی و یا نهاد مرتبطی تا الآن تفقدی کرده باشد و یا بپرسد که من چه به خورد مردم می دهم!
آسیب شناسی جریان سلسله جلیله روحانیت و آسیب های آن در پیش و پس از انقلاب به مقاله ای جداگانه نیازمند است که انشاءالله در آینده بدان خواهم پرداخت، اما عجالتا باید گفت که قدری انگیزه ورود به حوزه های علمیه در بعد از انقلاب متفاوت شده و آن اجتناب ناپذیر است، زیرا در زمان هایی که قدرت ---------- و دینی یکی می شود، ممکن است افرادی با غرض های خاص وارد آن سازمان شوند و به حیثیت و تقدس آن لطمه وارد کنند. که به نظر حقیر پیش از تشکیلات مقدس دادسرای ویژه روحانیت یک تشکیلات درون سازمانی در حوزه های علمیه باید وجود داشته باشد که اگر کسی در وادی خطر قرار گرفتن است با تذکرات شرعی سازنده از سقوط نجات یابد، نه آنکه به خطا بیفتد و حالا دنبال مجازات باشیم. مجازات جراحی است که باید پس از همه راه های درمان انجام بگیرد.
مشکل دیگر مساجد امروزی، گرایش های خطی جناحی ارکان مساجد (امام جماعت، بسیج، هیأت امنا) با یکدیگر است و در جاهایی که هر سه یک خط و جناح باشند قطعنا با گروهی از نمازگزاران اصطکاک پیدا می کنند که باید برای آن چاره ای اندیشید. افراد مختارند که سلیقه های ---------- گوناگون داشته باشند، اما تعمیم آن به مسجد و از فضا و امکانات مسجد برای جریانی خاص استفاده کردن، کاری غیر اخلاقی، غیر شرعی و موجب بدبینی بین مردم خواهد شد. بنده به چشم بر سر درب مسجدی دیدم که با پلاکارد نوشته شده بود ستاد انتخاباتی....
باید ائمه جماعات از جایگاه ممتازی برخوردار باشند که هر طلبه ای، مسئولیت امامت مردم را بر عهده نگیرد و همواره مستحبات موجود در رساله های عملیه در انتخاب امام جماعت در نظر گرفته شود. آن گاه وظایفی برای امام جماعت مشخص شود، اما در عین حال، شکل دولتی هم به خود نگیرد. هر چند کل مجموعه نظام و دولت آن اسلامی است، اما وابستگی بودجه ای مساجد به تشکیلات دولتی و آمد و رفت دولت ها باعث می شود تا ---------- همرنگ جماعت در مساجد و بین روحانیت بزرگوار، روز به روز بیشتر شود.
به هر حال، نظم در اداره مساجد، گزینش طلاب فاضل متقی، پرهیز از جناح گرایی سیاسی، توجه به مسائل مالی و در عین حال وابسته نبودن به امور دولتی از اولویت های آسیب مساجد امروز ماست که اگر توسط بزرگان حوزه های علمیه بدان توجه لازم مبذول نشود، ممکن است لطمات جدی به نظام و اسلام وارد شود... .
7. تکایا:
در قبل از انقلاب، عمده برنامه ها در مساجد شکل می گرفت. اما هم اكنون روند رو به تضایف تکایا چه پیامی می تواند داشته باشد؟
واقعا آسیب شناسی بحث توسعه تکایا به یک کار پژوهشی نیازمند است تا نقاط ضعف و قوت آن بررسی شود و برای معایب آن چاره اندیشی.
گاهی عده ای که در سال آنها را در مسجد نمی بینی، چند متر آن طرف مسجد در ایام محرم تکیه به پا می کنند (البته این موضوع را با دوستان گوناگونی در شهر های گوناگون مطرح کرده ام که با اختلافات جزیی، اصل ماجرا شبیه هم است).
