PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : تفسير نمونه جلد 11



HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:36 AM
تفسير نمونه جلد 11
---------
نام كتاب : تفسير نمونه جلد 11

مؤ لف : جمعي از فضلا
============

سوره حجر

مقدمه
اين سوره در مكه نازل شده و 99 آيه است
محتواى سوره حجر
سوره حجر بنا بر مشهور ميان مفسران از سوره هاى مكى است ، و بنا به نقل از فهرست ابن نديم در تاريخ القرآن پنجاه و دومين سوره اى است كه در سرزمين مكه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده است و مجموع آيات آن به اتفاق همه مفسران 99 آيه است .
به همين دليل همان آهنگ و لحن سوره هاى مكى كاملا در آن منعكس است ، زيرا همانگونه كه سابقا گفته ايم سوره هاى مكى بيشتر روى چند موضوع تكيه مى كند: روى معارف اسلامى مخصوصا توحيد و معاد و روى انذار مشركان و گنهكاران و ستمگران ، و روى درسهاى عبرتى كه در تاريخ پيشينيان وجود داشته است .
لذا مى توان محتواى اين سوره را در هفت بخش خلاصه كرد:
1 - آيات مربوط به مبدء عالم هستى و ايمان به او از طريق مطالعه در اسرار آفرينش .
2 - آيات مربوط به معاد و كيفر بدكاران .
3 - اهميت قرآن و عظمت اين كتاب آسمانى .
4 - داستان آفرينش آدم و سركشى ابليس و سرانجام كار او، و به عنوان يك هشدار و بيدار باش براى همه انسانها!
5 - اشاره به سرگذشت اقوامى همچون قوم لوط و صالح و شعيب ، براى تكميل اين هشدار.
6 - انذار و بشارت و اندرزهاى مؤ ثر و تهديدهاى كوبنده و تشويقهاى جالب .
7 - دعوت از پيامبر به مقاومت و دلدارى او در برابر توطئه هاى شديد مخالفان كه مخصوصا در محيط مكه بسيار زياد و خطرناك بود.
نام اين سوره از آيه هشتادم كه درباره اصحاب حجر (قوم صالح ) سخن مى گويد انتخاب شده است ، چرا كه در اين سوره پنج آيه درباره اصحاب حجر است ، و تنها سوره اى است كه از قوم صالح به عنوان اصحاب حجر نام مى برد، كه شرح آن در تفسير آيات 80 تا 84 به خواست خدا خواهد آمد.
آيه و ترجمه




بسم الله الرحمن الرحيم

الر تلك ءايت الكتب و قرءان مبين (1)
ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين (2)
ذرهم يأ كلوا و يتمتعوا و يلههم الا مل فسوف يعلمون (3)
و ما اءهلكنا من قرية إ لا و لها كتاب معلوم (4)
ما تسبق من اءمة اءجلها و ما يستخرون (5)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - الر - اين آيات كتاب و قرآن مبين است .
2 - كافران (هنگامى كه آثار شوم اعمال را ببينند) چه بسا آرزو مى كنند مسلمان بودند!
3 - بگذار آنها بخورند و بهره گيرند و آرزوها آنانرا غافل سازد، ولى به زودى خواهند فهميد
4 - ما (اهل ) هيچ شهر و ديارى را هلاك نكرديم مگر اينكه اجل معين (و زمان تغيير ناپذيرى ) داشتند.
5 - هيچ گروهى از اجل خود پيشى نمى گيرد و از آن عقب نخواهد افتاد.
تفسير :
آرزوهاى بيجا!
باز در آغاز اين سوره با حروف مقطعه (الف ، لام ، راء) برخورد ميكنيم ، كه نمايانگر تركيب اين كتاب بزرگ آسمانى كه راهگشاى همه انسانها به سوى سعادت مى باشد، از حروف ساده الفباء است ، همين ماده خامى كه در اختيار همه افراد بشر حتى كودكان دو سه ساله قرار دارد، و اين نهايت درجه اعجاز است كه از چنان مصالحى چنين محصول بى نظيرى ساخته شود.
و لذا بلافاصله بعد از آن مى گويد: (اينها آيات كتاب آسمانى و قرآن آشكار است ) (تلك آيات الكتاب و قرآن مبين ).
مى دانيم (تلك ) اسم اشاره به دور است ، در حالى كه قاعدتا بايد در اينجا هذه (اسم اشاره به نزديك ) به كار رود، ولى چنانكه سابقا هم گفته ايم در ادبيات عرب (و حتى در زبان فارسى ) گاهى براى بيان عظمت چيزى از اسم اشاره به دور استفاده مى شود، يعنى آنچنان عظمت دارد كه گوئى در آسمانها در يك فاصله دور دست ، از ما قرار گرفته و اين درست به آن مى ماند كه گاهى در حضور شخص بزرگى مى گوئيم (اگر آن سرور اجازه دهند ما دست به چنين اقدامى مى زنيم ) كلمه (آن ) در اينجا براى بيان عظمت مقام او است ، همانگونه كه ذكر (قرآن ) به صورت (نكره ) نيز براى بيان عظمت است .
و به هر حال ذكر (قرآن ) بعد از (كتاب ) در حقيقت به عنوان تاءكيد است ، و توصيف آن به (مبين ) براى اين است كه بيان كننده حقايق و روشنگر حق از باطل مى باشد.
و اينكه بعضى از مفسران احتمال داده اند (كتاب ) در اينجا اشاره به تورات و انجيل است ، بسيار بعيد به نظر مى رسد.
سپس به آنها كه در لجاجت و مخالفت با اين آيات روشن الهى اصرار مى ورزند هشدار مى دهد روزى فرا مى رسد كه اينها از نتائج شوم كفر و تعصب كوركورانه و لجاجت خويش پشيمان خواهند شد و (چه بسا اين كافران آرزو مى كنند كه اى كاش ‍ مسلمان بودند) (ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين ).
بنابراين منظور از (يود) (دوست مى دارند) - همانگونه كه در تفسير (الميزان ) بيان شده دوست داشتن به معنى (تمنى ) و آرزو كردن است ، و ذكر كلمه (لو) دليل بر آنست كه آنها آرزوى اسلام را در زمانى مى كنند كه قدرت بازگشت به سوى آن را ندارند، و اين خود قرينه اى خواهد بود بر اينكه اين تمنى و آرزو در جهان ديگر و پس از مشاهده نتائج اعمالشان است .
حديثى كه از امام صادق (عليهالسلام ) در اين زمينه نقل شده نيز كاملا اين معنى را تاءييد مى كند ينادى مناد يوم القيامة يسمع الخلائق انه لا يدخل الجنة الا مسلم فثم يود سائر الخلائق انهم كانوا مسلمين : (روز قيامت كه مى شود كسى صدا مى زند به گونه اى كه همه مردم مى شنوند (كه امروز) جز افرادى كه اسلام آورده اند داخل بهشت نمى شوند در اين هنگام ساير مردم آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند).
و نيز از پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده هنگامى كه دوزخيان در دوزخ گرد مى آيند و گروهى از مسلمانان خطا كار را، با آنها قرار مى دهند، كفار به مسلمين مى گويند مگر شما مسلمان نبوديد؟ در پاسخ مى گويند: آرى بوديم ، و آنها در جواب مى گويند پس اسلام شما هم نيز به حالتان سودى نداشت ! چون
شما هم با ما در يكجا هستيد!.
آنها مى گويند: ما گناهان (بزرگى ) داشتيم كه به خاطر آن به اين سرنوشت گرفتار شديم (اين اعتراف به گناه و تقصير و آن سرزنش ‍ دشمن سبب مى شود كه ) خداوند دستور مى دهد هر فرد با ايمان و مسلمانى در دوزخ است خارج سازيد در اين هنگام كفار مى گويند اى كاش ما نيز اسلام آورده بوديم .
اين احتمال نيز در تفسير آيه وجود دارد كه در ميان كافران افرادى هستند كه هنوز پرتوى از وجدان بيدار در دلهاى آنها هست و هنگامى كه دعوت پيامبر اسلام و اين آيات كتاب مبين با آن محتواى دلپسند را مى بينند در اعماق دل به آن علاقمند مى شوند و آرزو مى كنند كه اى كاش مسلمان بودند، ولى تعصبها و لجاجتها و يا منافع مادى به آنها اجازه نمى دهد كه اين واقعيت بزرگ را بپذيرند و لذا همچنان در زندان كفر و بى ايمانى محصور مى مانند.
يكى از دوستان با ايمان و مجاهد ما كه به اروپا رفته بود مى گفت هنگامى كه من مزاياى اسلام را براى يكى از مسيحيان مى شمردم او كه آدم منصفى بود در پاسخ به من گفت : من براستى به شما تبريك مى گويم كه پيرو چنين مذهبى هستيد، ولى چه كنيم كه شرائط زندگى ما به ما اجازه نمى دهد كه دست از آئين خود برداريم !
جالب اينكه در بعضى از روايات اسلامى مى خوانيم هنگامى كه فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نامه آنحضرت را براى قيصر روم آورد، او به طور خصوصى در برابر فرستاده پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اظهار ايمان نمود و حتى ميل داشت روميان را به آئين توحيد بخواند، اما فكر كرد قبلا آنها را آزمايش كند همين كه لشكريانش احساس
كردند كه او مى خواهد آئين نصرانيت را ترك گويد، قصر او را محاصره كردند او فورا به آنها اظهار داشت كه منظورم آزمايش ‍ شما بود بجاى خود برگرديد، سپس بفرستاده پيامبر گفت من مى دانم كه پيامبر شما از ناحيه خدا است . و همانست كه ما انتظار او را داشتيم ولى چه كنم كه من مى ترسم حكومتم از دستم برود و جانم در خطر است .
ولى به هر حال بايد توجه داشت كه اين دو تفسير هيچگونه تضادى با هم ندارند و ممكن است آيه اشاره به پشيمانى گروههائى از كافران در آن جهان و اين جهان باشد، در حالى كه نه آنجا و نه اينجا قدرت بازگشت - به جهات متفاوتى - ندارند! (دقت كنيد).
سپس با لحنى بسيار كوبنده مى گويد: اى پيامبر (اينها را به حال خود بگذار (تا همچون چهار پايان ) بخورند، و از لذتهاى اين زندگى ناپايدار بهره گيرند، و آرزوها آنها را از اين واقعيت بزرگ غافل سازد ولى بزودى خواهند فهميد) (ذرهم ياكلوا و يتمتعوا و يلههم الامل فسوف يعلمون ).
اينها چون حيواناتى هستند كه جز اصطبل و علف ، و جز لذت مادى چيزى نمى فهمند و هر حركتى دارند براى رسيدن به همين ها است .
پرده هاى غرور و غفلت و آرزوهاى دور و دراز چنان بر قلب آنها افتاده ، و آنها را به خود مشغول ساخته كه ديگر توانائى درك واقعيتى را ندارند.
اما آن گاه كه سيلى اجل به صورت آنها نواخته شود، و پرده هاى غفلت و غرور از مقابل چشمانشان كنار رود، و خود را در آستانه مرگ و يا در عرصه قيامت ببينند، آرى آنگاه مى فهمند كه چه اندازه در غفلت و تا چه حد زيانكار
و بدبخت بوده اند، و چگونه گرامى ترين سرمايه ها را براى هيچ از دست دادند؟!
در آيه بعد براى اينكه گمان نكنند اين مهلت و تمتع از لذائذ دنيا پايان ناپذير است ، اضافه مى كند: (ما هيچ گروهى را در هيچ شهر و آبادى نابود نكرديم مگر اينكه آنها، اجل معين و زمان تغييرناپذيرى داشتند) (و ما اهلكنا من قرية الا و لها كتاب معلوم ).
و (هيچ امت و جمعيتى از اجل معين خود پيشى نمى گيرد، و هيچيك نيز عقب نخواهد افتاد) (ما تسبق من امة اجلها و ما يستاخرون ).
سنت الهى همه جا اين بوده كه به قدر كافى مهلت براى تجديد نظر و بيدارى و آگاهى بدهد، حوادث دردناك ، و وسائل رحمت را يكى پس از ديگرى مى فرستد، تهديد مى كند، تشويق مى كند، اخطار مى نمايد تا حجت بر همه تمام شود.
ولى هنگامى كه اين مهلت به پايان رسيد سرنوشت قطعى دامنشان را خواهد گرفت ، دير و زود، به خاطر مصالح تربيتى ، ممكن است اما به اصطلاح سوخت و سوز ندارد!
آيا توجه به همين واقعيت كافى نيست تا همگان از سرنوشت گذشتگان عبرت گيرند، و از مدت مهلت الهى براى بازگشت و اصلاح ، استفاده كنند؟ آيا بايد باز هم نشست تا سرنوشت شوم اقوام گمراه و ستمگر پيشين درباره خود ما نيز تكرار گردد، و بجاى اينكه از پيشينيان عبرت گيريم ، عبرتى شويم براى آيندگان ؟!
ضمنا از دو آيه اخير فلسفه (بيان تاريخ گذشتگان به طور مكرر) در آيات قرآن حتى در همين سوره اى كه از آن بحث مى كنيم روشن مى شود.
نكته :
آرزوهاى دراز عامل بزرگ غفلت

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:36 AM
نكته :
آرزوهاى دراز عامل بزرگ غفلت
بدون شك اميد و آرزو و يا به تعبير عرب (امل ) عامل حركت چرخهاى زندگى انسانها است ، كه حتى اگر يك روز از دلهاى مردم جهان برداشته شود، نظام زندگى به هم مى ريزد، و كمتر كسى دليلى بر فعاليت و تلاش و جنب و جوش خود پيدا مى كند.
حديث معروفى كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شد الامل رحمة لامتى و لو لا الامل ما رضعت والدة ولدها و لا غرس غارس شجرا: (اميد مايه رحمت امت من است ، اگر نور اميد نبود هيچ مادرى فرزند خود را شير نمى داد، و هيچ باغبانى نهالى نمى كاشت اشاره به همين واقعيت است .
ولى همين عامل حيات و حركت اگر از حد بگذرد و به صورت (آرزوى دور و دراز) در آيد بدترين عامل انحراف و بدبختى است ، و درست همانند آب باران است كه مايه حيات است اما اين آب اگر از حد گذشت مايه غرق شدن و نابودى خواهد شد.
اين آرزوى كشنده همان است كه آيات فوق روى آن تكيه كرده و آنرا مايه بى خبرى از خدا و حق و حقيقت مى شمارد، اين آرزوها و اميدهاى دور و دراز چنان انسان را به خود مشغول مى دارد و غرق در عالمى از تخيل مى سازد، كه از زندگى و هدف نهائيش به كلى بيگانه مى شود.
حديث معرفى كه در نهج البلاغه از على (عليهالسلام ) نقل شده نيز بيان گويائى براى اين واقعيت است : ايها الناس ان اخوف ما اخاف عليكم اثنان : اتباع الهوى و طول الامل ، اما اتباع الهوى فيصد عن الحق ، و اما طول الامل فينسى الاخرة : (اى مردم مخوفترين چيزى كه بر شما از آن مى ترسم دو چيز است :
پيروى از هوا و هوسها، و آرزوهاى دراز، چرا كه پيروى از هوسها شما را از حق باز مى دارد، و آرزوى دراز آخرت را بدست فراموشى مى سپارد).
و براستى چه افراد با استعداد و شايسته و لايقى كه بر اثر گرفتارى در دام آرزوى دراز به موجودات ضعيف و مسخ شده اى مبدل گشتند كه نه تنها به حال جامعه شان مفيد نيفتادند، بلكه منافع شخصى خود را نيز پايمال كردند، و از هرگونه تكامل نيز بازماندند آنچنانكه در دعاى كميل مى خوانيم و حبسنى عن نفعى بعد املى : (آرزوى دراز مرا از منافع واقعيم محروم ساخت )!
اصولا آرزو كه از حد گذشت ، دائما انسانرا در رنج و تعب وا مى دارد، شب و روز بايد تلاش كند به گمان خود دنبال سعادت و رفاه مى رود در حالى كه چيزى جز بدبختى و شقاوت براى او فراهم نمى شود، و اين گونه افراد غالبا در همين حال جان مى دهند و زندگى دردناك و غم انگيزشان مايه عبرت است براى آنها كه چشم و گوش بينا و شنوا دارند.
آيه و ترجمه


و قالوا يأ يها الذى نزل عليه الذكر إ نك لمجنون (6)
لو ما تأ تينا بالملئكة إ ن كنت من الصدقين (7)
ما ننزل الملئكة إ لا بالحق و ما كانوا إ ذا منظرين (8)



ترجمه :

6 - و گفتند اى كسى كه (ذكر) (قرآن ) بر تو نازل شده ، مسلما ديوانه اى !!
7 - اگر راست مى گوئى چرا فرشتگان را براى ما نمى آورى ؟!
8 - (اما اينها بايد بدانند) ما فرشتگان را جز به حق نازل نمى كنيم و هرگاه نازل شوند ديگر به اينها مهلت داده نمى شود (و در صورت انكار به عذاب الهى نابود مى گردند)
تفسير :
تقاضاى نزول فرشتگان
در اين آيات نخست به موضع گيريهاى خصمانه كفار در مقابل قرآن و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اشاره كرده ، مى گويد: (آنها گفتند اى كسى كه قرآن بر تو نازل شده به طور قطع سوگند ياد مى كنيم كه ديوانهاى )! (و قالوا يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون ).
و اين تعبير نهايت گستاخى و جسارت آنها را در برابر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مجسم مى كند.
از يكسو تعبير به يا ايها الذى (اى كسى كه !...) از سوى ديگر تعبير به نزل عليه الذكر كه به عنوان استهزاء و انكار قرآن مى گفتند، و از سوى سوم تاءكيد آنها بر جنون پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوسيله (ان ) و (لام قسم ).
آرى افراد لجوج و بى مايه هنگامى كه در برابر يك عقل بزرگ و بى مانند
قرار بگيرند يكى از نخستين وصله هائى كه به او مى چسبانند جنون است ، چرا كه مقياس را عقل كوچك و ناتوان خودشان قرار مى دهند و هر چه به اين مقياس نگنجد در نظر آنها بى عقلى و ديوانگى است !.
اينگونه افراد، تعصب خاصى روى مسائل موجود محيطشان دارند هر چند گمراهى و ضلالت باشد، لذا با هر دعوت تازه اى به عنوان دعوت غير عاقلانه مبارزه مى كنند، از نوآوريها وحشت دارند، و سخت به سنتهاى غلط پايبندند.
علاوه بر اين ، دنيا پرستان كه همه چيز را با معيارهاى مادى مى سنجند، اگر با انسانى برخورد كنند كه حاضر است همه منافع مادى خويش و حتى جان خود را در راه رسيدن به يك هدف معنوى از دست دهد باور نمى كنند كه او عاقل باشد، چرا كه عقل در عرف آنها، تهيه اموال بيشتر، همسر زيباتر و زندگى مرفه تر و مقام و منصب ظاهرى بالاتر است !
كاملا روشن است كه با اين تفكر اگر ببينند كسى در برابر بهترين اموال و زنان و پستها مى گويد (اگر خورشيد آسمان را در يكدست من ، و ماه را در دست ديگرم قرار دهيد، و به جاى حكومت بر محيط كوچك شما بر تمام منظومه شمسى حكومت كنم ، دست از دعوت خويش بر نخواهم داشت ) جز اينكه او را مجنون خطاب كنند، كار ديگرى نخواهند داشت .
و عجب اينكه اين نابخردان وصله هائى به رهبران الهى مى چسباندند كه گاهى كاملا با هم ضد و نقيض بود، گاهى آنها را (ديوانه ) مى خواندند و گاهى (ساحر)، با اينكه ساحر كسى است كه بايد از زيركى و هوشيارى خاصى برخوردار باشد و درست در نقطه ضد ديوانه است .
آنها نه تنها چنين نسبتهاى نابخردانه اى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دادند بلكه براى بهانه جوئى مى گفتند: (اگر راست مى گوئى چرا فرشتگان را براى ما نميآرى )!
تا تصديق گفتار تو كنند و ما ايمان بياوريم (لو ما تاتينا بالملائكة ان كنت من الصادقين ).
خداوند به آنها چنين پاسخ مى گويد: (ما ملائكه را جز به حق نازل نمى كنيم ) (ما ننزل الملائكة الا بالحق ).
(و اگر فرشتگان نازل شوند (و حقيقت براى آنها جنبه شهود و حسى پيدا كند) و بعد ايمان نياورند، ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد) و به عذاب الهى نابود مى گردند (و ما كانوا اذا منظرين ).
در تفسير جمله ما ننزل الملائكة الا بالحق مفسران ، بيانات مختلفى دارند:
1 - بعضى گفته اند منظور اين است كه ما نازل كردن فرشتگان را به عنوان اعجاز تنها براى آشكار شدن حق انجام خواهيم داد، نه به عنوان بهانه جوئى كه ببينند و باز هم ايمان نياورند، و به تعبير ديگر اعجاز بازيچه نيست كه جنبه اقتراحى داشته باشد، بلكه براى اثبات حق است ، و اين امر به قدر كافى براى آنها كه خواهان حقند ثابت شده ، چرا كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) با در دست داشتن اين قرآن و اعجازهاى ديگر رسالت خود را به ثبوت رسانده است .
2 - منظور از (حق )، همان مجازات نهائى دنيوى و بلاى نابود كننده و به تعبير ديگر (عذاب استيصال ) است ، يعنى اگر فرشتگان نازل شوند و آنها هم ايمان نياورند - كه با لجاجتى كه در آنها هست نخواهند آورد - تواءم با نابودى آنها خواهد بود.
جمله دوم آيه (و ما كانوا اذا منظرين ) نيز تاءكيدى بر همين معنى است ، اما بنا به تفسير اول مطلب تازه اى را مى گويد.
3 - احتمال ديگر اينكه (حق ) به معنى (مرگ ) است ، يعنى فرشتگان تنها به هنگام مرگ و قبض روح نازل مى گردند نه زمان ديگر.
ولى اين تفسير بسيار بعيد به نظر مى رسد، چرا كه ما در قرآن در داستان ابراهيم و لوط و حتى در مورد مسلمانان در بعضى جنگها مى خوانيم كه فرشتگان بر آنها نازل شدند.
4 - (حق ) به معنى شهود است يعنى تا در اين عالم دنيا است پرده ها جلو چشم او را گرفته ، و از ديدن اينگونه حقايق كه مربوط به جهان ماوراء ماده است ناتوان است ، تنها در جهان ديگر كه پرده ها كنار مى رود و عالم شهود است ، مى تواند فرشتگان الهى را ببيند.
اين تفسير نيز همان اشكال تفسير سوم را دارد، چرا كه حتى قوم لوط كه افراد بى ايمان و گمراهى بودند، فرشتگان ماءمور عذاب را در اين دنيا ديدند
بنابراين تنها دو تفسير اول و دوم با ظاهر آيه سازگار است .
اما اينكه در ذيل اين آيه مى خوانيم اگر بعد از اينهمه دلائل روشن باز هم به تقاضاى آنها دائر بر ارائه معجزه حسى ترتيب اثر داده شود ديگر به آنها مهلت داده نخواهد شد، براى اين است كه در چنين حالتى به تمام معنى براى آنها اتمام حجت مى گردد، و تمام بهانه ها قطع ، مى شود، و چون مهلت زندگى به منظور اتمام حجت و احتمال تجديد نظر و بازگشت به سوى حق است ، و چنين چيزى در مورد اينگونه افراد معنى ندارد پايان عمر آنها اعلام مى گردد و به مجازاتى كه استحقاق آن را دارند مى رسند (دقت كنيد).
آيه و ترجمه


إ نا نحن نزلنا الذكر و إ نا له لحفظون (9)



ترجمه :

9 - ما قرآن را نازل كرديم ، و ما بطور قطع آن را پاسدارى مى كنيم .
تفسير :
حفظ قرآن از دستبردها!
به دنبال بهانه جوئيهاى كفار و حتى استهزاى آنها نسبت به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و قرآن كه در آيات گذشته آمده بود، در آيه مورد بحث يك واقعيت بزرگ و پر اهميت را به عنوان دلدارى به پيامبر از يكسو و اطمينان خاطر همه مؤ منان راستين از سوى ديگر بيان مى كند و آن اينكه :
(ما اين قرآن را كه مايه تذكر است نازل كرديم ، و ما به طور قطع آن را حفظ خواهيم كرد) (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ).
چنان نيست كه اين قرآن بدون پشتوانه باشد، و آنها بتوانند آفتاب وجودش را با گل بپوشانند و يا نور و شعاعش را با پف كردن خاموش كنند كه اين چراغى است كه ايزد آن را برافروخته است ، و اين آفتابى است كه غروب و افول نخواهد داشت .
اين گروه اندك و ناتوان كه سهل است ، اگر همه جباران و زورمندان و سياستمداران ستمگر و انديشمندان منحرف و رزم آوران جهان دست به دست هم بدهند كه نورش را خاموش كنند، توانائى نخواهند داشت ، چرا كه خداوند حفظ و پاسدارى از آن را به عهده گرفته است .
در اينكه منظور از محافظت و پاسدارى قرآن در برابر چه امورى است ، باز مفسران تفسيرهاى گوناگونى دارند:
1 - بعضى گفته اند در برابر تحريف و تغيير و زياده و نقصان است .
2 - بعضى ديگر گفته اند در برابر فنا و نابودى تا آخر جهان .
3 - بعضى ديگر گفته اند در برابر منطقه اى گمراه كننده ضد قرآنى .
ولى اين تفاسير نه تنها با هم تضادى ندارند بلكه در مفهوم عام (انا له لحافظون ) داخلند چرا اين محافظت و پاسدارى را كه به صورت مطلق و به اصطلاح با حذف متعلق آمده است در يك بعد خاص محصور و محدودش كنيم .
حق اين است كه ، خداوند طبق ظاهر آيه فوق وعده داده كه آنرا از هر نظر حفظ و پاسدارى كند: محافظت از هر گونه تحريف و محافظت از فنا و نابودى و محافظت از سفسطه هاى دشمنان وسوسه گر.
اما اينكه بعضى از قدماى مفسرين احتمال داده اند كه منظور، محافظت شخص (پيامبر) است و ضمير (له ) به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) باز مى گردد، زيرا كلمه (ذكر) به شخص پيغمبر در بعضى از آيات قرآن (سوره طلاق آيه 10) اطلاق شده بسيار بعيد به نظر مى رسد.
زيرا در آيات قبل آيه مورد بحث كلمه (ذكر) صريحا به معنى (قرآن ) آمده و اين آيه كه به دنبال آن آمده مسلما به همان معنى اشاره مى كند.
بحث در عدم تحريف قرآن
معروف و مشهور در ميان همه دانشمندان شيعه و اهل تسنن اينست كه هيچگونه تحريفى در قرآن روى نداده است ، و قرآنى كه امروز در دست ماست درست همان قرآنى است كه بر پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده ، و حتى كلمه و حرفى از آن كم و زياد نگرديده است .
در ميان علماى بزرگ شيعه از قدماء و متاءخرين از جمله كسانى را كه به اين حقيقت تصريح كرده اند دانشمندان زير را مى توان نام برد:
1 - مرحوم شيخ طوسى كه به شيخ الطائفه معروف است ، او در اول تفسير
معروفش (تبيان ) بحث روشن و صريح و قاطعى در اين زمينه دارد.
2 - سيد مرتضى كه از اعاظم علماى اماميه در قرن چهارم هجرى است .
3 - رئيس المحدثين مرحوم صدوق محمد بن على بن بابويه او در بيان عقائد اماميه مى گويد: (اعتقاد ما اينست كه هيچگونه تحريفى در قرآن رخ نداده است ).
4 - مفسر بزرگ مرحوم طبرسى نيز در مقدمه تفسيرش بحث گويائى در اين زمينه دارد.
5 - مرحوم كاشف الغطاء كه از بزرگان علماى متاءخرين است .
6 - مرحوم محقق يزدى در كتاب عروة الوثقى عدم تحريف قرآن را از جمهور مجتهدين شيعه نقل مى كند.
7 - و نيز اين عقيده از بسيارى از بزرگانى ديگر مانند (شيخ مفيد) و (شيخ بهائى ) (قاضى نور الله ) و ساير محققين شيعه نقل شده است .
بزرگان و محققين اهل سنت نيز غالبا بر همين عقيده اند.
هر چند وقوع تحريف در قرآن از بعضى از محدثين شيعه و اهل سنت كه اطلاعات ناقصى درباره قرآن داشته اند نقل شده كه با روشنگرى بزرگان دانشمندان دو مذهب اين عقيده ابطال و به دست فراموشى سپرده شده است .
تا آنجا كه مرحوم سيد مرتضى در جواب (المسائل الطرابلسيات ) مى گويد: (صحت نقل قرآن آنقدر واضح و روشن است كه مانند اطلاع ما از شهرهاى معروف دنيا و حوادث بزرگ تاريخى و كتب مشهور و معروف است ).
آيا فى المثل هيچكس مى تواند در وجود شهرهائى همچون مكه و مدينه و يا همچون لندن و پاريس شك كند هر چند هرگز به هيچيك از اين شهرها مسافرت نكرده باشد؟! و آيا كسى مى تواند مساءله حمله مغول را به ايران و يا
انقلاب كبير فرانسه و يا جنگ جهانى اول و دوم را منكر شود؟!
چرا نمى تواند بخاطر اينكه همه اينها بتواتر بما رسيده است ، آيات قرآن نيز همينگونه است به شرحى كه بعدا بيان خواهيم كرد.
و اگر افراد مغرضى خواسته اند براى تفرقه ميان شيعه و اهل تسنن اعتقاد به تحريف را به شيعه نسبت دهند دليل بر باطل بودن ادعايشان كتب بزرگ علماى تشيع است .
اين عجيب نيست كه فردى همچون (فخر رازى ) - كه مى دانيم در مسائل مربوط به (شيعه ) حساسيت و تعصب خاصى دارد - در ذيل آيه مورد بحث - بگويد اين آيه (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) دليل بر ابطال قول شيعه است كه قائل به تغيير و زياده و نقصان در قرآن شده اند!
صريحا بايد گفت : اگر منظور او، بزرگان و محققان شيعه است كه هيچيك چنين اعتقادى را نداشته و ندارند، و اگر منظور وجود قول ضعيفى در اين زمينه در ميان شيعه است ، نظير آن در ميان اهل سنت نيز وجود دارد كه نه آنها به آن اعتنا كرده اند و نه ما.
محقق معروف كاشف الغطاء در كتابش كشف الغطاء چنين مى گويد: لا ريب انه (اى القرآن ) محفوظ من النقصان بحفظ الملك الديان كما دل عليه صريح القرآن و اجماع العلماء فى كل زمان و لا عبرة بنادر: (شك نيست كه قرآن از هرگونه كمبود (و تحريف ) در پرتو حفظ خداوند محفوظ مانده است ، همانگونه است كه صريح قرآن و اجماع علما در هر عصر و زمان به اين امر گواهى مى دهد و مخالفت افراد نادرى اصلا قابل ملاحظه نيست ) (تفسير آلاء الرحمن صفحه 35).
تاريخ اسلام از اينگونه نسبتهاى ناروا كه سرچشمه اى جز تعصب ندارد فراوان ديده است ، و ما مى دانيم عامل پيدايش قسمتى از اين سوء تفاهمها دشمنانى
بوده اند كه به اينگونه مسائل دامن مى زدند و سعى داشتند كه هرگز وحدتى ميان صفوف مسلمين برقرار نشود.
كار به آنجا رسيده كه نويسنده معروف حجازى (عبد الله على القصيمى ) در كتاب خود (الصراع ) ضمن مذمت از شيعه مى گويد:
(شيعه ها همواره از دشمنان مساجد بوده اند! و به همين دليل كسى كه در شهرهاى شيعه نشينى حركت كند از شمال تا به جنوب ، و از شرق تا به غرب ! كمتر مسجد مى بيند!).
خوب فكر كنيد ما از شمارش اينهمه مساجد در خيابانها و كوچه ها و بازارها و حتى پس كوچه ها در شهرهاى شيعه نشين خسته مى شويم ، گاهى آنقدر مسجد در يك نقطه زياد است كه صداى عده اى بلند مى شود و مى گويند بس است بيائيد به كارهاى ديگر بپردازيم ، ولى با اينحال مى بينيم كه نويسنده معروفى با اين صراحت سخنى مى گويد كه براى ما كه در اين مناطق زندگى مى كنيم تنها اسباب خنده است ، بنابراين از نسبت دادن فخر رازى نيز نبايد زياد تعجب كرد.
دلائل عدم تحريف قرآن :
1 - در مورد عدم تحريف قرآن دلائل فراوانى در دست داريم كه از همه روشنتر، بعد از آيه فوق و بعضى ديگر از آيات قرآن ، سير تاريخى اين كتاب بزرگ آسمانى است .
مقدمة اين نكته لازم به يادآورى است كه آن اقليت ضعيفى كه احتمال تحريف قرآن را داده اند تنها در مورد كم شدن آنست و گر نه احدى اين احتمال
را نداده كه بر قرآن موجود چيزى افزوده شده باشد (دقت كنيد).
از اين كه بگذريم اگر به اين موضوع دقت كنيم كه قرآن براى مسلمانان همه چيز بوده قانون اساسى ، دستور العمل زندگى ، برنامه حكومت ، كتاب مقدس آسمانى ، و رمز عبادت ، روشن مى شود كه اصولا كم و زياد در آن امكان نداشته است .
قرآن كتابى بود كه مسلمانان نخستين همواره در نمازها، در مسجد، در خانه ، در ميدان جنگ ، بهنگام روبرو شدن با دشمنان و بعنوان استدلال بر حقانيت مكتب از آن استفاده مى كردند حتى از تواريخ اسلامى استفاده مى شود كه تعليم قرآن را مهر زنان قرار مى دادند!، و اصولا تنها كتابى كه در همه محافل مطرح بوده و هر كودكى را از آغاز عمر با آن آشنا مى كردند و هر كس ‍ مى خواست درسى از اسلام به خواند آنرا به او تعليم مى دادند همين قرآن مجيد بود.
آيا با چنين وضعى كسى احتمال مى دهد كه دگرگونى در اين كتاب آسمانى رخ دهد، بخصوص اينكه ما در آغاز جلد اول همين تفسير ثابت كرديم كه قرآن به صورت يك مجموعه با همين شكل فعلى در عصر خود پيامبر جمع آورى شده بود، و مسلمانان سخت به ياد گرفتن و حفظ آن اهميت مى دادند، و اصولا شخصيت افراد در آن عصر تا حد زيادى به اين شناخته مى شد كه چه اندازه از آيات قرآن را حفظ كرده بودند.
عدد حافظان قرآن به اندازه اى زياد بود كه در تواريخ مى خوانيم در يكى از جنگها كه زمان ابو بكر واقع شد چهارصد نفر از قاريان قرآن به قتل رسيدند.
و در داستان (بئر معونه ) (يكى از آباديهاى نزديك مدينه ) و جنگى كه در آن منطقه در حيات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اتفاق افتاد مى خوانيم كه جمع كثيرى
از قاريان قرآن از اصحاب پيامبر در حدود 70 نفر شربت شهادت نوشيدند.
از اينها و نظائر اينها روشن مى شود كه حافظان و قاريان و معلمان قرآن آنقدر زياد بودند كه تنها در يك ميدان جنگ اين تعداد از آنها شربت شهادت نوشيدند.
و بايد چنين باشد چرا كه گفتيم قرآن فقط قانون اساسى براى مسلمانان نبود، بلكه همه چيز آنها را تشكيل مى داد، مخصوصا در آغاز اسلام هيچ كتابى جز آن نداشتند و تلاوت و قرائت و حفظ و تعليم و تعلم مخصوص به قرآن بود.
قرآن يك كتاب متروك در گوشه خانه و يا مسجد كه گرد و غبار فراموشى روى آن نشسته باشد نبود تا كسى از آن كم يا بر آن بيافزايد.
مساءله حفظ قرآن بعنوان يك سنت و يك عبادت بزرگ هميشه در ميان مسلمانان بوده و هست ، حتى پس از آنكه قرآن به صورت يك كتاب تكثير شد و در همه جا پخش گرديد و حتى بعد از پيدايش صنعت چاپ كه سبب شد اين كتاب بعنوان پرنسخه ترين كتاب در كشورهاى اسلامى چاپ و نشر گردد، باز مساءله حفظ قرآن بعنوان يك سنت ديرينه و افتخار بزرگ موقعيت خود را حفظ كرد، بطورى كه در هر شهر و ديار هميشه جمعى حافظ قرآن بوده و هست .
هم اكنون در حجاز و بعضى ديگر از كشورهاى اسلامى مدارسى بعنوان مدرسه تحفيظ القرآن الكريم يا نامهاى ديگر وجود دارد كه برنامه شاگردان آن در درجه اول مساءله حفظ قرآن است .
در ملاقاتى كه در سفر مكه با رؤ ساى اين مدارس در آن شهر مقدس روى داد معلوم شد گروه بسيار زيادى از پسران و دختران جوان در مكه در اين مدارس نام نويسى كرده و مشغول تحصيل هستند.
يكى از مطلعين مى گفت هم اكنون در كشور پاكستان در حدود يك ميليون
و پانصد هزار نفر حافظ قرآن وجود دارد!
يكى از شرائط امتحان ورودى دانشگاه اسلامى الازهر مصر (طبق نقل دائرة المعارف فريد وجدى ) حفظ تمام قرآن است كه از چهل نمره حداقل بايد بيست نمره بگيرند!.
كوتاه سخن اينكه سنت حفظ قرآن از عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و به دستور و تاءكيد خود آن حضرت كه در روايات زيادى وارد شده در تمام قرون و اعصار ادامه داشته است .
آيا با چنين وضعى هيچگونه احتمالى در مورد تحريف قرآن امكان پذير است ؟!.
2 - علاوه بر همه اينها مساءله (نويسندگان وحى ) است ، يعنى كسانى كه بعد از نزول آيات قرآن بر پيامبر آنرا ياد داشت مى كردند كه عدد آنها را از چهارده نفر تا چهل و سه نفر نوشته اند.
ابو عبد الله زنجانى در كتاب ذيقيمت خود (تاريخ قرآن ) اينچنين مى گويد (كان للنبى كتابا يكتبون الوحى و هم ثلاثة و اربعون اشهرهم الخلفاء الاربعة و كان الزمهم للنبى زيد بن ثابت و على بن ابى طالب عليه السلام ): (پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نويسندگان متعددى داشت كه وحى را يادداشت مى كردند و آنها چهل و سه نفر بودند كه از همه مشهورتر خلفاى چهارگانه نخستين بودند، ولى بيش از همه زيد بن ثابت و امير مؤ منان على بن ابى طالب (عليهالسلام ) ملازم پيامبر در اين رابطه بودند).
كتابى كه اينهمه نويسنده داشته چگونه ممكن است دست تحريف كنندگان به سوى آن دراز شود؟!
3 - دعوت همه پيشوايان اسلام به قرآن موجود - قابل توجه اينكه بررسى كلمات پيشوايان بزرگ اسلام نشان مى دهد كه از همان آغاز اسلام همه يك زبان مردم را به تلاوت و بررسى و عمل به همين قرآن موجود دعوت مى كردند، و اين خود نشان مى دهد كه اين كتاب آسمانى بصورت يك مجموعه دست نخورده در همه قرون از جمله قرون نخستين اسلام بوده است .
سخنان على (عليهالسلام ) در نهج البلاغة گواه زنده اين مدعا است :
در خطبه 133 مى خوانيم و كتاب الله بين اظهركم ، ناطق لا يعيا لسانه ، و بيت لا تهدم اركانه ، و عز لا تهزم اعوانه : (كتاب خدا در ميان شما است ، سخنگوئى است كه هرگز زبانش به كندى نمى گرايد، و خانه اى است كه هيچگاه ستونهايش فرو نمى ريزد، و مايه عزت است آنچنان كه يارانش هرگز مغلوب نمى شوند).
در خطبه 176 مى فرمايد: و اعلموا ان هذا القران هو الناصح الذى لا يغش و الهادى الذى لا يضل : (بدانيد كه اين قرآن نصيحت كننده اى است كه هرگز در نصيحت خود غش و خيانت نمى كند، و هدايت كننده اى است كه هيچگاه گمراه نمى سازد).
و نيز در (همين خطبه ) مى خوانيم : و ما جالس هذا القرآن احد الا قام عنه بزيادة او نقصان : زيادة من هدى ، او نقصان من عمى : (هيچكس با اين قرآن همنشين نمى شود مگر اينكه از كنار آن با فزونى يا نقصان بر مى خيزد: فزونى در هدايت و نقصان از گمراهى !.
در دنباله همين خطبه باز مى خوانيم : ان الله سبحانه لم يعظ احدا بمثل هذا القرآن ، فانه حبل الله المتين و سببه الامين : (خداوند پاك احدى را بمانند اين قرآن اندرز نداده است ، چرا كه اين ريسمان محكم الهى است ،
و وسيله مطمئن او است ).
و در خطبه 198 مى خوانيم : (ثم انزل عليه الكتاب نورا لا تطفا مصابيحه ، و سراجا لا يخبو توقده ،... و منهاجا لا يضل نهجه ... و فرقانا لا يخمد برهانه : (سپس خداوند كتابى بر پيامبرش نازل كرد كه نورى است خاموش نشدنى ، و چراغ پرفروغى است كه به تاريكى نمى گرايد، طريقه اى است كه رهروانش گمراه نمى شوند، و مايه جدائى حق از باطل است كه برهانش خاموش نمى گردد.
مانند اين تعبيرات در سخنان على (عليهالسلام ) و ساير پيشوايان دين فراوان است .
آيا اگر فرض كنيم دست تحريف به دامن اين كتاب آسمانى دراز شده بود امكان داشت اينگونه به سوى آن دعوت بشود؟ و به عنوان راه و روش و وسيله جدائى حق از باطل و نورى كه هرگز خاموش نمى شود و چراغى كه به خاموشى نمى گرايد و ريسمان محكم خدا و سبب امين و مطمئن او معرفى گردد؟
4 - اصولا پس از قبول خاتميت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و اينكه آئين اسلام آخرين آئين الهى است و رسالت قرآن تا پايان جهان برقرار خواهد بود چگونه مى توان باور كرد كه خدا اين يگانه سند اسلام و پيامبر خاتم را پاسدارى نكند؟! آيا تحريف قرآن با جاودانگى اسلام طى هزاران سال و تا پايان جهان مفهومى مى تواند داشته باشد؟!
5 - روايات ثقلين كه با طرق معتبر و متعدد از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده خود دليل ديگرى بر اصالت قرآن ، و محفوظ بودن آن از هرگونه دگرگونى است ، زيرا طبق اين روايات پيامبر مى فرمايد: (من از ميان شما مى روم و دو چيز گرانمايه را براى شما بيادگار مى گذارم : نخست قرآن ، و ديگرى اهلبيت من
است كه اگر دست از دامن اين دو برنداريد هرگز گمراه نخواهيد شد.
آيا اين تعبير در مورد كتابى كه دست تحريف به دامان آن دراز شده مى تواند صحت داشته باشد؟.
6 - علاوه بر همه اينها قرآن بعنوان يك معيار سنجش مطمئن اخبار صدق و كذب به مسلمانان معرفى شده و در روايات زيادى كه در منابع اسلامى آمده مى خوانيم كه در صدق و كذب هر حديثى شك كرديد آنرا به قرآن عرضه كنيد، هر حديثى موافق قرآن است حق است و هر حديثى مخالف آن است نادرست !
اگر فرضا تحريفى در قرآن حتى بصورت نقصان رخ داده بود، هرگز ممكن نبود به عنوان معيار سنجش حق از باطل و حديث درست از نادرست معرفى گردد.
روايات تحريف
مهمترين دستاويزى كه بعضى براى مساءله تحريف بدست آورده اند روايات مختلفى است كه بر اثر عدم درك مفهوم واقعى آن ، و يا عدم بررسى سند آنها چنين سوء تعبيرى به وجود آمده است .
اين روايات بر چند گونه است :
1 - قسمتى از اين روايات ، رواياتى است كه مى گويد على (عليهالسلام ) بعد از وفات پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به جمع آورى قرآن پرداخت ، و هنگامى كه آنرا جمع كرد و بر گروهى از صحابه كه اطراف مقام خلافت را گرفته بودند عرضه فرمود، آنها از آن استقبال نكردند و على (عليهالسلام ) گفت ديگر آن را نخواهيد ديد!.
ولى با دقت در همين روايات روشن مى شود كه قرآن نزد على (عليهالسلام ) با ديگر قرآنها ابدا تفاوت نداشت بلكه اين تفاوت در سه چيز بود: نخست اينكه آيات و سوره ها به ترتيب نزول تنظيم شده بود، و ديگر اينكه شاءن نزول هر آيه و سوره در كنار آن قيد شده بود، سومين امتياز اينكه تفسيرهائى كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيده بود و همچنين آيات ناسخ و منسوخ در آن درج شده بود.
بنابراين قرآنى كه على (عليهالسلام ) به جمع آورى آن پرداخت چيزى جز اين قرآن نبود و مازادش (تفسيرها) و (تاويلها) و (شاءن نزولها) و (تميز ناسخ و منسوخ ) و مانند آن بوده است ، و به تعبير ديگر هم قرآن بود، و هم تفسير اصيل قرآن .
در كتاب سليم بن قيس مى خوانيم : ان امير المؤ منين (عليهالسلام ) لما راى غدر الصحابة و قلة وفائهم لزم بيته ، و اقبل على القرآن ، فلما جمعه كله ، و كتابه بيده ، و تاويله الناسخ و المنسوخ ، بعث اليه ان اخرج فبايع ، فبعث اليه انى مشغول فقد آليت على نفسى لا ارتدى بردائى الا لصلاة حتى اؤ لف القرآن و اجمعه : (هنگامى كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) بى وفائى صحابه را مشاهده كرد خانه را ترك نگفت ، و به قرآن روى آورد، و مشغول جمع آورى همه قرآن ، و نوشتن آن با دست خود شد، و حتى تاءويل و ناسخ و منسوخ آنرا جمع آورى فرمود، در اين هنگام به سراغ امام فرستادند كه از خانه بيرون آى و بيعت كن ! او در پاسخ پيغام فرستاد كه من مشغولم ، سوگند ياد كرده ام كه عبا بر دوش نگيرم مگر براى نماز تا همه قرآن را گردآورى كنم ).
2 - قسمتى ديگر از اين روايات رواياتى است كه اشاره به تحريف معنوى قرآن مى كند.
زيرا مى دانيم تحريف بر سه گونه است : (تحريف لفظى ) و (تحريف معنوى )
و (تحريف عملى ).
منظور از تحريف لفظى آنست كه در الفاظ و عبارات قرآن كم و زياد و تغيير داده شود (اين همان چيزى است كه ما و همه محققان اسلام آنرا شديدا انكار مى كنيم ).
ولى (تحريف معنوى ) آنست كه آيه اى را آنچنان معنى و تفسير كنند كه خلاف مفهوم واقعى آن باشد. و نيز (تحريف عملى ) آنست كه آنرا بر خلاف عمل كنند.
مثلا در تفسير على بن ابراهيم از (ابوذر) چنين مى خوانيم : هنگامى كه آيه يوم تبيض وجوه و تسود وجوه (آل عمران 106) نازل شد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود روز قيامت از مردم سؤ ال مى كنند كه با ثقلين (قرآن و عترت پيامبر) چه كرديد؟ مى گويند: اما الاكبر فحرفناه ، و نبذناه و راء ظهورنا...: (ما ثقل اكبر (قرآن ) را تحريف كرديم و پشت سر انداختيم پيداست كه منظور از تحريف در اينجا همان دگرگون ساختن مفهوم قرآن و پشت سر انداختن آنست ).
3 - قسمت ديگرى از اين روايات رواياتى است كه قطعا مجعول است و براى بى اعتبار ساختن قرآن بدست دشمنان و منحرفان يا افراد نادان ساخته و پرداخته شده است .
مانند روايات متعددى كه از احمد بن محمد بن سيارى نقل شده است كه عدد اين روايات به صدوهشتادو هشت روايت ! بالغ مى شود و مرحوم حاجى نورى در كتاب (فصل الخطاب ) فراوان از او نقل كرده است .
(سيارى ) راوى اين احاديث به گفته بسيارى از بزرگان علم رجال كسى بوده است فاسد المذهب ، غير قابل اعتماد، و ضعيف الحديث ، و به گفته بعضى ، اهل غلو، منحرف ، معروف به تناسخ و كذاب بوده ، و به گفته كشى صاحب رجال معروف ، امام جواد (عليهالسلام ) در نامه خود ادعاهاى سيارى را باطل و بى اساس خواند.
البته روايات تحريف منحصر به سيارى نيست ولى قسمت مهمش به او بر مى گردد!.
در ميان اين روايات مجعول روايات مضحكى ديده مى شود كه هر كس مختصر اهل مطالعه باشد فورا به فساد آن پى مى برد.
مانند روايتى كه مى گويد در آيه 3 سوره نساء و ان خفتم الا تقسطوا فى اليتامى فانكحوا ما طاب لكم من النساء) در ميان شرط و جزا بيش از يك سوم قرآن ساقط شده است !!!
در حالى كه ما در تفسير سوره نساء گفتيم كه شرط و جزاء در آيه فوق كاملا يا يكديگر مربوطند و حتى يك كلمه در ميان اين دو اسقاط نشده است .
بعلاوه بيش از يك سوم قرآن حداقل معادل چهارده جزء قرآن مى شود! اين بسيار خنده آور است كه كسى ادعا كند قرآن با آن همه نويسندگان و كتاب وحى و آن همه حافظان و قاريان از زمان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به بعد چهارده جزاش بر باد رفته و كسى آگاه نشده ؟ اين دروغگويان و دروغپردازان توجه به اين واقعيت تاريخى نكرده اند كه قرآن كه قانون اساسى و همه چيز مسلمانان را از آغاز تشكيل مى داد، شب و روز در همه خانه ها و مساجد تلاوت مى شد، چيزى نبود كه حتى يك كلمه آنرا بتوان اسقاط كرد تا چه رسد به چهارده جزء! دروغى به اين بزرگى دليل روشنى بر ناشى گرى جاعلان اينگونه احاديث است .
بسيارى از بهانه جويان در اينجا به سراغ كتاب (فصل الخطاب ) كه در بالا
اشاره كرديم (نوشته مرحوم حاجى نورى ) مى روند كه در زمينه تحريف نگاشته است .
ولى اين كتاب علاوه بر اينكه با توجه به آنچه در بالا گفتيم وضعش روشن مى شود، مرحوم حاج شيخ آقا بزرگ تهرانى كه شاگرد مبرز مرحوم حاجى نورى است در شرح حال استادش در جلد اول (مستدرك الوسائل ) مى گويد: اما در مورد كتاب (فصل الخطاب ) كرارا از استادم شنيدم ميفرمود مطالبى كه در فصل الخطاب است عقيده شخصى من نيست ، بلكه اين كتاب را براى طرح بحث و اشكال نوشتم ، و اشارتا عقيده خودم راجع به عدم تحريف را آورده ام ، و بهتر بود نام كتاب را (فصل الخطاب فى عدم تحريف الكتاب ) مى گذاردم .
سپس مرحوم (محدث تهرانى ) مى گويد: (ما از نظر عمل روش استاد خودمان را به خوبى مى ديديم كه هيچگونه وزن و ارزشى براى اخبار تحريف قائل نبود، بلكه آنها را از اخبارى مى دانست كه بايد بر ديوار كوبند، تنها كسى مى تواند نسبت تحريف را به استاد ما بدهد كه به مرام و عقيده او آشنا نبوده است ).
آخرين سخن اينكه آنها كه نمى توانستند و يا كه نمى خواستند عظمت اين كتاب آسمانى را براى مسلمانان احساس كنند كوشش ‍ كردند كه با اينگونه خرافه ها و اباطيل قرآن را از اصالت بيندازند، و دستهاى زيادى در گذشته و امروز در اين زمينه كار كرده و مى كند.
چندى قبل در جرايد خوانديم چاپ جديدى از قرآن وسيله ايادى اسرائيل و صهيونيسم منتشر شده كه آيات فراوانى از آنرا تغيير داده اند، ولى آنها كور خوانده بودند، دانشمندان اسلامى بزودى از اين توطئه دشمن آگاه شدند، و آن نسخه ها را جمع آورى كردند، اين دشمنان سياه دل نمى دانستند كه حتى اگر يك نقطه از قرآن تغيير يابد مفسران و حافظان و قاريان قرآن فورا آگاه خواهند شد.
آنها مى خواهند نور خدا را خاموش كنند، ولى هرگز نمى توانند يريدون ان يطفؤ ا نور الله بافواههم و يابى الله الا ان يتم نوره و لو كره الكافرون (توبه آيه 32).
آيه و ترجمه


و لقد اءرسلنا من قبلك فى شيع الا ولين (10)
و ما يأ تيهم من رسول إ لا كانوا به يستهزءون (11)
كذلك نسلكه فى قلوب المجرمين (12)
لا يؤ منون به و قد خلت سنة الا ولين (13)
و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون (14)
لقالوا إ نما سكرت اءبصرنا بل نحن قوم مسحورون (15)



ترجمه :

10 - ما پيش از تو (نيز) پيامبرانى در ميان امتهاى نخستين فرستاديم .
11 - هيچ پيامبرى به سراغ آنها نمى آمد مگر اينكه او را به باد استهزاء مى گرفتند.
12 - ما اينچنين (و با استفاده از تمام وسائل ) قرآن را به درون دلهاى مجرمان راه مى دهيم .
13 - (اما با اين حال ) آنها به آن ايمان نمى آورند، و سنت اقوام پيشين نيز چنين بود.
14 - و اگر درى از آسمان به روى آنان بگشائيم و آنها مرتبا در آن بالا روند...
15 - باز مى گويند: ما را چشم بندى كرده اند! بلكه ما (سر تا پا) سحر شده ايم !!
تفسير :
لجاجت و انكار محسوسات

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:37 AM
تفسير :
لجاجت و انكار محسوسات
در اين آيات به عنوان دلدارى پيامبر و مؤ منان در برابر مشكلاتى كه در
دعوت خود با آن مواجه بودند اشاره به زندگى انبياى پيشين و گرفتارى هاى آنها در مقابل اقوام گمراه و متعصب مى كند.
نخست مى گويد: (ما پيش از تو در ميان امتهاى نخستين نيز پيامبرانى فرستاديم ) (و لقد ارسلنا من قبلك فى شيع الاولين ).
ولى آنها چنان لجوج و سرسخت بودند كه (هر پيامبرى به سراغشان مى آمد او را به باد استهزاء و سخريه مى گرفتند) (و ما ياتيهم من رسول الا كانوا به يستهزئون ).
اين استهزاء و سخريه به خاطر امورى بود:
- براى شكستن ابهت پيامبران و متفرق ساختن افراد حقجو و حق طلب از گرد آنان .
- براى ضعف و ناتوانيشان در مقابل منطق نيرومند رسولان الهى ، چون نمى توانستند پاسخى به دلائل دندانشكن آنان بدهند متوسل به استهزاء يعنى حربه نادانهاى بى منطق مى شدند.
- براى اينكه پيامبران سنتشكن بودند و با وضع نابسامان محيط به مبارزه بر مى خاستند، اما جاهلان متعصب كه اين سنتهاى غلط را جاودانى و ابدى مى پنداشتند از اين كار تعجب مى كردند و به استهزاء بر مى خاستند.
- براى اينكه سرپوشى بر وجدان خفته خود بگذارد، مبادا بيدار شود و تعهد و مسئوليت بيافريند.
- براى اينكه بسيارى از پيامبران دستشان از مال دنيا تهى و زندگانيشان بسيار ساده بود، آنها كه شخصيت را بر اثر كوردلى در لباس نو، و مركب زيبا، و زندگانى مجلل ، مى دانستند، تعجب مى كردند كه آيا يك انسان فقير و تهيدست ممكن است رهبر و راهنماى اينهمه جمعيت ثروتمند و مرفه گردد؟!، و به دنبال
آن به استهزاء بر مى خاستند.
- و سرانجام براى اينكه مى ديدند قبول دعوت پيامبران آنها را در برابر شهواتشان محدود مى سازد و آزاديهاى حيوانيشان را سلب مى كند و براى آنها وظائف و مسئوليتهائى ايجاد مى نمايد به استهزاء بر مى خاستند تا خود را از اين وظائف راحت كنند!
سپس مى فرمايد: آرى (ما اين چنين آيات قرآن را به دلهاى اين مجرمان مى فرستيم ) (كذلك نسلكه فى قلوب المجرمين ).
اما با اينهمه تبليغ و تاءكيد و بيان منطقى و ارائه معجزات باز هم اين متعصبان استهزاء كننده (به آن ايمان نمى آورند) (لا يؤ منون به )
ولى اين منحصر به آنها نيست (پيش از آنها سنت اقوام اولين نيز چنين بود) (و قد خلت سنة الاولين ).
اينها بر اثر غوطه ور شدن در شهوات و اصرار و لجاجت در باطل ، كارشان به جائى رسيده كه (اگر درى از آسمان را بروى آنها بگشائيم و آنها مرتبا به آسمان صعود و نزول كنند...) (و لو فتحنا عليهم بابا من السماء فظلوا فيه يعرجون ).
(مى گويند ما را چشم بندى كرده اند) (لقالوا انما سكرت ابصارنا).
(بلكه ما را سحر كرده اند و آنچه مى بينيم ابدا واقعيت ندارد! (بل نحن قوم مسحورون ).

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:38 AM
اين جاى تعجب نيست كه انسان به چنين مرحله اى از عناد و لجاج برسد، براى اينكه روح پاك و فطرت دست نخورده انسان كه قادر به درك حقائق و مشاهده
چهره اصلى واقعيات است ، بر اثر گناه و جهل و دشمنى با حق تدريجا به تاريكى مى گرايد، البته در مراحل نخستين پاك كردن آن كاملا امكان پذير است ، اما اگر خداى نكرده اين حالت در انسان راسخ شود و به صورت ملكه در آيد ديگر به آسانى نمى توان آن را شست ، و در اينجا است كه چهره حق در نظر انسان ديگرگون مى شود تا آنجا كه محكمترين دلائل عقلى ، و روشنترين دلائل حسى ، در دل او اثر نمى گذارد و كار او به انكار معقولات و محسوسات ، هر دو، مى رسد.
نكته ها :
1 - (شيع ) جمع (شيعه ) به جمعيت و گروهى گفته مى شود كه داراى خط مشتركى هستند، (راغب ) در كتاب مفردات مى گويد: (شيع از ماده شياع به معنى (انتشار و تقويت ) است ، و شاع الخبر هنگامى گفته مى شود كه خبرى متعدد و قوى شود و شاع القوم هنگامى گفته مى شود كه جمعيتى منتشر و فراوان گردند، و (شيعه ) به كسانى مى گويند كه انسان بوسيله آنها قوى مى شود).
مرحوم (طبرسى ) در مجمع البيان اصل آن را از مشايعت به معنى (متابعت ) دانسته و مى گويد شيعه به معنى پيرو و تابع است ، و شيعه على (عليهالسلام ) به پيروان او و آنهائى كه اعتقاد به امامتش دارند گفته مى شود، و حديث معروف ام سلمه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شيعة على هم الفائزون يوم القيامة (نجات يابندگان در قيامت ، پيروان على (عليهالسلام ) هستند) نيز اشاره به همين معنى مى كند.
و به هر حال چه اصل اين كلمه را از شياع به معنى انتشار و تقويت بدانيم ، يا از مشايعت به معنى متابعت ، دليل بر وجود يك نوع همبستگى فكرى و مكتبى در مفهوم شيعه و تشيع است .
ضمنا تعبير به شيع درباره اقوام گذشته دليل بر اين است كه آنها در مبارزه
خود با پيامبران به صورت پراكنده عمل نمى كردند، بلكه داراى خط مشترك و برنامه واحدى بودند كه با عملكردهاى هماهنگ تقويت مى شد، جائى كه گمراهان براى خود چنين برنامه اى داشته باشند آيا پيروان راستين راه حق نبايد در مسير خود از طرحهاى هماهنگ و مشترك پيروى كنند.
2 - مرجع ضمير در (نسلكه )
اين جمله اشاره به آن مى كند كه خداوند آيات خود را از طرق مختلف آنچنان به مجرمان و مخالفان تفهيم مى كند كه گوئى در دل آنها وارد شده است اما متاءسفانه عدم قابليت و ناآمادگى محل ، سبب بيرون راندن آن و جذب نشدن در درون جانشان مى گردد، درست مانند غذاى مقوى و مفيدى كه معده ناسالم ، آنرا جذب نكرده و به بيرون باز مى گرداند (و اين حقيقت درست از ماده سلوك كه ماده اصلى نسلكه مى باشد فهميده مى شود).
بنابراين ضمير (نسلكه ) به (ذكر) (قرآن ) كه در آيات قبل آمده باز مى گردد، و همچنين ضمير (به ) در جمله بعد، جمله (لا يؤ منون به ) نيز به همين معنى باز مى گردد، يعنى با اينهمه آنها ايمان به اين آيات نمى آورند.
بنابراين هماهنگى در ميان دو ضمير كاملا برقرار است ، نظير همين تعبير با همين معنى در سوره شعراء آيه 200 و 201 ديده مى شود).
ولى بعضى احتمال داده اند كه ضمير در (نسلكه ) به استهزاء كه از آيه قبل استفاده مى شود باز گردد، بنابراين معنى جمله چنين مى شود ما اين استهزاء و مسخره كردن را (به خاطر گناهان و لجاجتهايشان ) در قلب آنها داخل مى كنيم .
ولى اين تفسير اگر هيچ ايراد ديگرى نداشته باشد حداقل هماهنگى را در ميان دو ضمير از ميان مى برد و براى تضعيف آن همين كافى است (دقت كنيد).
ضمنا از جمله بالا استفاده مى شود كه وظيفه مبلغان تنها اين نيست كه مسائلى
را به گوش مردم بخوانند، بلكه بايد از تمام وسائل استفاده كنند تا سخن حق را به دل آنها نفوذ دهند آنچنان كه دلنشين گردد، حق طلبان ارشاد شوند و نسبت به لجوجان اتمام حجت گردد.
يعنى از تمام وسائل سمعى ، بصرى ، برنامه هاى عملى ، قصص ، داستانها، ادبيات شعر و هنر به معنى اصيل و سازنده بايد استفاده كرد تا كلمات حق به دلها راه يابد.
3 - سنت پيشينيان !
موضع گيريهاى طرفداران باطل در برابر پيامبران ، و طرح نقشه هاى همه جانبه براى تحميق مردم ، و پراكندن آنها از اطراف مردان الهى نه چيز تازه اى است و نه منحصر به زمان و مكان خاصى بوده است .
بلكه همانگونه كه از تعبير بالا استفاده مى شود، از قديم الايام و دورترين زمانها، اين توطئه ها در ميان اقوام گمراه بوده است .
و به همين دليل هرگز نبايد از آن وحشت كرد و يا نوميدى و ياءس به خود راه داد، و يا از انبوه مشكلاتى كه بدست دشمنان فراهم مى شود هراسيد، اين يك دلدارى مؤ ثر براى همه رهروان راه حق است .
اگر تصور كنيم در زمان يا مكانى مى توانيم دعوت حق را نشر و گسترش دهيم ، و پرچم عدل و داد را برافرازيم ، بى آنكه با عكس ‍ العمل منفى دشمنان لجوج و مخالفان سرسخت مواجه باشيم سخت اشتباه كرده ايم ، پيامبران الهى و همه پيروان راستين آنها از اين مخالفتها هرگز ماءيوس نشدند و ما نيز بايد ماءيوس نگرديم ، بلكه بايد هر روز بر عمق دعوت خود بيفزائيم .
4 - تفسير جمله (فظلوا فيه يعرجون )
اين جمله و جمله هاى بعد كه در آيات فوق آمده به خوبى نشان مى دهد كه
منظور آن است اگر درى از آسمان بر آنها گشوده شود (آسمان در اينجا ظاهرا اشاره به جو متراكم اطراف زمين است كه خارج شدن از آن به سادگى ممكن نيست ) و مرتبا روز روشن در آن رفت و آمد كنند، باز هم از شدت لجاجت مى گويند چشم بندى و سحر شده ايم .
توجه داشته باشيد (ظلوا) دليل بر استمرار كارى در روز مى باشد، و عرب اين تعبير را در مورد شب نمى كند، بلكه به جاى آن باتوا كه از ماده بيتوته است ، مى گويد.
اين تفسير همان چيزى است كه غالب مفسرين آنرا برگزيده اند، ولى عجب اين است كه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه ضمير در (ظلوا) به فرشتگان باز مى گردد، يعنى اگر آنان فرشتگان را با چشم خود ببينند كه به آسمان مى روند و باز مى گردند باز ايمان نمى آورند.
اين تفسير علاوه بر اينكه با آيات قبل و بعد كه عموما سخن از مشركين مى گويد سازگار نيست (زيرا ملائكه تنها در شش آيه قبل آمده ، و بازگشت ضمير به آن بسيار بعيد است ) از بلاغت سخن نيز مى كاهد، زيرا قرآن مى خواهد بگويد حتى اگر خودشان به صورت اعجازآميزى در روز روشن كرارا به آسمان بروند و باز گردند باز هم تسليم حق نمى شوند. (دقت كنيد).
5 - معنى جمله (سكرت ابصارنا)
(سكرت ) از ماده (سكر) به معنى پوشاندن است ، يعنى كافران لجوج مى گويند چشم حقيقت بين ما گوئى پوشانده شده و اگر ببينيم كه به آسمان عروج مى كنيم يك سلسله مسائل خيالى و توهمى است ، و اين درست همان چيزى است كه از آن در فارسى تعبير به چشم بندى مى كنيم ، كه بر اثر تردستى طرف مقابل ، انسان نمى تواند حقيقت را درست ببيند، بلكه خلاف آنرا احساس مى كند.
و اينكه بعد از آن ، جمله بل نحن قوم مسحورون (بلكه ما گروهى هستيم كه سحر شده ايم ) آمده با اينكه همين چشم بندى نيز از انواع سحر است شايد اشاره به اين باشد كه از چشم بندى هم فراتر رفته ، سر تا پاى ما سحر شده ، نه تنها چشممان بلكه تمام وجودمان بر اثر سحر احساس واقعى خود را از دست داده است و آنچه حس مى كند بر خلاف واقعيت است .
به عبارت ديگر هرگاه انسانى را با وسيله اى بالا ببريم و فرود بياوريم اين حالت را نه تنها با چشم خود بلكه با تمام وجود احساس مى كند، به همين دليل اگر چشم شخص را محكم هم ببنديم باز عروج و نزول خود را احساس مى كند.
يعنى اگر، فرضا اين مشركان را به آسمان ببريم ، نخست مى گويند چشم بندى شده ايم بعد كه متوجه مى شوند كه اين حالت با غير چشم هم قابل احساس است مى گويند اصولا ما سر تا پاى وجودمان سحر شده است .
آيه و ترجمه


و لقد جعلنا فى السماء بروجا و زينها للنظرين (16)
و حفظنها من كل شيطن رجيم (17)
إ لا من استرق السمع فأ تبعه شهاب مبين (18)



ترجمه :

16 - ما در آسمان برجهائى قرار داديم ، و آنرا براى بينندگان تزيين كرديم .
17 - و آنرا از هر شيطان مطرودى حفظ نموديم .
18 - مگر آنها كه استراق سمع كنند كه شهاب مبين آنان را تعقيب مى كند (و مى راند)
تفسير :
شياطين با شهب رانده مى شوند؟
اين آيات اشاره به گوشه اى از نظام آفرينش به عنوان دليلى بر توحيد و شناخت خدا است و بحثهائى را كه در زمينه قرآن و نبوت در آيات گذشته آمد تكميل مى كند.
نخست مى گويد: (ما در آسمان برجهائى قرار داديم ) (و لقد جعلنا فى السماء بروجا).
(بروج ) جمع (برج ) در اصل به معنى (ظهور) است ، و به همين جهت آن قسمت مخصوصى از ديوار اطراف شهر يا محل اجتماع لشكر كه بروز و ظهور خاصى دارد، برج ناميده مى شود، و نيز به همين جهت هنگامى كه زن ، زينت خود را آشكار سازد تبرجت المرئة مى گويند.
به هر حال برجهاى آسمانى اشاره به منزلگاههاى خورشيد و ماه است ، و به تعبير دقيقتر هنگامى كه ما از كره زمين به ماه و خورشيد نگاه مى كنيم در هر فصل و موقعى از سال آنها را در مقابل يكى از صورتهاى فلكى (صورتهاى فلكى
مجموعه ستارگانى است كه شكل خاصى را به خود گرفته اند) مى بينيم و مى گوئيم خورشيد مثلا در برج حمل يا ثور يا ميزان و عقرب و قوس است .
بديهى است وجود اين برجهاى آسمانى و منزلگاههاى ماه و خورشيد و آن نظام خاصى كه براى حركت آنها در اين برجها وجود دارد كه تقويم مجسم جهان هستى ما را تشكيل مى دهد دليل روشنى است بر علم و قدرت آفريدگار، اين نظام شگرف با اين حساب دقيق و مستمر بيانگر نقشه و هدفى است كه در آفرينش اين جهان بوده و هر چه در آن بيشتر بينديشيم ما را به آفريننده جهان نزديكتر مى سازد.
سپس اضافه مى كند (ما آسمان و اين صورتهاى فلكى را براى بينندگان زينت بخشيديم ) (و زيناها للناظرين ).
در يك شب تاريك و پر ستاره نظرى به آسمان بيفكنيد، ستارگانى كه در هر گوشه و كنار به صورت گروه گروه دور هم جمع شده اند، گوئى هر دسته براى خود انجمنى دارند، و آهسته نجوى مى كنند، بعضى خيره خيره به ما نگاه كرده اصلا چشمك نمى زنند و بعضى مرتبا چشمك مى زنند، گوئى ما را به سوى خود مى خوانند، بعضى آنچنان مى درخشند كه خيال مى كنيم دارند به ما نزديك مى شوند، و بعضى با نور كمرنگ خود گوئى از آن اعماق آسمانهاى دور فرياد بى صدائى مى كشند كه ما هم اينجائيم !
اين منظره زيباى شاعرانه كه شايد براى بعضى بر اثر تكرار مشاهده ، عادى جلوه كند بيش از آنچه فكر كنيم ديدنى و جالب و شوق انگيز است .
گاهى كه ماه با اشكال مختلفش در جمع آنها ظاهر مى شود، چهره تازه و اعجاب انگيز ديگرى به خود مى گيرند.
بعد از غروب آفتاب يكى بعد از ديگرى ظاهر مى شوند، گوئى از پشت پرده بيرون مى دوند و به هنگام طلوع صبح فرار كرده و در برابر نيروى خيره كننده آفتاب خود را پنهان مى كنند.
از اين گذشته ، از نظر زيبائيهاى علمى و اسرار بسيار فراوان ، چهره آسمان آنچنان زيبا است كه هزاران سال است چشم همه دانشمندان را به خود مشغول داشته به ويژه امروز كه با نيرومندترين تلسكوبها و دوربينهاى عظيم نجومى به سوى آن خيره مى شوند و هر زمان اسرار تازه اى از اين عالم پر غوغا، و در عين حال خاموش ، براى مردم جهان كشف مى كنند.
راستى (چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستى )!...
در آيه بعد اضافه مى كند (ما اين آسمان را از هر شيطان رجيم و شوم و ملعون محفوظ داشته ايم ) (و حفظناها من كل شيطان رجيم ).
(مگر آن شيطانهائى كه هوس (استراق سمع ) (و خبرگيرى دزدكى ) كنند، كه شهاب آشكار آنها را تعقيب مى كند و به عقب مى راند) (الا من استرق السمع فاتبعه شهاب مبين ).
چگونه شياطين بوسيله شهب از آسمان رانده مى شوند؟!
آيه اخير از آياتى است كه مفسران در تفسير آن بسيار سخن گفته اند و هر يك مسير خاصى را پيموده و برداشت معينى از آن دارند.
و از آنجا كه عين همين مضمون در سوره صافات (آيه 6 و 7) و سوره جن
(آيه 9) آمده و از مسائلى است كه ممكن است براى افراد نا آگاه سؤ الهاى بدون جوابى ترسيم كند لازم است نخست نظرى به آراء مفسران بزرگ اسلامى بيفكنيم ، سپس آنچه را كه ترجيح مى دهيم بيان كنيم .
1 - بعضى مانند نويسنده (تفسير فى ظلال ) به راحتى از اين آيات و مانند آن گذشته و به عنوان اينكه اينها حقايقى است كه درك آن براى ما ممكن نيست و بايد به آنچه در عمل واقعى ما در اين زندگى مؤ ثر است بپردازيم به تفسير اجمالى قناعت كرده ، و از توضيح و تبيين اين مساءله صرف نظر نموده است .
او چنين مى نويسد: شيطان چيست ؟ و چگونه مى خواهد استراق سمع كند؟ و چه چيز را استراق مى كند؟ همه اينها از غيبهاى الهى است كه از خلال نصوص نمى توان به آن دست يافت ، و پرداختن به آن نتيجه اى ندارد، زيرا بر عقيده ما چيزى نمى افزايد، و جز اشتغال فكر انسان به امرى كه به او ارتباط خاصى ندارد و او را از انجام عمل حقيقيش در اين زندگى باز مى دارد ثمره اى نخواهد داشت ، به علاوه درك تازه اى نسبت به حقيقت جديدى به ما نمى دهد!).
ولى نبايد ترديد داشت كه قرآن يك كتاب بزرگ انسانسازى و تربيت و حيات است ، اگر چيزى ارتباط به حيات انسانها نداشته باشد مطلقا در آن مطرح نخواهد شد، همه آن درس است ، درس زندگى ، به علاوه هيچكس نمى تواند اين سخن را بپذيرد كه در قرآن حقايق ناگشودنى باشد، مگر قرآن نور و كتاب مبين نيست ؟ و مگر براى فهم و تدبر و هدايت مردم نازل نشده ؟ چگونه فهم اين آيات به ما ارتباط ندارد؟
به هر حال ما اين طرز موضعگيرى را در برابر اين گونه آيات و مانند آن نمى پسنديم .
2 - جمع قابل توجهى از مفسران ، مخصوصا مفسران پيشين ، اصرار دارند
كه معنى ظاهرى آيات را كاملا حفظ كنند:
(سماء) اشاره به همين آسمان است ، و (شهاب ) اشاره به همين شهاب است (همين سنگريزه هاى سرگردانى است كه در اين فضاى بيكران در گردشند و گاه گاه كه در حوزه جاذبه زمين قرار مى گيرند و به سوى زمين كشيده مى شوند و بر اثر سرعت برخورد با امواج هوا، داغ و سوزان و شعله ور و خاكستر مى شوند).
و (شيطان ) همان موجودات خبيثه متمردند كه مى خواهند به آسمانها بروند و گوشه اى از اخبار اين عالم ما كه در آسمانها منعكس است ، از طريق استراق سمع (گوش دادن مخفيانه ) در يابند، و به دوستان خود در زمين برسانند، ولى شهابها همچون تير به سوى آنها پرتاب مى شوند و آنها را از رسيدن به اين هدف باز مى دارند.
3 - جمعى ديگر از مفسران مانند مفسر عاليقدر (مؤ لف الميزان ) و (طنطاوى ) در تفسير (الجواهر) تعبيرات آيات فوق را از قبيل تشبيه و كنايه و ذكر امثال و به اصطلاح بيان (سمبوليك ) دانسته ، و اين تشبيه و كنايه را به صورتهاى گوناگونى بيان داشته اند:
الف : در تفسير الميزان چنين مى خوانيم : (توجيهات مختلفى را كه مفسران براى استراق سمع كردن شياطين ، و رانده شدن آنها بوسيله شهب بيان كرده اند، مبتنى بر چيزى است كه احيانا از ظاهر آيات و روايات به ذهن مى رسد كه افلاكى محيط به زمين است و در آنها گروههائى از فرشتگان قرار دارند و هر كدام از اين افلاك درهائى دارند كه جز از آنها نمى توان وارد شد، و گروهى از اين فرشتگان ،
شهابها را بر دست دارند، و منتظر شياطين استراق سمع كننده هستند تا آنها را با آن بكوبند و برانند!
در حالى كه امروز روشن شده است اين گونه نظريات بى اساس است ، نه چنان افلاكى وجود دارد و نه آن درها و نه مانند آن .
آنچه به عنوان يك احتمال مى توان در اينجا گفت اين است اين گونه بيانات در كلام الهى از قبيل امثالى است كه براى روشن شدن حقايق غير حسى در لباس حسى ذكر مى شود، همانگونه كه خداوند مى فرمايد و تلك الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون : (اينها مثلهائى است كه براى مردم مى زنيم و جز عالمان آنها را درك نمى كنند) (عنكبوت - 43) و امثال اين تعبيرات در قرآن فراوان است ، مانند عرش ، كرسى ، لوح ، كتاب .
بنابراين منظور از آسمان كه جايگاه فرشتگان است ، يك عالم ملكوتى و ماوراء طبيعى است ، كه از اين جهان محسوس ، برتر و بالاتر است ، و منظور از نزديك شدن شياطين به اين آسمان براى استراق سمع و پرتاب كردن شهب به آنها آنست كه آنها مى خواهند به جهان فرشتگان نزديك شوند تا از اسرار خلقت و حوادث آينده آگاهى يابند، ولى آنها شياطين را با انوار معنوى ملكوتى كه تاب تحمل آن را ندارند مى رانند.
ب : (طنطاوى ) در تفسير معروف خود، گاه مى گويد:
(آن گروه از دانشمندان حيله گر و رياكار و مردم عوامى كه از آنها پيروى مى كنند شايستگى و اهليت آنرا ندارند كه از عجائب آسمانها و شگفتيهاى عالم بالا و كرات بيكرانش و نظم و حسابى كه بر آنها حكومت مى كند، آگاه شوند، خداوند اين علم و دانش ‍ را از آنها ممنوع ساخته ، و اين آسمان پر ستاره زيبا و مزين را با آنهمه اسرارش در اختيار كسانى گذاشته كه عقل و هوش و اخلاص
و ايمان دارند.
طبيعى است كه گروه اول از نفوذ در اسرار اين آسمان منع مى شوند، و هر شيطان رانده شده درگاه الهى ، خواه از جنس بشر باشد يا غير بشر، حق وصول به اين حقايق را ندارد، و هرگاه به آن نزديك شود رانده و مطرود مى گردد، اين گونه افراد ممكن است سالها زندگى كنند و بعد بميرند ولى هرگز به اين اسرار، دست نيابند، آنها چشمهاى باز دارند و ليكن چشم آنها قدرت ديد اين حقايق را ندارد، مگر نه اين است كه علم را جز عاشقانش و جمال را جز عارفانش درك نمى كنند و نمى بينند).
در جاى ديگر مى گويد: (چه مانعى دارد اين تعبيرات كنايه باشد؟ منع حسى اشاره به منع عقلى گردد، در حالى كه كنايات از زيباترين انواع بلاغت است ، آيا نمى بينيم بسيارى از مردم كه در اطراف شما زندگى مى كنند در محدوده همين زمين محبوس و زندانيند و هيچگاه چشمشان به جهان بالا دوخته نمى شود، و به آواى آن گوش فرا نمى دهند، و از امور اين جهان و شگفتيهايش ‍ خبرى ندارند، آنها بوسيله (شهاب ) خودخواهى و شهوت و كينه توزى و طمع و حرص و جنگهاى خانمانسوز از درك آن معانى والا مطرودند) (و اگر روزى هم چنين هوسى كنند به خاطر آن همه آلودگى كه بر دل و جان دارند رانده مى شوند).
ج - در جاى ديگر سخنى دارد كه خلاصه اش چنين است : ارواح انسانها هنگامى كه از اين دنيا به جهان برزخ منتقل مى شوند، علاقه و ارتباطى به ارواح زندگان دارند، و هرگاه ميان آنها تناسب و همانندى باشد، و بتوانند از طريق احضار ارواح و غير آن با آنها ارتباط و تفاهم برقرار كنند، مسائلى را در اختيار آنان مى گذارند كه گاهى حق است و گاهى باطل زيرا آنها نمى توانند به عوالم
اعلى دسترسى پيدا كنند بلكه تنها به عوالم پائين تر دسترسى مى يابند، مثلا همانگونه كه ماهى نمى تواند از محيط خود بيرون بيايد و در هوا پرواز كند، آنها نيز قدرت ندارند از محدوده جهان خود بالاتر روند.
د: بعضى ديگر گفته اند كه اكتشافات اخير نشان داده كه يك سلسله امواج نيرومند راديوئى از فضاهاى دور دست ، مرتبا پخش ‍ مى شود كه مى توان آنها را در كره زمين با دستگاههاى گيرنده مخصوص به خوبى گرفت ، هيچكس بدرستى نمى داند سرچشمه اين امواج فوق العاده نيرومند كجاست ؟ ولى دانشمندان مى گويند احتمال قوى دارد كه در كرات دور دست آسمانى موجودات زنده فراوانى هستند كه از نظر تمدن از ما بسيار پيشرفته ترند و به همين دليل مى خواهند اخبارشان را در جهان پخش كنند و در آن اخبار مسائلى است كه براى ما تازگى دارد، موجوداتى كه آنها را پرى مى ناميم مى كوشند، از اين امواج استفاده كنند، ولى اشعه نيرومندى آنها را بدور مى راند.
اين بود نظرات گوناگون مفسران و دانشمندان .
نتيجه بحث :
بحثها در تفسير اين آيات به درازا كشيد اكنون بايد براى نتيجه گيرى كامل مقدمتا به چند نكته توجه كنيم :
1 - كلمه (سماء) (آسمان ) در بسيارى از آيات قرآن به معنى همين آسمان مادى است در حالى كه در بعضى ديگر از آيات قطعا به معنى آسمان معنوى و مقام بالا است .
مثلا در آيه 40 سوره اعراف مى خوانيم ان الذين كذبوا باياتنا و استكبروا عنها لا تفتح لهم ابواب السماء: (آنها كه آيات ما را تكذيب كردند
و در برابر آن تكبر ورزيدند درهاى آسمان به رويشان گشوده نمى شود.
ممكن است منظور از آسمان در اينجا كنايه از مقام قرب خدا بوده باشد همانگونه كه در آيه 10 سوره فاطر مى خوانيم اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه : (سخنان پاكيزه به سوى او بالا مى روند و عمل صالح را ترفيع مى دهد).
روشن است كه اعمال صالح و سخنان پاكيزه چيزى نيستند كه به سوى اين آسمان بالا روند بلكه به سوى مقام قرب خدا پيش ‍ مى روند و عظمت و رفعت معنوى مى يابند.
اصولا تعبير به (انزل ) و (نزل ) در مورد آيات قرآن به روشنى اين معنى را مى رساند، كه منظور (نزول ) و (فرود آمدن ) از مقام قدس پروردگار بر قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است .
در تفسير آيه 24 سوره ابراهيم الم تركيف ضرب الله مثلا كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها فى السماء خوانديم : كه اين درخت پاكيزه كه خداوند آن را به عنوان مثال بيان كرده ، پيامبر ريشه آن است ، و على (عليهالسلام ) شاخه آن (همان شاخه اى كه سر بر آسمان كشيده ) و امامان شاخه هاى كوچكترند.
مخصوصا در يكى از آن احاديث مى خوانيم (كذلك الكافرون لا تصعد اعمالهم الى السماء): (همين گونه هستند كافران ، اعمال به آسمان بالا نمى رود).
روشن است كه آسمان در اين گونه احاديث ، اشاره به اين آسمان حسى نيست و از اينجا نتيجه مى گيريم كه آسمان هم در مفهوم مادى آن استعمال مى شود و هم در مفهوم معنوى آن .
2 - نجوم (ستارگان ) نيز يك مفهوم مادى دارد كه همين ستارگانى هستند
كه در آسمان ديده مى شوند، و يك مفهوم معنوى كه اشاره به دانشمندان و شخصيتهائى است كه روشنى بخش جوامع انسانى هستند، و همان گونه كه مردم راه خود را در شبهاى تاريك در بيابانها و بر صفحه اقيانوسها بوسيله ستارگان پيدا مى كنند، توده هاى جمعيت در اجتماعات انسانى نيز راه زندگى و سعادت و حيات را به كمك اين دانشمندان و رهبران آگاه و با ايمان مى يابند.
حديث معروفى كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده مثل اصحابى فيكم كمثل النجوم بايها اخذ اهتدى ...: (ياران من همچون ستارگانند كه به هر كدام اقتدا شود مايه هدايت است ) نيز اشاره به همين معنى مى كند.
در تفسير على بن ابراهيم در ذيل آيه و هو الذى جعل لكم النجوم لتهتدوا بها فى ظلمات البر و البحر: (او كسى است كه ستارگان را براى شما قرار داد تا در تاريكى هاى خشكى و دريا بوسيله آنها هدايت شويد) (آيه 97 سوره انعام ) چنين نقل شده كه امام فرمود: النجوم آل محمد: (منظور از ستارگان خاندان پيامبرند).
3 - از روايات متعددى كه در تفسير آيات مورد بحث وارد شده استفاده مى شود كه ممنوع شدن شياطين از صعود به آسمانها و رانده شدنشان بوسيله نجوم هنگام تولد پيامبر بود، و از بعضى از آنها استفاده مى شود كه به هنگام تولد عيسى تا حدى ممنوع شدند و پس از تولد پيامبر بطور كامل ممنوع گشتند.
از مجموعه آنچه گفتيم چنين مى توان حدس زد كه (سماء) در اينجا به مفهوم معنوى اشاره مى كند و كنايه از آسمان حق و ايمان و معنويت است .
و همواره شياطين در تلاشند تا به اين محدوده راه يابند و از طريق انواع
وسوسه ها در دل مؤ منان راستين و حاميان حق نفوذ كنند.
اما مردان الهى و رهبران راه حق از پيامبران و امامان گرفته تا دانشمندان متعهد، با امواج نيرومند علم و تقوايشان بر آنها هجوم مى برند و آنانرا از نزديك شدن به اين آسمان مى رانند.
و در اينجا است كه مى توان رابطه و پيوندى ميان تولد حضرت مسيح و از آن بالاتر تولد حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) و طرد اين شياطين از آسمان پيدا كرد.
و نيز اينجا است كه مى توان ارتباط ميان صعود به آسمان و آگاهى از اسرار را يافت - زيرا مى دانيم در اين آسمان مادى اخبار خاصى وجود ندارد جز شگفتيهاى خلقت كه حتى از روى زمين نيز قابل مطالعه است ، امروز ديگر اين مساءله قطعى شده است كه اين كرات آسمانى در اين فضاى بيكران پخش شده اند، قسمتى از آنها كرات مردهاى هستند، و بعضى زنده اند، و ساكنانى دارند، ولى شايد زندگى آنها با ما تفاوت بسيار داشته باشد.
اين موضوع نيز بسيار قابل ملاحظه است كه پيدايش شهاب تنها در جو زمين است كه بر اثر برخورد قطعات سنگ به هواى اطراف زمين و شعله ور شدن آنها پيدا مى شود و الا در بيرون جو زمين شهابى وجود ندارد البته در بيرون جو زمين سنگهاى سرگردانى در حركتند ولى به آنها شهاب گفته نمى شود مگر زمانى كه وارد جو زمين گردد و داغ و شعله ور شود، و در برابر چشم انسان به صورت خط آتشى نمايان گردد به گونه اى كه تصور مى شود ستاره اى است در حال حركت و اين را نيز مى دانيم كه انسان امروز بارها از اين جو زمين به خارج عبور كرده و بسيار از آن فراتر رفته و تا كره ماه رسيده است (توجه داشته باشيد كه جو زمين صد الى دويست كيلومتر بيشتر نيست ، در حالى كه كره ماه بيش از سيصد هزار كيلومتر با ما فاصله دارد).
بنابراين اگر منظور همين شهاب مادى و آسمان مادى باشد، بايد پذيرفت
كه اين منطقه براى دانشمندان بشر كشف شده و مطلب اسرار آميزى در آن وجود ندارد.
كوتاه سخن اينكه با قرائن و شواهد فراوانى كه ذكر كرديم به نظر مى رسد كه منظور از آسمان آسمان حق و حقيقت است ، و شياطين همان وسوسه گران هستند كه مى كوشند به اين آسمان راه يابند و استراق سمع كنند و به اغواى مردم بپردازند، اما ستارگان و شهب يعنى رهبران الهى و دانشمندان با امواج نيرومند قلمشان آنها را به عقب مى رانند و طرد مى كنند.
ولى قرآن درياى بيكران است و ممكن است دانشمندان آينده در زمينه اين آيات به حقايق تازه اى دست يابند كه امروز به آن دست نيافته ايم .
آيه و ترجمه


و الا رض مددنها و اءلقينا فيها روسى و اءنبتنا فيها من كل شى ء موزون (19)
و جعلنا لكم فيها معيش و من لستم له برزقين (20)
و إ ن من شى ء إ لا عندنا خزائنه و ما ننزله إ لا بقدر معلوم (21)



ترجمه :

19 - و زمين را گسترديم ، و در آن كوههاى ثابتى افكنديم ، و از هر گياه موزون در آن رويانديم .
20 - و براى شما انواع وسايل زندگى در آن قرار داديم ، و همچنين براى كسانى كه شما نمى توانيد به آنها روزى دهيد.
21 - خزائن همه چيز نزد ما است ولى ما جز به اندازه معين آنرا نازل نمى كنيم .
تفسير :
گنجينه همه چيز نزد ما است

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:38 AM
تفسير :
گنجينه همه چيز نزد ما است
در اينجا به بخشى از آيات آفرينش ، و نشانه هاى عظمت خدا در زمين ، مى پردازد تا بحث پيشين تكميل گردد.
نخست از خود زمين شروع كرده مى فرمايد: (ما زمين را گسترش داديم ) (و الارض مددناها).
(مد) در اصل به معنى گسترده ساختن و بسط دادن است ، و به احتمال قوى در اينجا اشاره به سر برآوردن خشكيهاى زمين از زير آب است ، زيرا ميدانيم
در آغاز تمام سطح كره زمين بر اثر بارانهاى سيلابى زير آب پنهان بود، و ساليان درازى بر اين منوال گذشت ، بارانهاى سيلابى فرو نشستند، آبها در گودالهاى زمين جاى گرفتند، و خشكيها تدريجا از زير آب نمايان گشتند، اين همان چيزى است كه در روايات اسلامى عنوان (دحو الارض ) معروف شده است .
و از آنجا كه آفرينش كوهها با آن فوائد زيادى كه دارند يكى از نشانه هاى توحيد است ، به ذكر آن پرداخته و اضافه مى كند (ما در زمين كوههاى مستقر و ثابتى انداختيم ) (و القينا فيها رواسى ).
تعبير به القاء (افكندن ) در مورد كوهها با اينكه مى دانيم كوهها همان چين خوردگيهاى زمين هستند كه بر اثر سرد شدن تدريجى پوسته زمين و يا به خاطر مواد آتشفشانى به وجود آمده اند ممكن است از اين نظر باشد كه القاء به معنى ايجاد نيز آمده است ، در زبان روز مره خود نيز مى گوئيم كه ما براى فلان زمين طرحى ريختيم و چند اطاق در آن انداختيم يعنى بنا كرديم و ايجاد نموديم .
به هر حال اين كوهها علاوه بر اينكه از ريشه به هم پيوسته اند و همچون زرهى زمين را در برابر فشار درونى از لرزشها حفظ مى كنند، و علاوه بر اينكه قدرت طوفانها را در هم شكسته و وزش باد و نسيم را به دقت كنترل مى نمايند، محل خوبى براى ذخيره آبها به صورت برف و يا چشمه ها مى باشند.
مخصوصا تكيه روى كلمه (رواسى ) جمع (راسيه ) به معنى ثابت و پا بر جا، اشاره لطيفى است به آنچه در بالا بيان كرديم كه آنها هم خودشان ثابتند و هم مايه ثبات پوسته زمين و زندگى انسانها مى باشند.
به سراغ مهمترين عامل زندگى بشر و همه جانداران يعنى گياهان مى رود، و مى فرمايد: (ما در روى زمين از هر گياه موزون رويانديم ) (و انبتنا فيها من كل شى ء موزون ).
چه تعبير زيبا و رسائى اى است تعبير به (موزون ) كه در اصل از ماده (وزن ) به معنى شناسائى اندازه هر چيز گرفته شده است و اشاره به حساب دقيق و نظم شگرف و اندازه هاى متناسب در همه اجزاى گياهان است كه هر يك از آنها بلكه هر يك از اجزاء آنها از ساقه و شاخه و برگ و گلبرگ و تخم و ميوه حساب و كتاب معينى دارد.
در كره زمين شايد صدها هزار نوع گياه داريم با خواص مختلف و آثار متنوع و گوناگون كه شناخت هر يك دريچه اى است براى شناخت (الله ) و برگ هر كدام از آنها دفترى است از معرفت كردگار.
اين احتمال نيز در معنى اين جمله داده شده است كه منظور روئيدن معادن مختلف در كوهها مى باشد زيرا عرب كلمه (انبات ) را درباره معدن نيز به كار مى برد.
در بعضى از روايات نيز اشاره به اين معنى شده است ، در روايتى از امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم : كه تفسير اين آيه را از حضرتش پرسيدند، فرمود: (منظور اين است كه خداوند در كوهها معادن طلا و نقره و جواهرات و ساير فلزات آفريده است ).
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از انبات (روياندن ) در اينجا معنى وسيعى است كه همه مخلوقاتى را كه خداوند در زمين ايجاد كرده است ، فرا مى گيرد، در سوره نوح از قول اين پيامبر بزرگ مى خوانيم كه به مردم مى گفت و الله انبتكم من الارض نباتا: (خداوند شما را همچون گياهى از زمين رويانيد) (نوح - 17).
و به هر حال هيچ مانعى ندارد كه آيه مفهوم گسترده اى داشته باشد كه گياهان و انسانها و معادن و مانند آن را شامل شود.
و از آنجا كه وسائل زندگى انسان منحصر به گياهان و معادن نيست در آيه بعد به تمام اين مواهب اشاره كرده مى گويد: (ما انواع وسائل زندگى را براى شما در زمين قرار داديم ) (و جعلنا لكم فيها معايش ).
نه تنها براى شما بلكه براى همه موجودات زنده (و كسانى كه شما روزى آنها را نمى دهيد) و از دسترس شما خارجند (و من لستم له برازقين ).
آرى براى همه آنها نيازمنديهايشان را فراهم ساختيم .
(معايش ) جمع (معيشة ) و آن وسيله و نيازمنديهاى زندگى انسان است ، كه گاهى خود به دنبال آن مى رود، و گاهى آن به سراغ او مى آيد.
گرچه بعضى از مفسران كلمه (معايش ) را تنها تفسير به زراعت و گياهان و يا خوردنيها و نوشيدنيها كرده اند، ولى پيدا است كه مفهوم لغت كاملا وسيع است و تمام وسائل حيات را شامل مى شود.
مفسران در جمله (من لستم له برازقين ) دو تفسير گفته اند:
نخست اينكه همانگونه كه در بالا گفتيم خداوند مى خواهد مواهب خويش را هم درباره انسانها و هم درباره حيوانات و موجودات زنده اى كه انسان توانائى تغذيه آنها ندارد بيان كند.
ديگر اينكه خداوند مى خواهد به انسانها گوشزد نمايد كه ما هم وسيله زندگى براى شما در اين زمين قرار داديم و هم موجودات زنده اى در اختيارتان گذارديم (مانند چهار پايان ) كه شما توانائى بر روزى دادن آنها نداريد، خداوند
آنها را روزى مى دهد هر چند اين كار بدست شما انجام پذيرد.
ولى به نظر ما تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد و دليل ادبى آن را نيز در ذيل صفحه آوريم .
در حديثى كه از تفسير على بن ابراهيم نقل شده نيز تاءييدى براى اين تفسير مى يابيم آنجا كه در معنى جمله (من لستم له برازقين ) مى گويد: لكل ضرب من الحيوان قدرنا شيئا مقدرا: (براى هر يك از حيوانات چيزى مقدر داشتيم ).
و در آخرين آيه مورد بحث ، در حقيقت به پاسخ سؤ الى مى پردازد كه براى بسيارى از مردم پيدا مى شود و آن اينكه چرا خداوند آنقدر از ارزاق و مواهب در اختيار انسانها نمى گذارد كه بى نياز از هر گونه تلاش و كوشش باشند.
مى فرمايد: (خزائن و گنجينه هاى همه چيز نزد ما است ، ولى ما جز به اندازه معين آنرا نازل نمى كنيم ) (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله
الا بقدر معلوم ).
بنابراين چنان نيست كه قدرت ما محدود باشد و از تمام شدن ارزاق وحشتى داشته باشيم ، بلكه منبع و مخزن و سرچشمه همه چيز نزد ما است ، و ما توانائى بر ايجاد هر مقدار در هر زمان داريم ، ولى همه چيز اين عالم حساب دارد و ارزاق و روزيها نيز به مقدار حساب شده اى از طرف خدا نازل مى گردد.
لذا در جاى ديگر از قرآن مى خوانيم : و لو بسط الله الرزق لعباده لبغوا فى الارض و لكن ينزل بقدر ما يشاء: (اگر خداوند روزى را بى حساب براى بندگانش بگستراند از جاده حق منحرف مى شوند و لكن به اندازه اى كه مى خواهد نازل مى گرداند) (شورى - 27).
كاملا روشن است كه تلاش و كوشش براى زندگى علاوه بر اينكه تنبلى و سستى و دل مردگى را از انسانها دور مى سازد: و حركت و نشاط مى آفريند، وسيله بسيار خوبى براى اشتغال سالم فكرى و جسمى آنها است ، و اگر چنين نبود و همه چيز بى حساب در اختيار انسان قرار داشت معلوم نبود دنيا چه منظره اى پيدا مى كرد؟
يك مشت انسانهاى بيكار، با شكمهاى سير، و بدون هيچگونه كنترل ، غوغائى به پا مى كردند، چرا كه مى دانيم مردم اين جهان همچون انسانهاى بهشتى نيستند كه هر گونه شهوت و خودخواهى و غرور و انحراف از دل و جانشان شسته شده باشد، بلكه انسانهائى هستند با همه صفات نيك و بد كه بايد در كوره اين جهان قرار گيرند و آبديده شوند، و چه چيز بهتر از تلاش و حركت و اشتغال سالم مى تواند آنان را آبديده كند.
بنابراين همانگونه كه فقر و نياز، انسان را به انحراف و بدبختى مى كشاند بى نيازى بيش از حد نيز منشاء فساد و تباهى است .
نكته ها :
1 - خزائن خداوند چيست ؟
در آيات متعددى از قرآن مى خوانيم كه : خداوند خزائنى دارد، خزائن آسمانها و زمين از آن خدا است ، و يا خزائن هر چيز نزد او است .
(خزائن ) جمع (خزانه ) به معنى محلى است كه انسان اموالش را براى حفظ در آن جمع آورى مى كند، و در اصل از ماده خزن (بر وزن وزن ) به معنى حفظ و نگاهدارى چيزى است ، بديهى است ، كسى اقدام به جمع آورى و اندوختن و حفظ چيزى مى كند كه قدرتش نامحدود باشد و نتواند در هر عصر و زمانى آنچه مى خواهد فراهم سازد، لذا در موقع توانائى ، آنچه لزومش را احساس مى كند براى موقع ضرورت مى اندوزد و در خزانه گردآورى مى كند.
ولى آيا اين مفاهيم در مورد خداوند تصور مى شود؟ مسلماء نه ، به همين دليل جمعى از مفسران مانند طبرسى در مجمع البيان ، و فخر رازى در تفسير كبير، و راغب در مفردات ، خزائن الله را به معنى مقدورات الهى تفسير كرده اند، يعنى همه چيز در خزانه قدرت خدا جمع است و هر مقدار از آن را لازم و صلاح بداند ايجاد مى كند.
ولى بعضى ديگر از مفسران بزرگ گفته اند منظور از خزائن خداوند مجموعه امورى است كه در عالم هستى و جهان ماده وجود دارد، اعم از عناصر و اسباب ايجاد آنها، در اين مجموعه همه چيز به حد زياد وجود دارد، ولى هر يك از فرآورده ها و موجودات خاص اين عالم به مقدار محدودى ايجاد مى شود، بى آنكه امكان وجود تنها منحصر به آن باشد.
اين تفسير گرچه از نظر اصولى مساءله قابل قبوليست ، ولى تعبير به عندنا
(نزد ما) بيشتر با تفسير اول هماهنگ است .
و به هر حال انتخاب تعبيراتى مانند خزائن الله با اين كه با مفهوم معموليش در مورد خداوند صادق نيست ، به خاطر آن است كه خداوند مى خواهد با زبان خود مردم با آنها سخن بگويد.
از آنچه گفتيم ضمنا اين نكته روشن شد كه تفسير بعضى از مفسران ، خزائن را به خصوص (آب و باران ) و محدود ساختن آن در اين مصداق معين ، نه تنها دليلى ندارد، بلكه متناسب با وسعت مفهوم آيه نيز نيست .
2 - نزول مقامى و نزول مكانى
همانگونه كه سابقا هم اشاره كرده ايم ، نزول هميشه به معنى نزول مكانى يعنى از بالا به پائين آمدن بلكه گاهى به معنى نزول مقامى است ، مثلا هر گاه نعمتى از شخص بزرگى به زير دستان مى رسد از آن تعبير به نزول مى شود، به همين جهت در قرآن مجيد اين كلمه در مورد نعمتهاى خداوند به كار رفته ، اعم از آنهائى كه از آسمان نازل مى شود، مانند باران ، و يا در زمين پرورش ‍ پيدا مى كند مانند حيوانات همانگونه كه در آيه 6 سوره زمر مى خوانيم : و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج و در مورد آهن در سوره حديد آيه 25 مى خوانيم و انزلنا الحديد و مانند اينها.
خلاصه (نزول ) و (انزال ) در اينجا به معنى وجود و ايجاد و خلقت است ، منتها چون از ناحيه خداوند نسبت به بندگان مى باشد چنين تعبيرى از آن شده است .
آيه و ترجمه


