PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : مجموعه مقالات مرتبط با جامعه ، علوم اجتماعی و جامعه شناسی



صفحه ها : 1 [2] 3

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:10 PM
جوانان و مد در ایران [ میترا انبارکی ]
پدیده مد از موضوعاتی است که همواره می تواند اقشار مختلف جامعه را به شکل های گوناگون تحت تاثیر خود قرار دهد. البته نوع نگرش حکومت به این پدیده اجتماعی، می تواند نقش آن را در جامعه افزایش یا کاهش دهد. حکومت اسلامی بعد از انقلاب با اجرای یک سری برنامه های خاص اجتماعی توانست یک نوع نگرش را در جامعه انتشار داد و بدین طریق با ایجاد ممنوعیت ها و محدودیت های خاص آن زمان در جامعه و تنبیه متخلفین به اشکال گوناگون اقشار مختلف جامعه را به هماهنگی و تطابق با فرهنگ اسلامی و حکومت اسلامی بکشاند. اما به مرور زمان این روش تغییر پیدا می کند و پدیده مد و مدگرایی به الگوهای غیر اسلامی شاید بتوان گفت "غربی" در ایران در میان نسل نوجوان و جوان افزایش شدیدی یافت. امروز گرایش نسل جوان کشور روز به روز به مدهای جدید لباس، مدل و رفتارهای تقلیدی گروه های مhttp://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume53/images7.jpgوزیک رپ، تکنو، پاپ، راک و ... هنرمندان و ورزشکاران خارجی بخصوص از نوع غربی و آمریکائیش افزایش بیش از حد یافته است. چنین گرایشاتی در گذشته بیشتر در جوانان مقیم بالای شهر (ثروتمند به لحاظ مالی) دیده می شد ولی امروز بین جوان و نوجوان بالا و پایین شهر در عرصه یک سری تمایلات و خواست های اجتماعی و آزادی های مدنی برای یک زندگی بهتر، راحت تر و آزادتر توافقی وجود دارد و آن ها در این سال های اخیر با ارتباط یکدیگر و تبادل امکانات، روابط گسترده با یکدیگر برقرار کرده اند. نسل سوم کشورمان با وسائلی چون ماهواره، اینترنت، نوار ویدئو، نوار کاست، پوسترها، لباس و شلوار لی با مارک های مختلف، به شدت تحت تاثیر تغییرات و شرایط جهانی شدن قرار گرفته اند و به اشکال گوناگون از خود عکس العمل نشان می دهند و چنان که می بینیم مد در زندگی آن ها نقش مهم و اساسی بازی می کند، مراجعه به کانال های موسیقی چون MTV و TMF و ... از طریق آنتن های ماهواره ای به شدت در نسل جوان کشور رایج است. بسیار دیده شده که یک جوان کارگر با درآمد روزانه سه الی چهار هزار تومانی، برای خود پیراهن یا شلواری با مارک خارجی را با قیمت 25 هزار تومان می خرد تا بلکه بدین طریق خود را با شرلیط دیگر جوانان وفق دهد و در واقع یک هفته حقوقش را بابت آن پیراهن یا شلوار پرداخت کرده است. نسل سوم کشور لباس هایی با نوشته ها و مارک های معروف را می پوشند تا بلکه بدین طریق با این نوع پوشش بتوانند خود را با شرایط موجود وفق دهند که در واقع آن را نوعی تجدد خواهی و نوگرایی به حساب می آورد. این روش ها و برخوردها به عبارتی نوعی دفاع از حقوق انسانی و انتخاب فردی جوانان در جامعه و اجتماع است و ازاین زاویه برای آنها نوعی ترقی به حساب می آید. که باید مورد توجه دولتمردان و روان شناسان و جامعه شناسان قرار گیرد.
تاریخچه لباس ملی در ایران
بر اساس آنچه که در دانش نامه ایرانیکا درباره پوشاک ایرانیان در دوره پهلوی نوشته شده است، پوشاک ایرانی ها طی سال های اولیه سلسله پهلوی، به طور کلی شبیه پوشاک دوره قاجار بودکه اختلافات میان اقوام، روستاها، مناطق و نیز طبقات اجتماعی را منعکس می کرد. در اواخر قرن نوزدهم میلادی تلاش های زیادی برای تغییر پوشش از سوی حکومت صورت گرفت. مخصوصا پس از انقلاب مشروطه که بسیاری از مردان به خارج سفر کرده بودند پوشش اروپایی و پوشیدن کت و شلوار، پاپیون و کراوات را پذیرا شدند. در 29 بهمن 1301 مجلس لایحه ای را تصویب کرد که همه کارکنان خدمات شهری، اعضای کابینه و نمایندگان مجلس را ملزم به پوشیدن پوشاک دوخت ایران در طول ساعات کار می کرد. این دستورالعمل در اول میزان 1302 بنا بر حکم وزیر جنگ، سردار سپه شامل پرسنل نظامی نیز شد.
در 4 مهر 1307کابینه مقرر کرد که تمام مردهای ایرانی به طور یکدست و به سبک غربی لباس بپوشند. تن پوش های بیرونی سنتی مانند شال ها، قباها، سرداری ها و لباده ها، با کت جایگزین شد. شلوارهایی که به طور سنتی از پارچه سیاه جناغی یا مشابه آن دوخته می شد با شلوار و کمربند غربی جایگزین شدند. تمام کارمندان دولت و دانش آموزان پسر، کلاه های لبه دار استوانه ای معروف به کلاه پهلوی را به جای کلاه های خز مرسوم و کلاه های بیضوی به سر کردند. فقط روحانیون، شامل استادان مدارس، طلاب دینی و زعمای سایر مذاهب به رسمیت شناخته شده از این حکم که در روز اول فروردین 1308 در شهرها و یک سال بعد در دهات و مناطق روستایی اجرا شد، معاف بودند.
در خرداد تا تیر 1313 پهلوی اول از ترکیه دیدن کرد و در آنجا عمیقاً تحت تاثیر برنامه های کمال آتاترک برای مدرنیزه کردن قرار گرفت. او مصمم شد که ایرانی ها هم چون اروپایی ها لباس بپوشند. او در ترکیه دستوری خطاب به نخست وزیر وقت صادر کرد که مقرر می داشت از آن پس تمام کارگران ایرانی کلاه های لبه دار به سبک اروپایی بر سر بگذارند و توجیه او این بود که لبه پهن کلاه، کارگرانی را که در هوای آزاد کار می کردند و از آفتاب سوختگی حفظ می کند. در 16 تیر 1334 حکم کابینه، به سر گذاشتن این کلاه را برای تمام مردان اجباری ساخت و به این ترتیب جای کلاه پهلوی را گرفت. این دستور که به شدت اعمال می شد مقاومت های زیادی را خصوصاً در استان ها برانگیخت.
در یک واقعه مشهور، گروهی از مسلمانان ره رهبری روحانی صریح اللهجه ای به نام شیخ تقی بهلول در مسجد گوهر شاد مشهد بست نشستند که در آنجا مورد حمله نیروهای امنیتی قرار گرفته و تعدادی از مردم کشته شدند.
لباس زنان ایرانی
پیش از واقعه گوهر شاد، پهلوی اول شخصاً برای تغییر لباس زنان الزام و اجباری اعلام نکرده بود. بعضی اعضای دربار که در خارج تحصیل کرده بودند با منسوخ کردن کامل حجاب موافق بوده و بر حضور زنان در فعالیت های اجتماعی تاکید داشتند. یکی از حامیان چنین دیدگاهی، وزیر وقت دربار، عبدالحسین تیمورتاش بود که در جلسه کابینه در سال 1312 واردات کلاه زنانه از خارج را قانونی کرد.
سرانجام در سال 1314 پهلوی اول، دستور به کشف حجاب داد. وی نخستین حکمران منطقه بود که چنین کاری را انجام می داد. آتاترک حجاب را ممنوع نکرده بود.
این عمل نیز با مقاومت و اعمال زور روبرو شد. اکثریت قریب به اتفاق زنان ایرانی به گونه ای تربیت شده بودند که حجاب را واجب تر می دانستند و معتقد بودند آشکار ساختن سر و گردن گناه است. وانگهی، مردان ایرانی کنار نهادن حجاب را آشکارا نشان بی عفتی می دانستند. از طرفی فشار پلیس اجتناب ناپذیر بود. آنها زنان را کتک می زدند، چادرها و روسری هایشان را کشیده و پاره می کردند و حتی خانه هایشان را به زور می گشتند. هر چند رفته رفته مقاومت مردم بر زور حکومت فایق آمد، اما سه تا چهار سال آخر سلطنت پهلوی اول، زن ها با لباس های بلند ساده، جوراب های کلفت و کلاه های حصیری لبه پهن، در اجتماع ظاهر می شدند. در برخی روستاها و شهرهای کوچک، زنان دیگر خانه هایشان را ترک نکردند، تا آنکه رضا خان در شهریور 1320 مجبور به کناره گیری شد. در دوران پهلوی دوم نیز بی حجابی و تقلید از مدهای غربی میان گروهی از مردم ایران رواج داشت. تا آنکه در سال 1357 و با پیروزی انقلاب اسلامی، بی حجابی برای زنان ممنوع و پوشیدن لباس های ساده تر از آنچه مد غرب بود برای مردان به عنوان ارزش شناخته شد.
امروزه پس از گذشت حدود ربع قرن از انقلاب اسلامی در ایران و رواج تکنولوژی ارتباطات و راه یافتن امواج ماهواره ای به منازل برخی ایرانیان (آمارهای رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نشان دهنده استفاده هر چند غیر مجاز برخی خانواده ها از دستگاه های گیرنده امواج ماهواره ای است) به نظر می رسد، دوباره آهنگ پیروی از مدهای غربی مخصوصاً میان جوانان پایتخت روندی صعودی یافته است. به طوری که مسئولان به فکر طرح لباس ملی افتادند اما اینکه نتیجه این طرح چه خواهد شد و چگونه از بوته آزمایش بیرون می آید مسئله ای است که نیاز به گذشت زمان دارد.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:12 PM
پيامهاي بصري مد لباس http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume53/image2.jpg

واقعیت این است که در فرهنگ سنتي ايران و همچنین در برخي توصیه های اخلاقی توجه به ظاهر و سرو لباس چندان مورد توجه قرار نداشته است . با گذشت سالیان دراز هنوز هم در میان عموم مردم و به ویژه آنان که جوانی را پشت سر گذاشته اند ، دید دقيق و آگاهانه اي نسبت به مد و تنوع لباس وجود ندارد . مسن ها مدام به جوان ها یادآوری می کنند که سیرت زیباست و در کلاس های آموزش عرفان و اخلاق عملی هم مدام تاکید می شود که دلق کهن ، ساتر تن بس تورا ! مسلما رویداد های تاریخی دور و نزدیک در کشور ما در رشد و ترویج و باز -ترویج چنین باور هایی بی تاثیر نبوده است . با این وجود ، اکنون شاهد گسترش روزافزون علاقه و توجه جوانان به سمت مد و تنوع لباس و پوشش و آرایش سر و ظاهر هستیم . علاقه به مد و لباس که تا چندی پیش پدیده ای صرفا زنانه آنهم در شهر های بزرگ تلقی می شد اکنون نه تنها از مرز های جنسیتی عبور کرده است بلکه مرز های جغرافیایی را هم درنوردیده و جوانان شهر های کوچک را نیز به خود مشغول داشته است .
مد را نباید تنها به لباسی که شخص می پوشد تفسیر کرد ، بلکه مد یکی از حاضر و آماده ترین ابزار هایی است که افراد به کمک آن می توانند پیام های بصری گویایی درباره هویت خودشان صادر کنند . مد امکان ساختن هویت هایی شخصی شده را در میان ازدحام شهر های بزرگ فراهم می کند . به ویژه در شهر های مدرن و بزرگ مد از این جهت اهمیت دارد که در چنین مکان هایی ما با انبوه غریبه ها در می آمیزیم و فقط و فقط لحظه های بسیار کوتاهی در اختیار داریم تا بر یکدیگر تاثیر بگذاریم . در شهر های امروزی مد یکی از داشته های اصلی افراد است که با استفاده از آن می توانند خود را به هم نشان بدهند ؛ بفمانند ، چرا که گمنامی نسبی و ضرب آهنگ پرشتاب زندگی در کلان شهر های کنونی مستلزم روش های کاملا بصری و نسبتا فوری برای ابراز هویت فرد است .
چنانکه نظریه پردازان مد اشاره می کنند : « بهره گیری خلاقانه از اقلام مد روز می تواند برای ترسیم مجموعه تصویر هایی بکار رود که بر پایه ---------- های هویتی نمایش ثروت و قدرت ، قدرت و موفقیت یا منزلت زیر زمینی یا کولی منشی استوار است » از سوی دیگر به نظر می رسد تمایل به مد در شهر ها و شهرستان های کوچک نیز خبر از اعلام موجودیت فرد به عنوان موجودی متمایز با ترجیحاتی متفاوت از آنچه جامعه او می پسندد دارد . به علاوه استفاده از مد برای جوانان تجربیات لذت بخشی به همراه دارد چراکه می تواند تجسم رویا های آنان در پروراندن خویشتن دیگری برای خود به حساب آید .
چند روز پیش برای خرید مانتو به فروشگاهی رفته بودم . فروشنده که مرد میانسالی بود چنانکه رسم فروشندگان است به تمجید از کالا های خودش پرداخت : " خواهرم اینی که الان دست زدی بهش عالیه ! خواهرم پارچه اش ... خواهرم دوختش ... خواهرم تن خورش ... خواهرم این رو نمی خواهید امتحان کنید ؟ ... خواهرم پرو شماره ۴ خالیه امتحانش که ضرر نداره خواهرم ... " در همین هنگام یک خانم بسیار بسیار بسیار آراسته وارد فروشگاه شد و به وارسی مانتو ها مشغول شد ، آقای فروشنده با لبخند بسیار بزرگی به سمت خانم رفت و با لحن معنی داری پرسید : " خانم خانوما چی پسندیدند تا براشون بیارم ؟ " خانم بسیار بسیار بسیار آراسته که مشخص بود بهش برخورده زیرلب چیزی گفت و از مغازه بیرون رفت ... اگرچه متخصصان مد معتقدند « انسان های امروزی ظاهرا متخصصان علایم فرهنگی و کنار هم نهادن پازل کالا های مصرفی برای مشخص کردن ترجیحات سبک زندگی افراد و احتمالا رابطه آنان با دیگران هستند » من تصور می کنم این مورد چندان با واقعیت مد در جامعه ما مطابقت ندارد . چراکه استفاده از مد - برای اغلب مصرف کنندگان آن - بهرمندی ای کاملا آگاهانه نیست . شما ممکن است یک دختر / پسر جوان را بشناسید که سرو ظاهری بسیار مدرن دارد اما طرفدار سبک زندگی بسیار سنتی است و در مقابل پسر / دختر جوانی را بشناسید که با ظاهر بسیار سنتی پیرو سبک های مدرن زندگی هستند .
مد زبان پوشاک برای بیان تفاوت ها و برقرار کردن ارتباط با دیگران است . مد اگر آگاهانه بکار رود ابزاری برای اثبات فردیت ، خبرگی ، آشنایی و قوه تمیز و تشخیص و سرمایه فرهنگی مصرف کننده خویش و راهی برای بنا ساختن تفاوت او با دیگران است . اقلام مورد استفاده هر کدام نشانه هایی هستند که فرد را در کوتاه ترین زمان ممکن در معرض تفسیر دیگران قرار می دهند بدون اینکه لازم باشد خودش چیزی درمورد خود بگوید . نکته قابل توجه اینکه باید دقت داشت نشانه ها از چشم زنان و مردان به صورت های متفاوتی و گاه متضادی تفسیر می شوند . ضمن اینکه اگرچه صاحبنظران متاخر در زمینه مد معتقدند زنان بیش از اینکه مردان را در انتخاب مد و لباس در نظر بگیرند خود را از چشم زنان دیگر می نگرند و به قضاوت آنها اهمیت بیشتری می دهند ، در جامعه ما با فرهنگ مردسالار حاکم بر آن کماکان باور غالب بر این است که اولین هدف زنان در انتخاب مد های مختلف هدایت نگاه های جنسی مردان است . به همین دلیل هم هست که نحوه پوشش زنان و دختران در جامعه ما براحتی بد تفسیر می شود و به راحتی بدترین تفسیر ها را می پذیرد . البته برای یک قضاوت منصفانه نباید این نکته را از نظر دور داشت که برخورد زنان ما با مد همیشه هم از یک موضع منفعلانه صورت نگرفته است . در موارد زیادی زنان ما علی رغم فشار بازار در مقابل مد هایی که آن را در تعارض با فرهنگ ما یا شان خودشان می دیدند مقاومت نشان داده اند و تسلیم جو بازار نشدند .
مد نقش مهمی در بیان هویت قومی و منطقه ای در محیط های روزمره کنونی دارد . اگرچه در دنیای امروز معرفی هویت های اجتماعی ذاتی دشوار و حتی ناممکن شده است . جوانان و به ویژه زنان غیر غربی - به فراخور زمان و مکان - با ایجاد خلاقیت هایی تلاش کرده اند تا بدون اینکه مجبور باشند میان پوشش غربی و پوشش سنتی خود یکی را برگزینند طرح هایی نو و جدید ارائه کنند که مزایا و نشانه های هر دو را داشته باشد . در کشور ما هم تلاش هایی در این خصوص صورت گرفته است که متاسفانه به دلایل مختلف از جمله کاربردی نبودن به لحاظ جنس و رنگ و مدل ، راحت نبودن ، فرمایشی و سفارشی بودن ، دخالت ندادن سلایق جوانان و ... ناکام مانده اند . من فکر می کنم زنان و دختران جوان ما در قدم نخست خودشان باید برخوردی فعالانه تر با این مقوله داشته باشند و سعی کنند بیش از پیش انتخاب کننده مد و لباسی که می پوشند باشند . مد و لباس ( اعم از انواع چادر و مانتو و روسری و اقسام آرایش ها و پیرایش ها ) در زمان ها و مکان های مختلف همگی کد های اجتماعی گوناگونی با خود حمل می کنند و نخستین نشانه هایی هستند که از خودمان در معرض دید قرار می دهیم . ما باید بتوانیم خودمان را از چشم دیگران اعم از زن و مرد ببینیم و از مد و لباسی پیروی کنیم که بیانگر هویت ، سرمایه فرهنگی ، شخصیت ، تربیت ، تحصیلات و سلیقه واقعی خودمان باشد . ما باید بتوانیم با لباس هایی که می پوشیم برخورد تاملی داشته باشیم و اهمیت بدهیم به اینکه این لباس ما را در انظار دیگران چگونه تفسیر می کند و آیا مایلیم اینگونه تفسیر بشویم .

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:13 PM
بررسی جایگاه مد از دید جامعه شناسی: [ محمد رضا مسعودی ]
واژه مد در لغت‏به معنای سلیقه، اسلوب، روش و شیوه و… به کار می‏رود و در اصطلاح، عبارت است از روش و طریقه‏ای موقتی که براساس ذوق و سلیقه افراد یک جامعه و سبک زندگی از جمله شکل لباس پوشیدن، نوع آداب پذیرایی و معاشرت و تزیین و معماری خانه و… را تنظیم می‏نماید.
بنابراین، می‏توان گفت: مد به تغییر سلیقه ناگهانی و مکرر همه یا بعضی از افراد یک جامعه اطلاق می‏شود و منجر به گرایش به انجام رفتاری خاص یا مصرف کالای به خصوصی یا در پیش گرفتن سبکی خاص در زندگی می‏شود.http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume53/image8.jpg
مد، یک پدیده ای اجتماعی است که در گوشه و کنار جامعه به طور فراوان این پدیده دیده می شود. خیلی از افراد جامعه تقلید از مد را نشان پیشرفت می دانند و از آنها پرسیده می شود علت این گونه مد چیست؟ دلیل قانع کننده ای ندارند .
وقتی صحبت از پدیده، مد می شود، ناخودآگاه ما را به سراغ جوانان سوق می دهد. آنچه مسلم است اینکه ماهیت مد چیز بدی نیست، به شرط اینکه به ضرر طرف مقابل نباشد و افراد را به سمت پوچ گرایی و بی هنجاری نکشاند.وقتی بعضی از جوانان به دلیل پوشیدن لباس‏های غیرمعمول و یا اصلاح و آرایش خاص موی سر و صورت و انجام دادن برخی رفتارهایی که با فرهنگ و رسوم اجتماعی ما همخوانی ندارد مورد اعتراض قرار می‏گیرند، عمل خود را به عنوان مد و مدگرایی توجیه می‏کنند.
شاید شما هم با این مساله روبرو شده‏اید که وقتی بعضی از جوانان به دلیل پوشیدن لباس‏های غیرمعمول و یا اصلاح و آرایش خاص موی سر و صورت و انجام دادن برخی رفتارهایی که با فرهنگ و رسوم اجتماعی ما همخوانی ندارد مورد اعتراض قرار می‏گیرند، عمل خود را به عنوان مد و مدگرایی توجیه می‏کنند.
بعضی افراد علت تقلید مد را جلب توجه و جذب افراد می دانند چون کمبود توجه و عقده روانی دارند وبا اینکار می خواهند خود را نشان دهند و بعضی ها نشان از پیشرفت و توسعه می دانند چون نمی توانند الگو و روش پیشرفت آنها را کسب کنند ادای آنها را در می آورند. چه خوب است به این گفته پیامبر اعظم (ص) عمل كنیم كه می فرمایند: «علم اگر درچین هم بود بروید یاد بگیرید». بزرگی هم در این باره می گفت: چون راه ترقی حتی به روش غربی آن هم سخت است بسیاری از ما برای این كه خود را غربی و روشن فكر نشان دهیم از ظاهر آنها پیروی می كنیم؛ مثلا فردی به غرب رفته بود وقتی برگشت به دوستانش گفت: ما كه نمی توانیم مانند آنها تحقیقات انجام دهیم كار سختی است، ولی می توانیم ادای آنها را در بیاوریم و مثل آنها لباس بپوشیم، سیگار برگ بكشیم و... در همین افكار بودم كه خود را جلوی در خانه دیدم.
با وجود تاکیدات "کارل مارکس"، درگير شدن غرب در دو جنگ جهانى پياپى و تجربه ركود اقتصادى پايان دهه ۲۰ و اوایل دهه ۳۰ مانع از آن شدند كه جامعه شناسان به پديده "مصرف" به قدر كافى توجه كنند.
با پايان گرفتن جنگ جهانى دوم بود كه اهميت مصرف ناگهان به چشم آمد و جامعه شناسان و فلاسفه بيش از اقتصاددانان به آن توجه كردند. انجام اين مطالعات كه در دهه های ۷۰ و ۸۰ به اوج خود رسيد، در عين حال از تغيير اساسى در ارتباط میان مصرف، اقتصاد و جامعه حكايت مى كرد. به نظر "رابرت باكاك" در كتاب "مصرف" (۱۹۹۳)، در پايان قرن ۲۰ ديگر مصرف فقط يك روند اجتماعى- فرهنگى نبوده و به مرامى تبديل شده است كه مى توان از خلال تاثيرات آن بر جامعه وخرده فرهنگ هاى اجتماعى، به برآمدن دوران جديدى در تاريخ كشورهاى اروپايى پى برد، دورانى كه به دليل پايان دادن به دوره پيشين كه "مدرنيسم" نام داشت توسط بسیاری "پست مدرنيسم" خوانده مى شود.
در اين دوران جديد به گفته "بورديو" مصرف ديگر تنها ارضاى يك دسته از نيازهاى - از نظر زيستى، ريشه دار- نيست، بلكه متضمن نشانه ها، نمادها، ايده ها و ارزش ها است (۱۹۸۹). همچنين به تعبير "بودريار" مصرف در دوران جديد روندى است كه در آن خريدار كالا از طريق به نمايش گذاشتن كالاهاى خريدارى شده، به طور فعالى مشغول تلاش براى خلق و حفظ يك حس "هويت (Identity) "است (۱۹۸۸). به عبارتى ديگر افراد، هويت چه كسى بودن خويش را امروزه از طريق آنچه كه مصرف مى كنند، توليد مى نمايند يا بهتر بگوييم "جعل" مى كنند.
اين روند تا جايى ادامه يافته كه شهرها را امروزه به بازارهايى بزرگ تبديل كرده است. بازار (كه در گذشته نوعى محدوده مكانى داشت) به تمامى نقاط شهر سرايت كرده، و در حومه خيابان هاى شهرهاى بزرگ به جاى خانه، نشسته است. آئین قدم زنی یا "پرسه زنی" در حاشیه خیابان ها،محصول همین سرایت مراکز خرید به همه جاست.
تجربه جدید نشان می دهد، فرد ایرانی از طريق كالاهايى كه او را به هويتى كه دوست دارد نزديك مى كند، سعى مى كند به همان كسى تبديل شود كه مايل است. يعنى"سليقه" از جايگاه مهمترى برخوردار شده است. شرايط جديد كه مى توان آن را در پرسه زنى در خيابان هاى بزرگ و پاساژها و مغازه ها به خوبى ديد، هويت هاى جديدى ساخته كه خود را در قالب مصرف و نمايش اين مصرف توسط پوشش، آرايش، مد، اتومبيل، موبايل و... نشان مى دهد.
تئوری های جامعه شناسانى همچون بورديو و بودريار نیز بر این مساله تاکید کرده اند كه مصرف و سبك زندگى انسان جديد را نه در يك تقسيم بندى طبقاتى- اقتصادى ماركسيستى كه در تحليلى فرهنگى می توان فهمید. فى المثل بورديو در كارى جامعه شناسانه - تجربی، مصرف عطر و ادكلن را به عنوان يك امر نمادين "تشخص بخش" در ميان طبقات گوناگون فرهنگى فرانسه، در وضعيتى انضمامى تحليل كرد و سعى نمود نشان دهد كه مصرف عطر و انتخاب نوع و مارك آن، راهى است نمادين براى ايجاد تمايزات بين گروه هاى اجتماعى.
اما تفاوتی وجود دارد. بى شكلى جامعه ما و تبديل"جامعه" society ايران به نوعى"توده" mass از تفاوت هاى جدى بينامتنى ميان فرهنگ مصرفى ايرانی و فرهنگ مصرفى غربى است. در حالى كه تحليل گر اجتماعى همچون بورديو مى تواند پروژه خود در باب مصرف را در ميدان (field)هاى اجتماعى گوناگون فرانسه پيگيرى كند، تحليلگران ايرانى نمى توانند به همان طریق و با همان متدی که غرب شناخته می شود، كار انضمامى دقيقى را برروی ایران انجام دهند؛ زيرا كه طبقات مختلف فرهنگى و اجتماعى در درون پروژه فراگیر مصرف در مركزى (center) هضم شده اند و تكثر سبك زندگى، اساساً در حال از بين رفتن است.
مثلاً بورديو از طبقه كارگر يا طبقه متوسط پائين يا متوسط بالاى فرانسه صحبت مى كند و تمايزات ساختارى آنها را- كه البته فرهنگى نیزمى داند و نه صرفا اقتصادى- در مصرف يا مد نشان مى دهد؛ طبقه كارگرى كه مثلاً لباس جين مى پوشد و به تعطيلات اهميت فراوان مى دهد، موسيقى خاصى را گوش مى دهد، به تيم ورزشى مشخصى علاقه دارد و... اما در ايران سبك هاى زندگى جديد گوياى هيچ تمايز فرهنگى نيستند. همه به نوعى شبيه هم هستند. تمایزات میان افراد در خلال مصرف "گم" شده و این گمگشتگی امکان شناخت را سخت می کند.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:13 PM
حقیقت مد و مدگرایی [ مسعود شکوهی ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume53/image5.jpgمد و مدگرایی یکی از مسائل مهم و روز جامعه است. این موضوع از جنبه ‏های گوناگون اعتقادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و روانی بررسی و دیدگاه‏های متفاوتی درباره آن بیان شده است. افرادی، آن را نشانه رشد و تمدن بالا می‏دانند. در مقابل نیز افرادی به شدت با آن مخالفت می‏کنند و آن را نوعی خودباختگی و بی ‏هویتی می‏دانند. در این میان، افرادی می‏کوشند با جداسازی مدهای خوب و بد و یافتن اشتراک میان این دو گروه، آنها را آشتی دهند، ولی خود به سردرگمی در تعریف «مد خوب» و «مد بد» دچار شده ‏اند.
مدگرایی را به طور مطلق نمی ‏توان رد کرد و از سویی، پذیرش کامل و بی‏ چون و چرای آن نیز عاقلانه نیست، بلکه میانه‏ روی در مدگرایی و مراقبت داشتن بر هماهنگی آن با فرهنگ و مذهب و ملیت خویش، مناسبت ‏ترین راه برخورد با مد و مدگرایی است.
برخی، مدگرایی را نشانه تمدن و گروهی، آن را دلیل بی ‏هویتی فرد می‏دانند. حال آنکه با میانه روی در این امر و در نظر داشتن فرهنگ و مذهب سرزمین خود، می‏توان از مدگرایی سود جست و نگرانی خویش را از رواج مدگرایی برطرف ساخت.
مد و روان‏شناسی
میان روح و جسم آدمی، ارتباط تنگاتنگی وجود دارد و این دو، تأثیر متقابلی بر یکدیگر می‏گذارند و میان آنها کنش و واکنش‏های مختلفی شکل می‏ گیرد. نمادها ودگرگونی‏ های مادی و معنوی پیرامون انسان، بر روح و روان او تأثیر مستقیم دارند و هر اثرپذیری روحی، پی‏آمدهای رفتاری ویژه ‏ای دارد. برای مثال، گاهی انسان از شنیدن نوعی موسیقی و آهنگ به آرامش می‏رسد و از شنیدن نوعی دیگر از موسیقی، پرخاش‏گر می‏شود. همچنین رنگ‏ها به تنهایی یا در کنار دیگر رنگ‏ها تأثیر ذهنی ویژه ‏ای بر فرد می‏گذارند. رنگ‏های گرم و رنگ‏های سرد، پیام‏های روانی متفاوتی را به افراد منتقل می‏کنند. انواع خط‏های موجود در طبیعت و چگونگی نمایان شدن آنها در برابر دیدگان بیننده، معانی قراردادی غیرمستقیمی را به روان آدمی القا می‏کنند.
طراحان مد نیز معمولاً با بهره‏ گیری از این نکته ‏ها می‏کوشند هدف‏های مورد نظر را در بیننده اجرا و این افراد نیز با تأثیرپذیری روانی، بنا بر خواسته‏ های آنان رفتار کنند.
طراحان مد به کمک «روان‏شناسی مد»، قصد تأثیرگذاری بر مخاطب و تحریک او به انجام دادن کاری معین را دارند. بنابراین کسی که به دنبال مدگرایی است نباید از این نکته غفلت کند.
چیستی مد
در بیشتر موارد، مفهوم واژه «مد» با «شعار»، ارتباطی نزدیک دارد. امروزه در جامعه ما واژه شعار به معنای سخن بی عمل به کار می ‏رود، در حالی که معنی واقعی آن «فهماندن» و «اعلان خلاصه» است. برای مثال گاهی می‏شنویم: کنگره فلان با شعارِ فلان بر پا شد یا شعار انجمن فلان این است. پس شعار؛ یعنی اعلان خلاصه هدف‏ ها و باورها.
شعار همیشه در قالب لفظ نیست، بلکه گاهی نوعی از طرح، رنگ و لباس ویژه می‏تواند حامل پیام یک شعار باشد. یک پلیس با لباس مخصوص خود، به بیننده می ‏فهماند که: «من یک پلیس هستم.» نشانی که بر سربرگ نوشته ‏ای قرار می ‏گیرد، وابستگی آن را به یک شرکت، ادراه یا نوعی انجمن خبر می‏دهد. بنا براین، مد نیز نوعی شعار است و پیامی را آگاهانه به مخاطب منتقل می‏کند.
1 مد و مدگرایی، نوعی شعار به شمار می‏آید.
2. شعار، به معنای فهماندن خلاصه هدف‏ها و باورها یا آشکار کردن وابستگی به چیزی است.
3. شعار می‏تواند یک جمله، طرح، رنگ ولباس ویژه‏ای باشد.


شعار و مخاطبان
افرادی که مخاطبان شعارها قرار می‏گیرند و با آن ارتباط سمعی یا بصری می‏یابند، معمولاً بدون تحقیق و بی‏ اختیار، پیام نهفته در شعار را دریافت می ‏کنند و با حرکت ذهنی معین براساس آنها، استدلال‏های عقلی خود را سامان می‏دهند. البته این کار، از سوی افراد نکته‏ سنج، کم ‏دقتی به شمار می ‏آید.
در روایت‏های امامان معصوم علیهم‏السلام به نکته‏ های ارزنده‏ای دراین باره اشاره شده است. امام صادق علیه‏ السلام می‏فرماید:
لا تَصْحَبُوا أَهْلَ الْبِدَعِ وَ لاتُجالِسُوهُمْ فَتَصیرُو عِنْدَ النّاسِ کَواحدٍ مِنْهُمْ.
با اهل بدعت هم‏صحبت نشوید و با ایشان هم‏نشینی نکنید؛ زیرا نزد مردم، یکی از آنها شمرده می‏شوید.
رسول اکرم صلی ‏الله ‏علیه ‏و‏آله نیز فرموده است: «مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمْ؛ هر کس خودش را به گروه خاصی شبیه سازد، جزو آنها شمرده می‏شود».
این سخنان، بازگوکننده یکی از حقیقت‏های رفتاری انسان‏ها در جامعه است و با توجه به آنها درمی‏یابیم. اگر از کسی شعاری دیده یا شنیده شود، بیننده و شنونده، ناخودآگاه، پیام موجود در شعار را دریافت می‏کند. سپس با قضاوت کردن بر اساس آن، حکمی را برای خود، صادر و با آن ارتباط برقرار خواهد کرد. این ارتباط می‏تواند از نوع هم‏فکری، تقلید، عضویت، پیروی، علاقه ‏مندی و وابستگی باشد و چه بسا خود شعاردهنده از این ارتباط و قضاوت، بی ‏خبر باشد.
مد، به طور پنهانی و سریع بر شخص مدگرا تأثیر می‏کند. بنا براین، انسان باید در استفاده از مد، هوشیار باشد.
مد و تبلیغات
هر مد، درواقع، تابلوی تبلیغاتی یک فرهنگ یا خرده فرهنگ است. پس استفاده‏ کننده از یک مد، باید به مثبت یا منفی بودن فرهنگ آن مد توجه کند و زمام فکر و عمل خود را بدون بررسی دقیق، در اختیار آن مد و صاحبان فرهنگی آن قرار ندهد.
بسیاری از شرکت‏های تجاری و تولیدی برای اینکه تعدادی از مردم، محصولات نشان‏دار آنها را مصرف کنند، هزینه‏ های هنگفتی می ‏پردازند. برای نمونه، در ساخت فیلم‏ها و سریال‏ها و مسابقات ورزشی، به عنوان حامی مالی برخی اشخاص حقیقی و حقوقی سرمایه‏ گذاری می‏کنند تا برای چند لحظه، نشان آن شرکت به نمایش درآید.
جریان‏های فکری، بیشتر از راه مد و تبلیغ باورهای خاستگاه خود، حضور و گسترش می‏یابند. در کشورهای غربی، حزب‏ها، جمعیت‏ها و گروه‏های فراوانی با باورهای گوناگون دینی، سیاسی، اخلاقی، اجتماعی و فرهنگی وجود دارند که اعتقادهای آنها در بیشتر موارد با هویت اسلامی و ایرانی ما سازگار نیست، به‏ ویژه گروه‏هایی مثل: شیطان‏ پرستان، هم‏جنس‏ گرایان و فمینیست‏ها. این گروه‏ها برای خود شعارهایی در نوع لباس، نوع دوخت، ترکیب رنگی، طرح خاص، آرایش مو و چهره، دست‏بندها و گردن ‏آویزها فراهم آورده‏ اند. از این رو، استفاده از نشانه‏ های مد آنان می‏تواند به معنی وابستگی به آن جمعیت‏ها، پذیرش آنها، علاقه به آنها، هم‏فکری و هم سویی با آنها و تبلیغ‏شان باشد. کار منطقی آن است که پیش از پیروی کردن از این مدها، به شناخت کافی درباره آن گروه، هدف‏ها و باورهای آنها دست یابیم. در غیر این صورت، حرکتی انفعالی و بی‏ پایه و تقلیدی کورکورانه شکل خواهد گرفت.
1. جریان‏های فکری، از راه مد، حضور و گسترش می‏یابند.
2. استفاده از هرگونه مد، تبلیغ جمعیتی است که این مد از آنجا برخاسته است.
3. پیروی بدون تحقیق از یک مد، نوعی تقلید کورکورانه است.
4. اجرای مد، قرار گرفتن در سیاهی لشکر پیروان اندیشه مد است.
مد و اتهام
انسان‏ها در زندگی خود گاه با مسائل تخصصی روبه ‏رو می‏شوند که در این حالت، بنا بر نظر کارشناس آن فن رفتار می‏کنند. برای مثال، هنگام بیماری، با نظر و دستور پزشک و صلاح‏دید او عمل می‏کنند یا در مسائل فقهی، از مرجع خاصی تقلید می‏کنند. در مقابل، برای مواردی چون نوع لباس، آرایش و مد، عملکرد شخص باید برخاسته از باورها، نیازها و شرایط فرهنگی و بومی او باشد، نه بر اساس تقلید کورکورانه از دیگران. بی توجه بودن به این نکته‏ ها در انتخاب مد، نشان ‏دهنده سستی فرد در حفظ اعتقاد و منش اخلاقی اوست و درواقع، چنین شخصی، خود را در معرض نوعی اتهام قرار داده است. در کلام پیشوایان معصوم علیهم‏السلام نیز در این باره سخنانی آمده است، چنان که در حدیثی از امیرالمؤمنین علی علیه‏ السلام می‏خوانیم:
مَنْ عَرَضَ نَفْسَهُ لِلتُّهْمَةِ فَلایَلُومَنَّ مَنْ أَساءَ بِهِ الظَنُّ.
هر کس خودش را در معرض اتهام قرار دهد، کسی را که به او گمان بد برد، سرزنش نکند.
آن امام همام در جای دیگر فرموده است: «وَ ایّاکَ وَ مَواطِنَ التُّهْمَةِ؛ از جایگاه‏ های تهمت دوری کن».
پس با توجه به این حقیقت عرفی، نسنجیده استفاده کردن از مدهای نامناسب، به معنی ایجاد بهانه اتهام است. برای مثال، اگر فردی، ناآگاهانه از مدی که نماد «شیطان‏پرستی» است، استفاده کند، در صورتی که بیننده او بدون پرس‏وجو، او را یک «شیطان ‏پرست» بپندارد، در اینجا آن‏که سزاوار سرزنش است، فرد مدگراست، نه بیننده؛ زیرا آن شخص با استفاده از چنین مدی، خود را در معرض تهمت دیگران قرار داده است.
همچنین به کارگیری این نمادها، به معنی بالا بردن تعداد طرفداران و علاقه ‏مندان آن جمعیت خواهد بود. به عبارت دیگر، سیاهی لشکر آن نگرش به شمار می‏رود و مانور تبلیغاتی گسترده ‏ای را برای آنها فراهم می‏آورد. یکی از شاخص‏های رسانه ‏های غربی در تجزیه و تحلیل باورهای ما، استفاده از همین نمادهاست. شاید تعجب کنید اگر در رسانه‏ ای بشنوید: «گرایش جوانان ایرانی به گروه فلان افزایش یافته است و این مطلب را می‏توان در شیوه پوشش و آرایش آنها می‏توان دید».
1. معمولاً انسان‏ها براساس آنچه می‏بینند، قضاوت می‏کنند.
2. با استفاده و اجرای مد، مواد خام قضاوت بینندگان فراهم می‏شود.
3. انسان حق ندارد مقدمات متهم شدن خودش را فراهم کند.
4. اجرای مد، قرار گرفتن در سیاهی لشکر پیروان اندیشه مد است.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:15 PM
مد ومد گرایی و تاثيرات آن در تغييرات فرهنگي جوامع [ مهدی میر آخوری ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume53/image4.jpgمد پدیده ای است خاصه جامعه انسانی که با مفهوم مدرنیسنیم ارتباط تگاتنگی دارد.به عبارتی مد با مدرن شدن جوامع پدید آمده است چرا که در اعصار گذشته پدیده ای به نام مد و مدگرايي در بین مردم جایگاه محسوس امروزين خود را نداشته است هر چند با نگاهي به تاريخ شايد بتوان اين پديده را در ميان تمدنهاي بزرگ دنيا مشاهده نمود. همچنان كه در مورد زنان سومري گفته شده، استفاده از بسياري زينت آلات و پوشش هاي تجملي در ميان زنان قشرهاي مرفه رونق به سزايي داشته است.(رضايي:1387، 217)
ويل دورانت در مورد زنان مصري معتقد است‹‹اگر زنان قديم مصر اكنون دوباره به دنيا مي آمدند ، از لحاظ رنگ كردن،روغن زدن به سر و صورت و آراسته شدن با جواهر، نياز به آن نداشتند كه چيزي از زنان معاصر بياموزند››(ويل دورانت، پيشين،256 )
دكتر عبدالعظيم رضايي مي گويد بيشتر وقتها ديده مي شود كه زن ساده ابتدايي از لباس همان چيزي را مي خواست كه زنان پيشرفته بعد از آن مي خواستند.به اين معني كه مقصد وي آن نيست كه برهنگي او را بپوشاند بلكه چنان مي خواهد كه لباس لطف اندام او را در نظر ديگران آشكار تر نمايد.(رضايي:پيشينه ايرانيان،216)
اگر از ديدگاه موشكافانه قوم شناختي و مردم شناسانه نيز نگاهي به نوع پوشش و آدات زندگي مردمان اعصار پيشين بياندازيم به آساني به اين واقعيت خواهيم رسيد كه شايد مد و مدگرايي ريشه هايش در گذشته تاريخ بشر باشد ، به عنوان مثال نوع پوشش قوم آريا و يا نوع پوشش روميها و يونانيها و يا مصري ها در ميان همان اقوام همگون اما در مقايسه با اقوام ديگر متفاوت بوده است و شايد مردمان آن زمان نيز كاركرد متمايز كننده مد و مدل ها را به نوعي مي دانستند.
اما بعد از عصر رنسانس در اروپا و بوجود آمدن انقلاب صنعتی با تحول در نوع و شیوه زندگی مردمان به مرور این پدیده در زندگی انسانهای شهری پدیدار و به آهستگی خود را به عنوان نوعی خرده فرهنگ در تفکر و زندگی متمدنین شهرنشین رسوخ داده است. این پدیده نو ظهور که هنوز در حال تطور و تکامل می باشد تا جایی پیشرفت کرده که در برخی جوامع مقلد نبودن از آن به منزله عقب ماندن از زندگی محسوب می شود.در جوامع قبل از انقلاب صنعتی و کمی دورتر نیازهای اولیه بشر شامل خوراک، پوشاک و مسکن بودنداما در جوامع امروزی و با پیچیده تر شدن ساختارهای اقتصادی و اجتماعی نیازهای دیگری همچون مدگرایی به آنها اضافه شده اند. می توان ریشه بوجود آمدن پدیده مد را در آسوده شدن ذهن بشر از نیازهای اولیه (خوراک ،پوشاک و مسکن) دانست، چرا که در گذشته دغدغه های اصلی انسانها تامین این سه اصل اساسی برای خود و خانواده هایشان بوده است ولی با پیشرفت و تغییر درساختارهای اقتصادی و متعاقبا تغییر در سبک زندگی انسانها ذهن بشر کمی آسوده تر گردیده است. امروزه شاهد هستیم در جوامع پیشرفته غربی(دولتهای رفاه) افراد دغدغه زیادی بابت تهیه نیازهای اولیه خود ندارند و دولتها موظفند این نیازها را در حد امکان بر آورده نمایند و نیازهای دیگری همچون شغل،جایگاه اجتماعی، متمایز شدن،مد و.. براي آنها مطرح گردیده است.
در همین جاست که ذهن بشر فرصت تفکر بیشتری پیدا می کند و به گفته لوی اشتروس دانشمند انسان شناسی بعد از مرتفع شدن نیازهای اولیه در میان انسانها يك نياز اساسي ديگر به نام (نیاز مورد توجه واقع شدن) مطرح می گردد. یعنی اینکه انسانها به هر طریقی می خواهند مورد توجه دیگر همنوعان خود قرار بگیرند و برای رسیدن به این نیاز سعی در ایجاد تفاوت و گاهی همرنگی با دیگران دارند. به عبارتی مد یکی از روشهایی است که به انسانها کمک می کند تا خود را در جامعه و فعالیتهای اجتماعی وارد کرده و با همگونی با سایر انسانها به سمت یک زندگی اجتماعی حرکت کنند، ضمن اینکه در اوج این همگونی دوست دارند از آنها متمایز هم باشند.
تنوع طلبی و تغییر جزو اساسی زندگی و فرهنگ انسانی است چرا که اگر انسانها تغییر نمی کردند ما نمی توانستیم از عصر حجر و سنگ چخماق هم فراتر رویم و به جایگاه فعلی برسیم. پس می توان مد و مدگرایی را در راستای یکی از نیازهای انسانها که همان مورد توجه واقع شدن است قرار دهیم. به گفته گئورگ زیمل جامعه شناس آلمانی مد و مد سازی فرایندی است که بر اثر کشمکش میان طبقات متضاد بر سر دستیابی به منابع بیشتر با تکیه بر فراگرد تماییز حاصل می شود.
دکتر فرامرز رفیع پور معتقد است مد سازی ریشه در نابرابری های اجتماعی دارد و از آنجا که منابع اقتصادی و منزلتی محدود و پایان یافتنی هستند، افراد همواره به دنبال به حداکثر رساندن سود واتخاذ رفتاری مناسب برای جذب این منابع می باشند.
پس می توان مد و پیروی کردن از آن را یکی از راههای رسیدن به ابن منابع دانست .چرا که مدها همیشه برای ذائقه و سلیقه طبقات بالای جامعه طراحی می گردد و اولین کسانی که از مد ها برای متمایز شدن استفاده می کنند طبقات مرفه می باشند. حال طبقات پایین تر جامعه که اکثرا نیم نگاهی به نوع و شیوه زندگی آنها دارند در جهت همرنگی با آنها حرکت کرده و با پیروی کردن از نوع زندگی آنها سعی در از بین بردن این فاصله ها دارند و در این مرحله یعنی وقتی آن مد و شیوه خاص همه گیر شد جذابیت خود را از دست داده و ارزش آن به سرعت در نزد طبقه مرفه تنزل پیدا کرده و طراحان مد نیز در چنین بازار آشفته ای به این موضوع دامن زده و به سرعت مدلهای جدیدی از انواع لوازم مصرفی را طراحی و وارد بازار کرده و این چرخه همچنان ادامه پیدا می کند و بیشترین منفعت و سود عاید طراحان و عرضه کنندگان مدها می گردد و تا وقتی این چرخه ادامه دارد صحنه گردانان این عرصه از بازار و درآمد خوبی برخوردار خواهند بود چرا که همیشه چیزهایی برای عرضه کردن خواهند داشت.
مارکوزه یکی از متفکرین مکتب انتقادی به این نکته اشاره می کند که نظام سرمایه داری با استفاده از شیوه های نادرست به دنبال ایجاد کردن همبستگی اجتماعی و پیوند میان افراد است. از این حیث نظام برای اینکه بقا و دوام کارکردی خویش را تضمین نماید به توده سازی و همانند نمودن افراد بر اساس خلق نیازهای کاذب و طفره رفتن از ارضای نیازهای راستین و حقیقی آنان دست میزند. نیازهای حقیقی نیازهایی هستند که ارضای آنها به رشد و شکوفایی استعدادهای فردی منجر شده و موجب تقویت استعدادهای انسانی درخور می گردد.اما در چرخه مدگرایی انسانهایی که کمتر به چرایی علت اعمال خود می اندیشند، بلکه چگونگی انجام عمل برای دستیابی به هدف در نزد آنان اولویت دارد، استفاده از مدلهای لباس ،اجناس لوکس و حتی افکار خارج از عرف و ارزشهای جامعه از جمله مواردی هستند که در این میان به نحو فزاینده ای بروز می کنند.
اما نکته مهمی که در این چرخه قابل توجه است لطمه های وارد شده بر فرهنگ می باشد.در این چرخه همانگونه که طبقات پایین تر جامعه از نوع و شیوه زندگی طبقات بالاتر جامعه پیروی می کنند در بعدی وسیع تر کشورهای در حال توسعه نیز از کشورهای پیشرفته تر پیروی می کنند و همین جا است که لطمات جبران ناپذیری بر فرهنگ ملتها وارد خواهد آمد. پیروی از این مدها جوامع را به سوی مصرف گرایی سوق میدهد و زندگی مصرفی هم فرهنگ خاص خود را به دنبال خواهد داشت که ریشه در فرهنگ همان کشورهای مبدا دارد و بتدریج باعث ایجاد تغییرات اساسی فرهنگی در سبک و شیوه زندگی کشورهای مقصد مي گردد. به عبارتی این چرخه باعث از بین رفتن اعتماد بنفس، قدرت تصمیم گیری و خلق نوآوری در کشورهایی که از مد گرایی پیروی می کنند می گردد، زيرا هميشه چشم به این دارند که کشورهای صاحب مد چه مدهای جدیدی از انواع کالاها عرضه خواهند نمود تا آنها تهیه نمایند.
مثل معروف ایرانی که می گوید مرغ همسایه غاز است در اینجا مصداق پیدا می کند.
پیروی کردن صرف از مد گرایی با از بین رفتن تولیدات داخلی و بومی و بی علاقگی برای خرید و استقبال از آنها همراه خواهد بود. همانگونه که در دهه گذشته و با ترویج واشاعه بیشتر مد و مدگرایی در کشور شاهد از بین رفتن بسیاری از تولیدات داخلی به دلیل عدم استقبال و به تبع آن بروز پدیده دیگری به نام بیکاری بوده ایم.
مارکوزه جامعه شناس آلمانی معتقد است که در گذشته زمینه های بیشتری برای خلق انسانهای قوی و استوار فراهم بود: افرادی که برای خود تصمیم گرفته و سبک زندگی مورد علاقه خود را انتخاب می کردند. آنها درون دارتر از انسانهای ضعیف امروزین بوده اند، در مقابل انسانهای امروزي از توان لازم برای مقابله با جبرهای اجتماعی و تحرکات بیرونی برخوردار نیستند و بسته به میزان اثرگزاری و شدت عوامل اجتماعی ، سبک ها و شیوه های زندگی بعضا ضد و نقیضی را پیش می گیرند.
او می گوید امروزه فرهنگ توده ای، عوام گونه،مصرف گرا، غیر خلاق و منفعل در جامعه رشد می يابد و بدین ترتیب فرد مبدل به ابزاری برای برآوردن اهداف نظامهای مدگرا می گردد.
نمونه این نیازهای کاذب را میتوان در مصرف و بهره گیری از اجناس و کالاهای لوکس خانگی مشاهده نمود.
افراد با داشتن وسایل لازم جهت رفع نیازهای ضروری به تلاش بیشتری برای به دست آوردن کالاهای لوکس مشابه مبادرت می ورزند و پس از به دست آوردن آن کالاها به سرعت به فکر داشتن نوع بهتر آن بر می آیند در حالی که تفاوت این اجناس ممکن است بسیار ناچیز و به لحاظ کارکردی هم بسیار نزدیک باشند.
همین موضوع باعث به وجود آمدن نوعی چشم و هم چشمی در جامعه شده است و پیامد آن عدم آرامش روحی برای افراد است چرا که خود نمی توانند برای زندگی خود تصمیم بگیرند و این جامعه مصرفی و مد گرا است که برای آنها تصمیم گیری می کند که حال چه بخرند و چه کاری انجام بدهند و آنها را تبدیل به انسانهای منفعل ساخته که درون این کشتی طوفان زده گرفتار شده اند و ناآگاهانه راهی جز پیروی کردن از تصمیمات صحنه گردانان مدگرایی که همان شرکت های بزرگ چند ملیتی می باشند ندارند، آنها با تبلیغات وسیع و فراگیر و ایجاد القائات درونی باعث منفعل شدن افراد جامعه و سود روز افزون خود شده اند. به گفته مارکوزه اینکه نتوانیم برای خود تصمیم بگیریم و زندگی خود را با انتخاب خود تعیین کنیم موجب از بین رفتن آرامش روانی و احساس سرخوردگی است. لذا نظام مد گرایی سعی دارد با ایجاد محصولاتی مشابه در عرصه های گوناگون یک زمینه مشابه و واحد را پایه ریزی نمایند به طوری که شالوده و بنیان اشیا از یک جوهر بوده اما در ظاهر تفاوتهای مشخصی میان آنها وجود داشته باشد، به عنوان مثال این افراد هستند که با انتخاب از بین لباسهای مختلف حس آزادی و توانایی انتخاب را یافته و بدین طریق آرامش دروغینی را در خود باز می یابند در حالی که در تمام این اوقات افراد از میان گزینه های مشابه انتخاب می کنند و در واقع به لحاظ محتوایی انتخابی در کار نیست بلکه تفاوتها تنها در صورتهاست، بدین ترتیب نظام سرمایه داری تاثیر شگرفی در بازار تولید مد و سبک های زندگی جدید برای امنیت بخشی کاذب و مصرفی کردن جامعه دارد.
مثال بسیار بارزی که می توانیم راجع به از بین رفتن گونه های فرهنگی در کشورهای هدف مدگرایی بیان کنیم از بین رفتن موسیقی سنی آن کشورها می باشد.
اشاره کردیم که در چرخه مد گرایی کشورهای توسعه نیافته از کشورهای توسعه یافته و پیشرفته تقلید می کنند و این تقلید تا جایی ادامه دارد که مولفه های اساسی فرهنگ کشور هدف را مورد لطمه قرار می دهد. در بحث تاثیر مد گرایی در فرهنگ می توانیم به موسیقی اشاره کنیم .امروزه شاهد هستیم که پیروی کردن جوانان کشورهای توسعه نیافته و یا به عبارتی شرقی از سبک های موسیقی غربی بسيار شایع شده ، سبک هایی چون RAP, METALو PAPوBLUوPUNKو.. که روز به روز بیشتر خود را درونی کرده و مورد استفاده جوانان قرار می گيرند. پیروی کردن از این سبکها باعث پیروی و استفاده کردن از سازهای غربی در بین جوانان شده است و این در حالی است که سبکها و سازهایی که در فرهنگ اصیل کشورهای مورد هدف موجود می باشند از بعد تاریخی دارای سابقه بسیار طولانی تر بوده اند مورد بی توجهی و عدم استقبال قرار گرفته و به نوعی موسیقی اصیل آن کشورها در ورطه فراموشی و انزوال قرار گرفته است.
با نگاهی ژرفاتر دریافت خواهیم کرد که پیروی کردن از دیگر مدها ی فرهنگ مدگرایی مانند (نوع لباس پوشیدن ، طرز غذا خوردن ،نوع تفکر و اندیشه و...)چقدر در فرهنگ خودی تاثیر گذاشته است، تا جایی که تاثیر این تقلیدها باعث ایجاد نوعی بی هویتی و از خود بیگانگی جوانان با فرهنگ اصیل خودی گردیده است.
از دیدگاه بوردیو جامعه شناس معاصر، جامعه به منزله فضای اجتماعی بازنمایی می شود (SOCIAL SPACE) وی فضای اجتماعی را جایگاه رقابتی شدید و بی پایان می داند که در جریان این رقابتها تفاوتهایی ظهور می کند که ماده و چهارچوب لازم برای هستی اجتماعی را فراهم می آورند.
بوردیو فضای اجتماعی را به میدانهایی تشبیه می کند مانند میدان ---------- ، میدان علمی و معتقد است میدان فضای روابط میان کنشگران است. میدانها به واسطه اعمالی که در آنها پی گرفته می شود شناسایی شده و از بقیه میدانها متمایز می شوند. او میدان را اصولا به عنوان پهنه نبرد در نظر می گیرد و معتقد است که میدان، میدان کشمکشها است.
او می گوید میدان قدرتی است که تصمیمات مشخص خود را بر کسانی که وارد آن می شوند تحمیل می کند و در مرحله دوم میدان صحنه کشاکشی است که کنشگران و نهادها از طریق آن در پی حفظ یا بر اندازی نظام موجود توزیع سرمایه هستند (واکووانت 1379:336)
بوردیو فضای اجتماعی را با چند محور ترسیم می کند :1-سرمایه اقتصادی 2-سرمایه فرهنگی3-سرمایه اجتماعی 4-سرمایه نمادین (فاضلی ،1382:37)
بوردیو سرمایه را به میدان ربط میدهد و معتقد است آنچه به میدان معنا می دهد ،سرمایه است.از نظر بوردیو سرمایه هر گونه خواستگاه و سرچشمه در عرصه اجتماعی است که در توانایی فرد برای بهره مندی از منافع خاصی که در این صحنه حاصل می گردد موثر می شود.(واکووانت،1379:335)
سرمایه ها اساسا به چها ر صورت دیده می شوند : اقتصادی (دارایی ، مالی و مادی ) فرهنگی (کالا ، مهارت و عناوین نمادین کمیاب ) و اجتماعی (منابعی که به صرف عضویت در گروه به فرد تعلق می گیرد ) و سرمایه هایی هم وجود دارد که افراد متوجه تاثیرات آن آنگونه که هست نیستند و آن را درک نمی کنند و این نوع سرمایه که به نام سرمایه نمادین مشخص می شود ، چهارمین نوع سرمایه است .پرستیژ ، غرور و افتخار نماینده سرمایه نمادین هستند.(بن فاین، 1385 : 103)
اما با برسی و تامق در نظریه بورديو می توانیم اینگونه تصور کنیم که مد و مدگرایی می تواند به عنوان یک نوع سرمایه نمادین در عرصه فعالیتهای اجتماعی مطرح باشد .به عبارتی از دیدگاه بوردیو پرستیز ،غرور و افتخار جزو گونه های سرمایه نمادین قرار دارند که از منظری می توانند با مد گرایی ارتباط تنگاتنگی داشته باشند و به صورت متقابل بر یکدیگر تاثیر بگذارند. چرا که در نوع تفکر امروزی مد و مدلهای روز می توانند باعث پرستیژ، غرور و افتخار اشخاص شود و به دنبال آن در متمایز کردن جایگاه اجتماعی آنها نقش به سزایی داشته باشد، اما بوردیو مفهومی دیگر را نیز در عرصه اجتماعی به چالش می كشد که می تواند ارتباط ویژه ای با مد و مدگرایی داشته باشد و آن سلیقه است.
بوردیو معتقد است که سلیقه یک عملکرد است که یکی از کارکردهایش این است که به افراد ادراکی از جایگاهشان در نظام اجتماعی می دهد. به عبارتی سلیقه آنهایی را که ترجیه های همسانی دارند به هم نزدیک می سازد و این افراد را از افراد دیگری که سليقه های متفاوت با آنها دارند متمایز می سازد، بدین سان انسانها از طریق کاربردها و دلالتهای عملی سلیقه چیزها را طبقه بندی می کنند و دراین فراگرد خودشان را نیز طبقه بندی می کنند.(ریتزر ،1379 :727 )
بورديو معتقد است که سلیقه امری اجتماعی است و معتقد است که سلیقه به حیثیت اجتماعی و جایگاه افراد در جامعه بستگی دارد (دوریته ،1382: 138)
او معتقد است که جدایی از برخی حس پذیریهای درونی منحصر بفردی و شخصی ،سلیقه یک توانایی اجتماعی است که از تربیت و پرورش طبقاتی ناشی می شود . او معتقد است که سلیقه نشان دهنده پیوند میان بعضی محصولات و مصرف کنندگان آنها در یک فضای اجتماعی طبقه بندی شده را نشان می دهد.(جن کینز ،1385 :215)
پس به عبارتی با بررسی نظریه بوردیو در مورد سلیقه که آن را امری اجتماعی و مربوط به طبقه بندی اجتماعی می داند می توان به نگاه طراهان مد به ذائقه طبقات بالای جامعه معتقد تر شد چرا که از منظر دیگر طبقات جامعه، ذائقه و یا سلیقه افراد طبقات بالا از مطلوبیت بيشتري برخوردار است و به همین جهت نگاه طراهان مد و مد گرایی بیشتر به سلیقه طبقات مرفه و بالای جامعه معطوف خواهد بود.
اما بوردیو نظریه ای را در مورد پدیده مصرف مطرح می کند و در کتاب تمایز می گوید (اقتصاد جدید طالب دنیای اجتماعی است که در آن مردم به همان اندازه که بر اساس ظرفیتشان در تولید ارزیابی می شوند ،بر حسب ظرفیتشان در مصرف نیز ارزیابی خواهند شد)(فاضلی ،1382 :43)
اگر مفهوم مد گرایی را با مصرف گرایی مترادف فرض کنیم به نظریه بوردیو در باره مصرف گرایی بیشتر نزدیک خواهیم شد چرا که بوردیو می خواست مفهوم منزلت اجتماعی و استفاده ای که گروههای منزلتی از الگوهای خاص مصرف به مثابه راهی برای مجزا کردن روش زندگی یکی از دیگری کنند را با این ایده ترکیب کند که مصرف متضمن نشانه ها ،نمادها ،ایده ها و ارزشهاست. بوردیو معتقد است که مصرف را نباید به عنوان ارضائ یک دسته از نیازهای از نظر زیستی ریشه دار تحلیل کرد.(باکاک :1381 :97)
او در نظر داشت تا تحلیل کند که چگونه گروههای خاص به ویژه طبقات اجتماعی و اقتصادی از میان سایر چیزها، انواع کالاهای مصرفی، روشهای ارائه خوراک و غذا خوردن ، مبلمان و تزیین داخلی منزل را به کار می گیرند تا روش زندگی مجزای خود را مشخص کنند و خود را از دیگران متمایز سازند.
از نظر بوردیو مبارزه برای شناسایی اجتماعی ، بعدی اساسی از کل حیاط اجتماعی است . بوردیو معتقد است که کالاها اشیایی هستند که چیزهایی را بیان می کنند و طبقات مختلف کالاهای مختلف را می خرند تا جایگاه خود را در ساخت اجتماعی نشان دهند به عبارتی طبقات در رقابتند و کالاها اسلحه این رقابت است. لذا تنشی دائمی بین استفاده از کالاهای خاص و عمومی شدن استفاده از آنها که موقعیت تمایز یافته آنان را به خطر می اندازد وجود دارد . لذا کالاها درگیر بی پایان تعریف و باز تعریف موقیت اجتماعی اند.
اما در آخر میتوان اینگونه متصور شد که مد و مد گرایی به عنوان حقیقتی اجتناب ناپذیر و جزئی لاینفک از جامعه مصرفی و ماشینی می باشد و تنها جوامعي از این پدیده نو ظهور آسیب جدی خواهند دید که جوامعی تقلید کننده و یا به عبارتی جوامع هدف خواهند بود. چرا که مدها و تولیدات جامعه مدگرا جزئی از فرهنگ همان جوامع به حساب می آیند و در واقع آنها در حال طي كردن مسیر فرهنگی خود مي باشند، اما مصرف این مدلها و مدها در جوامع تقلید کننده در بعضی مواقع ضد ارزش و باعث تخریب هویتی و فرهنگی آن جوامع در همه ابعاد خواهد شد.
لذا جوامع تقلید کننده از مصرف گرایی و یا به عبارتی مد گرایی باید با شناسایی دقیق و صحیح ارزشهای فرهنگی و اجتماعی جامعه خود و شناسايي كالاها و مدلهایی که باعث آسیب جدی و تخریب فرهنگی خواهد شد از ايجاد فضاي تخریبي هویتی و فرهنگی خود جلوگیری نمایند .چرا که تقلید بی چون و چرا از مدگرايي در دراز مدت باعث از بین رفتن بسیاری از جنبه های فرهنگی آن جوامع خواهد بود و يكي از راههاي ديگر جلوگيري از تاثير فرهنگ مدگرايي بر فرهنگ خودي ،تقویت ارزشها و تولیدات ارزشمند مقبول داخلی است که به عنوان شناسنامه تاريخي و فرهنگي باعث قوام و دوام یک قوم یا ملت خواهد شد كه نهاد هاي آموزشي و رسانه اي مي توانند در تقويت اين بنيانها نقش به سزايي داشته باشند. جامعه ای که هویت فرهنگی و ریشه های خود را فراموش کند و برای آنها ارزش قائل نباشد به راحتی متاثر از جامعه مصرف گرایی و مد گرایی قرار خواهد گرفت و متعاقب آن دچار يك نوع بي ارزشي و دگرگوني فرهنگي عظيم خواهد گرديد كه مي تواند در تعيين سرنوشت فرهنگي نسلهاي بعدي آن جامعه اثر نامطلوبي بجا گذاشته و باعث احساس دوري و نا آشنايي جوانان نسلهاي بعدي آن جامعه با ريشه هاي فرهنگي خود گردد و متعاقبا باعث منفعل شدن جوانان و از كار افتادن قوه ابتكار و نو آوري و بروز مشكلات عديده خواهد گرديد.


منابع:
1. كرايب،يان،نظريه اجتماعي كلاسيك،تهران،1382
2. رفيع پور، فرامرز،كندو كاوها و پنداشته ها،تهران،1380
3. ماركوزه ،هربرت،انسان تك ساحتي،اميركبير ،تهران
4. توسلي ،غلامعباس،نامه علوم اجتماعي ،دانشگاه تهران،شماره 23 جلد دوم
5. جنكينز،ريچارد(1385)پير بورديو،تهران، نشر ني
6. باكاك، روبرت، 1381 ، مصرف ،تهران، انتشارات شيرازه
7. ريتزر ،جورج،1379،نظريه جامعه شناسي در دوران معاصر، تهران علمي
8. فاضلي ، محمد، 1382 ،مصرف و سبك زندگي ،قم ،انتشارات صبح صادق
9. فاين، بن 1385، سرمايه اجتماعي و نظريه اجتماعي ، تهران،پژوهشكده مطالعات راهبردي
10. واكووانت،لوئيك،1379،پير بورديو ،متفكران بزرگ جامعه شناسي، ترجمه مهرداد مير دامادي،تهران،نشر مركز

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:19 PM
علل بحران هویت دینی جوانان [ علی امجدیان ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume52/hoviat%20dini.jpgاین روزها صحبت کردن درباره هویت دینی جوانان آنقدر آلوده به شعار شده است که بررسی وضعیت هویت دینی جوانان از منظر جامعه شناسانه با نگرانی همراه است. متاسفانه آنقدر در تعریف هایمان از یک جوان واجد هویت دینی دچار کلیشه های بلند پروازانه و تعاریف تخیلی شده ایم که باید براحتی هر کسی را که خارج از این دایره باشد، فاقد هویت دینی بنامیم . جالب اینجاست که این دایره را نه با قلم حقایق و اصول که با مداد ظواهر نقاشی کرده ایم و تمام مولفه های عمیق دینی که می تواند در باطن فرد دینمدار رسوخ کند را بیکباره بکناری نهاده ایم و هویت دینی را بر اساس ظواهر شرع تعریف کرده ایم . به نظر می رسد اگر تعریف دقیق تر و عاقلانه تری از هویت دینی داشته باشیم و دایره دین مداری را بهتر از اینها تعریف کنیم می توانیم امیدوار باشیم که می شود برای بحران هویت کنونی راه چاره ای اندیشید .
باید بررسی کنیم و ببینیم چه شده است که یک نفر آدم معتاد می تواند بدون متحمل شدن هزینه ای سنگین چهل نفر دیگر را معتاد کند ، اما ما نمی توانیم به واسطه دستگاه عظیم تبلیغاتی ، به تناسب همان فرد معتاد ، چند نفر معدود را هدایت کنیم .
ما چگونه دین را برای جوانانمان تعریف کرده ایم که هر جا مضمون پردازی ای می خواهد شکل بگیرد پرفروش ترین و پر مخاطب ترین محتوا ها مضامینی است که فاقد محتوای دینی باشد .موسیقی که خود نوعی محتوا پردازی است می تواند مثال خوبی باشد . چه کرده ایم که جوان مسلمان ساکن ام القرای جهان اسلام که اتفاقا ادعای ناب ترین شیوه مسلمانی در تمام دنیا را به یدک می کشد حاضر به پذیرش و التذاذ از موسیقی ای بجز موسیقی رپ نیست . آنهم موسیقی رپی که محتوایش اگر فقط کمی مودبانه باشد باید کلاهمان را به هوا بیندازیم . حال اینکه این موسیقی پر مخاطب در میان جوانان نه از مجاری رسمی و معمول بفروش می رسد و نه پیدا کردنش کار چندان راحتی است . و گاهی از نظر اصول موسیقی و هنری هم آنقدر پیش پا افتاده است که هیچ کس حاضر نیست چند بار متوالی به یک کدام از آنها را گوش دهد . عمق فاجعه اینجاست که این موسیقی و محتوایش می آید و موسیقی شماره یک جوانان ما می شود البته طبیعی است که در شرایط فقر محتواپردازی جوان پسند باید چنین اتفاقی رخ بدهد .
یا در حوزه وبلاگ نویسی که آن هم به نوعی با محتوا و مضمون پردازی سر و کار دارد این همه عصیان و فرار از معنویت را که مشاهده می کنیم ، باز هم باید در عمق فاجعه اندکی تامل کنیم و بی هیچ فرافکنی خودخواهانه ای در صدد راه چاره ای برای این بحران دهشتناک باشیم . احتیاجی به هیچ آمار و ارقامی نیست ، یک نگاه کلی به سطح وبلاگ ها و محیط یاهو سیصد و شصت و ... که بیندازیم این حقیقت برای ما آشکار می شود که هویت واقعی دینی جوانان ما با آن چیزی که ما از هویت دینی تعریف کرده ایم زمین تا آسمان تفاوت دارد ، در شرایط کنونی یا باید فکری به حال جوانانمان بکنیم یا کمی تعاریفمان از دین را تعدیل کنیم (که تعدیل در اینجا به معنای بازگشت به حقیقت دین است نه هر نوع دستگاری دلخواهانه ) که البته من گمان می کنم باید این هر دو کار را هر دو با هم انجام دهیم . بدیهی است که تعدیل و اصلاح تعاریف هویت دینی جوانان خود یک فکر بزرگ است در حق جوانان و این دو از هم جدا نیستند . بنا بر این لازم است در اینجا برخی از تعاریف دافع دین که مانعی در برابر هویت سازی دینی جوانان است را شرح مختصری بدهیم :
برخی تعاریف ناصحیح از دینداری :
1. تعریف های رسمی از دین و دینداری
2. تعریف های محدود از دین و دینداری
3. تعریف های خرافی از دین و دینداری
4. تعریف های جزم اندیشانه از دین و دینداری


1. تعریف های رسمی از دین و دینداری
دین یک حقیقت فطری و خودجوش است و تا زمانی که از درون انسان نجوشد و روح را آکنده از طراوت اندیشه های خداباورانه نکند عملا هیچ کارکردی را نخواهد داشت . دینی که از مجاری رسمی یک جامعه خاص به جامعه تحمیل و ترزیق می شود ضمن این که خود را در معرض تبدیل شدن به کلیشه های بی رنگ و روح قرار می دهد ، اگر ابتدا در درون افراد آمادگی و پذیرشش قبلی بوجود نیامده باشد با استقبال چندانی مواجه نخواهد شد . به طور کلی قانون شدن یک امر دینی و قدسی و برخورداری آن قانون از اقتدار و اجبار اجتماعی در بیشتر اوقات تاثیرات منفی بر پیکره فکری جامعه گذاشته است . این نظر قطعی است که لازمه ابتدایی و پیش نیاز بی چون و چرای التزام عملی به یک دستور شرعی اجبار درونی و انگیزه روحی یک فرد است و تا این بوجود نیاید اجبار اجتماعی کاری را از پیش نخواهدبرد . هیچ تردیدی نیست که بیشتر از همه دین یک مقوله قلبی و درونی است و شرط لازم دین مداری انسان ، نورانیتی است که باید از درک درونی حقایق بر قلب وی بتابد . بنابراین تا هنگامی که یک امر ملکه درونی فرد نشده باشد نه دین که هیچ ارزش و هنجار دیگری قابل اجرا نخواهد بود .
به عنوان مثال مسئله حجاب؛حجاب در واقع باید بر پایه یک احساس عفت درونی شده و قلبا پذیرفته شده باشد در غیر این صورت ایجاد سر خوردگی و نفرت از کل دستورات دین را می تواند بدنبال داشته باشد . کم نیستند کسانی که عملا عامل به حفظ حجاب هستند لکن پاسداشتی برای حریم عفت خویش قائل نیستند و حتی از سرخوردگی ای که بدین وسیله برایشان ایجاد شده کلیت دین را نیز از صدر تا ذیل به باد دشنام نا سزا می گیرند و بانیانش ظالمانی غیر قابل بخشش قلمداد می کنند. این برداشت ها دقیقا همان آفت هایی است که از دامن تعریف های رسمی دین به خود دین ضربه وارد می کند .
2. تعریف های محدود از دین و دینداری
در صورتی که انتظار داشته باشیم دین برای یک قشر خاص (مانند قشر جوان ) نقش هویت سازی را بر عهده داشته باشد تردیدی را روا نمی داریم که دین مورد نظر ما باید آنقدر جامعیت داشته باشد که نیاز های همه اقشار جامعه را پاسخگو باشد . به تعبیر قرآن (هدی للناس) باشد و به صورت جمعی و به اقتضای خود نیاز های همه اقشار جامعه را برطرف سازد و نقش هویت سازی را برای همه افراد در هر قشر و طبقه ای که هستند ، بر عهده گیرد . و دقیقا به همین دلیل هم باید پاسخگوی نیاز های جوانان هم باشد . به عبارت دیگر یک دین باید جامع و به قول معروف "همه قشر پسند" باشد . یک دین کامل و جامع که باید نیاز های همه اقشار را بر طرف کند . اگر دانشجو مخاطب دین واقع می شود از دین مداری اش التذاذ یابد . اگر استاد همین دانشجو مخاطب دین شود حظ معنوی خویش را ببرد و همینطور اگر یک بی سواد و یا یک پیر مرد و پیرزن روستایی و ... . از همه این اقشار مهمتر اگر یک جوان مخاطب دین شود باید تمام نیازها و اقتضائاتش مورد نظر قرار گیرد و مرتفع گردد . وقتی یک جوان به سمت معنویت سوق پیدا میکند نباید چیزی جز لذت معنوی و افزایش روحیه مثبت متناسب با سنش از دین ببیند . اگر ما در تعاریفمان از دین رنگ هایی را انتخاب کردیم که باب مذاق فطری جوانان (و نه البته هر نوع مذاقی) نبود آنوقت دیگر نمیتوانیم ادعا کنیم که چرا جوانان ما هویت دینی ندارند .
3. تعریف های خرافی از دین و دینداری
این یک حقیقت است که جوان قرن بیست و یکمی به هیچ وجه حاضر نیست که عقاید آلوده به موهومات و خرافات را مبنای شخصیت و هویت خویش قرار دهد او آموخته است که امور جاری زندگی اش را بر مبنای عقل گرایی و واقع بینی بنا نهد . یکی از زیباترین نگاشته های موجود پیرامون عدم پذیرش برداشت ها و تعاریف خرافی از دین را دکتر علی شریعتی در کتاب پدر ، مادر ، ما متهمیم بدست می دهد . او در این کتاب به خوبی علل عدم علاقه قشر جوان به دین موروثی و خرافی و تقلیدی را بیان می کند . علی شریعتی در کتاب پدر مادر ما متهمیم می آورد :
" پدر... مادر...بزرگتر..!
قرانی که تو بدان معتقدی به چه کار ما می آید؟ کتابی برای نخواندن. من نمی دانم در آن چه هست تو هم نمی دانی تویش چیست! از این جهت من کافر و توی مومن هردومان همدرس هستیم. منتهی من به آن کار ندارم -چون کتابی که بدرد خواندن نخورد به چه درد می خورد؟- اما تو مرتب می چسبانی به چشمت و سینه ات .. به پهلویت .. به قنداق بچه ات و به بالش مریضت. تا آنجا که من دیده ام این کتاب برای تو فقط مصرفش این بوده که : وقتی از در خانه بیرون میایی چند جمله از آنرا به قفل خانه ات پف میکنی!!!من یک قفل محکم میخرم که اصلا احتیاج به پف نداشته باشد با تکنیک بسته شود نه با پف!!! تو برای سلامت و مصونیت جمله هایی از آنرا برای خودت میخوانی یا نسخه هایی از آنرا به آستر جلیقه ات میدوزی پدر جان من یک دانشجویم اگر کسی با جزوه هایم چنین بازی بکند اوقاتم تلخ میشود! پس اگر من کتابی را که به درد خواندن نمیخورد - ولو نویسنده اش بقول تو خود خدا باشد - رها کردم و به جای آن کتابهایی را گرفتم که بدرد خواندن میخورد ناراحت نشو! " [1]
4. تعریف های جزم اندیشانه از دین و دینداری
جزم اندیشی در تعریف یعنی گرایش به اندیشه های از پیش پذیرفته شده و بی اعتنا به دلایلی که نادرستی آن ها را اثبات می کند [2] این جزم اندیشی یعنی باور بی چون و چرا داشتن به یک عقیده قابل رد و اثبات . در واقع اگر یک تعریف از دین ، بر مبنای چنین دیدگاهی ارائه شد دیگر هیچ گونه چون چرایی از سوی جوان مخاطب قابل برتابیدن نیست و این نقطه جدایی و قهر جوان با یک اندیشه جزمی است که بنام دین بدو خورانیده شده است . جوان پرسشگر و حساس به عقلانی بودن جهان پیرامونش هرگز نمیپذیرد یک عقیده را بدون چون و چرا مبنای عمل خویش قرار دهد. در همیشه تاریخ هر گاه گرایش نخبگان و مبلغان یک دین قدم در وادی جزم اندیشی نهاده است یا روز به روز گستره پیروان آن دین کمتر و کمتر شده است و یا روشنفکران دلسوز دین در یک تقابل و نزاع وحشت انگیز لکه ننگ بد نامی و تکفیر را به جان خریده اند تا در این زمینه دست به اصلاح گری بزنند .

کلام آخر :
کلام اخر اینکه حقیقت دین اگر به وضوح برای مخاطب تعریف شود ، آنچه نمایان می شود سراسر زیبایی و روشنایی است .در این شرایط فرد مخاطب به صورت خودوش از درون جذب این زیبایی ها می گردد . لکن اگر دین که خود وسیله ای برای تعالی زندگانی آدمیان است را در قالب های خشک و بی روح ساخته دست انسان ریختیم و تعاریفی "بدرنگ" و "روی طاقچه ای" از آن ارائه دادیم ، آنوقت دیگر نباید از فرزندانمان و جوانانمان انتظار داشته باشیم که هویتشان را بر مبنای این بسته بی روح پایه ریزی کنند . شاید تا روزی که حصار های "بشرساخت" ، زیبایی و طراوت دین را نازیبا و بی روح می نماید و دین مداری ما را محدود در اندیشه های بسته و سنتی اخبار پدران ما قرار می دهند ( نه پیامبران ما ) باید حق را به جانب جوان متواری از هویت دینی بدهیم و فکری به حال مسلمانی خویش بنماییم و اذعان کنیم که :
اســـلام بــه ذات خـــود نـــدارد عــیــبی
هر عیب که هست از مسلمانی ماست

منابع :
[1] نراقی ، حسن ، پی نکته هایی بر جامعه شناسی خودمانی ص 72
[2] شریعتی ، علی ، پدر مادر ما متهمیم

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:20 PM
آسیب شناسی رفتارخشونت آمیز جمعی جوانان [ دکتر انور صمدی راد ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume52/asibshenasi.jpgنویسنده: دکتر انور صمدی راد
چكيده: مبنای مقاله حاضر پژوهشی بنیادی است که هدف اصلي آن، آسيب شناسی رفتارهاي خشونت آميز جمعی جوانان در مراسم ورزشي، با تأكيد بر مسابقات فوتبال بين تيمهاي سرشناس و بازيهاي حساس بوده است.
درعين حال، چارچوب نظري و فرضيات تحقيق بگونه اي طراحي شد كه منجر به داده هاي كاربردي براي مسئولان و سياست گزاران ناجا و مقامات ذيربط كشوري گردد.

جامعه آماري و حجم نمونه اين پژوهش را 800 نفر از جوانان گروه سني(15-35 ساله) ساكن در تهران بزرگ تشكيل داد كه براي تماشاي مسابقات فوتبال طي دو مسابقه بين تيمهاي سرشناس مسابقات ليگ برتر سال 1384 در ورزشگاه آزادي تهران حاضر شده بودند

داده ها با اجراي پرسشنامه محقق-ساخته شامل 80 سوال بسته و باز و نیز، از طريق ثبت و ضبط مشاهدات و شنیده های پرسشگران آموزش دیده حاضر دربین تماشاگران و تحلیل محتوای آنچه که طرفداران تیمها ابراز و اظهار می کردند، جمع آوري شد.

تمامي فرضيه هاي پژوهش تاييد شد و عوامل اصلي تاثيرگذار روي رفتارهاي خشونت آميز جوانان به تفكيك عوامل فردي، خانوادگي، اجتماعي/روانی و محركهاي بيروني يا محيطي شناسايي گرديد و سهم هريك از اين عوامل تعيين شد. فشرده نتايج تحليل رگرسيون چند متغيره و تحليل مسير تبيين خشونت جوانان حاضر در ورزشگاه براي تماشاي فوتبال بطور خلاصه به شرح زير است:

عواملي مانند سكونت در مناطق محروم و فاقد امكانات تفريحی و ورزشي، غربتي بودن در شهري مانند تهران، بيكاري و كمي درآمد، پايگاه نازل اقتصادي/اجتماعي، موجب احساس بي هويتي و ناکامی در جوانان مي شود. در نتیجه، خود را به تيمها و ورزشکاران معروف منتسب كرده و از آنها اسطوره مي سازند و با وارد شدن خدشه به اسطوره ها عکس العمل نشان مي دهند.

آسیب شناسی رفتارهای خشونت آمیز جمعی ، منجر به ارائه پیشنهادهایی برای پیشگیری از خشونت در ورزشگاهها و تغییر در رفتارهای دست اندرکاران راه اندازی و مدیریت مسابقات رهنمون گردید.


واژه های کلیدی: خشونت، خشونت جمعی، اسطوره سازی، غربتی بودن، احساس بی هویتی/ناکامی/ نابرابری/ بی عدالتی، محرکهای فردی/ اجتماعی/ و محیطی.

طرح مساله :

خشونت و پرخاشگري به يكي از مسايل اجتماعي مهم و درخور توجه جوامع تبديل شده است. افراد و گروه‌هاي زيادي به دلايل و بهانه‌هاي گوناگون با درگير شدن در فرآيندهاي خشونت‌آميز آسيب‌هاي فراواني را به خود و سايرين وارد مي‌كنند. در بسياري از درگيري‌هاي خشونت‌آميز، لاجرم نيروي انتظامي مداخله مي‌كند و خشونت و درگيري وارد مرحله متفاوتي مي‌شود. در مواردي نيز به دنبال مداخله پليس و خاتمه درگيري‌ها، پديده خشونت جمعي در زمان‌ها و مكان‌هاي ديگري و گاه در ابعادي بسيار گسترده‌تر بروز مي‌كند كه نتيجه آن، تخريب اموال عمومي، صدمات جاني و مالي افراد ماجراجو و حتي بي‌طرف و يا عابران و غيره است. از اين رو، شناخت همه جانبه پديده خشونت، بويژه از ابعاد روان‌شناسي اجتماعي و جامعه‌شناختي، به منظور دستيابي به راهكارهاي اصولي براي پيشگيري و نيز كنترل آن از دغدغه‌هاي اساسي جوامع دموكراتيك است.

عوامل متعددي مي‌توانند در شكل‌گيري رفتارهاي مختلف جوانان كه صورت خشونت بخود مي‌گيرند موثر و نقش آفرين باشند . شناخت علمي اين عوامل بمنظور رسيدن به يك درك جامع از ماهيت اين مساله بسيار مهم است . همچنين، ضروري است عواملي كه مي‌توانند بستري مناسب براي مراقبت و حمايت از جوانان در جهت احتراز از خشونت فراهم آورند بخوبي شناسايي شوند.

تحقيقات زيادي حاكي از آنست كه وجود يك عامل ريسك(Risk Factor)در يك فرد به تنهايي نمي‌تواند موجب بروز رفتار ضد اجتماعي و خشونت بار بشود. عوامل متعددي لزوماً بايد با هم ادغام شوند تا در يك دوره زماني مربوط به رشد فرد و تحول به دوره بلوغ و بزرگسالي رفتار وي را شكل ويژه‌اي بخشند.عوامل ريسك به عواملي اطلاق مي‌شوند كه شواهد قوي براي ارتباط علمي آنها با يك مساله يا پديده خاص عواملي چون: بيكاري و فقدان درآمد كافي براي زندگي، بويژه براي تامين امكانات ورزشي، تفريحي، و گذران سالم اوقات فراغت براي نوجوانان و جوانان كه نياز مبرم و انكار ناپذيري براي آن به مانند نياز گياه به آب، دارند، و يا شرايطي چون غربتي بودن، طرد شدگي، اخراج از مدرسه و يا اجبار در ترك تحصيل، احساس بي عدالتي/بي قدرتي اجتماعي، نبود خانواده حمايت گر و قابل اتكا، احساس محروميت/ناكامي در برآورده شدن خواسته ها و آمال كوچك و بزرگ و عواملي نظير اينها مي توانند فرد را در مسير حوادث و شرايط نامطلوب و خطرآفرين قرار دهند. بويژه اگر الگوهاي يادگيري اجتماعي و گروه هاي نقش آفرين مناسبي در اختيار نباشد، احتمال الگوپذيري و مدل سازي منفي و ناسالم براي جوان فراهم تر مي شود و زمينه مناسبي براي رفتارهاي نابهنجار و ضد اجتماعي فراهم مي گردد. عوامل حمايت‌كننده، از طرف ديگر، عواملي هستند كه بالقوه احتمال درگير شدن در رفتار خطر آفرين را كم مي‌كنند. اين عوامل مي‌توانند در سطح و ابعاد خطري كه يك فرد آنرا تجربه مي‌كند تأثيرگذار باشند و يا مي‌توانند رابطه بين ريسك و بازده يك رفتار را تعديل كنند. وجود دارد.

يكي از راه‌هاي درك و شناخت پويايي بين عوامل ريسك و حمايت‌كننده اينست كه اين عوامل را در چارچوب اكولوژيك يا زيست‌محيطي مورد توجه قرار دهيم. با استفاده از يك مدل اكولوژيك مي‌توان تشخيص داد كه هر فرد در چارچوب شبكه پيچيده‌اي از زمينه‌هاي فردي، خانوادگي، اجتماعي و محيط زندگي خود عمل مي‌كند كه روي ظرفيتش براي احتراز از ريسك تأثيرگذار است.

اهداف تحقيق :

هدف عمده اين تحقيق آسیب شناسی جوانان خشونت گراست. یاين معنا كه دريابيم جوانان با توجه به متغيرهاي مختلفی نظير ويژگي‌هاي فردي، خانوادگي و اجتماعي در چه مواردي، تحت چه شرايطي، و با تاثيرپذيري از كدام عوامل مداخله گر، چه نوع رفتارهاي خشونت‌آميزي را مرتكب مي شوند.

ديگر اهدافي اين تحقيق شناسايي محرك‌هاي محيطي بروز خشونت در بين جوانان نظيـر كمبود امكانات در ورزشگاه، برخورد مسئولان برگزاري مسابقات، نحـوه بـرخـورد پليـس است.

در تحليـل خشـونت بايـد از حـد انگيـزه‌هـاي شناختي و روان‌شناسانه گذر كرد و پديده پرخاشگري را در ارتباط با موضوع عام‌تري مانند”همبستگي اجتماعي“(Sociol Solidarity) ارزيابي نمود. به اعتقاد دوركيم مسائل اجتماعي را با توجه به ميزان همبستگي اجتماعي قابل تحليل اند به زعم وي، پرخاشگري ممكن است از فقدان سازگاري فرد با اجتماع بزرگتري ناشي شود كه وي را احاطه كرده است. اين ناسازگاري از دو منظر قابل بحث است. از يك منظر بيانگر ناسازگاري فرد با جامعه بزرگتري است كه تعيين كننده شيوه‌هاي هنجاري است كه در اين حالت مي‌توان اشكال رسمي تنظيمات اجتماعي اعم از قوانين و مقررات مدني و جزايي را مشاهده كرد. پليس در چنين وضعيتي سمبل اراده سياسي دولت و قوه اجرايي قوانين رسمي است. از منظر ديگر، ناسازگاري فرد با اجتماع عام مي‌تواند دال بر سازگاري يا انسجام وي با گروه‌هاي كوچكتر مورد علاقه او باشد. در اين حالت، مفاهيم فرد واجتماع كجرو قابل توجه‌اند و نشان مي‌دهند كه سست شدن يكپارچكي و وحدت فرد با جامعه كلان مي‌تواند به معناي تشديد وحدت و انسجام او با گروه‌هاي ديگر محسوب گردد. دوركيم راه حل مشكل اجتماعي را در ايجاد سازمان گروه‌هاي حرفه‌اي مي‌بيند كه جذب افراد و ادغام آنها در كليت اجتماعي را تسهيل خواهند كرد (آرون، 1370 : 358 نقل به مضمون). در غير اين صورت، تشكيل گروه‌هاي نابهنجار و معارض امري مسلم و قابل پيش‌بيني است. ”ساترلند“(Sutherland) (1940) در تحليلي كه از انحراف و چگونگي شكل‌گيري آن به دست مي‌دهد در واقع، به نوعي در نظريه همبستگي اجتماعي دوركيم تعديل ايجاد مي‌نمايد. تمايل شخص به سازگاري يا انحراف از هنجارهاي اجتماعي به ارتباطات نسبتاً پي‌درپي او با ديگراني بستگي دارد كه تشويق كننده رفتار متعارف و يا تخلف و انحراف از هنجارها هستند (همان منبع ، 135 ، نقل به مضمون).

هيرشي (Hirschi) تحليل ديگري درباره انحراف به معناي عام آن ارائه مي‌كند. اگرچه وي نيز مستقيماً به خشونت نظري ندارد ولي نظريه كنترل او امكان بررسي دقيق‌تري را درباره پرخاشگري، به عنوان يكي از صورت‌هاي انحراف و ناهنجاري، به دست مي‌دهد. به نظر هيرشي (1969) ماهيت كنترل اجتماعي به نوع انتظاري كه مردم از عواقب رفتار خود دارند بسيار وابسته است. تصور سرزنش شدن از سوي خانواده يا دوستان كفايت مي‌كند تا بسياري از آنها از وسوسه ارتكاب خلاف فارغ شوند (همان منبع ، 135 : نقل به مضمون) . او استدلال مي‌نمايد كه سازگاري حاصل چهار نوع كنترل اجتماعي است: در وهله اول هر قدر تعلقات (Attachments) فرد بيشتر باشد امكان سازگاري او بيشتر است. به تعبيري دقيق‌تر، روابط ضعيف با خانواده، گروه همسالان و مدرسه سبب مي‌شود تا مردم آسان‌تر به انحراف كشيده شوند. به علاوه، افرادي كه توافق بيشتري بر سر فرصت‌هاي مشروع دارند (Commitment) و احساس مي‌كنند كه فرصت‌هاي قانوني بيشتري در اختيار دارند، سازگاري بيشتري از خود نشان مي‌دهند

در بين نظريه‌پردازان مكتب و يا پارادايم كنش متقابل نمادين بي‌ترديد آوازه ”بلومر“(Blumer)، بويژه درباره اهميتي كه او براي بررسي و طبقه‌بندي ”جماعت‌ها“(Crowds) قائل است، از همه بيشتر است. بلومر در بررسي‌ها و كاوش‌هاي دقيق خود درباره جماعت‌ها مي‌كوشد تا شكل‌بندي اجتماعي آن را با يكديگر مقايسه كند و پس از تفكيك مفهومي چهار نوع جماعت از يكديگر، آنها را در رابطه با مفاهيمي همچون شورش و جنبش اجتماعي تحليل نمايد. در تقسيم‌بندي بلومر از جماعت‌ها به ترتيب، چهار نوع جماعت ”اتفاقي“(Casual)، ”آئيني يا ميثاقي“ (Conventional) ، ”نمايشي“(Expressive) و ”فعال“(Active) قابل تشخيص‌اند. مهمترين قاعده‌اي كه در طبقه‌بندي بلومر به چشم مي‌خورد و بويژه براي تحليل خشونت جمعي قابل توجه نيز محسوب مي‌گردد، امكان و نحوه تبديل هر يك از جماعت‌هاي اتفاقي، نمايشي و ميثاقي به جماعت فعال است.(Blumer, H. 1951).

الف)مطالعات مربوط به خشونت در جهان:

در تحليل خشونت به عنوان يك نوع از رفتار اجتماعي مي‌توان تلقي”پيتر بلا“( (Peter Blauاز سطح واقعيت اجتماعي را به شكل دقيق‌تري مدنظر قرار داد. ”كنش متقابل اجتماعي" نخست در چارچوب گروه‌هاي اجتماعي رخ مي‌دهد. انسان‌ها هر گاه احساس كنند كه بودن در يك گروه پاداش‌هايي بيشتر از گروه‌هاي ديگر به آنها عرضه مي‌دارد جذب آن گروه شده و به آن كشش پيدا مي‌كنند،و براي پذيرفته شدن نيز بايد پاداش‌هايي را به اعضاي گروه ارائه كنند.

”فورسايت“از دو طبقه بندي كلي بحث مي كند. به نظر او تجمعات انساني را يا مي توان در قالب جماعت(Crowd) و يا در چارچوب جنبش هاي دسته جمعي (Collective Movement) جاي داد. فورسايت جماعت ها را معادل گروه به معناي شناخته شده كلاسيك نمي داند، بلكه در واقع آن را معادل يك تجمع اجتماعي بشمار مي آورد (Forsyth: 1990 (. به نظر فورسايت جماعت ها خود به دو نوع جماعت بي تكلف (Casual Crowd) وجماعت مرسوم (Conventional Crowd) تقسيم پذيرند. ، بررسي‌هاي مربوط به آشوب‌هاي شهري دهه1960 در محلات سياهپوست نشين آمريكا نشان داد كه بيشتر آشوبگران از عناصر بزهكار، يا حتي افرادي كه از مزاياي رفاه اجتماعي استفاده مي‌كرده‌اند، نبودند. روي هم رفته، بيشتر آشوبگران را افرادي تشكيل مي‌دادند كه داراي مشاغل كارگري پست بوده و معمولاً‌ بيشتر از ساير سياهپوستان شهرنشين نسبت به مسائل اجتماعي و سياسي آگاه و مطلع بودند و در فعاليت‌هاي مبارزاتي براي كسب حقوق مدني شركت مي‌كرده‌اند. به علاوه، اگرچه آشوب‌ها تصادفي به نظر مي‌رسيد، كليه اموالي كه مورد حمله و يا غارت قرار مي‌گرفت عملاً به سفيدپوستان تعلق داشت.

"ريچارد برك" استدلال مي‌كند كه براي درك فعاليت‌هاي افراد در جماعت‌ها بايد آنها را به عنوان پاسخ‌هاي منطقي به موقعيت هاي ويژه در نظر گرفت (37 : 1974 Berk) . در واقع، اجتماع افراد در جماعت‌ها غالباً فرصتي براي دستيابي به اهداف، با كمترين هزينه براي شخص فراهم مي‌آورد. به بيان دقيق‌تر، افراد در موقعيت جماعت‌ نسبتاً گمنام هستند و از اين طريق مي‌توانند از عواقب افشاي اعمال و رفتارهايي كه در غير اين صورت به مجازات منجر مي شود بگريزند. ”وقتي افراد به شكل جمعي عمل مي‌نمايند، قدرتي به مراتب بيشتر از زماني خواهند داشت كه به عنوان شهرونداني منفرد دست به عمل مي‌زنند“ (92 : 1972 : Turner and Killian ) .

رشد و تحول نظريه‌هاي روان‌شناسي جمعي به شكل فوق بتدريج مباحث تازه‌اي در زمينه نظريه ”فرديت‌زدايي“ (Deindividuality Theory) باز كرد. ”آلپورت“و ”داينر“از دانشمنداني بودند كه دقيقاً برخلاف ديدگاه كلاسيك كوشيدند وجوه فردگرايانه رفتار جماعت‌ها را برجسته نمايند. آلپورت چنين استدلال مي كرد كه ”اگرچه هيجان شديد و انرژي فراواني كه در درون جماعت‌ها وجود دارد به كم رنگ شدن اندوخته‌ها و آموخته‌هاي ذهني و شناختي افراد منجر مي‌شود ولي در نهايت، افراد در موقعيت جماعت‌ها برطبق انگيزه‌هايي عمل خواهند كرد كه خود آن انگيزه‌ها اساس آگاهي و آموخته‌ها را تشكيل مي‌دهند“.براي درك بهتر نظريه آلپورت تفكيك و تمايز ميان دو اصطلاح”روان‌شناسي گروه“ و”روان‌شناسي جماعت“ ضروري است. براساس نظر آلپورت، روان‌شناسي گروه بر انديشه ًتسهيل اجتماعيً (Social Facilitation) استوار است؛ امري كه در آن انرژي افراد منجر به بيان پاسخ‌هايي آموخته شده مي‌شود. از اين حيث، فرديت امري”بيان شده“ (Accentuated) است. آلپورت استدلال مي‌كند كه در جماعت، در حالي كه انرژي بزرگ و متراكم مي‌شود، پاسخ‌هاي‌ آموخته شده به يكباره فرو مي‌ريزند و در مقابل، هر آنچه باقي مي‌ماند لايه‌اي از غرايز است كه براساس آن يادگيري شكل مي‌گيرد. از اين رو، جماعت‌ به زعم آلپورت مبتني بر محرک‌ها و انگيزه‌هاي اساسي نظير ميل به غذا، نيازهاي جنسي و. ..بوده و بشدت تمايل به درگيري با هر چيزي كه مانع تشفي چنين نيازهايي مي‌شوند دارد (1974 : Allport).

پژوهشگراني كه به مطالعات مربوط به خشونت جمعي مي‌پرداختند بتدريج در سال‌هاي دهه1980 اين موضوع را در تعامل با پليس مطرح ساختند. به طور كلي در دهه فوق دپارتمان‌هاي پليس به شيوه‌هاي مختلفي مي‌كوشيدند تا از دانش روان‌شناسي اجتماعي سود جويند. در واقع، در اين دهه بود كه اصطلاح”پليس/روان‌شناس“ (Police Psycologist) در حوزه فعاليت‌هاي پليس به رسميت شناخته شد. خدماتي كه روان‌شناسي به پليس ارائه مي‌داد شامل مواردي بود كه مي‌توانست هم در تقليل استرس‌هاي نيروي پليس و هم در كاهش خشونت مفيد باشد.

رهنمودهاي دانش فوق به پليس خاصيتي پيش‌گيرانه داشت (1994 : Scrivner). با اين حال، مسائلي كه در ارتباط با پليس و در بررسي‌هاي مربوط به خشونت جمعي قابل توجه بودند صرفاً مسائلي به شمار نمي‌آمدند كه به آسيب‌شناسي نيروهاي امنيتي منحصر شود. موضوعات ديگري نظير رفتار يا كنشي كه پليس در مواجهه با مردم به منظور حفظ امنيت و آرامش مي‌توانست از خود نشان دهد نيز به عنوان بخشي از مساله خشونـت جمعـي لحـاظ گـرديد. بـه بيـاني دقيق‌تر، اين مساله مورد توجه قرار گرفت كـه پليـس در تحـريك مـردم به نا آرامي چه نقشي مي‌تواند داشته باشد و مسئوليت آن تا كجاست؟ در اين زمينه مي توان به تحقيقي با عنوان ًحق اعتراض؛ كنوانسيون ملي دموكراتيك شيكاگوً اشاره كرد كه در سال1968 توسط دانيل واكرDaniel Walker) ) در امريكا انجام گرفت. در اين تحقيق رويارويي هاي خشونت بار تظاهر كنندگان و پليس در پاركها و خيابانهاي شهر شيكاگو در طول هفته كنوانسيون مورد توجه قرار گرفت. گزارشي مبسوط با اسناد و مداركي شامل بيست هزار صفحه از ارزيابي 3437 نفر شاهد عيني يا مشاركت كنندگان در تظاهرات و 180 ساعت فيلم و بيش از12000 حلقه فيلم ارائه شد. در اين تحقيق بررسي رفتار پليس در شكل گيري خشونت يكي از اهداف عمده محسوب مي شد.

در پژوهش:ًكنترل رفتار ضد اجتماعيً (Policing Anti-Social Behaviour) كه توسط دو پژوهشگر گروه تحقيقاتي پليس با نامهاي نيك بلاند Nick Bland ) ( و تيم ريد (Tim Read)در انگلستان و درسال2000صورت گرفت پليس و تاثير آن بر نحوه كنترل خشونت ارزيابي گرديد. تمركز اين تحقيق بر توانمندسازي پليس و مردم در مواجهه با مشكل بود. به طور كلي، بخشي از سلسله مطالعاتي محسوب مي گرديد كه از دهه1990 به اين طرف در گروه تحقيقاتي پليس انگلستان انجام گرفت.

از دهه1960 حوزه جديدي در مطالعات خشونت جمعي، یعنی خشونت بازيگران و يا طرفداران تيم‌هاي ورزشي مورد توجه قرار گرفت. و پس از آن در بسياري ديگر از كشورها گسترش پيدا كرد. درباره شكل‌گيري حوزه اخير در مطالعه خشونت جمعي مي‌توان تغيير در گفتمان حاكم بر جوامع اروپايي صنعتي را يكي از عوامل قابل توجه در نظر گرفت. اگر در گذشته و در گرماگرم فضاي انقلابي سده‌هاي هیجده و نوزده ميلادي خشونت بيشتر در قالب شورش سياسي و بويژه به شكل اعتصابات كارگري و نظاير آن نمود مي‌يافت، در سال‌هاي بعد از دهه60 رفته‌رفته ورزشگاه‌ها به جايگاه مناسبي براي بروز اين قبيل درگيري‌ها تبديل شد. پژوهشگران مختلفي، بويژه آندسته از محققاني كه به مكتب ليستر معروفند، با استناد به آمار خشونت‌هاي سياسي و اجتماعي كه شكل عمده‌اش نزاع‌هاي خياباني مرسوم در محلات متعلق به طبقات كارگر بود، اشاره به روند نزولي اين نوع خشونت‌ها مي‌كنند. براساس تحقيقات اين پژوهشگران، ورزش و اوقات فراغت، تنها عرصه‌اي در زندگي اجتماعي بريتانيايي‌ها بوده كه در جريان قرن بيستم خشونت در آن با افزايش مواجه بوده است. به نظر آنان، وقوع دگرگوني‌هايي نظير نوسازي مناطق كارگرنشين، آرايش جديد ساكـنان نقـاط شهـري، تمكيـن تدريجي و سازگاري طبقات كارگر با ارزش‌هاي حاكم سبـب شـد تـا سنـت نـزاع‌هـاي خيـاباني طبقات كارگر بتدريج روبه زوال گذارد و تعـداد انـدكي از ايـن افـراد كـه كمـاكان بـه سنت گذشته گرايش داشتند براي عمل بـه آن سنـت بـه ورزش رو آوردنـد. در واقـع، افـزايش "اوبـاش‌گري"(Hooliganism) در فوتبـال را تـا حد زيادي مي‌توان به عنوان نوعي انتقال خشونت از عرصه اجتماعي به حيطه ورزش تبيين كرد (Dunning،1993 : 57-8) .

نكته قابل توجه ديگر تاثير عامل اجتماعي/ اقتصادي نظير فقر و برخي ديگر از عوامل اجتماعي در بروز رفتار پرخاشگرانه است. اين موضوع كه "فقر بر شكل‌گيري خشونت چه تاثيري دارد" غالباً همانگونه كهت‌ها آن را كم اهميت تلقي مي کنند در بررسی‌هاي اجتماعي با كم توجهي همراه شده است. برخي دول

ب) مطالعات مربوط به خشونت جمعي در ايران :

در ايران مطالعات علمي مربوط به خشونت جمعي سابقه چندان درازي ندارد. اگرچه برخورد فرهنگي و سياسي اين كشور در خلال دويست ساله اخير تاحدي مسائل اجتماعي آن را به تحولات اجتماعي تمدن غرب پيوند زده و باعث گرديده تا جريان‌هاي اجتماعي ـ فرهنگي نسبتاً عميقي سربر آورد و به نوبه خود به شكل‌گيري تحولات فكري و اجتماعي جديدي منجر شود ولي هيچيك از اين جريان‌ها تا همين اواخر مورد توجه محافل علمي و تحقيقاتي مراكز داخلي قرار نگرفته است. غالب اشاراتي كه به مسائل اجتماعي ايران معاصر يا دورران دويست ساله اخير صورت گرفته بيشتر از سنخ بررسي‌هاي تاريخي بوده كه به نوبه خود اگرچه گنجينه مهمي از رويدادهاي وقايع اجتماعي اين كشور در دو قرن ياد شده بشمار مي‌رود ولي كمتر مورد استفاده گسترده و دقيقي از سوي محافل دانشگاهي، بويژه از حيث بررسي و مطالعه پديده خشونت جمعي، قرار گرفته است.

يكي از مشخص‌ترين عنصري كه در زمينه سابقه تاريخي موضوع خشونت جمعي ممكن است مفيد باشد پديده ”شورش“است كه غالباً با التفات به انگيزه‌ها و عوامل اقتصادي نظير فقر، نابرابري و محروميتسم‌هاي شكل‌گيري آن را ،مشابه آن چيزي كه نظريه‌پردازان اجتماعي و روان‌شناسي غرب در تحليل جماعت‌ها انجام داده اند، بررسي نمايند. تحليل شده است. از اين حيث كتاب‌هاي زيادي به شورش‌ها و انگيزه‌هاي شكل‌گيري آن پرداخته‌اند.
غالب اين نويسندگان ضمن بررسي اوضاع اجتماعي كشور اشاراتي نيز به شورش‌ها كرده و كوشيده‌اند تا آنها را بر اساس موقعيت اجتماعي و اقتصادي كشور و متاثر از فقر و محروميت تبيين نمايند اگر چه جريان شكل‌گيري اين مفهوم در ايران در پيوند فلسفه سياسي و اجتماعي غرب شكل گرفته ولي در هر صورت نمي‌توان آن را در تحليل خشونت جمعي و بررسي مكانيزم‌هاي شكل‌گيري جماعت‌ها ناديده گرفت. چنين اشاراتي در آثار محققان ايراني ديگري نيز قرار گرفت. به عنوان نمونه، احمد اشرف در اثر معروف خود، ”موانع تاريخي سرمايه‌داري در ايران“، بخش‌هايي از كتاب خود را به مساله عدم امنيت، فقر و تاثير آن بر نا آرامي‌ها و شورش‌هاي داخلي اختصاص داده است (اشرف، 1359 : 39). بدين ترتيب عمده‌ترين ملاحظات محققان درباره تحليل جماعت‌ها و خشونت‌هاي جمعي معطوف به اوضاع كلي جامعه ايران بوده و به هيچوجه در سابقه پژوهش‌هاي موجود، دست كم تا همين اواخر، بررسي خاصي در باب پديده مورد بحث صورت نگرفته است.
در ميان بررسي‌هاي جديدتر، كتاب ”سياست‌هاي خياباني“ نوشته آصف بيات اهميت برجسته‌اي دارد. بيات كه كتاب ارزشمند خود را به سال‌هاي دهه30 تا دهه60 اختصاص داده است، مي‌كوشد تا به جرياني ناشناخته اشاره نمايد كه به لحاظ تحليلي تا حدود زيادي با فرآيند شكل‌گيري جماعت‌ها و چگونگي تبديل آنها به جماعت فعال و سپس شورش آموزنده است
به اعتقاد بيات، از دهه1330 به بعد صدها هزار خانواده تهيدست، بخشي از جريان طولاني و پيوسته مهاجرت از روستاها و شهرهاي بزرگ راشكل ‌دادند. اينان به سبب آنكه در اصلاحات سال‌هاي 1330 تا1340 فاقد زمين بوده و قادر به ادامه معيشت در اقامتگاه‌هاي اوليه خود نبودند تلاش كردند تا بتدريج به سمت شهرهاي بزرگي نظير تهران مهاجرت كرده و جايگاه‌هاي مناسبي را براي ادامه حيات خود در سيستم شهري پيدا كنند و از آنجا كه در شهرها نيز گروه مذكور مورد حمايت دولت قرار نمی گرفتند بتدريج با اقداماتي غير قانوني نظير رشوه به تحكيم موقعيت زيستگاه غير قانوني خود دست می زدند. در آستانه انقلاب اسلامی شمار اين جوامع به پنجاه رسيده بود و در شرايط فوق بي‌آنكه خود بخواهند به يك ضد نيرو تبديل شدند (بیات،1379ص 12-11 نقل به مضمون) .
در سال‌هاي اخير، بويژه از دهه 60 به اين سو، تمركز عمده پژوهشگران مطالعات خشونت جمعي به خصوص بر حوزه‌هاي خشونت ورزشي خصوصا فوتبال تمركز يافت. توجه به بررسي خشونت ورزشي به دليل فرصتي بود كه فوتبال براي اجتماع تعداد كثيري از جوانان فراهم مي‌كرد. به طور كلي، سابقه اجتماعات ورزشي منجر به خشونت به اوايل دهه50 مي‌رسد، هر چند وقايع ورزشي فوق در سال‌هاي بعد از انقلاب، بويژه بعد از دهه60 افزايش پيدا كرد. به طوري كه اولين حادثه اوباشگري فوتبال كه به اغتشاش اجتماعي انجاميد به بازي بين دو تيم پرسپوليس با پاس مربوط مي‌شود كه قرار بود در تاريخ 17 مهر 1363 در ورزشگاه شهيد شيرودي انجام شود. تماشاگران حاضر در ورزشگاه (تعداد آنها بيش از 30 هزار نفر بر آورد مي‌شد) به داخل زمين هجوم آوردند، تيرك دروازه‌ها را از جا کندند و زمين چمن ورزشگاه را به آتش كشيدند. به دنبال دخالت ماموران پليس، تماشاگران به بيرون از ورزشگاه رفتند و به اموال عمومي آسيب رساندند. در پي اين حادثه بازي‌هاي باشگاهي فوتبال شهر تهران تعطيل اعلام شد (رحمتي ، 1381 به نقل از روزنامه كيهان ورزشي سال1380، شماره1561) .
خسارت‌هايي كه در جريان برخي از بازي‌ها بوجود مي‌آمد بعضاً بسيار شديد بود. به عنوان مثال، در جريان رقابت‌هاي باشگاهي فوتبال در شهر تهران براي جابجايي تماشاگران در طول 34 بازي فوتبال در سال‌هاي 80-1379، تعداد 5157 دستگاه اتوبوس و 8753 دستگاه ميني‌بوس تجهيز شده بود كه در پايان بازي تعداد 1152 دستگاه اتوبوس و ميني‌بوس متحمل خسارت‌هايي شدند.
بنابراين، توجه به خشونت‌هاي ورزشي نيز به يكي از محورهاي بررسي اجتماعي پژوهشگران در بعد از انقلاب تبديل شد. از اولين تحقيقاتي كه صورت پذيرفت رساله دكتري با عنوان: ”تاثير عوامل اجتماعي بر خشونت و پرخاشگري تماشاگران فوتبال“بود كه در سال 1381 توسط ”مهدي رحمتي“انجام شد. در اين رساله بر واكاوي خشونت و پرخاشگري در ورزش فوتبال ايران مورد تاكيد است. نويسنده، خشونت و پرخاشگري در ورزش را به عناصر فرهنگي حاكم بر هر جامعه‌اي ارتباط مي‌دهد و استدلال مي كند كه اكثر موارد برخوردهاي خشونت‌آميز و پرخاشجويانه تماشاگران فوتبال متاثر از جريان‌هاي اجتماعي است و با توجه به متفاوت بودن خاستگاه جريان‌هاي خشونت‌آميز و پرخاشجويانه در جوامع مختلف، ريشه خشونت‌هاي طرفداران فوتبال نيز در كشورهاي مختلف با يكديگر متفاوت است
واكنش‌هاي بعضاً سختگيرانه و نسنجيده نيروهاي حافظ نظم و كنترل اجتماعي، دگرگوني در الگوهاي اوقات فراغت، گسترش شهرنشيني، اهميت يافتن فوتبال و نقش هويت بخش آن براي طرفداران، به همراه توجه زياد و افراطي رسانه‌ها به اين ورزش از جمله عواملي هستند كه در شكل‌گيري رفتارهاي پرخاشجويانه، خشونت‌آميز و گاه اوباشگرانه تماشاگران فوتبال در كشورهاي مختلف نقش موثر دارند. اما علي‌رغم وجود تفاوت‌هاي مورد اشاره، شباهت‌هايي نيز مي‌توان در نظر خصوصيات اجتماعي و فرهنگي طرفداران خشونت‌گراي فوتبال مشاهده كرد كه از آن جمله مي‌توان به خاستگاه طبقاتي پائين، رواج بيكاري بين آنان، تحصيلات پائين، و جوان بودن اكثر افراد اشاره كرد. (همان منبع : 342 نقل به مضمون) .

