پیامهای قرآنی(معارف قرآنی)

پیامهای قرآنی(معارف قرآنی)
[SIZE=<font size="4">4</font>]نگید "سید" بگید امیر لطفا
[/SIZE]
moderator (Wednesday 21 April 2010-1)
ارزشهایى که قرآن ، مبناى تعالیم خود قرار داده است ، عبارتند از:
1ـ فطرت سلیم (نهاد پاک انسانى )
2ـ عقل رشید (خرد و اندیشه تابناک )
3ـ علم تکامل یافته (دانش پیشرفته )
قرآن ، تمامى تعالیم عالیه خود را بر این سه استوار کرده است .
از فطرت دم مى زند وتعالیم خود را با فطرت پاک انسانى ، دمساز و همساز مى داند، فطره اللّه التى فطرالناس علیها.
خـرد تـابناک انسان را شاهد مى گیرد، او را به قضاوت مى خواند و راه اندیشه و تعقل را به انسانها گوشزد مى کند، فمالکم کیف تحکمون .
بـعلاوه ، براى علم و عالمان ارزش فراوان قائل است .
دعوت خود را به آنان متوجه مى کند و آنان را یگانه پاسخ دهنده مثبت قرآن ، به شمار مى آورد، زیرا تمامى تعالیم و دستورات خود را که با حکمت آمـیـخـته است ، صرفا براى دانشمندان قابل پذیرش مى داند، و ما یعقلها الاالعالمون .
عالمان نیز، متقابلا قرآن را ارج نهاده ، پیوسته آن را مورد عنایت خود قرار داده است و همسوى فطرت و عقل ، از آن بهره هاى کافى برده اند و مى برند.
اینک نمونه هایى در این زمینه : 1ـ فطرت اساس دین است :
در سوره روم آیه 30 چنین مى خوانیم : فـاقم و جهک للدین حنیفا فطره اللّه التى فطرالناس علیها لا تبدیل لخلق اللّه ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون .
(بـا تـمـام وجود، خود را آماده پذیرش دین و آیینى کن که کاملا پاک و منزه از آلودگیهاو پیرایه هـاسـت و برخواسته از فطرت پاک انسانهاست که خداوند آنان را بر چنان فطرتى آفریده و هرگز بـرآنچه خدا آفریده تغییر و تبدیلى نیست )، کنایه از آن که هرگونه تحریف و تبدیل در آیین الهى ، برخلاف فطرت عمل کردن است .
این است دین استوار الهى ، گرچه بیشتر مردمان آن ناآگاهند.
امام ششم ، جعفر بن محمد صادق ـ علیه السلام ـ پیرامون آیه مى فرماید: فطرت الهى همانا توحید است .
امـام پنجم ، محمد بن على باقر ـ علیه السلام ـ مى فرماید: شریعتى که نوح آورد برآن بود که خدا را به یگانگى و اخلاص پرستش کنند، و از هرگونه شرک دورى گزینند، و این همان فطرتى است که خداوند مردم رابر آن آفریده .
هـمـچنین مى فرماید: خداوند مردمان را بر شناخت پروردگار خویش آفریده است واگر چنین نـبـود، هـیـچ کـس نمى دانست که پروردگارش و روزى دهنده اش کیست
حدیث معروف کل مـولـود یولد على الفطره نیز در همین زمینه وارد شده است .
امام باقر(ع ) مى فرماید: یعنى على المعرفة بان اللّه خالقه .
اصـل حدیث از پیغمبر اکرم ـ صلى اللّه علیه و آله و سلم ـ وارد شده است یعنى :هرکس که زاییده مى شود، بر فطرت پاک زاییده مى شود، که همان شناخت خدا به پاکى است .
علامه طباطبایى در این زمینه تحقیقى متین و فراگیر دارد (1).
2ـ حاکمیت عقل در پذیرش حق :
قـرآن پـیـوسته عقل را حکم قرار داده ، مردم را به پیروى از خرد، رهنمون مى سازد وبه اندیشه و تفکر ترغیب مى کند.
جـمـلـه افلا تعقلون (چرا نمى اندیشید) مکررا در قرآن آمده است و همچنین جمله هاى لعلکم تـعـقـلـون (باشد که بیندیشید)، لقوم یعقلون (براى مردمى که بیندیشد)، و ان کنتم تعقلون (اگر بیندیشید).
قـرآن پـیـوسته عقل را حکم قرار داده ، مردم را به پیروى از خرد،رهنمون مى سازد و به اندیشه و
تفکر ترغیب مى کند در سوره حج ، ایه 46 آمده است : افلم یسیروا فى الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها.
(چرا در پهناى زمین به حرکت در نمى آیند تا داراى عقل و اندیشه گردند.
) همچنین در سوره ق ایه 50 آمده است : ان فى ذلک لذکرى لمن کان له قلب او القى السمع و هو شهید.
(در این بیانات ، یادآورى است براى کسانى که داراى تعقل باشند یا گوش و هوش خود را فرا داده ، حـضور به هم رسانیده باشند) یعنى خود را براى پذیرش مطالب آماده درست کرده باشند و حاضر مجلس بوده باشند.
حضرت امام على ـ علیه السلام ـ در زمینه انگیزه بعثت انبیا چنین مى گوید: و واتر الیهم انبیاه لیستادوهم میثاق فطرته ، و یذکروهم منسى نعمته ، و یحتجواعلیهم بالتبلیغ ، و یثیروا لم دفائن العقول ...(2).
(پیامبران را پیاپى بر مردم فرستاد تا پیمان فطرت را از آنان دریافت کند و نعمتهاى فراموش شده را یادآور شود و بر آنان حجت را تمام کند که آنچه باید به آنان گوشزدکند، کرده باشد و نیز آنچه را که در نهان خردشان نهفته است ، برانگیزد و برملاسازد).
لـذا امام صادق ـ علیه السلام ـ عقل را حجت خدا، بلکه یک حجت اصیل و پیامبردرونى انسانها به شمار مى آورد که پیامبران به یارى آن شتافته اند.
بـه هـشـام بـن الحکم (یکى از دانشمندان و از اصحاب وى ) مى فرماید: یا هشام ان للّه على الناس حـجـتـیـن : حـجـة ظـاهـره و حـجـة بـاطنة ، فاما الظاهره فالرسل والانبیا والائمة ،و اما الباطنة فالعقول (3).
(بـراى خـداونـد بر مردم دو حجت است ، یکى برونى و دیگرى درونى ، برونى انبیا وپیشوایان دین مى باشند و درونى خرد انسانها است ).
قـرآن کـسانى که در حجاب ظلمت قرار گرفته و از تعقل و اندیشه دور شده اند راشدیدا نکوهش مى کند: افلا یتدبرون القرآن ام على قلوب اقفالها.
(آیا در قرآن نمى اندیشند یا آن که بر دلهاى آنان قفلهاى غفلت زده شده است آمحمد / 24) جایى دیگر مى گوید: فانها لا تعمى الابصار و لکن تعمى القلوب التى فى الصدور (هـمـانا کورى و نابینایى نه آن است که در چشمهایش فراآید بلکه کورى و نابینایى آن است که بر دلهاى در سینه نهفته آنان فرو آمده است ـ حج / 26).
بـالاخـره ، قـرآن در تشخیص حق از باطل و شناخت راه راست از راههاى انحرافى ،عقل انسانى را حکم قرار داده است تا وى چگونه بیندیشد: افمن یهدى الى الحق احق ان یتبع ام من لا یهدى الا ان یهدى فمالکم کیف تحکمون (آیـا آن کـس که به حق رهنمون است ، به پیروى سزاوارتر است یا آن که خود راه به جایى نمى برد، مگر آن که او را راه نمایند.
شما را چه مى شود.
چگونه قضاوت مى کنید.
ـ یونس /35)، یعنى اندیشه و خرد خود را به کار گیرد.
نـیز مى فرماید: خداوند، موقعى که عقل را آفرید، آن را مورد آزمایش قرار داد ودستور فرمود: برو، رفـت .
بـیا، آمد.
آنگاه فرمود: قسم به عزت و جلال خویش ، هیچ خلقى را بهتر و مورد پسندتر از تو نیافریده ام .
هرکس بیشتر مورد عنایت ما باشد،کامل ترین عقلها را به او مرحمت مى کنیم .
آن گاه خطاب به عقل فرمود: اما انى ایاک آمر، و ایاک انهى ، و ایاک اعاقب ، و ایاک اثیب (مر تو را مورد تکلیف ،امر و نهى ، و عقاب و ثواب ، قرار مى دهم ) از همین جاست که مساله حسن و قبح عقلى نشات مى گیرد (4).
3ـ ارزش علم در بینش دینى :
قرآن ، در بینش دینى یگانه ارزش را از آن دانشمندان مى داند و بس ، و تلک الامثال نضربها للناس ، و مـا یـعـقـلـهـا الا الـعالمون (مثلهاى پندآموز را که براى مردم مى آوریم ،جز دانایان آن را درک نمى کنند ـ عنکبوت / 430).
یعنى : دانشمندانند که به حقیقت و هدف آن پى مى برند و صرفا به ظاهر مثال بسنده نمى کنند.
امام صادق ـ علیه السلام ـ پیرامون آیه مى فرماید: عقل و علم به هم پیوسته اند (5).
در جاى دیگر، راسخین در علم را شایسته پى بردن به راز درونى قرآن مى داند، و مایعلم تاویله الا للّه والراسخون فى العلم ، (راسخین در علم ، کسانى هستند که سابقه علمى آنان روشن است و پیوسته درپژوهشهاى علمى خویش استوار مى باشند ـ ال عمران / 7).
لذا در سوره نسا آیه 162 مى گوید: لکن الراسخون فى العلم والمومنون یومنون بما انزل الیک ، (کـسـانى که بر دانش خود استوار هستند و نیز مومنان راستین ، به آنچه بر تو نازل گردیده است ایمان مى آورند).
و یرى الذین اوتوا العلم الذى انزل الیک من ربک هوالحق (دارندگان علم ، بینش آن را دارند که تشخیص دهند آنچه برتو فرو فرستاده شده حق است ـ سبا/ 6).
راسـخین در علم ، کسانى هستند که سابقه علمى آنان روشن است وپیوسته در پژوهشهاى علمى خویش استوار مى باشند در سوره فاطر آیه 35 در وصف دانشمندان چنین مى خوانیم : انما یخشى اللّه من عباده العلما (تنها دانایانند که از خدا پروا دارند)، زیرا به راز هستى پى برده اند و مبدا و معاد راباور دارند.
قرآن ، از این روى ، بالاترین و والاترین مقام را براى دانش و دانشمندان قائل مى باشد: یـرفـع اللّه الـذیـن آمـنـوا منکم والذین اوتوا العلم درجات ، (مومنان راستین ، وپویندگان علم ، پیوسته ، نزد پروردگار، بر درجات آنان افزوده مى شود ـ مجادله /11).
چنین است که قرآن ، دانشمندان را در ردیف فرشتگان مقرب ، از شهادت دهندگان به توحید ذات جـلال و جـمال گرفته است : شهد اللّه انه لا اله الا هو والملائکه واولوا العلم ...
(ال عمران / 18).
زهى شرف والا.
[SIZE=<font size="4">4</font>]نگید "سید" بگید امیر لطفا
[/SIZE]
moderator (Wednesday 21 April 2010-1)
کلمه شریعت به معناى طریق است، و اماکلمه دین و کلمه ملت معناى طریقه خاصى است، یعنى طریقهاى که انتخاب واتخاذ شدهباشد، لیکن ظاهرا در عرف و اصطلا ح قرآن کریم کلمه شریعت در معنائى استعمال مىشود کهخصوصىتر از معناىدین است، همچنانکه آیات زیر بر آن دلالت دارد، توجه بفرمائید: ، و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبلمنه، و هو فى الاخرة منالخاسرین که از این دو آیه به خوبى بر مىآید هر طریقه و مسلکىدر پرستش خداى تعالىدین هست ولى دین مقبول درگاه خدا تنها اسلام است، پس دین از نظر قرآن معنائى عمومى و وسیعدارد، حال اگر آن دو آیه را ضمیمه کنیم به آیه زیر که مىفرماید:لکل جعلنا منکمشرعة و منهاجا - براى هر یک از شما پیامبرانشرعه و منهاجى قرار دادیم، و به آیه ثمجعلناک علىشریعة من الامر فاتبعها ، این معنا بدست مىآید که شریعت عبارت است ازطریقهاى خاص، یعنىطریقهاى که براى امتى از امتها و یا پیامبرى از پیامبران مبعوث بهشریعت تعیین و آماده شده باشد، مانندشریعت نوح، و شریعت ابراهیم، و شریعت موسى، وشریعت عیسى، و شریعت محمد(ص)، و اما دین عبارت است از سنت وطریقهالهیه حال خاص به هر پیامبرى و یا هر قومى که مىخواهد باشد، پس کلمه دین معنائىعمومىتر از کلمه شریعتدارد، و به همین جهت است که شریعت نسخ مىپذیرد، ولى دین بهمعناى عمومىاش قابل نسخ نیست.
البته در این میان فرق دیگرى نیز بین شریعت و دین هست و آن این است کهکلمه دینرا مىتوان هم به یک نفر نسبت داد و هم به جماعت، حال هر فردىو هر جماعتى کهمىخواهد باشد ولى کلمه شریعت رانمىشود به یک نفر نسبت داد، و مثلا گفت فلانىفلان شریعت را دارد، مگر آن که یک نفر آورنده آنشریعت و یا قائم به امر آن باشد، پسمىشود گفت دین مسلمانان و دین یهودیان و دین عیسویان و نیز مىشود گفتشریعتمسلمانانو یهودیان همچنانکه مىتوان گفت دین و شریعتخدا و دین و شریعت محمد و دین زید و عمروو...ولى نمىتوان گفتشریعتزید و عمرو، و شاید علت آن این باشد که در معناى کلمه شریعت بوئى از یک معناى حدثىهست و آن عبارت است از تمهید طریق و نصب آن، پسمىتوان گفتشریعت عبارت است از طریقهاى که خدا مهیا و آماده کرده و یا طریقهاىکهبراى فلان پیغمبر و یا فلان امت معین شده، ولى نمىتوان گفت طریقهاى که براى سابقهست، به اضافه چیزهائىکه در آن شرایع نبوده و یا کنایه است از اینکه تمامى شرایع قبل ازاسلام و شریعت اسلام حسب لبو واقع داراى حقیقتى واحدهاند، هر چند که در امتهاىمختلف به خاطر استعدادهاىمختلف آنان اشکال و دستورات مختلفى دارند، همچنان که آیهشریفه:ان اقیموا الدین و لا تتفرقوا فیه نیز بر این معنا اشعار و بلکه دلالت دارد.
بنا بر این اگر شریعتهاىخاصه را به دین نسبت مىدهیم و مىگوئیم همه این شریعتها دین خدا است، با اینکه دین یکى است ولى شریعتهایکدیگر را نسخ مىکنند، نظیر نسبت دادن احکام جزئى در اسلام، به اصل دین است، با اینکه این احکامبعضى ناسخ وبعضى منسوخند با این حال مىگوئیم فلان حکم از احکام دین اسلام بوده و نسخ شده و یا فلانحکماز احکام دین اسلام است، بنا بر این باید گفت: خداى سبحان بندگان خود را جز به یکدین متعبد نکرده، و آن یکدین عبارت است از تسلیم او شدن چیزى که هست براى رسیدنبندگان به این هدف راههاى مختلفى قرار داده، و سنتهاىمتنوعى باب کرده، چون هر امتىمقدار معینى استعداد داشته و آن سنتها و شریعتها عبارت است از شریعت نوح،ابراهیم، موسى، عیسى و محمد(ص)، همچنانکه مىبینیم چه بسا شده که درشریعت واحدهاى بعضى از احکام به وسیلهبعضى دیگر نسخ شده، براى اینکه مصلحتحکممنسوخ مدتش سر آمده، و زمان براى مصلحتحکم ناسخ فرا رسیده،مانند نسخ شدن حکم حبسابد در زناى زنان که نسخ شد، و حکم تازیانه و سنگسار به جاى آن آمد، و مانند مثالهائى دیگر، دلیل بر اینمعنا آیه شریفه: و لو شاء الله لجعلکم امة واحدة و لکن لیبلوکم فیماآتاکم...است که به زودى تفسیرش مىآید.
معناى کلمه ملت ونسبت آن باشریعت ودین: تا این جا معناىشریعت و دین و فرق بین آن دو روشن شد، حال ببینیم کلمه ملت بهچه معنا است؟و معناى آن چه نسبتىبا شریعت و دین دارد؟ملت عبارت است ازسنتزندگى یک قوم، و گویا در این ماده بوئى از معناى مهلت دادن وجوددارد، در این صورتملت عبارت مىشود ازطریقهاى که از غیر گرفته شدهباشد، البته اصل در معناى این کلمهآن طورکه باید روشن نیست، آنچه به ذهن نزدیکتر است این است که ممکن است مرادف باکلمه شریعت باشد، به این معناکه ملت هم مثل شریعت عبارت است از طریقهاى خاص، بهخلاف کلمه دین،بله این فرق بین دو کلمه ملت وشریعت هست،که شریعت ازاین جهت در آن طریقه خاص استعمال مىشود، و به این عنایت آن طریقه را شریعت مىگویندکه: طریقهاىاست که از ناحیه خداى تعالى و به منظور سلوک مردم به سوى اوتهیه و تنظیمشده، و کلمه ملت به این عنایت درآن طریقه استعمال مىشود که مردمى آن طریقه را ازغیر گرفتهاند و خود را ملزم مىدانند که عملا از آن پیروى کنند،و چه بسا همین فرق باعثشدهکه کلمه ملت را به خداى تعالى نسبت نمىدهند و نمىگویندملتخدا، ولىدین خداوشریعتخدامىگویند،و ملت را تنها به پیغمبران نسبت مىدهند و مىگویند: ملتابراهیم، چون این ملت بیانگرسیره و سنت ابراهیم(ع)است و همچنین به مردمو امتها نسبت مىدهند و مىگویند ملت مردمى با ایمان و یا ملت مردمى بىایمان، چون ملت از سیره وسنت عملى آن مردم خبر مىدهد، در قرآن کریم آمده: ملة ابراهیمحنیفا و ماکان من المشرکین ، و نیز از یوسف(ع)حکایت کرده که گفت: انى ترکتملة قوملا یؤمنون بالله، و هم بالآخرة هم کافرون، و اتبعت ملة آبائی ابراهیمو اسحقو یعقوب ، که در آیه اول کلمهملت در مورد فرد، و در آیه دوم هم در مورد فرد و هم در موردقوم استعمال شده، و در آیه بعدى که حکایت کلام کفار بهپیغمبران خویش است تنها در موردقوم به کار رفته(توجه فرمائید) لنخرجنکم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا .
پس خلاصه آنچه گفتیم این شد که دین در اصطلاح قرآناعم از شریعت و ملت استو شریعت و ملت دو کلمه تقریبا مترادفند با مختصر فرقى که از حیث عنایت لفظ در آن دوهست.
[SIZE=<font size="4">4</font>]نگید "سید" بگید امیر لطفا
[/SIZE]
moderator (Wednesday 21 April 2010-1)
حقایق ثابت و خلل ناپذیر در قرآن
قرآن مجید به موضوعات زیادى متعرض گردیده، مطالب مختلفى را مورد گفت و گو قرار داده است. درباره خداشناسى و معارف عقلى سخن گفته، موضوع آفرینش و رستاخیز را پیش کشیده و از ماوراء الطبیعه، از روح و فرشته و جن و شیطان سخن به میان آورده، از کره زمین و کرات دیگر سخن رانده، بر تاریخ گذشتگان و انبیاى سلف و پیروانشان پرداخته، گاهى مثل زده و گاه اقامه حجت و برهان نموده، گاهى به مسائل اخلاقى وارد شده و گاهى حقوق خانواده را تشریح نموده، گاهى به آیین حکومت، زمامدارى و مردم دارى و نظم اجتماعى و به قوانین جنگى اشاره کرده و گاهى در عبادات و معاملات و مسائل سیاسى و اقتصادى در روابط اجتماعى و امور ازدواج، طرح عادلانهاى ریخته و در موضوع ارث و حدود و قصاص و در غیر این موارد قانونگذارى کرده است.
در همه این مسائل، بهترین و جالبترین حقایق را به بشر ارائه نموده است؛ حقایقى که خلل، فساد و بطلان هرگز به آن راه ندارد و کوچکترین اشکال و ایرادى بر آن متوجه نمىباشد.
این چیزى است که ذاتاً براى بشر امکانپذیر نیست و کسى نمىتواند در هر مورد جزئى و کلى قانون گذارى کند و این قانون براى همیشه و تا ابد زنده و بىنقص و عیب باشد، مخصوصاً اگر این افراد از میان ملتى وحشى و بىعلم و دانش برخیزد که کوچکترین آشنایى با این گونه معارف و حقایق نداشته باشد.
از این جاست که مىبینیم، افرادى که درباره یکى از علوم نظرى، کتابى نوشتهاند از تألیف آن کتاب مدت زیادى نگذشته که بطلان اکثر نظریههاى مؤلف آن کتاب روشن مىگردد؛ زیرا علوم نظرى این خصوصیت را دارند که هر چه بیشتر درباره آنها بحث شود، حقایق بیشترى در مورد آنها به دست مىآید و خلاف نظریات گذشتگان ثابت مىشود و به طورى که گفتهاند، حقیقت ثمره و نتیجه بحث و بررسى است.
چه مجهولات و ناروشنىهاى علم که گذشتگان حل آن را به آیندگان محول نمودهاند و چه کتابهاى فلسفى که گذشتگان آن را نوشتهاند و مورد انتقاد و ایراد علماى بعدى قرار گرفته است؟
تا جایى که قسمتى از مباحثى که از راه دلیل براى علماى گذشته ثابت و مسلم شده بود، بعدها پس از بررسى به صورت یک مسئله بىاساس در آمده، از خیالات و موهومات محسوب گردیده است.
