PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تفسير الميزان جلد 20



HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 02:56 PM
تفسير الميزان جلد 20


نام كتاب : تفسير الميزان جلد 20


نام نويسنده : علامه طباطبايي رحمة الله عليه
=============
سوره معارج مكى است و چهل و چهار آيه دارد
سوره معارج آيات 18-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم ساءل سائل بعذاب واقع (1) للكافرين ليس له دافع (2) من اللّه ذى المعارج (3) تعرج الملئكه و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنه (4) فاصبر صبرا جميلا (5) انهم يرونه بعيدا (6) و نريه قريبا(7) يوم تكون السماء كالمهل (8) و تكون الجبال كالعهن (9) و لا يسل حميم حميما(10) يبصرونهم يود المجرم لو يفتدى من عذاب يومئذ ببنيه (11) و صاحبته و اخيه (12) و فصيلته التى تؤ ويه (13) و من فى الارض جميعا ثم ينجيه (14) كلا انها لظى (15) نزاعه للشوى (16) تدعوا من ادبر و تولى (17) و جمع فاءوعى (18)




ترجمه آيات
به نام خداى رحمان و رحيم . سائلى از كفار درخواست عذابى كرد كه لا محاله واقع مى شد (1). و كافران دافعى براى آن نداشتند (2).
عذابى از ناحيه خدايى كه در درگاهش براى فرشتگان درجاتى دارد (3). ملائكه و روح در روزى كه مقدار آن پنجاه هزار سال است (يعنى در روز قيامت ) به سوى او عروج مى كنند (4).
پس تو كه مورد چنين درخواستى از آنان قرار گرفته اى به خوبى صبر
كن (5).
كفار آن روز را دور مى پندارند (6).
ولى ما نزديكش مى بينيم (7).
روزى است كه آسمان چون مس ذوب شده مى شود (8).
و كوهها چون پشم حلاجى شده مى گردند (9).
و هيچ حامى و دوستى سراغ دوستش را نمى گيرد (10).
با اينكه دوستان را به دوستان نشان مى دهند، مجرم آرزو مى كند اى كاش مى شد فرزندان را در برابر عذاب آن روز فدا كرد (11).
و دوستان و برادر را (12).
و خويشاوندانى كه او را از خود مى دانستند (13).
و بلكه همه مردم روى زمين را تا خودش از عذاب نجات پيدا كند (14). اما هيهات چه آرزوى خامى كه آتش دوزخ شعله ور است (15).
و در هم شكننده اعضاى بدن است (16).
او هر روگردان از حق و مستكبرى را به سوى خود مى خواند (17).
و همه آنهايى را كه اموال را جمع و ذخيره كردند در خود جاى مى دهد (18).
بيان آيات
مضامين سوره مباركه معارج و مكى و مدنى بودن آن
آنچه سياق اين سوره دست مى دهد اين است كه مى خواهد روز قيامت را توصيف كند به آن عذابهايى كه در آن براى كفار آماده شده ، از همان آغاز، سخن از عذاب دارد. و سؤ ال سائلى را حكايت مى كند كه از عذاب الهى كفار پرسيده ، و اشاره مى كند به اينكه اين عذاب آمدنى است ، و هيچ مانعى نمى تواند از آمدنش جلوگير شود، و نيز عذابى است نزديك ، نه دور كه كفار مى پندارند، آنگاه به صفات آن روز و عذابى كه براى آنان تهيه شده پرداخته ، مؤ منين را كه به انجام وظائف اعتقادى و عملى خود مى پردازند استثنا مى كند.
و اين سياق شبيه به سياق سوره هاى مكى است ، چيزى كه هست از برخى از مفسرين حكايت شده كه گفته اند: آيه (و الذين فى اموالهم حق معلوم ) در مدينه نازل شده ، و اعتبار عقلى هم اين نظريه را تاءييد مى كند، براى اينكه ظاهر عبارت (حق معلوم ) زكات است كه در مدينه و بعد از هجرت تشريع شد،) و اگر ما اين آيه را مدنى بدانيم ، ناگزير مى شويم كه آيات بعدى آن را هم كه تحت استثنا قرار دارند و چهارده آيه اند، كه از جمله (الاالمصلين ) شروع و به جمله (فى جنات مكرمون ) ختم مى شوند، مدنى بدانيم ، براى اينكه همه سياقى متحد دارند، و مستلزم يكديگرند.
و مدنى بودن آيات بعد از استثنا اقتضا دارد مستثنى منه را هم كه حداقل سه آيه است و از جمله (ان الانسان خلق هلوعا) شروع و به جمله (منوعا) ختم مى شود، مدنى بدانيم ، علاوه بر اين آيه (فما للذين كفروا قبلك مهطعين )، نيز به روشنى متفرع بر ما قبل خودش است ، و از سوى ديگر آيه مذكور تا آخر سوره سياقى واحد دارند، پس بايد بگوييم اينها هم مدنى هستند.
اين از جهت سياق ، و اما از جهت مضامين ، همين آيات آخر سوره خيلى با وضع منافقين كه اطراف پيامبر را گرفته بودند، و از چپ و راست احاطه اش كرده بودند، مناسبت دارد، چون سخن از كسانى مى راند كه (عن اليمين و عن الشمال عزين از راست و چپ متفرق مى شوند) بودند و اين مناسب حال كسانى است كه بعضى از احكام خدا را رد مى كردند، و مخصوصا آيه (ايطمع كل امرء منهم ...) و آيه (على ان نبدل خيرا منهم ...) كه بيانش خواهد آمد، و خواهيم گفت : به منافقين بيشتر مى چسبد تا به كفار مكه . و اين را هم مى دانيم كه پيدايش نفاق منافقين در مدينه بوده ، نه در مكه . خواهى پرسيد: پس چرا از منافقين به (الذين كفروا) تعبير كرده ؟ مى گوييم : نظير اين تعبير در سوره توبه و غير آن آمده ، (چون واقعيت منافقين كفر است ).
از اين هم كه بگذريم مفسرين روايت كرده اند كه اين سوره درباره كسى نازل شد كه گفته بود: (اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجاره من السماء اوائتنا بعذاب اليم ) كه در آن سوره تفسيرش گذشت ، و گفتيم سياق آن و سياق آيات بعد از آن سياقى مدنى است نه مكى ، و ليكن از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: مراد از ( حق معلوم ) در آيه شريفه حقى است كه صاحب مال به عنوان صدقه از مال خودش جدا مى كند، نه زكات واجب .
و بالاخره نمى توان اتفاق مفسرين را بر اينكه اين سوره در مكه نازل شده ملاك قرار داد، علاوه بر اين چنين اتفاقى هم در كار نيست ، بلكه بين آنان اختلافى روشن است . و نيز نبايد به گفته ابن عباس اعتنا كرد كه گفته : اين سوره بعد از سوره الحاقه نازل شده .


سال سائل بعذاب واقع




مراد از سؤ ال سائل بعذاب واقع

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 02:57 PM
مراد از سؤ ال سائل بعذاب واقع
كلمه (سوال ) هم به معناى طلب و هم به معناى دعا است ،
و به همين جهت با حرف (باء) متعدى شده ، نظير آيه (يدعون فيها بكل فاكهه امنين .) و بعضى گفته اند: فعل (ساءل ) در خصوص اين آيه متضمن معناى اهتمام و اعتنا بوده ، و بدين جهت با حرف (باء) متعدى شده ، و معنايش (درخواست و اعتناء كرد به عذاب واقع ) مى باشد. بعضى ديگر گفته اند: اصلا حرف (باء) در اينجا زيادى است ، و تنها به منظور تاءكيدآورده شده . ولى برگشت همه اين وجوه به يك معنا است ، و آن عبارت است از درخواست عذاب از خدا از در كفر و طغيان .
بعضى ديگر گفته اند: حرف باء در اينجا به معناى (عن از) است ، همچنان كه در جمله (فاساءل به خبيرا)، به اين معنا آمده . ولى اين وجه درست نيست ، چون در آيه سوره فرقان هم به معناى (عن ) نيست ، علاوه بر اين سياق آيات بعدى و مخصوصا آيه (فاصبر صبرا جميلا) با سؤ ال به معناى استفسار و خبرگيرى نمى سازد.
پس آيه شريفه درخواست عذاب را از بعضى از كفار حكايت مى كند، نه خبرگيرى از آن را، و عذاب درخواست شده را به اوصافى وصف كرده كه به نوعى تهكم و تحقير بر اجابت دعا دلالت دارد، و آن وصف (واقع ) و وصف (ليس له دافع ) است ، و معنايش ‍ اين است كه سائلى از كفار عذابى را از خدا درخواست كرد كه مخصوص كافران است ، و به زودى به آنان مى رسد، و قطعا بر آنان واقع مى شود، و دافعى برايش ندارند، خلاصه چه درخواست بكنند و چه نكنند واقع شدنى است ، پس همين كلمه (واقع ) در آيه جوابى است تحقيرآميز، و اجابتى است نسبت به درخواست سائل .


للكافرين ليس له دافع




جار و مجرور (للكافرين ) و همچنين جمله (ليس له دافع ) متعلق است به عذاب واقع ، و صفت آن است و ما قبلا به معناى آيه اشاره كرديم و گفتيم كه جمله مذكور، هم اجابت درخواست آن سائل است و هم تحقير او است .


من اللّه ذى المعارج




جار و مجرور (من الله ) متعلق است به كلمه (دافع )، مى فرمايد:
سائل هيچ برگرداننده و دافعى از جانب خدا ندارد، چون اين معنا مسلم است كه اگر سائل نامبرده دافعى براى آن عذاب داشته باشد، از ناحيه غير خدا نيست . البته احتمال هم دارد كه متعلق به كلمه عذاب باشد، و فرموده باشد: (عذابى از ناحيه خداى ذى المعارج ) .
مقصود از توصيف خداى تعالى به (ذى المعارج )
و كلمه (معارج ) جمع (معرج )است كه مفسرين آن را به آلت صعود يعنى نردبان معنا و به مقامات ملكوت كه فرشتگان هنگام مراجعه به خداى سبحان به آن عروج مى كنند تفسير كرده اند. جمله بعد هم كه مى فرمايد: (تعرج الملئكه و الروح اليه فى يوم ...) معارج را به همين معنا تفسير كرده ، پس خداى سبحان معارجى از ملكوت و مقاماتى از پايين به بالا دارد كه هر مقام بالاتر، از مقام پايين تر خود شريف تر است ، و ملائكه و روح هر يك بر حسب قربى كه به خدا دارند در آن مقامات بالا مى روند، و اين مقامات حقايقى ملكوتى هستند، نه چون مقامات دنيا وهمى و اعتبارى .
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از معارج ، درجاتى است كه اعتقادات حقه و اعمال صالحه به حسب اختلاف ارزشهايش بدان مقامات بالا مى روند، همچنان كه خداى تعالى فرموده : (اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه )، و نيز فرموده : (و لكن يناله التقوى منكم ) .
بعضى ديگر گفته اند: مراد از معارج ، مقامات قربى است كه مؤ منين ، با ايمان و عمل صالح خود به آن مقامات ارتقا مى يابند، همچنان كه خداى تعالى فرموده : (هم درجات عند اللّه و اللّه بصير بما يعملون )، و نيز فرموده : لهم درجات عند ربهم و مغفره و رزق كريم )، و نيز فرموده : (رفيع الدرجات ذو العرش ) .
و ليكن حق مطلب آن است كه برگشت دو وجه اخير به همان وجه اول است ، و درجات ياد شده همانطور كه گفتيم واقعيتهاى خارجى هستند، نه چون مقامات دنيايى كه صرف وهم و اعتبار است .


تعرج الملئكه و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنه




منظور از روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است ، به طورى كه از سياق آيات بعدى بر مى آيد، روز قيامت است ، و مراد از اين مقدار - به طورى كه گفته اند - اين است كه اگر آن روز با روزهاى دنيا و زمان جارى در آن تطبيق شود، معادل پنجاه هزار سال دنيا مى شود، (نه اينكه در آنجا هم از گردش خورشيد و ماه سالهايى شمسى و قمرى پديد مى آيد)
منظور از عروج ملائكه و روح در روز قيامت به سوى خدا

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 02:57 PM
منظور از عروج ملائكه و روح در روز قيامت به سوى خدا
منظور از عروج ملائكه و روح به سوى خدا در آن روز، رجوع آنها است به سوى خداى تعالى در هنگامى كه همه عالم به سوى او بر مى گردند، چون روز قيامت روزى است كه اسباب و وسائط از بين مى رود و روابط بين آنها و بين مسبباتشان مرتفع مى گردد و ملائكه ، كه وسائط موكل بر امور عالم و حوادث هستى اند هنگامى كه سببيت بين اسباب و مسببات قطع گردد و آن را خداوند زايل گرداند و همه به سوى او برگردند آنها نيز بر مى گردند و به معارج خود عروج مى كنند. و همه ملائكه پيرامون عرش پروردگارشان را فرا مى گيرند و صف مى كشند، همچنان كه فرمود: (و ترى الملئكه حافين منحول العرش )، و نيز فرموده : (يوم يقوم الروح و الملئكه صفا) .
و از ظاهر كلام چنين بر مى آيد كه مراد از (روح ) آن روحى است كه در آيه شريفه (قل الروح من امر ربى ) آن را از امر خودش خوانده ، و اين روح غير ملائكه است ، همچنان كه از ظاهر آيه (ينزل الملئكه بالروح من امره )، اين تفاوت به روشنى استفاده مى شود، پس نبايد به گفتار بعضى از مفسرين اعتنا كرد كه گفته اند: مراد از روح ، جبرئيل است . هر چند كه در آيه (نزل به الروح الامين على قلبك )، و آيه (قل نزله روح القدس من ربك )، به جبرئيل اطلاق شده ، و ليكن در اولى مقيد شده به قيد (امين )، و در دومى به قيد (قدس )، و مطلق غير مقيد است .


فاصبر صبرا جميلا




از آنجا كه درخواست عذاب واقع از ناحيه سائل مورد نظر از روى استكبار و زورآزمايى بوده و تحمل شنيدن اين قسم سخنان بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) گران بود، در اين جمله آن جناب را امر به صبر كرد، و صبر را به صفت جميل توصيف فرمود، و صبر جميل صبرى است خالص كه در آن شائبه اى از بى تابى و شكايت نباشد، و در آيه بعدى اين دستور را تعليل كرده به اينكه آن روزى كه عذاب مورد سؤ ال در آن قرار دارد نزديك است .


انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا




مراد از اينكه كفار عذاب قيامت را دور مى بينند و خداوند نزديك مى بيند.
دو ضمير در (يرونه ) و در (نريه ) به عذاب ، و يا به يوم القيامه و عذابى كه در آن است بر مى گردد، مويد احتمال اول آيه بعدى است كه مى فرمايد: (يوم تكون السماء كالمهل ) .
و مراد از (رويت ) نزديك بودن آن عذاب و يا آن روز و اعتقاد به آن است ، كه به نوعى عنايت مجازى رويتش خوانده ، و اگر كفار عذاب قيامت را دور مى بينند و به دورى آن معتقدند، اين اعتقادشان ظنى است ، و امكان آن را بعيد مى پندارند، نه اينكه معتقد به معاد باشند ولى آن را دور بپندارند، چون كسى كه معتقد به معاد است هرگز درخواست عذاب آن را نمى كند، و اگر هم بكند صرف لقلقه زبان است ، و اما رويت خداى تعالى به معناى علم آن حضرت است به اينكه قيامت محقق است ، و آنچه آمدنى است نزديك هم هست .
در اين دو آيه امر خدا به صبر جميل تعليل شده ، چون تحمل اذيت و صبر در مقابل ناگواريها، وقتى ناگواريها را آسان مى سازد كه يقين داشته باشد به اينكه فرج نزديك است ، و همواره به ياد آن باشد، در نتيجه كلام در اين آيه در معناى اين است كه فرموده باشد: در برابر استكبار آنان كه به آنان جرات داد درخواست عذاب كنند، صبرى جميل كن صبرى كه آميخته با جزع و شكوه نباشد، براى اينكه ما مى دانيم كه عذاب نزديك است ، بر خلاف آنان كه آن را دور مى پندارند، و ما مى دانيم كه آن عذاب تخلف پذير نيست ، نه تنها واقع مى شود بلكه نفس واقع است .


يوم تكون السماء كالمهل




كلمه (مهل ) به معناى فلزات ذوب شده است ، مس ذوب شده و يا طلا و يا غير آن . بعضى گفته اند: به معناى ته مانده روغن زيتون است . بعضى ديگر گفته اند: به معناى قير نامرغوب است . و كلمه (يوم ) - به طورى كه از سياق بر مى آيد - ظرفى است متعلق به كلمه (واقع ).


و تكون الجبال كالعهن




كلمه (عهن ) به معناى مطلق پشم است ، و شايد مراد از آن پشم حلاجى شده باشد، همچنان كه در آيه اى ديگر فرموده : (وتكون الجبال كالعهن المنفوش ) .
بعضى گفته اند: (عهن ) به معناى پشم قرمز است . و بعضى ديگر گفته اند: پشم الوان است ، چون كوهها هم داراى رنگهاى مختلفند، بعضى سفيد و بعضى قرمز و بعضى به فرموده خداى تعالى در سوره فاطر (غرابيب سود) (سياه ) است .


و لا يسئل حميم حميما




بيان سختى روز قيامت بر گنهكاران به نحوى كه از فرزندان و كسان خود حالى نمىپرسند و حتى آرزو مى كنند آنها را فدايى خود كنند.
كلمه (حميم ) به معناى خويشاوند نزديكى است كه انسان اهتمام به امر او داشته و برايش دلسوزى بكند، و اين جمله اشاره است به سختى روز قيامت ، به طورى كه هر انسانى در آن روز آنقدر مشغول به خويشتن است كه به كلى نزديكان خود را از ياد مى برد، به طورى كه هيچ حميمى از حال حميم خود نمى پرسد.


يبصرونهم




ضمير جمع در (يبصرون ) و ضمير جمع (هم ) هر دو به حميم ها بر مى گردد، خواهى گفت جمع حميم كه اءحماء باشد قبلا در كلام نيامده بود تا ضمير جمه به آن برگردد؟ مى گوييم : آرى ، ليكن سياق آن را مى فهماند، و مصدر (تبصير) كه فعل (يبصر) از آن مشتق است ، به معناى نشان دادن و روشن گرى است ، و معناى جمله مورد بحث اين است كه خويشاوند هر كسى را به او نشان مى دهند، ولى او به خاطر گرفتاريهاى خودش احوالى از آنان نمى پرسد.
و جمله مورد بحث جمله اى است مستانفه و در معناى جواب است از سؤ الى مقدر گويى وقتى گفته شد : (هيچ حميمى از حال حميم خود نمى پرسد)، شخصى پرسيده : مگر انسان آن روز خويشاوند خود را مى بيند؟ جواب مى دهد: (يبصرونهم )، ممكن هم هست اين جمله صفت حميما باشد، آن وقت معنا چنين مى شود: (هيچ حميمى از حال حميمى كه نشانش مى دهند نمى پرسد) .
و يكى از تفسيرهاى بسيار ناچسب كلام بعضى از مفسرين است كه گفته اند: معناى جمله (يبصرونهم ) اين است كه ملائكه كفار را نشان مى دهند. و نيز كلام بعضى ديگر كه گفته اند: مؤ منين دشمنان كافر خود را نشان مى دهند كه چگونه در عذاب شكنجه مى شوند و آن وقت به ايشان زخم زبان مى زنند و همچنين كلام بعضى ديگر كه گفته اند پيروان ضلالت پيشوايان ضلالت را نشان مى دهند كه اينها روساى ما بودند. همه اين وجوه باطل است ، چون دليلى بر آنها نيست .


يود المجرم لو يفتدى من عذاب يومئذ ببنيه و صاحبته و اخيه و فصيلته التى توويه و من فى الارض جميعا ثم ينجيه




در مجمع البيان گفته : مصدر (مودت ) كه فعل (يود) از آن مشتق است ، هم به معناى آرزو مى آيد و هم به معناى محبت ، هم گفته مى شود (وددت الشى ء من آرزومند فلان چيزم ) و هم گفته مى شود: (وددت الشى ء من فلان چيز را دوست مى دارم )، و گاهى در يك مورد هر دو معنا را مى دهد. و ممكن است استعمالش در معناى آرزو از باب تضمين باشد، يعنى به طور ضمنى بر آن دلالت كند.
و در معناى (يفتدى ) گفته : (افتداء) كه مصدر آن است به معناى اين است كه مثلا اگر ضررى متوجه جان خودت و يا شخصى ديگر شده چيزى را فداى او كنى ، و آن ضرر را با آن بدل و عوض برگردانى . و در معناى كلمه (فصيله ) گفته است وقتى از يك قبيله كه همه در جد بزرگ مشتركند، يك تيره جدا شود، و جدى اختصاصى و جداگانه براى خود قائل شود، آن تيره را فصيله از آن قبيله مى گويند و بعضى ديگر گفته اند: (فصيله ) به معناى عشيره نزديكى است كه از يك قبيله جدا شده باشد، نظير پدران نزديك و عموهاى نزديك .
و سياق اين آيات سياق اعراض و ترقى نسبت به جمله (و لا يسئل حميم حميما) است ،
در نتيجه چنين معنا مى دهد كه مجرم به خاطر جرمش آنقدر عذابش شديد مى شود كه آرزو مى كند اى كاش مى توانست نزديكترين اقارب ، و گرامى ترين عزيزان خود مثلا فرزندان و برادران و فصيله خود را قربان خود مى كرد، و بلكه تمامى انسانهاى روى زمين را - اگر اختيارشان به دست او بود - مى داد و عذاب را از خود دور مى كرد، و معلوم است كسى كه از شدت عذاب حاضر است عزيزان خود را فداى خود كند، ديگر كى احوال آنان را مى پرسد.
و معناى آيه اين است كه (يود المجرم ) گنهكار آرزو مى كند - حال چه مسلمان گنهكار و چه كافر - كه اى كاش مى توانست قربانى خود مى كرد، و در مقابل برداشتن عذاب از خودش - اين جمله قائم مقام مفعول (يود) است - (بنيه ) فرزندان خود را كه محبوب ترين مردم نزد او است ، و (صاحبته ) و رفيق خود را كه همواره با او انس مى ورزيد و دوستش مى داشت ، و چه بسا بر پدر و مادر خود مقدمش مى داشت و (اخيه ) و برادر خود را كه پ شت و پناهش بود، (وفصيلته ) كه عشيره نزديك او بودند، (التى توويه )، و او را از خود و متصل به خود مى دانستند، (و من فى الارض جميعا)، و همه انسانهاى روى زمين را فداى خود مى كرد، (ثم ينجيه ) در نتيجه اين عوض دادن او را از عذاب نجات مى داد.


كلا انها لظى نزاعه للشوى تدعوا من ادبر و تولى و جمع فاوعى




ويژگى آتش جهنم و بيان كسانى را كه بسوى خود مى طلبد

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 02:58 PM
ويژگى آتش جهنم و بيان كسانى را كه بسوى خود مى طلبد
كلمه (كلا) به معناى ردع و زير بار نرفتن است و ضمير (آنها) به جهنم و يا به آتش بر مى گردد، و اگر آتش را (لظى ) خوانده ، براى اين است كه اندرون را كباب مى كند و شعله ور مى سازد، و كلمه (نزاعه ) اسم مبالغه از نزع - كندن - است ، و كلمه (شوى ) به معناى اطراف بدن از قبيل دست و پا و امثال آن است ، وقتى گفته مى شود: (رماه فاشواه ) معنايش اين است كه او را پرت كرد و دست و پايش را خرد ساخت . اين گفتار راغب بود. و كلمه (ايعاء) كه مصدر (اوعى ) است وقتى در مورد مال استعمال مى شود، به معناى نگهدارى آن در وعاء - ظرف - است .
پس اينكه فرمود: (كلا، خواست آرزوى نجات از عذاب به وسيله دادن فداء را رد كند، و در بيان علت اين رد فرموده : (انها لظى ) و حاصل اين تعليل اين است كه جهنم آتشى است شعله ور، كه اعضاء و جوارح واردين خود را مى سوزاند، كار آن اين است كه مجرمين را مى طلبد تا عذابشان كند، پس با فديه دادن از مجرمين بر نمى گردد، حال آن فديه هر چه مى خواهد باشد.
بنابراين ، معناى جمله (انها لظى ) اين است كه : دوزخ آتشى است كه صفتش اشتعال است ،
و ممكن نيست صفت خود را از دست داده خمود و خاموش گردد، و معناى (نزاعه للشوى ) اين است كه صفت ديگر آن سوزاندن اندام هاى دوزخيان است ، و هرگز اثرش در مورد هيچ كسى كه در آن معذب است باطل نمى شود.
(تدعوا من ادبر و تولى و جمع فاوعى ) - يعنى آتش دوزخ كسانى را مى طلبد كه به دعوت الهى كه آنان را به ايمان به خدا و عبادت او دعوت مى كرد پشت كردند، و به جاى آن اموال را جمع نموده ، در گنجينه ها نگهدارى مى نمودند، و در راه خدا به سائل و محروم نمى دادند، و اين معنا آن معنايى است كه با سياق استثناى بعدى كه مى فرمايد (الا المصلين ... و الذين فى اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم ) تناسب دارد.
بحث روايتى
روايتى درباره نزول آيات (ساءل سائل بعذاب واقع ....) درباره مردى كه از نصبامير المومنين (عليه السلام ) به خلافت به خشم آمده تقاضاى عذاب كرد
در مجمع البيان مى گويد: سيد ابو احمد براى ما حديث كرد كه حاكم ابو القاسم حسكانى برايم حديثى با ذكر سند از جعفر بن محمد الصادق از پدران بزرگوارش (عليهم السلام ) نقل كرد كه فرمودند: بعد از آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) على (عليه السلام ) را به خلافت نصب كرد و فرمود: (من كنت مولاه فعلى مولاه هر كه من مولاى او هستم على مولاى او است )، خبر به شهرهاى عرب رسيد از آن جمله خبر به گوش نعمان بن حارث فهرى رسيد، از ديار خود حركت نموده به نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مشرف شد و عرضه داشت : به ما دستور دادى كه به (لا اله الا الله ) اعتراف كنيم ، و نيز به اينكه تو رسول خدايى شهادت دهيم ، و دستور دادى جهاد كنيم ، حج بجاى آوريم ، روزه بگيريم ، نماز بخوانيم ، و ما هم قبول كرديم ، آيا به اين مقدار راضى نشدى تا اينكه اين پسر را به خلافت نصب نموده گفتى : (من كنت مولاه فعلى مولاه )حال بگو بدانم اين از ناحيه خودت بود و يا از ناحيه خداى تعالى ؟ فرمود: به آن خدايى سوگند كه به جز او معبودى نيست ، اين دستور از ناحيه خدا بود.
نعمان بن حارث برگشت ، در حالى كه مى گفت : (بار الها اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است پس سنگى از آسمان بر سر ما ببار) همينكه سخنش تمام شد خداى تعالى با سنگى آسمانى بر سرش كوبيد و او را در جا كشت ، و اين آيه را نازل فرمود: (سال سائل بعذاب واقع ).
مولف : اين معنا به چند طريق از طرق شيعه نيز نقل شده ، و بعضى از علما آن را رد كرده اند كه حديثى جعلى است ، چون سوره (معارج ) در مكه نازل شده . ولى خواننده عزيز توجه نمود كه گفتيم در مكى بودن اين سوره اشكال است .
و در الدر المنثور است كه فاريابى ، عبد بن حميد، نسائى ، ابن ابى حاتم ، حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه ، همگى از ابن عباس روايت كرده اند كه در تفسير جمله (سال سائل ) گفته است : سائل نضر بن حارث بود كه گفت : (بار الها اگر خلافت على حق و از ناحيه تو است سنگى از آسمان بر سر ما ببار). و نيز در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم از سدى روايت كرده كه در تفسير (سال سائل ) گفته : اين آيه در مكه درباره نضر بن حارث نازل شده ، كه گفته بود: (بارالها) اگر اين همان حقى است كه از ناحيه تو نازل شده ...)، و عذاب وى در روز جنگ بدر واقع شد.
مؤ لف : اين معنا از غير سدى نيز روايت شده . و در بعضى از روايتشان آمده كه : گوينده (بارالها اگر اين حق و از ناحيه تو است ...) حارث بن علقمه بوده كه مردى از عبد الدار بود. و در بعضى ديگر آمده كه سائل عذاب ابو جهل بن هشام بوده كه در روز جنگ بدر درخواست آن را كرد. و لازمه اين حديث آن است كه سوره معارج در مدينه نازل شده باشد، و اين با آنچه كه در اين احاديث آمده كه در مكه نازل شده مغايرت دارد و به هر حال سوره بعد از سخن آن گوينده كه گفت : (بارالها اگر اين همانا حق و از ناحيه تو است ...) نازل شده ، و ما در سابق در باره سياق آيه سخن گفتيم .
چند روايت ديگر در ذيل آيات مربوط به طول روز قيامت واحوال آن روز
و در امالى شيخ به سندى كه به امام صادق (عليه السلام ) رسانده از آن جناب نقل كرده كه فرمود: آگاه باشيد و به حساب كشى از نفس ‍ خود بپردازيد، قبل از اينكه خداى تعالى از شما حساب بكشد براى اينكه در قيامت پنجاه موقف است ، هر موقفى مثل هزار سال از سالهاى دنيا است ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (فى يوم كان مقداره خمسين الف سنه ) .
آيات 35-19 سوره معارج

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 02:59 PM
آيات 35-19 سوره معارج
مؤ لف : اين معنا در روضه كافى هم از حفص بن غياث از آن جناب نقل شده .
و در مجمع البيان است كه ابو سعيد خدرى روايت كرده كه گفت : شخصى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پرسيد: بلندى روز قيامت چقدر است ؟ فرمود به آن خدايى كه جان محمد به دست اوست براى مردآنقدر سبك است كه به قدر يك نماز واجبى كه در دنيا بخواند بيشتر طول نمى كشد.
مؤ لف : اين روايت را الدر المنثور هم از عده اى از كتب حديث از ابو سعيد از آن جناب نقل كرده .
و در تفسير قمى در ذيل آيه (يوم تكون السماء كالمهل ) مى گويد: مهل به معناى قلع و مس آب شده است ، آن روز آسمان نيز اينطور ذوب مى شود.
و در همان كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در معانى جمله (يبصرونهم ) مى فرمود: يعنى با اينكه دوستان ايشان را معرفى مى كنند (كه اين فلان رفيق تو است ) با اين حال احوال يكديگر را نمى پرسند.
و در همان كتاب در تفسير جمله (نزاعه للشوى ) فرمود: چشم او را مى كند و رويش را سياه مى كند
و باز همان كتاب در تفسير (تدعوا من ادبر و تولى ) فرمود: يعنى تو او را به سوى ايمان مى كشانى و او مى گريزد.
سوره معارج ، آيات 19- 35


ان الانسان خلق هلوعا(19) اذا مسه الشر جزوعا(20) و اذا مسه الخيرمنوعا(21) الا المصلين (22) الذين هم على صلاتهم دائمون (23) و الذين فى امولهم حق معلوم (24) للسائل و المحروم (25) و الذين يصدقون بيوم الدين (26) و الذين هم من عذاب ربهم مشفقون (27) ان عذاب ربهم غير مامون (28) و الذين هم لفروجهم حافظون (29) الا على ازوجهم او ما ملكت ايمنهم فانهم غير ملومين (30) فمن ابتغى وراء ذلك فاولئك هم العادون (31) و الذين هم لامناتهم و عهدهم راعون (32) والذين هم بشهاداتهم قائمون (33) والذين هم على صلاتهم يحافظون (34) اولئك فى جنات مكرمون (35)




ترجمه آيات
آرى انسان به منظور رسيدنش به كمال حريص خلق شده (19).
و نيز اينطور خلق شده كه در برابر شر به جزع در مى آيد (20).
و از رساندن خير به ديگران دريغ مى نمايد (21). 17
كه بر اين كار خود مداومت دارند (23).
(و حرص خود را در راه بندگى خدا به كار مى برند ) و كسانى كه در اموالشان حقى معلوم است (24).
براى سائل و محروم (25).
و كسانى روز جزا را همواره تصديق مى كنند (26).
و كسانى كه از عذاب پروردگارشان نگران هستند (27).
چون هيچ كس از عذاب پروردگارش ايمن نيست (28).
و كسانى كه شهوت خود را حفظ مى كنند (29).
مگر در مورد همسران و كنيزان خود كه به خاطر به كار بردن نيروى شهوت در آن موارد ملامت نمى شوند (30).
پس اگر كسى براى اطفاى شهوت به دنبال غير آنچه ياد شد باشد چنين كسانى تجاوزگرند (31).
و كسانى كه امانتها و پيمان خود را محترم مى شمارند (32).
و كسانى كه پاى شهادتهاى خود مى ايستند (33 ).
و كسانى كه بر نماز خود محافظت دارند (34).
چنين كسانند كه در باغهاى بهشت مورد احترامند (35).
بيان آيات
اين آيات به اولين سبب و انگيزه اى كه انسان را به رذيله اعراض از ياد خدا و به جمع اموال و گنجينه كردن آن و در آخر دچار آتش ‍ خالد شدن وا مى دارد اشاره مى كند، آتشى كه فرمود: (لظى نزاعه للشوى . و آن سبب عبارت است از حالتى در انسان به نام هلع - شدت حرص كه حكمت الهى اقتضاكرد آدمى را به اين صفت بيافريند، تا به وسيله اين صفت به آنچه مايه خير و سعادتش مى باشد هدايت شود، چيزى كه هست اين خود انسان است كه اين مايه سعادت خود را مايه بدبختى خود مى سازد، و به جاى اينكه در راه سعادت خود صرف كند، در راه بدبختى خود صرف مى كند، و همين مايه سعادت خويش را مايه هلاكت دائمى خود مى كند، مگر كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح مى كنند، كه در جنات از عزت و احترام برخوردارند.
توضيح راجع به صفت (حرص ) و (هلع ) و (تقسيم ) آن به حرص خدادادىكه مفيد و مطلوب است و حرص بشرى كه انحرافى و مذموم مى باشد.


ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا




كلمه (هلوع ) صفتى است كه از مصدر (هلع ) - به فتحه هاء و لام - كه به معناى شدت حرص است اشتقاق يافته . و نيز گفته اند كه اين كلمه را دو آيه بعد تفسير كرده ، پس هلوع كسى است كه هنگام برخورد با ناملايمات بسيار جزع مى كند، و چون به خيرى مى رسد از انفاق به ديگران خوددارى مى كند. و به نظر ما اين وجه بسيار وجه خوبى است و سياق آيه هم با آن مناسب است ، چون از سياق دو جمله (اذا مسه الشر جزوعا) و (اذا مسه الخير منوعا)
پيداست كه مى خواهد هلوع را معناكند.
از نظر اعتبار عقلى هم هلوع چنين كسى است ، چون آن حرصى كه جبلى انسان است حرص بر هر چيزى نيست ، كه چه خير باشد و چه شر، چه نافع باشد و چه ضار نسبت به آن حرص بورزد، بلكه تنها حريص بر خير و نافع است ، آن هم نه هر خير و نافعى ، بلكه خير و نافعى كه براى خودش و در رابطه با او خير باشد، و لازمه اين حرص اين است كه در هنگام برخورد با شر مضطرب و متزلزل گردد، چون شر خلاف خير است ، و اضطراب هم خلاف حرص . و نيز لازمه اين حرص آن است كه وقتى به خيرى رسيد خود را بر ديگران مقدم داشته ، از دادن آن به ديگران امتناع بورزد، مگر در جايى كه اگر كاسه اى مى دهد قدح بگيرد؛ پس جزع در هنگام برخورد با شر و منع از خير در هنگام رسيدن به آن از لوازم هلع و شدت حرص است .
و اين هلع كه انسان مجبول بر آن است - و خود از فروع حب ذات است - به خودى خود از رذائل اخلاقى نيست ، و چطور مى تواند صفت مذموم باشد با اينكه تنها وسيله اى است كه انسان را دعوت مى كند به اينكه خود را به سعادت و كمال وجودش ‍ برساند، پس حرص به خودى خود بد نيست ، وقتى بد مى شود كه انسان آن را بد كند و درست تدبير نكند، در هر جا كه پيش آمد مصرف كند، چه سزاوار باشد و چه نباشد، چه حق باشد و چه غير حق ، و اين انحراف در ساير صفات انسانى نيز هست ، هر صفت نفسانى اگر در حد اعتدال نگاه داشته شود فضيلت است ، و اگر به طرف افراط و يا تفريط منحرف گردد، رذيله و مذموم مى شود.
پس انسان در بدو پيدايشش در حالى كه طفل است هر آنچه كه برايش خير و يا شر است مى بيند، و با آن غرائز عاطفى كه مجهز به آن شده خير و شر خود را تشخيص مى دهد، و مى فهمد كه چه چيزى را دوست مى دارد و قواى درونيش اشتهاى آن را دارد، اما بدون اينكه براى آن چيز حد و اندازه اى قائل باشد. و وقتى به درد و يا مكروهى بر مى خورد دچار جزع مى شود، و چون كسى مى خواهد مزاحمش شود، به هر طريقى كه بتواند و لو به گريه و فرياد از تجاوز او جلو گيرى مى كند.
كودك همچنان بر اين حال هست تا به حد رشد و عقل برسد و حق و باطل و خير و شر را تشخيص داده و به آنچه درك مى كند اعتراف نمايد، در اين هنگام است كه بسيارى از حق و باطلها و خير و شرها در نظرش بر عكس مى شود، يعنى بسيارى از امورى كه به نظرش حق بود، باطل و باطلها حق مى شود.
حال اگر در همان اوان بخواهد نسبت به حق و باطلهاى دوران كودكيش كه مصادر همه آنها هواى نفس و اشتهاى دلش بود، پافشارى كند و زير بار احكام عقلش در تعيين حق و باطلها نرود، خداى تعالى بر دلش مهر مى زند، در نتيجه به هيچ حقى بر نمى خورد مگر آنكه آن را باطل مى انگارد، و به هيچ صاحب حقى بر نمى خورد مگر آنكه به حقش ستم مى كند، و اما اگر عنايت الهى او را دريابد، همه غرائز او و از آن جمله حرصش به جاى حرص بر هواى نفس ، حرص بر حق طلبى مى شود، چنين كسى ديگر در برابر هيچ حقى استكبار نمى ورزد و هيچ صاحب حقى را از حقش منع نمى كند.
پس هر انسانى در همان آغاز تولدش ، و در عهد كودكى و قبل از رشد و بلوغش مجهز به حرص شديد هست ، و اين حرص شديد بر خير صفتى است كمالى كه اگر نبود به دنبال كمال و جلب خير و دفع شر از خود بر نمى آمد، همچنان كه قرآن كريم فرموده : (و انه لحب الخير لشديد) .
و چون به حد بلوغ و رشد رسيد به دستگاهى ديگر مجهز مى شود، و آن عبارت است از عقل كه با آن حقائق امور را آنطور كه هست درك مى كند، اعتقاد حق و عمل خير را تشخيص مى دهد، آن وقت است كه حرص شديد در ايام كودكيش كه او را در هنگام برخورد با شر به جزع در مى آورد، و در هنگام رسيدن به خير از بذل خير جلوگيرش مى شد، مبدل به حرصى ديگر مى شود، و آن حرص ‍ شديد به خير واقعى و فزع شديد از شر اخروى است ، و با در نظر گرفتن اينكه خير واقعى عبارت است از مسابقه به سوى مغفرت پروردگار، و شر واقعى عبارت است از نافرمانى خداى تعالى ، در نتيجه چنين كسى از كار خير سير نمى شود، و پيرامون گناه نمى گردد، و اما نسبت به شر و خير دنيوى حرصى نمى ورزد، و از حدودى كه خداى تعالى برايش معين كرده تجاوز نمى كند، در هنگام برخورد با گناه حرص خود را با فضيلت صبر كنترل مى كند، و نيز در برابر اطاعت پروردگار حرص خود به جمع مال و اشتغال به دنيا را با فضيلت صبر كنترل مى كند،
و همچنين هنگام برخورد با مصيبت ، جزع خود را با فضيلت صبر ضبط مى كند، و همين حرص به منافع واقعى براى چنين انسانى صفت كمال مى شود.
و اما اگر انسان از آنچه عقلش درك مى كند و فطرتش به آن اعتراف مى نمايد روى بگرداند، و همچنان (مانند دوران طفوليتش ) پاى بند هواى نفس خود باشد، و همواره آن را پيروى نموده مشتاق باطل و متجاوز از حق باشد، و حرصش بر خير دنيوى كنترل نداشته باشد، خداى تعالى نعمتش را مبدل به نقمت نموده ، آن صفت غريزيش را كه بر آن غريره خلقش كرده بود، و آن را وسيله سعادت دنيا و آخرتش قرار داده بود، از او مى گيرد و مبدل مى كند به وسيله شقاوت و هلاكتش تا او را به اعراض از حق و جمع مال دنيا و گنجينه كردن آن وا بدارد، و اين معنا همان است كه در آيات متعرض آن شده است .
از آنچه گذشت روشن شد كه اگر صفت حرص را در آيات مورد بحث (كه از خلقت بشر سخن مى گويد، و با در نظر گرفتن اينكه مى خواهد حرص را مذمت كند)، به همه انسانها نسبت داده ، با (احسن ) بودن خلقت هر چيز كه آيه (الذى احسن كل شى ء خلقه ) از آن خبر مى دهد منافات ندارد، چون حرصى كه منسوب به خداست حرص بر خير واقعى است ، و حرصى كه صرف جمع مال و غفلت از خدا مى شود منسوب به خود
انسانها است ، اين خود انسان است كه حرص خدادادى را مثل ساير نعمتها به سوء اختيار و كج سليقه گى خود به نقمت مبدل مى سازد.
زمخشرى به منظور فرار از اشكال بالا گفته : در اين كلام استعاره اى بكار رفته ، و معنايش اين است كه انسان از آنجايى كه هميشه در مقام عمل ، جزع و منع را مقدم بر صبر مى دارد، و خلاصه جزع و منع در او حكومت دارند، مثل اين شده كه جزع و منع فطرى و جبلى او است ، و گويا اين دو صفت را از شكم مادر با خود آورده ، و اختيارى خود او نيست . و خلاصه آيه شريفه مى خواهد اين دو صفت را تشبيه كند به صفاتى كه جبلى آدمى است ، نه اينكه بخواهد آن دو را فطرى و جبلى بداند، چون اگر مى خواست چنين چيزى را افاده كند ديگر اين دو صفت را مذمت نمى كرد، چون خدا عمل خودش را مذمت نمى كند، دليل اينكه اساس كلام تشبيه است ، اين است كه مؤ منين را كه با نفس خود جهاد مى كنند و آن را از جزع و منع نجات مى دهند، استثناء كرده .
ليكن اين توجيه درست نيست ، چون گفتيم صفت حرص كه جزع و منع لازمه آن است ،
به عنوان نعمت و فضيلت خلق شده بود، و اين خود انسان است كه آن را از فضيلت بودن خارج مى كند و به صورت رذيله اش در مى آورد، از نعمت بودن خارجش ساخته به صورت نقمت در مى آورد، و مذمتى هم كه شده از حرص منحرف شده است نه حرص ‍ خدادادى ، و يا به عبارت ديگر از حرص بشرى شده است ، نه حرصى كه خدا در بشر قرار داده .
و استثناى مؤ منين هم نه از اين جهت است كه اين صفت در آنان وجود ندارد، بلكه استثناى آنان از اين جهت است كه مؤ منين حرص ‍ خود را به همان صورت كمال و فضيلت اصلى باقيش گذاشتند، و به صورت رذيله و نقمت مبدل نكردند.
مفسرى ديگر براى توجيه اين استثناء گفته است : استثناى منقطع و بدون مستثنى منه است . و خواننده گرامى خودش از نادرستى اين توجيه آگاه است .
اوصاف نمازگزارانى كه از (هلوع ) بودن استثنا شده اند

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 02:59 PM
اوصاف نمازگزارانى كه از (هلوع ) بودن استثنا شده اند


الا المصلين




اين استثناء از انسان هلوع است ، و اگر از ميان همه امتيازات مؤ منينى كه در آيات بعد ذكر مى شود نماز را اختصاص به ذكر داد، براى اين بود كه شرافت نماز را رسانيده ، و بفهماند نماز بهترين اعمال است .
علاوه بر اين ، نماز اثر روشنى در دفع رذيله هلع مذموم دارد، چون در آيه (ان الصلوه تنهى عن الفحشاء و المنكر) نماز را بازدارنده از هر فحشاء و منكر دانسته .


الذين هم على صلاتهم دائمون




اينكه كلمه (صلاه ) را به ضمير (هم ) اضافه كرده دلالت دارد بر اينكه بر خواندن نمازشان مداومت داشته اند، نه اينكه دائما در نماز بوده اند، و ستودن آنان به مداومت در نماز اشاره است به اينكه اثر هر عملى با مداومت در آن كامل مى شود.


و الذين فى اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم




بعضى از مفسرين حق معلوم را به زكات واجب تفسير كرده اند.
و در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده كه حق معلوم زكات نيست ، بلكه مقدار معلومى است كه به فقرا انفاق مى كنند، و (سائل ) به معناى فقيرى است كه از گدايى و سؤ ال عفت دارد، و سياق آيه خالى از تاءييد اين حديث نيست ، براى اينكه زكات مواردى معين دارد، و منحصر در سائل و محروم نيست ، كه در قرآن مواردش چنين بيان شده : (انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المولفه قلوبهم و فى الرقاب و الغارمين و فى سبيل اللّه و ابن السبيل فريضه من الله ) و ظاهر آيه مورد
بحث انحصار موارد حق معلوم در دو مورد سائل و محروم است .


و الذين يصدقون بيوم الدين




آنچه از سياق شمردن اعمال صالحه بر مى آيد اين است كه مراد از (تصديق يوم الدين ) اين است كه مصلين علاوه بر تصديق قلبى روز جزا عملا هم آن را تصديق مى كنند، به اين معنا كه سيره زندگيشان سيره كسى است كه معتقد است هر عملى كه انجام دهد به زودى در مورد آن بازخواست ، و بر طبق آن جزا داده مى شود، حال چه اينكه عملى خير باشد و چه شر، اگر خير باشد جزاى خيرش مى دهند، و اگر شر باشد جزاى شرش مى دهند.
و تعبير به جمله (يصدقون ) دلالت دارد بر اينكه تصديقشان استمرار هم دارد، پس دائما مراقبند در هر عملى كه مى خواهند انجام دهند خدا را فراموش نكنند، اگر او آن عمل را خواسته انجامش دهند، و اگر نخواسته تركش كنند.
توضيحى راجع به توصيف مؤ منين به اينكه از عذاب پروردگارشان بيمنا كند.


و الذين هم من عذاب ربهم مشفقون




و كسانى كه از عذاب پروردگارشان ترسانند، كه آنچه درباره تصديق به يوم الدين گفتيم ، در اينجا نيز مى آيد، پس هم ترس درونى دارند، و هم عملشان عملى است كه از اين ترس خبر مى دهد.
و لازمه اشفاقشان از عذاب پروردگار، علاوه بر مداومتشان به اعمال صالحه و مجاهدتشان در راه خدا، اين است كه به اعمال صالحه خود اعتماد ندارند، و از عذاب خدا ايمن نيستند، چون ايمنى از عذاب با خوف و اشفاق نمى سازد.
و سبب و علت اشفاق از عذاب اين است كه عذاب در مقابل مخالفت است ، پس بجز اطاعت درونى چيزى نيست كه آدمى را از عذاب نجات دهد. از سوى ديگر اطمينانى هم به نفس و درون آدمى نيست ، چون ما زورمان به هواى نفسمان نمى رسد،
مگر به آن مقدار توانايى كه خداى سبحان به ما داده ، خدايى كه مالك هر چيز است ، و مملوك چيزى نيست همچنان كه خودش ‍ فرمود: (قل فمن يملك من اللّه شيئا) .
علاوه بر اين خداى سبحان هر چند اهل اطاعت را وعده نجات داده ، و هر چند خودش فرموده : خدا خلف وعده نمى كند، ليكن اين هم هست كه وعده ، اطلاق قدرت او را مقيد نمى كند، پس او در عين اينكه خلف وعده نمى كند به هر چه بخواهد قادر است ، و مشيتش نافذ، در نتيجه در هيچ حالى نمى توان از او ايمن بود، به اين معنا كه چنين نيست كه نسبت به خلف وعده اش قادر نباشد، و به همين جهت است كه مى بينيم با اينكه ملائكه خود را به عصمت معرفى كرده به خوف هم توصيفشان نموده ، مى فرمايد: (يخافون ربهم )، و با اينكه انبياى خود را معصوم معرفى نموده در باره آنان فرموده : (و يخشونه و لا يخشون احداالا الله )همينطور در عين اينكه در آخر آيات مورد بحث به طور جزم در باره مؤ منين فرموده (اولئك فى جنات مكرمون )، در عين حال در آيه مورد بحث مى فرمايد از عذاب خدا اشفاق و ترس دارند.


ان عذاب ربهم غير مامون




اين جمله علت ترس مؤ منين از عذاب پروردگارشان را بيان نموده ، روشن مى سازد كه مؤ منين در ترسيدن از عذاب مصابند، و وجه آن را بيان كرديم .


و الذين هم لفروجهم حافظون ... هم العادون




تفسير اين سه آيه در اول سوره مؤ منون گذشت .
مقصود از مراعات امانات و عهد و مراد از محافظت بر صلوة

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 02:59 PM
مقصود از مراعات امانات و عهد و مراد از محافظت بر صلوة


و الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون




آنچه از كلمه (امانات ) زودتر از هر معنايى به ذهن مى رسد، انواع امانتهايى است كه مردم به يكديگر اعتماد نموده ، و هر يك به ديگرى مى سپارد، از قبيل مال و جان و عرض ، و شخص امين رعايت آن را نموده در حفظش مى كوشد و به آن خيانت نمى كند، و به قول بعضى از مفسرين به صيغه جمع آمدنش به اعتبار انواع آن است ، به خلاف عهد كه چون انواع مختلفى ندارد مفرد آمده .
ولى بعضى گفته اند: منظور تنها مال و جان و عرض نيست ، بلكه مطلق وظايف اعتقادى و عملى است ،
كه خدا به عهده آنان گذاشته ، در نتيجه آيه شريفه شامل همه حقوق چه حق اللّه و چه حق الناس مى شود، و اگر يكى از آن حقوق را تضييع كنند، به خداى تعالى خيانت كرده اند.
بعضى ديگر گفته اند: هر نعمتى كه خداى تعالى در اختيار بنده اش قرار داده ، امانت خدا به دست اوست ، چه اعضاى بدنش ، و چه چيرهاى ديگر، در نتيجه اگر كسى اين نعمتها را در غير آن مواردى كه خدا براى آنها خلق كرده ، و اجازه مصرف در آن را داده استعمال كند، به خدا كه صاحب نعمت و امانت است خيانت كرده است .
و ظاهرا مراد از كلمه (عهد) در آيه مورد بحث قراردادهاى زبانى و عملى است كه انسان با غير مى بندد، كه فلان عمل را انجام و يا فلان امر را رعايت و حفظ كند، و بدون مجوز آن قرارداد را نقض ننمايد. بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از عهد تنها اين نيست ، بلكه تمامى قرارهايى است كه انسان ملتزم به آن باشد، حتى ايمان بنده خدا به خدا هم عهدى است كه او با پروردگارش بسته ، و قرار گذاشته آنچه خدا تكليفش مى كند اطاعت نمايد، پس اگر بنده اى به يكى از اوامر و يا نواهى خدا عمل نكند، و خدا را در آن نافرمانى كند، عهد خدا را شكسته است .


و الذين هم بشهاداتهم قائمون




معناى شهادت معلوم و معروف است و قائم بودن به شهادت به معناى اين است كه از تحمل و اداى آنچه تحمل كرده استنكاف نورزد، اولا وقتى او را شاهد مى گيرند شهادت را تحمل كند، و ثانيا وقتى براى اداى شهادت دعوت مى شود استنكاف نورزد، و بدون هيچ كم و زيادى آنچه ديده بگويد، و آيات قرآن در اين باره بسيار است .


و الذين هم على صلاتهم يحافظون




منظور از (محافظت بر صلاه ) اين است كه صفات كمال نماز را رعايت كند، و آنطور كه شرع دستور داده نماز بخواند. بعضى از مفسرين گفته اند: محافظت بر نماز، غير مداومت بر آن است ، چون دوام مربوط به خود نماز و نفس عمل است ، و اما محافظت مربوط به كيفيت آن است ، پس آيه (الذين هم على صلاتهم يحافظون ) بعد از آيه (الذين هم على صلاتهم دائمون ) تكرار يك مطلب نيست .


اولئك فى جنات مكرمون




كلمه (اولئك ) اشاره است به (المصلين )، و اگر كلمه (جنات ) را نكره و بدون الف و لام آورده براى بزرگداشت آن جنات است ، و جمله (فى جنات ) خبر، و جمله (مكرمون ) خبر بعد از خبر است ، و يا جمله (فى جنات ) ظرف است براى (مكرمون ). بنابر احتمال اول معنا چنين مى شود: (ايشان در بهشتهايند و محترمند)، و بنا بر احتمال دوم چنين مى شود: (ايشان در بهشتها محترمند).
بحث روايتى
(رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته راجع به نماز، حقسائل و محروم و...)
در تفسير قمى در ذيل آيه (اذا مسه الشر جزوعا)، فرموده : شر عبارت است از فقر و فاقه ، و خير در جمله (و اذا مسه الخير منوعا) عبارت است از غنا و وسعت .
و در روايت ابى الجارود از ابو جعفر (عليه السلام ) آمده كه فرمود: سپس با جمله (الا المصلين ) نمازگزاران را استثنا كرد و آنان را به بهترين اعمالشان كه همان مداومت در نماز است ستود و فرمود: (الذين هم على صلاتهم دائمون )، مى فرمايد: وقتى نمازى مستحبى را بر خود واجب مى كنند، بر آن مداومتدارند.
مؤ لف : امام (عليه السلام ) مساءله نذر و واجب كردن نماز مستحبى بر خود را از اضافه (صلاه ) بر (هم ) - نمازشان - استفاده كرده كه در سابق هم به اين نكته اشاره كرديم .
و در كافى به سند خود از فضيل بن يسار روايت آورده كه گفت : از امام ابو جعفر (عليه السلام ) از كلام خداى عزوجل پرسيدم كه مى فرمايد: (والذين هم على صلاتهم يحافظون )، فرمود: منظور نمازهاى واجب است . عرضه داشتم : در آيه (الذين هم على صلاتهم دائمون ) چطور؟ فرمود: نماز نافله است .
و در مجمع البيان در ذيل آيه (والذين فى اموالهم حق معلوم ) مى گويد: از ابو عبد اللّه (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: حق معلوم زكات واجب نيست ، بلكه آن مقدار صدقه اى است كه يا جمعه به جمعه از مالت بيرون مى كنى ، و يا همه روزه كه هر صاحب فضيلتى فضل خود را دارد.
آنگاه مى گويد: و نيز از آن جناب روايت شده كه فرمود: وقتى در اموالت حق معلومى دارى كه صله خويشاوندان كنى ،
و به كسى كه محرومت كرد عطا كنى ، و با كسى كه در حقت دشمنى كرد دوستى كنى .
مؤ لف : اين معنا را صاحب كافى هم از امام ابو جعفر و ابو عبد اللّه (عليه السلام ) به چند طريق نقل كرده ، صاحب محاسن هم آن را از امام ابو جعفر (عليه السلام ) روايت كرده است .
و در كافى به سند خود از صفوان جمال ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل جمله للسائل و المحروم فرمود: محروم كاسبى است كه خريد و فروش ندارد، او مى خواهد از دسترنج خود استفاده كند، اما كسى به او مراجعه نمى كند.

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:01 PM
كلينى مى گويد در روايتى ديگر از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) آمده كه فرمودند: محروم مردى است كه عقلش به جاست ، ولى كاسبى است كه خدا روزيش را تنگ گرفته است .
و در مجمع البيان در ذيل آيه (والذين هم على صلاتهم يحافظون ) مى گويد: محمد بن فضيل از حضرت ابى الحسن (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: اينان آن افراد از شيعيان ما هستند كه داراى پنجاه ركعت نمازند.
مؤ لف : شايد اساس اين كلام رواياتى باشد كه از حضرات رسيده كه فرموده اند: تشريع نافله هاى يوميه به منظور تكميل نمازهاى واجب بوده است .
آيات 44-36 سوره معارج


فمال الذين كفروا قبلك مهطعين (36) عن اليمين و عن الشمال عزين (37) ايطمع كل امرى منهم ان يدخل جنه نعيم (38) كلا انا خلقناهم مما يعلمون (39) فلا اقسم برب المشارق و المغارب انا لقادرون (40) على ان نبدل خيرا منهم و ما نحن بمسبوقين (41) فذرهم يخوضوا و يلعبوا حتى يلاقوا يومهم الذى يوعدون (42) يوم يخرجون من الاجداث سراعا كانهم الى نصب يوفضون (43) خاشعه ابصارهم ترهقهم ذله ذلك اليوم الذى كانوا يوعدون (44).




ترجمه آيات
(با اينكه خداى تعالى مقدر فرمود كه كفار را با بهشت خود گرامى ندارد ) اين كفار را كه در پيرامون تواند چه مى شود كه چشم از تو بر نمى دارند (36).
(و در عين اينكه باهمند ) از چپ و راستت متفرق مى شوند (37).
آيا هر يك از آنها طمع آن دارند كه تقدير الهى را بر هم زده داخل بهشت نعيم شوند؟ (38).
نه ، حاشا كه كوچكتر از اينند و خود مى دانند كه ما از چه چيز خلقشان كرده ايم (39).
پس (گو اينكه قسم لازم ندارد ولى ) به پروردگار همه مشرقها و مغربها سوگند كه ما قادريم (40).
بر اينكه اينان را منقرض نموده خلقى بهتر از ايشان بيافرينيم و كسى نيست كه با اراده خود اراده ما را از كار بيندازد (41).
بنابر اين تو هم اى پيامبر رهاشان كن در لجن فرو روند و سرگرم بازى باشند تا ناگهان و تهى دست به روزى برخورند كه وعده اش را از پيش به ايشان داده بودند (42).
روزى كه به سرعت از قبرها در آيند و همه به سوى يك نقطه به سرعت به راه افتند گويى در آنجا به سوى علامتى روان مى شوند (43).
اما در حالتى كه چشمهايشان از شدت شرمندگى به پايين افتاده ذلت از سراپايشان مى بارد و به ايشان گفته مى شود اين است همان روزى كه وعده اش را مى دادند (44).
بيان آيات
بعد از آنكه در فصل اول از آيات اين سوره در ذيل داستان درخواست عذاب بيان كرد كه عذابى واقع شدنى دارند، كه هيچ دافعى از آن نيست ، و آن عذاب آتشى است متلظى ، و نزاعه للشوى ، كه هر اعراضگر، و هر كسى را كه مال جمع مى كند و گنجينه مى سازد به سوى خود مى كشد.
و نيز بعد از آنكه در فصل دوم از آن آيات ملاك گرفتارى آنان به اين بدبختى را ذكر كرد و فرمود كه : ملاك آن اين است كه انسان مجهز به غريزه هلع و غريزه حب خير براى خويش است ، و اين غريزه ها او را به پيروى هواى نفس مى كشاند و وادار مى كند در برابر هر حقى كه با آن مواجه مى شود استكبار كند، و از اين راه به آتش جاودانه اش مبتلا مى كند، آتشى كه به جز صالحان و معتقدين به روز جزا و ترسندگان از عذاب پروردگار، كسى از آن نجات نمى يابد.
اينك در اين فصل از آيات - كه فصل سوم است - روى سخن را به همان كفار نموده مثل كسى كه از رفتار آنان به تعجب آمده ، سخن مى گويد، چون ايشان دورادور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را گرفته چپ و راست او را احاطه كرده اند، واز او جدا نمى شوند، اما با دلهايى متفرق . و با چشم ظاهرى به آن جناب اقبال نموده اند، ولى دلهايشان از آن جناب اعراض دارد، لذا رسول گرامى خود را مخاطب قرار داده مى فرمايد: چرا اينان اينطورند؟ آيا يك يك اينان انتظار دارند در عين اينكه كافرند داخل در جنت نعيم شوند؟ با اينكه خداى سبحان مقدر فرموده با جنت خود به جز افراد مؤ من را كه خود استثنا كرده كسى را گرامى ندارد، آيا اينها با اين توقعشان مى خواهند از خدا سبقت بگيرند و او را عاجز سازند؟ و حكم او را نقض و تقدير او را باطل سازند؟ حاشا كه بتوانند، زيرا خدايى كه آنان را از نطفه اى خوار و بى مقدار آفريده قادر است از همين نطفه كه آنان را آفريده كسانى بهتر از ايشان بيافريند،
كسانى كه او را بپرستند و داخل جنتش شوند.
و در آخر اين فصل رسول گرامى خود را دستور مى دهد به اينكه خصام و بگومگوى با آنان را تعطيل كند، و آنان را به حال خودشان وا گذارد، تا همچنان به لجبازى و سرگرمى خود مشغول باشند، تا آن روزى را كه وعده رسيدنش داده شده ديدار كنند.
توضيح معناى آيه : (فمال الذين كفروا قبلك مهطعين ....)


فمال الذين كفرواقبلك مهطعين عن اليمين و عن الشمال عزين




در مجمع البيان از زجاج نقل كرده كه گفته : كلمه (مهطع ) به معناى كسى است كه با نگاه خود به چيزى خيره شود، و چشم از آن بر ندارد، و اين قسم نظر كردن خاص دشمنان است ، و از ابو عبيده نقل كرده كه گفته : (اهطاع )به معناى سرعت دادن است ، و كلمه (عزين ) به معناى جماعات متفرق است ، كه به واحد آنان (عزه ) گفته مى شود.
و كلمه (قبل ) - به كسره قاف و فتحه باء - به معناى آن جهتى است كه هر چيزى رو بدان جهت دارد، و حرف فاء در اول آيه فصيحه است .
و معناى آيه اين است كه : وقتى بازگشت انسانهاى كافر به خاطر كفر و استكبارشان به سوى آتش است ، پس اين كفار را كه نزد تواند چه مى شود كه به تو روى مى آورند و چشم از تو بر نمى دارند؟ به ظاهر نزد تو مجتمع هستند، ولى از چپ و راست تو متفرق مى شوند، آيا طمع دارند كه داخل جنت شوند و خدا را عاجز ساخته از آنچه او قضايش را رانده سبقت گيرند، با اينكه او اين قضا را رانده كه تنها صالحان از مؤ منين داخل بهشت شوند، ايشان مى خواهند اين قضا را لغو نموده ، با اينكه كافرند داخل بهشت شوند؟!


ايطمع كل امرى ء منهم ان يدخل جنه نعيم




اين استفهام انكارى است ، مى پرسد چه چيز ايشان را واداشته كه اطراف تو را بگيرند، آيا اين طمع وادارشان كرده كه يك يكشان با اينكه كافرند داخل بهشت شوند؟ نه ، بدانند كه كافران چنين اميدى نبايد داشته باشند.
در اين جمله طمع به داخل شدن در بهشت را به يك يك كفار نسبت داده ، نه به جماعت آنان ، و نفرموده : (ايطمعون ان يدخلوا - آيا طمع دارند كه داخل شوند؟) ولى مساءله اهطاع را به همه نسبت داد و فرمود: (مهطعين )، و اين بدان جهت بوده كه طمع در سعادت و رستگارى وقتى نافع است كه در دل فرد طمع كار پيدا شود و او را وادار كند به ايمان و عمل صالح ، نه طمع قائم به ج : 20 ص : 30
و اگر داخل شدن در بهشت را به صيغه مجهول از باب افعال آورد، براى آن بود كه اشاره كند به اينكه داخل شدنشان در بهشت به اختيار و خواست خودشان نيست ، بلكه اگر چنين فرض و طمعى درست باشد كس ديگرى ايشان را داخل بهشت مى كند، و او خداى تعالى است ، كه اگر بخواهد چنين مى كند، و البته هرگز نمى خواهد، چون خود او چنين مقدر كرده كه كفار داخل بهشت نشوند.
بيان مراد از اينكه (الذين كفروا)...
بيان اينكه مراد از (الذين كفروا) منافقينى هستند كه اطراف پيامبر (صلى الله عليهو آله و سلم ) را گرفته بودند.
بعضى گفته اند كه : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در كنار كعبه نماز مى خواند و قرآن تلاوت مى كرد، مشركين پيرامونش ‍ جمع مى شدند و حلقه حلقه مى نشستند و به او گوش فرا داده مسخره اش مى كردند، و مى گفتند: اگر اين مؤ منين آنطور كه محمد مى گويد داخل بهشت شوند، ما قبل از آنان داخل خواهيم شد. و بدين مناسبت بود كه اين آيات نازل گرديد.
ليكن اين معنا با سياق آيات سازگار نيست ، چون از ظاهر جمله فمال الذين ... بر مى آيد كه مى خواهد رفتار آنان را متفرع كند بر ما قبل ، يعنى بر محروميت مردم از بهشت ، بجز طايفه اى از آنان (مؤ منين ). ولى بنا به مضمون روايت جمع شدن پيرامون پيغمبر از ناحيه مشركين از شدت عداوت بوده ، مى خواستند هر چه بيشتر آن جناب را اذيت و اهانت كنند، و اينكه گفتند ما قبل از مؤ منين داخل بهشت مى شويم - با اينكه مشرك و منكر معاد بودند، و اصلا دوزخ و بهشتى را قبول نداشتند - نمى تواند جز از در استهزاء باشد.
با اين حال چگونه ممكن است اين رفتار مشركين را متفرع بر آيات قبل كرد كه سخن از دوزخ و بهشت دارد؟ و به طور تعجب پرسيده : چه چيز اينان را وادار كرده كه به جنت طمع ببندند، با اينكه خداى تعالى مى داند كه آنان اصلا بهشت و دوزخى را قبول ندارند.
پس ناگزير بايد بگوييم مراد از جمله (للذين كفروا) منافقينى است كه ظاهرا به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) ايمان آوردند ولى دوباره در دل به كفر اول خود برگشتند، و پاره اى از احكام را رد نمودند، همچنان كه از آيه (ذلك بانهم امنوا ثم كفروا فطبع على قلوبهم ) و آيه (لاتعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم )، و آيه (فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم ) بر مى آيد كه قرآن منافقين را كافر خوانده .
بنابراين ، آيه مورد بحث مربوط به طايفه اى از مسلمانان است كه ايمان آورده و داخل مؤ منين بودند، و بيشتر از مؤ منين واقعى چپ و راست رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را احاطه مى كردند، ولى در باطن به بعضى از احكام كه بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شده كفر ورزيدند و اعتنايى به آن نكردند. خداى سبحان در اين آيات توبيخشان كرده كه از احاطه كردن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و همواره با آن جناب بودن سودى نخواهند برد، و نبايد طمع بهشت كنند، چون از آنانى كه داخل بهشت شوند نيستند، و نه مى توانند قضا و قدر خدا را لغو كنند، و نه خدا را به ستوه آورند.
مؤ يد اين وجه آيه بعدى است كه مى فرمايد: (انا لقادرون على ان نبدل خيرا منهم ...) كه معنايش به زودى مى آيد.


كلا انا خلقناهم مما يعلمون




در اين آيه طمع آنان را رد مى كند كه به هيچ وجه ممكن نيست با كفر داخل بهشت شوند، و منظور از اينكه فرمود: ما ايشان را از چيزى خلق كرده ايم كه خودشان مى دانند، اين است كه ما ايشان را از نطفه خلق كرديم ، و اين جمله مربوط به ما بعد است ، و مجموع آن و جمله ما بعدش رد قبلى را تعليل مى كند. و خلاصه آن تعليل اين است كه : ما آنان را از نطفه خلق كرديم ، كه خودشان هم مى دانند، وقتى چنين است براى ما آسان است كه آنان را از بين برده ، قومى ديگر بجاى آنان خلق كنيم كه بهتر از آنان و مؤ من باشند، و چيزى از احكام دين خدا را رد نكنند، و كسى نيست كه بر قضا و قدر ما سبقت گيرد و ما را عاجز سازد، تا اين كفار هم طمع كنند از آنان باشند، و با كفر داخل بهشت گردند و قضاء و قدر ما را نقض كنند.
چند وجه در معناى (انا خلقنا هم مما يعلمون )
چند وجه در معناى (انا خلقنا هم مما يعلمون )
بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه من در جمله من ما يعلمون معناى لام تعليم ترجمه را مى دهد،
و به آيه چنين معنا مى دهد: (ما آنان را براى آنچه مى دانند خلق كرديم )، كه همان استكمال به وسيله ايمان و اطاعت است ، و از طريق وحى و اخبار رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اين معنا را فهميده اند، پس چون براى اين منظور خلقشان كرده ايم ، بايد خود را به اين غرض برسانند، و داراى ايمان و اطاعت كنند، تا ما داخل جنتشان كنيم ، پس چگونه طمع دارند با حالت كفر داخل جنت شوند.
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (من ) ابتداى غايت را مى رساند، و معناى آيه اين است كه : ما ابتداى خلقت آنان را از نطفه اى چركين كه هيچ تناسبى با عالم قدس و طهارت ندارد آغاز كرديم ، تا به وسيله ايمان و اطاعت طاهر شود و به اخلاق ملائكه متخلق گردد و داخل بهشت شود، و اينان كه كافرند كجا مى توانند چنين شوند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از (ما يعلمون ) جنس است ، و معنايش اين است كه ما اين كفار را از جنس آدميان كه خودشان مى دانند خلق كرديم ، و يا از جنس آنچه خود مى دانند خلق كرديم ، نه از جنس حيواناتى كه عقل و فهم ندارند، پس حجت ما بر آنان تمام است . ليكن اين سه وجه از نظر ما وجوهى بى ارزش است .


فلا اقسم برب المشارق و المغارب انا لقادرون على ان نبدل خيرا منهم و ما نحن بمسبوقين




يعنى مشارق خورشيد، و مغارب آن . چون خورشيد در هر روز از ايام سالهاى شمسى مشرق و مغربى جداگانه دارد، هيچ روزى از مشرق ديروزش طلوع و در مغرب ديروزش غروب نمى كند، مگر در مثل همان روز در سالهاى آينده . احتمال هم دارد مراد از مشارق و مغارب مشرقهاى همه ستارگان و مغربهاى آنها باشد.
بيان وجوهى از التفات در آيه (فلا اقسم برب المشارق و المغارب ...)
در اين آيه شريفه با همه كوتاهيش وجوهى از التفات بكار رفته ، در جمله (فلا اقسم ) التفاتى از تكلم با غير، (ما ايشان را خلق كرديم ) به متكلم وحده (من سوگند مى خورم ) به كار رفته ، و وجه آن تاءكيدبيشتر سوگند است ، چون سوگند را به شخص خودش ‍ نسبت مى دهد.
و در جمله (برب المشارق و المغارب ) التفاتى از تكلم وحده (من سوگند مى خورم )، به غيبت (به پروردگار مشرقها و مغربها ) به كار رفته ، و وجه آن اين است كه خواسته به صفتى از صفات خودش اشاره نموده ، بفهماند اينكه مى گويم (من ) يعنى همان من كه مبداء خلقت انسانها در قرون متوالى هستم ، و اداره كننده مشرقها و مغربهايم ، چون طلوعهاى پشت سر هم و غروبهاى متوالى ملازم با گذشت زمان است ، و گذشت زمان دخالتى تام در تكون انسانها در قرون متوالى ، و نيز پيدايش حوادث در روى زمين دارد.
و در جمله (انا لقادرون ) دوباره از غيبت (پروردگار مشارق و مغارب ) به متكلم مع الغير التفات شده و وجه آن اين است كه خواسته به عظمت خودش اشاره كند، چون زمينه كلام زمينه به رخ كشيدن قدرتش بود. و نكته ديگر اينكه در چنين زمينه اى سخن از ربوبيت مشارق و مغارب گفتن ، در حقيقت علت قدرت را ذكر كردن است ، تا با اين تعليل بفهماند كسى كه تدبير همه حوادث عالم منتهى به او است ، هيچ حادثه اى او را به ستوه نمى آورد و او را از پديد آوردن حادثى ديگر جلوگير نمى شود، چون حوادث ، فعل او هستند، پس هيچ خلقى از خلائق او را از اينكه آن خلق را مبدل به خلقى بهتر كند مانع نمى تواند بشود، و گر نه خود آن خلق هم شريك او در تدبير عالم مى شد، و خداى سبحان واحدى است كه در ربوبيت شريكى ندارد - دقت فرماييد.
و در جمله (انا لقادرون على ان نبدل خيرا منهم ) كلمه (على ) متعلق به لقادرون است ، و مفعول اول فعل (نبدل ) ضمير حذف شده اى است كه به كفار بر مى گردد، و به اين منظور حذف شده ، و نفرموده (نبدلهم ) كه به خوارى و بى مقدارى امر آنان اشاره نموده ، بفهماند كه خداى تعالى اعتنايى به كارشان ندارد. و كلمه (خيرا) مفعول دوم است كه در حقيقت صفتى است كه جاى موصوف خود نشسته ، و تقدير كلام (انا لقادرون على ان نبدلهم قوما خيرا منهم ) است ، يعنى ما قادريم بر اينكه ايشان را مبدل كنيم به قومى كه بهتر از آنان باشند، و بهتر بودن آنها به اين است كه مردمى با ايمان باشند و به او كفر نورزند، پيرو حق باشند و حق را رد نكنند.
و (ما نحن بمسبوقين ) - منظور از (سبقت ) غلبه است كه به طور استعاره سبقت خوانده شده ، و مسبوق شدن خدا استعاره از اين است كه مخلوق او جلو كار او را بگيرد و نگذارد آنان را مبدل به قومى بهتر كند. و سياق آيه شريفه خالى از تاءييد مطالب قبل نيست كه گفتيم مراد از (الذين كفروا) قومى از منافقين است نه مشركين ، كه معاند با دين و منكر اصل معادند، وجه اين تاءييد اين است كه ظاهر عبارت (خيرا منهم ) يا دلالت دارد و يا حداقل اشعار دارد بر اينكه در افراد مورد نظر شائبه خيريت هست ، كه خدا مى خواهد كسانى را به جاى آنان قرار دهد كه از آنان خيريت بيشترى داشته باشند، و در مشركين هيچ شائبه خيريت نيست تا آنانكه به جاى ايشان مى آيند بهتر باشند، به خلاف منافقينى كه اين مقدار خيريت دارند كه حفظ ظاهر اسلام را نموده آن را رد نكردند.
پس ، از آنچه گذشت روشن گرديد كه جمله (انا خلقناهم مما يعلمون ) تا آخر سه آيه ، كلمه (كلا) را تعليل مى كند، و حاصل مضمون اين سه آيه اين است كه : نه ، حاشا، براى اينكه اينها خودشان مى دانند كه از نطفه خلق شده اند و خلقت از نطفه خلقتى است جارى ، و رب و مدبر اين حوادث جاريه كه يكى از آنها همين خلقت انسانها نسلا بعد نسل است ، خداست ، و خدا قادر است كه اينان را از بين برده اشخاصى بهتر از آنان را به جايشان قرار دهد، اشخاصى كه اعتناى به امر دين دارند و لياقت دارند كه داخل بهشت شوند، و اين طايفه نمى توانند خدا را از خلقت اشخاص بهتر و داخل بهشت كردن آنان جلوگير شوند، البته اگر آنان را داخل بهشت كند به خاطر كمال ايمان ايشان است ، نه اينكه محكوم و مجبور به اينكار شده باشد، پس اين تقدير الهى كه بهشت مخصوص صالحان از اهل ايمان است ، هرگز نقض نمى شود.


فذرهم يخوضوا و يلعبوا حتى يلاقوا يومهم الذى يوعدون




در اين آيه رسول گرامى خود را دستور مى دهد آنان را در آنچه هستند رها كند و اصرار نورزد به اينكه با استدلال آنان را به راه آورد و با موعظه و اندرز آنان ، خود را به تعب اندازد. و اينكه وضع آنان را خوض و لعب ناميده ، دلالت دارد بر اينكه طايفه مورد بحث از اصرار و لجبازى كه دارند خير نمى بينند، و اين اصرارشان نظير بازى است كه جز در عالم خيال هيچ سود حقيقى در آن نيست ، پس ‍ بايد رها شوند، تا آن روزى را كه وعده داده شده اند ديدار كنند، و آن روز قيامت است .
و اينكه كلمه (يوم ) را اضافه كرد به ضميرى كه به آنان بر مى گردد، و فرمود روزشان ، اشاره دارد به اينكه آن روز به نوعى اختصاص به ايشان دارد، و آن عبارت است از اختصاص به عذاب .
بيان وعده اى (روز قيامت ) كه به كفار داده شده : بيرون شدن از قبر، سرگردانى...

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:06 PM
بيان وعده اى (روز قيامت ) كه به كفار داده شده : بيرون شدن از قبر، سرگردانى...


يوم يخرجون من الاجداث سراعا كانهم الى نصب يوفضون




اين آيه روز مذكور را كه وعده اش را به آنان داده اند، يعنى روز قيامت را بيان مى كند.
كلمه اجداث جمع (جدث ) است كه به معناى قبر است ، و كلمه (سراع ) جمع (سريع ) است ، و كلمه (نصب ) آن چيزى را گويند كه به منظور علامت در سر راهها نصب مى كنند تا رهنورد به وسيله آن ، راه را گم نكند. ولى بعضى از مفسرين اين كلمه را به معناى صنم (بت ) كه به منظور عبادت نصب مى شود گرفته اند.
ليكن اين معنا از كلام خدا به دور است ، كه مردگان زنده شده از قبر را به كسانى تشبيه كند كه به سوى بت مى دوند. چون مصدر (ايفاض ) كه فعل (يوفضون ) از آن مشتق است به معناى سرعت گرفتن است .


خاشعه ابصارهم ترهقهم ذله ذلك اليوم الذى كانوا يوعدون




كلمه خشوع به معناى تاءثر خاصى است در قلب كه به دنبال مشاهده عظمت و كبريا در قلب پيدا مى شود، نظير اين كلمه در اعضاى بدن كلمه خضوع است ، و اگر خشوع را به ديدگان نسبت داده ، با اينكه گفتيم حالت قلبى است ، بدين جهت است كه آثار خشوع قلبى در چشم ظاهر مى شود، و كلمه (رهق ) به معناى پوشاندن و فراگرفتن چيزى است به قهر و غلبه . و معناى اين آيه و آيه قبلش اين است كه : روز قيامت از قبرها در مى آيند، در حالى كه سرگردان مى دوند، گويا به سوى علامتى مى دوند تا راه را پيدا كنند، در حالى كه اثر خشوع قلبى در ديدگانشان هويدا باشد، آرى آن روزى كه در دنيا وعده داده مى شدند، همين روز است .
(ذلك اليوم الذى كانوا يوعدون ) - كلمه (ذلك ) اشاره است به اوصافى كه قبلا براى قيامت ذكر كرده بود، يعنى بيرون شدن از قبر و سرگردان دويدن و هويدا شدن آثار خشوع قلبى در ديدگان .
بحث روايتى
(رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته )
در الدر المنثور است كه عبد بن حميد، از عباده بن انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) داخل مسجد شد و فرمود: چرا مى بينم حلقه حلقه جمع شده ايد، مانند حلقه هايى كه در جاهليت تشكيل مى داديد، كه مردى پشت سر برادر خود نشسته است .
اين روايت را از ابن مردويه از ابو هريره نيز نقل كرده ، ولى عبارت روايت دوم چنين است : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) خارج شد، در حالى كه اصحابش حلقه حلقه نشسته بودند، فرمود: چرا شما را (عزين ))- حلقه حلقه - مى بينم . و نيز اين معنا را از جابر بن سمره نقل كرده .
و در تفسير قمى در ذيل آيه (كلا انا خلقناهم مما يعلمون ) از معصوم نقل كرده كه فرمود: يعنى از نطفه و سپس علقه . و در معناى جمله (فلا اقسم ) فرمود: يعنى (اقسم ). و در معناى جمله (برب المشارق و المغارب ) فرمود: يعنى مشرقهاى زمستانى ، و مشرقهاى تابستانى ، مغربهاى زمستانى و مغربهاى تابستانى .
و در كتاب معانى به سند خود از عبد اللّه بن ابى حماد، و او بدون ذكر سندى كه تا امير المؤ منين برسد، از آن جناب روايت كرده كه فرمود: خورشيد سيصد و شصت مشرق و سيصد و شصت مغرب دارد، از آن نقطه اى كه امروز طلوع كرده ديگر طلوع نمى كند تا سال بعد در همان روز.
و در تفسير قمى در ذيل جمله (يوم يخرجون من الاجداث سراعا) فرمود: يعنى از قبر. و در معناى جمله (كانهم الى نصب يوفضون ) فرمود: يعنى به طرف دعوت كنندگان مى روند و صدا مى زنند. و در معناى (ترهقهم ذله ) فرمود: يعنى دچار ذلت مى شوند.
سوره نوح مكى است و بيست و هشت آيه دارد
سوره نوح آيات 24-1

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:07 PM
سوره نوح آيات 24-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم انا ارسلنا نوحا الى قومه ان انذر قومك من قبل ان ياتيهم عذاب اليم (1) قال يا قوم انى لكم نذير مبين (2) ان اعبدوا اللّه و اتقوه و اطيعون (3) يغفر لكم من ذنوبكم و يوخركم الى اجل مسمى ان اجل اللّه ذا جاء لا يوخر لو كنتم تعلمون (4) قال رب انى دعوت قومى ليلا و نهارا (5) فلم يزدهم دعائى الا فرارا (6) و انى كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى اذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا (7) ثم انى دعوتهم جهارا (8) ثم انى اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا (9) فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا (10) يرسل السماء عليكم مدرارا (11) و يمددكم باموال و بنين و يجعل لكم جنات و يجعل لكم انهارا (12) ما لكم لا ترجون لله وقارا (13) و قد خلقكم اطوارا (14) الم تروا كيف خلق اللّه سبع سموات طباقا (15) و جعل القمر فيهن نورا و جعل الشمس ‍ سراجا (16) و اللّه نبتكم من الارض نباتا (17) ثم يعيدكم فيها و يخرجكم اخراجا (18) و اللّه جعل لكم الارض بساطا (19) لتسلكوا منها سبلا فجاجا (20) قال نوح رب انهم عصونى و اتبعوا من لم يزده ماله و ولده الا خسارا (21) و مكروا مكرا كبارا (22) و قالوا لا تذرن الهتکم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لا يغوث و يعوق و نسرا (23) و قد اضلوا کثيرا و لا تزد الضالمين الا ضلالا (24)




ترجمه آيات
به نام خدايى كه رحمتى عام و خاص و محدود و نامحدود دارد. ما نوح را به سوى قومش فرستاديم و گفتيم كه قوم خود را قبل از آنكه عذابى دردناك فراشان گيرد انذار كن (1).
او به قوم خود گفت : اى مردم من براى شما بيم رسانى روشنگرم (2 ).
و دعوتم اين است كه اللّه را بپرستيد و از عذابش پروا نموده مرا اطاعت كنيد(3).
تا گناهانى از شما را بيامرزد و تا اجلى كه برايتان مقدر كرده مهلت دهد، كه اگر چنين نكنيد قبل از رسيدن به اجل حتمى دچار اجل ديگر مى شويد آرى اگر بناى فهميدن داشته باشيد مى دانيد كه اجل خدايى وقتى برسد تاءخير نمى پذيرد (4).
(اما هر چه بيشتر تذكر داد كمتر به نتيجه رسيد تا به كلى از هدايت قومش ماءيوس شد) گفت پروردگارا! من قوم خود را شب و روز دعوت كردم (5).
ولى دعوتم جز زيادتر شدن فرارشان فايده اى نداد (6).
و من هر چه دعوتشان كردم تا تو ايشان را بيامرزى انگشتها به گوش نهاده جامه به سر كشيدند و بر عناد خود اصرار و به وجهى ناگفتنى استكبار ورزيدند (7).
اين بار به بانگ بلند دعوتشان كردم (8).
و نوبتى علنى و گاهى سرى آن هم به چه زبانى دعوت نمودم (9).
(مثلا به ايشان اينطور گفتم ) كه از پروردگارتان طلب مغفرت كنيد كه او بسيار آمرزنده است (10).
كه اگر چنين كنيد ابر آسمان را مرتب بر شما مى باراند (11).
و به وسيله اموال و فرزندان ياريتان مى كند و برايتان باغها رويانيده و نهرها جارى مى سازد (12).
راستى شما را چه مى شود كه براى خدا عظمتى قائل نيستيد (13).
با اينكه اوست كه شما را به اشكال و احوالى مختلف آفريد (14).
آيا نديديد كه چگونه خدا هفت طبقه آسمان را خلق كرد (15).
و ماه را در آنها نور و خورشيد را چراغ فروزنده قرار داد (16).
آرى و خدا بود كه شما را چون گياه از زمين به نحوى ناگفتنى رويانيد (17).
و سپس او است كه شما را به زمين برگردانيده و باز به نحوى ناگفتنى از زمين خارج مى كند (18).
و خدا است كه زمين را برايتان گسترد (19).
تا بعضى از قسمتهاى آن را با راه هاى باريك و فراخ و يا كوهى و دشتى طى كنيد (20).
نوح سپس اضافه كرد پروردگارا! ايشان نافرمانيم كردند و فرمان كسانى را بردند كه مال و اولاد به جز خسارت برايشان بار نياورد (21).
(بار الها ) نيرنگى عظيم كردند (22).
و به مردم گفتند آلهه خود را ترك مى گوييد مخصوصا بت ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر را (23).
و آنها گروه بسيارى را گمراه كردند، خداوندا! ستمگران را جز ضلالت بيشتر سزا مده (24).
بيان آيات
اين سوره به رسالت نوح به سوى قومش ، و به اجمالى از دعوتش ، و اينكه قوم او اجابتش نكردند، و در آخر به پروردگار خود شكوه نمود و نفرينشان كرد، و براى خود و پدر و مادر خود و هر مرد و زنى كه با ايمان داخل خانه اش شود استغفار كرد، و به اينكه در آخر عذاب بر آن قوم نازل شده ، همگى غرق شدند، اشاره مى ك ند. اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده است .


انا ارسلنا نوحا الى قومه ان انذر قومك من قبل ان ياتيهم عذاب اليم




جمله (ان انذر قومك ...)، رسالت نوح را تفسير مى كند، در حقيقت تقدير كلام (و اوحينا اليه ان انذر...) است ، يعنى ما نوح را به سوى قومش فرستاده و به وى وحى كرديم كه قوم خودت را قبل از اين كه عذابى اليم به سراغشان آيد انذار كن .
و اين سخن دلالت دارد بر اينكه قوم نوح به خاطر شرك و گناهان در معرض عذاب بوده اند، همچنان كه از كلام آن جناب در آيه بعدى كه فرموده : (انى لكم نذير مبين ان اعبدوا اللّه و اتقوه )، نيز اين معنا است فاده مى شود، چون (انذار) به معناى ترساندن است ، و ترساندن همواره از خطر محتملى است كه اگر هشدار و تحذير نباشد حتما مى رسد. و جمله (من قبل ان ياتيهم عذاب اليم ) مى رساند كه اين عذاب اليم متوجه ايشان بوده ، و اگر هشدار نوح (عليه السلام ) نباشد، حتما خواهد آمد، و از ايشان دست بردار نخواهد بود.
دعوت نوح (عليه السلام ) به اصول سه گانه دين : (ان اعبدو الله و اتقوه واطيعون )


قال يا قوم انى لكم نذير مبين ان اعبدوا اللّه و اتقوه و اطيعون




اين آيه شريفه رسالت نوح (عليه السلام ) را به طور اجمال و تفصيل بيان مى كند، جمله (انى لكم نذير مبين )، به طور اجمال و جمله (ان اعبدوا الله ...) به طور تفصيل .
و اگر كلمه (قوم ) را به ضمير راجع به خودش اضافه كرد و گفت (يا قومى ) كه جمله (ياقوم ) مخفف آن است ، براى اين بود كه اظهار دلسوزى و مهربانى كند، و خواست بفرمايد شما همگى مردم منيد، و مجتمع قومى ما، من و شما را يكجا جمع كرده ، بدى و ناراحتى شما مرا هم ناراحت مى كند، و من براى شما جز خير و سعادت چيزى نمى خواهم ، به همين جهت شما را از عذابى كه پشت سر داريد هشدار مى دهم .
در جمله (ان اعبدوا الله ) ايشان را به توحيد در عبادت مى خواند، چون مردم نوح بت پرست بودند، و مذهب و ثنيت (بت پرستى ) داشتند، كه اجازه نمى دهد مردم خداى تعالى را بپرستند، نه به تنهايى ، و نه با غير، بلكه تنها مجازند با پرستش بتها ارباب بتها را بپرستند، تا آن ارباب كه مستقيما خدا را مى پرستند، نزد خدا شفاعت ايشان كنند در حقيقت عبادت پرستندگان خود را روى عبادت خود نهاده تحويل خدا دهند و اگر اين مذهب اجازه پرستش خداى تعالى را مى داد حتما خدا را به تنهايى مى پرستيدند، پس دعوت چنين مردمى به عبادت خدا در حقيقت دعوت به توحيد در عبادت است .
و جمله (واتقوه ) دعوتشان را به اجتناب از گناهان كبيره و صغيره است ، يعنى شرك و پايين تر از شرك ، و انجام اعمال صالحه اى كه انجام ندادنش گناه است .
و جمله (واطيعون ) دعوتشان به اطاعت از خودش است ، و اطاعتشان از او مستلزم اين است كه رسالتش را تصديق نموده ، معالم دين خود را و دستور يكتاپرستى را از او بگيرند، و اين دستورات را سنت حياتى خود قرار دهند. پس جمله (ان اعبدوا اللّه و اتقوه و اطيعون )، ايشان را به اصول سه گانه دين دعوت مى كند. جمله اول يعنى و (اعبدوا الله ) به توحيد، و جمله و (اتقوه ) به تصديق معاد كه اساس تقوى است دعوت مى كند، چون اگر معاد و حساب و جزاى آن نبود، تقواى دينى معناى درستى نمى داشت ، و جمله (واطيعون ) به تصديق اصل نبوت كه همان اطاعت بى چون و چرا است مى خواند.
بيان منظور از بعضى گناهان كه با ايمان آمرزيده مى شود (يغفركم من ذنوبكم )


يغفر لكم من ذنوبكم




كلمه (يغفر) در اينجا مجزوم است ، چون جواب امر است ، و در قواعد عربيت قرار بر همين است كه فعلى را كه در جواب امر قرار مى گيرد به جزم بخوانند، و كلمه (من ) در اين جمله به طورى كه از سياق استفاده مى شود براى تبعيض است ، و معناى اينكه فرمود: (اينكه خدا را بپرستيد، و از او بترسيد، و مرا اطاعت كنيد تا بعضى از گناهانتان را بيامرزد)، اين است كه اگر چنين كنيد، خدا چنين مى كند، (پس در حقيقت برگشت امر و جواب امر به دو جمله شرط و جزا است ، و بدين سبب جوابش به جزم خوانده مى شود )،
و منظور از بعضى گناهان آن گناهانى است كه قبل از ايمان و در حال كفر مرتكب شدند، به خدا شرك ورزيدند، و گناهانى كوچكتر مرتكب شدند، و اما گناهانى كه از آن به بعد مرتكب نشده اند، و بعد از ايمان آوردن در آينده مرتكب مى شوند، منظور نيست ، چون معنا ندارد گناهانى كه هنوز رخ نداده آمرزيده شود، و نيز معنا ندارد كه از حالا وعده آمرزش آن را بدهد و بفرمايد گناهان آينده شما و يا هر گناهى كه از شما محقق شود مى آمرزد، چون چنين وعده اى مستلزم آن است كه تكاليف الهى ملغى شود، چون وقتى مجازات در مقابل مخالفت آن تكاليف لغو شد، خود تكاليف هم لغو مى شود.
مويد اين معنا ظاهر آيه زير است كه مى فرمايد: (يا قومنا اجيبوا داعى اللّه و امنوا به يغفر لكم من ذنوبكم )، و آيه زير كه مى فرمايد: (يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم )، و آيه زير كه مى فرمايد: (قل للذين كفروا ان ينتهوا يغفر لهم ما قد سلف ) .
اشاره به اينكه وسعت آمرزش گناهان به مقدار وسعت ايمان وعمل صالح است .

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:08 PM
اشاره به اينكه وسعت آمرزش گناهان به مقدار وسعت ايمان وعمل صالح است .
و اما آيه شريفه (يا ايها الذين امنوا هل ادلكم على تجاره تنجيكم من عذاب اليم تومنون باللّه و رسوله و تجاهدون فى سبيل اللّه باموالكم و انفسكم ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون يغفر لكم ذنوبكم ويدخلكم جنات ) . كه ظاهرش آمرزش همه گناهان است ، منافاتى با آيات مذكور ندارد، براى اينكه مغفرت را در اين آيه مترتب كرده بر استمرار ايمان و عمل صالح ، و ادامه آن تا آخر عمر، پس اين آيه هم شامل گناهانى كه هنوز واقع نشده مى شود، و چنين وعده اى نداده كه ايمان امروز گناهان آينده و يا به طور كلى گناهان را مى آمرزد، نه ، بلكه وسعت آمرزش درست به مقدار وسعت ايمان و عمل صالح است ، و حاصلش اين است كه ايمان تا آخر عمر، گناهان تا آخر عمر را مى آمرزد.
بعضى از مفسرين به عموميت آيه سوره صف اعتماد نموده ، متمايل به اين نظريه شده اند كه آمرزش گناهان به وسيله ايمان در بين امتها فرق دارد، به حكم اين آيه در امت اسلام باعث آمرزش همه گناهان است و در ساير امتها باعث آمرزش بعضى از گناهان مى شود كما اينكه اين ظاهر قول نوح به امتش مى باشد: (يغفر لكم من ذنوبكم ) و قول رسولان در آيه دهم سوره ابراهيم : (يدعوكم ليغفر لكم من ذنوبكم ) - (خداوند شما را دعوت مى كند تا بعضى از گناهانتان را بيامرزد) و قول جن در آيه سى و يكم سوره احقاف : (يا قومنا اجيبوا داعى اللّه و امنوا به يغفر لكم من ذنوبكم ) - (اى قوم ما! دعوت كننده الهى را اجابت كنيد و به او ايمان آوريد تا بعضى از گناهانتان را ببخشد).
ليكن اين نظريه درست نيست براى اينكه هر چند ظهور آيه سوره صف چنين ظهورى است ، اما مورد آن با مورد آيات ديگر تفاوت دارد، كه بيانش گذشت . علاوه بر اين ، آيه سوره انفال صراحت داشت در مغفرت گناهان گذشته و مخاطب در آن ، كفار همين امتند.
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (من ) در جمله (من ذنوبكم ) اصلا براى تبعيض نيست ، تا اين همه بگو مگو راه بيندازد، بلكه زايده است . اين سخن هم درست نيست ، براى اينكه اين كلمه در جمله اثباتى (مثبت ) زايده واقع نمى شود و اگر بعضى از علما اين كلمه را در بعضى از جملات اثباتى زايده گرفته اند، قولشان ضعيف است . و نظير اين قول در ضعف ، قول كسى است كه گفته : كلمه (من ) بيانيه است . و قول آن ديگرى كه گفته : اين كلمه براى ابتداى غايت است .
شرح مفاد آيه : (و يؤ خركم الى اجل مسمى ....) كه مى گويد اگر عبادت و تقوى واطاعت پيشه كنيد خدا اجل غير مسمايتان را تا اجل مسمى تاءخير مى اندازد


و يوخركم الى اجل مسمى ان اجل اللّه ذا جاء لا يوخر لو كنتم تعلمون




در اين آيه تاءخير مرگ تا اجلى معين را نتيجه عبادت خدا و تقوى و اطاعت رسول دانسته ، و اين خود دليل بر اين است كه دو اجل در كار بوده ، يكى اجل مسمى ، يعنى معين ، كه از آن ديگرى دورتر و طولانى تر است ، و ديگرى اجلى كه معين نشده و كوتاهتر از اولى است .
بنابر اين ، خداى تعالى در اين آيه كفار را وعده داده كه اگر صاحب ايمان و تقوا و اطاعت شوند، اجل كوتاهترشان را تا اجل مسمى تاءخير مى اندازد، و جمله (ان اجل الله ...)، اين تاءخير انداختن را تعليل مى كند، در نتيجه منظور از اجل اللّه كه وقتى برسد ديگر عقب انداخته نمى شود، مطلق اجل حتمى است ، حال چه اجل مسمى باشد، و چه غير مسمى .
خلاصه هر دو قسم اجل را شامل مى شود، پس هيچ عاملى نمى تواند قضاى خدا را رد كند و حكم او را عقب اندازد.
و معناى آيه اين است كه اگر داراى عبادت و تقوا و اطاعت شويد خداى تعالى اجل غير مسماى شما را تا اجل مسمى تاءخير مى اندازد، براى اينكه اگر چنين نكنيد و اجل شما برسد، ديگر تاءخير انداخته نمى شود، چون اجل خدا وقتى مى رسد ديگر تاءخير انداخته نمى شود، در نتيجه در اين كلام علاوه بر اينكه وعده به تاءخير اجل مسمى در صورت ايمان داده شده ، تهديدى هم شده به اينكه اگر ايمان نياورند عذابى عاجل به سر وقتشان خواهد آمد.
از آنچه گذشت نادرستى تفسير زير روشن گرديد، كه بعضى گفته اند: مراد از اجل اللّه جل غير مسمى است . و همچنين از اين ضعيف تر سخن كسى است كه آن را به اجل مسمى تفسير كرده . چون گفتيم منظور از آن مطلق اجل است .
بعضى هم گفته اند: مراد از اجل اللّه روز قيامت است ، و ظاهرا اين مفسر خواسته اجل مسمى را نيز به روز قيامت تفسير كند، آن وقت معناى آيه مثل اين مى شود كه بگوييم : اگر ايمان نياوريد، خداى تعالى در عذاب دنيايى شما تعجيل نموده آن را فرا مى رساند، و اگر ايمان بياوريد سزاى شما را تا روز قيامت تاءخير مى اندازد، روزى كه وقتى موعدش فرا رسد ديگر تاءخير انداخته نمى شود.
ليكن خواننده عزيز توجه دارد به اينكه اين نظريه با بشارتى كه جمله (يغفر لكم من ذنوبكم ) متضمن آن است نمى سازد.
و جمله (لو كنتم تعلمون ) مربوط به اول كلام است ، و معنايش اين است كه : (لو كنتم تعلمون ان لله اجلين ، و ان اجله اذا جاء لا يوخر استجبتم دعوتى و عبدتم اللّه و اتقيتموه واطعتمونى ) - (اگر علم مى داشتيد به اينكه خدا دو اجل دارد، و اجل او وقتى فرا برسد تاءخير انداخته نمى شود، آن وقت دعوت مرا اجابت مى كرديد، يعنى خدا را مى پرستى ديد و از او پروا مى داشتيد و مرا اطاعت مى كرديد). بنابر اين مفعول جمله (تعلمون ) حذف شده ، چون سابقه كلام به آن دلالت مى كرده .
بعضى از مفسرين گفته اند: جمله (تعلمون ) نازل به منزله فعل لازم ، و جواب (لو) است ،
كه يا مربوط به اول گفتار است و معنايش اين است كه : (لو كنتم من اهل العلم لاستجبتم دعوتى و آمنتم اگر از اهل علم بوديد، دعوت مرا اجابت مى كرديد، و ايمان مى آورديد) و يا مربوط به آخر كلام است و معنايش اين است كه : (لو كنتم من اهل العلم لعلمتم ان لله اجلين ، و ان اجله اذا جاء لا يوخر و استجبتم دعوتى ... - اگر از اهل علم بوديد، مى دانستيد كه خدا دو اجل دارد، و وقتى اجلش برسد تاءخير نمى افتد، آن وقت دعوتم را مى پذيرفتيد...)
گله و شكايت نوح (ع ) از قومش به خداى متعال


قال رب انى دعوت قومى ليلا و نهارا فلم يزدهم دعائى الا فرارا



گوينده اين سخن نوح (عليه السلام ) است ، و منظور از اينكه گفت : شب و روز ايشان را خواندم اين است كه به عبادت خدا و تقوى و طاعت رسولشان خواندم ، و خواندن در شب و روز كنايه است از اينكه دائما و به طور خستگى ناپذير خواندم .
(فلم يزدهم دعائى الا فرارا) - يعنى فرار از اجابت دعوتم ، پس تعبير به (فرار) استعاره از تمرد و نپذيرفتن است ، در اين جمله زيادتر شدن فرارشان را به دعوت خود نسبت داده و گفته دعوت من فرار ايشان را زيادتر كرد، و اين براى آن است كه در دعوت آن جناب شائبه سببيت هست ، چون وقتى خير در غير مورد صالح واقع شود، خود آن مورد و محل به خاطر فسادى كه دارد آن خير را فاسد نموده ، شرش مى سازد، همچنان كه خود قرآن درباره صفت خود مى فرمايد: (و ننزل من القران ما هوشفاء و رحمة للمؤ منين و لا يزيد الظالمين الا خسارا) .


و انى كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى اذانهم و استغشوا ثيابهم ...




در اين آيه مغفرت را هدف دعوت قرار داده ، با اينكه هدف دعوت نخست ايمان آوردن ايشان ، و سپس مغفرت خدا است ، و اين براى آن بود كه خواسته به خيرخواهى خود براى آنان اشاره كند، و بفهماند كه اگر دعوتشان مى كند منظورش تنها و تنها تاءمين خير دنيا و آخرت ايشان است .
(جعلوا اصابعهم فى اذانهم ) - معنايش اين نيست كه حقيقتا انگشت در گوش خود كردند، بلكه اين تعبير كنايه است از اينكه از شنيدن دعوت او استنكاف ورزيدند، و معناى جمله (و استغشوا ثيابهم )، هم هر چند اين است كه جامه خود بسر كشيدند تا مرا نبينند، و سخنم را نشنوند، ولى اين تعبير هم كنايه است از تنفر آنان و گوش ندادنشان به سخن وى .
(و اصروا و استكبروا استكبارا) - يعنى در امتناع از گوش دادن اصرار ورزيدند، و از شنيدن سخنم و پذيرفتن دعوتم استكبار نمودند، استكبارى عجيب .


ثم انى دعوتهم جهارا




كلمه (ثم - سپس ) بعديت و تاءخير را مى رساند، و در اينجا بعديت و تاءخير مرتبه اى را مى رساند، البته مرتبه از نظر كلام ، و معنايش اين است كه اول به آرامى و بعدا به بانگ بلند (جهارا ) دعوتشان كردم .


ثم انى اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا




اعلان و اسرار دو واژه مقابل همند، اولى به معناى اظهار، و دومى به معناى اخفاء است ، و ظاهر سياق اين است كه مرجع ضمير (لهم ) در هر دو جا يكى است . در نتيجه معناى آيه اين است كه : من آنان را، هم سرى دعوت كردم و هم علنى ، يكبار علنى بار ديگر سرى ، تا در دعوتم همه راههايى را كه ممكن است موثر باشد رفته باشم .


فقلت استغفروا ربكم انه كان غفارا... انهارا




در اين جمله دعوت قوم را به اينكه استغفار كنيد تعليل كرده به اينكه : (آخر پروردگارتان غفار است )، و (غفار) كه صيغه مبالغه است ، معناى كثير المغفره را مى دهد، و مى فهماند علاوه بر اينكه كثير المغفره است ، مغفرت سنت مستمرى او است .
اثر استغفار از گناهان در رفع مصائب و بلايا و فتح باب نعمت ها

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:08 PM
اثر استغفار از گناهان در رفع مصائب و بلايا و فتح باب نعمت ها


يرسل السماء عليكم مدرارا




كلمه (يرسل ) به خاطر اينكه جواب امر (استغفار كنيد) است ، به جزم خوانده مى شود، و مراد از كلمه (سماء) ابر آسمان است ، و كلمه (مدارا) به معناى كثير الدرور است يعنى بسيار ريزنده . و معناى آيه اين است كه : اگر از خدا طلب مغفرت كنيد، ابر بسيار ريزنده و بارنده را به سويتان مى فرستد.


و يمددكم باموال و بنين




كلمه (امداد) به معناى رساندن مدد به دنبال مدد ديگر است ، و مدد به معناى هر چيزى است كه آدمى را در رسيدن به حاجتش ‍ كمك كند،و اموال و فرزندان نزديك ترين كمك هاى ابتدايى براى رسيدن جامعه انسانى به هدفهاى خويش است .