و اءرسلنا الريح لوقح فأ نزلنا من السماء ماء فأ سقينكموه و ما اءنتم له بخزنين (22)
و إ نا لنحن نحى و نميت و نحن الورثون (23)
و لقد علمنا المستقدمين منكم و لقد علمنا المستخرين (24)
و إ ن ربك هو يحشرهم إ نه حكيم عليم (25)



ترجمه :

22 - ما بادها را براى تلقيح (ابرها و بهم پيوستن و بارور ساختن آنها) فرستاديم ، و از آسمان آبى نازل كرديم با آن سيراب ساختيم ، در حالى كه شما توانائى حفظ و نگهدارى آن را نداشتيد.
23 - مائيم كه زنده مى كنيم و مى ميرانيم و وارث (همه جهان ) ما هستيم .
24 - ما هم پيشينيان شما را دانستيم و هم متاخران را.
25 - پروردگار تو قطعا همه را (در قيامت ) جمع و محشور مى كند چرا كه حكيم و دانا است .
تفسير :
نقش باد و باران
در تعقيب بيان قسمتى از اسرار آفرينش و نعمتهاى خدا در آيات گذشته ، مانند آفرينش زمين ، كوهها، گياهان ، وسائل زندگى ، در نخستين آيه مورد بحث به وزش بادها و نقش مؤ ثر آنها در نزول بارانها اشاره كرده مى گويد: (ما بادها را فرستاديم در حالى كه بارور كننده اند) (قطعات ابر را به هم مى پيوندند و بارور
مى سازند) (و ارسلنا الرياح لواقح ).
(و به دنبال آن از آسمان آبى فرو فرستاديم ) (فانزلنا من السماء ماء).
(و بوسيله آن همه شما را سيراب كرديم ) (فاسقينا كموه ).
(در حالى كه شما توانائى بر حفظ و نگهدارى آن نداشتيد) (و ما انتم له بخازنين ).
(لواقح ) جمع (لاقح ) به معنى بارور كننده است ، و در اينجا اشاره به بادهائى است كه قطعات ابر را به هم پيوند مى دهد، و آنها را آماده باران مى سازد.
گرچه بعضى از دانشمندان معاصر خواسته اند اين آيه را اشاره به تلقيح گياهان بوسيله بادها و گردافشانى بگيرند: و از اين راه به يكى از مسائلى علمى كه در عصر نزول قرآن مورد توجه جوامع بشرى نبود تفسير كنند، و از دلائل اعجاز علمى قرآن بشمارند، ولى در عين قبول اين واقعيت كه وزش بادها اثر عميقى در جابجا كردن گرده هاى نطفه نر و بارور ساختن گياهان دارند نمى توان آيه فوق را اشاره به آن دانست .
چرا كه بعد از اين كلمه بلافاصله ، نازل شدن باران از آسمان (آنهم با فاء تفريع ) آمده است ، كه نشان مى دهد تلقيح كردن بادها مقدمه اى براى نزول باران است .
به هر حال تعبير فوق از زيباترين تعبيراتى است در مورد ابرها و تولد باران از آنها ممكن است گفته شود. ابرها را به مادران و پدرانى تشبيه كرده كه به كمك بادها آميزش مى كنند و باردار مى شوند و فرزندان خود، دانه هاى باران ، را به زمين مى نهند.
جمله : ما انتم له بخازنين (شما توانائى حفظ و ذخيره كردن اين آبها را نداريد) ممكن است اشاره به ذخيره كردن آب باران قبل از نزولش باشد، يعنى
شما نمى توانيد اين ابرها كه منابع اصلى بارانند در اختيار بگيريد، و نيز ممكن است اشاره به ذخيره كردن باران بعد از نزولش ‍ باشد، يعنى شما نمى توانيد حتى بعد از نزول باران آنرا بمقدار زياد گرد آورى و حفظ كنيد، اين خدا است كه از طريق منجمد ساختن آنها در قله كوهها به صورت برف و يخ ، و يا فرستادن آنها به اعماق زمين كه بعدا به صورت چشمه ها و كاريزها و چاه ها ظاهر مى شوند، آنها را گردآورى و ذخيره مى كند.
سپس به دنبال بحثهاى توحيدى به معاد و مقدمات آن اشاره كرده ، مى گويد: (مائيم كه زنده مى كنيم و مائيم كه مى ميرانيم ) (و انا لنحن نحيى و نميت ).
(و وارث همه روى زمين و تمام اين جهان مائيم ) (و نحن الوارثون ).
اشاره به مساءله حيات و مرگ كه در واقع مهمترين و قطعيترين مسائل است هم مى تواند مقدمه براى بحث معاد باشد و هم تكميلى براى بحث توحيد، چرا كه پديده حيات شگرف ترين پديده عالم هستى است ، و بررسى اين پديده به خوبى مى تواند ما را به آفريننده حيات آشنا سازد، اصولا نظام مرگ و زندگى نظامى است كه بدون اتكاء بر يك قدرت و علم بى پايان امكان پذير نيست .
از سوى ديگر وجود مرگ و زندگى خود دليل بر اين است كه موجودات اين عالم از خود چيزى ندارد و هر چه دارند از ناحيه ديگرى است ، و سرانجام وارث همه آنها خدا است !.
بعد اضافه مى كند (ما هم پيشينيان شما را مى دانيم و هم متاخران را) (و لقد علمنا المستقدمين منكم و لقد علمنا المستاخرين ).
بنابراين هم خود آنها و هم اعمالشان در برابر علم ما روشن و آشكارند، و از
اين نظر معاد و رستاخيز و محاسبه اعمال همه آنها كاملا در برابر ما سهل است .
و لذا بلافاصله به دنبال اين سخن مى گويد: (پروردگار تو به طور قطع همه آنها را به زندگى جديد در رستاخيز باز مى گرداند و جمع و محشور مى كند) (و ان ربك هو يحشرهم ).
(چرا كه او هم حكيم است و هم عالم ) (انه حكيم عليم ).
(حكمت ) او ايجاب مى كند كه مرگ پايان همه چيز نباشد، زيرا اگر زندگى منحصر به همين چند روز حيات اين جهان بود آفرينش جهان بيهوده و بى محتوا مى شد، و از خداوند حكيم دور است كه يك چنين آفرينش بى نتيجه اى داشته باشد.
ولى هنگامى كه اين آفرينش مقدمه اى براى آمادگى جهت يك سير دائمى به سوى بى نهايت ، و يا به تعبير ديگر مقدمه اى براى زندگانى ابدى و جاويدان باشد كاملا مفهوم و معنى پيدا مى كند، و هماهنگ با حكمت او است . زيرا حكيم بى حساب كارى نمى كند.
و عليم بودنش سبب مى شود كه در امر معاد و حشر، مشكلى ايجاد نشود، هر ذره خاكى كه از انسانى به گوشه اى پرتاب شده جمع آورى مى كند و حيات جديد به آن مى بخشد، و از سوى ديگر پرونده اعمال همگى هم در دل اين جهان طبيعت و هم در درون جان انسانها ثبت است . و او از همه اينها آگاه است .
بنابراين حكيم و عليم بودن خدا دليل فشرده و پر مغزى بر مساءله حشر و معاد محسوب مى شود.
نكته ها :
پيشينيان و متاخران كيانند؟
در تفسير آيه و لقد علمنا المستقدمين منكم و لقد علمنا المستاخرين مفسران احتمالات زيادى داده اند مرحوم طبرسى در مجمع البيان شش تفسير و قرطبى هشت احتمال ، و ابو الفتوح رازى حدود ده احتمال ذكر كرده است ، ولى بررسى دقيق آنها نشان مى دهد كه همه را مى توان در يك تفسير واحد جمع كرد زيرا:
كلمه (مستقدمين ) و (مستاءخرين ) معنى وسيعى دارد كه هم شامل پيشگامان و متاءخران در زمان مى شود، و هم شامل پيشگامان در اعمال خير، و يا جهاد و مبارزه با دشمنان حق ، و يا حتى صفوف نماز جماعت ، و مانند اينها.
و با توجه به اين معنى جامع ، تمام احتمالاتى را كه در تقدم و تاخر در آيه بالا داده اند مى توان جمع كرد و پذيرفت .
در حديثى مى خوانيم كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تاكيد فراوانى در زمينه شركت در صف اول نماز جماعت فرمود، و گفت : (خداوند و فرشتگان درود مى فرستند بر آنهائى كه پيشگامند در اين صفوف ) و به دنبال اين تاكيد مردم براى شركت در صف اول فشار آوردند، قبيله بنام (بنى عذره ) بودند كه خانه هايشان از مسجد دور بود گفتند ما خانه هايمان را مى فروشيم و خانه هائى نزديك مسجد پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خريدارى مى كنيم تا به صف اول برسيم ، آيه فوق نازل شد (و به آنها گوشزد كرد كه خدا نيات شما را مى داند حتى اگر در صف آخر قرار گيريد چون تصميم بر اين داريد كه در صف اول باشيد پاداش نيت خود را خواهيد داشت ).
مسلم است كه محدوديت اين شاءن نزول هرگز سبب محدوديت مفهوم وسيع آيه نخواهد شد.
آيه و ترجمه


و لقد خلقنا الانسن من صلصل من حمإ مسنون (26)
و الجان خلقنه من قبل من نار السموم (27)
و إ ذ قال ربك للملئكة إ نى خلق بشرا من صلصل من حمإ مسنون (28)
فإ ذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له سجدين (29)
فسجد الملئكة كلهم اءجمعون (30)
إ لا إ بليس اءبى اءن يكون مع السجدين (31)
قال يإ بليس ما لك اءلا تكون مع السجدين (32)
قال لم اءكن لا سجد لبشر خلقته من صلصل من حمإ مسنون (33)
قال فاخرج منها فإ نك رجيم (34)
و إ ن عليك اللعنة إ لى يوم الدين (35)
قال رب فاءنظرنى اءلى يوم يبعثون (36)
قال فإ نك من المنظرين (37)
اءلى يوم الوقت المعلوم (38)
قال رب بما اءغويتنى لا زينن لهم فى الاءرض و لاءغوينهم اءجمعين (39)
اءلا عبادك منهم المخلصين (40)
قال هذا صرط على مستقيم ؟ (41)
اءن عبادى ليس لك عليهم سلطن اءلا من اتبعك من الغاوين (42)
و اءن جهنم لموعدهم اءجمعين (43)
لها سبعة اءبوب لكل باب منهم جز و مقسوم (44)



ترجمه :

26 - ما انسانرا از گل خشكيدهاى كه از گل بدبوى (تيره رنگى ) گرفته شده بود آفريديم .
27 - و جن را پيش از آن از آتش گرم و سوزان خلق كرديم .
28 - بخاطر بياور هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان گفت من بشر را از گل خشكيدهاى كه از گل بدبوئى گرفته شده بود خلق مى كنم .
29 - هنگامى كه كار آنرا بپايان رسانيدم و در او از روح خود (يك روح شايسته و بزرگ ) دميدم همگى براى او سجده كنيد.
30 - فرشتگان همگى و بدون استثناء سجده كردند.
31 - جز ابليس كه ابا كرد از اينكه با سجده كنندگان باشد.
32 - (خداوند) فرمود اى ابليس چرا با سجده كنندگان نيستى .
33 - گفت من هرگز براى بشرى كه او را از خاك خشكيدهاى كه از گل بدبوئى گرفته شده است آفريدهاى سجده نخواهم كرد!
34 - فرمود از صف آنها (فرشتگان ) بيرون رو كه رانده درگاه مائى .
35 - و لعنت (و دورى از رحمت حق ) بر تو خواهد بود تا روز قيامت . 36 - گفت پروردگارا! مرا تا روز رستاخيز مهلت ده (و زنده بگذار).
37 - فرمود تو از مهلت يافتگانى .
38 - (اما نه تا روز رستاخيز بلكه ) تا روز و وقت معينى .
39 - گفت پروردگارا! بخاطر اينكه مرا گمراه ساختى من نعمتهاى مادى را در زمين در نظر آنها تزيين مى دهم و همگى را گمراه خواهم ساخت !
40 - مگر بندگان مخلصت ،
41 - فرمود اين راه مستقيم من است (و سنت هميشگيم )...
42 - كه بر بندگانم تسلط نخواهى يافت مگر گمراهانى كه از تو پيروى مى كنند.
43 - و جهنم ميعادگاه همه آنها است .
44 - هفت در دارد و براى هر درى گروه معينى از آنها تقسيم شده اند!
تفسير :
آفرينش انسان

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:39 AM
به مناسبت آيات گذشته كه قسمتهائى از آفرينش خداوند و نظام هستى را بيان مى كرد، در اين آيات به شاهكار بزرگ خلقت يعنى آفرينش انسان پرداخته و طى آيات متعدد و پرمحتوائى بسيارى از جزئيات اين آفرينش را بازگو مى كند كه ما در اينجا نخست به تفسير اجمالى آيات مى پردازيم ، سپس نكات مهم را مورد بحث جداگانهاى قرار مى دهيم .
نخست مى فرمايد: (ما انسان را از (صلصال ) (خاك خشكيدهاى كه به هنگام برخورد با چيزى صدا مى كند) كه از (حماء مسنون ) (گل تيره رنگ و متغير و بدبو) گرفته شده بود آفريديم ) (و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حماء مسنون ).
(و طايفه (جان ) را پيش از آن از آتش گرم و سوزان آفريديم ) (و الجان خلقناه من قبل من نار السموم ).
(سموم ) در لغت به معنى باد سوزانى است كه گوئى در تمام روزنههاى پوست بدن انسان نفوذ مى كند زيرا عرب به سوراخهاى بسيار ريز پوست بدن ، مسام ، مى گويد و سموم نيز به همين مناسبت بر چنين بادى اطلاق مى شود و ماده سم نيز از همان است چرا كه در بدن نفوذ كرده و انسان را مى كشد يا بيمار مى سازد.
مجددا به آفرينش انسان باز مى گردد و گفتگوى خداوند را با فرشتگان كه قبل از آفرينش انسان روى داد، چنين بيان مى كند:
(به خاطر بياور هنگامى كه پروردگارت به فرشتگان فرمود: من بشر
را از خاك خشكيدهاى كه از گل تيره رنگ بد بو گرفته شده مى آفرينم ) (و اذ قال ربك للملائكة انى خالق بشرا من صلصال من حماء مسنون ).
(و هنگامى كه خلقت آنرا به پايان و كمال رساندم و از روح خود (يك روح شريف و پاك و با عظمت ) در آن دميدم همگى به خاطر آن سجده كنيد) (فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين ).
آفرينش انسان پايان پذيرفت و آنچه شايسته جسم و جان انسان بود به او داده شد و همه چيز انجام يافت : (در اين هنگام همه فرشتگان بدون استثناء سجده كردند) (فسجد الملائكة كلهم اجمعون ).
تنها كسى كه اطاعت اين فرمان را نكرد (ابليس ) بود، لذا اضافه ميكند به (جز ابليس كه خوددارى كرد از اينكه همراه سجده كنندهگان باشد) (الا ابليس ابى ان يكون مع الساجدين ).
اينجا بود كه ابليس مورد بازپرسى قرار گرفت و خدا به او گفت : اى ابليس چرا تو با سجده كنندگان نيستى ؟) (قال يا ابليس ‍ مالك الا تكون مع الساجدين ).
ابليس كه غرق غرور و خودخواهى خويش بود آنچنان كه عقل و هوش او را پوشانده بود گستاخانه در برابر پرسش پروردگار به پاسخ پرداخت و (گفت : من هرگز براى بشرى كه او را از خاك خشكيدهاى كه از گل بدبوئى گرفته
شده است آفريدهاى سجده نخواهم كرد) (قال لم اكن لاسجد لبشر خلقته من صلصال من حما مسنون ).
آتش نورانى و فروزنده كجا، و خاك تيره و متعفن كجا؟ آيا موجود شريفى همچون من در برابر موجود پستترى بايد خضوع و تواضع كند؟ ! اين چه قانونى است ؟!.
او كه از اسرار آفرينش بر اثر خودخواهى و غرور بى خبر مانده بود و بركات خاك را كه منبع هر خير و بركتى است بدست فراموشى سپرده بود و از آن مهمتر آن روح شريف و عظيم الهى را كه در آدم وجود داشت ناديده مى گرفت ، ناگهان از اوج مقامى كه داشت سقوط كرد، ديگر شايسته نبود كه او در صف فرشتگان باشد، لذا بلافاصله (خدا به او فرمود از آن (از بهشت يا از آسمانها و يا از صفوف فرشتگان ) بيرون رو كه تو رجيم و رانده شده درگاه مائى ) (قال فاخرج منها فانك رجيم ).
و بدان كه اين غرورت مايه كفرت شد و اين كفر براى هميشه تو را مطرود كرد، (لعنت و دورى از رحمت خدا تا روز رستاخيز بر تو خواهد بود )! (و ان عليك اللعنة الى يوم الدين ).
ابليس كه در اين هنگام خود را رانده درگاه خدا ديد، و احساس كرد كه آفرينش انسان سبب بدبختى او شد، آتش كينه در دلش ‍ شعلهور گشت ، تا انتقام خويش را از فرزندان آدم بگيرد، هر چند مقصر اصلى خود او بود، نه آدم ، و نه فرمان خدا، ولى غرور و خود خواهى توام با لجاجتش اجازه نمى داد اين واقعيت را درك كند.
لذا (عرض كرد: پروردگارا اكنون كه چنين است مرا تا روز رستاخيز مهلت ده !) (قال رب فانظرنى الى يوم يبعثون ).
نه براى اينكه توبه كند، يا از كرده خود پشيمان باشد و در مقام جبران برآيد، بلكه براى اينكه به لجاجت و عناد و دشمنى و خيره سرى ادامه دهد!
خداوند هم اين خواسته او را پذيرفت و (فرمود مسلما تو از مهلت يافتگانى ) (قال فانك من المنظرين ).
ولى نه تا روز مبعوث شدن خلايق در رستاخيز، چنانكه خواستهاى ، بلكه (تا وقت و زمان معينى ) (الى يوم الوقت المعلوم ).
در اينكه منظور از يوم الوقت المعلوم ، چه روزى است ، مفسران احتمالات متعددى داده اند:
بعضى گفتهاند منظور پايان اين جهان و بر چيده شدن دوران تكليف است ، چرا كه بعد از آن ، طبق ظاهر آيات قرآن ، همه جهانيان از بين ميروند و تنها ذات پاك خداوند باقى مى ماند، بنابر اين تنها به مقدارى از درخواست ابليس موافقت شد.
بعضى ديگر احتمال داده اند كه منظور از وقت معلوم زمان معينى است كه تنها خدا مى داند، و جز او هيچكس از آن آگاه نيست ، چرا كه اگر آنوقت را آشكار مى ساخت ابليس تشويق به گناه و سركشى بيشتر شده بود.
بعضى نيز احتمال داده اند منظور روز قيامت است چرا كه او مى خواست تا آن روز زنده بماند تا از حيات جاويدان برخوردار گردد و با نظر او موافقت گرديد، به خصوص اينكه تعبير به يوم الوقت المعلوم در آيه 50 سوره واقعه درباره روز قيامت نيز آمده است .
ولى اين احتمال بسيار بعيد است ، چرا كه اگر چنين مى بود بايد خداوند به طور كامل با درخواست او موافقت كرده باشد، در حالى كه ظاهر آيات فوق اين است كه بطور كامل با درخواست او موافقت نشده و تنها تا يوم الوقت المعلوم موافقت شده است .
و به هر حال تفسير اول با روح و ظاهر آيه از همه موافقتر است ، و در بعضى از روايات كه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده نيز به اين معنى تصريح گرديده است .
در اينجا ابليس نيت باطنى خود را آشكار ساخت هر چند چيزى از خدا پنهان نبود و عرض كرد: پروردگارا! به خاطر اينكه مرا گمراه ساختى (و اين انسان زمينه بدبختى مرا فراهم ساخت ) من نعمتهاى مادى روى زمين را در نظر آنها زينت مى دهم ، و انسانها را به آن مشغول ميدارم و سرانجام همه را گمراه خواهم ساخت ) (قال رب بما اغويتنى لازينن لهم فى الارض و لا غوينهم اجمعين ).
اما او به خوبى مى دانست كه وسوسه هايش در دل (بندگان مخلص خدا) هرگز اثر نخواهد گذاشت ، و دامهايش آنها را به خود مشغول نخواهد كرد، خلاصه بندگان خالص و مخلص آنچنان نيرومندند كه زنجيرهاى اسارت شيطان را از هم مى گسلند، لذا بلافاصله براى سخن خود استثنائى قائل شد و گفت : (مگر آن بندگان خالص شده تو) (الا عبادك منهم المخلصين ).
بديهى است كه خدا هرگز شيطان را گمراه نساخته بود، بلكه اين نسبت شيطنت آميز بود كه از ابليس صادر شد، براى اينكه خود را به اصطلاح تبرئه كند و توجهى براى اغواگرى خود ترتيب دهد، و اين رسم همه ابليسها و شياطين
است كه اولا گناهان خويش را به گردن ديگران مى افكنند، و ثانيا همه جا ميكوشند تا اعمال زشت خود را با منطقهاى غلطى توجيه كنند، نه تنها در برابر بندگان خدا، حتى در برابر خود خدا كه از همه چيز آگاه است ؟
ضمنا بايد توجه داشت (مخلصين ) جمع (مخلص ) (بفتح لام ) همانگونه كه در تفسير سوره يوسف بيان كرديم كسى است كه به مرحله عالى ايمان و عمل پس از تعليم و تربيت و مجاهده با نفس رسيده باشد كه در برابر وسوسه هاى شيطان و هر وسوسهگر نفوذ ناپذير شود.
خداوند به عنوان تحقير شيطان و تقويت قلب جويندگان راه حق و پويندگان طريق توحيد (فرمود: اين راه مستقيم من است ...) و اين سنت فناناپذيرى است كه من آن را بر عهده گرفته ام ... (قال هذا صراط على مستقيم ).
كه (تو هيچگونه تسلط و قدرتى بر بندگان من ندارى مگر گمراهانى كه شخصا بخواهند از تو پيروى كنند) (ان عبادى ليس ‍ لك عليهم سلطان الا من اتبعك من الغاوين ).
يعنى در واقع اين تو نيستى كه مى توانى مردم را گمراه كنى ، بلكه اين انسانهاى منحرفند كه با ميل و اراده خويش دعوت تو را اجابت كرده ، پشت سر تو گام بر مى دارند.
و به تعبير ديگر اين آيه اشارهاى است به آزادى اراده انسانها، و اينكه ابليس و لشكر او هرگز نمى توانند كسى را اجبارا به راه فساد بكشانند، بلكه اين خود انسانها هستند كه دعوت او را لبيك گفته و دريچه هاى قلب خويش را به روى او مى گشايند، و به او اذن دخول مى دهند!
خلاصه اينكه وسوسه هاى شيطان گرچه مؤ ثر است ولى تصميم نهائى با شيطان نيست ، با خود انسانها هست ، چرا كه انسان مى تواند در برابر وسوسه هاى او بايستد و دست رد بر سينه او بگذارد.
در واقع خداوند مى خواهد اين خيال باطل و پندار خام را از مغز شيطان بيرون كند كه او حكومت بلامنازعى بر انسانها پيدا خواهد كرد.
سپس صريحترين تهديدهاى خود را متوجه پيروان شيطان كرده مى گويد: (جهنم ميعادگاه همه آنها است ) (و ان جهنم لموعدهم اجمعين ).
گمان نكنند كه آنها از چنگال مجازات مى توانند فرار كنند و يا به حساب آنها رسيدگى نمى شود، حساب همه آنها يكجا و در يك محل رسيدگى خواهد شد.
(همان دوزخى كه هفت در دارد، و براى هر درى گروهى از پيروان شيطان تقسيم شده اند) (لها سبعة ابواب لكل باب منهم جزء مقسوم ).
اين در در حقيقت درهاى گناهانى است كه به وسيله آن ، افراد وارد دوزخ مى شوند، هر گروهى بوسيله ارتكاب گناهى و از درى ، همانگونه كه درهاى بهشت ، طاعات و اعمال صالح و مجاهدتهائى است كه بوسيله آن بهشتيان وارد بهشت مى شوند.
نكته ها :
1 - تكبر و غرور سرچشمه بزرگترين بدبختيها است
مهمترين نكته تربيتى كه از داستان ابليس و آفرينش آدم كه در سورههاى مختلف قرآن آمده استفاده مى شود همان سقوط وحشتناك ابليس از آن مقام
والائى كه داشت به خاطر كبر و غرور است !
مى دانيم ابليس از فرشتگان نبود (همانگونه كه از آيه 50 سوره كهف استفاده مى شود) و آنچنان ارتقاء مقام در سايه اطاعت فرمان خدا پيدا كرده بود كه در صفوف فرشتگان قرار داشت ، حتى بعضى مى گويند معلم فرشتگان بود، و طبق آنچه از خطبه قاصعه در نهج البلاغه استفاده مى شود هزاران سال پرستش خدا كرده بود.
اما همه اين مقامات را به خاطر يكساعت تكبر و غرور از دست داد، و آنچنان گرفتار تعصب و خودپرستى شد كه حتى در مقام عذرخواهى و توبه برنيامد، بلكه همچنان به كار خود ادامه داد و در جاده لجاجت آنچنان ثابت قدم ماند كه تصميم گرفت مسئوليت شركت در جرم همه ظالمان و گنهكاران از فرزندان آدم را به عنوان يك وسوسهگر بپذيرد، و معادل كيفر و عذاب همه آنها را يكجا تحمل كند!
اين است نتيجه خودخواهى و غرور و تعصب و خودپسندى و استكبار.
نه تنها ابليس كه ، با چشم خود انسانهاى شيطان صفتى را ديده ايم ، يا شرح حال آنها را در صفحات سياه تاريخ مطالعه كردهايم كه هنگامى كه بر مركب غرور و تكبر و خودخواهى سوار شدند دنيائى را به خاك و خون كشيدند، گوئى پردهاى از خون و جهل ، چشمان ظاهر و باطن آنها را از كار انداخته ، و هيچ حقيقتى را مشاهده نمى كنند، ديوانه وار در راه ظلم و بيدادگرى گام بر مى دارند و سرانجام خود را در بدترين پرتگاهها ساقط مى كنند.
اين استكبار و غرور، آتش سوزان و وحشتناكى است ، همانگونه كه انسان ممكن است ساليان دراز زحمت بكشد و خانه و وسائل و سرمايهاى براى زندگى فراهم سازد، ولى محصول آنرا تنها با يك شعله آتش در چند لحظه تبديل به خاكستر كند، همچنين كاملا امكان پذير است كه محصول اطاعت هزاران سال را با ساعتى استكبار و غرور در برابر خدا از دست دهد، چه درسى از اين گويا
و تكان دهندهتر؟!.
عجب اينكه او حتى به اين نكته روشن نيز توجه نداشت كه آتش بر خاك برترى ندارد چرا كه منبع همه بركات : گياهان ، حيوانات ، معادن ، محل ذخيره آبها خلاصه سرچشمه پيدايش هر موجود زندهاى خاك است ، ولى كار آتش سوزندگى و در بسيارى از مواقع ويرانگرى است .
على (عليهالسلام ) در همان خطبه قاصعه (خطبه 192 نهج البلاغه ) از ابليس به عنوان عدو الله (دشمن خدا) و امام المتعصبين و سلف المستكبرين (پيشواى متعصبان لجوج ، و سر سلسله مستكبران ) نام برده و مى گويد به همين جهت خداوند لباس عزت را از اندام او بيرون كرد، و چادر مذلت بر سر او افكند سپس اضافه مى كند: آيا نمى بينيد چگونه خداوند او را به خاطر تكبرش ‍ كوچك كرد؟ و به خاطر برتريجوئيش پست ساخت ؟ در دنيا رانده شد و عذاب دردناك در سراى ديگر براى او فراهم ساخت (الا ترون كيف صغره الله بتكبره ، و وضعه بترفعه ، فجعله فى الدنيا مدحورا و اعدله فى الاخرة سعيرا).
ضمنا همانگونه كه اشاره كرديم ابليس نخستين پايهگذار مكتب جبر بود، همان مكتبى كه بر خلاف وجدان هر انسانى است و يكى از دلائل مهم پيدايش آن ، تبرئه كردن انسانهاى گنهكار در برابر اعمالشان است ، در آيات فوق خوانديم ابليس براى تبرئه خويش و اثبات اينكه حق دارد در گمراهى فرزندان آدم بكوشد به همين دروغ بزرگ متوسل شد، و گفت : خداوندا تو مرا گمراه كردى و من هم به همين خاطر فرزندان آدم را جز مخلصان گمراه خواهم كرد!
2 - شيطان بر چه كسانى تسلط مى يابد؟
باز هم ذكر اين نكته را ضرورى مى دانيم كه نفوذ وسوسه هاى شيطانى در انسان يك نفوذ ناآگاه و اجبارى نيست ، بلكه ما به ميل خويش وسوسه او را به دل
راه مى دهيم ، و گرنه حتى خود شيطان ميداند كه بر مخلصان - آنها كه خويشتن را در پرتو تربيت خالص كرده اند و زنگار شرك را از روح و جان زدوده اند - راه ندارد.
به تعبير رساتر - همان تعبيرى كه از آيات فوق استفاده ميشود - رابطه شيطان و گمراهان ، رابطه (پيشوا) و (پيرو) است ، نه رابطه (اجبار كننده ) و اجبار شونده .
3 - درهاى جهنم !
در آيات فوق خوانديم ، جهنم هفت در دارد (بعيد نيست عدد هفت در اينجا عدد تكثير باشد، يعنى درهاى بسيار و فراوان دارد، همانگونه كه در آيه 27 سوره لقمان نيز عدد هفت به همين معنى آمده است ).
ولى واضح است اين تعدد درها (مانند تعدد درهاى بهشت ) نه به خاطر كثرت واردان است به طورى كه از يك در كوچك نتوانند وارد شوند، و نه جنبه تشريفاتى دارد، بلكه در حقيقت اشاره به عوامل گوناگونى است كه انسان را به جهنم ميكشاند، هر نوع از گناهان درى محسوب مى شود.
در خطبه جهاد در نهج البلاغه ميخوانيم ان الجهاد باب من ابواب الجنة فتحه الله لخاصة اوليائه : (جهاد درى از درهاى بهشت است كه آن را به روى بندگان خاصش گشوده است ).
و در حديث معروف ميخوانيم ان السيوف مقاليد الجنة : (شمشيرها كليدهاى بهشتند) اين گونه تعبيرات به خوبى منظور از درهاى متعدد بهشت و دوزخ را روشن مى سازد.
قابل توجه اينكه در حديث امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم (بهشت ، هشت در
دارد) در حالى كه آيات فوق مى گويد: جهنم هفت در دارد، اين تفاوت اشاره به اين است كه هر چند درهاى ورود به بدبختى و عذاب فراوان باشد، ولى با اين حال درهاى وصول به سعادت و خوشبختى از آن افزونتر است (در ذيل آيه 23 سوره رعد نيز در اين زمينه صحبت كرديم ).
4 - (گل تيره ) و (روح خدا).
جالب اينكه از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه انسان از دو چيز مختلف آفريده شده كه يكى در حد اعلاى عظمت ، و ديگرى ظاهرا در حد ادنى از نظر ارزش .
جنبه مادى انسان را گل بد بوى تيره رنگ (لجن ) تشكيل ميدهد، و جنبه معنوى او را چيزى كه به عنوان روح خدا از آن ياد شده است .
البته خدا نه جسم دارد و نه روح ، و اضافه روح به خدا به اصطلاح اضافه تشريفى است و دليل بر اين است كه روحى بسيار پر عظمت در كالبد انسان دميده شده ، همانگونه كه خانه كعبه را به خاطر عظمتش (بيت الله ) مى خوانند، و ماه مبارك رمضان را به خاطر بركتش (شهر الله ) (ماه خدا) مى نامند.
و به همين دليل قوس صعودى اين انسان آنقدر بالا است كه بجائى ميرسد كه جز خدا نبيند، و قوس نزوليش آنقدر پائين است كه از چهار پايان هم پائينتر خواهد شد (بل هم اضل ) و اين فاصله زياد ميان (قوس صعودى ) و (نزولى ) خود دليل بر اهميت فوق العاده اين مخلوق است .
و نيز اين تركيب مخصوص دليل بر آن است كه عظمت مقام انسان به خاطر جنبه مادى او نيست ، چرا كه اگر به جنبه ماديش باز گرديم لجنى بيش نمى باشد.
اين روح الهى است كه با استعدادهاى فوق العادهاى كه در آن نهفته است و ميتواند تجليگاه انوار خدا باشد، به او اينهمه عظمت بخشيده و براى تكامل او تنها راه اين است كه آن را تقويت كند و جنبه مادى را كه وسيلهاى براى همين هدف است در طريق پيشرفت اين مقصود به كار گيرد (چرا كه در رسيدن به آن هدف بزرگ ميتواند كمك مؤ ثرى كند).
از آيات خلقت آدم در آغاز سوره بقره نيز استفاده مى شود كه سجده فرشتگان در برابر آدم به خاطر علم خاص الهى او بود،
و اما اين سؤ ال كه چگونه سجده براى غير خدا امكان پذير است و آيا براستى فرشتگان براى خدا به خاطر اين آفرينش عجيب سجده كردند، و يا سجده آن براى آدم بود، پاسخ آنرا در ذيل همان آيات مربوط به آفرينش آدم در سوره بقره بيان كرديم (به جلد اول تفسير نمونه صفحه 127 مراجعه فرمائيد)
5 - جان چيست ؟
كلمه (جن ) در اصل به معنى چيزى است كه از حس انسان پوشيده باشد، مثلا مى گوئيم جنة الليل - يا - فلما جن عليه الليل يعنى هنگامى كه پرده سياه شب او را پوشاند و به همين جهت (مجنون ) به كسى كه عقلش پوشيده و (جنين ) به طفلى كه در رحم مادر پوشانده شده و (جنت ) به باغى كه زمينش را درختان پوشانده اند، و (جنان ) به قلب كه در درون سينه پوشانده شده و (جنة ) به معنى سپر كه انسان را از ضربات دشمن مى پوشاند، آمده است .
البته از آيات قرآن استفاده مى شود كه جن يكنوع موجود عاقلى است كه از حس انسان پوشيده شده ، و آفرينش آن در اصل از آتش يا شعله هاى صاف آتش است ، و ابليس نيز از همين گروه است . بعضى از دانشمندان از آنها تعبير به نوعى از ارواح عاقله مى كنند كه
مجرد از ماده مى باشد، (البته پيدا است تجرد كامل ندارد چرا كه چيزى كه از ماده آفريده شده است مادى است ، ولى نيمه تجردى دارد، چرا كه با حواس ما درك نميشود، و به تعبير ديگر يكنوع جسم لطيف است ).
و نيز از آيات قرآن بر مى آيد كه آنها مؤ من و كافر دارند، مطيع و سركش دارند و آنها نيز داراى تكليف و مسئولى تند.
البته شرح اين مسائل و همچنين هماهنگى آنها با علم امروز، احتياج به بحث بيشترى دارد كه ما به خاطر رعايت تناسب - به خواست خدا - در تفسير سوره جن كه در جزء 29 قرآن است بحث خواهيم كرد.
نكتهاى كه در اينجا اشاره به آن لازم است ، اين است كه در آيات فوق كلمه (جان ) آمده است كه از همان ماده (جن ) است .
آيا اين دو كلمه (جن و جان ) هر دو به يك معنى است ، و يا چنانكه بعضى از مفسران گفتهاند جان نوع خاصى از جن است .
اگر آيات قرآن را كه در اين زمينه وارد شده در برابر هم قرار دهيم روشن مى شود كه هر دو به يك معنى مى باشد، چرا كه در قرآن گاهى جن در مقابل انسان قرار داده شده و گاهى (جان ) در مقابل انسان .
مثلا در آيه 88 - سوره اسراء مى خوانيم قل لئن اجتمعت الانس و الجن و يا در آيه 56 سوره ذاريات مى خوانيم و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون . در حالى كه در آيه 15 سوره رحمان مى خوانيم خلق الانسان من صلصال كالفخار و خلق الجان من مارج من نار و باز در همين سوره آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان .
از مجموع آيات فوق و آيات ديگر قرآن به خوبى استفاده مى شود كه جان و جن هر دو به يك معنى است ، و لذا در آيات فوق گاهى جن در برابر انسان قرار گرفته گاهى جان .
البته (جان ) به معنى ديگرى نيز در قرآن آمده است ، كه آن نوعى از مار است ، چنانكه در داستان موسى مى خوانيم (كانها جان ) (قصص - 31) ولى آن از بحث ما خارج است .
6 - قرآن و خلقت انسان .
همانگونه كه در آيات فوق ديديم قرآن بحث فشردهاى در زمينه خلقت انسان دارد كه تقريبا به طور سر بسته و اجمالى ، از آن گذشته است چرا كه منظور اصلى مسائل تربيتى بوده است ، و نظير اين بحث در چند مورد ديگر از قرآن مانند سوره سجده ، مؤ منون ، سوره ص ، و غير آن آمده است .
البته مى دانيم قرآن يك كتاب علوم طبيعى نيست ، بلكه يك كتاب انسان - سازى است ، و بنابر اين نبايد انتظار داشت كه جزئيات اين علوم از قبيل مسائل مربوط به تكامل ، تشريح ، جنين شناسى ، گياه شناسى و مانند آن در قرآن مطرح شود، ولى اين مانع از آن نخواهد بود كه به تناسب بحثهاى تربيتى اشاره كوتاهش به قسمتهائى از اين علوم در قرآن بشود.
به هر حال بعد از توجه به اين مقدمه كوتاه در اينجا دو بحث داريم كه طرح آنها لازم به نظر ميرسد:
1 - تكامل انواع از نظر علمى
2 - تكامل انواع از ديدگاه قرآن
نخست به سراغ بحث اول مى رويم و منهاى آيات و روايات و تنها با تكيه بر معيارهاى خاص علوم طبيعى روى اين مساءله بحث مى كنيم :
مى دانيم در ميان دانشمندان علوم طبيعى دور فرضيه درباره آفرينش موجودات زنده ، اعم از گياهان و جانداران ، وجود داشته است :
الف : فرضيه تكامل انواع يا (ترانسفورميسم ) كه مى گويد انواع
موجودات زنده در آغاز به شكل كنونى نبودند، بلكه آغاز موجودات تك سلولى در آب اقيانوسها و از لابلاى لجنهاى اعماق درياها با يك جهش پيدا شدند، يعنى موجودات بى جان در شرائط خاصى قرار گرفتند كه از آنها نخستين سلولهاى زنده پيدا شد.
اين موجودات ذره بينى زنده تدريجا تكامل يافتند و از نوعى به نوع ديگر تغيير شكل دادند، از درياها به صحراها و از آن به هوا منتقل شدند، و انواع گياهان و انواع جانوران آبى و زمينى و پرندگان به وجود آمدند.
كاملترين حلقه اين تكامل همين انسانهاى امروزند كه از موجوداتى شبيه به ميمون ، و سپس ميمونهاى انسان نما ظاهر گشتند.
ب - فرضيه ثبوت انواع يا (فيكسيسم ) كه مى گويد انواع جانداران هر كدام جداگانه از آغاز به همين شكل كنونى ظاهر گشتند، و هيچ نوع به نوع ديگر تبديل نيافته است ، و طبعا انسان هم داراى خلقت مستقلى بوده كه از آغاز به همين صورت آفريده شده است .
دانشمندان هر دو گروه براى اثبات عقيده خود مطالب فراوانى نوشتهاند و جنگها و نزاعهاى زيادى در محافل علمى بر سر اين مساءله در گرفته است ،
تشديد اين جنگها از زمانى شد كه لامارك (دانشمند جانورشناس معروف فرانسوى كه در اواخر قرن 18 و اوائل قرن 19 ميزيست ) و سپس داروين دانشمند جانورشناس انگليسى كه در قرن نوزدهم مى زيست نظرات خود را در زمينه تكامل انواع با دلائل تازهاى عرضه كرد.
ولى در محافل علوم طبيعى امروز شك نيست كه اكثريت دانشمندان طرفدار فرضيه تكاملند.
دلائل طرفداران تكامل .

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:40 AM
دلائل طرفداران تكامل .
به آسانى ميتوان استدلالات آنها را در سه قسمت خلاصه كرد:
نخست دلائلى است كه از ديرينشناسى و به اصطلاح مطالعه روى فسيلها، يعنى اسكلتهاى متحجر شده موجودات زنده گذشته ، آورده اند آنها معتقدند مطالعات طبقات مختلف زمين نشان مى دهد كه موجودات زنده ، از صورتهاى ساده تر به صورتهاى كاملتر و پيچيده تر تغيير شكل داده اند.
تنها راهى كه اختلاف و تفاوت فسيلها را مى توان با آن تفسير كرد، همين فرضيه تكامل است .
دليل ديگر قرائنى است كه از (تشريح مقايسهاى ) جمع آورى كرده اند، آنها طى بحثهاى مفصل و طولانى مى گويند هنگامى كه استخوان بندى حيوانات مختلف را تشريح كرده ، با هم مقايسه كنيم شباهت زيادى در آنها مى بينيم كه نشان مى دهد همه از يك اصل گرفته شده اند.
بالاخره سومين دليل آنها قرائتى است كه از (جنين شناسى ) بدست آوردهاند و معتقدند اگر حيوانات را در حالت جنينى كه هنوز تكامل لازم را نيافته اند در كنار هم بگذاريم خواهيم ديد كه جنينها قبل از تكامل در شكم مادر، يا در درون تخم تا چه اندازه با هم شباهت دارند، اين نيز تاءييد مى كند كه همه آنها در آغاز از يك اصل گرفته شده اند.
پاسخهاى طرفداران ثبوت انواع
ولى طرفداران فرضيه ثبوت انواع يك پاسخ كلى به تمام اين استدلالات دارند و آن اينكه هيچيك از اين قرائن قانع كننده نيست ، البته نمى توان انكار كرد كه هر يك از اين قرائن سهگانه احتمال تكامل را در ذهن به عنوان يك احتمال ظنى توجيه مى كند، ولى هرگز يقين آور نخواهد بود.
به عبارت روشنتر اثبات فرضيه تكامل ، و تبديل آن از صورت يك فرضيه
به يك قانون علمى و قطعى ، يا بايد از طريق دليل عقلى بوده باشد، و يا از طريق آزمايش و حس و تجربه ، و غير از اين دو راهى نيست .
اما از يكسو مى دانيم دلائل عقلى و فلسفى را به اين مسائل ، راهى نيست ، و از سوى ديگر دست تجربه و آزمايش از مسائلى كه ريشه هاى آن در ميليونها سال قبل نهفته است كوتاه است !.
آنچه ما با حس و تجربه درك مى كنيم اين است تغييرات سطحى با گذشت زمان به صورت جهش (موتاسيون ) در حيوانات و گياهان رخ ميدهد، مثلا از نسل گوسفندان معمولى ناگهان گوسفندى متولد مى شود كه پشم آن با پشم گوسفندان معمولى متفاوت است ، يعنى بسيار لطيفتر و نرمتر ميباشد، و همان سرچشمه پيدايش نسلى در گوسفند بنام (گوسفند مرينوس ) مى شود، با اين ويژگى در پشم .
و يا اينكه حيواناتى بر اثر جهش ، تغيير رنگ چشم يا ناخن و يا شكل پوست بدن و مانند آن پيدا مى كند.
ولى هيچكس تاكنون جهشى نديده است ، كه دگرگونى مهمى در اعضاى اصلى بدن يك حيوان ايجاد كند و يا نوعى را به نوع ديگر مبدل سازد.
بنابر اين ما تنها مى توانيم حدس بزنيم كه تراكم جهشها ممكن است يك روز سر از تغيير نوع حيوان در بياورد، و مثلا حيوانات خزنده را تبديل به پرندگان كند، ولى اين حدس هرگز يك حدس قطعى نيست ، بلكه تنها يك مساله ظنى است چرا كه ما هرگز با جهشهاى تغيير دهنده اعضاء اصلى به عنوان يك حس و تجربه روبرو نشده ايم .
از مجموع آنچه گفته شد چنين نتيجه مى گيريم كه دلائل سه گانه طرفداران ترانسفورميسم نميتواند اين نظريه را از صورت يك فرضيه فراتر برد، و به همين دليل آنها كه دقيقا روى اين مسائل بحث مى كنند، همواره از آن به عنوان
(فرضيه تكامل انواع ) سخن مى گويند نه قانون و اصل .
فرضيه تكامل و مساءله خداشناسى
با اينكه بسيارى كوشش دارند ميان اين فرضيه و مساءله خداشناسى يكنوع تضاد قائل شوند و شايد از يك نظر حق داشته باشند، چرا كه پيدايش عقيده داروينيسم جنگ شديدى ميان ارباب كليسا از يكسو، و طرفداران اين فرضيه از سوى ديگر به وجود آورد، و روى اين مساله در آن عصر به دلائل سياسى ، اجتماعى كه اينجا جاى شرح آن نيست تبليغات وسيعى در گرفت كه داروينيسم با خداشناسى سازگار نمى باشد.
ولى امروز اين مساءله براى ما روشن است كه اين دو با هم تضادى ندارند يعنى ما چه فرضيه تكامل را قبول كنيم و چه آنرا بر اثر فقدان دليل رد نمائيم در هر دو صورت مى توانيم خداشناس باشيم .
فرضيه تكامل اگر فرضا هم ثابت شود، شكل يك قانون علمى كه از روى علت و معلول طبيعى پرده بر مى دارد به خود خواهد گرفت ، و فرقى ميان اين رابطه علت و معلولى در عالم جانداران و ديگر موجودات نيست ، آيا كشف علل طبيعى نزول باران و جزر و مد درياها و زلزله ها و مانند آن مانعى بر سر راه خداشناسى خواهد بود؟ مسلما نه ، بنابر اين كشف يك رابطه تكاملى در ميان انواع موجودات نيز هيچگونه مانعى در مسير شناخت خدا ايجاد نمى كند. تنها كسانى كه تصور مى كردند كشف علل طبيعى با قبول وجود خدا منافات دارد مى توانند چنين سخنى را بگويند، ولى ما امروز به خوبى مى دانيم كه نه تنها كشف اين علل ضررى به توحيد نمى زند بلكه خود دلائل تازهاى از نظام آفرينش براى اثبات وجود خدا پيش پاى ما مى گذارد.
جالب اينكه خود داروين در برابر اتهام الحاد و بيدينى قد علم كرده ، و در
كتابش (اصل انواع ) تصريح ميكند كه من در عين قبول تكامل انواع ، خدا پرستم ، و اصولا بدون قبول وجود خدا نمى توان تكامل را توجيه كرد.
به اين عبارت دقت كنيد: او با وجود قبول علل طبيعى براى ظهور انواع مختلف جانداران ، همواره به خداى يگانه ، مؤ من باقى مى ماند، و تدريجا كه سن او افزايش حاصل ميكند احساس درونى مخصوصى به درك قدرتى ما فوق بشر در او تشديد مى گردد، به حدى كه معماى آفرينش را براى انسان لا ينحل مى يابد.
اصولا او معتقد بود كه هدايت و رهبرى انواع ، در اين پيچ و خم عجيب تكامل ، و تبديل يك موجود زنده بسيار ساده به اين همه انواع مختلف و متنوع جانداران بدون وجود يك نقشه حساب شده و دقيق از طرف يك عقل كل امكان پذير نيست !
راستى هم چنين است آيا از يك ماده واحد و بسيار ساده و پست ، اين همه مشتقات شگفت انگيز و عجيب ، كه هر كدام براى خود تشكيلات مفصلى دارد، به وجود آوردن بدون تكيه بر يك علم و قدرت بى پايان امكان پذير است ؟
نتيجه اينكه : غوغاى تضاد عقيده تكامل انواع با مساءله خداشناسى يك غوغاى بياساس و بى دليل بوده است (خواه فرضيه تكامل را بپذيريم يا نپذيريم ).
تنها اين مساءله باقى مى ماند كه آيا فرضيه تكامل انواع با تاريخ چهاى كه قرآن براى آفرينش آدم ذكر كرده است تضادى دارد يا نه ؟! كه ذيلا از آن بحث مى شود.
قرآن و مساءله تكامل
جالب اينكه هم طرفداران تكامل انواع و هم منكران آن يعنى آنها كه در
ميان مسلمين بودهاند به آيات قرآن براى اثبات مقصد خويش تمسك جستهاند، ولى شايد هر دو گروه گاهى تحت تاءثير عقيده خود به آياتى استدلال كردهاند كه كمتر ارتباطى با مقصود آنها داشته است ، لذا ما از هر دو طرف آياتى را انتخاب مى كنيم كه قابل بحث و مذاكره باشد.
مهمترين آيهاى كه طرفداران تكامل روى آن تكيه مى كنند، آيه 33 سوره آل عمران است ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين : (خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان برگزيد).
آنها مى گويند همانگونه كه نوح و آل ابراهيم و آل عمران در ميان امتى زندگى مى كردند و از ميان آنها برگزيده شدند، همچنين آدم نيز بايد چنين باشد، يعنى در عصر و زمان او انسانهائى كه نام عالمين (جهانيان ) بر آنها گزارده شده ، حتما وجود داشته اند و آدم برگزيده خدا از ميان آنهاست ، و اين نشان ميدهد كه آدم اولين انسان روى زمين نبوده است ، بلكه قبل از او انسانهاى ديگرى بوده اند و امتياز آدم همان جهش فكرى و معنوى او است كه سبب برگزيده شدنش از افراد همسانش شد.
آيات متعدد ديگرى نيز ذكر كرده اند، كه بعضى از آنها اصلا ارتباط با مساله تكامل ندارد، و تفسير آن به تكامل بيشتر از قبيل تفسير به راى است ، و قسمتى ديگر، هم با تكامل انواع سازگار است ، و هم با ثبوت آنها و خلقت مستقل آدم ، و به همين دليل بهتر ديديم كه از ذكر آنها صرف نظر كنيم .
اما ايرادى كه به اين استدلال مى توان كرد اين است كه عالمين اگر به معنى مردم معاصر بوده باشد و اصطفاء (برگزيدن ) حتما بايد از ميان چنين اشخاصى صورت گيرد، اين استدلال قابل قبول خواهد بود، اما اگر كسى بگويد عالمين اعم از معاصران و غير معاصران است ، همانگونه كه در حديث معروف در
فضيلت بانوى اسلام حضرت فاطمه (سلام الله عليها) از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه مى فرمايد: اما ابنتى فاطمه فهى سيدة نساء العالمين من الاولين و الاخرين : دخترم فاطمه بانوى زنان جهان از اولين و آخرين است . در اين صورت آيه فوق دلالتى بر اين مقصود نخواهد داشت و درست به اين ميماند كه كسى بگويد خداوند، عدهاى را از ميان انسانها (انسانهاى تمام قرون و اعصار) برگزيد كه يكى از آنها آدم است در اين صورت هيچ لزومى ندارد كه در عصر و زمان آدم ، انسانهاى ديگرى وجود داشته باشند كه نام عالمين بر آنها اطلاق گردد و يا آدم از ميان آنها برگزيده شود.
به خصوص اينكه سخن در برگزيدن خدا است خدائى كه از آينده و نسلهائى كه در زمانهاى بعد مى آيند به خوبى آگاه بوده است .
و اما مهمتر دليلى كه طرفداران ثبوت انواع از آيات قرآن ، انتخاب كرده اند، آيات مورد بحث و مانند آن است كه مى گويد:
خداوند انسان را از گل خشك كه از گل تيره رنگ بد بوى گرفته شده بود آفريده جالب اينكه اين تعبير هم در مورد خلقت (انسان ) گفته شده (و لقد خلقنا الانسان من صلصال من حما مسنون - آيه 26 حجر) و هم درباره (بشر) (و اذ قال ربك للملائكة انى خالق بشرا من صلصال من حماء مسنون - آيه 28 حجر) و هم به قرينه ذكر سجده فرشتگان بعد از آن در مورد شخص آدم آمده است (به آيات 29 و 30 و 31 سوره حجر كه در بالا آورديم دقت كنيد).
ظاهر اين آيات در بدو نظر چنين مى گويد كه آدم نخست از گل تيره رنگى آفريده شد و پس از تكميل اندام ، روح الهى در آن دميده شد و به دنبال آن
فرشتگان در برابر او به سجده افتادند، بجز ابليس .
طرز بيان اين آيات چنين نشان ميدهد كه ميان خلقت آدم از خاك و پيدايش صورت كنونى انواع ديگرى وجود نداشته است .
و تعبير به (ثم ) كه در بعضى از آيات فوق آمده و در لغت عرب براى ترتيب با فاصله آورده مى شود، هرگز دليل بر گذشتن مليونها سال و وجود هزاران نوع نمى باشد، بلكه هيچ مانعى ندارد كه اشاره به فاصله هائى باشد كه در ميان مراحل آفرينش آدم از خاك و سپس گل خشك و سپس دميدن روح الهى وجود داشته .
لذا همين كلمه (ثم ) درباره خلقت انسان در عالم جنين و مراحلى را كه پشت سر هم طى مى كند آمده است ، مانند: يا ايها الناس ان كنتم فى ريب من البعث فانا خلقناكم من تراب ثم من نطفة ثم من علقة ثم من مضغة ... ثم نخرجكم طفلا ثم لتبلغوا اشدكم : (اى مردم اگر ترديد در رستاخيز داريد (به قدرت خدا در آفرينش انسان بينديشيد) كه ما شما را از خاك آفريديم سپس از نطفه . سپس از خون بسته شده ، سپس از مضغه (پاره گوشتى كه شبيه گوشت جويده است )... سپس شما را به صورت طفلى خارج ميسازيم ، سپس به مرحله بلوغ مى رسيد (سوره حج آيه 5 ).
ملاحظه ميكنيد كه هيچ لزومى ندارد (ثم ) براى يك فاصله طولانى باشد، بلكه همانگونه كه در فواصل طولانى به كار ميرود در فاصله هاى كوتاه هم استعمال مى شود. از مجموع آنچه در بالا گفتيم چنين نتيجه ميگيريم كه آيات قرآن هر چند مستقيما در صدد بيان مساءله تكامل يا ثبوت انواع نيست ، ولى ظواهر آيات (البته در خصوص انسان ) با مساله خلقت مستقل سازگارتر است ، هر چند كاملا صريح نيست اما ظاهر آيات خلقت آدم بيشتر روى خلقت مستقل دور ميزند، اما در مورد ساير جانداران قرآن سكوت دارد.
آيه و ترجمه


اءن المتقين فى جنت و عيون (45)
ادخلوها بسلم ءامنين (46)
و نزعنا ما فى صدورهم من غل إ خونا على سرر متقبلين (47)
لا يمسهم فيها نصب و ما هم منها بمخرجين (48)
نبئ عبادى اءنى اءنا الغفور الرحيم (49)
و اءن عذابى هو العذاب الا ليم (50)



ترجمه :

45- پرهيزگاران در باغها(ى سر سبز بهشت ) و در كنار چشمه هاى آن هستند.
46 - (فرشتگان الهى به آنها مى گويند) داخل اين باغها شويد با سلامت و امنيت .
47 - هر گونه غل (حسد و كينه و عداوت و خيانت ) از سينه آنها بر ميكنيم (و روحشانرا پاك ميكنيم ) در حالى كه همه برادرند و بر سريرها روبروى يكديگر قرار دارند.
48 - هرگز خستگى و تعب به آنها نميرسد و هيچگاه از آن اخراج نميگردند.
49 - بندگانم را آگاه كن كه من غفور و رحيمم .
50 - (و نيز آنها را آگاه كن كه ) عذاب و كيفر من عذاب دردناكى است .
تفسير :
نعمتهاى هشتگانه بهشت

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:40 AM
تفسير :
نعمتهاى هشتگانه بهشت
در آيات گذشته ديديم كه چهسان خداوند نتيجه كار شيطان و
همگامان و پيروان او را شرح داد، درهاى هفتگانه جهنم را به روى آنها گشود.
طبق روش قرآن كه از مساله مقابله و تقارن ، براى تعليم و تربيت ، بهره گيرى ميكند، در اين آيات سخن از بهشت و بهشتيان و نعمتهاى مادى و معنوى ، جسمى و روحانى به ميان آمده است .
و در حقيقت هشت نعمت بزرگ مادى و معنوى به تعداد درهاى بهشت در اين آيات بيان شده است .
1 - در آغاز به يك نعمت مهم جسمانى اشاره كرده ، مى گويد: پرهيزكاران در باغهاى سر سبز بهشت ، و در كنار چشمه هاى زلال آن خواهند بود (ان المتقين فى جنات و عيون ).
جالب اينكه از ميان تمام صفات روى (تقوا) تكيه شده است ، همان تقوا و پرهيزكارى و تعهد و مسئوليت كه جامع تمام صفات برجسته انسانى است .
ذكر جنات و عيون به صيغه جمع ، اشاره به باغهاى متنوع و چشمه هاى فراوان و گوناگون بهشت است كه هر كدام لذت تازهاى مى آفريند و ويژگى خاصى دارد.
2 و 3- سپس به دو نعمت مهم معنوى كه (سلامت ) و (امنيت ) است اشاره ميكند، سلامت از هر گونه رنج و ناراحتى ، و امنيت از هر گونه خطر، مى گويد: (فرشتگان الهى به آنها خوش آمد مى گويند و مى گويند كه داخل اين باغها شويد با سلامت و امنيت كامل ) (ادخلوها بسلام آمنين ).
در آيه بعد سه نعمت مهم معنوى ديگر با صراحت بيان شده است :
4 - (ما هر گونه حسد و كينه و عداوت و خيانت را از سينه هاى آنها
ميشوئيم و بر مى كنيم ) (و نزعنا ما فى صدورهم من غل ).
5 - (در حالى كه همه برادرند و نزديكترين پيوندهاى محبت در ميان آنها حكمفرما است (اخوانا).
6 - (در حالى كه بر سريرها روبروى يكديگر قرار گرفتهاند) (على سرر متقابلين ).
آنها در جلسات اجتماعيشان گرفتار تشريفات آزار دهنده اين دنيا نيستند و مجلسشان بالا و پائين ندارد، و از اصول زندگى طبقاتى رنج آور اين دنيا در آنجا خبرى نيست ، همه برادرند، همه روبروى يكديگر و در يك صف ، نه يكى بالاى مجلس و ديگرى در كفش كن .
البته اين منافات با تفاوت مقام آنها از نظر درجات معنوى ندارد، اين مربوط به جلسات اجتماعى آنها است و گر نه هر كدام بر حسب درجه تقوا و ايمان مخصوص به خود دارد.
7 - سپس به هفتمين نعمت مادى و معنوى اشاره كرده مى گويد: هرگز خستگى و تعب به آنها نمى رسد (لا يمسهم فيها نصب ).
و همانند زندگى اين دنيا كه رسيدن به يك روز آسايش ، خستگيهاى
فراوانى قبل و بعد از آن دارد كه فكر آن ، آرامش انسان را بر هم ميزند، نيست .
8 - همچنين فكر فنا و نابودى و پايان گرفتن نعمت ، آنانرا آزار نميدهد، چرا كه (آنها هرگز از اين باغهاى پر نعمت و سرور اخراج نمى شوند) (و ما هم منها بمخرجين ).
اكنون كه نعمتهاى فراوان و دلانگيز بهشتى به طرز مؤ ثرى بيان گرديد، و در بست در اختيار پرهيزكاران و متقين قرار داده شد ممكن است افراد گنهكار و آلوده در هالهاى از غم و اندوه فرو روند كه اى كاش ما هم مى توانستيم به گوشهاى از اين همه موهبت دست يابيم ، در اينجا خداوند رحمان و رحيم درهاى بهشت را به روى آنها نيز مى گشايد، اما به صورت مشروط.
با لحنى مملو از محبت و عاليترين نوازش ، روى سخن را به پيامبرش كرده مى گويد پيامبرم ! بندگانم را آگاه كن كه من غفور و رحيمم ، گناه بخش و پر محبتم (نبى ء عبادى انى انا الغفور الرحيم ).
تعبير به عبادى (بندگان من ) تعبيرى است ، لطيف كه هر انسانى را بر سر شوق مى آورد، و دنبال آن توصيف خدا به آمرزنده مهربان اين اشتياق را به اوج ميرساند.
اما از آنجا كه قرآن ، هميشه جلو سوء استفاده از مظاهر رحمت الهى را با جملههاى تكان دهندهاى كه حاكى از خشم و غضب او است ميگيرد، تا تعادل ميان خوف و رجاء كه رمز تكامل و تربيت است بر قرار گردد، بلا فاصله اضافه ميكند كه به بندگانم نيز بگو كه عذاب و كيفر من همان عذاب دردناك است (و ان عذابى هو العذاب الاليم ).
نكته ها :
1 - باغها و چشمه هاى بهشت
گرچه براى ما كه در اين جهان محدود دنيا هستيم درك ابعاد نعمتهاى بهشتى ، بسيار مشكل بلكه غير ممكن است ، چرا كه نعمتهاى اين جهان در برابر آن نعمتها تقريبا در حكم صفر در برابر يك عدد فوق العاده بزرگ است ، ولى اين مانع از آن نيست كه پرتوهائى از آن را با فكر و جان خود احساس كنيم .
قدر مسلم اين است كه نعمتهاى بهشتى بسيار متنوع است ، و تعبير به جنات (باغها) كه در آيات فوق و بسيارى ديگر از آيات ديگر آمده و همچنين تعبير به عيون (چشمهها) گواه اين حقيقت است .
البته در قرآن (در سورههاى انسان - الرحمن - و دخان و محمد و غير آن ) اشاره به انواع مختلفى از اين چشمهها شده است ، و با اشارات كوتاهى تنوع آنها مجسم گرديده ، كه شايد تجسمى از انواع كارهاى نيك و اعمال صالح در اين جهان باشد، و ان شاء الله در تفسير اين سوره ها به شرح آنها اشاره خواهيم كرد.
2 - نعمتهاى مادى و معنوى
بر خلاف آنچه بعضى تصور ميكنند، قرآن در همه جا مردم را به نعمتهاى مادى بهشت بشارت نداده ، بلكه از نعمتهاى معنوى نيز كرارا سخن به ميان آورده است ، كه آيات فوق نمونه روشنى از آنهاست ، بطورى كه نخستين خوش آمد و بشارتى را كه فرشتگان به بهشتيان در هنگام ورود به اين كانون بزرگ نعمت ، مى گويند بشارت سلامت و امنيت ، است .
شسته شدن كينه ها از سينه ها، و صفات زشتى همچون حسد و خيانت و مانند آن كه روح اخوت و برادرى را به هم ميزند، و همچنين حذف امتيازات تشريفاتى غلط كه آرامش فكر و جان را در هم مى ريزد، نيز از نعمتهاى ديگر معنوى
روحانى است كه در آيات بالا به آنها اشاره رفته است .
اين نكته نيز شايان توجه است كه سلامت و امنيت كه سر آغاز نعمتهاى بهشتى قرار داده شده پايه هر نعمت ديگرى است ، كه بدون اين دو هيچ نعمتى قابل بهرهگيرى نيست ، حتى در اين دنيا نيز سر آغاز همه نعمتها نعمت سلامت و امنيت مى باشد.
3 - كينه ها و حسادتها دشمن برادرى است
جالب اينكه : بعد از ذكر نعمت سلامت و امنيت در آيات فوق و قبل از بيان نعمت اخوت و برادرى ، مساءله ريشه كن شدن انواع صفات مزاحم ، همچون كينه و حسد و غرور و خيانت ذكر شده و با كلمه (غل ) كه مفهوم وسيعى دارد، به همه آنها اشاره گرديده است .
در حقيقت اگر قلب انسان از اين غل شستشو نشود، نه نعمت سلامت و امنيت فراهم خواهد شد و نه برادرى و اخوت ، بلكه هميشه جنگ است و ستيز، و هميشه دعوا و كشمكش ، و به دنبال آن بريدن رشته هاى اخوت و سلب سلامت و امنيت .
4 - پاداش كامل
به گفته بعضى از مفسران پاداش و ثواب در صورتى كامل مى شود كه چهار شرط در آن جمع گردد:
منفعت قابل ملاحظهاى باشد - با احترام مقرون باشد - از هر گونه ناراحتى خالى باشد - و جاودانى و هميشگى باشد.
در آيات فوق ، در زمينه نعمتهاى بهشتى به هر چهار قسمت اشاره شده است . جمله ان المتقين فى جنات و عيون اشاره به قسمت اول است .
جمله ادخلوها بسلام آمنين دليل بر احترام و تعظيم است .
جمله و نزعنا ما فى صدورهم من غل اخوانا على سرر متقابلين ، اشاره به نفى هر گونه ناراحتى و ضررهاى روحانى ، و جمله لا يمسهم فيها نصب ، اشاره به نفى زيانهاى جسمانى است .
اما جمله و ما هم منها بمخرجين بيانگر آخرين شرط، يعنى دوام و بقاء اين نعمتهاست و به اين ترتيب ، اين پاداش از هر نظر كامل خواهد بود.
5 - بيائيد بهشت را در اين دنيا بسازيم
آنچه در آيات فوق از نعمتهاى مادى و معنوى بهشتى تصوير شده ، در حقيقت اصول نعمتهاى مهم اين جهان را نيز همانها تشكيل ميدهد، و گويا مى خواهد به ما اين نكته را نيز تفهيم كند كه شما با فراهم ساختن اين نعمتها در زندگى دنيا مى توانيد بهشت كوچكى بسازيد كه نمونهاى از آن بهشت بزرگ باشد.
اگر كينه ها و عداوتها را از سينه ها بشوئيم .
اگر اصول اخوت و برادرى را تقويت كنيم .
اگر تشريفات زائد و تفرقهافكن را از زندگى و مخصوصا اجتماعاتمان حذف كنيم .
اگر سلامت و امنيت را به جامعه خود باز گردانيم .
و اگر به همه مردم اين اطمينان داده شود كه كسى مزاحم آبرو، شخصيت ، موقعيت اجتماعى و منافع مشروع آنها نيست ، تا اطمينان به بقاء مواهب خويش پيدا كنند.
آن روز است ، كه نمونهاى از بهشت در مقابل چشم شما قرار خواهد داشت .
آيه و ترجمه


و نبئهم عن ضيف إ برهيم (51)
إ ذ دخلوا عليه فقالوا سلما قال إ نا منكم وجلون (52)
قالوا لا توجل إ نا نبشرك بغلم عليم (53)
قال اء بشرتمونى على اءن مسنى الكبر فبم تبشرون (54)
قالوا بشرنك بالحق فلا تكن من القنطين (55)
قال و من يقنط من رحمة ربه إ لا الضالون (56)
قال فما خطبكم اءيها المرسلون (57)
قالوا إ نا اءرسلنا إ لى قوم مجرمين (58)
إ لا ءال لوط إ نا لمنجوهم اءجمعين (59)
إ لا امراءته قدرنا إ نها لمن الغبرين (60)



ترجمه :

51 - و به آنها (بندگانم ) از ميهمانهاى ابراهيم خبر ده .
52 - هنگامى كه بر او وارد شدند و سلام گفتند (ابراهيم ) گفت ما از شما بيمناكيم !
53 - گفتند نترس ما تو را به پسرى دان
54 - گفت آيا به من بشارت ميدهيد با اينكه پير شدهام ؟ به چه چيز بشارت ميدهيد؟
55 - گفتند تو را به حق بشارت داديم ، از مايوسان مباش !
56 - گفت چه كسى جز گمراهان از رحمت پروردگارش مايوس ميشود.
57 - (سپس ) گفت ماءموريت شما چيست اى فرستادگان خدا؟
58 - گفتند ما به سوى يك قوم گنهكار ماءموريت پيدا كردهايم (تا آنها را هلاك كنيم ).
59 - مگر خاندان لوط كه همگى آنها را نجات خواهيم داد...
60 - بجز همسرش كه مقدر داشتيم از بازماندگان (در شهر و هلاك شوندگان ) باشد.
تفسير :
ميهمانان ناشناس ؟ از اين آيات به بعد. قسمتهاى آموزندهاى را از تاريخ پيامبران بزرگ و اقوام سركش به عنوان نمونه هاى روشنى از بندگان مخلص ، و پيروان شيطان ، بيان مى كند.
جالب اينكه نخست از داستان مهمانهاى ابراهيم شروع ميكند (همان فرشتگانى كه در لباس بشر به سراغ او آمدند نخست بشارت به تولد فرزند برومندى و سپس خبر از مجازات دردناك قوم لوط دادند).
چرا كه در دو آيه قبل به پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور داده شد كه هم مقام رحمت خدا را براى بندگان بازگو كند، و هم عذاب اليم او را، و در داستان مهمانهاى ابراهيم ، دو نمونه زنده از دو صفت فوق ديده مى شود، و به اين ترتيب پيوند ميان اين آيات گذشته مشخص مى گردد.
نخست مى گويد: (به بندگانم از مهمانهاى ابراهيم خبر ده ) (و نبئهم عن ضيف ابراهيم ).
گرچه (ضيف ) در اينجا به صورت مفرد است ، ولى همانگونه كه بعضى از مفسران بزرگ گفته اند ضيف هم معنى مفرد دارد و هم معنى جمع (مهمان
و مهمانان ).
اين مهمانهاى ناخوانده همان فرشتگانى بودند كه (به هنگام وارد شدن بر ابراهيم ، به صورت ناشناس ، نخست بر او سلام گفتند) (اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما).
ابراهيم آنگونه كه وظيفه يك ميزبان بزرگوار و مهربان است براى پذيرائى آنها آماده شد و غذاى مناسبى فورا فراهم ساخت ، اما هنگامى كه سفره غذا گسترده شد ميهمانهاى ناشناس دست به غذا دراز نكردند، او از اين امر وحشت كرد و وحشت خود را كتمان ننمود، با صراحت به آنان گفت ما از شما ترسانيم ) (قال انا منكم وجلون ).
اين ترس به خاطر سنتى بود كه در آن زمان و زمانهاى بعد و حتى در عصر ما در ميان بعضى از اقوام معمول است كه هر گاه كسى نان و نمك كسى را بخورد به او گزندى نخواهد رساند و خود را مديون او مى داند و به همين دليل دست نبردن به سوى غذا دليل بر قصد سوء و كينه و عداوت است .
ولى چيزى نگذشت كه فرشتگان ابراهيم را از نگرانى بيرون آوردند، و به او گفتند ترسان مباش ، ما تو را به فرزند دانائى بشارت مى دهيم ) (قالوا لا توجل انا نبشرك بغلام عليم ).
در اينكه منظور از غلام عليم (پسر دانا) كيست ؟ با توجه به آيات ديگر قرآن شك نيست كه منظور، اسحاق است چرا كه هنگامى كه فرشتگان اين بشارت را به ابراهيم دادند، همسر ابراهيم ساره كه ظاهرا زن عقيمى بود حاضر
بود و اين بشارت به او نيز داده شد، چنانكه در آيه 71 سوره هود مى خوانيم : و امراته قائمة فضحكت فبشرناها باسحاق : همسر او ايستاده بود، خنديد و ما او را بشارت به اسحاق داديم .

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:40 AM
اين را نيز مى دانيم ساره مادر اسحاق است و ابراهيم قبلا از هاجر (همان كنيزى كه به همسرى انتخاب كرده بود) صاحب پسرى بنام اسماعيل شده بود.
ولى ابراهيم به خوبى مى دانست كه از نظر موازين طبيعى تولد چنين فرزندى از او بسيار بعيد است ، هر چند در برابر قدرت خدا هيچ چيزى محال نيست ، ولى توجه به موازين عادى و طبيعى تعجب او را برانگيخت ، لذا (گفت : آيا چنين بشارتى به من ميدهيد در حالى كه من به سن پيرى رسيده ام )؟! (قال ابشرتمونى على ان مسنى الكبر).
(راستى به چه چيز مرا بشارت مى دهيد)؟ (فبم تبشرون ).
آيا به امر و فرمان خدا است اين بشارت شما يا از ناحيه خودتان ؟ صريحا بگوئيد تا اطمينان بيشتر پيدا كنم !
تعبير به (مسنى الكبر) (پيرى مرا لمس كرده است ) اشاره به اين است كه آثار پيرى از موى سپيدم ، و از چينهاى صورتم ، نمايان است ، و آثار آن را در تمام وجود خود به خوبى لمس مى كنم .
ممكن است گفته شود كه ابراهيم از اين نظر آدم خوش سابقه اى بود چرا كه در همين سن پيرى فرزندش اسماعيل متولد شده بود، و با توجه به آن نبايد ديگر در مورد مولود جديد يعنى اسحاق تعجب كند، ولى بايد دانست كه اولا در ميان تولد اسماعيل و اسحاق به گفته بعضى از مفسران بيش از ده سال فاصله بود و با گذشتن ده سال آن هم در سن بالا، احتمال تولد فرزند بسيار كاهش مييابد، ثانيا وقوع يك مورد بر خلاف موازين عادى كه ممكن است جنبه استثنائى داشته
باشد مانع از تعجب در برابر موارد مشابه آن نخواهد بود، زيرا به هر حال تولد فرزند در چنين سن و سال امر عجيبى است .
ولى به هر حال فرشتگان مجال ترديد يا تعجب بيشترى به ابراهيم ندادند، با صراحت و قاطعيت به او گفتند كه ما تو را به حق بشارت داديم (قالوا بشرناك بالحق ).
بشارتى كه از ناحيه خدا و به فرمان او بود و به همين دليل ، حق است و مسلم .
و به دنبال آن براى تاكيد - به گمان اينكه مباداء ياس و نااميدى بر ابراهيم غلبه كرده باشد - گفتند اكنون كه چنين است از ماءيوسان مباش ) (فلا تكن من القانطين ).
ولى ابراهيم بزودى اين فكر را از آنها دور ساخت كه ياس و نوميدى از رحمت خدا بر او چيره شده باشد، بلكه تنها تعجبش ‍ روى حساب موازين طبيعى است ، لذا با صراحت گفت : چه كسى از رحمت پروردگارش ماءيوس مى شود جز گمراهان ؟! (قال و من يقنط من رحمة ربه الا الضالون ).
همان گمراهانى كه خدا را بدرستى نشناخته اند و پى به قدرت بى پايانش نبرده اند، خدائى كه از ذره اى خاك ، انسانى چنين شگرف مى آفريند، و از نطفه ناچيزى فرزندى برومند به وجود مى آورد، درخت خشكيده خرما به فرمانش به بار مى نشيند، و آتش سوزانى را به گلستانى تبديل ميكند، چه كسى مى تواند
در قدرت چنين پروردگارى شك كند يا از رحمت او ماءيوس گردد؟!
ولى به هر حال ابراهيم (عليهالسلام ) پس از شنيدن اين بشارت ، در اين انديشه فرو رفت كه اين فرشتگان با آن شرائط خاص ، تنها براى بشارت فرزند نزد او نيامده اند، حتما ماءموريت مهمترى دارند و اين بشارت تنها گوشهاى از آن را تشكيل ميدهد، لذا در مقام سؤ ال بر آمد و از آنها پرسيد شما اى رسولان خداوند بگوئيد ببينم براى چه ماءموريت مهمى فرستاده شده ايد: (قال فما خطبكم ايها المرسلون ).
(گفتند ما به سوى يك قوم گنهكار فرستاده شده ايم ) (قالوا انا ارسلنا الى قوم مجرمين ).
و از آنجا كه ميدانستند ابراهيم با آن حس كنجكاويش مخصوصا در زمينه اين گونه مسائل به اين مقدار پاسخ قناعت نخواهد كرد، فورا اضافه كردند كه اين قوم مجرم كسى جز قوم لوط نيست ما ماموريم اين آلودگان بى آزرم را در هم بكوبيم و نابود كنيم (مگر خانواده لوط كه ما همه آنها را از آن مهلكه نجات خواهيم داد) (الا آل لوط انا لمنجوهم اجمعين ).
ولى از آنجا كه تعبير به آل لوط آن هم با تاءكيد به اجمعين شامل همه خانواده او حتى همسر گمراهش كه با مشركان هماهنگ بود ميشد، و شايد ابراهيم نيز از اين ماجرا آگاه بود، بلافاصله او را استثناء كردند و گفتند: بجز همسرش كه ما مقدر ساختهايم از بازماندگان در شهر محكوم به فنا باشد و نجات نيابد (الا امراته قدرنا انها لمن الغابرين ).
تعبير به قدرنا (ما مقدر ساختيم ) اشاره به ماءموريتى است كه از ناحيه خداوند در اين زمينه داشتند.
در مورد ملاقات فرشتگان با ابراهيم ، و داستان بشارت تولد اسحاق به او، و همچنين گفتگو با آنها در زمينه قوم لوط، مشروحا در ذيل آيات 69 تا 76 سوره هود بحث كرديم (به جلد نهم تفسير نمونه صفحه 167 به بعد مراجعه كنيد)!
آيه و ترجمه


فلما جاء ءال لوط المرسلون (61)
قال إ نكم قوم منكرون (62)
قالوا بل جئنك بما كانوا فيه يمترون (63)
و اءتينك بالحق و إ نا لصدقون (64)
فأ سر بأ هلك بقطع من اليل و اتبع اءدبرهم و لا يلتفت منكم اءحد و امضوا حيث تؤ مرون (65)
و قضينا إ ليه ذلك الا مر اءن دابر هؤ لاء مقطوع مصبحين (66)
و جاء اءهل المدينة يستبشرون (67)
قال إ ن هؤ لاء ضيفى فلا تفضحون (68)
و اتقوا الله و لا تخزون (69)
قالوا اء و لم ننهك عن العلمين (70)
قال هؤ لاء بناتى إ ن كنتم فعلين (71)
لعمرك إ نهم لفى سكرتهم يعمهون (72)
فأ خذتهم الصيحة مشرقين (73)
فجعلنا عليها سافلها و اءمطرنا عليهم حجارة من سجيل (74)
إ ن فى ذلك لايت للمتوسمين (75)
و إ نها لبسبيل مقيم (76)
إ ن فى ذلك لايه للمؤ منين (77)



ترجمه :

61 - هنگامى كه فرستادگان (خدا) به سراغ خاندان لوط آمدند...
62 - (لوط) گفت شما گروه ناشناسى هستيد!
63 - گفتند ما همان چيزى را براى تو آورده ايم كه آنها (كافران ) در آن ترديد داشتند (ما ماءور عذابيم ).
64 - ما واقعيت مسلمى را براى تو آورده ايم و راست ميگوئيم .
65 - بنابر اين خانواده ات را در اواخر شب با خود بردار و از اينجا ببر، تو بدنبال سر آنها حركت كن ، احدى از شما به پشت سر خويش ننگرد. و به همانجا كه ماءمور هستيد برويد.
66 - و ما به لوط اين موضوع را وحى فرستاديم كه صبحگاهان همه آنها ريشه كن خواهند شد.
67 - (از سوى ديگر) اهل شهر (با خبر شدند و به سوى خانه لوط) آمدند در حالى كه به يكديگر بشارت ميدادند.
68 - (لوط) گفت اينها ميهمانان منند، آبروى مرا نريزيد!
69 - و از خدا بپرهيزيد و مرا شرمنده نسازيد!
70 - گفتند مگر ما تو را از جهانيان نهى نكرديم (و نگفتيم احدى را به ميهمانى نپذير!).
71 - گفت دختران من حاضرند اگر مى خواهيد كار صحيحى انجام دهيد (با آنها ازدواج كنيد و از گناه و آلودگى بپرهيزيد).
72 - بجانت سوگند اينها در مستى خود سرگردانند (و عقل و شعور خود را از دست داده اند).
73 - سرانجام بهنگام طلوع آفتاب صيحه (مرگبار، بصورت صاعقه يا زمين لرزه ) آنها را فرو گرفت .
74 - سپس (شهر و آبادى آنها را زير و رو كرديم ) بالاى آنرا پائين قرار داديم و بارانى از سنگ بر آنها فرو ريختيم .
75 - در اين (سرگذشت عبرت انگيز) نشانه هائى است براى هوشياران . 76 - و ويرانه هاى سرزمين آنها بر سر راه (كاروانها) همواره ثابت و برقرار است .
77 - در اين نشانهاى است براى مؤ منان .
تفسير :
سرنوشت گنهكاران قوم لوط

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:41 AM
تفسير :
سرنوشت گنهكاران قوم لوط
در آيات گذشته داستان ملاقات فرشتگان ماءمور عذاب قوم لوط را با ابراهيم خوانديم ، و در اين آيات داستان خارج شدن آنها از نزد ابراهيم و آمدن به ملاقات لوط را مى خوانيم .
نخست مى گويد: (هنگامى كه فرستادگان خداوند نزد خاندان لوط آمدند) (فلما جاء آل لوط المرسلون )...
لوط (به آنها گفت شما افرادى ناشناخه ايد (قال انكم قوم منكرون ) مفسران مى گويند اين سخن را به اين جهت به آنها گفت كه آنان به صورت جوانانى خوش صورت و زيبا نزد او آمدند، او كه مى دانست محيطش تا چه حد آلوده گناه انحراف جنسى است ، فكر ميكرد مبادا ورود اين ميهمانان مايه دردسر براى او گردد، از يكسو ميهمان است و محترم و قدومش مبارك ، و از سوى ديگر محيطى است ننگين و آلوده و پر از مشكلات .
لذا در آيات سوره هود كه همين داستان به مناسبت ديگرى در آن آمده است ، تعبير به (سيى ء بهم ) ميكند، يعنى اين موضوع بر لوط پيامبر بزرگ خدا سخت ناگوار آمد، و از آمدنشان ناراحت شد، سپس گفت امروز روز سختى در پيش دارم !.
ولى فرشتگان زياد او را در انتظار نگذاردند، با صراحت (گفتند: ما چيزى را براى تو آورده ايم كه آنها در آن ترديد داشتند) (قالوا 0بل جئناك بما كانوا فيه يمترون ).
يعنى ماءمور مجازات دردناكى هستيم كه تو كرارا به آنها گوشزد كردهاى ولى هرگز آنرا جدى تلقى نكردند؟
سپس براى تاءكيد گفتند (ما واقعيت مسلم و غير قابل ترديدى را براى تو آورده ايم ) يعنى عذاب حتمى و مجازات قطعى اين گروه بيايمان منحرف (و اتيناك بالحق ).
باز براى تاكيد بيشتر اضافه كردند ما مسلما راست مى گوئيم ) (و انا لصادقون ).
يعنى اين گروه تمام پلها را پشت سر خود خراب كرده اند و جائى براى
شفاعت و گفتگو در مورد آنها باقى نمانده است ، تا لوط حتى به فكر شفاعت نيفتد و بداند اينها ابدا شايستگى اين امر را ندارند.
و از آنجا كه بايد گروه اندك مؤ منان (خانواده لوط بجز همسرش ) از اين مهلكه جان به سلامت ببرند دستور لازم را به لوط چنين دادند: (تو شبانه هنگامى كه چشم مردم گنهكار در خواب است و يا مست شراب و شهوت ، خانواده ات را بر دار و از شهر بيرون شو) (فاسر باهلك بقطع من الليل ).
ولى (تو پشت سر آنها باش تا مراقب آنان باشى و كسى عقب نماند) (و اتبع ادبارهم ).
ضمنا هيچيك از شما نبايد به پشت سرش نگاه كند (و لا يلتفت منكم احد).
(و به همان نقطه اى كه دستور به شما داده شده است (يعنى سرزمين شام يا نقطه ديگرى كه مردمش از اين آلودگيها پاك بوده اند) برويد)و امضوا حيث تؤ مرون ).
سپس لحن كلام تغيير مى يابد و خداوند مى فرمايد (ما به لوط چگونگى اين امر را وحى فرستاديم كه به هنگام طلوع صبح همگى ريشه كن خواهند شد، به گونهاى كه حتى يك نفر از آنها باقى نماند)و قضينا اليه ذلك الامر ان دابر هؤ لاء مقطوع مصبحين ).
(دقت كنيد) سپس قرآن داستان را در اينجا رها كرده و به آغاز باز ميگردد ، و بخشى را كه در آنجا ناگفته مانده بود به مناسبتى كه بعدا اشاره خواهيم كرد بيان مى كند و مى گويد:
(مردم شهر از ورود ميهمانان تازه وارد لوط آگاه شدند و به سوى خانه او حركت كردند، و در راه به يكديگر بشارت ميدادند) (و جاء اهل المدينة يستبشرون ).
آنها در آن وادى گمراهى و ننگين خود فكر ميكردند طعمه لذيذى به چنگ آورده اند، جوانانى زيبا و خوشرو، آنهم در خانه لوط!
تعبير به (اهل المدينة ) نشان ميدهد كه حداقل گروه زيادى از مردم شهر به سوى خانه لوط حركت كردند و اين امر روشن مى سازد كه آنها تا چه حد وقيح و رسوا و جسور شده بودند، مخصوصا كه جمله يستبشرون يكديگر را بشارت مى دادند) حكايت از عمق آلودگى آنها ميكند، چرا كه اين عمل ننگين را شايد كمتر كسى در ميان حيوانات و چارپايان نظيرش را ديده است ، اگر كسى هم انجام دهد، لااقل با كتمان و اختفاء و احساس شرمسارى است اما اين ملت زشتكار و فرومايه آشكارا به يكديگر تبريك مى گفتند!!
(لوط) كه سر و صداى آنها را شنيد در وحشت عجيبى فرو رفت و نسبت به ميهمانان خود بيمناك شد، زيرا هنوز نميدانست كه اين ميهمانان ماءموران عذابند و فرشتگان خداوند قادر قاهرند، لذا در مقابل آنها ايستاد و (گفت : اينها ميهمانان منند، آبروى مرا نريزيد) (قال ان هؤ لاء ضيفى فلا تفضحون ).
يعنى از مساءله خدا و پيغمبر و جزا و كيفر، اگر صرف نظر كنيم ، حداقل اين مساءله انسانى و سنتى كه ميان همه افراد بشر اعم از مؤ من و كافر وجود دارد مى گويد كه به ميهمان احترام بايد گذارد شما چگونه بشرى هستيد كه حتى ساده ترين مسائل انسانى را نميفهميد، اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد!
سپس اضافه كرد بيائيد و از خدا بترسيد و مرا در برابر ميهمانانم شرمنده نسازيد (و اتقوا الله و لا تخزون ).
ولى آنها چنان جسور و به اصلاح پر رو بودند كه نه تنها احساس شرمندگى در خويش نميكردند بلكه از لوط پيامبر، چيزى هم طلبكار شده بودند، گوئى جنايتى انجام داده ، زبان به اعتراض گشودند و گفتند :(مگر ما به تو نگفتيم احدى را از مردم جهان به مهمانى نپذيرى و به خانه خود راه ندهى ) (قالوا ا و لم ننهك عن العالمين )
چرا خلاف كردى ، و به گفته ما عمل ننمودى ؟!
و اين به خاطر آن بود كه قوم و جمعيت مزبور افرادى خسيس و بخيل بودند، و هرگز كسى را به خانه خود ميهمان نميكردند، و اتفاقا شهرهاى آنها در مسير قافله ها بود و مى گويند آنها براى اينكه كسى در آنجا توقف نكند، اين عمل شنيع را با بعضى از واردين انجام داده بودند، و كم كم براى آنها عادتى شده بود، لذا گويا هر گاه لوط پيامبر با خبر ميشد كه شخص غريبى به آن ديار گام نهاده براى اينكه گرفتار چنگال آنها نشود وى را به خانه خود دعوت ميكرد اما آنها پس از آنكه از اين جريان آگاه شدند خشمگين گشتند و به او صريحا گفتند حق ندارى بعد از اين ميهمانى به خانه خود راه دهى !
بنابر اين به نظر ميرسد كه كلمه (عالمين ) در آيه فوق اشاره به رهگذران و افرادى است كه اهل آن شهر و ديار نبودند و گذارشان به آنجا مى افتاد.
به هر حال لوط كه اين جسارت و وقاحت را ديد از طريق ديگرى وارد شد، شايد بتواند آنها را از خواب غفلت و مستى انحراف و ننگ ، بيدار سازد، رو به آنها كرده گفت : چرا شما راه انحرافى ميپوئيد، اگر منظورتان اشباع غريزه جنسى است چرا از طريق مشروع و ازدواج صحيح وارد نمى شويد اينها دختران منند (آماده ام آنها را به ازدواجتان در آورم ) اگر شما ميخواهيد كار صحيحى انجام دهيد راه اين است (قال هؤ لاء بناتى ان كنتم فاعلين ).
بدون شك دختران لوط تعداد محدودى بودند، و آن جمعيت افراد زيادى ، ولى هدف لوط اين بود كه به آنها اتمام حجت كند و بگويد من تا اين حد نيز آماده فداكارى براى حفظ حيثيت مهمانان خويش ، و نجات شما از منجلاب فساد هستم .
بعضى نيز گفته اند منظور از (هؤ لاء بناتى ) اشاره به دختران شهر است ، كه به عنوان يك پدر روحانى و معنوى همه را دختر خويش ميخواند (ولى تفسير اول به معنى آيه نزديكتر است ).
ناگفته پيدا است كه لوط نميخواست دختران خود را به ازدواج مشركان گمراه در آورد بلكه هدفش اين بود كه بيائيد و ايمان بياوريد و بعد هم دختران خودم را به ازدواج شما در مى آورم .
اما و اى از مستى شهوت ، مستى انحراف ، و مستى غرور و لجاجت ، اگر ذرهاى از اخلاق انسانى و عواطف بشرى در آنها وجود داشت ، كافى بود كه آنها را در برابر چنين منطقى شرمنده كند، لااقل از خانه لوط باز گردند و حيا كنند،
اما نه تنها منفعل نشدند، بلكه بر جسارت خود افزودند و خواستند دست به سوى ميهمانان لوط دراز كنند!!
اينجاست كه خدا روى سخن را به پيامبر اسلام كرده ، مى گويد: (قسم به جان و حيات تو كه اينها در مستى خود سخت سرگردانند)! (لعمرك انهم لفى سكرتهم يعمهون ).
و در سوره هود به دنبال بحثى مشابه همين بحث خوانديم كه فرشتگان پرده از روى كار خود برداشتند، رو به سوى لوط كرده ، گفتند: نترس آنها به تو آسيبى نميرسانند. و در آيه 37 سوره قمر ميخوانيم : هنگامى كه آنها بر جسارت خويش افزودند و تصميم بر تجاوز به ميهمانان گرفتند چشمانشان را نابينا ساختيم و لقد راودوه عن ضيفه فطمسنا اعينهم و چنانكه در بعضى از روايات آمده يكى از فرشتگان مشتى خاك به صورت آنها پاشيد، همه نابينا شدند، (و فرياد زنان باز گشتند).
در اينجا سخن الهى درباره اين قوم اوج ميگيرد و در دو آيه فشرده و كوتاه سرنوشت شوم آنها را به صورتى قاطع و كوبنده و بسيار عبرتانگيز بيان ميكند، و مى گويد: سرانجام فرياد تكان صيحه وحشتناكى به هنگام طلوع آفتاب ، همه را فرا گرفت (فاخذتهم الصيحة مشرقين ).
اين صيحه ممكن است صداى يك صاعقه عظيم و يا صداى يك زلزله وحشتناك بوده باشد، و به هر حال فريادى بود كه از وحشت آن همگى بيهوش شدند، و يا جان خويش را از دست دادند، و ميدانيم امواج صوتى هنگامى كه از حد معينى بگذرد، آزار دهنده و وحشتانگيز، و از آنهم كه فراتر برود انسان را مدهوش مى كند، و يا ارگانهاى حياتى را به كلى از كار مى اندازد، و حتى
ممكن است ساختمانها را ويران سازد.
ولى به اين اكتفا ننموديم بلكه شهر آنها را به كلى زير و رو كرديم بالاى آن را پائين و پائين را بالا قرار داديم !) (فجعلنا عاليها سافلها).
اين مجازات نيز براى آنها كافى نبود (به دنبال آن بارانى از سجيل (گلهاى متحجر شده ) بر سر آنان فرو ريختيم !) (و امطرنا عليهم حجارة من سجيل ).
ريزش اين باران سنگ ، ممكن است براى هدفگيرى كسانى بوده باشد كه از آن صيحه وحشتناك نابود نشده و يا زير آوار نرفته بودند، و نيز ممكن است براى محو اجساد پليد و آثار اين قوم بوده است ، آنچنان كه پس از اين باران سنگ اگر كسى از آن ديار ميگذشت نميتوانست به آسانى باور كند كه روزى در اين منطقه شهرهاى آبادى بوده است !
نازل شدن اين عذابهاى سه گانه (صيحه وحشتناك - زير و رو شدن - بارانى از سنگ ) هر كدام به تنهائى كافى بود كه قومى را به هلاكت برساند، اما براى شدت گناه و جسور بودن آنها در تن دادن به آلودگى و ننگ ، و همچنين براى عبرت ديگران ، خداوند مجازات آنها را مضاعف كرد.
اينجاست كه قرآن به نتيجهگيرى تربيتى و اخلاقى پرداخته مى گويد در اين داستان نشانه هائى است براى افراد با هوش )! (ان فى ذلك لايات للمتوسمين )،
آنها كه با فراست و هشيارى و بينش مخصوص خود از هر علامتى جريانى را كشف ميكنند و از هر اشارهاى حقيقتى و از هر نكتهاى ، مطلب مهم و آموزنده اى را.
اما تصور نكنيد كه آثار آنها به كلى از ميان رفته ، نه (بر سر راه كاروانيان و گذر كنندگان همواره ثابت و برقرار است ) (و انها لبسبيل مقيم ).
اگر باور نداريد برخيزيد و برويد و ويرانه هاى اين شهرهاى بلا ديده را كه بر سر راه مسافران در طريق شام (از سوى مدينه قرار دارد بنگريد و بينديشيد، بينديشيد و عبرت گيريد، عبرت گيريد و به سوى خدا باز گرديد، و راه توبه را پيش گيريد، و آلودگيها را از دل و جان خود بشوئيد.
باز هم به عنوان تاكيد بيشتر و دعوت افراد با ايمان به تفكر و انديشه در اين داستان عبرت انگيز اضافه ميكند كه در اين داستان نشانهاى است براى افراد با ايمان (ان فى ذلك لاية للمؤ منين ).
چگونه ممكن است انسان ايمان داشته باشد و اين سرگذشت تكان دهنده را بخواند و عبرتها نگيرد؟!
درباره معنى (سجيل ) و اينكه چرا بر اين قوم آلوده ، بارانى از سنگ فرود آمد، و چرا شهر آنها زير و رو شد، و چرا لحظه نزول عذاب ، صبحگاهان بود و چرا به خانواده لوط دستور داده شد كه به پشت سر خود نگاه نكنند، و همچنين در زمينه تحريم همجنسگرائى در اديان آسمانى ، و فلسفه آن ، و نيز اخلاق قوم لوط، در ذيل آيات سوره هود بحث كافى كرديم (به جلد 9 تفسير نمونه صفحه 189 تا 198 مراجعه فرمائيد).
ولى باز نكته هائى باقى مانده كه ذيلا از نظرتان ميگذرد.
نكته ها :
1 - منظور از قطع من الليل چيست ؟
(قطع ) به معنى تاريكى شب است ، مرحوم طبرسى در مجمع البيان مى گويد: گويا قطع جمع (قطعه ) است ، و به همين دليل از اين تعبير در آيه فوق گذشتن قسمت عمده شب را فهميده است ،
ولى از گفته راغب در مفردات بر مى آيد كه قطع به معنى قطعه و مفرد است .
اما بسيارى از مفسران اين كلمه را به معنى اواخر شب و هنگام سحر گرفته اند، شايد اين تفسير به خاطر بعضى ديگر از آيات قرآن است كه صريحا درباره آل لوط مى گويد: نجيناهم بسحر (ما آنان را سحرگاهان نجات بخشيديم سوره قمر آيه 34).
يعنى در همان هنگام كه شهوت پرستان آلوده دامان در خواب غفلت فرو رفته بودند و مستى شراب و غرور و شهوت در وجودشان بهم آميخته بود، و شهر براى خارج شدن خاندان لوط كاملا آماده بود خارج شدند.
و عجب اينكه شروع مجازات كوبنده آنها نيز در هنگام صبح ، وقت طلوع آفتاب بود، و شايد انتخاب اين وقت به خاطر آن بوده است كه گروه مهاجم هنگامى كه نابينا شدند و به خانه هاى خود بازگشتند كمى در فكر فرو رفتند به همين جهت آن شب را به آنها مهلت داد شايد توبه كنند و باز گردند، و در مقام جبران بر آيند.
از بعضى از روايات نيز استفاده ميشود بعضى از آنها هنگامى كه به خانه هاى خود بازگشتند سوگند ياد كردند كه ما صبحگاهان حتى يكنفر از خانواده
لوط را زنده نخواهيم گذارد، اما پيش از آنكه بتوانند گامى در اين راه بردارند عذاب الهى آنها را درو كرد!
2 - تفسير جمله (و امضوا حيث تؤ مرون ).
گفتيم فرشتگان به خاندان لوط توصيه كردند كه در آخر شب به همان نقطهاى كه به شما دستور داده شده است حركت كنيد، ولى در آيات قرآن توضيح بيشترى درباره اين نقطه ديده نميشود، به همين دليل مفسران بيانات گوناگونى دارند: بعضى گفته اند آنها مامور بودند به سوى سرزمين شام بروند كه محيط آن نسبتا پاك بود.
بعضى ديگر گفته اند كه فرشتگان قريه معينى را مشخص كردند و به آنها توصيه نمودند به آنجا برويد، و در تفسير الميزان همين قدر از اين جمله استفاده شده كه آنها يكنوع هدايت الهى و راهنماى واقعى در مسيرشان با خود داشتند و طبق آن رفتار نمودند.
3 - رابطه (متوسم ) و (مومن )
در آيات فوق ديديم كه گاهى مى گويد در سرگذشت عبرت انگيز قوم لوط، نشانه هائى براى متوسمين است و گاه مى گويد براى مؤ منين است جمع ميان اين دو تعبير به ما ميفهماند كه مومنان راستين ، متوسم هستند يعنى با فراست ، سريع الانتقال و كاملا هوشيار.
در روايتى از امام باقر (عليهالسلام ) ميخوانيم : كه تفسير ان فى ذلك لايات للمتوسمين را از آنحضرت سؤ ال كردند، فرمود: (منظور امت اسلام است سپس اضافه كرد (قال رسول الله اتقوا فراسة المؤ من ، فانه ينظر بنور الله عز و جل ! (پيامبر فرمود: از فراست مؤ من بپرهيزيد چرا كه به نور خدا
مى بيند!.
در روايت ديگرى ميخوانيم كه امام صادق (عليهالسلام ) فرمود: متوسمين ، امامانند. و از امير مؤ منان على (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: متوسم ، پيامبر بود، و من بعد از او و سپس امامان از دودمان من .
4 - مستى شهوت و غرور!
گر چه مستى شراب مشهور است ولى مستيهائى بدتر از مستى شراب نيز پيدا ميشود كه از آن جمله مستى مقام و مستى شهوت است ، در آيات فوق خوانديم كه خداوند به جان پيامبرش سوگند ياد ميكند كه اين گروه در مستى خود سرگردان و حيرانند، آنچنان كه روشنترين جاده نجات را نميبينند، كار به جائى ميرسد كه پيامبر بزرگى همچون لوط حاضر ميشود دختران خود را به ازدواج آنها در آورد تا از طريق حلال و مشروع اشباع شوند و از گناه و آلودگى و ننگ رهائى يابند اما باز هم آنها دست رد بر سينه او ميگذارند!
ضمنا اين پيامبر بزرگ ، اين درس آموزنده را به ما ميدهد كه براى مبارزه با مفاسد تنها روى نفى تكيه نكنيد، بلكه روى اثبات هم بايد تكيه كرد، يعنى بايد غرائز بشر را از طريق صحيح اشباع نمود تا به فساد نگرايد، گرچه قوم لوط افراد فاسد استثنائى بودند كه اين برنامه در آنها مؤ ثر نيفتاد، ولى معمولا اين روش يكى از مؤ ثرترين روشهاست .
هنگامى كه بخواهيم با سرگرميهاى غير سالم مبارزه كنيم بايد در درجه اول بكوشيم و سرگرمى سالم براى مردم فراهم سازيم ، همين گونه در برنامه هاى ديگر.
جالب اينكه در بعضى از روايات ميخوانيم ، لوط اين پيامبر پر استقامت حدود سى سال در ميان اين جمعيت پست و فرومايه به تبليغ مشغول بود اما هيچكس جز خانواده اش به او ايمان نياوردند (به استثناى همسرش ).
چه پرشكوه است اينهمه استقامت ، آنهم در ميان اين چنين فرومايگان كه انسان حتى از يكساعت زندگى در ميان آنها به ستوه مى آيد، و چه درد آور است با چنين همسرى ساختن !
در سوره ذاريات آيه 35 و 36 ميخوانيم : فاخرجنا من كان فيها من المؤ منين فما وجدنا فيها غير بيت من المسلمين ؟ ما تمام كسانى را كه ايمان داشتند از آن سرزمين قبل از نزول بلا بيرون برديم ، اما جز يك خانواده با ايمان در آن وجود نداشت !.
و از اينجا نيز روشن ميشود كه مجازات الهى خشك و تر را هرگز با هم نمى سوزاند، حتى اگر يك نفر مؤ من راستين و وظيفه شناس باشد او را نجات ميبخشد.
آيه و ترجمه