اما قرآن مجید با گذشت زمان و با کثرت جوانب و جهات مباحث و ارتفاع
سطح علمى آنها هنوز مورد کوچکترین اشکال و انتقادى قرار نگرفته و در مسائل و قوانین آن کمترین عیب و ایرادى دیده نشده است، مگر ایرادهاى بىجا و موهومى که از ناحیه بعضى کوتهنظران انتشار یافته و ما به زودى آنها را مورد بحث و گفت و گو قرار داده، بطلانشان را بر ملا خواهیم نمود.
اخبار غیبى در قرآن
قرآن مجید در قسمتى از آیاتش از امور مهمى که مربوط به آینده بود، خبر داده، از حوادث و پیشامدهایى که بعداً واقع مىشود، پیشگویى نموده است و همه آنها نیز پس از مدتى به وقوع پیوسته، هیچ یک از آنها مخالف با واقع نگردیده است.
البته جاى تردید نیست که این همه اخبار از غیب و پیشگویى است که به جز طریق وحى، راهى بر آن نیست.
اینک نمونهاى از پیشگویىهاى قرآن مجید:
1ـ پیشگویى درباره جنگ بدر
«و اذ یعدکم اللَّه احدى الطائفتین أنها لکم و تودّون ان غیر ذات الشوکة تکون لکم و یرید اللَّه ان یحق الحق بکلماته و یقطع دابر الکافرین. (1)
و به یاد آرید، هنگامى را که خداوند به شما وعده داده بود که یکى از دو گروه (کاروان قریش یا لشکر مسلح آنها) نصیب شما خواهد بود. شما دوست داشتید که کاروان براى شما باشد، ولى خداوند مىخواهد حق را با کلمات خود تقویت و ریشه کافران را قطع کند.
خداوند به مؤمنین وعده غلبه و پیروزى بر دشمن و از بین رفتن کفار را داد با این که مسلمانان در آن روز از نظر تعداد لشکر و وسایل جنگ، ضعیف و در اقلیت بودند، تا جایى که در میان آنان تنها مقداد و زبیر بن عوام، سواره و بقیه همه پیاده بودند و در برابر آنان کفار در اکثریت و از نیروى بیشترى برخوردار بودند و به طورى که قرآن بیان مىکند، کفار آن چنان داراى نیرو و قدرت بودند که مؤمنین از جنگ با آنان در ترس و وحشت به سر مىبردند. ولى خداوند در این آیه اراده خویش را به مسلمانان اطلاع داده است که او مىخواهد حق را بر باطل پیروز گرداند و به وعدهاش وفا نمود و مسلمانان را بر دشمنان پیروز و کفار را ریشه کن ساخت.
2ـ پیشگویى در سرنوشت دشمنان پیامبر
«فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین، انا کفیناک المستهزئین. الذین یجعلون مع اللَّه الهاً آخر فسوف یعلمون. (2)
آن چه را که مأمور هستى، آشکارا بیان کن و از مشرکان روى گردان! ما (خطر) استهزا کنندگان را از تو رفع خواهیم نمود، همانانى که به خدا شرک مىورزند و آنان به زودى (از نتایج اعمالشان) اطلاع خواهند یافت.
این آیه شریفه در مکه، در اوایل دعوت اسلامى نازل گردید و بعضى از مفسرین مانند بزّاز و طبرانى در سبب نزول این آیه، از انس بن مالک چنین نقل نمودهاند که روزى رسول خدا (ص) در مکه از کنار عدهاى مىگذشت و آنان پیغمبر را مسخره و استهزا مىنمودند و چنین مىگفتند که: «این همان است که خیال مىکند پیامبر است و جبرئیل همراه او است». در این هنگام این آیه شریفه نازل گردید و پیروزى رسول خدا و کمکهاى غیبى را که شامل حال وى خواهد گردید، نوید داده، خذلان و شکست سرکشان را که پیامبر را استهزا و مسخره مىکردند اعلام نمود.
این آیه در هنگامى نازل گردید که کسى تصور نمىکرد روزى خواهد آمد که قریش شوکت و عزت خویش را از دست دهند و نفوذ و قدرت آنان با پیروزى رسول خدا (ص) از بین برود و این آیه شریفه چنین روز و سرنوشتى را براى قریش پیشبینى کرد و عیناً به وقوع پیوست.
3ـ پیشگویى درباره پیروزى اسلام بر تمام ادیان دیگر
«هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدین کله و لو کره المشرکون. (3)
اوست که پیامبرش را با هدایت و آیین حق به سوى مردم فرستاد تا دین وى را بر تمام دینها پیروز گرداند، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند».
این آیه شریفه هنگامى نازل گردید که اسلام هنوز در شبه جزیره عربستان رواج کامل پیدا نکرده بود که این آیه از پیروزى جهانى اسلام و از برترى و غلبه آن بر تمام ادیان و ملل دنیا خبر داد که بخش عظیمى از آن تحقق یافت و تحقق کامل آن با ظهور مهدى و مصلح جهان خواهد بود.
4ـ پیشگویى درباره جنگ ایران و روم
«غلبت الروم. فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سیغلبون (4)
روم در نزدیکترین سرزمین شکست خورد، ولى پس از مغلوب شدن به زودى پیروز و غالب خواهد گردید».
آن چه این آیه خبر داده بود، در مدت کمتر از ده سال واقع گردید و شاه روم بر پادشاه ایران غالب شد و سپاه روم وارد سرزمین فارس گردید.
5ـ پیشگویى در هزیمت دشمن نیرومند
«ام یقولون نحن جمیع منتصر. سیهزم الجمع و یولون الدبر. (5)
یا مىگویند: ما جماعتى متحد و نیرومند و پیروزیم، ولى بدانند به زودى جمعشان شکست مىخورد و پا به فرار خواهند گذشت».
این آیه از هزیمت و شکست مشرکین و از پاشیده شدن اجتماعاتشان خبر مىدهد، این جریان نیز در جنگ بدر واقع گردید . آن گاه که ابوجهل اسب خویش را جلو راند و در پیشاپیش لشکر خویش قرار گرفت و گفت: «ما امروز از محمد و یارانش انتقام خواهیم گرفت». ولى خداوند او را هلاک و جمعیتش را متفرق ساخت و حق را آشکار و کلمه حق را برتر گردانید. این جریان در موقعى به وقوع پیوست که مسلمانان در اقلیت بودند و کسى نمىتوانست، باور کند که سیصد و سیزده مردى که هیچ گونه وسایل جنگ در اختیارشان نبود و به جز یک یا دو اسب و هفتاد شتر که به نوبت سوار آنها مىشدند، وسیلهاى نداشتند، بر یک لشکر انبوه و نیرومندى که از نظر تعداد، وسایل و تجهیزات جنگى برترى کامل دارند، غالب شوند، نیرو و قدرت آنان را در هم بشکنند، شوکت و عزتشان را به باد فنا و نیستى بسپارند.
6ـ پیشگویى در سرنوشت ابولهب
«تبت یدا ابى لهب و تب. ما اغنى عنه ماله و ما کسب سیصلى ناراً ذات لهب. و امرأته حمالة الحطب ... (6)
بریده باد هر دو دست ابولهب و مرگ بر او باد همان طور هم خواهد بود. آن چه از ثروت و اولاد به دست آورده است، به حال وى سودى نخواهد بخشید، به زودى وارد آتش شعلهور دوزخ مىشود و نیز همسرش در حالى که هیزمکش دوزخ است و در گردنش طنابى است، از لیف خرما»!
این سوره که در حال حیات ابولهب نازل گردیده است، از داخل شدن او و همسرش به آتش دوزخ خبر مىدهد و از این آیه چنین استفاده مىشود که آنان تا زنده هستند، اسلام را نخواهند پذیرفت و در عناد و لجاجت خویش باقى خواهند ماند و یک سرنوشت شوم و ذلت بارى در انتظار آنهاست و همان طور که قرآن پیشبینى کرده بود، آن دو نفر در حال کفر و بىدینى از این جهان رخت بر بسته و مستوجب عذاب ابدى گردیدند. در دنیا به ذلت و نکبت و در آخرت به عذاب الهى مبتلإ؛کک شدند.
پی نوشت ها :
1 ) انفال/ 7.
2 ) حجر/ 94ـ 96.
3 ) صف/ 9.
4 ) روم، 2، 3.
5 ) قمر/ 44، 45.
6 ) لهب/ 1- 4.
ترجمه البیان، ص 106 - 111
[SIZE=<font size="4">4</font>]نگید "سید" بگید امیر لطفا
[/SIZE]
moderator (Wednesday 21 April 2010-1)
در قرآن و سنت رسول خدا ویژگیهایى براى اهل بیت ذکر شده است. بدین جهت بایدبا دلیل قطعى معلوم شود که آنها کیانند.پیش از اینکه به اصل موضوع بپردازیم،بجاست دلایل اهمیت اهل بیت(ع) و نیزبعضى ازمسایل مربوط به آنها رایادآورشویم.
1 آیه تطهیر
خداوند در سوره احزاب مىفرماید:
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا (1) براى روشنشدن معناى آیه توجه به دو نکته ضرورى مىنماید:
الف) مفهوم واژه تطهیر
ب) مراد از اراده
2 مفهوم واژه تطهیر
طهارت مصدر طهر و طهر و به معناى پاکى از عیوب وکثافتهاى مادى و معنوى و ظاهرى و باطنى و اخلاقى است. سخن خداوند متعال: «ولهم فیها ازواج مطهره» (2)
و قول اعراب: «و قوم یتطهرون» و «امراءهطاهره» بدین معناست مراد از طهارت در آیه مبارکه تطهیر نیز همین است; زیراخداوند پاکى اهل بیت از هر آلودگى و عیب مادى و معنوى و ظاهرى و باطنى رااراده کرده است. ما، همانند اندیشمندان علم اصول، در بحثهاى خود گفتهایم کههر گاه متعلق چیزى ذکر نشود، افاده عموم مىکند. البته معانى دیگرى نیز براىآن ذکر کردهاند که به یادآورى آنها نیاز نیست.
معناى اراده خداوند
واژه «اراده»، در آیه یادشده، به معناى اراده تکوینىاست نه تشریعى; و تخلف مراد از اراده تکوینى امکان ندارد:
«انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له: کن فیکون.» (3)
واژه «اراده»، دربسیارى از آیات قرآن، به معناى اراده تکوینى و در مواردى اندک به معناىاراده تشریعى (نفس اوامر و نواهى و آئیننامه) است.
این واژه حدود 138 بار در قرآن به کار رفته است و در 135 مورد به معناىاراده تکوینى است. این امر ما را در فهم اراده تکوینى از آیه تطهیر نیز یارىمىدهد. اگر چه واژه اراده در آیه تشریع وضو و غسل «یرید لیطهرکم ... .» (4)
و نیز آیه «یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر» (5) در معناى تشریعىبه کار رفته است، ولى در این آیات قرینه قعطى وجود دارد که نشان مىدهد منظوراز آن، اراده تشریعى است. قرینه قطعى، مورد آیه است که فعل عباد است.
از سوى دیگر، همه اندیشمندان علوم قرآنى معتقدند که این آیه مزیتى را براىاهل بیتبرمىشمرد و این مزیت در صورتى از آیه استفاده مىشود که مراد ازاراده، اراده تکوینى و انفکاکناپذیر از مراد باشد; زیرا:
الف) اگر مراد اراده تشریعى باشد، فرقى میان این آیه با آیه وضو و غسل وجودنخواهد داشت; چون همانگونه که «یرید لیطهرکم ...» هیچ فضیلتخاصى را براىمردم ثابت نمىکند، آیه تطهیر نیز فضیلتى را براى اهل بیتبه اثبات نمىرساند.
ب) اراده تشریعى پروردگار به اهل بیت رسول اختصاص ندارد، بلکه شامل همهانسانها مىشود. و این با کلمه «انما»، که از قویترین ابزار حصر است،منافات دارد.
منظور از اهل بیت در آیه کریمه
اینکه آیه تطهیر و احادیث فضیلتى بس بزرگ رابراى اهل بیتبیان داشته است، مورد قبول امامیه و اهل سنت مىباشد، ولى درتعیین مصداق آن دو نظریه وجود دارد: امامیه معتقدند که این فضیلتبزرگ و اینویژگى برجسته از آن کسانى است که داراى مقام عصمتباشند، یعنى امامانمعصوم(ع) و فاطمه زهرا(س) که اهل بیت رسالت و امامتند.
ولى گروهى از اهل سنتبه لحاظ نقطه نظرهاى عقیدتى خویش گفتهاند که منظور ازاهل بیت زنان پیامبر(ص) مىباشد و این آیه در شان آنان نازل گشته است.
این ادعا نقدپذیر است، زیرا اراده تکوینى خداوند از مراد، تخلف نمىکند، امادر مورد برخى از زنان پیامبر شاهد خالفتبا امر و نهى خدا هستیم. و تاریخنشان مىدهد که پس از وفات رسول خدا(ص) عایشه بر خلاف توصیه پیامبر(ص) و تصریحقرآن که فرموده است: «و قرن فى بیوتکن و لا تبرجن تبرج الجاهلیه الاولى» ازمکه مکرمه براى جنگ با امام على(ع) لشکرکشى کرد و جنگ جمل را به راه انداختو پس از کشته شدن هزار نفر در این نبرد مغلوب گردید و حضرت او را به مدینهبازگردانید.
و این تنها خلاف و مشکلى نبود که از وى سر زد، او در زمان خلافتعثمان از سرسختترین دشمنان عثمان بود و مردم را علیه او تهییج مىکرد وپیراهن رسول خدا را به مردم نشان مىداد و مىگفت هنوز پیراهن پیامبر نپوسیدهاست در حالى که عثمان سنت رسول خدا را از میان برده است. عایشه عثمان را بدمعرفى کرد و حتى قتل او را لازم مىدانست و براى اعتراض به حکومت عثمان بود کهاز مدینه به مکه رفت. و در آنجا خبر کشته شدن عثمان را به او دادند و او بهگمان اینکه پس از عثمان، طلحه خلیفه خواهد شد با خوشحالى به مدینه بازگشتولى هنگامى که دید مردم با على(ع) بیعت کردند به شدت نگران گردید و سوگندیاد کرد که عثمان مظلوم کشته شد و پرچم خونخواهى عثمان را به منظور مبارزهبا خلافت على(ع) برافراشت. در هر حال با توجه به لزوم تناسب بین ظلم و موضوعاحتمال اینکه مراد از اهل بیت در آیه زنان پیامبر و یا آنکه مراد همه کسانىباشند که در خانه آن حضرت و تحت تکفل او زندگى مىکردند باشند ناتمام به نظرمىآید زیرا آنچه که از منابع و پایههاى شناختبه دست مىآید این است که آنانمورد اعتماد و پیروى از آنان خطا و ضلالت و گمراهى را به دنبال ندارد پس بایدآنان از کسانى باشند که بگونه کامل از فرامین وحى آگاهى و از هر گونه خطا وعصیان و اشتباه مصونیت داشته باشند و این ویژگیها در همه افراد خانوادهپیامبر وجود نداشتبلکه در افراد خاصى وجود داشت.
ظاهرا اولین کسى که نظریهیاد شده را در اهل سنت ابداع کرد «عکرمه» و مقاتل بوده است. علامه واحد مىگوید: عکرمه در بازار صدا سر مىداد و مىگفت آیه تطهیر در بارهزنان پیامبر نازل شده است.
در تفسیر الدر المنثور آمده است که عکرمه گفت: هر کس حاضر باشد با او مباهلهخواهم کرد که آیه تطهیر در باره ازواج رسول(ص) نازل شده است.
از شیوههاى مختلف کار او که در مان مردم فریاد مىزد آیه تطهیر در باره زنانپیامبر فرود آمد و یا مردم را به مباهله مىخواند چنین استنباط مىشود که ایننظریه در میان مسلمین شناخته شده نبود، و مردم عقیدهاى غیر از عقیده اوداشتند و بدین جهت جلالالدین سیوطى در تفسیر الدر المنثور مىگوید عکرمه بهمردم مىگفت: مراد از آیه تطهیر و اهل بیت آن چیزى نیست که شما فهمیدهایدبلکه مراد زنان پیامبر است.
اهل رجال در کتابهاى خویش او را یکى از معاندان امیرالمؤمنین(ع) دانستهاند ودر باره او گفتهاند که احادیث زیادى را جعل کرده و به ابنعباس نسبت داده استو احتمال مىرود که همین حرف او نیز از جعلیات خود او باشد.
تمسک و اعتماد به قول کسانى چون عکرمه و مقاتل با وجود اخبار معتبر و قابلاطمینانى که علیه نظریه آنان وجود دارد، جایى نخواهد داشت.
در تفسیر طبرى از ابوسعید خدرى نقل شده که رسول خدا فرمود آیه تطهیر دربارءه پنج نفر نازل شد، من و على و فاطمه و حسن و حسین. از امسلمه و عایشه وعمر بنابى سلمه روایتشد که آیه انما یرى الله الخ در خانه امسلمه نازل شد وپیامبر على و فاطمه و حسن و حسین را طلب کرد و آنها را در زیر کسا قرار دادو پوشیده شدند سپس فرمود اینان اهل بیت من مىباشند که خداوند رجس و پلیدى رااز آنها از بین برد و آنها را پاک و پاکیزه قرار داد.
در تفسیر الدر المنثور از ابنعباس نقل شده که رسول خدا مدت نه ماه هر روز بههنگام وقت نماز به درب خانه على مىآمد و مىفرمود: «السلام علیکم و رحمه اللهو برکاته، انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا الصلاهیرحمکم الله کل یوم خمس مرات».
در کتاب مذکور از ابوسعید خدرى نقل شده که پیامبر(ص) چهل روز بر درب خانهفاطمه مىآمد و سلام و رحمتخدا را براى اهل بیت آرزو مىکرد و مىفرمود: «انمایرید الله لیذهب عنکم الرجس (اهل البیت) و یطهرکم تطهیرا انا حرب لمن حاربتمو سلم لمن سالمتم ...»
در شواهد التنزیل حسکانى از جامع تمیمى نقل شده کهمن و مادرم نزد عایشه رفتیم، مادرم از او در باره على پرسید، عایشه گفت: چهگمان مىبرى به مردى که فاطمه همسر و حسن و حسین دو فرزند اویند، من به چشمخود شاهد بودم که رسول خدا آنها را با پارچهاى پوشانید و فرمود: خدایا اینهااز اهل بیت من هستند «اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا».
در همان کتاب از امسلمه روایتشده که آیه تطهیر در خانه من بر پیامبر(ص)نازل گشت، هنگانى که رسول خدا بود على و فاطمه و حسین و حسین نیز در کنار اوبودند و من بر درب خانه ایستاده بودم و گفتم اى رسول خدا آیا من از اهل بیتتو نیستم؟ حضرت فرمود: خیر، تو از همسران پیامبرى.
این گونه روایات و مضامین در کتب اهل سنتبسیار است که پرداختن به آنها مجالوسیعى را مىطلبد، و ما به همین چند نمونه اکتفا مىکنیم.
شبهه وحدت سیاق
یکى از شبهاتى که در مورد آیه تطهیر مطرح شده و سبب گردیدهکه برخى گمان برند منظور از اهل بیت زنان پیامبر هستند، مساله رعایت وحدتسیاق آیات مبارکهاى است که آیه تطهیر را دربرگرفته است. برخى معتقدند آیات مذکور قطعا در مورد زنان پیامبر نازل شده، زیرا یکنواختىو وحدت سیاق آیات مقتضى است که آیه تطهیر نیز در شان آنها باشد.
مطلبى که در رفع و دفع این شبهه مىتوان آورد این است:
اولا، در کلام عرب لفظ اهل بر ازواج اطلاق نمىشود، مگر از باب مجاز، و روایاتنیز همین شیوه عرفى را مىرساند.
در صحیح مسلم، باب فضائل على، چنین آمده: «ان زید بنارقم سئل عن المرادباهل البیت، هل هم النساء، قال لا وایم الله، ان المراءه تکون مع الرجل،العصر من الدهر ثم یطلقها فترجع الى ابیها و قومها.» از زید بنارثم سؤال شداز اینکه منظور از اهل بیت چه کسانىاند آیا منظور زنان پیامبر مىباشند درپاسخ گفت نه به خدا قسم زن با همسرش در قمستى از زمان زندگى مىکند و بعد کهاو را طلاق داد به نزدیک خانوادهاش برمى گردد.
از امسلمه نقل مىکند که گفت: «نزلت هذه الایه فى بیتى ... و فى البیتسبعهجبرئیل و میکائیل و على و فاطمه و الحسن و الحسین و انا على باب الباب. قلتاءلست من اهل البیت؟ قال انک على خیر انک من ازواج النبى». این آیه در خانهمن فرود آمد در وقتى که در آن هفت جبرئیل، میکائیل، على، فاطمه، حسن و حسیندر اینجا بودند و من بر درب خانه بودهام گفتم آیا من از اهل بیت نیستم درپاسخ آمده تو از همسران پیامبر و بر خیر و صلاحى.
ثانیا، اگر از جواب نخست چشمپوشى کنیم و فرض را بر این بگذاریم که کلمه اهلشامل همسران نیز مىتواند بشود، ولى با توجه به اینکه هیچ یکى از زنان پیامبرادعا نکردهاند که آیه تطهیر در باره آنها نازل شده بلکه کسانى چون امسلمهتصریح کردهاند که آیه در باره على و فاطمه و حسن و حسین نازل گشته است، لذاجایى براى توهم مذکور باقى نمىماند، زیرا اگر این آیه در شان همسران رسولخدا نازل شده بود، اهمیت آن سبب مىشد که ایشان همواره آن را در فضیلتخودیادآور شوند و از این شایستگى بزرگ غفلت نورزند.
در صحیح مسلم روایتى از عایشه نقل شده است که گفت: «خرج النبى(ص) غداه وعلیه مرط مرحل من شعرا سود فجاء الحسن بنعلى فادخله ثم جاء الحسین فدخل معهثم جائت فاطمه فادخلها ثم جاء على فادخله ثم قال انما یرید الله لیذهب عنکمالرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا»
یک روز صبح پیامبر (از خانه) خارج شد وعبائى که از موى سیاه بافته شده و داراى رنگهاى مختلفى بود بر تن اشتحسنبنعلى آمد او را (رسول خدا) در زیر عباى خود جا داد پس از وى حسین آمد او رانیز در زیر عبا قرار داد آنگاه فاطمه وارد شد او را نیز در زیر عبا داخلنمود سپس على آمد او را نیز در زیر عبا داخل نمود و فرمود انما یرید اللهلیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.