يكي ديگر از بررسي‌هاي مربوط به خشونت‌گرايي تماشاگران فوتبال تحقيقي است كه در سال 1382 توسط گروه جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران بـه انجـام رسيده است. در تلخيصي از اين تحقيق عنوان شده كه در خشـونـت‌گرايي تماشاگران ورزشي متغييرهاي احسـاسي بـودن رفتـار، تيـم‌گرايي، جماعتي بودن، كينه توزي و سن، بيشترين تاثير را بر خشونت‌گرايي دارند. (كاهه، 1382 : 195 ، نقل به مضمون) .

چارچوب نظري و مدل فرضي تحقيق:

موضوع مورد بحث ما تحليل نحوه پيدايش نوع خاصی از رفتار کجروانه، يعنی پرخاشگری است که در قالب فرآيندی پيچيده و ترکيبی که حاصل تعامل عواملی نظير "هويت"،"موقعيت" و "رخدادهای روانی" افراد است تحليل می شود. اين نکته که فرد چگونه خود را تعريف می کند حائز اهميت است.
مدل فرضی زير به لحاظ نظری در درون یک موقعيت اجتماعی قابل تفسير است. بدين معناکه فضای استاديوم ورزشی همانند ديگر صورتهای موسوم به "جماعت" به عنوان صورتی از "ميدان اجتماعی" مطرح می شود که افراد با پيشينه و سوابق اجتماعی-اقتصادي فردي و خانوادگي و ويژگي هاي زيستمحيطي متفاوت خود در درون آن قرار می گيرند.

روش اجرای تحقیق: تحليل چند متغيري داده هاي تحقيق:

به منظور تحليل جامع پديده خشونت و ارزيابي ارتباط پيچيده ميان متغيرهاي موثر بر آن از تحليل چند متغيري استفاده شد. با استفاده از روش تحليل مسير و رگرسيون چند متغيري، تبيين و پيش بيني تغييرات پديده خشونت از طريق متغيرهاي مستقل مقدور گردید و ميزان، نقش و مشارکت هر يک از عوامل عمده در واريانس آن مشخص شد. براي انتخاب متغيرها ابتدا متغيرهاي مستقلي که رابطه معنادار با متعير وابسته داشتند برگزيدیم و سپس با استفاده از آزمون همبستگي رابطه ميان آنها محاسبه و متغيرهاي مناسب وارد تحليل شدند. همچنين، بر مبناي دانش و ملاحظات نظري پژوهش اقدام به آرايش متغيرهاي برگزيده و تحليل مسير در قالب مدل فرضي نمودیم تا با اين روش تاثير مستقيم و غير مستقيم متغيرهاي علت بر متغيرهاي معلول، آشکار شود. از ترکيب اطلاعات کمي ماخوذ از ضرايب همبستگي با اطلاعات کيفي موجود درباره روابط علي، يک تفسير و تحليل کمي براي آزمون نظريه به دست آمده است .

براساس استدلال و مباني نظري پژوهش سه دسته ويژگهاي فردي/ شخصيتي، ويژگيهاي اجتماعي، و ويژگيهاي تحريک کننده در بروز خشونت موثر مي باشند . اما در تحليل مسير و آرايش ميان متغيرهای مستقل ، از متغيرهايي استفاده گرديد که ارتباط آنها با خشونت براساس آماره هاي معتبر ثابت شده بود. بدين معنا که از ميان ويژگيهاي اجتماعي متغيرهاي ٌاحساس بي هويتي /طردشدگي، ٌ احساس بي قدرتي / بي عدالتي، ٌ احساس ناکامي و محروميتٌ،ٌ گرايش به اسطوره سازي، وٌ نظارت خانوادگيٌ وارد فرايند تحليل چند متغيري شدند. از ميان ويزگيهاي فردي / شخصيتي ، متغيرهاي سن، تحصيلات، وضعيت مهاجرت، مدت اقامت در تهران، وضعيت اشتغال،پايگاه اقتصادي/اجتماعي، ومنطقه سکونت مورد محاسبه قرار گرفتند .از ميان عوامل تحريک کنند، متغيرهاي تاثيرپذيری فرد از گروه، نحوه نگرش به حضور پليس و سابقه ذهني از عملکرد پليس مورد محاسبه قرار گرفتند.

براي دستيابي به اطلاعات دقيق تر و ياسخگويي به اين سوال که آيا اضافه کردن متغيرهاي مستقل بيشتر، صحت ييش بيني متغير وابسته خشونت را بهبود مي بخشد و آيا از ميان اين متغيرهاي جديد، بعضي از آنها در پيش بيني متغير وابسته( خشونت ) مفيدتر از بقيه هستند از دو روش تحليل رگرسيون چندگانه قدم به قدم و رگرسيون چندگانه همزمان استفاده نمودیم که در روش اول متغيرهاي پيش گويي کننده (مستقل)، تک تک به معادله اضافه مي شوند و به دنبال آن اگر نقش معناداري در رگرسيون نداشته باشد، از آن حذف مي شود. در روش دوم تمام متغيرهاي مستقل موجود مستقيماٌ وارد معادله مي شوند.
تمايلات شيدا گونه جوانان در هواداري از تيمهاي ورزشي که به ويژه به شکل هواداران پروپاقرص تيمهاي فوتبال (Football Fans) تعريف مي شوند، بيشتر از آنکه تجربه اي عادي و معمولي از گذران اوقات فراغت در استاديومهاي ورزشي باشد بيانگر تمايل افراد به هويت يابي است. اين افراد به دليل نارسايي هايي که در طول زندگي و در فرايند جامعه پذيري خود با آن مواجه بوده اند مي کوشند تا نقصانها و ضعفهاي خود را با توسل به هسته هاي اجتماعي متفاوتي از جامعه کلان ترميم کرده و با توسل به تيم ورزشي مورد علاقه و قهرمانان و يا چهره هاي ورزشي، تعريف دوباره اي از خود بدست دهند و بدين ترتيب با پر کردن خلاء دروني خود هويت يابي کنند.
گرايش اين قبيل افراد به الگوهاي ورزشي بيشتر تابع مکانيسم "پالايش رواني"است. بدين معنا که با اسطوره سازي قهرمانان ورزشي محبوب خود به فقدان توانايي و قدرت در زندگي روزمره و طرد از حوزه مناسبات معمولي جامعه خود پاسخ مي دهند. به بياني دقيقتر، پيروي از قهرمانان تيم ورزشي و تاکيد افراطي بر آنها بيشتر از کاستيها و نقصانهاي هويتي چنين طرفداراني حکايت دارد و نشان مي دهد که جامعه در ايفاي یکی از مهمترين کارکردهای اجتماعي خود، یعنی تقليل فشارها و محروميتهاي زندگي دچار ضعف است. "فرويد" براي جامعه کارکردي بسيار سازنده قائل است و اين امر در واقعيتي ريشه دارد که وي آن را "پالايش رواني" مي نامد. در حقيقت جامعه قادر است با اِعمال شيوه هايي خاص از فشارهاي ناشي از محروميتهاي اجتماعي که ممکن است به شکل هيدروليک متراکم و تخليه شوند بکاهد. مساله اساسي اين افراد گمنامي آنها در بطن مناسبات اجتماعي روزمره و معمولي جامعه است که امکان "خود باوری" را از آنها سلب کرده و در نتيجه آنان را به موجوداتي فاقد معنا، بي هويت، مسخ و محروم از مزاياي زندگي اجتماعي تبديل کرده است. فرد جدا شده از هويت اصلي خويش با انتساب خود به اسطوره ها يا قهرمانان ورزشي، به نياز دروني، يعني وصل شدن به هسته اصلي جامعه پاسخ مي دهد. همچون فردي که براساس انديشه دورکيمي با گرايش به جامعه به پرستش روح جمعي خود دست مي زند، اسطوره هاي جديد در ميادين ورزشي را مي ستايد و با همزادپنداري با چنين قهرماناني از يک سو به ضعفها و نقصانهاي رواني حاصل از طرد اجتماعي پاسخ داده و از ديگر سو همراه با قهرمانان احساسات ناشي از موفقيت و يا شکست در ميادين ورزشي را به رويدادها و حوادث واقعي زندگي خود ربط مي دهد. از سوي ديگر مي توان به تاثيرپذيري فرد از گروه يا جماعت و نقش آن در گرايش به خشونت اشاره کرد که در اين پژوهش همراه با گرايش به اسطوره سازي بيشترين نقش را در شکل گيري خشونت ايفا مي کند.

به طور خلاصه براساس داده هاي پژوهش آسیب شناسی رفتار خشونت آمیز جوانان چنين است :

تماشاگران پروپاقرص تيمهاي ورزشي به دليل عواملي مانند منطقه سکونت، مدت اقامت در تهران، وضعيت اشتغال، پايگاه اقتصادي/اجتماعي احساس بي هويتي مي کنند و براي فرار از اين احساس ناخوشايند خود را به تيمها و ورزشکاران معروف منتسب مي نمايند، از آنها اسطوره مي سازند، با کوچکترين خدشه به اين اسطوره، عکس العمل نشان مي دهند. گويي که به خود آنها توهين شده است. از سوي ديگر متغير تاثيرپذيري فرد از گروه نقش کمکي را ايفا مي کند. وقتي در ميان جماعت پرشروشور قرار مي گيرند نقش "خود ملامتگر" بر اثر تاثير گروه کمرنگ شده و به راحتي دست به تخريب اموال عمومي و درگيري مي زنند.

تحليل نهايي داده هاي پژوهش:
جوانان پاسخگوي ما عمدتأ وابسته به قشرهاي فقير، محروم و مهاجران حاشيه نشين در تهران و حواشي آن بوده اند كه با فرهنگي متفاوت و سبك و سياق زندگي غير منطبق با آنچه كه مطلوب يك جامعه شهري در حال توسعه و تحول روزافزون است جذب گروههاي هوادار تيمهاي مختلف ورزشي و عمدتأ، فوتبال شده اند
. پيروی افراطی از قهرمانان ورزشی از کاستیها و نقصانهای هويتی چنين طرفدارانی حکايت دارد و نشان می دهد که جامعه در ايفای مهمترين کارکرد اجتماعی خود که تقليل فشارها و محروميتهای زندگی براي قشرهاي محروم و خصوصأ، جوانان است، دچار ضعف اساسي است

جمعبندي يافته هاي پژوهش:

الف) ویژگیهای فردی:

بيشتر پاسخ دهندگان، تماشاگران حرفه اي فوتبال، و يا هواداران پر و پا قرص برخي تيمهاي فوتبال هستند. بطوریکه 84 درصد آمدن به ورزشگاه و تشويق تيم دلخواه را يک وظيفه براي خود مي دانند. حدود 75درصد چند نفری یا به صورت گروهي به ورزشگاه مي آيند. 40 درصد غير از تماشاي فوتبال سرگرمي و تفريح ديگري ندارند . 5/61 درصد ازجامعه آماري ما عنوان كرده اند كه حضور در ورزشگاهها و هواداري از تيم مورد علاقه در مسابقات فوتبال را براي پر کردن اوقات فراغت و سرگرمي خود انتخاب كرده اند.
نزديک به نيمي از آنان (9/48 درصد) بيکارند. از ميان بيکاران، 5/72 درصد محصل و دانشجو بوده و مابقي، يا کار مناسب گيرشان نيامده است و يا از کار اخراج شده اند.

70 درصد از شاغلين درآمد خود را براي گذران زندگي از "تا حدودي" تا "بسيارکم" ارزيابي کرده اند که نشانگر آن است که از نظر مالي در مضيقه هستند. 5/93 درصد وضعيت مالي مناسبي ندارند.و 62 درصد از آنان وضع مالي پدرشان را متوسط تا خيلي بد ارزيابي کرده اند
بيش از60 درصد از تماشاگران تا زير ديپلم سواد دارند.و37 درصد جواناني كه به مدرسه رفته اند، يك تا چند بار از مدرسه اخراج شده اند.
نزديك به نيمي از تماشاگران (3/48 درصد) غربتي هستند، و از شهر و يا روستاي ديگري به تهران مهاجرت کرده اند. 4/44 درصد از تماشاگران، والدينشان را متولد تهران معرفي كرده اند. 44 درصد از پاسخ دهندگان ما در مناطق محروم و حاشيه اي زندگي مي کنند.

8/30 درصد از اين مهاجران، اصلاٌ احساس غربت نمي کنند(يعني كه بهرحال، از راههاي مختلف و منتسب كردن خود به هواداران يك تيم فوتبال براي خود هويتي كسب كرده اند. 5/24 درصد از جواناني كه مهاجرند، احساس غربت از حد "زياد تا خيلي زياد" دارند.

2/53 درصد از پاسخ دهندگان ما تمايلي در حد متوسط به اعمال خشونت در بزرگسالي دارند. و بيش از نيمي از تماشاگران (3/53 درصد) خشن مي باشند. 6/58 درصد از پاسخ دهندگان ما در دوران کودکي تجربه خشونت ديدگي داشته اند.

52 درصد از پاسخگويان ما از كنترل و نظارت خانوادگي مناسب و كافي برخوردار نيستند.
اكثريت پاسخ دهندگان از مناطقي مي آيند كه زمين بازي، اگر هم اسمأ وجود داشته باشد اما، يا هميشه تعطيل است، يا نامناسب و غيرقابل استفاده است.
بر مبنای یافته ها، تقريبا تمامي پاسخ دهندگان ما، با در نظر گرفتن فاكتورهاي مربوط به خشونت، جزو افراد خشن محسوب مي شوند. بدين معنا كه رگه هايي از رفتارهاي خشونت آميز و نابهنجار از حد "نسبتا خشن" تا "بسيار خشن" در همگي آنان وجود دارد. بدين ترتيب، مي توان چنين نتيجه گرفت:
متغيرهايي نظير فقر، خانواده پرجمعيت، سكونت در مناطق محروم و حاشيه اي، والدين ناتوان از اداره شايسته زندگي و نظارت و كنترل لازم روي فرزندان، بيكاري، نبود تحصيلات و سرگرميهاي سالم و سازنده و ...، در فراهم كردن زمينه براي رفتارهاي نابهنجار و خشن سهم عمده اي دارند.

ب) ويژگيهاي اجتماعي/روانی پاسخگويان :
نزديك به 80درصد جوانان از پايگاه اجتماعي/اقتصادي متوسط تا پائين برخوردارند.

61 درصد از جوانان جامعه آماري ما احساس بي قدرتي / بي عدالتي متوسط به بالا دارند.و 5/87 درصد احساس ناکامي و محروميت درحد "متوسط" تا "بالا" می کنند. 88 درصد از پاسخگويان احساس بي هويتي / طرد شدگي متوسط به بالا دارند، و 90 درصد از جوانان گرايش در حد "متوسط" تا "بالا" براي اسطوره سازي دارند. از داده های فوق می توان چنین نتيجه گيري کرد:
اجحاف و بي عدالتي، ناكامي و محروميت در حد" متوسط" تا "بسيار زياد" دارند كه جملگي مي تواند بخاطر عدم دسترسي به امكانات تحصيلي، تفريحي و ورزشي، كار و درآمد مناسب، و غيره باشد. عوامل تاثيرگذاري چون: فقر محيطي، نامناسب بودن مسكن و منطقه سكونت، تراكم جمعيت خانه و اكثريت اين جوانان، احساس بي هويتي، طردشدگي اجتماعي ناشي از حاشيه نشيني و غربتي بودن، محله، نداشتن پشتوانه مناسب و مكفي خانوادگي و مسائلي از اين دست مزيد بر علت است.

ج) ويژگيهاي محيطي تاثيرگذار بر رفتار خششونت آمیزجوانان:

4/62 درصد از پاسخ دهندگان تحت تاثير جماعت و گروه قرار گرفته و از خواسته ها و فرامين گروه همالان پيروي مي كنند. و تعداد كثيري از پاسخ دهندگان خود را موظف به دخالت در درگيريهاي بين هواداران مي پندارند. اكثريت هواداران از باخت تيم محبوب خود و يا "بد بياري" بازيكنان اسطوره اي خود از حد متوسط تا بسيار زياد ناراحت و خشمگين مي شوند. و تحت تاثير فشار گروهي، مي توانند به هر اقدام متعصبانه و خشن دست بزنند. اكثريت جواناني كه واكنش هاي پرخاشگرانه دارند در مقابل بازي بد و ضعیف بازيكنان تيم خودي، از حد متوسط تا بسيار زياد، عصبي و ناراحت مي شوند تا آنجا كه گرايش به تخريب و برخورد فيزيكي با آنان و به تبع آن، با بازيكنان تيم حريف پيدا مي كنند.
داوري بد، وبه قول خودشان،"ناداوري" از عوامل بسيار تاثيرگذار در عصبيت تماشاگران و متشنج كردن ورزشگاه عنوان شده است، كه متاسفانه تعداد وقوع ناداوري زيادتر از حد قابل قبول است.
مداخلات مربيان و مسئولان تيمها درحواشي زمين نیز موجب تحريك هواداران تيمها مي شود.
نبود امكانات رفاهي مناسب در ورزشگاه از نظر تامين خوراكي و نوشيدني مناسب و سالم و قابل دسترسي در سكوها، امكان تامين نيازهاي زيستي را از اين حيث به وجود نمي آورد.
تماشاگران عنوان كرده اند كه در فرصتهاي قبل از شروع و بين دو نيمه مسابقات، هيچ چيز قابل توجهي كه موجب انبساط خاطر و رفع خستگي افراد شود در ورزشگاه اتفاق نمي افتد.
نزديک به40 درصد از پاسخگويان ما، از يك تا چند بار پشت در هاي بسته ورزشگاه ماندن را تجربه كرده و در خاطره خود ثبت كرده اند.
هرچند كه درصد قابل توجهي از پاسخ دهندگان ما موافق حضور پليس در ورزشگاهها بودند، اما تعداد كثيري نيز از نحوه برخورد بعضي از افراد نيروي انتظامي با خود و يا با ديگران از حد متوسط تا بسيار زياد ناراضي و گله مند بودند.

5/26 درصد از خود پاسخ دهندگان معتقد بودند كه علت آشوب جوانان در ورزشگاهها بيشتر بخاطر اعتراض به مسائل و مشکلات و محروميت هاي زندگيشان است. در کل، بايد گفت که به نظر تماشاگران، علل اصلي آشوب جوانان به ترتيب عبارتند از باخت تيم محبوب، عملکرد بد داور و متعاقب آن عملکرد بد پليس.
عواملي مانند مديريت ورزشگاه، رفتار برخي پرسنل مسئول مسابقات، توهين و تحقير شدن تماشاگراني كه عمدتأ از "درب شرقي" استاديوم وارد و خارج مي شوند، ساعات برگزاري مسابقات و ... از عوامل محيطي مؤثر بر تحريك و تهييج جوانان در ورزشگاه عنوان شده اند.
حضور نيروي انتظامي در هر تجمعي و از جمله در طي برگزاري مسابقات ورزشي بسيار ضروري و مغتنم است اما، نحوه صف آرايي آنان در مقابل نوجوانان و جواناني كه اكثرأ از طبقات محروم اجتماعي بوده و انباشته از انرژي سركوب شده متراكم هستند، و نيز چگونگي رفتار فرماندهان دسته هاي مختلف گارد ويژه با اين جوانان از عوامل بسيار مؤثر برحفظ نظم و آرامش است.

پيشنهادات كاربردي:

بايد براي فروش بليت و در واقع، براي پيش فروش آن تمهيداتي اتخاذ شود تا علاقه مندان بتوانند بدون اتلاف وقت و ماندن زير آفتاب و باد و باران، بليت را بسهولت خريداري نمايند. بدين ترتيب، از اثرات منفي و مخرب خستگي جسمي و روحي جوانان كاسته خواهد شد.
نيروي گارد ويژه آموزش لازم و كافي براي برخورد شايسته با افراد ببينند. تا ضمن نمايش قاطعيت و توانمندي در حفظ نظم در ورزشگاه، به جوانان القاي شخصيت و احترام نمايند.
حضور ماموران با لباس شخصي و نامحسوس در ميان صفوف تماشاگران از اقدامات اساسي و موفق در اكثر كشورهاي درگير با اوباشگري فوتبال گزارش شده است. شناسايي عوامل مخرب و تحريك كننده و جلوگيري از حضور آنان در مسابقات مي تواند آرامش را به ورزشگاه برگرداند.
فرماندهان واحدهاي مختلف گارد ويژه نيروي انتظامي بايستي در صف آرايي پرسنل تحت امر خود در مقابل مبادي ورودي ورزشگاه، گيشه هاي بليت فروشي و سكوهاي استقرار تماشاگران، دقت و كنترل بيشتري را اعمال كنند تا احترام واردين به ورزشگاه بيش از پيش رعايت شود.
برخوردهاي توهين آميز و توأم با تحكم و قدرت نمايي سربازان گارد ويژه موجب ايجاد تنش و تمايل به واكنش هاي جسورانه برخي از تماشاگران خشونت گرا مي شود. اين امر بايستي با نظارت بيشتر فرماندهان به سربازان و ماموران گوشزد شده و با رعايت فرهنگ تكريم تماشاگران، از بروز حوادث ناگوار پيشگيري شود. و بدينسان، از دادن بهانه به افرادي كه خصلتي پرخاشگر دارند و به دنبال ايجاد اغتشاش و درگيري هستند اجتناب خواهد شد.
همزمان با جايگيري تماشاگران در سكوها و تا هنگام شروع رسمي مسابقات توصيه مي شود مسئولان فدراسيون و ورزشگاه اقدام به برگزاري مسابقات تفريحي يا جدي دو و ميداني و يا عمليات آكروباتيك و شعبده بازي و غيره نمايند. بدين ترتيب، ضمن سرگرم كردن تماشاگران و انبساط خاطر آنان، از تشنج هاي پيش از آغاز مسابقه فوتبال كاسته شده و گذران وقت نسسبتا طولانی، از هنگام ورود تماشاگر به ورزشگاه تا آغاز مسابقه، براي آنان دلپذيرتر خخواهد شد.
خوب است که ازبلندگوهاي ورزشگاه موسيقي ملايم و آرامش بخش پخش گردد تا موجب انبساط خاطر و تلطيف روح تماشاگران شود.
در فواصل معين و بنا به موقعيت هاي متفاوت، بهتر است شعارهاي زيبا و تاثيرگذار، و نه پند و موعظه و يا نوحه و غيره، پخش شود تا به انسجام بيشتر دوستي و مهرباني كمك كند.
پيش از شروع هر مسابقه توصيه مي شود از چهره هاي محبوب تيمها دعوت شود پشت بلندگو قرار گرفته و با تماشاگران صحبت كنند و آنها را به دوستي و تفاهم دعوت نمايند.
در گزينش داوران مسابقات، بويژه در مسابقات حساس ، بايد دقت زيادتري اعمال شود.
امر مربي گري و تربيت كادر مربي بازيكنان بسيار حساس و چاره ساز است. مربيان ناكارآمد، جو نامناسبي را براي بازيكنان و به تبع آن، براي هواداران تيمها به وجود مي آورند.
آموزش و تربيت داوران مسابقات را بايد جدي تر گرفت. داوري بد در يك مسابقه مي تواند تخم كينه و عصبيت را در دل بازيكنان و تماشاگران بكارد و منجر به خشونت جبران ناپذير گردد.
فدراسيون فوتبال و مسئولان برگزاركننده مسابقات بايد نسبت به تعيين زمان(روز و ساعت) مسابقات حساس تر بوده و رفاه و آسايش تماشاگران را مد نظر داشته باشند.
روي مطالب ورزشي صدا و سيما، روزنامه ها و مجلاتي كه با سوگيريها، آتش برخوردهاي بين هواداران و بازيكنان را مشتعل مي كنند كنترل و نظارت جدي تري صورت گيرد.
شهرداريهاي مناطق مختلف، بويژه مناطق محروم و حاشيه اي، بايد در ايجاد امكانات تفريحي، ورزشي و رفاهي همه ساكنان و خصوصأ نوجوانان و جوانان بسيار بيش از اينها تلاش كنند. بازدهي هرمقدار بودجه كه براي گذران شايسته اوقات فراغت همه قشرهاي جامعه، بويژه جوانان صرف شود بمراتب پربارتر از سرمايه گذاريهاي اقتصادي ديگر خواهد بود.
مسئولان آموزش و پرورش با مساله اخراج دانش آموزان به بهانه هاي گاه بسيار بي ارزش و نيز با ترك تحصيل و غيبت آنان برخوردهاي اساسي تري داشته باشند. يافته هاي پژوهش حاضر حاكي از آنست كه تعداد زيادي از پاسخگويان توانايي و استطاعت مالي مدرسه رفتن را نداشته و يا اكثرأ از مدرسه اخراج و يا فراري شده اند.
بيكاري و فقدان اميد به داشتن درآمد و ساماندهي زندگي از آفتهاي بزرگ انسانها در همه جوامع است. مسئولان و دست اندركاران نظام كار و اشتغال و آموزشهاي حرفه اي در كشور بايد براي پيشگيري از هرز رفتن نيروهاي با ارزش جوانان، برنامه ريزي هاي اساسي تري را دنبال كنند تا از اين طريق، سرمايه هاي انساني حفظ شود و انرژي و توان جوانان، بجاي هدر رفتن در مسابقات و ماجراآفريني هاي جانبي آن، مصروف سازندگي و توليدات ناخالص ملي گردد.
دست اندركاران ورزش كشور تلاش بيشتري براي تقويت تيمهاي محلي و منطقه اي مبذول دارند تا از اين طريق، تعداد بيشتري از جوانان محلات و مناطق در برنامه هاي ورزشي و تفريحي درگير شوند و نياز كمتري به پيوستن به گروههاي هواداران تيمها احساس نمايند.
جوانان بايد از طريق فرهنگ سازي و تبليغات منطقي برانگيخته شوند كه بصورت فعال (آكتيو) در ورزش و مسابقات شركت كنند و نه اينكه صرفأ تماشاگر آن باشند. البته بايد اضافه كنيم كه اين وجه از پيشنهاد ما نيازمند ايجاد و راه اندازي امكانات و تاسيسات تفريحي و ورزشي در همه مناطق و محلات و تامين كادر مورد نياز براي سرپرستي، مربي گري، و امور اداري است.



منبع : سایت جامعه شناسی ایران

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:21 PM
گسترش بازار موسیقی جوانان پس از جنگ جهانی دوم [ اندی بنت ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume52/andy%20bennett.jpgاندی بنت، ترجمه محمدرضا فرزاد
بازار موسیقی جوانان پس از جنگ، پیامد مستقیم مجموعه‌ای از تحولات اجتماعی ـ اقتصادی بود که پس از جنگ جهانی دوم به وقوع پیوست. طی دوره پس از جنگ، غرب تحولی اقتصادی را از سر گذراند که به رشد مصرف‌گرایی انجامید. پیش از جنگ جهانی دوم، مصرف‌گرایی اساساً یک کنش طبقه متوسط به شمار می‌آمد. پس از جنگ جهانی دوم وفور فزاینده کالاها و پیشرفتهای تکنولوژیک در عرصه تولید انبوه، بدان جا انجامید که مصرف، به بخش مقبول و موجهی از زندگی طبقه کارگر نیز بدل گشت‌. تقاضاهای جدیدی برای کالاهای مصرفی، با توسعه سریع گونه‌های مختلف کالاهای در دسترس، مواجه گشت. تمامی کالاها، از ماشین گرفته تا لوازم خانگی برقی همچون ماشین لباسشویی، میکسرهای غذا، اتوهای برقی، تلویزیون و ضبط صوت، همه در قیاس با پیش از جنگ جهانی دوم قابل دسترس‌تر شدند. ظهور فنون جدید تولید انبوه کالا هم به معنای آن بود که چنین کالاهایی، به نسبت قبل از جنگ، با قیمت ارزان‌تری قابل دسترس بودند.
دوره پس از جنگ، بدین ترتیب شاهد این امر بود: مصرف‌گرایی، به شیوه زندگی بسیاری از بخشهای جامعه از جمله جوانان بدل گشت. توان مصرفی فزاینده جوانان، به آنان سطوح جدیدی از «استقلال از خانواده» را می‌بخشید. به همان‌گونه که «با کاک» خاطرنشان می‌سازد:
جوانان به‌عنوان «بازار جدید اصلی» در دهه 1950، در اروپای غربی و انگلیس، به دنبال آمریکا که در دهه 1940 در قیاس با اروپای جنگ‌زده آشوبهای کمتری از سر گذرانده بود، چهره بنمودند. جوانان در عرصه صنایع نوین در مشاغل نسبتا‌ً پردرآمدی استخدام شدند.
چنین استقلالی، به طور چشمگیری، توسط بازار نوظهور جوانان تقویت شد. صنایع کالاهای مصرفی سریعا‌ً دریافتند که جوانان بازار پرسود و باثباتی را رقم زده‌اند و نتیجتا‌ً دامنه وسیعی از کالاها که به طور مشخص برای آنان طراحی شده بودند، شکل گرفتند. این کالاها شامل لباسهای مد روز، لوازم آرایشی چون رژ لب و ریمل و کالاهای نسبتاً جدید‌تر صفحات پلاستیکی 45 دور، ضبط صوت و رادیو ترانزیستوری بودند. بنابراین جوانان نسل پس از جنگ، علاوه بر استقلال مالی، نظارت و کنترل بیشتری بر اوقات فراغت خود داشتند تا جوانان نسلهای قبل. کالاها و اشکال فراغتی که اختصاصاً به عنوان سبک زندگی جوانان طراحی شده بودند اشاره بر این نکته داشتند که جوانان این نسل، هر چه کمتر به خانواده و سلیقه‌های والدینشان در گذران اوقات فراغت وابسته بودند. چمبرز در پژوهشی به نام ریتمهای شهری به این نکته اشاره دارد:
اوقات فراغت دیگر تنها لحظه استراحت فراغت از کار و دغدغه‌های خاص خانواده نیست. به مفهوم وسیع‌تر، یک سبک زندگی بالقوه که مصرف‌گرایی آن را ممکن ساخته بود، گسترش یافت. خریدن یک نوار خاص، انتخاب یک ژاکت یا دامن مطابق مد خاص، و تأمل دقیق درباره رنگ کفش، مجال جدیدی بود برای یک سبک زندگی به‌شدت ساختمند.
کالاهایی چون لباسهای مد روز، مجلات و موسیقی، در ساخت هویتهای بازاری جوانان نقشی محوری ایفا می‌نمودند. درحالی که تمامی این کالاها، نقش خود را در بیان هویت جمعی جوانان ایفا می‌نمودند، شاخص‌ترین جنبه فرهنگ جوانان در دوره پس از جنگ، موسیقی‌ای بود که به «صدای شخصی» آنان بدل شد: راک اندرول (تکنولوژی پس از جنگ نیز تولید انبوه گیتار الکتریک، ساز اصلی راک اندرول را ساده‌تر کرده بود.) راک اندرول همچون دیگر کالاهای ویژه جوانان، به مدد پیشرفتهای تکنولوژیک‌ِ سالهای آغازین پس از جنگ جهانی دوم، گسترش بسیار یافت. چنین پیشرفتهایی در عرصه تکنولوژی، به فرم‌های جدید تولید و توزیع که در کیفیت تأثیر راک‌ اندرول بر جوانان نقشی اساسی داشتند، مجال ظهوری دیگر بخشیدند. هر چند همان‌گونه که فریث در جایی اشاره می‌کند، تجاری‌سازی‌ِ موسیقی صرفا‌ً با راک اندرول آغاز نشد، طنین فرهنگی‌ای را که راک‌ اندرول در پی داشت، به شکل منحصر به‌فردی، عوامل تکنولوژیکی که در ظهور آن نقش مؤثری داشتند، رقم می‌زدند.
در قرن نوزدهم، موسیقی تجاری به شکل موسیقی‌ِ ضبط شده در صفحه‌ درآمد، هر خانواده‌ای در سراسر اروپا و آمریکا برای خود پیانویی داشت. ‌اختراع فونوگراف به دست تامس ادیسون در دهه 1880 در آمریکا تحولی بنیادین را در شیوه «خرید و شنود» موسیقی توسط مردم رقم زد. فونوگراف سیلندرشکل‌ِ ادیسون، جد بزرگ صفحات وینیلی (نوعی پلاستیک) بود و اجازه می‌داد تا صدای اکوستیک، به شکل الکترونیکی ضبط و بازتولید گردد. در 1880 مخترع آمریکایی دیگری به نام امیل برلینر با گسترش و توسعه گرامافون این ایده را بسط بیشتری بخشید. گرامافون بر اساس همان قاعده‌ای کار می‌کرد که فونوگراف، اما به جای سیلندر از صفحه استفاده می‌کرد. هر چند تولید گرامافون نیز همچون فونوگراف بسیار پرهزینه بود. وانگهی در جریان روند عملی ضبط، موسیقی می‌بایست مستقیماً بر روی صفحه ضبط می‌شد و نتایج کار همیشه چندان رضایت‌بخش نبود و بیشتر کیفیت صدا از بین می‌رفت.
تا اینکه در دهه 1940 یک شکل بدیل ارزان ا‌ما شدیدا‌ً کارآمد یافته شد. این شکل بدیل، نوارهای صوتی بود که در اصل توسط دانشمندان آلمانی در جریان جنگ جهانی دوم به منظور استفاده در صنعت رادیو اختراع شد. اولین استفاده تجاری از نوار، در صنعت موسیقی صورت نگرفت بلکه توسط ایستگاههای رادیویی به‌عنوان روش کم‌هزینه پیش‌ضبط مصاحبه‌ها و ‌آگهی بازرگانی رادیویی به کار گرفته شد. ضبط نوار نیز توسط استودیوهای فیلمسازی به‌عنوان روشی برای ضبط و تولید موسیقی فیلم به کار رفت.
هر چند صنعت موسیقی، چندی بعد مزایای بهره‌گیری از نوار را در روند ضبط دریافت و در سالهای 1950 نوار، کاملا‌ً جای صفحه را گرفت. یکی از امتیازهای ویژه این تغییر از صفحه به نوار، آن بود که هزینه‌های ضبط، به شکل فاحشی کاهش می‌یافت. حد‌ّ جدید کنترلی که نوار به روند ضبط می‌بخشید نیز در این امر به همین میزان اهمیت به‌سزایی داشت. فریث در جایی می‌گوید:
نوار در روند ضبط به‌عنوان «عنصر میانجی» عمل می‌کرد: اجرا روی نوار ضبط می‌شد و از نوار برای تولید یک «صفحة مادر» استفاده می‌شد، و چنین فرایندی که در مرحله میانه روی خود نوار صورت می‌گرفت، روند تولید موسیقی پاپ را متحول کرد. تولید‌کنندگان دیگر لازم نبود جمع کامل نوازندگان را در کنار هم گرد آورند. آنها می‌توانستند موسیقی را تقطیع و به هم وصل کنند، بهترین قطعات اجرا‌شده را کنار هم تدوین کنند، خطاهای اجرا را از کار دربیاورند و آهنگهای ایده‌آل و نه کاملا‌ً عین اجرای زنده را تولید کنند.
در عین حال تکنیکهای جدید تولید انبوه و ابداع صفحه‌‌های 45 دور، به شمار وسیع‌تری از آهنگها که می‌توانستند ساخته شوند، انجامید. پترسون چنین نظری دارد:
صفحة 45 دور در روند ظهور راک نقشی حایز اهمیت دارد چون این نوع کالای صوتی (مجازا‌ً) نشکن است. یکی از مشکلات عظیم صفحات شکنندة 78 دور هم توجه بیش از حدی بود که می‌بایست به تولید و عرضه آنها معطوف می‌شد، و هر یک از کمپانیهای بزرگ ضبط موسیقی یک نظام توزیع داخلی پی‌ریزی کردند تا صفحات 78 دور ظریف خود را عرضه کند... خرید صفحه‌های (کوچک‌‌تر و سبک‌تر و بادوام‌تر 45 دور) ارزان‌تر تمام می‌شد و این امر توسعه کمپانیهای توزیع‌کننده داخلی را عملی می‌کرد.
اگر ابداعات تکنولوژیکی (همچون ابداعاتی که در بالا بدان اشاره شد) در توسعه و رشد موسیقی راک‌ اندرول نقشی اساسی ایفا کردند، محبوبیت نسبتاً زودهنگام آن در میان جوانان، نیز از اهمیتی برابر با آن ابداعات برخوردار است، و اینک به ویژگیهای راک ‌اندرول به عنوان شکل متمایزی از موسیقی جوانان خواهم پرداخت.

تأثیر فرهنگی راک‌ اندرول

با گذشت نیم قرن پس از ظهور نخستین‌ِ راک ‌اندرول، اینک بررسی تأثیر فرهنگی راک ‌اندرول بر مخاطبان آن دشوار نیست. این سبک از موسیقی همواره شیوه تولید، عرضه و نحوه درک و دریافت اجتماعی موسیقی پاپ را متحول ساخته است. همان‌گونه که میدلتون در جایی خاطرنشان می‌سازد: «پیش از ظهور راک‌ اندرول، موسیقی پاپ تنها گستره سبک‌پردازانة نسبتاً محدودی را که از یک سوی به قطعات آوازی تئاتر و از سوی دیگر به اشکال نوظهور منشعب از موزیکال هال و دوویل: ترانه‌های تین پن الی، آهنگها و آوازه‌خوانهای فیلمهای هالیوود، محدود می‌شد، تحت اختیار خود داشت». وقتی اولین آثار ضبط شده راک‌اندرول منتشر شد، موسیقی پاپ مجموعا‌ً به شکل فرهنگی دیگر‌گونه‌ای بدل گشت. در این‌باره بیلیگ چنین می‌گوید:
«راک اندرول» با تمام چیزهایی که نسلهای پیش بدان گوش می‌دادند فرق داشت. ناله‌های گیتار الکتریک، ظریف‌نوازی درام، افکتهای اکو، و بعدها ترکیب پیچیده‌تری از سازهای الکتریک و اکوستیک همه و همه به راک اندرول جلوه خاصی بخشیده بود... نسلی که در دوره سخت فترت و جنگ جهانی دوم زیسته بود، موسیقی خود را ملایم و رمانتیک می‌پسندید. اما کودکان آنها که در روزگار وفور و آسایش می‌بالیدند می‌خواستند به موسیقی خطرناک‌تری گوش دهند. آنها به توافقهای ساده، ضرباهنگهای افتان و خیزان و گیتارهای الکتریک روی آوردند.
سرچشمه‌های موسیقی راک اندرول را می‌توان در ریتمها و بلوزهایی یافت که توسط موسیقیدانهای آفریقایی‌ ـ آمریکایی، که از جنوب آمریکا به شهرهای شمالی این کشور مهاجرت کرده بودند، گسترش یافته بود. اینان موسیقی‌ِ بلوزخوانهای آفریقایی‌ ـ آمریکایی اصیل را جلایی دیگر بخشیدند. اصطلاح راک‌ اندرول اول‌بار توسط یک دیسک جوکی (دی جی) اهل کلیولند به نام ‌آلن فرید، دقیقا‌ً پس از مشاهده یک مغازه صفحه‌فروشی محلی، به کار گرفته شد. همان‌گونه که ژیلت در کتاب خود «صدای شهر» می‌نویسد:
آلن فرید... یک بار در سال 1952 از طرف صاحب یک فروشگاه صفحه‌فروشی به نام «لئو مینتز» به دیدار از این فروشگاه دعوت شد. مینتز شیفته موسیقی تعدادی از جوانان سفید‌پوست بود که از مشتریان فروشگاه او بودند، و همین قضیه فرید را حیرت‌زده کرد. فرید به تماشای عکس‌العملهای پرشور جوانانی نشست که با شور و حرارت بسیار با موسیقی‌ای می‌رقصیدند که پیش‌تر خود را با فرهنگ و ریتم و بلوز آن بیگانه می‌دیدند.
درحالی‌‌که فرید به سرچشمه‌های راک‌ اندرول دل‌بسته بود و مرتبا‌ً در «شو»هایش به موسیقی هنرمندان سیاه‌پوستی چون فتس دامینو و دریفترز می‌پرداخت، دیسک جوکیهای دیگر بر آن بودند تا نسخه‌های ترانه‌هایی از راک‌ اندرول را که هنرمندان سفید‌پوست اجرا کرده بودند، پخش کنند. تقریبا‌ً در اواسط دهه 1950، راک‌ اندرول دیگر داشت در میان مخاطبان جوان سفیدپوست محبوبیتی کسب می‌کرد چون موسیقی‌ای بود که به قصد مصرف سفیدپوستان نژادش تصفیه شده بود. همان‌گونه که ژیلت در جایی اشاره می‌کند، صنعت ضبط موسیقی می‌کوشید تا لبه‌های تیز راک ‌اندرول را ک‍ُند ک‍ُن‍َد و زهرش را بگیرد. موسیقی‌ای که ادعا می‌کرد مردم نمی‌خواهند که موسیقی‌شان یک موسیقی بی‌شرم و وقیح جنسی و مبتذل باشد آن‌گونه که قطعات راک اندرول ناب چنین بودند. در نتیجه گروههای تماما‌ً سفیدپوستی ظهور یافتند مثل بیل ه‍ِی لی و گروه موسیقی‌اش شهابها (کامتس) که ترانه دور ساعت بچرخ‌شان به‌عنوان موسیقی تیتراژ اولین فیلم بلندی که درباره موسیقی راک اندرول ساخته شد، انتخاب شده بود. وقتی دور ساعت بچرخ برای اولین بار در انگلیس به نمایش درآمد، چندی پس از اکرانش، در سال 1956 مسبب بروز اختلالات و آشوبهای چندی گشت. صندلیهای سینما از جا کنده شد و در چندین شهر بزرگ، جوانان بازداشت شدند و بعدها به اتهام رفتارهای پرخاشگرانه و اهانت‌آمیز در هنگام خروج از سالنهای سینما جریمه شدند. در سراسر اروپا واکنش به دور ساعت بچرخ از انگلیس هم شدیدتر بود. در هامبورگ (از شهرهای آلمان غربی) ماشینها را واژگون کردند و در همان حین که پلیس از شلنگهای پرفشار آب برای سرکوب ناآرامیها استفاده می‌کرد، جوانان علائم خیابان و تابلوی مغازه‌ها را تخریب کردند‌ به همین شکل در هلند که نمایش دور ساعت بچرخ ممنوع شده بود، جوانان به قصد احقاق حق خود در تماشای این فیلم به خیابانها ریختند اغتشاشات مشابهی نیز در تورنتو، سیدنی و اوکلند گزارش شد و هر چند در نیوزلند به گفته شوکر، غیر از چندین سانحه کوچک، واکنشهای جوانان نیوزلندی به دور ساعت بچرخ عموما‌ً مهار شد.

راک‌ اندرول در جست‌وجوی یک بت

اگر موسیقی بیل ه‍ِی لی، آشکارا هیجان بسیاری را در جوانان برانگیخت، تصویر هی لی و گروهش کامتس، به مزاج جوانانی که مخاطبان اجرای آنان بودند خوش نمی‌آمد. همان‌گونه که بر‌َدلی توضیح می‌دهد: قیافه چاق، پرانرژی، خوش‌رو و پا به سن گذاشته هی لی دیگر چندان حس همذات‌پنداری پسرهای جوان و حس ستایش دختران را برنمی‌انگیخت. پدیده راک اندرول هنوز در جست‌وجوی هنرمندی بود که هم جوانان سفیدپوست را شیفته خود سازد و هم در عین حال آن صاف و سادگی، جنسیت و شور و هیجان منسوب به هنرمندان راک اندرول‌ِ سیاه‌پوستی چون لیتل ریچاردز را در خود داشته باشد. این نقش بر عهده الویس پرسلی گذاشته شد. پرسلی که بیدل او را «نخستین ستاره موسیقی پاپ» به معنای مدرن آن توصیف می‌کند، وقتی که س‍َم فیلیپس، مدیر یک شرکت مستقل ضبط موسیقی در ممفیس ایالت تنسی او را کشف کرد، راننده کامیونی بیشتر نبود. پرسلی اول بار برای ضبط یک آهنگ که هدیه تولد او به مادربزرگش بود به استودیوی ضبط سان رکوردز پا گذاشت. سم فیلیپس چنان تحت تأثیر صدای پرسلی قرار گرفت که از او دعوت کرد برای ضبط آثار بیشتری به استودیوی او برود. سم فیلیپس این اولین دیدارها را چنین به یاد می‌آورد: «من حالت خاصی در صدای او یافتم، و حس کردم علاقه خاصی هم به موسیقی سیاهان دارد. با خودم فکر کردم صدایش منحصر‌به‌فرد است ولی نمی‌دانستم که بفروش هم هست یا نه»
وقتی الویس پرسلی ضبط ترانه‌های خود را در سان رکوردز آغاز کرد، آن صاف و سادگی و حس مفقوده آثار دیگر هنرمندان سفیدپوست راک اندرول را مجددا‌ً اعاده کرد. البته اسپنسر معتقد است که پرسلی خود وسیله‌ساز تحقق چیزی شد که خود آن را «اغوای جنسی سفیدپوستان به سوی سیاهان» می‌‌نامید، اغوا و فریبی که نهایتا‌ً به نگرشهای جدید و موجهی درباره جنسیت در میان جماعت سفیدپوست دامن زد. تصویر پرسلی به چنین اغوایی نیروی هر چه بیشتری می‌بخشید، تصویری که سریعا‌ً بسیاری از مردان سفیدپوست را مجذوب خود ساخت، و اجراهای صحنه‌ای آثارش که به راک اندرول خصلتی تماشایی بخشیده بود، تا آن لحظه برای مخاطبان سفیدپوست ناشناخته بود. به گفته ا‌ِدسالیوان، الویس از ظهور بت محبوب و جدید جوانان، و به تبع آن از افول ستاره محبوب عصر آشوب خبر می‌داد.
با حسب ظهور و محبوبیت راک اندرول، اهمیت تکنولوژیهای جدید را در تلاش به ارزیابی میزان تأثیر فرهنگی الویس پرسلی بر مخاطبان جوان نمی‌توان چشم پوشید. پرسلی در آغاز به یاری تلویزیون، به «مخاطبی ملی» در آمریکا دست یافت. البته در مورد مخاطبان جوان خارج از آمریکا، پرسلی در اصل یک ستاره رسانه‌ای باقی ماند، حضور در برنامه‌های تلویزیونی و فیلمها تا اجراهای زنده و همین شیوه باعث شد تا پرسلی در سطحی بین‌المللی شناخته شود (البته جدای از چند اجرای بداهه در آلمان در جریان تور موظفی‌اش در دوره خدمت، به عنوان یک سرباز ارتش آمریکا، پرسلی هیچ‌گاه هیچ اجرایی در خارج از مرزهای آمریکا نداشت) وانگهی تماشای پرسلی در تلویزیون، نوعی «هراس اخلاقی» را در میان فرهنگ والدین نسل جدید برانگیخت و همین پرسلی را عزیز و محبوب دلهای جوانان ساخت. یادنگاشت زیر که شام و‌ِی نوشته است تصویر روشنی از مجادله و جنجال پیرامون نخستین اجراهای تلویزیونی پیش رو می‌گذارد:
«چشمگیرترین نکته درباره حضور الویس در تلویزیون، رقص و پایکوبیهایی بود که او بر صحنه اجرا می‌نمود. اولین اجراهای تلویزیونی او، در شوی برادران دارسی، کمی هم رقص در خود داشت اما شاید چون این شوها را مخاطبان نسبتا‌ً کم‌تعدادی می‌دیدند یا شاید چون رقص الویس از بالا تصویربرداری می‌شد، به چنین دلایلی این اجراها واکنش خاصی را برنینگیختند. در اولین اجرای او در شوی میلتون بیرل، رقص الویس، هم افراطی‌تر بود و هم نه تنها در خلال سکوت کوتاه سازها در حین اجرا، بلکه در تمام طول آخرین اجرای ترانة‌ هوند داگ نیز اجرا می‌شدند. واکنش منتقدان حرفه‌ای و پاسداران خود‌گماشتة اخلاقیات جامعه تند و تیز بود. فریاد اعتراض عمومی تقریبا‌ً موجب آن گشت که شبکه ان.بی.سی حضور تلویزیونی الویس در شوی استیو آلن را لغو کند. فارغ از لغو این شو، این شبکه برنامه دیگری با حضور الویس برنامه‌ریزی کرد. آلن یک دم به خود بسته و هوند داگ (سگ شکاری) را اجرا کرده بود! بعدها در همان سال، الویس به دستور دادگاه از هر گونه پایکوبی و رقص بر صحنه در جکسون ویل‌ِ فلوریدا منع شد. در آغاز سال 1957 در سومین حضور الویس در شوی اد سالیوان، سالیوان بر این امر پافشاری نمود که الویس را از مچ دست به بالا فیلمبرداری کنند.
البته این بازنمایی تصویری الویس نبود که او را محبوب هواداران ساخته بود. اولین حضورهای تلویزیونی الویس نیز که شامل نماهایی از چهره مخاطبان نیز بود در عوض به‌عنوان چارچوب ارجاعی برای دیگر هواداران که در خانه‌های خود از تلویزیون شاهد این اجرا بودند، عمل می‌کرد. این هواداران از مخاطبان اجرای تلویزیون می‌آموختند که چگونه به موسیقی الویس جواب دهند. پاره‌ای دیگر از پژوهش شام‌وی این نکته را به خوبی به نمایش می‌گذارد:
«هرگاه برنامه تلویزیونی داخلی‌ای به الویس اختصاص داشت مخاطبان خود به بخشی از برنامه بدل می‌شدند.»
در اجرای برلی فیلم، میان‌‌نماهایی از الویس و نماهایی از مخاطبان، (البته نه نمایی از انبوهی چهره گمنام و غیر قابل شناسایی بلکه به نماهایی از چهره‌هایی مشخص که واکنش آنها حاکی از شور و هیجانی بود که نوازنده به راه می‌انداخت)، کات می‌خورد... این تصاویر به دیگر مخاطبان نیز نحوه صحیح واکنش به موسیقی را می‌آموخت... درحالی‌که در عین حال... بازنمود تازه‌ای از جنسیت مردانه را ارائه می‌نمود.
«اه‍ِر نرایش» به نکات مشابهی در رابطه با اجراهای اولیه بیتلز در آمریکا در سال 1964 اشاره می‌کند. به گفته اهرنرایش، هواداران که اجراهای تلویزیونی این گروه را در انگلستان دیده بودند اجراهایی که به شکلی مشابه به صحنه‌هایی از مخاطبان کات می‌خوردند، می‌دانستند که چگونه به بیتلها پاسخ گویند:
وقتی بیتلها وارد آمریکا، (که هنوز پس از گذشت دو ماه از قتل رییس‌جمهور کندی به شکلی آشکار شوکه بود)، شدند هواداران می‌دانستند چه کنند. تلویزیون از همان انگلیس چنین عبارتی را بر سر زبانها انداخته بود:
«مشی‌ِ بیتلها مجوزی برای شورش است.» دست کم چهار هزار دختر (بعضی این تعداد را ده هزار نفر تخمین زده‌اند) در فرودگاه کندی به استقبال آنان رفتند و صدها نفر دور هتل پلازا گرد آمدند و ستارگان را مثل زندانیانی مجازی به اسارت خود گرفتند.
اگر تصاویر رسانه‌ای الویس و بیتلها در کسب مخاطبان مشتاق و وفادار سودمند و مؤثر افتادند، همچنین محبوبیت الویس و بیتلها را در مقیاسی جهانی تأمین و تضمین کردند. اگر راک اندرول در آغاز فرم موزیکالی بود که از ظرفیتهای رسانه‌های جهانی بهره می‌جست، اما همین نکته باعث شد که راک اندرول به مخاطبان بسیاری در فراسوی مرزهای آمریکا و انگلیس دست یابد. به همین منوال تقاضای موسیقی راک اندرول به ظهور هنرمندان خانگی راک اندرول در کشورهای بسیار متفاوت دنیا انجامید.

راک اندرول به‌عنوان موسیقی جهانی

همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد اولین نشانه گستره محبوبیت جهانی راک اندرول وقتی آشکار شد که روزنامه‌های سراسر جهان گزارشی از واکنشهای جوانان محلی به اکران فیلم دور ساعت بچرخ منتشر ساختند. هر چند تنها مصرف اصوات و تصاویر راک اندرول از انگلیس و آمریکا نبود که راک اندرول را در مقیاسی جهانی به موسیقی جوانان بدل ساخت. اغلب این نکته از نظر دور می‌ماند که تنظیمهای محلی برای تولید و مصرف موسیقی راک اندرول به همان میزان حائز اهمیت‌اند. فی‌المثل عرصه موسیقی راک اندرول در هلند، کاملا‌ً در قبضه گروههای ایندو‌بندز بود. اینان گروههایی بودند که از مهاجران اندونزیایی که از استعدادهای موسیقایی ذاتی‌ای برخوردار و با گیتار (که در موسیقی سنتی اندونزی استفاده می‌شود) آشنا بودند بهره می‌گرفتند و در رقابت با هنرمندان آمریکایی و انگلیسی موسیقی راک اندرول به نوازندگان اندونزیایی در قیاس با نوازندگان سفیدپوست بومی امتیاز و جایگاه ویژه‌ای می‌بخشیدند.
باری به گفته موستائرس، نقل است که نوازندگان سفیدپوست موهایشان را سیاه می‌کردند، چهره‌هاشان را سیاه می‌کردند تا در عالم موسیقی برای خود اعتباری دست و پا کنند. سلطه ایندوبندزها در عرصه موسیقی راک اندرول هلند دغدغه خاصی را در مورد تأثیرات راک اندرول بر جوانان برای مقامات دولتی این کشور فراهم آورد. به‌طور خاص دغدغه‌هایی درباره واکنشهای مخاطبان به اجراهای زنده ایندوبندز. در سالنهای رقص که گروهها به اجرای برنامه می‌پرداختند، اغلب درگیریهای خشونت‌آمیزی میان جوانان سفیدپوست هلندی و جوانان ایندویی که داشتند، درمی‌گرفت. ایندوبندزها در میان مخاطبان آلمانی نیز بسیار محبوب بودند، به ویژه گروهی مشخص به نام برادران تی‌یلمان.



*. It is a Persian-translated version of an excerpt from Bennett, A. (2001) Cultures of Popular Music, Buckingham, Open University Press. the translator could be reached at : lorcalvin@gmail.com.

منبع: سایت انسان شناسی و فرهنگ

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:22 PM
گردشگری جوانان، فرصت یا تهدید [ ایمان علمدار ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume52/gardeshgari.jpgتعاریف جهانگردی:
Tourism Definitions
ایمان علمدار،کارشناس ارشد برنامه ریزی

جهانگردی واژه ای است فارسی به مفهوم «جهان گردنده و آنکه در اقطار عالم بسیار سفر کند.» جهانگردی ظاهرا معادل سیاحت (عربی) و توریسم (فرانسه) است.جهانگردی واژه ای است فارسی به مفهوم «جهان گردنده و آنکه در اقطار عالم بسیار سفر کند.» جهانگردی ظاهرا معادل سیاحت (عربی) و توریسم (فرانسه) است. «سیاحت» در عربی به معنای زیاد سفر کردن است و سیاح یا معادل فارسی آن، جهانگرد، کسی است که زیاد سفر می کند. اما در زبان رایج فارسی، از نظر کمی، تفاوتی میان جهانگردی و مسافرت یا سفر وجود دارد. یعنی اغلب فارسی زبانان جهانگردی را مترادف با زیاد سفر کردن می دانند، در حالی که واژه های «سفر و مسافرت» به سفرهای کوتاه مدت دور یا نزدیک نیز مربوط می شود. هم اکنون، با وجود اینکه در زبان فارسی گفتاری و نوشتاری استفاده از واژه های «جهانگردی و جهانگرد» به جای سفر و مسافرت و مسافر مرسوم است، به کار بردن واژه های مزبور در گفتگوی میان مردم چندان نیست و بیشتر مردم ترجیح می دهند واژه های مسافرت، سفر و مسافر را به کار برند. (ابتکار، 1387).
علل جهانگردی: Tourism Factors
تقاضای جهانگردی تقاضایی است ویژه و مشخص که از علت یابی و انگیزه های کلی آن متولد می شود. انگیزه ها و علت یابی ها باید پاسخگوی این نیازها باشد: نیاز به امنیت، نیاز به خود تاییدی و نیاز به آزادی. براساس تحقیقات به عمل آمده برروی مشخصه ها و ویژگی های روانی، به نظر می رسد که این نیازها، انگیزه های رفتاری افراد بشر را تشکیل می دهند.
در این جا جهت جلوگیری از اطاله کلام تنها به انگیزه های جهانگردی در ارتباط با سن اشاره می کنیم. چنانچه سه گروه و مرحله سنی شامل جوانان، میان سالان و سالخوردگان را در نظر بگیریم به خوبی درمی یابیم انگیز ه های جهانگردی برای هر کدام از این مراحل سنی متفاوت است. (همان منبع)
جهانگردی جوانان: Youth Tourism
در این نوع از جهانگردان به طور ریشه ای نیاز به آزادی و خودمحوری به چشم می خورد. خواست های این طبقه از جهانگردان در قالبی ناهمگون، تازه، ماجراجویانه، ضدنظم و ترتیب و خود محور متجلی می شود. در این مرحله سنی افراد به هیچ وجه جهانگردی سازمان یافته و گشت های منظم را نمی پذیرند.
اساساً مطالعه گردشگري جوانان جدا از ساير رفتارهاي جوانان و خرده فرهنگ جواني، ميسر نيست. از اين منظر، فرهنگ جوانان را از دريچه مصرف قابل بررسي است، بر همين قياس گردشگري جوانان از مصرف زمان، مکان و نشانه ارزيابي مي گردد. گردشگري جوانان و فرهنگ جواني در تعامل و تاثير و تاثر متقابل با هم قرار دارند؛ همان طور که گردشگري جوانان بر اساس شاخصه هاي فرهنگ جواني قابل فهم است، فرهنگ جواني نيز بر اعمال توريستي مبتني و متکي است. به عبارت دیگر فهم گردشگري جوانان بر مبناي مولفه هاي خرده فرهنگ جواني- که خود با رويکرد مصرف قابل بررسي است - استوار است.( كلانتري، 1387)
بر اساس آمار های سازمان جهاني گردشگري (WTO) ، طي چند سال اخير ، مسافرت جوانان، بيشترين سهم را در گسترش صنعت گردشگري داشته است. مسافرت جوانان تقريبا 20 درصد از گردشگران بين‌المللي را تشکيل داده و يکي از سريع‌ترين بخش هاي گردشگري در حال رشد طي چند سال اخير شده است. (گزارش ميراث آريا (chtn)، 1387)، همچنین بر طبق آمار به دست آمدۀ این سازمان و کنفدراسيون مسافرت هاي علمي و آموزشي جهان (WYSE) هزينه جوانان در هر سفر تا 40درصد افزايش پيدا کرده و تقريبا 80 درصد از جوانان از مکان‌هاي مورد بازديد خود با هيجان و به خوبي ياد کرده اند. گزارشات حاکي از آن است که نزديک به 70 درصد از جوانان به منظور، يادگيري زبان، کار يا تحصيل و يا براي خوش‌گذراني به کشورهاي خارجي سفر مي‌کنند از اين رو تقريبا 60 درصد از سازمان هاي گردشگري جهان نقش گردشگران جوان را در توسعه صنعت گردشگري کشورهاي خود بسيار مهم ارزيابي کرده‌اند.کشورهاي استراليا، آمريکا و فرانسه از جمله مهم‌ترين کشورهايي هستند که مورد توجه جوانان قرار گرفته‌اند. (میراث آریا، 1387)
بر همین اساس است که آقای دکتر محمد شریف ملک زاده، معاون گردشگری سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در خصوص تشکیل مجمع ملی گردشگری جوانان می گوید که این مجمع با هدف واگذاری بخشی از فعالیت های دولت در حوزه گردشگری به جوانان ،ساماندهی وضعیت گردشگری در میان قشر جوان و تسهیل فرایند سفر و گردشگری و نهادینه کردن فرهنگ گردشگری در میان جوانان به عنوان آینده سازان کشور تشکیل شده است . به گفته وی مجمع ملی گردشگری جوانان در استان ها نیز دارای پتانسیل خوبی برای جذب جوانان است. (ایسکا نیوز، 1386)
از این رو در چارت سازمانی معونت گردشگری مجموعه ای تحت عنوان" کانون ملی گردشگری جوانان" ایجاد شده است، که اهداف ذیر را دنبال می نماید:
1-اجرای ابلاغیات شورای مرکزی.
2- تشکیل کمیته های استانی با استفاده از ظرفیت جوانان استان به شیوه انتخاباتی.
3- تعامل سازنده با کمیته های تخصصی گردشگری جوانان.
4- تعامل سازنده با دستگاههای ذیر بط در استان مربوطه.
5- برنامه ریزی و اجرای طرحهای استانی.
6- ارائه گزارش سالانه.
7- انجام فعالیت های اطلاع رسانی و تبلیغاتی در استان مربوطه.
8- آموزش جوانان در استان مربوطه در راستای سازماندهی درکمیته های استانی.
9- آموزش جوانان در استان مربوطه در راستای سازماندهی درکمیته های استانی.
10- همکاری و تعامل سازنده با سازمان میراث فرهنگی ، صنایع دستی و گردشگری استان.
11- تشکیل کمیته مشارکت دستگاههای اجرایی در استان مربوطه.
12- شناسایی ، ترغیب ، تشویق و تشکیل و پشتیبانی تشکلهای جوانان مرتبط دراستان.
13- ارائه برنامه عمل یکساله توسعه گردشگری در استان مربوطه.
14- پشتیبانی و ساماندهی فعالت کمیته های استانی.
15- حمایت مالی از برنامه های گردشگری جوانان در استان.
نهایتاً آن چیزی که بسیار حائز اهمیت است، توجه به این نکته است، که جمعیت کشور ما، از نظر جمعیتی، ساختار جوانی دارد، لذا این امر در نگاه بسیاری از صاحبنظران و سیاستگذاران دنیا، به عنوان فرصتی مناسب جهت رشد و توسعۀ یک کشور و سرزمین قلمداد می شود، لیکن همگان بر این امر واقفند که اگر زمینه های رشد و تعالی درست و مناسب، این نیروی عظیم و پتانسیل بالقوه، به نحو شایسته و مناسبی ایجاد نشود، خود می تواند به بستری جهت ایجاد بحرانهای اجتماعی، اقتصادی و ---------- تبدیل گردد. از ین رو، ضروری است تا با به کارگیری راهکارهای جدید و خلاقانه، از یک سو، فرصت گذران اوقات فراغت و تخلیۀ هیجانی دوران پر شر و شور جوانی را فراهم سازیم و هم از سوی دیگر با کانالیزه کردن این امر به سمت توسعۀ گردشگری جوانان، زمینه های اشتغال آنان را در مقاصد گردشگری، فراهم سازیم. به این ترتیب هم فرصتی جهت غنی سازی اوقات فراغت جوان فراهم ساخته ایم تا مسیر پر تنش و بعضاً پر اضطراب این دوران به سلامت و نشاط سپری شود و هم موفق شده ایم، تا با مدیریت لایق و کارآمد و خوش سلیقه، بسترهای اشتغال زایی پایدار و مولد را برای همین جوانان در نقاط مختلف کشور فراهم سازیم. البته شاید سخن گفتن در این خصوص آسان و لیکن در مقام عمل بسیار سخت و دشوار باشد، چراکه اجرایی شدن، طرح های از این دست، در وهلۀ نخست، نیازمند وقوف سیاستگذاران و برنامه ریزان کلان کشور به این نکته است، که اصولاً گردشگری، فرایندی خطر ساز نیست، بلکه امری آرامش ساز و نرم افزاری است، که می بایست با همکاری همه جانبۀ همۀ دستگاه ها(البته فارغ از شعارهای مرسوم ولی غیر پایدار) و با ایجاد فضای همدلی و همفکری با قشر جوان(البته در چارچوب قواعد عرفی و لیکن منعطف و منطبق با خواسته های به حق و معقوق جوانان) به منصه ظهور رسد.
فهرست منابع و مآخذ:
 كلانتري عبدالحسين,فرهادي محمد( 1387)، جوانان و مصرف گردشگري، تحقيقات فرهنگي، (فرهنگ و رسانه 1): 159-191.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:22 PM
هنر شور و نشاط جوانی [ محمدرضا مسعودی ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume52/honare%20shur%20va%20neshate%20javani.jpgشادي و نشاط يك پديده طبيعي است و از نيازهاي اساسي و لازمه زندگي انسان است. جواني، فروغ تابناک سپيده‌دمان زندگي است؛ زمزمه طرب‌انگيز و دل‌نواز جويباران، شميم پاک سحرگاهان، باران زندگي‌بخش آسمان و دست سخاوتمند طبيعت در برابر انسان است که مخزن همه گنجينه‌هاي حيات‌بخش عالم شمرده مي‌شود. جواني، فصلي بسيار حساس و پراهميت از دوران حيات آدمي است. روزگار برآمدن، فراز شدن و بهره‌وري، و دوران مبارزه، مقاومت و رويارويي با مشکلات، و گاهي پذيرش مسئوليت، تعهد، احساس استقلال و خودکفايي است.
جواني، حد فاصل دو ناتواني است؛ ناتواني کودکي و ناتواني پيري. روزگار جواني، روزگاري است بسيار حساس، پرتلاطم و خطرناک؛ چرا که در اين دوران، شخصيت آدمي شکل مي‌گيرد و صفات متضادي خودنمايي مي‌کند. از يک‌سو، غنچه‌هاي عشق و اميد شکفته مي‌شود و از سويي ديگر، لهيب تند هيجان‌هاي شورانگيز شهوت‌ها و انديشه‌هاي گوناگون، جوان را از هر جهت دربرمي‌گيرد. از طرفي تهوّر، گستاخي و غرور، و از سوي، ديگر آرمان‌خواهي و نيک‌خلقي، او را به سوي خود فرا‌مي‌خوانند. توانايي و نيرومندي، در برابر عجب و خودبيني، همه و همه در وجود يک جوان صف کشيده‌اند و هر يک نيز خواهان پاسخ مناسبي از سوي وي هستند. کسي از اين درياي موّاج و دوران پر مخاطره، سربلند بيرون خواهد آمد که بتواند اين کشتي سرگردان را با استفاده از دو بال علم و ايمان، به ساحل نجات برساند، تا در مسير راستين زندگي و انسانيت قرار گيرد.
هنر، طعم طراوت است كه كسالت‌هاي كهنه را جلا مي‌دهد و آينه‌وار انديشه‌هاي بلند را شفاف و به‌ صدق گواه مي‌شود. هنر، زيبايي پنهاني است كه از دريچه‌اي تازه، كوس پيدا زده است. هنر معناي بالنده است؛ پا به پاي بلوغ. هنر، زلالي رونده است؛ پا به پاي شعور. و جوان نيز.
انگار يك ويژگي از ذات و هويت اين دو همزاد ديرين جدانشدني است؛ شور و نشاط در جواني و هم در هنر. جوان، سرشار از قدرت و تاب خلق ناب است و هنر، هم آنجا كه ناب‌تر و هم ‌آنجا كه شاداب‌تر، شايسته‌تر و فاخرتر چهره مي‌نمايد.
آرزوهاي بزرگ و رويايي و درخشاني افق‌هاي روبه‌رو، در هر هنر و جوان به وفور مي‌جوشد و آن‌ كه تشنه‌تر، خوش‌تر و مشتاق‌تر مي‌نوشد.
انرژي جواني بسيار شگفت‌انگيز است و به نيرويي هدايتگر و مراقب نياز دارد. «همان‌طور که اگر سيلاب‌هاي عظيم و پراکنده، به وسيله سدهاي بزرگ مهار شود و در مجراي معيّن وحساب شده‌اي به جريان بيفتد، مي‌توان توربين‌هاي عظيم برق را به گردش درآورد، کشوري را روشن و سرزمين‌هاي وسيعي را سرسبز و خرم گرداند، همچنين اين نيروي خلاق جواني که در وجود جوانان نهفته است هم، مي‌تواند جامعه‌هايي را روشن و محيط‌هاي بزرگي را آباد کند».
جوان احساس مى‏كند در وجود او انرژى‏هاى متراكمى وجود دارد. توانايى‏هايى را در خود احساس مى‏كند هم از لحاظ جسمانى و هم از لحاظ فكرى و ذهنى. حقيقتاً هم توانايى‏هايى كه در جوان هست مى‏تواند معجزه كند، مى‏تواند كوه‏ها را جابه‏جا كند اما جوان احساس مى‏كند كه از اين نيروها و از اين انرژى متراكم و از اين توانايى‏هاى او بهره‏بردارى نمى‏شود لذا احساس بيهودگى و اهمال مى‏كند».
شاعر (حسین مسرور) میگوید:
جواني در درون دل نهفــته است جواني در نشاط و شور خفته‌است
چو گم شد از دلت عشق هوسباز همـــانــا شــــام پيري گشته آغاز
جوانی، دوره طوفانی عمر است. جوان اگر چه از مرحله نوجوانی که دوره آشوب شدید است بیرون آمده و به دنیای آرامش نسبی وارد شده است، اما همچنان مثل آتش، برافروخته و شعله ور است. جوانی، دنیای تحول است؛ دنیای بحران و دنیای تغییر و تحولات جسمی و غریزی که سبب بروز حالات روحی و دگرگونی عواطف می‏شود. جوانی سن توقعات جدید و حتی از نگاهی می‏توان گفت: سن پرتوقعی‏ها، طغیان امیال و رغبت‏هاست؛ از این رو باید به جوانی و جوانان با نگاهی خاص و ژرف نگریست. جوان، کانون شور و هیجان، مرکز نشاط و سلامت، قلب تپنده و سرمایه آینده یک ملت است؛ از این رو در برنامه ریزی‏ها و سیاست‏های فرهنگی و اجتماعی توجه ویژه‏ای به این نسل می‏شود و دولت‏ها برای بهره برداری صحیح و استفاده مطلوب از نیروها و استعدادهای جوانان در امور مختلف سازندگی و اداره کشور، تمام تلاش خود را به کار می‏گیرند که شور و نشاط و توانایی‏های جوانان را، سالم و سازنده برای رفع نیازها و رفاه و آسایش حال و آینده جامعه هدایت کنند.
امروزه روان‌شناسان داروي بيشتر امراض رواني و جسماني را در وجود فرد جست‌وجو مي‌كنند و اذعان مي‌دارند كه، احساس خوشبختي كردن، توانايي لذت بردن، بهبودي در برابر ناملايمات به معناي داشتن درك واقعي از شادي و نشاط است كه ارتباط بسيار نزديكي با سلامتي دارد. «هايكو ارنست» اعتقاد دارد كه: «انسان‌ها با داشتن چنين صفاتي، درواقع جسم خود را در برابر ابتلا به بيماري‌ها حفظ مي‌كنند. نشاط و تندرستي هنر زيستن است و اين هنر كاملا آموختني است».

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:24 PM
جوان و هویت [ مهدي ميرآخوري ]
مهدی میر آخوری،کارشناس ارشد مردم شناسي
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume52/hoviat.jpgجوان اين كلمه چهار حرفي با عمقي ژرف از معاني و واژگاني همچون ،شور ،نشاط ،سرور، حركت،احساسات ،عشق، خامي ،صداقت ، راستي، قدرت و بسياري از صفت هاي زيبا كه خاص اين كلمه چهار حرفي است.
از ميان تمامي فصول زندگي انسانها جواني از اهميت خاص و ويژه اي برخوردار است، به عبارتي اين دوره را بهار زندگي مي دانند و پايه هاي اساسي شخصيت هر فردي در اين دوران بنا مي شود چرا كه در اين دوران تمام خصوصيات و تواناييهاي انساني به اوج شكوفايي و كارايي رسيده اند و به راحتي قابل انعطاف مي باشند.لذا از همين رو دوره جواني تاثير بسزايي اولا در ساختن شخصيت فردي افراد و ثانیا در شكل دهي شخصيت جامه موثر است.
تحقيقات جامعه شناختي و جمعيت شناسي گوياي اين مهم مي باشند كه جوامعي كه داراي جمعيت جوان هستند در مقايسه با جوامع ديگر ،فعالتر ،پوياتر و داراي تحركات اجتماعي بسيار بالاتري هستند.
در چنين جوامعي كه از نرخ سني جوانتري برخوردارند تغييرات به صورت محسوس تري قابل مشاهده هستند و از همين رو برنامه ريزي براي جوانان از جمله اولويتهاي اساسي در اين جوامع محسوب مي شود.
اگر حكومتها و تصميم سازان يك جامعه نتوانند جمعيت جوان خود را به درستي پرورش و حمايت نمايند ،آينده جامعه خود را با خطري جدي رو به رو خواهند ساخت، چرا كه جوانان نوگرا و تاثير پذيرند و همواره تلاش مي كنند محيط اطراف خود را همرنگ ذهنيت خود بسازند و جامعه را با آرمانهايشان همسو نمايند ودر نقطه مقابل جوانان الگوپذيرو جستجو گر هستند چرا كه در اين دوران از نيروي انديشه و تدبير كمتر استفاده مي شود و آثار جواني در هاله اي از غريزه ها گرفتار مي شوند.
ارزشمند بودن اين دوره در سخن رسول الله صلي الله و عليه واله اينگونه بيان مي شود كه آن حضرت جوانان را به پختگي،انديشمندي و استفاده از تجربه ديگران فرا خوانده و در سخني كوتاه بلندي اين حقيقت را به اين صورت آشكار مي سازد كه‹‹ بهترين جوانان نزد شما كسي است كه پيشه پيران در كار آزمودگي، محتاط و هوشمند باشد و بدترين پيران شما كسي است كه همچون جوانان شتابزده ،پر هيجان و غافل عمل كند››
پس ميتوان نتيجه گرفت كه گذراندن دوره جواني نياز به برنامه ريزي، مراقبت و صحه صدر بيشتري دارد.جواني مرحله اي بسيار حساس از زندگي هر فرد مي باشد كه اگر خانواده ها و خود افراد نتوانند از اين مرحله به سلامت بگذرند، زندگي آينده آنان دچار مشكلات خدشه ناپذيري مي گردد كه در اين راه شناخت كامل از سلايق و گرايشهاي جوانان توسط نهادهاي فرهنگي ومتعاقب آن آموزش هاي همه جانبه و فرهنگ سازي صحيح مي تواند تاثير شرگرفي در داشتن جامعه اي سالم در نسل هاي بعدي بگذارد.
جوان و جواني از گذشته تاريخ بشربا بحران روبه رو بوده است و اينگونه نيست كه بحران جوان بودن خاص ده هاي اخير باشد همانگونه كه با نگاهي به مطالعات مردم شناختي كه ريشه در فرهنگ و آداب و رسوم جوامع مختلف دارد مي توان به راحتي حساسيت اين دوران را مشاهده كرد، اقوام مختلف براي گذر از اين مرحله براي دختران و پسران خود مراسم و تكاليف وآموزشهاي متفاوتي برگزار مي كنند كه ريشه اين نوع تفاوتها در ارزشگزاري هاي جوامع وهمچنین در نوع تفكر و فرهنگ يك قوم يا ملت است.
يكي دو قرن قبل بلوغ زيستي (جنسي) و اقتصادي همزمان حادث مي شد و جوانان با رفتن به مزرعه و يا شكار و يا جنگ با دشمنان به بلوغ اجتماعي و اقتصادي نيز دست مي یافتند و به دنبال آن مي توانستند معيشت خود را تعيين كرده و تشكيل خانواده دهند و مشكلات زيستي و جنسي خود را برطرف كنند.
اما با پيچيده تر شدن جوامع و ساختارهاي اجتماعي و اقتصادي ميان بلوغ زيستي و اقتصادي آنها شكاف عميقي رخ داده است كه اين شكاف باعث بروز مشكلات زيستي،رواني و اجتماعي براي جوانان گرديده است.اما يكي از مهمترين و ريشه اي ترين مسائل جوانان كه مي تواند در شخصيت يابي آينده مردم يك جامعه موثر باشد مساله آلگوهاي هويتي است كه افراد در دوران جواني به آنها گرايش دارند .
از منظر متفكران علوم اجتماعي جوامعي كه الگوهاي فرهنگی مقبول و مناسب تري که مورد پذريش جوانان آن جامعه باشد را دارا هستند، جوانان آنها و متعاقب آن جامعه آنها نيزاز نظر بسیاری از فاکتورهای اجتماعی مقبول تر خواهد بود.
امروزه شاهد هستيم جوامع توسعه يافته و مدرن كه ريشه هاي تاريخي آنها بيش از چند صد سال تجاوز نمي كند به دنبال ساختن اسطوره ها و به عبارتي الگو ها و سمبل هايي خاص براي جامعه خود مي باشند تا بتوانند اين نقصان را در هويت يابي جوانان خود از بين ببرند.
بعنوان مثال مي توان به (اسپايدرمن) و (ماتريكس) درفرهنگ امروزین آمریکا اشاره کرد که دائما در فیلمهای پرخرج هالی وودی شاهد به تصویر کشیدن آنها می باشیم.
با همه این اوصاف بحث جوان و جوانی از بسیاری جهات قابل بررسی و تحقیق و تحلیلهای بسیاری می باشد که در این مقاله فقط به برخی جنبه های مهم آن میتوان اشاره کرد.
جوانان جامعه امروز ما را جوانان نسل سوم می نامند، چرا که بین این نسل و نسل اول که همان جوانانی بودند که انقلاب کردند و نسل دوم جوانانی که جنگ هشت ساله را تجربه کردند و جوانان امروز که فارغ از این دو تجربه بوده اند در نگرشها و ارزشهای فردی تفاتهای شایان ذکری با جوانان دو نسل قبل خود دارند.
ویژگی های روانی و شخصیتی که نسل سومی ها برای خود می شمارند: بی انگیزه،نامقاوم،کم طاقت ، کم صبر، تنبل ،گیج ، بی هدف ، سردرگم ، نا امید ،سرخورده،افسرده،مظطرب ،پرخاشگر و دارای شخصیت تحقیر شده توصیف می کنند.
دلیل اصلی این نابسامانی روانی و شخصیتی جوانان نسل سوم جامعه را میتوان به علت بی برنامگی اسباب هویت یابی جوانان توسط دولت ها دانست.در عصر حاظر به دلیل انقلاب الکترونیک و انفجار اطلاعاتی ،یعنی تسط قدرتهای بالا بر فرودست و القائات ارزشی توسط آنان باعث بروز تزلزل در هنجارهای سنتی و بروز نوعی هرج و مرج گردیده و متعاقب آن باعث بروز بحران هویت یابی در جوانان جامعه شده است.
موضوع مهم دیگری که در بحران هویت یابی جوانان بسیار موثر است قطع ریشه های تاریخی جوانان، بحران در الگوسازی های مورد قبول، نادیده انگاشتن نیازجوانان و جامعه پذیری مغشوش جوان در جامعه است که از مهمترین ویژگیهای حاکم بر نظام تربیتی جوانان انقلاب اسلامی بوده است.
مجموعه این شرایط نوعی از بحران را برای نسل سوم وچهارم جامعه فراهم آورده است که با روی آوردن به سوی فضای مجازی (اینترنت) ،مصرف مواد الکلی و مواد مخدر و توهم زا،گسترش روابط نامشروع و استقبال از مدهای عجیب و... همراه بوده است.
جامعه ما در روند هویت یابی جوانان تاثیری مثبت نداشته ، بلکه به دلیل برخی از بی نظمی ها و نابسامان بودن برنامه ها مساله برعکس بوده و فضای اجتماعی به شکل منفی در جریان هویت یابی جوانان جامعه موثر واقع شده. در همین خصوص بر اساس تحقیقات فراوانی که در زمینه های اجتماعی و فرهنگی صورت پذیرفته و نتایج آنها کاملا گویای این مهم می باشد که روند جامعه پذیر کردن جوانان در اجتماع بسیار منفی بوده است و باعث نتایج عکس گردیده به گونه ای که تفاوت میان نسل اول و نسل سوم و چهارم بسیار زیاد و شاید غیر قابل اندازه گیری باشد.
حال با این همه اوصاف چه باید کرد و چگونه می توان شکاف میان جوانان نسل سوم را با نسل اول و دوم کاهش داد؟
به نظر می رسد که مدیران و مسئولان و برنامه ریزان مسائل فرهنگی و اجتماعی با سرعت بسیار کمتری نسبت به جوانان در حال حرکت و دگرگونی می باشند و این در حالی است که امروزه تغییرات فرهنگی در جامعه جوانان به سرعت هر چه بیشتر صورت می پذیرد و کنترل این تغییرات در جهت مثبت نیاز به دانش و اطلاعات جامع وبدون سوگیری ارزشی را خواستار است.
بنا به عقیده دورکیم گذار از جامعه با همبستگی مکانیکی به جامعه صنعتی با خلاء ارزشی و سردرگمی و بی نظمی همراه است.
برنامه ریزان اجتماعی و فرهنگی می بایست از طریق شناسایی ارزشهای مقبول فرهنگی و هنجارمند نزد جوانان جامعه و تقویت این الگوها با توجه به عرف جامعه باعث تقویت ثبات وهمبستگی بیشتر بین جوانان گردند و زمانی این الگوها میتوانند تاثیر گذار باشند که نزد جوانان جامعه نیز مقبول طبع واقع شوند و در این زمان است که جوانان با الگوبرداری صحیح،معقول ،هنجاری ومورد طبع که ما به آنها معرفی کرده ایم میتوانند دارای هویتی ریشه دار و فرهنگی ارزشند باشند و در جهت رشد و شکوفایی شخصیت جامعه شان تلاش نمایند.
مساله بعدی تغییرات روز افزون در جامعه جهانی است که متعاقب آن جامعه ما نیز می بایست با شناخت صحیح و دقیق از ارزشهای جامعه جهانی و شناخت نکات مثبت ومنفی آن، جوانان جامعه را به سوی این نکات مثبت آن رهنمون ساخته و بلعکس، چرا که در مبحث جهانی شدن با از دست رفتن مفاهیم زمان و مکان و نسبی شدن فرهنگ و تکثر گرایی رو به رو هستیم .
جهانی شدن از طرفی فرصت آفرین و از طرفی خطر آفرین می باشد، با از بین رفتن مفهوم مکان هویت سازی مکانی مخدوش می شود . هویت بر تداوم استوار است و تداوم نیز در چهارچوب زمان معنا میابد .زمان خطی زمانی بوده که فرد با دیگر اجزای جامعه ،گذشت آن را آگاهانه تجربه می کرد.فرایند جهانی شدن نه تنها منابع هویت بلکه امکانات هویت سازی را نیز افزایش میدهد و آزادی عمل فرد را بالا میبرد و در عین تضعیف قومیت گرایی و منطقه گرایی به نوعی در تقویت آن نیز موثر است .پس توجه و پی گیری تغیررات عظیم در سطح جهان و مطالعه و تطبیق آن در جهت مثبت فرهنگ خودی از نکات بسیار مهم در امر جوانان می باشد.
اما در مبحث جوانان جامعه ما باید با سرمایه گذاری در زیرساختها ،یعنی حل معضل بیکاری ، مسکن ، تسهیل ازدواج ،و .. را از بین ببریم و با سرمایه گذاری در بخش تربیتی و هویتی جوانان بتوانیم نقش اجتماعی و فرهنگی آنان را با توجه به تغییرات ارزشی عظیم امروز در جامعه اصلاح نماییم و می بایست به این فرمول فرهنگی و اجتماعی توجه کنیم.

ثبات = استقامت و تغییر = انعطاف پذیری
↓ ↓
تزلزل و فروپاشی توسعه و پیشرفت

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:25 PM
جوانان ايرانی و جامعه در ورای پرسشنامه ها [ رسول نفيسی ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume52/images.jpgجامعه ايرانی مثل ساير کشورهای جهان سوم از جمعيتی جوان تشکيل شده است. متوسط سن اين جمعيت 24 سال و از اين 69 ميليون نفر، بيست و پنج در صد در سنين زير 16 سال می باشند. البته پيش بينی می شود که با افت فعلی زاد و ولد در کل کشور ( از 6/3 درصد به 1/1 درصد) که رقمی در حدود کشورهای اروپايی است، تدريجا از قاعده اين هرم کم شده و به ميانه و نهايتا راس آن بيافزايد. البته اگر اظهارات اخير رييس جمهور ايران در مورد نياز به جمعيت بيشتر در ايران به سياست دولت تبديل شود ممکن است باز به افزايش جامعه جوان کمک کند.
با وجود حضور گسترده جوانان، تحقيقات راجع به خواست ها، تمايلات سياسی و اجتماعی، و حتی وضعيت گذران اوقات فراغت و اشتغال آنان در دسترس نيست. تحقيقات در اين زمينه عمدتا دولتی است و بخشی از آن که در دسترس عموم است بعضا از لحاظ رعايت اصول تحقيق بيطرفانه، قابل سوال است. مثلا "سازمان ملی جوانان" يکی از عمده ترين موسسات تحقيقی در اين زمينه است. بررسی چند سوال از يکی از نظرسنجی های اخير اين سازمان تا حدودی اين نقيصه را باز می نمايد. بخشی از 21 سوال پرسشنامه از اين قرار است:
-"جامعه ای که در آن ارزشهای اسلامی حاکم باشد بهتر از جوامع غربی است"
-"آزادی به شکل غربی آن موجب بی بندوباری است"
-"پيشرفت های غرب به قيمت استعمار کشورهای جهان سوم تمام شده است"
-کشورهای غربی خواهان استقلال کشورهای جهان سوم نيستند"
-"زمانی می توانيم در راه توسعه گام برداريم که از غرب قطع اميد کنيم."
سوالات از اين دست، که در واقع تکرار مواضع اتخاذ شده از طرف دولت و وسائط ارتباط جمعی است، به جای کنکاش در جهت اخذ نظر واقعی پاسخگو ظاهرا به القای نظر پرسشگر ميانجامد. در نتيجه مثلا در جواب اين سوال که "با همه قضاوتی که در باره آمريکا می شود اين کشور محل مناسبی برای زندگی است"، 61 درصد پاسخگويان جوان جواب منفی و تنها 38 درصد پاسخ مثبت داده اند. حال آنکه، هر مسافری که به ايران سر زده باشد می تواند بر اساس مشاهدات اتفاقی خود شهادت بدهد که کمتر جوان ايرانی است که مشتاق سفر به خارج و اقامت در غرب به خصوص در آمريکا نباشد.
واقعيت های مخفی
در عين حال، از ورای همين سوالات بعضی از حقايق اجتماعی آشکار می شود. مثلا پرسشگران از اينکه جوانان مسئله "تهاجم فرهنگی" را جدی نمی گيرند اظهار نگرانی کرده اند( 59 درصد مخالف و 40 درصد موافق) و همچنين اينکه 55 درصد جوانان معتقدند که "در غرب جوانان به آنچه می خواهند دسترسی پيدا می کنند."
محققان "سازمان ملی جوانان" از اين که حتی 39 درصد گفته اند که "خوشبختی انسان ها (؟) در غرب تامين شده است" بيشتر نگران شده و خواستار اجرای برنامه های علمی لازم برای هدايت جوانان شده اند. جوانان ضمنا از سرمايه گذاری غرب و مشارکت غرب در صنايع ايران استقبال کرده و مخالفت شصت درصدی خود را با سخت گيری بيش از حد مدارس نسبت به پوشش دانش آموزان ابراز کرده اند. 51 درصد هم گفته اند که دانش آموزان نمی توانند آزادانه عقايد خود را در مدارس بيان کنند.
شايد به لحاظ همين نگرانی هاست که دولت جديد به حجت الاسلام حاج علی اکبری ماموريت داده است که مسئوليت "سازمان ملی جوانان" را بپذيرد. آقای علی اکبری از اول ريشه فساد را اينترنت تشخيص داده و معتقد است که توجه دولت های قبلی به ماهواره آنان را از اثرات زيان بخش اينترنت غافل کرده است، حال آنکه "اينترنت در تسخير شيطان است" و بايد سايت های دينی بيشتر و بيشتری در دسترس جوانان قرار گيرد.
تحقيقات دانشگاهی
اما تحقيقات دانشگاهی غير دولتی، مثل تحقيق علمی و موثق دکتر منوچهر محسنی، در زمينه رفتارهای اجتماعی- فرهنگی در ايران وجه ديگری از رويکرد جوانان را نشان می دهد. بر اساس اين تحقيق، گروه سنی 24-16 ساله از تمام گروه های سنی ديگر بيشتر به تماشای "ويديو" می پردازد، بيشتر مطالعه می کند، و منبع اطلاعات او عمدتا تلويزيون است. در عين حال رويکردهای اين گروه سنی آميزه ای از سنت گرايی و تجدد خواهی است. در مقايسه با گروه های سنی ديگر، اين گروه نظر مساعدتری نسبت به ازدواج با اقوام نزديک دارد، ولی در عوض برای ازدواج فاصله سنی کمتری را نسبت به گروه های ديگر می پسندد.
اين گروه - اعم از دختر و پسر- نسبت به مهريه سنگين نظر مساعدتری از ساير گروه های سنی دارد ولی درصد مخالفت آن با تعدد همسر از گروه های ديگر بيشتر است؛ علاقمند است که بچه اول پسر باشد، ولی در مقابل اين سوال که "آيا زندگی ماشينی عاطفه ها را از بين برده است" کمتر از گروه های سنی ديگر نظر موافق نشان می دهد. نهايتا، در مقابل اين سوال که " نبايد از هر قانونی دفاع کرد" اين گروه سنی از هر گروه ديگر بيشتر به طور مثبت جواب داده است.
اينترنت و تحصيل: دل مشغولی های نوجوانان و جوانان
در هيچکدام از اين تحقيقات به يکی از مهم ترين دل مشغولی های جوانان يعنی "اينترنت"، "چت روم" و "Text Messaging" اشاره ای نشده و علت آن هم تاريخ اين تحقيقات است که به چند سال پيش برمی گردد. از اين جهت نگارنده کوشيده با توسل به تلفن با تعداد محدودی از نوجوانان ايرانی از اولويت های آنان جويا شود. طبيعتا سوالاتی که به هر نحوی به سياست مربوط می شد بی جواب می ماند ولی از ورای جواب بر ميامد که دل مشغولی عمده جوانان کنکور و توفيق در آن و مسئله آينده شغلی است و در زمينه اوقات فراغت، جواب ها پراکنده بود ولی می توان گفت که در بين جوانان شهری و به خصوص در شهر تهران، "چت روم" و "Text Messaging" از طريق تلفن های دستی رواج دارد.
محتوای اين پيام ها جوک های تازه و قرارهای ملاقات، و بحث های مختلف است. ولی ظاهرا مسئله تحصيل و کلاس های تکميل زبان و موسيقی و غيره، مجال فراوانی برای نوجوانان طبقه متوسط باقی نمی گذارد. با اين که در ايران بيش از دو ميليون دانشجو در حال تحصيل هستند و آينده شغلی هم چندان روشن نيست، به نظر می رسد تحصيل به عنوان محور زندگی جوان و نوجوان امروزی درآمده است. اين بررسی نشان می دهد که عدم آينده شغلی مطمئن باعث نشده است که بازار تحصيل از رونق بيافتد و دختران به خصوص در اين زمينه کوشاترهستند؛ به لحاظ اينکه تحصيل هم تنها راه يافتن شغل برای اين گروه است و هم به باور بسياری احتمال يافتن همسر مناسب را افزايش می دهد. افت تحصيل در ميان پسران بيشتر است به لحاظ اينکه آنان زودتر به بازار کار می پيوندند.
ارتباط گسيخته با جامعه
عدم امنيت روانی جوانان، و بخصوص واهمه از وجود "شنود" و دوربين های مخفی در مکان های آموزشی نوعی تجزيه آنان را به گروه های کوچکتر "محرم" باعث شده است. بر اساس اين نظرسنجی، بحث های اصلی دانش آموزان در حضور گروه محرم است، ولی در ميان جمع از اظهار نظرهای صريح خودداری می کنند. برنامه انتخاباتی دانش آموزان و برگزيدن "شهردار" که در دوره دوم رياست جمهوری رفسنجانی آغاز شد و سرانجام به انتخابات "شورای مدرسه" انجاميد، بنظر می رسيد که بتواند به رشد حس شرکت جويی و تصميم گيری کمک کند.
ولی بعضی از شرکت کنندگان در نظرسنجی در جواب سوال مربوط به اين شوراها معتقد بودند که آنها وسيله ای شده اند برای خبرچينی و انتقال افکار و خواست های دانش آموزان به مدير و ناظم مدرسه. شايد اين نوع برداشت ها اشاره ای باشد به گسيختگی ارتباط و عدم اطمينان نسل جوان به نسل پيشين و تصميم گيرندگان در جامعه.
نسل سوخته
به نظر می رسد با وجود اين که در آمارهای موجود "والدين" اولين افراد مورد اطمينان نوجوانان برای مشاورت در امور روزانه معرفی شده اند، معهذا نوعی عدم اطمينان به صحت تصميم گيری های آنان در اظهارات جوانان به چشم می خورد. آنان حتی با سرزنش نسل پيشين، خواستار امتيازات نامعقولی هستند. پدری می گفت که تنها خط تلفن خانه در اشغال کامپيوتر نوجوان خانواده ااست، و در مقابل اعتراض خانواده، نوجوان مدعی می شود که "اگر آنان اين وضعيت را در مملکت بوجود نياورده بودند، اکنون در خانواده بيش از يک خط تلفن وجود داشت و لزومی برای اين برخوردها نبود!"
اينترنت و "چت روم"، مثل ساير کشورها، از مشغوليات عمده نوجوانان و جوانان شهری به خصوص تهران است. محدوديت سايت ها و کم کردن سرعت اينترنت از طرف شماری از نوجوانان و جوانان به عنوان محدوديت حقوق آنها تلقی می شود. در عين حال، به نظر نمی رسد که آنها از اين شرايط باکی به دل راه دهند. جوانی در اين مورد می گويد: "جوان ها فوری راه های لازم برای مبارزه با فيلترينگ را پيدا می کنند. فيلترشکن ها مفت و مجانی در دسترس همه است. حتی بعضی ها با استفاده از زبان هايی غير از فارسی و انگليسی که اساس فيلترينگ است، در اينترنت به جستجو می پردازند. دولت که نمی تواند با تکنولوژی مبارزه کند!" جوان ديگری گفت: "مادرم می گويد آنان نسل سوخته اند، در صورتی که نسل سوخته واقعی ما هستيم."
گفتگو با جوانان و ملاحظه تحقيقات موجود در اين زمينه تناقض جامعه ای را آشکار می کند که از يک طرف در مسير افزايش جمعيت جوان و انفجار اطلاعات و گسترش نجومی وسايط ارتباط جمعی قرار گرفته، و از طرف ديگر، دولت، با تکيه بر نقش خود به عنوان هادی و راهنمای جامعه می کوشد با ايجاد ضوابط و کنترل تکنولوژی به اهداف ويژه خود نزديک شود.
گسترش بی سابقه آموزش و پرورش، که منجر به حضور بيش از يک چهارم جمعيت در موسسات آموزشی شده، و تاکيد بر "حق رای مردم" باعث افزايش خواست های مدنی مردم شده است. حال آنکه دولت و حاميان آن در جهت پايين آوردن اين توقعات می کوشد. گسترش نظارت استصوابی در عمل، و در بيان، و اظهاراتی نظير "مشروعيت حکومت منشاء آسمانی دارد و نه مردمی" که از سوی برخی فقها از جمله آيت الله مصباح يزدی بيان شده، نمودار تمايلاتی است که در جهت مخالف آزادی، اهميت و نقش رای مردم و همچنين ديناميزم جامعه حرکت می کند. به گفته يک خبرنگار جوان در ايران: "در هيچ زمانی تا اين حد دولت در جهت کنترل اجتماعی نکوشيده است و در عين حال، هيچ گاه تا اين حد خارج از کنترل نبوده است."


نویسنده : رسول نفيسی

منبع: سایت جامعه شناسی ایران

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:25 PM
جوانان و خانواده و اجتماع [ سارا جعفری ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume52/khanevade.jpgجوانی شاید یکی از مهمترین و سازنده ترین دوره های زندگی عمر هر انسانی باشد، جوانی فرصتی است که انسانها رشد کنند، سازندگی در عرصه فردی، خانوادگی و اجتماعی و میتوان گفت سرمایه های هر جامعه ی هستند.
در کشور ما نیز سعی بر آن شده که برای دوران جوانی یکسری آموزه ها و تعلیم و تربیتهای خاصی در نظر گرفته شود، که جوانان بهتر بتوانند به شناخت خود و محیط اطراف و مسائلی که در این دوره با آن مواجه می شوند باشند.
در گذشته های دور خانواده نقش خیلی مهمی را در تربیت جوانان ایفا می کرد ولی با گذشت زمان و با آغاز دوره صنعتی نهاد خانواده نیز متحول شد و میتوان گفت هم خانواده و هم جامعه هر دو به یک میزان در رشد و تربیت و سازندگی جوانان تاثیر داشتند.
البته باید گفت که با پیشرفت دنیای امروز و وارد شدن در دنیای مجازی زندگی ها تحولی عظیمی داشتند و هم چنین ایده و نگاه جوانان به زندگی و مسائل مختلفی تغییر اساسی کرد بطوری که مشارکت عمومی جوانان در همه عرصه های زندگی و مسائل اجتماعی از قبلی سیاست، فرهنگ، اجتماع و اقتصاد به طور عینی دیده می شود.
خانواده نیز همچون باقی نهادهای اجتماعی از پیچیدگی های خاصی برخوردار است و در عین حال تقریبا همه جوامع تحولات و تغییراتی را در ساخت بیرونی و درونی آن تجربه کرده اند. ولی این تغییرات گویا در خانواده امروز چندان خوشایند نبوده و از آن آرامشی که سابق در خانواده وجود داشته است خبری نیست و این امر باعث شد که پیچدگی نهاد خانواده در جامعه حاضر بیشتر در روابط خانوادگی و چگونگی و شیوه سازگاری این نهاد با جامعه شود. همه ما از خانواده انتظار داریم که خود را یا جوانان خود را با معیار آرمانهای جامعه ی حاضر تربیت کنند در صورتی که در این راستا تنها خانواده نیست که درگیر مسائل جوانان هست بلکه به همان میزان هم اجتماع مسئول هست. خانواده بعنوان نهادی اجتماع در کلیه جوامع وجود دارد و گرچه سازمان و ساختار آن ممکن است در جوامع مختلف گوناگون باشد و تفاوت های زیادی داشته باشند با هم ولی اصول و اجزای تشکیل دهنده آن همگی یکی می باشد و در عصر دگرگونی ها و تحولالت مختلف اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و ---------- در جامعه، خانواده نیز دستخوش یک سری تغییرهای می شود و بر اثر تغییر خانواده، جوانان نیز تغییر می کنند که این روند ثابت نیست و در هر جامعه ی مطابق اصول آن جامعه رفتار می شود.
یکی از موضوعاتی که این روزها باید توجه داشت بحث روابط والدین با جوانان است. خانواده به عنوان یک نهاد مهم اجتماعی، ساختار و سازمانی دارد که باید آن را طبق اصولی که برای آن تعیین شده است اجرا کرد، و باید در نظر گرفت که هر خانواده ی شیوه خاص خود را برای تربیت جوانان دارند. به تعبیر بعضی از جامعه شناسان نظارت شدید والدین بر انتخاب دوست توسط فرزندان کاهش یافته و سایر مکانیزم های اجتماعی وارد عمل شده اند که مهمترین آنها عبارتند از اصل کنترل توسط محیط. هر چند کماکان میتوان ملاحظات سنتی را در برخورد جنسیتی با فرزندان کم و بیش مشاهده کرد اما این مسئله با ورود جوانان در عرصه جامعه، حضور در دانشگاه و محیط های اجتماعی و کاری کمتر شده است و خانواده عرصه را برای پیشرفت و حضور جوانان در جامعه باز گذاشته اند.
لنسکی در کتاب " سیر جوامع بشری" تغییرات در دنیای امروز را چنین توصیف میکند " شگفت انگیزترین رویداد دنیای امروز سرعت بی سابقه تغییرات است هیچ گاه در زمان های گذشته شرایط زندگی گروههای وسیعی از جوامع بشری با چنین سرعتی دستخوش دگرگونی نبوده است تمام جوامع بشری و تمام زمینه های تجربیات انسانی با این تغییرات پرشتاب درگیرند. باید گفت که تحولات و تغییرات تاریخی باعث شده است که تغییرات اجتماعی و خانوادگی نیز صورت گیرد و این مسئله باعث می شود که شکاف بین نسل ها و فاصله طبقات اجتماعی نیز صورت گیرد که باعث می شود وظیفه خانواده در خصوص رشد و تربیت جوانان بسیار پیچیده می شود
تبعیت دوره جوانی از عوامل اجتماعی و تبعات اجتماعی این دوره به نحوی از اهمیت و ارزش برخوردار است که فرانک و کورتوئل در تعریف جوانی چنین اظهار داشته اند : "جوانی بر خلاف نوجوانی یک مفهوم اجتماعی است که مبنای روان شناختی ندارد. جوانی دوره ای از شبه وابستگ تعریف شده است که افراد جوان قبل از اعطای وضعیت بزرگسالی از آن گذر می کنند. از لحاظ تاریخی و اجتماعی متغیر است، زیرا کسب وضعیت بزرگسال مستقل به هنجارهای اجتماعی و شرایط اقتصادی و خط مشی های اجتماعی بستگی دارد."
در کشور ما نیز هم به جوانان و مسائل آن خیلی اهمیت داده می شود هم اینکه تحقیقات و مطالعاتی در این مورد انجام شده است و با اینکه مطالعات اجتماعی از نظر زمانی متأخر و از نظر گستردگی و تنوع نستب به کشورهای اروپایی و آمریکایی محدود و معدود است ولی با این وجود مقایسه با دیگر موضوعات اجتماعی، فرهنگی، مطالعات خانواده پر تعداد است.
در خاتمه می توان گفت که خانواده به عنوان یک نهاد مهم، ساختاری به شمار می آید که مولفه های مختلف و به هم مرتبطی آن را شکل میدهد و همانطور که لنسکی گفته است، شگفت انگیزترین رویداد دنیای امروز سرعت بی سابقه تغییرات است. هیچ گاه در زمان های گذشته شرایط زندگی گروههای وسیعی از جوامع بشری با چنین سرعتی دستخوش دگرگونی نبوده است. تمام جوامع بشری و تمام زمینه های تجربیات انسانی با این تغییرات پرشتاب درگیرند. روابط والدین، روابط فرزندان با والدین، روابط اجتماعی فرزندان، دوران تجرد فرزندان همه اینا دستخوش تغییراتی شده اند که وظیفه اصلی خانواده تطیبق دادن جوانان با شرایط روز می باشد و به همین دلیل خانواده همچنان یکی از موثرترین عاملی است که ارزش ها، نگرش ها و رفتار فرزندان و جوانان را شکل میدهد.
خاطر نشان می سازیم که تغییرات اجتماعی نیز بر فرایند گذار از دوره نوجوانی به جوانی، تاثیر اصلی داشته است به تعبیر فرانک و کورتوئل از دوره وابستگی کامل به دوره "شبه وابستگی"، گذاشته است افزایش طول این دوره است. الزامات جدی و روز افزون آموزش حرفه ای که موجب طولانی تر شدن دوره آموزش می شود.
در آخر می توان گفت که خانواده و اجتماع در یک راستا قرار دارند و هر کدام در جایگاه خود نقش مهمی را در حضور جوانان در همه عرصه های مختلف ایفامی کنند و هر کدوم از این نهادها وظیفه سنگین و خطیری را بعهده دارند که امیدواریم هر کدام در جایگاه خود بتواند بهترین باشند.




