لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 11

موضوع: رودکی سمرقندی شکرشکن پارسی گوی

  1. Top | #1
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    49.17
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض رودکی سمرقندی شکرشکن پارسی گوی

    وقتی رودکی اسبش را با اشعار خود مذمت میکند


    • بود اعور و کوسج و لنگ و پس من نشته برو چون کلاغی بر اعور

    • نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت سه پیراهن سلب دوست یوسف را به عمر اندر
      یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر
      رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی نصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟

    • بر رخش زلف عاشقست چو من لاجرم همچو منش نیست قرار
      من و زلفین او نگونساریم او چرا بر گلست و من بر خار؟
      همچو چشمم توانگرست لبم آن به لعل، این به لل شهوار
      تا به خاک اندرت نگرداند خاک و ماک از تو بر ندارد کار
      رک، که با اندشار بنمایی دل تو خوش کند به خوش گفتار
      باد یک چند بر تو پیماید اندر آتش روا شود بازار
      لعل می را ز درج خم پرکش در کدو نیمه کن، به پیش من آر
      زن و دخترش گشته مویه کنان رخ کرده به ناخنان شد کار

    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  2. Top | #2
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    49.17
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض شاد زی، با سیاه چشمان، شاد ...اشعاری از رودکی سمرقندی

    گر من این دوستی تو ببرم تا لب گور بزنم نعره ولیکن ز تو بینم هنرا
    اثر میر نخواهم که بماند به جهان میر خواهم که بماند به جهان در اثرا
    هر کرا رفت، همی باید رفته شمری هر کرا مرد، همی باید مرده شمرا

    پوپک دیدم به حوالی سرخس بانگک بر برده با بر اندرا
    چادرکی دیدم رنگین برو رنگ بسی گونه بر آن چادرا
    ای پرغونه و باژگونه جهان مانده من از تو به شگفت اندرا

    جهانا چنینی تو با بچگان که گه مادری و گاه مادندرا
    نه پاذیر باید ترا نه ستون نه دیوار خشت و نه زآهن درا

    به حق نالم ز هجر دوست زارا سحر گاهان چو بر گلبن هزارا
    قضا، گر داد من نستاند از تو ز سوز دل بسوزانم قضا را
    چو عارض برفروزی می‌بسوزد چو من پروانه بر گردت هزارا
    نگنجم در لحد، گر زان که لختی نشینی بر مزارم سوکوارا
    جهان اینست وچونینست تا بود و همچونین بود اینند، یارا
    به یک گردش به شاهنشاهی آرد دهد دیهیم و تاج وگوشوارا
    توشان زیر زمین فرسوده کردی زمین داده بریشان بر زغارا
    از آن جان تو لختی خون فسرده سپرده زیر پای اندر سپارا

    گرفت خواهم زلفین عنبرین ترا به بوسه نقش‌کنم برگ یاسمین ترا
    هر آن زمین که تو یک ره برو قدم بنهی هزار سجده برم خاک آن زمین ترا
    هزار بوسه دهم بر سخای نامه‌ی تو اگر ببینم بر مهر او نگین ترا
    به تیغ هندی گو: دست من جدا بکنند اگر بگیرم روزی من آستین ترا
    اگر چه خامش مردم که شعر باید گفت زبان من به روی گردد آفرین ترا

    کس فرستاد به سر اندر عیار مرا که: مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا
    وین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت برهاناد ازو ایزد جبار مرا

    به نام نیک تو، خواجه، فریفته نشوم که نام نیک تو دامست و زرق‌مر نان را
    کسی که دام کند نام نیک از پی نان یقین بدان تو که دامست نانش مرجان را

    دلا، تا کی همی جویی منی را؟ چه داری دوست هرزه دشمنی را؟
    چرا جویی وفا از بی وفایی؟ چه کوبی بیهده سرد آهنی را؟
    ایا سوسن بناگوشی ، که داری بر شک خویشتن هر سوسنی را
    یکی زین برزن نا راه برشو که بر آتش نشانی برزنی را
    دل من ارزنی، عشق تو کوهی چه سایی زیر کوهی ارزنی را؟
    ببخشا، ای پسر، بر من ببخشا مکش در عشق خیره چون منی را؟
    بیا، اینک نگه کن رودکی را اگر بی جان روان خواهی تنی را

    با عاشقان نشین وهمه عاشقی گزین با هر که نیست عاشق کم کن قرینیا
    باشد گه وصال ببینند روی دوست تو نیز در میانه‌ی ایشان ببینیا
    تا اندران میانه، که بینند روی او تو نیز در میانه‌ی ایشان نشینیا

    آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب با صد هزار نزهت و آرایش عجیب
    شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان گیتی بدیل یافت شباب از پس مشیب
    چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد لشکرش ابر تیره و باد صبا نقیب
    نفاط برق روشن و تندرش طبل زن دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مهیب
    آن ابر بین، که گرید چون مرد سوکوار و آن رعد بین، که نالد چون عاشق کیب

    خورشید را ز ابر دمد روی گاه‌گاه چو نان حصاریی، که گذر دارد از رقیب
    یک چند روزگار جهان دردمند بود به شد، که یافت بوی سمن باد را طبیب
    باران مشکبوی ببارید نو به نو وز برگ بر کشید یکی حله‌ی قصیب
    کنجی که برف پیش همی داشت گل گرفت هر جو یکی که خشک همی بود شد رطیب
    تندر میان دشت همی باد بردمد برق از میان ابر همی برکشد قضیب
    لاله میان کشت بخندد همی ز دور چون پنجه‌ی عروس به حنا شده خضیب
    بلبل همی بخواند در شاخسار بید سار از درخت سرو مرو را شده مجیب
    صلصل به سر و بن بر، با نغمه‌ی کهن بلبل به شاخ گل بر، با لحنک غریب
    اکنون خورید باده و اکنون زیید شاد کاکنون برد نصیب حبیب از بر حبیب
    ساقی گزین و باده و می خور به بانگ زیر کز کشت سار نالد و از باغ عندلیب
    هر چند نوبهار جهانست به چشم خوب دیدار خواجه خوب تر، آن مهتر حسیب
    شیب تو با فراز وفراز تو با نشیب فرزند آدمی به تو اندر به شیب وتیب
    دیدی تو ریژ و کام بدو اندرون بسی بارید کان مطرب بودی به فر و زیب

    گل صدبرگ و مشک و عنبر وسیب یاسمین سپید و مورد بزیب
    این همه یکسره تمام شدست نزد تو، ای بت ملوک فریب
    شب عاشقت لیله‌القدرست چون تو بیرون کنی رخ از جلبیت
    به حجاب اندرون شود خورشید گر تو برداری از دو لاله حجیب
    وآن زنخدان بسیب ماند راست اگر از مشک خال دارد سیب

    با خردومند بی‌وفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت
    خود خور و خود ده، کجا نبود پشیمان هر که بداد وبخورد از آن چه که بلفخت