از طرفی هر چه مراسم عزا فراگیر باشد، باعث تعظیم شعایر خواهد شد، اما باید به مسائلی همچون مزاحمت درست نكردن برای مردم، نبستن جاده ها، استفاده از مداحان وزین، برپایی منبر امام حسین (ع) در خلال برنامه ها توجه کرد.
یک علت دیگر را برای تکثر تکایا می شود در کالبدشکافی آن دید و آن این که اعتماد عمومی به مساجد پایین آمده است.
واقعا باید پیرامون موضوعاتی که در این مقال مختصر ذکر شد، کار کارشناسی و نظر سنجی علمی صورت بگیرد تا بتوانیم از همه پتانسیل مساجد و سیل گسترده نمازگزارن برای هر چه بهتر یاری کردن دین خدا استفاده ببریم.
8. راه افتادن دستجات:
به راه انداختن دستجات و هیأت ها قطعا تأثیر معنوی بر جامعه خواهد داشت، اما باید مواردی را که منافی با فرهنگ حسین(ع) است، از آن حذف کرد و یکی از موارد بسیار ناپسند در به راه افتادن دستجات، اختلاط زن و مرد است که یکی از آسیب های جدی این قبیل برنامه هاست؛ هر چند بعض موارد دیگر را در فراز پیشین تذکر داده ام.
عزیزان فرهنگ عاشورا اقیانوسی است که کم بضاعتی مثل من توان فهرست آن را ندارد تا چه رسد به شرح و بیان، اما با استمداد به خود آقا می توانیم هر سال از کلمات ایشان با توجه به شرایط زمان و مکان چراغ هدایت را زنده نگه داشته و آن را به دست اهلش برسانیم تا هنگامی که وارث اصلی بیاید و همه جانمان را فرش قدومش کنیم.
اللهم اجعلنا من اعوانه و انصاره
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:25 AM
عاشورا درنگاه مسیحیان و برخی مورّخان مغرب زمین
دیكِنز _ كارْلایْل _ براوْن_ جمْس _ بوید _ ایروینگ _ ماساریك _ دو كبری _ ماربین _ جرج جرداق _ بارا _ گیبون _ نیكِلْسون _ سایكسْ _ توندون
چارْلز دیكنْز (نویسنده معروف انگلیسی): اگر منظور امام حسین(ع) جنگ در راه خواسته های دنیایی بود، من نمی فهمیدم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنین حكم می نماید كه او فقط به خاطر اسلام، فداكاری خویش را انجام داد. توماس كارْلایْل (فیلسوف و مورخ انگلیسی) : بهترین درسی كه از تراژدی كربلا می گیریم، این است كه حسین(ع) و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند. آنها با عمل خود روشن كردند كه تفوّق عددی در جایی كه حق با باطل روبرو می شود و پیروزی حسین(ع) با وجود اقلّیتی كه داشت، باعث شگفتی من است. ادوارد براوْن (مستشرق معروف انگلیسی) : آیا قلبی پیدا می شود كه وقتی دربارهء كربلا سخن می شنود، آغشته با حزن و الم نگردد؟ حتّی غیر مسلمانان نیز نمی توانند پاكی روحی را كه در این جنگ اسلامی در تحت لوای آن انجام گرفت انكار كنند. فِرْدریك جمس : درس امام حسین(ع) و هر قهرمان شهید دیگری این است كه در دنیا اصول ابدی و ترحّم و محبّت وجود دارد كه تغییر ناپذیرند و همچنین می رساند كه هر گاه كسی برای این صفات مقاومت كند و بشر در راه آن پافشاری نماید، آن اصول همیشه در دنیا باقی و پایدار خواهد ماند.ل. م.بوید : در طیّ قرون، افراد بشر همیشه جرأت و پردلی و عظمت روح، بزرگی قلب و شهامت روانی را دوست داشته اند و در همین هاست كه آزادی و عدالت هرگز به نیروی ظلم و فساد تسلیم نمی شود. این بود شهامت و این بود عظمت امام حسین(ع). و من مسرورم كه با كسانی كه این فداكاری عظیم را از جان و دل ثنا می گویند شركت كرده ام، هرچند كه 1300 سال از تاریخ آن گذشته است.