-
Sunday 15 March 2009-1, 10:20 PM
#1
مدیر تـالار عمومی
یک ضرب المثل یک داستان....
«دوستی بامردم دانانکوست»
یکی بودیکی نبودغیرازخدای خوب ومهربون هیچ کس نبود.مرددانایی سواراسب شده بودوداشت ازشهری به شهردیگری مسافرت می کرد.وسط راه به چمنزاری خوش وباصفارسیدوچشمش به چنددرخت افتاد.تصمیم گرفت زیرسایه ی درختان کمی استراحت کندوخستگی راه ازتن به درکند مردداناسراسب رابه طرف درختان برگرداندوناگهان متوجه شدباغبان هم درآنجاست وخسته به درخت تکیه داده ومشغول استراحت است.بیلش را کناری نهاده وبادهان باز زیردرخت سیب خوابیده است.مردداناابتداازدیدن باغبان بادهان بازخنده اش گرفت اماجلوی خنده اش راگرفت وباخودش گفت بیچاره حق داردخسته است بهتراست بی سروصداازاسب پیاده شوم تا بیدارنشود.همان طورکه نگاهش به باغبان بودمتوجه شدعقربی ازبین شاخ وبرگهای درخت سیب به زمین افتادویکراست به داخل دهان باغبان خسته وخواب آلودرفت وباغبان نیزبی معطلی آن رابلعید!
مردداناکه متوجه شدباغبان دروضعیت خطرناکی است فریادزنان ازاسب پیاده شدوبه سمت اودوید.باغبان که هنوزخواب آلودبودازترس دزدان بیدارشدوبادیدن مرددانااولین ضربه ی شلاق رانوش جان کرد!هرچه خواهش کردوفریادزدنامسلمان چرامی زنی پاسخی نشنیدوبازهم به زدن اوادامه دادوناگهان نگاه مرددانابه چندسیب گندیده افتادکه درپایین درخت افتاده بودندوکرمهای کوچک ودرشت ازداخل آن سرک می کشیدند!
گفت بخورازاین هابخور!باغبان بیچاره گفت اگربخواهم سیب بخورم ازاین میوه های سالم می خورم که زحمتشان راکشیده ام چرابایدمیوه ی گندیده وبدبوبخورم!مردداناباچندضر ه شلاق پاسخش رادادوباغبان تندروی زمین نشست ومشغول خوردن شدهرچه کردنتوانست فروبدهدبا ضربه های شلاق بعدی چندسیب رامجبورشدقورت دهدونزدیک بودحالش به هم بخوردامامردداناهنوزقانع نشده بود!همه ی سیب های گندیده رابه خوردش دادتاراضی شدوباغبان درفرصتی شروع به فرارازدست این مرد زورگوی مزاحم کردکه مردداناراه براوبست وگفت حالابایدبدوی دوراین درختهایی که کاشته ای بایدبدوی!باغبان باالتماس گفت تورابه خدادست ازسرم بردارمگرمن چه بدی درحق توکرده ام که بامن اینگونه رفتارمی کنی؟!حالم ازآن میوه های گندیده به هم می خوردمرددانااعتنایی به سخنان اونکردوشلاقش رابه کارگرفت! باغبان بینواهم ازترس شلاق خوردن بیشترشروع به دویدن دوردرختان باغ کردآن قدردویدکه به گوشه ای افتادوهمه ی آن میوه های گندیده رابالاآوردوباالتماس وگریه وترس به مرد زورگوخیره ماندامامردداناباچنان محبتی به اونگاه می کردکه کتک خوردن هارافراموش کردوتنهاصدای اوراشنیدبه آن میوه های گندیده نگاه کن آیادرآن چه بالاآورده ای عقرب نمی بینی؟!
باغبان نگاهی به عقرب زشت وبدترکیب کردوازترس به خودلرزید. مردداناماجرای خوابیدن اوبادهان بازوبلعیدن عقرب راتعریف کردوباغبان تمام دردشلاقهایی راکه خورده بودفراموش کردوازمردداناتشکرکرد.
آری دردوستی بامردم دانااگررنج وزحمت باشدنفع زیادتراست.