    رودکی چنگ بر گرفت و نواخت باده انداز، کو سرود انداخت
    زان عقیقین میی، که هر که بدید از عقیق گداخته نشناخت
    هر دو یک گوهرند، لیک به طبع این بیفسرد و آن دگر بگداخت
    نابسوده دو دست رنگین کرد ناچشیده به تارک اندر تاخت

    به سرای سپنج مهمان را دل نهادن همیشگی نه رواست
    زیر خاک اندرونت باید خفت گر چه اکنونت خواب بر دیباست
    با کسان بودنت چه سود کند؟ که به گور اندرون شدن تنهاست
    یار تو زیر خاک مور و مگس چشم بگشا، ببین: کنون پیداست
    آن که زلفین و گیسویت پیراست گر چه دینار یا درمش بهاست
    چون ترا دید زردگونه شده سرد گردد دلش، نه نابیناست

    امروز به هر حالی بغداد بخاراست کجا میر خراسانست، پیروزی آنجاست
    ساقی، تو بده باده ومطرب تو بزن رود تا می خورم امروز، که وقت طرب ماست
    می هست ودرم هست و بت لاله رخان هست غم نیست وگر هست نصیب دل اعداست

    زمانه ، پندی آزادوار داد مرا زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست
    به روز نیک کسان، گفت: تاتو غم نخوری بسا کسا! که به روز تو آرزومندست
    زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه کرا زبان نه به بندست پای دربندست

    این جهان پاک خواب کردارست آن شناسد که دلش بیدارست
    نیکی او به جایگاه بدست شادی او به جای تیمارست
    چه نشینی بدین جهان هموار؟ که همه کار اونه هموارست
    دانش او نه خوب و چهرش خوب زشت کردار و خوب دیدارست
    به خیره برشمرد سیر خورده گرسنه را چنان که درد کسان بر دگر کسی خوارست
    چو پوست روبه ببینی به خان واتگران بدان که: تهمت او دنبه‌ی به سر کارست

    آن صحن چمن، که از دم دی گفتی: دم گرگ یا پلنگست
    اکنون ز بهار مانوی طبع پرنقش و نگار همچو ژنگست
    بر کشتی عمر تکیه کم کن کین نیل نشیمن نهنگست

    مرغ دیدی که بچه زو ببرند؟ چاو چاوان درست چونانست
    باز چون بر گرفت پرده ز روی کروه دندان و پشت چوگانست

    آخر هر کس از دو بیرون نیست یا برآورد نیست، یا زد نیست
    نه به آخر همه بفرساید؟ هرکه انجام راست فرسد نیست

    چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
    این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبیذست به چرخشت
    عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت
    گفتا که: کرا کشتی تا کشته شدی زار؟ تا باز که او را بکشد؟ آن که ترا کشت
    انگشت مکن رنجه بدر کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

    مهر مفگن برین سرای سپنج کین جهان پاک بازیی نیرنج
    نیک او را فسانه واری شو بد او را کمرت سخت بتنج

    پیشم آمد بامداد آن دلبر از راه شکوخ با دو رخ از شرم لعل و با دو چشم از سحر شوخ
    آستین بگرفتمش، گفتم که: مهمان من آی داد پوشیده جوابم: مورد و انجیر و کلوخ

    ای روی تو چو روز دلیل موحدان وی موی تو چنان چوشب ملحد از لحد
    ای من مقدم از همه عشاق، چون تویی مر حسن را مقدم، چون از کلام قد

    مکی به کعبه فخر کند، مصریان به نیل ترسا به اسقف وعلوی به افتخار جد
    فخر رهی بدان دو سیه چشمکان تست کامد پدید زیر نقاب از بر دو خد

    شاد زی، با سیاه چشمان، شاد که جهان نیست جز فسانه و باد
    زآمده شادمان بباید بود وز گذشته نکرد باید یاد
    من و آن جعد موی غالیه بوی من و آن ماهروی حورنژاد
    نیک بخت آن کسی که داد و بخورد شوربخت آن که او نخورد و نداد
    باد و ابرست این جهان، افسوس! باده پیش آر، هر چه باداباد
    شاد بودست ازین جهان هرگز هیچ کس؟ تا ازو تو باشی شاد
    داد دیدست ازو به هیچ سبب هیچ فرزانه؟ تا تو بینی داد


    جهان به کام خداوند باد و دیر زیاد برو به هیچ حوادث زمانه دست مداد
    درست و راست کناد این مثل خدای ورا اگر ببست یکی در، هزار در بگشاد
    خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد که گاه مردم شادان و گه بود ناشاد
    ... این مصرع ساقط شده ... خدای چشم بد از ملک تو بگرداناد

    چهار چیز مر آزاده را زغم بخرد: تن درست و خوی نیک و نام نیک وخرد
    هر آن که ایزدش این چهار روزی کرد سزد که شاد زید جاودان و غم نخورد

    از دوست بهر چیز چرا بایدت آزرد؟ کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد
    گر خوار کند مهتر، خواری نکند عیب چون بازنوازد، شود آن داغ جفا سرد
    صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش گر خار بر اندیشی خرمانتوان خورد
    او خشم همی گیرد، تو عذر همی خواه هر روز به نو یار دگر می‌نتوان کرد
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  3. Top | #3
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    49.17
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض رباعیات حکیم سمرقند حضرت رودکی سمرقندی

    رباعیات حکیم سمرقند حضرت رودکی سمرقندی
    در رهگذر باد چراغی که تراست ترسم که: بمیرد از فراغی که تراست
    بوی جگر سوخته عالم بگرفت گر نشنیدی، زهی دماغی که تراست!

    با آن که دلم از غم هجرت خونست شادی به غم توام ز غم افزونست
    اندیشه کنم هر شب و گویم: یا رب هجرانش چنینست، وصالش چونست؟

    جایی که گذرگاه دل محزونست آن جا دو هزار نیزه بالا خونست
    لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند مجنون داند که حال مجنون چونست؟

    دل خسته و بسته‌ی مسلسل موییست خون گشته و کشته‌ی بت هندوییست
    سودی ندهد نصیحت، ای واعظ ای خانه خراب طرفه یک پهلوییست

    تقدیر، که بر کشتنت آزرم نداشت بر حسن و جوانیت دل نرم نداشت
    اندر عجبم زجان ستان کز چو تویی جان بستد و از جمال تو شرم نداشت

    چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت
    رازی، که دلم ز جان همی داشت نهفت اشکم به زبان حال با خلق بگفت

    بنلاد تو شد تربیت خواجه و لیک بنلاد تو سست همچو بنیاد تو باد
    بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد هم بی‌تو چراغ عالم افروز مباد
    با وصل تو کس چو من بد آموز مباد روزی که ترا نبینم آن روز مباد

    زلفش بکشی شب دراز اندازد ور بگشایی چنگل باز اندازد
    ور پیچ و خمش ز یک دگر بگشایند دامن دامن مشک طراز اندازد

    چون روز علم زند به نامت ماند چون یک شبه شد ماه به جامت ماند
    تقدیر به عزم تیز گامت ماند روزی به عطا دادن عامت ماند