و إ ن كان اءصحب الا يكة لظلمين (78)
فانتقمنا منهم و إ نهما لبإ مام مبين (79)
و لقد كذب اءصحب الحجر المرسلين (80)
و ءاتينهم ءايتنا فكانوا عنها معرضين (81)
و كانوا ينحتون من الجبال بيوتا ءامنين (82)
فأ خذتهم الصيحة مصبحين (83)
فما اءغنى عنهم ما كانوا يكسبون (84)



ترجمه :

78 - اصحاب الايكه (صاحبان سرزمينهاى پر درخت - قوم شعيب ) مسلما قوم ستمگرى بودند.
79 - ما از آنها انتقام گرفتيم و اين دو (قوم لوط و اصحاب ايكه ) شهرهاى ويران شده شان بر سر راه آشكار است !
80 - اصحاب الحجر (قوم ثمود) پيامبران را تكذيب كردند.
81 - ما آيات خود را براى آنهاى فرستاديم ولى آنها از آن روى گرداندند.
82 - آنها خانه هاى امن و امانى در دل كوهها مى تراشيدند.
83 - اما سرانجام صيحه (مرگبار) صبحگاهان آنها را فرو گرفت .
84 - و آنچه را بدست آورده بودند آنان را از عذاب الهى نجات نداد.
تفسير :
پايان زندگى دو قوم ستمگر

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:41 AM
تفسير :
پايان زندگى دو قوم ستمگر
در اين آيات ، قرآن به دو بخش ديگر از سرگذشت اقوام پيشين تحت عنوان (اصحاب الايكه ) و (اصحاب الحجر) اشاره ميكند، و بحثهاى عبرت انگيزى را كه در آيات پيشين پيرامون قوم لوط بود تكميل مى نمايد.
نخست مى گويد: اصحاب الايكه مسلما مردمى ظالم و ستمگر بودند (و ان كان اصحاب الايكة لظالمين ).
(و ما از آنها انتقام گرفتيم ) و در برابر ظلمها و ستمگريها و سركشيها ، مجازاتشان نموديم (فانتقمنا منهم ).
و سرزمينهاى اين گروه و قوم لوط كه داستانشان گذشت ، بر سر راه شما قرار داد و آشكار است ، (و انهما لبامام مبين ).
چشم باز كنيد و سرنوشت آنها را بنگريد سپس عبرت گيريد.
اصحاب الايكه كيانند؟
بسيارى از مفسران و ارباب لغت گفته اند كه (ايكه ) به معنى درختان در هم پيچيده و يا بيشه است و اصحاب الايكه همان قوم شعيبند كه در سرزمينى پر آب و مشجر در ميان حجاز و شام زندگى مى كردند.
آنها زندگى مرفه و ثروت فراوانى داشتند و به همين جهت ، غرور و غفلت آنها را فرا گرفته بود و مخصوصا دست به كمفروشى و فساد در زمين زده بودند. شعيب آن پيامبر بزرگ ، آنها را از اين كارشان بر حذر داشت و دعوت به توحيد
و راه حق نمود، اما همانگونه در آيات سوره هود ديديم ، آنها تسليم حق نشدند و سرانجام بر اثر مجازات دردناكى نابود گشتند، گرماى شديدى چندين روز پى در پى آنها را فرو گرفت ، و در آخرين روز ابر بزرگى در آسمان نمايان شد، آنها به سايه ابر پناه بردند، اما صاعقهاى فرود آمد، و آن بيدادگران را نابود كرد.
شايد تكيه كردن قرآن روى كلمه (اصحاب الايكه ) (صاحبان سرزمينهاى پر درخت ) به خاطر اين باشد كه ميخواهد بگويد با اينهمه نعمتى كه به آنها بخشيده بوديم باز بجاى شكران ، كفران كردند، و ظلم و ستم بنياد نمودند و صاعقه آنها و درختانشان را از ميان برد.
شرح بيشتر حالات آنها - با تصريح بنام شعيب - در سوره شعراء از آيه 176 تا 190 آمده است .
ضمنا بايد توجه داشت كه جمله (فانتقمنا منهم ) (آنها را مجازات كرديم ) ممكن است اشاره هم به قوم لوط باشد و هم اصحاب الايكه ، زيرا بلافاصله بعد از اين جمله مى خوانيم ، و (انهما لبامام مبين ): سرزمينهاى اين دو بر سر راه شما آشكار است .
در تفسير جمله انهما لبامام مبين مشهور و معروف همين است كه اشاره به شهر قوم لوط و شهر اصحاب الايكه مى باشد، و كلمه (امام ) به معنى راه و جاده است (زيرا از ماده (ام ) بى معنى قصد كردن گرفته شده ، چون انسان براى رسيدن به مقصد، از راهها عبور ميكند).
اين احتمال را نيز بعضى داده اند كه منظور از (امام مبين ) همان لوح محفوظ باشد به قرينه آيه 12 سوره يس ، ولى اين احتمال بسيار بعيد است ، چرا كه قرآن ميخواهد براى مردم درس عبرت بيان كند، و بودن نام اين دو شهر،
در لوح محفوظ نميتواند تاءثيرى در عبرت گيرى مردم داشته باشد، در حالى كه بودن اين دو شهر بر سر راه كاروانها و ساير رهگذران مى توانست اثر عميقى در آنها بگذارد، لحظهاى در آنجا درنگ كنند، و بينديشند و دل عبرتبينشان از ديده نظر كند، و اين سرزمين بلا ديده را آينه عبرت داند، گاهى در كنار سرزمين قوم لوط و گاهى در كنار سرزمين اصحاب الايكه ، سرانجام سيلاب اشك را بر سرنوشت آنها از ديده روان سازند!
و اما در مورد (اصحاب الحجر)، همان قوم سركشى كه در سرزمينى به نام حجر، زندگى مرفهى داشتند و پيامبر بزرگشان (صالح ) براى هدايت آنها مبعوث شد، چنين مى گويد:
(اصحاب حجر، فرستادگان خدا را تكذيب كردند) (و لقد كذب اصحاب الحجر المرسلين )!
در اينكه اين شهر در كجا واقع شده بود، بعضى از مفسران و مورخان چنين نگاشته اند كه شهرى بود در مسير كاروان مدينه و شام در يك منزلى وادى القرى و در جنوب تيمه و امروز تقريبا اثرى از آن نيست .
مى گويند اين شهر در گذشته يكى از شهرهاى تجارى عربستان بوده ، و تا آنجا اهميت داشته كه (بطلميوس ) در نوشته هايش ‍ به عنوان يك شهر تجارى از آن نام برده است ، و (پلين ) جغرافيدان رومى از آن بنام حجرى ياد ميكند. در روايتى ميخوانيم كه در سال نهم هجرت كه پيامبر براى دفع سپاه روم به تبوك لشگر كشى كرد، سربازان اسلام ميخواستند در اين منزل توقفى كنند، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مانع آنها شد و فرمود: اينجا همان منطقه قوم ثمود است كه عذاب الهى
بر آنها فرود آمد. اين نكته نيز قابل توجه است كه قرآن در مورد اصحاب الحجر (و همچنين در مورد قوم نوح و قوم شعيب و قوم لوط در آيات سوره شعراء به ترتيب آيه 105 و 123 و 160 و بعضى ديگر از اقوام پيشين ) مى گويد آنها پيامبران را تكذيب كردند، در حالى كه ظاهر امر چنين نشان ميدهد كه هر كدام يك پيامبر بيشتر نداشتند و تنها او را تكذيب نمودند.
اين تعبير شايد به خاطر آنست كه برنامه و هدف پيامبران ، آنچنان با يكديگر پيوستگى دارد كه تكذيب يكى از آنها تكذيب همه آنها خواهد بود.
اين احتمال را نيز داده اند كه اين اقوام پيامبران متعددى داشته اند كه از ميان آنها يك نفر سرشناستر و معروفتر بود، ولى تفسير اول صحيحتر به نظر ميرسد.
به هر حال قرآن درباره اصحاب الحجر چنين ادامه ميدهد: ما آيات خود را براى آنها فرستاديم ولى آنها از آن روى گرداندند (و آتيناهم آياتنا فكانوا عنها معرضين ).
تعبير به اعراض (روى گرداندن ) نشان ميدهد كه آنها حتى حاضر نبودند اين آيات را بشنوند و يا به آن نظر بيفكنند.
اما به عكس در كار زندگى دنيايشان آنقدر سختكوش بودند كه : براى خود خانه هاى امن و امانى در دل كوهها مى تراشيدند (و كانوا ينحتون من الجبال بيوتا آمنين ).
و اين نشان ميدهد كه اولا منطقه آنها يك منطقه كوهستانى بوده ، و ثانيا
تمدن مادى پيشرفتهاى داشتند كه به آنها امكان ميداد در درون كوهها خانه هاى امن تهيه كنند كه در برابر طوفانها و سيل و حتى زلزله ها كاملا، مقاومت داشته باشد.
عجيب است كه انسان براى چند روز زندگى دنيا اينهمه محكم كارى ميكند، ولى براى زندگى جاويدان و ابديش آنچنان سهل انگار است كه حتى گاهى حاضر به شنيدن سخن خدا و نظر افكندن در آيات او نيست !
خوب ، چه انتظارى درباره چنين قومى ميتوان داشت ، جز اينكه طبق قانون انتخاب اصلح الهى و ندادن حق ادامه حيات به اقوامى كه به كلى فاسد و مفسد مى شوند، بلاى نابود كنندهاى بر سر آنها فرود آيد و نابودشان سازد، لذا قرآن مى گويد: (سرانجام صيحه آسمانى صبحگاهان دامانشان را گرفت (فاخذتهم الصيحة مصبحين ).
اين صيحه صداى صاعقه مرگبارى بوده كه بر خانه هاى آنها فرود آمد و آنچنان كوبنده و تكان دهنده و وحشتناك بود كه اجساد بى جانشان را به روى زمين افكند.
شاهد اين سخن آيه 13 سوره فصلت مى باشد فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود.
نه آن كوههاى سر به آسمان كشيده و نه آن خانه هاى امن و امان و نه اندام نيرومند اين قوم سركش و نه آن ثروت سرشار، هيچكدام نتوانستند در برابر اين عذاب الهى مقاومت كنند، لذا در پايان داستان آنها مى فرمايد: آنچه را بدست آورده بودند، آنان را از عذاب الهى نجات نداد (فما اغنى عنهم ما كانوا يكسبون ).
در سوره شعراء ضمن آياتى از 141 تا 158 حالات آنها به طور مشروحتر بيان شده است كه بخواست خدا در تفسير اين آيات خواهد آمد.
آيه و ترجمه


و ما خلقنا السموت و الا رض و ما بينهما إ لا بالحق و إ ن الساعة لاتية فاصفح الصفح الجميل (85)
إ ن ربك هو الخلق العليم (86)
و لقد ءاتينك سبعا من المثانى و القرءان العظيم (87)
لا تمدن عينيك إ لى ما متعنا به اءزوجا منهم و لا تحزن عليهم و اخفض جناحك للمؤ منين (88)
و قل إ نى اءنا النذير المبين (89)
كما اءنزلنا على المقتسمين (90)
الذين جعلوا القرءان عضين (91)



ترجمه :

85 - ما آسمان و زمين و آنچه ميان آن دو است ، جز به حق نيافريديم ، و ساعت موعود
(قيامت ) قطعا فرا خواهد رسيد، از آنها (دشمنان ) به خوبى صرفنظر كن (و آنها را به نادانيهايشان ملامت ننما).
86 - پروردگار تو آفريننده آگاه است .
87 - ما به تو سوره حمد و قرآن عظيم داديم .
88 - (بنابراين ) هرگز چشم خود را به نعمتهاى (مادى ) كه به گروههائى از آنها (كفار) داديم ميفكن ، و بخاطر آنچه آنها دارند غمگين مباش و بال و پر خود را براى مؤ منين فرود آر.
89 - و بگو من انذار كننده آشكارم .
90 - (ما بر آنها عذابى مى فرستيم ) همانگونه كه بر تجزيه گران (آيات الهى ) فرستاديم .
91 - همانها كه قرآن را تقسيم كردند (آنچه را به سودشان بود پذيرفتند، و آنچه بر خلاف هوسهايشان بود ترك نمودند)!
تفسير :
تجزيه گران و التقاطيها!
از آنجا كه گرفتارى هميشگى انسان به خاطر نداشتن يك ايده ئولوژى و عقيده صحيح و خلاصه پاى بند نبودن به مبدء و معاد است ، پس از شرح حالات اقوامى همچون قوم لوط و قوم شعيب و صالح كه گرفتار آنهمه بلا شدند، به مساءله (توحيد) و (معاد) باز مى گردد و در يك آيه به هر دو اشاره مى كند) ما آسمانها و زمين و آنچه ميان آن دو است جز به حق نيافريديم ) (و ما خلقنا السماوات و الارض و ما بينهما الا بالحق ).
هم نظام حاكم بر آنها حق است و حساب شده ، و هم هدف آفرينش آنها حق است ، و به همين دليل اين نظم شگرف ، و آفرينش ‍ دقيق و منظم دليل روشنى است بر آفريدگار دانا و توانائى كه او هم حق است ، بلكه حقيقت حق او است ، و هر حقى تا آنجا حق است كه با وجود بى پايانش هماهنگ است و هر چه جز او
است و با او پيوندى ندارد باطل و بيهوده است .
اين در مورد توحيد، سپس در رابطه با معاد مى گويد: (ساعت موعود سرانجام به طور مسلم خواهد آمد) (و ان الساعة لاتية ).
و اگر دير آيد عاقبت بيايد.
بعيد نيست كه جمله اول به منزله دليلى بر جمله دوم بوده باشد چرا كه حق بودن اين جهان پهناور در صورتى خواهد بود كه تنها براى اين چند روز زندگى مملو از ناراحتيها آفريده نشده باشد، بلكه هدفى عاليتر كه بتواند اين آفرينش بزرگ را توجيه كند در نظر باشد، بنابراين حق بودن آفرينش آسمان و زمين و عالم هستى خود دليلى است بر اينكه رستاخيزى در پيش خواهيم داشت وگرنه آفرينش بيهوده بود. (دقت كنيد).
و به دنبال آن به پيامبرش دستور مى دهد كه در برابر لجاجت ، نادانيها، تعصبها، كارشكنيها و مخالفتهاى سرسختانه آنان ، ملايمت و محبت نشان ده ، و (از گناهان آنها صرف نظر كن ، و آنها را ببخش ، بخششى زيبا كه حتى توام با ملامت نباشد) (فاصفح الصفح الجميل ).
زيرا تو با داشتن دليل روشن در راه دعوت و رسالتى كه به آن ماءمورى ، براى تحكيم پايه هاى مبدء و معاد در قلوب مردم ، نيازى به خشونت ندارى ، چرا كه منطق و عقل با تو است ، به علاوه خشونت در برابر جاهلان ، غالبا موجب افزايش خشونت و تعصب آنها است .
(صفح ) به معنى روى هر چيزى است مانند صفحه صورت و به همين جهت (فاصفح ) به معنى روى بگردان و صرف نظر كن آمده است و از آنجا كه
روى گرداندن از چيزى گاهى به خاطر بى اعتنائى و قهر كردن و مانند آنست ، و گاهى به خاطر عفو و گذشت بزرگوارانه ، لذا در آيه فوق بلافاصله آنرا با كلمه جميل (زيبا) توصيف مى كند تا معنى دوم را برساند.
در روايتى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم كه در تفسير اين آيه فرمود: العفو من غير عتاب : (منظور، عفو كردن خالى از مؤ اخذه و سرزنش است ).
نظير اين حديث از امام زين العابدين (عليهالسلام ) نيز نقل شده است .
آيه بعد - به طورى كه جمعى از مفسران گفته اند - در واقع به منزله دليلى بر لزوم گذشت و عفو و صفح جميل است ، مى گويد: (پروردگار، آفريننده و آگاه است ) (ان ربك هو الخلاق العليم ).
او مى داند كه همه مردم يكسان نيستند، او از اسرار درون و طبايع و ميزان رشد فكرى و احساسات مختلف آنها با خبر است ، نبايد از همه آنها انتظار داشته باشى كه يكسان باشند بلكه بايد با روحيه عفو و گذشت با آنها برخورد كنى تا تدريجا تربيت شوند، به راه حق آيند.
البته اين سخن به آن معنى نيست كه مردم در راه و روش خود و اعمالى كه انجام مى دهند مجبورند بلكه صرفا اشاره به يك دستور تربيتى است كه مربوط به تفاوت تفكر و استعدادها مى باشد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه بعضى تصور كرده اند، اين دستور مخصوص دوران زندگى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مكه بوده است ، و پس از آنكه به مدينه هجرت نمود و مسلمانان قدرت يافتند اين دستور نسخ شد و دستور جهاد جاى آنرا گرفت .
ولى با توجه به اينكه اين دستور در سوره هاى مدنى نيز آمده (مانند سوره
بقره و سوره نور و سوره تغابن و سوره مائده كه در بعضى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور صفح و عفو داده شده و در بعضى به مؤ منان ، روشن مى شود كه اين يك دستور عمومى و ابدى است ، و اتفاقا هيچ منافاتى با دستور جهاد ندارد، زيرا هر يك از اين دو جاى مخصوص به خود دارند، در جائى بايد با عفو و گذشت پيشرفت كرد، و به هنگامى كه عفو و گذشت سبب جرات و جسارت و سوء استفاده طرف گردد چاره اى جز شدت عمل نيست .
سپس به پيامبر خود دلدارى مى دهد كه از خشونت دشمنان و انبوه جمعيت آنها و امكانات فراوان مادى كه در اختيار دارند، هرگز نگران نشود، چرا كه خداوند مواهبى در اختيار او گذارده كه هيچ چيز با آن برابرى نمى كند مى گويد: (ما به تو سوره حمد و قرآن عظيم داديم )! (و لقد آتيناك سبعا من المثانى و القرآن العظيم ).
مى دانيم (سبع ) در لغت به معنى (هفت ) و (مثانى ) به معنى (دوتاها) است ، و بيشتر مفسران و روايات ، سبعا من المثانى را كنايه از سوره (حمد) گرفته اند، زيرا سوره حمد بنابر معروف ، هفت آيه است و از اين نظر كه به خاطر اهميت اين سوره و عظمت محتوايش دو بار بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل گرديده و يا اينكه از دو بخش تشكيل شده (نيمى از آن حمد و ثناى خدا است و نيمى از آن تقاضاهاى بندگان است ) و يا اينكه دوبار در هر نماز خوانده مى شود، به اين جهات ، كلمه مثانى يعنى دوتاها بر آن اطلاق شده است .
بعضى از مفسران نيز اين احتمال را داده اند كه سبع اشاره به هفت سوره
بزرگ آغاز قرآن است ، و مثانى كنايه از خود قرآن ،، چرا كه قرآن دو بار بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شد يكبار به طور جمعى ، و يكبار تدريجى و به حسب نيازها و در زمانهاى مختلف ، بنابراين سبعا من المثانى يعنى هفت سوره مهم ، از مجموعه قرآن .
ضمنا آيه 23 (سوره زمر) را نيز شاهد بر اين معنى گرفته اند الله نزل احسن الحديث كتابا متشابها مثانى : (خداوند همان كسى است كه بهترين حديث را نازل فرمود، كتابى كه محتوايش هماهنگ و شبيه يكديگر، كتابى كه دوبار بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل گرديد.
ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد بخصوص اينكه در رواياتى كه از ائمه اهلبيت (عليهمالسلام ) نقل شده كرارا به همين معنى يعنى سوره حمد تفسير شده است .
(راغب ) در (مفردات ) اطلاق كلمه مثانى را بر قرآن از اين نظر مى داند كه به طور مكرر آيات آن خوانده مى شود و همين تجديد و تكرار، آن را از دستبرد حوادث ، محفوظ مى دارد (به علاوه حقيقت قرآن در هر زمان ، تكرار و تجلى تازه اى دارد كه همه اينها ايجاب مى كند به آن مثانى گفته شود) و به هر حال ذكر كلمه (قرآن عظيم ) بعد از ذكر سوره حمد با اينكه همه جزء قرآن است ، دليل بر اهميت و عظمت اين سوره مى باشد، چرا كه بسيار مى شود جزئى از كل را به خاطر اهميتش به طور مستقل ، در برابر كل ذكر مى كنند، و اين تعبير در ادبيات عربى و فارسى و مانند آن فراوان است .
خلاصه اينكه خداوند به پيامبرش اين واقعيت را بازگو مى كند كه تو داراى چنين سرمايه عظيمى هستى ، سرمايه اى همچون قرآن به عظمت تمام عالم هستى ، سرمايه اى كه تمامش نور است و بركت ، درس است و برنامه ، راهنماست و راهگشا، مخصوصا سوره حمد كه چنان محتوايش عالى است كه در يك لحظه
كوتاه انسان را به خدا پيوند داده و روح او را در آستانش به تعظيم و تسليم و راز و نياز وا مى دارد.
و به دنبال بيان اين موهبت بزرگ چهار دستور مهم به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد، نخست مى گويد، (هرگز چشم خود را به نعمتهاى مادى كه به گروههائى از كفار داده ايم ميفكن ) (لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم ).
اين نعمتهاى مادى نه پايدارند، نه خالى از درد سر، حتى در بهترين حالاتش نگاهدارى آن سخت مشكل است ، بنابراين چيزى نيست كه چشم تو را به سوى خود جلب كند و در برابر آن موهبت بزرگ معنوى (قرآن ) كه خدا به تو داده است ، قابل اهميت باشد، سپس اضافه مى كند (هرگز به خاطر اين مال و ثروت و نعمتهاى مادى كه در دست آنهاست ، غمگين مباش ) (و لا تحزن عليهم ).
در حقيقت دستور اول راجع به چشم ندوختن به نعمتهاى مادى است ، و دستور دوم درباره غم نخوردن در برابر محروميت از آنست .
اين احتمال نيز در تفسير جمله و لا تحزن عليهم داده شده است كه اگر آنها به تو ايمان نمى آورند غمگين مباش ، زيرا ارزشى ندارند و لياقتى ، ولى تفسير اول با جمله هاى قبل مناسبتر به نظر مى رسد.
به هر حال نظير همين مضمون در سوره طه آيه 131 به طور واضحتر آمده است : و لا تمدن عينيك الى ما متعنا به ازواجا منهم زهرة الحياة الدنيا لنفتنهم فيه و رزق ربك خير و ابقى : (چشم خود را به نعمتهائى كه به گروههائى از آنها داده ايم نيفكن ، اينها گلهاى زندگى دنيا است (گلهائى ناپايدار كه
زود پژمرده و پرپر مى شوند) اينها به خاطر آن است كه مى خواهيم آنها را با آن بيازمائيم ، آنچه خدا به تو روزى داده است براى تو بهتر و پايدارتر است ).
دستور سومى كه به پيامبر مى دهد در زمينه تواضع و فروتنى و نرمش در برابر مؤ منان است مى فرمايد: (بالهاى خود را براى مؤ منان بگستر و پائين بياور) (و اخفض جناحك للمؤ منين ).
اين تعبير كنايه زيبائى از تواضع و محبت و ملاطفت است همانگونه كه پرندگان به هنگامى كه مى خواهند نسبت به جوجه هاى خود اظهار محبت كنند آنها را زير بال و پر خود مى گيرند، و هيجان انگيزترين صحنه عاطفى را مجسم مى سازند، آنها را در مقابل حوادث و دشمنان حفظ مى كنند و از پراكندگى نگه مى دارند!
در حقيقت اين تعبير كنائى فشرده كوتاه مطالب فراوانى را در خود نهفته دارد!.
ضمنا ممكن است ذكر اين جمله بعد از دستورات فوق اشاره به اين باشد مبادا در مقابل كفار متنعم به خاطر دارا بودن نعمتهاى مادى ، تواضع و فروتنى كنى بلكه تواضع و فروتنى و محبت و عواطفت را متوجه مؤ منان ساز، هر چند دستشان از مال دنيا تهى باشد.
سرانجام دستور چهارم را به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد در برابر اين افراد بى ايمان و ثروتمند محكم بايست (و صريحا بگو من انذار كننده آشكارم ) (و قل انى انا النذير المبين ).
بگو: من به شما اعلام خطر مى كنم كه خدا فرموده عذابى بر شما فرو مى فرستم (آنگونه كه بر تقسيم كنندگان فرستادم ) (كما انزلنا على المقتسمين )
(همان تقسيم كنندگانى كه آيات الهى را تجزيه كردند) (الذين جعلوا القرآن عضين ).
آنچه به سودشان بود گرفتند و آنچه به زيانشان بود كنار گذاشتند، در حقيقت بجاى اينكه كتاب الهى و دستوراتش رهبر و راهنماى آنها باشد به صورت آلت دست در آوردند و آنرا وسيله اى براى رسيدن به مقاصد شومشان ساختند، اگر يك كلمه به نفعشان بود به آن چسبيدند و اگر هزاران كلمه به زيانشان بود كنار گذاشتند!
نكته ها :
1 - قرآن موهبت بزرگ الهى
خدا در آيات فوق ، به پيامبرش - به عنوان اخطار به همه مسلمانان جهان - اعلام مى كند كه اين كتاب بزرگ آسمانى ، سرمايه عظيم و بزرگى است ، موهبتى است بى نظير كه در اختيار شما مسلمين قرار داده شده است ، برنامه اى است جاودانى كه اگر در زندگى انسانها پياده شود دنيائى آباد، آزاد، و امن و امان ، و مملو از معنويت خواهد ساخت .
اين حقيقت است كه حتى ديگران هم به آن معترفند و معتقدند اگر مسلمانان اين قرآن و معارف آن را زنده مى كردند، و به فرمانهاى آن گردن مى نهادند، آنچنان نيرومند و پيشرفته بودند كه هيچكس نمى توانست سلطه خود را بر آنها بيفكند.
اين سوره حمد (سبعا من المثانى ) كه فاتحة الكتاب و آغازگر و فهرست قرآن ناميده شده يك دوره درس زندگى است :
توجه به مبدء بزرگى كه همه جهانيان را در مسير تكاملى پرورش مى دهد، رحمت خاص و عامش همه را فرا گرفته ، توجه به دادگاه بزرگى كه ايمان به آن دقيقترين كنترل را روى اعمال انسان مى گذارد.
عدم اتكاء به غير الله ، و عدم خضوع و تسليم در برابر غير او، و بالاخره گام نهادن در صراط مستقيم كه نه انحراف در آن است ، نه به شرق مى گرايد و نه به غرب ، نه به افراط و نه به تفريط، نه گمراهى در آن است و نه خشم و غضب پروردگار.
اينها مجموعه اى را تشكيل مى دهند كه پياده شدنش در روح انسان براى ساختن يك شخصيت والا و تكامل يافته كافى است .
اما افسوس كه اين سرمايه بزرگ به دست كسانى افتاده كه نه به عمق آن راه يافته اند، و نه به ارزش والاى آن ، حتى گاهى ناآگاهانى در ميان آنها پيدا مى شوند كه آياتش را رها كرده و دست نياز به قوانين و برنامه هاى ساخت انسانهائى كه خود اسير چنگال شهواتند و حداقل پر از نارسائى هاى فكرى هستند دراز مى كنند، و يا تعليماتش را به (ثمن بخس ) و بهاى ناچيزى مى فروشند، يا مختصر پيشرفت تمدن مادى ديگران چنان توجه آنها را به خود جلب مى كند كه از آنچه خود دارند غافل مى شوند.
مفهوم اين سخن آن نيست كه ما پيشرفت مادى را ناديده بگيريم بلكه هدف اين است كه همه چيز خود را در آن منحصر و محصور نسازيم ، و اتفاقا قرآن نه تنها سرچشمه پر بار و غنى از نظر معنويات است بلكه برنامه مؤ ثرى براى پيشرفت و رفاه مادى نيز محسوب مى شود كه در آيات مناسب در گذشته شرح داده ايم و در آينده نيز به خواست خدا خواهيم داد.
2 - چشم به امكانات ديگران دوختن مايه انحطاط است
بسيارند افراد تنگ نظرى كه هميشه مراقب اين و آن هستند كه اينها چه دارند و آنها چه دارند؟

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:41 AM
و مرتبا وضع مادى خويش را با ديگران مقايسه مى كنند، و از كمبودهاى مادى در اين مقايسه رنج مى برند هر چند آنها اين امكانات را به بهاى از دست دادن ارزش انسانى و استقلال شخصيت به دست آورده باشند.
اين طرز تفكر كه نشانه عدم رشد كافى و احساس حقارت درونى و كمبود همت مى باشد، يكى از عوامل مؤ ثر عقب ماندگى در زندگى - حتى در زندگى مادى - خواهد بود.
كسى كه در خود احساس شخصيت مى كند به جاى اينكه گرفتار چنين مقايسه زشت و رنج آورى شود، نيروى فكرى و جسمانى خويش را در راه رشد و ترقى خويشتن به كار مى گيرد، و به خود مى گويد من چيزى از ديگران كمتر ندارم و دليلى ندارد كه نتوانم از آنها پيشرفت بيشترى كنم ، من چرا چشم بمال و مقام آنها بدوزم من خودم بهتر و بيشتر توليد مى كنم .
اصلا زندگى مادى هدف و همت او نيست ، او آنرا مى خواهد اما تا آنجا كه به معنويت او كمك كند و به دنبال آن مى رود اما تا آنجا كه استقلال و آزادگى او را حفظ كند، نه حريصانه به دنبال آن مى دود و نه همه چيزش را با آن مبادله مى كند كه اين مبادله آزاد مردان و بندگان خدا نيست ، و نه كارى مى كند كه نيازمند ديگران گردد.
در حديثى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم من رمى ببصره ما فى يد غيره كثر همه و لم يشف غيضه : (كسى كه چشم خود را به آنچه در دست ديگران است بدوزد، هميشه اندوهگين و غمناك خواهد بود و هرگز آتش خشم در دل او فرو نمى نشيند)!.
3 - تواضع رهبر
در آيات قرآن كرارا به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) توصيه شده است كه نسبت به مؤ منان متواضع ، مهربان و نرم و ملايم باشد، اين منحصر به پيامبر اسلام نيست ، هر كس در شعاع وسيع يا محدودى وظيفه رهبرى بر دوش دارد اين اصل را كه از اصول اساسى مديريت صحيح است بايد به كار بندد، چرا كه سرمايه بزرگ يك رهبر محبت و پيوند معنوى پيروانش با او است ، و اين بدون تواضع و خوشروئى و خير خواهى حاصل نمى شود، هميشه خشونت و قساوت رهبران عامل مهم تفرقه و پراكندگى مردم از گرد آنان است .
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در نامه خود به محمد بن ابى بكر چنين مى فرمايد فاخفض لهم جناحك و الن لهم جانبك و ابسط لهم وجهك و آس بينهم فى اللحظة و النظرة : (بالهاى خود را براى آنها فرود آر! و در برابر آنها نرمش كن و چهره خود را گشاده دار، و ميان آنان حتى در نگاه كردن مساوات كن ).
4 - مقتسمين چه اشخاص هستند؟
برنامه هاى الهى بدون شك عموما حافظ منافع همه انسانها است ولى در ظاهر و نظر ابتدائى معمولا بعضى مطابق ميل ما است ، و بعضى بر خلاف ميل ما است ، و اينجاست كه مؤ منان راستين از مدعيان دروغين شناخته مى شوند، گروه اول همه را در بست مى پذيرند حتى آنجا كه ظاهرا به سود آنها نيست و مى گويند: كل من عند ربنا (همه از ناحيه خدا است )، و هيچگونه تجزيه و تقسيم و تبعيض در ميان احكام الهى قائل نيستند.
اما آنها كه دلهاى بيمارى دارند و حتى مى خواهند دين و حكم خدا را
به خدمت منافع خويش گيرند، تنها آن قسمتى را مى پذيرند كه به سود آنهاست و بقيه را پشت سر مى افكنند، آنها آيات قرآن و حتى گاهى يك آيه را تجزيه مى كنند، بخشى را كه در مسير تمايل خود مى بينند قبول كرده ، و بخش ديگر را كنار مى گذارند.
اين افتخار نيست كه همچون بعضى از اقوام گذشته نغمه (نؤ من ببعض و نكفر ببعض ) ساز كنيم چرا كه همه دنيا پرستان همين كار را مى كنند، آنچه معيار شناخت پيروان حق از طرفداران باطل است ، همان تسليم در مقابل آن بخش از فرمانها است كه با تمايلات و هوسها و منافع ظاهرى ما هماهنگ نيست ، اينجاست كه سره از ناسره ، و مؤ من از منافق ، شناخته مى شوند.
علاوه بر آنچه در بالا گفتيم تفسيرهاى ديگرى نيز براى (مقتسمين ) ذكر كرده اند، حتى قرطبى در تفسيرش هفت تفسير براى اين كلمه ذكر كرده كه بسيارى از آنها نامناسب به نظر مى رسد ولى بعضى را كه بى مناسبت نيست ذيلا مى آوريم .
از جمله اينكه جمعى از سران مشركان در ايام حج بر سر جاده ها و كوچه هاى مكه مى ايستادند و هر كدام از آنها به واردين سخنى درباره پيامبر و قرآن مى گفتند كه آنها را بد بين سازند، بعضى مى گفتند او مجنون است و آنچه مى گويد ناموزون ، بعضى مى گفتند او ساحر است و قرآنش نيز بخشى از سحر او است ، بعضى او را شاعر مى خواندند و آهنگ روح بخش اين آيات آسمانى را به دروغ ، شعر مى شمردند، بعضى پيامبر را كاهن معرفى مى كردند، و اخبار غيبى قرآن را، يكنوع كهانت ، و از اين رو آنها را (مقتسمين ) ناميدند چرا كه جاده و گذرگاه هاى مكه را ميان خود با برنامه حساب شده اى تقسيم كرده بودند.
و مانعى ندارد كه هم اين تفسير و هم تفسيرى كه گفتيم هر دو، در مفهوم آيه جمع باشد.
آيه و ترجمه


فو ربك لنسلنهم اءجمعين (92)
عما كانوا يعملون (93)
فاصدع بما تؤ مر و اءعرض عن المشركين (94)
إ نا كفينك المستهزءين (95)
الذين يجعلون مع الله إ لها ءاخر فسوف يعلمون (96)
و لقد نعلم اءنك يضيق صدرك بما يقولون (97)
فسبح بحمد ربك و كن من السجدين (98)
و اعبد ربك حتى يأ تيك اليقين (99)



ترجمه :

92 - به پروردگارت سوگند از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد...
93 - از آنچه عمل مى كردند!
94 - آشكار آنچه را ماموريت دارى بيان كن و از مشركان روى گردان (و به آنها اعتنا نكن )
95 - ما شر استهزا كنندگان را از تو دفع خواهيم كرد.
96 - آنها كه با خدا معبود ديگرى قرار دادند اما به زودى مى فهمند.
97 - ما مى دانيم سينه تو از آنچه آنها مى گويند تنگ مى شود (و تو را سخت ناراحت مى كنند).
98 - (براى دفع ناراحتى آنان ) پروردگارت را تسبيح و حمد گو، و از سجده كنندگان باش .
99 - و پروردگارت را عبادت كن تا يقين (مرگ ) فرا رسد.
تفسير :
مكتبت را آشكارا بگو!
در اين آيات كه آخرين آيات سوره (حجر) است نخست به سرنوشت (مقتسمين ) (تجزيه گران ) كه در آيات قبل از آنها سخن به ميان آمده بود مى پردازد و مى گويد: (سوگند به پروردگارت كه ما بطور قطع از همه آنها سؤ ال خواهيم كرد) (فو ربك لنسئلنهم اجمعين )...
(از تمام كارهائى كه انجام مى دادند) (عما كانوا يعملون ).
روشن است كه سؤ ال خداوند براى كشف مطلب پنهان و پوشيده اى نيست ، چرا كه او از اسرار درون و برون آگاه است ، و ذره اى در آسمان و زمين از علم بى پايان او مخفى نيست ، بنابراين سؤ ال مزبور به خاطر تفهيم به خود طرف است تا به زشتى اعمالش ‍ پى ببرد، و يا به عنوان يكنوع مجازات روانى است ، چرا كه بازجوئى از كارهاى خلاف ، آنهم تواءم با سرزنش و ملامت ، آنهم در جهانى كه انسان به حقايق نزديكتر و آگاهتر مى شود، دردناك و زجرآور است ، بنابراين ، در حقيقت اين پرسشها بخشى از مجازات آنهاست .
ضمنا عموميت (عما كانوا يعملون ) نشان مى دهد كه از همه اعمال آدمى بدون استثناء سؤ ال خواهد شد و اين خود درسى است براى همه انسانها كه لحظه اى از اعمال خود غافل نمانند، و اينكه بعضى از مفسران اين سؤ ال را محدود مساءله توحيد و ايمان به انبياء و يا مربوط به معبودهاى مشركان دانسته اند سخنى است بى دليل بلكه مفهوم آيه كاملا تعميم دارد.
و اما اين سؤ ال كه چگونه در آيه فوق خداوند تاكيد بر مساءله سؤ ال مى كند در حالى كه در سوره الرحمان آيه 39 مى خوانيم فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان : در آن روز از هيچكس نه انسان و نه جن سؤ الى نمى شود پاسخش را سابقا گفته ايم كه خلاصه آن اين است : در قيامت مراحلى است ، در بعضى از مراحل ، از مردم سؤ ال مى شود، و در بعضى از مراحل سؤ ال و جوابى در كار نيست ، و مسائل خود بخود روشن است ، و يا اينكه سؤ ال زبانى وجود ندارد، چرا كه طبق آيه 65 سوره يس بر دهان ها مهر گذارده مى شود، و تنها سؤ ال از اعضاى پيكر و حتى پوست بدن مى شود.
سپس فرمان قاطعى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد و مى گويد: در برابر هياهوى مشركان و مجرمان نه تنها ضعف و ترس و سستى به خود راه مده و ساكت مباش ، بلكه (آشكار آنچه را ماءموريت دارى بيان كن ) و حقايق دين را با صراحت برملا ساز (فاصدع بما تؤ مر).
(و از مشركان ، روى گردان و نسبت به آنها بى اعتنائى كن ) (و اعرض عن المشركين ).
(فاصدع ) از ماده (صدع ) در لغت به معنى شكافتن به طور مطلق ، و يا شكافتن اجسام محكم است ، و از آنجا كه با شكافتن چيزى درونش آشكار مى شود، اين كلمه به معنى اظهار و افشا و آشكار كردن آمده است ، و به درد سر شديد هم (صداع ) مى گويند، به خاطر اينكه گوئى مى خواهد سر را از هم بشكافد!.
به هر حال اعراض از مشركان در اينجا يا به معنى بى اعتنائى است ، و با ترك مبارزه و پيكار با آنها، زيرا در آن زمان هنوز قدرت مسلمانان به مرحله اى نرسيده بود كه در مقابل خشونت دشمن دست به مبارزه مسلحانه بزنند.
سپس خداوند براى تقويت قلب پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او اطمينان مى دهد كه در برابر استهزاء كنندگان از وى حمايت مى كند، مى فرمايد. (ما شر استهزاء كنندگان را از تو دفع كرديم ) (انا كفيناك المستهزئين ).
ذكر اين جمله بصورت فعل ماضى با اينكه مربوط به آينده است ظاهرا اشاره بر حتمى بودن اين حمايت است ، يعنى بطور مسلم ما شر آنها را از تو دفع خواهيم كرد، و اين مساءله اى است حتمى و تمام شده .
البته بعضى از مفسران ، حديثى نقل كرده اند، كه شش گروه (يا كمتر) هر كدام به نوعى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به باد استهزاء مى گرفتند و هرگاه او به دعوت بر مى خاست ، با سخنان خود تلاش مى كردند كه مردم از اطراف وى متفرق شوند، ولى خداوند هر يك از آنها را به بلائى مبتلا ساخت و آنچنان در خود فرو رفتند كه پيامبر را فراموش كردند (شرح ابتلاى آنها در بعضى از تفاسير آمده است ).
سپس (مستهزئين ) را چنين توصيف مى كند: (آنها كسانى هستند كه با خدا معبود ديگرى قرار مى دهند، ولى به زودى از نتيجه شوم كار خود آگاه خواهند شد) (الذين يجعلون مع الله الها آخر فسوف يعلمون ).
ممكن است اين تعبير اشاره به آن باشد كه اينها كسانى هستند كه افكار و اعمالشان خود مسخره است ، چرا كه آنقدر نادانند كه در برابر خداوندى كه آفريننده جهان هستى است معبودى از سنگ و چوب تراشيده اند، با اين حال مى خواهند تو را استهزاء كنند!
بار ديگر به عنوان دلدارى و تقويت هر چه بيشتر روحيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اضافه مى كند: (ما مى دانيم كه سخنان آنها سينه تو را تنگ و ناراحت مى سازد)
(و لقد نعلم انك يضيق صدرك بما يقولون ).
روح لطيف تو و قلب حساست ، نمى تواند اينهمه بدگوئى و سخنان كفر و شرك آميز را تحمل كند و به همين دليل ناراحت مى شوى .
ولى ناراحت مباش براى زدودن آثار سخنان زشت و ناهنجارشان (به تسبيح پروردگارت بپرداز و در برابر ذات پاكش سجده كن ) (فسبح بحمد ربك و كن من الساجدين )!
چرا كه اين تسبيح خداوند اولا اثرات بد گفتار آنها را از دلهاى مشتاقان الله مى زدايد، و از آن گذشته به تو نيرو و توان مى بخشد، نور و صفا مى دهد، روشنائى و جلا مى آفريند، پيوندت را با خدا محكم مى كند، اراده ات را نيرومند مى سازد، و به تو قدرت تحمل بيشتر و جهاد پيگيرتر و قدم را سختر مى بخشد.
لذا در روايات از ابن عباس مى خوانيم : هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) غمگين مى شد به نماز بر مى خاست و (آثار اين حزن و اندوه را در نماز از دل مى شست )
و سرانجام آخرين دستور را در اين زمينه به او مى دهد كه دست از عبادت پروردگارت در تمام عمر بر مدار (و همواره او را بندگى كن تا يقين فرا رسد) (و اعبد ربك حتى ياتيك اليقين ).
معروف و مشهور در ميان مفسران اين است كه منظور از (يقين ) در اينجا همان مرگ است و به اين جهت مرگ ، يقين ناميده شده كه يك امر مسلم است ، و انسان در هر چيز شك كند در مرگ نمى تواند ترديد به خود راه دهد.
و يا اينكه به هنگام مرگ پرده ها كنار مى رود و حقايق در برابر چشم انسان آشكار مى شود، و حالت يقين براى او پيدا مى گردد.
در سوره مدثر آيه 46 و 47 از قول دوزخيان مى خوانيم : و كنا نكذب
بيوم الدين حتى اءتانا اليقين (ما همواره روز رستاخيز را تكذيب مى كرديم تا اينكه يقين (مرگ ما) فرا رسيد.
از اينجا روشن مى شود كه آنچه از بعضى از صوفيه نقل شده كه آيه فوق را دستاويزى براى ترك عبادت قرار داده اند و گفته اند آيه مى گويد: عبادت كن تا زمانى كه يقين فرا رسد، بنابراين بعد از حصول يقين نيازى به عبادت نيست ! گفتار بى اساس و بى پايه اى است ، چرا كه اولا: به شهادت بعضى از آيات قرآن كه در بالا اشاره كرديم يقين به معنى مرگ است ، كه هم براى مؤ منان و هم براى دوزخيان ، براى همه خواهد بود.
ثانيا: مخاطب به اين سخن ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و مقام يقين پيامبر بر همه محرز است آيا كسى مى تواند ادعا كند كه داراى مقام يقين از نظر ايمان نبوده است .
و ثالثا: تواريخ متواتر نشان مى دهد كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تا آخر ساعات عمرش عبادت را ترك نگفت و على (عليهالسلام ) در محراب عبادت كشته شد، و همچنين ساير امامان .
نكته ها :
1 - آغاز دعوت علنى اسلام
به طورى كه از بعضى از روايات استفاده مى شود آيات (فاصدع بما تؤ مر و اعرض عن المشركين انا كفيناك المستهزئين ) در مكه نازل شد ، بعد از آن كه پيامبر اسلام سه سال مخفيانه دعوت كرد و عده قليلى از نزديكان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او ايمان آوردند كه نخستين آنها، از زنان خديجه . و از مردان على (عليهالسلام ) بود.
بديهى است دعوت به توحيد خالص و در هم ريختن نظام شرك و بت پرستى در آن زمان و در آن محيط كار عجيب و وحشتناكى بود و به همين جهت از همان آغاز اين مساءله نمايان بود كه گروهى به استهزاء بر مى خيزند به همين جهت خداوند به پيامبرش ‍ قوت قلب مى دهد كه از انبوه دشمنان و استهزاء كنندگان نهراسد و دعوت خود را آشكارا و علنى سازد، و به يك مبارزه پيگير منطقى در اين راه دست بزند.
2 - تاءثير توجه به خدا در قدرت روح
در زندگى انسان هميشه مشكلاتى بوده و هست و اين طبيعت زندگى دنيا است ، و هر قدر انسان بزرگتر باشد اين مشكلات بزرگتر است ، و از اين رو مى توان به عظمت مشكلاتى كه پيامبر در آن دعوت بزرگش با آن روبرو بود پى برد.
ولى مى بينيم خداوند به پيامبرش دستور مى دهد كه براى كسب نيرو و سعه صدر بيشتر در برابر انبوه اين مشكلات ، به تسبيح پروردگار و نيايش و سجده بر آستانش روى آورد، اين نشان مى دهد كه عبادت اثر عميقى در تقويت روح و ايمان و اراده آدمى دارد.
از روايات مختلف نيز استفاده مى شود كه پيشوايان بزرگ هنگامى كه با بحرانها و مشكلات عظيم روبرو مى شدند به در خانه خدا مى رفتند و در پرتو عبادتش آرامش و نيرو مى يافتند.
3 - عبادت و تكامل
مى دانيم انسان موجودى است كه بالاترين استعداد تكامل را دارد، از نقطه عدم آغاز به حركت كرده ، و به سوى بى نهايت همچنان پيش مى رود و هرگز
چرخ تكامل او (هرگاه در مسير باشد) متوقف نخواهد شد.
از طرفى مى دانيم عبادت مكتب عالى تربيت است ، انديشه انسان را بيدار و فكر او را متوجه بى نهايت مى سازد، گرد و غبار گناه و غفلت را از دل و جان مى شويد، صفات عالى انسانى را در وجود او پرورش مى دهد ، روح ايمان را تقويت و آگاهى و مسئوليت به انسان مى بخشد.
و به همين دليل ممكن نيست انسان لحظه اى در زندگى از اين مكتب بزرگ تربيتى بى نياز گردد، و آنها كه فكر مى كنند، انسان ممكن است به جائى برسد كه نيازى به عبادت نداشته باشد يا تكامل انسان را محدود پنداشته اند، و يا مفهوم عبادت را درك نكرده اند.
علامه طباطبائى در تفسير (الميزان ) در اين زمينه بيانى دارد كه فشرده و خلاصه آنرا ذيلا مى آوريم : همه موجودات اين جهان به سوى تكامل مى روند، و نوع انسان تكاملش در دل اجتماع صورت مى گيرد، به همين دليل ذاتا اجتماعى آفريده شده است .
از طرفى اجتماع در صورتى مى تواند پرورش و تكامل انسان را تضمين كند كه داراى احكام و قوانين منظمى باشد، و افراد مجتمع در پرتو احترام به آن قوانين ، امور خود را سامان دهند و از تصادمها پيشگيرى كنند و حدود مسئوليتها را مشخص نمايند.
و به تعبير ديگر اگر جامعه انسانى صالح گردد، افراد مى توانند به هدف نهائى خويش در آن برسند و اگر فاسد شود افراد از اين تكامل باز مى مانند.
اين احكام و قوانين ، اعم از قوانين اجتماعى و يا عبادى ، در صورتى مؤ ثر خواهد بود كه از طريق نبوت و وحى آسمانى گرفته شود.
اين را نيز مى دانيم كه احكام عبادى بخشى از اين تكامل فردى و اجتماعى را تشكيل مى دهد:
و از اينجا روشن مى شود، تا جامعه انسانى بر پا است و زندگى او در اين جهان ادامه دارد تكاليف الهى هم ادامه خواهد داشت ، و بر چيده شدن بساط تكليف از انسان مفهومش فراموش كردن احكام و قوانين و نتيجه اش فساد مجتمع انسانى است !.
اين نكته نيز قابل توجه است كه اعمال نيك و عبادات سرچشمه حصول ملكات فاضله نفسانى است ، و هنگامى كه اين اعمال به حد كافى انجام گرفت و آن ملكات فاضله در نفس انسان قوت يافت ، آن ملكات نيز به نوبه خود سرچشمه اعمال نيك بيشتر و اطاعت و بندگى خدا خواهد شد.
و از اينجا روشن مى شود آنها كه گمان كرده اند هدف از تكليف ، تكميل انسان است بنابر اين هنگامى كه انسان به كمال خود رسيد، بقاء تكليف معنى ندارد مغالطهاى بيش نيست چرا كه اگر انسان دست از انجام تكاليف بردارد فورا جامعه رو به فساد خواهد گذاشت ، و در چنان جامعهاى چگونه يك فرد كامل مى تواند زندگى كند و اگر با داشتن ملكات فاضله دست از عبادت و بندگى خدا بردارد مفهومش تخلف اين ملكات از آثار قطعى آنها است (دقت كنيد).
پايان سوره حجر


سوره نحل

مقدمه
اين سوره 128 آيه دارد كه قسمتى از آن در مكه و قسمتى در مدينه نازل گرديده است .
محتواى سوره
گرچه بعضى از مفسران تمام آيات اين سوره را مكى ميدانند، ولى بيشتر مفسران عقيده دارند كه قسمتى از آيات آن در مكه و قسمتى در مدينه نازل شده است ، و با توجه به آنچه از محتواى سورههاى مكى و مدنى ميدانيم ، اين سخن صحيحتر به نظر ميرسد بخصوص كه در بعضى از آيات آن مانند آيه 41 (و الذين هاجروا فى الله ... و آيه 101 (ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا فصبروا...) صريحا بحث از هجرت و يا هجرت و جهاد هر دو به ميان آمده ، و ميدانيم اين دو موضوع تناسب با حوادث بعد از هجرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دارد.
و اگر هجرت را كه در آيه 41 به آن اشاره شده مربوط به هجرت نخستين يعنى هجرت گروهى از مسلمانان به سرپرستى جعفر بن ابى طالب از مكه به حبشه بدانيم ، هجرت و جهاد كه در آيه 101 با هم ذكر شده است بسيار بعيد است كه اشاره به اين هجرت بوده باشد و جز بر هجرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مدينه قابل تطبيق نيست .
به علاوه معروف در تفسير آيه 126 و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ... اين است كه در جريان جنگ احد نازل گرديده است و جنگ احد بعد از هجرت است .
روى اين جهات ، بعضى از مفسران گفته اند كه چهل آيه نخستين اين سوره در مكه نازل شده است و بقيه آن در مدينه ، در حالى كه بعضى ديگر همه آيات آن را مكى ميدانند، جز سه آيه آن را كه مى گويند در رابطه با غزوه احد نازل
گرديده است :
قدر مسلم اين است كه اين سوره را بايد تركيبى از آيات مكى و مدنى دانست ، هر چند دقيقا نميتوان - جز در موارد معينى - مكى و مدنى بودن يك يك آيات آنرا مشخص ساخت .
و به هر حال در آيات اين سوره هم بحثهاى خاص سورههاى مكى ديده مى شود (مانند بحث قاطع از توحيد و معاد و مبارزه شديد با شرك و بت پرستى ) و هم بحثهاى مخصوص سورههاى (مدنى مانند بحث از احكام اجتماعى و مسائل مربوط به جهاد و هجرت ).
و بطور كلى ميتوان گفت كه محتواى اين سوره را امور زير تشكيل ميدهد كه به شكل جالب و متناسبى با هم آميخته شده است :
1 - بيش از همه بحث از نعمتهاى خداوند در اين سوره به ميان آمده و آنچنان ريزهكاريهاى آن تشريح گرديده كه حس ‍ شكرگزارى هر انسان آزادهاى را بيدار ميكند، و از اين راه او را به آفريننده اينهمه نعمت و موهبت نزديك مى سازد.
اين نعمتها شامل نعمتهاى مربوط به باران ، نور آفتاب ، انواع گياهان و ميوه ها و مواد غذائى ديگر، و حيواناتى كه خدمتگزار انسانها هستند و منافع و بركاتى كه از اين حيوانات عائد انسان مى شود و انواع وسائل زندگى و حتى نعمت فرزند و همسر، و خلاصه شامل انواع طيبات ميگردد.
و درست به همين علت است كه بعضى آنرا سوره (نعم ) (جمع نعمت ) ناميده اند.
ولى مشهور و معروف در نامگذارى اين سوره همان سوره نحل است ، چرا كه ضمن بر شمردن نعمتهاى گوناگون الهى اشارهاى كوتاه و پر معنى و عجيب به زنبور عسل كرده ، مخصوصا روى ماده غذائى مهمى كه از آن عائد انسانها
مى شود، و نشانه هاى توحيدى كه در زندگى اين حشره وجود دارد تكيه نموده است .
2 - بخش ديگرى از آن از دلائل توحيد و عظمت خلقت خدا، و معاد، و تهديد مشركان و مجرمان بحث ميكند.
3 - قسمت ديگرى از آن از احكام مختلف اسلامى همانند دستور به عدل و احسان و هجرت و جهاد و نهى از فحشاء و منكر و ظلم و ستم و پيمانشكنى و همچنين دعوت به شكرگزارى از نعمتهاى او سخن مى گويد، و در همين رابطه از ابراهيم قهرمان توحيد به عنوان يك بنده شكرگزار در چند آيه نام ميبرد.
4 - بخش ديگرى از بدعتهاى مشركان سخن مى گويد و در همين رابطه ، مثلهاى حسى جالبى ذكر ميكند.
5 - و بالاخره در قسمت ديگرى انسانها را از وسوسه هاى شيطان بر حذر ميدارد.
فضيلت سوره
در بعضى از روايات از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در فضيلت اين سوره چنين نقل شده كه فرمود: من قراها لم يحاسبه الله تعالى بالنعم التى انعمها عليه فى دار الدنيا: كسى كه اين سوره را بخواند خداوند او را در برابر نعمتهائى كه در اين جهان به او بخشيده محاسبه نخواهد كرد.
روشن است تلاوت اين آيات كه قسمت مهمى از نعمتهاى الهى را بر شمرده ، آنهم تلاوتى توام با تفكر و سپس تصميم گيرى و عمل ، و گام نهادن در طريق شكرگزارى ، سبب مى شود كه هر نعمتى را درست در هدفى كه براى آن آفريده شده است مصرف كنند، و با چنين حالى ديگر چه محاسبهاى از او خواهند كشيد مگر نعمت را بجا مصرف ننموده است ؟!.
سورة النحل
آيه و ترجمه




بسم الله الرحمن الرحيم

اءتى اءمر الله فلا تستعجلوه سبحنه و تعلى عما يشركون (1)
ينزل الملئكة بالروح من اءمره على من يشاء من عباده اءن اءنذروا اءنه لا إ له إ لا اءنا فاتقون (2)

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:42 AM
سورة النحل
آيه و ترجمه




بسم الله الرحمن الرحيم

اءتى اءمر الله فلا تستعجلوه سبحنه و تعلى عما يشركون (1)
ينزل الملئكة بالروح من اءمره على من يشاء من عباده اءن اءنذروا اءنه لا إ له إ لا اءنا فاتقون (2)


ترجمه :

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
1 - فرمان خدا (دائر به مجازات مشركان و مجرمان ) فرا رسيده است براى آن عجله نكنيد منزه و برتر است خداوند از اينكه شريك براى او قائل ميشوند.
2 - فرشتگانرا با روح الهى به فرمانش بر هر كس از بندگانش بخواهد نازل ميكند (و به آنها دستور ميدهد) كه مردم را انذار كنيد (و بگوئيد) معبودى جز من نيست بنابر اين از مخالفت (دستور) من بپرهيزيد.
تفسير :
فرمان عذاب نزديك است
همانگونه كه قبلا گفته شد قسمت مهمى از آيات آغاز اين سوره در مكه نازل شده است ، در همان ايام كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) درگيرى شديدى با مشركان و بت پرستان داشت ، و هر روز در برابر دعوت حيات آفرين و آزادى بخش او به بهانه هائى متوسل ميشدند، از جمله اينكه هر گاه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آنها را تهديد به عذاب الهى ميكرد بعضى از لجوجان ميگفتند اگر اين عذاب و كيفر كه ميگوئى راست است پس چرا به سراغ ما نمى آيد؟
و شايد گاهى اضافه ميكردند كه اگر فرضا عذابى در كار باشد ما دست به دامن بتها ميشويم تا در پيشگاه خدا شفاعت كنند تا اين عذاب را از ما بردارد، مگر نه اين است كه آنها شفيعان درگاه اويند؟!
نخستين آيه اين سوره ، خط بطلان بر اين اوهام كشيده و مى گويد: عجله نكنيد فرمان خدا براى مجازات مشركان و مجرمان ، قطعا فرا رسيده است (اتى امر الله فلا تستعجلوه ).
و اگر فكر ميكنيد بتان شفيعان درگاه اويند سخت در اشتباهيد خداوند منزه و برتر از آنست كه آنها براى او شريك مى سازند (سبحانه و تعالى عما يشركون ).
بنابر اين (امر الله ) در آيه فوق اشاره به فرمان خداوند در مورد عذاب مشركان است ، و كلمه (اتى ) هر چند فعل ماضى است و به معنى تحقق اين فرمان در گذشته است ، اما مفهوم آن مضارعى است كه قطعا تحقق مى يابد، و اين در قرآن فراوان است كه مضارع قطعى الوقوع با صيغه ماضى ذكر مى شود.
بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه امر الله اشاره به خود عذاب است نه فرمان عذاب ، و بعضى نيز آن را به معنى روز قيامت گرفتهاند، ولى تفسيرى كه ذكر كرديم از همه اينها نزديكتر به نظر ميرسد.
و از آنجا كه هيچ مجازات و كيفرى بدون بيان كافى و اتمام حجت عادلانه نيست ، در آيه بعد اضافه ميكند خداوند فرشتگان را با روح الهى به فرمانش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد نازل ميكند (ينزل الملائكة بالروح من امره على من يشاء من عباده ).
(و به آنها دستور ميدهد كه مردم را انذار كنيد و از شرك و بت پرستى بترسانيد، و بگوئيد معبودى جز من نيست ) (ان انذروا انه لا اله الا انا).
(بنابر اين تنها از مخالفت من بپرهيزيد و در برابر من احساس مسئوليت كنيد (فاتقون ).
در اينكه منظور از (روح ) در اين آيه چيست ؟ مفسران گفتگوى بسيار كرده اند، ولى ظاهر اين است كه منظور از آن ، وحى و قرآن و نبوت است كه مايه حيات و زندگى انسانها است .
گرچه بعضى از مفسران ، وحى را از قرآن ، و هر دو را از نبوت در اينجا جدا كرده اند و به صورت سه تفسير بيان داشته اند، ولى ظاهر اين است كه همه به يك حقيقت باز ميگردد.
و به هر حال (روح ) در اينجا جنبه معنوى دارد، و اشاره به هر چيزى است كه مايه حيات دلها است و سبب تربيت نفوس و هدايت عقلها ميگردد، همانگونه كه در آيه 24 سوره انفال ميخوانيم : يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم : اى كسانى كه ايمان آورده ايد اجابت كنيد دعوت خدا و پيامبرش را هنگامى كه شما را به چيزى فرا ميخواند كه مايه حيات و زندگى شما است ).
و در سوره غافر آيه 15 ميخوانيم يلقى الروح من امره على من يشاء من عباده : (او روح را به فرمانش بر هر كس از بندگانش كه بخواهد القا ميكند)
و در سوره شورى آيه 52 چنين آمده : و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان : (اين گونه ، روحى را به فرمان خود بر تو وحى فرستاديم ، تو پيش از آن ، از كتاب و ايمان آگاه نبودى )!
روشن است كه (روح ) در اين آيات به معنى (قرآن ) و (محتواى وحى )
و (فرمان نبوت ) است .
گرچه روح در ساير آيات قرآن به معانى ديگرى نيز آمده است ولى با توجه به قرائنى كه ذكر شد مفهوم روح در آيه مورد بحث ، قرآن و محتواى وحى مى باشد.
ذكر اين نكته نيز لازم است جمله (على من يشاء من عباده ) (بر هر كس از بندگانش بخواهد) هرگز به اين معنى نيست كه موهبت وحى و نبوت بى حساب و كتاب است ، زيرا (مشيت ) الهى هرگز از (حكمت ) او جدا نمى باشد، و به مقتضاى حكيم بودنش اين موهبت را در محل شايسته و لايق قرار ميدهد: الله اعلم حيث يجعل رسالته : (خداوند ميداند رسالت خود را در كجا قرار دهد) (انعام - 124).
اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه اگر نخستين فرمان الهى به پيامبران ، به مقتضاى جمله (ان انذروا) انذار و بيم دادن است ، به خاطر اين است كه براى بيدار كردن يك قوم گمراه و آلوده به شرك و فساد هيچ چيز مؤ ثرتر از انذار نيست ، انذارى بيدار كننده ، آگاه كننده و حركت آفرين !. درست است كه انسان هم طالب سود است ، و هم دافع زيان ، ولى تجربه نشان داده كه تشويق در افراد آماده تر اثر ميگذارد، در حالى كه اثر تهديد در آنها كه آلوده ترند بيشتر است ، و براى آغاز نبوت بايد انذارهاى كوبنده در راس برنامه باشد.
آيه و ترجمه


خلق السموت و الا رض بالحق تعلى عما يشركون (3)
خلق الانسن من نطفة فإ ذا هو خصيم مبين (4)
و الا نعم خلقها لكم فيها دف ء و منفع و منها تأ كلون (5)
و لكم فيها جمال حين تريحون و حين تسرحون (6)
و تحمل اءثقالكم إ لى بلد لم تكونوا بلغيه إ لا بشق الا نفس إ ن ربكم لرءوف رحيم (7)
و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة و يخلق ما لا تعلمون (8)



ترجمه :

3 - آسمانها و زمين را به حق آفريد، او برتر است از اينكه شريك براى او مى سازند
4 - انسان را از نطفه بى ارزشى خلق كرد و سرانجام او موجودى فصيح و مدافع آشكار از خويشتن گرديد.
5 - و چهار پايان را آفريد در حالى كه براى شما در آنها وسيله پوشش و منافع ديگر است و از گوشت آنها ميخوريد.
6 - و در آنها براى شما زينت و شكوه است به هنگامى كه به استراحتگاه شان باز ميگردانيد و هنگامى كه (صبحگاهان ) آنها را به صحرا ميفرستيد.
7 - آنها بارهاى سنگين شما را به شهرى كه جز با مشقت زياد به آن نميرسيد حمل ميكنند چرا كه پروردگارتان رؤ ف و رحى
8 - (و همچنين ) اسبها و استرها و الاغها را آفريد تا بر آنها سوار شويد و هم مايه زينت شما باشد و چيزها (وسائل نقليه ديگرى ) مى آفريند كه شما نمى دانيد!
تفسير :
منافع گوناگون حيوانات
از آنجا كه در آيات گذشته ، سخن از نفى شرك به ميان آمد در اين آيات براى ريشه كن ساختن شرك و توجه به خداوند يكتا از دو راه وارد مى شود: نخست از طريق دلائل عقلى بوسيله نظام شگرف آفرينش و عظمت خلقت ، و ديگر از طريق عاطفى و بيان نعمتهاى گوناگون خداوند نسبت به انسان ، تا حس شكر - گزارى او تحريك گردد و سرانجام وى را به خدا نزديك سازد.
در آغاز مى گويد: (خداوند آسمانها و زمين را بحق آفريد) (خلق السماوات و الارض بالحق ).
حقانيت آسمان و زمين هم از نظام عجيب و آفرينش منظم و حساب شده آن روشن است و هم از هدف و منافعى كه در آنها وجود دارد.
و به دنبال آن اضافه ميكند: (خدا برتر از آن است كه براى او شريك مى سازند) (تعالى عما يشركون ).
آيا بتهائى كه آنها را شريك او قرار داده اند هرگز قادر به چنين خلقتى هستند؟ و يا حتى مى توانند پشه كوچك و يا ذره غبارى بيافرينند!، با اين حال چگونه آنها را شريك او قرار ميدهند؟!
جالب اينكه خود مشركان اين نظام عجيب و خلقت بديع را كه بيانگر علم و قدرت خالق است تنها از الله مى دانستند، ولى با اين حال به هنگام عبادت در برابر بتها به خاك مى افتادند.
بعد از اشاره به مساءله آفرينش آسمان و زمين و اسرار بى پايان آنها، سخن از خود انسان مى گويد، انسانى كه به خودش از هر كس ‍ نزديكتر است ، مى فرمايد: انسان را از نطفه بى ارزشى آفريد، اما سرانجام به جائى رسيد كه موجودى متفكر و فصيح و بليغ و مدافع از خويشتن و سخنگوى آشكار شد (خلق الانسان من نطفة فاذا هو خصيم مبين ).
(نطفه ) در اصل به معنى آب كم يا آب صاف است ، سپس به قطرات آبى كه از طريق لقاح سرچشمه پيدايش انسان مى شود، اطلاق شده است ، در حقيقت با اين تعبير ميخواهد عظمت قدرت خدا را مجسم كند كه از قطره آب بى ارزشى چه آفرينش ‍ عجيبى كرده است كه ميان قوس نزول و صعودى او اين همه فاصله است .
اين در صورتى است كه (خصيم ) را به معنى (مدافع و بيانگر درون خويش ) بدانيم ، همانگونه كه در آيه 105 سوره نساء ميخوانيم و لا تكن للخائنين خصيما: (اى پيامبر مدافع خائنان مباش ).
ولى در مقابل اين تفسير كه مورد قبول گروهى از مفسران است ، تفسير ديگرى از سوى جمع ديگرى از مفسران اظهار شده است ، و آن اينكه خداوند انسان را با قدرت كاملهاش از نطفه بى ارزش آفريد ولى اين انسان ناسپاس ، به مجادله و مخاصمه آشكار در برابر خدا برخاست (آيه 77 سوره يس را گواه بر اين تفسير گرفتهاند).
ولى معنى اول صحيحتر به نظر ميرسد زيرا آيات فوق در مقام بيان عظمت آفرينش خدا است و عظمت آنگاه آشكار مى شود كه از موجود ظاهرا ناچيزى موجود بسيار پر ارزشى بسازد:
در تفسير على بن ابراهيم نيز چنين ميخوانيم : خلقه من فطرة من ماء منتن فيكون خصيما متكلما بليغا: خداوند انسان را از قطره آب بدبوئى
آفريد و سرانجام سخنگوى بليغى شد.
پس از آفرينش انسان به نعمت مهم ديگرى يعنى خلقت چهار پايان ، و فوائد مختلفى كه از آنها عايد مى شود اشاره كرده مى گويد (خداوند چهار پايان را آفريد در حالى كه در آنها وسيله پوشش براى شما است و منافع ديگر و از گوشت آنها مى خوريد) (و الانعام خلقها لكم فيها دف ء و منافع و منها تاكلون ).
در اين آيه نخست به مساءله خلقت چهار پايان كه دليلى بر علم و قدرت خدا است ، پرداخته ، سپس به بيان نعمتهاى مختلفى كه در آنها وجود دارد مى پردازد، و از ميان اين نعمتها به سه قسمت اشاره كرده نخست مساءله دف ء كه به معنى هر گونه پوشش است مى باشد، (با استفاده از پشم و پوست آنها) مانند لباس و لحاف و كفش و كلاه و خيمه ، و ديگر منافع كه اشاره به شير و مشتقات آنست ، و سوم گوشت كه با جمله و منها تاكنون بيان شده است :
جالب اينكه در ميان اينهمه فوائد، قبل از هر چيز مساءله پوشش و مسكن را مطرح ميكند، زيرا بسيارى از مردم (بخصوص ‍ باديه نشينان ) هم لباسشان از پشم و مو يا پوست تهيه مى شود، و هم خيمه هايشان كه آنها را از سرما و گرما حفظ ميكند، و به هر حال اين دليل بر اهميت پوشش و مسكن و مقدم بودن آن بر هر چيز ديگر است .
نكته ديگر اينكه آنرا قبل از (منافع ) ذكر كرده ، اشاره به اينكه پوشش در واقع براى دفع ضرر است ، و دفع ضرر مقدم بر جلب منفعت ميباشد. ممكن است كسانى كه مخالف گوشتخوارى هستند، اين استفاده را از آيه فوق نيز بكنند كه خداوند مساءله خوردن گوشت حيوانات را جزء (منافع ) آنها نشمرده ، لذا بعد از ذكر منافع با جمله (و منها تاءكلون ) (از آن حيوانات
ميخوريد) از آن ياد شده ، حداقل اين استفاده را از تعبير فوق ميتوان كرد كه اهميت لبنيات بمراتب بيشتر است .
جالب اينكه تنها به منافع معمولى و عادى اين چهار پايان سودمند اكتفا نميكند بلكه روى جنبه استفاده روانى از آنها در آيه بعد تكيه كرده مى گويد: در اين حيوانات براى شما زينت و شكوهى است به هنگامى كه آنها را به استراحتگاهشان باز ميگردانيد، و هنگامى كه صبحگاهان به صحرا ميفرستيد (و لكم فيها جمال حين تريحون و حين تسرحون ).
(تريحون ) از ماده (اراحه ) به معنى باز گرداندن حيوانات به هنگام غروب به آغلها و استراحتگاهشان است ، لذا محلى را كه در آن استراحت ميكنند (مراح ) مى گويند.
(تسرحون ) از ماده (سروح ) به معنى بيرون كردن چهار پايان به هنگام صبح به سوى چراگاه است .
منظره جالب حركت دستجمعى گوسفندان و چهارپايان به سوى بيابان و چراگاه ، سپس بازگشتشان به سوى آغل و استراحتگاه كه قرآن از آن تعبير به (جمال ) كرده تنها يك مساءله ظاهرى و تشريفاتى نيست ، بلكه بيانگر واقعيتى است در اعماق جامعه ، و گوياى اين حقيقت است كه چنين جامعهاى خود كفا است ، فقير و مستمند و وابسته به اين و آن نميباشد، خودش توليد ميكند، و آنچه را خود دارد مصرف مينمايد!.
اين در واقع جمال استغناء و خودكفائى جامعه است ، جمال توليد و تاءمين فرآورده هاى مورد نياز يك ملت است ، و به تعبير گوياتر جمال استقلال اقتصادى و ترك هر گونه وابستگى است !.
اين واقعيت را روستائيان و روستازادگان بهتر از مردم شهرنشين درك
ميكنند كه مشاهده رفت و آمد اين چهار پايان سودمند چگونه به آنها آرامش خيال ميدهد، آرامشى كه از احساس بى نيازى برميخيزد، آرامشى كه از انجام مؤ ثر يك وظيفه اجتماعى حاصل مى شود.
و جالب اينكه در آيه فوق ، نخست به بازگشت آنها از صحرا اشاره ميكند چرا كه در هنگام بازگشت پستانهايشان پر شير، شكمهايشان سير، و در چهرههايشان نشانه هاى رضايت مندى ديده مى شود، به همين دليل از آن حرص و ولع و عجله اى كه صبح به هنگام حركت به صحرا دارند در آنها خبرى نيست ، آرام و مطمئن گام بر ميدارند و به استراحتگاه نزديك ميشوند و از مشاهده منظره پستانهاى پر شيرشان هر كس احساس بى نيازى ميكند.
در آيه بعد به يكى از منافع مهم اين حيوانات اشاره كرده مى گويد: آنها بارهاى سنگين شما را بر دوش خود حمل ميكنند و به سوى شهر و ديارى كه جز با مشقت زياد به آن نمى رسيديد مى برند) (و تحمل اثقالكم الى بلد لم تكونوا بالغيه الا بشق الانفس ).
اين نشانه رحمت و رافت خداوند است كه اين چهار پايان را با اين قدرت و نيرو آفريده است ، و آنها را رام و تسليم شما نيز گردانيده ، چرا كه پروردگار شما رؤ ف و رحيم است (ان ربكم لرؤ ف رحيم ).
(شق ) از ماده (مشقت ) است ، ولى بعضى از مفسران احتمال داده اند كه به معناى شكافتن و نصف كردن باشد، يعنى شما نميتوانيد خودتان اين بارها را بر دوش كشيده و به مقصد برسانيد مگر اينكه نيمى از قوت شما از ميان برود و به اصطلاح نيم جان شويد، ولى تفسير اول نزديكتر به نظر ميرسد.
به اين ترتيب اين چهار پايان در درجه اول ، پوشش و وسائل دفاعى براى انسان در برابر گرما و سرما توليد ميكنند، و در درجه بعد از فرآوردههاى لبنياتى
آنها استفاده مى شود، و سپس از گوشتشان ، و بعد آثار روانى كه در دلها ميگذارند، مورد توجه قرار گرفته و سرانجام باربرى آنها.
قابل توجه اينكه حتى در عصر و زمان ما كه عصر ماشين و وسائل ماشينى است ، باز در بسيارى موارد تنها بايد از همين چهار پايان استفاده كرد، و راه ديگرى ندارد.
آنگاه به سراغ گروه ديگرى از حيوانات ميرود كه براى سوارى انسان از آنها استفاده مى شود مى فرمايد (خداوند اسبها و استرها و الاغها را آفريد تا شما بر آن سوار شويد، و هم مايه زينت شما باشد) (و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة ).
بديهى است زينت در اينجا باز يك مساءله تشريفاتى نيست و براى كسى كه با محتواى تعليمات قرآن آشنا است اين مطلب روشن است ، بلكه يكنوع زينت است كه اثر آن در زندگى اجتماعى ظاهر ميگردد، براى پى بردن به اين حقيقت كافى است است منظره و حال كسى كه با پاى پياده يك راه طولانى بيابانى را پيموده ، و خسته و كوفته و ناتوان به مقصد رسيده ، به طورى كه تا مدتى هيچ كارى از او ساخته نيست و نشاطى در او ديده نميشود، با منظره كسى مقايسه كنيم كه بر يك مركب را هوار سوار شده زودتر به مقصد رسيده نيروى خود را از دست نداده ، نشاط خود را كاملا حفظ كرده و آماده انجام هدفهاى خود و استفاده از وقت و نيروى خويش است ، آيا اين زينت نيست ؟
در پايان آيه به مساءله مهمترى اشاره كرده و افكار را به وسائل نقليه و مركبهاى گوناگونى كه در آينده در اختيار بشر قرار ميگيرد و بهتر و خوبتر از اين حيوانات مى تواند استفاده كند متوجه ميسازد، و مى گويد خداوند چيزها (وسائل نقليه ديگرى ) مى آفريند كه شما نميدانيد (و يخلق ما لا
تعلمون ).
گرچه بعضى از مفسران پيشين اين جمله را اشاره به حيواناتى گرفتهاند كه در آينده آفريده مى شود و رام بشر ميگردد.
ولى همانگونه كه در تفسير مراغى و تفسير فى ظلال آمده است درك مفهوم اين جمله براى ما كه در عصر ماشين و وسائل و مركبهاى سريع السير زندگى ميكنيم ، ساده و آسان است .
و اگر ملاحظه ميكنيد كه تعبير به يخلق (مى آفريند) كرده است دليلش واضح است ، زيرا كار انسان در اين اختراعات در حقيقت چيزى جز جفت و جور كردن و به هم پيوستن نيست ، اساس آنها كه مواد اصلى را تشكيل ميدهد، تنها با آفرينش خداوندى است ، از اين گذشته آن ابتكارى كه بشر در طريق اختراع اين وسائل به كار ميبرد آن هم مولود استعدادى است كه خدا به او داده است .
اهميت دامدارى و كشاورزى
حتى امروز كه دستگاههاى توليدى ، ماشينى آنقدر گسترده شده كه همه چيز را تحت الشعاع قرار داده باز دامدارى و كشاورزى مهمترين بخش توليد زندگى انسان را تشكيل ميدهد، چرا كه ميدانيم پايه اصلى تغذيه در اين دو قسمت نهفته شده ، و به همين دليل رسيدن به حد خودكفائى در قسمت دامدارى و كشاورزى نه تنها ضامن استقلال اقتصادى است كه استقلال سياسى نيز تا حد زيادى به آن مربوط است .
بنابر اين جاى تعجب نيست كه تمام ملتهاى دنيا كوشش ميكنند كه صنعت كشاورزى و دامدارى خود را تا سر حد امكان توسعه دهند و از صنايع مدرن براى اين توسعه كمك گيرند.
نياز به اين دو، تا آن حد اساسى است كه گاه كشورهاى به اصطلاح
ابر قدرتى همچون روسيه براى رفع نيازمندى خود در اين زمينه ناچار ميشوند با دادن امتيازهاى سياسى دست نياز خود را به سوى كشورهائى كه درست در قطب مخالفند دراز كنند!
و به همين جهت در اسلام و تعليمات حيات آفرين آن اهميت فوق العاده زيادى به مساله دامدارى و كشاورزى داده شده است و با استفاده از هر فرصت مسلمانان را تشويق به اين دو نموده :
در آيات فوق ديديم كه با چه لحن تشويق آميزى از موضوع دامها سخن مى گويد و منافع آن را اعم از منافع غذائى و پوششى بر ميشمرد و حتى رفت و آمد آنها را به صحرا با تعبير زيبائى كه بسيار شوقانگيز است بيان ميكند.
همچنين درباره اهميت زراعت و ميوههاى مختلف ، و كشاورزى بطور كلى ، در آيات آينده سخن به ميان خواهد آمد.
در روايات اسلامى در زمينه دامدارى تعبيرات جالبى ديده مى شود و همچنين در زمينه كشاورزى كه به عنوان نمونه احاديث زير را از منابع مختلف يادآور ميشويم :
1 - پيامبر به يكى از بستگانش فرمود چرا در خانهات (بركت ) نمى آورى ؟ عرض كرد منظورتان از بركت چيست ؟ فرمود: شاة تحلب : (گوسفند شيرده )! سپس اضافه فرمود: انه من كانت فى داره شاة تحلب او نعجة او بقرة فبركاة كلهن : (هر كس ‍ در خانه خود گوسفند شيرده يا گاو ماده داشته باشد سر تا پا بركت است ).
2 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كه درباره اهميت گوسفند فرمود: نعم
المال الشاة گوسفند سرمايه بسيار خوبى است .
3 - در تفسير نور الثقلين ذيل آيات مورد بحث از امام امير مؤ منان على (عليهالسلام ) ميخوانيم : افضل ما يتخذه الرجل فى منزله لعياله الشاة فمن كان فى منزله شاة قدست عليه الملائكة مرتين فى كل يوم : (بهترين چيزى كه انسان در خانه براى خانواده خود تهيه ميكند گوسفند است ، هر كس در منزل خود گوسفندى داشته باشد در هر روز فرشتگان خدا دو بار او را تقديس ميكنند اشتباه نشود ممكن است شرائط تربيت كردن گوسفند در خانه براى بسيارى فراهم نباشد ولى هدف اصلى اين است كه به تعداد خانواده ها توليد و تربيت گوسفند بطور مستمر انجام گيرد (دقت كنيد).
4 - در اهميت زراعت همين بس كه امير مؤ منان على (عليهالسلام ) مى فرمايد: من وجد ماء و ترابا ثم افتقر فابعده الله : هر كس ‍ آب و خاكى داشته باشد و با اين حال فقير باشد، خدا او را از رحمت خويش دور كند.
بديهى است اين گفتار بزرگ همانگونه كه درباره يك فرد صادق است در باره يك ملت نيز صدق ميكند، مردمى كه آب و خاك بقدر كافى دارند، باز هم نيازمند به ديگران هستند، مسلما از رحمت خدا دورند!
5 - و نيز از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه فرمود عليكم بالغنم و الحرث فانهما يروحان بخير و يغدوان بخير: وظيفه شماست كه به تربيت گوسفند و كشاورزى بپردازيد كه رفت و آمد هر دو خير و بركت است .
6 - از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: ما فى الاعمال شى ء احب
الى الله من الزراعة : (هيچ عملى نزد خدا از زراعت محبوبتر نيست ).
بالاخره در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم الزارعون كنوز الانام تزرعون طيبا اخرجه الله عز و جل و هم يوم القيامة احسن الناس مقاما و اقربهم منزلة يدعون المباركين : (كشاورزان گنج هاى مردمند، غذاى پاكيزه را كه خداوند ارزانى داشته زراعت مى كنند و آنها در روز قيامت برترين مقام را دارند و به خدا نزديكترند و آنها را بنام مباركها صدا مى زنند).
آيه و ترجمه


و على الله قصد السبيل و منها جائر و لو شاء لهدئكم اءجمعين (9)
هو الذى اءنزل من السماء ماء لكم منه شراب و منه شجر فيه تسيمون (10)
ينبت لكم به الزرع و الزيتون و النخيل و الا عنب و من كل الثمرت إ ن فى ذلك لاية لقوم يتفكرون (11)
و سخر لكم اليل و النهار و الشمس و القمر و النجوم مسخرت بأ مره إ ن فى ذلك لايت لقوم يعقلون (12)
و ما ذراء لكم فى الا رض مختلفا اءلونه إ ن فى ذلك لاية لقوم يذكرون (13)



ترجمه :

9 - و بر خداست كه راه است را به بندگان نشان دهد، اما بعضى از راهها بيراهه است و اگر خدا بخواهد همه شما را (به اجبار) هدايت مى كند (ولى اجبار سودى ندارد).
10 - او كسى است كه از آسمان آبى فرستاد كه شرب شما از آن است ، و گياهان و درختان كه حيوانات خود را در آن به چرا مى بريد نيز از آن است .
11 - خداوند با آن (آب باران ) براى شما زراعت و زيتون و نخل و انگور مى روياند، و از همه ميوه ها، مسلما در اين نشانه روشنى است براى گروهى كه تفكر مى كنند
12 - او شب و روز و خورشيد و ماه را مسخر شما ساخت ، و نيز ستارگان به فرمان او مسخر شمايند، در اين نشانه هائى است (از عظمت خدا) براى گروهى كه عقل خود را بكار مى گيرند.
13 - (علاوه بر اين ) مخلوقاتى را كه در زمين آفريده نيز مسخر (فرمان شما) ساخت ، مخلوقاتى با رنگهاى مختلف در اين نشانه روشنى است براى گروهى كه متذكر مى شوند.
تفسير :
همه چيز در بند تسخير تو است اى انسان
به دنبال نعمتهاى مختلفى كه در آيات گذشته بيان شد، قسمت ديگرى از نعمتهاى مهم الهى در آيات مورد بحث آمده است نخست به يكى از نعمتهاى بسيار مهم معنوى اشاره كرده مى فرمايد: (بر خدا است كه راه راست و صراط مستقيم را كه هيچگونه انحراف و كژى در آن نيست در اختيار بندگان بگذارد) (و على الله قصد السبيل )
(قصد) به معنى صاف بودن راه است ، و بنابراين قصد السبيل به معنى راه راست مى باشد راهى كه انحراف و ضلالت در آن وجود ندارد.
در اينكه اين راه راست اشاره به جنبه تكوينى يا تشريعى مى كند، مفسران تفسيرهاى مختلفى دارند، ولى هيچ مانعى ندارد كه هر دو جنبه را شامل شود.
توضيح اينكه : خداوند انسان را با نيروهاى مختلفى مجهز ساخته ، و استعدادهاى گوناگونى به او داده تا در مسير تكامل كه هدف آفرينش است به او كمك كند، و از اين نظر همانند گياهان و يا انواع جانداران است ، كه نيروها و غرائز لازم براى رسيدن به اين هدف در اختيارشان گذارده شده است ، با اين تفاوت كه انسان
با اراده خود و آزادانه تصميم مى گيرد ولى حيوانات و گياهان بى اختيار به سوى هدفشان پيش مى روند، و قوس صعودى تكامل انسان نيز قابل مقايسه با جانداران ديگر نيست
به اين ترتيب از نظر خلقت و آفرينش و تكوين انسان را مجهز به عقل و استعداد و نيروهاى لازم براى پيمودن اين صراط مستقيم كرده است .
و از سوى ديگر، خدا پيامبران را با وحى آسمانى و تعليمات كافى و قوانين مورد نياز انسان فرستاده است ، تا از نظر تشريع ، راه را از چاه مشخص كرده و با انواع بيانها او را تشويق به پيمودن اين راه كنند و از مسيرهاى انحرافى باز دارند.
و جالب اينكه خداوند در آيه فوق اين امر را به عنوان فريضه اى بر خود لازم شمرده و با كلمه على الله (بر خدا لازم است ) از آن ياد كرده است كه همانند آنرا در آيات ديگر قرآن نيز مى خوانيم ان علينا للهدى : (بر ما است كه انسان را هدايت كنيم ) (ليل - 12)،

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:43 AM
اگر ما، در وسعت مفهوم على الله قصد السبيل و مجموعه نيروهاى مادى و معنوى كه در آفرينش انسان و تعليم و تربيت او به كار رفته دقيق شويم ، به عظمت اين نعمت بزرگ كه از همه نعمتها برتر است ، آگاه خواهيم شد.
سپس از آنجا كه راههاى انحرافى فراوان است ، به انسانها هشدار مى دهد و مى گويد (بعضى از اين راهها منحرف و بيراهه است ) (و منها جائر).
و از آنجا كه نعمت اختيار و آزادى اراده و انتخاب ، يكى از مهمترين عوامل تكامل انسان مى باشد با يك جمله كوتاه به آن اشاره كرده مى گويد (اگر خدا مى خواست همه شما را به اجبار به راه راست هدايت مى كرد به گونه اى كه نتوانيد گامى از آن فراتر بگذاريد) (و لو شاء لهداكم اجمعين ).
ولى اين كار را نكرد، چرا كه هدايت اجبارى ، نه افتخار است و نه تكامل ، بلكه به شما آزادى داد تا اين راه را با پاى خود بپيمائيد و به بالاترين اوج تكامل برسيد.
جمله فوق ضمنا به اين واقعيت اشاره مى كند كه گام نهادن گروهى از انسانها در طريق جائر و راه منحرف ، نبايد اين توهم را ايجاد كند كه خدا در برابر آنها مغلوب شده است بلكه اين خواست او است و مقتضاى حكمت است كه انسانها آزاد باشند.
در آيه بعد باز به سراغ مادى مى رود تا حس شكرگزارى انسانها را برانگيزد، آتش عشق خدا را در دلهايشان بيفروزد، و آنها را به شناخت بيشتر بخشنده اين نعمتها دعوت كند.
مى گويد: (او كسى است كه از آسمان آبى فرو فرستاد) (هو الذى انزل من السماء ماء).
آبى حياتبخش ، زلال ، شفاف ، و خالى از هر گونه آلودگى (كه شما از آن مى نوشيد) (لكم منه شراب ).
(و نيز گياهان و درختانى از آن به وجود مى آيد كه حيوانات خود را در آن به چرا مى فرستيد) (و منه شجر فيه تسيمون ).
(تسيمون ) از ماده (اسامه ) به معنى چراندن حيوانات است و مى دانيم حيوانات هم از گياهان زمين استفاده مى كنند هم از برگهاى درختان ، و اتفاقا (شجر) در لغت عرب معنى وسيعى دارد كه هم به درخت گفته مى شود و هم به گياه .
بدون شك منافع آب باران تنها نوشيدن انسان و روئيدن درختان و گياهان نيست ، بلكه شستشوى زمينها، تصفيه هوا، ايجاد رطوبت لازم براى طراوت پوست
تن انسان و راحتى تنفس او، و مانند آن همه از فوائد باران است ، ولى از آنجا كه دو قسمت ياد شده ، از اهميت بيشترى برخوردار بوده روى آن تكيه شده .
باز همين مساءله را چنين ادامه مى دهد (به وسيله اين آب باران براى شما زراعت را مى روياند، و همچنين زيتون و نخل و انگور را) (ينبت لكم به الزرع و الزيتون و النخيل و الاعناب ).
(و خلاصه از تمام ميوه ها) (و من كل الثمرات ).
(مسلما در آفرينش اين ميوه هاى رنگارنگ و پر بركت و اين همه محصولات كشاورزى نشانه روشنى است از خدا براى كسانى كه اهل تفكرند) (ان فى ذلك لاية لقوم يتفكرون ).
(زرع ) هر گونه زراعتى را شامل مى شود، (زيتون ) هم نام آن درخت مخصوص است و هم نام ميوه آن (ولى به گفته بعضى از مفسران (زيتون ) فقط نام درخت است ، و (زيتونه ) نام ميوه آن در حالى كه در آيه 35 سوره نور زيتونه به خود درخت اطلاق شده است ).
(نخيل ) (درخت خرما) هم به معنى مفرد و هم به معنى جمع استعمال مى شود، و اعناب جمع (عنبه ) به معنى انگور است .
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا از ميان همه ميوه ها، قرآن مجيد، تنها روى اين سه ميوه تكيه كرده است ، زيتون و خرما و انگور، دليل آنرا به خواست خدا در ذيل همين آيات مى خوانيد.
سپس به نعمت تسخير موجودات مختلف جهان در برابر انسان اشاره كرده ، مى فرمايد: (خداوند شب و روز را براى شما مسخر كرد و همچنين خورشيد و ماه را) (و سخر لكم الليل و النهار و الشمس و القمر).
(ستارگان نيز به فرمان او مسخر شما هستند) (و النجوم مسخرات بامره ).
(مسلما در اين امور نشانه هائى است از عظمت خدا و بزرگى آفرينش براى آنها كه انديشه مى كند) (ان فى ذلك لايات لقوم يعقلون ).
در ذيل آيات سوره رعد و ابراهيم گفتيم كه مفهوم واقعى تسخير موجودات براى انسان آنست كه در خدمت منافع او باشند، و به نفع او كار كنند، و به او امكان بهره گيرى دهند، به همين جهت شب و روز و خورشيد و ماه و ستارگان كه هر كدام به نوعى در زندگى انسان اثر دارند و مورد بهره بردارى او قرار مى گيرند در تسخير اويند.
اين تعبير جالب (مسخر بودن موجودات براى انسان به فرمان خدا) علاوه بر اينكه شخصيت و عظمت واقعى انسان را از ديدگاه اسلام و قرآن روشن مى سازد، و به او عظمتى مى بخشد كه درخور مقام خليفة اللهى است ، نعمتهاى گوناگون خدا را به خاطرش ‍ مى آورد، حس قدردانى را در او بر مى انگيزد، و از نظام بديعى كه در چگونگى اين تسخير به كار رفته ، وى را به خدا نزديك مى سازد.
و به همين جهت در پايان آيه مى گويد: در اين تسخير نشانه هائى است براى آنها كه انديشه مى كنند.
براى آگاهى بيشتر از اسرار اين تسخير به شرح مبسوطى كه در سوره ابراهيم آيات 32 و 33 آورديم مراجعه فرمائيد.
علاوه بر اينها (مخلوقاتى را كه در زمين آفريده نيز مسخر فرمان شما ساخت ) (و ما ذراء لكم فى الارض ).
(مخلوقاتى گوناگون و رنگارنگ ) (مختلفا الوانه ).
از انواع پوششها، غذاها، همسران پاك ، وسائل رفاهى گرفته تا انواع معادن و منابع مفيد زير زمينى و روى زمينى و ساير نعمتها.
(در اينها نيز نشانه اى است آشكار براى مردمى كه متذكر مى شوند) (ان فى ذلك لاية لقوم يذكرون )
نكته ها :
1 - نعمتهاى مادى و معنوى
جالب اينكه در آيات فوق نعمتهاى مادى و معنوى آنچنان به هم آميخته شده است كه نمى توان آنها را از يكديگر تفكيك كرد، با اين حال لحن آيات مزبور در زمينه نعمتهاى معنوى با مادى متفاوت است .
در هيچ مورد نمى گويد بر خدا است كه فلان رزق و روزى را براى شما بيافريند، اما در مورد هدايت ، راه راست مى گويد (بر خدا است كه راه راست را به شما نشان دهد)، و نيروهاى لازم را براى پيمودن اين راه از نظر تكوين و تشريع در اختيارتان بگذارد.
اصولا بحثهاى يك بعدى از روش قرآن دور است ، حتى آنجا كه سخن از آفرينش درختان و ميوه ها و تسخير خورشيد و ماه به ميان مى آورد باز آن را در مسير يك هدف معنوى قرار مى دهد و مى گويد: (اين نعمتهاى مادى نيز نشانه اى است از عظمت آفرينش و آفريدگار).
2 - چرا تنها زيتون و نخل و انگور؟!
ممكن است چنين به نظر آيد كه اگر قرآن در آيات فوق از ميان انواع ميوه ها روى زيتون و خرما و انگور تكيه كرده به خاطر وجود آنها در محيط نزول
قرآن بوده است ، ولى با توجه به جهانى و جاودانى بودن قرآن ، و عمق تعبيراتش روشن مى شود كه مطلب از اين فراتر است .
غذاشناسان و دانشمندان بزرگى كه ساليان دراز از عمر خود را در راه مطالعه خواص گوناگون ميوه ها صرف كرده اند به ما مى گويند كمتر ميوه اى است كه براى بدن انسان از نظر غذائى به اندازه اين سه ميوه ، مفيد و مؤ ثر باشد.
همانها مى گويند (روغن زيتون ) براى توليد سوخت بدن ارزش بسيار فراوان دارد، كالرى حرارتى آن بسيار بالا است ، و از اين جهت يك نيروبخش است و آنها كه مى خواهند همواره سلامت خود را حفظ كنند، بايد به اين اكسير علاقمند شوند.
روغن زيتون دوست صميمى كبد آدمى است ، و براى رفع عوارض كليه ها و سنگهاى صفراوى و قولنج هاى كليوى و كبدى و رفع يبوست بسيار مؤ ثر است .
به همين دليل در روايات اسلامى نيز از آن مدح و تمجيد فراوان شده ، در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) درباره زيتون چنين مى خوانيم : (غذاى خوبى است ، دهان را خوشبو و بلغم را بر طرف مى سازد، صورت را صفا و طراوت مى بخشد، اعصاب را تقويت نموده و بيمارى و درد را از ميان مى برد و آتش خشم و غضب را فرو مى نشاند).
و از آن مهمتر اينكه در خود قرآن از درخت زيتون به عنوان شجره مباركه (درخت پر بركت ) ياد شده است .
با پيشرفت دانش پزشكى و غذاشناسى اهميت داروئى (خرما) نيز به ثبوت رسيده است . در خرما كلسيم وجود دارد كه عامل اصلى استحكام استخوانها است و نيز فسفر وجود دارد كه از عناصر اصلى تشكيل دهنده مغز و مانع ضعف اعصاب
و خستگى است ، و قوه بينائى را مى افزايد.
و نيز پتاسيم موجود است كه فقدان آنرا در بدن علت حقيقى زخم معده مى دانند، و وجود آن براى ماهيچه ها و بافتهاى بدن بسيار پر ارزش است .
اين سخن امروز در ميان غذاشناسان معروف است كه خرما از سرطان جلوگيرى مى كند، زيرا آمارهائى كه در اين زمينه تهيه شده نشان مى دهد در مناطقى كه خرما بيشتر مى خورند ابتلاى به سرطان كمتر است ، و اعراب و صحرا نشينانى كه در فقر غذائى به سر مى برند بواسطه خوردن خرما هرگز مبتلا به سرطان نمى شوند، عامل اين موضوع را وجود (منيزيم ) مى دانند.
قند فراوانى كه در خرما وجود دارد از سالمترين قندها است كه حتى در بسيارى از موارد مبتلايان به بيمارى قند نيز مى توانند براحتى از آن استفاده كنند.
دانشمندان در خرما سيزده ماده حياتى و پنج نوع ويتامين كشف كرده اند كه آنرا به صورت يك منبع غذائى غنى و بسيار پر ارزش ‍ در آورده است .
به همين دليل در روايات اسلامى نيز روى اين ماده غذائى تاءكيد فراوان ديده مى شود، از على (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: كل التمر فان فيه شفاء من الادواء: (خرما بخوريد كه شفاى بيماريها است ).
و نيز روايت شده كه در بسيارى از اوقات غذاى على (عليهالسلام ) را نان و خرما تشكيل مى داد.
و در روايت ديگر مى خوانيم : خانه اى كه در آن خرما نيست اهل آن
خانه در واقع گرسنه اند!.
در آيات سوره مريم نيز خواهد آمد كه خداوند مريم را در آن بيابان كه فاقد وسيله بود هنگامى كه عيسى را به دنيا آورده بود از رطب تازه روزى داد، و اين اشاره اى است به اينكه يكى از بهترين غذاها براى مادرى كه فرزند به دنيا آورده رطب تازه است ، و حتى در رواياتى كه ذيل آيه آمده مى خوانيم بهترين دارو براى چنين زنان همين ميوه است .
و اما در مورد (انگور) به گفته دانشمندان غذاشناس بقدرى عوامل مؤ ثر دارد كه مى توان گفت ، يك داروخانه طبيعى است ؟ علاوه بر اين انگور از نظر خواص ، بسيار نزديك به شير مادر است ، يعنى يك غذاى كامل محسوب مى شود انگور دو برابر گوشت ، در بدن حرارت ايجاد مى كند، و علاوه بر اين ضد سم است ، براى تصفيه خون ، دفع رماتيسم ، نقرس ، و زيادى اوره خون ، اثر درمانى مسلمى دارد، انگور معده و روده را لايروبى مى كند، نشاط آفرين و بر طرف كننده اندوه است ، اعصاب را تقويت كرده ، و ويتامينهاى مختلف موجود در آن به انسان نيرو و توان مى بخشد.
انگور علاوه بر اينكه غذاى بسيار پر ارزشى است قدرت ميكرب كشى قابل ملاحظه اى دارد و حتى عامل مؤ ثرى است براى مبارزه با بيمارى سرطان .
به همين دليل در حديثى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ): خير طعامكم الخبز و خير فاكهتكم العنب : (بهترين طعام شما نان و بهترين ميوه شما انگور است ).
اگر ما بخواهيم آنچه را غذاشناسان در زمينه اين ميوه ها گفته اند و روايات
فراوانى كه در منابع اسلامى در اين رابطه نقل شده در اينجا بياوريم مسلما از روش تفسير خارج خواهيم شد، مقصود اين بود روشن سازيم كه تكيه كردن قرآن بر اين سه نوع ميوه بى دليل نيست ، و شايد در آن روز قسمت مهمى از آن بر مردم پوشيده بوده است .
3 - تفكر، تعقل ، تذكر
در آيات فوق ، بعد از بيان سه بخش از نعمتهاى الهى مردم را دعوت به انديشه كرده منتها در يك مورد مى گويد: در اينها نشانه هائى است براى قومى كه تفكر مى كنند، در مورد ديگر مى گويد براى قومى كه تعقل دارند، و در مورد سوم براى قومى كه متذكر مى شوند.
اين اختلاف تعبير مسلما جنبه تفنن در عبارت ندارد، بلكه آنچه از روش قرآن مى دانيم هر كدام اشاره به نكته اى است ، و شايد نكته اين تفاوت آن باشد كه در مورد الوان نعمتهاى موجود در زمين آنقدر مساءله روشن است كه تنها تذكر و يادآورى كافى است ، ولى در مورد زراعت و زيتون و نخل و انگور و به طور كلى ميوه ها كمى بيشتر انديشه لازم است ، تا به خواص غذائى و درمانى آنها آشنا شويم ، به همين جهت تعبير به (تفكر) مى كند.
اما در مورد تسخير خورشيد و ماه و ستارگان و اسرار شب و روز باز هم انديشه بيشترى لازم است ، لذا تعبير به (تعقل ) كه گوياى سطح بالاترى از انديشه است فرموده .
در هر حال روى سخن قرآن همه جا با انديشمندان و متفكران و صاحبان مغز و عقل است ، و با توجه به اينكه قرآن از محيطى بر خاسته كه در آنجا جز جهل حكومت نمى كرد، عظمت اين تعبيرات آشكارتر مى شود و هم پاسخى است دندانشكن به آنها كه به خاطر بعضى از مذاهب خرافى خط سرخ روى همه
مذاهب راستين كشيده اند و مى گويند مذهب ، وسيله تخدير و از كار انداختن انديشه ها است و ايمان به خدا مولود جهل آدمى است !.
اينگونه آيات قرآن تقريبا در همه سوره ها گسترده است ، به وضوح مى گويد مذهب راستين زائيده انديشه و تفكر و تعقل است و اسلام در همه جا سر و كار با متفكران و انديشمندان و اولوا الالباب دارد، نه با جاهلان و خرافاتيان ، يا روشنفكر نمايان بى منطق .
آيه و ترجمه