منبع : گرهارد لنسکی و جین لنسکی – سیر جوامع بشری، ترجمه ناصر موفقیان
حسین لطف آبادی – نوجوانان و جوانان و خانواده آنان. سازمان ملی جوانان
معاونت مطالعات و تحقیقات- سازمان ملی جوانان – جوانان و روبط خانوادگی و نسلی

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:26 PM
جوان ایرانی؛ فرصت یا تهدید [ سمیه نصرتی و امیر رضا پرحلم ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume52/javan%20irani.jpgجایگاه و پایگاه جوان ایرانی در برنامه ریزیهای اجتماعی کجاست؟ چه برنامه هایی برای جوانان درسالهای آینده داریم؟جوانی جمعیت در ایران فرصت است یا تهدید؟
در واقع امروز این سوال مطرح است که جوانان در جامعه ایران موجب نگرانی و باعث مشکل هستند و یا سرمایه انسانی و باعث نشاط و شادابی اند؟آیا نیازهای طبیعی جوانان همچون نیاز به هویت،شغل،مسکن،ازدواج و دسترسی آزاد به اطلاعات مشروع قانونی است و یا غیرطبیعی و زمینه ساز بحران اجتماعی؟
رشدجمعیت طی دودهه گذشته جوان شدن ترکیب جمعیتی کشور را بدنبال داشته است به نحوی که در حال حاضر 68 درصد از جمعیت کشور زیر سی سال سن دارند.
درشرایط فعلی جمعیت جوان از مرز 5/22 میلیون نفر فراتر رفته و همچنان در حال افزایش است و به نظر می رسد آنچه در شرایط فعلی بیش از هر موضوع و اقدامی قابل تأمل است،طرز تلقی جامعه و به ویژه صاحبان اندیشه و مسوولان نسبت به پدیده جوانی کشور است.
در یک سو، بخشی از نخبگان و مسوولان بر این باورند که جوانی
یعنی"نگرانی اجتماعی"برهمین اساس مجموعه نیازها،مطالبات و خواسته های جوانان را به عنوان بحران های جامعه تفسیر می کنند و وظیفه اصلی حکومت و حتی سازمان های متولی امور جوانان را به حل و پاسخگویی برای این بحران ها محدود می کنند. در این مسیر استفاده از ابزارهای امنیتی و انتظامی و حتی قضایی را برای کنترل و مدیریت این بحران ها،نه تنها مجاز می شمارند بلکه تشویق نیز می کنند.
در سوی دیگر،بخشی از نخبگان و دست اندرکاران باور دیگری دارند؛آنان جوانی را فرصت و"سرمایه اجتماعی"می پندارند.
بااین نگرش،نیازها و خواسته های مشروع جوانان را طبیعی می انگارند و وظیفه حکومت و دولت را به رسمیت شناختن حقوق و نیازهای طبیعی جوانان قلمداد می کنند و نه تنها جوانان را مشکل نمی دانند بلکه جوانان را راه حل مشکل جامعه می پندارند درنتیجه از جوانان برای پاسخگویی به نیازهای آنان مدد می جویند و هرگونه برخورد آمرانه یا قیم مابانه را با آنها مردود و نقش حکومت و دولت را به مثابه نقش یک راهنما،تسهیل کننده و مشاور تعبیر می کنند.
البته با مروری بر منابع دینی و اسلامی،قانون اساسی،تجارب جهانی و فراز و نشیب های دو دهه انقلاب می توان گفت، ---------- راهبردی دولت و نظام جمهوری اسلامی آنست که جوانان به عنوان سرمایه اجتماعی معنی شوند.
در این برخورد جوانان نه تنها مشکل تلقی نمی شوند بلکه بهترین و ارزشمندترین سرمایه برای توسعه ، اعتلا و سربلندی کشور قرار گیرند.
بر این اساس رویکرد اصلی برنامه ها ، رویکردی مبتنی بر فرصت تلقی کردن دوره جوانی و جوانان است تا علیرغم برخی از نارسایی ها و ضعف ها ، آنها به مشارکت در ساختن آینده خود دعوت شوند.
به علاوه مجموعه شرایط داخلی و بین المللی اقتضا می کند که آینده جامعه را متعلق به جوانان است،مسولان با همراهی و محوریت خود آنان ترسیم کنند.
بنابراین باید مسولان نیازهای جوانان را به رسمیت بشناسند و برای تأمین نیازها و مطالبات آنها از هر امکانی بهره مثبت جویند و جنبش اجتماعی جوانان را حمایت ،هدایت و پشتیبانی کنند.
هرچند که بیشتر کارشناسان اجتماعی نیز بر ضرورت برنامه ریزی در حوزه جوانان تأکید دارند.
دکتر "مریم یوسفی"،جامعه شناس می گوید:در صورتی که به جوان به عنوان یک تهدید نگریسته شود،جوان احساس کنار گذاشته شدن درسطح جامعه خواهند کرد،به حاشیه تن در می دهند و در رو در روی جامعه قرار می گیرند اما از نظر جامعه شناسان جوانان باید یک فرصت بی نظیر تلقی شوند چون در این دوران افراد از توانایی خاصی برخوردارند.
این استاد دانشگاه معتقد است:جوانان قدرت بیشتر و بهتری برای نقادی و خطرپذیری دارند و از نیروی فراوان برخوردارند البته به شرط آنکه برای آینده آنها برنامه ریزی شود.
به گفته وی باید حقوق جوانان به رسمیت شناخته شود و مشارکت آنها در عرصه ی اجتماعی تعریف شود.
یوسفی می افزاید:هرچند که مسولان باید در نظرداشته باشند که گسترش دوره جوانی درسطح جامعه،علاقه به ادامه تحصیل، تأخیر در ازدواج و تأخیر در اشتغال را در پی خواهد داشت.
این امر برضرورت برنامه ریزی برای جوانان می افزاید و به مسوولان گوشزد می کند که برنامه ریزی برای جوانان امری انتخابی و دلبخواهی نیست.
وی می گوید:نگاهی به برنامه ریزیهایی که توسط مسولان برای جوانان شده بیاندازید زیرا به نظر این جامعه شناس نه تنها جامع و مانع نیست بلکه برای یک دوره خاص که برنامه ریزی شده نیز هم کافی نبوده است.
دربرنامه سوم توسعه کشور به ارتقاء کیفی،گسترش کمی فرهنگ عمومی،تعلیم و تربیت و ترویج علوم و فنون درجامعه با توجه خاص به نسل جوان اشاره شده است و برای تحقق برنامه اول توسعه و به منظور تعیین اهداف سیاستگذاری و برنامه ریزی در امور جوانان با موافقت شورای عالی انقلاب فرهنگی؛"شورای عالی جوانان" تشکیل شد.
"علی سعیدی"،جامعه شناس و استاد دانشگاه برنامه اول توسعه را درخصوص جوانان به باد نقد کشیده و می گوید:بزرگترین ایراد بر برنامه اول توسعه این است که جوانی به عنوان یک مفهوم در نظر گرفته شده است.
به گفته وی جوانی را نباید به عنوان یک نسل تعریف کرد و رویکردی فیزیولوژیک از جوان داشت.
این جامعه شناس معتقد است:تنها دربرنامه اول توسعه مسولان خواسته اند یک گوشه چشم و نظری به جوانان داشته باشند و توجه دلسوزانه به جوانان منظور نشده است.
دربرنامه دوم توسعه نیز به هدایت جوانان و نوجوانان در عرصه های ایمان مذهبی،فرهنگ خودی،خلاقیت،علم،هنر،فن،تر بیت بدنی،مناسبات انسانی،خانوادگی،اجتماعی و مشارکت در صحنه های اجتماعی، ---------- و اقتصادی اشاره شده است.
این استاد دانشگاه دانشگاه در نقد برنامه دوم توسعه می افزاید: هرچندکه برنامه ریزان در برنامه دوم توسعه تمایزی بین نسل جوان و دیگر نسل ها قایل شده اند اما تنها نمی توان جوانان را در یک برنامه 5 ساله به عنوان یک گروه خاص درنظر گرفت و برای توجه بیشتر به جوانان یک نگاه بزرگسالانه همراه با تحکم و تعیین تکلیف به جوان داشت.
وی می افزاید:نباید نگاه برنامه ریزان و کارشناسان نگاهی از روی مراقبت و نظارت باشد و نگاهی از روی توجه به مسایل آموزشی و فرهنگی و تبلیغی کرد.نتیجه برنامه دوم توسعه نیز تشکیل مرکز ملی جوانان با موفقیت شورای عالی انقلاب فرهنگی شد.
در برنامه سوم توسعه نیز بر تشکیل سازمان ملی جوانان با هدف ساماندهی امور جوانان و توجه اساسی به نیازهای جوانان در حوزه های مختلف آنها و تقویت و توسعه سازمانهای غیردولتی جوانان تأکید شده بود.
دکتر سعیدی جامعه شناس می گوید:نگاه به جوانان دربرنامه سوم توسعه نسبت به دو برنامه گذشته بهتر است اما به جوان به عنوان یک پدیده اجتماعی و گروه اجتماعی عام نظر شده است.
وی می افزاید:توجه به جایگاه قانونی و نیز جایگاه فرابخشی سازمان ملی جوانان برای پرداختن به امور جوانان(بین بخشی)از نکات قابل توجه است.
این استاد دانشگاه در ادامه مسوولان برنامه ریزان امور اجتماعی کشور توصیه می کند:در برنامه چهارم توسعه به مسایل جوانان اولویت ببخشید.
سعیدی اظهارداشت:باید یک فصل خاص برای جوانان در برنامه چهارم توسعه در نظر گرفت و جایگاه سازمان ملی جوانان را به عنوان یک سازمان فرابخش تعریف کرد.اگر رویکرد مسوولان به جوانان در برنامه های ملی جوانان سرمایه اجتماعی باشد، احترام و اعتماد مردم نسبت به جوانان در سطح جامعه افزایش خواهد یافت.
این استاد دانشگاه می گوید:وقتی جوان درجامعه جایگاه اجتماعی پیدا کرد،مشارکت وی و مسوولیت جوان در سطوح مختلف فراگیرتر خواهد شد.آن زمان می توان مشارکت و مسوولیت پذیری را در میان جوانان نهادینه کرد و این ادغام اجتماعی و پایداری هویت،دینی و ملی را درپی خواهد داشت.
وی می افزاید:اما اگر رویکرد مسوولان در برنامه های ملی جوانان نگرشی منفی باشد و به جوانان به عنوان نگرانی اجتماعی نگریسته شود،نگاه همراه با تهدید و سوءظن در سطح جامعه رواج پیدا خواهد کرد و این امر منجر به حاشیه راندن جوان و بروز بحرانهای اجتماعی و بی ثباتی در هویت ملی و دینی خواهد شد. سعیدی با اشاره به وجود چالشهایی در پیش روی برنامه ریزی کلان برای جوان تصریح کرد:چالشهایی در پیش روی برنامه ریزی کلان در امور جوانان وجود دارد از جمله آنها ابهام در جایگاه امور جوانان،نگرش های متفاوت در نظام برنامه ریزی ملی و عدم تحرک و پویایی لازم در امر سیاستگذاری ، برنامه ریزی و اجرا است.
وی اظهار داشت:همچنین ناهماهنگی بین مقررات و قوانین جاری کشور با نیازهای جوانان و ناهمخوانی برنامه ها و انتظارات جوانان را باید از میان برد.

سمیه نصرتی و امیر رضا پرحلم

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:29 PM
گزارش سال 2009 موسسه تحقیقاتی نیلسون درباره شبکه های اجتماعی [ محمد مهدی مولایی ]
موسسه تحقیقاتی «نیلسون» در گزارش سالانه خود آخرین وضعیت سایت های شبکه اجتماعی در دنیای اینترنت را بررسی کرده است. در این گزارش استفاده کاربران از اینترنت در کشورهای ایالات متحده امریکا، برزیل، انگلستان، فرانسه، آلمان، ایتالیا، اسپانیا، سوئیس و استرالیا مورد توجه قرار گرفته. آنچه در ادامه می آید نگاهی است به این گزارش سالانه که متن کامل آن از طریق نشانی زیر قابل دسترس است:
http://blog.nielsen.com/nielsenwire/wp-content/uploads/2009/03/nielsen_globalfaces_mar09.pdf شبکه های اجتماعی پدیده وب سال 2008 از نظر استقبال کاربران اینترنتی بودند. دو سوم از جمعیت کاربران اینترنت در کشورهای مورد بررسی،بازدیدکننده شبکه های اجتماعی یا وبلاگ ها هستند. در این گزارش در برخی بخش ها سایت های شبکه اجتماعی و وبلاگ ها به دلیل مشابهت در کنار هم قرار گرفته اند و با عنوان member communities از آنان یاد شده است. استفاده از سایت های شبکه اجتماعی و وبلاگ ها در اینترنت رشد داشته و به چهارمین مورد استفاده کاربران تبدیل شده است. در بین شبکه های اجتماعی محبوب از قبیل مای اسپیس، اورکات، فیس بوک و ببو رشد استفاده از فیس بوک بیشتر از سایر رقبا بوده است. استفاده از این سایت های شبکه اجتماعی در کشورهای مختلف با ترکیب متفاوتی همراه بوده است. در حدود نیمی از کشورهای مورد بررسی فیس بوک صدرنشین جدول شبکه های اجتماعی بوده و در برخی دیگر سایر رقبا هنوز از فیس بوک جلوتر هستند. رشد استفاده از «اینترنت همراه» که در گسترش کاربران شبکه های اجتماعی نقش داشته و تحولات بازار تبیلغات آنلاین در این نوع سایت ها هم از دیگر موضوعاتی است که در این گزارش به آنها پرداخته شده است. وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی؛ چهارمین فعالیت محبوب اینترنتی وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی در فاصله سال 2007 تا 2008 با رشدی پنج درصدی از رتبه پنجم محبوب ترین بخش های اینترنت به رتبه چهارم رسیده اند. جستجوی اینترنتی همچنان با حدود 86 درصد استفاده کاربران، محبوب ترین فعالیت اینترنتی است. بعد از جستجو، اجتماعات وپورتال های عمومی با 85 درصد و استفاده از نرم افزارها با 73 درصد دومین و سومین بخش محبوب کاربران در اینترنت هستند. استفاده از ایمیل هم که سال 2007 چهارمین فعالیت محبوب اینترنتی بود با یک پله سقوط به رده پنجم رفته تا با 65 درصد استفاده، بعد از شبکه های اجتماعی قرار بگیرد. استفاده از همه این بخش های پنج گانه اصلی سیرصعودی داشته ولی رشد استفاده از وبلاگ ها و شبکه های اجتماعی قابل توجه و بیشتر از سایر فعالیت ها بوده است. آلمان، بیشترین رشد استفاده از شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها استفاده از شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها در کشورهای مورد بررسی با رشدی حدود پنج درصدی از 61 درصد به 67 درصد رسیده است. اما میزان این رشد در کشورهای مختلف متفاوت است. آلمان با 12 درصد، انگلستان با 10 درصد و ایتالیا و اسپانیا با همین حدود بیشترین رشد استفاده از این سایت ها را داشته اند. در میان کشورهای بررسی شده، کاربران برزیل همچنان صدرنشین استفاده از شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها هستند و بیش از 80 درصدشان از شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها استفاده می کنند. بعد ازبرزیل به ترتیب اسپانیا، ایتالیا، ژاپن، انگلستان، ایالات متحده امریکا، فرانسه و استرالیا بیشترین کاربران را دارند و آلمان و سوئد با 51 درصد در انتهای جدول قرار گرفته اند. رشد 566 درصدی فیس بوک در زمان صرف وقت در اینترنت زمانی که کاربران در اینترنت به شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها اختصاص می دهند در فاصله یک سال رشد 63 درصدی داشته و به 45 میلیارد دقیقه رسیده است. این در حالی است که زمانی که به کل اینترنت اختصاص داده شده است رشد 18 درصدی داشته و از این روی رشد شبکه های اجتماعی سه برابر کل اینترنت بوده است. در بین شبکه های اجتماعی اما استفاده از فیس بوک صعود خیره کننده ای داشته و زمان استفاده از آن 566 درصد رشد داشته است. زمان استفاده از فیس بوک در حوزه مورد مطالعه حدود شش برابر شده و از سه میلیارد دقیقه به 20 میلیارد دقیقه رسیده است. سهم شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها از کل اینترنت به خاطر رشد قابل توجه استفاده از شبکه های اجتماعی، این سایت ها سهم قابل توجهی از کل زمان صرف شده در اینترنت را به دست آورده اند. در حالی که این سهم در سال 2007 حدود شش درصد بوده، در سال 2008 به حدود نه درصد رسیده و رشد 38 درصدی داشته است. در بین کشورهای بررسی شده سوئیس با 207 درصد و آلمان با 140 درصد بیشترین رشد در زمان صرف شده برای استفاده از شبکه های اجتماعی را داشته اند. برزیل با تغییر منفی شش درصد نسبت به سال قبل تر روندی معکوس را طی کرده ولی همچنان با 23 درصد صدرنشین جدول زمان صرف شده به وسیله کاربران برای سایت های شبکه اجتماعی است. بیشترین کاربران فیس بوک؛ 35 تا 49 ساله ها ترکیب سنی استفاده کنندگان از فیس بوک در سال های اخیر به میزان قابل توجهی تغییر کرده است. در حالی که فیس بوک در ابتدا در محیطی دانشگاهی و برای استفاده دانشجویان راه اندازی شد و کاربران اولیه آن اکثرا جوان بودند، به تدریج مخاطبان آن گسترده تر شد و تعداد کاربران مسن تر در این شبکه اجتماعی افزایش پیدا کرد. در حال حاضر 35 تا 49 ساله ها با جمعیت حدود 24 میلیون نفر بیشترین کاربران فیس بوک را تشکیل می دهد. بعد از آن 18 تا 34 ساله ها قرار دارند و حدود 23 میلیون نفر از اعضای فیس بوک هستند. 50 تا 64 ساله ها هم با حدود 14 میلیون سومین گروه سنی محسوب می شوند. در حالی که تعداد کاربران 50 سال به بالای فیس بوک حدود 17 میلیون نفر است، کاربران زیر 18 سال این شبکه اجتماعی تنها حدود هفت میلیون نفر هستند که این نشان دهنده ترکیب جمعیتی نسبتا مسن این شبکه اجتماعی است. افزایش ورود کاربران مسن به شبکه های اجتماعی تغییر در ترکیب جمعیتی نه فقط در فیس بوک، بلکه در کل فضای شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها اتفاق افتاده است. این تغییر ترکیب جمعیتی از طریق مقایسه میزان رشد کاربران هر گروه سنی به خوبی قابل مشاهده است. این سایت ها در فاصله سال 2007 تا 2008 شاهد کاهش رشد استفاده کاربران زیر 35 سال و افزایش استفاده کاربران بالای 35 سال بوده اند. میزان استفاده از کاربران زیر 18 سال سیر نزولی داشته و 9 درصد افت کرده است، همین طور استفاده کاربران 18 تا 35 سال هم با یک درصد کاهش همراه بوده است. این در حالی است که کاربران 35 تا 49 سال با دو درصد، 50 تا 64 سال با چهار درصد و کاربران بالای 65 سال با هفت درصد رشد سیر صعودی داشته اند. شناخت این تغییرات در ترکیب جمعیتی شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها، به بازاریابان و آگهی دهندگان اینترنتی برای پیدا کردن بهتر مخاطب هدف کمک کرده است. فیس بوک اول در تعداد کاربر، ولی نه جذب آگهی هرچند استفاده از فیس بوک در یکی-دو سال اخیر رشد خیره کننده ای داشته و این سایت توانسته به صدر جدول شبکه های اجتماعی از نظر تعداد کاربر برسد ولی در زمینه جذب آگهی و کسب درآمد به همین میزان موفق نبوده است. مقایسه سه شبکه اجتماعی فیس بوک، مای اسپیس و ببو در زمینه های مختلف وضعیت آنها در زمینه موفقیت در تبلیغات را نشان می دهد. میانگین تعداد بازدید در ماه در سایت فیس بوک به تنهایی به اندازه مجموع بازدید از سایت های مای اسپیس و ببو است. اما از نظر میزان تعداد آگهی دهندگان و کمپین های تبلیغاتی به ترتیب مای اسپیس، ببو و فیس بوک رتبه های اول تا سوم را دارند. بدین ترتیب مشاهده می شود که فیس بوک علی رغم موقعیت بالقوه بهتر برای جذب آگهی و کسب درآمد در این زمینه رقابت را به دو رقیب دیگرش باخته است. در حالی که درآمد فیس بوک در این زمینه در سال 2008 حدود 300 میلیون دلار تخمین زده می شود، درآمد مای اسپیس را حدود یک میلیارد دلار تخمین می زنند که بالغ بر سه برابر درآمد فیس بوک است. تمرکز مای اسپیس بر روی مخاطبان جوان و نوجوان در این زمینه تاثیرگذار بوده است چرا که این مخاطبان بازار مناسب تری برای تبلیغ و فروش محصولات سرگرم کننده در حوزه هایی از قبیل موسیقی فراهم می کنند. در واقع مای اسپیس و ببو با تمرکز بر محتوای سرگرم کننده توانسته اند به سمت کسب درآمد بیشتر قدم بردارند و از دیگر رقیب شان یعنی فیس بوک جلو بزنند. فیس بوک به جای مای اسپیس در صدر جدول رشد 168 درصدی فیس بوک در فاصله سال 2007 تا 2008 در زمینه تعداد بازدیدکننده باعث شد این شبکه اجتماعی با پشت سر گذاشتن مای اسپیس به صدرنشین جدول شبکه های اجتماعی تبدیل شود. در همین زمان مای اسپیس سیر نزولی را طی کرده و تعداد بازدیدکنندگانش کاهش سه درصدی داشته است. در بین سایر شبکه های اجتماعی لینکدین هم با 137 درصد افزایش، رشد تعداد بازدیدکننده قابل توجهی داشته و در بین سایت های شبکه اجتماعی به جایگاه مناسبی دست پیدا کرده است. فیس بوک در نیمی از کشورها اول است از بین کشورهای بررسی شده فیس بوک در استرالیا، اسپانیا، سوئیس، فرانسه، انگلستان و ایتالیا محبوب ترین شبکه اجتماعی است. در بین این شش کشور در سه کشور، یک شبکه اجتماعی محلی در بین سه سایت اول حضور دارد. در استرالیا به ترتیب فیس بوک، مای اسپیس و ببو؛ در سوئیس به ترتیب فیس بوک، نت لاگ و مای اسپیس و در ایتالیا به ترتیب فیس بوک، مای اسپیس و نت لاگ شبکه های اجتماعی اول و سوم هستند. در اسپانیا در حالی که فیس بوک اول و مای اسپیس سوم است، شبکه اجتماعی توئنتی که یک سایت محلی اسپانیولی زبان است در رده دوم قرار گرفته. در فرانسه هم فیس بوک در رتبه اول و مای اسپیس در رده سوم قرار دارد ولی رتبه دوم در اختیار یک شبکه اجتماعی محلی فرانسوی زبان است. فیس بوک در نیمی از کشورها اول نیست اما گروه دوم کشورهای مورد بررسی که در آنها فیس بوک محبوب ترین شبکه اجتماعی نیست همراهی کمتری با جریان جهانی استفاده از شبکه های اجتماعی داشته اند و استفاده از شبکه های اجتماعی محلی در آنها پررنگ تر است. در چین و ژاپن هر سه شبکه اجتماعی اول از نظر محبوبیت، محلی هستند و اثری از شبکه های اجتماعی امریکایی و انگلیسی زبان دیده نمی شود. در آلمان هم دو شبکه اجتماعی اول و دوم محلی هستند و مای اسپیس در رده سوم قرار دارد. در برزیل اگر چه هیچ کدام از سه شبکه اجتماعی اول محلی نیستند و انگلیسی زبان هستند ولی کاربران این کشور همنوایی کمی با کاربران جهانی داشته اند. اورکات، سومیکو و مای اسپیس سه شبکه اجتماعی اول در برزیل محسوب می شوند.فیس بوک که در اغلب کشورهای دنیا از جمله شبکه های اجتماعی محبوب به حساب می آید در این کشور جایگاهی ندارد و تنها حدود دو درصدکاربران آنلاین برزیلی مشاهده کننده فیس بوک هستند. اورکات که از زمان راه اندازی محبوب ترین شبکه اجتماعی در برزیل بود هنوز توانسته جایگاه خود را در این کشور حفظ کند. اورکات در برزیل محبوب ترین شبکه اجتماعی و سومین سایت محبوب است. فیس بوک اگر چه در همه کشورها محبوب ترین شبکه اجتماعی نیست ولی در فاصله سال 2007 تا 2008 استفاده از آن در همه کشورهای مورد مطالعه رشد داشته است. میانگین این رشد در کشورهای مورد بررسی 30 درصد بوده است. انگلستان با 47 درصد، ایتالیا با 44 درصد، استرالیا با 38 درصد، ایالات متحده امریکا با 33 درصد، فرانسه با 29 درصد، اسپانیا با 28 درصد و سوئیس با 27 درصد بیشترین رشد را داشته اند. استفاده از فیس بوک در سه کشور آلمان، برزیل و ژاپن هم رشد داشته هر چند این رشد قابل توجه نبوده است. شش درصد در آلمان، دو درصد در برزیل و نیم درصد درژاپن میزان رشد فیس بوک در فاصله سال 2007 تا 2008 بوده است. همانطور که اشاره شد آلمان و ژاپن از جمله کشورهایی هستند که در آن کاربران به شبکه های اجتماعی محلی توجه بیشتری دارند و در برزیل هم کاربران هنوز استفاده از اورکات را به فیس بوک ترجیح می دهند. تفاوت استفاده از شبکه های اجتماعی به خصوص فیس بوک و مای اسپیس دو رقیب اصلی بر اساس جنسیت، رده سنی و کاربران کشورهای مختلف مورد بررسی قرار گرفت. کاربران، شبکه های اجتماعی مختلف را برای اهداف خاصی به کار می گیرند و از این منظر هم می توان به تفاوت های بین این سایت ها پی برد. برخی از شبکه های اجتماعی در حوزه محدودی به شکل تخصصی فعالیت می کنند و از این نظر کارکردشان مشخص است ولی به کارگیری شبکه های اجتماعی عمومی هم متفاوت است. استفاده از فیس بوک و مای اسپیس در هفت زمینه مختلف بررسی شده و بیشترین تفاوت این شبکه های اجتماعی در استفاده از موسیقی بوده که در مای اسپیس حدود سه برابر فیس بوک است. این تفاوت را می توان به تفاوت ترکیب سنی کاربران این دو سایت مرتبط دانست که به آن اشاره شد.لیست شبکه های اجتماعی محبوب در چین نشان می دهد که رفتار کاربران این کشور به هیچ وجه با رفتار کاربران جهانی همنوایی ندارد. شبکه های اجتماعی مورد اقبال کاربران جهان که اغلب مالکیت امریکایی و زبان انگلیسی دارند در این کشور محبوبیت و جایگاهی ندارند. از بین 10 سایت اول تنها نام مای اسپیس در رده پنج به چشم می خورد و دیگر شبکه های اجتماعی، سایت های محلی هستند. استفاده از زبان چینی، فراهم کردن محیطی متناسب با فرهنگ محلی و همچنین سادگی امکان تبادلات مالی و تجاری در چین از جمله دلایلی است که باعث شده اقبال کاربران این کشور به شبکه های اجتماعی محلی بیشتر از سایت های امریکایی باشد. همچنین فراهم آوردن زیرساخت ها و امکانات دسترسی خاص به این سایت های محلی در چین و همکاری شبکه های اجتماعی محلی با پورتال ها برای هدایت بازدیدکنندگان چینی از جمله دیگر دلایل موفقیت محلی گرایی چینی بوده است. منبع :مدیا نیوز

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:46 PM
دکتر سعید مدنی : كاهش نقش دولت به سود جامعه مدني است [ مهدي علاقبند ]
مصاحبه بادکتر سعید مدنی سعید مدنی ( روانشناس _ عضو گروه پژوهشی رفاه اجتماعی دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی )
مصاحبه گر : مهدي علاقبند

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume50/03_saeed%20Madani.jpgدر جامعه شناسی چه تعاریفی از سرمایه اجتماعی وجود دارد ؟
در واقع مفهوم سرمایه اجتماعی به طور مشخص از دهه 1990 وارد ادبیات جامعه شناسی شد. اما قبل از آن هم این مفهوم به نوعی از سوی جامعه شناسان کلاسیک مطرح شده بود به عنوان مثال دورکیم به عنوان جامعه شناس کلاسیک در کتاب تقسیم کار اجتماعی خود بر تاثیر اخلاقی گروه بر فرد بحث کرده است. کلیه تعاریف سرمایه اجتماعی در سه گروه عمده قرار دارند . گروه اول مربوط میشود به ان چیزی که پاتنام از بحث سرمایه اجتماعی مطرح می کند که مجموعه ایی از انجمن ها و روابط افقی که در بهره وری اجتماعی اثر می گذارد وی تاکید می کند بر شبکه ایی از روابط در انجمنهایی که با همدیگر ارتباط دارند بنابراین تعریف پاتنام دو پیش فرض اساسی دارد یکی اینکه شبکه ها و هنجارها به صورت تجربی شکل می گیرند و دوم اینکه این شکل گیری هنجارها و شبکه ها پیامد و آثار مشخص اجتماعی دارد که عمدتا به وجوه مثبت ان تاکید کرده، اما بعدا هم مشخص شده که می تواند وجوه منفی هم داشته باشد موج دوم یا گروه دوم تعاریف سرمایه اجتماعی از کلمن شروع می شود . کلمن سرمایه اجتماعی را کلیتی می داند که دو مولفه مشترک دارد یکی اینکه بخشی از ساختار اجتماعی و اقتصادی است و دوم اینکه یکسری کنش ها را در جامعه تسهیل می کند به طور مشخص بعدا این رویکرد منجر شد به اینکه کنش جمعی به عنوان یکی از مولفه های سرمایه های اجتماعی قلمداد بشود . کلمن بر شبکه های افقی و عمودی تاکید کرده است که خروجی بحث وی این است که در تحلیل سرمایه اجتماعی علاوه بر روابط افقی اجتماعی به روابط عمودی يعنی به رابطه دولت و ملت هم توجه شود. موج سوم سرمایه اجتماعی تعریفی است که از سوی بوردیو مطرح شد در آن تاثیر شرایط و محیط اجتماعی در سرمایه اجتماعی مورد تاکید قرار گرفت . براین اساس بتدریج رویکرد تلفیقی مطرح شد که در آن همانطوری که به هنجارها توجه می شود ، روابط افقی و زمینه های اجتماعی سرمایه اجتماعی هم مورد تاکید قرار می گیرند .به همین دلیل سرمایه اجتماعی امروزه به عنوان پدیده ایی که می توان آن را در تحلیل طبقات اجتماعی و تغییرات اجتماعی مورد نظر قرار دارد و یا برای آن در تحولات ---------- اجتماعی نقش مشخصیقائل شد، مورد نظر قرار می دهند . رویکرد تلفیقی در سرمایه اجتماعی که مجموعه ایی از شبکه روابط اجتماعی و هنجارهای حاکم بر کنش میان افراد و گروهها که توانایی کنشگران را برای برخورداری از منافع ناشی از این تعاملات افزایش می دهد مورد بحث قرار می دهد .در این تعریف مولفه ها در ارتباط متقابل با همدیگر قرار دارند به این معنی که در واقع بین شبکه اجتماعی و هنجارهای اجتماعی و خصوصا اعتماد یک رابطه متقابل وجود دارد و مجموعه اینها با اثر گذاری بر همدیگر بر کنش جمعی اثر می گذارند و این کنش جمعی افرادی را که در جمع هستند توانمند می کند و ودر واقع میزان اثر بخشی آنان را بر محیط پیرامون افزایش می دهد .



چگونه سرمایه اجتماعی توانایی افراد را برای کنش های فردی بالا می برد ؟
در واقع سرمایه اجتماعی به عنوان یک مفهوم انتزاعی یا باید بر پایه هسته سخت بنیادی و مفهومی اش توضیح داده شود یا از طریق آثار و عوارض اش . یعنی سنجه های ورودی و خروجی آن باید تشخیص داده شوند. کنش فردی در واقع یکی از سنجه های خروجی سرمایه اجتماعی است همانطور که تاکید بر شبکه روابط به عنوان سنجه ورودی بدین معنی است که سرمایه اجتماعی از مجموعه روابط اجتماعی تشکیل می شود که باعث می شوند هنجارهای جمعی نیز شکل گرفته و تقویت شوند و در نهایت تسهیل کننده روابط اجتماعی باشند،در واقع این مقدمات به کنش جمعی می انجامند ، این کنش جمعی اثرات مشخصی بر فرد دارد . در چهارچوب سرمایه اجتماعی هر قدر کنش اجتماعی افزایش پیدا بکند خود اثر بخشی یا توانایی فردی افراد بالا می رود ، هرچه قدر اعتماد افزایش یابد یا هنجارهای مشترک گروهها تقویت شوند خود اثر بخشی و توانایی فردی بالا می رود و بر همین اساس فردی که درون شبکه ای از روابط است هر چه قدر این شبکه روابط اش از لحاظ تنوع و تعدد و گستردگی بیشتر باشد طبیعتا اثر بخشی اش بیشتر می شود. به همین دلیل هم سرمایه اجتماعی عامل موثری در توسعه پایدار محسوب میشود .سرمايه اجتماعی فقط مورد توجه جامعه شناسان یا اقتصاددانان نیست بلکه برای روانشناس ها هم اهمیت بسیاری دارد ،آنها عمدتا به کارکرد فردی و اثر بخشی فردی توجه دارند وحتی بر نقش سرمایه اجتماعی بر سلامت روان تاکید بسیار کرده اند و تحقیقات متعددی در این زمینه انجام شده است .

این روابط اجتماعی که گفته شد که هنجارها بر اساس چه معیاری بوجود می آید مثلا بوردیو می گوید جهان اجتماعی بر اساس یکسری کنش ها که از گذشته به ما رسیده است . یعنی پدیده ایی دفعی نبوده که به ما رسیده است . آیا این گذشته تاریخی بر سرمایه اجتماعی یک جامعه و فرد تاثیر داشته تا بتواند پیوندهای شبکه اجتماعی را بیشتر بکند ؟
می گویند سرمایه اجتماعی خیلی دیر بدست می آید و خیلی زود هم از دست می رود . سرمایه اجتماعی حاصل یکسری از تعاملات دراز مدت یک جامعه است . سرمایه اجتماعی به نوعی حاصل تعامل تاریخی یک جامعه است بنابراین اگر در جامعه ایی تمایل به کار جمعی یا زمینه های فرهنگی کار جمعی وجود نداشته باشد . طبیعتا سرمایه اجتماعی در آن جامعه ضعیف است . مثل جامعه ما که در واقع به اصطلاح یک جامه ایلی است بنابراین انتظار می رود که روابط در سطوح پایین تری باشد البته همین جا باید برگشت به بحث انواع سرمایه اجتماعی . وقتی که راجع به سرمایه اجتماعی درون گروهی یعنی سرمایه اجتماعی داخل گروه یا دسته بحث می کنیم ، می بینیم این نوع سرمایه اجتماعی در ایران بیشتر است اما در مورد سرمایه اجتماعی عام که در سطح کل جامعه است ، ظاهرا وضعیت خوبی وجود ندارد دقیقا علت اش این است که در درون گروههای خاص امکان رابطه ، اعتماد و برخورداری از هنجارهای مشترک بیشتر بوده ولی در سطح جامعه ملی÷ به دلایل بسیار از جمله احساس عدم امنیت ، سرمایه اجتماعی ضعیف تر است . مثلا روابط خانوادگی و قومی ما چسبندگی بیشتر دارد تا روابط ملی . به همین دلیل هم در گروه ممکن است سرمایه اجتماعی سریعتر شکل بگیرد ولی در سطح ملی طبیعتا کندتر و این علت اش مجموعه تجارب تاریخی ما ایرانی ها و مساله ضعف اعتماد و هنجارهای مشترک است . در واقع این به معنی آن است که ما به لحاظ تاریخی گره های اساسی برای بهبود سرمایه اجتماعی داریم . به هر حال باید بین سر مایه اجتماعی درون گروهی و سرمایه اجتماعی در سطح کلان تفاوت قائل شویم . لذا اگرچه در سطح کلان ممکن است سرمایه اجتماعی ضعیف باشد ، ولی در داخل خانواده مثلا در خانواده پدر سالار این اعتماد به طور نسبی وجود دارد به همین دلیل هم سطح یا میزان سرمایه اجتماعی بالا ست . بلا شک یکی از عومل اثر گذار بر وضعیت سرمایه اجتماعی مذهب می باشد. در مطالعات زیادی نشان داده شده که مذهب یک نقش بسیار موثر در سرمایه اجتماعی دارد اما نقش این مذهب می تواند تنزل پیدا بکند و از حد یک منبع ایجاد کننده هنجار های عمومی به یک منبع ایجاد کنند ه هنجارهای گروهی یا فرقه ای تنزل کند. مذهب اگر به صورت فرقه و گروه در بیاید یعنی ابعاد خودش را آنقدر محدود بکند که فقط در رفتار بسیار ویژه خاصی تعریف بشود، اگر مناسک و شعارش را تنگ و محدود تعریف بکند طبیعا امکان ایجاد سرمایه اجتماعی از طریق مذهب در سطح کلان جامعه از دست می رود و دایره اثر گذاری آن درون گروهی و باندی باقی می ماند .
بحثی است که فرانسیس فوکویاما مطرح میکند که سرمایه اجتماعی در جوامع مدرن و دارای اقتصاد مدرن جواب میدهد و مثلا در جوامعی غیر لیبرال دموکراسی سرمایه اجتماعی و جود ندارد . مثال می زند که حتی در جامعه فرانسه جامعه ایی است که سرمایه اجتماعی از بین میرود اصلا اونجا وجود ندارد اعتقاد دارد که این سرمایه اجتماعی را باید در جوامع مدرن تعریف بکنیم حالا این تعریف در جوامع درست هست که تعریف بکنیم که سرمایه اجتماعی وجود ندارد به معنای غربی پیوند بین شبکه های اجتماعی یا اینکه شما می گوید پیوند بین درون گروهی و برون گروهی یعنی در درون گروهی روابط اجتماعی قوی داریم ولی در برون گروهی روابط اجتماعی قوی وجود ندارد نشان میدهد که از سطح خرد می توان به کلان این خرده های فرهنگهای اجتماعی را نتوانستیم درست بکنیم . می توان گفت مشکل در این است ؟
بینید فوکویاما با اشاره به اینکه جوامع غربی سرمایه اجتماعی شان کاهش پیدا کرده خودش را نقد و نفی کرده و در واقع بر اساس نسبتی که بین مشکلات اجتماعی و جرائم و سرمایه اجتماعی قائل است ، دیگر نمی تواند سرمایه اجتماعی را صرفا تابع مدرنیسم بداند .
ولی فوکویاما اعتقاد دارد که شاخصهای سرمایه اجتماعی در آمریکا بالا ست ؟
درست است . بحث من این است که اولا که مولفه های سرمایه اجتماعی خاص جوامع مدرن نیست . یعنی در جوامع سنتی هم شبکه روابط را می بینید همانطور که در جوامع مدرن و سنتی این هنجارهای مشترک را میبینید ، کنش جمعی را میبینیبد . در واقع به واسطه مدرنیسم نمی توانیم تفکیک دقیقی از وضعیت سرمایه اجتماعی داشته باشیم .شاید منظور فوکویاما نوع خاصی از سرمایه اجتماعی است .

مثلا وقتی قدرت نهاد خانواده تقلیل پیدا می کند نمی توان این پیوندها را بوجود آورد ، در جامعه امریکایی کلوب ها باشگاهها و احزاب بخصوص نهاد جامعه مدنی قوی وجود دارد که افراد را آنجا جذب میکند و دوباره اجتماعی شان می کند ولی در جوامع شرقی یا غیر توسعه یافته اصلا چنین چیزی وجود ندارد ؟
ولی این هم وجه خاصی از سرمایه اجتماعی است یعنی باز ما اینجا سرمایه اجتماعی ارتباطی را مورد نظر قرار میدهیم. اما به هر حال بديهی است که سرمایه اجتماعی برون گروهی یا عمومی در جوامعی که جامعه مدنی قوی تری دارند بيشتر است .يعنی گروهها در ارتباط با همدیگر سطحی از اعتماد را بوجود میاورند . در واقع اگر فوکویاما تاکید داشته باشد فرایند رشد سرمایه اجتماعی از سرمایه اجتماعی درون گروهی به سرمایه اجتماعی ارتباطی يا اصطلاحا پل زننده حرکت می و طی این مسیر مستلزم گذار از جامعه سنتی به مدرن می باشد تا حدود زیادی می تواند در مورد ایران مصداق داشته باشد اگرچه در باره جامعه ما به عنوان یک جامعه در حال گذار در واقع همه این مفاهیم در حال تعامل هستند و طبیعتاً سرمایه اجتماعی شان هم به دلیل همان ویژگی های جامعه در حال گذار در معرض تهدید قرار می گیرد . مثلا اگر یکی از ویژگی های جامعه در حال گذار شناور بودن هنجار هاست این شناور بودن هنجارها قاعدتا سطوح مختلف سرمایه اجتماعی را تحت تاثیر قرار میدهد و اونوقت سرمایه اجتماعی در سطح روابط بین فردی ضعیف تر می شود، در عين حال که این وضعیت در سطح درون گروهی پس از آن سطح میانی یا سطح بین سازمانها نيز تهدید کننده سرمایه اجتماعی است. همین تجارب را در قومیتهای ایرانی داریم. در هر قومیتی دو گرایش عام گرایی و خاص گرایی وجود دارد ، یعنی از یک طرف افراد یک قوم تمایل دارند که روابط شان بیشتر با هم قوم های خودشان باشد، شبکه روابط درون خودشان را تقویت می کنند ، بیشتر .با همدیگر معامله و ازدواج می کنند و حتی در سنتهایشان و نوع لباس پوشیدن شان متاثر از ویژگی های قومی خودشان هستند این نوع گرایش را خاص گرایی می نامیم، ولی از طرف دیگر هر قومی درون یک ملت قرار دارد و لذا گرایش دیگری هم وجود دارد که هنجارها ، رفتارها و روابط به سمت هویت ملی سوق یابد که به آن عام گرایی می گوئیم در واقع نسبت میان عام گرایی و خاص گرایی نشان میدهد که چه سطحی از سرمایه اجتماعی وجود دارد و کجا سرمایه اجتماعی قوی است و یا ضعیف است . طبیعتاً زمانی که خاص گرایی تقویت میشود به معنای آن است که سرمایه اجتماعی در درون آن قوم افزایش پیدا کرده یعنی هنجارهای مشترک قومی تقویت شده و روابط جمعی و کنش جمعی محصور در افراد هم قوم است . اما درست به همین دلیل ممکن است روابط آن قوم با کل جامعه ضعیف شود و در واقع نوعی تعارض پیش آید ، یعنی افراد یک قوم هویت قومی خود را در تعارض با هویت ملی ببیتد ، در این حالت سرمایه اجتماعی درون آن قوم تقویت شود اما سرمایه اجتماعی در سطح ملی ضعیف می شود . بنابر این اگر این فرض را داشته باشیم که در جوامع مدرن روابط قومی تضعیف و روابط ملی جای آن را می گیرد باید بپذیریم که نوع سرمایه اجتماعی هم در این پروسه تغییر میکند و از سرمایه اجتماعی گروهی(Bonding Social Capital) به سرمایه اجتماعی پيوند دهنده (Linking Social Capital)سوق پیدا می کند
شاخصهای دیگر سرمایه اجتماعی در ایران چیست این مفاهیم که شما فرمودید مفاهیمی کلان و انتزاعی است . مفاهیم خرد تر و عینی تر چه می باشد ؟
اول باید مقدمتا به این اشاره بکنم که اصلا سنجش سرمایه اجتماعی هنوز آن قوام و قوت خود را پیدا نکرده . علیرغم تلاشهایی که صورت گرفته هم توسط کشورها و خصوصا در استرالیا و کانادا و امریکا و بسیاری از کشورهای اروپایی و هم در سازمانهای بین اللملی مثل بانک جهانی و صندوق بین الملللی پول اما هنوز ما یک مدل نظری جامع که تمام عوامل اثر گذار بر سرمایه اجتماعی را توضیح بدهد نداریم علتش هم آن است که این مفهوم جدید است و مثل خیلی از مفاهیم دیگر که در بدو تولد شان ابهام دارند بايد به تدریج روشن شود. عوامل اثر گذار بر سرمایه اجتماعی هم هنوز کاملا شناخته شده نیستند مهم این است که قبل از این که بخواهیم وارد سنجش سرمایه اجتماعی کشور بشویم یک مدل نظری جامع تری داشته باشیم و نقش متغیرهای مختلف را توضیبح بدهيم . بنابراین در وهله اول برای سنجش سرمایه اجتماعی در ایران ناچاریم آن مدل را در چهارچوب شرایط خاص ایران تدوین کنیم . در هر حال ما بیشتر به یک مدل نظری تلفیقی.نياز داريم که بتواند عوامل مختلف موثر در سرمایه اجتماعی خصوصا مولفه شبکه روابط از جمله تنوع و تعدد روابط را توضیح دهد .

منظور شما از تعدد روابط در شبکه اجتماعی چه می باشد
مثلا یک فرد در چند سازمان و انجمن عضویت و همکاری دارد و با چه گروههای اجتماعی سرو کار دارد در هر کدام از آن گروههای اجتماعی آیا قومیت های مختلف وجود دارد ایا جنیست های مختلف وجود دارد یا فقط مردانه یا زنانه است و آیا گروههای سنی مختلف هم در این گروهها وجود دارد؟ یا حتی اینکه مثلا قلمرو مذهبی محدود یا گسترده در این شبکه ها وجود دارد. پس بنابراین به مجموعه ایی از عواملی که در شبکه روابط می بینیم باید توجه شود علاوه بر آن هنجارها خصوصا اعتماد هم عاملی مهمی است. میزان اعتماد در سطوح مختلف به عنوان یکی از شاخص های سرمایه اجتماعی در نظر گرفته شده مثلا اعتماد ---------- ،اقتصادی یا اعتماد به عموم مردم ، اعتماد به دولت اعتماد به گروههای مرجع مختلف، در عین حال هنجارهای عام گرایی و خاص گرایی نيز بايد مورد نظر قرار گرفته شوند . تا چه اندازه افراد مقید به هنجارهای جمعی هستند؟ آیا اساسا فرد متمایل به انجام کنش جمعی هست ؟ ایا حاضر است که سطحی از مشارکت را داشته باشد؟ جوهر کنش جمعی مشارکت است و اینجا بحث این است که آن فرد برای چه سطحی از مشارکت دعوت میشود يا متمایل است که چه سطحی از مشارکت را انجام بدهد؟ یعنی چه میزان خود اثر بخشی وجود دارد ؟ در واقع احساس فرد نسبت به اینکه چه میزان اثر گذاری روی خانواده اش دارد ؟ چقدر احساس توانمندی دارد؟ احساس اثر گذاری بین همسایگان محله و جامعه و ایجاد تغییرات عمده ---------- و اجتماعی چگونه است؟ بنابراین متغیرهای زيادی می تواند با سرمایه اجتماعی مرتبط باشد آنچه مهم است که اینها در منظومه ای مرتبط با هم توضیح داده شود. متغیرهای فوق باید در سه سطح از آشنايي يا روابط بررسی شوند . سطح اول سطح بررسی روابط با آشنايان يا روابط سنتی و خانوادگی است .اگر ما نیاز مالی یا غیر مالی داریم روی کمک های کدامیک از آشنایان حساب می کنیم یا در مقابل آیا خانواده روی کمک های ما حساب می کند ؟ این سطح غیر رسمی روابط است. سطح دوم روابط بین افراد غريبه است که با ما ارتباط دارند ولی جزو آشنایان و نزدیکان نیستند ، مثل همکاران، همسایگان و افراد محله. و اما یک سطح دیگر سرمایه اجتماعی سطح عمومی آن است ، افراد احساس می کنند چقدر می توانند در کل فرایند تحول جامعه اثر گذار باشند چقدر به عموم مردم اعتماد داریم ؟ فکر می کنیم چقدر شرکت ما در انتخابات مفید است . این سوالات مربوط می شود به کل جامعه ، مهمترین بخش سرمایه اجتماعی نیز این سطح است .
مثل هر پدیده اجتماعی دیگر گفته شده که یکسری از عوامل بر سرمایه اجتماعی اثر گذار اند یعنی موجب افزایش یا کاهش سرمایه اجتماعی می شوند ابتدای بحث اشاره شد که پیشینه تاریخی جامعه یک نقش کاملا مشخصی دارد اما بعد از ان در واقع ما وارد متغیر های کلان مثل وضعیت ---------- های اقتصادی – اجتماعی و اینها می شویم و یا مثلا میزان آزادی های ---------- ، اجتماعی را مورد بررسی قرار می دهیم در سطح میانه دنبال متغیرهای اثر گذار مرتبط با سازمانها و نهادها در سرمایه اجتماعی هستیم به طور مشخص آیا این سازمانها وجود دارند ، کارکرد آنها چیست و چه میزان ارتباط میان افراد در درون و بيرون آنها وجود دارد ؟ بالاخره در سطح خرد هم در واقع همه عوامل مختلف فردی می توانند روی سرمایه اجتماعی اثر بگذارند به طور مشخص شاید جنسیت در کشور ما خیلی اهمیت داشته باشد. یعنی وضعيت اجتماعی اقتصادی و فرهنگی زنان و مردان و به تبعيت از آن شبکه روابط ،ارزش ها و کنش های آنان تفاوت های قابل ملاحظه ای داردو تاثير مشخصی بر میزان سرمایه اجتماعی جامعه زنان و مردان می گذارد . سن نيز از متغير های فردی مهم محسوب می شود. گروههای سنی بالاتر چون محافظه کار تر هستند نسبت به هنجارها ی عام و هنجارهای مسلط غیر انتقادی تر و همگرا تر برخورد می کنند و لذا سرمایه اجتماعی در میان انها بالاتر هست اما در گروههای سنی پایین تر لا اقل به دليل همين مولفه سرمایه اجتماعی کاهش می یابد .

در بحث سرمایه اجتماعی این است که بازی ها ی درون گروهی یعنی در یک بازی هست که اعتماد بوجود بین دو نفر تبدیل می شود به یک کنش متقابل و یک کنش متقابل تسری پیدا می کند به یک گروه و انجمن حال در جامعه مثل که افراد این بازی های گروهی را بلد نیستند و در حالی که گروهها سریع شکل می گیرند و سریع هم از هم می پاشند برای باز تولید کردن سرمایه اجتماعی چه راه کاری می توان اتخاذ کرد ؟

اول اینکه سرمایه اجتماعی در یک دوره زمانی طولانی ایجاد می شود و بنابراین این سوال وجود دارد که آیا می توان سرمایه اجتماعی را ساخت و ایجاد کرد ؟ البته در متون مختلف در باره ساخت سرمایه اجتماعی بحث شده ، اما همیشه با این سوال مواجه می شویم که آیا سرمایه اجتماعی را می توان ساخت یا نمی توان ؟ چه کسی می تواند ان را بسازد ؟ در برنامه چهارم توسعه هم در ماده 97 برنامه اشاره دارد به اینکه دولت سرمایه اجتماعی را اندازه بگیرد و سعی کند که ساز و کارهایی را برای ساخت سرمایه اجتماعی پیش بینی کند

حال سهم دولت در ساخت یا ایجاد سرمایه اجتماعی چه می باشد . آیا دولت توانای ایجاد پیوندها و شبکه های اجتماعی را دارد ؟
مولفه های سرمایه اجتماعی به ما می گوید که سرمایه اجتماعی در بستر یک جامعه مدنی قوی می تواند شکل بگیرد . استبداد اساسا شاید با رشد سرمایه اجتماعی مغایرت داشته باشد ،به طور مشخص تر در واقع دولت همانطور زمینه ساز هست منتهی این به اصطلاح تاکید روی زمینه ساز بودن دولت نباید موجب تقلیل نقش آن به عنوان مجری بشود . در واقع در جوامعی مثل جامعه ایران که دولت یا در واقع ساخت قدرت یک نقش واثر گذاری تام و تمام دارد و همه چیز و هر تغییری موکول به متقاعد شدن ساخت قدرت یا حتی عقب نشینی آن می باشد یعنی یا ساخت قدرت بايد نسبت به تغییرات اجتماعی متقاعد بشود یا اینکه اساسا عقب نشینی کند تا تغییر اتفاق بیفتد ،نقش دولت می تواند خیلی اثر گذار باشد. رویکرد خوشبینانه به برنامه چهارم توسعه یعنی اینکه دولت به این نتیجه رسیده که نیاز به سرمایه اجتماعی دارد و چون نیاز دارد بنابراین می پذیرد که عقب نشینی کند ، این عقب نشینی به معنی بی تفاوت شدن یا عدم مسئولیت دولت در قبال مجموعه شرایط نیست بلکه به معنای آن است که دولت می پذیرد از موقعیتی که دارد عقب نشینی کند تا بدلیل ضرورتهای جامعه امروز ایران زمینه تحول ایجاد بشود و عرصه عمومی تقویت بشود ،شبکه روابط به تقویت بشود. یک مثال معروف راجع به سرمایه اجتماعی بازار الماس نیویورک است . گفته می شود علیرغم اینکه میلیاردها دلار در این معاملات ردو بدل میشود هزینه این نقد و انتقال خیلی پایین است بدلیل اینکه میزان اعتماد بالا است . حالا در مورد ایران در نظر بگیرید در طی سالهای اخیر هر معامله اقتصادی از ساده ترین سطح تا کلان ترین سطحش به دلیل فقدان اعتماد در واقع هم به لحاظ زمان و هم به لحاظ ديگر هزينه ها خیلی بالا است . سالها پیش یعنی اگر می خواستید یک منزل را اجاره بکنید می رفتید در یک صفحه حداکثر A4 یک قولنامه اجاره می نوشتید . امروز اگر بخواهید منزل اجاره بکنید در واقع یک صفحه روزنامه را باید تکمیل کنند ، علیرغم اين باز هم تخلف هایی صورت میگیرد و اختلافات بین مالک و مستاجر رو به افزايش است.این نشان دهنده پایین بودن سرمایه اجتماعی است و طبیعتاً نیاز به اصلاح دارد ، چرا که هزینه این فقدان سرمایه اجتماعی را هم دولت می دهد و هم ملت . بنابراین در مجموع اینطور میشود ارزیابی کرد که دولت با پذیرش نقش خود، پذیرش ضرورت اعمال سیاستهایی به نفع جامعه مدنی در واقع می تواند سرمایه اجتماعی را افزایش بدهد. اما این اساسا به معنای این نیست که اگر دولت فضایی ایجاد کند و سیاستهای را به سود جامعه مدنی اعمال کنند ، سرمایه اجتماعی رشد پیدا میکند. اگر دولت به سود جامعه عقب نشینی کند کار تازه شروع میشود یعنی باید در واقع تلاشهايی صورت بگیرد که سازمانهای جامعه مدنی قوت بگیرند و قدرت تعامل پیدا کنند و در نهایت شبکه روابط در عرصه عمومی متناسب با هنجارهای جدید تقویت شود . اعتماد رکن اول است و لی باید یادمان باشد در سرمایه اجتماعی هم روابط افقی و هم عمودی مورد توجه قرار می گیرند و بنابراین کاهش نقش و موقعیت دولت به نفع ملت یا عرصه عمومی موجب افزایش اعتماد دولت و ملت و حتی باعث کاهش شکاف دولت و ملت شده و در واقع می تواند وضعیت را بهتر بکند. بنابراین باز برگردیم به قانون برنامه توسعه که اگر بخواهیم ان قانون محقق بشود طبیعتاً این مستلزم آن است روابط ساخت قدرت را در ایران بازبینی بکنیم. لذا انجام اقداماتی منحصرا توسط برخی از سازمانهای دولتی که بتوانند سرمایه اجتماعی را بهبود دهند محکوم به شکست هستند. در ایران آن چه موجب شده سرمایه اجتماعی در ایران کاهش پیدا بکند در واقع بیش از اینکه به سطوح میانی یا خرد جامعه مربوط باشد به سطوح کلان مربوط می باشد . اعتماد به گروههای مرجع در طول سالهای اخیر کاهش پیدا کرده، این کاهش اعتماد حاصل عملکرد و کيفيت ساخت قدرت است. بنابراين توقف روند تخريب سرمايه اجتماعی مستلزم ايجاد تعادل جديدی بين ساخت قدرت مسلط و جامعه مدنی است.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:46 PM
افسردگی اجتماعی از تصور تا واقعیت [ مهدي لبيبي ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume50/00.jpgمهدي لبيبي مدير شبكه راديو تجارت و كارشناس ارشد جامعه شناسي
از دوستی که بتازگی از فرنگ برگشته بود پرسیدم چه چیزی برایت خیلی عجیب است؟ و در ذهن مرور کردم که شاید ترافیک بی­نظمی تهران با برجهایی که سربه فلک کشیده­اند با تورم و گرانی و ... اما او گفت: اینکه مردم همه جا از مرگ حرف می­زنند!... به این جنبه قدری فکر کنیم، انسان عصر مدرن سعی کرد مرگ را از خود دور کند، گورستان­هایی که در دل شهرها و روستاها بودند به خارج شهرها منتقل شدند تا ما مرده­ها را کمتر ببینیم... اما احساس مردن غیر از واقعیت مرگ است... جامعه ما با مشکلات زیادی روبرو است، بیکاری، گرانی، تورم، نوسانات شدید اقتصادی و کسی هم در پی نفی آنها نیست، اما این مسائل نمی­تواند واریانس این افسردگی را تبیین کند. بیاد اینگلهارت افتادم و تفکیکی که او بین شاخص­های معطوف به بقاء (Surviral index ) و شاخص­های خود بیانگر (Self-expression index ) انجام داده­ بود. انسان­ها بعد از اینکه از بقای خویش مطمئن شدند به ارزش­های والاتری توجه می­کنند که تاکنون پنهان مانده است. همین امروز در کشوری مثل دانمارک با رفاه کامل اقتصادی میزان خودکشی بسیار بیش از ایران ما است... لذا این تحلیل­ها را باید کنار گذاشت که گرانی و تورم و بالارفتن نرخ اجاره مسکن و خرید خانه و افزایش ناگهانی قیمت برنج مردم را افسرده کرده است...کسی منکر نقش این عوامل نیست اما این تحلیل در مورد افسردگی قدری ناشیانه است... در همین کشورهای آفریقایی آدم­های شاد و سرزنده را می­شود دید و نخوردن برنج را هم می­شود با یک توجیه جالب و زیبا در مورد زیبایی اندام و جلوگیری از بالاآمدن شکم اصلاح کرد... داستان اینها نیست.... سبد غذایی مردم ما قابل مقایسه با دهه­های قبل نیست و بقول یکی از بزرگان همه پولدار شده­ایم اما پول نداریم!... شاید نگرش بوردیو به ما کمک کند و بتوانیم این پدیده را نه بصورت عمودی (آنگونه که مانهایم معتقد بود) بلکه بصورت افقی مورد توجه قرار دهیم. برای نسل جوان ما آنچه که آرزوی نسل گذشته بود در شروع جوانی مهیا و آماده است، جوان امروز بدنبال پیکان جوانان نیست و با یک اطاق ساده راحت نمی­شود، او می­خواهد امکانات دنیای امروز را یکجا و فوری بدست آورد و شاید حق هم با او است، او در دنیای نوینی زندگی می­کند که ارزشهایش کاملاً متفاوت با گذشته است، بجای سفره­ای طولانی که بچه­ها دور آن بنشینند به یک فرزند فکر می­­کند و شاید همین یک فرزند را هم با اکراه می­پذیرد... ازدواج برای او معنای گذشته را ندارد، بیش از آنکه به دیگران بیاندیشد به خودش فکر می­کند، به زندگی و مفهوم آن و ارزشهایی که او را قانع کند اما این راه هم دشوار است هم پیچیده و درهم تنیده... هم­گرایی­اش به فردگرایی تبدیل شده است، ارتباطات خانوادگی­اش قطع شده است و سردر لاک خود فرو برده است. ... می­خواهد از آخر شروع کند تا به اول برسد، این قصه فقر نیست، قصه توقعات است اما نمی­گوییم توقعات نابجا... افسردگی اجتماعی را در محدوده تنگ دورکیمی نگاه نمی­کنیم و نمی­خواهیم نتیجه بگیریم که اگر جنگ بود، اگر گرسنگی و فقر بیداد می­کرد مردم همبستگی بیشتری داشتند، اما می­گوییم که دنیای امروز ما چشم­اندازی را فراروی ما قرار داده است که اگر با اندیشه، فکر و تصمیم درست در آن حرکت نکنیم اسیر موجی می­شویم که اکثریت را با خود همراه ساخته است. اعتقادات مذهبی ما کمرنگ و کمرنگ­تر شده است اگر چه در بعد نظری بر آن پا می­فشاریم اما در عمل اعتقادی به آن نداریم، از دینداری حرف می­زنیم اما اهل کمک و یاری نیستیم، بعضی چیزها را نه می­شنویم و نه می­بینم چون فقط به خودمان توجه می­کنیم. همه توجه ما به آن چیزهایی است که نداریم. به آرزوهایی که به آنها نرسیده­ایم و هرگز فکر نکردیم که آنچه امروز داریم همان آرزوهای دیروزمان بوده است. آنچه ما را آزار می­دهد نداشتن قدرت نیست که فقدان اراده است، اسیر شدن در دام نداشتن­ها است و لذت نبردن از داشته­ها است، به آمار سکته­های قلبی نگاه کنیم، به افرادی که در کوچه و بازار پریشان و سرگردان بدنبال زندگی بهتری می­گردند که خود آنرا تخریب کرده­اند، همه ما مسئولیم، توقعات را ایجاد کرده­ایم اما راههای رسیدن به آنرا روشن نکرده­ایم. افسردگی اجتماعی نمی­تواند ناشی از کمبودهای مادی باشد بلکه کمبودهای مادی افسردگی اجتماعی را تشدید می­کند اما عامل ایجاد کننده آن نیست، انسانها در موقعیت­های سخت و دشوار زندگی بر تلاش خود می­افزایند و سعی در انطباق بیشتر با محیط دارند اما آنچه آنها را منزوی می­سازد نگرشی است که به زندگی دارند. در دنیای امروز ما دین که می­توانست کارکرد عظیمی در توجیه این نابرابریها داشته باشد کمرنگ شده است و به­قول برگر این سایبان مقدس(sacred canopy) وظیفه پشتیبانی­اش را از دست داده و انسان در خلاء بی­خانمانی اجتماعی رها شده است، ارزشهای دینی اگرچه تضعیف شده­اند، همچنان باقی مانده­اند و رنگ عوض کرده­اند، دینداری ما ترکیبی از شوخی و جدی شده است. گاه بسوی حذف آن گام برمی­داریم اما با دیدن تاریکی­هایی که روبرویمان است دوباره برمی­گردیم و می­دانیم که ورود به این عرصه نه تنها مشکلی را حل نمی­کندکه مشکل بزرگ­تر و عظیم­تری را ایجاد می­نماید. اگر چه در جوامع ثروتمند جهان ارزشهای دینی به سبب گستردگی رفاه مادی کمرنگ شده است اما جهان امروز درکل مذهبی­تر می­شود. ریشه افسردگی اجتماعی را نه در عوامل بیرونی که در درون خود باید جستجو کنیم .

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:47 PM
دکتر محمدتقی شیخی: افزايش اميد اجتماعي در جوانان با برنامه ريزي و كنترل حاشيه نشيني [ سودابه قيصري ]

مصاحبه با دکتر محمد تقی شیخی ( جامعه شناس و دانشیار دانشگاه الزهرا ء )
مصاحبه گر: سودابه قيصري

جوانان به عنوان ابزار یا مقیاس سنجش تغییرات اجتماعی توصیف می شوند؛ آنها با آغوش باز تحت تأثیر تغییرات جهانی هستند و به شکلی مناسب و مؤثر به این تغییرات پاسخ می دهند اما اغلب مسائل عمده ایران ناشی از فقر حاصل از رشد بالای جمعیت در طی سه دهه گذشته بوده است. جامعه در حال گذر ایران با چالش ها و تناقض های بسیاری مواجه است و گسترش این عومال باعث بروز انفکاک و جدایی بین دو نسل پیر و جوان می گردد و نبود فرصت های شغلی مناسب و به تبع آن نبود در آمد ، وابستگی به خانواده و . . . جوان را از حیطه شهروند بودن خارج کرده و به حاشیه می راند و جوانان را در بحبوحه ای از کمبود و نیاز قرار می دهد . در تبیین این چالش باید افزود که فقر و سپس حاشیه نشینی اقتصادی به دنبال خود حاشیه نشینی فرهنگی ، اجتماعی و ---------- را به همراه دارد و محدودیت سرمایه گذاری مناسب در این رابطه به گسترش سریع حاشیه نشینی جوانان می انجامد.

دکتر محمد تقی شیخی در گفتگو با "مجله الكترونيكي فصل نو " با تاکید بر ساختار جمعیتی کشور ، روند شهر نشینی به مشکلات ناشی از شهرنشینی و رشد جمعیت و نبود برنامه ریزی و اصلاحات مناسب برای رفع این چالش ها اشاره مي كند.

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume50/02_dr.sheikhi.jpg

- ساختار جمعیتی کشور چه رابطه ای با حاشیه نشین شدن جوانان دارد؟
ترکیب جمعیتی ایران به گونه ای است که در آن سهم قابل توجهی از جمعیت یعنی حدود 50% جمعیت کشور در سنین کمتر از 29 سالگی قرار دارند. این گونه ترکیب که منشأ آن به دهه 1360 بر می گردد، خود نا به سامانی های مختلف جمعیتی ، اشتغال ، مسائل اقتصادی و نظایر آن را در جامعه ایران ایجاد کرده و پیش تر هم به آن دامن می زند. بنابراین افزایش زاد و ولد در یک دوره آثار و تبعات فراوان جمعیتی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی در سال های بعد بر جای می گذارد.این فرایند به گونه ای است که حتی نسل های آتی نیز به نحوی با شرایط غیر عادی روبرو می گردند. این بدان معناست که جمعیت جوان در سن ازدواج ، زیر سن ازدواج و حتی جدید ازدواج کرده ، خود در باروری آتی تأثیر دارد.

فرایند یاد شده ، شاید دو نسل (60 سال ) یا بیشتر نیز به طول انجامد.از این رو پیش گرفتن ---------- های محتاطانه در برابر جمعیت امروزه پیش نیاز هر گونه برنامه ی توسعه ای در جامعه است.شرایط حاضر ایران و بسیاری از کشور های در حال گذر به صنعتی شدن در کشورهای توسعه یافته کنونی نیز رخ داده است و ویژه کشور ما نیست .گرچه در حال حاضر و در طی 15 سال اخیررشد جمعیت ایران روندی نزولی داشته است لیکن روند افزایشی همچنان برای سال ها صرفاً به خاطر جوان بودن جمعیت کشور ادامه خواهد داشت.

- تغییرات در سبک زندگی و چالش های شهرنشینی در ایران چگونه عوامل حاشیه نشینی جوانان را فراهم کرده است ؟

جمعیت ایران که دارای ساختار جوانی است ، طی سال های اخیر با چالش های فراوان از جمله مسکن روبرو است. از آنجا که طی چند دهد اخیر ایران سریعا ٌ از یک جامعه سنتی به یک جامعه نوین و با شرایط جدید متحول شده و در آن نظام خانواده از گسترده به هسته ای تبدیل شده است ، تحت چنین شرایطی مسئله مسکن جوانان نسبت به هر زمانی در گذشته حادتر و پیچیده تر شده است. در حالی که روش زندگی ، نظام اشتغال ، معیار های آموزشی و ... جوانان در این مدت به شدت تغییر کرده است ، چالش مسکن همچنان پایدار و حتی جدی تر باقی مانده است.

رشد گام های سریع شهرنشینی در ایران موجب پیدایش اسکان نا سالم ، نیمه استاندارد ، غیر استاندارد و حتی در مواردی زاغه نشینی شده است. این وضعیت ه مسئله پیچیده ای در بسیاری از شهر ها از جمله تهران تبدیل شده است. شرایط ناسالم مسکن جوانان را در معرض بسیاری از آسیب ها از جمله اعتیاد ، الکلیسم ، رفتارهای مجرمانه ، انحراف ، فقر ، طلاق ، رفتارهای غیر عادی و نظایر آنها قرار می دهد . به هر حال مسکن ناسالم شهری تنها یک مسئله فیزیکی نیست ، بلکه یک تجلی فیزیکی از مسائل عمیق تر اجتماعی واقتصادی است که در کشور پدیدار می شود.


- شما چه عواملی ر ایجاد کننده حاشیه نشینی در کشور می دانید ؟
شهرنشین شدن جامعه خود بر این مشکل ( حاشیه نشینی ) می افزاید. شهرنشینی و وسایل ارتباطی لازم و ملزم یکدیگرند و باعث می شوند که تغییرات اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی هر چه بیشتر صورت گیرد. رفت و آمد ها و ارتباطات بین افراد جامعه عمدتاً باعث از بین رفتن سنت ها شده و در نهایت الگوهای جدید و مدرنیسم جایگزین آنها می شوند.

پیدایش شهر ها خود مشکلاتی را بر جای گذاشته که چنانچه برنامه ریزی های مقتضی برطرف نگردد ، مسائل و مشکلات در جامعه بیشتر می شود. در این میان ---------- های منطقه ای نیز خود عاملی در بروز مسائل اجتماعی است. سرمایه گذاری ، ---------- گذاری ، تعیین اولویت ها و ... بر بروز مسائل اجتماعی مؤثرند. پدیده یاد شده عمدتاً پدیده ای جامعه شناختی است و نیاز به تجزیه و تحلیل جامعه شناسانه دارد.

بدین گونه که در گذشته و در دوره ی رونق روستایی مازاد جمعیت کم و بیش و به گونه ای آشکار و پنهان جذب زمین و فعالیت های کشاورزی و دامداری می شد ؛ در حالی که در جامعه قاون مند شهری مازاد جمعیت به راحتی نمی تواند در بخش های مختلف جذب گردد یعنی وضعیتی که خود مشکلات فراوان به همراه دارد.

ساختار جمعیتی موجود باعث گردیده است بسیاری از جوانان در وضعیت حاشیه ای قرار گیرند و از زندگی و شرایط اجتماعی ، اقتصادی و رفاهی خود حداقل رضایت را داشته باشند و عمده ای از نیاز های آنها بر طرف نگردد و در موقعیت محرومیت قرار گیرند.افراد در گروه های سنی 15 تا 25 سال به علت عدم امکان دستیابی به شغل مناسب در جامعه ، آسیب پذیرترند. بسیاری از منحرفیت اجتماعی و افراد خلافکار در گروه های سنی 15 تا 25 ساله قرار دارند ، یعنی کسانی که به خاطر ضعف در برنامه ریزی های اشتغال نتوانسته اند کار مورد نظر خود را به دست آورند و در معرض بسیاری از آسیب ها قرار می گیرند.هم چنین مشکلات مربوط به تهیه جهزیه و عدم امکان دسترسی آسان برای ازدواج باعث بروز خودکشی ، سرقت و ... می شود.


- جوانان خود حاشیه نشین شده اند یا به حاشیه رانده شده اند؟
از این رو ساختار جمعیت و چگونگی آن بر حاشیه راندن جوانان تأثیر فراوان دارد . حاشیه نشینی جوانان در قالب های اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی قابل بررسی و ارزیابی می باشد. جوانان نه این که به طور داوطلبانه و دلخواه وارد وضعیت حاشیه نشینی می گردند بلکه فشارها و مضایق اجتماعی و اقتصادی عصر حاضر موجبات چنین شرایطی را فراهم آورده است. وضعیت یاد شده امروز نه در ایران بلکه در بسیاری از دیگر جوامع رو به توسعه به چشم می خورد. این نکته نیز قابل ذکر است که پدیده حاشیه نشینی تأثیر فراوان بر نا به هنجاری های هر چه بیشتر در جامعه دارد.---------- های منطقه ای ، مسائل مربوط به توزیع درآمد ، مسائل مربوط به مسکن و مسائل درون شهری از عواملی است که در تشدید این پدیده سهم به سزایی دارد.

- راهکارهای پیشنهادی شما برای عبور از بحران حاشیه نشین شدن جوانان چیست؟
جهت پیشگیری این وضعیت خزنده و خطرناک مسئولین و برنامه ریزان اجتماعی ، اقتصادی و فرهنگی می بایست آن گونه شرایطی را فراهم آورند که در سال ها آتی دایره این پدیده وسیع تر نگردد.با وسیع تر شدن دایره حاشیه نشینی اجتماعی و اقتصادی جوانان بسیاری از موارد بحران نیز به طور آشکار و پنهان پدیده ای گردد که هر یک پیامد های خاص خود را نیز دارد و در قالبی تصاعدی ، چالش ها و مشکلات نه تنها جوانان بلکه جامعه نیز به طور عام افزایش می یابد.

همین طور جهت پیشگیری از بحران حاشیه نشینی آینده نگری لازم ( میان مدت و طولانی مدت ) صورت گیرد، رشد جمعیت کنترل گردد ، در بخش های مختلفی که به جوانان مربوط می گردد و سرمایه گذاری گردد ؛ بدان معنا که امکانات اشتغال و تأمین معیشت زندگی در قالب مناسب آنان بر حسب شرایط مکانی و زمانی تحقق یابد. چنین وضعیتی ( روند حاشیه نشینی ) امروز در ایران گرچه به چشم می خورد ، پیشگیری از گسترش آن کمتر در دستور کار برنامه ریزان قرار دارد. با اصلاح و کنترل پدیده ی حاشیه نشینی از بسیاری نا به سامانی ها روانی نیز در بین جوانان می توان جلوگیری کرد.

این نکته نیز حائز اهمیت است که دختران نیز در عصر حاضر به گونه ای احساس حاشیه ای یا حاشیه نشین شدن اجتماعی و اقتصادی می نمایند ؛ صرفاً به این خاطر که با دست یابی به تحصیل و آموزش انتظارات آنان تغییر کرده و افزایش یافته است و در چنین شرایطی که آنان انتظاراتی دارند که به گونه ای متکی به خود روند زندگی خود را به لحاظ زندگی اجتماعی و اقتصادی دنبال نمایند. این در خالی است که چنین شرایطی کمتر برای آنان فراهم آمده است و به نوعی دچار حاشیه نشینی مضاعف شده اند.

بنابراین این خود به عنوان یک بحران یا مسئله نسبتاً پنهان در جامعه مطرح است که نیاز به بررسی ،مطرح کردن ، ارزیابی و ارائه راه حل های لازم دارد.

وضعیت امروز ایران که خود نیاز به نظارت هماهنگی ، اصلاحات موردی و حمایت های موردی و نظایر آن دارد تا اینکه جمعیت ساختار مطلوب خود را به ویژه در عصر توسعه صنعتی و جامعه شهری پیدا کند و سالیانه حداقل حدود 500 تا 600 هزار شغل جدید و مسکن جدید نیاز است و چنانچه با برنامه ریزی و پیشگیری های لازم اقدام نشود ، در آینده با مشکلات فراوانی روبرو خواهیم شد.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:48 PM
اميدواري را پاس بداريم [ مهدي ميراخورلي ]
مهدي ميراخورلي (كارشناس ارشد مردم شناسي)

دير زماني است كه در خيابان ،مترو ،اتوبوس،محل كار ،جمع دوستان،..موضوعي خاص اما كاملا محسوس دغدغه ذهنم شده است وآن چيزي نيست جز بي انگيزگي و نا اميدي جوانان ونوجوانان به حركت،پويايي و پيشرفت در ملزومات اوليه رشد و زندگي انساني.
اكثرا متوجه اين موضوع بوده ام كه جوانان با توجه به تحصيل در دانشگاه ويا مشغول به كار بودن بسيار نا اميدانه و مايوس به آينده خود مي نگرند.
گاهي اين پرسش اساسي در ذهنم پديد مي آيد كه چرا جوانان اينقدر نااميد ومنفعلند.هميشه در پي اين پرسش به مسائلي همچون وضع نابسامان اقتصادي،اجتماعي ،مشكل بيكاري،كم رنگ شدن ارزشهاي اجتماعي و فرهنگي و سست شدن اعتقادات مردم و خانواده ها ميرسم.

http://www.fasleno.com/UserFiles/volume50/06.jpg


ولي در آخر اگر از نگاه جامعه شناسانه و مردم شناسانه به اين موضوع بنگريم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه ريشه اصلي اين ياس و ناميدي در ميان جوانان تغيير و دگرگوني در ارزشهاي اجتماعي و فرهنگي مي باشد كه از بنيان خانواده سرچشمه ميگيرد.
چرا كه پايه اصلي شخصيت اين جوانان كه سرمايه هاي آينده اين مرزو بوم مي باشند در درون همين خانواده ها است كه شكل مي گيرد و متبلور مي شود ولذا ريشه قوام ودوام يك جامعه به هسته اصلي آن يعني انسجام خانواده ها بستگي دارد .هرچند كه مسائلي چون،اقتصاد ،تورم،بيكاري ،و..ميتواند بر روي نگرش افراد و خانواده ها تاثير بسزايي بگذارد ،اما نبايد از عامل كم رنگ شدن ارزشهاي اصيل فرهنگي و اعتقادي غافل شد.

چرا كه همين تغيير ارزشهاي فرهنگي است كه باعث تغيير در نگرش خانواده ها و متعاقبا فرزندان آنها نسبت به مسائل اقتصادي ،اجتماعي ،واعتقادي شده و متاسفانه شاهد هستيم كه در اين سير تغيير و تحول ،ارزشهاي اصيل سنتي و فرهنگي به سوي ارزشهاي مادي و مادي گرايانه گرايش پيدا كرده است و روز به روز ارزشهاي انساني كمرنگ و كمرنگتر ميشوند.
اين در حالي است كه ما يك جامعه سنتي ودر حال گذار به حساب ميآييم و از روي ناآگاهي در حال پيروي كردن از مدل هاي اجتماعي و فرهنگي غربي هستيم،لذاهمين امر باعث بوجود آمدن

نوعي دوگانگي ارزشي مزمن در بين خانواده ها، كه ماحصل آن فراموش كردن هويت فرهنگي ،اجتماعي و اعتقادي و در پي آن بروز پديده ديگري به نام ياس و نااميدي اجتماعي شده كه نتيجه اي جز خسران و واپس ماندگي براي رشد و توسعه كشور عزيزمان ايران نخواهد داشت.


اما به دور از همه اين مسائل اميد واقعا كلمه زيبا و آرامش بخشي است .همه ما اميدواريم به چيزي خاص،به آرزويي خاص خود،وبراي رسيدن به انها ميبايست اميدوار باشيم تا راه رسيدن به آنها را تكميل كنيم.

مي توان اميد را بعد معنوي يك آرزو و آمال دانست.زيرا ما انسانها هيچگاه نميتوانيم در تلاشها و اهدافي كه داريم مطمئن باشيم كه تحقق ميپذيرند و اين جزو خصلت ما انسانها است كه اگر از نتيجه كاري مطمئن نباشيم كمتر كششي به سوي انجام آن خواهيم داشت،اما نكته مهم همين جاست كه اين همان بعد معنوي اميد است كه مارا به سوي انجام دادن كارهايي تشويق ميكند كه از آينده ان مطمئن نيستيم.
لذا اميدي كه باعث انجام هر كار و عملي مي شود با افكار و اعتماد به نفس ما رابطه مستقيمي دارد .گاهي انساني را ميبينيم كه مشغول انجام دادن عملي خاص است اما نا اميدانه و مايوس ادامه ميدهد ،دليلش اين است كه عملش با تفكراتش در تضاد است و يا از اعتماد به نفس كمي برخوردار است.چ

به نظرم يكي از راههاي موفقيت انسانها در اين زندگي پيچيده و مدرن كه روز به روز سخت تر مي شود غير از تلاش و كوشش داشتن اميد فراوان به همراه اعتماد به نفس بالا است كه از جمع اينها يك انسان موفق حاصل ميشود.البته نظريات در علوم انساني مطلق وثابت نيستند و ممكن است كسي با داشتن اين فاكتورها هم باز به موفقيت دست نيابد.

ولي آيا تا به حال به اين موضوع انديشيده ايم كه( اميد)اين كلمه چهار حرفي توانسته است تا چه اندازه زندگي ما انسانها را دگرگون سازد.
اگر ما انسانها به چيزهايي ،به كارهايي،وبه اعتقاداتي و آينده اي اميد نداشتيم شايد حتي از عصر حجر وسنگ چخماخ هم فراتر نمي رفتيم و نميتوانستيم اينگونه زندگي كنيم،پيشرفت كنيم،متمدن شويم،فرهنگ داشته باشيم ،اختراع ،اكتشاف ،ازدواج وتوليد مثل كنيم ،مراسم تدفين وعروسي بگيريم و...
به نظرم انسان در لحظه لحظه زندگي خود اميد به چيزهايي دارد كه اين اميد مي تواند لحظه بعدي زندگي او را بسازد .پس هميشه سعي كنيم در لحظات اميد بخش زندگيمان اميدهاي قوي و پررنگ تر از لحظه قبلي داشته باشيم تا بتوانيم اين مسير پر پيچ وخم زندگي را آسان طي طريق كنيم و به سر منزل مقصود برسيم.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:49 PM
دکتر سارا شریعتی: واقعیت ناامید کننده است [ مرسده آزاده ]

مصاحبه با دكتر سارا شريعتي (عضو هيات علمي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران)
مصاحبه گر: مرسده آزاده


گابريل مارسل معتقد است اميد جايي جوانه مي زند که وسوسه ي تسليم به نوميدي وجود دارد . براي او نوميدي يعني سنجيدن امور مقدور و ميسور به سنجه ي مقولات پيش ساخته و تعيين حدودي که انسان عاقل نبايد به فراتر از آن اميد بندد و اميدواري يعني آمادگي روحي و مشارکت از دل و جان تا جايي که علي رغم اراده و علم خود ، به عمل تعالي جويانه دست بزنيم . دکتر سارا شريعتي در گفتگو با "مجله الكترونيكي فصل نو " ياس اجتماعي را از زاويه ي اميد توضيح مي دهد و به رابطه ي ميان اتوپيا و اميد اجتماعي اشاره مي کند .

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume50/01_dr.sara_sharitai.jpg


1- گرايش جامعه شناسي اميد اخيرا در ايران مطرح شده و کم و بيش درباره اش صحبت مي شود. لطفا درباره ي اين گرايش و زمينه هاي شکل گيري اش توضيحاتي بدهيد
آشنایی من با این "گرایش" از طریق کتاب "جامعه شناسی امیدواری" اثر هانری دروش بود که مطالعه اش در آن زمان برایم تکاندهنده بود. در این کتاب دروش به مطالعه ی جریانات اتوپیایی، موعود گرا و هزاره گرا می پردازد. اوجامعه شناس نه ادیان رسمی و نهادینه که دین در حاشیه هاست. به تعبیر خودش، ادیان قاچاقی، جریاناتی که در حاشیه ی نهاد رسمی حضور دارند و حامل تخیل فعالی هستند که نظم موجود را به چالش می کشد. از نظر وی این جریانات در میانه ی دولت و کلیسایی که هر گونه امید را زندانی نظم موجود می کنند، چشم انداز و افق جدیدی را می گشایند. در نتیجه امیدواری همواره معترض نظم موجود و منتقد واقعیت است.

این کتاب مرا به یاد کتاب شریعتی، " انتظار مذهب اعتراض" می انداخت. و نگاه مرا به انتظار تغییر داد. جامعه شناسی امیدواری در نتیجه، یکی از سرفصل های جامعه شناسی تخیل است که در برابر سنت پوزیتیویستی در جامعه شناسی مطرح شده است.

2- اگر از دوگانه ي ياس و اميد صحبت کنيم و فهم يکي را مبتني بر فهم ديگري بدانيم، ياس اجتماعي از جانب جامعه شناسي اميد چگونه تعريف مي شود ؟
شناخت واقعیت اجتماعی بنا به تعریف، نمی تواند حامل امید باشد. واقعیت اغلب ناامید کننده است یا لااقل بسیار از امیدهای ما فاصله دارد. جامعه شناسی امیدواری به نوعی به پتانسیل امید در متن این واقعیت نومید می پردازد.

3-به نظر شما چه عواملي باعث ايجاد ياس اجتماعي مي شود؟ تنها اتوپي مي تواند در مقابل ياس مقاومت کند؟
چه عواملی باعث ایجاد یاس می شود؟ واقعیت و ناتوانی در تغییر آن. آن چه در زبان عامه با "همینه که هست" نام گذاری می شود. "همینه که هست"، این هست را، این واقعیت موجود که چون تخته سنگی بر آرزو و اراده ی ما اگر نگوییم آوار شده اما سنگینی می کند، اجتناب ناپذیر و لایتغیر می نمایاند و ناتوانی در تغییر، همواره حامل یاس است.

زمانیکه احساس کنیم نمی توانیم این واقعیت را تغییر دهیم، زمانیکه تسلیم جبر واقعیت می شویم زمانی که واقعیت را می پذیریم و احساس می کنیم جز سازش با آن دیگر کاری از ما ساخته نیست.

در برابر سهمگینی جبر این واقعیت فردی یا اجتماعی، یا دل می کنیم از تغییر واقعیت موجود و سر می سپاریم به مدیریت آن، یا با استمداد از "تجربه های همه تلخ"، دل به زیبایی کوچک، می سپاریم (کوچک زیباست) و دل خوش می کنیم به تغییر نقش و نگار آن.

این واقع گرایی ناشی از سن است، ناشی از تجربه ی داد و ستد با واقعیت. از این روست که در جوانی جسوریم و ایدئالیست، آرمان گرا و اراده گرا و در سن کمال و "پختگی"، به تعبیر رایج، "سنجیده" عمل می کنیم، واقع گرا می شویم، احتیاط می کنیم و کارمان می شود محافظت از داشتن هایمان. در نتیجه اگر باور کنیم که در این کوچک های زیبا، در این عمل در چارچوب امکانات، زیبایی هست، ترس هم هست. ترس از دست دادن آنچه که داریم، ترس از بدتر کردن... مثل رفتار بچه ی کتک خورده ای که تن داده به خشونت خانواده و می کوشد وضع را از این که هست خرابتر نکند.

اتوپی، امید، انتظار... نارنجکهایی عمل نکرده در صخره ی واقعیت موجودند. اینها تخیل ما را در برابر عقلانیتی که به احتیاط می خواند، فعال می کنند. اینها به تعبیر شریعتی، "مذهب اعتراض" اند و در نتیجه می توانند موتور تغییر و تحول باشند. نقل پوپر را بارها از زبان سیاستمداران واقع بین و روشنفکران مارگزیده شنیده ایم که انسان هر بار که خواسته است بهشتی در زمین بسازد، جهنمی برپا کرده است. و اینکه ما باید واقعیت کمال نیافتگی جهان را بپذیریم اما، در برابر این واقعیتی که مدام فتوحاتش را به رخ ما می کشد، جز به نیروی خلاق اتوپی چگونه می توان ایستاد؟ اینجاست که به تعبیر دروش، باید "اتوپیا را به پیشداوری ترجیح" داد.

4- آيا اين نيروي خلاق اتوپي واقعيت گريزي نيست ؟ فکر نمي کنيد خود ايده آل و اتوپيا گرايي مي تواند به ياس دامن بزند ( با استناد به وقايع تاريخي به خصوص انقلاب ها ) ؟
گریز از واقعیت نیست، نقد واقعیت در جهت تغییر آن است. بله. تحقق اتوپی اگر به کابوس بیانجامد، می تواند در عکس العمل به یاس دامن بزند اما از این تجربه یا احتمال نمی توان پذیرش واقعیت و نظم موجود را نتیجه گرفت. محتومیت واقعیت به همان اندازه می تواند حامل یاس باشد. این درست است که اتوپیای آزادی به دهشت نئولیبرالیسم بدل شد و اتوپیای برابری به گولاک ها انجامید و شهر خدای کالون، ژنو را به جامعه ی ترور بدل کرد اما این شکست ها از منظری دیگر می توانند پیروزی قلمداد شوند و مرز میان پیروزی و شکست بسیار شکننده تر از آنست که فکر می کنیم. آنچه در این تجربه ها محکوم است، رویای اتوپیایی نیست بلکه خشونت اقتدارگرانه است که در هر حال- چه در خدمت یک اتوپیا باشد و چه در خدمت منافع یک طبقه- به فاجعه می انجامد.

به قول چامسکی اگر تصور کنیم که هیچ امیدی وجود ندارد، ضمانت کرده ایم که هیچ امیدی نخواهد بود اما اگر تصور کنیم که فرصت هایی برای تغییر هست این امکان وجود دارد که بتوانیم در ساختن دنیایی بهتر مشارکت کنیم. بحث من اینست که درست از زمانی که" امکانی برای تغییر" متصور می شویم رویای اتوپیایی دوباره جان می گیرد و دیگر نمی تواند به زیبایی کوچک بسنده کند. در نتیجه می توان همصدا با دروش پرسید که شکست تاریخی جریانات اتوپیایی آیا نشان دهنده ی تکوین آنچه از منظری دیگر پیروزی به نظر می رسد نیست؟ از نظر وی، همه چیز مثل سفرهای اکتشافی عهد رنسانس پیش می رود. کشتی ها به جستجوی مکان بهشت گمشده سفر خود را آغاز میکردند. طبیعتا پس از مدتها دریا نوردی، بهشت گمشده را پیدا نمی کردند. در نتیجه، ناکام می ماندند، پس شکست خورده بودند. در مسیر بازگشت،

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 02:50 PM
افسردگی اجتماعی از تصور تا واقعیت [ مهدي لبيبي ]
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume50/00.jpgمهدي لبيبي مدير شبكه راديو تجارت و كارشناس ارشد جامعه شناسي
از دوستی که بتازگی از فرنگ برگشته بود پرسیدم چه چیزی برایت خیلی عجیب است؟ و در ذهن مرور کردم که شاید ترافیک بی­نظمی تهران با برجهایی که سربه فلک کشیده­اند با تورم و گرانی و ... اما او گفت: اینکه مردم همه جا از مرگ حرف می­زنند!... به این جنبه قدری فکر کنیم، انسان عصر مدرن سعی کرد مرگ را از خود دور کند، گورستان­هایی که در دل شهرها و روستاها بودند به خارج شهرها منتقل شدند تا ما مرده­ها را کمتر ببینیم... اما احساس مردن غیر از واقعیت مرگ است... جامعه ما با مشکلات زیادی روبرو است، بیکاری، گرانی، تورم، نوسانات شدید اقتصادی و کسی هم در پی نفی آنها نیست، اما این مسائل نمی­تواند واریانس این افسردگی را تبیین کند. بیاد اینگلهارت افتادم و تفکیکی که او بین شاخص­های معطوف به بقاء (Surviral index ) و شاخص­های خود بیانگر (Self-expression index ) انجام داده­ بود. انسان­ها بعد از اینکه از بقای خویش مطمئن شدند به ارزش­های والاتری توجه می­کنند که تاکنون پنهان مانده است. همین امروز در کشوری مثل دانمارک با رفاه کامل اقتصادی میزان خودکشی بسیار بیش از ایران ما است... لذا این تحلیل­ها را باید کنار گذاشت که گرانی و تورم و بالارفتن نرخ اجاره مسکن و خرید خانه و افزایش ناگهانی قیمت برنج مردم را افسرده کرده است...کسی منکر نقش این عوامل نیست اما این تحلیل در مورد افسردگی قدری ناشیانه است... در همین کشورهای آفریقایی آدم­های شاد و سرزنده را می­شود دید و نخوردن برنج را هم می­شود با یک توجیه جالب و زیبا در مورد زیبایی اندام و جلوگیری از بالاآمدن شکم اصلاح کرد... داستان اینها نیست.... سبد غذایی مردم ما قابل مقایسه با دهه­های قبل نیست و بقول یکی از بزرگان همه پولدار شده­ایم اما پول نداریم!... شاید نگرش بوردیو به ما کمک کند و بتوانیم این پدیده را نه بصورت عمودی (آنگونه که مانهایم معتقد بود) بلکه بصورت افقی مورد توجه قرار دهیم. برای نسل جوان ما آنچه که آرزوی نسل گذشته بود در شروع جوانی مهیا و آماده است، جوان امروز بدنبال پیکان جوانان نیست و با یک اطاق ساده راحت نمی­شود، او می­خواهد امکانات دنیای امروز را یکجا و فوری بدست آورد و شاید حق هم با او است، او در دنیای نوینی زندگی می­کند که ارزشهایش کاملاً متفاوت با گذشته است، بجای سفره­ای طولانی که بچه­ها دور آن بنشینند به یک فرزند فکر می­­کند و شاید همین یک فرزند را هم با اکراه می­پذیرد... ازدواج برای او معنای گذشته را ندارد، بیش از آنکه به دیگران بیاندیشد به خودش فکر می­کند، به زندگی و مفهوم آن و ارزشهایی که او را قانع کند اما این راه هم دشوار است هم پیچیده و درهم تنیده... هم­گرایی­اش به فردگرایی تبدیل شده است، ارتباطات خانوادگی­اش قطع شده است و سردر لاک خود فرو برده است. ... می­خواهد از آخر شروع کند تا به اول برسد، این قصه فقر نیست، قصه توقعات است اما نمی­گوییم توقعات نابجا... افسردگی اجتماعی را در محدوده تنگ دورکیمی نگاه نمی­کنیم و نمی­خواهیم نتیجه بگیریم که اگر جنگ بود، اگر گرسنگی و فقر بیداد می­کرد مردم همبستگی بیشتری داشتند، اما می­گوییم که دنیای امروز ما چشم­اندازی را فراروی ما قرار داده است که اگر با اندیشه، فکر و تصمیم درست در آن حرکت نکنیم اسیر موجی می­شویم که اکثریت را با خود همراه ساخته است. اعتقادات مذهبی ما کمرنگ و کمرنگ­تر شده است اگر چه در بعد نظری بر آن پا می­فشاریم اما در عمل اعتقادی به آن نداریم، از دینداری حرف می­زنیم اما اهل کمک و یاری نیستیم، بعضی چیزها را نه می­شنویم و نه می­بینم چون فقط به خودمان توجه می­کنیم. همه توجه ما به آن چیزهایی است که نداریم. به آرزوهایی که به آنها نرسیده­ایم و هرگز فکر نکردیم که آنچه امروز داریم همان آرزوهای دیروزمان بوده است. آنچه ما را آزار می­دهد نداشتن قدرت نیست که فقدان اراده است، اسیر شدن در دام نداشتن­ها است و لذت نبردن از داشته­ها است، به آمار سکته­های قلبی نگاه کنیم، به افرادی که در کوچه و بازار پریشان و سرگردان بدنبال زندگی بهتری می­گردند که خود آنرا تخریب کرده­اند، همه ما مسئولیم، توقعات را ایجاد کرده­ایم اما راههای رسیدن به آنرا روشن نکرده­ایم. افسردگی اجتماعی نمی­تواند ناشی از کمبودهای مادی باشد بلکه کمبودهای مادی افسردگی اجتماعی را تشدید می­کند اما عامل ایجاد کننده آن نیست، انسانها در موقعیت­های سخت و دشوار زندگی بر تلاش خود می­افزایند و سعی در انطباق بیشتر با محیط دارند اما آنچه آنها را منزوی می­سازد نگرشی است که به زندگی دارند. در دنیای امروز ما دین که می­توانست کارکرد عظیمی در توجیه این نابرابریها داشته باشد کمرنگ شده است و به­قول برگر این سایبان مقدس(sacred canopy) وظیفه پشتیبانی­اش را از دست داده و انسان در خلاء بی­خانمانی اجتماعی رها شده است، ارزشهای دینی اگرچه تضعیف شده­اند، همچنان باقی مانده­اند و رنگ عوض کرده­اند، دینداری ما ترکیبی از شوخی و جدی شده است. گاه بسوی حذف آن گام برمی­داریم اما با دیدن تاریکی­هایی که روبرویمان است دوباره برمی­گردیم و می­دانیم که ورود به این عرصه نه تنها مشکلی را حل نمی­کندکه مشکل بزرگ­تر و عظیم­تری را ایجاد می­نماید. اگر چه در جوامع ثروتمند جهان ارزشهای دینی به سبب گستردگی رفاه مادی کمرنگ شده است اما جهان امروز درکل مذهبی­تر می­شود. ریشه افسردگی اجتماعی را نه در عوامل بیرونی که در درون خود باید جستجو کنیم .

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:17 PM
آشنايي با مجلس شوراي اسلامي [ عباس تيموري آسفيچي ]
1. تاريخچه مجلس در ايران
در انتخابات مجلس كساني مي‌توانستند رأي بدهند كه صاحب ملكي باشند و يا حداقل ملك آنها هزار تومان باشد. گشايش اولين مجلس شوراي ملي ايران در زمان فرمان مشروطيت در 14 مرداد 1285 ش/ 14 جمادي‌الثاني 1324 ق / 5 اوت 1906 م توسط مظفرالدين شاه صادر شد و بر اساس آن مردم رخصت يافتند مجلسي مركب از نمايندگان منتخبشان را براي مشاوره در امور مهم مملكتي و نظارت بر كار وزرا تشكيل دهند.
به موجب همين دست‌خط مظفرالدين‌شاه متعهد شد كه «نظامنامه و ترتيبات اين مجلس و لوازم تشكيل آن را مرتب و مهيا» كند. پس از بازگشت روحانيون مهاجر از قم به تهران و انجام ديد و بازديد‌هاي معمول در 27 مرداد 1285 مجلسي با حضور سه چهار هزار نفر از روحانيون، تجار، وزراء، شاهزادگان و عموم مردم در مدرسه نظاميه تشكيل شد.
اين مجلس موقتي تا تشكيل مجلس منتخب هفته‌اي دو روز تشكيل جلسه داد و از طرف آن دوازده نفر، مأمور نوشتن نظامنامه انتخابات مجلس شدند. پس از تهيه نظامنامه و تأييد آن توسط مظفرالدين‌شاه انتخابات تهران در 25 شهريور 1285 آغاز شد. همچنين قرار شد فقط با حضور نمايندگان تهران مجلس شوراي ملي را افتتاح كنند و منتظر نتيجه انتخابات شهرستان‌ها نمانند. انتخابات تهران برگزار شد و تقريباً اكثر نمايندگان تا 11 مهر 1285 ش انتخاب شدند. مرحله بعد تعيين روز تشكيل مجلس بود. ابتدا تصميم داشتند افتتاح مجلس در نيمه شعبان باشد اما منصرف شدند.
از اين رو روز جمعه 13 مهر 1285 دعوتنامه رسمي از طرف مشير‌الدوله صدر اعظم براي عموم علماء، وزرا، شاهزادگان، اعيان و سفراي خارجه ارسال شد و از آنها براي افتتاح مجلس شورا در روز يكشنبه 15 مهرماه 1285 دعوت به عمل آمد. به اين ترتيب نخستين مجلس شوراي قانونگذاري ايران با خطابه مظفرالدين‌شاه در 18 شعبان 1324 هـ.ق آغاز به كار كرد.
در مجلس اول، 156 نماينده حضور داشتند. تا سال 1336، دوره مجلس دو ساله بود و پس از آن تا سال 1357، چهار ساله شد، طي اين مدت 34 دوره مجلس برگزار شد و مجلس بيست و چهارم در سومين سال خود با پيروزي انقلاب منحل شد. زنان در سال 1343 حق رأي به دست آوردند.
علاوه بر مجلس قانون‌گذاري، در سال 1328 هـ.ق، مجلس سنا نيز فعاليت خود را آغاز كرد. دوره اين مجلس ابتدا 6 ساله بود و در سال 1345 به 4 سال كاهش يافت. 30 نفر از 60 عضو سنا (15 نفر تهران + 15 نفر شهرستان‌ها) انتصابي از سوي شاه بودند. اعضاي سنا را مالكان و تجار بزرگ، وزراء و نظاميان ارشد بازنشسته، سفرا يا استانداران و ... تشكيل مي‌دادند
2. مجلس شوراي اسلامي پس از انقلاب اسلامي
با پيروزي انقلاب اسلامي، مجلس شوراي اسلامي به عنوان مرجع اصلي قانون‌گذاري در جمهوري اسلامي ايران فعاليت خود را آغاز كرد. بر اساس اصل 64 قانون اساسي عده نمايندگان مجلس شوراي اسلامي دويست و هفتاد نفر در نظر گرفته شد و تغيير اين تعداد بر اساس سازوكاري پيش‌بيني شد كه از تاريخ همه‌پرسي سال يكهزار و سيصد و شصت و هشت هجري شمسي پس از هر ده سال، با در نظر گرفتن عوامل انساني، سياسي، جغرافيايي، و نظاير آنها حداكثر بيست نفر نماينده مي‌تواند اضافه شود.
3ـ ادوار مجلس شوراي اسلامي
از پيروزي انقلاب اسلامي تاكنون هفت دوره مجلس شوراي اسلامي تشكيل شده است.
مجلس دوره اول (1363ـ 1359)
انتخابات اولين دوره مجلس شوراي اسلامي در بيست و چهارم اسفندماه 1358 برگزار شد. در اين دوره 10 ميليون و 871 هزار و 645 نفر رأي دادند. با توجه به شرايط انقلابي جامعه ايران، اين دوره، به خاطر اختلاف نظر شديد نمايندگان كه از طيف‌ها و گروه‌هاي مختلف سياسي بودند، به تغيير قوانين قديمي و تصويب قوانين جديد مشغول شد. البته وقوع جنگ در سال 1359، سال‌هاي پاياني دوره مجلس اول را به خود مشغول كرد.
مجلس دوره دوم (1367 ـ 1363)
انتخابات دومين دوره مجلس در بيست و ششم فروردين‌ماه 1363 برگزار شد. برگزاري انتخابات اين دوره با تصرف بخش‌هاي از مناطق مرزي كشور توسط نيروهاي عراقي مصادف بود، اما انتخابات حوزه‌هاي جنگ‌زده براي مهاجرين آن شهرها در حوزه‌هاي مجاور برگزار شد. در اين دوره 15 ميليون و 822 هزار و 70 نفر در انتخابات شركت كردند و فعاليت مجلس در اين دوره شديداً تحت‌الشعاع جنگ قرار داشت. علاوه بر اين، برخي از مسايل سياست خارجي نظير تداوم دشمني آمريكا و حمايت از عراق نيز از دل‌مشغولي‌هاي مجلس دوم بود.
مجلس دوره سوم (1371 ـ 1367)
در نوزدهم فروردين‌ماه 1367 كه آخرين سال جنگ تحميلي بود، 16 ميليون و 714 هزار و 281 نفر به پاي صندوق‌هاي رأي رفتند تا نمايندگان مجلس سوم را انتخاب كنند. علاوه بر پايان جنگ، اين دوره شاهد رحلت جانسوز حضرت امام خميني (ره) نيز بود. مباحث سازندگي ويرانه‌هاي جنگ ذهن مشغولي‌ اين مجلس بود.
مجلس دوره چهارم (1375 ـ 1371)
انتخاب اين دوره در 21 فروردين 1371 برگزار شد و 18 ميليون و 767 هزار و 47 نفر (حدود 60درصد واجدين شرايط رأي دادن) در انتخابات شركت كردند. تداوم سازندگي همچنان در رأس دستور كارهاي مجلس اين دوره بود.
مجلس دوره پنجم (1379 ـ 1375)
انتخابات اين دوره مجلس در هجدهم اسفندماه 1374 با حضور 24 ميليون و 717 هزار و 88 نفر (حدود 70درصد واجدان شرايط رأي دادن) برگزار شد. مقابله با برخي از مسايل خارجي نظير افزايش فشارهاي آمريكا و اروپا به ويژه پس از اعمال تحريم‌هاي آمريكا عليه ايران مهم‌ترين موضوع كاري مجلس پنجم بود.
مجلس دوره ششم (1383 ـ 1379)
انتخابات ششمين دوره مجلس شوراي اسلامي در بهمن 1378 با حضور حدود 27 ميليون نفر (حدود 70درصد واجدان شرايط رأي دادن) برگزار شد. اين دوره توسعه سياسي در عرصه داخلي و تنش‌زدايي در عرصه سياست خارجي را در دستور كار خود قرار داد.
مجلس دوره هفتم (1387 ـ 1383)
انتخابات هفتمين دوره مجلس شوراي اسلامي در اسفند 1382 با حضور حدود 23 ميليون و 438 هزار و 30 نفر (حدود 50درصد واجدان شرايط رأي دادن) برگزار شد. مقابله با مشكلات اقتصادي و اجتماعي، تصويب پروتكل الحاقي، تلاش براي پيوستن به سازمان تجارت جهاني ... از مهم‌ترين موضوعاتي بود كه پس از شروع به كار اين دوره مجلس در دستور كار نمايندگان قرار گرفت.
3ـ اهميت مجلس شوراي اسلامي:
مجلس در نظام جمهوري اسلامي ايران از اهميت ويژه و والايي برخوردار بوده و محور بسياري از تصميم‌گيري‌ها، قانونگذاري‌ها، برنامه‌‌ريزي‌هاست و چراغ هدايت دولت و ملت را به دست دارد. مجلس پايگاه اساسي نظام و مردم و مايه حضور مشاركت واقعي مردم در تصميم‌گيري‌ها و مظهر اراده ملي است.
درباره قداست، اهميت و جايگاه حساس و سرنوشت‌ساز مجلس و نقش آن در صلاح و فساد جامعه و كشور و نظارت بر كارها و اصلاح امور و برخورد قاطع و دلسوزانه با مسايل كشور، بيانات رهبر فقيد انقلاب، حضرت امام خميني قدس‌سره‌الشريف و بيانيه‌ها و سخنان رهبر معظم انقلاب، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، بهترين دليل و گواه است كه ذيلاً فرازهايي از آن بيان مي‌گردد:
حضرت امام خميني (ره):
«مجلس شوراي اسلامي تنها مركزي است كه تمام قوا بايد تبع آن باشند.»
«اينجانب اكيداً علاقمندم كه قداست مجلس معظم و وكلاي محترم محفوظ باشد تا الگويي باشند براي مجلس‌هاي جهان.» «شما (نمايندگان) بايد در آنجا معلم اخلاق باشيد براي همه كشور، حضرات وكلاء مجلس را معبدي‌ كنند منزه از اعمال و اقوال زمان طاغوت تا مجلس نمونه شود، باشد كه مجالس ديگر كشورهاي اسلامي از آن تبعيت كنند.» مركز همه قانون‌ها و قدرت‌ها مجلس است:
«شك نيست كه مجلس به همه امور نظارت دارد و حق نمايندگان است كه از هر انحراف و خلافي كه از وزراء و ادارات مي‌بينند به حكم قانون جلوگيري كنند و دولت را تا حد استيضاح بكشانند؛ لكن فرق‌ها است بين نظارت و استيضاح و بين عيب‌جويي و انتقام‌گيري و اين فرق‌ها را همه كس پس از رجوع به وجدان خويش مي‌فهمد.»
حضرت آيت‌الله خامنه‌اي رهبر معظم انقلاب اسلامي مي‌فرمايند:
«نمايندگي مجلس، مسئوليت و خدمت است مجلس در نظام اسلامي داراي نقش حقيقي در اداره و هدايت كشور است و درست ايفا كردن اين نقش تأثير عميق و تعيين‌كننده‌اي در سرنوشت و مسير و جهت‌گيري‌هاي اصلي كشور به جاي مي‌گذارد. مجلس به معناي حقيقي كلمه مظهر اراده و حاكميت مردم است. مجلس با مصوبات خود راهي را كه دولت اسلامي براي اداره كشور بايد بپيمايد ترسيم مي‌كند و بر اين حركت سرنوشت‌ساز نظارت مي‌نمايد. مجلس در همه حال بايد حريت و صراحت و حق‌گرايي و استقلال خود را حفظ كند و راه راست را به مجريان امور بنمايد و بر پيمودن آن نظارت كند. نمايندگان بايد پاسخگويي رأي اعتمادي كه بر اعضاي دولت مي‌دهند باشند. با اين حال كارشكني و فتنه‌گري و اغراء به جهل از هيچ كس قابل قبول نيست.
بنابراين مجلس بايد تمام امور كشور را اصلاح كند، همه امور كشور را تحت نظر داشته باشد. پست نمايندگي مسئوليت است و تكليف، نمايندگان بايد نظارت دقيق و همه جانبه خود و تصويب قوانين هدايتگر و سازنده، راه كار و تلاش و پيشرفت كشور را هموار نموده و اگر ضعف، خلاف و يا تخلفي ديدند با قدرت و قاطعيت برخورد نموده و مسامحه روا ندارند.
در قانون اساسي نيز به اين مسئله توجه خاصي مبذول شده و از نظر شرايط و اختيارات و مسئوليت‌ها بر ركن بودن و محوريت مجلس در امور كشور تأكيد شده و اصول فراواني به وظايف و اختيارات و رسالت مجلس اختصاص يافته است. در حدود شصت اصل و قريب يك سوم از اصول قانون اساسي به مسايل مربوط به مجلس و قانون‌گذاري و قوه مقننه و وظايف اين قوه مربوط مي‌شود.
اين خود اهميت و قداست و نقش كليدي و جايگاه ويژه مجلس را در امور كشور نشان مي‌دهد. بررسي همين بخش مهم تفاوت ماهوي مجلس و قوه قانونگذاري در جمهوري اسلامي با قانون اساسي مشروطيت و نظام گذشته را به خوبي بيان مي‌دارد.
چگونگي افتتاح مجلس شوراي اسلامي
بر اساس قانون اساسي، جلسات مجلس شوراي اسلامي با حضور دوسوم نمايندگان رسميت مي‌يابد. بنابراين با انتخاب حداقل اين تعداد از نمايندگان مجلس مي‌تواند كار خويش را شروع كند.
نمايندگان حاضر در نخستين جلسه مجلس، كه به وسيله هيئت رئيسه سني اداره مي‌شود، بايد در برابر قرآن مجيد سوگند ياد كنند كه پاسدار حريم اسلام و نگهبان دستاوردهاي انقلاب اسلامي و مباني نظام جمهوري اسلامي باشند. البته، نمايندگان اقليت‌هاي مذهبي، اين سوگند را با ذكر كتاب آسماني خود ياد مي‌كنند
ساختار دروني مجلس شوراي اسلامي
الف ـ هيئت رئيسه
بر اساس اصول قانون اساسي، ترتيب انتخاب رئيس و هيئت رئيسه مجلس و شمار كميسيون‌ها و دوره آنها و ديگر امور مجلس به وسيله آيين‌نامه‌ داخلي مجلس كه به تصويب نمايندگان مي‌رسد، مشخص مي‌گردد.
آيين‌نامه، بر اساس ماده‌هاي 2 و 3، سه نوع هيئت رئيسه پيش‌بيني كرده است كه عبارتند از:
1. هيئت رئيسه سني: پس از تشكيل و افتتاح مجلس شوراي اسلامي و قبل از اقدام به هر كاري، نخست دو تن از مسن‌ترين نمايندگان بر اساس شناسنامه، به عنوان رئيس و نايب‌رئيس و دو نفر از جوان‌ترين نمايندگان حاضر به عنوان منشي معين مي‌شوند و در جايگاه هيئت رئيسه قرار مي‌گيرند. وظايف هيئت رئيسه سني عبارت است: اداره جلسه افتتاحيه، انجام مراسم سوگند و برگزاري انتخاب هيت رئيسه موقت.
2. هيئت رئيسه موقت: اعضاي هيئت رئيسه موقت دوازده نفرند كه شامل يك رئيس، دو نايب رئيس، سه كارپرداز و شش منشي مي‌شود. اين هيئت با رأي مخفي و با اكثريت نسبي و در جلسه علني از ميان نمايندگان انتخاب مي‌شوند. دو وظيفه عمده هيئت رئيسه موقت، تصويب اعتبارنامه نمايندگان منتخب و انتخابات هيئت رئيسه دايم مجلس است؛ بدين گونه كه پس از تصويب اعتبارنامه دوسوم از مجموع نمايندگان، هيئت رئيسه موقت، انتخابات هيئت رئيسه دايم را برگزار مي‌كند و به كارش پايان مي‌دهد.
3. هيئت رئيسه دائم: تركيب هيئت رئيسه دائم مجلس همانند هيئت رئيسه موقت است كه براي مدت يك سال به وسيله نمايندگان انتخاب مي‌شوند. انتخاب رئيس مجلس ممكن است كه در يك نوبت يا دو نوبت صورت گيرد؛ بدين صورت كه اگر هيچ يك از نامزدها در دور اول نتوانند آراي اكثريت مطلق نمايندگان را به دست آورند، انتخابات به دور دوم كشيده مي‌شود و در اين مرحله، انتخاباتي مجدد ميان دو نفري كه در مرحله اول بيشترين رأي را كسب كرده‌اند، برگزار مي‌شود و دارنده اكثريت آراء به عنوان رئيس مجلس شوراي اسلامي انتخاب مي‌شود. انتخاب دو نايب رئيس، سه كارپرداز و شش منشي به صورت جداگانه و در يك مرحله و با اكثريت نسبي صورت مي‌گيرد. همه امور مجلس شوراي اسلامي به وسيله هيئت رئيسه مجلس و زير نظر رئيس مجلس اداره مي‌شود.