و يجعل لكم جنات و يجعل لكم انهارا




(جنات ) و (انهار) دو تا از اقسام مال است ، ليكن از آنجايى كه از ساير اقسام مال نسبت به ضروريات زندگى بشر دخالت گسترده ترى دارند در آيه اختصاص به ذكر يافتند.
و از نوح (عليه السلام ) حكايت مى كند كه به قوم خود وعده فراوانى نعمتهاى و تواتر آن را مى دهد، به شرطى كه از پروردگار خود طلب مغفرت گناهان كنند. پس معلوم مى شود استغفار از گناهان اثر فورى در رفع مصائب و گرفتاريها و گشوده شدن درب نعمتهاى آسمانى و زمينى دارد، مى فهماند بين صلاح جامعه انسانى و فساد آن ، و بين اوضاع عمومى جهان ارتباطى برقرار است ، و اگر جوامع بشرى خود را اصلاح كنند، به زندگى پاكيزه و گوارايى مى رسند، و اگر به عكس عمل كنند عكس آن را خواهند داشت .
اين معنا از آيه شريفه زير هم استفاده مى شود كه فرموده : (ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس )، و همچنين آيه زير كه مى فرمايد: (و ما اصابكم من مصيبه فب ما كسبت ايديكم )، و آيه شريفه (و لو ان اهل القرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ) - و ما در تفسير آيات مذكور مطالبى گفتيم كه براى اينجا سودمند است .
معناى آيه : (ما لكم لا ترجون للّه و قارا)


ما لكم لا ترجون لله وقارا




كلمه (وقار) - همانطور كه در مجمع البيان هم آمده - به معناى عظمت است ، و اسمى از توقير (تعظيم ) است ، و كلمه رجاء در مقابل خوف است ، كه اولى به معناى اميد، و مظنه رسيدن به چيزى است كه باعث مسرت است ، و دومى مظنه رسيدن به چيزى است كه مايه اندوه باشد، و منظور از كلمه (رجاء) در آيه مورد بحث - به طورى كه گفته اند - تنها مظنه نيست ، بلكه مطلق اعتقاد است .
بعضى ديگر گفته اند: منظور از نداشتن رجاء، داشتن خوف است ، چون بين اين دو ملازمه هست . و معناى آيه اين است كه چه سبب و علتى براى شما حاصل شده كه شما معتقد به عظمت خدا نمى شويد، و يا از عظمت خدا نمى ترسيد، و اين نترسيدن باعث شده كه او را عبادت نكنيد؟
ولى حق مطلب اين است كه مراد از كلمه (رجاء) همان معناى معروفش مى باشد كه مقابل خوف است ، و نداشتن رجاء كنايه است از نوميدى ، چون بسيار مى شود كه از نوميدى به طور كنايه تعبير مى كنند به نداشتن رجاء، مثلا وقتى كسى مى گويد (لا ارجو فيه خيرا - من اميد خيرى در او ندارم )، معنايش اين است كه من از اينكه در او خيرى باشد مايوسم . و كلمه (وقار) در مورد خداى تعالى به معناى ثبوت و استقرار او در ربوبيت است ،
كه قهرا مستلزم الوهيت و معبوديت هم هست ، وثنى مسلكان به دنبال يافتن ربى بودند كه داراى وقار و ثبوت در ربوبيت باشد، تا او را بپرستند، و از ثبوت ربوبيت خدا ماءيوس بوده اند، در نتيجه به عبادت غير خدا پرداخته اند. و واقع قضيه هم همين است ، براى اينكه مسلك وثنيت معتقد است كه نمى توان خدا را عبادت كرد و وجهه عبادى خود را متوجه او ساخت ، براى اينكه فهم ما انسانها او را درك نمى كند و به او احاطه نمى يابد، و از سوى ديگر عبادت هم همين است كه انسان حق ربوبيت ربخويش را ادا كند، ربوبيتى كه تمامى تدابير امور عالم فرع آن است ، و تدبير امور عالم به دست خدا نيست تا ما بخواهيم با عبادت خود حق ربوبيت او را ادا كرده باشيم ، چون خدا اين تدبير را به انواع فرشتگان و جن واگذار كرده ، پس رب ما همانهايى هستند كه ما را اداره مى كنند، و ما بايد آنان را بپرستيم تا در درگاه خداى تعالى ما را شفاعت كنند اما خود خدا جز خلقت و ايجاد عالم ، و يا به عبارت ديگر ايجاد ارباب و مربوبين هيچ كار ديگرى ندارد، و هيچ دخالت مستقيم در تدبير عالم ندارد.
و بيان احتجاجى كه بر ربوبيّت و معبود بودن خداى تعالى متضمّن است .
و آيه شريفه يعنى آيه (ما لكم لا ترجون لله وقارا)، و آيات بعدش تا هفت آيه ، تمام زمينه اثبات وقار و ثبوت در ربوبيت براى خداى تعالى ، و نفى پندارهاى بى پايه مشركين است ، مى خواهد وجوب عبادت ملائكه و جن را، و استناد تدبير عالم به آنان را رد كند، و با اين بيان روشن سازد كه مى توان توجه عبادى به خداى تعالى كرد.
و حاصل حجت آيه اين است كه : چه چيز شما را وادار كرد به اينكه ربوبيت خداى تعالى را نفى ، و به تبع آن الوهيت و معبوديت او را نفى ، و از وقار او ماءيوس شويد؟ با اينكه شما خود مى دانيد كه او شما و اين عالم را كه شما در آن زندگى مى كنيد خلق كرده و طورى خلق فرموده كه هرگز از اين نظام كه در آن جارى است منفك نمى شود، و تدبير عالم - كه شما آن را به ارباب نسبت مى دهيد - هم جز همين تطورات پديد آمده در اجزا نيست ، تدبير عبارت است از همين تطورات ، و از اين نظامى كه در عالم جارى است ، و آن نيز مستند به خود خداست ، پس تدبير عالم همان خلقت عالم است ، و خالق بودن خدا عبارت است از اينكه او مالك و مدبر عالم باشد، پس رب عالم نيز خود او است ، و جز او هيچ ربى نيست پس بايد تنها او را معبود و اله گرفت .
با اين بيان صحت توجيه به سوى خدا و عبادت او نيز روشن مى گردد، چون ما خدا را اگر نمى بينيم با صفات كريمه اش مى شناسيم ، و مى دانيم كه او خالق ، رازق ، رحيم و... مى باشد، پس بايد در عبادت متوجه او شويم ، كه به اين صفاتش مى شناسيم .
خواهى پرسيد كه چطور در اين مقام تنها صفات فعلى خدا را كه همان خلقت و رزق و رحمت و امثال آن است نام برده ؟، در جواب مى گوييم چون روى سخن در آيات كريمه باوثنى مذهبان است كه قائل به صفات ذاتى براى خدا نيستند، و صفات ذاتى او را به سلب نقيصه تفسير مى كنند، و مى گويند: معناى حى و قادر و عالم بودن خدا اين است كه او مرده و عاجز و جاهل نيست ، علاوه بر اين ، آيات مورد بحث هم خدا را با صفات فعلى او مى ستايد.


و قد خلقكم اطوارا




اين جمله حال از فاعل فعل (ترجون ) است ، و كلمه (اطوار) جمع طور است ، و (طور) به معناى حد هر چيز و آن حالتى است كه دارد. و حاصل معناى جمله اين است كه : شما براى خدا اميد وقار و ثبات در ربوبيت نداريد، در حالى كه خود شما را او خلق كرد و به اطوار و احوال گوناگون خلق كرد، كه هر طورى طور ديگر را به دنبال دارد، يك فرد از شما را نخست خاك آفريد، آنگاه نطفه ، سپس علقه و در مرحله چهارم مضغه و در مرحله پنجم جنين ، و در مرحله ششم طفل و آنگاه جوان و سپس سالخورده و در آخر پير آفريد، اين راجع به فرد فرد شما بود. جمع شما را هم مختلف آفريد، هم از نظر نر و مادگى ، و هم از نظر رنگ ، قيافه ، نى رومندى ، ضعف و غير ذلك ، و آيا اين چيزى به جز تدبير است ؟ پس مدبر امور شما خود اوست ، پس او رب شماست .


الم تروا كيف خلق اللّه سبع سموات طباقا

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:09 PM
مطابق بودن هفت آسمان با يكديگر به اين معنا است كه (مانند پوسته هاى پياز ) بعضى بر بالاى بعضى ديگر قرار گرفته باشد، و يا به معناى اين است كه مثل هم باشند، كه اين دو احتمال در اوائل سوره ملك گذشت . و مراد از ديدن در جمله (مگر نديديد) علم است . و اينكه آسمانها را هفتگانه خوانده - آن هم در زمينه اى كه مى خواهد اقامه حجت كند - دلالت دارد بر اينكه مشركين معتقد به هفتگانه بودن آسمانها بودند، و آن را امرى مسلم مى شمردند و قرآن با آنان به وسيله همين چيزى كه خود آنان مسلم مى دانستند احتجاج كرده و به هر حال داستان هفتگانه بودن آسمانها كه در كلام نوح (عليه السلام ) آمده به خوبى دلالت دارد بر اينكه اين مساءله از انبياء (عليهم السلام ) از قديم ترين زمانها رسيده است .
اشاره به وجه اينكه ماه را نور در آسمانها، و خورشيد را چراغ ناميد.


و جعل القمر فيهن نورا و جعل الشمس سراجا




اين آيات - همانطور كه سياق هم شهادت مى دهد - در مقام اثبات ربوبيت خداى تعالى از اين راه است كه خدا امور انسان را تدبير مى كند، چون مى بيند كه چه نعمتهايى بر او افاضه مى نمايد، پس واجب است كه تنها او را بپرستد.
بنابر اين ، معناى (سراج بودن خورشيد) اين است كه عالم ما را روشن مى كند، و اگر اين چراغ خداى تعالى نبود ظلمت عالم ما را فرا مى گرفت . و معناى (نور بودن ماه ) اين است كه ماه به وسيله نورى كه از خورشيد مى گيرد زمين ما را روشن مى كند، پس ماه خودش روشنگر نيست تا سراج ناميده شود.
و اما اينكه فرمود: (قمر را در آسمانها نور قرار داد) و آسمانها را ظرف قمر خواند - به طورى كه گفته اند - منظور اين است كه بفرمايد قمر در ناحيه آسمانها قرار دارد، نه اينكه همه آسمانها را نور مى دهد، مثل اينكه خود ما مى گوييم در اين خانه ها يك چاه آب هست ، با اينكه چاه آب در يكى از آنها است ، و بدين جهت مى گوييم (در اين خانه ها) كه وقتى در يكى از آنها باشد مثل اين است كه در همه باشد، و باز نظير اينكه مى گوييم : من به ميان مردم بنى تميم رفتم ، با اينكه به خانه بعضى از آنان رفته ام .
و مراد از اينكه فرمود شما را چون نبات از زمين رويانيد.


واللّه نبتكم من الارض نباتا




يعنى خدا شما را از زمين رويانيد، روياندن نبات ، چون خلقت انسان بالاخره منتهى مى شود به عناصر زمينى ، و خلاصه همين عناصر زمين است كه به طور خاصى تركيب مى شود، و به صورت مواد غذايى در مى آيد، و پدران و مادران آن را مى خورند، و در مزاجشان نطفه مى شود، و پس از نقل از پشت پدران به رحم مادران ، و رشد در رحم كه آن هم به وسيله همين مواد غذايى است ، به صورت يك انسان در مى آيد و متولد مى شود. حقيقت نبات هم همين است ، پس جمله مورد بحث در مقام بيان يك حقيقت است ، نه اينكه بخواهد تشبيه و استعاره اى را به كار ببرد.


ثم يعيدكم فيها و يخرجكم اخراجا




منظور از (برگرداندن به زمين ) اين است كه شما را مى ميراند، و در قبر مى كند. و منظور از (اخراج ) اين است كه روز قيامت براى جزا از قبر بى رونتان مى آورد. پس آيه مورد بحث با آيه قبليش مجموعا همان را مى خواهند افاده كنند كه آيه زير در مقام افاده آن است :


فيها تحيون و فيها تموتون و منها تخرجون




و در اينكه فرمود: (و يخرجكم ) و نفرمود: (ثم يخرجكم ) اشاره است به اينكه اعاده شما به زمين و بيرون آوردنتان در حقيقت يك عمل است ، و اعاده جنبه مقدمه را براى اخراج دارد، و انسان در دو حال اعاده و اخراج در يك عالم است ، آن هم عالم حق است ، همچنان كه در دنيا در عالم غرور بود.


و اللّه جعل لكم الارض بساطا




يعنى (كالبساط)، مى خواهد بفرمايد زمين را مثل فرش بر ايتان گسترده كرد تا بتوانيد به آسانى در آن بگرديد و از ناحيه اى به ناحيه ديگر منتقل شويد.


لتسلكوا منها سبلا فجاجا




كلمه (سبل ) جمع سبيل است كه به معناى راه است ، و كلمه فجاج جمع فج است كه آن هم به معناى جاده گشاده است . و بعضى گفته اند : راهى است كه بين دو كوه واقع شده باشد.
شكوه دوباره نوح (عليه السّلام ) از اينكه قومش او را نافرمانى كرده از كسى كهمال و فرزند جز زبانش نيفزود پيروى كردند.


قال نوح رب انهم عصونى و اتبعوا من لم يزده ماله و ولده الا خسارا




در اينجا نوح (عليه السلام ) به شكايتى كه قبلا از قوم خود مى كرد برگشته ، قبلا به طور تفصيل گفته بود كه : من چگونه قومم را دعوت كردم و به آنان چه مطالبى گفتم ، گاهى به بانگ بلند، گاهى آهسته ، (تا آخر آيات ) و قبل از اين تفصيل به طور اجمال هم شكايت كرده و گفته بود كه : (رب انى دعوت قومى ليلا و نهارا فلم يزدهم دعائى الا فرارا) .
پس اينكه دوباره به طور اجمال شكوه كرد، خواسته است بفهماند: بزرگان قومش و توانگران عياش ، مردم را عليه او مى شورانند، و بر مخالفت و آزار او تحريك مى كنند. و معناى اينكه گفت : (من لم يزده ماله و ولده الا خسارا)، و در آن مال و ولد را مايه خسران شمرد - با اينكه قبلا آن دو را از نعمتها شمرده بود - اين است كه آن مال و ولدى كه از نعمت توست ، و واجب است شكرش بجا آورده شود، در اين گونه افراد جز زيادتر شدن كفر ثمره اى نبخشيد، و به همين جهت مستوجب خسران از رحمت تو شدند.


و مكروا مكرا كبارا




كلمه (كبار) اسم مبالغه از كبر است ، يعنى مكر كردند مكرى بسيار بزرگ .


و قالوا لا تذرن الهتكم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لا يغوث و يعوق و نسرا




سفارش همان بزرگان قوم به مردم است ، كه خدايان خود را از دست ندهيد، و به خاطر نوح دست از عبادت آنها بر نداريد.
و اسامى نامبرده در آيه ، يعنى ود و سواع و يغوث و يعوق و نسر، نام پنج بت از بتهاى آنان است كه از ساير بت ها مورد احترام بيشترى بوده ، و به پرستش آنها اهتمام بيشتر مى ورزيدند، و به همين جهت بعد از سفارش به تمسك به همه آلهه ، نام خصوص اين پنج بت را بردند و بعيد نيست اينكه اول نام ود را بردند و بعدا سواع و يغوث را با (لا) ى تاءكيد نفى ذكر كردند، بدين جهت بوده كه ود نزد آنان از ساير نامبرده ها مهم تر بوده - و خدا داناتر است .


و قد اضلوا كثيرا و لا تزد الظالمين الا ضلالا




ضمير در (اضلوا) به همان روسا بر مى گردد كه قوم از آنان پيروى مى كردند، و همين معنا اين احتمال را تاءييد مى كند كه در جمله (و مكروا) و جمله (و قالوا لا تذرن الهتكم ) نيز ضمير به آنان بر مى گردد. ولى بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير مذكور به (اصنام ) كه مايه گمراهى مردم بودند بر مى گردد، ليكن اين احتمال خالى از بعد نيست .
و جمله (و لا تزد الظالمين الا ضلالا) نفرين نوح (عليه السلام ) به آنان است ، از خدا مى خواهد گمراهيشان را بيشتر كند،البته اين گمراهى ابتدايى نيست ، بلكه مجازاتى است ، پس آن جناب در اين نفرين خود از خدا مى خواهد كفار را به جرم كفر و فسقشان مجازات كند، البته اين غير آن نفرينى است كه در آيات بعد كرده و از خدا هلاكتشان را خواسته .
بحث روايتى
روايتى درباره اينكه استغفار سبب وسعت رزق ونعمت مى شود، مراد از (لا ترجون للّهو قارا)، تبعت قوم نوح (عليه السّلام ) از اغنياء، بت هاى آن قوم و...
در نهج البلاغه آمده كه : خداى سبحان استغفار را باعث فراوانى رزق و مايه رحمت به خلق قرار داده و فرموده : (استغفروا ربكم انه كان غفارا يرسل السماء عليكم مدرارا و يمددكم باموال و بنين ) .
خداى رحمت كند مردى را كه توبه خود را جلو اندازد، و از خطاى خود طلب عفو كند، و به اصلاح روز مرگش بپردازد.
مؤ لف : روايات در استفاده اين نكته از آيات شريفه كه استغفار سبب وسعت روزى و امداد به مال و فرزندان است ، بسيار زياد است .
و در خصال از على (عليه السلام ) روايت آورده كه در ضمن حديثى فرمود: استغفار بسيار كن تا رزق را به سوى خود جلب كنى .
و در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در معناى جمله : (لا ترجون لله وقارا) فرموده : يعنى براى خدا عظمتى كه از آن بترسيد معتقد نيستيد.
مؤ لف : اين معنا از طرق اهل سنت از ابن عباس هم نقل شده .
و نيز در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده است كه درباره (سبع سموات طباقا) فرمود: بعضى از آنها فوق بعضى ديگر است .
و در همان كتاب است كه در معناى آيه (رب انهم عصونى و اتبعوا من لم يزده ماله و ولده الا خسارا) فرموده : منظور تبعيت از اغنياء است .
و در الدر المنثور است كه بخارى ، ابن منذر، و ابن مردويه ، همگى از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : همان اصنام و اوثان كه در قوم نوح ، خدا بودند، در عرب هم معبود شدند.
اما بت (ود) متعلق بود به كلب در دومه الجندل ، و اما (سواع ) از آن هذيل ، و (يغوث ) از آن مراد و سپس از شاخه اى از بنى غطيف ، كه در سباء مى زيستند بود، و اما (يعوق ) از آن همدان ، و (نسر) از آن حمير شاخه آل ذى الكلاع بود.
و اين اسماء قبلا اسامى مردانى صالح از قوم نوح بوده ، وقتى آنها از دنيا رفتند شيطان به بازماندگانشان وحى كرد كه در مجلسى كه ايشان جلسه داشتند مجسمه هايى نصب كنيد و نام ايشان را بر سر آن مجسمه ها بگذاريد، مردم هم اين كار را كردند، ولى آن مجسمه ها را نمى پرستيدند تا آن نسل منقرض شد، و نسل بعدى روى كار آمد، و چون علم نسل قبلى را نداشتند مجسمه ها مورد پرستش قرار گرفتند.
مؤ لف : شايد منظور آن جناب از اينكه فرمود: (در عرب هم معبود شدند)، اين باشد كه بتهاى عرب همنام بتهاى ايشان بوده ، و يا اسامى و اوصاف آنها را داشته ، نه اينكه عين آن بتها از قوم نوح به عرب منتقل شده باشد، چون اين معنا بسيار بعيد است .
و عين اين قصه در كتاب علل الشرايع به سند صاحب كتاب از امام صادق (عليه السلام ) نيز روايت شده .
و در روضه كافى به سند خود از مفضل از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه در ضمن حديثى فرمود: پس نوح كشتى خود را در مسجد كوفه به دست خود ساخت ، و چوب آن را از محلى دور مى آورد تا اينكه از كار ساختن كشتى فارغ گشت .
مفضل گفت : امام (عليه السلام ) متوجه طرف دست چپ خود شد، و به محل سكناى (داريين ) كه محل خانه ابن حكيم بود، كه همان فرات امروز باشد و فرمود: اى مفضل اينجا بود كه مجسمه ها و بتهاى قوم نوح يعنى يغوث و يعوق و نسر نصب گرديده بود.
آيات 28-25 سوره نوح

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:10 PM
آيات 28-25 سوره نوح


مما خطيئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا فلم يجدوا لهم من دون اللّه نصارا (25) و قال نوح رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا (26) انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا (27) رب اغفرلى ولولدى ولمن دخل بيتى مومنا وللمؤ منين و المومنات و لا تزد الظالمين الا تبارا (28)




ترجمه آيات
و آن قوم از كثرت كفر و گناه ، عاقبت غرق شدند و به آتش دوزخ در افتادند و جز خدا براى خود هيچ يار و ياورى نيافتند (25).
و نوح عرض كرد پروردگارا (اينك كه قوم از كفر و عناد دست نمى كشند) تو هم اين كافران را هلاك كن و از آنها ديارى بر روى زمين باقى مگذار (26). كه اگر از آنها هر كه را باقى گذارى بندگان پاك با ايمانت را گمراه مى كنند و فرزندى هم جز بدكار و كافر از آنان به ظهور نمى رسد (27).
(آنگاه به درگاه خدا دعا كرد كه ) بار الها! مرا و پدر و مادر من و هر كه با ايمان به خانه (يا بكشتى ) من داخل شود و همه مردان و زنان با ايمان عالم را ببخش و بيامرز و ستمكاران را جز بر هلاك و عذابشان ميفزاى (25)
بيان آيات
اين آيات داستان هلاكت قوم نوح ، و تتمه نفرين آن جناب عليه ايشان را حكايت مى كند.
اشاره به دلالت جمله (اغرقوا فادخلوا نارا) بر وجود برزخ


مما خطيئاتهم اغرقوا فادخلوا نارا...




كلمه (من ) در (مما) در عين اينكه ابت دايى است ، و ابتداى هدف را مى رساند، به حسب مورد، تعليل را هم افاده مى كند، و كلمه (ما) زايده است ، كه تنها براى تاءكيد و پر اهميت بودن سخن آمده ، و كلمه (خطيئات ) به معناى معاصى و ذنوب است ، و اگر كلمه (نار) را نكره آورده ، به منظور بزرگ جلوه دادن آن بوده .
و معناى آيه اين است كه : قوم نوح به خاطر معاصى و ذنوبشان به وسيله طوفان غرق شده و داخل آتشى شدند كه با هيچ مقياسى نمى توان عذابشان را اندازه گيرى كرد. و در آيه نظم لطيفى بكار رفته ، و آن اين است كه ميان غرق شدن به وسيله آب ، و سوختن به وسيله آتش جمع كرده .
و مراد از(آتش ) در آيه شريفه آتش برزخ است ، كه مجرمين بعد از مردن و قبل از قيامت در آن معذب مى شوند، نه آتش آخرت ، و اين آيه خود يكى از ادله برزخ است ، چون مى دانيم كه آيه شريفه نمى خواهد بفرمايد قوم نوح غرق شدند، و به زودى در قيامت داخل آتش مى شوند تا منظور از آتش ، آتش قيامت باشد. و اينكه بعضى احتمال داده اند مراد از آتش ، آتش آخرت باشد درست نيست ، و نبايد به آن اعتنا كرد.
(فلم يجدوا لهم من دون اللّه نصارا) - يعنى جز خدا كسى را نيافتند كه در غرق نشدن ياريشان كند، و عذاب را از ايشان بگرداند، و اين جمله تعريضى است به اصنام و آلهه آنان .
بيان تتمه نفرين نوح (عليه السّلام ) عليه قوم خود.


و قال نوح رب لا تذر على الارض من الكافرين ديارا




كلمه (ديار) به معناى كسى است كه براى منزل گرفتن پياده شده باشد، و اين آيه تتمه نفرين نوح (عليه السلام ) بر آنان است ، و جمله (مما خطيئاتهم اغرقوا...)، جمله معترضه اى بود كه بين دو فقره از نفرين آن جناب فاصله شده ، تا اشاره كند به اينكه هلاكتشان
به خاطر آن خطاهايى بوده كه نوح (عليه السلام ) شمرده ، و نيز براى اين بوده كه زمينه را براى نفرين بعدى خود و درخواست هلاكت عليه آنان فراهم سازد، و روشن شود كه غرق شدن قوم استجابت نفرين آن جناب بود، و اين عذاب تا آخرين نفرشان را هلاك كرد.


انك ان تذرهم يضلوا عبادك و لا يلدوا الا فاجرا كفارا




اين آيه درخواست هلاكت تا آخرين نفر آنان را تعليل مى كند، و حاصلش اين است كه : اگر درخواست كردم كه همه آنان را هلاك كنى ، براى اين بود كه هيچ فايده اى در بقاى آنان نيست نه براى مؤ منين و نه براى فرزندان خودشان ، اما براى مؤ منين فايده ندارد، براى اينكه اگر زنده بمانند آن چند نفر مؤ من را هم گمراه مى كنند، و اما براى فرزندان خود فايده ندارد، دليلش اين است كه اينان فرزند صالح نمى آورند، اگر بياورند فرزندانى فاجر و كافر مى آورند (و فجور به معناى فسق بسيار شنيع است ، و كفار - به فتحه كاف - صيغه مبالغه از كفر است ).
و نوح (عليه السلام ) اين معنا را كه كفار در آينده جز فاجر و كفار نمى زايند را از راه وحى فهميده بود، همچنان كه در تفسير آيات راجع به اين داستان در سوره هود گذشت .


رب اغفر لى و لوالدى و لمن دخل بيتى مومنا و للمؤ منين و المومنات ...




منظور از (من دخل بيتى ) مؤ منين از قوم او است ، و منظور از جمله ( و للمؤ منين و المومنات ) تمامى زن ها و مردهاى مؤ من تا روز قيامت است .
(و لا تزد الظالمين الا تبارا) - كلمه (تبار) به معناى هلاكت است ، و ظاهرا مراد از (تبار) آن هلاكتى است كه در آخرت باعث عذاب آخرت شود، و چنين هلاكتى همان ضلالت است ، و در دنيا باعث نابودى گردد، و آن غرق شدن بود، كه هر دو عذاب قبلا در نفرينش آمده بود و اين نفرين آخرين كلامى است كه قرآن كريم از آن جناب نقل كرده .
سوره جن مكى است و بيست و هشت آيه دارد
آيات 1-17 سوره جن


بسم اللّه الرحمن الرحيم قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرءانا عجبا (1) يهدى الى الرشد فامنا به ولن نشرك بربنا احدا (2) و انه تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبه و لا ولدا (3) و انه كان يقول سفيهنا على اللّه شططا (4) و انا ظننا ان لن تقول الانس و الجن على اللّه كذبا (5) و انه كان رجال من الانس يعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا (6) و انهم ظنوا كما ظننتم ان لن يبعث اللّه حدا (7) و انا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شديدا و شهبا (8) و انا كنا نقعد منهامقاعد للسمع فمن يستمع الان يجد له شهابا رصدا (9) و انا لا ندرى اشر اريد بمن فى الارض ام اراد بهم ربهم رشدا (10) و انا منا الصالحون و منا دون ذلك كنا طرائق قددا (11) و انا ظننا ان لن نعجز اللّه فى الارض و لن نعجره هربا (12) و انا لما سمعنا الهدى امنا به فمن يومن بربه فلا يخاف بخسا و لا رهقا (13) و انا منا المسلمون و منا القسطون فمن اسلم فاولئك تحروا رشدا (14) و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا (15) وان لواستقاموا على الطريقه لاسقيناهم ماء غدقا (16) لنفتنهم فيه و من يعرض عن ذكر ربه يسلكه عذابا صعدا (17).




ترجمه آيات
به نام خدا كه هم رحمان است و هم رحيم .(تو اى پيامبر) بگو از راه وحى به من چنين رسيده كه
چند نفر از طايفه جن قرآن را شنيده و سپس به بقيه گفته اند: ما قرآنى عجيب شنيديم (1).
قرآنى كه به سوى رشد هدايت مى كند و به همين جهت بدان ايمان آورديم و هرگز احدى را شريك پروردگار خود نخواهيم گرفت (2).
و اينكه خداى تعالى پروردگار عظيم ما است نه همسرى گرفته و نه فرزندى (3).
و اينكه آن چه سفيه و نادانى از ما در باره خدا مى گفت از حق دور بود (4). ما (كه تاكنون مشرك بوده ايم فريب خورده ايم چون ) احتمال نمى داديم انس و جن به خدا دروغ ببندند ولى اينك كه قرآن به گوشمان خورد فهميديم دروغ بسته بودند (5).
و اينكه مردمى از انس به مردمى از جن پناه مى بردند و همانها باعث بيشتر شدن بدبختى انسيان مى شدند (6).
آنها هم مثل شما پنداشتند كه خدا احدى را مبعوث نمى كند (7).
و ما با آسمان تماس گرفتيم ديديم پر شده است از نگهبانان قوى و شهابها (8).
با اينكه ما قبلا به راحتى در آسمان بگوش مى نشستيم ولى امروز هر كس بخواهد چيزى بشنود شهابها را در كمين مى بيند (9).
و ديگر نمى توانيم بفهميم كه پروردگار زمينيان شر آنان را خواسته و يا رشد ايشان را خواسته است (10).
و اينكه ما نيز دو قسم هستيم بعضى براى ايمان آوردن صلاحيت دارند و بعضى ندارند و هميشه اين اختلاف در بين ما هم بوده است (11).
و اينكه ما يقين كرديم كه هيچ كس از ما نمى تواند خدا را در زمين عاجز كند و يا از زمين بگريزد به طورى كه خدا از گرفتن و عقوبت او عاجز شود (12).
و اينكه وقتى ما اين هدايت را شنيديم بدان ايمان آورديم ، اينك به همه شما جنيان مى گوييم هر كس به پروردگار خود ايمان بياورد ترسى ندارد از اينكه چيزى به ظلم از او ناقص شود و نه از اينكه ناملايمات بيچاره اش كند (13).
و اينكه ما نيز دو طايفه ايم بعضى از ما مسلمانند و بعضى منحرف پس هر كس تسليم خدا گردد راه رشد را پيش گرفته است (14).
و اما منحرفين براى دوزخ هيزم خواهند بود (15).
و اينكه اگر جن و انس بر راه رشد استقامت بورزند ما ايشان را آبى گوارا و زياد مى چشانيم (16).
تا در آن آزمايششان كنيم و كسى كه از ياد پروردگارش اعراض كند خدا او را به راه عذابى دشوار مى اندازد (17 ).
بيان آيات
اين سوره به داستان چند نفر از طايفه جن اشاره مى كند كه صوت قرآن را شنيدند، و ايمان آورده ، به اصول معارف دين اقرار كردند. و از اين اشاره تسجيل نبوت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نتيجه گيرى مى شود، و نيز اين سوره به وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت و مساءله معاد هم اشاره مى كند. اين سوره به شهادت سياقش در مكه نازل شده .
شگفتى تعجب طائفه اى از جن از استماع قرآن كريم

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:10 PM
شگفتى تعجب طائفه اى از جن از استماع قرآن كريم


قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرانا عجبا يهدى الى الرشد




در اين آيه شريفه رسول گرامى خود را دستور داده كه داستان زير را براى امتش نقل كند. و منظور از اينكه بگويد (به من وحى شده ) اين است كه خدا به من وحى كرده ، و مفعول كلمه (استمع ) قرآن است ،كه البته در ظاهر آيه نيامده ، چون كلام بر آن دلالت داشته . و كلمه (نفر) به معناى جماعت است ، كه شامل از سه نفر تا نه نفر مى شود، اين طور مشهور است . ولى بعضى گفته اند از سه تا چهل نفر را شامل مى شود.
و كلمه (عجب ) - به فتحه عين و فتحه جيم - به معناى چيزى است كه به خاطر غير عادى بودنش آدمى را به تعجب وا دارد، و اگر قرآن را عجب خواندند، براى همين بوده كه كلامى است خارق العاده ، هم در الفاظش و هم در معانى و معارفش ، مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه اين كلام از شخصى صادر شده كه بى سواد است ، نه مى تواند بخواند و نه بنويسد.
و كلمه (رشد) به معناى رسيدن به واقع در هر نظريه است ، كه خلاف آن يعنى به خطا رفتن از واقع را (غى ) مى گويند.(هدايت قرآن به سوى رشد) همان دعوت او است به سوى عقايد حق و اعمالى كه عاملش را به سعادت واقعى مى رساند.
و معناى آيه اين است كه : اى رسول ! به مردم بگو به من وحى شده - خدا به من وحىكرده - كه چند نفرى از جن قرآن را شنيدند و وقتى به قوم خود برگشتند به ايشانگفتند: ما كلامى را شنيديم خواندنى ، كه كلامى خارق العاده بود، و به سوى عقايد واعمالى دعوت
گفتارى پيرامون جنّ
(آنچه درباره جنّ در آيات قرآن آمده است )
كلمه (جن ) به معناى نوعى از مخلوقات خداست كه از حواس ما مستورند، و قرآن كريم وجود چنين موجوداتى را تصديق كرده ، و در آن باره مطالبى بيان كرده :
اول اينكه : اين نوع از مخلوقات قبل از نوع بشر خلق شده اند.
دوم اينكه : اين نوع مخلوق از جنس آتش خلق شده اند، همچنان كه نوع بشر از جنس خاك خلق شده اند، و در اين باب فرموده : (و الجان خلقناهم من قبل من نار السموم ) .
سوم اينكه : اين نوع از مخلوقات مانند انسان زندگى و مرگ و قيامت دارند، و در اين باب فرموده : (اولئك الذين حق عليهم القول فى امم قد خلت من قبلهم من الجن و الانس ) .
و چهارم اينكه : اين نوع از جانداران مانند ساير جانداران نر و ماده و ازدواج و توالد و تكاثر دارند، و در اين باره فرموده : (و انه كان رجال من الانس يعوذون برجال من الجن ) .
پنجم اينكه : اين نوع مانند نوع بشر داراى شعور و اراده است ، و علاوه بر اين ، كارهايى سريع و اعمالى شاقه را مى توانند انجام دهند، كه از نوع بشر ساخته نيست ، همچنان كه در آيات مربوطه به قصص سليمان (عليه السلام ) و اينكه جن مسخر آن جناب بودند، و نيز در قصه شهر سبا آمده است .
ششم اينكه : جن هم مانند انس مؤ من و كافر دارند، بعضى صالح و بعضى ديگر فاسدند، و در اين باره آيات زير را مى خوانيم (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ، انا سمعنا قرانا عجبا يهدى الى الرشد فامنا به )، (و انا منا المسلمون و منا القاسطون )، و (انا منا الصالحون ، و قالوا يا قومنا انا سمعنا كتابا انزل من بعد موسى مصدقا لما بين يديه يهدى الى الحق و الى طريق مستقيم يا قومنا اجيبوا داعى الله )، و آيات ديگرى كه به ساير خصوصيات جنيان اشاره مى كند.
از كلام خداى تعالى استفاده مى شود كه ابليس از طايفه جن بوده ، و داراى فرزندان و قبيله اى است ، چون در قرآن مى خوانيم : (كان من الجن ففسق عن امر ربه )، و نيز مى خوانيم : (افتتخذونه و ذريته اولياء من دونى )، و نيز مى خوانيم : (انه يريكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم ) .


فامنا به و لن نشرك بربنا احدا




اين جمله از ايمان جنيان به قرآن و تصديق آن به اينكه حق است خبر مى دهد، و جمله (و لن نشرك بربنا احدا)، ايمانشان به قرآن را تاءكيد مى كند و مى فهماند كه ايمان جنيان به قرآن همان ايمان به خدايى است كه قرآن را نازل كرده ، در نتيجه رب ايشان هم همان خداست ، و ايمانشان به خداى تعالى ايمان توحيدى است ، يعنى احدى را ابدا شريك خدا نمى گيرند.


و انه تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبه و لا ولدا




مفسرين كلمه (جد) را به عظمت و بعضى به بهره معنا كرده اند. و آيه شريفه در معناى تاكيدى است براى جمله (و لن نشرك بربنا احدا)
وجوه مختلف درباره قرائت انّ به فتح همزه ) در (وانّه تعالى جدّ ربّنا...) و آياتبعد از آن كه حكايت سخنان جنّيان است بعد از ايمان آوردنشان
و قرائت مشهور، كلمه (انه ) را به فتحه همزه خوانده ، و بعضى آن را و آيات بعدش را كه دوازده آيه است به كسر همره خوانده اند، و درست هم همين است ، چون سياق ظهور در اين دارد كه آيات حكايت كلام جن است .
و اما قرائت به فتحه وجه روشنى ندارد، بعضى ها آن را توجيه كرده اند به اينكه جمله (وانه ...) عطف است بر ضمير مجرور در جمله (امنا به ) و تقدير كلام (امنا به و بانه تعالى جد ربنا...) است ، مى خواهد از جنيان خبر دهد به اينكه نسبت به نفى صاحب و ولد براى خدا كه بت پرستان بدان معتقدند ايمان دارند.
ليكن اين توجيه بر اساس عقيده نحويين كوفى درست در مى آيد، كه عطف بر ضمير متصل مجرور را جائز دانسته اند، و اما بنا بر مذهب بصريها كه آن را جائز نمى دانند، بعضى از قبيل فراء و زجاج و زمخشرى - به طورى كه از ايشان حكايت شده - گفته اند كه : كلمه و (انه ) عطف است بر محل جار و مجرور، و محل جار و مجرور (امنا) به نصب است ، چون اين جمله در معناى (تصديق داريم آن را) مى باشد كه كلمه آن را مفعول ايمان به معناى تصديق است ، و تقدير كلام (و صدقنا انه تعالى جد ربنا...) مى باشد. ولى خواننده خود مى داند كه اين توجيه ، توجيه درستى نيست .
بعضى ديگر اين قرائت را توجيه كرده اند به اينكه : در جمله عطف شده حرف جرى در تقدير است ، و چنين تقديرى در دو حرف (ان ) و (ان ) شايع است ، و تقدير كلام (امنا به و بانه تعالى جد ربنا...) مى باشد.
يك اشكال به همه اين وجوه وارد است ، چه آن وجهى كه مى گفت جمله و (انه ...) عطف به ضمير مجرور است ، و چه آن كه مى گفت عطف به محل آن است ، و چه آن كه مى گفت حرف جرى در جمله معطوف در تقدير است . و آن اشكال اين است كه با اين سه وجه تنها مى توان دو آيه (و انه تعالى جد ربنا...)، و (و انه كان يقول سفيهنا على الله ) را توجيه كرد، و اما براى بقيه آياتى كه كلمه (ان ) در اول آن آمده ، مانند آيه (و انا ظننا ان لن تقول ...)، و آيه (و انه كان رجال من الانس ...)، و آيه (و انا لمس نا السماء...)، قطعا چاره ساز نيست ، چون معنا ندارد جان بگويند ما ايمان آورديم و يا تصديق كرديم كه گمان كرديم انس و جن عليه خدا حرف زشت نخواهند گفت . و باز معنا ندارد گفته باشند ما ايمان آورديم و تصديق كرديم كه رجالى از انس همواره به رجالى از جن پناه مى بردند، و يا گفته باشند: ما ايمان آورديم و تصديق كرديم كه ما به آسمان نزديك شديم ، و ديديم كه چنين و چنان بود.
پس با آن سه توجيه هيچ دردى دوا نمى شود، تنها چاره در همان است كه بعضى از مفسرين ابراز داشته اند، و آن اين است كه اگر دو آيه اول با تقدير گرفتن ايمان و يا تصديق توجيه شد، قهرا بايد هر يك از بقيه آيات را با تقدير گرفتن فعلى كه متناسب با مفاد آن باشد توجيه نمود.
بعضى ديگر از مفسرين مفتوح بودن كلمه (انه ) در آيه مورد بحث را اينطور توجيه كرده اند كه اين آيه و همه آياتى كه كلمه (ان ) در آغاز آن آمده عطف است بر جمله (انه استمع نفر...)، و فساد اين توجيه بر كسى پوشيده نيست ، براى اينكه در اين صورت بايد بگوييم همه آيات در مقام خبر دادن از مطالبى است كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) وحى شده ، كه جنى ها چنين و چنان گفتند: (قل اوحى الى انه استمع ... ) به مردم بگو كه به من وحى شده كه چند نفر از جنيان به صداى تلاوت قرآن گوش ‍ دادند، و نزد قوم خود رفته گفتند كه : چنين و چنان شده و نيز به من وحى شده كه (انه جد ربنا) كه او پروردگار عظيم ما است ، و نيز به من وحى شده كه بعضى از سفيهان ما عليه خدا حرفهاى بدى مى گفتند.
آن وقت اين سؤ ال پيش مى آيد كه كلمه (انه ) و (انهم ) و (انا) اگر جزو كلام جنيان نبوده ، و قرآن آن را زياد كرده كه اين يك زيادى مخل است ، و نظم كلام را بر هم مى زند، و اگر جزو كلمات خود جنيان است ، كه قرآن حكايتش كرده ، آن وقت مجموع (ان ) و ما بعد آن كلام تامى نخواهد بود، و بايد چيزى در تقدير گرفته شود تا حكايت آن صحيح باشد، و اگر چيزى در تقدير نگيريم عطف شدنش بر جمله (انه استمع ...) دردى را دوا نمى كند. دقت فرماييد و از اين نكته غفلت نورزيد.


و انه كان يقول سفيهنا على اللّه شططا




كلمه (سفه ) - به طورى كه راغب گفته - به معناى خفت نفس است ، كه از كمى عقل ناشى مى شود. و كلمه شطط به معناى سخن دور از حقيقت است .
اين آيه هم در مقام تاءكيد جمله (لن نشرك بربنا احدا) است ، و منظورشان از جمله (سفيه ما) مشركينى است كه قبل از ايشان در ميان جنيان بوده اند. بعضى هم گفته اند: منظور ابليس است كه او نيز از جنيان بوده . ليكن اين احتمال از سياق آيه بعيد است .
(و انا ظننا ان لن تقول الانس و الجن على اللّه كذبا)
اين آيه اعترافى است از جنيان به اينكه خيال كرده بودند انس و جن هر چه مى گويند راست است ، و هرگز عليه خدا دروغ نمى گويند در نتيجه وقتى به مشركين برخوردند و از ايشان شنيدند كه نسبت داشتن زن و فرزند به خدا مى دهند باور كردند، و آن وقت به آن نسبتهاى ناروا ايمان آورده در نتيجه مثل خود آنان مشرك شدند، و همچنان در شرك بودند تا اينكه قرآن را شنيدند، و حقيقت برايشان روشن گرديد، و اين اعتراف جنيان در حقيقت تكذيب مشركين انسى و جنى است .
مراد از پناهنده شدن مردانى از انس به مردانى از جنّ در آيه : (و انّه كانرجال من النس يعوذون برجال من الجنّ)


و انه كان رجال من الانس يعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا




راغب مى گويد: كلمه (عوذ) به معناى ملتجى شدن به غير است و جمله (رهقه الامر) معنايش اين است كه قهر فلان امر بر او احاطه كرد كلمه (رهق ) به گناه و طغيان هم تفسير شده . بعضى هم آن را به ترس و شر معنا كرده اند. بعضى ديگر گفته اند: به معناى ذلت و ضعف است . و همه اين معانى لازمه معناى اصلى كلمه است .
و مراد از پناه بردن انس به جن - بطورى كه گفته اند اين است كه در عرب رسم بوده كه وقتى در مسافرت در شب به بيابانى بر مى خوردند از شر جانوران و شر سفيهان جنى به عزيز آن بيابان كه سرپرست جنيان است پناه مى بردند و مى گفتند: من پناه مى برم به عزيز اين وادى از شر سفهاى قومش . و از مقاتل نقل شده كه گفته : اولين كسى كه به جن پناهنده شد طايفه اى از يمن ، و سپس قبيله بنى حنيفه بودند، و آنگاه در همه عرب شايع گرديد.
و بعيد نيست مراد از (پناهنده شدن به جن ) اين باشد كه براى رسيدن به مقاصدشان به كاهنى مراجعه نموده ، از او بخواهند جن را به كمك دعوت كند، و اينكه گفته اند: رسم بوده هر گاه از اذيت و مضرت جن مى ترسيدند، به مردانى از انس مراجعه مى كردند، به همين معنا برگشت مى كند.
بنابر اين ، ضمير اولى از دو ضمير در (فزادوهم ) به رجالى از انس ، و دومى به رجالى از جن بر مى گردد، و معناى جمله اين است كه رجال جن گناه رجال انس و طغيان و يا ذلت و ترس آنان را زيادتر كردند.


و انهم ظنوا كما ظننتم ان لن يبعث اللّه حدا




ضمير (انهم ) به رجالى از انس بر مى گردد و خطاب در ظننتم متوجه قوم جنى ايشان است ، و مراد از بعث ، بعث رسول به رسالت است ، كه مشركين منكر آنند. بعضى گفته اند: مراد از بعث زنده كردن مردگان است ، ولى سياق آيات معناى اول را تاءييد مى كند. و از بعضى نقل شده كه گفته اند: اين آيه و آيه قبلش اصلا جزو كلام جنى ها نيست ، بلكه كلام خداى تعالى است كه در وسط آيات حاكى كلام جنيان به عنوان جمله معترضه قرار گرفته ، بنابر اين نظريه ، ضمير (انهم ) به جنيان بر مى گردد، و خطاب در (ظننتم ) به مردم است ، ولى اين نظريه از سياق آيات به دور است .


و انا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شديدا و شهبا




(لمس سماء) به معناى نزديك شدن به آسمان به وسيله صعود بدان است ، و كلمه (حرس ) - به طورى كه گفته اند - اسم جمع كلمه حارس است ، و به همين جهت با صفت مفرد توصيف شده ، و مراد از (حرس شديد)، نگهبانان قدرتمندى است كه نمى گذارند شيطانها در آسمانها استراق سمع كنند، و به همين جهت دنبالش فرمود: (وشهبا)، كه منظور از شهابها سلاح آن نگهبانان است .
مفاد آيه : (و انّا لمسنا السّماء...) و آيه : (و انّا كنّا نقعد منها...) كه از ممنوع شدنجنّيان از صعود به آسمان و استراق سمع ، همزمان با بعثت پيامبر اسلام (صلى اللّهعليه وآله ) خبر مى دهد


و انا كنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن يستمع الان يجد له شهابا رصدا




از صدر اين آيه اگر منضم با آيه قبلى در نظر گرفته شود اين معنا استفاده مى شود: پر شدن آسمان از حارسان شديد اخيرا پيش آمده ، و قبلا چنين نبوده ، بلكه جنيان آزادانه به آسمان بالا مى رفتند، و در جايى كه خبرهاى غيبى و سخنان ملائكه به گوششان برسد مى نشستند.
و از ذيل آيه كه با (فاء) تفريع فرموده (فمن ...) و ذيل آيه را متفرع بر همه مطالب گذشته نموده ، استفاده مى شود كه جنيان خواسته اند بگويند از امروز هر كس از ما بخواهد در آن نقطه هاى قبلى آسمان به گوش بنشيند، تيرهاى شهابى را مى يابد كه از خصوصياتش اين است كه تيراندازى در كمين دارد.
در نتيجه از مجموع دو آيه اين خبر به دست مى آيد كه : جنيان به يك حادثه آسمانى برخورده اند، حادثه اى جديد كه مقارن با نزول قرآن و بعثت خاتم الانبياء (صلوات اللّه عليه ) رخ داده ، و آن عبارت از اين است كه با بعثت آن جناب ، جنيان از تلقى اخبار غيبى آسمانى و استراق سمع براى به دست آوردن آن ممنوع شده اند.
در اينجا به استدلال عجيبى از بعضى از مفسرين بر مى خوريم ، و آن اين است كه اين دو آيه رد بر كسانى است كه معتقدند داستان رجم شيطانها از آسمان ، قبل از بعثت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هم بوده ، و آنچه بعد از بعثت رخ داده پر شدن آسمان از نگهبان است ، چون فرموده : (ملئت حرسا) و اين جمله ظهور دارد در اينكه اصل نگهبانان در آسمان بوده اند، آنچه بعد از بعثت رخ داده پر شدن آسمان از نگهبان است . و نيز جمله : (نقعد منها مقاعد للسمع )، ظهور دارد در اينكه مادر آسمان بعضى از نشيمنگاهها را خالى از حارس و شهب مى يافتيم ، و اما امروز هيچ جاى خالى نيست ، همه جا پر شده ، به طوريكه در هر نقطه بنشينى براى استراق سمع شهابى را در كمين مى بينى .
و اين استدلال همانطورى كه گفتيم عجيب است ، براى اينكه اگر اين دو آيه مى خواستند از پر شدن آسمان از حارسان و زياد شدن عدد آنان به حدى كه جاى خالى در آن نمانده خبر دهد، بايد نفى را متوجه شنيدن از تمامى نقاط كند، در قبال وضع گذشته كه جنيان مى توانستند در بعضى نقاط بنشينند، و اسرار را بشنوند، نه اينكه نفى را متوجه صرف شنيدن كند، و ما مى بينيم در آيه شريفه (فمن يستمع الان يجد له شهابا رصدا) سخنى از همه نقاط و بعضى نقاط نگفته ، تنها فرموده : هر كس از جنيان بخواهد چيزى بشنود شهابى را در كمين مى بيند.
و بر فرض قبول كنيم كه از اين عبارت نفى كلى استفاده مى شود و مى خواهد سمع را على الاطلاق نفى كند و همين مقدار در نفى كلى كافى باشد، ليكن همينكه مى دانيم غرض خبر دادن از پر شدن آسمان از حارسان است ، با اينكه قبلا بعضى از نقاطش خالى بوده ، و همچنين اينكه جمله (فمن يستمع ...) را مقيد كرد به قيد (الان )، خود دليل بر اين است كه امر جديدى در باره رجم جن رخ داده ، و آن امر جديد اين است كه جنيان را از تمامى نقاط رحم مى كنند، و از بگوش نشستن آنان به طور مطلق جلو گيرى مى شود، در حالى كه قبلا اينطور نبوده ، و آنها مى توانسته اند در بعضى از نقاطا ستراق سمع كنند، و كسى جلوگيرى ننمايد، و اين مقدار براى اثبات ادعاى مدعى كافى است .
و بايد اين را هم متوجه بود كه مفاد آيه رخ دادن رجم جن به وسيله شهاب رصد است ، نه پيدايش اصل شهاب آسمانى ، پس اين اشكال وارد نيست كه كسى بگويد شهابها قبل از زمان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و نزول قرآن هم بودند، چون آنچه از قرآن استفاده مى شود اين است كه در عهد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )اين حادثه رخ داد، كه شيطانها به وسيله شهاب رجم شدند، و قرآن در هيچ موردى متعرض اصل شهابها نشده ، و ما در اول سوره صافات هم مطالبى مربوط به اين بحث ايراد كرديم .


و انا لا ندرى اشر اريد بمن فى الارض ام اراد بهم ربهم رشدا




كلمه (رشد) با - دو فتحه - و كلمه (رشد) - با ضمه راء و سكون شين - به معناى رسيدن به واقع است ، بر خلاف كلمه (غى ) كه به معناى خلاف آن است ، و نكره آوردن (رشدا) براى اين است كه بفهماند خداى تعالى نوع خاصى از رشد براى آنان خواسته .
و اينكه جنيان گفتند ما نمى دانيم آيا خداى تعالى شر اهل زمين را خواسته يا رشد آنان را، براى جهل و تحيرى است كه نسبت به مساءله رجم و جلوگيرى از اطلاع يافتن شيطانها از اخبار آسمانى داشته اند، چيزى كه هست اين مقدار را فهميده بودند كه اين حادثه كه در آسمان رخ داده ، مربوط به اهل زمين است ، حال يا براى خير آنان است و يا شر آنان ، اگر خداى تعالى از پديد آوردن اين حادثه خير اهل زمين را خواسته باشد، قطعا آن خير يك نوع هدايت و سعادت اهل زمين خواهد بود، و به همين جهت در شق دوم احتمال خود كه جا داشت بگويند (و يا خير ايشان را) گفتند (و يا رشد ايشان را) مويد اين معنا جمله (او اراد بهم ربهم ) است ، كه اشعار به رحمت و عنايت دارد.
جنيان در اين كلام خود فاعل اراده رشد را ذكر كردند ولى در جانب شر فاعل را ذكر نكردند و نگفتند: (اشر اراد بمن فى الارض ) بلكه فعل اراده را به صيغه مجهول آوردند، تا هم رعايت ادب را نسبت به خداى تعالى كرده باشند، و هم فهمانده باشند خداى تعالى شرك سى را نمى خواهد، مگر آنكه خود انسان كارى كرده باشد كه مستحق شر خدايى شده باشد.
توضيح معناى اينكه مؤ منان جنّى گفتند: (و انّا منّا الصّالحون و منّا دون ذالك و كنّاطرائق قددا)


و انا منا الصالحون و منا دون ذلك كنا طرائق قددا




كلمه (صلاح ) به معناى شايستگى است ، در مقابل كلمه (طلاح ) كه به معناى ناشايستگى است ، و مراد از (دون ذلك ) - به طورى كه گفته شده - رتبه اى پايين تر و نزديك به رتبه صالحان است . و ليكن آنچه به نظر ما ظهور دارد اين است كه : كلمه (دون ) به معناى غير است ، خواسته اند بگويند: بعضى از ما صالحند، و بعضى ديگر غير صالح . مويد اين ظهور جمله بعد است كه مى فرمايد: (كنا طرائق قددا)، ما داراى مسلك هاى متفرق بوديم ، و اين عبارت بر تفرقه و تشتت دلالت دارد. و كلمه (طرائق ) جمع طريقه است كه به معناى روشهايى است كه مورد عمل واقع شده باشد، و كلمه (قدد) جمع (قده ) است ، كه از مصدر (قد) و به معناى قطعه است ، و اگر طرائق را به وصف قدد توصيف كرد، به اين مناسبت بود كه هر يك از آن طريقه ها مقطوع از طريقه ديگر است ، و سالك خود را به هدفى غير هدف ديگرى مى رساند، آن مفسرى هم كه كلمه (قدد) را به راههاى متفرق تفسير كرده برگشت كلامش به همين معنا است .
و ظاهرا مراد از كلمه الصالحون صالحان به حسب طبع اولى است ، آنهايى كه در معاشرت و معامله طبعا اشخاصى سازگارند، نه صالحان به حسب ايمان ، چون اگر منظور صلاحيت به حسب ايمان بود مناسب تر آن بود كه اين آيه بعد از آيه و (انا لما سمعنا الهدى امنا به ...) قرار گيرد، كه در آن سخن از ايمان آوردن بعد از شنيدن هدايت رفته است .
بعضى از مفسرين گفته اند: (طرائق قددا) اگر به فتحه خوانده مى شود به خاطر ظرفيت است ، و حرف (فى ) در تقدير است ، در حقيقت (فى طرائق قددا) بوده ، يعنى در مذاهب متفرق .
بعضى ديگر گفته اند: فتحه آن به خاطر حذف مضاف است و تقدير آن (ذوى طرائق قددا - صاحبان راه هاى متفرق بوده ، اين احتمال هم بعيد نيست كه جمله مذكور استعاره باشد و خواسته باشند خودشان را در اختلاف و تضادى كه دارند تشبيه به طرقى كنند كه هر يك سر از جايى جداگانه در مى آورد.
و معناى آيه اين است كه : بعضى از ما صالحان بالطبع هستند و بعضى غير صالحند، و ما در مذاهب مختلف بوديم (بنا بر اينكه فى در تقدير بگيريم ) و يا صاحب مذاهب مختلف بودى (بنا بر اينكه كلمه ذوى را تقدير بگيريم ) و يا ما خودمان مثل راههاى بريده از هم هستيم ، كه هر كدام از يكجا سر در مى آورد (بنا بر اينكه جمله استعاره باشد ).


و انا ظننا ان لن نعجز اللّه فى الارض و لن نعجره هربا




در اينجا كلمه (ظن ) كه (ظننا) ماضى آن است به معناى علم يقينى است ، و مناسب تر آن است كه مراد از اينكه گفتند: (لن نعجز اللّه فى الارض ) اين باشد كه نمى توانيم در زمين از راه فساد در ارض جلو خواست خدا را بگيريم ، و او را عاجز سازيم ، و نگذاريم نظامى كه در زمين جارى كرده جارى شود، چون افساد خود آنان هم اگر محقق شود، تازه يكى از مقدرات خود خدا است ، نه اينكه خدا را عاجز ساخته باشند. و نيز مراد از جمله (و لن نعجره هربا) اين باشد كه اگر خدا بخواهد ما را دستگير كند نمى توانيم از چنگ او بگريزيم ، و او نتواند به ما دست يابد.
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: معناى جمله اول اين است كه ما تا چندى كه در زمين هستيم نمى توانيم خدا را عاجز سازيم . و معناى جمله دوم اين است كه نمى توانيم به آسمان بگريزيم ، در نتيجه معناى آيه اين است كه نه در زمين مى توانيم خدا را عاجز كنيم و نه در آسمان . ليكن خواننده خود مى داند كه اين معنا درست نيست .


و انا لما سمعنا الهدى امنا به فمن يومن بربه فلا يخاف بخسا و لا رهقا




منظور از كلمه (هدى ) قرآن است به اين اعتبار كه متضمن هدايت است ، و كلمه (بخس ) به معناى نقص است ، اما نه هر نقصى ، بلكه نقص بر سبيل ظلم ، و كلمه (رهق ) به معناى فرا گرفتن و احاطه كردن ناملايمات به انسان است .
امر به صبر و نهى از فسّاق و كفّار

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:11 PM
امر به صبر و نهى از فسّاق و كفّار
و حرف (فاء) كه در جمله (فمن يومن ) آمده ، براى اين است كه مطلب را نتيجه و فرع مطالب قبلى كند، البته در اينجا علت را تفريع بر معلول كرده تا بفهماند حجت و علت ايمان آوردنشان به قرآن به محض شنيدن آن و بدون درنگ اين بوده كه هر كس به پروردگار خود ايمان داشته باشد، نه دچار ترس از بخس مى شود و نه ترس از رهق .
و حاصل معناى آيه اين است كه : ما وقتى قرآن را كه كتاب هدايت است شنيديم ، بدون درنگ ايمان آورديم ، براى اينكه هر كس به قرآن ايمان بياورد، در حقيقت به پروردگار خود ايمان آورده و هر كس به پروردگار خود ايمان بياورد، ديگر ترس ندارد، نه ترس از نقصان در خير، كه مثلا خدا به ظلم ، خير او را ناقص كند، و نه ترس از اينكه مكروه احاطه اش كند، چنين كسى ديگر چرا عجله نكند و بدون درنگ ايمان نياورد و در اقدام بر ايمان آوردن ترديد كند كه مثلا نكند ايمان بياورم و دچار بخس و رهق شوم .
دو دستگى در طائفه جن : مسلمون و قاسطون و ويژگى هر كدام


و انا منا المسلمون و منا القاسطون فمن اسلم فاولئك تحروا رشدا




مراد از كلمه (مسلمون ) اين است كه ما تسليم امر خداييم ، پس مسلمون كسانيند كه امر را تسليم خدا كردند، و در هر چه بخواهد و دستور دهد مطيع او هستند. و مراد از كلمه (قاسطون ) مايلين به سوى باطل است ، در مجمع البيان گفته كه (قاسط) به معناى عدول كننده از حق است ، بر خلاف كلمه (مقسط) كه به معناى عدول كننده به سوى حق است . و معناى آيه اين است كه : ما گروه جنيان به دو طايفه تقسيم مى شويم : يك طايفه آنهايى كه تسليم امر خدا و مطيع او هستند، و طايفه ديگر كسانى كه از تسليم شدن براى امر خدا با اينكه حق است عدول كرده و منحرف شده اند.
و كلمه (تحرى ) در جمله (فمن اسلم فاولئك تحروا رشدا) در مورد هر چيزى استعمال شود به معناى گشتن براى يافتن آن است . و معناى جمله اين است كه : كسانى كه تسليم امر خدا شدند، آنها در صدد يافتن واقع و پيدا كردن حق بر آمدند.


و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا




و اما منحرفين هيزم جهنمند و در دوزخ با سوختن معذب مى شوند، جانشان مشتعل مى گردد، عينا نظير منحرفين از انس ، كه قرآن كريم درباره آنهافرموده : (فاتقوا النار التى وقودها الناس ) .
بسيارى از مفسرين جمله (فمن اسلم فاو لئك ... لجهنم خطبا) را تتمه كلام جن دانسته اند، خواسته اند بگويند مؤ منين از جن با اين كلام خود قوم خود را مخاطب قرار داده اند. ولى بعضى گفته اند: اين قسمت كلام خداى تعالى است ، و خطاب در آن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است .


و ان لواستقاموا على الطريقه لاسقيناهم ماء غدقا لنفتنهم فيه




كلمه (ان ) در اول آيه مخففه از (ان ) - با تشديد - است و مراد از (طريقه ) طريقه اسلام است ، و (استقامت بر طريقه ) به معناى ملازمت و ثبات بر اعمال و اخلاقى است كه ايمان به خدا و به آيات او اقتضاى آن را دارد.
و (ماء غدق ) به معناى آب بس يار است ، و بعيد نيست از سياق استفاده شود كه جمله (لاسقيناهم ماء غدقا) مثلى باشد كه بخواهد توسعه در رزق را برساند، جمله (لنفتنهم فيه ) هم اين احتمال را تاءييد مى كند، چون خداى تعالى غالبا با توسعه رزق بندگان را امتحان مى كند.
استقامت بر طريقه اسلام وسعت رزق ، و اعراض از ياد خدا عذاب رو به فزونى در پىدارد
و معناى آيه اين است : به درستى كه داستان از اين قرار است كه اگر جن و انس بر طريقه اسلام يعنى تسليم خدا بودن استقامت بورزند، ما رزق بسيارى روزيشان مى كنيم ، تا در رزقشان امتحانشان كنيم . در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه زير خواهد بود كه مى فرمايد: (و لو ان اهل القرى امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض ) .
آيات شريفه از اوائل سوره يعنى از جمله (انا سمعنا قرانا عجبا) تا آيه مورد بحث نقل كلام جنيان بود، در نتيجه آيه مورد بحث عطف است بر جمله (انه استمع ...)، و معناى مجموع معطوف و معطوف عليه اين است كه : بگو به من وحى شد، كه جمعى از جن قرآن را شنيدند...، و به من وحى شد كه اگر جن و انس بر طريقه اسلام استقامت بورزند چنين و چنان مى شود.


و من يعرض عن ذكر ربه يسلكه عذابا صعدا




(عذاب صعد) آن عذابى است كه دائما بيشتر مى شود، و معذب را مغلوبتر مى كند. بعضى گفته اند: به معناى عذاب شاق است .
و اعراض از ذكر خدا لازمه استقامت نداشتن بر طريقه است ، و اصل در سلوك عذاب هم همين است ، و به همين جهت بجاى اينكه ملزوم را بياورد و بفرمايد (و من لم يستقم على الطريقه يسلكه ...)، لازمه آن را ذكر كرد، تا به اين وسيله بفهماند سبب اصلى در دخول آتش همين اعراض از ذكر خداست .
و همين معنا نيز علت التفاتى است كه از تكلم مع الغير (ما به ايشان آب بسيار مى دهيم ) به غيبت ، (ذكر ربه ) بكار رفته ، و گر نه مقتضاى ظاهر اين بود كه بفرمايد: (و من يعرض عن ذكرنا نسلكه ...)، خواست تا با ذكر كلمه (رب ) بفهماند صفت ربوبيت مبداء اصلى عذاب كردن معرضين از ياد خداست ، و به همين جهت به جاى جمله (ما چنين وچنان مى كنيم ) فرمود: (پروردگارش چنين و چنانش مى كند) تا به مبداء اصلى اشاره كند.
بعضى از مفسرين جمله (يسلكه ) را در بردارنده معناى يدخل دانسته و گفته اند: (يسلكه در اينجا به معناى اين است كه او را به سوى آتش راه مى برد، و داخل آتش مى كند) و به همين جهت مفعول دوم گرفته ، و گر نه فعل (يسلك ) به خودى خود دو مفعول نمى گيرد. و معناى آيه روشن است .
بحث روايتى

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:12 PM
(رواياتى درباره استماع جنّ از رسول خدا، بيعت آنها با پيامبر(صلى اللّه عليه وآله وسلّم )...)
در مجمع البيان گفته : واحدى از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) براى خصوص جن قرآن نخوانده بود، و اصلا در اين جريان جن را نديده بود، بلكه به اتفاق طايفه اى از اصحاب خود راه افتاده بود تا به بازار عكاظ برود، و اين در ايامى بود كه جنيان و شياطين از صعود به آسمان ممنوع شده بودند، ديگر خبرهاى آسمان به ايشان نمى رسيد، و شيطانها يكديگر را ديده بودند كه چه پيش آمده ؟ گفتند ديگر دست ما به خبرهاى آسمان نمى رسد، هر كس از ما بخواهد بالا برود شهاب را به سركوبيش مى فرستند، و بعد از بگو مگوها به اين نتيجه رسيدند كه حتما در عالم حادثه اى رخ داده ، بايد مشرق و مغرب عالم را بچرخيد و علت اين را پيدا كنيد.
آن روز كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به سوى بازار عكاظ روانه بود، طايفه اى از جن براى جستجوى آن علت به سرزمين تهامه آمده بودند، و از جلو رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) گذر كردند، در حالى كه آن جناب مشغول نماز صبح بود، همينكه صوت قرآن را از آن جناب شنيدند، ايستادند تا خوب گوش دهند، سپس گفتند حادثه همين است ، اين است كه بين ما و اخبار آسمانى حائل شده ،بدون درنگ نزد قوم خود برگشتند و گفتند: (انا سمعنا قرانا عجبا يهدى الى الرشد فامنا به و لن نشرك بربنا احدا)، خداى تعالى بعد از اين جريان به رسول گرامى خود وحى كرد كه به امتت بگو كه : چنين و چنان شده (قل اوحى الى انه استمع نفر من الجن ) .
اين روايت را بخارى و مسلم هم در صحيح خود آورده اند.
مؤ لف : قمى هم در تفسير خود نزديك به اين معنا را آورده ، و آن روايت را در سوره احقاف در ذيل آيه (واذ صرفنا اليك نفرا من الجن ...)، نقل كرديم . ليكن ظاهر روايت قمى اين است كه آن چند نفرى كه آيات سوره احقاف در موردشان نازل شده ، همين چند نفرى بوده اند كه آيات سوره مورد بحث درباره شان نازل شده است ، و ظاهر آيات دو سوره با اين معنا نمى سازد، براى اينكه ظاهر كلام آنان در سوره احقاف كه گفتند: (انا سمعنا كتابا انزل من بعد موسى يهدى الى الحق ) اين است كه به موسى و تورات آن جناب هم ايمان داشته بودند، و ظاهر آيات اين سوره اين است كه قبل از شنيدن قرآن مشرك بوده ، و اصلا معتقد به مساءله نبوت نبودند، و لازمه اين معنا دو گونگى آيات است ، مگر آنكه كسى ظهور اين آيات را قبول نكند.
ودر همان كتاب از علقمه بن قيس روايت آورده كه گفت : از عبد اللّه بن مسعود پرسيدم : از شما چه كسانى در شب جن با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بود؟ گفت احدى از ما در آن شب در حضور آن جناب نبود، در شب جن ما رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را در مكه گم كرديم ، و در بدر به دنبالش گشتيم ، و در آخر گفتيم حتما آن جناب را ربوده اند، و يا به معراج رفته . در هنگامى كه در دره ها دنبالش مى گشتيم ، ديديم از ناحيه حراء مى آيد. پرسيديم يا رسول اللّه كجا بوديد؟ ما خيلى ناراحت شديم ، و بر جان تو ترسيديم ؟ و نيز به وى گفتيم امشب از ساعتى كه شما را گم كرديم تا اين ساعت شبى را گذرانديم كه هيچ قومى بدتر از آن را به سر نبرده است . حضرت در پاسخ ما فرمود: امشب مبلغ جنيان نزدم آمد، رفته بودم تا برايش قرآن بخوانم . آنگاه ما را با خود برد، و جاى پاى جنيان را و جاى آتش و اجاقشان را به ما نشان داد، و اما اينكه كسى از ما با او بوده نه ، احدى نبوده .
و نيز در همان كتاب از ربيع بن انس روايت آورده كه گفت : خداى تعالى جد (بهره مندى ) ندارد، و جن اين سخن را از نادانى گفته اند، و خداى تعالى هم عين گفته آنان را حكايت كرده . اين معنا از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) نيز روايت شده .
مؤ لف : مراد از جدى كه روايت آن را نفى كرده به معناى حظ و بهره مندى و شانس است ، نه جد به معناى عظمت .
و در احتجاج از على (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديثى فرمود: جن وقتى به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )برخورد، كه آن جناب در بطن النخل بود، و در آنجا عذر خواهى كردند كه ما مثل مشركين پنداشتيم خدا احدى را بعد از مردن زنده نمى كند، و در آن هنگام از جنيان هفتاد و يك هزار نفر بودند، و با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر اين پيمان بيعت كردند كه نماز و روزه و زكات و حج و جهاد را انجام دهند، و خيرخواه مسلمانان باشند، جنيان پذيرفته و از اينكه قبلا عليه خدا سخنان دور از حق گفته بودند، عذرخواهى كردند.
مؤ لف : بيعت (جنيان ) با پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) كه نماز و روزه و ساير واجبات را بجاى آورند مطلبى است كه خداى تعالى آن را تصديق فرموده ، آنجا كه در اوائل همين سوره سخن آنان را حكايت كرده كه گفتند: (امنا به )، و نيز گفتند: (و انا لما سمعنا الهدى امنا به ) و اما اينكه عبادات جنيان و مخصوصا زكات و جهادشان به چه نحو است ، براى ما مجهول است ، و عذرخواهى اول آنان هم خيلى براى ما روشن نيست .
و در تفسير قمى به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت : من از امام باقر (عليه السلام ) از آيه (و انه كان رجال من الانس يعوذون بر جال من الجن فزادوهم رهقا) پرسيدم . فرمود: رسم دوره جاهليت اين بود كه مردى راه مى افتاد تا به نزد كاهن برود، و معتقد بود شيطان به كاهن وحى مى كند، و از كاهن مى خواست تا به شيطان بگويد فلان شخص به تو پناه برده .
و نيز در همان كتاب در تفسير آيه (فمن يومن بربه فلا يخاف بخسا و لا رهقا) آمده كه فرمود: (بخس ) به معناى نقصان و (رهق ) به معناى عذاب است .
و از عالم سؤ ال شد آيا مؤ منين از جن داخل بهشت مى شوند؟ فرمود: نه ، و ليكن خداى تعالى بين بهشت و دوزخ حظيره ها و دشتهايى دارد كه مؤ منين جن و فاسقان شيعه در آنجا منزل مى كنند.
مؤ لف : گويا منظور از اين حظيره ها بعضى از درجات بهشت باشد، كه پايين تر از بهشت صالحان است .
اين را هم بايد دانست كه در بعضى از روايات از طرق ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) هدى و طريقه بر ولايت على (عليه السلام ) تطبيق شده . كه صرفا همان تطبيق كلى بر مصداق است نه تفسير.
آيات 28-18 سوره جّن


و ان المساجد لله فلا تدعوا مع اللّه حدا (18) و انه لما قام عبد اللّه يدعوه كادوا يكونون عليه لبدا (19) قل انما ادعوا ربى و لا اشرك به احدا (20) قل انى لا املك لكم ضرا و لا رشدا (21) قل انى لن يجيرنى من اللّه حد ولن اجد من دونه ملتحدا (22) الا بلاغا من اللّه و رسالاته و من يعص اللّه و رسوله فان له نار جهنم خالدين فيها ابدا (23) حتى اذا راوا ما يوعدون فسيعلمون من اضعف ناصرا و اقل عددا (24) قل ان ادرى اقريب ما توعدون ام يجعل له ربى امدا (25) عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا (26) الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا (27) ليعلم ان قد ابلغوا رسالت ربهم و احاط بما لديهم و احصى كل شى ء عددا (28)




ترجمه آيات
و اينكه مساجد از آن خداست پس با خدا احدى را مخوانيد (18 ).
و اينكه وقتى بنده خدا (محمد ) برخاست تا او را عبادت كند جمعيت بسيارى دورش جمع شدند (19).
(اى محمد) بگو من تنها پروردگارم را مى خوانم و احدى را در عبادتم شريك او نمى سازم (20).
بگو من به خودى خودم هيچ نفع و ضررى و هيچ رشد و هدايتى را بگو احدى نيست كه مرا از عذاب خدا پناه دهد و من به جز او هيچ پناهگاهى ندارم (22).
تنها وظيفه من رساندن رسالتهاى او به مردم است و كسى كه خدا و رسولش را نافرمانى كند آتش جهنم براى ابد نصيبش خواهد شد (23).
كفار همچنان رسول خدا را ضعيف و خوار مى شمارند تا روزى كه ببينند آنچه را كه وعده داده شده بودند، پس به زودى به دست خواهند آورد كه ياور چه كسى ناتوان و اندك است (24).
بگو من خود نمى دانم كه آن عذابى كه وعده اش رابه شما داده اند نزديك است و يا پروردگارم مدتى براى آن مقرر فرموده (25).
عالم به غيب اوست پس جز او كسى غيب نمى داند چون او كسى را بر غيب خود مسلط نمى كند (26).
مگر كسى از رسولان را كه شايسته و مرضى اين كار بداند كه خدا براى چنين كسانى از پيش رو و پشت سر حافظانى در كمين مى گمارد (27).
تا معلوم كند آيا رسالات پروردگار خود را ابلاغ كردند يا نه و او بدانچه در نفس رسولان است نيز احاطه دارد و عدد هر چيزى را شمرده دارد (28).
بيان آيات
در اين آيات مساءله نبوت تسجيل شده ، و مساءله وحدانيت خداى تعالى و مساءله معاد را به عنوان نتيجه از داستان جن ذكر مى كند.


و ان المساجد لله فلا تدعوا مع اللّه حدا




اين آيه عطف است بر آيه (انه استمع ) و جمله (ان المساجد لله ) به منزله تعليل براى جمله بعد است كه مى فرمايد: (پس با خدا احدى را نپرستيد و نخوانيد)، پس در حقيقت تقدير آيه چنين است : (لا تدعوا مع اللّه حدا غيره لان المساجد لله با خدا احدى غير او را مخوانيد، براى اينكه مساجد تنها مال او است ). و مراد از دعا عبادت و پرستش است ، در جاى ديگر هم عبادت را دعا و دعا را عبادت خوانده و فرموده : (و قال ربكم ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيدخلون جهنم داخرين ) .
وجوه مختلف درباره مراد از اينكه مساجد از آن خدا است (و انّ المساجد للّه ...)
مفسرين در اينكه منظور از (مساجد) چيست اختلاف كرده اند، بعضى گفته اند: مراد از آن ، كعبه است . بعضى گفته اند: مسجد الحرام است . بعضى آن را مسجد الحرام و مسجد الاقصى دانسته اند. و اشكالى كه به اين سه قول وارد است اين است كه كلمه (مساجد) جمع است ، و با يك مسجد و دو مسجد منطبق نمى شود.
بعضى ديگر گفته اند: همه حرم است . اين قول هم بدون دليل حرف زدن است . بعضى گفته اند: همه سطح زمين است ، چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: (همه زمين را براى من مسجد و طهور كردند)، اين حديث هم به بيش از اين دلالت ندارد كه امت اسلام مى توانند در هر نقطه از زمين نماز بخوانند، به خلاف آنچه از كيش يهود و نصارى مشهور است كه نمازشان تنها بايد در كنيسه و كليسا واقع شود حديث تنها جواز را مى رساند، و اما اينكه همه زمين را مسجد بخواند تا هر جا كلمه مساجد گفته شد شامل قطعه قطعه هاى سطح زمين گردد چنين دلالتى ندارد.
بعضى هم گفته اند: مراد از آن نمازها است كه جز براى خدا خوانده نمى شود، اين نيز بدون دليل سخن گفتن است .
و از امام جواد (عليه السلام ) روايت شده كه مراد از مساجد اعضاى هفتگانه بدن آدمى است كه در هنگام سجده بايد روى زمين قرار گيرد و عبارتند از: پيشانى ، دو كف دست ، دو سر زانو و دو سر انگشتان بزرگ پا، كه روايتش به زودى در بحث روايتى از نظر شما خواهد گذشت ان شاء الله ، و همين معنا از سعيد بن جبير و فراء و زجاج نيز نقل شده .
و اما با در نظر گرفتن اين حديث آنچه به نظر ما مناسبتر است اين است كه بگوييم : مراد از (براى خدا بودن مواضع سجده از انسان اين است كه مواضع هفتگانه سجود تشريعا به خدا اختصاص دارد (نه اينكه غير از اين هفت عضو از بدن انسان ملك خدا نيست . نه ، همه ملك تكوينى خدا هست و اين هفت عضو تشريعا هم از آن خداست ) و مراد از (دعاء) كه فرموده (پس غير خدا را نخوانيد) نيز همان سجده است ، چون روشن ترين مظاهر و مصاديق عبادت و يا خصوص نماز همان سجده است ، و اصلا نماز به خاطر سجده است ، كه عبادت ناميده مى شود.
و معناى آيه اين است كه : بگو به من وحى شده كه چند نفر جنى چنين و چنان كردند، و نيز به من وحى شده كه اعضاى سجده مختص به خداى تعالى است ، پس سجده را تنها براى خدا كنيد، و اين اعضا را در سجده براى او بكار بنديد - و يا او را تنها با اين اعضا عبادت كنيد - و سجده مكنيد و يا عبادت مكنيد غير او را.
مراد از كسانى كه چون پيامبر (صلى اللّه عليه وآله ) به نماز مى ايستاد در اطرافشگرد مى آمدند (كاد و يكونون عليه لبدا)


و انه لما قام عبد اللّه يدعوه كادوا يكونون عليه لبدا




كلمه (لبد) - به كسره لام و فتحه باء جمع لبده - به ضمه لام و سكون باء - است ، و لبده به معناى مجتمعى متراكم و فشرده است ، و منظور از كلمه (عبد الله ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، آيه بعدى هم بر اين معنا دلالت دارد. و اگر از آن جناب تعبير به عبد اللّه كرده براى اين بود كه به منزله زمينه چينى باشد براى آيه بعدى كه مى فرمايد: (قل انما ادعوا ربى )، و مناسبتر با سياق آيات بعدى اين است كه ضمير جمع در (كادوا) و در (يكونون ) به مشركين برگردد، چون مشركين بودند كه بر آن جناب در هنگامى كه نماز و قرآن مى خواند ازدحام كرده و استهزايش نمودند، و صداى خود را بلند مى كردند، تا به طورى كه گفته اند صداى آن جناب بگوش كسى نرسد.
و معناى آيه اين است كه : وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر مى خاست تا خدا را با نماز عبادت كند، مشركين آنقدر به طرفش مى آمدند كه نزديك مى شد جمعيت انبوهى بشوند.
بعضى از مفسرين گفته اند : دو ضمير مذكور به جن بر مى گردد، و اين جنيان بودند كه پيرامون آن جناب جمع شده ، تراكم مى كردند و از در تعجب از آنچه از آن جناب مى ديدند از عبادتش و از تلاوت قرآن به آن جناب خيره مى نگريستند، چون چنين چيزى تا آن روز نديده و نشنيده بودند.
بعضى ديگر گفته اند: ضميرها به مؤ منين و گروندگان به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )بر مى گردد، آنان بودند كه دور آن جناب جمع شده ، و در نماز به وى اقتدا مى كردند، و وقتى قرآن مى خواند سكوت محض مى شدند تا كلام خدا را بشنوند. ولى اين دو وجه آنطور كه بايد با سياق آيات بعدى نمى سازد، همچنان كه قبلا هم اشاره شد.


قل انما ادعوا ربى و لا اشرك به احدا




در اين آيه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) امر فرموده تا وجه عبادت خود را براى آنان بيان كند، به بيانى كه حيرت و تعجب آنان را بر طرف سازد، چون گفتيم از آن جناب اعمالى ديده بودند و سخنانى شنيده بودند كه تا آن روز از احدى نه ديده و نه شنيده بودند، و اين تعجب وادارشان كرده بود عمل آن جناب را حمل بر نوعى حيله و مكر نموده ، بگويند با اين خدعه مى خواهد بتهاى ما را از بين ببرد، تا به اغراض مادى خود برسد.
و حاصل آن بيان كه چنين اثرى را دارد اين است كه بگويد: من از آنچه مى بينيد انجام مى دهم هيچ مقصدى از آن مقاصد كه در نظر شما است و مرا به آن متهم مى كنيد ندارم ، تنها و تنها پروردگار يگانه ام را مى خوانم ، و احدى را شريك او نمى گيرم ، و عبادت انسان نسبت به كسى كه او را پروردگار خود شناخته چيزى نيست كه مورد ملامت و تعجب قرار گيرد.
بيان موقعيت پيامبر (صلى اللّه عليه وآله و سلّم ) نسبت به پروردگار و نسبت بهمردم

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:13 PM
بيان موقعيت پيامبر (صلى اللّه عليه وآله و سلّم ) نسبت به پروردگار و نسبت بهمردم


قل انى لا املك لكم ضرا و لا رشدا




آنچه از سياق آيات كريمه استفاده مى شود اين است كه : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به دستور پروردگار موقعيت خود نسبت به پروردگارش و نسبت به مردم را بيان كرده ، درباره موقعيتى كه نسبت به خداى تعالى دارد گفته كه من او را مى خوانم و كسى را شريك او نمى دانم ، (انما ادعوا ربى و لا اشرك به احدا) و درباره موقعيتش نسبت به مردم فرموده : من هم بشرى مثل شمايم ، و مثل شما مالك رشد و ضرر خودم نيستم ، تا چه رسد به اينكه با اراده خودم به شما ضرر برسانم ، و يا با قدرتى كه دارم شما را به خيرى كه خودم مى خواهم ارشاد كنم ، بلكه من تنها ماءمورى از ناحيه خدا هستم كه شما را دعوت كنم ، و جز امتثال او چاره اى ندارم ، و كسى كه مرا از كيفر خدا پناه دهد سراغ ندارم ، نه تنها من سراغ ندارم بلكه چنين ملجا و پناهى براى مخالفان و عصيانگران او وجود ندارد، نه براى من و نه براى شما، پس شما هم چاره اى جز اطاعت خدا و رسولش نداريد و كسى كه خدا و رسولش را عصيان كند، آتش جهنم را دارد، كه در آن تا ابد جاودانه بسر ببرد، و به زودى يعنى وقتى وعده خدا را ببينيد همه خواهيد فهميد.
و لازمه اين سياق اين است كه مراد از (مالكيت ضرر)، قدرت بر واقع ساختن ضرر بر مشركين باشد، هر وقت كه بخواهد. و مراد از (مالكيت رشد)، قدرت بر رساندن نفع به ايشان از راه اصابه واقع باشد. و بنابر اين ، معناى آيه اين مى باشد كه : من ادعا نمى كنم كه مى توانم به شما ضرر و يا نفع برسانم . بعضى گفته اند: مراد از ضرر، (غى ) (گمراهى و خطا) است ، كه در مقابلش رشد را آورده ، و تعبير از (غى ) به ضرر از باب تعبير به مسبب از سبب است .


قل انى لن يجيرنى من اللّه حد و لن اجد من دونه ملتحدا الا بلاغا من اللّه و رسالاته




فعل (يجيرنى ) از مصدر (اجاره ) است ، كه به معناى دادن جوار (پناه و همسايگى ) است ، و حكم جوار دادن اين است كه جوار دهنده بايد از پناهنده خود حمايت كند، و جلو هر كسى را كه بخواهد به او آسيب رساند بگيرد، و ظاهرا كلمه (ملتحد) اسم مكان و به معناى محلى باشد كه شخص مورد آسيب خود را به آن محل كنار بكشد، تا از شرى كه متوجه او است ايمان بماند. ولى بعضى گفته اند: اين كلمه به معناى محل دخول است ، و جمله من دونه متعلق به اين كلمه ، و به منزله قيدى توضيحى براى آن است ، و ضمير در آن به خداى تعالى بر مى گردد، و كلمه (بلاغرر الحكم ،صفحه ) به معناى تبليغ است .
و استثناى (الا بلاغا) استثنا از كلمه (ملتحدا) است ، و جمله (من الله ) متع لق است به مقدر، و تقدير آن (كائنا من الله ) است ، هر چند كه شايد به ذهن برسد كه متعلق به كلمه (بلاغا) باشد، ولى نمى تواند متعلق به آن باشد، براى اينكه ماده بلاغ اگر بخواهد متعدى شود با حرف (عن ) متعدى مى شود نه با حرف من ، و به همين جهت است كه بعضى از همانهايى كه (من الله ) را متعلق به (بلاغا) دانسته اند گفته اند: كلمه (من ) در اينجا به معناى (عن ) است ، و معناى جمله به هر حال اين است كه : من تفاوتى با شما ندارم ، به جز تبليغ اسما و صفاتى كه خدا داراى آن است .
و در باره كلمه (و رسالاته ) بعضى گفته اند: عطف است بر كلمه (بلاغا)، و تقدير كلام (الا بلاغا من اللّه و الا رسالاته ) است . بعضى ديگر گفته اند: عطف است بر كلمه جلاله (الله )، و كلمه (من ) به معناى (عن ) است ، و معناى جمله (الا بلاغا عن اللّه و عن رسالاته ) است .
و در باره اينكه كلمه (الا) بلاغ و رسالات را از چه چيزى استثناء مى كند قولى ديگر هست ، و آن اين است كه : مستثنى منه مفعول جمله (لا املك ) است ، و معناى آيه اين است كه من براى شما نه مالك ضررى هستم و نه رشد، تنها چيزى را كه مالك هستم بلاغ از خدا و رسالات او است . ليكن يك مطلب در آيه هست كه اين توجيه را بعيد مى سازد، و آن اين است كه اگر اينطور بود ديگر نمى بايست جمله (لن يجيرنى من اللّه احد...) - كه كلامى از نو و استينافى است - بين مستثنى و مستثنى منه فاصله شود، و از اينكه مى بينيم فاصله شده مى فهميم كه مستثنى منه ضرا و رشدا نيست .
و معناى دو آيه بنابر آنچه ما گفتيم اين است : بگو احدى نيست كه مرا از عذاب خدا پناه دهد و من بدون او هيچ ملتحد و مكانى كه بتوان به آنجا پناه برد نمى يابم الا تبليغ از او يعنى الا اينكه آنچه دستورم داده امتثال كنم و به شما برسانم و آن دستور اين است كه اسما و صفاتش را براى شما بيان كنم . و الا اينكه رسالتهايى را كه درباره شرايع دين دارد به شما برسانم .


و من يعص اللّه و رسوله فان له نار جهنم خالدين فيها ابدا




مفرد آوردن ضمير در (له ) با اينكه عاصيان خدا و رسول يك نفر نيستند به اعتبار لفظ (من - كسى كه ) است همچنان كه جمع آوردن در (خالدين ) به اعتبار معناست و عطف رسول بر خدا در جمله (و من يعص اللّه و رسوله ) بدين جهت بوده كه عصيان رسول هم عصيان خدا است چون رسول چيزى به جز رسالات خدا ندارد و معلوم است كه رد چنين كسى رد بر خداى سبحان است و طاعتش هم طاعت خداى تعالى است همچنان كه در جاى ديگر هم فرمود: (من يطع الرسول فقد اطاع الله ) . و مراد از (معصيت ) - به طورى كه سياق آيات سابق شهادت مى دهد - نافرمانى خدا در دستوراتى است كه درباره اصول دين دارد، مانند توحيد و نبوت و معاد و ساير متفرعات آن .
بنابر اين ، وعده و تهديد به خلود در آتش كه در آيه آمده ، تنها شامل كفار و منكرين اصول دين مى شود، نه هر عاصى و گنهكار و متخلف از فروع دين ، پس اينكه بعضى ها با اين آيه استدلال كرده اند بر اينكه : هر گنهكارى مخلد در آتش است ، استدلال صحيحى نيست .
و از ظاهر كلام بر مى آيد كه جمله (و من يعص الله ...) جزو كلام خداى سبحان است ، نه اينكه تتمه كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) باشد.


حتى اذا راوا ما يوعدون فسيعلمون من اضعف ناصرا و اقل عددا




كلمه (حتى ) دلالت دارد بر معنايى كه مدخول حتى غايت آن معناست ، و از مدخول حتى يعنى جمله (اذا راوا...) به دست مى آيد كه مشركين در صدد استضعاف رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بودند، و ياوران آن جناب - يعنى مؤ منين - را ضعيف مى شمردند، و عدد آنها را اندك مى دانستند، پس اين كلام دلالت دارد بر معنايى كه از كلام حذف شده ، و كلام غايت آن را بيان مى كند، مثلا چنين بوده كه (كفار همواره تو را استضعاف مى كردند و يارانت را ضعيف و اندك مى شمردند و مى شمردند، تا اينكه عذاب خدا را ديدند...) .
و منظور از جمله (آنچه وعده داده شده اند) آتش جهنم است ، چون عذاب موعود در آيه همان است ، و آيه شريفه جزو كلام خداى تعالى و خطابى است كه به رسول گرامى خود كرده ، و اگر جزو كلام رسول (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بود، با در نظر گرفتن اينكه در اول آيه فرمود: (قل - بگو) بايد فرموده باشد (حتى اذا رايتم ما توعدون فستعلمون ... - تا روزى كه شما مشركين وعده خدا را ببينيد آن وقت مى فهميد ....)


قل ان ادرى اقريب ما توعدون ام يجعل له ربى امدا




كلمه (امد) به معناى غايت است ، و آيه شريفه به منزله پيش گيرى از يك توهمى است كه حال مشركين اقتضاى آن را دارد، گويا وقتى تهديد را شنيده اند پرسيده اند: اين تهديد چه روزى به وقوع مى پيوندد؟ در پاسخ به ايشان فرموده : بگو من نمى دانم نزديك است يا دور...


عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا




يعنى احدى را بر غيب خود اظهار نمى كند، و اظهار كسى بر هر چيز به معناى آن است كه او را در رسيدن به آن چيز كمك كنى و او را بر آن مسلط سازى . مى فرمايد: من كسى را براى احاطه به غيب خودم كمك نمى كنم ، و
بر غيب خود مسلط نمى سازم . و كلمه (عالم الغيب ) خبرى است براى مبتدايى كه حذف شده ، و تقدير كلام هو عالم الغيب است ، و مفاد كلمه به كمك سياق اين است كه مى خواهد بفهماند علم غيب مختص به خداى تعالى است ، و علم او ظاهر و باطن سراسر عالم را فرا گرفته ، و به همين جهت براى نوبت دوم غيب را به خودش نسبت داد و فرمود: كسى را بر غيب خود مسلط نمى كند، و نفرمود: كسى را بر آن مسلط نمى كند تا اختصاص را برساند، وگرنه نمى رسانيد.
و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى عالم به تمامى غيب ها است ، آن هم به علمى كه اختصاص به خودش دارد، پس هيچ كس از مردم را به غيب خود كه مختص به خودش مى باشد آگاه نمى كند، در نتيجه مفاد آيه سلب كلى است . هر چند بعضى از مفسرين اصرار ورزيده اند در اينكه مفاد آن سلب جزئى است ، و مى خواهد بفرمايد خداى تعالى تمامى غيب خود را در اختيار كسى قرار نمى دهد. و مويد گفتار ما ظاهر سياق آياتى است كه به زودى مى آيد.
علم غيب بالاصالة از آن خدا است و بالتّبع و به تعليم الهى ديگران هم مى توانندآن را دارا شوند


الا من ارتضى من رسول




اين استثنا، استثناى از كلمه (احدا) است ، و جمله (من رسول ) بيان جمله (من ارتضى ) است ، در نتيجه مى فهماند كه خداى تعالى هر پيغمبرى از پيامبران را كه بخواهد به هر مقدار از غيب مختص به خود كه بخواهد آگاه مى سازد. پس اگر اين آيه را ضميمه كنيم به آياتى كه علم غيب را مختص به خداى تعالى مى داند، مانند آيه شريفه (و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو و آيه و لله غيب السموات و الارض ،) و آيه (قل لا يعلم من فى السموات و الارض الغيب الا الله ) اين نتيجه به دست مى آيد كه علم غيب به اصالت از آن خداست ، و به تبعيت خدا ديگران هم مى توانند به هر مقدارى كه او بخواهد به تعليم او داشته باشند.
پس مى توان گفت كه آيات راجع به غيب كه يك دسته آن را مختص به خدا مى داند، و دسته ديگر را درباره غير خدا هم ممكن مى داند، نظير آيات راجع به ميراندن است ، كه يكجا آن را مختص خدا مى داند و مى فرمايد: (اللّه يتوفى الانفس ) و يكجا آن را به ملائكه نسبت مى دهد و مى فرمايد: (قل يتوفيكم ملك الموت الذى و كل بكم ) و جايى ديگر آن را به رسل نسبت مى دهد و مى فرمايد: (حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا)، پس توفى به اصالت منسوب به خداست ، و به تبعيت منسوب به ملائكه و يا به عبارتى رسل است ، چون ملائكه اسباب متوسطى هستند كه مسخر خدا و تحت فرمان اويند.


فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا... عددا




ضمير فانه به خداى تعالى ، و ضمير يديه و خلفه به رسول (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر مى گردد، و كلمه (رصد) به معناى مراقب و نگهبان است ، اين كلمه و كلمه راصد هم بر واحد اطلاق مى شود، و هم بر جماعت ، و كلمه (رصد) در اصل مصدر است ، و مراد از ما (بين يديه ) پيش روى رسول ، و مردمى است كه به سوى آنان فرستاده شده ، و مراد از (خلفه ) بين او و بين مصدر وحى يعنى خداى سبحان است ، و منشا اين تعبير امتداد و مسافت موهومى است كه انسان از شنيدن كلمه (رسالت ) در ذهن خود تصور مى كند. وقتى مى گوييم مثلا فرمانده فلان ماءمور را به سوى لشكريان فرستاد تا پيامش را به آنان برساند، فورا در ذهن مسافتى تصور مى شود كه فرستنده در ابتداى آن و لشكر در انتهاى آن قرار دارد، و ماءمور در بين راه است ، لشكر در پيش روى او و فرمانده در پشت سرش قرار گرفته .
احتمالات و وجوه مختلف درباره معناى آيه : (فانّه يسلك من بين يديه و من خلفهرصدا...) كه سلوك رصد در پشت سر رسول (صلى اللّه عليه وآله و سلّم ) علت آن رابيان مى كند
آيه شريفه راه رسيدن پيام غيبى يعنى آن رسالتهايى كه به رسول وحى مى شود را وصف مى كند، همچنان كه جمله (تا بداند كه رسالات پروردگارشان را رسانده اند) به آن اشاره دارد.
و معناى آيه اين است كه : احدى را بر غيب خود مسلط نمى كند، مگر رسولى را كه پسنديده باشد، كه چنين رسولى را بر غيب خود مسلط مى كند، چون او نگهبانانى از ملائكه بين رسول و مردم دارد، و نگهبانانى هم بين رسول و خودش گمارده است . البته اين را مى دانيم كه سلوك رصد در پيش رو و پشت سر رسول ، براى حفظ وحى از هر تخليط و تغيير دادن ، يعنى كم و زياد كردن است ، كه ممكن است از ناحيه شيطانها با واسطه و يا بى واسطه صورت بگيرد.
در جمله (ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم ) ضمير در (ليعلم ) به خداى سبحان بر مى گردد، و ضمير جمع در (ابلغوا) و در (ربهم ) به كلمه (من كسى كه بر مى گردد)، به اعتبار اينكه معناى اين كلمه جمع ، و منظور از آن هر پيغمبرى است كه او پسنديده باشد. ممكن هم هست به كلمه رسول بر گردد، به اعتبار اينكه منظور از آن جنس رسول است ، نه يك رسول معين ، و مراد از اينكه فرمود: (تا خدا بداند) با اينكه خدا هميشه و همه چيز را مى داند، علم فعلى خدا است ، كه عبارت است از تحقق ابلاغ در خارج ، و اين گونه تعبيرها در قرآن كريم بسيار آمده ، از آن جمله فرموده : (فليعلمن اللّه لذين صدقوا و ليعلمن الكاذبين ).
و اين جمله علت سلوك رصد در پيش رو و پشت سر رسول را بيان مى كند مى فرمايد: براى اين رصد مى گماريم تا محقق شود كه رسولان بدون تغيير و تبديل رسالات پروردگارشان را به مردم ابلاغ كرده اند.
احتمال هم دارد كه ضمير در (بين يديه ) و در (من خلفه ) به كلمه (غيبه ) بر گردد، در نتيجه نگهبانهاى گمارده شده در پيش ‍ رو و پشت سر غيب گمارده شده باشند، تا آن غيب بدون دستبرد به رسول برسد. ليكن اين احتمال ضعيف است ، بدين جهت كه با تعليل (ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم ) به آن معنايى كه گذشت نمى سازد، چون محفوظ ماندن غيب از دستبرد، و سالم به دست رسول رسيدنش ربطى به اين ندارد كه خدا بداند رسول هم آن را سالم به دست مردم رسانده و ابلاغ كرده .
و مفسرى كه ذيلا كلامش نقل مى شود، برگشت سخنش به همين احتمال است ، او گفته : دو ضمير (بين يديه ) و (من خلفه ) به جبرئيل حامل وحى و حامل غيب بر مى گردد. و ضعف اين قول علاوه بر مطالب گذشته در اين است كه اين سخن وقتى درست است كه قبلا نامى از جبرئيل ذكر شده باشد در صورتى كه نشده .
بعضى هم گفته اند: ضمير در (ليعلم ) به رسول ، و دو ضمير در (قد ابلغوا) و در (ربهم ) به ملائكه نگهبان بر مى گردد، و معناى آيه اين است كه : ملائكه خدا وحى او را همچنان نگهبانى مى كنند تا رسول بداند كه ملائكه ، رسالتهاى خدا يعنى وحى خدا را همانطور كه صادر شده به او رسانده اند، و دلش مطمئن شود كه وحى خدا از دست برد شيطانها سالم مانده ، چون لازمه ابلاغ ملائكه بلوغ وحى است .
هر چند ذكر كلمه رسول قبل از كلمه (ليعلم ) مويد اين احتمال است ، و اشكالى كه به وجه قبلى وارد بود كه قبلا كلمه جبرئيل ذكر نشده به اين وجه وارد نيست ، الا اينكه ظاهر سياق اين احتمال را بعيد مى سازد، چون از ظاهر سياق بر مى آيد كه مراد از رسالات ، رسالاتى است كه رسول آن را حمل مى كند تا به مردم برساند، نه آنچه كه فرشته وحى حمل مى كند تابه رسول برساند، پس ضمير در (ربهم ) به رسولان بر مى گردد نه به ملائكه . علاوه بر اين ، آيه شريفه اشاره به ملائكه دارد، و آنان را در تحت عنوان رصد ذكر كرده ، و معلوم است كه عنوان رصد غير عنوان رسالت است ، شاءن رصد نگهبانى و حفظ است نه رسالت .
بعضى ديگر گفته اند: معناى جمله اين است كه : تا محمد (صلوات اللّه عليه ) بداند كه رسولان قبل از وى رسالات پروردگارشان را ابلاغ كردند. و اين ، وجه سخيفى است كه هيچ دليلى بر آن نيست ، و از آن سخيفتر اين است كه بعضى گفته اند: معناى جمله اين است كه : تكذيب گران رسولان بدانند كه رسولان ، رسالات پروردگار خود را به ايشان ابلاغ كردند.
و در جمله (و احاط بما لديهم ) ضمير جمع بنا بر وجهى كه ما اختيار كرديم به رسولان بر مى گردد، و ظاهرا اين جمله متمم معناى حراست سابق الذكر است ، پس جمله (من بين يديه ) به نگهبانان بين رسول و مردم ، و جمله و من خلفه به نگهبانان بين رسول و خدا اشاره مى كند، و جمله و (احاط بما لديهم ) به اينكه خداى تعالى احاطه علمى به دل و نفس رسول (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) دارد اشاره مى كند، در نتيجه آيه شريفه مى فهماند كه وحى خدا - از مصدر وحى گرفته تا نفس رسول و از رسول گرفته تا مردم . از هر گونه تغيير و تبديلى ايمن است .
ممكن هم هست مراد از جمله مورد بحث تنها نفس رسول نباشد، بلكه هم آن را شامل باشد و هم مسير وحى را و هم همه امورى را كه به نحوى با رسول و رسالت تعلق و ارتباط دارد، همچنان كه جمله بعدى كه مى فرمايد: (و احصى كل شى ء عددا) در صدد اين است كه عموميت علم خدا به اشيا را افاده كند، البته علم به عدد اشيا و تميز آنها از يكديگر،
چهار مطلب كه از سه آيه اخير مورد بحث استفاده مى شود

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:14 PM
چهار مطلب كه از سه آيه اخير مورد بحث استفاده مى شود
پس از آنچه در باره سه آيه اخير گذشت چهار نكته به دست آمد.
اول اينكه : علم به غيب بالاصاله و مستقلا خاص خداى تعالى است ، به آن معنايى كه توضيح داديم ، پس خداى تعالى به ذات خودش ‍ عالم به غيب است ، و ديگران اگر علمى به غيب داشته باشند به تعليم او دارند، با اين نكته كه از آيه استفاده كرديم روشن مى شود كه هر جا خداى تعالى از انبيا حكايت كرده كه منكر علم غيب خود شده اند، منظور اين بوده كه بفهمانند ما رسولان ، بالاصاله و مستقلا علم به غيب نداريم ، نه اينكه با وحى خدا هم داناى به غيب نمى شويم ، مانند آنجا كه فرموده : (قل لا اقول لكم عندى خزائن اللّه و لا اعلم الغيب ) و آنجا كه فرموده : (و لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير)، و آنجا كه فرموده : (قل ما كنت بدعا من الرسل و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم ان اتبع الا ما يوحى الى ) .
مستثنيات از عموم (فلا يطهر على غيبه احدا)
دوم اينكه : بعد از آنكه عموميت جمله (فلا يظهر على غيبه احدا) به وسيله جمله (الا من ارتضى من رسول ) شكسته شد، به صورت عام مخصص در آمده كه مى تواند باز هم تخصيص بخورد، همچنان كه در مورد بحث درباره انبيا تخصيص خورده ، چون آيات قرآنى دلالت دارد بر اينكه بر آن حضرت وحى مى شود، مثلا فرموده : (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده )، و نيز دلالت دارد بر اينكه وحى يكى از مصاديق غيب است . بنابر اين ، يك پيغمبر دسترسى به غيب دارد، همچنان كه رسول دارد، البته اين در صورتى است كه مراد از رسول در جمله (الا من ارتضى من رسول ) مقامى مقابل مقام نبوت باشد، و اما اگر منظور مطلق كسانى باشد كه از ناحيه خدا به سوى خلق گسيل مى شوند نبى هم از همان كسان است ، همچنان كه آيه زير بر اين معنا شهادت مى دهد: (و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبى ...) چون نبى را هم ارسال شده مى داند، و آيه (و ما ارسلنا فى قريه من نبى ) پس نبى هم مانند رسول جزو استثنا شدگان از عموم نفى است ، بدون اينكه عموم مذكور نيازمند به تخصيص جديدى بشود.
و همچنين در مورد امام به آن معنايى كه قرآن كلمه امام را در آن استعمال مى كند، چون خداى تعالى امام را به صفت صبر و يقين توصيف كرده ، مثلا مى فرمايد: (و جعلنا منهم ائمه يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون )، و نيز امامان را چنين توصيف كرده كه پرده و حجاب از پيش رويشان برداشته شده ، مثلا فرموده : (و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض وليكون من الموقنين )، و نيز فرموده : (كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ) و ما در بعضى از مباحث سابق در اين باره سخن گفتيم .
و اما ملائكه آنچه از وحى آسمان كه قبل از نزولش حمل مى كنند، و همچنين آنچه از عالم ملكوت مشاهده مى كنند، نسبت به خود آنان شهود است ، نه غيب ، هر چند كه براى ما غيب مى باشد، پس نمى توان ملائكه را مشمول استثنا دانست ، علاوه بر اين جمله (فلا يظهر على غيبه احدا) تنها شامل اهل دنيا مى شود كه در روى زمين زندگى مى كنند و اگر بنا باشد از سكنه زمين تجاوز كنيم تا شامل ملائكه هم باشد، بايد مردگان را هم كه امور آخرت را كه به نص قرآن غيب اين عالم است مشاهده مى كنند مشمول استثنا بدانيم ، و حال آنكه قطعا مشمول نيستند، براى اينكه اگر مردگان هم مشمول باشند ديگر حتى يك نفر هم در تحت عموم (فلا يظهر على غيبه احدا) باقى نمى ماند، چون هر انسان زمينى روزى از دنيا مى رود و غيب عالم را مى بيند، و در روز قيامت كه (يوم مجموع له الناس )، و نيز ذلك يوم مشهود در باره اش فرموده ، تمامى مردم يكجا مبعوث مى شوند، و غيب عالم براى همه مشهود مى گردد، پس همانطور كه اموات مشمول استثنا نيستند، به خاطر اينكه عالم اموات غير اين عالم است ، همچنين ملائكه هم مشمول نيستند، براى اينكه عالمشان غير اين عالم است .
معصوم بودن انبياء و رسل در گرفتن ، حفظ و ابلاغ وحى به زبان و بهعمل
سوم اينكه : جمله (فانه يسلك من بين يديه و من خلفه ... عددا) دلالت دارد بر اينكه وحى الهى از آن لحظه كه از مصدر وحى صادر مى شود تا زمانى كه به مردم مى رسد و همچنين در طريق نزولش تا وقتى كه به شخص مورد وحى برسد از هر دستبرد و تغييرى محفوظ است .
اما مصونيت آن از حين صدور تا وقتى كه به رسول برسد، اگر هيچ دليلى به جز جمله من خلفه بر آن نباشد همين جمله كافى است ، البته اين در صورتى است كه ضمير در آن به رسول برگردد. و اما بنا بر آن احتمال كه مرجع ضمير غيب باشد، دليل بر مدعاى ما مجموع دو جمله (من بين يديه و من خلفه ) خواهد بود، و ليكن در سابق كه اين احتمال را نقل كرديم گفتيم اين احتمال ضعيف است .
و اما مصونيت وحى در آن حال كه رسول آن را از فرشته وحى دريافت مى كند، دليلش جمله (ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم ) است ، كه از آن مى فهميم رسول طورى وحى الهى را دريافت مى كند كه در گرفتنش اشتباه رخ نمى دهد و ذهنش آن را فراموش ‍ نمى كند و شيطان در دل او دست نمى اندازد، در نتيجه وحى خدا دچار تغيير و تبديل نمى گردد. و نيز در رساندن وحى به مردم نيز اين مصونيت هست ، و شيطان در اين مرحله هم كارى نمى تواند بكند، جمله مذكور بر همه اين مصونيتها دلالت دارد، چون مى فرمايد غرض از گماردن رصد اين است كه بداند انبيا رسالات پروردگار خود را رساندند، يعنى اين ابلاغ در خارج محقق شد. و لازمه آن ، مصونيت وحى در همه مراحل و رسيدن آن به مردم است ، و اگر رسول در جهات سه گانه بالا (گرفتن و حفظ كردن و رساندن ) مصونيت نداشته باشد،
غرض خداى تعالى حاصل نمى شود، و اين كاملا روشن است ، و چون خداى تعالى براى حاصل شدن اين غرض غير از مساءله سلوك رصد طريقه ديگرى ذكر نكرده ، مى فهميم كه وحى ، آن زمان هم كه به دست رسول رسيده به وسيله ملائكه حراست مى شود همانطور كه در طريق رسيدنش به رسول به وسيله آنان حراست مى شد، و جمله (واحاط بما لديهم ) اين دلالتها را تاءييد مى كند.
و اما مصونيت وحى در مسيرش از ناحيه رسول تا رسيدنش به مردم اگر دليلى به جز جمله (من بين يديه ) نباشد، همين جمله كافى است البته به شرطى كه جمله را به آن معنايى بگيريم كه ما ذكر كرديم ، البته جمله (ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم ) به آن تقريبى كه ما برايش كرديم نيز بر اين معنا دلالت دارد.
از اين بيان اين نتيجه عايد مى شود كه نبى و رسول در گرفتن وحى از پروردگار و در حفظ آن و در رساندنش به مردم مويد به عصمت و محفوظ از خطا در هر سه جهتند، براى اينكه گفتيم آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه آنچه خدا از دين خودش بر مردم و از طريق رسالت و وحى نازل مى كند مصون در همه مراحل است تا به دست مردم برسد، و يكى از آن مراحل مرحله گرفتن وحى و دوم مرحله حفظ آن و سوم مرحله تبليغ آن به مردم است .
و تبليغ رسالت به مردم تنها به زبان نيست بلكه تبليغ عملى هم تبليغ است ، پس رسول بايد در مرحله عمل از هر معصيت و ارتكاب هر گناه و ترك واجب دينى معصوم باشد، چون اگر معصوم نباشد نقيض و ضد دين را تبليغ كرده ، پس پيغمبر از ارتكاب معصيت معصوم است ، همچنان كه از خطاى در گرفتن وحى معصوم است ، و همچنان كه از فراموش كردن آن و از خطاى زبانى در رساندنش به مردم معصوم است .
و ما در سابق اشاره كرديم كه نبوت هم در اينكه دائر مدار وحى است ، مثل رسالت است ، پس نبى هم در خصوصيت عصمت مانند رسول است ، و با اين بيان معلوم شد كه اصحاب وحى چه نبى باشند و چه رسول ، در گرفتن وحى و حفظ كردنش ، و در رساندن آن به مردم ، چه رساندن به زبان و چه به عمل معصوم هستند.
عدم اختصاص علم غيب به پيامبران به موردى خاص

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:18 PM
عدم اختصاص علم غيب به پيامبران به موردى خاص
چهارم اينكه : در آيه شريفه عموميت (فلا يظهر على غيبه احدا) استثنا شد، به اينكه رسولان به غيب آگاه مى شوند. چيزى كه هست اين را هم مى فهماند كه رسولان در هر چيزى كه تحقق يافتن رسالتشان مشروط به آن باشد كه نسبت به آن علم غيب داشته باشند، اين علم را خواهند داشت ، حال چه متن رسالتشان از قبيل معارف اعتقادى و شرايع دين و قصص و عبرتها و حكمت ها و مواعظ باشد، و چه اينكه نشانيهاى رسالتشان باشد و مردم با ديدن آن نشانه و آن معجزه به صدق رسول در ادعاى رسالتش پى ببرند، همچنان كه در قرآن كريم از بعضى رسولان نمونه هايى از اين قبيل حكايت كرده ،
مثلا در باره صالح فرموده كه به قوم خود گفت (: تمتعوا فى داركم ثلاثه ايام ذلك وعد غير مكذوب ) و در باره عيسى فرموده كه به بنى اسرائيل فرمود: (و انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم ان فى ذلك لايه لكم )، و نيز آياتى كه در باره وعده هاى رسولان آمده ، و پيشگوييهايى كه در خود قرآن كريم آمده ، همه اينها از موارد اظهار غيب است .
بحث روايتى
(رواياتى راجع به جمله (انّ المساجد للّه ) واينكه پيغمبر(صلى اللّه عليه وآله ) وائمه (عليه السلام ) عالم غيب يوده اند)
در تفسير عياشى از امام جواد (عليه السلام ) روايت كرده كه معتصم (خليفه عباسى ) از بريدن دست سارق پرسش نمود، كه از كجا بايد دستش را قطع كنند؟ فرمود: بايد از آخرين بند انگشتان قطع كنند، و كف دست را باقى بگذارند. معتصم پرسيد دليل بر اين معنا چيست ؟ فرمود: كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، كه فرمود سجده بايد بر هفت موضع بدن واقع شود. پيشانى و دو كف دست و دو سر زانو و دو انگشت پا، پس اگر دست دزد را از مچ و يا از آرنج قطع كنند، دستى باقى نمى ماند تا با آن سجده كند، خداى تعالى هم فرموده : (ان المساجد لله ) و منظورش از مساجد همان عضوهاى هفتگانه اى است كه بر آن سجده مى شود، و معناى جمله (فلا تدعوا مع اللّه حدا هم ) همين است كه چيزى كه خاص خدا است نبايد قطع شود (تا آخر حديث ).
و در كافى به سند خود از حماد بن عيسى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديثى گفت : و سجده كرد، امام صادق (عليه السلام ) بر هشت استخوان ، يعنى دو كف دست و دو سر زانو و دو انگشت ابهام پا و پيشانى و بينى ، و آنگاه فرمود هفت موضع آن واجب است ، و آنها همان مواضعى است كه خداى تعالى در كتابش آورده و فرموده : (و ان المساجد لله فلا تدعوا مع اللّه حدا) و آن عبارت است از پيشانى و دو كف دست و دو سر زانو و دو ابهام پا، و اما نهادن بى نى بر خاك مستحب است .
و از كتاب خرائج و جرائح از محمد بن فضل هاشمى ، از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت شده كه آن جناب نظر كرد به ابن هذاب ، و سپس فرمود: اگر به تو خبر دهم كه در همين روزها يكى از ارحامت كشته مى شود، آيا تصديقم مى كنى ؟ گفت : نه ، براى اينكه كسى به جز خداى تعالى غيب نمى داند. فرمود: مگر اين خداى تعالى نيست كه مى فرمايد: (عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول )، پس رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) كه مرضى نزد خدا است غيب مى داند، ما هم ورثه همان رسولى هستيم كه خدا او را به هر مقدار از غيب خود خواسته آگاه كرده ، پس ما هم مى دانيم آنچه شده و آنچه كه تا روز قيامت خواهد شد.
مولف : روايات در اين باب از حد شمار بيرون است ، و مدلول آنها اين است كه : رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) علم غيب را از راه وحى از خداى تعالى گرفته ، و امامان (عليهم السلام ) از آن جناب به ارث گرفته اند.
سوره مزمل مكى است و بيست آيه دارد
سوره مزمّل آيات 19-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم يايها المزمل (1) قم اليل الا قليلا (2) نصفه او انقص منه قليلا (3) اوزد عليه و رتل القران ترتيلا (4) انا سنلقى عليك قولا ثقيلا (5) ان ناشئه اليل هى اشد وطا و اقوم قيلا (6) ان لك فى النهار سبحا طويلا (7) و اذكر اسم ربك و تبتل اليه تبتيلا (8) رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وكيلا (9) و اصبر على ما يقولون و اهجرهم هجرا جميلا (10) و ذرنى و المكذبين اولى النعمه و مهلهم قليلا (11) ان لدينا انكالا و جحيما (12) و طعاما ذاغصه و عذابا اليما (13) يوم ترجف الارض و الجبال و كانت الجبال كثيبا مهيلا (14) انا ارسلنا اليكم رسولا شاهدا عليكم كما ارسلنا الى فرعون رسولا (15) فعصى فرعون الرسول فاخذنه اخذا وبيلا (16) فكيف تتقون ان كفرتم يوما يجعل الولدن شيبا (17) السماء منفطربه كان وعده مفعولا (18) ان هذه تذكره فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا (19)




ترجمه آيات
به نام خداوند بخشايشگر و مهربان هان اى جامه به خود پيچيده ! (1).
پاره اى از شب به جز اندكى از آن را بر خير و زنده بدار (2)
يا نصف آن را و يا كمى كمتر از نصف را (3).
و يا اندكى بر نصف بيفزا و قرآن را شمرده شمرده بخوان (4).
آماده باش كه به زودى كلامى سنگين بر تو نازل مى كنيم (5).
(كلامى كه قبلا بايد خود را براى تحملش آماده كرده باشى ) و بهترين وسيله براى صفاى نفس و سخن با حضور قلب گفتن هنگام شب است كه خدا آن را پديد آورده (6).
چون تو در روز دوندگى و مشاغل بسيار دارى (7).
و ذكر خدا را بگو و دست حاجت به سويش دراز كن (8 ).
همان پروردگار مشرقها و مغربهاى عالم كه بجز او معبودى نيست پس او را وكيل خود بگير(9).
و در برابر زخم زبانهاى مشركين صبر كن و اگر هم قهر مى كنى قهرى ملايم و خوشايند و سازنده بكن (10).
و اما تكذيب گران كه بجز داشتن نعمت من انگيزه اى براى تكذيب آيات من ندارند امرشان را به خود من واگذار كن و اندكى مهلتشان ده (11).
كه نزد ما انواع شكنجه ها و در آخر عذاب دوزخ هست (12).
و طعامى گلوگير و عذابى دردناك است (13).
در روزى كه زمين و كوهها به لرزه در آيند و كوهها چون تلى از ماسه شوند (14).
هان اى انسانها! ما رسولى به سوى شما گسيل داشتيم كه شاهد بر شما نيز هست همانطور كه رسولى به سوى فرعون فرستاديم (15).
ولى فرعون از اطاعتش سر برتافت پس او را به عذابى سخت بگرفتيم (16).
شما اگر كفر بورزيد چگونه مى توانيد از عذاب قيامت خود را كنار بكشيد روزى كه كودكان را پير مى كند (17).
و آسمان به وسيله تحول آن روز شكافته مى شود و وعده خدا شدنى است (18).
و اين محققا تذكر است پس اگر كسى خواست مى تواند راهى به سوى پروردگارش اتخاذ كند (19).
بيان آيات
اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را امر مى كند به اينكه نماز شب بخواند، تا به اين وسيله آماده و مستعد گرفتن مسؤ وليتى گردد كه به زودى به او محول مى شود، و آن قرآنى است كه به وى وحى خواهد شد، و دستورش مى دهد در برابر حرفهاى بيهوده اى كه دشمنان مى زنند، و شاعر و كاهن يا ديوانه اش مى خوانند صبر كند، و به نحوى پسنديده از آنان كناره گيرى نمايد، و در اين آيات تهديد و انذارى هم به كفار شده ، و حكم صبر را به همه مؤ منين تعميم داده ، در آخر تخفيفى را كه براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و مؤ منين قائل شده ذكر مى كند.
و اين سوره از نخستين سوره هايى است كه در اول بعثت نازل شده . حتى بعضى گفته اند: دومين يا سومين سوره اى است كه بر قلب مقدس نبى اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شده است .
مفاد خطاب (يا اءيّها المزّمّل )


يا ايها المزمل




كلمه (مزمل ) - با تشديد زاء و تشديد ميم - در اصل (متزمل ) بوده ، اسم فاعل از باب تفعل (تزمل ) است ، و معنايش لفافه به خود پيچيده است . كسى كه جامه يا چيزى به خود مى پيچد تا بخوابد يا مثلا سرما را دفع كند، آن را (مزمل ) مى گويند، و از ظاهر اين جمله بر مى آيد در آن ساعتى كه اين سوره نازل مى شده آن جناب جامه اى را به خود پيچيده بوده ، از اين جهت به (مزمل ) مورد خطاب قرار گرفته .
اين را بدان جهت گفتيم كه كسانى خيال نكنند اين خطاب جنبه توبيخ و يا تحسين دارد، بله ممكن است از سياق آيات استفاده شود كه گويا آن جناب در مقابل دعوتش مورد استهزا و اذيت قرار گرفته ، و براى خاطر خدا اندوهناك شده ، و براى دفع غم و اندوه خود جامه اى به خود پيچيده تا لحظه اى استراحت كند، در اين هنگام خطاب شده كه اى جامه به خود پيچيده بر خيز، نماز شب بخوان و در برابر آنچه به تو مى گويند صبر كن ، همانطور كه به عموم مسلمانان سفارش كرده براى مقاوم شدن در برابر ناملايمات از صبر و نماز كمك بخواهند، (استعينوا بالصبر و الصلوه ) با اين دستور به آن جناب فهمانده كه بايد خود را در مقابل اندوه هاى بزرگتر و مصائب تلخ به وسيله نماز و صبر مقاوم سازد، نه به وسيله پيچيدن جامه و خوابيدن .

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:18 PM
بعضى آيه را چنين معنا كرده اند: اى كسى كه با مشقت و دشوارى نبوت متزمل شده اى ، يعنى متحمل دشواريهاى اين مقام گشته اى . و ليكن از جهت لفظ هيچ دليلى در آيه بر اين معنا نيست .
چند وحه در معناى آيه : (قم اللّيل الّا قليلا...)


قم الليل الا قليلا نصفه او انقص منه قليلا او زد عليه و رتل القران ترتيلا




مراد از (قيام در ليل ) قيام در شب براى نماز است ، پس كلمه (ليل ) مفعول فيه است ، كه مجازا مفعول به واقع شده ، مثل اينكه مى گويند: (دخلت الدار - داخل شدم خانه را)، كه حقيقتش (دخلت فى الدار - داخل شدم در خانه است ).
بعضى گفته اند: معمول (قم ) در تقدير است ، و كلمه (ليل ) به خاطر ظرفيت منصوب شده ، و تقدير كلام (قم الى الصلاه فى الليل ) است ، و جمله (الا قليلا) استثنا از كلمه (ليل ) است .
و از ظاهر سياق بر مى آيد كه جمله (نصفه او انقص منه قليلا او زد عليه ) ، بدل باشد از جمله (الليل الا قليلا)، كه متعلق تكليف (قم ) است ، و دو ضمير (منه ) و (عليه ) به كلمه (نصف )، و ضمير در (نصفه ) به كلمه (ليل ) بر مى گردد، و معناى آيه اين است كه نيمى از شب را بپاخيز، و يا كمى از نصف كم كن ، و يا اندكى بر نصف بيفزا، و اين ترديد بين سه امر ترديد تخيير است ، مى خواهد بفرمايد: مخيرى بين اينكه درست نيمى از شب را زنده بدارى ، و يا كمى كمتر از نصف ، و يا كمى بيشتر از آن را.
بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (نصفه ) بدل از مستثنى ، يعنى كلمه (قليلا) است ، و اگر اينطور باشد، معنا چنين مى شود: شب را بپا خيز الا نصف آن را، و يا از نصف كمى كمتر كن ، يعنى بيشتر از نصف را بپا خيز، و يا كمى زيادتر كن ، يعنى كمتر از نصف بپا خيز. و در اين صورت بر عكس وجه قبلى جمله بدل ، ابهام را از مستثنى به مطابقه و از مستثنى منه به التزام بر مى دارد.
و اين دو وجه هر چند در نتيجه يكى هستند، و ليكن وجه قبلى زودتر به ذهن مى رسد، چون احتياج به رفع ابهام كردن به وسيله بدل از متعلق حكم ، سابقه بيشترى دارد، تا احتياج به رفع ابهام از توابع و ملحقات آن . پس بدل بودن جمله (نصفه ...) از كلمه (ليل ) كه لازمه آن رفع ابهام از متعلق تكليف است به دلالت مطابقى زودتر به ذهن مى رسد، از اينكه بدل باشد از كلمه (قليلا).
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (نصفه ) بدل از ليل است ، و ليكن مراد از قليل ، قليل از شبهاست ، نه قليل از ساعتهاى يك شب ، و معناى آيه اين است كه : همه نيمه شب ها بر خيز، يا شبهاى اندكى از آن كم كن ، و يا شبهاى اندكى بر آن اضافه كن ، و منظور از اين شبهاى اندك آن شبهايى است كه انسان عذر دارد، يا بيمار است ، و يا خواب بر او غلبه كرده و يا عذرى ديگر دارد. و اين وجه عيبى ندارد، جز اينكه وجه اول زودتر به ذهن مى آيد.
(و رتل القران ترتيلا) - (ترتيل قرآن ) به معناى تلاوت آن است به نحوى كه حروف پشت سر هم آن روشن و جداى از هم بگوش شنونده برسد، و اين جمله عطف است بر جمله (قم الليل )، و معناى آن دو
اين است كه شب برخيز و قرآن را به ترتيل بخوان .
و ظاهرا مراد از ترتيل قرآن ، ترتيل آن در نماز، و يا اصلا منظور از قرآن خود نماز است ، و خداى تعالى نظير اين تعبير را از نماز كرده ، مثلا فرموده : (اقم الصلوه لدلوك الشمس الى غسق الليل و قران الفجر ان قران الفجر كان مشهودا).
بعضى گفته اند: مراد آيه شريفه اين است كه قرائت قرآن را واجب كند نه نماز را.
بيان جهات مختلف سنگين بودن قرآن (انّا سنلقى عليك قولا ثقيلا) و چند وجه در اينباره


انا سنلقى عليك قولا ثقيلا




(ثقل ) - سنگينى - كيفيت خاصى براى جسم است ، و خاصيت آن اين است كه حمل چنين جسمى و جابجا كردن آن دشوار است ، و چه بسا همين كلمه در غير جسم ، مثلا در امور معنوى هم به عنوان استعاره استعمال مى شود، مثلا مى گويند درس امروز سنگين بود، يعنى تحمل آن براى فهم و درك شاگردان دشوار بود و يا مى گويند سخنرانى امروز كه همه اش نظريه هاى علمى دقيق بود براى عوام سنگين بود، كه در اين گونه تعبيرها كلمه سنگين در غير جسم به كار رفته ، در امور معنوى كه درك آن دشوار است و يا حقايقى در بر دارد كه رسيدن به آن سخت است ، و يا فرمانهايى را متضمن است كه امتثال آن و مداومت بر انجام آن دشوار است .
قرآن كريم كه كلام الهى است به هر دو اعتبار ثقيل است ، اما از حيث فهم معنايش ثقيل است براى اينكه كلامى الهى است كه پيامبر آن را از ساحت عظمت و كبريايى گرفته ، و معلوم است چنين كلامى را نمى فهمد مگر نفوس طاهر از هر پليدى ، نفوسى كه از هر سببى قطع اميد كرده و تنها به خداى سبحان كه مسبب الاسباب است دل بسته ، كلامى است الهى و كتابى است عزيز، كه ظاهر و باطنى دارد، تنزيل و تاويلى دارد، تبيان براى هر چيز است ، و سنگينى آن از حال و وضع رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مشهود بود، همه مى ديدند كه در هنگام گرفتن آن دچار برحاء - حالتى شبيه بيهوشى - مى شد، و اين معنا در روايات بسيار زياد آمده .
و اما از حيث تحقق بخشيدن به حقايق معارفش ، و ساده تر بگويم توحيد و معارف اعتقادى و اخلاقيش را در خود پياده كردن ، آنقدر سنگين است كه در بيان سنگينيش كافى است آيات زيرا را بخوانيم كه مى فرمايد: (لو انزلنا هذا القران على جبل لرايته خاشعا متصدعا من خشيه اللّه و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون و و لو ان قرانا سيرت به الجبال او قطعت به الارض او كلم به الموتى ) كه در اولى مى فرمايد كوه تحمل آن را ندارد كه قرآن بر او نازل شود، و اگر بر كوه نازل مى شد كوه خاشع و از ترس خدا پاره پاره مى شد، و در دومى از اين معنا خبر داده كه با اين قرآن مى توان كوهها را به حركت در آورد، و زمين را پاره پاره كرد، و با مردگان سخن گفت .
قرآن كريم نه تنها به آن دو اعتبار سنگين است ، بلكه به اعتبار پياده كردنش در جامعه و دعوت مردم به اينكه مراسم دين حنيف را بپا دارند، و خلاصه برترى دادن اين دين حنيف بر ساير اديان نيز سنگين است ، شاهد سنگينيش مصائب و ناملايماتى است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در راه خدا تحمل كرد، و آزارهايى است كه براى خدا چشيد، كه آيات قرآن هم پاره اى از انواع ايذاءها و استهزاءها و خطاكاريهايى كه آن جناب از مشركين و كفار و منافقين و بيماردلان ديد حكايت كرده است .
پس اينكه مى فرمايد: (انا سنلقى عليك قولا ثقيلا) منظور از (قول ثقيل ) همين قرآن عظيم است ، به دليل اينكه اين آيات را كه در اول بعثت نازل شده براى هر كس بخوانى همين به ذهنش مى رسد، مفسرين هم قول ثقيل را به قرآن تفسير كرده اند.
اين آيه در مقام تعليل حكمى است كه جمله (قم الليل ...) بر آن دلالت دارد، در نتيجه به مقتضاى سياق - با در نظر گرفتن اينكه خطاب به خصوص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است - اين معنا را مى رساند كه اگر گفتيم شب زنده دارى كن ، و در شب با خواندن نماز متوجه درگاه ما شو، براى اين بود كه خود را براى كرامت قرب و شرف حضور، و افتخار همكلامى با ما آماده سازى ، تا ما قول ثقيلى را بر تو القاء كنيم .
بنابر اين ، نماز شب راهى است كه آن جناب را به چنين موقعى كريم منتهى مى سازد. در جاى ديگر هم خداى سبحان نماز شب را راه به سوى خدا خوانده ، مى فرمايد: (ان هذه تذكره فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا) .
خداى سبحان در آيه زير وعده بيشترى داده ، فرموده : (و من الليل فتهجد به نافله لك عسى ان يبعثك ربك مقاما محمودا) كه در تفسير همين آيه معناى مقام محمود را بيان كرديم .
و وقتى يكى از جهات سنگينى قرآن سنگينى معارف آن ، و نيز پذيرفتن شرايع و احكام آن است قهرا بر امت هم ثقيل خواهد بود، همانطور كه بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) سنگين بود، پس معناى آيه اين است كه : ما به زودى به تو وحى مى كنيم قولى را كه هم بر خودت سنگين است و هم بر امتت ، اما سنگينى آن بر خود تو از جهت صعوبت تحقق حقائق آن ، و از جهت مصائبى است كه در طريق ابلاغ آن خواهى ديد، و سلب راحت و فراغتى است كه از تو خواهد شد، و از جهت مجاهدت نفس و انقطاع به سوى خدا، و زحماتى است كه لازمه گرفتن وحى است . و اما سنگينى آن بر امتت از اين جهت است كه آنها هم در پاره اى از جهات ياد شده با تو شريكند، از آن جمله تحقق دادن به حقائق قرآن در نفس ، و نيز پيروى او امر و نواهى خدا و رعايت حدود آن است ، كه هر طايفه از طوايف امت به قدر وسع و طاقتش بايد اين رنجها را تحمل كند.
اقوال ديگر مفسرين در بيان سنگينى قرآن

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:19 PM
اقوال ديگر مفسرين در بيان سنگينى قرآن
مفسرين در اينكه سنگينى قرآن چه معنا دارد، اقوالى ديگر دارند.
يكى اينكه : قرآن عظيم الشان و متين و مستدل است ، همچنان كه خود ما مى گوييم : اين كلام وزين و سنگين است ، يعنى در موقع خود واقع شده است .
يكى ديگر اينكه : قرآن در ميزان روز قيامت سنگين است ، حال يا حقيقتا سنگين است و يا مجازات و به اين عنايت كه ثوابى كه در برابر قرآن به اشخاص مى دهند بسيار و مهم است .
يكى ديگر اينكه : قرآن بر كفار و منافقين سنگين است ، براى اينكه هم اعجاز دارد كه نه مى توانند مثلش را بياورند و نه مى توانند قبولش كنند، و هم اينكه مشتمل بر تهديد عليه ايشان است .
يكى ديگر اينكه : سنگينى قرآن كنايه است از بقاى آن در طول روزگار، چون يكى از خصوصيات هر چيز سنگين ، اين است كه در جاى خود ثابت بماند.
و بعضى ديگر وجوهى ديگر گفته اند كه هر چند هر كدام در جاى خود صحيح و بى عيب است ، و ليكن وجهى كه ما آورديم چيزى است كه از ظاهر آيه به ذهن مى آيد.


ان ناشئه الليل هى اشد وطا و اقوم قيلا ان لك فى النهار سبحا طويلا




آيه اولى در اين مقام است كه بيان كند چرا شب را براى اين نماز اختيار كرديم ، و آيه دوم در مقام اين است كه بيان كند چرا روز را انتخاب نكرديم همچنان كه آيه قبلى كه مى فرمود: (انا سنلقى عليك قولا ثقيلا) در مقام بيان اين بود كه اصلا چرا نماز شب تشريع شد.
چند قول در معناى دو آيه : (ان ناشئة الليل اشد وطاء واقوم قيلا ان لك فى النهارسبحا طويلا
در آيه مورد بحث در كلمه (ناشئه ) دو احتمال هست : يكى اينكه مانند كلمه (عافيت ) و (عاقبت ) مصدر، و به معناى نشئه و حدوث و تكون باشد. و دوم اينكه اسم فاعل از ماده نشئه باشد، كه به موصوف خود اضافه شده ، هر كدام كه باشد مراد از آن ، شب است ، و اگر حادثه را بر شب اطلاق كرده ، نظير اطلاق آن بر اجزاى خلقت است .
و چه بسا بعضى گفته اند: منظور از حادثه شب همان نماز شب است . و معناى (وطء زمين ) قدم نهادن بر آنست و اينكه فرمود حادثه شب شديدترين قدم نهادن است كنايه است از اينكه اين عمل از هر عمل ديگر در صفاى نفس ، انسان را ثابت قدمتر مى سازد، و بهتر از هر چيز نفس آدمى را از اينكه به وسيله شواغل روز، دچار كدورت شود حفظ مى كند.
بعضى گفته اند: منظور از (وطء) مطابقت قلب با زبان است . آنگاه گفته خود را تاءييد كرده به اينكه : بعضى ها كلمه را (وطء) به كسره و او خوانده اند.
و مراد از اينكه فرمود (حادثه شب اقوم قيلا است ) اين است كه نماز شب استوارترين و صائب ترين سخن است ، براى اينكه در نماز شب حضور قلب بيشتر و توجه به كلام دقيق تر است .
و معناى آيه اين است كه حادثه شب و يا نماز در دل شب ثابت قدمتر است - و يا در مطابقت قلب و زبان شديدتر، و سخنى استوارتر و صائب تر است ، چون خداى تعالى شب را مايه آرامش قرار داده ، و نتيجه اين آرامش اين است كه خاطر انسان از شواغل معيشت فارغ ، و دست انسان از اسباب ظاهرى بريده است .
(ان لك فى النهار سبحا طويلا) - كلمه (سبح ) به معناى دويدن و تند راه رفتن در آب است ، و (سبح طويل ) در روز كنايه از غور در مهمات زندگى و انواع زد و بندها در برآوردن حوائج زندگى است . و معناى آيه اين است كه تو در روز مشاغل بسيار دارى كه همه وقتت را فرا گرفته ، فراغتى برايت باقى نمى گذارد تا در آن با توجه تام متوجه درگاه پروردگارت باشى ، و از هر چيزى منقطع گردى ، بنابر اين بر تو است كه از شب استفاده كنى ، و در آن به نماز بپردازى .
بعضى از مفسرين آيه را اين چنين معنا كرده اند: تو در روز مى توانى بخوابى و امر معاش خود را تدبير كنى ، و در حوائج خود تصرف نمايى ، پس شبت را به تهجد اختصاص ده . بعضى ديگر اينطور معنا كرده اند: تو در روز فراغت دارى ، حال اگر شب نتوانستى به كارت برسى ، در روز آن را تلافى كن ، و آنچه در شب انجام ندادى در روز قضاء كن . بنا به گفته اين مفسر آيه مورد بحث همان را مى خواهد بگويد كه : آيه (و هو الذى جعل الليل و النهار خلفه لمن اراد ان يذكر او اراد شكورا)، بيان مى كند. ليكن آنچه ما اختيار كرديم با سياق مناسب تر است .
مقصود از (ذكر) در خطاب : (و اذكر اسم ربك )


و اذكر اسم ربك و تبتل اليه تبتيلا




مقصود از(ذكر) در خطاب ،: (واذكر اسم ربّك )
ظاهرا اين جمله مى خواهد نماز شب را توصيف كند، و بنا بر اين به منزله عطف تفسيرى براى جمله (و رتل القران ترتيلا) است ، و روى اين فرض مراد از (ذكر اسم رب ) ذكر زبانى با رعايت مطابقت آن با قلب مى باشد، و همچنين مراد از تبتل ، تضرع و زارى با زبان است .
بعضى از مفسرين گفته اند: در اين جمله تعميمى بعد از تخصيص آيه قبل شده ، در آيه قبل تنها به نماز شب سفارش مى شد، در اين آيه به مطلق ذكر، و مراد از ذكر، دوام در ذكر خداى تعالى در شب و روز است ، به هر نحوى كه باشد، چه با تسبيح و چه با تحميد و چه با نماز و چه با قرائت قرآن و چه غير آن ، و اگر ذكر را به دوام تفسير كرديم ، براى اين است كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هرگز خدا را از ياد نبرده بود، تا آيه بخواهد او را به ياد خدا بيندازد، پس ناگزير بايد بگوييم منظور دوام ذكر است ، البته مراد از دوام هم دوام عرفى است نه حقيقى ، چون دائما به ياد خدا بودن امكان ندارد.
ولى او اين اشكال را چه مى كند كه اگر منظور از ذكر، ذكر زبانى بوده باشد، چه منافاتى دارد با اينكه آن جناب در دل خدا را فراموش ‍ كند، و اگر اعم از ذكر لفظى و قلبى باشد، آيه شريفه از رساندن آن قاصر است ، بر فرض هم بتوانيم از اين اشكال صرفنظر كنيم ،دو اشكال ديگر هست ، يكى اينكه فراموش نكردن خدا تا روزى كه اين خطاب به آن جناب شده منافات ندارد كه براى از آن به بعد سفارش كند كه همانطور كه تاكنون پروردگارت را از ياد نبرده اى از اين به بعد هم فراموشش مكن . دوم اينكه اين سخن كه دوام حقيقى ذكر غير ممكن است و ناگزير بايد دوام را حمل بر عرفى آن كنيم ، و همى بيش نيست ، و همى كه از نفهميدن معنا ناشى شده ، چون خداى عز و جل دائما مذكور انسان هست ، و حتى يك لحظه از او غايب نيست ، حال چه اينكه آدمى متوجه به آن باشد و يا از آن غفلت بورزد، پس جاى آن هست كه خداى تعالى خود را به انسان معرفى كند، به طورى كه ديگر در هيچ حالى از او غفلت ننمايد، خواننده عزيز به دو آيه زير توجه كند: (فالذين عند ربك يسبحون له بالليل و النهار و هم لا يسئمون ) و (يسبحون الليل و النهار لا يفترون )، و ما در تفسير اين دو آيه و در آخر سوره اعراف گفتيم كه : اين خصوصيت اختصاص به ملائكه ندارد.
و كوتاه سخن اينكه : جمله ( واذكر اسم ربك ) امر مى كند به اينكه اسمى از اسماى خدا، و يا خصوص لفظ جلاله را ذكر كند. بعضى گفته اند: منظور خصوص بسم اللّه است . در آيه مورد بحث التفاتى از تكلم با غير در جمله (انا سنلقى ) به غيبت به كار رفته ، يعنى در جمله مورد بحث خداى تعالى غايب فرض شده ، و شايد وجه آن اين باشد كه با ذكر كلمه (رب ) ذلت عبوديت عبد را كه رابط ميان عبد و پروردگارش است و عبد از آن غافل شده متذكر گردد.
(و تبتل اليه تبتيلا) - كلمه (تبتل ) را بعضى به انقطاع يعنى بريدن از خلق و متوجه خدا شدن تفسير كرده اند، و از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) روايت شده كه تبتل به اين معناست كه دست التماس به درگاه خدا برآرى و تضرع و زارى كنى . و اگر ما ذكر را به ذكر لفظى حمل كنيم اين معنا مناسب تر از معناى اول است .
كلمه (تبتيلا) ظاهرا مفعول مطلق است ، و مقتضاى ظاهر اين بود كه بفرمايد: (و تبتل اليه تبتلا)، اگر اين طور نفرمود، و به جاى آن كلمه (تبتيلا) را آورد، به قول بعضى براى اين بود كه باب تفعل از بتل متضمن معناى باب تفعيل آن نيز هست ، پس مثل اين است كه فرموده باشد: (بتل اليه تبتيلا) و معنايش يا اين است كه ارتباط نفس خود را از هر چيز ديگر قطع كن ، و تنها به خدا دل ببند، و يا اين است كه نفس خود را وا بدار به اينكه دست تضرع به درگاه خدا بردارد. و به قول بعضى ديگر آوردن (تبتيلا) به جاى (تبتلا) براى اين بوده كه رعايت قافيه آخر آيات قبل شده باشد.


رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وكيلا




جمله اول آيه وصفى است كه به اصطلاح از وصفيت مقطوع شده ، و تقدير آن (هو رب المشرق و المغرب ) است ، و جمله (رب المشرق و المغرب ) در معناى (رب همه عالم ) است براى اينكه مشرق و مغرب دو جهت نسبى است كه مشتمل بر تمامى جهات عالم مشهود است ، و اگر از ميان شش جهت تنها اين دو جهت را ذكر كرد، براى اين بود كه با ليل و نهار كه قبلا ذكرش ‍ شده بود مناسب تر بود، چون شب و روز مربوط به طلوع و غروب است .
خواهى پرسيد براى اشاره به ربوبيت خداى تعالى همان كلمه (ربك ) كافى بود، چه باعث شد كه دوباره بفرمايد: (رب المشرق و المغرب ؟)
در پاسخ مى گوييم : خواست تا از زبان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فهمانده باشد كه اگر ماءمور شده خداى تعالى را رب خود بگيرد، براى اين بود كه پروردگار هم رب او است و هم رب همه عالم ، نه اينكه تنها رب او باشد، همانطور كه چه بسا بعضى از مشركين به تنهايى براى خود بتى انتخاب مى كردند، غير آن بتى كه ديگران داشتند، و اگر رب گرفتن خداى تعالى از ناحيه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از اين باب باشد، و يا حداقل كسى چنين احتمالى را بدهد، ديگر آن جناب نمى تواند مردم را به سوى توحيد دعوت كند، چون مردم در پاسخش مى گويند: خيلى خوب خداى تعالى رب تو باشد، رب ما هم رب ما باشد.
نكته ديگرى كه در آوردن جمله (رب المشرق و المغرب ) هست اين است كه چون اين جمله به معناى (رب همه عالم ) است ، در نتيجه زمينه چينى مى شود براى جمله بعدى كه مى فرمايد (لا اله الا هو) و آن را تعليل مى كند، و مى فهماند اگر مى گويم معبودى جز خدا نيست ، براى اين است كه الوهيت و معبوديت از فروع ربوبيت است ، و ربوبيت عبارت است از مالكيت و تدبير، كه مكرر بيانش گذشت ، و چون رب همه عالم خداست پس جز او هم معبودى نيست .
معناى اينكه فرمود: خدا را وكيل بگير
(فاتخذه وكيلا) - يعنى خدا را در همه امورت وكيل بگير، و وكيل گرفتن به اين معناست كه انسان غير خودش را در جاى خود بنشاند، به طورى كه اراده او به جاى اراده آدمى كار كند، و عمل او هم عمل خود آدمى باشد، پس اينكه انسان خداى تعالى را وكيل بگيرد، به اين است كه آدمى تمامى امور را از آن خدا و به دست او بداند، اما در امور خارجى و حوادث عالم ، به اينكه نه براى خودش و نه براى هيچ يك از اسباب ظاهرى استقلال در تاءثير قائل نباشد، چون در عالم وجود، هيچ موثرى (به حقيقت معناى تاءثير ) به جز خدا وجود ندارد، و در نتيجه داشتن چنين اعتقادى ، در احوال مختلف رضايت و خشم و مسرت و تاسف و غيره ، دل به هيچ سببى نبندد، بلكه در مقاصد و آرزوهايش متوسل به آن سببى شود كه خداى تعالى معرفى كرده ، آن هم نه به طورى كه براى آن سبب استقلال در تاءثير قائل باشد و بدان مطمئن گردد بلكه ظفر يافتن به مطلوب را از خدا بداند، تا هر چه خدا برايش صلاح دانست اختيار كند. و در امورى كه ارتباط به عمل او دارد و خلاصه در وظايف عمليش در عبادات و معاملاتش ، اراده خود را تابع اراده تشريعى خدا كند، در نتيجه طبق اراده او و مطابق قوانين او عمل كند.
اينجاست كه روشن مى شود جمله (فاتخذه وكيلا) چگونه با جمله و (اذكر اسم ربك ...) و اوامر تشريعى قبل از آن ارتباط پيدا مى كند، و چگونه با مطالب بعد يعنى جمله و (اصبر) و جمله (واهجر) و جمله (وذرنى ) مرتبط مى شود.


واصبر على ما يقولون و اهجرهم هجرا جميلا




اين آيه و ما بعد آن عطف است بر مدخول (فاء)، در جمله (فاتخذه وكيلا)، پس معنا چنين مى شود: او را وكيل بگير كه لازمه وكيل گرفتن او اين است كه بر آنچه مى گويند و با آن تو را اذيت و استهزا نموده به امورى از قبيل كهانت و شاعرى و جنون متهمت نموده قرآنت را اساطير اولين مى خوانند صبر كنى ، و نيز لازمه آن اين است كه با آنها به خوبى قهر كنى . و مراد از (هجرا جميلا قهر كردن ) به خوبى به طورى كه از سياق بر مى آيد اين است كه با آنان به حسن خلق معامله نموده و به خيرخواهى به سوى حق دعوتشان كند، و گفته هاى آنان را با گفته هايى كه مى تواند بگويد مقابله به مثل ننمايد، و اين آيه شريفه منافاتى با آيه قتال ندارد، پس ‍ اينكه بعضى گفته اند: اين آيه با آيه قتال نسخ شده ، وجهى ندارد.
تهديد تكذيب كنندگان صاحب نعمت

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:19 PM
تهديد تكذيب كنندگان صاحب نعمت


و ذرنى و المكذبين اولى النعمه و مهلهم قليلا




اين آيه تهديد كفار است ، وقتى مى گوييم : (دعنى و فلانا - و يا - ذرنى و فلانا)، معنايش اين است كه بين من و او حائل مشو، و بگذار تا از او انتقام بگيرم . و مراد از (مكذبين صاحبان نعمت )، همان كفارى است كه در آيه قبلى نامشان برده شد، و يا حداقل روساى آنان است ، و اگر در توصيف آنان بين صفت (مكذبين ) و صفت (اولى النعمه ) جمع كرد براى اين بود كه اشاره كند به علت آن تهديدى كه متوجه ايشان كرد، چون تكذيب دعوت الهى از ناحيه افراد متنعم ، كفران نعمت اوست ، و جزاى كفرانگرى سلب نعمت و تبديل آن به نقمت است .
و مراد از اينكه فرمود (اندكى مهلتشان بده )، زمانى اندك است ، يعنى همان زمان اندكى كه در زمين زندگى مى كنند، و براى زمانى بى انتها به سوى پروردگارشان بر مى گردند، و حساب و جزا مى بينند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا)، و نيز فرموده : (متاع قليل ثم ماويهم جهنم و بئس المهاد) .
اين آيه به ظاهرش عام است ، ولى بعضى گفته اند: منظور تهديد ايشان به واقعه بدر است . ولى آيه هيچ ظهورى در آن ندارد. و در اين آيه التفاتى از غيبت (ربك ) به تكلم (ذرنى ) بكار رفته ، و شايد وجه آن تشديد همان تهديد باشد، چون خداى سبحان با گفتن ذرنى تهديد را به خودش نسبت مى دهد. و آنگاه التفاتى ديگر به كار مى برد. و آن اين است كه سياق متكلم وحده (ذرنى ) را به سياق متكلم مع الغير (ان لدينا) بر مى گرداند، تا عظمت خود را به رخ آنان بكشد.


ان لدينا انكالا و جحيما




اين آيه ، جمله (ذرنى ...) را تعليل مى كند. و كلمه (انكال ) به معناى كنده و زنجيرها است .
راغب مى گويد: وقتى گفته مى شود: (فلان نكل عن الشى ء) معنايش اين است كه فلانى از فلان كار عاجز شد، و وقتى گفته مى شود: (نكلته ) معنايش اين است كه من فلانى را مقيد كردم ، و كلمه (نكل )- به كسره نون ، و سكون كاف - به معناى طناب پابند حيوان و آهن لجام آن است ، چون هر دو مانع آزادى حيوان است ، و جمع آن انكال است . و در معناى كلمه جحيم گفته : كلمه جحمه به معناى شدت زبانه كشى آتش است ، و جحيم هم به اين مناسبت اطلاق شده است .


و طعاما ذا غصه و عذابا اليما




در مجمع البيان مى گويد: كلمه (غصه ) به معناى تردد لقمه در حلق است ، به طورى كه خورنده نتواند به راحتى آن را فرو ببرد، وقتى گفته مى شود (غص بريقه ،يغص ، غصصا) معنايش اين است كه آب دهانش در گلويش گير كرد، و (فى قلبه غصه من كذا) يعنى در دلش از فلان پيشامد اندوهى گره خورده ، و خلاصه غصه هم نظير سكسكه است ، كه نمى گذارد طعام و شراب گوارا شود.
و اين دو آيه عذابهاى آخرت را يادآورى مى كنند كه نعمتهاى دنيا به كيفر كفرانشان به آن عذابها و نقمت ها مبدل مى گردد.


يوم ترجف الارض و الجبال و كانت الجبال كثيبا مهيلا




كلمه (يوم ) ظرف است براى عذابى كه در دو آيه سابق وعده اش داده شد. راغب مى گويد: (رجف ) به معناى اضطراب شديد است و گفته مى شود: (رجفت الارض و البحر) يعنى زمين زلزله كرد و دريا موج فرستاد. و در مجمع البيان گفته : (كثيب رمل ) به معناى توده اى از شن است ، و كلمه (مهيل ) از مصدر (هيل ) است ، و مهيل شدن كوهها به معناى آن است كه وقتى ريشه اش ‍ تكان بخورد از بالا فرو بريزد. و معناى آيه روشن است .
هشدار به كفّار بااشاره به هلاكت فرعون بر اثر نافرمانى از فرستاده خدا


انا ارسلنا اليكم رسولا شاهد اعليكم كما ارسلنا الى فرعون رسولا




اين آيه مكذبين صاحب نعمت از قوم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را تهديد مى كند، بعد از آنكه در آيات قبل مطلق مكذبين صاحب نعمت را تهديد مى كرد به عذابى كه در روز قيامت برايشان تهيه ديده شده و سپس حال آنان را با حال فرعون مقايسه كرد، كه بر خدا و رسول او استكبار ورزيد، و فرستاده خدا و گروندگان به او را خوار شمرد، و سپس عاقبت امر فرعون را به ايشان گوشزد كرد كه چگونه او را به بدترين وجهى گرفتار كرد تا از سرنوشت او پند بگيرند و مراقب رفتار خود باشند.
در اين آيه التفاتى از غيبت به خطاب بكار رفته ، در آيات قبل كفار غايب فرض شده بودند، مى فرمود: (فمهلهم قليلا) و در اينجا حاضر فرض شده اند، مى فرمايد: (ما به سوى شما رسولى فرستاديم )، و گويا وجهش اين باشد كه وقتى گوينده ، كفار را وعده عذاب انكال و جحيم و طعام گلوگير و... داد، خودش دچار اندوه شد كه اين بيچارگان چرا بايد به خاطر سفاهت و ندانم كارى خود را به هلاكت ابدى بيندازند، و براى اينكه براى آخرين بار كارى كنند كه مبتلا به آن هلاكت نگردند، سخن را كه تاكنون پشت سر آنان مى گفت رو در روى آنان بگويد، شايد موثر واقع شود، و شك و ترديدى كه در باره قيامت دارند از دلهايشان بر طرف شده ، حجت بر آنان تمام شود، تا شايد به اين وسيله پروايى بكنند، و لذا به همين منظور حال آنان را با حال فرعون ، و حال رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را با حال موسى (عليه السلام ) مقايسه كرد، و با جمله (فكيف تتقون ان كفرتم يوما...)، به عاقبت امر فرعون اشاره نمود.
پس اينكه فرمود: (انا ارسلنا اليكم رسولا شاهدا عليكم ) اشاره است به تصديق رسالت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از ناحيه خود خداى تعالى ، و اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) شاهد بر اعمال شما است ، امروز در دنيا آنچه مى كنيد مى بيند و نظارت مى كند، وفردا در آخرت شهادت مى دهد، و ما در طول كتاب هر جا به آيات مربوط به شهادت برخورديم ، معناى شهادت پيغمبران بر اعمال مردم را بيان كرديم ، و در اينكه به شهادت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اشاره كرده نوعى نهى مردم از نافرمانى و مخالفت و تكذيب آن جناب است ، منظور از رسول در جمله (كما ارسلنا الى فرعون رسولا) موسى بن عمران (عليهماالسلام ) است .


فعصى فرعون الرسول فاخذناه اخذا وبيلا




كلمه (وبيل ) به معناى سخت و ثقيل است ، در اين جمله به عاقبت امر نافرمانى فرعون از موسى اشاره كرده و اگر از موسى به رسول تعبير كرده ، براى اين است كه اشاره كند به اينكه آن سببى كه باعث گرفتارى فرعون شد، مخالفتش با شخص موسى بدان جهت كه موسى است نبود، بلكه بدان جهت كه فرستاده خداست بود، پس اين كفار هم از مخالفت محمد (صلوات اللّه عليه ) بر حذر باشند، چون او نيز رسول خدا است .
همچنان كه به كار بردن اسم ظاهر بجاى ضمير در جمله (فعصى فرعون ) براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اولا منشا تكذيب و مخالفت فرعون همان تفرعن او بود، و ثانيا عزت و علو در زمين و باليدن به كثرت عده و وسعت آب و خاك و نفوذ مشيت . و خلاصه تفرعن او حتى به قدر يك خردل در دفع عذاب الهى از او اثر نكرد، و عذاب الهى او را با آن همه قدرتش بگرفت ، تا چه رسد به اين كفار تكذيب گر كه مردمى ناتوان و گرسنه اند، و به فرموده قرآن : (جند ما هنالك مهزوم من الاحزاب ) .
اشاره هايى به شدت عذاب روز قيامت


فكيف تتقون ان كفرتم يوما يجعل الولدان شيبا




(فرعون نتوانست خود را از عذاب دور بدارد، شما چگونه خود را از عذاب روزى كه جوان را پير مى كند حفظ مى كنيد؟) نسبت دادن اتقاء و حفظ كردن خود، به يوم (روز) از باب مجاز عقلى است ، و مراد حفظ كردن از عذاب آن روز است ، بنابر اين كلمه يوما مفعول براى تتقون است . بعضى گفته اند: مفعول (تتقون ) حذف شده و (يوما) ظرف براى عذاب است ، و تقدير كلام (فكيف تتقون العذاب الكائن فى يوم كذا) است ، بعضى از مفسرين گفته اند: مفعول (تتقون ) حذف شده ، و كلمه (يوما) ظرف براى اتقاء است ، و معنا اين است كه اتقاى شما در آن روز چگونه است ؟ بعضى ديگر سخنانى ديگر گفته اند. (يجعل الولدان شيبا) - كلمه (شيب پير) جمع كلمه (اشيب ) است ، مقابل كلمه (شاب ) كه به معناى جوان است ، و اين تعبير كه (آن روز كودكان را پير مى كند) كنايه است از شدت عذاب آن روز نه طولانى بودنش .


السماء منفطر به كان وعده مفعولا




اين آيه براى بار دوم به شدت آن روز اشاره مى كند، و كلمه (انفطار) به معناى شكاف برداشتن است ،و اگر صفت (سماء) را مذكر آورد، براى اين بود كه سماء جائز الوجهين است ، هم مى توان صفتش را مذكر آورد و هم مونث ، و ضمير (به ) به كلمه (يوم ) برمى گردد، و حرف (باء) در آن سببيت را مى فهماند. و معناى آيه اين است كه : آسمان در آن روز و يا به سبب شدت آن روز شكافته مى شود.
و جمله (كان وعده مفعولا) استينافى است ، يعنى مى خواهد نكته اى جديد را افاده كند، و آن اين است كه وعده خدا شدنى است . و با آوردن اين جمله تهديد سابق را مسجل مى كند، و اگر كلمه (وعد) را به ضمير راجع به خداى تعالى نسبت داد و نفرمود: (كان وعد الله ، شايد براى اين بود كه اشاره كند به اينكه غير از خدا كسى نيست كه صلاحيت داشته باشد چنين تهديدى بكند، پس ‍ آوردن ضمير هم كافى است و احتياج به آوردن نام خداى تعالى نيست .


ان هذه تذكره فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا




كلمه (هذه ) اشاره است به آيات سابق كه مشتمل بر تهديدهاى كوبنده و تذكر و موعظه است ، و كلمه (تذكره ) به معناى هر هشدارى است كه آدمى با ديدن و يا شنيدن آن الگويى مى گيرد كه عمل خود را طبق آن انجام دهد.
و در جمله (فمن شاء) مفعول (شاء) حذف شده ، و معروف در مثل اين موارد اين است كه مفعولى در تقدير بگيرند كه از جنس جواب شرط باشد و با سياق بسا زد، بنابر اين بايد بگوييم تقدير جمله : (فمن شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا اتخذ الى ربه سبيلا) (هر كس بخواهد راهى به سوى پروردگار خود اتخاذ كند مى تواند راهى به سوى پروردگارش اتخاذ كند) مى باشد. بعضى گفته اند: كلمه (اتعاظ - پندگيرى ) در تقدير است ، و معنايش اين است كه هر كس بخواهد پند بگيرد، راهى به سوى پروردگار خود اتخاذ مى كند: و منظور (از اتخاذ راه به سوى پروردگار) اتخاذ راه به سوى تقرب به او است . و منظور از (راه )، همان ايمان و اطاعت است . اين آن معنايى است كه مفسرين ذكر كرده اند.
ولى ممكن است كلمه (هذه ) را اشاره به آيات اول سوره بگيريم كه به شب زنده دارى و تهجد سفارش مى كرد، و بگوييم اين آيه مى خواهد خطاب اختصاصى به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در اول سوره را به همه مؤ منين عموميت دهد، و به طور كلى بفرمايد: (فمن شاء....) مويد اين احتمال اين است كه آيه مورد بحث عينا در سوره دهر هم آمده ، و در آنجا بعد از آيه اى قرار گرفته كه از نماز شب سخن مى گويد و مى فرمايد: (و سبحه ليلا طويلا)، و از اين معنا مى توان نتيجه گرفت كه نماز شب راه مخصوصى است كه آدمى را به سوى پروردگارش هدايت مى كند.
بحث روايتى
رواياتى درباره نزول آيات : (يا ايّها المزّمّل قماللّيل الّا قليلا...)
در الدر المنثور است كه بزار و طبرانى در كتاب اوسط، و ابو نعيم در كتاب (دلائل )، از جابر روايت كرده اند كه گفت : قريش در دارالندوه جلسه اى تشكيل دادند، كه بياييد براى اين مرد (رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نامى انتخاب كنيد، كه مردم با شنيدن آن نام و عنوان ديگر دورش جمع نشوند، و از او فاصله بگيرند. عده اى گفتند چطور است او را كاهن بناميم . جمعى گفتند ديوانه اش معرفى كنيم . عده اى ديگر گفتند اتهام ديوانگى به او نمى چسبد. جمعى پرسيدند چطور است ساحرش بخوانيم ؟ گفتند: نه ، ساحر هم نيست ، گفتند: كار ساحران را مى كند، چون بين دو دوست را به هم مى زند، و در آخر به همين معنا راى دادند و متفرق شدند.
جريان به اطلاع رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) رسيد، از شدت اندوه خود را در ملحفه اى پيچيد، جبرئيل به حضورش آمد و عرضه داشت : (يا ايها المزمل )، (يا ايها المدثر) .
مؤ لف : آخر روايت خالى از سؤ ال نيست ، براى اينكه از ظاهر آن بر مى آيد هر دو سوره با هم نازل شده ، علاوه بر اين از آيات قرآن و حتى از سوره مدثر برمى آيد كه مشركين هر تهمت ناروايى به آن جناب زده اند: كاهن ، ساحر، مجنون ، و شاعرش خوانده اند، و تنها به تهمت زدن به ساحر كه روايت مى گويد، اكتفا نكرده اند، از اين هم كه بگذريم در هيچ جاى قرآن نيامده كه اين تهمت را به آن جناب زده باشند كه بين دوستان را به هم مى زند.
و در همان كتاب آمده كه عبد اللّه بن احمد در كتاب (زهد) و محمد بن نصر در كتاب (الصلوه ) از عايشه روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) شبها بسيار كم مى خوابيد، چون خداى تعالى دستور داده بود (قم الليل الا قليلا) .
و در تفسير كشاف از عايشه روايت كرده كه در پاسخ شخصى كه پرسيده بود تزميل (روانداز ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) چه بود؟ گفت رواندازى بود به طول چهارده ذراع ، كه من در زير نيمى از آن مى خوابيدم ، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بر روى نيم ديگرش نماز مى خواند، پرسيدند از چه جنسى بود؟ گفت به خدا سوگند نه خز بود و نه قز (ابريشم غير مرغوب ) و نه پوست مرعز، و نه ابريشم ، و نه پشم ، رويه آن از مو و آستريش از كرك بود.
مؤ لف : اهل فن اين روايت را به جعلى بودن متهم كرده اند، و درست هم هست ،
براى اينكه آن زمانى كه اين سوره كه ابتدايى ترين سوره هاى قرآن است در مكه نازل مى شد، عايشه همسر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نشده بود، ازدواج آن جناب با وى بعد از هجرت در مدينه واقع شد.
و از كتاب جوامع الجامع نقل شده كه گفته است : در روايتى آمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) داخل خانه خديجه شد، در حالى كه از شدت كوفتگى و فزع و ترس نمى توانست روى پاى خود بايستد، و فرمود: مرا بپيچيد، چيزى نگذشت كه جبرئيل ندايش در داد كه : (يا ايها المزمل ) .
و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد و ابن جرى رو ابن ابى حاتم از سعيد بن جبير روايت كرده اند كه گفت : وقتى آيه (يا ايها المزمل قم الليل الا قليلا) نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مدت ده سال شب ها را به قيام و عبادت گذرانيد، طايفه اى از اصحابش نيز او را متابعت مى كردند، خداى تعالى بعد از ده سال آيه (ان ربك يعلم انك تقوم ... و اقيموا الصلاه ) را نازل كرد، و بعد از ده سال تخفيفى به كار آنان داد.
مؤ لف : روايت شده كه آيه تخفيف بعد از يك سال ، و در بعضى روايات بعد از هشت ماه نازل شد، و قيام در شب براى غير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) واجب نبوده ، همچنان كه جمله (ان هذه تذكره ) نيز به بيانى كه گذشت به اين معنا اشاره دارد، و مويد آن خود روايت است كه مى گويد: طايفه اى از اصحاب چنين كردند (نه همه ).
و در تهذيب به سند خود از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : من از آن جناب از اين كلام خدا پرسيدم كه مى فرمايد: (قم الليل الا قليلا) . فرمود: خداى تعالى به آن جناب دستور داد كه در هر شب نماز شب بخواند، مگر آنكه استثنائا شبى نتواند.
مؤ لف : اين روايت به يكى از وجوهى كه مفسرين در آيه ذكر كردند اشاره مى كند.
و در مجمع البيان است كه : بعضى گفته اند كلمه (نصفه ) بدل است از كلمه (قليل )، در نتيجه بيانى مى شود براى استثناء و مويد اين قول روايتى است كه در آن امام صادق (عليه السلام ) فرموده : قليل عبارت است از نصف ، و جمله (او انقص منه ) و جمله (اوزد عليه ) به معناى كمتر از نصف و بيشتر از آن است .
چند روايت درباره مراد از ترتيل قرآن و آداب تلاوت قرآن
و در الدر المنثور است كه عسكرى در كتاب مواعظ از على (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پرسيدند معناى (و رتل القران ترتيلا) چيست ؟ فرمود: حروفش را واضح بگويى ، و چون خواندن شعر صداى خود را ترجيع ندهى نه مانند بحر طويل يكسره باشد و نه مانند شعر پاره پاره ، وقتى به عجائبش برمى خورى در آنجا بايستى ، (و با تكرار آن ) دل را به حركت در آورى ، و زنهار! همتتان اين نباشد كه زودتر به آخر سوره برسيد.
مؤ لف : نظير اين معنا را كلينى در كافى به سند خود از عبد اللّه بن سليمان از امام صادق از على (عليه السلام ) به اين عبارت نقل كرده كه فرمود: يعنى حروف آن را واضح بگوييد، و مانند خواندن شعر، به صوت خود ترجيع ندهيد، و مانند ريگ ، درهم و برهمش ‍ مكنيد، بلكه با (تكرار ) آياتش دلهاى مبتلا به قساوت را از قساوت تهى كنيد، و هم هيچ يك از شما اين نباشد كه زودتر سوره را تمام كنيد.
و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه از طاووس روايت كرده كه گفت : از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پرسيدند كداميك از مردم قرآن را بهتر مى خوانند؟ فرمود: آن كس كه وقتى تلاوتش را مى شنوى احساس كنى كه او از خدا مى ترسد.
و در اصول كافى به سند خود از على بن ابى حمزه روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه السلام ) فرمود: قرآن نبايد به سرعت خوانده شود، بلكه بايد ترتيل شود، پس وقتى به آيه اى بر مى خورى كه در آن سخن از بهشت رفته ، همانجا بايست و از خداى عز و جل درخواست بهشت كن ، و چون به آيه مربوط به دوزخ مى رسى از خدا بخواه تا از آتش پناهت دهد.
و در مجمع البيان در معناى ترتيل از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: ترتيل آن است كه در آن مكث كنى و صوتت را نيكو گردانى .
و نيز در همان كتاب از ام سلمه روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) قرائتش را آيه آيه مى كرد.
و در همان كتاب از انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم ) صوت خود را در قرائت مى كشيد.
رواياتى راجع به كيفيّت نزول وحى بررسول اللّه (صلى الله عليه و آله )
و نيز در همان كتاب روايت كرده كه : حارث بن هشام از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پرسيد وحى چگونه بر تو نازل مى شود؟ فرمود: احيانا صدايى چون صداى زنگ به گوشم مى خورد، و من آنچه را مى گويد از بر مى شوم ، و اين نوع وحى از ساير انواعش بر من سخت تر است ، و بدنم عرق مى كند، و گاهى فرشته وحى به صورت مردى برايم مجسم مى شود، و من آنچه را مى گويد از بر مى شوم .
عايشه هم گفته : گاه مى شد كه وحى بر آن جناب نازل مى شد در حالى كه سوار بر شتر بود ناچار به گردن حيوان مى زد تا بخوابد. و نيز گفته : من ديده ام كه گاهى در روز بسيار سرد وحى بر آن جناب نازل مى شد و خيس عرق مى شد، به طورى كه عرق از پيشانيش ‍ مى چكيد. و از تفسير عياشى نقل شده كه او به سند خود از عيسى بن عبيد از پدرش از جدش از على (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: قرآن بعضى آياتش بعضى ديگر را نسخ مى كند، و لذا بايد به دستور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به همه آيات تمسك كرد، يعنى آخرين آيه اى را هم كه نازل شده در نظر بگيريم . و از جمله آخرين آياتى كه به آن جناب نازل شد سوره مائده است ، كه ما قبل خود را نسخ كرده ولى چيزى آن را نسخ نمى كند، اين سوره در حالى بر آن جناب نازل شد كه بر ناقه شهباء سوار بود، و وحى آن چنان بر آن حيوان گران آمد كه نتوانست راه برود، بلكه شكمش را به زمين نزديك مى كرد و من خود ديدم كه نزديك بود نافش به زمين برسد.
مؤ لف : اين روايت اگر درست باشد ناگزير بايد بگوييم ظاهر شدن اثر سنگينى وحى در ناقه و يا قاطر، از قبيل تجسم معانى است ، نه اينكه وحى هم امرى مادى و داراى سنگينى وزن است ، چون اين سخن معقول نيست . و نظير اين تعبيرها در رواياتى كه معجزات و كرامات اولياء را نقل مى كنند، بسيار است .
و در تهذيب به سند خود از هشام بن سالم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير كلام خداى عز و جل كه فرموده (ان ناشئه الليل هى اشد وطا و اقوم قيلا)، فرمود:
منظور از (اقوم قيلا) اين است كه برخاستن آدمى از بستر براى رضاى خدا (و نه براى هيچ كس ديگر ) قيامى است استوار.
مولف : اين روايت به دو سند ديگر در تهذيب و علل از هشام از آن جناب نقل شده .
و در مجمع البيان در ذيل آيه (ان ناشئه الليل ) آمده كه از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمودند: منظور به نماز ايستادن در آخر شب است
و در الدر المنثور است كه ابن منذر از حسين بن على (عليهماالسلام ) روايت كرده كه آن جناب را ديدند، بين مغرب و عشا نماز مى خواند، سببش را پرسيدند، فرمود: اين از همان ناشئه است .
مراد از تبتّل به سوى خدا(و تبتّل اليه تبتيلا)
و در مجمع البيان در ذيل آيه (وتبتل اليه تبتيلا) مى گويد محمد بن مسلم و زراره و حمران از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده اند كه فرمودند: منظور از اين تبتل ، بلند كردن دستها در نماز است . و در روايت ابى بصير آمده كه فرمود: (تبتل ) اين است كه در نماز دست به سوى خدا بردارى و تضرع كنى .
مؤ لف : اين روايت با قنوت نماز منطبق است . و در روايتى ديگر آمده كه (تبتل ) به معناى بلند كردن دستها و حركت دادن انگشتان سبابه است . و در روايتى ديگر آمده كه اشاره كردن با انگشتان است . و در روايتى ديگر آمده كه دعا كردن با يك انگشت و اشاره كردن با آن است .
باز در مجمع البيان است كه از عبد اللّه بن عمر نقل شده كه وقتى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) شنيد كسى مى خواند: (وطعاما ذا غصه )، از شنيدن آن غش كرد.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و كانت الجبال كثيبا مهيلا) آمده : يعنى مانند تل ريگ كه از بالا فرو بريزد.
آيه 20 سوره مزّمّل

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:21 PM
آيه 20 سوره مزّمّل


ان ربك يعلم انك تقوم ادنى اليل و نصفه و ثلثه و طائفه من من ثلثى الذين معك واللّه يقدر اليل و النهار علم ان لن تحصوه فتاب عليكم فاقرؤ ا ما تيسر من القران علم ان سيكون منكم مرضى و اخرون يضربون فى الارض يبتغون من فضل اللّه و اخرون يقاتلون فى سبيل اللّه فاقروا ما تيسر منه و اقيموا الصلوه و اتوا الزكوه و اقرضوا اللّه قرضا حسنا و ما تقدموا لانفسكم من خير تجدوه عند اللّه هو خيرا و اعظم اجرا و استغفروا اللّه ن اللّه غفور رحيم (20)




ترجمه آيات
پروردگار تو مى داند كه تو و گروهى از مؤ منين كه با تو هستند نزديك از دو ثلث شب و گاهى نصف آن و گاهى ثلث آن را زنده مى داريد و خدا كه تقدير كننده شب و روز است (و در فصول چهارگانه آن را بلند و كوتاه مى كند ) مى داند كه تشخيص دو ثلث و نصف و ثلث در فصول مختلف براى شما ممكن نيست به همين جهت بر شما بخشود از اين پس هر مقدار كه برايتان ميسر است از قرآن بخوانيد. و نيز مى داند كه براى شما بيمارى پيش مى آيد عده اى به سفر مى روند تا از رزق خدا به دست آورند جمعى ديگر در راه خدا جنگ مى كنند در چنين احوال نيز هر مقدار كه مى توانيد از قرآن بخوانيد و نماز بپا بداريد و زكات بدهيد. و به خدا وام دهيد وامى نيكو و بدانيد آنچه از كارهاى خير مى كنيد و از پيش براى خود مى فرستيد نزد خدايش مى يابيد، اما بهتر از آنچه كه كرديد و با اجرى عظيم تر. و از خدا طلب مغفرت كنيد كه خدا آمرزنده و رحيم است (20)
بيان آيه
زمان نزول اين شريفه كه متضمّن تخفيف دستور قيام در دو ثلث شب يا نصف يا ثلث آناست
سخن در اين آيه شريفه براى تخفيف دادن به دستورى است كه در اول سوره به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) داد، و در آيه (ان هذه تذكره ..). در وسط سوره آن دستور را به عموم مؤ منين تعميم داد، و آن عبارت بود از پرداختن به نماز شب و تهجد، در اين آيه مى خواهد بفرمايد: خدا از مؤ منين اكتفا كرد به هر مقدارى كه بتوانند از قرآن تلاوت كنند، پس آيه شريفه مى خواهد دستور اول سوره را تخفيف دهد، نه اينكه آن را نسخ نموده از قيام در دو ثلث شب و يا نصف آن و يا ثلث آن منع كند.
در اخبار زيادى وارد شده كه خصوص اين آيه بعد از گذشتن هشت ماه و يا يك سال و يا ده سال از نزول آيات اول سوره در مكه نازل شد، و ليكن اين حرف از اين نظر سست است كه در آيه شريفه جمله (اقيموا الصلوه و اتوا الزكوه و اقرضوا اللّه قرضا حسنا) آمده ، و ظاهر آن اين است كه مراد از زكات - مخصوصا بدان جهت كه بعد از نماز و قبل از مساءله انفاق مستحبى آمده - زكات واجب باشد، و همه مى دانيم كه زكات بعد از هجرت در مدينه واجب شده .
پس نزول اين آيه در مدينه بوده ، و اينكه بعضى گفته اند: زكات در مكه واجب شد، ولى نصاب آن تعيين نشد تا در مدينه معين گرديد، و همچنين اينكه بعضى ديگر گفته اند: ممكن است آيه شريفه قبل از حكمش نازل شده باشد، و حكمش بعد از مدتى كه از نزول آيه گذشت واجب شده باشد وجوهى بدون دليل هستند.
علاوه بر بى دليل بودن اين سخنان در آيه شريفه سخن از قتال هم رفته ، مى فرمايد: (و اخرون يقاتلون فى سبيل اللّه ) با اينكه مى دانيم در مكه در جو آنچنانى مصلحت نبوده كه در متن آيه سخن از قتال به ميان آيد، و به هر حال ظاهر اين است كه آيه شريفه در مدينه نازل شده باشد نه در مكه ، و بعضى از مفسرين هم به اين نظريه متمايل شده اند.


ان ربك يعلم انك تقوم ادنى من ثلثى الليل و نصفه و ثلثه ...




خطاب در اين آيه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است ، و تعبير به (ربك ) اشاره است به اينكه رحمت و عنايت الهى شامل آن جناب است ، و همچنين تعبير به (يعلم انك تقوم ...)،
بويى از شكر مى دهد، و از لحنش پيداست كه مى خواهد از آن جناب تشكر كند، آرى خودش فرموده (و كان سعيكم مشكورا)

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:22 PM
(تقوم ادنى من ثلثى الليل و نصفه و ثلثه ) - كلمه (ادنى ) اسم تفضيل از مصدر (دنو) است ، كه به معناى نزديكى است ، ولى در عرف استعمال اين ماده در موردى شايع شده كه علاوه بر نزديك بودنش به چيزى كمتر از آن هم باشد، مثلا عدد (نه ) و عدد (يازده ) هر دو به عدد ده نزديكند، اما كلمه (ادنى من عشره ) را تنها در پايين تر از ده مثلا (نه ) استعمال مى كنند، نه در بالاتر از آن مثلا (يازده )، پس معناى جمله (ادنى من ثلثى الليل ) كمى كمتر از دو ثلث شب است .
واوعاطفه در جمله (و نصفه و ثلثه ) صرفا براى مطلق جمع است ، و مى خواهد بفرمايد خداى تعالى مى داند كه تو در بعضى از شبها كمتر از دو ثلث شب ، و در بعضى از شبها نصف شب ، و در بعضى ثلث شب را به نماز مى ايستى .
و مراد از (معيت ) در جمله و (طائفه من الذين معك ) معيت در ايمان است ، و حرف (من ) براى تبعيض است ، و بنابر اين ، آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه بعضى از مؤ منين نماز شب مى خواندند، همانطور كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى خواند. ولى بعضى از مفسرين حرف (من ) را بيانيه گرفته اند، كه مى دانيد درست نيست .
و جمله (و اللّه يقدر الليل و النهار) در مقام تعليل براى جمله (ان ربك يعلم ) است ، و معناى مجموع آن دو اين است كه چگونه خدا نداند با اينكه خدا آن كسى است كه خلقت و تدبير منتهى به او است . در اين تعليل مى بينيم تقدير، يعنى تعيين مقدار شب و روز و ثلث و نصف و دو ثلث آنها را به اللّه نسبت داده ، نه به نام (رب )، يا نام ديگر، و اين براى آن است كه اندازه گيرى مخلوق از شوون خلقت است ، و خلقت مستند به اللّه است ، كه هر چيزى به او منتهى مى شود.
(علم ان لن تحصوه فتاب عليكم فاقروا ما تيسر من القران ) - كلمه (احصاء) كه مصدر فعل (تحصوه ) است ، به معناى به دست آوردن و احاطه يافتن به مقدار هر چيز، و تعداد آن است و ضمير در (لن تحصوه ) به تقدير مستفاد از (يقدر الليل ...)، و يا به قيام مستفاد از (تقوم ادنى ...) بر مى گردد، مى فرمايد: همه شما نمى توانيد يك سوم و يك دوم و دو سوم شبهاى سال را به خاطر كوتاهى و بلندى آن در ايام سال اندازه گيرى بكنيد، و مخصوصا دشوارى اين اندازه گيرى وقتى بيشتر مى شود كه كسى بخواهد اول شب بخوابد،
و درست در يك دوم و يا يك سوم و يا دو سوم شب از خواب برخيزد، مگر اينكه از باب احتياط همه شب را بيدار بماند تا يقين كند آن مقدارى كه مى خواسته بيدار باشد، بيدار بوده است ، و يا چاره اى ديگر بينديشد.
پس مراد از اينكه فرمود: (خدا دانست كه شما نمى توانيد اين مقادير را به دست آوريد) اين است كه اين احاطه براى عموم شما مكلفين ميسر نيست ، نه اينكه حتى هيچ فردى نمى تواند چنين احاطه اى پيدا كند.
و مراد از اينكه فرمود: (به همين جهت بر شما توبه كرد) اين است كه به رحمت الهيه اش به طرف شما توجه و رجوع كرد و تكليف شما را در اين باب تخفيف داد، بنابر اين ، خداى تعالى بر بندگان خود توبه و رجوعى دارد، و آن اين است كه رحمت خود را بر آنان بسط دهد، و اثر اين توبه خدا آن است كه بندگان ، موفق به توبه و رجوع به وى شوند.و يا اين است كه موفق به هر اطاعتى گردند. و يا اين است كه بعضى از تكاليف دشوار را به كلى بر دارد، و يا در آن تخفيفى بدهد، كه قرآن كريم در باره اولين اثر كه براى توبه خدا شمرديم فرموده : (ثم تاب عليهم ليتوبوا) .
علاوه بر آن توبه ، خداوند يك توبه ديگرى دارد، و آن بعد از توبه بندگان است ، و اثرش اين است كه توبه آنان را قبول نموده ، گناهانشان را مى آمرزد، و ما در سابق هم به اين معنا اشاره كرده بوديم .
آيه شريفه مربوط به حكم شب زنده دارى مفاد آياتاوّل سوره را نسخ نمى كند بلكه تخفيف مى دهد
و منظور از اينكه فرمود: (پس از قرآن هر چه برايتان ميسور بود بخوانيد)، اين است كه در وظيفه شب زنده دارى و مقدار آن براى عموم تخفيف دهد،و اگر حرف (فاء) را بر سر جمله آورد، و فرمود: (فاقروا)، براى اين بود كه بفهماند اين تخفيف نتيجه علم خدا به دشوارى آن اندازه گيريها براى مكلفين است .
و لازمه اين تخفيف توسعه يافتن تكليف براى عموم مكلفين ، و برخوردارى همه از نعمت شب زنده دارى است ، هر كس به مقدار وسعش ، نه اينكه خواسته باشد حكم ثلث و نصف و كمتر از دو ثلث را حتى براى آن فردى كه قدرت احصاى آن را دارد نسخ كند، و بفرمايد: از اين به بعد اين عمل بدعت و حرام است ، براى اينكه گفتيم اين عمل براى غالب مردم دشوار است نه براى همه ، و اگر براى همه غير ميسر بود، و حتى يك نفر هم قادر به انجام آن نبود از اول تشريع نمى شد، چون خداى تعالى هيچ فردى را تكليف به غير ميسور نمى كند (لا يكلف اللّه نفسا الاوسعها) .
علاوه بر اين ، در آيه شريفه پيغمبر خود و طايفه اى از مؤ منين را تصديق كرده كه ثلث و يا نصف و يا كمتر از دو ثلث را شب زنده دارى مى كردند، و مى توانستند اين اندازه ها را رعايت كنند، و ميسر نبودن آن را به جميع مردم نسبت داده ، و معلوم است كه جميع مردم عبارتند از آنها كه اين كار را مى كردند، و آنهايى كه نمى كردند، پس حكم شب زنده دارى شاق بر مجموع من حيث المجموع است ، نه شاق بر تك تك عموم مسلمانان ، و چون چنين است تكليف را طورى تخفيف داد كه هم اصل تكليف براى افرادى كه قادر بر اندازه گيرى هستند بماند، و هم آسانتر آن براى همه ميسور شود، و فرمود: (فاقروا ما تيسر من القران )، و حكم شب زنده دارى چه حداكثرش يعنى ثلث و دو ثلث و نصف و چه حداقلش يعنى خواندن مقدار ميسور از قرآن براى عموم مؤ منين مستحب است .
مفسرين در اينكه منظور از (قيام ليل ) چيست اختلاف كرده اند، آيا قرائت قرآن در خارج نماز است و يا خود نماز خواندن در شب است ؟ و بنا بر اينكه منظور نماز باشد، اختلاف كرده اند در اينكه آيا اين نماز بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و همه مؤ منين واجب است ، و يا براى همه مستحب است ، و يا بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) واجب و بر سايرين مستحب است ؟ و نيز اختلاف كرده اند در اينكه آيا آيه مربوط به قيام ليل به وسيله آيه مورد بحث نسخ شده ؟ و آيا حكم نماز شب مبدل به قرائت قرآن به قدر ميسور شده ؟ و اين اقوال كثير چيزى نيست كه تعرض به آنها فايده داشته باشد.
(علم ان سيكون منكم مرضى و اخرون يضربون فى الارض يبتغون من فضل اللّه و اخرون يقاتلون فى سبيل اللّه ) - اين قسمت از آيه به مصلحت ديگرى كه باعث تخفيف در امر به قيام در ثلث و نصف و كمتر از دو ثلث شد اشاره مى كند، مى فرمايد: علاوه بر اينكه حكم ياد شده بر عامه مكلفين دشوار است ، اين دشوارى در باره بيماران و مسافران و بيشتر رزمندگان است ، و مراد از ضرب فى الارض ، مسافرت ، و مراد از (ابتغاء من فضل الله ) طلب روزى از راه مسافرت به نواحى زمين براى تجارت است .
(فاقروا ما تيسر منه و اقيموا الصلوه و اتوا الزكوه و اقرضوا اللّه قرضا حسنا) - در اين قسمت از آيه حكم تخفيف را تكرار مى كند تا مطلب تاءكيد شود، و ضمير (منه ) به قرآن بر مى گردد، و مراد از خواندن از قرآن به مقدارى كه ميسور باشد، نماز خواندن به مقدارى است مناسب ، با وسعت زمانى كه شب زنده دارى كرده اند.
و مراد از (نمازى كه مامور شده اند به جاى آورند) نمازهاى واجب است ، بنابر اين ، اگر آيه را مدنى بدانيم منظور همين نمازهاى واجب پنجگانه خواهد بود، و اگر مكى باشد بايد بگوييم منظور نمازهايى است كه قبل از هجرت واجب بوده ، و مراد از (زكات ) زكات واجب است ، و منظور از (قرض دادن آن به خداى تعالى )، انفاقهاى غير زكات و صدقات مالى است كه در راه خدا داده مى شود. و عطف امر به اقامه نماز و دادن زكات و قرض دادن به خدا به مساءله تخفيف ، براى اشاره به اين معنا بوده كه تكاليف دينى همچنان به وجوب و اهميت خود باقى است ، و خداى تعالى همچنان به امر آن اعتنا دارد، پس كسى خيال نكند كه تخفيف از شب زنده دارى به ساير وظائف سرايت كرده ، در حقيقت آيه مورد بحث از اين نظر شبيه به آيه نجوى است ، كه وقتى (به منظور تخفيف ) حكم صدقه دادن قبل از نجواى با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را بر مى دارد، بلافاصله مساءله وجوب نماز و زكات و اطاعت خدا و رسولش را خاطرنشان مى سازد و مى فرمايد: (فاذ لم تفعلوا و تاب اللّه عليكم فاقيموا الصلوه و اتوا الزكوه و اطيعوا اللّه و رسوله ) .
(و ما تقدموا لانفسكم من خير تجدوه عند اللّه هو خيرا و اعظم اجرا) - كلمه (من خير) بيان (ما) است ، و مراد از (خير مطلق )، اطاعت است ، چه واجب و چه مستحب ، و كلمه هو يا ضمير فصل است ، و يا تاءكيد ضمير در (تجدوه ) است . و معناى آيه اين است كه : هر اطاعتى كه به نفع خود از پيش بفرستيد - يعنى براى اينكه با آن زندگى آخرتى خود را تاءمين كنيد - نزد خدا آن را خواهيد ديد، يعنى در روز لقاء اللّه آن را بهتر از همه كارهاى نيك كه مى كرديد، و يا بهتر از هر چيزى كه در دنيا باقى مى گذاريد، و پر اجرتر از آن خواهيد يافت .
(و استغفروا اللّه ان اللّه غفور رحيم ) - سوره مورد بحث را با امر به استغفار ختم نمود، و در اينكه فرمود: (به درستى خدا غفور و رحيم است ) اشعارى به وعده مغفرت و رحمت هم دارد، و بعيد نيست مراد از (استغفار) انجام مطلق طاعات باشد، چون طاعات وسائلى هستند كه با آن مغفرت خدا شامل حال آدمى مى شود، پس مى توان گفت : هر طاعتى استغفار است .
بحث روايتى
(روايتى درباره تخفيف تهجّد شبانه ، قرائت قرآن ، تجارت ، قرض به خدا، و...)
در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در تفسير آيه (ان ربك يعلم انك تقوم ادنى من ثلثى الليل و نصفه و ثلثه ) فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اين عمل را انجام داد، و مردم را به آن بشارت داد، ولى بر آنان دشوار آمد و (علم ان لن تحصوه ) ، و خداى تعالى دانست كه ضبط يك سوم و نصف و دو سوم براى مردم دشوار است ، يك مسلمان نيمه شب از خواب برمى خيزد، در حالى كه نمى داند (شب در اين فصل )، چه ساعتى نصف يا ثلثان مى شود، و چه بسا براى درك آن ساعتهاى معين تا به صبح بيدار بماند. لذا خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: (ان ربك يعلم انك تقوم ... علم ان لن تحصوه ) و فرمود: خدا مى داند كه شما نمى توانيد نصف و ثلث را به دست بياوريد. ولذا اين آيه شريفه آن حكم را نسخ كرد، (فاقروا ما تيسر من القران ) و بدانيد كه هيچ پيغمبرى نيامده مگر اينكه نماز شب را در خلوت مى خواند، و هيچ پيغمبرى اين نماز شب را در اول شب بجا نمى آورد.
مؤ لف : حاصل روايت اين است كه صدر سوره نماز شب را واجب كرده ، و ذيلش آن را نسخ كرده . البته قريب به اين معنا از طرق اهل سنت هم از ابن عباس و غيره روايت شده كه ما در بيان سابقمان درباره نسخ صحبت كرديم .
و در مجمع البيان است كه حاكم ابو القاسم ابراهيم حسكانى ، به سند خود از كلبى از ابى صالح از ابن عباس روايت كرده كه در مورد جمله (و طائفه من الذين معك ) گفته است . منظور على و ابوذر است .
و در همان كتاب است كه در ذيل جمله (فاقروا ما تيسر من القران ) گفته : از حضرت رضا از پدرش از جدش (عليهم السلام ) روايت شده كه فرمود: حداقل چيزى كه در قرائت قرآن براى شما ميسر است خشوع قلب و صفاى باطن است .
و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه ، از ابن عباس از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده اند كه در زيل (فاقروا ما تيسر من القران ) فرمود: حداقل صد آيه است .
و در همان كتاب است كه ابن مردويه از عبد اللّه بن مسعود روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: هيچ كاسبى نيست كه طعامى را از جايى به سوى شهرى از شهرهاى مسلمين وارد كند، و آن كالا را به نرخ روز در آن شهر به فروش ‍ برساند، مگر آنكه نزد خدا منزلت شهيد را دارد، آنگاه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) اين آيه را تلاوت كردند: (و اخرون يضربون فى الارض يبتغون من فضل اللّه و اخرون يقاتلون فى سبيل الله ) .
و در تفسير قمى به سند خود از زرعه از سماعه روايت كرده كه گفت : من از آن جناب (ظاهرا امام صادق (عليه السلام ) است ) از جمله (و اقرضوا اللّه قرضا حسنا) پرسيدم ، فرمود: منظور غير زكات است .
و در خصال از امير المؤ منين (عليه السلام ) آمده كه در حديث (اربعه مائه ) فرمود: بسيار استغفار كنيد تا رزق را جلب كرده باشيد، و تا مى توانيد امروز عمل خير انجام دهيد تا فردا آن را بيابيد.
مؤ لف : ذيل اين حديث از جمله (و ما تقدموا لانفسكم من خير تجدوه عند اللّه هو خيرا و اعظم اجرا) استفاده شده
سوره مدثر مكى است و پنجاه و شش آيه دارد
سوره مدثّر آيات 7-1

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:23 PM
سوره مدثّر آيات 7-1


بسم اللّه االرحمن الرحيم يا ايها المدثر (1) قم فانذر (2) و ربك فكبر (3) و ثيابك فطهر (4) و الرجز فاهجر (5) و لا تمنن تستكثر (6) و لربك فاصبر (7)




ترجمه آيات
به نام خداوندى كه در دنيا رحمتى عام براى همه و در آخرت رحمتى خاص براى مؤ منين دارد. هان اى روپوش به خود پى چيده (1).
برخيز و انذار كن (2).
و پروردگارت را تكبير گوى (3).
و جامه ات را از هر آلودگى پاك بدار (4).
و از پليديها دورى نما (5).
و در برابر احسانت نه منت بگذار و نه آن را بسيار و بزرگ بدان (6).
و به خاطر پروردگارت صبر كن (7).
بيان آيات
اين سوره مشتمل بر مطالب زير است : اول اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را دستور مى دهد به اينكه مردم را انذار كند، و اين دستور را با لحنى و در سياقى كرده كه از آن پيداست جزو دستورهاى اوائل بعثت است .
دوم اينكه اشاره مى كند به عظمت شان قرآن وجلالت قدرش . سوم اينكه كسانى را كه منكر قرآن شوند و نسبت سحر به آن دهند تهديد، و كسانى را كه از دعوت قرآن سر بتابند مذمت كرده است .
جمع بين روايات مختلف درباره زمان نزول سوره مباركه مدثّر
و اين سوره از اولين سوره هاى نازل در اوائل بعثت و ظهور دعوت اسلامى است . حتى بعضى گفته اند اولين سوره اى است كه از قرآن نازل شده . هر چند كه خود آياتش اين قول را تكذيب مى كند، چون مى رساند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) قبل از اين سوره قرآن را بر مردم مى خوانده ، و مردم تكذيبش مى كردند و از آن اعراض مى نمودند و نسبت سحر به آن مى دادند.
و به همين جهت بعضى از مفسرين متمايل به اين قول شده اند كه اولين آياتى كه از قرآن نازل شد، هفت آيه از اول همين سوره بوده ، و لازمه اين قول آن است كه سوره مورد بحث يكباره نازل نشده باشد. و اين قول هر چند از نظر متن آيات هفتگانه بعيد نيست ، ليكن سياق اول سوره علق آن را دفع مى كند، چون ظاهر آن اين است كه آيات اول سوره علق اولين آيات نازله از قرآن است .
بعضى هم احتمال داده اند سوره مورد بحث اولين سوره اى باشد كه بعد از ماءمور شدن آن جناب به دعوت علنى نازل شده باشد، و سوره علق اولين سوره نازله از قرآن باشد، چون رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بعد از بعثت و نزول سوره علق مدتها دعوتش پنهانى بود، در نتيجه سوره مورد بحث به منزله آيه (فاصدع بما تومر و اعرض عن المشركين ) است ، كه دعوت علنى را اعلام مى كند، با همين نكته بين سه دسته از روايات را جمع كرده : اول آنهايى كه مى گويد سوره مدثر اولين سوره قرآن است ، دوم آنهايى كه مى گويد سوره مدثر بعد از سوره علق نازل شده ، و سوم آنهايى كه مى گويد سوره مزمل و مدثر با هم نازل شده اند. ليكن اين قول قدمى از احتمال فراتر نگذاشته .
و به هر حال آنچه يقينى و مسلم است اين است كه اين سوره در اوائل بعثت نازل شده و جزو اولين سوره هاى قرآنى است ، و آيات هفتگانه اى كه در اين فصل آورديم متضمن امر به انذار و ساير لوازم انذار است ، كه خداى تعالى به آن سفارش فرموده .


يا ايها المدثر




معناى خطاب (يا ايهّا المدثّر)
كلمه (مدثر) - با تشديد دال و تشديد ثاء - در اصل (متدثر) بوده ، كه از مصدر تدثر مشتق شده ،
و معنايش پيچيدن جامه و پتو و امثال آن به خود در هنگام خواب است ، و خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، كه در چنين حالى بوده ، و لذا به همان حالى كه داشته يعنى پتو به خود پيچيده مورد خطاب قرار گرفته ، تا ملاطفت را برساند، نظير جمله (يا ايها المزمل ) كه اين انس و ملاطفت را مى رساند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (تدثر) جامه نبوت به تن پوشيدن آن جناب است ، نه جامه ظاهرى ، و در حقيقت در اين تعبير نبوت تشبيه به لباس شده ، كه صاحبش را مى آرايد و زينت مى دهد.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن گوشه گيرى و غيبت آن جناب از انظار مردم است ، چون در ايامى كه مورد اين خطاب قرار مى گرفت در غار حرا زندگى مى كرد. بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن استراحت و فراغت است ، گويا به آن جناب خطاب فرموده : هان اى كسى كه فارغ و بى خيال استراحت كرده اى ! زمان فراغت و راحت تمام شد، و اينك زمان دشواريهاى تكاليف و رنج هدايت مردم رسيده است .
اينها كه ذكر شد وجوهى است كه هر چند در جاى خود درست و بى اشكال است ، اما آنچه از عبارت مورد بحث به ذهن مى آيد همان معناى اول است .

قم فانذر




ظاهرا مراد تنها اين است كه آن جناب را امر به انذار كند، بدون اينكه نظرى داشته باشد به اينكه چه كسى را انذار كند، پس در حقيقت معناى جمله اين است كه به وظيفه انذار قيام كن . ولى بعضى گفته اند: (اين دستور به كسانى كه بايد انذار شوند نيز ) نظر دارد، چيزى كه هست مفعول جمله يعنى انذار شونده از كلام حذف شده ، و تقدير كلام (قم فانذر عشيرتك الاقربين ) است ، يعنى برخيز و خويشاوندان نزديكت را انذار كن ، چون انذار در ابتداى دعوت با همان نزديكان مناسبت دارد، همچنان كه در سوره شعراء هم همينطور آمده .
بعضى ديگر گفته اند: انذار شونده كه مفعول جمله (فانذر) است و در كلام حذف شده ، عموم مردم است ، چون در جاى ديگر فرموده : (و ما ارسلناك الا كافه للناس ) .
در مقام مورد بحث تنها انذار را آورد، و تبشير را ذكر نكرد، و نفرمود: (قم فانذر و بشر، با اينكه تماميت دعوت هر دو را لازم دارد، و اين بدان جهت بود كه سوره مورد بحث از سوره هاى ابتداى دعوت است ، و در ابتداى دعوت بيشتر انذار كاربرد دارد.


و ربك فكبر




يعنى هم در باطن دل و مرحله اعتقاد، و هم در مرحله عمل و هم به زبان پروردگار خود را به عظمت و كبريا منسوب كن ، و او را از اينكه معادل و يا مافوقى داشته باشد منزه بدار، چون چيزى نيست كه شريك او و يا غالب بر او و يا مانع سر راه او باشد، و نقصى عارض بر او نمى شود، و هيچ وصفى از اوصاف ، او را تحديد نمى كند،
معناى تكبير و فرق آن با تسبيح

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:25 PM
معناى تكبير و فرق آن با تسبيح
و لذا از ائمه معصومين (عليهم السلام ) وارد شده كه معناى تكبير (اللّه اكبر ) اين است كه خدا از اينكه در وصف بگنجد بزرگتر است ، پس خداى تعالى از هر وصفى كه ما با آن توصيفش كنيم ، و حتى از خود اين وصف بزرگتر است ، و همين معنا با توحيد اسلامى مناسب است ، چون توحيدى كه اسلام پيشنهاد كرده از هر توحيد ديگرى كه در ساير شرايع دينى سراغ داريم بالاتر و مهم تر است .
و اين معنايى كه ما براى تكبير ذكر كرديم فارق ميان دو كلمه تكبير و تسبيح (اللّه كبر و سبحان اللّه ) است ، سبحان اللّه منزه داشتن خدا از هر صفت عدمى است ، كه چون مرگ و عجز و جهل و غيره نقص شمرده شود، و اما اللّه كبر منزه دانستن خداى تعالى است از هر وصفى كه ما برايش ذكر كنيم ، چه وجودى و چه عدمى ، و حتى منزه بودنش از اين تنزيه ما، براى اينكه هر صفتى كه ما براى خدا ذكر كنيم ، محدود در چارچوبه خودش است ، و شامل مفاهيم ديگر نمى شود، و خداى تعالى اين چنين نيست ، چون به هيچ حدى محدود نمى گردد - دقت بفرماييد.
بعضى از مفسرين گفته اند: منظور، امر به تكبير در نماز است
و تعبير از خداى تعالى به (ربك ) خالى از اين اشعار نيست كه توحيد خداى تعالى در آن روزها كه اوائل بعثت بوده ، اختصاص به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) داشته ، كسى غير آن جناب يكتاپرست نبوده است .
در تفسير كشاف در معناى جمله فكبر گفته : حرف فاء بدين جهت بر سر كلمه آمده كه معناى شرط در آن خوابيده بوده ، گويا فرموده : هر طور كه باشد پس تكبير او را ترك مكن .


و ثيابك فطهر




اقوال مختلف درباره مراد از تطهير جامه ها (و ثيابك فطهّر)
بعضى از مفسرين گفته اند: اين عبارت كنايه است از اصلاح عمل . و سخن اين مفسر بى وجه نيست ، براى اينكه عمل آدمى به منزله جامه اى است براى جان آدمى كه حامل عقائد او است ، چون ظاهر، عنوان و معرف باطن است ، و در كلام عرب بسيار ديده مى شود كه از طهارت باطن و صلاح عمل به طهارت جامه كنايه مى آورند.
بعضى گفته اند: اين تعبير كنايه است از تزكيه نفس ، و پاك نگه داشتن آن از لكه هاى گناهان و زشتى ها، بعضى ديگر گفته اند: مراد از پاك داشتن جامه كوتاه كردن آن است ، تا از نجاست (هاى روى زمين ) پاك بماند، چون وقتى دامن جامه بلند بود، به زمين مى سايد، و ايمن از آلوده شدن به نجاست نمى ماند.
بعضى ديگر گفته اند: منظور از تطهير جامه ، پاك نگه داشتن همسران از كفر و معاصى است ، چون قرآن كريم فرموده : (هن لباس ‍ لكم - آنها لباس شما هستند) .
و بعضى گفته اند: منظور همان معناى ظاهرى كلام ، يعنى پاك كردن جامه از نجاسات براى نماز است . و اگر اين معنا منظور باشد مناسب تر آن است كه بگوييم : منظور از تكبير براى پروردگار هم همان تكبير نماز است ، و در نتيجه دو آيه مورد بحث در صدد تشريع اصل نماز دوش به دوش و هم زمان با فرمان دعوت خواهد بود.
ممكن است كسى ايراد كند - همچنان كه كرده اند - كه نزول اين آيات در زمانى اتفاق افتاده كه اصلا نماز واجب نشده بود؟ در پاسخ مى گوييم : هر چند تشريع نمازهاى واجب يوميه با اين خصوصياتى كه امروز دارد در شب معراج اتفاق افتاده ، و جمعا ده ركعت يعنى پنج تا دو ركعت بوده ، و سپس هفت ركعت بر آن افزوده شده است ، الا اينكه اصل نماز از همان اوائل بعثت تشريع شده بود، به شهادت اينكه در سوره علق اولين سوره اى كه نازل شده و نيز در سوره مزمل در باره آن سخن رفته است . و علاوه بر آن ، روايات هم بر اين معنا دلالت دارد.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از تطهير جامه ها تخلق به اخلاق حميده و ملكات فاضله است . و در معناى تطهير ثياب اقوالى ديگر هست كه ما از نقل آنها اغماض كرديم ، چون مى توان آنها را به يكى از وجوه نقل شده ارجاع داد، و از همه آن وجوه بهتر وجه اول و پنجم است .


و الرجز فاهجر




بعضى گفته اند: كلمه (رجز) - به ضمه راء و كسره آن و سكون جيم - به معناى عذاب است ، و مراد از (دورى كردن از عذاب ) دورى كردن از سبب آن يعنى گناهان و زشتى ها است . و معناى آيه اين است كه : (از گناهان و نافرمانيها دورى كن ). بعضى ديگر گفته اند: كلمه (رجز) اسم است براى هر قبيح و هر عمل و اخلاقى كه طبع سليم آن را پليد بداند، و امر از دورى از رجز، امر به اجتناب از خصوص اخلاق و عقيده اى است كه خدا را خوش نيايد، و يا امر به اجتناب از خصوص اخلاق زشت است . اين احتمال دوم بنابر آن وجهى است كه در باره آيه (و ثيابك فطهر) نقل كرده گفتيم : منظور ترك گناهان و زشتى ها است ، در نتيجه آيه گذشته در باره عمل و آيه مورد بحث در باره اخلاق مى شود.
بعضى هم گفته اند: كلمه (رجز) به معناى صنم است ، و آيه شريفه دستور مى دهد به اينكه عبادت و پرستش بتها را ترك كند (و به آنها نزديك نشود).


و لا تمنن تستكثر




آنچه از سياق بر مى آيد و با سياق هم تناسب دارد، اين است كه مراد از (منت گذارى ) اين است كه شخص احسانگر آنقدر احسان خود را به رخ احسان شده بكشد كه نعمتش مكدر شود، و از نظر وى بيفتد كما اينكه فرموده : (و لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى ) و نيز فرموده : (يمنون عليك ان اسلموا)
و مراد از (استكثار) اين است كه آدمى چيزى را كه مى دهد به چشمش زياد آيد، آيه شريفه مى فرمايد: وقتى صدقه اى مى دهى و يا كار نيكى مى كنى ، به رخ طرف مكش ، و كار نيكت در نظرت بزرگ نيايد، البته كلمه (استكثار) به معناى زياده طلبى هم هست ، ولى در اينجا آن معنا منظور نيست .
و معناى آيه مورد بحث اين است كه وقتى اين اوامر را امتثال كردى ، يعنى قوم خود را انذار و پروردگار خود را تكبير، و جامه ات را تطهير كردى ، و از پليديها دورى نمودى ، بر كسى منت مگذار، در حالى كه اطاعت خود را بزرگ و بسيار ببينى ، و نسبت به آن عجب بورزى ، (براى اينكه تو بنده اى هستى كه از خودت مالك چيزى نيستى ، آنچه دارى خدا به تو داده ، و تو را بر آن توانا كرده ، و آنچه دارى مالكش خداى تعالى است ، و او خودش بر آنچه تو را بر آن قدرت داده قادر است ).
چند وجه در معناى آيه : (و لا تمنن تستكثر) و (و لربّك فاصْبر)
مفسرين در معنا و تفسير آيه وجوهى ديگر ذكر كرده اند كه با سياق آنطور كه بايد سازگار نيست ، مثلا گفته اند: معنايش اين است كه آنچه مى دهى به اين منظور مده كه بيشتر از آن را به تو بدهند. و يا گفته اند: نعمت نبوت و قرآنى را كه خدا به تو داده بر مردم منت مگذار، تا با منت نهادن اجر بيشترى از آنان بگيرى . و يا گفته اند: ابلاغ رسالت را بر امت خود منت منه . و يا گفته اند: به خيال اينكه طاعاتت بسيار است و به اين بهانه ، در انجام وظيفه سست مشو. و يا گفته اند: وقتى به مردم چيزى عطا مى كنى نه بر آنان منت بگذار و نه عطيه خود را بسيار بدان . و يا گفته اند: وقتى عطايى مى كنى به خاطر پروردگارت بكن ، و صبر كن تا پاداش دهنده ات او باشد. و يا گفته اند: اين آيه از ربا خوارى نهى كرده ، مى فرمايد: اگر به كسى قرضى مى دهى براى اين مده كه بيشتر از آن را مطالبه كنى .


و لربك فاصبر




يعنى به خاطر پروردگارت (صبر) كن ، و چون كلمه صبر مطلق آمده ، شامل همه اقسام آن يعنى صبر در هنگام مصيبت و صبر بر اطاعت و صبر بر ترك معصيت مى شود. و معناى آيه اين است كه : به خاطر پروردگارت در هنگام مصيبت و آزار مردمى كه تو انذارشان مى كنى ، و در برابر امتثال اين او امر، و در برابر اطاعت خدا و ترك معصيتش صبر كن .
و اين معناى جامعى است براى مطالب متفرقه اى كه در تفسير آيه گفته اند، مثل اينكه بعضى گفته اند: اين جمله امر به خود فعل است و نظرى به متعلق آن ندارد، فقط مى خواهد بفرمايد صبر كن ، اما در برابر چه صبر كند ساكت است . و يا بعضى گفته اند: منظور صبر در برابر اذيت و آزار مشركين است . و يا بعضى گفته اند: منظور صبر بر اداى فرائض است .
و بعضى ديگر وجوهى ديگر ذكر كرده اند.
بحث روايتى
(رواياتى درباره نزول سوره مدثّر و بعضى آيات نخست آن )
در الدر المنثور است كه طيالسى ، عبد الرزاق ، احمد، عبد بن حميد، بخارى ، مسلم ، ترمذى ، ابن الضريس ، ابن جرير، ابن منذر، ابن مردويه ، و ابن الانبارى در كتاب (مصاحف ) از يحيى بن ابى كثير روايت كرده اند كه گفت : من از ابو سلمه بن عبد الرحمان از اولين سوره اى كه از قرآن نازل شده پرسيدم ، گفت سوره (يا ايها المدثر) است . گفتم : آخر مى گويند اولين سوره (اقرا باسم ربك الذى خلق ) بوده ؟ ابو سلمه گفت : خود من از جابر بن عبد اللّه از اين معنا سؤ ال كردم ، همين را كه به شما گفتم پاسخ داد و اضافه كرد: من به تو نمى گويم مگر همان را كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) براى ما فرمود.
رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: من مجاور در غار حرا بودم ، همين كه ايام اقامتم در حرا به پايان رسيد، صدايى شنيدم كه مرا مى خواند، سمت راست خود را نظر كردم كسى را نيافتم ، سمت چپم را نظر كردم كسى را نيافتم ، پشت سرم را نظر كردم چيزى نديدم ، بالاى سرم را نظر كردم فرشته اى را كه قبلا در حرا نزدم آمده بود ديدم ، كه بين زمين و آسمان بر كرسى نشسته بود، از ديدنش دچار رعب شده به خانه برگشتم ، و گفتم مرا بپيچيد، در اين هنگام اين آيات نازل شد: (يا ايها المدثر قم فانذر. .. و الرجز فاهجر).
مؤ لف : اين حديث معارض است با احاديث ديگر كه دلالت دارد بر اينكه اولين سوره ، سوره علق بوده ، بيان آيات (اقرء) هم مويد اين احاديث است ، علاوه بر اين جمله (فرشته اى را كه قبلا در حرا نزدم آمده بود ديدم )، در خود اين حديث اشعار دارد بر اينكه قبل از اين سوره هم وحى بر آن جناب نازل مى شده .
و در همان كتاب است كه اين مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت : به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عرضه داشتيم : وقتى مى خواهيم داخل در نماز شويم چه بگوييم ؟ در پاسخ اين سؤ ال خداى تعالى آيه (و ربك فكبر) را نازل كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله وسلم ) هم به ما دستور داد نماز را با تكبير افتتاح كنيم .
مؤ لف : در اين روايت شبهه اى است ، براى اينكه ابو هريره از كسانى است كه مدت بسيارى بعد از هجرت مسلمان شد، و اين سوره قبل از هجرت و در اوائل بعثت نازل شده ، ابو هريره و بلكه همه صحابه آن روز كجا بوده اند؟
و در خصال از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديث اربعه مائه (چار صد بند) فرمود: جمع كردن جامه ، طهارت آن است ، كه خداى تعالى مى فرمايد: (و ثيابك فطهر) يعنى دامن جامه ات را جمع كن .
مؤ لف : و در اين معنا عده اى از اخبار در كافى و مجمع البيان از امام باقر و امام صادق و امام ابى الحسن (عليه السلام ) روايت شده .
و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه از جابر روايت كرده اند كه گفت : از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) شنيدم كه كلمه (رجز) در آيه (و الرجز فاهجر) را به ضمه راء مى خواند، و گفت منظور از رجز، بتها است .
مؤ لف : اينكه فرموده : (منظور از رجز، بتها است كلام جابر و يا شخصى ديگر است ، كه در سلسله سند قرار داشته .
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و لا تمنن تستكثر) است كه در روايت ابى الجارود آمده كه هيچ وقت چيزى عطا مكن كه چشم داشت بيشتر از آن را داشته باشى .
آيات 31-8 سوره مدثّر


فاذا نقر فى الناقور (8) فذلك يومئذ يوم عسير (9) على الكافرين غير يسير (10) ذرنى و من خلقت وحيدا (11) و جعلت له مالا ممدودا (12) و بنين شهودا (13) و مهدت له تمهيدا (14) ثم يطمع ان ازيد (15) كلا انه كان لاياتنا عنيدا (16) سارهقه صعودا (17) انه فكر و قدر (18) فقتل كيف قدر (19) ثم قتل كيف قدر (20) ثم نظر (21) ثم عبس و بسر (22) ثم ادبر و استكبر (23) فقال ان هذا الا سحر يوثر (24) ان هذا الا قول البشر (25) ساصليه سقر (26) و ما ادرئك ما سقر27 لا تبقى و لا تذر (28) لواحه للبشر (29) عليها تسعه عشر (30) و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكه و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذين كفروا ليستيقن الذين اوتوا الكتاب و يزداد الذين امنوا ايمانا و لا يرتاب الذين اوتوا الكتاب و المومنون و ليقول الذين فى قلوبهم مرض و الكافرون ما ذا اراد اللّه بهذا مثلا كذلك يضل اللّه من يشاء و يهدى من يشاء و ما يعلم جنود ربك الا هو و ما هى الا ذكرى للبشر (31)




ترجمه آيات
وقتى فرمان كوبنده حق صادر مى شود (و در صور دميده مى شود و مردگان زنده مى گردند) (8).
آن روز كه روز بازگشت خلائق به سوى خدا است روزى است سخت (9)
و بر كافران روزى ناهموار است (10).
مرابا آن كسى كه در خلقتش از كسى كمك نگرفتم واگذار (11).
همان كسى كه براى او اموالى عريض و طويل قرار دادم (12).
و فرزندانى كه همه برايش مانده اند (13).
و همه وسائل را برايش فراهم و منظم كردم (14).
و او تازه از من طمع دارد كه بيشترش دهم (15).
ولى نه ، بيشتر كه نمى دهم هيچ ، بلكه به زودى از هر سو دچار گرفتاريش مى كنم ، چون او نسبت به آيات ما عناد ورزيد (16).
به زودى او را مجبور مى كنم كه از قله زندگى بالا رود (سپس او را به زير مى افكنم ) (17).
(وقتى همفكرانش در باره قرآن از او داورى خواستند) فكرى كرد و اندازه اى گرفت (18).
مرگ بر او باد با آن اندازه اى كه گرفت (19).
و باز هم مرگ بر او باد با آن اندازه گيريش (20).
آنگاه نظرى كرد (21).
و سپس چهره در هم كشيد و رويى ترش نمود (22).
پس پشت كرد و كبر ورزيد (23).
و در آخر گفت اين قرآن نمى تواند چيزى به جز سحرهاى قديمى باشد (24).
اين نيست مگر سخن بشر (25).
و من به زودى او را به دوزخ در مى آورم (26).
و تو چه مى دانى كه دوزخ چيست (27).
نه چيزى باقى مى گذارد و نه فردى را از قلم مى اندازد (28).
سياه كننده بشره پوست است (29).
و نوزده فرشته بر آن موكل است (30).
و خازنان آتش را جز ملائكه قرار نداده و عدد آنها را جز به منظور آزمايش كفار نياورديم تا كسانى كه اهل كتابند به يقين در آيند و آنها كه ايمان دارند با ايمان آوردن اهل كتاب ايمانشان بيشتر شود و اهل كتاب و مؤ منين شكى برايشان باقى نماند، و كفار و بيماردلان بگويند منظور خدا از توصيف (عدد نوزده ) چيست . آرى خدا اين چنين گمراه مى كند هر كه را بخواهد و هدايت مى كند هر كه را بخواهد و عدد جنود پروردگار تو را كسى جز خود او نمى داند و اين جز براى تذكر بشر نيست (31).
بيان آيات
در اين آيات شريفه به طعنه زنندگان به قرآن كه آن را سحر مى خواندند و بعضى از حقائق آن را استهزاء مى كردند، تهديد شديدى شده است .