و هو الذى سخر البحر لتأ كلوا منه لحما طريا و تستخرجوا منه حلية تلبسونها و ترى الفلك مواخر فيه و لتبتغوا من فضله و لعلكم تشكرون (14)
و اءلقى فى الا رض روسى اءن تميد بكم و اءنهرا و سبلا لعلكم تهتدون (15)
و علمت و بالنجم هم يهتدون (16)
اء فمن يخلق كمن لا يخلق اء فلا تذكرون (17)
و إ ن تعدوا نعمة الله لا تحصوها إ ن الله لغفور رحيم (18)



ترجمه :

14 - او كسى است كه دريا را مسخر (شما) ساخت تا از آن گوشت تازه بخوريد و وسائل زينتى براى پوشش از آن استخراج نمائيد، و كشتيها را مى بينيد كه سينه دريا را مى شكافند تا شما (به تجارت پردازيد) و از فضل خدا بهره گيريد، شايد شكر نعمتهاى او را بجا آوريد.
15 - و در زمين كوه هاى ثابت و محكمى افكند تا لرزش آنرا نسبت به شما بگيرد، و نهرها ايجاد كرد، و راههائى تا هدايت شويد.
16 - و (نيز) علاماتى قرار داد و (شب هنگام ) آنها بوسيله ستارگان هدايت مى شوند.
17 - آيا كسى كه مى آفريند همچون كسى است كه نمى آفريند؟ آيا متذكر نمى شويد!!
18 - و اگر نعمتهاى خدا را بشماريد هرگز نمى توانيد آنرا احصا كنيد، خداوند غفور و رحيم است .
تفسير :
نعمت كوهها و درياها و ستارگان

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:50 AM
نعمت كوهها و درياها و ستارگان
اين آيات به سراغ بخش مهم ديگرى از نعمتهاى بى پايان خداوند در مورد انسانها مى رود و نخست از درياها كه منبع بسيار مهم حيات و زندگى است آغاز مى كند و مى گويد:
(و او كسى است كه درياها را براى شما تسخير كرد و به خدمت شما گمارد) (و هو الذى سخر البحر).
مى دانيم قسمت عمده روى زمين را درياها تشكيل مى دهند، و نيز مى دانيم نخستين جوانه حيات در درياها آشكار شده ، و هم اكنون نيز دريا منبع مهمى براى ادامه حيات انسان و همه موجودات روى زمين است ، و قرار دادن آن در خدمت بشر يكى از نعمتهاى بزرگ خدا است :
سپس به سه قسمت از منافع درياها اشاره كرده مى فرمايد:
(تا از آن گوشت تازه بخوريد) (لتاكلوا منه لحما طريا).
گوشتى كه زحمت پرورش آنرا نكشيده ايد تنها دست قدرت خدا آنرا در دل اقيانوسها پرورش داده و رايگان در اختيارتان گذارده است .
مخصوصا تكيه روى طراوت و تازگى اين گوشت ، با توجه به اينكه در آن عصر و زمان از يك جهت ، و در عصر و زمان ما از جهت ديگر، گوشتهاى كهنه فراوان بوده و هست ، اهميت اين نعمت را آشكارتر مى سازد، و هم اهميت تغذيه از گوشت تازه را.
با تمام پيشرفتى كه در زندگى و تمدن مادى بشر به وجود آمده ، هنوز دريا يكى از مهمترين منابع تغذيه انسان را تشكيل مى دهد، و همه سال صدها هزار تن از گوشت تازه اى كه دست لطف پروردگار براى انسانها پرورش داده ، از دريا صيد مى شود.
لذا اكنون كه جمعيت كره زمين رو به افزايش است و بعضى در مطالعات ابتدائى خود احساس مى كنند خطر كمبود مواد غذائى مردم جهان را براى آينده تهديد مى كند، افكار دانشمندان متوجه درياها شده و چشم اميد خود را به آن دوخته اند تا از طريق پرورش و تكثير نسل انواع ماهيها بتوانند اين كمبود را به مقدار قابل ملاحظه اى بر طرف سازند.
اين از يكسو، از سوى ديگر مقرراتى براى جلوگيرى از آلوده شدن آب درياها و از ميان رفتن نسل ماهى ها وضع كرده اند كه از مجموع آن اهميت جمله فوق كه در چهارده قرن قبل در قرآن نازل شده است روشنتر مى شود.
ديگر از منافع آن مواد زينتى است كه از درياها استخراج مى شود لذا اضافه مى كند: (تا از آن زينتى براى پوشيدن استخراج كنيد) (و تستخرجوا منه حلية تلبسونها).
انسان مانند چهارپايان نيست كه ذوق نداشته باشد، بلكه يكى از ابعاد معروف چهارگانه روح انسان را حس زيبائى تشكيل مى دهد كه سرچشمه پيدايش شعر و هنر اصيل و مانند آنها است .
بدون شك اين بعد از روح انسانى نقش مؤ ثرى در حيات بشر دارد، لذا بايد بطرز صحيح و سالمى - دور از هر گونه افراط و تفريط و اسراف و تبذير - اشباع گردد.
آنها كه غرق در تجمل پرستى و انواع زينتند به همان گونه گمراهند كه افراد خشك و مخالف هر گونه زينت چرا كه يكى در طرف افراط و مايه نابودى
سرمايه ها و ايجاد فاصله طبقاتى و كشتن معنويات است ، و ديگرى در طرف تفريط و باعث خمودى و ركود.
به همين دليل در اسلام ، استفاده از زينت به صورت معقول و خالى از هرگونه اسراف مانند بهره گيرى از لباسهاى خوب ، انواع عطريات ، بعضى سنگهاى قيمتى و مانند آن - مخصوصا در مورد زنان - كه نياز روحيشان به زينت بيشتر است توصيه شده است ، ولى باز تاءكيد مى كنيم كه بايد خالى از اسراف و تبذير باشد.
بالاخره سومين نعمت دريا را حركت كشتيها به عنوان يك وسيله مهم براى انتقال انسان و نيازمنديهاى او، ذكر مى كند، و مى فرمايد: (كشتى ها را مى بينى كه آبها را بر صفحه اقيانوسها مى شكافند) (و ترى الفلك مواخر فيه ).
صحنه اى كه در برابر سرنشينان كشتى به هنگام حركت بر صفحه اقيانوسها ظاهر مى شود چقدر ديدنى است (خدا اين نعمت را به شما داد تا از آن بهره گيريد و از فضل او در مسير تجارت خود از كشتيها استفاده كنيد) (و لتبتغوا من فضله ).
با توجه به اينهمه نعمت ، حس شكرگزارى را در شما زنده كند (شايد شكر نعمتهاى او را بجا آوريد) (و لعلكم تشكرون ).
(فلك ) (كشتى ) هم به معنى مفرد آمده و هم به معنى جمع .
(مواخر) جمع (ماخرة ) از ماده (مخر) (بر وزن فخر) به معنى شكافتن آب از چپ و راست است ، و به صداى وزش ‍ بادهاى شديد نيز گفته مى شود،
و از آنجا كه كشتيها به هنگام حركت آبها را با سينه خود مى شكافند به آنها (ماخر) يا (ماخره ) مى گويند.
اصولا چه كسى اين خاصيت را در ماده اى كه كشتى را از آن مى سازند قرار داد تا روى آب بايستد، آيا اگر همه چيز از آب سنگين تر بود و فشار مخصوص آب نيز نبود، هرگز مى توانستيم بر صفحه بيكران اقيانوسها حركت كنيم ؟
به علاوه چه كسى بادهاى منظم را بر صفحه اقيانوسها به حركت در آورد؟ و يا چه كسى در بخار آنهمه قدرت آفريد تا با نيروى آن كشتيهاى موتورى را بر صفحه اقيانوسها به حركت در آوريم ؟ آيا هر يك از اينها نعمت بزرگى نيست ؟
توجه به اين نكته كه راههاى دريائى از جاده هاى خشكى بسيار وسيعتر، كم خرج تر و آماده تر است ، و نيز توجه به اينكه كشتيهاى غول پيكر كه گاهى به عظمت يك شهر مى باشند، عظيمترين وسيله نقليه بشر را تشكيل مى دهند عظمت نعمت درياها را براى كشتيرانى واضحتر مى كند.
پس از بيان نعمت درياها، به سراغ كوههاى سخت و سنگين مى رود و مى گويد: (در زمين كوههاى ثابت و مستقرى افكند تا از لرزش و حركت آن جلوگيرى كند، و به شما آرامش بخشد) (و القى فى الارض رواسى ان تميد بكم ).
در گذشته نيز گفته ايم كوهها از ريشه به هم پيوسته اند و همچون زرهى كره زمين را در بر گرفته اند، و اين سبب مى شود كه از لرزشهاى شديد زمين كه بر اثر فشار گازهاى درونى هر لحظه ممكن است رخ دهد تا حد زيادى جلوگيرى شود.
از اين گذشته وضع خاص كوهها مقاومت پوسته زمين را در مقابل جاذبه ماه (جزر و مد) زياد مى كند و اثر آن را به حداقل مى رساند.
از سوى سوم از قدرت طوفانهاى شديد و حركت دائمى بادها بر پوسته زمين مى كاهد چرا كه اگر كوهها نبودند سطح هموار زمين دائما در معرض تندبادها قرار داشت و آرامشى متصور نبود.
و از آنجا كه كوهها يكى از مخازن اصلى آبها (چه به صورت برف و يخ و چه به صورت آبهاى درونى ) مى باشند بلافاصله بعد از آن ، نعمت وجود نهرها را بيان كرده ، مى گويد (و براى شما نهرهائى قرار داديم ) (و انهارا).
و از آنجا كه وجود كوهها ممكن است اين توهم را به وجود آورد كه بخشهاى زمين را از يكديگر جدا مى كند، و راهها را مى بندد، چنين اضافه مى كند (و براى شما راهها قرار داد تا هدايت شويد) (و سبلا لعلكم تهتدون ).
اين مساءله قابل توجه است كه در ميان بزرگترين سلسله جبال دنيا غالبا بريدگيهائى وجود دارد كه انسان مى تواند راه خود را از ميان آنها پيدا كند، و كمتر اتفاق مى افتد كه اين كوهها به كلى بخشهاى زمين را از هم جدا كنند.
و از آنجا كه راه بدون نشانه و علامت و راهنما، انسان را به مقصد نمى رساند بعد از ذكر نعمت (راه ) به اين (نشانه ها) اشاره كرده مى گويد: (و علاماتى قرار داد) (و علامات ).
اين علامتها انواع زيادى دارد: شكل كوهها و درهها و بريدگيهاى آنها،
فراز و نشيبهاى قطعات مختلف زمين ، رنگ خاكها و كوهها، و حتى چگونگى وزش بادها هر يك ، علامتى براى پيدا كردن راههاست .
براى اينكه بدانيم وجود اين علامات تا چه حد به رهروان كمك مى كند و آنها را از دور گشتن و گم شدن رهائى مى بخشد، كافى است وضع بعضى از بيابانهاى يكنواخت را كه در پاره اى از مناطق وجود دارد در نظر بگيريم كه عبور از آنها فوق العاده مشكل و خطرناك است ، و چه بسيار كسانى كه از آنها رفتند و هيچگاه باز نگشتند، فكر كنيد اگر همه روى زمين اين چنين يكنواخت بود كوهها به يك اندازه ، دشتها يكرنگ ، درها شبيه هم ، آيا انسانها مى توانستند به آسانى راه خود را پيدا كنند؟!
ولى از آنجا كه در پاره اى از اوقات در بيابانها، در شبهاى تاريك ، يا هنگامى كه انسان شبانه در دل اقيانوسها سفر مى كند از اين علامات خبرى نيست ، خداوند علامات آسمانى را به كمك فرستاده تا اگر در زمين علامتى نيست ، از علامت آسمان استفاده كنند و گمراه نشوند! لذا اضافه مى كند (و بوسيله ستارگان ، مردم هدايت مى شوند) (و بالنجم هم يهتدون ).
البته اين يكى از فوائد ستارگان است ، آنها فوائد بسيارى دارند ولى اگر تنها همين فايده بود باز مهم بود، مخصوصا پيش از آنكه قطب نما اختراع شود و كشتيها بتوانند بوسيله آن طبق نقشه ها راه خود را به سوى مقصد باز يابند، حركت در روى درياها بدون استفاده از ستارگان امكان پذير، نبود، و به همين جهت شبهائى كه ابر آسمان را مى پوشانيد كشتيها از حركت باز مى ماندند، و اگر به راه خود ادامه مى دادند خطر مرگ آنها را تهديد مى كرد.
البته مى دانيم ستارگانى كه در نظر ما در آسمان جابجا مى شوند پنج ستاره بيشتر نيستند كه آنها را سيارات مى گويند، (البته سيارات بيش از اينند، اما بقيه با چشم كمتر ديده مى شوند) باقى ستاره ها جاى نسبى خود را حفظ مى كنند،
گوئى همچون مرواريدهائى هستند كه به روى پارچه تيره رنگى دوخته شده اند اين پارچه را از يك طرف افق مى كشند و به سوى ديگر مى برند، و به تعبير ديگر حركت ثوابت حركت گروهى و دستجمعى است ، اما حركت سيارات حركت انفرادى مى باشد بطورى كه فاصله هايشان با بقيه ستاره ها تغيير مى كند.
علاوه بر اين ، ستاره هاى ثوابت شكلهاى مخصوصى را تشكيل داده اند كه به (اشكال فلكى ) معروفند، و شناخت آنها براى پيدا كردن جهات چهارگانه (شمال و جنوب و مشرق و مغرب ) بسيار مؤ ثر است .
پس از بيان آنهمه نعمتهاى بزرگ و الطاف خفى پروردگار، وجدان انسانها را به داورى مى طلبد و مى گويد: (آيا كسى كه مى آفريند همچون كسى است كه نمى آفريند، آيا متذكر نمى شويد)؟!
(ا فمن يخلق كمن لا يخلق ا فلا تذكرون ).
اين يك روش مؤ ثر تربيتى است كه قرآن در بسيارى از موارد از آن استفاده كرده است ، مسائل را بصورت استفهامى طرح ، و پاسخ آن را بر عهده وجدان هاى بيدار مى گذارد، و حس خود جوشى مردم را به كمك مى طلبد تا پاسخ از درون جانشان بجوشد و همچون فرزندشان به آن عشق ورزند، و آنرا پذيرا گردند.
اصولا از نظر روانى ثابت شده كه براى تعليم و تربيت صحيح بايد حداكثر كوشش را به كار برد تا طرف مقابل ، مطالب را از خود بداند يعنى احساس كند از درون خودش جوشيده ، نه چيزى كه از بيرون به او القا شده است تا با تمام وجودش آنرا قبول كند و از آن دفاع نمايد.
تكرار اين نكته نيز لازمست كه مشركانى كه در برابر انواع بتها به سجده مى افتادند هرگز معتقد نبودند بت آفريننده و خالق است ، بلكه آفرينش را مخصوص الله مى دانستند، اينجاست كه قرآن مى گويد آيا بايد در برابر خالق
اين همه نعمتها سجده كرد؟ يا موجوداتى كه خود مخلوق ناچيزى بيش نيستند و هرگز خلقتى نداشته و ندارند.
سرانجام براى اينكه هيچكس تصور نكند نعمت خدا منحصر به اينها است مى گويد: (و اگر بخواهيد نعمتهاى خدا را شماره كنيد قادر بر احصاى آن نيستيد) (و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها).
سر تا پاى وجود شما غرق نعمتهاى او است ، در هر نفس كه فرو ميرود و بر مى آيد نه تنها دو نعمت كه هزاران نعمت موجود است و بر هر نعمتى شكرى واجب ، هر دقيقهاى كه از عمر ما مى گذرد حيات و سلامت ما مديون فعاليت مليونها موجود زنده در درون بدنمان و مليونها موجود جاندار و بى جان در بيرون بدنمان است كه بدون فعاليت آنها ادامه حيات حتى يك لحظه ممكن نيست .
اصولا ما از وجود همه نعمتها، آگاه نيستيم و هر قدر دامنه علم و دانش بشرى گستردهتر ميشود افقهاى تازهاى از اين نعمتها بر ما گشوده خواهد شد، افقهائى كه كرانه هاى آنها همچنان ناپيدا است ، آيا با اين حال قدرت احصاى نعمتهاى خدا را داريم ؟!
اكنون اين سؤ ال پيش مى آيد كه پس ما چگونه مى توانيم حق شكر او را ادا كنيم ؟ آيا با اين حال در زمره ناسپاسان نيستيم ؟
پاسخ اين سؤ ال را قرآن در آخرين جمله اين آيه بيان مى كند و مى گويد خداوند غفور و رحيم است (ان الله لغفور رحيم ).
آرى خدا مهربانتر و بزرگوارتر از آنست كه شما را به خاطر عدم توانائى بر شكر نعمتهايش مؤ اخذه يا مجازات كند، همين قدر كه بدانيد سر تا پاى شما غرق نعمت او است و از اداى حق شكرش عاجزيد و عذر تقصير به پيشگاهش بريد، نهايت شكر او را انجام داده ايد.
ورنه سزاوار خداونديش كس نتواند كه بجا آورد!
ولى اينها همه مانع از آن نيست كه ما به مقدار توانائى به احصاى نعمتهايش بپردازيم ، چرا كه اين توجه هم درجه معرفت و جهان بينى و جهانشناسى توحيد ما را بالا مى برد و هم شعله عشق خدا را در اعماق قلب ما فروزانتر مى كند، و هم حس شكرگزارى را در ما تحريك مى نمايد. به همين دليل پيشوايان و بزرگان دين در سخنان خود و حتى در دعاها و مناجاتهايشان به شمردن گوشهاى از نعمتهاى بى پايانش مى پرداختند تا درسى باشد براى ديگران . (در زمينه شكر نعمت و عدم توانائى انسان بر احصاى نعمتهاى پروردگار در ذيل آيه 34 سوره ابراهيم نيز بحث كرده ايم ).
نكته ها :
راه ، نشانه ، رهبر
گرچه در آيات فوق سخن از راهها و طريق زمين به عنوان يك نعمت الهى به ميان آمده ، چرا كه راه ها مهمترين وسيله ارتباط پيشرفت تمدن انسانى هستند و به همين دليل در برنامه هاى سازندگى قبل از هر چيز به سراغ ايجاد راه مناسب ميروند، زيرا بدون آن هيچ فعاليت عمرانى ممكن نيست .
ولى به هر حال بيان قرآن در اين زمينه مى تواند الگوئى براى (زندگى معنوى ) انسانها نيز باشد چرا كه براى رسيدن به هر هدف مقدس قبل از هر چيز انتخاب راه صحيح لازم است ، و علاوه بر راه وجود علامات و نشانه ها نيز اهميت حياتى دارند، زيرا راههاى مشابه هم بسيارند، و گم كردن راه اصلى در ميان آنها كاملا ممكن است ، اينجا است كه نقش علامات مشخص مى شود.
مخصوصا مؤ منان كه در آيات قرآن به عنوان متوسمان (هوشياران )
توصيف شده اند بايد به دقت مراقب اين نشانه ها باشند.
مكتبها، سنتها، دعوتها و حتى اشخاص را با نشانه ها بشناسند، و حق را در سايه نشانه هايش از باطل تشخيص دهند.
و اهميت مساءله رهبر نيز احتياجى به توضيح ندارد.
جالب توجه اينكه روايات بسيار از ائمه اهلبيت (عليهم السلام ) وارد شده كه در آنها (نجم ) (ستاره ) به پيامبر و علامات به امامان تفسير شده است ، و در بعضى نجم و علامات هر دو به امامان و رهبران راه حق تفسير شده اند كه به عنوان نمونه به چند حديث اشاره مى شود:
1 - در تفسير على بن ابراهيم از امام صادق (عليهالسلام ) چنين مى خوانيم : (النجم رسول الله و العلامات الائمة عليهم السلام ): (ستاره اشاره به پيامبر است و علامات امامان هستند).
عين همين مضمون از امام على بن موسى الرضا (عليهاالسلام ) نيز نقل شده است .
2 - در حديث ديگرى از امام باقر مى خوانيم كه در تفسير آيه فوق فرمود: (نحن النجم ): ستاره مائيم .
3 - و نيز در حديث ديگرى از امام على بن موسى الرضا (عليهم السلام ) نقل شده كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به على (عليه السلام ) فرمود: (انت نجم بنى هاشم ): تو ستاره بنى هاشمى .
و در روايت ديگرى فرمود: انت احد العلامات : تو يكى از آن نشانه ها هستى .
اينها همه اشاره به تفسير معنوى آيات فوق است .
آيه و ترجمه


و الله يعلم ما تسرون و ما تعلنون (19)
و الذين يدعون من دون الله لا يخلقون شيا و هم يخلقون (20)
اءموت غير اءحياء و ما يشعرون اءيان يبعثون (21)
إ لهكم إ له وحد فالذين لا يؤ منون بالاخرة قلوبهم منكرة و هم مستكبرون (22)
لا جرم اءن الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون إ نه لا يحب المستكبرين (23)



ترجمه :

19 - خداوند آنچه را پنهان ميداريد و آنچه را آشكار مى سازيد مى داند.
20 - معبودهائى را كه غير از خدا مى خوانند چيزى را خلق نمى كنند بلكه خودشان هم مخلوقند.
21 - آنها موجودات مرده اى هستند كه هرگز استعداد حيات ندارند، و نمى دانند در چه زمانى عبادت كنندگانشان محشور مى شوند.
22 - معبود شما خداوند يگانه است ، اما آنها كه به آخرت ايمان ندارند دلهايشان حق را انكار مى كند، و مستكبرند.
23 - قطعا خداوند از آنچه پنهان مى دارند و آنچه آشكار مى سازند با خبر است او مستكبران را دوست نم
تفسير :
معبودهاى مرده و فاقد شعور!
از آنجا كه در آيات گذشته به دو قسمت از مهمترين صفات خدا اشاره شد كه هيچيك از آن در بتها و معبودهاى ساختگى نيستند (خالقيت موجودات ، و بخشيدن نعمتها) در نخستين آيات مورد بحث به سومين صفت معبود حقيقى اشاره مى شود كه علم و دانائى است ، مى گويد: (و خداوند مى داند آنچه را پنهان مى داريد و آنچه را آشكار مى سازيد) (و الله يعلم ما تسرون و ما تعلنون ).
پس چرا به دنبال بتها مى رويد كه نه كمترين سهمى در خالقيت جهان دارند، نه كوچكترين نعمتى به شما بخشيدهاند، و نه از اسرار درون و اعمال برون شما آگاهند؟ اينها چگونه معبودى هستند كه فاقد همه صفات لازم و ارزشمندند؟!
بار ديگر روى مساءله خالقيت تكيه مى كند، ولى از آيه مشابه آن كه قبلا داشتيم فراتر مى رود و مى گويد: (معبودهائى را كه آنها مى خوانند نه تنها چيزى را خلق نمى كنند بلكه خودشان مخلوقند) (و الذين يدعون من دون الله لا يخلقون شيئا و هم يخلقون ).
تاكنون بحث در اين بود كه اينها خالق نيستند و به همين دليل لايق عبادت نمى باشند اكنون مى گويد آنها خود مخلوقند، نيازمند و محتاجند، با اين حال چگونه مى توانند تكيه گاه انسانها گردند و گروهى از كارشان بگشايند؟ اين چه داورى ابلهانه اى است ؟!
از اين گذشته (آنها موجودات مردهاى هستند كه هرگز بوئى از حيات نبرده و نه استعداد آن را دارند) (اموات غير احياء).
آيا نبايد معبود حداقل موجود زندهاى باشد، و از نياز يا عبادت عابدانش آگاه گردد؟ بنابر اين چهارمين صفت معبود حقيقى يعنى (حيات ) نيز در آنها به كلى منتفى است .
سپس اضافه مى كند (اين بتها اصلا نمى دانند در چه زمانى عبادت كنندگانشان معبوث خواهند شد) (و ما يشعرون ايان يبعثون ).
اگر پاداش و جزا به دست آنها بود حداقل بايد از رستاخيز بندگان خود با خبر باشند، با اين نادانى چگونه لائق عبادتند؟
و اين پنجمين صفتى است كه معبود به حق بايد داشته باشد و آنها فاقد آنند.
شايد بارها تاكنون گفتهايم كه بت و بت پرستى در منطق قرآن مفهوم وسيعى دارد، بسيار وسيعتر از خدايان ساختگى از سنگ و چوب و فلزات .
هر موجود و هر كسى را كه تكيه گاه خود در برابر خدا قرار دهيم و سر نوشت خود را دست او بدانيم او بت ما محسوب مى شود، به همين دليل تمام آنچه در آيات فوق آمده درباره كسانى كه امروز ظاهرا خداپرستند اما استقلال يك فرد مؤ من راستين را از دست داده و تكيه گاهى براى خود از بندگان ضعيف
انتخاب كرده اند و به صورت وابسته زندگى مى كنند، شامل مى شود.
آنهائى كه تصور مى كنند قدرتهاى بزرگ جهان مى توانند تكيه گاه روزهاى تاريكشان باشند، هر چند اين قدرتها جهنمى هستند و بيگانه از خدا، آنها نيز عملا بت پرست و مشركند و بايد به آنها گفت آيا اين معبودهاى شما چيزى آفريده اند؟ آيا سرچشمه نعمتى هستند؟ آيا از اسرار درون و برون شما آگاهند؟ و آيا مى دانند شما چه زمانى مبعوث مى شويد تا جزا و كيفرتان بدهند؟ پس چرا آنها را همچون بت مى پرستيد؟
به دنبال اين استدلالات زنده و روشن بر نفى صلاحيت بتها، چنين نتيجه گيرى مى كنند؟ بنابر اين معبود شما معبود واحدى است ) (الهكم اله واحد).
و از آنجا كه ايمان به مبدا و معاد همه جا با يكديگر قرين و لازم و ملزوم يكديگرند بلافاصله اضافه مى كند: آنها كه ايمان به آخرت ندارند (و طبعا ايمان درستى به مبدا نيز ندارند) دلهايشان حقيقت را انكار مى كند و در برابر حق مستكبرند (فالذين لا يؤ منون بالاخرة قلوبهم منكرة و هم مستكبرون ).
و گرنه دلائل توحيد براى آنها كه حق جو و متواضع در مقابل حقيقتند آشكار است ، و هم دلائل معاد، ولى خوى استكبار و عدم تسليم در برابر حق سبب مى شود كه آنها دائما حالت انكار و نفى به خود بگيرند، حتى حقائق حسى را نيز منكر شوند تا آنجا كه اين معنى به صورت حالت و ملكهاى در مى آيد و با وجود آن هيچ سخن حق و دليل و منطقى در آنها نفوذ نمى كند.
آيا دلائل زندهاى كه در آيات قبل در زمينه عدم شايستگى بتها براى پرستش گذشت كافى نيست كه هر ذى شعورى تصديق كند بت لايق پرستش نيست ؟ ولى باز مى بينيم اين جمعيت با كمال تعجب از پذيرفتن اين حقيقت آشكار خوددارى مى كردند.
آخرين آيه مورد بحث بار ديگر روى علم خدا به غيب و شهود و پنهان و آشكار مجددا تكيه كرده ، مى گويد: (قطعا خداوند از آنچه پنهان ميدارند و آنچه آشكار مى سازند با خبر است ) (لا جرم ان الله يعلم ما يسرون و ما يعلنون ).
اين جمله در واقع تهديدى است در برابر كفار و دشمنان حق كه خدا از حال آنها هرگز غافل نيست ، نه تنها برون بلكه درونشان را هم مى داند و به موقع به حسابشان خواهد رسيد.
آنها مستكبرند، و خداوند مستكبران را دوست نمى دارد (انه لا يحب المستكبرين ).
چرا كه استكبار در برابر حق اولين نشانه بيگانگى از خدا است .
كلمه (لاجرم ) كلمهاى است مركب از (لا) و (جرم ) كه معمولا براى تاءكيد و به معنى قطعا به كار مى رود، و گاهى به معنى لابد (ناچار) و حتى گاهى به معنى قسم استعمال مى شود، مثل اين كه ميگوئيم (لا جرم لافعلن ) سوگند مى خورم كه اين كار را انجام مى دهم .
و اما اينكه چگونه اين معانى از لاجرم استفاده شده از اين جهت است كه (جرم ) در اصل به معنى چيدن و قطع كردن ميوه از درخت است ، و هنگامى كه لا بر سر آن در آيد مفهومش اين مى شود كه هيچ چيزى نمى تواند اين موضوع را قطع كند، و از آن جلوگيرى نمايد و به اين ترتيب معنى مسلما و ناچار و گاهى سوگند از آن استفاده مى شود.
نكته ها :
مستكبران كيانند؟!
در چندين آيه از آيات قرآن استكبار به عنوان يك صفت ويژه كفار به كار رفته ، و از همه آنها استفاده مى شود، كه منظور از آنها تكبر از قبول حق است .
در سوره نوح آيه 7 مى خوانيم : و انى كلما دعوتهم لتغفر لهم جعلوا اصابعهم فى آذانهم و استغشوا ثيابهم و اصروا و استكبروا استكبارا: هنگامى كه من اين گروه بيايمان را دعوت ميكنم تا مشمول عفو تو شوند انگشتها را در گوش گذارده و در زير لباس ‍ خود را پنهان مى كنند، و در گمراهى اصرار مى ورزند و در برابر حق استكبار دارند.
و در سوره منافقين آيه 5 مى خوانيم : و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤ سهم و راءيتهم يصدون و هم مستكبرون : و هنگامى كه به آنها بگوئى بيائيد تا رسول خدا براى شما آمرزش بطلبد، سرپيچى مى كنند و آنها را مى بينى كه مردم را از راه حق باز مى دارند و استكبار مى ورزند.
و در سوره جاثيه آيه 8 درباره همين گروه ميخوانيم : يسمع آيات الله تتلى عليه ثم يصر مستكبرا كان لم يسمعها: آيات خدا را كه بر او خوانده مى شود مى شنود، اما چنان با حالت استكبار اصرار بر كفر دارد كه گوئى آن آيات را هرگز نشنيده است !
و در حقيقت بدترين استكبار همان تكبر از قبول حق است ، چرا كه تمام راههاى هدايت را به روى انسان مى بندد و تمام عمر در بدبختى و گناه و بى ايمانى مى ماند. على (عليه السلام ) در نهج البلاغه در خطبه قاصعه صريحا شيطان را
به عنوان (سلف المستكبرين ) پيشكسوت و سر سلسله مستكبران ) معرفى مى كند، چرا كه او نخستين گام را در مخالفت با حق و عدم تسليم در مقابل اين واقعيت كه آدم از او كاملتر است برداشت .
و به اين ترتيب تمام كسانى كه از پذيرش حق سر باز مى زنند، خواه از نظر مالى تهيدست باشند يا متمكن ، مستكبرند، ولى نمى توان انكار كرد كه در بسيارى از اوقات تمكن زياد مالى سبب مى شود كه انسان از پذيرش حق خوددارى كند.
در روضه كافى از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم : و من ذهب يرى ان له على الاخر فضلا فهو من المستكبرين ، فقلت انما يرى ان له عليه فضلا بالعافية اذا رآه مرتكبا للمعاصى ؟ فقال هيهات هيهات ! فلعله ان يكون قد غفر له ، ما اتى ، و انت موقوف تحاسب ، اما تلوت قصة سحرة موسى (عليهالسلام ).
(كسى كه براى خود بر ديگرى امتياز قائل است ، از مستكبران است - راوى حديث مى گويد از امام پرسيدم كه آيا مانعى دارد اگر انسان كسى را مشغول گناه ببيند، براى خود كه مرتكب گناه نيست امتيازى بر او قائل باشد؟ امام فرمود اشتباه كردى ! چه بسا خدا سرانجام گناه او را ببخشد، ولى تو را در پاى حساب حاضر سازد، آيا قصه ساحران زمان موسى را در قرآن نخواندى ) (كه يك روز به خاطر پاداش فرعون و تقرب به دربار او حاضر شدند در برابر پيامبر اولوا العزم پروردگار قيام كنند، ولى با ديدن چهره حق ناگهان تغيير مسير دادند تا آنجا كه در برابر تهديد فرعون به كشتن نيز مقاومت كردند و خدا آنها را مشمول عفو و رحمت خود قرار داد؟!).
آيه و ترجمه


و إ ذا قيل لهم ما ذا اءنزل ربكم قالوا اءسطير الا ولين (24)
ليحملوا اءوزارهم كاملة يوم القيمة و من اءوزار الذين يضلونهم بغير علم اءلا ساء ما يزرون (25)
قد مكر الذين من قبلهم فأ تى الله بنينهم من القواعد فخر عليهم السقف من فوقهم و اءتئهم العذاب من حيث لا يشعرون (26)
ثم يوم القيمة يخزيهم و يقول اءين شركاءى الذين كنتم تشقون فيهم قال الذين اءوتوا العلم إ ن الخزى اليوم و السوء على الكفرين (27)
الذين تتوفئهم الملئكة ظالمى اءنفسهم فأ لقوا السلم ما كنا نعمل من سوء بلى إ ن الله عليم بما كنتم تعملون (28)
فادخلوا اءبوب جهنم خلدين فيها فلبئس مثوى المتكبرين (29)



ترجمه :

24 - و هنگامى كه به آنها گفته شود پروردگار شما چه نازل كرده است ! مى گويند اينها (وحى الهى نيست ) همان افسانه هاى دروغين پيشينيان است .
25 - آنها بايد روز قيامت بار گناهان خود را بطور كامل بر دوش كشند، و هم سهمى از گناهان كسانى را كه بخاطر جهل گمراهشان ساختند، بدانيد آنها بار سنگين بدى بر دوش مى كشند.
26 - كسانى كه قبل از ايشان بودند (نيز) از اين توطئه ها داشتند، ولى خداوند به سراغ شالوده (زندگى ) آنها رفت و آنرا از اساس ‍ ويران كرد، و سقف بر سرشان از بالا فرو ريخت ، و عذاب (الهى ) از آنجايى كه نمى دانستند به سراغشان آمد!.
27 - سپس روز قيامت خدا آنها را رسوا مى سازد، و مى گويد شريكانى كه شما براى من ساختيد، و بخاطر آنها با ديگران دشمنى مى كرديد كجا هستند؟ (در اين هنگام ) عالمان مى گويند: رسوائى و بدبختى ، امروز بر كافران است .
28 - همانها كه فرشتگان (قبض ارواح ) روحشان را مى گيرند در حالى كه به خود ظلم كرده بودند، در اين هنگام آنها تسليم مى شوند (و مى گويند) ما كار بدى انجام نمى داديم ، آرى خداوند به آنچه انجام مى داديد عالم است .
29 - اكنون از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه جاودانه در آن خواهيد بود، چه جاى بدى است جايگاه مستكبران ؟!
شان نزول
در تفسير مجمع البيان مى خوانيم كه بر طبق بعضى از روايات آيه نخست درباره مقتسمين (تبعيضگران ) كه قبلا درباره آنها بحث شد نازل گرديده است ، آنها 16 نفر بودند كه به چهار گروه تقسيم شدند و هر گروه چهار نفرى بر سر راه مردم در يكى از جاده هاى مكه در ايام حج ايستادند تا پيش از آنكه مردم وارد شوند ذهن آنها را نسبت به قرآن و اسلام بدبين سازند، و بگويند محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) دين و آئين تازهاى نياورده بلكه همان افسانه هاى دروغين پيشينيان است .
تفسير :
آنها كه بار گناه ديگران را بر دوش مى كشند
در آيات گذشته سخن از مستكبران بود كه هرگز در برابر حق تسليم نمى شدند، بلكه كوشش داشتند به نحوى از زير بار آن شانه خالى كنند.
و در اين آيات منطق هميشگى اين گروه بى ايمان منعكس شده است ، مى گويد: هنگامى كه به آنها گفته شود پروردگار شما چه چيز نازل كرده است ؟ در پاسخ مى گويند اينها وحى الهى نيست ، همان افسانه هاى دروغين پيشينيان است (و اذا قيل لهم ما ذا انزل ربكم قالوا اساطير الاولين ).
و با اين تعبير موذيانه دو مطلب را بيان مى داشتند نخست اينكه سطح فكر ما از اين مسائل بسيار برتر است ، اينها افسانه اى بيش ‍ نيست كه بر سرگرمى عوام الناس ساخته شده ، و از اين گذشته تازگى ندارد زيرا اولين بار نيست كه انسانى چنين سخنانى را اظهار مى دارد، حتى محمد از خود ابتكارى به خرج نداده همان اسطورههاى گذشتگان را تكرار مى كند.
(اساطير) جمع (اسطوره ) به حكايات و داستانهاى خرافى و دروغين گفته مى شود، و اين كلمه 9 بار در قرآن از زبان كفار بى ايمان در برابر انبياء نقل شده است كه غالبا براى توجيه مخالفت خود با دعوت رهبران الهى به اين بهانه متوسل مى شدند، و عجب اينكه هميشه كلمه اساطير را با (اولين ) توصيف مى كردند، تا ثابت كنند اينها تازگى ندارد، و حتى گاه مى گفتند اينها مهم نيست ما هم اگر بخواهيم مى توانيم مانند آن را بياوريم
(آيه 31 - انفال ).
جالب اينكه مستكبران امروز نيز غالبا موذيانه براى فرار از حق و همچنين براى گمراه ساختن ديگران متوسل مى شوند، حتى در كتب جامعه شناسى شكل به اصطلاح علمى به آن داده اند و مذهب را زائيده جهل بشر و تفسيرهاى مذهبى را اسطوره ها مى نامند!
اما اگر درست به اعماق فكر آنها نفوذ كنيم مى بينيم مساءله چيز ديگر است ، آنها با مذاهب خرافى و ساختگى هرگز جنگ و ستيز ندارند، بلكه خود عامل پيدايش يا نشر آنند، مخالفت آنها تنها با مذاهب راستين است كه افكار انسانها را بيدار مى كند، و زنجيرهاى استعمار را در هم مى شكند و سد راه مستكبران و استعمارگران است .
آنها مى بينند قبول تعليمات مذهبى كه اصول عدل و انصاف را پيشنهاد مى كند و با تبعيض و ستمگرى و هر گونه خودگامگى مى جنگد با نقشه هاى آنها مخالف است .
آنها مى بينند پذيرش دستورات اخلاقى مذهب با هوسهاى سركش و آزاديهائى كه مورد نظر آنها است سازگار نيست ، مجموع اين جهات سبب مى شود كه اين سد و مانع را از سر راه خود بردارند، و حتما بايد پاسخى براى مردم درست كنند، چه پاسخى از اين بهتر كه آنها را به نام اسطوره و افسانه دروغين معرفى كنند.
آنچه متاءسفانه آنها را در اين برچسب زدن به مذهب تا حدى موفق مى كند خرافاتى است كه گاهى افراد نادان و بى اطلاع ساخته و پرداخته و به نام مذهب قالب مى زنند، بر همه طرفداران مذهب راستين لازم است شديدا با اينگونه خرافات به مبارزه برخيزند، و دشمنان را خلع سلاح كنند، اين حقيقت را همه جا بنويسند و بگويند كه اينگونه خرافات هيچگونه ارتباطى به مذاهب راستين
ندارد و دشمن نبايد آن را دستاويز قرار دهد، و گرنه تعليمات پيامبران هم در زمينه اصول عقائد مذهبى ، و هم در زمينه مسائل عملى آنچنان با عقل و منطق هماهنگ است كه جائى براى اينگونه تهمتها وجود ندارد.
آيه بعد نتيجه اعمال اين كوردلان را چنين بيان مى كند: اينها بايد روز رستاخيز هم بار گناهان خود را به طور كامل بر دوش بكشند و هم سهمى از گناهان كسانى را كه بخاطر جهل گمراه كرده اند! (ليحملوا اوزارهم كاملة يوم القيامة و من اوزار الذين يضلونهم بغير علم ).
(بدانيد آنها بدترين وزر و مسئوليت را بر دوش مى كشند) (الا ساء ما يزرون ).
چرا كه گاهى گفتار آنها سبب گمراهى هزاران نفر مى شود، چقدر دشوار است كه انسان هم بار گناهان خود را بر دوش كشد و هم بار گناهان هزاران نفر ديگر را، و هر گاه سخنان گمراه كننده آنها باقى بماند و سرچشمه گمراهى نسلها شود بار آنها نيز بر دوششان سنگينى مى كند!
جمله (ليحملوا) (بايد اين بار را بر دوش كشند) به صورت امر است ، مفهومش بيان نتيجه و عاقبت كار است ، درست همانند اينكه به كسى ميگوئيم اكنون كه اين عمل خلاف را انجام دادى بايد نتيجه آن را تحمل كنى و تلخى آن را بچشى (بعضى از مفسران نيز احتمال داده اند كه لام ليحملوا لام عاقبت باشد).
(اوزار) جمع (وزر) به معنى بار سنگين و نيز به معنى گناه آمده است و اينكه به وزير، وزير گفته مى شود براى اينكه مسؤ ليت سنگينى به دوش ميكشد.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه قرآن گفته است قسمتى از بار گناهان كسانى را كه گمراه كرده اند بر دوش دارند و نگفته همه بار گناهان آنها را، با اينكه در روايات مى خوانيم اگر كسى سنت بدى بگذارد تمام گناهان كسانى كه به آن عمل كرده اند بر دوش مى كشد.
بعضى از مفسران در پاسخ اين سؤ ال گفته اند كه پيروان گمراه دو نوع گناه دارند گناهانى را كه به عنوان پيروى از رهبرانشان مرتكب مى شوند، و گناهانى را كه مستقلا دارند، آنچه بر دوش رهبران سنگينى مى كند نوع اول است .
و بعضى (من ) را در آيه فوق براى تبعيض نگرفته اند بلكه براى بيان اينكه گناهان پيروان بر دوش رهبران است دانسته اند.
ولى تفسير ديگرى به نظر ميرسد كه از همه اينها دلچسب تر است ، و آن اينكه پيروان گمراه دو حالت دارند، گاهى آگاهانه به دنبال اين رهبران منحرف مى افتند كه نظيرش را در طول تاريخ فراوان ديدهايم ، در اين صورت عامل گناه هم دستور رهبران است و هم تصميم خودشان ، و در اينجا است كه يك سهم از مسؤ ليت گناهانشان بر دوش رهبران است (بى آنكه چيزى از گناهان آنها كاسته شود).

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:52 AM
اما گاه مى شود كه پيروان بدون اينكه مايل باشند اغفال مى شوند و تحت تاءثير وسوسه هاى رهبران گمراه قرار مى گيرند كه نمونه آن در ميان مردم عوام در بسيارى از جوامع ديده مى شوند، آنها حتى ممكن است با قصد تقرب الى الله به دنبال چنين برنامه هائى حركت كنند، در اين صورت همه بار گناهانشان بر دوش پيشوايان گمراه است ، و خودشان اگر در تحقيق كوتاهى نكرده باشند مسؤ ليتى ندارند، ولى دسته اول كه با علم و آگاهى تبعيت كرده اند مسلما سر سوزنى از گناهشان كم نمى شود در عين اينكه پيشوايانشان سهمى از مسؤ ليت را
بر دوش مى كشند.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه تعبير (بغير علم ) دليل بر آن نيست كه پيروان اين گمراهان هيچگونه آگاهى از وضع رهبرانشان نداشتند و به طور كلى اغفال شده بودند تا هيچگونه مسؤ ليتى شخصا نداشته باشند، بلكه اين تعبير همانند آنست كه ميگوئيم افراد جاهل و نادان زود به دام اغواگران مى افتند، اما افراد دانا بسيار دير.
لذا قرآن در آيات ديگر اين پيروان را تبرئه نكرده و سهمى از مسئوليت را نيز براى آنان قائل شده است ، چنانكه در آيه 47 و 48 سوره مؤ من مى خوانيم و اذ يتحاجون فى النار فيقول الضعفاء للذين استكبروا انا كنا لكم تبعا فهل انتم مغنون عنا نصيبا من النار - قال الذين استكبروا انا كل فيها ان الله قد حكم بين العباد: (گمراه كنندگان و گمراه شوندگان در دوزخ با هم بحث و جدل مى كنند، پيروان نادان و ضعيف به مستكبرين مى گويند ما پيرو شما بوديم ، آيا سهمى از آتش را به جاى ما مى پذيريد؟! آنها پاسخ مى دهند ما همگى در دوزخيم خداوند حكم (عادلانه اى ) بين بندگانش كرده است )!
آيه بعد به بيان اين نكته مى پردازد كه اين اولين بار نيست كه مستكبران به رهبران الهى تهمت مى زنند و وحى آسمانى را اساطير اولين مى شمارند، بلكه آنهائى كه قبل از اينها بودند نيز از اين گونه توطه ها داشتند، ولى خداوند به سراغ شالوده زندگى آنها رفت و از اساس آن را ويران نمود، و سقف بر سرشان از بالا فرود آمد! (قد مكر الذين من قبلهم فاتى الله بنيانهم من القواعد فخر عليهم السقف من فوقهم ). و عذاب و مجازات الهى از آنجا كه باور نمى كردند و نمى دانستند به سراغشان آمد (و اءتاهم العذاب من حيث لا يشعرون ).
گر چه بعضى از مفسران آيه فوق را به جريان كار (نمرود) و ساختمانى كه به پندارش براى صعود به آسمان و مبارزه با خداى آسمان !! ساخته بود تفسير كرده اند، و بعضى ديگر به جريان بختالنصر، ولى مسلم است كه مفهوم آيه عام است ، و توطئه هاى همه مستكبران و رهبران گمراه را در بر ميگيرد.
جالب اينكه قرآن مى گويد: خداوند براى بر هم زدن توطئه هاى اين مستكبران اقدام روبنائى نمى كند، بلكه به سراغ ريشه و زيربناى كار آنها رفته ، تشكيلاتشان را از اساس به هم مى ريزد، و سقفها را بر سرشان فرود مى آورد. آرى چنين است مجازات الهى درباره اين گونه افراد.
مسلما ريشه كن كردن ساختمان و فرود آمدن سقف ، ممكن است اشاره به ساختمان و سقف ظاهرى آنها باشد كه بر اثر زلزله ها و صاعقه ها در هم كوبيده شد و بر سر آنان فرود آمد، و ممكن است كنايه از سازمان و تشكيلات آنها باشد كه به فرمان خدا از ريشه بر كنده شد، و نابود گشت ، ضمنا مانعى ندارد كه آيه اشاره به هر دو معنى باشد.
اين نكته نيز قابل ملاحظه است كه قرآن بعد از ذكر كلمه (سقف ) تعبير به (من فوقهم ) مى كند، با اينكه مسلما سقف هميشه در طرف بالا است ، اين ممكن است به خاطر تاكيد باشد و هم به خاطر بيان اين نكته كه گاهى ممكن است سقف فرود آيد ولى صاحب خانه در آنجا نباشد اما در مورد اين تبهكاران سقف فرود آمد و آنها زير آن بودند و نابود شدند
تاريخ امروز و گذشته چقدر زنده و روشن صحنه هاى اين مجازات الهى را نشان ميدهد، زورمندان و جبارانى بوده اند كه دستگاه خويش را آنچنان مستحكم مى پنداشتند كه نه براى خود بلكه براى آينده فرزندانشان در آن دستگاه نقشه مى كشيدند و طرح مى ريختند و ظاهرا تمام مقدمات براى حفظ قدرت و ثبات نظامشان را فراهم ساخته بودند، ولى ناگهان از همانجا كه آنها
هيچ فكرش را نمى كردند عذاب الهى به سراغشان آمد و سقف بارگاهشان را بر سرشان فرو ريخت ، آنچنان نابود يا پراكنده شدند كه گوئى هرگز بر صفحه زمين نبودند!
آنچه گفته شد عذاب دنياى آنها است ولى مجازات آنها به همين جا پايان نمى گيرد، بلكه بعد از اين در روز رستاخيز خدا آنها را رسوا مى سازد (ثم يوم القيامة يخزيهم ).
و آنها را مورد سؤ ال قرار ميدهد و مى گويد كجا هستند آن شريكانى كه شما براى من ساخته بود، و به آنها عشق مى ورزيديد، و به خاطر آنها با ديگران به مجادله و حتى دشمنى برمى خاستيد)؟! (و يقول اين شركائى الذين كنتم تشاقون فيهم ).
در اينجا آنها پاسخى براى اين سؤ ال مسلما ندارند ولى عالمان در آنجا زبان به سخن مى گشايند و مى گويند شرمندگى و رسوائى و همچنين بدبختى امروز براى كافران است (قال الذين اوتوا العلم ان الخزى اليوم و السوء على الكافرين ).
و از اينجا روشن مى شود كه سخنگويان در قيامت ، عالمان و دانشمندانند چرا كه در آن محضر بزرگ بايد سخنى گفت كه خلافى در آن نباشد و اين از كسى جز عالمان با ايمان ساخته نيست .
و اگر مى بينيم در بعضى از روايات اهلبيت (عليه السلام ) تفسير به امامان معصوم شده است ، به خاطر آن است كه آنها مصداق اتم و اكمل عالمان باايمانند.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه منظور از اين سؤ ال و جواب كه ميان مشركان و عالمان رد و بدل مى شود كشف مطلب پنهان و مكتومى نمى باشد، بلكه اين خود يكنوع مجازات و كيفر روانى است ، به خصوص اينكه مؤ منان آگاه در اين جهان همواره مورد ملامت و سرزنش اين مشركان مغرور بودند، و در آنجا بايد اين مغروران كيفر خود را از همين راه ببينند و مورد ملامت و شماتت واقع شوند در جائى كه هيچ راه انكار و نجات براى آنها نيست .
آيه بعد توصيفى از كافران مى كند كه آيه قبل با نام آنها پايان يافته بود با تعبيرى كه درس تكان دهندهاى براى بيدار كردن غافلان و بيخبران است مى گويد آنها كسانى هستند كه فرشتگان مرگ روح آنها را مى گيرند، در حالى كه به خود ظلم كرده بودند (الذين تتوفيهم الملائكة ظالمى انفسهم ).
زيرا انسان هر ظلم و ستمى كند در درجه اول به خودش باز ميگردد و خانه خويشتن را قبل از خانه ديگران ويران مى سازد، چرا كه گام اول ظلم گام اول ويرانگرى ملكات درونى و صفات برجسته خود انسان است ، و از اين گذشته بنياد ظلم در هر جامعهاى بر قرار شود، با توجه به پيوندهاى اجتماعى ، سرانجام دور ميزند و به خانه ظالم بر مى گردد.
اما آنها هنگامى كه خود را در آستانه مرگ مى بينند و پردههاى غرور و غفلت از مقابل چشمانشان كنار ميرود فورا تسليم مى شوند، و مى گويند ما كار بدى انجام نمى داديم ! (فالقوا السلم ما كنا نعمل من سوء).
چرا آنها انجام هر گونه كار بد را انكار مى كنند؟ آيا دروغ مى گويند، به خاطر اينكه دروغ بر اثر تكرار، صفت ذاتى آنها شده است ؟ و يا مى خواهند بگويند ما ميدانيم اين اعمال را انجام دادهايم ولى اشتباه كردهايم و سوء نيت نداشته ايم ، ممكن است هر دو باشد.
ولى بلافاصله به آنها گفته مى شود شما دروغ ميگوئيد، اعمال زشت فراوانى انجام داديد آرى خداوند از اعمال و همچنين از نيتهاى شما با خبر است (بلى ان الله عليم بما كنتم تعملون ).
بنابر اين جاى انكار كردن و حاشا نمودن نيست !
(اكنون كه چنين است از درهاى جهنم وارد شويد در حالى كه جاودانه در آن خواهيد بود) (فادخلوا ابواب جهنم خالدين فيها).
(چه جاى بدى است جايگاه متكبران ) (فلبئس مثوى المتكبرين ).
نكته ها :
1 - سنت حسنه و سيئه
براى انجام يك عمل قطعا مقدمات زيادى لازم است ، و در اين ميان نقش رهبران و ارشاد كنندگان و يا وسوسه گران ، نقش مهمى است ، همچنين نقش سنتهاى خوب يا زشت و ننگين كه زمينه فكرى و اجتماعى را براى اين گونه اعمال فراهم مى كند نمى توان از نظر دور داشت ، بلكه گاه مى شود كه نقش رهبران ، و يا سنتگزاران بر همه عوامل ديگر پيشى مى گيرد.
از اين رو هيچ دليلى ندارد كه آنها شريك جرم و يا شريك در نيكيها نباشند.
روى همين منطق در آيات قرآن و روايات اسلامى به مساءله دلالت بر نيكى و بدى و يا سنت گذاردن ، اعم از نيك و بد تكيه فراوان شده است .
در آيات فوق خوانديم كه مستكبران گمراه و اغواگر، هم بار گناهان خويش را بر دوش مى كشند و هم سهمى از بار گناهان پيروانشان را (بى آنكه از مسئوليت پيروان كاسته شود).
اين موضوع تا آنجا مورد اهميت ، كه به گفته پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) الدال على الخير كفاعله : آنكس كه دعوت به نيكى مى كند همانند فاعل آنست ).
در حديثى كه در ذيل آيات فوق ، از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده مى خوانيم : ايما داع دعى الى الهدى فاتبع ، فله مثل اجورهم ، من غير ان ينقص من اجورهم شيئا و ايما داع دعى الى ضلالة فاتبع عليه ، فان عليه مثل اوزار من اتبعه ، من غير ان ينقص من اوزارهم شيئا!: (هر كسى دعوت به هدايت كند و از او پيروى كنند، پاداشى همچون پاداش پيروانش خواهد داشت ، بى آنكه از پاداش آنها چيزى كاسته شود. و هر كس دعوت به ضلالت كند و از او پيروى كنند همانند كيفر پيروانش را خواهد داشت ، بى آنكه از كيفر آنها كاسته شود.
و از امام باقر (عليه السلام ) چنين نقل شده : من استن بسنة عدل فاتبع كان له اجر من عمل بها، من غير ان ينتقص من اجورهم شى ء و من استن سنة جور فاتبع كان عليه مثل وزر من عمل به ، من غير ان ينتقص من اوزارهم شى ء: كسى كه سنت عدلى ايجاد كند و از آن پيروى شود همانند پاداش كسانى را كه به آن عمل مى كنند خواهد داشت ، بى آنكه از پاداش آنها كم شود و كسى كه سنت ظلمى بگذارد و از آن پيروى شود همانند گناه كسانى كه به آن عمل مى كنند خواهد داشت ، بى آنكه چيزى از گناهان آنها كاسته شود.
به همين مضمون روايات متعدد ديگرى از پيشوايان معصوم نقل شده كه شيخ حر عاملى (ره ) در جلد يازدهم وسائل كتاب الامر بالمعروف و النهى عن المنكر
باب شانزدهم ، آنها را جمع آورى كرده است .
در صحيح مسلم نيز حديثى از پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مضمون زير آمده است : پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در ميان ياران نشسته بود، جمعى پا برهنه و فاقد لباس خدمتش رسيدند در حالى كه شمشيرها را بر كمر بسته بودند (و آماده جهاد بودند) از مشاهده فقر آنها، چهره پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دگرگون شد، به خانه رفت و سپس برگشت و به بلال دستور داد مردم را دعوت به اجتماع و نماز كند، بعد از برگزارى نماز پيامبر خطبه اى خواند و فرمود: اى مردم از خدا بترسيد همان خدائى كه شما را همگى از يك نفس آفريد و بدانيد خدا مراقب شما است ، مردم ! تقوا پيشه كنيد و به فكر فرداى قيامت باشيد، هر كدام بتوانيد از دينار، درهم ، لباس ، گندم ، خرما، حتى بخشى از يك دانه خرما به نيازمندان كمك كنيد.
در اين هنگام مردى از انصار، كيسه پولى آورد كه در دستش جاى نمى گرفت اين امر سبب تشويق مردم شد و پشت سر هم كمكهاى مختلف فراهم كردند بحدى كه دو كوپه از مواد غذائى و لباس جمع شد، آثار سرور در چهره پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نمايان گشت در اين هنگام فرمود: من سن فى الاسلام سنة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها بعده من غير ان ينقص ‍ من اجورهم شى ء و من سن فى الاسلام سنة سيئة كان عليه وزرها و وزر من عمل بها من بعده من غير ان ينقص من اوزارهم شى ء.
معنى اين بخش از حديث همانند احاديث سابق است .
در اينجا سؤ الى پيش مى آيد كه اين احاديث و مانند آن از آيات قرآن ، با آيه 164 انعام و لا تزر وازرة وزر اخرى (كسى گناه ديگرى را بر دوش نمى كشد) چگونه سازگار است ؟
پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته كاملا روشن است ، و آن اينكه اينها
مسئول گناهان ديگرى نيستند بلكه مسئول گناهان خويشند، زيرا در تحقق گناه ديگران شركت داشتند و از يك نظر گناه خودشان محسوب مى شود.
2 - تسليم بيهوده !
كمتر كسى پيدا مى شود كه حقيقت را در مرحله شهود ببيند و باز هم آن را انكار كند، به همين دليل گنهكاران و ستمگران هنگامى كه در آستانه مرگ قرار مى گيرند و پردهه اى غفلت و غرور كنار مى رود و چشم برزخى پيدا مى كنند اظهار ايمان مى كنند، همانگونه كه در آيات فوق خوانديم فالقوا السلم .
منتها در اين هنگام سخنان مختلفى دارند، بعضى اعمال زشت خود را حاشا مى كنند و مى گويند: ما عمل بدى انجام نداديم (همانگونه كه در آيات فوق آمده ) يعنى آنقدر دروغ گفتند كه دروغ جزء خميره وجودشان شده و با اينكه مى دانند جاى دروغ نيست باز هم دروغ مى گويند!، حتى از بعضى آيات قرآن استفاده مى شود كه در رستاخيز نيز جمعى دروغ مى گويند قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين : مشركان مى گويند سوگند به پروردگار كه ما مشرك نبوديم ! (سوره انعام آيه 23).
بعضى ديگر اظهار ندامت مى كنند و تقاضاى بازگشت به دنيا (سوره سجده آيه 12).
بعضى ديگر تنها ابراز ايمان مى كنند مانند فرعون (سوره يونس - 90) ولى به هر حال هيچيك از اين سخنان پذيرفته نخواهد شد، چرا كه وقت آن گذشته است و اين گونه ابراز ايمان جنبه اضطرارى دارد و كرارا گفتهايم كه ايمان اضطرارى بى اثر است .
آيه و ترجمه


و قيل للذين اتقوا ما ذا اءنزل ربكم قالوا خيرا للذين اءحسنوا فى هذه الدنيا حسنة و لدار الاخرة خير و لنعم دار المتقين (30)
جنت عدن يدخلونها تجرى من تحتها الا نهر لهم فيها ما يشاءون كذلك يجزى الله المتقين (31)
الذين تتوفئهم الملئكة طيبين يقولون سلم عليكم ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون (32)



ترجمه :

30 - و هنگامى كه بپرهيزگاران گفته مى شد پروردگار شما چه نازل كرده است ؟ مى گفتند: خير (و سعادت ) براى كسانى كه نيكى كردند در اين دنيا نيكى است ، و سراى آخرت از آنهم بهتر است ، و چه خوب است سراى پرهيزكاران .
31 - باغهائى از بهشت جاويدان است كه همگى وارد آن مى شوند، نهرها از زير آن جريان دارد و هر چه را بخواهند در آنجا هست !
32 - همانها كه فرشتگان (قبض ارواح ) روحشان را مى گيرند در حالى كه پاك و پاكيزهاند به آنها مى گويند سلام بر شما باد، وارد بهشت شويد بخاطر اعمالى كه انجام
تفسير :
سرنوشت پاكان و نيكان

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:52 AM
تفسير :
سرنوشت پاكان و نيكان
در آيات گذشته اظهارات مشركان درباره قرآن و نتائج آنرا خوانديم ، اما در آيات مورد بحث ، اعتقاد مؤ منان را با ذكر نتائجش ‍ مى خوانيم :
نخست مى گويد: هنگامى كه به پرهيزگاران گفته مى شود پروردگار شما چه چيز نازل كرده است ؟ مى گويند خير و نيكى (و قيل للذين اتقوا ما ذا انزل ربكم قالوا خيرا).
در تفسير قرطبى مى خوانيم در آن هنگام كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مكه بود، در موسم حج كه از اطراف جزيره عربستان مردم گروه گروه وارد مكه مى شدند، چون جسته گريخته مطالبى درباره پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) به گوششان رسيده بود، با افراد مختلف كه روبرو مى شدند از آنها پيرامون اين موضوع سؤ ال مى كردند، هر گاه از مشركان اين سؤ ال را مى كردند آنها مى گفتند: چيزى نيست ، همان افسانه هاى خرافى و اسطورهه اى پيشينيان ، و هر گاه با مؤ منان روبرو مى شدند و اين سؤ ال را مطرح مى كردند و مى گفتند پروردگار ما جز خير و نيكى نازل نكرده است .
چه تعبير رسا و زيبا و جامعى ؟ خير آنهم خير مطلق ، كه مفهوم گسترده اش همه نيكيها، سعادتها و پيروزيهاى مادى و معنوى را در بر مى گيرد، خير در رابطه با دنيا، خير در رابطه با آخرت ، خير براى فرد و خير براى جامعه ، خير در زمينه تعليم و تربيت و در زمينه سياست و اقتصاد و امنيت و آزادى خلاصه خير از هر نظر (زيرا ميدانيم هنگامى كه متعلق يك كلمه را حذف كنيم مفهوم آن عموميت پيدا خواهد كرد).
ذكر اين نكته نيز لازم است كه درباره قرآن تعبيرات گوناگونى در خود
قرآن وارد شده است ، تعبير به نور، شفاء، هدايت ، فرقان (جدا كننده حق از باطل ) حق ، تذكره و مانند اينها، ولى شايد اين تنها آيه اى است كه در آن تعبير به خير شده است و مى توان گفت همه آن مفاهيم خاص ، در اين مفهوم عام جمع است .
ضمنا تفاوت تعبيرى كه مشركان و مؤ منان درباره قرآن مى كردند، قابل ملاحظه است : مؤ منان مى گفتند: خيرا يعنى انزل خيرا (خداوند خير و نيكى نازل كرده است ) و به اين وسيله ايمان خود را به وحى بودن قرآن آشكار مى ساختند.
اما هنگامى كه از مشركان سؤ ال مى كردند پروردگارتان چه چيز نازل كرده ، آنها مى گفتند اينها اساطير الاولين است ، و به اين ترتيب ، وحى بودن قرآن را به كلى انكار مى كردند.
سپس همانگونه كه در آيات گذشته ، نتيجه اظهارات مشركان ، به صورت كيفرهاى مضاعف دنيوى و اخروى ، مادى و معنوى ، بيان شد، در آيه مورد بحث نتيجه اظهارات ممنان به اين صورت بيان شده است : براى كسانى كه نيكى كردند در اين دنيا نيكى است (للذين احسنوا فى هذه الدنيا حسنة ).
جالب اينكه حسنة كه پاداش آنها همانند خير كه اظهار آنها بوده ، مطلق گذاشته شده است و انواع حسنات و نعمتهاى اين جهان را در بر مى گيرد، اين پاداش دنياى آنها است ، سپس اضافه مى كند سراى آخرت از اين هم بهتر است ، و چه خوبست سراى پرهيزكاران ؟ (و لدار الاخرة خير و لنعم
دار المتقين ).
باز در اين تعبير به كلمه (خير) و جمله (نعم دار المتقين ) برخورد مى كنيم كه هر دو، مطلقند با مفهوم گستردهشان ، و بايد هم چنين باشد چرا كه پاداشها، بازتابهائى هستند از اعمال انسانها، در كيفيت و كميت آنها!.
ضمنا از آنچه گفتيم روشن شد كه جمله للذين احسنوا... تا آخر آيه ظاهرا كلام خدا است ، و قرينه مقابله ميان اين آيات و آيات گذشته ، اين معنى را تقويت مى كند، هر چند بعضى از مفسران ، در تفسير آن دو احتمال داده اند، نخست اينكه كلام خدا باشد، و ديگر اينكه دنباله كلام پرهيزكاران است .
آيه بعد سراى پرهيزكاران را كه قبلا بطور سربسته بيان شد، توصيف كرده مى گويد: سراى پرهيزكاران باغهاى جاويدان بهشت است كه همگى وارد آن مى شوند (جنات عدن يدخلونها).
نهرهاى جارى از پاى درختان آنها مى گذرد (تجرى من تحتها الانهار). تنها مساءله باغ و درخت مطرح نيست ، بلكه هر چه بخواهند در آنجا هست (لهم فيها ما يشاءون ).
آيا تعبيرى از اين وسيعتر و مفهومى از اين جامعتر درباره نعمتهاى بهشتى پيدا مى شود؟
حتى اين تعبير از تعبيرى كه در آيه 71 سوره زخرف آمده است وسيعتر به نظر مى رسد آنجا كه مى گويد و فيها ما تشتهيه الانفس ‍ و تلذ الاعين : در بهشت هر آنچه دلها بخواهد و چشمها از آن لذت برد وجود دارد آنجا سخن از خواست دلها است و اينجا سخن از خواست مطلق (يشاءون ).
بعضى از مفسران از مقدم بودن (لهم فيها) بر ما (يشاءون ) انحصار
استفاده كرده اند يعنى تنها در آنجا است كه انسان هر چه را بخواهد مى يابد و گرنه چنين امرى در دنيا غير ممكن است !.
گفتيم آيات مورد بحث كه توضيحى از چگونگى زندگى و مرگ پرهيزكاران است هماهنگ و همقرينه با آيات گذشته است كه از مشركان مستكبر سخن مى گفت ، در آنجا خوانديم كه فرشتگان مرگ آنها را قبض روح مى كنند در حالى كه ستمگرند و مرگ آنها آغاز دوران جديدى از بدبختى آنهاست و سپس به آنها فرمان داده مى شود كه به درهاى جهنم ورود كنيد.
اما در اينجا مى خوانيم كه پرهيزكاران كسانى هستند كه فرشتگان قبض ارواح ، روح آنانرا مى گيرند در حالى كه پاك و پاكيزهاند (الذين تتوفاهم الملائكة طيبين ).
پاكيزه از آلودگى شرك پاكيزه از ظلم و استكبار و هر گونه گناه .
در اينجا فرشتگان به آنها مى گويند سلام بر شما باد (يقولون سلام عليكم ).
سلامى كه نشانه امنيت و سلامت و آرامش كامل است .
سپس مى گويند وارد بهشت شويد به خاطر اعمالى كه انجام مى داديد (ادخلوا الجنة بما كنتم تعملون ).
تعبير به تتوفاهم (روح آنها را دريافت مى دارند) تعبير لطيفى است درباره مرگ ، اشاره به اينكه مرگ به معنى فنا و نيستى و پايان همه چيز نيست ، بلكه انتقالى است از يك مرحله به مرحله بالاتر.
در تفسير الميزان مى خوانيم كه در اين آيه ، سه موضوع مطرح است :
1 - طيب و پاكيزه بودن 2 - سلامت و امنيت از هر نظر 3 - راهنمائى به بهشت .
اين سه موهبت همانست كه در آيه 82 سوره انعام نظير آن را مى خوانيم الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون : آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با ظلم و ستمى نيالودند، امنيت براى آنها است ، و هدايت مى شوند.
آيه و ترجمه


هل ينظرون إ لا اءن تأ تيهم الملئكة اءو يأ تى اءمر ربك كذلك فعل الذين من قبلهم و ما ظلمهم الله و لكن كانوا اءنفسهم يظلمون (33)
فأ صابهم سيات ما عملوا و حاق بهم ما كانوا به يستهزءون (34)
و قال الذين اءشركوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شى ء نحن و لا ءاباؤ نا و لا حرمنا من دونه من شى ء كذلك فعل الذين من قبلهم فهل على الرسل إ لا البلغ المبين (35)
و لقد بعثنا فى كل اءمة رسولا اءن اعبدوا الله و اجتنبوا الطغوت فمنهم من هدى الله و منهم من حقت عليه الضللة فسيروا فى الا رض فانظروا كيف كان عقبة المكذبين (36)
إ ن تحرص على هدئهم فإ ن الله لا يهدى من يضل و ما لهم من ناصرين (37)



ترجمه :

33 - آيا آنها جز اين انتظارى دارند كه فرشتگان (قبض ارواح ) به سراغشان بيايند يا فرمان پروردگارت (دائر بمجازاتشان ) فرا رسد (آنگاه توبه كنند، كه توبه آنها در آن زمان بى اثر است ؟ آرى ) آنها كه پيش از ايشان بودند نيز چنين كردند، خداوند به آنها ستم نكرد، ولى آنان به خويشتن ستم نمودند.
34 - و سرانجام سيئات اعمالشان به آنها رسيد و آنچه را استهزا مى كردند (از وعده هاى عذاب ) بر آنها وارد شد.
35 - مشركان گفتند: اگر خدا مى خواست نه ما، و نه پدران ما غير او را عبادت نمى كردند و چيزى را بدون اجازه او تحريم نمى نموديم (آرى ) آنها كه قبل از ايشان بودند نيز همين كارها را انجام دادند، ولى آيا پيامبران وظيفه اى جز ابلاغ آشكار دارند؟!
36 - ما در هر امتى رسولى فرستاديم كه خداى يكتا را بپرستيد، و از طاغوت اجتناب كنيد خداوند گروهى را هدايت كرد، و گروهى ضلالت و گمراهى دامانشانرا گرفت پس در روى زمين سير كنيد و ببينيد عاقبت تكذيب كنندگان چگونه بود؟
37 - هر قدر بر هدايت آنها حريص باشى (سودى ندارد) چرا كه خداوند كسى را كه گمراه ساخت هدايت نمى كند و ياورانى نخواهند داشت .
تفسير :
وظيفه پيامبران ابلاغ آشكار است
بار ديگر به تجزيه و تحليل ، پيرامون طرز فكر و برنامه مشركين و مستكبرين
پرداخته و با زبان تهديد مى گويد:
آنها چه انتظارى مى كشند؟ (آيا انتظار اين را دارند كه فرشتگان مرگ به سراغشان بيايند، درهاى توبه بسته شود، پرونده اعمال پيچيده گردد و راه بازگشت باقى نماند)؟! (هل ينظرون الا ان تاتيهم الملائكة ).
و يا اينكه انتظار مى كشند (فرمان پروردگارت دائر به عذاب و مجازات آنها صادر گردد)؟! (او ياتى امر ربك ).
كه در اين حال نيز درهاى توبه بسته خواهد شد و راه بازگشت و جبران نيست ، اين چه طرز تفكرى است كه آنها دارند، و چه لجاجت و سرسختى ابلهانه اى ؟
در اينجا (ملائكه ) گرچه بطور مطلق ذكر شده ولى با توجه به آيات گذشته كه سخن از فرشتگان قبض ارواح مى نمود اشاره به همين مطلب است .
و جمله ياتى امر ربك (فرمان خدا فرا رسد) گرچه احتمالات مختلفى را مى پذيرد، اما با توجه به اينكه اين تعبير در آيات مختلفى از قرآن به معنى نزول عذاب آمده است در اينجا نيز همين معنى را مى رساند، و به هر حال مجموع اين دو جمله تهديدى است براى اين مستكبران كه اگر اندرزهاى الهى و پيامبران او شما را بيدار نكند تازيانه هاى عذاب و مرگ بيدار خواهد ساخت ، اما در آن زمان ديگر بيدار شدن سودى ندارد.
سپس اضافه مى كند تنها اين گروه نيستند كه اين چنين مى كنند بلكه مشركان و مستكبرين پيشين نيز چنين كردند (كذلك فعل الذين من قبلهم ).
(خداوند به آنها ستم نكرد ولى آنها به خويشتن ستم كردند) (و ما ظلمهم الله و لكن كانوا انفسهم يظلمون ).
چرا كه آنها در حقيقت تنها نتيجه اعمال خود را باز مى يابند.
اين جمله بار ديگر اين حقيقت را تاءكيد مى كند كه هر ظلم و ستم و شرى
از انسان سر مى زند سرانجام دامن خودش را مى گيرد، بلكه قبل از همه به آنها مى رسد، زيرا عمل بد، آثار شوم خود را در روح و جان فاعلش مى پاشد، قلبشان تاريك و روحشان آلوده و آرامششان نابود خواهد شد.
باز به نتيجه اعمال آنها مى پردازد و مى گويد: (سرانجام ، سيئات اعمالشان به آنها رسيد) (فاصابهم سيئات ما عملوا).
(و آنچه را استهزاء مى كردند (از وعده هاى عذاب الهى ) بر آنها وارد شد) (و حاق بهم ما كانوا به يستهزئون ).
جمله (حاق بهم ) به معنى (وارد شد بر آنها) مى باشد، اما بعضى مانند قرطبى در ذيل آيه مورد بحث ، و فريد و جدى در تفسيرش به معنى احاطه كردن گرفته اند، و مى توان معنى جامعى براى آن ذكر كرد كه هم وارد شدن را بگيرد و هم احاطه كردن را.
و به هر حال تعبير آيه فوق كه مى گويد (سيئات اعمالشان به آنها رسيد) باز اين واقعيت را تاءكيد مى كند كه اين اعمال انسان است كه دامان او را در اين جهان و آن جهان مى گيرد و در چهره هاى مختلف تجسم مى يابد و او را رنج و آزار و شكنجه مى دهد نه چيز ديگر.
آيه بعد به يكى از منطقه اى سست و بى اساس مشركان اشاره كرده مى گويد: (مشركان گفتند اگر خداى مى خواست نه ما و نه نياكان ما غير او را عبادت نمى كرديم ) و به سراغ بتها نمى رفتيم (و قال الذين اشركوا لو شاء الله ما عبدنا من دونه من شى ء نحن و لا آباؤ نا).
(و چيزى را بدون اذن او تحريم نمى نموديم ) (و لا حرمنا من دونه من شى ء).
اين جمله اشاره به قسمتى از چهارپايانى است كه مشركان در عصر جاهليت ، از پيش خود تحريم كرده بودند، و به خاطر آن شديدا مورد انتقاد از طرف پيامبر اسلام واقع شدند.
خلاصه اينكه آنها مى خواستند ادعا كنند كه آنچه ما انجام مى دهيم ، از پرستش بتها، و حرام و حلال كردنها، همه مورد رضاى خدا است و بدون اذن او نيست .
اين سخن ممكن است به اين معنى باشد كه آنها عقيده به (جبر) داشتند، و همه چيز را بسته به فرمان سرنوشت مى دانستند (همانگونه كه بسيارى از مفسران فهميده اند).
ولى اين احتمال نيز وجود دارد كه آنها اين سخن را به خاطر اعتقاد به جبر نمى دانستند بلكه مى خواستند چنين استدلال كنند كه اگر اعمال ما مورد رضاى خدا نيست پس چرا قبلا پيامبرانى نفرستاده و از آن نهى نكرده است ، چرا از همان روز اول به نياكان ما نگفت من به اين كار راضى نيستم ، اين سكوت او دليل بر رضاى او است !
اين تفسير با ذيل اين آيه و آيات بعد سازگارتر است .
لذا بلافاصله مى فرمايد: (پيشينيان آنها نيز همين كارها را انجام دادند) (و به همين بهانه ها متوسل شدند) ولى آيا پيامبران الهى وظيفه اى جز ابلاغ آشكار دارند؟ (كذلك فعل الذين من قبلهم فهل على الرسل الا البلاغ المبين ).
يعنى اولا اينكه مى گوئيد خداوند سكوت كرده هرگز سكوت نكرده است ، و هر پيامبرى آمده آشكارا دعوت به توحيد و نفى شرك نموده است ، ثانيا
وظيفه خدا و پيامبر مجبور ساختن نيست ، بلكه نشان دادن راه و ارائه طريق است و اين كار انجام شده است .
ضمنا جمله كذلك فعل الذين من قبلهم (كسانى كه قبل از آنها بودند نيز همينگونه انجام دادند) يكنوع دلدارى براى پيامبر است كه بداند اين كارهائى كه آنها مى كنند همانست كه بر سر همه پيامبران آورده اند، محزون مباش و سخت استقامت كن و بايست كه خدا يار و ياور تو است .
به دنبال اعلام اين واقعيت كه وظيفه پيامبران تنها ابلاغ آشكار است ، آيه بعد اشاره كوتاه و جامعى به وضع دعوت پيامبران كرده ، مى گويد: (ما در هر امتى رسولى فرستاديم ) (و لقد بعثنا فى كل امة رسولا).
(امت ) از كلمه (ام ) به معنى مادر و يا به معنى هر چيزى كه ديگرى را به خود ضميمه مى كند آمده است ، و از اين رو به هر جماعتى كه در ميان آنها يكنوع وحدت ، از نظر زمان يا مكان يا تفكر و يا هدف بوده باشد امت مى گويند، و از بررسى موارد استعمال آن در قرآن كه به 64 مورد بالغ مى شود اين واقعيت تاءييد مى گردد.
سپس اضافه مى كند كه محتواى دعوت همه اين رسولان اين بود (خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد) (ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت ).
به اين ترتيب دعوت به سوى توحيد و مبارزه با طاغوت اساس دعوت تمام پيامبران را تشكيل مى داده ، و نخستين چيزى بوده است كه همه بدون استثناء به آن دعوت مى كردند، چرا كه اگر پايه هاى توحيد محكم نشود، و طاغوتها از جوامع انسانى و محيط افكار طرد نگردند، هيچ برنامه اصلاحى قابل پياده كردن نيست .
(طاغوت )، همانگونه كه قبلا نيز گفته ايم ، صيغه مبالغه از ماده طغيان به معنى متجاوز و متعدى از حد و مرز است ، و به هر چيزى كه وسيله تجاوز از حد گردد نيز گفته مى شود، از اين جهت به شيطان ، بت ، حاكم جبار و ستمگر و مستكبر، و بالاخره مسيرى كه به غير حق منتهى گردد، طاغوت گفته مى شود.
اين كلمه هم به معنى مفرد و هم به معنى جمع استعمال مى شود، هر چند گاهى آنرا به (طواغيت ) جمع مى بندند.
اكنون ببينيم نتيجه دعوت انبيا به توحيد به كجا رسيد، در اينجا قرآن مى گويد:
(گروهى از آن امتها كسانى بودند كه خدايشان هدايت كرد) (فمنهم من هدى الله ).
(و گروهى از آنان ضلالت و گمراهى دامانشان را گرفت ) (و منهم من حقت عليه الضلالة ).
گرچه باز در اين آيه پيروان مكتب جبر سر و صدا بلند كرده اند اين هم دليل ديگرى بر مكتب ما! ولى كرارا گفته ايم اگر آيات هدايت و ضلالت را در كنار هم بچينيم هيچگونه ابهامى در آنها نيست ، و نه تنها اشاره اى به جبر نمى كند بلكه به وضوح مساءله اختيار و اراده و آزادى انسان را بيان مى دارد، چرا كه بسيارى از آيات قرآن مى گويد هدايت و ضلال الهى به دنبال شايستگيها يا ناشايستگى هائى است كه در انسانها بر اثر اعمالشان پيدا مى شود.
خداوند ظالمان ، مسرفان ، دروغگويان و مانند آنها را، طبق صريح آيات قرآن ، هدايت نمى كند، ولى به عكس آنهائى كه در راه خدا جهاد و تلاش و كوشش مى كنند و آنهائى كه دعوت پيامبران را مى پذيرند، همه را مشمول الطاف خود قرار داده و در مسير پر فراز و نشيب تكامل و سير الى الله هدايتشان مى كند، ولى گروه اول را به حال خود وا مى گذارد، تا نتيجه اعمالشان دامان آنها را بگيرد
و در بيراهه ها سرگردان شوند.
و از آنجا كه خاصيت اعمال اعم از نيك و بد از ناحيه خدا است ، نتائج آنها را مى توان به خدا نسبت داد.
آرى سنت خداوند بر اين است كه نخست اقدام به هدايت تشريعى مى كند، يعنى پيامبران را مبعوث مى دارد تا هماهنگ با فطرت ، مردم را به توحيد و نفى طاغوت دعوت كنند، و به دنبال اين هدايت تشريعى ، هر شخص و گروهى لياقت و شايستگى از خود نشان داد مشمول لطف او و هدايت تكوينى اش مى گردد.
آرى اين است سنت هميشگى خدا، نه آنگونه كه فخر رازى و امثال او از طرفداران مكتب جبر گفته اند كه خداوند نخست به وسيله انبياء دعوت مى كند، و بعد خودش ايمان و كفر را جبرا در افراد (بدون هيچ دليلى ) مى آفريند و عجب اينكه هيچ سؤ ال و پرسشى از خدا در اين زمينه نمى توان كرد؟ راستى چه ترسيم وحشتناكى از خدا كرده اند كه با هيچ عقل و عاطفه و منطقى سازگار نيست .
جالب توجه اينكه تعبير آيه فوق در مورد هدايت و ضلالت متفاوت است : در مورد اول مى گويد (گروهى را خدا هدايت كرد) اما در مورد دوم نمى گويد (گروهى را خدا گمراه ساخت ) بلكه مى گويد حقت عليهم الضلالة (گمراهى براى آنها ثابت شد و دامانشان را چسبيد!).
اين تفاوت در تعبير ممكن است اشاره به واقعيتى باشد كه در آيات ديگر قرآن و بعضى از روايات وارد شده است كه خلاصه اش ‍ چنين است :
در رابطه با مساءله هدايت بيشترين سهم مربوط به مقدماتى است كه خدا آفريده ، عقل داده ، فطرت را براى توحيد بسيج كرده ، پيامبران را فرستاده ، آيات تشريعى و تكوينى را ارائه نموده است ، تنها يك تصميم گيرى آزادانه از ناحيه بندگان كافى است كه آنها را به سر منزل مقصود برساند.
ولى در مساءله ضلالت تمام سهم را بندگان گمراه دارند، زيرا بر ضد
مسير حوادث تكوين و تشريع حركت مى كنند، فطرت الهى را زير پا مى گذارند، قوانين او را ناديده مى گيرند، آيات تشريعى و تكوينى را پشت سر قرار مى دهند، چشم و گوش دل را بر دعوت انبياء مى بندند، و خلاصه با توسل به اينهمه تخريب و تحريف در وادى ضلالت گام مى نهند آيا همه اين امور از ناحيه خودشان نيست ؟
اين همان چيزى است كه آيه 79 سوره نساء به آن اشاره مى كند ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن نفسك : (هر نيكى به تو برسد از ناحيه خدا است و هر بدى بتو برسد از ناحيه خود تو است ).
در اصول كافى حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) نقل شده كه اين مطلب را روشنتر مى سازد كه به يكى از يارانش كه از مساءله جبر و اختيار سؤ ال كرد چنين فرمود:
بنويس : (بسم الله الرحمن الرحيم قال على بن الحسين قال الله عز و جل يا بن آدم بمشيتى كنت انت الذى تشاء، و بقوتى اديت الى فرائضى ، و بنعمتى قويت على معصيتى ، جعلتك سميعا بصيرا، ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن نفسك و ذلك انى اولى بحسناتك منك ، و انت اولى بسيئاتك منى ): (بنام خداوند بخشنده مهربان امام زين العابدين (عليه السلام ) فرمود: خداوند (در حديث قدسى ) چنين مى فرمايد: اى فرزند آدم به اراده من است كه تو مى توانى اراده كنى (من آزادى اراده به تو داده ام ) و به نيروى من است كه مى توانى واجبات را انجام دهى ، و با سوءاستفاده از نعمت من است كه قدرت بر معصيتم را پيدا كرده اى !، من ترا شنوا و دانا آفريدم (و راه و چاه را به تو نشان دادم ) آنچه از نيكى به تو مى رسد از ناحيه خدا است ، و آنچه بدى به تو مى رسد از ناحيه خود تو است ، و اين بخاطر آنست كه من نسبت به كارهاى
نيكى كه انجام مى دهى از تو اولى هستم ، و تو نسبت به كارهاى بدى كه مرتكب مى شوى از من اولى هستى ).
و در پايان آيه براى بيدار كردن گمراهان و تقويت روحيه هدايت يافتگان اين دستور عمومى را صادر مى كند در روى زمين سير كنيد و آثار گذشتگان را كه بر صفحه زمين و در دل خاك نهفته است بررسى نمائيد و ببينيد سرانجام كار كسانى كه آيات خدا را تكذيب كردند به كجا كشيد) (فسيروا فى الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين ).
اين تعبير خود دليل زنده اى بر آزادى اراده انسان است ، چرا كه اگر هدايت و ضلالت اجبارى بود، سير در ارض و مطالعه حالات پيشينيان بيهوده بود، و اين دستور خود تاءكيدى است بر اينكه سرنوشت هيچكس به طور اجبارى قبلا تعيين نشده است بلكه بدست خود او است .
قرآن مجيد درباره (سير در ارض ) و مطالعه آثار پيشينيان بحثهاى فراوان و جالبى دارد كه ما در جلد سوم تفسير نمونه ذيل آيه 137 سوره آل عمران مشروحا بيان كرديم (به جلد سوم صفحه 102 مراجعه فرمائيد).
در آخرين آيه مورد بحث ضمن دلدارى به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تاءكيد مى كند كه سرانجام كار اين گروه گمراه و لجوج به جائى مى رسد كه هر قدر (بر هدايت آنها حريص باشى و تلاش كنى فايده اى ندارد زيرا خداوند كسى را كه گمراه كرد هدايت نمى كند)! (ان تحرص على هداهم فان الله لا يهدى من يضل ).
(و براى آنها هيچ يار و ياورى نيست ) (و ما لهم من ناصرين ).
(تحرص ) از ماده (حرص ) به معنى طلب كردن چيزى با جديت و كوشش است !.
بديهى است اين جمله در حق همه منحرفان نيست ، زيرا وظيفه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )
تبليغ و هدايت است و مى دانيم و تاريخ نيز گواهى داده كه اين تبليغ و هدايت در مورد بسيارى از گمراهان اثر مى گذارد و به آئين حق مى پيوندند و عاشقانه از آن دفاع مى كنند.
بنابراين جمله فوق مخصوص آن گروه است كه خيره سرى و لجاجت را به حد اعلا رسانده ، و آنچنان در استكبار و غرور و غفلت و گناه غرقند كه ديگر درهاى هدايت به روى آنها گشوده نخواهد شد، اينها هستند كه هر چند پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) براى هدايت آنها بكوشد نتيجه اى ندارد، زيرا به خاطر اعمالشان آنچنان گمراه شده اند كه ديگر قابل هدايت نيستند.
طبيعى است چنين افرادى يار و ياورى نيز نمى توانند داشته باشند زيرا هر ناصر و ياور در زمينه مناسب اقدام مى كند.
ضمنا اين تعبير خود دليلى بر نفى جبر است ، چرا كه (ناصر) مربوط به جائى است كه جوششى از درون خود انسان باشد و نقش او نقش كمك و يارى باشد (دقت كنيد).
تعبير به (ناصرين ) به صورت جمع شايد اشاره به آنست كه گروه مؤ منان بر عكس اين گروه نه يك يار بلكه ياران و ياوران متعدد دارند، خدا يار آنهاست ، پيامبران و بندگان صالح خدا يار آنها هستند و فرشتگان رحمت نيز ياورشان محسوب مى شوند:
در سوره مؤ من آيه 51 مى خوانيم انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا فى الحياة الدنيا و يوم يقوم الاشهاد: (ما پيامبران خويش و همچنين مؤ منان را در زندگى اين جهان ، و در روز قيامت ، روزى كه شاهدان براى شهادت قيام مى كنند يارى خواهيم كرد).
و در سوره فصلت آيه 30 مى خوانيم ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشروا بالجنة التى كنتم
توعدون : (كسانى كه بگويند پروردگار ما الله است و در راه اين عقيده ، استقامت به خرج دهند، فرشتگان آسمان بر آنها نازل مى شوند و مى گويند نترسيد و محزون نباشيد و بشارت باد بر شما، بهشتى كه به آن وعده داده شده ايد).
نكته ها :
1 - بلاغ مبين چيست !

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:53 AM
نكته ها :
1 - بلاغ مبين چيست !
در آيات فوق ديديم كه وظيفه اصلى همه پيامبران بلاغ مبين است (فهل على الرسل الا البلاغ المبين ).
يعنى رهبران الهى نمى توانند مخفيانه به دعوت خود ادامه دهند مگر اينكه براى مدتى محدود و موقت باشد، برنامه مخفى كارى آنهم در عصر دعوت رسالت چيزى نيست كه قابل قبول و نتيجه بخش باشد، صراحت تواءم با رشادت و قاطعيت ، همگام با تدبير، شرط اين دعوت است .
به همين دليل در تاريخ همه پيامبران مى خوانيم كه آنها با اينكه غالبا تنها بودند با بيانى صريح و عريان و آشكار، دعوت خود را ابراز مى داشتند، و به تمام پى آمدهاى آن تن در مى دادند.
و اين چنين است راه و رسم همه رهبران راستين (اعم از پيامبران و غير آنها) كه در اصل دعوت هرگز به اصطلاح دندان روى حرف نمى گذارند، و از سخنان دو پهلو استفاده نمى كنند، در بيان حقيقت چيزى فرو گذار نمى نمايند و تمام عواقب اين صراحت و قاطعيت را نيز به جان پذيرا هستند.
2 - هر امتى رسولى دارد
در آيات فوق خوانديم كه خداوند مى گويد: (در ميان هر امتى ، رسولى
مبعوث كرديم ) و به دنبال آن اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر در هر امتى رسولى فرستاده شده باشد، بايد پيامبران از تمام كشورهاى جهان برخاسته باشند، زيرا هر يك از آنها حداقل امتى هستند، در حالى كه تاريخ چنين چيزى به ما نشان نمى دهد)؟!
پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه هدف از فرستادن پيامبران اين است كه دعوت الهى به گوش امتها برسد، و گرنه مى دانيم مثلا در زمانى كه پيامبر اسلام در مكه يا مدينه قيام كرد، در شهرهاى ديگر حجاز پيامبرى نبود، ولى فرستادگان رسول الله به آن مناطق گسيل شدند و صداى پيامبر را به گوش همگان رساندند.
علاوه بر اين خود پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نامه هائى نوشت و با رسولانى به كشورهاى مختلف مانند ايران و روم و حبشه فرستاد و پيام الهى را به آنها ابلاغ كرد.
هم اكنون ما امتى هستيم كه دعوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) را از وراء اعصار و قرون وسيله دانشمندان كه پيام آوران آن پيامبرند شنيده ايم و منظور از مبعوث ساختن رسول در هر امتى چيزى غير از اين نيست .
آيه و ترجمه


و اءقسموا بالله جهد اءيمنهم لا يبعث الله من يموت بلى وعدا عليه حقا و لكن اءكثر الناس لا يعلمون (38)
ليبين لهم الذى يختلفون فيه و ليعلم الذين كفروا اءنهم كانوا كذبين (39)
إ نما قولنا لشى ء إ ذا اءردنه اءن نقول له كن فيكون (40)



ترجمه :

38 - آنها مؤ كدا سوگند ياد كردند كه خدا آنها را كه مى ميرند هرگز مبعوث نمى كند، آرى اين وعده قطعى خدا است (كه همه مردگانرا به زندگى باز مى گرداند) ولى اكثر مردم نمى دانند.
39 - هدف اينست كه آنچه را در آن اختلاف داشتند براى آنها روشن سازد تا كسانى كه منكر شدند بدانند دروغ مى گفتند.
40 - (معاد براى ما مشكل نيست چرا كه ) هنگامى كه چيزى را اراده مى كنيم فقط به آن مى گوئيم موجود باش ، بلافاصله موجود مى شود!
شاءن نزول :
مفسران در شاءن نزول آيه نخستين چنين نقل كرده اند كه مردى از مسلمانان از يكى از مشركان طلبى داشت ، هنگامى كه از او مطالبه كرد او در پرداخت دين خود تعلل ورزيد، مرد مسلمان ناراحت شد و ضمن سخنانش چنين سوگند ياد كرد: قسم به چيزى كه بعد از مرگ در انتظار او هستم ... (و هدفش قيامت
و حساب خدا بود) مرد مشرك گفت : گمان مى برى ما بعد از مرگ زنده مى شويم ؟! سوگند به خدا كه او هيچ مرده اى را زنده نخواهد كرد (اين سخن را به اين جهت گفت كه آنها بازگشت مردگان را به حيات و زندگى مجدد، محال ، يا بيهوده مى پنداشتند) آيه فوق نازل شد و به او و مانند او پاسخ گفت ، و مساءله معاد را با دليل روشنى بيان كرد، در حقيقت گفتگوى اين دو نفر سببى بود براى طرح مجدد مساءله معاد.
تفسير :
معاد و پايان گرفتن اختلافها
در تعقيب بحثهائى كه در آيات گذشته پيرامون مساءله (توحيد) و (رسالت ) پيامبران آمد اين آيات با ذكر گوشه اى از مباحث (معاد)، اين بحثها را تكميل مى كند.
نخست مى گويد: (آنها مؤ كدا سوگند ياد كردند كه خداوند كسانى را كه مى ميرند هرگز مبعوث نمى كند)، و به زندگى جديد باز نمى گرداند (و اقسموا بالله جهد ايمانهم لا يبعث الله من يموت ).
اين انكار بى دليل ، آنهم انكارى توام با قسمهاى مؤ كد، نشانه اى از نادانى آنها و بيخبريشان بود، لذا قرآن در پاسخ آنها چنين مى گويد:
(اين وعده قطعى خداوند است (كه همه مردگان را به حيات جديد باز مى گرداند تا نتيجه اعمالشان را ببينند) ولى غالب مردم نمى دانند) و بر اثر ناآگاهى دست به انكار مى زنند (بلى وعدا عليه حقا و لكن اكثر الناس لا يعلمون ).
تعبير به (بلى ) (آرى ) و (حقا) و سپس ذكر وعده ، آنهم وعده اى كه بر خدا است همگى نشانه تاءكيد و قطعيت مساءله معاد است .
اصولا در مقابل كسى كه حقيقتى را با قاطعيت انكار مى كند بايد با قاطعيت سخن گفت ، تا آثار سوء روانى آن نفى قاطع با اثبات قاطع بر چيده شود، و مخصوصا بايد روشن كرد كه اين نفى ، از بى اطلاعى و نادانى است تا اثر خود را به كلى از دست دهد.
سپس به بيان يكى از هدفهاى معاد، و بعد از آن به ذكر قدرت خدا بر اين كار، مى پردازد، تا نشان دهد اگر سرچشمه انكار آنها اين است كه بازگشت به حيات مجدد را از قدرت خدا دور مى دانند اين اشتباه بزرگى است ، و اگر منشاء اين كار بى هدف بودن معاد است آن نيز اشتباه ديگرى است .
نخست مى گويد (خداوند مردگان را مبعوث مى كند تا براى همگان روشن سازد آنچه را كه در آن اختلاف داشتند) (ليبين لهم الذى يختلفون فيه ).
(و تا كسانى كه اين واقعيت را انكار كردند بدانند دروغ مى گفتند) (و ليعلم الذين كفروا انهم كانوا كاذبين ).
چرا كه آن جهان ، جهان كشف غطاء، و كنار رفتن پرده ها، و آشكار شدن حقايق است ، چنانكه در سوره ق آيه 22 مى خوانيم : لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد: (به انسان گفته مى شود تو در غفلت از چنين روزى بودى ، ولى ما پرده را از برابر ديدگانت بر داشتيم و امروز بسيار تيز بين هستى )!
و در آيه 9 سوره طارق مى خوانيم يوم تبلى السرائر: (رستاخيز روزى است كه اسرار درون آشكار مى گردد) و در آيه 48 سوره ابراهيم مى خوانيم
و برزوا الله الواحد القهار: (در آن روز همگى در پيشگاه خداوند واحد قهار ظاهر مى شوند).
بالاخره آن روز، روز شهود، و كشف اسرار، و آشكار شدن پنهانيها، و ظهور و بروز است ، و در چنين شرايط و محيطى اختلاف در عقيده معنى ندارد، هر چند ممكن است بعضى از منكران لجوج براى تبرئه خويش به دروغ در بعضى از مواقف قيامت متوسل شوند، ولى آن يك امر استثنائى و زودگذر است !
اين درست به آن مى ماند كه مجرمى را در پاى ميز دادگاه حاضر كنند، او همه چيز را منكر شود، ولى بلافاصله نوار ضبط صوت و دستخط او و ساير مدارك زنده و حسى را به او ارائه دهند، و به اتفاق او تمام آثار جرم را از درون خانه و اطاقش بيرون بياورند، اينجا است كه ديگر جائى براى گفتگو باقى نمى ماند و تسليم مى شود ظهور حقايق در عالم قيامت حتى از اين هم واضحتر و آشكارتر است !
گرچه حيات پس از مرگ و رستاخيز، اهداف متعددى دارد كه در آيات قرآن بطور پراكنده به آنها اشاره شده است : تكامل انسان ، اجراى عدالت ، هدف دادن به زندگى اين جهان ، ادامه فيض خداوند و مانند آن .
ولى آيه مورد بحث به هدف ديگرى اشاره مى كند، و آن بر طرف كردن اختلافات و بازگشت به توحيد است .
مى دانيم مهمترين اصلى كه در عالم حكومت مى كند اصل توحيد است اين اصل فراگير هم در ذات و صفات و افعال خدا صادق است و هم در مجموعه عالم آفرينش و قوانينى كه بر آن حكومت مى كند، و هر چيز بايد سرانجام به اين اصل باز گردد.
و لذا ما معتقديم كه اين اختلافها و جنگها و ستيزها روزى همگى پايان مى گيرد و همه مردم جهان در زير پرچم حكومت واحدى ، حكومت مهدى (عليه السلام )
جمع مى شوند، چرا كه آنچه بر خلاف روح عالم هستى يعنى توحيد است بايد سرانجام روزى بر چيده شود.
ولى اختلاف عقيده ها هرگز بطور كامل در اين دنيا، از بين نخواهد رفت چرا كه عالم غطاء و پوشش است ، ولى سرانجام روزى فرا مى رسد كه اين پوششها و پرده ها از ميان خواهد رفت و يوم البروز و يوم الظهور است .
بنابراين بازگشت به وحدت و پايان گرفتن اختلافات عقيدتى يكى از اهداف معاد را تشكيل مى دهد كه در آيه فوق به آن اشاره شده است .
در آيات فراوانى از قرآن مجيد اين مساءله تكرار و تاءكيد شده كه خداوند در روز قيامت در ميان مردم داورى مى كند و اختلافات بر طرف مى شود.
سپس به دومين نكته يعنى بيان اين حقيقت مى پردازد كه اگر آنها بازگشت انسان را به زندگى جديد محال مى شمرند بايد بدانند كه قدرت خداوند برتر و بالاتر از اينها است ، (هنگامى كه ما چيزى را اراده كنيم فقط به آن مى گوئيم موجود باش ! آن نيز بلافاصله موجود مى شود) (انما قولنا لشى ء اذا اردناه ان نقول له كن فيكون ).
با چنين قدرت كامله اى كه تنها فرمان موجود باش ، براى وجود هر چيز كافى است ، ديگر چه جاى شك و ترديد در قدرت خدا بر بازگشت مردگان به زندگى باقى مى ماند.
شايد نياز به توضيح نداشته باشد كه تعبير به (كن ) (موجود باش ) نيز به اصطلاح از ضيق بيان و عدم گنجايش الفاظ است ، و الا حتى نياز به جمله كن نيست ، اراده خدا همان و تحقق يافتن همان .
اگر بخواهيم مثال كوچك و ناقصى براى اين مساءله در زندگى خود بزنيم مى توانيم آنرا تشبيه به ايجاد تصورات در مغز به مجرد اراده كنيم ، آيا هنگامى كه ما تصميم مى گيريم تصورى از يك كوه عظيم يا يك اقيانوس پهناور، يا يك باغ وسيع با اشجار فراوان ، و مانند اينها در مغز خود داشته باشيم هيچگونه مشكلى براى ما وجود دارد؟ و اصلا نياز به جمله و كلمه اى داريم ؟ بلكه به محض ‍ اراده تصوير اين موجودات ذهنى در افق ذهن ما نمايان مى گردد.