البته در زمینه حدیث کساء تعبیرات دیگرى نیز هست و جالسان دیگرى نیز نقل شدهاست که از جهتسند ضعیف و از نظر محتوا مخدوش است.
ثالثا، تمسک به وحدت سیاق براى فهم آیه در صورتى صحیح است که نصى در کارنباید و با بودن نص قابل اعتماد، تکیه کردن بر سیاق آیات باطل و اجتهاد دربرابر نص است.
رابعا، تمسک به وحدت سیاق در کلامى جاى دارد که کلام داراى پیوستگى قطعى باشد،اما با توجه به این که آیات قرآن بر اساس شان نزول و یا ترتیب نزول جمعآورىنشده است لذا تمسک کردن به سیاق آیات مجالى ندارد.
و نکتهاى که عدم پیوستگى آیه تطهیر با قبل و بعد از آن را تایید مىکند،ضمایرى است که در آیات مذکور به کار رفته، زیرا آیاتى که به همسران نبى(ص)مربوط مىشود دربردارنده ضمایر جمع مونث است، مانند «فى بیوتکن، لستن، اناتقیتن، فلا تخضعن، قلن و ...» در حالى که ضمایر آیه تطهیر به صورت جمع مذکر«عنکم، یطهرکن» آمده است.
ممکن است گفته شود که اگر آیه تطهیر از آیات قبل و بعد به کلى تجزیه شدهبود، جدایى آیه تطهیر از آیات قبل و بعد را نزدیکتر به قبول مىساخت، ولىمىبینم که آیه تطهیر یک آیه کامل و مجزا نیست و بخشى از آیه را تشکیل مىدهد،در حالى که صدر آیه بلکه بیشتر آیه در مورد زنان پیامبر است و اگر با اینوصف بخواهیم بخش دال بر تطهیر را جداى از صدر آیه بگیریم، مستلزم استطرادیعنى وجود کلامى بیگانه و بىتناسب در بین کلامى دیگر است و استطراد خلاففصاحت است.
این بیان نیز قابل پاسخ است، زیرا: اولا استطراد در همه جا خلاففصاحت نیست و ثانیا، در آیات دیگرى از قرآن نیز استطراد به چشم مىخورد:
در قرآن کریم آمده فلما راى قمیصه قد من دبر قال انه من کیدکن ان کیدکنعظیم یوسف اعرض عن هذا که جمله (یوسف اعرض عن هذا) استطراد است و نیز درقرآن کریم آمده قالت ان الملوک اذا دخلوا قریه افسدوها و جعلوا اعزه اهلهااذله و کذلک یفعلون و انى مرسله الیهم بهدیه فناظره بم یرجع المرسلون. دراین آیه صدر و ذیل آن نقل قون بلقیس است ولى جمله (و کذلک یفعلون) استطراد وتایید خداوند است و اما در آیات مورد بحث از آنجا که روى سخن با زنانپیامبر بوده و این احتمال مىرفته که خطاب مذکور متوجه اهل بیت نیز باشدخداوند با جملهاى کوتاه حساب و مقام اهل بیت را از زنان پیامبر جدا ساخته وعظمت و رفعتشان و عصمت ایشان را یادآور شده است و این غرضى است عقلانى کهاستطراد را موجه مىسازد و مخل به فصاحت نیست.
پاسخ به یک پرسش
چرا یاران پیامبر اکرم از آن حضرت در باره اهل بیت(ع)نپرسیدند و حضرت به تفصیل پاسخ نداد؟
بعد از بررسى در احادیثبه خصوص حدیثى که مىگوید چهل روز رسول خدا به دربمنزل فاطمه مىآمد و سلام و رحمتخدا را براى آنها آرزو مىکرد: این به دستمىآید که اهل بیت در نزد صحابه و یاران امرى بود معلوم و نیازى به سؤالنبوده است.
و نیز آیه مباهله که نشان مىدهد پیغمبر(ص) در مراى و مسمع امت وصحابه على و فاطمه و حسن و حسین را به عنوان اهل بیتخود براى مباهله برد وسپس جبرئیل آیه مباهله را در شان پیغمبر و اهل بیتبر پیغمبر فرود آورد.
مسلم بنحجاج نیشابورى مىگوید هنگامى که این آیه: فقل تعالوا ندع ابناءنا واءبنائکم و نساءنا و نسائکم، فرود آمد، رسول خدا على و فاطمه و حسن و حسینرا خواست و فرمود: «اللهم هئولاء اهلى» پروردگارا اینها اهل بیت منمىباشند. همین مطلب را ترمذى و حاکم و بیهقى وغیر اینان نیز روایت کردند.
و همچنین موردهاى دیگرى که احصائشان کتابى ویژه مىطلبد; همگى گواهند براینکه مصادیق اهل بیت و انطباق آن بر على و فاطمه و حسن و حسین آنچنان ازطرف رسول خدا مشخص و واضح شده که هیچ نیازى بر مسلمین به سؤال در این بارهنبود.
تذکر یک نکته
در اینجا لازم است نکتهاى را بگونه مختصر و فشرده یادآورشویم.
از احادیث گذشته معلوم مىشود که امام على و فاطمه و دو فرزندش حسن وحسین از اهل بیت محسوبند ولى سؤال این استبقیه امامان به چه دلیل از اهلبیتبه حساب مىآیند.
در پاسخ گفته مىشود به دلیل روایات، آنها به دو گونه مىباشند:
1- دسته اول روایاتى است که نام یکایک امامان در آنها تصریح شده است و ازطریق اهل سنت نیز نقل شدهاند.
2- دسته دوم روایاتى است که در صحاح و مسانید جامعه اهل سنت نقل شد ولىتنها در آنها به ذکر تعداد آنها که 12 مىباشد بسنده شده است ولى نامشان درآن کتابها به میان نیامد، و بجا استبرخى از آنها را در اینجا یادآور شویم.
محمد اسماعیل بخارى در کتاب خویش از جابر بنسمره روایت کرد و مىگوید سمعتالنبى(ص) یقول یکون اثناعشر امیرا فقال: کلمه لم اسمعها، فقال ابى انه قال: کلهم من قریش.
از رسول خدا روایت کرد که فرمود: «لا یزال الدین قائما حتى تقوم الساعه، اویکون علیکم اثناعشر خلیفه کلهم من قریش. » و فرمود: «لا یزال هذا الامر فىقریش ما بقى من الناس اثنان،
در دلائل الصدق از مسند احمد بنحنبل شیبانى نقلشد که احمد بنمسروق گفت: «کنا جلوسا عند عبدالله بنمسعود و هو یقرئناالقرآن، فقال له رجل: یا ابا عبد الرحمان هل ساءلتم رسول الله کم یملک هذهالامه من خلیفه؟ فقال عبدالله: ما سالنى عنها احمد منذ قدمت العراق قبلک، ثمقال: نعم و لقد ساکنا رسول الله اثنى عشر کعده نقباء بنىاسرائیل» و نظر اینروایات را با کمى اختلاف در مضمون ابوداود وطبرانى و جز آنان نقل نمودهاند.
مستفاد از این احادیث عبارت است از:
1- بیشتر نبودن خلفا از 12 نفر. 2- بودن همه آنها از قریش. 3- معین و مشخص بودن آنها از راه نص زیرا تشبیه آنها به نقباء بنىاسرائیلهمین معنا را اقتضاء دارد خداوند فرمود: «و لقد اخذنا میثاق بنىاسرائیل وبعثنا منهم اثنى عشر نقیبا.»
4- وجوب باقى بودن آنان تا زمانى که دیناسلامى باقى باشد و یا تا قیام ساعت (که روز قیامت است).
و این گفتار با آنچه که از حدیث ثقلین مستفاد است «انهما لن یفترقا حتىیردا على الحوض» مناسبت کامل دارد.
پىنوشتها:
1 - احزاب، آیه3.
2 - بقره، آیه 25.
3 - یس، آیه 82.
4 - مائده، آیه6.
5 - بقره، آیه 185.
ماهنامه کوثر شماره 17.16
[SIZE=<font size="4">4</font>]نگید "سید" بگید امیر لطفا
[/SIZE]
moderator (Wednesday 21 April 2010-1)
آشنایان با قرآن ، با آیه «تطهیر» کمال آشنایى را دارند، حتى معمولاً آن گروه از مردم که انس زیادى با قرآن ندارند، آن را به حفظ دارند، و متن آیه چنین است :
«و قرن فى بیوتکن ولا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولى واقمن الصلوة و اتین الزکوة و اطعن الله ورسوله، انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً» (احزاب /33).
«در خانههاى خود بمانید و همچون جاهلیت نخستین ظاهر نشوید ، نماز را بپا دارید و زکات را بپردازید ، خدا و پیامبر را اطاعت نمائید. خداوند فقط مىخواهد پلیدى را از خصوص شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک گرداند».
علماى شیعه از نخستین روز تدوین حدیث و تفسیر با این آیه بر عصمت «اهل بیت» استدلال کرده و آن را یکى از دلائل عصمت این گروه دانستهاند، حالا مقصود از«اهل البیت» چیست و آیه چگونه بر عصمت آنان دلالت دارد، پیرامون این دو مطلب و همچنین دیگر مطالب مربوط به آیه به تدریج بحث مىنمائیم.
پایههاى دلالت آیه بر عصمت ، اثبات امور یاد شده در زیر است :
1- مقصود از «رجس» هر نوع گناه و خلاف است ، اعم از شرک و غیره و گناه کبیره و صغیره.
2- مقصود از اراده در جمله «انما یرید» اراده تکوینى است نه تشریعى یعنى خدا «ازاله رجس»را انجام مى دهد نه اینکه آن را از«اهل بیت» مى خواهد ومىطلبد.
3- تحدید مفهوم «اهل البیت» و تعیین مصادیق آن در روز نزول آیه.
با اثبات امور یاد شده ، عصمت مطلقه «اهل البیت» از آیه کاملاً ثابت مى شود اینک بحث پیرامون امور یاد شده:
1- مقصود از «رجس» چیست؟
یکى از مسائل مورد نظر در آیه، توضیح معناى «رجس» است لغت شناس بزرگ عرب، ابن فارس آن را به معناى «قذر» (کثافت و آلودگى) مى داند 1 و در قرآن این لفظ بیش از هشت بار وارد شده و موضوعاتى مانند میته ، خون ، گوشت خوک ، شراب، قمار و بت ازلام (نوعى از قمار به شکل بخت آزمائى) و کافر 2 و مانند آنها به آن توصیف شده است و از ملاحظه مجموع آیات، مى توان گفت که این لفظ معادل لفظ «پلیدى» و «آلودگى» و یا کثافت و قذارت است خواه به صورت محسوس و آشکار باشد. مانند خون و میته و گوشت خوک و یا به صورت معنوى و نامحسوس، مانند بت و قمار و کافر که چه بسا از نظر ظاهر تمیز و نظیف باشند ولى با توجه به مفاسدى که در استعمال قمار و نیایش بت و عقائد کافر وجود دارد، همه این موضوعات «رجس» خوانده شدهاند.
شکى نیست که مقصود از آن در آیه مورد بحث «قذارت» ظاهرى و آلودگى حسى نیست ، بلکه مقصود پلیدیهاى معنویست که در افراد کافر و عاصى وجود دارد و آن جز «گناه» و نافرمانى چیز دیگرى نخواهد بود و پاکى انسانى از این نوع قذارتها و پلیدیها، ملازم با عصمت و پیراستگى از گناه مىباشد.
گواه این مطلب جمله «و یطهرکم تطهیرا» که به عنوان تأکید جمله قبل «لیذهب عنکم الرجس» وارد شده و همین جمله در قرآن در مورد پاکى از گناه و پیراستگى از خلاف به کار رفته است مانند: «ان الله اصطفیک وطهرک وصطفیک على نساء العالمین» (آل عمران /42).
«خدا تو را (اى مریم!) برگزید وپاکیزه گردانید و نسبت به زنان دیگر برترى بخشیده است ».
این تطهیر جز پاکى از پلیدیهاى روحى و قذارتهاى معنوى که ملازم با عصمت است چیز دیگرى نیست.
البته «تطهیر» داراى مراتب و درجاتى است و همه مراتب آن ملازم با عصمت نیست، چنانکه قرآن مجید درباره مسجد قبا و نمازگزاران در آن مسجد مىفرماید:
«فیه رجال یحبون ان یتطهروا والله یحب المطهرین» (توبه /108).
«در آنجا شخصیتهائى است که مى خواهند پاکیزه گردند خداوند نیز افراد پاکیزه را دوست دارد».
ولى از آنجا که در آیه، پلیدى به صورت مطلق و همراه با (الف ولام) جنس ، (الرجس) وارد شده و به حکم مضمون (لیذهب) طبیعت (الرجس) ازآنان نفى شده و آنگاه با جمله (لیطهرکم تطهیراً) مورد تأکید قرار گرفته است ، قطعاً مقصود، نفى همه نوع پلیدى خواهد بود و یک چنین نفى و به تعبیر قرآن (اذهاب الرجس) ، ملازم با عصمت خواهد بود و اگر مقصود نفى مرتبهاى از «رجس» مانند گناه کبیره بود، نفى رجس به صورت نفى (جنس) و تأکید آن با جمله «لیطهرکم» مناسب نبود.
خلاصه به دو دلیل باید گفت : مطلق پلیدى و آلودگى معنوى اعم از صغیره و کبیره از اهل بیت نفى شده است :
1- جنس و طبیعت «رجس» و «پلیدى» از آنان سلب شده است و نفى جنس ملازم با نفى تمام مراتب و افراد آن است .
2- نفى پلیدى با جمله «لیطهرکم تطهیراً» مؤکد شده است و اگر مقصود نفى تمام مراحل نبود، تأکید چندان مناسب نبود.
از این بیان روشن مى گردد که نظریه برخى از مفسران که مىگویند : مقصود از «الرجس» شرک و یا گناهان کبیره است ، پایهاى ندارد و با ظاهر آیه مخالف مى باشد ؛ زیرا «رجس» نه به معناى بتپرستى است و نه به معناى گناه کبیره، بلکه معناى وسیع و گستردهاى دارد که به صورت مطلق از اهل بیت نفى شده است و نفى یک شىء به صورت مطلق و بدون قید و شرط ، ملازم با نفى تمام مراتب آنست نه مرتبهاى از آن؛ مانند : «لا رجل فى الدار» : «اصلاً مردى در خانه نیست» و یا «لا خیر فى الحیاة» :«اصلاً خیرى درزندگى وجود ندارد».
2- اراده تکوینى است نه تشریعى
توضیح واقعیت اراده تکوینى و تشریعى در خدا به بحث گستردهاى نیاز دارد، ولى به طور اجمال مىتوان گفت : اگر اراده و مشیت حق، بر فعل خود (مانند آفرینش آسمانها و زمین ) تعلق بگیرد، آن اراده را اراده تکوینى مىنامند و آیه یاد شده در زیر به گونهاى این حقیقت را توضیح مىدهد: «انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون» (یس /82).
«فرمان او جز این نیست که هرگاه هستى چیزى را بخواهد، به آن فرمان (باش) مىدهد و آن نیز موجود مىگردد».
ولى هرگاه اراده او بر فعل دیگرى تعلق بگیرد - با توضیحى که بعداً در این مورد خواهیم داد - و خدا ازشخصى به عنوان انجام وظیفه چیزى را بطلبد مثلاً بفرماید: نمازبگزار و زکات بده، چنین ارادهاى ، اراده تشریعى بوده و بنده خدا پس از تکلیف، در انجام و عدم آن کاملاً حر و آزاد خواهد بود.
البته این دو اراده از خصائص خدا نبوده، بلکه هر انسانى داراى اراده تکوینى بوده و اگر منصب و مقامى داشته باشد، طبعاً اراده «قانونى» نیز خواهد داشت. فرماندهى که در جبهه ، آنجا که خود بخواهد آتش کند و تیر بیندازد، اراده او تکوینى است، آنجا که فرمان آتش صادر کند، اراده او تشریعى مىباشد.
قرائنى برتکوینى بودن اراده
1- ارادهاى که آیه از آن سخن مىگوید: اراده تکوینى است نه تشریعى ؛ زیرا ظاهر آیه این است که اراده خدا بر فعل خویش به نام «اذهاب رجس» و «تطهیر» تعلق گرفته است نه بر فعل دیگرى و چنین ارادهاى جز اراده تکوینى چیزى نیست .
2- اراده تشریعى خدا دائر بر پاکیزه شدن انسانها به صورت تکلیف و درخواست ، به گروه خاصى اختصاص ندارد، بلکه او خواهان پاکى همه انسانها به صورت تکلیف است و هدف از اعزام پیامبران و رسولان جز این چیزى نیست و - لذا - خداوند پس از تکلیف به وضوء، فلسفه آن را چنین بیان مىکند : «ولکن یُریُد لیُطَهّرَکُم ولِیُتِمّ نِعمَته عَلَیکُم» (مائده /6).
«ولى او مىخواهد شما را پاک گرداند و نعمت خود را در حق شما به اتمام برساند».
ولى در آیه سخن از اراده طهارت گروه خاصى به نام «اهل بیت» به میان آمده است، از این جهت نمىتوان آن را بر اراده تشریعى و اینکه خداوند با بیان تکالیفى و ظایفى خواهان طهارت این گروه است، حمل نمود، بلکه باید گفت خداوند طهارت و پاکى این گروه بالخصوص را علاوه بر اراده تشریعى ،به صورت یک پدیده عینى از طریق اراده تکوینى خواسته است .
3- دقت در الفاظ آیه به روشنى ثابت مىکند که خدا نسبت به «اهل البیت» عنایت خاصى دارد و تعلق اراده او بر تطهیر در این مورد مانند تعلق اراده او بر تطهیر و تقواى نوع انسانها نیست، درست است که اراده او به معنى تکلیف ، بر طهارت همه انسانها تعلق گرفته است و اهل البیت نیزمشمول این اراده مىباشند، ولى در باره این گروه اراده دیگرى وجود دارد که منحصر به آنها است و از جنس آن اراده کلى و گسترده که همه مردم را دربر مىگیرد، نیست و امور یاد شده در زیر نشانه انحصار این اراده بر این گروه مىباشد و این اراده و راى آن اراده کلى است که در باره همه مکلفین وجود دارد.
الف : خدا سخن خود را با ادوات حصر (انما) آغاز کرده و این نشانه حصر اراده بر این گروه است و اینکه از آنان تجاوز نمىکند.
ب : مورد اراده را با لفظ «اهل البیت» مشخص کرده ومنصوب بودن این کلمه از حیث اعراب، به خاطر تقدیر حرف «ندا» یا جمله «اخصکم» مىباشد، یعنى شما را مىگویم نه دیگران را.
ج : متعلق اراده را با لفظ «لیذهب عنکم الرجس» بیان کرده ولى به آن اکتفا نکرده و جمله دومى یعنى «و یطهرکم» را بعنوان تأکید آورده است .
د : در مقام تأکید به اصل فعل «لیطهرکم» اکتفا نکرده و پس از آن مفعول مطلقى بنام «تطهیراً» که خود تأکید جدیدى است ، آورده است .
ه' : مفعول مطلق را به صورت «نکره» (تطهیراً) آورده که حاکى از عظمت این تطهیر است ، «اى یطهرکم تطهیراً عظیماً عجیباً» : یعنى پاکیزه کرد آنان را به نوعى که مردم با آن آشنائى ندارند و نهایت آن را درک نمىکنند.
و : این آیه بدون شک به گواهى سیاق آیه و این قرائن پنجگانه در مقام مدح و ستایش «اهل بیت » است و اگر اراده در مورد این آیه، همان اراده تشریعى باشد که درباره دیگر بندگان نیز حکمفرما است، هرگز مفاد آیه، مایه ستایش اهل البیت نخواهد بود، در حالى که وجدان هر انسان آگاه از زبان عربى مفاد و هدف آیه را ثنا و ستایش تلقى مىکند و آن را فضیلتى بر اهل البیت مىداند و برداشت تمام مفسران و محدثان و مورخان نیز همین مىباشد.
این نوع عنایت حاکى است که این اراده غیر از آن اراده کلى است که بر تمام انسانها تعلق گرفته است و طبعاً به حکم «مغایرت دو اراده» دومى اراده تکوینى خواهد بود، ارادهاى که تفکیک آن از مراد، امکان پذیر نیست، چنانکه بعداً خواهیم گفت :
در پایان یادآور مىشویم که در آیه دو حصر وجود دارد:
1- لفظ «انما» از ادوات حصر است که معمولاً در زبان فارسى به «این است و جز این نیست» ترجمه مىگردد.
2- لفظ اهل البیت پس از خطاب «عنکم» وارد شده است و نصب آن به خاطر تقدیر فعل و یا حرف «ندا» است مانند:«اخص اهل البیت » و «یا اهل البیت» .
هدف از هر دو «حصر» این است که مورد نظر از افاضه عصمت فقط «اهل البیت» مىباشد و غیر آن را شامل نمىشود.
ویرگیهاى دو اراده
براى بازشناسى و جداسازى دو اراده از یکدیگر ، مىتوان از دو ضابطه کمک گرفت .
الف : در اراده تکوینى متعلق آن ، فعل خود مرید است در حالى که در اراده تشریعى متعلق آن، فعل دیگرى است؛ البته بیان این ضابطه به این شکل چندان استوار نیست؛ زیرا از نظر براهین فلسفى اراده مرید بر چیزى تعلق مىگیرد که انجام آن در اختیار مرید باشد، در حالى که فعل دیگرى از قلمرو اختیار و توان مرید بیرون است در این صورت چگونه مىتواند آن را اراده کند حتى در مورد «تقنین» و «تشریع» اراده قانونگذار بر فعل خود تعلق مىگیرد نه بر فعل دیگرى و فعل او در این مورد، ابراز طلب و اظهار خواست او است که آن را در قالب «انشا» مىریزد و مىگوید: «بکن» از این جهت براى اصلاح این ضابطه باید گفت : که نتیجه اراده تشریعى ، صدور فعل از غیر مرید است نه اینکه متعلق اراده ، فعل دیگرى مىباشد.