    جز حادثه هرگز طلبم کس نکند یک پرسش گرم جز تبم کس نکند
    ورجان به لب آیدم، به جز مردم چشم یک قطره‌ی آب بر لبم کس نکند

    بفنود تنم بر درم و آب و زمین دل بر خرد و علم به دانش بفنود

    نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود حال من از اقبال تو فرخنده شود
    وز غیر تو هر جا سخن آید به میان خاطر به زار غم پراگنده شود

    آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر ترسنده ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر
    دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر

    هان! تشنه جگر، مجوی زین باغ ثمر بیدستانیست این ریاض بدو در
    بیهوده همان، که باغبانت به قفاست چون خاک نشسته گیر و چون باد گذر

    چون کشته ببینی‌ام، دو لب گشته فراز از جان تهی این قالب فرسوده به آز
    بر بالینم نشین و می‌گوی بناز: کای من تو بکشته و پشیمان شده باز

    در جستن آن نگار پر کینه و جنگ گشتیم سراپای جهان با دل تنگ
    شد دست ز کار و رفت پا از رفتار این بس که به سر زدم و آن بس که به سنگ

    بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل
    این غم، که مراست کوه قافست، نه غم این دل، که تراست، سنگ خاراست، نه دل

    واجب نبود به کس بر، افضال و کرم واجب باشد هر آینه شکر نعم
    تقصیر نکرد خواجه در ناواجب من در واجب چگونه تقصیر کنم؟

    یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم چون دست زنان مصریان کرد دلم
    ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم امروز نشانه‌ی غمان کرد دلم

    چون جشه فشانی، ای پسر، در کویم خاک قدمت چو مشک در دیده زنم
    در پیش خود آن نامه چو بلکامه نهم پروین ز سرشک دیده بر جامه نهم
    بر پاسخ تو چو دست بر خامه نهم خواهم که: دل اندر شکن نامه نهم

    در منزل غم فگنده مفرش ماییم وز آب دو چشم دل پر آتش ماییم
    عالم چو ستم کند ستمکش ماییم دست خوش روزگار ناخوش ماییم

    از گیسوی او نسیمک مشک آید وز زلفک او نسیمک نسترون

    در عشق، چو رودکی، شدم سیر از جان از گریه‌ی خونین مژه‌ام شد مرجان
    القصه که: از بیم عذاب هجران در آتش رشکم دگر از دوزخیان

    دیدار به دل فروخت، نفروخت گران بوسه به روان فروشد و هست ارزان
    آری، که چو آن ماه بود بازرگان دیدار به دل فروشد و بوسه به جان

    رویت دریای حسن و لعلت مرجان زلفت عنبر، صدف دهن، در دندان
    ابرو کشتی و چین پیشانی موج گرداب بلا غبغب و چشمت توفان

    ای از گل سرخ رنگ بربوده و بو رنگ از پی رخ ربوده، بو از پی مو
    گل رنگ شود، چو روی شویی، همه جو مشکین گردد، چو مو فشانی، همه کو

    ای ناله‌ی پیر خانقاه از غم تو وی گریه‌ی طفل بی گناه از غم تو
    افغان خروس صبح گاه از غم تو آه از غم تو! هزار آه ازغم تو!

    چرخ کجه باز، تا نهان ساخت کجه با نیک و بد دایره درباخت کجه
    هنگامه‌ی شب گذشت و شد قصه تمام طالع به کفم یکی نینداخت کجه

    رخساره‌ی او پرده عشاق درید با آن که نهفته دارد اندر پرده

    زلفت دیدم، سر از چمان پیچیده وندر گل سرخ ارغوان پیچیده
    در هر بندی هزار دل در بندش در هر پیچی هزار جان پیچیده
    ای بر تو رسیده بهر هر یک چاره از حال من ضعیف جویی چاره

    چون کار دلم ز زلف او ماند گره بر هر رگ جان صد آرزو ماند گره
    امید ز گریه بود، افسوس! افسوس! کان هم شب وصل در گلو ماند گره

    ای طرفه‌ی خوبان من، ای شهره‌ی ری لب را به سپید رگ بکن پاک از می

    از کعبه کلیسیا نشینم کردی آخر در کفر بی‌قرینم کردی
    بعد از دو هزار سجده بر درگه دوست ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی!

    گر بر سر نفس خود امیری، مردی بر کور و کر، ار نکته گیری، مردی
    مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده ای بگیری، مردی

    آن خر پدرت به دشت خاشاک زدی مامات دف و دو رویه چالاک زدی
    آن بر سر گورها تبارک خواندی وین بر در خان ها تبوراک زدی

    دل سیر نگرددت ز بیدادگری چشم آب نگرددت، چو در من نگری
    این طرفه که: دوست تر ز جانت دارم با آن که ز صد هزار دشمن بتری

    با داده قناعت کن و با داد بزی در بند تکلف مشو، آزاد بزی
    در به ز خودی نظر مکن، غصه مخور در کم ز خودی نظر کن و شاد بزی

    نارفته به شاهراه وصلت گامی نایافته از حسن جمالت کامی
    ناگاه شنیدم ز فلک پیغامی: کز خم فراق نوش بادت جامی!

    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  4. Top | #4
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    49.17
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض ابیات پراکنده حکیم سمرقند

    ابیات پراکنده حکیم سمرقند


    گرچه بشتر را عطا باران بود مر ترا زر و گهر باشد عطا

    پیش تیغ تو روز صف دشمن هست چون پیش داس نوکر پا

    تنت یک و جان یکی و چندین دانش ای عجبی! مردمی تو، یا دریا؟

    چنان که اشتر ابله سوی کنام شده ز مکر روبه و زاغ وز گرگ بی‌خبرا

    جز بما دندر این جهان گر به روی با پسندر کینه دارد همچو بادختند را

    گوش توسال و مه برود و سرود نشنوی نیوه‌ی خروشان را

    درنگ آسا سپهر آرا بیاید کیاخن در رباید گرد نان را

    شیر آلغده که بیرون جهد از خانه به صید تا به چنگ آرد آهو وآهو بره را

    نباشد زین زمانه بس شگفتی اگر بر ما ببارد آذرخشا

    چو گرد آرند کردارت به محشر فرو مانی چو خر به میان شلکا

    کمندش بیشه بر شیران قفص کرد فیلکش دشت بر گرگان خباکا

    هر آن چه مدح تو گویم درست باشد و راست مرا به کار نیاید سریشم وکیلا

    گیهان ما به خواجه‌ی عدنانی عدنست و کار ما همه بانداما

    اگرت بدره رساند همی به بدر منیر مبادرت کن و خامش باش چندینا

    همی بایدت رفت و راه دورست به سغده دار یکسر شغل راها

    ندیده تنبل اوی و بدیده مندل اوی دگر نماید ودیگر بود به سان سراب

    فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید جامه‌ی خانه بتبک فاخته گون آب

    تا کی کنی عذاب و کنی ریش را خضاب؟ تا کی فضول گویی و آری حدیث غاب؟

    جغد که با باز و پلنگان پرد بشکندش پر و بال و گردد لت لت

    تا لباس عمر اعدایش نگردد بافته تار تار پود پود اندر فلات آن فوات
    بر روی پزشک زن، میندیش چون بود درست بیسیارت