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:53 AM
در حديثى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم كه يكى از ياران پرسيد درباره اراده خدا و اراده خلق توضيحى بفرمائيد، امام گفت : (اراده از خلق همان تصميم باطنى و سپس افعالى است كه بعد از آن آشكار مى شود، ولى اراده خدا همان ايجاد كردن او است و نه غير آن ، زيرا كه در خداوند نه انديشه اى وجود دارد و نه تصميم و نه تفكرى ، اين صفات (كه همگى زائد بر ذات است ) درباره خدا مفهوم ندارد، اينها صفات مخلوقات است ، بنابراين اراده خدا همان ايجاد افعال است لا غير، خداوند مى گويد: موجود باش ، آنهم موجود مى شود بى آنكه حتى نياز به لفظ و سخن گفتن به زبان و تصميم گرفتن و تفكر داشته باشد، و اين اراده خدا همچون ذاتش غير قابل توصيف است ).
آيه و ترجمه


و الذين هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فى الدنيا حسنة و لا جر الاخرة اءكبر لو كانوا يعلمون (41)
الذين صبروا و على ربهم يتوكلون (42)



ترجمه :

41 - آنها كه مورد ستم واقع شدند سپس براى خدا هجرت كردند در اين دنيا جايگاه (و مقام ) خوبى به آنها مى دهيم و پاداش ‍ آخرت ، اگر بدانند، از آنهم بزرگتر است .
42 - آنها كسانى هستند كه صبر و استقامت پيشه كردند و تنها توكلشان بر پروردگارشان است .
شاءن نزول
بعضى از مفسران در شاءن نزول اين آيات چنين نقل كرده اند كه گروهى از مسلمانان مانند (بلال ) و (عمار ياسر) و (صهيب ) و (خباب ) پس از اسلام آوردن در مكه سخت تحت فشار بودند، و براى تقويت اسلام و رساندن صداى خود به ديگران ، پس از هجرت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مدينه هجرت كردند، هجرتى كه باعث پيروزى آنها و ديگران شد، در اين ميان صهيب كه مرد مسنى بود به مشركان مكه چنين پيشنهاد كرد: من پير مردم و بودن من با شما سودى به حال شما ندارد، و اگر مخالفتان باشم قدرت بر زيان زدن به شما ندارم ، بيائيد اموال مرا بگيريد و بگذاريد به (مدينه ) بروم ، آنها موافقت كردند.
صهيب تمام اموال خود را به آنها داد و به سوى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) هجرت كرد، بعضى به صهيب گفتند معامله پر سودى كردى ! آيات فوق نازل شد و پيروزى او
و امثال او را در اين جهان و جهان ديگر بازگو كرد.
در تواريخ آمده است كه در زمان خلفاء هنگامى كه اموال بيت المال تقسيم مى شد، و نوبت به مهاجرين مى رسيد به آنها مى گفتند: سهم خود را بگيريد، اين همانست كه خدا در اين دنيا به شما وعده داده و آنچه در انتظار شما در جهان ديگر است بيشتر است ، سپس آيه فوق را مى خواندند.
تفسير :
پاداش مهاجران
بارها گفته ايم يكى از مؤ ثرترين روشها در برنامه هاى تربيتى كه قرآن از آن استفاده مى كند روش مقايسه و مقارنه است كه هر چيزى را با ضدش در برابر هم قرار دهند تا موضع هر كدام به روشنى مشخص شود، در تعقيب آيات گذشته كه از منكران قيامت و مشركان لجوج سخن مى گفت ، آيات مورد بحث از مهاجران راستين و پاكباز سخن مى گويد، تا وضع دو گروه در مقايسه با يكديگر روشن گردد.
نخست مى گويد: (كسانى كه مورد ستم واقع شدند سپس براى خدا هجرت كردند، در اين دنيا جايگاه و مقام خوبى به آنها مى دهيم ) (و الذين هاجروا فى الله من بعد ما ظلموا لنبوئنهم فى الدنيا حسنة ).
اين پاداش دنياى آنهاست (اما پاداش آخرت ، اگر بدانند، بسيار بزرگتر است ) (و لاجر الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون ).
در آيه بعد اين مهاجران راستين و پر استقامت و با ايمان را با دو صفت
توصيف مى كند مى گويد: (آنها كسانى هستند كه شكيبائى و صبر و استقامت را پيشه خود ساخته ، و توكل و تكيه آنها بر پروردگارشان است ) (الذين صبروا و على ربهم يتوكلون ).
نكته ها :
1 - هر چند مسلمانان دو هجرت داشتند كه هجرت اول در محدوده نسبتا كوچكى بود (هجرت گروهى از مسلمانان و در راءس ‍ آنها جعفر بن ابى طالب به حبشه ) و هجرت دوم هجرت عمومى و همگانى پيامبر و مسلمين از مكه به مدينه ، ولى ظاهر آيات فوق هجرت دوم را بيان مى كند و شاءن نزول نيز آنرا تاييد مى نمايد.
درباره اهميت و نقش هجرت در زندگى و تاريخ مسلمانان در گذشته و حال ، و تداوم اين مساءله در هر عصر و زمان ، بحث مشروحى در ذيل آيه 100 سوره نساء و همچنين ذيل آيه 75 سوره انفال داشتيم .
و به هر حال مقام مهاجران در اسلام مقام فوق العاده پر ارجى است ، هم خود پيامبر و هم مسلمانان بعد، همگى براى آنها احترام خاصى قائل بودند، چرا كه آنها به تمام زندگى خويش ، براى گسترش دعوت اسلام ، پشت پا زدند، بعضى جان خود را به خطر انداختند، و بعضى مانند صهيب از همه اموال خود چشم پوشيدند، و جالب اينكه خود را در اين معامله نيز برنده مى دانستند.
اگر فداكارى آن مهاجران در آن روزها نبود، محيط خفقان بار مكه و عناصر شيطانى كه بر آن حكومت مى كردند هرگز اجازه نمى دادند صداى
اسلام به گوش كسى برسد، و اين صدا را براى هميشه در گلوى مؤ منان خفه مى كردند، اما آنها با اين جهش حساب شده ، نه تنها مكه را زير سيطره خود درآوردند، بلكه صداى اسلام را به گوش جهانيان رساندند و اين سنتى است براى همه مسلمانان ، در چنين شرائطى ، و در همه تاريخ .
2 - تعبير به هاجروا فى الله كه حتى كلمه (سبيل ) هم در آن ذكر نشده اشاره به نهايت اخلاص اين مهاجران است كه تنها براى خدا و در مسير الله و به خاطر رضاى او و حمايت و دفاع از آئينش دست به چنين هجرتى زدند، نه براى نجات جان خود و يا استفاده مادى ديگر.
3 - جمله (من بعد ما ظلموا) نشان مى دهد كه نبايد فورا ميدان را خالى كرد، بلكه بايد تا آنجا كه ممكن است ايستاد و تحمل نمود، اما هنگامى كه تحمل آزار دشمن جز جراءت و جسارت او و تضعيف مؤ منان ثمرى نداشته باشد، در اينجا بايد دست به هجرت زد، تا با كسب قدرت بيشتر و فراهم ساختن سنگرهاى محكمتر، جهاد در تمام زمينه ها از موضع بهترى تعقيب شود، و به پيروزى طرفداران حق در زمينه هاى نظامى ، فرهنگى ، تبليغاتى منتهى گردد.
4 - جمله (لنبوئنهم فى الدنيا حسنة ) كه از ماده (بواءت له مكانا) (مكانى براى او آماده ساختم و او را در آن جاى دادم ) گرفته شده نشان مى دهد كه مهاجران راستين اگر چه در آغاز كار، امكانات مادى خود را از دست مى دهند، ولى سرانجام حتى از نظر زندگى دنيا پيروزى با آنها است .
چرا انسان زير فشار ضربات دشمن بماند و ذليلانه بميرد، چرا با شجاعت مهاجرت نكند و از موضع تازه اى به مبارزه بر نخيزد تا حق خويش را بگيرد؟!
در سوره نساء آيه 100 همين مساءله با صراحت بيشترى بيان شده است و من يهاجر فى سبيل الله يجد فى الارض مراغما كثيرا و سعة : (كسانى كه در راه الله هجرت كنند در اين دنياى پهناور خدا، نقاط فراوان امن و وسيعى پيدا مى كنند كه مى توانند در آنجا بينى مخالفان را به خاك بمالند)!
5 - انتخاب دو صفت (صبر) و (توكل ) براى مهاجران ، دليلش روشن است ، زيرا در چنين حوادث سخت و طاقت فرسا كه در زندگى انسان پيش مى آيد در درجه اول شكيبائى و صبر و استقامت لازم است ، استقامتى به عظمت حادثه و يا برتر و بيشتر، سپس توكل و اعتماد بر خدا، و اصولا اگر انسان در اين گونه حوادث تكيه گاه محكم و مطمئن معنوى نداشته باشد، صبر و استقامت براى او ممكن نيست .
بعضى گفته اند انتخاب صبر بخاطر اين است كه در آغاز اين مسير به سوى الله شكيبائى و استقامت در برابر خواسته هاى نفس ، لازم است ، و انتخاب توكل به خاطر آن است كه پايان اين مسير به انقطاع و بريدن از هر چه غير خدا است و پيوستن به او مى انجامد، بنابراين صفت اول آغاز راه است و دوم پايان آن .
و به هر حال هجرت در بيرون ، بدون هجرتى در درون ، ممكن نيست ، انسان نخست بايد از علائق پست مادى درونى ببرد، و به سوى فضائل اخلاقى هجرت كند تا بتواند در بيرون دست به چنين هجرتى بزند و از دار الكفر - با پشت پا زدن به همه چيز - به دار الايمان منتقل گردد.
آيه و ترجمه


و ما اءرسلنا من قبلك إ لا رجالا نوحى إ ليهم فسلوا اءهل الذكر إ ن كنتم لا تعلمون (43)
بالبينت و الزبر و اءنزلنا إ ليك الذكر لتبين للناس ما نزل إ ليهم و لعلهم يتفكرون (44)



ترجمه :

43 - ما پيش از تو جز مردانى كه به آنها وحى مى كرديم نفرستاديم ، اگر نمى دانيد از اهل اطلاع سؤ ال كنيد.
44 - (از آنها كه آگاهند) از دلائل روشن و كتب (پيامبران پيشين ) و ما اين ذكر (قرآن ) را بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها تبيين كنى ، شايد انديشه كنند.
تفسير :
اگر نمى دانيد بپرسيد!
گرچه دو آيه اخير به تناسب بحثهاى مربوط به مشركان سخن از مهاجران راستين داشت ، ولى آيات مورد بحث بار ديگر به بيان مسائل گذشته در رابطه با اصول دين مى پردازد، و به يكى از اشكالات معروف مشركان پاسخ مى گويد:
آنها مى گفتند: چرا خداوند فرشته اى را براى ابلاغ رسالت نازل نكرده است (و يا مى گفتند چرا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مجهز به يك نيروى فوق العاده نيست كه ما را مجبور به ترك كارهايمان بنمايد)
خداوند در پاسخ آنها مى گويد: (ما پيش از تو نيز رسولانى فرستاديم و اين رسولان جز مردانى كه وحى به آنها فرستاده مى شد نبودند) (و ما ارسلنا من قبلك الا رجالا نوحى اليهم ).
آرى اين مردان از جنس بشر بودند، با تمام غرائز و عواطف انسانى ، دردهاى آنها را از همه بهتر تشخيص مى دادند، و نيازهاى آنها را به خوبى درك مى كردند، در حالى كه هيچ فرشته اى نمى تواند از اين امور به خوبى آگاه گردد، و آنچه را در درون يك انسان مى گذرد به وضوح درك كند.
مسلما مردان وحى وظيفه اى جز ابلاغ رسالت نداشتند، كار آنها گرفتن وحى و رساندن به انسانها و كوشش از طرق عادى براى تحقق بخشيدن به اهداف وحى بود، نه اينكه با يك نيروى خارق العاده الهى ، و بر هم زدن همه قوانين طبيعت ، مردم را مجبور به قبول دعوت و ترك همه انحرافات كنند، كه اگر چنين مى كردند ايمان آوردن افتخار و تكامل نبود.
سپس براى تاءكيد و تاءييد اين واقعيت اضافه مى كند: (اگر اين موضوع را نمى دانيد برويد و از اهل اطلاع بپرسيد) (فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون ).
(ذكر) به معنى آگاهى و اطلاع است و اهل ذكر مفهوم وسيعى دارد كه همه آگاهان و اهل اطلاع را در زمينه هاى مختلف شامل مى شود، و اگر بسيارى از مفسرين اهل ذكر را در اينجا به معنى علماى اهل كتاب تفسير كرده اند نه به اين معنى است كه اهل ذكر مفهوم محدودى داشته باشد بلكه در واقع از قبيل تطبيق كلى بر مصداق است زيرا سؤ ال درباره پيامبران و رسولان پيشين و اينكه آنها مردانى از جنس بشر با برنامه هاى تبليغى و اجرائى بودند قاعدتا مى بايست از دانشمندان اهل كتاب و علماى يهود و نصارى بشود، درست است كه آنها با مشركان در تمام جهات هم عقيده نبودند، ولى همگى در اين جهت كه با
اسلام مخالفت داشتند، هماهنگ بودند، بنابراين علماى اهل كتاب براى بيان حال پيامبران پيشين منبع خوبى براى مشركان محسوب مى شدند.
راغب در (مفردات ) مى گويد: ذكر دو معنى دارد گاهى به معنى حفظ و گاهى به معنى يادآورى است ، البته اين يادآورى ممكن است بوسيله دل بوده باشد (كه ذكر درونى و باطنى محسوب مى شود) و ممكن است بوسيله زبان باشد (كه ذكر لفظى محسوب مى گردد) و اگر مى بينيم به قرآن ، ذكر گفته شده است به خاطر همانست كه حقايقى را بازگو مى كند.
آيه بعد مى گويد (اگر شما آگاه از دلائل روشن پيامبران و كتب آنها نيستيد به آگاهان مراجعه كنيد) (بالبينات و الزبر).
بينات جمع (بينة ) به معنى دلائل روشن است ، و ممكن است در اينجا اشاره به معجزات و ساير دلائل اثبات حقانيت انبياء باشد، (زبر) جمع (زبور) به معنى كتاب است ، در واقع (بينات )، دلائل اثبات نبوت را مى گويد، و (زبر) اشاره به كتابهائى است كه تعليمات انبياء در آن جمع بوده است .
سپس روى سخن را به پيامبر كرده و مى گويد: (ما اين ذكر را (قرآن را) بر تو نازل كرديم تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها تبيين كنى )
(و انزلنا اليك الذكر لتبين للناس ما نزل اليهم ).
(و تا اينكه آنها در اين آيات ، و وظائفى كه در برابر آن دارند، بينديشند) (و لعلهم يتفكرون ).
در واقع دعوت و برنامه رسالت تو از نظر اصولى چيز نو ظهور و بى سابقه اى نيست همانگونه كه بر رسولان پيشين ، كتب آسمانى نازل كرديم تا مردم را به وظائفشان در برابر خدا و خلق و خويشتن آشنا سازند بر تو نيز اين قرآن را نازل كرديم ، تا به تبيين مفاهيم و تعاليم آن بپردازى و انديشه انسانها را بيدار سازى ، تا با احساس تعهد و مسؤ ليت (نه از طريق اجبار و قوه قهريه ناشناخته الهى ) در راه حق گام بگذارند و به سوى تكامل پيش بروند.
نكته :
اهل ذكر كيانند؟
در روايات متعددى كه از طرق اهلبيت (عليهمالسلام ) وارد شده مى خوانيم كه اهل ذكر امامان (عليهمالسلام ) هستند، از جمله در روايتى از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) مى خوانيم كه در پاسخ سؤ ال از آيه فوق فرمود: نحن اهل الذكر و نحن المسؤ لون : (ما اهل ذكريم ، و از ما بايد سؤ ال شود).
و در روايت ديگرى از امام باقر (عليه السلام ) مى خوانيم كه در تفسير همين آيه فرمود: الذكر القرآن ، و آل الرسول اهل الذكر، و هم المسؤ لون : (ذكر، قرآن است ، و اهلبيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اهل ذكرند، و از آنها بايد سؤ ال كرد).
در بعضى ديگر مى خوانيم كه (ذكر) شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است و اهلبيت او اهل الذكر هستند.
روايات متعدد ديگرى نيز به همين مضمون رسيده .
در بسيارى از تفاسير و كتب اهل سنت نيز رواياتى به همين مضمون مى خوانيم از جمله در تفسيرهاى دوازده گانه معروف اهل سنت از ابن عباس در ذيل آيه فوق چنين نقل شده كه گفت : هو محمد و على و فاطمه و الحسن و الحسين (عليهماالسلام ) هم اهل الذكر و العقل و البيان : (اينان محمد و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام ) هستند آنها اهل ذكرند و اهل علم و عقل و بيان ).
اين نخستين بار نيست كه ما در رواياتى كه در تفسير آيات قرآن وارد شده است بيان مصداق هاى معينى را مى بينيم كه مفهوم وسيع آيه را هرگز محدود نمى كند، و همانگونه كه گفتيم : ذكر به معنى هر گونه آگاهى و ياد آورى و اطلاع است ، و اهل الذكر، آگاهان و مطلعين را در همه زمينه ها در بر مى گيرد.
ولى از آنجا كه قرآن مجيد نمونه بارز يادآورى و علم و آگاهى است به آن (ذكر) اطلاق شده و همچنين شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز مصداق روشن ذكر است ، به همين ترتيب امامان معصومين كه اهلبيت او و وارث علم او هستند، روشنترين مصداق اهل الذكرند.
ولى قبول همه اين مساءله هيچگونه منافاتى با عموميت مفهوم آيه و همچنين مورد نزول آن كه دانشمندان اهل كتاب است ندارد، و به همين دليل علماى اصول و فقهاى ما در مباحث مربوط به اجتهاد و تقليد و پيروى ناآگاهان در مسائل دينى از آگاهان و مجتهدين به اين آيه استدلال كرده اند.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه در روايتى كه در عيون الاخبار از امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) نقل شده است مى خوانيم كه امام به آن كسانى كه آيه فوق را به دانشمندان يهود و نصارى تفسير كرده بودند خرده مى گيرد و مى گويد: (سبحان الله مگر چنين چيزى ممكن است ؟ اگر ما به علماى يهود و نصارى مراجعه كنيم مسلما ما را به مذهب خود دعوت مى كنند، سپس فرمود: اهل ذكر ما هستيم ).
ولى پاسخ اين سؤ ال روشن است ، امام اين سخن را به كسانى مى گويد كه آيه را منحصرا به معنى مراجعه به علماى اهل كتاب در هر عصر و زمان تفسير كرده بودند، در حالى كه مسلما چنين نيست در عصر و زمانى همچون عصر و زمان امام على بن موسى الرضا (عليهماالسلام ) هرگز مردم موظف نبودند كه براى درك حقايق به علماى يهود و نصارى مراجعه كنند، در اين گونه اعصار، مرجع علماى اسلام كه در راءس آنها ائمه اهلبيت (عليهمالسلام ) قرار داشتند بودند.
به عبارت ديگر اگر مشركان عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) براى آگاهى از اين مساءله كه پيامبران خدا هميشه از جنس ‍ بشر بودند وظيفه داشتند به آگاهان از اهل كتاب مراجعه كنند، مفهومش اين نيست كه تمام مردم در هر زمانى بايد به آنها مراجعه نمايند، بلكه هر مساءله اى را در هر زمانى بايد از آگاهان نسبت به آن مساءله پرسيد، و اين مطلب روشنى است .
به هر حال آيه فوق بيانگر يك اصل اساسى اسلامى در تمام زمينه هاى زندگى مادى و معنوى است و به همه مسلمانان تاءكيد مى كند كه آنچه را نمى دانند از اهل اطلاعش بپرسند و پيش خود در مسائلى كه آگاهى ندارند دخالت نكنند.
به اين ترتيب (مساءله تخصص ) نه تنها در زمينه مسائل اسلامى و دينى از سوى قرآن به رسميت شناخته شده ، بلكه در همه زمينه ها مورد قبول و تاءكيد
است ، و روى اين حساب بر همه مسلمانان لازم است كه در هر عصر و زمان افراد آگاه و صاحب نظر در همه زمينه ها داشته باشند كه اگر كسانى مسائلى را نمى دانند به آنها مراجعه كنند.
ولى ذكر اين نكته نيز لازم است كه بايد به متخصصان و صاحب نظرانى مراجعه كرد كه صداقت و درستى و بى نظرى آنها ثابت و محقق است ، آيا ما هرگز به يك طبيب آگاه و متخصص در رشته خود كه از صداقت و درستكاريش در همان كار خود، مطمئن نيستيم مراجعه مى كنيم ؟! لذا در مباحث مربوط به تقليد و مرجعيت ، صفت عدالت را در كنار اجتهاد و يا اعلميت قرار داده اند، يعنى مرجع تقليد هم بايد عالم و آگاه به مسائل اسلامى باشد و هم با تقوا و پرهيزكار.
آيه و ترجمه


اء فاءمن الذين مكروا السيات اءن يخسف الله بهم الا رض اءو ياءتيهم العذاب من حيث لا يشعرون (45)
اءو ياءخذهم فى تقلبهم فما هم بمعجزين (46)
اءو ياءخذهم على تخوف فإ ن ربكم لرءوف رحيم (47)



ترجمه :

45 - آيا توطئهگران از اين عذاب الهى ايمن گشتند كه ممكن است خدا آنها را در زمين فرو برد و يا مجازات (حق ) از آنجا كه انتظارش را ندارند به سراغشان بيايد.
46 - يا به هنگامى كه (براى كسب مال و ثروت فزونتر) در رفت آمدند دامانشانرا بگيرد در حالى كه قادر به فرار نيستند.
47 - يا بطور تدريجى با هشدارهاى خوفانگيز آنها را گرفتار سازد چرا كه پروردگار رؤ ف و رحيم است .
تفسير :
انواع مجازاتها در برابر انواع گناهان !

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:53 AM
انواع مجازاتها در برابر انواع گناهان !
قرآن در بسيارى از بحثها، مطالب استدلالى را با مسائل عاطفى چنان به هم مى آميزد كه برترين اثر را در نفوس شنوندگان داشته باشد، آيات فوق ، نمونهاى از اين روش است ، آيات گذشته يك بحث منطقى در زمينه نبوت و معاد با مشركان داشت ، ولى آيات مورد بحث به تهديد جباران و مستكبران و گنهكاران لجوج مى پردازد و آنها را به انواع عذابهاى الهى بيم مى د
نخست مى گويد: آيا اين توطئه گرانى كه براى خاموش كردن نور حق به انواع نقشه هاى شوم متوسل شدند از عذاب الهى ايمن گشتند كه ممكن است خداوند هر آن آنها را در زمين فرو ببرد؟! (ا فامن الذين مكروا السيئات ان يخسف الله بهم الارض ).
آيا بعيد است كه در زمين لرزه وحشتناكى رخ دهد، پوسته زمين بشكافد و دهان باز كند و آنها و همه زندگانى شان را در خود فرو برد، همانگونه كه در تاريخ اقوام ، كرارا اتفاق افتاده است ؟.
جمله (مكروا السيئات ) به معنى توطئه چينى و نقشه كشى براى مقاصد شوم و رسيدن به هدفهاى نادرست مى باشد، همانند توطئه هائى كه مشركان براى خاموش كردن نور قرآن و نابود كردن پيامبر اسلام و اذيت و آزار مؤ منان مى چيدند.
يخسف از ماده (خسف ) (بر وزن وصف ) به معنى پنهان گشتن و مخفى شدن است ، لذا پنهان شدن نور ماه در زير سايه زمين را خسوف مى نامند و چاه مخسوف به چاهى مى گويند كه آب در آن پنهان گردد، و نيز پنهان شدن انسانها و خانه ها را در شكاف زمين (شكافى كه بر اثر زلزله ها پديد مى آيد) خسف مى گويند.
سپس اضافه مى كند: يا اينكه هنگامى كه آنها در حال غفلتند عذاب الهى از همانجا كه انتظارش را ندارند به سراغشان بيايد (او ياتيهم العذاب من حيث لا يشعرون ).
(و يا به هنگامى كه آنها براى كسب مال بيشتر و در آمد فزونتر در رفت و آمد هستند، عذاب دامانشان را بگيرد) (او ياخذهم فى تقلبهم ).
در حالى كه قادر به فرار از چنگال عذاب نيستند (فما هم بمعجزين ).
همانگونه كه سابقا هم گفتهايم (معجزين ) از ماده اعجاز به معنى ناتوان ساختن است ، و در اين موارد به معنى فرار كردن از چنگال عذاب و مقاومت در برابر آن مى باشد.
و يا اينكه مجازات الهى يكمرتبه به سراغشان نيايد بلكه بطور تدريجى و ضمن هشدارهاى پى در پى ، آنها را گرفتار سازد؟ (او ياخذهم على تخوف ). امروز همسايه آنها گرفتار سانحهاى مى شود، فردا يكى از بستگانشان گرفتار حادثهاى و روز ديگر بعضى از اموالشان نابود مى گردد، و خلاصه هشدارها يكى بعد از ديگرى به سراغ آنها مى آيد اگر بيدار شدند چه بهتر، و گرنه مجازات نهائى آنها را فرو خواهد گرفت .
تدريجى بودن عذاب و مجازات در اين گونه موارد براى آن است كه هنوز احتمال هدايت در اين گروه وجود دارد، و رحمت خداوند اجازه نمى دهد كه با اينها همچون سايرين رفتار شود زيرا پروردگار شما رئوف و رحيم است (فان ربكم لرؤ ف رحيم ).
جالب توجه اينكه در آيات فوق سخن از چهار نوع مجازات به ميان آمده است ، نخست خسف و فرو رفتن در زمين ، دوم مجازات غافلگيرانه از آنجائى كه انسان انتظار آن را ندارد سوم عذابى كه به هنگام تلاش و كوشش در جمع مال به سراغ انسان مى آيد و چهارم مجازات تدريجى .
مسلم است كه هر يك از اين چهار نوع مجازات ، تناسب با نوعى از گناه دارد، هر چند همه آنها در مورد الذين مكروا السيئات (آنها كه توطئه هاى شوم مى چينند) وارد شده است ، زيرا ميدانيم همه كار خدا بر طبق حكمت و تناسب استحقاقها است .
مفسران تا آنجا كه ما ديدهايم در اين زمينه سخنى ندارند، ولى چنين
به نظر ميرسد كه : مجازات نخست مخصوص آن گروه از توطئه گرانى است كه در صف جباران و مستكبران خطرناكند همچون قارونها كه خداوند چنان آنها را از اوج قدرت پائين مى كشد و بدرون خاك و اعماق زمين فرو مى فرستد كه مايه عبرت همگان گردد.
نوع دوم ويژه توطئه گرانى است كه در عيش و نوش و هوسهاى سركش خود غرقند، ناگهان عذاب الهى دامانشان را از آنجا كه انتظار ندارند مى گيرد. نوع سوم مخصوص دنيا پرستان زراندوزى است كه شب و روز در تلاشند كه از هر طريق و با هر جنايتى كه ممكن است بر حجم ثروت خود بيفزايند كه خداوند آنها را در همان حال كه سرگرم جمع ثروتند گرفتار عذاب مى كند.
و اما مجازات نوع چهارم از آن كسانى است كه طغيان و توطئه و گناهشان به آن حد و پايه نرسيده است كه راه بازگشتى براى آنان وجود نداشته باشد، در اينجا خداوند از طريق تخوف (هشدار و تهديد) آنها را كيفر مى دهد يعنى نخست با حوادث دردناكى كه در اطراف آنها به وقوع مى پيوندد به آنها بيدار باش مى دهد، اگر بيدار شدند و وضع خود را اصلاح كردند چه بهتر و گرنه آنانرا در كام عذاب فرو مى برد.
بنابر اين ذكر راءفت و رحمت خداوند به عنوان يك علت مربوط به گروه چهارم است كه هنوز تمام پيوندهاى خود را از خدا نبريده اند و همه پلها را پشت سر خود ويران نساخته اند.
آيه و ترجمه


اء و لم يروا إ لى ما خلق الله من شى ء يتفيؤ ا ظلله عن اليمين و الشمائل سجدا لله و هم دخرون (48)
و لله يسجد ما فى السموت و ما فى الا رض من دابة و الملئكة و هم لا يستكبرون (49)
يخافون ربهم من فوقهم و يفعلون ما يؤ مرون (50)



ترجمه :

48 - آيا آنها مخلوقات خدا را نديدند كه چگونه سايه هايشان از راست و چپ حركت دارند و با خضوع براى خدا سجده مى كنند!
49 - (نه تنها سايه ها بلكه ) تمام آنچه در آسمانها و در زمين از جنبندگان وجود دارد و همچنين فرشتگان ، براى خدا سجده مى كنند و هيچگونه تكبرى ندارند.
50 - آنها از (مخالفت ) پروردگارشان كه حاكم بر آنهاست مى ترسند، و آنچه را ماءموريت دارند انجام مى دهند.
تفسير :
سجده همه جنبندگان حتى سايه هايشان براى خدا! اين آيات بار ديگر به بحث توحيد باز مى گردد، نخست مى گويد: آيا آنها (مشركان توطئه گر ) مخلوقات خدا را نديدند كه چگونه سايه هاشان از راست و چپ حركت دارند و با خضوع براى خدا سجده
(ا و لم يروا الى ما خلق الله من شى ء يتفيؤ ظلاله عن اليمين و الشمائل سجدا لله و هم داخرون ).
(يتفيو) از ماده (فيى ء) به معنى بازگشت و رجوع است .
بعضى گفته اند عرب سايه موجودات را به هنگام صبحگاهان ، ظل مى نامد و در عصرگاهان (فيى ء)، و اگر مى بينيم به قسمتى از غنائم و اموال فيى ء گفته مى شود، اشاره لطيفى به اين حقيقت است كه بهترين غنائم دنيا همچون سايه عصر گاه است كه بزودى زائل و فانى مى شود.
ولى با توجه به اينكه در آيه فوق به سايه هاى راست و چپ اشياء اشاره شده و كلمه فيى ء براى همه آنها به كار رفته استفاده مى شود كه فيى ء در اينجا معنى وسيعى دارد و هر گونه سايه را شامل مى شود.
هنگامى كه انسان در موقع طلوع آفتاب رو به طرف جنوب بايستد مى بيند قرص خورشيد از سمت چپ ، از افق مشرق ، سر بر مى آورد، و سايه همه اجسام به طرف راست او مى افتند كه همان طرف غرب است ، اين امر همچنان ادامه دارد و سايه ها مرتبا به طرف راست جابجا مى شوند، تا زوال ظهر در اين هنگام ، سايه ها به طرف چپ تغيير مكان مى دهند تا هنگام غروب آفتاب كه سايه هاى بزرگ و طولانى اجسام در طرف مشرق گسترده مى شوند و با غروب آفتاب ، همه آنها پنهان مى گردند.
در اينجا خداوند حركت سايه هاى اجسام را در راست و چپ بعنوان نشانهاى از عظمتش معرفى مى كند و آنها را در حال سجده براى پروردگار و تواضع خضوع مى داند.
نقش سايه ها در زندگى ما
بدون شك سايه هاى اجسام نقش مؤ ثرى در زندگى ما دارند كه شايد بسيارى از آن غافل باشند و انگشت گذاردن قرآن روى مساءله سايه ها براى توجه دادن به همين نكته است .
سايه ها با انكه چيزى جز عدم نور نيستند فوائد فراوانى دارند:
1 - همانگونه كه نور آفتاب و اشعه حياتبخش آن مايه زندگى و رشد و نمو موجودات است ، سايه ها نيز براى تعديل تابش اشعه نور، نقش حياتى دارند، تابش يكنواخت آفتاب آنهم در يك مدت طولانى ، همه چيز را پژمرده مى كند و مى سوزاند، ولى نوازش ‍ متناوب سايه ها آنرا در حد متعادل و مؤ ثرى نگاه مى دارد:
2 - براى آنها كه بيابانگردند و يا گرفتار بيابان مى شوند، نقش مؤ ثر سايه ها در نجات انسانها فوق العاده محسوس است ، آنهم سايهاى كه متحرك است و در يكجا متمركز نمى شود و به هر سو حركت مى كند، هماهنگ با خواسته ها و نياز انسان !
3 - موضوع مهم ديگر اينكه بر خلاف تصور عمومى تنها نور سبب رؤ يت اشياء نيست ، بلكه همواره بايد نور با سايه ها و نيم سايه ها توام گردد، تا مشاهده اشياء تحقق پذيرد، به تعبير ديگر اگر در اطراف موجودى نور يكسان بتابد به طورى كه هيچگونه سايه و نيم سايهاى نداشته باشد هرگز چنين اشيائى كه غرق در نورند مشاهده نخواهند شد.
يعنى همانطور كه در تاريكى مطلق چيزى قابل مشاهده نيست ، در نور مطلق نيز چيزى قابل رؤ يت نمى باشد، بلكه ديدن اشياء از آمى ختن نور و ظلمت (نور و سايه ها) امكان پذير مى شود، به اين ترتيب ، سايه ها نقش بسيار مؤ ثرى در مشاهده و تشخيص و شناخت اشياء از يكديگر دارند (دقت كنيد).
نكته ديگر اينكه يمين (راست ) در آيه فوق به صورت مفرد و شمائل (جمع شمال بر وزن مشعل به معنى چپ ) به صورت جمع آمده است .
اين تفاوت تعبير ممكن است به خاطر آن باشد كه سايه در آغاز صبح (براى كسانى كه متوجه نقطه جنوب هستند) در طرف راست مى افتد سپس دائما به طرف چپ حركت مى كند تا به هنگام غروب كه در افق مشرق محو مى گردد. اين احتمال را نيز مفسران داده اند كه يمين گرچه مفرد است ولى گاهى از آن اراده جمع مى شود و در اينجا منظور جمع است .
در آيه گذشته تنها سخن از (سجده ) سايه ها - با آن مفهوم وسيعش - به ميان آمده بود، ولى در آيه بعد اين مساءله را به عنوان يك برنامه عمومى براى همه موجودات مادى و غير مادى ، آسمانى و زمينى بيان كرده ، مى گويد: آنچه در آسمانها و آنچه در زمين از جنبندگان است و همچنين فرشتگان براى خدا سجده مى كنند (و لله يسجد ما فى السماوات و ما فى الارض من دابة و الملائكة ).
(و آنها در اين راه هيچگونه استكبار نميورزند) (و هم لا يستكبرون ) و در برابر خدا و فرمان او تسليم محضند.
حقيقت سجده ، نهايت خضوع و تواضع و پرستش است ، و آن سجده معمولى ما كه بر هفت عضو انجام مى دهيم مصداقى از اين مفهوم عام است ، و منحصر به آن نيست .
و از آنجا كه همه موجودات و مخلوقات خدا، در جهان تكوين و آفرينش ، تسليم قوانين عمومى عالم هستى مى باشند، و از مسير اين قوانين منحرف نميشوند و اين
قوانين همگى از ناحيه خدا است پس در حقيقت همه در پيشگاه او سجده مى كنند، همه بيانگر عظمت علم و قدرت او هستند همه نشانه بزرگى و بينيازى او مى باشند و بالاخره همه دليل بر ذات مقدس اويند.
دابه به معنى موجودات جنبنده است ، و از آن مفهوم حيات و زندگى نيز استفاده مى شود، و اينكه آيه فوق مى گويد تمام جنبندگانى كه در آسمان و زمى ن هستند براى خدا سجده مى كنند از آن استفاده مى كنيم كه موجودات زنده مخصوص به كره زمين نيست ، بلكه در كرات آسمانى نيز موجودات زنده و جنبندهاى وجود دارد.
گرچه بعضى احتمال دادهاند كه كلمه من دابة تنها قيد براى ما فى الارض باشد يعنى تنها از جنبندگان زمين سخن مى گويد، ولى بسيار بعيد به نظر مى رسد، بخصوص اينكه در آيه 29 سوره شورى مى خوانيم : و من آياته خلق السماوات و الارض و ما بث فيهما من دابة : از نشانههاى خدا آفرينش آسمانها و زمين و جنبندگانى است كه در آن دو وجود دارند.
درست است كه سجده و خضوع و تواضع تكوينى منحصر به موجودات زنده و جنبنده نيست ، ولى از آنجا كه اينها اسرار و شگفتيهاى بيشترى از آفرينش را از خود نشان مى دهند انگشت روى اينها گذاشته شده است .
و از آنجا كه مفهوم آيه هم انسانهاى عاقل و با ايمان و فرشتگان را شامل مى شود و هم حيوانات و جانداران ديگر، كلمه سجده ، در معنى عام خود كه هم شامل سجده اختيارى و تشريعى مى شود و هم سجده تكوينى و اضطرارى ، استعمال شده است .
و اما اينكه در آيه فوق ، ملائكه بطور جداگانه ذكر شده ، به خاطر آنست دابه تنها به جنبندگانى گفته مى شود كه جسمانى هستند، و اگر فرشتگان رفت
و آمدى دارند و حضور و غيابى ، نه به معنى جسمانى و مادى است تا در مفهوم دابه داخل گردند.
در حديثى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم : خداوند فرشتگانى دارد كه از آغاز آفرينش آنها تا روز رستاخيز براى خدا سجده مى كنند و در آن روز سر از سجده بر مى دارند و مى گويند ما عبدناك حق عبادك : ما حق عبادت ترا انجام نداديم !
جمله و (هم لا يستكبرون ) اشاره به وضع حال فرشتگان است ، كه آنها در خضوع و سجده در پيشگاه حق كمترين استكبار به خود راه نمى دهند.
لذا بلافاصله بعد از آن به دو قسمت از صفات آنها كه تاكيدى است بر نفى استكبار اشاره كرده مى گويد: آنها از مخالفت پروردگارشان كه حاكم بر آنها است مى ترسند (يخافون ربهم من فوقهم ).
(و آنچه را ماموريت دارند به خوبى انجام مى دهند) (و يفعلون ما يؤ مرون ).
همانگونه كه در آيه 6 سوره تحريم درباره گروهى از فرشتگان مى خوانيم (لا يعصون الله ما امرهم و يفعلون ما يؤ مرون ): آنها در اطاعت فرمان خدا سرپيچى نمى كنند و آنچه را دستور داده شده است انجام مى دهند.
از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه نشانه نفى استكبار دو چيز است : ترس در برابر مسئوليتها، و انجام فرمانهاى خدا بدون چون و چرا كه يكى اشاره به وضع روانى افراد غير مستكبر دارد، و ديگرى اشاره به طرز عمل آنها و برخوردشان با قوانين و دستورات ، و دومى انعكاسى است از اولى و تحقق عينى آن است .
مسلما كلمه من فوقهم اشاره به بالا بودن حسى و مكانى نيست بلكه به برترى مقامى اشاره مى كند، چرا كه خدا از همه برتر و بالاتر است .
در آيه 61 سوره انعام مى خوانيم و هو القاهر فوق عباده : او بر فراز بندگان قاهر است و حتى فرعون هنگامى كه مى خواست قدرت و قوت خود را نشان بدهد مى گفت و انا فوقهم قاهرون : من بر فراز آنها قاهرم .
در تمام اين موارد، فوق همان برترى مقامى را بيان مى كند.
آيه و ترجمه


و قال الله لا تتخذوا إ لهين اثنين إ نما هو إ له وحد فإ يى فارهبون (51)
و له ما فى السموت و الا رض و له الدين واصبا اء فغير الله تتقون (52)
و ما بكم من نعمة فمن الله ثم إ ذا مسكم الضر فإ ليه تجرون (53)
ثم إ ذا كشف الضر عنكم إ ذا فريق منكم بربهم يشركون (54)
ليكفروا بما ءاتينهم فتمتعوا فسوف تعلمون (55)



ترجمه :

51 - و خداوند فرمان داده دو معبود انتخاب نكنيد، معبود (شما) تنها يكى است ، تنها از (كيفر) من بترسيد.
52 - آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است ، و همواره دين (و قوانين دينى ) از او مى باشد و آيا از غير او مى ترسيد؟!
53 - آنچه از نعمتها داريد همه از ناحيه خداست ، سپس هنگامى كه ناراحتيها به شما مى رسد او را مى خوانيد.
54 - و هنگامى كه ناراحتى و رنج را از شما برطرف ساخت گروهى از شما براى پروردگارشان شريك قائل مى شوند.
55 - (بگذار) نعمتهائى را كه به آنها داده ايم كفران كنند و چند روزى (از اين متاع دنيا) بهره گيرند، اما بزودى خواهيد دانست (سرانجام كارتان به كجا خواهد
تفسير :
دين يكى و معبود يكى ! در تعقيب بحث توحيد و خداشناسى از طريق نظام آفرينش ، آيات مورد بحث به نفى شرك مى پردازد، تا با تقارن اين دو به يكديگر، حقيقت آشكارتر شود.
در آغاز مى گويد: خدا دستور داده كه دو معبود براى خود انتخاب نكنيد (و قال الله لا تتخذوا الهين اثنين ).
(معبود تنها يكى است ) (انما هو اله واحد).
وحدت نظام آفرينش و وحدت قوانين حاكم بر آن ، خود دليلى بر وحدت آفريدگار و وحدت معبود است .
اكنون كه چنين است ، تنها از كيفر من بترسيد و از مخالفت فرمان من بيم داشته باشيد نه غير آن ) (فاياى فارهبون ).
مقدم شدن كلمه (اياى ) دليل بر حصر است مانند اياك نعبد يعنى تنها و تنها بايد از مخالفت و كيفر من ترس داشته باشيد.
جالب اينكه در اين آيه تنها نفى دو معبود شده است ، در حالى كه مى دانيم مشركان عرب ، بتها و معبودهاى بسيار زيادى داشته ، و بتخانه هاى آنها مملو از انواع و اشكال بتهاى مختلف بود، اين تعبير ممكن است اشاره به يكى از چند نكته و يا همه نكات زير باشد:
1 - آيه مى گويد حتى پرستش دو معبود غلط است تا چه رسد به پرستش معبودهاى متعدد و به تعبير ديگر حداقل را بيان كرده تا بقيه به طور مؤ كدترى نفى شوند، زيرا هر عددى را بخواهيم ما فوق واحد انتخاب كنيم بايد از دو بگذريم .
2 - در اينجا همه معبودهاى باطل ، يكى محسوب شده ، مى گويد آنها را در مقابل حق قرار ندهيد، و دو معبود (حق و باطل ) را نپرستيد.
3 - عربهاى جاهلى در حقيقت دو معبود براى خود انتخاب كرده بودند: معبودى كه خالق و آفريننده جهان است يعنى الله كه به او اعتقاد داشتند، و ديگر معبودى كه او را واسطه ميان خود و الله و منشا خير و بركت و نعمت مى دانستند، يعنى بتها.
4 - ممكن است آيه فوق ناظر به نفى عقيده ثنويين (دوگانه پرستان ) همانها كه قائل به خداى خير و خداى شر بودند باشد، چرا كه آنها منطقى هر چند ضعيف و نادرست براى خود در اين دوگانه پرستى داشتند ولى بت پرستان عرب حتى اين منطق ضعيف را هم نداشتند.
مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در ذيل همين آيه جمله لطيفى از بعضى از حكماء نقل مى كند و آن اينكه پروردگار به تو دستور داده است كه دو معبود را مپرست ، اما تو آنهمه معبود براى خود ساختى ، نفس سركش تو بتى است ، و هوى و هوست بت ديگر، و دنيا و هدفهاى ماديت بتهاى ديگر، تو حتى در برابر انسانها سجده مى كنى تو چگونه يگانه پرستى ؟!)
و به دنبال اين دستور ضمن سه آيه ، دليل توحيد عبادت را با چهار بيان مشخص مى كند:
نخست مى گويد: آنچه در آسمانها و زمين است از آن او است (و له ما فى السماوات و الارض ).
آيا در مقابل كسى كه مالك عالم هستى است بايد سجده كرد يا بتهاى فاقد همه چيز؟
سپس اضافه مى كند نه تنها آسمانها و زمين از آن او است كه همواره دين
و تمام قوانين نيز از ناحيه او مى باشد (و له الدين و اصبا).
هنگامى كه ثابت شد عالم هستى از آن او است و قوانين تكوينى را او ايجاد كرده مسلم است كه قوانين تشريعى هم بايد به وسيله او تعيين گردد و طبعا اطاعت نيز مخصوص او است .
(واصب ) در اصل از ماده (وصوب ) به معنى دوام گرفته شده است ، و بعضى آنرا به معنى خالص تفسير كرده اند (طبعا تا چيزى خالص نباشد دوام پيدا نخواهد كرد) و ممكن است تعبير آيه فوق اشاره به هر دو جهت باشد، يعنى هميشه و هر زمان دين خالص از آن خدا است ، و كسانى كه دين را به معنى اطاعت گرفتهاند، واصب را به معنى واجب دانسته اند يعنى تنها بايد اطاعت فرمان خدا كرد.
در روايتى مى خوانيم كه شخصى از تفسير اين جمله از امام صادق (عليه السلام ) سؤ ال كرد، امام فرمود: واصب يعنى واجب .
ولى روشن است كه اين معانى همه لازم و ملزوم يكديگرند:
و در پايان اين آيه مى فرمايد: آيا با اين حال كه همه قوانين و دين و اطاعت از آن خدا است (از غير او پرهيز مى كنيد؟) (ا فغير الله تتقون ).
مگر بتها مى توانند به شما زيانى برسانند؟ يا نعمتى به شما ببخشند؟ كه از مخالفتشان بيم داريد و عبادتشان را لازم مى شمريد؟!
با اينكه آنچه از نعمتها داريد همه از ناحيه خدا است (و ما بكم من نعمة فمن الله ).
اين در حقيقت سومين بيان است براى لزوم پرستش معبود يگانه يعنى الله ، و منظور اين است كه اگر پرستش بتها به خاطر شكر نعمت است ، كه بتها به شما
نعمتى نداده اند كه شكرش لازم باشد، بلكه سر تا پاى وجود شما را نعمتهاى خدا فرا گرفته است ، با اين حال بندگى او را رها مى كنيد و به سراغ بتها مى رويد! علاوه بر اين هنگامى كه ناراحتيها، مصائب ، بلاها و رنجها به سراغ شما مى آيد براى دفع آنها تنها دست تضرع به درگاه او برمى داريد و او را مى خوانيد (ثم اذا مسكم الضر فاليه تجئرون ).
بنابر اين اگر پرستش بتها به خاطر دفع ضرر و حل مشكلات است ، آنهم كه از ناحيه خدا است و شما نيز عملا ثابت كرده ايد كه در سختترين حالات زندگى همه چيز را رها مى كنيد و تنها به در درگاه او مى رويد.
و اين چهارمين بيان براى مساءله توحيد عبادت است .
(تجئرون ) در اصل از ماده جؤ ار (بر وزن غبار) به معنى آواى چهار پايان و وحوش است كه بى اختيار به هنگام درد و رنج سر مى دهند و سپس به عنوان كنايه در همه ناله هائى كه بى اختيار از درد و رنج برمى خيزد به كار رفته است ، انتخاب اين تعبير در اينجا مخصوصا اين نكته را مى رساند كه در آن زمان كه مشكلات فوق العاده زياد مى شود و كارد به استخوان مى رسد و بى اختيار فرياد درد و رنج مى كشيد، آيا در آن زمان جز الله را مى خوانيد؟!
پس چرا در حال آرامش و مشكلات كوچك دست به دامن بت مى زنيد؟!
آرى در اين گونه موارد خداوند نداى شما را مى شنود و به آن پاسخ مى گويد و مشكلاتتان را بر طرف مى سازد سپس هنگامى كه زيان و رنج را از شما بر طرف ساخت گروهى از شما براى پروردگارشان شريك قرار مى دهند و به سراغ بتها مى روند (ثم اذا كشف الضر عنكم اذا فريق منكم بربهم يشركون ).
در حقيقت قرآن به اين نكته باريك اشاره مى كند كه فطرت توحيد در وجود همه شما هست ، ولى در حال عادى ، پردههاى غفلت و غرور و جهل و تعصب
و خرافات آنرا مى پوشاند، اما به هنگامى كه تند باد حوادث و طوفانهاى بلا مى وزد اين پردهها كنار مى روند و نور فطرت آشكار مى گردد و مى درخشد، درست در همين حال است كه خدا را با تمام وجود و با اخلاص كامل مى خوانيد، خدا نيز پردههاى بلا و رنج و مصيبت را از شما دور مى سازد كه اين گشودن پردههاى رنج ، نتيجه گشوده شدن پردههاى غفلت است (توجه داشته باشيد در آيه تعبير به كشف الضر شده است كه به معنى كنار زدن پردههاى مشكلات است ).
ولى هنگامى كه طوفان فرو نشست و به ساحل آرامش باز گشتيد، از نو همان غفلت و غرور، و همان شرك و بت پرستى خودنمائى مى كند.
در آخرين آيه مورد بحث ، پس از ذكر دلائل منطقى فوق و روشن شدن حقيقت ، با لحنى تهديد آميز چنين مى گويد: نعمتهائى را كه به شما دادهايم كفران كنيد و چند روزى از اين متاع دنيا بهرهمند شويد ولى بزودى خواهيد دانست نتيجه و پايان كارتان چيست (ليكفروا بما آتينا هم فتمتعوا فسوف تعلمون ).
اين درست به آن مى ماند كه انسان شخص متخلف و منحرفى را با دلائل مختلف ، نصيحت و ارشاد كند و سرانجام چون امكان دارد اين نصايح و اندرزها در او اثر نكند با يك جمله تهديد آميز گفتار خود را پايان مى دهد و مى گويد: با توجه به اين مطالبى كه گفتم باز هم هر چه از دستت بر مى آيد بكن ولى نتيجه كارت را بزودى خواهى ديد.
بنابر اين (لام ) در (ليكفروا) لام امر است ، امرى كه براى تهديد بيان شده ، همانند (تمتعوا) كه آنهم امر است به عنوان تهديد، با اين تفاوت كه ليكفروا صيغه غائب است و تمتعوا مخاطب ، گوئى نخست آنها را غائب فرض كرده ، مى گويد اينها بروند و همه اين نعمتها را كفران كنند، و با اين
تهديد، حالت توجه مختصرى براى آنها پيدا شده به طورى كه به صورت مخاطب در آمده اند و به آنها مى گويد چند روزى از اين نعمتهاى دنيا بهره گيريد اما روزى خواهيد ديد كه چه اشتباه بزرگى مرتكب شده ايد و سرانجام كارتان به كجا مى رسد!
در واقع اين آيه شبيه به آيه 30 سوره ابراهيم است : قل تمتعوا فان مصيركم الى النار: بگو چند روزى از لذات اين جهان بهره گيريد كه سر انجام كار شما آتش دوزخ است !
آيه و ترجمه


و يجعلون لما لا يعلمون نصيبا مما رزقنهم تالله لتسلن عما كنتم تفترون (56)
و يجعلون لله البنت سبحنه و لهم ما يشتهون (57)
و إ ذا بشر اءحدهم بالا نثى ظل وجهه مسودا و هو كظيم (58)
يتورى من القوم من سوء ما بشر به اء يمسكه على هون اءم يدسه فى التراب اءلا ساء ما يحكمون (59)
للذين لا يؤ منون بالاخرة مثل السوء و لله المثل الا على و هو العزيز الحكيم (60)



ترجمه :

56 - آنان براى بتهائى كه هيچگونه سود و زيانى از آنها سراغ ندارند سهمى از آنچه به آنان روزى دادهايم قرار مى دهند، به خدا سوگند (در دادگاه قيامت ) از اين دروغ و تهمتها بازپرسى خواه
57 - آنها (در پندار خود) براى خداوند دخترانى قرار مى دهند، منزه است او (از اينكه فرزندى داشته باشد) ولى براى خودشان آنچه را ميل دارند قائل مى شوند.
58 - در حالى كه هر گاه به يكى از آنها بشارت دهند دخترى نصيب تو شده صورتش (از فرط ناراحتى ) سياه مى شود، و مملو از خشم مى گردد!
59 - از قوم و قبيله خود بخاطر بشارت بدى كه به او داده شده متوارى مى گردد (و نمى داند) آيا او را با قبول ننگ نگهدارد، يا در خاك پنهانش كند؟ چه بد حكمى مى كنند؟!
60 - براى آنها كه ايمان به سراى آخرت ندارند صفات زشت است ، و براى خدا صفات عالى است و او عزيز و حكيم است .
تفسير :
آنجا كه تولد دختر ننگ بود!
از آنجا كه در آيات گذشته بحثهائى مستدل پيرامون نفى شرك و بت پرستى آمده بود، اين آيات به بخشى از بدعتهاى شوم و عادتهاى زشت مشركان مى پردازد تا دليل ديگرى باشد براى محكوم ساختن شرك و بت پرستى ، و در همين رابطه به سه قسمت از اين بدعتها و عادات شوم اشاره مى كند.
نخست مى گويد:
(اين مشركان براى بتهائى كه هيچگونه سود و زيانى از آنها سراغ ندارند، سهمى از آنچه به آنها روزى دادهايم قرار مى دهند) (و يجعلون لما لا يعلمون نصيبا مما رزقناهم ).
اين سهم ، قسمتى از شتران و چهارپايان و بخشى از زراعت بوده كه در سوره انعام آيه 136 به آن اشاره شده كه مشركان در جاهليت آنها را مخصوص بتان مى دانستند و در راه آنها خرج مى كردند، در حالى كه نه از ناحيه اين بتها سودى به آنها مى رسيد و نه از زيان آنها بيمناك بودند كه بخواهند با اين كار، رفع خطر كنند، و اين احمقانهترين معاملهاى بود كه آنها انجام مى دادند.
سپس اضافه مى كند به خدا سوگند در دادگاه عدل قيامت از اين دروغها و تهمتها بازپرسى خواهيد شد! (تا لله لتسئلن عما كنتم تفترون ). و به دنبال اين بازپرسى و اعتراف كردن كه در آنجا چارهاى از اعتراف نيست ، مجازات خواهيد شد، بنابر اين عمل زشت و شوم شما هم زيان دنيا دارد زيرا قسمتى از سرمايه هاى شما را مى بلعد و هم زيان در جهان ديگر.
دومين بدعت شوم آنها اين بود كه براى خداوندى كه از هر گونه آلايش جسمانى پاك است ، دخترانى قائل ميشدند و معتقد بودند كه فرشتگان دختران خدايند) (و يجعلون لله البنات سبحانه ).
ولى نوبت خودشان كه مى رسد آنچه را ميل دارند براى خود قائل ميشوند (و لهم ما يشتهون ).
يعنى هرگز حاضر نبودند همين دختران را كه براى خدا قائل شده بودند براى خود نيز قائل شوند و اصلا دختر براى آنها عيب و ننگ و مايه سرشكستگى و بدبختى محسوب مى شد!
آيه بعد براى تكميل اين مطلب اشاره به سومين عادت زشت و شوم آنها مى كند و مى گويد هنگامى كه به يكى از آنها بشارت دهند خدا دخترى به تو داده آنچنان از فرط ناراحتى چهرهاش تغيير مى كند كه صورتش سياه مى شود!
(و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا).
(و مملو از خشم و غضب مى گردد (و هو كظيم ).
كار به همينجا پايان نمى گيرد او براى نجات از اين ننگ و عار كه به پندار نادرستش ، دامنش را گرفته از قوم و قبيله خود به خاطر اين بشارت بدى كه به او داده شده است متوارى مى گردد (يتوارى من القوم من سوء ما بشر به ).
باز هم ، موضوع خاتمه نمى يابد بلكه او دائما در اين فكر غوطهور است كه آيا اين ننگ را بر خود بپذيرد و دختر را نگهدارد و يا آنرا زنده در زير خاك پنهان سازد! (اء يمسكه على هون ام يدسه فى التراب ).
در پايان آيه اين حكم ظالمانه و شقاوت آميز غير انسانى را با صراحت هر چه بيشتر محكوم كرده و مى گويد: بدانيد حكمى را كه آنها مى كردند، حكم زشت و بدى بود (الا ساء ما يحكمون ).
سرانجام ريشه اين همه آلودگيها و بدبختيها را چنين معرفى مى كند كه اينها همه زائيده عدم ايمان به آخرت است آنهائى كه ايمان به سراى ديگر ندارند صفات زشت و شوم خواهند داشت (للذين لا يؤ منون بالاخرة مثل السوء).
(اما براى خداوند صفات عالى است ) (و لله المثل الاعلى ).
(و او قادر حكيم است ) (و هو العزيز الحكيم ).
و به همان نسبت كه انسان به اين خداوند بزرگ و عزيز و حكيم نزديك مى شود، شعاع نيرومندى از صفات عاليش ، از علم و قدرت و حكمتش ، در جان او
پرتوافكن مى گردد، و از خرافات و زشتكاريها و بدعتهاى شوم فاصله مى گيرد، اما هر قدر از او دور مى گردد، به همان نسبت در ظلمات جهل و ضعف و زبونى و عادات زشت و شوم گرفتار مى شود.
فراموش كردن خدا و همچنين فراموش كردن دادگاه عدل او انگيزه همه پستيها و زشتيها و انحرافها و خرافات است ، و يادآورى اين دو اصل اصيل منبع اصلى احساس مسئوليت و مبارزه با جهل و خرافات ، و عامل توانائى و دانائى است .
نكته ها :
1 - چرا فرشتگان را دختران خدا مى دانستند؟
مى خوانيم كه مشركان عرب ، فرشتگان را، دختران خدا مى پنداشتند، يا بدون ذكر انتساب به خداوند آنها را از جنس زن مى دانستند، در سوره زخرف آيه 19 مى خوانيم و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن اناثا: فرشتگان را كه بندگان خدا هستند زن مى پنداشتند و در سوره اسراء آيه 40 مى فرمايد ا فاصفاكم ربكم بالبنين و اتخذ من الملائكة اناثا: آيا خداوند به شما پسرانى داده و از فرشتگان ، دخترانى انتخاب كرده است ).

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:54 AM
اين پندار ممكن است بقاياى خرافاتى باشد كه از اقوام گذشته به عرب جاهلى رسيده بود، و نيز ممكن است به خاطر اين بوده كه فرشتگان از نظرها مستورند و اين صفت بيشتر در زنان وجود داشت ، و لذا به گفته بعضى اينكه عرب ، شمس (خورشيد) را مؤ نث مجازى و قمر (ماه ) را مذكر مجازى مى گويد به خاطر اين است كه قرص آفتاب در ميان نور خيره كننده اش آنچنان پوشيده
است كه نگاه كردن به آن آسان نيست در حالى كه قرص ماه كاملا نمايان است . اين احتمال نيز وجود دارد كه لطافت وجود فرشتگان ، سبب اين توهم شده بود چرا كه زن نسبت به مرد جنس لطيفترى است .
و به هر حال اين يك خرافه و پندار غلط قديمى است كه متاسفانه هنوز رسوبات آن در اعماق فكرى بعضى ديده مى شود و حتى در ادبيات زبانهاى مختلف نيز وجود دارد، از جمله اينكه هنگامى كه يك زن خوب را مى خواهند توصيف كنند فرشتهاش ‍ مى گويند، و عكسهائى كه از فرشتگان مى اندازند غالبا به صورت زن است در حالى كه فرشتگان اصولا جسم مادى ندارند كه مرد و زن و مذكر و مؤ نث داشته باشند.
2 - چرا عرب جاهلى دختران را زنده بگور مى كرد؟
اين واقعا وحشت آور است كه انسان ، آنقدر عاطفه خود را زير پا بگذارد كه به كشتن انسان آن هم در زشتترين صورتش افتخار و مباهات نمايد، انسانى كه پاره تن خود او است انسانى كه بى دفاع و ضعيف است ، او را با دست خويش زنده زنده به خاك بسپارد.
اين يك امر ساده نيست كه انسان هر چند نيمه وحشى دست به چنين جنايت وحشتناكى بزند، قطعا داراى ريشه هاى اجتماعى و روانى و اقتصادى بوده است .
مورخان مى گويند: شروع اين عمل زشت در جاهليت از آنجا بود كه جنگى ميان دو گروه در آن زمان اتفاق افتاد، گروه فاتح ، دختران و زنان گروه مغلوب را اسير كردند، پس از مدتى كه صلح بر قرار شد، خواستند اسيران جنگى را به قبيله خود بازگردانند، ولى بعضى از آن دختران اسير با مردانى از گروه غالب ازدواج كرده بودند، آنها ترجيح دادند كه در ميان دشمن بمانند و هرگز
به قبيله خود باز نگردند، اين امر، بر پدران آن دخترها سخت گران آمد و مايه شماتت و سرزنش آنها گرديد، تا آنجا كه بعضى سوگند ياد كردند كه هرگاه در آينده دخترى نصيبشان شود او را با دست خود نابود كنند تا بدست دشمن نيفتند!.
خوب ملاحظه مى كنيد كه وحشتناكترين جنايات زير پوشش دروغين دفاع از ناموس و حفظ شرافت و حيثيت خانواده انجام مى گرفت ، و عاقبت اين بدعت زشت و ننگين مورد استقبال گروهى واقع شد، و مساءله وئاد (زنده بگور كردن دختران ) يكى از رسوم جاهليت شد و همانست كه قرآن شديدا آنرا محكوم ساخته و مى گويد و اذا الموؤ دة سئلت باى ذنب قتلت : در قيامت در باره دختران زنده بگور شده سؤ ال مى شود كه به چه گناهى آنها كشته شدند؟ (تكوير - 9).
اين احتمال نيز وجود دارد كه توليد كننده بودن پسران ، و مصرف كننده بودن دختران ، در آن جوامع ، نيز به اين جنايت كمك كرده باشد، زيرا پسر براى آنها، سرمايه بزرگى محسوب مى شد كه در غارتگريها و نگهدارى شتران و مانند آن از وجودش استفاده مى كردند، در حالى كه دختران چنين نبودند.
از سوى ديگر وجود جنگها و نزاعهاى دائمى قبيلگى ميان آنها سبب فقدان سريع مردان و پسران جنگجو مى شد و طبعا تناسب و تعادل ميان تعداد دختران و پسران به هم يخورد، و تا آنجا وجود پسران عزيز شده بود كه تولد يك پسر، مايه مباهات بود و تولد يك دختر، مايه ناراحتى و رنج يك خانواده !.
اين امر تا آنجا رسيد كه به گفته بعضى از مفسران ، به محض اينكه حالت وضع حمل به زن دست مى داد شوهر، از خانه متوارى مى گشت ، مبادا دخترى براى او بياورد و او در خانه باشد! سپس اگر به او خبر مى دادند، مولود پسر است ، با خوشحالى و هيجان وصفناپذيرى به خانه باز مى گشت ، اما واى اگر به او
خبر مى دادند كه نوزاد دختر است آتش خشم و اندوه جان او را در بر مى گرفت . داستان وئاد پر از حوادث بسيار دردناك و چندش آور است .
از جمله نقل كرده اند مردى خدمت پيامبر آمد، اسلام آورد، اسلامى راستين ، روزى خدمت رسولخدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و سؤ ال كرد آيا اگر گناه بزرگى كرده باشم توبه من پذيرفته مى شود، فرمود: خداوند تواب و رحيم است ، عرض كرد اى رسولخدا گناه من بسيار عظيم است ، فرمود: واى بر تو هر قدر گناه تو بزرگ باشد، عفو خدا از آن بزرگتر است .
عرض كرد اكنون كه چنين مى گوئى بدان : من در جاهليت به سفر دورى رفته بودم ، در حالى كه همسرم باردار بود، پس از چهار سال باز گشتم ، همسرم به استقبال من آمد، نگاه كردم دختركى در خانه ديدم ، پرسيدم دختر كيست ؟ گفت دختر يكى از همسايگان است !.
من فكر كردم ساعتى بعد به خانه خود مى رود اما با تعجب ديدم نرفت ، غافل از اينكه او دختر من است و مادرش اين واقعيت را مكتوم مى دارد، مبادا بدست من كشته شود.
سرانجام گفتم راستش را بگو اين دختر كيست ؟ گفت : به خاطر دارى هنگامى كه به سفر رفتى باردار بودم ، اين نتيجه همان حمل است و دختر تو است !.
آن شب را با كمال ناراحتى خوابيدم ، گاهى به خواب مى رفتم و گاهى بيدار مى شدم ، صبح نزديك شده بود، از بستر برخاستم و كنار بستر دخترك رفتم در كنار مادرش به خواب رفته بود، او را بيرون كشيدم و بيدارش كردم و گفتم همراه من به نخلستان بيا.
او به دنبال من حركت مى كرد تا نزديك نخلستان رسيديم ، من شروع
به كندن حفرهاى كردم و او به من كمك مى كرد كه خاك را بيرون آورم ، هنگامى كه حفره تمام شد من زير بغل او را گرفتم و در وسط حفره افكندم ... در اين هنگام هر دو چشم پيامبر پر از اشك شد... سپس دست چپم را به كتف او گذاشتم كه بيرون نيايد و با دست راست خاك بر او مى افشاندم ! و او پيوسته دست و پا مى زد، و مظلومانه فرياد مى كشيد پدر جان ! چه با من مى كنى ؟ در اين هنگام ، مقدارى خاك به روى ريشهاى من ريخت او دستش را دراز كرد و خاكرا از صورت من پاك نمود، ولى من همچنان قساوتمندانه خاك به روى او مى ريختم ، تا آخرين ناله هاايش در زير قشر عظيمى از خاك محو شد!
در اينجا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در حالى كه بسيار ناراحت و پريشان بود و اشكها را از چشم پاك مى كرد، فرمود: اگر نه اين بود كه رحمت خدا بر غضبش پيشى گرفته ، لازم بود هر چه زودتر انتقام از تو بگيرد!.
و نيز در حالات قيس بن عاصم كه از اشراف و رؤ ساى قبيله بنى تميم در جاهليت بود و پس از ظهور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اسلام آورد مى خوانيم : روزى به خدمت پيامبر آمد تا بار گناه سنگينى را كه بر دوش مى كشيد شايد سبك كند، عرض ‍ كرد در گذشته گروهى از پدران بر اثر جهل و بى خبرى دختران بيگناه خود را زنده بگور كردند، من نيز دوازده دختر نصيبم شد كه همه را به اين سرنوشت شوم مبتلا ساختم ! هنگامى كه سيزدهمين دخترم را همسرم مخفيانه به دنيا آورد و چنين وانمود كرد كه نوزادش مرده بدنيا آمده ، اما در خفا آنرا نزد اقوام خود فرستاده بود موقتا فكرم از ناحيه اين نوزاد راحت شد.
اما بعدا كه از ماجرا آگاه شدم او را با خود به نقطهاى بردم و به تضرع و التماس و گريه او اعتنا نكرده و زنده بگورش ساختم !
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از شنيدن اين ماجرا سخت ناراحت شد و در حالى اشك
مى ريخت فرمود من لا يرحم لا يرحم كسى كه رحم نكند به او رحم نخواهد شد سپس رو به سوى قيس كرد و گفت : روز بدى در پيش دارى ، قيس عرض كرد چه كنم تا بار گناهم سبك شود؟ پيامبر فرمود: به تعداد دخترانى كه كشتهاى بندگانى آزاد كن (شايد بار گناهت سبك شود).
و نيز در حالات صعصعة بن ناجيه جد فرزدق شاعر معروف ) كه انسان آزاده و شريفى بود مى خوانيم در عصر جاهليت با بسيارى از عادات زشت آنها مبارزه مى كرد تا آنجا كه 360 دختر را از پدرانشان خريد و از مرگ نجات داد، و حتى در يك مورد براى نجات نوزاد دخترى كه پدرش تصميم بر قتل او داشت ، مركب سوارى خود، و دو شتر، به پدر آن دختر داد.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود كار بسيار بزرگى انجام دادى و پاداش تو نزد خدا محفوظ است !.
(فرزدق ) به اين كار نياى خود افتخار كرده مى گفت :
و منا الذى منع الوائدا فاحيا الوئيد فلم توائد
از دودمان ما كسى را سراغ داريم كه جلو زنده بگور كردن دختران را گرفت آنها را زنده كرد تا در خاك دفن نشوند.
به زودى خواهيم ديد كه چگونه اسلام به همه اين فجايع و جنايات وحشتناك پايان داد و به زن شخصيتى عطا كرد كه در تاريخ سابقه نداشت .
3 - نقش اسلام در احياى ارزش مقام زن
تحقير و در هم شكستن شخصيت زن ، تنها در ميان عرب جاهلى نبود، بلكه در ميان اقوام ديگر و حتى شايد متمدنترين ملل آن زمان نيز، زن شخصيتى
ناچيز داشت ، و غالبا با او به صورت يك كالا و نه يك انسان رفتار مى شد، ولى مسلما عرب جاهلى اين تحقير را در اشكال زنندهتر و وحشتناكترى انجام مى داد. تا آنجا كه اصلا نسب را به مرد مربوط مى دانست و مادر را تنها ظرفى براى نگاهدارى و پرورش جنين ، محسوب مى كرد! چنانكه در شعر معروف جاهلى منعكس است .
بنونا بنو ابنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد
(فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند و اما فرزندان دختران ما پسران مردان بيگانهاند).
اين را نيز مى دانيم كه آنها براى زن حقى در ارث قائل نبودند و براى تعدد زوجات حد و مرزى قائل نمى شدند، به سادگى خوردن آب ، ازدواج مى كردند و به آسانى آنها را طلاق مى دادند.
ولى اسلام ظهور كرد و با اين خرافه در ابعاد مختلفش سرسختانه جنگيد، مخصوصا تولد دختر را كه ننگ مى دانستند در احاديث اسلامى به عنوان گشوده شدن ناودانى از رحمت خدا به خانواده معرفى كرد.
و خود پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آنقدر به دخترش بانوى اسلام فاطمه زهرا (عليهاالسلام ) احترام مى گذاشت كه مردم تعجب مى كردند، با تمام مقامى كه داشت ، دست دخترش را مى بوسيد، و به هنگام مراجعت از سفر نخستين كسى را كه ديدار مى كرد، دخترش فاطمه بود، و به عكس هنگامى كه مى خواست به سفر برود آخرين خانهاى را كه خدا حافظى مى كرد، باز خانه فاطمه (عليهاالسلام ) بود.
در حديثى مى خوانيم كه به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خبر دادند خدا به او دخترى داده است ، ناگهان نگاه به صورت يارانش كرد ديد آثار ناخشنودى در آنها نمايان گشت ! (گوئى هنوز رسوبات افكار جاهلى از مغز آنها بر چيده نشده ) پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فورا فرمود: ما لكم ؟ ريحانة اشمها، و رزقها على الله عز و جل !:
(اين چه حالتى است در شما مى بينم ؟! خداوند گلى به من داده آنرا مى بويم ، و اگر غم روزى او را مى خوريد، روزيش با خدا است ).
در حديث ديگرى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم كه فرمود: نعم الولد البنات ، ملطفات ، مجهزات ، مونسات مفليات : چه فرزند خوبى است دختر! هم پر محبت است ، هم كمك كار، هم مونس است و هم پاك و پاك كننده ).
در حديث ديگرى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم من دخل السوق فاشترى تحفة فحملها الى عياله كان كحامل الصدقة الى قوم محاويج و ليبدء بالاناث قبل الذكور، فانه من فرح ابنته فكانما اعتق رقبة من ولد اسماعيل :
كسى كه بازار مى رود و تحفه اى براى خانواده خود مى خرد همچون كسى است كه مى خواهد به نيازمندانى كمك كند (همان پاداش را دارد) و هنگامى كه مى خواهد تحفه را تقسيم كند نخست بايد به دختر و بعد به پسران بدهد، چرا كه هر كس دخترش را شاد و مسرور كند چنان است كه گوئى كسى از فرزندان اسماعيل (عليه السلام ) را آزاد كرده باشد.
در حقيقت اين احترام به شخصيت زن سبب آزادى او در جامعه و پايان دادن به دوران بردگى زنان است .
گر چه در اين زمينه سخن بسيار است و در ذيل آيات مناسب بحث خواهد شد ولى از اين واقعيت نمى توان به آسانى گذشت كه با نهايت تاءسف هنوز در جوامع اسلامى ، آثارى از همان افكار جاهلى وجود دارد، و هنوز كم نيستند خانوادههائى كه از تولد پسر خوشحال و از نوزاد دختر ناراحت مى شوند، و يا لااقل تولد پسر را بر دختر ترجيح مى دهند.
البته ممكن است شرائط خاص اقتصادى و اجتماعى در رابطه با وضع زنان در جوامع كنونى يكى از علل اينگونه عادات و رسوم غلط بوده باشد، ولى هر چه هست بايد عموم مسلمانان راستين با اين طرز فكر مبارزه كنند، و ريشه هااى اجتماعى و اقتصادى آنرا بسوزانند كه اسلام نمى پسندد كه بعد از چهارده قرن پيروانش به افكار جاهلى باز گردند، و اين يكنوع جاهليت ثانوى است .
حتى در جوامع غربى كه تصور مى كنند براى زن شخصيت والائى قائلند عملا مى بينيم او را آنچنان تحقير كرده اند كه بصورت يك عروسك بى ارزش يا وسيله اى براى خاموش كردن آتش شهوت و يا كالائى براى تبليغ كالاهايشان در آورده اند.
آيه و ترجمه


و لو يؤ اخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابة و لكن يؤ خرهم إ لى اءجل مسمى فإ ذا جاء اءجلهم لا يستخرون ساعة و لا يستقدمون (61)
و يجعلون لله ما يكرهون و تصف اءلسنتهم الكذب اءن لهم الحسنى لا جرم اءن لهم النار و اءنهم مفرطون (62)
تالله لقد اءرسلنا إ لى اءمم من قبلك فزين لهم الشيطن اءعملهم فهو وليهم اليوم و لهم عذاب اءليم (63)
و ما اءنزلنا عليك الكتب إ لا لتبين لهم الذى اختلفوا فيه و هدى و رحمة لقوم يؤ منون (64)



ترجمه :

61 - و اگر خداوند مردم را بخاطر ظلمشان مجازات كند جنبنده اى را بر پشت زمين باقى نخواهد گذارد!، ولى آنها را تا زمان معينى بتاخير مى اندازد، اما هنگامى كه اجلشان فرا رسد نه ساعتى تاءخير مى كنند و نه ساعتى پيشى مى گيرند.
62 - آنها براى خدا چيزهائى قرار مى دهند كه خودشان از آن كراهت دارند (يعنى
فرزندان دختر) با اينحال بدروغ مى گويند سرانجام نيكى دارند، ناچار براى آنها آتش است و آنها از پيشگامان (در آتش دوزخ ) هستند.
63 - بخدا سوگند، پيامبرانى به سوى امتهاى پيش از تو فرستاديم اما شيطان اعمالشانرا در نظرشان زينت داد، و امروز او ولى و سرپرستشان است ، و مجازات دردناك براى آنها است .
64 - ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براى اينكه آنچه را در آن اختلاف دارند براى آنها تبيين كنى و مايه هدايت و رحمت است براى گروهى كه ايمان دارند.
تفسير :
گر حكم شود كه مست گيرند!...
بعد از ذكر آيات گذشته كه از جنايات وحشتناك مشركان عرب در زمينه بدعتهاى زشت و زنده بگور كردن دختران سخن مى گفت ممكن است اين سؤ ال براى بعضى پيش آيد كه چگونه خداوند بندگان گنهكار را با اينهمه ظلم و جنايت فجيع سريعا كيفر نمى دهد؟!
نخستين آيه مورد بحث گوئى در مقام پاسخ به همين سؤ ال است . مى گويد: (اگر بنا شود خداوند مردم را به ظلمها و ستمهائى كه مرتكب مى شوند كيفر دهد، جنبنده اى بر پشت زمين باقى نخواهد گذارد)! (و لو يؤ اخذ الله الناس بظلمهم ما ترك عليها من دابه ).
دابه به معنى هرگونه موجود زنده و جنبنده است ، در اينجا ممكن است به قرينه (على ظلمهم ) كنايه از انسانها باشد. يعنى اگر خداوند، انسانها را به خاطر ظلمشان مؤ اخذه كند انسانى بر صفحه كره خاك باقى نخواهد ماند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور همه جنبندگان باشد، زيرا مى دانيم جنبندگان روى زمين معمولا براى انسان آفريده شده اند چنانكه قرآن مى گويد: هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا (او خدائى است كه آنچه را در روى زمين است به خاطر شما آفريد) (بقره - 29).
هنگامى كه انسانها از ميان بروند، فلسفه وجود جنبندگان ديگر، نيز از ميان خواهد رفت و نسل آنها قطع مى شود.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه اگر ما به عموميت و وسعت مفهوم آيه بنگريم نتيجه اش آن خواهد بود كه هيچ انسانى در روى زمين ، غير ظالم وجود ندارد، و هر كسى به سهم خود مرتكب ستمى شده است ، كه اگر بنابر مجازات سريع و فورى باشد، دامان همه را خواهد گرفت ، با اينكه مى دانيم نه تنها پيامبران و امامان كه معصومند مصداق چنين ظلمى نيستند، بلكه در هر عصر و زمان گروهى از نيكان و پاكان و مجاهدان راستين هستند كه حسنات آنها مسلما بر سيئات كوچكشان برترى دارد و قطعا مستحق مجازات نابود كننده نيستند.
پاسخ اين سؤ ال را چنين مى توان گفت كه آيه يك حكم نوعى را بيان مى كند، نه عمومى و همگانى و نظير اين تعبير در ادبيات عرب و غير عرب نيز ديده مى شود، اين شعر معروف را غالبا شنيده ايم :
گر حكم شود كه مست گيرند در شهر هر آنچه هست گيرند!
و نيز شاعر مى گويد:
گفت بايد حد زند هشيار، مرد مست را گفت هشيارى بيار، اينجا كسى هشيار نيست !
شاهد اين استثناء آيه 32 سوره فاطر است كه مى فرمايد: ثم اورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم
سابق بالخيرات باذن الله ذلك هو الفضل الكبير: طبق اين آيه مردم سه گروهند: گروهى ستمگر و گروهى ميانه رو كه گناهان خفيفى دارند و گروهى پيشگيرى كنندگان به نيكيها يعنى نيكان و پاكان ، مسلما از اين سه گروه تنها گروه اولند كه مشمول آيه مورد بحثند نه گروه دوم و سوم و از آنجا كه گروه اول معمولا اكثريت جوامع را تشكيل مى دهند، ذكر چنين عمومى جاى تعجب نخواهد بود.
از آنچه گفتيم روشن مى شود كه آيه هيچگونه دلالتى بر نفى عصمت انبياء نمى كند و آنها كه چنين پنداشته اند توجه به ساير آيات قرآن و قرائن موجود در كلام ندارند.
سپس قرآن به ذكر اين نكته مى پردازد (كه خداوند به همه ظالمان و ستمگران مهلت مى دهد و تا اجل مسمى (زمان معينى ) مرگ آنها را به تاءخير مى اندازد) (و لكن يؤ خرهم الى اجل مسمى ).
(اما هنگامى كه اجل آنها سر رسد، نه ساعتى تاءخير مى كنند، و نه ساعتى پيشى مى گيرند) (فاذا جاء اجلهم لا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون ).
بلكه درست در همان لحظه موعود، مرگ دامانشان را فرا مى گيرد و لحظه اى پيش و پس نخواهد داشت .
اجل مسمى چيست
در اينكه منظور از اجل مسمى چيست ؟ مفسران بيانات گوناگونى دارند، ولى با توجه به ساير آيات قرآن از جمله آيه 2 سوره انعام و آيه 34 سوره اعراف به نظر مى رسد كه منظور همان فرا رسيدن مرگ است ، يعنى خداوند مردم را براى اتمام حجت تا پايان عمرشان مهلت مى دهد، شايد ظالمان به فكر اصلاح خويش بيفتند، در برنامه زندگى خود تجديد نظر به عمل آورند، و به سوى خدا
و حق و عدالت باز گردند.
هنگامى كه اين مهلت پايان گرفت ، فرمان مرگشان فرا مى رسد و از همان لحظه مرگ مجازاتها و كيفرها شروع مى شود.
براى توضيح بيشتر درباره اجل مسمى به جلد پنجم تفسير نمونه صفحه 148 و جلد ششم صفحه 157 مراجعه فرمائيد.
بار ديگر با بيان تازه اى بدعتهاى زشت و خرافاتى را كه عربهاى جاهلى داشتند (در زمينه تنفر از فرزندان دختر و اعتقاد به اينكه فرشتگان دختران خدايند) محكوم كرده مى گويد: (آنها از يكسو از فرزندان دختر كراهت دارند ولى از سوى ديگر آن را براى خدا قائل مى شوند)! (و يجعلون لله ما يكرهون ).
اين تناقض عجيبى است و همانگونه كه در سوره نجم آيه 22 آمده است اين يك تقسيم ناهنجار است ! اگر فرشتگان دختران خدايند، پس معلوم مى شود دختر چيز خوبى است ، چرا شما از فرزندان دختر ناراحت مى شويد! و اگر بد است چرا براى خدا قائل هستيد؟
(و با اين حال آنها به دروغ مى گويند كه سرانجام نيك و پاداش خير از براى آنها است ) (و تصف السنتهم الكذب ان لهم الحسنى ).
با كدام عمل ، انتظار چنين پاداشى را دارند؟ با زنده بگور كردن دختران معصوم و بيگناه و بى دفاع ؟ و يا با تهمت و افتراء به ساحت مقدس پروردگار؟ با كدامين عمل ؟
كلمه (حسنى ) كه مؤ نث (احسن ) است و به معنى نيكوتر يا نيكوترين مى آيد در اينجا به معنى بهترين پاداشها و يا بهترين عاقبتها است كه اين قوم مغرور گمراه با همه جناياتشان براى خود قائل بودند، و در اين صورت اين سؤ ال پيش
مى آيد: با اينكه عرب جاهلى عقيده به معاد نداشت ، چگونه چنين سخنى را مى گفتند؟!.
ولى بايد توجه داشت كه همه آنها منكر معاد بطور مطلق نبودند، بلكه معاد جسمانى را نفى مى كردند و از اينكه انسان بار ديگر به حيات مادى باز گردد، تعجب داشتند؟ به علاوه اين تعبير ممكن است به صورت قضيه شرطيه بوده باشد يعنى آنها مى گفتند: (اگر جهان ديگرى هم در كار باشد ما در آنجا بهترين پاداش را خواهيم داشت ) و همين گونه است طرز تفكر بسيارى از جباران و منحرفان لجوج كه در عين دورى از خدا خود را به خدا از همه نزديكتر مى دانند و ادعاهاى پوچ و مسخره اى دارند.
اين احتمال را نيز بعضى از مفسران داده اند كه از (حسنى ) همان نعمت حسنى يعنى پسران است ، چرا كه دختران را شوم و بد مى دانستند، ولى پسران را خوب و نعمت عالى مى دانستند.
ولى تفسير اول صحيحتر به نظر مى رسد، لذا بلافاصله مى گويد: (ناچار براى آنها آتش دوزخ است ) (لا جرم ان لهم النار).
يعنى نه تنها عاقبت نيكى ندارند، بلكه پايان كارشان جز آتش دوزخ نيست .
(و آنها از پيشگامان در آتشند) (و انهم مفرطون ).
(مفرط) از ماده (فرط) (بر وزن فقط) معنى پيشگام و متقدم است .
و از آنجا كه ممكن است بعد از شنيدن داستان عرب جاهلى براى بعضى اين سؤ ال پيش آيد كه چگونه ممكن است انسان جگر گوشه خود را با آن قساوت ، زنده به زير خاكها بفرستد مگر چنين چيزى امكان پذير است ؟ در آيه
بعد گوئى به پاسخ سؤ ال پرداخته مى گويد:
(به خدا سوگند ما پيش از تو پيامبرانى به سوى امتهاى پيشين فرستاديم ، ولى شيطان اعمالشان را در نظرشان زينت داد) (تالله لقد ارسلنا الى امم من قبلك فزين لهم الشيطان اعمالهم ).
آرى شيطان آنچنان در وسوسه هاى خود، مهارت دارد كه زشتترين و بدترين جنايات را گاهى در نظر انسان چنان زينت مى دهد كه آنرا يك افتخار مى پندارد، همانگونه كه عرب جاهلى زنده بگور كردن دختران خود را سند افتخار مى دانست و آنرا به عنوان حمايت از ناموس و حفظ حيثيت و آبروى قبيله ! مدح و تمجيد مى كرد، و مى گفت : من امروز دخترم را به دست خود زير خاك مى فرستم تا فردا در يك جنگ بدست دشمن نيفتد.
جائى كه ننگين ترين اعمال را در زير فريبنده ترين ماسكها بر اثر تزيين و وسوسه شيطان امكان پذير باشد، حال بقيه كارها روشن است .
و ما امروز نمونه هاى بسيارى از اين تزيينات شيطانى را در اعمال بسيارى از افراد مى بينيم كه دزديها و غارتگريها و تجاوزها و جنايات خود را با تعبيرات مختلفى توجيه مى كنند و در زير لفافه هاى فريبنده قرار مى دهند.
سپس اضافه مى كند گروه مشركان فعلى نيز دنباله رو همان برنامه هاى انحرافى امتهاى پيشين اند كه شيطان اعمالشان را در نظرشان تزيين داده بود. (و شيطان امروز ولى و راهنما و سرپرست آنها است )! (فهو وليهم اليوم ).
و از رهنمودهاى او الهام مى گيرند.
و به همين جهت (عذاب دردناك الهى در انتظار آنها است ) (و لهم عذاب اليم ).
در تفسير جمله (فهو وليهم اليوم ) (شيطان امروز سرپرست آنها است )
مفسران بيانات گوناگونى دارند كه شايد از همه روشنتر همانست كه در بالا گفتيم ، يعنى اين جمله اشاره به وضع مشركان عرب در عصر جاهليت است كه اينها هم از برنامه هاى امتهاى منحرف پيشين پيروى كردند، و شيطان سرپرست آنها است همانگونه كه سرپرست گمراهان گذشته بود.
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از جمله مزبور آن باشد كه هنوز بازماندگان امتهاى منحرف پيشين وجود دارند، و به راه انحرافى خود ادامه مى دهند و شيطان نيز امروز ولى و سرپرست آنها است ، همانگونه كه در گذشته بود.
آخرين آيه مورد بحث هدف بعثت پيامبران را بيان مى كند تا روشن شود كه اگر اقوام و ملتها، هوى و هوسها، و سليقه هاى شخصى خود را كنار بگذارند و دست به دامن راهنمائى پيامبران بزنند، اثرى از اينگونه خرافه ها، اختلافها، و اعمال ضد و نقيض ‍ باقى نمى ماند، مى گويد:
(ما قرآنرا بر تو نازل نكرديم مگر به خاطر اينكه آنچه را در آن اختلاف داشته اند براى آنها تبيين كنى ) (و ما انزلنا عليك الكتاب الا لتبين لهم الذى اختلفوا فيه ).
(و اين قرآن مايه هدايت و رحمت است ، براى آنها كه ايمان دارند) (و هدى و رحمة لقوم يؤ منون ).
وسوسه هاى شيطان را از دل آنها مى زدايد، پرده هاى فريبنده نفس اماره و شيطان صفتان را از چهره حقايق كنار مى زند، خرافات و جناياتى كه در زير ماسكهاى فريبنده پنهان شده آشكار مى سازد، اختلافاتى را كه در سايه هوى و هوس پديد آمده بر مى چيند، به قساوتها پايان مى دهد، و نور هدايت و رحمت را در همه جا مى پاشد.
آيه و ترجمه


و الله اءنزل من السماء ماء فأ حيا به الا رض بعد موتها إ ن فى ذلك لاية لقوم يسمعون (65)
و إ ن لكم فى الا نعم لعبرة نسقيكم مما فى بطونه من بين فرث و دم لبنا خالصا سائغا للشربين (66)
و من ثمرت النخيل و الا عنب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا إ ن فى ذلك لاية لقوم يعقلون (67)



ترجمه :

65 - خداوند از آسمان آبى فرستاد، و زمين را بعد از آنكه مرده بود حيات بخشيد در اين نشانه روشنى است براى جمعيتى كه گوش شنوا دارند!
66 - و در وجود چهار پايان براى شما (درسهاى ) عبرتى است ، از درون شكم آنها از ميان غذاهاى هضم شده ، و خون ، شير خالص و گوارا به شما مى نوشانيم !
67 - و از ميوه هاى درختان نخل و انگور مسكرات (ناپاك ) و روزى خوب و پاكيزه مى گيريد در اين روشنى است براى جمعيتى كه انديشه مى كنند.
تفسير :
آبها، ميوه ها، دامها
بار ديگر به بيان نعمتها و مواهب گوناگون پروردگار باز مى گردد، كه
هم تاءكيدى است بر مساءله توحيد و شناخت خدا، و هم در لابلاى آن اشاره اى به مساءله معاد است ، و هم با ذكر اين نعمتها، حس ‍ شكرگزارى بندگان را تحريك كرده ، آنها را از اين طريق به خدا نزديكتر مى سازد، مجموع اين جهات سه گانه پيوند اين آيات و آيات گذشته را روشن مى سازد.
از سوى ديگر در آخرين آيه بحث گذشته ، سخن از نازل كردن آيات قرآن كه حيات جان آدمى است در ميان بود، و در نخستين آيه مورد بحث ، سخن از نزول باران از آسمان كه مايه حيات جسم آدمى است به ميان آمده .
نخست مى گويد: (خداوند از آسمان آبى فرستاد و زمين را بعد از آنكه مرده بود بوسيله آن حيات بخشيد) (و الله انزل من السماء ماء فاحيا به الارض بعد موتها).
(در اين امر نشانه روشنى است از عظمت خدا، براى آنها كه گوش شنوا دارند) (ان فى ذلك لاية لقوم يسمعون ).
مساءله حيات و زندگى زمين به وسيله نزول آب باران از آسمان ، در آيات متعددى از قرآن ، بيان شده است ، زمينه اى خشكيده و خاموش و بى روح كه گاهى خشكسالى آنها را چنان از كار انداخته كه انسان هرگز باور نمى كند در گذشته در آغوشش گياهى پرورش يافته ، و يا در آينده ، موجود زنده اى در دامانش تولد خواهد يافت ، اما چند باران پى در پى و به دنبال آن تابش اشعه حياتبخش آفتاب ، آنرا به حركت در مى آورد، گوئى خفته اى است كه بيدار مى شود و يا صحيحتر مرده اى است كه بادم مسيحائى باران به حيات باز گردد، انواع گلها و گياهها در آن آشكار مى شود و به دنبال آن حشرات و پرندگان و انواع حيوانات از هر طرف به سوى آن مى آيند و زمزمه حيات و زندگى سر مى دهند.
خلاصه در آن سرزمين كه سابقا مرده و خاموش بود چنان غلغله اى بر پا
مى شود كه آدمى را مبهوت مى كند، و اين راستى يكى از شاهكارهاى آفرينش است .
هم نشانه اى است از قدرت و عظمت آفريدگار، و هم دليلى است بر امكان معاد كه چگونه مردگان بار ديگر لباس حيات در تن مى كنند، و هم نعمت بزرگى است از نعمتهاى خداوند، مخصوصا نعمتى مانند باران كه بندگان كمترين زحمتى براى ايجاد آن متحمل نمى شوند!.
بعد از نعمت آب كه مسلماء نخستين پايه حيات است ، به نعمت وجود چهار پايان و مخصوصا ماده غذائى بسيار مفيدى مانند شير كه از آنها گرفته مى شود اشاره كرده مى گويد: (و در وجود چهار پايان درس عبرت بزرگى براى شما قرار دارد) (و ان لكم فى الانعام لعبرة ).
چه عبرتى از اين برتر كه : (از درون شكم اين حيوانات از ميان غذاهاى هضم شده ، و خون ، شير خالص و گوارا به شما مى نوشانيم ) (نسقيكم مما فى بطونه من بين فرث و دم لبنا خالصا سائغا للشاربين ).
(فرث ) در لغت به معنى غذاهاى هضم شده درون معده است كه به مجرد رسيدن به روده ها ماده حياتى آن جذب بدن مى گردد، و تفاله هاى آن به خارج فرستاده مى شود، در آن حال كه اين غذاى هضم شده در درون معده است به آن (فرث ) مى گويند و هنگامى كه تفاله هاى آن خارج شد روث (سرگين ) گفته مى شود.
مى دانيم كه مقدار كمى از غذا مانند بعضى از مواد قندى و همچنين آب از همان ديواره هاى معده جذب بدن مى شود، اما قسمت عمده هنگامى كه غذاى هضم شده منتقل به روده ها شد وارد خون مى گردد، و نيز مى دانيم كه شير از غده هاى مخصوصى كه درون پستان است تراوش مى كند و مواد اصلى آن از خون
و غده هاى چربى ساز گرفته مى شود.
به اين ترتيب اين ماده سفيد رنگ تميز خالص ، اين غذاى نيرو بخش گوارا، از ميان غذاهاى هضم شده مخلوط با تفاله ها، و از لابلاى خون بدست مى آيد، و اين براستى عجيب است ، سرچشمه اى آنچنان آلوده و تنفرآميز، اما محصولش اين چنين خالص و زيبا و دل انگيز و گوارا!.
بعد از حيوانات و شير آنها به بخشى از مواهب گياهان پرداخته مى گويد: خداوند از ميوه هاى درختان نخل و انگور، غذاى پر بركتى نصيب شما ساخت كه گاه آن را به صورت زيانبار در مى آوريد و از آن شراب مى سازيد و گاه رزق پاك و پاكيزه از آن مى گيريد (و من ثمرات النخيل و الاعناب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا).
(در اين امر نشانه ديگرى است از قدرت پروردگار براى آنها كه عقل و خرد دارند) (ان فى ذلك لاية لقوم يعقلون ).
(سكر) گرچه در لغت معانى مختلفى دارد، ولى در اينجا به معنى مسكرات و مشروبات الكلى است ، و معنى مشهور آن همين است .
روشن است كه قرآن در اين آيه هرگز اجازه شرابسازى از خرما و انگور نداده بلكه با توجه به اينكه (مسكرات ) را در مقابل (رزق حسن ) قرار داده اشاره كوتاهى به تحريم خمر و نامطلوب بودن آن نموده است ، بنابراين نياز به اين نداريم كه بگوئيم اين آيه قبل از نزول تحريم شراب نازل شده و اشاره اى به حلال بودن آن است ، بلكه به عكس آيه ، اشاره به حرام بودن آن مى كند و شايد اولين اخطار در زمينه تحريم خمر باشد.
در حقيقت گوئى در يك جمله معترضه و در ميان پرانتز قرآن مجيد
مى خواهد ضمن بر شمردن نعمتهاى الهى به سوء استفاده از آن نيز اشاره كند.
نكته ها :
1 - پيدايش شير چگونه است ؟

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:55 AM
نكته ها :
1 - پيدايش شير چگونه است ؟
قرآن مجيد چنانكه در آيات فوق خوانديم مى گويد شير از ميان (فرث ) (غذاى هضم شده داخل معده ) و دم (خون ) خارج مى شود.
(فيزيولوژى امروز) اين مطلب را ثابت كرده است كه هنگامى كه غذا در معده ، هضم و آماده جذب مى گردد، در سطحى بسيار وسيع و گسترده در داخل معده و روده ها در برابر مليونها رگهاى موئين قرار مى گيرد، و عناصر مفيد و لازم آن را جذب كرده و به درخت ريشه دارى كه نوك انتهائيش در نوك پستان خلاصه مى شود مى رساند.
مادر غذا مى خورد، عصاره اش به خون وارد مى گردد، شاخ و برگهاى انتهائى دستگاه خون و عروق ، در مجاور شاخ و برگهاى انتهائى دستگاه گردش خون (جنين ) قرار مى گيرد، و تا بچه در شكم مادر است بدين طريق او را تغذيه مى كند، اما همينكه از مادر جدا شد، نوك عقربه اين قطبنماى تغذيه كننده متوجه نوك پستان مادر مى شود در اين حالت ، مادر ديگر نمى تواند، خون خود را به خون نوزاد برساند، از اين رو بايد تغيير حالت و تصفيه اى انجام پذيرد كه محصول جديد را براى كودكش گوارا و سازگار سازد، اينجاست كه شير به وجود مى آيد، از ميان (فرث ) و (دم ) يعنى از ميان آنچه مى خورد و تبديل به فرث ، و بعد از آن تبديل به خون مى شود.
و اتفاقا تركيب شير نيز چيزى است حد وسط ميان خون و فرث ، نه خون تصفيه شده است و نه غذاى هضم شده ، از دومى فراتر مى رود و به اولى نمى رسد!.
پستانها براى ساختن مواد پروتوئينى شير، تنها از اسيدهاى امينه ذخيره شده بدن استفاده مى كند.
بعضى از مواد شير در خون وجود ندارند و در غده هاى پستانى ساخته مى شوند (مانند كازوئين ).
بعضى قسمتهاى ديگر موجود در شير بدون تغيير از پلاسماى خون ، از طريق ترشح وارد شير مى شوند (مانند انواع ويتامينها، نمك طعام و فسفاتها).
بعضى ديگر از مواد مانند قند موجود در شير (لاكتوز) از قند موجود در خون گرفته مى شود كه پستانها روى آن فعاليت داشته و در اين تغيير و تبديل سهم مؤ ثرى دارند.
به طورى كه ملاحظه مى كنيد توليد شير نتيجه جذب مواد غذائى بوسيله خون و ارتباط مستقيم خون با غده هاى پستانها مى باشد، ولى جالب اينكه نه بوى خاص فرث و نه رنگ مخصوص خون هيچكدام به شير منتقل نمى شود بلكه با رنگ و عطر و بوى تازه اى از نوك پستان تراوش مى كند.
جالب توجه اينكه دانشمندان مى گويند براى توليد يك ليتر شير در پستان حداقل بايد پانصد ليتر خون از اين عضو عبور كند، تا بتواند مواد لازم براى آن يك ليتر شير را از خون بگيرد و براى توليد يك ليتر خون در عروق ، بايد مواد غذائى زيادى از روده هاى بگذرد و اينجاست كه مفهوم من بين فرث و دم كاملا مشخص مى گردد.
2 - مواد غذائى مهم شير
شير سرشار است از مواد مختلف حياتى كه رويهمرفته يك مجموعه كامل
غذائى را تشكيل مى دهد.
مواد معدنى شير عبارت است از سديم ، پتاسيم ، كلسيم ، منيزيم ، روى ، مس و كمى آهن و همچنين فسفر و كلر و يد و گوگرد.
در شير گازهاى اكسيژن و ازت و اسيد كربنيك نيز وجود دارد.
مواد قندى شير به قدر كافى و به صورت لاكتوز مى باشد.
ويتامينهاى محلول در شير ويتامين (ب ) و (پ ) و (آ) و (د) مى باشد، امروز ثابت شده است كه اگر حيوان خوب چرا شده باشد تمام اقسام ويتامينها در شير آن وجود دارد كه شرح همه آنها در اين مختصر نمى گنجد، و اين مساءله نيز تقريبا مورد اتفاق است كه شير تازه يك غذاى كامل محسوب مى شود.
و شايد به همين دليل است كه در حديثى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم ليس يجزى مكان الطعام و الشراب الا اللبن : (تنها چيزى كه مى تواند جاى آب و غذا را كاملا بگيرد شير است ).
و نيز در روايات مى خوانيم شير عقل انسان را زياد مى كند و ذهن انسانرا صفا مى بخشد روشنائى چشم را مى افزايد و نسيان و فراموشكارى را برطرف مى كند، قلب را تقويت كرده و پشت را محكم مى گرداند (و مى دانيم هر يك از اين آثار ارتباط نزديكى با مواد حياتى موجود در شير دارد).
3 - شير غذاى خالص و گوارا
در آيات فوق مخصوصا روى (خالص بودن ) و (گوارا بودن ) شير تكيه شده است ، و اين در بدو نظر براى هر كس ‍ روشن است كه شير غذائى است كم حجم و پر نيرو و خالص از مواد اضافى و در عين حال آنچنان گوارا است كه براى هر انسان ، در هر سن و سال ، از كودكى تا پيرى ، مفيد و سازگار است ، و به خاطر
همين جهات بسيارى از بيماران از اين غذا استفاده مى كنند، مخصوصا براى رشد استخوانها اثر فوق العاده اى براى آن قائلند و به همين دليل در موارد شكستگى استخوانها، توصيه مى شود.
يكى از معانى خلوص پيوند است ، و شايد به خاطر همين معنى است كه بعضى اين تعبير قرآنى را در مورد شير اشاره به تاءثير فوق العاده آن در استخوانسازى مى دانند.
و جالب اينكه در احكام اسلامى كه در زمينه مساءله رضاع (شيرخوارگى ) وارد شده نيز اين معنى به وضوح ديده مى شود.
زيرا از يكسو مى بينيم فقهاء مى گويند: اگر كودكى از مادرى بمقدارى شير بخورد كه استخوانش محكم گردد و گوشتش برويد اين كودك به آن مادر محرم مى شود (و همچنين نسبت به شوهر آن زن و بعضى ديگر از كسان آنها) اما از سوى ديگر مى گويند 15 بار شير نوشيدن متوالى و حتى يكشبانه روز پى در پى نوشيدن شير سبب اين محرميت مى گردد، آيا اگر اين دو سخن را به يكديگر ضميمه كنيم مفهومش اين نمى شود كه حتى تغذيه از شير در يكشبانه روز اثر در تقويت استخوانها و روياندن گوشت دارد؟!
اين نكته نيز لازم به تذكر است كه در دستورات اسلامى به شير (آغوز) كه در لغت عرب به آن (لباء) مى گويند اهميت فوق العاده اى داده شده است تا آنجا كه در كتب فقهى اسلامى مى خوانيم حيات كودك بستگى به آن دارد، و به همين دليل دادن شير آغوز را به كودك از واجبات شمرده اند.
و نيز شايد به همين جهت است كه درباره موسى (عليه السلام ) در سوره قصص آيه 7 چنين مى خوانيم و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم : (به مادر موسى وحى فرستاديم كه او را شير ده و هنگامى كه بر او ترسيدى او را به آغوش امواج بسپار)!.
آيه و ترجمه