ب : در اراده تکوینى مطلقاً خواه مرید خدا باشد یا بنده «تفکیک» مراد از اراده امکان پذیر نیست و اگر این مطلب را به صورت ضابطه کلى در مطلق مریدها نپذیریم ولى به طور مسلم در مورد خدا «اراده» و «تحقق» و «خواست» و «شدن» با یکدیگر متلازم مىباشند و خواست خدا با شدن آن شىء توأم است زیرا نه نقصى در قدرت و توان «فاعل» وجود دارد و نه متعلق اراده یک شىء ممتنع و محال مىباشد ، در این صورت جهتى ندارد که اراده او بر وجود چیزى تعلق بگیرد، اما آن شىء تحقق نپذیرد.
در این صورت در مورد آیه باید گفت که : خداوند «عصمت» «اهل البیت» را خواسته و به آن نیز جامه عمل پوشانده است و مصونیت به صورت یک پدیده ضرورى در روح و روان آنان تحقق پذیرفته است؛ در این صورت پرسشهائى پیش مى آید که به تدریج مطرح مىگردند.
الف : اراده تکوینى و آزادى معصوم
قرائن یاد شده به روشنى ثابت کرد که منظور از «اراده» در این آیه، اراده تکوینى است و خواست خداوند در مورد آن با «شدن» همراه و همگان است و او عصمت «اهل البیت» را خواسته، و خواسته اونیز جامه عمل پوشیده است.
در این جا پرسشى مطرح مىشود و آن اینکه: اگر اراده خدا در مورد عصمت «اهل البیت» تحقق پذیرفته است و آنان به حکم «امتناع تفکیک مراد از اراده» حتماً باید مصون و معصوم از گناه باشند در این صورت یک چنین عصمت حتمى و قطعى ، با اختیار و حریت آنان منافى مىباشد و در ترک گناه و انجام واجبات مجبور خواهند بودو برخلاف ، و گناه و تمرد و طغیان قادر نخواهند بود، در حالى که برداشت ما از«عصمت» این است که معصوم در عین عصمت، قادر بر انجام گناه نیز هست، هر چند با توجه به آن، انجام نمىدهد و اگر عصمت اهل بیت مورد اراده تکوینى خدا باشد به حکم «امتناع تفکیک مراد از اراده» باید الزاماً معصوم باشند و چنین عصمت الزامى ، بإ؛ّّ اختیارو آزادى معصوم سازگار نیست .
و به دیگر سخن: یا باید اختیار و آزادى معصوم را حفظ کرد و او را در میدان عمل و کار ، حر و آزاد گذارد به طورى که مى تواند یکى از دو طرف کار را صورت دهد و یا باید از آن دست کشید و او را جبراً والزاماً معصوم انگاشت که ناخواسته معصوم گردیده و پیراسته شده است، در این صورت براى حفظ آزادى معصوم و حریت او ناچاریم اراده خدا را در این مورد تشریعى بدانیم و عصمت اهل بیت را از قلمرو اراده تکوینى خدا خارج بدانیم.
پاسخ : این اشکال و به تعبیر دیگر این پرسش یکى از دیرینهترین اشکالها پیرامون استدلال به آیه بر عصمت اهل بیت است وعلماى شیعه، در تفسیر و در رسالههایى که پیرامون آن نوشتهاند به گونهاى به آن پاسخ گفتهاند ، و ما نیز در آغاز بحث، پس از اثبات «موهوبى بودن عصمت» درباره «افتخار بودن عصمت موهوبى» بحث و گفتگو کردیم که مى توان پاسخ این پرسش را از آن استخراج نمود، ولى چون این پرسش در زوایاى ذهن بسیارى از خوانندگان گرامى هست از این جهت مجدداً آن را مورد بحث و بررسى قرار مىدهیم:
توجه به معناى «عصمت» و واقعیت آن، مى تواند راهگشاى مشکل ما باشد ، براى عصمت سه نوع واقعیت و یا به عبارت بهتر یک واقعیت به سه صورت مىتوان اندیشید و آن واقعیتها و یا صورتهاى سهگانه یک واقعیت عبارتنداز:
1- عصمت: درجه والائى از تقوا و خداترسى.
2- عصمت : علم تخلف ناپذیر به عواقب مخالف و عصیان.
3- عصمت : عشق و علاقه به کمال و جمال حق.
اینها واقعیتهاى عصمت و یا صورتهاى مختلفى از واقعیت آن مىباشند، حالا اگر اراده تکوینى خدا بر این تعلبق گیرد که بر فرد و یا گروهى نعمت عصمت بخشد، این کار جز این که به آنان درجه والایى از تقوا و یا علم قاطع به عواقب گناه و یا اشتیاق به جمال و جلال حق بخشد و آنان را به خاطر یک رشته لیاقتها و شایستگیهاى موروثى واکتسابى ، با چنین نعمتى مجهز سازد، چیز دیگرى نمى تواند باشد، حالا باید دید که آیا اعطاى چنین نعمتى به صورت حتم و قطع ، موجب سلب قدرت و اختیار و آزادى از طرف مىگردد، یا طرف در عین داشتن چنین تجهیزى ، باز در انجام یکى از دو طرف کار، حر و آزاد مىباشد؟
درست است که اراده تکوینى از «مراد» جدا نمىگردد و اگر عصمت فردى در قلمرو اراده خدا قرار گرفت، او حتماً و قطعاً و الزاماً باید معصوم باشد و پدیده عصمت در روح و روان او پدید آید و نمىتواند پس از اراده و خواست خدا ، تحقق نپذیرد ولى عصمت موهوب واین نعمت الزامى به گونهاى نیست که در اختیار را از صاحب آن سلب کند و دست او را در میدان عمل ببندد؛ زیرا نتیجه این اراده تکوینى این مى شود که : انسان در سایه این موهبت الهى، حتماً داراى درجه والائى از تقوا گشته و علم و ادراکى راسخ و غیر مغلوب نسبت به آثار و عواقب گناهان بدست آورد، و یا شوق وعشق سوزانى به عظمت حق وجمال و جلال پیدا کند ولى وجود حتمى و قطعى اینگونه ملکات وکمالات درروح و روان پیامبران و امامان ، مایه سلب حریت ، نفى آزادى و اختیار نمىگردد، بلکه آنان با داشتن چنین موهبت خارج از اختیار خود ، قادر برخلاف و عصیان مىباشند؛ زیرا این ملکات وکمالات نفسانى ، علت تامه بر ترک گناه و نفى عصیان نمىباشند، بلکه مقتضى کاملى هستند که آخرین جزء از این علت، مربوط به خود معصومان است .
در گذشته مرحوم شیخ مفید براى توضیح «عصمت» مثالى را مطرح کرد وگفت :بخشیدن «عصمت» از جانب خدا به یک نفر بسان دادن «ریسمان» به «غریق» و یا افتاده در درون چاه است که مىتواند به آن ریسمان چنگ بزند و بیرون آید ، همچنان که مى تواند آن را رها کند و غرق گردد، و یا در میانچاه بماند و دادن ریسمان و به تعبیر شیخ مفید «عصام» ملازم با نجات از غرق و بیرون آمدن از چاه نیست، بلکه باید طرف نیز تکانى بخورد، و به آن چنگ بزند واز آن به نفع خود استفاده کند.
ما نیز در این مورد مىگوئیم :
اعطاء «عصمت» به یکى از معانى سه گانه، علت تامه بر ترک گناه نیست، بلکه جزء دیگرى نیز لازم دارد که باید خود معصوم آن را پدید آورد و آن خواست و اراده او است که از عصام الهى براى سعادت خود بهره بگیرد، تا به صورت پاک و وارسته درآید و به همان حالت بماند.
درست است که خدا خواسته است که او داراى عصمت گردد، و خواست او با شدن مساوى و برابر است و تفکیک پذیر نیست،ولى معناى خواست او در این مورد جز این نیست که حتماً فرد، داراى چنین ملکه وکمالى گردد و ممکن نیست که او خواهان تحقق چنین حالتى درباره او باشد ولى وى داراى چنین حالتى نشود، ولى دارإ؛ّّ شدن چنین حالتى به صورت الزامى ، جز دارا بودن «مقتضى» و جزئى از علت تامه ، چیز دیگرى نیست و باید شخص معصوم بقیه اجزا و علت را تکمیل کند، تا عملاً پیراستگى از گناه و پاکى از خلاف که نتیجه عصمت است ، تحقق پذیرد و معناى مقتضى ، جز ایجاد زمینه براى ترک گناه چیز دیگرى نیست و شخص معصوم با آزادى و حریتى که دارد، مى تواند از این زمینه بهره بگیرد، همچنانکه مىتواند آن را خنثى و بىاثر سازد.
ریشه اشکال و یا اصرار بر سؤال این است که تصور شده است که عصمت موهوبى، همان ترک گناه و خلاف است آنگاه نتیجه گرفته شده است که ترک گناه در این صورت الزامى خواهد بود ولى از یک نقطه غفلت شده است و آن اینکه: مرکز عصمت و محل فرود این نعمت، روح و روان انسان است ، در حالى که مرکز انجام و یا ترک گناه مربوط به اعمال خارجى انسان است در این صورت چگونه مىتوانند یکى باشند.
آنچه که به معصوم به صورت الزام داده مى شود، عصمت و حالت نفسانى است، چیزى که در قلمرو اختیار و آزادى انسان قرار مىگیرد، اعمال خارجى و رفتار و گفتار اوست، الزامى بودن یکى ، منافى با اختیارى بودن دومى نیست، براى اینکه عصمت نسبت به ترک گناه و تمرد، بسان علت تام به معلول خود نیست که جبرى و الزامى بودن یکى ، مایه جبرى بودن دومى نیز شود، بلکه این حالت زمینه پاکى را در انسان افزایش مى دهد به قدرى که انسان در پرتو آن، با کمال آزادى و حریت بر دواعى گناه وخلاف پیروز مىگردد و در عین حال عکس جریان نیز
ممکن است ، هر چند انجام نمىگیرد.
خلاصه: نتیجه تفکیک ناپذیرى اراده از مراد وتلازم قطعى میان خواستن و شدن درباره عصمت پیامبران وامامان، جز این نیست که آنان چه بخواهند و چه نخواهند داراى چنین موهبت الهى و نعمت عظماى معنوى مىشوند. ولى در عین برخوردارى از آن دست آنان در انجام و ترک هر فعلى باز است و آنان در برخوردارى از عصمت مجبورند، نه در ترک گناه وانجام واجبات! و این مطلب با توجه به مقتضى بودن ملکه عصمت و با توجه به دو مثال یاد شده در زیر کاملاً واضح مى گردد.
1- هیچ فرد عاقل و خردمندى حاضر نمىشود که در برابر بهاى کمى (در برابر چند ریال) آبروى خود را بریزد بلکه نسبت به این عمل معصوم است در حالى که از انجام آن عاجز و ناتوان نیست و انجام ندادن گواه بر نتوانستن نیست.
2- خداى بزرگ بر انجام قبیح و کار زشت قادر و توانا است، ولى هرگز انجام نمىدهد و نکردن دلیل بر نتوانستن او نیست.
بنابراین معصوم در طول عمر، مصدر گناه نمىشود و هرگز مرتکب خلاف نمىگردد، ولى مرتکب نشدن و انجام ندادن گواه بر نتوانستن نیست 3.
ب - آیا این نوع عصمت افتخار نیست؟
در این جا پرسش دیگرى نیز مطرح مىگردد و آن اینکه : درست است که عصمت الزامى و جبرى ، ملازم با ترک گناه و به صورت اجبار و الزام نیست و عصمت مسألهاى است و ترک گناه مسألهاى دیگر، هر چند دومى به گونهاى از آثار اولى شمرده مىشود ولى در هر حال عصمت موهوبى و تفضلى که از جانب بالا افاضه مىگردد و خود انسان آن را کسب نکند قابل ستایش نمىشود، زیرا کمالى قابل ستایش است که انسان آن را با کمال اختیار کسب کند، نه اینکه نخواسته از عالم غیب به او داده شود.
پاسخ: این پرسش تازگى ندارد و درباره کلیه مواهب غیبى جارى و حاکم است و پاسخ این پرسش را در مسأله «موهوبى» بودن عصمت در گذشته دادیم دیگر به آن باز نمىگردیم و حاصل آن گفتار این است : افاضه عصمت نیاز به وجود زمینههاى پیشین دارد که در آنها ایجاد لیاقت و شایستگى نماید، و بخشى از این زمینهها ارثى است و بخشى دیگر اکتسابى است که خود معصومان در طول زندگى آن را تحصیل مىکنند.
ج - آیا آیه گواه بر فعلیت تطهیر نیست؟
آیه در صورتى گواه بر عصمت خاندان رسالت شمرده مىشود که اراده خدا در این مورد فعلیت یافته و جامه عمل پوشیده باشد و استظهار این معنى در صورتى صحیح است که به جاى «یرید» «اراد» که از فعلیت و تحقق اراده حاکى است ، گفته شود، در حالى که در آیه لفظ «یرید» که صیغه مستقبل است وارد شده و بیش از این دلالت نمىکند که خداوند در آینده چنین ارادهاى خواهد کرد، و چنین تعبیرى فقط از امکان آن حکایت مىکند، و نه از وقوع آن 4.
پاسخ : این خرده گیرى منشأ اى جز بى مهرى به خاندان رسالت ندارد، در حالى که اگر این آیه و یا این لفظ درباره دیگران و یا در مورد دیگرى وارد شده بود، هرگز چنین اشکال تراشیهایى انجام نمىگرفت و به گواه اینکه ما الان یک سرى آیاتى را مطرح مىکنیم که همین لفظ «یرید» در آنها وارد شده است ، در صورتى که به ذهن هیچ کس این اشکال خطور نمىکند.
خداوند پس از نکوهش شراب و قمار مىفرماید:
«انما یرید الشیطان ان یوقع بینکم العداوة و البغضاء فى الخمر و المیسر» (مائده /91).
«این است و جز این نیست که شیطان مىخواهد از طریق شراب و قمار در میان شما ایجاد عداوات و کینه کند».
قرآن پس از بحث گسترده پیرامون «نکاح» و «ازدواج» و بیان یک رشته احکام پیرامون آن، مىفرماید:
«یرید الله لیبین لکم ».
«خداوند مى خواهد احکام خود را بیان کند».
و در مورد دیگرى مى فرماید:
«و الله یرید ان یتوب علیکم ».
«خداوند مىخواهد با رحمت به سوى شما باز گردد».
«یرید الله ان یخفف عنکم » (سوره نساء /26-28).
«خداوند مى خواهد بار شما را سبک کند».
چنانکه درباره گروهى از متخلفان از جهاد، که در مدینه ماندند و در رکاب پیامبر شرکت نجستند، مى فرماید: «یریدون ان یبدلوا کلام الله» (فتح /15).
«مى خواهند سخن خدا را دگرگون کنند».
آیا به ذهن یک عرب زبان و یا عربى دانى اشکال یادشده خطور مى کند، و یا همگان آنها را بر فعلیت و تحقق اراده حمل مى نمایند و مى گویند، که فعل مضارع در این موارد به معناى «حال» است نه استقبال.
گذشته از این، اگر مقصود بیان امکان اراده باشد، در این صورت آیه مدح و ستایش در حق اهل بیت نخواهد بود؛ زیراچنین امکانى درباره همه وجود دارد.
د - «رجس» موجود برطرف شده است .
جمله «لیذهب عنکم الرجس» حاکى از وجود رجس به معنى گناه در اهل بیت است، چیزى که هست به اراده خداوند زدوده شده و آنان پاک گشتهاند و اینگونه تفسیر با عقیده شیعه سازگار نیست؛ زیرا شیعه آنان را در تمام عمر معصوم مى داند.
پاسخ : جواب این اشکال نیز روشن است زیرا لازمه «اذهاب رجس» این نیست که حتماً در طرف «رجس» و پلیدى باشد، سپس از بین برود ، بلکه در صدق آن کافى است که زمینه گناه در طرف باشد هر چند خود آن در کار نباشد.
توضیح اینکه : هر انسانى از تن و روان ،از ماده و معنا ، از نفس و عقل، از تمایلات پایین و بالا آفریده شده و هر کدام براى خود درخواست و تقاضائى دارند و نیمى از شخصیت انسان را غرائز مرزنشناس و تمایلات نفسانى، تشکیل مىدهد که اگر کنترل نشود انسان را در مسیر گناه و خلاف قرار مى دهد و سرانجام او را آلوده به «رجس» مىنماید و چون چنین زمینهاى در تمام افراد اعم از معصوم و غیر معصوم وجود دارد، نتیجه عصمت خنثى کردن تقاضاى این زمینهها مىباشد، به گونهاى که دیگر اثرى از این مقتضىها در زندگى معصوم دیده نمىشود؛ براى توضیح بیشتر مىتوان از مثال زیر کمک گرفت:
کودکى از پدر و مادر سالم متولد مىشود و در محیط سالم پرورش پیدا مىکند و سرانجام به صورت نوجوانى قوى و نیرومند در مىآید، درباره این کودک مىگوئیم : خداوند هر نوع بدبختى و بیمارى را در زندگى این جوان از بین برده است در صورتى که از روز نخست کوچکترین بیمارى و مایه بدبختى در زندگى او وجود نداشته است ولى چنین تعبیرى با توجه به کودکان و نوجوانان بدبخت و بیمار و با توجه به وجود مقتضى بیمارى در نوع نوزادها و امکان آن در خصوص این نوزاد، صحیح و استوار خواهد بود.
این نوع اشکالها و ایرادها، سرچشمهاى جز پیشداورى در حق اهل بیت ندارد، چه بهتر که ابتدا به تبیین مسأله مهم در تفسیر آیه و «تحدید» مفهوم «اهل البیت» و آنگاه به مصادیق آن بپردازیم.
3- تحدید مفهوم «اهل البیت»
مسأله مهم در تحلیل آیه ، تحدید مفهوم اهل البیت و پس از آن ، تعیین مصادیق آن در روز نزول آیه است و اگر مفسر و یا محدث و یا نویسندهاى در تفسیر آیه دچار اشتباه شده و لغزش قلم پیدا کرده است، بیشتر روى همین مسأله بوده است و ما نخست به تحدید مفهوم «اهل البیت» و سپس به تبیین مصادیق آن، وقت نزول آیه، مىپردازیم.
لفظ «اهل البیت » به صورت مرکب در قرآن در دو مورد وارد شده است ، یکى در همین آیه، دیگرى در سوره هود آیه 73 آنجا که فرشتگان به همسر ابراهیم مىگویند:
«رحمة الله و برکاته علیکم اهل البیت» : «رحمت و برکات الهى متوجه شما خاندان است».
این لفظ از دو کلمه 1 - اهل 2- البیت . ترکیب یافته و مفهوم هر یک از دو کلمه، واضح و آشکار است و به نقل سخنان فرهنگ نویسان عرب نیازى نیست و ترکیب این دو کلمه او وضوح آن نمىکاهد.
واژه «اهل» اگر چه عربى است ولى به خاطر ورود آن به زبان فارسى و انس ما با این لفظ در طول قرون آن را در ردیف دیگر کلمات فارسى درآورده است و وضع هر نوع معادلى براى آن در این زبان مفید نبوده و از خود آن واضحتر نخواهد بود و از مجموع استعمالات آن به صورت «مضاف» مفاد واقعى آن را مىتوان به دست آورد.
عرب مى گوید:
«اهل الامر: زمامداران».
«اهل الانجیل (مائده /47): پیروان انجیل».
«اهل الکتاب (آل عمران /64) : پیروان کتابهاى آسمانى».
«اهل الاسلام : پیرو آئین اسلام ».
«اهل الرجل: کسانى که با مرد به نوعى پیوند نسبى و حسبى دارند».
«اهل البیت: کسانى که در خانهاى به صورت مشترک زندگى مىنمایند».
اهل الماء:موجوداتى که در آن زیست مى کنند».
تأهل در لغت عرب به معنى ازدواج ، در مقابل «تعزب» است.
و در بسیارى از موارد لفظ «آل» دوشادوش لفظ «اهل» به کار مىرود و ازنظر فرهنگ نویسان ریشه آن همان «اهل» بوده است و با تبدیل « ه'» به «همزه» «أأ ل» و قلب همزه دوم به الف به صورت «آل » درآمده است . 4
«عبدالمطلب» در حمله «ابرهه» به مکه، حلقه باب کعبه را به دست گرفت و از خداوند خواست که حمله صلیبىها را از سرزمین حرم دفع کند و چنین گفت :
«وانصر على آل الصلیب ... و عابدیه الیوم آلک» 5
با توجه به موارد استعمال این کلمه مى توان مفهوم این لفظ را به شرح زیر تحدید کرد: هر انسانى که نسبت به موضوعى (مضاف الیه) یک نوع انتساب و یا اختصاص و الفت و انسى دارد، به آن «اهل » آن شىء مىگویند : از این جهت «ابن منظور» در «لسان العرب» مىگوید: «اهل الرجل اخص الناس به » : «خصیصان هر مردى، اهل او است».
و به دیگر سخن : هر موقع گفته شود. «اهل الرجل» مقصود کسانى است که به او وابسته بوده و از اتباع و متعلقان او به شمار مى روند.
روى این بیان نباید شک کرد که این لفظ داراى مفهوم وسیعى است و همان طور که فرزندان انسان را شامل است هنچین همسر و یا همسران او را نیز دربر مىگیرد.
آرى مسلم در صحیح خود از «زیدبن ارقم» روایت مىکند که پیامبر میان مکه و مدینه در سرزمین «خم» به سخنرانى پرداخت و کتاب خداو «اهل بیت» خود را سفارش کرد.
