یه داستان کوچولوی ترسناک ازجوون های جاهل ونادون براتون می گم که برای بعضی هادرس عبرتی بشه؛
همین چندسال پیش چندتا دوست همکلاسی باهم دیگه راه می افتن برای گردش وتفریح اونم نیمه های شب توبرّوبیابون؛
کارشون کشتن کفترچاهی بود یکی یکی به چاه سرکشی می کردند وکبوترهای بیچاره رونصف شب بیرون می کشیدن ومی کشتن؛
تابه یه چاه قدیمی رسیدن
ازاین جابه بعدش خیلی دل شیرمی خوادبگه چی شدچون راوی اصلی قصه که الان به سن وسال پیری رسیده یه بیماری داره که خدابهش رحم کنه؛
خلاصه چاه عمیق بود وجوون های دل خوش(الکی خوش) بگیم بهتره! تصمیم جدی گرفتن یکی روبفرستن داخل چاه تاکبوترها روبیرون بفرسته
دلویی بستن به دهانه چاه ویکی ازداوطلبها رفت توچاه؛
یه کم که گذشت صدای جیغ وفریادبلند شد که به دادم برسین منوخوردن!
اولش که دوستای صمیمی ومنتظرشکارکبوترای چاهی باورنکردن گفتن ازتاریکی ترسیده اما وقتی صدا قطع شد ترسیدن ودلوروبالا کشیدن!
چشمتون روزبدنبینه به قولی مسلمون نشنوه کافرنبینه اسکلت بالا اومده بود معلوم نشد جن بوده یا موجود دیگه ای که حسابی به چشم وصورت واعضای بدن رحم نکرده ودریک کلام اونوخورده!
راوی می گه:من لکنت زبون گرفتم ازاون روز نمی تونم خوب حرف بزنم بیشترشبا هم کابوس می بینم؛
یکی ازدوستام سکته کرد وافتاد یکی دیوونه شدسربه بیابون گذاشت وهنوزکه هنوزه ازتاریک شدن هوا می ترسم؛
درسی که می گیریم اینه که اذیت کردن به هرموجود جانداری تقاص داره وخدا می دونه چه بلاهای دیگه ای سرآدم درمی آره
جوون عاقل باش!
غافل ازعمل نشو!
هرعمل اجری وهرکرده جزایی داره؛پارسیان
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــ
زندگی جاری است عشق بیداری است