لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 22 از 31 نخستنخست ... 12181920212223242526 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 169 تا 176 , از مجموع 247

موضوع: مقالات نقاشی

  1. Top | #169
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    47.48
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض بیوگرافی محسن وزیری مقدم

    بیوگرافی محسن وزیری مقدم
    ▪ تولد: مرداد ۱۳۰۳ تهران
    ▪ اخذ مدرک نقاشی از دانشگاه تهران ۱۳۲۷
    ▪ آغاز تحصیل در ایتالیا ۱۳۳۴
    ▪ اخذ دانشنامه از آکادمی هنرهای زیبای رُم ۱۳۳۸
    ▪ شرکت در بیش از ۵۰ نمایشگاه انفرادی و گروهی
    ▪ شرکت در سه دوره بی‌ینال ونیز سال‌های ۶۰-۶۲-۱۹۵۸
    ▪ مروری بر اثار در موزه هنرهای معاصر در تهران ۱۳۸۳
    ▪ کسب جوایز متعدد از جشنواره‌های بین‌المللی
    ▪ کسب لوح افتخار «شخصیت اروپایی» ۲۰۰۶
    پارسیان (شاپرزفا)
    اصل ونسب محسن وزیری‌مقدم از ثروتمندان و بزرگان تفرش بودند که در دوران قاجار به دربار راه یافتند و به مقام‌های مهمی هم‌چون وزارت رسیدند. پدربزرگ و پدر او نیز ارتشی و از افسران زمان قاجار و پهلوی بودند. بنابراین ایام کودکی و نوجوانی وی در محیطی مرفه سپری می‌‌شود. پدر او صاحب ذوقی ادبی بود و نمایشنامه می‌نوشت و اجرا می‌کرد, گاهی نیز شعر می‌گفت؛ اما مادرش بی‌سواد بود. به واسطه‌ی شغل پدر که نظامی بود, از سن چهارسالگی به اتفاق خانواده تهران را ترک و در شهرهای بهبهان, اهواز, مریوان و رضائیه زندگی می‌کند. خیلی زود و قبل از رفتن به مدرسه خواندن و نوشتن را فرامی‌گیرد و وقتی هم که وارد مدرسه می‌شود, بی‌آن‌که چندان زحمتی به خود بدهد, از شاگردان ممتاز می‌شود. حافظه‌ی بسیار قوی و حضور ذهنی عالی داشت.
    در کلاس سوم دبستان، معلم سرود او متوجه توانایی دیگری در وی می‌شود؛ او گوشی بسیار حساس داشت. امتیازی بزرگ که به عقیده‌ی معلمش می‌توانست او را موسیقیدان قابلی کند. این موضوع را به اطلاع پدرش می‌رساند. ولی پدر, ذهنیتی که از موسیقی و نوازندگی دارد مطربی است و این را برای خانواده و اصل و نسب خود حقیر می‌شمارد و کاملاً مخالفت می‌کند. اتفاقی که وزیری‌مقدم هنوز با تاسف از آن یاد می‌کند این است که: «من عاشق موسیقی بودم. باید موسیقیدان می‌شدم نه نقاش و این حسرتی است که بر دل من مانده است.»
    دوران دبستان و سال‌های اول دبیرستان بی‌هیچ اتفاق خاصی سپری می‌شود. محسن هم مانند صدها کودک مثل خودش، بی‌آن‌که فضای مناسبی برای بروز استعدادهایش داشته باشد, روزگار را سپری می‌کند. گه‌گاهی نقاشی می‌کند, ولی دل‌مشغولی او موسیقی است. حتی پدر را متقاعد می‌کند تا برای او ویلونی بخرد. تمام تعطیلی تابستان را سعی می‌کند تا صدای مطلوبی از آن درآورد ولی موفق نمی‌شود.
    هرچه به پدر اصرار می‌کند که برای او استادی بگیرد, قبول نمی‌کند. عاقبت ماجرا به این‌گونه تمام می‌شود که پدرش ویلون را خُرد می‌کند. وقتی محسن پانزده سال داشت به رضاییه منتقل وبه اتفاق خانواده در آن‌جا ساکن می‌شوند. در آن‌جا پدر به دختر جوانی دل می‌بندد و مادرش را طلاق می‌دهد تا با آن دختر ازدواج کند. هوسی که بنیان خانواده‌ی او را از هم می‌پاشد و این آغاز سرگشتگی - سرگشتگی‌های بی‌پایان او - می‌شود. زن بابای جوان اختلاف سنی کمی با محسن داشت و اصلاً چشم دیدن او و دو خواهر کوچک‌ترش را نداشت. با بی‌مهری عجیبی آن‌ها را از خود می‌راند و این بی‌مهری را هم رفته‌رفته به پدر منتقل می‌کند و سرانجام پدرش از او می‌خواهد که به تهران برود. اما به کجا؟ این دیگر با خود اوست. از خانه رانده می‌شود. به تهران می‌رود. آغار تعطیلات تابستانی است و او تازه کلاس دهم را به پایان رسانده است.
    سال ۱۳۲۰, اوج تاثیرات جنگ دوم جهانی، حضور متفقین در ایران و سال‌های بحران و قحطی است. در تهران پیش مادربزرگ مادری‌اش می‌رود. پیرزن بسیار محترم و اصیلی که با مقرری اندکی روزگار خود را سپری می‌کرد. «من خیلی خجالت می‌کشیدم که پای سفره‌ی او بنشینم، ولی جای دیگری نداشتم. از همان آغاز به فکر راهی برای کسب درآمد بودم و از هیچ کار و کمکی در حق پیرزن دریغ نمی‌کردم.
    کم‌کم تابستان به پایان می‌رسید و من می‌بایست به هر طریقی که شده, تحصیلاتم را ادامه دهم. اما با چه پولی و با چه حمایتی؟» به پیشنهاد یکی از فامیل‌ها به‌ناچار در هنرستان کشاورزی کرج که به صورت شبانه‌روزی و با هزینه‌ی دولت اداره می‌شد, ثبت نام می‌کند. دوسال دوره‌ی هنرستان را با تنگ‌دستی سپری می‌کند. «حتی پولی که بتوانم با آن و برای دیدن مادر و خواهرم به تهران بیایم نداشتم و این در حالی بود که بستگان من آدم‌های متمول و سرشناسی بودند, ولی غرورم اجازه نمی‌داد که از آن‌ها چیزی بخواهم»
    در هنرستان با انسان‌های نیک‌نفسی آشنا می‌شود که گاهی از او حمایت می‌کردند. شرایطی فراهم می‌شود تا با نقاشی و موسیقی به شکل بهتری آشنا شود. «پروفسور آلمانی که رییس جنگل‌بانی بود و علاقه‌ی بسیاری هم به ایران داشت، در هنرستان و در دفتر کارش, کلاس نقاشی دایر کرد و به دانش‌آموزان علاقه‌مند، روش طراحی و نقاشی از گیاهان را آموخت. من به گیاه‌شناسی و جانورشناسی بسیار علاقه‌مند شده بودم.
    این آقا که متوجه علاقه‌ی من شده بود از من خواست تا به کلاس او بروم. از روی تصاویری که در اختیارم می‌گذاشت, طرح‌های دقیقی می‌کشیدم و او هم هر از گاهی نکاتی را یادآوری می‌کرد. بعد از مدتی به من آبرنگ داد و روش کار با آن را آموخت. یک روز از او خواستم طرز کار با رنگ روغن ونیز نقاشی از صورت را به من یاد دهد. دستم را گرفت و به کنار راه‌پله برد. گفت: وزیری از این پله‌ها برو بالا! من به آهستگی از پله‌ها شروع به بالا رفتن کردم. او گفت: این‌جور نه، از پله‌ی اول برو پله آخر! گفتم: نمی‌شود. گفت: هنر هم همین است. باید قدم به قدم یادگرفت و این اولین درس مهمی بود که درباره‌ی هنر از او فرا گرفتم.»
    علاقه‌اش به موسیقی نیز او را با معلمی آشنا می‌کند که ویلون می‌زد و مدتی نیز زیر نظر او به فراگیری آن می‌پردازد.
    تابستان که رسید, هنرستان هم تعطیل شد و دانش‌آموزان به خانه‌های خود رفتند, محسن جایی برای رفتن نداشت. به او اجازه دادند که در آن‌جا بماند. مشکل غذا نیز بدین طریق حل می‌شود که کاری در همان‌جا که باغ گیاه‌شناسی بسیار بزرگی بود پیدا می‌کند. سال دوم هنرستان نیز به سختی اما به هر طریقی که بود سپری می‌شود. درسش تمام شد و دلهره و نگرانی‌های او نیز به نهایت رسید. مستاصل به خانه‌ی پدر که به تهران آمده بود و در خانه‌ی بزرگی در شمال شهر زندگی می‌کرد, می‌رود.
    اما این‌بار برای همیشه از خانه‌ی پدری رانده می‌شود. درمانده پیش مادرش که نزد یکی از فامیل‌هایش زندگی می‌کرد, می‌رود. خوشبختانه آن‌جا با آغوش باز پذیرفته می‌شود. کاری هم برای او فراهم می‌کنند و موفق می‌شود در طول سه ماه تابستان اندکی پول پس‌انداز کند.
    «به کشیدن چهره‌ی آدم‌ها از روی عکس خیلی علاقه داشتم و یاد گرفته بودم که چگونه این کار را با چهارخانه کردن عکس و مقوا انجام دهم.
    در لاله‌زار, یک نقاش ارمنی مغازه داشت که تابلوهای منظره و صحنه‌های روستایی و خلاصه آن‌چه مورد علاقه مردم بود, برای فروش می‌کشید. من هم هر وقت که گذرم به مغازه‌ی او می‌افتاد, از پشت شیشه نقاشی‌ها را با دقت نگاه می‌کردم. یک‌بار او را در حال نقاشی از چهره‌ی سربازی دیدم. سرباز مقابلش نشسته بود و او روی بوم کوچکی چهره‌اش را می‌کشید. از شباهتی که بین تصویر و چهره‌ی سرباز دیدم واقعاً حیرت کردم. برایم غیرقابل تصور بود که بتوان از روی واقعیت هم نقاشی کشید. گریان آن‌جا را ترک کردم. گفتم خدایا اگر نقاشی این هست پس من چه‌کار می‌کنم؟»
    رفته‌رفته باز هم تابستان به پایان می‌رسید و محسن وزیری - شاید به جبران بی‌مهری پدرش - مصمم بود تا به هر طریقی که شده, تحصیلات عالی داشته باشد. ولی دیپلم پنج ساله‌ی او ناقص محسوب می‌شد و می‌بایست یک سال دیگر هم درس بخواند، اما کجا و با چه امکانی؟ بر حسب اتفاق با یکی از دوستانش که در اهواز با او هم‌کلاس بود برخورد می‌کند. وقتی او حالش را جویا می‌شود و متوجه نگرانیش برای ادامه‌ی تحصیل می‌‌شود، به او توصیه می‌کند که در دانشکده‌ی هنرهای زیبا برای رشته نقاشی ثبت نام ‌کند. «نقاشی هم شد کار؟
    ولی وقتی فهمیدم لیسانس می‌دهند، بعد از چند روزی تردید، عاقبت در آخرین لحظه‌ی مقرر، ثبت نام کردم و دو روز بعد هم کنکور دادم» موضوع کار عملی، طراحی از پیکره‌ی گچی «برده در حال احتضار» میکل آنژ بود. پیکره‌ای با بیش از دو متر بلندی که به طرز دقیقی از روی اصل اثر، کپی شده بود و مدل طراحی دانشجویان بود.
    «من که حتی یک بار هم از روی اشیاء و واقعیت طراحی نکرده بودم، می‌بایست پیکره‌ی درهم پیچیده ی برده را روی مقوای ۷۰×۱۰۰ و با ذغال طراحی می کردم. از لحظه‌ی شروع امتحان که نُه صبح بود تا ساعت چهار عصر آخرین نفری بودم که جلسه را ترک می‌کردم، بدون این‌که حتی برای ناهار خوردن هم بیرون بروم، چند بار پیکره را کشیدم و پاک کردم. از هر کسی که کنارم رد می‌شد، درس می‌گرفتم. آخر سر هم، کارم به قدری چرک و لکه‌لکه شده بود، که ناچار مقوای دیگری خواستم و از نو کارم را ادامه دادم» به هر تقدیر وزیری در سال ۱۳۲۲ در دانشکده‌ی هنرهای زیبا دانشگاه تهران پذیرفته می‌شود و فصل تازه‌ای در زندگی پر تب و تاب او آغاز می شود.
    سال ۱۳۲۲ هنوز مقارن با سال‌های جنگ و حضور متفقین در ایران است. حکومت محمدرضا پهلوی تازه استقرار پیدا کرده و شاه جوان اصلاً تسلطی بر اوضاع ندارد. می‌دانم که سال‌های دهه‌ی بیست تا ابتدای دهه‌ی سی که مقارن با نخست‌وزیری مصدق و ملی شدن صنعت نفت می شود، سال‌هایی پرخاطره ولی شورانگیز است. به این دلیل که یک سو ضعف حکومت در اداره‌ی مملکت به احزاب و روشنفکران فرصتی برای ابراز وجود می‌دهد و از طرف دیگر باعث عرض اندام اوباش می‌شود و هرج‌و مرج مملکت را فرا می‌گیرد.
    بنابراین از سویی کثرت نشریات و احزاب به بحث‌های روشنفکرانه دامن می‌زدند و از سویی دیگر نیز اوضاع نابسامان موجود، شرایط اقتصادی دشواری را برای مردم به وجود آورده بود. این سال‌ها مصادف با اوج فعالیت احزاب کمونیست از جمله حزب توده در ایران است و حکومت شوروی (سابق) از طریق این احزاب و عوامل خود فعالیت فرهنگی وسیعی در ایران به راه می‌اندازد. وفور کتاب‌های نقاشی از آثار نقاشان رئالیست روسی در این سال‌ها گوشه‌ای از آن فعالیت‌ها است و تأثیر آن‌ها را به راحتی می‌توان در تمایل نقاشان جوان و حتی آموزش حاکم بر دانشکده‌ی هنرهای زیبا به شیوه ی نقاشان روسی شاهد بود. نوع قلم‌زنی دانشجویان، انتخاب مضامین اجتماعی و کلاً برخورد شبه امپرسیونیستی حاکم بر آثار، گوشه‌هایی از این تأثیرات می تواند باشد.
    به هر جهت وزیری در این شرایط پا به دانشکده هنرهای زیبا که مکان آن کماکان زیرزمین دانشکده فنی است، می گذارد. علی‌محمد حیدریان و خانم امین‌فر اساتید دانشکده هستند و با هنرمندانی نظیر منوچهر شیبانی، منصوره حسینی و سودابه گنجی هم‌کلاس می‌شود. ضمن این‌که هنوز کسی از دانشکده فارغ‌التحصیل نشده است و افرادی نظیر حمیدی، کاظمی، جوادی‌پور، ضیاءپور و... هنوز در دانشکده حضور دارند. بنابراین او در این‌جا با نقاشی از منظر دیگری آشنا می شود. خیلی زود عالم نقاشی برای او وسیع‌تر می‌شود، و کتابخانه مکان مهمی می‌‌شود تا روح وی را تشنه‌تر کند. او که صرفاً برای گرفتن مدرک لیسانس وارد دانشکده شده، حالا گویی گمشده‌ای را یافته است. آن‌چه در تمام این مدت از او دریغ شده بود، آن‌جا پیدا می کند. روح او بیدار می‌شود و با همه‌ی وجود تلاش می‌کند.تلاشی شبانه روزی. ولی به راستی تا چه حد فضا و امکانات برای او مساعد می‌شود؟ او از کار تابستان خود اندکی پول پس‌انداز داشت و این خوش‌شانسی را هم پیدا می‌کند که اتاق کوچکی به عنوان خوابگاه در اختیارش قرار می‌گیرد، ولی خرج خورد و خوراک و لباس و هزینه های نقاشی را چگونه فراهم کند؟ برای تأمین مخارج خود به کارهایی نظیر نظارت بر آشپزخانه، تقسیم غذا، طراحی دکور در یکی از تماشاخانه‌های تهران، مدل دانشجویان و... مشغول می‌شود و با پول اندکی که از این راه به دست می‌آورد، روزگار می‌گذراند. ولی این پول هرگز کفاف مخارج او را نمی‌داد. «لباس‌هایم ب درس بودند و برای این‌که پول کمتری بابت غذا بدهم، بیرون از دانشکده غذا می‌خوردم. با این وجود خیلی از اوقات سیار من گرسنه می‌ماندم برای این‌که بتوانم طراحی کنم با هر وسیله‌ای و در اغلب اوقات طراحی می‌کردم.