آنگاه که زید به روایت خود ازپیامبر پایان داد یک نفر به نام «حصین» از وى پرسید: «اهل بیت» پیامبر کیست؟ آیا همسران او از«اهل بیت» او نیستند؟ وى گفت : نه به خدا سوگند همسر ، یک عمر با مرد زندگى مى کند، سپس مرد او را طلاق مى دهد و او به سوى پدر و وابستگان خود باز مى گردد. 6
البته این تفسیر ، ناظر به بیان درجه اعلاى اهل بیت است و اگر از آن صرف نظر کنیم، طبعاً همسران انسان در مدتى که پیوند زناشوئى او با شوهر باقى است، جزو آنان مىباشد.
شگفت از نویسنده بد زبان و بداندیشى است که جریان را معکوس فرض کرده و مى گوید:
لفظ «اهل بیت» تنها بر همسر انسان گفته مى شود، آنگاه به صورت مجاز به فرزندان و نزدیکان انسان اطلاق مىگردد . 7
این جمله را به صورت استنتاج ازکلمات لغویین مىگوید، در حالى که از آنان قبلاً این جملهها را نقل مى کند:
از صاحب قاموس اللغه نقل مى کند : «وللنبى ازواجه و بناته: اهل بیت پیامبر همسران و دختران او است».
از شارح قاموس نقل مى کند: «والاهل للرجل زوجه و یدخل ویدخل فى اولاده » : «اهل مرد همسر او است و فرزندان نیز در «اهل» داخل مى باشند».
از لسان العرب نقل مى کند: «اهل الرجل اخص الناس به :خصیصان مرد را اهل مىنامند».
در مجمع البحرین مىگوید: «اهل الرجل آله و هم اشیاعه و اتباعه».
در اقرب الموارد مىگوید: «اهل الرجل عشیرته و اقرباه».
خلاصه : اگر نگوئیم اهل بیت انسان تنها کسانى هستند که پیوند ثابت و استوارى با مرد دارند، قطعاً عکس آن را نیز نمىتوان گفت: (یعنى این لفظ همسران را در درجه نخست و فرزندان را در دوم - آن هم به صورت مجاز - شامل گردد) و اگر برخى از لغویین «اهل الرجل» را به همسر تفسیر کرداند، هدف بیان مثال و نمونه است وگرنه هر فردى که به نوعى با مرد خانه پیوندى داشته باشد، همگان «اهل بیت مرد» مى باشند.
خلاصه:فرزندان انسان «اهل بیت» مرد به شمار مى روند . سخن درباره همسران است و از نظر لغت و قرآن نیز این لفظ آنها را دربر مىگیرد به گواه این آیات :
«انا منجوک و اهلک الا امراتک کانت من الغابرین» (عنکبوت /33).
«ما تو و کلیه اهل خانه تو را نجات خواهیم داد، جز همسرت که از هلاک شوندگان است».
استثناء «امراتک» از لفظ «اهلک » نشانه روشنى بر شمول آن بر همسر است و دلیلى ندارد که استثنا را استثناى منقطع بگیریم.
موسى (ع) در راه خود از مدین به مصر، آتش را از دور مشاهد مى کند و مى گوید: «قال لاهله امکثوا انى انست نارا لعلى اتیکم منها بخبر» (قصص /29).
«به خانواده خود گفت : در این جا توقف کنید، من از نقطهاى که آتش روشن است خبرى بیاوریم» و به همین مضمون است آیه هفتم از سوره نمل که درباره ابراهیم مى فرماید: «فراغ الى اهله فجاء بعجل سمین» (الذاریات /26).
«ابراهیم به سوى اهل بیت خود رفت و براى مهمانان خود گوسفند چاقى آورد».
این آیات و نظایر آنها نشانه این است که همسر انسان نیزجزو اهل بیت است همچنانکه فرزندان نیز جزو اهل خانه به شمار مى روند.
تحدید «اهل البیت» از نظر مصداق
تا اینجا توانستیم لفظ «اهل بیت» را از نظر مفهوم روشن سازیم، اکنون وقت آن رسیده است که به بیان مصادیق آن در روز نزول آیه بپردازیم.
شکى نیست که اگر دلیلى در خود آیه و یا خارج آن بر تخصیص این مفهوم وسیع، بر افراد معینى وجود نداشته باشد باید آن را بر تمام افرادى که این مفهوم آنها را دربر مى گیرد، حمل کنیم و بگوئیم که مقصود کلیه کسانى است که به نوعى با پیامبر پیوند نسبى و حسبى دارند و به نوعى جزو بیت او شمرده مىشوند ولى اگر قرائن قاطع، بر تخصیص آن بر افراد معینى گواهى دادند وشواهدى در خود آیه و یا در کلمات پیامبر گرامى (ص) بر اختصاص آن بر گروه خاصى دلالت کند در این صورت باید از آنها تجاوز نکرد.
قرائنى بر محدود بودن مصادیق
قرائنى داخلى و خارجى به روشنى گواهى مىدهند که مقصود از«اهل البیت» گروه بس معدودى است و هرگز همسران پیامبر و یا دیگر بستگان او را دربر نمىگیرد مجموع این قرائن را به ترتیب بیان مىکنیم تا احاطه و تسلط بر مطلب آسان باشد.
الف : مقصود بیت معهود است ، نه هر بیت و یا چند بیت
نخست باید توجه نمود که الف و لام «البیت» چیست؟ آیا «الف و لام» جنس است یا استغراق و یا «عهد»؟ شکى نیست که احتمال نخست کاملاً مردود است، زیرا اولى در مواردى به کار مى رود که مقصود بیان ویژگى طبیعت باشد مانند الرجل خیر من المرئة - یا - الجرادة خیر من تمره، و هدف آیه بیان حکم طبیعت اهالى متعلق به جنس بیت نیست، همچنانکه دومى نیز مقصود نیست وگرنه شایسته بود مانند آغاز «آیه (و قرن فى بیوتکن) به جاى مفرد صیغه جمع بیاورد و بگوید «اهل البیوت» در این صورت احتمال سوم متعین است و باید گفت خانه معهودى میان متکلم و مخاطب ، مورد نظر متکلم است و این خانه معهود جز خانه على (ع) و فاطمه (س) که شمول آیه بر آن، مورد اتفاق تمام مفسران است، خانه دیگرى نیست، زیرا جز دو نفر از خوارج مانند عکرمه و مقاتل ، احدى ازمفسران ومحدثان در شمول آیه بر این بیت شک و تردید نکرده است و اگر سخنى هست درباره افراد دیگر است وچون جز یک خانه معهود ، خانه دیگرى مورد نظر آیه نیست، طبعاً این خانه، خانه على خواهد بود واحتمال شمول آن بر افراد دیگر مستلزم ابطال «عهد» بودن الف و لام است .
خلاصه : آیه ناظر به اهل یک بیت معهود، و مشخصى مىباشد و چنین بیتى جز بیت امام، بیت دیگرى نمى باشد و هر نوع احتمال گسترش ، مستلزم مخالفت با اتفاق مسلمانان و یا نفى معهود بودن «البیت» است؛ اگر بگوئیم مقصود فقط بیت عائشه یا بیت حفصه است در این صورت بیت فاطمه از تحت آیه بیرون مىرود و این برخلاف اتفاق مسلمین است و اگر بگوئیم هر دو را شامل است، لازمه آن ، ابطال «عهد» بودن الف و لام است.
ولى با توجه به روایاتى که حاکى از نزول آیه در خانه «ام سلمه» است مى توان گفت که مقصود از «البیت» خانه«ام سلمه» است که حادثه انداختن کسا بر سر افراد معین در آنجا اتفاق افتاد و آیه به افراد حاضر در آن بیت اشاره مىکند ، و اگر «ام سلمه» را استثناء نمى کرد او را نیز دربر مىگرفت.
ب : مقصود از «البیت» بنا و ساختمان نیست
دلیل پیش بر این اساس بود که مقصود از «البیت» خانه خشتى و گلى است، ولى مى توان گفت که اساساً مقصود از «البیت » خانه خشتى و گلى نیست، بلکه مقصود بیت نبوت و مرکز وحى و مهبط نور الهى است .
بیت به معناى «خشت و گل» و اهل به معناى کسانى که در درون آن به عللى زندگى مشترک دارند، همان است که در آغاز این آیه آمده ، آنجا که قرآن به همسران پیامبر (ص) دستور مى دهد که در خانههاى خود قرار بگیرند و مانند زنان جاهلیت نخست، در مجامع عمومى ظاهر نشوند، چنانکه مىفرماید:
«وقرن فى بیوتکن ولا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولى».
«در خانههاى خود قرار گیرید و مانند دوران جاهلیت نخست بیرون نیایید!».
در این آیه هر اتاقى از اتاقهاى زنان رسول خدا «بیتى» حساب شده که متعلق به یکى از همسران بوده است دستور داده شده است که در آن استقرار یابند و به نحو زننده بیرون نیایند.
در حالى که در آیه مورد بحث، مسأله «بیوت» یا «خانهها» مطرح نیست ، مسأله «بیت » و «خانه» واحد وکسانى که به نوعى با این بیت ارتباط دارند و از منسوبین آن به حساب مى آیند مطرح است و در این صورت باید گفت:مقصود از «البیت» ،بیت معنوى و غیر مادى است که از آن به «بیت النبوه» و یا «بیت الوحى» تعبیر مى آوریم و از باب قیاس «معقول» به «محسوس» براى امور معنوى مانند «نبوت» و «وحى» بیت و خانه و مسکن و مأوائى فرض مىنمائیم و مىگوئیم «بیت النبوه».
روى این فرض این لفظ تنها افرادى را شامل مى گردد که از نظر طهارت و پاکى، علم و دانش به پایهاى برسند که واقعاً بتوان آنها را اهل این بیت و جزو این دودمان خواند، در چنین انتسابى تنها پیوند مادى مطرح نیست، بلکه پیوند معنوى نیز مطرح مىباشد که در عده انگشتشمارى محصور مىباشد.
روى این بیان اضافه «اهل » به «البیت» در آیه (اهل البیت) مانند اضافه «اهل» به «الکتاب»و «الانجیل» است که در قرآن وارد شده است یعنى کسانى که با «کتاب» و یا خصوص «انجیل» یک نوع ممارست و مخالطت دارند وگرد آن مىگردند مانند:
«قل یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم (آل عمران/64) : بگو اى اهل کتاب بیائید همگى دور کلمه مشترکى که میان ما هست گرد آئیم».
ومانند: «ولیحکم اهل الانجیل بما انزل الله فیه » (مائده /47).
«اهل انجیل به آنچه که در آن وارد شده است حکم کنند» اهل انجیل یعنى کسانى که به نوعى به کتاب و انجیل نسبت دارند.
خلاصه : مقصود از «البیت» بیت نبوت و مهبط وحى و مرکز تنزیل است و مقصود کسانى هستند که از نظر فکرى وروحى به نوعى با بیت نبوت و خانه وحى از آن نظر که مرکز این امور است در ارتباط و پیوند باشند، نه هر کسى که باپیامبر پیوند مادى و ارتباط نسبى و حسبى دارد، هر چند از نظر روح و فکر در قطب مخالف و یا در طرف بسیار نازل قرار گیرد.
زمخشرى در کشاف در تفسیر آیه هفتاد و سوم سوره هود همین نکته را یادآور شده است و اگر در تفسیر سوره احزاب گفتار قبلى خود را به خاطر داشت، در این جا نیز درستتر و بهتر فکر مىکرد.
وى مىگوید: فرشتگان به ابراهیم و همسر او ساره نوید مىدهند که به همین زودى داراى فرزندى به نام اسحاق مىشوى ساره مىگوید: آیا ممکن است من پیرزن از شوهرى پیر، داراى فرزند گردم در این موقع فرشتگان مىگویند:
«اتعجبین من امر الله رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت انه حمید مجید».
«آیا از فرمان و دستور خدا در شگفت هستى، رحمت و برکتهاى او بر شما خاندان است او ستوده ونیکوکار است ».
کشاف در تفسیر آیه مىگوید: ساره در خانه آیههاى الهى ومرکز اعجاز و امور خارق عادت زندگى مىکرد، از این جهت شایسته بود به جاى تعجب ، خدا را سپاسگزار گردد و فرشتگان با جمله «رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت» مىخواهند بگویند: خداوند با این نوع اعجازها و کرامتها شماها را عزیز گردانیده و نعمتهاى خود را بر شما خانواده ارزانى داشته است دیگر نباید تعجب کنید 8.
بنابراین، بیت در این موارد، کنایه از محل نبوت، و مرکز وحى و مهبط رسالت است و اهل چنین مکانى باید کسانى باشند که از هر جهت با صاحب نبوت متناسب و هماهنگ باشند و تنهاانتساب نسبى ویا حسبى بدون هماهنگى روحى و روانى کافى نیست .
اتفاقاً در مذاکره گستردهاى که میان ابوجعفر امام باقر (ع) با قتاده بن دعامه بصرى انجام گرفت، خود قتاده با طبع عربى خود دریافت که مقصود از «بیوت» در آیه «فى بیوت اذن الله ان ترفع ویذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو والا صال» (نور /36)، خانههاى سنگى و گلى نیست ابوحمزه ثمالى مى گوید: امام به قتاده گفت : «و یحک اتدرى این انت، انت بین یدى بیوت اذن الله ان ترفع ... فانت ثم و نحن اولئک».
«مىدانى تو کجا هستى؟ تو در برابر خانههائى هستى که خدا اجازه داده است که رفعت پیدا کنند، تو اى قتاده آنجا هستى و ما ، بین همین بیوت و خانهها هستیم».
در این موقع قتاده به تصدیق امام برخاست و در تأیید او گفت : «صدقت و الله جعلنى الله فداک والله ماهى بیوت حجارة ولا طین».
«درست گفتى! خدا مرا فداى تو قرار دهد،این خانهها خانههاى سنگى وگلى نیست» یعنى مقصود گروهى است که به بیت نبوت وشجره رسالت منتسب گردد. 9
این احتمال اگر هم در آغاز نزول آیه قطعى نباشد ولى پس از مرور زمان لفظ «اهل البیت» در معنى بیت نبوت، تعیّن پیدا کرده و جز این معنى دیگرى از این لفظ به اذهان خطور نمىنمود، و هم اکنون نیز چنین است.
ج : مذکر آوردن ضمائر
قرآن پیرامون همسران پیامبر در سوره احزاب از آیه بیست و نهم تا آیه سى و چهارم بحث و گفتگو مىکند و در تمام آیات ، ضمائر مربوط به همسران پیامبر را مطابق قواعد ادبى مؤنث مىآورد ، دراین مورد متجاوز از بیست ضمیر مؤنث به کار مىبرد و مىفرماید: «کنتن فتعالین ، امتعکن، اسرحکن، تردن، لستن، اتقیتن، فلا تخضعن، فلن، قرن بیوتکن، تبرجن، اتین ، اطعن، واذکرن و ...».
ولى هنگامى که به آیه مورد بحث مىرسد که در ذیل آیه سى و سه قرار دارد یک مرتبه لحن سخن دگرگون مى شود و مخاطب عوض مىگردد و ضمائر را مذکر مى آورد و مىگوید: «عنکم الرجس» و «یطهرکم» در این صورت باید دقت کرد که هدف از این دگرگونى چیست؟
این دگرگونى جز این نیست که آیه درباره غیر این گروه نازل شده هر چند در سیاق آیات مربوط به آنها آمده است، حالا نکته این «تداخل» چیست و چرا در اثناى گفتگوى با همسران، یک مرتبه طرف خطاب دگرگون مى شود و مطلب مربوط به غیر آنان به میان مىآید آنگاه ، دو مرتبه به بحث پیرامون همسران باز مىگردد؟ فعلاً درباره آن بحث نمىکنیم و آن را به آینده واگذار مىکنیم.
کسانى که اصرار مىورزند آیه مورد بحث را مربوط به همسران پیامبر بدانند در توجیه مذکر بودن ضمائر به قدرى دچار تکلف مىشوند که صرف وقت در نقل کلمات آنان چندان سودى ندارد.
د : مسأله تکوینى بودن اراده
در گذشته روشن کردیم که اراده وارد در آیه، تکوینى است نه تشریعى، و به دیگر سخن ارادهاى است که متعلق آن قطعاً تحقق پذیرفته - نه این که ارادهاى است که هم ممکن است تحقق بپذیرد و هم ممکن است که تحقق نپذیرد - یعنى از قبیل اراده آفرینش آسمانها و زمین است که اراده از مراد تفکیک نمىپذیرد، نه از قبیل درخواست ایمان و تقوى یا نماز و روزه از مکلفین که در برخى مؤثر است و در برخى دیگر مؤثر نیست .
بنابراین مراد خدا در آیه که عبارتست از : بردن پلیدیهاى روحى و آلودگى معنوى و پاکیزگى از خلاف و گناه، قطعاً تحقق پذیرفته است و«اهل البیت» وارد در آیه مصون از گناه و پیراسته از خلاف مىباشند و مصادیق این مفهوم بسیار محدود و معدود خواهد بود و هرگز نمىتوان گفت که کسانى که به نوعى به بیت نبوى ، پیوند نسبى و حسبى داشتند مشمول مفاد آیه مىباشند . و هیچ کس نیز ادعاى عصمت درباره دیگران نکرده است .
اهل البیت در لسان پیامبر (ص)
قرائن موجود در متن آیه به گونهاى پرده از روى مصادیق «اهل البیت» برداشت و ثابت نمود فقط عده بس معدودى مىتوانند مصداق آیه باشند، هر چند انگشت روى اسامى و دیگر مشخصات آنان ننهاد.
اکنون وقت آن رسیده است که براى تعیین مصادیق آن ، به احادیث اسلامى و سخنان پیامبر گرامى مراجعه نمود، و مشکل را از این راه باز گشود و آنان را به درستى شناخت.
خوشبختانه در این مورد روایات بس انبوهى وارد شده و مسأله را به خوبى روشن ساخته است و بیش از همه دو مفسر و محدث بزرگ آنها را در کتابهاى تفسیر خود آوردهاند و نقل مجموع این روایات آن هم با اسناد و متون، مایه گستردگى سخن مىباشد همین اندازه یادآور مىشویم که طبرى در تفسیر خود، ج 2، ص 5 - 7، هفده حدیث و جلال الدین سیوطى در «الدرالمنثور» ج 5، ص 198 - 199 ، چهارده حدیث نقل کردهاند و اساتید همگى به صحابه و تابعان منتهى مىگردد و بخشى از این احادیث از حدیثهاى صحیح بشمار مىرود ، و به خاطر کثرت و فزونى طرق حدیث نیازى به بررسى اسناد و روایات نیست ، بالأخص که در طول قرون ، بزرگان تفسیر و حدیث و تاریخ ، این احادیث را پذیرفته و با آنها احتجاج نمودهاند و مراجعه به این احادیث در کتب یاد شده در مورد آیه، ثابت مىکند که آن عده معدودى که به حکم اراده تکوینى خداى بزرگ ، از خلاف و گناه پیراسته مىباشند عبارتنداز: خمسه طیبه، یعنى پیامبر گرامى، و على امیر مؤمنان ، فاطمه سیدة نساء العالمین و دو سبط پیامبر حسن مجتبى و حسین سالار شهیدان (سلام الله علیهم اجمعین» . البته در برابر این احادیث ، دو حدیث مخالف نیزنقل شده که بعداً مورد بحث و بررسى قرار مىگیرند.
و ما قبل از نقل متن برخى از این روایات ، اسامى شخصیتهائى از صحابه و تابعین ، را که این احادیث را از پیامبر نقل کردهاند ، در اینجا منعکس مىکنیم :
محمد بن جریر طبرى متوفاى سال 310 ، در تفسیر خود 10احادیث هفده گانه را از شخصیتهائى مانند: 1- ابوسعید خدرى 2- انس بن مالک 3- ابواسحاق 4- واثلة الاسقع 5- ابوهریره 6- ابوالحمراء 7- سعد بن وقاص 8- على بن الحسین 9- عائشه و ... که سند شش حدیث از آن احادیث به «ام سلمه» منتهى مىگردد، نقل کرده است.
جلال الدین سیوطى در «الدارمنثور» 11 احادیث چهارده گانه خود را علاوه بر شخصیتهاى گذشته ، از «ابن عباس» نیز نقل مى کند و مفاد مجموع روایات جز منحصر کردن «مفهوم» آیه در خمسه طیبه چیز دیگرى نیست، آیا مى توان این روایات را در تفسیر آیه نادیده گرفت، و از کنار آنها بىتفاوت گذشت؟ اگر یک دهم این روایات در مورد دیگران وارد شده بود، همگان آن رااخذ مىکردیم و ابهام آیه را از نظر مصداق بر طرف مى ساختیم و اگر بر این بخش از این روایات بخشى دیگر از روایاتى که علماى شیعه از خود پیامبر (ص) و از فرزندان آگاه و پاکدامن او نقل کردهاند، بیفزائیم در این صورت مسأله به مرتبه «بداهت» مىرسد و هر نوع شک و تردید، ریشهاى جز لجاجت در برابر فضائل فرزندان رسول خدا نخواهد داشت .
محدثان شیعه، احادیثى فراوان پیرامون نزول آیه درباره خمسه طیبه نقل کردهاند که به خلاصه آنهااشاره مىشود:
سید هاشم بحرانى متوفاى سال 1107 در کتاب «غایة المرام» صفحات 287 - 292 چهل و یک حدیث از کتابهاى اهل تسنن و سى و چهار حدیث از کتابهاى شیعه نقل کرده است و باز در کتاب تفسیر برهان، ج 3، ص 309 - 325 شصت و پنج حدیث نقل نموده است .
شیخ عبد على عروسى در تفسیر نورالثقلین ج 4، ص 270 - 277 بیست و پنج حدیث نقل نموده است .
مضمون احادیث حاکى است که پیامبر گرامى براى تحدید مصادیق «اهل البیت» به دو نوع عمل دست زده که هر کدام در مورد خود بسیار جالب است :
1- کسا و عبا و یا قطیفهاى بر سر پنج تن افکند و ام سلمه را که قصد ورود به زیر کسا را داشت از دخول تحت کساء بازداشت و این جمله را گفت: «خدایا اینان اهل بیت من مىباشند پروردگارا پلیدى را از آنان دور ساز! ».
2- به مدت هشت ماه و یا بیشتر، موقع رفتن به مسجد براى گزاردن نماز صبح در خانه زهرا را مىزد وآنان را براى نماز دعوت مىکرد و آیه را تلاوت مىنمود.