    ای زان چون چراغ پیشانی ای زان زلفک شکست و مکست

    خاک کف پای رودکی نسزی تو هم بشوی گاو و هم بخایی برغست

    به باز کریزی بمانم همی اگر کبک بگریزد از من رواست

    همه نیوشه‌ی خواجه به نیکویی و به صلحست همه نیوشه‌ی نادان به جنگ و فتنه و غوغاست

    هیچ راحت می‌نبینم در سرود و رود تو جز که از فریاد و زخمه‌ات خلق را کاتوره خاست

    شب قدر وصلت ز فرخندگی فرح بخش‌تر از فرسنا فدست

    لاد را بر بنای محکم نه که نگهدار لاد بنیادست

    خوبان همه سپاهند، اوشان خدایگانست مر نیک بختیم را بر روی او نشانست

    بهارچین کن ازان روی بزم خانه‌ی خویش اگرچه خانه‌ی تو نوبهار برهمنست

    فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید جامه‌ی جامه به نیک فاخته گونست

    با دل پاک مرا جامه‌ی ناپاک رواست بد مر آن را که دل و دیده پلیدست و پلشت

    معذورم دارند، که اندوه و غیشت و اندوه و غیش من ازان جعد و غیشت

    چه گر من همیشه ستا گوی باشم ستایم نباشد نکو جز به نامت

    بودنت در خاک باشد، یافتی هم چنان کز خاک بود انبودنت

    ز مهرش مبادا تهی ایچ دل ز فرمانش خالی مباد ایچ مرج

    راهی آسان و راست بگزین، ای دوست دور شو از راه بی کرانه‌ی ترفنج

    زین و زان چند بود برکه و مه؟ مر ترا کشی و فیزین و غنوج

    از جود قبا داری پوشیده مشهر وز مجد بنا داری بر برده مشید

    بخت و دولت چو پیشکار تواند نصرة و فتح پیشیار تو باد
    به تو بازگردد غم عاشقی نگارا، مکن این همه زشتیاد

    ایا بلایه، اگر کارت تو پنهان بود کنون توانی، باری، خشوک پنهان کرد

    گوسپندیم و جهان هست به کردار نغل چون گه خواب بود سوی نغل باید شد

    مرده نشود زنده، زنده بستودان شد آیین جهان چونین تا گردون گردان شد

    فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید جامه‌ی خانه بتیک فاخته گون شد

    رخ اعدات از تش نکبت همچو قیر و شبه سیاه آمد

    ای جان همه عالم در جان تو پیوند مکروه تو ما را منما یاد خداوند

    یافتی چون که مال غره مشو چون تو بس دید و بیند این دیرند

    دل از دنیا بردار و به خانه بنشین پست فرا بند در خانه به فلج و بپژاوند

    هردم که مرا گرفته خاموش پیچیده به عافیت چو فرغند

    چرخ چنینست و بدین ره رود لیک ز هر نیک و ز هر بد نوند

    ستاخی برآمد از بر شاخ درخت عود ستاخی ز مشک و شاخ ز عنبر، درخت عود

    بدان مرغک مانم که همی دوش بزار از بر شاخک همی فنود

    هر آن کریم که فرزند او بلاده بود شگفت باشد کو از گناه ساده بود

    ماغ در آبگیر گشته روان راست چون کشتییست قیراندود

    برو، ز تجربه‌ی روزگار بهره بگیر که بهر دفع حوادث ترا به کار آید

    ماهی دیدی کجا کبودر گیرد؟ تیغت ماهیست، دشمنانت کبودر

    با درفش کاویان و طاقدیس زر مشت افشار و شاهانه کمر

    اگر من زونجت نخوردم گهی تو اکنون بیا و زونجم بخور

    مدخلان را رکاب زرآگین پای آزادگان نیابد سر
    تا زنده‌ام مرا نیست جز مدح تو دگر کار کشت و درودم اینست، خرمن همین و شد کار

    گزیده چهار توست، بدو در جهانهان همارا به آخشیج، همارا به کارزار

    چنان بار برآورد به خویشتن که من گویم: خوردست سوسمار

    فاخته بر سرو شاهرود بر آورد زخمه فرو هشت زندواف به طنبور

    علم ابر و تندر بود کوس او کمان آدنیده شود ژاله تیر

    چون لطیف آید به گاه نوبهار بانگ رود و بانگ کبک و بانگ تز

    به حق آن خم زلف ، بسان منقار باز به حق آن روی خوب، کز گرفتی براز

    در عمل تا دیر بازی و درازی ممکنست چون عمل بادا ترا عمر دراز و دیر باز

    تازیان دوان همی آید همچو اندر فسیله اسب نهاز

    چون سپرم نه میان بزم به نوروز در مه بهمن بتاز و جان عدو سوز

    نهاد روی به حضرت، چنان که روبه پیر بتیم وا تگران آید از در تیماس

    حسودانت را داده بهرام نحس ترا بهره کرده سعادت زواش

    بت، اگرچه لطیف دارد نقش نزد رخساره‌ی تو هست خراش

    از چه توبه نکند خواجه؟ که هر کجا که بود قدحی می بخورد راست کند زود هراش

    تو چگونه جهی؟ که دست اجل به سر تو همی زند سر پاش

    بر هبک نهاده جام باده وان گاه ز هبک نوش کردش

    همی تا قطب با حورست زیر گنبد اخضر شکر پاشش ز یک پله است و از دیگر فلا سنگش

    بسا کسا! که جوین نان همی نیابد سیر بسا کسا! که بره است و فرخشه بر خوانش

    بانگ کردمت، ای فغ سیمین زوش خواندم ترا، که هستی زوش

    ای دریغا! که مورد زار مرا ناگهان باز خورد برف و غیش
    هر کو برود راست نشستست به شادی و آن کو نرود راست همه مرده همی دیش

    چون جامه‌ی اشن به تن اندر کند کسی خواهد ز کردگار به حاجت مراد خویش

    آه! ازین جور بد زمانه‌ی شوم همه شادی او غمان آمیغ

    با دو سه بوسه رها کن این دل از درد خناک تا به من احسانت باشد، احسن الله جزاک

    کافور تو با کوس شد و مشک همه ناک آلودگیت در همه ایام نشد پاک

    بس عزیزم، بس گرامی، شاد باش اندرین خانه بسان نو بیوک

    یک به یک از در درآمد آن نگار آن غراشیده ز من، رفته به جنگ

    خشک کلب سگ و بتفوز سگ آن چنان که نجنبید او را هیچ رگ

    چو هامون دشمنانت پست بادند چو گردون دوستان والا همه سال

    یار بادت توفیق، روزبهی با تو رفیق دولتت بادا حریف، دشمنت غیشه و نال

    ای شاه نبی سیرت، ایمان تو محکم ای میر علی حکمت، عالم به تو در غال

    لبت سیب بهشت و من محتاج یافتن را همی نیابم ویل

    چرا همی نچمم؟ تا چرا کند تن من که نیز تا نچمم کار من نگیرد چم

    گر کند یاریی مرا به غم عشق آن صنم بتواند زدود زین دلم غم خواره زنگ غم

    تا درگه او یابی مگذرد به در کس زیرا که حرامست تیمم به لب یم

    بام‌ها را فرسب خرد کنی از گرانیت، گر شوی بر بام

    بر رخ هزار زهره‌ی ثامور برشکفت ایدون ز باغ قطره‌ی شبنم نیافتم

    آرزومند آن شده تو به گور که رسد نان پاره‌ایت برم

    هنوز با منی و از نهیب رفتن تو به روز وقت شمارم، به شب ستاره شمارم

    من بدان آمدم به خدمت تو که برآید رطب ز کانازم
    داری مرا بدان که فراز آیم زیر دو زلفکانت به نخچیزم