    هم‌کلاس‌هایم به من لقب ماشین طراحی داده بودند. به جای ذغال طراحی از ذغال معمولی استفاده می‌کردم. اغلب هم روی تخته‌های بزرگی که دانشجویان سال بالایی بعد از زیرسازی، پروژه‌های خود را روی آن‌ها انجام می‌دادند، طراحی می‌کردم. بارها و بارها روی هر تخته طراحی می‌کردم و پاک می‌کردم. توی دانشکده اغلب کار من همین بود. شب‌ها که به خوابگاه می‌رفتم، تا دیروقت یا مشغول ساختن مجسمه بودم و یا ویلون می‌زدم، اگرچه بعد از مدتی به خاطر فشردگی کارهایی که داشتم موسیقی را اجباراً کنار گذاشتم.»
    «من از استاد علی‌محمد حیدریان دقت در طراحی را فراگرفتم، ولی خانم امین‌فر چندان کمکی به من نکرد. او هر بار که کارهای ما را می‌دید، فقط می‌گفت: «من از این کار خوشم می‌آید.» یا «من از این خوشم نمی‌آید» توضیحی نمی‌داد. اما مهم‌ترین معلم معنوی من مهندس فروغی بود. وی معمار و نقاش بود و در دانشکده تدریس می‌کرد و در تغییر ذهنیت من بسیار مؤثر بود و راهنمایی‌های خوبی درباره‌ی کارهایم به من می‌کرد.
    زمانی که در فضای دانشکده و مملکت، نقاشی روسی داشت اشاعه می‌یافت، ایشان در سفری که به فرانسه داشتند، تعداد زیادی باسمه‌های نقاشی و لیتوگرافی از آثار نقاشان امپرسیونیست و پست امپرسیونیست فرانسوی آوردند و روی دیوارهای دانشکده نصب کردند. دیدن این کارها در من تأثیر بسیاری داشت. از روی کار آن‌ها رنگ و فرم را شناختم. ظرافت رنگ‌شان برایم جذاب بود. تعداد زیادی کپی از روی آن‌ها انجام دادم و سعی کردم تکنیک‌شان را فراگیرم.»
    محسن وزیری‌مقدم با همه‌ی فراز و فرودهایی که در دوره‌ی دانشجویی با آن مواجه می‌شود. بالاخره در سال ۱۳۲۷ پروژه‌ی دیپلم خود را تحویل می دهد و با نمره‌ی عالی فارغ‌التحصیل می‌شود. موضوع کار عملی او «ملاقات شیخ صنعان و دختر ترسا» است. «بعد از چند روز کار فشرده، بالاخره پروژه‌ی عملی را به پایان رساندم و تحویل دادم. از گرسنگی و خستگی نای ایستادن نداشتم، به خوابگاه رفتم، چیزی در بساط برای خوردن نبود.
    امیدم به دوستی صمیمی بود که در رشته‌ی دندانپزشکی تحصیل می‌کرد، ولی او هم در اتاقش نبود. روی تخت دراز کشیدم و منتظر آمدنش شدم. هر بار که سرویس خوابگاه، بچه‌ها را می‌رساند، منتظر بودم تا در اتاق مرا بکوبد، آخر این عادت همیشگی‌اش بود. ولی شب شد و نیامد. فردا نیز به همین منوال سپری شد تا بالاخره نزدیکی‌های شب بود که در اتاق مرا کوبید. وقتی متوجه گرسنگی‌ام شد بلندم کرد و با خود به اتاقش برد. از قضا او هم نه پول، و نه چیزی برای خوردن داشت. ولی فوراً دوتا نان برای من تهیه کرد. برای این‌که بتوانم آن‌ها را بخورم، مقداری آب لیمو داشت که در ظرفی ریخت، مقداری شکر به آن زد و به این ترتیب شکمم را سیر کردم.»
    بعد از پایان درس و تحویل خوابگاه، اگرچه به علت بیکاری و فقدان درآمد، مدتی را در سرگشتگی می‌گذراند ولی به تدریج اوضاع بهتر می‌شود.
    او برای کسب درآمد کارهای مختلفی انجام می‌دهد: مدتی را به کار تصویرسازی کتاب مشغول می‌شود، (تصویرسازی برای داستان‌های کودکان اثر صبحی مهتدی) که این برای او درآمد کمی داشت. بنابراین به «وزارت فرهنگ و هنر» (سابق) و پیش «پهبُد» که در آن زمان وزیر بود می‌رود، تا جایی برای استخدام در آن وزارت‌خانه پیدا کند. بدین ترتیب شش ماهی به عنوان دبیر هنرستان تجسمی دختران و پسران مشغول خدمت می‌شود، که آن کار را نیز ناتمام رها می‌کند. بعد از آن رو به کارهای تبلیغاتی می‌آورد.
    این کار رفته‌رفته درآمد بیشتری برای او دارد. به همین ترتیب سه یا چهار سالی نیز در بخش امور فرهنگی «سازمان اصل چهار ترومن» به کار طراحی گرافیک می‌پردازد. (این سازمان در جهت اجرای برنامه کمک‌های اولیه‌ی فنی ایالات متحده آمریکا به کشورهای توسعه نیافته، به تازگی در ایران تأسیس شده بود.) خود او در این‌باره می‌گوید: «یکی از دوستانم این سازمان را به من معرفی کرد. در امتحان ورودی قبول شدم و بابت پوسترهایی که طراحی می‌کردم، ماهی هشتصد تومان مزد می‌گرفتم که پول خوبی بود و می‌توانستم برای سفر اروپا پس‌انداز کنم.»(۲)
    تقریباً بعد از فارغ‌التحصیلی این تمایل را داشت که برای ادامه‌ی تحصیل به خارج کشور برود. ولی امکان مالی این کار را نداشت. بعد از استخدام «سازمان اصل چهار ترومن» ضمن این‌که موفق می‌شود پولی را برای این منظور پس‌انداز کند، تا حدی نیز زبان انگلیسی را فرا می‌گیرد. بالاخره در مرداد ماه ۱۳۳۴ برای ادامه تحصیل راهی ایتالیا می‌شود.
    در فاصله‌ی سال‌های ۱۳۲۷ تا ۱۳۳۴ او به طور پیگیری نقاشی را ادامه داده بود. بیشترین موضوعاتی که نقاشی کرده بود، منظره و پرتره و به روش‌های امپرسیونیستی، پست امپرسیونیستی و کوبیستی بوده است. مجموعه‌ای از این آثار را ابتدا در سال ۱۳۳۱ در «انجمن فرهنگی ایران و آمریکا» به نمایش می‌گذارد. «در سال ۱۳۳۳ نیز به اهتمام پرویز ناتل‌خانلری و با حمایت مجله‌ی سخن، آثار وزیری‌ در «انجمن فرهنگی ایران و آلمان» به نمایش گذاشته می‌شود.»(۳)
    با سفر به ایتالیا برگ تازه‌ای در اندیشه و هنر او آغاز می‌شود. «نخستین سال‌های حضور او در ایتالیا مقارن بود با اوج‌گیری جنبشی جدید در عرصه‌ی هنر انتزاعی که با عنوان‌های کمابیش مترادف چون «تاشیسم» «هنر بی‌فرم» و «هنر دیگر» شناخته می‌شود. عنصر انتزاع در این جنبش نه بر اساس فرم حساب شده، بلکه بر بیان ناخودآگاه و فارغ از ارجاع بیرونی استوار بود.
    میشا تاپیه M. Tapie ، منتقد فرانسوی و از مفسران جنبش، استدلال می‌کرد که هنر انتزاعی غیر هندسی، روشی در کشف و انتقال آگاهی شهودی از ماهیت واقعیت است.(۴)
    وزیری در اوایل پاییز همان سال در آکادمی هنر زیبای رم نام‌نویسی می‌کند. بدون این‌که سوابق قبلی او در ایران در نظر گرفته شود، از کلاس اول شروع می‌کند. استاد او فرانکو جنتلینی F. Gentilini که نقاشی طبیعت‌پرداز بود، می‌باشد. روال آموزش تقریباً مثل ایران، منتها با روشی آزادتر جریان داشت. «در سال اول روزها در دانشکده به طراحی و نقاشی از بدن انسان مشغول بودم و عصرها به کلاس طراحی آزاد می‌رفتم.
    به زودی کلاسی یافتم که در آن به صورت مجانی روش نقاشی دیواری را به شیوه‌ی رنسانس آموزش می‌دادند. در کنار این‌ها زبان ایتالیایی هم باید یاد می‌گرفتم. زندگی‌ام همه‌اش شده بود کار. یکسره کار می‌کردم.» به زودی پولی که از ایران با خود برده بود تمام می‌شود، ولی با کمک استادش برای ترم دوم، بورس شش ماهه‌ای از طرف انستیتو خاورمیانه نصیبش می‌شود. سال دوم نیز با معرفی دانشکده هنرهای زیبای رم، به عنوان شاگرد ممتاز، به وزارت فرهنگ و هنر ایران معرفی می‌شود، و به صورت رسمی بورسیه دولت ایتالیا می‌شود، که از این طریق پول خوبی دریافت، و با خیال آسوده‌تری تجربه‌های خود را دنبال می کند.
    از سال دوم تغییراتی در روش کارش به وجود می‌آورد. بدین طریق که او با استفاده از سنت‌های تصویری ایران در زمان ساسانیان، تیموریان و قاجار، نقاشی‌های تازه‌ی خود را می‌کشید. او در این تجربه‌های تازه تا حدی متأثر از «ماتیس» است، و از سوی استادش جنتلینی بسیار مورد تشویق قرار می‌گیرد و با حمایت او نمایشگاهی انفرادی در یکی از گالری‌های رم برگزار می‌کند. (۱۳۳۵) در پس این تجربه او به ساده‌سازی و هندسی کردن نقشمایه‌های کهن و با توجه به آثار «پل کلی» می‌پردازد که باز هم مورد تشویق قرار می‌گیرد.
    با همین آثار نیز در اولین بی‌ینال تهران (۱۳۳۷) شرکت می‌کند. در همین ایام است که با دختری ایتالیایی آشنا می‌شود که این آشنایی بعد از مدتی به ازدواج آن‌ها منتهی می‌شود. «او دختری بسیار با دانش و با فرهنگ بود، و اظهار نظرهایش درباره کارهایم برای من اهمیت داشت. هم او بود که من را با پروفسور توتی شالویا T. Shaloia که استاد پژوهش هنر در آکادمی رُم بود آشنا کرد. با دعوت او به کارگاهم، نظرش را درباره‌ی کارهایم جویا شدم. او گفت: این‌ها برای نقاش شدن خوب است، ولی برای هنرمند شدن نه. گفتم: فرق این دو در چیست؟
    گفت: هنرمند چیزی را که موجود نیست خلق می‌کند. پرسیدم: برای هنرمند شدن چه باید کنم؟ گفت: ابتدا باید یک خط قرمز روی همه‌ی آن‌چه تاکنون فراگرفته‌ای بکشی و از صفر شروع کنی. او نقطه نظرهایی را درباره‌ی روش کار گفت که بعدها فهمیدم مشابه بینش پل‌کلی درباره‌ی نقاشی است. ابتدا درباره‌ی گفته‌های او شک کردم. گفتم شاید از کار من خوشش نیامده و این حرف‌ها را زده. یک هفته تب کردم. آخر این همه سال من چه می‌کردم.
    چگونه حاصل پانزده سال کار پیگیر را یک‌دفعه کنار بگذارم. دوستم به من خیلی دلداری داد. عاقبت تصمیم گرفتم که در کنار کلاس‌های دانشکده، شب‌ها نیز به کلاس این استاد بروم. او خیلی دقیق و به خوبی تاریخ نقاشی را از گذشته تا دوران معاصر توضیح می‌داد و در طول زمان ما را با تکنیک‌های مختلف آشنا می‌کرد.
    در هر جلسه او از ما می‌خواست بدون استفاده از عناصر طبیعت، تمرین کنیم. با بافت‌ها، رنگ‌ها، خط‌ها، حرکت‌ها، با انرژی درونی آن‌ها و با ذهنیت خودمان، با خاطراتی که از گذشته و از طبیعت و تجربه‌های روزمره خود داشتیم. و این مستلزم کار فوق‌العاده‌ای بود. از این به بعد هرگونه تمرین تصویری را کنار گذاشتم و یک سره آبستره کار می‌کردم. در کنار این تجربه‌ها از موزه‌ها و آثار نقاشان معاصر دیدن می‌کردم. کتاب‌های فراوانی در این مورد مطالعه کردم. زبان ایتالیایی من رفته‌رفته خوب می‌شد. از خلال همین جستجوهایی که می‌کردم، و توضیحات و نظراتی که استادم بر روی کارها می‌داد، نکات تازه‌ای را کشف و درک می‌کردم.»
    «می‌دانید که هنر یاددادنی نیست. بلکه نوعی کشف و درک است. همه چیز در طبیعت هست. منتها باید بتوان آن‌ها را از دل آن بیرون کشید.»
    وزیری به‌تدریج در سال ۱۳۳۷ به نوعی نقاشی آبستره‌ی تک‌فام با استفاده از ریتم خطوط و با حرکات سریع دست می‌پردازد که تداعی‌گر فضای کیهانی بود. با یکی از همین آثار در مسابقه‌ی بین‌المللی نقاشی شهر راونا شرکت می‌کند و موفق به کسب دیپلم افتخار و جایزه‌ی نخست‌وزیر ایتالیا می‌شود.
    سال ۱۳۳۸ درسش را در آکادمی رم به پایان می‌رساند. پایان‌نامه‌ی او درباره موندریان و تأثیر او در هنر قرن بیستم و چگونگی روش کار او از طبیعت‌گرایی تا آبستره است. بورس او در این زمان قطع می‌گردد ولی در این مدت موفق شده تا ماشینی خریداری کند و با آن سفرهای زیادی به شهرهای مختلف ایتالیا، آلمان، هلند و دیدن موزه‌های آن‌ها داشته باشد. «در این سال اتفاق تازه‌ای در کار من روی داد.
    به اتفاق چند تن از دوستانم برای تفریح و شنا به کنار دریاچه آلبانو Albano که ساحل آن پوشیده از ماسه‌های سیاه است، رفته بودیم. من برای این‌که دوستانم را بخندانم، تنم را با استفاده از این شن‌ها سیاه کرده بودم. یک‌دفعه متوجه نکته‌ای شدم. به شیارهایی که توسط انگشتانم روی ماسه‌ها و روی تنم کشیده بودم توجه کردم. تضاد رنگی خطوط ماسه‌های سیاه و پوست روشن بدن، ایده‌های تازه‌ای در من بیدار کرد. در آن‌ها می‌شد حرکت، ریتم و فضا را یافت.
    همان‌جا روی ماسه‌های کنار دریا، با انگشتانم شروع به کشیدن خطوط کردم. این خطوط مرا متوجه بازی‌های دوران کودکیم کرد. باز ذهنم به زمان‌های دورتری رفت. به رابطه‌ای که انسان همیشه با خاک داشته و به جوهر انسان که از خاک بوده است. کیسه‌ای از آن ماسه‌ها را پر کرده به خانه بردم. آن‌ها را کف اتاق ریختم و با حرکت انگشتانم شروع به بازی روی آن‌ها کردم. تکرار خطوط، ریتم، بافت، فضا و کنتراستی که با زمینه‌ی روشن پدید می‌آمد، برایم بسیار مجذوب‌کننده بود. از طرفی کار با انگشت و ماسه نیز نوعی گریز از مواد و مصالح رایج در نقاشی بود. ولی مشکل، امکان تثبیت ماسه‌ها بر روی بوم بود. مدت‌ها تلاش کردم تا بالاخره اسلوب کار را یافتم بدین ترتیب تعداد زیادی کار با این روش انجام دادم.
    از پروفسور توتی شالویا دعوت کردم کارهای مرا ببیند. بعد از دیدن کارها به من گفت: تو کاری کردی که کسی تا به حال انجام نداده و این تو را در مقام یک هنرمند قرار می دهد. او مرا پیش پروفسور جولیو کارلو‌آرگان G.C.Argan که هنرشناس برجسته‌ای بود فرستاد. ایشان هم کارهای مرا تأیید کردند و به من پیشنهاد دادند تا از آن‌ها نمایشگاهی بگذارم و او هم درباره آن‌ها نقد بنویسد. در همین رابطه با پروفسوری ژاپنی (نابویو. آ.ب NABUABEH) آشنا شدم. دوهفته‌نامه هنرهای تجسمی تندیس
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  2. Top | #170
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    47.48
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض پرتره های مومیایی فایوم