فاذا نقر فى الناقور




كلمه (نقر) به معناى كوبيدن ، و كلمه (ناقور) به معناى هر چيزى است كه به آن مى كوبند تا صدا كند، و جمله (نقر در ناقور) نظير جمله (نفخ درصور) كنايه از زنده كردن مردگان در قيامت و احضار آنان براى حساب رسى است ، و جمله مورد بحث شرطى است ، و جزاى آن جمله (فذلك ...) است .
تركيب نحوى آيه : (فذالك يومئذ يوم عسير على الكافرون غير يسير)


فذلك يومئذ يوم عسير على الكافرين غير يسير




اشاره (ذلك ) به زمان نقر در ناقور است ، و بعيد نيست كه مراد از كلمه (يومئذ) روزى باشد كه خلائق براى حساب و جزا به سوى خدا بر مى گردند. يا ممكن است منظور روزى باشد كه به سوى خدا بر مى گردند، در نتيجه كلمه (يوم ) ظرف مى شود براى روزى كه در ناقور نقر مى شود. و بنا بر اين در آيه مورد بحث كلمه (روز) ظرف واقع شده براى (روز)، پس مى شود قطعه اى از زمان ظرف شود براى قطعه اى ديگر، هم چنان كه سال را ظرف مى گيريم براى ماه ، و ماه را ظرف مى گيريم براى روز، و اين نوعى از عنايت است كه زمان را دو چيز مختلف مى گيرند، به خاطر اختلافى كه در صفات و حوادث واقعه در آن دارند، آنگاه به اعتبار بعضى از صفات ظرف مى شود براى خودش به اعتبار بعضى صفات ديگرش .
و در صورتى كه كلمه (يومئذ) را قيد بگيريم براى كلمه (فذلك )، معناى آيه چنين مى شود: (پس زمان نقر ناقور كه در روز رجوع خلائق به خدا واقع مى شود، زمانى بس دشوار بر كافران است ) و اگر كلمه مذكور را قيد بگيريم براى كلمه (يوم )، معنا چنين مى شود: (زمان نقر ناقور زمانى بس دشوار بر كافران است ، در روزى كه خلائق به سوى خدا بر مى گردند).
و در تفسير كشاف گفته : اگر بپرسى كلمه (اذا) با چه عاملى منصوب شده ، و چگونه ممكن است (يومئذ) ظرف شود براى (يوم عسير)؟، در پاسخ مى گويم : عامل نصب (اذا) چيزى است كه جزا بر آن دلالت مى كند، چون جمله مورد بحث به يك قضيه شرطيه منحل مى شود، و چنين معنا مى دهد: زمانى كه در ناقور كوبيده مى شود، امر بر كافران سخت مى گردد. و همين جزاى (سخت مى گردد) عامل نصب در (اذا) است ، و اما علتى كه تجويز كرده كلمه (يومئذ) ظرف شود براى (يوم عسير) اين است كه باز جمله به جمله اى ديگر منحل مى شود، و معناى آن اين است كه : وقوع اين وقت نقر در روز سخت است ، چون روز قيامت در حينى مى آيد و واقع مى شود كه مشغول نقر در ناقورند.
و نيز (در همان كتاب ) گفته : ممكن است كلمه (يومئذ) را در تقدير مرفوع بگيريم تا بدل باشد از كلمه (ذلك ) و كلمه (يوم عسير) خبر آن باشد گويا فرموده : روز نقر، روزى است سخت .
و جمله (غير يسير) صفت ديگرى است براى كلمه (يوم )، و عسر آن را تاءكيد نموده مى فهماندد سختى آن روز از يك جهت و دو جهت نيست ، بلكه از هر جهت است .


ذرنى و من خلقت وحيدا




اين جمله كلمه تهديد است ، و روايات بسيار زيادى وارد شده كه اين جمله تا تمام بيست آيه بعدش همه در باره وليد بن مغيره نازل شده ، كه داستانش در بحث روايتى آينده ان شاء اللّه مى آيد.
كلمه (وحيدا) حال از فاعل (خلقت ) است ، و حاصل معنايش اين است كه : مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار، با آن كس كه در حالى خلقش كردم كه احدى با من در خلقت وى شركت نداشت ، و بعد از خلقت به بهترين وجهى تدبيرش كردم ، مرا با او واگذار، و بين من و او حائل مشو كه من او را كافى خواهم بود.
احتمال هم دارد كلمه (وحيدا) حال از مفعول (ذرنى ) باشد. بعضى هم آن را حال از مفعول (خلقت ) كه حذف شده گرفته اند، و آن مفعول ضميرى است كه به موصول (من ) بر مى گردد، و حاصل معنا اين است كه : مرا با كسى كه خلقش كردم در حالى كه او تنها بود نه مالى داشت و نه فرزندانى واگذار. بعضى هم احتمال داده اند كلمه (وحيدا) اصلا حال نباشد، بلكه منصوب به فعل تقديرى (اذم - مذمت مى كنم ) باشد. ولى از همه اين وجوه بهتر همان وجه اول است .


و جعلت له مالا ممدودا




يعنى من براى او مالى ممدود يعنى گسترده و يا ممدود به مدد نتايج و فايده قرار دادم .


و بنين شهودا




يعنى برايش پسرانى قرار دادم حاضر كه آنها را پيش روى خود مى بيند كه مى خرامند و از آنان در رسيدن به هدفهاى خود كمك مى گيرد، اين جمله عطف است بر كلمه مالا.


و مهدت له تمهيدا




كلمه (تمهيد) به معناى تهيه است ، كه به طور مجاز در مورد گستردگى مال و جاه و رو به راهى زندگى استعمال مى شود.


ثم يطمع ان ازيد كلا انه كان لاياتنا عنيدا




يعنى سپس همين شخص طمع دارد كه مال و فرزندانى را كه به او داده ام زيادتر كنم ، و زندگيش را بيش از پيش رو به راه سازم .
كلمه (كلا) او را در اين طمع و توقع رد مى كند، و جمله (انه كان ) علت اين ردع را بيان نموده مى فهماند براى اين گفتيم (كلا) كه او به آيات ما عناد مى ورزد. كلمه (عنيد) به معناى معاندى است كه به عناد خود و آنچه دارد مباهات هم مى كند.
بعضى گفته اند: وليد بن مغيره بعد از نزول اين آيات رفته رفته مال و اولاد خود را از دست داد تا در آخر خودش هم هلاك شد.


سارهقه صعودا




كلمه (ارهاق ) كه مصدر (ارهق ) است به معناى فراگيرى به زور است و كلمه صعود به معناى گردنه صعب العبور كوه است . در اين جمله جزاى سوء و عذاب تلخى را كه وى به زودى مى چشد به گرفتار شدن در دره اى صعب العبور تشبيه شده .
وصف حال وليد بن مغيره و تكذيب نمودن او، اخبار از درانداختنش به دوزخ

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:33 PM
وصف حال وليد بن مغيره و تكذيب نمودن او، اخبار از درانداختنش به دوزخ


انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر




(تفكير) كه مصدر (فكر) است به معناى انديشيدن است ، و (تقدير) كه مصدر قدر است به معناى اندازه گيرى و سنجيدن است ، و (تقدير از روى تفكير) به معناى آن است كه چند معنا و چند وصف را در ذهن بچينى ، يعنى آنها را در ذهن جابجا كنى ، يكى را بگذارى و ديگرى را بردارى تا از رديف شدن آنها غرض مطلوب خود را نتيجه بگيرى ، وليد بن مغيره هم در اين انديشه بود كه چيزى بگويد كه با آن گفته ، دعوت اسلام را باطل كند، و مردم معاند مثل خودش آن گفته را بپسندند، پيش خود فكر كرد آيا بگويد اين قرآن شعر است ، يا بگويد كهانت و جادوگرى است ؟ آيا بگويد هذيان ناشى از جنون است ، يا بگويد از اسطوره ها و افسانه هاى قديمى است ؟ بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد اينطور اندازه گيرى كرد كه بگويد: قرآن سحرى از كلام بشر است ، چون بين زن و شوهر و پدر و فرزند جدايى مى اندازد.
(فقتل كيف قدر) - اين جمله - به طورى كه از سياق بر مى آيد - نفرينى است بر او، نظير جمله (قاتلهم اللّه نى يوفكون ) و جمله (ثم قتل كيف قدر) تكرار همان نفرين و تاءكيد آن است .


ثم نظر ثم عبس و بسر ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا الا سحر يوثران هذا الا قول البشر




اين آيات حال وليد را كه بعد از تفكير و تقدير به خود گرفته بود ممثل مى سازد، و با لطيف ترين و در عين حال رساترين تمثيلى مجسم مى كند، چون معناى اينكه فرموده (ثم نظر) به طورى كه از سياق استفاده مى شود - اين است كه : وى بعد از تفكير و تقدير مثل كسى نظر كرد كه مى خواهد درباره امرى كه از او نظريه خواسته باشند، نظريه بدهد.
(ثم عبس و بسر) - فعل (عبس ) از ماده عبوس است كه به معناى تقطيب چهره است ، در مجمع البيان مى گويد: عبوس كردن چهره و تقطيب و تكليح آن در معنا نظير همند، و جامع همه ، ترش كردن رو، و گرفتگى صورت است درم قابل طلاقت و بشاشت كه به معناى گشاده رويى است . و فعل (بسر) از مصدر (بسور) است ، كه به معناى بى ميلى و كراهت نمايان از چهره است . پس ‍ معناى جمله اين است كه وليد بعد از نظر كردن ، چهره خود را گرفت و اظهار كراهت نمود.
(ثم ادبر و استكبر) - (ادبار از هر چيزى ) به معناى اعراض از آن است ، و استكبار به معناى امتناع ورزيدن از در كبر و طغيان است ، و اين دو يعنى ادبار و استكبار از احوالات روحى و درونى است ، و اگر آن را فرع و نتيجه تمثيل بر نظر و عبوس و بسور كه از احوالات ظاهر و محسوس آدمى است گرفته ، از اين جهت است كه اثر ادبار و استكبار وليد در ظاهر حالش هم اثر گذاشته ، و آن اثر را قرآن كريم نقل كرده كه گفت : (ان هذا الا سحر...)، و به همين جهت اين جمله را با فاى تفريع و نتيجه گيرى عطف كرده ، فرمود: (ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا...) وگرنه مى توانست اين را هم با كلمه (ثم ) عطف كند.
(فقال ان هذا الا سحر يوثر) - يعنى در نتيجه ادبار و استكبار، باطن خود را اينطور اظهار كرد كه (ان هذا) نيست اين - يعنى قرآن - (الا سحر يوثر)، مگر سحرى كه از قديم روايت شده و هم اكنون نيز دانايان آن به نادانان تعليم مى دهند.
(ان هذا الا قول البشر) - يعنى اين قرآن آنطور كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) ادعا مى كند كلام خدا نيست ، بلكه كلام بشر است . بعضى گفته اند: اين آيه به منزله تاءكيد آيه قبلى است ، هر چند دو معناى مختلف دارند، ولى مقصود از هر دو اين است كه قرآن كلام خدا نيست و چون هر دو يك معنا را مى رساندند، جمله دوم را با و او به جمله اول عطف نكرد.


ساصليه سقر و ما ادريك ما سقر لا تبقى و لا تذر لواحه للبشر عليها تسعه عشر




يعنى به زودى او را داخل سقر مى كنم ، و (سقر) در عرف قرآن يكى از نامهاى جهنم و يا دركه اى از دركات آن است ، و جمله (ساصليه سقر) يا بيان (سارهقه صعودا) است ، و يا بدل از آن است و جمله و (ما ادريك ما سقر) به اين منظور آورده شده كه بفهماند سقر بسيار مهم و هراس آور است .
مقصود از توصيف سقر به اينكه (لا تبقى و لا تذر...)
و در جمله (لا تبقى و لا تذر) به خاطر اينكه نفى مطلق است ، و مقيد نكرده كه چه چيزى را باقى نمى گذارد و رها نمى كند، اقتضا دارد كه مراد از آن را اين بگيريم كه سقر هيچ چيزى از آنچه او به دست آورده باقى نمى گذارد و همه را مى سوزاند و احدى را هم از آنهايى كه در آن مى افتند از قلم نينداخته همه را شامل مى شود، به خلاف آتش دنيا كه بسيار مى شود بعضى از چيرها كه در آن مى افتد نمى سوزاند، و اگر مثلا انسانى در آن بيفتد پوست ظاهرى و صفات جسميش را مى سوزاند، و به روح او و صفات روحيش نمى رسد اما سقر احدى از كسانى كه در آن مى افتند باقى نمى گذارد بلكه همه را فرا مى گيرد، زيرا خداوند فرموده : (تدعوا من ادبر و تولى ) و وقتى آنها را فرا گرفت چيزى از روح و جسمشان را باقى نمى گذارد بلكه همه را مى سوزاند همچنان كه فرموده : (نار اللّه لموقده التى تطلع على الافئده ).
ممكن هم هست منظور اين باشد كه احدى را زنده نمى گذارد، و احدى را نمى ميراند، در اين صورت در معناى آيه زير خواهد بود كه مى فرمايد: (الذى يصلى النار الكبرى ثم لا يموت فيها و لا يحيى ).
بعضى هم گفته اند: معناى جمله (لا تبقى ) اين است كه سقر چيزى را كه در آن بيفتد باقى نمى گذارد، مگر آنكه هلاكش مى كند وقتى هلاك شد به حالت هلاكت هم رهايش نمى كند، بلكه دوباره زنده اش مى كند تا باز شكنجه شود.
بعضى ديگر گفته اند: معناى (لا تبقى ) اين است كه براى آنان گوشتى باقى نمى گذارد و (و لا تذر) يعنى و استخوانى باقى نمى گذارد. و بعضى ديگر معانى ديگرى ذكر كرده اند.
) لواحه للبشر)
كلمه (لواحه ) از مصدر تلويح است كه به معناى دگرگون كردن رنگ چيزى به سياهى است . و بعضى گفته اند به سرخى . و كلمه (بشر) جمع بشره است ، كه به معناى ظاهر پوست بدن است . مى فرمايد: يكى ديگر از خصوصيات سقر اين است كه رنگ بشره بدنها را دگرگون مى سازد.
مراد از نوزده نفر موكّلان بر جهنّم و ابنكه فرمود: (و جعلنا عدّتهم الّا فتنة ...)


عليها تسعه عشر




يعنى بر آن - سقر - نوزده نفر موكلند، كه عهده دار عذاب دادن به مجرمينند. و هر چند مطلب را مبهم گذاشته و نفرموده كه از فرشتگانند و يا غير فرشته اند، ليكن از آيات قيامت و مخصوصا تصريح آيات بعدى استفاده مى شود كه از ملائكه اند.
بعضى از مفسرين گفته اند: ظاهر اين عبارت آن است كه مميز (در اصطلاح نحو معدود هر عددى را مميز مى نامند) عدد (تسعه عشر) كلمه (ملكا) باشد، آنگاه گفته : دليل اين معنا همين است كه عربهاى فصيح از اين عبارت چنين فهميده اند، چون از ابن عباس روايت شده كه گفت : وقتى جمله (عليها تسعه عشر) نازل شد ابوجهل به قريش گفت مادرانتان به عزايتان بنشينند، مى شنوم پسر ابى كبشه (رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به شما خبر داده كه خازنان آتش نوزده نفرند و شما كه جمعيت انبوهى هستيد آيا عاجزيد از اينكه هر ده نفرتان بر سر يكى از آن مردان موكل بر آتش بتازيد، در آن جمع ، ابو اسد بن اسيد بن كلده جمحى كه مردى سخت دلاور بود گفت : من يك تنه حريف هفده نفر آنان هستم ، شما همگى كار دو نفر ديگر را بسازيد.
خواننده عزيز توجه دارد كه مفسر نامبرده هيچ دليلى بر مدعاى خود نياورده ، علاوه بر اينكه حديث ، خازنان دوزخ را رجل (مرد) خوانده و كلمه رجل به هيچ وجه بر فرشته اطلاق نمى شود، مخصوصا در عرف مشركين كه به نقل قرآن كريم در آيه (و جعلوا الملئكه الذين هم عباد الرحمن اناثا)، ملائكه را به طور كلى از جنس زن مى دانستند.


و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكه ...




سياق آيه شهادت مى دهد بر اينكه مردم بعد از شنيدن آيه قبلى كه در باره عدد خازنان دوزخ بود در باره خازنان بگو مگو كرده اند، در نتيجه اين آيه نازل شد. با اين استظهار روايات وارده در شاءن نزول آيه تاءييد مى شود كه ان شاء اللّه در بحث روايتى آينده از نظر خواننده خواهد گذشت .
(و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكه ) - مراد از (اصحاب النار) همان خازنان موكل بر دوزخند كه عهده دار شكنجه دادن به مجرمينند، و اين معنا هم از جمله (عليها تسعه عشر) استفاده مى شود و هم جمله (و ما جعلنا عدتهم الافتنه ...) به آن شهادت مى دهد.

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:34 PM
و حاصل معناى آيه اين است كه : ما اصحاب آتش و موكلين بر آن را از جنس ملائكه قرار داديم كه قادر بر انجام ماموريت خود هستند. همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (عليها ملئكه غلاظ شداد لا يعصون اللّه ما امرهم و يفعلون ما يومرون ) پس موكلين بر آتش از جنس بشر نيستند تا مجرمين اميد آن داشته باشند در برابرشان مقاومت كنند، و از بينشان ببرند.
(و ما جعلنا عدتهم الا فتنه للذين كفروا) - كلمه (فتنه ) به معناى محنت و آزمايش است ، مى گويند منظور از اين جعل ، جعل به حسب آگهى دادن است ، نه جعل به حسب تكوين ، در نتيجه معناى آيه اين است كه ما از عدد آن ملائكه و اينكه نوزده نفرند به شما خبر نداديم ، مگر براى اينكه همين خبر باعث آزمايش كفار شود. ذيل آيه هم كه مى فرمايد: (ليستيقن الذين اوتوا الكتاب ...) اين گفتار را تاءييد مى كند.
(ليستيقن الذين اوتوا الكتاب ) - (استيقان ) به معناى يقين يافتن در دل است ، و معناى اين جمله اين است كه ما براى اين گفتيم موكلين بر آتش نوزده فرشته اند كه اهل كتاب يقين كنند به اينكه قرآن نازل بر تو حق است ، چون مى بينند قرآن هم مطابق كتاب آسمانى ايشان است .
(و يزداد الذين امنوا ايمانا) - و نيز براى اينكه مؤ منين به اسلام هم وقتى ببينند كه اهل كتاب هم اين خبر قرآن را تصديق كرده اند، ايمانشان زيادتر شود.
(و ليقول الذين فى قلوبهم مرض و الكافرون ما ذا اراد اللّه بهذا مثلا) - و نيز براى اين بود كه در نتيجه بيماردلان منافق و كافران چنين و چنان كنند. بايد توجه داشت كه لام در جمله (ليقول ) لام عاقبت است ، به خلاف لام در (ليستيقن ) كه لام تعليل به غايت است ، براى اينكه كلام منافقان و كفار كه (ما ذا اراد اللّه بهذا) مثلا كلامى تحقيرآميز است ، و به منظور استهزاء گفته مى شود، و اين خود كفر است ، و نمى تواند غايت و نتيجه براى عمل خداى تعالى شود، و مثلا بگوييم خداى تعالى به اين منظور عدد خازنان دوزخ را بيان كرد كه عده اى كفر و نفاق بورزند، مگر اينكه اين به تبع چيز ديگرى غايت فعل خدا قرار گيرد، به خلاف استيقان كه خود مرحله اى از ايمان است ، و شايد همين اختلاف بين دو معنا باعث شده كه حرف لام دوباره تكرار شود، و بفرمايد: (ليستيقن ) و (ليقول )، و گر نه اگر هر دو لام براى تعليل بود مى فرمود: (ليستيقن و يقول ).
و معناى مجموع اين چند آيه چنين است كه : (اگر ما از عدد خازنان دوزخ خبر داديم ، براى اين بود كه مايه آزمايش كفار و باعث يقين اهل كتاب و بيشتر شدن ايمان مؤ منين باشد، البته اين نتيجه هم بر آن غايات مترتب مى شود كه منافقين و كافردلان خواهند گفت : خدا از اين مثل چه منظورى داشته .)
مفسرين جمله (الذين فى قلوبهم مرض ) را به كسانى تفسير كرده اند كه دلهايشان مبتلا به شك و لجبازى و نفاق باشد و كلمه كافرون را به كسانى تفسير كرده اند كه تظاهر به كفر مى كنند، چه از مشركين و چه از ديگران .
گفتيم منظور از جمله (ما ذا اراد اللّه بهذا مثلا) تحقير و استهزاء بوده ، و منظورشان از كلمه (هذا) اشاره است به جمله عليها (تسعه عشر) و كلمه (مثل ) به معناى وصف است ، و معناى جمله اين است كه : خدا چه منظور داشته از اينكه خازنان دوزخ را به صفت (تسعه عشر) توصيف كرده ؟ و خلاصه چطور ممكن است اين عده اندك قدرت آن را داشته باشند كه تمامى دوزخيان را كه اكثر افراد جن و انسند عذاب كنند؟
دنباله بحث گذشته راجع به نفاق ،
و بيان اينكه انگيزه هاى نفاق قبل از هجرت نيز وجود داشته است
بعضى از مفسرين كه پذيرفته اند سوره مورد بحث در مكه نازل شده ، و منافقين و بيماردلان در مدينه پيدا شدند، در باره آيه (و ليقول الذين فى قلوبهم مرض )، گفته اند كه : يك پيشگويى غيبى است از اينكه بعد از هجرت جمعى منافق پيدا خواهند شد.
و ما مى گوييم : اينكه سوره مورد بحث همه اش در مكه نازل شده باشد مطل بى است كه از نظر روايات متعين است ، و بعضى از مفسرين ادعاى اجماع بر آن كرده اند، و اينكه از مقاتل نقل كرده اند كه آيه (و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكه ). در مدينه نازل شده از طريق نقل ثابت نشده كه به راستى او چنين چيزى گفته باشد و بر فرض هم كه ثابت باشد، يك نظريه شخصى از مقاتل است كه فكر كرده نفاق در مدينه پيدا شده و آيه از آن خبر مى دهد.
و اما اينكه نفاق در مدينه پيدا شد، بعضى از مفسرين بر آن اصرار ورزيده و استدلال كرده اند به اينكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و مسلمانان قبل از هجرت آنقدر نيرومند نبودند، و امرشان نافذ و دستشان باز نبوده كه مردم از هيبت آنان حساب ببرند، و كفر باطنى خود را پنهان كنند، و يا به اميد خيرشان دم از اسلام بزنند، به خلاف حالى كه مسلمانان بعد از هجرت در مدينه داشتند.
ليكن اين استدلال تمام نيست ، زيرا همانطور كه در سوره منافقون در بحثى كه پيرامون نفاق داشتيم به ناتمامى آن اشاره نموديم و حاصلش اين است كه : انگيزه و علت نفاق منحصر در ترس و پروا داشتن ، و يا به دست آوردن خير عاجل نيست ، چون ممكن است كسى به اميد نفع و خير موجل و دراز مدت نفاق بورزد، و ممكن است كسى به انگيزه تعصب و حميت نفاق بورزد، و يا انگيزه اش ‍ اين باشد كه نسبت به كفر قبلى خود عادت داشته ، دست برداشتن از عادت برايش مشكل باشد، و همچنين ممكن است انگيزه هايى ديگر باعث نفاق شود.
و هيچ دليلى در دست نيست كه دلالت كند بر اينكه پاى اين انگيزه ها در مورد هيچ يك از مسلمانان مكه در كار نبوده ، بلكه از بعضى از همان مسلمانان نقل شده كه در مكه ايمان آورده ، و سپس بر گشته ، و يا با شك و ترديد ايمان آورده و سپس ثابت قدم شده .
علاوه بر اين خداى تعالى خودش فرموده : (و من الناس من يقول امنا باللّه فاذا اوذى فى اللّه جعل فتنه الناس كعذاب اللّه و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم او ليس اللّه باعلم بما فى صدور العالمين و ليعلمن اللّه لذين امنوا و ليعلمن المنافقين ).
و اين دو آيه در سوره عنكبوت است ، كه در مكه نازل شده ، و مى بينيد كه از وجود نفاق در مكه خبر مى دهد، و بر فرض كه از همه ادله مكى بودن اين سوره صرفنظر كنيم ، همين كه مى بينيم مشتمل بر مساءله فتنه و اذيت شدن در راه خداست ، بايد بفهميم كه حداقل اين دو آيه در مكه نازل شده ، چون در مدينه فتنه و اذيت ديدن در راه خدا رخ نداد. و اگر بگويى آخر در آيه اول مساءله نصرت خدايى ذكر شد. مى گوييم : صرف اين دليل نمى شود بر اينكه آيه در مدينه نازل شده ، چون نصرت مصاديق ديگرى هم غير از فتح و پيروزى در جنگ كه فتحى فورى و نقد است دارد.
و احتمال اينكه مراد از فتنه ، واقعه اى باشد كه بعد از هجرت در مكه رخ داد به مطلب ما ضررى نمى زند، براى اينكه منافقين مفتون كه بعد از هجرت و در مكه مفتون شدند، و دچار نفاق گرديدند از همانهايى بودند كه قبل از هجرت ايمان آورده بودند، هر چند كه بعد از هجرت مورد اذيت واقع شدند.
و جا دارد كه آيه (و من الناس من يعبد اللّه على حرف فان اصابه خير اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب على وجهه ) را هم به مثل همين بيانى كه ما كرديم حمل نموده بگوييم : در صورتى كه منظور از فتنه عذاب باشد شامل بعضى از مسلمانانى كه در مكه اسلام آوردند مى شود، هر چند كه سوره حج در مدينه نازل شده باشد.
(كذلك يضل اللّه من يشاء و يهدى من يشاء) - كلمه (كذلك ) اشاره است به مضمون آيه (و ما جعل نا عدتهم الا فتنه ...) و در جمله (و ما يعلم جنود ربك الا هو) بى اطلاعى غير خداى تعالى را مقيد كرده به قيد (جنود) - كه به معناى گروههاى فشرده و متراكمى است كه خداى تعالى براى اجراى اوامر خود خلقشان كرده - نه خصوص عده خازنان دوزخ ، در نتيجه به اطلاقش ‍ مى فهماند كه علم به حقيقت آن جنود، و خصوصيات خلقتشان ، و عده نفراتشان ، و اعمالى كه انجام مى دهند، و دقائق حكمتى كه در همه اين امور نهفته است ، مخصوص به خداى تعالى است ، و احدى با خدا در آن شريك نيست ، پس هيچ احدى نمى تواند عده آنان را اندك و يا زياد بشمارد، و يا در باره خصوصيات آنان با اينكه جاهل است طعنه اى بزند و اظهار نظرى كند.
(و ما هى الا ذكرى للبشر) - ضمير (هى ) به جمله (عليها تسعه عشر) بر مى گردد، و اگر آن را مونث آورد و نفرمود (هو) براى اين بود كه خبر مونث است . و معناى جمله : اين است كه بشر هيچ راهى به علم و آگهى از جنود پروردگار تو ندارد، و اگر ما خود خبر داديم كه خازنان دوزخ نوزده نفرند، براى اين بود كه مايه تذكر آنان شود، و از آن انذار گيرند.
بعضى گفته اند: ضمير (هى ) به كلمه (جنود) و بعضى ديگر گفته اند: به كلمه (سقر) و بعضى گفته اند: به سوره ، و بعضى گفته اند: به (آتش دنيا)، بر مى گردد، كه وجه آخرى از همه بى پايه تر است . ناگفته نماند كه آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه خطابهاى قرآنى متوجه به عموم بشر است .
بحث روايتى
(رواياتى درباره آنچه وليد بن مغيره درباره قرآن گفت ،ونزول آيات گذشته درباره او)
در تفسير قمى در ذيل (فاذا نقر فى الناقور... وحيدا) آمده كه اين آيات در باره وليد بن مغيره پيرمردى مجرب از هوشمندان عرب نازل شد، وى يكى از كسانى است كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) استهزاء مى كرد.
رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در حجر اسماعيل مى نشست و قرآن مى خواند،
روزى قريش كه دور وليد بن مغيره جمع شده بودند از او پرسيدند: اى ابو عبد الشمس اين چيست كه محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى گويد؟ آيا شعراست يا كهانت ، و يا خطابه ؟ در پاسخ گفت بگذاريد نزديكش شوم و كلامش را بشنوم پس نزد آن جناب رفت و گفت : اى محمد از اشعارى كه سروده اى برايم بخوان ، فرمود: آنچه مى خوانم شعر نيست ، بلكه كلامى از خداى تعالى است ، كه آن را براى ملائكه و انبيا و رسولان خود پسنديده است ، وليد گفت : مقدارى از آن برايم تلاوت كن .
رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) سوره (حم سجده ) را خواند، وقتى رسيد به آيه شريفه (فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقه مثل صاعقه عاد و ثمود) لرزه بر اندام وليد افتاد و موى بدنش راست شد، و بدون اينكه براى قريش خبر ببرد كه چه شد، مستقيما به خانه خود رفت . قريش نزد ابو جهل رفته گفتند: اى ابو حكم ، ابو عبد الشمس از دين خود بيرون شد و به دين محمد گرويد مگر نمى بينى كه از آن زمان كه به نزد محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) رفت ديگر نزد ما برنگشت . روزى صبح ابو جهل نزد وليد رفت و گفت : اى عمو تو ما را سرافكنده و رسوا كردى ، و زبان شماتت دشمن را بر سرما دراز كردى ، و به دين محمد گرويدى . وليد گفت : من به دين او نگرويده ام و ليكن از او كلامى شنيدم كه از سنگينى و دشوارى پوست بر بدن جمع مى شود، ابو جهل گفت : حال بگو ببينم آيا كلام او خطابه نبود؟ گفت : نه ، براى اينكه خطابه كلامى متصل و پيوسته است ، و كلام او بند بند است ، آن هم بندبندى كه بندهايش شباهتى به هم ندارند. ابو جهل پرسيد: آيا شعر است ؟ گفت : نه ، شعر هم نيست ، براى اينكه تو خود آگاهى كه من همه اقسام اشعار عرب را شنيده ام ، بسيطش و مديدش و رجزش را، و كلام محمد به هيچ وجه نمى تواند شعر باشد. ابو جهل پرسيد: پس چيست ؟ وليد گفت بايد به من مهلت بدهى درباره اش فكر كنم .
فرداى آن روز قريش به وليد گفتند: اى ابو عبد الشمس ، نظرت در باره سؤ ال ما چه شد؟ گفت شما بگوييد كلام محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) سحر است ، براى اينكه دل انسان را مسخر مى كند، لذا خداى تعالى درباره وى فرمود: (ذرنى و من خلقت وحيدا).
و اگر او را وحيد خواند،براى آن بود كه او به قريش گفته بود پوشش خانه كعبه يك سال به عهده من به تنه ايى است ، و يك سال به عهده همه شما، چون او مال بسيار و باغهاى زيادى داشت ،و دوازده پسر در مكه داشت ، و داراى ده برده بود، كه نزد هر يك از آنها هزار دينار مال التجاره بود، و (قنطار) آن روز هم همين هزار دينار بود. مى گويند: (قنطار) عبارت بود از پوست گاوى كه مملو از طلا باشد.
و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و بيهقى در كتاب (دلائل ) از طريق عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : وليد بن مغيره نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آمد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از قرآن برايش خواند، به طورى كه گويا دلش نرم شد، جريان به اطلاع ابوجهل رسيد، نزد وى رفت و گفت عمو جان قوم تو مى خواهند برايت مالى جمع آورى نموده ، در اختيارت قرار دهند، چون شنيده اند تو به دين او گرويده اى تا از اين راه مالى به دست آورى . وليد گفت : مگر قريش نمى داند كه من ثروتمندترين ايشانم ؟! ابو جهل گفت : اگر چنين است پس در باره محمد چيزى بگو تا قومت بفهمند كه تو منكر دين او هستى ، و يا حداقل بى ميل به گرويدن به آنى ، وليد پرسيد آخر چه بگويم ؟ به خدا سوگند احدى در ميان شما نيست كه از من به شعر و به رجز و قصيده آن ، و حتى به اشعار جنيان داناتر باشد، به خدا سوگند كلام محمد هيچ شباهتى به هيچ يك از اين اقسام شعر ندارد، و به خدا سوگند براى كلام او كه كلام خدايش مى خواند، حلاوتى و بر آن طلاوتى (حسن و بهجتى ) مخصوص است ، كلام او اعلايش مثمر و اسفلش مغدق است ، كلامى است برتر از هر كلام ، و هيچ كلامى برتر از او نمى شود، كلامى است كه مادون خود را خرد و بى مقدار مى كند.
ابو جهل گفت : قوم تو به اين سخنان راضى نمى شوند تا در باره او چيزى بگويى . وليد گفت : مرا واگذار تا فكرى كنم ، بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد گفت : كلام او چيزى به جز سحر نيست ، سحرى كه آن را از ديگران گرفته است ، اينجا بود كه آيه (ذرنى و من خلقت وحيدا) نازل شد.
و در مجمع البيان است كه عياشى به سند خود از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام صادق و امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده اند كه فرموده اند: وحيد به معناى ولد زنا است . و زراره گفته كه : شخصى به امام باقر (عليه السلام ) عرضه داشت يكى از مردم بنى هشام (يعنى دودمان وليد بن مغيره ) در خطبه خود افتخار كرده كه من پسر وحيدم ، فرمود: واى بر او اگر مى دانست وحيد چيست هرگز به فرزندى او افتخار نمى كرد. پرسيديم وحيد چيست ؟ فرمود كسى است كه مردم برايش پدرى نشناسند.
و در الدر المنثور است كه احمد، ابن منذر، ترمذى ، ابن ابى الدنيا در كتاب (صفه النار)، ابن جرير، ابن ابى حاتم ، ابن حبان ، حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و بيهقى در كتاب (البعث )، از ابو سعيد خدرى روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود كلمه (صعود) به معناى كوهى است در آتش كه كفار هفتاد سال از آن بالا مى روند و پايين مى آيند و آن تا ابد چنين است .
و در تفسير قمى در ذيل آيه (ثم عبس ) فرمود: يعنى روى خود را ترش كرد، (و بسر) يعنى اخم كرد.
آيات 48-32سوره مدثّر

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:36 PM
آيات 48-32سوره مدثّر


كلا و القمر (32) و اليل اذ ادبر (33) و الصبح اذا اسفر (34) انها لاحدى الكبر (35) نذيرا للبشر (36) لمن شاء منكم ان يتقدم او يتاخر (37) كل نفس بما كسبت رهينه (38) الا اصحاب اليمين (39) فى جنات يتساءلون (40) عن المجرمين (41) ما سلككم فى سقر (42) قالوا لم نك من المصلين (43) و لم نك نطعم المسكين (44) و كنا نخوض مع الخائضين (45) و كنا نكذب بيوم الدين (46) حتى اتئنا اليقين (47) فما تنفعهم شفعه الشافعين (48)




ترجمه آيات
چنين نيست قسم به ماه (تابان ) (32).
و قسم به شب تار چون (به سحر كه وقت راز و نماز مشتاقان خداست ) باز گردد (33).
و قسم به صبح چون جهان را روشن سازد (34).
كه اين قرآن يكى از بزرگترين آيات (خدا) است (35).
پند و اندرز آدميانست (36).
تا از شما آدميان هر كه بخواهد (در مقام ايمان و طاعت و سعادت ) پيش افتد يا باز ماند (37).
هر كسى در گرو عملى است كه انجام داده است (38).
مگر اهل يمين (كه به يمن و سعادت نيكوكار شدند) (39)
آنان در باغهاى بهشت متنعمند و سؤ ال مى كنند (40).
از احوال دوزخيان گنهكار (41).
كه شما را چه عملى به عذاب دوزخ در افكند؟ (42).
آنان جواب دهند كه ما از نمازگزاران نبوديم (43).
و به مستمند طعام (و صدقه اى ) نمى داديم (44).
و ما با اهل باطل همنشين و همصدا بوديم (45).
و ما روز جزا را تكذيب مى كرديم (46).
تا آنكه (با مرگ ) يقين به قيامت يافتيم (47).
پس در آن روز شفاعت شفيعان (از انبيا و اوليا) در حق آنان هيچ پذيرفته نشود (48) .
بيان آيات
در اين آيات قرآن كريم از تهمتهايى كه بدان زده شده تنزيه گرديده و اين معنا مسجل گشته كه قرآن يكى از آيات كبراى حق است . در آن انذار تمامى بشر است ، و در پيرويش آزادى نفوس از گروگان اعمال است ، اعمالى كه او را به سوى سقر مى كشاند.


كلا




كلمه (كلا) (مانند حاشا در فارسى ) رد و انكار مطالب ما قبل خودش است ، در تفسير كشاف گفته : آوردن كلمه (كلا) بعد از جمله (و ما هى الا ذكرى للبشر) انكار ذكرى بودن قرآن براى منافقين و كفار است ، مى فرمايد قرآن كه براى بشرت ذكر است ، براى اينان تذكر نيست ، چون اينان متذكر نمى شوند، احتمال هم دارد به خاطر اينكه قبل از جمله (انها لاحدى الكبر) واقع شده ، رد منكرين همين جمله باشد و بفرمايد على رغم منكرين قيامت ، واقعه قيامت يكى از بزرگترين دواهى است .
پس بنا به احتمال اول انكار مطلب گذشته است ، و بنا بر احتمال دوم انكار و رد مطلب آينده است . البته احتمال سومى نيز هست كه به زودى از نظر خواننده خواهد گذشت .


و القمر و الليل اذ ادبر و الصبح اذا اسفر



.
در اين جمله سه بار سوگند ياد شده ، و منظور از ادبار ليل گذشتن شب در مقابل پيش آمدن شب است ، و منظور از (اسفار صبح ) هويدا گشتن صبح و بيرون شدن آن از پرده شب است .
چند وجه درباره مقصود از(انّها لا حدى الكبر) و (نذيرا للبشر)


انها لاحدى الكبر




مفسرين گفته اند: ضمير در اين جمله به كلمه (سقر) بر مى گردد و كلمه (كبر) جمع (كبرى ) است .
و مراد از اينكه سقر يكى از بزرگترين است ، اين است كه سقر يكى از بزرگترين دواهى و تحولات است ، داهيه اى است كه هيچ داهيه ديگرى به آن پايه از عظمت نمى رسد، همچنان كه خود ما مى گوييم : فلانى يكى از رجال است ، يعنى در بين رجال نظيرى ندارد، و جمله مورد بحث جواب سوگند است .
و معناى آيه اين است كه : من به فلان و فلان سوگند مى خورم ، كه سقر يكى از بزرگترين تحولات و دواهى عالم است - بزرگترين آن - از نظر اينكه بشر را تهديد مى كند.
و بعيد نيست وجه سومى در بين باشد، و آن اين است كه كلمه (كلا) رد گفتار وليد در باره قرآن باشد، كه گفت : (ان هذا الا سحر يوثر ان هذا الا قول البشر) و ضمير (آنها) به قرآن برگردد، بدان جهت كه قرآن آيات است و گر نه مى بايد فرموده باشد (انه ) و يا از باب مطابقت اسم (ان ) با خبر آن باشد به اين معنا كه چون خبر (ان ) يعنى كلمه (احدى ) مونث است ضمير هم كه اسم آن است مونث آورده شده .
و معناى آيه اين است كه : نه ، آنطور كه وليد گفت نيست ، من به قمر و شب و صبح سوگند مى خورم كه قرآن - البته يعنى آياتش - از نظر انذار يكى از آيات كبراى الهى است .
بعضى هم گفته اند: جمله (انها لاحدى الكبر) تعليل است براى (كلا)، و سوگندهايى كه بعد از اين كلمه و آن تعليل فاصله شده براى تاءكيد است ، نه جواب سوگند، و جواب سوگند در تقدير است ، كه خود كلمه (كلا) بر آن دلالت مى كند.


نذيرا للبشر




كلمه (نذير) مصدر و به معناى بيم رساندن است ، و اگر منصوب آمده به خاطر اين بوده كه به نظر ما تميز، و به نظر بعضى حال از مطلبى است كه از سياق (انها لاحدى الكبر) فهميده مى شود، و به قول آن مفسر معنايش اين است كه قرآن در حالى كه بيمرسان است ، از آيات كبراى الهى است ، و به نظر ما معنايش اين مى شود كه قرآن از حيث انذار و بيم رسانى از آيات كبراى حق است .
بعضى وجوه ديگرى ذكر كرده اند كه قابل اعتناء نيست ، مثلا يكى گفته : صفت پيغمبر است ، و آيه متصل به اول سوره و تقدير آن (قم نذيرا للبشر فانذر) است . و آن ديگرى گفته : صفت خداى تعالى است .


لمن شاء منكم ان يتقدم او يتاخر




اين جمله انذار را عموميت مى دهد به همه بشر، چه آنها كه ايمان بياورند و چه آنها كه نياورند و جمله (لمن شاء) بدل است از كلمه (بشر) و جمله (ان يتقدم ...) مفعول كلمه (شاء) است ، و منظور از (تقدم )، پيروى كردن از حق است كه مصداق خارجيش ايمان و اطاعت است ، و منظور از (تاخر)، پيروى نكردن است كه مصداقش كفر و معصيت است و معنايش اين است كه : از اين جهت از بزرگترين آيات الهى است كه نذير است براى همه بشر، چه آنهايى از شما كه حق را پيروى مى كنند، و چه آنهايى از شما كه حق را پيروى نمى كنند، و احدى نيست كه بى رابطه با قرآن باشد.
بعضى گفته اند: جمله (ان يتقدم ) در موضع رفع است تا مبتدا باشد، و جمله (لمن شاء) خبر آن است ، و مثل اين است كه بگويى : (لمن ترضا ان يصلى - كسى كه وضو گرفته مى تواند نماز بخواند) پس معنى مطلق است يعنى (كسى كه تقدم را بخواهد مى تواند متقدم شود، و كسى كه تاخر را بخواهد مى تواند متاخر باشد) و يا مثل كلام خداى تعالى است كه در جاى ديگر فرموده : (فمن شاء فليومن و من شاء فليكفر)، و مراد از تقدم و تاخر، سبقت گرفتن و نگرفتن به سوى خير است .


كل نفس بما كسبت رهينه




حرف (باء) در (بما) به معناى باى فارسى و يا به معناى (بسبب ) است ، و يا به معناى (در مقابل ) است ، و كلمه (رهينه ) به معناى رهن و گروگان است ، همچنان كه زمخشرى در كشاف گفته : كلمه (رهينه ) در آيه (كل نفس بما كسبت رهينه ) مونث رهين نيست ، كه كسى خيال كند چون كلمه نفس مونث است ، رهينه نيز مونث آمده ، چون اگر اين منظور هم در كار باشد باز مى توانست مذكر بياورد، و بفرمايد (بما كسبت رهين ) براى اينكه صيغه فعيل در صورتى كه به معناى مفعول باشد مذكر و مونث در آن يكسان است ، هم در مذكر مى آيد و هم در مونث ، بلكه اين كلمه اسمى است به معناى رهن ، مثل اينكه كلمه (شتيمه ) اسم شتم است ، گويا فرموده : (كل نفس بما كسبت رهن ).
معناى اينكه فرمود: (كلّ نفس بما كسبت رهينة ) و مراد از استثناء (الا اصحاب اليمين)
و معناى جمله بنا به گفته وى اين است كه : (هر نفسى در گرو است ، با آنچه كه كرده ، و يا به سبب آنچه كرده ، و يا در مقابل آنچه كرده است ).
و گويا غنايت در (رهينه شمردن هر نفس ) اين بوده كه خداى تعالى اين حق را به گردن خلق دارد كه با ايمان و عمل صالح او را بندگى كنند، پس هر نفسى از خلق نزد خدا محفوظ و محبوس است ، تا اين حق و اين دين را بپردازد، حال اگر ايمان آورد و عمل صالح كرد از گرو در آمده آزاد مى شود، و اگر كفر ورزيد و مرتكب جرم شد و با اين حال مرد، همچنان رهين و براى ابد محبوس ‍ است ، و اين يك نوع رهين بودن است ، غير آن نوع ديگر كه آيه (كل امرى ء بما كسب رهين ) متعرض آن است و ما فرق ميان دو نوع رهين بودن را در سوره طور بيان كرديم .
گفتيم آيه قبلى انذار را تعميم مى داد، اين آيه علت آن تعميم را بيان مى كند، چون وقتى نفس انسانى رهين كرده هاى خود باشد، قهرا هر نفسى بايد از آتش قيامت كه او را در صورت مجرم بودن و پيروى حق نكردن در آن حبس مى كنند دلواپس باشد كه ، همين دلواپسى تقوى است .


الا اصحاب اليمين




(اصحاب يمين ) كسانى هستند كه در روز حساب نامه عملشان را به دست راستشان مى دهند، و اينان دارندگان عقايد حق و اعمال صالح از مؤ منين متوسط الحالند، كه نامشان به عنوان (اصحاب اليمين ) در مواردى از قرآن كريم مكرر آمده و به همين جهت استثناى مورد بحث استثنايى است متصل .
و آنچه از مجموع (مستثنى منه ) و (مستثنى ) استفاده مى شود اين است كه نفوس داراى عمل به دو قسم تقسيم مى شوند، يكى نفوسى كه رهين به كرده هاى خويشند، و اين نفوس مجرمين است ، و دوم نفوس آزاد شده از رهن ، و اين نفوس اصحاب يمين است ، و اما سابقون مقرب ، يعنى آنهايى كه خداى تعالى در بعضى از موارد كلامش قسم سوم براى دو قسم نامبرده شمرده ،
ترجمه الميزن ج : .2 ص :152
و فرموده : (و كنتم ازواجا ثلثه فاصحاب الميمنه ... اولئك المقربون ) داخل در تقسيم مورد بحث نيستند، چون در اول قيد كرديم ، نفوس داراى عمل . و اما مقربين آن چنان در مستقر عبوديت استقرار يافته اند كه اصلا خود را صاحب نفس نمى دانند، تا چه رسد به اينكه صاحب عمل بدانند، هم نفس خود را ملك خدا مى دانند، و هم اعمالشان را، آنان نه در محضر خداى تعالى حاضر مى شوند، و نه به حسابشان رسيدگى مى شود، همچنان كه در آيه زير فرموده : (فانهم لمحضرون الا عباد اللّه المخلصين )، پس اين طايفه از تقسيم مورد بحث به كلى بيرونند.
و از مفسرين حكايت شده كه بعضى از آنان اصحاب يمين را به ملائكه ، و بعضى ديگر به اطفال مسلمين ، و بعضى ديگر به كسانى كه در روز ميثاق در سمت راست آدم بودند، و بعضى ديگر به كسانى كه قرآن درباره آنان فرموده : (الذين سبقت لهم منا الحسنى - كسانى كه از طرف ما برايشان سرنوشت خوب نوشته شده ) تفسير كرده اند. ولى همه اينها وجوهى ضعيف است كه ضعفش بر كسى پوشيده نيست .
سؤ ال بهشتيان از جهنميان به ما سلكم فى سقر؟ و پاسخ آنها

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:37 PM
سؤ ال بهشتيان از جهنميان به ما سلكم فى سقر؟ و پاسخ آنها


فى جنات يتساءلون عن المجرمين ماسلككم فى سقر




كلمه (فى جنات ) خبرى است براى مبتدايى محذوف ، و اگر (جنات ) را بدون الف و لام آورد و فرمود: (در بهشتهايى ) براى تعظيم بهشت ها بود، خواست بفرمايد: در بهشت هايى كه از عظمت به حدى است كه وصفش قابل درك نيست . البته ممكن هم هست خبر نباشد، بلكه حال از (اصحاب يمين ) باشد.
و منظور از جمله (يتساءلون عن المجرمين ) اين است كه مجموعه اهل بهشت از مجموعه مجرمين مى پرسند، نه اينكه هريك نفر از اهل بهشت از يك نفر از اهل دوزخ بپرسد.
(ما سلككم فى سقر) - يعنى چه چيز شما را داخل سقر كرد؟ و اين سؤ ال بيانگر همان تسائل ، و از قبيل بيان جمله به جمله است ، و ممكن هم هست قولى در تقدير باشد، و تقدير كلام (قائلين ما سلككم فى سقر - در حالى كه مى گويند: چه چيز شما را داخل سقر كرد) بوده باشد.


قالوا لم نك من المصلين




ضمير جمع در (قالوا) به مجرمين بر مى گردد، و مراد از (صلوه ) نماز معمولى نيست ، بلكه منظور توجه عبادتى خاص است به درگاه خداى تعالى ، كه با همه انحاى عبادتها يعنى عبادت در شرايع معتبر آسمانى كه از حيث كم و كيف با هم مختلفند مى سازد.


و لم نك نطعم المسكين




مراد از اطعام (مسكين ) انفاق بر تهى دستان جامعه است ، به مقدارى كه بتوانند كمر راست كنند و حوائجشان برطرف شود. و اطعام مسكين اشاره است به حق الناس ، و صلات اشاره است به حق الله ، و اينكه اين دو قسم حق را عملا بايد پرداخت .


و كنا نخوض مع الخائضين




منظور از (خوض ) سرگرمى عملى و زبانى در باطل ، و فرو رفتن در آن است ، به طورى كه به كلى از توجه به غير باطل غفلت شود.


و كنا نكذب بيوم الدين




منظور از (يوم الدين ) روز جزا است ، در نتيجه چهار خصلتى كه در اين آيات بر شمرد از خصائص مجرمين است ، كه مجرم يا هر چهار خصلت را دارد، و يا بعضى از آنها را، و چون پاسخگوى از اين سوالها مجموع مجرمينند صحيح است كه نسبت هر چهار را به همه مجرمين داده ، از قول ايشان بفرمايد: ما از نمازگزاران نبوديم ، و ما اطعام مسكين نمى كرديم ، و ما خائض بوديم ، و ما روز جزا را تكذيب مى كرديم . هر چند كه بعضى از فرد فرد آنان مبتلا به همه اين اوصاف نبوده ، بلكه مبتلا به بعضى از آنها باشد.


حتى اتينا اليقين




اين جمله قيد تكذيب است ، مجرمين مى گويند: ما همچنان تكذيب كرديم تا آنكه يقين نزد ما آمد.
مقصود از (يقين ) كه در جواب مجرمين به سؤال بهشتيان (ما سلككم فى سقر) آمده است
و در باره يقين گفته اند: منظور از آن در اين جا مرگ است ، و از اين جهت يقين بر مرگ اطلاق شده كه شكى در آمدنش نيست ، در نتيجه معناى آيه اين است كه : ما در دنيا روز جزا را همچنان تكذيب كرديم تا مرگ فرا رسيد، و با آمدنش زندگى دنيايى ما تمام شد. و خلاصه ما در تمام دوران زندگى دنيا روز جزا را تكذيب مى كرديم .
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از يقين آن يقينى است كه به دنبال مشاهده نشانه هاى آخرت ، و نزديك شدن به حيات برزخى براى آدمى حاصل مى شود، آرى نزديكى هاى مرگ و بعد از مرگ انسان به حقانيت روز جزا يقين پيدا مى كند. و اين معنا معناى خوبى است .


فما تنفعهم شفاعه الشافعين




در سابق آنجا كه پيرامون شفاعت بحث كرديم ، گفتيم كه اين آيه دلالت دارد بر اينكه روز قيامت اجمالا شفاعتى در كار هست ، ولى اين طايفه از شفاعت شافعان بهره مند نمى شوند، براى اينكه شفاعت شامل حالشان نمى گردد، و در همان بحث (كه در جلد اول اين كتاب گذشت ) روايات شفاعت را آورديم .
آيات 56-49 سوره مدثّر

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:37 PM
آيات 56-49 سوره مدثّر


فما لهم عن التذكره معرضين (49) كانهم حمر مستنفره (50) فرت من قسوره (51) بل يريد كل امرى منهم ان يوتى صحفا منشره (52) كلا بل لا يخافون الاخره (53) كلا انه تذكره (54) فمن شاء ذكره (55) و ما يذكرون الا ان يشاء اللّه هو اهل التقوى و اهل المغفره (56)




ترجمه آيات
اينك چرا از ياد آن روز سخت خود (و از ذكر قرآن ) اعراض مى كنند؟ (49).
گويى گورخران گريزانى هستند (50).
كه از شير درنده مى گريزند (51).
بلكه هر يك از آنها مى خواهند كه برايشان صحيفه وحى آسمانى باز آيد (تا ايمان آرند) (52).
هرگز اين نخواهد شد (كه همه مقام رسالت يابند) چنين نيست كه پنداشتند بلكه از عذاب آخرت نمى ترسند (53).
چنين نيست كه آنها پنداشتند، قرآن محققا همه پند و اندرز است (54).
تا هر كه خواهد متذكر حق شود (55).
و هيچ كس پند نمى گيرد جز آنكه خدا بخواهد (يعنى بدون مشيت الهى كسى بهشتى و سعادتمند نخواهد شد) او اهل تقوى و اهل آمرزش و مغفرت است (56).
بيان آيات
در اين آيات نتيجه گيرى از مطالب يعنى وعد و وعيدهاى گذشته را به صورت تعجب از اعراض كفار از تذكرات قرآن و تنفرشان از حق صريح بيان كرده ، گويا فرموده : وقتى جريان بدين قرار است عقلا واجب مى شود كه دعوت حق را اجابت نموده ، به وسيله تذكرات قرآن متذكر شود، پس بسيار عجيب است كه چطور باز هم از اين تذكر روى بر مى تابند، نه ، نه ، علت اصلى اين است كه اينان به رسالت ايمان ندارند، و تك تكشان توقع دارند كه كتابى از خدا بر يك يك آنان نازل گردد، نه ، بلكه علت اين است كه از آخرت ترس ندارند، و در نتيجه از وعيد و تهديدهاى قرآن مرتدع نمى شوند.
آنگاه روى سخن را به خود آنان كرده ، مجددا آن تذكره را بر آنان عرضه مى كند، و در قبول و رد آن مخيرشان نموده ،تا اگر خواستند قبول كنند، و اگر خواستند رد كنند، ليكن بايد بدانند كه در اين خواستن مستقل نيستند و نمى توانند با خواست خود خداى سبحان را عاجز سازند، و به همين جهت نمى توانند متذكر شوند، مگر وقتى كه خدا بخواهد، و حكم قدر به طور قطع در ميان آنان نيز جارى است .


فما لهم عن التذكره معرضين




اين جمله تفريعى است بر تذكره و اندرزى كه قبلا گذشت ، و استفهام در اين جمله براى برانگيختن تعجب است ، و كلمه (لهم ) متعلق است به كلمه (كان ) اى كه حذف شده ، و تقدير كلام (فما كان لهم ) است . و كلمه معرضين حال است از ضمير (هم ) و جمله (عن التذكره ) متعلق به كلمه (معرضين ) است .
و معناى جمله اين است : حال كه مطلب چنين است ، پس چه شد - چه پيش آمد - براى مشركين كه تذكره قرآن را تكذيب مى كنند، در حالى كه از آن روى گردانند. و خلاصه چرا با اينكه واجب بود بر آنان كه قرآن را تصديق كنند، و بدان ايمان آورند از آن اعراض ‍ نمودند، و اين جاى تعجب است .
تشبيه كفّار اعراض كننده از قرآن ، به گورخران رميده از شير، و بيان انگيزه آنان درتكذيب


كانهم حمر مستنفره فرت من قسوره




حال كفار را در اعراض از تذكره تشبيه كرده به (حمر) كه جمع حمار است ، و البته منظور حمار وحشى يعنى گورخر است ، و (استنفار) به معنى نفرت است ، و كلمه (قسوره ) به معناى شير و شكارچى است ، چون به هر دو معنا تفسير شده ، و معناى آيه اين است كه : اين كفار در حالى از تذكره نفرت و اعراض مى كنند كه گويى خران وحشى اند، و از شير و يا شكارچى مى گريزند.


بل يريد كل امرى ء منهم ان يوتى صحفا منشره




منظور از (صحف منشره ) كتاب آسمانى بر دعوت حق است ، در اين كلام با آمدن كلمه (بل ) از سخن قبلى اعراض شده ، مى فرمايد اعراضشان از تذكر، صرفا به خاطر نفرت نيست ، بلكه هر فردى از ايشان توقع دارد كه كتابى از ناحيه خدا و مشتمل بر آنچه قرآن مشتمل بر آن است نازل شود.
و اين نسبتى كه به كفار داده كنايه است از استكبار آنان نسبت به خداى سبحان ، مى فرمايد اينان به شرطى حاضرند دعوت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را بپذيرند، و آن را رد نكنند كه براى هر يك از ايشان مستقلا كتابى آسمانى نازل شود، و اما دعوت از طريق رسالت را به هيچ وجه نمى پذيرند، هر چند كه حق باشد و معجزاتى روشن آن را تاءييد كند.
پس آيه شريفه در معناى آيه زير است كه حكايت گفتار كفار است كه گفتند: (لن نومن حتى نوتى مثل ما اوتى رسل الله ). و نيز در معناى آيه زير است كه حكايت گفتار امت ها به رسولان خويش است (ان انتم الا بشر مثلنا)، و اساس اين گفتار و حجت آنان بر نفى رسالت رسولان ، در سابق بيان شد.
بعضى گفته اند: آيه شريفه در معناى سخنى است كه كفار مكه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) گفتند، و قرآن را چنين حكايت مى كند: (و لن نومن لرقيك حتى تنزل علينا كتابا نقروه ).
ليكن اين سخن درست نيست ، براى اينكه مدلول آيه مورد بحث اين است كه بر يك يك آنان صحفى منشره نازل شود، غير از آنچه بر ديگران نازل شده ، و آيه سوره اسرى اين را نمى گويد،بلكه مدلول آن اين است كه يك كتاب از آسمان بر پيامبر نازل شود كه همه آن را بخوانند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد كفار اين بوده كه كتابهايى از آسمان به نام يك يك آنان نازل شود، و در آنها به هر يك از آنان بگويد: فلانى ! بايد به محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) ايمان بياورى ).
بعضى ديگر گفته اند: مرادشان اين بوده كه كتابى از آسمان بر آنان نازل شود، و در آن برائت از عذاب و مژده نعمتى فراوان به آنان بدهد، تا ايمان بياورند، و گر نه همچنان بر كفر خود مى مانند. بعضى وجوهى ديگر گفته اند، كه از سياق آيه به دور است ، و بيانش ‍ گذشت .
پاسخ به دو توقع بيجاى كافران در امر رسالت ونزول كتاب آسمانى


كلا بل لا يخافون الاخره




اين جمله رد توقع بيجاى آنان است ، به اين بيان كه دعوت رسالت يك ادعاى بى دليل نيست ، بلكه آيات و معجزات روشن و دليلهاى قطعى جاى هيچ شكى براى كسى باقى نمى گذارد، پس حجت خدا بر رسولش و بر ديگران به طور مساوى قائم و تمام است ، و حاجتى نيست به اينكه براى هر يك از افراد دعوت شده به دين صحفى منشره نازل شود.
علاوه بر اين رسالت نيازمند به طهارت ذات و صلاحيت نفس است ، آن طهارت و صلاحيتى كه نفوس ساير مردم فاقد آنند، همچنان كه اين معنا از پاسخى كه خداى تعالى به توقع كفار داده فهميده مى شود، كفار گفته بودند: (لن نومن حتى نوتى مثل ما اوتى رسل الله )، در پاسخ فرمود: (اللّه اعلم حيث يجعل رسالته ).
(بل لا يخافون الاخره ) - كلمه (بل ) براى اعراض از مطلب قبلى است كه مى فرمود: (توقع دارند كه بر يك يك آنان صحفى منشره نازل شود) مى خواهد بفرمايد اين پيشنهادشان يك پيشنهاد جدى نيست ، بهانه اى است كه مى خواهند به وسيله آن خود را از گير دعوت دين رها سازند، و علت حقيقى كفر و تكذيبشان به دعوت دينى اين است كه اينان از آخرت نمى ترسند، و اگر مى ترسيدند ايمان مى آوردند، و بعد از تماميت حجت و وجود آيات بينات هرگز پيشنهادى نمى كردند.


كلا انه تذكره




اين جمله رد و منع دومى از پيشنهاد كفار است ، و معنايش اين است كه : ما چنين كتابى نازل نمى كنيم ، قرآن براى تذكره و اندرز كافى است ، و ما از قرآن چيزى بيش از اين نخواسته ايم ، اثر اين قرآن همان جزايى است كه نزد ما براى مطيع و عاصى آماده شده است .


فمن شاء ذكره




يعنى هر كه بخواهد از آن پند مى گيرد چرا كه دعوت و موعظه قرآن اجبارى نيست و در ظرف اختيار و آزادى اراده دعوت مى كند.


و ما يذكرون الا ان يشاء اللّه هو اهل التقوى و اهل المغفره




فعل اختيارى نسبت به انسان ممكن و نسبت به خدا ضرورى التحقق است
اين آيه توهمى را دفع مى كند كه ممكن است از جمله (فمن شاء ذكره ) به ذهن كسانى بيايد و خيال كنند اختيار به دست خودشان است ، و خود مستقل در اراده اند، و اگر نخواستند متذكر شوند بر خدا غالب گشته ، و او را در به كرسى نشاندن اراده خود عاجز ساخته اند، او خواسته بود اينان متذكر بشوند، و اينان خواستند نشوند و نشدند.
و حاصل دفع اين است كه : حكم قدر در افعال آنان مانند همه چيز ديگر جارى است ، و تذكر آنان - البته اگر متذكر شوند - هر چند فعل اختيارى و صادر از ايشان است ، و اكراه و اجبارى در كار نيست ، خداى تعالى هم خواسته تا به اختيار خود متذكر شوند، به اين معنا خداى تعالى هيچ وقت از هيچ انسانى با خواست تكوينيش نخواسته كه فلان عمل را بى اختيار انجام بدهد، بلكه اراده تكوينى كرده كه هر چه مى كند به اختيار و اراده خود كند، پس فعل اختيارى در عين اينكه نسبت به انسان فاعل نسبت امكان دارد، در عين حال نسبت به اراده الهى ضرورى التحقق است ، و گر نه محقق نمى شد.
(هو اهل التقوى و اهل المغفره ) - يعنى او اهليت آن را دارد كه از او پروا شود، چون او ولايت مطلقه بر هر چيز دارد، و سعادت و شقاوت انسان به دست اوست ، و نيز اهليت آن را دارد كه پروا كنندگان خود را بيامرزد، چون او آمرزگار رحيم است .
و اين جمله يعنى جمله (هو اهل التقوى و اهل المغفره ) مى تواند تعليل جمله قبل يعنى (انه تذكره فمن شاء ذكره ) باشد كه روشن است ، و نيز جمله (و ما يذكرون الا ان يشاء الله ) را تعليل كند، چون اهل تقوى و اهل مغفرت بودن خداى تعالى وقتى صحيح و تمام است كه داراى اراده اى نافذ در اراده ها و اعمال خلق باشد، و خلاصه خلق در آنچه مى خواهند آزاد نباشند، و با تمرد و استكبار خود خدا را عاجز نسازند.
بحث روايتى
چند روايتى درباره مراد از اينكه كقار مى خواستند به هر كدام صحفى منشّره دادهشود
در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در جمله (بل يريد كل امرى ء منهم ان يوتى صحفا منشره ) فرموده : (شان نزول اين آيه آن بود كه مردم به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) گفته بودند: اى محمد به ما چنين رسيده كه در بنى اسرائيل هر كس مرتكب گناهى مى شد صبح ، گناه و كفاره گناه خود را در نوشته اى پهلوى سرش مى ديد، (چرا در اين امت چنين نيست ؟).
جبرئيل به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شد، و عرضه داشت : قوم تو سنت جاريه در بنى اسرائيل در باره گناهان را خواستند، اگر بخواهند ما با ايشان نيز همان رفتار را مى كنيم ، و آنان را به همان عذابهايى كه بنى اسرائيل را گرفتيم مى گيريم ، و مردم حس كردند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) دوست ندارد كه چنين سنتى در امتش جريان يابد.
مؤ لف : اين داستان با لحن آيه نمى سازد و در خود روايت هم اشاره اى است به اينكه اين قصه معتبر نيست ، (چون در آخرش آمده : حس كردند رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) دوست ندارد...).
و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر از سدى از ابى صالح روايت كرده اند كه گفت : مردم گفتند اگر محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در ادعايش صادق است اين معجزه را بياورد كه هر روز صبح زير سر هر يك از ما نوشته اى ديده شود، كه در آن نوشته باشد تو اى فلانى از آتش دوزخ برائت و امنيت دارى ، در پاسخ اين آيه نازل شد: (بل يريد كل امرى ء منهم ان يوتى صحفا منشره ).
مؤ لف : سياق آيات و ردعى كه در آن است ، با اين قصه سازگار نيست .
و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد و ابن منذر، از مجاهد روايت كرده اند كه در تفسير آيه (بل يريد كل امرى ء منهم ان يوتى صحفا منشره ) گفته : يعنى در هر صبح نامه اى از خداى تعالى به يك يك آنان برسد به اين مضمون : (اين نامه اى است از رب العالمين به فلان بن فلان ) همينكه از خواب برمى خيزد نامه را پهلوى سرش ببيند، و آن را بخواند.
مؤ لف : آنچه در اين روايت آمده قابل انطباق با مضمون روايت قبلى ، و هم با بيانى است كه ما در معناى آيه داشتيم .
و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد و ابن منذر از قتاده روايت كرده اند كه در تفسير آيه (بل يريد كل امرى ء منهم ان يوتى صحفا منشره ) گفته عده اى از مردم به محمد (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) گفتند اگر خيلى دوست دارى پيرويت كنيم بايد كتابى براى خصوص ما نازل شود، و به ما فرمان دهد تا تو را پيروى كنيم .
مؤ لف : اين روايت قابل انطباق با آن نظريه اى است كه در تفسير اين آيه گذشت ، و مى گفت : آيه مورد بحث همان را مى گويد كه آيه (ولن نومن لرقيك ...) بيانش مى كند، و خلاصه اينكه مى توان احتمال داد صاحب آن نظريه ، نظريه خود را از اين روايت گرفته ، و اشكال ما به اين نظريه گذشت .
رواياتى درباره معناى (هو اهل التقوى واهل المغفرة )
و در تفسير قمى در ذيل آيه (هو اهل التقوى و اهل المغفره ) آمده كه امام فرمود: يعنى خدا اهليت آن را دارد كه از او پروا كنند و اهليت آن را دارد كه بيامرزد.
و در كتاب توحيد به سند خود از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه در تفسير آيه (هو اهل التقوى و اهل المغفره ) فرموده : خداى عز و جل مى فرمايد: من اهليت آن را دارم كه از من پروا شود، و بنده ام چيزى را شريكم نگيرد، و من اهليت آن را دارم كه اگر بنده اى شريكى برايم نگيرد داخل بهشتش كنم . و نيز فرموده : خداى تبارك و تعالى به عزت و جلال خود سوگند ياد كرده كه احدى از اهل توحيد را به آتش نسوزاند.
و در الدر المنثور است كه ، ابن مردويه از عبد اللّه بن دينار روايت آورده كه گفت : من از ابو هريره و ابن عمر و ابن عباس شنيدم كه مى گفتند: شخصى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) پرسيد معناى جمله (هو اهل التقوى و اهل المغفره ) چيست ؟ فرمود: خداى تعالى مى فرمايد من اهليت آن را دارم كه خلق از من پروا كند، و كسى و چيزى را شريكم نكند، كه اگر پروا كرد و شريكى برايم قرار نداد، در آن صورت من اهليت آن را دارم كه ما سواى شرك را بيامرزم .
مؤ لف : در معناى اين روايت روايات زيادى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) رسيده است .
سوره قيامت مكى است و چهل آيه دارد
سوره قيامت آيات 15-1

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:37 PM
سوره قيامت آيات 15-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم لا اقسم بيوم القيمه (1) و لا اقسم بالنفس اللوامه (2) ايحسب الانسان الن نجمع عظامه (3) بلى قادرين على ان نسوى بنانه (4) بل يريد الانسان ليفجر امامه (5) يسل ايان يوم القيمه (6) فاذا برق البصر (7) و خسف القمر (8) و جمع الشمس و القمر (9) يقول الانسان يومئذ اين المفر (10) كلا لا وزر (11) الى ربك يومئذ المستقر (12) ينبوا الانسن يومئذ بما قدم و اخر (13) بل الانسان على نفسه بصيره (14) و لو القى معاذيره



15
ترجمه آيات
به نام خداى رحمان و رحيم . چنين نيست (كه كافران پنداشتند)، قسم به روز (بزرگ ) قيامت (1).
و قسم به نفس بسيار ملامت كننده (2).
آيا آدمى پندارد كه ما ديگر ابدا استخوانهاى (پوسيده ) او را باز جمع نمى كنيم ؟ (3).
بلى ما قادريم كه سرانگشتان او را هم درست گردانيم (4).
بلكه انسان مى خواهد مادام العمر گناه كند (5).
(كه دايم با شك و انكار) مى پرسد كى روز قيامت (و حساب ) خواهد بود؟ (6).
(بگو) روزى كه چشمها از وحشت و ماه (تابان ) تاريك شود (8).
و ميان خورشيد و ماه جمع گردد (9).
و در آن روز انسان (زشت كار) گويد: (اى واى از سختى عذاب ) كجا مفر و پناهى خواهد بود؟ (10).
هرگز مفرى نيست (11).
آن روز جز درگاه خدا هيچ آرامگاهى نيست (12).
آن روز آدمى به هر نيك و بدى كه در مقدم و موخر عمر كرده از نتيجه همه آگاه خواهد شد (13).
بلكه انسان خود بر نيك و بد خويش به خوبى آگاهست (14).
و هر چند (پرده هاى ) عذر بر (چشم بصيرت ) خود بيفكند (15).
بيان آيات
بيان اين سوره پيرامون مساءله قيامت كبرى دور مى زند،نخست از وقوع روز قيامت خبر مى دهد، و در مرحله دوم آن روز را يكبار با ذكر چند نشانه ، و بار ديگر با اجمالى از سرگذشت انسان در آن روز توصيف مى كند، و خبر مى دهد كه اولين قدم در سير به سوى قيامت مرگ است ، و در مرحله سوم سوره را با استدلال بر قدرت خداى تعالى بر اعاده عالم ختم نموده ، اثبات مى كند همانطور كه خداى تعالى بر خلقت نخستين عالم قادر بود همچنين بر خلقت بار دوم آن ، كه همان قيامت است قادر است و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده است .


لا اقسم بيوم القيمه




ما چه اينكه مجموع (لا اقسم ) را كلمه سوگند بدانيم ، و چه اينكه حرف (لا) را زايد بدانيم ، و چه اينكه آن را نافيه بگيريم - كه البته اقوال هم مختلف است - سوگند در اين آيه سوگند به قيامت است .


و لا اقسم بالنفس اللوامه




اين جمله به مقتضاى سياق و از نظر شباهت لفظى كه با جمله قبلى دارد سوگند دوم است ، پس نبايد به گفته بعضى اعتنا كرد كه گفته اند: جمله دوم نفى سوگند است نه سوگند، و مى خواهد بفرمايد: من به روز قيامت سوگند مى خورم ، و به نفس لوامه سوگند ياد نمى كنم .
مقصود از (نفس لوّامه ) كه بدان قسم ياد شده است
و منظور از (نفس لوامه ) نفس مؤ من است ، كه همواره در دنيا او را به خاطر گناهانش و سرپيچى از اطاعت خدا ملامت مى كند، و در روز قيامت سودش مى رساند.
بعضى گفته اند: منظور از نفس لوامه جان آدمى است ، چه انسان صالح ، و چه انسان كافر فاجر، براى اينكه هر دوى اين جانها آدمى را در قيامت ملامت مى كنند، نفس كافر، كافر را ملامت مى كند، به خاطر اينكه كفر و فجورش ، و نفس مومن ، مؤ من را ملامت مى كند، به خاطر كمى اطاعت ش ، و اينكه در صدد بر نيامد خيرى بيشتر كسب كند.
بعضى گفته اند: مراد از نفس لوامه تنها نفس كافر است كه در قيامت او را به خاطر كفر و معصيتى كه در دنيا مرتكب شده ملامت مى كند، همچنان كه فرمود: (و اسروا الندامه لما راوا العذاب )، كه البته براى هر يك از اين اقوال وجهى است .
و جواب قسم حذف شده ، و آيات بعدى بر آن دلالت دارد، و تقدير كلام ليبعثن است ، و به اين جهت حذف شده كه بر عظمت امر بعث دلالت كند، همچنان كه در جاى ديگر در عظمت بعث فرموده : (ثقلت فى السموات و الارض لا تاتيكم الا بغته )، و نيز فرموده : (ان الساعه اتيه اكاد اخفيها لتجزى كل نفس بما تسعى )، و نيز فرموده (عم يتسائلون عن النبا العظيم ).


ايحسب الانسان الن نجمع عظامه

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:43 PM
كلمه (حسبان ) كه مصدر فعل (يحسب ) است به معناى ظن (پندار ) است ، و اگر استخوان را به صيغه جمع آورده و فرمود انسان گمان كرده ما استخوان هايش را جمع نمى كنيم ؟ براى آن بود كه كنايه باشد از زنده كردن همه مردگان ، و استفهام در اين آيه توبيخى است ، و معناى آيه روشن است .


بلى قادرين على ان نسوى بنانه




بلى ما آن را جمع مى كنيم . و جمله (قادرين ) حال از فاعل مدخول (بلى ) است ، كه گفتيم جمله آن را جمع مى كنيم است ، و كلمه (بنان ) به معناى اطراف انگشتان ، و به قول بعضى خود انگشتان است . و (تسويه بنان ) صورتگرى آن به همين صورتى است كه مى بينيم .
و معناى آيه اين است كه : آرى ما آن استخوانها را جمع مى كنيم ، در حالى كه قادريم حتى انگشتان او را به همان صورتى كه بر حسب خلقت اول داشت دوباره صورتگرى كنيم .
و اگر از بين اعضاى بدن خصوص انگشتان را ذكر كرد - شايد - براى اين بوده كه به خلقت عجيب آن كه به صورتهاى مختلف ، و خصوصيات تركيب و عدد در آمده و فوايد بسيارى كه بشمار نمى آيد بر آن مترتب مى شود، اشاره كند. مى دهد، مى ستاند، قبض و بسط مى كند و ساير حركات لطيف و اعمال دقيق و صنايعى ظريف دارد، كه با همانها انسان از ساير حيوانات ممتاز مى شود، علاوه بر شكلهاى گوناگون و خطوطى كه به طور دايم اسرارش براى انسان كشف مى شود.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (تسويه بنان ) اين است كه انگشتان دستها و پاها را شى ء واحد كند، بدون اينكه از هم جدا باشند همانطور كه دست و پاى شتر و الاغ را چنين كرد آن وقت ديگر انسان نمى تواند كارهاى گوناگونى را كه با داشتن انگشتان انجام مى دهد انجام دهد. ولى وجه قبلى به نظر بهتر است .


بل يريد الانسان ليفجر امامه




راغب گفته كلمه (فجر) به معناى انفجار و شكاف وسيع برداشتن است ، آنگاه مى گويد: گناه را هم بدان جهت فجور ناميدند كه باعث شكافته شدن و دريده شدن حرمت ديانت است ، مى گوييم : فلانى مرتكب فجور شد، و يا او فاجر است ، و ايشان فجار و فجره اند.
و كلمه (امام ) ظرف مكان است ، كه به عنوان استعاره در زمان آينده استعمال مى شود، و منظور از اينكه فرمود: انسان ، فجور امام خود را مى خواهد، اين است كه مى خواهد در آينده عمرش جلوش شكافته و باز باشد و هر فجورى خواست مرتكب شود.
آزادى طلبى انسان براى انجام هر كار دلخواه ، انگيزه تكذيب قيامت و پرسش انكارآميزاز زمان آن است
و جمله (ليفجر امامه ) تعليلى است كه در جاى معلل خود كه همان تكذيب قيامت و زنده شدن بعد از مرگ باشد نشسته ، و كلمه (بل ) اعراض از اين پندار و گمان است كه بعث و احيايى بعد از موت نباشد.
مى فرمايد: نه ، او گمان نمى كند كه ما استخوانهايش را جمع نمى كنيم ، بلكه مى خواهد مساءله بعث را تكذيب كند تا به اين وسيله پيش ‍ روى خود را در مدت عمرش باز كند، چون وقتى بعث و قيامتى نباشد، انسان چه داعى دارد با قيد و بند تقوى و ايمان دست و پاى خود را ببندد.
اين آن معنايى است كه سياق آيه به آيه مى دهد، و مفسرين وجوه ديگرى در معناى آيه گفته اند، كه هم از فهم بدور است ، و هم با سياق سازگارى ندارد، و لذا از نقل آنها صرفنظر كرديم .
در آيه شريفه مى توانست به ضمير انسان اكتفا كند و بفرمايد: (بل يريد ان يفجر امامه - بلكه او مى خواهد آزاد باشد)، ولى كلمه (انسان ) را آورد، تا در توبيخ و سركوبى او مبالغه كرده باشد، و به همين منظور اين كلمه را در اين آيه و آيات بعد از آن ، چهار بار تكرار كرد.


يسئل ايان يوم القيمه




از ظاهر اين آيه بر مى آيد كه بيان جمله (بل يريد الانسان ليفجر امامه ) باشد، در نتيجه مى فهماند بيهوده نگفتيم (بل يريد الانسان ...)، بلكه از سؤ ال او يعنى (ايان يوم القيامه ) اين معنا پيداست ، و نيز پيداست كه سوالش سؤ ال تكذيب است ، مى خواهد بگويد اصلا روز قيامتى نيست ، نه اينكه به آن ايمان داشته باشد و بخواهد از تاريخ وقوعش آگاه شود، چون اگر انسان سر تكذيب نداشته باشد، وقتى به سوى ايمان و تقوى دعوت مى شود، و به چنين خبر عظيمى تهديد مى گردد، و آيات بينات و ادله قاطعه هم بر صحت آن دعوت و آن تهديد دلالت مى كند، بايد از چنان خطرى بر حذر شود و خود را به ايمان و تقوى مجهز نموده ، آماده لقاى آن روز گردد، حال چه اينكه آن روز نزديك باشد و چه دور، براى اينكه هر آنچه آمدنى و شدنى است نزديك است ، ديگر معنا ندارد بپرسد قيامت چه وقت قيام مى كند، پس اين سؤ ال جز به انگيزه تكذيب و استهزا نمى تواند باشد.


فاذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر




در اين آيه چند نشانه از نشانه هاى قيامت ذكر شده ، منظور از (برق بصر) تحير چشم در ديدن و دهشت زدگى آن است ، و منظور از (خسوف قمر) بى نور شدن آن است .


يقول الانسان يومئذ اين المفر




اشاره به اينكه جستجو گريزگاه در قيامت از باب ظهور ملكات آدمى است ،
يعنى كجاست گريزگاه ، در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه با اينكه روز قيامت روز ظهور سلطنت الهى است ، و هر انسانى مى داند مفر و فرارى نيست ، چطور مى پرسد اين المفر)؟ جواب اين سؤ ال آن است كه در سوالهاى مشابه اين سؤ ال مكرر خاطرنشان كرديم كه اين گونه سخنان در روز قيامت از باب ظهور ملكات آدمى است ، كسى كه در دنيا وقتى در شدت قرار مى گرفت ، يا مهلكه اى تهديدش مى كرد، (بدون توسل به خداى تعالى ) در جستجوى مفرى مى گشت ، آن روز هم ناخود آگاه مى پرسد: اين المفر همچنان كه در اثر ملكه شدن دروغ در نفس انسانها، روز قيامت هم با اينكه روز كشف سرائر است بى اختيار مى گويند: (ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا و اللّه ربنا ما كنا مشركين ) و (يوم يبعثهم اللّه جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم ).


كلا لا وزر




اين جمله رد آنان در سؤ ال از مفر است ، و كلمه (وزر) به معناى پناهگاهى چون كوه و قلعه و امثال آن است ، و اين كلام خداست نه تتمه گفتار انسان .


الى ربك يومئذ المستقر




و بيان مراد از اينكه در روز قيامت (مستقّر انسان فقط به سوى پروردگار است )
خطاب در اين آيه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، و با اينكه مى توانست بفرمايد: (والمستقر الى ربك ) اگر متعلق كلمه (مستقر) را از خود كلمه جلوتر ذكر كرد براى اين بود كه افاده حصر كند، و بفهماند به سوى كسى جز خدا مستقرى نيست ، پس وزر و پناهگاهى هم كه به آن پناهنده شوند، و آن از ايشان دفاع كند وجود ندارد.
توضيح اينكه انسان به سوى خداى تعالى سير مى كند، همچنان كه خودش فرمود: (يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه )، و نيز فرموده : (الى ربك الرجعى ) و همچنين فرموده : (و ان الى ربك المنتهى )، پس انسان خواه ناخواه خداى خود را ديدار مى كند، و سيرش به سوى او مى انجامد، و هيچ حاجبى كه او را از وى بپوشاند و يا از عذاب وى مانع شود وجود ندارد، و اما حجابى كه در آيه قرآن ياد شده و فرموده : (كلا بل ران على قلوبهم ما كانوا يكسبون كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون )، از سياق دو آيه استفاده مى شود منظور محروميت از كرامت خداى تعالى است نه اينكه خدا از حالشان بى خبر باشد، و يا ايشان از خدا غايب و پنهان باشند.
ممكن هم هست بگوييم مراد از جمله (مستقر انسان به سوى اوست )، اين باشد كه زمام امر در سعادت و شقاوت و بهشت و دوزخ بودن مستقر آدمى به دست خداست ، و به مشيت او وابسته است ، هر كس را بخواهد در بهشت منزل مى دهد كه جاى متقين است ، و هر كس را بخواهد در دوزخ كه جاى مجرمين است ، همچنان كه خودش در جاى ديگر فرموده : (يعذب من يشاء و يغفر لمن يشاء).
و ممكن است منظور اين باشد كه استقرار مردم در روز قيامت به حكم خداى تعالى است ، تنها اوست كه در بين بشر نفوذ دارد نه غير او، همچنان كه باز خود خداى تعالى فرموده : (كل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون ).


ينبوا الانسان يومئذ بما قدم و اخر




وجوهى كه درباره مقصود از (ماقدّم و اخّر) گفته شده است
منظور از (ماقدم ) خوبى و بديهايى است كه انسان در اول عمرش كرده . منظور از (واخر) كارهاى نيك و بد آخر عمر است ، و يا منظور از اولى نيك و بدهايى است كه خودش در همه عمر كرده ، و منظور از دومى آثار خير و شرى است كه او منشاش را در بين مردم باب نموده ، و اگر سنت حسنه اى براى بعد از خودش باب كرده پاداش مى بيند، و اگر سنت سيئه اى باب كرده عقاب مى بيند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (ما قدم ) اعمالى است كه كرده ، اگر حسنه بوده پاداش و اگر سيئه بوده عقاب مى بيند، و مراد از (اخر) كارهايى است كه ترك كرده اگر حسنه بوده عقاب و اگر سيئه بوده ثواب آن را مى بيند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از ما (قدم ) گناهان ، و مراد از (مااخر) طاعات است .
و بعضى (ماقدم ) را عبارت از طاعت خدا، و (مااخر) را عبارت از حقوق ضايع شده خدا دانسته اند.
بعضى ديگر (ماقدم ) را اموالى دانسته اند كه صاحبش در راه خدا انفاق كرده ، و ما اخر را عبارت از اموالى دانسته اند كه براى ورثه گذاشته . و همه اين وجوه از فهم بدور است .


بل الانسان على نفسه بصيره و لو القى معاذيره




مراد از اينكه انسان بر نفس خود بصيرة است
كلمه (بل ) كه در مقام اعراض استعمال مى شود، در اين آيه از مطلب قبل اعراض كرده كه مى فرمود (ينبوا الانسان ...) و كلمه (بصيرت ) به معناى رويت قلبى و ادراك باطنى است ، و اطلاق اين بصيرت بر خود انسان يا از باب (زيد عدل است ) مى باشد، و يا تقدير آن (الانسان على نفسه ذو بصيره ) است . بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از بصيرت حجت است ، همچنان كه در آيه (ما انزل هولاء الا رب السموات و الارض بصائر) به اين معنا آمده ، و انسان هم خودش حجتى است عليه خودش ، در آن روز وقتى بازجويى مى شود، و از چشم و گوش و دلش سؤ ال مى شود، همان چشم و گوش و حتى پوست بدنش و دو دست و دو پايش به سخن آمده ، عليه او شهادت مى دهند، همچنان كه درباره مورد سؤ ال قرار گرفتن گوش و چشم و دل فرموده : (ان السمع و البصر و الفواد كل اولئك كان عنه مسئولا) و در مورد شهادت دادن گوش و چشم و پوست فرموده : (شهد عليهم سمعهم و ابصارهم و جلودهم )، و در باره سخن گفتن دستها و شهادت دادن پاها فرموده : (و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم )
(و لو القى معاذيره ) - كلمه (معاذير) جمع معذرت است ، و معذرت آن است كه موانعى را كه نگذاشته كارى را انجام دهى ذكر كنى .
و معناى آيه اين است كه انسان صاحب بصيرت بر نفس خويش است ، و خود را بهتر از هر كس مى شناسد، و اگر با ذكر عذرها از خود دفاع مى كند، صرفا براى اين است كه عذاب را از خود برگرداند.
بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (معاذير) جمع معذار است ، و (معذار) به معناى ستر و پوشش است ، و معناى آيه اين است كه انسان خودش را خوب مى شناسد، هر چند كه براى نهان كردن نفس خود پرده ها بيندازد، چون همان نفسش شاهد عليه او است . ليكن برگشت هر دو وجه به يك معنا است .
بحث روايتى
(رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته : نفس لّوامه ، وجدان ، و...)
در تفسير قمى در ذيل آيه (لا اقسم بالنف س اللوامه ) آمده كه امام فرمود نفس لوامه ، نفس آدمى است كه نافرمانى كرده و خداى عز و جل ملامتش فرموده .
مؤ لف : انطباق اين روايت با آيه شريفه روشن نيست .
و در همان كتاب در تفسير آيه شريفه (بل يريد الانسان ليفجر امامه ) آمده است كه امام فرمود: گناه را مقدم مى دارد و توبه را به تاءخير مى اندازد و مى گويد بعدا توبه مى كنم .
و نيز در همان كتاب آمده كه در تفسير جمله (فاذا برق البصر) فرموده ، چشم برقى مى زند و ديگر نمى تواند در حدقه بگردد. و نيز در همان كتاب در تفسير آيه (بل الانسان على نفسه بصيره و لو القى معاذيره ) فرموده : انسان خودش مى داند چه كرده هر چند عذر و بهانه بياورد.
و در كافى به سند خود از عمر بن يزيد روايت كرده كه گفت : من داشتم با امام صادق (عليه السلام ) شام مى خوردم ، امام آيه (بل الانسان على نفسه بصيره و لو القى معاذيره ) را تلاوت كرد، سپس فرمود: اى ابا حفص چه فايده اى دارد كه انسان بر خلاف آنچه خدا از آدمى خبر دارد نزد مردم عذر و بهانه بياورد؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بارها مى فرمود: هر كس سريره اى را كه دارد پنهان نگه دارد، خداى تعالى ردايى طبق آن بر ظاهر تنش مى پوشاند، حال چه سريره خوب باشد و چه بد، اگر باطن و سريره خوبى داشته باشد، هر قدر هم بخواهد مردم نفهمند خدا آن را بر ملا مى كند، و اگر سريره بد باشد با زنجير هم نمى تواند آن را ببندد، و خداى تعالى آن را از باطنش به ظاهرش سرايت مى دهد.
و در مجمع البيان است كه عياشى به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: اين به چه كار شما مى آيد كه اظهار خوبيها نموده بديهاى خود را پنهان بداريد، آيا جز اين است كه وقتى به وجدان خود مراجعه مى كنيد خودتان مى فهميد كه چنين واجد خوبيها و فاقد بديها نيستيد؟ آرى حتما مى يابيد، چون خداى تعالى فرموده : (بل الانسان على نفسه بصيره ) وقتى باطن آدمى اصلاح شد ظاهرش نيرومند مى گردد.
مؤ لف : اين روايت را كلينى هم در اصول كافى به سند خود از فضل ابى العباس از آن حضرت روايت كرده .
و در همان كتاب از عياشى از زراره روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) پرسيدم : حد آن مرضى كه بيمار روزه را مى خورد چيست ؟ در پاسخ من اين آيه را تلاوت كردند: (بل الانسان على نفسه بصيره )، و فرمودند: خود انسان بهتر مى داند كه چه وقت طاقتش تمام مى شود، و تا چه حدى طاقت تحمل مرض و روزه را دارد.
مؤ لف : اين روايت را صاحب فقيه هم آورده .
آيات 40-16 سوره قيامت

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:53 PM
آيات 40-16 سوره قيامت


لا تحرك به لسانك لتعجل به (16) ان علينا جمعه و قرانه (17) فاذا قراناه فاتبع قرانه (18) ثم ان علينا بيانه (19) كلا بل تحبون العاجله (20) و تذرون الاخره (21) وجوه يومئذ ناضره (22) الى ربها ناظره (23) و وجوه يومئذ باسره (24) تظن ان يفعل بها فاقره (25) كلا اذا بلغت التراقى (26) و قيل من راق (27) و ظن انه الفراق (28) و التفت الساق بالساق (29) الى ربك يومئذ المساق (30) فلا صدق و لا صلى (31) و لكن كذب و تولى (32) ثم ذهب الى اهله يتمطى (33) اولى لك فاولى (34) ثم اولى لك فاولى (35) ايحسب الانسان ان يترك سدى (36) الم يك نطفه من منى يمنى (37) ثم كان علقه فخلق فسوى (38) فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى (39) اليس ذلك بقدر على ان يحى الموتى (40)



ترجمه آيات
(اى رسول ! ) با شتاب و عجله زبان به قرائت (قرآن ) مگشاى (16).
كه ما خود آن را مجموع و محفوظ داشته و بر تو فراخوانيم (17).
و آنگاه كه آن را خوانديم تو از آن پيروى كن (و به تعليم امت بكوش ) (18).
پس از آن بر ماست كه حقايق آن را بر تو بيان كنيم (و احكام آن بر قلبت مشروح سازيم ) (19).
هرگز چنين نيست كه شما مى پنداريد (و دلايل معاد را مخفى شماريد) بلكه شما دنياى زودگذر را دوست داريد (20).
و به كلى كار آخرت و نشانه قيامت را رها مى كنيد (21).
آن روز رخسار طايفه اى از شادى برافروخته و نورانى است (22).
و با چشم قلب جمال حق را مشاهده مى كنند (23).
و رخسار گروهى ديگر عبوس و غمگين است (24).
كه مى دانند حادثه ناگوارى در پيش است كه پشت آنها را مى شكند (25).
چنين نيست كه منكران قيامت پنداشتند، باش تا جانشان به گلو رسد (26).
و (اهلش ) گويند كيست كه درد اين بيمار را علاج كند (و او را از مرگ نجات دهد)؟ (27).
و بيمار خود يقين به مفارقت از دنيا كند (كه ملك الموت را به چشم ببيند) (28).
و ساقهاى پا (از شدت غم عقبى و حسرت دنيا) به هم در پيچد (29).
در آن روز خلق را به سوى خدا خواهند كشيد (30).
(آن روز واى بر آنكه چون ابو جهل ) حق را تصديق نكرد و نماز و طاعتش را بجا نياورد (31).
بلكه خدا را تكذيب كرد و از حكمش رو بگردانيد (32).
و آنگاه با تكبر و نخوت به سوى اهل خويش روى آورد (33).
عذاب الهى براى تو شايسته تر است ، شايسته تر (34).
سپس عذاب الهى بر تو شايسته تر است ، شايسته تر (35).
آيا آدمى پندارد كه او را مهمل از تكليف و ثواب و عقاب گذارند (و غرضى در خلقتش منظور ندارند) (36).
آيا در اول ، قطره آب منى نبود؟ (37).
و پس از آن ، خون بسته و آنگاه (به اين صورت زيباى حيرت انگيز) آفريده و آراسته گرديد (38).
پس آنگاه از او دو صنف نر و ماده پديد آورد (39).
آيا چنين خداى با قدرت و حكمت (كه اول او را از قطره آبى آفريده ) دگر بار نمى تواند پس از مرگش زنده اش گرداند؟ (40).
بيان آيات
اين آيات تتمه صفات روز قيامت است ، البته از اين نظر كه مردم در آن روز چه حالى دارند، و اينكه مردم در آن روز دو طايفه اند، طايفه اى كه چهره اى شكفته و دلى شاد دارند، و طايفه اى ديگر كه چهره اى درهم كشيده و دلى نوميد از نجات دارند، و اشاره مى كند به اينكه آغاز اين تقسيم از زمان احتضار شروع مى شود. و سپس اشاره مى كند به اينكه انسان را آزاد و رها نمى گذارند، همان خدايى كه او را در آغاز آفريد قادر است بار ديگر او را زنده كند و در اينجا سوره ختم مى شود.
مقصود از نهى : (لا تحرك به لسانك لتجعل به ) و مراد از (علينا جمعه و قرآنه)


لا تحرك به لسانك لتعجل به ... ثم ان علينا بيانه




آنچه از سياق آيات چهارگانه به ضميمه آيات قبل و بعد كه روز قيامت را توصيف مى كند بر مى آيد، اين است كه اين چهار آيه در بين آيات قبل و بعدش جملات معترضه اى است كه با ارائه ادب الهى ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را تكلف مى كند به اينكه در هنگام گرفتن آنچه به وى وحى مى شود رعايت آن ادب را نموده ، قبل از آنكه وحى تمام شود آياتى را كه هنوز بطور كامل وحى نشده نخواند، و زبان خود را بخواندن آن حركت ندهد، پس اين آيات در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (و لا تعجل بالقران من قبل ان يقضى اليك وحيه ).
بنابر اين ، گفتار در آيات مورد بحث به منزله سفارش يك گوينده از ما آدميان است ، كه در ضمن سخنى كه با شنونده خود مى گوييم ، و شنونده بخواهد با يك كلمه و دو كلمه سخن ما را تكميل كند، و قبل از اينكه ما آن را به زبان بياوريم او به زبان بياورد، و ما احساس ‍ كنيم كه اين عمل وى نمى گذارد به طور كامل سخن ما را بفهمد، سخنش را قطع مى كنيم و به وى مى گوييم در سخن من عجله مكن ، و هيچ مگو تا سخن مرا بهتر بفهمى ، بعد از اين تذكر، مجددا به سخن خود ادامه مى دهيم .
پس در اين جمله كه فرموده : (لا تحرك به لسانك ) خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، و دو ضمير (به ) به قرآنى كه به او وحى شده و يا به وحى بر مى گردد، و معناى آن اين است كه : زبان خود را به وحى حركت مده ، تا به عجله وحى را گرفته باشى ، و چيزى را كه هنوز ما نخوانده ايم در خواندنش از ما پيشى گرفته باشى . و اين همانطور كه گفتيم آن مضمونى است كه آيه زير آن را مى رساند: (و لا تعجل بالقران من قبل ان يقضى اليك وحيه ).
(ان علينا جمعه و قرانه ) - كلمه قرآن در اين جمله نام كتاب آسمانى اسلام نيست ، بلكه مانند فرقان و رجحان مصدر و به معناى خواندن است ، و ضمير در آن به وحى بر مى گردد، و معناى جمله اين است كه به قرآن عجله مكن ، چون جمع كردن آنچه به تو وحى مى شود و پيوسته كردن اجزاى آن به يكديگر، و قرائت آن بر تو به عهده ماست ، و هيچ يك از اينها از ما فوت نمى شود تا تو عجله كنى و قبل از خواندن ما آن را بخوانى .
بعضى گفته اند: معنايش اين است كه بر ماست كه قرآن را در سينه تو جمع كنيم ، به طورى كه چيزى از معانى آن از دلت محو نشود، و نيز بر ماست كه قرائت آن را هم بر زبانت جارى سازيم ، به طورى كه هر وقت خواستى بخوانى به زبانت جارى گردد. ليكن اين معنايى دور از فهم است .
(فاذا قرانا فاتبع قرانه ) - يعنى وقتى قرائت وحى آن را تمام كرديم ، و خلاصه وحى ما تمام شد، آن وقت خواندن ما را پيروى كن ، و بعد از تمام شدن كار ما تو شروع به خواندن كن .
وجوهى در معناى آيه (فاذا قراءناه فاتبع قرآنه ) و آيه : (ثم ان علينا بيانه)
بعضى گفته اند: منظور از پيروى قرآن وحى ، پيروى ذهنى آن است ، به اينكه اولا سكوت كند، و ثانيا به طور كامل توجه نمايد. اين معناى بدى نيست .
بعضى ديگر گفته اند: مراد اين است كه پيروى كن او امر و نواهى قرآن وحى را.
بعضى ديگر گفته اند: منظور از اتباع تكرار قرائت قرآن است ، تا آنجا كه در ذهن رسوخ كند. ولى اين دو معنا از ظاهر آيه بعيد است .
(ثم ان علينا بيانه ) - يعنى ايضاح آن براى تو به عهده ماست ، ما همانطور كه جمع و قرآن وحى را به عهده گرفته ايم ، بعد از جمع و قرائتش براى تو بيان هم مى كنيم ، و بنابر اين ، كلمه ثم براى افاده تاءخير است ، البته نه تاءخير زمانى ، بلكه تاءخير رتبى ، چون معلوم است كه رتبه بيان وحى بعد از جمع و قرائت قرار دارد.
بعضى گفته اند: معنايش اين است كه بيان قرآن براى مردم به عهده ما است ، ما آن را با زبان تو برايشان بيان مى كنيم ، نخست آن را در ذهن تو از فراموشى و دگرگون شدن حفظ نموده ، و سپس با زبانت براى مردم مى خوانيم و بيان مى كنيم .
بعضى از مفسرين در معناى اين آيات گفته اند: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هنگامى كه آياتى از قرآن به او وحى مى شد، زبان خود را به خواندن آنچه شنيده بود حركت مى داد، چون مى ترسيد فراموش كند خداوند در اين آيات آن جناب را از اين كار نهى كرد و دستور داد سكوت كند تا وحى تمام شود.
بنا به گفته اين مفسر ضمير (به ) در (لا تحرك به ) به قرآن و يا به وحى خوانده نشده و تمام نشده بر مى گردد. ولى اين معنا با سياق آيات آنطور كه بايد سازگارى ندارد، چون در اين آيات از عجله نهى شده ، و به اتباع قرآن بعد از خواندن خداى تعالى امر شده ، مى فرمايد تو بعد از خواندن خدا بخوان . و نيز با جمله (جمع و قرآن به عهده ماست ) نمى سازد، و شما خواننده عزيز براى بيشتر روشن شدن اين معنا به بيانى كه در آياتى كه در اين معنا گذشت مراجعه نماييد.
مقصود از نهى : (لا تحرّك به لسانك لتعجل به ...) گفته شده است
و از بعضى از مفسرين نقل شده كه در معناى اين آيات اين احتمال را اختيار كرده اند كه منظور خواندن قرآن نيست ، بلكه خواندن نامه اعمال در روز قيامت است ، چون آيات قبل و بعد هم بر اين معنا دلالت دارد، و در خود آيات مورد بحث هم هيچ دليلى كه دلالت كند بر اينكه منظور قرآن و يا حكمى از احكام دنيا باشد وجود ندارد.
و مى خواهد ايشان را سرزنش كند به اينكه عجله هيچ سودى ندارد، مى فرمايد زبانت را بدانچه از نامه اعمالت مى خوانى و به اعمالت در آن بر مى خورى حركت مده ، و خلاصه نامه عملت را بخوان و عجله مكن ، چون خواننده نامه همان كسى است كه بصير به وضع خويش است ، وقتى گناهان خود را مى بيند جزع و عجله مى كند، و از در توبيخ به او مى گويند عجله مكن و خود را كنترل كن ، تا بدانى چه حجتى عليه تو داريم ، چون ما آن را براى تو جمع كرده ايم ، وقتى همه را خواندى آن وقت نسبت به حكم يك يك آنها تسليم شده ، و تبعات آنها را بپذير، چون به هيچ وجه نمى توانى آن را انكار كنى ، و بر فرض كه منكر شوى بيان آن به عهده ماست .
ليكن اشكال زير آن را باطل مى ك ند، و آن اين است كه گفتيم آيات مورد بحث جمله معترضه است ، و جمله معترضه در تماميت معنايش احتياج به اين ندارد كه ما قبل و ما بعدش هم بر آن دلالت كند . علاوه بر اين شباهت آيه (و لا تعجل بالقران من قبل ان يقضى اليك وحيه ) با اين آيات در سياق ، خود مويد شباهت اين آيات است با آن آيه ، و اينها نيز همان معنا را افاده مى كنند.
و از بعضى ديگر از مفسرين حكايت شده كه گفته است : اين آيات چهارگانه متصل است به داستان روز قيامت كه قبلا ذكر شده بود، و خطاب در آن كه مى فرمايد: (لا تحرك ) به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است ، و ضمير (به ) به روز قيامت بر مى گردد، و معنايش اين است كه : اى پيامبر! زنهار، كه زبان خود را به سؤ ال از وقت قيامت حركت مده ، هر چند كه تو نه منكر قيامتى ، و نه آن را استهزا مى كنى ، (لتعجل به ) ليكن داعيت بر اين سؤ ال عجله در تشخيص آن است (ان علينا جمعه و قرانه )، يعنى به حكم حكمت ما واجب است كه مردم را در آن روز جمع كنيم ، و شرح اوصاف آن را در قرآن به سوى تو وحى مى كنيم ، (فاذا قراناه فاتبع قرانه ) يعنى وقتى آيات راجع به قيامت را مى خوانيم ، بااعمالى كه مقتضاى ايمان به قيامت است خواندن ما را پيروى كن ، و مستعد آن روز بشو، (ثم ان علينا بيانه )، يعنى بعد از بيان آن در قرآن با نفخه صور آن را بيان مى كنيم . اين بود خلاصه تفسير آن مفسر، كه خواننده خود به نادرستى آن واقف است .
و ما در تفسير جمله (و لا تعجل بالقران ) گفتيم اين نهى از عجله به قرآن مويد مطلبى است كه در روايات آمده كه فرموده اند: نزول دفعى همه قرآن بر قلب نازنين رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) غير نزول تدريجى آن است .