    چون برگ لاله بوده‌ام و اکنون چون سیب پژمرده بر آونگم

    سرو بودیم چندگاه بلند کوژ گشتیم و چون درونه شدیم

    بت پرستی گرفته ایم همه این جهان چون بتست و ما شمنیم

    کنه را در چراغ کرد سبک پس درو کرد اندکی روغن

    یکی آلوده‌ای باشد، که شهری را ببالاید چو از گاوان یکی باشد، که گاوان را کند ریخن

    گر همه نعمت یک روز به ما بخشد ننهد منت بر ما و پذیرد هن

    گر کس بودی که زی توام بفگندی خویشتن اندر نهادمی به فلاخن

    میلاو منی، ای فغ واستاد توام من پیش آی و سه بوسه ده و میلاویه بستان

    بسی خسرو نامور پیش ازین شدستند زی ساری و ساریان

    از پی الفغده و روزی به جهد جانورسوی سپنج خویش جویان و روان

    خواسته تاراج گشته، سر نهاده بر زیان لشکرت همواره یافه، چون رمه‌ی رفته شبان

    خود غم دندان به که توانم گفتن؟ زرین گشتم برون سیمین دندان

    به نوبهاران بستای ابر گریان را که از گریستن اوست این زمین خندان

    به آتش درون بر مثال سمندر به آب اندرون بر مثال نهنگان

    ------ آلوده بیاری و نهی در کس من بوسه ای چند برو بر نهی و بر نس من

    هرگز نکند سوی من خسته نگاهی آرنگ نخواهد که شود شاد دل من

    تلخی و شیرینیش آمیخته است کس نخورد نوش و شکر با پیون

    ای خریدار من ترا بدو چیز: به تن و جان و مهر داده ربون

    گرفته روی دریا جمله کشتی‌های بر تو ز بهر مدح خواهانت زشروان تا به آبسکون
    هر آن که خاتم مدح تو کرد در انگشت سر از دریچه‌ی رنگین برون کند زرین

    به سرو ماند، گر سو لاله دار بود به مورد ماند، گر مورد روید از نسرین

    گیتیت چنین آید، گردنده بدین سان هم هم باد برین آید و هم باد فرودین

    به چنگال قهر تو در، خصم بد دل بود همچو چرزی به چنگال شاهین

    ازان کوز ابری باز کردار کلفتش بسدین و تنش زرین

    چنان که خاک سر شتی به زیر خاک شوی نیات خاک و تو اندر میان خاک آگین

    آن رخت کتان خویش من رفتم و پردختم چون گرد به ماندستم تنها من واین باهو

    چرا عمر کرکس دو صد سال؟ ویحک! نماند فزون تر ز سالی پرستو؟

    عاجز شود از اشک و غریو من هر ابر بهارگاه بابختو

    دلبرا، زوکی مجال حاسد غماز تو رنگ من با تو نبندد بیش ازین ملماز تو

    ای دریغ! آن حر، هنگام سخا حاتم فش ای دریغ! آن گو، هنگام وفا سام گراه

    هفت سالار، کندرین فلکند همه گرد آمدند در دو و داه

    نیست از من عجب که: گستاخم که تو کردی باولم دسته

    گاه آرامیده و گه ارغنده گاه آشفته و گه آهسته

    منم خو کرده بر بوسش، چنان چون باز بر مسته چنان بانگ آرم از بوسش، چنان چون بشکنی پسته

    از مهر او ندارم بی خنده کام و لب تا سرو سبز باشد و بار آورد پده

    آتش هجر ترا هیزم منم و آتش دیگر ترا هیزم پده

    به جای هر گران مایه فرومایه نشانیده نمانیدست ساراوی و کره‌ی اوت مانیده

    گر نعم‌های او چو چرخ دوان همه خوابست و خواب باد فره

    در راه نشابور دهی دیدم بس خوب انگشته‌ی او را نه عدد بود و نه مره
    جعدی سیاه دارد، کز کشی پنهان شود بدو در سرخاره

    کز شاعران نوندمنم و نوگواره یک بیت پرنیان کنم از سنگ خاره

    ای خون دوستانت به گردن، مکن بزه کس برنداشتست به دستی دو خربزه

    بتگک ازان گزیده‌ام این کازه کم عیش نیک و دخل بی اندازه

    یک سو کشمش چادر، یک سو نهمش موزه این مرده اگر خیزد، ورنه من و چلغوزه

    ناگاه برآرند ز کنج تو خروشی گردند همه جمله و بر ریش تو شاشه

    خوش آن نبیذ غارچی با دوستان یکدله گیتی به آرام اندرون، مجلس به بانگ و ولوله

    ماه تمامست روی دلبرک من وز دو گل سرخ اندر و پر گاله

    ای بار خدای، ای نگار فتنه ای دین خردمند را تو رخنه

    بزرگان جهان چون بند گردن تو چون یاقوت سرخ اندر میانه

    زلفینک او نهاده دارد بر گردن هاروت زاو لانه

    ندارد میل فرزانه به فرزند و به زن هرگز ببرد نسل این هر دو، نبرد نسل فرزانه

    ایا خورشید سالاران گیتی سوار رزم ساز و گرد نستوه

    گه ارمنده‌ای و گه ارغنده‌ای گه آشفته‌ای و گه آهسته‌ای

    مهر جویی ز من و بی مهری هده خواهی ز من و بیهده‌ای

    بر تو رسیده بهر دل تنگ چاره‌ای از حال من ضعیف بیندیش چاره‌ای

    گه در آن کندز بلند نشین گه بدین بوستان چشم گشای

    کار بوسه چو آب خوردن شور بخوری بیش، تشنه‌تر گردی

    بتا، نخواهم گفتن تمام مدح ترا به شرم دارد خورشید اگر کنم سپری

    من کنم پیش تو دهان پر باد تا زنی بر لبم تو زابگری
    باغ ملک آمد طری از رشحه‌ی کلک وزیر زان که افشک می‌کند مر باغ و بستان را طری

    چه نیکو سخن گفت؟ یاری بیاری که: تا کی کشم از خسر ذل و خواری؟

    نیل دمنده تویی به گاه عطیت پیل دمنده به گاه کینه گزاری

    مرا با تو بدین باب تاب نیست که تو راز به از من به سر بری

    آهو ز تنگ کوه بیامد به دشت و راغ بر سبزه باده خوش بود اکنون، اگر خوری

    از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی موزه‌ی چینی می‌خواهم و اسب تازی