    پرتره های مومیایی فایوم
    خوشا آنکه تو را نقش می کند و خوشا آن مومی که خود را جذب در زیبایی تو می کند/کاش می توانستم , حتی , موریانه ای باشم در آن چوب تا بتوانم به تمامی در خود بگیرمت
    ادبیات یونان جلد ۱۲ و ۹۰
    پرتره های فایوم تعداد بسیاری نقاشی؛ به جا مانده از قرن سوم پس از میلاد هستند , که در منطقه فایوم واقع در مصردر ۶۰ کیلومتری جنوب غربی قاهره و در نزدیکی آرسینو و فیلادلفیا پیدا شده .این نقاشی ها با تکنیک “محرق نگاری [۱]” , با موم داغ بر روی تخته های چوب یا بوم کشیده می شده و بر روی مومیایی گذاشته می شده است
    بیشتر آنها ها مربوط به مردگان جوان و گاه کودکان اند .
    پارسیان (شاپرزفا)
    بنا بر” واکر” اسکن ” کت ” بر روی تمامی مومیایی ها مطابقت سن و جنسیت نقاشی مربوط به هر مومیایی را تصدیق می کند..” واکر” هم چنین می نویسد که پایین بودن سن مرگ در آن موقعیت زمانی , می توانسته منجر یه کاهش حس امید و آرزو در زندگی در آن دوره شده باشد.همچنین بر آنند که این پرتره ها در اصل نقاشی هایی بودند که روی دیوار ها یا حصار های چوبی نقاشی می شده اند و این نقاشی ها یا تکه هایی از همان ها هستند و یا نسخه دومی از آنها این پرتره های خیره و جوان ,قرن ها نادیده و تنها به سر بردند تا در قرن شانزدهم ” پترو دل آ وال ” , یکی از نجیب زادگان جوان رومی و جهانگردی باتجربه , برای اولین بار موفق به دیدن زیبایی مجذوب کننده آنها شد.او در راه سفر برای دیدن گورستان تاریخی” ساخار” موفق به خرید دو مومیایی از یکی از روستاییان آن منطقه شد… که هر دوی این آثار هم اکنون در گنجینه باستان شناسی موزه” درسدن ” نگهداری می شوند
    در قرن نوزدهم و در سال ۱۸۸۹ ” تئودور ریتر ون گراف ” , از بازرگانان حرفه ای موزه ونیز نمایشگاهی دوره ای در شهر های اروپا از جمله پاریس , لندن, مونیخ و بروکسل برگزار کرد
    این نقاشی ها از زیبا ترین آ ثار هنری دوران باستانند. سبک نقاشی آنها و مشخصه های زیبایی شناسی آن ها به نوعی نمایانگر تلاقی دوفرهنگ مصر باستان و یونان است گرداوری و ترجمه : کارن رشاد
    [۱] نقاشی با رنگی که موم آب کرده بسازند. دراین نقاشی رنگ را بوسیله سوزاندن ثابت می کنند. موم را داغ کرده و رنگ دانه را به آن اضافه می کنند.مایع رنگین را بر سطح کار که معمولا چوب آماده شده است , می گذارند و با ابزاری فلزی قبل از بسته شدن موم نقش مورد نظر را بر آن طراحی می کنند.این تکنیک به طور کلی در پرتره های فایوم دبده می شود و در میان نقاشان امروزی , “جسپر جانز ” از این تکنیک بسیار بهره می جسته است.
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  3. Top | #171
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    47.48
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض پرچم استقلال رنگ و فرم در دستان ماتیس