بنابراین ، پیامبر با این دو عمل، کاملاً مصادیق آیه را روشن مىکرد؛ اینک به صورت فشرده به ترجمه و نقل برخى از احادیث مىپردازیم .
1- ابوسعید خدرى مى گوید: «قال رسول الله (ص) : نزلت هذه الایة فى وفى على و فاطمة و حسن و حسین».
«رسول الله فرمود: این آیه درباره من و على و فاطمه وحسن و حسین فرود آمده است ».
ام سلمه مىگوید: این آیه در خانه من نازل گردید، و همان روز زهرا غذائى به حضور پیامبر آورد، پیامبر فرمود: برو ابن عمت على و دو فرزند خود را بیاور، زهرا در حالى که دست فرزندان خود را گفته بود و على نیز پشت سر او حرکت مى کرد ، وارد محضر رسول خدا شد.
پیامبر حسنین را در آغوش خود گرفت و على در سمت راست پیامبر و دخت او در سمت چپ او نشستند و هر پنج نفر مشغول خوردن غذائى شدند که دخت گرامى پیامبر درست کرده و به حضور پیامبر آورده بود، ناگهان وحى الهى نازل شد . و آیه تطهیر را آورد، در این موقع پیامبر کسائى را که شبها آن را به روى خود مىکشید، برداشت و همه را زیر آن کساء قرار داد و دست خود را از زیر کساء بیرون آورد و به آسمان اشاره کرد و سه بار گفت: «اللهم ان هولاء اهل بیتى وخاصّتى فاذهب عنهما الرجس و طهرهم تطهیراً».
من با شنیدن این جمله خواستم زیر کساء درآیم و مشمول چنین فضیلتى گردم ازاین جهت گوشه کساء را بالا زدم تا ضمیمه آنان گردم ، پیامبر آن را از دست من کشید ، گفتم : اى رسول خدا من جزو اهل بیت تو نیستم، پیامبر بدون اینکه یکى از دو طرف قضیه را تصدیق کند فرمود: «انک على خیر انک من ازواج النبى».
«تو زن نیکى هستى و از همسران پیامبر مىباشى».
مضمون حدیث که در کتابهاى حدیث و تفسیر نقل شده، همگى مىرساند که مفاد آیه از خصایص این پنج نفر است و غیر آن پنج نفر، حتى بهترین و پاکترین همسران او در این فضیلت شرکت ندارند.
رسول گرامى به روایتى چهل روز و به روایت دیگر هشت ماه و به روایت سوم، نه ماه، هنگامى که براى گزاردن نماز صبح ، به مسجد مىرفت ، به درخانه على (ع) مىآمد و مى گفت: «الصلاة ، الصلاة، انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیراً» .
و این حدیث از ابوسعید خدرى و ابى الحمراء نقل شده و متون روایت آنان در «الدارالمنثور» وارد شده است .
سید علوى حداد مؤلف کتاب «القول الفصل فیما لبنى هاشم و قریش من الفضل » ج 9 ص 48 مىنویسد:
حدیث ام سلمه را مسلم در صحیح ، ترمذى در جامع، احمد در مسند، حاکم در مستدرک ، بیهقى در سنن ، ابن حیان در صحیح ، و نسائى و طبرانى در معجم کبیر، ابن جریر و ابن المنذر و ابن ابى حاتم در تفسیر خود آوردهاند و گروهى به صحت اسناد حدیث اعتراف کرده و از میان صحابه پانزده نفر مانند على و حسنین ، عبدالله بن جعفر ابن عباس و ام سلمه و عائشه و سعد بن ابى وقاص و انس بن مالک و ابو سعید خدرى و ابن مسعود و معقل بن یسار و واثلة بن الاسقع و عمر بن ابى سلمه و ابوالحمراء نقل کردهاند.
آیا با توجه به این روایات باز مىتوان براى آیه، مفهوم و تفسیر دیگرى جست شگفت از سردبیر مجله «ترجمان الحدیث» لاهور پاکستان «احسان الهى ظهیر» است که خود را مترجم و سخن گوى احادیث نبوى مىداند؛ اما با کمال وقاحت و بیشرمى این همه احادیث را که نشانگر اختصاص تطهیر به این گروه است نادیده گرفته و در کتاب «الشیعة و اهل البیت » به روایت (عکرمه) خارجى اعتماد کرده و مىگوید: مقصود همسران پیامبر است و مىافزاید که فرزندان او نیز مجازاً در آن داخل است و ما در میان نظریات دیگر، در این باره گفتگو خواهیم کرد و به تحلیل آن خواهیم پرداخت.
علماى اسلام و آیه تطهیر
نقل حتى بخشى از کلمات و سخنان دانشمندان اهل تسنن پیرامون آیه، خواه در کتابهاى تفسیرى و خواه در حدیثى براى ما امکان پذیر تا چه رسد به همه آنها نیست، افرادى که بخواهند از کلمات آنان آگاه گردند . به کتابهاى تفسیر پیرامون آیات یاد شده مراجعه کنند:
1- آیه مباهله : «فمن حاجک فیه من بعدما جاءک من العلم...» (آل عمران /61).
ترمذى در صحیح خود مىنویسد: وقتى آیه یاد شده نازل گردید : «دعا رسول الله علیا و فاطمة و حسنا و حسیناً فقال اللهم هولاء اهلى» 12
«پیامبر ، على و فاطمه و حسن وحسین را خواست و گفت : خدایا اینان اهل بیت من هستند».
2- در آیه مودت : «قل لا اسئلکم علیه اجراً الا المودة فى القربى» (شورى /23).
3- آیه مورد بحث «انما یرید الله لیذهب...».
و در بسیارى از تفاسیر به هنگام تفسیر این آیات به نزول آیه تطهیر درباره خمسه طیبه، اشاره شده است .
4- علامه مجلسى در بحارالانوار ، ج 35، ص 206 - 226 نزول آیه را درباره پنج تن از سى و چهار محدث و مفسر نقل کرده است .
5- در تعالیق ارزنده «احقاق الحق» ج 2، ص 502-544 نزول آیه درباره خمسه طیبه ، از هفتاد و دو کتاب حدیثى و تفسیرى نقل شده و متون عبارت بسیارى از آنها نقل گردیده است و مراجعه به این متون و نصوص با تعیین جلد و صفحات و محل طبع کتاب، نزول آیه را درباره خصوص پنج نفر به حد بداهت مىرساند و باید هر نوع شک و تردید را یک نوع انحراف از ولایت خاندان پیامبر دانست ،چون مصادر یاد شده در دسترس عموم قرار دارند، ما خوانندگان گرامى را به این کتابها حواله مىنمائیم و پیش از تشریح دیگر نظریات پیرامون آیه، به پاسخ یک پرسش مبادرت مىورزیم:
مشکل سیاق آیات
مهمترین پرسش پس از تحدید «اهل البیت» ازنظر مفهوم و یا مصداق ، پاسخ به سؤال از سیاق آیات است؛ زیرا آیه مورد بحث در ضمن آیات مربوط به همسران پیامبر وارد شده و حتى در مصاحف جزئى از آیه سى و سوم بشمار آمده است که مربوط به آنان مىباشد در این صورت چگونه مىتوان گفت: این آیه از ما قبل و مابعد خود بریده است و مربوط به گروه دیگر مىباشد.
پاسخ : شکى نیست که وحدت سیاق یکى از امارات کشف مراد است ، و پیوسته ما از مطالب قبل و بعد سخن متکلم، مقصود او را به دست مىآوریم ، ولى وحدت سیاق آنجا گواه بر مقصود متکلم است که دلیل قوىتر و نیرومندترى بر خلاف آن در کار نباشد در حالى که در آیه مورد بحث جریان چنین است؛ زیرا احادیث متواتر و یا مافوق آن گواهى مىدهند که آیه «تطهیر» به صورت آیه مستقل نازل شده و در ذیل آیه سى و سوم قرار گرفته است و هرگز متمم آن نمىباشد چیزى که بر استقلال آن گواهى مىدهند سه مطلب است :
گواه نخست بر استقلال نزول آیه
احادیث فزون از حد (خواه بگوئیم که این آیه مربوط به خمسه طیبه است یا غیر آن) همگى به نزول استقلالى آن (نه نزول آن ضمن آیات مربوط به همسران پیامبر) گواهى مىدهند و مىگویند : آیه «انما یرید الله ...» در خانه (ام سلمه) آنگاه که فاطمه (س) غذائى پخت ... ، نازل گردید و یا مىگویند این آیه درباره على و فاطمه و ... نازل گردیده است و یا پیامبر مدت مدیدى در خانه زهرا را مىزد و این آیه را مىخواند...
در تمام این احادیث به استقلال آیه و جدائى آن از آیات مربوط به همسران پیامبر تصریح شده است و در هیچ یک از این روایات به نزول آن ضمن آیات مربوط به همسران پیامبر، تصریح و یا اشارهاى نشده است، حتى افراد شاذى مانند «عکرمه» و «عروه» که مىگویند درباره زنان پیامبر نازل شده، آیه را به صورت مستقل عنوان مىکنند و مىگویند : آیه درباره همسران پیامبر نازل شده است .
و به دیگر سخن : خواه این آیه را مربوط به «خمسه طیبه» بدانیم و یا مربوط به همسران پیامبر، مفسران و محدثان اتفاق نظر دارند که آیه «انما یرید الله» به صورت مستقل و جدا از دیگر آیات نازل شده است ، خواه مربوط به دودمان على باشد خواه مربوط به همسران پیامبر (ص).
و با این اتفاق نظر در شیوه نزول آن، دیگر نمىتوان با وحدت سیاق استدلال کرد، و آن را قرینهاى بر مقصود دانست؛ زیرا فرض احادیث این است که این آیه به طور مستقل نازل گردیده و به امر پیامبر در همین مورد نوشته شده است و در تاریخ قرآن این مطلب نظایر زیادى دارد، یعنى آیهاى به طور مستقل نازل شده و به دستور پیامبر در سورهاى ضمن آیات معینى قرار گرفته است .13
اینکه مى گوئیم : آیه تطهیر آیه مستقلى است که در اثناى آیات مربوط به همسران وارد شده ، لطمهاى بر بلاغت قرآن وارد نمىسازد و طبرسى در مجمع البیان مى گوید: رسم عرب بلیغ این بود که هنوز از بحث پیرامون موضوعى فارغ نشده ، به بحث پیرامون موضوع دیگر مىپردازد آنگاه دو مرتبه به سخن نخست باز مىگردد.14
اتفاقاً در قرآن مجید براى آن نظائرى وجود دارد که به یکى از آنها اشاره مىکنیم : در داستان یوسف آنگاه که پرده از خیانت همسر عزیز افتاد و شوهر از جریان آگاه شد ، روبه همسر خود کرد و گفت:
«قال انه من کید کن ان کید کن عظیم».
«گفت : این کار مکر شما زنان است و حیلههاى شما بزرگ است».
«یوسف اعرض عن هذا و استغفرى لذنبک انک کنت من الخاطئین» (یوسف /28-29).
«یوسف ! از او در گذر ، تو (زلیخا؟) نیز از گناهى که انجام دادهاى استغفار کن ، تو از خطا کاران بودى».
محور سخن وخطاب در دو آیه، همسر عزیز است ، ولى در اثناى خطابهاى او سخن از یوسف به میان آمد و از او درخواست شده که از همسر عزیز نیز درگذرد و در حقیقت جمله : «یوسف اعرض عن هذا» جمله معترضه است که به مناسبتى در میان خطابات متکرر و متوجه به همسر عزیز وارد شده است و چون یوسف نیز یک طرف جریان بود ، گفتگو با او لطمهاى به تناسب آیات وارد نمىسازد.
مطلب مهم این است که جمله و یا آیه معترضه ، با مطالب ما قبل و ما بعد تناسبى داشته باشد.
اتفاقاً تناسبى روشن میان آیات مربوط به همسران با آیه تطهیر وجود دارد که به آن اشاره مىکنیم .
مطالعه مجموع آیههاى 28 - 33 سوره احزاب مىرساند که خداوند با همسران پیامبر با لحن حاد و تند سخن مىگوید و مىخواهد آنان را به وظائف سنگین و مسؤولیتهاى بزرگ خود که در سراشیبى غفلت از آن قرار گرفته بودند، آشنا سازد اینک براى ایضاح مطلب آغاز برخى از آیهها را مىآوریم:
1- «یا ایها النبى قل لازواجک ان کنتن تردن الحیوة الدنیا ...».
«اى پیامبر به همسران خود بگو اگر (زرق و برق) زندگى دنیا را مى خواهند بیایند هدیهاى به شما بدهم و به صورت نکوئى رها سازم ...».
2- «یا نساء النبى من یات منکن بفاحشة مبینة یضاعف لها العذاب ضعفین...».
«اى زنان پیامبر هر کدام از شما گناه آشکارى مرتکب شود عذاب او دو چندان مى شود».
3- یا نساء النبى لستن کاحد من النساء ان اتقیتن...».
«همسران پیامبر ! شما مانند زنان معمولى نیستید اگر تقوى را پیشه کنید...».
4- «و قرن فى بیوتکن ولا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولى ...».
«در خانههاى خود بنشینید و بسان جاهلیت نخستین در میان مردم ظاهر نشوید!».
در میان این خطابهاى ارشادى و تنبیه آمیز خداوند عصمت اهل بیت و طهارت خاندان رسالت را مطرح مىکند تا از این طریق علاوه بر ارائه نمونههاى تقوى و مدلهاى فضیلت که زنان پیامبر باید از این اسوه و الگوها پیروى کنند، یادآور مىشود که شما همسران پیامبر در کنار خاندانى زندگى مىکنید که سراپا طهارت و تقوى و عصمت و مصون از گناه مىباشند و شایسته چنین همجوارى این است که در درجه عالى ازطهارت و تقوى باشید و انتساب شما به این جمعیت ، مسؤولیت آفرین و وظیفه ساز است و به حق، شماها در حد تعبیر خدا «لستن کاحد من النساء» از زنان معمولى و عادى نیستید ؛ زیرا همسر پیامبر و منتسب به خانواده معصوم و پاک مىباشید.
با توجه به این بیان : طرح عصمت اهل بیت در اثناى آیات مربوط به همسران پیامبر کاملاً بلیغانه خواهد بود .
گواه دوم بر استقلال
این آیه به هیچ نحو نمى تواند مربوط به همسران پیامبر باشد؛ زیرا آیات مربوط به آنان در مقام تهدید آنان است در حالى که لسان آیه تطهیر ، لسان تعریف و ستایش است و ارجاع این دو لسان به یک موضوع کاملاً بى ذوقى است ، در این صورت بسیار مستحسن و زیبا خواهد بود که بگوییم این آیه به صورت مستقل نازل گردیده و روى جهتى در میان آیات مربوط قرار گرفته است .
گواه سوم بر استقلال نزول آیه
گواه سوم بر استقلال آیه این است که اگر آیه تطهیر را از ذیل آیه سى و سوم بردارید، انسجام آن با آیه بعدى کاملاً محفوظ مىباشد و کوچکترین آسیبى به مضمون و مفاد دو آیه وارد نمىشود.
در آیه سى و سوم چنین مىفرماید:
«و قرن فى بیوتکن ولا تبرجن تبرج الجاهلیة الاولى واقمن الصلوة و اتین الزکوة و اطعن الله و رسوله انما یرید الله لیذهب ...».
در آیه سى و چهارم مىفرماید:
«و اذکرن ما یتلى فى بیوتکن من ایات الله و الحکمة ان الله کان لطیفاً خبیراً»
هرگاه آیه تطهیر از ذیل آیه نخست برداشته شود و آیه سى و چهارم به آن ضمیمه گردد، کوچکترین لطمهاى به مضمون دو آیه وارد نمىگردد ، حالا خواه مجموع دو آیه را یک آیه حساب کنیم ، یا دو آیه ، هر دو محاسبه در این مطلب تأثیرى ندارد هر چند براى حفظ فواصل آیات، احتمال نخست متعین است زیرا جمله (و اطعن الله و رسوله) نمى تواند ، آخر آیه و به اصطلاح فاصل آیه قرار گیرد.
اکنون سؤال مىشود که چرا وحى الهى به این شکل نازل شده است ؟
پاسخ آن این است .
بسیارى از مسلمانان صدر اسلام درباره على و خاندان او کاملاً حساسیت داشتند، هیچ قبیله و عشیرهاى نبود که فردى از آنان به دست امم در غزوههاى اسلامى کشته نشده باشد و - لذا - بسیارى از آنان از امام سخت دل آزرده و ناراحت بودند و این نوع بغض و کینه، کار خود را پس از درگذشت پیامبر کرد و گروههاى زیادى به نوعى از امام و خانواده او انتقام گرفتند.
به خاطر چنین حساسیتى پیامبر به فرمان خدا آیه مربوط به طهارت و عصمت این خاندان را در لابلاى آیات مربوط به همسران پیامبر قرار داد تا تجلى زیادى نداشته باشد، آنگاه براى اینکه ایجاد اشتباه نکند، از طریق سنت و حدیث به توضیح مفاد این آیه پرداخت و پرده از مقصد حقیقى آیه برداشت.
این جریان درست مانند این است که افراد خردمند و پخته اشیاى بسیار قیمتى و گرانبها را در درون خانه در میان اشیائى قرار مىدهند که براى ببگانه چندان جلب توجه نکند هر چند خود اهل خانه، از درون آن آگاه مىباشند.
عین این جریان بر آیه 3 از سوره مائده «الیوم یئس الذین کفرو من دینکم فلا تخشوهم و اخشون الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا».
حاکم است این بخش در میان آیه مربوط به احکام لحوم وارد شده است و آیه از سه بخش تشکیل یافته است .
1- «حرمت علیکم المیته و الدم ...».
2- «الیوم یئس الذین کفروا ...».
3- «فمن اضطرفى مخمصة ...».
بخش دوم، ارتباطى به بخش اول و سوم ندارد حتى اگر از وسط آیه برداشته شود، لطمهاى به مضمون آیه وارد نمى سازد و فقط براى مصالح سیاسى و عدم ایجاد حساسیت ، در میان آیه مربوط به احکام گوشتها قرار گرفته است و ما تفصیل آن را در کتاب «تفسیر صحیح آیات مشکله قرآن» آوردهایم.
پى نوشتها:
1- المقاییس ، ج 2، ص 49.
2- به المعجم المفهرس ، ماده «رجس» مراجعه فرمائید.
3- به این پرسش پاسخ دیگرى نیز داده شده است و ما نیز در تعلیقه خود بر کتاب «قطاب الدوائر» ص 61 - 63 به این پرسش پاسخ گفتهایم، ولى آنچه در این جا نگارش یافت از وضوح بیشترى برخوردار است .
4- الصراط المستقیم ، ج 1، ص 184، تالیف زین الدین بیاضى متوفاى 877 به (نقل مخالفان).
5- لسان العرب ، ج 11، ص 28 - 30.
6- تاج العروس ، ماده «اهل».
7- صحیح مسلم ج 7 باب فضائل على، ص 122 جامع الاصول ، ج 10، ص 103.
8- الشیعه و اهل البیت ، ص 16.
9- کشاف ، ج 2، ص 17: «ان هذه و امثالها مما یکرمکم به رب العزه و یخصکم بالانعام به یا اهل بیت النبوة فلیست بمکان تعجب».
10- فروع کافى، ج 6، ص 256، چاپ دارالکتب الاسلامیه.
11- تفسیر طبرى، ج 22، ص 5-7.
12- «الدالمنثور» ج 5، ص 198 - 199.
13- صحیح ترمذى ، جامع الاصول، ج 10، ص 100.
14- جلال الدین سیوطى در کتاب «الاتقان » ج 1، ص 176، در فصل هجدهم که در جمع و ترتیب قرآن سخن مى گوید از «ابن الحصار» نقل مى کند: «ترتیب السور و وضع الایات مواضعها انما کان بالوحى کان رسول الله (ص) یقول: «ضعوا آیة کذا فى موضع کذا» ترتیب سورهها و قرارگیرى هر آیه در جاى خود از طریق وحى الهى انجام مىگرفت ، و پیامبر مىفرمود: این آیه را در این جا قرار دهید».
15- مجمع البیان ، ج 8، ص 357.
تفسیر منشور جاوید، آیت الله سبحانى ، ج 5، ص 281 - 313
[SIZE=<font size="4">4</font>]نگید "سید" بگید امیر لطفا
[/SIZE]
قرآن کریم خاطرنشان ساخته که عیسى عبدى بود رسول، واینکه هیچ چیزى جز اینادعا نمىکرد و آنچه به وى نسبت مىدادند خود او ادعایش را نکرده و با مردمجز به رسالتخدا سخنى نگفته، همچنانکه قرآن این معنا را در آیه زیر صراحتا از آن جناب نقل کردهمىفرماید: و اذ قال الله یا عیسى ابن مریم ء انت قلت للناس اتخذونىو امى الهین من دونالله؟قال سبحانک ما یکون لى ان اقول ما لیس لى بحق، ان کنت قلته فقد علمتهتعلم ما فىنفسى و لا اعلم ما فى نفسک، انک انت علام الغیوب، ما قلت لهم الا ماامرتنى به: ان اعبدوا الله ربى و ربکم، و کنت علیهمشهیدا ما دمت فیهم فلما توفیتنىکنت انت الرقیب علیهم و انت على کل شىء شهید، ان تعذبهم فانهم عبادک و ان تغفرلهمفانک انت العزیز الحکیم، قال الله هذا یوم ینفع الصادقین صدقهم (1) .