ضرب المثل مشابه:حرف حق تلخ است
****************
-
3 نفر از parneyan تشکر کرده اند:
Administrator (Thursday 26 March 2009-1), FERiICE (Monday 16 March 2009-1), moderator (Sunday 15 March 2009-1)
-
Left Ad Image/Code 1 needs to be placed here, no larger than 260 pixels in height.
Right Ad Image/Code 2 needs to be placed here, no larger than 260 pixels in height.
-
Monday 16 March 2009-1, 02:27 PM
#2
مدیر تـالار عمومی
«آهنگری کاری نداردپهنش کنی بیله دمش رابکشی میله»
یکی بودیکی نبودغیرازخدای خوب ومهربون هیچ کس نبود.پیرزنی بود که درتمام دنیاثروتی که داشت پسرش بودوعمروزندگی اش رابه پای او ریخته بودبرای همین بسیارلوس شده بودوهیچ کاری راکامل ودرست انجام نمی دادپیرزن که دلش نمی خواست پسرش سربارباشداورابه دنبال آهنگری فرستادتاشاگردآهنگرشودوخلا صه حرفه ای بیاموزد!
استادآهنگرکه اززندگی پیرزن خبرداشت قبول کردوپسرپیرزن رابه شاگردی قبول کرد.اولین روزکاربه آب آوردن ازسرچشمه وتمیزکردن آهنگری گذشت وروزدومی که پسرکم کم داشت به کارخومی گرفت بیرون آوردن آهن ازکوره رایادش دادوپسرنیزکه ازگرمای آتش بیتاب شده بودکمی مقاومت کردوبی معطلی گوشه ای نشست وتماشاکرد!
استادآهنگرگفت خوب پسرم حالانوبت توست بایدپتک بزنی وآهن راداخل کوره ی آتش قراردهی وپسرنیزکه تحمل گرمارانداشت گفت من بانگاه کردن هم می توانم خیلی چیزهایادبگیرم!
استادآهنگرکه دلش به حال پیرزن می سوخت وازقضاپسرک هم تازه به سرکارآمده بوددلش نیامداوراناراحت کندوبااین امیدکه کم کم پسرک به کارعلاقمندمی شودچیزی نگفت وسخت گیری نکرد.
دوسه روزگذشت واستادآهنگرمتوجه شدپسرک دیگربه سرکارآهنگری نمی آید.چون درآهنگری خیلی گرفتارسفارش مشتری هابودقاصدی فرستادکه ازحال و روز پسر خبر بگیرد شایدمریض شده است!بعدازمدتی قاصدبه همراه پیرزن به آهنگری برگشت.آهنگرمتوجه شدپیرزن ناراحت نیست وخلاصه خیالش راحت شدکه پسربیمارنیست خیالش راحت شدوگفت پسرشماکه بیمارنیست پس چرابه سرکارش نمی آید؟!
پیرزن گفت دست شمادردنکندپسرم می گویدکاملاآهنگری رابلداست وخودش می تواندآهنگری بازکند!
استادآهنگرباتعجب نگاه کردوگفت همین دوسه روزیادگرفته من که استاد هستم هنوزفوت وفن کاررابلدنیستم آن وقت چگونه این حرف رامی زند؟!
پیرزن باسادگی جواب دادپسرمن بسیارباهوش است می گویدآهنگری کاری نداردآهن راتوی کوره می گذاری تاداغ شودوقتی داغ شدآن رااز توی کوره درمی آوری تاباکمک چکش آن رابکوبی وبعدبه سرش می کوبی اگردمش رادرازکنی میله های آهنی می شود واگرپهنش هم بکنی که بیل درست می شودودیگرکاری ندارد!
آهنگرازاین استدلال به خنده افتادوگفت همین طوراست برای پسرت اسفند دود کن که اوراچشم نزنندوپیرزن فهمیدکه پسرش تنبل ونازپرورده است وبه خاطرسختی کاربه سرکارنیامده است.
ضرب المثل مشابه:ازکلاه مالی فقط پف آب زدنش رابلداست وکارنیکوکردن ازپرکردن است.