و اءوحى ربك إ لى النحل اءن اتخذى من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون (68)
ثم كلى من كل الثمرت فاسلكى سبل ربك ذللا يخرج من بطونها شراب مختلف اءلونه فيه شفاء للناس إ ن فى ذلك لاية لقوم يتفكرون (69)



ترجمه :

68 - پروردگار تو به زنبور عسل وحى (الهام غريزى ) فرستاد كه از كوهها و درختان و داربستهائى كه مردم مى سازند خانه هائى برگزين !.
69 - سپس از تمام ثمرات تناول كن ، و راههائى را كه پروردگارت براى تو تعيين كرده به راحتى بپيما، از درون شكم آنها نوشيدنى خاصى خارج مى شود، به رنگهاى مختلف ، كه در آن شفاى مردم است در اين امر نشانه روشنى است براى جمعيتى كه اهل فكرند!
تفسير :
پروردگارت به زنبور عسل وحى فرستاد!
در اينجا لحن قرآن به طرز شگفت انگيزى تغيير مى يابد و در عين ادامه دادن بحثهاى پيشين در زمينه نعمتهاى مختلف الهى و بيان اسرار آفرينش سخن از (زنبور عسل ) (نحل ) و سپس خود عسل به ميان مى آورد، اما در شكل يك
ماءموريت الهى و الهام مرموز كه نام وحى بر آن گذارده شده است ، نخست مى گويد:
(پروردگار تو به زنبور عسل ، وحى كرد كه خانه هائى از كوهها و درختان و داربستهائى كه مردم مى سازند انتخاب كن ) (و اوحى ربك الى النحل ان اتخذى من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون ).
در اين آيه به چند تعبير برخورد مى كنيم كه همه درخور دقت است :
1 - كلمه وحى در اصل چنانكه راغب در مفردات مى گويد: به معنى اشاره سريع است سپس به معنى القا كردن مخفيانه سخنى آمده است ، ولى در قرآن مجيد وحى در معانى مختلفى به كار رفته ، كه همه بازگشت به همان معنى اصلى مى كند:
از آن جمله وحى نبوت است كه در قرآن ، فراوان از آن ياد شده است ، در آيه 51 سوره شورى مى خوانيم : و ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا... (خداوند با هيچ انسانى جز از طريق وحى سخن نمى گويد...)
و نيز وحى به معنى الهام است ، خواه الهام خود آگاه باشد (در مورد انسانها) مانند و اوحينا الى ام موسى ان ارضعيه فاذا خفت عليه فالقيه فى اليم (قصص - 7): (ما به مادر موسى الهام كرديم كه نوزادت را شير ده و هرگاه از دستيابى دشمنان بر او ترسيدى او را به آغوش امواج دريا بسپار)
و خواه به صورت ناآگاه و الهام غريزى باشد، چنانكه در مورد زنبور عسل در آيات فوق خوانديم ، زيرا مسلم است ، وحى در اينجا همان فرمان غريزه و انگيزه هاى ناخودآگاهى است كه خداوند در جانداران مختلف آفريده است .
و نيز وحى به معنى اشاره است چنانكه در داستان ذكريا مى خوانيم فاوحى اليهم ان سبحوا بكرة و عشيا (ذكريا به مردم با اشاره گفت صبح
و شام ، تسبيح خدا گوئيد) (مريم - 11).
و نيز به معنى رساندن مخفيانه پيام و خبر آمده است ، چنانكه در آيه 112 سوره انعام مى خوانيم يوحى بعضهم الى بعض زخرف القول غرورا: (شياطين انسانى و غير انسانى مطالب فريبنده و گمراه كننده را بطور مرموز به يكديگر مى رسانند).
2 - آيا الهام غريزى مخصوص زنبوران عسل است ؟
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه غرائز و يا الهام غريزى منحصر به زنبوران عسل نيست و در همه حيوانات وجود دارد، چرا تنها در اينجا اين تعبير آمده است ؟
اما با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤ ال روشن مى شود و آن اينكه : امروز كه زندگى زنبوران عسل دقيقا از طرف دانشمندان مورد بررسى عميق قرار گرفته ثابت شده است كه اين حشره شگفت انگيز آنچنان تمدن و زندگى اجتماعى شگفت انگيزى دارد كه از جهات زيادى بر تمدن انسان و زندگى اجتماعى او پيشى گرفته است .
البته كمى از زندگى شگرفش در گذشته روشن بوده ، ولى هرگز مثل امروز ابعاد مختلف آن كه هر يك از ديگرى عجيبتر است شناخته نشده بود، قرآن به طرز اعجازآميزى با كلمه وحى به اين موضوع اشاره كرده است ، تا اين واقعيت را روشن سازد كه زندگى زنبوران عسل را هرگز نبايد با انعام و چهار پايان و مانند آنها مقايسه كرد، و شايد همين انگيزه اى شود كه به درون جهان اسرار آميز اين حشره عجيب گام بگذاريم و به عظمت و قدرت آفريدگارش آشنا شويم ، و اين است رمز دگرگون شدن لحن كلام در اين
آيه نسبت به آيات گذشته .
3 - قبل از هر چيز خانه سازى
نخستين ماموريت زنبوران در اين آيه ماموريت خانه سازى ذكر شده ، و اين شايد به خاطر آن است كه مساءله مسكن مناسب نخستين شرط زندگى است و به دنبال آن فعاليتهاى ديگر امكان پذير مى شود، و يا به خاطر آنكه ساختمان خانه هاى شش ضلعى زنبوران عسل كه شايد مليونها سال است به همين شكل در شرق و غرب جهان ادامه دارد از عجيبترين برنامه هاى زندگى آنها است و حتى شايد از ساختن خود عسل عجيبتر است ، چگونه اين ماده مومى مخصوص را تهيه مى كند؟ و چگونه اين خانه هاى شش ضلعى را با ظرافت و مهندسى فوق العاده دقيقى مى سازد؟ خانه هائى كه نقشه آن بسيار حساب شده و زواياى آن كاملا دقيق و يكسان است ، اساسا براى استفاده كامل از يك سطح به گونه اى كه هيچ قسمتى از آن ، هدر نرود و يا زواياى تنگ و تاريكى پيدا نكند، راهى بهتر از انتخاب خانه هاى شش ضلعى با زواياى مساوى نيست ، به اضافه اين نوع خانه از استحكام خاصى برخوردار است .
4 - انتخاب اين خانه ها، چنانكه قرآن در آيه فوق مى گويد: گاهى در كوهها است ، در لابلاى صخره هاى غير قابل عبور، و شكاف هاى مخصوص سنگهائى كه آمادگى براى اين هدف دارند و گاهى در لابلاى شاخه هاى درختان ، و گاهى در كندوهائى كه انسانها بر فراز داربستها در اختيارشان مى گذارند.
ضمنا از اين تعبير استفاده مى شود كه لانه و كندوى عسل بايد در نقطه مرتفعى از كوه و درخت و داربست باشد تا به خوبى بتواند از آن استفاده كند.
بعد دومين ماموريت زنبور عسل شروع مى شود چنانكه قرآن مى گويد: (سپس ما به او الهام كرديم كه از تمام ثمرات تناول كن ) (ثم كلى من كل الثمرات ).
(و راههائى را كه پروردگارت براى تو تعيين كرده به راحتى بپيما) (فاسلكى سبل ربك ذللا).
(ذلل ) جمع ذلول به معنى تسليم و رام باشد، و توصيف راهها به ذلل به خاطر آنست كه اين جاده ها آنچنان دقيقا تعيين شده كه در برابر زنبوران عسل كاملا رام و تسليمند كه بعدا به چگونگى آن اشاره خواهيم كرد.
سرانجام آخرين مرحله ماموريت آنها را (به صورت يك نتيجه ) اينچنين بيان مى كند: (از درون زنبوران عسل نوشيدنى مخصوصى خارج مى شود كه رنگهاى مختلفى دارد) (يخرج من بطونها شراب مختلف الوانه ).
(در اين شراب حلال ، داروى شفا بخش مهمى براى مردم است ) (فيه شفاء للناس ).
(و در اين ماجراى برنامه زندگى زنبوران عسل و ارمغانى كه آنها براى جهان انسانيت مى آورند، كه هم غذا است ، هم شفا و هم درس زندگى ، نشانه روشنى از عظمت و قدرت پروردگار است براى آنهائى كه تفكر و انديشه مى كنند) (ان فى ذلك لاية لقوم يتفكرون ).
در اين آيه نيز نكات پر معنى و قابل ملاحظه اى است :
1 - عسل از چه ساخته مى شود؟
زنبوران عسل معمولا از ماده قندى مخصوصى كه در ريشه گلها قرار داده شده است مى مكند و آنرا جمع آورى مى كنند، ولى زنبورشناسان مى گويند كار زنبوران تنها استفاده از اين ماده قندى بن گلها نيست ، بلكه احيانا از تخمدان گلها و دمبرگها و ميوه ها نيز استفاده مى كنند كه قرآن از همه اينها تعبير به (من كل الثمرات ) (همه ميوه ها) كرده است .
جمله عجيبى كه از (مترلينگ ) دانشمند زيست شناس نقل شده ، اهميت تعبير قرآن را آشكار مى سازد آنجا كه مى گويد: (همين امروز اگر زنبور عسل (اعم از وحشى و اهلى ) از بين برود يكصد هزار نوع از گياه ها و گلها و ميوه هاى ما از بين خواهد رفت ، و از كجا كه اصولا تمدن ما از بين نرود)؟ (زيرا نقش زنبوران عسل در جابجا كردن گرده هاى نر گلها و بارور ساختن گياهان ماده و به دنبال آن پرورش يافتن ميوه ها آنقدر عظيم است كه بعضى از دانشمندان حتى آنرا از عسل سازى زنبوران هم مهمتر مى دانند).
در حقيقت آنچه را زنبوران عسل از آن مى خورند، بالقوه انواع ميوه هائى است كه به كمك آنها، شكل مى گيرد و با اين حال چه پر معنى است كلمه (كل الثمرات ).
2 - راههاى مطمئن و رام !
زنبورشناسان با مطالعاتى كه روى اين حشره انجام داده اند به اين نتيجه رسيده اند كه صبحگاهان گروهى از زنبوران كه ماموران شناسائى گلها هستند از كندو بيرون مى آيند و مناطق مختلف پر گل را كشف كرده و به كندو باز مى گردند و به اطلاع ديگران مى رسانند، حتى سمت و جهت آنرا مشخص كرده و فاصله آن را نيز از كندو به اطلاع هموطنان خود مى رسانند.
زنبوران براى رسيدن به منطقه گلها گاهى راه خود را نشانه گذارى مى كنند، و از طريق پراكندن بوهاى مختلف در مسير راه ، و مانند آن ، چنان راه را مشخص مى كنند كه كمتر امكان دارد زنبورى سرگردان شود!
جمله فاسلكى سبل ربك ذللا (در جاده هاى پروردگارت كه رام و تسليم تو است گام بگذار) گويا اشاره به اين واقعيت است .
3 - عسل در كجا ساخته مى شود؟
شايد هنوز بسيارى از افراد فكر مى كنند كه برنامه كار زنبوران عسل اين است كه شيره گلها را مكيده و در دهان خود جمع و در كندو ذخيره مى كنند، در حالى كه چنين نيست آنها شيره هاى گلها را به بعضى از حفره هاى درون بدن خود كه زنبورشناسان به آن ، چينه دان مى گويند مى فرستند، و در آنجا كه حكم يك كارخانه كوچك مواد شيميائى دارد تغيير و تحولهاى مختلفى پيدا كرده ، شهد گلها به عسل تبديل مى گردد، و مجددا زنبور، عسل ساخته شده را از بدن خود بيرون مى فرستد.
عجيب اينكه سوره نحل ، از سوره هاى مكى است و مى دانيم در منطقه مكه نه گل و گياهى وجود دارد و نه زنبوران عسل ، ولى قرآن با اين دقت و ظرافت از آن سخن مى گويد و با تعبير جالبى مانند يخرج من بطونها شراب مختلف الوانه : (از درون زنبوران مايعى خارج مى شود به رنگهاى مختلف ) حتى به ريزه كاريهاى ساختن عسل نيز اشاره كرده است .
4 - رنگهاى مختلف عسل
رنگ عسل ، بر حسب آنكه زنبور بر چه گل و ثمره اى نشسته و از آن بهره گيرى كرده باشد تفاوت مى كند، به همين جهت در پاره اى از موارد قهوه اى تيره ، و گاهى نقره اى سفيد، و گاهى بيرنگ ، و گاهى زرد رنگ ، گاهى شفاف ، زمانى
تيره ، گاهى زرد طلائى ، زمانى خرمائى و حتى گاهى ، مايل به سياهى است !.
اين تنوع رنگها علاوه بر اين كه گوياى تنوع سرچشمه هاى بدست آوردن عسل است ، تنوعى براى ذوقها و سليقه هاا نيز محسوب مى شود زيرا امروز ثابت شده است كه رنگ غذا در تحريك اشتهاى انسان بسيار مؤ ثر است ، قديمى ها نيز گويا اين مساءله روانى را شناخته بودند كه غذاهاى خود را با زعفران و زردچوبه و رنگهاى ديگر رنگين مى ساختند، تا از طريق بصرى نيز ميهمانانشان را به خوردن غذا تشويق نمايند، در كتب غذاشناسى در اين زمينه بحث فراوان كرده اند كه نقل همه آنها مناسب با بحث فشرده تفسيرى ما نيست .
5 - عسل يك ماده فوق العاده شفا بخش

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:55 AM
مى دانيم در گلها و گياهان ، داروهاى حياتبخشى نهفته شده است كه هنوز معلومات ما - با اطلاعات وسيعى كه از داروهاى گياهى داريم - نسبت به آن ناچيز است ، و جالب اينكه دانشمندان از طريق تجربه به اين حقيقت رسيده اند كه زنبوران به هنگام ساختن عسل آنچنان ماهرانه عمل مى كنند كه خواص درمانى و داروئى گياهان كاملا به عسل منتقل شده و محفوظ مى ماند!.
روى همين جهت عسل داراى بسيارى از خواص درمانى گلها و گياهان روى زمين بطور زنده است .
دانشمندان براى عسل ، خواص بسيار زيادى گفته اند كه هم جنبه درمانى دارد و هم پيشگيرى و نيرو بخش .
عسل زود جذب خون مى شود و به همين جهت نيرو بخش است و در خونسازى فوق العاده مؤ ثر.
عسل از ايجاد عفونت در معده و روده جلوگيرى مى نمايد.
عسل بر طرف كننده يبوست است .
عسل براى كسانى كه دير بخواب مى روند اثر بسيار مطلوبى دارد (مشروط بر اينكه كم نوشيده شود زيرا زياد آن خواب را كم مى كند).
عسل براى رفع خستگى و فشردگى عضلات اثر قابل ملاحظه اى دارد.
عسل اگر به زنان بار دار داده شود، شبكه عصبى فرزندانشان قوى خواهد شد.
عسل ميزان كلسيم خون را بالا مى برد.
عسل براى كسانى كه دستگاه گوارش ضعيفى دارند نافع است ، مخصوصا براى كسانى كه به نفخ شكم مبتلا هستند توصيه مى شود.
عسل به علت اينكه زود وارد مرحله سوخت و ساز بدن مى شود، مى تواند بفوريت انرژى ايجاد كند و ترميم قوا نمايد.
عسل در تقويت قلب مؤ ثر است .
عسل براى درمان بيماريهاى ريوى كمك كننده خوبى است .
عسل به خاطر خاصيت ميكرب كشى اش براى مبتلايان به اسهال مفيد است .
عسل در درمان زخم معده و اثنى عشر عامل مؤ ثرى شمرده شده است .
عسل به عنوان داروى معالج رماتيسم ، نقصان قوه نمو عضلات ، و ناراحتيهاى عصبى شناخته شده .
عسل براى رفع سرفه مؤ ثر است ، و صدا را صاف مى كند.
خلاصه خواص درمانى عسل بيش از آن است كه در اين مختصر بگنجد.
علاوه بر اين از عسل داروهائى براى لطافت پوست و زيبائى صورت ، طول عمر ورم دهان و زبان ، ورم چشم ، خستگى و ترك خوردگى پوست و مانند آن مى سازند.
مواد و ويتامينهاى موجود در عسل بسيار است ، از مواد معدنى : آهن ، فسفر، پتاسيم ، يد، منيزيم ، سرب ، مس ، سولفور، نيكل ، روى ، سديم ، و غير آنست ،
از مواد آلى : صمغ ، پولن ، اسيدلاكتيك ، اسيدفورميك ، اسيدسيتريك ، اسيد تاتاريك و روغنهاى معطر، و از ويتامينها داراى ويتامينهاى ششگانه - آ - ب - ث - د - كا - ا - مى باشد، بعضى نيز قائل به وجود ويتامين پ ب در عسل هستند.
عسل در خدمت درمان ، بهداشت ، و زيبائى انسانها است .
در روايات اسلامى نيز روى خاصيت درمانى عسل تكيه شده است ، در روايات متعددى از امام على (عليه السلام ) و امام صادق (عليهالسلام ) و بعضى ديگر از معصومين نقل شده كه فرمودند ما استشفى الناس بمثل العسل : (مردم به چيزى مانند عسل استشفاء نمى كنند) و به تعبير ديگر: لم يستشف مريض بمثل شربة عسل : (هيچ بيمارى به مانند شربت عسل درمان نكرده است ).
و نيز در احاديث عسل براى درمان دل درد توصيه گرديده و از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده من شرب العسل فى كل شهر مرة يريد ما جاء به القرآن عوفى من سبع و سبعين داء: (كسى كه (لااقل ) هر ماه يكبار عسل بنوشد، و شفائى را كه قرآن از آن ياد كرده بطلبد، خدا او را از 77 نوع بيمارى شفا مى بخشد)!.
ولى البته از آنجا كه هر حكم عامى ، استثنائى دارد، موارد نادرى وجود دارد كه نوشيدن عسل در آن نهى شده است .
6 - براى انسانها (للناس )
جالب اينكه زنبورشناسان مى گويند زنبور عسل براى رفع گرسنگيش كافى است كه دو و يا سه گل را بمكد در حالى كه در هر ساعت بطور متوسط روى دويست و پنجاه گل مى نشيند و كيلومترها راه مى رود و آنقدر پر كار است كه در مدت عمر كوتاهش ‍ هر يك مقدار معتنابهى عسل توليد مى كنند.
و به هر حال اين تلاش و فعاليت چشمگير او دليل اين است كه او تنها براى خود كار نمى كند بلكه آنچنانكه قرآن مى گويد للناس ‍ و براى همه انسانها تلاش مى كند.
7 - مسائل جالب ديگرى درباره عسل
اين نكته امروز ثابت شده است كه عسل هرگز فاسد نمى شود، يعنى از غذاهائى است كه هميشه تازه و زنده بدست ما مى رسد، و حتى ويتامينهاى موجود خود را هرگز از دست نمى دهد، علت اين موضوع را دانشمندان وجود پتاسيم مى دانند كه در آن بطور فراوان وجود دارد و مانع رشد ميكربها است ، و علاوه بر آن داراى مقدارى مواد ضدعفونى كننده مانند اسيدفورميك نيز هست لذا عسل هم خاصيت جلوگيرى از رشد ميكرب دارد و هم ميكرب كش است ، و به همين جهت مصريان قديم كه از اين خاصيت عسل آگاه بودند براى موميائى كردن مردگان خود از آن استفاده مى كردند!.
عسل را نبايد در ظرفهاى فلزى ذخيره كرد، اين مطلبى است كه دانشمندان به ما مى گويند و جالب اينكه قرآن به هنگامى كه از زنبوران عسل سخن مى گويد مى فرمايد (من الجبال بيوتا و من الشجر و مما يعرشون ) يعنى خانه هاى زنبوران عسل را تنها در سنگها و چوبها خلاصه مى كند.
نكته مهم ديگر اينكه براى رسيدن به خواص درمانى و بهداشتى عسل بايد هرگز آنرا حرارت ندهند و به صورت پخته در ميان غذاهاى ديگر استفاده نكنند، بعضى معتقدند تعبير قرآن به شراب (نوشيدنى ) در مورد عسل اشاره به همين نكته كه آنرا بايد نوشيد.
و نيز اين نكته قابل ملاحظه است كه نيش زنبوران عسل نيز خاصيت درمانى دارد البته زنبور عسل با آن طبع لطيفى كه دارد بى جهت به كسى نيش
نمى زند، اين ما هستيم كه آنها را تحريك كرده و به نيش زدن وادار مى كنيم .
از جمله اينكه زنبوران عسل از بوى بد ناراحت مى شوند و هر گاه صاحب زنبوران با دست آلوده و لباس بد بو به كندو نزديك شود او را از نيش بى بهره نمى گذارند، مخصوصا اگر صاحب زنبوران قبلا دست خود را در كندوى ديگرى كرده باشد و بوى كندوى بيگانه در دست او است ، به مجرد اينكه دست در كندوى ديگرى مى كند به او حمله ميكنند! و به همين جهت بايد قبلا دست خود را كاملا بشويد.
البته زنبور به هنگامى كه نيش بزند مى ميرد و بنابر اين نيش زدن او يكنوع خودكشى است !، استفاده از نيش زنبور عسل براى بيماريهائى مانند رماتيسم ، مالاريا، درد اعصاب و بعضى ديگر از امراض بايد طبق برنامهاى باشد كه دانشمندان اين فن بيان كرده اند، و گرنه نيش زنبوران عسل احيانا ممكن است زيان و حتى خطر هم داشته باشد!.
گزش يك يا چند زنبور معمولا قابل تحمل است ، ولى دويست تا سيصد عدد زنبور باعث مسموميت و ناراحتى قلبى مى شود و اگر تعدادشان به پانصد عدد برسد، موجب فلج دستگاه تنفسى و احتمالا مرگ خواهد شد.
8 - زندگى عجيب زنبوران عسل
در گذشته كمتر و امروز بر اثر مطالعات پيگير دانشمندان بسيار بيشتر، اين نكته ثابت شده است كه زنبوران عسل داراى زندگى بسيار منظم توام با برنامه ريزى و تقسيم كار و مسئوليت و نظام بسيار دقيق است .
شهر زنبوران از پاكترين ، منظمترين و پركارترين شهرها است ، شهرى است كه بر خلاف همه شهرهاى انسانها، بيكار و فقير ندارد و از تمدن درخشانى برخوردار است از افراد متخلف و وظيفه نشناس در اين شهر كمتر اثر ديده مى شود، و اگر
زنبورانى ندرتا در بيرون كندو بر اثر سهل انگارى از گلهاى بدبو و زيانبخش استفاده كنند در همان دروازه كندو بازرسى و ضمن يك محاكمه صحرائى محكوم به اعدام ميگردند!.
(مترلينگ دانشمند زيستشناس بلژيكى كه مطالعات فراوانى در رابطه با زندگى زنبوران عسل كرده ، درباره نظام عجيبى كه بر شهر آنها حكمفرما است چنين مى گويد: ملكه (يا صحيحتر مادر كندو) در شهر زنبوران عسل آنطور كه ما تصور مى كنيم فرمانفرما نيست ، بلكه او نيز مثل ساير افراد اين شهر مطيع قواعد و نظامات كلى مى باشد.
ما نمى دانيم كه اين قوانين و نظامات از كجا وضع مى شود، و به انتظار اين هستيم شايد روزى بتوانيم به اين موضوع پى ببريم ، و واضع اين مقررات را بشناسيم ، ولى فعلا بطور موقت آنرا به نام (روح كندو) مى خوانيم !
ملكه نيز مانند ديگران از روح كندو اطاعت مى كند.
ما نمى دانيم روح كندو در كجاست ؟ و در كداميك از سكنه شهر عسل حلول كرده است ؟
ولى ميدانيم روح كندو شبيه به غريزه پرندگان نيست ، و نيز مى دانيم كه روح كندو يك عادت و اراده كوركورانه نژاد زنبور عسل نمى باشد، روح كندو وظيفه هر يك از سكنه شهر را بر طبق استعدادشان معلوم مى كند و هر كس را به يك كار مى گمارد.
روح كندو به زنبوران مهندس و بنا و كارگر دستور مى دهد خانه بسازند روح كندو در روز و ساعت معين به تمام سكنه شهر دستور مى دهد كه از شهر مهاجرت نمايند، و براى بدست آوردن مسكن و ماواى جديد، خود را بدست حوادث نامعلوم و انواع مشقتها بسپارند!
ما نمى توانيم بفهميم قوانين شهر عسل كه بوسيله روح كندو وضع شده در كدام مجمع شورا مطرح مى گردد و تصميم به اجراى آن مى گيرند و كيست كه فرمان حركت را در روز معين صادر مى كند؟
آرى در كندو مقدمات مهاجرت براى اطاعت خدائى كه سرنوشت زنبور عسل را در دست گرفته فراهم مى شود).
اگر دانشمند مزبور به خاطر رسوباتى كه از مكتب مادى گرايان در فكر او وجود داشته با ابهام از اين مساءله سخن مى گويد ما با توجه به راهنمائى قرآن ، بسيار خوب درك مى كنيم كه اين همه آوازه ها و برنامه هاا از كجاست و تنظيم كننده و فرمان دهنده كيست ؟!
چه تعبير زيبائى قرآن دارد و اوحى ربك الى النحل ...:(پروردگارت به زنبور عسل وحى و الهام فرستاد...)!
از اين رساتر و جامعتر و گوياتر تصور نمى شود.
هر چند آنچه درباره زنبوران عسل ناگفته ماند بسيار بيش از آنست كه گفتيم اما روش تفسيرى ما اجازه نمى دهد كه بيش از اين مقدار، موضوع فوقرا دنبال كنيم .
ولى آيا همين مقدار كه گفتيم براى پى بردن به عظمت پروردگار براى آنها كه اهل فكر و انديشه اند كافى نيست ؟ آرى ان فى ذلك لاية لقوم يتفكرون .
آيه و ترجمه


و الله خلقكم ثم يتوفئكم و منكم من يرد إ لى اءرذل العمر لكى لا يعلم بعد علم شيا إ ن الله عليم قدير (70)
و الله فضل بعضكم على بعض فى الرزق فما الذين فضلوا برادى رزقهم على ما ملكت اءيمنهم فهم فيه سواء اء فبنعمة الله يجحدون (71)
و الله جعل لكم من اءنفسكم اءزوجا و جعل لكم من اءزوجكم بنين و حفدة و رزقكم من الطيبت اء فبالبطل يؤ منون و بنعمت الله هم يكفرون (72)



ترجمه :

70 - خداوند شما را آفريد، سپس شما را مى ميراند، بعضى از شما به سنين بالاى عمر مى رسند، بطورى كه بعد از علم و آگاهى چيزى نخواهند دانست (و همه چيز را فراموش مى كنند) خداوند عالم و قادر است .
71 - خداوند بعضى از شما را بر بعضى ديگر از نظر روزى برترى داد (چرا كه استعدادها و تلاشهايتان متفاوت است ) اما آنها كه برترى داده شده اند حاضر نيستند، از روزى خود به بردگانشان بدهند و همگى مساوى گردند، آيا آنها نعمت خدا را انكار مى كنند؟
72 - و خداوند براى شما از جنس خودتان همسرانى قرار داد و براى شما از همسرا
فرزندان و نوه ها، و از طيبات به شما روزى داد، آيا به باطل ايمان مى آورند و نعمت خدا را انكار مى كنند!
تفسير :
سرچشمه تفاوت روزيها

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:56 AM
تفسير :
سرچشمه تفاوت روزيها
از آنجا كه در آيات گذشته بخشى از نعمتهاى مهم الهى و مواهب گوناگونى كه در جهان گياهان و حيوانات آفريده شده است بيان گرديد، تا از اين راه مردم به آفريننده اين همه نعمتها و نظام دقيق آنها آشنا شوند، آيات مورد بحث نيز از طريق ديگرى مساءله اثبات خالق يكتا را تعقيب مى كند و آن از طريق دگرگونى و تغييرات نعمتها است كه از اختيار انسان بيرون است و نشان ميدهد از ناحيه ديگرى مقدر مى شود.
نخست مى گويد: خداوند شما را آفريد) (و الله خلقكم ).
(سپس روح شما را مى گيرد و مرگتان فرا مى رسد (ثم يتوفاكم ).
هم حيات از ناحيه او است ، و هم مرگ ، تا بدانيد اين شما نيستيد كه آفريننده مرگ و حياتيد.
مقدار طول عمر شما نيز در اختيارتان نيست ، بعضى در جوانى يا نزديك به پيرى از دنيا مى روند ولى بعضى از شما به بالاترين و بدترين ساليان عمر يعنى نهايت پيرى باز مى گردند) (و منكم من يرد الى ارذل العمر).
(و نتيجه اين عمر طولانى آن خواهد شد كه بعد از علم و دانش و آگاهى
چيزى نخواهد دانست و همه را بدست فراموشى مى سپارد (لكى لا يعلم بعد علم شيئا).
درست مانند آغاز عمر و سنين كودكى كه يكپارچه نسيان بود و فراموشكارى و ناآگاهى ، آرى خداوند آگاه و قادر است ) (ان الله عليم قدير).
همه قدرتها در اختيار او است و به هر مقدار كه صلاح بداند ميبخشد و به هر موقع كه لازم ببيند مى گيرد.
در آيه بعد نيز ادامه مى دهد كه حتى روزيهاى شما بدست شما نيست ، اين خداوند است كه بعضى از شما را بر بعض ديگرى از نظر روزى برترى مى دهد (و الله فضل بعضكم على بعض فى الرزق ).
(اما آنها كه برترى يافته اند به خاطر تنگ نظرى حاضر نيستند از آنچه در اختيار دارند به بندگان مملوك خود بدهند و آنها را در اموال خويش شريك سازند تا آنها نيز با شما مساوى گردند (فما الذين فضلوا برادى رزقهم على ما ملكت ايمانهم فهم فيه سواء).
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه اين جمله اشاره به پاره اى از اعمال احمقانه مشركان باشد كه براى بتها و آلهه خود، سهمى از چهارپايان و كشت و زرع خود قائل بودند، در حالى كه اين سنگ و چوبهاى بيارزش كمترين نقشى در زندگى آنها نداشتند، ولى حاضر نبودند همان را در اختيار بردگان
بيچاره اى بگذارند كه شب و روز به آنها خدمت مى كردند.
آيا ايجاد تفاوت با عدالت سازگار است ؟
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه آيا ايجاد تفاوت و اختلاف از نظر رزق و روزى در ميان مردم با اصول عدالت پروردگار و مساواتى كه بايد بر نظام جوامع بشرى حاكم باشد، سازگار است ؟
در پاسخ اين سؤ ال بايد به دو نكته دقيقا توجه داشت :
1 - بدون شك اختلافى كه در ميان انسانها از نظر بهرههاى مادى و درآمدها وجود دارد قسمت مهمش مربوط به تفاوت استعدادهاى آنها است ، اين تفاوت استعدادهاى جسمانى و روحانى كه سرچشمه تفاوت در كميت و كيفيت فعاليتهاى اقتصادى مى شود بهره بعضى را بيشتر و در آمد بعضى را كمتر مى كند.
البته ترديدى نيست كه گاهى صرفا حوادثى كه از نظر ما جنبه تصادف دارد سبب مى شود كه بعضى به مواهب بيشترى دست يابند، ولى اينها را ميتوان امور استثنائى شمرد، آنچه پايه و ضابطه اصلى در غالب موارد است ، همان تفاوت در كميت يا كيفيت تلاشها است (البته موضوع بحث ما يك جامعه سالم و خالى از استثمار و بهره كشيهاى ظالمانه است ، نه جوامع منحرف كه از قوانين آفرينش و نظام انسان بركنارند).
حتى كسانى را كه گاهى ما آنها را انسانهاى بى دست و پا و بيعرضهاى مى پنداريم و از اينكه در آمدهاى قابل ملاحظهاى دارند تعجب مى كنيم اگر با دقت بيشترى دو جسم و روان و اخلاق آنها بينديشيم و قضاوتهائى كه از مطالعات سطحى سرچشمه ميگيرد، دور بى فكنيم ، خواهيم ديد كه آنها غالبا نقطه قوتى داشته اند كه به جائى رسيده اند (باز تكرار مى كنيم موضوع بحث ما جامعه سالمى است كه از استثمار دور باشد).
به هر حال اين تفاوت درآمدها از تفاوت استعدادهائى سرچشمه مى گيرد كه آن هم نيز از مواهب الهى است ، ممكن است در پارهاى از موارد اكتسابى باشد ولى در پارهاى از موارد نيز قطعا غير اكتسابى است ، بنابر اين حتى در يك جامعه سالم از نظر اقتصادى نيز تفاوت در آمدها غير قابل انكار است ، مگر اينكه بتوانيم انسانهاى قالبى هم شكل و همرنگ و هم استعداد بسازيم كه هيچگونه تفاوتى با هم نداشته باشند و تازه اول درد سر و مشكلات است !.
2 - بدن يك انسان ، يا اندام يك درخت ، يا يك بوته گل را در نظر بگيريد، آيا امكان دارد اين ساختمان موزون با تساوى ميان اعضاء و اندامها از هر نظر پيدا شود؟ آيا قدرت مقاومت و استعداد ريشه درختان مى تواند با گلبرگهاى لطيف شكوفه ها، و استخوان پاشنه پا با پردههاى ظريف شبكيه چشم از هر نظر يكسان باشد؟ و اگر ما بتوانيم آنها را يكسان كنيم آيا فكر ميكنيد كار صحيحى انجام داده ايم ؟!
اگر از (شعارهاى ) كاذب و خالى از (شعور) بگذريم ، فرض كنيد ما يك روز بتوانيم همان انسانها قالبى و خيالى از هر نظر بسازيم و كره زمين را از پنج هزار ميليون نفر انسان هم شكل و همقواره و هم ذوق و همفكر و همسان از هر نظر، درست مانند سيگارهائى كه به يك كارخانه سفارش داده اند، پر كنيم .
آيا آن روز زندگى خوبى نصيب انسانها خواهد شد؟ مسلما نه ، جهنمى پيدا مى شود كه همه در آن در زحمت خواهند بود، همه به يكسو حركت مى كنند، همه يك چيز مى خواهند همه يك پست مى طلبند، همه يكنوع غذا را دوست دارند، و همه مى خواهند يك كار واحد انجام دهند.
بديهى است خيلى زود عمر چنين زندگى پايان مى يابد و بفرض باقى بماند زندگى خسته كننده بى روح و يكنواختى خواهد بود كه چندان تفاوتى با مرگ ندارد.
بنابر اين وجود تفاوت در استعدادها و آنچه لازمه اين تفاوت است ، براى حفظ نظام جامعه و حتى براى پرورش استعدادهاى مختلف ، نهايت لزوم را دارد، و شعارهاى كاذب هرگز نمى تواند جلو اين واقعيت را بگيرد.
اما مبادا اين سخن را چنين تفسير كنيد كه ما جامعه طبقاتى و نظام استثمار و استعمار را با اين سخن مى پذيريم ، نه ، هرگز، منظور تفاوتهاى طبيعى است و نه مصنوعى و تفاوتهائى است كه در عين حال مكمل يكديگر و معاون يكديگر بوده باشند، نه سدى بر سر راه پيشرفت يكديگر ايجاد كنند و به تجاوز و تعدى بپردازند.
اختلاف طبقاتى (توجه داشته باشيد منظور از طبقات همان مفهوم اصطلاحى آن يعنى طبقه استثمار كننده و استثمار شونده است ) هرگز موافق نظام آفرينش نيست ، آنچه موافق و هماهنگ نظام آفرينش است ، تفاوت استعدادها و تلاشها و كوششها است و ميان اين دو از زمين تا آسمان فرق است (دقت كنيد).
و به تعبير ديگر، تفاوت استعدادها بايد در مسير سازنده به كار افتد، درست مانند تفاوت ساختمان اعضاء يك بدن ، يا اندام يك گل ، آنها در عين تفاوت معاون يكديگرند، نه مزاحم يكديگر.
كوتاه سخن اينكه : نبايد تفاوت استعدادها و درآمدها باعث سوء استفاده در راه ايجاد جامعه طبقاتى گردد.
و به همين دليل در پايان آيه مورد بحث ميفرمايد: آيا آنها نعمت خدا را انكار مى كنند (ا فبنعمة الله يجحدون ).
اشاره به اينكه اين تفاوتها در صورت طبيعيش (نه صورت مصنوعى و ظالمانه )
از نعمتهاى خدا است كه براى حفظ نظام مجتمع بشرى ايجاد شده است .
آخرين آيه مورد بحث كه مانند دو آيه گذشته با كلمه الله شروع مى شود، و بيانگر نعمتهاى خداوند است ، اشاره به مواهب او از نظر نيروهاى انسانى و معاونان و كمك كاران ، و همچنين روزيهاى پاكيزه ، مى كند، و اين حلقه هااى سه گانه نعمت را كه در اين سه آيه ذكر شده تكميل مى نمايد، يعنى از نظام حيات و مرگ ، شروع كرده ، سپس تفاوت روزيها و استعدادها را كه نظام تنوع زندگى است بيان مى كند، و با آيه مورد بحث كه ناظر به نظام تكثير مثل بشر، و روزيهاى پاكيزه است پايان ميگيرد.
مى گويد: (خداوند براى شما از جنس خودتان همسرانى قرار داد) (و الله جعل لكم من انفسكم ازواجا).
همسرانى كه هم مايه آرامش روح و جسمند و هم سبب بقاء نسل .
لذا بلافاصله اضافه مى كند و از همسرانتان براى شما فرزندان و نوهها قرار داد (و جعل لكم من ازواجكم بنين و حفدة ).
(حفدة ) جمع (حافد) در اصل به معنى كسى است كه بدون انتظار پاداش ، با سرعت همكارى مى كند، ولى در آيه مورد بحث به عقيده بسيارى از مفسران ، منظور نوه ها است و بعضى خصوص نوه هاى دخترى را گفته اند.
بعضى ديگر معتقدند كه بنون به فرزندان كوچك گفته مى شود و حفده به فرزندان بزرگ كه ميتوانند كمك و همكارى كنند.
و بعضى هر گونه معاون و كمككار را اعم از فرزندان و غير فرزندان دانسته اند.
ولى معنى اول يعنى نوه ها در اينجا از همه ، نزديكتر به نظر مى رسد، هر چند حفدة در اصل مفهومش چنانكه گفتيم ، وسيع است .
و به هر حال بى شك وجود نيروهاى انسانى ، همچون فرزندان و نوهها و همسران در اطراف هر كس ، نعمت بزرگى براى او است ، كه هم از نظر معنوى او را حمايت مى كنند و هم از نظر مادى .
سپس ميفرمايد: (خداوند از پاكيزهها به شما روزى داد) (و رزقكم من الطيبات ).
(طيبات ) در اينجا مفهوم وسيعى دارد كه هر گونه روزى پاكيزه را شامل مى شود خواه جنبه مادى داشته باشد يا معنوى ، جنبه فردى داشته باشد يا اجتماعى .
و در پايان به عنوان يك نتيجه گيرى كلى از اين بحث مى گويد: آيا آنها با اين همه آثار عظمت و قدرت خدا كه مشاهده مى كنند، و با اين همه مواهبى كه از ناحيه او به آنها ارزانى شده باز سراغ بتها مى روند آيا به باطل ايمان مى آورند و نعمت خداوند را انكار مى كنند؟ (ا فبالباطل يؤ منون و بنعمة الله هم يكفرون ).
اين چه نوع قضاوتى است ؟ و اين چه برنامه نادرستى است ؟ كه انسان سر چشمه نعمتها را فراموش كرده و به سراغ موجودى برود كه منشا كمترين اثرى نيست و مصداق روشن باطل در تمام ابعاد است .
نكته ها :
1 - اسباب و سرچشمه هاى روزى
بدون شك - همانگونه كه گفتيم - انسانها از نظر استعدادها و مواهب خداداد با هم متفاوتند، ولى با اين حال آنچه پايه اصلى پيروزيها را تشكيل ميدهد
تلاش و سعى و كوشش آدمى است ، آنها كه سخت كوش ترند، پيروزترند، و آنها كه تنبلتر و كم تلاشترند، محرومترند.
به همين دليل قرآن ، بهره انسان را متناسب با سعى او مى شمرد و صريحا مى گويد و ان ليس للانسان الا ما سعى (نجم - 39).
و در اين ميان به كار بستن اصول تقوى و درستكارى و امانت و نظامات و قوانين الهى ، و اجراى اصول عدل و داد، اثر فوق العاده عميقى دارد، چنانكه قرآن مى گويد: و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض : اگر مردمى كه در شهرها و آباديهاى روى زمين زندگى مى كنند ايمان بياورند و تقوا پيشه كنند، درهاى بركات از آسمان و زمين را به روى آنها مى گشائيم ! (اعراف - 96).
و نيز مى گويد: و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب : كسى كه تقوا را پيشه كند خداوند گشايشى براى او ميدهد و از آنجا كه گمان ندارد به او روزى ميبخشد (سوره طلاق آيه 2 و 3).
و نيز به همين دليل ، نقش انفاق را در وسعت روزى ياد آور شده و مى گويد: ان تقرضوا الله قرضا حسنا يضاعفه لكم : اگر به خدا قرض الحسنه دهيد يعنى در راه او انفاق كنيد آن را براى شما مضاعف مى گرداند (تغابن - 17).
شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه در زندگى اجتماعى ، از ميان رفتن يك فرد يا يك گروه ، زيانش متوجه همه اجتماع مى گردد، و به همين دليل نگهدارى افراد و كمك به آنها بازده براى كل اجتماع دارد (گذشته از جنبه هاى معنوى و انسانى ).
خلاصه اينكه اگر نظام حاكم بر اقتصاد جامعه ، نظام تقوا و درستى و پاكى و تعاون و همكارى و انفاق باشد بدون شك چنين جامعه اى نيرومند و سربلند خواهد شد، اما اگر به عكس نظام استثمار و تقلب و چپاول و تجاوز و فراموش كردن
ديگران باشد چنين جامعه اى از نظر اقتصادى نيز عقب مانده خواهد بود، و رشته زندگى مادى آنها نيز متلاشى مى گردد.
لذا در روايات اسلامى ، فوق العاده به مساله تلاش و كوشش توام با تقوا براى كسب روزى اهميت داده شده است ، تا آنجا كه امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: لا تكسلوا فى طلب معايشكم فان آبائنا كانوا يركضون فيها و يطلبونها: (در تحصيل روزى تنبلى نكنيد زيرا پدران ما در اين راه مى دويدند و آنرا طلب مى كردند).
و نيز از همان امام بزرگوار مى خوانيم : الكاد على عياله كالمجاهد فى سبيل الله : (كسى كه براى خانواده خود، تلاش روزى مى كند، مانند مجاهدان راه خدا است ).
حتى دستور داده شده است كه مسلمانان صبح هر چه زودتر از خانه خارج شوند و به دنبال تلاش براى زندگى بروند و از جمله كسانى كه دعايشان هرگز به استجابت نمى رسد، كسانى هستند كه تنى سالم دارند و گوشه خانه نشسته و تنها براى گشايش روزى دعا مى كنند.
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد پس چرا در آيات و روايات بسيارى ، روزى بدست خدا معرفى شده است و تلاش در راه آن مذموم است ؟!
در پاسخ اين سؤ ال بايد به دو نكته توجه داشت :
1 - دقت در منابع اسلامى نشان مى دهد كه آيات و يا رواياتى كه در نظر سطحى و ابتدائى - چه در اين بحث چه در بحثهاى ديگر - متضاد به نظر مى رسند،
هر كدام به يكى از ابعاد مساءله اى كه داراى بعدهاى مختلفى است نظر دارند كه غفلت از اين ابعاد موجب توهم تناقض شده است .
آنجا كه مردم با ولع و حرص هر چه شديدتر به دنبال دنيا و زرق و برق جهان ماده مى روند، و براى نيل به آن از هيچ جنايتى فروگذار نمى كنند، دستورات مؤ كد و پشت سر هم وارد مى شود و آنها را به ناپايدارى دنيا و بى ارزش بودن مال و جاه توجه مى دهد.
و آنجا كه گروهى به بهانه زهد، دست از كار و كوشش و تلاش مى كشند، اهميت كار و كوشش به آنها گوشزد مى شود، در حقيقت برنامه رهبران راستين نيز بايد چنين باشد كه جلو افراط و تفريطها را به طرز شايسته اى بگيرند.
آيات و رواياتى كه تاءكيد مى كند روزى دست خدا است ، و سهم و بهره هر كسى را خدا تعيين كرده در حقيقت براى پايان دادن به حرص و ولع و دنيا پرستى ، و فعاليت بى قيد و شرط و بى حد و مرز براى كسب درآمد بيشتر است ، نه اينكه هدف آن خاموش ‍ كردن شعله هاى گرم و داغ نشاط كار و كوشش براى زندگى آبرومندانه و مستقل و خود كفا است .
و با توجه به اين واقعيت ، تفسير رواياتى كه مى گويد: بسيارى از روزى ها است كه اگر شما هم به دنبال آن نرويد به دنبال شما مى آيد، روشن مى شود.
2 - از نظر جهان بينى توحيدى همه چيز به خدا منتهى مى شود، و يك خداپرست موحد راستين چيزى را از ناحيه خود نمى داند، بلكه هر موهبتى به او مى رسد، سرچشمه آنرا از خدا مى بيند و مى گويد بيدك الخير انك على كل شى ء قدير:(كليد همه خوبيها و نيكيها بدست تو است و تو بر هر چيزى قادر و توانائى ) (آل عمران - 26).
و به اين ترتيب او بايد در هر مورد توجه به اين حقيقت داشته باشد كه حتى فرآورده هاى سعى و كوشش و فكر و خلاقيت او نيز اگر درست بنگرد از
طرف خدا است ، و اگر يك لحظه نظر لطفش برگرفته شود همه اينها خاموش مى گردد.
او به هنگامى كه بر مركب سوار مى شود، (سبحان الذى سخر لنا هذا) مى گويد (منزه است خداوندى كه اين را مسخر ما ساخت ) او به هنگامى كه به نعمتى برسد، سرود توحيد را سر مى دهد و مى گويد: و ما بنا من نعمة فمنك : هر نعمتى داريم از تو است اى خدا و حتى هنگامى كه يك گام مهم اصلاحى همچون پيامبران در مسير نجات انسانها برمى دارد، مى گويد: و ما توفيقى الا بالله عليه توكلت و اليه انيب : (موفقيت من تنها از ناحيه خدا است ، بر او توكل كردم ، و به سوى او باز مى گردم ) (هود - 88).
ولى آنچه مسلم است در كنار همه اين بحثها، اساس و پايه كسب روزى ، تلاش و فعاليت صحيح و مثبت و سازنده و دور از هر گونه افراط و تفريط است ، و اما روزى هائى كه بدون تلاش به انسان مى رسد، جنبه فرعى دارد نه اساسى ، و شايد به همين دليل ، على (عليه السلام ) در كلمات قصارش در درجه اول ، روزى هائى را ذكر مى كند كه انسان به دنبال آن مى رود سپس آنها كه به دنبال انسان مى آيد: يا بن آدم ! الرزق رزقان رزق تطلبه و رزق يطلبك : (اى فرزند آدم روزى دو گونه است يكى آن روزى كه تو به دنبال آن مى روى ، و ديگرى آن روزى كه او به دنبال تو مى آيد).
2 - مواسات با ديگران
در آيات فوق اشارهاى به تنگ نظرى و بخل بسيارى از انسانها شده كه آنها حاضر نيستند از مواهب بيشترى كه در اختيار دارند به زير دستان خود
ببخشند (مگر آنانكه در مكتب تربيتى انبياء و رهبران الهى ، پرورش يافته اند).
در ذيل همين آيات در رواياتى تاءكيد و توصيه به مساءله مساوات و مواسات شده است از جمله : در تفسير على بن ابراهيم در ذيل آيات فوق مى خوانيم : لا يجوز للرجل ان يخص نفسه بشى ء من الماكول دون عياله : (براى انسان سزاوار نيست كه در خانه غذاى اختصاصى داشته باشد، و از چيزى بخورد كه خانواده او نمى خورد).
و نيز از ابو ذر نقل شده كه مى گويد از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم كه مى فرمود: انما هم اخوانكم فاكسوهم مما تكسون ، و اطعموهم مما تطعمون ، فما رؤ ى عبده بعد ذلك الا و ردائه ردائه ، و ازاره ازاره ، من غير تفاوت !: (زير دستان شما برادران شما هستند از آنچه مى پوشيد به آنها بپوشانيد، و از آنچه مى خوريد به آنها اطعام كنيد - ابو ذر بعد از اين توصيه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) - كارى مى كرد كه ردا و لباس زير دستانش با خودش كمترين تفاوتى نداشته باشد)!.
از روايات فوق و همچنين از خود آيه كه مى گويد: (فهم فيه سواء) استفاده مى شود كه اسلام توصيه ميكند كه همه مسلمانان به عنوان يك برنامه اخلاق اسلامى با همه اعضاء خانواده خود و كسانى كه در زير دست آنها قرار دارند، حتى الامكان مساوات را رعايت كنند، و در محيط خانواده و در برابر زيردستان هيچگونه فضيلت و امتيازى براى خود قائل نشوند.
آيه و ترجمه


و يعبدون من دون الله ما لا يملك لهم رزقا من السموت و الا رض شيا و لا يستطيعون (73)
فلا تضربوا لله الا مثال إ ن الله يعلم و اءنتم لا تعلمون (74)



ترجمه :

73 - آنها غير از خدا موجوداتى را مى پرستند كه مالك روزى آنها از آسمانها و زمين نيستند و توانائى بر اينكار را ندارند.
74 - بنابراين براى خدا امثال (و شبيه ) قائل نشويد. چرا كه خدا مى داند و شما نمى دانيد.
تفسير :
براى خدا شبيه قرار ندهيد

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:56 AM
تفسير :
براى خدا شبيه قرار ندهيد
در تعقيب بحثهاى توحيدى گذشته ، آيات مورد بحث ، به مساءله شرك پرداخته و با لحنى پر از سرزنش و ملامت و توبيخ مى گويد: (آنها غير از خدا موجوداتى را پرستش مى كنند كه مالك روزى آنها از آسمان و زمين نيست ، و كمترين نقشى در اين زمينه ندارد) (و يعبدون من دون الله ما لا يملك لهم رزقا من السماوات و الارض شيئا).
نه تنها مالك چيزى در اين زمينه نيستند، بلكه (توانائى بر خلق و ايجاد و دسترسى به آنها نيز ندارند) (و لا يستطيعون ).
اشاره به اينكه مشركان به اين گمان به دنبال پرستش بتها مى رفتند كه آنها را در سر نوشت و سود و زيان خود، مؤ ثر مى پنداشتند، در حالى كه مى دانيم يكى از مهمترين مسائل زندگى انسان رزق و روزى او است ، اعم از ارزاقى كه از آسمان
نازل مى شود (همچون قطرات حياتبخش باران و اشعه زنده كننده آفتاب و مانند آن ) و يا آنها كه از زمين مى رويد و استخراج مى گردد، هيچ يك از اينها در اختيار بتها نيست ، آنها موجودات بى ارزشى هستند كه هيچ ارادهاى از خود ندارند، و تنها خرافات و تعصبهاى مملو از جهل است كه به آنان نقشى داده است .
در حقيقت جمله (لا يستطيعون ) دليلى است براى جمله (لا يملكون ) يعنى آنها مالك چيزى از روزيها نيستند به دليل اينكه كمترين قدرتى براى خلقت يا حفظ آنها ندارند.
آيه بعد به عنوان يك نتيجهگيرى مى گويد اكنون كه چنين است شما براى خدا امثال و شبيه و نظير قائل نشويد (فلا تضربوا الله الامثال ).
(چرا كه خدا ميداند و شما نمى دانيد (ان الله يعلم و انتم لا تعلمون ).
بعضى از مفسران گفته اند جمله فلا تضربوا لله الامثال اشاره به منطقى است كه مشركان عصر جاهلى داشته اند (و شبيه آن در ميان بعضى از مشركان عصر ما نيز ديده مى شود) آنها مى گفتند ما اگر به سراغ بتها مى رويم به خاطر اين است كه ما شايسته پرستش ‍ خدا نيستيم بايد به سراغ بتها برويم كه آنها مقربان درگاه او هستند! خداوند همانند يك پادشاه بزرگ است كه وزراء و خاصان او به سراغ او مى روند، ولى توده مردم كه دسترسى به او ندارند به سراغ حواشى و خاصان و مقربانش خواهند رفت .
اينگونه منطقه اى زشت و غلط كه گاهى در لباس يك مثل انحرافى مجسم مى گردد يكى از خطرناكترين منطق ها است .
قرآن در پاسخ آنها مى گويد: (براى خداوند مثال نزنيد) يعنى مثالى كه متناسب با افكار محدود و موجودات ممكن و مملو از نقائص است . شما اگر توجه به احاطه وجودى خداوند نسبت به همه موجودات و لطف
و مرحمت بى انتهاى او و نزديكيش به خودتان ميداشتيد، تا آنجا كه از شما به شما نزديكتر است ، هرگز براى توجه به خدا به وسائط متوجه نمى شديد.
خدائى كه شما را دعوت به نيايش و سخن گفتن مستقيم با خودش كرده ، و درهاى خانهاش را شب و روز به روى شما باز گذارده ، اين خدا را نبايد به پادشاه جبار مستكبرى تشبيه كرد كه درون قصرش خزيده و جز عده معدودى ، راه به درون خانه او ندارند (فلا تضربوا لله الامثال ).
در بحثهاى صفات خدا مخصوصا اين نكته را متذكر شده ايم كه يكى از خطرناكترين پرتگاههائى كه در راه شناخت صفات او وجود دارد، پرتگاه تشبيه است ، يعنى صفات او را با بندگان مقايسه كردن و شبيه دانستن ، چرا كه خدا وجودى است بى نهايت از هر نظر و ديگران وجودهائى هستند محدود از هر جهت و هر گونه تشبيه و تمثيل در اينجا مايه بعد و دورى از شناخت او مى شود.
حتى در آنجائى كه ناچار مى شويم ذات مقدس او را به نور و مانند آن تشبيه كنيم بايد توجه داشته باشيم كه اين گونه تشبيهات ، به هر حال ناقص و نارسا است ، و تنها از يك جنبه قابل قبول است نه از تمام جهات ! (دقت كنيد).
در حالى كه بسيارى از مردم توجه به اين واقعيت ندارند، غالبا در دره تشبيه و قياس سقوط مى كنند، و از حقيقت توحيد به دور ميافتند و لذا قرآن كرارا هشدار مى دهد، گاهى با جمله و لم يكن له كفوا احد چيزى شبيه او نمى باشد (سوره توحيد - 4) و گاهى با جمله ليس كمثله شى ء: هيچ چيز مانند او نيست (شورى - 11) و گاهى با جمله فلا تضربوا لله الامثال كه در آيات فوق آمده است ، مردم را به اين واقعيت توجه مى دهد.
و شايد جمله ان الله يعلم و انتم لا تعلمون (خداوند مى داند و شما نمى دانيد) كه در ذيل آيات فوق آمده نيز بيانگر همين موضوع است كه مردم غالبا از اسرار صفات خدا بى خبرند.
آيه و ترجمه


ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لا يقدر على شى ء و من رزقنه منا رزقا حسنا فهو ينفق منه سرا و جهرا هل يستون الحمد لله بل اءكثرهم لا يعلمون (75)
و ضرب الله مثلا رجلين اءحدهما اءبكم لا يقدر على شى ء و هو كل على مولئه اءينما يوجهه لا يأ ت بخير هل يستوى هو و من يأ مر بالعدل و هو على صراط مستقيم (76)
و لله غيب السموت و الا رض و ما اءمر الساعة إ لا كلمح البصر اءو هو اءقرب إ ن الله على كل شى ء قدير (77)



ترجمه :

75 - خداوند مثالى زده : برده مملوكى را كه قادر بر هيچ چيز نيست ، و انسان (با ايمانى ) را كه رزق نيكو به او بخشيده است ، و او پنهان و آشكار از آنچه خدا به او داده انفاق مى كند، آيا اين دو نفر يكسانند؟ شكر خدا را است ، ولى اكثر آنها نمى دانند!.
76 - و خداوند مثالى (ديگر) زده است : دو نفر را كه يكى از آن دو گنگ مادر زاد است و قادر بر هيچ كارى نيست و سر بار صاحبش ميباشد، او را به سراغ هر كارى بفرستد عمل خوبى انجام نمى دهد، آيا چنين انسانى با كسى كه امر به عدل
و داد مى كند و بر راه راست قرار دارد مساوى است ؟
77 - غيب آسمانها و زمين از آن خداست (و او همه را ميداند) و امر قيامت (به قدرى آسان است ) درست همانند چشم بر هم زدن ، و يا از آن هم نزديكتر است (چرا كه خدا بر هر چيزى توانا است .
تفسير :
دو مثال زنده براى مؤ من و كافر!
در تعقيب آيات گذشته كه از ايمان و كفر و مؤ منان و مشركان سخن مى گفت در آيات مورد بحث با ذكر دو مثال زنده و روشن ، حال اين دو گروه را مشخص مى كند:
در نخستين مثال ، مشركان را به برده مملوكى كه توانائى هيچ چيز را ندارد، و مؤ منان را به انسان غنى و بى نيازى كه از امكانات خود همگان را بهرهمند ميسازد تشبيه مى كند، و مى گويد: خداوند برده مملوكى را به عنوان مثال ذكر ميكند كه قادر بر هيچ چيز نيست ! (ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لا يقدر على شى ء).
نه قدرت تكوينى چندانى دارد، زيرا در چنگال مولايش هميشه اسير است ، و از هر نظر محدود، و نه قدرت تشريعى ، زيرا حق تصرف در اموال خود (اگر اموالى داشته باشد) و همچنين ساير قرار دادهاى مربوط به خويش را ندارد.
آرى بنده بندگان خدا بودن ، نتيجهاى جز اسارت و محدوديت از هر نظر نخواهد داشت .
و در مقابل آن انسان با ايمانى را مثل ميزند كه به او رزق حسن و انواع روزيها و مواهب پاكيزه بخشيده است (و من رزقناه منا رزقا حسنا).
اين انسان آزاده با داشتن امكانات فراوان پنهان و آشكار از آنچه در اختيار
دارد انفاق ميكند (و هو ينفق منه سرا و جهرا).
آيا اين دو نفر يكسانند؟! (هل يستوون ).
مسلما نه ، بنابر اين همه حمد و ستايش مخصوص خداست (الحمد لله ).
خداوندى كه بندهاش آزاده و پر قدرت و پر بخشش است ، نه از آن بتها كه بندگانشان آنچنان ناتوان و محدود و بى قدرت و اسيرند! ولى اكثر آنها (مشركان ) نمى دانند (بل اكثر هم لا يعلمون ).
دگر بار مثال گوياى ديگرى براى بندگان بت ، و مؤ منان راستين ميزند و آنها را به ترتيب به گنگ مادرزادى كه در عين حال برده و ناتوان است ، و يك انسان آزاده گويا كه دائما به عدل و داد دعوت ميكند و بر صراط مستقيم قرار دارد تشبيه مى نمايد، مى فرمايد:
(خداوند دو مرد را مثل زده است ، كه يكى از آنها گنگ مادر زاد است و قادر بر هيچ كارى نيست ) (و ضرب الله مثلا رجلين احدهما ابكم لا يقدر على شى ء).
(او در عين برده بودن سربارى است براى مولا و صاحبش (و هو كل
على مولاه ).
به همين دليل او را به دنبال هر برنامهاى بفرستد توانائى بر انجام كار خوبى ندارد (اينما يوجهه لا يات بخير).
به اين ترتيب او داراى چهار صفت كاملا منفى است : گنگ مادر زاد بودن ناتوانى مطلق ، سربار صاحبش بودن ، و هنگامى كه به دنبال كارى فرستاده شود، هيچ گام مثبتى بر نخواهد داشت .
اين صفات چهارگانه كه در عين حال علت و معلول يكديگرند، ترسيمى از يك انسان ، صددرصد منفى است ، كه وجودش ، منشا هيچ خير و بركتى نمى باشد، و سربار جامعه و يا خانواده خويش است .
(آيا چنين كسى با آنكس كه زبان گويا و فصيح دارد، و مرتبا به عدل و داد دعوت مى كند، و بر جاده صاف ، و راه راست قرار دارد، مساوى است ؟! (هل يستوى هو و من يامر بالعدل و هو على صراط مستقيم ).
گرچه در اينجا بيش از دو صفت بيان نشده : دعوت مستمر به عدل و داد و داشتن روش مستقيم و برنامه صحيح و خالى از هر گونه انحراف ، ولى اين دو صفت خود بيانگر صفات ديگرى است ، آيا كسى كه دائما دعوت به عدل و داد ميكند، ممكن است شخصى گنگ يا ترسو و بى شخصيت بوده باشد؟ نه هرگز، چنين كس زبانى گويا، و منطقى محكم و ارادهاى نيرومند و شجاعت و شهامت كافى دارد.
آيا كسى كه همواره بر صراط مستقيم گام ميزند، انسان بى دست و پا و ناتوان و بيهوش و كم عقل است ؟ هرگز، مسلما شخصى است كنجكاو، باهوش ، پر تدبير و با استقامت .
مقايسه اين دو فرد با هم ، بيانگر فاصله زيادى است كه در ميان طرز فكر بت پرستى و خدا پرستى وجود دارد و روشن كننده تفاوت اين دو برنامه و پرورش يافتگان اين دو مكتب است .
و از آنجا كه غالبا ديدهايم قرآن ، بحثهاى مربوط به توحيد و مبارزه با شرك را با مسائل مربوط به معاد و دادگاه بزرگ قيامت مى آميزد، در اينجا نيز بعد از گفتارى كه در آيات قبل در زمينه شرك و توحيد گذشت ، به سراغ معاد ميرود و به پاسخ قسمتى از ايرادات مشركان پرداخته ، نخست مى گويد: خداوند غيب آسمانها و زمين را ميداند (و لله غيب السماوات و الارض ).
گويا اين پاسخى است به ايرادى كه منكران معاد جسمانى داشته اند و مى گفتند هنگامى كه ما مرديم و ذرات خاك مادر هر گوشهاى پراكنده شد، چه كسى از آنها آگاهى دارد كه جمع آوريشان كند؟
به علاوه به فرض كه ذرات آنها جمع آورى شود و به حيات باز گردند چه كسى است كه از اعمال آنها كه بدست فراموشى سپرده شده است آگاه باشد و پرونده آنها را مورد رسيدگى قرار دهد؟!
آيه فوق در يك جمله اين سؤ ال را در همه ابعادش پاسخ مى گويد كه خدا غيب همه آسمانها و زمين را ميداند، او همه جا هميشه حاضر است ، بنابر اين اصولا غيب و پنهانى براى او مفهوم ندارد، همه چيز براى او شهود است و اين تعبيرات مختلف با مقايسه به وجود ما است و هماهنگ با منطق ما:
سپس اضافه ميكند: امر قيامت بقدرى آسان است درست همانند يك چشم بر هم زدن و يا از آن هم نزديكتر! (و ما امر الساعة الا كلمح البصر او هو اقرب ).
و اين در واقع اشاره به ايراد ديگرى از منكران معاد است كه مى گفتند: چه كسى توانائى بر اين كار دارد، اين كار كار فوق العاده مشكلى است ، قرآن
در پاسخ آنها مى گويد: براى شما كه قدرت ناچيزى داريد اين برنامه مشكل به نظر مى رسد اما براى خداوندى كه قدرتش ‍ بى پايان است آنقدر ساده است همانند يك چشم بر هم زدن شما كه هم سريع است و هم بسيار آسان !
جالب اينكه بعد از بيان تشبيه قيام قيامت به يك نگاه سريع يا چشم بر هم زدن ، جمله او (هو اقرب ) (يا از اين نزديكتر) را بيان مى كند، يعنى حتى تشبيه به نگاه سريع به خاطر تنگى بيان است ، به گونهاى سريع است كه اصلا زمان براى آن مطرح نيست ، و اگر تعبير به (كلمح البصر) شده به خاطر آن است كه كوتاهترين زمان در منطق شما اين است .
به هر حال اين دو جمله اشارهاى است زنده و گويا به قدرت بيانتهاى خداوند مخصوصا در زمينه مساله معاد و رستاخيز انسانها، لذا در پايان آيه مى فرمايد چون خدا بر هر چيزى تواناست (ان الله على كل شى ء قدير).
نكته ها :
1 - انسانهاى آزاده و اسير!
بر خلاف آنچه بعضى مى پندارند مساله توحيد و شرك ، يك مساءله صرفا اعتقادى و ذهنى نيست ، بلكه در تمام زندگى انسان اثر ميگذارد و همه را به رنگ خود در مى آورد، توحيد در هر قلبى جوانه زند موجب حيات آن قلب ، و عامل رشد و شكوفائى آن است ، چرا كه توحيد افق ديد انسان را آنچنان گسترده ميكند كه به بى نهايت پيوندش ميزند.
اما به عكس ، شرك انسان را در جهانى فوق العاده محدود، جهان بتهاى سنگى و چوبى و يا بشرهاى ضعيف بت گونه فرو مى برد، و ديد و درك و همت و توانائى و تلاش انسان را به همين رنگ و در همين ابعاد قرار مى دهد.
در آيات فوق ، اين واقعيت در لباس مثال چنان زيبا بيان شده كه رساتر از آن ممكن نيست .
مشرك (ابكم ) است ، گنگ است ، گنگ مادر زاد، كه عملش از ضعف فكر و نداشتن منطق عقلى حكايت ميكند، و به خاطر اسارت در چنگال شرك توانائى بر هيچ كار مثبتى ندارد (لا يقدر على شى ء).
او يك انسان آزاده نيست بلكه اسير چنگال خرافات و موهومات است .
و به خاطر همين صفات ، سربار جامعه ، محسوب ميشود، چرا كه مقدرات خود را بدست بتها و يا انسانهاى استعمارگر ميپردازد.
او هميشه وابسته است ، و تا طعم توحيد كه آئين آزادگى و استقلال است بچشد از اين وابستگى بيرون نمى آيد و هو كل على مولاه .
او با اين طرز تفكر در هر مسيرى گام بگذارد، ناكام خواهد بود، و به هر سو روى آورد خيرى نصيبش نخواهد شد (اينما يوجهه لايات بخير).
چقدر ميان يك چنين انسان كوتاه فكر و خرافى و اسير و ناتوان و فاقد برنامه با انسان آزاده شجاعى كه نه تنها خود اصول دادگرى را بكار مى بندد، بلكه دائما در جامعه خود منادى عدل و داد است ، فاصله وجود دارد؟!
علاوه بر اين او به خاطر داشتن تفكر منطقى و هماهنگى با نظام توحيدى آفرينش ، دائما بر جاده مستقيم كه نزديكترين جادهها است گام بر ميدارد، به سرعت به مقصود ميرسد، و سرمايه هاى وجودى خويش را در راههاى كج و انحرافى نابود نمى كند.
كوتاه سخن اينكه توحيد و شرك تنها يك عقيده نيست ، يك الگوى كامل براى تمام زندگى است ، يك برنامه وسيع و گسترده است كه فكر و اخلاق و عواطف و زندگى فردى و اجتماعى ، سياسى و اقتصادى و فرهنگى را در بر مى گيرد، و مقايسه عربهاى مشرك عصر جاهليت با مسلمانان موحد آغاز اسلام مى تواند ترسيم روشنى از اين دو برنامه و مسير باشد.
همانها كه تا ديروز آنچنان گرفتار جهل و تفرقه و انحطاط و بدبختى بودند، كه غير از محيط محدود مملو از فقر و فساد خود را نمى شناختند، پس از آنكه گام در وادى توحيد نهادند از چنان وحدت و آگاهى و قدرتى برخوردار شدند كه سراسر جهان متمدن آن روز را در زير بال و پر گرفتند.
2 - نقش (عدالت ) و (راستى ) در زندگى انسانها
جالب اينكه در آيات فوق از ميان تمام برنامه هااى موحدان انگشت روى دعوت به عدل و گام نهادن بر جاده مستقيم گذارده شده است ، و اين نشان ميدهد كه ريشه اصلى خوشبختى يك انسان يا يك جامعه انسانى در اين دو است : داشتن برنامه صحيحى كه نه شرقى باشد و نه غربى ، نه منحرف به چپ و نه به راست ، و سپس دعوت به اجراى اصول عدالت آنهم نه به صورت يك برنامه موقت بلكه همانگونه كه جمله يامر بالعدل مى گويد (با توجه به اينكه فعل مضارع معنى استمرار را ميرساند) يك برنامه مستمر و هميشگى باشد.
3 - در روايتى كه از طرق اهلبيت (عليهمالسلام ) نقل شده در تفسير آيات فوق ميخوانيم الذى يامر بالعدل امير المؤ منين و الائمة (صلوات الله عليهم ): كسى كه دعوت به عدل ميكند، امير مؤ منان و امامانند.
بعضى از مفسران جمله (من يامر بالعدل ) را به حمزه و عثمان بن مظعون و يا (عمار) و (ابكم ) را به ابى بن خلف و ابو جهل مانند آنها تفسير كرده اند.
روشن است كه همه اينها از قبيل بيان مصداقهاى واضح و مهم ميباشد و هرگز دليل بر انحصار نيست ، اين تفسيرها ضمنا مشخص ‍ ميكند كه آيات فوق در صدد بيان تشبيهى براى مشركان و مؤ منان است نه بتها و خداوند.
آيه و ترجمه


و الله اءخرجكم من بطون اءمهتكم لا تعلمون شيا و جعل لكم السمع و الا بصر و الا فدة لعلكم تشكرون (78)
اء لم يروا إ لى الطير مسخرت فى جو السماء ما يمسكهن إ لا الله إ ن فى ذلك لايات لقوم يؤ منون (79)
و الله جعل لكم من بيوتكم سكنا و جعل لكم من جلود الا نعم بيوتا تستخفونها يوم ظعنكم و يوم إ قامتكم و من اءصوافها و اءوبارها و اءشعارها اءثثا و متعا إ لى حين (80)
و الله جعل لكم مما خلق ظللا و جعل لكم من الجبال اءكننا و جعل لكم سربيل تقيكم الحر و سربيل تقيكم بأ سكم كذلك يتم نعمته عليكم لعلكم تسلمون (81)
فإ ن تولوا فإ نما عليك البلغ المبين (82)
يعرفون نعمت الله ثم ينكرونها و اءكثرهم الكفرون (83)



ترجمه :

78 - و خداوند شما را از شكم مادران خارج نمود در حالى كه هيچ نميدانستيد، اما براى شما گوش و چشم و عقل قرار داد، تا شكر نعمت او را بجا آوريد.
79 - آيا آنها به پرندگانى كه بر فراز آسمان تسخير شدهاند نظر نى فكندند؟ هيچكس جز خدا آنها را نگاه نمى دارد، در اين نشانه هاائى است (از عظمت و قدرت خدا) براى كسانى كه ايمان دارند.
80 - و خدا براى شما از خانه هاايتان محل سكونت (و آرامش ) قرار داد، و از پوست چهارپايان نيز براى شما خانه هاائى قرار داد كه كوچ كردن و روز اقامتتان به آسانى مى توانيد آنها را جابجا كنيد، و از پشم و كرك و موى آنها اثاث و متاع (وسائل مختلف زندگى ) تا زمان معينى قرار داد.
81 - خداوند از آنچه آفريده سايه هائى براى شما قرار داده ، و از كوهها پناهگاههائى ، و براى شما پيراهنهائى آفريده كه شما را از گرما (و سرما) حفظ ميكند، و پيراهنهائى كه حافظ شما به هنگام جنگ است ، اينگونه نعمتهايش را بر شما كامل ميكند تا تسليم فرمان او شويد.
82 - (با اين همه ) اگر روى برتابند (نگران مباش ) تو فقط وظيفه ابلاغ آشكار دارى .
83 - (ولى ) آنها نعمت خدا را مى شناسند سپس آن را انكار ميكنند و اكثرشان كافرند.
تفسير :
انواع نعمتهاى مادى و معنوى

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:58 AM
بار ديگر قرآن به عنوان يك درس توحيد و خداشناسى به مساله نعمتهاى گوناگون پروردگار باز مى گردد، و در اين بخش از نعمتها نخست به نعمت علم و دانش و ابزار شناخت اشاره كرده ، مى گويد: خداوند شما را از شكم مادران بيرون فرستاد در حالى كه هيچ نميدانستيد (و الله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شيئا). البته در آن محيط محدود و تاريك و وابسته ، اين
تحمل بود، ولى به هنگامى كه در فراخناى اين عالم پهناور گام گذارديد ، ديگر ادامه آن جهل امكان پذير نبود، لذا ابزار درك حقايق و شناخت موجودات ، يعنى گوش و چشم و عقل در اختيار شما گذارد (و جعل لكم السمع و الابصار و الافئدة ).
تا اين نعمتهاى بزرگ را درك كنيد، و حس شكرگزارى شما در برابر بخشنده اينهمه موهبت تحريك گردد شايد شكر او را بجاى آوريد (لعلكم تشكرون ).
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - انسان در آغاز هيچ علمى نداشت
اين آيه به وضوح مى گويد انسان در آغاز تولد، مطلقا علمى نداشته ، بنابر اين هر چه كسب كرده بعد از تولد و بوسيله ابزارى كه خدا در اختيارش قرار داده بوده است .
در اينجا اين سؤ ال پيش مى آيد كه چگونه قرآن مى گويد به هنگام خارج شدن از محيط جنين هيچ چيز نميدانستيد در حالى كه ما داراى يك سلسله علوم فطرى هستيم ، مانند آگاهى از توحيد و خداشناسى و همچنين مسائل بديهى (مثل عدم اجتماع نقيضين و يا اينكه مثلا كل از جزء بزرگتر است و يا در مسائل اجتماعى و اخلاقى مانند حسن عدالت و قبح ظلم ، و امثال اينها) همه اينها علومى هستند كه در نهاد ما از آغاز قرار داشته و با ما از مادر متولد شده است ، پس چگونه قرآن مى گويد در آغاز تولد هيچ نميدانستيد.
آيا حتى علم ما به وجود خويشتن كه علم حضورى محسوب ميشود نيز وجود نداشت و از طريق سمع و بصر و افئده (گوش و چشم و عقل ) بدست آمد؟ در پاسخ اين سؤ ال ميگوئيم : بدون شك حتى اين علوم بديهى و ضرورى
و فطرى در آن لحظه به صورت فعليت در انسان نبود، تنها استعداد و قوه آن در نهاد آدمى وجود داشت ، و به تعبير ديگر، ما، در لحظه تولد از همه چيز غافل بوديم حتى از خويشتن خويش ، ولى درك بسيارى از حقايق به صورت بالقوه در ما نهفته بود، كم كم چشم ما قدرت بينائى پيدا كرد و گوش قدرت شنوائى ، و عقل قدرت درك و تجزيه و تحليل يافت و ما از اين مواهب سه گانه الهى بهره مند شديم ، نخست تصورات بسيارى از اشياء را از طريق حس درك كرديم ، و آنرا به عقل سپرديم سپس از آنها مفاهيم كلى ، و كلى تر، ساختيم و از طريق تعميم و تجريد به حقايق عقلى دست يافتيم .
قدرت تفكر ما به جائى مى رسد كه از خويشتن (به عنوان يك علم حضورى آگاه مى شويم ) سپس علوم و دانشهائى كه بصورت بالقوه در نهاد ما بود، جان مى گيرد و فعليت پيدا مى كند، و ما اين علوم بديهى و ضرورى را پايه اى قرار مى دهيم براى شناخت علوم نظرى و غير بديهى .
بنابر اين عموميت و كليت آيه كه مى گويد: در آغاز تولد هيچ نمى دانستيد تخصيص و استثنائى بر نداشته است .
2 - نعمت ابزار شناخت .
بدون شك هرگز عالم خارج به درون وجود ما راه نمى يابد، بلكه تصوير و ترسيم و اشكالى از آن با وسائلى در روح ما نقش ‍ مى بندد، و به اين ترتيب هميشه شناخت ما نسبت به جهان خارج به وسيله ابزارى صورت مى گيرد كه او همه مهمتر سمع و بصر (چشم و گوش ) است .
اين ابزار آنچه را از خارج دريافته اند به ذهن و فكر ما منتقل مى سازند و ما با نيروى عقل و انديشه آنرا در مى يابيم و به تجزيه و تحليل آن مى پردازيم :
به همين دليل در آيه فوق ، پس از بيان عدم آگاهى مطلق انسان به هنگام گام نهادن در اين جهان ، مى فرمايد: خداوند چشم و گوش و دل را در اختيارتان
گذاشت (تا حقايق هستى را دريابيد).
و اگر مى بينيم نخست از (گوش ) نام مى برد و سپس از (چشم )، با اينكه چشم ظاهرا دايره فعاليت وسيعترى دارد شايد به خاطر آنست كه در نوزاد نخست فعاليت گوش شروع مى شود و بعد از مدتى چشمها قدرت ديد را پيدا مى كنند، زيرا چشم در عالم رحم مادر كه تاريكى مطلق بر آن حكومت مى كند در آغاز تولد آمادگى براى پذيرش اشعه نور ندارد. و به همين دليل بعد از تولد غالبا بسته است ، تدريجا به نور عادت مى كند، و قدرت ديد در آن زنده مى شود، در حالى كه گوش انسان به اعتقاد بعضى حتى در عالم جنين كم و بيش قدرت شنوائى دارد و آهنگ قلب مادر را مى شنود و به آن عادت مى كند!
از اين گذشته انسان با چشم ، تنها امور حسى را مى بيند در حالى كه گوش وسيله اى است براى تعليم و تربيت در همه زمينه ها، زيرا از طريق شنيدن كلمات به همه حقايق اعم از آنچه در دائره حس است و آنچه بيرون از دائره حس آشنا مى گردد، در حالى كه چشم اين وسعت عمل را ندارد، درست است كه انسان با خواندن كلمات از طريق چشم مى تواند به اين مسائل آشنا شود اما ميدانيم خواندن و سواد در مورد همه انسانها جنبه عمومى ندارد، در حالى كه شنيدن كلمات عمومى است .
اما اينكه چرا (سمع ) به صورت مفرد ذكر شده و ابصار (جمع بصر) به صورت جمع ؟ دليل آنرا در جلد اول ذيل آيه 7 سوره بقره بيان كردهايم .
اين نكته نيز قابل توجه است كه فؤ اد گرچه به معنى قلب (عقل ) آمده است ، ولى اين تفاوت را با قلب دارد، كه در معنى فؤ اد، جوشش و افروختگى و يا به تعبير ديگر تجزيه و تحليل و ابتكار افتاده است .
راغب در (مفردات ) مى گويد: (الفواد كالقلب لكن يقال له فواد اذا اعتبر فيه معنى التفود اى التوقد): (فواد مانند قلب است ، و لكن اين كلمه
در جائى گفته مى شود كه افروختگى و پختگى در آن منظور باشد (و مسلما اين موضوع پس از تجربه كافى به انسان دست مى دهد، و به هر حال گرچه ابزار شناخت منحصر به اين دو، يا اين سه ، نيست ) ولى مسلما مهمترين ابزار همين ها است .
زيرا علم انسان يا از طريق (تجربه ) حاصل مى شود يا استدلالات عقلى اما تجربه بدون استفاده از چشم و گوش امكان ندارد، و اما استدلالات عقلى از طريق فؤ اد يعنى عقل صورت مى گيرد.
3 - تا شكر او را بجاى آوريد (لعلكم تشكرون ).
از آنجا كه نعمت ابزار شناخت برترين نعمتى است كه به انسان داده شده است ، چرا كه نه تنها با چشم و گوش ، آثار خدا را در پهنه هستى مى نگرد و سخنان رهبران الهى را مى شنود و با دل درك و تجزيه و تحليل مى كند، بلكه در زندگى مادى او نيز هر گونه پيشرفت و ترقى و تكامل مرهون اين سه وسيله است ، لذا بلافاصله بعد از آن با جمله (لعلكم تشكرون ) اهميت اين سه موضوع را يادآور مى شود، يعنى اين وسائل را به شما داد تا عالم و آگاه شويد و سپس شكر اينهمه آگاهى و علم و دانش كه بزرگترين امتياز شما از حيوانات است بجاى آوريد، و بدون شك هيچ انسانى قادر بر اداى شكر اين سه نعمت بزرگ نيست جز اينكه عذر تقصير به درگاه خدا آورد!.
در آيه بعد اسرار عظمت خدا را در پهنه هستى همچنان ادامه مى دهد و مى گويد: آيا آنها به پرندگانى كه بر فراز آسمان حركت دارند نظر نيفكندند؟ (الم يروا الى الطير مسخرات فى جو السماء).
(جو) در لغت به معنى (هوا) است (آنچنان كه راغب در مفردات مى گويد) و يا قسمتى از هوا كه از زمين دور است (آنچنان كه در تفسير
مجمع البيان و الميزان و آلوسى آمده است ) مى باشد.
و از آنجا كه طبيعت اجسام ، جذب شدن به سوى زمين است ، حركت پرندگان در بالاى زمين را با عنوان مسخرات (تسخير شده ها) بيان كرده است ، يعنى خداوند نيروئى در بال و پر آنها و خاصيتى در هوا قرار داده است كه به آنها اين امكان را مى دهد كه بر خلاف قانون جاذبه به هوا پرواز كنند.
سپس اضافه مى كند هيچكس جز خدا آنها را اين چنين نگه نمى دارد (ما يمسكهن الا الله ).
درست است كه خاصيت طبيعى بالها و عضلاتى كه در آن آفريده شده و شكل مخصوص پرندگان و ويژگيهائى كه در هوا موجود است ، دست بدست هم داده و به پرندگان امكان پرواز مى دهند، ولى چه كسى اين شكل و خواص را آفريده ؟ و اين نظام دقيق و حساب شده را مقرر داشته ؟ آيا طبيعت كور و كر؟، يا كسى كه از تمام خواص فيزيكى اجسام آگاه است و علم بى پايانش به همه اينها احاطه دارد؟
و اگر مى بينيم اين امور به خدا نسبت داده مى شود، به خاطر همان است كه سرچشمه آن از او است ، و اين تعبير كه خواص اسباب و علل را به خدا نسبت مى دهد در قرآن فراوان است .
و در پايان آيه مى فرمايد: در اين امر نشانه هائى است از عظمت و قدرت خدا براى كسانى كه ايمان دارند (ان فى ذلك لايات لقوم يومنون ).
يعنى با چشم كنجكاو و حقيقت جو، اين امور را مى نگرند و به تجزيه و تحليل آن مى پردازند و در پرتو آن ايمانشان قويتر و راسختر مى گردد.
نكته ها:
1 - اسرار پرواز پرندگان در پهنه آسمان
درك اين مساله آسان است كه چرا بسيارى از شگفتيهاى جهان هستى در نظر ما زياد جلوه نمى كند؟ زيرا هميشه آن را ديدهايم و به آن خو گرفتهايم ، و اين عادت و خو گرفتن در حقيقت حجابى شده است كه بر اين صحنه هاى شگفت انگيز افتاده ، به همين دليل اگر بتوانيم ذهن خود را از آنچه به آن خو گرفتهايم تخليه كنيم ، شگفتيهاى فراوانى در اطراف خود مشاهده خواهيم كرد.
مساله پرواز پرندگان از همين قبيل است ، جسم سنگين بر خلاف قانون جاذبه به آسانى حركت كند، آنچنان سريع بالا برود كه در چند لحظه از نظرها ناپديد گردد، اين مساله ساده اى نيست .
اگر روى ساختمان پرندگان از هر نظر دقت كنيم خواهيم ديد كه تمام وجود آنها براى پرواز هماهنگ است : ساختمان دوكى شكل آنها كه مقاومت هوا را بر بدنشان به حداقل مى رساند، پرهاى سبك و تو خالى آنها به اضافه سينه پهنشان كه به آنها امكان سوار شدن بر امواج هوا مى دهد، ساختمان مخصوص بالها كه نيروى بالا بر را در آنها ايجاد مى كند.
و ساختمان مخصوص دمها كه براى مانور دادن و حركت سريع به چپ و راست و بالا و پائين (مانند دم هواپيما) به آنها كمك مى كند، و هماهنگى قدرت ديد و ساير حواس كه آنها را در اين برنامه يارى مى دهد، همه امورى هستند كه امكان پرواز سريع را براى پرندگان فراهم مى سازند.
از همه اينها گذشته پرورش جنين به صورت جداگانه از مادر (از طريق تخمگذارى ) سبب مى شود كه سنگينى دوران باردارى كه مسلما مانعى براى پرواز است ، از آنها برداشته شود، و امور فراوان ديگر كه هر كدام دقيقا از نظر فيزيكى عامل مؤ ثرى است براى پرواز.
اين مجموعه ، نشان مى دهد كه علم و قدرت فوق العاده اى در پيدايش آن به كار رفته است و به گفته قرآن ان فى ذلك لايات لقوم يومنون .
شگفتيهاى جهان پرندگان بيش از آنست كه در يك كتاب و چند كتاب بگنجد هم اكنون پرندگان زيادى را بنام پرندگان مهاجر مى شناسيم كه براى ادامه حيات خود به نقاط مختلف جهان سفر مى كنند، حتى گاهى فاصله ميان قطب شمال و جنوب را كه فاصله اى است بسيار طولانى مى پيمايند، و در اين سفر دور و دراز از وسيله هاى راهنمائى مرموزى استفاده مى كنند، و در پرتو آن مى توانند راه خود را از ميان كوهها و دشتها و دره ها و درياها، حتى در روزهاى ابرى و احيانا شبهاى تاريك كه هيچ انسانى قادر به پيدا كردن راهش نيست پيدا كنند، گاهى بر فراز آسمان در خوابند و پرواز مى كنند! گاهى هفته ها بدون يك لحظه توقف شب و روز به پرواز ادامه مى دهند بى آنكه نياز به غذا داشته باشند! زيرا قبل از شروع به حركت با يك الهام درونى ، بيش از اندازه غذا مى خورند، و اين غذاها به صورت چربيها در اطراف بدن آنها ذخيره مى شود همچنين اسرار ديگرى كه پرندگان در ساختن خانه ، تربيت فرزندان ، مبارزه با دشمنان ، پيدا كردن غذاهاى لازم ، همكارى با يكديگر و حتى تعاون و همزيستى
با غير جنس خود و مانند اينها كه هر كدام داستان طولانى دارد.
آرى همانگونه كه در آيه فوق خوانديم هر يك از اينها نشانه هائى است از عظمت پروردگار و علم و قدرت بى پايانش .
2 - پيوند آيات
بدون شك ميان آيه فوق كه از پرواز پرندگان سخن مى گويد و آيه قبل و بعد آن ، اين پيوند وجود دارد كه همگى از نعمتهاى خدا در جهان آفرينش و ابعاد و قدرت و عظمت او سخن مى گويند، ولى اين احتمال نيز چندان دور نيست كه ذكر پرواز پرندگان به دنبال بيان ابزار شناخت اشاره لطيفى به اين نكته باشد كه پرواز اين پرندگانرا در جهان محسوس با پرواز انديشه ها در جهان نامحسوس تشبيه كند كه هر كدام با ابزارى كه دارند در جو مخصوص به خودشان به پرواز در مى آيند.
على (عليهالسلام ) در خطبه شقشقيه مى فرمايد ينحدر عنى السيل و لا يرقى الى الطير: سيلاب علم و دانش از كوهسار وجودم سرازير مى شود، و انديشه هاى دور پرواز به قله آن نمى رسد!
و در كلمات قصارش در بيان فضيلت مالك اشتر آن افسر جانباز مى خوانيم : لا يرتقيه الحافر و لا يوفى عليه الطائر: هيچ مركبى نمى تواند از كوهسار وجودش بالا رود و هيچ پرنده انديشه به اوج او راه نمى يابد.
همانگونه كه در آغاز اين سوره گفتيم يكى از نامهاى اين سوره ، سوره نعمتها است به خاطر اينكه به نعمتهاى گوناگون مادى و معنوى پروردگار كه بالغ بر پنجاه نعمت مى شود در اين سوره اشاره شده است ، تا هم دليلى بر شناسائى
ذات پاك او باشد و هم انگيزه اى بر شكر نعمتش .
در سومين آيه مورد بحث نيز مساله ادامه يافته ، مى فرمايد: خداوند براى شما از خانه هايتان محل سكونت قرار داد (و الله جعل لكم من بيوتكم سكنا).
و حقا نعمت مسكن از مهمترين نعمتهائى است كه تا آن نباشد، بقيه گوارا نخواهد بود.
كلمه (بيوت ) جمع (بيت ) به معنى اطاق يا خانه است ، و ماده بيتوته كه اين كلمه از آن گرفته شده است در اصل به معنى توقف شبانه مى باشد، و از آنجا كه انسان از اطاق و خانه خود بيشتر براى آرامش در شب استفاده مى كند، كلمه بيت به آن اطلاق شده است .
توجه به اين نكته نيز لازم است كه قرآن نمى گويد: خانه شما را محل سكونتتان قرار داد بلكه با ذكر كلمه (من ) كه براى تبعيض است مى گويد: قسمتى از خانه و اطاقهاى شما را محل سكونت قرار داد و اين تعبير كاملا دقيقى است چرا كه يك خانه كامل خانهاى است كه داراى مرافق مختلف باشد از محل سكونت گرفته تا محل توقف مركب و انبار براى ذخيره هاى لازم ، و ساير نيازمنديها.
و به دنبال ذكر خانه هاى ثابت سخن از خانه هاى سيار به ميان مى آورد و مى گويد خداوند براى شما از پوست چهارپايان خانه هائى قرار داد (و جعل لكم من جلود الانعام بيوتا).
خانه هائى كه بسيار سبك و كم وزن است ، و به هنگام كوچ كردن و موقع اقامت به آسانى آنرا جابجا مى كنيد (تستخفونها يوم ظعنكم و يوم اقامتكم ).
علاوه بر اين از پشمها و كركها و موهاى اين چهار پايان براى شما، اثاث و متاع و وسائل مختلف زندگى تا زمان معينى قرار داد (و من اصوافها و اوبارها و اشعارها اثاثا و متاعا الى حين ).
ميدانيم موهائى كه بر بدن چهار پايان مى رويد بعضى كاملا خشن است ، مانند موهاى بز كه عرب آنرا (شعر) مى گويد (و جمع آن اشعار است ) و گاهى كمى نرمتر است كه آنرا پشم ميگوئيم و عرب آنرا صوف مى نامد (و جمع آن اصواف است ) و گاهى از آن هم نرمتر است كه آنرا كرك مى ناميم كه عرب آنرا (وبر) (بر وزن ظفر) جمع آن اوبار مى گويد بديهى است اين تفاوت ساختمان موها سبب مى شود كه از هر كدام براى مصرف خاصى استفاده شود، از يكى فرش درست كنند، از ديگرى لباس ، از ديگرى خيمه و مانند آن .
در اينكه منظور از (اثاث ) و (متاع ) در اين آيه چيست مفسران احتمالاتى داده اند:
رويهمرفته (اثاث ) به معنى وسائل خانه است و در اصل از ماده اث به معنى كثرت و درهم پيچيدگى گرفته شده و از آنجا كه وسائل خانه معمولا زياد است به آن اثاث گفته اند.
(متاع ) به هر گونه چيزى مى گويند كه انسان از آن متمتع و بهره مند مى شود (بنابر اين هر دو تعبير يك مطلب را از دو زاويه مختلف نشان مى دهد).
و با توجه به آنچه گفته شد ذكر اين دو تعبير پشت سر هم ممكن است اشاره به اين باشد كه شما مى توانيد از پشم و كرك و موى چهار پايان ، وسائل زيادى براى خانه خود فراهم سازيد و از آن متمتع گرديد.
بعضى ديگر مانند فخر رازى اين احتمال را داده اند كه منظور از اثاث ، پوشش و لباس است و متاع اشاره به فرش است ، ولى هيچگونه دليلى براى اثبات اين موضوع ذكر نكرده اند.
(آلوسى ) در روح المعانى اين احتمال را نيز نقل مى كند كه اثاث اشاره به وسائل منزل بوده باشد و متاع به وسائلى كه به عنوان مال التجاره از آن استفاده مى كنند.
ولى آنچه ابتدا گفتيم نزديكتر به نظر مى رسد.
براى كلمه (الى حين ) نيز تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند، اما ظاهرا منظور اين است كه در اين جهان و تا پايان زندگى از اين وسائل بهره مى گيريد، اشاره به اينكه عمر زندگى اين جهان و وسائل و ابزار آن جاودان نيست ، و هر چه باشد محدود است .
سايه ها، مسكنها، و پوششها
سپس به سراغ يكى ديگر از نعمتهاى الهى ميرود و مى گويد: خداوند از آنچه آفريده است سايه هائى براى شما قرار داد (و الله جعل لكم مما خلق ظلالا).
و از كوهها، براى شما پناهگاههائى (و جعل لكم من الجبال اكنانا).
(اكنان ) جمع (كن ) (بر وزن جن ) به معنى وسيله پوشش و حفظ و نگهدارى است ، و به همين جهت به مخفيگاهها و غارها و پناهگاههائى كه در كوهها وجود دارد، اكنان گفته مى شود.
در اينجا به وضوح مى بينيم كه سايه ها اعم از سايه درختان و اشياء ديگر و يا سايه هاى غارها و پناهگاههاى كوهستانى به عنوان يك نعمت قابل ملاحظه
الهى بيان شده است ، و حقيقت نيز همين است ، زيرا همانگونه كه انسان در زندگى خود نياز به تابش نور دارد، در بسيارى از اوقات نياز به سايه دارد، چرا كه اگر نور يكنواخت بتابد، زندگى غير ممكن خواهد بود، و ميدانيم بزرگترين سايه براى ما ساكنان زمين ، سايه كره زمين است كه شب نام دارد و نيمى از سطح زمين را مى پوشاند، نقش اين سايه بزرگ ، در زندگى انسانها براى هيچكس پوشيده نيست ، همچنين نقش سايه هاى كوچكتر و كوچكتر به هنگام روز در مناطق مختلف .
ذكر نعمت (سايه ها) و (پناهگاههاى كوهستانى ) پس از ذكر نعمت خانه ها و خيمه ها كه در آيه قبل گذشت گويا اشاره به اين است كه انسانها از سه گروه خارج نيستند: گروهى در شهرها و آباديها زندگى مى كنند و از خانه ها بهره مى گيرند، گروهى ديگر كه در سفرند و خيمه با خود دارند از خيمه ها استفاده مى كنند، اما خداوند گروه سوم يعنى مسافرانى كه حتى خيمه با خود ندارند، محروم نگذاشته ، و در مسير راه پناهگاههائى براى آنها تهيه ديده است .
ممكن است اهميت غارها و پناهگاههاى كوهستانى براى شهرنشينان آسوده خاطر، هرگز روشن نباشد، ولى بيابانگردها، مسافران بى دفاع ، چوپانها و خلاصه همه كسانى كه از نعمت خانه هاى ثابت و سيار محرومند و در يك آفتاب داغ تابستان و يا سوز سرماى زمستان گرفتار مى شوند مى دانند تا چه اندازه وجود يك پناهگاه كوهستانى ، اهميت حياتى دارد و گاهى انسانها و حيوانات زيادى را از مرگ حتمى نجات مى بخشد، بخصوص اينكه اين گونه پناهگاهها معمولا در زمستان گرم و در تابستان سرد است .
سپس در تعقيب اين سايبانهاى طبيعى و مصنوعى به سراغ پوششهاى تن انسان مى رود و مى گويد: خداوند براى شما پيراهنهائى قرار داد كه شما را از گرما
حفظ مى كند (و جعل لكم سرابيل تقيكم الحر).
و همچنين پيراهنهاى مخصوص پر مقاومتى كه حافظ شما به هنگام جنگ است (و سرابيل تقيكم باسكم ).
(سرابيل ) جمع (سربال ) (بر وزن مثقال ) به گفته راغب در مفردات به معنى پيراهن است ، از هر جنسى كه باشد، ساير مفسرين نيز همين معنى را تاييد كرده اند، ولى بعضى آنرا به معنى هر گونه لباس و پوشش دانسته اند، اما مشهور همان معنى اول است .
البته پوشش و لباس فايده اش تنها اين نيست كه انسان را از گرما و سرما حفظ كند، بلكه هم شكوهى است براى انسان و هم در برابر بسيارى از خطراتى كه متوجه جسم او مى شود لباس يك وسيله دفاعى است ، چرا كه اگر انسان برهنه بود شايد هر روز گوشهاى از بدنش مجروح مى شد ولى در آيه فوق روى خاصيت اول از نظر اهميت تكيه شده است .
قابل توجه اينكه تنها دفاع در مقابل گرما در آيه ذكر شده ، اين تعبير شايد به خاطر آنست كه عرب در بسيارى از موارد، از دو ضد يكى را به عنوان اختصار ذكر مى كند و دومى به قرينه اولى روشن مى شود و يا به اين جهت است كه در آن مناطق كه قرآن نازل گرديد، دفاع در برابر گرما از اهميت بيشترى برخوردار بود.
اين احتمال نيز وجود دارد كه خطرات گرمازدگى و سوختگى در برابر آفتاب سريعتر و خطرناكتر است و به تعبير ديگر تحمل انسان در مقابل گرما و تابش شديد آفتاب كمتر از مقاومت او در برابر سرما است ، چرا كه حرارت درونى انسان در سرما تا حد زيادى مى تواند او را حفظ كند، ولى دفاع بدن در مقابل گرما كمتر است .
و در پايان آيه به عنوان يك تذكر و هشدار مى گويد: اين گونه خداوند
نعمتش را بر شما تمام مى كند شايد در برابر فرمان او تسليم شويد (كذلك يتم نعمته عليكم لعلكم تسلمون ).
اين طبيعى است كه انسان با بررسى نعمتهاى مختلفى كه وجودش را احاطه كرده بى اختيار به ياد آفريننده نعمت مى افتد و اگر كمترين حس قدردانى و شكرگزارى در درونش باشد بيدار مى گردد و به سراغ بخشنده نعمت مى رود و به شناخت او مى پردازد.
گرچه بعضى از مفسران ، كلمه نعمت را كه در آيه فوق آمده محدود به بعضى از نعمتها مانند نعمت آفرينش و تكامل عقل و يا توحيد و يا نعمت وجود پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) دانسته اند، اما روشن است كه نعمت در اين آيه معنى وسيعى دارد همه اينها و غير اينها را شامل مى شود، و اين تفسيرهاى محدود از قبيل تفسير به مصداق واضح و روشن است .
بعد از ذكر اين نعمتهاى آشكار و نهان مى فرمايد: با اينهمه اگر آنها روى برتابند و تسليم دعوت حق نشوند، نگران مباش چرا كه وظيفه تو فقط ابلاغ آشكار است (فان تولوا فانما عليك البلاغ المبين ).
منطق و سخن گوينده هر قدر مستدل و گيرا و جذاب باشد تا در شنونده آمادگى وجود نداشته باشد، اثر نخواهد كرد، به تعبير ديگر قابليت محل نيز شرط است ، و هر سخنى اهلى دارد، بنابر اين اگر كوردلان لجوج تسليم دعوت تو نشوند چيز تازهاى نيست ، مهم آنست كه تو در بلاغ مبين كوتاهى نكنى ، و دعوتت را آشكار براى همگان بيان نمائى .
اين جمله در حقيقت ، براى دلدارى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و تسلى خاطر او است .
و براى تكميل اين گفتار اضافه مى كند كه آنان نعمت خدا را مى شناسند
و به ابعاد آن آشنا هستند و به عمقش پى بردهاند ولى با اين حال باز انكار مى كنند (يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها).
بنابراين دليل كفر آنها را در عدم آگاهى نبايد جستجو كرد، چرا كه به قدر كافى آگاه شده اند، عامل اين كفر را در صفات زشت ديگر آنها كه سد راه ايمانشان شده است بايد يافت ، و آن تعصب كوركورانه ، لجاجت ، دشمنى با حق ، مقدم شمردن منافع كوتاه مدت مادى بر همه چيز، آلوده بودن به انواع شهوات و بالاخره تكبر و خود برتر بينى است .
و شايد به همين دليل در پايان آيه اضافه مى كند: و اكثر آنها كافرند (و اكثرهم الكافرون ).
كلمه (اكثرهم ) توجه بسيارى از مفسران را به خود جلب كرده است و از خود سوال كرده اند كه چرا تعبير به اكثر مى كند؟
هر يك براى آن تفسيرى ذكر كرده اند، ولى آنچه به نظر از همه نزديكتر مى رسد همانست كه در بالا اشاره شد يعنى اكثريت اين كفار كافران لجوج و معاند و متعصبند و كسانى كه در اشتباه باشند اقليتى را تشكيل مى دهند.
اطلاق كفر به اين نوع از كفر كه از استكبار سرچشمه مى گيرد در ساير آيات قرآن نيز ديده مى شود از جمله درباره شيطان مى خوانيم : ابى و استكبر و كان من الكافرين شيطان از اطاعت فرمان خدا سر باز زد و استكبار كرد و از كافران بود (بقره - 34).
اين احتمال را نيز داده اند كه منظور از اكثر آنهائى هستند كه اتمام حجت در حقشان شده است ، و در برابر آنها اقليتى بوده اند كه هنوز اتمام حجت بر آنها نشده بود، اين معنى را نيز مى توان به معنى اول باز گرداند.
نكته ها:
1 - در اينكه منظور از (نعمت الله ) در اين آيه چيست ؟ با تفسيرهاى متعددى در كلمات مفسران برخورد مى كنيم كه غالبا از قبيل تفسير به مصداق است ، در حالى كه مفهوم (نعمت الله ) آنچنان وسيع و گسترده است كه همه نعمتهاى مادى و معنوى را شامل مى شود و حتى وجود شخص پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را.
در روايات اهل بيت (عليهمالسلام ) مى خوانيم كه منظور از نعمت الله همان نعمت وجود ائمه و رهبران معصوم است .
در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم نحن و الله نعمة الله التى انعم بها على عباده و بنا فاز من فاز: به خدا سوگند نعمت الله كه خداوند به وسيله آن بندگانش را مشمول لطف خود قرار داده مائيم ، و سعادتمندان بوسيله ما سعادتمند مى شوند.
روشن است كه سعادت و پيروزى بدون استفاده از رهبرى رهبران راستين امكان پذير نيست و اين از روشنترين نعمتهاى الهى است كه به عنوان بيان يك مصداق آشكار در اينجا ذكر شده است .
2 - در كشاكش نيروى حق و باطل
بعضى از مفسران نظر خود را متوجه اين نكته كرده اند كه چرا در آيات فوق ، در جمله (يعرفون نعمت الله ثم ينكرونها)، كلمه (ثم ) كه معمولا براى عطف كردن توام با فاصله به كار مى رود، ذكر شده ، و نشان مى دهد در ميان آگاهى آنها نسبت به نعمتهاى الهى و سپس انكار كردن فاصله اى بوده است ، و گفته اند كه هدف از اين تعبير بيان اين نكته است كه سزاوار اين بوده آنها
با شناخت نعمت خدا صميمانه اعتراف كنند، و به سوى او بيايند، اما راه انكار را پوئيدند، قرآن عمل آنها را مستبعد شمرده و با (ثم ) از آن تعبير كرده است !
ولى ما احتمال مى دهيم كه ثم در اينجا اشاره به نكته ظريفترى باشد و آن اينكه هنگامى كه دعوت حق با اصول منطقيش در درون جان انسان پرتو افكن شد، با عوامل نفى و بطلان كه احيانا در آن وجود دارد، درگير مى شود، اين طوفان و جدال مدتى طول مى كشد كه مقدار آن متناسب با قدرت و ضعف عوامل نفى است ، اگر عوامل نفى و انكار قويتر بود بعد از مدتى غلبه با آنها خواهد شد و به اين ترتيب تعبير به ثم كاملا متناسب خواهد بود.
در آيات سوره انبياء نيز ضمن بيان سرگذشت ابراهيم مى خوانيم هنگامى كه منطق نيرومندش را پس از شكستن بتها براى بت پرستان آشكار كرد، آنها لحظات كوتاهى در خود فرو رفتند و خويشتن را ملامت كردند، و نزديك بود بيدارى گرايش به حق سراسر وجودشان را روشن كند، اما عوامل منفى يعنى تعصب و استكبار و لجاجت بر دعوت حق غلبه كرد، اين لحظات پايان يافت و مجددا به انكار برخاستند (در اينجا نيز كلمه ثم به چشم مى خورد) فرجعوا الى انفسهم فقالوا انكم انتم الظالمون ثم نكسوا على روسهم لقد علمت ما هؤ لاء ينطقون (انبياء - 64 - 65).
ضمنا از اين بيان هماهنگى آنچه در معنى كافرون در اينجا گفتيم با ثم روشن تر مى شود.
آيه و ترجمه