واشنگتن ایروینگ (مورخ مشهور آمریكایی) : برای امام حسین(ع) ممكن بود كه زندگی خود را با تسلیم شدن ارادهء یزید نجات بخشد، لیكن مسئولیت پیشوا و نهضت بخش اسلام اجازه نمی دادكه او یزید را به عنوان خلافت بشناسد. او به زودی خود را برای قبول هر ناراحتی و فشاری به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی امیّه آماده ساخت. در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشك و در ریگ های تفتیدهء عربستان*، روح حسین(ع) فناناپذیر است. ای پهلوان و ای نمونه شجاعت و ای شهسوار من، ای حسین(ع)! * البتّه امام حسین(ع) در صحرای كربلا شهید شد، نه در ریگزارهای عربستان!توماس ماساریك : گر چه كشیشان ما هم از ذكر مصائب مسیح مردم را متأثر می سازند، ولی آن شور و هیجانی كه در پیروان حسین(ع) یافت می شود در پیروان مسیح یافت نخواهد شد و گویا سبب این باشد كه مصائب مسیح در برابر مصائب حسین(ع) مانند پركاهی است در مقابل یك كوه عظیم پیكر. موریس دو كبری : در مجالس عزاداری حسین(ع) گفته می شود كه حسین(ع)، برای حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگی مقام و مرتبهء اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویی یزید نرفت. پس بیایی ما هم شیوهء او را سرمشق قرار داده، از زیردستی استعمارگران خلاصی یابیم و مرگ با عزّت رابر زندگی با ذلّت ترجیح دهیم. ماربین آلمانی (خاورشناس) : حسین(ع) با قربانی كردن عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیت و حقانیّت خود، به دنیا درس فداكاری و جانبازی آموخت و نام اسلام و اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلندآوازه ساخت. این سرباز رشید عالم اسلام به مردم دنیا نشان داد كه ظلم و بیداد و ستمگری پایدار نیست و بنای ستم هر چه ظاهراً عظیم و استوار باشد، در برابر حقّ و حقیقت چون پركاهی بر باد خواهد رفت. جُرج جُرداق (دانشمند و ادیب مسیحی) : وقتی یزید مردم را تشویق به قتل حسین(ع) و مأمور به خونریزی می كردف آنها می گفتند: "چه مبلغ می دهی؟" امّا انصار حسین(ع) به او می گفتند" ما با تو هستیم. اگر هفتاد بار كشته شویم، باز می خواهیم در ركابت جنگ كنیم و كشته شویم. آنطون بارا (مسیحی) : اگر حسین از آن ما بود، در هر سرزمینی برای او بیرقی برمی افراشتیم و در هر روستایی برای او منبری بر پا می نمودیم و مردم را با نام حسین(ع) به مسیحیّت فرا می خواندیم. گیبون (مورخ انگلیسی) : با آنكه مدّتی از واقعه گربلا گذسته و ما هم با صاحب واقعه هم وطن نیستیم، مع ذلك مشقّات و مشكلاتی كه حضرت حسین(ع) تحمّل كرده، احساسات سنگین دل ترین خواننده را برمی انگیزد، چندانكه یك نوع عطوفت و مهربانی نسبت به آن حضرت در خود می یابد.نیكِلْسون (خاورشناس معروف) : بنی امیّه، سركش و مستبد بودند، قوانین اسلامی را نادیده انگاشتند و مسلمین را خوار نمودند ... و چون تاریخ را بررسی كنیم، گوید: دین بر ضدّ فرمانفرمایی تشریفاتی قیام كرد و حكومت دینی در مقابل امپراطوری ایستادگی نمود. بنابراین، تاریخ از روی انصاف حكم می كند كه خون حسین(ع) به گردن بنی امیّه است. سر پرسی سایكسْ (خاورشناس انگلیسی) : حقیقتاً آن شجاعت و دلاوری كه این عدّهء قلیل از خود بروز دادند، به درجه ای بوده است كه در تمام این قرون متمادی هر كسی كه آن را شنید، بی اختیار زبان به تحسین و آفرین گشود. این یك مشت مردم دلیر غیرتمند، مانند مدافعان ترموپیل، نامی بلند غیرقابل زوال برای خود تا ابد باقی گذاشتند. تاملاس توندون (هندو، رئیس سابق كنگره ملّی هندوستان) : این فداكاری های عالی از قبیل شهادت امام حسین(ع) سطح فكر بشریت را ارتقا بخشیده است و خاطرهء آن شایسته است همیشه باقی بماند.