كلا بل تحبون العاجله و تذرون الاخره




خطاب در اين آيه به همه مردم است ، و از باب تعميم خطاب قبلى است كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى فرمود: (لا تحرك )، براى اينكه خطاب در (لا تحرك ) خطابى است معترضه ، و هيچ ارتباطى به ما قبل و ما بعد خود ندارد.
و كلمه (كلا) ردعى است از كلام سابق كه مى فرمود: (ايحسب الانسان الن نجمع عظامه )، و مى فرمود: (بل تحبون العاجله ) - يعنى زندگى عاجله كه همان زندگى دنيا است - (و تذرون الاخره ) يعنى زندگى آخرت را ترك مى كنيد، و كلمه (بل ) از اين پندار كه بعد از مرگ ، احياء و بعثى نباشد، اعراض كرده ، نظير اعراضى كه همين كلمه در جمله (بل يريد الانسان ليفجر) امامه كرده است .
وصف حال طائفه اى كه در قيامت گشاده رويند

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:58 PM
وصف حال طائفه اى كه در قيامت گشاده رويند


وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره




اين دو جمله وصف روز قيامت است كه چهره هاى مردم را دو قسم مى كند، يكى ناضره و ديگرى باسره و نضره و نضارت چهره و درخت و امثال آن به معناى خرمى و زيبايى و بهجت آنها است : و معناى دو جمله مورد بحث با در نظر گرفتن اينكه در مقابل (وجوه يومئذ باسره ...) قرار گرفته چنين مى شود كه وجوهى در آن روز كه قيامت بپا مى شود زيبا و خرم است ، و مسرت و بشاشت درونى از چهره ها نمايان است ،
همچنان كه در جاى ديگر درباره اين وجوه فرموده : (تعرف فى وجوههم نضره النعيم ) ونيز فرموده : (و لقيهم نضره و سرورا)
و جمله (الى ربها ناظره ) خبرى است بعد از خبر براى مبتدا (وجوه )، و (الى ربها) متعلق است به كلمه (ناظره )، كه به خاطر افاده حصر، و يا رساندن اهميت مطلب از خود آن جلوتر آمده ، وگر نه مى فرمود: (ناظره الى ربها).
و مراد از (نظر كردن به خداى تعالى ) نظر كردن حسى كه با چشم سرانجام مى شود نيست ، چون برهان قاطع قائم است بر محال بودن ديده شدن خداى تعالى ، بلكه مراد نظر قلبى و ديدن قلب به وسيله حقيقت ايمان است ، همانطور كه براهين عقلى هم همين را مى گويد، و اخبار رسيده از اهل بيت عصمت (عليهم السلام ) هم بر همين دلالت دارد، و ما پاره اى از آن اخبار را در ذيل تفسير آيه شريفه (قال رب ارنى انظر اليك ) و آيه (ما كذب الفواد ما رءاى ) ايراد كرديم .
پس اين طايفه دلهايشان متوجه پروردگارشان است ، و هيچ سببى از اسباب دلهايشان را از ياد خدا به خود مشغول نمى كند، چون آن روز همه سبب ها از سببيت ساقطند، و در هيچ موقفى از مواقف آن روز نمى ايستند، و هيچ مرحله اى از مراحل آنجا را طى نمى كنند، مگر آنكه رحمت الهى شامل حالشان است ، و از فزع آن روز ايمنند (و هم من فزع يومئذ امنون )، و هيچ مشهدى از مشاهد جنت را شهود نمى كنند، و به هيچ نعمتى از نعمت هايش متنعم نمى شوند، مگر آنكه در همان حال پروردگار خود را مشاهده مى كنند، چون نظر به هيچ چيز نمى كنند، و هيچ چيزى را نمى بينند، مگر از اين دريچه كه آيت خداى سبحان است ، و معلوم است كه نظر كردن به آيت از آن جهت كه آيت است عينا نظر كردن به صاحب آيت يعنى خداى سبحان است .
اشكالى كه در مورد انحصار مستفاد از آيه : (الى ربها ناظرة ) و پاسخ آن
با اين بيان جواب از ايرادى كه به انحصار مستفاد از تقدم (الى ربها) بر كلمه (ناظره ) شده ، روشن مى شود، و آن اشكال اين است كه از اين تقدم استفاده مى شود كه اين طايفه غير از پروردگار خود چيزى را نمى بينند، با اينكه مسلما نعمت هاى بهشتى را مى بينند،
جوابش اين شد كه اينان به خاطر آنكه محجوب از پروردگار خود نيستند، نظرشان به هر چيزى به عنوان آيت خداست ، و آيت بدان جهت كه آيت است محجوب از صاحب آيت نيست ، و خودش بين ناظر و او حاجب نمى شود، پس نظر كردن به آيت عينا نظر كردن به صاحب آيت است ، و اين طايفه در حقيقت جز به پروردگار خود نظر نمى كنند.
مفسرين ديگر از اين اشكال جواب ديگرى داده اند و آن اين است كه : مقدم آمدن (الى ربها) براى افاده حصر نيست بلكه تنها براى رعايت قافيه آخر آيات است ، و بر فرض هم كه براى افاده حصر باشد، نظر كردن به غير خدا در جنب نظر كردن به خدا نظر شمرده نمى شود، و بر فرض هم كه شمرده شود منظور آيه نظر كردن به خداى تعالى در بعضى از احوال است ، نه در همه احوال ، و اين جواب خالى از تكلف نيست ، چون بدون هيچ دليلى آيه را تقييد كرده . علاوه بر اين ، پاسخ اين معنا نمى شود كه آيه شريفه رويت و نظر را به وجه نسبت داده ، نه به ديدگان ، و نفرمود: (عيون - و يا ابصار - اليربها ناظره )، از اين هم كه بگذريم نفرموده : وجوه اهل بهشت گاهى ناظر به خداست ، و گاهى به نعمت هاى بهشتى ، بلكه وجوه آنان دائما به سوى خداى تعالى است .


و وجوه يومئذ باسره تظن ان يفعل بها فاقره




مفسرين مصدر بسور را به شدت خشم و عبوس تفسير كرده اند، و در اينجا (ظن ) به معناى علم است ، و كلمه (فاقره ) صفتى است كه موصوفش حذف شده ، تقديرش (فعله فاقره ) است ، و فاقره از ماده (فقر) است ، كه به معناى آسيب ديدن ستون فقرات است .
و بعضى گفته اند: از باب (فقرت البعير) است ، يعنى بينى شتر را با آتش داغ نهاد.
و معناى آيه اين است كه : وجوهى در آن روز به سختى عبوس است ، مى داند كه با آنان رفتارى مى شود كه پشتشان شكسته شود، و يا دماغشان به آتش داغ شود. احتمال هم دارد كلمه تظن خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بوده باشد بدان جهت كه فردى شنونده است و ظن هم به همان معناى معروفش باشد.
حكايت حال طائفه اى ديگر كه در قيامت گرفته رويند،


كلا اذا بلغت التراقى




اين جمله رد از اين عمل ايشان است كه زندگى دنياى عاجله را دوست مى دارند و آن را مقدم بر زندگى آخرت مى دارند، گويا فرموده : از اين رفتارتان دست برداريد كه اين زندگى و اين طرز فكر براى شما دوام ندارد، و به زودى مرگ بر شما نازل گشته ، به سوى پروردگارتان روانه مى شويد.
در اين جمله فاعل فعل (بلغت ) حذف شده ، چون سياق بر آن دلالت مى كرده ، همچنان كه در آيه (فلو لا اذا بلغت الحلقوم ) نيز فاعل حذف شده ، و در هر دو جمله تقدير كلام (بلغت النفس ) است ، و كلمه (تراقى ) جمع (ترقوه ) است كه به معناى استخوانهاى اطراف گردن است ، كه از طرف چپ و راست گردن را در ميان گرفته اند. و معناى آيه روشن است .


و قيل من راق




كلمه (راق - راقى ) اسم فاعل از مصدر (رقى ) است ، كه به معناى افسون كردن و شفا دادن است ، مى فرمايد: چه كسى از اهل و عيال و دوستانش در آنچه كه پيرامون اويند مى تواند او را شفا دهد و دردش را دوا كند؟ و اين جمله را در هنگام نوميدى بكار مى برند.
بعضى از مفسرين گفته اند: معنايش اين است كه بعضى از ملائكه از بعضى ديگر كه روح او را بالا مى برند مى پرسند : شما ملائكه عذابيد يا ملائكه رحمت ، (كيست بالا برنده ) ؟


و ظن انه الفراق




يعنى انسان محتضر وقتى اين احوال را مشاهده مى كند، يقين مى كند كه ديگر بايد از زندگى عاجله دنيا كه علاقمند بدان بود، و بر آخرت ترجيحش مى داد جدا شود.
مراد از جمله (والتفّت السّاق بالسّاق )


و التفت الساق بالساق ظاهر




اين عبارت اين است كه مراد از آن پيچيدن ساقهاى پاى محتضر در يكديگر است ، چون وقتى روح به گلوگاه مى رسد حيات سارى در اطراف بدن باطل گشته ، ديگر تعادلى بين اعضا نمى ماند.
بعضى گفته اند: مراد از اين جمله پيچيدن شدت امر آخرت به امر دنيا است .
بعضى ديگر گفته اند: منظور درهم شدن حال جاندادن با حال زندگى است .
و بعضى گفته اند: پيچيدن ساق دنيا كه همان سختى جان دادن است ، به ساق آخرت يعنى شدت هول مطلع است .
ولى در الفاظ آيه هيچ دليلى بر هيچ يك از اين معانى وجود ندارد، بله اين مقدار را مى توان گفت كه آيه مى خواهد با تعبير پيچيدن ساق به ساق از احاطه شدائد و ورود پى در پى آنها خبر دهد، چون از دم مرگ تا روز قيامت شدائد يكى پس از ديگرى روى مى آورد، و اين معنا با معناهايى كه نقل كرديم منطبق مى شود.
مراد از اينكه در قيامت (مساق ) به سوى پروردگار است


الى ربك يومئذ المساق




كلمه (مساق ) مصدر ميمى است ، كه همان معناى مصدر (سوق ) را مى دهد، و مراد از اينكه در قيامت يا در روز مرگ سوق به سوى خداى تعالى است ، اين است كه بازگشت به سوى اوست ، و اگر از بازگشت ، به مساق تعبير آورد، براى اشاره به اين بود كه آدمى در اين بازگشت ، اختيارى از خود ندارد، مانند حيوانى كه ديگرى او را مى راند، آدمى را هم ديگرى به سوى اين سرنوشت مى برد، و او خود هيچ چاره اى از آن ندارد، پس او به حكم (الى ربك يومئذ المساق ) از روز مرگش به سوى پروردگارش رانده مى شود، تا به حكم (الى ربك يومئذ المستقر) در قيامت بر او وارد شود. و اگر در باره اينكه چرا جمله (الى ربك ) جلوتر از جمله (يومئذ المساق ) ذكر شده ؟ بگوييم به منظور افاده حصر بوده ، آن وقت آيه شريفه مى فهماند كه غايت و نقطه نهايى هستى برگشتن به خداى تعالى است .
بعضى گفته اند: مضافى از كلام حذف شده ، و جلوتر آمدن جمله (الى ربك ) براى افاده حصر است ، و تقدير كلام (الى حكم ربك يومئذ المساق ) است ، يعنى در آن روز او را مى رانند تا خداى تعالى درباره اش به حكم خود حكم فرمايد، و يا تقديرش (الى موعد ربك ) است ، و موعد پروردگار يا بهشت است ، و يا دوزخ .
بعضى ديگر گفته اند: منظور از اينكه فرموده (مساق ) به سوى خداى تعالى است ، اين است كه سائق و راننده تنها خداى تعالى است و لا غير. و ليكن وجه صحيح همان است كه گذشت .


فلا صدق و لا صلى و لكن كذب و تولى ثم ذهب الى اهله يتمطى




همه ضميرها به انسان نامبرده در جمله ايحسب الانسان ... بر مى گردد، و مراد از اينكه فرمود : نه تصديق كرد و نه نماز خواند، تصديق دعوت حقى است كه قرآن كريم متضمن آن است ، و مراد از نماز نخواندن اين است توجه بندگى و عبادت كه همان نماز و عمود دين است به خداى تعالى نكرد.
و (تمطى ) - به طورى كه در مجمع البيان آمده - به معناى تمدد بدن از كسالت است ، و اصل آن به اين معنا بوده كه آدمى پشت و كمر خود را تاب دهد، و تمطى در حال رفتن استعاره است از راه رفتن با تكبر و تبختر. و معناى آيه اين است كه : انسان دعوت حقه اسلام ومعارف آن را تصديق نكرد، و براى پروردگارش نماز نگذاشت ، و خلاصه نه اصول دعوت را پذيرفت و نه فروع آن را كه ركن آن فروع نماز است ، و ليكن آن را تكذيب نموده ، از قبولش اعراض نمود، و تازه وقتى به طرف اهلش مى رفت (مثل كسى كه فتحى نمايان كرده ) باد به دماغش انداخته ، با تكبر مى رفت .


اولى لك فاولى ثم اولى لك فاولى




در اينكه اين جمله كلمه تهديد است حرفى نيست ، و اگر مكرر شده ، به منظور تاءكيد بوده . و بعيد نيست - و خدا داناتر است - كه جمله (اولى لك ) خبرى باشد براى مبتدايى كه حذف شده ، و آن ضميرى است كه به حال انسان كه قبلا ذكر شده بود برگردد، و بخواهد همان حال (نخواندن نماز و تصديق نكردن و تكذيب كردن و با حال تبختر برگشتن ) را براى انسان نامبرده اثبات كند، تا كنايه باشد از اثبات تبعات و عواقب سوء آن حال .
در نتيجه كلام مذكور فرمان و نفرينى باشد از ناحيه خداى تعالى عليه اين انسان ، تا با همين فرمان مهر بر دلش بزند، و ايمان و تقوى را بر او حرام كند، و بنويسد كه اين شخص از اهل آتش است ، و آنگاه دو آيه مورد بحث به وجهى شبيه مى شود به آيه (فاذا انزلت سوره محكمه و ذكر فيها القتال رايت الذين فى قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المغشى عليه من الموت فاولى لهم ).
وجوه مختلف درباره معناى آيه : (اولى لك فاولى ثمّ اولى لك فاولى )
و معناى آيه اين است : اين حال كه تو دارى برايت بهتر و بهتر است ، آرى براى تو بهتر آن است كه وبال امر خود را بچشى ، و عذابى كه برايت آماده كرده اند تو را بگيرد.
ولى بعضى گفته اند: جمله (اولى لك ) اسم فعل و مبنى است ، يعنى اعراب نمى پذيرد، و معنايش اين است كه بدبختيتان پشت سر هم باد.
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (اولى ) فعل ماضى دعائى ، و از ماده (ولى ) است ، كه به معناى نزديكى است ، و فاعل اين فعل ماضى ، ضمير مستترى است كه به هلاك بر مى گردد، و لام در كلمه (لك ) زايده است ، و معنايش (اولاك الهلاك ) است ، يعنى هلاكتت نزديك باد.
بعضى ديگر گفته اند: فاعل آن ضميرى است كه به خداى تعالى بر مى گردد، و لام زايده است و معنايش اين است كه خداى تعالى نزديك كند آنچه را كه مكروه تو است ، ممكن هم هست آن را غير زايد بگيريم ، و چنين معنا كنيم : خداوند برايت نزديك كند آنچه را كه مايه كراهت تو است .
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه مذمت كردن تو سزاوارتر از نكردن است ، و چون اين كلام زياد استعمال مى شده زوايدش ‍ حذف شده ، و آنچه باقى مانده مشابه ويل لك شده ، به طورى كه محذوف آن از محذوف هايى شده كه اظهارش جايز نيست .
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه خدا تو را هلاك كند، به هلاكتى كه از هر شر و هلاكت ديگرى نزديك تر باشد.
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (اولى ) افعل تفضيل ، و به معناى (احرى - سزاوارتر) است ، و اين كلمه خبر است براى مبتدايى كه حذف شده ، تقدير كلام چيزى است كه لايق مقام چنان كس باشد، مثلا تقديرش اين است كه (اينجا آتش براى تو بهتر است ، يعنى تو سزاوارتر به آتشى و اهليت آن را دارى ، پس همان برايت بهتر است ،) البته در اين ميان وجوه سست ديگرى هم هست كه خالى از تكلف نيست ، و وجه اخير قريب به همان وجهى است كه ما ذكر كرديم ، ولى عين آن نيست .


يحسب الانسان انى ترك سدى




در اين آيه به مساءله مورد بحث اول سوره بازگشت شده ، كه همان مساءله ردبر منكرين قيامت است ، آنجا هم مى فرمود: (ايحسب الانسان ان لن نجمع عظامه )
و استفهام در آن توبيخى است ، و كلمه (سدى ) به معناى مهمل است ، و معناى آيه اين است كه : آيا انسان چنين مى پندارد كه ما او را مهمل رها مى كنيم و اعتنايى به او نداريم ،
و چون نداريم بعث و قيامتى هم نيست ، و بعد از مردن ديگر زنده اش نمى كنيم ، و در نتيجه تكليف و جزايى در كار نيست ؟


الم يك نطفه من منى يمنى




اسم (كان ) ضميرى است كه به انسان بر مى گردد، (و امناء منى ) به معناى ريختن آن در رحم است ، مى فرمايد: مگر او نطفه اى نبود از منى اى كه در رحمش مى ريزند.


ثم كان علقه فخلق فسوى




(آرى او همين نطفه بود) و سپس آن انسان و يا آن منى قطعه اى لخته خون بود كه خداى تعالى با تعديل و تكميل ، اندازه گيرى و سپس صورتگريش كرد.


فجعل منه الزوجين الذكر و الانثى




يعنى از انسان دو صنف درست كرد، يكى نر و ديگرى ماده .


اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى




در اين آيه بر مساءله بعث كه مورد انكار كفار است ، و آن را بعيد مى شمارند استدلال شده ، و دليل آن را عموم قدرت خداى تعالى و ثبوتش در خلقت ابتدايى دانسته ، فرموده خداى تعالى قادر بر خلقت بار دوم انسان است ، به دليل اينكه بر خلقت نخستين او قادر بود، و خلقت دوم اگر آسان تر از خلقت اول نباشد دشوارتر نيست ، كه ما تقريب اين استدلال را در تفسير آياتى كه متعرض آن شده گذرانديم .
بحث روايتى
چند روايت درباره نزول آيات : (لا تحرك به لسانك ...)
در الدر المنثور است كه طيالسى ، احمد، عبد بن حميد، بخارى ، مسلم ، ترمذى ، نسائى ، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، ابن انبارى (در كتاب مصاحف )، طبرانى ، ابن مردويه ، ابو نعيم ، و بيهقى (هر دو در كتاب دلائل خود) از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هر بار كه وحى بر او نازل مى شد دچار ناراحتى مى گشت ، و لب و زبان خود را به وحى حركت مى داد، چون مى ترسيد در ذهنش نماند، و مى خواست آن را حفظ كند، لذا خداى تعالى اين آيه را نازل فرمود: (لا تحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرانه ) ابن عباس اضافه كرد خداى تعالى مى فرمايد: (اين به عهده ما است كه قرآن را در سينه تو جمع كنيم ، و سپس قرائت نماييم ، (فاذا قراناه ) پس همينكه آن را بر تو نازل كرديم ، (فاتبع قرانه )، يعنى آن را گوش بده و بشنو، (ثم ان علينا بيانه ) بر ما است كه آن را با زبان تو بيان كنيم .
و در عبارتى ديگر آمده (بر ما است كه آن را بر تو بخوانيم )، و لذا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از آن به بعد هر وقت جبرئيل مى آمد، سر به زير مى انداخت . و در روايتى ديگر آمده - هر وقت جبرئيل مى رفت طبق وعده اى كه خدا داده بود شروع به خواندن مى كرد.
و در همان كتاب است كه ابن منذر و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم ) چنين بود كه هر وقت (آياتى از) قرآن بر او نازل مى شد،در خواندنش عجله مى كرد، تا آن را حفظ كند، پس اين آيه نازل شد كه (لا تحرك به لسانك )، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نمى دانست چه وقت سوره اى كه نازل شده تمام مى شود، تا آنكه آيه (بسم اللّه الرحمن الرحيم ) نازل مى شد، آن وقت مى فهميد سوره قبلى تمام ، و سوره بعدى شروع شده است .
مؤ لف : در معناى اول حديث در مجمع البيان رواياتى از ابن جبير و در معناى همه روايت رواياتى ديگر وارد شده ، و ما در سابق گفتيم كه انطباق اين معنا با آيات مورد بحث روشن نيست .
رواياتى در معناى آيه : (الى ربّها ناظرة )
و در تفسير قمى در ذيل آيه (كلا بل تحبون العاجله ) آمده كه معصوم فرمود: عاجله همين دنياى حاضر است و (و تذرون الاخره )، يعنى رها مى كنيد آخرت را. و فرموده (ناضره ) در (وجوه يومئذ ناضره )، يعنى نورانى و معناى نظر كردن به وجه اللّه در (الى ربها ناظره ) نظر كردن به رحمت و نعمت خداست .
و در عيون در باب (آنچه از اخبار توحيد از حضرت رضا رسيده ) به سندى كه به ابراهيم بن ابى محمود دارد، روايت كرده كه گفت : على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) در معناى آيه (وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره ) فرمود: يعنى چهره هايى كه در آن روز نورانى است ، و منتظر ثواب پروردگارش است .
مؤ لف : اين روايت در كتاب توحيد و احتجاج و مجمع از على (عليه السلام ) نقل شده ، و بعضى به آن اعتراض كرده اند كه چطور ناظره را به معناى منتظره گرفته ، با اينكه انتظار هيچ وقت با حرف (الى ) متعدى نمى شود، بلكه خودش به خودى خود متعدى است ؟ و صاحب مجمع پاسخ داده كه : ماده نظر به معناى انتظار مى آيد، و استشهاد كرده به شعر شاعر كه گفته است :

و اذا نظرت اليك من ملك

والبحر دونك جدتنى نعما



و به شعرى ديگر كه گفته :

انى اليك لما وعدت لناظر

نظر الفقير الى الغنى الموسر

و در كشاف استعمال نظر در آيه را در معناى انتظار،استعمالى كفايى دانسته ، و اين سخن خوبى است .
و در الدر المنثور است كه ابن ابى شيبه ، عبد بن حميد، ترمذى ، ابن جرير، ابن منذر، آجرى در كتاب (شريعت )، دار قطنى در كتاب (رويت )، حاكم ، ابن مردويه ، لالكائى در كتاب (السنه )، و بيهقى ، از ابن عمر روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: پست ترين منازل بهشت منزل كسى است كه همه نظرش به بهشت خود و همسران و نعيم و خدمتگزاران و ميز و صندلى هاى خويش است ، كه به مسافت هزار سال راه طول دارد، و گرامى ترين اهل بهشت و محترم ترين آنان نزد خدا كسى است كه صبح و شام به روى خدا نظر مى كند.
آنگاه آيه زير را تلاوت فرمود: (وجوه يومئذ ناضره )، يعنى صورتهايى كه در آن روز سفيد و با صفا است ، (الى ربها ناظره ) يعنى همه روزه به روى خدا نظر مى كند.
مؤ لف : اين روايت با بيانى كه ما در تفسير آيه آورديم ، قابل انطباق است ، و با صرفنظر از آن بيان ، مى توان بر رحمت و فضل و كرم و ساير صفات فعلى خدا حملش كرد، چون وجه هر چيز آن جهتى است كه رو به غير خودش قرار دارد، و آن جهتى كه خداى تعالى با آن جهت رو به خلق و خلق رو به او دارند، صفات كريمه اوست ، پس نظر كردن به رحمت خدا و فضل و كرم و ساير صفات كريمه او نظر كردن به وجه كريم او است .
و در همان كتاب است كه ابن مردويه از انس بن مالك روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در معناى آيه (وجوه يومئذ ناضره الى ربها ناظره ) فرمود: به پروردگار خود نظر مى كنند، اما نه با كيفيت و حدى محدود، و نه صفتى معلوم .
مؤ لف : اين روايت بيان گذشته ما در تفسير آيه را تاءييد مى كند كه گفتيم منظور از آن نظر كردن به قلب و رويت قلبى است ، نه رويت حسى و با چشم سر و اين روايت مضمون برخى از روايات را كه از طرق اهل سنت آمده ، و از ظاهرش تشبيه خدا به خلق استفاده مى شود، تفسير مى كند، چون در اين روايت آمده رويت خدا رويتى است كه محدوديت در آن نيست ، و رويت حسى بدون محدوديت تصور ندارد.
رواياتى در توضيح آيات مربوط به دم مرگ ، (اولى لك فاولى ...)، (ايحسبالانسان ان يترك سدى ") و قدرت خداوند بر احياء اموات
و در تفسير قمى در ذيل آيه (كلا اذا بلغت التراقى ) آمده كه امام فرمود: يعنى وقتى كه جان به (ترقوه ) برسد، (و قيل من راق )، به او گفته مى شود كيست كه تو را با افسون خود نجات دهد؟ (و ظن انه الفراق )، يقين مى كند كه فراق از دنيا رسيده است .

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 03:59 PM
در كافى به سند خود از جابر روايت كرده كه گفت از امام باقر (عليه السلام ) معناى آيه (و قيل من راق و ظن انه الفراق ) را پرسيدم ، فرمود آخر وقتى مرگ آدمى فرا مى رسد مى گويد: آيا طبيبى نيست كه مرا نجات دهد؟ لذا خداى تعالى مى فرمايد: (و قيل من راق ) و وقتى مى فهمد پاى مردن در بين است (ظن انه الفراق ) يقين مى كند كه بايد از احباب خود مفارقت كند (و التفت الساق باساق ) در آن لحظه آخرين لحظات دنيا و اولين لحظات آخرت درهم مى شود. و در معناى جمله (الى ربك يومئذ المساق ) فرمود: يعنى مسير در امروز به سوى رب العالمين است .
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و التفت الساق بالساق ) آمده كه امام فرمود: يعنى دنيا با آخرت درهم مى شود. و در معناى جمله (الى ربك يومئذ المساق ) فرمود: يعنى به سوى خدا رانده مى شوند.
و در عيون به سند خود از عبد العظيم حسنى روايت كرده كه گفت : از امام جواد محمد بن على الرضا (عليه السلام ) از معناى آيه (اولى لك فاولى ثم اولى لك فاولى ) پرسش نمودم ، فرمود: نفرين خداى تعالى است ، مى فرمايد از خير دنيا دور باشى ، و از خير آخرت دور باشى .
مؤ لف : ممكن است اين روايت را به همان معنايى كه ما براى دو آيه كرديم ارجاع داد، همچنان كه ممكن است به بعضى از وجوهى كه ديگران گفته اند ارجاع داد.
و در مجمع البيان است كه در روايت آمده : روزى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) دست ابو جهل را گرفت و به او فرمود: (اولى لك فاولى ثم اولى لك فاولى ) ابو جهل پرسيد: به چه چيز تهديدم مى كنى ؟ نه تو مى توانى به من كارى كنى و نه پروردگارت ، من عزيزترين فرد اين سرزمينم . به دنبال گفتار او خداى تعالى همان كلام رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را نازل كرد.
مؤ لف : در اين معنا صاحب الدر المنثور از عده اى از راويان از قتاده روايتى آورده ، و در آن آمده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) خودش اين جريان را براى ما نقل كرد. و در تفسير قمى در ذيل آيه (ايحسب الانسان ان يترك سدى ) آمده كه امام فرمود: يعنى آيا انسان گمان مى كند به حسابش نمى رسند و عذاب نمى شود و از او بازخواست نمى كنند؟.
و در علل به سند خود از مسعده بن زياد روايت آورده كه گفت : مردى به امام صادق عرض كرد: يا ابا عبد اللّه (من معتقدم ) كه خلقت عالم تعجب انگيز است . فرمود: اين چه حرفى است كه مى گويى ؟ عرضه داشت : آخر خلقتى كه آخرش فنا است شگفت انگيز نيست ؟ فرمود: اى برادر زاده ، ما براى فنا خلق نشده ايم ، بلكه باقى هستيم ، و چگونه فانى مى شود بهشتى كه فساد نمى پذيردو دوزخى كه خاموشى ندارد؟ پس مرگ را فنا مخوان ، بلكه بگو از خانه اى به خانه اى ديگر متحول مى شويم .
و در مجمع البيان مى گويد: در حديث منقول از براء بن عازب آمده كه گفت : وقتى آيه (اليس ذلك بقادر على ان يحيى الموتى ) نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عرضه داشت : سبحانك اللهم ، بله تو قادرى كه مردگان را زنده كنى . و اين مضمون از امام باقر و امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده .
مؤ لف : در الدر المنثور از ابو هريره و غير او روايت شده كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) وقتى اين آيه را مى خواند عرضه مى داشت : منرهى تو اى خدا، بلى قادر هستى . و همچنين در عيون از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت شده كه وقتى اين سوره را مى خواند و فارغ مى شد عرضه مى داشت : سبحانك اللهم ، بلى تو قادر هستى .
سوره دهر مدنى است و سى و يك آيه دارد
سوره دهر آيات 22-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيا مذكورا (1) انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلنه سميعا بصيرا (2) انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا (3) انا اعتدنا للكفرين سلاسل و اغلالا و سعيرا (4) ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا (5) عينا يشرب بها عباد اللّه يفجرونها تفجيرا (6) يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا (7) و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا (8) انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا (9) انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا (10) فوقئهم اللّه شر ذلك اليوم و لقئهم نضره و سرورا (11) و جزيهم بما صبروا جنه و حريرا (12) متكين فيها على الارائك لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا (13) و دانيه عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا (14) و يطاف عليهم بانيه من فضه و اكواب كانت قواريرا (15) قواريرا من فضه قدروها تقديرا (16) و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا (17) عينا فيها تسمى سلسبيلا (18) و يطوف عليهم ولدن مخلدون اذا رايتهم حسبتهم لولوا منثورا (19) و اذا رايت ثم رايت نعيما وملكا كبيرا (20) عاليهم ثياب سندس خضر و استبرق و حلوا اساور من فضه و سقيهم ربهم شرابا طهورا (21) ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا (22)




ترجمه آيات
به نام خداى رحمان و رحيم . آيا بر انسان روزگارانى بگذشت كه چيزى قابل ذكر نبود؟ (1).
ما او را از آب نطفه مختلط (بى حس و شعور) خلق كرديم و داراى قواى چشم و گوش (و مشاعر و عقل و هوش ) گردانيديم (2).
ما به حقيقت راه (حق و باطل ) را به انسان نموديم (و با تمام حجت بر او رسول فرستاديم ) حالا خواهد هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت را كفران كند (3).
ما براى كيفر كافران غل و زنجيرها و آتش سوزان مهيا ساخته ايم (4).
و نيكوكاران عالم (كه حضرت على و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام ) و شيعيانشان به اجماع خاصه و اخبار عامه مقصودند) در بهشت از شرابى نوشند كه طبعش (در لطف و رنگ و بوى ) كافور است (5).
از سرچشمه گوارايى آن بندگان خاص خدا مى نوشند كه به اختيارشان هر كجا خواهند جارى مى شود (6).
كه آن بندگان ، نيكو به عهد و نذر خود وفا مى كنند و از قهر خدا در روزى كه شر و سختيش همه اهل محشر را فرا گيرد مى ترسند (7).
و بر دوستى خدا به فقير و اسير و طفل يتيم طعام مى دهند (8).
و (گويند) ما فقط براى رضاى خدا به شما طعام مى دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسى هم نمى طلبيم (9).
ما از قهر پروردگار خود به روزى كه از رنج و سختى آن رخسار خلق درهم و غمگين است مى ترسيم (10).
خدا هم از شرو فتنه آن روز آنان را محفوظ داشت و به آنها روى خندان و دل شادمان عطا نمود (11).
و خداوند پاداش آن صبر كامل (بر ايثار) شان را باغ بهشت و لباس حرير بهشتى لطف فرمود (12).
كه در آن بهشت بر تختهاى (عزت ) تكيه زنند و آنجا نه آفتابى (سوزان ) بينند و نه سرماى زمهرير (13).
و سايه درختان بهشتى بر سر آنها و ميوه هايش در دسترس و به اختيار آنهاست (14).
و (ساقيان زيباى حور و غلمان ) با جامهاى سيمين و كوزه هاى بلورين بر آنها دور زنند (15).
كه آن كوزه هاى بلورين نقره اى به اندازه و تناسب (اهلش ) اندازه گيرى شده اند (16).
و آنجا شرابى كه طبعش مانند زنجبيل گرم و عطرآگين است به آنها بنوشانند (17).
در آنجا چشمه اى است كه سلسبيلش نامند (و شرابش از خوبى از حد وصف بيرون است ) (18).
و دور آن بهشتيان ، پسرانى زيبا كه تا ابد نوجوانند و خوش سيما به خدمت مى گروند كه وقتى در آنها بنگرى (از فرط صفا) گمان برى كه لولو پراكنده اند (19).
و چون آن جايگاه نيكو را مشاهده كنى عالمى پر نعمت و كشورى بى نهايت بزرگ خواهى ديد (20).
بر اندام بهشتيان لباسهايى است از حرير نازك سبز رنگ و از ديباى ضخيم ، و با دستبندهايى از نقره تزيين شده اند، و پروردگارشان شراب طهور به آنها مى نوشاند (21).
اين بهشت بدين نعمت و عظمت به حقيقت پاداش اعمال شماست و سعيتان (در راه طاعت حق ) مشكور و مقبول است (22).
بيان آيات
اشاره به مضامين سوره مباره دهر

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 04:01 PM
اشاره به مضامين سوره مباره دهر
اين سوره در آغاز، خلقت انسان را بعد از آنكه نامى از او در ميان نبود خاطرنشان مى سازد، و سپس مى فرمايد كه خداى تعالى او را به راهى كه تنها راه اوست هدايت كرد، حال يا اين انسان شكر هدايتش را مى گزارد، و يا كفران مى كند. آنگاه مى فرمايد براى كافران انواعى از عذاب و براى ابرار الوانى از نعمت آماده كرده ، و اوصاف آن نعمت ها را در طى هجده آيه شرح مى دهد، و همين دليل است بر اينكه مقصود اصلى هم بيان همين جهت بوده .
و پس از بيان اوصاف آن نعمت ، روى سخن را به رسول گرامى خود نموده مى فرمايد: قرآن نازل شده از ناحيه اوست ، و مايه تذكر بشر است ، پس بايد كه در برابر حكم پروردگار خود صابر باشد، و هوا و هوس هاى كفار را پيروى نكند، و بايد كه پروردگار خود را صبح و شام به ياد بياورد و براى او شبها به سجده بيفتد، و شبى طولانى تسبيح گويد. و اين سوره به شهادت سياقى كه دارد يا همه اش ‍ و يا حداقل اوائل آن كه دوازده آيه است ، در مدينه و نه آيه ذيلش در مكه نازل شده است . روايات ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) همه متفقند بر اينكه اين سوره در مدينه نازل شده ، روايات اهل سنت هم در اين باره بسيار زياد است .
با اين حال بعضى گفته اند: اين سوره تماميش در مكه نازل شده ، و به زودى بحث مفصل در اين باره در بحث روايتى آينده ان شاء اللّه خواهد آمد.


هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا




استفهام در اين آيه براى تثبيت مطلب است ، و در نتيجه معنا را به طور سربسته اثبات مى كند، و معناى آن اين است كه به طور مسلم روزگارى بوده كه نام و نشانى از انسان نبوده ، و چه بسا مقصود آن مفسرى هم كه گفته كلمه (هل ) در اين آيه به معناى كلمه (قد) است همين باشد، نه اينكه خواسته باشد بگويد: يكى از معانى كلمه (هل ) (بتحقيق ) است ، كه بعضى خيال كرده اند.
و مراد از (انسان ) در اين آيه جنس بشر است ، و اما اينكه بعضى گفته اند: مراد از آن آدم ابو البشر است ، با آيه بعدى سازگار نيست ، چون آدم ابو البشر از نطفه خلق نشده ، و آيه بعدى در باره همين انسان مى فرمايد (انا خلقنا الانسان من نطفه ).
و كلمه (حين ) به معناى يك قطعه محدود از زمان است ، حال چه كوتاه باشد و چه طولانى ، و كلمه دهر به معناى زمانى ممتد و طولانى و بدون حد است ، يعنى زمانى كه نه اولش مشخص است ، و نه آخرش .
مراد از اينكه انسان شى ء مذكورى نبوده ، و احتجاجى كه اين بيان متضمّن است
و منظور از جمله (شيئا مذكورا) اين است كه انسان چيزى نبود كه با ذكر نامش جزو مذكورات باشد مثلا چيزى در مقابل زمين يا آسمان و خشكى و ترى و غيره بوده باشد، و بدين جهت نامى از او در ميان نبود. هنوز خلق نشده بود تا موجود بشود و مثل ساير موجودات نامش برده شود، و گفته شود: آسمان ، زمين ، انسان ، درخت و غيره ، پس مذكور بودن انسان كنايه است از موجود بودن بالفعل او، و نفى آن يعنى نفى مذكور بودنش تنها به مذكور بودنش خورده ، نه به اصل شى ء بودن انسان ، نمى خواهد بفرمايد انسان شى ء نبود، چون مى دانيم ، شى ء بوده ، ولى شيئى كه مذكور شود نبوده ، شاهدش اين است كه مى فرمايد: (انا خلقنا الانسان من نطفه ...) براى اينكه مى فهماند كه ماده انسان موجود بوده ، و ليكن هنوز بالفعل به صورت انسان در نيامده بود. و زمينه آيه شريفه و آيات بعدش زمينه احتجاج است مى خواهد بفهماند انسان موجودى است حادث ، كه در پديد آمدنش نيازمند به صانعى است تا او را بسازد و خالقى كه او را خلق كند، و همينطور هم بوده است ، پروردگارش او را آفريده و به تدبير ربوبيش به ادوات شعور يعنى سمع و بصر مجهزش كرده ، تا با آن ادوات شعور به راه حق هدايت شود، راهى كه در طول حياتش واجب است طى كند، حال اگر كفران كند به سوى عذابى اليم مى رود، و اگر شكر كند به سوى نعيمى مقيم سير مى كند.
و معناى آيه اين است كه : (هل اتى - قد اتى ): به تحقيق آمد بر آدمى قطعه اى محدود از زمانى ممتد و غير محدود در حالى كه انسان بالفعل در شمار مذكورات نبود.


انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا




كلمه (نطفه ) در اصل به معناى آبى اندك بوده ، و سپس استعمالش در آب ذكوريت حيوانات كه منشا توليد مثل است بر معناى اصلى غلبه يافته ، و كلمه (امشاج ) جمع كلمه (مشيج ) و يا (مشج ) - به دو فتحه - و يا مشج - به فتحه اول و كسره دوم - است ، و اين سه كلمه به معناى مخلوط و ممتزج است ، و اگر نطفه را به اين صفت معرفى كرده ، به اعتبار اجزاى مختلف آن و يا به اعتبار مخلوط شدن آب نر با آب ماده است .
مقصود از ابتلاء انسان (نبتليه ) و آنچه از تفريع (فجعلناه سميعا بصيرا) بر آناستفاده مى شود
و كلمه (ابتلاء) كه جمله (نبتليه ) از آن مشتق است ، به معناى نقل چيزى از حالى به حالى و طورى به طور ديگر است ، مثلا طلا را در بوته ابتلا مى كنند، تا ذوب شود و به شكلى كه مى خواهند در آيد، و خداى تعالى انسان را ابتلا مى كند، يعنى از نطفه خلقش مى كند، و سپس آن نطفه را علقه و علقه را مضغه مى كند، تا آخر اطوارى كه يكى پس از ديگرى به او مى دهد، تا در آخر خلقتى ديگرش مى كند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از ابتلاى انسان ، امتحان او از راه تكليف است ، ليكن اين سخن با تفريع (فجعلناه سميعا بصيرا) نمى سازد، چون سميع و بصير شدن انسان نمى تواند متفرع بر امتحان انسان باشد، و اگر مراد از آن تكليف بود جا داشت تكليف را متفرع بر سميع و بصير بودن انسان كند، نه به عكس ، و اگر از اين اشكال جواب بدهند، و بگويند كلام پس و پيش شده ، و تقدير: (خلقناه من نطفه امشاج فجعلناه سميعا بصيرا لنبتليه ) است ، قابل اعتنا نيست .
(فجعلناه سميعا بصيرا) - سياق آيات و مخصوصا آيه (انا هديناه السبيل ...) مى فهماند كه ذكر سميع و بصير كردن بشر، براى اين بوده كه به وسيله آن تدبير ربوبى را به باد آورده ، بفهماند تدبير ربوبى اقتضا كرد تا براى رساندن انسان به غايت هستيش ، او را سميع و بصير كند، تا آيات داله بر مبداء و معاد را ببيند، و كلمه حق را كه از جانب پروردگارش و از راه ارسال رسل و انزال كتب مى رسد بشنود، و اين ديدن و شنيدن او را به سلوك راه حق ، و سير در مسير حيات ايمان و عمل صالح وادار سازد، اگر وادار شد خداى تعالى او را به نعيم ابدى مى رساند و گر نه به عذاب مخلد دچارشان مى سازد.
در آيه مورد بحث با اينكه كلمه (انسان ) قبلا ذكر شده بود، و جا داشت به ضمير آن اكتفا كند، و بفرمايد (انا خلقناه ...) اگر دوباره خود كلمه را ذكر كرد، به حكم اينكه همواره وضع اسم ظاهر در موضع ضمير براى افاده نكته اى است ، براى اين بوده كه مسجل كند خداى تعالى خالق و مدبر امر او است .
و معناى آيه اين است كه : ما انسان را از نطفه اى خلق كرديم كه اجزايى است مختلط و ممتزج ، در حالى كه ما او را از حالى به حالى ، و از طورى به طورى نقل مى دهيم ، و به همين منظور او را سميع و بصير كرديم ، تا دعوت الهى را كه به وى مى رسد بشنود، و آيات الهى و داله بر وحدانيت او و بر نبوت و معاد را ببيند.


انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا




كلمه (هدايت ) به معناى ارائه طريق است ، نه رساندن به مطلوب ، و مراد از سبيل ، سبيل به حقيقت معناى كلمه است ، و آن مسيرى است كه آدمى را به غايت مطلوب برساند، و غايت مطلوب همان حق است .
معناى شكر و كفر و دو نكته اى كه از آيه : (انّا هديناهالسبيل امّا شاكرا و كفورا) استفاده مى شود
و كلمه (شكر) به معناى آن است كه نعمت را طورى آشكار به كار ببرى كه به همه بفهمانى اين نعمت را فلان منعم به من داده ،و ما تفسير اين كلمه را در ذيل آيه و سيجزى (اللّه الشاكرين ) ايراد نموده ، گفتيم حقيقت شاكر بودن بنده براى خدا اين است كه خالص ‍ براى پروردگارش باشد، و در مقابل ، كفران به معناى استعمال آن به نحوى است كه از خلق بپوشانى كه اين نعمت از منعم است .
و دو جمله (اما شاكرا) و (و اما كفورا) دو حال هستند از ضمير در (هديناه )، نه از كلمه (سبيل ) - كه بعضى پنداشته اند - و كلمه (اما- يا) تقسيم و تنويع را مى رساند، و آيه را چنين معنا مى دهد: مردم در قبال هدايتى كه ما كرديم دو قسم و دو نوعند، يا شاكرند و يا كفور، خلاصه چه شاكر باشند و چه كفور، به هر حال هدايت شده اند.
و تعبير به (اما شاكرا و اما كفورا) بر دو نكته دلالت دارد:
نكته اول اينكه : مراد از سبيل ، سنت و طريقه اى است كه بر هر انسانى واجب است كه در زندگى دنيائيش آن را بپيمايد، و با پيمودن آن به سعادت دنيا و آخرت برسد، كه اين سبيل او را به كرامت زلفى ، و قرب
پروردگارش سوق مى دهد، كرامتى كه حاصلش دين حق است كه نزد خداى تعالى همان اسلام است .
اين را گفتيم تا روشن گردد اينكه بعضى از مفسرين سبيل را به راه بيرون شدن انسان از رحم تفسير كرده اند تفسير صحيحى نيست .
نكته دوم - كه اين تعبير بر آن دلالت دارد - اين است كه : آن سبيلى كه خدا بدان هدايت كرده سبيلى است اختيارى ، و شكر و كفرى كه مترتب بر اين هدايت است ، در جو اختيار انسان قرار گرفته ، هر فردى به هر يك از آن دو كه بخواهد مى تواند متصف شود، و اكراه و اجبارى در كارش نيست ، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (ثم السبيل يسره )، و اينكه در آخر سوره فرموده : (فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا و ما تشاون الا ان يشاء الله ) مى فهماند آنچه از بنده وابسته به اراده خداى تعالى است مشيت بنده است ، نه عمل بنده ، كه مورد مشيت خود بنده است ، پس اين آيه هم نمى خواهد تاءثير مشيت بنده در عمل او را نفى كند، كه مكرر در اين كتاب به اين نكته اشاره كرده ايم .
فرق بين هدايت تكوينى و هدايت تشريعى

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 04:02 PM
فرق بين هدايت تكوينى و هدايت تشريعى
و هدايتى كه خود نوعى اعلام از ناحيه خداى تعالى و علامت گذارى بر سر راه بشريت است ، دو قسم است :
قسم اول هدايت فطرى است : و آن عبارت از اين است كه بشر را به نوعى خلقت آفريده ، و هستيش را به الهامى مجهز كرده كه با آن الهام اعتقاد حق و عمل صالح را تشخيص مى دهد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: و (نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها) و از اين آيه شريفه وسيعتر و عمومى تر آيه زير است كه مى فرمايد: (فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت اللّه التى فطر الناس عليها لا تبديل لخلق اللّه ذلك الدين القيم ) و فطرت خداى را حاكم بر تمامى خلائق مى داند، نه تنها بر انسان .
قسم دوم هدايت كلامى و زبانى است : كه از طريق دعوت انجام مى شود، يعنى خداى تعالى انبيايى را مبعوث ، و رسلى را ارسال ، و كتبى را انزال ، و شرايعى را تشريع مى كند،
و به اين وسيله پيش پاى بشر را در زندگيش روشن ، و سعادت و شقاوتش را بيان مى كند، و اين دعوت به طور مدام در بين بشر جريان داشته ، و به وسيله دعوت فطرت تاءييد مى شده ، همچنان كه فرمود: (انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين من بعده ... رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس على اللّه حجه بعد الرسل ).
و بين اين دو هدايت فرق هايى است ، يكى اين است كه هدايت فطرى عمومى است و به همه مى رسد، احدى از انسانها نيست كه از اين عموميت مستثنى باشد، براى اينكه هدايت فطرى لازمه خلقت بشر است ، و در همه افراد در آغاز خل قتشان بالسويه موجود است ، چيزى كه هست بسا مى شود به خاطر عواملى ، ضعيف و در بعضى در نهايت بى اثر مى گردد، و آن عوامل امورى است كه نمى گذارد انسان متوجه شود به اينكه عقل و فطرتش او را به چه مى خواند، و يا اگر چنين شواغل و موانعى در كار نيست ، و دعوت عقل و فطرتش را خوب مى فهمد، ليكن ملكات زشتى كه (در اثر تكرار گناه ) در دلش رسوخ يافته نمى گذارد دعوت فطرت را اجابت كند، از قبيل ملكه عناد، لجاجت و نظائر آن ، كه خداى تعالى در آيه زير جامع همه آنها را هواى نفس معرفى نموده ، فرموده : (افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله اللّه على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله ) و هدايتى كه در اين آيه از هواپرستان نفى شده هدايت به معناى ايصال به مطلوب است ، نه هدايت به معناى ارائه طريق .
خلاصه مى خواهد بفرمايد: ما او را به مطلوبش نمى رسانيم ، نه اينكه هدايت نمى كنيم ، چون دنباله آيه آمده : (و اضله اللّه على علم ).
و اما هدايت زبانى كه دعوت دينى متضمن آن است ، چيزى نيست كه خداى تعالى از كسى دريغ بدارد، اين هدايت بايد به جامعه برسد و در معرض و دسترس عقل ها قرار گيرد، تا هر كس كه حق را بر باطل مقدم مى دارد دسترسى به آن هدايت داشته باشد، و اما اين كه اين هدايت به تك تك افراد جامعه برسد، چه بسا فراهم نشود، چون بسا مى شود علل و اسبابى كه وسيله ابلاغ اين هدايت به تك تك افراد است ، در پاره اى جوامع و يا پاره اى زمانها و يا پاره اى اشخاص مساعدت نكند، چون معمولا هيچ انسانى چيزى را بى واسطه يا با واسطه از تمامى افراد بشر نمى خواهد، و اگر بخواهد نمى تواند خواسته خود را به تمام افراد بشر برساند.
بيان اينكه فطرت و خلقت آدمى شاهد بر حقّ و واجب الاتّباع بودن دعوت تشريعىالهى است
آيه شريفه (و ان من امه الا خلا فيها نذير)، به معناى اول و آيه (لتنذر قوما ما انذر اباوهم فهم غافلون ) به معناى دوم اشاره دارد. پس همين كه دعوت انبيا به آدمى برسد، و به طورى برسد كه حق برايش روشن گردد، حجت خدا بر او تمام مى شود، و كسى كه اين دعوت به وى نرسد، و يا اگر رسيد آنطور واضح كه حق برايش منكشف شده باشد نرسيده ، چنين كسى را خداى تعالى مورد فضل خود قرار داده ، او را مستضعف خوانده در باره آنان فرموده : (الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيله و لا يهتدون سبيلا).
و يكى از ادله اى كه دلالت مى كند بر اينكه دعوت الهى كه همان هدايت به سبيل است حق و واجب الاتباع بر انسان است ، اين است كه فطرت انسان بدان حكم مى كند، و خلقتش مجهز به جهازى است كه آن جهاز نيز آدمى را به سوى آن سبيل كه همان اعتقاد حق و عمل صالح است دعوت مى كند، و علاوه بر اين در خارج هم اين دعوت از طريق نبوت و رسالت صورت گرفته ، و معلوم است كه سعادت هر موجودى و كمال وجودش در آثار و اعمالى است كه مناسب با ذات او و سازگار با ادوات و قوايى باشد كه مجهز به آن است ، انسان هم از اين كليت مستثنى نيست ، سعادت و كمال او نيز در پيروى دين الهى است ، كه سنت حيات فطرى او است ، سنتى كه هم عقلش بدان حكم مى كند و هم انبيا و رسولان (عليهم السلام ) به سوى آن دعوتش كرده اند.


انا اعتدنا للكافرين سلاسل و اغلالا و سعيرا




كلمه (اعتاد) به معناى تهيه كردن است ، و كلمه (سلاسل ) جمع سلسله است ، كه به معناى قيدى است كه دست و پاى مجرم را با آن مى بندند، و كلمه (اغلال ) جمع (غل ) به ضمه غين - است ، كه به گفته بعضى به معناى قيدى است كه دست و پاى مجرم را به گردنش مى بندند.
راغب مى گويد: بنابر اين غل در خصوص چيزى استعمال مى شود كه اعضاى مجرم در وسط آن جمع مى شود و كلمه (سعير) به معناى آتش افروخته است ، و معناى آيه روشن است .
و اين آيه شريفه به عاقبت وخيم انسان كفورى كه قبلا در جمله (اما شاكرا و اما كفورا) نامش به ميان آمده بود اشاره مى كند، و اگر جزاى انسان كفور را بر جزاى انسان شاكر مقدم داشت ، براى اين بود كه در مورد كفور كلام را مختصر نموده ، سپس به طور مفصل به جزاى افراد شاكر بپردازد.


ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا




كلمه (كاس ) به معناى ظرف مخصوص نوشيدنى ها است ، البته در صورتى كه نوشيدنى در آن باشد، و كلمه (مزاج ) به معناى هر چيزى است كه به وسيله آن امتزاج صورت مى گيرد، نظير كلمه (حزام ) كه به معناى چيزى است كه به وسيله آن عمل حزم انجام مى شود، و معناى كلمه (كافور) معروف است ، و هر چيز خنك و خوشبويى را به آن مثل مى زنند. ولى بعضى گفته اند: در اينجا نام چشمه اى است در بهشت .
مراد از (ابرار)، و صفات ايشان

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 04:02 PM
مراد از (ابرار)، و صفات ايشان
و كلمه (ابرار) جمع كلمه (بر) - به فتحه باء - است ، و كلمه (بر) صفت مشبهه از مصدر (بر) - به كسره باء - است ، كه به معناى احسان است ، و اين معنا در مورد كسى صادق است كه عمل خود را نيكو بسازد، و از نيكو ساختن آن هيچ نفعى كه عايد خودش بگردد در نظر نگرفته باشد، نه جزايى كه در مقابل عملش به او بدهند، و نه حتى تشكرى را. و خلاصه كلمه (بر) - به فتحه باء - به معناى كسى است كه خير را بدان جهت كه خير است مى خواهد، نه بدان جهت كه اگر انجام دهد نفعى عايدش ‍ مى شود، بلكه حتى در صورتى هم كه خودش آن را دوست نمى دارد صرفا به خاطر اينكه خير است انجام مى دهد، و بر تلخى آن كه مخالف با خواهش نفسش است صبر مى كند، و عمل خير را بدان جهت كه فى نفسه خير است انجام مى دهد، هر چند به زحمت و ضرر خود تمام شود، نظير وفاى به نذر. و يا بدان جهت كه براى ديگران نافع است انجام مى دهد مانند اطعام طعام به بندگان مستحق خدا.
و با در نظر گرفتن اينكه هيچ خير و صلاحى در هيچ عملى نيست مگر با ايمان به خدا و رسولش ، و ايمان به روز جزا همچنان كه در آيه (اولئك لم يومنوا فاحبط اللّه عمالهم ) و آياتى ديگر از اين معنا خبر داده ، لذا (ابرار) كسانى هستند كه عمل خير را به خاطر ايمان به خدا و رسول او و روز جزا انجام مى دهند، چون ايمانشان ايمان رشد و بصيرت است ، يعنى خود را بنده و مملوك پروردگار خود مى دانند، و معتقدند كه خلق و امرشان به دست او است ، و خودشان مالك نفع و ضررى براى خود نيستند، قهرا معتقدند كه نبايد اراده كنند مگر چيزى را كه پروردگارشان اراده كرده ، و انجام ندهند مگر عملى را كه او بپسندد، در نتيجه اراده او را بر اراده خودشان مقدم مى دارند، و براى خشنودى او عمل مى كنند، هر چند كه به ضرر خودشان تمام شود، بر آن ضرر و ناسازگارى با ميل درونى خود صبر مى كنند، و زحمت اطاعت او را تحمل نموده ، آنچه مى كنند به خاطر خشنودى او مى كنند، و در نتيجه در مرحله عمل عبوديت را خالص براى خدا مى سازند.
اين صفات همان صفاتى است كه خداى سبحان ابرار را با آن توصيف كرده ، اينك آيات آن از نظر خواننده مى گذرد: (انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا)، (و جزيهم بما صبروا)، (ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من امن بالله )، و ما در تفسير همين آيه در سوره بقره سخنى پيرامون معناى (بر) داشتيم ، در آيه 15 سوره مطففين نيز بحثى خواهيم داشت ان شاء الله .
و از آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (ان الابرار يشربون ...) از آنجا كه در مقابل آيه (انا اعتدنا للكافرين ...) كه بيانگر حال كفار در آخرت است قرار گرفته اين معنا به ذهن مى آيد كه مى خواهد حال ابرار در آخرت را بيان كند، و بفهماند كه ايشان در بهشت از شرابى ممزوج به كافور مى نوشند، شرابى خنك و معطر.


عينا يشرب بها عباد اللّه يفجرونها تفجيرا




كلمه (عينا) اگر منصوب شده به خاطر حذف حرف جر بوده ، و تقدير آن (من عين ) بوده است ، ممكن هم هست به خاطر اختصاص منصوب شده ، و تقدير كلام (اخص عينا) بوده باشد يعنى نوشيدن از كاس را كه گفتيم از هر كاسى نيست ، بلكه آن كاس ‍ را اختصاص مى دهم به چشمه اى كه چنين و چنان است . و كلمه (شرب ) - به طورى كه گفته شده - هم به خودى خود متعدى مى شود، و مى گويى : (شربت الماء- آب را نوشيدم )، و هم با حرف باء متعدى مى شود، و مى گويى : (شربت بالكاس - با كاسه نوشيدم ) پس هر دو يك معنا را مى رساند. و اگر از نوشندگان آن كاس تعبير به عباد اللّه كرد، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه اگر از آن كاس مى نوشند به خاطر اين است كه به زيور عبوديت آراسته شدند، و به لوازم آن عمل كردند، اين معنا از سياق فهميده مى شود.
و (تفجير عين ) عبارت است از شكافتن زمين براى جارى ساختن آبهاى زير زمينى ، و ما ناگزيريم در اينجا تفجير عين را حمل كنيم بر صرف خواستن آن ، چون اين معنا مسلم است كه جارى ساختن چشمه هاى بهشتى نيازمند بيل و كلنگ نيست ، آرى نعمت هاى بهشتى به جز خواست و اراده اهل بهشت هيچ هزينه ديگرى لازم ندارد، همچنان كه فرمود: (لهم ما يشاون فيها).
توضيحى در مورد تنعّم ابرار و نوشيدنشان از چشمه اى كه (يشرب بها عباداللّه...)
و اين دو آيه همانطور كه قبلا اشاره كرديم تنعم ابرار را بيان مى كند، كه چگونه از شراب بهشت و آخرت متنعم مى شوند، ديگران هم دو آيه مورد بحث را به همين معنا تفسير كرده اند، و بعيد نيست كه اين دو آيه در مقام بيان حقيقت عمل صالح آنان بر اساس تجسم اعمال باشد، و بفهماند وفاى به نذر و اطعام طعام براى رضاى خدا ظاهرش وفا و اطعام طعام است اما باطنش نوشيدن از كاسى است كه مزاجش كافورى است ، آن هم از چشمه اى كه به طور مستمر خودشان با اعمال صالح خود مى شكافند، و به زودى حقيقت عملشان در جنه اخخلد برايشان ظاهر مى شود، هر چند كه در دنيا به صورت وفا و اطعام طعام است . در نتيجه دو آيه مورد بحث در مجراى امثال آيه (انا جعلنا فى اعناقهم اغلالا فهى الى الاذقان فهم مقمحون ) است .
مويد اين معنا ظاهر جمله (يشربون ) و جمله (يشرب بها) است ، كه مى فهماند همين حالا مشغول نوشيدنند، نه اينكه در قيامت مى نوشند، وگرنه مى فرمود (سيشربون )، و (سيشربوا بها) علاوه بر اين ، نوشيدن ، وفا كردن ، اطعام نمودن و ترسيدن ، همه را در يك سياق آورده و فرموده (يشربون ، يوفون ، يخافون ، يطعمون ) و نيز ذكر تفجير در جمله (يفجرونها تفجيرا) مويد ديگرى است ، براى اينكه ظهور دارد در اينكه شكافتن چشمه و جارى ساختن آب آن را با اسباب اين كار انجام مى دهند، كه همان وفا و اطعام و خوف است ، پس حقيقت اين اعمال همان تفجير عين است .
مفسرين در تفسير مفردات اين دو آيه و اعراب آنها سخنانى بسيار و مختلف دارند كه در تفاسير مفصل آمده ، هر كس بخواهد از آنها مطلع شود بايد به تفاسير مطول مراجعه كند.


يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا




كلمه (مستطير) اسم فاعل از فعل (استطار) است ، كه به معناى فاش كردن و منتشر كردن در اقطار است به منتها درجه انتشار، و بطورى كه گفته اند: اين كلمه بليغ ‌تر از كلمه (طار) است ، وقتى مى گويند: (استطار الحريق ) معنايش اين است كه دامنه آتش ‍ سوزى گسترده شد، و يا وقتى مى گويند: (استطار الفجر)، معنايش اين است كه روشنى صبح گسترده گشت . و منظور از استطار شر آن روز شر روز قيامت است ، كه روز به نهايت رسيدن شدائد و اهوال و عذابها است .
و مراد از (ايفاى به نذر) همان معناى معروف آن است . و اينكه بعضى گفته اند: مراد از آن تصميم قلبى بر عمل به واجبات ، و يا پيروى شارع در همه احكام اوست ، خلاف ظاهر لفظ است ، و هيچ دليلى در كلام بر اين سخن دلالت نمى كند.
مفاد، سبب و محلّ نزول آيه : (و يطعمون الطعام على حبّه ...)


و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا




ضمير در جمله (على حبه ) - به طورى كه از ظاهر عبارت بر مى آيد - به كلمه (طعام ) بر مى گردد، و منظور از (حب طعام ) اشتياق و اشتهاى زياد به طعام است ، به خاطر شدت احتياج به آن ، مويد اين معنا آيه شريفه (لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون ) است .
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير به خداى سبحان بر مى گردد، و معناى آيه اين است كه طعام را به خاطر محبتى كه به خدا دارند به ديگران مى خورانند، نه به خاطر ثوابى كه خدا به ايشان بدهد. ليكن جمله (انما نطعمكم لوجه الله ) كه حكايت كلام ايشان است اين نظريه را دفع مى كند، زيرا با بودن اين جمله ديگر احتياج نبود كه بفرمايد: طعام را به خاطر محبت به خدا انفاق مى كنند، لذا به خاطر اينكه تكرار بدون جهتى در آيات نشده باشد، ناگزير بايد بگوييم منظور از (حبه ) حب طعام است .
از اين نظريه ضعيفتر نظريه آن مفسر ديگر است كه گفته : ضمير در (حبه ) به اطعام كه از جمله (يطعمون ) فهميده مى شود بر مى گردد. براى اينكه اگر منظور از حب اطعام حقيقت معناى آن است ، عمل اطعام فى نفسه فضيلتى نيست كه خداى تعالى آن را بستايد، و اگر منظور اين است كه اطعام طعام را با طيب خاطر و بدون تكلف انجام مى دهند، خلاف ظاهر آيه است ، بلكه ظاهر آيه همين است كه ضمير به كلمه (طعام ) برگردد.
و مراد از (مسكين ) و (يتيم ) معلوم است ، و مراد از (اسير) هم همان معنايى است كه از اين اسم به ذهن مى رسد، يعنى كسى كه از اهل دار الحرب گرفتار مسلمين شده باشد. و اما اينكه بعضى منظور از اسير را مسلمان اسير شده در دست كفار و يا محبوس و يا برده و يا زنان اسير در دست مردان دانسته اند، ادعاهايى است بدون هيچ دليل ، و به خاطر اثبات آن خود را به زحمت انداخته اند.
آنچه تنبه بدان لازم است اين است كه سياق اين آيات سياق داستان سرائى است ، داستان مردمى از مؤ منين كه قرآن نامشان را ابرار خوانده ، و از پاره اى كارهايشان يعنى وفاى به نذر و اطعام مسكين و يتيم و اسيرشان خبر داده ، ايشان را مى ستايد، و وعده جميلشان مى دهد.
معلوم مى شود سبب نزول اين آيات هم همين داستان بوده ، و اين داستان در خارج واقع شده نه اينكه بخواهد يك قصه فرضى را جعل كند، آنگاه آثار خوب آن را بر شمرده ، و كسانى را كه آنچنان عمل كنند وعده جميل بدهد.
نكته ديگرى كه بايد بدان توجه داشت اين است كه در اين آيات يكى از سه طايفه اى كه به وسيله ابرار اطعام شده اند اسير دانسته ، و اين خود شاهد بر آن است كه آيات در مدينه نازل شده ، و داستان بعد از هجرت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و قوت يافتن اسلام ، و غلبه مسلمين بر كفار و مشركين اتفاق افتاده ، نه قبل از آن .
معناى اينكه عملى به خاطر وجه اللّه انجام شود


انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا




كلمه (وجه ) به معناى آن روى هر چيز است كه رو به روى تو و يا هر كس ديگر باشد، و وجه خداى تعالى عبارت است از صفات فعلى خداى تعالى ، صفات كريمه اى كه افاضه خير بر خلق و خلقت و تدبير و رزق آنها، و يا به عبارت جامع تر رحمت عامه او كه قوام تمامى موجودات بدان است ،
از آن صفات نشات مى گيرد، و بنابر اين معناى اينكه عملى به خاطر وجه اللّه انجام شود اين است كه در انجام عمل اين نتيجه منظور گردد كه رحمت خداى تعالى و خشنوديش جلب شود، منظور تنها و تنها اين باشد و ذره اى از پاداشهايى كه در دست غير خداى تعالى است منظور نباشد، و به همين جهت خانواده اطعامگر دنبال اين سخن خود كه (انما نطعمكم لوجه الله ) اضافه كردند: (لا نريد منكم جزاء و لا شكورا) - ما از شما نه پاداشى مى خواهيم ، و نه حتى تشكرى ).
گفتيم وجه خداى تعالى عبارت است از صفات فعلى او، كه صفات ذاتى خداى تعالى ماوراى آن صفات قرار دارد، و مبداء آن و در آخر مبداء تمامى خيرات عالم است . و بنا بر اين برگشت اينكه عمل براى وجه اللّه باشد، به اين مى شود كه عمل انسان به اين انگيزه از انسان سر بزند كه باعث رضاى اوست ، و او محبوب ما و رضايتش منظور ما است ، براى اينكه او جميل على الاطلاق است ، و به تعبير ديگر: برگشت چنين عملى به اين است كه انسان خداى را تنها به اين جهت عبادت كند كه او اهليت عبادت و است حقاق آن را دارد.
هدف واقع شدن وجه الله ، و آن را غايت و انگيزه اعمال قرار دادن ، در چند جا از كلام مجيدش آمده ، مانند آيات زير: (و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوه و العشى يريدون وجهه )، و در اين معنا است آيه شريفه (و ما امروا الا ليعبدوا اللّه مخلصين له الدين )، و آيه شريفه (و ما تنفقون الا ابتغاء وجه الله )، و آيه شريفه (فادعوه مخلصين له الدين )، و آيه (الا لله الدين الخالص ).
(لا نريد منكم جزاء و لا شكورا) - (جزاء) به معناى آن است كه عمل كسى را به چيزى كه معادل و برا بر آن باشد عوض ‍ دهى ، حال چه عمل خير باشد، كه معادلش جزاى خير قرار مى گيرد، و چه شر كه معادلش جزاى شر واقع مى شود، جزا، هم از اين جهت عموميت دارد و هم از جهت اينكه شامل جزاى عملى و زبانى هر دو مى شود، چيزى كه هست در خصوص آيه مورد بحث به قرينه اينكه در مقابل شكور قرار گرفته (نه جزايى مى خواهيم و نه تشكرى ) تنها جزاى عملى منظور است ، نه جزا و تلافى زبانى .
و كلمه (شكر) و (شكور) هر دو به معناى ذكر نعمت ، و يادآورى آن در زبان و قلب و عمل است ، و منظور از آن در آيه شريفه به قرينه اينكه در مقابل جزا قرار گرفته تنها ثناى جميل زبانى است ، و آيه شريفه يعنى آيه (انما نطعمكم لوجه الله ...) خطابى است از اين طايفه به كسانى كه اطعامشان كردند، حال يا به زبان قال ، كه در اين صورت اين آيه يا حكايت سخن ايشان است ، و كلمه (قالوا) در تقدير آن است ، و تقديرش : (قالوا انما نطعمكم ...) است ، و خواسته اند به مسكين و يتيم و اسير اطمينان بدهند كه به احدى نخواهيم گفت ما افطار سه روز خود را به فلان و فلان داديم ، و آبروى شما را نمى ريزيم ، و بر شما منت نمى گذاريم ، و يا اينكه اطعامگران اصلا چنين سخنى به زبان نياورده اند، و جمله مذكور زبان حال ايشان است ، و خداى تعالى مى خواهد ايشان را به آن اخلاصى كه از باطن آنان خبر دارد بستايد، و بفهماند كه اين طايفه چنين مردمى بودند، و اطعامشان صرفا به خاطر خدا بود.


انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا




اينكه روز قيامت را عبوس شمرده از باب استعاره است ، و مراد از (عبوس بودن ) آن ظهور كمال شدت آن براى مجرمين است ، و كلمه (قمطرير)- به طورى كه گفته اند - به معناى دشوار و سخت است .
اين آيه در مقام بيان علت سخنى است كه از ايشان حكايت كرد، مى خواهد بفهماند چرا گفتند: (انما نطعمكم لوجه الله ...) و اينكه اگر عمل مذكور خود را تنها و تنها به خاطر خدا انجام دادند، و عبوديت خود را براى خدا خالص كردند، براى اين بود كه از آن روز سخت و دشوار مى ترسيدند، و براى بيان علت مذكور اكتفا نكردند به اينكه ما از آن روز مى ترسيم ، بلكه آن روز را به پروردگار خود نسبت داده ، گفتند: (ما از پروردگار خود از روزى مى ترسيم كه چنين و چنان است )، تا فهمانده باشند وقتى از اين اطعامشان چيزى غير از پروردگارشان را در نظر ندارند، پس ترسشان هم از غير او نيست ، همچنان كه اميدى هم به غير او ندارند، پس ترس و اميدشان همه از خدا است ، اگر از روز قيامت هم مى ترسند بدان جهت است كه روز پروردگارشان است ، روزى است كه خدا به حساب بندگانش مى رسد، و جزاى اعمال ايشان را مى دهد.
و اگر در آيه (و يخافون يوما كان شره مستطيرا) نسبت ترس آنان را به خود قيامت داد، براى اين بود كه گوينده اين سخن خود آنان نبودند، بلكه خداى تعالى است كه قبل از اين آيه شدايد آن روز را به خودش نسبت داده ، و فرموده بود: (انا اعتدنا للكافرين سلاسل ...)
و كوتاه سخن اينكه : مساءله خوفى كه اين طايفه در گفتار خود آوردند، خوف در مقام عمل است ، چون حساب عمل بنده با خدا است ، و بندگى لازمه لاينفك انسان است ، انسان به هر درجه از كمال برسد، و حتى به مقام عصمت و بى گناهى هم اگر برسد، باز هم بنده است ، و بنده ممكن نيست از خوف پروردگارش تهى باشد، همچنان كه فرمود: (ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم ).


فوقيهم اللّه شر ذلك اليوم و لقيهم نضره و سرورا




(وقايه ) به معناى حفظ كردن و از اذيت جلوگيرى نمودن است ، و وقتى گفته مى شود: (فلان لقى فلان بكذا)، معنايش اين است كه با او به چنين وضعى رو به رو شد، و كلمه (نضره ) به معناى بهجت و خوش رويى ، و كلمه سرور در مقابل اندوه است .
و معناى آيه اين است كه خداى تعالى ايشان را حفظ و شر آن روز را از ايشان منع كرد، و با بهجت و سرور با ايشان روبرو شد، پس ‍ اين طايفه در آن روز خوشحال و مسرورند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود (وجوه يومئذ ناضره ).
وصف نعمت هاى بهشتى ابرار كه در مقابل صبرشان در راه خدا داده شده اند

HAMEDZH2
Wednesday 16 December 2009-1, 04:03 PM
وصف نعمت هاى بهشتى ابرار كه در مقابل صبرشان در راه خدا داده شده اند


و جزيهم بما صبروا جنه و حريرا




منظور از (صبر) صبرشان در برابر مصيبت ، و در برابر اطاعت ، و از معصيت است ، چون اين طايفه در زندگى دنيا به جز وجه پروردگارشان طلبى نداشتند، اراده او را بر خواست خود مقدم مى داشتند، در نتيجه در برابر آنچه او براى آنان مقدر كرده بود، و هر محنت و مصيبتى كه براى آنان خواسته بود صبر مى كردند، و نيز بر امتثال هر فرمانى كه به ايشان داده بود، و بر ترك هر عملى كه ايشان را از آن نهى كرده بود صبر مى كردند، هر چند كه با خواست خودشان مخالف بود، و لذا خداى تعالى مشقت و زحمتى را كه در راه بندگى او تحمل كرده بودند به نعمت و راحت مبدل كرد.


متكئين فيها على الارائك لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا




كلمه (ارائك ) جمع كلمه (اريكه ) است ، كه به معناى هر چيزى است كه به آن تكيه دهند، و كلمه (زمهرير) به معناى سرماى شديد است .
و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى مشقت هايى را كه تحمل كردند به بهشت و نعمت مبدل كرد، در حالى كه اينان در آن بهشت بر تكيه گاهها تكيه داشتند، و در بهشت نه آفتابى مى بينند تا از گرماى آن متاذى شوند، و نه زمهريرى تا از سرماى آن ناراحت گردند.


و دانيه عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا




كلمه (ظلال ) جمع ظل (سايه ) است ، و منظور از نزديكى سايه بر سر آنان اين است كه سايه بر سر آنان گسترده است ، پس كلمه (دانيه ) در خصوص اين مورد هم معناى خود را دارد و هم معناى گس تردگى را مى دهد. و كلمه (قطوف ) جمع قطف - به كسره قاف و سكون طاء - است ، و (قطف ) به معناى ميوه چيده شده است . و (تذليل قطوف براى آنان ) به اين معناست كه خداى تعالى ميوه هاى بهشتى را براى ايشان مسخر كرده ، و تحت فرمان و اراده آنان قرارداده ، به هر نحو كه بخواهند بدون هيچ مانع و زحمتى بچينند.


و يطاف عليهم بانيه من فضه و اكواب كانت قواريرا




كلمه (آنيه ) جمع كلمه (اناء) به معناى ظرف است ، همانطور كه كلمه (اكسيه ) جمع كساء است ، و (اكواب ) جمع كوب ، به معناى ظرف آب است ، البته ظرفى كه مانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله ، و مراد از اينكه فرمود با چنين ظرفهاى نقره فام دور آنان طواف مى كنند، طواف كردن خدام بهشتى است كه براى اهل بهشت طعام و آب مى آورند، و توضيح بيشترش در ذيل آيه (و يطوف عليهم ولدان ...) مى آيد.


قوارير من فضه قدروها تقديرا




كلمه (قوارير) در اين آيه بدل است از قوارير در آيه قبلى .
و بعضى گفته اند: منظور از نقره اى بودن قوارير تشبيه ظرفهاى بهشتى است ، كه از نظر صفا و زيبايى مانند ظرف نقره است نه اينكه حقيقتا از جنس نقره باشد.
بعضى هم احتمال داده اند كه كلمه اى در آيه حذف شده باشد، و تقدير آن (قوارير من صفاء الفضه ) باشد.
و ضمير فاعلى در فعل (قدروها) به همان طايفه ابرار بر مى گردد، مى خواهد بفهماند ظرفهاى غذا و شراب را خود ابرار بر طبق ميل خود اندازه گيرى مى كنند، از غذا و شراب هر مقدارى كه بخواهند استفاده كنند ظرف آن غذا و شراب را هم به اندازه همان مقدار طعام و شراب اندازه گيرى مى كنند، و خلاصه چيزى از غذا و شرابشان در ظرف زياد و كم نمى آيد، آيه شريفه (لهم ما يشاون فيها)، و آيه (يفجرونها تفجيرا) نيز اشاره اى به اين معنا دارد.
احتمال هم دارد ضمير به خدمتگزاران طوافگر برگردد، كه در باره آنان فرموده : (يطاف عليهم ) و مراد اين باشد كه خدمتگزاران ظرفهاى غذا و شراب را به آن مقدار غذا و شرابى كه ابرار احتياج دارند اندازه گيرى مى كنند، در نتيجه چيزى از غذا و شرابشان در ظرفها نمى ماند، و كم هم نمى آيد.


و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا




بعضى از مفسرين گفته اند: در عرب مرسوم بوده كه از زنجبيل استفاده عطرو بوى خوش مى كرده اند، و آن را در جام نوشيدنيها مى ريختند، در اين آيه هم به ابرار وعده داده كه زنجبيل بهشتى را كه پاكيزه تر و خوشبوتر است در جام شرابشان مى ريزند.


عينا فيها تسمى سلسبيلا




يعنى (من عين ) و يا (اعنى عينا) و يا (اخص عينا) خلاصه منصوب بودن عين يا به خاطر افتادن حرف جر (من ) است ، و يا فعلى در تقدير است كه كلمه (عين ) را به عنوان مفعول نصب داده ، راغب گفته : كلمه (سلسبيل ) به معناى آبى سبك و لذيذ و برنده است .


و يطوف عليهم ولدان مخلدون اذا رايتهم حسبتهم لولوا منثورا




يعنى فرزندانى بهشتى پيرامون ابرار طواف مى كنند، كه هميشه طراوت و خرمى جوانى و زيبايى منظر را دارند.
ولى بعضى گفته اند: (ولدان مخلدون ) به معناى جوانانى است كه گوشواره معروف به (خلده ) را به گوش دارند. و منظور از اينكه فرمود: تو گمان مى كنى كه لولو منثورند، اين است كه آن خدمتگزاران آنقدر صفاى لون دارند، و آنقدر چهره هايشان نورانى است كه نور رويشان به روى يكديگر مى تابد، تو گويى در مجالسى كه ايشان خدمت مى كنند لولو نثار كرده اند.


و اذا رايت ثم رايت نعيما و ملكا كبيرا




كلمه (ثم ) - با فتحه اول - ظرف مكان است ، و جز در ظرف مكان استعمال نمى شود، و لذا بعضى گفته اند: معناى (رايت ) ى اول ، اين است كه اگر چشم خود را بدانجا يعنى به بهشت بيفكنى ، در آنجا نعيمى مى بينى كه با زبان قابل وصف نيست ، و ملك كبيرى مى بينى كه با هيچ مقياسى نمى توان تقديرش كرد.
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (ثم ) صله اى است كه موصولش حذف شده ،و تقدير كلام و (اذا رايت ما ثم من النعيم و الملك ) است ، يعنى و اگر ببينى آنچه در آنجا از نعيم و ملك كه هست نعيم و ملكى كبير خواهى ديد، در نتيجه آيه مورد بحث نظير آيه (لقد تقطع بينكم ) است ، از ميان علماى نحو كوفيان جائز دانسته اند كه موصول حذف بشود، وصله اش بماند، هر چند بصريها آن را جائز ندانسته اند.


عاليهم ثياب سندس خضر و استبرق ...




ظاهرا كلمه (عاليهم ) حال است از ابرار، و ضمير (هم ) و ساير ضماير جمع هم به ايشان بر مى گردد، و كلمه (ثياب ) فاعل آن حال است ، و كلمه (سندس ) - همانطورى كه گفته اند - به معناى پارچه نازكى است كه از حرير بافته شده باشد، و كلمه (خضر) صفت كلمه (ثياب ) است ، و كلمه (استبرق ) به معناى پارچه اى است درشت باف كه از ابريشم بافته شده باشد، اين كلمه مانند كلمه (سندس ) در اصل عربى نبوده ، بلكه از غير عرب گرفته شده ، و تغييرى بدان داده شده است .
(و حلوا اساور من فضه ) - مصدر (تحليه ) كه فعل (حلوا) از آن مشتق است به معناى زينت دادن و آراستن است ، و كلمه (اساور) جمع سوار (النگو) است و راغب گفته اين كلمه معرب (دستواره ) است .
مقصود از (شراب طهور) كه در بهشت به ابرار نوشانده مى شود

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:19 AM
مقصود از (شراب طهور) كه در بهشت به ابرار نوشانده مى شود
(و سقيهم ربهم شرابا طهورا) - خدايشان شرابى به ايشان نوشانيد كه طهور بود، يعنى در پاكى به حد نهايت بود، شرابى بود كه هيچ قذارت و پليدى را باقى نمى گذاشت ،
و يكى از قذارتهاى درونى آدمى غفلت از خداى سبحان ، و بى توجهى به اوست ، پس ابرار كه اين شراب طهور را نوشيدند محجوب از پروردگارشان نيستند، و لذا آنان مى توانستند خدا را حمد بگويند، همچنان كه قرآن فرموده : (و اخر دعويهم ان الحمد لله رب العالمين )، و ما در تفسير سوره حمد گفتيم : حمد وصفى است كه جز بندگان خالص خدا صلاحيت آن را ندارند، چون خود خداى تعالى فرموده : (سبحان اللّه عما يصفون الا عباد اللّه لمخلصين ).
خداى تعالى در جمله (و سقيهم ربهم ) همه واسطه ها را حذف كرده ، و نوشاندن به ايشان را مستقيما به خودش نسبت داده ، و اين از همه نعمتهايى كه در بهشت به ايشان داده افضل است ، و چه بسا يكى از نعمت هايى باشد كه به حكم آيه (لهم ما يشاون فيها و لدينا مزيد) خواست خود بشر بدان نمى رسد.

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:19 AM
ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا)




در اين آيه شريفه دو احتمال هست ، يكى اينكه حكايت خطابى باشد كه از ناحيه خداى تعالى به هنگام پرداخت اجرشان به ايشان مى شود. و احتمال دوم اين است كه جمله يقال لهم - به ايشان گفته مى شود در تقدير باشد.
و جمله (و كان سعيكم مشكورا) خود، انشاى شكر در برابر مساعى مرضيه و اعمال مقبوله ايشان است ، و خوشا به حالشان كه با چه كلام پاكيزه اى خطاب مى شوند.
اشاره به وجه اينكه در شمار نعم بهشتى ابرار، از حورالعين نام برده نشده است
اين را هم بايد دانست كه در آيات مورد بحث نعمت زنان بهشتى يعنى حور العين را جزو نعمت هاى بهشتى ذكر نكرده با اينكه در كلام مجيد خداى تعالى هر جا سخن از نعيم بهشت شده ، حور العين جزو مهم ترين آنها ذكر شده است . ممكن است از ظاهر جريان چنين فهميده شود كه علت آن اين بوده كه در بين ابرار مورد نظر آيات ، كسى از طايفه زنان بوده ، (و خداى تعالى براى رعايت حرمت او سخن از حور العين به ميان نياورده است ).
تفسير روح المعانى همين معنا را از لطايف قرآن دانسته و گفته : در صورتى كه آيات در باره اهل بيت (عليهم السلام ) نازل شده باشد، ذكر نشدن حور العين از لطيف ترين نكات خواهد بود، آرى اگر تصريح به (ولدان مخلدون ) كرده و نامى از حور العين نبرده ، به خاطر رعايت احترام بتول و قره العين رسول بوده .
بحث روايتى
چند روابت حاكى از مدنى بودن سوره هل اتى
در كتاب (اتقان ) سيوطى از بيهقى روايت كرده كه او در كتاب (دلائل النبوه ) خود به سندى كه به عكرمه و حسين بن ابى الحسن داشته روايت كرده كه گفته اند: خداى تعالى از قرآن كريم سوره اقرء باسم ربك ، و سوره نو سوره مزمل را در مكه نازل كرد - تا آنجا كه گفته اند - و سوره هايى كه در مدينه نازل شد عبارتند از سوره ويل للمطففين ، بقره ، آل عمران ، انفال ، احزاب ، مائده ، ممتحنه ، نساء، اذا زلزلت ، حديد، محم د، رعد، الرحمان ، و هل اتى على الانسان ، - تا آخر حديث .
و در همان كتاب از ابن الضريس روايت آورده كه در كتاب فضائل القرآن به سند خود از عثمان بن عطاء خراسانى ، از پدرش از ابن عباس روايت كرده كه گفت : هر وقت آغاز سوره اى در مكه نازل مى شد، در همان مكه نوشته مى شد، آنگاه خداى تعالى هر چه را مى خواست به آن اضافه مى كرد.
و اولين سوره اى كه نازل شد، سوره اقرء باسم ربك ، و بعد از آن سوره ن ، و سپس سوره مزمل بود - تا آنجا كه گفت - و آنگاه در مدينه سوره بقره ، و سپس انفال ، و بعد از آن آل عمران ، آنگاه احزاب ، و سپس ممتحنه ، و بعد از آن نساء، و آنگاه اذا زلزلت ، و بعد از آن حديد، قتال ، رعد، الرحمان ، و انسان (دهر) نازل شد - تا آخر حديث .
و در همان كتاب از بيهقى روايت كرده كه وى در كتاب دلائل به سند خود از مجاهد از ابن عباس روايت كرده كه گفت : اولين سوره اى كه از قرآن بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شد سوره (اقرء باسم ربك ) بود، و بقيه حديث همان مطالبى است كه در حديث عكرمه و حسين آمده بود، و در حديث عكرمه و حسين سه تا از سوره هاى مكى را ساقط كرده اند، و آنها عبارتند از سوره فاتحه و اعراف و كهيعص .
و در الدر المنثور است كه ابن الضريس و ابن مردويه و بيهقى ، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : سوره انسان در مدينه نازل شده .
رواياتى راجع به نزول سوره هل اتى در شاءن اميرالمؤ منين و فاطمه (عليهماالسّلام)
و نيز در همان كتاب آمده كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه (و يطعمون الطعام على حبه ...) گفته است ،اين آيه در على بن ابى طالب و فاطمه دختر رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نازل شده .
مؤ لف : نمى توان گفت از سوره مورد بحث تنها آيه مذكور در حق آن دو بزرگوار نازل شده ، زيرا آيات قبل و بعد آن نيز از نظر سياق متصل به آن هستند، اگر آن آيه در مدينه نازل شده قطعا همه آنها در مدينه نازل شده است .
و در تفسير كشاف است كه از ابن عباس روايت آمده كه حسن و حسين بيمار شدند، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) با جمعى از صحابه از ايشان عيادت كرد، مردم به على (عليه السلام ) گفتند چه خوب است براى بهبودى فرزندت - فرزندانت - نذرى كنى ، على و فاطمه ، و فضه كنيز آن دو نذر كردند كه اگر كودكان بهبودى يافتند سه روز روزه بدارند، بچه ها بهبودى يافتند، و اثرى از آن كسالت باقى نماند.
بعد از بهبودى كودكان ، على از شمعون خيبرى يهودى سه من قرص جو قرض كرد، و فاطمه يك من آن را دستاس ، و سپس خمير كرد، و پنج قرص نان به عدد افراد خانواده پخت ، و سهم هر كسى را جلوش گذاشت تا افطار كنند، در همين بين سائلى (به در خانه آمده ) گفت :سلام بر شما اهل بيت محمد (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، من مسكينى از مساكين مسلمينم ، مرا طعام دهيد كه خدا شما را از مائده هاى بهشتى طعام دهد، خاندان پيامبر آن سائل را بر خود مقدم شمرده ، افطار خود را به او دادند، و آن شب را جز آب چيزى نخوردند، و شكم گرسنه دوباره نيت روزه كردند، هنگام افطار روز دوم طعام را پيش روى خود نهادند تا افطار كنند، يتيمى بر در سراى ايستاد، آن شب هم يتيم را بر خود مقدم و در شب سوم اسيرى آمد، و همان عمل را با او كردند.
صبح روز چهارم كه شد على دست حسن و حسين را گرفت ، و نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آمدند، پيامبر اكرم وقتى بچه ها را ديد كه چون جوجه ضعيف از شدت گرسنگى مى لرزند، فرمود: چقدر بر من دشوار مى آيد كه من شما را به چنين حالى ببينم ، آنگاه با على و كودكان به طرف فاطمه رفت ، و او را در محراب خود يافت ، و ديد كه شكمش از گرسنگى به دنده هاى پشت چسبيده (در نسخه اى ديگر آمده كه شكمش به پشتش چسبيده )، و چشمهايش گود افتاده از مشاهده اين حال ناراحت شد، در همين بين جبرئيل نازل شد، و عرضه داشت : اين سوره را بگير، خدا تو را در داشتن چنين اهل بيتى تهنيت مى گويد، آنگاه سوره را قرائت كرد.
مؤ لف : اين روايت به چند طريق از عطاء از ابن عباس نقل شده ، و بحرانى آن را در غايه المرام از ابى المويد موفق بن احمد صاحب كتاب فضائل امير المومنين ، و او به سند خود از مجاهد از ابن عباس نقل كرده ، و نيز از او به سند ديگرى از ضحاك از ابن عباس نقل كرده . و نيز از حموينى صاحب كتاب (فرائد السمطين ) به سند خود از مجاهد از ابن عباس نقل كرده . و نيز از ثعلبى و او به سند خود از ابى صالح از ابن عباس نقل كرده است . و صاحب مجمع البيان از تفسير واحدى روايت كرده .
در مجمع البيان به سند خود از حاكم ، و او به سند خود از سعيد بن مسيب ، از على بن ابى طالب روايت كرده كه فرمود: از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از ثواب قرآن پرسيدم ، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مرا از ثواب سوره هاى قرآن به همان نحوى كه از آسمان نازل شده بود خبر داد.
فرمود: اولين سوره اى كه در مكه نازل شد سوره فاتحه الكتاب بود، بعد از آن سوره اقرء باسم ربك ، و سپس سوره ن نازل شد - تا آنجا كه فرمود - و اولين سوره اى كه در مدينه نازل شد، سوره بقره ، سپس انفال ، بعد از آن آل عمران ، آنگاه احزاب ، سپس ممتحنه ، بعد از آن نساء، سپس اذا زلزلت ، بعد حديد، و آنگاه محمد، رعد، الرحمان و هل اتى نازل شد - تا آخر حديث .
باز در مجمع البيان از ابو حمزه ثمالى روايت شده كه وى در تفسير خود گفته : حسن بن حسن ابو عبد اللّه بن حسن برايم حديث كرد كه اين سوره تماميش در مدينه در شاءن على و فاطمه (عليهماالسلام ) نازل شد.
و در تفسير قمى از پدرش از عبد اللّه بن ميمون از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: نزد فاطمه (عليهاالسلام ) مقدارى جو بود، با آن عصيده اى درست كرد، (غذايى است كه جو را با روغن آغشته نموده و سپس مى پزند) همين كه آن را پختند و پيش روى مسكينى آمد و گفت خدا رحمتتان كند مسكينى هستم ، على (عليه السلام ) برخاست و يك سوم آن طعام را به سائل داد. چيزى نگذشت كه يتيمى آمد و گفت : خدا رحمتتان كند، باز على برخاست و يك سوم ديگر را به يتيم داد. پس از لحظه اى اسيرى آمد و گفت خدا رحمتتان كند باز على (عليه السلام ) ثلث آخر را هم به او داد، و آن شب حتى طعم آن غذا را نچشيدند، و خداى تعالى اين آيات را در شاءن ايشان نازل كرد، و اين آيات در مورد هر مؤ منى كه در راه خدا چنين كند جارى است .
مؤ لف : اين قصه كه در روايت آمده خلاصه اى از داستان است ، و روايت را بحرانى هم در غايه المرام از كتاب اختصاص مفيد، و ابن بابويه در امالى به سند خود از مجاهد از ابن عباس ، و نيز به سند خود از خالد از جعفر بن محمد از پدرش (عليهماالسلام )، و باز به سند خود از محمد بن عباس بن ماهيار، و او در تفسيرش به سند خود از ابى كثير زبيرى از عبد اللّه بن عباس روايت كرده اند، و در مناقب آمده كه اين حديث از اصبغ بن نباته روايت شده .
و در احتجاج از على (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه حكايت گفتار آن جناب با مسلمانان بعد از مرگ عمر بن خطاب است فرمود: شما را به خدا سوگند مى دهم آيا در ميان شما غير از من كسى هست كه در باره او و فرزندانش اين آيه نازل شده باشد: (ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا). تا آخر سوره ؟ گفتند: نه .
و در كتاب خصال در احتجاج على بر عليه ابو بكر آمده كه فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا صاحب آيه (يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا) منم يا تويى ؟ گفت : بلكه تويى .
چند روايت از طرق عامّه دالّ بر جضور مردى سياه نزدرسول اللّه (صلى الله عليه و آله ) و نزول سورههل اتى

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:20 AM
چند روايت از طرق عامّه دالّ بر جضور مردى سياه نزدرسول اللّه (صلى الله عليه و آله ) و نزول سورههل اتى
و در الدر المنثور است كه طبرانى و ابن مردويه و ابن عساكر از پسر عمر روايت كرده اند كه گفت : از حبشه مردى نزد رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آمد و عرضه داشت : آيا اجازه هست سؤ الى بكنم ؟ فرمود: بپرس ، اما به منظور فهميدن بپرس .
عرضه داشت يا رسول اللّه شما هم از نظر رنگ بر ما حبشى ها برترى يافته ايد و هم از نظر شكل و هم از نظر نبوت ، حال به نظر شما اگر من بدانچه تو ايمان آورده اى ايمان بياورم ، و بدانچه تو عمل مى كنى عمل كنم ، در بهشت با تو خواهم بود؟ فرمود: به آن خدايى كه جانم به دست اوست آرى ، در بهشت سفيدى روى يك مسلمان سياه از هزار سال راه ديده مى شود. آنگاه فرمود: هر كس ‍ بگويد: (لا اله الا الله ) نزد خدا عهدى داشته ، و هر كس بگويد: (سبحان اللّه و بحمده ) صد و بيست و چهار حسنه برايش ‍ نوشته مى شود، و سوره (هل اتى على الانسان حين من الدهر... ملكا كبيرا) درباره او نازل شده است .
مرد حبشى عرضه داشت : آيا ديدگان من هم در بهشت مى بيند آنچه را كه ديدگان تو مى بيند؟ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود: آرى . پس مرد حبشى ناله اى كرد تا جان به جان آفرين تسليم نمود. پسر عمر سپس اضافه كرد كه خودم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را ديدم كه جنازه او را با دست خود به قبرش سرازير مى كرد.
و در همان كتاب است كه احمد در كتاب (الرهد) از محمد بن مطرف روايت كرده كه گفت : ناقلى موثق برايم حديث كرد كه مردى سياه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از تسبيح و تهليل مى پرسيد، عمر بن خطاب به او گفت : بس كن ديگر چقدر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را اذيت مى كنى . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: عمر ساكت باش . در اين هنگام سوره (هل اتى على الانسان حين من الدهر) بر آن جناب نازل شد، تا آنجا كه سخن از بهشت دارد، مرد سياه از شنيدن آن آيات فريادى كرد كه جانش با همان ناله در آمد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: اين مرد از شوق بهشت از دنيا رفت .
و باز در همان كتاب است كه ابن وهب از ابن زيد روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اين سوره را قرائت كرد: (هل اتى على الانسان حين من الدهر)، و اين سوره وقتى بر آن جناب نازل شد كه مردى سياه چهره نزد آن جناب بود، همين كه رسيد به صفت بهشت ، مرد سياه ناله اى سر داد و جانش از كالبدش بيرون آمد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: شوق به بهشت جان رفيقتان را بيرون كرد.
نقد و بررسى روايات فوق و اثبات نزول سوره در شاءن(اهل بيت (ع ) )
مؤ لف : اين سه روايت بر فرض كه صحيح باشند (و صرفنظر كنيم از اينكه هيچ تناسبى بين آيات آن با وضع آن مرد سياه ندارد) بيش ‍ از اين دلالت ندارد كه سوره وقتى نازل مى شد آن مرد سياه هم نزد آن جناب نشسته بوده ، و اما اينكه سبب نزول سوره داستان آن مرد بوده ، آن روايات دلالتى بر آن ندارد، و اين معنا در روايت آخرى روشن تر به چشم مى خورد.
و كوتاه سخن اينكه منافاتى ميان اين سه روايت با نزول سوره در شاءن اهل بيت (عليهم السلام ) وجود ندارد.
علاوه بر اين ، روايت پسر عمر كه از ظاهرش بر مى آيد خود او در داستان آن مرد سياه حاضر بوده ، و با در نظر گرفتن اين معنا كه پسر عمر وقتى به مدينه هجرت كرد كودكى يازده ساله بوده ، خود شاهد بر اين است كه اين قصه در مدينه نازل شده .
و نيز در الدر المنثور از نحاس از ابن عباس روايت كرده كه سوره انسان در مكه نازل شده .
مؤ لف : اين روايت خلاصه حديث طويلى است كه نحاس آن را در كتاب (الناسخ و المنسوخ ) آورده ، و خود سيوطى آن را در كتاب (اتقان ) نقل كرده و اين حديث معارض با حديثى است كه با طرق بسيار از ابن عباس نقل كرد كه گفت : سوره انسان در مدينه و در شاءن اهل بيت (عليهم السلام ) نازل شد.
از اين هم كه بگذريم سياق آيات اين سوره و مخصوصا آيه (يوفون بالنذر) و آيه (و يطعمون الطعام ...) سياق يك داستان واقعى است ، كه در خارج اتفاق افتاده ، و ذكر اسير در بين كسانى كه به دست آن ابرار اطعام شده اند، بهترين شاهد است بر اينكه اين آيات در مدينه نازل شده ، چون مسلمانان همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم در مكه قدرتى نداشتند تا اسير داشته باشند.
ردّ سخن يكى از مفسّرين دائر بر اينكه سورههل اتى مكّى است
بعضى از مفسرين در اينجا گفتارى دارند كه خلاصه اش از نظر خواننده مى گذرد و آن اين است كه : روايات در مكى بودن و يا مدنى بودن اين سوره مختلف است ، و رواياتى كه آن را مكى مى داند بر آن دسته ديگر مى چربد، بلكه از ظاهر سياق سوره بر مى آيد كه از اولين سوره هاى قرآنى است ، يعنى سوره هايى كه در اوائل بعثت در مكه نازل شده ، مويد اين نظريه آن است كه در اين سوره به طور مفصل نعمت هاى بهشتى را تصوير نموده ، صور عذابهاى غليظ قيامت را شرح مى دهد، مويد ديگرش اين است كه در اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را امر به صبر در برابر حكم پروردگار خود مى كند و مى فرمايد اطاعت هيچ گنهكار و كفورى از ايشان را نكند، و در برابر، آنچه از دستورات حقه كه بر او نازل مى شود ثبات قدم به خرج دهد، و با مشركين مداهنه و سازش ‍ نكند.
و اين گونه دستورات همان دستوراتى است كه در مكه در هنگام سختى ها و اذيت هاى مشركين نازل مى شده ، نظير اوامرى كه در سوره قلم و مزمل و مدثر نازل شده ، پس نبايد به اين احتمال اعتنا كرد كه سوره مورد بحث در مدينه نازل شده باشد.
اين گفتار سراپايش فاسد است ، اما اينكه گفت سوره مشتمل است بر صور نعمت هاى حسى و مفصل و طولانى و صور عذابهاى غليظ جوابش اين است كه اينگونه بيان اختصاص به سوره هاى مكى ندارد، تا دليل شود بر اينكه پس سوره مورد بحث هم در مكه نازل شده ، اين سوره الرحمان و سوره حج است كه به شهادت رواياتى كه ترتيب نزول سوره هاى قرآنى را ذكر مى كنند هر دو در مدينه نازل شده اند، و هر دو مشتملند بر صور نعمت هاى حسى و مفصل و طويل ، و بر صور عذابهاى غليظ، و بلكه در آن دو سوره اين معانى بيشتر از سوره مورد بحث آمده است .
و اما اينكه گفت در اين سوره رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را امر به صبر كرده ، و از اطاعت آثم و كفور، و مداهنه با آنان نهى كرده ، و دستور داده در برابر آنچه بر او نازل مى شود ثبات قدم به خرج دهد، در پاسخ مى گوييم : اين اوامر در فصل دوم از سوره مورد بحث آمده كه از آيه (انا نحن نزلنا عليك القران تنزيلا) شروع ، و تا آخر سوره ادامه مى يابد، و ما هم به طور جدى احتمال مى دهيم كه اين فصل از آيات كه سياقى مستقل و تام دارند، در مكه نازل شده باشند، و مويد اين احتمال مطلبى است كه در بسيارى از روايات گذشته آمده بود كه مى فرمود آنچه در باره اهل بيت نازل شده ، همان فصل اول از آيات است ، و بنابر اين بايد گفت اول سوره در مدينه و آخر آن در مكه نازل شده .
و بر فرض هم كه قبول كنيم كه سوره مورد بحث يك دفعه نازل شده ، مى گوييم امر به صبر هم اختصاص به سوره هاى مكى ندارد، به شهادت اينكه مى بينيم همين گونه دستورات در سوره كهف آمده ، مى فرمايد: (و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوه و العشى يريدون وجهه و لا تعدعيناك عنهم تريد زينه الحيوه الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا و اتبع هو يه و كان امره فرطا) و اين آيه به حكم روايات در مدينه نازل شده ، و درست همان معنايى را خاطرنشان مى سازد كه آيه (فاصبر لحكم ربك . ..) در مقام بيان آن است ، و سياقش بسيار شبيه به آيات اين سوره است ، كه با مراجعه به سوره كهف و تاءمل در مضمون آن آيه و آيات آخر اين سوره مطلب روشن مى شود.
علاوه بر اين ، مگر رنج و محنت و آزارى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در مدينه از منافقين و بيماردلان و جفاكاران سست ايمان ديد، كمتر و آسانتر از محنت هايى بود كه در مكه از مشركين ديد، مراجعه به اخبار راجع به زندگى آن جناب ثابت مى كند كه اگر دشوارتر نبوده كمتر هم نبوده است .
عنوان آثم و كفور هم تنها شامل كفار مكه نيست ، در مدينه هم كفار و آثم بودند، و اصولا قرآن كريم در آياتى چند آثم را براى جمعى از مسلمانان اثبات كرده ، نظير آيه (لكل امرى ء منهم ما اكتسب من الاثم )، و آيه (و من يكسب خطيئه او اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا).
رواياتى در بيان معناى جمله : (لم يكن شيئا مذكورا)
و در مجمع البيان است كه عياشى به سند خود از عبد اللّه بن بكير از زراره روايت كرده كه گفت : از امام باقر (عليه السلام ) از معناى آيه (لم يكن شيئا مذكورا) پرسيدم ، فرمود: يعنى چيزى بود ولى مذكور نبود.
مؤ لف : در آن كتاب از عبد الاعلى مولاى آل سام هم روايت كرده كه وى نظير اين معنا را از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده .
باز در همان كتاب از عياشى نقل كرده كه او به سند خود از سعيد حذاء از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: يعنى در علم خدا مذكور بود، ولى در خلق مذكور نبود.
مؤ لف : يعنى انسان قبل از خلقتش در علم خدا ثبوتى داشت ، و سپس مخلوقى بالفعل شد و جزو خلائق مذكور شد.
و در كافى به سند خود از مالك جهنى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير اين جمله فرمود: مقدر بود ولى مذكور نبود.
مؤ لف : اين معنا همان معناى حديث سابق است .
و در تفسير قمى در ذيل آيه مذكور آمده : يعنى نه در علم بود و نه در ذكر. و در حديثى ديگر آمده كه در علم بود، ولى در ذكر نبود.
مؤ لف : معناى حديث اول اين است كه نه در علم مردم بود، و نه در بين آنان مذكور مى شد، و معناى حديث دوم اين است كه در علم خدا بود، ولى نزد مردم مذكور نبود.
و نيز در تفسير قمى در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در معناى جمله (امشاج نبتليه ) فرمود: نطفه مرد و نطفه زن هر دو با هم مخلوط مى شوند.
رواياتى ديگر در زيل برخى آيات گذشته : (انا هديناه السبيل ...)، (عينا يشرب بها عباد الله ...)، (ويطعمون الطعام ...) و...
و در كافى به سند خود از حمران بن اعين روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) از اين كلام خداى عز و جل پرسيدم كه مى فرمايد: (انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا) فرمود يعنى ما راه را به او نشان داديم يا اين است كه هدايت ما را مى گيرد كه در اين صورت شاكر است ، و يا تارك آن است ، كه آن را كفران نموده ).
مؤ لف : مثل اين روايت را قمى در تفسيرش به اسناد خود از ابى عمير از حضرت باقر (عليه السلام ) روايت كرده . و در توحيد به اسناد خود تا حمزه بن طيار از حضرت صادق (عليه السلام ) قريب به اين روايت را ذكر كرده كه عبارتش چنين است : (ما (راه را) به او شناسانديم مى خواهد بگيرد و مى خواهد ترك كند).
و در الدر المنثور است كه احمد و ابن منذر، از جابر بن عبد اللّه روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: هر مولودى بر فطرت متولد مى شود، و اين فطرتش همچنان محفوظ هست ، تا زمانى كه زبانش بخواهد از آن تعبير كند، كه در هنگام تعبير كردن يا شاكر است ، (و بر طبق فطرت حكم مى كند) و يا كفور است (و فطرت خود را انكار مى نمايد)، و خداى تعالى داناتر است .
و در امالى صدوق به سند خود از امام صادق از پدر بزرگوارش (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديثى در تفسير آيه (عينا يشرب بها عباد اللّه يفجرونها تفجيرا) فرمود: اين چشمه در خانه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، كه از آنجا به سوى خانه هاى انبيا و مؤ منين جارى مى شود، (يوفون بالنذر) يعنى على و فاطمه و حسن و حسين و كنيزشان ، به نذر خود وفا كردند، (و يخافون يوما كان شره مستطيرا) امام باقر مى فرمود: يعنى روزى كه صورتها عبوس مى شود،
(و يطعمون الطعام على حبه )، يعنى با اينكه اشتهاى آن طعام را داشتند ولى ايثار كردند، (مسكينا) به مسكينان مسلمين ، (و يتيما) به ايتام مسلمين ، و (اسيرا) به اسراى مشركين .
و وقتى داشتند اطعام مى كردند مى گفتند: (انما نطعمكم لوجه اللّه لا نريد منكم جزاء و لا شكورا) امام فرمود: به خدا سوگند اين سخن را به زبان نگفتند، بلكه اين زبان دل و ضمير ايشان بود، و خدا از باطن آنان خبر داده كه در باطن چشمداشت تلافى ندارند و حتى انتظار تشكر و ثنا هم ندارند، و تنها هدفشان وجه اللّه و رضاى او و به دست آوردن ثواب او است .
و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور، ابن ابى شيبه ، ابن منذر و ابن مردويه ، از حسن روايت آورده اند كه گفت : روزى كه آيه (و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا) نازل شد اسيرانى از مشركين در مدينه بودند.
مؤ لف : از مدلول روايت استفاده مى شود كه آيه مذكور در مدينه نازل شده ، و نظير اين روايت ، روايت ديگرى است كه در همان كتاب از عبد بن حميد از قتاده آورده ، و روايت ديگرى كه از ابن منذر از ابن جريح آورده ، و روايت ديگرى كه از عبد الرزاق و ابن منذر از ابن عباس آورده .
و در همان كتاب است كه ابن مردويه ، از انس بن مالك از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت كرده كه در تفسير جمله (يوما عبوسا قمطريرا) فرمود: يعنى ما بين چشم ها را در هم مى كند.
رواياتى در تفسير آيات مربوط به وصف بهشت و نعمتهاى آن

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:20 AM
رواياتى در تفسير آيات مربوط به وصف بهشت و نعمتهاى آن
و كلينى در روضه كافى به سند خود از محمد بن اسحاق مدنى از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت آورده كه در صفت بهشت فرمود: و ميوه هاى آن (دانيه ) است ، يعنى در دسترس اهل بهشت است ، چنانكه فرمود: (و دانيه عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا)، و (تذليل بودن آن ) همان رام بودن ، و در دسترس بودن آن است ، مؤ من از هر يك آنها كه اشتها داشته باشد، ميوه خودش از درخت خم شده در دهان او قرار مى گيرد، در حالى كه او همچنان تكيه داده است ، و نيز انواع ميوه ها به مؤ من و ولى خدا مى گويند: اى ولى و در تفسير قمى در ذيل كلمه مخلدون فرموده : يعنى خدمتگزارانى كه دستبند به دست دارند.
و در كتاب معانى به سند خود از عباس بن يزيد روايت كرده كه به امام صادق (عليه السلام ) در روزى كه در حضورش بودم عرضه داشتم ، مرا از معناى كلام خدا كه مى فرمايد: (و اذا رايت ثم رايت نعيما و ملكا كبيرا) خبر بده و بفرما اين ملكى كه خداى تعالى بزرگش دانسته تا آنجا كه ملك كبيرش خوانده چه ملكى است ؟ فرمود وقتى خداى تعالى اهل بهشت را داخل بهشت مى كند، اگر فرستاده اى را پيش يكى از آن اولياى خود بفرستد، رسول مى بيند پرده داران جلو در ايستاده مى گويند بايست تا برايت اذن بگيريم ، آنقدر ملك ولى خدا كبير است كه حتى فرستاده خدا بدون اجازه او بر او وارد نمى شود، اين است معناى اينكه فرمود: (و اذا رايت ثم رايت نعيما و ملكا كبيرا).
و در مجمع البيان در ذيل همين آيه آمده كه آن ملك ، ملكى است زوال و فناناپذير (نقل از امام صادق (عليه السلام )، و در ذيل آيه (عاليهم ثياب سندس خضر) مى گويد: از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه در معناى آن فرمود: جامه بهشتى خودش بالاى سر اولياى خدا قرار مى گيرد پس آن را در تن خود مى كنند.
گفتارى پيرامون هويت انسان از نظر قرآن كريم
(در ذيل آيه : (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا)
شكى نيست در اينكه در داخل اين هيكل محسوس كه ما آن را انسان مى ناميم . مبدئى براى حيات است كه شعور و اراده آدمى مستندبدان است ، و خداى تعالى در آنجا كه سخن از خلقت انسان - به عنوان آدم - دارد، از اين مبداء تعبير به روح ، و در بعضى موارد تعبير به نفس نموده ، نظير آيه (فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين )، و آيه (ثم سويه و نفخ فيه من روحه .
و آنچه در بدو نظر از دو آيه به ذهن مى رسد،اين است كه روح و بدن دو حقيقت قرين يكديگرند، نظير خميرى كه مركب از آرد و آب است ، و انسان مجموع هر دو حقيقت است ، وقتى روح قرين جسد قرار گرفت ، آن انسان زنده است و وقتى از هم جدا شد همين جدا شدن مرگ است .
و ليكن آيه (قل يتوفيكم ملك الموت الذى و كل بكم ) اين معنا را تفسير مى كند، چون مى فهماند آن روحى كه در هنگام مرگ و به حكم اين آيه قابض الارواح آن را مى گيرد، عبارت است از آن حقيقتى كه يك عمر به او مى گفتيم تو، شما، جناب عالى و امثال اينها، و آن عبارت است از انسان به تمام حقيقتش ، نه يك جزء از مجموعش ، پس مراد از نفخ روح در جسد اين است كه جسد را بعينه انسان كند، نه اينكه واحدى را ضميمه واحد ديگرى سازد كه هم ذاتش غير آن باشد و هم آثار ذاتش غير آثار ذات آن باشد، پس ‍ انسان بعد از آنكه روح به بدنش تعلق مى گيرد، و بعد از آنكه روحش از بدنش مفارقت مى كند، در هر دو حال يك حقيقت است ، و از آيه شريفه زير هم همين معنا استفاده مى شود: (و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طين ثم جعلناه نطفه فى قرار مكين ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا اخر)، پس آن چيزى كه خلقتى ديگر مى شود عينا همان نطفه اى است كه مراحل علقه و مضغه و استخوانى بودن را پيموده است .
و در معناى اين آيه شريفه است آيه زير كه مى فرمايد: (هل اتى على الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا) كه شى ء نبودن انسان را مقيد مى كند به قيد مذكور، و مى فهماند انسان چيز بوده ، ليكن چيز مذكور نبوده ، و همينطور هم هست ، چون انسان زمين بوده ، نطفه بوده ، ليكن در آن مراحل قبلى انسان به شمار نمى رفته ، و نمى گفتند فلان مواد عينا فلان شخص است ،
پس مفاد كلام خداى تعالى اين است كه انسان يك واحد حقيقى است ، كه همان واحد حقيقى يگانه مبداء است براى تمامى آثار بدنى طبيعى ، و آثار روحى ، همچنان كه همين واحد حقيقى فى نفسه مجرد از ماده است ، به شهادت اينكه به حكم آيه (قل يتوفيكم ملك الموت )، و آيه (اللّه يتوفى الانفس حين موتها)، و آيه (ثم انشاناه خلقا اخر) كه گذشت ، در دم مرگ انسان مجرد از بدن مادى رها مى شود و خدا انسان را مى گيرد.
آيات 31-23 سوره دهر


انا نحن نزلنا عليك القران تنزيلا (23) فاصبر لحكم ربك و لا تطع منهم اثما او كفورا (24) و اذكر اسم ربك بكره و اصيلا (25) و من اليل فاسجد له و سبحه ليلا طويلا (26) ان هولاء يحبون العاجله و يذرون وراءهم يوما ثقيلا (27) نحن خلقناهم و شددنا اسرهم و اذا شئنا بدلنا امثالهم تبديلا (28) ان هذه تذكره فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا (29) و ما تشاؤ ن الا ان يشاء اللّه ن اللّه كان عليما حكيما (30) يدخل من يشاء فى رحمته و الظالمين اعد لهم عذابا اليما (31)




ترجمه آيات
(اى رسول ! ) محققا ما اين قرآن عظيم الشان را بر تو فرستاديم (23).
به شكرانه آن بر اطاعت حكم پروردگار صبور و شكيبا باش و هيچ از مردم بدكار و كفر پيشه از آنان اطاعت مكن (24).
و نام خدا را صبح و شام (به عظمت ) ياد كن (25).
و در شبانگاه به سجده خدا پرداز و مقدارى طولانى از شب را به تسبيح و ستايش او صبح گردان (26).
اين مردم (كافر غافل ) زندگى زودگذر دنيا را دوست مى دارند و آن روز (قيامت ) سخت سنگين را به كلى از ياد مى برند (37).
ما اينان را آفريديم و محكم بنيان ساختيم و هرگاه بخواهيم همه را فانى ساخته و مانندشان قومى ديگر خلق مى كنيم (28).
اين آيات ، پند و تذكرى است تا هر كه بخواهد راهى به سوى خداى خود پيش گيرد (29).
و شما (اولياى حق ) چيزى جز آنچه خدا بخواهد نمى خواهيد (و كار را به او تفويض مى كنيد كه ) البته خدا به احوال خلق دانا و به صلاح بندگان آگاهست (30).
خدا هر كه را بخواهد در (بهشت ) رحمت خود داخل مى كند، و براى ستمكاران عالم عذابى دردناك مهيا ساخته است (31).
بيان آيات
بعد از آنكه خداى سبحان جزاى ابرار را بيان كرد و فرمود كه در برابر صبرى كه در راه خدا كردند چه پاداشها از نعيم مقيم ابدى و ملك عظيم برايشان تهيه ديده ، اينك در اين فصل از سوره خطاب را متوجه رسول گرامى خود نموده . او را امر مى كند به اينكه باز هم در برابر حكم پروردگارش صبر كند، و اين گنهكاران كافر و علاقه مندان به زندگى زودگذر دنيا را كه از آخرت روى گردانده به دنيا چسبيده اند اطاعت نكند، نه مشركين را، و نه ساير كفار را، و نه منافقين و هواپرستان را، و اينكه همواره به ياد نام پروردگارش باشد و براى او سجده كند و مستمرا او را تسبيح گويد، آنگاه همين فرمان را براى همه امت عموميت داده ، مى فرمايد: (ان هذه تذكره فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا).
با اين بيان اتصال اين فصل از آيات سوره با فصل قبلش روشن شد، و در عين حال سياق اين آيات بى شباهت به سياق آيات مكى نيست ، و بر فرض كه در مكه نازل شده باشد، بايد بگوييم صدر آن در مدينه و ذيلش در مكه نازل شده است .