    پرچم استقلال رنگ و فرم در دستان ماتیس


    ● نگاهی به زندگی و آثار هنری ماتیس؛بنیانگذار مکتب فوویسم در نقاشی
    هنری امیل بنویت ماتیس، در ۳۱ دسامبر سال ۱۸۶۹ در یکی از شهرهای شمالی فرانسه، کاتو کمبریس، متولد شد. والدینش، امیل ماتیس و هلیویس جرارز، فروشگاه اسباب و لوازم منزل داشتند. شهر زادگاه او به شهر پارچه فرانسه شهرت داشت. شغل خانواده اش و پرورش در میان انبوهی از رنگ ها و طرح های متنوع پارچه سبب گردید تا از کودکی به جمع آوری منسوجات علاقه مند شود. این علاقه در سالهای بعد رنگ جدی تری به خود گرفت و او توانست مجموعه ای فوق العاده از منسوجات سرتاسر جهان را گردآوری کند.
    پارسیان (شاپرزفا)
    هنری، بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی تصمیم گرفت که در پستی دولتی مشغول به کار شود و برای همین منظور به پاریس رفت و در رشته حقوق به تحصیل پرداخت. بیماری ناگهانی که برایش به وجود آمد او را برای طی دوران نقاهت یکسال خانه نشین کرد. نقاشی در ابتدا تنها وسیله ای برای گذران وقت و فرار از یکنواختی محیط خانه بود. بازی رنگها در صفحه و چرخش قلمو، میل نهفته وی به هنر را که در دوران طفولیت با جمع آوری پارچه آغاز شده بود را بار دیگر آشکار کرد و بدین شکل نقاشی مهم ترین دغدغه زندگی اش گردید. خود از این کشف به «بازگشت به بهشت» یاد می کرد.
    سال های طولانی آموزش نقاشی برای ماتیس جوان آغاز شد. ابتدا به آکادمی هنر ژولین رفت و بعد در استودیو بکس آرت زیر نظر گوستاو مورئو آموزش دید. همزمان در کلاس های طراحی مبلمان داخلی نیز شرکت می کرد. در سال های آغازین فعالیتش تحت تاثیر نقاشان امپرسیونیست: پل سزان،گوگن، ونگوگ و پل سیگناگ قرار گرفت.در سال ۱۸۹۶ اولین نمایشگاه آثارش را برپا کرد. یکسال بعد تابلوی بزرگ و معروف او «ناهار خوران» به نمایش درآمد و نام ماتیس را بر سر زبان ها انداخت. در فاصله سالهای ۱۸۹۹ تا ۱۹۰۴ در نمایشگاه های گروهی گالری ویس شرکت جست و مناظر بسیاری را ازچشم اندازهای شهر به تصویر کشید. علیرغم موفقیت هنری اش در زندگی خصوصی با بحران مالی روبه رو شد و مجبور گشت مدتی را در خانه پدری سپری کند.
    ماتیس از جمله هنرمندانی بود که موفق شد زبان خاص خود در نقاشی را کشف کند و آن را با ابزار رنگ و نور بیان نماید. در سال ۱۹۰۵ ماتیس به همراه مارکه، درن، رویو و مانگن نمایشگاهی را برپا کرد که نویددهنده یک جنبش هنری بود. وجه مشخص آثار به نمایش درآمده در این نمایشگاه استفاده از رنگ های خام، دفرماسیون اشیا و اشکال و سطوح تخت رنگی بود. این نقاشی ها خشم بازدیدکنندگان را برانگیخت تا جایی که منتقد فرانسوی؛ لویی وکسل؛ بعد از تماشای آنها با غیض فریاد زد: «این ها چیزی جز وحشی گری نیست!»
    رهبری این حرکت را ماتیس بر عهده داشت و برای همین وی را پایه گذار مکتب فوویسم (وحشی گری) می دانند. وی عقیده داشت که هنرجویان نقاشی باید تقلید محض از کار نقاشان پیشین را کنار بگذارند. انقلابی که فوویسم در عرصه استفاده از رنگ پدید آورد در جریان تکوین و تکامل هنر مدرن بسیار مهم بود. برجسته ترین دستاورد این جنبش، رسیدن به استقلال در رنگ و فرم بود به گونه ای که رنگ به عنصر اصلی نقاشی مبدل شد تا جایی که از موضوع کار نیز اهمیت بیشتری یافت.
    ماتیس در جایی نگرشش به نقاشی را اینگونه مطرح ساخته« رنگ باید در خدمت بیان هنری به بهترین نحو ممکن باشد. من رنگ ها را بدون هیچ پیش شرط ذهنی بر روی کاغذ می گذارم... من کیفیت رنگ ها را به طور غریزی کشف می کنم. برای نقاشی کردن از یک منظره پاییزی، سعی نمی کنم رنگ هایی را که مناسب این فصل هستند را به یاد آورم، تنها از حسی که این فصل به من می دهد الهام می گیرم؛ حتی حسی که نسبت به مثلاً یک فصل دارم ثابت نیست و پاییز ممکن است مثل تابستان گرم و کشدار باشد.» هر چند ماتیس اینگونه به هنر می نگریست ولی جنبشی که او پایه گذارش بود آنچنان که باید پیام آور ذهنیت خالقش نشد و گروه فووها خیلی زود از هم پاشید.
    وی مدتی را تحت تاثیر کوبیست ها گذراند ولی هیچ گاه مشخصاً یک نقاش کوبیست نشد. سالهای طولانی دوستی او و پیکاسو سبب نشد تا تفکر هیچ یک از آن دو بر دیگری چیره شود. نکته کلیدی تفاوت ماتیس و پیکاسو در تفاوت نگرش آن دو به موضوع بود. ماتیس از روی طبیعت نقش می زد در حالی که پیکاسو تخیلش را بر آنچه در طبیعت وجود داشت برتری می داد.
    کلکسیون ماتیس که طیف وسیعی از پارچه های فرانسوی تا فرش های ایرانی، آویزهای دیواری آفریقا و ژاکت های مراکشی را شامل می شد به شکل طرح های اسلیمی و دیگر عناصر هنر شرقی در آثارش متجلی شد. می توان در بسیاری از طرح ها و چاپ هایی که از وی به جا مانده اند این تاثیرپذیری را به خوبی مشاهده نمود.
    سرانجام این هنرمند نقاش، مجسمه ساز و طراح فرانسوی در سوم نوامبر سال ۱۹۵۴ دیده از جهان فرو بست. از یاد نبریم که وی عقیده داشت: «در رویای هنری هستم سرشار از تعادل، خلوص، آرامش و عاری از موضوعات مشوش کننده و یاس آور. هنری که برای آنان که مشغله فکری دارند، تاثیری لذت بخش داشته باشد، مثل یک آرامش بخش ذهنی، چیزی شبیه یک مبل راحتی نرم و گرم که تن خسته ات را روی آن رها می کنی.» روزنامه ابرار
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  4. Top | #172
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    47.48
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض پرسش های یک نقاش

    پرسش های یک نقاش


    آیا اگر ما از فرهنگ و بینش خودمان نسبت به هنر بی اطلاع باشیم، می توانیم با آموزش های وارداتی و کلیشه ای غربی اثری خلق کنیم.
    پارسیان (شاپرزفا)
    این یکی از سؤالاتی است که جهانگیر شهدادی در کتاب «گل و مرغ» که حاصل ۱۰ سال تحقیق مستمر او در بررسی هنرهای دیواری ایران، به همراه کار عملی و نظری روی هنر تصویری غرب است و آن را دریچه ای بر زیبایی شناسی هنر ایرانی می داند، مطرح کرده و اذعان داشته که برای جست وجوی جواب این سؤال ها، هفت سال کار و هفت کفش آهنی و هفت ها هزار پول و هنر پیشینیان از خود گذشته لازم بودند ‎/‎/‎/ «برای آگاهی از شرایطی که در به وجود آمدن نقاشی گل و مرغ مؤثر بودند مطالعه تاریخ هنر، تاریخ و فلسفه لازم بود و برای پیدا کردن دلیل های علاقه و توجه نقاشان و مردم به این مضمون جست وجو در ادبیات و افسانه ها آغاز شد ‎/‎/.» برایم آشکار شد که عوامل سازنده هویت ملی و فرهنگی ما نیز در لحظه تصمیم گیری و صدور حکم در هر موردی بویژه در زمان ابتکار عمل و خلاقیت، حضور دارند و در این گونه بررسی ها نمی توانند نادیده گرفته شوند یا کم اهمیت به حساب آیند. با ورود به دنیای باورها افسانه ها و اسطوره های ایرانی، رابطه آنها با نقاشی گل و مرغ نیز خود را نشان داد.
    اندیشه کاویدن معنا در وجوه گوناگون قطعاً به وجود یک سری عوامل و موقعیت ها در دوره های مختلف زندگی آدم ها وابسته است و از طرفی نیز به خود آدم ها، شاید تحصیل در دانشکده با استادانی از اروپا و امریکا که با تأکید بر دانش غربی به دانشجویان ایرانی درس می دادند و فرهنگ کهن آنان را منسوخ و بی ارزش می خواندند، نقطه آغازی بر این ایده پردازی هنرمند باشد و از سویی دیگر همان گونه که خود هنرمند اشاره می کند، بزرگ شدن در شهر اصفهان و برخورد با فضاهای معماری و سطح های پوشیده از شکل و رنگ در مکان های تاریخی و مذهبی و ‎/‎/‎/ تصوری مبهم از هنر ایران در ذهن ما ایجاد کرده و سال ها بعد نتیجه این دوگانگی دریافتن تفاوت های بنیادین فرهنگ و تمدن و مذهب و باور ایرانی با نگرش غربی توسط هنرمند است و در آخر دستیابی به این فهم ضروری که «اگر این تفاوت بینش در نظر گرفته شود، کلیه نقش هایی که تصویرگران این سرزمین در طول تاریخ نقش کرده اند، معنی دار به نظر می رسد و اگر در نظر گرفته نشود، به نقش هایی توخالی تبدیل خواهند شد که برای زینت سطح های کوچک و بزرگ بازسازی یا ابداع شده اند.»
    و باز هم شاید از این رهگذر هنرمند معنا را برای خود، دیدن جهان و شناخت تصویر می داند و معتقد است که معنی ها با هم در ارتباطند و ارزش های ذهنی را درست می کنند.
    با نگاهی گذرا به سیر پژوهش ها در تاریخ هنر ایران و نکته مورد اعتنا در پیشگفتار کتاب درمی یابیم که پرداختن به مراحل شکل گیری و چگونگی ایجاد و دگرگونی نمادها در تاریخ و فرهنگی که تا به حال جنبه های بسیاری از مختصات ذهنی، قومی، هنری و مردمی آن مانند کهن الگوها، اسطوره ها و ‎/‎/‎/ هنوز در پس پرده های وازگونه، نامکشوف باقی مانده اند، آن هم در شرایطی که غالباً ابعاد کلی هنر سنتی و بومی مورد توجه بوده، از ملزومات دغدغه هویت یابی در هنر تجسمی به شمار می آید و شهدادی که نگاه همیشگی خود را متوجه هویت در هنر ایرانی می داند، علاوه بر همکاری های فنی و حرفه ای با مهندسان معمار در ساخت مجسمه های معروف، به معماری به عنوان پیش درآمدی بر کسب آگاهی های نظری و عملی خود از هنر نظر دارد و از سال ۱۳۶۳ بیشترین زمان را صرف پژوهش در هنر ایرانی و انتقال نتایج آنها به دانشجویان و هنرجویانش کرده است.
    که از جمله این پژوهش ها می توان به مقالاتی چون هویت در نقاشی ایرانی، نشریه موزه هنرهای معاصر تهران ،۱۳۷۳ پدیده های مشکوک معاصر، گالری گلستان ۱۳۷۴ و موزه هنرهای معاصر اصفهان، مدخلی بر نمایشگاه گروهی نقاشان ایرانی، گالری کورت یارد، دوبی، امارات متحده عربی ،۱۹۸۸ مدخلی بر نمایشگاه گروهی نقاشان ایرانی در پاریس، انتشار؛ موزه هنرهای معاصر تهران، پاریس ۲۰۰۴ و ‎/‎/‎/ اشاره کرد.
    شهدادی در نمایشگاه اخیرش تابلوهای زمینه سیاه را کنار تابلوهای رنگی به همراه اشیا فیگوراتیو در محتواهایی موضوعی خلق کرده که رنگ و بویی از درک عناصر بصری ایرانی را در کادربندی های تکنیکی با خود دارند.
    هنرمندی که می گوید نقاشی برایم از پنج سالگی با حرف زدن شروع شد و با شکل دادن به مفاهیم و مضامین در ذهنم ادامه یافت. روزنامه ایران
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  5. Top | #173
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    47.48
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض پرسه در میان نقش و تصویر