[M.A.BrotherHood]
Sunday 6 December 2009-1, 10:26 AM
آنتون بارا کیست؟
ویژگیهای کتاب " حسین (ع) در اندیشه مسیحیت"
تعریف و ذهنیت آنتوان بارا از امام حسین (ع)
دلایل آنتوان بارا در خصوص حضرت مسیح«ع» از آمدن حسین«ع» به كربلا
ارزشمند تربن بُعد شخصیت امام حسین(ع) از دیدگاه آنتوان بارا
آنتوان بارا : حسین(ع) گوهر جاودانه ادیان
اشاره
رود خونی كه از شهیدان كربلا بر صحرای طف جاری شد، فرات حقیقتی گشت كه جرعه نوشان عزت و آزادگی را ازهر مذهب و مسلك و هر دین و آیین به قدر تشنگی سیراب كرد. در این مسیر از نخستین مسیحی حق جویی كه رویاروی یزید در كاخ سبز بر او شورید تا در عصر ما، كم نیستند مسیحیانی چون «جرجی زیدان»، «جرج جرداق» و دهها مسیحی حق جوی دیگر كه حقیقت ناب همه ادیان راستین را در «اهل بیت پاك پیامبر(ص)»، در «محراب شهادت علی(ع)» و در «صحرای خونین كربلا» یافته اند و در این باره آثاری پدید آورده اند.
«آنتوان بارا»، آن مسیحی عاشقی است كه سال های بسیار از دوران جوانی خود را صرف تحقیق و بررسی پیرامون زندگی و قیام امام حسین(ع) كرده است تا حقایق مربوط به این شخصیت عظیم تاریخ را از زاویه نگاه خود و از زبان انجیل و پیامبر الهی، عیسی(ع) بیان كند. او پس از سالیان بسیار پژوهش و مطالعه در منابع مختلف تاریخ اسلام، دست به نگارش كتابی زده است كه در نوع خود و از زبان یك مسیحی بی نظیر است. وی در این پژوهش تطبیقی- به نام «حسین در اندیشه مسیحیت» - كه رویكردی تحقیقی، ادبی و عاطفی دارد، با استفاده از نظریات اسلام و مسیحیت و بامهارتی ستودنی، زندگی و شهادت حضرت عیسی از دیدگاه مسیحیت و زندگی و شهادت امام حسین(ع) از دیدگاه اسلام را مقایسه كرده است. در این تحلیل ها نكات جالب و بدیعی به چشم می خورد كه برای هر مسلمان منصفی شگفت انگیز و خواندنی است.
آنتون بارا کیست؟
كتاب «حسین در اندیشه مسیحیت» اولین بار در سال 1978 به رشته تحریر درآمد اما نویسنده از آن تاریخ به بعد و در اثر مطالعات بیشتر، اضافات و ملحقات زیادی به آن افزود و چاپ چهارم آن را در ماه های اخیر منتشر كرد، این كتاب تاكنون به 17 زبان ترجمه شده و در 5 دانشگاه نیز برای دوره های تكمیلی كارشناسی ارشد و دكتری مورد تأیید قرار گرفته است و قرار است چاپ چهارم آن بزودی به فارسی ترجمه و منتشر شود.
آنتوان بارا كه سوری الاصل و ساكن كویت است خود نویسنده ای توانا وادیبی باذوق است و علاوه بر كتاب فوق 15جلد كتاب دیگر نیز به رشته تحریر درآورده كه بیشتر آنها در حوزه ادبیات و رمان و داستان می باشد. وی همچنین روزنامه نگاری است حرفه ای كه اخیراً چهل و یكمین سال فعالیت مطبوعاتی اش را آغاز كرده ، او در مجلات و روزنامه های معروف و مختلف فعالیت داشته و در حال حاضر سردبیر هفته نامه شبكه الحوادث كویت است.
«آنتوان بارا» تشیع را بالاترین درجات عشق الهی معرفی می كند و امام حسین(ع) را فقط متعلق به شیعه یا مسلمانان نمی داند بلكه متعلق به همه جهانیان می داند و او را با عبارت «حسین گوهر ادیان» معرفی می كند و در پایان، سخنش را با این عبارت به انتها می رساند كه «حسین علیه السلام در قلب من است».
وی تاكنون 25بار نهج البلاغه را به طور كامل خوانده و هربار نكات جدیدی از آن كشف كرده است و من با خود می اندیشم كه علی(ع) چقدر در میان ما شیعیان مظلوم است كه اكثر ما حتی یك بار هم نهج البلاغه را به طور كامل مرور نكرده ایم!!
آنچه در پی می آید بخشی از گفت وگوی روزنامه کیهان با «آنتوان بارا» است :
(%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%20%D8%B5%D9%81%D8% AD%D9%87)
ویژگیهای کتاب " حسین (ع) در اندیشه مسیحیت" :
ویژگی این كتاب در این خلاصه می شود كه شیوه و طرز نگاه آن متفاوت از آن چیزی است كه تاكنون توسط مسلمانان و مستشرقان نوشته و پرداخته شده است. بسیاری اذعان داشتند كه این كتاب بی طرفانه نوشته شده است.
از ویژگی های مهم كتاب این است كه من در آن به مقایسه شخصیت حسین و عیسی بن مریم علیهماالسلام و نظرات، مواضع، اقدامات، سخنان و كیفیت شهادت آن دو بزرگوار و نحوه استقبال بی محابا از مرگ در راه عقیده پرداخته ام ]بر طبق عقیده مسیحیان، حضرت عیسی مصلوب و شهید شده است كه البته این نظر با دیدگاه قرآنی ما انطباق ندارد[ من شباهت فراوانی میان شخصیت حسین(ع) و شخصیت عیسی به عنوان یك شهید و نه یك پیامبر، یافتم. من در انجیل و كتابهای دیگر مربوط به زندگی و مقتل حسین(ع) تحقیق زیاد كردم و دریافتم تشابه بسیار زیاد و باورنكردنی در رفتارها و اقدامات و سخنان و نحوه ابراز عقیده و كیفیت حفظ عقیده میان عیسی و حسین(ع) وجود دارد كه چیز جدیدی بشمار می رفت من این موضوع را به تفصیل تحلیل كردم كه آن دو عزیز چرا با میل و خواست خود مرگ را پذیرا شدند و بخصوص حسین شهید(ع) در شرایطی كه زمینه رسیدن به مال و منال و پست و مقام دنیوی فراهم بود و او اگر اندكی از خود انعطاف نشان می داد و خواسته معاویه و یزید را اجابت می كرد، می توانست جان خود را از كشته شدن نجات دهد. اما او براساس آیه: «انفروا خفافا و ثقالا وجاهدوا باموالكم و انفسكم فی سبیل الله (همگی به سوی میدان جهاد) حركت كنید، سبكبار باشید یا سنگین بار و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد كنید» (توبه/41)، به حركت شگفتی دست یازید. او به هیچ یك از امتیازات و تطمیع ها توجه نكرد حال آنكه دنیاپرستی و حب مال و جاه و مقام همه جا بیداد می كرد. او همه اینها را ترك كرد و رو به شهادت گذارد و خاندان و عترت را به سوی شهادت برد در حالی كه می دانست همه اینها در راه عقیده است.