و این کلام عجیب که مشتملبر عصارهاى از عبودیت و متضمن جامعترین نکات ادب و حیرتآورترین آن است، کشف مىکند از اینکه نسبتبه موقعیتخود در برابر ربوبیتپروردگارش و در برابر مردم و اعمال آنان چه دیدى داشته، مىفرماید:عیسى ع خود رانسبت به پروردگارش تنها یک بنده مىدانسته که جز امتثال کارى ندارد و جز به امر مولایشچیزى ارادهنمىکند و جز به امر او عملى انجام نمىدهد و خداى تعالى هم جز این دستورى بهوى نداده که مردم را به عبادت او به تنهائىدعوت کند، او نیز به مردم جز این را نگفت که اىمردم الله را که پروردگار من و پروردگار شما است بپرستید. و از ناحیه مردم هم جز این مسؤولیتى نداشته که رفتار آنانرا زیر نظر گرفته، در باره آنتحمل شهادت کند و بس، و اما اینکه خدا در روزى که مردم به سویش برمىگردندبا ایشان ودر ایشان چه حکمى مىکند، هیچ ارتباطى با آن جناب ندارد، چه بیامرزد و چه عذاب کند. ممکن است کسى بگوید: شما در بحثشفاعتى که قبلا در اینتفسیر داشتید یکى ازشفیعان روز جزاء را عیسى نام بردید و گفتید کهشفاعتش پذیرفته هم مىشود و در اینجامىگوئید آن جناب هیچکاره است؟. در پاسخ مىگوئیم بله، باز هم مىگوئیم او از شفیعان روز جزااست، براى اینکه ازشاهدان بحق است و آیه شریفه: و لا یملک الذین یدعون من دونه الشفاعة الا من شهد بالحقو همیعلمون(2) بر شفاعتشاهدان به حق که عالم هستند دلالت دارد،پس به حکم این آیه عیسى ازشفیعان روز جزاء است، براى اینکهدر آیه: و یوم القیمة یکون علیهم شهیدا(3) آن جناب راشاهدخوانده و در آیه: و اذ علمتک الکتاب و الحکمة و التورایةو الانجیل (4) ، او را عالم به توحید دانسته(چون توحید همیکى از معارفى است که کتاب و حکمت و تورات و انجیل بر آن ناطقند).
اعتقاد خرافى به تفدیه عیسى علیه السلام(فدا شدن براى رهائىگناهکاران) با اعتقاد به اینکه آن حضرت از شفیعان روز جزا است فرق دارد پس اگر در بحثشفاعت گفتیم عیسى ع نیز از شفیعاناست در اینجامنکرش نشدیم، لیکن شفاعت کردن آن جناب مسالهاى است و اعتقاد مسیحیان به مساله فدیهدادنمسالهاى دیگر، آنچه را که در این مقام در صدد بیانش هستیم این است که مىخواهیمبگوئیم قرآن کریم تفدیهرا براى عیسى ثابت نکرده و چنین قدرت و اختیارى به آن جناب ندادهاست و تفدیهاى که مسیحیان بدان معتقدند،این است که عیسى ع(با اینکه خداىپسر بود و داراى قدرت خدائى بود و مىتوانست دشمنان خود را در یک چشم بر هم زدن نابود کند)، لیکن براى اینکه کیفرى را که گنهکاران در قیامتدارند باطل سازد، خود را فداىگنهکاران نمود و حاضر شد به این منظور به بالاى دار برود!!. قرآن این معنا را براى آن جناب نه تنها اثبات نکرده، بلکه آیهاىکه از نظر خوانندهگذشت آن را نفى نموده، عقل هم نمىتواند آن را بپذیرد، زیرا این معنا مستلزمآن است کهقدرت و سلطنت مطلقه الهى با عمل عیسى باطل شود که ان شاء الله بیانش مىآید. و اما شفاعت، در آیه شریفه هیچ تعرضى به آن نشده و از این جهتساکتاست، نهاثبات کرده و نه نفى نموده، چون اگر آیه شریفه در مقام اثبات شفاعت بود(گو اینکه مقامآیهمقام اظهار ذلت است نه اختیاردارى)جا داشت بفرماید: و ان تغفر لهم فانک انت الغفورالرحیم (5) ، و اگر درصدد نفى شفاعت بود و مىخواست بفرماید عیسى از شفیعان روز جزا نیستدیگر جا نداشت مساله شهادت بر اعمال مردمرا به میان بیاورد، آنچه در اینجا گفته شد اجمالمطالبى است که ان شاء الله در تفسیر سوره مائده در ذیل آیات مذکور خواهد آمد. و اما آنچه مردم در باره عیسى ع گفتهاند؟هر چند مردم بعداز آن جناب بهمذاهب مختلف و مسلکهاى گوناگونى - که چه بسا از هفتاد مذهب تجاوز کند- معتقد شده ومتشتت گردیدهاند، چه بسا که اگر کلیات و جزئیات مذاهب و آراىشان در نظر گرفته شود، از این مقدار هم تجاوزکند و لیکن قرآن کریم تنها به نقل سخنانى از مسیحیان اهتمام ورزیدهکه در باره عیسى و مادرش گفتهاند،چون همین سخنان است که با مساله توحید برخورد دارد، مسالهاى که قرآن کریم - و اصولا دین فطرى و قویم - به آن دعوت مىکند.واما بعضى ازجزئیات از قبیل مساله تحریف و تفدیه را آنطور که باید مورد اهتمام قرار نداده است. آیات شریفهاى کهعقائد باطل مسیحیان در باره مسیح(ع)را بیان مىکنند و آنچه قرآن کریم از مسیحیان در این باره حکایت کرده و یابه آنان نسبت داده، سخنانى است که آیات زیر بیانگر آنها است:
1 - وقالت النصارى المسیح ابن الله (6) ، که به حکماین آیه مسیحیان گفتهاندمسیح پسر خدا است و آیه: و قالوا اتخذ ، عبارت اخراى همان آیهاست،
2 - لقد کفر الذینقالوا ان الله هو المسیح ابن مریم (8) ، به حکم این آیه مسیحیان رسما مسیح را خود خدا دانستهاند،
3 - لقد کفر الذین قالوا ان الله ثالث ثلاثة (9) ، در این آیه کهبعد از آیه(72)قرار گرفته، خدا را سومین خدا از خدایان سهگانه دانستهاند، آیه:و لا تقولواثلاثة(10) هم به همین معنا اشاره دارد. و این آیات هر چند به ظاهرش مشتمل بر سه مذهب و سهمضمون و سه معناى مختلفاست و به همین جهت بعضىها از قبیل شهرستانى صاحب کتاب ملل و نحلآنها را حملبر اختلاف مذاهب کرده و گفته است: مذهب مکانیه قائل به فرزندى حقیقى مسیح براىخدایند و نسطوریهگفتهاند: نزول عیسى و فرزندیش براى خدا از قبیل تابش نور بر جسمى شفافچون بلور است، و یعقوبیه گفتهاند: از بابانقلاب ماهیت است، خداى سبحان به گوشتو خون منقلب شده است.(11) و لیکن ظاهرا قرآن کریم(العیاذ بالله)کتابملل و نحل نیست تا بخواهد به اینمذاهب بپردازد و هرگز به خصوصیات مذاهب مختلف آنان اهتمام نمىورزد بلکه به اعتقادغلطىمىپردازد که مشترک بین همه آنان است و آن مساله فرزندى مسیح براى خداى تعالىاستو اینکه جنس مسیح از سنخ جنس خدا است و نیز به آثارى مىپردازد که بر اساس ایناعتقاد غلط مترتب کردهاند که یکىاز آنها مساله تثلیث است، هر چند که در تفسیر کلمهتثلیث اختلاف بسیار و مشاجره و نزاع دامنهدار کردهاند، دلیل بر این معنااین است که قرآنکریم به یک زبان و یک بیان علیه آنان احتجاج کرده، معلوم مىشودمورد نظر قرآن از کلمسیحیت مسالهاى است که همه در آن شریکند.
مساله پدر و پسر بودن خدا و مسیح در انجیلهاى موجود توضیح این که تورات و انجیلهاى موجود در دست ما، از یک سو صراحتدارند بر این که خداى تعالى یکى استو از سوى دیگر انجیل به صراحت مىگویدمسیح پسر خدااست!واز دیگر سو تصریح مىکند به این که این پسر همان پدر است و لاغیر. حتى اگر مساله پسرى را حمل مىکردند بر صرف احترام وبرگشت گیرى باز قابلاغماض بود، این کار را هم نکردند با اینکه در مواردى از انجیل به این معنا تصریح شده،از آنجمله مىگوید: و من به شما مىگویم دشمنان خود را دوست بدارید و براى لعنت کنندگانخود آرزوى برکتکنید و به هر کس که با شما دشمنى کرد احسان نمائید و هر کس که شما را از خود راند و ناراحت کرد شما با او پیوند کنید تا فرزندانپدر خود شوید، همان پدرى که درآسمانها است، چون او است که خورشیدش را هم بر نیکان مىتاباند و هم بربدان، و بارانش راهم بر صدیقین مىباراند و هم بر ظالمان، و اگر تنها کسى را دوست بدارید که او شمارا دوستمىدارد، دیگر چه اجرى مىخواهید داشته باشید؟مگر عشاران غیر این مىکنند؟و نیز اگرتنها به برادرانخود سلام کنید باز چه فضیلتى براى شما خواهد بود؟مگر بتپرستان غیر از اینمىکنند؟پس بیائیدمانند پدر آسمانیتان کامل باشید که او کامل است (12).
و نیز در همین انجیل است که: همه مراحم خود را در برابر مردمو به منظور خودنمائىبکار نبندید که در این صورت نزد پدرتان که در آسمانها است اجرى نخواهید داشت. (13) ونیز در همان کتاب در باره نماز مىگوید: شما نیز اینطور نماز بخوانید: اى پدر ماکه در آسمانهائى، نام تو مقدس است.... و نیز آمده: پس اگر جفاکارىها و خطاهاى مردم را ببخشیدپدر آسمانیتان همخطاهاى شما را مىبخشد، (همه این سه فقره که نقل کردیم در اصحاح ششم از انجیل متىاست). و نیز مىگوید:شما نیز مانند پدر رحیمتان رحیم باشید. و به مریم مجدلیة مىگوید: برو نزد برادرانم و به ایشان بگومن به سوى پدرم که پدرشما نیز هست و به سوى الهم که اله شما نیز هست صعود خواهم کرد (14) . پس اینعبارات و امثال آن که از سه انجیل نقل کردیم کلمهپدرراکه بر خداىتعالى و تقدس اطلاق کرده، هم در مورد عیسى اطلاق کرده و هم در مورد غیر عیسى،و اینبطورى که ملاحظه کردید صرفا جنبه تشریفات و امثال آن را دارد. هر چند که از بعضى دیگر از عبارات آنها از پسرى و پدرىصرف تشریف استفادهنمىشود، بلکه نوعى از استکمال را مىرساند، استکمالى که وقتى در انسانىمحقق شودسرانجام او را با خدا متحد مىکند، نظیر این عبارت: یسوع - مسیح - به این کلام سخن گفتو چشمانخود را به آسمان بلند کرد و گفت: اى پدر!آن ساعت مقرر فرا رسید، پسرت راتمجید کن، تا پسرتهم تو را تمجید کند، آنگاه دعائى را که براى رسولان از شاگردانش کردنقل مىکند و آنگاه مىگوید: و من این درخواست را تنها براىاینان نمىکنم بلکه درمورد کسانى هم که به زبان به من ایمان آوردهاند مسئلت دارم، تا همه آنانیکى شوند، همانطور که تو اى پروردگار من ثابتشدى و من نیز در تو ابتشدم، مسئلت دارم تا آنها نیز درمن و تو یکى شوندو تا همه عالم ایمان آورند که تو مرا فرستادى و من به ایشان مجد و آبرو دادم، آن مجدى که تو به من دادى، آرى تا همهیکى شوند، آنچنان که ما یکى شدیم، من در آنها و تودر من و همه آنها براى یکى کامل شوند تا همه عالم بدانندکه تو مرا فرستادى و من ایشان رادوست مىدارم، آنطور که تو مرا دوست مىدارى (15) .
گفتیم: با اینکه انجیلها صراحت دارد بر اینکه منظوراز پسرى و پدرى صرف تشریفاست، این کار را نکردند، یعنى عنوان پدرى و فرزندى را حمل بر تشریف نکردند،در اینجامىگوئیم در انجیلها کلماتى هست که نمىشود آنها را حمل بر تشریف و احترام کرد(و شایدبه خاطروجود این کلمات بوده که مسیحیان دست به چنان حملى نزدهاند)نظیر اینکهمىگوید: لوقا به عیسى گفت: اى آقا ما نمىدانیمتو به کجا مىروى؟و چگونه مىتوانیمراه را بشناسیم؟عیسى به او گفت: خود من آن طریقم، به حق سوگند و بهزندگى قسم کهاحدى به سوى پدرم نمىآید، مگر به وسیله من، اگر شما مرا شناخته بودید پدر مراهم شناختهبودید، و از همین الان او را مىشناسید چون او را هم دیدید. فیلبس پرسید: اى سید پدر را به ما نشان بده، دیگر چیزى نمىخواهم،یسوع گفت: اىفیلبس من در همه این زمانها با شما بودم ولى شما نمىشناختید، هر کس مرا ببیندپدر را دیدهاست.با این حال چگونه تو مىگوئى پدر را به ما نشان بده؟ مگر هنوز ایمان نیاوردهاى که مندرپدر حلول کردم و پدر در من حلول کرده است و این سخنى که دارم برایتان مىگویم(نیز)از ذات من به تنهائى صادر نمىشودبلکه از من و از پدر که الحال در من است صادر مىشود، اواست که دارد این کارها را مىکند،باورم کنید که مىگویم من در پدرم و پدرم در من است (16) . و نیز در انجیل است که: لیکن من از الله خارج شدم و آمدم واز پیش خود نیامدم بلکهاو مرا فرستاده (17) . و نیز مىگوید:من و پدرم هر دو یک موجودیم.(18) و نیز سخنى را که به شاگردانش گفته چنین حکایت مىکند: برویدو تمامىامتها و اقوام را شاگردان من کنید و ایشان را به نام پدر و پسر و روح القدس غسلتعمید بدهید(تعمید مراسمى است از واجبات کلیسا که هر مسیحى باید آن را انجام دهد تا از گناهان پاکشود) (19) . ونیز مىگوید: در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و خدا همانکلمه بود، این ازاول نزد خدا بود، هر چیزى به وسیله او وجود یافت و به غیر او چیزى وجود نیافت، از آن جملهحیاتهم به وسیله او وجود یافت و حیات نور مردم است. (20)
پس اگر مىبینیمنصارا قائل به سه خدائى شدند علتش همین کلمات انجیلها است. و منظور نویسندگان انجیلها این بوده که هم توحید راکه مسیح ع درتعلیماتش به آن تصریح مىکرده حفظ کنند، همچنانکه در انجیل مرقس اصحاح دوازدهممىگوید:اول هر یک از وصایا(ى من این است که)اى اسرائیل رب اله تو واحد است و تنهااو رب تو استو هم پسر بودنمسیح براى خدا را حفظ کنند(و نتیجهاش این تناقضگوئىهاشده است. مترجم). حاصل و نتیجه گفتار مسیحیان(اقنومهاى سه گانه) و حاصل گفتارشان(هر چند که به معناى معقول و قابلتصورى برنمىگردد)ایناست که ذات خدا جوهر واحدى دارد و این حقیقت واحده سه اقنوم دارد و منظورشان از کلمه: اقنومآن صفتى است که نحوه ظهور و بروزهر چیزى و تجلیش براى غیر با آن باشد، اما نه بهطورى که صفت غیر موصوف باشد و اقنومهاى سهگانه که خداى تعالى باآنها جلوه و ظهورکرده، عبارت است از اقنوم هستى و اقنوم علم که همان کلمه است و اقنوم حیات که همان روحاست.
و این اقنومهاى سهگانه است که یکى را پدر و دیگرى را پسر و سومىرا روحمىگویند، اولى یعنى پدر را اقنوم وجود، و دومى را کهاقنوم علم و کلمه است پسر و سوم را کهاقنوم حیات است روح نامیدند.
و این اقانیم سهگانهعبارتند از: پدر، پسروروح القدس، اول اقنوموجود و دوماقنوم علم و کلمه، و سوم اقنوم حیات است، پس پسر - که کلمه و اقنوم علم است - ،از ناحیهپدرش - که اقنوم وجود است - به همراهى روح القدس - که اقنوم حیات است و اشیاء به وسیله آن روشنى مىگیرند - نازل شد. آنگاه در تفسیر این اجمال اختلافى عظیم راه انداختهاند، ازهمین جا به شعبهها ومذاهب بسیارى منشعب شدهاند که از هفتاد مذهب هم تجاوز مىکند وبه زودى به قدرگنجایش این کتاب تفصیلش از نظر خواننده خواهد گذشت. و شما خواننده محترم اگر در آنچه قبلا خاطرنشان کردیمدقت بفرمائید خواهید دید کهآنچه خداى تعالى در آیات زیر حکایت کرده، وجه مشترک بین همه مذاهبىاست که بعد ازعیسى بن مریم ع در نصرانیت پیدا شده و معنائى هم که براى سه تا بودن یکى کردیمرا، افاده مىکند، اینک بار دیگرآن آیات از نظر شما مىگذرد: لقد کفر الذین قالوا انالله هو المسیح بن مریم...، لقد کفر الذینقالوا ان الله ثالث ثلاثة...، و لا تقولواثلاثة انتهوا. و اگر قرآن کریم به حکایت این قدر مشترک اکتفا کرد، براىاین بود که اشکالى کهبر عقاید مسیحیان با همه کثرت و اختلاف که در عقائدشان هست وارد است و قرآن بداناحتجاج نموده، یک چیز و به یک وتیرة است که به زودى روشن مىشود.(21)
پی نوشت ها:
(1)زمانى که خداى تعالى مىگوید اى عیسى بنمریم آیا تو، به مردم گفتهاى که اى مردم به جاىخدا مرا و مادرم را دو معبود براى خود بگیرید؟عیسى جواب مىدهد!منزهىتو اى خدا، مرا نمىرسید که بهمردم چیزى را بگویم که حقم نبود و به فرض هم گفته باشم تو بدان آگاهى،چون تو مىدانى آنچه در نفسمن است و من نمىدانم آنچه در نزد تو است، زیرا تو علام الغیوبى، من به مردم نگفتم مگر هماندستورهائىکه تو، به من دادى و آن این بود که اى مردم خداى تعالى پروردگار من و پروردگار خود را بپرستید، مادامهمدر بین ایشان بودم شاهد رفتارشان بودم، ولى بعد از آنکه مرا گرفتى خودت مراقب وضع آنان بودى و تو برهرچیزى شاهد و ناظرى، حال اگر عذابشان کنى کسى حق اعتراض ندارد، چون بندگان خود را عذاب کردهاىو اگر بیامرزىباز هم اعتراضى نیست، چون تو هم عزیزى و شکستناپذیرى و هم کار به حکمت مىکنى، خداى تعالى مىفرماید امروزروزى است که راستى راستگویان به آنان سود مىرساند.سوره مائده، آیه116 - 119.
(2)شرکائى که مشرکین مىپرستند و مىخوانندمالک شفاعت نیستند، تنها کسانى مالکشفاعتند که شاهد به حق و داراى علم به توحید باشند.سوره زخرف، آیه 86
(3)سوره نساء، آیه 159.
(4)سوره مائده، آیه 110.
(5)واگر ایشان را بیامرزى بسیار بجا است، چون تو آمرزنده مهربان هستى.
(6)سوره توبه، آیه 30.
(7)وگفتند رحمان پسر گرفته، منزه استخدا.سوره انبیاء، آیه 26.
(8)سوره مائده، آیه 72.
(9)سوره مائده، آیه 73.
(10)سوره نساء، آیه 171.
(11)ملل و نحل ج 1 ص 222 - 224 - 225.
(12)(آخر اصحاح پنجم از انجیل متى)نسخهعربیش که در سال 1811 میلادى به چاپ رسیده ومطالب دیگر هم که بعدا نقل مىکنیم(از این نسخه است).
(13)انجیل لوقا، اصحاح ششم.
(14)انجیل یوحنا، اصحاح بیستم.
(15)انجیل یوحنا، اصحاح هفدهم.
(16)انجیل یوحنا، اصحاح چهاردهم.
(17)انجیل یوحنا، اصحاح هشتم.
(18)انجیل یوحنا، اصحاح دهم.
(19)انجیل متى، اصحاح بیست و هشتم.
(20)انجیل یوحنا، اصحاح اول.
(21) به مقاله <تثلیث، مسیحیت و قرآن» مراجعه شود. ترجمه المیزان ج 3 صفحه 445
[SIZE=<font size="4">4</font>]نگید "سید" بگید امیر لطفا
[/SIZE]
چکیده:
هدف اصلى این نوشته کاویدن ویژگیهاى قرآن است که پیامبر و مسلمانان آن را نشانه جاویدان الهى بودن دعوت پیامبر مىدانند. در این بخش از مقاله، نخستبه ماندگارى و دستنخوردگى قرآن اشاره گردیده و با نگاهى تاریخى گفته شده است که با توجه به انبوهى توزیع این کتاب، امکان دگرگونسازى آن در هیچ برههاى از تاریخ اسلام، پذیرفتنى نیست. سپس به بررسى ادبیات قرآن پرداختهایم و با جداسازى دو جنبه: الف) استوارى دستورى یا سامانمندى قرآن به عنوان مرجع و حجت در زبان تازى حتى نزد غیر مسلمانان; و ب) زیبایى و آرایههاى واژگانى و خوشآهنگى و دلانگیزى متن قرآن، گفتهایم که تصدیق هر کدام از این دو براى دریافتشگفتى و ژرفاى قرآن، نیاز حتمى به آشنایى با زبان عربى ندارد و براى هرکس شدنى است، که این خود یکى از دریچههاى نگاه به جنبه اعجاز همگانى و همیشگى قرآن مىباشد.
در گفتار شماره پیشین آوردهایم که شمارگان انبوه قرآن در گذر همه سدههاى پیدایش این کتاب و ماندگارى نسخههاى فراوان و بىشمار همه عصرها، راه بررسى موشکافانه متن دینى مسلمانان را بسى آسان و هموار ساخته است. هرکس مىتواند با پژوهش در نسخههاى فراوان در موزهها، مسجدها و مدرسههاى خاور و باختر کره خاک، به ارزیابى ادعاى یکنواختى و دستنخوردگى قرآن، که مسلمانان بر آنند، بپردازد.