    پرسه در میان نقش و تصویر


    ● نمایشگاه طراحی های الهه حیدری
    (نگارخانه اعتماد)
    طراحی های خانم حیدری (که به گمانم اولین نمایشگاه انفرادی ایشان است) مجموعه یی از طرح هایی با مرکب روی کاغذ، ساده و پر از تحرک، فارغ و رها و محکم اند. قلم گیری های ظریف، با خطوط منحنی مواج و آمیخته و در کنار تاش های پهن و محکم و با صلابت و کمپوزیسیون هایی محکم و درخشان. در واقع خطوط نازک، طرح اصلی را کم و بیش زده اند و تاش ها، طراحی را کامل کرده اند.
    پارسیان (شاپرزفا)
    نمی توانم ماخذی برای این نظر بیاورم اما نقاشی از طراحی آغاز می شود و یک طراح خوب که ارزش خط و طرح را بداند، بخش مهمی از مسیرش را رفته است و حالا طراحی های خانم حیدری، نوید یک نقاش خوب را می دهد که می داند چگونه نقش را بپردازد و چگونه برگ و گل و طبیعت را با چند چرخش قلم درشت دربیاورد و پردازش دهد و با کمترین طرح و نقش کار کند.
    ● نمایشگاه نقاشی های محمد حمزه
    (نگارخانه اعتماد)
    پرتره های محمد حمزه- اگر قرار باشد مبدایی سبکی برای آنها بتراشیم- بی شک پست اکسپرسیونیستی اند. حدود ۳۰ پرده بزرگ (۱۲۰+۱۵۰ و چندتایی بزرگ و
    ۳ ، ۴ تایی کمی کوچک تر)، همه از زنان و مردانی آشنا اغلب در یک محدوده سنی و با رنگ اکریلیک، جوری «انجمن آشنایان دلمرده»، که بیشتر- جدا از تحول زبان شخصی نقاش- لحن و چشم تلخ و اندکی عبوس او را نشان می دهد.
    محمد حمزه از ابتدا- از همان سال های دهه ۱۳۶۰ که کوچه اسکو را ترک کرد، کارش را با پرتره آغاز کرد و در تمام طول این ۲۰ سال فقط نقاشی می کند- و با شرکت در بیش از ۴۰ نمایشگاه گروهی و انفرادی- عمدتاً پرتره کار کرده است، چه آنجا که در یکی از بهترین دوره های نقاشی اش نقاش پنجره های باز و بسته به سوی زندگی دیگران و جهان خارج بود (که همیشه انعکاس یک آدم، یک چهره- که اغلب هم چهره خودش بود) و چه در آن دوره که پنجره ها و کرکره ها و حصیرها را رها کرد، همیشه کوشیده با نگاهی درونگرا، هیجان زده، اندکی عبوس و گهگاه فرمالیستی به آدم ها نگاه کند، درون شان را ببیند و بشکافد و از دیدگاه خود به سطح پرده هایش بکشاند.
    اغلب- یا اکثراً- به انسان ها توجه داشته و دارد و دوست داشته و دارد که خودش را نشان بدهد و نگاه عبوس و چشم انتقادگر و درون هیجانی اش را در قالب این پرتره ها بریزد و بازنمایی کند. اگر در دوره یی فرمالیسم غلبه داشته و به دوره «مچاله ها»یش رسیده، حالا همان مچاله شدگی پرتره ها را به سطح تخت بوم هایش منتقل کرده است. اما حتی در این دوره اخیر که دفرمه شدن چهره ها در پرتره هایش با اغراق در نمایش آناتومی و عضلات و حرکات پایان یک دوره فرمالیسم را اعلام می کند، باز هم این نگاه ناشی از هیجان زدگی و روحیه عبوس، بیشتر خودش را نشان می دهد تا پرسونای شخصیت هایش را. این جوری است که از اکسپرسیونیسم فراتر می رود، تکنیک را کنار می گذارد، از فرمالیسم می گذرد و دیگر حتی در بند رعایت اندازه ها و تبعیت از اندازه های طبیعی صورت ها نیست. رنگ ها دیگر نقش شخصیت پردازانه مدل ها را ندارند. رنگ را فارغ و رها و به تناسب نیاز چشم خودش به کار می برد و گاه حتی در کاربردشان اغراق می کند.
    همه نقاشی ها، پرتره هایی درشت اند، گهگاه بی پس زمینه و تخت و گهگاه با پس زمینه هایی نه به خاطر کاربرد پرسپکتیو، بلکه بنا به حس و حال خودش اما همه تحرک بسیار دارند. اما در واقع توجه بیننده را فقط به صورت آدم ها می خواهد و نه پس زمینه ها، نه شکل قرار گرفتن پرسوناژها و نه حتی در کاربرد رنگ. او خودش را در بیش از ۳۰ پرتره تکثیر کرده است و نوعی وقایع نگاری روزمره از حال و روز خودش را به تصویر کشیده است. دیگر نقاش کاراکترساز نیست.
    محمد حمزه مسیر کاری طبیعی و منطقی را طی کرده است؛ از پرتره های هیجان زده احساساتی خام اولیه به اینجا که حالا پرتره هایی خالص و در نهایت کاربرد آگاهی نقاشانه اش به فرم و مسیر کاری اش را می کشد، پخته و محکم و باصلابت و باتحرک و با فراموش کردن اصول و قواعد دست و پاگیر و رها و آزاد و راحت، بی خیال آناتومی و تکنیک و با کنترل و مهار هیجان زدگی افراطی اش و رسیدن به وقاری که شایسته سن و سال نقاشی در میانه چهل و چند سالگی است، در ترکیبی فراتر از «فروید» و «الویرا باخ» و شخصی تر از آن که تحت تاثیر خودآگاه یا ناخودآگاه کسی باشد. با صلابت و رها و آزاد رنگ می گذارد و چین و چروک اضافی می زند تا این «انجمن آشنایان دلمرده»اش در واقع تکثیر خودش باشد و در بعضی از این پرتره ها حتی آن چشم های تیز و نگاه نافذ و مهربانش را هم جا گذاشته است.
    ● نمایشگاه نقاشی های گلناز قدیری
    ( گالری گلستان)
    اعتراف می کنم که نقاشی هایی را که در فضای بیکران، در مرز چند لایه بین فیگوراسیون و آبستراکسیون- بین نقش و تجرید- کار می کنند، یا می کوشند این دو را در یک ترکیب مشخصی به چنگ آورند، دوست دارم. اعتراف می کنم کوشش های نقاشانی را که می کوشند بین این دو پل بزنند، با تفوق یکی بر دیگری یا کوشش برای رسیدن به یک ترکیب یا تلفیق می پسندم و مهم نیست به کدام رجحان می دهند چراکه خود کوشش برایم جذاب است. اما هر جا این کوشش به تجربه یی شخصی برسد، خرسند و خوشحالم می کند. نقاشی های خانم قدیری از این نظر برایم جذاب و جالب بودند.
    او اتفاقاً این کوشش را با چند تعهد جذاب پنهان می کند. برش هایش از نقش ها- فیگورهای اغلب به ظاهر انسانی یا طبیعت- نقش را به سایه برده است، پنهان و محو کرده است به آنها چندان اهمیت نمی دهد، در بعضی موارد حتی با بزرگنمایی در بخشی از فیگور یا تاکید بر بخشی از فیگور. از سوی دیگر در کاربرد نوعی سایه روشن های محو با رنگ های مات، تیره (قهوه یی ها، سبزها و به ویژه کاربرد سفیدها) این نقش ها را محو و سایه وار کرده است و همه این تمهیدات روحیه یا کلیتی آبستره به کارهایش داده است و باعث شده نقش ها در کلیت آبستره یا روحیه آبستره حاکم بر کارها مستحیل شوند. این روحیه و ویژگی است که من می پسندم و به نظرم جذاب است. او طبیعت گرایی اش را پنهان کرده است، به سایه برده و تفوق را به نوعی آبستراکسیون محض داده است. این گونه است که مخاطبش را فریب می دهد و با نوعی رندی و شیطنت و طنازی ما را یک سو به وادی تجرید محض می برد. تاکیدهایش بر تاش های نامنظم سفید در لابه لای رنگ های مات تیره ما را به خطا می اندازد اما نتیجه کار نوعی جذابیت به کارها داده است که گاه شیرین اند و اغلب تلخ. هر چند زیبایی سطحی ندارند و حتی گاه پس زننده و خنثی به نظر می رسند.
    ● نمایشگاه عکس های رضا کیانیان
    ( فرهنگسرای نیاوران)
    زیبایی عکس های رضا کیانیان مسحورکننده است. همنشینی رنگ ها، قطع های بزرگ با چاپ های دیجیتال روی بوم های بزرگ، تماشای نور و سایه روشن نور خورشید و نور روز بر پوسته تنه های درختان بیشه زار و جنگل، بزرگنمایی اغراق آمیزی که باعث شده ماهیت اصلی موضوع (پوسته پوسته شدن سطح تنه درخت ها در تابش نور در ساعات مختلف صبح و عصر) به کلی به حاشیه رود. او در واقع با این تمهیدها نقش طبیعت و نور خورشید را بر تنه درختان به عنوان عوامل ایجادکننده این عکس ها و نقش های زیبا به سایه برده است، حذف کرده است و نقش خود، چشم توانایش به دیدن این زیبایی، کشف آن، محصورکردنش در یک قاب غیرطبیعی را به عنوان عوامل اصلی خلق این همه زیبایی به رخ می کشد و سلیقه نابش را در امتزاج رنگ ها، به چنگ آوردن یک پالت طبیعی از رنگ ها، درک درستش را از نور، ستایشش از طبیعت را به نمایش می گذارد.
    اما اهمیت عکس ها- جدا از زیبایی و ثبت اقتدار عکاسی به عنوان یک مدیوم- در موفقیت او بر گام زدن بر مرز باریک و وسوسه انگیز و خطرناک بین واقعیت بصری و تخیل تصویری، نقش و تجرید و آمیزش فیگور و انتزاع است. او نشان می دهد که این دو دنیای به ظاهر جدای جهان در امتزاج یکدیگرند و چگونه می توان هر دو این ساحت ها را در یک قاب به چنگ آورد. عکس های او پیوند گمشده بین نقش و انتزاع را بازتاب می دهند. او چرک نویس رسیدن از امپرسیونیسم به انتزاع پل کله و موندریان و میرو را در قاب های زیبا و چشم نوازش به ما نشان می دهد و تنوع بی حد و حصر این امتزاج را نشان می دهد.
    رضا کیانیان بازیگر، رضا کیانیان نظریه پرداز بازیگری، محقق و پژوهشگر دنیای بازی و بازیگران، رضا کیانیان مجسمه ساز و حالا رضا کیانیان عکاس... بر نقطه مشترک ذهنی اش تمرکز می کند که چگونه در تمام طول این فعالیت هایی که یک ربع قرن تداوم داشته بسان هر هنرمند جدی در پی کشف و بازنمایی واقعیتی تازه و ذهنی و خاص خود از واقعیت طبیعت است.
    ● کرگدن (نوشته اوژن یونسکو
    به کارگردانی فرهاد آئیش)
    کرگدن، در اجرای آقای آئیش، ده ها امتیاز به تماشاگر می دهد که این اصلاً کار کمی نیست. یک انتخاب آگاهانه و از روی عمد در رفتن به سوی تماشاگر، برای جلب تماشاگر، در فقدان تئاتر و نمایش عامه پسند، کمدی بلوار و اپرت مردم پسند و دیگر شیوه های رسمی برای مردم است و برای پر کردن فاصله بین نمایش های دور شهری و دور تهران (که در تئاتر گلریز و جوان به طور دائم اجرا می شوند) و تئاترهای تجربی، پیشرو و سنت شکن که محدوده اجرایش در تئاتر شهر و مولوی است و آقای آئیش، یکی از سنگین ترین و Rhetoricترین و جدل برانگیزترین ستون (حالا) کلاسیک (شده) نیمه دوم قرن ۲۰ را که پر از مفاهیم اصلی و فرعی و زیرمتنی است برای این شجاعت خود برگزیده اند. متن را دوباره (و احتمالاً از زبان انگلیسی) ترجمه کرده اند، چند پرده را - از جمله پرده چهارم را - دور ریخته اند، دو سه صحنه را با هم ترکیب کرده اند، همه را کوتاه کرده اند، دیالوگ ها را ساده تر کرده اند و عوام پسندتر، میزانسن ها را کوتاه تر و فشرده تر و کپسولی تر و با افزودن چاشنی هایی (مثل نشان دادن کرگدن در صحنه، مثلاً) آن را شیرین تر کرده اند.
    اما از پی این «دست بردن»ها، جدا از رسیدن به یکی از موفق ترین اجراهای سال به چند دستاورد قابل اعتنا هم می رسد. دو تم اصلی کرگدن را - که در اجراهای دیگری که دست کم من دیده ام - نه فقط برجسته تر، قابل فهم تر برای عامه و گل درشت تر می کند، بلکه جهانشمولی این تم را بیشتر هم می کند. بنابراین، نمایش را که معمولاً با بحث درباره تم برجسته آن - چرایی پیدایش فاشیسم و چگونگی گرایش مردم به فاشیسم - مورد بحث واقع می شود به ابعادی تازه تر می رساند. بنابراین نمایش اساساً به بحثی درباره هر گرایش تمامیت خواه، هر نوع ایدئولوژی تمامیت خواه برجسته می شود و بعد معرفتی متن را هم در پی حذف بسیاری از دیالوگ ها به رویه و سطح می آورد. بنابراین در این تغییر و تبدیل متن، تماتیک اثر - به عنوان نقطه قوت این متن -نه از دست می رود و نه کاستی می یابد، بلکه حتی برجسته تر می شود. حتی با حذف شخصیت پردازی و تبدیل پرسوناژها به نمونه های مثالی، وجه معرفتی و فلسفی اثر را هم قابل فهم تر برای عامه می کند و این یکی از رازهای موفقیت اجرای آقای آئیش است. او در واقع تماتیک اثر را امروزی تر، گل درشت تر و قابل فهم تر می کند.
    اما اجرای آقای آئیش نقصان هایی را هم پذیرفته است که مهم ترین آن از همان نقطه قوتش می آید، وقتی او متن را خلاصه کرده نتوانسته است برای ضرباهنگ و تمپو (هر دو) کاری بکند. ضرباهنگ ناموزون شده است، فصل هایی کند و فصل هایی تند به یکدستی ارتباط لطمه می زند و تمپو یعنی شتاب تبدیل آدم ها به کرگدن آنچنان تند شده که جایی برای تبدیل ادراک و فهم بازیگر به اجرا نگذاشته است. بنابراین جاهایی از متن، بازیگر بیشتر در حال دویدن و درس پس دادن است تا یک اجرای یکدست. اصرار و پایداری پرسوناژ اصلی برای تبدیل شدنش به کرگدن عملاً بی معنا شده و نکات اضافه یی که آقای آئیش به متن داده اند، مثل رقص آخر به کلی فاقد معنا شده است و فقط ظرافت خالی از موجبیت آن باقی مانده است. طراحی اجرا که در اکثر صحنه ها در سه سطح و سه پلان پیاده شده اند به متن سردی و عدم ارتباط داده است. شخصیت هایی حتی زائد شده اند، مثل طراح که دیگر نماد هنرمند نیست، یا منطق دان که در حال بحث های فلسفی نیست و در این شکل اجرایی قابل حذف اند.
    اما باقی می ماند شجاعت آقای آئیش در دست یازیدن به یک متن سنگین در دفاع از اعتقادش در کار هنری برای رفتن به سوی تماشاگر به جای جدا ایستادن و دور ماندن و دفاع از Rhetorism در این دنیای به کلی زرد شده که دیگر هیچ جایی برای این نگاه ها باقی نگذاشته است. حالا مهم نیست که نام این دراماتورژی است یا نه.
    ● درباره فیلم های تصویر سال
    ▪ گلومی
    ـ امیرحسین محمدخانی
    ـ مهدی یارمحمدی
    ـ ۱۸ دقیقه
    تجربه حرفه یی دو فیلمساز جوان (و با شرکت رامین راستاد بازیگر سینما و تلویزیون) از آن فکرهای قدیمی و کار شده سینماست؛ فیلمنامه نویسی که موقع نوشتن یک فیلمنامه و در خواب و رویا و بیداری، درگیر پرسوناژهای خلق شده اش می شود. ۱-اینجا نه درگیری عاطفی و ذهنی وجود دارد و نه هر نوع درگیری دیگری. ما شاهد دغدغه های شروع یک درگیری ذهنی با آدم های خلق شده هستیم اما نه درگیری ذهنی به وجود می آید و نه اساساً اتفاق می افتد. فیلم پیش نمی رود. نماهای درشت از چهره فیلمنامه نویس و حتی لب و دهان او (که بدجوری گریم شده است) فیلم را پیش نمی برند. ما و پرسوناژ اصلی ایستاده ایم و تلاش کارگردان ها را برای تعریف و تصویر فکری می بینیم که قرار است شروع شود و نمی شود. شخصیت های فیلمنامه فرضی فقط دیده می شوند و نه حتی معرفی.
    ▪ انیمیشن
    ـ کار مشترک آرزو سعیدتندی
    ـ فراز صیادی
    ـ ۸ دقیقه
    انیمیشنی حرفه یی، خوش ساخت، با صدا و افکت درجه یک این دو فیلمساز جوان، با کار دیجیتالی خوب و قابل قبول شان مرا به این باور رساند که در انیمیشن ایران اتفاقات خوبی در حال وقوع است. قصه تر و تمیز، پالوده، خوب نقاشی شده و با جلوه های ویژه حرفه یی و خوش ساخت (در حد مقدورات یک BOX دیجیتالی) امیدوارکننده بود.
    ▪ آب چشمه یی شیرین
    ـ حمیده زمانی
    ـ ۱۲ دقیقه
    یک کلاس درس روستایی، با شاگردان و یک معلم و یک دیکته و بچه یی که به علت تراشیدن و کوچکی مدادش از دیکته عقب می ماند. اما راستش خانم آموزگار زیبای فیلم، در اصل، مانع عقب افتادن شاگردان از دیکته است و مدادهایی که بیهوده زیاد تراشیده می شوند، اما فیلم، جدا از این ظرایف زیرمتنی، راستش، چیزی بین یک درام- کمدی سبک درباره بچه ها و یک فیلم آموزشی معلق مانده است. ۱۲ دقیقه زمان کمی نیست که به هدر برود.
    ▪ به نام مهر
    ـ دکتر فرید میرخانی
    ـ دکتر وحید میرخانی
    ـ ۳۵ دقیقه
    کوشش های سازمان های نظام پزشکی و آموزش مدام پزشکان برای تربیت فیلمسازانی که فیلم های آموزشی پزشکی بسازند، حدود ۸-۷ سالی هست که به دغدغه بدل شده است. این فیلم اندکی بلند و طولانی درباره «طرح کانگورو» (یا طرح مراقبت آغوشی از نوزادان نارس) توسط این دو پزشک (که باید دستیاران رشته تخصص کودکان و نوزادان باشند) کوششی است برای رسیدن به یک شیوه ساخت فیلم های آموزشی برای عموم. اما فیلم قالبی درست دارد؛ یک مقدمه، ورود به موضوع و سپس بخش های متعددی از گفت وگو با پزشکان متخصص، پرستاران و والدین چند فرزند نارس از انجام موفق یک شیوه و نشان دادن کامل و پر از جزئیات این شیوه. تدوین در حد خود دقیق است اما امتیاز تدوین به پزشکی داده شده است و نه به سینما. اما فیلم باید برای مادرانی که می خواهند نوزادی به دنیا آورند آموزنده و جذاب باشد. وجود پزشکانی که سینما می فهمند غنیمت است.
    ▪ ماه و ماهی
    ـ باران توجهی
    ـ ۲ دقیقه
    فیلمی که سازنده اش آن را به خانم مربی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مشهد تقدیم کرده است، نمی دانم حاصل چه مدت آموزش است اما در واقع بسیار ابتدایی است و نشان می دهد سازنده اش تا رسیدن به درجه یی که بتواند یک انیمیشن بسازد راهی طولانی در پیش دارد.
    حرکت ها ناقص اند، البته نقاشی ها ساده و در حد خود درخور توجه اما کلیت کار، چیز مهمی از کار در نیامده و ارزش نشان دادن ندارد.
    ▪ بن بست
    ـ فیلمی درباره بابک بیات
    ـ مصطفی شیری
    ـ ۵۵ دقیقه
    یک پژوهش پر و پیمان و کامل درباره زندگی، شخصیت، سبک و دوران فعالیت های موسیقایی و جایگاه و منزلت زنده یاد بابک بیات، با مجموعه یی گفت وگو با فیلمسازان، آهنگسازان و یک گفت وگو با خود مرحوم بیات که نتیجه اش فیلمی کامل درباره اوست. فیلم تدوین درخور و مناسب دارد و البته با ضرباهنگی که درخور و مناسب است. «بیوپیک»ها ساختاری متعارف دارند و فیلم آقای شیری دقیقاً این ساختار را رعایت کرده و از آن عدول نمی کند. مشکوکم که در این ساختار- به ویژه در مورد شخصیتی که در میان ما نیست- بشود تغییر چندانی داد.
    ▪ زندگی و زمان
    ـ سپهر امینی
    ـ ۶ دقیقه
    فیلمی که اکنون اندکی از رسم افتاده و دمده است، شبیه به فیلم های «سینمایی زیرزمینی» سال های دهه ۶۰ امریکا و با ساختاری موسیقایی، شامل یک اورتور و تدوینی براساس یک بلوز راک و به طریقه سیاه و سفید و پایانی کادنس دار و پاساژهایی به سبک خود قطعه. از این جور کارها، فراوان در سال های دهه ۶۰ ساخته شده اند و حالا دیگر نوعی تکرار تجربه های گذشته است که بسیار بهتر و کامل تر از این انجام شده است.
    ▪ پشت صحنه «بی صدا فریاد کن»
    ـ مریم نراقی
    ـ ۳۸ دقیقه
    یک فیلم حرفه یی، به تهیه کنندگی مهدی فخیم زاده سازنده مجموعه تلویزیونی «بی صدا فریاد کن» و بسیار خوش ساخت و حرفه یی، شامل شکل پیدایش، نوع ساخت و همه ظرایفی که فیلم پشت صحنه دارند و البته حاوی نکات فنی بسیار، از شیوه کار با کروماکی و اجرای صحنه های زد و خورد و شیوه کارگردانی و همه مسائل لازم و آموزنده.
    ▪ سولو
    ـ مریم راز
    ـ ۶ دقیقه
    یک فیلم درباره تنهایی و آمادگی روحی و روانی یک نوازنده ویولنسل، فاقد یک ایده، یک ساختار اجرایی و یک منظور و هدف مشخص. البته تا آدم بخواهد خسته شود، فیلم بعدی می رسد.
    ▪ اولین روز مدرسه
    ـ ایرج صادقی طارمی
    ـ ۹ دقیقه
    مصداق روشن و کاملی از درک مفهوم سینمای ساخته شده با دوربین های خانگی. قصه مدرسه رفتن آریا و عرشیا، در روز اول مهرماه توسط یک هندی کم خانگی. دیگر فیلم گرفتن از مراحل زندگی کودک توسط پدر و مادرها، به مدد هندی کم ها کاری عادی و روزمره شده است و فیلم «اولین روز مدرسه» نشان می دهد چگونه می توان از این مصالح به ظاهر بی مصرف خانگی یک فیلم ساخت یا چگونه می شود این ساختار را جعل کرد یا فیلمی بر این اساس ساخت یا از این ساختار و نوع تفکر استفاده کرد. بچه ها با دوربین (که به ظاهر دست پدر است) حرف می زنند، به آن دست تکان می دهند و به پدر جواب می دهند اما سینمایی با طراوت و ساده شکل می گیرد. به همین سادگی.
    ▪ میان دو سیاهی
    ـ مرتضی جذاب
    ـ ۵ دقیقه
    با چند نمای ساده - یک نما از داخل اتومبیل، چند نمای اینسرت و یک تکه کوتاه آخر - فیلم همه حرفش را درباره دعواهای زناشویی و رنج فرزند از این دعوا به سادگی می زند و به همان اندازه یک فیلم بلند، مطلب می گوید. شاید چیز تازه یی نداشته باشد - که ندارد - و شاید واجد تجربه یی نو نباشد - که نیست - اما می گوید که ظرف پنج دقیقه (که یک دقیقه اش عنوان بندی معمولی این فیلم های کوتاه است که حتی عکاس و روابط عمومی و خیلی چیزهای دیگر هم دارند) می شود به اندازه یک فیلم ۹۰ دقیقه یی گفت.
    ▪ شمارش معکوس
    ـ خاطره حناچی
    ـ ۵۲ دقیقه
    فیلم در شکل کنونی اش بیشتر یک مقاله اجتماعی است (که محقق آن هم خانم زهره خوش نمک نویسنده و روزنامه نگار سرویس های اجتماعی روزنامه ها است) درباره عوارض و تاثیر پدیده کنکور سراسری در خانواده ها و دخترانی که در کنکور شرکت می کنند، اما به عنوان یک فیلم (که بلند است) تحمل اش «مرد» می خواهد و صبوری و شکیبایی. ساختمان یک مقاله تصویری را دارد و به همان شکل هم اجرا شده و با همه جزئیات پرحاشیه و در واقع «ویرایش نیافته» که قلم بی رحم یک دبیر سرویس را کم دارد. اما قصد و هدف خانم حناچی درباره دختران جوانی که زندگی سیاهی را از ۴۵ روز مانده به کنکور تا لحظه نشستن بر صندلی کنکور تجربه می کنند، طبعاً هدفی محترم است. باقی می ماند فاصله کوتاه (و البته بعید) یک هدف و منظور اجتماعی با نتیجه حاصل شده. می شود فرض کرد که این اساساً یک گزارش تصویری است و یک مقاله درباره مشکلات و مسائل کنکور در خانواده ها و خانواده هایی که در آن مادر و پدر و همه در کنکور دختر شرکت می کنند و به خود زخم می زنند. روزنامه اعتماد
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  6. Top | #174
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    47.48
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض پرویز کلانتری