و يوم نبعث من كل اءمة شهيدا ثم لا يوذن للذين كفروا و لا هم يستعتبون (84)
و اذا راالذين ظلموا العذاب فلا يخفف عنهم و لا هم ينظرون (85)
و اذا را الذين اءشركوا شركاءهم قالوا ربنا هولاء شركاونا الذين كنا ندعوا من دونك فالقوا اليهم القول انكم لكذبون (86)
و اءلقوا الى الله يومئذ السلم و ضل عنهم ما كانوا يفترون (87)
الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله زدنهم عذابا فوق العذاب بما كانوا يفسدون (88)
و يوم نبعث فى كل اءمة شهيدا عليهم من اءنفسهم و جئنا بك شهيدا على هولاء و نزلنا عليك الكتب تبينا لكل شى ء و هدى و رحمة و بشرى للمسلمين (89)



ترجمه :

84 - بخاطر بياوريد روزى را كه از هر امتى گواهى بر آنها مبعوث مى كنيم ، سپس به كافران اجازه (سخن گفتن ) داده نمى شود (چرا كه دست و پا و گوش و چشم حتى پوست تن آنها گواهى مى دهند) و توانائى بر رضايت طلبيدن (و تقاضاى ) عفو ندارند.
85 - هنگامى كه ظالمان عذاب را ببينند نه به آنها تخفيف داده مى شود، و نه مهلت .
86 - و هنگامى كه مشركان معبودهائى را كه شريك خدا قرار دادند مى بينند مى گويند پروردگارا اينها شريكانى است كه ما بجاى تو آنها را مى خوانديم ، در اين هنگام معبودان به آنها مى گويند شما دروغگو هستيد.
87 - و در آن روز همگى در پيشگاه خدا اظهار تسليم مى كنند، و تمام آنچه را دروغ مى بستند گم و نابود مى شود!.
88 - آنها كه كافر شدند و (مردم را) از راه خدا باز داشتند عذابى بر عذابشان بخاطر فسادى كه مى كردند مى افزائيم .
89 - بياد آوريد روزى را كه از هر امتى گواهى از خودشان بر آنها معبوث مى كنيم ، و تو را گواه آنها قرار مى دهيم ، و ما اين كتاب (آسمانى ) را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است ، و مايه هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است .
تفسير :

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:58 AM
تفسير :
آنجا كه تمام درها به روى بدكاران بسته مى شود
در تعقيب آيات گذشته كه واكنش نادرست منكران حق را در برابر نعمتهاى گوناگون پروردگار بيان مى كرد، در اين آيات به گوشهاى از مجازاتهاى دردناك آنها در جهان ديگر اشاره مى كند تا سرنوشت شوم خود را دريابند و تا دير نشده به تجديد نظر برخيزند.
نخست مى گويد: (به خاطر بياوريد روزى را كه ما از هر امتى گواهى
بر آنها مبعوث مى كنيم (و يوم نبعث من كل امة شهيدا).
آيا با وجود علم بى پايان خدا نيازى به وجود شهيد و گواه ديگرى نيز هست ؟ اين سؤ الى است كه فورا در اينجا به ذهن مى رسد، اما با توجه به يك نكته پاسخ آن روشن مى شود، و آن اينكه اين امور غالبا جنبه روانى دارد يعنى انسان هر قدر مراقبين و گواهان بيشترى در برابر خود ببيند، بيشتر حساب كار خود را مى رسد، حداقل از شرمسارى و رسوائى در ميان افراد فزونترى نگران مى شود.
سپس اضافه مى كند كه در آن دادگاه ، اجازه سخن گفتن به كافران داده نمى شود (ثم لا يؤ ذن للذين كفروا).
آيا ممكن است خداوند اجازه دفاع به مجرمى ندهد؟ آرى ، در آنجا نياز به سخن گفتن با زبان نيست ، دست و پا و گوش و چشم و پوست بدن و حتى زمينى كه انسان بر آن گناه يا ثواب كرده است ، گواهى مى دهند، بنابر اين نوبت به زبان نمى رسد، اين حقيقتى است كه از آيات ديگر قرآن نيز استفاده مى شود (سوره يس آيه 65 و سوره مرسلات آيه 36).
نه تنها به آنها اجازه سخن گفتن داده نمى شود بلكه توانائى بر جبران و اصلاح و تقاضاى عفو نيز ندارند (و لا هم يستعتبون ).
چرا كه آنجا سراى برخورد با نتيجه ها و بازتابهاى عمل است نه جاى انجام عمل و يا جبران و اصلاح ، درست همانند ميوه اى كه از شاخه جدا مى شود كه دوران رشد و نموش پايان گرفته است .
آيه بعد اضافه مى كند اين ظالمان ستم پيشه هنگامى كه از مرحله حساب گذشته و در برابر عذاب الهى قرار گرفتند گاهى تقاضاى تخفيف و گاهى تقاضاى مهلت مى كنند، اما هنگامى كه ظالمان مجازات را ببينند نه به آنها تخفيف عذاب داده مى شود و نه مهلت (و اذا راء الذين ظلموا العذاب فلا يخفف عنهم و لا هم ينظرون ).
نكته جالب توجه اينكه در اين دو آيه به چهار مرحله از حالات مجرمان اشاره شده كه مشابه آنرا در اين جهان نيز با چشم خود مى بينيم :
نخستين مرحله اينكه مجرم مى كوشد با پشت هم اندازى خود را تبرئه كند.
هنگامى كه به اين هدف نائل نشد در مرحله دوم تلاش مى كند كه طرف را بر سر مهر آورد، سرزنشهاى او را به جان بخرد و رضايت او را حاصل كند.
اگر اين مرحله نيز كارگر نشد، در مرحله سوم تقاضاى تخفيف عذاب مى كند، مى گويد مجازات بكن اما كمتر؟
اگر آنهم به خاطر عظمت گناهش موثر نيفتاد تقاضاى مهلت مى كند، و اين آخرين تلاش براى نجات از مجازات است .
ولى قرآن مى گويد: اعمال اين ستمكاران آنقدر زشت و بار گناهانشان سنگين است كه نه اجازه دفاع مى يابند، نه موفق به جلب رضايت مى شوند، نه تخفيفى در كارشان است ، و نه مهلتى !.
در آيه بعد همچنان ، سخن از آينده شوم مشركان ، به خاطر پرستيدن بتها است ، مى فرمايد، در صحنه قيامت كه معبودهاى ساختگى و انسانهائى كه همچون بت پرستش مى شدند در كنار پرستش كنندگان قرار مى گيرند، هنگامى كه اين عابدان ، معبودان خود را مى بينند مى گويند پروردگارا! اينها همان ، شريكانى هستند كه ما براى تو ساختيم و به جاى خواندن تو آنها را مى خوانديم (و اذا راء الذين اشركوا شركائهم قالوا ربنا هولاء شركاونا الذين كنا ندعوا من دونك ).
اين معبودان نيز، ما را در اين كار وسوسه كردند و در حقيقت شريك جرم ما بودند، بنابر اين سهمى از عذاب و مجازات ما را براى آنها قرار ده .
در اين هنگام به فرمان خدا، بتها به سخن در مى آيند و به عابدان خود مى گويند شما قطعا دروغگو هستيد! (فالقوا اليهم القول انكم لكاذبون ).
ما نه شريك خدا بوديم و نه شما را وسوسه كرديم و نه محكوم به پذيرش بخشى از مجازاتتان هستيم .
در اينجا به چند نكته بايد توجه كرد:
1 - تعبير به شركاؤ هم (شركاى بت پرستان ) به جاى شركاء الله (شريكان خدا) به خاطر اين است كه بتها هرگز شريك پروردگار نبودند، بلكه اين شركاء تخيلى و پندارى و كاذب را بت پرستان براى خود ساخته بودند، و چه بهتر كه به خود آنها نسبت داده شود نه به خدا.
علاوه بر اين چنانكه در گذشته ديديم ، بت پرستان بخشى از چهارپايان و زراعتهاى خود را به بتها اختصاص مى دادند و آنها را شريك خود مى ساختند.
2 - از آيه فوق استفاده مى شود كه بتها نيز در عرصه قيامت ، ظاهر مى شوند
نه تنها انسانهائى كه همچون فرعون و نمرود، معبود واقع شدند بلكه بتهاى بيجان نيز در آنجا حضور دارند.
در آيه 98 از سوره انبياء خطاب به مشركان مى خوانيم انكم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم : شما و آنچه را غير از خدا پرستش مى كنيد آتشگيره جهنمند.
3 - در آيه بالا مى خوانيم مشركان در آن روز مى گويند ما اين معبودها را پرستش مى كرديم البته اين سخن دروغى نيست كه بتها بخواهند آنها را تكذيب كنند.
ولى ممكن است اين تكذيب به خاطر آن باشد كه معبودهاى ساختگى ، لياقت خود را براى پرستش تكذيب مى كنند، و يا اينكه عابدين ، جمله ديگرى را هم اضافه مى كردند كه خدايا اين معبودها نيز در وسوسه كردن ما شريك بودند و در جواب مى شنوند كه شما دروغ ميگوئيد، ما قدرت بر وسوسه نداشتيم .
4 - تعبير به (فالقوا اليهم القول ) (سخن به آنها مى افكنند) به جاى (قالوا لهم ) (به آنها مى گويند) شايد به خاطر آن است كه بتها قدرتى بر سخن گفتن از خود ندارند و اگر سخنى مى گويند به خاطر القاى پروردگار است ، يعنى خداوند سخنى به آنها القا مى كند و آنها همان را به پرستش كنندگان خود القا مى نمايند.
در آيه بعد اضافه مى كند كه بعد از اين سخن و شنيدن پاسخ همگى در پيشگاه خدا اظهار تسليم مى كنند و غرور و نخوت و تعصبهاى كوركورانه اين عابدان نادان با ديدن چهره حق كنار مى رود و سر تعظيم در پيشگاهش فرود مى آورند
(و القوا الى الله يومئذ السلم ).
و در اين هنگام كه همه چيز همچون آفتاب روشن مى گردد تمام دروغها و افتراهاى اين گروه بيخرد، گم و نابود مى شود (و ضل عنهم ما كانوا يفترون ).
هم نسبت دروغين شريك خدا بودن ، محو و بى رنگ مى شود، و هم پندار شفاعت بتها در پيشگاه خدا، چرا كه به خوبى مى بينند، نه تنها كارى از بتها ساخته نيست ، بلكه همانها آتش گيره هاى دوزخ مى شوند و به جان پرستش كنندگانشان مى افتند!
تا اينجا بيان حال مشركان گمراهى بود كه در شرك و انحراف خود غوطه ور بودند، بى آنكه ديگرى را به اين راه بخوانند، سپس ‍ حال كسانى را بيان مى كند كه در عين گمراهى به گمراه ساختن ديگران نيز اصرار دارند، و مى فرمايد كسانى كه كافر شدند و مردم را از راه خدا باز داشتند، مجازاتى ما فوق مجازات كفرشان بر آنها مى افزائيم در برابر آنچه فساد مى كردند. (الذين كفروا و صدوا عن سبيل الله زدناهم عذابا فوق العذاب بما كانوا يفسدون ).
آنها هم بار مسئوليت خويش را بر دوش مى كشند و هم شريك جرم ديگران هستند، چرا كه عامل فساد در روى زمين و گمراهى خلق خدا، و مانع از پيمودن راه حق شدند.
تاكنون كرارا يادآور شدهايم كه از نظر منطق اجتماعى اسلام ، هر كس سنت نيك و بدى بگذارد در تمام عمل عاملان به آن سنت شريك است ، در حديث
مشهورى مى خوانيم (هر كس سنت نيكى بگذارد، پاداش كسانى كه به آن عمل كنند براى او هست بى آنكه از پاداش آنها كاسته شود، و هر كس سنت بدى بگذارد، گناه همه كسانى كه به آن عمل مى كنند بر او نوشته مى شود، بى آنكه از گناه آنها چيزى كاسته شود).
و به هر حال اين تعبيرهاى تكان دهنده قرآن و احاديث ، مسئوليت رهبران را در برابر خدا و خلق خدا آشكار مى سازد.
سپس به دنبال سخنى كه از وجود گواه در امتى در چند آيه قبل به ميان آمد مجددا به سراغ آن بحث با توضيح بيشترى مى رود، و مى گويد: به خاطر بياوريد آن روز را كه ما از ميان هر امتى گواهى از خود آنها بر آنها مبعوث مى كنيم (و يوم نبعث فى كل امة شهيدا عليهم من انفسهم ).
با اينكه علم خدا به همه چيز احاطه دارد، اما وجود اين گواهان مخصوصا از كسانى كه از ميان خود امتها برخاسته اند تاكيد بيشترى بر نظارت دائمى بر اعمال انسانها است ، و هشدارى است بر اين مراقبت قطعى و هميشگى .
گرچه اين حكم عام شامل مسلمانان و پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز مى شود، ولى براى تاكيد بيشتر خصوصا آنرا مطرح كرده مى فرمايد: و ما تو را شاهد و گواه بر اين گروه مسلمانان قرار مى دهيم (و جئنابك شهيدا على هولاء).
بنابر آنچه گفته شد منظور از هؤ لاء مسلمانانى است كه در عصر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى زيستند و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ناظر و شاهد و گواه اعمال آنها بود، و طبعا بعد از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بايد كسى در ميان امت باشد كه شاهد و گواه اعمال آنها گردد.
شاهدى باشد پاك از هر گونه گناه و خطا تا حق شهادت را به خوبى بتواند ادا كند.
و از همين رو بعضى از مفسران (اعم از علماى تشيع و تسنن ) خواسته اند آيه
را دليلى بر وجود گواه و حجت عادلى در هر عصر و زمان بدانند، البته تفسير آن طبق عقيده شيعه دائر به وجود امام معصوم در هر زمان كاملا روشن است ، ولى براى علماى مذهب تسنن توجيه آن چندان آسان نيست .
و شايد به خاطر همين مشكل ، فخر رازى در تفسيرش گرفتار توجيهى شده كه خالى از اشكال نيست ، او مى گويد: از اين آيه نتيجه مى گيريم كه هيچ عصرى از اعصار خالى از شاهد و گواهى بر مردم نيست ، شاهد و گواه بايد جائز الخطا نباشد وگرنه او هم نياز به شاهد و گواه ديگرى دارد، و اين امر به صورت تسلسل تا بينهايت ادامه خواهد يافت ، نتيجه اينكه در هر عصرى بايد جمعيتى باشند كه گفتارشان حجت باشد و اين راهى ندارد جز اينكه بگوئيم اجماع امت ، حجت است (يعنى مجموع مردم هر زمان بطور دستجمعى هرگز راه خطا نمى پويند).
اگر فخر رازى كمى از محدوده عقائد خويش گام بيرون مى نهاد مسلما گرفتار چنين سخن تعصب آميزى نمى شد، زيرا قرآن مى گويد براى هر امتى يك گواه از جنس آنها قرار داديم نه اينكه مجموع امت براى فرد فرد امت ، حجت و گواه است .
البته همانگونه كه در سوره نساء ذيل آيه 41 مشروحا بيان كرديم دو احتمال ديگر در تفسير هولاء داده شده : نخست اينكه هولاء اشاره به شهداء امتهاى پيشين يعنى انبياء و اوصياى آنها بوده باشد و به اين ترتيب پيامبر اسلام هم گواه بر اين امت است و هم بر پيامبران گذشته ، ديگر اينكه منظور از شاهد و گواه شاهد عملى بودن است ، يعنى كسى كه وجودش ، الگو و ميزان سنجش حق و باطل است (براى توضيح بيشتر به جلد سوم تفسير نمونه صفحه 391 به بعد مراجعه فرمائيد).
و از آنجا كه قرار دادن شهيد و گواه ، فرع بر اين است كه قبلا برنامه كامل و جامعى در اختيار افراد قرار داده شده باشد، بطورى كه حجت بر همگى تمام شود، تا به دنبال آن ، مساله نظارت و مراقبت مفهوم صحيحى پيدا كند، لذا بلافاصله مى گويد: و ما اين كتاب آسمانى (قرآن ) را بر تو نازل كرديم كه بيان همه چيز در آن است (و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى ء).
هم هدايت است و هم رحمت ، و هم مايه بشارت براى همه مسلمانان جهان (و هدى و رحمة و بشرى للمسلمين ).
نكته ها :
1 - قرآن بيانگر همه چيز است .
از مهمترين مباحثى كه در آيات فوق به ميان آمده تبيان كل شى ء بودن قرآن است .
(تبيان ) (به كسر (ت ) يا فتح آن ) معنى مصدرى دارد، يعنى بيان كردن و از اين تعبير با توجه به وسعت مفهوم (كل شى ء) به خوبى مى توان استدلال كرد كه در قرآن ، بيان همه چيز هست ، ولى با توجه به اين نكته كه قرآن يك كتاب تربيت و انسانسازى است كه براى تكامل فرد و جامعه در همه جنبه هاى معنوى و مادى نازل شده است روشن مى شود كه منظور از همه چيز، تمام امورى است كه براى پيمودن اين راه لازم است ، نه اينكه قرآن يك دائرة المعارف بزرگ است كه تمام جزئيات علوم رياضى و جغرافيائى و شيمى و فيزيك و گياه شناسى و مانند آن در آن آمده است ، هر چند قرآن يك دعوت كلى به كسب
همه علوم و دانشها كرده كه تمام دانشهاى ياد شده و غير آن در اين دعوت كلى جمع است ، به علاوه گاه گاهى به تناسب بحثهاى توحيدى و تربيتى ، پرده از روى قسمتهاى حساسى از علوم و دانشها برداشته است ، ولى با اين حال آنچه قرآن به خاطر آن نازل شده و هدف اصلى و نهائى قرآن را تشكيل مى دهد، همان مساله انسانسازى است ، و در اين زمينه چيزى را فروگذار نكرده است .
گاهى انگشت روى جزئيات اين مسائل گذارده و تمام ريزه كاريها را بيان مى كند (مانند احكام نوشتن قراردادهاى تجارتى و اسناد بدهكارى كه در طولانى ترين آيه قرآن يعنى آيه 282 سوره بقره طى 18 حكم ! بيان شده است ).
و گاهى مسائل حياتى انسان را به صورتهاى كلى و كلى تر مطرح مى كند، مانند آيه اى كه به دنبال بحث ، تفسير آن فرا مى رسد ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى : خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزديكان مى دهد و شما را از هر گونه زشتى و منكر و ستم ، نهى مى كند.
وسعت اين مفاهيم مانند وسعت مفهوم وفاى به عهد در آيه (ان العهد كان مسئولا - اسراء آيه 34) و (وفاى به عقد) در آيه اوفوا بالعقود (مائده آيه 1) و (لزوم اداء حق جهاد) در آيه (و جاهدوا فى الله حق جهاده ) (حج آيه 78) و (اقامه قسط و عدل ) در آيه (ليقوم الناس بالقسط) (حديد آيه 45) و (توجه به نظم در تمام زمينه ها) در آيه و السماء رفعها و وضع الميزان الا تطغوا فى الميزان و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان (سوره الرحمن 7 - 8 - 9) و (خوددارى از هر گونه فساد در روى زمين ) در آيه (و لا تفسدوا فى الارض بعد اصلاحها) (اعراف آيه 85) و (دعوت به تدبر و تفكر
و تعقل ) كه در بسيارى از آيات قرآن وارد شده است ، و امثال اين برنامه هاى انسان شمول كه مى تواند راهگشا در همه زمينه ها باشد، دليل روشنى است بر اينكه در قرآن بيان همه چيز هست .
حتى فروع اين دستورهاى كلى را نيز بلاتكليف نگذارده ، و مجرائى كه بايد از آن مجرا اين برنامه ها تبيين شود بيان كرده و مى گويد: و ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا: (آنچه پيامبر به شما دستور مى دهد اجرا كنيد و آنچه شما را از آن نهى مى كند باز ايستيد) (حشر آيه 7).
هر قدر انسان در اقيانوس بيكرانه قرآن ، بيشتر شناور شود و به اعماق آن براى استخراج گوهرهاى برنامه هاى سعادت بخش ، فروتر رود، عظمت اين كتاب آسمانى و شمول و جامعيت آن آشكارتر مى شود.
و درست به همين دليل آنها كه در زمينه اين برنامه ها دست نياز به اين سو و آن سو، دراز مى كنند، مسلما قرآن را نشناخته اند، و آنچه خود دارند، از بيگانه تمنا مى كنند.
اين آيه علاوه بر اينكه اصالت و استقلال تعليمات اسلام را در همه زمينه ها مشخص مى كند بار مسئوليت مسلمانان را سنگين تر مى گرداند، و به آنها مى گويد: با بحث مستمر و پيگير در قرآن ، هر چه را لازم داريد از آن استخراج كنيد.
در روايات اسلامى مخصوصا روى جامعيت قرآن به مناسبت همين آيه و مانند آن بسيار تاكيد شده است . از جمله در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم ان الله تبارك و تعالى انزل فى القرآن تبيان كل شى ء حتى و الله ما ترك شيئا تحتاج اليه العباد، حتى لا يستطيع عبد يقول لو كان هذا، انزل فى القرآن ، الا و قد انزله الله فيه : (خداوند در قرآن هر چيزى را بيان كرده است ، به خدا سوگند
چيزى كه مورد نياز مردم بوده است كم نگذارده ، تا كسى نگويد اگر فلان مطلب درست بود در قرآن نازل مى شد، آگاه باشيد همه نيازمنديهاى بشر را خدا در آن نازل كرده است ).
در حديث ديگرى از امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم : ان الله تبارك و تعالى لم يدع شيئا تحتاج اليه الامة الا انزله فى كتابه و بينه لرسوله (صلى الله عليه و آله و سلم ) و جعل لكل شى ء حدا، و جعل عليه دليلا يدل عليه ، و جعل على من تعدى ذلك الحد حدا: (خداوند متعال چيزى را كه مورد نياز اين امت است در كتابش فرو گذار نكرده ، و براى رسولش تبيين نموده است ، و براى هر چيزى حدى قرار داده ، و دليل روشنى براى آن نهاده ، و براى هر كسى كه از اين حد تجاوز كند، حد و مجازاتى قائل شده است ).
حتى در روايات اسلامى اشاره روشنى به اين مساله شده كه علاوه بر ظاهر قرآن و آنچه توده مردم و دانشمندان از آن مى فهمند، باطن قرآن نيز اقيانوسى است كه بسيارى از مسائلى كه فكر ما به آن نمى رسد در آن نهفته است ، اين بخش از قرآن ، علم خاص و پيچيده اى دارد كه در اختيار پيامبر و اوصياى راستين او است ، چنانكه در حديثى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم ما من امر يختلف فيه اثنان الا و له اصل فى كتاب الله عز و جل و لكن لا تبلغه عقول الرجال : (تمام امورى كه حتى دو نفر در آن اختلاف دارند، اصل و ضابطهاى در قرآن دارد ولى عقل و دانش مردم به آن نمى رسد).
عدم دسترسى عموم به اين بخش كه آنرا مى توان تشبيه به وجدان ناخود آگاه آدمى كرد، هرگز مانع از آن نخواهد بود كه بخش ‍ خود آگاه و ظاهرش
مورد استفاده همگان قرار گيرد.
2 - چهار مرحله هدايت
جالب اينكه در آيه فوق ، چهار تعبير براى هدف نزول قرآن ذكر شده است :
1 - تبيانا لكل شى ء: (قرآن بيانگر همه چيز است ).
2 - مايه هدايت است (هدى ).
3 - اسباب رحمت است (و رحمة ).
4 - در آخرين مرحله مى گويد موجب بشارت براى عموم مسلمانان است (و بشرى للمسلمين ).
اگر درست بينديشيم پيوند منطقى روشنى در ميان اين چهار مرحله وجود دارد، زيرا در مسير هدايت و راهنمائى انسانها، نخستين مرحله ، بيان و آگاهى است ، و مسلم است كه بعد از آگاهى ، هدايت و راهيابى قرار دارد، و به دنبال آن عملكردها است كه مايه رحمت خواهد بود، و سرانجام كه انسان عمل مثبت و صالح انجام داد خود را در برابر پاداش بى پايان خدا مى بيند كه مايه بشارت و سرور همه رهروان اين راه است .
آيه و ترجمه


ان الله يامر بالعدل و الاحسن و ايتاى ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون (90)



ترجمه :

90 - خداوند فرمان به عدل و احسان و بخشش به نزديكان ميدهد، و از فحشاء و منكر و ظلم و ستم نهى ميكند، خداوند به شما اندرز ميدهد شايد متذكر شويد.
تفسير :
جامع ترين برنامه اجتماعى
در تعقيب آيه گذشته كه قرآن را بيانگر همه چيز ميشمرد، در اين آيات نمونه اى از جامعترين تعليمات اسلام در زمينه مسائل اجتماعى ، و انسانى و اخلاقى بيان شده است .
در نخستين آيه به شش اصل مهم كه سه اصل ، جنبه مثبت و مامور به ، و سه اصل جنبه منفى و منهى عنه دارد، ديده ميشود.
در آغاز مى گويد: خداوند فرمان به عدل و احسان ميدهد و (همچنين ) بخشش به نزديكان (ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى ).

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 11:59 AM
چه قانونى از (عدل ) وسيعتر و گيراتر و جامعتر تصور ميشود؟ عدل همان قانونى است كه تمام نظام هستى بر محور آن ميگردد، آسمانها و زمين و همه موجودات با عدالت بر پا هستند (بالعدل قامت السماوات و الارض ).
جامعه انسانى كه گوشه كوچكى از اين عالم پهناور است نيز نميتواند از اين قانون عالم شمول ، بر كنار باشد، و بدون عدل به حيات سالم خود ادامه دهد.
ميدانيم عدل به معنى واقعى كلمه آنست كه هر چيزى در جاى خود باشد
بنابر اين هر گونه انحراف ، افراط، تفريط، تجاوز از حد، تجاوز به حقوق ديگران بر خلاف اصل عدل است .
يك انسان سالم كسى است كه تمام دستگاه هاى بدن او هر يك كار خودش را بدون كم و زياد انجام دهد، اما به محض اينكه يك يا چند دستگاه در انجام وظيفه كوتاهى كرد يا در مسير تجاوز گام نهاد، فورا آثار اختلال در تمام بدن نمايان ميشود، و بيمارى حتمى است .
كل جامعه انسانى نيز همانند بدن يك انسان است ، كه بدون رعايت اصل عدالت بيمار خواهد بود.
اما از آنجا كه عدالت با همه قدرت و شكوه و تاثير عميقش در مواقع بحرانى و استثنائى به تنهائى كارساز نيست ، بلافاصله دستور به احسان را پشت سر آن مى آورد.
به تعبير روشنتر در طول زندگى انسانها مواقع حساسى پيش مى آيد كه حل مشكلات به كمك اصل عدالت به تنهائى امكان پذير نيست ، بلكه نياز به ايثار و گذشت و فداكارى دارد، كه با استفاده از اصل (احسان ) بايد تحقق يابد.
فى المثل دشمن غدارى به جامعه اى حمله كرده است ، و يا طوفان و سيل و زلزله ، بخشى از كشورى را ويران نموده ، اگر مردم در چنين شرائطى بخواهند در انتظار آن بنشينند كه مثلا مالياتهاى عادلانه و ساير قوانين عادى ، مشكل را حل كند، امكان پذير نيست ، اينجاست كه بايد همه كسانى كه داراى امكانات بيشتر از نظر نيروى فكرى و جسمانى و مالى هستند، دست به فداكارى بزنند، و تا آنجا كه در قدرت دارند، ايثار كنند، و گرنه دشمن جبار ممكن است كل جامعه آنها را از بين ببرد و يا حوادث دردناك طبيعى ، جمع كثيرى را به كلى فلج كند.
اتفاقا اين دو اصل در سازمان بدن يك انسان نيز بطور طبيعى حكومت
ميكند، در حال عادى تمام دستگاههاى بدن نسبت به يكديگر خدمت متقابل دارند و هر عضوى براى كل بدن كار ميكند و از خدمات اعضاى ديگر نيز بهره مند است (اين همان اصل عدالت است ).
ولى گاه عضوى مجروح ميشود و توان متقابل را از دست ميدهد، آيا ممكن است در اين حال ، بقيه اعضاء او را به دست فراموشى بسپارند، به خاطر اينكه از كار افتاده است ؟ آيا ممكن است دست از حمايت و تغذيه عضو مجروح بردارند؟ مسلما نه (و اين همان احسان است ).
در كل جامعه انسانى نيز اين دو حالت بايد حاكم باشد و گرنه جامعه سالمى نيست .
در اخبار اسلامى و همچنين گفتار مفسران در فرق ميان اين دو يعنى عدل و احسان بيانات مختلفى ديده ميشود كه شايد غالبا به آنچه در بالا گفتيم باز ميگردد.
در حديثى از على (عليهالسلام ) ميخوانيم العدل الانصاف ، و الاحسان التفضل : عدل آنست كه حق مردم را به آنها برسانى ، و احسان آن است كه بر آنها تفضل كنى اين همان است كه در بالا اشاره شد.
بعضى گفته اند عدل ، اداء واجبات و احسان انجام مستحبات است .
بعضى ديگر گفته اند عدل ، توحيد است ، و احسان اداء واجبات (طبق اين تفسير عدل به اعتقاد اشاره ميكند و احسان به عمل ).
بعضى گفته اند عدالت ، هماهنگى ظاهر و باطن است ، و احسان آن است كه باطن انسان از ظاهر او بهتر باشد.
بعضى ديگر عدالت را مربوط به جنبه هاى عملى دانسته اند و احسان را مربوط به گفتار:
ولى همانگونه كه گفتيم بعضى از اين تفسيرها با تفسيرى كه در بالا آورديم هماهنگ است و بعضى ديگر نيز منافات با آن ندارد و قابل جمع :
اما مساله نيكى به نزديكان (ايتاء ذى القربى ) در واقع بخشى از مساله احسان است با اين تفاوت كه احسان در كل جامعه است ، و ايتاء ذى القربى در خصوص خويشاوندان و بستگان كه جامعه كوچك محسوب ميشود، و با توجه به اينكه جامعه بزرگ از جامعه كوچكتر يعنى جامعه فاميلى تركيب شده ، هر گاه ، اين واحدهاى كوچكتر از انسجام بيشترى برخوردار گردند، اثر آن در كل جامعه ظاهر ميشود، و در واقع وظائف و مسئوليتها به صورت صحيحى در ميان مردم تقسيم ميگردد، چرا كه هر گروه در درجه اول به ضعفاى بستگان خود ميپردازد، و از اين طريق همه اين گونه اشخاص زير پوشش حمايت نزديكان خود قرار ميگيرند.
در بعضى از احاديث اسلامى ميخوانيم كه منظور از ذى القربى ، نزديكان پيامبر يعنى امامان اهلبيتند، و منظور از ايتاء ذى القربى ، اداء خمس ميباشد.
اين تفسير هرگز نميخواهد مفهوم آيه را محدود كند، بلكه هيچ مانعى ندارد آيه به مفهوم وسيعش باقى باشد و اين قسمت نيز يكى از مصاديق روشن آن مفهوم عام محسوب گردد.
بلكه اگر ما (ذى القربى ) را به معنى مطلق نزديكان اعم از نزديكان در فاميل و نسب و يا نزديكان ديگر بدانيم ، آيه مفهوم وسيعترى پيدا ميكند كه حتى همسايگان و دوستان و مانند آن را شامل ميشود (هر چند معروف در معنى ذى القربى ، خويشاوندان است )
مساله كمك به جامعه هاى كوچك (يعنى بستگان و خويشاوندان ) از آن نظر كه از پشتوانه عاطفى نيرومندى برخوردار است ، از ضمانت اجرائى بيشترى
بهره مند خواهد بود.
بعد از تكميل اين سه اصل مثبت به سه اصل منفى و منهى ميپردازد و مى گويد: (خداوند از فحشاء و منكر و بغى ، نهى ميكند) (و ينهى عن الفحشاء و المنكر و البغى ).
پيرامون اين تعبيرات سه گانه (فحشاء) (منكر) و (بغى ) نيز مفسران سخن بسيار گفته اند، اما آنچه مناسبتر با معنى لغوى و قرينه مقابله اين صفات با يكديگر به نظر ميرسد آنست كه (فحشاء) اشاره به گناهان پنهانى منكر اشاره به گناهان آشكار، و بغى ، هر گونه تجاوز از حق خويش و ظلم و خود برتربينى نسبت به ديگران است .
بعضى از مفسران گفته اند: سرچشمه انحرافات اخلاقى ، سه قوه است : قوه شهوانى و غضبى و نيروى وهمى شيطانى .
اما قوه شهوانى ، انسان را به لذتگيرى هر چه بيشتر ميخواند، و غرق در (فحشاء) و زشتيها ميكند.
قوه غضبيه ، انسان را به انجام منكرات و آزار مردم وا ميدارد.
اما قوه وهميه شيطانيه ، حس برتريطلبى و رياست خواهى و انحصار جوئى و تجاوز به حقوق ديگران را در انسان زنده ميكند و او را به اين اعمال وا ميدارد.
خداوند با تعبيرهاى سه گانه فوق نسبت به طغيان اين غرائز، هشدار داده و با يك بيان جامع كه همه انحرافات اخلاقى را در بر ميگيرد به راه حق ، هدايت نموده است .
و در پايان آيه ، به عنوان تاكيد مجدد روى تمام اين اصول ششگانه ميفرمايد: خداوند به شما اندرز ميدهد شايد متذكر شويد (يعظكم لعلكم تذكرون ).
جامعترين آيات خير و شر
جاذبه محتواى اين آيه و طرز بيان آن چنان است كه در روايتى ميخوانيم ، (عثمان بن مظعون ) كه از صحابه معروف پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) است مى گويد: (من در آغاز، اسلام را تنها به طور ظاهرى پذيرفته بودم نه با قلب و جان ، دليل آن هم اين بود كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) كرارا پيشنهاد اسلام به من كرد و من هم از روى حيا پذيرفتم ، اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه روزى خدمتش بودم ، ديدم سخت در انديشه فرو رفته است ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت ، گوئى پيامى را دريافت ميدارد، وقتى به حال عادى بازگشت از ماجرا پرسيدم ، فرمود: آرى هنگامى كه با شما سخن ميگفتم ناگهان جبرئيل را مشاهده كردم كه اين آيه را براى من آورد ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى ... پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آيه را تا آخر براى من خواند، چنان محتواى آيه در قلب من اثر گذاشت كه از همان ساعت اسلام در جان من نشست ، من به سراغ ابو طالب عموى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدم و جريان را به او خبر دادم ، فرمود: اى طايفه قريش از محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) پيروى كنيد كه هدايت خواهيد شد، زيرا او شما را جز به مكارم اخلاق دعوت نميكند، سپس به سراغ وليد بن مغيره (دانشمند معروف عرب و يكى از سران شرك ) آمدم و همين آيه را بر او خواندم ، او گفت اگر اين سخن از خود محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است بسيار خوب گفته و اگر از پروردگار او است باز هم بسيار خوب است ).
در حديث ديگرى ميخوانيم كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين آيه را براى وليد بن مغيره خواند، وليد گفت : فرزند برادر دو باره بخوان ، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تكرار
كرد، وليد گفت : ان له لحلاوة ، و ان عليه لطلاوة ، و ان اعلاه لمثمر، و ان اسفله لمغدق ، و ما هو قول البشر: (شيرينى خاصى دارد و زيبائى و درخشندگى مخصوصى ، شاخه هايش پر بار، و ريشه هايش پر بركت است ، و اين گفتار بشر نيست ).
در حديث ديگر از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ميخوانيم جماع التقوى فى قوله تعالى ان الله يامر بالعدل و الاحسان : مجموعه تقوا در اين گفتار خدا است ، كه ميفرمايد: خداوند به عدل و احسان فرمان ميدهد.
از احاديث بالا و احاديث متعدد ديگر به خوبى استفاده ميشود كه آيه فوق به عنوان يك دستور العمل كلى اسلامى و يكى از مواد قانون اساسى اسلام و منشور جهانى آن ، همواره مورد توجه مسلمانان بوده است ، تا آنجا كه طبق حديثى ، هر گاه امام باقر (عليهالسلام ) نماز جمعه ميخواند آخرين سخنش در خطبه نماز همين آيه بود و به دنبال آن چنين دعا ميكرد: اللهم اجعلنا ممن يذكر فتنفعه الذكرى : خداوندا ما را از كسانى قرار ده كه اندرزها را ميشنوند و به حالشان مفيد است سپس از منبر فرود مى آمد.
احياى اصول سه گانه عدل و احسان و ايتاء ذى القربى و مبارزه با انحرافات سه گانه فحشاء و منكر و بغى در سطح جهانى ، كافى است كه دنيائى آباد و آرام و خالى از هر گونه بدبختى و فساد بسازد، و اگر از ابن مسعود صحابى معروف نقل شده كه اين آيه جامعترين آيات خير و شر در قرآنست به همين دليل است .
محتواى آيه فوق ما را به ياد حديث تكان دهنده اى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى اندازد كه فرمود: صنفان من امتى اذا صلحا صلحت امتى و اذا فسدا فسدت امتى : (دو گروه از امت منند كه اگر اصلاح شوند امت من اصلاح ميشوند و اگر فاسد شوند امت من فاسد ميشوند).
عرض كردند اى رسولخدا اين دو گروه كيانند فرمود: الفقهاء و الامراء: (دانشمندان و زمامداران )!
مرحوم (محدث قمى ) در (سفينة البحار) بعد از نقل اين حديث ، حديث مناسب ديگرى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل ميكند: قال تكلم النار يوم القيامة ثلاثة : اميرا، و قاريا، و ذا ثروة من المال ، فيقول للامير يا من وهب الله له سلطانا فلم يعدل ، فتزدرده كما تزدرد الطير حب السمسم ، و تقول للقارى يا من تزين للناس و بارز الله بالمعاصى فتزدرده ، و تقول للغنى يا من وهب الله له دنيا كثيرة واسعة فيضا و سئله الحقير اليسير قرضا فابى الا بخلا فتزدرده :
(در روز رستاخيز آتش دوزخ با سه گروه سخن مى گويد، زمامداران ، دانشمندان و ثروتمندان :
به زمامداران مى گويد اى كسانى كه خدا به شما قدرت داد اما اصول عدالت را به كار نبستيد، و در اين هنگام آتش آنها را ميبلعد همانگونه كه پرندگان دانه كنجد را! و به دانشمند مى گويد اى كسى كه ظاهر خود را براى مردم زيبا ساختى ، اما به معصيت خدا پرداختى ، سپس او را ميبلعد.
و به ثروتمند مى گويد اى كسى كه خداوند به تو امكانات وسيعى بخشيد و از تو خواست مختصرى از آنرا انفاق كنى اما تو بخل كردى سپس او را نيز
مى بلعد).
در زمينه عدالت كه يك ركن بسيار مهم اسلامى است در ذيل آيه 8 سوره مائده بحث مشروحى آورديم (به جلد چهارم تفسير نمونه صفحه 299 مراجعه شود).
آيه و ترجمه


و اءوفوا بعهد الله إ ذا عاهدتم و لا تنقضوا الا يمان بعد توكيدها و قد جعلتم الله عليكم كفيلا إ ن الله يعلم ما تفعلون (91)
و لا تكونوا كالتى نقضت غزلها من بعد قوة اءنكثا تتخذون اءيمانكم دخلا بينكم اءن تكون اءمة هى اءربى من اءمة إ نما يبلوكم الله به و ليبينن لكم يوم القيمة ما كنتم فيه تختلفون (92)
و لو شاء الله لجعلكم اءمة وحدة و لكن يضل من يشاء و يهدى من يشاء و لتسلن عما كنتم تعملون (93)
و لا تتخذوا اءيمانكم دخلا بينكم فتزل قدم بعد ثبوتها و تذوقوا السوء بما صددتم عن سبيل الله و لكم عذاب عظيم (94)



ترجمه :

91 - هنگامى كه با خدا عهد بستيد به عهد او وفا كنيد، و سوگندهايتان را بعد از تاكيد نشكنيد در حالى كه خدا را كفيل و ضامن بر (سوگند) خود قرار داده ايد، خداوند از آنچه انجام مى دهيد آگاه است .
92 - همانند آن زن (سبك مغز) نباشيد كه پشمهاى تابيده خود را پس از استحكام وا، ميتابيد، در حالى كه سوگند (و پيمان ) خود را وسيله خيانت و فساد قرار ميدهيد، بخاطر اينكه گروهى جمعيتشان از گروه ديگر بيشتر است (و كثرت دشمن را بهانه اى براى شكستن بيعت با پيامبر خدا ميشمريد) خدا ميخواهد شما را با اين وسيله آزمايش كند و روز قيامت آنچه را در آن اختلاف داشتيد براى شما روشن ميسازد.
93 - و اگر خدا ميخواست همه شما را امت واحدى قرار ميداد (همه را به اجبار وادار به ايمان ميكرد، اما اجبار چه سودى دارد؟) ولى خدا هر كس را بخواهد (و مستحق ببيند) گمراه و هر كس را بخواهد (و لايق بداند) هدايت ميكند، و شما از آنچه انجام ميداديد بازپرسى خواهيد شد.
94 - سوگندهاى خود را وسيله تقلب و خيانت در ميان خود قرار ندهيد، مبادا گامهاى ثابت (بر ايمان ) متزلزل گردد، و بخاطر بازداشتن (مردم ) از راه خدا آثار سوء آنرا بچشيد و براى شما عذاب عظيم خواهد بود.
شاءن نزول :
مفسر بزرگ ، طبرسى ، در مجمع البيان در شان نزول نخستين آيه از آيات فوق چنين مى گويد:
در آن هنگام كه جمعيت مسلمانان كم ، و دشمنان فراوان بودند، و امكان داشت بعضى از مؤ منان به خاطر همين تفاوت و احساس ‍ تنهائى ، بيعت خود را با پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بشكنند و از حمايت او دست بردارند، آيه فوق نازل شد و به آنها در اين زمينه هشدار داد.
تفسير :
استحكام پيمانهاى شما دليل بر ايمان شماست !
در تعقيب اصولى كه در آيه گذشته به عنوان يك رشته اصول اساسى اسلام در زمينه عدالت و احسان و مانند آن بيان شد، در اين آيات به بخش ديگرى از
مهمترين تعليمات اسلام ميپردازد كه آن مساله وفاى به عهد و پايبند بودن به پيمانها، و ايستادگى در مقابل سوگندها است .
نخست ميفرمايد: به عهد الهى هنگامى كه با او عهد بستيد وفادار باشيد (و اوفوا بعهد الله اذا عاهدتم ).
سپس اضافه ميكند: و سوگندهاى خود را بعد از تاكيد، نقض نكنيد (و لا تنقضوا الايمان بعد توكيدها).
در حالى كه به نام خدا سوگند ياد كرده ايد و خداوند را كفيل و ضامن بر سوگند خود قرار داده ايد (و قد جعلتم الله عليكم كفيلا).
چرا كه خداوند از تمام اعمال شما آگاه است (ان الله يعلم ما تفعلون ).
گرچه مفسران در معنى (عهد الله )، تفسيرهاى متعددى ذكر كرده اند ولى ظاهر اين است كه منظور از آن پيمانهائى است كه مردم با خدا ميبندند (و بديهى است كه پيمان با پيامبر او نيز پيمان با او است ) بنابر اين هر گونه عهد الهى و بيعت در طريق ايمان و جهاد و غير آن را شامل ميشود.
بلكه با توجه به اينكه تكاليف تشريعى ، كه وسيله پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اعلام ميشود همواره با يكنوع عهد الهى ضمنى همراه است ، و تكاليف عقلى كه به خاطر اعطاى عقل و هوش و خرد و استعداد نيز با چنين معاهده ضمنى توام ميباشد، همه در اين پيمان وسيع و عهد الله داخل خواهند بود.
و اما مساله ايمان (جمع يمين به معنى سوگند) كه در آيه فوق آمده و باز مورد تفسيرهاى گوناگون قرار گرفته ، با توجه به مفهوم جمله ، معنى وسيعى دارد كه هم تعهداتى را كه انسان با سوگند در برابر خداوند كرده ، شامل ميگردد، و هم تعهداتى را كه با تكيه بر قسم در برابر خلق خدا ميكند.
و به تعبير ديگر هر گونه تعهدى كه زير نام خدا و با سوگند به نام او
انجام ميگيرد در اين جمله وارد است ، بخصوص كه بعد از آن جمله و (قد جعلتم الله عليكم كفيلا) (در حالى كه خدا را كفيل و ضامن قرار داده ايد) به عنوان تفسير و تاكيد آمده است .
نتيجه اينكه : جمله (اوفوا بعهد الله ) خاص است و جمله (لا تنقضوا الايمان ) عام .
و از آنجا كه مساله وفاى به عهد، يكى از مهمترين پشتوانه ها براى ثبات هر جامعه است در آيه بعد نيز با لحن توام با نوعى سرزنش و ملامت ، آن را تعقيب كرده مى گويد: (شما همانند آن زنى نباشيد كه پشمها را تابيده اما پس از آن همه را وا مى تابيد) (و لا تكونوا كالتى نقضت غزلها من بعد قوة انكاثا.
اشاره به داستان زنى است از قريش بنام رايطه در زمان جاهليت كه از صبح تا نيم روز، خود و كنيزانش ، پشمها و موهائى را كه در اختيار داشتند ميتابيدند، و پس از آن دستور ميداد همه آنها را واتابند و به همين جهت به عنوان حمقاء (زن احمق ) در ميان عرب ، معروف شده بود.
اين كار مخصوصا از اين نظر كه پشم بر اثر تابيدن ، استحكام و تكامل تازه اى پيدا ميكند و با گشودن آن ، يك حركت ارتجاعى انجام شده نه تنها بى حاصل ، بلكه زيان آور است ، همين گونه كسانى كه با پيمان بستن با خدا و به نام حق ، تعهدى را ميپذيرند، هر گونه حركتى در جهت شكستن اين عهد و پيمان انجام دهند نه تنها بيهوده است بلكه دليل بر انحطاط و سقوط شخصيت آنها نيز ميباشد.
سپس اضافه ميكند: شما نبايد به خاطر ملاحظه اين و آن و اينكه
گروهى ، جمعيتشان از گروه ديگرى بيشتر است ، پيمان و سوگند خود را بشكنيد و آنرا وسيله خيانت و تقلب و فساد قرار دهيد (تتخذون ايمانكم دخلا بينكم ان تكون امة هى اربى من امة ).
اين دليل بر ضعف شخصيت و ناتوانى روح انسان و يا دليل بر تقلب و خيانت او است كه با مشاهده كثرت عددى مخالفان ، دست از آئين راستين خود بر دارد و به آئين منحط و بى پايهاى كه طرفدارانش اكثريت دارند بپيوندد.
(آگاه باشيد، خداوند با اين وسيله ، شما را مورد آزمايش قرار ميدهد) (انما يبلوكم الله به ).
آن روز كه شما در اكثريتيد و دشمن در اقليت ، روز آزمايش نيست ، روزهاى آزمايش روزهائى است كه انبوه دشمن در برابر شما بايستد و شما در ظاهر كمتر و ضعيفتر از آنها باشيد.
به هر (حال خداوند نتيجه اين آزمايش و آنچه را در آن اختلاف داشتيد در روز قيامت براى شما آشكار ميسازد و پرده از روى اسرار دلها بر ميدارد) و هر كس را به جزاى اعمالش ميرساند (و ليبينن لكم يوم القيامة ما كنتم فيه تختلفون ).
و از آنجا كه بحث از آزمايش الهى و تاكيد بر ايمان و انجام وظائف غالبا اين توهم را ايجاد ميكند كه مگر براى خدا مشكل است كه همه انسانها را اجبارا به قبول حق وادار سازد، لذا آيه بعد به پاسخ اين توهم پرداخته مى گويد:
(اگر خدا ميخواست همه شما را امت واحدى قرار ميداد) (و لو شاء الله لجعلكم امة واحدة ).
(امت واحدة ) از نظر ايمان و قبول حق ، اما در شكل اجباريش ، ولى بديهى است اين پذيرش حق نه گامى به سوى تكامل است نه دليلى بر افتخار پذيرنده آن ، لذا سنت خدا اين است كه همگان را آزاد بگذارد، تا با اختيار خود، راه حق را بپويند.
ولى اين آزادى به آن معنى نيست كه از ناحيه خدا، هيچگونه كمكى به پويندگان اين راه نميشود، بلكه آنها كه قدم در راه حق ميگذارند و مجاهده ميكنند، توفيق خداوند شامل حالشان ميشود، و در پرتو هدايت او به سر منزل مقصود ميرسند، و آنها كه در راه باطل گام ميگذارند از اين موهبت محروم ميگردند و بر گمراهيشان افزوده ميشود.
لذا بلافاصله مى گويد لكن خدا هر كس را بخواهد گمراه ميكند و هر كس را بخواهد هدايت (و لكن يضل من يشاء و يهدى من يشاء).
اما اين هدايت و اضلال الهى هرگز سلب مسئوليت از شما نميكند، زيرا گامهاى نخستين آن از خود شما است ، به همين دليل اضافه ميكند شما بطور قطع در برابر اعمالى كه انجام ميداديد مسئوليد، و از شما بازپرسى ميشود (و لتسئلن عما كنتم تعملون ).
اين تعبير كه از يكسو انجام اعمال را به خود انسانها نسبت ميدهد، و از سوى ديگر تاكيد بر مسئوليت آنها در برابر اعمالشان ميكند، از قرائن روشنى است كه مفهوم هدايت و اضلال الهى را در جمله قبل ، تفسير مينمايد، كه اين هدايت و اضلال ، هرگز جنبه اجبارى ندارد.
در اين زمينه قبلا نيز بحث كرده ايم (به تفسير آيه 26 سوره بقره ، جلد
اول تفسير نمونه مراجعه فرمائيد).
سپس براى تاكيد بر مساله وفاى به عهد و ايستادگى در برابر سوگندها كه از عوامل مهم ثبات اجتماعى است مى گويد: سوگندهايتان را در ميان خود وسيله تقلب و نفاق قرار ندهيد (و لا تتخذوا ايمانكم دخلا بينكم ).
زيرا اين امر دو زيان بزرگ دارد اولا سبب ميشود كه گامهاى ثابت بر ايمان متزلزل گردد (فتزل قدم بعد ثبوتها).
چون هنگامى كه شما عهد و پيمان ببنديد و سوگند و قسم ياد كنيد، اما قصد وفاى بر آن را نداشته باشيد و اين امر را تكرار كنيد، سرمايه اعتماد مردم نسبت به شما از ميان ميرود، و عده اى از ايمان آورندگان در ايمانشان ، سست و متزلزل ميشوند، گوئى گام خود را در جاى ظاهرا محكمى گذارده اند، اما زير آن لغزنده بود و آنها را به لغزش افكنده است .
زيان ديگر اينكه آثار سوء اين عمل يعنى جلوگيرى از راه خدا را در اين دنيا خواهيد چشيد، و عذاب عظيم الهى در جهان ديگر در انتظار شما خواهد بود!.
در حقيقت پيمان شكنيها و تخلف از سوگندها، از يكسو موجب بدبينى و تنفر مردم از آئين حق و پراكندگى صفوف و بى اعتمادى ميگردد، تا آنجا كه مردم رغبت به پذيرش اسلام نشان نميدهند و اگر پيمانى با شما بستند خود را ملزم به وفاى به آن نميدانند، و اين خود مايه ناراحتيهاى فراوان و شكست و تلخ كامى در دنيا است .
و از سوئى ديگر عذاب الهى را در سرائى ديگر، براى شما به ارمغان مى آورد.
نكته ها :
1 - فلسفه احترام به عهد و پيمان .

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 12:00 PM
نكته ها :
1 - فلسفه احترام به عهد و پيمان .
مى دانيم مهمترين سرمايه يك جامعه ، اعتماد متقابل افراد اجتماع نسبت به يكديگر است ، اصولا آنچه جامعه را از صورت آحاد پراكنده بيرون مى آورد و همچون رشته هاى زنجير به هم پيوند ميدهد، همين اصل اعتماد متقابل است كه پشتوانه فعاليتهاى هماهنگ اجتماعى و همكارى در سطح وسيع ميباشد.
عهد و پيمان و سوگند، تاكيدى است بر حفظ اين همبستگى و اعتماد متقابل ، اما آن روز كه عهد و پيمانها پشت سر هم شكسته شود، ديگر اثرى از اين سرمايه بزرگ اعتماد عمومى باقى نخواهد ماند، و جامعه بظاهر متشكل ، تبديل به آحاد پراكنده فاقد قدرت ميشود.
به همين دليل مكررا در آيات قرآن ، و بطور گسترده و احاديث اسلامى ، روى مساله وفاى به عهد و ايستادگى در برابر سوگندها تاكيد شده است ، و شكستن آن از گناهان كبيره محسوب ميشود.
امير مؤ منان على (عليهالسلام ) در فرمان مالك اشتر به اهميت اين مساله در اسلام و جاهليت اشاره كرده ، و آنرا مهمترين و عموميترين مساله ميشمرد، و تاكيد ميكند كه حتى مشركان نيز به اين امر پايبند بوده اند، زيرا عواقب دردناك پيمانشكنى را دريافته بودند.
در دستورات جنگى اسلام ميخوانيم حتى امان دادن يكنفر از سربازان عادى به فرد يا افرادى از لشكر دشمن براى همه مسلمانان لازم المراعات است !.
مورخان و مفسران مى گويند از جمله امورى كه در صدر اسلام سبب شد، گروههاى زيادى اسلام ، آئين بزرگ الهى را پذيرا گردند، همين پاى بند
بودن مسلمين به عهد و پيمانشان ، و مراعات سوگندهايشان بود.
اين امر تا آنجا اهميت دارد كه در روايتى از سلمان فارسى ميخوانيم : تهلك هذه الامة بنقض مواثيقها: هلاكت اين امت به خاطر پيمان شكنيهايشان خواهد بود!.
يعنى همانگونه كه وفاى به عهد و پيمان موجب قدرت و شوكت و پيشرفت است ، پيمانشكنى سبب ضعف و ناتوانى و نابودى است .
در تاريخ اسلام ميخوانيم هنگامى كه مسلمانان در عصر خليفه دوم ، ارتش ساسانيان را شكست دادند، و هرمزان بزرگ لشگر ايران دستگير شد، او را نزد عمر آوردند، خليفه به او گفت شما بارها با ما پيمان بستيد و پيمانشكنى كرديد، دليلش چيست ؟
هرمزان گفت : ميترسم قبل از آنكه دليلش را بگويم مرا به قتل برسانى ! خليفه گفت نترس !.
در اين هنگام هرمزان تقاضاى آب كرد و به زودى ظرف ساده و بيارزشى را پر از آب كرده براى او آوردند.
هرمزان گفت اگر از تشنگى هم بميرم هرگز در چنين ظرفى آب نخواهم خورد!
خليفه گفت : ظرف آبى بياوريد كه مورد قبولش باشد، ظرف را بدست او دادند و او به اطراف خود نگاه ميكرد و آب نمينوشيد و ميگفت ميترسم در حالى كه مشغول نوشيدن آب باشم ، كشته شوم .
خليفه گفت نترس ! من به تو اطمينان ميدهم ، تا ننوشى با تو كارى نداريم . هرمزان ناگهان ظرف را واژگون كرد و آبها را به روى زمين ريخت !
خليفه كه فكر ميكرد آب بدون اختيار او ريخته شده است گفت آب
ديگرى براى او بياوريد و او را تشنه نكشيد.
هرمزان گفت : من آب نميخواهم منظورم اين بود كه امان از تو بگيرم .
خليفه گفت : من ترا به هر صورت خواهم كشت .
ولى هرمزان جواب داد تو به من امان و اطمينان دادى .
خليفه گفت : دروغ ميگوئى من به تو امان ندادم .
(انس ) حاضر بود، گفت هرمزان راست مى گويد تو به او امان داده اى ، مگر به او نگفتى من با تو كارى ندارم تا آب را بنوشى ؟!
خليفه در كار خود فرو ماند و به هرمزان گفت تو مرا فريب دادى ولى من به خاطر اين فريب خوردم كه تو قبول اسلام كنى .
هرمزان از مشاهده اين صحنه (و پاى بند بودن مسلمانان به عهد و پيمانشان نور ايمان در دلش درخشيدن گرفت ) و مسلمان شد.
2 - عذرهاى ناموجه براى نقض پيمان
زشتى پيمانشكنى به حدى است كه كمتر كسى حاضر ميشود، مسئوليت آنرا، با صراحت ، بر عهده گيرد، لذا معمولا افراد پيمانشكن متعذر به اعذارى ميشوند، هر چند عذرهاى واهى و بى اساس باشد كه نمونه اى از آن را در آيات فوق خوانديم و آن اينكه : گاهى بعضى از افراد مسلمان به عذر اينكه دشمن اكثريت عددى دارد و مومنان از نظر شماره در اقليتند در ادامه پيمان خود با خدا و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دچار ترديد ميشدند، در حالى كه نه اكثريت از لحاظ تعداد، دليل بر قدرت و قوت است ، زيرا بسيار ديده شده يك اقليت مصمم و با ايمان بر اكثريت عظيمى كه فاقد ايمان بودهاند پيروز شده است ، و نه قدرت و قوت دشمن به فرض
اينكه با كثرت عدد حاصل شود مجوزى براى پيمانشكنى با دوستان نميتواند باشد، چرا كه اگر اين را بشكافيم در واقع يكنوع شرك و بيگانگى از خدا است .
همين موضوع به شكل ديگرى در عصر ما خودنمائى كرده است ، كه پاره اى از دولتهاى اسلامى ظاهرا كوچك از ترس قدرتهاى بزرگ استعمارى از انجام تعهدات خود با مومنان سر باز ميزنند و قدرت ناچيز بشر ضعيف را بر قدرت بيپايان خداوند مقدم ميشمرند، به غير خدا تكيه ميكنند، از غير خدا ميترسند و حتى عهد و پيمان خود را بر سر اين كار مينهند كه همه اينها از پديده هاى شرك و بت پرستى است .
آيه و ترجمه


و لا تشتروا بعهد الله ثمنا قليلا إ نما عند الله هو خير لكم إ ن كنتم تعلمون (95)
ما عندكم ينفد و ما عند الله باق و لنجزين الذين صبروا اءجرهم بأ حسن ما كانوا يعملون (96)
من عمل صالحا من ذكر اءو اءنثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوة طيبة و لنجزينهم اءجرهم بأ حسن ما كانوا يعملون (97)



ترجمه :

95 - (هرگز) پيمان الهى را با بهاى كمى مبادله نكنيد (و هر بهائى در برابر آن ناچيز است ) آنچه نزد خدا است براى شما بهتر است اگر بدانيد.
96 - (زيرا) آنچه نزد شما است فانى ميشود، اما آنچه نزد خدا است باقى ميماند، و كسانى را كه صبر استقامت پيشه كنند به بهترين اعمالشان پاداش خواهيم داد.
97 - هر كس عمل صالح كند، در حالى كه مؤ من است ، خواه مرد باشد يا زن ، به او حيات پاكيزه ميبخشيم ، و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام دادند خواهيم داد.
شاءن نزول :
مرحوم (طبرسى ) مفسر بزرگ ، از ابن عباس چنين نقل ميكند كه مردى از اهالى حضرموت خدمت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد عرض كرد اى رسولخدا
همسايه اى بنام (امرؤ القيس ) دارم كه قسمتى از زمين مرا غصب كرده است و مردم گواه صدق منند، ولى چون براى او احترام بيشترى قائل هستند حاضر به حمايت من نيستند.
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) امرؤ القيس را خواست و از او در اين زمينه سؤ ال كرد، او در پاسخ همه چيز را انكار نمود، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او پيشنهاد سوگند كرد، ولى مرد شاكى عرض كرد: يا رسول الله ! اين مرد بى بند و بارى است كه براى او هيچ مانعى ندارد سوگند دروغ ياد كند، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود به هر حال چاره اى نيست ، يا بايد شهود بياورى و يا بايد تسليم سوگند او شوى ، به هنگامى كه امرو القيس برخواست تا سوگند ياد كند، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او مهلت داد (و فرمود در اين باره بينديش و بعدا سوگند ياد كن ).
آن دو باز گشتند و در اين حال ، آيه اول و دوم مورد بحث نازل شد (و آنها را از سوگند دروغ و عواقب آن بر حذر داشت ).
هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين دو آيه را براى آنها خواند، امرو القيس گفت حق است ، آنچه نزد من است سرانجام فانى ميشود و اين مرد راست مى گويد من قسمتى از زمين او را غصب كرده ام ، ولى نميدانم چه مقدار بوده است ؟ اكنون كه چنين است هر مقدار ميخواهد (و ميداند حق او است ) بر گيرد، و معادل آن هم بر آن بيفزايد به خاطر استفاده اى كه در اين مدت از زمين او كرده ام ، در اين هنگام سومين آيه مورد بحث نازل شد (و به كسانى كه عمل صالح توام با ايمان دارند بشارت (حيات طيبه ) داد).
تفسير :
زندگى پاكيزه در گرو چيست ؟
در تعقيب آيات گذشته كه از زشتى پيمانشكنى و سوگند دروغ سخن ميگفت نخستين آيه مورد بحث نيز تاكيدى بر همان مطلب دارد، با اين تفاوت كه انگيزه
پيمانشكنى و سوگند دروغ در آيات قبل مساله مرعوب شدن در برابر اكثريت عددى بود، و در اينجا انگيزه آن مساله جلب منافع بيارزش مادى است .
لذا مى گويد: (هرگز پيمان الهى را با بهاى كمى مبادله نكنيد) (و لا تشتروا بعهد الله ثمنا قليلا).
يعنى هر بهائى در برابر آن بگيريد كم و ناچيز است ، حتى اگر تمام دنيا را به شما بدهند ارزش يك لحظه وفاى به عهد الهى را ندارد.
سپس به عنوان دليل اضافه ميكند آنچه نزد خدا است براى شما بهتر است اگر بدانيد (انما عند الله هو خير لكم ان كنتم تعلمون ).
در آيه بعد دليل اين برترى را چنين بيان ميكند: (آنچه نزد شما است سرانجام فانى و نابود ميشود، اما آنچه نزد خدا است باقى و جاودان ميماند) (ما عندكم ينفد و ما عند الله باق ).
منافع مادى هر چند ظاهرا بزرگ باشند اما همچون حبابى بر سطح آب بيش نيستند، در حالى كه پاداش الهى كه همچون ذات مقدسش جاويدان است از همه اينها برتر و بالاتر است .
سپس اضافه ميكند: ما كسانى را كه در راه اطاعت فرمانمان (به خصوص ايستادگى در برابر سوگندها و عهدها) صبر و استقامت ميكنند به بهترين اعمالشان پاداش خواهيم داد (و لنجزين الذين صبروا باحسن ما كانوا يعملون ).
تعبير به (احسن ) دليل بر اين است كه اعمال نيك آنها همه يكسان نيست ، بعضى خوبست و بعضى خوبتر، ولى خداوند همه را به حساب خوبتر ميگذارد، و پاداش خوبتر را به آنها ميدهد، و اين نهايت بزرگوارى است كه فى المثل شخصى چند نوع كالا براى فروش عرضه كند، عالى و خوب و متوسط، و خريدار همه را
به قيمت عالى بخرد!
ضمنا جمله و لنجزين الذين صبروا... خالى از اشاره به اين نكته نيست كه صبر و استقامت و پايمردى در مسير طاعت و مخصوصا پايبند بودن به عهد و پيمان از بهترين اعمال آدمى است .
در حديثى از على (عليهالسلام ) در نهج البلاغه ميخوانيم : الصبر من الايمان كالراءس من الجسد و لا خير فى جسد لا راءس معه و لا فى ايمان لا صبر معه : (صبر و استقامت در برابر ايمان همچون سر است در برابر تن ، تن بى سر، فايده و دوام و بقائى ندارد همچنين ايمان بدون صبر و پايمردى ).
و به دنبال آن به صورت يك قانون كلى نتيجه اعمال صالح توام با ايمان را از هر كس و به هر صورت تحقق يابد، در اين دنيا و جهان ديگر، بيان ميكند، و مى گويد: هر كس عمل صالح انجام دهد در حالى كه مومن باشد، خواه مرد يا زن به او حيات پاكيزه ميبخشيم ، و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام ميدادند خواهيم داد (من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مومن فلنحيينه حياة طيبة و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون ).
و به اين ترتيب معيار، تنها ايمان و اعمال صالح زائيده آن است و ديگر هيچ قيد و شرطى نه از نظر سن و سال ، نه از نظر نژاد، نه از نظر جنسيت و نه از نظر پايه و رتبه اجتماعى در كار نيست .
و نتيجه اين عمل صالح مولود ايمان در اين جهان ، حيات طيبه است يعنى تحقق جامعه اى قرين با آرامش ، امنيت ، رفاه ، صلح ، محبت ، دوستى ، تعاون و مفاهيم سازنده انسانى خواهد بود، و از نابسامانيها و درد و رنجهائى كه بر اثر استكبار و ظلم و طغيان و هوا پرستى و انحصارطلبى به وجود مى آيد و آسمان
زندگى را تيره و تار ميسازد در امان است .
اين از يكسو، و از سوى ديگر خدا آنها را بر طبق بهترين اعمالشان پاداش خواهد داد كه تفسير آن در آيات قبل گذشت .
نكته ها :
1 - سرمايه هاى جاودانى
طبيعت زندگى اين جهان مادى ، فنا و نابودى است ، محكمترين بناها، بادوامترين حكومتها، قويترين انسانها، و هر چيز كه از آن مستحكمتر نباشد، سرانجام كهنه و فرسوده و سپس نابود ميشود، و همه بدون استثناء خلل پذيرند.
اما اگر بتوان اين موجودات را به نحوى با ذات پاك خداوند پيوند داد و براى او و در راه او به كار انداخت ، رنگ جاودانگى به خود ميگيرند، چرا كه ذات پاكش ابدى است و هر چيز نسبتى با او دارد رنگ ابديت مييابد:
اعمال صالح ، ابدى هستند، شهيدان حيات جاويدان دارند، پيامبران و امامان و دانشمندان راستين ، و مجاهدان راه حق ، تاريخشان ، توام با ابديت است ، چرا كه همه رنگ الهى دارند.
به همين دليل ، آيات فوق به ما هشدار ميدهد كه بيائيد سرمايه هاى وجود خود را از فناپذيرى نجات بخشيد، و در صندوق پس ‍ اندازى ذخيره كنيد كه دست تطاول ايام به محتوياتش نميرسد، و گذشت شب و روز آنرا به فنا و نيستى سوق نميدهد.
بيائيد و سرمايه هاى خود را براى خدا و در راه خلق خدا و جلب رضاى او به كار اندازيد تا مصداق (عند الله ) گردد، و به مقتضاى (ما عند الله باق ) باقى و برقرار شود.
در حديثى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ميخوانيم : اذا مات ابن آدم انقطع امله الا عن ثلاث صدقة جاريه ، علم ينتفع به و ولد صالح يدعو له : (هنگامى كه فرزند آدم از دنيا ميرود اميد او از همه چيز بريده خواهد شد مگر از سه چيز: صدقات جاريه (آثار خيرى كه در خدمت مردم و در راه خدا در جريان است ) و علم و دانشى كه مردم از آن بهره ميگيرند، و فرزند صالح كه براى او دعا ميكند چرا كه همه اينها براى خدا و در راه او هستند و رنگ ابديت دارند.
در نهج البلاغه ميخوانيم : شتان ما بين عملين : عمل تذهب لذته و تبقى تبعته و عمل تذهب مئونته و يبقى اجره : (بسيار تفاوت دارد عملى كه لذتش از ميان ميرود و مسئوليتش باقى ميماند، و عملى كه درد و رنجش ميرود و اجرش باقى است .
2 - برابرى مرد و زن
بى شك ، زن و مرد تفاوتهائى از نظر جسم و روح دارند و به همين دليل در احراز پستهاى اجتماعى متفاوتند و هر كارى از كسى ساخته است ، ولى هيچيك از اينها دليل بر تفاوت شخصيت انسانى آنها، و يا تفاوت مقامشان در پيشگاه خدا نيست ، و از اين نظر هر دو كاملا برابرند، و به همين دليل معيارى كه بر شخصيت و مقام معنوى آنها حكومت ميكند، يك معيار بيش نيست ، و آن ايمان است و عمل صالح و تقوى كه امكان دسترسى هر دو به آن يكسان است .
آيات فوق ، با صراحت اين حقيقت را بيان كرده ، و دهان بيهوده گويانى را كه در گذشته يا حال در شخصيت انسانى زن ، شك و ترديد داشتند، و يا براى او مقامى پائينتر از مقام انسانى مرد قائل بودند ميبندد، و ضمنا منطق اسلام را
در اين مساله مهم اجتماعى آشكار ميسازد، و ثابت ميكند كه بر خلاف پندار كوته فكران ، اسلام دين مردانه نيست ، به همان مقدار كه به مردان تعلق دارد به زنان نيز تعلق دارد.
اين هر دو جنس در صورتى كه در مسير اعمال صالح گام بردارند، گامى مثبت و سازنده كه از انگيزه هاى ايمانى مدد گيرد، هر دو به يكسان داراى حيات طيبه خواهند بود، و هر دو از اجر و پاداش مساوى در پيشگاه خدا بهره مند ميشوند و موقعيت اجتماعى آنها نيز همانند خواهد بود مگر اينكه از نظر ايمان و عمل صالح بر ديگرى برترى يابد.
3 - ريشه هاى عمل صالح از ايمان سيراب ميگردد
عمل صالح آنچنان مفهوم وسيع و گسترده اى دارد كه تمام فعاليتهاى مثبت و مفيد و سازنده را در همه زمينه هاى علمى و فرهنگى و اقتصادى و سياسى و نظامى و مانند آن شامل ميشود.
از اختراع دانشمندى كه براى كمك به انسانها سالها زحمت كشيده گرفته ، تا مجاهدتهاى شهيد جان بر كفى كه در صحنه مبارزه حق و باطل آخرين قطره هاى خون خود را نثار ميكند، و از درد و رنجى كه مادر با ايمانى به هنگام آوردن نوزاد و سپس براى تربيت او متحمل ميشود گرفته ، تا زحماتى كه دانشمندان براى نوشتن كتابهاى پر ارجشان ميكشند، همه را فرا ميگيرد.
از بزرگترين كارها همچون رسالت انبيا، تا كوچكترين برنامه ها همچون كنار زدن يك سنگ كوچك از وسط جاده ، همه در اين مفهوم وسيع جمع است .
در اينجا اين (سؤ ال ) پيش مى آيد كه چرا اين عمل صالح مقيد به قيد ايمان شده است در حالى كه انجام آن بدون ايمان نيز امكان دارد، و در مواردى ديده شده است .
(پاسخ ) اين سوال يك نكته است و آن اينكه اگر انگيزه ايمان در كار نباشد غالبا عمل آلوده ميشود و اگر آلوده نشود بسيار استثنائى است ، و اما اگر ريشه هاى درخت عمل صالح از آب توحيد و ايمان به الله سيراب گردد، كمتر ممكن است آفاتى همچون عجب و ريا و تظاهر و خودبينى و تقلب و منتگذارى و امثال آن در آن راه يابد، و به همين دليل قرآن مجيد غالبا اين دو را با هم پيوند ميدهد چرا كه پيوندشان يك واقعيت عينى و ناگسستنى است .
لازم است در اينجا با ذكر يك مثال اين مساله را روشنتر سازيم ، فرض كنيد دو نفر هر كدام دست به ساختن بيمارستانى زده اند، يكى انگيزه الهى دارد و براى خدمت به خلق خدا اين كار را كرده ، اما ديگرى هدفش تظاهر و رسيدن به يك موقعيت اجتماعى است .
ممكن است در يك نظر سطحى ما فكر كنيم بالاخره هر دو بيمارستان ميسازند و مردم از عمل آنها يكسان استفاده خواهند كرد، درست است كه يكى پاداش الهى دارد و يكى ندارد، ولى عمل آنها ظاهرا با يكديگر متفاوت نيست .
ولى همانگونه كه گفتيم اين محصول يك مطالعه سطحى است ، اما اگر كمى بيشتر دقت كنيم خواهيم ديد خود اين دو عمل در جهات مختلف با يكديگر متفاوتند، فى المثل نفر اول به سراغ محله اى از شهر ميرود كه مستضعفان و نيازمندان در آن بيشترند، و گاه در يك محله گمنام كه در مسير رفت و آمد نيست اقدام به اين عمل ميكند، ولى نفر دوم به سراغ نقطه اى ميرود كه بيشتر در چشمها است هر چند در آنجا نياز بسيار كمترى است .
نفر اول در انتخاب مصالح و كيفيت ساختمان آينده هاى دور را در نظر ميگيرد، و آنچنان زير بنا را ميسازد كه صدها سال بماند، اما نفر دوم غالبا به سراغ اين ميرود كه ساختمان زودتر بر پا و افتتاح شود و جار و جنجال راه بيندازد، و نتيجه مورد نظرش را بگيرد.
نفر اول دنبال تحكيم باطن كار ميرود و نفر دوم به زرق و برق ظاهر ميچسبد، همچنين در انتخاب بخشهاى درمانى ، دكترها، پرستارها و ساير نيازمنديهاى اين بيمارستان ميان اين دو، تفاوت بسيار است ، چرا كه همواره انگيزه هاى مختلف ، خود را در تمام مسير عمل نشان ميدهند و يا به تعبير ديگر عمل را به رنگ خود در مى آورند.
4 - حيات طيبه چيست ؟
مفسران در معنى (حيات طيبه ) (زندگى پاكيزه ) تفسيرهاى متعددى آورده اند:
بعضى آنرا به معنى روزى حلال تفسير كرده اند.
بعضى به قناعت و رضا دادن به نصيب .
بعضى به رزق روزانه .
بعضى به عبادت توام با روزى حلال .
و بعضى به توفيق بر اطاعت فرمان خدا و مانند آن .
ولى شايد نياز به تذكر نداشته باشد كه حيات طيبه ، مفهومش آنچنان وسيع و گسترده است كه همه اينها و غير اينها را در بر ميگيرد، زندگى پاكيزه از هر نظر، پاكيزه از آلودگيها، ظلمها و خيانتها، عداوتها و دشمنيها، اسارتها و ذلتها و انواع نگرانيها و هر گونه چيزى كه آب زلال زندگى را در كام انسان ناگوار ميسازد.
ولى با توجه به اينكه در دنبال آن ، سخن از جزاى الهى به نحو احسن به ميان آمده استفاده ميشود كه حيات طيبه مربوط به دنيا است و جزاى احسن مربوط به آخرت .
جالب اينكه در روايتى كه در نهج البلاغه از امير مومنان على (عليهالسلام ) نقل شده ميخوانيم :
و سئل عن قوله تعالى فلنحيينه حياة طيبة فقال هى القناعة :
(از امام پرسيدند منظور از جمله فلنحيينه حياة طيبه چيست ؟ فرمود: قناعت است ).
بدون شك مفهوم اين تفسير محدود ساختن حيات طيبه به قناعت نميباشد، بلكه بيان مصداق است ولى مصداقى است بسيار روشن ، چرا كه اگر تمام دنيا را به انسان بدهند ولى روح قناعت را از او بگيرند هميشه در آزار و رنج و نگرانى بسر ميبرد، و به عكس اگر انسان روح قناعت داشته باشد، و از حرص و آز و طمع بر كنار گردد، هميشه آسوده خاطر و خوش است .
همچنين در بعضى از روايات ديگر حيات طيبه به معنى رضا و خشنودى از آنچه خدا داده است تفسير شده كه آنهم با قناعت قريب الافق است .
ولى هرگز نبايد به اين مفاهيم جنبه تخديرى داد، بلكه هدف اصلى از بيان رضا و قناعت ، پايان دادن به حرص و آز و طمع و هوا پرستى است كه عامل تجاوزها و استثمارها و جنگها و خونريزيها، و گاه عامل ذلت و اسارت است .
آيه و ترجمه


فاذا قراءت القران فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم (98)
انه ليس له سلطن على الذين ءامنوا و على ربهم يتوكلون (99)
انما سلطانه على الذين يتولونه و الذين هم به مشركون (100)



ترجمه :

98 - هنگامى كه قرآن مى خوانى از شر شيطان مطرود شده ، به خدا پناه بر.
99 - چرا كه او تسلطى بر كسانى كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكل مى كنند ندارد.
100 - تنها تسلط او بر كسانى است كه او را به سرپرستى خود برگزيدهاند و آنها كه نسبت به او شرك مى ورزند (و فرمانش را بجاى فرمان خدا لازم الاجرا مى دانند).
تفسير :
اينگونه قرآن بخوان
فراموش نكرده ايم كه در چندين آيه قبل به اين نكته اشاره شده بود كه در قرآن بيان همه چيز هست (تبيانا لكل شى ء) و به دنبال آن بخشى از مهمترين فرمانهاى الهى كه در قرآن آمده ذكر شد:
آيات مورد بحث ، طرز استفاده از قرآن مجيد و چگونگى تلاوت آنرا بيان مى كند، زيرا پر بار بودن محتواى قرآن به تنهائى كافى نيست ، بايد موانع نيز از وجود ما و از محيط فكر و جان ما بر چيده شود تا به آن محتواى پر بار دست يابيم .
لذا نخست مى گويد (هنگامى كه قرآن مى خوانى از شر شيطان مطرود شده به خدا پناه بر) (فاذا قراءت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم ).
البته منظور تنها ذكر جمله (اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ) نيست ،
بلكه تخلق به آن شرط است يعنى ذكر اين جمله مقدمه تحقق حالتى در نفس و جان انسان گردد، حالت توجه به خدا، حالت جدائى از هوى و هوسهاى سركشى كه مانع فهم و درك صحيح انسان است ، حالت بيگانگى از تعصبها و غرورها و خودخواهيها و خود محوريهائى كه انسان را وادار مى كند كه از همه چيز، حتى از سخنان خدا به نفع خواسته هاى انحرافيش استفاده كند.
و تا چنين حالتى در روح و جان انسان پيدا نشود، درك حقايق قرآن براى او ممكن نيست ، بلكه به عكس ممكن است قرآن را با توسل به تفسير به راى وسيله اى قرار دهد براى توجيه خواسته هاى شرك آلودش .
آيه بعد در حقيقت دليلى است بر آنچه در آيه قبل گفته شده بود، مى فرمايد: (شيطان تسلطى بر كسانى كه ايمان دارند و بر پروردگارشان توكل مى كنند ندارد) (انه ليس له سلطان على الذين آمنوا و على ربهم يتوكلون ).
(تنها تسلط او بر كسانى است كه او را دوست مى دارند و به رهبرى و سرپرستى خود انتخابش كرده اند) (انما سلطانه على الذين يتولونه ).
(و آنها كه او را شريك خدا در اطاعت و بندگى قرار داده اند) (و الذين هم به مشركون ).
فرمان شيطان را بجاى فرمان خدا واجب الاجرا مى دانند!
نكته ها :
1 - موانع شناخت
چهره حقيقت هر قدر آشكار و درخشان باشد تا در برابر ديده بينا قرار نگيرد درك آن ممكن نيست ، و به تعبير ديگر براى شناخت حقايق دو چيز لازم است ،
آشكار شدن چهره حق و دارا بودن وسيله ديد و درك .
آيا هرگز نابينا مى تواند قرص خورشيد را ببيند؟ آيا كران مى توانند نغمه هاى دلنواز جهان را بشنوند؟ همين گونه كسانى كه چشم حق بين ندارند از ديدن چهره حقيقت محرومند، و آنها كه گوش حق شنو ندارند از شنيدن آيات حق .
چه چيز مانع مى شود كه انسان قدرت شناخت را از دست دهد؟
بدون شك در درجه اول پيشداوريهاى غلط، هوى و هوسهاى نفسانى ، تعصبهاى كوركورانه افراطى ، و گرفتار بودن در چنگال خود خواهى و غرور و خلاصه هر چيزى كه صفاى دل و پاكى روح انسان را بر هم مى زند، و رنگهاى تيره و تار به آن مى دهد، همه اينها مانع درك حقيقتند.
جمال يار ندارد حجاب و پرده ولى غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد!
تا نفس مبرا ز نواهى نشود دل آينه نور الهى نشود!
در حديث مى خوانيم : لو لا ان الشياطين يحومون حول قلوب بنى آدم لنظروا الى ملكوت السماوات : (اگر شياطين در اطراف قلوب فرزندان آدم دور نمى زدند آنها مى توانستند ملكوت و باطن آسمانها را ببينند).
به همين دليل نخستين شرط براى رهروان راه حق ، تهذيب نفس و تقوا است ، كه بدون آن انسان در ظلمات وهم ، گرفتار و در بيراهه ها سرگردان مى شود.
و اگر مى بينيم قرآن مى گويد: هدى للمتقين اين آيات الهى مايه هدايت براى پرهيزكاران است نيز اشاره به همين واقعيت است .
بسيار ديدهايم كسانى را كه با تعصب و لجاجت و پيشداوريهاى فردى يا گروهى به سراغ آيات قرآن مى روند و بجاى اينكه حقيقت را از قرآن درك كنند آنچه را خود مى خواهند بر قرآن تحميل مى نمايند، و به تعبير ديگر آنچه
را كه مى خواهند در قرآن مى جويند، نه آنچه را كه خدا بيان فرموده ، و به جاى اينكه قرآن مايه هدايتشان شود، بر انحرافشان مى افزايد (البته نه قرآن كه هوى و هوسهاى سركششان ) اما الذين آمنوا فزادتهم ايمانا و هم يستبشرون و اما الذين فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم و ماتوا و هم كافرون اما آنها كه ايمان آورده اند، آيات قرآن بر ايمانشان مى افزايد و شاد مى شوند و اما آنها كه در دلهايشان بيمارى است پليدى تازهاى بر پليديشان مى افزايد، از دنيا مى روند در حالى كه كافرند! (سوره توبه - 124 - 125).
بنابر اين با صراحت بايد گفت منظور از آيه فوق اين نيست كه تنها به گفتن (اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ) قناعت كنيم ، بلكه بايد اين (ذكر) را تبديل به فكر و فكر را تبديل به يك حالت درونى كنيم ، و به هنگام خواندن هر آيه به خدا پناه بريم از اينكه وسوسه هاى شيطان حجابى ميان ما و كلام حياتبخش او گردد.
2 - چرا ز شيطان رجيم
(رجيم ) از ماده (رجم ) به معنى طرد كردن است ، و در اصل به معنى زدن با سنگ آمده و سپس به معنى طرد كردن استعمال شده است .

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 12:02 PM
در اينجا از ميان تمام صفات شيطان ، مطرود بودن او مطرح شده ، و اين ما را به ياد استكبارش در مقابل دعوت خداوند به سجود و خضوع در مقابل آدم مى افكند، اين استكبار، سبب شد كه ميان شيطان و درك حقايق حجابى ، برقرار گردد، تا آنجا كه خود را برتر از آدم بپندارد و بگويد: من از او بهترم ، مرا از آتش و او را از خاك آفريده اى و حتى اين سركشى و غرور سبب شد كه به فرمان خدا نيز اعتراض كند، اعتراضى كه مايه كفر و طرد او گردد.
قرآن گويا با تعبير رجيم مى خواهد اين واقعيت را تفهيم كند كه
به هنگام تلاوت قرآن ، استكبار و غرور و تعصب را از خود دور كنيد تا سرنوشتى همچون شيطان رجيم پيدا نكنيد، و به جاى درك حقيقت در پرتگاه كفر و بى ايمانى سقوط ننمائيد.
3 - آنها كه زير پرچم حقند و آنها كه تحت لواى شيطانند؟
در آيات فوق ، مردم به دو گروه تقسيم شده اند، گروهى كه تحت سلطه شيطانند و گروهى كه بيرون از اين سلطه هستند و براى هر يك از اين دو گروه ، دو صفت بيان شده است .
آنها كه بيرون از سلطه شيطانند، داراى ايمان و توكل بر پروردگارند، يعنى از نظر عقيده تنها خداپرستند، و از نظر عمل مستقل از همه چيز و متكى بر خدا، نه متكى بر انسانهاى ضعيف و وابسته ، و يا بر هوى و هوسها و تعصبها و لجاجتها.
اما آنها كه زير سلطه شيطانند، اولا رهبرى او را از نظر اعتقاد پذيرفته اند (يتولونه ) و ثانيا از نظر عمل شيطان را شريك خدا در اطاعت شمرده اند، يعنى عملا پيرو فرمان اويند.
البته انكار نمى توان كرد انسانهائى هستند كه مى كوشند و خود را در گروه اول جاى مى دهند، اما بعدا بر اثر دور افتادن از مربيان الهى و يا قرار گرفتن در محيطهاى آلوده و يا به علل ديگر به گروه دوم سقوط مى كنند.
و در هر حال آيات فوق بار ديگر اين حقيقت را تاكيد مى كند كه سلطه شيطان بر انسانها اجبارى و الزامى و ناخودآگاه نيست بلكه اين انسانها هستند كه شرائط ورود شيطان را به محيط جان خود فراهم مى سازند و به اصطلاح جواز عبور از دروازه قلب به او مى دهند.
4 - آداب تلاوت قرآن
همه چيز نياز به برنامه دارد مخصوصا بهره گيرى از كتاب بزرگى همچون قرآن ، به همين دليل در خود قرآن براى تلاوت و بهره گيرى از اين آيات آداب و شرائطى بيان شده است :
1 - نخست مى گويد: لا يمسه الا المطهرون : (قرآن را جز پاكان لمس نمى كنند) اين تعبير ممكن است هم اشاره به پاكيزگى ظاهرى باشد كه تماس گرفتن با خطوط قرآن بايد توام با طهارت و وضو باشد، و هم اشاره به اينكه درك مفاهيم و محتواى اين آيات تنها براى كسانى ميسر است كه پاك از رذائل اخلاقى باشند، تا صفات زشتى كه بر ديده حقيقت بين انسان پرده مى افكند، آنها را از مشاهده جمال حق محروم نگرداند.
2 - به هنگام آغاز تلاوت قرآن بايد از شيطان رجيم و رانده شده درگاه حق ، به خدا پناه برد، چنانكه در آيات فوق خوانديم (فاذا قراءت القرآن فاستعذ بالله من الشيطان الرجيم ).
در روايتى از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم كه در پاسخ اين سوال كه چگونه اين دستور را عمل كنيم ؟ و چه بگوئيم ؟ فرمود بگو:
استعيذ بالسميع العليم من الشيطان الرجيم و در روايت ديگرى مى خوانيم كه امام به هنگام تلاوت سوره حمد فرمود: اعوذ بالله السميع العليم من الشيطان الرجيم ، و اعوذ بالله ان يحضرون : (به خداوند شنوا و دانا از شيطان رجيم پناه مى برم ، و هم به او پناه مى برم از اينكه نزد من حضور يابند)!
و همانگونه كه در بالا گفتيم اين پناه بردن نبايد محدود به لفظ و سخن باشد بلكه بايد در اعماق روح و جان نفوذ كند به گونهاى كه انسان هنگام تلاوت قرآن از خوهاى شيطانى جدا گردد، و به صفات الهى نزديك شود، تا موانع فهم كلام حق از محيط فكر او برخيزد و جمال دلاراى حقيقت را بدرستى ببيند.
بنابر اين پناه بردن به خدا از شيطان هم در آغاز تلاوت قرآن لازم است و هم در تمام مدت تلاوت هر چند به زبان نباشد.
3 - قرآن را بايد به صورت (ترتيل ) تلاوت كرد، يعنى شمرده ، و توام با تفكر و رتل القرآن ترتيلا (مزمل آيه 4).
در حديثى در تفسير اين آيه از امام صادق (عليهالسلام ) مى خوانيم :
ان القرآن لا يقرء هذرمة ، و لكن يرتل ترتيلا، اذا مررت باية فيها ذكر النار وقفت عندها، و تعوذت بالله من النار: (قرآن را تند و دست و پا شكسته نبايد خواند، بلكه بايد به آرامى تلاوت كرد، هنگامى كه به آيه اى مى رسى كه در آن ذكر آتش دوزخ شده است توقف مى كنى (و مى انديشى ) و به خدا از آتش دوزخ پناه مى برى )!
4 - علاوه بر ترتيل ، دستور به (تدبر و تفكر) در آيات قرآن داده است آنجا كه مى گويد: افلا يتدبرون القرآن : آيا آنها در قرآن نمى انديشند؟ (نساء - 82) در حديثى مى خوانيم كه اصحاب و ياران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرآن را ده آيه ده آيه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى آموختند، و ده آيه دوم را فرا نمى گرفتند مگر اينكه آنچه در آيات نخستين بود از علم و عمل بدانند.
و در حديث ديگرى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى خوانيم : اعربوا القرآن و التمسوا غرائبه : قرآن را فصيح و روشن بخوانيد و از شگفتيهاى مفاهيم آن بهره گيريد.
و نيز در حديث ديگر از امام صادق نقل شده : لقد تجلى الله لخلقه فى كلامه و لكنهم لا يبصرون : خداوند خود را در كلامش به مردم نشان داده است ، ولى كوردلان نمى بينند.
(تنها روشن ضميران آگاه و انديشمندان با ايمان جمال او را در سخنش
مشاهده مى كنند).
5 - آنها كه آيات قرآن را مى شنوند نيز وظيفه اى دارند، وظيفه شان سكوت كردن ، سكوتى توام با انديشه و تفكر: و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا لعلكم ترحمون : (هنگامى كه قرآن خوانده مى شود گوش فرا دهيد و خاموش باشيد تا مشمول رحمت حق شويد).
به علاوه در روايات اسلامى دستورهائى درباره تلاوت قرآن با صداى خوب كه از نظر روانى مسلما تاثير روى مفاهيم آن مى گذارد وارد شده است كه اينجا جاى شرح آن نيست .
آيه و ترجمه


و اذا بدلنا اية مكان اية و الله اءعلم بما ينزل قالوا انما اءنت مفتر بل اءكثرهم لا يعلمون (101)
قل نزله روح القدس من ربك بالحق ليثبت الذين امنوا و هدى و بشرى للمسلمين (102)
و لقد نعلم اءنهم يقولون انما يعلمه بشر لسان الذى يلحدون اليه اءعجمى و هذا لسان عربى مبين (103)
ان الذين لا يومنون بايات الله لا يهديهم الله و لهم عذاب اءليم (104)
انما يفترى الكذب الذين لا يومنون بايات الله و اءولئك هم الكذبون (105)



ترجمه :

101 - و هنگامى كه آيه اى را به آيه ديگر تبديل كنيم (حكمى را نسخ نمائيم ) - و خدا بهتر مى داند چه حكمى را نازل كند - آنها مى گويند تو افترا مى بندى اما اكثر آنها (حقيقت ) را نمى دانند.
102 - بگو، آنرا روح القدس از جانب پروردگارت به حق نازل كرده است ، تا افراد با ايمان را ثابت قدم گرداند، و هدايت و بشارتى است براى عموم مسلمين .
103 - ما ميدانيم آنها مى گويند اين آيات را بشرى به او تعليم مى دهد، در حالى كه زبان كسى كه اينها را به او نسبت مى دهند عجمى است ولى اين (قرآن ) زبان عربى آشكار است .
104 - كسانى كه ايمان به آيات الهى ندارند خداوند آنها را هدايت نمى كند و براى آنها عذاب دردناكى است .
105 - تنها كسانى دروغ مى گويند كه ايمان به آيات خدا ندارند، و دروغگويان واقعى آنها هستند!.
شان نزول :
ابن عباس مى گويد: مشركان بهانه جو، هنگامى كه آيه اى نازل مى شد و دستور سختى در آن بود و سپس آيه ديگرى مى آمد و دستور سهل ترى در آن بود، مى گفتند: محمد اصحاب خود را مسخره مى كند و دست مى اندازد، امروز دستور به چيزى مى دهد و فردا از همان نهى مى كند، اينها نشان مى دهد كه محمد همه را از پيش خود مى گويد نه از ناحيه خدا، در اين هنگام آيه نخست نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
تفسير :
دروغ رسوا!