ب ـ كميسيون‌ها
براي بررسي، اصلاح و تكميل لوايح دولت و طرح‌هاي قانوني كه نمايندگان يا شوراي عالي استان‌ها بر اساس اصول 47 و 102 قانون اساسي به مجلس ارائه مي‌دهند و نيز به منظور تهيه طرح‌هاي لازم و انجام وظايف ديگري كه طبق قانون بر عهده مجلس گذاشته شده است، ماده 33 آيين‌نامه داخلي مجلس، كميسيون‌هايي براي آن پيش‌بيني كرده است. به طور كلي، مجلس مي‌تواند دو نوع كميسيون دايم و موقت داشته باشد. بر اساس آيين‌نامه‌ داخلي مجلس، شمار كميسيون‌هاي دايم بر حسب وظايف وزارتخانه‌ها و نهادهاي رسمي كشور است. افزون بر اين، كميسيون‌هاي اصول 76 و 90 قانون اساسي، كميسيون ديوان محاسبات و كميسيون بودجه مجلس نيز جزو كميسيون‌هاي دائم مجلس محسوب مي‌شوند. وظيفه اصلي كميسيون‌هاي دائم مجلس (به استثناي كميسيون اصول 76 و 90) انجام امور مقدماتي مربوط به قانونگذاري است.
همچنين، شمار اعضاي كميسيون‌هاي دايم مجلس متفاوت است و بسته به محدوديت و گسترش حطيه كار كميسيون، از 7 تا 31 نفر است. به طور مثال، اعضاي كميسيون اصل 90 قانون اساسي، بين 15 تا 31 نفر است كه در ماده 43 آيين‌نامه‌ داخلي مجلس به آن اشاره شده است.
كميسيون‌ موقت كه به آن كميسيون ويژه يا خاص نيز مي‌گويند، براي رسيدگي به مسائل مهم و استثنايي كه ممكن است در كشور پيش آيد، با پيشنهاد حداقل پانزده نفر از نمايندگان و با تصويب مجلس تشكيل مي‌شود. اعضاي اينگونه كميسيون‌ها، كه از پنج تا يازده نفرند، در جلسه علني مجلس و با رأي مخفي و با اكثريت نسبي برگزيده خواهند شد. اين كميسيون پس از اتمام مأموريتش، منحل مي‌شود .

ج ـ جلسات عمومي مجلس شوراي اسلامي
طبق اصل 65 قانون اساسي، جلسات مجلس شوراي اسلامي با حضور دوسوم نمايندگان رسميت مي‌يابد. تصويب طرح‌هاي قانوني، كه به وسيله نمايندگان يا شوراي عالي استان‌ها، ارائه مي‌شود و لوايحي كه از طريق هيئت دولت به مجلس پيشنهاد مي‌شود، پس از رسيمت يافتن مجلس بر اساس آيين‌نامه‌ داخلي مجلس انجام مي‌گيرد، مگر در مواردي كه نصاب مشخصي براي تصويب آن تعيين شده باشد. همچنين، طبق اصل 69 قانون اساسي، مذاكرات مجلس شوراي اسلامي بايد علني باشد و گزارش كامل آن از طريق راديو و روزنامه‌هاي رسمي كشور براي اطلاع مردم منتشر شود. اما در شرايط اضطراري و در صورتي كه امنيت كشور ايجاب كند، با تقاضاي رئيس‌جمهور يا يكي از وزيران و يا ده نفر از نمايندگان مجلس، جلسه غير علني تشكيل مي‌شود
نمايندگي
نمايندگي منصبي است كه از طريق انتخابات و رأي مردم فعليت مي‌يابد و داراي ويژگي‌هاي زير است:
اول اينكه مقامي ملي است؛ نمايندگان مجلس هر يك منتخب حوزه انتخابيه معيني هستند، اما نمايندگي‌ آنان عام و از سوي همه ملت است؛ چون بر اساس اصل 67 قانون اساسي، نمايندگان به گونه‌اي سوگند ياد مي‌كنند كه به معناي نمايندگي از طرف همه مردم كشور است نه حوزه انتخابيه‌اي خاص. البته اين به معناي نفي ارتباط نمايندگان با مردم حوزه انتخابيه خود نيست.
دوم اينكه نمايندگي‌، امري كلي است كه و نمايندگان هم در حدود اختياراتي كه به گونه فردي به آنها داده شده است و هم در حدود وظايف و اختياراتشان به گونه گروهي تحت عنوان مجلس شوراي اسلامي به وظايف خود عمل مي‌كنند.
سوم اينكه نمايندگي غير قابل عزل است؛ يعني انتخاب‌كنندگان (بر خلاف وكالت در حقوق خصوصي)،‌ نمي‌توانند هر وقت لازم بدانند، نماينده خود را عزل‌كنند، و نماينده مي‌تواند تا پايان دوره نمايندگي خود، بدون اجبار براي پاسخگوي به موكلين به طور مستقل مشغول انجام وظيفه شود.
ديگر اينكه مقام نمايندگي‌ داراي دو ويژگي زير است: اول اينكه قائم به شخص است؛ يعني اين مقام به هيچ عنوان قابل‌واگذاري به ديگري نيست و نماينده منتخب مردم نمي‌تواند مقام خود را به ديگري واگذار كند. بند اول اصل 85 قانون اساسي به صراحت به اين موضوع اشاره كرده است.
دوم اينكه مقام نمايندگي مشاركتي است نه شخصي و مستقل؛ يعني نمايندگان به صورت مشترك در تصميم‌گيري‌هاي مجلس شركت مي‌كنند و مصوبات با رأي اكثريت به تصويب مي‌رسد و به نام مجلس اعتبار و شايستگي اجرا مي‌يابد.
وظايف اصلي مجلس شوراي اسلامي
با توجه به نقش مؤثر و مهم مجلس در نظام كشور، وظايف عمده مجلس در دو بخش خلاصه مي‌گردد:
الف ـ قانونگذاري
ب ـ نظارت
حال جهت اطلاع و آگاهي از جايگاه مجلس شوراي اسلامي در قانون اساسي و همچنين نحوه اداره مجلس براساس آئين‌نامه داخلي و آشنايي با بخش‌هاي مختلف مجلس شوراي اسلامي كه مسئوليت ارتباط با مردم را به اشكال مختلف به عهده دارند به طور خلاصه اطلاعاتي ارايه مي‌گردد.
وظايف قانونگذاري نمايندگان و مراحل تصويب قانون
ـ مجلس شوراي اسلامي از نمايندگان ملت كه به طور مستقيم و با راي مخفي انتخاب مي‌شوند تشكيل مي‌گردد.
ـ دوره نمايندگي مجلس چهار سال است.
ـ عده نمايندگان مجلس شوراي اسلامي دويست و هفتاد نفر است.
ـ زرتشتيان و كليميان هر كدام يك نماينده و مسيحيان آشوري و كلداني مجموعاً يك نماينده و مسيحيان ارمني
جنوب و شمال هر كدام يك نماينده انتخاب مي‌كنند.
ـ مجلس شوراي اسلامي با حضور دو سوم مجموع نمايندگان (180 نفر) رسميت پيدا مي‌كند.

ـ مذاكرات مجلس شوراي اسلامي بايد علني باشد و گزارش كامل آن بايد از راديو و روزنامه رسمي براي اطلاع عموم
منتشر شود.
ـ مجلس شوراي اسلامي در عموم مسايل در حدود مقرر در قانون اساسي مي‌تواند قانون وضع كند.
ـ مجلس شوراي اسلامي نمي‌تواند قوانيني وضع كند كه با اصول و احكام مذهب رسمي كشور يا قانون اساسي
مغايرت داشته باشد. تشخيص اين مسئله به عهده شوراي نگهبان مي‌باشد.
ـ به منظور پاسداري از احكام اسلامي و قانون اساسي از نظر عدم مغايرت مصوبات مجلس شوراي اسلامي با آنها
، شورايي به نام شوراي نگهبان با تركيب زير تشكيل مي‌شود:
1ـ شش نفر از فقهاي عادل و آگاه به مقتضيات زمان و مسايل روز، انتخاب اين عده با مقام رهبري است.
2ـ شش نفر حقوقدان، در رشته‌هاي مختلف حقوقي، از ميان حقوقدانان مسلماني كه به وسيله رئيس قوه قضاييه به مجلس شوراي اسلامي معرفي مي‌شوند و با راي مجلس انتخاب مي‌گردند.
ـ تشخيص عدم مغايرت مصوبات مجلس شوراي اسلامي با احكام اسلامي با اكثريت فقهاي شوراي نگهبان و تشخيص عدم تعارض آنها با قانون اساسي برعهده همه اعضاي شوراي نگهبان است.
ـ نمايندگان مجلس بايد در نخستين جلسه مجلس به ترتيب زير سوگند ياد كنند و متن قسم‌نامه را امضاء كنند:
بسم‌الله الرحمن الرحيم.
«من در برابر قرآن مجيد به خداي قادر متعال سوگند ياد مي‌كنم و با تكيه بر شرف انساني خويش تعهد مي‌نمايم كه پاسدار حريم اسلامي و نگهبان دستاوردهاي انقلاب اسلامي ملت ايران و مباني جمهوري اسلامي باشم، وديعه‌اي را كه ملت به ما سپرده به عنوان امنيتي عادل پاسداري كنم و در انجام وظايف وكالت، امانت و تقوي را رعايت نمايم و همواره به استقلال و اعتلاي كشور و حفظ حقوق ملت و خدمت به مردم پاي‌بند باشم، از قانون اساسي دفاع كنم و در گفته‌ها و نوشته‌ها و اظهار نظرها استقلال كشور و آزادي مردم و تأمين مصالح آنها را مدنظر داشته باشم.»
نمايندگان اقليتهاي ديني اين سوگند را با ذكر كتاب آسماني خود ياد خواهند كرد.
ـ هيات رئيسه دائم مجلس مركب از رئيس و دو نايب رئيس و شش منشي و سه كارپرداز مي‌باشد و انتخاب آنها براي مدت يك سال خواهد بود.
ـ به منظور بررسي و اصلاح و تكميل لوايح دولت و طرح‌هاي قانوني كه نمايندگان و يا شوراهاي عالي استان‌ها بر طبق اصول 24 و 102 قانون اساسي به مجلس مي‌دهند به منظور تهيه و تمهيد طرح‌هاي لازم و انجام وظايف ديگري كه بر طبق قانون به عهده مجلس گذاشته شده است كميسيون‌هايي در مجلس تشكيل مي‌گردد.
ـ هر نماينده به جز رئيس مجلس ملزم است عضويت يكي از كميسيون‌هاي دائمي را كه براي آن انتخاب و تعيين مي‌شود بپذيرد و در صورت تمايل مي‌تواند در كميسيون‌هاي ديگر مجلس با حق اظهارنظر و بدون حق رأي شركت كند.
ـ در هر جلسه رسمي يك نفر از نمايندگان كه مطلب مهمي داشته باشد و بخواهد به استحضار مجلس برساند مي‌تواند تا يك ساعت قبل از شروع جلسه رسمي به عنوان نطق قبل از دستور در لوحه مخصوصي مشخصاً ثبت نام و مطالب خود را اظهار نمايد و دو نفر ديگر از نمايندگان به نوبت طبق ليستي كه با قيد قرعه مشخص شده است صحبت خواهند كرد. وقت هر كدام از نمايندگان براي نطق ده دقيقه است و مي‌تواند تمام يا حداقل سه دقيقه از حق خود را به يك نماينده ديگر واگذار نمايد.
ـ هر ماه گزارش‌كارهاي كميسيون‌ها به هيات رئيسه مجلس داده مي‌شود تا از طريق تكثير و نصب در تابلو به اطلاع نمايندگان برسد.
ـ در مواردي كه مجلس ضروري تشخيص دهد طبق اصل هفتاد و پنجم قانون اساسي اختيار وضع بعضي از قوانين را به كميسيون‌هاي خود تفويض مي‌نمايند.
ـ حداكثر مدت براي هر جلسه رسمي چهار ساعت است كه ممكن است يكسره و يا با فاصله تنفس باشد، مگر در موارد ضروري به تشخيص رئيس و تصويب مجلس، همچنين وقت دستور جلسات رسمي مجلس چنان تنظيم مي‌شود كه با اوقات اداي نماز برخورد نداشته باشد.
ـ مذاكرات كامل هر جلسه با مصوبات ضبط و ثبت مي‌شود و به انضمام اسامي غائبين و دير آمدگان آن جلسه و حتي‌الامكان قبل از انعقاد جلسه بعد بين نمايندگان توزيع مي‌شود.
ـ انعقاد رسمي جلسات و اعتبار اخذ راي، منوط به حضور حداقل دو سوم مجموع نمايندگان (180) نفر مي‌باشد و اكثريت مطلق آراء وقتي حاصل مي‌شود كه بيش از نصف نمايندگان صاحب راي حاضر، راي مثبت دهند مگر در مواردي كه قانون اساسي يا در آيين‌نامه به موجب قانون ديگر، نصاب ديگري تعيين شده باشد.
ـ براي ادامه مذاكرات، حضور حداقل مجموع نمايندگان (135 نفر) ضروري است.
ـ جلسات رسمي با تلاوت آياتي چند از قرآن مجيد كه حتي‌الامكان متناسب جلسه آن روز باشد آغاز خواهد شد.
ـ لايحه قانوني از طرف دولت به مجلس جهت تصويب پيشنهاد مي‌شود.
ـ طرح قانوني پيشنهادي است كه با امضاء حداقل 15 نفر از نمايندگان در مجلس به رئيس داده مي‌شود.
ـ به طور كلي تمام لوايح و طرح‌ها به استثناي لوايح و طرح‌هاي فوري و مربوط به بودجه و تفسير قوانين عادي و ساير مواردي كه در اين آيين‌نامه براي شور در آن مورد ترتيب خاص ديگري معين شده است دو شوري خواهد بود. فاصله دو شور حداقل بايد پنج روز باشد. ـ در شور اول گزارش كميسيون مربوط در خصوص لايحه يا طرح عادي در جلسه علني مطرح مي‌گردد و در رابطه با كليات طرح و لايحه مذاكره مي‌شود و در صورت تصويب با پيشنهادات كتبي نمايندگان كه تحويل هيات رئيسه شده است جهت بررسي به كميسيون مربوطه ارجاع مي‌شود.
ـ در شور دوم گزارش كميسيون در مجلس مطرح مي‌شود و پيشنهادات نمايندگاني كه در مهلت قانوني ارايه شده است مطرح مي‌گردد و پس از بحث و بررسي در جزئيات طرح و لايه براساس آئين‌نامه داخلي مجلس راي‌گيري به عمل مي‌آيد و پس از تصويب جزئيات و ماده واحده مصوبه از طريق رياست مجلس جهت اظهارنظر به شوراي نگهبان ارسال مي‌گردد.
ـ لوايح و طرح‌ها چهار قسم است عادي، يك فوريتي، دو فوريتي و سه فوريتي.
ـ لوايح و طرح‌هاي يك فوريتي آن است كه پس از تصويب فوريت به كميسيون ارجاع مي‌شود تا خارج از نوبت مورد بررسي قرار گيرد.
ـ طرح‌ها و لوايح دو فوريتي آن است كه پس از تصويب دو فوريت، بلافاصله به طبع و توزيع آن اقدام و 24 ساعت پس از توزيع در مجلس مطرح مي‌شود.
ـ لايحه و طرح سه فوريتي آن است كه وقتي سه فوريت آن به تصويب مجلس رسيد در همان جلسه وارد دستور مي‌گردد.
ـ اخطار راجع به منافي بودن لوايح و طرح‌ها با قانون اساسي كشور يا آيين‌نامه داخلي مجلس مقدم بر اظهارات ديگر است و مذاكرات در موضوع اصلي را متوقف مي‌كند و بايد با استناد به اصل يا ماده مربوطه حداكثر ظرف مدت 5 دقيقه به عمل آيد.
ـ اخذ راي در مجلس به پنج طريق انجام مي‌گيرد:
1ـ راي يا قيام وقعود
2ـ راي با كليد برقي
3ـ راي علني با ورقه
4ـ راي مخفي با ورقه
5 ـ راي مخفي با مهره
ـ كليه مصوبات مجلس رسماً به شوراي نگهبان فرستاده مي‌شود در صورتي كه ظرف 10 روز پس از ابلاغ يا پس از انقضاء مدت تمديد ده روز مذكور در اصل 95 قانون اساسي، شوراي نگهبان مخالفت خود را اعلام نكرد طبق اصل 94 قانون اساسي مصوبات از طرف مجلس جهت امضاء به دفتر رياست جمهوري ابلاغ مي‌شود.
خبرنگاران جرايد و صداوسيما با داشتن كارت مخصوص مي‌توانند محل مخصوص حضور يافته و ناظر مذاكرات جلسه علني باشند. در جلسات علني مجلس تماشاچيان مي‌توانند حضور داشته باشند و در مدت حضور در جلسه بايد سكوت را رعايت نموده و از هرگونه ابراز احساسات خودداري نمايند.
ـ نمايندگان مجلس شوراي اسلامي علاوه بر حضور در حوزه‌هاي انتخابيه در ايام تعطيلي، در دفاتر استاني ملاقات مردم با نمايندگان نيز در ساعت‌هاي مشخصي كه توسط روابط عمومي از رسانه‌هاي گروهي اعلام مي‌شود با موكلين بدون تشريفات خاصي ملاقات مي‌نمايند.
ـ ضمن اينكه كليه مكاتبات مردم با نمايندگان توسط دبيرخانه مستقيماً در اختيار نمايندگان قرار مي‌گيرد كليه نامه‌هايي كه حاوي پيشنهاد و طرح و انتقاد در رابطه با مسايل مطروحه در مجلس مي‌باشد از طريق روابط عمومي در اختيار كميسيون‌ها، نمايندگان و مسئولين ذي‌ربط قرار مي‌گيرد.
ـ مجلس شوراي اسلامي داراي دو كتابخانه است كه از كتابخانه‌هاي معتبر كشور مي‌باشند و كتب نفيس و اسناد تاريخي منحصر به فردي در آنها نگهداري مي‌شود.
ـ مشروع مذاكرات مجلس شوراي اسلامي، همچنين كليه قوانين مصوب توسط روزنامه رسمي كشور منتشر و در اختيار عموم قرار مي‌گيرد.
ـ اولين دوره مجلس شوراي اسلامي در هفتم خردادماه سال 1359 با پيام رهبر كبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) افتتاح شد.
ـ اولين انتخابات مجلس شوراي اسلامي در روز جمعه مورخ 24/12/1358 برگزار گرديد.
ـ مجلس شوراي اسلامي در تاريخ بيست‌وسوم تيرماه سال 1372 با تصويب ماده واحده‌‌اي روز دهم آذرماه سالروز شهادت مجتهد مجاهد و سياستمدار متعهد آيت‌الله سيد حسن مدرس را به عنوان روز مجلس نام‌گذاري كرد.
وظايف نظارتي مجلس شوراي اسلامي
ـ لوايح قانوني پس از تصويب هيات وزيران به مجلس تقديم مي‌شود و طرح‌هاي قانوني به پيشنهاد حداقل پانزده نفر از نمايندگان، در مجلس شوراي اسلامي قابل طرح است.
ـ عهدنامه‌ها، مقاوله‌نامه‌ها، قراردادها و موافقت‌نامه‌هاي بين‌المللي بايد به تصويب مجلس شوراي اسلامي برسد.
ـ گرفتن و دادن وام و يا كمك‌هاي بدون عوض داخلي و خارجي از طرف دولت بايد با تصويب مجلس شوراي اسلامي باشد.
ـ هر نماينده در برابر تمام ملت مسئول است و حق دارد در همه مسايل داخلي و خارجي كشور اظهار نظر نمايد.
ـ نمايندگان مجلس در مقام ايفاي وظايف نمايندگي در اظهارنظر و راي خود كاملاً آزادند و نمي‌توان آنها را به سبب نظراتي كه در مجلس اظهار كرده‌اند يا آرايي كه در مقام ايفاي وظايف نمايندگي خود داده‌اند تعقيب يا توقيف كرد.
ـ رئيس جمهور براي هيات وزيران پس از تشكيل و پيش از هر اقدام ديگر بايد از مجلس رأي اعتماد بگيرد.
ـ در هر مورد كه حداقل يك چهارم كل نمايندگان مجلس شوراي اسلامي از رئيس جمهور و يا هر يك از نمايندگان از وزير مسئول، درباره يكي از وظايف آنان سئوال كنند، رئيس جمهور يا وزير موظف است در مجلس حاضر شود و به سوال جواب دهد.
ـ نمايندگان مجلس شوراي اسلامي مي‌توانند در مواردي كه لازم مي‌دانند هيات وزيران يا هر يك از وزرا را استيضاح كنند. استيضاح وقتي قابل طرح در مجلس است كه با امضاي حداقل ده نفر از نمايندگان به مجلس تقديم شود.
ـ اگر مجلس به هيات وزيران و يا وزيران مورد استيضاح راي اعتماد نداد، هيات وزيران يا وزير مورد استيضاح عزل مي‌شود.
ـ در صورتي كه حداقل يك سوم از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي رئيس جمهور را در مقام اجراي وظايف مديريت قوه مجريه و اداره امور اجرايي كشور مورد استيضاح قرار دهند، رئيس جمهور بايد ظرف مدت يك ماه پس از طرح آن در مجلس حاضر شود و در خصوص مسايل مطرح شده توضيحات كافي بدهد. در صورتي كه پس از بيانات نمايندگان مخالف و موافق و پاسخ رئيس جمهور، اكثريت دو سوم كل نمايندگان به عدم كفايت رئيس جمهور رأي دادند مراتب جهت اجراي بند 10 اصل يكصد و دهم به اطلاع رهبري مي‌رسد.
ـ هر كس شكايتي از طرز كار مجلس يا قوه مجريه يا قضاييه داشته باشد، مي‌تواند شكايت خود را كتباً به مجلس شوراي اسلامي عرضه كند. مجلس موظف است به اين شكايت رسيدگي كند و پاسخ كافي دهد و در مواردي كه شكايت به قوه مجريه يا قوه قضاييه مربوط است رسيدگي و پاسخ كافي دهد و پاسخ كافي از آنها بخواهد و در مدت متناسب نتيجه را اعلام نمايد و در موردي كه مربوط به عموم باشد به اطلاع عامه برساند
شرايط انتخابات دوره هشتم مجلس:
دوره نمايندگي مجلس شوراي اسلامي چهار سال و دوره نمايندگي نمايندگان نيز همزمان با دوره مجلس شوراي اسلامي است. پس اگر نماينده‌اي از طريق انتخابات ميان دوره‌اي به نمايندگي انتخاب شود، مدت نمايندگي او محدود به پايان دوره مجلس خواهد بود.
مجلس شوراي اسلامي تعطيل‌بردار نيست و به همين منظور، انتخابات هر دوره بايد پيش از پايان دوره قبل برگزار شود به طوري كه كشور در هيچ زماني بدون مجلس نباشد. بنابراين هيچ عاملي نمي‌تواند مانع انتخابات و تشكيل مجلس گردد، مگر جنگ و اشغال نظامي كشور كه در اين صورت با پيشنهاد رئيس جمهور و تصويب 23 نماينده و تاييد شوراي نگهبان، انتخابات مناطق اشغال شده يا تمام كشور براي مدت معيني متوقف مي‌شود. در اين صورت، مجلس سابق به كار خود ادامه خواهد داد.

1ـ شرايط رأي‌دهندگان

1ـ سن رأي‌دهندگان: سن رأي دادن براي انتخابات 18 سال تمام است.
2ـ شرايط لازم براي داوطلب شدن: شرايط لازم جهت كانديداتوري، تابعيت كشور جمهوري اسلامي ايران و اعتقاد به نظام جمهوري اسلامي ايران، ابراز وفاداري به قانون اساسي، داشتن مدرك فوق‌ليسانس يا معادل آن و يا اشخاصي كه در يك دوره نمايندگي مجلس بوده‌اند، نداشتن سوء شهرت و سلامت جسمي و دارا بودن حداقل 30 سال و حداكثر 75 سال سن.
داوطلبين بايد 6 ماه قبل از ثبت نام از شغلي كه در آن مشغول به كار بوده‌اند استعفا داده باشند.
3ـ زمان برگزاري انتخابات
انتخابات هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي در روز جمعه 24 اسفند ماه سال 86 همزمان با سراسر كشور در 6 حوزه انتخاباتي و در 10 شهرستان و 37 بخش و 1351 شعبه ثابت و سيار پيش‌بيني شده، برگزار مي‌شود.
4ـ زمان ثبت نام داوطلبين:
داوطلبيني كه شرايط لازم ثبت نام را دارند مي‌توانند از طريق سايت وزارت كشور اطلاعات لازم ثبت نام را كسب كرده و پس از تكميل مدارك لازم با مراجعه به فرمانداريها و 6 حوزه انتخابات از 15 ديماه به مدت 7 روز ثبت نام به عمل آورند.

5 ـ زمان تبليغات داوطلبين:
زمان مجاز براي تبليغ، 8 روز قبل از اخذ راي تا 24 ساعت قبل از شروع انتخابات مي‌باشد. كانديداها پس از تاييد صلاحيت اجازه انتشار تبليغات را دارند. تبليغات آنها نبايد به در و ديوارها باشد و فقط مي‌توانند درب ستادهايشان تبليغات خود را داشته باشند.

6 ـ نحوه شمارش آراء:
انتخابات دوره هشتم به صورت رايانه‌اي انجام خواهد پذيرفت و در شهرستانهايي كه بيش از 3 نماينده دارند 6 مرحله انتخاباتي آنان كاملاً به صورت رايانه‌اي مي‌باشد و در شهرها و بخش‌هايي كه كمتر از 3 نماينده دارند مرحله ثبت نام و استعلام و تاييد به صورت رايانه‌اي صورت مي‌پذيرد.
نرم‌افزار انتخابات رايانه‌اي شامل برنامه اجرايي، مستندات و source نرم‌افزار طبق توافق تحويل شوراي محترم نگهبان شده است

تبليغات و اخلاق انتخاباتي
فضاي كشور به تدريج حال و هواي انتخابات به خود مي‌گيرد. جناح‌ها، احزاب، رسانه‌ها و شخصيت‌ها با توجه به برنامه، اهداف و امكانات بالقوه خويش در جهت نيل به هدف و رسيدن به موفقيت حداكثري گام برمي‌دارند. تبليغات امروزه به عنوان يكي از موضوعات مهم مطالعات بين‌رشته‌اي مورد توجه كنشگران سياسي مي‌باشد.
نكته‌اي كه بايد مورد عنايت قرار گيرد اين است كه تبليغات در خلق فرهنگ جديد تاثير فراواني دارد و نشانگر تفاوت‌هاي فرهنگي صاحبان تبليغ مي‌باشد.
تبليغات انتخاباتي صرفاً بر «گيرندگان» تكيه مي‌كند و از عوامل و امكانات مختلف براي نيل به هدف بهره‌ مي‌گيرد و بهره‌گيري از هر كدام از عوامل تاثيرات خود را به همراه دارد. ممكن است يك برنامه تبليغاتي از طرق مختلف براي نيل به هدف بهره گيرد. ممكن است برخي احزاب يا جناح‌ها براي تبليغات از يك هنرپيشه يا ورزشكار براي حضور در گردهمايي انتخاباتي بهره گيرد يا اينكه در تركيب اعضاي مورد حمايت از يك ورزشكار يا هنرپيشه يا... استفاده كند.
قانع كردن مخاطبين تنها نقش تبليغات نيست، بلكه ممكن است اهداف ديگري از قبيل ايجاد نگراني و گمراهي عليه رقيب را دنبال كنند. يكي از شيوه‌ها مي‌تواند اين باشد كه به صورت غيرمستقيم و تلويحي بر اين موضوع تاكيد شود كه حاكميت اين گروه يا پيروزي آن شخص، رفاه و آرامش و پيشرفت كشور را به كلي مخدوش خواهد كرد كه نمونه‌هاي اين رويكرد را در انتخابات‌هاي گذشته شاهد بوديم.
تبليغ از هر نوعي كه باشد به هر حال يك مقوله ارتباطي است و همه آحاد جامعه به ويژه مديران جامعه، سياستمداران، مبلغان و ساير دست‌اندركاران رسانه‌هاي جمعي و بالاخره همه كساني كه به گونه‌اي مستقيم يا غيرمستقيم با مخاطبان خاص و عام سروكار دارند، مايلند در حد مطلوبي از اين ارتباط و مقوله روانشناختي و فنون آن براي متقاعدسازي مخاطب و تغيير نگرش او بهره گيرند.
متخصصين تبليغاتي از يك سو با استفاده از رسانه‌هاي ارتباط جمعي و از سوي ديگر با بهره‌گيري از فنون متقاعدسازي مي‌توانند بر افكار عمومي يا بر نظرات گروه‌هاي اجتماعي مسلط شده و آنها را به نفع هدف‌هاي خود جهت دهند و با بهره‌گيري صحيح و اصولي از مباني علمي تبليغات رسانه‌ها مي‌توانند نيرومندترين افراد را ضعيف جلوه دهند يا بالعكس.
اين قدرت و سلطه اگر با اخلاق و التزام به قواعد مذهبي همراه نباشد به همان اندازه كه مي‌توانست مفيد باشد، مضر و مهلك خواهد بود. به لحاظ مناقشات عديده و طولاني شدن بحث نكاتي را مبتني بر فهم عمومي در اين خصوص ذكر مي‌كنيم.

ـ نمايندگي و بار امانت
انتخابات فرايندي است كه براي برگزيدن وكلاي ملت در اركان حكومتي بكار برده مي‌شود. انتخابات يك تفويض اختيار و سپردن امانت است. امانتي كه تك تك افراد ملت از انجام آن ناتوانند و از اينرو به دست افرادي مي‌سپارند كه حافظ آن بوده و آن را به درستي ادا نمايند. متاسفانه در جامعه امروزي احساس تكليف تنها به معناي پذيرش فلان مسئوليت و قرار گرفتن در فلان مقام تعبير و تفسير مي‌شود.
منظور آن نيست كه از پذيرش مسئوليت‌هاي اجتماعي و سياسي طفره رفته و سرباز زنيم بلكه منظور آنست كه در همان مسئوليتي كه بايد باشيم قرار گيريم، بدان قانع باشيم و براي غير آن دست و پا نزنيم زيرا معناي احساس تكليف واقعي آنست كه در همان مسئوليتي كه شايسته و برازنده جميع جهات و خصايص و استعدادهاي ماست قرار گيريم و به خوبي در همان پست و مقام تلاش و تكاپو كنيم تا راه را بر تصدي‌گري انسانهاي شايسته ديگر نبنديم.

ـ وعده‌هاي بيجا
معمولاً در جريان انتخابات، نامزهاي انتخاباتي، برنامه‌ها، ايده‌ها و اهداف خود را براي مردم بيان مي‌كنند تا آنان نيز با شناخت و آگاهي به انتخاب نماينده مورد نظر خود بپردازند. اين شيوه با همه محاسني كه دارد و كتمان‌پذير هم نيست، به ابزاري براي وعده‌دادن‌هاي بي‌پايه و اساس به مردم تبديل شده و جايگاه اصلي خود را از دست داده است.
بسياري از افراد در جريان تبليغات انتخاباتي به بيان مواردي مي‌پردازند كه چه بسا از حيطه اختيار و نفوذ آنان خارج است. قانون معيار و ميزان صلاحيت نهادها و دولتمردان است و هر كس اعم از نماينده، رئيس جمهور، وزير و... حدود صلاحيت و اختياراتي دارد كه كم و زياد شدني نيست. از اينرو دادن وعده‌هاي دروغين به مردم كه مطمئناً به عملي نشدن آنها مي‌انجامد، نه تنها از نظر اخلاقي مذموم و ناپسند مي‌باشد بلكه از نقطه نظر اطمينان مردم به حكومت باعث سلب اطمينان آنان شده و براي دوره‌هاي بعد از نقطه نظر كشاندن مردم به پاي صندوقهاي راي تاثير منفي خواهد داشت.

ـ تخريب ديگران؛ نردبان ترقي
برخي از افراد با تخريب وجهه ديگران و كريه جلوه دادن خوبيها و فضايل انسانهاي ديگر براي خود نردبان ترقي مي‌سازند. ايشان انسانهاي ناتوان و دون همتي هستند كه خود از صلاحيت و لياقت شخصي برخوردار نبوده و از فضايل اخلاقي بويي نبرده‌اند. زيرا كسي كه به صفات نيكو آراسته است، براي در نظر آمدن و جلب توجه ديگران احتياجي به تخريب و تهمت و... ندارد. از اينرو نبايد به بهانه نقد برنامه‌ها و... به سخن گفتن‌هاي غير مسئولانه در خصوص افراد اقدام كرد.

ـ گفتن حقيقت‌ها و در نظر گرفتن مصالح
ممكن است حرف و حديث و شعاري در ميان مردم جاي خود را باز كرده و به مزاق عامه خوش بيايد ولي به نظر دقيق و كاشناسانه از امور غيرضرور و مخالف مصالح كشور جلوه كند. نماينده خوب و متعهد آن است كه با طرح مشكلات واقعي مردم و ارايه راه حل براي آنها افكار مردم را متوجه خود كند نه اينكه همانند يك عوام الناس، جوزده شده و او نيز همان بگويد كه در بوق و كرناست. ضمن آنكه بهره‌برداري از احساسات پاك و بي‌غل و غش قشرهاي مختلف مردم، مخصوصاً جوانان، مطلبي نيست كه نادرستي آن محتاج دليل و برهان باشد.

ـ نيت خير
مسلماً بسياري از برنامه‌ها و استراتژيها به واسطه علل و عوامل مختلف جامه عمل نپوشيده و محقق نخواهد شد، اما آنچه در اين ميان حايز اهميت است؛ آن است كه نمايندگان با نيت خير و براي رضاي خدا و خدمت به مردم و اهداف انقلاب پا به عرصه انتخابات گذارند. به واقع ميان آن كس كه براي مقاصد متعالي فوق نامزد انتخابات شده و آنكس كه به فكر اشباع و ارضاء نفسانيات خود و تحقق بخشيدن به اهداف حزبي و باندي خويش است تفاوت زيادي هست و عملكرد و موضعگيري و احساس مسئوليت آندو نيز به تبع چنين نيتي متفاوت خواهد بود.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:17 PM
حقوق مدنی [ رضا وشاحی ]
مقدمه
حقوق مدنی1 از مهمترین مفاهیم حقوقی است. واژه هایی چون حرکت های حقوق مدنی، جنبش های مدنی، فعالان حقوق مدنی و... امروزه بسیار مورد استفاده قرار می گیرند. در روزنامه، کتاب ها و سخنرانی ها به آنها بسیار اشاره می شود. در پاره ای از کشورها، مثل آمریکا بخش مهمی از تاریخ معاصر آنان با این کلمه پیوند خورده است. بسیاری از قانون اساسی کشورها به عنوان حقوق مدنی هم شناخته می شوند. سازمان های حقوق بشر بر حق برخورداری از حقوق مدنی تاکید می کنند. در این مقاله تلاش می شود این مفهوم و کاربرد آن در وضعیت امروز ایران بررسی شود.

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume48/1197_text_more.jpg


مفهوم حقوق مدنی
برای تعریف حقوق مدنی باید با یک تعریف مهم دیگر در جامعه شناسی آشنا شویم. و آن مفهوم "قرارداد اجتماعی" است. بعضی بحث کرده اند که مفهوم قرارداد اجتماعی برای اولین بار در آثار اپیکور2، فیلسوف یونانی قرن سوم و چهارم قبل از میلاد، اشاره شده است: "عدالت، از قرار داد عدم آسیب به دیگری نشات می گیرد"3

اولین فیلسوف مدرنی که بر روی این مفهوم کار کرده است، توماس هابز4 می باشد. در کتاب مشهور خود لوی یاتان منتشر در سال1651 5، که به معنای غول یا هیولا است و نام جانوری در کتاب مقدس می باشد، به این مفهوم پرداخته است. منظور هابز هم از این نامگذاری این بود که یک حکومت غول پیکر از اجزای مفرد بسیاری در جامعه تشکیل شده است و ساختار این حکومت و نحوه تعامل حکومت و جامعه است که مهم می باشد. هابز قرار داد اجتماعی را حقوق فردی می داند که حکومت می بایست علاوه بر حق دفاع از شهروندان، به رسمیت بشناسد. توماس هابز حق شورش بر علیه قرار داد اجتماعی را نفی می کرد. این مفهوم بعدا توسط ژان ژاک روسو و جان لاک به قرار داد اجتماعی اضافه شد.

ژان ژاک روسو6 در اثر بسیار مهم خود با نام "قرارداد اجتماعی یا مبانی حقوق ----------"7 ، نظریه حاکمیت مشروع8 را مطرح می کند و از دموکراسی غیر مستقیم، بر اساس نظریه قرار داد اجتماعی، پشتیبانی می کند.

"قرار داد اجتماعی را می توان به این شکل مطرح کرد: هر کدام از ما تمام قدرت خویش را در اختیار یک قدرت کلی(حکومت) قرار می دهد و در مقایسه با بدن، همه ما امتیاز خاص فردی اعضای بدن را دارا خواهیم بود."9

پیر ژوزف برودون10 که یک آنارشیست بود و اصولاٌ اولین کسی بود که این اصطلاح را برخود گذاشت، بر خلاف ژان ژاک روسو، نظریه قرار داد اجتماعی را نه بر اساس قدرت جمع، بلکه به عنوان قدرت و حقوق فرد، در ارتباط با فرد دیگر، مطرح می کند.

"قرار داد اجتماعی در واقع چیست؟ یک قرار داد بین حکومت ها و شهروندان؟ نه این طور نیست. اگر این را بپذیریم ادامه دهنده نظریه روسو خواهد بود. قرار داد اجتماعی قرار دادی است بین یک فرد و فرد دیگر، همان چیزی که جامعه را می سازد" 11

جان راولز12در کتاب تئوری عدالت13 ، بر اساس تئوری بازی در علم ریاضیات، عدالت را آن چیزی می داند که افراد مسایل شخصی را کنار گداشته و به یک اشتراک همگانی دست یافته باشند.

فیلیپ پتیت14 در کتاب خود به عنوان تئوری آزادی و حکومت15 ، قرار داد اجتماعی را مفهومی می داند که یک طرفش حقوق حکومت است و دیگر طرف آن حقوق مردم. و هردو نسبت به هم حقوقی دارند. فیلیپ پتیت بر این نظر اصرار می ورزد که کار حکومت نگهبانی از آزادی است و حکومت های استبدادی اصولا حکومت نیستند.

براساس آنچه در بالا گفته شد حقوق مدنی را می توان حقوقی بر اساس قرار داد اجتماعی تعریف نمود.

درجه بندی حقوق
آقای کارل وازاک، استاد حقوق از کشور چکسلواکی، که بعد از اشغال شوروی، در فرانسه ساکن شده بود، در سال 1979 پیشنهاد کرد که حقوق بر اساس اهمیت آنها به سه درجه تقسیم شوند. این تعریف به شکل بین المللی پذیرفته شد و امروزه بکار می رود.

حقوق مدنی از لحاظ درجه بندی، همانند حقوق بشر، از حقوق درجه اول محسوب می شود.حقوقی مانند حق کار، داشتن خانه، حق بهداشت، از حقوق درجه دوم هستند. و حقوقی چون حقوق جمعی مانند حق تعیین سرنوشت و حق محیط زیست از حقوق درجه سوم هستند.16


فرق حقوق مدنی با حقوق بشر
فرق حقوق مدنی با حقوق بشر یا حقوق طبیعی در این نکته است که حقوق بشر همراه با تولد یک انسان با او به وجود می آید و طبیعی است17 ، ولی حقوق مدنی بر اساس توافق یک ملت است و حقوق بشر همچنین جهانی است ولی حقوق مدنی با ساکنین یک محدوده سرزمینی معنا دارد. حقوق بشر یک قرار داد اجتماعی نیستند. به منطقه خاصی هم مربوط نمی شوند.

البته این به این معنی نیست که مفهوم حقوق مدنی جهانی نیست. حقوق مدنی جهانی است ولی به شکل جغرافیایی تعریف می شود. یعنی اینکه به شکل جهانی چنین مفهومی پذیرفته شده است ولی تعاریف منطقه ای دارد. مهمترین اتفاقیه بین المللی در مورد حقوق مدنی جهانی در سال 1966 بر اساس بیانیه حقوق بشر سازمان ملل نوشته شد . 18

قوانین حقوق مدنی می توانند نوشته شده باشند، یا از قوانین کشور دیگری اقتباس بشوند و یا از رسوماتی نتیجه شده باشند.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:19 PM
لویتان همیشه حاضر - نقش دولت در سرمايه اجتماعي [ سمیه افشار ]

در جامعه ایی که سرمایه اجتماعی آن رو به کاهش می رود عدم اعتماد به یکدیگرنیز در تمامی عرصه های جامعه پدیدار می شود.

سرمایه اجتماعی امری نیست که با چند روز تلاش حاصل شود. بلکه سرمایه اجتماعی حاصل تلاش بنیادی در تمام عرصه های جامعه است که در دراز مدت اثر خود را نشان می دهد.

اعتماد متقابل ثمره آموزشی است که فرد در طول دوران جامعه پذیری خود بدست می آورد و عدم سوء استفاده از این اعتماد نیز درهمین دوران نهادینه می شود. مسیر جامعه ایی که به افزایش سرمایه اجتماعی خود توجه نشان می دهد و ارکان و ابعاد آن برایش ارزشمند است با مسیر جامعه ایی که به غنی شدن این نوع سرمایه توجهی نشان نمی دهد متفاوت است.

عدم اعتماد به نفس و عدم اعتماد به همنوع نیزدرجریان جامعه پذیری و با توجه به شرایط جامعه شکل می گیرد. جامعه ایی که مبنای کار خود را بر تقویت حس اعتماد متقابل

پایه ریزی می کند باعث افزایش و یا حتی بوجود آمدن این حس در میان تمام افراد جامعه

می شود.

"بی اعتمادی پدیده ایی روانشناختی است که فرد اطمینان به خود را ازدست می دهد. این روند ازنقطه نظر کلان به بی اعتمادی در سطوح ملی می رسد، پدیده بی اعتمادی توان حرکت و خلاقیت را ازفرد می گیرد و او را به موجودی بی تحرک و خنثی تبدیل می کند."*

بروز تقلبها، کلاه برداری ها و عدم مسئولیت پذیری در انجام کار و ... همه و همه به عدم پرورش اعتماد متقابل در جامعه مرتبط است. وقتی همیشه با حضور یک لویتان( اين مفهوم از جمله مفاهيم و كلمات هابز فيلسوف بزرگ قرن 16 است) کارها به خوبی انجام می پذیرد و حتما باید ناظر و بازرسی وجود داشته باشد تا کارها به سرانجام رسند مسلم است که

با عدم حضور لویتان هیچ کاری نتیجه مطلوب را نخواهد داد و فقط ترس از لویتان قدرتمند است که افراد را مجبور به پذیرش مسئولیتها و تعهدات می کند. حضور این لویتان در همان اوایل کودکی اثر نا مطلوب خود را بر خود آگاه و نا خود آگاه کودک

می گذارد و با رشد فرد این حضورپررنگ تر شده و ثبات می یابد.در اینصورت تا مجبور به انجام کاری نشویم آن را انجام نخواهیم داد و تا حضور فردی قدرتمند رااحساس نکنیم کارها به خوبی صورت نخواهند پذیرفت.

دردوران مدرسه تا حضورمعلم درکلاس احساس می شود، دانش آموزان به موقع حضور

می یابند و با حضورهمین لویتان است که ترس ازتقلب و لو رفتن بروزمی یابد.

درعرصه های دیگرجامعه نیز شاهد همین روند هستیم. اگررئیس حضورنداشته باشد و حضوراو به عنوان فردی که ازهمه چیز با خبرمی شود احساس نشود، کارمندان درحضور

به موقع و انجام کارها به راحتی تعلل می کنند. این روند درتمام مراتب شغلی متصوراست. اگر مدیروناظم برکارمعلمان نظارت نکنند، معلمان نیز به موقع سرکلاس حاضرنخواهند شد. گویی ا ین چرخه را پایانی نیست! دراینگونه جوامع است که حضور یک لویتان لازم

به نظر می رسد.

به طور حتم آموزش اعتماد متقابل و مسئولیت پذیری امری نیست که یک شبه محقق شود، بلکه باید با برنامه ریزی در نهادهای اصلی و گروههای نخستین (گروه نخستین کولی ) به این امر پرداخته شود. اگرکودک درخانواده خود که روابط مبتنی بر احساسات و عواطف است، یاد بگیرد درهر صورتی چه بازرس و مراقبی حضور داشته باشد، چه نداشته باشد، وظایف خود را به درستی انجام دهد درآینده نیز بدون حضور لویتان وظایف خود را به نحو احسن

به اتمام خواهد رسانید. دراینصورت در بسیاری ازمشاغل نیروهای مفید انسانی وقت خود را بیهوده تلف نمی کنند. بازرسان فقط جهت کنترل و بررسی نتیجه امورحضورمی یابند و معلمان فقط به آموزش می پردازند و رئیسان نگران کم کاری کارندان خود نخواهند بود.

هر چه نظارت سفت وسخت تر باشد نتیجه ایی معکوس در پی خواهد داشت.

اگر مبنای کاربراعتماد متقابل است، باید به نحوی رفتار کرد که فرد احساس عدم اعتماد به نفس نکند و طبق ضوابط آموزش داده شده وظایف خود را انجام دهد.

در تمام نهادها و قسمتهای اجرایی جهت جلوگیری از بروز سوء تفاهم در امور کاری باید آموزشهایی را برای کارمندان درنظر گرفت. حتی به نظر می رسد در مدارس نیزلازم است قبل از شروع سال تحصیلی نکات مهم را برای دانش آموزان و اولیاء آنها و همچنین برای معلمان متذکر شد و انتظارات خود را برای آنها مشخص کرد.

هر چند توصیف جامعه ایی با حس اعتماد به نفس و اعتماد متقابل در میان تمامی اقشار

یاد آورمدینه فاضله فارابی است و امکان تحقق این امردرتمام سطوح جامعه پذیرفتنی نیست. اما می توان درافزایش اعتماد اجتماعی که یکی از ارکان سرمایه اجتماعی است تلاش کرد.

به طورحتم نهادینه کردن ترس و اظطراب برعدم مسئولیت پذیری تاثیر گذاراست و رواج حس لزوم حضور لویتان باعث کاهش سرمایه اجتماعی می شود.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:21 PM
آموزش همگانی گامی به سوی دموکراسی [ سودابه قيصري ]

دموکراسی از اصطلاح یونانی دموکراتیا ریشه گرفته است که از دو قسمت دموس ( مردم ) و کراتوس ( حکومت) تشکیل شده است وبنا براین اساسا به معنای نظام ---------- است که در آن مردم و نه شاهان یا اشراف ، حموکت می کنند. ( گیدنز ، 1383 : 342 )

در این میان دیوید هلد معتقد است درباره هر جزیی از دموکراسی می توان سئوالاتی را مطرح ساخت که پاسخ های متفاوتی در زمان و مکان های گوناگون دارد که بر نوع دموکراسی و شکل آن تاثیر گذار خواهد بود.

پایداری یک نظام ---------- ، مستلزم حمایت شهرواندان است.در یک جامعه دموکراتیک حمایت تمامی شهروندان به تداوم آن کمک می کند و این تداوم جز از طریق قبول هنجار ها ، ارزش ها واهداف آن نظام میسر نمی باشد که در این میان نقش آموزش همگانی که خود از پیامد های دموکراسی است ، بارز است. گسترش آموزش و پرورش به منزله پیوند تنگاتنگ با تحقق دموکراتیک در جامعه است ، زیرا امکان دستیابی یه پایگاه های ---------- و اجتماعی افراد را از طریق احراز نقش های اکتسابی فراهم می سازد.
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume48/1201_text_more.jpg

آموزش و پرورش همگانی ، یک نظام اجتماعی است و کارکرد های آشکار و پنهان فراوانی دارد همانند تربیت افراد متخصص ، انتقال فرهنگ ، جامعه پذیری وشاید بتوان مهمترین کارکردش را " حفظ نظم اجتماعی " دانست و به اعتقاد دورکیم وظیفه آموزش و پرورش این است که فرد را به موجودی اجتماعی تبدیل کند که متناسب با نظام اجتماعی خاص زمان وجامعه خود باشد. در جامعه جدید و با توجه به همبستگی ارگانیکی موجود در این جوامع که بر مبنای تمایز و قرار داد هایی بین افراد جامعه و در جهت حفظ نظم جامعه به وجود آمده است، فرد نیاز دارد وفاق اخلاقی ، قانون و هنجار را بیاموزد تا به فرد اجتماعی تبدیل شود. اما آموزش و پرورش دارای کارکردهای ---------- نیز هست:
1- جامعه پذیری ---------- جوانان وآشنا سازی آنان با فرهنگ ----------.

2- گزینش ، جذب وآموزش رهبران و کارگزاران ----------.

3- ایجاد یگانگی ---------- در جامعه.

4- ایجاد زمینه برای تشکیل سازمان هایی که در جامعه نقش های ---------- ایفا می کنند.

( علاقه بند،1381 :126 )

از وظایف آموزش ---------- می توان به فرایند آگاه سازی مردم در گزینش و انتخاب نمایندگان ، رییس جمهور ، آگاه سازی از تصویب قوانین و.... اشاره کرد . برپایی یک انتخابات خوب ودرست در سایه یک نهاد آموزشی قوی و تقریبا مستقل از دولت است که بتواند شهروندانی آشنا با حقوق ، نقش و وظایف خویش پرورش دهد.

بوردیو به عنوان یکی مارکسیست ، که جامعه شناسی اش رادیکال و مبتنی بر روابط سلطه است ، آموزش و پرورش همگانی را به عنوان عامل حفظ روابط طبقاتی می داند. به زعم بوردیو ، نظام آموزش مجانی در جوامع معاصر ، یکی از عواملی است که باعث پنهان ماندن تضاد واقعی میان جوانان طبقات مختلف شده است. زیرا این نظام همگانی فرزندان همه ی اقشار جامعه را در کنار هم جمع می کند ولی جوانان طبقات بالا را برای احراز مشاغل سطح بالا و جوانان طبقات پایین رابرای کسب توانمندی های اقتصادی یک بزرگسال و نیز " به رسمیت " شناخته شدن آماده می کند ؛ بدین ترتیب آموزس همگانی به نوعی بازتولید اجتماعی می زند که به برقراری روابط طبقاتی کمک می کند و به طبقات پایین می فهماند که نظام آموزشی به عنوان ابزار بازتولید امتیازات اجتماعی مشارکت دارد نه یک نهاد مستقل برای رسیدن به آرمان های آموزشی و حذف نابرابری طبقاتی.( قاضی زاده و توکل، 1385 : 111-109 )

با توجه به تایید نظریات بوردیو در مورد" بازتولید فرهنگی" در جوامع معاصر ، این را نیز باید در نظر گرفت که آموزش شهروندی ، آشنایی با قوانین مدنی و ... در مدارس به فرزندان همه اقشار آموزش داده می شود و افراد جامعه با این مفاهیم در کودکی آشنا می شوند و پایه اموزش دموکراتیک در همین سال هاست.

در ایران قبل از آموزش و پرورش بیشتر مخصوص طبقه مرفه بود اما با مشروطه و پدید آمدن جرقه های جامعه مدنی و برابری همه افراد ، صدور و تدوین قانون اساسی و متمم ان در سال های 1285 و 1286 هجری شمسی ، زمینه نضج نظام آموزش و پرورش را میسر نمود. ( علاقه بند، 1381 : 64 )

ایران کشوری در حال گذر است و اموزش یکی از ارکان های مهم و حیاتی در رشد جامعه است و برای بهره برداری هر چه بیشتر از افراد و امکان بروز خلاقیت و نو آوری در عرصه های مختلف به نظام دموکراتیکی نیاز دارد که شانس های برابری در دستیابی به پایگاه های بالا رابرای همه افراد جامعه فراهم سازد.با توجه به سیر قوانین آموزش و پرورش درایران چهار اصل کلی قابل رویت است :
1-دولت ، مسئولیت کنترل وادراه تمام سطوح آموزشی را عهده دار است.

2-تاسیس مدارس در شهر و روستا بر عهده دولت است.

3-استخدام و تربیت معلم، و تدیون و تصویب برنامه های آموزشی از وظایف دولت است.

4- آموزش و پرورش ابتدای اجباری و رایگان است.

اما با خاطر نشان کردن این نکته که آموزش در ایران و الگوی آموزشی ما یک الگوی تقلیدی است که و ساختار و ---------- آموزشی ما اقتباسی از الگوهای غربی و نا برخاسته از نیاز و ضرورت های درونی است و با اینکه هدف های ابتدایی این آموزش ، گسترش سواد ، روشنگری عامه مردم ، رسیدن به برابری و... بود اما در عمل به دلایلی که ذکر شد از رسیدن به اهداف خود باز ماند .
بورديو مسائل نسل ها را در چارچوب طبقات و نظام هاي آموزشي بررسي مي كندو با توجه به مطالعات خود به نتايج ارزشمندي دست پيدا مي كند. وي تبعات اين بازتوليد امتيازات طبقاتي در نظام آموزشي ِ دموكراتيزه شده رابه طور اجمالي موارد ذيل مي داند:
- آموزش ، آگاهي ، نظام مطالبات و شكاف نسلي در امكانات
· موقعيت اجتماعي بنيا ن تعارضات نسلي
· منافع نسلي و تنش هاي بين نسلي
· تضاد منافع نسلي و تحول اجتماعي

( قاضی زاده و توکل ، 1385 :108 )

در جامعه دموکراتیک ، آموزش و نظام دموکراتیک در تعامل و بازسازی مداوم یکدیگر اند و نهاد آموزشی به عنوان نهادی تقریبا مستقل به حفظ و بازتولید دموکراسی کمک می کند و نظام ---------- دموکراتیک که توسط افرادی که در این نظام اموزشی تربیت شده اند ، خط مشی هایی را برای نهاد آموزشی فراهم می سازد و واضح است که استقلال کامل این دو را در عمل نمی توان متصور شد اما باید استقلال نهاد آموزشی تا حدودی حفظ شود که به آزادی بیان ، عقیده و... افراد خدشه ای وارد نسازد.

بورديو برخورداري يا محروميت از امكانات و فرصت هاي موجود اقتصادي ، اجتماعي و سياسي را ريشه شكاف نسل ها مي داند. يعني مسئله اصلي بين نسل ها ، توزيع نابرابر سرمايه هاي مختلف به ويژه در دو حوزه قدرت وثروت ، بين نسل ها در ميدان هاي مختلف است كه سر منشا تعارضات مشاهده شده ي ديگر از جمله تعارضات فرهنگي ميان انهاست.

( توكل وقاضي نژاد ، 1385 : 120 )

این تضاد بین منافع هم بین نسل ها و هم در بین یک نسل و در طبقات مختلف قابل ملاحظه است که در سطح زیر بنایی جامعه مورد بررسی قرار می گیرد و تداوم ان به کشکمش در عرصه های مختلف اجتماعی ،سیاسی و فرهنگی می انجامد.

در نظام اموزشی ما میان انتظارات تحصیل کردگان و فرصت های شغلی آنان در جامعه شکافی دیده می شود که به تعارض میان آموخته ها و واقعیت های جامعه می انجامد و در نتیجه سرخوردگی و تضاد ارزش در فرد ایجاد می شود که این با اصول آموزش دموکراتیک که به ایجاد شانس های برابر برای تمامی افراد است ، اختلاف دارد وبرای رسیدن به جامعه دموکراتیک ناگزیر از کاهش این شکاف ها وافزایش منطقه ای کردن اموزش و پروش که به مشارکت مردمی در آموزش و عدم تمرکز در فرایند تربیت وآموزش می انجامد ، هستیم.

در فرایند منطقه ای کردن آموزش و پرورش ، از فرصت ها واستعداد های بیشتری در امر آموزش استفاده می شود و به نوبه خود آموزش متکثر را جایگزین یک آموزش متمرکز می سازد ؛ آموزش غیر متمرکز پیش زمینه و بستر مناسبی برای تحقق رمان ها و اهداف دموکراسی است.



منابع :

*گیدنز ، آنتونی .1383.جامعه شناسی. منوچهر صبوری (مترجم). تهران: نشر نی.

*توکل ، محمد و مریم قاضی زاده . 1385 ." شکاف نسلی در رویکرد های کلان جامعه شناختی: بررسی و نقد رهیافت های نسل تاریخی و تضاد با تاکید بر نظریات مانهایم و بوردیو" . نامه علوم اجتماعی. شماره 27. 95-122)

*علاقه بند ، علی. 1381. جامعه شناسی آموزش و پرورش .تهران: روان.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:21 PM
حيات سياسي، حيات اجتماعي و زندگي روزمره [ محمد الياس قنبري؛ كارشناس ارشد مطالعات فرهنگي ]
مي توان كنشگران را بر حسب فعاليت سياسي به سه دسته : كنشگران حرفه اي سياست، كنشگران آماتور سياست و بي خبران و منفعلان عرصه سياست تقسيم بندي نمود. كنشگران حرفه اي سياست، در واقع بازيگراني هستند كه شغل و حرفه آنها سياست ورزي است و همواره در وسط ميادين سياسي در حال عرض اندام هستند. كنشگران آماتور را مي توان تماشاچياني دانست كه در كنار ميدان سياسي در حال نظاره و تشويق كنشگران حرفه اي هستند و دسته سوم نيز خارج از ميادين سياسي به زندگي روزمره خود مشغول اند.
دو گروه اول علاوه بر زندگي روزمره خود، نوعي حيات سياسي را نيز تجربه مي كنند اما نكته اي كه در اين ميان مي تواند جالب باشد رابطه ميان حيات سياسي و زندگي روزمره افراد است. اين يادداشت اين رابطه را در ميان حيات سياسي و زندگي روزمره كنشگران حرفه اي سياست دنبال نمي كند گرچه بررسي اين رابطه مطمئنآ مي تواند حاوي نكات بديعي باشد بلکه به بررسي اين رابطه در گروه دوم مي پردازد.
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume48/1203_text_more.jpg
بسيار مي شنويم كه ايرانيان مردماني سياسي هستند. چندين خوانش مختلف مي توان از اين جمله داشت : يكي اينكه مردم ايران سيب زميني نيستند و نسبت به مسائل سياسي شاخك هايي حساس دارند و هرگز در اينگونه موارد بي تفاوت نمي مانند و ديگر اينكه مردم ايران مردماني سياست زده هستند و به همه مقولات از جمله سيب زميني رنگ و بويي سياسي مي دهند. هركدام از اين برداشت ها صورت مساله را متفاوت خواهد كرد اما با اندك تاملي در تاريخ معاصر حيات سياسي ايران و كنش هاي سياسي ايرانيان مي توان بر اين مطلب صحه گذاشت كه توده جامعه ما هيچ وقت نسبت به مسائل سياسي بي تفاوت نبوده است و اگر چيزي تغيير كرده است، شكل و فرم رويارويي با مسائل سياسي بوده است. حيات سياسي ايرانيان، گاه با رويكردي شديد و انقلابي همراه بوده است و گاه با انفعال و سكوت و غر زدن و البته انفعال و سكوت هم مي تواند نوعي كنش سياسي محسوب شود ولي در هنگام گفتن اين جمله كه ((مردم ايران مردماني سياسي هستند)) بايد دقت داشت كه بسياري از مردم شايد خيلي از مسائل سياسي را همراه با دقت و توجه به جزئيات پي گيري نكنند. در واقع مردم جامعه ما بيش از آنكه سياسي باشند، مردماني حساس و انتقادي هستند پس بهتر است به جاي اينكه مردم ايران را مردمي سياسي يا سياست زده بناميم آنها را مردماني بدانيم كه نسبت به مسائلي كه در سرنوشت شان دخالت دارد منفعلانه عمل نمي كنند.
حيات سياسي، پيوندي ناگسستني با زندگي روزمره دارد و اين پيوند با گسترش رسانه ها عميق تر نيز شده است. كافي است در يك مهماني خانوادگي مشغول خوردن چايي بعد از شام باشيم تا چراغ مباحث سياسي روز روشن شود. روزنامه ها، گرچه گاهي در نظافت هاي شب عيد كاربرد بيشتري مي يابند ولي به هر رو در هر خانه اي حضور دارند و تيترهاي ريز و درشت آنها خود را به چشم اعضاي خانواده تحميل مي كند. جوك هاي سياسي نيز از رونق فراواني برخوردارند و از همه مهم تر حضور تلويزيون در محيط خانه منبع بزرگي براي بازتوليد حيات سياسي در خانواده هاست. فرزندان دهه شصت، امروز، دانشجوياني هستند كه در محيط هاي دانشگاهي هرچه بيشتر با مسائل سياسي برخورد دارند و در هر خانواده و فاميلي چندين دانشجو وجود دارد كه باز مي تواند منبعي براي توليد حيات سياسي باشند و همچنين نبايد از پدران و مادراني غافل شد كه گرچه شايد امروز درگير كار و تامين معاش هستند ولي ديروز كنشگران فعال عرصه انقلاب بوده اند و بزرگترين رخدادهاي سياسي معاصر را رقم زده اند.
يكي از جلوه هاي حيات سياسي، پديده انتخابات است. جامعه اي كه در وضعيت انقلابي قرار دارد، اقتضاي كنش هاي انقلابي را فراهم مي كند ولي در جامعه اي كه در وضعيت تثبيت و توسعه است، اوج كنش هاي سياسي را مي توان در اتفاقي به نام انتخابات مشاهده كرد. به بيان واضح تر، انتخابات، اوج كنش سياسي در جامعه مبتني بر ثبات و توسعه است. مقوله اي مانند شركت در راه پيمايي 22 بهمن را شايد بتوان به مثابه نوعي كارناوال و جشن ملي تلقي نمود ولي شركت در انتخابات يك كنش سياسي صرف است. حال مي توان اين سوال را مطرح كرد كه چه چيز شهروندان يك جامعه را به پاي صندوق هاي راي مي كشاند؟ آيا مي توان تنها تبليغات را عامل اين حضور دانست؟ آيا اينكه مردم را موجوداتي بدانيم كه در برابر تبليغات منفعلانه عمل مي كنند تلقي درستي از كنش هاي انساني است؟ گرچه نمي توان از امر تبليغات كه شور و نشاطي براي اين حضور فراهم مي كند غفلت نمود اما نگارنده اين يادداشت بر آن است تا توجه را به مفهومي به نام ((سرمايه سياسي)) جلب كند. به واقع آنچه كه سرانجام مردم را در يك روز تعطيل به پاي صندوق هاي راي مي كشاند نه يك جشن و كارناوال است و نه يك فعاليت روزمره و نه ناشي از يك هيجان چند روزه توسط تبليغات بلكه اين مشاركت نتيجه همان بازتوليداتي است كه در زندگي روزمره به سرمايه شعور سياسي افراد افزوده شده است. براي درك بهتر اين مفهوم مي توان زندگي روزمره را به عنوان بانكي تصور نمود كه يكي از حساب هاي آن، حساب جاري شعور سياسي است. هرچقدر در طول زندگي روزمره در اين حساب، سرمايه گذاري شود در روز انتخابات اين سرمايه، خود را به نمايش خواهد گذاشت و از آن بهره برداري خواهد شد.
اگر خانواده را معيار تحليل خود قرار دهيم، با خانواده هايي نيز برخورد مي كنيم كه هيچ گونه كنش سياسي از خود بروز نمي دهند. با اين رويكرد، مي توان عدم كنش سياسي و انفعال آنها را در زندگي روزمره آنها رد گيري نمود. با بررسي زندگي روزمره اين خانواده ها مي توان دريافت كه عدم مشاركت آنها در حيات سياسي، غالبآ ناشي از سرمايه اندك آنها در شعور سياسي است. در اين خانواده ها كتاب و روزنامه و مباحث سياسي رواج ندارد و تلويزيون همواره مشغول به پخش رقص و آواز كانال پي ام سي ماهواره است و بعد از مهماني ها نيز بساط رقص و پايكوبي و مشروب خواري پهن است. به واقع اين خانواده ها در حساب جاري سياست خود در طول زندگي روزمره هيچ پس اندازي از سرمايه سياسي نداشته اند كه آن را در انتخابات بروز دهند. كودكان از بدو كودكي با مشاهده كنش هاي سياسي بزرگترها راه و رسم مشاركت و اهميت حيات سياسي را فرا مي گيرند. مسلمآ در خانواده هايي كه دچار فقز سرمايه سياسي هستند اين تربيت صورت نخواهد گرفت.
رويكرد اين يادداشت به دو سطح زندگي سياسي و زندگي روزمره است اما فارغ از حيات سياسي كه معطوف به تعيين سرنوشت و تصميمات كلان جامعه است و جداي از زندگي روزمره كه بيشتر معطوف به زندگي شخصي و خانوادگي افراد است نوعي حيات ديگر را نيز مي توان مشخص نمود كه مابين اين دو سطح از زندگي قرار دارد. اين سطح از زندگي را مي توان سطح زندگي اجتماعي و شهروندي دانست و به نظر مي رسد كه در جامعه ما اين سطح از زندگي كم رنگ ترين سطح زندگي است. زندگي اجتماعي را مي توان آن دسته از كنش هايي دانست كه افراد به عنوان شهروند از خود نشان مي دهند. اگر كنشگران آماتور سياسي در گوشه و كنار ميادين سياسي ايفاي نقش مي كنند ولي كنشگران اجتماعي در سطح زندگي اجتماعي خودشان بايد گلادياتورهاي ميدان باشند و در وسط ميدان مشغول كنش سياسي باشند. همچنين اين سطح از زندگي مربوط به زندگي روزمره و سبك زندگي و حوزه خصوصي زندگي افراد نيز نمي شود و كنشگر در آن به مثابه همسايه، هم محله، شهروند و خيرين اجتماعي ظاهر مي شود. شايد مردم جامعه ايران در عرصه حيات سياسي و حيات روزمره خود كنش گران فعالي باشند اما بي تفاوت نبودن نسبت به آداب زندگي مدني از جمله رعايت نظافت بهداشتي و صوتي، حفظ محيط زيست، آداب آپارتمان نشيني، توجه به فرودستان جامعه و وسواس به رعايت قوانين زندگي شهري چيز ديگري است كه به نظر مي رسد در جامعه ما نسبت به دو سطح ديگر زندگي كمتر مورد توجه واقع شده است. شايد بتوان اين طور تحليل كرد كه ما ايرانيان، زندگي اجتماعي را تنها به زندگي سياسي تقليل داده ايم و اينگونه مي انديشيم كه تنها با حضور در گوشه و كنار ميادين سياسي مي توانيم تمامي مشكلات خود را حل و فصل نماييم. تنها كنش دغدغه مندانه ما محدود مي شود به اينكه سالي يك بار در انتخابات شركت كنيم و حل همه مشكلات مان را از سياست مداران بخواهيم. گسترش و رواج فرهنگ آداب زندگي اجتماعي مانند حيات سياسي نياز به حساب بانكي و پس انداز سرمايه هاي خاص خود دارد. تلويزيون و ساير رسانه ها بايد هرچه بيشتر بر غناي سرمايه اجتماعي افراد و خانواده ها بيفزايندحال مي توان به نكته مهمي اشاره كرد كه همانا كم رنگ و بودن و مظلوم بودن حوزه فرهنگ در جامعه ماست كه امروزه دغدغه هاي همه مسئولين از جمله رهبري را مي توان در اين مورد مشاهده كرد. به واقع توجه به امر فرهنگي تنها مي تواند از دل توجه به امر اجتماعي برون آيد. تا زماني كه توجه ما معطوف به زندگي اجتماعي نباشد طبق معمول همه چيز به امري سياسي تقليل خواهد يافت. تا زماني كه زندگي اجتماعي ديده نشود امر فرهنگ نيز در محاق خواهد ماند و اين مطلب نيز شايد همان پروبلماتيك مطالعات فرهنگي در جامعه ماست. مطالعات فرهنگي در صدد به رسميت شناختن خويش است در حالي كه هنوز امر اجتماعي در جامعه ما نتوانسته است تعريفي از خود ارائه دهد و تنها چيزي كه در معادلات آكادميك و غير آكادميك ما به شكلي پر رنگ خود را به رخ مي كشد امر سياسي است.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:24 PM
نويسنده نستوه - بررسي آثار ادبي و شرايط اجتماعي جلال آل احمد [ نزهت شهركي ]
هدف اصلي اين گزارش تنها بررسي جنبه هاي ادبي آثار نويسنده (جلال آل احمد ) نيست ،بلكه بيشتر تلاش آن است كه با نگاهي جامعه شناسانه به نقد و بررسي اين آثار بپردازيم .
به عبارت ديگر بايد ببينيم كه نويسنده در چه شرايط اجتماعي و سياسي زندگي مي كرده و در مجموع چه شرايط محيطي باعث نگاشتن اين اثر شده است .مسلما آثار نظم و نثر نويسندگان و شاعران چه ايراني و غير ايراني متاثر از شرايط اجتماعي و محيط پيراموني نويسنده و شاعران بوده است .
جلال هم از اين قاعدة كلي مستثني نبوده و تغييرات اجتماعي و پديده هاي سياسي كه در دوران حيات وي رخ داده ، نمود عيني و عملي در آثار و نوشتة اين نويسنده متفكر داشته است .
دوران جواني جلال مصادف است با ورود منفقين به ايران و تبعيد رضا شاه به جزيرة موريس و سالهاي پاياني عمر وي يعني سال 48 بطور مداوم صحنة برخورد گروه ها و احزاب سياسي است و در مجموع مي توان گفت كه تمامي سالهاي زندگي اين نويسنده نستوه در كوران حوادث و پيشامدهاي بزرگ تاريخ پر فراز و نشيب ايران بوده است. و بر همين مبنا داستان ها، مقالات و سفرنامه هاي بسياري در كتب، مجلات و روزنامه هاي آن عصر شكل مي گيرد و خود باعث ايجاد حوادث و تحولات جديد فكري و فرهنگي در ميان جوانان و خصوصا روشنفكران مي گردد .حركتي كه خود بعد ها منجر به شكل گيري احزاب و گروه ها متعدد سياسي و اجتماعي شد و در نهايت به انقلاب مردم منتهي گرديد .انقلابي كه در نتيجة تلاشهاي نويسندگاني چون جلال آل احمد،صمد بهرنگي و دكتر علي شربعتي در عرصة قلم و ادبيات ايجاد گرديد و با حمايت مسقيم مردم و رهبري عالمان مذهبي سر آغاز تاريخ جديدي در كشور ايران گرديد .

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume48/1194_text_more.jpg

پيش گفتار :
نويسندگان از لحاظ مفاهيم و اهداف كلي نگارش آثارشان به سه دسته تقسيم مي شوند :
1- عافيت طلبان 2-جهان وطنان 3-گروه متعهدان
گروه نخست تنها به جنبه هاي ادبي صرف آثار خود توجه داشته و فارغ از هرگونه اهداف و اغراض سياسي و اجتماعي فقط تمامي استعداد خويش را صرف صيقل زدن به صورت ظاهري نثر مي نمايند،به عبارتي اينان همان نويسندگان سنتي هستند.
2- گروه دوم طرفداران مكتب غالب شكني مي باشند و چون طالب شكستند مرزهاي زبان فارسي بودند، چه بسا تاسف خورده ، كه چرا انگليسي زبان يا فرانسه زبان نيستند يا نشده اند و به عبارتي نويسندگاني هستند زميني و نه سر زميني و در يك كلام مدرنيستها .
3- گروه متعهدان ؛نويسندگان كه ادبيات را سنگري براي مبارزه مي شناختند و در برابر خفقان و سانسور ساواك، موضع گيري سرسختانه داشته و براي قلم رسالتي قائل بودند. آنها براي خويش مسئوليتي اجتماعي متصور مي دانستند به همين سبب، بطور مستمر و يا متناوب با آثار انقلابي خود در برابر وضع موجود ايستادگي مي كردند . افراد اين گروه كه نسبت به دو گروه فوق از حيث نفر و اثر غلبه داشتند ،نه غالبكارند و نه غاز مال به چهرة نثر ،آنان بيش از هر چيز به محتواي اجتماعي و سياسي و موضع گيرانه آثارشان اعتنا داشتند و دارند و درست به همين علت، از طرفي مقبول و مراد نسل جوان واقع مي شوند و از سويي محدود و مغضوب سانسور ساواك، و هم اينان هستند كه به ميزان يك ربع قرن، مشتريان پر و پا قرص ساواك و مقامات امنيتي كشور ،يا موي دماغ سلطة ساواك بودند .اين افراد بدون آنكه سياسي ( و به معناي ماكياوليش ،سياست باز ) باشند ، سياست نويسند و عمده اشتغال و دقت مقامات بخش روشنفكري ساواك را به خويش مصروف مي كنند .
پيداست كه ،سلطه ها هيچگاه تاب تحمل نفس كش ها را نداشته اند ،به همين سياق ،ساواك به دو شيوة زير اقدام به مقابلة سركوب گرايانه مي نمايد .
يكي از طريق پروار بندي كردن افرادي از گروه بي آزار اول يا دوم و ديگري از طريق توطئه و تهديد و سركوب افراد گروه سوم .
بي شك نمونه هايي چون خليل ملكي ،جلال آل احمد و دكتر علي شريعتي از گروه سوم بودند كه هرگز حاضر نشدند كه قلم خويش را به پاداش ها و القاب و عناوين دربار و زور و تهديد ساواك بفروشند.بر همين اساس نوشته ها و تاليفات نويسندگان اين دوره شكل گرفت؛ جلال هم يكي از اين نويسندگان متعهد بود كه تلاش نمود با وجود جو خفقان و سانسور شديد ،مردم را و خصوصا قشر روشنفكر را از طرفي با اصول مترقي و عوامل پيشرفت غرب آشنا سازد و از سوي ديگر توجه مردم را به سنتها و باورها ي ديني و ملي كه در حقيقت هويت ايراني ما را تشكيل مي دهند جلب نمايد .
سفرنامه هاي وي، به اسرائيل، روسيه و آمريكا، انواعي از اولي، و غربزدگي مثالي براي گروه دوم است، در يك كلام جلال و همفكران وي پلي بودند ميان سنت و مدرنيته .
در هر حال تلاش ما در اين سلسله گزارشات بر آن است كه عوامل سياسي، اقتصادي و اجتماعي دوران نويسندگان و اديبان را شناخته، سپس به بررسي تاثيرات اين عوامل در شكل گيري و نگاشتن آثار ادبي آنان بپردازيم. باشد تا قدمي كوچك در راه شناختن روشنفكران و نخبگان بزرگ اين سرزمين برداشته باشيم .


زندگي نامه جلال آل احمد:
جلال نوشته است (( در خانواده اي روحاني ،مسلمان ،شيعه )) بر آمده ام . پدر و برادر بزرگ و يكي از شوهر خواهر هايم در مسند روحانيت مردند .و حالا برادر زاده اي و يك شوهر خواهر ديگر روحانيند .و اين تازه اول عشق است كه الباقي خانواده همه مذهبي اند .
با تك و توك استثنا .جلال در 11 آذر سال 1302 در محلة سيد نصر الدين تهران به دنيا آمد دو سال پس از تولد او رضا خان سردار سپه پس از خلع يد قاجارها از سلطنت در سال 1305 تاج گذاري مي كند .
در زمان تولد وي رضا شاه هنوز چهرة اصلي ضد مذهبي خود را نشان نداده است .اما درست 7 سال بعد يعني در سال 1312 رضا دست به يكسري اقدامات مي زند .محاضر شرعي را مي بندد انجام مراسم شرعي خصوصا در ايام محرم و صفر ممنوع مي شود كشف حجاب صورت مي گيرد و شناسنامه و سجلي براي افراد صادر مي شود و اقداماتي نظاير آن در هر حال پدر جلال كه از روحانيون بنام و از ائمه جماعات تهران بوده است زير بار حكومت نمي رود و خانه نشن مي گردد .
فشارهاي حكومتي افزايش مي يابد و بناچار پدر محضر شرعي خود را رها مي كند . و حتي از امام جماعتي مسجد محل نيز صرفنظر مي كند و در كل خانه نشين مي گردد همين امر باعث تغيير خلق و خوي او مي گردد و از او فردي عصبي و تند مزاج مي سازد به طوري كه جلال و برادر كوچكتر وي شمس بارها مورد شماتت و ضرب و شتم پدر قرار مي گيرند و همين امر زمينة ترك خانة پدري در 20 سالگي براي جلال را فراهم مس آورد .
وي تحصيلات مقدماتي و ابتدايي را در يكي از دبستانهاي تهران مي گذراند و به اصرار پدر وارد بازار كسب و كار مي گردد و ليكن در عين حال در كلاسهاي شبانه دارالفنون هم ثبت نام مي نمايد در سال 1231 از دار الفنون فارغ التحصيل مي گردد در سالهاي پاياني به كمك برخي از همكلاسي ها انجمني به نام انجمن اصلاح ايجاد مي نمايد و در همان سال يعني هنگامي كه حدودا 16 و 17 ساله بود دست به ترجمة كتابي با عنوان عزاداري هاي نا مشروع از حجه السلام آقاي عاملي مي زند كه رسالة كوچكي در باب نكوهش ،شاخ و زنجير و قفل زدن بود كه از عربي ترجمه كرد .البته بدون ذكر نام مترجم ،كه با خشم متعصبان مذهبي مواجه مي شود كه هر 2000 جزوه را يكجا حريده و حضرات آنها را يك جا با هم به آتش مي كشند .
و تقريبا از همين دوران است كه جلال بطور حرفه اي وارد دنياي ادبيات و فرهنگ مي گردد .نكته قابل توجه در در نگارش اولين اثر وي توجه به اين امر است كه همانطور كه ذكر شد روحيات و اخلاقيات پدر با توجه به شرايط اجتماعي ايجاد شده به تندي و عصبيت گراييده و همين امر عاملي مي شود براي تحكم و الزام به امور ديني به فرزندان كه نتيجة آن زدگي و بي علاقگي جلال به امور مذهبي و ديني دليلي بر اين مدعاست .

اولين تجربه كاري جلال :
تشكيل انجمن اصلاح اولين تجربة كار اجتماعي چند محصل محصل مومن و مذهبي است كه قشري گري هاي متعصبانه مذهبي را خوش ندارند . جوانهايي كه بلوغ را مي خواهند با پريدن از لانة باورهاي خانوادگي تجربه كنند دو اتاق اجاره كرده اند در كوچة امير انتضام اميريه و شبها در كلاسهايش مجاني فرانسه درس مي دهند و عربي ،آداب سخنراني ؛اعضاي اين گروه عبارت بودند از امير حسين جهانبگلو ، رضا زنجاني ،علي نقي منزوي ،ناصر صدر الحفاظي ،هوشيدر عباسي ،دارابزند ،عطا الله شهاپ پور ،صلصالي ،و محمد باقر كميلي .
بطور كلي دوران حيات جلال را مي توان به سه دوره تقسيم نمود ؛يكي از زمان تولد تا شهريور 1320 و فرار رضا شاه از ايران و پس از شهريور 1320 تا كودتاي 28 مرداد سال 32 و در نهايت از شهريور 32 تا پايان حيات وي ؛ دوران اوليه زندگي جلال با دوره فشار و اختناق رضا خاني همراه بود كه ذكر آن رفت ،شهريور 20 كه با ورود متفقين و جنگ جهاني دوم همراه بود در اين دوران به سبب هرج و مرجي كه در كشور ايجاد شده بود دستگاه مركزي قدرتمندي وجود نداشت و به همين خاطر فضاي سياسي و اجتماعي كشور بطور نسبي بازتر بود و مطبوعات بطور گسترده تر به اطلاع رساني به مردم اقدام مي كردند . در عين حال احزاب و گروه هاي سياسي خصوصا كمونيستها و ارگان آنها در ايران يعني حزب توده از يك طرف و ناسيو ناليستها و ملي گرايان به همراه مذهبيون قدرت بسيار زيادي پيدا نموده و رقابت شديدي ميان آنها در گرفته بود .
دوران آشنايي جلال با افرادي نظير صادق هدايت ،دكتر شهيد نورايي ،دكتر جرجاني ،مجتبي مينوي ،علينقي وزيري ،سيد محمد علي جمالزاده ،بزرگ علوي ،منصور شكي ،نوشين طبري ،در همين زمان صورت مي گيرد .همانطور كه ذكر شد چون يكي از قدرتمند ترين و با نفوذ ترين احزاب آن حزب توده بود به همين خاطر زمينة گرايش جلال به همراه خليل ملكي فراهم مي شود . و بر همين اساس آثار متعدد ادبي و اجتماعي رقم مي خورد كه در فصل جداگانه به تفضيل در مورد آنها سخن به ميان خواهد آمد .

جلال و حزب توده :
جلال در سال 23 جذب حزب توده گرديد . واسطة آشنايي او با حزب روشنفكراني نظير صادق هدايت بود . اولين بار يك قصه و يك ترجمه از او در مجلة سخن چاپ شده بود ،و او بزودي مورد تشويق حزب توده قرار گرفت و مدير روزنامة بشر ارگان حزب توده شد.
سال بعد مدير داخلي (مجلة ماهنامة مردم ) ارگان تئوريك حزب توده گرديد و همين امر عامل ترقي جلال در حزب توده شد كه سبب گشت در فاصلة كوتاه و كمتر از دو سال به عضويت كميتة ايالتي تهران ـدر اولين كنفرانس فعالان حزب توده - انتخاب شود . علت انتخاب وي به خاطر برخي ويژگيها ي وي بود كه بعضي از آنها از اين قرار بود :
1. جلال عربي مي دانست و مشترك مجلة الهلال بود .
2. فرانسه مي دانست .
3. نويسندة جوان و شناخته شده بود .
4. در خطابه سخنراني هاي گرم و ذهني تيز داشت .
جسارت ،صداقت و شوري داشت كه همسالانش در آن روزگار كمتر داشتند .

انشعاب از حزب :
سرخوردگي اوليه جلال و كناره گيري از حزب توده در سال 25 شروع شد و نهال اين شك در ارتباطات تنگاتنگ با دكتر اسحق اپريم از طرفي و با خليل ملكي از طرف ديگر يكسال رشد يافت تا آنكه در سال 26 پس از شكست مفتضح رهبري حزب توده در حوادث تاريخي آن سالها با همفكري پنج تن ديگر از اعضاي كميتة ايالتي حزب توده تهران به ويژه مهندس حسين ملك و مهندس ناصحي و جواهري شاعر متخلص به روا هيچ و محمد سالك و محمد رياحي طرح استعفاي دسته جمعي اشان را نوشتند و از عضويت در حزب توده انصراف دادند و به دنبال آن راديوي مسكو و سخنگوي حزب كمونيست روسيه اقدام به بدگويي از اعضاي گروه انشعابي نمود و آنان را مزدور امپزياليسم ناميد .
بعد از آن دوران جلال در غالب گروه انشعاب كرده به فعاليتهاي حزبي خود ادامه داد تا اينكه در پاييز 32 بدام ساواك كه تيمور بختيار رياست آنرا بعهده گرفته بود گرفتار شد ولي به كمك همسرش سيمين دانشور ( دختر قمر السلطنه حكمت ) و از طريق مهندس ابراهيم رياحي شوهر خالة ايشان بعد از گرفتن يك تعهد نامه باين مضمون كه (( من از ارديبهشت 32 سياست زا بوسيدم و گذاشتم كنار)) او را آزاد كردند . و تقريبا بعداز اين تاريخ جهت فعاليت هاي سياسي جلال تغيير نمود ولي همچنان نكات و مفاهيم اجتماعي و سياسي در آثار و تاليفاتش به چشم مي خورد و همچنان تا زمان وفاتش در سال 48 مغضوب ساواك و رژيم بود .
تا اينكه در نهايت به قولي در اثر توطئه ساواك از بين رفت . مرگ جلال ؛سالهاي آخرين زندگي جلال بصورت تبعيد مانند در منطقه اسالم از توابع هشت پر گيلان در اتاقك ويلايي كه توسط خود وي و همسرش خانم دكتر سيمين دانشور و در زمين اهدايي كه يكي از دوستانش به وي اهدا كرده بود در گذشت .
دوران حات وي پر بود از درگيريهاي جناحي و حزب بازي ها و گروه بندي هاي سياسي و اجتماعي ،به نحوي كه هر روز اين دوران مصادف بود با ظهور يك مكتب يا جناح سياسي و فرداي آن با سقوط دهة سياسي ديگر و يا قديمي شدن و متروك ماندن آن مكتب و ايدئولوژي فكري و سياسي .
و در همين شرايط است كه جلال دست به قلم مي برد و با ادبيات خاص خود كه با لحن سليس و همه همه فهم همراه با تعابير ساده ولي پر مغز افكار عمومي آن زمان خصوصا جوانان و روشنفكران را كه جوياي انديشه هاي نو و بديع بودند را سيراب مي نمايد .
او اگر چه در ابتدا در اثر تبليغات سوسياليست ها و كمونيستها در شوروي جذب اين ارگان در ايران با عنوان جذب توده شده بودند و ليكن با گذشت زمان و آشنايي بيشتري با ديدگاههاي فكري بيان گذاران اين مكتب فكري از آنان جدا شده و بصورت مستقل به دنبال حقايق اجتماعي و وواقعيت هاي اخلاقي مي رود و مسلما با توجه به بنيادهاي فكر و ديني كه در خانواده خود دارد اين حقايق اجتماعي و اين ارزش ها را جز در اصول مذهبي و ديني را در جاي ديگري نمي يابد و به همين خاطر در جهت شناساندن اسلام اصيل با تعريفي جديد براي نسل روشنفكر تمامي تلاش خود را به كار مي گيرد .
او در دوره اي به معرفي اسلام مترقي اقدام مي نمايد . كه فضاي آن دوره آبستن خطرات و مشكلات بسيار فراوان بوده است و كوچكترين نقد و اظهار نظري از هر سو با واكنش شديد مواجه مي گرديده است از يك سو دستگاه جبار و مستبد و از طرف ديگر عالمان ديني سنت گرا و جزم انديش كه هر نوع برداشت و قرائت متعارفي از دين را روي بر نمي تابند و ديگر انديشاني همچون جلا ل را با شمشير تكفير از دم تيغ مي گذرانند .
و در همين دوران است كه آثار بديع و پر مغزي را به اهل معرفت و صاحبان خرد تقديم مي كند بر همين مبنا آشنايي با آثار جلال چه در دوران حيات و چه آنهايي كه پس از مرگ وي انتشار يافته است با توجه با شرايط اجتماعي آن روزگار كمك شاياني به درك ما از ادبيات معاصر و شناخت زمينه هاي شكل گيري آنها خواهد داشت .
فهرست برخي منابع و مآخذ :
1- آل احمد، شمس، جلال از چشم برادر، تهران ،انتشارات بديهه.
2- آل احمد، جلال،1375، ارزيابي شتابزده ، تهران، انتشارات رواق.
3- آل احمد، جلال، مدير مدرسه.
4- جهاني، مهرزاد،1362، ميعاد با جلال – تهران، انتشارات رواق.
5- آرين پور، يحيي ، از صبا تانيما-تاريخ 150 سال ادب فارسي -جلد سوم –بازگشت و بيداري، انتشارات زوار

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:27 PM
دولت بدون دشمن - نگاهی بر آینده سیاستهای رادیکالی [ ايمان علمدار ]
در اين کتاب نويسنده مسائل متعددي نظير پايان سنت و طبيعت, سياست حياتي، دموکراسي گفتگويي، اعتماد فعالانه ، سياست زايا و رفاه مثبت را مورد بررسي و موشکافي قرار داده و نشان مي‌دهد که سياست‌هاي موجود چپ و راست در قالب سوسيال دموکراسي و نوليبراليزم در عصر جهاني شده ی کنوني نمي‌تواند پاسخگوي مسائل مطرح شده در بالا باشد بطوريکه اين سياست‌ها احتياج به باز انديشي و تدوين راه‌کارهايي فراسوي چپ و راست دارند.
http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume48/1196_text_more.jpg
به اعتقاد گيدنز چه در اين کتاب و چه در کتاب‌هاي ديگرش نظير «راه سوم », «پيامد‌هاي مدرنيته», «تجدد و تشخص» و «جهان رها شده» جهان امروزي دو خصوصيت بسيار مهم دارد: «پايان طبيعت و پايان سنت». هم سنت و هم طبيعت در گذشته چشم‌انداز و ساختار دهنده‌ي فعاليت انسان بوده‌اند. در جهان امروزي انسان کمتر متوجه و نگران طبيعت بيروني, زمين‌لرزه و سيل است بلکه بيشتر نگران پيامد کنش‌هاي خود بر طبيعت است. در واقع پدیده های بکر در طبيعت که از فعاليت بشر تاثير نگرفته باشند اندکند و طبيعت برساخته‌ی دست بشر است و چيزی نيست که آنجا در محيط بيرونی افتاده باشد. سنت ها نيز توسط محيط بازتابيِ ايجاد شده از طريق دگرگوني بنياني در ارتباطات مورد چالش قرار گرفته‌ و دگرگون شده‌اند و ديگر حجيتي براي انسان امروز ندارند. پايان طبيعت و سنت به معناي خاتمه يافتن آنها نيست بلکه مبين اين است که انسان بطور بي‌سابقه‌اي در آنها تاثير گذاشته و آنها را تغيير داده است. رويکردهاي اين کتاب به مسائل جديد را نيز بايد در قالب همين دو خصلت جديد ارزيابي کرد. «در دوره ي کنوني, فراگردهاي سنت‌زدايي بسيار ژرفتر از گذشته سنتها را مي‌گزند و هر چند که بر بخشهاي صنعتي شده‌ي جهان تاثير بيشتري دارند, ولي در هر کجاي جهان خودشان را محسوس ساخته‌اند. تغيير شکل سنت با ناپديد شدن طبيعت, يعني همان محيط مادي کنش بشري که مستقل از اين کنش وجود دارد, يکسره از هم گسيخته شده‌ است؛ مسائل تباهي زيست محيطي که امروزه مايه‌ي نگراني ما شده‌اند, از تغيير شکل امور طبيعي به امور فرهنگي و اجتماعي, سرچشمه مي‌گيرند.» (ص 82)
يکي از مهم ترين تمايزات مفهومي و تعيين کننده در اين کتاب تمايز ميان «سياست رهايي بخش » و «سياست حياتي » است. به اعتقاد نويسنده سياست رهايي بخشِ مدرنيته؛ شامل مارکسيزم, ليبراليسم و محافظه‌کاري سياستِ «بختهاي زندگي» است که در رابطه با آزادي از قيد استثمار, آزادي از چيرگي خودسرانه‌ي قدرت, جستجوي عدالت و مشارکت دموکراتيک تعريف مي‌شود. در حاليکه در «مدرنيته‌ي متاخر » سياست حياتي راجع به شيوه‌ي زندگي فرد است. اين سياست شامل تلاش مداوم فرد براي گزينشگري در يک محيط «باز‌انديشانه » است که ديگر سنت نقشِ موثري در ارائه‌ي معيارهاي زندگي روزمره ندارد. «سياست حياتي, سياست بختهاي زندگي نيست بلکه سياست سبک زندگي است. اين سياست عموماً به جر و بحث‌ها و کشمکش‌هايي، درباره‌ي اينکه امروزه چگونه می توان به‌عنوان افراد و انسانيت جمعي» در جهاني زندگي کرد که هر آنچه که درگذشته با طبيعت يا سنت تثبيت مي‌شد, اکنون تابع تصميم‌هاي بشري شده است» باز می گردد. (ص 30). سياست رهايي بخش عمدتاً در عرصه‌ي دولت-ملت جريان دارد و احزاب رسميِ سياسي پي‌گير آن هستند اما سياست زندگي در حوزه‌ي عمومي و اکثراً بيرون از مرزهاي دولت و توسط جنبشهاي اجتماعي سازماندهي مي‌شود. اهميت اين تمايز از آن جهت است که سياست حياتي سياست چپ و راست نيست بلکه فراسوي آن است: تصميم گيري در مورد اينکه در چه شرايطي سقط جنين جايز است, چه نوع رابطه‌ي جنسي ارضا کننده است, چگونه محيطِ زيستي تامين کننده‌ي سلامت است, فرزندان چه جنسيتي داشته باشند و تصميم‌گيريهايي از اين نوع, ارتباطي به سياست‌ها و موضوعات مورد توجه چپ و راست ندارد.
تمايز مهم ديگر تمايز ميان دو جنبه از دموکراسي است: دموکراسي به مثابه‌ي نهاد سياسي و دموکراسي به مثابه‌ي شيوه‌ي زيست. در اولي احزاب يا سازوکارهايي وجود دارند که از طريق آنها مي‌توان منافع, ارزش‌ها و دغدغه‌ها را بيان کرد, وجود احزاب آزاد, پارلمان و استقلال قوا معرف اين بعد دموکراسي است. در دومي با تغييرات ژرفي که در عرصه‌ي سبک‌هاي زندگي و همچنين سياست‌ حيات صورت گرفته است دموکراسي صرفاً نوعي نظام سياسي مبتني بر نمايندگي و راي‌گيري تلقي نمي‌شود ايده‌آل دموکراتيک به اين شکل در کنش سياسي جلوه‌گر مي‌شود. در اين بعد کنش سياسي اساساً شامل همه‌ي حوزه‌هاي غيرسياسي زندگي اجتماعي مانند محل کار, بوروکراسي, منزل و مدارس نيز مي‌شود. «[در اين رهيافت] دموکراسي فرايند انتخاباتي نيست که هر از گاهي مردم به پاي صندوق‌هاي راي آورده شوند و سپس با حيله‌هاي سياسي از عرصه‌هاي تصميم‌گيري کنار گذاشته شوند. در تعابير پسا‌دموکراسي‌تر, دموکراسي حتي بر روابط ميان انسان و خودش نيز سايه مي‌افکند. انسان دموکرات کسي است که در تعامل دموکراتيک با خودش باشد.» (انصاري, 1384, ص27). اين دموکراسي در چهار حوزه‌ي همبسته پيشرفت داشته است:
1)حوزه‌ي زندگي شخصي: «سنت‌زدايي و بازانديشي گسترش يافته خصلت پيشين زناشويي, رابطه‌ي جنسي, دوستي, رابطه ميان فرزندان و پيوندهاي خويشاوندي را دگرگون مي‌سازند.» (ص 188)
2)جنبش‌هاي اجتماعي و گروه‌هاي خودياري: «اين جنبش‌ها و گروه‌ها اصولاً فضاهايي را براي گفتگوي همگاني باز مي‌گشايند. براي نمونه يک جنبش اجتماعي مي‌تواند جنبه‌هايي از کردار اجتماعي را به پهنه‌ي گفتمان بکشاند که پيش از اين بحث نشده باقي مانده بودند و يا با عملکردهاي سنتي حل و فصل مي‌شدند.» (ص 194)
3)حوزه‌ي سازماني: تا حدودي نظام‌هاي تمرکز زدوده در سازمان‌ها رشد کرده است. (ص 195) 4)حوزه‌ي بين‌المللی: در اينجا ديگر دموکراسي در محدوده‌ي دولت-ملت‌ها کافي نيست بلکه بايد در سطح جهاني با گفتگو ميان فرهنگ‌هاي مختلف زمينه‌هايش ايجاد مي‌شود. (ص 198). تفکيک ميان اين دو بعد از دموکراسي نيز به اين خاطر است که در جهان امروزي و بازانديشانه مي‌توان دموکراسي به مثابه‌ي شيوه‌ي زيست را گسترش داد در حاليکه سياست‌هاي چپ و راست به اين حوزه توجه کمي داشته‌اند.
گيدنز در اين کتاب ايدئولوژيهاي سياسي موجود يعني سوسياليزم, محافظه‌کاري و نو‌ليبراليزم را نقد کرده است. همه‌ي اين ايدئولوژيها در جهانِ جهاني شده‌ ضعف‌هاي بسياري دارند: سوسياليزم خواهان برابري شديد ميان مردم, جمع گرا, معتقد به نقش محدود براي بازارها, خواهان مداخله‌ي فراگير دولت در زندگي اقتصادي, اجتماعي و جامعه‌ي مدني و به دنبال اشتغال کامل است. از ضعف‌هاي عمده‌اش بي‌توجهي به مسائل زيست‌ بوم, نقش محدود قائل شدن براي بازارها و فرد و همچنين مبتني بر الگوي سيبرنتيک است. «برابر با الگوي سيبرنتيک, يک نظام(که در مورد سوسياليزم به اقتصاد اطلاق مي‌شود) را مي‌توان با تبعيت از هوش هدايت کننده(يعني دولت به صورت‌هاي گوناگون) به خوبي سازمان داد. اما هر چند که اين ساختار براي نظام‌هاي يک‌دست‌تر (در اين مورد جامعه‌ي با باز‌انديشي سطح پايين و با عادت‌هاي زندگي به نسبت استوارتر) ممکن است به خوبي کارايي داشته باشد, اما براي جوامع بسيار پيچيده نمي‌تواند اين کار را انجام دهد.» (ص 20). ليبراليزم نو، خواهان مداخله‌ي حداقل دولت, جامعه‌ي مدني مستقل, بازار آزاد و گسترده, پذيرش نابرابري, اقتدارگراييِ اخلاقي و فردگرايي اقتصاديِ شديد است. از ضعف‌هاي عمده‌اش نيز بي‌توجهي به مسائل زيست بوم و اعتقاد به پياده کردن اقتدار اخلاق سنتي در نهادهايي نظير خانواده, دين, و مليت است. «راست نو شواهد فراواني دال بر تباهي زندگي خانوادگي مي‌بيند. خانواده نيز مانند دولت بايد نيرومند باشد و هر کجا که پيوند‌هاي خانوادگي سست گشته باشند, بايد ترميم‌شان کرد.» (ص 64). مهمترين انتقاد به نوليبراليزم تناقض دروني آن است از طرفي با سنت دشمن است و به دنبال گسترش نيروهاي بازار آزاد است اما از طرف ديگر خواهان پياده شدن سنت‌هاي خانواده, جنسيت و غيره است در حاليکه مهمترين علت سنت زدايي از نهادهاي سنتي نظير خانواده همين گسترش نيروهاي بازار است. محافظه‌کاري نيز به معناي متداول و قديمي آن موافق دفاع از سنت‌ها به عنوان پشتوانه‌ي عمل براي نسل‌هاي بعدي است که اين ايدئولوژي نيز در زمان حاضر کاملاً منسوخ گشته است چرا که به قول نويسنده جهان امروزي, جهان پايان سنت است و افراد بگونه‌اي بازتابي سنت‌ها را نقد و مورد تجديد نظر قرار مي‌دهند. اما نويسنده از نوعي محافظه‌کاري فلسفي راديکال دفاع مي‌کند که هم به سرمايه‌داري رقابت آميز خوشامد گفته است, هم به نقد سنت‌ها همت گماشته است و براي آن قدسيتي قائل نيست و هم «دانش ضمني » و «معرفت عملي» را بعد مهمي از دانش به حساب مي‌آورد.
از مفاهيم مهم اين کتاب می‌توان «اعتماد فعال », «سياست زايا » و «رفاه مثبت» را نام برد. به اعتقاد گيدنز در جامعه‌ي بازتابي که فرد بايد زندگي روزمره را بسازد و تلاش نمايد که نهادها را در جهان جهاني شده مدرن کند ديگر نمي‌توان به شکل‌هاي سنتي مشروعيت و اعتماد متکي بود. (ص 151) گيدنز رابطه‌ي ميان زن و مرد را مثال مي‌زند که که قبلاً بر اساس نقش‌هايي که برايشان تعريف شده بود استوار بود اما امروزه بايد اين اعتماد بصورت فعال و خلاقانه ميان اين دو جنس در رابطه‌اي گشوده ساخته شود. سياست زايا نيز با اعتماد فعال پيوند نزديک دارد. سياست زايا در تضاد با انديشه‌هاي مرسوم چپ و راست قرار دارد اين سياست به يک رشته از موارد دلالت دارد :
1) تقويت شرايطي که بدون فرايندهاي بوروکراتيک از بالا به پايين به نتايج خوشايند مي‌رسد,
2) ايجاد موقعيتهايي در نهادهاي حکومت براي تقويت اعتماد فعالانه,
3) اعطاي خودمختاري به افراد,
4) ايجاد منابعي مانند ثروت مادي
5) تمرکز زدايي قدرت سياسي.(ص 151).
به‌عنوان مثال در اين نوع سياست, براي رفع مساله‌ي بيکاري فقط بطور منفعلانه براي بيکاري مقرري تعيين نمي‌شود بلکه بايد به بيکاران امکان جستجوي فعالانه براي کار, آمادگي براي خطر کردن, کارآموزي و به دنبال مشاغل جديد گشتن داده شود. اين سياست زايشي است چون به دنبال خلق شرايط جديدي براي رسيدن به هدف است و بر خلاف سياست‌هاي راست که مشکل را به بيکاران انتقال مي‌دهد و سياست‌هاي چپ که مشکل را به حکومت نسبت مي‌دهد به دنبال حل مساله از طريق ايجاد تعادل ميان مسووليت فردي و مسووليت جمعي است. منظور از رفاه مثبت نيز استفاده از سياست زايا در خدمات رفاهي است. يعني حکومت نبايد فقط به مردم مقرري منفعلانه بدهد بلکه بايد به دنبال ايجاد فرصت‌هايي براي آنان باشد مثلاً در امور آموزشي آنها بايد انعطاف پذيري را ياد بگيرند تا بتوانند در اين بازار بسيار متغير و بي‌ثبات خود را با شرايط جديد وفق دهند و اين از وظايف دولت است. نويسنده در مورد سالمندان نيز همين سياست را اينگونه توضيح مي‌دهد: « از يک ديدگاه زايا, بايد شرايطي را فراهم ساخت که تحت آن از استعدادها و مهارت‌هاي آدمهاي سالمند استفاده شود و «بازنشستگي» به معناي يک آخر خط بي ثمر نباشد.»(ص 290)

نقد و بررسي:گيدنز توانايي بالايي براي انتقال مفاهيم دشوار به زبان ساده دارد و اين کتاب نيز به زباني کاملاً ساده مفاهيم را انتقال داده است. ترجمه‌ي کتاب نيز روان است اما کتاب فاقد نمايه‌ي موضوعي, نمايه‌ي اسامي و منابع است که به احتمال زياد از طرف مترجم اثر يا ناشر رعايت نشده است که در هر حال ضعف بزرگي محسوب مي‌شود. اما در مورد محتواي متن آنچه براي يک خواننده‌ي ايراني پرسش برانگيز است تطبيق نظريات گيدنز با جوامع در حال توسعه‌اي نظير ايران است. عباراتي نظير پايان سنت, پايان طبيعت, رفاه مثبت, جامعه‌‌ي بازتابي, سياست حياتي و دموکراسي گفتگويي بيشتر قرائتي اروپا محور از وضعيت جهاني شده‌ي همان کشور‌هاست. در جامعه‌اي نظير جامعه‌ي ايران که هنوز «سياست‌هایِ رهايي بخش» نظير مبارزه براي حداقل آزادي بيان و تشکيل انجمن‌هاي آزاد با مشقتها و بن‌بست‌هاي فراوان مواجه مي‌شود, فضاي امنيتي بر شبکه‌ي ارتباطي و اينترنتي حاکم است, سنت ميان طبقه‌ي وسيعي از طبقه‌ي متوسط پايين از مرجعيت برخوردار است, دولت‌ها در بهترين ترکيب سياسي خود از رانت نفت براي پيشبرد اهدافشان بدون در نظر گرفتن نظر مردم استفاده مي‌کنند, مدرنيته‌‌ي سياسي به معناي استقلال دولت از جامعه‌ي مدني, به قول موريس باربيه , اتفاق نيفتاده است و دولت براي مشروعيت خود به شدت نيازمند دين است با يک جامعه‌اي با شرايط متفاوتي مواجهيم که سخن گفتن از رفاه مثبت و سياست حياتي حقيقتاً بيشتر جنبه‌ي هنجاري دارد و تصويري از چگونگي جامعه ارائه نمي‌دهد يا اگر هم تصويري ارائه مي‌دهد اين تصوير بسيار نقاط کور و مبهم دارد. در هر حال شايد با ساده سازي زياد بتوان گفت نظريات گيدنز در اين کتاب بيشتر يکي از حالت‌هاي هنجاري جامعه را در صورت توسعه يافته بودن نشان مي‌دهد. البته فراموش نکنيم رويکرد هنجاري به جامعه نيز بسيار لازم است چون از بايستن‌هاي يک جامعه گزارش مي‌دهد و در هر حال مي‌توان با داشتن تصويري هنجاري از جامعه در متن نظريه‌‌ي بازانديشي گيدنز کاستيهاي اين جامعه را بهتر و معنادارتر درک کرد در واقع مي‌توان با اتخاذ نظريات گيدنز رويکردي انتقادي به جامعه داشت و في‌المثل ضرورت شکل گيري جنبش‌هاي اجتماعي را براي پيش بردن و دفاع از سياست حياتي تشخيص داد و زمينه‌هاي شکل گيري يا عدم شکل گيري آن را مورد مطالعه قرار داد. در هر حال هر تصويري از جامعه‌اي مفروض چه هنجاري باشد و چه ادعاي حقيقت کند بينش ما را نسبت به جامعه‌ي خود گسترش مي‌دهد چون در حکمِ ديگريِ ما مي‌باشد و همين قياس ميان آن تصوير و تصويري که ما از جامعه‌ي خويش داريم بسيار آگاهي بخش است.

منابع تکمیلی:
• انصاري، منصور (1384) دموکراسي گفتگويي‏، تهران: نشر مرکز.
• گیدنز،آنتونی(1998)جهان رها شده‏‏، ترجمه‎ علي اصغر سعيدي،انتشارات آگاه
• گیدنز، آنتونی(1384) معنای مدرنیت، گفتگوی کریستوفر پیرسون با آنتونی گیدنز، ترجمه علی اصغر سعیدی،انتشارات کویر.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:28 PM
تعصب , راديکاليسم در اخلاق رنسانسی [ ---------- و تاریخ ]

آنگاه که يونانيان درباره خدايان نر و ماده داستانسرايي آغاز کردند هنوز از مدنيت بهره زيادی نداشتند و هر افسانه ای را با خوش باوری می پذيرفتند . اما با گذشت زمان , تفکر و آموزش جای خوش باوری را گرفت و رفته رفته لااقل بعضی از مردم درباره بسياری از داستان ها چون و چرا می کردند و به دريافت اين مطلب نزديک می شدند که تنها يک خدای واقعی وجود دارد , که او خوب و حتی خوب تر از هر مرد فانی است !

به هرحال اين خداي يگانه کسی جز زئوس نمی توانست باشد .

خدايي که پس از ماجراهای فراوان بر پدر فرزندکش خويش , کرونوس , غلبه کرده و بر سرير امپراتوری آسمان ها آرميده است .

کاخ آسمانی که رد آن را تنها ميان خيالات و ذهن مردم می توان , جستجو کرد .

آن زمان که هادس و پوسيدون , دو برادر خويش را بر اعماق زمين و آب ها می گمارد , جلوه ای از رفتار اجتماعی آتنيان و روابط ميان قبيله ای خود را در خدايان خود متجلی ساختند .

تعصب های فراوانی که گاه سر منشا آن ايزد بانوان و خدايان و ... بودند و نزاع بر به دوش کشيدن خاندان فانی خويش با برچسب يکی از خداي زادگان !!!