    جهانا، همانا کزین بی‌گناهی گنه کار ماییم و تو بی کنازی

    به جمله خواهم یک ماهه بوسه از تو، بتا به کیچ کیچ نخواهم که فام من توزی

    ای آن که از عشق تو اندر جگر خویش آتشکده دارم سد و بر هر مژه ای ژی

    ازو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی؟

    شدم پیر بدین سان و تو هم خود نه جوانی مرا سینه پر انجوخ و تو چون چفته کمانی

    زر خواهی و ترنج، اینک این دو رخ من می خواهی و گل و نرگس، از آن دو رخ جوی

    سروست آن یا بالا؟ ماهست آن یا روی؟ زلفست آن یا چوگان؟ خالست آن یا گوی؟

    آمد این نوبهار توبه شکن پرنیان گشت باغ و برزن و کوی

    شاعر شهید و شهره فرالاوی وین دیگر به جمله همه راوی

    جز برتری ندانی، گویی که آتشی جز راستی نجویی، ماناتر از وی

    ای مایه‌ی خوبی و نیک نامی روزم ندهد بی تو روشنایی

    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  5. Top | #5
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    49.17
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض ابیات پراکنده از مثنوی بحر رمل دو منظومه‌ی کلیله ودمنه وسندبادنامه

    ابیات پراکنده از مثنوی بحر رمل دو منظومه‌ی کلیله ودمنه وسندبادنامه
    هـــرکـــه نامخت ازگذشت روزگار نیز نــــاموزد ز هیچ آمـــوزگار

    از خراسان به روز طاوس وش سوی خاور می‌خرامد شاد و خوش
    کفتاب آید به بخشش زی بره روی گیتی سبز گردد یکسره
    مهر دیدم بامدادان چون بتافت از خراسان سوی خاور می‌شتافت
    نیم روزان بر سر ما برگذشت چو به خاور شد ز ما نادید گشت


    هم چنان سرمه که دخت خوب روی هم به سان گرد بردارد ز روی
    گرچه هر روز اندکی برداردش بافدم روزی به پایان آردش

    شب زمستان بود، کپی سرد یافت کرمکی شب تاب ناگاهی بتافت
    کپیان آتش همی پنداشتند پشته‌ی آتش بدو برداشتند

    آن گرنج و آن شکر برداشت پاک وندر آن دستار آن زن بست خاک
    باز کرد از خواب زن را نرم و خوش گفت: دزدانند و آمد پای پش
    آن زن از دکان فرود آمد چو باد پس فلرزنگش به دست اندر نهاد
    شوی بگشاد آن فلرزش، خاک دید کرد زن را بانگ و گفتش: ای پلید

    دمنه را گفتا که تا: این بانگ چیست؟ با نهیب و سهم این آوای کیست؟
    دمنه گفت او را: جزین آوا دگر کار تو نه هست و سهمی بیشتر
    آب هر چه بیشتر نیرو کند بند ورغ سست بوده بفگند
    دل گسسته داری از بانگ بلند رنجکی باشدت و آواز گزند

    گفت: هنگامی یکی شهزاده بود گوهری و پر هنر آزاده بود
    شد به گرما به درون یک روز غوشت بود فربی و کلان و خوب گوشت

    کشتیی بر آب و کشتیبانش باد رفتن اندر وادیی یکسان نهاد
    نه خله باید، نه باد انگیختن نه ز کشتی بیم و نه ز آویختن

    بانگ زله کرد خواهد کر گوش وایچ ناساید به گرما از خروش
    برزند آواز دونانک به دست بانگ دونانک سه چند آوای هست

    وز درخت اندر، گواهی خواهد اوی تو بدانگاه از درخت اندر بگوی:
    کان تبنگوی اندرو دینار بود آن ستد ز یدر که ناهشیار بود

    هم چنان کبتی، که دارد انگبین چون بماند داستان من برین:
    کبت ناگه بوی نیلوفر بیافت خوشش آمد سوی نیلوفر شتافت
    وز بر خوشبوی نیلوفر نشست چون گه رفتن فراز آمد بجست
    تا چو شد در آب نیلوفر نهان او به زیر آب ماند از ناگهان

    هیچ شادی نیست اندر این جهان برتر از دیدار روی دوستان
    هیچ تلخی نیست بر دل تلخ تر از فراق دوستان پر هنر

    تا جهان بود از سر مردم فراز کس نبود از راز دانش بی‌نیاز
    مردمان بخرد اندر هر زمان راز دانش را به هر گونه زبان
    گرد کردند و گرامی داشتند تا به سنگ اندر همی بنگاشتند
    دانش اندر دل چراغ روشنست وز همه بد بر تن تو جوشنست

    گفت با خرگوش خانه خان من خیز خاشاکت ازو بیرون فگن
    چون یکی خاشاک افگنده به کوی گوش خاران را نیاز آید بدوی

    آن که را دانم که: اویم دشمنست وز روان پاک بدخواه منست
    هم به هر گه دوستی جویمش من هم سخن به آهستگی گویمش من

    کار چون بسته شود بگشایدا وز پس هر غم طرب افزایدا
    بار کژ مردم به کنگرش اندرا چون ازو سودست مر شادی ترا

    آفریده مردمان مر رنج را بیش کرده جان رنج آهنج را

    اندر آمد مرد با زن چرب چرب گنده پیر از خانه بیرون شد بترب

    شاه دیگر روز باغ آراست خوب تخت‌ها بنهاد و بر گسترد بوب

    خود ترا جوید همه خوبی و زیب هم چنان چون تو جبه جوید نشیب

    پس تبیری دید نزدیک درخت هر گهی بانگی بجستی تند و سخت

    باکروز و خرمی آهو به دشت می خرامد چون کسی کومست گشت

    خایگان تو چو کابیله شدست رنگ او چون رنگ پاتیله شدست

    چون درآمد آن کدیور، مرد زفت بیل هشت و داس گاله برگرفت

    آمد این شبدیز با مرد خراج دربجنبانید با بانگ و تلاج

    دست و کف و پای پیران پر کلخج ریش پیران زرد از بس دود نخج

    گر خوری از خوردن افزایدت رنج ور دمی مینو فراز آوردت و گنج

    گفت: خیز اکنون و سازه ره بسیچ رفت باید، ای پسر، ممغز تو هیچ

    آهو از دام اندرون آواز داد پاسخ گرزه به دانش باز داد

    پادشا سیمرغ دریا را ببرد خانه و بچه بدان تیتو سپرد

    اندر آن شهری که موش آهن خورد باز پرد در هوا، کودک برد

    از فراوانی، که خشکا مار کرد زن نهان مر مرد را بیدار کرد

    آنگهی گنجور مشک آمار کرد تا مرو را زان بدان بیدار کرد

    چونکه مالیده بدو گستاخ شد کار مالیده بدو در واخ شد

    چون که نالنده بدو گستاخ شد تن درستی آمد و در واخ شد
    کرد روبه یوزواری یک ز غند خویشتن را زان میان بیرون فگند