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 12:04 PM
تفسير :
دروغ رسوا!
در آيات گذشته سخن از قرآن و طرز بهره گيرى از آن در ميان بود، آيات مورد بحث نيز گوشه هاى ديگرى از مسائل مربوط به قرآن مخصوصا ايرادهائى را كه مشركان به اين آيات الهى مى گرفتند بيان مى كند، نخست مى گويد:
هنگامى كه آيه اى را به آيه ديگر تبديل كنيم - و اين تغيير و تبديل حكمتى دارد كه خدا بهتر مى داند حكمتش چيست و چگونه بايد نازل كند - آنها
مى گويند به خدا دروغ مى بندى ! اما اكثر آنها حقيقت امر را نمى دانند (و اذا بدلنا آية مكان آية و الله اعلم بما ينزل قالوا انما انت مفتر بل اكثر هم لا يعلمون ).
حقيقت اين است كه : مشركان درك نمى كنند كه وظيفه قرآن چيست ؟ و چه رسالتى بر عهده دارد؟ آنها نمى دانند كه قرآن در پى ساختن يك جامعه انسانى است ، جامعهاى پيشرو، آباد و آزاد، با معنويت عالى ، آرى اكثرهم لا يعلمون .
با اين حال بديهى است كه اين نسخه الهى كه براى نجات جان اين بيماران نوشته شده است گاهى نياز به تبديل و تعويض دارد، امروز بايد، نسخهاى داده شود، فردا بايد تكامل يابد، و سرانجام نسخه نهائى صادر گردد.
آرى آنها از اين حقايق بيخبرند و از شرائط نزول قرآن ، بى اطلاع ، و گرنه مى دانستند نسخ پاره اى از دستورات و آيات قرآن ، يك برنامه دقيق و حساب شده تربيتى است كه بدون آن ، هدف نهائى و نيل به تكامل تامين نمى شود، به همين دليل آنها چنين مى پنداشتند كه اين امر، دليل بر تناقض گوئى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و يا افترا بستن به خدا است .
در حالى كه مساله نسخ براى جامعهاى كه در حال انتقال از يك مرحله بسيار منحط، به مراحل عالى است ، امرى است اجتناب ناپذير، چه اينكه بسيار مى شود كه انتقال دفعى غير ممكن است ، و بايد مرحله به مرحله ، صورت گيرد. آيا يك بيمارى مزمن را مى توان در يك روز معالجه كرد؟ يا يك معتاد به مواد مخدر را كه سالها است به آن آلوده شده است در يك روز درمان نمود؟، آيا جز اين است كه بايد در اين ميان ، مراحل انتقالى وجود داشته باشد؟
و آيا نسخ چيزى جز برنامه هاى موقت در دورانهاى انتقالى است ؟!
(در مورد نسخ در جلد اول ذيل آيه 36 سوره بقره بحث كردهايم ).
آيه بعد، همين مساله را تعقيب و تاكيد كرده ، به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستور مى دهد بگو: آنرا روح القدس از جانب پروردگارت بر حق نازل كرده است (قل نزله روح القدس من ربك بالحق ).
(روح القدس ) يا روح مقدس همان پيك وحى الهى ، جبرئيل امين است ، او است كه به فرمان خدا آيات را اعم از ناسخ و منسوخ ، بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل مى كند، آياتى كه همه حق است همه واقعيتى را تعقيب مى كند و آن واقعيت چيزى جز تربيت انسانها نيست ، تربيتى كه وصول به آن گاهى احكام ناسخ و منسوخ را ايجاب مى كند.
به همين دليل به دنبال آن مى فرمايد: هدف اين است كه افراد با ايمان را در مسير خود ثابت قدمتر گرداند، و هدايت و بشارتى براى عموم مسلمين است (ليثبت الذين آمنوا و هدى و بشرى للمسلمين ).
به گفته مفسر عاليقدر نويسنده تفسير الميزان آيه فوق در مورد مومنان مى گويد: هدف آنست كه در خط خود تثبيت شوند، اما درباره مسلمين مى گويد: هدف هدايت و بشارت است ، اين به خاطر تفاوتى است كه ميان مومن و مسلم وجود دارد چرا كه ايمان در قلب است و اسلام در ظاهر عمل .
و به هر حال براى محكم كردن نيروى ايمان و پيمودن راه هدايت و بشارت ، گاهى چاره اى جز برنامه هاى كوتاه مدت و موقت كه بعدا جاى خود را به برنامه نهائى و ثابت مى دهد نيست ، و اين است رمز وجود ناسخ و منسوخ در آيات الهى .
اين بود پاسخ يكى از بهانه جوئيهاى مشركان در زمينه آيات قرآن ، سپس به بهانه ديگر، و يا صحيح تر، افتراى مخالفين به پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) اشاره نموده چنين مى گويد.
(ما ميدانيم آنها مى گويند: اين آيات را بشرى به او تعليم مى دهد) (و لقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر).
در اينكه نظر مشركان در اين گفتار به چه كسى بوده ، مفسران گفتگوهاى مختلفى دارند: از ابن عباس نقل شده كه او مردى بنام (بلعام ) در مكه بود، شغلش شمشيرسازى و اصلا نصرانى و اهل روم بود، و بعضى او را يك غلام رومى متعلق به طايفه (بنى حضرم ) بنام (يعيش ) يا (عائش ) دانسته اند كه اسلام آورد و از ياران پيامبر شد.
بعضى ديگر اين سخن را اشاره به دو غلام نصرانى بنام (يسار) و (جبر) دانسته اند كه داراى كتابى به زبان خودشان بودند و گهگاه آنرا با صداى بلند مى خواندند.
اين احتمال را نيز بعضى داده اند كه منظور سلمان فارسى باشد، در حالى كه ميدانيم سلمان در مدينه به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و اسلام را پذيرا شد، و اين گونه تهمتهاى مشركان ، مخصوصا با توجه به سوره نحل كه قسمت مهمى از آن مكى است ، مربوط به (مكه ) بوده است .
به هر حال قرآن با يك پاسخ دندان شكن خط بطلان بر اين ادعاهاى بى پايه مى كشد و مى گويد:
اينها توجه ندارند، (زبان كسى كه قرآن را به او نسبت مى دهند عجمى است ، در حالى كه اين قرآن به زبان عربى فصيح و آشكار نازل شده است ) (لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين )
اگر منظورشان از اين تهمت و افترا اين است كه معلم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در تعليم الفاظ قرآن يك انسان بوده است بيگانه از زبان عرب كه اين نهايت رسوائى است ، چنين انسانى چگونه مى تواند عباراتى اين چنين فصيح و بليغ بياورد كه صاحبان اصلى لغت همگى در برابر آن عاجز بمانند و حتى توانائى مقابله با يك سوره آنرا نداشته باشند؟!.
و اگر منظورشان اين است كه محتواى قرآن را از يك معلم عجمى گرفته است ، باز اين سوال پيش مى آيد كه ريختن آن محتوا در قالب چنين الفاظ و عبارات اعجاز آميزى كه همه فصحاى جهان عرب در برابر آن زانو زدند، بوسيله چه كسى انجام شده است ؟ آيا بوسيله يك فرد بيگانه از زبان عرب و يا بوسيله كسى كه قدرتش ما فوق قدرت همه انسانها است يعنى (الله )؟!.
از اين گذشته محتواى اين قرآن از نظر منطق نيرومند فلسفى در زمينه عقائد، و تعليمات اخلاقى در زمينه پرورش روحيات انسان ، و قوانين جامع الاطراف اجتماعى در زمينه نيازهاى مختلف ، آنچنان است كه مافوق افكار بشر است ، و نشان مى دهد كه افترا گويان نيز گفتار خود را باور نداشتند، تنها براى شيطنت و وسوسه در دلهاى ساده انديشان چنين سخنانى مى گفتند.
واقع اين است كه مشركان عرب ، كسى را در ميان خود نمى يافتند كه بتوانند قرآن را به او نسبت دهند، لذا دست و پا كردند بلكه بتوانند شخص ناشناسى را كه زندگانيش براى مردم آن سامان گنگ و مبهم است پيدا كنند، و اين مطالب را به او نسبت دهند شايد بتوانند چند روزى ساده دلان را اغفال كنند.
از همه اينها گذشته تاريخ زندگى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) هرگز نشان نمى دهد كه او با چنين اشخاصى تماس مداومى داشته باشد در حالى كه اگر واقعا آنها مبتكر اصلى بودند بايد چنين تماسى برقرار باشد، اما از آنجا كه از قديم گفته اند
الغريق يتشبث بكل حشيش : آدم غريق به هر خار و خاشاك براى نجات خود چنگ ميزند آنها نيز چنين تشبثاتى داشته اند.
زمان نزول قرآن و محيط جاهليت عرب كه سهل است حتى امروز با آنهمه پيشرفتى كه در زمينه هاى مختلف تمدن بشرى حاصل شده است ، و اين همه تاليفات كه انعكاسى نيرومند از افكار انسانها در جوامع بشرى است ، و اينهمه قوانين و نظاماتى كه به وجود آمده ، برترى تعليمات قرآن بر آنها به هنگام مقايسه كاملا آشكار است .
حتى به گفته سيد قطب در تفسير فى ظلال جمعى از ماديون در روسيه شوروى هنگامى كه مى خواستند در كنگره مستشرقين كه در سال 1954 ميلادى تشكيل شد بر قرآن خرده بگيرند، چنين مى گفتند كه اين كتاب نمى تواند تراوش مغز يك انسان - محمد - بوده باشد، بلكه بايد نتيجه تلاش و كوشش جمعيت بزرگى باشد! حتى نمى توان باور كرد كه همه آن در جزيرة العرب نوشته شده باشد، بلكه بطور قطع قسمتهائى از آن در خارج جزيرة العرب نوشته شده است !!.
آنها از يك سو چون طبق منطقشان دائر به انكار وجود خدا و مساله وحى براى همه چيز تفسير مادى جستجو مى كردند، و از سوى ديگر نمى توانستند قرآن را زائيده مغز انسانى در جزيره عرب بدانند ناچار به تفسير مضحكى دست زدند و آنرا به جمعيت كثيرى از داخل و خارج عربستان پيوند دادند همان چيزى كه تاريخ به كلى آنرا انكار مى كند!
به هر حال از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه اعجاز قرآن تنها در جنبه محتواى آن نيست بلكه الفاظ قرآن نيز در سر حد اعجاز است ، و كشش و جاذبه و شيرينى و هماهنگى خاصى كه در الفاظ جمله بنديها وجود دارد مافوق قدرت انسانها
است (در زمينه اعجاز قرآن در جلد اول ذيل آيه 23 سوره بقره بحث كافى داشتيم ).
سپس با لحنى تهديدآميز به بيان اين حقيقت مى پردازد كه اين اتهامات و انحرافات همه به خاطر رسوخ بى ايمانى در نفوس آنها است و (كسانى كه ايمان به آيات الهى ندارند خداوند آنها را هدايت نمى كند (نه هدايت به صراط مستقيم و نه راه بهشت و سعادت جاويدان ) و براى آنها عذاب دردناكى است ) (ان الذين لا يومنون بايات الله لا يهديهم الله و لهم عذاب اليم ).
چرا كه آنها آنچنان گرفتار تعصب و لجاجت و دشمنى با حقند كه شايستگى هدايت را از دست داده اند، و جز براى عذاب اليم آمادگى ندارند!.
و در آخرين آيه اضافه مى كند: تنها كسانى به مردان حق دروغ مى بندند كه ايمان به آيات الهى ندارند، و دروغگويان واقعى آنها هستند (انما يفترى الكذب الذين لا يومنون بايات الله و اولئك هم الكاذبون ).
آنها دروغ مى گويند نه تو اى محمد، چرا كه با ديدن آنهمه آيات و نشانه هاى روشن و دلائلى كه هر يك از ديگرى آشكارتر است باز هم به افتراهاى خود ادامه مى دهند.
و چه دروغى از اين بزرگتر كه انسان به مردان حق اتهام ببندد و ميان آنها و توده هائى كه تشنه حقيقتند، سد و مانعى ايجاد كند.
نكته ها :
زشتى دروغ از ديدگاه اسلام ؟
آيه اخير از آيات تكان دهنده اى است كه در زمينه زشتى دروغ سخن مى گويد و دروغگويان را در سر حد كافران و منكران آيات الهى قرار مى دهد، گر چه مورد آيه ، دروغ و افترا بر خدا و پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، ولى به هر حال زشتى دروغ اجمالا در اين آيه مجسم شده است .
اصولا در تعليمات اسلام به مساله راستگوئى و مبارزه با كذب و دروغ فوق العاده اهميت داده شده است كه نمونه هاى آنرا بطور فشرده و فهرست وار ذيلا ملاحظه مى كنيد:
1 - راستگوئى و اداء امانت دو نشانه بارز ايمان و شخصيت انسان است ، حتى دلالت اين دو بر ايمان از نماز هم برتر و بيشتر است .
امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: لا تنظروا الى طول ركوع الرجل و سجوده ، فان ذلك شى ء قد اعتاده و لو تركه استوحش ‍ لذلك ، و لكن انظروا الى صدق حديثه و اداء امانته : (نگاه به ركوع و سجود طولانى افراد نكنيد، چرا كه ممكن است عادت آنها شده باشد، به طورى كه اگر آنرا ترك كنند ناراحت شوند، ولى نگاه به راستگوئى و امانت آنها كنيد.)
ذكر اين دو با هم (راستگوئى و امانت ) به خاطر اين است كه ريشه مشتركى دارند، زيرا راستگوئى چيزى جز امانت در سخن نيست ، و امانت همان راستى در عمل است .
2 - دروغ سرچشمه همه گناهان - در روايات اسلامى دروغ به عنوان (كليد گناهان ) شمرده شده است ، على (عليهالسلام ) مى فرمايد: الصدق يهدى الى
البر، و البر يهدى الى الجنة : (راستگوئى دعوت به نيكوكارى مى كند، و نيكوكارى دعوت به بهشت ).
در حديثى از امام باقر (عليهالسلام ) مى خوانيم : ان الله عز و جل جعل للشر اقفالا، و جعل مفاتيح تلك الاقفال الشراب ، و الكذب شر من الشراب : (خداوند متعال براى شر و بدى ، قفلهائى قرار داده و كليد آن قفلها شراب است (چرا كه مانع اصلى زشتيها و بديها عقل است و مشروبات الكلى عقل را از كار مى اندازد) سپس اضافه فرمود: دروغ از شراب هم بدتر است ).
امام عسكرى (عليهالسلام ) مى فرمايد: جعلت الخبائث كلها فى بيت و جعل مفتاحها الكذب : تمام پليديها در اطاقى قرار داده شده ، و كليد آن دروغ است .
رابطه دروغ و گناهان ديگر از اين نظر است كه انسان گناهكار هرگز نمى تواند، راستگو باشد، چرا كه راستگوئى موجب رسوائى او است ، و براى پوشاندن آثار گناه معمولا بايد متوسل به دروغ شود.
و به عبارت ديگر، دروغ انسان را در مقابل گناه آزاد مى كند، و راستگوئى محدود.
اتفاقا اين حقيقت در حديثى كه از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده كاملا تجسم يافته ، حديث چنين است :
شخصى به حضور پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد، عرض كرد نماز مى خوانم و عمل منافى عفت انجام مى دهم ، دروغ هم ميگويم ! كدام را اول ترك گويم ؟! پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: دروغ ، او در محضر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) تعهد كرد كه هرگز دروغ نگويد:
هنگامى كه خارج شد، وسوسه هاى شيطانى براى عمل منافى عفت در دل او پيدا شد، اما بلافاصله در اين فكر فرو رفت ، كه اگر فردا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از او در اين باره سوال كند چه بگويد، بگويد چنين عملى را مرتكب نشده است ، اينكه دروغ است و اگر راست بگويد حد بر او جارى مى شود، و همين گونه در رابطه با ساير كارهاى خلاف اين طرز فكر و سپس خود دارى و اجتناب براى او پيدا شد و به اين ترتيب ترك دروغ سرچشمه ترك همه گناهان او گرديد.
3 - دروغ سرچشمه نفاق است - چرا كه راستگوئى يعنى هماهنگى زبان و دل ، و بنابر اين دروغ ناهماهنگى اين دو است ، و نفاق نيز چيزى جز تفاوت ظاهر و باطن نيست .
در آيه 78 سوره توبه مى خوانيم : فاعقبهم نفاقا فى قلوبهم الى يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و بما كانوا يكذبون : (اعمال آنها نفاقى در دلهايشان تا روز قيامت ايجاد كرد، به خاطر اينكه عهد خدا را شكستند و به خاطر اينكه دروغ مى گفتند).
4 - دروغ با ايمان سازگار نيست - اين واقعيت نه تنها در آيه مورد بحث كه در احاديث اسلامى نيز منعكس است : در حديثى چنين مى خوانيم : سئل رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) يكون المومن جبانا؟ قال نعم ، قيل و يكون بخيلا؟ قال نعم ، قيل يكون كذابا؟ قال لا! (از پيامبر پرسيدند آيا انسان با ايمان ممكن است (گاهى ) ترسو باشد فرمود: آرى ، باز پرسيدند آيا ممكن است (احيانا) بخيل باشد فرمود: آرى ، پرسيدند آيا ممكن است كذاب و دروغگو باشد؟ فرمود نه )!.
چرا كه دروغ از نشانه هاى نفاق است و نفاق با ايمان سازگار نيست .
و نيز به همين دليل اين سخن از امير مومنان (عليهالسلام ) نقل شده است : لا يجد العبد طعم الايمان حتى يترك الكذب هزله وجده : (انسان هيچگاه طعم
ايمان را نمى چشد تا دروغ را ترك گويد خواه شوخى باشد يا جدى ).
در حديث ديگرى نظير همين معنى از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده و در پايان آن به آيه مورد بحث استدلال گرديده است .
5 - دروغ نابود كننده سرمايه اطمينان است - ميدانيم مهمترين سرمايه يك جامعه اعتماد متقابل و اطمينان عمومى است ، و مهمترين چيزى كه اين سرمايه را به نابودى مى كشاند دروغ و خيانت و تقلب است ، و يك دليل عمده بر اهميت فوق العاده راستگوئى و ترك دروغ در تعليمات اسلامى همين موضوع است .
در احاديث اسلامى مى خوانيم كه پيشوايان دين از دوستى با چند طايفه از جمله دروغگويان شديدا نهى كردند، چرا كه آنها قابل اطمينان نيستند.
على (عليهالسلام ) در كلمات قصارش مى فرمايد: اياك و مصادقة الكذاب فانه كالسراب ، يقرب عليك البعيد، و يبعد عليك القريب : (از دوستى با دروغگو بپرهيز كه او همچون سراب است ، دور را در نظر تو نزديك و نزديك را دور مى سازد).
البته سخن در باره زشتيهاى دروغ و فلسفه آن و همچنين علل پيدايش دروغگوئى از نظر روانى و طرق مبارزه آن بسيار زياد است كه بايد آنرا در كتب اخلاق جستجو كرد.
آيه و ترجمه


من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اءكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم (106)
ذلك بانهم استحبوا الحيوة الدنيا على الاخرة و اءن الله لا يهدى القوم الكافرين (107)
اءولئك الذين طبع الله على قلوبهم و سمعهم و اءبصرهم و اءولئك هم الغافلون (108)
لا جرم اءنهم فى الاخرة هم الخاسرون (109)
ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان ربك من بعدها لغفور رحيم (110)
يوم تاتى كل نفس تجدل عن نفسها و توفى كل نفس ما عملت و هم لا يظلمون (111)



ترجمه :

106 - كسانى كه بعد از ايمان كافر شوند - به جز آنها كه تحت فشار واقع شده اند در حالى كه قلبشان آرام با ايمان است - آرى آنها كه سينه خود را براى پذيرش كفر گشوده اند غضب خدا بر آنها است و عذاب عظيمى در انتظارشان !.
107 - اين بخاطر آنست كه زندگى دنيا (و پست ) را بر آخرت ترجيح دادند، و خداوند افراد بى ايمان (و لجوج ) را هدايت نمى كند.
108 - آنها كسانى هستند كه خدا (بر اثر فزونى گناه ) بر قلب و گوش و چشمانشان مهر نهاده (به همين دليل چيزى نمى فهمند) و غافلان واقعى آنهايند.
109 - و قطعا آنها در آخرت زيانكارانند.
110 - اما پروردگار تو نسبت به كسانى كه بعد از فريب خوردن (به ايمان بازگشته اند و) هجرت كردند و جهاد و استقامت در راه خدا به خرج دادند پروردگار تو بعد از انجام اين كارها غفور و رحيم است (و آنها را مشمول رحمت مى سازد).
111 - به ياد آوريد روزى را كه هر كس (در فكر خويشتن است و) به دفاع از خود برمى خيزد و نتيجه اعمال هر كسى بى كم و كاست به او داده مى شود و به آنها ظلم نخواهد شد.
شان نزول :
بعضى از مفسران در شان نزول آيه نخست چنين نقل كرده اند كه اين آيه در مورد گروهى از مسلمانان نازل گرديد كه در چنگال مشركان گرفتار شدند و آنها را مجبور به بازگشت از اسلام و اظهار كلمات كفر و شرك كردند.
آنها (عمار) و پدرش (ياسر) و مادرش (سميه ) و (صهيب ) و (بلال ) و (خباب ) بودند، پدر و مادر عمار در اين ماجرا سخت مقاومت كردند و كشته شدند، ولى عمار كه جوان بود آنچه را مشركان مى خواستند به زبان آورد.
اين خبر در ميان مسلمانان پيچيد، بعضى غائبانه عمار را محكوم كردند و گفتند: عمار از اسلام بيرون رفته و كافر شده ، پيامبر (صلى الله عليه وآله ) فرمود: چنين نيست
ان عمارا ملاء ايمانا من قرنه الى قدمه و اختلط الايمان بلحمه و دمه : چنين نيست (من عمار را به خوبى مى شناسم ) عمار از فرق تا قدم مملو از ايمان است و ايمان با گوشت و خون او آميخته است (او هرگز دست از ايمان بر نخواهد داشت و به مشركان نخواهد پيوست ).
چيزى نگذشت كه عمار گريه كنان به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد، پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: مگر چه شده است ؟
عرض كرد اى پيامبر! بسيار بد شده ، دست از سرم بر نداشتند تا نسبت به شما جسارت كردم و بتهاى آنها را به نيكى ياد نمودم !
پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با دست مباركش اشك از چشمان عمار پاك مى فرمود و مى چگفت : اگر باز تو را تحت فشار قرار دادند، آنچه مى خواهند بگو (و جان خود را از خطر رهائى بخش ).
در اين هنگام آيه من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره ... نازل گرديد و مسائل را در اين رابطه روشن ساخت .
تفسير :
بازگشت كنندگان از اسلام (مرتدين )
در تكميل بحث آيات گذشته كه سخن از برنامه هاى مختلف مشركان و كفار در ميان بود، آيات مورد بحث به گروهى ديگر از كفار يعنى مرتدين و بازگشت كنندگان از اسلام اشاره مى كند.
نخستين آيه مى گويد: كسانى كه بعد از ايمان كافر شوند - بجز آنها كه تحت فشار و اجبار اظهار كفر كرده اند در حالى كه قلبشان مملو از ايمان است - آرى چنين اشخاصى كه سينه خود را براى پذيرش مجدد كفر گشاده دارند،
غضب خدا بر آنهاست و عذاب عظيم در انتظارشان است (من كفر بالله من بعد ايمانه الا من اكره و قلبه مطمئن بالايمان و لكن من شرح بالكفر صدرا فعليهم غضب من الله و لهم عذاب عظيم ).
در واقع در اينجا اشاره به دو گروه از كسانى است كه بعد از پذيرش اسلام راه كفر را پيش مى گيرند.
نخست آنها كه در چنگال دشمنان بى منطق گرفتار مى شوند و تحت فشار و شكنجه آنها اعلام بيزارى از اسلام و وفادارى به كفر مى كنند، در حالى كه آنچه مى گويند تنها با زبان است و قلبشان مالامال از ايمان مى باشد، اين گروه مسلما مورد عفوند، بلكه اصلا گناهى از آنها سر نزده است ، اين همان تقيه مجاز است كه براى حفظ جان و ذخيره كردن نيروها براى خدمت بيشتر در راه خدا در اسلام مجاز شناخته شده است .
گروه دوم كسانى هستند كه به راستى دريچه هاى قلب خود را به روى كفر و بى ايمانى مى گشايند، و مسير عقيدتى خود را به كلى عوض مى كنند، اينها هم گرفتار غضب خدا و عذاب عظيم او مى شوند.
ممكن است غضب اشاره به محروميت آنها از رحمت الهى و هدايت او در اين جهان باشد، و عذاب عظيم اشاره به كيفر آنها در جهان ديگر، و به هر حال تعبيرى كه در اين آيه درباره مرتدين شده است بسيار سخت و سنگين و تكان دهنده است .
آيه بعد دليل مرتد شدن آنها را چنين بازگو مى كند: اين بخاطر آن است كه آنها زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح دادند و به همين جهت بار ديگر در طريق كفر گام نهادند (ذلك بانهم استحبوا الحياة الدنيا على الاخرة ).
(و خداوند قوم كافر را (كه در كفر و انكار اصرار مى ورزند) هدايت
نمى كند) (و ان الله لا يهدى القوم الكافرين ).
و بطور خلاصه هنگامى كه آنها اسلام آوردند، موقتا پاره اى از منافع ماديشان به خطر افتاد، و از آنجا كه به دنيا عشق مى ورزيدند از ايمان خود پشيمان گشتند و مجددا به سوى كفر بازگشتند.
بديهى است چنين جمعيتى كه از درون وجودشان كششى به سوى ايمان نيست ، مشمول هدايت الهى نمى شوند كه هدايت او فرع بر خواست و كوشش و جهاد ما است كه خودش فرموده و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا (عنكبوت آيه آخر).
آيه بعد دليل عدم هدايت آنها را چنين شرح مى دهد: آنها كسانى هستند كه خدا بر قلب و گوش و چشمشان مهر نهاده آنچنان كه از ديدن و شنيدن و درك حق محروم ماندهاند (اولئك الذين طبع الله على قلوبهم و سمعهم و ابصارهم ).
و روشن است (چنين افراد با از دست دادن تمام ابزار شناخت ، غافلان واقعى هستند) (و اولئك هم الغافلون ).
در گذشته نيز گفتهايم كه اعمال خلاف و انواع گناهان آثار سوئى روى حس تشخيص و درك و ديد انسان مى گذارد و سلامت فكر را تدريجا از او مى گيرد، هر قدر در اين راه فراتر رود پرده هاى غفلت و بيخبرى بر دل و چشم و گوش او محكمتر مى شود، سرانجام كارش به جائى مى رسد كه چشم دارد و گوئى نمى بيند، گوش دارد و گوئى نمى شنود، و دريچه روح او به روى همه حقايق بسته مى شود و حس تشخيص و قدرت تميز كه برترين نعمت الهى است از آنها گرفته مى شود.
(طبع ) كه در اينجا به معنى مهر نهادن است ، اشاره به اين است
كه گاهى براى اينكه مثلا كسى دست به محتواى صندوقى نزند و در آن را نگشايد، آنرا محكم مى بندند و بعد از بستن با نخ مخصوصى محكم مى كنند، و روى آن مهر مى زنند كه اگر آن را بگشايند فورا معلوم خواهد شد، اين تعبير در اينجا كنايه از نفوذناپذيرى مطلق است .
در آيه بعد نتيجه كار آنها چنين ترسيم شده است : ناچار و قطعا آنها در آخرت زيانكارانند (لا جرم انهم فى الاخرة هم الخاسرون ).
چه زيان و خسرانى از اين بدتر كه انسان همه امكانات لازم را براى هدايت و سعادت جاويدان در دست داشته باشد، و بر اثر هوى و هوس همه اين سرمايه ها را از دست بدهد.
و از آنجا كه در برابر دو گروه گذشته يعنى آنها كه تحت فشار دشمن كلمات كفر آميز را به عنوان تقيه بيان كردند در حالى كه قلبشان مطمئن و مملو از ايمان بود، و آنها كه با تمام ميل به كفر باز گشتند، گروه سومى وجود دارند كه همان فريب خوردگانند.
آيه بعد به وضع آنها اشاره كرده مى گويد: (پروردگار تو نسبت به كسانى كه فريب خوردند و از ايمان باز گشتند اما بعدا توبه كردند و صدق توبه خود را با هجرت و جهاد و صبر و استقامت به ثبوت رساندند آرى پروردگارت نسبت به آنها غفور و رحيم است ) (ثم ان ربك للذين هاجروا من بعد ما فتنوا ثم جاهدوا و صبروا ان ربك من بعدها لغفور رحيم ).
اين آيه دليل روشنى است براى قبول توبه مرتد، ولى اشخاصى كه در آيه
مورد بحث هستند قبلا مشرك بوده اند و بعد مسلمان شده اند، بنابر اين (مرتد ملى ) محسوب مى شوند نه (مرتد فطرى ).
سرانجام آخرين آيه مورد بحث به عنوان يك هشدار عمومى مى گويد: بياد آوريد روزى را كه هر كس در فكر خويشتن است و به دفاع از خود برمى خيزد تا خود را از عذاب و مجازات دردناكش رهائى بخشد (يوم تاتى كل نفس تجادل عن نفسها).
گاهى گنهكاران براى نجات از چنگال عذاب ، اعمال خلاف خود را به كلى منكر مى شوند و مى گويند: و الله ربنا ما كنا مشركين : به خدائى كه پروردگار ما است سوگند كه ما مشرك نبوديم (سوره انعام آيه 23) اما هنگامى كه مى بينند اين دروغ و دغلها كارگر نيست ، سعى مى كنند گناه خود را به گردن رهبران گمراهشان بيندازند، مى گويند ربنا هؤ لاء اضلونا فاتهم عذابا ضعفا من النار: خدايا اينها بودند كه ما را گمراه كردند، عذاب آنها را دو چندان كن (و سهم عذاب ما را به آنها بده ) (اعراف - 38).
ولى اين دست و پاها بيهوده است و در آنجا (نتيجه اعمال هر كسى بى كم
و كاست به او داده مى شود) (و توفى كل نفس ما عملت ).
و به هيچكس كمترين ستمى نمى شود (و هم لا يظلمون ).
نكته ها :
1 - تقيه و فلسفه آن
مسلمانان راستين ، دست پروردگان پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) روح مقاومت عجيبى در برابر دشمنان داشتند، و چنانكه ديديم بعضى از آنها همچون (پدر عمار) حتى حاضر نمى شدند جملهاى با زبان مطابق ميل دشمن بگويند، هر چند قلبشان مملو از ايمان به خدا و عشق به پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، و در اين راه جان خود را نيز از دست مى دادند.
و بعضى همچون خود عمار، كه حاضر مى شدند با زبان جملهاى بگويند باز وحشت سر تا پاى وجودشان را فرا مى گرفت ، و خود را مسئول و مقصر مى دانستند، و تا پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به آنها اطمينان نمى داد كه عملشان به عنوان يك تاكتيك براى حفظ جان خويشتن شرعا جايز بوده است آرام نمى يافتند!
در حالات (بلال ) مى خوانيم هنگامى كه اسلام آورد، و شجاعانه به دفاع از منطق اسلام و حمايت از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) برخاست ، مشركان او را تحت فشار شديد قرار دادند، تا جائى كه او را به ميان آفتاب سوزان مى كشاندند و صخره بزرگى روى سينه او مى گذاشتند و به او مى گفتند: بايد به خدا مشرك شوى .
او خوددارى مى كرد و در حالى كه نفسهايش به شماره افتاده بود، پيوسته مى گفت : (احد، احد) (او خداى يگانه است او خداى يكتاست ) سپس مى گفت بخدا سوگند اگر مى دانستم سخنى از اين ناگوارتر بر شما است آنرا مى گفتم !
و در حالات (حبيب بن زيد) انصارى مى خوانيم هنگامى كه مسيلمه كذاب او را دستگير كرده بود، از او پرسيد آيا تو گواهى مى دهى كه محمد رسول خدا است ؟ گفت آرى .
سپس از او سوال كرد آيا گواهى مى دهى كه من رسول خدايم ؟ حبيب از طريق سخريه گفت من گفتار تو را نمى شنوم ! مسيلمه و پيروانش بدن او را قطعه قطعه كردند و او همچون كوه استوار ماند.
و از اين گونه صحنه هاى تكان دهنده در تاريخ اسلام مخصوصا در حالات مسلمانان نخستين و ياران ائمه اهل بيت (عليهمالسلام ) فراوان است .
به همين دليل محققان گفته اند كه در اين گونه موارد، شكستن سد تقيه و عدم تسليم در برابر دشمن جايز است ، هر چند به قيمت جان انسان تمام شود چرا كه هدف بر پا داشتن پرچم توحيد و اعلاى كلمه اسلام است ، مخصوصا در آغاز دعوت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين امر اهميت خاصى داشته است .
با اين حال شك نيست كه تقيه در اين گونه موارد نيز جائز است ، و در موارد پائين تر از آن واجب ، و بر خلاف آنچه افراد ناآگاه مى پندارند تقيه (البته در موارد خاص خود نه در همه جا) نه نشانه ضعف است ، و نه ترس از انبوه دشمن و نه تسليم در برابر فشار، بلكه تقيه يكنوع تاكتيك حساب شده براى حفظ نيروهاى انسانى و هدر ندادن افراد مومن در راه موضوعات كوچك و كم اهميت محسوب مى شود.
در همه دنيا معمول است كه اقليتهاى مجاهد و مبارز، براى واژگون كردن اكثريتهاى خودكامه ستمگر و متجاوز، غالبا از روش ‍ (استتار) استفاده مى كنند، جمعيت زير زمينى تشكيل مى دهند، برنامه هاى سرى دارند، و بسيار مى شود كه خود را به لباس ‍ ديگران در مى آورند، و حتى به هنگام دستگير
شدن سخت مى كوشند كه واقع كار آنها مكتوم بماند، تا نيروهاى گروه خود را بيهوده از دست ندهند، و براى ادامه مبارزه ذخيره كنند.
هيچ عقلى اجازه نمى دهد كه در اين گونه شرائط، مجاهدانى كه در اقليت هستند، علنا و آشكارا خود را معرفى كنند و به آسانى از طرف دشمن شناسائى و نابود گردند.
به همين دليل تقيه قبل از آنكه يك برنامه اسلامى باشد يك روش عقلانى و منطقى براى همه انسانهائى است كه در حال مبارزه با دشمن نيرومندى بوده و هستند.
در روايات اسلامى نيز مى خوانيم كه تقيه به يك سپر دفاعى ، تشبيه شده است .
امام صادق (عليهالسلام ) مى فرمايد: التقية ترس المومن و التقية حرز المومن : (تقيه سپر مومن است ، و تقيه وسيله حفظ مومن است ).
(توجه داشته باشيد كه تقيه در اينجا تشبيه به سپر شده و سپر ابزارى است كه تنها در ميدان جنگ و مبارزه با دشمن براى حفظ نيروهاى انقلابى از آن استفاده مى شود).
و اگر مى بينيم در احاديث اسلامى ، تقيه نشانه دين و علامت ايمان ، و نه قسمت از مجموع ده قسمت دين شمرده شده است همه به خاطر همين است .
البته بحث در زمينه تقيه بسيار گسترده است كه اينجا جاى شرح و بسط آن نيست ، تنها هدف اين بود كه بدانيم آنچه را بعضى در مذمت تقيه مى گويند دليل ناآگاهى و بى اطلاعى آنها از شرائط تقيه و فلسفه آن است .
بدون شك مواردى وجود دارد كه در آنجا تقيه كردن حرام است و آن در موردى است كه تقيه به جاى اينكه سبب حفظ نيروها شود مايه نابودى يا
به خطر افتادن مكتب گردد، و يا فساد عظيمى ببار آورد، در اين گونه موارد بايد سد تقيه را شكست و پى آمدهاى آنرا هر چه بود پذيرا شد.
2 - مرتد فطرى ، و ملى ، و فريب خوردگان
اسلام در مورد كسانى كه هنوز اسلام را نپذيرفته اند، سختگيرى نمى كند (منظور اهل كتاب است ) و آنها را با دعوت مستمر و تبليغات پيگير منطقى به اسلام فرا مى خواند، هر گاه نپذيرفتند و حاضر شدند طبق شرائط ذمه همزيستى مسالمت آميز با مسلمانان داشته باشند نه تنها به آنها امان مى دهد بلكه حفظ مال و جان و منافع مشروعشان را بر عهده مى گيرد.
ولى در مورد كسانى كه اسلام را پذيرا شوند سپس عدول كنند فوق العاده سختگير است چرا كه اين عمل موجب تزلزل جامعه اسلامى مى گردد و يكنوع قيام بر ضد رژيم و حكومت اسلامى محسوب مى شود و غالبا دليل به سوء نيت است ، و سبب مى شود كه اسرار جامعه اسلامى به دست دشمنان افتد.
لذا چنين كسى اگر پدر يا مادرش هنگام انعقاد نطفه او مسلمان بوده و به تعبير ساده تر اگر مسلمانزاده باشد و از اسلام بر گردد و در دادگاه اسلامى به ثبوت رسد خونش را مباح مى شمرد، اموال او بايد در ميان وارثانش تقسيم گردد و همسرش از او جدا شود، و توبه او در ظاهر پذيرفته نيست ، يعنى اين احكام سه گانه درباره چنين كسى به هر حال اجرا مى شود، ولى اگر واقعا پشيمان گردد توبه او در پيشگاه خدا پذيرفته خواهد شد، (البته اگر مجرم زن باشد توبه اش مطلقا پذيرفته خواهد شد).
ولى اگر شخص از اسلام برگشته ، مسلمانزاده نباشد به او تكليف توبه
مى كنند و اگر توبه كرد مورد قبول واقع خواهد شد و همه مجازاتها از ميان خواهد رفت .
گرچه حكم سياسى مرتد فطرى براى آنها كه از محتواى آن آگاه نيستند ممكن است يكنوع خشونت و تحميل عقيده و سلب آزادى انديشه تلقى گردد.
ولى اگر به اين واقعيت توجه كنيم كه اين احكام مربوط به كسى نيست كه اعتقادى در درون دارد و در مقام اظهار آن بر نيامده ، بلكه تنها كسى را شامل مى شود كه به اظهار يا تبليغ پردازد، و در حقيقت قيام بر ضد رژيم موجود جامعه كند، روشن مى شود كه اين خشونت بى دليل نيست ، و با مساله آزادى انديشه نيز منافات ندارد، و همانگونه كه گفتهايم شبيه اين قانون در بسيارى از كشورهاى شرق و غرب با تفاوتهائى وجود دارد.
توجه به اين نكته نيز لازم است كه : پذيرش اسلام بايد طبق منطق باشد، مخصوصا كسى كه از پدر يا مادر مسلمان تولد يافته و در يك محيط اسلامى پرورش ديده ، بسيار بعيد به نظر مى رسد كه محتواى اسلام را تشخيص نداده باشد، بنابر اين عدول و بازگشت او به توطئه و خيانت شبيه تر است تا به اشتباه و عدم درك حقيقت و چنين كسى استحقاق چنان مجازاتى را دارد.
ضمنا احكام هرگز تابع يك فرد و دو فرد نيست بلكه مجموع را به طور كلى بايد در نظر گرفت .
آيه و ترجمه


و ضرب الله مثلا قرية كانت امنة مطمئنة ياتيها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بانعم الله فاذقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون (112)
و لقد جاءهم رسول منهم فكذبوه فاخذهم العذاب و هم ظالمون (113)
فكلوا مما رزقكم الله حللا طيبا و اشكروا نعمت الله ان كنتم اياه تعبدون (114)



ترجمه :

112 - خداوند (براى آنها كه كفران نعمت مى كنند) مثلى زده است : منطقه آبادى را كه امن و آرام و مطمئن بوده ، و همواره روزيش بطور وافر از هر مكانى فرا مى رسيده ، اما نعمت خدا را كفران كردند، و خداوند بخاطر اعمالى كه
انجام مى دادند لباس گرسنگى و ترس را در اندامشان پوشانيد.
113 - پيامبرى از خود آنها به سراغشان آمد، اما او را تكذيب كردند، و عذاب الهى آنها را فرو گرفت ، در حالى كه ظالم بودند.
114 - حال كه چنين است از آنچه خدا روزيتان كرده است حلال و پاكيزه بخوريد، و شكر نعمت خدا را بجاى آريد اگر او را مى پرستيد.
تفسير :
آنها كه كفران كردند و گرفتار شدند
كرارا گفتهايم كه اين سوره ، سوره نعمتها است ، نعمتهاى معنوى و مادى در زمينه هاى مختلف كه به تناسب آن بحثهاى ديگر به ميان آمده است ، در آيات مورد بحث نتيجه كفران نعمتهاى الهى را در قالب يك مثال عينى مى خوانيم .
نخست مى گويد: خداوند براى آنها كه ناسپاسى نعمت مى كنند مثلى زده است : منطقه آبادى را كه در نهايت امن و امان بوده (ضرب الله مثلا قرية كانت آمنة ).
(اين آبادى آنچنان امن و امان بود كه ساكنانش با اطمينان در آن زندگى داشتند) و هرگز مجبور به مهاجرت و كوچ كردن نبودند (مطمئنة ).
علاوه بر نعمت امنيت و اطمينان ، (انواع روزيهاى مورد نيازش به طور وافر از هر مكانى به سوى آن مى آمد) (ياتيها رزقها رغدا من كل مكان ).
(اما سرانجام اين آبادى - يعنى ساكنانش - كفران نعمتهاى خدا كردند و خدا لباس گرسنگى و ترس را به خاطر اعمالشان بر اندام آنها پوشانيد) (فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون ).
نه تنها نعمتهاى مادى آنها در حد كمال بود كه از نعمتهاى معنوى يعنى
وجود فرستاده خدا و تعليمات آسمانى او نيز برخوردار بودند پيامبرى از خود آنها به سوى آنها آمد و آنها را به آئين حق دعوت كرد و اتمام حجت نمود ولى آنها به تكذيبش پرداختند (و لقد جائهم رسول منهم فكذبوه ).
(در اين هنگام عذاب الهى آنها را فرو گرفت ، در حالى كه ظالم و ستمگر بودند) (فاخذهم العذاب و هم ظالمون ).
با مشاهده چنين نمونه هاى زنده و روشنى شما در راه آن غافلان و ظالمان و كفران كنندگان نعمتهاى الهى گام ننهيد شما از آنچه خدا روزيتان كرده است حلال و پاكيزه بخوريد و شكر نعمتهاى او را بجا آوريد اگر او را مى پرستيد (فكلوا مما رزقكم الله حلالا طيبا و اشكروا نعمت الله ان كنتم اياه تعبدون ).
نكته ها :
1 - آيا مثال است يا يك جريان تاريخى ؟
در آيات فوق هنگامى كه سخن از يك منطقه آباد و پر نعمت به ميان آمده كه بر اثر كفران نعمت گرفتار ناامنى و گرسنگى و بدبختى شد، تعبير به (مثلا) نموده ، و از سوى ديگر فعلهائى كه در اين آيه ذكر شده بصورت فعل ماضى است كه بيانگر وقوع چنين حادثهاى در خارج است .
در ميان مفسران گفتگو واقع شده كه آيا هدف بيان يك مثال كلى بوده يا بيان يك واقعيت عينى خارجى است ؟.
طرفداران احتمال دوم در اينكه اين منطقه كجا بوده است باز گفتگو دارند:
گروهى معتقدند اشاره به سرزمين مكه است و شايد تعبير (ياتيها رزقها رغدا من كل مكان ) (روزى آن منطقه به طور فراوان از هر مكانى فرا مى رسيد) باعث تقويت اين احتمال شده است چرا كه اين تعبير دليل بر اين است كه آن منطقه يك منطقه توليد كننده مواد مورد نياز نبوده ، بلكه از خارج به آن حمل مى شده ، و از اين گذشته با جمله (يجبى اليه ثمرات كل شى ء) (ثمرات همه چيز به سوى آن آورده مى شود) كه در سوره قصص آيه 57 آمده و قطعا اشاره به سرزمين مكه است بسيار سازگار است .
ولى مشكل آن است كه از نظر تاريخى چنين حادثهاى به طور آشكار در مورد مكه ديده نمى شود كه روزى بسيار پر نعمت و امن و امان باشد، و روز ديگر قحطى و ناامنى آن را به شدت فرا گيرد.
بعضى ديگر گفته اند اين داستان مربوط به گروهى از بنى اسرائيل بوده است كه در منطقه آبادى مى زيستند و بر اثر كفران نعمت گرفتار قحطى و ناامنى شدند.
شاهد اين سخن حديثى است كه از امام صادق (عليهالسلام ) نقل شده كه فرمود: (گروهى از بنى اسرائيل آنقدر زندگى مرفهى داشتند كه حتى از مواد غذائى مجسمه هاى كوچك مى ساختند و گاهى با آن بدن خود را نيز پاك مى كردند، اما سرانجام كار آنها به جائى رسيد كه مجبور شدند همان مواد غذائى آلوده را بخورند و اين همان است كه خداوند در قرآن فرموده : ضرب الله مثلا قرية كانت آمنه مطمئنة ....)
روايات ديگرى نزديك به همين مضمون از امام صادق (عليهالسلام ) و تفسير على بن
ابراهيم نقل شده است كه روى اسناد همه آنها نمى توان تكيه كرد وگرنه مساله روشن بود.
اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه فوق اشاره به داستان قوم سبا باشد كه در سر زمين آباد يمن مى زيستند و چنانكه قرآن در سوره سبا آيات 15 - 19 داستان زندگى آنها را بازگو كرده سرزمين بسيار آباد و پر ميوه و امن و امان و پاك و پاكيزه داشته اند كه بر اثر غرور و طغيان و استكبار و كفران نعمتهاى خدا آنچنان سرزمينشان ويران و جمعيتشان پراكنده شد كه عبرتى براى همگان گشت .
جمله : (ياتيها رزقها رغدا من كل مكان ) الزاما دليل بر اين نيست كه آن منطقه خود آباد نبوده بلكه ممكن است منظور از (كل مكان ) اطراف آن شهر و ديار بوده ، و ميدانيم محصولات يك منطقه وسيع معمولا به شهر يا روستاى مركزى انتقال مى يابد.
اين نكته نيز لازم به يادآورى است كه هيچ مانعى ندارد آيه فوق اشاره به همه اينها باشد.
و در هر حال از آنجا كه تاريخ مناطق بسيارى را به ياد دارد كه گرفتار چنين سرنوشتى شده اند مشكل مهمى در تفسير آيه باقى نمى ماند، هر چند عدم اطمينان كافى به تعيين محل آن سبب شده است كه بعضى از مفسران آن را يك مثال كلى تلقى كنند، نه يك منطقه معين ، ولى ظاهر آيات فوق متناسب با اين تفسير نيست بلكه تعبيرات آن همه حكايت از وجود يك واقعيت عينى خارجى مى كند.
2 - رابطه امنيت و روزى فراوان
در آيات فوق براى اين منطقه آباد خوشبخت و پر بركت ، سه ويژگى ذكر شده است كه نخستين آنها امنيت ، سپس اطمينان به ادامه زندگى در آن ، و بعد از آن مساله جلب روزى و مواد غذائى فراوان مى باشد كه از نظر ترتيب طبيعى به همان شكل كه در آيه آمده صورت حلقه هاى زنجيرى علت و معلول دارد، چرا كه تا امنيت نباشد كسى اطمينان به ادامه زندگى در محلى پيدا نمى كند، و تا اين دو نباشند كسى علاقه مند به توليد و سر و سامان دادن به وضع اقتصادى نمى شود.

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 12:04 PM
و اين درسى است براى همه ما و همه كسانى كه مى خواهند سرزمينى آباد و آزاد و مستقل داشته باشند، بايد قبل از هر چيز به مساله امنيت پرداخت ، سپس مردم را به آينده خود در آن منطقه اميدوار ساخت ، و به دنبال آن چرخهاى اقتصادى را به حركت در آورد.
ولى اين نعمتهاى سه گانه مادى هنگامى به تكامل مى رسند كه با نعمت معنوى ايمان و توحيد هماهنگ گردند، به همين دليل در آيات فوق بعد از ذكر نعمتهاى سه گانه مى گويد: (و لقد جائهم رسول منهم ) پيامبرى از جنس آنها براى هدايتشان ماموريت پيدا كرد.
3 - لباس گرسنگى و ناامنى
جالب اينكه در آيات فوق هنگامى كه سر نوشت اين كفران كنندگان نعمت را بيان مى كند مى گويد: خداوند لباس گرسنگى و ترس را به آنها چشانيد، يعنى از يكسو گرسنگى و ترس تشبيه به لباس شده ، و از سوى ديگر به جاى پوشاندن چشاندن آمده است .
اين تعبير مفسران را بر آن داشته كه در نكته تشبيه مذكور بيشتر بينديشند:
البته ممكن است بعضى از تشبيهات مانند چشيدن لباس در زبان فارسى معمول نباشد و از آن تعجب كنيم ، ولى در زبان ديگر همچون زبان عربى بيانگر نكته لطيفى باشد، چرا كه به گفته (ابن راوندى ) در پاسخ (ابن اعرابى ) كه از او پرسيد آيا لباس ‍ هم چشيدنى است ؟! گفت به فرض كه تو در نبوت پيامبر اسلام ترديد كنى در اينكه او يك عرب (فصيح ) بود، نمى توانى شكى به خود را بدهى .
و به هر حال اين تعبير اشاره به آن است كه اولا آنچنان قحطى و ناامنى آنها را فرا گرفت كه گوئى همچون لباس از هر سو آنان را احاطه نموده بود، و بدنشان را لمس مى كرد، و از سوى ديگر اين قحطى و ناامنى آنچنان براى آنها ملموس شد كه گوئى با زبان خود آن را مى چشيدند، و اين دليل بر نهايت فقر و فلاكت و فقدان امنيت است كه سراسر وجود و زندگى انسان را پر كند.
در حقيقت همانگونه كه در آغاز، نعمت امنيت و رفاه تمام وجود آنها را پر كرده بود. در پايان نيز بر اثر كفران فقر و ناامنى به جاى آن نشست .
4 - كفران نعمت و تضييع مواهب الهى
در روايتى كه در بالا آورديم خوانديم كه اين قوم مرفه آنچنان گرفتار غرور و غفلت شدند كه حتى از مواد مفيد و محترم غذائى براى پاك كردن بدنهاى آلوده خود استفاده مى كردند و به همين جهت خداوند آنها را گرفتار قحطى و ناامنى كرد.
اين هشدارى است به همه افراد و ملتهائى كه غرق نعمتهاى الهى هستند تا بدانند هر گونه اسراف و تبذير و تضييع نعمتها جريمه دارد جريمه اى بسيار سنگين .
اين هشدارى است به آنها كه هميشه نيمى از غذاى اضافى خود را به زباله دانها مى ريزند.
هشدارى است به آنها كه براى سفرهاى كه سه چهار نفر ميهمان بر سر آن دعوت شده است معادل غذاى 20 نفر از غذاهاى رنگين تهيه مى بينند، و حتى باقيمانده آن را به مصرف انسانهاى گرسنه نمى رسانند.
و هشدارى است به آنها كه مواد غذائى را در خانه ها براى مصرف شخصى و در انبارها براى گرانتر فروختن آنقدر ذخيره مى كنند كه مى گندد و فاسد مى شود اما حاضر نيستند به نرخ ارزانتر و يا رايگان در اختيار ديگران بگذارند!.
آرى اينها همه در پيشگاه خدا مجازات و جريمه دارد و كمترين مجازات آن سلب اين مواهب است .
اهميت اين مساله آنگاه روشن تر مى شود كه بدانيم مواد غذائى روى زمين نامحدود نيست ، و به تعبير ديگر به ميزان اين مواد، نيازمندان و گرسنگانى نيز وجود دارند كه هر گونه افراط و تفريط در آن باعث محروميت گروهى از آنها مى شود.
به همين دليل در روايات اسلامى سخت به اين مساله توجه شده است تا آنجا كه از امام صادق (عليهالسلام ) در حديثى مى خوانيم كه فرمود: پدرم ناراحت مى شد از اينكه بخواهد دستش را كه آلوده به غذا بود با دستمال پاك كند بلكه به خاطر احترام غذا دست خود را مى مكيد و يا اگر كودكى در كنار او بود و چيزى در ظرفش باقى مانده بود ظرف او را پاك مى كرد، و حتى خودش مى فرمود گاه مى شود غذاى كمى از سفره بيرون مى افتد و من به جستجوى آن مى پردازم
به حدى كه خادم منزل مى خندد (كه چرا دنبال يك ذره غذا مى گردم ) سپس اضافه كرد جمعيتى پيش از شما مى زيستند كه خداوند به آنها نعمت فراوان داد، اما ناشكرى كردند و مواد غذائى را بى جهت از ميان بردند و خداوند بركات خود را از آنها گرفت و به قحطى گرفتارشان ساخت !.
آيه و ترجمه

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 12:05 PM
آيه و ترجمه


انما حرم عليكم الميتة و الدم و لحم الخنزير و ما اءهل لغير الله به فمن اضطر غير باغ و لا عاد فان الله غفور رحيم (115)
و لا تقولوا لما تصف اءلسنتكم الكذب هذا حلل و هذا حرام لتفتروا على الله الكذب ان الذين يفترون على الله الكذب لا يفلحون (116)
متاع قليل و لهم عذاب اءليم (117)
و على الذين هادوا حرمنا ما قصصنا عليك من قبل و ما ظلمناهم و لكن كانوا اءنفسهم يظلمون (118)
ثم ان ربك للذين عملوا السوء بجهالة ثم تابوا من بعد ذلك و اءصلحوا ان ربك من بعدها لغفور رحيم (119)



ترجمه :

115 - خداوند تنها مردار و خون و گوشت خوك و آنچه را با نام غير خدا سر بريدهاند بر شما تحريم كرده ، اما كسانى كه مجبور شوند در حالى كه تجاوز و تعدى از حد ننمايند (خداوند آنها را مجازات نخواهد كرد) چرا كه خدا غفور و رحيم است .
116 - بخاطر دروغى كه زبانهاى شما توصيف مى كند نگوئيد اين حلال است و آن حرام ، تا بر خدا افترا ببنديد، كسانى كه به خدا دروغ مى بندند رستگار نخواهند شد.
117 - بهره كمى در اين دنيا نصيبشان مى شود، و عذاب دردناكى در انتظار آنها است .
118 - چيزهائى را كه قبلا براى تو شرح داديم بر يهود تحريم كرديم ، ما به آنها ستم نكرديم ، اما آنها به خودشان ظلم و ستم كردند.
119 - اما پروردگارت نسبت به آنها كه از روى جهل اعمال بد انجام داده اند سپس توبه كردند و در مقام جبران بر آمدند، پروردگار تو بعد از آن آمرزنده و مهربان است .
تفسير :
دروغگويان هرگز رستگار نخواهند شد
از آنجا كه در آيات گذشته سخن از نعمتهاى پاكيزه الهى و شكر اين نعمتها به ميان آمده بود آيات مورد بحث در تعقيب آنها، از محرمات واقعى و محرمات غير واقعى كه از طريق بدعت در آئين خدا تحريم شده بودند، سخن مى گويد تا اين حلقه تكميل گردد.
نخست مى گويد خداوند منحصرا چهار چيز را از مواد غذائى مربوط به حيوانات را بر شما تحريم كرده است : مردار، خون ، گوشت خوك و حيواناتى كه با نام غير الله سر بريده شده اند (انما حرم عليكم الميت
الخنزير و ما اهل لغير الله به ).
فلسفه تحريم گوشت مردار و خون و گوشت خوك را مفصلا ذيل آيه 173 سوره بقره آورديم . (به جلد اول ذيل همان آيه مراجعه نمائيد).
ولى آلودگى اين سه ، امروز بر كسى پوشيده نيست ، مردار منبع انواع ميكربهاست ، و خون نيز از تمام اجزاء بدن از نظر فعاليت ميكربها آلوده تر است ، و گوشت خوك نيز عاملى براى چند نوع بيمارى خطرناك است ، و از همه اينها گذشته همانطور كه در سوره بقره آورديم خوردن گوشت خوك و خون منهاى زيانهاى جسمانى ، آثار زيانبار روانى و اخلاقى از طريق تاثير در هورمونها در انسان به يادگار مى گذارد (گوشت مردار نيز چون ذبح نشده و خون از آن خارج نگرديده علاوه بر زيانهاى ديگر زيان تغذيه از خون را نيز دارد).
اما در مورد حيواناتى كه با نام غير الله ذبح مى شدند (به جاى بسم الله كه امروز ما ميگوئيم نام بتها برده مى شد، و يا اصلا هيچ نامى را نمى بردند) مسلما فلسفه تحريم آن جنبه بهداشتى نيست ، بلكه جنبه اخلاقى و معنوى دارد، زيرا ميدانيم در اسلام علت حلال و حرام بودن چيزى تنها جنبه هاى بهداشتى آن نيست ، بلكه قسمتى از محرمات صرفا جنبه معنوى دارد و در رابطه با تهذيب روح و مسائل اخلاقى تحريم شده حتى گاهى به خاطر حفظ نظام اجتماع ، اشيائى تحريم گرديده اند، تحريم حيواناتى كه بدون نام خدا ذبح مى شوند نيز به خاطر جنبه اخلاقى آنست ، چرا كه از يكسو مبارزهاى است با آئين شرك و بت پرستى و از سوى ديگر توجهى است به آفريننده اين نعمتها.
ضمنا از مجموع محتواى اين آيه و آيات بعد، اين نكته استفاده مى شود كه
اسلام ، اعتدال را در استفاده از گوشت توصيه مى كند، نه مانند گياهخواران اين منبع غذائى را بكلى تحريم كرده ، و نه مانند مردم عصر جاهليت و گروهى از به اصطلاح متمدنان زمان ما اجازه استفاده از هر نوع گوشتى (حتى سوسمار و خرچنگ و انواع كرمها) را مى دهد.
پاسخ به يك سوال
در اينجا سوالى پيش مى آيد كه آيه فوق ، حيوانات حرام يا اجزاى محرم حيوان را منحصر در چهار قسمت كرده است ، در حالى كه ما ميدانيم محرمات فراوان ديگرى مانند گوشت حيوانات درنده ، و انواع حيوانات دريائى جز ماهيان فلسدار وجود دارد، و حتى در بعضى از سوره هاى ديگر قرآن تعداد محرمات بيش از چهار ذكر شده است (سوره مائده آيه 3) بنابر اين محدود بودن در چهار چيز براى چيست ؟
پاسخ اين سوال همانگونه كه در ذيل آيه 145 سوره انعام (جلد 6 صفحه 15) گفتيم يك نكته است و آن اينكه حصر در اينجا به اصطلاح (حصر اضافى ) است ، يعنى هدف از گفتن (انما) كه براى منحصر ساختن است نفى بدعتهائى است كه مشركان در زمينه تحريم پاره اى از حيوانات داشتند، در واقع قرآن مى گويد: اينها حرام است نه آنها كه شما ميگوئيد.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اين چهار موضوع كه در قرآن ذكر شده محرمات اصلى و بنيادى و ريشهاى است (حتى منخنقه يعنى حيواناتى را كه خفه كرده اند و مانند آن كه در آيه 3 سوره مائده آمده نيز در اين چهار داخل است چون مردار محسوب مى شود) اما محرمات ديگر از اجزاى حيوانات و يا انواع حيوانات مانند درندگان در درجه بعد قرار دارد و لذا در سنت پيامبر حكم تحريم آنها آمده است ، و به اين ترتيب حصر در آيه ، حصر حقيقى مى تواند باشد
(دقت كنيد).
و در پايان آيه همانگونه كه روش قرآن در بسيارى از موارد است ، موارد استثناء را بيان كرده مى گويد: آنها كه ناچار از خوردن گوشتهاى حرام شوند (فى المثل در بيابانى بدون غذا بمانند و جانشان در خطر باشد) در صورتى كه به مقدار حفظ جان از آن استفاده كنند و از حد تجاوز ننمايند بر آنها ايرادى نيست چرا كه خداوند، آمرزنده و مهربان است (فمن اضطر غير باغ و لا عاد فان الله غفور رحيم ).
(باغ ) يا (باغى ) از ماده (بغى ) به معنى (طلب ) است ، و در اينجا به معنى طلب لذت و يا حلال شمردن حرام الهى تفسير شده .
(عاد) يا (عادى ) از ماده عدو به معنى تجاوز است و در اينجا منظور كسى است كه بيش از حد لازم ، به هنگام ضرورت از اين گوشتها استفاده كند.
البته در رواياتى كه از طرف اهل بيت به ما رسيده گاهى (باغى ) به معنى (ظالم ) و (عادى ) به معنى غاصب تفسير شده ، حتى باغى به معنى كسى كه بر ضد امام قيام كند و عادى به معنى دزد آمده است .
اين روايات ممكن است اشاره به آن باشد كه اضطرار به گوشتهاى حرام معمولا در مسافرتها پيدا مى شود، و اگر كسى در راه ظلم و غضب و دزدى سفر كند و گرفتار چنين گوشتهائى شود، گرچه موظف است براى حفظ جان خود از آنها استفاده كند ولى خدا اين گناه را بر آنها نخواهد بخشيد.
و به هر حال اين تفسيرها با آنچه در مفهوم كلى آيه ذكر شد منافات ندارد و قابل جمع است .
آيه بعد بحثى را كه در زمينه تحريمهاى بى دليل مشركان كه به طور ضمنى
قبلا مطرح شده بود با صراحت شرح مى دهد و مى گويد: (به خاطر دروغى كه زبانهاى شما توصيف مى كند نگوئيد اين حلال است و آن حرام ، تا چيزى را به دروغ به خدا افترا ببنديد) (و لا تقولوا لما تصف السنتكم الكذب هذا حلال و هذا حرام لتفتروا على الله الكذب ).
يعنى اين يك دروغ آشكار است كه تنها از زبان شما تراوش كرده كه اشيائى را از پيش خود حلال مى كنيد، و اشيائى را حرام (اشاره به چهارپايانى بوده كه بعضى را بر خود تحريم مى كردند و بعضى را حلال مى دانستند و قسمتى را به بتها اختصاص ‍ مى دادند).
آيا خداوند به شما چنين حقى داده است ، كه قانونگذارى كنيد؟ اين افترا و دروغ بر خدا نيست ؟! و يا اينكه افكار خرافى و تقليدهاى كوركورانه ، شما را به چنين بدعتهائى واداشته است ؟!
در آيه 136 سوره انعام به وضوح آمده است كه آنها علاوه بر اين تحليل و تحريم بخشى از زراعت و چهارپايانشان را سهم خدا قرار مى دادند و بخشى را براى بتها! و عجب اينكه مى گفتند: سهمى كه براى بتها قرار داده شده هرگز به خدا نمى رسد، اما سهمى كه براى خدا است به بتها مى رسد! بنابر اين اگر سهم الله آسيب مى ديد از سهم بتها جبران نمى شد، اما اگر سهم بتها آسيب مى ديد از سهم (الله ) جبران مى شد! و از اين گونه خرافات فراوان داشتند.
همچنين از آيه 148 سوره انعام : (سيقول الذين اشركوا لوشاء الله ما اشركنا و لا آبائنا و لا حرمنا من شى ء) به خوبى استفاده مى شود كه آنها
اين حق را براى خود قائل بودند كه اشيائى را حلال يا حرام كنند، و معتقد بودند خدا هم موافق بدعتهاى آنها است (بنابر اين نخست بدعتى مى گذاردند و حلال و حرامى درست مى كردند، سپس آنرا به خدا نسبت مى دادند و مرتكب افتراى ديگرى مى شدند).
در پايان آيه به عنوان يك اخطار جدى مى گويد: كسانى كه به خدا دروغ و افترا مى بندند هيچگاه رستگار نخواهند شد (ان الذين يفترون على الله الكذب لا يفلحون ).
اصولا دروغ و افترا مايه بدبختى و نارستگارى است ، درباره هر كس كه باشد تا چه رسد به اينكه درباره خداوند بزرگ صورت گيرد كه گناه و آثار سوء آن مضاعف مى گردد.
آيه بعد اين عدم رستگارى را چنين توضيح مى دهد: با اين اعمال در اين دنيا تمتع و بهره كمى مى گيرند ولى در برابر آن عذاب دردناكى در انتظار آنها است (متاع قليل و لهم عذاب اليم ).
اين متاع قليل ، ممكن است اشاره به جنينهاى مرده حيوانات باشد كه براى خود حلال مى شمردند، و از گوشت آن استفاده مى كردند، يا اشاره به اشباع حس خودخواهى و خود پرستيشان باشد كه بوسيله اين بدعتها صورت مى گرفت ، و يا اينكه وسيله پايه هاى شرك و بت پرستى را تحكيم مى كردند و مردم را با آن سرگرم ساخته ، مدتى بر آنها حكومت مى نمودند كه اينها همه متاع قليل بود كه به دنبال آن (عذاب اليم ) قرار داشت .
در اينجا ممكن است سوالى ، طرح شود كه چرا غير از آن چهار چيز كه در بالا گفته شد، اشياء ديگرى از حيوانات بر قوم يهود حرام بوده است ؟
آيه بعد گويا به پاسخ اين سوال پرداخته ، مى گويد: ما بر يهود چيزهائى را كه قبلا براى تو شرح داديم تحريم كرديم (و على الذين هادوا حرمنا ما قصصنا عليك من قبل ).
اشاره به امورى است كه در آيه 146 سوره انعام آمده : و على الذين هادوا حرمنا كل ذى ظفر و من البقر و الغنم حرمنا عليهم شحومهما الا ما حملت ظهورهما او الحوايا او ما اختلط بعظم ذلك جزيناهم ببغيهم و انا لصادقون : بر يهوديان هر حيوان ناخن دارى را حرام كرديم (اشاره به حيواناتى است كه سم يكپارچه دارند همچون اسب ) و از گاو و گوسفند، پيه و چربيشان را تحريم نموديم ، مگر چربيهائى را كه بر پشت آنها قرار داشت ، و يا در لابلاى امعاء، و دو طرف پهلوها، و يا با استخوان آميخته بود، اين را به خاطر ظلم و ستم آنها، به عنوان كيفر، قرار داديم و ما راست ميگوئيم .
در حقيقت اين محرمات اضافى جنبه مجازات و كيفر در برابر مظالم و ستمهاى يهود داشته ، و لذا در پايان آيات مورد بحث اضافه مى كند: ما به آنها ستم نكرديم ولى آنها به خويشتن ستم روا مى داشتند (و ما ظلمناهم و لكن كانوا انفسهم يظلمون ).
در سوره نساء آيه 160 و 161 نيز مى خوانيم فبظلم من الذين هادوا حرمنا عليهم طيبات احلت لهم و بصدهم عن سبيل الله كثيرا و اخذهم الربا و قد نهوا عنه و اكلهم اموال الناس بالباطل : (به خاطر ظلم يهود قسمتى از غذاهاى پاكيزه را كه ذاتا حلال بود بر آنها تحريم كرديم ، چرا كه مردم را از راه خدا باز مى داشتند، و رباخوارى مى كردند با اينكه از آن نهى شده بودند، و اموال مردم را بدون جهت مى خوردند).
بنابر اين تحريم قسمتى از گوشتها بر يهود جنبه مجازات داشت ، و هرگز مشركان نمى توانستند به آن استدلال كنند.
به علاوه چيزهائى را كه مشركان تحريم كرده بودند نه در آئين يهود بود، نه در آئين اسلام ، صرفا بدعتهائى بود كه از ريشه خرافات مايه مى گرفت (آيه مورد بحث ممكن است اشاره به اين نكته نيز باشد كه شما كارى كرديد كه با هيچ كتاب آسمانى سازگار نيست ).
در آخرين آيه مورد بحث ، آنچنان كه روش قرآن است ، درهاى بازگشت را به روى افراد فريب خورده و يا پشيمان مى گشايد، و مى گويد: پروردگارت نسبت به آنها كه از روى جهل اعمال بد انجام داده اند، سپس بعد از آن توبه كرده اند و اصلاح و جبران نمودند، آرى پروردگارت بعد از اين توبه و اصلاح ، آمرزنده و مهربان است (ثم ان ربك للذين عملوا السوء بجهالة ثم تابوا من ذلك و اصلحوا ان ربك من بعدها لغفور رحيم ).
قابل توجه اينكه اولا علت ارتكاب گناه را جهالت مى شمرد، چرا كه جهل عامل اصلى بسيارى از گناهان است ، و اينگونه افرادند كه پس از آگاهى به راه حق باز مى گردند، نه آنها كه آگاهانه و از روى استكبار و غرور يا تعصب و لجاجت و مانند آن راه غلط را مى پيمايند.
ثانيا: مساله توبه را به توبه قلبى و ندامت درونى محدود نمى كند، بلكه روى اثر عملى آن تاكيد كرده ، و اصلاح و جبران را مكمل توبه مى شمارد، تا اين فكر غلط را از مغز خود بيرون كنيم كه هزاران گناه را با يك جمله استغفر الله مى توان جبران كرد. نه ، بايد عملا خطاها جبران گردد و قسمتهائى كه از روح انسان و يا جامعه بر اثر گناه آسيب يافته اصلاح و مرمت شود.
توبه حقيقى اين است نه لقلقه لسان .
ثالثا: به قدرى روى اين مساله تاكيد دارد كه مجددا با جمله (ان ربك من بعد لغفور رحيم ) تاكيد مى كند كه مشمول آمرزش و رحمت الهى شدن تنها بعد از توبه و اصلاح امكان پذير است .
به عبارت ديگر اين واقعيت كه پذيرش توبه حتما بعد از ندامت و جبران و اصلاح است با سه تعبير ضمن يك آيه بيان شده است : نخست به وسيله كلمه (ثم ) سپس (من بعد ذلك ) و سرانجام با كلمه (من بعدها) تا آلودگانى كه پشت سر هم گناه مى كنند و مى گويند ما به لطف خدا و غفران و رحمتش اميدواريم اين فكر نادرست را از سر به در كنند.
آيه و ترجمه


ان ابراهيم كان اءمة قانتا لله حنيفا و لم يك من المشركين (120)
شاكر الا نعمه اجتبه و هدئه الى صراط مستقيم (121)
و اتيناه فى الدنيا حسنة و انه فى الاخرة لمن الصالحين (122)
ثم اءوحينا اليك اءن اتبع ملة ابراهيم حنيفا و ما كان من المشركين (123)
انما جعل السبت على الذين اختلفوا فيه و ان ربك ليحكم بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون (124)



ترجمه :

120 - ابراهيم (به تنهائى ) يك امت بود مطيع فرمان خدا، و خالى از هر گونه انحراف ، و هرگز از مشركان نبود.
121 - او شكرگزار نعمتهاى پروردگار بود، خدا او را برگزيد، و به راه راست هدايتش كرد.
122 - و ما در دنيا به او همت نيكو داديم ، و در آخرت از صالحان است .
123 - سپس به تو وحى فرستاديم كه از آئين ابراهيم ، كه خالى از هر گونه انحراف بود و از مشركان نبود، پيروى كن .
124 - شنبه (و تحريمهاى روز شنبه براى يهود) بعنوان يك مجازات بود كه در آنهم اختلاف كردند و پروردگارت روز قيامت در ميان آنها در آنچه اختلاف كردند داورى مى كند.
تفسير :
ابراهيم (به تنهائى ) يك امت بود!

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 12:05 PM
تفسير :
ابراهيم (به تنهائى ) يك امت بود!
گفتيم اين سوره سوره بيان نعمتها است و هدف از آن تحريك حس شكرگزارى انسانها است ، به گونهاى كه آنها را به شناخت بخشنده اينهمه نعمت برانگيزد.
در آيات مورد بحث سخن از يك مصداق كامل بنده شكرگزار خدا، يعنى (ابراهيم ) قهرمان توحيد، به ميان آمده كه مخصوصا از اين نظر نيز براى مسلمانها عموما و عربها خصوصا الهام آفرين است كه او را پيشوا و مقتداى نخستين خود مى دانند.
از ميان صفات برجسته اين مرد بزرگ به پنج صفت اشاره شده است .
1 - در آغاز مى گويد ابراهيم خود امتى بود (ان ابراهيم كان امة ).
در اينكه چرا نام (امت ) بر ابراهيم گذارده شده ، مفسران نكات مختلفى ذكر كرده اند كه چهار نكته از آن قابل ملاحظه است :
- ابراهيم آنقدر شخصيت داشت كه به تنهائى يك امت بود، چرا كه گاهى شعاع شخصيت انسان آنقدر افزايش مى يابد كه از يك فرد و دو فرد و يك گروه فراتر مى رود و شخصيتش معادل يك امت بزرگ مى شود.
- ابراهيم رهبر و مقتدا و معلم بزرگ انسانيت بود و به همين جهت به او امت گفته شده ، زيرا امت به معنى اسم مفعولى به كسى گفته مى شود كه مردم به او اقتدا كنند و رهبريش را بپذيرند.
البته ميان اين معنى و معنى اول پيوند معنوى خاصى برقرار است زيرا
كسى كه پيشواى صدق و راستى براى ملتى شد در اعمال همه آنها شريك و سهيم است و گوئى خود، امتى است .
- ابراهيم در آن زمان كه هيچ خدا پرستى در محيطش نبود و همگى در منجلاب شرك و بت پرستى غوطه ور بودند تنها موحد و يكتاپرست بود، پس او به تنهائى امتى و مشركان محيطش امت ديگر بودند.
- ابراهيم سرچشمه پيدايش امتى بود و به همين سبب نام امت بر او گذارده شده .
و هيچ اشكالى ندارد كه اين كلمه كوچك يعنى (امت ) تمام اين معانى بزرگ را در خود جمع كند، آرى ابراهيم يك امت بود، يك پيشواى بزرگ بود، يك مرد امت ساز بود، و در آن روز كه در محيط اجتماعيش كسى دم از توحيد نمى زد او منادى بزرگ توحيد بود.
در اشعار عرب نيز مى خوانيم :
ليس على الله بمستنكر ان يجمع العالم فى واحد!
از خداوند عجيب نيست كه جهان را در انسانى جمع كند!
2 - وصف ديگر او (ابراهيم ) اين بود كه بنده مطيع خدا بود (قانتا لله )
3 - (او همواره در خط مستقيم (الله ) و طريق حق ، گام مى سپرد) (حنيفا)
4 - (او هرگز از مشركان نبود) و تمام زندگى و فكر و زواياى قلبش را تنها نور (الله ) پر كرده بود (و لم يك من المشركين ).
5 - و به دنبال اين ويژگيها سرانجام او مردى بود كه همه نعمتهاى خدا را شكرگزارى مى كرد (شاكرا لانعمه ).
و پس از بيان اين اوصاف پنجگانه به بيان پنج نتيجه مهم اين صفات پرداخته و چنين مى گويد:
1 - (خداوند ابراهيم را براى نبوت و ابلاغ دعوتش برگزيد) (اجتباه )
2 - (خدا او را به راه راست هدايت كرد) و از هر گونه لغزش و انحراف حفظ نمود (و هداه الى صراط مستقيم ).
چرا كه هدايت الهى همانگونه كه بارها گفتهايم به دنبال لياقتها و شايستگيهائى است كه انسان از خود ظاهر مى سازد چون بى حساب چيزى بى كسى نمى دهند.
3 - (ما در دنيا به او حسنه داديم ) (و آتيناه فى الدنيا حسنة ).
(حسنة ) به معنى وسيعش كه هر گونه نيكى را در بر مى گيرد، از مقام نبوت و رسالت گرفته ، تا نعمتهاى مادى و فرزندان شايسته و مانند آن .
4 - (و در آخرت از صالحان است ) (و انه فى الاخرة لمن الصالحين ).
با اينكه ابراهيم از سر سلسله صالحان بود در عين حال مى گويد او از صالحان خواهد بود، و اين نشانه عظمت مقام صالحان است كه ابراهيم با اينهمه مقام در زمره آنها محسوب مى شود، مگر نه اينكه خود ابراهيم از خدا اين تقاضا را كرده بود (رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين ): خداوندا نظر صائب به من عطا كن و مرا از صالحان قرار ده (سوره شعرا آيه 83).
5 - آخرين امتيازى كه خدا به ابراهيم در برابر آنهمه صفات برجسته داد اين بود كه مكتب او نه تنها براى اهل عصرش كه براى هميشه ، مخصوصا براى امت
اسلامى يك مكتب الهام بخش گرديد، به گونهاى كه قرآن مى گويد: (سپس به تو وحى فرستاديم كه از آئين براى ابراهيم ، آئين خالص توحيد، پيروى كن ). (ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا).
بار ديگر تاكيد مى كند ابراهيم از مشركان نبود (و ما كان من المشركين ).
با توجه به آيات گذشته سوالى در اينجا پيش مى آيد و آن اينكه اگر آئين اسلام آئين ابراهيم است و مسلمانان در بسيارى از مسائل از سنن ابراهيم پيروى مى كنند از جمله احترام روز جمعه ، پس چرا يهود شنبه را عيد مى دانند و تعطيل مى كنند؟
آخرين آيه مورد بحث به پاسخ اين سوال مى پردازد و مى گويد: شنبه (و تحريمهاى روز شنبه ) براى يهود به عنوان يك مجازات قرار داده شد، و تازه در آن هم اختلاف كردند بعضى آن را پذيرفتند و به كلى دست از كار كشيدند و بعضى هم نسبت به آن بى اعتنائى كردند (انما جعل السبت على الذين اختلفوا فيه ).
جريان از اين قرار بود كه طبق بعضى از روايات ، موسى (عليهالسلام ) بنى اسرائيل را دعوت به احترام و تعطيل روز جمعه كرد كه آئين ابراهيم بود، اما آنها به بهانه اى از آن سر باز زدند و روز شنبه را ترجيح دادند، خداوند روز شنبه
را براى آنها قرار داد، اما توام با شدت عمل و محدوديتها، بنابر اين به تعطيلى روز شنبه نبايد استناد كنيد، چرا كه جنبه فوق العاده و مجازات داشته است ، و بهترين دليل بر اين مساله اين است كه يهود حتى در اين روز انتخابى خود نيز اختلاف كردند، گروهى آن را ارج نهادند و احترام نمودند و گروهى نيز احترام آن را شكستند، و به كسب و كار پرداختند و به مجازات الهى گرفتار شدند.
اين احتمال نيز وجود دارد كه آيه فوق در رابطه با بدعتهاى مشركان در زمينه غذاهاى حيوانى باشد، زيرا پس از ذكر اين مطلب در آيات گذشته اين سوال پيش آمد پس چرا محرماتى در آئين يهود بود كه در اسلام نيست ؟ و جواب داده شد كه آن جنبه مجازات داشت .
دگر بار اين سوال پيش مى آيد كه چرا فى المثل صيد ماهى در روزهاى شنبه بر يهود حرام بوده كه آنهم در اسلام نيست ؟ باز پاسخ داده مى شود كه اين يك نوع مجازات و كيفر براى آنها محسوب مى شده است .
به هر حال اين آيه ارتباط و پيوندى با آيات (اصحاب السبت ) (آيات 163 - 166 سوره اعراف ) دارد كه شرح ماجراى آنها و چگونگى تحريم صيد ماهى در روز شنبه و مخالفت گروهى از يهود با اين دستور و آزمايش الهى و مجازات شديدى كه به آن گرفتار شدند گذشت (به جلد 6 تفسير نمونه صفحه 418 - 428 مراجعه فرمائيد).
ضمنا بايد توجه داشت كه (سبت ) در اصل به معنى تعطيل كردن كار براى استراحت است ، و روز شنبه را از اين جهت يوم السبت مى ناميدند كه يهود برنامه كسب و كار معمولى خود را در آن تعطيل مى كردند، سپس اين نام براى اين روز در اسلام باقى ماند هر چند روز تعطيلى نبود.
و در پايان آيه مى فرمايد: (خداوند ميان آنها كه اختلاف كردند روز قيامت
داورى خواهد كرد) (و ان ربك ليحكم بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون ).
همانگونه كه سابقا هم اشاره كرديم يكى از هدفهائى كه در قيامت پياده مى شود، برچيده شدن اختلافات در تمام زمينه ها، و بازگشت به توحيد مطلق است ، چرا كه آن روز يوم البروز و يوم الظهور و روز كشف سرائر و بواطن و كشف غطاء و كنار رفتن پرده ها و آشكار شدن پنهانيها است .
آيه و ترجمه


ادع الى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى اءحسن ان ربك هو اءعلم بمن ضل عن سبيله و هو اءعلم بالمهتدين (125)
و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين (126)
و اصبر و ما صبرك الا بالله و لا تحزن عليهم و لا تك فى ضيق مما يمكرون (127)
ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون (128)



ترجمه :

125 - با حكمت و اندرز نيكو به سوى راه پروردگارت دعوت نما، و با آنها به طريقى كه نيكوتر است استدلال و مناظره كن ، پروردگار تو از هر كسى بهتر مى داند چه كسانى از طريق او گمراه شده اند و چه كسانى هدايت يافته اند.
126 - و هر گاه خواستيد مجازات كنيد تنها به مقدارى كه به شما تعدى شده كيفر دهيد. و اگر شكيبائى پيشه كنيد اينكار براى شكيبايان بهتر است .
127 - صبر كن و صبر تو فقط براى خدا و به توفيق خدا باشد، و بخاطر (كارهاى ) آنها اندوهگين مباش و دلسرد مشو، و از توطئه هاى آنها در تنگنا قرار مگير.
128 - خداوند با كسانى است كه تقوى پيشه مى كنند و كسانى كه نيكوكارند.
تفسير :
ده دستور مهم اخلاقى در مقابله با مخالفان

HAMEDZH2
Monday 21 December 2009-1, 12:06 PM
ده دستور مهم اخلاقى در مقابله با مخالفان
در لابلاى آيات مختلف اين سوره بحثهاى گوناگونى گاهى ملايم و گاهى تند، با مشركان و يهود و بطور كلى با گروههاى مخالف به ميان آمد، مخصوصا در آيات اخير عمق و شدت بيشترى داشت .
در پايان اين بحثها كه پايان سوره (نحل ) محسوب مى شود يك رشته دستورات مهم اخلاقى از نظر برخورد منطقى ، و طرز بحث ، چگونگى كيفر و عفو، و نحوه ايستادگى در برابر توطئه ها و مانند آن ، بيان شده است كه مى توان آن را به عنوان اصول تاكتيكى و روش مبارزه در مقابل مخالفين در اسلام نامگذارى كرد و به عنوان يك قانون كلى در هر زمان و در همه جا از آن استفاده نمود.
اين برنامه در ده اصل خلاصه مى شود كه با توجه به آيات مورد بحث به ترتيب زير است :
1 - نخست مى گويد: (به وسيله حكمت به سوى راه پروردگارت دعوت كن ) (ادع الى سبيل ربك بالحكمة ).
(حكمت ) به معنى علم و دانش و منطق و استدلال است ، و در اصل به معنى منع آمده و از آنجا كه علم و دانش و منطق و استدلال مانع از فساد و انحراف است به آن حكمت گفته شده ، و به هر حال نخستين گام در دعوت به سوى حق استفاده از منطق صحيح و استدلالات حساب شده است ، و به تعبير ديگر دست انداختن در درون فكر و انديشه مردم و به حركت در آوردن آن و بيدار ساختن عقلهاى خفته نخستين گام محسوب مى شود.
2 - (و به وسيله اندرزهاى نيكو) (و الموعظة الحسنة ).
و اين دومين گام در طريق دعوت به راه خدا است ، يعنى استفاده كردن از
عواطف انسانها، چرا كه موعظه ، و اندرز بيشتر جنبه عاطفى دارد كه با تحريك آن مى توان توده هاى عظيم مردم را به طرف حق متوجه ساخت .
در حقيقت حكمت از (بعد عقلى ) وجود انسان استفاده مى كند و موعظه حسنه از (بعد عاطفى ).
و مقيد ساختن (موعظه ) به (حسنه ) شايد اشاره به آن است كه اندرز در صورتى موثر مى افتد كه خالى از هر گونه خشونت ، برترى جوئى ، تحقير طرف مقابل ، تحريك حس لجاجت او و مانند آن بوده باشد، چه بسيارند اندرزهائى كه اثر معكوسى مى گذارند به خاطر آنكه مثلا در حضور ديگران و توام با تحقير انجام گرفته ، و يا از آن استشمام برترى جوئى گوينده شده است ، بنابراين موعظه هنگامى اثر عميق خود را مى بخشد كه حسنه باشد و به صورت زيبائى پياده شود.
3 - و با آنها (يعنى مخالفان ) به طريقى كه نيكوتر است به مناظره پرداز (و جادلهم بالتى هى احسن ).
و اين سومين گام مخصوص كسانى است كه ذهن آنها قبلا از مسائل نادرستى انباشته شده و بايد از طريق مناظره ذهنشان را خالى كرد تا آمادگى براى پذيرش حق پيدا كنند.
بديهى است مجادله و مناظره نيز هنگامى مؤ ثر ميافتد كه (بالتى هى احسن ) باشد، حق و عدالت و درستى و امانت و صدق و راستى بر آن حكومت كند و از هر گونه توهين و تحقير و خلافگوئى و استكبار خالى باشد، و خلاصه تمام جنبههاى انسانى آن حفظ شود.
و در پايان آيه نخستين اضافه ميكند: پروردگار تو از هر كسى بهتر مى داند چه كسانى از طريق او گمراه شده و چه كسانى هدايت يافته اند (ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين ).
اشاره به اينكه وظيفه شما دعوت به راه حق است ، از طرق سه گانه حساب شده فوق ، اما چه كسانى سرانجام هدايت مى شوند، و چه كسانى در طريق ضلالت پافشارى خواهند كرد آن را تنها خدا ميداند و بس .
اين احتمال نيز وجود دارد كه منظور از اين جمله بيان دليلى باشد براى دستورات سه گانه فوق يعنى اينكه خداوند در مقابله با منحرفان اين سه دستور را داده است به خاطر آن است كه او ميداند عامل تاثير در گمراهان و وسيله هدايت چه عاملى است .
4 - تاكنون سخن از اين بود كه در يك بحث منطقى ، عاطفى و يا مناظره معقول با مخالفان شركت كنيم ، اما اگر كار از اين فراتر رفت و درگيرى حاصل شد، آنها دست به تعدى و تجاوز زدند، در اينجا دستور ميدهد: اگر خواستيد مجازات كنيد فقط به مقدارى كه به شما تعدى شده كيفر دهيد و نه بيشتر از آن (و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به ).
5 - ولى اگر شكيبائى پيشه كنيد و عفو و گذشت ، اين كار براى شكيبايان بهتر است (و لئن صبرتم لهو خير للصابرين ).
در بعضى از روايات ميخوانيم كه اين آيه در جنگ احد نازل شده ، هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) وضع دردناك شهادت عمويش حمزة بن عبد المطلب را ديد (كه دشمن به كشتن او قناعت نكرده ، بلكه سينه و پهلوى او را با قساوت عجيبى دريده ، و كبد يا قلب او را بيرون كشيده است ، و گوش و بينى او را قطع نموده بسيار
منقلب و ناراحت شد) و فرمود: اللهم لك الحمد و اليك المشتكى و انت المستعان على ما ارى : خدايا حمد از آن تو است و شكايت به تو مى آورم ، و تو در برابر آنچه مى بينم يار و مددكار مائى .
سپس فرمود: لئن ظفرت لامثلن و لامثلن و لامثلن : اگر من بر آنها چيره شوم آنها را مثله مى كنم ، آنها را مثله مى كنم ، آنها را مثله مى كنم (و طبق روايت ديگرى فرمود هفتاد نفر آنها را مثله خواهم كرد).
در اين هنگام آيه نازل شد (و ان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به و لئن صبرتم لهو خير للصابرين ).
بلافاصله پيامبر عرض كرد: اصبر اصبر: خدايا صبر مى كنم ، صبر مى كنم ! با اينكه اين لحظه شايد دردناكترين لحظه اى بود كه در تمام عمر بر پيامبر گذشت ، ولى باز پيامبر بر اعصاب خود مسلط گشت و راه دوم كه راه عفو و گذشت بود انتخاب كرد.
و چنانكه در تاريخ در سر گذشت فتح مكه مى خوانيم ، آن روز كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر اين سنگدلان پيروز و مسلط شد فرمان عفو عمومى صادر كرد، و به وعده خودش در جنگ احد وفا نمود. و به راستى اگر انسان بخواهد نمونه عالى بزرگوارى و عواطف انسانى را ببيند بايد داستان احد را در كنار داستان فتح مكه بگذارد و آن دو را با هم مقايسه كند.
شايد تاكنون هيچ ملت پيروز مسلطى با قوم شكست خورده اين معامله اى را كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مسلمانان پس از پيروزى با مشركان مكه كردند نكرده باشد
آنهم در محيطى كه انتقام و كينه توزى در بافت جامعه آنها نفوذ كرده بود، و كينه ها را نسل به نسل به ميراث مى گذاردند و اصلا ترك انتقامجوئى در آن محيط عيب بزرگى بود.
نتيجه اينهمه بزرگوارى و عفو و گذشت آن شد كه اين ملت جاهل و لجوج چنان تكان خوردند و بيدار شدند كه به گفته قرآن يدخلون فى دين الله افواجا: (گروه گروه در آئين خدا وارد شدند).
6 - اين عفو و گذشت و صبر و شكيبائى در صورتى اثر قطعى خواهد گذارد كه بدون هيچ چشمداشتى انجام پذيرد يعنى فقط به خاطر خدا باشد، و لذا قرآن اضافه مى كند: شكيبائى پيشه كن و اين شكيبائى تو جز براى خدا و به توفيق پروردگار نمى تواند باشد (و اصبر و ما صبرك الا بالله ).
آيا انسان مى تواند در برابر اين صحنه هاى جانسوز كه تمام وجودش را آتش مى كشد بدون يك نيروى الهى و انگيزه معنوى صبر و استقامت كند؟ و اينهمه ناراحتى را در روح خود پذيرا باشد، و شكيبائى را از دست ندهد؟ آرى اين تنها در صورتى ممكن است كه براى خدا و به توفيق خدا باشد.
7 - هر گاه تمام اين زحمات در زمينه تبليغ و دعوت به سوى خدا و در زمينه عفو و گذشت و شكيبائى كارگر نيفتاد باز نبايد مايوس و دلسرد شد، و يا بيتابى و جزع نمود، بلكه بايد با حوصله و خونسردى هر چه بيشتر همچنان به تبليغ ادامه داد، لذا در هفتمين دستور مى گويد: (بر آنها اندوهگين مباش ) (و لا تحزن عليهم ).
اين حزن و اندوه كه حتما به خاطر عدم ايمان آنها است ممكن است يكى از دو پديده را در انسان به وجود آورد، يا او را براى هميشه دلسرد سازد، و يا او را به جزع و بيتابى و بى حوصلگى وا دارد، بنابر اين نهى از حزن و اندوه
در واقع از هر دو پديده است ، يعنى در راه دعوت به سوى حق نه بيتابى كن و نه مايوس باش .
8 - با تمام اين اوصاف باز ممكن است دشمن لجوج دست از توطئه بر ندارد و به طرح نقشه هاى خطرناك بپردازد، در چنين شرائطى موضعگيرى صحيح همان است كه قرآن مى گويد: (از توطئه هاى آنها نگران مباش و محدود نشو) (و لا تك فى ضيق مما يمكرون ).
اين توطئه ها هر قدر وسيع و حساب شده و خطرناك باشد باز نبايد شما را از ميدان بيرون كند، و گمان بريد كه در تنگنا قرار گرفتهايد و محاصره شده ايد، چرا كه تكيه گاه شما خدا است و با استمداد از نيروى ايمان و استقامت و پشتكار و عقل و درايت مى توانيد اين توطئه ها را خنثى كنيد و نقش بر آب .
آخرين آيه مورد بحث كه سوره نحل با آن پايان مى گيرد به نهمين و دهمين برنامه اشاره كرده ، مى گويد:
9 - (خداوند با كسانى است كه تقوا را پيشه كنند) (ان الله مع الذين اتقوا).
(تقوا) در همه ابعاد و در مفهوم وسيعش ، از جمله تقوا در برابر مخالفان ، يعنى حتى در برابر دشمن بايد اصول اخلاق اسلامى را رعايت كرد، با اسيران معامله اسلامى نمود، با منحرفان رعايت انصاف و ادب كرد، از دروغ و تهمت پرهيز نمود، و حتى در ميدان جنگ همانگونه كه در اصول تعليمات جنگى اسلام وارد شده است بايد تقوا و موازين اسلامى حفظ شود: به بى دفاعان نبايد حمله كرد، متعرض كودكان و پيران از كار افتاده نبايد شد، حتى چهارپايان را نبايد از بين برد، مزارع را نبايد نابود كرد، آب را نبايد به روى دشمن قطع نمود، خلاصه تقوا و رعايت اصول عدالت در برابر دوست و دشمن عموما بايد انجام
گيرد و اجرا شود (البته موارد استثنائى كه بسيار نادر است از اين حكم خارج مى باشد).
10 - و خداوند با كسانى است كه نيكوكارند (و الذين هم محسنون ).
چنانكه قرآن در ساير آيات بيان كرده گاهى بايد پاسخ بدى را به نيكى داد، و دشمن را از اين طريق شرمنده و شرمسار نمود چرا كه اين كار پر خصومت ترين دشمنان و (الدالحضام ) را به دوست مهربان و ( ولى حميم ) مبدل مى سازد!
احسان و نيكى اگر به موقع و در جاى خود انجام پذيرد، يكى از بهترين روشهاى مبارزه است ، و تاريخ اسلام پر است از مظاهر اين برنامه ، رفتارى كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با مشركان مكه بعد از فتح نمود، معامله اى كه با وحشى قاتل حمزه كرد، برخوردى كه با اسيران بدر داشت ، رفتارى كه با يهوديانى كه انواع اذيت و آزار را درباره او روا مى داشتند، انجام داد، و همچنين نظائر اين برنامه در زندگى على (عليهالسلام ) و ساير پيشوايان بزرگ ، خود بيانگر اين دستور اسلامى است .
جالب اينكه در نهج البلاغه در خطبه معروف همام كه مرد زاهد و عابد و هوشيارى بود مى خوانيم هنگامى كه از امير مومنان على (عليهالسلام ) تقاضاى دستور جامعى در زمينه صفات پرهيزگاران كرد، امام تنها به ذكر همين آيه قناعت فرمود: و گفت : اتق الله و احسن ان الله مع الذين اتقوا و الذين هم محسنون : (تقوا را پيشه كن ، و نيكى نما كه خدا با كسانى است كه پرهيزكار و نيكوكارند).
گرچه اين سوال كننده عاشق حق ، عطش و تقاضايش با اين بيان كوتاه فرو ننشست و امام ناچار به بيان مشروحترى پرداخت و جامعترين خطبه را در زمينه صفات پرهيزكاران كه از يكصد خصلت تجاوز مى كند بيان فرمود، ولى اين مقدار از جواب كوتاه نخستين امام استفاده مى شود كه اين آيه در واقع فهرستى
است از تمام صفات پرهيزكاران .
دقت در مواد دهگانه برنامه فوق كه تمام خطوط اصلى و فرعى برخورد با مخالفان را مشخص مى كند نشان مى دهد كه از تمام اصول منطقى ، عاطفى ، روانى ، تاكتيكى و خلاصه همه امورى كه سبب نفوذ در مخالفين مى گردد استفاده شده است .
ولى با اين حال اسلام هرگز نمى گويد كه تنها به منطق و استدلال قناعت كنيد بلكه در بسيارى از موارد ضرورت پيدا مى كند كه در مقابل توطئه هاى دشمن عملا وارد ميدان شويم ، و در صورت لزوم در مقابل خشونتها به خشونت توسل جوئيم ، و در برابر توطئه ها به ضد توطئه پردازيم ، ولى حتى در اين مرحله نيز بايد اصل عدالت و اصول تقوا و اخلاق اسلامى به دست فراموشى سپرده نشود.
و اگر مسلمانان در برابر مخالفان خود اين برنامه جامع الاطراف را به كار مى بستند، شايد اسلام امروز، سراسر جهان يا بخش ‍ عمده آن را فرا گرفته بود.
آخرين سخن در مورد سوره نحل سوره نعمتها.
همانگونه كه از آغاز سوره گفتيم ، چيزى كه بيش از همه در مجموع آيات اين سوره جلب توجه مى كند بيان نعمتهاى گوناگون الهى ، اعم از مادى و معنوى ، ظاهرى و باطنى ، فردى و اجتماعى است ، و اگر نام سوره نعمتها براى آن انتخاب شده نيز از همين نظر است .
بررسى آيات سوره نشان مى دهد كه حدود چهل نعمت از نعمتهاى بزرگ و كوچك ، مادى و معنوى ، طى آيات اين سوره بيان شده است كه فهرست وار ذيلا از نظر مى گذرد، و تاكيد مى كنيم كه هدف از آن نخست تعليم درس توحيد و بيان
عظمت آفريدگار است و در ثانى تقويت عشق و علاقه انسانها به آفريننده اين نعمتها و تحريك حس شكرگزارى آنان مى باشد:
1 - آفرينش آسمان (خلق السماوات ).
2 - آفرينش زمين (و الارض ).
3 - آفرينش چهارپايان (و الانعام خلقها).
4 - استفاده پوشش از پشم و پوست آنها (لكم فيها دف ء).
5 - استفاده از منافع حيوانات (و منافع ).
6 - استفاده از گوشت آنها (و منها تاكلون ).
7 - بهره گيرى از جمال استقلال اقتصادى (و لكم فيها جمال ).
8 - بهره گيرى از حيوانات براى حمل و نقل (و تحمل اثقالكم - و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها).
9 - هدايت به صراط مستقيم (و على الله قصد السبيل ).
10 - نزول باران از آسمان و تهيه آب آشاميدنى از آن (هو الذى انزل من السماء ماء لكم منه شراب ).
11 - پرورش مراتع و چراگاهها با آن (و منه شجر فيه تسيمون ).
12 - روئيدن زراعت و زيتون و نخل و انگور و انواع ميوه ها به بركت آن (ينبت لكم به الزرع و الزيتون و النخيل و الاعناب و من كل الثمرات ).
13 - تسخير شب و روز (و سخر لكم الليل و النهار).
14 - تسخير خورشيد و ماه (و الشمس و القمر).
15 - تسخير ستارگان (و النجوم ).
16 - مخلوقات گوناگونى كه در كره زمين آفريده شده (و ما ذرا لكم فى الارض مختلفا الوانه ).
17 - تسخير درياها براى استفاده از گوشت و جواهرات آن (و هو الذى سخر البحر لتاكلوا منه لحما طريا و تستخرجوا منه حلية تلبسونها).
18 - حركت كشتيها بر سينه آبها (و ترى الفلك مواخر فيه ).
19 - آفرينش كوهها كه آرامبخش زمينند (و القى فى الارض رواسى ان تميد بكم ).
20 - آفرينش نهرها (و انهارا).
21 - ايجاد راههاى ارتباطى (و سبلا).
22 - ايجاد علامات براى شناخت راهها (و علامات ).
23 - استفاده از ستارگان براى راهيابى در شبها (و بالنجم هم يهتدون ).
24 - زنده شدن زمينهاى مرده بوسيله آب باران (و الله انزل من السماء ماء فاحيا به الارض بعد موتها).
25 - شير خالص و گوارا كه از ميان خون و غذاى هضم شده خارج مى شود (نسقيكم مما فى بطونه من بين فرث و دم لبنا خالصا سائغا للشاربين ).
26 - فرآورده هائى كه از ميوه هاى درخت نخل و انگور گرفته مى شود (و من ثمرات النخيل و الاعناب تتخذون منه سكرا و رزقا حسنا).
27 - عسل يك غذاى شفا بخش (فيه شفاء للناس ).
28 - بخشيدن همسرانى به انسان از جنس خود او (و الله جعل لكم من انفسكم ازواجا).
29 - نعمت فرزندان (و جعل لكم من ازواجكم بنين و حفدة ).
30 - انواع روزيهاى پاكيزه به مفهوم وسيعش (و رزقكم من الطيبات ) 31 - نعمت گوش (و جعل لكم السمع ).
32 - نعمت چشم (و الابصار).
33 - نعمت عقل و هوش (و الافئدة ).
34 - خانه ها و مسكن هاى ثابت (و الله جعل لكم من بيوتكم سكنا).
35 - خانه هاى سيار (خيمه ها) (و جعل لكم من جلود الانعام بيوتا).
36 - وسائل و اسبابهائى كه از پشم و كرك و موى حيوانات ساخته و تهيه مى شود (و من اصوافها و اوبارها و اشعارها اثاثا و متاعا الى حين ).
37 - نعمت سايه ها (و الله جعل لكم مما خلق ظلالا).
38 - نعمت وجود پناهگاههاى مطمئن در كوهها (و جعل لكم من الجبال اكنانا).
39 - انواع لباسهائى كه انسان را از سرما و گرما حفظ مى كند (و جعل لكم سرابيل تقيكم الحر).
40 - زره و لباس جنگ كه در برابر ضربات دشمن مقاومت دارد (و سرابيل تقيكم باسكم ).
و در پايان اين بخش از نعمتها اضافه مى كند كذلك يتم نعمته عليكم لعلكم تسلمون : (اينگونه خداوند نعمتهايش را بر شما به حد كمال مى رساند تا تسليم فرمان او باشيد).
هدف از تشريح نعمتها
احتياج به تذكر ندارد كه بر شمردن نعمتهاى گوناگون الهى در آيات مختلف اين سوره يا ساير آيات قرآن ، به اصطلاح براى منت گذارى ، و يا كسب وجهه ، و مانند آن نيست ، كه خدا برتر و بالاتر از همه اينها است ، و بى نياز از هر كس و هر چيز.
همه اينها در مسير برنامه هاى سازنده تربيتى است ، برنامه هائى كه انسان را به آخرين مرحله تكامل ممكن از نظر معنوى و مادى برساند.
گوياترين دليل براى اين موضوع ، همان جمله هائى است كه در آخر بسيارى از آيات گذشته آمده است كه در عين تنوع ، همگى در همان خط پرورش و تربيت انسان قرار دارد.
در آيه 14 بعد از بيان نعمت تسخير درياها مى فرمايد لعلكم تشكرون .
در آيه 15 بعد از بيان نعمت كوهها و نهرها و جاده ها مى گويد: لعلكم تهتدون .
در آيه 44 بعد از بيان بزرگترين نعمت معنوى يعنى نزول آيات قرآن مى گويد: و لعلهم يتفكرون .
و در آيه 78 بعد از ذكر نعمت بسيار مهم ابزار شناخت (گوش و چشم و عقل ) مى فرمايد: لعلكم تشكرون .
و در آيه 81 بعد از اشاره به تكميل نعمتهاى پروردگار مى گويد: لعلكم تسلمون .
و در آيه 90 بعد از بيان يك سلسله دستورات در زمينه عدل و احسان و مبارزه با فحشاء و منكر و ظلم مى فرمايد: لعلكم تذكرون .
در حقيقت در اين شش مورد، اشاره به پنج هدف شده است 1 - شكرگزارى 2 - هدايت ، 3 - تفكر، 4 - تسليم در برابر دعوت حق ، 5 - تذكر و يادآورى كه بدون شك همه با هم پيوند دارند: انسان نخست تفكر و انديشه مى كند.
هر گاه فراموش كرد، يادآورى مى نمايد.
به دنبال آن حس شكرگزارى در مقابل بخشنده نعمتها در او بيدار مى شود.
سپس راه به سوى او باز مى كند و هدايت مى شود.
سرانجام در برابر فرمانش تسليم مى گردد.
و به اين ترتيب هدفهاى پنجگانه فوق حلقه هاى تكامل زنجيرهاى انسانند كه بدون شك اگر اين مسير بطور صحيح پيموده شود، نتائج پر بارى دارد و جاى ترديد باقى نمى ماند كه بر شمردن اين نعمتها گاهى به صورت جمعى و گاهى به صورت انفرادى ، هيچ هدفى جز ساختن انسان كامل نيست .
پروردگارا! نعمتهاى بى پايانت سراسر وجود ما را احاطه كرده است ، و ما غرق نعمتهاى توئيم اما هنوز تو را نشناخته ايم .
بار الها! درك و ديدى مرحمت فرما كه راهگشاى طريق معرفت و عشق تو باشد، و توفيقى كه در اين راه پر پيچ و خم به كمك ما بشتابد و به سر منزل شكرگزاران واقعى برساند.
خداوندا! تو نيازهاى ما را از هر كس بهتر ميدانى ، و تقاضاهاى ذاتى ما را از خود ما بهتر مى شناسى ، بر ما آن ببخش كه آنچنان باشيم كه تو مى خواهى ، و به ما آن مرحمت كن كه بهتر از آن شويم كه مردم مى پندارند.
معبودا! اكنون كه اين بخش از تفسير كتاب بزرگ آسمانيت پايان مى گيرد آخرين روز ماه شعبان ، و در آستانه ماه رحمت ماه رمضان مى باشد، همه ما را مشمول رحمت خاصت قرار داده و توفيق تكميل اين تفسير را از ما دريغ مدار (انك سميع مجيب ).

انجمن پارسیان http://www.parsianforum.com/ (http://www.parsianforum.com/)
پايان جلد يازدهم تفسير نمونه
(پايان سوره نحل )
آخر شعبان 1401