    پرویز کلانتری


    در سال‌های کودکی وقتی مثل اغلب بچه‌های فقیر جنوب شهر‏، کوچه و خیابان‌های کثیف شیراز، محل بازی‌ها و وقت‌کشی‌های کودکانه‌ام بود، یک‌بار در سال‌های پنجاه، از طرف دبستان و به همراه معلم به «تالار فرهنگ ابوریحان بیرونی» در نزدیکی مدرسه (دروازه کازرون، اول خیابان گلکوب) رفتیم، فضای آرام، تمیز، برخورد و رفتار بسیار خوب و محترمانه کارکنان آن‌جا به قدری به دلم نشست که تا سال‌ها‏، بهترین مأمن و مکان پرسه زدن‌های اوقات بیکاری‌ام شد.
    پارسیان (شاپرزفا)
    کتابخانه نسبتاً بزرگ (به مقیاس آن سن) کلاس‌های نقاشی، تئاتر، موسیقی و خوشنویسی، بدون پرداخت هیچ شهریه‌ای، و امکاناتی که به صورت مجانی در اختیار ما گذاشته می‌شد، سالن تئاتر و تئاترهای بیاد ماندنی، محل بازی‌های شطرنج، قهوه‌خانه سنتی با برنامه‌های نقاشی و نمایش‌های روحوضی و... برای کودک یا کودکانی، که خانواده‌شان شرمنده از خرید حتی یک بسته رنگی برای آن‌ها بودند، نعمت‌های بی‌دریغی بود تا در آن رشد کنند و فرهنگ بی‌دریغ بودن را بیاموزند.
    این متن فرصتی برای ادای دینی شد به آقای پرویز کلانتری، مدیر آموزش‌های هنری کودکان در آن سال‌ها، خانم مشایخی (مربی نقاشی) و همه کارکنان تالار فرهنگ ابوریحان بیرونی، که هنوز برخی چهره‌ها را به یاد دارم ولی نام‌های‌شان را از یاد برده‌ام و همه کسانی که بی‌دریغ برای فرزندان این مرزوبوم زحمت می‌کشند.
    ● پرویز کلانتری
    ▪ متولد ۱۳۱۰ تهران
    ▪ لیسانس نقاشی دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران (۱۳۳۰-۱۳۳۸)
    ▪ ۱۰ نمایشگاه انفرادی در ایران، آمریکا
    ▪ ۲۵ نمایشگاه گروهی در ایران، آمریکا، سوییس، آلمان، کره‌جنوبی، هندوستان، فرانسه، ژنو، انگلستان، اسپانیا
    ▪ تصویرگر کتاب‌های درسی و کتاب‌های داستان کودکان
    ▪ مؤلف مقالاتی پیرامون هنر و هنرمندان از سال ۱۳۵۹ به بعد تهران، امیریه، سُر پل امیربهادر، کوچه مافی. پرویز در اولین روز فروردین ماه، مدتی بعد از تحویل سال‌نو مثل اکثر نوزادهای دنیا با مشت‌های گره کرده، چشم‌های درهم فشرده و با جیغ و داد بلند به دنیا آمد. البته او از این داد و فریادها منظور خاصی نداشت. نه به‌خاطر طلبکاری از کسی بود و نه عصبانیت از چیزی بلکه رفتاری طبیعی بود و اعلام حضوری به اطرافیان. البته گریه او کمی طولانی شد و اخمی بر چهره اطرافیان (به جز مادر) نشاند. ولی مدتی بعد که توانست چشمانش را باز کند خندید، دید که چگونه خنده‌اش، بر چهره اطرافیان‌اش نیز لبخند نشاند. گریه و بعد خنده اولین تجربه‌هایش شد، تصمیم گرفت سیمایی همیشه خندان داشته باشد. اگرچه نشد یا نتوانست گریه را انکار کند. ما همه از لحظات تنهایی‌اش بی‌خبریم.
    جدِ پدری پرویز از منشی‌باشی‌های دارالانشاء قاجار بود و بنابراین خوش خط. این خوش خطی موروثی شد تا به پدرش رسید. «توی خانه خط نوشته‌های قدیمی زیاد بود و از کودکی چشم من با آن‌ها آشنا شد، پدرم نیز خیلی اصرار داشت که خط و ربط ما نیز خوب باشد. برای ما قلم‌ نی می‌تراشید و قطع می‌زد و لیقه و مرکبی و سرمشقی تا خط درشت و ریزمان خوب شود. همه‌اش هم غُر می‌زد که از وقتی این قلم فرانسه‌ها آمده، دیگر بچه‌ها خط‌شان خوب نیست.»
    پدر کارمند اداره راه بود و مادر نیز برای کمک به چرخش بهتر چرخ زندگی، خیاطی می‌کرد. «مادرم می‌گفت تو دو سالت بود و هر چه دگمه رنگی پیدا می‌کردی، می‌آوردی و می‌خواستی تا آن را روی پیراهن بلندت بدوزم.
    شده بودی بچه‌ای با پیراهن بلند، که سرتاپایش پْر از دگمه بود.» از وقتی که به راه افتاد حیاط بزرگ خانه، که حوضی در وسط داشت و چند تا درخت در یک باغچه و اتا‌ق‌هایی در اطراف، شده بود محل بازی‌های کودکانه. غیر از آن‌ها دو خانواده دیگر نیز آن‌جا ساکن بودند و بچه‌های‌شان جمع همبازی‌های سال‌های کودکی او بودند. یک ذّره که بزرگ‌تر شد، عرصه بازی‌ها به کوچه، محله و خیابان کشید و فرصتی شد تا از کودکی، مستقیم و رو در رو با آدم‌های اطرافش و فرهنگ کلامی و رفتاری‌شان مواجه شود. «سال‌ها بعد وقتی به عنوان تصویرگر کتاب‌های درسی دبستان و کتاب‌های قصه، فعالیت می‌کردم، بچه‌ها و آدم بزرگ‌هایی را که می‌کشیدم تبدیل شدند به همان آدم‌های متعلق به طبقه متوسط، با همان لباس‌ها و اشیایی شدند، که در کودکی مشاهده کرده بودم.»
    حضور در کوچه نتیجه دیگری هم داشت. در و دیوار خانه‌ها و کف کوچه را با طرح‌های ذغالی خود سیاه کرد. این کار محدود به بیرون از خانه نبود. «یک‌بار که پدر و مادرم به میهمانی رفته و من تنها در خانه بودم، با یک تکه ذغال شروع به طراحی روی دیوار اتاق‌ها کردم. ابتدا از پذیرایی و بخاری و پیش‌بخاری شروع و رفته رفته دیوارها و درهای خانه از طراحی‌های من پر شد. می‌دانستم که مشغول کاری خارج از خط قرمز هستم، ولی نمی‌توانستم از انجام این کار دل بکنم. کارم که به پایان رسید، ماتم گرفتم که حالا چی خواهد شد؟
    خودم را برای تنبیه سختی آماده کرده بودم ولی وقتی پدر و مادرم به خانه آمدند، مادرم از دیدن خط‌خطی‌ها خندید و تشویقم کرد. پدرم هیچی نمی‌گفت و من متعجب که مادرم چرا این‌قدر تشویق‌ام می‌کند.» به سن تحصیل که رسید، او را در دبستان «علامه» ثبت‌نام کردند. دوران دبیرستان را نیز در مدرسه «شرف» گذراند جاهای خالی در حاشیه کتاب و دفتر، فضای مطمئن‌تر برای خط‌خطی‌ کردن و طرح‌هایش شد.
    کم‌کم صورت همکلاسی‌ها و معلم‌ها را کشید البته با قدری شوخ‌طبعی و نتیجه‌ی آن کاریکاتورهایی شد که‌ گاه اخم و گاه تشویق معلم‌ها را در پی داشت. یکی دو سال آخر دبیرستان، مصادف با حضور دکتر محمد مصدق در عرصه سیاست و تحولات اجتماعی در ایران است. «من متعلق به نسلی هستم که در دوران «تین ایجری» و تحصیل در دبیرستان، با سروصداهای مرده باد و زنده‌باد بزرگ شدم. در کلاس، بچه‌ها به گروه‌های مختلف مصدقی‌ها، توده‌ای‌ها، پان ایرانیست‌ها، حزب زحمت‌کشان و... تقسیم شده، مدام در حال جدال بودیم. دوره نوجوانی و آغاز جوانی اینگونه گذشت.»
    در این سال‌ها، پدر که حس عمیق انسان‌خواهانه و وطن دوستانه‌ای داشت، مدام از طریق جراید، اتفاقات اجتماعی را دنبال می‌کرد و مستقیم یا غیرمستقیم، مشوق فرزند برای حضور در این عرصه شد. انگیزه‌های اجتماعی، همراه با توانایی او در طراحی، پایش را به عنوان کاریکاتوریست به روزنامه‌ها باز کرده «در دوره همکاری با روزنامه فکاهی- اجتماعیِ چلنگر، سردبیر یک مجموعه مفصل از کاریکاتورهای نشریات معتبر فرانسه را در اختیار من گذاشت و از این طریق با کاریکاتور و کاریکاتوریست‌های بسیار معتبری آشنا شدم. سردبیر به من آموخت که کاریکاتور موفق، کاریکاتوری است که در ساده‌ترین شکل پیامش را برساند.» حرفه کاریکاتوریستی به تدریج، او را به سوی حرفه طراحی گرافیک کشاند. «از امیریه سوار اتوبوس می‌شدم و می‌رفتم لاله‌زار، در آن‌جا مؤسسات تبلیغاتی به من کار سفارش می‌دادند و من انجام می‌دادم، بعد پولش را نمی‌دادند و من هم نمی‌توانستم حق خودم را بگیرم، با چشمانی گریان راهی خانه می‌شدم. بدین طریق من گرافیستی حرفه‌ای شدم.»
    در سال ۱۳۳۰، بعد از قبولی در کنکور، وارد دانشکده هنرهای زیبا شد. «در این سال‌ها تیپ و طبقه دانشجویانی که در دانشکده تحصیل می‌کردند، اغلب فرزندان اشراف و خانواده‌های مرفه بودند که اهل گوش کردن موسیقی‌های کلاسیک، بحث‌های روشن‌ فکرانه و گاه گفتگو و یا مطالعه به زبان فرانسه بودند. این در حالی است که سیستم آموزش هنر در دانشکده قدیمی و به روش استاد و شاگردی بود. آقای حیدریان مدام به ونگوگ، گوگن و پیکاسو ناسزا می‌گفت و ما جرأت نداشتیم مدرن کار کنیم. ولی کتابخانه دانشکده، برای ما دریچه‌ای گشوده به جهان دیگر و آشنایی با نقاشی و نقاشان مدرن شد. بدین طریق و علی‌رغم میل برخی از اساتید، اغلب دانشجویان گرایش‌های مدرنیستی پیدا کرده بودند.»
    شروع تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا، مصادف با سال‌های اوج‌گیری تحولات اجتماعی در دوران دکتر مصدق و نهایتاً سقوط او در کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ شد. «میل به اعتراض و فعالیت سیاسی و پخش کردن چند اعلامیه، باعث دستگیری و روانه شدن من به کمپ نظامی امیرآباد، در حد فاصل خرمشهر و آبادان شد. تعداد دستگیر شدگان در آن روزها خیلی بود، بدون این‌که خانواده‌ها خبری از حال ما داشته باشند. ما کاملاً گم شده بودیم و کسی نمی‌دانست که در کجا به سر می‌بریم. هر روز تعدادی از زندانیان را با کشتی به جزیره خارک انتقال می‌دادند. ولی خوشبختانه قبل از این‌که من را به آن‌جا انتقال دهند، آزاد شده و به تهران برگشتم.»
    فعالیت در حرفه گرافیک در سال‌های دانشجویی ادامه یافت، و اوقات زیادی صرف این کار و موجب طولانی شدن سال‌های تحصیل در دانشکده شد. در سال ۱۳۳۴ به استخدام سازمان برنامه و بودجه درآمد و این تا حدی دغدغه‌های مالی او را کمتر کرد. دو سال بعد نیز ازدواج می‌کند. (۱۳۳۶)
    کار در حیطه گرافیک، رفته‌رفته پای او را به عنوان تصویرگر به نقاشی برای کتاب‌های درسی کودکان گشود، (۱۳۳۵) و آغاز راه تازه و مهمی در تداوم فعالیت‌های حرفه‌ای و هنری او شد.
    سال ۱۳۳۸ فارغ‌التحصیل شد. در سال‌های آخر دانشجویی، به تجربه‌های کوبیستی رو آورده بود، در نبود استاد یا راهنما، کتاب مهم‌ترین مرجع تجربه‌اندوزی‌های او شد. بعد از تحصیل، این تجربه‌ها ادامه یافت و ماحصل آن‌ها را در دانشکده هنرهای زیبا به نمایش گذاشت (۱۳۴۰). این سال‌ها مصادف با ریاست هوشنگ سیحون است، پیش از این از سوی وی دعوت به همکاری و تدریس در دانشکده شده بود(۱۳۳۹).
    در این ایام، چاپ کتاب‌های درسی توسط مؤسسه انتشارات فرانکلین که مؤسسه‌ای خصوصی بود صورت می‌گرفت. حضور و همکاری مستمر کلانتری با انتشارات فرانکلین منجر به دریافت بورس شش‌ماهه‌ای در نیویورک از سوی این مؤسسه و به منظور گذراندن دوره‌هایی جهت آشنایی با تصویرگری و مراحل صفحه‌آرایی و چاپ کتاب‌های درسی شد. «نیویورک یعنی مرکز ثقل همه رویدادهای هنری جهان. کافی است توی نیویورک راه بروی و نفس بکشی تا دیگر آن آدم گذشته نباشی. دوره‌های ما (من و تعداد دیگری از دوستان) در «تیچرز کالج» نیویورک برگزار شد. در کنار کارآموزی در استودیو «دان رو» برنامه‌های دیگری، از جمله بازدید از مراکز هنری و انتشاراتی مختلف نیز گذاشتند. از جمله بازدید از «نشنال جئوگرافیک» بود، که از نزدیک مشاهده کردیم که برای صفحه‌آرایی یک مجله (با امکانات محدود آن زمان)، گرافیست‌ها با چه دقت و وسواسی کارها را پیش می‌بردند.»
    «یک روز کامل نیز به بازدید از «پُرت» پیشروترین مدرسه هنری جهان و وابسته به نیویورک سیتی گذشت.
    رییس این موسسه، از آخرین بازمانده‌های مدرسه «باهاوس» بود. بعد از مشاهده آن‌جا فهمیدم که در سال‌های آموزش در دانشکده، چه کلاهی سر ما رفته است.»
    بعد از بازگشت به ایران، در کنار تصویرگری کتاب‌های درسی و گاهی نیز تصویرگری کتاب‌های قصه برای کودکان، نقاشی را به طور جدی دنبال کرد. به تدریج به نقاشی با فضاهایی انتزاعی، و با حال و هوایی آبستره اکسپرسیونیست پرداخت. استفاده از رنگ‌های صنعتی و نسبتاً حجیم، تأکید روی بافت و کنتراست حاصل از ماتی زمینه و براقی رنگ‌های متن، ویژگی کارهای این دوره او می‌باشد. این آثار با عنوان «سیاه بر سیاه» در گالری سیحون به نمایش گذاشته شد. (نمایشگاه انفرادی ۱۳۴۹)
    «سیاه بر سیاه» مربوط به دورانی است که ایران درگیر جشن‌های ۲۵۰۰ ساله بود. بی‌آن‌که تصمیم خاصی گرفته و یا ایده‌ای از قبل داشته باشم سیاه، خودش بر بوم‌هایم تحمیل شد. در این کارها، بی‌آن‌که به دنبال بیان ایده خاصی باشم، بیشتر دلم می‌خواست آبستره کار کنم. کریم امامی در مقاله‌ای پیرامون این دوره از کارهایم اشاره می‌کند که این آثار کارهای گرافیستی است که با تأکید بر ماده کارش نقاشی کرده است.»
    سال ۱۳۴۷ به دعوت کانون پرورش فکری کودکان، از سازمان برنامه‌ و بودجه ابتدا با سمت مدیر هنری بخش تجسمی، و سپس مدیر آموزش‌های هنری کانون، به آن‌جا انتقال یافت. برای همین منظور نیز و برای الگوبرداری از شیوه‌های آموزش هنر به کودکان و نوجوانان، برای یک دوره آموزش کوتاه مدت به مؤسسه «Junior Art center» در کالیفرنیا فرستاده شد. «در این مؤسسه، در خصوص آموزش هنر به کودکان و نوجوانان، روی دو اصل تأکید می‌شد؛ اول این‌که ما به عنوان مربی، حق نداریم خودمان را به کودک دیکته کنیم و از آن‌ها مدل‌های کوچک خودمان را بسازیم.
    دوم این‌که این بچه‌ها قرار نیست در آینده الزاماً هنرمند شوند، بلکه ممکن است پاسبان، کارمند، پزشک و... شده ولی در هر صورت قرار است آدم‌های خلاق بشوند. کار ما فقط تقویت حس خلاقیت است.»
    «از جمله اتفاقاتی که در این مؤسسه به راستی برای من حیرت‌انگیز بود، دعوتی است که از یک هنرمند کانستپچوالیست، جهت اجرای برنامه در آن مرکز صورت گرفت. برای این منظور یک ماشین کاملاً نو از خط تولید کمپانی فورد، گرفته و دادند به «تین ایجرها» و آن‌ها هم افتادند به جان ماشین و طی چند روز آن را کاملاً اوراق کردند، تا آخر سر، ماشین مثل اسکلت ماهی شد. از تمام این مراحل نیز فیلم گرفتند برخی پدر و مادرها اعتراض داشتند که ما بچه‌های‌مان را برای یادگیری سازندگی این‌جا گذاشتیم ولی شما خراب‌کاری به آن‌ها یاد می‌دهید. آن هنرمند در پاسخ گفت که در خانه، شما فرزندانتان را از دستکاری هر وسیله‌ای دریغ داشتید ولی ما در حالی‌که فقط یک ماشین را از زنجیر تولید پیوسته آن خارج کردیم، به فرزندان شما این شانس را داده‌ایم تا آن را کاملاً اوراق کنند و اجزای ماشین را بشناسند.»«در برگشت به ایران سعی کردم الگوهایی را که در«Junior Artcenter» فرا گرفته بودم، با فرهنگ و امکانات بومی ایران تطبیق داده و اجرا کنم.» رواج کتابخانه‌ها و سالن‌های تئاتر سیار، کلاس‌های مجانی آموزش هنر و امکاناتی مثل رنگ، قلم‌مو، دوربین‌های عکاسی و دوربین‌های فیلمبرداری هشت میلیمتری و... که به راحتی در اختیار هنرجویان گذاشته می‌شد، مربوط به همین سال‌هاست. «فقیرترین بچه‌ها در کتابخانه‌های محله‌های پْر جمعیت، به راحتی به دوربین‌های هشت میلیمتری دسترسی داشتند. نسلی از فیلم‌سازان و بازیگران امروز، از این کلاس‌ها هنر آموختند. طالبی، عبدی، پرستویی، علی‌قلی، جبلی، معتمد‌ آریا و... .»