    مرد دینی رفت و آوردش کنند چون همی مهمان در من خواست کند

    گنبدی نهمار بر برده، بلند نه ستونش از برون، نه زیر بند

    روز جستن تازیانی چون نوند روز دن چون شست ساله سودمند

    روز جستن تازیانی چون نوند بیش باشد تا تو باشی سودمند

    گر بزان شهر با من تاختند من ندانستم چه تنبل ساختند؟

    نان آن مدخل ز بس زشتم نمود از پی خوردن گوارشتم نبود

    گفت دینی را که: این دینار بود کین فراکن موش را پروار بود

    زن چو این بشنیده شد خاموش بود کفشگر کانا و مردی لوش بود

    سرخی خفچه نگر از سرخ بید معصفر گون، پوشش او خود سفید

    چون کشف انبوه غوغایی بدید بانگ وژخ مردمان، خشم آورید

    سر فرو بردم میان آبخور از فرنج منش خشم آمد مگر

    خور به شادی روزگار نوبهار می گسار اندر تکوک شاهوار

    داشتی آن تاجر دولت شعار صد قطار سار اندر زیر بار

    مرد مزدور اندر آغازید کار پیش او دوستان همی زد بی کیار

    آشکوخد بر زمین هموارتر هم چنان چون بر زمین دشوارتر

    از تو دارم هر چه در خانه خنور وز تو دارم نیز گندم در کنور

    گرسنه روباه شد تا آن تبیر چشم زی او برده، مانده خیر خیر

    آتشی بنشاند از تن تفت و تیز چون زمانی بگذرد، گردد گمیز

    وز چکاوک نوف بینی رستخیز دشت برگیرد بدان آوای تیز
    چون گل سرخ از میان پیلگوش یا چو زرین گوشوار از خوب گوش

    شیر خشم آورد و جست از جای خویش و آمد آن خرگوش را الفغده پیش

    ابله و فرزانه را فرجام خاک جایگاه هر دو اندر یک مغاک

    موی سر جغبوت و جامه ریمناک از برون سو باد سرد و بیمناک

    زد کلوخی بر هباک آن فزاک شد هباک او به کردار مغاک

    از دهان تو همی آید غشاک پیر گشتی ریخت مویت از هباک

    خشم آمدش و همان گه گفت: ویک خواست کورا برکند از دیده کیک

    ماده گفتا: هیچ شرمت نیست، ویک بس سبکباری، نه بد دانی، نه نیک

    دم سگ بینی ابا بتفوز سگ خشک گشت، کش نجنبد هیچ رگ

    چون فراز آید بدو آغاز مرگ دیدنش بیگار گرداند مجرگ

    ایستاده دیدم آن جا دزد و غول روی زشت و چشم‌ها همچون دو غول

    چون که زن را دید فغ، کرد اشتلم همچو آهن گشت و نداد ایچ خم

    تا به خانه برد زن را با دلام شادمانه زن نشست و شادکام

    نزد آن شاه زمین کردش پیام دارویی فرمود زامهران به نام

    بس که برگفته پشیمان بوده‌ام بس که بر ناگفته شادان بوده‌ام

    کرد باید مر مرا و او را رون شیر تا تیمار دارد خویشتن

    پس شتابان آمد اینک پیرزن روی یکسو، کاغه کرده خویشتن

    زش ازو پاسخ دهم اندر نهان زش به بیداری میان مردمان

    چون بگردد پای او از پایدان خود شکوخیده بماند هم چنان

    مار و غنده کربشه با کژدمان خورد ایشان گوشت روی مردمان
    تاک رز بینی شده دینارگون پرنیان سبز او زنگارگون

    از همالان وز برادر من فزون زان که من امیدوارم نیز یون

    گر درم داری، گزند آرد بدین بفگن او را گرم و درویشی گزین

    مرد را نهمار خشم آمد ازین غاو شنگی به کف آوردش، گزین

    ار همه خوبی و نیکی دارد او ماده ور بر کار خویش ار دارد او

    تنگ شد عالم برو از بهر گاو شور شور اندر فگند و کاو کاو

    گفت: فردا بینی‌ام در پیش تو خود بیا هنجم ستیم از ریش تو

    کاش آن گوید که باشد بیش نه بر یکی بر چند بفزاید فره

    هیچ گنجی نیست از فرهنگ به تا توانی رو هوا زی گنج نه

    روی هر یک چون دو هفته گرد ماه جامه‌شان غفه، سموریشان کلاه

    اخترانند آسمانشان جایگاه هفت تابنده دوان در دو و داه

    سوس پرورده به می بگداخته نیک درمانی زنان را ساخته

    پر بکنده، چنگ و چنگل ریخته خاک گشته، باد خاکش بیخته

    نزد تو آماده بدو آراسته جنگ او را خویشتن پیراسته

    سنجد چیلان بدو نیمه شده نقطه‌ی سرمه به یک یک برزده

    هست از مغز سرت، ای منگله همچو رش مانده تهی از کشکله

    بهترین یاران و نزدیکان همه نزد او دارم همیشه اندمه

    پس بیو بارید ایشان را همه نی شبان را میش زنده، نی رمه

    جای کرد از بهر بودن کازه‌ای زان که کرده بودشان اندازه‌ای

    گفت: ای من، مرد خام کل درای پیش آن فرتوت پیر ژاژخای
    بینی و گنده دهان داری و نای خایگان غر، هر یکی همچون درای

    پیسی و ناسور ------ و گربه پای خایه غر داری تو، چون اشتر درای

    آبکندی دور و بس تاریک جای لغز لغزان چون درو بنهند پای

    زشت و نافرهخته و نابخردی آدمی رویی و در باطن بدی

    من سخن گویم، تو کانایی کنی هر زمانی دست بر دستی زنی

    دستگاه او نداند کز چه روی؟ تنبل و کنبوره در دستان اوی

    شو، بدان گنج اندرون خمی بجوی زیر او سمچیست، بیرون شد بدوی

    چون یکی جبغبوت پستان‌بند اوی شیر دوشی زو به روزی دو سبوی

    خم و خنبه پر ز انده، دل تهی زعفران و نرگس و بید و بهی

    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  6. Top | #6
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    49.17
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض اشعاری از مثنوی بحر متقارب رودکی