**************************
-
3 نفر از parneyan تشکر کرده اند:
Administrator (Thursday 26 March 2009-1), FERiICE (Monday 16 March 2009-1), moderator (Monday 16 March 2009-1)
-
Monday 16 March 2009-1, 06:52 PM
#3
-
2 نفر از parneyan تشکر کرده اند:
Administrator (Thursday 26 March 2009-1), moderator (Monday 16 March 2009-1)
-
Tuesday 17 March 2009-1, 06:04 AM
#4
مدیر تـالار عمومی
-
2 نفر از parneyan تشکر کرده اند:
Administrator (Thursday 26 March 2009-1), moderator (Thursday 26 March 2009-1)
-
Friday 20 March 2009-1, 08:43 PM
#5
مدیر تـالار عمومی
-
2 نفر از parneyan تشکر کرده اند:
Administrator (Thursday 26 March 2009-1), moderator (Thursday 26 March 2009-1)
-
Thursday 26 March 2009-1, 08:41 PM
#6
مدیر تـالار عمومی
یکی بودیکی نبودهرکی بنده ی خداست بگه یاالله.یک گروهی زندانی بودندکه شب وروزدست به دعابرمی داشتند
وخداخدامی کردندزودتربی گناهی شون ثابت بشه واززندون آزادبشن برن سرخونه زندگیشون.
کسانی که زندانی بودندبه رضایت گرفتن ازشاکی وخلاصه جونم براتون بگه:
«آزادی»فکرمی کردندواگه آزادمی شدنددیگه پشت سرشون هم نگاه نمی کردند!
امایه زندانی بودکه خیلی اززندان بدش نمی اومدمحکومیتش که تموم می شد
نقشه ای می کشیدکه زودترزندونی بشه!(عجیبه نه!)
نگهبان زندان که فکرمی کرداین باباریگی توکفش داره تصمیم جدی گرفت که این دفعه
اگه آدم بکشه هم اجازه بدن بره بیرون!!
خوب مدت محکومیت تموم شدویک روزصبح زوددیدندسروصدای زندانی هابلندشدهمه فهمیدندکه بله!
همون زندونی که نمی خواست به هیچ قیمتی اززندون بره وخلاصه فکرآزادی نبودکه نبودشلم شوربایی راه
انداخته بوداون سرش ناپیدا!
رئیس زندان که می دونست خیال وفکرزندانی چیه اونوبه دادگاه نفرستادوشروع به تحقیق کرد....
بله زندانی راحت طلب اومده بوددعوایی ساختگی راه انداخته بودوپتوووسایل زندونی هاروآتیش زده بود!
زندانی خیلی خوشحال بودکه دستگیرشده ومی تونه دوباره بمونه وزندانی بشه!
امانگهبان زندان ورئیس زندان متَحدشدندوتصمیم گرفتندچشم روی هم بذارن و ردش کنن بره!
زندانی که انتظارنداشت بااین کاربازآزادبشه کمی این پاواون پاکردوگفت:
حالانمی شه جناب رئیس بازاین جاباشم؟!
رئیس زندان باکنجکاوی پرسید:یعنی تونمی خواهی آزادبشی؟!
نگهبان زندان هم گفت:
بایدبه مابگی براچی می خوای بمونی؟!
زندانی خنده ای کردوگفت:
جناب نان این جاآب این جاآش این جا لواش این جا
کجابروم بهترازاین جا؟!
ازاین جاکه برم بیرون بایدزحمت بکشم یه لقمه نون پیداکنم این جااین همه زحمت وناراحتی ندارم...
اگرهم آزادشدم مطمئن باشیدکاری می کنم دوباره برگردم همین جا!
بله دوستان آدمهای تنبل وراحت طلب که زندگی شون مثل همین زندانی به دردنخوروبی فایده است
خداکنه این ویروس تنبلی توتن هیچ زنده ای نیفته!
ضرب المثل مشابه:نان گدایی راگاوهم بخوردپی شخم زدن نمی رود
*************
-
2 نفر از parneyan تشکر کرده اند:
Administrator (Thursday 26 March 2009-1), moderator (Thursday 26 March 2009-1)
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن
|
Bookmarks