اکنون این نکته را نیز یادآور شده و بر آن پاى مىفشاریم که اساسا در گذر سدههاى تاریخ اسلام زمانى را نمىتوان یافت که دستبردن و دگرگون ساختن قرآن در برههاى، شدنى باشد. از همان نیمه نخستسده آغازین پیدایش اسلام، نسخههاى انبوه این کتاب، به ویژه پس از هماهنگسازى و توزیع آن در روزگار خلیفه سوم، در هر خانه و مسجدى یافت مىشد و هزاران چشم و دل، واژهها و فرازهاى این کتاب را از آغاز تا انجام حفظ مىکرده و مىخواندند و مىنوشتند. چگونه ممکن بود که کتابى بدین گستردگى در توزیع و تکثیر را ساخت؟ ! حتى در سختترین فراز و فرودهاى تاریخ که بخشهاى بسیارى از سرزمینهاى اسلامى، آماج تاخت و تاز جنگهاى خانمانسوز گردید، باز هم این کتاب را به فراوانى و در دسترس همگان مىیافتند. نه یورش مغولان و نه درگیریهاى دامنهدار صلیبى، هیچ کدام، بر انبوهى نسخههاى این کتاب تاثیر شکننده بر جاى نگذاشت. با این که در این ستیزها، هزاران کتاب و نوشته دیگر سوخت و هرگز نشانى از آنها بدست نیامد. جالب این که حتى آن نسخههایى از قرآن، که به چنگ دیگران افتاده و امروز زینتبخش موزههاى سراسر گیتى است، هم چنان یک نواخت و دستنخورده برجاى مانده است. تو گویى دستى توانمند بر آن است که این نوشته را حتى در دست دیگران نیز نگاه دارد. به راستى آیا چنین چیزى را در نوشتهاى دیگر مىتوان یافت.
بدین سان، امکان وقوع تحریف در این کتاب تنها به سالهاى نخستین پس از پیامبر صلى الله علیه و آله محدود مىشود; سالهاى حکومت دو خلیفه تا هنگامى که در روزگار عثمان، قرآنهاى یکنواخت و هماهنگ به همه سرزمینهاى اسلامى آن روز فرستاده شد. سخن در این است که حتى آشنایى نه چندان گسترده با تاریخ اسلام گواهى مىدهد که در آن برهه کوتاه که کمتر از بیستسال بود نیز امکان دستاندازى و دگرگونسازى این کتاب را نمىتوان پذیرفت. در آن روزها هنوز انبوه گواهان و یاران دور و نزدیک پیامبر که از نخستین روزهاى مکه تا مدینه و جنگ و صلح با آن حضرت زیستند، زنده بودند و با حساسیت، به کتاب خداوند مىنگریستند. با همه اختلافهاى جانکاهى که پس از پیامبر رخ نمود، همه اصحاب نسبتبه آیات قرآن، جز در نکتههایى بسیار خرد و ناچیز، اختلافى نکردند. با این که کار سوزاندن و یا در آب و سرکه جوشاندن تکنگاریهاى پراکنده قرآن در روزگار عثمان، اعتراضهاى بسیارى را برانگیخت، اما گزارش در خور توجهى نمىیابیم که دگرگونى و دستاندازى در قرآن را حتى مخالفان عثمان به او نسبت داده باشند. او را «حراق المصاحف» خواندند، ولى «محرف» ننامیدند. البته این اعتراضها هم دیرى نپایید و کار درست هماهنگسازى و توزیع بجاى قرآن بر جاى ماند. جالب اینجاست که قدرت سیاسى حکومتخلیفه سوم نیز به اندازهاى نبود که بپنداریم ترس از حکومت، مانع اعتراضها مىشد; چرا که در ریز و درشت عملکردهاى عثمان، همواره مخالفتهاى جدى ابراز مىشد و شورشیان ناخرسند، خلیفه را دوبار محاصره کرده و سرانجام او را کشتند. اگر در آن روزگار، کسى حتى در جایگاه عثمان مىتوانستبه دگرگونسازى قرآن دستیازد، از مخالفت و اعتراض در امان بود؟ یا این که هیچ چشم تیزبینى و هیچ دل مشتاقى نبود که دلباخته کتاب خدا باشد؟ آیا اندک آشنایى با تاریخ اسلام براى نادرستى این انگارههاى غریب، کافى نیست؟
این نوشته، در پى آن نیست که جنبههاى گسترده تاریخى این مساله را بررسى کند، تنها به یادآورى همین نکته بسنده مىکنیم که چگونگى حضور قرآن در میان انسانها، چه باورمندان و چه دیگران، به گونهاى بوده که امکان دستبردن در آن، جز در برههاى کوتاه از دهههاى آغازین اسلام، پذیرفتنى نیست و در آن برهه هم، با توجه به شرایط سیاسى، اجتماعى و مذهبى و نیز حضور شخصیتهاى مهم و آغازگران حرکت اسلام، چنین چیزى به یقین، شدنى نبود.
ادبیات قرآن
از دیرباز در میان مسلمانان معروف بوده است که قرآن داراى ادبیات ویژه و شگفتى مىباشد. هنگامى که سخن از ویژگیهاى برجسته این کتاب به میان مىآید، نخستین ویژگى که به ذهن و زبان مىرسد ادبیات آن است. گرچه بررسى ادبیات و زیبایى واژگانى و سبک یک نوشتار یا گفتار نیازمند آشنایى به زبان آن مىباشد، ولى مىتوان در باره قرآن نکتههایى را یادآور شد، که حتى ناآشنایان به زبان و ادب تازى را هم سودمند افتد. آرى ارزیابى و پىبردن به شگفتى کتاب دینى مسلمانان در سطحى پخته و شایسته، نیازمند آشنایى و مهارت در دستور زبان و قواعد بدیع و بیان عربى است.
در این فراز به نکتههایى در باره قرآن مىپردازیم که جداى از ریزهکاریهاى درونى و قواعد دستورى، نشاندهنده برخى ویژگیهاى ادبى این کتاب باشد. در این زمینه از یک سوى مىتوان استوارى دستورى و مرجعبودن متن قرآن را به عنوان یک متن برجسته و پذیرفته شده در زبان و ادبیات عرب بررسى کرد و از سویى دیگر زیباییها و آرایههاى واژگانى آن را کاوید.
الف) استوارى دستورى و مرجع بودن قرآن
در باره استوارى دستورى و مرجعبودن این متن در قواعد زبان عربى باید گفت که این کتاب از آغاز پیدایش تا کنون مورد توجه و استناد در این زمینه بوده است. نگاهى هرچند گذرا به کتابهاى بىشمار نگاشته شده در قواعد صرف و نحو عربى به خوبى نشان مىدهد که تا چه اندازه به متن آیات قرآن به عنوان مرجع و مستند بىچون وبىهمتاى این گستره، توجه شده است. به راستى آیا مىتوان در گذر سدههاى طولانى که زبان و ادبیات عرب به شیوهاى علمى به همت والاى دانشمندان نامآورى کاویده و نگاشته شده، کتابى را یافت که در این زمینه از قرآن بهره نگرفته باشد؟ جالب آن که اصل توجه به دستور و قواعد زبان عرب با آمدن قرآن و اهمیت مسلمانان به درستخواندن این کتاب، آغاز شده است. همه پژوهشگران این زبان بر آنند که گستره پردامنه و بالنده و استوار این زبان قانونمند و بسامان، با آمدن اسلام و پیدایش قرآن، هماهنگى و سامان علمى یافته و پژوهش و نگارش در این زمینه با انگیزه پاسدارى از قرآن به عنوان متنى مقدس و فرابشرى در اندیشه مسلمانان، آغاز شده است. آیا مىتوان در تاریخ ادبیات عرب کتابى درخور توجه یافت که پیش از اسلام و پیدایش قرآن، به قواعد و دستور آن پرداخته باشد؟ بارى به گمان ما این که ساماندهى و پژوهش علمى قواعد زبان عربى، که استوارى و قانونمندى چشمگیرى دارد، وامدار پیدایش اسلام و قرآن مىباشد، مطلبى روشن است و نیاز به پافشارى بیشتر ندارد. حتى غیر مسلمانانى که در این زمینه به کاوش پرداختهاند نیز آشکارا و فروتنانه حجیت و مرجعیت دستورى قرآن را پذیرفتهاند. در روزگار ما که زبان و ادبیات عرب مرزهاى بومى خود را درنوردیده و در پژوهشهاى دانشگاههاى جهان جایگاهى یافته و یا در میان عرب زبانان غیر مسلمان، مانند مسیحیان لبنان، در این باره کاوشهاى ارزشمندى انجام گرفته است، به خوبى مىتوان دید که تا چه اندازه به قرآن توجه شده و جنبه دستورى آن، جداى از باور دینى و درستى یا نادرستى محتوایى پیامهایش، پذیرفته شده است. اساسا باید گفت که استوارى دستورى یک متن مىتواند از محتواى پیام آن جدا باشد و پذیرش هرکدام در گرو دیگرى نباشد. بدین سان پذیرش مرجعیت قرآن نیز از سوى دیگران، نه کارى شگفت که شیوهاى پسندیده و هماهنگ با خلق و خوى پژوهش علمى است.
در همین زمینه نکته شایسته درنگ و مهم این که در میان مسلمانان متون دینى دیگرى هم بوده و هست که حجم آن به دهها برابر قرآن مىرسد. این همه گفتهها و نوشتهها که از پیامبر و امامان به ما رسیده و با دقت و موشکافى بسیارى نگاشته و به آیندگان سپرده شده، میراث سترگى از متون دینى اسلام به شمار مىآید. با این همه، اندیشمندان و ادیبان مسلمان، این متون را مرجع و حجتبراى استناد در زمینه قواعد زبان عربى نمىدانند; چرا که بناى معصومان علیهم السلام این نبوده است که در گفتار و نوشتار خود بر مراعات قواعد ریز و درشت صرفى و نحوى پاىبفشارند و سخنى بگویند یا بنویسند که حتما قابل استناد دستورى باشد. آیا دیده شده که همانند آیات قرآن، در یک مساله دستورى به جملهاى از نهج البلاغه، استناد کنند؟ البته روشن است که گفتهها و نوشتههاى معصومان علیهم السلام بسیار زیبا و ادیبانه و دلنشین عرضه گردیده، ولى مرجعبودن در قواعد یک زبان، ویژگى دیگرى است که آن را در قرآن پذیرفتهاند.
بدینسان مىبینیم که از یک سوى، مسلمانان متون دینى دیگر خود را به عنوان مرجع دستورى زبان عربى مطرح نمىکنند، ولى اشعار خرافى و مبتذل روزگار جاهلیت را به عنوان مرجع ادبیات عرب مىپذیرند، و از دیگر سوى، زبانشناسان و تازىدانان غیر مسلمان نیز قرآن را به حجیت و مرجعیت در این زبان مىشناسند. این همه نشان مىدهد که شیفتگى اعتقادى و جانبدارى دینى انگیزه این نیست که این ویژگى را براى قرآن برشمردهاند. به راستى آیا این ویژگى را در متون دینى ادیان الهى یا بشرى دیگر به آسانى مىتوان یافت؟ سوگمندانه باید گفت که در ادیان گوناگون کمتر مىتوان متون دینى را به زبان اصلى آن در گذر سدهها بدست آورد. نه تورات و نه انجیل را مىتوان به زبان اصلى آنها یافت و نه اصل کتابها و نوشتههاى پیامبران بزرگ و نامآور دیگر را مىتوان به دست آورد، تا چه رسد به این که ویژگى ادبى یا مانند آن را در این متون بررسى کرد. این امتیاز در میان متون دینى، تنها از آن قرآن است که همواره به زبان اصلى در دسترس بوده و به اعتراف همگان، مرجع مهم زبان خویش به شمار مىآید. البته در این باره سخن و نکتههاى ادبى و تاریخى بسیارى هست که در این نوشته کوتاه نمىگنجد.
ب) زیباییها و آرایههاى واژگانى قرآن
زیباییها و آرایههاى واژگانى قرآن نیز گستره دلنشین دیگرى است که در باره این کتاب مىتوان از آن یاد کرد. سخن آهنگین و گزینش واژههاى گوشنواز و دلانگیز و چینش بسامان، به این نوشته چنان جانى بخشید که ناباوران بدان نیز نمىتوانستند از پذیرش جانفزایى و دلربایى آن سر باز زنند. البته ارزیابى و پذیرش این ویژگى نیاز بیشترى به آشنایى با زبان و سبکهاى ادبى عربى دارد. گرچه نباید انکار کرد که زیباشمارى قرآن از سوى مسلمانان، تا اندازهاى برخاسته از باور و شیفتگى دینى آنان به این متن است، که سخن مستقیم پروردگارش مىدانند، ولى مگر تنها مسلمانان بر این ویژگى پاى مىفشارند؟ نگاهى گذرا و آگاهى نهچندان گسترده به روزگار آغاز پیدایش قرآن کافى است تا گیرایى و دلربایى این متن را نزد آنان که به زبان مادرى خویش، آن هم در دوران شکوفایى سخنورى عرب، شیفته زیباییهاى قران مىشدند، دریابیم. گزارشهایى که از چگونگى اسلامآوردن برخى از صحابه نامدار رسول خدا صلى الله علیه و آله که گیرایى آیات آنان را به سوى پیامبر کشاند، نشاندهنده همین است.
گذشته از این، مخالفان و دشمنان پیامبر نیز خود بدین ویژگى اعتراف مىکردند. اگر شیفتگى دوستان را از سر دلباختگى و ایمان به سخن خداوند و پیامبرش بدانیم، گفتههاى کافران و دشمنان پیامبر را چه کنیم؟ مگر نه این که سخن او را «افسونگر» مىدانستند و خود او را «ساحر» و «شاعر» مىخواندند؟ آیا کسى سرودن شعرى را به پیامبر اسلام نسبت داده است؟ یا مقصود آنان زیبایى آیاتى بود که او پس از چهل سالگى آنها را براى مردم بازگو مىکرد؟ یادآورى این نکته از سوى خود پیامبر به مردم روزگار خویش نیز بسیار مهم است که: من پیشتر از این عمرى را در میان شما بسر بردهام، آیا نمىاندیشید؟ به راستى اگر زیبایى سخن او بدان پایه که در قرآن آمده از سوى خود پیامبر بود، چرا در چهل سال نخست زندگى او نشانى از این دست نمىتوان یافت؟ به هر روى همه اینها گواه آن است که غیر مسلمانان و حتى دشمنان پیامبر نیز از پذیرش زیبایى سخن قرآن سر برنمىتافتند. بدینسان تصدیق زیبایى، گوشنوازى و دلانگیزى آیات قرآن تا این اندازه نیاز به آگاهى گسترده و نزدیک به زبان و ادبیات عرب ندارد. آیا پذیرش زیبایى سرودههاى حافظ در زبان پارسى یا گوته در آلمانى، حتما در گرو آشنایى و توان ارزیابى شعر در این دو زبان است، یا مىتوان از این همه اشتهار و داورى موافقان و مخالفان اندیشههاى این شاعران نیز توانایى ایشان و استوارى سرودههایشان را دریافت؟ البته روشن است که آشنایى مستقیم با زبان یک متن و توان ارزیابى ادبى آن، راه بهتر و بالاترى مىباشد، ولى مقصود ما آن است که همگان مىتوانند جنبه زیبایى ادبیات قرآن را تصدیق کنند، هرچند با زبان اصلى آن آشنایى گستردهاى نداشته باشند.
از سویى دیگر در گذر سدههاى تاریخ اسلام تا امروز، صدها و شاید هزاران کتاب در زمینه تفسیر و جنبههاى ادبى و زیباییهاى واژگانى قرآن به نگارش درآمده و امروز میراث سترگى در گستره علوم اسلامى برجاى مانده است. انبوهى از نوشتهها نیز در فراز و فرود رخدادهاى تاریخى گذشته از میان رفتهاند که ما تنها از آنها نامى را مىشناسیم و گاهى حتى نامى هم نمانده است. در این حجم بزرگ که در زبانهایى چون تازى و پارسى که به زبان قرآن نزدیکترند و نیز به زبانهاى دیگر، سامان یافته، همگى از ویژگیهاى ادبى و آرایههاى واژههاى آن سخن گفتهاند. آیا مىتوان پذیرفت که هزاران اندیشمند و صدها نویسنده، ادیب و پژوهشگر، همگى تنها به دنبال شیفتگى اعتقادى خویش، سرخوش از جانبدارى دینى به چنین کارى دست زدهاند و قرآن داراى ویژگى برجستهاى در این زمینه نیست؟ به راستى که اگر کسى چنین احتمالى را هم به ذهن بیاورد، سخن بیهوده و خندهآورى خواهد بود. آیا مىتوان این همه ریزهکاریهاى ادبى و نکتهپردازیهایى را که در طول تاریخ نگارشهاى تفسیرى، هزاران ورق بر دفتر معرفتبشرى افزوده استبه یکباره شست و به کنارى نهاد و آن را بىپایه دانست؟ به راستى چنین ستمى در هر شاخه و رشتهاى از فرهنگ و دانش بشرى و در هر کجاى جهان و تاریخ، نابخشودنى است. چرا این همه دانشمند و ادیب و نویسنده مسلمان، یکدهم این تلاش را براى متون دینى دیگر به کار نبستهاند تا شیفتگى و جانبدارى اعتقادى خود را در گسترهاى دیگر نیز بنمایانند؟ آیا زرگداشتسخنان دیگر پیامبر اسلام یا دیگر رهبران اصلى دین، مانند امامان معصوم در اعتقاد شیعه، تا این اندازه کم و ناچیز است؟ حقیقت آن است که آنان به دنبال سفارش و پافشارى خود پیامبر، دریافتهاند که سخن خداوند در قرآن، رنگ و بوى دیگرى دارد و این متن آمده تا نمونهاى براى همه روزگاران باشد تا بهترین داستانها، ذکر، روشنایى، بیان، راهنما، استوار، رسا و... باشد و اگر همه انسانها توان خویش را برهم انباشته سازند و از توش و توانهاى دیگر نیز بهره جویند، حتى یک سوره مانند آن نخواهند آورد. (1)
بدین سان مىبینیم که تصدیق این مطلب نیز حتما نیازمند آشنایى نزدیک با زبان قرآن نیست. چگونه مىتوان پذیرفت که هزاران تن اهل دانش، از نویسنده و مدرس و پژوهشگر و دانشپژوه، با هزاران صفحه و جلد و مطلب در باره قرآن، به مبالغه و اغراق پرداخته و متنى عادى را محور این همه تلاش قرار داده باشند؟
نکته درخور توجه دیگر این که بسیارى از این تلاشگران در گستره قرآنپژوهى از اقوام عربزبان هم نبودند. به ویژه ایرانیان در گذر سدهها بیشترین کوشش را براى سامانبخشیدن به شاخههاى گوناگون ادبیات عرب به انجام رساندهاند تا این همه را در خدمت پژوهش و موشکافى قرآنى درآورند و از این رهگذر جنب و جوش فرهنگى ارزشمندى براى فرهنگ بشرى به ارمغان آورده و بر جاى گذاشتهاند. براستى این همه اندیشمندان غیر عرب که از نخستین سده پیدایش اسلام تا کنون به کاوش در تفسیر و علوم قرآن، هزار نکته باریکتر از مو را کاویدهاند، راهى بیهوده و بىاساس پوییده و به گفته حافظ ژاژ خاییدهاند؟ در این نوشته کوتاه نمىتوان حتى به نامها و کتابهاى اندیشمندان این گستره اشاره کرد، ولى تنها یادآور مىشویم که در کتاب ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ایران، مرحوم شهید مطهرى، مطالب بسیار سودمندى در این باره آوردهاند. بد نیستبه چند نمونه از آنها اشاره کنیم:
«کتاب معروف سیبویه در نحو که به نام «الکتاب» معروف است از بهترین کتب جهان در فن خود یعنى از قبیل مجسطى بطلمیوس در هیئت و منطق ارسطو در منطق صورى تلقى شده است، بارها در پاریس و برلین و کلکته و مصر چاپ شده است. سید بحر العلوم و دیگران گفتهاند: همه علما در نحو عیال سیبویه مىباشند. در این کتاب به سیصد و چند آیه از قرآن مجید استشهاد شده است..» . (2)
بنا بر نقل مرحوم شهید مطهرى در کتاب تاسیس الشیعه لعلوم الاسلام، از مرحوم سید حسن صدر آمده است که سلامة بن عیاض شامى نقل کرده که: «فتح النحو بفارس و ختم بفارس» یعنى نحو از فارس به وسیله سیبویه آغاز گشت و در فارس با رفتن ابوعلى فارسى پایان یافت. گرچه خود مرحوم مطهرى این سخن را مبالغه مىداند، ولى اصل تاثیر دانشمندان غیر عرب در گستره ادبیات و تفسیر را به روشنى مىتوان دریافت. حتى کتابهاى لغت عرب و نامآورترین آثار را در این باره ایرانیان نگاشتهاند; کتابهایى چون صحاح اللغة تالیف جوهرى نیشابورى، مفردات القرآن تالیف راغب اصفهانى، قاموس اللغة تالیف فیروزآبادى، اساس اللغة تالیف زمخشرى.
بدین سان مىتوان تصدیق کرد که گسترش و بالندگى ادبیات عرب در میان مسلمانان به بار نشسته و هدف اصلى آنان، پژوهش در قرآن که در نگاه آنان سخن دلافروز و آهنگین خداوند مىباشد، بوده است. آنچه از همه این نکتهها پى مىگیریم این که دریافت جنبههاى دوگانه ادبیات قرآن تا این پایه که گفتهایم، نیازمند آشنایى نزدیک و گسترده با زبان عربى نیست و همه انسانها از هر جاى زمین و در هر روزگارى مىتوانند این ویژگى شگفت قرآن را تصدیق کنند، گرچه بررسى مستقیم این کتاب به زبان اصلى آن، لایههاى ژرفترى را براى دانشپژوهان مىشکافد.
پىنوشتها:
1) اسراء/88: «قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان یاتوا بمثل هذا القرآن لایاتون بمثله.»
2) خدمات متقابل اسلام و ایران، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1362، ص456- 455.
[SIZE=<font size="4">4</font>]نگید "سید" بگید امیر لطفا
[/SIZE]
انتخاب سریع یک انجمن

Bookmarks