    ابیات پراکنده از مثنوی بحر متقارب

    باندا نمودند و خشور را بدید آن سراپا همه نور را

    کفن حله شد کرم بهرامه را کز ابریشم جان کند جامه را


    به کوه اندرون گفت: کمکان ما بیا و بکن، بگسلد جان ما

    توانی برو کار بستن فریب که نادان همه راست ببند و ریب

    گرفت آب کاشه ز سرمای سخت چو زرین ورق گشت برگ درخت

    ز قلب آنچنان سوی دشمن بتاخت که از هیبتش شیر نر آب تاخت

    چو گشت آن پریروی بیمار غنج ببرید دل زین سرای سپنج

    سگالنده‌ی چرخ مانند غوچ تبر برده بر سر چو تاج خروچ

    که بر آب و گل نقش ما یاد کرد که ماهار در بینی باد کرد

    به دشمن بر، از خشم آواز کرد تو گفتی مگر تندر آغاز کرد

    نفس را به عذرم چو انگیز کرد چو آذر فزا آتشم تیز کرد

    زهر خاشه‌ای خویشتن پرورد که جز خاش وی را چه اندر خورد؟

    نشست وسخن را همی خاش زد ز آب دهن کوه را شاش زد

    ببادافره جاودان کردمند به دوزخ بماند روانش نژند

    یکی بزم خرم بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند

    تن خنگ بید، ارچه باشد سپید به تری و نرمی نباشد چو بید

    کفیدش دل از غم، چون آن کفته نار کفیده شود سنگ تیمار خوار

    درخش، ارنخندد به وقت بهار همانا نگرید چنین ابر زار

    به دامم نیامد بسان تو گور رهایی نیابی، بدین سان مشور

    رسیدند زی شهر چندان فراز سپه خیمه زد در نشیب و فراز
    چه خوش گفت مزدور با آن خدیش: مکن بد به کس، گر نخواهی به خویش

    تن از خوی پر آب و دهان پر ز خاک زبان گشته از تشنگی چاک چاک

    فگندند بر لاد پر نیخ سنگ نکردند در کار موبد درنگ

    به یک باد اگر بیشتر تار رنگ که باشد که بیشی بود بی درنگ

    دو جوی روان از دهانش زخلم دو خرمن زده بر دو چشمش زخیم

    بهارست همواره هر روزیم به منکر فراوان، به معروف کم

    مکن خویشتن از ره راست گم که خود را به دوزخ بری بافدم

    به دشت ار به شمشیر بگزاردم ازان به که ماهی بیو باردم

    اگر باشگونه بود پیرهن بود حاجت برکشیدن زتن

    جگر تشنگانند بی‌توشگان که بیچارگانند و بی‌زاوران

    وگر پهلوانی ندانی زبان ورز رود را ماورالنهر دان

    که هرگه که تیره بگرددجهان بسوزد چو دوزخ شود با دران

    بداندیش دشمن برو ویل جو که تا چون ستاند ازو چیز او

    سرشک از مژه همچو در ریخته چو خوشه ز سارونه آویخته

    نشسته به صد چشم بر باره‌ای گرفته به چنگ اندرون باره‌ای

    لب بخت پیروز را خنده ای مرا نیز مروای فرخنده ای

    میلفنج دشمن، که دشمن یکی فزونست و دوست ار هزار اندکی

    ایا خلعت فاخر از خرمی همی رفتی و می نوشتی ز می

    جوان بودم و پنبه فخمیدمی چو فخمیده شد دانه برچیدمی

    جوان چون بدید آن نگاریده روی به سان دو زنجیر مرغول موی
    به خنیاگری نغز آورد روی که: چیزی که دل خوش کند، آن بگوی

    به چشم دلت دید باید جهان که چشم سر تو نبیند نهان

    بدین آشکارت ببین آشکار نهانیت را بر نهانی گمار
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  7. Top | #7
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    49.17
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض ابیات پراکنده از مثنوی بحر خفیف رودکی

    ابیات پراکنده از مثنوی بحر خفیف

    تا سمو ســـــر برآوریــــــــد از دشت گشت زنگــار گون همــــه لب کشت
    هـــــــر یکی کاردی ز خوان برداشت تـــا پزند از سمـــــو طعامک چـــاشت

    نیست فکری به غیر یار مرا عشق شد در جهان فیار مرا

    زرع و ذرع از بهار شد چو بهشت زرع کشتست و ذرع گوشه‌ی کشت

    اشتر گرسنه کسیمه برد کی شکوهد ز خار؟ چیره خورد

    هر کرا راهبر زغن باشد گذر او به مرغزن باشد

    دیوه هر چند کابرشم بکند هرچه آن بیشتر به خویش تند

    گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟ وز بد زاغ بوم را چه رسید؟

    دور ماند از سرای خویش و تبار نسری ساخت بر سر کهسار

    گرچه نامردمست آن ناکس نشود سیر ازو دلم یرگس

    دخت کسری ز نسل کیکاوس درستی نام، نغز چون طاوس

    تبر از بس که زد به دشمن کوس سرخ شد همچو لالکای خروس

    آن که از این سخن شنید ارزش باز پیش آر، تا کند پژهش

    خویشتن پاک دار و بی‌پرخاش هیچ کس را مباش عاشق غاش

    خویشتن پاک دار بی‌پرخاش رو به آغاش اندرون مخراش

    خویش بیگانه گردد از پی دیش خواهی آن روز مزد کمتر دیش

    از بزرگی که هستی، ای خشنوک چاکرت بر کتف نهد دفنوک

    از تو خالی نگارخانه‌ی جم فرش دیبا فگنده بر بجکم

    من چنین زار ازان جماش شدم همچو آتش میان داش شدم

    من چنان زار ازان جماش درم همچو آتش میان داش درم
    جان ترنجیده و شکسته دلم گویی از غم همی فرو گسلم

    باد بر تو مبارک و خنشان جشن نوروز و گوسپند کشان

    بودنی بود، می بیار اکنون رطل پرکن ، مگوی بیش سخون

    چون نهاد او پهند را نیکو قید شد در پهند او آهو

    چون به بانگ آمد از هوا بخنو می خور و بانگ رود و چنگ شنو

    از شبستان ببشکم آمد شاه گشت بشکم ز دلبران چون ماه

    ریش و سبلت همی خضاب کنی خویشتن را همی عذاب کنی

    آن که نشک آفرید و سرو سهی وان که بید آفرید و نار و بهی

    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  8. Top | #8
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    49.17
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض اشعاری از مثنوی بحر هزج رودکی

    ابیات‌پراکنده از مثنوی بحر هزج

    شبی دیرند و ظلمت را مهیا چو نابینا درو دو چشم بینا

    درنگ آر ای سپهر چرخ وارا کیاخن ترت باید کرد کارا

    چراغان در شب چک آن چنان شد که گیتی رشک هفتم آسمان شد

    چو یاوندان به مجلس می گرفتند ز مجلس مست چون گشتند رفتند

    نیارم بر کسی این راز بگشود مرا از خال هندوی تو بفنود


    اگرچه در وفا بی شبهی و دیس نمی‌دانی تو قدر من ازندیس

    بود زودا، که آیی نیک خاموش چو مرغابی زنی در آب پاغوش

    الهی، از خودم بستان و گم کن به نور پاک بر من اشتلم کن

    سر سرو قدش شد باژگونه دو تا شد پشت او همچون درونه

    تو ازفرغول باید دور باشی شوی دنبال کار و جان خراشی

    به راه اندر همی شد شاهراهی رسید او تا به نزد پادشاهی

    بهشت آیین سرایی را بپرداخت زهر گونه درو تمثال‌ها ساخت
    ز عود و چندن او را آستانه درش سیمین و زرین پالکانه
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تبلیغات جذب مدیر
پارسیان (شاپرزفا)
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...