ویژگی این كتاب در این خلاصه می شود كه شیوه و طرز نگاه آن متفاوت از آن چیزی است كه تاكنون توسط مسلمانان و مستشرقان نوشته و پرداخته شده است. بسیاری اذعان داشتند كه این كتاب بی طرفانه نوشته شده است.از ویژگی های مهم كتاب این است كه من در آن به مقایسه شخصیت حسین و عیسی بن مریم علیهماالسلام و نظرات، مواضع، اقدامات، سخنان و كیفیت شهادت آن دو بزرگوار و نحوه استقبال بی محابا از مرگ در راه عقیده پرداخته ام ]بر طبق عقیده مسیحیان، حضرت عیسی مصلوب و شهید شده است كه البته این نظر با دیدگاه قرآنی ما انطباق ندارد[ من شباهت فراوانی میان شخصیت حسین(ع) و شخصیت عیسی به عنوان یك شهید و نه یك پیامبر، یافتم. من در انجیل و كتابهای دیگر مربوط به زندگی و مقتل حسین(ع) تحقیق زیاد كردم و دریافتم تشابه بسیار زیاد و باورنكردنی در رفتارها و اقدامات و سخنان و نحوه ابراز عقیده و كیفیت حفظ عقیده میان عیسی و حسین(ع) وجود دارد كه چیز جدیدی بشمار می رفت من این موضوع را به تفصیل تحلیل كردم كه آن دو عزیز چرا با میل و خواست خود مرگ را پذیرا شدند و بخصوص حسین شهید(ع) در شرایطی كه زمینه رسیدن به مال و منال و پست و مقام دنیوی فراهم بود و او اگر اندكی از خود انعطاف نشان می داد و خواسته معاویه و یزید را اجابت می كرد، می توانست جان خود را از كشته شدن نجات دهد. اما او براساس آیه: «انفروا خفافا و ثقالا وجاهدوا باموالكم و انفسكم فی سبیل الله (همگی به سوی میدان جهاد) حركت كنید، سبكبار باشید یا سنگین بار و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد كنید» (توبه/41)، به حركت شگفتی دست یازید. او به هیچ یك از امتیازات و تطمیع ها توجه نكرد حال آنكه دنیاپرستی و حب مال و جاه و مقام همه جا بیداد می كرد. او همه اینها را ترك كرد و رو به شهادت گذارد و خاندان و عترت را به سوی شهادت برد در حالی كه می دانست همه اینها در راه عقیده است.تعریف و ذهنیت آنتوان بارا از امام حسین (ع)
تعریف من از حسین همان عبارات كوتاه و مشخصی است كه درباره حسین«ع» در كتاب آورده ام. من او را به عنوان گوهر جاودانه و همیشگی ادیان توصیف كرده ام. او را به عنوان شهیدی معرفی نموده ام كه دارای جاه و جبروت فرعون و كسری نبود اما متواضع بود و برای حفظ دین و حركت در مسیر جدش حركت خود را آغاز كرد. او ابتدا از گفت وگو با معاویه و یزید شروع كرد اما روش گفت وگو برای هدایت دشمنان مؤثر واقع نشد. او با اینكه می دانست كشته می شود اما خویشتن را در راه عقیده به خطر انداخت و با سپاهی 70 نفری در برابر سپاه 70 هزار نفری عبیدالله- به تصریح منابع تاریخی- به سمت كوفه خارج شد تا حركت و جنبشی در بدنه جامعه ایجاد كند.
حماسه حسین«ع» تنها مختص سنی و شیعه و مسلمان نیست بلكه متعلق به هر مومنی است چنانكه در حدیث آمده «ان لقتل الحسین حراره فی قلوب المومنین لاتبرد ابدا» در این حدیث نگفته فی قلب المسلم. بلكه هر انسان آزاده ای كه به راه و رسم حسین ایمان دارد را شامل می شود و لذا جهانیان و اندیشمندان وقتی از سیره حسین آگاه می شوند شیفته آن می گردند. همانطور كه شیفته راه و مسلك علی ابن ابیطالب«ع» شده اند.