قبيله ای سابقه تاريخی خود را به هراکلس می رساندند و ديگری به پنتئوس !!! سابقه تاريخی که تنها مسير خود , يعنی خيال را بر ما نمايان می سازد . تعصبی که قدرت طلبی قوم خويش را با توسل به خدايان اسطوره ای خويش می طلبيدند . قدرتی که اعتقاد بدان , آنرا معتبر می ساخت . آری تعصب نيز تابع اعتبار جلوه های قدرت طلبی در اعصار پيشين بوده و نمودهای آن در قالب اقتصاد جهانی شده يافت می شود . اعتقادی که وحدت قبايل را به اصلی واحد (اسطوره) تضمين کرد وليکن در درون خود تضادهاي بسيار را موجب شد . تضادی که شايد آن را بتوان در نبود پتانسيل مهارکننده اخلاق اجتماعی در قالب آن ايده (اسطوره) دانست . (بحث در باب صفت اسطوره را (به عنوان بخشی از پويايي اجتماع) در اين مقال جايز نمی شماريم وليکن به اين نکته اشاره می کنيم که اسطوره به عنوان صفت يک اجتماع اخص از تفکر اجتماعی می باشد و آن را بايد سطحی از شناخت دانست و يا آن را از ديدگاه رفتاری –شناختی بايد بررسی کرد که رفتار انديشی به مثابه ارائه يک ايده در سطح تفکر دانست ؟! و يا آيا می توان آن را از نگرش فرويد در باب ناهشياری يک ميل متعارض و سرکوب شده اجتماعی بدانيم که به روايتی نمادين بنا شده است ؟!)

به طوری که ويل دورانت در تاريخ تمدن می نويسد :

عقايد دينی , يونانيان را به همان اندازه که به وحدت کشانيد , به تفرقه انداخت . زير لوای خدايان اوليه اولمپی , که همه احترام می گذاشتند و می پرستيدند , فرقه ها و قدرت های منسجم تری وجود داشت که تبعيتی از زئوس نداشتند .

جدايي های سياسی و قبيله ای چند خدايي را دامن زد و يکتاپرستی را غير ممکن ساخت . در يونان قديم , هر خانواده خدايي مخصوص خود داشت و به نام او آتش اجاق دائما می سوخت ...

شرکت در مراسم نيايش خدا , نشانه , امتياز و لازمه شارمندی بود .

هر شهر صورت خدای خود را به عنوان علامت , شعار خود , پيشاپيش لشکر به حرکت در می آوردند .



حال با بال های ايکاروس از دنيای ذهنی آنان خارج می شوم و به اين می انديشم که ريشه تعصب به عنوان متغيری از قوم گرايي و شکل گيری گروه های خودی و غريب که حتی در اقوام باستانی بارز بوده است , ناشی از چيست .

تعصبی را که در بسياری از تقسيمات قومی حائز اهميت می دانيم , مشخصه هايي دارد . نخست معنايي از اين مفهوم ارائه می دهيم :

«تعصب به عقايد يا نگرش های اعضای يک گروه درباره گروهی ديگر اطلاق می شود .»

طرحواره های(تفکر قالبی) که مقام برتری را به گروهی می دهد و نياز به احترام و قدرت را امری طبيعی برای خود می دانند . نيازهايي که گاه با مخالفت روبرو می شود و اين رويداد , هيجانی (گاه مهارنشده) را در واکنش به اين نگرش متخاصم با زيربناي فکری نياز به قدرت و برتری عمل می کند . اما واکنش در سطر فوق ما را به اين امر واقف می سازد که تعصب در کنش و واکنش و تعامل ميان گروهی معناي خود را می يابد . و اين است که می توان زيربنای آن را نيازها دانست (اصل اساسی نياز در روابط اجتماعی آشکار می شود ؛ جايي که برای تثبيت هويت خود به عنوان های پذيرفته شده دست , روی به مصرف گرايي و ... می آوريم . لباس مدرن در ميان نگاه ها ارزش خود را بروز می دهد نه در خلوت عارفانه خويش!)

با توجه به مطالب فوق می توان نتيجه گيری محتاطانه ای گرفت و تعصب را به عنوان مکانيزم دفاعی و پتانسيل حمله (در درون يکديگر) برای حفظ نيازهای ذکر شده دانست . (توجه : مکانيزم دفاعی صرفا با حمله منسجمی مواجه نمی شود و اين در درون تعصب برای وحدت خود است)

اما گروهی که در مقابل تعصب قرار می گيرند نيز امکان متعصب شدن و وحدت را خواهند يافت و اينجا می توان تعصب را نيز نياز دانست . نيازی که حافظ هويت و نيازهای مورد تهاجم احساس می شود . در اين موضع مکانيزم دفاعی در مقابل حملات متعصبان قرار گرفته است .

اما ريشه بروز تعصب را می توان گاه در جزئی ترين متغيرهای قومی- فرهنگی يافت . همانطور که توجه کرديم , اقوام يونانی براساس تعصبات دينی به نزاع می پرداختند . خون و آتشی که نه تنها در تاريخ اين اقوام خوش باور ديده می شود بلکه می توان آن را در بزرگترين نمايش حماسی (!) تعصب دينی يعنی جنگ های صليبی يافت .

بر اين اساس تعصب برای بقای يک اجتماع , نيازی اساسی است . نيازی که پويآيي يک قوم را موجد و حتی انباشت کرده و چون انفجاری مهيب قربانی های زيادی می دهد . (برای گروه متخاصم)

به توجه به مثال های فوق , می توان تعصب را نيز اين طور شناخت که به شکلی هيجانی به دنبال نهادينه کردن سازمان های فکری – اعتقادی جمعی (خانواده , قبيله و ...) باشد .


تعصب فطری است يا فرهنگی - اجتماعی

براستی تعصب زاده ی متغيری فرهنگی است ؟ و يا نيازی فطری ؟!

تعصب نيازی فطری است که فرهنگ به آن هويت می بخشد . هويتی که مرزهای اعتقاداتی را تثبيت و گاه تعيين می کند و به مثابه وثيقتی برای حفظ ارزش های آن اعتقادات می باشد .

تعصب در مفهوم فلسفی خود , نه فطری بل آنچه به احساس تعصب منسوب است فطری می باشد .

در اينجا به کلام ابن خلدون اشاراتی می کنيم :

نظام قبيله ای هرقدر ساده باشد , بهر حال همان احساس و رغبت طبيعی را که هر جامعه ای در تشکيل دادن حکومت دارد , نظام قبيله ای نيز دارد .

تعصب جوهر اصلی قبيله است ؛ به اين معنا که بزرگ منشی , خود خواهی و تعصب قبيله ای افراد , و سپس آنچه را که خداوند در قلب بندگان از غيرت و مهربانی نسبت به خويشان و نزديکانش نهاده است , در پرتو مواهب مذکور همکاری ها و کمک ها انجام می گيرد و همچنين ترس از دشمن که عامل دوم است .



در جايي ابن خلدون بر اين نکته اذعان داشته است که نتنها تعصب به مثابه محافظ يک قبيله بل در صدر اسلام جنبشی احساسی ميآن مسلمانان به وجود آورده است :

عصبيت و فضائل اخلاقی , نيروی قبيله را حفظ می کند ؛ و قبيله را برای قيام و پيروزی آماده می سازد ...

در اينکه دعوت دينی نيروی اساسی ديگری بر نيروی عصبيتی می افزايد که از مايه ها و بسيج های تشکيل دولت بشمار می رفت . زيرا آئين دينی همچشمی و حسد بردن به يکديگر را که در ميان خداوندان عصبيت يافت می شود زائل می کند و وجهه را تنها به سوی حق و راستی متوجه می سازد .

… چنان بدان دلبسته اند که حاضرند در راه آن جان سپاری کنند .

بر اينکه دعوت دينی بی عصبيت انجام نمی يابد از آن جهت که هر دعوتی که بايد بوسيله آن عموم و اکثريت مردم را بدان واداشت ناچار بايد متکی به عصبيت باشد .



در جای دگر می نويسد :

پيوند خويشاوندی بجز در مواردی اندک در بشر طبيعی است و از موارد آن نشان دادن غرور قومی نسبت به نزديکان و خويشاوندان است , در مواقعی که ستمی برسد يا در معرض خطر واقع شوند .

زيرا عضو هر خاندانی وقتی ببيند به يکی از نزديکان وی ستمی رسيده يا نسبت به او دشمنی و کينه توزی شده است در خود يک زبونی و خواری احساس می کند و آن را به خود توهين می شمارد و آرزومند می شود که کاش می توانست مانع پيش آمدهای اندوه بار و مهلکه های وی شود و اين امر در بشر يک عاطفه طبيعی است از هنگامی که آفريده شده است .

زيرا غرور قومی هرکس نسبت به هم پيمان و هم سوگندش بعلت پيوندی است که در نهاد وی جاگير می گردد و اين عاطفه هنگامی برانگيخته می شود که به يکی از همسايگان يآ خويشاوندان و بستگان يا هرکس که به يکی اقسام همبستگی و خويشی با انسان نزديک باشد ستمی برسد و حق او پايمال شود .

نشان دادن غرور قومی نسبت بهم پيمان بخاطر پيوندی است که از هم پيمانی حاصل می شود مانند پيوند خانوادگی يا مشابه آن …



ابن خلدون به تعصب - در صورت هماهنگی تعصبات خرد و پيوست آن به تعصب برتر (در سطح ملت) – به عنوان عاملی نتنها موثر بل اساسی برای اتحاد و پيروزی ملت می نگريست .



حال آنکه می توان تعصب قبيله ای ابن خلدون را به جوامع قرون جديد نيز تعميم داد !!

امروزه سياست مداران به مدد تعصب و به عنوان حربه ای سياسی به منظور همراه کردن اکثريت سود می جويند .

آنگاه که آدولف هيتلر از نژاد برتر آريايي سخن به ميان آورد و جايي ميان سرمای خونين مسکو در روسيه , استالين که رهبر دولت تک قومی (!) بود برای نجات کشور خويش در برابر حمله نازيها , اعتقادات مردم را آزاد گذاشت و اين دفاع را ملی خواند , تعجب نمی کنيم که حتی امروزه (با هرهدفی) از عامل تعصب به منظور تحريک احساسی-اعتقادی برای دفاع و يا هجوم سود می جويند .

در بحث تعصب , نگرش های فردی و به قولی برخورد اعتقادی اجزای قوم با مرزهای ارزشی مطرح می شود .



نگرش يا مولکول های عقيده ؟!



نگرش ها همان دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها است – يعنی مطلوب يا نامطلوب ارزيابی کردن اشياء , افراد , موقعيت ها , يا هر جنبه ديگری از جهان , از آن جمله تصورات انتزاعی و خط مشی های اجتماعی و واکنش نسبت به آنها .

نگرش های هرشخص ظاهرا دارای نوعی منطق درونی است . اما اين منطق معمولا از نوع منطق صوری سخت گيرانه نيست ؛ بلکه منطق-روانی و همين منطق روانی است که روانشناسان اجتماعی آنرا تحت عنوان همسازی شناختی بررسی کرده اند يعنی آدمی تلاش می کند در باورها , نگرش ها , و رفتارهای خود هماهنگ باشد .

به نظر می رشد که برخی از نگرشها با يکديگر همراه اند . مثلا کسانی که از سياست جبران حمايت می کنند احتمال می رود که از کنترل حمل سلاح هم جانبداری کنند , مخالف مجازات اعدام باشند , و در مورد سقط جنين از حق انتخاب پشتيبانی نمايند .

بسياری از نگرش های انسان بسته بندی شده و به صورت ملکولهای عقيده است . هر ملکول ساخته شده از يک باور , يک نگرش , و ميزان پشتيبانی اجتماعی برای آن باور . هر ملکول عقيده شامل يک واقعيت , يک احساس , و يک دنباله است . واقعيت اين است که وقتی عمو چارلب عيب کمر پيدا کرد يک دست ورز درمانش کرد (واقعيت) , مي دانی , احساس می کنم دست ورزها را زيادی ريشخند می کنند (احساس) و از گفتن اين موضوع احساس خجالت نمی کنم زيرا خيلی ها را می شناسم که همين احساس را دارند . (دنباله)

اين ملکول ها همانند سازی ما را با گروه های اجتماعی مهم تدارک می بينند و در نتيجه احساس تعلق ما را به گروه های اجتماعی تقويت می کنند . از اينرو , واقعيت و احساس اجزاء کم اهميت تر هر ملکول عقيده هستند تا دنباله آن .

تا حدودی می توان روند متعصب شدن افراد را از نگرش تحميل کننده در موقعيت و احساس هماهنگ کردن نگرش دانست .

آنچه که باعث می شود گروه خود را گروهی برتر و گروه مقابل را بيگانه بيابيم .

طی تحقيقاتی بر نامگذاری افراد به نتايج قابل توجهی دست يافتند .

تفاوت نژادی در انتخاب نام در 1910-1970 , در آمريکا به سبب تغييراتی که در انتخاب نام سفيدان رخ داده , افزايش يافته است .

با استفاده از دو تحقيق ديگر از ليرسن و بل در خصوص نام آفريقايي-آمريکايي ها , محقق اظهار داشته که در دوره ی بين لغو بردگی و 1910 , سفيدان خودشان را با انتخاب سفيدترين نام ها از آمريکايي های- آفريقايي جدا می کردند ....

«تعصب سفيدپوستان تا به اين اندازه در زندگي افراد نفوذ داشته است !!!»

اما در تحقيقی ديگر بر اقوام شمال شرقی برزيل متوجه آيين های خاص نامگذاری می شويم که فی الواقع همان خط مرزی است که تعصب تعيين کننده آن است (البته ملبس به سنت ها . آنگاه که تعصب در زندگی قومی مدت مديدی نفوذ داشته باشد به سنت مبدل می شود)

نام گذاری و تغيير پايگاه در جامعه برزيل مرکزی , نوشته ای است از بامبرگر که در خصوص نامگذاری در قبيله ای در شمال شرقی برزيل گزارش می دهد . در اين قبيل , سوال از نام افراد تابوست و افراد نبايد در مورد نام خودشان صحبت کنند .

قبول يک نام مشترک با اعضای يک روستا فرد را در نظام تعهدات خويشاوندی روستا درگير می سازد . نام ها به دو نوع بزرگ و کوچک تقسيم می شود .

در خصوص افرادی که واجد نام های بزرگ هستند , محدوديت های شعائری (تشريفاتی) اعمال می شود . نامهای بزرگ فقط از طريق مراسم ويژه اعطا می شود .

در حالی که نام کوچک يک مرد توسط برادر مادر و نام کوچک يک زن توسط خواهر پدر اعطا می شود .

نام های بزرگ هر جنس جداست , در حالی که در نام های کوچک چنين تفاوتی وجود ندارند . نامهای بزرگ عمدتا در انتقال منزلت نقش اساسی دارند .

در اينجاست که گروه مقابل با حربه های فرهنگی وارد نزاع می شود . غالبا گروه های غريبه با شناسايي تعصب ها در هر متغير فرهنگی- اعتقادی دست به اعمال منفعت طلبانه می زنند .

گاه زبان قومی و گاه اعتقادات ديني .... را با نقل های تحريف شده , کاريکاتور و .... که ابزارهای مشروع هستند به دنبال نابودی وحدت آن گروه ها می باشند .

اين حرکت ديالکتيک سياسی در اکثر موقعيت ها به همين شکل و البته گاه پيچيده تر به انجام می رسد .

«پيوند خويشاوندی بجز در مواردی اندک در بشر طبيعی است و از موارد آن نشان دادن غرور قومی نسبت به نزديکان و خويشاوندان است ...»

استعمارگران بزرگ از تعريف فوق مستثنی نيستند , بلی , اهداف به ظاهر کاملا سياسی-اقتصادی می تواند پايه های فطری را نيز در خود نشان دهد .

جايي که يک انگليسی ضرب المثل می آورد : تا زمانی که دوست منفعتی داشته باشد دوست است در غير اين صورت نه .

و اين به خوبی در جنگ های اخير انگلستان و آمريکا با کشورهای حوزه خاورميانه مشهود است .

بر آن نيستم که اثبات کنم , دولت مردان آمريکايي و ... برای جلب نظر مردم خويش به نزاع روی آوردند (هرچند ناآگاهانه تحت تاثير اين احساس هستند) بل به قدرت می گويم :

«تعصب را در مسير سياست های خويش به جريان می اندازند , همچون هيتلر , استالين و ...»



و اين است که آنتونی گيدنز می نويسد :

بيشتر ما به گروه های متعددی تعلق داريم _ از جمله , مثلا , خانواده ای که در آن متولد می شويم , اما همچنين به انواع سازمان های بسيار بزرگتر , مانند مدرسه , دانشکده يا موسسات کسب و کار نيز تعلق داريم .

گروه های و سازمان ها بيشتر زندگی ما را تحت سلطه خود دارند , و نظام های اقتداری که ايجاد می کنند رفتار ما را پيوسته تحت تاثير قرار داده و مقيد می سازند .



اما مثالی از آنتونی گيدنز می آوريم که به نکته قابل توجهی اذعان داشته است :

در ژاپن , گروهی از مردم زندگی می کنند که از نظر فيزيکی فرقی با ساير ژاپني ها ندارند . آنها صدها سال در اين کشور زندگی کرده اند و به همان مذهب ساير مردم تعلق دارند , اما اکثريت مردم ژاپن به ديده دشمنی يا حقارت به آنها می نگرند . منشا اين وضعيت به دوران فئودالی بر می گردد , زمانی که جنگهای ميآن فرمانروايان محلی منجر به رانده شدن بسياری از مردم از زمينهايشان گرديد . آنها مطرود و آواره شدند و اتا و بعدا بوراکومين نام گرفتند . هر دو نام هنوز به کار برده می شوند , و اتا اهانت آميزتر است .

اين مطرودين مجبور شدند مشاغل پستی را که ديگران از آن نفرت داشتند بپذيرند . در اعتقادات مذهبی محلی , بسياری از اين مشاغل ناپاک تلقی می شدند , عقيده ای که بعد ها افرادی را هم که اين کارها را انجام می دادند در برگرفت . آنها در سکونتگاه های ويژه زندگی می کردند , از تغيير شغل ممنوع گرديده بودند و مجبور بودند فقط در ميان خودشان ازدواج کنند . با نوسازی ژاپن , که در نيمه دوم قرن نوزدهم آغاز گرديد , اتاها رسما با ديگران برابر شدند . فرمانی از سوی امپراتور ژاپن اعلام کرد که آنها شهروند کامل بوده و اجازه دارند هر شغلی را که مايل باشند دنبال کنند . اصطلاح اتا از اظهارات رسمی ناپديد گرديد. اما اين اصطلاح به عنوان لقب همچنان به کار می رفت و اعمال تبعيض در عمل چندان تغييری نکرد . بوراکومينها همچنان در محلات فقير و مجزا متمرکز گرديده بودند و فقط مشاغل عموما ناخوشايند و کم در آمد را انجام می دادند . اکثريت مردم ژاپن وصلت با اين گروه را مايه ننگ خانواده می دانستند .



قبل از هر چيز مشکل خود را با تبعيض بايد حل کنيم .

تبعيض چيست ؟



اگر تعصب را يک اعتقاد درونی شده و محکم که غير قابل انعطاف است بدانيم , تبعيض به رفتار واقعی آن تعصب عليه گروه غريبه انجام می شود .

وليکن در مثال قوم ژاپنی , متوجه يک مفهوم ديگر می شويم و آن روند تبديل آن قوم به اقليت های اجتماعی می باشد .

و می توان گفت تنها دفاعی که توانستند در برابر تبعيض اکثريت کنند , وحدت ميان خويش بود . وحدتی که در اقليت ها صورت گيرد به زودی به گروه های متخاصم با گروهی که رفتاری تبعيض آميز داشتند , شکل می گيرد .



ويژگی های يک اقليت در کتاب جامعه شناسی آنتونی گيدنز به شرح زير می باشد :



1) اعضای اين گروه ها از آن روی که توسط ديگران مورد تبعيض واقع می گردند , در وضع نامساعدی قرار دارند . تبعيض هنگامی وجود دارد که حقوق و فرصتهايي که يک دسته از مردم از آن بهره مندند به گروه ديگری داده نمی شود . برای مثال , مالکی ممکن است از اجاره دادن اتاق به فردی به علت اين که متعلق به اقليت قومی هند غربی است خودداری کند .

2) حس همبستگی گروهی , يعنی احساس تعلق به همديگر دارند .

3) تا اندازه ای از نظر فيزيکی و اجتماعی از اجتماع بزرگتر جدا هستند .



با کمال تاسف اين حرکت کمدی تراژدی منجر به از بين رفتن وحدت در سطح کل می باشد .

آنگاه که اين اقليت به گروه مبدل می شود عملا به گروه متخاصم هويت بخشيده و وحدتی در آنها نيز ايجاد می کند .

روند ايجاد تعصب در کودکان اقليت مرا به ياد اين بيت از سعدی می اندازد :

مکن جور بر خردکان ای پسر که يک روزت افتد بزرگی به سر

کودکی که شاهد تحقير خانواده خويش و بعدها گروه خويش است , چه احساسی نسبت به گروه تبعيض کننده خواهد داشت ؟!!! (روند تعصب گرايي به شکل خودکار در کودک و نسل های بعد ايجاد می شود (حتی گاه به شکلی افراطی))

سعدی در بوستان به سخن زيبا می آفريند :

ندانم کجا ديده ام در کتاب که ابليس را ديد شخصی به خوال

به بالا صنوبر , به ديدن چو حور چو خورشيدش از چهره می تافت نور
فرا رفف و گفت : ای عجب , اين تويي فرشته نباشد بدين نيکويي

تو کاين روی داری به حسن قمر چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ايوان شاه دژم روی کرده ست و زشت و تباه ؟

شنيد اين سخن بخت برگشته ديو بزاری برآورد بانگ و غريو

که ای نيکبخت اين نه شکل من است وليکن قلم در کف دشمن است

مرا همچنين نام نيک است ليک ز علت نگويد بد انديش نيک

ابيات سعدی از ورای دنيای شاعرانه خويش بر طبيعت عامرانه امروزی نيز واقف بوده !!, دنيايي که به فاصله و افتراق بيش از پيش معنا داده است ؛ معنايي انسانی که نه مبنای جامعه انسانی بل مبنای سودجويي آن رهبرانی است که با تحت تاثير قرار دادن مردم حتی در جايگاه خود ميان قوم ها جهت گيری سو نسبت به گروه های ديگر می گيرند .

گروه هايي که قربانی يک انتخاب هستند , آری

دشمن گزينی

اين اخلاق رنسانسی در تاريخ بشری همواره تکرار می شود !!!!! رنسانسی که مبنای انسان دوستی آن تنها محدود به گروه خود و ... منقسم می شود . تقسيمی که به انسان معنا و منزلت نمی دهد جز در گروه و قومی خاص!!

منابع

1. اساطير يونان؛ راجر لنسلين گرين

2. تاريخ تمدن (يونان)؛ ويل دورانت

3. تحليل اجتماعی نام گذاری ؛ احمد رجب زاده

4. جامعه شناسی ؛ آنتونی گيدنز

5. زمينه روانشناسی ؛ هيلگارد و اتکينسون

6. فلسفه اجتماعی ابن خلدون ؛ دکتر طه حسين

7. مقدمه ابن خلدون تاليف عبدالرحمن بن خلدون
ترجمه محمد پروين گنابادی

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:30 PM
انتخابات ، مجلس هشتم ، آراء مردمي [ فرين مهرنگ ]
بيست و جهارم اسفند ماه 1386 روز سرنوشت ساز انقلاب اسلامي است. تنها چند روز تا برگزاري انتخابات هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي باقي مانده است و در اين فرصت باقيمانده احزاب و گروههاي سياسي به معرفي كانديداها و برنامه هايشان براي كسب آراي مردم مي پردازند.
كانديداهاي همه احزاب و گروهها سعي دارند تا با عناوين تكراري و گفتار و اظهار نظرات اقتصادي ، فرهنگي و سياسي ، ارايه ايده ها و نظرات جديد كه شايد پس از كسب آراء مردم و ورود به مجلس حتي نتوانند يك مورد از آن را عملي كنند ، شروع به تبليغات و اظهار نظر كرده اند . بهتر نيست كه اين افراد صاحب نظر پيش از آنكه وارد مجلس شوند نسبت به شناخت جامعه و شعور سياسي مردم و افكار عمومي ديدگاه بهتري داشته باشند ‌تا بتوانند از اين طريق جايگاه مناسب و درستي بدست آورند.



http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume48/1206_text_more.jpg

صحنه انتخابات ، يك صحنه ابراز قدرت است . همگان سعي دارند تا با بهترين و زيباترين و دلنشين ترين سخنان در مراسم هاي سخنراني ، پرسش و پاسخ و امثال آن بيشترين آراء را كسب كنند كه اين يك وظيفه خطير و گامي بلند براي نيل به اهداف حزب و ورود به مجلس و حفظ ارزشهاي انقلاب اسلامي است .
مردم براساس انديشه ، تفكر،منطق و شعور سياسي خود نمايندگان را انتخاب مي كنند ، و اين قشر عظيم هميشه در صحنه هستند كه با انتخاب هوشمندانه خود اولويت هاي كاري مجلس هشتم را مشخص خواهند كرد.
اين مشاركت و همدلي و همراهي در انتخابات باعث تقويت و مشروعيت نظام مي گردد . زيرا وظيفه شرعي و قانوني هر فردي است كه براي آينده بهتر و سرافرازي كشور به پاي صندوق هاي راي رفته و فرد مورد نظر خود را انتخاب كند.
انتخاب صحيح مي تواند نقطه عطفي باشد براي تشكيل يك مجلس همراه و هماهنگ با دولت خدمتگزار كه كليه تلاش خود را براي پيشرفت و تعالي مادي و معنوي كشور به كار مي بندد.
پس با عزمي راسخ و اراده اي محكم جهت انتخابي اصلح به سوي 24 اسفند حركت كنيم تا با اين انتخاب بهار زندگي ، بهار مجلس را با يكديگرجشن بگيريم.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:30 PM
پيش بسوي تجربه هشتم - هفت مجلس، هفت تجربه [ مهدي علاقبند ]

مقدمه :
حدود يكصده از قانون گذراي و تاسيس مجلس شورا در ايران مي گذرد. در اين يكصد سال كه تاريخ شروع مجلس در ايران همزمان با تصويب مشروطه درايران مي باشد مجلس با حكومتگران مختلف ايراني تجربه هاي زيادي را اندوخته است . و در هردوره ايي مجالس ايران براي خود تجربه هايي كه اكثرا آن برآمده از تفكر آزمون و خطا يا لج و لجبازي با جناح هاي مخالف بوده در اندوخته خويش دارد . حال ما قصد نداريم به كالبد شكافي مجالس ايران بپردازيم بلكه فقط قصد ما دراين است كه بررسي كوتاه و گزيده از هفت دوره مجلس شوراي اسلامي بپردازيم .فقط اينكه در گزارش بتوانيم برنامه ها و وقايع موجود در اين 7 مجلس را براي شما خوانندگان بيان كرده باشيم .


http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume48/1204_text_more.jpg

مجلس اول : آغاز جناح بندي سياسي در جمهوري اسلامي

سال : سال 58 تا 62

نوع برگزاري انتخابات : يكي از رقابتي ترين انتخابات هاي تاريخ حمهوري اسلامي ايران و پر جاذبه ترين انتخابات پارلمان تاريخ سياسي ايران

جناح بندي هاي مجلس : نيروهاي حزب اللهي جريان ليبال ها با محوريت بين صدر ،انجمن حجتيه سازمان مجاهدين ، جاما ، جبهه ملي مليون . اما در مجلس اول جناح اكثريت در اختيار جريان حزب اللهي ها بود. اين جريان قدرتمند با جريانها ليبرال در منازعه شديد قرار داشت .

رئيس مجلس : رئيس سني مجلس دكتر يدالله سحابي بود و رقابت براي تصدي اين مقام بين مهندس مهدي بازرگان و آيت الله هاشمي رفسنجاني مي باشد كه آقاي هاشمي توانست با اكثريت آرا اولين رئيس مجلس حكومت تازه تاسيس جمهوري اسلامي باشد .

برنامه ها ي مهم مورد تصويب مجلس اول : موضع گيري به نفع ضد امپرياليست مانند سوره ليبي و الجزاير و كوبا / ملي شدن تجارت خارجي / مخالفت با استقراض خارجي / ملي شدن كارخانجات و صنايع / اجراي قانون اصلاحات ارضي مصوب شوراي انقالب (موضوع بند ج آن) / تحقق نظام شورايي كشور موضوع اصل 100 تا 106 / طرح عدم كفايت ابوالحسن بني صدر

وقايع مهم و جنجال هاي مجلس اول : شروع جنگ ايران و عراق / نطق هاي آتشين نماينده ها / دعواهاي لفظي اكثريت مجلس بيا اقليت ( نهضت آزادي ) / پرونده گروگان ها ي آمريكايي



مجلس دوم : مجلس حزب الله
سال : 62 تا 66

رئيس مجلس : آيت الله هاشمي رفسنجاني

برنامه ها ي مهم مورد تصويب مجلس دوم : مطرح كردن بحث اقتصاد منهاي نفت / تشكيل مجمع تشخيص مصلحت /

وقايع مهم و جنجال هاي مجلس دوم : شروع ترور هاي كور مخصوصا از سوي سازمان مجاهدين خلق (منافقين) / و رئيس جمهوري آيت الله خامنه ايي و نخست وزيري مهندس مير حسين موسوي / مناقشه انتخاب مهندس موسوي زيرا جناح راست مخالف حضور مهندس موسوي در كسوت نخست وزيري بودن / تشكيل گروه 99 منتسب به جناح راست براي مخالفت با مهندس موسوي / انتقاد امام خميني از گروه 99 براي مخالفت ها و چوب لاي چرخ انداختن دولت ميرحسين / اما گروه 99 بحث اين را مطرح كردن كه نظرات امام كه اين حكم امام يك بحث مولوي يا ارشادي بودن حمك ولي فقيه است /
دولت از فضاي كنترل بيشتر دولت بر اقتصاد پافشاري ميكرد اما ازآن طرف جناح راست (موتلفه و ناطق نوري) از بخش خصوصي دفاع ميكردند / مناقشه سفر مك فارلين به ايران / شروع جدال ميان جناح چپ و راست در ميان طيف انقلابي



مجلس سوم : تولد چپ و راست سياسي در ايران و پايان دولت چپ

سال : 66تا 70
رئيس مجلس : از 66 تا 68 آيت الله رفسنجاني و از 68 تا 70 حجه السلام مهدي كروبي
برنامه ها ي مهم مورد تصويب مجلس سوم : شروع برنامه ريزي 5 ساله اول
/تغييرات در قانون اساسي / تغيير مدل نخست وزيري به رياست جمهوري / تصويب نظارت استصوابي / مطرح شدن بحث التزام عملي به اسلام / تغيير ريل اقتصادي از چپ به راست
وقايع مهم و جنجال هاي مجلس سوم :
مخالفت چپ ها با اقتصاد آزاد و تعديل گرايانه رفسنجاني /مخالفت دولت هاشمي با برنامه هاي كوپني و يارانه ايي / جناح چپ با مطرح كردن اسلام ناب محمدي جناح راست را به جناح اسلام امريكايي متهم كرد / غرور بيش از اندازه جناح چپ و اميدواري بيش از اندازه به مردم و دور شدن از افرادي مثل رفسنجاني / مشكلات ايدئولورژي و بحران استراتژيك باعث شكست جناح چپ شد

مجلس چهارم :
سال : 70 تا 74
رئيس مجلس : حجه الاسلام علي اكبر ناطق نوري
برنامه ها ي مهم مورد تصويب مجلس : خصوصي سازي / اصلاح ساختار سياسي / ايجاد سرمايه گذاري خارجي / و مناطق آزاد تحاري / گسترش فرزند كمتر زندگي بهتر / جلو بردن ساعت رسمي كشور / تصويب برنامه توسعه دوم
جناح بندي هاي مجلس : اكثريت غالب مجلس دراختيار جناح راست قرار داشت .
وقايع مهم و جنجال هاي مجلس : رد صلاحيت گسترده جناح چپ (خط امامي ها )41 نفر از چپي ها مجلس سوم / تشكيل مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهوري در دولت هاشمي و حضور افرادي مانند حجه الاسلام موسوي خوئيني ها ، مهندس عباس عبدي ، دكتر سعيد حجاريان و ... / انتشار روزنامه سلام كه سال اول در مركز تحقيقات استراتژيك رياست جمهوري روزنامه منتشر مي گرديد / اخراج شدگان از ماهنامه كيهان در آبان ماه 70 ماهنامه كيان را به مديريت معنوي دكتر عبدالكريم سروش منتشر كردند / در اين مجلس نطفه يك انشعاب در جناح بندي سياسي جمهوري اسلامي ايران رقم خورد و آن مخالفت با برنامه هاي هاشمي رفسنجاني / دعواي بازار سنتي با اقتصاد تكنوكرات راست مدرن / در اين مجلس حزب كارگزران سازندگي براي دفاع از برنامه هاي هاشمي در مقابل جناح راست راديكال و سنتي ها تاسيس شد .



مجلس پنجم: جدال راست سنتي با راست مدرن
سال : 47 تا 78
رئيس مجلس : حجه الاسلام علي اكبر ناطق نوري
جناح بندي هاي مجلس : اكثريت غالب مجلس دراختيار جناح راست قرار داشت .
وقايع مهم و جنجال هاي مجلس : انتخابات دوم خرداد سال 76 و انتخاب آقاي خاتمي به رياست جمهوري / راي اعتماد مجلس به تمام وزراي پيشنهادي خاتمي / استيضاح دو وزير كليدي دولت خاتمي عبدالله نوري (وزير كشور) مهاجراني (وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي)

مجلس ششم : مجلس اصلاحات
سال : 78 تا 82
رئيس مجلس : حجه السلام مهدي كروبي
جناح بندي هاي مجلس : جناح اكثريت مجلس در اختيار چپ ها و حزب مشاركت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي مي باشد
برنامه ها ي مهم مورد تصويب مجلس : تعريف جرم سياسي / هيات منصفه / پيوستن ايران به كنوانسيون حهاني رفع تبعيض زنان و منع شكنجه / اصلاح قانون انتخابات / تبيين اختيارات رياست جمهوري / اصلاح قانون مطبوعات اين قانون جزو لوايح راديكالي مجلس بود كه طي حكم حكومتي مقام معظم رهبري مسكوت ماند ./ نيمي از قوانين تصويبي مجلس ششم از نگاه اعضاي شوراي نگهبان مغايرت با قانون اساسي و دين اسلام داشته است / تحقيق و تفحص از صدا و سيما
وقايع مهم و جنجال هاي مجلس : در بحث انتخابات مجلس ششم حرف ها و حديث هاي زيادي رخ داد مهمترين اتفاق اين انتخابات تخريب آيت الله رفسنجاني توسط رسانه هاي جناح اصلاح طلب كه همين باعث شد كه فضاي انتخابات را خيلي مشوش و غير اخلاقي كند و اين بي احترامي ها نسبت به آقاي رفسنجاني به ضرر جناح اصلاح طلب تمام شد . اولا كه آقاي هاشمي از حضور در مجلس كناره گيري كرد و ثانيا در بعضي مواقع كه جناح اصلاح طلب نياز به حمايت معنوي داشت اين جناح تنها ماند ./انتخابات پر مناقشه مجلس ششم شهر تهران توسط مقام معظم رهبري تائيد شد /دو هفته بعد از انتخابات مجلس ششم دكتر سعيد حجاريان
(نماينده شوراي دوره اول شهر تهران )در مقابل شورا شهر توسط نيروهاي بنياد گرا (سعيد عسگر)تروز شد كه باعث شد ايشان از لحاظ حركتيو جسمي دچار مشكل اساسي شود/ در ارديبهشت 79 بيش از 90 درصد روزنامه اي وابسته به اصلاح طلب با حكم قضاييي قوه قضائيه مجكوم به توقيف موقت شدند ./ آقاي دكتر حداد عادل مبدع واژه فراكسيون اقليت و رئيس اين فراكسيون بودند / توجه بسيار زياد به توسعه سياسي ، تنش زدايي بين المللي ، جامعه تكثر گرا و اقتصاد باز رقابتي / زنداني شدن حسين لقمانيان نماينده شهر همدان بدليل نطق هاي راديكالي اين نماينده در مجلس / نامه ها و بيانيه هاي سرگشاده راديكالي منافي با مصلحت عمومي جامعه و كشور / نماينده هاي تندرو اصلاح طلب در يك نمايشي به مدت 26 روز دست به تحصن زدند و 114 نماينده استعفا دادند و استعفاي بهزاد نبوي ، فاطمه حقيقت جو و محسن آرمني به تصويب رسيد .



مجلس هفتم : انشقاق در جناح اصولگرا
سال : 82 تا 86
رئيس مجلس : دكتر غلامعلي حداد عادل
جناح بندي هاي مجلس : پيروزي جناح اصولگرا به نام آبادگران
وقايع مهم و جنجال هاي مجلس : رد صلاحيت گسترده جناح اصلاح طلب در سراسر كشور به قول بعضي از آقايان شوراي نگهبان با گردن كلفتي هاي اصلاح طلبان مقابله كرد / انتخابات مجلس فصل انشقاق در جناح اصولگرا شد كه عده ايي از نماينده هاي طرفدار احمدي نژاد بودند و بعضي جناح اصولگرا طرفدار هاشمي رفسنجاني ، قاليباف . لاريجاني بودند نشونه اين انشقاق در راي گيري به كابينه احمدي نژاد بود كه براي وزارت نفت احمدي نژاد مجبور شد سه بار سه نفر را معرفي كند و يا بعضي از وزرا بصورت ناپلئوني راي آوردند .


مجلس هشتم : يك تجربه جديد
سال : 86 تا 90
رئيس مجلس : ؟؟؟؟
جناح بندي هاي مجلس : جناح ؟؟؟؟؟
برنامه ها ي مهم مورد تصويب مجلس : ؟؟؟؟؟؟
وقايع مهم و جنجال هاي مجلس : انتخابات رياست جمهوري / روابط ايران و آمريكا و كشورهاي منطقه / اقتصاد ايران / انرژي هسته ايي / برنامه توسعه / اجراي چشم انداز بيست ساله

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:31 PM
اخلاق سياسي در انتخابات [ مرسده آزاده ]
باز هم زمان انتخابات فرا رسيد. زماني که همه ي مردان و زنان سياست ، همراهان شان و روشنفکران بيش از هر زمان ديگري به بحث و گفتگو با هم مي نشينند. راديو و تلويزيون در عرض شش سال اخير برنامه هاي متفاوتي را براي انتخابات آماده کرده است. بار ديگر آينده در چشم اندازي چهارساله تعريف مي شود . براي عده اي چهارسالي پيوسته به همه ي سال هاي گذشته و براي عده اي ديگر چهار سالي جداي از سال هاي گذشته... . اگر قبل از سال 76بسيج مردم در انتخابات اهميت چنداني نداشت بعد از اين مقطع زماني عدم شرکت در انتخابات نه ديگر امر خصوصي که به امري عمومي و حتي بسيج کننده براي مقاومت و مخالفت تبديل شد و امروز دوگانه ي عدم شرکت و شرکت به نظر من به کليشه ي پذيرفتني «بد و بدتر» نزديک مي شود .
خرداد ماه سال 84 قبل از انتخابات رياست جمهوري ، انجمن اسلامي دانشگاه جلسه بحث و مناظره اي را با حضور چهره هاي سياسي برگزار کرد . از ميان نزديک به 16 سخنراني در دو روز، سخنان « خشايار ديهيمي » بيش از سايرين برايم جذاب و قابل قبول بود . « سياست ورزيدن » و « اخلاق سياسي » دو مفهوم اصلي صحبت هاي ديهيمي بود . بخش هايي از سخنراني آن روز را دراين جا مي آورم تا بگويم چرا اين سخنان برايم ارزش دارد.
" هدف من از اين صحبت دفاع از سياست است. در مملکت ما بر سياست جفا رفته است . چيزي که همه ي گروه هاي سياسي از آن مي نالند. وضعيت فعلي کشورمان همان تعبير شاملو است . دريا ايستاده سرد . واقعيت گريز ناپذيري است . چرا مردم بريده اند؟همه ي گروه هاي سياسي ( تحريميون و غير تحريميون ، اپوزيسيون و... ) جفاکرده اند . سردي مردم هم به اين خاطر است . سياست دکاني است وقتي که جنس تازه در آن باشد مردم مي خرندش . اما سياست امروز به گونه اي بسته ، عجيب و قريب معرفي مي شود . بين سياست و اخلاق فاصله ايجاد شده در حاليکه اين دو از هم جدا نيستند و با هم توليد شور و شوق مي کنند . اگر مبناي هر عملي را در حوزه ي سياست تنها بر پيروزي قرار دهيم ديگر کسي سياست نمي ورزد. با يک انتخابات و يک راي سياست تمام نمي شود . با شکست هم سياست ادامه مي يابد .درست است که انتخابات مهمترين راه براي ما است اما همه چيزمان در گرو انتخابات نيست ، دريوزگي کردن راي چاره ي کار نيست بايد نشان دهي که مرد راه هستي . ببينيد تنها سياست مدار بعد از اتقلاب که به او ارادت دارم بازرگان است . او سياست را به معناي ماندن در حکومت نمي ديد . او مي گفت من بايد خود سياست را نجات دهم ، بگذاريد من کمتر سياستمدار باشم و سياست اعتبار و اعتماد خود را حفظ کند .
مسئله ي امروز جذب اعتماد مردم است بايد گفتمان تازه اي ايجاد کرد و پاي حرف تازه اي ايستاد . نبايد فراموش کرد که سياست با اخلاق پيوند دارد و امري دراز مدت است . مردم از مردان سياست انتظار دارند که به نقد اخلاقي خود بپردازند. شکست در انتخابات بايد به معناي ادامه سياست ورزيدن باشد به شرط آن که سياست دراز مدت را بفهميم و فعالانه در آن شرکت کنيم . سياست با نا اميدي همخواني ندارد . سياست يعني اميد و تلاش و نه لزوما پيروزي . اميد يعني امکان را در سياست شناختن و خيال پردازي نکردن بر اين اساس سياست يعني فعاليت در دايره ي ممکن . در سياست اراده گرايي غلط است و بايد اختيار گرايي را برگزيد يعني با شناخت دايره ي امکان بهترين فعاليت را انجام داد . بر اين مبنا بهترين فعاليت براي جامعه ي ما گفتمان انتخابات آزاد است . هرکس با معيار مشخص تعهد بدهد تا دريابيم چه کسي عدول کرده و چه کسي درست حرکت مي کند . ما مختاريم با هر وضعيتي که حکومت به خود مي گيرد با معيارهاي خودمان با گفتمان آزاد پيش برويم .کسي که با اصول و آگاهانه انتخابات را تحريم مي کند براي من محترم است همانطور که کسي که آگاهانه شرکت مي کند .
نگاه غلط به سياست مشکلاتي را ايجاد مي کند . زمانيکه سياست را عين سرنوشت خود ندانيم نمي توانيم تحليل و نتيجه گيري درستي از آن ارائه دهيم . به تعبير نيما همه شان مي ترسند. ترس از همين مسئله است . زمانيکه مردم مشارکت نکنند موقعيت سياستمداران به خطر مي افتد همچنين موقعيت کساني که زندگي شان با سياست گره خورده است . در چنين شرايطي است که خطر بازگشت گروه رقيب دوباره جدي مي شود زيرا يک پارچه کردن حکومت و از بين بردن رقابت و آزادي و ايجاد رعب برنامه اي عملي نيست .
از طرف ديگر ما روشنفکران هم نتوانستيم استراتژي واحد و درستي ارائه بدهيم تا گفتمان تازه اي را ايجاد کنيم و نيروها را به سمت خود جذب کنيم . بايد بي اعتمادي را از بين برد . قهر در سياست چيز بدي است . عدم رعايت موازين اخلاقي سياست مردم را بي اعتماد کرده است . اگر سياست به معناي شفاف بودن و مشارکت مردم در سرنوشت شان است نبايد با آن قهر کرد ، نبايد آن را به پشت پرده برد . اصل نادرست گروه ها ي سياسي سهم داشتن در قدرت و دولت به هر قيمت است . نقد من بر« به هر قيمت » است . تمام ماجراي سياست گرفتن سهم در قدرت و دولت است اما نه به هر قيمت . اگر از سياست اخراج شويم نبايد آن را تعطيل کنيم ، بايد راه بازگشت را بيابيم . به هر قيمت در سياست ماندن درست نيست . دوگانه ي آري يا نه دوگانه ي اشتباهي است که عده اي را به افراط و عده اي را به تفريط متهم مي کند .
شعار وحدت و متحد طبيعي همه در يک صف قرار گرفته اند . وحدت معناي « وحدت با من » يافته است در حاليکه وحدت يعني مشارکت . نقد و نه توجيه و نفي تنها راه نجات ما است . عيب ها و حسن ها را همه ديدند ، نقص ها را بايد اصلاح کرد. مواضع را بايد مشخص کرد . وحدت برسر اصول انتخابات آزاد ، دموکراسي ، احترام به آزادي عقيده و بيان فردي ، خارج شدن ليبراليسم از حالت دشنام و...
اجماع حداقلي گفتماني را ايجاد مي کند که سازنده ي سياست ما در دراز مدت است . هر که انتخاب شود سياست به پايان نمي رسد بايد به فکر آينده ي کشور باشيم . "
اخلاق سياسي ، رسيدن به اجماع ، پذيرش شکست و رها نکردن حوزه ي قدرت و مهمتر از همه تداوم راه از جمله مفاهيمي هستند که فراموش شده و مورد بي توجهي قرار گرفته اند.نزديک دو سال از آن سخنراني مي گذرد. نتيجه ي آن انتخابات هم شکست بود . فضاي نا اميدي آن زمان همچنان ادامه دارد . اگر در آن سال ضرورت شکل گيري گفتماني تازه براي جذب اعتماد مردم و مشخص شدن مواضع مطرح مي شد ، امروز از« آخرالزمان سياسي » صحبت مي شود که برچگونگي گفتمان تازه مي انديشد. توافق ، هنوز ديده نمي شود و انشعابات هم افزايش پيدا مي کند . کنشگر سياست ورز در محيطي قرار مي گيرد که هيچ زمين و ديوار ثابت و پايداري برايش ساخته نشده است . آينده ، تصوير چندان روشني با وجود سياست ورزي بدستش نمي دهد . آيا گفتمان تازه اي تازه اي مطرح شده است ؟ اين بارهم بايد ديد آيا تلاش ها براي بسيج مردمي به بسيج مردمي مي انجامد؟

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:35 PM
روشنفكر هميشه معترض - نوشته: داگلاس كلنر [ مترجم: ‌محمدرضا ربيعيان ]
ماركوزه معتقد است كه سازمان‌دهي كنوني جامعه به واسطهء تحميل اجتماعي كـار غيـرضـروري، قيـد و بندهاي http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/011226.jpgغيرضروري براي تمايلات جنسي و نظام اجتماعي سازمان يافته بر مدار سود و بهره‌كشي «سركوب اضافه» توليد مي‌كند. به لحاظ كاهش كمبودها و اميدها به فراواني روزافزون، ماركوزه پايان سركوب و ايجاد جامعه‌اي جديد را ضروري ديد. نقد راديكال او بر جامعهء موجود و ارزش‌هايش و فراخوانش براي [ايجاد] تمدني غيرسركوبگر، موجب مجادله با همكار پيشينش «اريك فروم »شد كه او را به «نيست‌انگاري» (در برابر ارزش‌ها و جامعهء موجود) و لذت‌گرايي غيرمسوولانه متهم مي‌كرد. ماركوزه پيش‌تر به دليل «سازگاري» و «آرمان‌گرايي» بيش از حد فروم با او درگير شده و اين اتهام‌ها را در بحث‌هاي جدلي پس از انتشار كتابش «اروس و تمدن» هم تكرار كرده بود كه با شور و حرارت استفادهء ماركوزه از فرويد، نقدش بر تمدن موجود و پيشنهادهايش براي سازمان‌دهي متفاوت جامعه و فرهنگ را به بحث مي‌گذاشت.
در 1958، مقام استادي دايم دانشگاه براندليس را دريافت كرد و يكي از محبوب‌ترين و پرنفوذترين اعضاي هيات علمي‌اش شد. در دورهء كار دولتي، ماركوزه كارشناس فاشيسم و كمونيسم بود و در 1958 يك بررسي انتقادي دربارهء اتحاد شوروي، «ماركسيسم شوروي»، انتشار داد كه تابوي گفتار انتقادي دربارهء شوروي و كمونيسم آن‌جا را در محافلش شكست. در عين تلاش براي گسترش تحليل چند وجهي دربارهء شوروي، ماركوزه انتقادش را به ديوان‌سالاري، فرهنگ، ارزش‌ها و تفاوت ميان نظريهء ماركس و روايت شوروي از ماركسيسم معطوف كرد. ماركوزه با فاصله گرفتن از كساني كه كمونيسم شوروي را به عنوان نظامي ديوان‌سالار درمانده از اصلاح و برقراري دموكراسي تلقي مي‌كردند، به امكانات بالقوه «گرايش‌هاي ليبرالي» اشاره داشت كه نقطهء مقابل ديوان‌سالاري استالينيستي بود و در واقع سرانجام در سال‌هاي 1980 زير لواي گورباچف تحقق يافت.
سـپــس مــاركــوزه در «انـســان تك‌ساحتي» 19644) نقدي دامنه‌دار از جوامع كمونيستي و سرمايه‌داري پيشرفته منتشر كرد. اين كتاب زوال امكانات بالقوهء انقلابي جوامع سرمايه‌داري و گـستـرش شكل‌هاي جديد مراقبت اجتماعي را نظريه‌پردازي كرد. ماركوزه اسـتـدلال آورد كه «جامعهء صنعتي پيشرفته» فضاي جديد دروغيني پديد آورد كه افراد را در نظام موجود توليد و مصرف يكپارچه كرد. رسانه‌ها و فرهنگ، تبليغات، مديريت صنعتي و شيوه‌هاي معاصر انديشه همگي نظام موجود را بازتوليد كردند و مي‌كوشند نگرش منفي، نقد و مخالفت را از ميان بردارند. نتيجه‌اش جهان «تك‌ساحتي» فكر و رفتار بود كه عينائ آمادگي و توانايي براي تفكر انتقادي و رفتار مخالفت‌آميز را تباه كرده بود.
سرمايه‌داري، نه‌تنها طبقهء كارگر، منبع بالقوه مخالفت انقلابي را يكپارچه كرده بود، بلكه آن‌ها شيوه‌هاي جديد ثبات را از طريق سياست‌هاي دولتي و گسترش شكل‌هاي جديد مراقبت اجتماعي بسط داده بودند. بنابراين، ماركوزه دو فرض بنيادين ماركسيسم سنتي را زير سوال برد: ‌پرولتارياي انقلابي و محتوم بودن بـحـران سـرمايه‌داري. در تقابل با مقتضيات افراطي‌تر ماركسيسم سنتي، ماركوزه از نيروهاي اقليت يكپارچه نشده، بيگانه‌ها و روشنفكران راديكال دفاع كرد و كوشيد انديشه و رفتار مخالفت‌آميز را با پشتيباني از تفكر و مخالفت راديكال پر و بال دهد.
«انـســـان تـــك‌ســـاحـتــي» را ماركسيست‌هاي سنتي و نظريه‌پردازان متفاوت سياسي و تعهدات نظري به شدت نقد كردند. جدا از بدبيني، اين كتاب بر چپ نو تاثير بسياري گذاشت همچنان كه ناكامي فزايندهء آن‌ها را در جوامع سرمايه‌داري و جوامع كمونيستي شوروي به روشني بيان كرد. اما ماركوزه به دفاع از ضروريات تغيير انقلابي ادامه داد و از نيروهاي نوظهور گروه‌هاي مخالف راديكال دفاع كرد و به اين ترتيب او را به نفرت از نيروهاي تشكيلات و احترام به راديكال‌هاي جديد جلب كرد.
چپ نو و سياست راديكال
به دنبال «انسان تك‌ساحتي» مجموعه كتاب‌ها و مقاله‌هايي منتشر شد كه به روشني بيانگر سياست چپ نو و نقد جوامع سرمايه‌داري بودند، از جمله «تحمل سركوبگر» 19655)، «جستار دربارهء رهايي» 19699) و «ضدانقلاب و طغيان» 19722.) «تحمل سركوبگر» به لـيبـراليسـم و كساني حمله برد كه موضع‌گيري طي مجادله‌هاي سال‌هاي 1960 را مردود شمردند. اين كتاب ماركوزه را در مـقام راديكال سازش‌ناپذير و ايدئولوگ چپ به شهرت رساند. «جستار دربـارهء رهـايـي» همـهء جنبـش‌هاي رهايي‌بخش موجود از ويت‌كونگ تا هيپي‌ها را ستود و بسياري از راديكال‌ها را شــادمــان كــرد، در حــالـي كـه آكادميك‌هاي تشكيلات و كساني را كه با جنبش‌هاي سال‌هاي 1960 مخالفت كردند دلسردتر كرد.
«ضدانقلاب و طغيان» در مقابل، به روشني از واقع‌گرايي جديد مي‌گويد كه در اوايل سال‌هاي 1960 شروع شده بود، زماني كه روشن شده بود كه افراطي‌ترين اميدهاي سال‌هاي 1960 با گرايش به جناح راست و «ضدانقلاب» در برابر سال‌هاي 1960 بر باد رفته بود.
در1965، برانديس قرارداد تدريس ماركوزه را تجديد نكرد و او كمي بعد در دانشگاه كلمبيا در لاجودا موقعيت مـنـاسبي به دست آورد و تا زمان بازنشستگي‌اش در دههء1970 آنجا ماند. طي اين دوره - از بيش‌تر‌ين نفوذش - نيز ماركوزه تعدادي مقاله انتشار داد و با سخنراني به دانشجويان راديكال از سراسر جهان توصيه‌هايي كرد. بسيار سفر رفت و دربارهء كارش اغلب در رسانه‌ها بحث مي‌شد; او يكي از معدود روشنفكران آمريكايي بود كه به چنين توجهي نايل آمد. ماركوزه هرگز از سرسپردگي و ديدگاه‌انقلابي‌اش دست نكشيد و تا زمان مرگش به دفاع از نظريهء ماركس و سوسياليسم اختيار باور ادامه داد. مــاركــوزه مـدرسـي فـرهمنـد (كاريزماتيك) بود و دانشجويانش به مشاغل دانشگاهي مهمي رسيدند و با دفاع از انديشه‌هايش، از او در حيات روشنفكري ايالات متحده نيرويي عظيم ساختند.
ماركوزه همچنين بيش‌تر كارش را به زيـبـايي‌شناسي اختصاص داد. در آخرين كتابش، «بعد زيبايي‌شناختي» 19799)، به اختصار دفاعش را از امـكـانات نهفتهء رهايي‌بخش شكل زيبايي‌شناختي در به اصطلاح «فرهنگ والا»‌جمع‌بندي كرد. ماركوزه انديشيد كه بهترين سنت بورژوايي هنر در خود اسناد محكوميت مهم جامعهء بورژوايي و ديدگاه‌هاي رهايي‌بخش دربارهء جامعهء بهتر را دارد. بنابراين كوشيد از اهميت هنر بزرگ براي فرافكني رهايي دفاع كند و استدلال كرد كه انقلاب فرهنگي بخش حياتي سياست انقلابي است.
كـار ماركوزه در فلسفه و نظريهء اجتماعي بحث و جدلي تند پديد آورد و بيش‌تر مطالعات مربوط به كارش سخت جهت‌دار و فراوان فرقه‌گرايانه‌اند. هر چند بيش‌تر جدل‌ها و نقدهايش جوامع سرمايه‌داري معاصر و دفاع از تغيير اجتماعي راديكال را دربرمي‌گيرد، در بازنگري، ماركوزه انبوه كارهايي پيچيده و چندوجهي از خود به جا گذاشت كه مي‌توان آن را با ميراث ارنست بلوخ، جرج لوكاچ، آدورنو و والتر بنيامين قياس كرد.
ميراث ماركوزه
از زمان مرگش در 1979، نفوذ هربرت ماركوزه همواره كاهش يافته است. اندازه‌اي كه به كارهايش در محافل پيشرو بي‌اعتنايي شده شگفت‌انگيز است، در صورتي كه ماركوزه يكي از پرنفوذترين نظريه‌پردازان راديكال در سال‌هاي 1960 بود و كارش در سال‌هاي 1970 هم موضوعي جذاب و مجادله‌برانگيز تلقي مي‌شد. اما راه جنبش‌هاي انقلابي كه خود را با آن‌ها درگير كرده بود به كسوف ماركوزه از نظر مقبوليت ياري مي‌رساند. فقدان متن‌ها و نشرهاي تازه هم دخيل بوده است. پس از مدتي ترجمه‌هاي فراواني از آثار بنيامين، آدورنو و هابرماس طي دههء اخير در دسترس قرار گرفت، طبع‌هاي تازه اندكي از مطالب ترجمه نشده يا جمع‌آوري نشدهء ماركوزه هم بود، هر چند جرياني تغييرناپذير در باب ماركوزه وجود داشت . به علاوه، در حالي كه گرايش فراواني به نوشته‌هاي فوكو، دريدا، بودريار، ليوتار و _ديگر نظريه‌پردازان «پسامدرن» يا _«پسا ساختارگراي» فرانسوي وجود داشت، ماركوزه در مباحث باب روز مربوط به انديشهء مدرن و پسامدرن نمي‌گنجيد.
بـرخـلاف آدورنـو، مـاركـوزه بـر حمله‌هاي پسامدرن بر عقل پيش‌دستي نكرد و ديالكتيك او «منفي» نبود. بيش از هر چيز بر پروژهء عقل بازسازي كننده و تثبيت بديل‌هاي آرمان‌شهري در جامعهء موجود تاكيد داشت تخيلي ديالكتيكي كه از رونق افتاده است در دوراني كه انديشهء تماميت‌خواه و ديدگاه‌هاي كلان در باب رهايي و نوسازي اجتماعي را باز مي‌نماياند.
بي‌توجهي به ماركوزه شايد با انتشار انـبـوهـي از مطالب منتشر نشده و ناشناخته‌اش جبران شود كه در آرشيو او در Statsbibliothek فرانكفورت پيدا شده است. در تابستان 1989 و 1991 و اواخر 1990 مطالب بايگاني شده را بررسي كردم و از مقدار متون منتشر نشدهء ارزشمند شگفت‌زده شدم. آرشيو ماركوزه گـنجينه است و طرح‌ها در راتلج تكميل شده اند تا مجلاتي از مطالب منتشر شوند. بعضي دست‌نوشته‌هاي بسيار جالب دربارهء جنگ، فن‌آوري و حكومت تماميت خواه از سال‌هاي 1940 و بعضي دست‌نوشته‌هاي منتشر نشده در قالب كتاب، مقاله و سخنراني از سال‌هاي 1960 و 1970 شايد ما را به نوزايي ماركوزه رهنمون سازد يا دست آخر در جالب بودن آثارش ما را بيدار كند.
اين بازگشت به ماركوزه موجه است. نخست، چون او روي مطالبش نشاني مي‌نويسد تا با نظريه و سياست معاصر ربط داده شود و دست‌نوشته‌هاي منتشر نشده هم بسياري از مطالب مربوط به مناسبات معاصر را شامل مي‌شود كه مي‌تواند مبناي نوزايي شگفتي در انديشهء ماركوزه واقع شود (نمونه‌هايي از اين ارتباط ماركوزه را با دنياي معاصر در بررسي‌هاي بوكينا و ليوك، 1994 ببينيد.) دوم اين كه ماركوزه ديدگاه‌هاي فلسفي جامعي دربارهء سلطه و رهايي، روش‌و چارچوبي محكم براي تحليل جامعهء معاصر و ديدگاهي براي رهايي تدارك مي‌بيند كه غني‌تر از ماركسيسم كلاسيك، ديـدگاه‌هاي ديگر نظريهء انتقادي و ديـدگـاه‌هـاي جاري در باب نظريهء پسامدرن است.
اين يعني ماركوزه ديدگاه‌هاي فلسفي پرمايه‌اي دربارهء انسان‌ها و مناسباتشان با طبيعت و جامعه و همچنين نظريهء اجتماعي و سياست راديكال واقعي عرضه مي‌كند. در بازنگري، ديد ماركوزه از رهايي-از شكوفايي تام فرد در جامعهء غيرسركوبگر-كارش را متمايز مي‌كند، همراه با نقد هوشمندانه بر شكل‌هاي موجود سلطه و ظلم و جور و در اين روايت در مقام فيلسوف نيروهاي سلطه و رهايي پديدار مي‌شود. ابتدا، كار ماركوزهء فيلسوف از تحليل‌تجربي مداوم بعضي روايت‌هاي نظريهء ماركسيستي بي‌بهره بود و بعد تحليل مفهومي جزيي بعضي روايت‌هاي نظريهء سياسي پيدا شد. با اين همه، نشان داد كه چگونه علم، فن‌آوري و نظريه در خود ساحتي سياسي دارند و مجموعه‌اي كامل از تحليل سياسي و ايدئولوژيك برخي شكل‌هاي مشخص جامعه، فرهنگ و انديشه در دوراني پرآشوب ارايه داد كه در آن زيست و همواره براي جهاني بهتر مبارزه كرد.
بنابراين، بر اين باورم كه ماركوزه راهـي براي محدوديت‌هاي بعضي گونه‌هاي رايج فلسفه و نظريهء اجتماعي پيدا مي‌كند و اين‌كه نوشته‌هايش براي مناسبات سياسي و نظري عصر حاضر نقطهء آغازي قابل قبول است. به ويژه، بيانات فلسفي‌اش همراه با نظريهء اجتماعي، نقد فرهنگي و سياست راديكال به نظر مي‌آيد ميراثي ماندگار باشد. در حالي كه بخش‌بندي‌هاي عمدهء كار آكادميك فلسفه را از رشته‌هاي ديگر - و ديگر رشته‌ها را از فلسفه - جدا مي‌كند، ماركوزه و نظريه‌پردازان انتقادي با نظريهء اجتماعي و نقد فرهنگي فلسفه‌اي با كاركردي مهم تدارك مي‌بينند و ديدگاه‌هاي فلسفي را در تعامل با تحليل‌هاي عيني جامعه، سياست و فرهنگ در عصر حاضر گـستـرش مـي‌بخشند. اين رويكرد ديالكتيكي، به اين ترتيب، فلسفه را در زمـرهء كـاركـردهـاي مـداوم و مهـم گـفتمـان‌هاي نظري عصر ما قرار مي‌دهد.
به علاوه، ماركوزه در مقام تحليل‌گري تيزهوش و حتي پيشگو جلوه مي‌كند. او يكي از نخستين چپي‌هايي بود كه هم نقدي هوشمندانه بر ماركسيسم شـوروي كـرد و هـم گـرايـش‌هاي رهايي‌بخش را در اتحاد شوروي از پيش گفت. (نگاه كنيد به ماركوزه، 1958) پس از شورش هلند و مجارستان در 1956 كه بي‌رحمانه فروخوابيد، برخي گمان بردند كه خروشچف بايد برنامه‌اش بيش از هر چيز استالين‌زدايي و سركوب باشد. اما ماركوزه موافق نبود و در 1958 نوشت: «شتاب وقايع اروپاي شرقي احتمال دارد كاهش يابد و شايد حتي از برخي لحاظ استالين‌زدايي بنمايد; به ويژه از نظر استراتژي بين‌المللي، «سنگدلي» چشم‌گيري را شاهد بوديم. اما اگر تحليل ما درست باشد، گرايش اصلي ادامه خواهد يافت و ديگر بار خود را تحكيم خواهد كرد. با توجه به تحولات داخلي شوروي در حال حاضر اين يعني«تداوم و رهبري جمعي، قدرت پـليـس مخفـي، مـركـزيـت‌زدايي، اصـلاحات مشروع، آسان‌گيري در سانسور و آزادسازي حيات فرهنگي.» (ماركوزه، 1958، ص 174)
تا اندازه‌اي به عنوان واكنش به فروپاشي كمونيسم و تا اندازه‌اي بر اثر اوضاع اقتصادي و تكنولوژيك جديد، نظام سرمايه‌داري دستخوش بي‌نظمي و سازمان‌دهي مجدد شده است. وفاداري ماركوزه به ماركسيسم همواره او را به تـحليـل اوضـاع جـديد در جوامع سرمايه‌داري رهنمون ساخته است كه از ماركس سر برآورده بود. نظريهء اجتماعي به اين ترتيب امروزه مي‌تواند در توسعهء‌نظريه‌هاي انتقادي جامعهء مـعـاصـر كه تحليل‌هاي مربوط به دگرگوني‌هاي سرمايه‌داري و برآمدن نظام جهان اقتصادي فراگير جديد را موجب شده است بر سنت ماركوزه‌اي بنا شود. از نظر ماركوزه، نظريهء اجتماعي به كل تاريخي بود و بايد پديده‌هاي اصلي عصر حاضر و تغييرات ناشي از شكل‌بندي‌هاي اجتماعي پيشين را به صورت مفهوم درآورد. در حالي كه نظريه‌هاي پسامدرن بودريار و ليوتار مدعي مي‌شوند كه گسستگي در تاريخ بديهي است، آن‌ها در تحليل مؤلفه‌هاي اصلي تغييراتي كه پيش مي‌آيند ناكام مي‌شوند; با بودريار حتي «پايان اقتصاد سياسي» اعلام مي‌شود. بر عكس، ماركوزه همواره كوشيد شكل‌هاي متغير سرمايه‌داري را تحليل كند و تغييرات اجتماعي و فرهنگي را به تغييرات اقتصادي ربط دهد.
اما ماركوزه هميشه توجهي ويژه به نقش مهم فن‌آوري در سازمان‌دهي جوامع معاصر مبذول داشت و با ظهور فن‌آوري‌هاي جديد در زمانهء ما تاكيد ماركوزه‌اي بر رابطهء ميان فن‌آوري، اقتصاد، فرهنگ و زندگي روزمره به ويژه مـهـم اسـت. مـاركوزه همچنين به شكل‌هاي جديد فرهنگ و راه‌هايي كه فرهنگ ابزارهاي مراقبت و رهايي را با هم فراهم آورد توجه نشان داد. گسترش فـن‌آوري‌هـاي رسانه‌هاي جديد و شكل‌هاي فرهنگي در سال‌هاي اخير نيز نياز به ديدگاهي ماركوزه‌اي دارد تا امـكـانـات نهفتـه‌شان براي تغيير اجتماعي تدريجي و امكانات مربوط به شكل‌هاي كارآمدتر سلطهء اجتماعي هر دو جـذب شوند. در عين حال كه نظريه‌هاي پسامدرن نيز فن‌آوري‌هاي جديد را شرح مي‌دهند، ماركوزه همواره اقتصاد را به فرهنگ و فن‌آوري مربوط ساخت، با در نظر گرفتن همزمان امكانات بالقوهء سلطه‌جو و رهايي‌بخش، در حالي كه نظريه‌پردازي چون بودريار تك‌ساحتي‌اند، اغلب گرفتار جبر تكنولوژيك و نگرش جامعه و فرهنگ مي‌شوند و توفيق نمي‌يابند امكانات بالقوهء مثبت و رهايي بخش را ببينند.
سرانجام، در حالي كه روايت‌هاي نظريهء پسامدرن، از جمله بودريار، از سياست راديكال چشم پوشيده‌اند، ماركوزه همواره كوشيد نظريهء انتقادي‌اش را با راديكال‌ترين جنبش‌هاي سياسي روز مربوط كند تا به اين ترتيب فلسفه و نظريهء اجتماعي‌اش را سياسي كند. بنابراين، به نظرم انديشهء ماركوزه دوام دارد تا براي نظريه و سياست راديكال در عصر حاضر منابعي مهم و انگيزه تـدارك ببينـد. مـاركـوزه پـذيـراي جريان‌هاي سياسي و نظري جديد بود و همچنان به نظريه‌هايي كه معتقد بود منبع الهام و اساس وظايف را در عصر حاضر مهيا مي‌كنند وفادار ماند. در نتيجه، چنان‌چه با مشكلات نظري و سياسي روز رويارو مي‌شويم، معتقدم آثار هربرت ماركوزه منابعي مهم براي وضع موجود ما فراهم مي‌آورد و اين‌كه نوزايي ماركوزه‌اي مي‌تواند الهام‌بخش نظريه‌ها و سياست جديد در عصر حاضر باشد و فلسفه‌اي قاره‌اي با انگيزه‌ها و وظايفي جديد تدارك ببيند.
منابع:

هربرت ماركوزه در سال‌هاي 1960 در مقام فيلسوف، نظريه‌پرداز اجتماعي و فعال سياسي به شهرت جهاني دست يافت و در رسانه‌ها به عنوان «پدر چپ نو» بلندآوازه شد. ماركوزه، استاد دانشگاه و نويسندهء شماري كتاب و مقاله، زماني در ايالات متحده به دو دليل انگشت‌نما بود: هم بر «چپ نو» تاثيرگذار بود، ‌هم از آن دفاع مي‌كرد. نظريه‌اش دربارهء جامعهء «تك‌ساحتي» ديدگاه‌هايي انتقادي دربارهء جوامع سرمايه‌داري و كمونيستي دولتي معاصر به دست داد و توجهش به «حق انتخاب بزرگ» او را در مقام نظريه‌پرداز تغيير انقلابي و «رهايي از دولت مرفه» پرآوازه كرد. در نتيجه، او به يكي از پرنفوذترين روشنفكران ايالات متحده در سال‌هاي 1960 و 1970 بدل شد. اما در نهايت، شايد هنوز سهمش در فلسفه مهم‌تر باشد. در اين مدخل، سهم ماركوزه، در فلسفهء معاصر و جايگاهش در روايت فلسفهء قاره‌اي =[ اروپا به جز بريتانيا] مورد بررسي قرار گرفته است.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:35 PM
"روابط عمومی بین المللی" از حرف تا عمل [ حسین امامی ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/rabetomoomi.jpg



شاید در کشور با اداراتی که نام "روابط عمومی و امور بین الملل" برای خود برگزیده اند مواجه شده اید. حتما این سوال هم برایتان بوجود آمده که وقتی یک اداره دیگری مانند " امور بین الملل یا خارجه" در آن سازمان وجود دارد دیگر چه نیازی به نامگذاری واحدی به نام "روابط عمومی و امور بین الملل" داریم؟
تغییرات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و تکنولوژی در جهان منجر به تداخل مصالح و تسهیل وسایل ارتباط جهانی گردید، از همین جا نقش روابط عمومی در ارتباطات بین المللی نمایان شد.
در این دنیای پیچیده امروز، صرفا رسانه ها نیستند که به تنهایی می بایست به جمع افکار عمومی بروند، بلکه روابط عمومی های بین المللی نیز باید در کنار آنها باشند.
روابط عمومی بین المللی یکی از وظایف سازمانهای بین المللی به شمار می رود. بطور مثال دفتر اطلاعات سازمان ملل متحد که مقر آن در نیویرک است، روابط عمومی را از راه روابط خارجی، مطبوعاتی، انتشارات، روش های سمعی و بصری و بیانیه های مطبوعاتی در چارچوب تلاش برای تفاهم بهتر سازمان ملل، اجرا می کنند.
یا در اروپا، از روابط عمومی به عنوان وسیله ای برای تقویت وحدت اروپا و تلاش برای ازایش تفاهم بین ملل اروپایی استفاده شد.
اما روابط عمومی در آمریکا چیزی فراتر از روابط عمومی در سایر کشورهاست. به عنوان نمونه تحقق اهداف ---------- خارجی آمریکا، یا مثبت جلوه دادن اقدامات دخالت جویانه آمریکا در سایر کشورها و همچنین گزارشی از تغییر و تحولات سایر مناطق هدف و راه های مقابله با آن از وظایفی است که برنامه ریزی آن به بنگاه های روابط عمومی آمریکا سپرده شده و از طریق شورای امنیت ملی گزارش های آن به رییس جمهور آمریکا ارایه می شود.
از سال ها پیش نقش روابط عمومی بین المللی پررنگ شد. در ایتالیا انجمن دگرگون سازی روابط عمومی در سال 1954 تاسیس شد تا تغییرات اساسی در کارهای روابط عمومی انجام پذیرد. این انجمن بعدها به FERPI یا اتحاديه روابط عمومی های ايتاليا (the Italian Federation of Public Relations) تغییرنام یافت.
در بلژیک، انجمن روابط عمومی در سال 1953 با هدف توسعه و تقویت نقش روابط عمومی تاسیس شد.
کنفدراسيون متخصصان روابط عمومی اروپا (European Public Relations Confederation (CERP
در سال 1959 با مشارکت کشورهای بلژیک، فرانسه، آلمان، ايتاليا و هلند به منظور ايجاد ارتباط، تبادل نظر و همکاريهای متقابل بین المللی ميان انجمن های روابط عمومی اروپا و اعضای آن در سراسر جهان تاسيس شد.
موفقیت این روابط عمومی ها در عرصه بین الملل یک شبه بدست نمی آید و یک پروسه بلند مدت می طلبد. در سازمانهای بزرگ، روابط عمومی بین المللی باید سه عنصر اعتماد( Trust)، اعتبار (Authenticity) و شفافيت (Transparency) را برای عملی شدن تمرين کنند.
در پایان خاطر نشان می شود، یکی از مشکلات کشورهای در حال توسعه مشکلاتی است که در زمینه روابط عمومی بین المللی دارند و با مزایا، وظایف، تکنیک ها، نحوه تجزیه و تحلیل ها و ارایه راهکارها و خیلی دیگر از مسایل مرتبط با آن آشنا نیستند.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:36 PM
دين در روسيه [ مهدی علاقیند ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/din_roosieh.jpg
دين در روسيه متنوع است روس ها در قرن دهم به مذهب ارتدكس گراييدند. اين مذهب در حال حاضر در كشور برتري دارد. قريب به يك چهارم جمعيت از مذهب ارتدكس پيروي مي‌كند.
مسلمانان دومين گروه ديني روسيه را تشكيل مي‌دهند. اكثر آنها در جمهوري هاي چوواش و باشقيرستان در بخش ميانه ولگا و چچن، اينگوش، آستياي شمالي، كاباردينا بالكاريا و داغستان در قفقاز شمالي متمركز هستند. جوامع نسبتاً كوچك يهودي، مسيحيان پروتستان، كاتوليك و بودايي نيز در روسيه وجود دارد.
رشد تعداد پيروان اديان خارجي ( غير ارتدوکس) باعث نگراني قانونگذاران روس شد. در سال 1997 حكومت قانون آزادي ديني سال 1990 را مورد تجديد نظر قرار داد تا به اين ترتيب مذاهب را به دو بخش اديان سنتي روسيه و اديان غريبه تقسيم كند. در اين تقسيم بندي، مسيحيت، اسلام، دين بودايي و يهوديت به عنوان تنها اديان سنتي روسيه اعلام گشتند. قانون فعاليت سازمان هايي كه به ديگر اديان تعلق دارند را محدود كرد. اين سازمان ها بايد طي 15 سال هر سال ثبت نام شوند تا اينكه بعد از اين مدت موقعيت بهتري كسب كنند. طي اين مدت آنها نمي‌توانند كتب ديني خود را منتشر، توزيع يا تعليم دهند هرچند حق شركت در فعاليت خيرخواهانه را دارند.

تاريخچه مسيحيت در روسيه:
امير ولاديمير اول ( 1015-972) اولين شاهي بود که مذهب ارتدوکس را مذهب عمومي روسيه قرار داد. او پس از به قتل رساندن برادرش در جنگ قدرتي که بينشان درگرفته بود طلب عفو کرد. براي خدايانش قرباني کرد، اما خدايان بي جان و بي قدرت نمي توانستند به آرامش روحش کمک کنند و کم کم خود او نيز درک کرد که از دست اين خدايان کمکي ساخته نيست اما در انتخاب دين ديگري ترديد داشت و شناخت خداي واقعي برايش مشکل بود و همچنين از افتادن در دامان خداي تقلبي ديگر نيز واهمه داشت. در کيف مسلمانان و کاتوليک هاي روم و يونان زندگي مي کردند و ولاديمير در قبول حرف آنها ترديد داشت. او تصميم گرفت ده نفر را به سرزمين هاي مختلف بفرستد تا کشف کند چه کسي درست مي گويد.
فرستادگان پس از بررسي ها اعلام کردند که بيش از همه از ديني راضي هستند که يوناني ها از آن پيروي مي کنند. ولاديمير از پيدا کردن خداي واقعي بسيار خوشنود شد و بيش از همه خوشحال شد که بالاخره مي تواند به درگاه خداي واقعي دعا کند.
اما در اينجا مشکلي وجود داشت، ولاديمير نمي خواست از يوناني ها بخواهد او و مردمش را مومن به دين خود کنند ، پس تدبيري انديشيد. فرستادگانش را به حضور امپراطوران واسيلي و کنستانتين در قسطنطنيه فرستاد و از آنها دو چيز را خواهان شد دينشان و ازدواج با خواهر آنها شاهزاده آنا را.
يوناني ها از روس ها ترس تاريخي داشتند – در زمان حکومت « آلگ » ترس از اميران کشورگشا و شجاع روس در جان آنها نشسته بود و از طرف ديگر خود ولاديمير هم در تهاجمي شهر غني « خرسون » يوناني ها را هم تصرف کرده بود در ضمن ولاديمير تهديد کرده بود- که اگر با ازدواج او با خواهرشان موافقت نکنند به قسطنطنيه لشکرکشي خواهد کرد به اين دلايل شاهزاده آنا ازدواج با ولاديمير را پذيرفت.
آنا راهي خرسون شد و کشيش هاي قسطنطنيه ولاديمير را در کليسا غسل تعميد دادند و به محض مسيحي شدن ولاديمير تمام درباريان نيز به مسيحيت گرويدند و غير از آن ولاديمير دستور داد تمام مردم به ساحل رود «دنپر» رفته و همه غسل تعميد داده شدند. بدين ترتيب اجداد روس هاي کنوني، مسيحي شدند.
امروزه کليساي ارتدوکس را کليساي شرق مي نامند. در مکتب ارتدوکس کليسا موسسه اي الهي است و در اينجاست که روح القدس بشر را مبارک کرده و به او قدرت رستگاري مي بخشد ، کليسا به عنوان « بدن مسيح » از هر چيز دنيايي و جسمي بالاتر و ارزشمندتر است. کليسا نبايد تابع هيچ گير و بند دنيايي باشد اما مثل هر پديده اجتماعي ديگر مجبور به پذيرفتن قوانين دنيوي و نظم اين جهاني است و نه تنها رابطه با نهاد هاي بيروني بلکه زندگي درون کليسا هم قوانين مخصوص به خود را دارد. کليساي ارتدوکس تمام جهان را جولانگاه خود مي داند اما عمده فعاليتش در روسيه، اروپاي شرقي ، بالکان و خاورميانه است.
کليساي جهاني ارتدوکس از تعدادي کليساهاي منفرد منطقه اي تشکيل مي شود و کليساهاي منطقه اي هم از تعدادي سر اسقف ها تشکيل مي شود و خود سراسقف گري ها نيز از کليساهاي محلي.
تا اواسط قرن 15 کليساي روسيه تحت نظارت کليساي يونان اداره مي شد در سال 1589 در زمان سلطنت تزار فئودور با کوشش باريس گودونوف، نهاد اسقف اعظم در روسيه تاسيس شد. «ائوف مقدس » اولين اسقف اعظم مسکو منصوب شد و در ماه مه 1590 جرمي اسقف اعظم قسطنطنيه، مجمع کليسايي تشکيل داد که تاسيس نهاد اسقف اعظم مسکو را تاييد کرد. در سال 1700 بعد از درگذشت اسقف اعظم آدريان ، استفان ياورسکي مطران ريازان به عنوان کفيل اسقف اعظم منصوب شد در شرايط کفالت 20 ساله اسقف اعظم، پترکبير به اصلاحات ريشه اي در رياست عالي کليسا پرداخت. در سال 1718 پتر به فئوفان اسقف پسکوف دستور داد طرح تاسيس هيات رئيسه روحاني را که مي بايد جاي نهاد اسقف اعظم را بگيرد، تدوين نمايد.
عدم وجود يک حاکميت مقتدر در شاخه شرقي مسيحيت و همينطور در کليساي ارتدوکس و نزديکي فيزيکي آن به سلاطين بيزانس و بعداً سلاطين ملي-محلي به تابعيت عملي کليسا از دولت در روسيه منتهي شد. هماهنگي بين دين و دولت در زمان امپراتوري يوستينيان شکل گرفت و باعث بوجود آمدن تضمين همکاري دو نهاد در آيين نامه مذهبي پتر گرديد. در سده هاي 12-15 بين کليسا و شاهزادگان برخوردهايي بوجود آمد که البته همين برخوردها نشانه آن است که کليسا خودمختار بوده است.
به زير سلطه گرفتن کليساها از سوي فرمانروايان روس پس از قطع رابطه مسکو با کليساي جهاني و خودمختاري مذهبي روسيه از سال 1448 آغاز شد و از اين پس بود که زبان کليسا بکلي کوتاه شد و تقريباً به اداره دولتي اعتراف به گناهان تبديل و همين موضوع باعث دوري توده هاي مردم از کليسا شد. بگونه اي که به گزارش روحانيون پس از لغو حضور اجباري نظاميان براي انجام مراسم دعا از سوي حکومت بيش از 90 درصد نظاميان از رفتن به کليسا امتناع کردند.
کار دخالت حکومت در کليسا تا به آنجا پيش رفت که جمعی نيکلاي دوم را براي احراز مقام اسقف اعظم نامزد کردند! نيکلاي دوم نيز مخالف خروج کليسا از چارچوب دولتي بود. همانطور که گفته شد تا قبل از پترکبير کليسا اختيارات بيشتري داشت اما بعد از او رابطه تنگاتنگ کليسا و دولت باقي ماند. مجموعه دولت و حاکميت روسيه به هيچ رو از کليساي ارتدوکس اين کشور جدا نبود. کليسا تقدس بخش حاکميت و شريک در قدرت بود و همين موضوع بود که کليساي ارتدوکس روسيه را از کليساهاي کشورهاي غربي متمايز مي کرد.
انقلاب بلشويکي 1917 ، تزاريسم و کليساي ارتدوکس و کلاً مذهب در روسيه را با هم زير و روکرد. اين انقلاب همراه براندازي تزار مبارزه سرسختانه اي را با کليسا و مذهب آغاز کرد. تزار نابود شد اما کليسا با وجود اينکه بسيار ضعيف شد از ميان نرفت مبارزه کمونيست ها با مذهب چند مرحله داشت. مرحله اول در آغاز انقلاب بود که کمونيست ها ، مذهب را با به عنوان « افيون » توده ها معرفي کردند. در ژوئن 1917 قبل از به قدرت رسيدن بلشويک ها و در دوران دولت موقت تغييرات مهمي در روابط دولت و کليسا به وجود آمد و چندين قانون نظير لغو محدوديت هاي مذهبي و آزادي مذهبي و برابري اديان تصويب شد. اما با به قدرت رسيدن بلشويک ها در اکتبر 1917 رابطه کليسا و دولت دچار تغييرات شگرفي شد و در اينجا بود که اعلاميه حکومت درباره جدا بودن دين و سياست و همچنين مدارس و کليسا و ممنوعيت آموزش هاي مذهبي صادر گردید و مطلبي که باعث ضربه سنگين به کليسا شد همين ممنوعيت آموزش هاي ديني بود.
در مراحل بعدي به دستور لنين و تروتسکي کل اموال کليسا به نفع مردم مصادره شد ( کليسا صاحب بزرگترين مزارع و چراگاه ها بود).
کليساها تخريب يا بسته شده ، جواهرات و وسايل گران قيمت ، تابلوها، صليب ها و ظروف طلايي جواهر نشان کليسا که براي مومنين بسيار محترم و با ارزش بود مصادره شد. بسياري از مقامات کليسا اعدام شدند و برنامه هاي 5 ساله اي براي دين زدايي توسط فردي به نام ياروسلافسکي انجام مي شد.
دين زدايي در سال هاي 1937-1936 به اوج خود رسيد. در اين دوره استالين وحشيانه ترين سرکوب ها را در پيش گرفت. در زمان جنگ جهاني بود که مقامات دولتي کليسا قبل از همه مردم را براي بسيج عمومي دعوت کردند در بين سال هاي 1945-1943 از شدت فشارها کاسته شد و تا چند سال همين روند ادامه داشت و کليسا کاملاً در خدمت دولت قرار گرفته بود. از سال 1941 تا پايان جنگ جهاني، استالين از مذهب به عنوان ابزاري براي مقابله با هيتلر و دفاع از روسيه استفاده کرد، سختگيري ها به شدت کاسته شد تا آنجا که حتي مي توان آنرا تسامح دینی ناميد. موضوع جالب آن است که ارتش پيروز هيتلر در مناطق اشغالي خود کليساهاي ارتدوکس مخصوص آلماني ها را راه اندازي مي کرد.
در دهه 60 خروشچف اعلام کرد که تا سال 1980 بايد وارد مرحله کمونيزم شويم و چون کليسا با اين روند موافق نبود دوباره دين زدايي آغاز شد. البته قبل از آن و بعد از پايان جنگ جهاني اجازه فعاليت محدود به کليساها داده شد اما با تبليغات ضد ديني شديد دولتي بود و اجازه فعاليت کليسا تا حدودي که منافع کمونيست ها را در خطر قرار ندهد.این آزادی محدود هدف هاي تبليغاتي رژيم را نيز تامين می کرد آنها مي خواستند نشان دهند در شوروي آزادي مذهبي وجود دارد و کسي را براي پيروي از دين خاصي مؤاخذه نمي کنند، اما خروشچف همان عقايد ضد مذهبي استالين را داشت و مي کوشيد فعاليت هاي مذهبي را هرچه بيشتر محدود کند.
در زمان برژنف روابط کليسا و و دولت کاملاً جنبه رسمي داشت ، کليسا به دولت کمک هاي زيادي مي کرد. در اين دوره نهادهاي مذهبي رسمي آزادي بيشتری پيدا کردند ولي در نهايت کنترل آنها در دست حکومت بود. در اين دوره، جراحتي به پيکر کليساي ارتدوکس وارد شد که باعث از بین رفتن بي اعتبارش شد و آن همکاري عمده کليسا با دستگاه هاي امنيتي بود. در دوره حکام بعدی کرملين هم این وضعیت یعنی اندک بودن آزادي مذهبي به همراه تبليغات ضد ديني و همکاري کليسا با دولت ادامه داشت.
در سالهاي بعد 1985 يعني دوره گورباچف، با ظهور فضاي باز سياسي در شوروي به مرور مذهب، کلیسا و آزادي هاي ديني مطرح شدند و قوانين ضد مذهبي در اثر فشارهاي اجتماعي يکي بعد از ديگري لغو گردید. با بوجود آمدن جو مناسب، کليساي ارتدوکس داعيه بازپس گرفتن اموال مصادره شده اش را مطرح کرد و توانست از حکومت قول هاي مساعدي را در اين زمينه بگيرد. در سال 1988 گورباچف هزارمين سالگرد مسيحي شدن روس ها را جشن گرفت.
بعد از فروپاشي شوروي خلاء معنوي بزرگي در جامعه پديد آمد که خطر برهم خوردن نظم جامعه را در پي داشت، مشکلات اقتصادي و اجتماعي فشار عجيبي را بر گردن جامعه نهاد. مردم تشنه بودند و مبلغان اديان مختلف به سوي آنان سرازير شدند. در اين فضا که مردم نيازمند عرفان و انواع کالاهاي معنوي بودند برخي از گروه ها با درک سريع اين نياز شروع به تبليغ عقايد مذهبي خود کردند. مکتب هندوي کريشنا با تبليغاتش توانست 700 هزار طرفدار براي خود گردآورد. امروزه فرقه ائوم سينريکه ژاپني در روسيه حتي بيشتر از ژاپن طرفدار دارد. تمام گروه هاي تبشيري مسيحي مبلغان و وعاظ خود را به روسيه فرستادند تا از اين فضاي آماده استفاده کرده بر تعداد طرفدارانشان بيفزايند. کليساي ارتدوکس نيز شروع به کار کرد 6000 کليسا راه اندازي و بازسازي شد، مراسم عيد ميلاد مسيح جشن گرفته شد و ...
دولت نيز از طرف ديگر سعي در کسب مشروعيت معنوي داشت. و کليسا هم به دنبال به دست آوردن مقام معنوي خود در زمان تزارها بود و مي خواستند هر طور شده کليساها، ديرها، اموال و جواهرات مذهبي خود را پس بگيرند و با همه اين حرف ها قابل درک است که در روسيه کليسا و دولت هميشه به هم وابسته بوده اند. دولت نيز براي کسب مشروعيت به کليسا محتاج است ، يلتسين قبل از سفرهاي مهم خارجي با پاتريارک ملاقات مي کرد و به قول روس ها دعا مي گرفت. مقامات ارشد سياسي در مراسم مذهبي کليسا شرکت مي کردند. در زمان انتخابات پارلماني همه گروه هاي سياسي - حتي کمونيست ها - در کنفرانس خلق روس در کليسا شرکت کرده از کليسا براي خود مشروعيت مي گرفتند. ملاقات هاي مداوم يلتسين و مقامات کليسا شائبه نزديکي آنها به دولت را تقويت و کليسا کلاً در گروه هواداران يلتسين قلمداد می شد.
کليساي ارتدوکس با گرايش هاي ناسيوناليستي از يک نيروي اجتماعي و مذهبي صرف خارج شد و مسيحيت در روسيه رنگ و روي روسي گرفت. رهبران کليسا پژواک برجستگي تاريخي خود را سر دادند و در ادعيه خود از پروردگار متعال برکت « اسلاوها » را خواستند. به عبارت ديگر کليساي ارتدوکس روسيه خود را نگهبان معنوي يک دژ ملي قمداد مي کرد و همين گرايش ناسيوناليستي باعث روي آوردن همه گروه هاي سياسي از نئوناسیوناليست ها گرفته تا ليبرال ها به جايگاه حمايتگر کليسا شد آنان اميدوارند کليسا آنها را در نبرد عليه کهنه گرايي کمونيست ها ياري دهد.
با وجود تمام موارد قابل توجه، مشکلات بسياري نيز در راه کليساي ارتدوکس وجود دارد. اولين مشکل حضور گروه هاي مسيحي ديگر است که لشکر مبلغانشان را به روسيه فرستاده اند. تعداد مسيونرهاي مذهبي آمريکا مرتب در حال رشد است. حرکت هاي گروه هاي مسيحي پروتستان در روسيه که کاپيتاليسم و فرد گرايي را ترويج مي کنند با ارزش هاي اخلاقي ارتدوکس روسي که فداکاري و جمع گرايي را تبليغ مي کنند کاملاً در تضاد است و اين مشکلات نه تنها از نظر معنوي و روحاني بلکه از نظر سياسي هم اهميت دارد. موضوع ديگر لکه ننگ همکاري کليساي ارتدوکس با دستگاه هاي امنيتي است که به هيچ عنوان قابل انکار نيست کليسا با عدم انکار اصل اين همکاري از روشن کردن ميزان و محدوده اين همکاري طفره مي رود. و اين موضوع از آنجا بسيار مهم است که کليسا ها در برخي از کشورهاي بلوک شرق به همکاري با دستگاه هاي امنيتي اقرار کرده و از مردم عذر خواهي کرده است اما کليساي روسيه از چنين اقدامي امتناع کرده اند و با وجود آنکه در اثر فشار عمومي کميسيوني برای روشن شدن حقیقت امر تشکيل شد نتايج آن هنوز اعلام نگردیده و اين موضوع باعث ضربه ديدن کليسا شده است. مشکل ديگری نیز وجود دارد: در قانون اساسي روسيه - که از قانون اساسي فرانسه گرته برداري شده است – ترکيب دين در عيار قدرت سياسي حداقل از نظر حقوقي بسيار کم است در حالي که کليسا خود را حامي دين مردم مي داند و به گونه اي رفتار مي کند مثل اينکه مسيحيت ارتدوکس دين رسمي کشور است و همين موضوع کليسا را در تنگناي سياسي و مذهبي مي گذارد.
از آنجا که در روسيه مسلمانان کم نيستند، يهوديان و دگرانديشان غير ديني نيز حضور دارند، بنياد سياسي تمام سيستم هاي فدراتيو بر پذيرش اين فرضيه استوار است که تداوم حيات اجتماعي در گرو احترام به آرا و عقايد مختلف مي باشد حال اگر کليساي ارتدوکس روسيه بر رسالت ويژه و انحصاري خود در تنها مذهب نجات بخش روسيه پافشاري کند و اين موضوع به گسستگي هاي اجتماعي و سياسي دامن خواهد زد.
با وجود تمام اين مطالب نقش کليسا در زندگي اين مردم بسيار قوي است و رهبران کليسا با توجه به مبارزه هاي ضد ديني اکنون آن چيزي را دارند که مردم آنرا طلب مي کنند. در کشوري که مذهب ، اوج و فرودهاي بسياري را پشت سر گذاشته و هفتاد سال يک ايدئولوژي ضد ديني بر آن حکومت کرده. بازگشت پرشور مردم به سوي اين موضوع، بسيار قابل تامل است.
تاريخچه اسلام در روسيه:
چندی پیش در روسیه یک هزار و دویستمین سالگرد ورود اسلام به روسیه جشن گرفته شد. در مورد تاریخ ظهور اسلام در روسیه نمی توان تاریخ دقیقی تعیین کرد. هجوم اعراب به سرزمین ایران در زمان ساسانیان بین سال های 650 تا 800 میلادی اتفاق افتاد که طی آن، ماورای قفقاز نیز به زیر سلطه آنان درآمد و مردم به اسلام گرویدند. با توجه به این که محدوده ای از ماورای قفقاز امروز جزئی از سرزمین روسیه بشمار می رود، می توان ظهور اسلام در این سرزمین را حدود دوازده قرن قبل دانست. به این ترتیب می توان گفت اولين مسلمانان، زماني در روسيه حضور داشتند که دولت روسيه به معناي امروزي وجود نداشت، اما اولين مسلماناني که تاريخ روسيه آنها را به ياد مي آورد خزر ها هستند که جزو قبايل باديه نشين بشمار می رفتند، خزرها در مناطقي چون حوزه رودخانه دون، مناطق نزديک به کوه هاي قفقاز مستقر بودند و اعراب مسلمان به اين منطقه آمد و رفت داشتند. زبان خزرها شبيه بلغارها بود و در حدود سال 650 اين دو قوم دولتي بوجود آوردند که در راس آن خاقاني به نام « آشين » قرار داشت.
جنگ خزرها با اعراب از سال 654 ميلادي آغاز شد و سرانجام با پيروزي اعراب در سال 735 پايان يافت. فاتحان خاقان را مجبور به پذيرش اسلام کردند و به دنبال خاقان بسياري از اطرافيانش نيز مسلمان شدند گرچه عده ای از اشراف خزر اسلام را نپذيرفتند و به آداب و رسوم بت پرستي خود ادامه دادند.
در سال 709-799 خاقاني به نام باديه دين يهود را دين رسمي قرار داد. با اين وجود خزرها با پيروان اديان ديگر ازدواج مي کردند. در ميان عامه مردم به جز دين رسمي، اديان اسلام مسيحيت و بت پرستي رايج بود و همزيستي اديان مختلف در اين سرزمين باعث تسامح ديني و جلب مهاجران کشورهاي ديگر شد. تجار اسلاو کالاهاي خود را به کنار خزر مي آوردند و پس از پرداخت يک دهم ارزش کالا به حاکم به تجارت مي پرداختند با به دست آمدن گنجينه هاي سکه هاي نقره عربي دراين مناطق مشخص شد که تجارت اعراب در اين مناطق در قرن 8 و7 برقرار بوده است. شهرهاي مهم تارجي ايتيل در کرانه ولگا و سرکل در کرانه رود دون از مراکز تجاری آن روزگار بودند. مسلمانان در ايتل پايتخت خزرستان زندگي مي کردند و در آنجا محلات ، بازارها، مساجد و مدارس مخصوص خود را داشتند. در اواخر قرن 9 نظاميان روس براي گذشتن از خزرستان و رفتن به درياي سياه حتي موافقت خاقان را هم نمي پرسيدند. همه حکام روس در قرن هاي 10-9 بر عليه خزرها لشگرکشي کردند. اسلاوهايي که در قرون 6-4 از آوارها آزار بسيار ديده بودند ، خزرها را به عنوان ورثه آوارها شناخته و سعي داشتند آزارهاي ديده شده را به آنها برگردانند. در اين زمان حتي گرفتن ماليات هم به لشگرکشي شباهت داشت. با قدرت گرفتن روسيه کيف، خزرها خود را سپري در برابر حملات روس ها تلقي مي کردند. حکام خزرستان براي دريافت کمک هاي بیشتر از مسلمانان، خطر حمله روس ها را خيلي بزرگتر از آن چيزي که بود جلوه مي دادند و البته موضوع ديگري هم براي اين غلو وجود داشت و آن همکاري تاريخي خزرها با روس ها و بيزانس ها برعليه اعراب بود که خزرها سعي داشتند آنرا از ذهن تاريخ پاک کنند. در اواخر قرن دهم ولاديمير مقدس با حمله ويرانگرانه اي خزرستان شرقي را نابود کرد. اما در کريمه ( غرب ) خزرها باقی ماندند ولی بازهم تحت سيطره بيزانس بودند و هر دو گروه کم کم دين ارتدوکس را پذيرفتند.
بعد از سال 1083 که فرزند سوياتوسلاو به کريمه برگشته و خزرهايي را که باعث تبعيدش شده بودند را نابود کرد ديگر اسمي از خزرها در تاريخ نيامد. قبل از اين تاريخ خزرها در روسيه نفوذ داشتند و همينطور روس ها از آنها به عنوان سپر محافظ در برابر اعراب استفاده مي کردند.
سومين قوم مسلماني که با روس ها رابطه داشتند بلغارها بودند. اين قوم که در سال 922 مسلمان شده بودند در مبارزاتشان بر عليه خزرها از حمايت حکومت بغداد برخوردار بودند و اسلام در کرانه ولگا ريشه دوانده بود. سپاه روسيه به رهبري ولاديمير مقدس بلغارستان را تصرف کرد. در تاريخ ثبت شده است که ولاديمير با علاقه به سخنان مبلغان اسلام که مي گفتند :« ما به خدا و رسولش که به ما مي آموزند که گوشت خوک و شراب نخوريم تا رستگار شويم ايمان داريم.» گوش مي داد اما چون شراب رکن اصلي شادابي سربازانش بود اسلام را نپذيرفت اما چهار فرستاده اش که براي تحقيق درباره اسلام به خوارزم رفته بودند مسلمان شدند پذيرفتن دين از سوی وی بايد مسئله اي پيچيده تر باشد چون او با وجود اينکه اديان يهود و کاتوليک خوردن شراب را منع نمي کردند آنها را هم نپذيرفت و سرانجام دين ارتدوکس بيزانس را پذيرفت. شايد به این دليل که اتحاد با کشور قدرتمند و قوي بيزانس از نظر نظامي به نفع روسيه کيف تمام مي شد. جنگ بين حکام روس و بلغارها تا سال 1229 ادامه داشت تا در اين سال قرار داد صلح بسته شد. در قرن 11 در مناطق هم مرز با بلغارستان – شمال شرقي روسيه – مبارزه دين ارتدوکس با بت پرستي محلي و اسلام ادامه داشت و بلغارها نيز براي اسلام تبليغ مي کردند.
هرچند که اين تبليغات در مسلمان شدن مردم اين مناطق موثر نبود. اما مسيحي شدن آنان را هم به تاخير انداخت. گفته می شود بلغارهايي که به روستاهاي روسي حمله مي کردند مردان را کشته کودکان را فروخته و زنان را به عقد خود در می آوردند در نتيجه اين ازدواج ها کودکاني با اسامي اسلامي در اين مناطق ماندند. از طرف ديگر اهالي سوزدال و موروم به دهکده هاي بلغاري حمله مي کردند کودکان اسير را خدمتکار ساخته و زنانشان را از آن خود می کردند و حاصل اين ازدواج ها کودکان بلغاري با اسامي روسي بودند و تفاوت اين دو قوم نژادي نبود بلکه مذهبي بود. به عقيده تاريخدانان روس روند هم آميزي بلغارها و ساکنان مناطق همجوار رود اوکا و رود ولگا براي شکل گيري قوم روس کبير اهميت فراواني داشت.
روسيه در قرنهاي 2 الي 9 با خزرستان ، بلغارستان و خوارزم روابط بازرگاني داشت. با مسلمان شدن بلغارها و اکثر ساکنان خزرستان پيوندها محکم شد. روسيه و بلغارستان پوست حيوانات خزدار ، بردگان ( اسراي جنگي ) موم و عسل را به خوارزم مي بردند. معاملات تجاري گسترده اي از طريق کاروانهاي کشتي هاي بازرگاني و از طريق رود ولگا و خاک بلغارستان صورت مي گرفت، تجار مسلمان حتي به اميرنشين ولاديمير و سوزدال و مناطق بالتيک و درياي سياه هم راه يافته بودند. آنها با تجار روس معامله مي کردند ، رود اوکا را « روس » و ولگا را ايتيل مي خواندند. در قرن هاي 10-9 روابط عرب ها با روسيه و بيزانس بسيار نزديکتر بود تا با اروپاي غربي و با سقوط خزرستان اين روابط مستقيم و توسعه يافته تر شد، با وجود اينکه پچنگ ها ، پولوستي ها و تاتارها اغلب اسلام را از طريق روسيه شناختند اما بعدها اين روابط به رابطه بين مسلمانان و مسيحيان تغيير ماهيت داد و اين موضوع علل ريشه اي دارد. براي مثال در قرون وسطي و حتي بعد از آن تفاوت در مذهب به معني تفاوت در اعتقادات معنوي، اخلاقي و حقوقي بوده و هست.
رابطه روسيه با ايران و ترک زبان ها هم از طريق رود ولگا و درياي خزر و هم از طريق مسير معروف اسکانديناوي به بيزانس بود. ابريشم، مرواريد، طلا ،نقره، فلفل، مشک، سنگ هاي قيمتي و جواهرات و ظرف شيشه اي را از هند خوارزم و ايران به قفقاز شمال شرق روسيه بلغارستان و البته عمدتا به مناطق ولاديمير توسط تجار عرب خوارزمي و فارس ها برده مي شد. چيز ديگري که در مشرق زمين خواهان بسيار داشت کتاب هاي روسي بود و به جز اين مواد، عسل ،ماهي، پوست ، چوب و شمشير به شرق برده مي شد . همينطور فلزات رنگين، اسلحه از نوگورود، اسکانديناوي و مناطق بالتيک از طريق سوزادان به بلغارستان و از آنجا به خوارزم و ايران صادر مي شد. اين تجارت های گسترده ترانزيتي باعث شد که پايتخت بلغارستان تا اوايل قرن 13 به شهري بزرگ و مستحکم با جمعيت زياد تبديل شد.
چرم يکي از مهمترين توليدات بلغارها بود که آنرا به روس ها هم آموزش دادند تجار بلغاري واسطه بين تجار روس و تجار مسلمان که از بغداد، خوارزم و ايران مي آمدند را ايفا مي کردند. مسير ديگري که مورد استفاده قرار می گرفت مسير طولاني و خطرناکي بود که از طريق درياي خزر و صحرا تا خوارزم ادامه داشت. روابط خانوادگي بين بلغارها و روس ها ادامه داشت و ازدواج شاهزادگان کشورها با هم مرسوم بود از سوي ديگر کوچ نشينان دشت هاي روسيه با يکديگر مي جنگيدند و هر کدام پیروز مي شد، سرزمين ديگري را اشغال مي کرد. در اين زمان پچنگ ها که عمدتاً تحت تاثير سرپرستي بيزانس بودند موفق شدند بعد از مبارزه اي طولاني نه تنها نظام اجتماعي بلکه اقتصاد و فرهنگ خزري را نابود کنند. بعدها در قرن 11 پچنگ ها مسلمان شدند. امپراطوري بيزانس بيشتر از آنکه با روس ها رابطه داشته باشد با مسلمانان روابط گسترده اي داشت. گروهي از پچنگ ها به موج کوچ نشيناني که به روسيه حمله مي کردند پيوستند و جالب توجه است که بخشي از آنها ملت ترک زبان کاگائوز را که هنوز وجود دارند را تشکيل دادند. اما گروه هاي ديگر پچنگ ها از زمان اولين پيمان صلح با کيف روابط نزديکی با روس ها داشتند. يکي از امراي منفور کيف که توسط مردمش از مقام خود برکنار شده بود، نزد آنها فرار کرد. حتي گروه هايي از پچنگ ها به امراي گالتسکي خدمت کرده اند. پس از شکست پچنگ ها در 1036 توسط ياروسلاو خردمند بازماندگان قبايل کوچ نشين به اتحاد قبايل « ترک » يا « غوز » ملحق شدند. غوزهاي شاخه جنوبي قبيله اي نيرومند بودند ، اين گروه بودند که به طرف غرب حرکت کردند و تمام خاورميانه را به تصرف در آورده و امپراطوري سلجوقي را ايجاد کردند. با وجود اينکه غوزهاي شمالي براي رسيدن به مرزهاي بيزانس به روسيه حمله نمي کردند اما با روسيه برخوردهايي هم داشتند و بعد از آن که به بيزانس رفتند اما در مجموع 20 سال را در دشتهاي جنوبي روسيه ساکن بودند. ولاديمير منوباخ امير کيف در سال 1103 به دليل ترس از حمله قبيله پولوتسي ( قيچاق ها ) آنها را به روسيه آورد و ساکن کرد.
و به همين دلايل در قرن 11 شهرک مرزي تورچسک ترک نشين بود .در اوايل قرن 12 قوم ترک زبان ديگري معروف به برندي که احتمالا از قيچاق ها جدا شده بودند در روسيه ساکن شدند .و در اواسط قرن همه کوچ نشينان ترک زبان با هم متحد شده اتحاديه جديد قره قلپاق را تشکيل دادند که با قيچاق ها مخالف بودند . بعدها همه گروه هاي ترک زبان به مراکز قدرت روس ها نزديک شدنددر این اثنا میان قبایل ترک و روس ها ازدواج هایی صورت گرفت و در اين نکاح ها بسياري از روس ها اسامي ترکي به خود گرفتند البته بخش عمده کوچ نشينان ترک زبان، دين اسلام راپذيرفتند اما در عين حال روابط دوستانه شان را با روس ها حفظ کردند . کوچ نشينان دشت ها در يک برخورد دوگانه هم به روس ها حمله مي کردند و هم در عين حال جلوي حمله قبايل ديگر را به روسيه مي گرفتند و به مرور زمان قبايل مخالف روس ها نظرات خود را تغيير دادند و اگر چه اولين پولوسستي ها در دشت هاي جنوبي به روسيه حمله مي کردند در قرن هاي بعد در کنار امراي روس مي جنگيدند .
ولاديمير مونوباخ ( 1125-1053 ) زنجيروار به پوستي ها حمله مي کرد در اولين لشگرکشي او 20 خان پولوستي کشته شدند. در نتيجه بسياري از اين قبايل به ماوراي رود دون و ولگا و حتي قفقاز رفتند و پس از اين در تاريخ پولوستي مرحله جديدي آغاز شد که در آن پولوستي ها در کنار امراي روسي در جنگ ها شرکت جستند. در جريان اين جنگ ها اين قوم قوت گرفته و در دشت هاي جنوبي مستقر شدند و در اين زمان پولوستي ها ديگر نه دشمنان روس ها بلکه متحدانشان بشمار مي رفتند. ازدواج روس ها با زنان اين قبيله بسيار مرسوم بود و البته در زمان شورش ها و طغيان ها به خان هاي آنان پناه مي دادند. در جريان لشگرکشي ها ، روس ها و پولوستي ها هرچه بيشتر به هم نزديک مي شدند. ازدواج بين دو گروه و روابط خوب ديگر چيز عادي شده بود و تا حمله مغول ها هيچ مبارزه نظامي بين اين دو گروه صورت نگرفت. به همين دليل در زمان حمله مغول ها پولوستي ها در کنار امراي روس با آنها جنگيدند. اما بالاخره تحت سلطه مغول ها قرار گرفتند. سرزمين آنان جزء اردوي طلايي قرار گرفته و بيشترشان به کرانه رود ولگا کوچ کردند، عده زيادي از آنها به روسيه کوچ کردند و دين ارتدوکس را پذيرفتند. به هر حال چيزي که آشکار است آن است که در قرن 12 جنگ هاي بي ثمر بين پولوستي هاي غربي و روس ها فروکش کرد و با حفظ خود مختاري بخشي از سرزمين روسيه شدند و طبق عقيده برخي مورخان در اين قرن ها دشت قيچاق و روسيه کيف يک دولت چند مرکزي را تشکيل مي دادند و حتي اگر معني اين دولت را همکاري و روابط نزديک امراي روسي و خان هاي قيچاق ( پولوستي ) و همينطور مسيحي شدن بسياري از امراي پولوستي بدانيم از اهميت آن کاسته نمي شود. قيچاق ها با اکثر اقوام همسايه مانند باشقيرها ، ازبک ها، قزاق ها ، تاتارها و قره قلياق ها روابط خانوادگي داشتند. اما بعد از حمله مغول چند دسته شدند برخي به روس ها پيوسته و مسيحي شدند و برخي به مجارستان و بيزانس رفتند اما قسمت عمده آنان در کرانه رود ولگا تا کريمه ( اردوي طلايي ) باقي ماندند و به خاطر حضورشان، زبان غالب در اردوي طلايي ترکي شد. آنها ضمن حفظ روابطشان با روس ها، همراه بلغارها ، خوارزمي ها و قپچاق ها جمعيت مسلمان اردو را تشکيل دادند.
به اين ترتيب روابط روس ها و مسلمانان از قرن هاي هشتم و نهم گاهي به صورت مبارزه مسلحانه و در موارد ديگر جاي خود را به همکاري اقتصادي- سياسي و فرهنگي داد و حتي گاهي روابط شان تا حد آميزش قومي نزديک مي شد و توسعه مي يافت و البته اين اقوام قبل از پذيرش اسلام نيز با روس ها رابطه داشتند.
در قرن 13 عده از مسلمانان به حاکم نشين روس آمدند و در آنجا ساکن شدند البته آنها روس به شمار نمي آمدند بلکه نمايندگان کشورهاي خارجي بودند و اگرچه احساس مي کردند ميهمان هاي محبوبي نيستند ، براي خودشان محله و مسجد ساختند و به زندگي ادامه دادند. در سال 1445 شاهزاده قاسم - يکي از شاهزادگان قازان - ، دولتي را در کنار رود ولگا تشکيل داد و سپس بسياري از مسلمانان به اين شهر رفتند و شروع به ساختن مساجد کردند و پس از اين بود که مسلمانان توانستند بطور آشکار و گسترده مراسم مذهبي خود را اجرا کنند و براي به جا آوردن فرايض ديني خود دچار مشکل نشوند. اين مسلمانان با اين که سال ها در محاصره غير مسلمانان بودند توانسته بودند دين خود را حفظ کنند. در قرن 16 حاکم نشين روسيه بسياري از مناطق مسلمان نشين را تصرف کرد و اين تصرف با کشتار مسلمانان، آواره کردن و خرابي مساجد همراه بود، مسلمانان نمي توانستند مراسم ديني خود را اجرا کنند، مساجد و مدارس ديني خراب شدند طلبه هاي ديني مورد تعقيب و کشتار قرار گرفتند، حتي به خانواده هايشان هم رحم نشد و موضوع مهم ديگر شروع تبليغات شديد براي مسيحي کردن مسلمانان بود و حتي کوشيدند با فراهم کردن موقعيت هاي اقتصادي و بخشيدن زمين و اگر نشد از راه اعمال زور مسلمانان را از دين خود دور نمایند. تنها پس از جدايي کليساي ارتدوکس از دولت موقعيت مسلمانان کمي بهتر شد. با اين همه تبليغات مذهبي مسيحيان تا اوايل قرن 20 ادامه داشت. مسلمانان اين منطقه با سلاح ايمان و صبر توانستند مذهبشان را حفظ کنند ، فرزندانشان را به آيين اسلام آشنا نمایند. آنها توانسته بودند، حداقل در روستاها ، مدارس مذهبي داشته باشند. البته تا اواسط قرن 18 دولت در شهرها اجازه ساخت مسجد نمي داد.
همين فشارها و نابرابري هاي مذهبي در قرن 17-16 به شورش هايي عليه دولت مسکو انجاميد. مسلمانان پووشره و سيبري در شورش پوگاچف در سال هاي 1775-1773 نقش فعال داشتند و همين موضوع باعث شد دولت به خود آمده و بيشتر به فکر اوضاع مسلمانان باشد. در اين زمان کاترين دوم که خود داراي دين و مذهبي بيگانه بود بر تخت نشست. او دست به اعمالي زد که تا آن زمان سابقه نداشت، دين اسلام به عنوان يک مذهب قابل قبول شناخته شد و مسلمانان توانستند مسجد و مدرسه بسازند و با وجود انتقاداتي که به اين مدارس وارد شد بازهم به آموزش مسائل مذهبي به مسلمانان ادامه دادند.
تحصيل و کسب علم که يکي از فرايض ديني مسلمانان به شمار مي آمد، در بين تاتارها رونق گرفت ، نخستين محله هاي مسلمان نشين در شهرهاي مختلف ساخته شدند و در سال 1787 چاپخانه هاي اسلامي در سن پترزبورگ و قازان به چاپ قرآن اقدام کردند. اداره اين محل ها به عهده شورا هاي مساجد بود ، اين شوراها اعتبارشان از آموزش مسائل ديني و قرآن بود. همه مسلمانان بر اساس توانايي شان مي توانستند به يکي از متولیان امور مذهبي مثل معلم يا مؤذن و يا امام مسجد پول بپردازند. آموزش هاي مذهبي در خانه و مدرسه به گونه اي بود که يک کودک 8-7 ساله اطلاعات جامعي از مسائل ديني خود داشت. در اين مدارس تمام منابع اسلامي آموزش داده مي شد و روحانيون، فقها و معلمان آينده در همين مدارس آموزش مي ديدند. اين جوامع کوچک مسلمان در روسيه زندگي مي کردند و با وجود همسايگي طولاني با روس ها عقايد مذهبي و تاتاري خود را حفظ کرده بودند تا آنجا که تعداد کمي از مردان به زبان روسي تسلط داشتند و زنها اصلاً روسي نمي دانستند.
در اواخر قرن 19 و اوايل 20 شخصيت هاي مذهبي، نويسندگان و دانشمندان، هم به تاريخ ادبيات عامه و فرهنگ اقوام مسلمان تسلط داشتند و هم به زبان روسي و فرهنگ و ادبيات غرب.
پيشرفت هاي جامعه ، هم زيستي مسلمانان و روس ها و نياز به ارتباط با ديگر اقوام به پيدايش جنبش « جديديه » انجاميد. اين جنبش، پايه اش بر اساس نوآوري و اصلاح گرايي در روند آموزشي و فرهنگ اسلامي بود. اما چه طرفداران جنبش جديديه و چه مسلمانان قديمي هر دو مسلمان محسوب مي شدند و فقط تفاوتشان در ميزان ارتباط اصول ديني با زندگي روزمره بود. با توجه به اينکه اسلام تمام جنبه هاي زندگي يک فرد مسلمان را در بر مي گيرد و براي هر لحظه دستور خاصي دارد شرايط جديد زندگي باعث مي شد فرد مسلمان مجبور شود خود را هم با شرايط زندگي اجتماعي و هم با مذهبش سازگار کند. در شهرها مسلمانان مجبور بودند با غير مسلمانان روابط اقتصادي و اجتماعي داشته باشند و از طرف ديگر پديده هاي جديد اجتماعي مثل مجله، روزنامه، تئاتر و کنسرت ها هم عامل مضاعفی بود که مسلمانان را مجبور مي کرد زبان روسي را آموزش ببينند . اين مسائل موجب مي شد بين مسلمانان شهري که از لحاظ سواد در سطح بالاتري بودند و مسلمانان روستايي که از نظر سطح اعتقادات مذهبي نسبت به گذشته کمتر تغيير کرده بودند، شکاف ايجاد شود. اما در کل مسلمانان شهري هم پا را از چارچوب مسائل ديني بيرون نمي گذاشتند. البته اين مسئله در مناطق مختلف اشکال متفاوتي داشت ، مثلاً شرایط مسلمانان مناطق مرکزي روسيه و وضع مسلمانان در آسياي ميانه و قفقاز بسيار متفاوت بود ، کساني که در قلب روس ها زندگي مي کردند و کساني که تنها همسايه آنها بودند با هم متمايز بودند، گروه دوم هيچ محدوديت خاصي نداشتند و در سرزمين خود بودند اما گروه اول بايد عقايدشان را حفظ مي کردند. البته بررسي سير تحول جنبش جديديه به راحتي امکان پذير نيست زيرا مسائل اجتماعي ديگر باعث قطع اين جنبش شد.

مسلمانان در دوران اتحاد شوروي
رويدادهاي سال 1917 تغييراتی در زندگي مردم و مسلمانان ايجاد کرد، تشکيل اتحاد جماهير شوروي با تحولات نظامي، سياسی و اجتماعي عميق و گسترده اي همراه بود، در دهه اول اين تغييرات حکام در زندگي مذهبي مردم دخالت نمي کردند، اما در سال 1927 اوضاع تغيير کرد و اين سال سر آغاز دين ستيزي بود. مدارس مذهبي تعطيل شدند و در مدارس جدید به جاي آموزش هاي ديني آموزش هاي الحادي شروع شد ، مساجد را به بهانه این که « باقي مانده هاي زمان کهن» می باشند تخريب کردند و در نتيجه تعداد ائمه مساجد کاهش يافت. از 12 هزار مسجد 10 هزار مسجد ويران گشت. مقامات شوروي تمام جنبه هاي فعاليت مساجد باقي مانده را ، از تعيين مسئولان مذهبي گرفته تا مشخص کردن موضوعات موعظه ها تحت نظر و کنترل گرفتند، در اين ميان تنها کهنسالان بودند که عقايد مذهبي شان را آشکار مي ساختند و کودکان که به وسيله سازمان هاي دانش آموزی و پيشاهنگان، کافر تربيت مي شدند با عقايد مذهبي بيگانه بودند.
تبعيض زيادي در مورد مسلمانان وجود داشت، کار به جايي رسيد که رفتن به مسجد باعث انزوا مي شد و به دنبالش طرد از جامعه ، مدرسه و محروميت از تحصيلات دانشگاهي را به دنبال داشت و کساني که به مسجد مي رفتند، پيران ، دهقانان و کارگران بودند. جوانان و افراد تحصيلکرده به ندرت به مسجد مي رفتند. اما افراد با زيرکي مي توانستند در خفا عقايد مذهبي خود را حفظ کرده پنهاني به عقايد مذهبي شان پايبند بمانند. با وجود اين که بيشتر افراد مراسم مذهبي را به جا نمي آوردند ، اسلام به عنوان پايه و اساس اصلي ساختار فرهنگي و تاريخي مسلمانان همچنان پابرجا بود البته دولتمردان شوروي سرانجام دريافتند که مذهب چيزي نيست که بتوان با زور آنرا از اذهان مردم زدود و از طرف ديگر بسياري از مسائل با اعتقادات ديني حل مي شود. در زمان جنگ جهاني دوم دين ستيزي کمرنگ شد و پس از پايان جنگ هم همينطور بود، البته هنوز هم اگر کسي اعتقادات ديني خود را آشکار مي کرد از تحصيل و موقعيت شغلي خوب محروم بود اما دينداران نيز صبر بيشتري پيدا کرده بودند. کميته حزب کمونيست هر روز قوانين دين ستيزانه بيشتري را اجرا مي کرد. در آن دوره که گام برداشتن در راه اسلام براي مسلمانان يک نوع شجاعت به حساب مي آمد اگر کسي چنين کاري مي کرد به وسيله حکومت مورد بررسي ايدئولوژي قرار مي گرفت و تلاش می شد با هر وسيله اي که شده شخص را بترسانند. در روسيه کساني که در اين راه پر خطر گام بر مي داشتند خود از خطرات چنيني اعمالي آگاه بودند و همينطور مي دانستند چنين اعمالي تا چه حد براي حفظ اسلام لازم است پس با همه اين سخت گيري ها به مسجد مي رفتند موعظه مي شنيدند و از گناهان دوري مي کردند و براي آرامش پدر ، مادر و گذشتگانشان قرباني مي دادند.
ائمه جماعت و روحانیون مساجد مراسم ضروري ديني را هر طور که شده اجرا مي کردند و همه اين مسائل باعث شد دين در قلب مردم زنده بماند.

اسلام در دوره فروپاشي
از اواسط دهه 80 ميلادي که بر خورد حکومت با دين تغيير کرد اصلاحاتي که به فروپاشي نظام کمونيستي منجر شد به افراد متدين آزادي بيشتري داد تا به امور مذهبي خود بپردازند. مسئله تعقيب و تحقيق در مورد افراد بخاطر اعتقادات مذهبي بسيار کمرنگ شد و مردم توانستند بدون ترس به مساجد بروند و پايبندي خود را به مذهبشان آشکار کنند و اين عمل باعث طرد آنان از جامعه نشود.
آموزش قرآن و مسائل مذهبي که قبلاً مخفيانه صورت مي گرفت ، صورت آشکار به خودش گرفت، هر شخص با هر موقعيت شغلي و وضعيت تحصيلي و اجتماعي مي توانست به مسجد رفته به وظايف ديني خود بپردازد. پس از تخريب کمونيزم موج روي آوري به مذهب آغاز شد که البته به هيچ عنوان نمي توان آنرا يک مد اجتماعي تلقي کرد زیرا مسئله بسيار ريشه دار تر از اين بود و اين وجدان افراد آنها را به مسجد مي کشاند و وادارشان مي کرد مسائل مذهبي را بياموزند و به خواسته قلبشان پاسخ دهند و هدايت اين قلبهاي آماده بر عهده امامان مساجد بود.
امروزه مساجد تلاش می کنند به وظيفه اصلي خود يعني سخنراني هاي ديني و آموزش معارف اسلامي عمل کنند و مهم تر از همه به تربيت روحاني، خطيب ، امام و مؤذن بپردازند. در حال حاضر تعداد مساجد و اتحاديه هاي مذهبي در روسيه از شش هزار بنا تجاوز مي کند، اما بيشتر اين مساجد امام مخصوص خود را ندارند و همينطور اداره بسياري از اين مساجد به عهده کساني است که خودشان هم اطلاعات مذهبي کاملي ندارند و در بسياري از اين مساجد مراسم مذهبي به خوبي انجام نمي شود و اين خيلي مطلوب است که امامان آينده اين مساجد در داخل خود کشور تربيت شوند تا با فرهنگ مردم جامعه آشنايي داشته باشند و در مسائل اجتماعي مردم شريک باشند تا بتوانند با استفاده از اطلاعات مذهبي مسائل و مشکلات اجتماعي مسلمان را هم تحليل کنند.

تبلیغات دینی و موسسات اسلامي
از اواخر دهه 80 ميلادي در مساجد روسيه مدارسي براي آموزش مسائل ديني تاسيس شد تا مسائل مذهبي مردم را به آنها بياموزد. مثلاً در مسجد جامع مسکو اين آموزش ها از سال 1989 آغاز شد. امروزه بسياري از مردم تنها به خاطر زنده کردن دين اسلافشان به مسجد مي روند، اما بعد به آموزش مسائل ديني علاقمند مي شوند. آنها که شنيده بودند گذشتگانشان زماني نماز مي خواندند و روزه مي گرفتند ، امروز تشنه دانستن هستند حتي اگر براي اجراي مراسم ديني به مسجد نروند و تنها براي تمشای مسجد بیايند و اين خود جرقه اي براي فهميدن مذهب خواهد بود. در حال حاضر مسلمانان هيچ تبليغات مذهبي ندارند و رسانه هاي گروهي براي سخنرانان مسلمان کمتر اهميت قائل می شوند و زمان اندکی به آنها اختصاص مي دهند.
به توجه به کل اين مسائل اهميت جايگاه مساجد و موسسه هاي اسلامي هرچه بيشتر مشخص مي شود، زيرا اين مراکز هم نقش تبلیغ و وعظ را بر عهده دارند و هم تربيت کننده معنوي مسلمين می باشند.
موضوع ديگري که موجب مراجعه مسلمانان روسيه به مسجد مي شود، ضرورت انجام مراسم مذهبي و رفع احتياجات معنوي و اعتقادي آنان است و در جريان همين رفت و آمدها هرچه بيشتر با فرائض ديني آشنا مي شوند و قدم به قدم به آن خواسته عالي که همان مسلمان واقعي بودن است، نزديکتر مي شوند. در حال حاضر 2 ميليون مسلمان وجود دارند که در قلب خود خواهان اسلام هستند اما به دليل ناآگاهي و دور نگه داشته شدنشان از آموزش های مذهبی نمي توانند بين حلال و حرام پروردگار مرزي گذاشته و اين دو موضوع را از هم جدا کنند. بايد به اين مسلمانان معناي لا اله الله و محمد رسول الله را آموزش داد و به آنها آموخت که خداي مهربان هر لحظه با ماست.
در سال هاي اخير کتاب هاي زيادي در زمينه شناخت اسلام به روسي برگردانده شده است در اين کتاب ها سعي شده اسلام و چهره يک مسلمان واقعي به خوبي ترسيم شود اما نکته مهم در اينجاست که کساني اين کتاب ها را نوشته اند که از وضعيت جامعه و موقعيت مسلمانان در روسيه اطلاعي ندارند ، اين کتاب ها اکثراً تبليغ عقايد گروه هاي سياسي کشورهاي اسلامي است که بسيار افراط گرايانه است و به آنها مي گويد که بايد بر عليه کفر قيام کنند و براي پيروان اديان ديگر ارزشي قائل نشوند، چنين برداشت هاي افراط گرايانه اي براي مسلماناني که سال ها در کنار پيروان ديگر اديان زندگي کرده اند و با آنان همراه بوده اند بسيار وحشتناک است و باعث مي شود اين مسلمانان ناگهان از مسلمان بودن احساس ترس و خطر کنند و از طرف ديگر خود همين گروه هاي مبلغ باهم اختلاف دارند و سعي در خدشه دار کردن گروه ديگر و همينطور روحانيون سنتي روسيه دارند و همين موارد باعث نگراني و ناراحتي مسلمانان روسيه مي شود.
پس از فروپاشي نظام شوروي سيل مبلغان اسلامي به مناطق مسلمان نشين روان شد، آنها مردم را ناگهان در يک فضاي ايدئولوژيک قرار دادند و با تشويق هاي کفر ستيزي و مبارزه مسلحانه، جو ناخوشايندي را بر منطقه حکمفرما کردند که نتايج اين اعمال را در تاجيکستان ، داغستان و به خصوص در چچن شاهد بوديم. اين گروه ها علاوه بر ايدئولوژي جنگ، مردم را نيز مسلح کرده بودند با اين همه تبليغات اين گروه ها نتوانستند جاي مسجد و امام مسجد را براي مردم بگيرند و مردم همچنان براي مشکلات ديني خود به مساجد مراجعه مي کنند.
وضع مسلمانان در آغاز و پايان قرن بيستم بسيار تفاوت کرده است، در سالهاي 1917 مسلمانان در جوامع محدود زندگي مي کردند، يکديگر را مومن مي دانستند و از تولد تا مرگ در خانه مدرسه و جامعه آموزش هاي ديني مي ديدند و با اسلام آشنا مي شدند و با تربيت ديني آشنا بودند.
اما در حال حاضر بر اثر تبليغات ضد ديني و ممنوعيت تظاهرات ديني بسياري از مسلمان زادگان خود را بي دين مي شمارند و حتي اگر بي دين نباشند نظر خاصي نسبت به دين نداشته و از دستورات اسلام آگاهي ندارند.
امروزه تدريس علوم ديني در مدارس عادي کشور ممنوع است و دولت، دين را از مدرسه جدا مي داند و بسياري از مسئولين مدارس ، معلمين و والدين هم – به خاطر همان پيشينه فکري – با تدريس مسائل ديني مخالفند و حتي گروهي از اين موضوع وحشت دارند. به همين دليل اول بايد پدران و مادران با وظايف و مسئوليت هاي اسلامي خود آشنا شوند تا بعد بتوانند آنها را به فرزندانشان آموزش داده و باعث رشد و حضور اسلام در زندگي آنها شوند.
اولين چيزي که بايد مورد توجه قرار گيرد ، تبليغات مساجد است گرچه تمام 20 ميليون مسلماني که در روسيه زندگي مي کنند به اسلام احساس وابستگي نمي کنند اما به هرحال براي اجراي بعض

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:40 PM
نگاهی به کلیسای تمامیت خواه و آرای پاپ محافظه کار [ دکتر حسن محدثی ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/Konesh%20haghighat.jpg
1تاریخ مسیحیت سه وجه دارد؛ وجه اول تاریخ سرگذشت عیسا ی یهودی ناصری است که بعدها لقب مسیح بدو داده شد؛ کسی که پیام اش پیام رحمت و شفقت بر خلق بود، به ویژه خلق محروم و ستم دیده و حاشیه ای شده؛ گرسنگان، بینوایان، بیماران جذامی، نابینایان، افلیجان، روسپی ها و از این قبیل.

روحانیت یهودی مسلط، مرفه و فربه زمانه او به او خرده می گرفت که چرا مخاطبانش را در میان روسپی ها می جوید و عیسی در جوابشان می گفت؛ «مطمئن باشید گناهکاران و فاحشه ها زودتر از شما وارد ملکوت خداوند خواهند شد» (متی؛21/ 31). چنان که اشراف قریش به پیامبر اسلام سرزنش آلود می گفتند که چرا پیروانش از میان پابرهنه ها برخاسته اند. این مسیح در جامعه ای ظهور کرد که قدرت دست نشانده امپراتوری روم بر آن حاکم بود و روحانیت یهودی در همکاری و هم زیستی با این قدرت یک قطب قدرت- یعنی قدرت نمادین- را می ساخت.

عیسا ی ناصری با دست خالی اما با قدرت روح- نیروی عشق و ایمان و پاک دامنی و خلوص- پایه های فرهنگی و اجتماعی قدرت مسلط را لرزاند و به بی قدرتان عزت و شرافت بخشید و به آنان معیار جدیدی برای ارزیابی اجتماع شان - ملکوت خدا- معرفی کرد. این عیسی مقصودش بنای دین جدیدی نبود بلکه می خواست در یهودیت شریعت زده زمانه خود روح اخلاق بدمد و جنبه های ضدانسانی و تبعیض آمیز ش را بزداید. او به درستی می گفت در راه نیل به این هدف و انجام این رسالت بزرگ کسی موفق تر خواهد بود که خانواده و زن و فرزند را رها کند و جان برکف گیرد. او می گفت در برابر خدا همه با هم برابر اند. عیسا ی ناصری با توطئه روحانیون یهودی که یک قطب قدرت اجتماع را می ساختند شهید شد و الگویی برای همه آزادی خواهان و همه کسانی شد که به رهایی آدمی از زنجیرهای فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و ---------- می اندیشند. این یک وجه تاریخ مسیحیت است؛ وجهی که باید ستود و زیست و پیروی کرد.

2وجه دوم، سرگذشت عیسایی است که عوام روایت کردند؛ عوامی که اسطوره ای می اندیشیدند و از عیسی چهره ای اسطوره ای ساختند، کسی که از گور برخاسته است و سوار بر ابرها برخواهد گشت. عیسا یی که پسر خداست، تجسد خداست و لاجرم او و نام و یاد و هر چیزی که منتسب به اوست مقدس است. کشته شده است تا گناهان بشر را از خداوند بازخرد و از این پس توسل به او برای نجات کافی خواهد بود و آدمی را بی عمل و جهد به نحوی مناسکی تطهیر خواهد کرد. کافی است مناسکی که به تقلید از اعمال نمادین عیسی مسیح ساخته و پرداخته شده بود در زندگی فرد معتقد جاری و ساری شود.

عیسا یی که می گفت مقدس فقط خداست و نیز جان ودل انسان که می تواند تا خدا برکشیده شود، حالا خود تار و پود مقدس سازی اسطوره ای را فراهم آورده بود. او که برای رهایی بشر شهید شده بود حالا خود مانعی شده بود برای خیزش فکر و پرواز جان. پولس، مروج آیین عیسی با توفیق تام از امید و آرامشی که آیین های رمزی امپراتوری رم به مردم می دادند، مسیحیت را بهره مند می ساخت. این آیین با مرگ عیسی نمرد. زیرا آنان که نتوانستند عیسا ی زنده را مسیح موعود گردانند، از پای ننشستند و با عیسا ی مرده چنان کردند. شهرت یافت که عیسی از گور برخاسته و به آسمان شتافته است ( بارنز و بکر 280:1370، تاریخ اندیشه اجتماعی؛ از جامعه ابتدایی تا جامعه جدید، ترجمه و اقتباس جواد یوسفیان و علی اصغر مجیدی). این رویه دیگر تاریخ مسیحیت است. اسطوره ای شدن، سرگذشت همه ادیان توحیدی بوده است.

3اما وجه سوم تاریخ مسیحیت تاریخ کلیساست که دست کم بخش بسیار تاثیرگذاری از مسیحیت دوم یعنی مسیحیت اسطوره ای را در خود جذب کرد، اما از مسیحیت اول آموزه های عشق و محبت فردی و صورتی مناسکی و عبادی را اخذ کرد و یا خود صورت بندی نمود و تعهد و مسوولیت اجتماعی و گرایش برابری طلبانه و دگرگون کننده اش را وانهاد.

این وجه سیاه ترین وجه تاریخ مسیحیت است. کلیسا نهادی که از آغاز با انحراف از آموزه های عیسی مسیح بنیاد نهاده شد، مسیح را بارها و بارها مجددا به صلیب کشید و یا در به صلیب کشیده شدنش سکوت اختیار کرد. مسیحیت اولیه ای که حتی کسانی چون انگلس و گرامشی، انقلابی و مردمی می نامند و معتقدند که «به نگرش فعال و ترقی خواه هدایت می کند» (موریس باربیه 377:1384، دین و ----------. ترجمه امیر رضایی. تهران؛ نشر قصیده سرا)، با کلیسا بدل به دستگاه ایدئولوژیک دولتی امپراتوری رم شد. آنها (انگلس و گرامشی) معتقدند «کاتولیسیسمی که توسط ضداصلاح پدید آمد به نگرشی منفعل و محافظه کار سوق می دهد. در حالی که مسیحیت اولیه برای توده ها یک محرک انقلابی است، کاتولیسیسم برای ابتکارات آنها یک ترمزاست و باید به عنوان دین افیونی تلقی شود» (همان؛377). مسیحیت کلیسا از آغاز جهتی ضد مسیح را در پیش گرفت.

پولس که یک یهودی متعصب بود و دست اندرکار شکنجه مسیحیان آغازین، خود مسیحی شد و به یکی از رهبران اصلی مسیحیت کلیسایی بدل شد » پولس همانند عیسی به اخلاق می اندیشید. ولی مقتضیات عیسویان جدید، او را بر آن داشت که در اصول اخلاقی دوگانه (وجود عام خدا و عظمت نامحدود نفس انسانی یا فردگرایی ملازم کل گرایی) تغییری بدهد.

در تغییر عظمت نامحدود فرد، اعلام کرد که این عظمت وابسته شخص مسیح است و نیل به آن به وساطت او امکان می یابد و اقتضای کل گرایی، کوشش در مسیحی کردن همه جهانیان است. همچنین پولس مفهوم برابری عیسی را دگرگون کرد. عیسی همه انسان ها را از همه جهت برابر می دانست. پولس بر آن شد که انسان ها فقط از لحاظ دین برابرند، به این معنی که همه گناهکار و نیازمند رستگاریند و همه سرانجام از رحمت خدا بهره می برند. اما پولس نمی خواست و نمی توانست از مساوات اجتماعی دم زند.

انسان ها با وجود این برابری آسمانی در زمین برابر نیستند. هرکس در جامعه پایگاهی دارد و باید آن را امری خداداد داند و با خشنودی بپذیرد. طبقات اجتماعی چون اعضای بدنند و هر یک وظیفه ای دارند و همه درخور احترامند. از این گذشته، عمر دنیا کوتاه است. به زودی مسیح بازمی گردد و نابرابری ها به پایان می آید» (بارنز و بکر 1370: 82-281).

جنگ های صلیبی یکی از محصولات این مسیحیت بود. همسازی با فئودالیسم از ویژگی های دیگر این مسیحیت بود. مسیحیت کلیسایی یک نظام اداری سلسله مراتبی پیچیده و پیش رفته همراه با یک سنت دینی و تفسیری انتزاعی و تمامیت خواه پدید آورد که دنیا و آخرت مردمان را سراسر و حتی در جزئیات تعیین می کرد و چنان سرنوشتی برای مردمان غربی رقم زد که آنان خود دوران قرون میانه را - به درستی و یا از روی واکنش و مبالغه ای که ملازم چنین واکنش هایی است - دوران جهل و تاریکی نام نهادند و نیز جریان فکری منتقد آن و عصر بعد از آن، جریان و عصر روشن گری نامیده شد و دین مسیحیت به عرصه خصوصی تبعید شد و برخی متفکران غربی، انتهای قرن هفدهم میلادی را زمان پایان اجتماعی مسیحیت دانستند (مارسل گشه در کتاب «تاریخ ---------- دین» که به فارسی ترجمه نشده است).

مسیحیتی که به خاطر تمامیت خواهی اش و نفی آزادی انسانی و زندانی کردن خداوند در درون کلیسا از درون و بیرون دچار بحران شد و با جنبش اصلاح دوپاره گردید و پروتستانتیسم، مسیر و سرنوشت پاره ای از آن را جدا کرد. جنگ ها و کشتارهای وحشیانه مذهبی تنها یکی از پیامدهای این جدایی بود. از سهم کلیسای کاتولیک در استعماری گری ملل غیرغربی سخن نگوییم چون خود حکایت غم انگیز مستقلی است. به مسیحیت کلیسایی در دوران مدرن بپردازیم. کلیسایی که اکنون در دوران مدرن چندان به بازی گرفته نمی شد تا دهه 1960 میلادی با مدرنیته در تخاصم بود و البته همواره موضعی تدافعی داشت. در قبال دیگر ادیان نیز از ابتدای بنیان گذاری اش، شعار و اصل مبنایی و جهت دهنده اش این بود که «رستگاری فقط در درون کلیسا وجود دارد».

در این دوران مسیحیت کلیسایی به کوشش کسانی چون موریس بلوندل، فیلسوف کاتولیک فرانسوی و نویسنده کتاب پراهمیت کنش (که متاسفانه به فارسی ترجمه نشده است) و به تاثیر افکاری از نوع افکار هاروی کاکس در کتاب شهر دنیوی به تخاصم خود با مدرنیته پایان داد و تازه پذیرفت که در ادیان دیگر هم حقیقتی وجود دارد و در سند شورای واتیکان دوم بخشی از این افکار را وارد و ثبت کرد. اما کلیسای کاتولیک از این دوران به بعد نیز همواره موضعی محافظه کارانه اتخاذ کرد و همواره از سوی متألهان پیش رو در معرض انتقاد قرار گرفت. یوهان باپتیست متز (Metz)، متأله برجسته آلمانی کلیسا را به خاطر پذیرش و هضم شدن در نظم مدرن و تن دادن به نظام ارزشی بورژوایی و بسنده کردن به وظایف شبانی سرزنش می کند و حضور انفعالی آن در جامعه را به باد انتقاد می گیرد. یورگن مولتمان و ادوارد شلبیکس اندیشه مطلق بودن کلیسا را با توسل به آموزه های مسیحی و بازتفسیر آنها زیر سوال می برند.

آنها خواهان عمل فعالانه و پراکسیس معطوف به ایجاد تغییر و تحول در جهت نزدیک شدن به آرمان ملکوت خدا هستند. هانس کونگ، دیگر متأله برجسته مسیحی به خاطر انتقاد از پاره ای آموزه ها و روش های کلیسایی تحت فشار قرار گرفت و از کلیسا اخراج شد. او به عنوان مثال، آموزه بت پرستانه خطاناپذیری پاپ را زیر سوال برد. ماتیو فا کس، متأله و کشیش کاتولیک دیگری است که به خاطر تردید در آموزه گناه اولیه برکنار شد.

چارلز کاران به خاطر پرسش ها و تردیدهایش در باب تعالیم کلیسا راجع به کنترل زاد و ولد و هم جنس گرایی برکنار شد. سه متأله اخیر تنها برخی از کسانی هستند که جناب راتزینگر در برکناریشان مشخصا دست داشت(خبرگزاری مهر 31/ 10/84، انتخاب راتزینگر تاثیر ناامیدکننده ای به دنبال دارد، mehrnews.com). متأله برجسته انگلیسی چارلز دیویس فقید نیز خود رسما از مقام کشیشی استعفا داد و با نگارش کتاب «پرسشی از وجدان» بخشی از جهان مسیحی را متاثر ساخت. دیویس در این کتاب نه تنها حق مطلق بودن کلیسای کاتولیک را نفی کرد بلکه ارتدوکسی مسیحی را به عنوان نوعی آگاهی کاذب محتمل در نظر گرفت که می بایست مورد نقد قرار گیرد تا عیار حقیقت آن نمایان گردد. در همین دوران است که کلیسای کاتولیک به رهبری پاپ ژان پل دوم و به دست یاری جناب کاردینال یوزف راتزینگر(یعنی پاپ بندیکت کنونی) به تصفیه کلیسای کاتولیک از همه گرایش های دگرخواهانه، مترقیانه و رهایی بخش اقدام کردند.

متألهین مجاهد الهیات رهایی بخش آمریکای لاتین که در راه خلق ستم دیده و گرسنه، جان بر کف گرفته اند و دین و ایمان و زندگی شان را برای توده های محروم پاک باخته اند، به دست پاپ قبلی و به دست یاری پاپ کنونی تحت فشار قرار گرفتند و یا بایکوت و از نظام کلیسایی با برچسب مارکسیست بودن طرد شدند و یا به سکوت کشانده شدند(ماجرای متأله برجسته الهیات رهایی بخش لئوناردو بف، هم او که کلیسای کاتولیک را «سنگر محافظه کاری مذهبی و خودکامگی سیاسی» دانست- رجوع شود به میشل کول که نشانی مقاله اش در نقل قول زیر آمده است). این تنها بخشی از اقدامات انحصارطلبانه و تمامیت خواهانه کلیسای کاتولیک در دهه های اخیر است و جناب راتزینگر وارث و موید و سهیم در آن است.

میشل کول درباره عملکرد تمامت خواهانه و انحصارطلبانه پاپ قبلی و دستیارش پاپ جدید آورده است؛خصلت خودکامه حکومت پاپ هم اقتدار طبیعی کارول وژتیلا، هم جمود مکتبی بازوی راست اش کاردینال آلمانی ژوزف راتزینگر، دبیر هیات مکتب ایمان یا همان بارگاه مقدس سابق؛ که در تاریخ ±¹ آوریل گذشته با نام بندیکت (بنوا) شانزدهم به مقام پاپی رسید را به نمایش می گذارد. در 1980، فراخوانی برای تشکیل یک نشست کلیسایی در رم، به قصد دست اندازی بر کلیسای هلند که به ترقی خواهی شهره است، داده شد. µ سال بعد، عالیجناب ژاک گایو، به خاطر اینکه از برنامه آموزش اخلاق و انضباط فقهای رم فاصله گرفته بود، به شکلی خشن از مقام اسقفی شهر اورو خلع می شود.

دین شناسان نقادی چون اوژن درورمن یا جسور در بحث های درون دینی مانند ژاک دوپویی انگشت نما شده یا مورد عتاب و وعظ قرار می گیرند.ژان پل دوم به طور نمادین اولین مقصد سیر و سفرهایش را آمریکای لاتین، قاره ای که دارای بیشترین تعداد کاتولیک های جهان است، انتخاب کرد. قاره ای که در عین حال پرشمارترین تعداد بینوایان را دارد! او در 28ژانویه 1979در پوئبلا مکزیک به اسقف ها هشدار داد که در برابر انحرافات «مارکسیستی» الهیات آزادی بخش هشیار باشند. بلافاصله تصفیه دامنه داری در میان کشیشان و متکلمان به راه افتاد که به نفع محافظه کار ترین جناح های کاتولیسیسم و بیش از همه بارگاه مقدس و نیز فرقه های انجیلی(اوانژلیستی) که مردم فقیر و به ستوه آمده را به خود جذب می کنند، تمام شد.

شاهدی می آوریم از عدم درک پاپ از علل «ارجحیت قائل شدن برای فقرا» از جانب مسیحیان آمریکای جنوبی؛ دم الدر کامارا، اسقف اعظم فاولاس های رسیف و اسکار رومرو، اسقف اعظم سان سالوادور که جوخه های مرگ، بالای منبر او را با تیر زدند، هیچ کدام در طول زندگی ژان پل دوم تقدیس نشدند، در حالی که او، به گونه ای بی سابقه در تمام دوران فرمانروایی پاپ ها، دست گشاده ای در مقدس سازی داشت!( میشل کول، ایستایی، محافظه کاری و جوسازی رسانه ای، ترجمه علی افشار نادری، پایگاه اطلاع رسانه ای علوم ارتباطات ایران،
www.journalist.ir، 25/6/1385).

4اکنون ما با چه کسی روبه رو هستیم؟ منتقدی که انتقاد را بر نمی تابد! جناب راتزینگر- پاپ فعلی- با رفتار دیروز و امروز خود عملا انتقاد از اسلام- دین رقیب- را مجاز و انتقاد از مسیحیت کلیسایی را ( برحذر باشیم از تقلیل مسیحیت به کلیسای کاتولیک) ممنوع اعلام می کند. جناب پاپ در مقام رهبر کلیسای کاتولیک به جای اینکه بر توحید، دگرگون سازی انسان و جهان، برابری خواهی و دگرپذیری اسلام تاکید کند، بر وجهی از تاریخ اسلام و بر تفسیر و برداشت خاصی از آن تاکید می کند. او سخنی را تکرار می کند که می گوید پیامبر اسلام چه چیز تازه ای آورده است.

آدمی درمی ماند که آیا حقیقتا پاپ نمی داند و یا تجاهل زیرکانه ای کرده است تا به مقصودی ---------- برسد و یا این دم خروس تعصب است که از زیر عبای جناب راتزینگر بیرون زده است؟! آیا اسلامی که در یک جامعه نانویسا یا دست کم نیمه نویسا(کل آدم های با سواد در این اجتماع قبیله ای هفده نفر بودند) با فرهنگی اسطوره ای ظهور می کند که در آن آدمیان سنگ را دامی برای شکار خدا قرار می دهند تا بیاید و در آنها مقیم گردد و سپس خدای مقیم شده در سنگ ها، صخره ها، چشمه ها و دیگر اشیا را می پرستد و برایشان قربانی می کند و اقتصادش، اقتصاد جنگ و غارت است و بردگی نهاد نیرومند اجتماعی آن است و الی آخر، و در چنین جامعه ای صلای توحید سرمی دهد و اخلاق و حقوق اجتماعی ای می آورد که به اذعان اسلام شناسان غربی تا همین قرون اخیر جوامع غربی از آن بی بهره بوده اند و چنان نیرویی آزاد می کند که از قبایل متفرق و دائما در حال کشمکش امتی بزرگ می سازد و به جای خاص گرایی قبیله ای، عام گرایی عقیدتی را می نشاند و به جای اخلاق قبیله گرایانه و تابومحور، با مسوول ساختن فرد تنها در برابر خدا بذر فردگرایی اخلاقی را می پاشد، آیا چیز تازه ای نداشته است؟!

آیا اسلامی که 1400سال پیش چهار دین زمانه خود را- ادیانی که با آنها در قلمرو خود ارتباط داشته است- یعنی مسیحیت، یهودیت، صابئی و مجوس (دین زردشت) (آیه 17 سوره حج) را به عنوان ادیان اهل کتاب به رسمیت شناخته است در حالی که مسیحیت کلیسایی تا همین اواخر می گفت «رستگاری فقط در درون کلیسا وجود دارد»، حرفی برای گفتن نداشته است؟ این آیه می گوید؛ «کسانی که ایمان آوردند ]یعنی مسلمانان[ و کسانی که یهودی شدند و صابئی ها، مسیحیان و زرتشتیان ]یعنی اهل کتاب[ و کسانی که شرک ورزیدند، البته خدا روز قیامت میانشان داوری خواهد کرد، زیرا خدا بر هر چیزی گواه است» (قرآن مجید، ترجمه محمد مهدی فولادوند؛ قلاب ها افزوده من است).

سه بار کلمه الذین در این آیه تکرار شده است تا سه گروه مسلمانان، اهل کتاب و مشرکان را از هم متمایز سازد. این تقسیم بندی افراد دقیقا براساس بینش و فهم مسلمانان صدر بیان شده است. این تقسیم بندی ای است که در ذهن آنان بوده است؛ یعنی برجسته ترین و انسانی ترین تقسیم بندی واقعا موجود از آدمیان زمانه در پس از ظهور اسلام که در جلوی ذهن هر مسلمانی قرار داشته است. بدین ترتیب، اسلام به عنوان یک دین آدمیان واقعا موجود زمانه را در سه مدار قرار داده است و درباره هر یک به نحوی ویژه داوری کرده است. حال می توانیم نحوه برخورد مسیحیت کلیسایی را با غیر مسیحیان با نحوه برخورد اسلام با غیرمسلمانان مقایسه کنیم و ببینیم کدام مترقیانه تر بوده است. تنها کافی است شمه ای از تاریخ ضدبشری کلیسای کاتولیک را نه حتی تاریخ قرون میانه را که تاریخ پسا اصلاح را به خاطر آوریم؛ یعنی شکنجه، تبعید، کشتار و مهاجرت عظیم پروتستان ها را.

اصلا گیریم همه مدعیات جناب راتزینگر درست باشد- که نیست- آیا یک رهبر دینی آن هم در سطح بین المللی نمی بایست دست کم از اندکی خردمندی بهره داشته باشد و به این بیندیشد که از مقام و جایگاه اش برای ترویج صلح و دوستی بهره ببرد و به گسترش خصومت دامن نزند و در کوره خشونت ندمد. خصومت و خشونتی که بعد از اظهار این سخنان نمایان شده است آیا حاکی از رحمانی بودن مسیحایی موضع جناب راتزینگر است؟! مسیحیت انحصارطلب برادر ناخوانده اسلام انحصار طلب در این سوی عالم است که همانا در خاستگاه و خط سیر و سخن گویانش با این چنین مسیحیتی مشابهت دارد.

این هر دو دست اندر یک کارند و آن همانا تنگ کردن فضا برای آزاداندیشی و دگراندیشی، گفت وگوی فرهنگ ها، ادیان، مکاتب و زندگی برادرانه و برابرانه در زیر چتر فراخ و رهایی بخش توحید و آرمان اعتلای انسانی در همین کره خاکی و نیز هر دو دست اندرکار تغذیه و سوخت رسانی به بنیادگرایی ها و سنت پرستی های خشن و ویرانگر دینی اند. کلیسای کاتولیک قطعا محاسن و ثمراتی نیز داشته است، اما من در اینجا می خواستم در نگاهی سریع نقاط عطف آن را به تصویر بکشم که متاسفانه یکسره تیره و تارند. وانگهی، یادآوری تاریخ مسیحیت کلیسایی و تفکیک آن از محتوای پیام عیسی مسیح و تذکر این نکته که تاریخ دین تماما به دست آموزه های پیامبر آن تعیین نمی شود، می تواند برای امثال راتزینگر آموزنده باشد. دلالت های فرازمینه ای پیام را باید از دلالت های زمینه ای و عملکرد محلی اش متمایز ساخت. پاپ راتزینگر آموزه جهاد را که تضمین کننده عزت و شرافت مسلمانان بوده است مثل بنیادگرایان مسلمان تفسیر و درک می کند یا همان طور که سلطان محمود غزنوی لشگرکشی هایش به هند را جهاد می نامید!

اما همین جهاد بود که مسلمانان را در برابر تهاجمات صلیبی و استعمار غربی و مسیحی به مقاومت برانگیخت. راتزینگر از این نکته مهم غفلت می کند که کثیری از فقهای مسلمان بر اساس استنباط شان از قرآن، جهاد را در اسلام دفاعی می دانند نه ابتدایی و این چنین استنباطی برای خوشامد دیگران صورت نگرفته بلکه ریشه در کتاب و سنت دارد. بیایید جناب راتزینگر را به قرآن ارجاع بدهیم آنجا که دلیل اذن جهاد را تحت ظلم قرار گرفتن اعلام کرده است؛ «به کسانی که جنگ برآنان تحمیل شده، رخصت ]جهاد[داده شده است، چرا که مورد ظلم قرار گرفته اند و البته خدا بر پیروزی آنان سخت تواناست» (آیه 39 سوره حج، قرآن مجید، ترجمه محمد مهدی فولادوند؛ قلاب در متن ترجمه است).
اما در اینکه عملا جهاد در گسترش اسلام نقش داشته است حرفی نیست اما پایایی و ماندگاری اسلام را نمی تواند توضیح دهد. گسترش اسلام در آسیای شرقی که از راه تجارت تحقق یافت را چطور می توان توضیح داد؟ از این مهمتر گسترش روزافزون اسلام در جهان امروز را چگونه می توان توضیح داد؟ اینها پرسش هایی است که جناب راتزینگر می بایست پاسخی برای آن بیابد و از این پس بدان بیندیشد. وانگهی، اگر شکل گیری گرایشی آسیب شناختی در اسلام به نام امپریالیسم اسلامی را بخواهیم به وجود آموزه جهاد مرتبط سازیم، امپریالیسم مسیحی را چگونه باید توضیح دهیم؟ و امپریالیسم زردشتی عصر ساسانی را چطور؟ و الخ.

اما مردان و زنان مسلمان با هر دیدگاه، گرایش و فرقه ای در این اجتماع بزرگ اسلامی باید هشیار و نیز از انجام هرگونه رفتار خشونت بار و مخرب برحذر باشند و همچون گذشته با مسیحیان با رأفت و مهربانی، برادرانه و مطابق با دستورات قرآن رفتار کنند و کلیساها و معابد مسیحی را همچون گذشته پاس بدارند و کلام خدا را بشنوند و به منطق آن پایبند باشند؛ کلامی که می گوید خداوند خود از معابد ادیان حفاظت می کند زیرا در آنها نام خدا برده می شود؛ «و اگر خدا بعضی از مردم را با بعض دیگر دفع نمی کرد، صومعه ها و کلیساها و کنیسه ها و مساجدی که نام خدا در آنها بسیار برده می شود، سخت ویران می شد و قطعا خدا به کسی که]دین[ او را یاری می کند، یاری می دهد، چرا که خدا سخت نیرومند و شکست ناپذیر است» (آیه 40 سوره حج، قرآن مجید، ترجمه محمد مهدی فولادوند؛ قلاب در متن ترجمه است).

و توجه داشته باشیم که قرآن همه اهل کتاب را ضمن به رسمیت شناختن شان، یکسان در نظر نمی گیرد؛ «و قطعا کسانی را که گفتند؛ «ما نصرانی هستیم»، نزدیک ترین مردم در دوستی با مومنان خواهی یافت، زیرا برخی از آنان دانشمندان و رهبانانی اند که تکبر نمی ورزند و چون آنچه را به سوی این پیامبر نازل شده، بشنوند، می بینی بر اثر آن حقیقتی که شناخته اند، اشک از چشم هایشان سرازیر می شود. می گویند؛ پروردگارا، ما ایمان آورده ایم، پس ما را در زمره گواهان بنویس» (بخشی از آیه 82 و نیز آیه 83 سوره مائده، همان).

پس با معیار قرآن، ما با یک دانشمند مسیحی متکبر که حقیقت را نشناخته است رو به رو هستیم؛ جناب راتزینگر.ما باید خشونت را در اجتماعات اسلامی محکوم کنیم و با آنان که با ما خصمانه سخن می گویند با پیروی از متن متین قرآن از روش «جدال احسن» بهره ببریم و حلم پیامبرانه را در چنین مواردی سرلوحه کارمان قرار دهیم و با رفتارهای نابخردانه، ناخواسته با مدعی همگام و همراه نشویم و اندکی از خلق عظیمی را که پیامبر والایمان را با آن توصیف می کنیم، در منش و کنش خود نمایان سازیم و مطمئن باشیم که این یکی از مطمئن ترین راه ها برای نیل به سرفرازی و محکم ترین گام برای اثبات حقیقت و حقانیت دین مان است.

اگر چنین کنیم حقیقت اسلام را نه زبان ما، که وجود و نحوه بودن و زیستن مان بیان خواهد کرد و این حقیقتی خواهد بود که دیگر کسی توان انکار آن را نخواهد داشت. این بزرگ ترین درسی است که از عیسی مسیح و محمد می توان گرفت؛ زیرا این منش و کنش پیامبران بود که حقیقت دین شان را تثبیت کرد و نه فقط گفتارشان. و این نکته آخر تذکری است که البته متوجه پاپ راتزینگر و کلیسای کاتولیک هم هست

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:41 PM
فهم اجتماعی از دین _ مصاحبه به دکتر حسن محدثی [ مرسده آزاده ]


http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/mohadesi%281%29.jpg





فصل نو : فهم اجتماعی از دین چیست ؟







دکترمحدثی : قبل از این که پاسخی بدهم باید به خود سوال بپردازم و معنا و مفهوم آن را روشن کنم. وقتی می پرسیم "فهم اجتماعی" از چیزی معین چه گونه است و یا چیست، قاعدتا منظور ما باید این باشد که مردم عموما چه درکی از آن پدیده دارند. اگر منظورتان این باشد(که من در این مورد دچار تردیدم) در جواب باید سوال را بیش تر باز کنم. یعنی در پاسخ به این که مردم عموما دین را چه معنی می کنند و چه طور می فهمند؟ باید بگویم کدام مردم؟ چون هر قشری از اقشار گوناگون جامعه دین را جور خاصی تعریف می کند. می بینید که پاسخ گفتن به چنین پرسشی اصلا آسان نیست و نیاز به دست کم یک تحقیق میدانی مفصل دارد.



اما احتمال می دهم منظورتان این نباشد بل که شما درواقع می خواهید بپرسید که جامعه شناسی چه طور دین را تحت مطالعه و بررسی قرار می دهد و چه درک و تصویری از آن ارائه می کند؟ اگر مرادتان این باشد پاسخ ام این است که درنگاه جامعه شناسانه، دین پدیده ای اجتماعی و به بیان خاص تر نهادی اجتماعی است. این پدیده ی اجتماعی در درون جامعه قرار می گیرد و یکی از عناصر آن است. بدین ترتیب، دین وارد روابطی با دیگر پدیده های اجتماعی می شود و با آنان داد و ستدی برقرار می کند و بر آن ها تاثیر می گذارد و از آن ها تاثیر می پذیرد. وانگهی، در طی این داد و ستد خود نیز دچار تغییر و تحول می شود. جامعه شناسی دین مجموعه ی این داد و ستدها، تاثیرگذاری ها و تاثیرپذیری ها، و تغییر و تحولاتی را که دین در آن سهیم و دخیل است مورد بررسی علمی و بی طرفانه و عاری از حب و بغض( البته در حد طاقت بشری یعنی طاقت جامعه شناس) قرار می دهد. از این منظر دین نیز پدیده ای اجتماعی است مثل دیگر پدیده های اجتماعی.







فصل نو : آیا دین یک پدیده اجتماعی و شی وار است یا یک واقعیت الهی ؟







دکترمحدثی : چنان که در پاسخ پرسش فوق نیز گفته ام،اگر بخواهم از موضع یک جامعه شناس پاسخ دهم و نه از موضع یک دین دار باید بگویم که چون جامعه شناسی علمی سکولار است بنابر این، دین را هم چون پدیده ای انسانی مدنظر قرار می دهد و نه امری الهی. به عبارت دیگر، جامعه شناسی نمی تواند اساسا به موضوع الهی بودن یا نبودن دین بپردازد چون چنین بحثی فراتر از ظرفیت بحث علمی قرار می گیرد. باز هم به عبارت دیگر، جامعه شناسی صلاحیت ورود به چنین بحثی را ندارد. از این رو، الهی بودن دین در مطالعه ی جامعه شناسانه ی دین دچار تعلیق می شود و جامعه شناس دین این موضوع را در پرانتز قرار می دهد و هیچ گاه به سراغ اش نمی رود. نتیجه این که، جامعه شناس دین به عنوان جامعه شناس الزاما مجبور نیست که منشا الهی داشتن دین را انکار کند و اگر جامعه شناس معینی چنین کند، این موضع مختار خود او است و از ضروریات کار جامعه شناختی وی نیست. در جامعه شناسی به چنین نگرشی "الحاد روش شناختی" گفته می شود. الحاد روش شناختی یعنی این که جامعه شناس اساسا پدیده های اجتماعی را به عنوان امری بشری یعنی امری که محصول کنش و فعالیت خود انسان است، تلقی می کند و می بیند و با همین تلقی و نگاه آن ها را مورد مطالعه قرار می دهد. بدین معنا، اساسا علم( دانش تجربی) ملحد است و این خصلت البته اقتضای علم بودن علم است و نه ناشی از شیطانی بودن اش!



در ضمن مقصود شما را از کلمه ی "شی وار" درنیافتم. فقط این را اضافه می کنم که شی وار بودن اقتضای پدیده ی اجتماعی نیست جز آن که نگاه ما به پدیده های اجتماعی نگاهی پوزیتیویستی باشد.











فصل نو : در بین ایرانیان ( چه داخل ، چه خارج ) شاهد هستیم که عده ای به مسیحیت روی می آورند . در شبکه های ماهواره ای ایرانی هم بسیار تبلیغ می شود .از طرفی در داخل کشور می بینیم که جلوی انتشار کتاب های مقدس را گرفته اند. این پدیده را چگونه می شود بررسی کرد؟







دکتر محدثی : در جامعه شناسی دین ما چنین پدیده ای را تحت عنوان "نوکیشی" (conversion) مورد بحث قرار می دهیم. نوکیشی یا تغییر دین و آیین به این معنا است که کسی که به یک دست گاه فکری و اعتقادی معین معتقد است( و طبیعتا این دست گاه فکری نظرگاه سامان مندی در باب جهان- جهان بینی خاص- ارائه می کند) به نفع دیدگاه دیگری از آن دست بکشد. مثلا کسی که قبلا مارکسیست بوده مسلمان شود، مثل روژه گارودی یا نظیر مسلمانی که حالا مسیحی شده است. چنین پدیده ای به هیچ وجه عجیب و یا نادر نیست و همیشه وجود داشته است. منتها چون در گذشته افراد از آزادی اجتماعی----------- کمتری برخوردار بودند و هم چنین هر اجتماع دینی ترجیح می داد که پیروان و اعضای بیش تری داشته باشد(چون اعضای بیش تر به معنای قدرت اجتماعی و ---------- بیش تر بود) و به همین دلیل سخت گیری بیش تری را اعمال می کرد، نوکیشی به نسبت کمتر رخ می داد. توجه داشته باشیم که دین داری با اموری چون جنسیت، ملیت، قومیت، و نژاد متفاوت است. امروزه البته به برکت فن آوری می توان جنسیت افراد را هم تغییر داد، اما تا اطلاع ثانوی! ملیت، قومیت، و نژاد قابل تغییر نیستند. اما دین داری این گونه نیست. ما اغلب دین داری مان شناسنامه ای است. یعنی این که محل تولد ما(مسقط الراس یعنی آن جا که اولین بار به درون این دنیا سقوط کردیم) است که نوع دین مان را تعیین می کند نه انتخاب ما. اما ما بعدا می توانیم دین مان را بر حسب افکار، علایق و انگیزه ها، و فشارهای اجتماعی و روانی مان تغییر دهیم.



نوکیشی را بدین ترتیب می توان به دو دسته تقسیم کرد: کسانی که دین شان را بر اساس علائق و انگیزه های جدید و فشارهای اجتماعی و روانی خاص تغییر می دهند. این ها معمولا کسانی هستند که تجربه های ویژه ای را از سرگذرانده اند و به نحوی تحت فشار بوده اند و در شرایط روانی تناقض آمیزی قرار داشته اند و با تغییر کیش و آیین تا حد زیادی تخلیه و از این فشارها خلاص می شده اند. مثلا در دنیا افراد زیادی بوده و هستند که به خاطر ازدواج با فرد خاصی دین شان را تغییر داده اند: یک تجربه ی عاشقانه با کسی که دین متفاوتی دارد و شرط ازدواج و وصال، تغییر دین باشد(البته اگر فرد اساسا دین برایش علی السویه باشد این دیگر نوکیشی محسوب نمی شود بل که تغییری صوری و رسمی است؛ چون در این موارد دیگر هیچ اتفاقی در درون فرد رخ نداده است). نمونه ی دیگر این نوع نوکیشی کسانی هستند که در معرض فشارهای اجتماعی گوناگونی قرار گرفته اند و برای رهایی از آن ها می بایست دنیای معین و مشخصی را که در نظر و احساس شان( این دومی یعنی احساس بسی مهم تر است) مسبب آن تجربه های تلخ زورآور بوده است، ترک و طرد نمایند. این نوع نوکیشی بسیار عاطفی است. جان شخص جریحه دار شده است و التیامی می جوید. در این جا فرد با تغییر دین احساس خلاصی، آزادی و رهایی، و یا کسب هویت می کند. مثلا نسل دوم مهاجران بسیار مستعد این نوع نوکیشی هستند، به دلیل عدم پذیرش فرهنگی و اجتماعی جامعه ای که در آن بسر می برند. این نوع نوکیشی در دنیای جدید پرشمارتر است. احتمالا کت استیونس یا یوسف اسلام کنونی یک نمونه ی آن است. این نوع نوکیشی خیلی سریع رخ می دهد و اندیشه و تامل در آن نقش چندانی ندارد. به عبارت دیگر، این نوع نوکیشی علت دارد نه دلیل؛ هر چند که فرد نوکیش مدام تلاش می کند حجت و برهان بیاورد و بدین ترتیب، هم خود را قانع کند و هم من و شما را. این افراد اغلب افراد متعصب و تندی هستند.



دسته ی دوم نوکیشی، نوکیشی کسانی است که اهل فکر و اندیشه اند و می خواهند مکتب و دست گاه اعتقادی مطلوب خود را بیابند. آن ها درگیری فکری دارند و نه مشکل روانی. از این رو، در طی یک جریان تفکر و تامل و جست و جوی طولانی دین و آیین شان را تغییر می دهند. به این دسته از نوکیش ها "جست و جو گر"(seeker) می گویند. این نوع نوکیشی دلیل دارد و نه علت. این افراد به هیچ وجه متعصب نیستند و نوکیشی شان هم بسیار شایسته ی احترام است. مثلا سلمان فارسی یک نوکیش جست و جو گر بوده است.



اما این که شما می گویید عده ای دارند دین خاصی را تبلیغ می کنند و عده ای هم دارند در مورد دین خاصی سخت گیری می کنند و عده ای هم در این میانه دین شان را عوض می کنند، به هیچ وجه امر تازه ای نیست. حتما می دانید در دنیا افراد قابل توجهی هم مسلمان می شوند. حالا اگر عده ای هم در ایران مسیحی شوند، ماجرای ویژه ای رخ نداده است؛ مگر آن که این نوکیشی پرشمار و روزافزون باشد. اگر چنین باشد پدیده ی اجتماعی جالب توجهی است و باید در باب آن تحقیق صورت گیرد و معلوم شود که آیا این پدیده گریزی واکنشی در قبال اسلام حاکم است یا اصلا قضیه چیزی دیگری است. اطلاعات من برای قضاوت در این مورد کافی نیست. ضمنا باید این نکته را نیز بیفزایم که در جهان امروز سخت گیری در مورد ادیان و مکاتب دیگر، آن ها را برای مردم جذاب تر می سازد و تاثیر معکوس دارد.








فصل نو : عده ای معتقدند امور اجتماعی در مسیر رفت و برگشت هستند .جهان غرب مسیر دین زدایی را طی کرده و حالا زمان برگشت است . به نظر شما علت دین گرایی های گسترده در غرب چیست ؟








دکتر محدثی : در این باره دیدگاه های گوناگون و ضد و نقیضی وجود دارد. با این همه در این مورد خاص اتفاق نظر وجود دارد که در غرب، دین دیگر نهادی مسلط نیست و هیچ گاه به جای گاه مسلط خود که در گذشته دارا بوده برنگشته است. آن چه تحت عنوان بازگشت دین در غرب از آن سخن گفته می شود بازگشت مدنی دین و نیز بازگشت فردی آن( روآوری نسل های جدید به دین) است. به علاوه، بازگشت مدنی دین(یعنی ایفای نقش فعال تر دین در جامعه ی مدنی) بیش تر در کشورهای در حال توسعه نظیر کشورهای آمریکای لاتین(که در آن ها الهیات رهایی بخش اهمیت بسیار بسزایی دارد، مثل برزیل و السالوادور) یا آن دسته از کشورهای غربی که هنوز جزو جهان اول تلقی نمی شوند و مشکلات اجتماعی و ---------- گوناگونی دارند (نظیر لهستان) دیده شده است نه در کشورهای غربی پیش رفته.



اما بازگشت فردی دین و روآوری نسل های جدیدتر اعضای جوامع غربی به دین هم لزوما بازگشت به دین سنتی نیست. ملغمه ی بسیار متنوعی از ادیان، مذاهب، فرقه ها، کیش ها، و گرایش های شبه دینی و شبه عرفانی، و معنویت گرایی وجود دارد که پاسخ گوی خلا معناداری زنده گی، هویت گروهی، و زنده گی جماعتی است که قبلا توسط دین و جماعت دینی تامین و پر می شد. هر قدر که فردگرایی شدیدتر شود، زنده گی ماشینی تر شود، و فرد در تنهایی خودش بیش تر گم شود، این خلا افزون تر می شود و عطش روآوری به این گونه پدیده ها بیش تر می شود. اما اولا نمی توان به ساده گی همه ی این ها را دین نامید، ثانیا به نسبت وجود چنین گرایش هایی الحاد نیز وجود دارد. وانگهی، باید توجه داشت که دنیوی شدن (secularization) لزوما به معنای بی دین شدن نیست. یعنی قبلا هم این ادعا مطرح نبود که همه بی دین شده اند. فرق است میان افول اجتماعی دین و بی دین شدن افراد. بحث دنیوی شدن ناظر به اولی است نه دومی.



در مجموع، من فکر می کنم آن چه در جوامع غربی دیده می شود را با دیدگاه پیتر برگر یا پی یر بوردیو بهتر می توان توضیح داد. برگر از مفهوم بازار دینی استفاده می کند. در این بازار تولیدکننده گان متنوعی وجود دارند که هریک کالای دینی ویژه ای را تولید می کنند و مصرف کننده گان دینی ای هم هستند که کالای دینی مورد علاقه شان را ابتیاع می کنند. این با بازگشت دین به صورت سابق خود کاملا متفاوت است. بوردیو نیز از مفهوم میدان دینی سخن می گوید. این میدان عرصه ای است با مواضع مختلف و افراد و گروه های دینی گوناگون که هریک موضعی را اشغال کرده اند و منافع و سرمایه ی معینی دارند. در این میدان تقسیم کار دینی صورت گرفته است و هر گروهی کالای دینی ویژه ای تولید و عرضه می کند. نکته ای که مایل ام اضافه کنم این است که قصه ی دین در جوامعی نظیر جوامع ما با قصه ی دین در جوامع غربی تفاوتی جدی دارد. به همین سبب گاهی الفاظ مشترک(مشترکات لفظی) ما را فریب می دهند و راه زنی می کنند.











فصل نو : اصلا آیا دین برای مردم ضرورت دارد ؟







دکتر محدثی : در این مورد من دیدگاه ویژه ای دارم و در کتاب ام دین و حیات اجتماعی: دیالکتیک تغییرات


در فصل"دین به مثابه یک امکان" مفصل درباره ی آن سخن گفته ام. خلاصه ی نظر من این است که آدمی پاره ای نیازهای وجودی و عاطفی و فکری دارد و به دنبال پاسخ گویی به آن ها است. دین یک پاسخ ممکن است. وقتی که می گوییم چیزی ضروری است یعنی این که نتوان بدون آن زنده گی کرد، مثل اکسیژن. و یا ضروری یعنی این که گریزی از آن نباشد و اقتضای وجود ما باشد بی آن که ما در بدل شدن آن به اقتضا سهیم بوده باشیم، مثل ژن ها. به نظر من دین نه مثل اکسیژن است و نه مثل ژن. ما می دانیم که میلیون ها بی دین و ملحد در این دنیا زنده گی می کنند و به نیازهای مربوطه شان با توسل به امور دیگر پاسخ می دهند. به نظر من دین مثل عشق است. کثیری از آدم ها در این دنیا زیسته اند بی آن که عاشق شده باشند. عشق امر ممکنی است: یک ممکن دوست داشتنی مثل دین! یعنی من معتقدم دین امر ممکن مطلوبی است.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:42 PM
سنخ شناسی ریاضت و عرفان [ آرزو آقایی ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/senkhshenasi.jpg
مفهوم خدای فرا زمینی و خدای خالق در اخلاقیات مذهبی بسیار حائز اهمیت است. این مفهوم به ویژه در تلاش برای رستگاری از طریق ریاضت کشی اهمیت زیادی دارد، اما در عرفان و مراقبه که با فردیت زدایی از خود و حلول قدرت الهی قرابت درونی دارد، اهمیتش آنچنان زیاد نیست. اما این پیوند نزدیک میان مفهوم خدای فرا زمینی و ریاضت کشی فعالانه مطلق نیست،و این نکته ایست که تروئلچ بارها و بدرستی بر آن تاکید کرده است. مفهوم خدای فرا زمینی، جهت ریاضت کشی غربی را تعیین نکرده است. تثلیث مسیحی، همراه با منجی مجسم و قدیسان آن، مفهومی از خدا را به نمایش می گذارد که در مقایسه با خدای یهودیان، بویژه یهودیت متاخر، و نیز در مقایسه با الله مسلمانان کمتر فرا زمینی است.

در یهودیت نوعی عرفان پدید آمد، اما این عرفان در پیدایش ریاضت کشی از نوع غربی آن تقریباً هیچ تاثیری نداشت. اسلام در آغاز پیدایش خود رهبانیت و ریاضت کشی را مذموم می شمرد. صوفیگری از منابعی منشاء می گرفت که با خدای فرا زمینی و خالق تفاوت داشت. این آیین بر عرفان و وجد و نشئه استوار بود و ذاتاً با ریاضت کشی غربی تفاوت بسیار داشت. مفهوم خدای فرا زمینی هرچند اهمیت زیادی داشت اما علی رغم قرابتش با نبوت و ریاضت کشی فعالانه به تنهایی عمل نمی کرد و همیشه در ارتباط با دیگر شرایط بود. ماهیت وعده های مذهبی و طرقی که برای رسیدن به رستگاری ارائه می شد از جمله شرایط تعیین کننده بودند.
اگر بخواهیم مفاهیم "ریاضت کشی" و "عرفان" را در تقابل با هم قرار دهیم: یکی عمل خدا خواسته مومنانی است که اسباب و علل خداوند به شمار می آیند. و دیگری تصرف امر قدسی از طریق تامل و مراقبه. مفهوم اول بر خوار شمردن جهان مبتنی بود و در ریاضت کشی فعالانه مطرح بود، و مفهوم دوم در عرفان مطرح بود.

عرفان حالتی از "تصرف" را مدنظر دارد نه نوعی عمل را، و در نتیجه فرد نه نوعی ابزار بلکه نوعی "ظرف" به شمار می آید. بنابراین روی آوردن به عمل در این جهان، به خطر انداختن حالت مذهبی ای تلقی می شود که مطلقاً غیر عقلانی و آن جهانی است. اما ریاضت کشی فعالانه در چارچوب همین جهان عمل می کند، ریاضت کشی فعالانهء عقلانی می کوشد از طریق تسلط بر جهان و با تلاش در حرفه ای زمینی (ریاضت کشی زمینی) هر آنچه را که مخلوق و شریرانه است رام و دست آموز کند. این نوع ریاضت کشی با عرفان شدیداً در تقابل قرار دارد، زیرا عرفان به فرار از جهان منجر می شود (دنیا گریزی مراقبه ای).
اما اگر ریاضت کشی فعالانه به کاستن از شرارتهای ذاتی انسان و غلبه بر آنها محدود شود، این تقابل تعدیل می شود. زیرا در این صورت، تمرکز بر اعمالی که از هر نظر مورد درخواست خداوند هستند و موجب رستگاری می شوند تا آنجا پیش می رود که فرد را از هر عملی در مراتب این جهان باز میدارد (و نوعی دنیا گریزی ریاضت کشانه بوجود می آید). به این ترتیب ریاضت کشی فعالانه در بعد خارجی خود به دنیا گریزی مراقبه ای نزدیک می شود.

اگر عرفان به این نتیجه منجر نشود که فرد باید از جهان کناره بگیرد، بلکه به این نتیجه برسد که فرد باید، همانطور که در ریاضت کشی این جهانی معمول است، در درون نظامات جهان باقی بماند و در عرصه آن عمل کند، در این صورت تفاوت میان ریاضت کشی و عرفان کاهش می یابد و نوعی عرفان این جهانی بوجود می آید.
در هر دو مورد ممکن است عملاً تفاوت میان آنها از بین برود و تلفیقی از هر دو صورتِ تلاش برای رستگاری حاصل شود. اما این امکان نیز هست که تقابل میان آنها، علی رغم تشابه ظاهری، همچنان باقی بماند.
برای عارف حقیقی این اصل همچنان به قوه خود باقی است: مخلوق باید خاموش بماند تا شاید خدا به سخن درآید. عارف در جهان "هست" و ظاهراً خود را با نظامات آن تطبیق می دهد، اما فقط برای اینکه با مقاومت در مقابل وسوسه جدی گرفتن جهان و با مخالفت با دنیا جویی ایمان خود را تقویت کند. چنان که در مورد لائو_تسه می توانیم ببینیم، نگرش متعارف یک عارف بر نوعی فروتنی خاص و به حداقل رساندن عمل و نوعی وجود ناشناختهء مذهبی مبتنی است. او وجود خودش را با مخالفت با این جهان، با مخالفت با عمل در این جهان، به اثبات می رساند. حال آنکه ریاضت کشیِ این جهانی از طریق عمل به اثبات می رسد. رفتار و سلوک یک عارف در نظر یک ریاضت کشِ این جهانی نوعی لذت از نفسِ همراه با تنبلی است. و رفتار یک ریاضت کشِ این جهانی در نظر یک عارف غرق شدن در کارهایی غیر خدایی همراه با خود حق بینی است. ریاضت کشیِ این جهانی، با آن تعصب خوشایندی که معمولاً به پاک دینان نسبت داده می شود، راه حلهایی را مطرح می کند که معنیِ غاییِ آنها مخفی باقی می ماند. آیین ریاضت کشی این راه حلها را اموری به شمار می آورد که وجودشان در نظام عقلانی و مبتنی بر مشیت الهیِ مخلوقات الزامی است، و از همین رو عمل به آنها را واجب می شمرد. اما در نظر یک عارف چیزی که برای رستگاری اهمیت دارد صرفاً درک معنای غایی و کاملاً غیر عقلانی وجود است که از طریق تجربهء عرفانی حاصل می شود.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:42 PM
جلوه های فساد اداری [ علیرضا میزانیان ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/Tehran-arjantin%281%29.jpg
یکی از مهم ترین عواملی که نظام اداری را تهدید می کند ، فساد اداری است. از فساد اداری تعاریف مختلفی به عمل آمده است و هر یک به نوبه ی خود ، در معرّفی این پدیده ی شوم ، مؤثر هستند. امّا آن چه افراد معمولی – صرف نظر از بحث ها ی کارشناسی – از فساد اداری می فهمند ، چیست؟
هنگامی که وجود فساد اداری را در اداره یا سازمانی تأیید می کنیم ، معمولاً به این معناست که قانون به خوبی ، اجرا نمی شود و یا به صورت گزینشی اجرا می شود. به عبارتی ، اجرای قانون مورد سوء استفاده واقع می شود ، تا افراد ، به اهداف سوء خودشان برسند. این اهداف می تواند مادی و مالی باشد و می تواند شامل راضی کردن غیر معقولانه ی دیگران باشد.
در فرهنگ فساد اداری ، به افراد به عنوان یک مهره و ابزار نگاه می شود و مناسبات انسانی بسیار ضعیف است. معمولاً آن چه به نام مناسبات انسانی در این موارد دیده می شود ، بسیار متظاهرانه و ریاکارانه است و اگر به مسائل ، دقیق نگاه شود ، در می یابیم که این مناسبات نه تنها انسانی نیست ، بلکه بر اساس راز بقا بنا شده است. یعنی قوی برای ماندن ، باید ضعیف را طبق قانون جنگل بکشد. اگر می بینید كه افراد در یک مجموعه با چنین ویژگی هایی ، متحد هستند این اتحاد همان اتحاد مذموم و ناپسند است. آن ها برای بقای خودشان با هم متحد می شوند و مانند برخی از سارقان هنگام تقسیم اموال ، قصد کنار زدن رقیب را دارند. قرآن کریم می فرماید: ﴿وَ تَعاوَنوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوَى وَ لا تَعاوَنوا عَلَى الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقوا اللهَ إِنَّ اللهَ شَديدُ الْعِقابِ﴾ « در کار نیک و تقوا به یکدیگر کمک کنید و در گناه و ستم یکدیگر را یاری نکنید و از خدا بترسید که خداوند بسیار سخت مجازات می کند.»
چاپلوسی و پاچه خواری از اصول اولیه ی راز بقا است. این حرکت از رسوم کار است. راز پیشرفت و پریدن به سکوهای بالاتر در این است که در جذب قلب رئیس ، کوشا باشند.
انتخاب رؤسا و معاونان و کارشناسان غالباً بر اساس لیاقت و شایستگی افراد نیست و به جا ی این که مهارت ها و توانایی های فرد ، ملاک انتخاب باشد ، انگیزه های حزبی ، قومی و نژادی عامل اصلی انتخاب کارشناسان است. فرد پیشنهاد دهنده ی پست ، غالباً برای بقای خودش ، افرادی را بر می گزیند که با او هماهنگ باشند. یعنی مهم این است که با شخص وی هماهنگ باشند و هماهنگی با قوانین و مقررات نه تنها مهم نیست ، بلکه یک مانع بزرگ به شمار می آید. پس کسی که صد در صد تابع قانون باشد ، در چنین سیستم هایی ، جایگاهی ندارد.
کارشناسان و مسؤولان زیردست ، هنگام دیدن موارد نامطلوب غالباً در بیان نظرات خود دچار خود سانسوری می شوند و از بیان اعتقادات و افکارشان بیم دارند. آنان می ترسند با بیان افکارشان ، موقعیت خودشان را از دست بدهند. آنان به دنبال ترقی هستند و نمی خواهند از نردبان ترقی سقوط کنند. اگر خلافی ببينند ، صدایشان درنمی آید و برای خودشان مشکل درست نمی کنند! آن ها فقط مال خودشان نیستند ، آن ها مال زن و بچه شان هستند. آن ها می دانند كه امام حسین (ع) برای امر به معروف و نهی از منکر ، زن و بچه ی خود را به وسط میدان جنگ آورد و خودش و یارانش به شهادت رسیدند. هزار و چهارصد سال است که این درس ها را برایشان تکرار می کنند ، اما دیگر از آن ها گذشته است. چنین افرادی، استعداد یادگیری این درس ها را ندارند. پول و مقام ، آن چنان بر وجود شان پنجه افکنده است که زیر پنجه های آنان متلاشی شده اند و جز لاشه ای متعفن و بدبو چیزی از آن ها باقی نمانده است. چنین کارمندانی ، خدا را بنده نیستند ، بلکه رئیس را بَرده اند. در مدیریّت اسلامی اطاعت کورکورانه مطلوب نیست. امیر مؤمنان علی (ع) به مالک اشتر در این زمینه می فرمایند:
هر آن امری که از مافوق می شنوی با امر خدا بسنج! چنان چه خداوند ترا از آن عمل نهی می کند ، زنهار فرمان خالق را در راه هوس مخلوق قربان مکن!
هرگز نگو که من مأمورم و معذور! هرگز مگو که به من دستور داده اند و باید کورکورانه اطاعت کنم! هرگز طمع مدار که ترا کورکورانه اطاعت کنند! هرگز به پشتیبانی مقام ، سروری خود را بر دیگران تحمیل مکن! اگر چنین گویی و چنان کنی ، آینه ی قلبت زنگ آلود و تاریک می شود و روح دین داری و تقوای تو پست می گردد ؛ از خدای به دور می افتی ، هر چند با بنده نزدیک باشی.))
حق محوری جایگاهی در یک سیستم اداری فاسد ندارد. درست و حق همان است که رئیس می گوید.
اینجا آخر خط است ، هر کس خواست ، قبول می کند و هر کس دوست نداشت ، قبول نمی کند. تظاهر به جانبداری از حق ، گفتن سخنانی مبنی بر حق مداری ، ابزاری مفید برای فریب دیگران است.
قدرت افراد به شخصیت آنان و دانش و مهارت و توانایی ها و مدیریت آن ها بستگی ندارد. قدرت افراد به حامیان آنان بستگی دارد ، هر چند که حمایت شوندگان ، افرادی بی کفایت و ضعیف باشند.
حق پوشی از خصلت های همیشگی این سیستم ها است. به هر وسیله ای که می شود ، باید بر حقیقت سرپوش گذاشته شود ، دروغ پردازی شود و راست و دروغ با هم آمیخته شود. یکی از شگردهای موفق خلافکاران ، آمیختن حق و باطل با یکدیگر است. آن ها نیک می دانند که اگر همه ی حرف هایشان دروغ باشد ، کسی سخنان آن ها را باور نخواهد کرد و به زودی شناسایی خواهند شد. اما اگر راست و دروغ را با هم بیامیزند ، احتمال شناخت شخصیت پلیدشان کمتر می شود. قرآن کریم می فرماید: ﴿ وَ لاتَلْبِسوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَ تَكْتُموا الْحَقَّ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمونَ ﴾ «حق را با باطل میامیزید و حق را پنهان نکنید در حالی که می دانید.»
مظلوم کشی ، خصیصه ی دیگر این گونه سیستم ها است. اگر به کسی ظلم شود و مظلوم از ظالم شکایت کند ، در صورتی که ظالم از حامیانی برخوردار باشد ، شکایت مظلوم غالباً به جایی نخواهد رسید. سیستم سعی می کند که اصلاً شکایتی ثبت نشود. در صورت ثبت شکایت نیز، به آن رسیدگی نمی شود. در صورت پیگیری شاکی ، با شاکی برخورد می کنند و برای دفع شکایات وی ، به تهمت و افترا متوسل می شوند و شاکی را متخلف معرفی می کنند ، تا فکر اصلاح امور و امر به معروف و نهی از منکر به ذهن کسی خطور نکند.
گر چه در یک سیستم فاسد ، ممکن است قتل و جنایتی انجام نشود ، اما کارها ی انجام شده توسط برخی متخلفان ، در حد خود جنایت های بزرگی محسوب می شود. به عنوان مثال ، کسانی که مواد غذایی تاریخ مصرف گذشته و مضر را به دیگران و حتی بچه ها می خورانند و تخلفات بهداشتی مرتکب می شوند و بهداشت و سلامت انسان ها را به خطر می اندازند ، بی تردید در درازمدت برای سلامت آن ها مشکلاتی را به وجود آورده اند. اگر کسی به وجود تخلفات بهداشتی اعتراض کند ، با وی برخورد می کنند تا او را از صحنه خارج کنند و خود او را متخلف معرفی می کنند.
اگر بخواهند کسی را از پستی عزل کنند و تخلفی از وی سراغ نداشته باشند ، از وی بهانه جویی می کنند ، وی را اذیت می کنند و تحت فشارهای روحی قرار می دهند. آن قدر این کار را ادامه می دهند تا شخص به ستوه آمده و برگه ای مبنی بر استعفا بنویسد. بعد با وی آشتی می کنند تا فرد اقدامی علیه آنان انجام ندهد ، اما آن برگه ی استعفا را نزد خودشان نگه می دارند تا در زمان مناسب روی آن اقدام کنند و فرد را سرنگون کنند. در مورد مدیرا ن بسیار خلافکار نیز ، معمولا ---------- جابجایی را در پیش می گیرند و به جای این که به تخلفات وی رسیدگی کنند ، فقط او را جابجا می کنند تا در جای دیگر به بقیه ی تخلفات خود ادامه دهد.
معمولاً حرف های مثبت می زنند ، اما افکار و اعمالشان منفی است. شیوه ی برخورد مسؤولان با شاکیان متفاوت است. یا با آرامش حرف می زنند و عوام فریبی می کنند و با زبان ، فرد را تأیید می کنند ، اما مکاتباتشان علیه اوست و یا این که با عربده کشی و نعره زدن بر سر مظلوم ، همراه است. مظلومی که قبلاً به وی ظلم شده است ، مورد ظلم مضاعف قرار می گیرد. در حالی که نعره زدن از حقوق مظلوم است ، آنجا که قرآن می گوید: ﴿لا يُحِبُّ اللهُ الْجَهْرَ بِالسّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلّا مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللهُ سَميعًا عَليمًا﴾ «خداوند گفتار زشت را با صدای بلند دوست ندارد مگر از کسی که به او ظلم شده است و خداوند شنوا و داناست.»
عدم نظارت صحیح ویژگی دیگر این سیستم است. معمولاً به بازرسی سفارش می شود که زیاد سر به سر مدیران زیر دست نگذارند. بازرسی به جای این که مأمن و پناهگاهی برای مظلومان و ستمدیدگان باشد ، غالباً دژ و قلعه ی مستحکمی برای دفاع از ظالمان است. بازرسی به جای تحقیق در مورد شکایات ارائه شده ، غالباً پشت درهای بسته و بدون خروج از اتاق کار ، نتیجه گیری می کند. آن ها برای حفظ پستشان باید چیزی را بنویسند که سیستم از آن ها می خواهد. بنا بر این نیازی به خروج از محل کار و تحقیق و گفتگو با شاهدان ندارند، زیرا همین مسأله ، ممکن است بر حق بودن شاکی را اثبات کند. آن ها با شاهدان هم برخورد می کنند . گویا همه باید از آن ها بترسند. چنان چه در حدیث آمده است که «شَرُّ النّاسِ مَنْ خافَ النّاسُ مَخافَةَ شَرِّهِ.» (بدترین مردم کسانی هستند که مردم از شر و بدی آن ها می ترسند.)
پاسخگویی بازرسی در چنین سیستم هایی با عبارات کلیشه ای و کلی گویی همراه است. گاهی نیز دچار تناقض گویی می شوند. پاسخ ندادن به شاکی یک اصل است. گاهی بهانه ی آن ها برای پاسخ ندادن به شاکی ، نداشتن آدرس شاکی است. در حالى كه در هزاره ی سوم و در عصر ارتباطات ، پيدا كردن مستخدم دولت ، كاری بسيار ساده است و اين بهانه تراشی ها در دهکده ی جهانی بسیار مضحک و خنده دار است. با دیدن این حرکات از بازرسی به یاد آن ضرب المثل معروف می افتیم که:«هرچه بگندد نمکش می زنند ، وای به روزی که بگندد نمک»
باج دادن و باج گرفتن نیز از اصول کار در چنین سیستم هایی است. همیشه قرار نیست پول یا وجهی رد و بدل شود. انجام یک کار غیر قانونی برای یک شخص ، توقعی را برای انجام دهنده ی کار به وجود می آورد تا دفعه ی بعد ، طرف مقابل به نوعی زحمت او را با انجام یک درخواست غیر قانونی جبران کند. به کسانی که قابل باج دادن هستند و اهل باج گرفتن هستند باج و امتیاز می دهند و کسانی که اهل باج گرفتن نباشند ، از امتیازات قانونی آن ها می کاهند.
برخی بر این اعتقادند که مشکل اصلی ، نقص قوانین و مقررات است و تدوین قوانین، راه حل فساد اداری است. اما واقعیت این است که گرچه در برخی موارد ، نقص در قوانین وجود دارد ، اما با همین قوانین موجود هم می توان نظام اداری سالمی داشت ، البته اگر بخواهیم. به امید آن روز!

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:43 PM
محبوب ترين ومقبول ترين الگوي ر فتاري [ حياتعلي سبحاني جو ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/raftar.jpg
مقاله پژوهشي مربوط به طرح تحقيقاتي:بررسي ومقايسه ي ديگري مهم(محبوب ترين ومقبول ترين الگوي فتاري) وعوامل مؤثر بر انتخاب ديگري مهم، دانشجويان دختر وپسردانشگاه آزاد اسلامي واحد بهبهان

«چكيده»
بررسي ومقايسه ي ديگري مهم(محبوب ترين ومقبول ترين الگوي فتاري)وعوامل مؤثر بر انتخاب ديگري مهم، دانشجويان دختر وپسر دانشگاه آزاد اسلامي واحد بهبهان.
حياتعلي سبحاني جو
دبير جامعه شناسی وعضوهيئت علمي دانشگاه آزاد اسلامي واحد بهبهان
دراين تحقيق ديگري مهم دانشجويان(محبوب ترين ومقبول ترين الگوي رفتاري)وعوامل مؤثر بر آن بر اساس ديدگاه جامعه شناسي «كنش متقابل نمادين » ودر قالب 7فرضيه مورد بررسي فرار گرفت.ديگري مهم دانشجويان در 8 مقوله:مذهبي ، علمي ، سياسي، هنري، ورزشي، ملي، والدين و معلمين دسته بندي شد. وبر اساس نظر دانشجويان وبه وسيله يك مقياس درجه بندي پنج درجه اي ازنوع ليكرت سنجيده شد. جامعه آماري مورد مطالعه شامل كليه5971 نفردانشجوي دختر و پسر دانشگاه آزاد اسلامي واحد بهبهان بود.از اين تعداد 600نفر(268 دخترو332پسر) به عنوان نمونه انتخاب شدند. وپرسشنامه تحقيق بين آنها توزيع شد،كه پس از جمع آوري به كمك بسته آماري SPSSو روشهاي آماري ،درصد وفراواني ،ميانگين،آزمون t وضريب همبستگي پيرسون وتحليل واريانس چندطرفه مورد بررسي قرار گرفت. يافته هاي به دست آمده از بررسي هاي آماري نشان دادكه:1- ميان دانشجويان دختر وپسر از نظر گرايش به شخصيتهاي مذهبي، هنري، معلمين و والدين تفاوت معني داري وجود دارد2- دانشجويان ساكن شهر وروستا از نظر الگو پذيري از شخصيتهاي مذهبي، سياسي، علمي ،هنري، ملي ومعلمين تفاوت معني داري دارند3- مهمترين ملاك انتخاب الگوهاي رفتاري دانشجويان تفاهم فكري با الگو است4- مهمترين عامل مؤثر بر انتخاب ديگري مهم دانشجويان دختر وپسر والدين وبعد از آن دوستان در رتبه دوم قرار دارند.5 - پسران بيشتر از دختران تحت تأثير معلمين، اينترنت وماهواره هستند. ودختران بيشتر از پسران ازكتاب الگوپذيري دارند.6- ميان دانشجويان رشته هاي انساني ، فني ، مهندسي وپزشكي از نظر انتخاب شخصيتهاي مذهبي وسياسي به عنوان ديگري مهم تفاوت معني داري وجود دارد.7- دانشجويان متعلق به خرده فرهنگهاي مختلف از نظر الگو پذيري از شخصيتهاي مذهبي، علمي، فرهنگي،تفاوت معني داري دارند8- ميان دانشجويان ورودي سالهاي اول تا چهارم از نظر انتخاب ديگري مهم تنها ،در انتخاب شخصيتهاي مذهبي تفاوت معني داري وجود دارد. 9- ميان ميزان تحصيلات و والدين و انتخاب شخصيتهاي مذهبي وسياسي ومعلمين ،رابطه ي همبستگي منفي معني داري وجود دارد10- ميان درآمد خانواده و انتخاب شخصيتهاي سياسي، مذهبي رابطه ي همبستگي منفي معني داري وجود دارد .
زمينه تحقيق:
هربرت بلومر [1] در سال1937با روشنگري هاي ويژه خويش از از نظام انديشه اي هربرت ميد [2]عنوان كنش متقابل نمادين [3] رابراي اولين بار به كار برد وبدين شكل، دبستان ويژة جامعه شناسي خويش را بنيان نهاد. كنش متقابل نمادين در حقيقت آميزه اي از مباني جامعه شناسي وروانشناسي اجتماعي است.واساس اين نظريه را عمدتاً مي توان در نظام« ميد» يافت. ميد مفهوم خود آينه اي [4]،هورتن كولي [5] را بر گرفته ونظريه تكوين شخصيت فرد را توضيح مي دهد. از نظر كولي هويت انسان يا خود از راه كنش متقابل اجتماعي شروع به رشد نموده وازهمان طريق كامل مي گردد0 (تنهايي،1372).
فراگرد آگاهي به ماهيت خود از طريق انعكاس رفتارهاي ديگران را خود آينه اي، گويند.خود [6]،كه همان هستي انسان است. از نظر كولي(1922) با سه مرحله تكوين مي يابد: 1- تصور شخص از جلوه هاي كه او نزد ديگران دارد.2-تصور شخص از قضاوتي كه ديگران در باره جلوه او دارند.3-احساس عاطفي (مثلاً احساس نخوت يا حقارت) كه شخص نسبت به آن جلوه دارد. (علي علاقه بند ،1380، ،ص102)«ميد» فراتر از « كولي» در پي بيان مكانيزم تشكيل خود ووجوه داخلي آن بر آمد. مطابق نظر ميد انسان داراي خود است واين خود، او را موجودي مي سازد كه از ديگر موجودات جهان هستي ممتازمي كند.ولي اين خود چيزي نيست كه در آغاز تولد همراه انسان باشد. بلكه خوددر پويش تجربه وفعاليت اجتماعي به وجود مي آيد. بدين معني كه خود نتيجه تجربه اجتماعي هر فرد وبا توجه به شرايط اجتماعي، اقتصادي هر جامعه به وجود آمده ورشد مي كند. خود يا هستي انسان پويا وتكامل يابنده ونشانگر ذهن خلاق آدمي در عرصه تجربه اجتماعي است(تنهايي،1372 ،ص227).
در تحليل ميد (1934) درزمينه رشد وتشكيل خود آمده است:كودك در لحظه تولد فاقدخود ياشخصيت است وبر اثر كنش هاي اجتماعي يا قرار گرفتن در فراگرد فعاليتها وتجربه هاي اجتماعي بدان دست مي يابد.هرفرداز آن جهت داراي شخصيت است كه به گروه يا جامعه اي تعلق دارد، از ويژگيهاي آن تأثير مي پذيرد ودر رفتار وسلوك خود منعكس كننده مسئوليت ها ووظايفي است كه به تبعيت او از نهادهاي جامعه دلالت دارند0در ارتباطات خود، از زبان به عنوان يك رسانه بهره مي گيرد وبا پذيرفتن نقشهاي مختلفي كه ديگران نيز بر عهده دارند به نگرشها وادراكات ساير اعضاي جامعه يا گروه اجتماعي خويش دست مي يابد. ميد، شكوفايي خود، را در سه مرحله متوالي توضيح مي دهد، مرحله اول تقليد نقش ديگري است كه در اين مرحله كودك به تقليد اعمال ورفتارهاي اطرافيان مي پردازد او ضمن تقليد ديگران به ويژه اشخاص خاص( [7]ديگران مهم): يعني كساني كه تأييد وحمايت آنها را طالبيم وراهنمايي آنها را مي پذيريم، آنها تأثير ونفوذ قابل ملاحظه اي بر نگرشهاي ما دارند، مانند والدين، معلمان محبوب ،همبازي خاص و…) براي او اهميت دارند . مرحله دوم دروني كردن نقش ديگري است. در واقع در اين مرحله كودك ياد مي گيرد كه از خود بيرون آمده واز ديد شخص ديگر به خود نگاه كند در اين مرحله، مرجع هاي كودك غالباً اشخاص خاص ديگر(ديگري مهم) مي باشند.مرحله سوم تعميم ديگري در اين مرحله با گسترش چشم انداز تجربه ها، كودك در موقعيت هايي قرار مي گيردكه انتظارات افراد متعددي رادر يك زمان پاسخ مي دهد 0ميد به اين موقعيت گروهي« ديگري عام» [8] مي گويد .ديگري عام، به تأثركلي فرد از نگرشها، انتظارات وقضاوت هاي كه گروه اجتماعي يا جامعه نسبت به او دارد اشاره مي كند. از اين رو او به خويشتن چنان مي نگرد كه گويي شخص ديگري است .اين مفهوم در معناي وسيعش به انگاره هاي فرهنگي كل جامعه اشاره كرده ورسوم قومي هنجارهاي اخلاقي و ارزشهاي فرهنگي را شامل مي شود. (علاقه بند، 1380،ص107 -104).
از نظر« بلومر »انسان خود خويشتن را در كنش متقابلي كه در جامعه و در روند ساختي اجتماعي با ديگر افراد دارد تكوين مي بخشد ودر اين گذار با درك معاني وسپس با اشاره به خويشتن خويش، خود وموقعيت ساختي اجتماعي خويش را دوباره تعريف و تفسير نموده ودرست بر همين اساس به كنش اجتماعي مي پردازد0 به ديگرسخن شخص با روبه رو شدن با هر موقعيت خاصي زير تأثير تمام شرايط ساخت اجتماعي ، اقتصادي قرار مي گيرد0 اين معني دقيق كلمه موقعيت است. ولي مسئله در اينجا تمام نمي شود بلكه فرد در اين هنگام موقعيت را براي خود تعريف نموده وخود را در برابر آن قرار مي دهد0بنابر اين بلومر وميد، ساخت اجتماعي وعوامل اجتماعي ، اقتصادي را نه تنها به خوبي بازمي شناسند، بلكه تأثير عوامل وشرايط اجتماعي در رشد وتكوين خود از يك سوو تأثير بخش من اجتماعي از ديگر سو ،بر شرايط اجتماعي وتوجه به موقعيت وكنش پيوسته را در مورد انسان مورد تأكيد قرار مي دهند0(تنهايي،1372 ،ص237) يكي از ويژگي ها و مختصات انسان كه از بدو تولد با اووجود دارد. اصل الگوپذيري است. مطابق با اين اصل ، بشر از همان كودكي، از زماني كه مراحل اوليه فهم و درك را بروز مي دهد و اطراف خود را مي بيند، به يادگيري مي پردازد والگو برداري مي نمايد.الگوها بر دو قسم هستند: الگو ي نظري والگوي عملي . از ويژگي هاي بشر است كه معمولاً همان طور كه فكر مي كند،رفتارمي نمايد و يا به عبارتي، تفكر و انديشه او مقدمه عمل و رفتار اوست. لذا بايد براي رفتار مناسب و ارزشي داراي تفكر و انديشه و نظام فكري مناسب باشد. با توجه به تعداد انديشه ها و تفكرات و مراتبي كه نفس انسان دارا مي باشد و بر عقل و تفكر تأثير مي گذارد، بايد به ارائه الگوي مناسب و منطقي به سامان دهي تفكرپرداخت. لذا مقدمه الگوي علمي ، نياز به الگوي نظري است كه شامل انديشه و تفكر و حالات نفس مي باشد.خداوند تبارك و تعالي مي فرمايد:: ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغير و اما بانفسهم ، «خداوند وضع هيچ قوم(جامعه اي) را تغيير نمي دهد مگر آن كه نفس خود را تغيير دهد ».لذا تغيير در رفتار و گفتارو حالات يك فرد و جامعه اي مبني بر تغيير نفس و گرايش آن و انديشه و تفكر است. اگر فرد يا جامعه اي داراي الگوي نظري و انديشه سالم باشدقطعاً رفتار ووضع مناسبي خواهد يافت و بالعكس. از آنجا كه سعادت و فلاح براي بشر و جوامع بشري با انديشه و تفكر و ديدگاه نظري حاصل نمي شود و اين الگوي نظري به الگوي علمي هم نياز مي باشد. اصولاً نظر و عمل همراه يكديگر امكان سعادت فردي و جمعي را پديد مي آورند.
باز نگري تحقيقات پيشين
از آنجا كه الگو نشان دهنده يك طرح عالي براي يك شاخص است . بدين معني كه با مقايسه مقدار شاخصي مورد نظر با مقدار يك الگو ي خاص ، مشخص مي شود كه آن شاخص تا چه اندازه به حد تعريف شده نزديك است. با قبول هدف تعريف شده در بالا به اين نتيجه مي توان رسيد كه بسياري از جوا نان وقت، انرژي و خود را در مسيري نادرست به مصرف مي رسانند و الگو هاي نامناسب را با روش نادرست و در زماني نامناسب الگوگزيني مي نمايد .در زمينه الگوگزيني وچگونگي انتخاب الگو توسط افراد تحقيقاتي ا نجام گرفته كه به بعضي نتايج اشاره مي شود :
بندورا(1977) عامل تقارن يا شباهت فيزيكي ، رفتاري، اجتماعي را يكي از فاكتورهاي مهم و مؤثر در الگوگزيني و سرمشق گيري مي داند. به عقيده او ، از ميان الگوهاي متعددي كه وجود دارند بيشترين تأثير و نفوذ را دارند كه شباهت و تجانس با مشاهده گر الگويي دارد. بندورا اين نزديكي و شباهت را از ابعادي نظير سن، جنس، موقعيت اقتصادي و اجتماعي ، هوش مطرح نموده است. بديهي است به اين ترتيب انتظار مي رود كه نوجوانان، دوستان و همسالان خود را به عنوان يكي از الگوهاي رفتاري محبوب خود كنند.
وينهرت وتريبر (1982) نشان دادند كه پيشرفت تحصيلي ، رشد اجتماعي وشناختي نوجوانان درسطح بالا با همانند سازي با ارزشهاي والدين درارتباط است. بعلاوه آنها نشان دادند اين فرايند (همانند سازي با والدين ) هنگامي بيشتر روي مي دهد كه بين والدين ونوجوانان رابطه عاطفي گرم وصميمي برقرار باشد.
در تحقيقي كه لطيفيان (1373) پيرامون بررسي برخي از مشكلات نوجوانان به عمل آورد مشاهده نمود كه در صد زيادي از اوقات فراغت نوجوانان صرف تماشاي تلويزيون و سينما مي شود. اين مسأله مي تواند نشانگر اين باشدكه بازيگران سينما، هنرمندان، شعرا، نويسندگان،به نحوي مورد مشاهده و توجه نوجوانان قرارمي گيرند .رولينز توماس [9](1979) در تحقيقي كه به عمل آوردند به اين نتيجه دست يافتند كه :اولين ونزديكترين الگوي رفتاري كودك ، والدين هستند وكودك سعي مي كند تا از رفتارها وحركات ديگران به ويژه والدين خود تقليد نمايد ورفتار موردتقليد او اگر تقويت گردد به صورت پايدار خواهد شد. كودك براي انجام بسياري ازاعمال وحركات ، نيازمند الگو مي باشد كه آن هم گاهي والدين وگاهي همسالان وگاهي مربيان و... هستند.(جوكار،1365).
در تحقيقي كه توسط شهلاپور و نوري( 1379) انجام شد مشاهده گرديد كه اغلب نوجوانان مورد مطالعه چنين اذعان مي نمودند علاقه مند هستند شخصيتي مانند شخصيت هنرپيشه هاي فيلم داشته باشند.
بررسي عوامل اجتماعي- فرهنگي مؤ ثر بر گرايش نوجوانان به الگوهاي فرهنگي غرب ،عنوان تحقيقي ا ست كه ابوالفضل اشرا في (1377) در تهران ا نجام داده است .در بيان نتايج اين تحقيق آمده است كه: احساس بي هويتي اجتماعي و گرايش نو جوانان به الگوهاي غربي در هر دو گروه متظا هر وغير متظاهر وجود دارد،اما ميزان احسا س بي هو يتي اجتماعي و ميزان هويت يا بي در قالب گرا يش به الگوهاي غربي در بين نوجوانان متظا هر به الگوي غربي بيش از نو جوانان غير متظا هر است.
سكينه طا لبي( 1378) دربررسي تحول هويت ملي دانش آموزان دختر دوره هاي راهنمايي تحصيلي تهران نتيجه گرفتندكه: مسير تكو ين حس تعلق به هويت ملي،نشا نگر كا هش احساس تعلق به هويت ملي از ابتدايي به را هنما يي ورا هنما يي به متو سطه است.
الگو گزيني جوانان و عوامل موثر بر آن كه توسط جمشيد هاشميان(1377) انجا م گر فته نشان داد كه، الگو گز يني جوانان تحت تأثير گرايش هاي سيا سي و مذ هبي ، وسايل ارتباطي جمعي ، همسا لان ،ديگران مهم ، سيستم كنترل اجتماعي ، جنس ، سن ، تحصيلات ، پا يگاه اقتصادي وا جتماعي ، منطقه مسكوني و روابط خا نوادگي قرار دارد. نتا يج حا صل از بررسي هويت ملي و مذ هبي جوا نان مشهد به وسيله محمد باقر آخوندي (1370 )نشان داد:: 1- پا يبندي نظري جوانان به مذهب و مليت بيش از پايبندي عملي آنان است . 2- شركت جوانان همراه با خا نواده هاي خود در مراسمات ملي ومذهبي و گفتگوي مستمر پيرامون مذهب و مليت در خا نواده در پاي بندي به هويت ملي و مذ هبي تأ ثير مستقيم دارد 3- وضعيت اقتصادي تما شاي فيلم و سريا ل هاي خارجي و استفاده از فيلم هاي و يدئو يي تأثير معكوس دارد.
نتيجه تحقيق بررسي سلسله مراتب ارزشها نزد جوانان قوچان( عبدالحميد سعات1375). نشان دادكه: نهادهاي فرهنگي ، رسانه ها، گروه هاي مرجع ، و جنسيت به صورت مستقيم و امورجهت دارتر مدرسه اي ، سن وپايگاه اقتصادي – اجتماعي بصو رت غير مستقيم در پذيرش سلسله مراتب ارزشها تأثير دارند.
رابطه قشر بندي اجتماعي و گرايشات و رفتارهاي ديني درشهر تهران به وسيله مهري محمودي ، 1378 مورد بررسي قرار گرفت .از مقادير به دست آمده اين طور استنتاج شدكه :بين متغير محله ومتغير هاي باور ديني ورفتار ديني رابطه معكوس وجود دارد .به عبارتي اقشار بالاي جامعه كه داراي سواد بيشتري مي باشند ازنظر نوع وميزان باور ديني گرايش ديني وحس ديني درسطوح پايين تري نسبت به اقشار پا بين جامعه مي باشند (سايت اينترنتي مدارك علمي ايران،سال1384)
نتايج ،سنجش ميزان اعتقاد به هويت ملي در بين دانش آموزان سال سوم دبيرستا نهاي استان تهران نشان داد كه :1- ميزان گرايش دانش آموزان به هويت ملي خويش در حد مطلوب ومورد انتظار نيست2- درك دانش آموزان از هويت ملي در حيطه عاطفي بيشتر از حيطه رفتاري وشناختي است. به اين معنا كه بنيادهاي اجتماعي به ويژه آموزش وپرورش نتوانستند ، شناخت لازم را در اختيار دانش آموزان قرار دهند ودر نتيجه هويت ملي بيشتر جنبه احسا سي دارد.3- بين جايگاه اقتصادي و اجتماعي خانواده ها با گرايش ملي همبستگي دارد. اين همبستگي حاكي از آن است كه گرايش به هويت ملي در طبقات متوسط جامعه بيشتر از ميزان آن در طبقات مرفه وبالاي جامعه است. 4- اشخاصي كه به نوعي ارتباط ذهني وعاطفي با جهان خارج( غرب) دارند از نظر گرايش به هويت ملي نسبت به غير مرتبطين به طور قابل ملاحظه اي ضعيف تر هستند.(رباني ،هويت ملي،1379ص181-179)
بررسي جامعه شناختي ميزان تأثير پايگاه اقتصادي - اجتماعي دانشجويان بر نگرشهاي ديني آنها،تحقيق ديگري است كه توسط امرالله كشاورز در دانشگاه شيراز انجام گرفت.اطلاعات اين تحقيق ، نشان مي دهد كه متغير هاي جامعه پذيري مذهبي و ميزان استفاده مذهبي از وسايل ارتباطي بر نگرش ديني تأثير مثبت داشته اند . در حالي كه ميزان هزينه خانواده ، ميزان ماديگرايي ، ميزان در آمد خانواده و ميزان هزينه شخصي رابطه منفي با نگرش ديني داشته اند. همچنين نگرش ديني دانشجويان علوم انساني از فني و مهندسي و دانشجويان فوق ديپلم از ليسانس و فوق ليسانس قوي تر بوده است .
علي شريفي(1381) دربررسي جامعه شناختي عوامل اجتماعي –اقتصادي مؤثر بر ميزان پايبندي دانش آموزان مقطع متوسطه به ارزشهاي ديني، كه عوامل مؤثر شامل جهار عامل جمعيتي و شخصي ، پايگاه اقتصادي -اجتماعي ، جامعه پذيري مذهبي و ميزان استفاده از وسايل ارتباطي است.نتيجه گرفت كه : روابط بين متغير هاي جمعيتي، رشته تحصيلي، محل تولد ، تعداد افراد خانواده (عوامل جمعيتي و شخصي)، قوميت، شغل والدين، درآمد مادر و نوع مسكن ( برخي از شاخصهاي پايگاه اقتصادي –اجتماعي) با پايبندي به ارزشهاي ديني، معنادار نيست .امامتغير هاي جامعه پذيري مذهبي ، ميزان استفاده از وسايل ارتباطي و شاخصهاي ديگرپايگاه اقتصادي اجتماعي تأثير بيشتري برارزشهاي ديني دارند.(سايت اينترنتي مدارك علمي ايران،سال1384)
طرح مسئله
دانشگاه به عنوان يكي از متوليان فرهنگ كه مسئوليت تربيت بخش عظيمي از آينده سا زان جامعه را به عهده دارد ، براي مديريت وبرنامه ريزي مطلوب ، جهت تربيت نيروهاي جوان جامعه، نياز مند شناخت نگرشها وگرايشهاي رفتاري دانشجويان است .زيرا يكي ازگروههاي اجتماعي كه نقش بسيارحساسي درسرنوشت آينده هر اجتماع دارند ،دانشجويان هستند، به خصوص دانشجوياني كه پا به عرصه ي جواني مي گذارند . ازآ نجايي كه دراين شرايط سني دورة تكوين هويت جوانان است. همچنين هرفرهنگ وجامعه اي خواستارشكل گيري هويت متناسب با فرهنگ جامعةخودمي باشد.آگاهي ازگرايش نوجوانان وجوانان به الگوها ي خاص وشناخت الگوهايي كه از نظر دانشجويان مهم هستند،براي برنامه ريزي امورفرهنگي و اجتماعي به ويژه دانشگاه بسيار مهم و اساسي است. چرا كه باآگاهي ازجهت گيريهاي هويتي وعوامل مؤثربرآن وباتحليل علل ، كنترل عوامل وايجاد راهبردهاي صحيح مي توان ازبيگانگي فرهنگي دانشجويان جلوگيري كرد وآنهارادرمسيرهويت فرهنگي ايران اسلامي هدايت نمود. لذاباتوجه به مقدمات ذكر شده واز آنجا كه بسياري از مسائل ومشكلات جوانان ونوجوانان ريشه در ارزشها وباورداشتهاي آنها دارد. مسئله مورد پژوهش در اين تحقيق « بررسي ومقايسه ي ديگري مهم (محبوب ترين ، مقبول ترين ومجذوب ترين ا لگوي رفتاري ) وعوامل مؤثر بر انتخاب ديگري مهم دانشجويان دختر وپسر دانشگاه آزاداسلامي واحد بهبهان مي باشد».
اهداف تحقيق
هدف از انجام اين تحقيق روشن نمودن ،جذاب‌ترين (مقبول‌ترين و محبوب‌ترين) الگوهاي رفتاري در ميان دانشجويان، همچنين بررسي ميزان گرايش جوانان به الگوهاي خودي و نيز مقايسه اين مساله در ميان دو گروه مورد مطالعه يعني دختران و پسران دانشجو بود. همچنين محور مطالعه مذكور، يافتن ارتباطي ميان پذيرش الگو و جنسيت ،رشته تحصيلي ،سال ورودي ، قوميت،درآمدوتحصيلات والدين ومحل سكونت دانشجويان است .
فرضيات تحقيق
بر اساس نظريات فوق الذكر وتحقيفات پيشين وبر مبناي اهداف تحقيق فرضيات ذيل تدوين ومورد بررسي قرارگرفتند:
1- ديگري مهم دانشجويان دختر و پسر دانشگاه تفاوت معني داري با هم دارد.2- ديگري مهم دانشجويان از نظر رشته تحصيلي تفاوت معني داري با هم دارد.3- ديگري مهم دانشجويان از نظر سال ورودي تفاوت معني داري با هم دارد.4- بين ميزان تحصيلات والدين و انتخاب ديگري مهم رابطه معني داري وجود دارد.5-بين ميزان درآمد خانواده و انتخاب ديگري مهم دانشجويان رابطه معني داري وجود دارد 6- ديگري مهم دانشجويان ساكن شهر وساكن روستا تفاوت معني داري با هم دارد.7- ديگري مهم دانشجويان از نظرخرده فرهنگ هايي كه متعلق به آنها هستند تفاوت معني داري با هم دارد.
متغير هاي مورد پژوهش:
متغيرهاي مستقل:جنسيت،خرده فرهنگها (قوميتها)-محل سكونت-- رشته تحصيلي- تحصيلات والدين- ميزان درآمد خانواده- سال ورودي متغير وابسته: انتخاب ديگري مهم (مهمترين الگو)
جامعه آماري
جامعه آماري مورد مطالعه در اين تحقيق شامل كليه دانشجويان دختر و پسر دانشگاه آزاد اسلامي واحد بهبهان كه در نيمسال دوم 84/1383مشغول به تحصيل بوده اند كه تعداد كل آنها 5971نفربودند.
نمونه و روش نمونه گيري
در اين تحقيق براي بررسي ديگري مهم دانشجويان تعداد 600نفر از دانشجويان ،كه بيش از 10درصدكل جامعه را شامل مي شوند به شرح زير انتخاب شدند:ابتدا آمار كل دانشجويان مشغول به تحصيل در نيمسال دوم 84/1383در دانشگاه از واحد آموزش دانشگاه دريافت گرديد. سپس آمار كلي دانشجويان بر اساس رشته هاي تحصيلي استخراج گرديد. و به تناسب تعداد و درصد هركدام از رشته هاي تحصيلي، سهم نمونه از ميان دانشجويان هر رشته مشخص شدند و با مراجعه به مديران گروه و مدير كلاسهاي دانشگاه ،كلاس هاي درس هر كدام از رشته ها مشخص شدند و به صورت تصادفي ،از هركدام ازكلاسها تعدادي از دانشجويان دختر و پسر براي پاسخ گويي به پرسشنامه انتخاب و مورد تحقيق قرار گرفتند.
ابزار تحقيق
در اين تحقيق براي بررسي و مقايسه ديگري مهم دانشجويان دختر و پسر دانشگاه از مقياس كه بر اساس روش ليكرت درپنج درجه (كاملاٌ مخالف- مخالف- بي نظر- موافق- كاملاًموافق) با ارزش هر درجه به ترتيب 1و2و3و4و5ساخته شده بود استفاده گرديد. اين مقياس بر اساس تحليل محتوا انتخاب گرديد. بدين ترتيب كه عباراتي كه ضريب همبستگي بالايي داشتندانتخاب گرديدند.عبارات اين ابزار اندازه گيري كه ديگري مهم دانشجويان را مي سنجيد، در 8مقوله (مذهبي-علمي-سياسي-هنري-ورزشي-ملي-معلمين- والدين) دسته بندي شدند .همچنين در تحقيق حاضر بعد از اجراي پرسشنامه ضريب پايايي با استفاده از ضريب آلفاي كرانباخ براي كل آزمون و مقوله هاي 8 گانه سنجيده شد كه نتايج حاصله به شرح زير در جدول شماره 1 آمده است.
جدول شماره 1 ضريب آلفاي كرانباخ كل آزمون و مقوله ها ي هشتگانه

مقولات ضريب مقولات ضريب
مذهبي 428. ورزشي 199.
علمي 238. ملي 542.
سياسي 627. معلمين 45.
هنري 408. والدين 759.
كل مقياس 633/.

روش اجرا
براي جمع آوري اطلاعات ابتدا مجوز لازم جهت اجراي مقياس از معاونت پژوهشي و حراست دانشگاه آزاد اسلامي واحد بهبهان دريافت شد. سپس محقق و همكاران پژوهشي با هماهنگي اساتيد و بر اساس رشته تحصيلي دانشجويان به كلاس هاي درسي مراجعه و پرسشنامه تحقيقاتي را بين دانشجوياني كه به صورت تصادفي انتخاب شده اند توزيع كردند. و ضمن ارائه توضيحات لازم و رفع ابهامات، مقياس تكميل شده جمع آوري گرديد.
روش هاي آماري
اطلاعات حاصل از نمونه 600نفري دانشجويان كدگذاري و به منظور انجام محاسبات آماري به كامپيوتر داده شده و با استفاده از نرم افزار spss محاسبات مورد نظر انجام گرفت. براي بررسي اينكه ،كدام يك از شخصيت هاي 8گانه بيشتر مورد علاقه دانشجويان مورد تحقيق است .از درصد و فراواني استفاده شده است. براي بررسي فرضيه 1از آزمون تي(t) وبراي بررسي فرضيهاي2و 3و 7 ازتحليل واريانس چند طرفه ( ANOVA) و براي آزمون فرضيه هاي 4و5و6از ضريب همبستگي پيرسون(r) استفاده شده است.
نتايج تحقيق
داده هاي حاصل از اجراي آزمون تي ، نشان داد كه : ميان پسران ودختران از نظرانتخاب شخصيتهاي، علمي،سياسي، ورزشي وملي به عنوان ديگري مهم (الگوي رفتاري) تفاوت معني داري وجود دارد. زيرا t به دست آمده ( علمي(94/1)،سياسي(2/2)،ورزشي84/3)،ملي(64/3) )بيشتر از t جدول (96/1) درسطح05/. ، است.به اين معني كه:دختران، بيشتر ازپسران به شخصيتهاي علمي ،تمايل دارند وپسران، بيشتر ازدختران به شخصيتهاي سياسي ورزشي وملي تمايل نشان داده اند. اما از نظر ازنظر گرايش به شخصيتهاي مذهبي وهنري ،معلمين و والدين، تفاوت معني دار نيست، زيرا درهرچهار مقوله،t (مذهبي(76/1)،هنري(05/1) ،معلمين(105/.) ،والدين(106/.) به دست آمده كمتر از t جدول (96/1) درسطح05/. است.
در بررسي ملاكهاي انتخاب ديگري مهم دانشجويان دختر وپسر ا،چنانچه درجدول شماره 2ملاحظه مي شود: 43 درصد دختران و 41 درصد پسران، مهمترين ملاك انتخاب ديگري مهم رابه عنوان الگوي رفتاري، تفاهم فكري اعلام داشتند،و اخلاق ورفتار الگورا دررتبه دوم به ترتيب دختران با29 درصد وپسران با26 درصد قرار دادند. شباهت ظاهري الگو، پايين ترين رتبه را(كمتر از1درصد) در نزد دانشجويان دختر وپسر دارد.به علاوه پسران بيشتر منزلت اجتماعي (16درصد) ودختران بيشتر طرز بيان وصحبت(8درصد) را به عنوان ملاك انتخاب الگو مشخص كردند.هردوگروه پسر ودختر سطح دانش ومعلومات(9 درصد) را به يك اندازه مهم تلقي مي كنند ودر ارتباط با ظاهر شخصي(پسران8/2 درصد ودختران 6/2 درصد) تفاوت قابل ملاحظه اي ندارند.
جدول شماره 2مقايسه دانشجويان دختر وپسر ازنظر ملاكهاي انتخاب الگو رفتاري
ملاكهاي انتخاب پسر دختر ملاكهاي انتخاب پسر دختر
تعداد درصد تعداد درصد تعداد درصد تعداد درصد
ظاهر شخصي 9 8/2% 7 6/2% سطح دانش 28 9% 24 9%
طرز بيان وصحبت 15 6/4% 22 8% اخلاق ورفتار 85 26% 80 29%
تفاهم فكري 135 41% 117 43% شباهت ظاهري 2 6/% 1 4/%
منزلت اجتماعي 53 16% 22 8%
دربررسي ومقايسه،عوامل مؤثر بر انتخاب ديگري مهم دانشجويان دختر وپسر،چنانچه درجدول شماره3 ملاحظه مي شود: 52 درصد دختران و 36 درصد پسران، والدين را به عنوان مهمترين عامل مؤثر بر انتخاب ديگري مهم اعلام داشتند،بعد از والدين دوستان دررتبه دوم، به ترتيب دختران با17درصد وپسران با 27 درصد قرار دادند. همچنين فيلم وسينما ، پايين ترين رتبه را (پسران 5/1 درصد ودختران 7/درصد) در نزد دانشجويان دختر وپسر دارد.به علاوه پسران ،معلمين ،اينترنت وماهواره را بيشتر از دختران ودختران كتاب را بيشتر از پسران مؤثر مي دانند . در ارتباط با مجله وروزنامه وتلويزيونتفاوت قابل ملاحظه اي بين نظر پسران ودختران مشاهده نمي شود.در اين بررسي 6 درصد پسران و5/5 درصد دختران دررابطه با عوامل مؤثر برانتخاب ديگري مهم نظر خودرا اعلام نكردند.
جدول شماره 3 مقايسه دانشجويان دختر وپسر ازنظر عوامل مؤثر بر انتخاب الگو رفتاري
عوامل موثر پسر دختر عوامل موثر پسر دختر
تعداد درصد تعداد درصد تعداد درصد تعداد درصد
والدين 117 36% 143 52% تلويزيون 16 5% 12 4.5%
معلمين 25 8% 12 4.5% فيلم وسينما 5 1.5% 2 7.%
دوستان 87 27% 47 17% اينترنت 11 3.5% 3 1%
كتاب 20 6% 23 8.5% ماهواره 12 3.7% 7 2.5%
مجله وروزنامه 13 4% 9 3.3% اعلام نشده 20 6% 15 5.5%

در اين پژوهش، از دانشجويان مورد تحقيق خواسته شد كه نام محبوبترين فرد مورد علاقه خود كه دوست دارند، همانند اوشوند را بنويسند . براي برسي پاسخ دانشجويان به اين سؤال باتوجه به تنوع وتعداد زياد اسامي مطرح شده،ابتدا در 8 مقوله دسته بندي وسپس بر اساس فراواني ودرصد تنظيم وارائه شدند. همان طوركه درجدول شماره 4 مشاهده مي شود: گروه پسران به ترتيب اول تا سوم، شخصيتهاي هنري با 19.9 درصد ، ورزشي با 19 درصد ومذهبي را با16.3 درصد ودختران شخصيتهاي مذهبي با 21.2درصد ،هنري با 14.7درصد وعلمي با12.8درصد انتخاب كردند. درارتباط باشخصيتهاي سياسي، دختران (12.5درصد) دررتبه بالاتر ازپسران(9.2درصد) قراردارند.اما درانتخاب شخصيتهاي ملي و والدين، گرچه درصد زيادي رابه خود اختصاص نداده اند، پسران بيشتر از دختران آنهارا الگوي خود قرار داده اند. درضمن هر دوگروه پسران ودختران هيچكدام معلمين خود را به عنوان الگوي رفتاري انتخاب نكردند.لازم به ذكراست كه 21.2 درصد پسران و25.6 درصد دختران از ذكر نام فرد موردنظر خود داري كردند.
جدول شماره 4 مقايسه دانشجويان دختر وپسر ازنظر انتخاب محبوب ترين شخصيت
شخصيت پسر دختر شخصيت پسر دختر
تعداد درصد تعداد درصد تعداد درصد تعداد درصد
مذهبي 53 16.3% 58 21.2% ملي وتاريخي 13 4% 8 2.9%
علمي 32 9.8% 35 12.8% والدين 2 6% 5 1.8%
هنري 65 19.9% 40 14.7% معلمين 0 0% 0 0%
سياسي 30 9.2% 34 12.5% اعلام نشده 69 21.2% 70 25.6%
ورزشي 62 19% 23 8.4%
براي بررسي ديگري مهم دانشجويان ازنظر نوع رشته تحصيلي ازآزمون تحليل واريانس چند عاملي (ANOVA) استفاده شده است.:F به دست آمده (مذهبي(03/5) و سياسي(4))بيشتر از F جدول (02/3) بادرجه آزادي 2و 597 درسطح05/. است. ،بنابر اين ميان دانشجويان رشته هاي انساني، فني مهندسي وپزشكي ازنظر انتخاب شخصيتهاي مذهبي وسياسي به عنوان ديگري مهم تفاوت معني داري وجوددارد .به اين معنا كه درالگو پذيري از شخصيتهاي مذهبي، رشته هاي انساني با ميانگين 4.0493 درتبه اول و رشته هاي پزشكي با ميانگين 4.0476 در رتبه بعدي ورشته هاي فني ومهندسي با ميانگين 3.767 پايين تر از ساير رشته ها قرار دارند. وازنظر انتخاب شخصيتهاي سياسي ، رشته هاي انساني با ميانگين 3.113 درتبه اول ورشته هاي فني ومهندسي با ميانگين 2.834 در رتبه بعدي و رشته هاي پزشكي با ميانگين 2.73 پايين تر از ساير رشته ها قرار دارنداما در انتخاب ساير شخصيتها (علمي ،هنري، ورزشي ،ملي ،والدين ومعلمين) اگر چه تفاوتهايي درميانگينها مشاهده مي شود اما از نظر آماري معني دار نيستند.
براي تحليل آماري، ديگري مهم دانشجويان از نظر سال ورودي هم ازتحليل واريانس(ANOVA) استفاده شده است . F به دست آمده در مقوله مذهبي ( 94/2 ) بيشتر از F جدول (61/2)بادرجه آزادي3و596 درسطح05/. است. بنا براين ميان دانشجويان ورودي سالهاي مختلف ازنظر انتخاب ديگري مهم تنها در انتخاب شخصيتهاي مذهبي تفاوت معني داري مشاهده مي شود . به اين معني كه دانشجويان سالهاي آخر دانشگاه با ميانگين 4.09 گرايش بيشتري به شخصيتهاي مذهبي دارند وبعد از آن سال اول باميانگين 3.97وسال دوم با ميانگين3.95 وسال سوم با ميانگين 3.79 قرار دارند. درساير موارد( علمي ،سياسي ، ورزشي هنري ، ملي ،معلمين ،والدين) تفاوتها معني دار نيستند.
براي آزمون معني داري رابطه بين ميزان تحصيلات والدين و انتخاب ديگري مهم از ضريب همبستگي پيرسوناستفاده شده است.نتايج حاصل از اين بررسي نشان مي دهدكه : ضريب همبستگي (r) ميان ميزان تحصيلات والدين وانتخاب شخصيتهاي (مذهبي(218/-)،علمي(21/-) ومعلمين(133/-)، بيشتر از r جدول (115/) )با درجه آزادي 598 ، درسطح05/.است. بنابر اين ميان ميزان تحصيلات والدين وانتخاب شخصيتهاي مذهبي علمي و معلمين، به عنوان ديگري مهم دانشجويان رابطه همبستگي معني داري وجود دارد. به اين معني كه هرچه سطح سواد والدين پايين تر باشد ميزان گرايش به شخصيتهاي علمي ،مذهبي ومعلمين بيشتر است. ودرارتباط باسايرمواردرابطه معني داري مشاهده نشده است .
آزمون رابطه بين درآمد خانواده وانتخاب شخصيتهاي مذهبي وسياسي رابطه همبستگي منفي معني داري رانشان داده است ( r ميان درآمدخانواده وانتخاب شخصيتهاي مذهبي (141/- ) وسياسي ( 143/- ) بيشتر ازr جدول (115/) بادرجه آزادي 598ودرسطح05/ است.)به اين معني كه هرچه درآمد خانواده پايين تر باشد ، ميزان الگو پذيري ازشخصيتهاي مذهبي وسياسي بيشتر وهرچه ميزان درآمد خانواد بالاتر باشد، ميزان الگو پذيري كمتر است.در بررسي رابطه ميزان درآمد خانواده وشخصيتهاي علمي،هنري ،ورزشي،ملي،معلمين ووالدين ،رابطه معني داري مشاهده نشده است.
t به دست آمده از آزمون تفاوت ديگري مهم دانشجويان ساكن شهر وروستا از نظر الگوپذيري از شخصيتهاي مذهبي، سياسي،علمي ،هنري،ملي ومعلمين حاكي از اين است كه{ ( مذهبي( 246/2) علمي(246/2)،سياسي(17/3)،84/3)،ملي(992/1) هنري( 760/2 )، معلمين( 242/3 ))بيشتر از t جدول (96/1)با درجه آزادي 585 درسطح05/. است.)} دانشجويان شهر وروستا باهم تفاوت دارند .به اين معني كه درتمام مقوله ها دانشجويان ساكن روستا ميانگين بالاتري از دانشجويان ساكن شهر دارند.ودر ارتباط با الگو پذيري از شخصيتهاي ورزشي ووالدين، ميان دانشجويان شهر وروستا تفاوت معني داري مشاهده نشد..
نتايج آزمون تحليل واريانس نشا ن داده است كه د انشجويان از نظر خرده فرهنگ هايي كه به آنها تعلق دارند ، ازنظر الگوپذيري ازشخصيتهاي مذهبي،علمي،ورزشي،تفاوت معني داري باهم دارند. زيرا Fبه دست آمده درمقوله هاي ( مذهبي (20/5) ،علمي(11/3) و ورزشي(23/2) ) بيشتر از F جدول (10/2)بادرجه آزادي 6 و578 است. بنابر اين درسطح05/. ،تفاوت معني داري است. به اين صورت كه دانشجويان متعلق به خرده فرهنگهاي، لر،عرب،سايرين ،بهبهاني ،كرد،ترك وفارس به ترتيب از رتبه اول تاهفتم، شخصيتهاي مذهبي را به عنوان الگو هاي رفتاري انتخاب كرده اند.واز نظر انتخاب شخصيتهاي علمي، خرده فرهنگهاي ،لر،ترك، كرد،بهبهاني،فارس،عرب وسايرين در رتبه هاي اول تاهفتم قرار مي گيرند.همچنين شخصيتهاي ورزشي نزد دانشجويان متعلق به خرد ه فرهنگهاي مختلف به ترتيب،عرب،لر،ترك،بهبهاني، فارس،كرد وسايرين ،اولويت اول تا هفتم رابه خود اختصاص دادند.درمورد انتخاب ساير شخصيتها به عنوان ديگري مهم تفاوت معني داري ميان خرده فرهنگهاي مختلف، مشاهده نشده است.
بحث
يافته هاي مربوط به بررسي ومقايسه ديگري مهم دانشجويان دختروپسركه هدف اصلي وفرضيه (1)اين تحقيق مي باشد، تفاوت معني داري را ميان دانشجويان دختر وپسر از نظر گرايش به شخصيتهاي مذهبي، هنري، معلمين و والدين نشان نداده است. اما از نظر انتخاب شخصيتهاي علمي، سياسي، ورزشي وملي ميان دانشجويان دختر وپسر تفاوت معني داري مشاهده شده است : به اين معني كه دختران بيشتر به شخصيتهاي علمي وپسران به شخصيتهاي سياسي، ورزشي وملي تمايل دارند.
در ارتباط با اين نتايج شايد بتوان گفت كه: اولاً الگو پذيري از شخصيتهاي مذهبي، معلمين و والدين، با توجه به اينكه جامعه ما يك جامعه مذهبي وداراي ساختار سنتي است . وبه خصوص در سالهاي بعد از پيروزي انقلاب اسلامي كه برنامه ريزيها واقدامات وتبليغات زيادي در ارتباط با الگوهاي مذهبي در جامعه صورت گرفته است. و اكثر افرادجامعه فارغ از هر نوع گرايش فكري وسياسي از كودكي احترام واقتدار الگوهاي مذهبي و والدين و معلمين به عنوان ارزشهاي عملي درآنها دروني شده است. اين نتايج دور از انتظار نيست .دوماٌ در ارتباط با الگو پذيري از شخصيتهاي هنري، باتوجه به گسترش رسانه هاي مختلف از قبيل تلويزيون ، فيلم وسينما و ويدئو ، ماهواره و اينترنت، نه تنها در ايران بلكه در تمام دنيا امروز هنرمندان از جمله الگوهاي رفتاري بسيار مهم وتأثير گذار بر افراد به ويژه نسل جوان هستند. لذا در اين تحقيق كه پسران ودختران تقريباً به يك اندازه از اين افراد الگو پذيري دارند ،مي توانند نتيجه قابل قبول ومورد انتظار باشد.
در مورد معني دار بودن تفاوت ميان دانشجويان دختر وپسر در الگو پذيري از شخصيتهاي علمي ، واينكه دختران بيشتر از پسران به شخصيتهاي علمي، تمايل نشان داده اند. شايد بتوان اين نتيجه را با توجه به وضع كنوني جامعه ما توجيه كرد. چنانچه همه واقفند امروز گرايش به مسائل علمي ميان زنان ودختران بيشتر از پسران است وشاهد بارزآن افزايش تعداد پذيرفته شدن دختر نسبت به دانشجويان پسر در دانشگاهاي كشور است.
ازنظرتمايل بيشتر پسران به شخصيتهاي سياسي ، ورزشي وملي-تاريخي، شايدبتوان گفت علت آن اين است كه اولاً، ورزشكاران درميان پسران ،سمبل ونمادي ازقدرت ، نيرو وتحرك هستند. دوماً در حال حاضر امكان فعاليتهاي ورزشي در عرصه داخلي وبين المللي براي پسران بيشتر از دختران فراهم است سوماً اكثر قريب به اتفاق قهرمانان ورزشي،به خصوص در داخل كشور مردان هستند. در عرصه سياسي هم چنانچه، مشهود است، علارغم شعارهايي كه مطرح مي شود، زنان حضور چندان فعالي در عرصه هاي سياسي ندارند . واز آنجا كه شخصيتهاي ملي خود به خود مرتبط با وضعيت سياسي جامعه واز طرفي اكثراً مرد هستند، بنابراين بيشتر الگوهاي رفتاري دانشجويان پسر وكمتر مورد استقبال دانشجويان دختر هستند.
. نتايج محاسبات نشان مي دهدكه دانشجويان مهمترين ملاك انتخاب الگوهاي رفتاري خود را تفاهم فكري اعلام كردندو.درميان ملاكهاي مورد بررسي شباهت ظاهري الگوپايين ترين رتبه ( كمتر از 1 درصد ) را به خود اختصاص داده است.. با بررسي اين تحليل و پيشبيني اين نتايج شايد بتوان گفت كه : با توجه به اينكه دانشجويان در محيطهاي علمي مشغول به فعاليت هستند وازنظر مراحل رشد سني هم در دوره جواني واقع شده اند، انتخاب تفاهم فكري به عنوان مهمترين ملاك منطقي به نظر مي رسد . در ارتباط با شباهت ظاهري الگو كه كمترين رتبه را كسب كرده است شايد بتوان اذعان داشت كه، شباهت ظاهري ميان افراد خيلي كم است وازطرفي، از يك فرد دانشگاهي انتظار نمي رود كه كسي را صرفاً به خاطر شباهت ظاهري به عنوان الگوي رفتاري خود انتخاب كند
دربررسي ومقايسه عوامل مؤثر بر انتخاب ديگري مهم ( الگوي رفتاري)، دانشجويان دختر وپسر، والدين را مهمترين عامل مؤثر در انتخاب ديگري مهم خود عنوان كرده اند. بعد از والدين در رتبه دوم قرار دارد. در اين بررسي همچنين مشخص شد كه پسران بيشتر از دختران تحت تأثير معلمين، اينترنت وماهواره هستند. ودختران بيشتر از كتاب الگوپذيري دارند. در مورد مجله، روزنامه، وتلويزيون تفاوت قابل ملاحظه اي مشاهدنشده است. وفيلم وسينما به عنوان يكي از عوامل مؤثر بر انتخاب ديگري مهم در رتبه آخر وبا امتياز پايين قرار گرفت.
در ارتباط با اين نتايج مي توان اذعان داشت: همانطور كه قبلاً اشاره شد به علت ساختار سنتي جامعه واهميت نقش خانواده در جامعه ما كه اين از خصوصيات جوامع غير صنعتي است كه منزلت اجتماعي و پايگاه وموقعيت اجتماعي افراد بر خلاف جوامع صنعتي كه در جريان زندگي شكل مي گيرند. در سطح بسيار بالا وابسته به خانواده .موقعيت خانوادگي است،و از آنجايي كه كانون خانواده علي رغم همه تحولات در جامعه ايراني هنوز داراي صلابت واستواري است وافراد به مقدارزيادي واز ابعادمختلف وابسته به خانواده هستند . شايد نتايج اين تحقيق خصوصاًدر ارتباط با دختران كه د رصد بالايي را به والدين اختصاص داده اند،قابل توجيه باشد. در مورد دوستان با توجه به سن جواني كه دوره گرو ه گرايي وتمايل به دوستان است، قطعا تأثير پذيري از دوستان دور از انتظار نيست . در ارتباط با كتاب كه دختران در رتبه بالا تر از پسران آن را مؤثر دانسته اند شايد بتوان گفت: به علت عدم تنوع در سرگرميهاي دختران يكي از سرگرميهايي كه دختران در جامعه ما دارند وبيشتر از پسران است، مطالعه كتاب خصوصاً كتابهاي رمان وداستان است وشخصيتها وقهرمانهاي داستان كتاب مي تواند، عامل مؤثري بر انتخاب ديگري مهم دختران باشد. در ارتباط با اينترنت وماهواره هم كه درصد كمي ازدانشجويان آن را مؤثر دانستندو پسرها بيشتر از دختران اعتقاد به تأثير پذيري از آنها دارند، شايد بتوان گفت كه : اولاًخيلي ازجوانان به علت محدوديتهاي سياسي ،اجتماعي،مالي وفرهنگي به اين رسانه ها دسترسي ندارند.دوماً امكان دسترسي به آن براي پسران بيشتر از دختران است .به خصوص ماهواره كه با توجه به ارزشهاي ديني واخلاقي داراي محدوديتهاي بيشتري، چه از لحاظ كنترل خانوادگي واجتماعي( بيروني) وچه از لحاظ اعتقادات وارزشهاي دروني شده در افراد به ويژه دختران است. امانتايج مربوط به مجله وروزنامه وتلوزيون كه تعداد كمي آنهارا مؤثر دانستند وميان پسران ودختران هم تفاوت قابل ملاحظه اي مشاهده نشده است .شايد علت آن اين باشد كه: در جامعه ما متأسفانه درصد مطالعه روزنامه ومجله بسيار پايين است وتلويزيون هم به علت عدم تنوع برنامه ها چندان مورد استقبال دانشجويان قرار نگرفته است
در مقايسه ديگري مهم دانشجويان از نظر سال ورودي مشخص شده است : كه ميان دانشجويان ورودي سالهاي اول تاچهارم از نظر انتخاب ميان ديگري مهم تنها ،در انتخاب شخصيتهاي مذهبي تفاوت معني داري مشاهده شده است . ودر ساير موارد تفاوت معني داري نيست. به اين معني كه دانشجويان سال آخر دانشگاه از نظر گرايش به شخصيتهاي مذهبي در رتبه اول، بعداز آن دانشجويان سال اول ( جديد الورود ) وسالهاي دوم وسوم به ترتيب در رتبه سوم وچهارم قرار گرفته اند.. در زمينه اين نتيجه شايد بتوان گفت : اولاً يكي از چالشهاي بسيار مهم در دوره دانشجويي ودر دانشگاه مربوط به مذهب والگو پذيري از شخصيتهاي مذهبي است. كه علت آن فضاي باز دانشگاه نسبت به دبيرستان وآشنايي با ديدگاههاي ديگر خصوصاً ديدگاههاي صاحب نظران غربي كه بسياري از مباني علمي دانشگاهي را تشكيل مي دهند، است. دوماً در ارتباط با اينكه سال آخر دانشگاه در رتبه اول قرار گرفته شايد .به علت اينكه در سالهاي آخر دانشگاه دانشجويان واقع بينانه تر به مسائل نگاه مي كنند وتا حدودي حالتهاي آرمان گرايي وشك وترديدهايي كه در هنگام ورود به دانشگاه ايجاد شد كاهش پيداكرده است، نتيجه قابل قبول باشد. اما در مورد دانشجويان سال اول شايد بتوان ادعا كرد گرچه چالشها و شك وترديدها وجود دارد اما هنوز اعتقادات ريشه اي دوره ها قبلي وجود دارد به همين خاطر اگر همانند دانشجويان سال آخر در رتبه اول نيستند، اما هنوز پايبندي بيشتري به الگوهاي ديني دارند. بر اساس نتايج حاصل از اين بررسي مقايسه ي ديگري مهم دانشجويان از نظر خرده فرهنگهايي كه به آنها تعلق دارند(فرضيه7) مشخص شده است كه:دانشجويان متعلق به خرده فرهنگهاي مختلف از نظر الگو پذيري از شخصيتهاي مذهبي ، علمي، فرهنگي ، تفاوت معني داري دارند.. در ارتباط با اين نتيجه ، با توجه به اينكه بيشتر خرده فرهنگهاي مورد بررسي ، از نظر تعداد كمتر از سي نفر هستند ، شايد بهتر آن باشد كه به يافته هاي حاصل كمتر استناد شود ، اما در ارتباط با خرده فرهنگي ، فارس و بهبهاني با توجه به بالا بودن حجم نمونه ، نتايج حاصله را بيشتر قابل اعتماد دانست .
توصيه هاي كاربردي
با توجه به نتايج اين تحقيق و تحقيقات پيشين جهت ترويج روحيه پژوهشگري در ميان دانشجويان ودانشگاهيان وحصول نتايج صحيح و مورد اعتماد از تحقيقات انجام شده وبه منظور پرورش دانش آموختگان متناسب با فرهنگ ايراني و اسلامي توجه مسئولين ذيربط به مسائل ذيل لازم به نظرمي رسد:.
1- به منظور ترويج تحقيقات در دانشگاه تصميم گيري ها و برنامه ريزي ها بخصوص در عرصه فرهنگ بر اساس نتايج تحقيقات انجام گيرد . 2- برگزاري سمينار ارائه يافته هاي پژوهش هرشش ماه يكبار جهت اطلاع يافتن مسئولين و دانشجويان از نتايج تحقيقات انجام شده و تشويق وترغيب روحيه پژوهشگري وهمكاري با پژوهشگران. 3- با توجه به اينكه در اين نگرش سنجي دانشجويان از بعد نظري بيشتر تمايل خود را به الگوپذيري از شخصيتهاي مذهبي اعلام داشتند ، تدابيري اتخاذ شود كه واقعاً در عمل هم رفتار دانشجويان همانند الگوهاي مذهبي باشد.4- نظر به اينكه دانشجويان مهمترين معيار انتخاب الگوي رفتاري را تفاهم فكري با الگومطرح كردند، لازم است در محيط دانشگاهي زمينه هاي تضارب آرا و طرح انديشه ها فراهم شود تا انتخاب الگوهاي رفتاري دانشجويان صحيح تر ومنطقي تر گردد.
پيشنهاداتي براي تحقيق
نظر به اهميت الگوگزيني در دوره هاي تحصيلي خصوصا در دوره دانشجويي كه در اوج دوره نوجواني وجواني قرار دارد و از آنجا كه متأسفانه تحقيقات انجام گرفته در اين زمينه محدود است. وبا توجه به نتايج حاصل از اين تحقيق وتحقيقات پيشين جهت تبيين هر چه بيشتر ،عوامل مؤثر بر انتخاب الگوهاي رفتاري و معيارهاي اصلي گزينش الگووتعيين دقيق تر الگوهاي رفتاري دانشجويان، پيشنهادات ذيل ارائه مي گردد:
1- با توجه به محدود بودن جامعه اين تحقيق به دانشگاه آزاد واحد بهبهان، بهتر است كه اين بررسي در سطح وسيع تر وبا گسترش نمونه به دانشگاهاي ديگر، جهت دستيابي به يافته هاي با قدرت تعميم بيشتر تكرار شود 2- با توجه به اينكه دانشجويان مهمترين عوامل مؤثر بر انتخاب الگوي رفتار خود را وا لدين اعلام داشتند، رابطه ميان شيوه هاي فرزند پروري والدين و تأثير آن بر انتخاب الگوي رفتاري مورد تحقيق قرار گيرد.3- نظر به اينكه دانشجويان دختر بيشتر گرايش به شخصيتهاي علمي را مطرح كردند علل كاهش تمايل پسران به شخصيتهاي علمي و افزايش تمايل دختران مورد بررسي قرار گيرد. 4- با توجه به اينكه دانشجويان در نظر سنجي بيشتر تمايل خود را به شخصيتهاي مذهبي اعلام داشتند اما در عمل همانندي در رفتار آنها مشاهده نمي شود . اين موضوع با عنوان بررسي علل اختلاف ميان پايبندي نظري وعملي دانشجويان به الگوهاي مذهبي مورد تحقيق قرار گيرد. 5- با توجه به اينكه ميان ميزان در آمد و تحصيلات والدين وگرايش به شخصيتهاي علمي و مذهبي رابطه همبستگي منفي نشان داده شد. علت اين امر مورد بررسي قرار گيرد . 6- با توجه به معنادار بودن تفاوت ميان خرده فرهنگهايي كه دانشجويان به آنها تعلق دارند واز آنجائي كه در دانشگاه آزاد واحد بهبهان تعداد دانشجويان در بيشترخرده فرهنگها به جز لر وبهبهاني بسيار كم بودند و در سطح گسترده تر اين بررسي انجام گيرد.7- به منظور تعيين تأثيرتحصيل دانشگاه بر ا

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:44 PM
تقابل دین و اقتصاد از نگاه وبر [ آرزو آقایی ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/weber.jpg
دین مبتنی بر برادری همواره با نظامها و ارزشهای این جهان در تعارض بوده است، و هر چه مطالباتش را با پیگیری بیشتری دنبال کرده است، تعارض و تقابلش با این جهان بیشتر شده است. هر چه ارزشهای دنیوی عقلانی تر شوند و بر حسب قوانین خاص خودشان تعالی بیشتری پیدا کنند، فاصله میان دین و دنیا عمیقتر می شود.
تنش و تعارض میان دینِ مبتنی بر برادری و ارزشهای دنیوی بیش از هر جا در حوزهء اقتصاد مشهود است.
همه روشهای جادوگرانه ابتدایی که برای تاثیر گذاشتن بر ارواح و خدایان به کار گرفته می شدند، منافع خاصی را تعقیب می کردند. مقصود از این ارزشها عبارت بود از کسب ثروت، زندگی طولانی، سلامتی، افتخار، ازدیاد نسل، و احتمالاً سعادت فرد در جهان پس از مرگ. آیینهای عبادی ایلوسی(1) همه اینها را وعده می داد، و ادیان فنیقی و ودایی، و دین عامیانه چینی و یهودیت و اسلام باستان نیز همین وعده ها را می دادند. وعده هایی که به هندویان پارسا و بوداییان داده می شد نیز همینها بودند. اما ادیان والایش یافتهء مبتنی بر رستگاری به نحوی روزافزون در مناسباتشان با اقتصادهای عقلانی گرفتار تنش بوده اند.
اقتصاد عقلانی عبارت است از سازمانی که عملکردش با قیمتهای مبتنی بر پول نقد سازگار شده است و از "مبارزه بر سر منافع" در بازار نشات می گیرد. محاسبه، بدون تخمین زدن قیمتها بر حسب پول و در نتیجه بدون رقابت در عرصه بازار امکان پذیر نیست. پول انتزاعی ترین و غیر شخصی ترین عنصری است که در زندگی بشر وجود دارد. هر قدر اقتصاد مبتنی بر سرمایه داری مدرن از قوانین ذاتی خود بیشتر پیروی میکند، هر نوع رابطه ای میان آن و اخلاق مذهبیِ مبتنی بر برادری دست نیافتنی تر می شود. و هر چه سرمایه داری عقلانی تر و در نتیجه غیر شخصی تر می شود، این مساله شدت بیشتری می یابد. در گذشته، تنظیم روابط شخصیِ میان ارباب و برده بر اساس اخلاقیات امکان پذیر بود، و دلیل آن هم این بود که روابط شخصی بودند. اما امروز نمی توان روابط میان وام گیرندگان از بانک و بانک وام دهنده را بر اساس اخلاقیات فردی تنظیم کرد، و اگر هم بتوان اخلاقیات را در آن دخالت داد دست کم معنای آن و میزان موفقیت آن متفاوت خواهد بود. زیرا در اینجا روابط شخصی به هیچ صورتی وجود ندارد. اما اگر در جایی سعی شود روابط شخصی در عرصه اقتصاد اعمال شود، نتیجه همان خواهد شد که در مورد چین شاهد بوده ایم، یعنی خفه شدن عقلانیت صوری ( formal rationality ).
چنان که میدانیم، در ادیان رستگاری این گرایش وجود داشته است که از عشق فردیت زدایی کنند و آن را در مفهوم خاصی از "انکار وجود ماسوی الله" متجلی سازند. اما همین ادیان رشد وگسترش نیزوهای اقتصادی ای را که غیر شخصی بوده اند (البته به مفهومی متفاوت با آنچه در ادیان مطرح است) با سوءظنی عمیق می نگریسته اند و علت آن هم این بوده است که رشد این نیروهای اقتصادی با برادری در تعارض بوده است.
اصل کاتولیکیِ خدا در برابر هیچ قدرتی تسلیم نمی شود همواره راهنمای ادیانِ رستگاری در نگرش نسبت به اقتصاد سود محور بوده است. علی رغم اینکه برای رستگار شدن روشهای عقلانیِ متعددی وجود داشته است، هشدار علیه دلبستگی به پول و مال و منال گاه تا آنجا پیش رفته که پول و مال را به تابو تبدیل کرده است. اما از آنجا که جماعتهای مذهبی خودشان به ابزارهای اقتصادی متکی بوده اند و ادامه حیات وگسترش مذهب نیز بدون توسل به ابزارهای اقتصادی ممکن نبوده است، و نیز از آنجا که مذاهب با نیازهای فرهنگر و علایق روزمرهء توده ها انطباق یافته اند، همواره میان مذهب و اقتصاد سازشهایی صورت می گرفته است، که سرگذشت ممنوعیت ربا تنها یکی از نمونه های آن است. اما هیچیک از مذاهب اصیل رستگاری نتوانسته است بر تعارض میان دینداری و اقتصاد عقلانی فائق آید.
پیشروان اخلاق مذهبی با این رابطه متعارض یه رادیکالترین شیوه ممکن برخورد کرده اند: نفی مالکیت کالاهای اقتصادی. راهبان ریاضت کش با محروم کردن خود از اموال شخصی و دنیا گریزی روی می آوردند. زندگی اینان کاملاً به کار خودشان متکی است. و مهمتر اینکه نیازهایشان به چیزهای کاملاً ضروری محدود می شود. تناقضی که در همهء انواع ریاضت کشی عقلانی مشاهده می شود و به طریقی یکسان راهبانِ همه اعصار را به لغزش کشانده است این است که این نوع ریاضت کشی خودش به ایجاد ثروت منجر شده، حال آنکه همواره ثروت را نفی و طرد می کرده است. معابد و صومعه ها در همه جا کانون اقتصادهای عقلانی بوده اند.
عزلت گزینیِ مراقبه ای (مانند آنچه درهند متداول است) متکی بر این اصل است که راهبِ بی چیز باید فقط از چیزهایی بهره ببرد که طبیعت یا مردم داوطلب در اختیارش می گذارند چیزهایی مثل میوه و صدقات. کار چیزی تلقی می شود که راهب را از تامل و مراقبه باز می دارد. اما حتی عزلت گزینیِ مراقبه ای نیز به نوعی سازش در عرصهء اقتصاد دست زده است، مثلاً گدایی کردن را منطقه بندی کرده است، پدیده ای که در هند به چشم می خورد.

برای گریز از تعارض میان دین و اقتصاد تنها دو طریق پایدار و مبتنی بر روشی اصولی و درونی وجود داشته است: نخستین طریق همان اخلاقیاتِ "شغلیِ" پاک دینان است، که مبتنی بر تناقض است. پاکدینی به عنوان کسانی که مدعی دینی خالص و بی پیرایه بودند، جهان شمول بودن عشق را رد می کرد و همه کارهایی را که در این جهان صورت می گرفت به نحوی عقلانی در جهت تحقق اراده خداوند و فرصتی برای آزمایش بندگان تلقی می کرد .اراده خداوند، به مفهوم غایی آن، برای بشر غیر قابل درک بود، اما در عین حال تنها ارادهء مطلقی بود که می توانست شناخته شود. آیین پاک دینی از این منظر عادی شدن جهان اقتصاد را می پذیرفت، و در عین حال همه جهان را منحط و فرومایه و بی ارزش میدانست. این وضعیت امور چیزی خدا خواسته تلقی می شد که برای انجام وظیفه فرد مقرر گردیده است. این اعتقاد در نهایت به معنای این بود که رستگاری در دسترس انسان، یعنی همه انسانها، نیست. به این معنی که امکان رستگاریِ همه انسانها نفی می شد و جای آنرا این اعتقاد می گرفت که لطف خداوند به دلایلی که بر بشر ناشناخته است فقط شامل برخی افراد میشود. این دیدگاه که برادری انسانها را نفی میکرد، در حقیقت دیگر به یک مذهب اصیل رستگاری تعلق نداشت. مذهب اصیل رستگاری ممکن است بر برادری چنان تاکید کند که آنرا به عشق عارفانه به خداوند ارتقا دهد.

دومین طریق گریز از تعارض میان دین و اقتصاد روی آوردن به عرفان است. این طریق به صورت ناب در "خیرخواهی" عارف تجلی پیدا میکند، خیرخواهی ای که به هیچ وجه در مورد فردی که برای او فداکاری صورت می گیرد پرس و جو نمی کند. عرفان در تحلیل نهایی میان این یا آن شخص فرق نمی گذارد. عارف نیکخواه به کسی که از او ردایش را طلب می کند، پیراهنش را هم می بخشد و برایش فرق نمی کند چه کسی از او چنین درخواستی کرده است_هر کسی که بر حسب اتفاق در سر راهش قرار گیرد و از او چیزی طلب کند، طلبش را برآورده خواهد کرد.
عرفا طریقی منحصر به فرد برای گریز از دنیاست و به صورت عشق فارغ از هر نوع حسابگری به همه انسانها متجلی می شود، عشق نه به خاطر انسان بلکه به خاطر نفس عشق. و یا به بیان بودلر عشق به خاطر " خود فروشیِ مقدس روح".


(1)Eleusian mysteries ، منسوب به شهر ایلیوس در یونان.مراسمی که در فصل بهار و در ستایش دمتر، الهه کشاورزی و باروری و ازدواج، برگزار می شد.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:45 PM
دينداري و پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم [ بهناز خسروی ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/din_jorm.jpg
گزارشي از يك نشست در گروه جامعه‏شناسي دين
"موضوع پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم، از سال 1964 در حوزه پژوهش‏هاي جرم‏شناسي و جامعه‏شناسي انحرافات وارد و پس از آن به تدريج به بخش ثابتي از پژوهش‏هاي پيمايشي درباره جرم تبديل شد. در واقع ورود اين مفهوم، به نظام حقوقي كمك مي‏كرد كه تلقي افراد جامعه را در نسبت با مجازات‏هاي مختلفی که او براي جرائم پيش‏بيني كرده است، بسنجد. به بيان ديگر، مشخص شود که مردم جرائم مختلف را چقدر سخت يا آسان مي‏بينند و چه مجازات‏هايي براي آنها پيش‏بيني مي‏كنند؛ چرا كه ثابت شده اگر ميان آنچه در متون رسمي حقوقي در نظر گرفته شده و آنچه مردم مي‏پندارند، هماهنگي و تناسب لازم وجود نداشته باشد، به نوعي نظام حقوقي مورد تأييد جامعه نبوده و در نتيجه نمي‏تواند خيلي تداوم داشته باشد."
دكتر سيدحسين سراج زاده عضو هيأت علمي دانشگاه تربيت معلم، در نشستي كه در گروه علمي ـ تخصصي جامعه‏شناسي دين انجمن جامعه‏شناسي ايران تحت عنوان ”دينداري و پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم: يافته‏هاي يك پژوهش تجربي“ برگزار شد، با بيان اين مقدمه، گفت: مطالعات محدودي كه در اين زمينه انجام شده، نشان مي‏دهند که بين جوامع اسلامي و ساير جوامع، در ميزان جرائم و پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم، تفاوت‏هايي وجود دارد. براساس آمارهايي كه سالانه منتشر مي‏شوند، كشورهاي اسلامي تا امروز جزء گروه كشورهاي با نرخ پايين جرم شناخته شده اند و عموما مردم اين کشورها نسبت به ديگران، در مواجهه با جرائم بسيار سخت گيرترند و اين مسأله خود دليلي بود كه من موضوع تحقيقم را ارتباط ميان دينداري و پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم انتخاب كردم.
سراج‏زاده افزود: از سوي ديگر، يافته هاي پژوهشي در كشورهاي مختلف نشان مي‏دهند كه نگرش مسلمانان نسبت به انواع جرائم، به خصوص جرائم جنسي و اخلاقي با سخت‏گيري بيشتري همراه است و در اين زمينه پژوهشگران براي تبيين تفاوت در ميزان جرم و نگرش مسلمانان، دو عامل فرهنگي و اقتصادي را به عنوان عوامل مؤثر معرفي كرده‏اند.
سخنران اين نشست، در ادامه جلسه به بحث درباره سابقه نظري موضوع پرداخت و در اين زمينه گفت: همان‏طور كه مي‏دانيد از نظر دوركيم، نظام حقوقي همراه با همبستگي اجتماعي مكانيك، نوعي نظام حقوقي تبييني است كه به دنبال مجازات هاي سخت براي كساني است كه مرتكب جرم مي‏شوند؛ در حالي كه نظام حقوقي با همبستگي ارگانيك، نوعي نظام ترميمي است و از آنجا كه نظام‏هاي مكانيك عموماً در جوامع سنتي و تحت نفوذ دين هستند، ما نوعي همبستگي بين سخت‏گيري نسبت به جرم و دينداري مي‏بينيم و به تعبيري دين و دينداري را عامل مؤثري در سخت‏گيري نسبت به جرم مي‏دانيم. از سوي ديگر، در نگاه وبر، عوامل فرهنگي در نگرش‏ها و رفتار پيروان مؤثر هستند و در نتيجه دينداري و دين اسلام عامل مؤثري در نوع نگرش و سخت‏گيري نسبت به جرم شناخته مي‏شود. گيرتز انسان‏شناس آمريكايي نيز فرد ديگري است كه مي‏توان به مطالعات او درباره دين اشاره كرد. او در نظريات خود دين را به عنوان يك نظام فرهنگي معرفي مي‏كند كه تأثير بسزايي در انگيزه‏ها و خلقيات پيروان دارد و در كتابي نظام فرهنگي ديني (اسلامي) اندونزي و مراكش را با هم مقايسه مي‏كند و نشان مي‏دهد كه چگونه مي شود که حتي خود در اسلام نيز نظام‏هاي معنايي، رفتارها، خلقيات و انگيزه‏هاي مختلفي بروز پيدا مي کنند.
دكتر سراج‏زاده ادامه داد: مطالعات تجربي و تحقيقات انجام شده در اين زمينه نيز در مجموع نشان مي‏دهند كه نوعي ساختار هنجاري گسترده و يك توافق عام در سطح بيشتر جوامع وجود دارد و بنابر آن جرائمي كه آسيب جسمي به دنبال دارند، جدي‏ترين جرائم هستند. در عين حال، جرائمي كه به تخلف از مقررات اداري مربوط مي‏شوند، جزء كم اهميت‏ترين جرايم نزد مردم شناخته شده‏اند. همچنين ميانگين نمره جدي پنداشتن در گروه‏هاي مختلف جنسي، تحصيلاتي، سكونت گاهي و فرهنگي متفاوت است. در اين زمينه، مطالعات محدودي كه بين فرهنگ هاي مختلف انجام شده، تفاوت‏هاي فرهنگي و مذهبي را به عنوان عوامل مؤثر در ميزان سخت‏گيري نسبت به انواع جرائم معرفي كرده‏اند. به ويژه مشخص شده كه جوامع اسلامي و مسلمانان تفاوت زيادي با ساير جوامع و پيروان ساير اديان دارند. نخستين مطالعه بين فرهنگي و مقايسه‏اي در اين زمينه، در سال 1976 توسط نيومن انجام شد و طي آن از مردم شش كشور درباره 9 رفتار انحرافي شامل دزدي، زناي با محارم، سوء استفاده از اموال عمومي، هم جنس‏گرايي، سقط جنين، مصرف مواد مخدر، آلودگي محيط زيست، اعتراض‏هاي عمومي، كمك نكردن به فردي كه در معرض خطر است، پرسيده شد كه ”آيا به نظر شما اين رفتارها بايد غيرقانوني باشند؟“ و در واقع از طريق اين پرسش، ميانگين مدارا نسبت به جرم در فرهنگ‏هاي مختلف مورد سنجش قرار گرفت. در يافته های اين پژوهش، ميانگين پاسخ‏هاي مثبت، يعني كساني كه در جمع گفته اند كه اين كارها بايد غيرقانوني باشد، به ترتيب اندنزي 6/89%، ايران 6/87%، ايتاليا 7/84، يوگسلاوي 77%، هند 72%، آمريكا 58% بود.
سراج‏زاده نمونه ديگر مطالعه پيمايشي در اين زمينه را تحقيق اسكات و الثاقب در سال 1980 معرفي كرد كه طي آن، نمونه‏اي از كشورهاي دانمارك، فنلاند، هلند، بريتانيا، نروژ، سوئد، آمريكا و كويت با هم مقايسه شده‏اند. بنابر نتيجه اين پژوهش، در ميان کشورهاي فوق، كويتي‏ها شديدترين مجازات‏ها را پيشنهاد كرده اند. نمونه ها در ساير كشورها نيز معتقد بودند که جرم هاي خشونت‏آميز، مواد مخدر، اقتصادي، مالي ـ سياسي و جرائم جنسي به ترتيب حائز اهميت بيشتري بوده و مجازات هاي نسبتا شديدتري مي طلبند اما كويتي ها جرائم خشونت‏آميز، مواد مخدر، جرائم جنسي، اقتصادي و مالي ـ سياسي را با فاصله بسيار کم ميان جرائم جنسي و موارد قبلي‏، به ترتيب جرائم سخت تري دانسته اند.
عضو گروه جامعه‏شناسي دين انجمن جامعه‏شناسي ايران افزود: نمونه سوم نيز مطالعه‏اي است كه ايوانز و اسكات در 1982 انجام دادند و طي آن دو نمونه از دانشجويان آمريكايي و كويتي را با هم مقايسه كردند آنها هر يک از جرائم را با توضيح موقعيت ارتكاب جرم به دانشجويان نمونه ارائه كردند؛ سپس خود، آنها را در سه دسته جرائم خشونت‏آميز، اقتصادي، يقه سفيد و جرائم اخلاقي تقسيم كرده‏اند. براساس اين پژوهش ميانگين سخت پنداشتن انواع جرم از نظر دانشجويان آمريكايي، به ترتيب براي جرائم خشونت‏آميز 2/11%، جرائم اقتصادي 8/7%، جرائم يقه سفيد 1/6% و جرائم اخلاقي 11/4% بوده است. در حالي كه در كويت، از نظر دانشجويان نمونه جرائم خشونت‏آميز با 6/11%، جرائم اخلاقي 5/10% جرائم اقتصادي 4/8% و جرائم يقه سفيد با 8/7% و جرائم يقه سفيد 8/7% سخت‏ترين جرائم پنداشته شده‏اند. همچنين در اين تحقيق رتبه اول جرايم در آمريكا، اين بوده كه ”مردي همسر خود را در جريان يك مشاجره بكشد“ (ميانگين 1/13) اما در مورد كويت اين جرم رتبه ششم را در ميان جرائم سخت داشته است. اين در حالي است که رتبه اول در کويت به جرمي مربوط شده که طي آن، ”يك زن ازدواج كرده مرتكب زنا شود“. اين جرم در نزد پاسخگويان آمريکايي رتبه سي و دوم را اخذ کرده است.
دکتر سراج زاده تصريح كرد: عده‏اي مانند اسكات و الثاقب، در اين زمينه، تفاوت كشورهاي اسلامي با ساير كشورها را در مرحله اول، ناشي از قانون مجازات اخلاقي مي‏دانند. البته اسكات در كار ديگري كه با اوانز انجام داده، موضوع و نقش مذهب در فرهنگ خاورميانه را عامل اين تفاوت دانسته است. در عين حال گرو و همكارانش معتقدند كشورهاي اسلامي جزء كشورهاي توسعه نيافته هستند و زماني كه اين توسعه نيافتگي از ميان برود، تأثيرات دين نيز محو خواهد شد و در واقع اين تفاوت ناشي از عدم توسعه اقتصادي و اجتماعي و نه دين است.
بنا به تحليل سراج‏زاده، اين نظرات، هر سه بهره اي از واقعيت دارند. به هر حال توسعه باعث مي‏شود كه كشورهاي اسلامي آرام آرام به سمت گرايش‏هاي آسان‏گيرتر نسبت به جرايم پيش روند، اما با وجود اين، تأثير نظام معنايي و فرهنگي دين اسلام نيز در اين زمينه تعيين‏كننده است. به طوري كه وقتي ما كشورهايي در سطح توسعه نسبتاً مشابه با كشورهاي اسلامي را مقايسه مي‏كنيم مي‏بينيم باز كشورهاي اسلامي تلقي سخت‏گيرانه‏تري دارند.
وي پس از ارائه اين مقدمات نظري و يافته‏هاي پژوهش هاي بين المللي، فرضيه‏هاي خود را در مورد ايران چنين مطرح كرد:
1ـ در ايران ميانگين پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم نسبتاً بالاست. 2ـ جرايم اخلاقي (به ويژه جنسي) در بين جرائم سخت قرار مي‏گيرند. 3ـ افراد ديندارتر، پنداشت هاي سخت‏گيرانه تري دارند. 4ـ آنهايي كه از فرآيند مدرنيزاسيون تأثير پذيرفتند، پنداشت‏شان كمتر سخت‏گيرانه است. 5ـ افرادي كه داراي ديدگاه مذهبي و سياسي مدرن‏تر هستند، نگرش مداراجويانه‏ترين نسبت به جرم دارند.
دکتر سراج‏زاده، روش پژوهش خود را تحليل ثانويه اطلاعات يك طرح پيماشي با عنوان ”سنجش گرايش‏ها، رفتار و آگاهي‏هاي دانشجويان دانشگاه‏هاي دولتي“ معرفي كرد و گفت كه اين طرح در سال‏هاي ا8ـ1380 در دفتر برنامه‏ريزي اجتماعي و مطالعات فرهنگي وزارت علوم انجام شده انجام شده و نمونه آن، 1522 نفر از دانشجويان دختر و پسر در 20 دانشگاه تحت پوشش وزارت علوم در تهران و برخي شهرستان‏ها بوده است. در بخشي از اين طرح، 24 عنوان جرم به افراد داده و از آنها خواسته شده که نظرشان را راجع به اينكه اين جرائم چقدر مهم‏اند، در يك طيف رده‏بندي كنند. متغير وابسته تحليل ثانويه، جدي پنداشتن جرم يا سخت‏گيري نسبت به جرم بوده است. متغيرهاي مستقل تحليل نيز، جنسيت، پايگاه اقتصادي اجتماعي، منزلت شغلي پدر، تحصيلات خانواده، محل سكونت خانواده، شهري يا روستايي بودن محل تولد و دينداري كه با يك مقياس ليكرت و تقريباً براساس مدل گلارك و استارك در نظر گرفته شده، بوده است. براي تعيين نوع دينداري از افراد سؤال شده بوده كه خود را چه نوع مسلماني (نوانديش يا ولايي انقلابي) مي‏دانند. جهت‏گيري سياسي نيز با اين پرسش سنجيده شده بود که اگر انتخاباتي برگزار شود، از ميان كانديداهاي دو گروه اصولگرا و محافظه كار يا اصلاح‏گرا و آزادي‏خواه به کدام يک رأي مي‏دهند. مداراي فكري نيز سنجه‏اي بود كه در اين طرح با 12 سؤال تحليل مي‏شد. از افراد پرسيده ‏شده بود كه با انتشار و گرايش به آزادي بيان افراد مخالف، موافقند يا مخالف. سنجه‏هاي دينداري و مداراي فكري از پايايي و اعتبار قابل قبولي برخوردار بودند.
يافته‏هاي پژوهش دكتر سراج‏زاده نشان داده است كه سخت‏ترين جرم از نظر دانشجويان ايراني قتل عمد، بعد از آن تجاوز به عنف، لواط، زناي زن و پايين‏تر از آنها اختلاس، زناي مرد، قاچاق مواد مخدر، اقدام عليه امنيت ملي، جاسوسي، كلاهبرداري، رشوه، دزدي شناخته مي‏شود. در ادامه نيز جرائم اخلاقي، عقيدتي سياسي، نشر مطالب ضد دين، تخريب محيط زيست، پخش فيلم مستهجن، مصرف مواد مخدر، ارتداد، ضرب و جرح، مصرف مشروبات اخلاقي، قتل غيرعمد به ترتيب به عنوان جرائم لايق مجازات هاي سخت شناخته شده‏اند.
وي گفت: به نظر من، يکي از نکات جالب اينجاست که در تحقيقات كشورهاي غربي ضرب و جرح در رتبه‏بندي جرائم از نظر سختي بسيار بالاست ولي در جامعه ما، اگر به قتل منجر نشود، جزء جرائم كم اهميت خواهد بود. همچنين اين تحقيق نشان مي‏دهد كه مردها كمتر از زنان سخت‏گير بودند که اين خود شايد يكي از تفاوت‏هاي كشورهاي اسلامي باشد. محل سكونت تأثير چنداني در ميزان سخت‏گيري افراد نداشته و پايگاه فرد در مجموع در حد کوچكي موثر است.
سراج‏زاده تأكيد كرد: تحليل‏هاي آماري اين پژوهش نشان مي‏دهند كه دينداري قوي‏ترين متغير تأثيرگذار در سخت‏گيري نسبت به جرائم است. به نظر مي‏رسد تفاوت اصلي انواع دينداري در سخت‏گيري نسبت به جرائمي است كه از جنس اخلاقي، عقيدتي، سياسي و فكري هستند. به طوري كه كساني كه خود را دينداراني نوانديش، اصلاح‏طلب و با مداراي فكري دانسته‏اند, عموما در اين زمينه ها ملايم‏تر و آسان‏گيرتر بوده‏اند.
استاديار دانشگاه تربيت معلم، در پايان، نتايج تحقيق خود را اين‏گونه جمع‏بندي كرد:
1ـ در مجموع پاسخگويان اين پژوهش ، پنداشت سخت‏گيرانه‏اي نسبت به جرم دارند (در مقايسه با ديگر كشورها).
2ـ با توجه به اينكه پاسخگويان دانشجو هستند، مي‏توان پيش‏بيني كرد که در ميان ساير اقشار و كل جامعه پنداشت سخت‏گيرانه بيشتر باشد.
3ـ تفاوت مهم ديگر رتبه‏بندي از نظر پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم است. جرائم جنسي از جمله جرائمي هستند كه بيشترين پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به آنها وجود دارد و اين مهم‏ترين تفاوت جوامع اسلامي و جوامع ديگر، به خصوص جوامع غربي است.
4ـ در ميان متغيرهاي تأثيرگذار، متغيرهاي زمينه‏اي و دموگرافيك اثر چنداني بر پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم نداشته و بيشترين متغيرهاي اثرگذار متغيرهاي فرهنگي و فكري بودند و از ميان آنها بيشترين تأثير به دينداري و عمدتاً نسبت به جرائم جنسي، اخلاقي، سياسي و ايدئولوژيك مربوط مي‏شود.
5ـ ميان مداراي فكري و اصلاح‏گرايي و نوانديشي ديني با دينداري و همين‏طور با پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم، همبستگي منفي وجود دارد و اين موضوعي است كه ما را به بازنگري سنجه‏هاي دينداري در شرايط جديد جامعه و نيز تأمل نسبت به تفسيرهاي سنتي و جديد از دين وامي‏دارد.
6ـ تفاوت جوامع اسلامي و جوامع ديگر، از نظر پنداشت سخت‏گيرانه نسبت به جرم، به خصوص نسبت به جرائم جنسي، اخلاقي و عقيدتي مي‏تواند اين نظر را تقويت كند كه تأثير دين اسلام و به خصوص قانون مجازات اسلامي به عنوان شريعت مقدس، مي تواند دليل اصلي اين تفاوت ها باشد. اما همين امر در نگرش نوانديش‏ها و اصلاح‏گران مي‏تواند نشان از آن باشد كه چنانچه تفاوت‏هاي نگرشي بتوانند جايي براي خود باز كنند و به عنوان يك تفسير موجه ديني جاي بيفتند، مي‏توان انتظار داشت که فرآيندهاي مدرنيزاسيون روحيات و انگيزه‏هاي مسلمان را نيز دستخوش تغيير كند و نتيجه آن در پنداشت‏هاي آسان‏گيرانه‏تر با مداراي بيشتر نسبت به جرم خود را نمايان سازد.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:46 PM
از برخورد ادیان تا جنگ تمدنها [ سید علی ناظم زاده ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/din.jpg
یكى از مباحث مهم در جامعه شناسی دین در عصر جدید، بررسی رابطه ادیان مختلف با یکدیگر است که در پارادایم های مختلف از گفتگو میان ادیان تا جنگ بین ادیان بررسی می شود. با وجود آن که در سالهای اخیر موسسات، نهادها، نظریات و شعارهای گوناگونی برای تقریب ادیان و مذاهب صورت پذیرفته، اما واقعیت آن است که روز به روز درگیری و تضاد میان ادیان خصوصا اسلام با مسیحیت و یهودیت بیشتر شده است. بررسی این مهم در نمونه های تاریخی 30 سال گذشته به روشنی قابل تبیین است: انقلاب اسلامی ایران، موج های اسلام گرایی و بنیادگرایی اسلامی، مسئله سلمان رشدی، تضاد میان طرفداران مسیحیت و یهودیت، واقعه 11 سپتامبر، حمله آمریکا به افغانستان و عراق و در روزها و ماه های اخیر کاریکاتورهای پیامبر اسلام، جنگ لبنان و اسرائیل و سخنان پاپ جنبه های مختلفی از این تضاد را به نمایش گذاشته اند. در این میان بررسی جامعه شناسی ادیان و رابطه دین و جامعه چه در جزء و چه در کل بدون توجه به نظریات موثر در زمینه برخورد ادیان ناقص به نظر می رسد. از همین رو در این مقال سعی می شود نگاهی به فرضیه اندیشمند آمریکایی، ساموئل هانتینگتون درباره جنگ تمدنها انداخته و از منظر جامعه شناختی ابعاد آن را واکاوی کنیم، واقعیت آن است تسامحا تمدنها نزد وی مساوی با ادیان است و منظور اصلی از جنگ تمدنها، همان برخورد میان ادیان است که از ابتدای وجود ادیان وجود داشته است. از آن هنگام که مسیحیت ظهور کرد، یهودیان آن را و پیامبرش را تحمل نکردند، آن زمان که اسلام ظهور کرد درگیری ها میان اسلام و این دو دین بزرگ شعله ور شد، جنگهای صلیبی درگرفت و هماره در طول تاریخ، رکنی از جوامع و ملل دین و برخورد میان ادیان بوده است که غفلت جامعه شناسی از این حقیقت اشتباهی فاحش است.
اما فرضیه برخورد تمدنها كه امروز تبديل به استراتژى و دكترين شده، ابتدا از سوى ليستر پرسوندر سال 1956 مطرح شد و تعارضات بين تمدنى مورد توجه قرار گرفت و سپس ساموئل هانتينگتون، نظريه پرداز و استراتژيست آمريكايى، ابتدا در سال 1993 در مجله فارين افيزر و سپس در كتابى تحت عنوان The Clash Of Civilization«برخورد تمدنها» تبيين شده و امروزه به عنوان يك استراتژى و نظريه حياتى در سياست جهانى آمريكا مورد توجه است. موضوع اساسى در اين فرضيه تقسيم بندى
جهان به 7 يا 8 تمدن اصلى است و تمركز بر اين نكته كه جهان امروز، جهان قدرتمندى تمدنها است و هويت بخشى هر فرد بر اساس تمدن اوست. هانتينگتون با تكيه بر اين امر و مسئله بازگشت خدا، معتقد است رشد روزافزون جمعيتى، سياسى و اقتصادى برخى تمدنها و ظهور گروه هاى بنيادگرا باعث مى شود، قرن پيش روى ما، قرن تضاد و برخورد بين تمدنها باشد. او اكيداً تصريح مى كند كه مدافع مطلوبيت اين درگيرى نيست، بلكه وى طراح و تبيين كننده اين فرضيه است كه درآينده اتفاق
خواهد افتاد.
به هر حال هانتينگتون با توجه به اصل سياست به جاى اقتصاد، آينده جهان را اينگونه مى بيند و البته با تعصب هاى خاص نژادى و هويتى، خواستار حفظ اصالت هويت آمريكايى و غربى است كه در اين راستا در كنار ديدگاه محافظه كارانه، نظرياتى راديكال در رد مهاجرت، جهانى شدن، پلوراليسم و لزوم اتحاد و دشمنى مشترك مى دهد. در مجموع با توجه به انتقادات از وى و نيز آينده جهان، بعيد است آن چه او فرض مى كند اتفاق افتد، مگر آمريكا جهان را چنين بخواهد.
تبيين جامعه شناختى اين نظريه نياز به بررسى مفهوم تمدن، بررسى تمدنهاى مورد نظر هانتينگتون و خصوصاً بررسى جامعه شناختى رابطه غرب و اسلام است که سعی می شود به نکاتی در این زمینه اشاره شود و در آخر نيز نقد جامعه شناسانه بر اين نظريات كه در اين مقاله سعى شده به اين هدف برسيم.
مفهوم و اهميت تمدن
تمدن، مفهومى وسيع و چند جانبه است كه تعاريف متفاوتى از آن شده است. از ديدگاه سياسى، فرهنگى و اجتماعى مى توان به تمدن نگاه كرد و تعاريف متفاوتى از آن را ارائه نمود. با وجود آنكه تمدن Civilization با مفهوم فرهنگ Culture قرابت نزديكى دارد، اما بايد آن را فراتر از يك ملت يا فرهنگ خاص دانست. در يك تعريف، تمدن نوعى گروه بندى ميان مردم است كه گسترده ترين سطح هويت بخشى فرهنگى كه هر فرد به طور ناخودآگاه عضو آن مى شود را به وجود مى آورد. اين گروه بندى يا تقسيم بندى مى تواند شامل يك دولت ملت (مثل ژاپن) يا چند دولت ملت (مثل كشورهاى اسلامى يا غربى) باشد.
در تعاريف ديگر از تمدن، آن را نظمى اجتماعى مى دانند كه در نتيجه وجود آن، خلاقيت فرهنگى امكان پذير شده و جريان مى يابد. يا خود هانتينگتون بالاترين گروه بندى فرهنگى و گسترده ترين سطح هويت فرهنگى را تمدن ناميده است. ديگرانى چون هنرى لوكاس معتقدند كه تمدن، پديده اى به هم تنيده شده است كه همه حيطه هاى اجتماعى، اقتصادى، سياسى و حتى هنر و ادبيات را دربرمى گيرد.
در تحليل مفهوم تمدن، اولا شرايطى قائل شده اند و ثانياً عناصرى براى آن انتزاع كرده اند. از شرايط لازم براى ايجاد يك تمدن در هر زمانى، پايان ناامنى و هرج و مرج است. ديگر آن كه سيستم و سازمانهايى كه چهار ركن اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى به طور عينىو عملى شكل گيرند و در يك كلام به قول ابن خلدون، پيشرفت انسان در هيأت اجتماع محقق گردد.اما به طور كلى 4 عنصر اساسى و لازم براى هر تمدن نيز برشمرده شده است:
1 ـ پيش بينى در امور اقتصادى
2 ـ سازماندهى سياسى
3 ـ سنن اخلاقى
4 ـ كوشش در راه بسط معرفت و هنر
اما اهميت تمدن در اينجاست كه هويت بخش به جامعه و تك تك افراد عضو جامعه است. هر فرد در پاسخ به اين سؤال كه من كيستم؟ بدون شك به تمدن خويش رجوع مى كند و دين، زبان، قوميت، نژاد، اخلاق، رنگ پوست، هنر، تاريخ و... پاسخ به سؤال هويتى فرد است كه همگى اينها سازنده يك تمدن هستند. و افرادى كه در پاسخ به اين سؤالات جواب مشابهى داشته باشند، تشكيل دهنده يك تمدن خاص خواهند بود. غير از اين موضوع مهم، در جهان امروز كه به قول هانتينگتون چند تمدن بزرگ در جهان حاكم هستند، هر تمدن ارائه دهنده خط مشى به افراد و ملل تابع آن است و مى تواند
در آينده جهان نيز تأثير گذار باشد كه فرضيه برخورد تمدنها نيز مى تواند تبيين كننده يكى از وجوه اهميت تمدنها در آينده جهان بشرى باشد.

جهان چند تمدنى
به عقيده هانتينگتون در جهان پس از جنگ سرد، اولين بار در تاريخ، سياست جهانى، چند قطبى و چند تمدنى شده است. اين در حالى است كه در طول حيات بشر، تمدنها تماسى با همديگر نداشته و اصولا مراوده اى در ميان نبوده است. و در طول قرن 20 نيز، سياست جهانى شكل دو قطبى گرفته و جهان به سه بخش تقسيم شد. و سه فاز مجزا در طرفداران آمريكا و اروپا، كمونيسم و طرفداران آن و نيز غير متعهدها تشكيل شد. اما به عقيده هانتيگتون، در اواخر دهه 80 كه جهان كمونيست فروپاشيد و نظام بين المللى جنگ سرد به تاريخ پيوست، جهان با نوعى گوناگونى فرهنگى مواجه است. ملتهاو انسانها با نوعى پرسش بنيادى مواجه اند: «ما كيستيم؟» پاسخ به اين پرسش بر حسب نياكان، دين، زبان، تاريخ، ارزش ها، عادات و نهادهاى خود، كه نوعى پاسخ سنتى نيز مى باشد، موجب مى شود كه هرفرد با گروه هاى فرهنگى چون قبيله ها و گروه هاى قومى، پيروان يك دين، ملت ها و در سطحى گسترده تر با تمدن ها همذات پندارى كند. اين موضوع است كه جهان امروز با را يك جهان چند تمدنى مواجه كرده است و هر فرد در اين دنياى بزرگ احساس مى كند كه به يك
تمدن تعلق دارد.
نكاتى كه هانتينگتون در اين جهان چندتمدنى به آن توجه دارد در حوزه سياسى و فرهنگى قابل اعتناست. او معتقد است در اين هويت شناسى چند فرهنگى آن چه براى تعيين هويت فرهنگى استفاده مى كنيم، اين است كه ما بفهميم چه كسى «نيستيم»؟ و بيشتر براى دانستن كيستى خود بايد درك كنيم كه با چه كسى «دشمن» هستيم! يعنى دغدغه امروز بشر، اولا شناخت هويت و تعلق تمدنى است و ثانياً نيل به اين مقصود با دشمن شناسى امكان پذير است.
در اين دنياى جديد، سياست هاى منطقه اى ماهيت قومى دارد و سياست جهانى، سياست تمدن هاست. رقابت ميان ابرقدرت ها نيز جاى خود را به برخورد ميان تمدن ها داده است و سخت ترين و خطرناك ترين برخوردها نيز نه رويارويى فقر و غنا يا چپ و راست، بلكه رويارويى و تضاد ميان گروه هايى است كه به واحدهاى فرهنگى متفاوت تعلق دارند.

الگوهاى تقسيم بندى تمدنى
هانتينگتون براى تقسيم بندى تمدن ها با استفاده از عقايد آرنولد توين بى، از تعلقات دينى استفاده مى كند. او معتقد است براى تقسيم بندى جهان و درك امروز آن، نياز به الگوهايى آشكار يا پنهان داريم تا به اين 5 هدف برسيم:
1 ـ واقعيت را سامان داده و درباره به تعميم بپردازيم.
2 ـ روابط على و معلولى موجود ميان پديده ها را درك كنيم.
3 ـ حوادث بعدى را پيش بينى و يا پيش گويى كنيم.
4 ـ آن چه را اهميت دارد از وقايع بى اهميت بازشناسى كنيم.
5 ـ براى دسترسى به اهدافمان چه مسيرى را انتخاب كنيم.
و هانتينگتون با ذكر اين مقدمات به چهار الگوى تقسيم بندى جهان امروز، مى پردازد:
«الگوى جهان واحد»; كه پس از سقوط كمونيسم شكل گرفته و نظريه «پايان تاريخ»، فوكوياما پشتوانه آن است و به طور كلى جهانى شدن و حاكم شدن غرب به ويژه آمريكا بر جهان را پيگيرى مى كند. «الگوى جهان دوپاره»; كه اين نظريه، تقسيم بندى جهان به دو گروه، ما و آن ها، خودى و غير خودى، تمدن ما و بربريت آنها، شرق و غرب، شمال و جنوب، مركز و پيرامون، اسلام و كفر و... را مور توجه قرار مى دهد. كه بيشتر از لحاظ اقتصادى به مسائل توجه دارد و به يك ديدگاه واحد نمى رسد.
«الگوى هرج و مرج»; اين الگو، برداشتى رئاليستى از جهان مى دهد كه به نوعى هرج و مرج در رابطه جهانى اشاره دارد و از همين رو كشورها هماره تلاش مى كنند تا براى تضمين بقا و امنيت خويش قدرت خود را افزايش دهند.
«الگوى دولت - مدار»، كه توجه به روابط و خصومت هاى ميان دول و نه ملل مى پردازد.
اما هانتينگتون به صراحت معتقد است كه هر يك از چهار الگو عليرغم آن كه «آميزه اى از واقع گرايى و ايجاز را به درجات مختلف در اختيار ما مى گذارد، در عين حال همه اين الگوها كاستى ها و محدوديت هاى خاص خود را دارند. و روشن است كه مى توان براى مقابله با اين كاستى ها از تركيب اين الگوها استفاده كرد و مثلا چنين فرض كرد كه جهان به طور همزمان درگير فرآيند همگرايى و واگرايى است. (اما به طور كلى اين چهار الگو)... با يكديگر سازگار نيستند و نمى توان گفت كه جهان، واحدى يگانه است و در عين حال مدعى شد كه اين جهان به شكلى بنيادين به شرق و غرب با شمال و جنوب تقسيم پذير است». اينجاست كه اين انديشمند سياسى با صبغه دينى جهان را از منظر هفت يا هشت تمدن مى نگرد.
هشت تمدن اصلى و نكات مهم درباره آن ها
بر همين مبنا، هانتينگتون در راستاى نظريه اش درباره برخورد تمدنها به تقسيم بندى جهان به تمدنهاى مسيحى، اسلامى، كنفوسيوسى، ارتدوكس، اسلاو، هندى، آمريكاى لاتين و آفريقايى اقدام مى كند. وى در اين تقسيم بندى به نكات خاصى توجه دارد:
1 ـ اين تمدنها، تمدن هاى اصلى و تأثير گذار در روابط بين الملل خواهند بود.
2 ـ وزن و قدرت هر تمدن با ديگر تمدنها متفاوت است.
3 ـ در اين تقسيم بندى از افكار توين بى و ماكس وبر استفاده شده; چرا كه اهميت بيشتر به مسئله دين و ديندارى فرهنگ و تمدن توجه شده است.
4 ـ اختلافات بين اين تمدنها اساسى و بنيادى است.
5 ـ ويژگى ها و خصوصيات فرهنگى هر تمدن تغييرناپذير است.
6 ـ خطوط گسل ميان تمدن ها، امروز جايگزين مرزهاى سياسى عصر جنگ سرد شده است.
جايگاه هر تمدن
نكته اساسى كه در اين تقسيم بندى مد نظر هانتينگتون است اين است كه به عقيده وى، جايگاه هر تمدن متفاوت با ديگر تمدن هاست. او درباره هر تمدن قدرت و آينده اى پيش بينى مى كند كه به آن مى پردازيم:
1 ـ تمدن مسيحى; بى شك امروز، تمدن مسيحى قدرت اقتصادى، سياسى، نظامى و فرهنگى جهان است و بر ديگر تمدنها، سلطه و استيلا دارد. كه درباره آن بيشتر خواهيم گفت.
2 ـ تمدن اسلامى; تمدن اسلامى از ديربازترين تمدنها و فعالترين آنها ست كه به عقيده هانتيگتون امروزه با نيل به بنيادگرايى مى تواند خطرى براى تمدن مسيحى و سلطه و قدرت آن به شمار رود. كه درباره تمدن اسلامى نيز بيشتر خواهيم گفت.
3 ـ تمدن كنفوسيوسى، تمدن كنفوسيوسى داراى جمعيت فراوان و مقتدر است كه شايد بيش از 30 درصد جمعيت جهان را شامل شود (چين و ژاپن و شرق آسيا) و با توجه به اين كه در حال تبديل به قطب صنعتى نيز مى باشد مى تواند به خطر بزرگى براى تمدن مسيحى مبدل گردد و در پارادايم تزگونه هانتينگتون تنها خطرات گريبانگير تمدن مسيحى و اعتلا و قدرت آن، همين دو تمدن اسلامى و كنفوسيوسى است كه البته بنا به دلايلى كه خود هانتينگتون ذكر مى كند، تمدن كنفوسيوسىِ در حال گذار به ليبراليسم غربى خطر كمترى از اسلام براى آينده جهان غرب داراست.
4 ـ تمدن آفريقايى تا سالها زير سلطه آمريكا خواهد بود و نمى تواند به رشد و قدرتى برسد كه بتواند خطرساز باشد.
5 ـ تمدن آمريكاى لاتين; مثل تمدن آفريقايى است و آنقدر با مسائل اقتصادى درگير است كه اتحاد و پيوستگى ميان ملل آن تا چند دهه آينده ممكن به نظر نمى رسد.
6 ـ تمدن هندى; تمدن هندى آنقدر گستردگى و قدرت از لحاظ جمعيت، اقتصاد و همبستگى فرهنگى ندارد كه رقيب ديگر تمدنها باشد.
7 ـ تمدن اسلاو-ارتدوكس; كه در كشورهاى اروپاى شرقى و شوروى و... رواج دارد، در سرگيجه فروپاشى شوروى و سقوط كمونيسم فرورفته و البته در حال نزديكى به تمدن مسيحى است و در نتيجه خطرى براى غرب و تمدن مسيحى به شمار نمى رود.
قلمرو تمدنها از نظر مساحت
قلمرو تحت كنترل سياسى تمدنها از سال 1900 تا 1993 مورد توجه هانتينگتون بوده است كه در جداولى به آن پرداخته است. نكات مهم در اين جدول اين است كه امروز بيشترين قلمرو مساحتى بعد از تمدن غربى متعلق به تمدن اسلامى است و كمترين قلمرو نيز متعلق به هندوها مى باشد. و مسئله مهم تر آن جاست كه غربى ها در طول 100 سال گذشته به تدريج از قلمرو تمدنى شان (به طور نسبى و درصدى) كاسته شده و از حدود 40 درصد به 24 درصد رسيده و حتى با وجود اين كه در سال 1920 حدود نيمى از وسعت جهان را در اختيار داشته است، امروز كمتر از يك چهارم جهان را در
كف دارد و در مقابل تمدن اسلامى با رشد فزاينده اى روبرو بوده است و با 3 برابر شدن از 7 درصد به بيش از21 درصد رسيده است..
ديگر تمدنها نيز در اين صد ساله دچار تغيير و تحولات فراوانى شده اند و همين تغييرات گسترده در ايجاد و گسترش نظريه يا فرضيه برخورد تمدنها مؤثر بوده است چرا كه در اين قرن اخير از استيلاى غرب بر جهان كاسته شده و قلمرو تحت كنترل آنان نصف شده است و ديگر تمدنها سربرآورده اند. در راستاى اين تغيير، تمدن آفريقايى كه روزى كمتر از يك درصد
حكومت داشت از 1920 تا 1993 با رشد 1400 درصدى مواجه شده است و اين رشد در حال تداوم است. يا تمدن هندو از 1/ درصد به 4/2 درصد رشد پيدا كرده ولى از عظمت و استيلاى ديگر تمدنها خصوصاً تمدن ارتدوكس كه در از سال 71 تا 93 ميلادى با كاهش 6 درصدى مواجه شده است، روبه رو هستيم. برخى تمدنها مانند تمدن چينى يا ژاپنى و يا آمريكاى لاتين در طول قرن گذشته تغيير محسوس و چندانى نداشته اند.
قلمرو تمدنها از لحاظ جمعيت
هانتينگتون جدا از مسئله حاكميت و حكومت سياسى به مسئله جمعيت و نقش آن در تمدن نيز توجه دارد و در همين راستا جدول صفحه 133 كتاب برخورد تمدنها را بررسى مى نماييم.
در اين جدول نيز آنچه مشهود است، كاهش چشمگير تمدن غربى از 44 درصد و 48 درصد در سال 1920 به حدود 10 درصد و نيز كاهش «ديگر تمدنها» كه جزو 8 تمدن بزرگ نيستند از لحاظ جمعيتى كه با حدود 15 درصد كاهش جمعيت مواجه است. اين مسئله يعنى افزايش جمعيت تمدن اسلامى از 4/2 در سال 1920 به 2/19 در سال 2015 و نيز افزايش جمعيت تمدن آمريكاى لاتين، تمدن آفريقايى و تمدن هندو باعث وزن گرفتن و اهميت يافتن اين تمدنها در طول 10 سال آينده
خواهد شد و اين در حالى است كه تمدن چينى نيز زياد بودن جمعيت خويش را حفظ كرده و مانند غرب آن را كاهش نداده است. اين مسئله باعث مى شود تمدنهايى كه در طول 100 سال گذشته خاموش و منزوى بوده اند و در جهان پيرامون نقش مهمى ايفا نمى كرده اند در آستانه قرن 21، جمعاً (تمدن اسلامى ـ تمدن آفريقايى ـ تمدن چينى و هندو) بيش از 70 درصد جمعيت جهان را تشكيل دهند و اين نيرويى بسيار عظيم در آينده جهان است كه به حتم تمدن اروپايى و ارتدوكس
كه در 100 سال گذشته بر جهان حاكم بوده اند، در مقابل آن احساس ضعف خواهند كرد.
تمدن در حال رنگ باختن غربى
تمدن غربى يا مسيحى، حدود 400 سال است كه به عنوان تمدن برتر و مسلط بر جهان در حال حكمرانى است. مؤلفه هاى اساسى اين تمدن را چنين برشمرده اند:
1 ـ تمدن غربى مبتنى بر زبان و فرهنگ مشترك اروپايى - آمريكايى است.
2 ـ اين تمدن بر پايه رشد اقتصادى و سودجويى شكل گرفته و نقش اخلاق پروتستان در شكل گيرى روحيه سرمايه دارى غربى انكارناشدنى است.
3 ـ متفكرين غربى، اين تمدن را برترين و پيشرفته ترين تمدن مى دانند.
4 - نوعى قدرت جهانى و سيطره و سلطه اقتصادى و سياسى بر جهان و افكار و وسايل دارد.
5 ـ تجربه هاى مشترك تاريخى دارد از جمله: فئوداليسم، رنسانس، انقلاب صنعتى، رفورميسم، و توجه به مفاهيمى چون ليبراليسم و حقوق بشر و نيز تأكيد بر سكولاريسم.
هانتينگتون نيز تمدن غربى را داراى وجوه تمايز و تفاوتى با ديگر تمدنها مى داند، از جمله آن كه معتقد است رنسانس، عصر روشنگرى، نظام وستفالى، دولت هاى ملى، جدايى حاكميت دينى و دنيوى و سكولاريسم، پلوراليسم، و حقوق مساوى تنها در غرب و يا ابتدا در تمدن غربى بوده كه رواج يافته و ديگر تمدنها از آن محروم اند و يا به تبع غرب به آن روى آورده اند. اما در عين حال او تمدن غربى را در حال رنگ باختن مى داند، و طبق جداول ذكر شده در كتاب «برخورد
تمدنها»، ـ آنگونه كه در صفحات پيشين اشاره شد ـ غرب و تمدن مسيحى از لحاظ قلمرو سياسى و جمعيتى در حال افول است در باره اين مؤلفه نظر ديگرى دارد.
در مجموع هانتينگتون به دو برداشت از غرب پرداخته است. در برداشت اول، ويژگى هاى غرب و تمدن مسيحى را چنين برمى شمارد: مالك و اداره كننده نظام بانكى بين المللى،عمده ترين مشترى جهان، تأمين كننده بخش عمده كالاهاى جهان، تسلط بر بازارهاى بين المللى، رهبرى اخلاقى در جوامع جهان، قدرت مداخله نظامى بزرگ، اختيار آبراهه هاى بين المللى، اجراى تحقيق و توسعه فنى پيشرفته، دسترسى به هوا و فضا و امكانات فراوان، كنترل ارتباطات بين المللى و
تسلط بر صنايع نظامى جهان.
اما دومين برداشت و تصوير از تمدن غربى كه هانتينگتون به آن بيشتر توجه دارد، بسيار متفاوت است، آن برداشت به قول هانتينگتون «تصوير تمدنى در حال سقوط است كه سهم آن در قدرت سياسى، اقتصادى و نظامى جهان، به نسبت تمدن هاى ديگر كاهش مى يابد... غرب هر روز بيشتر از پيش درگير مشكلات و نيازهاى درونى خود مى شود و در عين حال با رشد اقتصادى پايين، جمعيت غير فعال، بيكارى، كسر بودجه هاى سنگين، اخلاقيات حرفه اى نازل و پس انداز كم روبرو شده است. در بسيارى از كشورها غربى از جمله آمريكا، گسستگى اجتماعى، مواد مخدر و جنايت به مشكلاتى عمده تبديل شده اند.»
البته اين انديشمند معتقد است كه هركدام از اين برداشتها، بخش از واقعيت هستند و غرب در عين حال كه امروز به نحو گسترده اى بر جهان تسلط دارد، اما در توازن قوا ميان تمدنها نيز تغييراتى تدريجى، قطعى و بنيادين در حال انجام است و در طول سالهاى آينده، قدرت غرب در قبال قدرت ديگر تمدنها همچنان كاهش مى يابد.
هانتينگتون روند افول غرب و رنگ باختگى آن را داراى 3 ويژگى برمى شمارد:
1 ـ افول غرب، فرآيندى كند آهنگ است. همانگونه كه برآمدن غرب به عنوان قدرت جهانى 400 سال طول كشيد، كاهش قدرت آن نيز ممكن است صدها سال طول بكشد.
2 ـ روند سقوط غرب بر مبناى يك خط مستقيم پيش نمى رود; بلكه با وقفه ها و برگشت هاى نامنظم همراه است.
3 ـ سهم غرب از بيشتر منابع مهم قدرت مثل جمعيت، زمين، توليد اقتصادى و نظامى و... در حال كاهش است و البته نه در تمامى منابع قدرت.
بازگشت خدا
هانتينگتون، دوران فعلى را عصر بازگشت خدا و نوسازى دينى مى داند. با وجود آن كه در نيمه اول قرن بيستم عموماً نخبگان فكرى معتقد بودند كه مدرنيزاسيون اقتصادى و اجتماعى، دين را به عنوان عنصرى مهم در حيات آدمى از ميدان بيرون مى كند و علم، خردگرايى، پوزيتيويسم، پراگماتيسم و... دين را شكست داده اند، اما به عقيده هانتينگتون اين بيم و اميدها در نيمه دوم قرن 20 معلوم شد كه بى پايه است. بازگشت خدا و نوزايى دينى تمام جهان را فرا گرفته
و بعضى اديان در مناطقى كه قبلا پيرو دينى نداشت گسترش يافته، برخى به دين سنتى خود رجوع كرده اند و اسلام، مسيحيت، يهوديت، هندوييسم، بودا و... در معتقدان نه چندان مؤمن خويش، شدت گرفته است. جنبش هاى بنيادگرا سر برآورده اند و حتى به قول جورج ويگل «گريز از سكولاريسم در سراسر جهان يكى از مؤثرترين واقعيت هاى اجتماعى پايان سده بيستم است».
از ديگر مسائل قابل توجه در اين زمينه، ظهور و رواج دين در كشورهاى قبلا كمونيست است. به طورى كه تعداد كليساها در روسيه از 1988 تا 1993 5 برابر شده است و تعداد مساجد آسياى مركزى از 160 مسجد به 10000 مسجد رسيده است.
هانتينگتون علت اساسى اين تغيير، بازگشت خدا و نوزايى دين را اكيداً نوسازى و مدرنيزاسيون اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى مى داند و معتقد است كه تغييرات شديد و اساسى در زندگى افراد باعث شد كه هويت خويش را از دست بدهند نياز به منابع هويت بخشى دارند كه دين به خوبى از عهده اين نياز برمى آيد. از سوى ديگر قدرت تعقل پاسخ دهنده به تمام سؤالات انسان نيست و نيز در سطحى گسترده تر، نوزايى دينى واكنشى است در برابر سكولاريسم، نسبى گرايى اخلاقى، و لذت جويى و تأكيدى دوباره است بر ارزشهاى نظم، انضباط، كار، هميارى و همبستگى انسانى. البته هانتينگتون تأكيد دارد كه اين دين در حال تغيير و نوسازى نيز هست كه البته در برخى موارد چون دين اسلام با بنيادگرايى نيز همراه است كه به آن خواهيم پرداخت.
تمدن در حال رشد اسلامى
اسلام دينى سياسى و اجتماعى است كه در در 14 قرن قبل در منطقه خاورميانه امروزى رشد خويش را آغاز كرد و پس از اندكى به عنوان دين حاكم برجهان درآمد و با توجه به ابعاد سياسى و اجتماعى آن به سرعت بر نقاط زيادى از جهان، حكومت و حاكميت سياسى پيدا كرد. اما پس از تغيير شرايط و رشد غرب، به تدريج از اهميت و عظمت تمدن اسلامى كاسته شد و در دو قرن اخير رو به انزوا و فراموشى رفت. به عقيده هانتينگتون طى 100 سال گذشته به علت رشد قلمرو
سياسى، رشد فزاينده جمعيت و نقش اقتصادى كشورهاى اسلامى، و نيز ظهور بنيادگرايى اسلامى، انقلاب اسلامى، تحركات كشورهاى خاورميانه و... تمدن اسلامى در حال رشد روزافزون است و مى تواند به عنوان بالقوه ترين خطر در ميان ديگر تمدنها براى به خطر انداختن تمدن غربى به شمار رود.
تمدن اسلامى در قبال تمدن غربى حاكم بر جهان 3 رويكرد را مى تواند بپذيرد: يا دورى و انزوا از نظام جهانى كه هزينه زيادى بر كشورها و تمدن اسلامى ايجاد مى كند. يا پيروى از مسير غربى و تحت سلطه بودن توسط غرب كه طى چند قرن گذشته اينگونه بوده و به تدريج در حال بيدارى است. يا توازن با غرب، رشد و تقويت خود و همكارى با غرب كه به تدريج مى تواند جايگاه جهانى خويش را بازيابد و يا پيگيرى مرزهاى خونين.
هانتينگتون به مرزهاى خونين اسلام معتقد است و اين كه عوامل مختلفى باعث شده تا اسلام كه در ذات، مذهبى خونين و خشن نيست، داراى مرزهاى خونين شود. او اين عوامل را در 3 جنبه تقسيم بندى مى كند:
1 ـ احساسات بيدار شده مسلمانان و آگاهى آنان از استثمار توسط غرب و تجديد حيات و بيدارى نهضت ها و هويت اسلامى و واكنش به استيلاى غرب.
2 ـ كينه و عصبانيت مسلمانان از حمايت غرب و به خصوص آمريكا از اسرائيل
3 ـ هرم جمعيتى جوان، بيكارى جوانان و مهاجرت و تحصيلات و نيز عامل جذابيت گروه هاى بنيادگرايى مانند القاعده
4 ـ حمايت گروه ها و كشورهايى از گروه هاى بنيادگرا.
بر اين اساس، وى معتقد است كه قرن بيست و يكم، قرن جنگ هاى اسلامى است. چه كشورهاى اسلامى عليه خودشان و چه كشورها يا گروه هاى اسلامى عليه غربى ها و ديگر فرهنگ ها و به طور كلى مبارزه اى ميان يك فرهنگ به نام اسلام با بقيه.
بنياد گرايى اسلامى
بنياد گرايى Fundamentalism نوعى ابزار هويت بخشى است كه در شرايط استثنايى مثل بحران هويت پديد مى آيد و فرد يا گروه را وامى دارد تا بگويد من زنده ام و وجود دارم. مسئله مهم در بنيادگرايى شيوه اعلام حضور است كه با روشهاى سنتى و تخريبى و سلبى همراه است. در جوامع اسلامى به علت فشار بيرونى، هجوم تبليغات فرهنگى غربى و تهى بودن افكار برخى مسلمانان از لحاظ درونى، مشكل هويتى ايجاد شده كه برخى گروه هاى اسلامى را به جاى احياى
هويت خودى به سمت حمله به هويت هاى ديگران سوق داده است و همين موضوع، موجب اقدامات بنيادگرايانه اى مانند حمله 11 سپتامبر مى شود.بسيارى از انديشمندان در شناخت از اسلام، به ملغمه اى از اسلام اصيل و گروه هاى بنيادگرا
مى پردازند. ويژگى هاى اين هويت تخريب گر و بنيادگرا كه متأسفانه بسيارى از انديشمندان و حتى در جاهايى خود هانتينگتون آن را به كل اسلام و جامعه اسلامى نسبت مى دهند شامل موارد ذيل مى باشد: 1 ـ عقب ماندگى سياسى و اقتصادى، اما بالقوه بودن توانايى فرهنگى.2 ـ مشكل ساختارى با فردگرايى، ليبراليسم، قانون گرايى، حقوق بشر، مساوات جنسى، دموكراسى.3 ـ بنيان سياسى ديكتاتورى.4 ـ آميخته با الوهيت و حق، بر حق بودن خودى و بر باطل و كفر بودن طرف مقابل و احساس برترى و در نتيجه عدم مدارا و تساهل.5 ـ صدور انقلاب ها و جنگ به نام خدا و اهميت جهاد.6 ـ مقابله با مثلث ناسيوناليسم، سوسياليسم و دموكراسى. 7 ـ عدم انفكاك ميان اجتماع دينى و سياسى و امور اخروى و دنيوى.
اما مشكل اساسى در اين تحليل ها اين است كه تمام اسلام را يك بلوك واحد در نظر مى گيرند، در حالى كه ملل مسلمان و كشورهاى اسلامى هرگز داراى يك تفكر و بينش نيستند. كشورهاى اسلامى عربستان و عراق را از يك سو، مصر و تركيه را از سوى ديگر، كشورهاى آسياى ميانه و ايران از ديگر سو و اندونزى و بوسنى را در نيز دربر مى گيرند و البته بسيار مسلمان ديگرى كه در قاره هاى آسيا، اروپا، آمريكا و آفريقا زندگى مى كنند. بسيارى از افكار و انديشه هاى اسلامى
و حتى ملل اسلامى ثابت كرده اند كه با مفاهيم پيشرفته انسانى هيچ مشكلى ندارند كه به اين موضوع در انتقادات به فرضيه هانتينگتون بيشتر خواهيم پرداخت.
برخورد دو تمدن
هانتينگتون معتقد است تمدن ها قبيله هايى انسانى هستند و برخورد تمدنها، نوعى درگيرى قبايل در سطح جهانى است. وى رابطه ميان گروه هايى از تمدنها مختلف را سرد و غير صميمانه و حتى خصومت آميز بر مى شمارد و معتقد است اميد به مشاركت بين تمدنى، اميدى بيهوده است.در نظريه هانتينگتون، با اشاره به 1400 سال تاريخ اسلام، معتقد است كه رابطه اسلام و مسيحيت و اسلام و غرب، غالباً رابطه اى پر فراز و فرود بوده و هر يك از طرفين ديگرى را غريبه
و مهاجم و غير خودى تلقى كرده اند. درجه درگيرى خشونت آميز ميان اسلام و مسيحيت در طول زمان به رشد و افول جمعيتى، رشد اقتصادى، تغييرات اقتصادى و تكنولوژيك و شدت ايمان مذهبى بستگى داشته است. در ابتدا با رشد قدرت اسلام، قلمرو مسيحيت به اسلام تسليم شد و سپس با رشد غرب و جنگ هاى صليبى، ضعف مسلمانان پيش آمد. در قرن 19 نيز رشد فزاينده جمعيت باعث حركت اروپايى ها و مهاجرت آنان به سمت قلمرو كشورهاى اسلامى شد.
هانتينگتون قرن بيستم را نيز در نظر مى گيرد و معتقد است كه رشد جمعيت مسلمانان، بيكاران روبه فزونى، افزايش پيروان آرمان هاى اسلام گرايانه و تلاش همزمان غرب براى جهانى كردن بنيان ها و ارزش هاى خود، موجب افزايش عمق نارضايتى مسلمانان شده و از سوى ديگر با رشد اسلام، هر دو طرف با ديده دشمنى به همديگر مى نگرند.
با توجه به مقدماتى كه گفته شد ساموئل هانتينگتون، انديشمند سرشناس آمريكايى معتقد است كه در آينده نه چندان دور دو تمدنى كه مى توانند با هم تضاد و درگيرى داشته باشند، تمدن اسلامى و تمدن مسيحى يا غربى است. از يك سو تمدن غربى در پى حفظ استيلا و قدرت خويش است و سعى مى كند بر تسلط و گسترش نهادينه خويش در حوزه هاى مختلف سياسى، فرهنگى، اقتصادى،اجتماعى، نظامى و هنرى و... ادامه دهد و از سوى ديگر تمدن اسلامى از لحاظ قلمرو
سياسى، جمعيتى و اقتصادى و نظامى در حال پيشرفت است و ظهور بنيادگرايى اسلامى نيز به مدد اين وضعيت آمده و در مجموع تمدن اسلامى را در مقابل تمدن غربى قرار مى دهد. او صراحتاً بعد از حملات 11 سپتامبر به برج هاى تجارت جهانى آمريكا، اين اقدامات را نه در راستاى نظريه خويش بلكه مقدمه كوچكى بر آن دانست چرا كه معتقد بود هنوز همه دول
اسلامى در اين مسير گام نگذاشته اند.
هانتينگتون به صراحت معتقد است كه اسلام با تمدن ارتدوكس، مدرن آفريقايى، تمدن هندو و تمدن غربى رابطه پر برخورد و نزاع آميز خواهد داشت و در عوض غرب رابطه خوبى با آفريقا، آمريكاى لاتين، هندو و ارتدوكس دارد.وى عتقد است «رابطه ميان تمدن ها و كشورهاى كانونى وابسته به هر تمدن، رابطه پيچيده و غالباً دوگانه است كه در معرض تغيير قرار دارد. بيشتر كشورهاى درون يك تمدن در شكل دادن به روابط خود با كشورهاى درون ديگر تمدنها، به طور كلى همان مسير كشور كانونى را دنبال مى كنند... منافع مشترك كه معمولا در قالب حضور يك دشمن مشترك در يك تمدن سوم ظهور
مى يابد مى تواند ميان كشورهاى متعلق به تمدنهاى گوناگون هم همكارى ايجاد كند.»
جنگ همه جانبه ميان تمدنها
هانتينگتون در ارائه فرضيه اش تنها به برخورد و رابطه تمدن اسلامى و غربى نپرداخته ومعتقد عصر است، عصر تمدن هاست و با توجه به افول تمدن غربى و ارتدوكس و در كنار آن رشد تمدنهاى آسياى شرقى، آفريقا و هندو و البته مسلمان، درگيرى بين همه تمدنها احتمال پذير است. البته بازهم از نقش اسلام دم مى زند و در اين راستا معتقد است «يك جنگ جهانى و با مشاركت كانونى تمدنهاى عمده جهان كاملا غير محتمل است اما نمى توان آن را غير ممكن
دانست... چنين جنگى ممكن است به علت تشديد يك جنگ خطوط گسل ميان گروه هايى از تمدن هاى مختلف حادث شود. جنگى كه به احتمال زياد در يك سوى آن، مسلمانان و در طرف ديگر غير مسلمانان حضور خواهند شد.»
هانتينگتون ايجاد و گسترش اين جنگ همه جانبه را با داستانى خيالى از اشغال ويتنام توسط چين و حمله آمريكا به شرق آسيا بيان مى كند كه در آن به تدريج هند و پاكستان نيز به صحنه وارد شده و به دنبال آن ايران و كشورهاى عرب با موج ضد غربى مواجه شده و رويارويى بزرگ، جهان را فرا مى گيرد. در اين ميان دسترسى و كنترل حوزه هاى نفتى بسيار حايز اهميت است و كشورهاى اسلامى مى توانند با كاهش يا قطع صادرات نفت خود به غرب، شرايط را بغرنج تر و حساس تر كنند. در اين ميان اروپا و آمريكا براى تأمين سوخت به روسيه روى مى آورند و بدين ترتيب آمريكا، اروپا، روسيه و هند در يك جنگ جهانى واقعى مقابل چين، ژاپن و كشورهاى اسلامى قرار مى گيرند. اين سناريو كه خود هانتينگتون نيز كمى اغراق آميز مى نامد مى تواند در سال 2010 پيش بيايد و جهان را دستخوش آشوب و تغيير كند و البته او معتقد است
تمامى اين وقايع به علت اهميت نقش تمدنها در جهان امروز است.
به هرحال امروز نمى توانيم نقش تمدنها و گسترش روزافزون آن را ناديده انگاريم، خصوصاً تمدن اسلامى و تمدن چينى هر روز با افزايش قدرت و اقتدار در جهان مى توانند آينده جهان را تغيير دهند، اگر چه شايد آنگونه كه هانتينگتون مى گويد، نباشد.
انتقادات و نتيجه گيرى
پس از ارائه نظريه برخورد تمدنها در سال 1993 در يك نشريه آمريكايى این نظریه با انواع عكس المعل ها و برخوردها مواجه شد و پس از آن در سال 1996 در كتابى اين نظريه يا فرضيه را بسط داد و امروز به عنوان يكى از نظريات مطرح در سياست جهانى مطرح است. از يك طرف مدافعان جهانى شدن، از يك طرف نخبگان و روشنفكران مسلمان، از سوى ديگر فوكوياما با طرح مسئله «پايان تاريخ»، از ديگر سو طرفداران پست مدرنيسم و... هركدام به شيوه اى با اين تز
مخالف بوده و حتى در مقابل آن موضع گيرى كرده اند. اما طرفدارى حكومتمداران آمريكايى از اين فرضيه آنقدر بالاست و جديت آن در باور اين فرضيه چنان زياد است كه در چند سال اخير، جهان را به اين سمت پيش برده اند و در هر حال نمى توان چشم را بر آن فروبست. در اينجا ما سعى مى كنيم به طور بسيار موجز به برخى از اين انتقادات بپردازيم.
1 ـ يك انتقاد جدى به هانتينگتون عدم دقت در به كارگيرى اصطلاحات سياسى و جامعه شناختى است. او در سال 1993 از تضاد Conflict بين تمدنها نام برد و در سال 1996 كتاب خويش را به نام برخورد Clash تمدنها منتشر كرد. همچنين به قول جامعه شناسان، وى تفاوت محسوس و جدى ميان تمدن Civilization، فرهنگ Culture و جامعه Society قائل نيست.
2 ـ انتقاد مهم ديگر، مسئله توجه وى به فرهنگ و سياست و فراموشى اقتصاد در آينده جهان است. در حالى كه امروز هرگز تمدنها قدرت آنچنانى ندارند. تمدنى كه منظور نظر هانتينگتون است، هنوز شكل نگرفته و امروز تمدن اسلامى كه بايد مجموع كشورهاى اسلامى باشد، اصلا هويت و اتحادى حس نمى كند يا تمدن آفريقايى آنقدر وابسته است كه هيچ قدرتى نداشته باشد و يا ديگر تمدنها به طور واقعى آنگونه بايد و شايد شكل نگرفته اند. گراهام فولر در همى زمينه معتقد است كه مشكل تضادهاى امروز، فرهنگى نيست. توزيع ناعادلانه قدرت و ثروت و تحقير تاريخى ملت ها و كشورها مهم است كه در آينده ممكن است جريان ساز باشد.
3 ـ اهميت بخشى و تعصبى كه هانتينگتون درباره تمدن غربى و خصوصاً آمريكا قائل است، وى را از روشنفكر جهانى بودن دور كرده و او را با انتقاداتى مواجه مى كند. او تنها به تمدن مسيحى و غربى اهميت مى دهد. نگران حضور مهاجران در آمريكاست. به دنبال هويت اصيل آمريكايى است و از ارتباطات سريع، نفوذ فرهنگ ليبراليستى و فروپاشى كمونيستم و در نتيجه كاهش اتحاد انتقاد مى كند و در نتيجه با اهميت زايد الوصف به اتحاد و قدرت، حاضراست كه به تمامى وسايل و ابزار غير انسانى دست به دامان شود و همه اينها، او را از واقع بينى دور ساخته و به سمت محافظه كارى صرف، سوق داده است.
4 ـ درك تعصبى هانتينگتون از هويت غربى و آمريكايى حتى او را به سمت جنگ طلبى سوق داده است كه بسيار دور از انساندوستى و مشى انسانى است. او صراحتا معتقد است: «در اين زمان وجود يك استراتژى كه جنگ پيشدستانه يا تهديدهاى جدى عاجل و مبرم را مجاز مى داند، براى آمريكا و قدرت هاى غربى، سخت حياتى است.»
5 ـ از نقطه نظر، اسلام و تمدن اسلامى، هانتينگتون مورد انتقاد بسيارى از انديشمندان اسلامى قرار گرفته است. اولا او اسلام را تمدن و ايدئولوژى واحد در نظر مى گيرد. فرقه ها، نحله ها و تفاسير مختلف از اسلام را ناديده مى گيرد. مذاهب مختلف را از شيعه و معتزله و حنفى و حنبلى و شافعى و وهابى و ناصبى و القاعده و... را داراى اهداف و افكار مشابه مى داند. ملل مختلف اسلامى از تركيه و مصر تا ايران و سوريه و از عربستان و يمن تا اندونزى و بوسنى و از آسياى ميانه تا آفريقا بدون تفاوت زياد برمى شمارد و تمام اينها را در كنار مسلمانانى مى گذارد كه در ديگر كشورها از آمريكا و اروپا و هند زندگى مى كند، مى گذارد. چنين برداشتى از دين اسلام، به حتم نتيجه گيرى را با اشتباه مواجه مى كند. به عقيده بسيارى از صاحبنظران، اسلام و تمدن اسلامى با وجود چنين تشتت و پراكندگى، هرگز به وحدت و اتحاد نخواهد رسيد و
نمى تواند براى مثال به جنگ عليه يك تمدن ديگر چون تمدن غربى بپردازد. به عقيده عبدالكريم سروش نيز هانتينگتون «فرض كرده است كه تمدن اسلامى صرفاً يك هويت است و با اين تمدن بايد برخورد هويتى كرده است و آنرا فرو شكست... در حالى كه تمدن اسلامى به غير از هويت سازى، حقيقت اصيلى را به جهانيان ارائه كرده است.»
6 ـ شاخه مهم ديگر مخالفان هانتينگتون، طرفدران گفتگوى تمدنها هستند كه سرآمد آنان سيد محمد خاتمى است كه توانست حتى يك سال (سال 2001) در نظام جهانى را به اين شعار اختصاص دهد. امروز گفتگو و ديسكورس در نظام جهانى نقشى عظيم يافته است. شبكه هاى اينترنتى، تالارهاى گفتمان و گفتگوها و همايش هاى مجازى و پخش سريع و آزاد انديشه و اطلاعات، جهان را هر روز به سمت گفتگو پى ميبرد. به حتم نيز در جهان امروز گفتگو بهتر از جنگ و برخورد است و اگر بتوان به جاى جنگ تمدنها، گفتگوى تمدنها را ( گفتگو ميان هنرمندان، انديشمندان و ارباب قلم، مؤمنان و عامه مردم در تمدنها) بسط و گسترش داد بسيار مطلوب و انسانى است. اما اين مسئله كه به جاى فرضيه، نوعى نظريه است خود با مشكلاتى مواجه است، اولا بايد گفتگو ميان افراد خود يك تمدن درگيرد تا بتوانند به اتحاد برسند و بتوانند گفتگوى بين تمدنها را شكل دهند. ثانياً با مشكل فرضيه هانتينگتون نيز مواجه است و تمدن ها هنوز به شكل كامل شكل نگرفته اند كه بين خود و يا بين ديگر تمدنها گفتگو درگيرد. و ثالثاً اين دو اصطلاح نمى توانند در مقابل هم قرار گيرند، برخورد تمدنها نوعى فرضيه است و آن چه كه پيش خواهد آمد را نشان مى دهد در حالى كه گفتگوى تمدنها نوعى نظريه است و آن چه بايد باشد را تبيين مى كند. و حتى برخى در مقابل گفتگوى تمدنها موضع شديدترى نيز گرفته اند و معتقدند: «گفتگوى تمدنها همانند برخورد تمدنها، شعارى است كه فايده اى ندارد، مگر در جهت تيره كردن ديده ها و خلط مبحث و پيش بردن لطه ها».
در مجموع، امروز، فرضيه برخورد تمدنها، تبديل به يك نظريه و دكترين براى سياستمداران آمريكايى شده و با توجه به قدرت سياسى و نظامى و اقتصادى آمريكا هر روز ممكن است جهان به سمت اين تز كشيده شود. به نظر مى رسد بهترين راه مقابله با آن نيز رشد اقتصادى كشورهاى در حال توسعه، آگاهى فرهنگى و سياسى ملل مختلف و نيل به جهانى شدنِ تعديل شده باشد.

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:47 PM
احساس مذهبی در عصر حاضر-متن سخنرانی امیل دورکیم [ ترجمه ی سارا شریعتی ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/ehsas_mazhabi.jpg
امیل دورکیم بنانگذار جامعه شناسی و یکی از مراجع مطالعه ی جامعه شناسی دینی است . مشهور ترین و مورد استناد ترین
نظریه ی دورکیم در این حوزه تمایز امر قدسی و امر دنیوی به عنوان فصل مشترک همه ی ادیان است.اما در این حوزه آنچه وکمتر شناخته شده است ، تعریف دین نه تنها به منزله ی یک نظام اعتقادی بلکه به یک منبع حرکت زای اجتماعی و آرمان پردازی جمعی است . منبعی که از پویایی درونی جوامع انسانی تغذیه می شود. مطلب زیر متن سخنرانی امیل دورکیم در آغاز سلسله کنفرانس هایی است که در زمستان 1914- 1913 به وسیله ی اتحاد آزاداندیشان و مومنان آزاده حول پنج محور برگزار شد و چندی بعد تحت عنوان احساس مذهبی در عصر حاضر انتشار یافت . مسائل مورد بحث در این کنفرانس ها عبارت بودند
از : 1- آیا می توان نشانه های احیای دین را تشخیص داد ؟ 2- آیا دین برای مردم ضرورت دارد ؟ 3- فهم اجتماعی از دین .
4- دین و روشنفکران . 5- آینده ی کاتولیسیسم سخنرانی دورکیم در سومین جلسه ی این کنفرانس ها ، تحت عنوان فهم اجتماعی از دین ، به دنبال انتشار صور بنیانی حیات دینی و به عنوان مقدمه ای بر این کتاب ایراد شد که ضرورت بازخوانی
دورکیم و همچنین مناسبت امروزین این متن انگیزه ی اصلی ترجمه ی آن بوده است .
خانم ها و آقایان . از دعوتی که از من به عمل آمده و افتخاری که نصیبم شده است ، سپاسگزارم.همین بعد از ظهر بود که آقای آ،
پس از آن که اطلاع یافت من فقط می توانم در ابتدای این جلسه شرکت داشته باشم ، از من خواست تا در همین شروع جلسه جند کلمه ای با شما صحبت کنم . پس این سخنان بیان خام اندیشه ای است که البته خود خام نیست اما بهتر بود که به گونه ای دیگر ارائه شود. از طرفی قصد ندارمپیشاپیش به موضوعی بپردازم که قرار است امروز عصر آقای بولو درباره اش صحبت کند. همین اندازه که به من اجازه دادند اولین سخنران باشم ، خود لطف بزرگی در حق من است و از ایشان تشکر می کنم . اما از آنجا که ایشان می خواهند به بررسی کتابی که اخیرا در خصوص برخی از صوربنیانی حیات دینی منتشر کرده ام بپردازند ، می کوشم تا اجمالا نشان دهم که در چه حال و هوایی مایلم مورد مطالعه و سپس بحث قرار گیرم و از آن جا که این جمع مرکب از دو گروه آزاداندیشان و مومنان آزاده است ، از شما اجازه می خواهم تا هر طیف را جداگانه مورد خطاب قرار دهم .
نخست روی سخنم با آزاداندیشان است ، آنانی که آزادی کامل خود را در برابر هرگونه اصول عقاید و حتی در برابر کسانی که گاه مزین به نام زیبای آزاداندیشی اند حفظ کرده اند، تا وجه ممیزه ی برداشت هایی را که در این کتاب بسط داده ام نشان دهم . من از ایشان خواهم خواست که توجه خود را معطوف به یکی از وجوه زندگی دینی کنند که بی تردید از چشم مومن پنهان نمانده است ، اما آزاداندیش همیشه به قدر کافی آن را درک نمی کند و با این همه شاخصه ی حقیقی حیات دینی همان است .
اغلب ، اندیشمندانی که دین را با عبارت عقلانی ترجمه کرده اند ، به دین فقط به عنوان یک نظام عقاید ، یک نظام تصورات برای بیان بخش هایی از امور واقع همچون خواب ، رویا ، بیماری ، مرگ و یا مظاهر بزرگ طبیعت پرداخته اند ، در حالیکه وقتی دین را فقط به مجموعه از عقاید مشخص یا به ویژه مجموعه ای از باورها اطلاق می کنیم ، به نظر خواهد رسید که فرد در این تصورات چیز دیگری هم وجود دارد، چیزی حیات آور با وجه ممیزه ی اسرار آمیزس که ما را مضطرب می کند . از طرف دیگر ، بنا به تجربه می دانیم که ترکیبات ذهنی به قدری متنوع ، متفاوت ، غنی و خلاق هستند که ما از آن ها را پیشاپیش به حساب اقتدار و اعتبار روح می گذاریم و با کمال میل می پذیریم که اندیشه بتواند چنین اعجازهایی را از هیچ ابداع کند . اما حتی اگر آرمان های مذهبی فی نفسه دارای چنین وجوه ممیزی باشند ، این مشخصات ویژه را نباید در ترکیبات ذهنی جست.
در واقع ، دین تنها یک نظام عقیدتی نیست ، دین قبل از هر چیز نظامی از نیروهاست . انسانی که زندگی مذهبی دارد ، فقط انسانی نیست که دنیا در ذهنش به این یا ان شکل تصویر می شود و از آن چه دیگران از آن بی خبرند اطلاع دارد ، بلکه قبل از هر چیز کسی است که در خود قدرتی را احساس می کند که به طور معمول فاقد آن استو وقتی در حالت مذهبی نیست ، احساسش
نمی کند . حیات دینی موجد نیروهای بسیار خاصی است . من نمی توانم این نیروها را در این جا ترسیم کنم ، فقط در یک کلام یادآوری می کنم و به ذکر این نکته اکتفا می کنم که همین نیروهاست که کوه ها را از جا بر می کنند. مقصودم این است : انسانی که حیات مذهبی دارد ، باور دارد که در نیروی مسلط بر خودش مشارکت می کند ، نیرویی که در عین حال حمایتش می کند و او را به فراسوی خود می خواند . با تکیه بر همین نیروست که به نظرش می رسد می تواند بهتر با ابتلائات و مشکلات زندگی مواجه شود و حتی می تواند طبیعت را در برابر خواست خود به زانو در آورد.
این احساس مذهبی در جامعه ی بشری عمومی تر و مداوم تر از آن بوده است که بتواند توهم باشد . توهم قرن ها به این ترتیب تداوم نخواهد یافت . پس این نیرویی که انسان احساس می کند به سویش می آید ، می بایست واقعا موجود باشد . درنتیجه آزاد اندیش – یعنی انسانی که وظیفه ی خود می داند به گونه ای روش مند دین را با دلایل منطقی بیان کند ، بی آنکه هیچ گونه مفهوم دیگری را جز مفاهیمی که از استعدادهای بررهانی معمول ما برگرفته شده باشد در بیان دین مداخله دهد – باید مسئله ی دینی را بدین ترتیب برای خود طرح کند : این نیروها که هم بر او مسلط اند و هم از او محافظت می کنند ، از کدام بخش جهان تجربه می توانند به سویش آیند ؟ به سادگی می توان فهمید که تلاش ما برای تفسیر این یا آن پدیده طبیعی نیست که فوران چنین حجمی از زندگی را برای ما میسر کرده است . از تصور خطای خواب یا مرگ نیست که نیروهایی با چنین طبیعتی توانسته اند برانگیخته شوند . مظاهر قدرت های عظیم کیهانی نیز نمی توانند چنین نتیجه ای در بر داشته باشند .
این ها ، همچنان که می دانید ، عقلانی ترین توضیحاتی است که تا کنون از دین ارائه شده است . اما نیروهای فیزیکی صرفا نیروهای فیزیکی هستند و در نتیجه خارج از من باقی می مانند . من می توانم آن ها را از بیرون ببینم ، اما آن ها در من نقوذ نمی کنند و با زندگی درونی من آمیخته نمی شوند . من تنها به این دلیل که جریان رودخانه ها ، رویش و سرسبزی خرمن ها و گردش ستارگان را می بینم ، خود را قوی و مچهزتر در برابر سرنوشت و رهاتر از قید طبیعت احساس نمی کنم. فقط نیروهای اخلاقی اند که درون خود احساس می کنم هستند که می توانند بر من حکم کنند و به من آرامش بخشند . و باز هم تکرار می کنم ، این نیروها باید واقعی باشند ف باید واقعا در درون من وجود داشته باشند ، چرا که احساس آرامش و تعلقی که در من ایجاد می کنند صرفا توهم نیست .
به این ترتیب ، مسئله به شکلی نسبتا ساده مطرح می شود . برای توضیح دین ، برای اینکه دین را از نظر عقلانی قابل فهم کنیم - و این چیزی است که آزاداندیش پیشنهاد می کند – باید در جهانی که با مشاهده برای ما قابل دسترس است ، به مدد استعدادهای انسانی مان ، منبع انرژی ای فراتر از آن چخ فرد در اختیار دارد و با این حال می تواند با وی ارتباط برقرار کند ، بیابیم . من از خود می پرسم که آیا می توان این منبع را در جایی دیگر جز در زندگی خاصی که از تجمع انسان ها سرچشمه می گیرد یافت ؟ در واقع ، ما می دانیم که وقتی انسان ها جمع می شوند و وقتی زندگی مشترکی دارند ، از پیوندشان نیروی استثنایی متراکمی پدید می آید که برآن ها غلبه کرده به هیجانشان می آورد و ندای حیاتی شان را به درجه ای می رساند که پیش از این در زندگی خصوصیشان نمی شناختند . انسان ها گاه تحت تاثیر عمل جمعی دچار هذیان هایی می شوند که آن ها را به ارتکاب اعمالی می کشاند که در حین آن خود را باز نمی شناسند.
من اینجا امکان ارائه تحلیل ها و وقایعی که این نظریه ی بنیادی بر آن ها مبتنی است ، حتی به اختصار ، ندارم . تنها خود را به این محدود می کنم تا مخاطبانی را که آثار مرا نخوانده اند پیشاپیش مطلع کنم که این نحوه ی فهم و توضیح دین ، اگر به شکل حقیقت اثبات شده ارائه نمی شود، معذلک مبتنی بر بینش دیالکتیکی صرف هم نیست . تنها یک فرضیه ی انتزاعی و فلسفی محض نیست ، بلکه مبتنی بر امور واقع و مشاهده ی تاریخی است و الهام بخش آثار بسیاری بوده است و به نحو موثری هم هدایتشان کرده است و در نتیجه سنجش تجربی طراوت خود را اثبات کرده است .اما از ذکر دلایل صحت این برداشت پرهیز می کنم ، چرا که به زودی به نحوی کاملا غیر جانبدارانه برای شما ارائه خواهد شد و اطمینان دارم که به همین ترتیب نیز مورد بحث قرار خواهد گرفت . فقط می خواهم شما را برای این کنفرانس و شرایط مطالعه ی آن آماده کنم ، نه آن که پیشاپیش درباره ی آن بحث کنم . به طور خلاصه ، توقع من از آزاداندیش این است که خود را در برابر دین در همان وضعیت روحی مومن قرار دهد . تنها به این شرط است که آزاداندیش می تواند امیدوار باشد که مقصود مومن را در خواهد یافت . از او خواهم خواست که دین را همانطور که مومن احساس می کند دریابد ، چون حقیقتا دین جز آنچه برای مومن است ، چیز دیگری نیست . در نتیجه هرکسی در مطالعه ی دین نوعی احساس دینی را در نظر نگیرد ، نمی تواند در مورد دین سخن بگوید ! او شبیه کوری خواهد بود که درباره ی رنگ ها حرف می زند . در حالی که برای مومن آن چه جوهر را می سازد ، فرضیه ای موجه یا جذاب درباره ی انسان یا سرنوشت او نیست ، آن چه او را به ایمانش وابسته می سازد ، این است که ایمانش جزو وجودش است ، به نظرش می آید که نمی تواند از ایمانش بگذرد بی آنکه چیزی را در درون خود از دست دهد و در ازای این از دست دادن به نوعی افسردگی و کاهش سرزندگی همچون افت دمای اخلاقی اش برسد . در یک کلام شاخصه ی مذهب تاثیر حرکت زایی ست که بر وجدان انسان ها دارد. توضیح دین ، قبل از هر چیز تشریح این تاثیر است .
حال وقت آن است که مومنان آزاده را مخاطب قرار دهم . انسان هایی که در عین پایبندی به دین یا به یک حکم دینی ، در مطالعه و سنجش آن به حریت فکری شان نیز وفادارند و می کوشند تا آن جا که ممکن است آن را به تمامی حفظ کنند ، با آن ها به زبان دیگری سخن خواهم گفت .
من از آن ها خواستار همدلی هستم و فکر می کنم برداشتی که سعی در قبولاندنش دارم ، شایسته ی این همدلی هست . مسلما اگر به یک دستورالعمل دینی به شکل انحصاری و غیر قابل بحث پای بند باشیم ، اگر فکر کنیم که به مرتبه ی نهایی حقیقت دینی دست یازیده ایم ، فهم متقابل نا ممکن خواهد بود و حضور من در اینجا دیگر معنایی نخواهد داشت . اما اگر این احکام را موقتی تلقی کنیم و فکر کنیم که اینها ابدی نیستند و فقط چند صباحی دوام خواهند یافت و اگر فکر کنیم اینها همگی ناقص اند و انکه مهم نه صورت این افراد که محتوایی است که دربرمی گیرند و این احکام بیان کم وبیش نسبی آن اند و در نتیجه باید برای دریافت معنای پنهان و درونی آن ها از سطح و صورتشان گذشت ، در این صورت فکر می کنم بتوانم با یک توافق مشترک کاری را با هم تا مرحله ای پیش ببریم .
اما در این کار نیز باید به نوعی ذهن آزاد دست یافت . باید تا مدتی نوعی شک دکارتی را تجربه کرد . تا آن حد که به دستور العمل مورد اعتقادمان بدگمان شویم ، اما لا اقل موقتا باید آن را به بوته ی فراموشی سپرد ، حتی اگر بعدها دوباره بدان بازگردیم. وقتی از سلطه ی بلامنازع این احکام ظاهری رها شدیم ، دیگر مرتکب خطا و بی عدالتی نخواهیم شد . خطا و بی عدالتی ای که برخی از مومنانی که شیوه ی تفسیر مرا از دین کاملا غیر دینی نامیده اند بدان دچار شدند.
هیچ تفسیر عقلانی ای از دین که عمیقا غیردینی باشد ممکن نیست ، تفسیر غیر مذهبی از دین تفسیری خواهد بود که منکر امری ست که فهم آن را در دستور کارش قرار داده است ( کف زدن حضار ). هیچ چیز بیشتر از این با روش علمی مغایر نیست . این امر ( دین ) را می توانیم به نحو متفاوتی بفهمیم ، می توانیم حتی به جایی برسیم که آن را نفهمیم ، اما نمی توانیم منکرش شویم . درواقع ، وقتی که دیگر نخواهیم دین را با این یا آن اصل اعتقادی اشتباه بگیریم ، آن چه بیش ازهر چیز در دین خواهیم دید ، مجموعه از آرمان ها خواهد بود که انسان را فراسوی خویش به اعتلا وا می دارد ، او را به جایی می رساند که از منافع مادی و معمول خود جدا می شود و زندگی ای را تجربه می کندکه از نظر ارزشی و حیثیتی فراتر از زمانی است که او فقط به فکر تامین معاش خود بود. در حالیکه نظریه ی من ، که هم اینک در مورد آن با شما سخن خواهم گفت و در اینجا فقط خطوط کلی اش را یادآوری کردم ،این است که در ورای همه ی اصول اعتقادی و همه ی شعائر سرچشمه ای برای حیات مذهبی است ، سرچشمه ای به قدمت بشریت ، که هیچ گاه خشک نخواهد شد و آن سرچشمه ای است که از ادغام ضمیر انسان ها و اتفاق آن ها در یک اندیشه همداستانی شان در یک کار و از عمل اخلاقا طراوت بخش و برانگیزاننده ای که تجمع انسان ها بر اعضای خود اعمال می کند ، ناشی می شود . آیا در این سخن پیشنهادی نمی بینید که بتوانیم حول آن اتفاق نظر داشته باشیم؟ بی شک شما می توانید فکر کنید که این تفسیر از حیات دینی کافی نیست ، که زندگی فراتر هست که ازمنشایی دیگر نشئت می گیرد . اما آیا قابل توجه نیست که بتوانیم اعتراف کنیم که در ما ، نیروهای مذهبی ای وجود دارند و بر ماست که استخراجشان کنیم ، احضارشان کنیم و این که حتی نمی توانیم به وجود آورنده ی این نیروها نباشیم ، تنها به این دلیل که ما نزدیک می شویم ، فکر می کنیم احساس می کنیم و مشترکا دست به عمل می زنیم .
سابق بر این یک سخنران ، با اشاره به آسمان ها با ژستی پیامبرانه به ما می گفت که آسمان ها خالی می شوند و ما را به برگرفتن نگاهمان از آسمان و دوختنش به زمین فرا می خواند ، به این معنا که قبل از هر چیز به بهنرین شکل تامین منافع اقتصادی مان را وجه ی همت خود قرار دهیم . گفته شد که این صورت بندی کفر آمیز اسست . نه ، نباید هیچ گاه از خالی شدن قطعی آسمان ها هراسی داشت ، چراکه این ما هستیم که آسمان ها را پر می کنیم . تصویری که ما در آسمان ها می اندازیم ، تصویر بزرگ شده ی خودمان است و تا زمانی که جوامع انسانی وجو داشته باشند ، از سیینه ی خود آرمان ها ی بزرگی را بر خواهند کشید و انسان ها خدمتگزار این آرمان ها خواهند شد. در این شرایط ، آیا مجاز نیستیم بگوییم که برداشتی اجتماعی از دین ضرورتا تا حیات خود را از دم مذهبی ای می گیرد که چشم فروبستن بر آن دور از انصاف خواهد بود.
اما برای تدقیق این اندیشه ها بیاییم کمی تصور کنیم ببینیم دین آینده ، یعنی دینی که به ریشه های اجتماعی خود واقف تر است ، چه خواهد بود؟ مسلما در این کار بایستی بسیار محتاط بود . تلاش برای پیش بینی این چنین دینی تحت چه شکل مشخصی می تواند ظاهر شود کاملا بیهوده بوده است . اما آن چه می شود کم و بیش تصور کرد این است که این نیروهای اجتماعی اند که حامل آن خواهند بود.
اگر امروز زندگی مذهبی ما بی فروغ شده است ، اگر نوزایی های موقتی که اعلام می کنند تنها تحرکاتی سطحی و گذرا هستند ، به این دلیل نیست که از این یا حکم دینی روی گردانده ایم بلکه از آن روست که قدرت خلاق آرمان های ما تضعیف شده است. چرا که جوامع در حال گذار از یک دوره ی تزلزل عمیق هستند . به یک معنا جوامع ما می توانند به این تزلزلی که محتملش می شوند مفتخر باشند ،چراکه این تزلزل از این ناشی می شود که ان ها با گذشتن از یک دوره ی تعادل که در آن می توانستند به یمن گذشته ی خود زندگی راحتی داشته باشند، ناگزیر از تجدد خود هستند و خویشتن را به سختی و با درد جست و جو می کنند. آرمان ها و الهه هایی که تجسم این آرمان ها بودند امروزه در حال مرگ اند ، چرا که دیگر به قدر کافی پاسخگو ی نیازهای جدیدی که در حال شکل گیری اند نیستند و آرمان های جدیدی که برای ما و جهت دادن به زندگی ما لازم اند ، هنوز به دنیا نیامده اند. بدین ترتیب ما در دوره ای واسط زندگی می کنیم ، دوره ی سردی اخلاقی که مبین جلوه های متنوعی هستند که ما هر لحظه شاهدان مضطرب و مغموم آن هاییم .اما کیست که احساس نکند در اعماق جوامع حیات متمراکمی در حال تکوین است ، حیاتی که درصدد جست و جوی راه های خروج خود است و بالاخره هم این راه ها را خواهد یافت و این همان چیزی است که ما به ما دلگرمی می دهد. ما در پی عدالت برتری هستیم که هیچ کدام از احکام موجود به نحو رضایت بخشی بیانگر آن نیستند. اما این امیال تاریکی که درون ما جریان دارند سرانجام روزی به خود آگاه تر خواهند شد ، در صورت های معینی خود را تعریف خواهند کرد ، انسان ها حول این دستورالعمل گرد خواهند آمد و مرکز تبلور اعتقادات جدیدی می شوند و اما در مورد آن چه به وجه صوری این عقاید مربوط می شود ، باید گفت که این چیزی است که جست و جوی فهم و دریافتش بی فایده خواهد بود . آیا آن ها عام ، مجرد و انتزاعی خواهند بود ؟آیا چهره ی انسان هایی که تجسم و نماینده ی این اعتقادات خواهند بود نمود خواهند یافت ؟ این ها حوادث غیر قابل پیش بینی تاریخی هستند .
تنها چیزی که اهمیت دارد این است که فراسوی سرمای اخلاقی که بر سطح زندگی اجتماعی ما حکفرماست ، منابع سوختی را که جوامع ما حامل آن اند احساس کنیم . حتی می توان از این پیشتر رفت و با کمی دقت گفت که در چه منطقه ای از جامعه این نیروهای جدید مشخصا در حال شکل گیری هستند : در طبقات مردمی .
(1) مجله ی جامعه شناسی ایران ، دوره ی پنجم ، شماره ی 2 ، 1383 ، صفحه ی 207-

Bauokstoney
Wednesday 31 March 2010-1, 03:47 PM
وازه د ی ن [ خسرو كلانتري ]

http://www.fasleno.com/UserFiles/Image/volume47/dindari.jpg
دين در لغت فارسي نام فرشته‏ايست كه به نگهباني قلم مأمور است.
دين از ايزدان آئين زردشت است كه نگهباني روز بيست و چهارم ماه به (ايزد دين) سپرده شده است.
سعدي، ابوريحان بيروني و خوارزمي به اين روز تحت عنوان (دين روز) اشاره كرده‏اند. تركيباتي مانند: فودين، افريدين، ماردين، مشكادين و خرادين اسامي اماكن است. فرودين نيز از آن قبيل است.
بمان تا بيايد مه فرودين
كه بفزايد اندر جهان هور و دين
دين در لغت عرب به معني كيش، طريقت، شريعت و مقابل كفر است در سانسكريت و گاتها و ديگر بخشهاي اوستا مكرر كلمه (دئنا) آمده. دين در گاتها بمعناي مختلف كيش، خصائص روحي، تشخيص معنوي و وجدان بكار رفته است و به معني اخير دين يكي از قواي پنجگانه باطن انسان است.
اما در عربي از ريشه ديگر و مأخوذ از زبان سامي است و تازيان كلمه را با واسطه از زبان اكدي گرفته‏اند و در زبان اخير كلمات دنو و دينو بمعني قانون و حق داوري است و دانو بمعني حكم كردن و( ديه نو)به معني قاضي]شباهت آوايي دانو به معني حكم كردن با دانا به معني حكيم و آشنا با آداب و( دانه) به عنوان تخم گياه كه تمامي صفات و اطلاعات گياه را در خود ذخيره دارد قابل بررسي و تفكر است[ دين و ديان از آرامي وارد زبان عربي شده است.
علماء فقه‏اللغه اسلامي براي دين معاني مختلفي ذكر كرده‏اند:
الف: از اصل آرامي عبري بمعناي حساب
ب: عربي خالص: به معني عادت يا استعمال..
ج: كلمه‎‏اي است فارسي بمعناي ديانت و كلمه دين بمعناي ديانت در زبان عرب دوره جاهلي مستعمل بوده
(لغتنامه دهخدا)
از منظر لغت‏شناسي تفسير كلمه دين مفصل است كه علاقه‏مندان مي‏توانند به لغتنامه‏هاي مختلف رجوع نمايند، قصد نگارنده از مقدمه لغت‏‎شناسي آشنايي كلي با لغت دين بود و اين مهم كه دين در ريشه اصلي لغتي فارسي است، و در فرهنگ اوستاي ، بسيار لغات تركيبي و با معاني مختلف از ريشة اصلي منشق شده است. وجود كلمه دين به معني، ديانت، مجموعه آداب حسنه پذيرفته شده يا به معني نگهبان قلم بسيار قابل توجه است. در فرهنگ باستان اين سرزمين قلم از چنان جايگاهي برجسته برخوردار بوده است كه نگهباني آن را ايزدي از ايزدان به عهده داشته است.
در اين نوشتار قصد آن ندارم تا به اهميت قلم و علم و دانش در ايران باستان بپردازم كه اين خود بحثي مفصل مي‎طلبد.
آنچه حائز اهميت است قدمت موضوعيت دين در اين سرزمين است. اين قدمت تأثير همه‏جانبه خود را بر تمام شئون گذاشته است. بي‏‎شك هرگونه بررسي و تحليل دين بعنوان يك نهاد اجتماعي تحت تأثير اين قدرت و سيطره ديني، تحليلي جهت‏دار خواهد بود.
لذا در كشور ما جامعه‏شناسي دين نسبت به جامعه‏شناسي ديني از توسعه كمتري برخوردار است. حوزه نفوذ دين در ساختار انديشه افراد جامعه، محقق و جامعه‏شناس را نيز استثنا نمي‏كند.
آنچه در يك تحقيق بايد مورد توجه قرار گيرد. امكان بررسي مسايل بدون تأثيرپذيري از موضوع است. نگاه به پديده از محيطي خارج از موضوع و خالي كردن ذهن از هر نوع پيش داوري و به قول استاد عزيزم اپوخه شرط اصلي سلامت يك تحقيق است. در تحقيقات و بررسيهاي علمي، محقق بايد در مرحله نخست عوامل مؤثر بر تحقيق را كه بر صحت و سلامت تحقيق خدشه وارد مي‏كند برطرف نمايد و بايد ذهن خود را از هرگونه پيش داوري و تعصب و تعلق خالي كند. اين روش به ظاهر ساده مي‏نمايد. اما در عمل حتي در ساده‏ترين بررسيها يكي از عمده‏ترين موانع تحقيق حضور و ذهنيت محقق است. در جوامع ديني مانند جامعه، ما كه دين به عنوان يك عامل مؤثر و قدرتمند در تمام شئون زندگي دخيل است. اين اپوخه تقريباً غيرمممكن است و فردي كه در چنين جامعه‏اي رشد و نمو مي‏كند هيچگاه موفق به اپوخه كامل در بررسي مسائل دين نمي‎شود و مسلماً پيش داوريها، علايق و ... در تحقيق و بررسي او موثر است.
عامل ديگري كه در تحقيق پيرامون مسايل دين بعنوان يك مانع رخ مي‏‎نمايد غلبه تفكر ديني در جامعه است. اين سلطه كه البته با اقبال و خواست عامه مردم است تأثير خود را بر محقق مي‏گذارد. بعضي محدوديتهاي ناشي از تلقي مردم از محقق و موضوع مورد بررسي او خواهدبود.اين تلقي موجب ميشود محقق در سراسر تحقيق پيرامون مسئله دين يا دست به عصا حركت كند و يا نتيجه را به سوي اقبال عمومي مردم هدايت نمايد كه البته در جوامع ديني علايق مردم و علايق محقق بر يكديگر نقش تشديدكننده دارند. در برخي از جوامع كه دين به طور مستقيم حاكميت جامعه را نيز در دست دارد. بررسي مسايل ديني و جامعه‏شناسي دين دچار يك خود كنترلي شديد مي‏‎شود و محقق و جامعه‏شناس بدليل حضور دين در جايگاه قدرت از بررسي شفاف و علمي و خارج از اعمال سليقه دور مي‎‏شود و در نهايت به سمت نتيجه‎گيري مبتني بر شرايط جامعه و حاكميت سوق پيدا مي‏كند.
صرف‏نظر از اينكه اين محدوديتها راه را بر نقد و بررسي مسايل مرتبط با دين در جامعه مي‏بندد. مهم آن است كه اين محدوديتها در جوامع موجب مي‏گردد، افرادي خارج از قلمرو قدرت دست به بررسي و نقدهاي افراطي وعجولانه بزنند و بقول معروف از آن سوي بام به پايين بيفتند. در شيوه بحثهاي طلبگي در فقه پوياي جعفري (ع) طلاب به هنگام بحث روش جدلي را پيش مي‏گيرند. يكي از طرفين اثبات‏كننده موضوع و ديگري با اينكه خود طلبه ديني است در مقام نفي به بحث مي‏نشيند كه هر چند اين نفي در ساية حمايت شيوه تحصيل طلبگي است ولي نتايج حاصل از اينگونه مباحثات بسيار مفيد و كارآمد است.
با توجه به اينكه در جوامع ديني، دين يكي از موثرترين عوامل بر تعاملات اجتماعي است. بديهي است در بحث و بررسي رعايت اصول و حفظ حرمت اعتقادات و باورهاي عمومي الزامي است. اما بايد با ايجاد جوّ تحقيقاتي و مطالعاتي اين فرصت را براي محقق بوجود آورد كه فارغ از علايق و اعتقادات شخصي يك تحقيق، بدون پيش‏داوري و در شرايط استاندارد وبا بهره گيري از اصل آزادي علمي به انجام برسد، تا نتايج حاصله كاملاً علمي قابل اتكا و كاربردي باشد و همة اركان جامعه بين اعتقادات فردي محقق و تحقيق علمي حد و مرزي منطقي را قائل باشند تا محقق در محيطي امن و با آسودگي خاطر به تحقيق بپردازد.و جامعه از دستاوردهاي آن بهره مند شود.

Bauokstoney
Sunday 4 April 2010-1, 05:02 PM
شکاف بین نسلی در میان دانشجویان دانشگاه شید بهشتی تهران [ سالار اجتهد نژاد کاشانی ]
شکاف بین نسلی در میان دانشجویان دانشگاه شید بهشتی تهران
گزيده اي از تحقيق


1)طرح مسئله

شکاف، تضاد و گسست نسلی را نتیجه تحولات سریع اجتماعی دانسته اند. که از این میان گسترش آموزه های مدرن و تغییرات شتابان جوامع در حال توسعه – از جمله ایران- این جوامع را مستعد بروز پدیده هایی همچون شکاف بین نسلی می کند.

در ادبیات اجتماعی و تاریخی مربوط به ایران،از جامعه ی ایران به عنوان جامعه ای که در گذار تاریخی خود مواجه با حوادث و مشکلات اجتماعی، ---------- اقتصادی و فرهنگی است تعبیر شده است. کودتا، انقلاب، شورش، جنبش های اجتماعی، اعتصاب، مهاجرت داخلی و خارجی، بحران های اجتماعی، تعارض در حوزه ی قدرت و تحولات فرهنگی هر کدام در مراحلی از تاریخ تحولات ایران ثبت شده است.

بررسی ماهیت پدیده ی نسلی و سپس نتایج و مشکلات نسل ها در دوره ی جدید به بسط و غنای حوزه ی جدیدی در جامعه شناسی تحت عنوان «جامعه شناسی نسلی» انجامیده است. دکتر آزاد و دکتر غفاری در پژوهششان در این زمینه برخی از پرسش هایی را که زمینه ساز شکل گیری این حوزه شده اند اینگونه شرح می دهند:

1. آیا نسل ها می توانند توضیح دهنده ی سطوحی از تغییرات فرهنگی و اجتماعی باشند؟

2. چه رابطه ای بین نسل و طبقه ی اجتماعی وجود دارد؟

3. نسل ها به عنوان موضوعات مستقل اجتماعی فرهنگی با یکدیگر چه رابطه ای دارند؟

4. رابطه ی بین نسل ها چه رابطه ای است؟ آیا این رابطه رابطه ی توافقی است یا تزاحمی است؟(آزاد ارمکی.غفاری1383، ص4)

اما آن چه می تواند مبین طرح و اهمیت مباحث نسلی در ایران شود همان طور که پیش از این اشاره شد قرار گرفتن ایران در مرحله ی گذار تاریخی اجتماعی خود است. جامعه ای که در مرحله ی گذار قرار می گیرد استعداد و آمادگی بیشتری را برای تولید شکاف های اجتماعی از جمله تفاوت و شکاف نسلی دارد.

نوشتار پیش رو در وهله ی اول به دنبال سنجش وجود یا عدم وجود شکاف بین نسلی و سپس تخمین میزان عددی این شکاف است که همان طور که در بخش های آتی توضیح داده می شود در یک طیف پنج قسمتی از 0 تا 4 مشخص خواهد شد.

2) ابعاد مفهومی

1-2) نسل

در میان علمای علوم اجتماعی هنوز وفاق کافی در مورد معنای نسل وجود ندارد. به نظر هیوز هرنسل برپایه ی تجربیاتی که افرادش در آن شریک بوده اند حد و مرزی از خود به دست می دهدو در واقع خوشه ای حول محور این گونه تجربه ها تشکیل می شود. بنابراین کسانی که با افراد پانزده سال از خودشان بزرگتر در رویدادهای روانی تعیین کننده شریک بوده اند، ممکن است خود را به این افراد نزدیکتر احساس کنند تا به افرادی که سنشان فقط اندکی از آنان کمتر است ولی به آن حوادث ارتباطی نداشته اند. (هیوز1369، ص14)

از دیدگاه بالس پاسخ به این پرسش که منظور از نسل چیست کار آسانی نیست. از برخی جهات می توان گفت که یک نسل عبارت است از فاصله ی میان والدین با فرزندانشان. بدین ترتیب اگر سن بچه دار شدن را مثلا بین بیست الی بیست و پنج سالگی فرض کنیم آنگاه هر بیست تا بیست و پنج سال یک نسل جدید پا به عرصه ی حیات می گذارد. بسیاری از مردم در طول عمر خویش شاهد حضور سه نسل هستند. پدربزرگ ها و مادر بزرگ ها، خودشان و فرزندانشان. به نظر بالس نظریه پردازان فرهنگ عامه و نیز تاریخ نگاران بر این اعتقادند که ظاهرا در حدود هر ده سال شکل جدیدی از ذهنیت نسلی بروز می کند. (آزاد ارمکی.غفاری 1383، ص 10)

جایگاه نسلی بیانگر موقعیت اجتماعی یک نسل می باشد که آن نسل را با افراد نسل دیگر متفاوت می کند. اهمیت این مفهوم در جامعه شناسی به خاطر دیدگاه های متفاوتی است که نسل های متفاوت به دلیل جایگاه و موقعیت متفاوتشان پیدا می کنند. این مفهوم با مفهوم دوره ی زندگی نیز قرابت دارد. به نظر شارون زمانی که فرد متولد می شود دارای اهمیت است. زیرا افراد در دوره ای تاریخی قرار می گیرندکه نسلی شروع به شکل دادن دیدگاهش می کند. افراد را با دیدگاه های آن نسل درسراسر زندگیشان پیوند می دهد و بر بسیاری از باورهای آن ها اثر می گذارد. کسانی که در نسل خود طعم جنگ را چشیده اند درباره ی جنگ و صلح دیدگاهی متفاوت با کسانی دارند که چنین تجربه ای نداشته اند. کسانی که هنگام فارغ التحصیلی از دانشگاه فرصت های شغلی داشته اند درباره ی کار و آینده نگرش متفاوت با کسانی دارندکه این گونه فرصت ها را نداشته اند. طلاق، کنترل زادوولد، سقط جنین، ازدواج و برابری جنسی از نظر افراد نسبت به اینکه از کدام نسل باشند معنای متفاوتی خواهد داشت. (شارون1379 ، ص149)

2-2) تعارض نسلی

وقتی منابع هویتی نسلی تقویت کننده ی یکدیگر نباشند و پیوستگی نسلی را به دنبال نداشته باشند زمینه برای ظهور و بروز تعارض نسلی فراهم می گردد. به گونه ای که اعضای جامعه وضعیت هویت خود را در نفی و تعارض با گذشتگان خود می بینند. تعارض میان نسل ها زمانی به وجود می آید که تحولاتی روبنایی در جامعه ایجاد شود. منظور از تحولات روبنایی، تحولات اجتماعی و ---------- در مقابل تحولات فکری و اندیشه ای است. تعارض نسل ها در مظاهر فرهنگی و سلوک اجتماعی میان قشرهای مختلف جامعه، به ویژه میان نسل جدید و قدیم رخ می دهد.(قبادی1382، ص54)

3-2) شکاف نسلی

مفهوم شکاف در جامعه شناسی به آن دسته از تمایزات و تفاوت های پایداری اشاره دارد که در جریان تقابل های ---------- اجتماعی بروز می کند که اصلی ترین صورت آن، شکاف زندگی مدرن و سنتی است. یکی از مهم ترین ویژگی های شیوه ی زندگی جدید شورش بر ضد هر چیزی است که از نظر جوانان سنت تلقی شده باشد. گریز از سنت باعث ایجاد پدیده ای موسوم به شکاف بین نسل ها شده است.(آزاد ارمکی.غفاری1383، ص16)

شکاف نسلی به معنی و جود تفاوت های دانشی،گرایشی و رفتاری مابین دو نسل با وجود پیوستگی های کلان متاثر از ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است. فرزندان در مقایسه با افراد پیر و میانسال با وجود این که در یک فضای فرهنگی زندگی می کنند اطلاعات، گرایش ها و رفتارهای متفاوت دارند. شکاف نسلی هنگامی محقق می شود که واحد های نسلی شکل بگیرد. کارل مانهایم نیروی جدیدی را که دارای موقعیت های جدید و تجربیات متفاوت باشد زمینه ساز شکل گیری واحدهای نسلی می داند.(همان، ص21)

به نظر می آید تفاوت در موقعیت ها مثل دانش، گرایش و رفتارمعطوف به دو گروه سنی جوان و پیر، منجر به شکاف نسلی می شود. اما باید دانست که شکاف نسلی با کشمکش نسلی تفاوت دارد. زیرا در مورد شکاف نسلی واحدهای نسلی به رغم تجربیات متفاوت، در کلیت فرهنگی اجتماعی به تعامل می پردازند. در صورتی که کشمکش نسلی به موقعیتی اطلاق می شود که بین دو موقعیت متفاوت نسلی بر سر ارزش ها به جای تعامل تعارض بروز کند. (همان،ص18)

شکاف نسلی اشاره به نوعی عدم تجانس و ناسازگاری در منافع و سوگیری ها و مطالبات نسل ها دارد.
در این پژوهش مفهوم «شکاف نسلی» برای سنجش به ابعاد مختلف تجزیه شده و سپس هر بعد در قالب معرف هایی به صورت عملی در آمده است. شرح این تجزیه به ابعاد (و سپس معرف های درجه اول آن ها) در پی می آید
به كوشش : سالار اجتهد نژاد کاشانی

Bauokstoney
Sunday 4 April 2010-1, 05:04 PM
وَ مِن ءَاَيتِهِ أَن خَلَقَ لَكُم مِّن أَنفُسِكُم أَزوَجَاَ لّـِتـَسكُنُوا إِلَيهَا وَ جَعَلَ بَينَكُم مَّوَدَّةَ وَ رَحمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَأَيتٍِِِِ لِّقَومٍ َيتَفَكَّرُونَ
و از نشانه هاي او ( خدا ) اين كه از [ نوع ] خودتان همسراني براي شما آفريد تا بدانها آرام گيريد ، و ميانتان دوستي و رحمت نهاد . آري ، در اين ( نعمت ) براي مردمي كه مي انديشند قطعاً نشانه هايي است.
( سوره روم آيه 21 )
طبيعي ترين شكل خانواده ، اين است كه هيچ عاملي جز مرگ نتواند پيوند زناشويي را بگسلد و ميان زن و شوهر جدايي بيفكند . كوشش مصلحان جامعه – مخصوصاً پيامبران خدا – اين بوده است كه نظام خانواده ، يك نظام مستحكم و پايدار باشد و هيچ عاملي نتواند اين كانون سعادت را متلاشي گرداند . به هر حال خانواده ي خوشبخت نشانه هايي دارد كه ما دراينجا به چند نمونه ي آن اشاره مي كنيم . اميد است كه خانواده ي شما نيز برخوردار از اين نشانه ها باشد.
1 – در بين اعضاي خانواده جمله " به من چه يا به تو چه " رد و بدل نمي شود، چرا كه اعضا به گفتگو و مشورت منطقي اعتقاد دارند و احساس مسئوليت مي كنند.
2 – افراد به يكديگر اعتماد دارند و از اين اعتماد سوء استفاده نمي كنند و اعتماد را يكي از پايدارترين ويژگي ازدواج موفق و خانواده موفق مي دانند.
3 – تا جايي كه امكان دارد با هم هستند و در مهماني ها يا كارهاي مربوط به خانواده تنها نمي روند. همدلي، همكاري، همفكري، هماهنگي را بقاي خانواده خوشبخت مي دانند.
4 – با هم اتحاد دارند و در مسائل مختلف ، با گفتگو و مشورت به تفاهم مي رسند و سعي مي كنند اگر سوء تفاهم به وجود آمد، آن را در درون خود بدون اين كه كسي بفهمد حل كنند.
5 – به سليقه ها و عقايد يكديگر آگاه بوده و به آن احترام گذاشته و عمل مي كنند.
6 – نسبت به هم شرم مسموم ندارند يعني خواسته هاي طبيعي خودشان را بدون نگراني يا خشونت ابراز مي كنند.
7 – به حريم يكديگر احترام گذاشته و از حدود مشخص شده خود فراتر نمي روند.
8 – نگران سلامت روحي و جسمي يكديگر بوده و از هم مراقبت مي كنند . اگر چنانچه مشكلي به وجود آيد ، سعي وافر در حل مشكل را دارند.
9 – در بيشتر اوقات لحظات خوشي را كه با يكديگر بوده اند مرور مي كنند؛ دنبال خاطرات تلخ نيستند، دوست دارند هميشه در خوشي، شادي و نشاط زندگي كنند.
10 – براي فاميل ها و همسايه هاي خود اهميت قائل اند و پذيراي فاميل يكديگر هستند.



11 – از امور مالي يكديگر خبر دارند و چيزي را از يكديگر پنهان نمي كنند . صرفه جويي و پس انداز كردن جزء برنامه هاي اقتصادي خانواده هاي خوشبخت است.
12 – براي رشد يكديگر تلاش كرده و زمينه پيشرفت خانواده را فراهم مي كنند.
13 – افراد به هم افقي نگاه مي كنند نه عمودي . يعني هيچ كس خود را برتر از ديگري و در مقام قدرت نمي بيند. ديكتاتوري ، زور و قدرت طلبي حاكم نيست.
14 – همه اعضا احساس برنده بودن، موفق بودن، اميد داشتن مي كنند و خودشان را در زندگي برنده مي دانند.
15 – در كنار هم احساس امنيت و آرامش مي كنند نه ترس و اضطراب يا تنش و درگيري.
16 – علاقه، عشق، محبت، صفا و يكدلي خود را هم در رفتار و هم در گفتار به يكديگر ابراز مي كنند.
17 – از يكديگر انتظار بيجا و توقع نامناسب ندارند.
18 – اگر مشكلي پيش بيايد به راه حل فكر مي كنند و به دنبال مقصر و گناهكار نمي گردند. دست به علت يابي و ريشه يابي آن مشكل مي زنند و راه حل منطقي ارائه مي دهند.
19 هريك از طرفين پيوسته به فكر خوشحال نمودن و راضي نگه داشتن يكديگر هستند .
20 – زن و شوهر به خاطر همديگر زندگي مي كنند : اول خود بعد ديگران. زندگي آنها به خاطر بچه ها يا ترس از طلاق و حرف مردم نيست.
21 – زن و مرد مي توانند هر روز به دنياي اختصاصي يكديگر نزديكتر شوند، كار به مسائل خصوصي و زندگي ديگران ندارند.
22 – با درخواست هاي يكديگر برخوردهاي مثبت و منطقي دارند.
23 – زن و مرد در كنار يكديگر هستند نه رو در رو و رقيب يكديگر، بلكه رفيق هم هستند و واكنش منفي از خود نشان نمي دهند.
24 – خانواده هاي خوشبخت تلاش دارند كه بچه هاي خوب و خوشبختي نيز به جامعه تحويل دهند

Bauokstoney
Sunday 4 April 2010-1, 05:05 PM
[ موسي ملك محمودي ]
oعلی شریعتی، تحصیلکرده فرانسه است. یعنی زادگاه و بستر و جغرافیای اندیشه و تفکر جامعه شناسی ‏کلان گرا، بنابراین وی به طور طبیعی تحت تأثیر فضا و اتمسفر و آموزه های فکری، سیاسی، اجتماعی، ‏فرهنگی و فضای روشن فکری جامعه شناسی کلان و اندیشمندان متعلق به آن قرار داشته است. چنان ‏که با بررسی و تعمیق دقیق در مجموعه آثار35 جلدی وی، هیچ نامی از رابرت مرتون، پارسونز و ‏سوروکین نمی یابیم. اما برحسب بحث یا موضوع مطمح نظرش، جابه جا در آثار منتشر شده از او به نام ‏های مارکس، وبر، دورکهیم و اسپنسر بر می خوریم. این موضوع مبین آن است که آن چه را وی رسماً ‏آموخته و به صورت غیر رسمی خوانده، مطالعه کرده و درباره آن اندیشیده است، عمدتاً موضوع و موارد ‏مربوط به جامعه شناسی سطح کلان است. بر اساس آثار به جا مانده از شریعتی و نیز آشنایی اجمالی با ‏سه سطح جامعه شناسی خرد و کلان و میان برد، به نظر می رسد شریعتی به جامعه شناسی ماکرو ‏بیش تر علاقمند و متمایل است تا جامعه شناسی خرد و جزیی نگر.‏ اساساً او با جامعه شناسی خرد بیگانه بود و آن را کاملاً نفی می کرد، زیرا به نظر او جامعه شناسی خرد ‏مبتنی بر آمار و عملیات آماری است و با واقعیات مورد مطالعه تطبیق نمی کند! اکنون این پرسش ‏مطرح می شود که چرا و به چه علت شریعتی به جامعه شناسی کلان اقبال نشان می داده و بدان ‏گرایش و تمایل داشته است؟ و چرا از جامعه شناسی خرد گرا روی گردان بوده است و آن را مشتی آمار ‏و ارقام فریبنده می داند؟ آن چه مسلم است در دوران و عصر شریعتی، جامعه شناسی پروسه تکاملی ‏خود را در مسیر علمی شدن طی می کرده است و علی رغم کوشش های جامعه شناسانی از قبیل کنت، ‏دورکهیم و دیگران به طور قاطع جنبه علمی نیافته بود و نیز این که شریعتی تغییر جامعه ایران را به ‏لحاظ فکری، ---------- و فرهنگی در دستور کار داشت، لذا به طور طبیعی، با توجه به نوع تربیت و ‏اندیشه و گرایش دینی وی و نیز نیاز به بازنگری در مؤلفه های دینی و مذهبی اسلام و تشیع، تمایل او ‏به حوزه های جامعه شناسی کلان چندان غریب و غیر منطقی نیست. به هر حال وی یک مصلح ‏اجتماعی و ایدئولوگ انقلابی بوده است که ناگزیر بود به علت جدی بودن مقوله های اجتماعی، تاریخی، ‏انسانی و دینی، به مباحثی نظیر تضاد طبقاتی، حرکت و علت های تحول اجتماعی و تاریخی جوامع و ‏قانون مندی های حاکم بر آن توجه کند و تاریخ را از منظر و زاویه دید فلسفه تاریخ به معنای جست و ‏جو و تحقیق به منظور کشف قانون مندی های تحول در سطح کلان تاریخی بنگرد و عمده ترین عوامل ‏را پیدا و ارایه کند.‏ اشتغال دایمی ذهن شریعتی به تئوری و نظریات مارکس و وبر که وی را سخت به خود مشغول داشته ‏بود، مؤید این گزاره است که وی به جامعه شناسی کلان در راستای اهداف خود نیاز مبرم داشته است. ‏به نظر می رسد ذهن خلاق شریعتی دائماً میان افکار و آثار این دو جامعه شناس برجسته در نوسان ‏بوده است. ضرورت چنین توجهی به طور اخص، پیشرفت های مارکس و مارکسیسم در زمینه حرکت ‏های اجتماعی و ---------- و برد توده ای و بعد عدالت خواهی مارکسیسم در کشورهای مختلف جهان، به ‏ویژه در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین بود. به خصوص اگر جنبش ها و حرکت های مسلحانه پر جاذبه و ‏پر کشش و نیرومند مارکسیسم بومی با قرائت غیر استالینی را در بین نسل جوان و ترقی خواه آن ‏دوران لحاظ نماییم، به عمق نگرانی های شریعتی بیش تر پی می بریم. در واقع جز چند مجموعه آثار، ‏تقریباً محال است که در زمینه ایدئولوژی، تاریخ، ---------- و مبارزه و عدالت و آزادی سخنی در میان ‏باشد و شریعتی نظر و توجهش را به سوی رویکرد مارکسیستی موضوع برنگرداند. او در جست و جوی ‏پادزهر به ماکس - وبر می رسد و با اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری وبر به نقیض مارکس دست ‏می یابد و آن را تحت عنوان جغرافیای فکری ماکس وبر، در امت و امامت و اسلام شناسی ارشاد ‏‏(جلدیک) ارایه و در بعضی آثار خود به صورت فرعی و در حاشیه مطرح می کند. از آن جا که شریعتی ‏شاگرد مستمع آزاد ژرژگوریچ بوده است، بر اساس آموزه های او در بررسی، شناخت و تحلیل پدیده ‏های تام اجتماعی، به علت خاص قایل نیست، بلکه به تعدد علل قایل است. از همین رو شریعتی نیز در ‏تحلیل و تعلیل اجتماعی پدیده ها، هم به اقتصاد و هم به فرهنگ، توأمان تکیه می کند. به تعبیر دیگر، ‏عین و ذهن، ماده و معنا، دین و اقتصاد، روح و جسم و ... به عنوان دو عامل متقابل تأثیر گذارنده می ‏توانند نقش اساسی را در دگرگونی های اجتماعی و تغییر و تحولات ایفا کنند. در این جا شریعتی با ‏تقلیل گرایی سر ستیز دارد و در راستای تفکر خاص ایدئولوژیک خود، نه تئوری مارکس و نه نظریه وبر ‏را به طور انحصاری نمی پذیرد و چنان که خود تصریح می کند، مارکس – وبر ترکیب تلفیق روش ‏شناختی اوست.‏ از سوی دیگر حرکت و جنبش دانشجویی دهه شصت فرانسه به رهبری هربرت مارکوزه و ‏نئومارکسیست ها و نیز نگرش فرانکفورتی و جامعه شناسی مارکسیسم انتقادی در فرانسه به شدت ‏شریعتی را تحت تأثیر خود قرار داد. چنان که بحث های مصرف گرایی، جامعه شناسی طبقاتی، آزادی و ‏اومانیسم، تفکر و اندیشه و توجه او را به خود جلب کرد و بر ساختار فکری او تأثیر مهمی گذاشت.‏ فی الواقع تفکر نئومارکسیستی مارکوزه در رابطه با سرمایه داری و نفی آزادی انسانی و گسترش و ‏ترویج فرهنگ مصرف ناآگاهانه و تبلیغاتی، تخصص، ماشینیزم و فقدان آزادی حقیقی درونی انسان در ‏نظام سرمایه و سود و نفع طلبی و روابط پیچیده حاکم بر مناسبات سرمایه داری صنعتی و به خصوص ‏سرمایه داری مدرن و رشد یافته آمریکا، سبب طرح مباحث مهم و اساسی نظیر؛ دیالکتیک، الیناسیون ‏کار، به سر عقل آمدن سرمایه داری، استحمار یا خودآگاهی و الیناسیون و مانند آن شد.‏ گرایش به جامعه شناسی انتقادی چپ گرای فرانسه ذیل آرا و افکار و آثار اندیشمندان و متفکرانی مانند ‏سارتر، گورویچ، مارکوزه و ... همراه با نقد نظام بورژوازی کمپرادور و مقولاتی از این دست، دقیقاً با اثر ‏پذیری از کلاسیک های جامعه شناسی کلان صورت گرفته است که رابطه متناظری با شرایط، اهداف و ‏برنامه های شریعتی دارند. ‏ برای مثال شریعتی از نظر روش شناسی در تحلیل، تبین و الگو سازی فکری، عقیدتی و ایدئولوژیک ‏خود مدل ایده آل تیپ ‏‎(Ideal type)‎‏ یا تیپ آرمانی و نمونه ای ماکس وبر را در تفسیر واقعیات ‏تاریخی، انسانی و اجتماعی به کار می گیرد که مبین تأثیر پذیری وی در عرصه جامعه شناسی کلان ‏است. چنان که در روش شناخت اسلام، طرح مدل تیپ ایده آل و شاخص های پنج گانه (خدا، کتاب، ‏پیامبر، دست پروردگان و ...) و نیز طرح هندسی اسلام شناسی در دروس ارشاد (دهه 50) بیان گر ‏تمایل و اثر پذیری او از اندیشه های علمی و روش شناسی جامعه شناسی در عرصه کلان است.‏ لازم به توضیح است که نمونه های یاد شده به معنای تابعیت مطلق و بی چون و چرای شریعتی از ‏جامعه شناسی کلان نیست، بر عکس او تا جایی از جامعه شناسی و جامعه شناسان کلان نگر وکلان گرا ‏و نتایج مطالعات تاریخی و تطبیقی و مقایسه ای آنان بهره می گیرد که در راستا و مسیر کار فکری و ‏اهداف ---------- و اجتماعی و پروژه نهضت پروتستانتیسم اسلامی قرار دارند. برای نمونه، شریعتی در ‏اسلام شناسی ارشاد (جلد دوم) اگوست کنت و مکتبش را مبتذل می شمارد که در دانشگاه های ایران ‏‏(آن دوران) به عنوان یک مکتب نو تدریس می شود! ‏ شگفت انگیز است که شریعتی به عنوان یک متفکر و محقق و اندیشمند با آوردن تنها یک کلمه مبتذل ‏و بدون ارایه هیچ گونه توضیح و استدلال و بحث و برهان آوری و نیز بدون طرح زمانه و زمینه های ‏ظهور و بروز اندیشه های کنت ‏‎)‎پوزیتیویسم ‏‎(Positivisme ‎‏ و علل و دلایل پدیدار شناسانه و نیز ‏معرفت شناختی جامعه شناسی آن و نقش مهم و اساسی او در جدایی علم و فلسفه و به ویژه تلاش ‏سترگ او در زمینه جداسازی فلسفه اجتماعی از علم اجتماعی با تأکید بر روش علمی کار بردی در ‏علوم طبیعی (مشاهده، آزمایش، تکرار و تجربه) حتی با فرض نادرست بودن، اشاره ای ولو جزیی نمی ‏کند و او را یک سره نفی می کند. بدیهی است شریعتی آثار کنت را مطالعه و بررسی نکرده بود و به ‏طور کاملاً سطحی جریان جامعه شناسی را به عنوان یک علم می شناخت و از همین رو، استدلال و ‏ادله ای در پس سخنان او موجود نیست. این گونه برخوردها، تسامح ها و نتیجه های شناختی و ‏متدولوژیک در زمینه مواجهه با صاحب نظران اندیشه و علم، به ویژه با مخالفان فکریش کم نیست. ‏شاید مهم ترین علت روی گردانی شریعتی از جامعه شناسی علمی، نتایجی باشد معکوس آن چه او ‏تحلیل می کرد و می شناخت و این موجب می شد تا شریعتی، از جامعه شناسی علمی پرهیز کند و به ‏جامعه شناسی ایدئولوژیک روی آورد. طرح ناقص و نادرست آرا و اندیشه های متفکران جامعه شناسی، ‏به ویژه آرا و عقاید ماکس وبر ‏‎(Max weber)‎‏ بنیان گذار جامعه شناسی تفهمی، یکی دیگر از معایب ‏برخورد انتقادی شریعتی با متفکران صاحب نام جامعه شناسی است. به نظر می رسد وی آرا و عقاید ‏متفکران را آن چنان که خود دوست داشت معرفی و نقد می کرد، نه آن چنان که در واقعیت وجود ‏داشته است. ماکس وبر، یک متفکر پیچیده، چند بعدی و دارای دانش وسیع در حوزه های جامعه ‏شناسی ادیان، سیاسی، حقوق، اقتصاد و روش شناسی بوده است، لیکن شریعتی او را صرفاً در جای گاه ‏تقابل با مارکس می نشاند و همه عقاید و آرای او را در حوزه جامعه شناسی به کتاب پروتستانتیسم و ‏روح سرمایه داری تقلیل می دهد. وی حتی در این زمینه نیز شناخت عمیق و کاملی از ماکس وبر ‏نداشته است. یا مواجهه شریعتی با ریمون آرون، متفکر، اندیشمند و جامعه شناس معاصر فرانسوی ‏حیرت انگیز است! گویا شریعتی اساساً با آثار آرون بیگانه بوده است و علی رغم هم عصری با وی و حتی ‏دانشجو بودن در دانشگاهی که آرون تدریس می کرده است (سوربن فرانسه)، آوازه آرون در علم، نقد، ‏فلسفه و جامعه شناسی، باز هم نتوانسته بود انگیزش کافی را برای مطالعه آثار وی در شریعتی ایجاد ‏نماید.‏ یا برای مثال امیل دورکهیم، جامعه شناس دیگر فرانسوی، علی رغم این که معروف ترین، علمی ترین و ‏تجربی ترین جامعه شناسی است که سنگ بنای جامعه شناسی را با کیت ارزشمند و محققانه ای چون ‏خودکشی و قواعد روش جامعه شناختی و تقسیم کار اجتماعی بنا گذاشت که تز دکترایش بود، اما ‏دورکهیم صرفاً تا آن جا برای شریعتی اهمیت دارد که به طرح مقوله وجدان اجتماعی او در بحث مربوط ‏به ادیان و ریشه های حیات دینی و جامعه شناسی قبایل ابتدایی بپردازد!‏ این در حالی است که دورکهیم نقش عظیم و کلیدی در تثبیت جامعه شناسی در محافل و مجامع ‏علمی و آکادمیک و دانشگاهی داشته است و توانسته بود مخالفان را نسبت به علمیت جامعه شناسی ‏اقناع کند. به تعبیر دیگر، اعتبار جامعه شناسی علمی معاصر با نام دورکهیم گره خورده است و ضوابط ‏شناخت و تشخیص "امر اجتماعی" و "مشکل اجتماعی" را برای نخستین بار دورکهیم طرح و ارایه و ‏معرفی کرده است. اما دریغ از دو، سه خط معرفی کامل و صحیح از سوی فردی چون شریعتی که در ‏سوربن فرانسه به تحصیل پرداخته است! ‏ شریعتی یک دین شناس و اسطوره شناس است. او به طور رسمی به تحلیل دین شناسی پرداخت، اما ‏خواننده نباید تصور کند که جامعه شناسی علمی دین با دین شناسی یکی است. جامعه شناسی علمی ‏دین، یکی از شعب و رشته های علم جامعه شناسی است؛ نظیر جامعه شناسی شهری، روستایی، ‏خانواده، ارتباطات، ---------- و ... دین شناسی، شناخت دین، نهادهای دینی، مؤلفه های درون دین، ‏عناصر، ریشه ها و اصول مترتب بر آن و تطبیق دین به طور مکمل با ادیان دیگر در همان حوزه است. ‏اما جامعه شناسی دینی، مطالعه دین از بعد اجتماعی و بررسی نقش و کار کردهای بیرونی دین در ‏جامعه و بررسی تأثیرات مثبت یا منفی آن به صورت بی طرفانه است.‏ دین شناسی، معرفت دینی و تطبیق دین با سایر ادیان و مقولات و مؤلفه های کیفی آن با توجه به ‏اصول هر دین است؛ اما جامعه شناسی علمی دین، تحلیل های پارامتریک و نیز فونکسیونالیستیک دین ‏در جامعه به عنوان یک نهاد اجتماعی ریشه دار است. بنابراین، مضمون، نقش، کارکرد، محتوا و اسلوب ‏های حاکم بر مطالعات این دو رشته یکسان و مشابه نیست و هر یک منظورها و اهداف متفاوتی را در ‏بررسی، مطالعات و تجزیه و تحلیل ها دنبال می کنند.‏ از سوی دیگر، دین شناسی بروجه ایدئولوژیک، در جست جوی شناخت و احیای مواد و عناصر دین و ‏ارجاع مجدد اجتماعی و باز تولید آن در روند نهضت ها و حرکت های تحول گرایانه اجتماعی و ---------- ‏است، لیکن جامعه شناسی دین، به کیفیات و درونیات و نفسانیات و مقولاتی مانند وحی و نحوه و ‏مکانیسم ظهور و بروز آن و مسایلی از این نوع کاری ندارد و این مسایل در حوزه مطالعات و بررسی ‏های علمی آن قرار نمی گیرد. آن چه مطمح نظر جامعه شناسی علمی و دینی است، کارکرد بیرونی‎ ‎‏ و ‏عینی و خارجی دین در ابعاد متنوع ساختار اجتماعی در جوامع انسانی و در عرض و طول تاریخ است. ‏قابل توجه است که دین شناسی ایدئولوژیک، جبراً در مسیر اهداف خود، ناگزیر از بررسی تمام مقولات ‏و ایده های درون دینی است. از آن جای که شریعتی به صورت رسمی دانشجوی رشته جامعه شناسی ‏نبوده و با بسیاری از مسایل جامعه شناسی آشنایی لازم را نداشته است و با توجه به تربیت فکری، ‏اهداف، روحیات و نیازها و شرایط عینی جامعه ایران و نیاز آن دوران، قاعدتاً و به طور طبیعی توجه ‏خود را معطوف به جامعه شناسی ایدئولوژیک کرده و با جامعه شناسی علمی و آکادمیک و دانشگاهی ‏که علم شناخت جامعه و واقعیات و نهادهای اجتماعی و رفتار انسان در جمع و جامعه، تحت تأثیر ‏ساخت ها و شبکه ها و روابط و ساختارهاست، سرناسازگاری داشته و با آن از در مخالفت در آمده است، ‏چنان که در مجموعه آثار 22 در بخش ضمیمه، مربوط به بخش 7 (ایدئولوژی) در پاسخ دانشجویان ‏مصاحبه کننده می گوید: "جامعه شناسی یک ظاهر خیلی پر جلال و جبروت و پر پرستیژی دارد و یک ‏باطن بی معنا و بسیار ابتدایی. جامعه شناسی به خاطر ظاهر خیلی فریبنده اش مد شده است. به ‏خصوص شیفتگی کسانی به جامعه شناسی بیش تر است که جامعه شناسی را نمی شناسند".‏ بدیهی است این گونه مواجهه با یک علم روبه رشد و تکامل که مسیر پرفراز و فرودی را طی کرده و ‏زحمات و تلاش های زیادی به منظور تثبیت آن در جایگاه واقعی و عادلانه اش صورت گرفته است، ‏کاملاً غیر واقعی و غیر منصفانه است. آیا این پرسش ساده و ابتدایی به ذهن خطور نمی کند که چگونه ‏آن همه جامعه شناس در اروپا و آمریکا متوجه پوچی و بی معنایی جامعه شناسی نشده اند و هستی ‏خود را بر سر آن گذارده اند؟ ‏ آیا اساساً این گونه قضاوت و تلقی از یک علم با ارزش و کارآمد که شعبات متعددی دارد و موفق به حل ‏مسایل بسیاری در حوزه اجتماعی در جهان شده است، واقع بینانه، منصفانه، آگاهانه و علمی است؟ بر اساس شواهد و مدارک موجود، به علت عدم مطابقت مدرک تحصیلی دوره کارشناسی شریعتی که ‏ادبیات بوده است در دانشگاه سوربن، وی از راه یابی به رشته جامعه شناسی محروم می ماند. وی در ‏ادامه مصاحبه پیشین می افزاید:‏ ‏"این است که جامعه شناسی برای متخصصین این فن که کار می کنند تا رشد و تکاملش بدهند، البته ‏ارزش دارد. اما به عنوان این که بچه ها خیال می کنند جامعه شناسی علمی است که جامعه را می ‏سازد و مشکلات جامعه را حل می کند و یا علمی است که مردم را لااقل به جنس و محتوا و نظام و ‏روابط خودشان آشنایی علمی می دهد، توهم است". ‏ باز در چند سطر بعد می گوید:‏ ‏"مقصودمان از جامعه شناسی، آن علمی است که الان ما داریم و به آن می گوییم علم شناخت جامعه. ‏این هنوز اعتبار ندارد. اما در این که جامعه قوانین علمی دارد، شکی نیست".‏ به قلم : موسي ملك محمودي

Bauokstoney
Sunday 4 April 2010-1, 05:06 PM
[ اسماعیل محمود نیا ]
نقش نیروهای اجتماعی در تحول نظریه های جامعه شناسی : از مهمترین اوضاع اجتماعی سده ی نوزدهم اوایل قرن 20 که بر تحول جامعه شناسی بیشترین اهمیت را داشته عبارتند از : 1.انقلاب های ---------- : یک رشته طولانی انقلاب های ---------- که به دنبال انقلاب فرانسه در 1789 پدیدار شد و در سراسر سده ی 19 ادامه داشتند، مهمترین عامل در پیدایی نظریه پردازی جامعه شناسی به شمار می رود. این انقلاب ها پیامدهای مثبت بسیاری داشته است ، اما به هر حال آنچه که توجه نخستین نظریه پردازی را به خود جلب کرد ، نتایج صنفی این پیامدها بود . اینان از آشوب و بی سامانی ناشی از این انقلاب ها (بخصوص فرانسه ) بسیار متاثر شد بودند. عده ای در صدد بازگشت به روزگارمسالمت آمیز قرون وسطی بودند ، اما اندیشمندان معقولتر بخاطر اینکه همچون تصوری را امکان ناپذیر می دیدند برای همین در صدد یافتن پایه های نوین نظم در جوامع آشوبزده بودند . 2.انقلاب صنعتی : انقلاب صنعتی یک رویداد واحد نبود بلکه تحولات همبسته ی گوناگون را در بر می گیرد که سرانجام جهن غربی را از یک نظام غالبا کشاورزی به یک نظام کاملا صنعتی دگرگون ساخته اند. مردم به کارخانه ها روی آوردند و همچنین کارخانه ها بر اثر بهبودهای فن شناختی دگرگون شده بودند . دیوانسالاریهای اقتصادی وسیعی پیدا شده بود و آرمان این نظام اقتصادی (بازار آزاد ) بود . این نظام صنعتی و سرمایه داری منجر به جنبشهای کارگری و جنبشهای تندروی دیگری انجامید که هدفشان سرنگونی نظام سرمایه داری بود . دومین دوره شهر گرایی نیز گسترش یافت. 3.پیدایش سوسیالیسم : نظام سوسیالیسم ، هدفش تصحیح زیاده رویهای نظام صنعتی و سرمایه داری است.در یک سو کارل مارکس را داریم که پشتیبان فعال نظام سرمایه داری وجایگزینی نظام سوسیالیستی بود،گرچه خودش نظریه ای درباره ی سوسیالیسم مطرح نکرد،اما وقت زیادی را صرف انتقاد از جامعه ی سرمایه داری کرده ودر راه بر پایی یک جامعه ی سوسیالیستی در انواع فعالیت های ---------- درگیر شده بود. بیشتر نظریه پردازان مانند دورکیم و وبر با سوسیالیسم مارکس مخالف بودند.آنان بیشتر به دنبال اصلاح نظام سرمایه داری بودند تا انقلاب اجتماعی مورد نظر مارکس .آنها ازسوسیالیسم بیشتر از سرمایه داری در هراس بودندوهمین هراس درشکل گیری نظریه جامعه شناسی نقش اساسی داشت . در بسیاری از موارد، نظریه ی جامعه شناسی به عنوان واکنشی در برابر نظریه ی مارکسیستی به طور خاص ونظریه ی سوسیالیستی به طور عام ساخته وپرداخته شد. 4.دگرگونی مذهبی : دگرگونیهای ناشی از انقلاب های سیاسی،صنعتی وشهرگرایی،اثرعمیقی بر اعتقاد مذهبی گذاشته بود.بسیاری ازجامعه شناسان در محیط مذهبی پرورش یافته بودندوفعالانه درگیر مذهب بودند وهمان اهداف زندگی مذهبی را برای جامعه شناسی نیز به ارمغان آورده بودند.برای برخی از آنها جامعه شناسی تبدیل به مذهب شده بود.دورکیم و وبر نیز توجه خاصی به ادیان داشتند.مارکس نیز به اعتقاد مذهبی بی علاقه نبود ولی جهتگیری اش انتقادی تر از بقیه بود. 5- رشد علم: همزمان با توسعه نظریه های جامعه شناسی عالم نه تنها دردانشگاه ها بلکه در کل جامعه نیز مورد توجه قرار میگرفت .علم در هر بخشی از زندگیشان رخنه کرده بود وعالمان مقامهای ممتازی داشتند.جامعه شناسان بویژه (کنت ودورکیم ) میخواستند جامعه شناسی را با الگوی علوم فیزیکی و زیست شناسی تطبیق دهند. نقش نیروهای فکری در پیدایش نظریه ی جامعه شناسی : 1-روشن اندیشی و بنیان گذاری جامعه شناسی درفرانسه: روشن اندیشی دوره ی تحول فکری ودگرگونی چشمگیری دراندیشه ای فلسفی بود.اما تاثیر روشن اندیشی درنظریه ی جامعه شناسی ، بیشتر غیرمستقیم و منفی بود تا مستقیم ومثبت.به گفته ی زایتلین (جامعه شناسی به عنوان واکنشی در برابر روشن اندیشی تحول یافت) اندیشمندان وابسته به روشن اندیشی تحت تاثیر دو جریان :1-فلسفه 2-علم سده ی هفده بودند. فلسفه ی سده ی هفده تحت تاثیر اندیشمندانی چون دکارت هابز وجان لاک شکل گرفته بود که تاکید بر ایجاد نظامهای فکری بزرگ وعام بود که ادراک معقول را امکانپذیر میسازند. اندیشمندان روشن اندیش کوشش می کردند تا افکارشان را از جهان واقعی استخراج کنندودرهمین جهان انها رابیازمایند.الگوی آنهاعلم وبویژه فیزیک نیوتونی بودکه به کاربرد روش علمی در قضایای اجتماعی می انجامد. ویژگی روشن اندیشی این اعتقاد بود که مردم میتوانند بوسیله ی خرد و تحقیق تجربی جهان را ادراک کنند و تحت نظارت دربیاورندواین امربر عهده ی فیلسوفان بود که با کاربرد خرد و تحقیق تجربی قوانین اجتماعی را کشف کنند. هدف اندیشمندان روشن اندیش ایجاد یک جهان "بهتر" و"خردمندانه تر" است.هر گاه این اندیشمندان ارزشها و نهادهای سنتی را بررسی می کردند غالبا آنها را نابخردانه وبازدارنده ی رشد و تحول انسانی می دانستند. 1- واکنش های محافظه کارانه در برابر روشن اندیشی: افراطی ترین صورت مخالفت با افکار روشن اندیشی فلسفه ی کاتولیکی ضد انقلابی فرانسه بودکه با افکار لویی دوبونالد و ژوزف دومیستر مشخص می شود،ایندونه تنها با روشن اندیشی بلکه با انقلاب فرانسه نیز مخالفت می کردند وآنرا دست پرورده ی نوعی تفکر روشن اندیشی می انگاشتند.برای مثال دوبونالد از دگرگونیهای انقلابی رمیده بود و آرزوی بازگشت به دوران قرون وسطی را داشت.او خداوند را سرچشمه ی جامعه می انگاشت. محافظه کاران جنبه ی نابخردانه ی زندگی اجتماعی را تشخیص داده بودندوبرای آن ارزش مثبتی نیز قایل بودند،آنها از آنجایی که از هرگونه اغتشاش بیزار بودند و در پی حفظ نظم موجود بودند،تحولاتی چون انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتی را به عنوان نیروهای مخل در نظر می گرفتند. زایتلین ده قضیه ی عمده را بر می شمارد که به نظر او از واکنش محافظه کارانه سرچشمه می گیرد. 1- برخلاف تاکید روشن اندیشان بر فرد، واکنش محافظه کاری ،بر جامعه و سایر پدیده های وسیع اجتماعی تاکید داشت. 2- از نظر محافظه کاران جامعه مهمترین واحد تحلیلی و تعیین کننده ی رفتار فرد است. 3- افراد تنها مهره هایی شمرده می شوندکه بخشهای سازنده ای چون نقش ها،مقامها،رابطه ها و ساختارها را پر می کنند. 4- در جامعه بخش های اصلی با یکدیگر ارتباط و وابستگی متقابل دارند که همین بنیاد اصلی جامعه به شمار می رود . 5- دگرگونی را تهدیدی برای جامعه و حتی افرادش می انگاشتند. 6- فقط عملکردهای مثبت نهاده و ساختارهای بزرگ را در نظر می گرفتند. 7- واحدهای کوچکی مانند خانواده،محله،گروههای مذهبی وشغلی را نیز مفید و اساسی می دانستند 8- دگرگونیهای نوین اجتماعی همچون صنعتی شدن، شهر گرایی و دیوانسالاری را پیامدهای مختل کننده می شناختند . 9- تاکید همواره، بر اهمیت عوامل غیر تعقلی همچون مناسک و تشریفات داشتند. 10- از وجود یک سلسله مراتب در جامعه پشتیبانی می کردند.

Bauokstoney
Sunday 4 April 2010-1, 05:08 PM
جايگاه زنان در جامعه اطلاعاتي [ دکتر شیرین احمدنیا ]
اين نوشته اساساً ترجمه اي است از مقاله دكتر شيرين احمدنيا به زبان انگليسي كه در فصلنامه "زن فرزانه" در پاييز 2003 توسط موسسه مطالعات و تحقيقات زنان به چاپ رسيده است.
دكتر شيرين احمدنيا استاديار دانشگاه علامه طباطبايي (عضو دپارتمان هاي جامعه شناسي و مطالعات زنان) است

مقدمه
امیدهایی وجود دارد که جنبش جهانی زنان نيز بتواند تا حد زیادی از پتانسیل و وعدههاي انقلابی ارتباطات الکترونیکی، همچنانکه تمام دنیا از آن بهره مند مي شود سود ببرد. همانطور که گیتلر (1991: 91)(Gittler ) خاطر نشان کرده، در سراسر دنیا زنان امروزه فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطی را در جهت اهداف جنبش زنان بكار مي گيرند. ارتباطات الکترونیکی، شبکه سازی زنان و اقدامات جلب حمايت براي ايشان را به روشهایی که قبلا امکان پذیر نبودند، تسهیل می کند.
در این نوشته، ابتدا مختصراً به معنا، امتيازات و قابليتهاي آنچه که "جامعه اطلاعاتی" نامیده می شود، نظر میافکنیم، سپس نقش و جایگاه فعلی زنان در فضای جامعه اطلاعاتی در سطح جهاني را مورد بررسي قرار مي دهيم به‌طوريكه هم امتیازات فناوریهای اطلاعات و ارتباطات براي زنان و هم موانعي كه در اين راستا وجود دارد به ویژه در ارتباط با زنان کشورهای در حال توسعه، مورد تاكيد قرار گيرد.
سوالاتي كه در ارتباط با زنان پيش روي ما قرار دارد عبارتند از اینکه:
- آیا زنان به عنوان نیمی از جمعیت هر جامعه، به طرز مناسبی در دنیای فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطات (یا جامعه اطلاعاتی) حضور موثر دارند؟ یا اينكه احتمالاً الگوهای ديرينه ي نابرابری جنسیتی و تبعیض علیه زنان در عرصه‌های اجتماعی و اقتصادی همچنانكه در رسانه های قدیمی معمول بوده، در اینجا نیز دوباره تکرار می‌شوند؟ موضوع شکاف دیجیتالی جنسیتی در اين ارتباط مورد بحث قرار خواهد گرفت.
- نحوه حضور زنان در این عرصه واقعا چگونه است؟ یا اینکه آنان به عنوان بخشي از مشارکت‌کنندگان در جامعه اطلاعاتی واقعاً به چه مشغولند؟ در این ارتباط وعده‌های اصلی فناوری اطلاعاتی و ارتباطات و منافع واقعی این فناوریها در جهت توانمندسازی گروههای زنان فعال و نیز موانع موجود مورد توجه قرار می‌گیرد.
جامعه اطلاعاتی: یک مفهوم نسبتاً جدید!
برخي بر اين باورند که هنوز تعریفی عام از جامعه اطلاعاتی واقعاً وجود ندارد و تعاریف پیشنهاد شده اغلب نارسايند و فقط موضوعات خاص یا تاثیرات ویژه ای را مورد توجه قرار می‌دهند. با این همه، به طور کلی بسیاری به این موضوع اذعان دارند که جامعه اطلاعاتی پدیده‌ای است که در هر جنبه از زندگی افراد نفوذ پیدا کرده است و بر تک تک سلولهای جامعه و هر بخش از فعاليتهاي آن تاثير گذاشته است.

http://www.itu.int.osg.spu.wsis-thenes/vision /vision.html
اعتقاد بر اين است كه سه عنصر اصلي یعنی دانش و اطلاعات؛ ازدياد فناوریهای اطلاعات و ارتباطات؛ و دسترسي و كاربرد فناوریهای اطلاعات و ارتباطات، اساس و بنيان جامعه اطلاعاتی را تشکیل مي دهد (همان).
طبق گزارش نهایی برنامه‌ي" فرصت دیجیتالی" از جانب برنامه عمران ملل متحد (UNDP, 2001) “ فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطاتي به عنوان تواناساز قدرتمندی برای اهداف توسعه شناخته مي شود، چرا كه ویژگیهای منحصر به فرد آن، ارتباطات و تبادل اطلاعات را به طور قابل توجهي بهبود مي بخشد و منجر به تقویت وایجاد شبکه های جدید اجتماعی و اقتصادی می‌شود:
- فناوریهای اطلاعات و ارتباطات فراگير و چندجانبه عمل مي كنند: این فناوریها را مي توان در مورد محدوده ي وسيعي از فعالیتهاي انساني از استفاده شخصی گرفته تا تجارت و حکومت به کار گرفت.
- این فناوریها، تواناساز (enablor) عمده اي در خلق شبکه ها است، و در نتيجه کسانی که به این شبکه ها دسترسی دارند را قادر مي سازد تا از دستاوردهاي حاصله كه با افزایش استفاده، فزوني مي يابد بهره مند شوند.
- این فناوریها، انتشار اطلاعات و دانش را با آزاد كردن محتوی از جايگاه فیزیکی آن، تسریع می‌کند.
- ماهیت مجازی و دیجیتالی بسیاری از تولیدات و خدمات این فناوریها، این امکان را فراهم آورده که هزینه های جانبی به صفر برسد یا کاهش یابد.
- قدرت این فناوریها در ذخیره کردن، بازيابي، طبقه بندی، تصفیه، توزیع و تسهیم اطلاعات بدون شک می‌تواند به فوايد كارايي بيشتر در امر تولید، انتشار و داد وستد منجر شود.
- افزایش کارایی و کاهش هزینه ها در نتيجه ي كاربرد این فناوریها، به ایجاد تولیدات و خدمات و مجاری توزیع جدید در چارچوب صنایع سنتی و نیز الگوهای تجاری نوین و صنایع جدید منتهی شده است.
- با ایجاد و گسترش شبکه ها، این فناوریها می‌توانند فراتر از محدودیتهای زبانی و فرهنگی عمل كرده و از طریق امكان دادن به افراد و گروهها براي زندگی و کار در هر گوشه و هرجا، به اجتماعات محلی امكان مي دهند صرف نظر از مليت شان بخشی از جامعه شبکه ای جهانی را تشكيل دهند و سياستهاي جاري و ساختارهاي محدودكننده ي قانوني و نظام مند فعلي كه در درون ملتها و میان آنها عمل مي كنند را به چالش بكشند.
در سطح جهان همگان اذعان مي دارند که بخش فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطاتي سریع ترین حوزه رشديابنده ي اقتصاد جهانی است.

http://www.isiswomen.org /onsite/knowhow/ict_gender.html
در عين حال، در تمامي کشورها فرایند ساخت جامعه اطلاعاتی برتوسعه فرایندهای فني و زیربنايي متمركز شده است كه از نقطه نظر جنسيتي خنثي يا بي طرف تلقي مي شود.

http://www.unesco.org/press/pr2002/02opal8e.html
حضور یا غیبت زنان: مسئله ي شکاف دیجیتالی جنسیتی
با در نظر گرفتن مباحث جنسیتی، گاه عنوان می‌شود که فناوریهای اطلاعات و ارتباطات می‌توانند آنچنانكه در اعلامیه پکن و برنامه اقدام آن همانند سایر اسناد ملل متحد تشخيص داده شده است به عنوان ابزاری برای بهبود شرايط برابری جنسیتی و افزایش توانمندی هاي اجتماعی، سیاسی، واقتصادی زنان به خدمت گرفته شوند. اما با اینحال، برخی همچنان معتقدند که این فناوریها می‌توانند به نابرابریهای موجود مبتنی بر جنسیت در زمينه ي فرصتها و منابع تداوم بخشيده و اشکال جدیدی از نابرابری میان زنان و مردان را بوجود بياورند.

http://www.unesco.org/press/pr2002/02opal8e.html
در کنفرانس مقدماتی وزیران کشورهای اروپایی برای اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی تاکید گردید که برابری جنسیتی باید همه حوزه های فناوریهای اطلاعات و ارتباطات را شامل شود که عبارتند از:
- کاربران
- تولید کنندگان
- ---------- گذاران
با اينحال، هرچند زنان بطور بالقوه 50 درصد مصرف کنندگان تولیدات و خدمات و نيز نيروي كار فناوریهای اطلاعات و ارتباطات را تشكيل مي دهند كه مي توانند ایده های مفيدي براي توليد محصولات جدید، خدمات و سبک های مدیریتی نوين ارائه نمايند، اما در سطح کشورهای منطقه آسیا و اقیانوسیه همانند سایر نقاط دنیا، زنان و مردان به طور برابر از گستره و رشد کاربرد فناوریهای اطلاعات و ارتباطات برخوردار نشده اند. زنان به ویژه از نظر دستيابي به فناوریهای اطلاعاتي و ارتباطاتي با موانع و محدودیتهای نهادینه شده، نظام مند و ایدوئولوژیک درگیر هستند.

http://www.isiswomen.org /onsite/knowhow/ict_gender.html
عدم حضور يا فقدان نظرات و دیدگاههای زنان در جامعه اطلاعاتی حكايت از اين دارد که فناوریهاي اطلاعاتي و ارتباطاتي "جديد" نیز انعكاس دهنده ي بسیاری از الگوهای جنسیتی
( در ارتباط با قدرت، ارزشها و دورنگاهداشتن) است که طي دهه ها در سطح رسانه های "قدیمی" شاهد آن بوده ايم. در واقع، این الگوها را نمي توان از روابط جنسیتی موجود در جامعه به عنوان یک کل جدا كرد. در عين حال كه برای زنان دستيابي به ميزاني از کنترل در عرصه ي ارتباطات و فناوریهای اطلاعاتي و ارتباطاتي جهت تضمین این امر که منافع جامعه ارتباطاتی و اطلاعاتی به صورت برابر بین زنان و مردان توزیع می‌شوند، جنبه ي حیاتی دارد.

http://www.wacc.org.uk
به اعتقاد نانسی هافکین (Nancy Hafkin)، طی پنج سال گذشته، سازمانهای غیردولتی، چند ملیتی و بنیادهای خصوصی مقادير قابل توجهی بودجه را برای طرحهای مروج استفاده از فناوریهای اطلاعات و ارتباطات در کشورهای در حال توسعه اختصاص داده اند. تجربه پروژه های مرتبط با توسعه در حوزه هاي ديگر نشان داده که زنان به نحو منصفانه اي از چنین طرحهایی بهره مند نمی‌شوند، مگر اینکه تلاشهای خاصی برای تعیین جایگاه و نیازهای آنان صورت بگیرد یا اقدامات موثری براي مشارکت دادن آنان، به کار گرفته شود
(Virtual Seminar Series on Gender and ICTs, July 2002).
برخی از طرحريزان توسعه معتقدند که فناوری اطلاعاتي از لحاظ جنسیتی بیطرف است و در نتيجه زنان و مردان باید به طور عادلانه از کاربرد آن منتفع شوند. با این حال نتایج یک تحقیق (بر مبنای شش مطالعه موردی از پروژه های ترویج فناوری اطلاعات و ارتباطات در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین) بنا بر گزارش هافكين این فرضیه را که زنان به نحو برابر از پرژه های توسعه منتفع نیستند، را مورد تائيد قرار مي دهد(همان منبع ).
اصطلاح «شکاف دیجیتالی» (digital divide) به فاصله بین افراد دارای مهارتهای استفاده از کامپیوتر و اشخاص فاقد این مهارت اشاره می‌کند. هرچند «شکاف دیجیتالی» می‌تواند به این واقعیت اشاره داشته باشد که زنان معمولا از سطح سواد کامپیوتری نازل تري برخوردارند، علت آن همچنين می‌توان در عدم آموزش، فقر و دسترسی نامناسب زنان به تکنولوژی جستجو كرد كه در نتيجه مي بينيم زنان به نسبت كمتري در دنيا از كامپيوتر استفاده مي كنند. هرگاه زنان به آموزش وامكان دسترسي دست پيدا كرده اند شاهد آن بوده ايم كه از كامپيوترها برای آموزش خود استفاده كرده اند، با دیگران شبکه هايي راتشکيل داده، فرصتهاي شغلي و اقتصادي براي خود و سایر زنان بوجود آورده اند و ديگران را در معلومات خود شریک كرده اند.

http://www.worldcivilsociety.org/report
خانم سوزان تلتشر(Susan Teltscher) از «کنفرانس ملل متحد در مورد تجارت و توسعه» نيز اظهار داشته که غالباً موانع اساسی بر سر راه دسترسی زنان به امتيازاتي كه فناوری اطلاعاتی و ارتباطی فراهم مي كند وجود دارد موانعی نظیر فقر، سطح پایین آموزش، عدم آشنایی با یك زبان دوم، عدم دسترسی به کامپیوتر و شکاف دیجیتالی: یعنی ماهیت دنیای فناوری اطلاعات و ارتباطات كه تحت سلطه ي مردان قرار دارد.

http://www.worldcivilsociety.org/report
از نظر مشاركت در دانش فناوریهای اطلاعات و ارتباطات نيز زنان در شرايط محروميت قرار دارند، چرا که تعداد ایشان از لحاظ ثبت نام در دوره های آموزشي علوم و تکنولوژی نسبت به مردان در مراتب بسیار پایینتری قرار دارد. در سال 1990، درصد زنان ورودی به رشته هاي علوم و تکنولوژی در سطح دانشگاهی عبارت بود از 10درصد در آفریقا، 40درصد در آمریکای لاتین، 32 درصد در اروپای غربی،کمتر از 30 درصد در اروپای شرقی و 34درصد در منطقه آسیا و اقیانوسیه (Hamelink ,1999).
خانم جیلیان مارسل(Gillian Marcelle) از پيشقراولان فعال در زمينه توسعه و اجرای استراژیهای عدالت جنسیتی در بخش فناوریهای اطلاعات و ارتباطات ادعا می‌کند که سياست گزاري در زمينه فناوریهای اطلاعات و ارتباطات در صورتي كه مبتني بر فرايند تصميم گيري آگاهانه و مطلع از مسائل جنسیتی باشد به شكل فوق العاده ای سود مند خواهد بود . با این حال، ميزان برابری جنسیتی در سطوح تصمیم گيري در میان دست اندرکاران فناوریهای اطلاعات و ارتباطات هنوز در سطح غير قابل قبولی است.

http://www.worldbank.org/gender/digitaldivide
به نظر هاملینک (Hamelink, 1999:33) درتوزيع منابع فناوریهای اطلاعات و ارتباطات بویژه کاربرد آن در ارتباط با زنان نابرابری مشاهده می‌شود. مشكل اینجاست که كسب مهارتهای فناوریهای اطلاعات و ارتباطات تقریبا تماماً به سواد ارتباط دارد، ... و چنين شرايطي بويژه زنان را تحت تاثير قرار مي دهد، چرا که در سراسر دنیا نرخ بیسوادی زنان نسبت به مردان بالاتر است. هرچند وی خاطرنشان می‌سازد، که این فناوریها مي توانند ابزاري توليد كنند مبتنی بر صدا، تماس، تصویر یا نمادهایی که مستلزم سواد نیستند، اما اين بازارهايند كه نيروي محركه براي اينگونه نوآوريهاي تكنولوژيك هستند و نيازهاي بي سوادان معمولاً از سوي آنان مورد غفلت يا بي توجهي قرار دارد (همان منبع).
رزا دلگادو(Rosa Delgado) از انجمن «جامعه اینترنتی» نتیجه می‌گیرد که اکثریت زنان کشورهای در حال توسعه در نتيجه ي فقدان سواد کامپیوتری computer literacy و غالباً كمبود آموزش از فرصتهای حائز اهميت شغلی و تحصیلات تکمیلی باز مي مانند.

http://www.worldcivilsociety.org/report
مایکل پاستور(Micheal Pastor) در مقاله اش تحت عنوان «شکاف دیجیتالی در سطح جهانی هنوز وجود دارد» به گزارش اشتغال جهانی (منتشره توسط سازمان جهانی کار) ارجاع می‌کند و نتيجه مي گيرد که فناوریهای اطلاعات و ارتباطات «پناسیل تواناساز»ي را برای بهبود شرایط زندگی زنان فراهم می‌سازد، اما گزارش مذكور حقیقت دیگری را نیز آشكار می‌کند مبني بر اينکه خلا جنسیتی دیجیتالی نيز در سطح کشورها وجود دارد به اين ترتيب كه زنان همچنان خود را شاغلين به شغلهای سطوح پایین تري در عرصه ي فناوری اطلاعات و ارتباطات می‌یابند. در حالیکه مردان به دستمزدهای بالاتر و مشاغل پرمسئولیت تری صعود کرده اند.

http://www.cyberatlas.internet.com/big_picture/geogeraphics/
article
اگرچه فناوریهای ازاطلاعات و ارتباطات این قابلیت را دارد که مشاغلی را برای زنان و بهبود زندگی آنان فراهم کند، گزارش مذکور یادآور می‌شود که بطور کلی زنان به کسب درآمدهای پایینتر، بیکاری بیشترو تمركزدر مشاغل کم مهارت تر ادامه می‌دهند (همان).
عمده ترین شکل شکاف دیجیتالی جنسیتی مربوط به استفاده از اینترنت است، به طوریکه کمترین ميزان کاربران را در کشورهای در حال توسعه، را زنان تشکيل می‌دهند. به عنوان مثال، فقط 38 درصد از کاربران اینترنت در آمریکای لاتین زنان هستند، در حالیکه در اتحادیه اروپا این رقم 25 درصد، در روسیه 19 درصد، در ژاپن 18 درصد و در خاورمیانه فقط 4 درصد است. بنا به این گزارش، در سطح جهان، بیشترین تعداد كاربران اينترنتي را مردان، دانش آموختگان دانشگاهي و یا آنان كه از میانگین درآمد بالاتري برخوردارند تشکیل می‌دهند. تنها آنجا كه دسترسی به اینترنت توسعه ي خوبي يافته است، نظير کشورهای اسکاندیناوی و آمریکا است که از فاصله جنسیتی در استفاده از اینترنت كاملاً كاسته شده است (همان منبع).
طی کنفرانس تداركاتی وزیران مجمع-اروپایی برای اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی (بخارست 2002) بر فهرستي از موانع خاص جنسیتی در دسترسي به فناوریهای ارتباطی و اطلاعاتی به شرح زیر تاکید شد:
- هزینه های بالای دسترسی و گزينه هاي تکنولوژی
- دسترسي محدود در جهت آموزش مهارتهای جدید (فقدان اطلاعات و تشویق لازم درمورد درخواست براي فراگيري فناوریهای ارتباطات و اطلاعات)
- ناكافي بودن شبکه ها و وجود اين تصور كه این فناوریها "مردانه" است
برخي نيز بر اين باورند که تفاوتهای موجود میان زنان در ردسترسی به اینترنت از جمله تحت تاثيرعوامل زیر قرار دارد:
- عامل جغرافیایی (تفاوتهاي مناطق شهری و روستایی)
- وضعیت خانوادگي (مادران مجرد دسترسي كمتر دارند)
- سن کاربران (مشکل دسترسی براي زنان بالای 45 سال)
البته در اين مورد نيز توافق وجود دارد که اطلاعات محدود در مورد وضعیت زنان بعنوان کاربران ، تولیدکنندگان و تصمیم گیران این فناوریها، ارزیابی دقیقتري در خصوص شکاف دیجیتالی جنسیتی را امكان پذير نمي سازد.
در مورد شکاف بین زنان در مناطق روستایی و شهری، گالاگر و مایر(Gallagher and Mayer, 2001 ) خاطر نشان مي گردند که بدون دستیابي به فناوریهای ارتباطات و اطلاعات ، زنان در مناطق روستایی نمی‌توانند در منافعی که در حوزه آموزش، درآمدزایی، بهداشت و سایر موارد که از فناوریهای اطلاعات و ارتباطات می‌تواند بدست آید سهیم باشند همچنانکه مي دانيم زنان شهری هم در ابتداي مسير استفاده از اين قابليتها قرار دارند.

http://www.worldbank.org/gender/digitaldivide
علی رغم كمبود اطلاعات در مورد شکاف ديجيتالي جنسیتی، شواهد محكمي موجود دارد حاکي از آنكه زنان :
- از منابع مالي کمتری برای خرید تجهیزات جدید برخوردارند
- زمان محدودتری برای کسب مهارت ها و معلومات جدید دارند
- در چارچوب و قوانين بازي جامعه اطلاعاتي(که در آن فناوریهاي اطلاعات و ارتباطات، بسرعت حوزه های کار و تجارت، آموزش و اداره حکومت را متحول مي كنند) اثرگذاري كمتري مي توانند داشته باشند
- زنان همینطور فاقد اعتماد بنفس و دلگرمی برای پيگيري فعالانه ي فرصتهای مربوط به فناوریهای اطلاعات و ارتباطات هستند

http://www.unesco.org/press/pr2002/02opal8e.html
نویدهای فناوریهای اطلاعات و ارتباطات برای زنان و موانع موجود
توانایی فناوریهای اطلاعات و ارتباطات در توانمندسازي زنان از طريق آموزش بهتر و ارتباطات گسترده و در جهت تولید درآمد شخصي براي ايشان نباید دست کم گرفته شود. بوخارت و اولدر(2003) با اشاره به وضعيت زنان در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا یادآور می‌شوند که آداب و رسوم سنتی در همه این کشورها مورد چالش قرار گرفته است و بویژه بر نقش و سهم اینترنت در این ارتباط تاكيد مي كنند. هاملنیک (1999) نيز معتقد است فناوریهای اطلاعات و ارتباطات اشکال جدیدی از ارتباطات را بوجود می‌آورد که می‌تواند زنان را قادر به فروپاشيدن موقعیت اجتماعی بسته ای که غالبا در آن محصورند سازد. همچنین فرصتهای نوینی را برای اشتغال زنان در مشاغلی فراهم می‌آورد که مستلزم مهارتهای جدید است. هرچند متذکر می‌شود که سیاستهای محکمی لازم است تا این فناوریها بتوانند تاثیر مثبتي بر زندگی زنان بگذارد. در جوامع دانايي محور (Knowledge socities) که در حال ظهور است دستیابی به ارتباطات یک ابزار کلیدی برای مشارکت و ادغام اجتماعی social inclusion به حساب می‌آید. بوخارت و اولدر (2003) همچنین یادآور می‌شوند که با در نظر گرفتن آنچه آنان انقلاب اطلاعاتی می‌نامند بازارهای شغلی به هیچ وجه با شتاب افزایش تعداد افراد جوانی که به آن وارد می‌شوند هماهنگ نبوده است. با ورود زنانی که در حال حاضر قصد کارکردن دارند این شرایط حادتر نيز شده است و طبقه جدیدی از کاركنان اطلاعاتی که احتمالا عمدتا متشكل از زنان خواهد بود در حال ظهور است.
ميزان بهره مند شدن از فرصتهای ناشی از فناوریهای اطلاعات و ارتباطات برای زنان هم در درون كشورها و هم در مقايسه میان کشورها بسیار متفاوت است. زنان ساکن در کشورهایی که بهترین عملکرد در پروژه های توسعه ي اینگونه فناوریها را داشته اند، مانند استونی یا برخی کشورهای اروپای مرکزی، یا زنان ساکن در مناطق شهری در یک موقعیت ممتاز يا برتري قرار دارند.

http://www.unesco.org/press/pr2002/02opal8e.html
در "گزارش نهایی برنامه فرصت دیجیتالی" (UNDP, 2001:15) ) با ارجاع به قابلیتهای فناوری های اطلاعات و ارتباطات در برقرار کردن ارتباط میان افراد و اجتماعات محلی با اطلاعات و منابعی فراتر از مرزهای جغرافیایی شان ، بویژه بر اهمیت و سودمندی این نکته در ارتباط با اجتماعات به حاشیه رانده شده و گروههایی مانند زنان، جوانان و اقلیتهای قومي تاكيد شده است. افراد اين گروهها می‌توانند به اطلاعات مورد نظر خود دسترسی پیدا کنند و به تبادل اطلاعات موردعلاقه خود بپردازند، قدرت جمعی خود را تقویت کنند و راه حلهای مناسب براي بهبود و توسعه ی شرايط خود را بیابند. به عنوان نمونه از گروه زنان فعال در مکزیکوسیتی ياد شده است كه توانستند با برقراري ارتباط با گروه زنان همفکر خود در کالیفرنیا از طريق پست الکترونیکی e-mail اطلاعات مفيدي را در مورد كارخانه نساجي اي كه در آن مشغول به كار بودند كسب كنند و در جريان چانه زني در باب شرايط كاري خود با مديريت كارخانه از آن در جهت حمايت از حقوق خود سود ببرند! (همان منبع).
كابرراـ بالزا (Cabrera-Balleza) بر اساس نتايج يك طرح پژوهشي درباره استفاده از فناوريهاي ارتباطات و اطلاعات توسط سازمانهاي زنان در آسيا و اقيانوسيه به اين نتيجه رسيد كه گروههاي زنان با بهره گيري از امكانات اين گونه فناوريها توانسته‌اند در زمينه‌هاي زير به موفقيتهايي دست يابند:
- انجام تحقيق و دستيابي به اخبار و اطلاعات
- بهبود مهارتها و معلومات شخصي و سازماني
- پيگيري و مشاركت در برنامه هاي زنان در مقياس جهاني
- انتشار اطلاعات و محصولات و مطالب تبليغاتي
- كسب شناخت در زمينه ي عوامل موثر بر توسعه در سطوح محلي و منطقه اي
- تبادل اطلاعات و تجربيات
- تنظيم و هماهنگي فعاليتها هم در كشور و هم در خارج از كشور
- مشاركت در جامعه مدني و اجتماعات محلي
- شناسايي مرتبطين جديد و گسترش شركاي توسعه
- ارائه درخواست براي حمايت هاي مالي و فني

http://www. isiswomen.org /onsite/knowhow/ict_gender.html
پژوهشي كه كابرراـ بالزا از آن نام برده همچنين نشان مي دهد كه اوج استفاده از اين فناوريها در بكارگيري «پست الكترونيكي» است كه براي مقاصد اجرايي و اداري و براي مكاتبه با كمك دهنده‌ها و شركاي بين المللي و منطقه‌اي مورد استفاده قرار گرفته است. اينترنت نيز از سوي ديگر براي شبكه سازي و دسترسي به اطلاعات و جلب حمايت مردمي موثر واقع شده است.
فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات ميتواند همچنين براي زناني كه مسئوليت مراقبت از كودكان را دارند يا آنان كه دور از مراكز شهري سكونت دارند مزاياي زيادي بهمراه داشته باشد و براي مثال براي آنان فرصت كار از منزل يا به عبارت ديگر "دوركاري" (teleworking) را فراهم آورد.

http://www.worldcivilsociety.org/report
سوزان تلشتر از «كنفرانس ملل متحد در خصوص تجارت و توسعه» همچنين تاكيد مي كند كه فناوريهاي جديد ميتواند براي زناني هم كه درگير امور و فعاليتهاي تجاري و اقتصادي business women هستند، امتيازاتي چون افزايش بهره وري، ارتقاء ظرفيت كاري، راههاي ارتباطي بيشتر و صرفه جويي در زمان و هزينه ها را به ارمغان آورد.
همچنين بمنظورافزايش توانايي موثر زنان در بهره گيري از فناوريهاي اطلاعاتي ارتباطي، توصيه‌هاي متعددي بعمل آمده است كه در اينجا به برخي از آنها اشاره مي شود:
- اطمينان حاصل شود از اينكه جنسيت در سياستها و برنامه‌هاي فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات لحاظ يا جاري شده باشد و زنان در نهادهاي تصميم گيرنده و سياستگذار حضورداشته باشند.
- با گسترش سياستهاي دولتي كل نگرانه در زمينه اين فناوريها، آنها را براي زنان قابل دسترس تر مفيد و مربوط سازند به نحوي كه نيازهاي زنان و موضوعات جنسيتي مدنظر قرار گيرد.
- ثبت نام دختران در برنامه هاي آموزش اين فناوري ها از طريق تدارك امكانات عملي و تشويقي مانند بورسهاي تحصيلي و فعاليتهاي ارتقاي آگاهي رساني در اين باب تشويق شود.
- فراهم كردن حمايت هاي مالي اضافي براي ترويج استفاده از اين فناوريها در ميان گروههاي زنان
- هدايت آموزش هاي مستمر در زمينه استفاده از اين فناوريها و قابليتهاي آن (مانند مبادله ساده اطلاعات، تحقيق، پردازش و ذخيره اطلاعات)
- برگزاري كارگاههاي اطلاع رساني در مورد منافع اين فناوريها به ويژه به عنوان يك ابزار ارتباطي موثر.
- انتشار وسيع (هم بصورت چاپي و هم به صورت فايلهاي الكترونیکي) نتايج پژوهشهاي صورت گرفته درموضوع زنان و فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات به ويژه تحقيقاتي كه الگوهايي از كاربرد موفقيت آميز اين فناوريها را توسط سازمان‌هاي زنان ارايه ميدهند

http://www. isiswomen.org /onsite/knowhow/ict_gender. html
فهرستي از توصيه‌ها نيز از سوي كنفرانس مقدماتي وزيران پان اروپايي در اجلاس جهاني جامعه اطلاعاتي عنوان گرديده كه مخاطبين آن همه شركت‌ها، دولتها، بخش خصوصي، جامعه مدني و جامعه بين المللي را شامل مي گردد. اين توصيه‌ها عبارتند از:
- اعمال ديدگاه معطوف به جنسيت در تدوين استراتژيهاي ملي استفاده و گسترش فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات و درگير كردن كامل زنان درتوسعه نظامهاي حكومت الكترونيكي.
- سامان دادن و توسعه ظرفيت زنان براي استفاده از اين فناوريها در جهت اهداف كارآفريني و گسترش امورتجاري و اقتصادي.
- راه‌اندازي فعاليتهايي به ابتكار حكومت ها بمنظور تشويق جريان سازي جنسيتي در مورد موسسات ارتباطات از راه دور.
- راه اندازي فرايند تدوين گزارشهاي ملي جهت ارزيابي وضعيت زنان و مردان بعنوان كاربران، توليدكنندگان و سياستگذاران در قلمرو فناوري‌هاي اطلاعات و ارتباطات.
تاكنون برخي اقدامات حمايتي نيز در سطح بين المللي براي ترويج و تشويق استفاده از فناوريهاي ارتباطات و اطلاعات در ميان زنان صورت گرفته است و از آن جمله سازمان ملل متحد، دو اجلاس در سال 2002 براي تسهيل دسترسي زنان به اين فناوريهاي جديد برگزار نمود. يكي از اين نشستها تحت عنوان «فناوريهاي جديد اطلاعات و ارتباطات و تاثير و كاربرد آنها بعنوان ابزاری برای پيشرفت و توانمند سازي زنان» در جمهوري كره در نوامبر 2002 برگزار شد و ديگري تحت عنوان «مشاركت و دسترسی زنان به رسانه ها و تاثير آن بعنوان ابزاري براي پيشرفت و توانمندسازي زنان» با همكاري كميسيون اقتصادي و اجتماعي ملل متحد براي آسياي غربی نیز در نوامبر 2002 در بيروت، لبنان برگزار شد. نكته مهم اين است كه در تدارك براي برگزاري اين دوجلسه، زنان براي شركت در جلسات گفتگوي هفتگي از طريق اينترنت دعوت شدند تا درباره موضوعات كنفرانس‌ها و توانمندسازي زنان و فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات نظرات خود را مطرح سازند.
باید توجه داشت که در كنار منابع و فرصتهايي كه اين فناوريها براي زنان فراهم ميسازند، موانعي نيز براي استفاده زنان و دستيابي به اين فناوريها وجود دارند. مواردي از اين موانع و محدوديت‌ها در پژوهشي كه در منطقه آسيا و باسيفيك صورت گرفته است به شرح زير فهرست شده است:
- عدم ثبات سياسي، اقتصادي و اجتماعي. اين مسئله بويژه در قفقاز، ارمنستان، آذربايجان و گرجستان و منطقه آسياي مركزي نقل گردیده بود كه خود را در نرخ بالاي تورم، مناقشات مسلحانه داخلي يا ساير اشكال آشوبهاي داخلي، نسبت بالاي بلاياي طبيعي و ميزان بالاي اقتدار مركزي نشان می‌‌دهد.
- فقدان سياستهاي ملي تشويق كننده فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات به عنوان ابزار توسعه كه ميتواند از ضعف زيرساختهاي اين فناوريها مانند خطوط تلفن ناكارآمد يا نبود برق در برخي مناطق روستايي و مناطق دور در اقيانوسيه و قسمتهايي از آسيا كه هنوز دسترسی به برق ندارند، ناشي شده باشد.
- هزينه های سخت افزار و نرم افزار كامپيوتر و هزينه نگهداري و اتصال بخصوص هزينه نرم افزارهای دارای مجوز. هزینه متوسط ماهانه یک اشتراک اینترنتی در كشورهاي حوزه اقيانوسيه که مورد مطالعه قرار گرقته اند 50 دلار آمريكا برآورد شده است. هزینه آن ظرف يكسال بالغ بر يك چهارم يا نيمي از سرانه توليد ناخالص ملي در بسياري از كشورهاي منطقه اقيانوسيه می‌گردد كه البته شكي نيست اکثریت مردم این کشورها توان پرداخت آن را ندارند. از سوي ديگر، گروههاي زنان در شرق و جنوب شرقي آسيا كه به فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات، به ويژه به اينترنت و پست الكترونیکي دسترسي داشته‌اند، تصديق كرده‌اند كه هزينه‌هاي ارتباطي آنان به خاطر بكارگيري فناوريهاي جديد، بسيار كاهش يافته است.
- عدم برخورداري از مهارتهاي كامپيوتري يا كمبود مهارت در اين زمينه. برخي از زنان در ناحيه اقيانوسيه در زمینه ی حوزه‌هاي مختلقی نظير نصب یا نگهداری سخت افزار يا نرم افزار، مهارتهاي مبتني بر اينترنت مانند telnet، f.t.p يا شبکه های ارتباط از طریق پست الکترونیکی (mailing lists) واقعا با مشكل روبرو بوده‌اند. نمايندگان يك سازمان غيردولتي زنان از فيجي تحت عنوان «اقدام زنان براي تغيير» عنوان كردند كه آنان حتی استفاده از فكس يا تلفن را ترجيح ميدهند. گروههای دیگری در منطقه اقيانوسيه نیز اظهار نمودند كه تماسهاي حضوري و جلسات گروهي هنوز روشهاي موثرتري براي ارتباطات با دیگرسازمانهاي زنان در مقايسه با ارتباطات الكترونیکي شبكه‌اي است.
- آگاهي محدود زنان در زمينه انواع دیگر امکانات و فرصتهاي فراهم شده به وسيله فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات ( به غیر از دسترسي به اطلاعات).
- محدوديت دسترسی به اطلاعات آنلاين به زبانهايي غير از انگليسي. انگليسي در بسياري از كشورهاي آسيا و اقيانوسيه نه زبان اول است و نه زبان دوم و در صورتیکه هر استراتژي اطلاعاتي بخواهد موثر واقع شود يكي از مسايل اوليه كه ميبايستي در نظر گرفته شود زبان است. زبان روسي ممکن بود بتواند در قفقاز و منطقه آسياي مركزي تاثير بيشتري داشته باشد. زبان چيني در چين، هنگ كنگ و تايوان و زبان بهاسا در مالزي و اندونزي.

http://www.isiswomen.org/onsite/knowhow/ict_gender.html
در اين گزارش همچنين كيفيت اطلاعات ارسال شده بر روي وب يا گردش اطلاعات به واسطه ساير اشكال فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات به عنوان يكي ديگر از موضوعات كليدي در ارتباط با زنان مطرح شده است. نسبت قابل توجهی از اطلاعات بر روي اينترنت از نوع پرونوگرافي است. تعدادی از زنان آسيا و پاسيفيك به وسيله اينترنت به سمت فحشا سوق داده شده‌اند (همان منبع). از سوي ديگر، گفته می‌شود از اين فناوريها به نحو موثري در تلاشهاي جهاني جهت پايان بخشيدن به قاچاق زنان و دختران (حدود 700 هزار زن و كودك هرساله قاچاق ميشوند) استفاده شده است. به عنوان مثال، از ابتدای سال 1995 از اينترنت براي ايجاد همکاری بين المللي، مذاکره و تبادل تجربیات برای خانمه دادن به قاچاق زنان استفاده شده است. در مواردی هم از اين فناوريها براي گردآوري اطلاعات در خصوص قاچاق، اطلاع رساني عمومي در اين زمينه و حتي رهايي زنان قاچاق شده و بازگردانیدن آنها از طريق فراهم نمودن آموزشهاي شغلي، استفاده گرديده است( همان).
توصيه‌هايي نیز براي غلبه بر موانع و محدوديتهاي دستيابي زنان آسيا و اقيانوسيه به فناوريهاي اطلاعاتي و ارتباطات بعمل آمده است. برخي از اين توصيه‌ها به شرح زير فهرست گردیده است:
- بازسازی مجدد اطلاعات در دسترس بر روي اينترنت و تركيب امکانات اينترنت با امکانات رسانه‌هاي "سنتي" يا جا افتاده تر نظير راديو و چاپ.
- آموزش و ظرفيت سازي در مورد سازمانهاي غيردولتي زنان و گروههاي مردمي در زمينه مهارتهاي متعدد فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات - برخی از اين نمونه‌ها آموزشي فعاليتي بوده است كه توسط يك سازمان غيردولتي تحت عنوان «آموزش شبكه سازي الكترونيکی زنان» صورت گرفت و نمونه ديگر آموزش انجمنهاي مردمي زنان درباره فناوريهاي اطلاعات و ارتباطات كه توسط يك سازمان غيردولتي