    « کار دیگر ما تهیه مجله‌ای به اسم «خط و ربط» بود که در آن اصول آموزش‌ها را مطرح می‌کردیم. همچنین هرساله حداقل یک بار برای مربیان جلسه‌ی آموزشی گذاشته می‌شد.»
    کلانتری آثار کاهگل خود را از اوایل سال‌های پنجاه آغاز کرد. «آغاز شکل‌گیری این ایده، مربوط به اولین سال‌هایی است که در دانشکده هنرهای زیبا تدریس می‌کردم. در واقع ماجرا این‌گونه آغاز شد که بعد از دعوت به تدریس در دانشکده، با این ادعا که به وجود من در گروه تجسمی نیازی نیست، برای تدریس طراحی به گروه معماری منتقل شدم. اولین روز که برای تدریس به دانشجویان معماری وارد کلاس شدم، دیدم که در وسط کارگاه، به تن مجسمه ونوس، یک تُنیکه کرده، زیر بغلش را هم با ذغال پشم کشیده و به من می‌خندند. من هم خجالتی و مانده بودم که چه کنم. در این حالت یکی از دانشجویان هم دست مرا می‌کشید که بیا کار من را ببین دیدم یک کاریکاتور زشت و غیراخلاقی از ونوس کشیده، و در حالی‌ که دانشجویان به شدت می‌خندیدند، از من می‌خواست تا روی کارش نظر بدهم.
    در این میان، شوخی‌های زننده با مجسمه هم ادامه می‌یافت. سر و صدا و خنده به قدری زیاد شده بود، که ناگهان سیحون وارد کارگاه شد. وضع را که بدین‌گونه دید، آن‌چنان با عصبانیت نعره می‌کشید، که صدایش در تمام دانشکده شنیده می‌شد. فریاد می‌زد که این مجسمه در عالم هنر مقدس است. شما این‌جا آمده‌اید که هنر یاد بگیرید و یا که آن را به لجن بکشید و... از آن به بعد بود که فهمیدند طراحی از روی مجسمه چندان به درد دانشجویان رشته معماری نمی‌خورد. بعد از این مرسوم شد که آن‌ها را برای طراحی معماری به شهرهایی نظیر یزد، کاشان، بم و... ببرند. این برنامه به قدری برای دانشجویان دوست‌داشتنی شد، که در برگشت از هر سفر، بچه‌ها با دست کاملاً پر می‌آمدند. سال‌های زیادی بدین‌گونه گذشت.
    حضور در چنین فضاهایی به تدریج علاقه‌ام را برانگیخت تا من نیز از آن‌ها نقاشی کنم. بعد فهمیدم که به طورکلی آن چیزی که در من است، میل و علاقه به نقاشی از بناهای معماری است، و با آن انس و الفت زیادی دارم.»
    «در مجموعه آثار کاهگلی، کلاً سه نوع برخورد داشته‌ام. یکی این‌که از یک عکس را که کمپوزسیون کاملی تشکیل می‌دهد را خیلی دقیق و به شیوه نقاشان هایپررئالیست، نقاشی می‌کنم. برخی اوقات نیز یک منظره کامل را نقاشی می‌کنم. روش سوم بدین طریق است که با گشت و گذار در شهرها یا روستاهای کویری با آن بادگیرها، درها و دیوارها و پنجره‌های خاص و سقف‌های گنبدی خانه‌ها و... به نقاشی از ایده‌ها و تاثیراتی که از این فضاها گرفته‌ام می‌پردازم.»
    کلانتری اولین نمایشگاه خود را از این مجموعه در گالری سیحون برپا کرد. (۱۳۵۱) علی‌اصغر قره‌باغی در نوشته‌ای کارهای این دوره او را این‌گونه نقد می‌کند: «کلانتری با ذهنیتی نقاشی می‌کند که نقش و نگار و رنگ‌های آن شفاف‌تر و زنده‌تر از واقعیت رنگ پریده و غبارآلوده امروز آن است.
    کلانتری پس از کارهای پراکنده و ابتدایی دوران جوانی، به شکلی از نقاشی پرداخت که هنوز هم به آن شکل کار می‌کند. در آن روزها با بهره‌گیری از کاهگل و گستردن آن بر سطحی صاف، نمادی از خاک و زمین فراهم می‌آورد و بر آن نقش خانه‌های حاشیه کویر و سقف‌های گنبدی و معماری بومی و اقلیمی آن دیار را می‌کشید. در یک یک آثار او تمایلی شدید به انتزاعی کردن نقاشی به چشم می‌آید و شاید هم نوعی یادآوری و تجدید خاطره روزهایی باشد که به نقاشی انتزاعی روی آورده بود. این آثار، افزون بر کیفیت‌های انتزاعی، انس و الفتی هم با عرفان شرقی داشت، حامل حرف و پیامی هم بود و به تعبیری سرنوشت انسان را پیش‌روی او می‌نهاد.
    انسانی که از خاک برآمده است و بر خاک خواهد شد. این دست کاری‌های کلانتری همانند آثار موسیقیدانی است که با مطالعه و تجربه موسیقی فولکوریک آهنگ می‌سازد. آثارش نوعی ارکستراسیون فرم و رنگ است و در هر پرده، نت شاهد و ملودی اصلی برعهده فرم و رنگی خاص است که تکرار می‌شود. شیفتگی مهارناپذیر کلانتری به نقش مایه‌هایی که در ذهن داشت، سبب شد که برخی از آثار این دوره چنان در محتوا و اجرا به هم نزدیک شوند که مشکل بتوان آن‌ها را جدا از یکدیگر دانست و آن‌ها هم که هویتی مستقل دارند، مانند پلی رابط میان آثار دیگر قرار می‌گیرند.
    کارهای گلی پیشین پرویز کلانتری طیف رنگی محدود داشت و به رنگ‌های درخشنده در آفتاب تند و از سقاخانه برگرفت، ابزار بیان را گسترده‌تر کرد و از رنگ‌های درخشنده در آفتاب تند و سوزان نمایش داد و نیمی از فضای نقاشی را بار رنگ‌های درخشنده در آفتاب تند و سوزان نمایش داد و نیمی دیگر را در سایه‌ای قرار دارد که برای ساکنان حاشیه کویر از مفهومی مضاعف برخوردار است. عناصری که برای این نقاشی‌ها برگزیده چنان ساده و بی‌پیرایه است که به هیچ رو به نمادگرایی تعبیر شدنی نیست؛ اما به هر حال نقش و رنگی که بر پرده او می‌نشیند، سبب برانگیختن یک سلسله واکنش‌های سنتی است و در پی این واکنش‌های تاریخی است که گاه شکل اختیارات نامحدود سنت را به خود می‌گیرد.»(۱)
    موضوع دیگری که از اواسط سال‌های شصت، کلانتری به آن پرداخت، زندگی کوچ نشینان است. «این ایده از زمانی آغاز شد که موزه مردم شناسی تهران، از من خواست تا نقوش جْل‌ها و دست بافته‌های عشایر را نقاشی کنم. این اتفاق سبب آشنایی و علاقه من به نقوش بسیار زیبا و نیز زندگی و فرهنگ کوچندگان شد.» اولین ارایه این مجموعه جدید در انتشارات کتاب‌سرا اتفاق افتاد.(۱۳۶۶).
    کریم امامی در بروشور این نمایشگاه می‌نویسد: «آثار به نمایش درآمده از پرویز کلانتری، کارهایی است در مکتب سقاخانه. کلانتری نیز چون گروهی از هم نسلان خود در این مکتب کار کرده است. او از ماجراهای سفرش در شهرها و روستاهای اطراف کویر خسته شده است و کودکی خودش - و ما- را به خانه بازگردانده است. این آثار تنها می‌تواند توسط هنرمندی چون کلانتری خلق شده باشد در پایان دوران طولانی سفرش و من اطمینان دارم که عاشقان هنر، کوشش صمیمانه کلانتری را تحسین خواهند کرد.»(۲)
    یک سال بعد سازمان یونیسف، تعدادی از آثار این مجموعه را به صورت کارت پستال و نیز یکی از آن‌ها را به صورت تمبر یاد بود به چاپ رساند.
    «در طی دو دهه ۱۳۵۰ و ۱۳۶۰، کلانتری تعدادی نقشه قالی کشید که بعضی از آن‌ها به تعداد محدود بافته شده‌اند. در بعضی از آن‌ها از افسانه‌های پریان به روش بسیار ابتکاری استفاده شده و در بعضی دیگر همان طرح‌های سنتی فرش‌های فارس منتها با رنگ‌های غیر عادی و شاد تکرار گردیده است. در بسیاری از این‌ها صحنه‌های رزم یا شکار را می‌توان دید که همواره مورد علاقه بافندگان قشقایی بوده است و آن‌ها این طرح‌ها را از روی نقش برجسته‌های آپادانا و تخت جمشید به دست آورده‌اند.»(۳)
    از جمله فعالیت‌های دیگر پرویز کلانتری باید به مجموعه مقالات وی درباره هنر و هنرمندان اشاره کرد که نگارش آن‌ها از سال ۱۳۵۹ شروع شد و در نشریات ادبی و هنری به چاپ رسید. کلانتری در این نوشته‌ها (یا داستان‌ها) پیرامون هنرمندان، به جای روایت مستقیم از تجربیات و یا حضورش در کنار آن‌ها، به بیانی پر رمز وراز، سوررئالیستی و گاه جادویی از زندگی آن‌ها پرداخته است. بعدها این مقالات در کتاب مستقلی با عنوان «ینجه ‌نه، فقط بگو مش اسماعیل» توسط انتشارات آبی به چاپ رسید. (۱۳۸۲)
    در سال ۱۳۶۹، و در محل انتشارات کتابسرا، مجموعه جدیدی با عنوان «سقاخانه‌ها» به نمایش گذاشت که در آن‌ها به استفاده مستقیم از مواد گوناگونی مانند گچ، گل و سرامیک و انتخاب عناصری چون انواع نظر قربانی، دخیل و طلسم پرداخت.
    در سال ۱۳۷۰ در طراحی غرفه‌های ایران در اکسپوی کره جنوبی «Taijan»، نیز همکاری کرد. در این مجموعه که موضوع آن دانش و دانشمندان ایرانی از قرن دوم هجری به بعد است، «کلانتری نقاشی‌هایی را روی کاشی شکسته‌هایی، پیدا و ناپیدا، بر دیوارهای کاهگلی به نمایش گذاشت، طرح را به شیوه کهن‌ترین مینیاتورها (مکتب بغداد) و اشیاء زیر خاکی بازسازی کرده است. در نتیجه این همکاری
    نقاش‌-‌معمار اثری «Installation Art» پدید آمد که در آن بیننده از هزارتوی قلعه‌ای متروک می‌گذرد، که بر دیوارهایش نقش‌هایی از دوران زرین فرهنگ سرزمینی کهن به یادگار مانده است.»(۴)
    در سال ۱۳۷۵ با همکاری گروه تحقیق دانشگاه سوربن فرانسه، سمیناری در پاریس تشکیل شد، که به بررسی زندگی و سرنوشت عشایر می‌پرداخت. «این سمینار در کنار نمایش فیلم‌هایی درباره عشایر، از جمله فیلم «گبه» ساخته «محسن مخملباف»، سالنی نیز برای نمایش نقاشی‌هایم در اختیار من گذاشتند. از شش ماه قبل نیز این تصمیم را به اطلاع من رساندند. در این فرصت تصمیم گرفتم شکل نقاشی خودم را عوض کرده، و از درون زندگی عشایر نقاشی کنم. برای این منظور، مثل یک قالیباف ایلیاتی و با الهام از موتیف‌ها و نقوش ساده شده‌ای که روی گبه‌ها استفاده می‌شد، کارهای جدید خود را انجام دادم.»
    «پرویز کلانتری این دوره هنری را «همراه عشایر» نامیده است. در حقیقت همین چادرنشینان‌اند که با زندگی متحرک و اتفاقات روزمره‌شان موضوع بسیاری از نقاشی‌های او را تشکیل می دهند.
    در این تابلوها کلانتری درجات متفاوتی از واقع‌گرایی و شیوه‌پردازی را به نمایش می‌گذارد که از فعالیت‌های وی در دورانی است که تصویرگری کتب کودکان را بر عهده داشته است.»
    شیوه زندگی چادرنشینان ایرانی، که هنوز هم از همان الگوی پیشین پیروی می‌کند، برای پرویز کلانتری، بسیار مأنوس و شناخته شده است. آثار وی نمایان‌گر فعالیت‌ها و آهنگ زندگی چادرنشینان جنوب ایران است. حرکت چهارپایان، با تمامی سختی و آشفتگی آن، همراه با شادمانی فعالیت‌های کوچ نشینان، با تصاویری از کاروان‌ها که به دشواری از تپه‌های خشک و بایر بالا می‌روند، نمایش داده شده است.
    در نقاشی‌های دیگر هنرمند، آرامش چادرنشینان نقش اصلی را ایفا می‌کند. در این آثار داخل چادرها به نمایش گذاشته شده و زنان در حال رسیدگی به فرزندان‌شان یا در حال دوشیدن شیر دیده می‌شوند. رنگ‌ها و خطوط، تصاویر زنده‌ای از زندگانی چادرنشینان پدید می‌آورند که هنرمند با احساس و عشق خود آن‌ها را تأویل کرده است.
    در چنین تلاشی برای نمایان ساختن بنیان زندگانی چادرنشینان، توجه به فرش نمی‌توانست از یاد برود. فرش‌ها در بسیاری از صحنه‌هایی که چادرها را نشان می‌دهد، با رنگ‌های متنوع، وجود دارند و حتی موضوع اصلی بسیاری از تابلوهای دیگرند. وی عناصر تزیینی فرش‌ها و گلیم‌های چادرنشینان به ویژه قشقاییان فارس را در آثارش به روشنی نمایان می‌کند که هم اصالت داشته باشند هم خلاقیت او را نمایان سازد.»(۵)
    بعد از این کلانتری به استفاده مستقیم از اشیایی نظیر ساعت، ویلون، تلویزیون و به صورت کلاژ یا گٍل‌اندود کردن آن‌ها رو می‌آورد. «مرثیه ای برای پدرم» عنوان کاری است که در آن کلانتری ویلونی را در زیر پارچه‌ای گل اندود، گویی دفن کرده است.
    «پدرم به صدای ویلون علاقه زیادی داشت، و در جوانی مایل بود که مادرم ویلون زدن را یاد بگیرد. از آن جایی که پدرِ مادرم مردی مذهبی و سخت‌گیر بود، مادرم پنهان از پدرش، و به خاطر عشق شوهرش به کلاس ویلون می‌رفت و مشق ویلون می‌کرد. این ویلون که به اعتقاد پدرم صدای زنانه‌ای داشت و مظهر مام زمین بود، همیشه در خانه ما بود تا آن‌که پدرم مرد. هنگام دفن او، در حالی که سر کفنش را گرفته بودم تا او را در خاک بگذارم، انگار که در گوش من صدها ویلون صدا می‌کرد...»
    پرویز کلانتری در آخرین کارهایش به ساده کردن فرم خانه‌ها و چشم‌اندازهای کویری، و حذف کامل جزییات، ریتم خطوط ساده شده‌ای را ارایه می‌دهد که تنها اشاره‌هایی کوتاه به موضوع اصلی را نشان می‌دهد «به نظر من نقاشی‌های کلانتری در تمامی این سالها «فرهنگ مردم» بوده است. موضوع و مفهومی که هر بار به گونه‌ای در تابلوهایش خواسته و ناخواسته تجسم یافته است. عنصر دیگری که در تابلوی کلانتری به چشم می‌خورد، نگاه سپاسمند او به «سنت» است... رویکرد به حجم‌های مأنوس معماری روستایی، خاصه معماری کویری، درونمایه‌ای مناسب برای هنرمندی است که به ایجاز و خلوص در خط و رنگ می‌اندیشد. حجم‌ها با خط‌های موجز، کوتاه و نرم، از هم جدا می‌شود، با حضور کمترین مقدار ته رنگ‌ها، که سایه روشن حجم را می‌‌سازد بر متن نجیب و کهن کاهگل...»(۵)
    ۱. پرویز کلانتری. برگزیده‌ای از نقاشی‌ها. انتشارات زرین و سیمین. ۱۳۸۲. صفحه: ۱۳ و ۱۴
    ۲. پیشین. صفحه: ۱۲
    ۳. پیشین. صفحه: ۲۴
    ۴. جواد مجابی. پیشین صفحه: ۱۵
    ۵. جواد مجابی. پیشین. صفحه: ۱۴ دوهفته‌نامه هنرهای تجسمی تندیس
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  7. Top | #175
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    47.48
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض پل سزان، نقاش بزرگ فرانسوی