انا نحن نزلنا عليك القران تنزيلا




در اين آيه مطلب از چند راه تاءكيد شده : اول اينكه در آغاز كلام حرف (ان ) آمده . دوم اينكه ضمير متكلم مع الغير در آن تكرار شده (انا، نحن ) سوم اينكه مفعول مطلق (نزلنا) را در كلام آورده و فرموده : (تنزيلا) تا هم مطلب را تاءكيد كند و هم مسجل نمايد كه اگر قرآن به تدريج نازل شده ، احتمال مداخله شيطان و هواهاى نفسانى در آن نمى رود،چون نازل كننده آن خداى تعالى است .
امر به صبر و نهى از اطاعت از فساق و كفار

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:21 AM
امر به صبر و نهى از اطاعت از فساق و كفار


فاصبر لح كم ربك و لا تطع منهم اثما او كفورا




حرف (فاء) در اول آيه مى فهماند كه مطلب آن نتيجه گيرى از مضمون آيه قبلى است ، و همينطور هم هست ، چون لازمه اينكه نازل كننده قرآن خدا باشد اين است كه آنچه از احكام و فرامين كه در قرآن است حكم خداى تعالى باشد، و بر پيامبر واجب باشد آن را اطاعت كند، در نتيجه معناى آيه چنين مى شود: حال كه معلوم شد نازل كردن قرآن از ناحيه ماست ، پس احكامى هم كه در آن است حكم پروردگار تو است ، پس بر تو واجب است در برابر آن حكم صبر كنى .
و اينكه در جمله (و لا تطع منهم اثما او كفورا) كه سياق نهى است ترديد آمده ، خود دليل بر اين است كه حكم نهى عموميت دارد، و از اطاعت آثم و كفور در هر حال نهى مى ك ند، چه آن موردى كه طرف هم آثم است و هم كفور، و چه آنجايى كه طرف آثم هست ولى كفور نيست ، و چه به عكسش ، و ظاهرا مراد از آثم مسلمان متصف به معصيت باشد، و مراد از كفور افرادى از كفار باشد كه در كفر مبالغه مى كنند، پس آيه شريفه هم شامل كفار است و هم فساق .
و از اينكه قبل از نهى از اطاعت اين دو طايفه امر به صبر در برابر حكم خدا را آورده فهميده مى شود كه نهى مذكور تفسير همان امر است ، و مفاد نهى اين است كه وقتى آثم تو را به اثم خود دعوت مى كند اطاعتش مكن ، كفور هم وقتى تو را به كفر خود مى خواند اجابتش مكن ، چون اثم آثم از مسلمانان ، و كفر كافر، هر دو مخالف حكم پروردگار تو است . اين معنا از سياق نهى كه بعد از امر واقع شده استفاده مى شود، نه از تعليق حكم بر وصف كه مشعر بر عليت است ، چون تعليق حكم نهى بر دو وصف آثم و كفور مشعر بر عليت اثم و كفر براى نهى از هر اطاعت است ، نه عليت براى نهى از خصوص اثمى كه آثم و كفرى كه كافر بدان دعوت مى كند.


و اذكر اسم ربك بكره و اصيلا




يعنى مداومت كن بر ذكر پروردگارت ، كه همان نماز در (بكره ) و (اصيل ) يعنى صبح و عصر باشد.


و من الليل فاسجد له و سبحه ليلا طويلا




كلمه (من ) براى تبعيض است ، و مراد از (سجود براى خدا) نماز خواندن است ، و مضمون اين دو آيه كه همان ذكر نام خدا در بكره و اصيل و سجده براى او در پاسى از شب باشد، با نماز صبح و عصر و مغرب و عشا تطبيق مى شود، و همين مويد آن احتمال است كه گفتيم اين آيات در مكه يعنى قبل از واجب شدن نمازهاى پنجگانه نازل شده باشد، چون آيه اى كه مشتمل بر نمازهاى پنجگانه است آيه (اقم الصلوه لدلوك الشمس الى غسق الليل و قران الفجر) است .
پس در حقيقت دو آيه مورد بحث نظير آيه (و اقم الصلوه طرفى النهار و زلفا من الليل )، و آيه (و سبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل غروبها و من اناء الليل فسبح و اطراف النهار) است .
بعضى ها گفته اند كه : كلمه (اصيل ) به بعد از ظهر اطلاق مى شود، در نتيجه شامل وقت نماز ظهر و عصر هر دو مى گردد. و اين سخن بدى نيست .
(و سبحه ليلا طويلا) - يعنى در شب طولانى ، و توصيف (ليل ) به (طويل ) توضيحى است ، نه احترازى ، نمى خواهد بفرمايد در شبهاى كوتاه خدا را تسبيح مكن ، و منظور از تسبيح همان نماز شب است . احتمال هم دارد كه كلمه (طويل ) صفت باشد براى مفعول مطلقى كه حذف شده ، و تقدير كلام (و سبحه فى الليل تسبيحا طويلا) باشد، يعنى در شب خدا را تسبيح كن تسبيحى طولانى .


ان هولاء يحبون العاجله و يذرون ورائهم يوما ثقيلا




اين آيه علت امر و نهى قبل را بيان مى كند، و اشاره با (هولاء) اشاره به جمعيت آثم و كفور است ، چون اين دو كلمه در سياق نهى بدون الف و لام آمده بودند، و نكره در سياق نهى جمعيت و عموميت را مى رساند. و مراد از كلمه (عاجله ) زندگى نقد دنيا است ، و اگر خود روز را روز ثقيل خوانده ، از باب استعاره است ، گويا شدت آن روز بار بسيار سنگينى است كه نمى توان به دوشش كشيد، و منظور از (يوم ثقيل ) همان روز قيامت است .
و اما اينكه چرا روز قيامت را وراء آثمين و كفار خواند، با اينكه تحقق آن در پيش رو و آينده ايشان است ، يا به خاطر اين است كه كلمه (وراء) معناى احاطه را مى رساند و شامل همه جهات مى شود، و يا به خاطر اين است كه هر چند قيامت در پيش روى آنان است ، ولى ايشان آن را پشت سر مى اندازند، چون كلمه تذرون معناى اعراض مى دهد.
و معناى آيه اين است كه : در برابر حكم پروردگارت صبر كن و نماز به پا دار و آثمين و كفار از ايشان را اطاعت مكن ، براى اينكه اين آثمين و كفار زندگى دنيا را دوست مى دارند، و جز براى آن عمل نمى كنند، و روز شديدى را كه در پيش دارند رها مى سازند، و يا از آن روز كه حتما ديدارش خواهند كرد اعراض نموده ، پشت سر خود مى اندازند.


نحن خلقناهم و شددنا اسرهم و اذا شئنا بدلنا امثالهم تبديلا




معناى آيه : (نحن خلقناهم و شددنا اسرهم ...) كه متضمّن دفع يك توّهم در موردقدرت خداى تعالى است
كلمه (شد) - بستن - بر خلاف كلمه (فك ) - باز كردن -است . و كلمه (اسر) در اصل به معناى بستن و طناب پيچ كردن است ، و بر خود طناب و زنجير و امثال آن نيز اطلاق مى شود، پس معناى اينكه فرمود: (شددنا اسرهم ) اين است كه ما مفاصل آنان را با رشته هاى اعصاب و بافت هاى عضلانى محكم به هم پيوستيم . و ممكن هم هست كلمه (اسر) به معناى ماسور و معناى آيه اين باشد كه : ما پيوند اعضاى مختلف و به هم پيوسته آنان را محكم كرديم ، به طورى كه از شدت به هم پيوستگى انسان واحدى شدند.
(و اذا شئنا بدلنا امثالهم تبديلا) - يعنى هر گاه بخواهيم امثال آنان را مبدل مى كنيم ، يعنى آنان را از بين مى بريم و امثال آنان را بجاى آنان مى آوريم ، و اين همان منقرض كردن يك نسل و پديد آوردن نسلى ديگر است .
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد تبديل نشاه دنيايى آنان ، به نشاه آخرتى ايشان است ، ولى اين معنا از سياق به دور است .
و آيه شريفه در معناى دفع توهمى است كه ممكن است به ذهن كسى بيايد و توهم كند كه آثمين و كفرانگران با دنيا دوستى و اعراضشان از آخرت مى توانند خدا را به ستوه آورند و نگذارند اراده او در عالم به كرسى بنشيند، او اراده كرده كه اينان ايمان بياورند و اطاعتش كنند، ولى چنين نمى كنند. براى دفع اين توهم جواب داده كه آنها هر چه باشند مخلوق خدايند، و اين خداى تعالى است كه با سلسله اعصاب و عضلات ، اعضايشان را به هم پيوسته ، و هر وقت بخواهد اين پيوند را از هم مى گسلد و از بينشان مى برد و مردمى ديگر بجاى آنان مى آورد، پس چگونه اينان مى توانند خدا را عاجز كنند، با اينكه خلقت و تدبير امرشان و زندگى و مرگشان به دست اوست ؟


ان هذه تذكره فمن شاء اتخذ الى ربه سبيلا




تفسير اين آيه در سوره مزمل گذشت ، و كلمه (هذه ) اشاره به مطالبى است كه در سوره آمده .
اشاره به اينكه مشيّت بنده موقوف بر مشيّت خدا است (و ما تشاؤ ن الا ان يشاء اللّه)


و ما تشاون الا ان يشاء الا ان اللّه كان عليما حكيما




در اين آيه استثنايى آمده كه از آن به دست مى آيد كه تحقق يافتن مشيت بنده موقوف برخواست خداى تعالى است ، معلوم مى شود مشيت خداى تعالى در مشيت و عمل بنده اثر دارد، به اين معنا كه اگر خدا بخواهد عملى از بنده سر بزند نخست در او مشيت و خواست ايجاد مى كند، پس مشيت خدا به مشيت عبد تعلق مى گيرد نه به فعل عبد. و به عبارت ديگر مستقلا و بدون واسطه به مشيت عبد تعلق مى گيرد و با واسطه به فعل او تعلق مى گيرد، پس تاءثير مشيت خدا طورى نيست كه مستلزم جبر در بنده بشود، و چنان هم نيست كه بنده در اراده خود مستقل باشد و هر كارى خواست بكند هر چند كه خدا نخواسته باشد. پس فعل بنده اختيارى است ، چون مستند به اختيار و اراده خود او است ، و اما اختيار بنده ، مستند به اختيار ديگرى نيست ، كه توضيح اين بحث در چند مورد در سابق گذشت .
و اين آيه در مقام دفع توهمى است ، و آن اين است كه كفار توهم كرده بودند كه در مشيت خود مستقلند و خواستشان وابسته به خواست پروردگارشان نيست ، و شايد توجه دادن آنان به اين حقيقت باعث شد كه در آيه شريفه از غيبت (فمن شاء...) به خطاب التفات نموده بفرمايد: (و ما تشاون ...) همچنان كه علت التفات از تكلم مع الغير، در آيه (نحن خلقناهم ...) كه خداى تعالى گوينده فرض شده بود، به غيبت در جمله (يشاء الله ...) كه خداى تعالى غايب فرض شده ، اشاره به علت حكم بوده ، خواسته است بفهماند آن كسى كه به نام جليل (الله ) ناميده مى شود، كسى است كه هر موجودى از ساحت او صادر مى شود، و هر چيزى به سوى او منتهى مى گردد، پس هيچ مشيتى بدون مشيت او نخواهد بود، و بدون خواست او موثر واقع نمى شود، و جمله (ان اللّه كان عليما حكيما) زمينه چينى است براى مضمون آيه بعدى .


يدخل من يشاء فى رحمته و الظالمين اعد لهم عذابا اليما




مفعول فعل (يشاء) حذف شده ، چون گفتار آيه مى فهماند كه آن چيست ، و تقدير آيه چنين است : (يدخل فى رحمته من يشاء دخوله فى رحمته )، داخل در رحمت خود مى كند هر كسى را كه بخواهد داخل آن كند، و نمى خواهد مگر داخل كردن كسى را كه ايمان آورد و تقوى پيشه كند. و اما غير اينان يعنى اهل اثم و كفر را در جمله (و الظالمين اعد لهم عذابا اليما) وضعشان را بيان فرمود.
و اين آيه سنت خداى تعالى را كه در بندگانش از حيث سعادت و شقاوت جارى است بيان نموده ، و اين بيان را با ذيل آيه قبلى كه گفتيم زمينه چينى براى اين آيه است تعليل مى كند،
در نتيجه مى فهماند كه سنت خداى تعالى در بندگانش يك سنت بى حساب و ناشى از جهالت نيست ، بلكه او با هر يك از دو طايفه طورى عمل مى كند كه شايسته آن هستند، و به زودى هر دو طايفه را به حقيقت آنچه مى كردند آگاه مى سازد.
بحث روايتى
(رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته از جمله (و ما تشاؤ ن ...)

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:21 AM
بحث روايتى
(رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته از جمله (و ما تشاؤ ن ...)
در الدر المنثور آمده كه عبد بن حميد، ابن جرير و ابن ابى حاتم ، از قتاده روايت كرده اند كه در باره آيه (و لا تطع منهم اثما او كفورا) گفته است : براى ما حديث كرده اند كه اين آيه در باره دشمن خدا يعنى ابو جهل نازل شده است .
مؤ لف : ليكن اين روايت به تطبيق شباهت بيشترى دارد تا تفسير.
و در مجمع البيان در ذيل جمله (و سبحه ليلا طويلا) گفته : از حضرت رضا (عليه السلام ) روايت شده كه احمد بن محمد از آن جناب از اين آيه پرسيد كه منظور از اين تسبيح چيست ؟ فرمود: منظور نماز شب است .
و در كتاب خرائج و جرائح از امام قائم (عليه السلام ) روايت آورده كه در حديثى به كامل بن ابراهيم مدنى فرمود: آمده اى تا از اعتقاد مفوضه سؤ ال كنى . آنان دروغ گفته اند، بلكه قلوب ما ظرفهايى است براى مشيت خداى عزوجل ، وقتى او بخواهد ما مى خواهيم ، و خود خداى تعالى فرموده : (و ما تشاون الا ان يشاء الله ).
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه ، از طريق ابن شهاب ، از سالم ، از ابو هريره روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بارها در خطبه خود مى فرمود: آنچه آمدنى است نزديك است ، چيزى كه بناست بيايد دور نيست ، و خداى تعالى به خاطر عجله كسى عجله نمى كند، آرى آنچه خدا بخواهد مى شود، نه آنچه مردم بخواهند، مردم چيزى را مى خواهند و خداى تعالى چيزى ديگر را، آنچه خدا خواسته ، مى شود، هر چند كه مردم كراهت داشته باشند، و احدى نيست كه آنچه خدا نزديك كرده دور، و آنچه او دور كرده نزديك سازد، هيچ حادثه اى رخ نمى دهد مگر به اذن خدا.
مؤ لف : در بعضى از روايات از طرق اهلبيت (عليهم السلام ) حكم در آيه (فاصبر لحكم ربك ) و نيز رحمت در جمله (يدخل من يشاء فى رحمته ) بر ولايت امام ان (عليهم السلام ) تطبيق شده . و اين همان تطبيق آيات بر مصاديق روشن است ، و يا از باب بيان باطن قرآن است ، و به هيچ وجه نمى تواند تفسير باشد.
سوره مرسلات مكى است و پنجاه آيه دارد
سوره مراسلات 15-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم و المرسلات عرفا (1) فالعاصفات عصفا (2) و الناشرات نشرا (3) فالفارقات فرقا (4) فالملقيات ذكرا (5) عذرا او نذرا (6) انما توعدون لواقع (7) فاذا النجوم طمست (8) و اذا السماء فرجت (9) و اذا الجبال نسفت (10) و اذا الرسل اقتت (11) لاى يوم اجلت (12) ليوم الفصل (13) و ما ادرئك ما يوم الفصل (14) ويل يومئذ للمكذبين (15)



ترجمه آيات
به نام خداى رحمان و رحيم . قسم به رسولانى كه از پى هم (بر خير و سعادت خلق ) فرستاده شدند (1).
قسم به فرشتگانى كه به سرعت تندباد به انجام حكم حق مى شتابند(2).
قسم به آنان كه (وحى حق و شرع الهى را) نيكو نشر مى دهند (3).
و به آنانكه (بين حق و باطل را) كاملا جدا مى كنند (4).
و به آنانكه ذكر (خدا و كتاب الهى ) را به انبيا وحى مى كنند (5).
تا عذر نيكان و بيم و تهديد كافران بدان شود (6).
قسم به همه اينان كه آنچه (از ثواب و عقاب آخرت ) به شما وعده دادند البته واقع خواهد شد (7).
وقتى كه ستارگان همه بى نور و محو شوند (8).
و آسمان شكافته شود (9).
و كوهها (چون خاك بر دم باد) پراكنده شوند (10).
و در آن هنگام كه براى پيامبران (به منظور اداى شهادت ) تعيين وقت شود (11).
براى چه وقت معين مى شود؟ (12).
براى روز قيامت كه بين حق و باطل و سعيد و شقى جدايى افتد (13).
و تو چگونه توانى عظمت آن روز جدايى را تصور كنى ؟ (14).
واى در آن روز (به حال منكران خدا و قيامت ) و تكذيب كنندگان (كتاب و رسالت ) (15).
بيان آيات
اين سوره يوم الفصل كه همان روز قيامت است را خاطر نشان ساخته ، خبر از وقوع آن را تاءكيد مى كند، و اين تاءكيد خود را با تهديد شديدى به منكرين آن و انذار و تبشير به ديگران توام نموده ، جانب تهديد را بيش از ساير مطالب تاءكيد مى كند، براى اينكه مى بينيم ده مرتبه مى فرمايد: (ويل يومئذ للمكذبين - واى در آن روز بر تكذيب گران ) و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده است .


و المرسلات عرفا




مراد از قسم (و المرسلات عرفا)، ( و الناشرات نشرا) و سوگندهاى ديگر آغازسوره مباركه مرسلات براى تاءييد وقوع قيامت صفحه
اين آيه و آيات بعدش تا شش آيه سوگندهايى است از خداى تعالى ، به امورى كه از آن امور تعبير كرده به (مرسلات )، (عاصفات )، (ناشرات )، (فارقات )، (ملقيات ذكرا) و (عذرا او نذرا). و دو تعبير اول يعنى (المرسلات عرفا) و (العاصفات عصفا) اگر از سياق صرفنظر كنيم و خود آن دو را در نظر بگيريم ، خالى از مختصر ظهورى در بادهاى سخت و تند و پشت سر هم نيست ، و ليكن تعبير آخر يعنى (الملقيات ذكرا عذرا او نذرا) تقريبا صريح در اين است كه مراد از آن ملائكه اى است كه حامل وحى خداى تعالى بودند و بر انبيا و رسل نازل مى شدند، و به منظور اتمام حجت و انذار و ساير غراض ، وحى الهى را بر آنان القا مى كردند و بقيه صفات پنجگانه هم آنطور نيست كه قابل حمل بر معنايى مناسب با اين معنا نباشند.
و ما نمى توانيم تمامى صفات پنجگانه را حمل كنيم بر بادهاى تند كه دو جمله اول - به بيانى كه گذشت - ظهور در آن دارد، مگر اينكه خود را به سختى دچار زحمت نموده ، سه صفت ديگر و مخصوصا صفت آخرى را به زحمت حمل بر آن نماييم .
اين كار را هم نمى توانيم بكنيم كه دو جمله اول را حمل كنيم بر بادهاى تند، و سه جمله بقيه را و يا تنها دو جمله آخر و يا حداقل جمله اخير را حمل بر ملائكه وحى كنيم ، براى اينكه ظاهرا هيچ تناسبى ميان بادهاى متعاقب و ملائكه وحى نيست ،
تا در يك سياق كه سياق سوگند است بين آن دو جمع شود، و هر دو نوع سوگند در سلك واحدى قرار گيرند، و توجيهات مختلفى كه در اين باب كرده اند، معانى بعيدى است از ذهن ، به طورى كه هيچ شنونده اى بدون توجه قبلى ، به آن معانى منتقل نمى شود.

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:22 AM
پس وجه صحيح همان است كه از اين سخنان كه بسيار هم زياد است صرفنظر كنيم ، چون به هيچ وجه تحت ضابطه در نمى آيند، و بايد بگوييم در همه صفات پنجگانه ملائكه وحى منظورند نظير ساير سوگندهايى كه در ابتداى سوره صافات آمده ، مى فرمايد: (و الصافات صفا فالزاجرات زجرا فالتاليات ذكرا)، و در معناى آن است آيه شريفه زير كه مى فرمايد: (عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم ) كه ترجمه اش در اوائل كتاب در تفسير سوره جن گذشت .
پس جمله (و المرسلات عرفا) سوگندى است از خداى تعالى به مرسلات . و كلمه (عرف ) - به ضمه عين و سكون راء - به معناى دسته مويى است كه در گردن اسب مى باشد و هر امرى را كه به طور تعاقب و پشت سر هم واقع بشود به يال اسب تشبيه مى كنند، مثلا به عنوان استعاره گفته مى شود فلانى ها مثل يال اسب آمدند، يعنى پشت سر هم . و يا گفته مى شود: (جاوا اليه عرفا واحدا - به يك يال نزدش آمدند)، يعنى زنجيروار و متصل به هم آمدند. كلمه (عرف ) به معناى معروف از هر كار نيز مى آيد، چه كار نيك و چه كار زشت ، و اين كلمه در آيه مورد بحث اگر به معناى اول گرفته شود حال ، و معنايش چنين خواهد بود: (سوگند به فرشتگان روانه شده ، در حالى كه پشت سرهم مى آيند)، و اگر به معناى دوم گرفته شود مفعول له خواهد بود، و چنين معنا مى دهد: (سوگند به فرشتگان كه به خاطر كارى خير و معروف روانه شده اند)، و كلمه (ارسال ) در مقابل كلمه (امساك ) است ، اولى به معناى رها كردن ، و دومى به معناى نگه داشتن است ، و اگر مرسلها را مونث آورد، و نفرمود: (و المرسلين عرفا)، براى اين اعتبار بوده كه فرشتگان جماعتى بودند، و يا به اعتبار آن روحى است كه ملائكه نازلش مى كنند، همچنان كه در قرآن كريم فرموده : (ينزل الملائكه بالروح من امره على من يشاء من عباده )، و نيز فرموده : (يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده ...)
و معناى جمله اين است كه سوگند مى خورم به جماعات ملائكه وحى ، كه روانه مى شوند. بعضى گفته اند: مراد از اين جمله بادهاى پى در پى است . كه در سابق به ضعف اين نظريه اشاره كرديم ، و نظير اين قول در ضعف ، سخن آن مفسرى است كه گفته : منظور از مرسلات انبيايند، دليل ضعف اين قول اين است كه با آيات بعد سازگار نيست .


فالعاصفات عصفا




اين جمله عطف است به جمله قبلى ، و مراد از (عصف ) سرعت سير است ، باد تند را عاصف مى گويند، و سرعت سير ملائكه در رساندن وحى را به عنوان استعاره عصف خوانده ، و معنايش اين است كه سوگند مى خورم به ملائكه اى كه پشت سر هم روانه مى شوند، و ايشان با سرعت سيرى كه دارند، مانند بادهاى تند ماموريت خود را انجام مى دهند.


و الناشرات نشرا




اين جمله سوگندى ديگر است ، و نشر صحيفه و كتاب و جامه و امثال آن ، به معناى گشودن آن است ، و مراد از (نشر) گشودن صحف وحى است ، همچنان كه آيه (كلا انها تذكره فمن شاء ذكره فى صحف مكرمه مرفوعه مطهره بايدى سفره كرام برره ) به اين معنا اشاره مى كند.
و معناى آيه اين است كه : سوگند مى خورم به ملائكه اى كه صحيفه هاى آسمانى را باز مى كنند، صحيفه هايى كه وحى الهى بر آن نوشته شده ، تا پيغمبر آن را تلقى كند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از اين جمله بادهايى است كه خداوند قبل از نزول باران و رحمت خدا مى پراكند. بعضى ديگر گفته اند: مراد بادهايى است كه ابرها را مى گسترند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد ملائكه اى است كه نامه هاى اعمال را مى گسترند. و بعضى ديگر گفته اند: ملائكه اى است كه در هنگام نزول ، بال خود را مى گسترند. و بعضى ديگر حرفهاى ديگرى زده اند.


فالفارقات فرقا




مراد از (فارقات ) فرقهايى است كه بين حق و باطل ، و حلال و حرام است ، و فرق در اين آيه صفتى است كه بر نشر ياد شده متفرع مى شود.


فالملقيات ذكرا عذرا او نذرا




مقصود از وصف فرشتگان به (فالملقيات ذكرا عذرا و نذرا)
مراد از (ذكر) قرآن است ، كه او را به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى خواندند. و ممكن هم هست وحى نازل بر انبيا باشد، كه بر آنان خوانده مى شد. و صفات سه گانه اى كه اخيرا ذكر شده ، يعنى (نشر)، (فرق ) و (القاء)، سه صفت است كه مترتب بر يكديگرند، يعنى اول بايد صحف آسمانى نشر بشود، تا فرق ميان حق و باطل و حلال و حرام روشن شود، پس با نشر است كه فرق تحقق خود را آغاز مى كند، و با القاء تحققش تمام مى شود، پس فرق مرتبه اى از وجود نشر است ، كه بر آن مترتب مى شود، و القاء، مرتبه ديگرى است كه بر وجود آن مترتب مى شود و وجود نشر را تمام مى كند.
و در كلمه (عذرا) و (نذرا) مفعول له هستند، و اگر با حرف (او) عطف شده اند براى افاده تنويع است .
بعضى گفته اند: اين دو كلمه مصدر و به معناى اعذار و انذار است ، و اعذار به معناى آوردن بهانه اى است كه به وسيله آن انسان معذور شود، و معناى آيه اين است كه : فرشتگان ذكر را تلاوت مى كنند تا عذر باشد براى بندگان مؤ من ، كه به ذكر ايمان دارند، و تهديد باشد براى سايرين .
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه : فرشتگان ذكر را تلاوت مى كنند تا خداى تعالى عذرش در برابر بندگان و عقاب ايشان تمام باشد، و معلوم شود كه عقاب بندگان جز به وجه حكمت نبوده . برگشت اين معنا هم به همان اتمام حجت است ، پس بنابر اين ، حاصل معناى آيه اين است كه فرشتگان ذكر را القاء مى كنند تا حجت بر تكذيب گران تمام شود، و تهديدى براى غير ايشان باشد، و اين معنا معناى خوبى است .


انما توعدون لواقع




اين جمله جواب از آن چند سوگند است ، و كلمه (ما) موصوله و خطاب در (توعدون ) به عموم بشر است ، و مراد از (ما توعدون ) وعده هاى قيامت و ثواب و عقاب است ، و اگر فرمود: (لواقع ) و نفرمود: (لكائن ) براى اين بود كه كلمه (واقع ) رساتر است ، چون در آن شائبه اى از استقرار نيز هست . و معناى آيه اين است كه : آن چيزى كه خدا شما را به آن وعده داده ، يعنى مساءله بعث و عقاب و ثواب خواه ناخواه واقع خواهد شد.
سخنى درباره سوگندهاى خداى تعالى در قرآن

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:23 AM
سخنى درباره سوگندهاى خداى تعالى در قرآن
گفتارى پيرامون سوگند ياد كردن خداى تعالى در قرآن يكى از لطائف فن بيان دراين آيات شش گانه اين است كه علاوه بر اينكه سوگند در آن خبرى را كه در جواباست تاءكيد مى كند، متضمن حجت بر مضمون جواب نيز هست ، و مى فهماند به چهدليل جزاى موعود واقع شدنى است ، به ايندليل كه تدبير ربوبى كه سوگندها بدان اشاره دارد، يعنىارسال مرسلات و عاصفات ، نشر صحف ، فرق و جداسازى حق ازباطل ، و القاء مرسلات ذكر را بر پيامبر، تدبيرى است كه جز با وجود تكليف الهىتصور صحيح ندارد. و تكليف هم جز با حتمى بودن روز جزا. روزى كه مكلفين عاصى ومطيع به جزاى خود برسند تمام نمى شود.
پس سوگندى كه خداى تعالى ياد كرده سوگند تدبير او است ، تا هم وقوع جزاى موعود را تاءكيد كند، و هم حجتى باشد بر وقوع آن جزا، گويا فرموده : من به اين حجت سوگند مى خورم كه مدلولش واقع خواهد شد.
و خواننده عزيز اگر در آياتى كه خداى تعالى در آنها سوگند ياد كرده دقت بفرمايد، خواهد ديد كه خود آن سوگندها حجت و برهانى است كه بر حقانيت جواب قسم دلالت مى كند، نظير سوگندى كه در مورد رزق خورده و فرموده : (فو رب السماء و الارض انه لحق )، كه در عين اينكه سوگند خورده بر حقيت رزق ، دليل آن را هم بيان كرده ، و آن اين است كه خداى تعالى رب و مدبر آسمان و زمين است ، و مبداء رزق مرزوقين هم همان تدبير الهى است . و سوگندى كه در مورد مستى كفار ياد كرده مى فرمايد: (لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون )، در عين سوگند بر گمراهى و كورى آنان دليل آن را هم بيان كرده ، و آن جان پيامبر است ،
كه جانى طاهر و به عصمت خدايى مصون از هر نقص است ، و معلوم است كه مخالف چنين پيامبرى معصوم ، در مستى و سرگردانى بسر مى برد، و سوگندى كه در رستگارى نفوس الهى و خسران نفوس آلوده ياد كرده ، مى فرمايد: (و الشمس و ضحيها... و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها) كه در عين اينكه سوگند ياد كرده دليلش را هم آورده ، مى فرمايد: نظامى كه در خورشيد و ماه و شب و روز جريان دارد، و منتهى شده به پيدايش نفسى كه فجور و تقوايش به او الهام شده ، خود دليل است بر رستگارى كسى كه نفس را تزكيه كند و خسران كسى كه آن را آلوده سازد.
اين چند آيه را به عنوان نمونه آورديم ، ساير سوگندها هم كه در كلام خداى تعالى آمده همين حال را دارد، هر چند كه همه آنها به روشنى اين چند سوگند نيست ، و نيازمند دقت نظر بيشترى است نظير اين سوگند كه مى فرمايد: (و التين و الزيتون و طور سينين )، كه خواننده بايد در آن تدبر كند.


فاذا النجوم طمست . .. اقتت




اين آيات بيانگر روز موعودى است كه از وقوع آن خبر داده و فرموده بود: (انما توعدون لواقع )، و جواب كلمه (اذا) حذف شده ، چون جملات (لاى يوم اجلت ... للمكذبين ) بر آن دلالت مى كرد.
حوادث و نشانه هاى قيامت كه حاكى از تغاير نظام اخروى و نظام دنيوى در همه شؤ وناست
خداى سبحان روز موعود را با ذكر حوادثى كه در آن واقع مى شود، و مستلزم انقراض عالم انسانى و انقطاع نظام دنيوى است معرفى مى كند، نظير تيره شدن ستارگان ، شكافتن زمين ، متلاشى شدن كوهها، و تحول نظام دنيا به نظامى ديگر. و اين نشانيها در بسيارى از سوره هاى قرآنى و مخصوصا سوره هاى كوچك قرآن از قبيل سوره نبا، نازعات ، تكوير، انفطار، انشقاق ، فجر، زلزال ، قارعه ، و غير آن و اين معنا از بيانات كتاب و سنت به طور بديهى معلوم است كه نظام حيات در همه شوونش در آخرت غير نظامى است كه در دنيا دارد، چون خانه آخرت خانه ابدى است ، و از ساكنين آن خانه كسانى كه اهل سعادتند، سعادتشان خالص ، و آنها كه اهل شقاوتند شقاوتشان خالص است . طبقه اول آنچه را بخواهند و دوست داشته باشند در اختيار دارند، و طبقه دوم بغير از مكروه سهمى ندارند، هر چه دارند ناخوشايند است ، ولى دار دنيا دار فنا و زوال است ، در دنيا جز عوامل و اسباب خارجى و ظاهرى ، كه آميخته اى از مرگ و حيات ، و فقدان و وجدان ، و كام و ناكامى ، و تعب و راحت ، و اندوه و مسرت است ، حاكم نيست ، به خلاف خانه آخرت كه دار جزا است ، و در آن عملى نيست و دنيا دار عمل است ، و جزايى در آن نيست ، و كوتاه سخن اينكه نشاه آخرت غير نشاه دنيا است .
پس اينكه خداى تعالى نشاه قيامت و جزا را به وسيله مقدمات آن تعريف مى كند، و خاطر نشان مى سازد كه نشانى آن برچيده شدن بساط دنيا و خراب شدن بنيان زمين آن ، و متلاشى شدن كوههاى آن ، و پاره پاره شدن آسمان آن ، و محو و بى نور شدن ستارگان آن و غير اينها در حقيقت از قبيل تحديد حدود يك نشاه به سقوط نظام حاكم بر نشاه اى ديگر است : (و لقد علمتم النشاه الاولى فلو لا تذكرون ).
پس معناى اينكه فرمود: (فاذا النجوم طمست ) اين است كه در آن روز اثر ستارگان ، نور و ساير آثار آن محو مى شود، چون كلمه (طمس ) به معناى زايل كردن اثر و محو آن است ، همچنان كه در جاى ديگر اين طمس را معنا كرده فرموده : (و اذا النجوم انكدرت ).
(و اذا السماء فرجت ) - يعنى روزى كه آسمان پاره مى شود، چون كلمه فرج ، فرجه به معناى پيدا شدن شكاف بين دو چيز است ، و در جاى ديگر اين فرج را معنا كرده فرموده : (اذا السماء انشقت ).
(و اذا الجبال نسفت ) - يعنى روزى كه كوهها از ريشه كنده مى شوند و از بين مى روند، وقتى گفته مى شود: (نسفت الريح الكلاء) معنايش اين است كه باد، علف را از ريشه در آورد و از بين برد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (و يسئلونك عن الجبال فقل ينسفها ربى نسفا).
(و اذا الرسل اقتت ) - يعنى و روزى كه زمان حضور انبيا براى شهادت عليه امت ها معين مى شود، و يا آن زمانى كه منتظر رسيدنش هستيم تا رسولان عليه امت ها شهادت دهند فرا مى رسد. و كلمه (اقتت ) فعل ماضى مجهول از باب تفعيل از مصدر تاقيت است ، كه به معناى توقيت و تعيين وقت است ، و در باره شهادت انبيا در جاى ديگر فرموده : (فلنسئلن الذين ارسل اليهم و لنسئلن المرسلين )، و نيز فرموده : (يوم يجمع اللّه الرسل فيقول ما ذا اجبتم ).


لاى يوم اجلت . .. للمكذبين




كلمه (اجل ) به معناى مدتى است كه براى چيزى معين شده باشد و (تاجيل ) به معناى اجل قرار دادن براى چيزى است ، كه البته در لازمه آن كه همان تاءخير باشد نيز استعمال مى شود، مثلا وقتى مى گويند: (قرض موجل ) معنايش قرض مدت دار است ، به خلاف (قرض حال ) كه به معناى قرض فورى است ، و اين معنا با آيه مناسب تر است تا معناى لغوى كلمه . و ضمير در (اجلت ) به امور مذكور يعنى طمس نجوم ، شكافتن آسمان ، ريشه كن شدن كوهها، و تعيين وقت شهادت رسولان بر مى گردد. و معناى آيه اين است كه : اين امور براى چه روزى تاءخير داده شده ، و خلاصه چه روزى صورت مى گيرد.
اين احتمال هم داده شده كه : كلمه (اجلت ) به معناى مدت قرار دادن براى چيزى باشد، و ضمير مقدر در آن به رسل و يا به آنچه كه كلام بدان اشعار دارد، و مربوط به اخبارى است كه رسولان از احوال آخرت داده اند برگردد، و معنا چنين باشد: چند سال و يا چند قرن به رسولان مهلت داده اند تا بعد از آن مهلت براى شهادت حاضر شوند، و يا چند قرن معين كرده اند تا بعد از آن آنچه انبيا خبر داده اند واقع شود، و صحنه هول انگيز قيامت و تعذيب كفار و تنعيم مؤ منين محقق گردد. و ليكن اين احتمال خالى از خفا و ابهام نيست .
اين آيه شريفه و آيه بعدش يعنى مجموع (لاى يوم اجلت ليوم الفصل ) به صورت سؤ ال و جواب آمده تا عظمت و هول انگيزى آن روز را رسانيده تعجب شنونده را برانگيزد، و اصل معنا اين است كه اين امور تاءخير انداخته شده براى روز فصل .
و اين نوع جمله هاى استفهامى در معناى تقدير قول است ، و معناى آن اين است كه : دليل بر عظمت اين روز و هول انگيزى و عجيب بودنش ، اين است كه مى پرسند: براى چه روزى اين امور عظيم و هائل و عجيب تاءخير انداخته شده اند، پس جواب داده مى شود براى روز فصل .
و منظور از (روز فصل ) روز جزا است كه در آن خداى تعالى بين خلائق فصل قضا مى كند، همچنان كه فرمود: (ان اللّه يفصل بينهم يوم القيمه ). و جمله (و ما ادراك ما يوم الفصل ) تعظيمى است از آن روز، و از وقايع آن روز. (ويل يومئذ للمكذبين ) - كلمه (ويل ) به معناى هلاكت است ، و مراد از (مكذبين ) تكذيب گران روز فصل است ، كه وعده اش را به ايشان داده اند چون سياق آيات ، سياق رساندن اين معناست كه آن روز واقع شدنى است ، و به همين منظور هم سوگند ياد شده .
و در اين جمله نفرينى به تكذيب گران شده ، و به همين نفرين اكتفا شده ، ديگر جواب كلمه (اذا) را نياورده ، و نفرموده : (اذا النجوم طمست . .. - وقتى ستارگان تيره مى شود چه مى شود...)، و تقدير كلام اين است كه وقتى چنين و چنان مى شود (آنچه وعده اش به شما داده شده واقع مى شود). و يا اين است كه وقتى چنين و چنان مى شود (روز فصل واقع گشته ) و تكذيب گران هلاك مى شوند، (كه جمله هايى كه بين گيومه است حذف شده و آن نفرين به جايش نشسته است ).
بحث روايتى
(رواياتى در ذيل برخى آيات گذشته )
در كتاب خصال از ابن عباس روايت آورده كه گفت : روزى ابوبكر به حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عرضه داشت : يا رسول اللّه محاسنت زود سفيد شد؟ فرمود: سوره هود، واقعه ، مرسلات ، و عم يتسائلون مرا پير كرد.
و در درالدر المنثور است كه بخارى ، مسلم ، نسائى و ابن مردويه از ابن مسعود روايت كرده اند كه گفت : روزى در حالى كه ما با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در غار منى جاى گرفته بوديم ،
ناگهان سوره (والمرسلات عرفا) نازل گرديد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در همان حال آن را مى خواند و من از دهانش مى گرفتم هنوز دهان رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از خواندن اين سوره باز نايستاده بود كه ناگهان مارى بر آن جناب حمله كرد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود: او را بكشيد، دويديم كه مار را بكشيم ، ليكن دست ما به آن نرسيد و فرار كرد، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود من از شر شما حفظ شده ام ، همانطور كه شما از شر اين مار حفظ شديد.
مؤ لف : صاحب الدر المنثور اين روايت را به دو طريق ديگر نيز نقل كرده .
و در تفسير قمى در ذيل جمله (والمرسلات عرفا) گفته : اين آيات تابع يكديگر و مترتب برهمند.
و در مجمع در ذيل همين آيه گفته : بعضى معتقدند كه مرسلات ملائكه اى هستند كه براى ابلاغ او امر و نواهى خداى تعالى ارسال شده اند، (نقل از روايت هروى از ابن مسعود و نقل از ابى حمزه ثمالى يكى از اصحاب على (عليه السلام ) از آن جناب ).
و در تفسير قمى در ذيل جمله (فاذا النجوم طمست ) گفته است : يعنى نور ستارگان از بين مى رود، و خود آنان فرو مى ريزند.
و در همان كتاب در روايت ابى الجارود از امام ابى جعفر (عليه السلام ) آمده كه در تفسير جمله مذكور، فرمود: (طمس نجوم ) از بين رفتن روشنى آنها است ، و در تفسير آيه (و اذا السماء فرجت ) فرمود: يعنى آسمان منشق مى شود. (و اذا الرسل اقتت ) يعنى رسولان در اوقاتى مختلف مبعوث مى شوند.
و در مجمع البيان است كه امام صادق (عليه السلام ) در معناى جمله (اقتت ) فرمود: يعنى در اوقات مختلف مبعوث شدند.
و در تفسى رقمى در ذيل جمله (لاى يوم اجلت ) فرموده : يعنى تاءخير انداخته شده .
آيات 50-16 سوره مرسلات

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:35 AM
آيات 50-16 سوره مرسلات


الم نهلك الاولين (16) ثم نتبعهم الاخرين (17) كذلك نفعل بالمجرمين 18 ويل يومئذ للمكذبين (19) الم نخلقكم من ماء مهين (20) فجعلناه فى قرار مكين (21) الى قدر معلوم (22) فقدرنا فنعم القادرون (23) ويل يومئذ للمكذبين (24) الم نجعل الارض كفاتا (25) احياء و اموتا (26) و جعلنا فيها رواسى شامخات و اسقيناكم ماء فراتا (27) ويل يومئذ للمكذبين (28) انطلقوا الى ما كنتم به تكذبون (29) انطلقوا الى ظل ذى ثلث شعب (30) لا ظليل و لا يغنى من اللهب (31) انها ترمى بشرر كالقصر (32) كانه جمالت صفر (33) ويل يومئذ للمكذبين (34) هذا يوم لا ينطقون (35) و لا يوذن لهم فيعتذرون (36) ويل يومئذ للمكذبين (37) هذا يوم الفصل جمعناكم و الاولين (38) فان كان لكم كيد فكيدون (39) ويل يومئذ للمكذبين (40) ان المتقين فى ظلال و عيون (41) و فواكه مما يشتهون (42) كلوا و اشربوا هنيا بما كنتم تعملون 43 انا كذلك نجزى المحسنين (45) ويل يومئذ للمكذبين (45) كلوا و تمتعوا قليلا انكم مجرمون (46) ويل يومئذ للمكذبين (47) و اذا قيل لهم اركعوا لا يركعون (48) ويل يومئذ المكذبين (49) فباى حديث بعده بومنون (50)




ترجمه آيات
آيا ما پيشينيان را (به كيفر كفر) هلاك نكرديم ؟ (16).
از پى آنان هم قومى ديگر را (كه منكران قرآن باشند) نيز هلاك مى كنيم (17).
ما بدكاران عالم را همين گونه هلاك مى سازيم (18).
واى در آن روز به حال آنان كه آيات خدا را تكذيب كردند! (19).
آيا ما شما آدميان را از آبى پست و ناچيز بدين زيبايى نيافريديم ؟ (20).
سپس آن را (از صلب پدر) به قرارگاه رحم منتقل ساختيم (21).
تا مدتى معين و معلوم (در رحم بماند) (22).
و ما تقدير مدت رحم (و تعيين سرنوشت او تا ابد) را كرديم ، كه نيكو مقدر حكيمى هستيم (23).
واى در آن روز به حال آنانكه آيات خدا را تكذيب كردند (24).
آيا ما زمين را محل اجتماع بشر قرار نداديم ؟ (25).
تا زندگان روى زمين تعيش كنند و مردگان درونش پنهان شوند (26).
و در زمين كوههاى بلند برافراشتيم و از ابر و باران به شما آب زلال گوارا نوشانديم (27).
واى در آن روز به حال آنانكه آيات خدا را تكذيب كردند (28).
خطاب رسد اى منكران ! شما امروز به سوى آن دوزخى كه تكذيب كرديد برويد (29).
برويد زير سايه دودهاى آتش دوزخ كه داراى سه شعبه است (30).
نه آنجا سايه اى خواهد بود و نه از شرار آتش هيچ نجاتى دارند (31).
آن آتش هر شرارى بيفكند مانند قصرى است (32).
گويى آن شراره (در سرعت و كثرت ) همچون شتران زرد موى است (33).
واى در آن روز به حال آنان كه آيات خدا را تكذيب كردند (34).
اين روزى است كه كافران (براى نجات خود) سخنى نتوانند گفت (35).
و به آنها رخصت عذرخواهى نيز نخواهند داد (36).
واى در آن روز به حال آنان كه آيات خدا را تكذيب كردند (37).
اين روز فصل (حكم و جدايى نيك و بد) است كه شما را با همه در گذشتگان پيشين به عرصه محشر جمع گردانيم (38).
پس اگر چاره اى بر نجات خود مى توانيد انجام دهيد كنيد (39).
واى در آن روز به حال آنانكه آيات خدا را تكذيب كردند (40).
آن روز سخت بندگان با تقوا در سايه درختان بهشت و كنار نهرهاى جارى متنعمند (41).
و از هر نوع ميوه كه مايل باشند فراهم است (42).
به آنها خطاب شود كه از هر طعام و شراب بخواهيد بخوريد و بياشاميد كه شما را گوارا باد پاداش اعمال نيكى كه در دنيا بجا آورديد (43).
ما البته نيكوكاران عالم را چنين پاداش مى دهيم (44).
واى در آن روز به حال آنانكه آيات خدا را تكذيب كردند (45).
اى كافران شما هم بخوريد و تمتع بريد به عمر كوتاه دنيا كه شما بسيار بدكاريد (46).
واى در آن روز به حال آنانكه آيات خدا را تكذيب كردند (47).
و هر گاه به آنها گفته شد كه نماز و طاعت خدا را به جاى آريد اطاعت نكردند (48).
واى در آن روز به حال آنانكه آيات خدا را تكذيب كردند (49).
شما پس از آيات خدا (كه آن را تكذيب كرديد) باز به كدامين حديث ايمان مى آوريد؟! (.5).
بيان آيات
اين آيات حجت هايى است كه بر يگانگى خداى تعالى در ربوبيت دلالت مى كند، ادله اى است كه به حكم آن بايد يوم الفصلى باشد، و در آن مكذبين به جزاى خود برسند، و نيز به كيفرهايى كه براى آنان تهيه شده ، و به نعمت و كرامتى كه براى مردم با تقوى آماده شده اشاره مى كند، و سوره را با توبيخ و مذمت منكرين كه از عبادت خدا و ايمان به گفتار او استكبار مى ورزند، ختم نموده است .
بيان احتجاجاتى بريگانگى خداوند در ربوبيت ، و بر اثبات يومالفصل كه از آيه : (الم نهلك الاولين ...) و آيات بعد از آن استفاده مى شود


الم نهلك الاولين ثم نتبعهم الاخرين كذلك نفعل بالمجرمين




استفهام در اين آيه انكارى است ، و منظور از (اولين ) امثال قوم نوح و عاد و ثمود است ، كه از امت هاى قديم العهدند، و منظور از (آخرين ) امت هايى است كه بعدا به ايشان پيوستند، و كلمه (اتباع ) به معناى آن است كه چيزى را دنبال چيزى ديگر قرار دهند.
در جمله (ثم نتبعهم ) كلمه (نتبع ) را به رفع مى خوانيم ، بنابر اينكه استينافى و از نو باشد، چون عطف به كلمه (نهلك ) نيست ، وگرنه آن نيز مجزوم مى شد. و معناى آيه اين است كه : ما تكذيب گران را كه در امتهاى اولين بودند هلاك كرديم ، و سپس ما امتهاى ديگر را به دنبال آنان هلاك مى كنيم .
و جمله (كذلك نفعل بالمجرمين ) به منزله تعليل براى مطالب قبل است ، و لذا بدون فصل (واو) آمده و عطف به ما قبل نشده ، گويا گوينده اى پرسيده : آخر چرا هلاك شدند؟ در پاسخ فرموده : براى اين كه سنت ما با مجرمين همين است ، و اين آيات - به طورى كه ملاحظه مى كنيد - انذار است ، و مى خواهد لحن بيان را به همان اصلى كه محور آيات اين سوره است يعنى جمله (ويل يومئذ للمكذبين ) برگرداند، و در عين حال حجتى است بر يگانگى خدا در ربوبيت ، چون هلاك كردن انسانهاى مجرم ، خود تصرفى در عالم انسانى و تدبيرى براى آن است ، و چون غير از خدا هلاك كننده اى نيست ، و خود مشركين هم به اين اعتراف دارند، پس رب هم تنها او است و غير او رب و معبودى نيست .
علاوه بر اشارات ياد شده بر وجود يوم الفصل هم دلالت دارد، چون اهلاك قومى به خاطر جرائمى كه داشته اند وقتى تصور دارد كه قبلا تكليف كرده باشد، و تكليف هم وقتى مى تواند متوجه قومى بشود كه مجازاتى هم در كار باشد، اطاعت كاران را پاداش و گنهكاران را كيفر دهند، پس معلوم مى شود كه در اين ميان يوم الفصلى هست ، و در آن افراد مطيع پاداش ، و عاصيان كيفر داده مى شوند، و پاداش و كيفر آن روز از جنس پاداش و كيفر دنيا نيست ، چون پاداش و كيفر دنيوى نمى تواند همه اولين و آخرين را شامل شود، پس در اين ميان روزى هست كه هر انسانى در برابر هر كارى كه كرده جزا داده مى شود، و اين همان روز فصل و روز (مجموع له الناس )است .


الم نخلقكم من ماء مهين ... فنعم القادرون




استفهام در اين آيه انكارى است ، و كلمه (ماء مهين ) به معناى آبى خوار و پست است ، كه خودش نمى تواند خود را نگه دارد، و مراد از آن نطفه است ، و مراد از (قرار مكين ) محفظه رحم است ، و منظور از (قدر معلوم ) مدت حمل است .
و فعل (فقدرنا) از باب قدر به معناى اندازه گيرى است ، و حرف (فاء) براى تفريع قدر بر خلق است ، و معنايش اين است كه : ما شما را خلق كرديم و حوادثى كه بعدها بر سرتان مى آيد و اوصاف و احوالى كه در آينده به خود مى گيريد همه را معين و تقدير كرديم . خلاصه هم خلقتان كرديم ، و هم حوادثى كه در طول زندگى برايتان پيش مى آيد معين كرديم ، يكى عمرش طولانى و ديگرى كوتاه شد، يكى قيافه اش زيبا و ديگرى زشت شد، يكى سالم و ديگرى مريض شد، و همچنين از نظر رزق و چيرهاى ديگر.
بعضى احتمال داده اند كه : جمله (قدرنا) از قدرت در مقابل عجز گرفته شده باشد،
و مراد اين باشد كه ما بر همه اينها تواناييم . ولى وجه قبلى وجيه تر است .
و معناى آيه اين است كه : ما شما را از آبى پست و ناچيز كه همان نطفه باشد آفريده ايم ، و آن آب را در قرارگاهى محفوظ كه همان رحم مادران باشد جاى داديم ، و تا مدتى معلوم كه همان مدت حمل باشد در آنجا نگه داشتيم ، پس ما همه اين حوادث و صفات و احوال را كه با هستى شما ارتباط دارند تقدير كرديم ، و چه خوب مقدرى هستيم ما.
در اين آيات و اينكه مضمونش حجتى بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت است ، نظير آن بيانى كه در آيات سابق داشتيم جريان دارد. و همچنين در اينكه اين حجت ، حجت بر تحقق يوم الفصل نيز هست ، چون ربوبيت اقتضاى آن دارد كه مربوبين در برابر ساحتش خضوع كنند، و اين خضوع همان گرويدن به دينى است كه مربوب را مكلف به تكاليفى مى كند، و تكليف هم جز بر دائر كردن جزا در برابر اطاعت و عصيان تمام نمى شود، و روزى كه مكلفين در آن روز به جزاى اعمال خود مى رسند، همان يوم الفصل است .


الم نجعل الارض كفاتا احياء و امواتا... فراتا




كلمه (كفات ) و همچنين كلمه (كفت ) به معناى جمع كردن و ضميمه كردن است ، مى فرمايد: مگر ما نبوديم كه زمين را كفات كرديم ، يعنى چنان كرديم كه همه بندگان را در خود جمع مى كند، چه مرده ها را و چه زنده ها را. بعضى گفته اند: كفات جمع كفت به معناى ظرف است . و معناى آيه اين است كه : مگر ما زمين را ظرفهايى براى جمع احيا و اموات نكرديم .
(و جعلنا فيها رواسى شامخات ) - كلمه (رواسى ) جمع (راسيه ) است ، كه به معناى كوه پا بر جا و استوار است ، و (شامخات ) به معناى كوههاى بلند است ، و گويا آوردن كلمه (رواسى ) زمينه چينى است براى آيه (و اسقيناكم ماء فراتا)، چون نهرها و چشمه هاى طبيعى همه از كوهها منفجر مى شود، و به طرف دشت ها سرازير مى گردد، و كلمه (فرات ) به معناى آب گوارا است ، در دليل بودن اين آيات هم همان بيان كه در آيات قبل داشتيم مى آيد.


انطلقوا الى ما كنتم به تكذبون




اين آيه حكايت فرمانى است كه در يوم الفصل به ايشان داده مى شود، صاحب كلام خداى تعالى است ، به قرينه اينكه در آخر آيات مى فرمايد: (اگر نيرنگى داريد به كار ببريد)،
و مراد از جمله (آنچه همواره تكذيبش مى كردند) جهنم است ، و كلمه (انطلاق ) به معناى روانه شدن و منتقل گشتن از جايى به جاى ديگر و بدون مكث است . و معناى آيه اين است كه : به ايشان گفته مى شود از محشر بدون هيچ درنگى به سوى آتش روانه شويد، همان آتشى كه همواره تكذيبش مى كرديد.
وصف عذابى كه مكذبان قيامت در آن روز به سوى آن روانه مى شوند

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:36 AM
وصف عذابى كه مكذبان قيامت در آن روز به سوى آن روانه مى شوند


انطلقوا اليظل ذى ثلث شعب




مفسرين گفته اند: مراد از اين (ظل ) سايه دودى است كه از آتش جهنم بالا مى رود، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (و ظل من يحموم ).
و نيز در مورد انشعاب آن به سه شعبه گفته اند: اين اشاره است به عظمت دود جهنم ، چون دود وقتى خيلى متراكم و عظيم باشد شاخه شاخه مى شود.


لا ظليل و لا يغنى من اللهب




(ظل ظليل ) به معناى سايه خنك است ، سايه اى كه از رسيدن حرارت به انسان جلوگيرى كند، و براى آدمى ساترى از آزار حرارت باشد، و اينكه مى فرمايد سايه شعبه دار ظليل نيست ، منظور اين است كه از هرم آتش و شعله هاى آن جلوگيرى نمى كند.


انها ترمى بشرر كالقصر كانه جمالت صفر




ضمير (انها) به (نار - آتش ) بر مى گردد هر چند در كلام نامى از (نار) برده نشده بود، و ليكن از سياق معلوم است . و كلمه (شرر) به معناى زبانه هايى است كه از آتش بر مى خيزد. و معناى (قصر) معلوم است و كلمه (جماله ) جمع جمل است ، كه به معناى شتر نر است ، و معناى آيه روشن است .


هذا يوم لا ينطقون و لا يوذن لهم فيعتذرون




كلمه (هذا) اشاره است به (يوم الفصل ) و مراد از (يوذن ) اذن در سخن گفتن و يا عذرخواهى كردن است .
و جمله (فيعتذرون ) عطف است بر جمله (يؤ ذن ) و هر دو در سلك نفى قرار دارند، مى فرمايد امروز روزى است كه اهل محشر - از انسانها - سخن نمى گويند و اذن سخن گفتن به ايشان داده نمى شود، و يا اذن عذرخواهى كردن به ايشان داده نمى شود، پس اعتذارى نخواهند كرد. و نفى نطق در اين آيه با اثبات آن در آيات ديگر منافات ندارد، چون روز قيامت مواقف بسيار و مختلف دارد، در يك موقف از ايشان سؤ ال مى شود جواب هم مى دهند،
و در موقفى ديگر بر دهان آنان مهر مى زنند و نمى توانند سخن بگويند، و ما در تفسير آيه شريفه (يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه )، بيانى در اين باره داشتيم ، بدانجا مراجعه شود.


هذا يوم الفصل جمعناكم و الاولين فان كان لكم كيد فكيدون




روز قيامت را از اين جهت يوم الفصل خوانده كه خداى تعالى در آن روز جدا سازى مى كند، و ميان اهل حق و اهل باطل با داورى خود جدايى مى اندازد، همچنان كه فرمود: (ان ربك هو يفصل بينهم يوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون )، و نيز فرموده : (ان ربك يقضى بينهم يوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون ) كه در يكى تعبير به فصل ، و در ديگرى تعبير به قضا كرده است .
و خطاب (كم - شما را) در جمله (جمعناكم و الاولين ) به تكذيب گران اين امت است ، بدان جهت كه جزء آخرين هستند، و به همين جهت در مقابل (اولين ) قرارشان داد، و در جاى ديگر به نحو جامع فرموده : امروز روزى است كه همه مردم در آن جمع مى شوند، (ذلك يوم مجموع له الناس ) و در جاى ديگر فرموده : (و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا).
و معناى اينكه فرمود: (فان كان لكم كيد فكيدون ) اين است كه اگر شما حيله اى عليه من داريد تا با آن حيله عذاب مرا از خود دفع كنيد، آن حيله را بكار ببريد، و اين خطاب را اصطلاحا تعجيزى مى گويند، و معنايش اين است كه شما چنين نيرويى نداريد، در آن روز به طور كلى همه نيروها از شما گرفته مى شود، و با ظهور اين حقيقت كه (لا قوه الا لله ) خود ستمكاران با ديدن عذاب يقين مى كنند، و بلكه مى بينند كه قوت همه اش از آن خدا است ، و اينكه خدا شديد العذاب است ، و اين زمانى است كه پيشوايان از پيروان خود بيزارى مى جويند، و عذاب را مى بينند، و همه اسبابها از كار مى افتد.
و اين آيه يعنى آيه (ان كان لكم كيد فكيدون ) مدلولى وسيع تر از آيه شريفه زير دارد كه مى فرمايد: (يا معشرالجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات و الارض فانفذوا لا تنفذون الا بسلطان )، چون اين آيه تنها قدرت بر فرار را نفى مى كند، به خلاف آيه مورد بحث كه همه انحاى حيله را نفى مى كند.
در جمله (فكيدون ) التفاتى از تكلم مع الغير (ما) به تكلم وحده (من ) به كار رفته ، چون در جملات قبل خداوند تعبير به (ما) مى كرد و مى فرمود: (ما شما را جمع مى كنيم )، و در اينجا تعبير به من كرده ، و نكته در آن اين است كه امر (كيدون ) تعجيزى است ، و متعلق آن كيد با كسى است كه همه قوتهاو قدرتها از اوست ، و او تنها خداى تعالى است ، و اگر مى فرمود: (فكيدونا) اشاره به (توحيد) از بين مى رفت .


ان المتقين فى ظلال و عيون و فواكه مما يشتهون ... المحسنين




مراد از كلمه (ظلال ) سايه هاى بهشت ، و مراد از كلمه (عيون ) چشمه هاى آن است ، كه اهل بهشت از آن سايه ها استفاده نموده ، و از آن چشمه ها مى نوشند، و كلمه فواكه جمع فاكهه است كه به معناى ميوه است .
(كلوا و اشربوا هنيئا بما كنتم تعملون )- مفاد اين آيه اذن و اباحه است ، تو گويى خوردن و نوشيدن كنايه است از مطلق تنعم به نعمتهاى بهشتى و تصرف در آن ، هر چند كه از مقوله خوردن و نوشيدن نباشد. و استعمال اين كنايه شايع است ، همچنان كه خوردن مال را كنايه مى گيرند از مطلق تصرف ، مثلا مى گويند مال مردم را مخور، يعنى در آن تصرف مكن .
(انا كذلك نجزى المحسنين ) - در اين جمله سعادت اهل بهشت را مسجل مى سازد.


كلوا و تمتعوا قليلا انكم مجرمون




خطاب در اين آيه از قبيل خطابهاى تهديد آميزى است كه ما به دشمن خود مى كنيم و مى گوييم هر چه دلت مى خواهد بكن ، و يا هر چه از دستت بر مى آيد كوتاهى مكن ،كه معنايش اين است كه هر كارى بكنى سودى به حالت ندارد، و اين نوع خطابها مخاطب را از اينكه از حيله هاى خود سود ببرد و در نتيجه به هدف خود برسد ماءيوس مى كند، و نظير آن در چند جاى قرآن آمده ، مى فرمايد: (فاقض ما انت قاض انما تقضى هذه الحيوه الدنيا).
و نيز مى فرمايد: (اعملوا ما شئتم انه بما تعملون بصير).
پس اينكه فرمود: (كلوا و تمتعوا قليلا): بخوريد، و در اندك زمانى تمتع ببريد، و يا تمتعى اندك ببريد، در حقيقت مى خواهد ايشان را ماءيوس كند از اينكه با خوردن و تمتع بردن بتوانند عذاب را از خود دفع كنند، وقتى نمى توانند جلو عذاب را بگيرند، هر چه دلشان مى خواهد از متاع قليل دنيا بخورند.
و اگر در اين زمينه خصوص خوردن و تمتع را يادآور شد، براى اين بود كه منكرين معاد براى سعادت معنايى جز سعادت دنيا قائل نيستند، و براى سعادت دنيا هم معنايى جز خوردن و شهوترانى كردن نمى فهمند، عينا مانند يك حيوان بى زبان ، كه قرآن كريم ايشان را به آن تشبيه نموده مى فرمايد: (و الذين كفروا يتمتعون و ياكلون كما تاكل الانعام و النار مثوى لهم ).
و جمله (انكم مجرمون )، علت مطالب ما قبل را بيان مى كند، كه در آن امر مى كرد به اينكه بخوريد و تمتع ببريد كه از آن سودى نخواهيد برد، براى اينكه شما با تكذيب يوم الفصل ، و تكذيب كيفر تكذيب گران ، مجرم شديد، و جزاى مجرم خواه ناخواه آتش ‍ است .
مقصود از ركوع در آيه : (و اذا قيل لهم اركعوا لايركعون ) و وجهاتصال اين آيه با آيات قبل


و اذا قيل لهم اركعوا لا يركعون




مراد از (ركوع ) - به طورى كه ديگران هم گفته اند - نماز خواندن است ، و شايد به اعتبار آن باشد كه نماز مشتمل بر ركوع است .
بعضى هم گفته اند: مراد از ركوعى كه در اين آيه به آن امر فرموده ، مطلق خشوع و خضوع و تواضع براى خداى تعالى است ، به اينكه دعوتش را بپذيرند، و كلامش را قبول نموده ، دينش را پيروى نمايند، و خلاصه بندگيش كنند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از اين ركوع همان سجده اى است كه در قيامت ماءمور بدان مى شوند، ولى نمى توانند انجام دهند، كه قرآن در باره اش فرموده : (و يدعون الى السجود فلا يستطيعون )، ليكن اين دو وجه خالى از بعد نيست .
و اما اينكه وجه اتصال اين آيه به ما قبلش چيست ؟ به نظر ما وجهش اين است كه زمينه گفتار در سابق زمينه تهديد تكذيب گران روز فصل بود، و در اين مقام بود كه آثار سوء اين تكذيبشان را بيان كند، در آيه مورد بحث هم همين مطلب را تمام نموده ، مى فرمايد اينان خدا را وقتى كه ايشان را به عبادت خود مى خواند عبادت نمى كنند، چون منكر روز جزايند، و با انكار روز جزا عبادت معنا ندارد، پس آيه مورد بحث به اين بيان متصل به ما قبل است ، و در عين حال زمينه اى است براى آيه بعد كه مى فرمايد: (فباى حديث بعده يومنون ).
بعضى به زمخشرى نسبت داده اند كه گفته است : اين آيه متصل به كلمه (للمكذبين ) است ، كه در آيه قبل بود، گويا فرموده : ويل براى كسانى كه تكذيب كردند، و كسانى كه وقتى به ايشان گفته مى شود ركوع كنيد ركوع نمى كنند.
در اين آيه التفاتى به كار رفته ، قبلا منكرين معاد مورد خطاب بودند، به ايشان مى فرمود: (بخوريد...) و در اينجا غايب به حساب آمده اند، مى فرمايد: (وقتى به ايشان گفته مى شود...) و وجه اين التفات روگردانى از ايشان است ، چون بعد از آنكه در جمله (كلوا و تمتعوا) ايشان را به خودشان واگذاشت ، كه هر چه مى خواهند بكنند، ديگر معنا ندارد باز خطاب را متوجهشان كند.


فباى حديث بعده يومنون




يعنى وقتى به قرآن كه معجزه و آيتى است الهى ايمان نمى آورند، و وقتى اين قرآن با كمال روشنى و با برهان قاطع برايشان بيان مى كند كه معبودى جز خدا ندارند، و خدا شريكى ندارد، و در پيش رويشان يوم الفصلى چنين و چنان دارند، توجهى بدان نمى كنند، ديگر بعد از اين قرآن به چه سخنى ايمان مى آورند.
اين جمله رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را ماءيوس مى كند از اينكه به خدا و رسولش ايمان بياورند، و به منزله هشدارى است به اينكه ديگر ايشان را به ايمان دعوت مكن ، و اينكه گفتيم (بخورند و تمتع ببرند) سخن به جايى بود، ديگر ايمان آور نيستند، و هيچ فايده اى در دعوت كردن آنان نيست ، جز همين مقدار كه حجت بر آنان تمام شود.
بحث روايتى
(چند روايت در ذيل برخى آيات گذشته )
در تفسير قمى در ذيل آيه (الم نخلقكم من ماء مهين ) آمده يعنى آبى گنديده و (فجعلناه فى قرار مكين )، يعنى در رحم و (الى قدر معلوم ) يعنى تا منتهاى اجل .
مؤ لف : و در اصول كافى در روايتى از ابى الحسن ماضى (عليه السلام ) آمده كه آيه (الم نهلك الاولين ) را بر تكذيب گرانى تطبيق فرموده كه در خصوص اطاعت از اوصياى پيغمبر او را تكذيب كردند و جمله (ثم نتبعهم الاخرين ) را بر كسانى تطبيق فرموده كه نسبت به آل محمد جفا كردند.
و اين حديث علاوه بر اضطرابى كه در متن آن هست صرف تطبيق مصداق بر آيه است ، نه تفسير آن .
و نيز در آن كتاب آمده كه در معناى آيه (الم نجعل الارض كفاتا احياء و امواتا) فرموده (كفات ) به معناى مساكن است . آنگاه اضافه كرده كه امير المؤ منين (عليه السلام ) در مراجعتش از صفين به قبرها نظر انداخت ، و آنگاه فرمود: اينجا كفات اموات است ، يعنى منزلگاه ايشان است و سپس نظر انداخت به خانه هاى كوفه و فرمود: اينها كفات زندگان است ، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد: (الم نجعل الارض كفاتا احياء و امواتا).
مؤ لف : و در كتاب معانى الاخبار به سند خود از حماد از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه آن جناب نظرى به مقابر انداخت ، و سخنانى كه در حديث قبل آمده بود به زبان آورد.
و در همان كتاب در تفسير جمله و جعلنا فيها رواسى شامخات آمده كه منظور كوههاى مرتفع است .
و نيز در همان كتاب در معناى جمله (ذى ثلث شعب ) آمده كه : در آن ، سه شعبه از آتش است ، و در معناى (انها ترمى بشرر كالقصر) فرموده شراره هايى از آتش كه به بزرگى قصرها و كوهها است .
و نيز در همان كتاب در تفسير (ان المتقين فى ظلال و عيون ) آمده كه فرمود: در سايه هايى از نور كه روشن تر از نور خورشيد است .
و در مجمع البيان در ذيل آيه (و اذا قيل لهم اركعوا لا يركعون ) مى گويد: مقاتل گفته اين آيه در باره قبيله ثقيف نازل شد، كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به ايشان دستور داد نماز بخوانند، و آنها گفتند (لا ننحنى ) يعنى ما هرگز قامت خم نمى كنيم . البته در روايت به جاى كلمه (لا ننحنى ) (لا نحنى ) آمده .
آنگاه گفتند قامت خم كردن ننگى است بر ما، پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: دينى هم كه ركوع و سجود نداشته باشد چيزى ندارد.
مؤ لف : در انطباق اين قصه - كه حتما بايد بعد از هجرت و وجوب نماز واقع شده باشد - با آيه مورد بحث خفائى هست ، و آنطور كه بايد روشن نيست . و در تفسير قمى در باره آيه قبلى آمده كه وقتى به ايشان گفته مى شود: امام را دوست بداريد و ولايتش را بپذيريد، نمى پذيرند.
مؤ لف : اين روايت هم از باب تطبيق كلى بر مصداق است ، نه از باب تفسير.
سوره نباء مكى است و چهل آيه دارد
سوره نباء آيات 16-1

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:39 AM
سوره نباء آيات 16-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم عم يتساءلون (1) عن النبا العظيم (2) الذى هم فيه مختلفون (3) كلا سيعلمون (4) ثم كلا سيعلمون (5) الم نجعل الارض مهدا (6) و الجبال اوتادا (7) و خلقناكم ازوجا (8) و جعلنا نومكم سباتا (9) و جعلنا الليل لباسا (10) و جعلنا النهار معاشا (11) و بنينا فوقكم سبعا شدادا (12) و جعلنا سراجا وهاجا (13) و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا (14) لنخرج به حبا و نباتا (15) و جنات الفافا (16)




ترجمه آيات
به نام خداى رحمان و رحيم . مردم از چه خبر مهمى پرسش و گفتگو مى كنند؟ (1).
از خبر بزرگ قيامت (2).
كه در آن با هم به جدل و اختلاف كلمه برخاستند (چون پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به نزول قرآن سخن از خدا و قيامت آغاز فرمود مؤ من و كافر در صدق و كذبش به مجادله پرداختند اين آيات نازل شد) (3).
چنين نيست كه منكران پنداشته اند به زودى (وقت مرگ را) خواهند دانست (4).
و البته (بر خطاى خود) به زودى آگاه مى شوند (5).
آيا ما زمين را مهد آسايش خلق نگردانيديم ؟ (6).
و كوهها را ميخهايى در آن نساختيم ؟ (7).
و شما را جفت (زن و مرد) آفريديم (تا انس و نشاط و فرزند صالح و بقاى نوع بازيابيد) (8).
و خواب را براى شما مايه قوام حيات و است راحت قرار داديم (9).
و پرده سياه شب را ساتر (احوال خلق ) گردانيديم (10).
و روز روشن را براى تحصيل معاش آنان مقرر داشتيم (11).
و بر فراز آنها هفت آسمان محكم بنا كرديم (12).
و چراغى (چون خورشيد) رخشان برافروختيم (13) و از فشار و تراكم ابرها1 آب باران فرو ريختيم (14).
تا بدان آب و دانه و گياه برويانيم (15).
و باغهاى پر درخت (و انواع ميوه ها) پديد آورديم (16).
بيان محتواى كلى سوره مباركه نباء
بيان آيات
اين سوره متضمن خبر از آمدن يوم الفصل و صفات آن و استدلال بر حقيقت آن ، و ترديد ناپذيرى آن است ، و از اينجا آغاز مى شود كه مردم از يكديگر از خبر قيامت مى پرسند، آنگاه در سياق جواب و با لحنى تهديدآميز مى فرمايد: به زودى از آن آگاه خواهند شد، و سپس براى ثبوت آن به اين دليل استدلال مى كند كه نظام مشهود در عالم با تدبير حكيمانه اى كه در آن است ، بهترين و روشن ترين دلالت را دارد بر اينكه بعد از اين نشاه دنياى متغير و فنا پذير، نشاه ثابت و باقى هست ، و به دنبال اين خانه اى كه در آن عمل هست و جزا نيست ، خانه اى هست كه در آن جزا هست و عمل نيست ، پس در اين ميان روزى هست كه نظام جارى در اين عالم از آن خبر مى دهد.
سپس آن روز را با ذكر حوادثش توصيف مى كند كه مردم همگى در آن احضار مى شوند، و همه يكجا جمع مى گردند، طاغيان به سوى عذابى دردناك و متقين به سوى نعيمى مقيم منتقل مى شوند، و در آخر، كلام را با يك جمله تهديد آميز ختم مى كند. و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده .


عم يتساءلون




كلمه (عم ) مخفف (عن ما از چه ) است ، و حرف الف از كلمه (ما) ى استفهاميه حذف شده ، و اين اختصاص به اين مورد ندارد، هر جا كه حرف جر بر سر (ما) ى استفهاميه در آيد، الف آن حذف مى شود، مثلا گفته مى شود: (لم )، (مم )، (على مَ) و (الى م ) كه مخفف لما و مما و على ما و الى ما است ، و مصدر تساول به معناى اين است كه مردمى از يكديگر از مطلبى سؤ ال كنند، يا بعضى بعد از بعضى ديگر از مطلبى سؤ ال كنند، هر چند كه مسؤ ول از خود آنان نباشد، در مورد ما نيز يا چنين بوده كه مردمى از يكديگر از مساءله معاد مى پرسيدند، و يا يكى پس از ديگرى از رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى پرسيدند، و چون سياق سوره سياق جواب است و در اين جو اب هم جانب تهديد و انذار چربيده ، اين نظريه را تاءييد مى كند كه متسائلان ، كفار مكه بودند، همان مشركينى كه منكر نبوت و معاد بودند، نه مؤ منين ، و نه كفار و مؤ منين هر دو.
پس تساول در ميان مشركين بوده ، و اگر قرآن كريم خبر از آن را به صورت استفهام آورده براى اين است كه به پوچى و حقارت آن اشاره كند، و بفهماند پاسخ اين تساول آنقدر روشن است كه اصلا جايى براى اين تساول نيست .
بيان اينكه مقصود از (نباء عظيم ) قيامت و(تسائل ) از آن در بين مشركين بوده است (عم يتسائلون ...)


عن النبا العظيم الذى هم فيه مختلفون




اين آيه پاسخ از استفهامى است كه خود خداى تعالى كرده بود خودش پرسيد از چه تساول مى كنند؟ پاسخ مى دهد از خبرى بس ‍ عظيم . و اين توصيفى كه از خبر مذكور كرده توصيفى است كه تعظيم آن خبر از آن هويدا است .
و مراد از (خبر عظيم ) خبر بعث و قيامت است ، كه قرآن عظيم در سوره هاى مكى و مخصوصا در سوره هايى كه در اوائل بعثت نازل شده كمال اهتمام را درباره اثبات آن دارد، مويد اين معنا سياق آيات اين سوره است كه در آنها جز به مساءله قيامت ، و صفات يوم الفصل ، و استدلال بر حقيت و واقعيت آن پرداخته نشده .
ولى بعضى گفته اند: مراد از آن نبا قرآن عظيم است . ليكن سياق اين احتمال را رد مى كند، چون هر چند كه گفتار سوره خالى از اشاره به قرآن نيست ، و ليكن سياق اجنبى از آن است .
بعضى ديگر گفته اند: نبا عظيم عبارت است از عقايدى چون اثبات صانع ، و صفات او و ملائكه و رسل او، و مساءله بعث ، بهشت ، دوزخ و غير آن كه مورد اختلافشان بوده .
به نظر مى رسد صاحب اين قول بدان جهت كه در اين سوره به حقيت همه اين مطالب اشاره شده ، چنين گفته است . ليكن اين طرز استفاده درست نيست چون اشاره به حقيت معارف اسلامى از لوازم مساءله قيامت است ، كه خود از لوازم جزا و تكليف است ، جزاى اعتقادات حق و اعمال صالح ، و جزاى كفر و جرائم عملى ، و اگر در سوره به صفات يوم الفصل پرداخته تبعى و به قصد ثانوى بوده ، و غرض اولى بدان متعلق نشده .
علاوه بر اين ، مراد از افرادى كه از يكديگر تساول مى كرده اند - به بيانى كه گذشت - مشركين بوده اند، كه صانع و ملائكه را قبول داشتند، و ماوراى آن را يعنى رسالت و قيامت و بهشت و دوزخ را منكر بودند.

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:41 AM
مراد از اختلاف مشركين درباره معاد
(الذى هم فيه مختلفون ) - مشركين در اصل انكار معاد متفق بودند، اختلافشان تنها در طرز انكار آن بوده ، بعضى آن را محال مى دانستند و به خاطر محال بودنش منكر بودند، همچنان كه از سخنى كه قرآن كريم از ايشان حكايت كرده اين معنا استفاده مى شود، و آن سخن اين است : (هل ندلكم على رجل ينبئكم اذا مزقتم كل ممزق انكم لفى خلق جديد)، بعضى ديگر آن را محال نمى دانستند، بلكه تنها به نظرشان بعيد مى رسيده ، از اين جهت انكارش نموده ، به حكايت قرآن مى گفتند:
(ايعدكم انكم اذا متم و كنتم ترابا و عظاما انكم مخرجون هيهات هيهات لما توعدون )، بعضى هم نه آن را محال مى دانستند، و نه بعيد مى شمردند، بلكه انكارشان از اين جهت بود كه در آن شك داشتند، همچنان كه آيه زير كه مى فرمايد: (بل ادارك علمهم فى الاخره بل هم فى شك منها)، با وضع آنان تطبيق مى كند. بعضى هم يقين بدان داشتند، و ليكن از در عناد منكر آن مى شدند كه جمله (بل لجوا فى عتو و نفور) حكايت حال ايشان است .
و آنچه از آيات سه گانه اول سوره و بعد آن به دست مى آيد اين است كه وقتى از قرآن شنيدند كه در انذار و تهديد ايشان سخن از روز قيامت و جزا و يوم الفصل مى آورد، برايشان گران آمده ، شروع كرده اند از يكديگر بپرسند كه اين چه خبر عجيبى است ، كه تاكنون به گوش ما نخورده ؟ و چه بسا به خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) رجوع كرده و يا از مؤ منين مى پرسيدند كه روز قيامت چيست و چه خصايصى دارد، و چه وقت واقع مى شود؟
(متى هذا الوعد ان كنتم صادقين ) و چه بسا در مورد بعضى از حقايق قرآنى و معارفى جديد كه اسلام متضمن آن بود به اهل كتاب و مخصوصا به يهود مراجعه نموده ، در فهم آن معارف از آنان كمك مى گرفتند.
و خداى تعالى در اين سوره تساول آنان را به صورت سؤ ال و جوابى حكايت نموده ، مى فرمايد: (از چه تساول مى كنند؟) آنگاه خودش پاسخ خود را مى دهد كه (از خبرى عظيم تساؤ ل مى كنند، خبر عظيمى كه در باره آن ديدى مختلف دارند، و آنگاه از تساؤ ل آنان پاسخ مى دهد كه (كلا سيعلمون ...) نه ، بيهوده از يكديگر نپرسند كه به زودى خواهند دانست ...
مفسرين درباره مفردات آيات سه گانه ، و تقريب معانى آن وجوهى بسيار گفته اند، كه چون هيچ يك از آنها با سياق سازگار نبود، از ايرادش خوددارى نموديم ، و آنچه آورديم مطلبى است كه سياق ، آن را افاده مى كند.


كلا سيعلمون ثم كلا سيعلمون




اين جمله جلو ايشان را از تساول از قيامت مى گيرد، تساؤ لى كه گفتيم منشا آن مختلف بوده . و معناى آيه اين است كه بايد دست از اين پرس و جويها بردارند، براى اينكه حقيقت امر به زودى برايشان كشف مى شود، و اين خبر - قيامت - واقع مى شود، آن وقت آنچه امروز نمى دانند خواهند دانست ، و در اين تعبير تهديدى هم هست همان تهديدى كه در آيه (و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون )، به چشم مى خورد، و جمله (ثم كلا سيعلمون ) تاءكيد همان ردع و تهديد سابق است ، و لحن تهديد خود قرينه است بر اينكه پرس و جوى كنندگان مشركين بوده اند، كه منكر معاد و جزايند، نه مؤ منين ، و نه مشركين و مؤ منين جميعا.
بيان احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا، مستفاد از آيات : (المنجعل الارض مهادا...)


الم نجعل الارض مهادا




اين آيه تا يازده آيه بعدش در مقام احتجاج و استدلال بر ثبوت بعث و جزا و تحقق اين خبر عظيم است ، و لازمه ثبوت آن صحت جمله قبلى است كه مى فرمود: (كلا سيعلمون ) و اينكه به زودى مشاهده مى كنند و مى دانند.
بيان آن حجت اين است كه عالم محسوس با زمين و آسمانش و شب و روزش و انسانهايش كه نسلا بعد نسل مى آيند و مى روند، و نظام جارى در سراپايش ، و تدبير متقن و دقيقى كه در همه امورش جريان دارد، ممكن نيست صرفا به خاطر بازى و سرگرمى پديد آمده باشد،
و هيچ هدف و غرضى در نظر پديد آورنده اش نباشد، پس به طور مسلم و بديهى بايد در پى اين نظام متحول و متغير و گردنده ، عالمى باشد كه نظام در آن ثابت و باقى باشد، و در آن عالم اثر صلاح و فساد اين عالم ، ظهور پيدا كند، صلاحى كه فطرت بشر بدان دعوت مى كرد، و فسادى كه از آن نهى مى نمود، و ما مى بينيم كه اثر صلاح و فساد، كه همانا سعادت متقين و شقاوت مفسدين است در اين عالم محسوس ظاهر نشده ، و اين از محالات است كه خداى تعالى در فطرت بشر آن دعوت غريزى را و اين ردع و منع غريزى را به وديعه بسپارد، در حالى كه نه آن دعوت اثرى در خارج داشته باشد و نه آن منع ، پس به طور يقين در اين ميان روزى وجود دارد كه در آن روز انسان صالح اثر صلاح خود را، و انسان فاسد اثر فساد خود را مى بيند.
پس اين آيات در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما باطلا ذلك ظن الذين كفروا فويل للذين كفروا من النار ام نجعل الذين امنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ام نجعل المتقين كالفجار) با اين بيان و اين استدلال ثابت مى شود كه در اين ميان روزى هست كه انسان آن را ديدار خواهد كرد، و در آن روز به جزاى آنچه كرده چه خير و چه شر مى رسد، پس مشركين نمى توانند در آن اختلاف نموده ، و يا شك كنند، و يا بعضى ديگرشان آن را بعيد بشمارند، و يا بعضى ديگرشان محال بدانند، و يا بعضى ديگرشان با علم به آن از در عناد و لجاج منكرش شوند، پس آمدن چنين روزى بديهى ، و وقوعش ‍ ضرورى است ، و جزاى در آن جاى شك نيست .
از بعضى از مفسرين چنين بر مى آيد كه خواسته اند بگويند: اين آيات در مقام اثبات قدرت است ، و اينكه عود - در قيامت - نظير بدء - آغاز - خلقت است ، آن خدايى كه توانست عالم را ابتداء خلق كند، قادر است كه آن را دوباره اعاده دهد. اين استدلال هر چند كه در جاى خودش تمام و صحيح است ، و در كلام خداى تعالى هم به آن تمسك شده و ليكن استدلالى است بر امكان اعاده ، نه بر وقوع آن ، و سياق آيات مورد بحث مى خواهد وقوع آن را اثبات كند نه امكانش را، پس بيان مناسب تر همان بيانى است كه ما ذكر كرديم .
و به هر حال اينكه فرمود: (الم نجعل الارض مهادا) استفهامى است انكارى ، و كلمه (مهاد) به معناى بستر و قرارى است كه در آن تصرف مى شود، و بر فرشى كه روى آن مى نشينند نيز اطلاق مى گردد. و معناى جمله اين است كه مگر ما نبوديم كه زمين را براى شما قرارگاه كرديم ، تا بتوانيد در آن قرار گيريد، و در آن تصرف كنيد.
معناى اينكه فرمود: (كوه ها را ميخ قرار داديم ) و (ازواج خلقتان كرديم ،

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:43 AM
معناى اينكه فرمود: (كوه ها را ميخ قرار داديم ) و (ازواج خلقتان كرديم ،


و الجبال اوتادا




كلمه (اوتاد) جمع وتد است ،و (وتد) به معناى ميخ است ، البته بنا به گفته صاحب مجمع ميخ بزرگ را (وتد) گويند (نه ميخهاى معمولى را). و اگر كوهها را ميخ خوانده شايد از اين جهت بوده كه پيدايش عمده كوههايى كه در روى زمين است از عمل آتشفشانهاى تحت الارضى است ، كه يك نقطه از زمين را مى شكافد و مواد مذاب زمينى از آن فوران مى كند، و به اطراف آن نقطه مى ريزد، و به تدريج اطراف آن نقطه بالا مى آيد و مى آيد تا به صورت ميخى كه روى زمين كوبيده باشند، در آيد، و باعث سكون و آرامش فوران آتشفشان زير زمين گردد، و اضطراب و نوسان زمين از بين برود.
و از بعضى از مفسرين حكايت شده كه گفته است : مراد از ميخ بودن كوهها اين است كه معاش اهل زمين به وسيله اين كوهها و منافعى كه خدا در آنها به وديعت سپرده تاءمين مى شود، چون اگر كوهها نبودند زمين دائما در زير پاى اهلش در حال نوسان بود، نه كشت و زرعى مى گذاشت ،و نه خانه اى . ولى اين سخن در حقيقت لفظ را بدون جهت از ظاهرش برگرداندن است .


و خلقناكم ازواجا




يعنى ما شما را جفت جفت از نر و ماده آفريديم ، تا سنت ازدواج و تناسل در بينتان جريان يابد، در نتيجه نوع بشر تا روزى كه خدا خواسته باشد باقى بماند.
بعضى گفته اند: مراد از ازواج ، اشكال است ، يعنى ما شما را شكل هم خلق كرديم .
بعضى ديگر گفته اند: يعنى ما شما را اصناف مختلف سفيد و سياه و سرخ و زرد خلق كرديم .
بعضى ديگر گفته اند: معنايش اين است كه خلقت هر يك نفر از شما از دو منى يعنى منى مرد و منى زن بوده . ولى اين وجوه ضعيفند.
و بعضى گفته اند: التفاتى كه در آيه از غيبت - سيعلمون - به خطاب - خلقناكم - به كار رفته ، به منظور مبالغه در الزام و اسكات خصم بوده .
معناى اينكه فرمود (خوابتان را سبات قرار داده ايم و شب را لباس و روز را معاشقرار داديم .


و جعلنا نومكم سباتا




كلمه (سبات ) به معناى راحتى و فراغت است ، چون خوابيدن باعث آرامش و تجديد قواى حيوانى و بدنى مى شود، و خستگى ناشى از بيدارى و تصرفات نفس در بدن از بين مى رود.
بعضى گفته اند: كلمه (سبات ) به معناى قطع است ، و اگر خواب را قطع خوانده ، بدين جهت بوده كه در خواب تصرفات نفس در بدن قطع مى شود. اين وجه هم نزديك به همان وجه قبلى است .
بعضى ديگر گفته اند: (سبات ) به معناى مرگ است ، و اگر خداى سبحان خواب را جزو مرگ دانسته ، تنها در اين آيه نبوده ، در آيه ديگر نيز آن را مرگ خوانده و فرموده : (هو الذى يتوفيكم بالليل )، ليكن اين معنا بعيد است ، و آيه اى كه شاهد آورده ، خداى تعالى در آن خوابيدن را توفى - تحويل گرفتن - خوانده ، نه ميراندن ، بلكه قرآن كريم تصريح دارد بر اينكه خوابيدن مردن نيست ، و فرموده : (اللّه يتوفى الانفس حين موتها و التى لم تمت فى منامها).


و جعلنا الليل لباسا




يعنى ما شب را چون لباس ساترى قرار داديم كه با ظلمتش همه چيز و همه ديدنى ها را مى پوشاند، همانطور كه لباس بدن را مى پوشاند، و اين خود سببى است الهى كه مردم را به دست كشيدن از كار و حركت مى خواند، و متمايل به سكونت و فراغت و برگشتن به خانه و خانواده مى سازد.
و از بعضى حكايت شده كه گفته اند: مراد از لباس بودن شب اين است كه چون لباس است براى روز، كه روز به آسانى از آن بيرون مى شود. ولى انصافااين وجه وجه درستى نيست .


و جعلنا النهار معاشا




كلمه عيش - به طورى كه راغب گفته - به معناى زندگى است ، چيزى كه هست كلمه عيش مختص به زندگى حيوان است ، به اين معنا كه به زندگى خداى تعالى و ملائكه عيش گفته نمى شود، ولى حيات خدا وحيات ملائكه گفته مى شود، و كلمه معاش مصدر ميمى و هم اسم زمان و مكان از عيش است ، و در آيه مورد بحث به يكى از دو معناى اخير است ، يعنى زمان و يا مكان عيش .
و معناى آيه اين است كه : ما روز را زمان زندگى شما و يا محل زندگى شما قرار داديم ، تا در آن از فضل پروردگارتان طلب كنيد.
و بعضى گفته اند: مراد از آن همان معناى مصدرى است ، چيزى كه هست مضافى از آن حذف شده ، و تقدير كلام (و جعل نا النهار طلب معاش ) است ، يعنى ما روز را طلب معاش قرار داديم .


و بنينا فوق كم سبعا شدادا




يعنى بر بالاى سرتان هفت آسمان سخت بنياد، قرار داديم .


و جعلنا سراجا وهاجا




كلمه (وهاج ) به معناى چيزى است كه نور و حرارت شديدى داشته باشد، و منظور از چراغ وهاج خورشيد است .


و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا




كلمه (معصرات ) به معناى ابرهاى بارنده است . و بعضى گفته اند: به معناى بادهايى است كه ابرها را مى فشارد تا ببارد، و كلمه (ثجاج ) به معناى ابرى است كه بسيار آب بريزد. و بنابر اين ، بهتر آن است كه كلمه (من ) را به معناى باء بگيريم ، و معنا چنين شود (ما به وسيله بادهاى فشار آورنده آبى ريزان نازل كرديم ).


لنخرج به حبا و نباتا




يعنى اين كار را كرديم تا دانه ها و نباتاتى كه مايه قوت آدميان و حيوانات است بيرون آوريم .


و جنات الفافا




اين جمله عطف است بركلمه (حبا)، و جنات الفاف به معناى درختان انبوه و در هم فرو رفته است .
بعضى گفته اند: كلمه (الفاف ) جمعى است كه از ماده خودش مفرد ندارد.
بحث روايتى
(رواياتى در بيان برخى آيات گذشته )
در بعضى از روايات آمده كه منظور از (نبا عظيم ) على (عليه السلام ) است . ولى اين از باب بطن قرآن است ، نه تفسير لفظ آيه .
و از خصال از عكرمه از ابن عباس روايت شده كه گفت : (روزى ) ابو بكر به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) عرضه داشت يا رسول الله ! چقدر زود مويت سپيد شد؟ فرمود: موى مرا سوره هود و واقعه و مرسلات و عم يتسائلون سپيد كرد.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (الم نجعل الارض مهادا) آمده كه : زمين گهواره اى است كه بشريت در آن پرورش مى يابد، (و الجبال اوتادا) يعنى ميخ ‌هاى زمين .
و در نهج البلاغه فرموده : (وتد بالصخور ميدان ارضه ).
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و جعلنا الليل لباسا) آمده كه شب جامه اى است بر روى روز.
مؤ لف : شايد مراد اين باشد كه شب جامه اى است بر روى آنچه در روز پيدا است و آن را مى پوشاند.
و باز در همان كتاب است كه در معناى آيه (و جعلنا سراجا وهاجا) فرموده : منظور خورشيد نورانى است (و انزلنا من المصرات ) فرمود: يعنى از ابرها (ماء ثجاجا) فرمود: يعنى با ريزشى پى در پى .
و تفسير عياشى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: كلمه (يعصرون ) در آيه (عام فيه يغاث الناس و فيه يعصرون ) با ياء به معناى يمطرون است ، يعنى باران به ايشان مى بارد، آنگاه به عنوان استشهاد فرمود مگر نشنيده اى كه در سوره نبا فرموده : (و انزلنا من المعصرات ماء ثجاجا).
مؤ لف : مراد اين است كه كلمه (يعصرون ) بايد با ضمه ياء و به صيغه مجهول خوانده شود، چون معنايش اين است كه مردم در آن سال (يمطرون - باران داده مى شوند)، به شهادت اينكه در سوره نبا اسم فاعل همين فعل بكار رفته ابرها را (معصرات ) و مردم را معصر - باران داده شده - خوانده است ، پس (سحاب معصر) - با كسره صاد - به معناى ابر ممطر است . و عياشى مثل اين حديث را از على بن معمر از پدرش از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده . و قمى در تفسير خود نظير آن را از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت كرده است .
آيات 40-17 سوره نباء

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:43 AM
آيات 40-17 سوره نباء


ان يوم الفصل كان ميقاتا (17) يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا (18) و فتحت السماء فكانت ابوابا (19) و سيرت الجبال فكانت سرابا (20) ان جهنم كانت مرصادا (21) للطاغين مابا (22) لابثين فيها احقابا (23) لا يذوقون فيها بردا و لا شرابا (24) الا حميما و غساقا (25) جزاء وفاقا (26) انهم كانوا لا يرجون حسابا (27) و كذبوا بايتنا كذابا (28) و كل شى ء احصيناه كتابا (29) فذوقوا فلن نزيدكم الا عذابا (30) ان للمتقين مفازا (31) حدائق و اعنابا (32) و كواعب اترابا (33) و كاسا دهاقا (34) لا يسمعون فيها لغوا و لا كذابا (35) جزاء من ربك عطاء حسابا (36) رب السموات و الارض و ما بينهما الرحمن لا يملكون منه خطابا (37) يوم يقوم الروح والملئكه صفا لا يتكلمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا (38) ذلك اليوم الحق فمن شاء اتخذ الى ربه مابا (39) انا انذرناكم عذابا قريبا يوم ينظر المرء ما قدمت يداه و يقول الكافرياليتنى كنت ترابا (40).



4
ترجمه آيات
همانا روز فصل (يعنى روز قيامت كه در آن فصل خصومتها شود) وعده گاه خلق است (17).
آن روزى كه در صور دميده مى شود تا شما فوج به محشر وارد شويد (18).
و آسمان گشوده شود پس درهاى متعددى از آن باز شود (تا هر فوجى از درى شتابند) (19).
و كوهها به حركت در آيد و مانند سراب گردد (20).
همانا دوزخ در انتظار بدكاران است (21).
آن دوزخ جايگاه مردم سركش و ستمكار است (22).
كه در آن دوران هاى متمادى عذاب كشند (23).
هرگز در آنجا قطره اى آب سرد و شراب طهور نياشامند (چنانكه در دنيا از علوم انبيا بهره نيافتند) (24).
مگر آبى پليد سوزان كه از چرك و خون جهنم است به آنها دهند (25).
كه با كيفر اعمال آنها موافق است (26).
زيرا آنها به روز حساب اميد نداشتند (27).
و آيات ما را از فرط جهالت سخت تكذيب كردند (28).
و حال آنكه هر چيز را ما در كتابى به احصاء و شماره رقم كرده ايم (29).
پس بچشيد (كيفر تكذيب و بدكارى را) كه هرگز بر شما چيزى جز رنج و عذاب دوزخ نيفزاييم (چنانكه شما در دنيا هيچ متنبه نشده و جز بر بدى نيفزوديد) (30).
براى متقيان در آن جهان رستگارى و آسايش است (31).
باغهايى سرسبز و انواعى از انگورها (32).
و دختران (زيباى دلربا) كه همه در خوبى و جوانى مانند يكديگرند (33).
و جامهايى پر (از شراب طهور) (34).
هرگز سخن بيهوده و دروغ نشنوند (35).
اين (نعمتهاى ابدى ) مزدى به عطا و حساب پروردگار تو است (36).
خدايى كه آسمانها و زمين و همه مخلوقاتى كه در بين آسمان و زمين است بيافريده خدايى مهربان است كه در عين مهربانى كسى از قهر و سطوتش با او به گفتگو لب نتواند گشود (37).
روزى كه آن فرشته بزرگ روح القدس با همه فرشتگان صف زده و به نظم برخيزند و هيچ كس سخن نگويد جز آن كس كه خداى مهربانش اذن دهد و او سخن به صواب گويد (38).
چنين روز محقق خواهد شد پس هر كه مى خواهد، نزد خداى خود (در آن روز) مقام و منزلتى يابد (در راه ايمان و اطاعت بكوشد) (39).
ما شما را از روز عذاب كه نزديك است ترسانيده و آگاه ساختيم روزى كه هر كس هر چه (از نيك و بد) كرده در پيش روى خود حاضر بيند و كافر در آن روز (از فرط عذاب ) آرزو مى كند كه ايكاش خاك بود (تا چنين به آتش كفر خود نمى سوخت ) (40).
بيان آيات
اين آيات يوم الفصل را كه در جمله (كلا سيعلمون ) به طور اجمال بدان اشاره كرده بود توصيف نموده ، شرح مى دهد كه در آن روز به طاغيان و متقيان چه مى گذرد، و در آخر، سوره را با تهديدى كه به منزله نتيجه است ختم مى كند.


ان يوم الفصل كان ميقاتا




در مجمع البيان مى گويد: كلمه (ميقات ) به معناى آخرين لحظه از مدتى است كه براى حدوث امرى از امور معين شده و اين كلمه از ماده وقت است همچنان كه كلمه ميعاد از ماده وعد و كلمه (مقدار) از قدر گرفته شده اند.
اوصاف قيامت ، نباء عظيمى كه واقع خواهد شد
از اين آيه شريفه شروع شده است به توصيف آن نبا عظيمى كه خبر از وقوع آن در آينده داده و فرمود: (كلا سيعلمون ) آنگاه براى اثبات مطلب چنين استدلال نمود كه (الم نجعل الارض مهادا... - مگر ما نبوديم كه زمين را بستر و گهواره كرديم ...) و آن را يوم الفصل خواند تا بفهماند در آن روز بين مردم فصل قضا مى شود و هر طايفه اى بدانچه با عمل خود مستحق آن شده مى رسد، پس يوم الفصل ، ميقات و آخرين روزى است كه براى فصل قضا معين شده بود و تعبير به لفظ (كان ) كه مخصوص رساندن ثبوت است مى فهماند يوم الفصل از سابق ثابت و در علم خدا معين شده بود حجت قبلى هم بدان ناطق است و به همين جهت جمله را با كلمه (ان ) موكد كرد.
و معناى جمله اين است كه : محققا يوم الفصل كه خبرش خبر عظيمى است در علم خدا معين شده بود و روزى كه خدا آسمانها و زمين را مى آفريد و نظام جارى در آن را بر آن حاكم مى كرد از همان روز براى نظام مادى جهان مدتى معين كرد كه با به سر رسيدن آن مدت عمر عالم ماده هم تمام مى شود چون خداى تعالى مى دانست كه اين نشاه جز با انتهايش به يوم الفصل تمام نمى شود، چون خودش نشاه دنيا را آفريده بود مى دانست كه اگر آن را بخواهد بيافريند لازمه اش اين است كه نشاه قيامت را هم به پا كند.

يوم ينفخ فى الصور فتاتون افواجا




در سابق گفتار در معناى (نفخ صور) مكررا گذشت . و كلمه (افواج ) جمع فوج است كه - به گفته راغب - به معناى جمعيتى است كه به سرعت از پيش روى ما بگذرند.
و در جمله (فتاتون افواجا) سياق را طبق سياق سابق خطابى كرد، تا حق وعيد و تهديدى كه جمله (كلا سيعلمون ) متضمن آن است را ادا كرده باشد، و مثل اينكه آيه مورد بحث نظرى هم به آيه (يوم ندعوا كل اناس بامامهم ) دارد، كه آن نيز دلالت مى كند بر اينكه در روز قيامت مردم فوج فوج مى آيند.


و فتحت السماء فكانت ابوابا)




و وقتى دربهاى آسمان باز شد قهرا عالم انسانى به عالم فرشتگان متصل مى شود.
بعضى گفته اند: در اين آيه چيزى در تقدير است ، و تقدير كلام (فكانت ذات ابواب ) است ، يعنى آسمان داراى ابواب خواهد بود. بعضى ديگر گفته اند: در آسمان راههايى پيدا مى شود، در حالى كه قبلا چنين راههايى وجود نداشت . ليكن اين دو وجه به بى دليل حرف زدن شبيه تر است تا تفسير (دقت بفرماييد).


و سيرت الجبال فكانت سرابا




كلمه (سراب ) به معناى آب موهوم است كه در بيابان از دور برق مى زند و انسان خيال مى كند آنجا آب است ، و هر امر بى حقيقت را كه به نظر حقيقت برسد نيز به عنوان استعاره سراب مى گويند، و شايد مراد از سراب در آيه به معناى دوم باشد.
توضيحى پيرامون به راه انداخته شدن كوه ها و سراب شدنشان (و سيرتالجبال فكانت سراباء)
توضيح اينكه به راه انداختن كوهها و متلاشى كردنشان ، بالاخره طبعا به اينجا منتهى مى شود كه شكل كوهى خود را از دست داده اجزايش متفرق شود، همچنان كه در چند جا از كلام مجيدش وقتى سخن از زلزله قيامت دارد و آثار آن را بيان مى كند، از كوهها هم خبر داده مى فرمايد: (و تسير الجبال سيرا) و نيز مى فرمايد: (و حملت الارض و الجبال فدكتا دكه واحده )، و نيز مى فرمايد: (و كانت الجبال كثيبا مهيلا) و نيز مى فرمايد: (و تكون الجبال كالعهن المنفوش ) و نيز مى فرمايد: (و بست الجبال بسا) و نيز فرموده : (و اذا الجبال نسفت ).
پس به راه انداختن كوهها و خرد كردن آنها بالاخره منتهى مى شود به پراكنده شدن و پاره پاره شدن آنها و به صورت تپه هاى پراكنده در آمدنشان و در نتيجه چون پشم حلاجى شده ساختن شان . و اما سراب شدنشان به چه معنا است ؟ و چه نسبتى با به راه انداختن آن دارد، به طور مسلم سراب به آن معنا كه به نظر آبى درخشنده برسد نسبتى با به راه انداختن كوهها ندارد.
بله اين را مى توان گفت كه وقتى كوهها به راه افتادند، و در آخر حقيقتشان باطل شد و ديگر چيزى به صورت جبال باقى نماند، در حقيقت آن (جبال را سيات ) كه حقايقى داراى جرمى بس بزرگ و نيرومند بود، و هيچ چيز آن را تكان نمى داد با به حركت در آمدن و باطل شدن ، سرابى مى شود خالى از حقيقت ، پس به اين اعتبار مى توان گفت : (و سيرت الجبال فكانت سرابا) و نظير اين بيان در كلام خداى تعالى آمده ، آنجا كه در باره اقوام هلاك شده مى فرمايد: (فجعلناهم احاديث )، و يا مى فرمايد: (فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احاديث ) و يا در باره بت ها مى فرمايد: (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و اباوكم ).
پس آيه شريفه به وجهى نظير آيه زير است كه مى فرمايد: (و ترى الجبال تحسبها جامده و هى تمر مر السحاب )، كه اگر بگوييم درباره صفت زلزله قيامت است ، شباهتى با آيه مورد بحث خواهد داشت .


ان جهنم كانت مرصادا




راغب در مفردات گفته : كلمه (رصد) به معناى آماده شدن براى مراقبت است ، - تا آنجا كه مى گويد - و (مرصد) به معناى آن محلى است كه براى مراقبت در آنجا قرار بگيرى ، و اين كلمه در قرآن آمده . تا آنجا كه مى فرمايد: (و اقعدوا لهم كل مرصد - براى دستگيرى آنان در هر كمين گاهى به كمين بنشينيد). كلمه (مرصاد) هم شبيه به مرصد است ، اما مرصاد تنها به آن محلى كه براى اين كار آماده شده اطلاق مى شود،
و اين كلمه نيز در قرآن آمده مى فرمايد: (ان جهنم كانت مرصادا)، و اين آيه اين نكته را مى فهماند كه جهنم محل عبور همه مردم است ، و از همين باب است آيه زير كه مى فرمايد (و ان منكم الا واردها - هيچ كس از شما نيست مگر آنكه به جهنم وارد خواهد شد).


للطاغين مابا




طاغيان كسانى هستند كه متصف به طغيان باشند، و خروج از حد، كار هميشگى آنان باشد، و كلمه (ماب ) اسم مكان از ماده (اوب ) است ، كه به معناى رجوع است ، و اگر جهنم را محل برگشت طاغيان خوانده ، به اين عنايت بوده كه خود طاغيان در همان دنيا، جهنم را ماواى خود كردند، پس صحيح است بگوييم به جهنم بر مى گردند.
معناى (احقاب ) كه درباره ماندن طاغيان در جهنم فرمود: (لا بثين فيها احقابا)


لابثين فيها احقابا




كلمه (احقاب ) به معناى زمانهاى بسيار و روزگاران طولانى است كه آغاز و انجام آن مشخص نباشد.
و اين كلمه جمع است و اما در اينكه مفردش چيست ؟ آيا حقب - به ضمه اول و سكون دوم است - و يا حقب - به دو ضمه - است ، اختلاف كرده اند، و حقب - به دو ضمه - در قرآن كريم آمده ، مى فرمايد: (او امضى حقبا). بعضى هم گفته اند: مفردش ‍ (حقب ) - به فتح اول و سكون دوم - است ، و واحد حقب هم حقبه - به كسر اول و سكون دوم - است . راغب گفته : حق اين است كه حقبه به معناى مدت نامعلومى از زمان است .
بعضى هم كلمه (حقب ) را به هشتاد و يا هشتاد و چند سال تحديد كرده اند. و بعضى ديگر اضافه كرده اند كه : هر سال از اين حقب سيصد و شصت روز و هر روزش برابر هزار سال است . و از بعضى ديگر نقل شده كه گفته اند: حقب به معناى چهل سال است . و از بعضى ديگر آمده كه گفته اند: هفتاد سال است . و اقوالى ديگر در معناى حقب گفته اند، اما از خود قرآن كريم دليلى بر هيچ يك از اين تحديدها وارد نشده ، علم لغت هم چيزى در اين باب نگفته .
و از ظاهر آيه بر مى آيد كه مراد از طاغيان ، معاندين از كفار هستند، مؤ يد اين ظهور ذيل سوره است كه مى فرمايد: (انهم كانوا لا يرجون حسابا و كذبوا باياتنا كذابا) و مفسرين كلمه (احقاب ) در آيه را به حقب بعد از حقب تفسير كرده اند، كه در نتيجه آيه را چنين معنا كرده اند: جهنم برگشتگاه طاغيان است ، در حالى كه در جهنم حقبى بعد از حقب ديگر مى مانند، بدون اينكه اين حقب ها آخرى داشته باشد. پس آيه شريفه با آيات ديگر قرآن كه تصريح دارد بر خلود كفار در جهنم منافات ندارد.
بعضى گفته اند: آيه (لا يذوقون فيها...) صفت احقاب است ، و معناى آيه اين است كه طاغيان در دوزخ احقابى ميمانند كه صفتش ‍ اين است كه در آن اثرى از خنكى و نوشيدنى نيست ، مگر حميم و غساق ، و آنگاه بعد از اين احقاب وضعى غير آن وضع را خواهند داشت ، و جاودانه به وضعى كه معلوم نيست چگونه است در دوزخ خواهند بود. و اين معنا در صورتى كه سياق آيه با آن مساعدت كند معناى خوبى است .


لا يذوقون فيها بردا و لا شرابا




در اين آيه بين (برد) و (شراب ) مقابله افتاده ، و ظاهر اين مقابله آن است كه مراد از برد مطلق هر چيز غير نوشيدنى باشد، كه آدمى با آن خنك شود، نظير سايه اى كه بتوانند در آن استراحت كنند، پس مراد از چشيدن خنكى مطلق دسترسى و تماس با خنكى است ، نه خصوص چشيدنيهاى آن .


الا حميما و غساقا




كلمه (حميم ) به معناى آب بسيار داغ است ، و كلمه (غساق ) به معناى چرك و خون اهل دوزخ است .
اشاره به مطابقت جزا با اعمال ، اعمالى كه ثبت و ضبط شده اند

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:44 AM
اشاره به مطابقت جزا با اعمال ، اعمالى كه ثبت و ضبط شده اند


جزاء وفاقا... كتابا




كلمه (وفاقا) مصدرى است به معناى اسم فاعل . و معناى آيه اين است كه ايشان جزا داده مى شوند جزايى موافق با اعمالى كه كردند. ممكن هم هست مضافى در تقدير گرفته بگوييم : تقدير آيه (جزاء ذاوفاق ) است ، يعنى جزايى داراى وفاق . و يا بگوييم اطلاق وفاق بر جزا از باب مبالغه است ، مثل اينكه وقتى مى خواهيم در عدالت زيد مبالغه كنيم مى گوييم زيد عدل است (انهم كانوا لا يرجون حسابا و كذبوا باياتنا كذابا) - كلمه (كذابا) مفعول مطلق است ، براى (كذبوا)، در نتيجه معناى آيه (و كذبوا باياتنا تكذيبا عجيبا) مى شود،
يعنى كفار اميد حسابى ندارند، و آيات ما را به طور عجيب تكذيب مى كنند، چون بر تكذيب خود اصرار مى ورزند. و اين آيه مطابقت جزا با اعمال ايشان را تعليل مى كند، به اين بيان كه كفار اميد حساب در يوم الفصل را ندارند، در نتيجه از حيات آخرت مايوسند، و به همين جهت آيات داله بر وجود چنين روزى را انكار مى كنند، و به دنبال آن آيات توحيد و نبوت را هم انكار نموده ، در اعمال خود از حدود عبوديت تجاوز مى ك نند، و نتيجه همه اينها اين شده كه به كلى خدا را از ياد ببرند، خدا هم آنان را از ياد برد، و سعادت خانه آخرت را بر آنان تحريم كرد، در نتيجه براى آنان نماند مگر شقاوت ، و در آن عالم چيزى به جز مكروه نمى يابند، و جز با صحنه هاى عذاب مواجه نمى شوند، و همين است معناى اينكه فرمود (فذوقوا فلن نزيدكم الا عذابا).
و جمله مورد بحث كه مى فرمايد: (جزاء وفاقا) دلالت دارد بر مطابقت كامل بين جزا و عمل ، پس انسان با عمل خود نمى جويد مگر جزايى را كه مو به مو مطابق آن باشد، پس رسيدن به جزا در حقيقت رسيدن به عمل است ، همچنان كه فرمود: (يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون ).
(و كل شى ء احصيناه كتابا) - يعنى هر چيزى را - كه اعمال شما هم از آن جمله است - ضبط كرده و در كتابى جليل القدر بيان نموده ايم ، بنابراين آيه شريفه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (و كل شى ء احصيناه فى امام مبين ).
ممكن هم هست مراد (و كل شى ء حفظناه مكتوبا) باشد، يعنى هر چيزى را ما با نوشتن در لوح محفوظ و يا در نامه اعمال حفظ كرده ايم . اين هم جائز است كه احصا به معناى كتابت باشد، و هم كتاب به معناى احصا باشد، چون هر دو در معناى ضبط مشتركند، و معناى آيه يا (كل شى ء احصيناه احصائا) باشد، (و يا كل شى ء كتبناه كتابا).
و به هر حال آيه شريفه حالى است كه تعليل سابق را تكميل مى كند، و معناى آن با آيه قبل چنين مى شود: جزاى آنها موافق با اعمال ايشان است ، به علت اينكه چنين حال و وضعى داشتند، در حالى كه ما حال و وضعشان را عليه آنان ضبط كرديم ، و جزايى موافق با آن به ايشان مى دهيم .


فذوقوا فلن نزيدكم الا عذابا




فاى تفريع كه در آغاز اين آيه آمده ، آن را نتيجه مطلب قبل كرده ، كه عذاب كفار را تفصيل مى داد، و مى خواهد ايشان را از اين اميد ماءيوس كند كه روزى از شقاوت نجات يافته به راحتى برسند، و التفاتى كه از غيبت (انهم ) به خطاب (نزيدكم ) بكار رفته اين نكته را مى رساند كه خداى تعالى ايشان را حاضر فرض كرد تا توبيخ و سركوبيشان بدون واسطه انجام شود.
و مراد از جمله (فلن نزيدكم الا عذابا)، اين است كه آنچه مى چشيد عذابى است بعد از عذابى كه قبلا چشيده بوديد، پس آن عذاب ، عذابى است بعد از عذاب ، و عذابى است روى عذاب ، و همچنان عذابها دو چندان مى شود، و عذابى به عذابتان افزوده مى گردد، پس از اينكه به آرزوى خود برسيد ماءيوس باشيد، و اين آيه خالى از اين ظهور نيست كه مراد از جمله (لابثين فيها احقابا) خلود در آتش است ، و اينكه عذاب از شما قطع نخواهد شد.
پاداش نيك متقين : نعمت هاى بهشتى


ان للمتقين مفازا... كذابا




كلمه (فوز) - به طورى كه راغب گفته - به معناى ظفر يافتن به خير بدون صدمه و با حفظ سلامت است ، پس در اين كلمه هم معناى ظفر يافتن به خير هست و هم معناى نجات و خلاصى از شر، و كلمه (مفاز) مصدر ميميو يا اسم مكان از فوز است ، و در آيه شريفه هر دو احتمال راه دارد.
و در جمله (حدائق و اعنابا) كلمه (حدائق ) جمع حديقه است ، و حديقه به معناى بوستان داراى ديوار است ، و كلمه (اعناب ) جمع عنب است ، كه نام ميوه درخت مو است ، و چه بسا به خود درخت هم عنب گفته مى شود.
و كلمه (كواعب ) جمع كاعب است كه به معناى دختر نورسى است كه پستانهايش رو به رشد نهاده ، و دائره اى تشكيل داده ، و كمى از اطرافش بلندتر شده . و (اتراب ) جمع ترب است ، كه به معناى مثل است ، و (كواعب اتراب ) به معناى دخترانى هم سن و سال و شبيه به هم هستند.
(و كاسا دهاقا) - يعنى و قدحهايى پر از شراب ، پس كلمه (دهاق ) مصدرى است كه معناى اسم فاعل را مى دهد.
(لا يسمعون فيها لغوا و لا كذابا) - يعنى در بهشت سخن لغو نمى شنوند،
سخنى كه هيچ اثر مطلوب بر آن مترتب نمى شود، و نيز يكديگر را در آنچه مى گويند تكذيب نمى كنند، پس سخنان بهشتيان هر چه هست حق است و اثر مطلوب دارد، و صادق و مطابق با واقع است .


جزاء من ربك عطاء حسابا




يعنى رفتارى كه با متقين مى شود هر چه باشد در حالى است كه جزايى حساب شده ، و عطيه اى از ناحيه پروردگار تو است ، پس كلمه (جزاء) و همچنين كلمه (عطاء) حال است ، و كلمه (حسابا) مصدرى است به معناى اسم مفعول ، و صفت است براى عطاء، احتمال هم دارد كه كلمه (عطاء) تميز و يا مفعول مطلق باشد.
بعضى گفته اند: در اين آيات جزاى متقين را به (رب ) نسبت داده ، و (رب ) را به ضمير راجع به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) اضافه كرده ، تا به اين وسيله از آن جناب احترامى به عمل آورده باشد، ولى در جزاى طاغيان اين كار را نكرد و آن را به (رب ) نسبت نداد و نفرمود: (جزاء وفاقا من ربك ) تا بفهماند خداى تعالى منزه از رساندن شر است ، هر شرى كه باشد به دست خود طاغيان درست مى شود، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (ذلك بما قدمت ايديكم و ان اللّه ليس بظلام للعبيد.)
نكته اينكه كلمه (حسابا) را بعد از جزاى طاغيان نياورد، و گذاشت تا بعد از جزاى آنان و جزاى متقين بياورد، اين است كه مفاد آيه (ان يوم الفصل كان ميقاتا) را كه در اول گفتار بود تثبيت نموده ، بفهماند فصل در آن روز خرافى نيست ، بلكه با حساب است .


رب السموات و الارض و ما بينهما الرحمن




اين آيه كلمه (ربك ) را كه در آيه قبل بود تفسير و بيان مى كند، مى خواهد بفهماند ربوبيت خداى تعالى عمومى است و همه چيز را شامل است ، و آن ربى كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) رب خود اتخاذ كرده و او را مى خواند رب اختصاصى نيست ، بلكه رب هر مو جودى است ، پس اينكه مشركين مى گويند كه براى هر طايفه اى از موجودات ربى جداگانه است ، و خدا رب آن ارباب ، و يا به قول بعضى از آنان رب آسمان است سخن درستى نيست . و توصيف رب به صفت رحمان - با در نظر گرفتن اينكه اين كلمه صيغه مبالغه است -، اشاره دارد به سعه رحمت او، و اينكه رحمت خدا نشانه ربوبيت او است ،
ممكن نيست موجودى از آن محروم باشد، همچنان كه ممكن نيست موجودى از تحت ربوبيت او خارج باشد، مگر آنكه مربوبى از مربوبهاى او خودش به سوء اختيارش رحمت او را نپذيرد، كه اين شقاوت و بدبختى خود ايشان است ، مانند طاغيان كه مربوب خدا هستند، ولى رحمت او را نپذيرفته از زى عبوديتش خارج شدند.
بيان مقصود از اينكه فرمود: (لا يملكون منه خطابا...)


لا يملكون منه خطابا يوم يقوم الروح و الملئكه صفا لا يتك لمون الا من اذن له الرحمن و قال صوابا




از اينكه اول اين آيه دنبال آيه (رب السموات و الارض و ما بينهما الرحمن ) واقع شده ، كه از ربوبيت و رحمانيت خدا خبر مى دهد، وربوبيت تدبير و شاءن رحمانيت بسط رحمت است ، معلوم مى شود منظور از خطاب در جمله (از ناحيه او مالك خطابى نيستند) بگو مگو و اعتراض به خداى تعالى درباره بعضى از رفتارهاى اوست ، مثلا بپرسند علت فلان عمل چه بود؟ چرا فلان كار را اينطور كردى و آنطور نكردى ؟ همانطور كه ما از يكديگر مى پرسيم : چرا چنين كردى و چنان نكردى ؟، در نتيجه جمله (لا يملكون منه خطابا) در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون ) كه بحث پيرامونش گذشت .
اين از نظر وقوع صدر آيه بعد از آيه (رب السموات و الارض ...) بود، و ليكن از نظر وقوع ذيل آن كه مى فرمايد: (يوم يقوم الروح و الملئكه صفا) بعد از جمله (لا يملكون منه خطابا) كه از ظاهرش بر مى آيد اين مالك نبودنشان مختص به يوم الفصل است ، و نيز از نظر وقوع آن جمله در سياق تفصيل جزاى الهى طاغيان و متقين ، بر مى آيد كه مراد اين است كه ايشان مالكيت و اذن آن را ندارند كه خدا را در حكمى كه مى راند و رفتارى كه معمول مى دارد مورد خطاب و اعتراض قرار دهند، و يا دست به شفاعت بزنند. سؤ الى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه چرا ملائكه استثنا نشدند، و به طور كلى فرمود: (لا يملكون منه خطابا) با اينكه ملائكه منزه از اينند كه به خداى تعالى اعتراضى بكنند، و خداى تعالى درباره آنان فرموده : (عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون )، و نيز در سوره نحل آيه 40 بعضى از ايشان را روح و كلمه خود خوانده ،
و در سوره انعام آيه 73 كلام خود را حق خوانده و در سوره نور آيه 25 خود را حق مبين دانسته ، و حق ، هيچ گاه معارض و مناقض ‍ حق واقع نمى شود.
پس معلوم مى شود مراد از خطابى كه فرموده مالك آن نيستند اعتراض به حكم و رفتار او نيست ، بلكه تنها همان مساءله شفاعت و ساير وسائل تخلص از شر است ، نظير عدل ، بيع ، دوستى ، دعاء و درخواست ، كه در جاى ديگر هم فرموده : (من قبل ان ياتى يوم لا بيع فيه و لا خله و لا شفاعه ) و نيز فرموده : (و لا يقبل منها عدل ولا تنفعها شفاعه )، و نيز فرموده : (يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه ).
و كوتاه سخن اينكه : ضمير فاعل در (يملكون ) به تمامى حاضران در يوم الفصل بر مى گردد، چه ملائكه ، چه روح ، چه انس و چه جن ، چون سياق آيه سياق حكايت از عظمت و كبريايى خداى تعالى است ، و در چنين سياقى همه مشمولند نه خصوص ملائكه و روح ، و نه خصوص طاغيان . علاوه بر اين ملائكه و روح قبلا نامشان به ميان نيامده بود تا ضمير به آنان برگردد، و طاغيان هم هر چند نامشان برده شده ، ولى فاصله طولانى اجازه نمى دهد ضمير به آنان برگردد، پس ضمير به همه بر مى گردد، و به دليلى كه گفته شد منظور از خطاب ، شفاعت و يا شبيه به آن است .
و كلمه (يوم ) ظرف است براى جمله (لا يملكون ).
بعضى گفته اند: ظرف است براى جمله (لا يتكلمون ) ولى با اينكه (لا يملكون ) جلوتر از (يوم ) واقع شده ، بعيد است كه (يوم ) ظرف باشد براى يتكلمون كه بعد از ظرف قرار گرفته .
مراد از (روح ) در: (يوم يقوم الروح و الملئكه ....)
و مراد از (روح ) مخلوقى امرى است كه آيه (قل الروح من امر ربى ) به آن اشاره دارد. و بعضى گفته اند: مراد از (روح ) اشراف از فرشتگان است .
بعضى ديگر گفته اند: مراد ملائكه حفظه است . و بعضى گفته اند: مراد فرشته موكل بر ارواح است .
و ليكن هيچ يك از اين اقوال دليلى بر گفته خود ندارند.
بعضى هم گفته اند: مراد از آن جبرئيل است . و بعضى گفته اند: ارواح مردم است ، كه با ملائكه در يك صف مى ايستند، و اين در خصوص ايامى است كه نفخه اول دميده شده ، و نفخه دوم دميده نشده ، و ارواح به اجساد برنگشته اند. بعضى هم گفته اند: مراد قرآن است ، و منظور از ايستادن قرآن ، ظهور آثار آن در آن روز است كه سعادت مؤ منين و شقاوت كفار به وسيله قرآن در آن روز ظاهر مى شود.
ولى اين سه نظريه صحيح نيست ، براى اينكه هر چند كه كلمه روح در كلام خداى تعالى بر هر سه معنا اطلاق شده ، و ليكن در هر جا با يك قيد آمده ، مثلا فرموده : (و نفخت فيه من روحى )، و يا فرموده : (نزل به الروح الامين )، و يا فرموده : (قل نزله روح القدس )، و يا فرموده : (فارسلنا اليها روحنا)، و يا فرمود: (و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا)، و ليكن در آيه مورد بحث روح مطلق آمده ، علاوه بر اين دو قول اخير تحكمى است روشن .
و كلمه (صفا) حالى است از روح و ملائكه ، و اين كلمه مصدرى است كه اسم فاعل از آن اراده شده ، و حالت صافين را مى رساند، و چه بسا از مقابله اى كه ميان روح و ملائكه انداخته استفاده شود كه روح به تنهايى يك صف را، و ملائكه همگى يك صف را تشكيل مى دهند.
منظور از كسانى كه در قيامت (لا يتكلمون ) و مراد از استثناء: (الا من اذن له الرحمن...)
و جمله (لا يتكلمون ) بيانى است براى جمله (لا يملكون منه خطابا) و ضمير فاعل در آن به همه اهل محشر بر مى گردد، چه روح ، چه ملائكه ، چه انس ، و چه جن ، و سياق بر اين معنا شاهد است .
ولى بعضى گفته اند: ضمير به روح و ملائكه بر مى گردد. بعضى ديگر گفته اند: به مردم بر مى گردد، ولى اينكه جمله (لا يتكلمون ) با جمله (لا يملكون ) در يك سياق قرار دارند، با هيچ يك از اين دو قول نمى سازد.
و جمله (الا من اذن له الرحمن ) بدل است از ضمير فاعل در (لا يتكلمون ) و مى خواهد بيان كند چه كسانى در آن روز با اذن خدا سخن مى گويند، پس جمله مذكور به ظاهر اطلاقش در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (يوم يات لا تكلم نفس الا باذنه ).
(و قال صوابا) يعنى (قال قولا صوابا)، تنها كسانى حق سخن گفتن دارند كه خدا اذنشان داده باشد و سخنى صواب بگويند، سخنى كه حق محض باشد، و آميخته با باطل و خطا نباشد، و اين جمله در حقيقت قيدى است براى اذن خدا، گويا فرموده و خدا اذن نمى دهد مگر به چنين كسى . و در نتيجه آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (و لا يملك الذين يدعون من دونه الشفاعه الا من شهد بالحق و هم يعلمون ).
و بعضى گفته اند: جمله (الا من اذن ...) استثنايى است از كسانى كه در باره آنان سخن گفته مى شود، و مراد از صواب ، توحيد و كلمه (لا اله الا الله ) است . و معناى آيه چنين است : آن روز درباره حق كسى سخن نمى گويند مگر درباره حق كسى كه خدا براى او اجازه داده باشد، و آن شخص در دنيا صواب گفته باشد، يعنى به كلمه (لا اله الا الله ) شهادت داده باشد، و اين آيه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (ولا يشفعون الا لمن ارتضى ).
ليكن اين نظريه درست نيست ، به دليل اينكه عنايت كلامى در اين مقام به نفى اصل خطاب و تكلم است ، حال متكلم هر كه مى خواهد باشد، و نمى خواهد تكلم درباره تمامى افراد را حتى آنهايى را كه جواز تكلم در موردشان مسلم است نفى كند، پس استثنا شدگان متكلمينى هستند كه در اصل تكلم ماذونند، و آيه متعرض اين معنا كه درباره چه كسانى تكلم مى شو
گفتارى درباره معناى روح و مراتب آن در قرآن

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:48 AM
گفتارى درباره معناى روح و مراتب آن در قرآن
در قرآن كريم كلمه (روح ) كه متبادر از آن مبداء حيات است - مكرر آمده ، و آن را منحصر در انسان و يا انسان و حيوان به تنهايى ندانسته ، بلكه در مورد غير اين دو طايفه نيز اثبات كرده ،مثلا در آيه (فارسلنا اليها روحنا)، و در آيه (و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا)، و در آياتى ديگر در غير مورد انسان و حيوان استعمال كرده پس معلوم مى شود روح يك مصداق در انسان دارد، و مصداقى ديگر در غير انسان .
و در قرآن چيزى كه صلاحيت دارد معرف روح باشد نكته اى است كه در آيه (يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربى ) است ، كه مى بينيم آن را 0به طور مطلق و بدون هيچ قيدى آورده ، و در معرفيش فرموده : روح از امر خداست ، آنگاه امر خدا را در جاى ديگر معرفى كرده كه (انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء)، و فرموده كه امر او همان كلمه و فرمان ايجاد است ، كه عبارت است از هستى اما نه از اين جهت كه (هستى فلان چيز و) مستند به فلان علل ظاهرى است ، بلكه از اين جهت كه منتسب به خداى تعالى است و قيامش به اوست .
و به اين عنايت است كه مسيح (عليه السلام ) را به خاطر اينكه از غير طرق عادى و بدون داشتن پدر به مريم داده شده كلمه او و روحى از او معرفى نموده ، فرموده : (و كلمته القيها الى مريم و روح منه ) و قريب به همين عنايت است آيه زير كه مى فرمايد: (ان مثل عيسى عند اللّه كمثل ادم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون ) چون در اين آيه داستان عيسى را تشبيه كرده به داستان پيدايش ‍ آدم .
و خداى تعالى هر چند اين كلمه را در اغلب موارد كلامش با اضافه و قيد ذكر كرده ، مثلا فرموده : (و نفخت فيه من روحى )، و يا فرمود: (و نفخ فيه من روحه )، و يا فرموده : (فارسلنا اليها روحنا)، و يا فرموده : (و روح منه )، و يا فرموده : (و ايدناه بروح القدس )، و آياتى ديگر (كه در آنها تعبير كرده به (روحم )، (روح خود)، (روحمان )، (روحى از او)، (روح القدس ) و غيره ).
ليكن در بعضى از موارد هم بدون قيد ذكر كرده ، مثلا فرموده : (تنزل الملئكه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر)، كه از ظاهر آن بر مى آيد روح موجودى مستقل و مخلوقى آسمانى و غير ملائكه است . و نظير اين آيه به وجهى آيه زير است كه مى فرمايد: (تعرج الملئكه و الروح اليه فى يوم كان مقداره خمسين الف سنه ).
و اما روحى كه متعلق به انسان مى شود از آن تعبير كرده به (من روحى - از روح خودم ) و يا (من روحه - از روح خودش )، و در اين تعبير كلمه (من ) را آورده كه بر مبدئيت دلالت دارد، و نيز از تعلق آن به بدن انسان تعبير به نفخ كرده ، و از روحى كه مخصوص به مومنينش كرده به مثل آيه (و ايدهم بروح منه ) و يا تعبير نموده و در آن حرف (باء) را بكار برده كه بر سببيت دلالت دارد، و روح را تاءييد و تقويت خوانده ، و از روحى كه خاص انبيائش كرده به مثل جمله (و ايدناه بروح القدس )، تعبير نموده ، روح را به كلمه (قدس ) اضافه نموده كه به معناى نزاهت و طهارت است ، و اين را هم تاءييد انبياء خوانده .
و اگر آيه سوره قدر را ضميمه اين آيات كنيم معلوم مى شود نسبتى كه روح مضاف در اين آيات با روح مطلق در سوره قدر دارد، نسبتى است كه افاضه به مفيض و سايه به چيزى كه به اذن خدا صاحب سايه شده است دارد.
و همچنين روحى كه متعلق به ملائكه است ، از افاضه روح به اذن خداست ، و اگر در مورد روح ملك تعبير به تاءييد و نفخ نفرموده ، و در مورد انسان اين دو تعبير را آورده ، در مورد ملائكه فرموده : (فارسلنا اليها روحنا) و يا فرموده : (قل نزله روح القدس )، و يا فرموده : (نزل به الروح الامين )، براى اين بود كه ملائكه با همه اختلافى كه در مراتب قرب و بعد از خداى تعالى دارند، روح محضند، و اگر احيانا به صورت جسمى به چشم اشخاصى در مى آيند تمثلى است كه به خود مى گيرند، نه اينكه به راستى جسم و سر و پايى داشته باشند، همچنان كه مى بينيم در داستان مريم (عليهاالسلام ) مى فرمايد: (فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا)، و ما در سابق يعنى در ذيل همين آيه بحثى درباره تمثيل داشتيم .
به خلاف انسان كه روح محض نيست بلكه موجودى است مركب از جسمى مرده ، و روحى زنده ، پس در مورد او مناسب همان است كه تعبير به نفخ (دميدن ) بكند، همچنان كه در مورد آدم فرمود: (فاذا سويته و نفخت فيه من روحى ).
و همانطور كه اختلاف روح در خلقت فرشته و انسان باعث شد تعبير مختلف شود، و در مورد فرشته به نفخ تعبير نياورد، همچنين اختلافى كه در اثر روح يعنى حيات هست كه از نظر شرافت و خست مراتب مختلفى دارد، باعث شده كه تعبير از تعلق آن مختلف شود، يكجا تعبير به نفخ كند، و جاى ديگر تعبير به تاءييد نمايد، و روح را داراى مراتب مختلفى از نظر اختلاف اثرش بداند.
آرى يك روح است كه در آدميان نفخ مى شود، و درباره اش مى فرمايد: (و نفخت فيه من روحى )، و روحى ديگر به نام روح تاءييد كننده است ، كه خاص مؤ من است ، و در باره اش فرموده : (اولئك كتب فى قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه )، كه از نظر شرافت در ماهيت و از نظر مرتبت و قوت اثرش شريف تر و قوى تر از روحى است كه در همه انسانهاى زنده است ، به شهادت اينكه در آيه زير كه در معناى آيه سوره مجادله است مى فرمايد: (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس ‍ بخارج منها).

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 10:53 AM
ملاحظه مى كنيد كه در اين آيه مؤ من را زنده به حياتى داراى نور دانسته ، و كافر را با اينكه جان دارد مرده و فاقد آن نور مى داند، پس ‍ معلوم مى شود مؤ من روحى دارد كه كافر آن را ندارد، و روح مؤ من اثرى دارد كه در روح كافر نيست .
از اينجا معلوم مى شود روح مراتب مختلفى دارد، يك مرحله از روح آن مرحله اى است كه در گياهان سبز هست ، و اثرش اين است كه گياه و درخت را رشد مى دهد، و آيات داله بر اينكه زمين مرده بود، و ما آن را زنده كرديم درباره اين روح سخن مى گويد.
مرحله اى ديگر از روح آن روحى است كه به وسيله آن انبيا تاءييد مى شوند، و جمله (و ايدناه بروح القدس ) از آن خبر مى دهد، و سياق آيات دلالت دارد بر اينكه اين روح شريف تر است و مرتبه اى عالى تر از روح انسان دارد.
و اما آيه (يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده لينذر يوم التلاق )، و آيه (و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا)، هم مى تواند باروح ايمان تطبيق شود، و هم با روح القدس . و خدا داناتر است .
اين را هم يادآورى كنيم كه ما در تفسير هر يك از اين آيات كريمه مطالبى در باره روح گذرانديم كه به درد اينجا مى خورد.


ذلك اليوم الحق




كلمه (ذلك ) اشاره است به (يوم الفصل ) كه در اين سوره ذكر شد، و در ضمن آياتى توصيف گر ديد، و اين جمله در حقيقت خاتمه كلام و معطوف به ابتداى سوره و مطالب بعد از آن است و آيه بعدى كه مى فرمايد: (فمن شاء اتخذ الى ربه مابا...) تفريع بيشترى از بيان سابق است .
و اگر اشاره را با لفظ (ذلك ) آورد كه مخصوص اشاره به دور است ، براى اين بوده كه به عظمت مساءله دلالت كند، و مراد از (حق بودن آن روز) ثبوت حتمى و رانده شدن قضاى آن ، و تخلف ناپذيرى وقوع آن است .


فمن شاء اتخذ الى ربه مابا




يعنى هر كس بخواهد مى تواند به سوى پروردگار خود مرجعى بگيرد، كه به وسيله آن به ثواب متقين برسد، و از عذاب طاغيان نجات يابد، و اين جمله همانطور كه اشاره كرديم تفريعى است بر اخبارى كه در سابق از يوم الفصل داده و بر آن احتجاج نموده و آن را توصيف كرده بود، و معنايش اين است كه حال كه وضع بدين منوال است پس هر كس بخواهد مى تواند به سوى پروردگارش برگردد.


انا انذرناكم عذابا قريبا...




مراد از اين (عذاب ) عذاب آخرت است ، و نزديك بودن آن به اعتبار حق بودن ، و بدون شك ، حق بودن ، وقوع آن است چون هر چه آمدنى باشد نزديك است .
علاوه بر اين ، وقتى قيامت عبارت باشد از تجسم اعمال آدمى ، و جزا ديدن انسان در برابر اعمال ، اين اعمال همواره با آدمى هست ، و از هر چيز ديگرى به انسان نزديكتر است .


يوم ينظر المرء ما قدمت يداه



- يعنى روزى كه انسان منتظر ديدن جزاى اعمالى است كه در زندگى دنيا انجام داده ، و از پيش ‍ فرستاده است . بعضى گفته اند. معنايش اين است كه در آن روز انسان به اعمال خود نظر مى كند، چون همه اعمال خود را نزد خود حاضر مى بيند همچنان كه در جاى ديگر همين مطلب را خاطر نشان نموده ، فرموده است : (يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء).
(و يقول الكافر يا ليتنى كنت ترابا) - يعنى كافر در آن روز از شدت آن روز آرزو مى كند اى كاش خاكى بود فاقد شعور و اراده ، و در نتيجه آنچه كرده نكرده بود، و جزا داده نمى شد.
بحث روايتى
رواياتى درباره معناى (احقاب )، مراد از (روح )، و... درذيل آيات گذشته
در تفسير قمى در ذيل (جمله وفتحت السماء فكانت ابوابا) امام فرموده : يعنى ابواب بهشت باز مى شود. و در معناى آيه (و سيرت الجبال فكانت سرابا) فرمود: كوهها چون سراب مى شود، كه در بيابان از دور برق مى زند.
و نيز در همان كتاب در معناى آيه (لابثين فيها احقابا) فرموده احقاب به معناى سالها، و (حقب ) به معناى يك سال است ، و يك سال ، سيصد و شصت روز است ، و يك روز قيامت برابر هزار سال از سالهاى دنيا است كه شما مى شماريد).
و در مجمع البيان است كه نافع از ابن عمر روايت كرده كه گفت : رسول خدا(صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: كسى كه داخل آتش ‍ شود از آن خارج نمى شود، تا آنكه احقابى در آن بماند، و حقب عبارت است از شصت و اندى سال ، و سال سيصد و شصت روز است ، و هر روز قيامت برابر هزار سال از سالهايى است كه شما مى شماريد، پس كسى اين دلگرمى را نداشته باشد كه به اين زوديها از آتش خارج شود.
مؤ لف : سيوطى هم اين روايت را در الدر المنثور با عبارتى ديگر آورده ، و در آن به جاى شصت ، عدد هشتاد آمده . و ابن عمر در آن روايت گفته : احدى دلگرم نباشد... و نيز روايتى ديگر از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نقل كرده كه فرموده : حقب چهل سال است .
و نيز در مجمع البيان آمده كه عياشى به سند خود از حمران روايت كرده كه گفت : از امام باقر (عليه السلام ) معناى اين آيه را پرسيدم ، فرمود: اين آيه در باره كسانى است كه از آتش خارج مى شوند، و نظير اين روايت را از احول نقل كرده .
و در تفسير قمى در ذيل آيه (ان للمتقين مفازا) آمده كه متقيان در آن روز رستگار مى شوند،
و جمله (كواعب اترابا) به معناى كنيزانى شبيه به هم است ، كه در خدمت اهل بهشتند، و در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) در معناى جمله (ان للمتقين مفازا) آمده كه امام فرمود: متقين كراماتى دارند، و در معناى (كواعب اترابا) فرمود: يعنى دختر نورس .
و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم ، و ابو الشيخ (در كتاب العظمه ) و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: روح ، لشكرى است از لشكريان خدا، كه از ملائكه نيستند، و داراى سر و دست و پايند، آنگاه اين آيه را خواندند (يوم يقوم الروح و الملئكه صفا) و سپس فرمود: اينها لشكريانى ، و اينها لشكريانى ديگر هستند.
مؤ لف : اين روايت در ذيل آيات كه مشتمل بر مساءله روح است ، از ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) نقل شد، و در آن آمده بود كه روح خلقى است از جبرئيل و ميكائيل عظيم تر، و ما اين روايت را كه از على (عليه السلام ) هم نقل شده بود آورديم ، و در آن آمده بود كه روح غير ملائكه است ، و استدلال شده بود به آيه شريفه (ينزل الملئكه بالروح من امره على من يشاء من عباده ...)
بله ، در روايت قمى كه از حمران نقل كرده آمده كه روح فرشته اى است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل ، و او همواره با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و با ائمه (عليهم السلام ) بوده و هست ، و شايد مراد از فرشته مطلق موجود آسمانى بوده . و يا اين قسمت اضافه اى است كه بعضى از راويان به تو هم خود و در نقل به معناى حديث آورده اند، دليلى هم نداريم كه موجودات امرى و آسمانى منحصر در فرشتگان باشد، بلكه دليل بر خلاف آن داريم ، همچنان كه از كلام خداى تعالى با ابليس وقتى كه از سجود بر آدم امتناع ورزيد، و ملائكه براى او سجده كردند استفاده مى شود، در آن كلام فرموده : (يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى استكبرت ام كنت من العالين )، كه توضيحش در تفسير همين آيه گذشت .
ما هستيم آنها كه در قيامت اجازه سخن داشته شفاعت مى كنيم
و در اصول كافى به سند خود از محمد بن فضيل از ابى الحسن ماضى (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : از آن جناب از آيه (يوم يقوم الروح و الملئكه صفا لا يتكلمون ...) پرسيدم ، فرمود به خدا سوگند ماييم آنهايى كه در قيامت اذن دارند و صواب مى گويند. پرسيدم : وقتى به سخن آييد چه مى گوييد فرمود: پروردگار خود را ثنا گفته و بر پيامبران درود مى فرستيم ، و براى شيعيان خود شفاعت مى كنيم ، و پروردگار ما شفاعت ما را رد نمى كند (تا آخر حديث ).
مؤ لف : اين روايت را صاحب مجمع البيان هم از عياشى نقل كرده ، كه او بدون ذكر راويان وسط، از معاويه بن عمار از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است .
و اين روايت از باب ذكر بعضى از مصاديق است ، و گر نه در روز قيامت شفيعان ديگر نيز وجود دارند، مثل ملائكه و انبيا و مومنين ، البته آن مومنينى كه اجازه تكلم مى يابند، و باز شهدايى از امتهاى ديگر هستند كه آنان نيز به حكم نص قرآن كريم و احاديث اجازه سخن مى يابند.
سوره نازعات مكى است و چهل و شش آيه دارد
سوره نازعات آيات 41-1

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:01 AM
سوره نازعات آيات 41-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم و النازعات غرقا (1) و الناشطات نشطا (2) و السابحات سبحا (3) فالسابقات سبقا (4) فالمدبرات امرا (5) يوم ترجف الراجفه (6) تتبعها الرادفه (7) قلوب يومئذ واجفه (8) ابصارها خاشعه (9) يقولون اءنا لمردودون فى الحافره (10) اذا كنا عظاما نخره (11) قالوا تلك اذا كره خاسره (12) فانما هى زجره واحده (13) فاذا هم بالساهره (14) هل اتيك حديث موسى (15) اذ نادئه ربه بالواد المقدس طوى (16) اذهب الى فرعون انه طغى (17) فقل هل لك الى ان تزكى (18) و اهديك الى ربك فتخشى (19) فاريه الايه الكبرى (20) فكذب و عصى (21) ثم ادبر يسعى (22) فحشر فنادى (23) فقال انا ربكم الاعلى (24) فاخذه اللّه نكال الاخره و الاولى (25) ان فى ذلك لعبره لمن يخشى (26) ءانتم اشد خلقا ام السماء بنيها (27) رفع سمكها فسويها (28) و اغطش ليلها و اخرج ضحيها (29) و الارض بعد ذلك دحيها (30) اخرج منها ماءها ومرعيها (31) و الجبال ارسيها (32) متاعا لكم و لانعمكم (33) فاذا جاءت الطامه الكبرى (34) يوم يتذكر الانسان ما سعى (35) و برزت الجحيم لمن يرى (36) فاما من طغى (37) و اثر الحيوه الدنيا (38) فان الجحيم هى الماوى (39) و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى (40) فان الجنه هى الماوى (41).




ترجمه آيات
به نام خداوند بخشنده مهربان . به فرشتگانى سوگند كه ارواح مجرمان را به شدت از بدنهايشان بر مى كشند (1)
و فرشتگانى كه ارواح مؤ منان را با مدارا و نشاط جدا مى سازند (2).
و سوگند به فرشتگانى كه در سراسر عالم شناورند (3).
پس به خاطر زودتر به ماموريت رسيدن از يكديگر سبقت مى گيرند (4).
و سپس به آنهايى سوگند كه امور را تدبير مى كنند (5).
(كه به طور يقين مبعوث خواهيد شد) در آن روزى كه زلزله هاى وحشتناك همه چيز را به لرزه در مى آورد (6).
و از پس آن حادثه دومين (صيحه عظيم ) رخ مى دهد (7).
دلهايى در آن روز سخت هراسان است (8).
ديدگان صاحب آن دلها از شرم افتاده باشد (9).
گويند چگونه ما را به حال اول با زمان مى آورند(10).
بعد از آنكه استخوانهايى پوسيده شديم (11).
و نيز گويند حقا اين بازگشتى زيان آميز است (12).
آرى اين بازگشت تنها با يك صيحه عظيم واقع مى شود (13).
كه ناگهان همه مردگان ، روى زمين قرار مى گيرند (14).
آيا داستان موسى به تو رسيد؟ (15).
وقتى پروردگارش از وادى مقدس طوى ندايش داد و گفت : (16).
به سوى فرعون برو كه طغيان كرده است (17).
بگو آيا مى خواهى پاك شوى ؟ (18).
و من تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم تا از او بترسى (19).
موسى معجزه بزرگتر را نشانش داد (20).
ولى او تكذيب و سرپيچى كرد (21).
و سپس برگشت تا عليه موسى تلاش كند (22).
منادى فرستاد تا همه جمع شدند (23).
آنگاه گفت من پروردگار بزرگ شما هستم (24).
در نتيجه اين بلند پروازى ، خداى تعالى او را به عذاب دنيا و آخرت بگرفت (25).
و در اين سرگذشت عبرتى است براى مال انديشى كه از سوء عاقبت ترسان است (26).
آيا خلقت شما سخت تر است يا آفرينش آسمان كه خدا بنايش كرده ؟! (27).
و سقف آن را بالا برده و آن را منظم ساخته ؟ (28).
شبش را تاريك و روزش را روشن كرده (29).
و زمين را بعد از آن گسترده (30).
آب و چراگاه در آن بيرون كرده (31).
و كوهها را ريشه دار ساخته (32).
كه همه اينها مايه برخوردارى شما و حيوانات شما است (33).
پس وقتى آن حادثه بزرگ رخ دهد (34).
در آن روزى كه انسان هر چه كرده به ياد مى آورد (35).
و جهنم براى هر صاحب چشمى ظاهر مى شود (چه خواهيد كرد) (36). (در آن روز مردم دو طايفه اند) اما كسى كه طغيان كرده (37).
و زندگى دنيا را ترجيح داد (38).
دوزخ جايش است (39).
و اما كسى كه از موقعيت پروردگارش ترسيده و از هواى نفس جلوگيرى كرده (40).
بهشت جايگاه او است (41).
بيان آيات
در اين سوره خبرهاى موكدى از وقوع قيامت آمده ، و از طريق تدبير ربوبى كه نتيجه اش تقسيم شدن مردم به دو طايفه بهشتى و دوزخى است ، بر وقوع آن استدلال كرده ، و در آخر با اشاره به اينكه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى پرسيدند كه قيامت چه وقت است ؟ و با پاسخ به اين سؤ ال سوره را ختم مى كند، و از سياق اين سوره بر مى آيد كه در مكه نازل شده است .


و النازعات غرقا و الناشطات نشطا و السابحات سبحا فالسابقات سبقا فالمدبرات امرا




مفسرين در تفسير اين آيات پنجگانه اختلاف عجيبى به راه انداخته اند، ولى همه آنان اتفاق دارند بر اينكه پنج سوگند است از خداى تعالى ، و بيشترشان گفته اند جواب قسم حذف شده ، و تقدير كلام اقسم بالنازعات و اقسم بالناشطات ... است ، و معنايش اين است كه من به اين نامبرده ها سوگند مى خورم كه شما بطور يقين مبعوث خواهيد شد.
اقوال مختلف درباره مراد از پنج سوگند آغاز سوره نازعات : (و النازعات غرقا والناشطات نشطا...)
(و النازعات غرقا) - بعضى گفته اند: مراد از نازعات فرشتگانى هستند كه جان مردم را هنگام مردن نزع مى كنند و از اجساد بيرون مى كشند، و كلمه (غرقا) مصدرى است كه چون زوايدش حذف شده مطلب را بيشتر تاءكيد مى كند، و تقدير آن (و النازعات اغراقا و تشديدا فى النزع ) است ، يعنى سوگند مى خورم به فرشتگانى كه در كندن جانها از بدنها اغراق مى كنند، و به سختى آن را مى كنند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، ملائكه اى هستند كه ارواح كفار را از بدنهايشان با شدت مى كنند.
بعضى ديگر گفته اند: اصلا منظور از نازعات خود مرگ است ، چون مرگ است كه ارواح را از بدنها بطور كامل بيرون مى كشد.
بعضى هم گفته اند: مراد از نازعات ، ستارگان سيارى هستند كه از افقى كنده مى شوند و در افقى ديگر طلوع مى كنند، و معنايش اين است كه سوگند مى خورم به سيارگان كه از مطلع خود طلوع نموده ، در مغربهاى خود غروب مى كنند.
و بعضى گفته اند: مراد از آن ، كمان ها است كه تير را با كشيدن زه تا آنجا كه جا دارد از جاى خود كنده ، به طرف دشمن پرتاب مى كند. و بنابراين سوگند به تير و كمان مجاهدين در راه خدا، و يا به خود مجاهدين است .
بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ، وحشى ها هستند كه بسوى دشت هاى سبز مى روند.
(و الناشطات نشطا) - كلمه (نشط) به معناى جذب ، و نيز خروج و اخراج به ملايمت و سهولت است ، و نيز به معناى گره گشايى است . بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از (ناشطات ) ملائكه اى هستند كه ارواح را از اجساد بيرون مى كشند. بعضى ديگر گفته اند: مراد ملائكه مخصوص هستند كه ماءمور گرفتن جانهاى مؤ منين از اجسادشان به رفق و سهولتند، همچنان كه مراد از جمله قبلى ملائكه اى هستند كه جانهاى كفار را با شدت از اجساد آنان بيرون مى كشند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد ملائكه اى است كه ارواح كفار را از اجساد آنان نشط مى كنند و مى برند. و بعضى گفته اند: مراد از ناشطات ، ارواح خود مؤ منين است . و بعضى گفته اند: ستارگانند، كه از افقى به افق ديگر نشط مى كنند و مى روند. و بعضى گفته اند تيرها هستند كه در جنگها از كمان بيرون مى روند. و بعضى گفته اند: مرگ است ، كه ارواح را از اجساد بيرون مى برد. و بعضى گفته اند: وحشيانند كه از ناحيه اى به ناحيه ديگر كوچ مى كنند.
(و السابحات سبحا) - در معناى اين جمله نيز اقوالى است :
بعضى گفته اند: ملائكه اند، كه ارواح را قبض نموده روح مؤ من را به سرعت بسوى بهشت ، و روح كافر را به سوى آتش مى برند، چون كلمه (سبح ) به معناى سرعت در حركت است ، همچنان كه به اسب وقتى به سرعت مى دود سابح مى گويند. بعضى ديگر گفته اند: منظور تنها آن فرشتگانى هستند كه ارواح مؤ منين را قبض نموده و به ملايمت و مدارا از بدنها بيرون كشيده ، رهايشان مى كنند تا استراحت كنند، مثل كسى كه چيزى را در آب شنا مى دهد بعد كنارش مى گذارد، ملائكه هم يك عمر جان را در بدن شنا مى دهند و بعد از مرگ رهايش مى كنند تا به استراحت بپردازد. بعضى گفته اند: فرشتگانيند كه بسرعت از آسمان نازل مى شوند، و بعضى گفته اند: ستارگانى هستند كه به حكم آيه : (كل فى فلك يسبحون ) هر يك در مدار خود شناورند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد اسبان مجاهدين است ، كه در ميدان جنگ مى دوند. بعضى هم آن را عبارت دانسته اند از مرگها كه در نفوس ‍ جانداران شناورند. و بعضى عبارت دانسته اند از: كشتى هاى شناور در درياها. و بعضى گفته اند: ابرها هستند. و بعضى گفته اند: حيوانات دريايند.
(فالسابقات سبقا) - بعضى گفته اند: مراد از آن مطلق ملائكه است ،
چون ملائكه در عمل خيرو ايمان و اعمال صالح از آدميان پيشى مى گيرند. و بعضى گفته اند: مراد از آن ملائكه موت است ، كه روح مؤ من را قبل از آنكه روح كافر به آتش برسد به بهشت مى رسانند. و بعضى گفته اند: مراد از آن تنها ملائكه ماءمور قبض روح مؤ من است كه آن را قبل از هر كار به بهشت مى رساند. و بعضى گفته اند: ملائكه وحى است ، كه در رساندن وحى به انبياء از شياطين سبقت مى گيرند. و بعضى گفته اند: ارواح مؤ منين است كه از ملائكه پيشى مى گيرند، و قبل از آنكه ايشان روحشان را قبض كنند، از شدت علاقه به لقاى خدا، خود از كالبد بيرون مى شوند. و بعضى گفته اند ستارگانند كه در سير، از يكديگر پيشى مى گيرند. و بعضى گفته اند اسبان جنگجويان است ، كه در جنگ از يكديگر پيشى مى گيرند. و بعضى ديگر گفته اند: مرگ و ميرها است ، كه از آرزوها پيشى مى گيرند.
(فالمدبرات امرا) - در اين باره نيز اقوالى است :
بعضى گفته اند: مراد از آن مطلق ملائكه اند، كه امور را تدبير مى كنند، و اين نظريه بيشتر مفسران است ، حتى بعضى ادعاء كرده اند كه اين قول همه مفسرين است . و بعضى گفته اند: مراد از آن چهار فرشته ماءمور تدبير امر دنيا، يعنى جبرئيل و ميكائيل و عزرائيل و اسرافيل است ، كه جبرئيل امر بادها و لشكريان و وحى را، و ميكائيل امر باران و گياهان را به عهده دارد، و عزرائيل موكل به قبض ‍ ارواح است ، و اسرافيل ماءمور رساندن دستورات الهى به آن سه فرشته و نيز ماءمور دميدن در صور است . و بعضى گفته اند: مدبرات امر، افلاكند، كه امر خدا در آنها واقع گشته ، و به وسيله آن افلاك قضاى الهى در دنيا جارى مى شود.
البته قول ديگرى در اينجا هست كه مى گويد: در همه اين سوگندها مضافى در تقدير است و تقدير آن : (رب النازعات ، و رب الناشطات ، و رب السابحات ، و رب السابقات ، و رب المدبرات است ).
نقد و بررسى اقوال فوق

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:01 AM
نقد و بررسى اقوال فوق
ولى خواننده محترم توجه دارد كه سياق آيات پنجگانه سياق واحدى متصل و شبيه به هم است ، و با بيشتر اقوالى كه از نظر شما گذشت نمى سازد، چون اقوال مذكور معناى سوگند را در اين پنج مورد، مختلف دانسته سوگند اول را مربوط به ملائكه قبض روح كفار، و دومى را مربوط به وحشيان ، و سومى را راجع به كشتى هاى شناور، و چهارمى را مربوط به مرگ و ميرى كه از آرزوها سبقت مى گيرند، و پنجمى را مربوط به افلاك مى دانند.
علاوه بر اين بيشتر آنها دليلى بر اثبات قول خود ندارند، نه از متن آيه ، و نه از سياق ، دليلشان تنها اين است كه لفظ آيه از نظر لغت با فلان معنا مى سازد، و در آن استعمال شده ، حال يا بطور حقيقت و يا بطور مجاز.
از اين هم كه بگذريم بيشتر آن اقوال ، با سياق آيات سوره كه سخن از روز قيامت دارد، و بر وقوع آن استدلال مى كند، مناسبت ندارد، با اينكه در سوره مرسلات ديديم كه همه سوگندهايش با مفاد سوره كه آن نيز درباره قيامت بود سازگارى داشت ، و درست سوگند با جوابش مناسب بود.
بيان اينكه در اين پنج سوگند به ملائكه سوگند ياد شده است
حال آنچه به نظر خود ما مى رسد و ممكن است درباره آن اظهار بداريم - و خدا داناتر است - اين است كه آنچه در اين آيات بدان سوگند ياد شده با صفاتى كه ملائكه در امتثالشان نسبت به اوامر صادره از ساحت مقدس الهى كه مربوط به تدبير امور عالم ماده نسبت به ايشان مى باشد، و سپس قيامشان به تدبير امور به اذن خداى تعالى ، قابل انطباق است .
و آيات مذكور از نظر سياق شديدا شبيه به آيات آغاز سوره صافات است ، كه مى فرمايد: (و الصافات صفا فالزاجرات زجرا فالتاليات ذكرا)، و نيز بسيار شباهت دارد به آيات اول سوره مرسلات كه مى فرمايد: (و المرسلات عرفا فالعاصفات عصفا و الناشرات نشرا فا لفارقات فرقا فالملقيات ذكرا)، كه ملائكه را در امتثال او امر الهى توصيف مى كند، چيزى كه هست آن آيات تنها ملائكه وحى را توصيف مى كرد، و آيات ابتداى اين سوره مطلق ملائكه را در تدبير امور عالم توصيف مى نمايد.
از اينكه بگذريم در بين اين آيات پنجگانه آن صفتى كه در انطباقش با ملائكه روشنتر از ديگران است صفت (فالمدبرات امرا) است ، كه در آن مساءله تدبير بدون قيد و بطور مطلق آمده است ، پس مراد از آن تدبير همه عالم است ، و كلمه (امرا) يا تميز است و يا مفعول به براى كلمه (مدبرات )، و از سوى ديگر مطلق تدبير هم كار مطلق ملائكه است ، پس قهرا مراد از مدبرات ، مطلق ملائكه خواهد بود.
و از آنجايى كه در آغاز آيه (فالمدبرات امرا) فاء تفريع در آمده مى رساند كه مضمون اين آيه نتيجه آيه (فالسابقات سبقا) است ، و از آنجا كه آيه (فالسابقات ...) هم با (فاء) تفريع آغاز شده ، مى رساند كه مضمون آن نتيجه اى است از آيه (و السابحات سبحا)، لذا نتيجه گرفته مى شود كه تدبير، فرع بر سبق ، و سبق فرع بر سبح است ، و اين به ما مى فهماند كه سنخيتى در معانى منظور نظر آيات سه گانه است ، پس مدلول اين سه آيه اين است كه ملائكه تدبير امر مى كنند، اما بعد از آنكه بسوى آن سبقت جسته باشند، و به سوى آن سبقت مى جويند، اما بعد از آنكه هنگام نزول به سوى آن سرعت گرفته باشند. پس نتيجه مى گيريم مراد از سابحات و سابقات و مدبرات ، همان ملائكه هستند به اعتبار نزولشان بسوى تدبيرى كه بدان ماءمور شده اند.
پس آيات سه گانه همان معنايى را مى رساند كه آيه زير در مقام افاده آن مى فرمايد: (له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله ) كه توضيح معنايش در سوره رعد گذشت ، پس ملائكه با همه اشياء سر و كار دارند، با اينكه همه اشياء در احاطه اسباب است ، و اسباب در وجود و عدم و بقاء و زوال اشياء و در اختلاف احوال آنها با يكديگر نزاع دارند، پس آنچه خداى تعالى درباره آن موجود حكم كرده ، و آن قضائى را كه خداوند درباره آن موجود مقرر داشته ، همان قضائى است كه فرشته ماءمور به تدبير آن موجود، بسوى آن مى شتابد، و به مسؤ وليتى كه به عهده اش واگذار شده مى پردازد، و در پرداختن به آن از ديگران سبقت مى گيرد و سببى را كه مطابق قضاى الهى است تمام نموده ، در نتيجه آنچه را خدا اراده كرده واقع مى شود، (دقت فرماييد).
و اما وقتى منظور از آيات سه گانه اشاره به سرعت گرفتن ملائكه باشد در نازل شدن براى انجام آنچه بدان ماءمور شده اند، و سبقت گرفتن به آن ، و تدبير امر آن ، بناچار بايد دو آيه ديگر يعنى (و النازعات غرقا و الناشطات نشطا) را هم حمل كنيم بر انتزاع و خروجشان از موقف و مرتبه خطاب به موقف و مرتبه انجام ماموريت ، پس نزع ملائكه بطور غرق ، عبارت است از اينكه شروع به نزول به طرف هدف كنند، آن هم نزول به شدت و جديت ، و نشط ملائكه عبارت است از خروجشان از موقفى كه دارند به طرف آن هدف ، همچنان كه سبح آنان عبارت است از شتافتن و سرعت گرفتن بعد از خروج ، و به دنبال آن سبقت گرفته و امر آن موجود را به اذن خدا تدبير مى كنند.
بنابر بيانى كه گذشت آيات پنجگانه ، سوگند به وظيفه اى است كه ملائكه دارند، و وضعى كه در هنگام انجام ماموريت به خود مى گيرند. از آن لحظه اى كه شروع به نزول نموده تا آخرين وضعى كه در تدبير امرى از امور عالم ماده به خود مى گيرند.
و در اين آيات اشاره است به نظمى كه تدبير ملكوتى در هنگام حدوث حوادث دارد، همچنان كه آيات بعدى مى فرمايد: (هل اتيك ...) اشاره است به تدبير ربوبى كه در اين عالم ظاهر مى شود. و در تدبير ملكوتى حجتى است بر مساءله جزاء و بعث ، همچنان كه تدبير امور دنياى مشهود نيز حجتى است بر آن ، كه ان شاءاللّه بيانش از نظرتان خواهد گذشت .
اين بود آنچه با تدبر در سياق آيات كريمه به دست مى آيد، و رواياتى هم كه در بحث روايتى آينده ان شاء اللّه از نظر خواننده مى گذرد، تا حدودى آن را تاءييد مى كند.
گفتارى پيرامون واسطه بودن ملائكه در تدبر
(در ذيل آيه فالمدبرات امرا)
بطورى كه از آيات قرآن كريم استفاده مى شود فرشتگان در ابداء موجودات از ناحيه خداى تعالى ، و برگشتن آنها به سوى او، بين خدا و خلق واسطه هستند، به اين معنا كه اسبابى هستند براى حدوث حوادث ، مافوق اسباب مادى و جارى در عالم ماده كه البته كاربردشان تا وقتى است كه مرگ نرسيده و موجود به نشاه ديگر منتقل نشده است ، چون بعد از مرگ و انتقال ، ديگر اسباب مادى سببيتى ندارند.
اما وساطت ملائكه در مساءله (عود)، يعنى حال ظهور نشانه هاى مرگ و قبض روح و اجراء سؤ ال و ثواب و عذاب قبر، و سپس ‍ ميراندن تمام انسانها در نفخه صور، و زنده كردن آنان در نفخه دوم ، و محشور كردن آنان ، و دادن نامه اعمال ، و وضع ميزانها، و رسيدگى به حساب ، و سوق به سوى بهشت و دوزخ ، كه بسيار واضح است ، و آيات دال بر اين وساطت بسيار زياد است ، و احتياجى به ايراد آنها نيست ، روايات وارده در اين مسائل از ناحيه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) هم بيش از آن است كه به شمار آيد.
و همچنين وساطت ملائكه در مرحله تشريع دين يعنى نازل شدن ، و آوردن وحى ، و دفع شيطانها از مداخله در آن ، و پشت گرمى و يارى دادن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، و نيز تاءييد مومنين ، و پاك كردن آنان از راه استغفار، و طلب مغفرت كردن از خدا براى آنان ، جاى ترديد و بحث نيست .
و اما دليل وساطت آنان در تدبير امور اين عالم ، با اينكه هر امرى براى خود سببى مادى دارد، همين آيات اول سوره مورد بحث است ، كه بطور مطلق ملائكه را نازعات و ناشطات و سابحات و سابقات و مدبرات خوانده كه بيانش گذشت .
و همچنين دليل ديگرش آيه زير است ، كه مى فرمايد: (جاعل الملائكه رسلا اولى اجنحه مثنى و ثلاث و رباع )، كه از آن به خاطر مطلق بودنش فهميده مى شود كه ملائكه خلق شده اند براى اينكه واسطه باشند ميان خدا و خلق ، و براى ان فاذ امر او فرستاده مى شوند، همان امرى كه در آيه (بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون )، و آيه (يخافون ربهم من فوقهم و يفعلون ما يومرون )، از آن سخن گفته است كه توضيح بيشترش در تفسير آيه سوره فاطر گذشت ، و گفتيم كه بال قرار دادن براى ملائكه اشاره به همين وساطت است .
پس ملائكه جز وساطت بين خداى تعالى و بين خلق او، و انفاذ دستورات او در بين خلق ، وظيفه و كارى ندارند، و اين بر اساس ‍ تصادف و اتفاق نيست ، كه مثلا خداى تعالى گاهى او امر خود را به دست ايشان جارى سازد، و گاهى مثل همان امر را بدون وساطت ملائكه خودش انجام دهد، چون در سنت خداى تعالى نه اختلافى هست ، و نه تخلفى ، همچنان كه فرمود: (ان ربى على صراط مستقيم )، و نيز فرموده : (فلن تجد لسنت اللّه تبديلا و لن تجد لسنت اللّه تحويلا).
از جمله وساطت هاى ملائكه يكى اين است كه بعضى از آنان مقام بلندترى دارند، و امر خداى تعالى را گرفته به پائين تر خود مى رسانند و در تدبير بعضى امور پائين تر خود را ماءمور مى كنند، و اين در حقيقت توسطى است كه متبوع و دارنده مقام بلندتر بين خدا و بين تابع و دارنده مقام پائين تر آن دارد، مثل توسطى كه ملك الموت در مساءله قبض ارواح دارد،
و پائين تر خود را ماءمور به آن مى كند، و خداى تعالى از خود آنان حكايت كرده كه گفته اند: (و ما منا الا له مقام معلوم )، و نيز فرموده (مطاع ثم امين )، و نيز فرموده : (حتى اذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربكم قالوا الحق ).
عدم منافات بين واسطه بودن ملائكه و استناد حوادث به ايشان ، به استناد آنها بهخداى تعالى و به اسباب ظاهرى
و اينكه خداى تعالى ملائكه را واسطه بين خدا و حوادث دانسته ، و يا به عبارتى ملائكه را اسبابى معرفى كرده كه حوادث مستند به آنها است ، منافات با اين معنا ندارد كه حوادث مستند به اسباب قريب و مادى نيز باشد، براى اينكه اين دو استناد و اين دو جور سببيت در طول همند، نه در عرض هم ، به اين معنا كه سبب قريب علت پيدايش حادثه است و سبب بعيد علت پيدايش سبب قريب است
همچنان كه منافات ندارد كه در عين اينكه حوادث را به آنان مستند مى كنيم به خداى تعالى هم مستند بسازيم ، و بگوييم تنها سبب در عالم خداى تعالى است چون تنها رب عالم او است ، براى اينكه گفتيم سببيت طولى است نه عرضى ، و استناد حوادث به ملائكه چيزى زائد بر استناد آنها به اسباب طبيعى و قريبه اش ندارد، و خداى تعالى استناد حوادث به اسباب طبيعى و ظاهريش را تصديق كرده ، همانطور كه استناد آن به ملائكه را قبول دارد.
و هيچ يك از اسباب در قبال خداى تعالى استقلال ندارند، تا رابطه خداى تعالى با مسبب آن سبب قطع باشد، و باعث شود كه نتوانيم آن مسبب را مسبب خداى تعالى بدانيم ، همانطور كه وثنيت پنداشته و گفته اند: خداى تعالى تدبير امور عالم را به ملائكه مقرب واگذار كرده . آرى توحيد قرآنى استقلال از هر چيز را از هر جهت نفى كرده ، هيچ موجودى نه مالك خودش است ، و نه مالك نفع و ضرر و مرگ و حيات و نشور خود.
بنابراين مثل موجودات در استنادشان به اسباب مترتب يكى بر ديگرى ، از سبب قريب گرفته تا بعيد، و در انتها استنادشان به خداى سبحان تا حدودى و به وجهى بعيد مثل كتابت است ، كه انسان آن را با دست خود، و با قلم انجام مى دهد، و اين عمل يك استنادى به قلم ، و استناد ديگرى به دست ، و استناد ديگرى به انسان دارد، كه با دست و قلم كتابت را انجام داده ، و هر چند سبب مستقل و فاعل حقيقى اين عمل خود آدمى است ، و ليكن اين باعث نمى شود كه ما نتوانيم آن را به دست و قلم نيز استناد دهيم ، هم مى گوييم فلانى چقدر خوب مى نويسد، و هم مى گوييم دست او چنين هنرى از خود نشان مى دهد، و هم خود او مى گويد: اين قلم خوب مى نويسد.
و نيز منافات ندارد كه بنا به بيان گذشته ما، ملائكه واسطه در تدبير باشند، و از سوى ديگر چنانچه از كلام خداى تعالى استفاده مى شود بعضى از ملائكه و يا همه آنان دائما در حال عبادت و تسبيح و سجده باشند، مانند آيه (و من عنده لا يستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون يسبحون الليل و النهار لا يفترون )، و آيه (ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون ).
براى اينكه ممكن است ملائكه در حين انجام ماموريت خداى تعالى و تدبير امور دنيا سجده و تسبيح را هم انجام بدهند، همچنان كه چه بسا اين عدم منافات از آيه زير استشمام مى شود و لله يسجد ما فى السموات و ما فى الارض من دابه و الملائكه و هم لا يستكبرون .


يوم ترجف الراجفه تتبعها الرادفه




معناى اينكه درباره قيامت فرمود: (يوم ترجف الراجفه تتبعها الرادفة )

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:02 AM
معناى اينكه درباره قيامت فرمود: (يوم ترجف الراجفه تتبعها الرادفة )
كلمه (راجفه ) به صيحه هاى عظيمى تفسير شده كه در آن تردد و اضطرابى باشد، و كلمه (رادفه ) به صيحه متاخر تابع تفسير شده ، در نتيجه بنابراين تفسير، دو آيه مورد بحث با دو نفخه صور تطبيق مى شود، كه آيه زير هم بر آنها دلالت دارد، مى فرمايد: (و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض الا من شاء اللّه ثم نفخ فيه اخرى فاذا هم قيام ينظرون ).
ولى بعضى گفته اند: راجفه به معناى هر محركى است كه متحرك را به شدت تكان دهد، چون كلمه (رجف ) هم لازم و بدون مفعول استعمال مى شود، و معناى تحرك شديد را مى دهد، و هم متعدى استعمال شده معناى تحريك شديد را مى دهد، و مراد از (راجفه ) نيز همان نفخه اولى است ، كه زمين و كوهها را تكان مى دهد، و مراد از رادفه نفخه دوم است ، كه متاخر و بعد از نفخه اول صورت مى گيرد.
و بعضى گفته اند: مراد از راجفه ، زمين و از رادفه ، آسمانها و ستارگان است ، كه آنها نيز به حركت در آمده آسمان را مى شكافند، و ستارگان مضطرب و متلاشى مى شوند. ولى اين دو وجه و مخصوصا وجه اخير خالى از بعد نيست .
و آنچه با سياق مناسب تر است ، به هر حال اين است كه جمله (يوم ترجف ...) ظرف باشد، براى جواب قسم كه در كلام نيامده ، تا بر فخامت و عظمت آن دلالت كند، و بفهماند آنقدر شديد است كه ناگفتنى است ، و آن جواب عبارت است از جمله (لتبعثن - حتما مبعوث خواهيد شد). بعضى ديگر گفته اند: كلمه (يوم ) از اين جهت منصوب شده كه در معناى آيه (قلوب يومئذ واجفه يوم ترجف الراجفه ) مى باشد، ولى اين وجه هم خالى از بعد نيست .


قلوب يومئذ واجفه ابصارها خاشعه




نكره و بدون الف و لام آوردن كلمه (قلوب ) براى افاده تنويع است ، و اين كلمه مبتدا و خبرش كلمه (واجفه ) است ، و (وجيف ) به معناى اضطراب است ، و كلمه (يومئذ) ظرفى است متعلق به واجفه ، و جمله مورد بحث استينافى و بيانگر صفت آن روز است .
و ضمير (ها) در كلمه (ابصارها) به قلوب بر مى گردد، و نسبت ابصار به قلوب و اضافه اش بر آن ، به خاطر اين بوده كه مراد از قلوب در امثال اين موارد كه صفات ادراكى از قبيل علم و خوف و رجاء و نظائر آن بدان نسبت داده مى شود، نفوس بشرى است كه قبلا هم به آن اشاره شد.
و اگر خشوع را به ابصار نسبت داده با اينكه خشوع از احوال قلب است ، بخاطر آن بوده كه اثر ظاهرى خشوع در چشمها قوى تر از ساير اعضاء است .
حكايت سخن كفار در استبعاد معاد


يقولون ءانا لمردودون فى الحافره




اين آيه اخبار و حكايت گفتار آنان در دنيا است ، كه از در استبعاد مى گفتند: مگر ممكن است كه ما دوباره برگرديم ، مى خواهد اشاره كند به اينكه اينها كه در قيامت قلوبشان اضطراب و ديدگانشان خشوع دارد، همانهايند كه در دنيا بعث را منكر بودند، و تا در دنيا بودند چنين و چنان مى گفتند.
و كلمه (حافره ) - بطورى كه گفته اند: به معناى اول و ابتداى هر چيز است ، و استفهام در آيه انكارى است ، و منشا آن استبعاد است و معنايش اين است كه اين طايفه مى گويند: آيا ما راستى راستى بعد از مرگ به حالت اولمان كه همان حالت زندگى است بر مى گرديم ؟ و بعضى گفته اند: حافره به معناى محفوره است ، و محفوره زمين قبر است ، و معناى جمله اين است كه : آيا ما بعد از مردن از قبورمان بر مى گرديم و زنده مى شويم ؟!.
بعضى هم گفته اند: اين آيه از اعتراف كفار به مساءله مبعوث شدن در قيامت خبر مى دهد، و كلام كلام كفار بعد از زنده شدن است ، و استفهامشان از روى تعجب است ، گويا وقتى زنده مى شوند و مى بينند آنچه را كه مى بينند، تعجب نموده صحنه را عجيب و غريب دانسته ، مى پرسند راستى اين مائيم كه بعد از مردن زنده شده ايم ، و اين معناى خوبى است اگر با ظاهر سياق مخالف نباشد.


ءاذا كنا عظاما نخره




اين جمله تكرار همان استفهام و تاءكيد آن است ، وقتى زنده شدن بعد از مرگ عجيب باشد، با پوسيده شدن استخوانها و تفرق اجزاء عجيب تر است ، و كلمه (نخر) - به دو فتحه - به معناى پوسيده شدن و متلاشى گشتن است ، گفته مى شود: (نحر العظم - ينخر - نخرا) و اسم فاعل آن ،هم ناخر مى آيد و هم نخر.


قالوا تلك اذا كره خاسره




كلمه (تلك ) اشاره است به معناى رجعتى كه از جمله (لمردودون فى الحافره ) استفاده مى شود، و كلمه (كره ) هم به معناى رجعت و برگشتن است ، و اگر برگشتن را خاسره خوانده ، يا از باب مجازگويى است و خاسر حقيقى صاحب كره و برگشت است ، و يا اينكه كلمه (خاسره ) به معناى صاحب خسران است ، و به هر حال معناى عبارت ، اين است كه گفتند: اين رجعت - يعنى بر گشتن بعد از مرگ بسوى زندگى - رجعتى است كه براى صاحبش خسران آور است .
ترجمه الميزان ج : 20 ص : 302
سخنانى باشد كه كفار در دنيا آن را به منظور استهزاء گفته باشند و بهمين جهت بوده كه قرآن كريم سياق را تغيير داده ، فرمود: (قالوا تلك اذا...)، چون قبلا فرموده بود: مى گويند: (ءانا لمردودون ...، و اما بنابر اينكه جمله مزبور حكايت گفتارى باشد كه كفار در روز قيامت آن را مى گويند، در آن صورت انگيره شان اظهار حسرت و نفرت است .


فانما هى زجره واحده فاذا هم بالساهره




ضمير (هى ) به كلمه (كره ) بر مى گردد. و بعضى گفته اند: به كلمه (رادفه ) كه منظور از آن نفخه دوم است بر مى گردد، و كلمه (زجر) به معناى طرد كردن كسى با آواز و نهيب است ، و اگر نفخه دوم را زجره خوانده ، از اين جهت بوده كه انسان با اين نهيب از نشاه مرگ به نشاه حيات ، و از باطن زمين به روى زمين منتقل مى شود، و كلمه (اذا) فجائيه است ، يعنى معناى (ناگاه و ناگهان ) را مى دهد، و كلمه (ساهره ) به معناى زمين هموار، و يا زمين خالى از گياه است .
و اين دو آيه در مقام جواب از استبعادى است كه از جمله (ءانا لمردودون ...) نسبت به قيامت استفاده مى شود، و معناى آن اين است كه براى ما دشوار نيست كه ايشان را بعد از مردن زنده كنيم ، و دوباره به زندگى برگردانيم ، براى اينكه برگشتن آنان - و يا به قول آن مفسر ديگر نفخه دوم - بيش از (زجره واحده ) موونه ندارد، به محضى كه آن زجره محقق شود، ناگهان همه زنده گشته و روى زمينى تخت و يا بى آب و علف قرار خواهند گرفت ، با اينكه لحظه قبل از آن مرده و در شكم زمين بودند.
پس دو آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (و ما امر الساعه الا كلمح البصر او هو اقرب ).
داستان موسى (عليه السلام ) و فرعون و آنچه اشاره به اين داستان در اين مقام افادهمى كند

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:04 AM
داستان موسى (عليه السلام ) و فرعون و آنچه اشاره به اين داستان در اين مقام افادهمى كند


هل اتيك حديث موسى ...




اين آيه تا پايان دوازده آيه اشاره اى است به خلاصه اى از داستان موسى (عليه السلام )، و فرستاده شدنش به سوى فرعون ، و اينكه فرعون دعوت آن جناب را رد نموده ، و خداى تعالى او را به عذاب دنيا و آخرت گرفتار ساخت .
اين آيات در عين حال مشركين را كه منكر قيامتند و با اين انكار خود دعوت دينى اسلام را رد كردند - چون بدون معاد، تشريع دين معنا ندارد - اندرز مى دهد، و موعظه مى كند، و اين آيات در عين حال تسليتى براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و تهديدى براى كفار نيز هست ، مويد اين معنا اين است كه در اين آيات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) را مورد خطاب قرار مى دهد، و مى فرمايد: (هل اتيك ).
و در اين داستان علاوه بر همه نكات گذشته استدلال بر وقوع قيامت و جزاء نيز هست ، چون هلاكت فرعون و لشكريانش با آن وضع هراسناك دليل روشنى است بر حقانيت رسالت موسى از جانب خداى تعالى بسوى مردم ، و اين رسالت از جانب خدا تمام نمى شود مگر با ربوبيت خداى تعالى نسبت به مردم ، و اين بر خلاف پندار غلطى است كه مشركين دارند، و معتقدند خداى تعالى تنها خالق است و ربوبيتى براى مردم ندارد، و ارباب مردم كسانى ديگرند و خدا رب آن ارباب است .
پس اينكه فرمود: (هل اتيك حديث موسى ) هر چند استفهام است ، اما منظور از آن ترغيب شنونده است به اينكه اين داستان را خوب گوش بدهد، (مثل اينكه خود ما وقتى مى خواهيم خبر مهمى به طرف مقابل خود بدهيم و او خوب گوش بدهد، در آغاز مى گوييم : هيچ خبر دارى ؟) و اين خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) تسليت خاطر آن جناب و انذار منكرين است ، چون در آن ، سخن از عذاب هم رفته ، و نيز اتمام حجت است ، به آن بيانى كه گذشت .
و اين نوع از استفهام منافاتى با اطلاع قبلى شنونده از داستان ندارد، براى اينكه منظور اين نيست كه به راستى و حقيقتا داستان را به اطلاع شنونده برساند، بلكه منظور اين است كه او را متوجه آن بسازد و به يادش بيندازد، پس ممكن است اولا آيات اين سوره اولين نوبتى باشد كه قرآن كريم داستان موسى را شرح داده و شنونده هيچ اطلاعى قبلى از آن نداشته باشد، و در ثانى ممكن است اگر هم اطلاع داشته ، و مثلا سوره مزمل را و داستان موسى را در آن سوره كه قبل از نازعات نازل شده شنيده باشد ولى بطور اجمال شنيده ، چون در مزمل تنها اجمالى از آن آمده ، همچنان كه در سوره اعراف و طه و غير آن دو به تفصيل آمده .


اذ ناديه ربه بالواد المقدس طوى




كلمه (اذ) ظرف است براى قصه و اين نداء مربوط به اولين بارى است كه خداى تعالى به موسى وحى نموده ، و مسؤ وليت رسالت را به عهده اش انداخته ، و كلمه (طوى ) اسمى است براى وادى مقدس .


اذهب الى فرعون انه طغى




اين جمله نداى در آيه قبل را تفسير مى كند، كه آن نداء چه بوده .و بعضى گفته اند: در اين كلام قولى در تقدير است ، و تقدير كلام (قائلا اذهب ...) بوده ، و يا كلمه (ان ) تفسيرى در تقدير است ، و تقدير آن : (ان اذهب ...) است ، و اشكالى كه به اين دو قول وارد است اين است كه هيچ احتياجى به اين تقديرها نيست ، و جمله (انه طغى ) دستور (اذهب ) را تعليل مى كند.
معناى (هل لك الى ان تزكى و اهديك الى ربك فتخشى ) كه موسى (عليه السلام )ماءمور شد به فرعون بگويد


فقل هل لك الى ان تزكى




كلمه (الى ) متعلق به محذوف است ، و تقدير كلام : (هل لك ميل الى ان تزكى - آيا ميل به اين دارى كه پاك شوى ؟) و يا چيزى مثل اين است ، و مراد از (تزكى ) پاك شدن از قذارت طغيان است .


و اهديك الى ربك فتخشى




عطف است بر جمله (تزكى )، و منظورش از هدايت وى به سوى پروردگارش - بطورى كه گفته اند - معرفى خداى تعالى براى او، و ارشاد او به معرفت خداست ، كه ترس از خدا نتيجه اين معرفت و دست بردارى از طغيان و تعدى از طور و حقيقت عبوديت نتيجه آن ترس است ، همچنان كه فرمود: (انما يخشى اللّه من عباده العلماء).
حال ببينيم مراد از تزكى چيست ؟ اگر مراد پاك شدن از طغيان از راه توبه و برگشت به خداى تعالى باشد، آن وقت خشيت اثر مترتب بر آن است ، و مراد از خشيت همان ترسى است كه هميشه ملازم با ايمان به خداست ، و انسان مؤ من را وادار مى كند به اطاعت از او و ترك معصيتش ، و اگر مراد از آن پاك شدن بوسيله اطاعت و ترك معصيت باشد، جمله (و اهديك الى ربك فتخشى ) مفسر ما قبل خود، و عطفش به ما قبل عطف تفسيرى خواهد بود.


فاريه الايه الكبرى




(فاء) در اين جمله فصيحه است ، و مى فهماند چيرهايى در وسط كلام حذف شده ، چون احتياج به ذكر آنها نبوده ، و تقدير كلام (فاتاه و دعاه فاراه ...)، بوده يعنى پس موسى به نزد فرعون رفت ، و او را دعوت كرد، و آيت كبرايى نشانش داد).
ولى بعضى گفته اند: منظور تمام معجزاتى است كه به فرعون و درباريانش نشان داده . ولى اين احتمال بعيد است .


فكذب و عصى




يعنى فرعون موسى و رسالت او را تكذيب نموده ، ساحرش خواند و نافرمانيش كرد.


ثم ادبر يسعى




كلمه (ادبار) به معناى پشت كردن ، و كلمه (سعى ) به معناى جد و كوشش است ، مى فرمايد فرعون پشت كرد در حالى كه تصميم گرفته بود دعوت موسى را باطل نموده ، با او به معارضه برخيزد.


فحشر فنادى




حشر به معناى جمع كردن مردم به زور و جبر است ، مى فرمايد به همين منظور مردم را از اطراف مملكت جمع كرد، دليل اينكه از همه جا جمع كرد، جمله بعدى از كلام او است ، كه به مردم گفت : پروردگار بزرگتر شما منم . چون فرعون در مصر ادعاى ربوبيت داشت ، و معلوم است كه خود را رب تمام مردم مملكت مى دانسته ، نه يك طائفه خاصى از ايشان .
بعضى گفته اند مراد از حشر، جمع كردن همه مردم نيست ، بلكه تنها جمع آورى ساحران است ، چون در جاى ديگر آمده : (فارسل فرعون فى المدائن حاشرين )، و نيز در جاى ديگر فرموده : (فتولى فرعون فجمع كيده ثم اتى )، ولى اين ، دليل نمى شود كه مراد از حشر در سوره شعراء عين حشر در سوره مورد بحث است ، و مراد در هر دو آيه يك چيز است .
مراد فرعون از اينكه خطاب به مردم مصر گفت : (انا ربكم الاعلى )

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:04 AM
مراد فرعون از اينكه خطاب به مردم مصر گفت : (انا ربكم الاعلى )


فقال انا ربكم الاعلى




فرعون در اين جمله ادعاى ربوبيت مى كند، و ظاهرش اين است كه خود را رب اعلا مى پنداشته يعنى از ساير ارباب كه مورد پرستش مصريان بودند بلند مرتبه تر مى دانسته .
و بعيد نيست منظورش از اين برترى با اينكه خودش هم بت پرست بوده ، و به حكايت قرآن درباريانش براى تحريكش مى گفتند: (آيا موسى را آزاد مى گذارى تا در زمين فساد نموده ، تو را و خدايانت را تباه كند)، اين بوده كه بگويد: من از همه خدايان به شما نزديك ترم ، براى اينكه ارزاق شما به دست من تاءمين مى شود، و شوون زندگى و شرافت و آقائيتان به همت من حفظ مى شود، ولى ساير خدايان داراى اين صفت نيستند.
بعضى گفته اند: مرادش اين بوده كه خود را بر همه كسانى كه متولى امور مردمند برترى بدهد، نه اينكه ادعاى خدايى كند، و حاصل دعوتش اين است كه من سلطان شما، و مافوق ساير اولياى امور مملكت شمايم ، مافوق حكام و عمال مملكتم . پس آيه مورد بحث در معناى آيه ديگرى است كه در آن كلام فرعون را حكايت نموده ، مى فرمايد: (و نادى فرعون فى قومه قال : يا قوم اليس لى ملك مصر...)
ليكن اين قول با ظاهر كلام مخالف است ، چون فرعون در ضمن سخنانش با قوم تصريح به الهيت خود كرده ، مى گويد: (يا ايها الملا ما علمت لكم من اله غيرى )، و نيز به موسى گفت : (لئن اتخذت الها غيرى لاجعلنك من المسجونين ).
چند وجه در معناى (فاخذه الله نكال الاخره و الاولى )


فاخذه اللّه نكال الاخره و الاولى




كلمه (اخذ) كنايه است از تعذيب ، همچنان كه كلمه (نكال ) هم به معناى تعذيبى است كه هر كس آن را ببيند، و يا بشنود از ارتكاب مثل آن خوددارى مى كند، و عذاب آخرت از اين جهت نكال خوانده شده كه يكى از آثارش اين است كه هر كس آن را بشنود از هر عملى كه وى را بدان گرفتار سازد خوددارى مى كند، همچنان كه عذاب استيصال و انقراض در دنيا هم به همين جهت نكال خوانده مى شود.
و معناى آيه اين است كه : خدا فرعون را بگرفت ، يعنى به عذاب دنيا و آخرت بگرفت ، در دنيا او و لشكرش را غرق كرد، و در آخرت بعد از مردن به آتش دوزخ گرفتارش ساخت ، پس مراد از اولى و آخره دنيا و آخرت است .
ولى بعضى گفته اند: مراد از آخرت و اولى دو گفتارى است كه فرعون گفته بود، كلمه اولش اين بود كه گفته بود: (ما علمت لكم من اله غيرى )، و كلمه آخرش اين بود كه گفته بود: (انا ربكم الاعلى )، و خدا او را به خاطر اين دو كلمه اخذ و عذاب كرد، ليكن اين معنا خالى از بعد نيست .
بعضى ديگر گفته اند: مراد از اولى تكذيب آيات خدا و نافرمانى او است ، كه در اول قصه نقل شده ، و مراد از آخرت جمله (انا ربكم الاعلى ) است ، كه در آخر قصه نقل شده ، اين وجه هم مثل قبلى اش بعيد است
بعضى ديگر گفته اند (اولى ) اولين معصيت ، و (آخره ) آخرين معصيت او است ، و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى او را به جرم همه گناهانش بگرفت . اين وجه هم خالى از خفاء نيست .


ان فى ذلك لعبره لمن يخشى

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:08 AM
كلمه (ذلك ) اشاره است به داستان موسى (عليه السلام ) و ظاهرا مفعول (يخشى ) به فراموشى سپرده شده ، يعنى عمدا از ذكرش خوددارى شده ، و معناى عبارت اين است كه در اين حديث - يعنى داستان موسى - عبرتى است براى هر كس كه خشيت داشته باشد، يعنى داراى غريره ترس از شقاوت و عذاب باشد، و انسان سالم چنين غريره اى دارد، پس در داستان موسى عبرتى است براى هر كس كه انسان باشد و فطرت انسانيش را از دست نداده باشد. بعضى هم گفته اند: مفعول حذف شده ، و تقدير كلام (لمن يخشى الله ) است . ولى وجه قبلى بليغ ‌تر است .
رفع استبعاد معاد در خطاب و استفهام توبيخى (ءاءنتم اشد خلقا ام السماءبنيها...)


ءانتم اشد خلقا ام السماء بنيها... و لانعامكم




اين خطاب ، خطابى است توبيخى به مشركين ، كه منكر قيامت بوده و آن را مسخره مى كردند، خطابى است هم بر سبيل عتاب ، و هم متضمن جواب استبعاد آنان بر بعث كه گفتند: (ءانا لمردودون فى الحافره ءاذا كنا عظاما نخره )، مى فرمايد خداى تعالى چيرهايى خلق كرده كه خيلى بزرگتر از شما است ، پس او مى تواند دوباره شما را در نشاه ديگر زنده كند، و ايجاد نمايد.
و نيز متضمن اشاره اى است به دليل وقوع قيامت ، چون در اين آيه تدبير عام عالمى و ارتباط آن به عالم انسانى را خاطر نشان مى سازد، و لازمه اين تدبير، ربوبيت خداى تعالى است ، و لازمه ربوبيت او صحت نبوت و تكليف است ، و لازمه آن نيز اين است كه روز جزايى باشد، و آن همان روز بعث و حشر است ، و به همين جهت مساله بعث را بر اين آيه متفرع نموده ، فرمود: (فاذا جاءت الطامه الكبرى ...)
پس جمله (ءانتم اشد خلقا ام السماء) استفهامى است توبيخى به داعى رفع استبعاد منكرين بعث بعد از مرگ ، و نيز اشاره به تفصيل خلقت آسمان با جمله (بناها...)، دليلى است بر اينكه مراد تثبيت و مسجل نمودن اين معنا است كه خلقت آسمان شديدتر است .
و جمله (بناها) استينافى و بيانى تفصيلى است براى خلقت آسمان .
(رفع سمكها فسويها) - يعنى سقف آسمان و نقطه مرتفع آن را بلند كرد، و منظور از (تسويه آسمان )، ترتيب اجزاى آن ، و تركيب آن است ، تا هر جزئى در موضعى كه حكمت اقتضاء دارد قرار گيرد، همچنان كه درباره آدم فرمود: (فاذا سويته و نفخت فيه من روحى ).
(و اغطش ليلها و اخرج ضحيها) - يعنى شبش را تاريك و روزش را روشن كرد، و اصل در معناى كلمه (ضحى ) گسترده شدن نور خورشيد، و امتداد يافتن روز است ، ولى در اينجا منظور مطلق روز است ، به قرينه اينكه در مقابل شب قرار گرفته ، و اگر شب و روز را به آسمان نسبت داده ، بدين جهت بوده كه سبب اصلى پيدايش آن دو آسمانى است ، و آن پيدا شدن اجرام تاريك و ناپيدا بوسيله انوار آسمانى از قبيل نور خورشيد و غيره است ، و همينكه اين نورها غروب مى كنند، دوباره اجرام مستور مى شوند، و مساءله شب و روز اختصاص به كره زمين كه ما روى آنيم ندارد بلكه ساير اجرام آسمانى هم تاريكى و روشنى و شب و روز دارند.
(و الارض بعد ذلك دحيها) - يعنى بعد از آنكه آسمان را بنا كرد و سقفش را بلند نمود، و هر جزئش را در جاى خود قرار داد، و شبش را تاريك و روزش را روشن ساخت ، زمين را بگسترانيد.
بعضى گفته اند: معنايش اين است كه زمين را با اين حال بگسترد، (و خلاصه كلمه بعد ذلك به معناى مع ذلك است )، همچنان كه در جمله (عتل بعد ذلك زنيم ) كلمه بعد به معناى مع آمده ، و ما در تفسير سوره (الم سجده ) گفتارى پيرامون اينكه از كلام خدا درباره خلقت آسمان و زمين چه استفاده مى شود داشتيم . و بعضى گفته اند: كلمه (دحو) كه فعل (دحيها) از آن مشتق است ، به معناى (دحرجه ) يعنى غلتاندن است .
(اخرج منها ماءها و مرعيها) - بعضى گفته اند: كلمه (مرعى ) در معناى (رعى ) - به كسره راء و سكون عين - يعنى گياه نيز اطلاق مى شود، همانطور كه به معناى مصدر ميمى و اسم زمان و مكان مى آيد، و مراد از بيرون كردن آب زمين از زمين ، شكافتن چشمه ها و جارى ساختن نهرها است ، و مراد از اخراج مرعاى زمين ، روياندن نبات بر روى زمين است ، نباتاتى كه حيوانات و انسانها از آنها تغذيه مى كنند. پس ، از ظاهر اين آيه بر مى آيد كه مراد از مرعى مطلق گياهانى باشد كه حيوان و انسان از آن تغذيه مى كند، همچنان كه آيه (متاعا لكم و لانعامكم ) هم بدان اشعار دارد، نه تنها گياهانى كه مختص حيوان است ، هر چند كه كلمه مرعى بيشتر در آن خصوص استعمال مى شود.
(و الجبال ارسيها) - يعنى كوهها را بر زمين استوار كرد تا زمين نوسان و اضطراب نكند، و بتواند آبها و معدنها را در جوف خود ذخيره كند، همچنان كه ساير آيات قرآنى از اين جريان خبر داده .
(متاعا لكم و لانعامكم ) - يعنى آنچه از آسمان و زمين كه گفته شد خلق كرديم و امر آن را تدبير نموديم تا متاعى باشد براى شما و چارپايان شما، چارپايانى كه خداوند براى شما مسخر كرد، تا در زندگيتان از آنها بهره مند شويد، پس اين خلقت و تدبير كه بهره مندى شما در آن است بر شما واجب مى سازد، در پى معرفت پروردگارتان باشيد و از مقام او بترسيد و نعمتش را شكر گزاريد چون در اين ميان روزى هست كه در آن بدانچه كرده ايد جزاء داده مى شويد، خير باشد خير و شر باشد شر، همچنان كه اين خلقت و تدبير از خلقت شما شديدتر است ، پس شما ديگر نبايد از خلقت بار دوم خود استبعاد و تعجب كنيد و آن را بر خدا دشوار بپنداريد.
تسميه قيامت به (الطامه الكبرى )


فاذا جاءت الطامه الكبرى




در مجمع البيان مى گويد كلمه (طامه ) به معناى عاليه و غالبه است ، وقتى گفته مى شود: اين اطم از آن است ، معنايش اين است كه از آن عالى تر است (و طم الطائر الشجره )، به اين معنا است كه طائر به بالاى درخت پرواز كرد، و هر داهيه و بلايى را كه انسانها از دفع آن عاجز باشند طامه مى گويند. و بنا به گفته وى طامه كبرى همان قيامت است ، چون قيامت داهيه اى است كه از هر داهيه ديگرى عالى تر است ، و بر هر داهيه اى غالب است ، اين است معناى كبرى بودن طامه قيامت ، و چون نفرموده قيامت از هر داهيه اى بزرگتر است ، بطور مطلق فرموده داهيه بزرگتر، معلوم مى شود هيچ داهيه و واقعه اى بزرگتر از آن نيست .
و اگر در اول جمله فاء تفريع آورده ، براى اشاره به اين معنا بوده كه مضمون آيه يعنى آمدن قيامت از لوازم خلقت آسمان و زمين و تدبير جارى در آن دو است ، كه قبلا هم به اين معنا اشاره شد.


يوم يتذكر الانسان ما سعى




كلمه (يوم ) ظرف است براى آمدن طامه كبرى ، (وسعى ) به معناى عمل جدى است .


و برزت الجحيم لمن يرى




كلمه (برزت ) ماضى مجهول از مصدر (تبريز) است ، كه به معناى اظهار است ، و از آوردن مفعول كلمه (يرى ) عمدا اعراض ‍ شده ، و مراد از كلمه (من ) هر كسى است كه چشم دارد و مى تواند ببيند، و معناى آيه اين است كه : در آن روز، دوزخ ظاهر مى شود، و پرده از روى آن بر مى دارند، تا هر صاحب چشم و بينايى آن را به عيان ببيند.
پس آيه شريفه در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (لقد كنت فى غفله من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد) چيزى كه هست آيه سوره (ف ) مفصل تر است ، مى فرمايد تو از اين در غفلت بودى ، پس ما پرده ات را كنار زديم ، اينك امروز چشمت تيزبين شده است .
و از ظاهر آيه مورد بحث بر مى آيد كه جهنم قبل از روز قيامت خلق شده ، تنها در روز قيامت با كشف غطاء ظاهر مى شود، و مردم آن را مى بينند.
تقسيم مردم به دو دسته : طاغى دوزخى ، او خائف از مقام پروردگار كه بهشت ماءواى اواست و بيان ضابطه براى صفات هر يك


فاما من طغى و اثر الحيوه الدنيا فان الجحيم هى الماوى و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنه هى الماوى )




در اين آيات حال مردم در آن روز به تفصيل بيان شده ، مى فرمايد مردم دو قسم مى شوند، و اين تفصيل بجاى جواب اجمالى كلمه (فاذا جاءت ...) نشسته ، و تقدير كلام (فاذا جاءت الطامه الكبرى ، انقسم الناس قسمين فاما من طغى ...) است ، يعنى وقتى طامه كبرى بيايد مردم دو دسته مى شوند، طاغيان ، ترسندگان از خداوند.
خداى تعالى در اين آيات سه گانه ، مردم را به دو دسته تقسيم فرموده ، اهل جهنم و اهل بهشت ، - و اگر صفت اهل جهنم را جلوتر ذكر كرد براى اين بود كه روى سخن با مشركين بود - و اهل جهنم را به همان اوصافى توصيف كرد كه در آيه (من طغى و اثر الحيوه الدنيا) به آن توصيف كرده ، و تعريف آنان را مقابل تعريف اهل بهشت قرار داده ، كه در آن فرموده : (من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى )، و به هر حال توصيفى كه از دو طائفه كرده جنبه بيان ضابطه دارد.
و چون اين دو طائفه به حسب حالى كه دارند مقابل يكديگر قرار دارند، قهرا وصفى كه براى هر يك آورده مقابل وصفى است كه براى ديگرى آورده ، پس اينكه اهل بهشت را توصيف كرده به ترس از مقام پروردگارش ، - با در نظر گرفتن اينكه ترس ، نوعى تاءثر است از ضعيف و مقهور در برابر شخصى قوى و قاهر، و خشوع و خضوعش در برابر او- اقتضا دارد كه طغيان اهل جهنم - با در نظر گرفتن اينكه طغيان به معناى تعدى از حد است - عبارت باشد از عدم تاءثر طاغيان از مقام پروردگارشان ، و استكبار ورزيدن و خروجشان از حد عبوديت ، و در نتيجه خاشع و خاضع نشدن ، و طبق اراده او عمل نكردن ، و بر وفق اختيار او - كه همان سعادت جاودانه ايشان است - اختيار نكردن ، و بر عكس به پيروى هواى نفس دنبال زينت حيات دنيا رفتن .
لوازم و آثار طغيان و خوف از مقام رب

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:09 AM
لوازم و آثار طغيان و خوف از مقام رب
پس از لوازم طغيان اين طائفه يكى همين است كه زندگى دنيا را اختيار كنند، و اين همان است كه بعد از توصيف آنان به طغيان با جمله و اثر الحيوه الدنيا توصيفشان كرده .
و چون از لوازم طغيان رها كردن آخرت و ايثار حيات دنيا يعنى پيروى هواى نفس در آنچه مى خواهد، و اطاعتش در آنچه دوست دارد، و نيز از آثار ديگرش مخالفت خدا است در آنچه مى خواهد مى باشد قهرا مقابل اين طغيان يعنى خوف هم اثرى مخالف اثر طغيان دارد اثر طغيان ايثار حيات دنيا بود و اثر خوف خلاف آن است ، و آن ردع و پرهيز از دنياپرستى و نهى نفس از پيروى هواى نفس است ، و لذا دنبال جمله (من خاف مقام ربه ) اثر آن را ذكر كرد و فرمود: (و نهى النفس عن الهوى ).
و اگر در بيان اين حالت فرمود: (نفس را از هوى نهى مى كند)، و نفرمود: (پيروى نفس را ترك مى كند) براى اين بود كه بفهماند انسان ضعيف است ، و چه بسا كه نادانى او را وادار به معصيت كند، بدون اينكه نسبت به خداى تعالى استكبار داشته باشد، پس او نمى تواند بكلى پيروى هواى نفس را ترك كند، همينكه در مقام نهى خود از آن باشد خدا هم واسع المغفره است ، همچنان كه فرمود: (و لله ما فى السموات و ما فى الارض ليجزى الذين اساوا بما عملوا و يجزى الذين احسنوا بالحسنى الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا اللمم ان ربك واسع المغفره )، و نيز فرموده : (ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما).
و معناى آيات سه گانه در دادن ضابطه كلى براى صفت اهل دوزخ و اهل بهشت در اين خلاصه مى شود كه : اهل جهنم اهل كفر و فسوق ، و اهل بهشت اهل ايمان و تقوايند، و در اين ميان طوائف ديگرى غير آن دو طائفه هستند كه از مستضعفين مى باشند، كسانى كه به گناهان خود اعتراف داشته ، اعمالى صالح را با اعمالى زشت مخلوط مى كنند، و نيز طوائف ديگرى كه امرشان به دست خداى سبحان است ، و چه بسا با شفاعت و وسائل ديگر مشمول مغفرت خدا بشوند.
پس معناى جمله (هى الماوى ) در آيه (فاما من طغى ... هى الماوى ) (هى ماواه ) است ، يعنى جهنم ماواى او است ، و الف و لام كه در اول كلمه است به جاى ضمير آمده ، ممكن هم هست ضمير حذف شده و تقدير كلام (هى الماوى له ) باشد.
مقصود از مقام پروردگار و خوف از آن
و در آيه (و اما من خاف مقام ربه ...)، كلمه (مقام ) اسم مكان است ، و منظور مكانى است كه در آن جسمى از اجسام بايستد، اين اصل در معناى كلمه مقام است ، همچنان كه اسم زمان و مصدر ميمى نيز معناى اصلى آن است ، و ليكن بسا مى شود كه صفات و احوال چيزى به نوعى عنايت محل و قرارگاه آن چيز اعتبار مى شود، و به آن صفات و احوال ، مقام و منزلت اطلاق مى شود، مثل آن آيه اى كه در مورد شهادت مى فرمايد: (فاخران يقومان مقامهما)، و قول نوح كه به حكايت قرآن به قوم خود گفت (ان كان كبر عليكم مقامى و تذكيرى بايات الله )، و قول ملائكه كه بنا به حكايت خداى تعالى گفتند: (و ما منا الا له مقام معلوم )، كه در اين چند مورد كلمه مقام نه اسم مكان واقعى است ، و نه اسم زمان و نه مصدر ميمى ، بلكه همانطور كه گفتيم صفات ، به نوعى عنايت محل استقرار و مكان فرض شده است .
در آيه مورد بحث هم مقام خداى تعالى به همين معنا است ، يعنى صفت ربوبيت و ساير صفات كريمه او چون علم و قدرت مطلقه اش ‍ و قهر و غلبه اش و رحمت و غضبش كه از لوازم ربوبيت او است ، مقام او است ، كه در آيه (و لا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبى و من يحلل عليه غضبى فقد هوى و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحاثم اهتدى )، و آيه (نبى ء عبادى انى انا الغفور الرحيم و ان عذابى هو العذاب الاليم )، مقام خود را به بندگانش اعلام مى دارد.
پس مقام خداى تعالى كه بندگان خود را از آن مى ترساند همان مرحله ربوبيت او است كه مبداء رحمت و مغفرت او نسبت به كسانى است كه ايمان آورده تقوى پيشه كنند، و نيز مبداء عذاب سخت و عقاب شديد او است ، نسبت به كسانى كه آيات او را تكذيب نموده و نافرمانيش كنند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از مقام رب ، مقام پروردگار در قيامت است ، آن هنگامى كه از اعمال او سؤ ال مى كند، ولى اين نظريه بطورى كه ملاحظه مى كنيد درست نيست ، چون در آن جا نيز خداى تعالى مكان قيام ندارد.
و بعضى ديگر گفته اند: معناى اينكه فرمود: (از مقام پروردگارش مى ترسد) ترس بطريق ديدن عظمت است همچنان كه همين سخن را در معناى جمله (اكرمى مثواه ) بعضى گفته اند منظور از مثوا اطاق زندگى نيست بلكه مقام و منزلت است .
بحث روايتى
(رواياتى درباره سوگندهاى سوره نازعات ، استعباد معاد توسط كفار،خوف از مقامپروردگار،پيروى از هوى )
در كتاب فقيه آمده كه على بن مهزيار گفته به امام جواد (عليه السلام ) عرضه داشتم سوگند (و الليل اذا يغشى و النهار اذا تجلى ) و (و النجم اذا هوى ) و نظائر آن چه معنا دارد؟ فرمود: خداى تعالى مى تواند به هر يك از مخلوقاتش كه بخواهد سوگند ياد كند ولى خلق او جز به خود او نمى توانند سوگند بخورند.
مؤ لف : روايتى در همين معنا از كافى از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه السلام ) در تفسير اول سوره نجم گذشت .
و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور، و ابن منذر، از على (عليه السلام ) روايت كرده اند كه در تفسير آيه (و النازعات غرقا) فرموده : نازعات ملائكه هستند كه ارواح كفار را از بدنهايشان به شدت مى كنند، و ناشطات نيز ملائكه هستند كه ارواح كفار را تا مابين ناخن ها و پوست جذب نموده ، سپس بيرون مى كشند، و سابحات نيز ملائكه اند كه ارواح مؤ منين را در بين آسمان و زمين شناور مى سازند، و سابقات نيز ملائكه اند، كه بعضى براى بردن روح مؤ من بسوى خدا از بعضى ديگر سبقت مى گيرند، و مدبرات هم ملائكه اند، كه امور بندگان را از اين سال تا سال ديگر تدبير مى كنند.
مؤ لف : بنابر اينكه روايت صحيح باشد بايد آن را حمل كنيم بر اينكه امام خواسته اند بعضى از مصاديق اين عناوين را ذكر كنند، و اينكه فرمود: (ارواح كفار را تا ما بين ناخن ها و پوست جذب نموده ، سپس بيرون مى كشند) نوعى از تمثيل است ، كه شدت عذاب را مى رساند.
و نيز در همان كتاب آمده كه ابن ابى حاتم از على بن ابى طالب (عليه السلام ) روايت كرده كه ابن الكوا از آن جناب از آيه (فالمدبرات امرا) پرسيد، فرمود: ملائكه اند، كه ذكر رحمان و امر او را تدبير مى كنند.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (يوم ترجف الراجفه تتبعها الرادفه ) آمده كه امام فرمود: يعنى زمين زير پاى اهلش شكافته مى شود، و رادفه به معناى صيحه است .
و نيز در همان كتاب در ذيل آيه (ءانا لمردودون فى الحافره ) آمده كه امام در معناى آن فرمود: قريش مى پرسيدند آيا بعد از مرگ دوباره بر مى گرديم ؟.
و نيز در همان كتاب در ذيل آيه (تلك اذا كره خاسره ) امام فرمود: كفار اين سخن را از در استهزاء زدند. و باز در همان كتاب در روايت ابى الجارود امام باقر (عليه السلام ) در معناى (ءانا لمردودون فى الحافره ) فرمود: يعنى در خلقتى جديد و در معناى (فاذا هم بالساهره ) فرمود: ساهره يعنى زمين ، چون كفار در قبرها قرار دارند، همينكه زجره و صيحه را مى شنوند از قبرشان در مى آيند، و با خلقتى تمام عيار روى زمين قرار مى گيرند.
و در اصول كافى به سندى كه به داوود رقى دارد از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تفسير آيه (و لمن خاف مقام ربه جنتان ) فرموده : كسى كه بداند كه خدا او را مى بيند، و آنچه مى گويد مى شنود، و آنچه از اعمال خوب و بد مى كند خبر دارد چنين علمى او را از اعمال زشت باز مى دارد، اين همان كسى است كه از مقام پروردگارش مى ترسد، و نفس خود را از پيروى هوا نهى مى كند.
مؤ لف : مويد اين حديث معنايى است كه ما براى خوف از مقام خداى تعالى كرديم . و نيز در اصول كافى به سند خود از يحيى بن عقيل روايت كرده كه گفت : امير المؤ منين (عليه السلام ) فرمود: من تنها از دو چيز بر شما مى ترسم ، يكى پيروى هوا، و يكى آرزوى دراز، چون پيروى هوا آدمى را از حق باز مى دارد، و آرزوى دراز آخرت را از ياد مى برد.
آيات 46-42 سوره نازعات

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:10 AM
آيات 46-42 سوره نازعات


يسلونك عن الساعه ايان مرسيها (42) فيم انت من ذكريها (43) الى ربك منتهيها (44) انما انت منذر من يخشيها (45) كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشيه او ضحيها (46)




ترجمه آيات
از تو از رستاخيز مى پرسند كه وقت وقوع آن كى است ؟ (42).
تو از بسيار سخن گفتن از آن چه به دست مى آورى ؟ (43).
هيچ ، براى اينكه انتهاى آن - وقت معينش - نزد پروردگار تو است (44). اصلا وظيفه تو تنها انذار كسى است كه از آن روز دلواپسى دارد (45).
روزى كه وقتى آن را مى بينند چنين به نظر مى رسد كه گويا بيش از شبى يا بامدادى با زندگى دنيا فاصله نداشته اند (46).
بيان آيات
در اين چهار آيه متعرض سؤ ال مشركين از زمان قيام قيامت شده ، آن را رد مى كند، به اينكه علم به آن نزد احدى نيست ، و كسى به جز خداى تعالى از آن خبر ندارد، و خداى تعالى علم به آن را به خود اختصاص داده .


يسئلونك عن الساعه ايان مرسيها




ظاهرا تعبير به اينكه مى پرسند و نفرموده (پرسيدند)، براى اين بوده كه بفهماند اين سؤ الى است كه هميشه مى كنند، چون مشركين بعد از شنيدن داستان قيامت مرتب به آنجناب مراجعه نموده ، درخواست مى كردند تاريخ دقيق وقوع قيامت را برايشان معين كند، و در اين درخواست اصرار هم مى ورزيدند، و قرآن كريم مكرر به اين درخواست اشاره نموده .
كلمه (مرسى ) مص در ميمى است ، و به معناى اثبات و برقرار كردن است ، و جمله (ايان مرسيه ) ابيانى است براى كلمه (يسئلونك )، و مى فهماند سؤ ال منكرين قيامت و مسخره كنندگان قيامت اين بود كه چه زمانى اثبات و برقرار مى شود، و خلاصه چه زمانى قيامت بپا مى شود.
چند وجه در معناى اينكه بعد از حكايت سوال مشركين از زمان وقوع قياعت فرمود: (فيمانت من ذكريها)


فيم انت من ذكريها




اين جمله استفهام انكارى است ، و جمله (فيم انت ) مركب است از مبتدا و خبر، و كلمه (من ) براى ابتداء غايت است ، و كلمه (ذكرى ) بنا بر آنچه راغب گفته به معناى كثرت ذكر است ، كه در حقيقت مبالغه در ذكر است .
و معناى جمله اين است كه : تو از يادآورى بسيار قيامت در چه هستى ؟ يعنى از اينكه بوسيله كثرت ذكر از تاريخ آن آگاه شوى چه چيز بدست مى آورى ؟ و خلاصه تو با كبثرت ذكر قيامت علم به تاريخ آن نمى يابى .
ممكن هم هست كلمه (ذكرى ) در مورد قيامت به معناى حضور حقيقت معناى قيامت در قلب باشد، و معنا بنابر اينكه استفهام انكارى باشد اين است كه تو علمى به حقيقت قيامت و خصوصيات آن پيدا نمى كنى ، مگر وقتى كه به زمان آن احاطه يابى و اين از معناى قبلى مناسب تر است .
بعضى گفته اند: معناى آيه اين است كه : ذكراى قيامت ، از مسائل مربوط به بعثت تو نيست ، تو تنها مبعوث شده اى كه افراد ترسنده از قيامت را انذار كنى .
بعضى ديگر گفته اند: كل (فيم ) انكارى است از سؤ ال سائلين ، و جمله (انت من ذكريها) هم جمله اى است استينافى و هم تعليلى است براى نادرست بودن سؤ ال آنان ، و معناى آيه اين است كه : اين سؤ ال در چيست ؟ (خلاصه چه سؤ ال بيهوده اى است ) ،
وظيفه تو اى پيامبر تنها ذكراى ساعت است ، چون بعثت تو متصل به آن است ، و تو خاتم انبيايى ، و همين مقدار علم از مساءله قيامت براى ايشان كافى است ،در نتيجه اين آيه همان را مى گويد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) به روايتى فرمود: (بعثت انا و الساعه كهاتين ان كادت لتسبقنى - بعثت من با قيامت مثل اين دو انگشت پشت سرهمند، به هيچ وجه ممكن نبود قيامت جلوتر از بعثت من بيايد).
بعضى ديگر گفته اند: اين آيه تتمه سؤ ال مشركين است ، كه در آن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) خطاب مى كنند، و معناى آن اين است كه : از علم به قيامت و به وقت آن نزد تو چه مقدار هست ؟ و يا اين است كه : تو كه اين همه بياد قيامت هستى خودت از آن چه فهميده اى ؟
و خواننده محترم مى داند كه سياق آيات با هيچ يك از اين معانى آنطور كه بايد نمى سازد، علاوه بر اين هيچ يك از آنها خالى از تكلف نيست .
آنچه از آيه (الى ربك منتهاها) كه در مقامتعليل عدم علم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به زمان قيامت است استفاده مىشود


الى ربك منتهيها




اين جمله در مقام تعليل جمله (فيم انت من ذكريها) است ، و معنايش اين است كه : تو از وقت آن نمى توانى با خبر شوى ، براى اينكه انتهاى آن به سوى پروردگار تو است ، پس حقيقت آن و صفاتش و از آن جمله تعين وقتش را جز پروردگار تو نمى داند، پس ‍ مردم نبايد از وقت آن بپرسند، و در وسع تو هم نيست كه پاسخ دهى .
و بعيد نيست - و خدا داناتر است - اين آيه در مقام تعليل باشد، اما به معناى ديگرى از تعليل ، و آن اين است كه بفرمايد ساعت قيام نمى ك ند مگر با فناى اشياء و سقوط اسباب ، و ظهور اين حقيقت كه هيچ ملكى جز براى خداى واحد قهار نيست ، پس آن روز جز به خداى تعالى مستند و منسوب نيست ، و هيچ سببى فرض نمى شود كه بطور حقيقت بين خدا و پديد آمدن قيامت واسطه باشد، در نتيجه زمان هم كه در اين عالم براى خود سببى است نمى تواند واسطه باشد، پس روز قيامت در حقيقت توقيت بردار نيست ، (نه اينكه ممكن باشد ولى خداى تعالى وقتش را معين نكرده ).
و به همين جهت است كه مى بينيم در كلام خداى تعالى هيچگونه تحديدى براى آن روز نيامده ، تنها اين تحديد ذكر شده كه روز قيامت با انقراض نشاه دنيا بپا مى شود، و در اين باره فرموده : (و نفخ فى الصور فصعق من فى السموات و من فى الارض )، و در اين معنا آيات ديگرى است كه از خراب شدن دنيا خبر مى دهد، و يا خبر مى دهد از اينكه زمين و آسمان به زمين و آسمانى ديگر مبدل مى گردد، و ستارگان فرو مى ريزند، و آياتى ديگر از اين قبيل .
و اگر تحديدى هم آمده به نوعى تشبيه و تمثيل آمده ، نظير آيه زير كه مى فرمايد: (كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشيه او ضحيها - وضعشان چنين است كه وقتى قيامت را مى بينند گويى جز شبى و يا شبى و پاسى از روز آن درنگ نكردند). و يا مى فرمايد: (و يوم تقوم الساعه يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعه )، آنگاه حق مطلب را در آيه زير بيان نموده مى فرمايد: (و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم فى كتاب اللّه لى يوم البعث فهذا يوم البعث )
در كلام خداى تعالى در مواضعى به آنچه گفته شد اشاره شده ، و آن مواضعى است كه خبر مى دهد قيامت جز به ناگهانى و بدون خبر قبلى نمى آيد، مانند آيه زير كه مى فرمايد: (ثقلت فى السموات و الارض لا تاتيكم الا بغته يسئلونك كانك حفى عنها، قل انما علمها عند اللّه و لكن اكثر الناس لا يعلمون )، و آياتى ديگر.
و اين وجه ، وجه عميق و دقيقى است ، كه درك بيشتر آن احتياج به تدبرى كافى دارد تا به وسيله آن اشكالى كه ممكن است به ذهن برسد حل گردد، و آن اشكال اين است كه : اين وجه با ظواهر عده اى از آيات قيامت نمى سازد، لذا سفارش مى كنم كه در آيه زير نيز به دقت نظر كنيد. (لقد كنت فى غفله من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد) و همچنين آيات ديگرى كه در اين معنا هست ، و يارى كننده ، خدا است .


انما انت منذر من يخشيها




يعنى ما تنها اين تكليف را به عهده تو گذاشته ايم كه افرادى را كه دلواپس قيامتند عذاب آن انذار كنى ، نه اينكه از وقت قيام آن خبر دهى تا وقتى از تو از وقت آن مى پرسند جواب دهى ،
پس انحصارى كه از آيه استفاده مى شود، به اصطلاح اهل ادب قصر افراد است ، يعنى شاءن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) و مسؤ وليت او را منحصر در انذار مى كند و علم به وقت قيامت و تعيين آن را براى هر كس كه از آن سؤ ال كند از آن جناب نفى فرموده .
و مراد از خشيت بطورى كه مناسب با مقام باشد همان دلواپسى است ، چون هستند افرادى كه از شنيدن خبر قيامت هيچ متاءثر نمى شوند، و بعضى اين زمينه را دارند كه اگر بشنوند دچار ترس بشوند، همين زمينه عبارت است از خشيت ، نه ترس فعلى ، چون قبل از انذار ترس معنا ندارد.
مفاد آيه (كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشيه اوضحيها) كه در قالبتمثيل نزديكى قيامت را بيان مى كند


كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشيه او ضحيها




اين جمله نزديكى قيامت را در قالب يك تمثيل و تشبيه بيان نموده ، مى فرمايد: نزديكى قيامت به زندگى دنيايشان طورى است كه مثل آنان در هنگام ديدن قيامت مثل خود آنان است در آن فرض كه بعد از گذشتن يك شب و يا يك نصف روز از مردنشان دوباره زنده شوند، در آن صورت چه مى گويند؟ مى گويند: بعد از مردن بيش از يك شب نگذشت كه دوباره زنده شديم ، و خلاصه فاصله بين مردن و قيامت را مدت زمانى احساس مى كنند، كه نسبتش با روز و شبهاى گذشته عمرشان نسبت يك شب و يا يك ظهر را دارد.
از آنچه گذشت روشن شد كه مراد از كلمه (لبث ) درنگ در مدت زمانى است كه بين زندگى دنيا و روز بعث فاصله شده ، و در اين مدت در قبرها آرميده بودند چون حساب بر مجموع زندگى دنيا واقع مى شود.
ولى بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از كلمه (لبث ) مدت زمانى است كه بين سؤ ال از وقت قيامت و خود قيامت فاصله شده . ليكن اين نظريه درست نيست ، براى اينكه گويندگان اين حرف وضع خود را در هنگام بعث اينطور مى بينند، و بعث در مقابل مرگ قبل از آن است ، نه مرگ و مقدارى از حيات قبل از مرگ .
علاوه بر اين ، اين وجه با ظواهر ساير آيات كه متعرض بعث و درنگ اهل محشر است نمى سازد، مانند آيه (قال كم لبثتم فى الارض ‍ عدد سنين )، كه ملاحظه مى كنيد لبث را عبارت دانسته اند از مدت زمانى كه در قبر بودند.
بعضى ديگر گفته اند: مراد از لبث مدتى است كه در دنيا بودند. و اين وجه بسيار سخيف و بى پايه است .
بحث روايتى
(چند روايت راجع به سوال مردم از زمان وقوع قيامت و جواب خداى تعالى )
در تفسير قمى در ذيل آيه (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنه هى الماوى )، آمده كه اين درباره بنده خدا است ، كه وقتى در برابر معصيت خدا قرار مى گيرد با اينكه مى تواند مرتكب شود، از ترس خدا مرتكب نمى شود، و بخاطر نهى خدا نفس خود را از ارتكاب آن نهى مى كند، و تلافى اين عملش همان جنت است ، و در تفسير آيه (يسئلونك عن الساعه ايان مرسيها) فرمود: يعنى چه وقت بپا مى شود؟ و خداى تعالى در پاسخش فرمود: (الى ربك منتهيها) يعنى علم آن نزد پروردگار تو است ، و در معناى جمله (الا عشيه او ضحيها) فرمود: يعنى بعضى از يك روز.
و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ابن مردويه به سندى ضعيف از ابن عباس روايت كرده اند كه گفت : مشركين مكه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مى پرسيدند (متى تقوم الساعه ) و منظورشان از اين سؤ ال مسخره كردن اعتقاد به قيامت بود، و لذا در اين باره اين آيه نازل شد: (يسئلونك عن الساعه ايان مرسيها...)
و در همان كتاب آمده كه بزار، ابن جرير، ابن منذر، حاكم ، (وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه از عايشه روايت كرده اند كه گفت : از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) همواره از مساءله قيامت سؤ ال مى شد تا آنكه آيه (فيم انت من ذكريها الى ربك منتهيها) نازل شد بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) آن وقت ديگر سؤ ال نشد.
مؤ لف : اين روايت را از عده اى از كتب حديث بدون ذكر سند از عروه نيز روايت كرده ، و نيز نظير آن را از عده اى ديگر از آن كتب از شهاب بن طارق هم نقل كرده ، و ليكن سياق آيه با اين روايات نمى سازد، چون حاصل از همه اين روايات اين است كه آيه پاسخ از سؤ ال مردم باشد، در حالى كه سياق آيه چنين چيزى را نمى رساند.
و در بعضى از روايات آمده كه رسم اعراب چنين بود كه وقتى به نزد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) مى رفتند از قيامت مى پرسيدند، و حضرت رو مى كرد به جوانتر آنان و مى فرمود: اگر اين بچه يك قرن زندگى كند قيامت شما بپا مى شود، اين حديث را صاحب الدر المنثور از ابن مردويه از عايشه نقل كرده است .
اين روايت وقت قيام قيامت را معين مى كند، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) بزرگتر از آن است كه چنين كارى بكند، چگونه ممكن است با اينكه در بسيارى از سوره هاى قرآنى به او وحى شده كه علم به قيامت از مختصات خداى تعالى است و كسى جز او آن را نمى داند، و دستور داده هر كس از او از اين مساءله پرسيد بگويد كه من به اين مطلب علمى ندارم .
سوره عبس مكى است و چهل و دو آيه دارد
سوره عبس آيات 16-1

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:10 AM
سوره عبس آيات 16-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم عبس و تولى (1) ان جاءه الاعمى (2) و ما يدريك لعله يزكى (3) او يذكر فتنفعه الذكرى (4) اما من استغنى (5) فانت له تصدى (6) و ما عليك الا يزكى (7) و اما من جاءك يسعى (8) و هو يخشى (9) فانت عنه تلهى (10) كلا انها تذكره (11) فمن شاء ذكره (12) فى صحف مكرمه (13) مرفوعه مطهره (14) بايدى سفره (15) كرام برره (16)



ترجمه آيات
به نام خداوند بخشنده مهربان چهره درهم كشيد و روى بگردانيد (1).
كه چرا آن كور نزد وى آمد (2).
تو چه دانى شايد او در پى پاك شدن باشد (3).
و يا در برخورد ناگهان متذكر شده در پى پاك شدن بيفتد (4).
اما آنكه توانگرى را به رخ مردم مى كشد (5).
تو به او روى خوش نشان مى دهى (6).
فكر مى كنى اگر هم پاك نشود مسؤ ول نيستى (7).
و اما آنكه شتابان نزد تو آمده (8).
در حالى كه از خدا مى ترسد (9).
تو از او تغافل مى كنى (10) .
چنين مكن كه اين قرآن يك تذكر و يادآورى است (11).
هر كس بخواهد از آن پند گيرد (12).
تذكارى است در صحيفه هايى ارجمند (13).
والا و پاكيزه است (14).
كه بدست سفيرانى نوشته شده (15).
گرامى و نيكو (16).
اشاره به شان نزول اين آيات و غرض سوره كه عبارتست از عتاب هر كس كهثروتمندان
رواياتى از طرق اهل سنت وارد شده كه اين آيات درباره داستان ابن ام مكتوم نابينا نازل شد، كه روزى بر رسول خدا ( صلى اللّه عليه و آله وسلم ) وارد شد در حالى كه جمعى از مستكبرين قريش نزد آن جناب بودند و با ايشان درباره اسلام سخنان سرى داشتند، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از آمدن ابن ام مكتوم چهره در هم كشيد، و خداى تعالى او را مورد عتاب قرار داد كه چرا از يك مردى تهى دست چهره در هم كردى ؟.
از طرق شيعه هم رواياتى به اين معنا اشاره دارد.
ولى در بعضى ديگر از روايات شيعه آمده كه مردى از بنى اميه نزد آن جناب بوده ، و او از آمدن ابن ام مكتوم چهره درهم كشيد، و آيات ، در عتاب او نازل شد، كه - ان شاء اللّه - بحث مفصل اين معنا در بحث روايتى آينده از نظرتان خواهد گذشت .
و به هر حال غرض سوره ، عتاب هر كسى است كه ثروتمندان را بر ضعفاء و مساكين از مؤ منين مقدم مى دارد، اهل دنيا را احترام مى كند و اهل آخرت را خوار مى شمارد، بعد از اين عتاب رشته كلام به اشاره به خوارى و بى مقدارى انسان در خلقتش و اينكه در تدبير امورش سراپا حاجت است و با اين حال به نعمت پروردگار و تدبير عظيم او كفران مى كند كشيده شده ، و در آخر سخن را با ذكر قيامت و جزاء و تهديد مردم خاتمه مى دهد، و اين سوره بدون هيچ ترديدى در مكه نازل شده است .
خبرى عتاب آميز حاكى از روى گرداندن يك مرد نابينا و عنايت و توجه به توانگران


عبس و تولى




يعنى چهره در هم كشيد و روى بگردانيد.


ان جاءه الاعمى




اين جمله علت عبوس شدن را بيان مى كند، و لام تعليل در تقدير است و تقدير آن (لان جاءه الاعمى ) است .


و ما يدريك لعله يزكى او يذكر فتنفعه الذكرى




اين آيه حال از فاعل فعل (عبس و تولى ) است ، و كلمه تزكى به معناى در پى پاك شدن از راه عمل صالح است . كه بعد از تذكر يعنى پندپذيرى و بيدارى و پذيرفتن عقائد حقه دست مى دهد، چون (نفع ذكرى ) همين است كه آدمى را به تزكى دعوت مى كند، يعنى به ايمان و عمل صالح مى خواند.
و حاصل معنا اين است كه آن شخص چهره در هم كشيد، و از آن شخص نابينا كه نزدش آمده بود روى بگردانيد، با اينكه او خبر نداشت آيا مرد نابينا مردى صالح بود، و با اعمال صالح ناشى از ايمان خود را پاكيزه كرده بود يانه ، شايد كرده بود، و يا آمده تا با تذكر و اتعاظش به مواعظ رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بهره مند شده ، در نتيجه به تطهير خود موفق گردد.
در اين آيات چهارگانه عتاب شديدى بكار رفته ، و اين شدت از اين جهت بيشتر مى شود كه دو آيه اول در سياق غيبت آمده ، كه مى فهماند خدا از او روى گردانيده ، رو در رو با او سخن نگفته ، و دو آيه اخير را در سياق خطاب آورده ، چون توبيخ در مخاطبه حضورى بيشتر است ، و حجت و استدلال هم وقتى رو در رو گفته شود الزام آورتر است ، آن هم بعد از روى گردانى ، و مخصوصا با سركوبى خود خدا و بدون واسطه غير.
و در اينكه از آن شخص تعبير به اعمى - كور - كرد توبيخى بيشتر استفاده مى شود، براى اينكه محتاجى كه به انسان مراجعه مى كند اگر نابينا باشد و حاجتش هم حاجتى دينى باشد، و خلاصه ترس از خدا او را وادار كرده باشد كه با نداشتن چشم به ما مراجعه كند، ما بيش از ساير مراجعه كنندگان بايد به او ترحم كنيم ، و بيشتر به او روى آورده مورد عطوفتش قرار دهيم ، نه اينكه چهره در هم بكشيم و روى از او برتابيم .
بعضى گفته اند: بنابر اينكه شخص مورد عتاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) باشد تعبير از آن جناب به ضمير غايب براى اين بوده كه به قداست ساحت آن جناب اشاره كند، و بطور كنايه بفهماند گويا آن كسى كه چنين عملى كرده رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نبوده ، چون مثل چنين عملى از مثل آن جناب سر نمى زند، و در نوبت دوم كه از آن جناب به ضمير خطاب تعبير كرده نيز قداست ساحت آن حضرت منظور بوده ، چون هميشه اقبال بعد از اعراض ، اجلال و احترامى از طرف است .
و ليكن اين حرف درست نيست ، چون با خطاب (و اما من استغنى فانت له تصدى ...) نمى سازد، و توبيخ در آن از توبيخ در آيه (عبس و تولى ) بيشتر است ، و بطور قطع هيچ ايناسى هم در آن نيست .


اما من استغنى فانت له تصدى و ما عليك الا يزكى




كلمات (غنى ) و (استغناء) و (تغنى ) و (تغانى ) بطورى كه راغب گفته به يك معنى مى باشند. پس مراد از (من استغنى ) كسى است كه خود را توانگر نشان دهد، و ثروت خود را به رخ مردم بكشد. و لازمه اين عمل اين است كه بخواهد از سايرين سر و گردنى بلندتر باشد، و رياست و عظمتى در چشم مردم داشته باشد، و از پيروى حق عارش بيايد، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (ان الانسان ليطغى ان راه استغنى ) و كلمه (تصدى ) به معناى متعرض شدن و روى آوردن به چيزى و اهتمام در امر آن است .
در اين آيه و شش آيه بعدش اشاره مفصلى است به اينكه ملاك در آن عبوس شدن و پشت كردن چه بوده ، كه به خاطر آن مستوجب عتاب شده ، حاصل آن اين است كه : تو خيلى به وضع مستكبران و اعراض كنندگان از پيروى حق مى پردازى ، و زياد به وضع آنها اعتناء مى كنى ، در حالى كه اگر او نخواهد خود را پاك كند بر تو تكليفى نيست ، و بر عكس از وضع آن كس كه خود را پاك كرده و از خدا مى ترسد بى اعتنايى مى كنى .
(و ما عليك الا يزكى ) - بعضى گفته اند: كلمه (ما) نافيه است ، و معنايش اين است كه : اگر او نخواست خود را تزكيه كند حرج و مسؤ وليتى بر تو نيست ، تا رهايى از آن مسؤ وليت تو را حريص كند به مسلمان شدن او، و غفلت ورزيدن از آنهايى كه قبلا به طيب خاطر مسلمان شده اند.
بعضى گفته اند: كلمه (ما) استفهام انكارى است ، و به آيه چنين معنا مى دهد:
(چه چيز و چه مسؤ وليت و ضررى متوجه تو مى شود اگر او نخواهد خود را از كفر و فجور پاك كند؟ تو يك رسول بيشتر نيستى ، و جز ابلاغ رسالت مسؤ وليتى ندارى ).
بعضى ديگر گفته اند: كلمه (ما) به معناى (لا) ى نافيه است ، و معنايش اين است كه : (از عدم تزكيه او از كفر و فجور باكى به خود راه نمى دهى )، و اين معنا با سياق عتابى كه قبل از اين آيه و قبل از قبل اين آيه بود سازگارتر است .


و اما من جاءك يسعى و هو يخشى فانت عنه تلهى




كلمه (سعى ) به معناى سرعت در دويدن است ، پس معناى آيه به حسب آنچه مقام دست مى دهد اين است كه : آن كس كه به شتاب نزدت مى آيد تا بوسيله معارف دين و مواعظى كه از تو مى شنود خود را پاك كند، (و هو يخشى ) در حالى كه از خدا مى ترسد، و خشيت خود آيت و نشانه آن است كه او بوسيله قرآن متذكر شده است ، همچنان كه فرمود: (ما انزلنا عليك القران لتشقى الا تذكره لمن يخشى )، و نيز فرموده : (سيذكر من يخشى ).
(فانت عنه تلهى ) - اصل كلمه (تلهى ) (تتلهى ) بوده ، يعنى خود را بكار ديگر مى زنى ، و از چنين مردى كه آمده كه به راستى خود را اصلاح كند غافل مى مانى ، و اگر ضمير (انت ) را در اين آيه و در آيه (فانت له تصدى ) و ضمير (له ) و (عنه ) را در آن دو مقدم بر فعل آورده ، همه براى تاءكيد در عتاب و تنبيه است .


كلا انها تذكره فمن شاء ذكره




كلمه (كلا) باز داشتن از همان عملى است كه به خاطر آن عتابش فرمود يعنى عبوس كردن قيافه و روى گردانى از كسى كه از خدا مى ترسد، و مشغول شدن و پرداختن به كسى است كه خود را بى نياز مى داند.
اشاره به اينكه قرآن كريم (تذكره ) است
و ضمير در جمله (انها تذكره ) به آيات قرآنى و يا به قرآن بر مى گردد، و اگر آن را مونث آورده براى اين بود كه خبر آن (تذكره ) مونث بوده ، و معناى آن اين است كه : آيات قرآنى - و يا قرآن - تذكره است ، يعنى موعظه اى است كه هر پند پذيرى از آن متعظ مى شود، و يا تذكر دهنده اى است كه اعتقاد حق و عمل حق را تذكر مى دهد.
(فمن شاء ذكره ) - اين قسمت ، جمله اى معترضه است ، و ضمير به قرآن و يا آنچه كه قرآن تذكر مى دهد بر مى گردد، و معنايش ‍ اين است كه : هر كس خواست مى تواند بياد قرآن و يا معارفى كه قرآن تذكر مى دهد بوده باشد، و قرآن اين را تذكر مى دهد كه مردم بدانچه فطرت به سوى آن هدايت مى كند منتقل شوند، و آن ، عقائد و اعمال حقه اى است كه در لوح فطرت محفوظ است .
و در اينكه تعبير فرمود به (فمن شاء ذكره ) اشاره است به اينكه در دعوت قرآن به تذكر، هيچ اكراه و اجبارى نيست ، و داعى اسلام كه اين دعوت را مى كند براى اين نيست كه نفعى عايد خودش شود، تنها و تنها نفع آن عايد خود متذكر مى شود، حال اختيار با خود او است .
مقصود از اينكه درباره قرآن فرمود: (فى صحف مكرمة ...)

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:11 AM
مقصود از اينكه درباره قرآن فرمود: (فى صحف مكرمة ...)


فى صحف مكرمه مرفوعه مطهره




در مجمع البيان گفته : كلمه (صحف ) جمع صحيفه است ، و عرب هر چيزى را كه در آن مطلبى نوشته شده باشد صحيفه مى نامد، همچنان كه كتابش هم مى خواند، حال چه اينكه ورقه و كاغذى باشد و يا چيز ديگرى .
و جمله (فى صحف ) خبرى است بعد از خبر براى كلمه (ان )، و ظاهر آن اين است كه : قرآن به دست ملائكه در صحفى متعدد نوشته شده بوده . و اين ظاهر، سخن آن مفسر را كه گفته : مراد از صحف لوح محفوظ است ضعيف مى سازد، چون در كلام خداى تعالى در هيچ موردى از لوح محفوظ به صيغه جمع از قبيل صحف و كتب و الواح تعبير نشده . نظير اين قول در بى اعتبارى سخن آن مفسر ديگر است كه گفته : مراد از صحف ، كتب انبياى گذشته است . چون اين معنا با تعبير (بايدى سفره ...) نمى سازد، زيرا ظاهر اين تعبير اين است كه صفت صحف باشد.
(مكرمه ) يعنى معظم ، (مرفوعه ) يعنى رفيع القدر نزد خدا، (مطهره ) يعنى پاكيزه از قذارت باطل و سخن بيهوده و شك و تناقض ، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه )، و نيز در اينكه مشتمل بر سخن بيهوده نيست فرموده : (انه لقول فصل و ما هو بالهزل )، و در اينكه مشتمل بر مطلب مورد شكى نيست ، فرموده : (ذلك الكتاب لا ريب فيه ) و در اينكه مشتمل بر مطالب متناقض نيست فرموده : (و لو كان من عند غير اللّه لوجدوا فيه اختلافا كثيرا).
اشاره به اينكه ملائكه اى مخصوص سفراى وحى و - تحت امرجبرئيل - متصدى حمل و ابلاغ آن به پيامبران بوده اند


بايدى سفره كرام برره




اين دو جمله دو صفت بعد از صفت هستند براى صحف ، و كلمه (سفره ) جمع سفير است ، و سفير به معناى رسول است ، و كلمه (كرام ) صفت آن رسولان است ، به اعتبار ذاتشان و (برره ) صفت ايشان است به اعتبار عملشان ، مى فرمايد: ذاتا افرادى بزرگوارند، و از نظر عمل داراى احسانند.
و معناى اين چند آيه اين است كه : قرآن تذكره اى است كه در صحف متعددى نوشته شده بود صحفى معظم و رفيع القدر، و پاكيزه از هر پليدى و از هر باطل و لغو و شك و تناقض ، و به دست سفيرانى نوشته شده كه ذاتا نزد پروردگارشان بزرگوار، و در عمل هم نيكوكارند.
و از اين آيات بر مى آيد كه براى وحى ، ملائكه مخصوصى است ، كه متصدى حمل صحف آن و نيز رساندن آن به پيامبرانند، پس ‍ مى توان گفت اين ملائكه اعوان و ياران جبرئيلند، و تحت امر او كار مى كنند، و اگر نسبت القاى وحى را به ايشان داده ، منافات ندارد با اينكه در جاى ديگر آن را به جبرئيل نسبت دهد، و بفرمايد: (نزل به الروح الامين على قلبك )، و در جاى ديگر در تعريف جبر ئيل بفرمايد: (انه لقول رسول كريم ذى قوه عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين )، بلكه همين آيه مويد مطلب ما است ، كه مى فرمايد دستوراتش مطاع است ، معلوم مى شود جبرئيل براى رساندن وحى به انبياء، كاركنانى از ملائكه تحت فرمان دارد، پس وحى رساندن آن ملائكه هم وحى رساندن جبرئيل است ، همچنان كه عمل جبرئيل و اعوانش روى هم فعل خداى تعالى نيز هست ، و اين انتساب وحى به چند مقام نظير مساءله توفى و قبض ارواح است ، كه يك جا به اعوان ملك الموت نسبت داده ، و يك جا به خود او، و يك جا به خود خداى تعالى كه بحث آن مكرر گذشت .
ليكن ، معنايى كه گذشت روشن تر است .
و بعضى ديگر گفته اند: قاريان قرآنند، كه آن را مى نويسند و مى خوانند، كه خواننده محترم به نادرستى آن واقف است .
بحث روايتى
روايتى حاكى از اعراض پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از ابن ام مكتوم ونزول آيات : (عبس و تولى ...)
در مجمع البيان است كه بعضى گفته اند: اين آيات درباره عبد اللّه بن ام مكتوم فرزند شريح بن مالك بن ربيعه فهرى يكى از بنى عامر بن لوى نازل شده .
و جريان چنين بوده كه : وى روزى بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) وارد شد، در حالى كه آن جناب با عتبه بن ربيعه و ابو جهل بن هشام و عباس بن عبد المطلب و ابى و اميه بن خلف جلسه كرده بود، و ايشان را به دين توحيد دعوت مى كرد، به اميد اينكه اسلام بياورند، ابن ام مكتوم عرضه داشت : يا رسول اللّه ( صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از قرآن برايم بخوان تا حفظ كنم ، و (چون نابينا بود) مكرر آن جناب را صدا مى زد، و متوجه نبود كه آن جناب با آن چند نفر مشغول صحبت است ، و تكرار او باعث شد كه كراهت و ناراحتى در سيماى آن جناب هويدا گرديد، چون ابن ام مكتوم مرتب كلام آن جناب را قطع مى كرد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در دل خود فكر مى كرد كه حالا اين چند نفر كه از بزرگان قريشند، مى گويند پيروان او همه از قبيل ابن ام مكتوم يا كورند و يا برده اند، لذا از او روى بگردانيد، و رو به آن صناديد كرد، در اينجا بود كه اين آيات در عتاب و سرزنش آن جناب نازل شد.
و از آن به بعد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) همواره ابن ام مكتوم را احترام مى كرد، هر وقت به او بر مى خورد مى فرمود: مرحبا به كسى كه خداى تعالى به خاطر او مرا عتاب فرمود، و آنگاه مى پرسيد: آيا كار و حاجتى دارى ؟ و دو نوبت او را در مدينه جانشين خود كرد و خود به جنگ رفت .
مؤ لف : سيوطى در تفسير الدر المنثور اين قصه را از عايشه و انس و ابن عباس - البته با مختصر اختلافى - نقل كرده ، و آنچه صاحب مجمع البيان نقل كرده خلاصه اى از آن روايات مختلف است .
بيان اينكه آيات عتاب به روشنى متوجه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيست ونزول آن در مورد روى گرداندن آن حضرت از ام مكتوم از جهات مختلف مخدوش و مردود است
ليكن آيات سوره مورد بحث دلالت روشنى ندارد بر اينكه مراد از شخص مورد عتاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، بلكه صرفا خبرى مى دهد و انگشت روى صاحب خبر نمى گذارد، از اين بالاتر اينكه در اين آيات شواهدى هست كه دلالت دارد بر اينكه منظور، غير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) است ، چون همه مى دانيم كه صفت عبوس از صفات رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نبوده ، و آن جناب حتى با كفار عبوس نمى كرده ، تا چه رسد به مؤ منين رشد يافته ، از اين كه بگذريم اشكال سيد مرتضى رحمة اللّه عليه بر اين روايات وارد است ، كه مى گويد اصولا از اخلاق رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نبوده ، و در طول حيات شريفش سابقه نداشته كه دل اغنياء را به دست آورد و از فقراء روبگرداند.
و با اينكه خود خداى تعالى خلق آن جناب را عظيم شمرده ، و قبل از نزول سوره مورد بحث ، در سوره (نون ) كه به اتفاق روايات وارده در ترتيب نزول سوره هاى قرآن ، بعد از سوره (اقرء باسم ربك ) نازل شده فرموده : (و انك لعلى خلق عظيم )، چطور تصور دارد كه در اول بعثتش خلقى عظيم (آن هم بطور مطلق ) داشته باشد، و خداى تعالى به اين صفت او را بطور مطلق بستايد، بعدا برگردد و بخاطر پاره اى اعمال خلقى ، او را مذمت كند، و چنين خلق نكوهيده اى را به او نسبت دهد كه تو به اغنياء متمايل هستى ، هر چند كافر باشند، و براى به دست آوردن دل آنان از فقراء روى مى گردانى ، هر چند كه مؤ من و رشد يافته باشند؟

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:12 AM
علاوه بر همه اينها مگر خداى تعالى در يكى از سوره هاى مكى يعنى در سوره شعراء به آنجناب نفرموده بود: (و انذر عشيرتك الاقربين و اخفض جناحك لمن اتبعك من المومنين )، و اتفاقا اين آيه در سياق آيه (و انذر عشيرتك الاقربين ) است ، كه در اوائل دعوت نازل شده .
از اين هم كه بگذريم مگر به آنجناب نفرموده بود: (لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم و لا تحزن عليهم و اخفض جناحك للمومنين )، پس چطور ممكن است در سوره حجر كه در اول دعوت علنى اسلام نازل شده به آنجناب دستور دهد اعتنايى به زرق و برق زندگى دنياداران نكند، و در عوض در مقابل مؤ منين تواضع كند،
و در همين سوره و در همين سياق او را ماءمور سازد كه از مشركين اعراض كند، و بفرمايد: (فاصدع بما تومر و اعرض عن المشركين ) آن وقت خبر دهد كه آن جناب بجاى اعراض از مشركين ، از مؤ منين اعراض نموده ، و به جاى تواضع در برابر مؤ منين در برابر مشركين تواضع كرده است !
علاوه بر اين زشتى عمل مذكور چيزى است كه عقل به زشتى آن حكم مى كند، و هر عاقلى از آن متنفر است ، تا چه رسد به خاتم انبياء (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، و چنين قبيح عقلى احتياج به نهى لفظى ندارد، چون هر عاقلى تشخيص مى دهد كه دارايى و ثروت به هيچ وجه ملاك فضيلت نيست ، و ترجيح دادن جانب يك ثروتمند بخاطر ثروتش بر جانب فقير، و دل او را به دست آوردن ، و به اين رو ترش كردن رفتارى زشت و ناستوده است .
با در نظر گرفتن اين اشكالها جواب از گفتار بعضى از مفسرين روشن مى شود كه گفته اند: خداى تعالى آن جناب را از اين رفتار نهى نكرده مگر در اين مورد، پس اين كار معصيت نبوده مگر بعد از نهى اما قبل از آن ، آن جناب مى توانسته چنين رفتارى داشته باشد.
وجه نادرستى اين سخن اين است كه : اولا به چه دليل آن جناب نهى نشده مگر در آن هنگام ، نه بعدش و نه قبلش ؟ و ثانيا گفتيم اين رفتار به حكم عقل ناستوده است ، و صدورش از شخصى كريم الخلق كه خدايش قبلا او را به خلق عظيم ستوده محال است ، آن هم با بيانى مطلق و بدون قيد وى را ستوده و فرموده : (و انك لعلى خلق عظيم )، علاوه بر اين كلمه (خلق ) به معناى ملكه راسخه در دل است ، و كسى كه داراى چنين ملكه اى است عملى منافى با آن انجام نمى دهد.
روايتى ديگر حاكى از نزول آيات عتاب در مورد مردى از بنى اميه
و در مجمع البيان ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرموده است اين آيات درباره مردى از بنى اميه نازل شده كه در حضور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) نشسته بود، ابن ام مكتوم آمد، مرد اموى وقتى او را ديد قيافه اش را در هم كشيد، و او را كثيف پنداشته ، دامن خود را از او جمع كرد، و چهره خود را عبوس نموده رويش را از او گردانيد، و خداى تعالى داستانش را در اين آيات حكايت نموده عملش را توبيخ نمود.
و نيز در مجمع البيان است كه از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرموده : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هر وقت ابن ام مكتوم را ملاقات مى كرد مى فرمود: مرحبا مرحبا،
به خدا سوگند خداى تعالى ابدا مرا در مورد تو عتاب نخواهد كرد، و اين سخن را از در لطف به او مى گفت ، و او از اين همه لطف شرمنده مى شد، (حتى كان يكف النبى (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مما يفعل به - حتى بسيار مى شد كه به همين خاطر از آمدن به خدمت آن جناب خوددارى مى كرد).
مؤ لف : اشكالى كه به اين حديث وارد است همان اشكالى است كه به حديث قبل وارد بود، و معناى اينكه فرمود: (حتى انه كان يكف ...) اين است كه : ابن ام مكتوم از حضور در نزد آن جناب خوددارى مى كرد، چون آن حضرت اين سخن را بسيار مى گفت ، و او سخت شرمنده مى شد و خجالت مى كشيد.
آيات 17 - 42، سوره عبس


قتل الانسان ما اكفره (17) من اى شى ء خلقه (18) من نطفه خلقه فقدره (19) ثم السبيل يسره (20) ثم اماته فاقبره (21) ثم اذا شاء انشره (22) كلا لما يقض ما امره (23) فلينظر الانسان الى طعامه (24) انا صببنا الماء صبا (25) ثم شققنا الارض شقا (26) فانبتنا فيها حبا(27) و عنبا و قضبا (28) و زيتونا و نخلا (29) و حدائق غلبا (30) و فاكهه و ابا (31) متاعا لكم و لانعامكم (32) فاذا جاءت الصاخه (33) يوم يفر المرء من اخيه (34) و امه و ابيه (35) و صاحبته و بنيه (36) لكل امرى منهم يومئذ شاءن يغنيه (37) وجوه يومئذ مسفره (38) ضاحكه مستبشره (39) و وجوه يومئذ عليها غبره (40) ترهقها قتره (41) اولئك هم الكفره الفجره (42)




ترجمه آيات
خدا بكشد انسان را كه چقدر كفرانگر است (17).
مگر خدا او را از چه خلق كرده كه به خود اجازه كفران مى دهد (18)
مبداء خلقتش نطفه اى بوده كه بعدا او را در ذات و صفات و افعال تقدير نمود (19).
و سپس راه سعادتش را آسان و فراهم كرد (20).
آنگاه دچار مرگ و سپس داخل قبرش ساخت (21).
و سپس آيا انسانى كه خلقت و تدبير و هدايت و مردن و زنده شدنش به دست خدا است شكر او را به جاى آورد؟ نه هرگز بلكه كفر و عصيان ورزيد (23).
پس انسان بايد به غذاى خود بنگرد (24).
اين ما بوديم كه آب را به كيفيتى كه انسانها خبر ندارند از آسمان فرستاديم (25).
و سپس زمين را باز به كيفيتى ناگفتنى و به وسيله دانه ها شكافتيم (26).
و در آن دانه ها رويانديم (27).
و انگور و سبزيجاتى (28).
و زيتون و نخلى (29).
و باغهاى پر درخت سر به هم كرده اى (30).
و ميوه و چراگاه (31).
تا وسيله زندگى شما و حيوانات شما باشد (32).
پس وقتى آن صيحه شديد آسمانى بيايد (33).
و روزى رسد كه هر كس از برادرش هم فرار مى كند (34).
و از مادر و پدرش (35).
و از همسر و فرزندانش (36).
در آن روز هر كس آنقدر گرفتار است كه به ياد غير خودش نمى افتد (37).
در آن روز چهره ها دو جورند چهره هايى نورانى (38).
خندان و خوشحال (39).
و چهره هايى غبار آلود و اندوهبار (40).
كه ظلمت و كدورت از آن مى بارد (41).
آنان همين كافران فاجرند (42).
بيان آيات
در اين فصل نخست انسان را نفرين مى كند، و از اينكه در كفر به ربوبيت رب خود اصرار و مبالغه مى ورزد تعجب مى كند، و آنگاه به حدوث و بقاى او اشاره نموده مى فهماند كه انسان نه مالك چيزى از آفرينش خويش است ، و نه مالك چيزى از تدبير امورش ، بلكه خداى سبحان است كه او را از نطفه اى بى مقدار آفريده و سپس اندازه گيرى اش كرد، و آنگاه راه را برايش آسان ساخت ، و در آخر هم او است كه وى را مى ميراند، و به قبر داخلش مى كند، و هر وقت كه بخواهد دوباره زنده اش مى سازد.
پس خداى سبحان يگانه رب و خالق و مدبر امر او است ، آن هم نه تنها در حدوثش بلكه در بقايش ، و تا آخرين لحظه هستى اش ‍ مدبر او است ، ولى اين انسان كفرانگر، فرمان او را نمى برد، و به هدايت او مهتدى نمى شود.
و اگر انسان تنها و تنها به طعامى كه مى خورد نگاه كند، كه يكى از مظاهر تدبير خدا، و مشتى از درياى رحمت او است ، آن وقت به تدبير وسيع پروردگارش و لطيف صنع او پى مى برد، آنچنانكه عقلش مبهوت شود، و هوشش از سر بدر رود، در حالى كه نعمت هاى خدا تنها طعام نيست ، و در اين ميان نعمت هاى ديگرى است كه از حيطه شمار بيرون است (و ان تعدوا نعمت اللّه لا تحصوها).
با اين حال اين عجب است كه انسان تدبير پروردگار خود را نديده مى گيرد، و شكر نعمتش را بجا نمى آورد، و راستى انسان ظلوم و كفار است ، و به زودى آثار خوب و بد شكر و كفران خود را مى بيند، كه يا سرور و بشارت است ، و يا روسياهى و عذاب .
و اين آيات بطورى كه ملاحظه مى كنيد بيگانه از آيات گذشته نيست ، هر چند بعضى ها گفته اند: علت نزول اين فصل چيز ديگرى بوده ، ولى با بيانى كه خواهد آمد اثبات خواهيم كرد كه هر دو دسته سياقى واحد دارند.
معناى آيه (قتل الانسان ما اكفره ) و مراد از كفر در آن


قتل الانسان ما اكفره




اين جمله نفرينى است بر انسان كه طبعش طبع دلدادن به شهوات ، و پيروى هواى نفس ، و فراموش كردن پروردگار خود، و استكبار ورزيدن از پيروى اوامر او است .
و جمله (ما اكفره ) شگفت انگيزى از اصرار انسان در كفران ، و پوشاندن حق صريح است ، با اينكه او خودش مى بيند و احساس ‍ مى كند كه مدبر خود نيست ، و كسى جز خداى سبحان مالك تدبير امر او نمى باشد.
پس مراد از (كفر) در اين جمله مطلق حق پوشى است ، كه دو مصداق دارد: يكى انكار ربوبيت خدا، و يكى ترك عبادت او است ، و مويد اين سخن ذيل آيه است كه به جهات تدبير ربوبى اشاره مى كند البته آن جهاتى كه با حق پوشى و ترك عبادت تناسب دارد. ولى بعضى از مفسرين ، كفر در اين آيه را به ترك شكر و كفران نعمت معنا كرده اند.
و اين توجيه هر چند در جاى خود صحيح است ولى مناسب تر از نظر سياق همان معنايى است كه ما براى كفر كرديم .
در كشاف گفته جمله (قتل الانسان ) نفرينى است بر انسان و اين نفرين در اصطلاح عرب از هر نفرين ديگر شنيع تر است چون كشته شدن ، بزرگترين شدائد دنيايى و رسوايى هاى آن است و جمله (ما اكفره ) شگفت انگيزى از افراط انسان در كفران نعمت خداى تعالى است . و آنگاه گفته اين دو جمله با همه كوتاهيش خشن ترين نفرينى است كه به گوش عرب مى خورد و غليظترين اسلوب و پردلالت ترين كلام بر سخط و خشم گوينده است و از اين دو جمله با همه تقاربى كه در دو طرف آن است هيچ كلامى در مذمت دامنه دارتر از آن ديده نشده و هيچ كلامى جامع تر از آن در ملامت يافت نمى شود.
بعضى هم گفته اند كه : جمله (ما اكفره ) استفهاميه است ، و مى پرسد كه چه چيز انسان را كافر كرده . ولى وجه قبلى بليغ ‌تر است .
نفى عذر از بشر در كفر ورزيدن و استكبارش ، با بيان حقارت و ناچيزى مبداء خلقت اوو...


من اى شى ء خلقه




معناى اين جمله با كمكى كه مقام مى دهد اين است كه : خداى تعالى انسان را از چه چيز خلق كرده كه به خود اجازه طغيان و استكبار را مى دهد استكبار از ايمان و اطاعت ، و اگر فاعل در فعل (خلقه ) را در اين جمله و در جملات بعدى حذف كرده براى اين بوده كه اشاره كند به اين كه فطرت هر كسى مى داند كه فاعل فعل خلقت و تقدير سبيل كسى به جز خداى تعالى نيست حتى مشركين هم به اين معنا اعتراف دارند.
و اگر مطلب را در قالب استفهام آورد به اين انگيزه بود كه عجيب بودن مفاد (ما اكفره ) را تاءكيد كند - و چون معمولا از چيزى تعجب مى شود كه علت و سبب روشنى نداشته باشد - استفهام مذكور قهرا مى فهم اند كه اولا اين اصرار بشر در كفرش امرى عجيب است و سپس مى پرسد آيا در اين خلقت عجيب علتى بوده كه باعث شده اينطور در كفرش افراط كند؟ آنگاه خودش پاسخ مى دهد به اينكه انسان هيچ دليل و عذرى ندارد كه كفرانگرى خود را مستند بدان كند چون او كسى است كه از آبى پست خلق شده و چيزى از خلقت و تدبير امور زندگى و مرگ و بعث خود را مالك نيست . و كوتاه سخن اينكه : استفهام مذكور زمينه چينى است براى پاسخى كه در جمله (من نطفه خلقه ...) مى دهد.


من نطفه خلقه فقدره




نكره آمدن كلمه (نطفه ) به منظور تحقير آن است ، يعنى از نطفه اى خوار و بى مقدارش آفريده ، پس كسى كه اصل و نسبش آبى چنين پشيز است ، حق ندارد با كفر خود طغيان كند، و از اطاعت ، استكبار بورزد.
(فقدره ) - يعنى به او در ذات و صفات و افعالش قدرت و توانايى داد، پس او نبايد از آن حدى كه برايش مقدر شده تجاوز كند، چون تدبير ربوبى از هر سو به وى احاطه دارد، و او نمى تواند خودش مستقلا بخواسته خود برسد، اگر خدا برايش مقدر نكرده باشد.


ثم السبيل يسره




ظاهر سياق اين آيات كه سياقى نفى عذر از بشر در برابر كفر و استكبارش است ، اين است كه مراد از سبيل - آن هم بطور مطلق - راه اطاعت خدا و امتثال او امر او باشد، و يا به عبارت ديگر راه خير و سعادت باشد.
اشاره به عدم منافات اينكه خلقت و تقدير از ناحيه خدا است با مختار بودن انسان

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:13 AM
اشاره به عدم منافات اينكه خلقت و تقدير از ناحيه خدا است با مختار بودن انسان
در نتيجه آيه شريفه در معناى دفع دخل است ، چون وقتى گفته مى شود (من نطفه خلقه فقدره ) ممكن است شنونده پيش خود خيال كند كه وقتى خلقت و تقدير از هر جهت به انسان احاطه دارد، ديگر انسان در افعال ذات و صفاتش اختيارى از خود ندارد، زيرا همه آنها مقدر و از پيش معين شده است ، چون با تقدير، ضرورى الوجود و واجب التحقق مى شود، و ديگر اختيارى براى انسان باقى نمى ماند، پس انسان در كفر و فسقش هيچ دخالتى ندارد اگر فاسق مى شود به تقدير الهى است ، و اگر كافر مى شود به تقدير او است ، و انسان آنچه را كه خدا خواسته و امر كرده به كرسى مى نشاند، و همين به كرسى نشاندنش نيز به تقدير الهى است ، پس ديگر نبايد او را در مورد هيچ عملى ملامت كرد، و دعوت دينى براى او كارى بيهوده است ، چون دعوت فرع داشتن اختيار است ، وقتى او از خودش اختيارى ندارد، ديگر انبياء به چه منظورى او را دعوت كنند.
به همين جهت اين شبهه را با جمله (ثم السبيل يسره ) دفع نموده و فرمود: خلقت و تقدير هر چند كه خاص خدا است ، ولى اين منافات ندارد با اينكه خود انسان هم اختيار داشته باشد، و به همين خاطر صحيح باشد كه خدا هم در آنچه به او امر نموده از ايمان و اطاعت را كه راه رسيدن يك انسان به سعادت خويش است به او ياد دهد، و از او بخواهد كه به اراده و اختيار خودش چنين و چنان كند، پس فعلى كه از انسان سر مى زند به اختيار خودش سر مى زند، ولى در عين حال همين عمل متعلق تقدير الهى نيز هست ، پس ‍ انسان در آنچه مى كند هم مختار است و هم مسؤ ول ، هر چند كه آنچه مى كند متعلق قدر هم هست ، و ما پيرامون جبر و اختيار مكرر در ذيل آياتى كه با اين مساءله تناسبى داشت بحث كرديم .
بعضى گفته اند مراد از (تيسير سبيل ) اين است كه خداى تعالى خروج انسان از شكم مادرش را آسان كرده ، و معناى عبارت : (سهل للانسان سبيل الخروج من بطن امه ) است ، يعنى راه بيرون شدن انسان مخلوق از نطفه را كه در شكم مادر جنين شده بود از شكم مادر آسان ساخت .
بعضى ديگر گفته اند: مراد هدايت بسوى دين و روشنگرى راه خير و شر است ، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (و هديناه النجدين ). ولى وجه قبلى بهتر است .
مراد از اينكه فرمود خدا انسان را اقبار (دفن ) كرد - ثم امانه فاقبره -


ثم اماته فاقبره




كلمه (اماته ) به معناى تحقق دادن به مرگ انسان است ، و مراد از (اقبار) دفن كردن مرده آدمى و پوشاندنش در شكم زمين است ، البته اين بر اساس غالب است ، كه عادت مردم بر آن جارى شده ، و به همين جهت نسبت در گور كردن را به خداى تعالى داده ، چون او (بوسيله كلاغ در داستان هابيل ) هدايتشان كرده و يا به دلها الهام كرد كه مردگان خود را دفن كنند پس اين عمل با خداى تعالى نسبتى دارد، همانطور كه به خود مردم هم نسبتى دارد.
بعضى گفته اند: منظور از اقبار اين است كه خداى تعالى او را صاحب قبر كرد، يعنى دستور داد زنده ها، او را دفن كنند، و با اين عمل مرده او را احترام نموده ، از اينكه جيفه اش متعفن شود، و مردم از بوى آن متنفر و متاذى گردند جلوگيرى نموده .
ليكن وجه قبلى با سياق آيات مناسب تر است ، چون آيات در اين زمينه سخن دارند كه تدبير تكوينى خداى تعالى را گوشزد كنند، نه تدبير تشريعى او را، كه يكى از آن تشريع حكم غسل و كفن و دفن اموات است .


ثم اذا شاء انشره




در مجمع البيان گفته : كلمه (انشار) به معناى زنده كردن بعد از مرگ به منظور تصرف است ، همچنان كه جامه را بعد از تا كردن و پيچيدن دوباره باز مى كنند، (تا در آن تصرفى كنند) پس مراد از اين جمله اين است كه خداى تعالى هر وقت بخواهد مردگان در قبر را مبعوث مى كند، و در اين تعبير اشاره اى هم به اين معنا است كه روز بعث را جز خداى تعالى كسى نمى داند.
معناى آيه : (كلا لما يقض ما امره ) كه متضمن ملامت انسانهاى مبتلا به كفر است


كلا لما يقض ما امره




آنچه از سياق به دست مى آيد اين است كه كلمه (كلا) از سؤ الى كه از سياق بر مى خيزد ردع و جلوگيرى كند، سؤ الى كه جمله (لما يقض ما امره ) به آن اشاره دارد، گويا بعد از آنكه اشاره شد به اينكه انسان مخلوقى است كه از اولين لحظه وجودش تا به آخر تحت تدبير خداى تعالى است ، او است كه وى را خلق مى كند و تقدير مى نمايد، و راه را برايش هموار مى سازد، مى ميراند و در قبر مى كند، و مجددا از قبر بيرونش مى آورد، همه اينها نعمت هايى است از خداى تعالى ، شخص مى پرسد: حال كه جريان بدين قرار است پس انسان چه بايد بكند و چه كرد، آيا در برابر مقام ربوبيت خاضع گرديد يا نه ؟ و آيا شكر نعمت را بجاى آورد يا نه ؟ در پاسخ فرموده : (كلا)، نه انسان چنين نكرد، آنگاه مطلب را چنين توضيح داد كه : (لما يقض ما امره ) هرگز آنچه را خداى تعالى دستور داد به انجام نرساند بلكه كفران و نافرمانى كرد.
پس ، از آنچه گذشت روشن شد كه ضمير در (يقض ) به انسان بر مى گردد، و مراد از قضاء نكردن انسان ، به انجام نرساندن دستورات الهى است . و بعضى گفته اند: ضمير به خداى تعالى بر مى گردد، و معناى عبارت اين است كه : خداى تعالى اين قضاء را براى كفار نرانده كه امر او را به انجام برسانند و ايمان آورده اطاعتش كنند، بلكه اگر هم به ظاهر به ايشان امر فرموده از باب اتمام حجت بوده است . ولى اين وجه بعيد به نظر مى رسد.
و نيز اين معنا روشن شد كه مذمت و ملامتى كه در آيه آمده متوجه انسان طبيعى است يعنى مى خواهد بفرمايد طبع انسان چنين است كه اگر به خودش واگذار شود در كفر افراط مى كند، و اين همان مطلبى است كه آيه زير افاده اش مى كند (ان الانسان لظلوم كفار)، كه قهرا با انسانهايى منطبق مى شود كه فعلا مبتلا به كفر و افراط در آن هستند، و با حق دشمنى مى ورزند. و از اين معنا روشن مى شود اينكه از بعضى نقل شده كه گفته اند: عموميتى كه در آيه است منظور نظر است ، چون هيچ انسانى چه كافر و چه مؤ من آنطور كه بايد خدا را عبادت نكرده ، و دستورات او را به انجام نرسانيده ، درست نيست .
و وجه نادرستيش اين است كه : ضمير (به حسب قواعد عربى ) به انسان بر مى گردد كه در صدر آيات آمده بود، و عموميت آن هم بر حسب طبع انسان منظور است ، كه طبعا افراطگر در كفر است ، و اما بر حسب فعليت قهرا به انسانهايى تطبيق مى كند كه فعلا داراى كفر هستند.
معناى آيه : (كلا لما يقض ما امره ) كه متضمن ملامت انسانهاى مبتلا به كفر است

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:13 AM
معناى آيه : (كلا لما يقض ما امره ) كه متضمن ملامت انسانهاى مبتلا به كفر است


فلينظر الانسان الى طعامه




اين جمله به شهادت حرف (فاء) كه در اولش آمده ، متفرع بر جملات قبل است ، البته تفرع تفصيل بر اجمال مى باشد، پس در اين صورت ، نظر و مطالعه انسان را پيرامون طعامى كه مى خورد و با آن سد رمق مى كند و بقاى خود را تضمين مى نمايد لازم مى داند - با اينكه نعمت طعام يكى از ميليونها نعمتى است كه تدبير ربوبى آنها را براى رفع حوايج بشر در زندگيش فراهم كرده - و دستور مى دهد اگر در همين يك نعمت مطالعه كند، سعه تدبير ربوبى را مشاهده خواهد كرد، تدبيرى كه عقلش را متحير و مبهوت خواهد كرد، آن وقت خواهد فهميد كه خداى تعالى چقدر نسبت به صلاح حال انسان و استقامت امر او عنايت دارد، آن هم چه عنايتى دقيق و محيط.
و مراد از انسان - بطورى كه گفته شده - غير آن انسانى است كه نامش در اول اين فصل از آيات ذكر شد، چون مراد از آن انسان ، خصوص افرادى است كه در كفر ورزيدن مبالغه مى كنند، به خلاف انسان در آيه مورد بحث ، كه ماءمور شده به طعام خود نظر كند، چون منظور از آن عموم انسانها است ، و همين جهت بود كه دوباره كلمه انسان را ذكر كرد، وگر نه اگر منظور همان انسان مى بود مى فرمود: (فلينظر الى طعامه ) يعنى همان انسان كه نامش را برديم بايد به طعام خود نظر كند.


انا صببنا الماء صبا... و لانعامكم




قرائتى كه فعلا دائر در بين مسلمين است كلمه (انا) را با فتحه همزه مى خوانند، كه بنابر آن جمله مورد بحث بيانى تفصيلى براى تدبير خداى تعالى مى شود، كه چگونه طعام انسان را مى آفريند، بله البته اين مرحله ابتدايى از آن تدبير تفصيلى است ، وگرنه بيان مستوفا و كامل آن خصوصيات كه در نظام آفرينش طعام برقرار است ، و نظام وسيعى كه در همه اين امور و روابط كونى كه بين هر يك از آن امور و بين انسان برقرار است ، چيزى نيست كه بتوان در چند آيه بيانش كرد، و عادتا از وسع و طاقت بيان بشرى بيرون است .
و كوتاه سخن اينكه : كلمه (صب ) در جمله مورد بحث به معناى ريختن آب از بلندى است ، و منظور در اينجا فرو فرستادن بارانها بر زمين براى روياندن گياهان است ، و بعيد نيست كه شامل جارى ساختن چشمه ها و نهرها نيز بشود، چون آبهاى زير زمينى هم از ذخائرى است كه بوسيله باران پديد مى آيد.
(ثم شققنا الارض شقا) - ظاهر اين آيه اين است كه منظور از (شق ) شكافتن زمين بوسيله جوانه گياهانى است كه از زمين سر در مى آورند، و به همين جهت اين جمله را با كلمه (ثم ) و جمله بعدى را با حرف (فاء) به جمله (انا صببنا الماء) عطف كرد.
(فانبتنا فيها حبا) - ضمير در (فيها) به كلمه (ارض ) بر مى گردد، و مراد از حب جنس حبوباتى است كه به مصرف غذاى انسان مى رسد، مانند گندم و جو و نخود و عدس و امثال اينها، و همچنين منظور از كلمه (عنب ) در جمله بعدى جنس آن است ، و همچنين (قضب ) و غير اينها.
(و عنبا و قضبا) - عنب به معناى انگور است ، ولى به درخت آن نيز عنب گفته مى شود، و شايد در اينجا منظور همين درخت انگور باشد، نظير زيتون كه هم به ميوه درخت گفته مى شود، و هم به درخت آن و كلمه (قضب ) به معناى سبزيجات تر و تازه است ، كه انسان آن را مى خورد. و اين كلمه در اصل به معناى قطع است ، و سبزيجات را اگر قضب خوانده اند بخاطر اين است كه پى در پى قطع مى شود. بعضى هم گفته اند: منظور همه گياهانى است كه از زمين قطع مى شود، حتى علف حيوانات را هم شامل مى شود.
(و زيتونا و نخلا) - معناى اين دو كلمه معروف است .
(و حدائق غلبا) - كلمه (حدائق ) جمع حديقه است ،كه به معناى بوستانى تفسير شده كه اطرافش ديوار كشيده باشند، و كلمه (غلب ) جمع غلباء است ، گفته مى شود (شجره غلباء) يعنى درختى بزرگ و كلفت ، پس حدائق غلب به معناى بوستانى است كه درختانش عظيم و كلفت باشد).
(و فاكهه و ابا) - بعضى گفته اند: كلمه (فاكهه ) به معناى مطلق ميوه ها است . و بعضى گفته اند: همه ميوه ها را شامل مى شود، الا انگور و انار را. بعضى ديگر گفته اند: اگر در بين مصاديق فاكهه ، خصوص زيتون و نخل را آورد، براى اين بود كه نسبت به آن دو اعتناى بيشترى داشته ، و كلمه (اب ) - با تشديد (باء) - به معناى گياه و چراگاه است .
(متاعا لكم و لانعامكم ) - كلمه (متاعا) مفعول له است ، مى فرمايد: (ما آنچه از خوردنيها كه رويانديم براى اين بود كه شما را و چهار پايان را كه شما به خود اختصاص داده ايد، بهره مند و سير كنيم ، و اگر در اين جمله از سياق غيبت (فلينظر الانسان ) به خطاب (كم ) التفات شده ، براى آن بوده كه منت تدبير خود و انعام نعمتش را تاءكيد كرده باشد.


فاذا جاءت الصاخه




اين جمله اشاره است به سرانجام آن تدبيرى كه در اين آيات ذكر شده بود، تدبير عام ربوبى و تدبير خصوصيش در رابطه با انسان ، و اينكه اين تدبير سرانجامش به كجا منتهى مى شود، و امرى كه خداى تعالى به انسانها كرد تا او را بندگى كنند، آيا انسان اين امر را به انجام رسانيد يا خير ؟ و آن سرانجام همان روز صاخه (قيامت ) است ، كه انسان جزاى اعمال خود را دريافت مى كند.
كلمه صاخه به معناى صيحه شديدى است كه از شدتش گوشها كر شود، و منظور از آن نفخه صور است .
اشاره به شدت و سختى روز قيامت به نحوى كه انسان حتى از كسان و نزديكانش مىگريزد


يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته وبنيه




اين آيه به شدت روز قيامت اشاره مى كند، شدت آن روز به حدى است كه اقرباى انسان و نزديكانش كه يك روز طاقت فراقشان را نداشت و آنها را ياور و بازوى خود در زندگى مى پنداشت ، و همواره به آنان پناه مى برد، امروز از همه آنان مى گريزد، براى اينكه شدت آنچنان احاطه مى كند كه نمى گذارد آدمى به ياد چيزى و كسى بيفتد، و اعتنايى بغير خود كند، حال غير خودش هر كه مى خواهد باشد، آرى بلا و مصيبت وقتى عظيم باشد و شدت يابد، و بر آدمى چيره گردد، آنچنان آدمى را به خود جذب مى كند كه از هر فكر و تلاشى منصرفش مى سازد.
دليل بر اين معنا آيه بعدى است كه مى فرمايد: (لكل امرى ء منهم يومئذ شان يغنيه ) يعنى براى هر فردى از ايشان ، بقدر كفايت كه نگذارد به چيز ديگرى بينديشد گرفتارى هست .
و بعضى در سبب فرار انسان از اقرباء و بستگان نزديك خود در آن روز، وجوه ديگرى آورده اند كه چون دليلى بر آن نبود از ايرادش ‍ صرفنظر كرديم .


وجوه يومئذ مسفره ضاحكه مستبشره




اين آيه بيان مى كند كه در آن روز مردم به دو قسم منقسم مى شوند، قسمى اهل سعادت ، و قسمى ديگر اهل شقاوت ، و اشاره مى كند به اينكه هر يك از اين دو طايفه با سيما و قيافه اش شناخته مى شود،
اهل سعادت چهره هايى نورانى و درخشنده دارند، كه فرح و سرور و انتظار آينده اى خوش از آن چهره ها هويداست ، پس معناى (مستبشره ) همين است كه از ديدن منزلگاه خود كه به زودى بدانجا منتقل مى شوند خوشحالند.
سيماى كفار و اهل شقاوت در قيامت


و وجوه يومئذ عليها غبره




كلمه (غبره ) به معناى غبار و كدورت است ، كه منظور از آن سيما و نشانه هاى غم و اندوه است .


ترهقها قتره )




يعنى سياهى و تاريكى بر آن چهره ها نشسته . در اين چهار آيه حال دو طايفه را، با بيان حال چهره هايشان بيان كرده ، چون چهره و قيافه آينه دل است ، هم مسرت درونى در آن جلوه مى كند و هم اندوه و گرفتارى .


اولئك هم الكفره الفجره




يعنى اين طايفه جامع بين دو صفت كفر و فجورند، كفر كه كار قلب ، و فجور كه كار بدنى و به معناى گناهان شنيع است ، و ممكن هم هست منظور از كفر، كفران نعمت ها، و منظور از فجور همان گناه ان باشد، و اين جمله تعريف طايفه دوم است ، كه اهل شقاوتند، چيزى كه هست در اين آيات طايفه اول يعنى اهل سعادت را به مثل چنين تعريفى توصيف نكرده ، و اين بدان جهت بوده كه سياق كلام و غرض اصلى ، بيان حال طايفه دوم بوده ، و مى خواسته آن طايفه را انذار و از سرانجام وخيمى كه در پيش دارند بيم دهد.
بحث روايتى
(روايتى درباره : (قتل الانسان ما اكفره )،جهل ابوبكر و عمر به معناى (ابا) شدت روز قيامت و...)
در الدر المنثور است كه ابن منذر از عكرمه روايت كرده كه در تفسير آيه (قتل الانسان ما اكفره ) گفته : اين آيه در شاءن عتبه بن ابى لهب نازل شده ، كه وقتى آيه (و النجم اذا هوى ) را شنيد، گفت : من كفر مى ورزم به پروردگار نجم وقتى كه فرو مى ريزد، ناگزير رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) او را نفرين كرد، و در سفرى كه به شام مى رفت شير او را پاره كرد.
و در احتجاج از امير المؤ منين (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديثى طولانى در معناى (قتل الانسان ما اكفره ) فرمود: يعنى انسان لعنت شده است .
و در تفسير قمى در ذيل آيه ثم السبيل يسره آمده كه خداوند راه خير را براى بشر آسان كرده است .
مؤ لف : مراد از اين حديث اين است كه : خداى تعالى انسان را در عملش مختار كرده ، بطورى كه راه سعادت و رسيدن به كمالش را آسان ساخته ، همان كمالى كه براى رسيدن به آن آفريده شده . پس اين خبر با آن معنايى كه ما در تفسير آيه آورديم منطبق است .
و نيز در معناى كلمه (و قضبا) در همان كتاب آمده كه قضب به معناى (قت ) است (گياهى است كه حيوانات علفخوار آن را مى چرند).
و نيز در معناى جمله (و فاكهه و ابا) فرموده : (اب ) به معناى علف خشكى است كه علفخواران مى خورند.
و در الدر المنثور است كه ابو عبيد در كتاب (فضائل ) خود از ابراهيم تيمى روايت كرده كه گفت : شخصى از ابو بكر صديق پرسيد: (و ابا) يعنى چه ؟ در پاسخ گفت به زير كدام آسمان و روى كدام زمين پناهنده شوم ، وقتى درباره كتاب خدا چيزى بگويم كه نمى دانم .
و نيز در همان كتاب آمده كه سعيد بن منصور، ابن جرير، ابن سعد، عبد بن حميد، ابن منذر، ابن مردويه ، بيهقى (در كتاب شعب الايمان )، خطيب و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته )، از انس روايت كرده اند كه روزى عمر آيات (فانبتنا فيها حبا و عنبا و قضبا) را تا كلمه و ابا قرائت كرد، آنگاه گفت : همه اينها را مى شناسيم ، اما بايد ديد كلمه (اب ) به چه معنا است ، آنگاه چوب دستياى كه در دست داشت از دست انداخت و گفت : عمر بيهوده خودت را به اين در و آن در نزن ، اگر تو معناى كلمه اب را ندانى چه گناهى دارى ، اى مردم برويد به دنبال كسى كه از خود قرآن شما را به معناى آن هدايت كند، آنگاه عمل كنيد، و وقتى چيزى از كتاب خدا را نفهميديد آن را به پروردگار كتاب واگذاريد.
و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد، از عبد الرحمان بن يزيد روايت كرده كه گفت : مردى از عمر پرسيد: معناى كلمه (و ابا) چيست ؟ همين كه ديد حضار مجلس به دادن جواب پرداختند، شلاق خود را گرفته به آنان حمله ور شد.
مؤ لف : اين حديث مى خواهد بگويد عمر مردم را از بحث پيرامون معارف قرآن و حتى تفسير الفاظ آن ، منع مى كرد.
و در ارشاد مفيد آمده كه روايت شده شخصى از ابو بكر از كلام خداى عز و جل كه فرموده : (و فاكهه و ابا) پرسيد: ابو بكر معناى كلمه (اب ) از قرآن را ندانست ، در پاسخ گفت كدام آسمان و كدام زمين مرا پناه مى دهد و يا چه خاكى به سر كنم اگر درباره قرآن چيزى بگويم كه بدان علم ندارم ، اما كلمه (فاكهه ) كه معنايش را همه مى دانيم ، و اما كلمه اب را من نمى دانم خدا داناتر است .
اين سخن به امير المؤ منين (عليه السلام ) رسيد فرمود: سبحان اللّه چطور نمى داند كه كلمه (اب ) به معناى علف و چريدنيها است ؟ و اينكه خداى تعالى در اين آيه مى خواهد نعمت هايى را كه به خلقش داده ، و از آن جمله آنچه غذاى آنان و غذاى چهار پايان ايشان است كه بوسيله آن هم جانشان زنده مى ماند، و هم جسمشان نيرو مى گيرد، به رخ آنان بكشد.
و در مجمع البيان است كه از عطاء بن يسار از سوده همسر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) فرمود: مردم پا برهنه و لخت . و ختنه نشده محشور مى شوند و عرق آنچنان از ايشان مى ريزد كه حتى تا نرمه گوشها مى رسد، مى گويد عرضه داشتم : يا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) خاك بر سرم آيا در آن روز مردم لخت و عريان به يكديگر نگاه مى كنند؟ فرمود: در آن روز مردم به هيچ چيز جز گرفتارى خود نمى انديشند و نمى پردازند، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود: (لكل امرى ء منهم يومئذ شاءن يغنيه ).
و در تفسير قمى در ذيل آيه (لكل امرى ء منهم يومئذ شاءن يغنيه ) فرموده : يعنى شغلى است كه از هر شغل ديگرى بازش مى دارد.
سوره تكوير مكى است و بيست و نه آيه دارد
سوره تكوير آيات 14-1

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:13 AM
سوره تكوير آيات 14-1


بسم اللّه الرحمن الرحيم اذا الشمس كورت (1) و اذا النجوم انكدرت (2) و اذا الجبال سيرت (3) و اذا العشار عطلت (4) و اذا الوحوش ‍ حشرت (5) و اذا البحار سجرت (6) و اذا النفوس زوجت (7) و اذا الموؤ ده سيلت (8) باى ذنب قتلت (9) و اذا الصحف نشرت (10) و اذا السماء كشطت (11) و اذا الجحيم سعرت (12) و اذا الجنه ازلفت (13) علمت نفس ما احضرت (14)




ترجمه آيات
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر. زمانى كه آفتاب درهم پيچيده مى شود (1)
و آن روز كه ستارگان سقوط مى كنند (2).
و وقتى كه كوهها از شدت زلزله به راه مى افتند (3).
و هنگامى كه نفيس ترين اموال بى صاحب مى ماند (4).
و روزگارى كه وحشى ها هم مانند انسانها زنده مى شوند (5).
و زمانى كه درياها افروخته گردند (6).
و آن وقت كه نفوس هر يك به جفت مناسب و لايق خود مى رسد (7).
و روزى كه از دختران زنده به گور شده سؤ ال شود (8).
كه به كدامين گناه كشته شدند؟ (9).
و روزى كه نامه هاى اعمال براى حساب باز مى شود (10).
و روزى كه آسمان چون طومار پيچيده مى شوند (11).
و روزى كه دوزخ را مى افروزند (12).
و زمانى كه بهشت را به اهلش نزديك مى سازند (13).
در چنين روزى هر كس مى فهمد كه چه كرده است (14).
بيان آيات
مفاد كلى سوره تكوير و زمان نزول آن
اين سوره روز قيامت را با ذكر پاره اى از مقدمات و نشانيهاى آن و پاره اى از آنچه در آن روز واقع مى شود متذكر و يادآور مى شود و آن روز را چنين توصيف مى كند كه : روزى است كه در آن عمل انسان هر چه باشد كشف مى گردد، و سپس قرآن را توصيف مى كند به اينكه از القاآتى است كه رسولى آسمانى كه فرشته وحى است آن را به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) القاء كرده ، و از القاآت شيطانى نيست ، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) هم ديوانه نيست ، كه شيطانها او را دست انداخته باشند.
و چنين به نظر مى رسد كه اين سوره از سوره هاى قديمى باشد كه در اوائل بعثت نازل شده ، همچنانكه در متن خود سوره شاهدى بر اين معنا ديده مى شود، و آن اين است كه خداى تعالى رسول گراميش را از آنچه كه دشمنان در باره اش مى گفتند - مثلا ديوانه اش ‍ مى خواندند - منزه مى دارد، و معلوم است كه اتهام ها مربوط به اوائل دعوت آن جناب است ، همچنان كه سوره نون هم كه مشتمل بر تنزيه آن جناب از اين تهمت ها است در اوائل بعثت نازل شده ، پس سوره بدون هيچ حرف و ترديدى در مكه نازل شده است .
حوادث و وقايع زمان وقوع قيامت

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:14 AM
حوادث و وقايع زمان وقوع قيامت


اذا الشمس كورت




كلمه (تكوير) كه مصدر فعل (كورت ) است به معناى پيچيدن چيزى ، و به شكل مدور در آوردن آن است ، نظير پيچيدن عمامه بر سر، و شايد تكوير خورشيد استعاره باشد از اينكه تاريكى بر جرم خورشيد احاطه پيدا مى كند.


و اذا النجوم انكدرت




مصدر (انكدار) به معناى سقوط است ، و انكدار مرغ از هوا، به معناى آمدنش به طرف زمين است ، و بنابر اين مراد از اين جمله اين است كه در آن روز ستارگان مى ريزند، همچنان كه آيه (و اذا الكواكب انتثرت ) نيز همين را مى رساند، البته ممكن هم هست از باب كدورت و تيرگى باشد، و مراد اين باشد كه در آن روز ستارگان بى نور مى شوند.


و اذا الجبال سيرت




روزى كه از شدت زلزله آن ، كوهها به راه مى افتند، مندك و متلاشى مى شوند، غبارى پراكنده مى گردند، سرابى (خالى از حقيقت كوهى ) مى شوند، همه اينها تعبيرهايى است كه در قرآن درباره وضع كوهها در آن روز آمده .
مراد از اينكه درباره قيامت فرمود: (و اذا العشار عطلت و اذا الوحوش حشرت ...)


و اذا العشار عطلت




بعضى گفته اند: عشار جمع عشراء است همچنان كه نفاس جمع نفساء - زن زائو - است ، و عشراء به معناى ماده شتر حامله اى است كه ده ماه از حملش گذشته باشد، و همچنان عشرائش مى نامند تا وقتى كه بچه اش را بزايد، و چه بسا كه بعد از زائيدن هم آن را عشراء بخوانند، چون چنين شترى از نفيس ترين اموال عرب به شمار مى رود، و معناى تعطيل شدن عشراء اين است كه در آن روز عرب چنين مال نفيسى را رها مى كند، و هيچ چوپان و دشتبانى كه آن را حفظ كند بر آن نمى گمارد، و گويا در اين جمله اشاره اى بطور كنايه به اين معنا باشد كه همين اموال نفيسى كه مردم در دنيا بر سر آن پنجه به روى هم مى كشند، آن روز بى صاحب مى ماند، كسى نيست كه از آنها استفاده كند، براى اينكه مردم آن روز آنقدر به خود مشغولند كه از هيچ چيز ديگرى ياد نمى كنند، همچنان كه در جاى ديگر فرمود: (لكل امرى ء منهم يومئذ شاءن يغنيه ).


و اذا الوحوش حشرت




كلمه وحوش جمع وحش است ، و اين كلمه به معناى حيوانى است كه هرگز با انسانها انس نمى گيرد، مانند درندگان و امثال آن .
و ظاهر آيه از اين جهت كه در سياق آياتى قرار دارد كه روز قيامت را توصيف مى كند، اين است كه وحشى ها هم در روز قيامت مانند انسانها محشور مى شوند، آيه شريفه (و ما من دابه فى الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ما فرطنا فى الكتاب من شى ء ثم الى ربهم يحشرون )، نيز اين احتمال را تاءييد مى كند.
و اما اينكه وحشيان بعد از محشور شدن چه وضعى دارند، و سرانجام كارشان چه مى شود؟ در كلام خداى تعالى و در اخبارى كه قابل اعتماد باشد چيزى كه از اين اسرار پرده بردارد نيامده ،
بله چه بسا بتوان از آيه سوره انعام آنجا كه مى فرمايد: (امم امثالكم ) و نيز آنجا كه مى فرمايد: (ما فرطنا فى الكتاب من شى ء)، پاره اى رمرها كه فى الجمله وضع را روشن كند استفاده نمود، و آن رموز بر اهل دقت و تدبر پوشيده نيست . و چه بسا بعضى گفته باشند كه : محشور شدن وحشى ها مربوط به روز قيامت نيست ، بلكه از نشانه هاى قبل از قيامت است ، و منظور از آن اين است كه قبل از قيامت (در اثر زلزله هاى پى در پى ) همه وحشى ها از بيشه خود بيرون بجهند.


و اذا البحار سجرت




تسجير و افروختن درياها، به دو معنا تفسير شده ، يكى افروختن دريايى از آتش و دوم پر شدن درياها از آتش ، و معناى آيه بنا به تفسير اول اين است كه روز قيامت درياها آتشى افروخته مى شود، و بنا بر دوم اين مى شود كه درياها پر از آتش مى شود.


و اذا النفوس زوجت




اما نفوس سعيده با زنان بهشت تزويج مى شوند، همچنان كه فرمود: (لهم فيها ازواج مطهره )، و نيز فرمود: (و زوجناهم بحور عين )، و اما نفوس اشقياء با قرين هاى شيطانيشان ازدواج مى كنند، همچنان كه فرمود: (احشروا الذين ظلموا و ازواجهم و ما كانوا يعبدون )، و نيز فرموده : (و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين ).


و اذا المووده سئلت باى ذنب قتلت




كلمه (مووده ) به معناى آن دخترى است كه زنده زنده در گور شده ، و اين مربوط به رسم عرب است كه دختران را از ترس اينكه ننگ به بار آورند زنده زنده در گور مى كردند، همچنان كه آيه زير هم به آن اشاره دارد و مى فرمايد: (و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو كظيم يتوارى من القوم من سوء ما بشر به ايمسكه على هون ام يدسه فى التراب )
وجه اينكه فرمود از دختران زنده به گور شده پرسيده مى شود: (باى ذنب قتلت )
و در حقيقت مسؤ ول قتل اين دختر پدر او است تا انتقام وى را از او بگيرند، ليكن در آيه ، مسؤ ول را خود آن دختر دانسته و مى فرمايد از خود او مى پرسند به چه جرمى كشته شد؟ اين هم نوعى تعريض و توبيخى است از قاتل آن دختر و هم زمينه چينى است براى اينكه آن دختر جرات كند و از خداى تعالى بخواهد كه انتقام خون او را بگيرد، و آنگاه خداى تعالى از قاتل او سبب قتل او را بپرسد، و سپس انتقامش را بگيرد، در نتيجه مى توان گفت اسلوب كلام در اين آيه نظير اسلوب در آيه زير است ، كه مى فرمايد: (و اذ قال اللّه يا عيسى بن مريم ءانت قلت للناس اتخذونى و امى الهين من دون الله ).
و بعضى گفته اند اگر نسبت مسؤ وليت را به خود مووده داده از باب مجاز عقلى است ، و مراد اين است كه : از وضع او پرسش مى شود، نظير مجازى كه در آيه (ان العهد كان مسئولا) بكار رفته .


و اذا الصحف نشرت




يعنى روزى كه نامه هاى اعمال براى حساب باز مى شود.


و اذا السماء كشطت




در مجمع البيان گفته : كلمه (كشط) به معناى قلع و كندن چيزى است كه سخت به چيز ديگر چسبيده ، و قهرا كندنش نيز به شدت انجام مى شود. و كشط آسمان قهرا با آيه (و السموات مطويات بيمينه )، و آيه (و يوم تشقق السماء بالغمام و نزل الملئكه تنزيلا) و ساير آيات مربوطه به اين معنا منطبق مى شود.


و اذا الجحيم سعرت




مصدر (تسعير) كه فعل (سعرت ) مشتق از آن است به معناى شعله ور ساختن آتش است ، بطورى كه زبانه بكشد.


واذا الجنه زلفت




مصدر (ازلاف ) كه فعل مجهول (ازلفت ) از آن گرفته شده ، به معناى نزديك آوردن است ، منظور اين است كه در قيامت بهشت را به اهل آن نزديك مى كنند تا داخلش شوند.


علمت نفس ما احضرت




اين جمله جواب كلمه (اذا) است ، كه در دوازده آيه تكرار شده بود، و منظور از كلمه (نفس ) جنس آدميان است ، و مراد از جمله (ما احضرت ) اعمالى است كه هر فردى در دنيا انجام داده ، وقتى گفته مى شود: (احضرت الشى ء) معنايش اين است كه : من آن چيز را حاضر يافتم ، همچنان كه وقتى گفته مى شود: (احمدت الشى ء) معنايش اين است كه من آن چيز را محمود و پسنديده يافتم .
بنابر اين ، آيه مورد بحث در معناى آيه زير است كه مى فرمايد: (يوم تجد كل نفس ماعملت من خير محضرا و ما عملت من سوء).
بحث روايتى
(رواياتى در معناى آيات گذشته )
در تفسير قمى در ذيل آيه (اذا الشمس كورت ) فرموده : يعنى خورشيد سياه و تاريك مى شود، و در معناى آيه (و اذاالنجوم ) انكدرت فرموده : يعنى نورش از بين مى رود، و در (و اذا الجبال سيرت ) فرموده : حركت مى كند اين همان است كه در آيه (تحسبها جامده و هى تمرمر السحاب - كوهها را جامد مى پندارى و حال آنكه مانند ابرها در حركتند) فرمود. و در آيه (و اذا العشار عطلت ) فرموده اشتران وقتى كه همه خلق مردند بى صاحب مى مانند، كسى نيست شير آنها را بدوشد، و در جمله (و اذا البحار سجرت ) فرمود: درياهايى كه پيرامون كره زمين هستند همه آتش مى شوند، و در جمله (و اذا النفوس زوجت ) فرمود: يعنى با حور العين تزويج مى كنند.
و نيز در آن كتاب در روايت ابى الجارود از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در معناى آيه (و اذا النفوس زوجت ) فرموده : اما اهل بهشت با خيرات حسان (حور العين ) ازدواج مى كنند، و اما اهل دوزخ ، بايد دانست كه با هر انسانى از دوزخيان شيطانى است ، يعنى هر يك از آن كفار و منافقين با شيطان خود كه قرين اوست ازدواج مى كند.
مؤ لف : ظاهرا از كلمه (يعنى تا آخر) روايت ، جزو كلام راوى باشد. و در الدر المنثور است كه ابن ابى حاتم و ديلمى از ابى مريم روايت كرده اند كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در معناى آيه (اذا الشمس كورت ) فرمود: (در جهنم تكوير مى شود)، و در معناى آيه (و اذا النجوم انكدرت ) نيز فرمود: (در جهنم منكدر مى شود)، و هر چيزى و كسى كه به جاى خداى تعالى پرستيده شود در جهنم خواهد بود، به جز عيسى بن مريم و مادرش كه معبود واقع شدند، ولى داخل جهنم نمى شوند، آنان نيز اگر به اين پرستش راضى مى بودند داخل جهنم مى شدند.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و اذا الصحف نشرت ) فرموده : منظور صحف اعمال است ، و در معناى آيه (و اذا السماء كشطت ) فرموده يعنى باطل شود.
و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از نعمان بن بشير روايت كرده كه گفت : من از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) شنيدم كه در معناى آيه (و اذا النفوس زوجت ) مى فرمود: منظور هر دو نفرى است كه به شركت كارى خير و يا گناهى را انجام مى دهند، كه با هم داخل بهشت و يا آتش مى شوند.
آيات 29-15 سوره تكوير

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:14 AM
آيات 29-15 سوره تكوير


فلا اقسم بالخنس (15) الجوار الكنس (16) و اليل اذا عسعس (17) و الصبح اذا تنفس (18) انه لقول رسول كريم (19) ذى قوه عند ذى العرش مكين (20) مطاع ثم امين (21) و ما صاحبكم بمجنون (22) و لقد راه بالافق المبين (23) و ما هو على الغيب بضنين (24) و ما هو بقول شيطان رجيم (25) فاين تذهبون (26) ان هو الا ذكر للعالمين (27) لمن شاء منكم ان يستقيم (28) و ما تشاؤ ن الا ان يشاء اللّه رب العلمين(29)



ترجمه آيات
گر چه سوگند به ستارگان كه در روز پنهان مى شوند (15).
و آنها كه سيارند و در مغرب خود غروب مى كنند (16).
و سوگند مى خورم به شب هنگامى كه تاريك مى شود (17).
و به روز وقتى كه مى دمد (18).
كه قرآن گفتار فرستاده بزرگوار خداست (جبرئيل امين ) (19).
فرشته اى ارجمند كه نزد صاحب عرش مقامى دارد (20).
و فرمانش براى ساير فرشتگان مطاع است (21).
و اينكه رفيق شما (محمد) ديوانه نيست (22).
او وى را در افق مبين ديده است (23).
و در موارد غيبى كه بدو وحى مى شود بخيل نيست (24).
و اينكه قرآن كلام شيطان رجيم نمى باشد (25).
پس با اين حال به كجا مى رويد (26).
كه اين بجز روشنگرى مردم عالم غرضى ندارد (27).
تا هر كس مى خواهد مس تقيم شود (28).
ولى از شما كسى نمى خواهد مگر وقتى خداى تعالى كه رب عالميان است خواسته باشد (29).
بيان آيات
اين آيات در مقام منزه داشتن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از جنون است ، - كه مشركين آن جناب را بدان متهم كرده بودند -، و نيز منزه داشتن قرآنى كه آورده از مداخله شيطان است ، مى فرمايد: قرآن او كلام خداى تعالى است ، كه ملك وحى آن را به وى القاء مى كند، ملكى كه هرگز در رسالت خود خيانت نمى كند، و نيز قرآن او هشدارى است كه به اذن خدا هر كسى را كه بخواهد راه راست را بيابد هدايت مى كند.
مراد از (الخنس الجوار الكنس ) كه بدانها قسم ياد فرموده است


فلا اقسم بالخنس الجوار الكنس




كلمه (خنس ) جمع خانس است ، همچنان كه كلمه (طلب ) جمع طالب است ، و مصدر آن (خنوس ) است ، كه به معناى گرفتگى و تاخر و استتار مى آيد، و كلمه جوارى جمع جاريه است ، و مصدر جرى به معناى سير سريع است ، كه معنايى است استعاره از جريان آب ، و كلمه كنس جمع كانس است ، و مصدر كنوس به معناى داخل شدن وحشى هايى از قبيل آهو و طيور به درون لانه اش است ، لانه اى كه براى خود اتخاذ كرده و در آن جايگزين شده .
و اينكه به دنبال جمله (فلا اقسم بالخنس ...) جمله (و الليل اذا عسعس و الصبح اذا تنف س ) را آورده ، اين احتمال را تاءييد مى كند كه منظور از (خنس و جوار كنس ) ستارگان است ، يا همه آنها و يا بعضى از آنها، چيزى كه هست چون ستارگان بعضى سيار و بعضى ثابتند، آنهايى كه سيار هستند با صفاتى كه در اين آيات براى (مقسم بها) آن چيرهايى كه با آن سوگند خورده آمده مناسبت بيشترى دارد، چون از جمله صفات مقسم بها، صفت خنوس و جرى و كنوس را آورده ، و اين صفات با وضع پنج سياره سرگردان يعنى زحل ، مشترى ، مريخ ، زهره و عطارد، منطبق است ، زيرا اينها در حركتشان بر حسب آنچه ما مى بينيم استقامت و رجعت و اقامت دارند، استقامت دارند براى اينكه حركتشان از نظر زمان شبيه هم است ،
و رجعت دارند چون انقباض و تاخر و خنوس زمانى دارند، و اقامت دارند، چون در حركت استقامتى و رجعتى خود زمانى توقف دارند، گويى آهوى وحشى اند كه زمانى در آشيانه خود اقامت مى كند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد همه ستارگان است ، و خنوس ستارگان يعنى ناپديد شدن آنها در روز روشن ، و مراد از جرى آنها، حركتى است كه مى بينيم در شب دارند، و مراد از كنوس آنها غروب كردن هر يك در مغرب مخصوص به خودش است .
بعضى ديگر گفته اند: منظور گاو وحشى و يا آهو است ، و بعيد نيست كه منظور اين مفسر از بردن نام اين دو حيوان از باب مثال بوده ، و منظورش همه وحشيان باشد.
و به هر حال از ميان اين اقوال ، قول اول به ذهن نزديك تر است ، و اما قول دوم بعيد و قول سوم از آن بعيدتر است .

HAMEDZH2
Saturday 19 December 2009-1, 11:14 AM
معناى (و الليل اذا عسعس و الصبح اذا تنفس )


و الليل اذا عسعس




اين آيه عطف است بر كلمه (خنس )، و جمله (اذا عسعس ) قيدى است براى كلمه (ليل )، و كلمه (عسعسه ) هم به رو آوردن شب اطلاق مى شود، و هم به رفتن آن .
راغب گفته : معناى (و الليل اذا عسعس ) اين است كه : سوگند به شب وقتى كه رو مى آورد، و وقتى كه مى رود، كه منظور اول و آخر شب است ، پس (عسعسه ) و (عساس ) به معناى تاريكى مختصر است ، نظير تاريكى اول مغرب و قبل از آفتاب .
مناسب تر با اتصال جمله مورد بحث با آيه (و الصب ح اذا تنفس ) اين است كه بگوييم منظور تنها رفتن شب است .
بعضى هم گفته اند: منظور آمدن شب است ، ولى به همان جهتى كه دانستى بعيد است .


و الصبح اذا تنفس




اين جمله عطف است بر كلمه (خنس )، و جمله (اذا تنفس ) قيد كلمه صبح است ، و اگر صبح را داراى تنفس خوانده - بطورى كه از بعضى ها استفاده مى شود -، به اين مناسبت بوده كه صبح نور خود را در افق مى گستراند، و ظلمت را كه افق را فرا گرفته بود از بين مى برد، و اين نوعى استعاره است كه صبح ،
بعد از آنكه ظلمت شب را شكافته و طلوع كرده به كسى تشبيه كرده كه بعد از اعمال دشوارى كه انجام داده و لحظه فراغتى يافته تا استراحت كند نفسى عميق مى كشد، روشنى افق هم تنفسى است از صبح .
زمخشرى درباره اين استعاره وجهى ديگر ذكر كرده ، مى گويد اگر بپرسى تنفس صبح چه معنا دارد؟ مى گويم : وقتى صبح مى آيد با آمدنش روح و نسيمى مى آورد، و همين نسيم بطور مجاز تنفس صبح خوانده شده . اين بود گفتار زمخشرى ، ليكن وجه قبلى به ذهن نزديك تر است .
مدح و توصيف جبرئيل به شش صفت


انه لقول رسول كريم ذى قوه عند ذى العرش مكين مطاع ثم امين




اين آيات جواب قسم است و ضمير در (انه ) به قرآن بر مى گردد، ممكن هم هست به آيات اين سوره به عنوان اينكه آنها نيز قرآن است برگردد، چون فرموده : (لقول رسول ...)، اينها كلام رسول است ، و مراد از رسول جبرئيل است ، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (من كان عدوا لجبريل فانه نزله على قلبك باذن الله ).
و در اينكه (قول ) را به جبرئيل به عنوان رسول نسبت داده ، مى فهماند كه در حقيقت قول از آن خود خداست ، و نسبتش به جبرئيل نسبت رسالت به رسول است ، و در اين مقام جبرئيل را به شش صفت توصيف كرده : اول اينكه : او را رسول خواند، كه مى فهماند او قرآن را به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) وح