تعریف من از حسین همان عبارات كوتاه و مشخصی است كه درباره حسین«ع» در كتاب آورده ام. من او را به عنوان گوهر جاودانه و همیشگی ادیان توصیف كرده ام. او را به عنوان شهیدی معرفی نموده ام كه دارای جاه و جبروت فرعون و كسری نبود اما متواضع بود و برای حفظ دین و حركت در مسیر جدش حركت خود را آغاز كرد. او ابتدا از گفت وگو با معاویه و یزید شروع كرد اما روش گفت وگو برای هدایت دشمنان مؤثر واقع نشد. او با اینكه می دانست كشته می شود اما خویشتن را در راه عقیده به خطر انداخت و با سپاهی 70 نفری در برابر سپاه 70 هزار نفری عبیدالله- به تصریح منابع تاریخی- به سمت كوفه خارج شد تا حركت و جنبشی در بدنه جامعه ایجاد كند.حماسه حسین«ع» تنها مختص سنی و شیعه و مسلمان نیست بلكه متعلق به هر مومنی است چنانكه در حدیث آمده «ان لقتل الحسین حراره فی قلوب المومنین لاتبرد ابدا» در این حدیث نگفته فی قلب المسلم. بلكه هر انسان آزاده ای كه به راه و رسم حسین ایمان دارد را شامل می شود و لذا جهانیان و اندیشمندان وقتی از سیره حسین آگاه می شوند شیفته آن می گردند. همانطور كه شیفته راه و مسلك علی ابن ابیطالب«ع» شده اند.
دلایل آنتوان بارا در خصوص حضرت مسیح«ع» از آمدن حسین«ع» به كربلا
استنادات و دلایل من همه برگرفته از انجیل است. برطبق آنچه در تاریخ آمده مسیح از كربلا دیدار كرد و به بنی اسرائیل فرمود هركس كه حسین«ع» را دریابد به یاری اش برخیزد عده ای در این روایت تاریخی تشكیك دارند اما ما هیچ شكی در آن نمی بینیم زیرا حضرت عیسی«ع» دارای معجزاتی بود و مرده را زنده می كرد و بیماران صعب العلاج را شفا می داد و لذا آیا برایش دشوار بود كه درباره آینده پیشگوئی كند و بگوید شهید پس از خودش كیست؟
ارزشمند تربن بُعد شخصیت امام حسین(ع) از دیدگاه آنتوان بارا
من در مورد زندگی و حركت حسین(ع) بیشتر به بعد انقلابی شخصیت ایشان شیفته شده ام. آن حضرت در مرامنامه قیام خود اعلام می كند "انی لم اخرج اشراً ولا بطراً و لامفسداً و لا ظالماً انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی" ؛ من از روی هوسرانی و خوشگذرانی و برای افساد و ستمگری قیام نكرده ام بلكه قیام من برای اصلاح در امت جدم و برای امر به معروف و نهی از منكر و حركت براساس سیره جد و پدرم است. این روح انقلابی می تواند كار معجزه آسا بكند اگر هر انسانی در هر زمان و مكان از آن برخوردار باشد و ما در سالهای پیروزی انقلاب و عزت و افتخارات اخیر در ایران شاهد بودیم مردم و رهبران این كشور براساس این فلسفه حركت خود را آغاز و با ظلم و استكبار مخالفت كردند و با تمام قدرت در برابر آن قیام نمودند.
بعد دیگر شخصیت امام حسین«ع» كه مرا شیفته خود كرده، تواضع ایشان در كنار روح انقلابی است این دو خصیصه نمی تواند در یك شخص جمع شود. تواضع از صفات و ویژگی های برگزیدگان خداست او در عین احساس عزت و آزادگی و سرافرازی در برابر دشمنان، تواضع خاص خود را دارد. این بعد عظیمی است كه از ویژگی امام بشمار می رود.
برگرفته از روزنامه کیهان ـ
vBulletin® v4.2.1, Copyright ©2000-2013, Jelsoft Enterprises Ltd.