    پل سزان، نقاش بزرگ فرانسوی


    «پل سزان» Paul cezanne نقاش بزرگ فرانسوی در ۱۹ ژانویه ۱۸۳۹ در «اکسن پرووانس Aixe –en – province» واقع در جنوب فرانسه متولد گردید و در ۲۲ اکتبر ۱۹۰۶ در مولد خویش درگذشت.پدرش ثروتی اندوخته بود و به بانکداری اشتغال داشت و زندگیشان به آسودگی می گذشت.
    پل در مدرسه ی اکس که «امیل زولا»نیز در آنجا تحصیل می کرد، درس می خواند و پیوند دوستی میان آن دو از همان جا آغاز شد. در روزهای عید که شاگردان رژه می رفتند «پل» شیپور و «امیل» قره نی می زد.سزان نخست تمایلی به «رمانتیسم» نشان داد. اشعار «بودلر» را حفظ کرد و از موسیقی «واگنر» لذت می برد. تأثیر«زولا» که بعدها پیشوای نویسندگان «رئالیست» شد، او را به این مکتب متمایل ساخت. پدرش میل داشت پسر را جانشین خود سازد و با «پل» که علاقه ی وافری به نقاشی داشت مخالفت می کرد.
    پارسیان (شاپرزفا)
    همین مخالفت سبب شد که «پل» وارد دانشکده ی حقوق شود و ضمناً در بانک پدرش؛ به کار مشغول گردد. سزان سالها با پدر در مبارزه بود تا بالاخره در ۲۴ سالگی پس از فراگرفتن اصول مقدماتی نقاشی در زادگاهش برای آشنایی با نقاشی مدرن، از پدر اجازه گرفت و به تشویق «زولا» به «پاریس» رفت و نزدیک او اطاقی گرفت.
    در این هنگام مبارزه ی دیگری برای او آغاز شد، زیرا سزان می دید که قادر نیست درسها و کار مرتب هنرستان را تعقیب کند با آن که خیلی کار می کرد، و خیلی زحمت می کشید پس از دو سال و نیم در امتحانات ورودی «بوزار» پاریس رد شد.در پاریس با «کامیل پیسارو C.Pissarro» نقاش بزرگ «امپرسیونیست» آشنا شد و به راهنمایی او به شیوه ی «امپرسیونیسم» تمایل یافت.در ۲۷ سالگی نخستین بار تابلویی به «سالن پاریس» برای نمایش فرستاد اما چون اعتنایی به اثرش نکردند در اعتراض نامه ی خود چنین نوشت: «من نمی توانم داوری بی پایه ی کسانی را که برای قضاوت آثارم برنگزیده ام، بپذیرم.»زندگی در پاریس چندان مطبوع سزان نشد و به «اکس» برگشت اما زندگی در آنجا را هم نامساعد دید و دوباره به پاریس بارگشت.پدرش ماهیانه ای برای او مقرر کرد، و او گاه در پاریس و زمانی در ملک خود در اکس به حرفه ی نقاشی که پیش گرفته بود، مشغول شد.
    «زولا» در پاریس، که پس از جنگ ۱۸۷۰ چهره ی تازه ای یافته بود، شهرت و ثروت یافت. اما سزان جز طعن و بی اعتنایی نصیبی ندید.با این همه سزان هرگز از راهی که پیش گرفته بود منصرف نشد و کوشش مداوم برای تحقق مطلوبی که در نقاشی داشت، او را خسته نکرد.
    این مطلوب چه بود؟ سزان خود در جواب این سؤال گفته است:«من می خواهم از امپرسیونیسم هنر متین و استواری مانند آثار استادان قدیم به وجود آورم.»اما سزان در واقع کمتر از آنچه ازین گفته برمی آید به امپرسیونیسم نظر داشت. او هیچ وقت کاملاً زیر بار این شیوه نرفت و به زودی متوجه ی نقص آن شد و راهی دیگر پیش گرفت که اساساً نقطه ی مقابل امپرسیونیسم بود.
    سزان برخلاف امپرسیونیست ها که «فرم» را فدای کیفیت نور و رنگ می کردند مانند همه ی نقاشان «کلاسیک» فریفته ی فرم بود. توجه مداوم به شکل و فرم او را بیش از پیش به کشیدن منظره و اشیا بیجان متمایل ساخت، اگر هم به تصویر آدمی می پرداخت آن را چون شیئی بیجان فرض می کرد.وقتی چهره ی « ولار Vollard را می کشید از جنبش او به خشم آمد و فریاد زد: «بدبخت، چقدر بگویم باید مانند سیب قرار بگیری مگر سیب هرگز می جنبد؟!»سزان از هنرمندانی نبود که در پژوهش خویش آسان به مقصود می رسند.
    برعکس، حیات هنری او یک رشته تلاش مداوم بود. و آسان راضی نمی شد و چون از عهده نقشی که در نظر داشت بر می آمد نقش دشوارتری پیش می گرفت.در تمام دوران این تلاش و کوشش؛ اهمیت او پوشید، ماند شاید اگر ثروت و سر سختی او نبود از نقاشی دست برمی داشت. به تدریج که زمان، پیش می رفت سزان در گوشه گیری و تلخی خود راسخ تر می شد زیرا طبعاً لجوج و کم حرف و گرفته نیز بود.
    وقتی تازه به پاریس رفته بود زولا درباره اش به دوست خود چنین نوشت: «کوشش در قبولاندن عقیده ای در سزان، مانند کوشش در به رقص آوردن برجهای کلیسای نتردام است. از مباحثه وحشت دارد، یکی به علت آن که سخن او را خسته می کند، دیگر آن که مبادا ناچار شود، اگر طرف درست بگوید، نظر خود را تغییر دهد... ولی چه وجود نازنین و مهربانی است!
    همیشه در سخن موافقت می کند؛ بی آن که اندیشه ی خود را ذره ای تغییر دهد. مکرر دچار نومیدی می شود.با آن که مدعی است موفقیت را بسیار کوچک می شمارد، می بینیم که اگر روزی توفیق بیابد بسیار شاد خواهد شد. وقتی تابلویی می کشد و خوب از کار درنمی آید سخن از برگشتن به اکس می کند... هر آن ممکن است برگردد».
    در سی سالگی عاشق یکی از مدلهای خود به نام «هورتانس» شد و سال بعد پسری از او متولد شد که سزان بی نهایت به آن علاقمند بود.سزان نقاشی را از حیث اینکه هنر است دوست می داشت، نه برای کسب مال. حتی گویند مکرر به کشت زارها یا بیشه ها می رفت و منظره ای را نقاشی می کرد و موقع مراجعت تابلوی ترسیمی را همان جا می گذاشت و اعتنایی به آن نمی کرد، به دنبال او، زنش می رفت و کارهای او را جمع می کرد و به خانه می آورد، گویی نظرش مطالعه در طبیعت بود نه نقاشی.تا پنجاه سالگی تابلوهای سزان به فروش نمی رفت. بقال سر کوچه ی او یکی از تابلوهایش را به جای طلب خود قبول کرد. چند تابلو را هم سزان با لوله های رنگ روغن و لوازم دیگر نقاشی عوض کرد.
    پس از مرگ رنگ فروش، همسرش تابلوهای سزان را به تفاوت از ۴۵ تا ۲۱۵ فرانک فروخت ده سال بعد سزان کم کم شهرتی پیدا کرد.
    در آن موقع ۳۲ تابلو سزان به قیمت پنجاه و یک هزار فرانک به فروش رفت و از آن پس روز به روز به قیمت آثارش افزوده شد.در اواخر عمر بود که سزان از گمنامی به در آمد و مورد توجه نقاشان جوان و هنرشناسان واقع شد، و از او برای شرکت در نمایشگاههای مختلف دعوت کردند.
    سزان در سالهای آخر عمر با زن و فرزندش در ملک خود می زیست. هر روز در لباس ساده روستایی برای نقاشی به صحرا می رفت، اما مرض قند و گرفتاریهای عصبی، سوءظن و وسواس آسوده اش نمی گذاشت. در همین اوان به «امیل برنار» نوشت که : «من پیر و بیمارم اما سوگند خورده ام که در حال نقاشی بمیرم.» ، اما در تب رماتیسم مرد و آخرین دقایق زندگیش در هذیان گذشت.
    در هذیان دائماً به مدیر موزه ی شهراکس که هرگز حاضر نشده بود کوچکترین ارزشی برای آثار او قایل شود، ناسزا می گفت.از تابلوهای مشهور سزان می توان «ورق بازان» ، «غرش» ، «مردی با پیپ» ، «مادام سزان در گلخانه» ، «باد و طوفان» ، «آب تنی کنندگان» ، «درختان سپیدار» ، «دهقان پیر» ، «طبیعت های بیجان» ، «مجسمه عشق و اشیا بیجان» ، «نوازنده ی پیانو» ، «امیل زولا و پل الکسیس» و تصویری که از خود کشیده، را نام برد.
    از سه نسخه ی کار، این پرده ی کوچک واپسین و بی گمان بهترین آنهاست. باشکوه ترین و پالوده ترین آنها نیز هست. شکلها به تنهایی ساده ترند اما روابط متنوعتر است. تصویر فوق العاده ی بازیکن چپ نتیجه ی تثبیت و تفکیک تدریجی این پیکر متفکر است.
    تصویری از تأمل محض است بدون آنکه تأثر برانگیزد. با وجود تقارن دو ورق بازی که به ورقهای خود چشم دوخته اند، سزان می بایست بر خشکی و بدیهیت آنها غلبه می کرد بدون آنکه سنگینی حالت استغراق آنها را از دست بدهد. گیرایی این پرده ی کاملاً خوانا و فراوانی نوآوریهای کار سازش در زمینه ی رنگ و شکل جالب توجه است.
    مسئله: پیکرهایی با تقارن طبیعی و نقشهای همسان –هر یک طرف دیگری است در تقابلی پذیرفته- ولی نمودار زندگی جداگانه را چگونه باید تصویر کرد تا کار به تکرار نکشد و حالت تأمل محض، که در نقاشیهای پیشین از این بازی بسیار کمیاب است، تضعیف نشود.
    بخشی از کار را یک جابجایی محور انجام می دهد. پیکر سمت چپ در تصویر حضور کاملتری دارد. طرف مقابل او که گوشتالوتر و تنومندتر است، در حاشیه ی تصویر است-ولی به طور عجیبی نزدیکتر به ما- در حالی که سطح بیشتری از میز را اشغال کرده است.
    او سر را به جلو خم کرده و توجه بیشتری به دستش دارد. مرد اول ورق بازتر و آسوده خاطر و خون سرد است و شکل ستونی درازش با خط افقی پشت سرش تضاد دارد. دو کلاه، یکی سخت و متوازن با لبه ی قوسی شکل و دیگری نرم و از شکل افتاده با لبه ی خمیده و نامنظم، بیانگر این اختلاف احساسند –و دو میزان تأمل.
    بازیکن چپ باهوش تر است اما بدن تنبلی دارد؛ بازیکن راست به آن اندازه باهوش نیست ولی بدن چابکتر و مزاج گرمتری دارد. دست اولی از پایین شانه آغاز می شود و اندامهای او از سر کوچکش مستقلند، سری که مصمم است و دلواپسی ندارد (و از تن دور است وبه کلاهش می ماند).
    دیگری پشت خم کرده است و اگر آماده ی بازی است، در تصمیم گیری به دلشوره دچار است. دستهای اولی موازیند، دستهای دیگری همگرا. سر اولی پشت به منظره ای مبهم دارد، پشت سر دومی معماریی با خطوط عمودی است و شکل مشخص خشکتری که انحنای بدن را بهتر نشان می دهد.
    چهره ی مرد بلند، سایه دار و آکنده از تضادهایی درونی است که طرح دُور آن را تحت الشعاع قرار می دهند؛ سیمای دیگری بازتر و آشکارتر است. اولی ورقهای روشنی دارد، ورقهای دومی تیره است و دستهای او به ما نزدیکتر. رومیزی در سمت چپ به زاویه ی قائمه ی باثباتی می انجامد و در سمت راست به شکلی با زاویه ی حاده. رنگ نیز بیانی با تضادهای ظریف است.
    بنفش در برابر زرد است، ولی هر دو خنثی شده اند. پیکر سمت چپ کت بنفش و شلوار زرد دارد، سمت راستی برعکس. از این رو دومی چه از لحاظ رنگ و چه از نظر شکل با پیرامونش تضاد بیشتری دارد. اما تضاد خنثی شده است: راست قامت به صندلی شیبداری تکیه دارد، خمیده پشت به لبه ی عمودی تابلو.
    خشکی ذاتی مضمون همچنین مغلوب شادابی چشمگیر سطح کار می گردد. درخششی زیبا و بازی تضادهای جزیی و حساسیتی پایدار در جای جای پرده به چشم می خورد.
    آنچه که (مدرنیسم در عالم هنر نقاشی) نام گرفته است با حرکت آگاهانه «پل سزان» نقاش جست وجوگرفرانسوی شکل گرفته است. رویت جهان و نگاه دوباره به آن به صورت عینی و بدون مداخله ذهن سامان نیافته یا عواطف آشفته از اهداف وی بود.
    تحقیقا نزدیکترین دیدگاه قبل از او امپرسیونیت ها بودند که جهان را تا حدودی ذهنی می دیدند؛ یعنی به صورتی که اشیاء در روشنایی های گوناگون و زوایای مختلف دیده می شوند.این زوایای متنوع تاثیرات متفاوتی نیز بر حواس هنرمند و مخاطب ایجاد می کرد.
    صورت های مختلفی که تغییرات لحظه ای رنگ می توانست اساس آن باشد. اما سزان بر آن بود که سطح پر تلالو و ناپایدار اشیاء را کنار زده و به واقعیت پنهان آنها که ثابت و غیر قابل دگرگونی است دست یابد. گرچه بیشتر عمر پل سزان متولد ۱۸۳۹ فرانسه را به تاریخ امپرسیونیسم تعلق دارد اما آنچه که در مورد این هنرمند قابل توجه است گسستن تدریجی پیوندهایش از امپرسیونیست هاست. تصمیم به کنارگیری از آنها با عدم شرکت در نمایشگاه سال ۱۸۷۹ این گروه عملی شد.
    علاقه وافر امپرسیونیست ها به نور و اثرات آن از گرایشات اساسی بود که سزان در مقابل آنها اصل (ساختار) در نقاشی را مطرح کرد. وی خواستار شیوه ای بود که در طبیعت اشیاء ثابت باشد نه در احساسات ذهنی نقاش؛ زیرا او معتقد است احساسات ذهنی فرد همواره دچار آشفتگی است. از دیدگاه او حساسیتی که هنرمندان امپرسیونیست مشتاقانه در صدد بازنمایی اثرات مختلف نور داشتند نادیده گرفتن کمال هنر بود، وقتی کل تصویر به هماهنگی نور و رنگ و جلوه های ویژه نور مبدل می شود ساختار محکم و کالبد خطی اجسام نیز از بین می رود.
    بدین گونه از ارزش انداختن اشیاء طبیعی نخستین نشانه بی اعتباری بازنمایی جهان به شکل سنتی است و البته نخستین گام به سوی خلق صورت های تازه. دیدگاهی که امپرسیونیسم در ادراک ذهنی که در برداشتی غیر جسمانی از اشیا ارایه می دهد به روان آدمی مجال حضور داده و فضایی را فراهم می آورد تا او را از تبعیت قوانین مادی رها سازد.
    ● گزیده ای از خصوصیات سبک امپرسیونیسم:
    ▪ امپرسیونیسم حاصل«تحلیل» است اما مکاتب پیشین، نتیجه تلفیق و آمیختگی بودهاند.
    ▪ ادراک امپرسیونیستی تا آنجایی که رنگ ها را نه به عنوان کیفیات مشخص وابسته به چیزی خاص، بلکه به مثابه پدیده های غیر جسمانی، غیر مادی و مجرد می نمایاند.
    ▪ امپرسیونیسم یک هنر شهری است و نقاشی را از روستا به شهر کشاند.
    ▪ ساده ترین فرمولی که می توان امپرسیونیسم را به آن تعبیر کرد، ارجحیت «لحظه» بر «ایستایی و سکون» و «استمرار» است. تقویت این احساس که هر پدیده یک احساس و یک طرح تکرارناپذیر و موجی است که در بستر زمان می لغزد.
    ▪ بازسازی کنش ذهنی به جای واقعیت ذهنی.
    ▪ بازنمایی نور، فضا، هوا، تجزیه رنگ های شاخص به تونالیته ها، بازی انعکاس نور و سایه روشن ها، ضربه های شتابزده، ناپایدار و تند قلم موبیانگر آن احساس واقعیت پویا و پیوسته در حال تغییر امپرسیونیسم است.
    ● هنرمندان امپرسیونیسم:
    ▪ منه (۱۸۴۰-۱۹۲۶)
    ▪ پیسارو (۱۸۳۱ – ۱۹۰۳)
    ▪ رنوار (۱۸۴۱ – ۱۹۱۹)
    ▪ سیسیلی (۱۸۳۹ – ۱۸۹۹)
    پی نوشت:
    - پاکباز، ر،۱۳۸۱، در جستجوی زبان نو، تهران، انتشارات نگاه.
    - گودرزی، م.،۱۳۸۱، هنرمدرن، انتشارات سوره.
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


  8. Top | #176
    پارسیان (شاپرزفا)
    sina آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Sep 2007
    شماره عضویت
    78
    نوشته ها
    125,905
    میانگین پست در روز
    47.48
    حالت من : Khejalati
    تشکر ها
    13,655
    از این کاربر 39,997 بار در 29,566 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض پیتر پری و بقایای مذهبی روح پایان قرن

    پیتر پری و بقایای مذهبی روح پایان قرن


    «پترپری» متولد ۱۹۷۱ در لندن است هرچند اگر به حافظ ه تاریخی خود مراجعه کنیم هنرمند دیگری نیز با نام «پیترپری» وجود دارد. که متولد بوداپست است و البته بعدها به لندن و سپس برلین نقل‌ مکان می‌کند؛ کنتراکتیویستی که بیشتر تحت تأثیر زیبایی‌شناسی با هاوس کار می‌کرد.
    پارسیان (شاپرزفا)
    در یک پس رفتٍ بورخسی نوه او فارغ‌التحصیل کالج چلسی در سال ۲۰۰۳- که قبل از آن ۸ سال را به قول خودش در برهوت سیر کرده بود به میزان زیادی تحت تأثیر پدربزرگ است. به هرحال، دغدغه واقعیات را کنار می‌گذاریم: طراحی‌های پیتر پری جوان‌ شاید در بردارنده انعکاسی قوی از یک مدرنیست است. اما مسیری که او آن‌ها را گسترش می‌دهد، اقیانوسی از ابهام را در خود دارد.
    پری گفت‌ گویی دوباره با فرم‌های هلالی دارد تعاملاتی که گاهی ملموس و زمانی آبستره است. فرم‌هایی که با هاشورهایی فوق‌العاده یا لکه‌هایی متراکم زیروبم‌ پر می‌شوند. گاهی این ضربات بر روی لبه فرم سرگردان می‌شود، شبیه به پوششی از انرژی که نمی‌تواند خودش را دربر گیرد. خط مشیی که در نوعی تردید ساختاری و مفهومی شکل می‌گیرد.
    در این‌جا کیفیتی شوخ نسبت به طراحی می‌توان تشخیص داد، مثل این‌که پری جایگاه خطوط راهنما را در پوششی از جلوه‌گری تعیْن می‌بخشد. اما از طرفی یک احساس اضطرار قوی فضایی تیره را در شکلی از یک موضوع مقدس سهیم می‌کند. چنان‌چه درندگی سوراخ‌ چشم‌ها در تصویری انرژیک- در اثر «Hare» ۲۰۰۳- بر یک تصویر یک بار چاپ شده، پی‌ریخته شده است.
    آن‌جا که کنتراکتیویسم پدربزرگ «پری» ظاهر می‌شود- چنان‌چه در طراحی تنک «مطالعه» ۲۰۰۴ که یک خط به صورتی اریب در فضا قوس بر می‌دارد فضا مانند شاخه لختی پر می‌شود- این‌گونه به نظر می‌رسد که جریان این کش‌وقوس مانند زوالی انتروپیک است.
    خطوط زیبا که در فرم مرکزی به هم می‌رسند شبیه تار عنکبوت است. غبار اندوده مانند آن چیزی که در اثر اکتاو نیز تأثیرش به چشم می‌خورد. مثل این‌که چیزهایی از اشیاء بدوی یا بقایای مذهبی در این اشیا به نمایش در آمده است. برای مثال اثر Headrest ۲۰۰۳ به نظر به شکل ویژه‌ای روحانی می‌آید. از طرفی چیزهایی با مدل قدیمی و نوستالژیک وجود دارد، چیزهایی که احساس می‌کنی روزی مفید بوده‌اند. شاید چیزهای آئینی که از توجه خارج شده‌اند. یک احساس‌گذرا که به وسیله استفاده پری از کاغذی کهنه و زمینه متقالی مضاعف می‌شود.
    آن دسته کارهای «پری» که به ویژه به اروپای شرقی بر می‌گردد با وضوح به منابع تاریخی دست می‌یازد و هم‌زمان از آن دور می‌شود، مانند اثر Lenin Menument‌۲۰۰۳ که در آن لکه گواش روی داس غول پیکری که دور یک ساختمان با فرم چکش پیچیده است سرازیر می‌شود. این ساختمان به طور قطع هرگز زنده نشد و از شکل آرزو بالاتر نرفت و پشتیبانی نشد، این اثر هم جشن لنین با جاه طلبی‌های آرمان‌شهرش و هم سوگواری سیاست زور که با گرسنگی میلیون‌ها روس در طول برنامه‌های ۵ ساله‌اش روبه‌رو شد را در بر دارد.
    Poin Block ۲۰۰۳ که به نظر جایگاه مخصوص یک تمثال از دست رفته را تصویر می‌کند به طور هم‌زمان ابهامی یادبودی را ارائه می‌دهد. در واقع آن‌چه پری از مدرن‌های اخیر به شکل قابل بحث گرفته است یک حرکت ترکیب بنداند شبیه پین بال است که در آن امتیاز نقاط انرژیک را بیشتر از یک تصویر مجرد می‌توان دید.
    در یکی از متون پل‌کله به نام «The Grey Point»۱۹۵۹ در قسمتی می‌خوانیم: «نقطه خاکستری هم‌زمان وظیفه بی‌نظمی و ریتم را بر عهده دارد تا جایی که به مانند پرشی دینامیک روی خودش محسوب می‌شود» اولین نمایش «پری» با عنوان «نقطه خاکستری» اشاره‌ای گذرا به همین نکته دارد که بیشتر از دنبال کردن پیام‌های مخفی احتمالی در احساس فیگورهای جمیزی(۱) هنرش به چشم می‌خورد. بدین‌ معنی که جدای از لذتی که از نمایش ابهامش به دست می‌دهد بازی کنایه‌وارش (با نقل مضمون از یک گفته معروف‌تر کله) به پری اجازه می‌دهد ذهن مخاطب را برای قدم زدن در اختیار بگیرد. پی‌نوشت:
    ۱- ویلیام جمیز: فیلسوف و روانشناس امریکایی- رهبر جنبش فلسفی پراگماتیسم روانشناس کارکرد گرا: (۱۹۱۰-۱۸۴۲) دوهفته‌نامه هنرهای تجسمی تندیس
    کاربر انجمن خوش اومدی پارسیان (شاپرزفا)راستی چرا ثبت نام نمی کنی تا بتونی از تمام امکانات سایت استفاده کنی ؟ و حتی راجبه به ارسالها نظرتو بدی یا از پستها تشکر کنی. بفرما داخل انجمن پارسیان و تو جمع ما شرکت کنپارسیان (شاپرزفا)


    [فقط کاربران انجمن قادر به دیدن لینک هستند . برای ثبت نام کلیک کنید..]
    ***************************************
    حسین
    بیشتر از آب تشنه لبیک بود.....افسوس که به جای افکارش زخم هایش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی جلوه دادند. (دکتر شریعتی)

    ****************************************
    جیرجیرک به خرس گفت دوستت دارم .خرس جواب داد: الان می خواهم بخوابم.خرس به خواب زمستانی رفت و هرگز نفهمید عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

    پارسیان (شاپرزفا)


صفحه 22 از 31 نخستنخست ... 12181920212223242526 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •