لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 90

موضوع: گلچین شعر شاعران معاصر

  1. Top | #1
    پارسیان (شاپرزفا)
    N i l o o آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    نـاظم سـایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    78024
    نوشته ها
    19,776
    میانگین پست در روز
    20.27
    تشکر ها
    3,386
    از این کاربر 14,157 بار در 10,130 ارسال تشکر شده است.

    موضوع koshti گلچین شعر شاعران معاصر




    در این بخش برگزیده اشعار چند تن از معروفترین شاعران معاصر در معرض دید و خوانش خوانندگان عزیز قرار دارد. سعی من بر آن بوده است تا دفترهای مختلف اشعاراین شاعران را در اختیار شما قرار دهم اگرچه به علت حجم وسیع شعرها، گاهی تنها به برگزیده و زبده اشعار بسنده کرده ام.






    • فهرست نام شاعران










    --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------








    برگزیده ای از اشعار نیما یوشیج


    -----------------------------------------------------------------------------

    مرغ آمین





    مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
    رفته تا آنسوی این بیداد خانه
    باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
    نوبت روز گشایش را
    در پی چاره بمانده.

    می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
    جور دیده مردمان را.
    با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
    می دهد پیوندشان در هم
    می کند از یاس خسران بار آنان کم
    می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.

    بسته در راه گلویش او
    داستان مردمش را.
    رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
    بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.

    او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
    با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
    از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
    از درون استغاثه های رنجوران.
    در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
    وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
    که ندارد لحظه ای از آن رهایی
    می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

    چون نشان از آتشی در دود خاکستر
    می دهد از روی فهم رمز درد خلق
    با زبان رمز درد خود تکان در سر.
    وز پی آنکه بگیرد ناله های ناله پردازان ره در گوش
    از کسان احوال می جوید.
    چه گذشته ست و چه نگذشته است
    سرگذشته های خود را هر که با آن محرم هشیار می گوید.

    داستان از درد می رانند مردم.
    در خیال استجابتهای روزانی
    مرغ آمین را بدان نامی که او را هست می خوانند مردم.

    زیر باران نواهایی که می گویند:
    " باد رنج ناروای خلق را پایان."
    ( و به رنج ناروای خلق هر لحظه می افزاید.)

    مرغ آمین را زبان با درد مردم می گشاید.
    بانگ برمی دارد:
    ـــ" آمین!
    باد پایان رنجهای خلق را با جانشان در کین
    وز جا بگسیخته شالوده های خلق افسای
    و به نام رستگاری دست اندر کار
    و جهان سر گرم از حرفش در افسوس فریبش."

    خلق می گویند:
    ـــ" آمین!
    در شبی اینگونه با بیداش آیین.
    رستگاری بخش ـــ ای مرغ شباهنگام ـــ ما را!
    و به ما بنمای راه ما به سوی عافیتگاهی.
    هر که را ـــ ای آشناپرورـــ ببخشا بهره از روزی که می جوید."

    ـــ" رستگاری روی خواهد کرد
    و شب تیره، بدل با صبح روشن گشت خواهد." مرغ می گوید.

    خلق می گویند:
    ـــ" اما آن جهانخواره
    ( آدمی را دشمن دیرین) جهان را خورد یکسر."
    مرغ می گوید:
    ـــ" در دل او آرزوی او محالش باد."
    خلق می گویند:
    ـــ" اما کینه های جنگ ایشان در پی مقصود
    همچنان هر لحظه می کوبد به طبلش."

    مرغ می گوید:
    ـــ" زوالش باد!
    باد با مرگش پسین درمان
    نا خوشیّ آدمی خواری.
    وز پس روزان عزت بارشان
    باد با ننگ همین روزان نگونسازی!"

    خلق می گویند:
    ـــ" اما نادرستی گر گذارد
    ایمنی گر جز خیال زندگی کردن
    موجبی از ما نخواهد و دلیلی برندارد.
    ور نیاید ریخته های کج دیوارشان
    بر سر ما باز زندانی
    و اسیری را بود پایان.
    و رسد مخلوق بی سامان به سامانی."
    مرغ می گوید:
    ـــ" جدا شد نادرستی."

    خلق می گویند:
    ـــ" باشد تا جدا گردد."

    مرغ می گوید:
    ـــ" رها شد بندش از هر بند، زنجیری که بر پا بود."

    خلق می گویند:
    ـــ" باشد تا رها گردد."

    مرغ می گوید:
    ـــ" به سامان بازآمد خلق بی سامان
    و بیابان شب هولی
    که خیال روشنی می برد با غارت
    و ره مقصود در آن بود گم، آمد سوی پایان
    و درون تیرگیها، تنگنای خانه های ما در آن ویلان،
    این زمان با چشمه های روشنایی در گشوده است
    و گریزانند گمراهان، کج اندازان،
    در رهی کامد خود آنان را کنون پی گیر.
    و خراب و جوع، آنان را ز جا برده است
    و بلای جوع آنان را جا به جا خورده است
    این زمان مانند زندانهایشان ویران
    باغشان را در شکسته.
    و چو شمعی در تک گوری
    کور موذی چشمشان در کاسه ی سر از پریشانی.
    هر تنی زانان
    از تحیّر بر سکوی در نشسته.
    و سرود مرگ آنان را تکاپوهایشان ( بی سود) اینک می کشد در گوش."

    خلق می گویند:
    ـــ" بادا باغشان را، درشکسته تر
    هر تنی زانان،جدا از خانمانش، بر سکوی در، نشسته تر.
    وز سرود مرگ آنان، باد
    بیشتر بر طاق ایوانهایشان قندیلها خاموش."
    ـــ" بادا!" یک صدا از دور می گوید
    و صدایی از ره نزدیک،
    اندر انبوه صداهای به سوی ره دویده:
    ـــ" این، سزای سازگاراشان
    باد، در پایان دورانهای شادی
    از پس دوران عشرت بار ایشان."

    مرغ می گوید:
    ـــ" این چنین ویرانگیشان، باد همخانه
    با چنان آبادشان از روی بیدادی."
    ـــ" بادشان!" ( سر می دهد شوریده خاطر، خلق آوا)
    ـــ" باد آمین!
    و زبان آنکه با درد کسان پیوند دارد باد گویا!"
    ـــ" باد آمین!
    و هر آن اندیشه، در ما مردگی آموز، ویران!"
    ـــ" آمین! آمین!"
    و خراب آید در آوار غریو لعنت بیدار محرومان
    هر خیال کج که خلق خسته را با آن نخواها نیست.
    و در زندان و زخم تازیانه های آنان می کشد فریاد:
    " اینک در و اینک زخم"
    ( گرنه محرومی کجیشان را ستاید
    ورنه محرومی بخواه از بیم زجر و حبس آنان آید)
    ـــ" آمین!
    در حساب دستمزد آن زمانی که بحق گویا
    بسته لب بودند
    و بدان مقبول
    و نکویان در تعب بودند."
    ـــ" آمین!

    در حساب روزگارانی
    کز بر ره، زیرکان و پیشبینان را به لبخند تمسخر دور می کردند
    و به پاس خدمت و سودایشان تاریک
    چشمه های روشنایی کور می کردند."
    ـــ" آمین!"

    ـــ" با کجی آورده های آن بداندیشان
    که نه جز خواب جهانگیری از آن می زاد
    این به کیفر باد!"
    ـــ" آمین!"

    ـــ" با کجی آورده هاشان شوم
    که از آن با مرگ ماشان زندگی آغاز می گردید
    و از آن خاموش می آمد چراغ خلق."
    ـــ" آمین!"

    ـــ" با کجی آورده هاشان زشت
    که از آن پرهیزگاری بود مرده
    و از آن رحم آوری واخورده."
    ـــ" آمین!"

    ـــ" این به کیفر باد
    با کجی آورده شان ننگ
    که از آن ایمان به حق سوداگران را بود راهی نو، گشاده در پی سودا.
    و از آن، چون بر سریر سینه ی مرداب، از ما نقش بر جا."
    ـــ" آمین! آمین!"
    *
    و به واریز طنین هر دم آمین گفتن مردم
    ( چون صدای رودی از جا کنده، اندر صفحه ی مرداب آنگه گم)
    مرغ آمین گوی
    دور می گردد
    از فراز بام
    در بسیط خطّه ی آرام، می خواند خروس از دور
    می شکافد جرم دیوار سحرگاهان.
    وز بر آن سرد دوداندود خاموش
    هرچه، با رنگ تجلّی، رنگ در پیکر می افزاید.
    می گریزد شب.
    صبح می آید.


    ------------------------------------------------------------------------------------



    آهنگر




    در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت
    دست او بر پتک
    و به فرمان عروقش دست
    دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او:
    " ـــ کی به دست من
    آهن من گرم خواهد شد
    و من او را نرم خواهم دید؟
    آهن سرسخت!
    قد برآور، باز شو، از هم دوتا شو، با خیال من یکی تر زندگانی کن!"

    زندگانی چه هوسناک است، چه شیرین!
    چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
    خواستن بی ترس، حرف از خواستن بی ترس گفتن، شاد بودن!
    او به هنگامی که تا دشمن از او در بیم باشد
    ( آفریدگار شمشیری نخواهد بود چون)
    و به هنگامی که از هیچ آفریدگار شمشیری نمی ترسد،
    ز استغاثه های آنانی که در زنجیر زنگ آلوده ای را می دهد تعمیر...

    بر سر آن ساخته کاو راست در دست،
    می گذارد او ( آن آهنگر)
    دست مردم را به جای دست های خود.

    او به آنان، دست، با این شیوه خواهد داد.
    ساخته ناساخته،یا ساخته ی کوچک،
    او، به دست کارهای بس بزرگ ابزار می بخشد.
    او، جهان زندگی را می دهد پرداخت!

    در نخستین ساعت شب

    در نخستین ساعت شب، در اطاق چوبیش تنها، زن چینی
    در سرش اندیشه های هولناکی دور می گیرد، می اندیشد:
    " بردگان ناتوانایی که می سازند دیوار بزرگ شهر را
    هر یکی زانان که در زیر آوار زخمه های آتش شلاق داده جان
    مرده اش در لای دیوار است پنهان"

    آنی از این دلگزا اندیشه ها راه خلاصی را نمی داند زن چینی
    او، روانش خسته و رنجور مانده است
    با روان خسته اش رنجور می خواند زن چینی،
    در نخستین ساعت شب:
    ـــ " در نخستین ساعت شب هر کس از بالای ایوانش چراغ اوست
    آویزان
    همسر هر کس به خانه بازگردیده است الا همسر من
    که ز من دور است و در کار است
    زیر دیوار بزرگ شهر."
    *
    در نخستین ساعت شب، دور از دیدار بسیار آشنا من نیز
    در غم ناراحتی های کسانم؛
    همچنانی کان زن چینی
    بر زبان اندیشه های دلگزایی حرف می راند،
    من سرودی آشنا را می کن در گوش
    من دمی از فکر بهبودی تنها ماندگان در خانه هاشان نیستم خاموش
    و سراسر هیکل دیوارها در پیش چشم التهاب من نمایانند نجلا!
    *
    در نخستین ساعت شب،
    این چراغ رفته را خاموش تر کن
    من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی
    راهبردم را به خوبی می شناسم، خوب می دانم
    من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند
    وندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر
    دیرگاهی هست می خوانم.
    در بطون عالم اعداد بیمر
    در دل تاریکی بیمار
    چند رفته سالهای دور و از هم فاصله جسته
    که بزور دستهای ما به گرد ما
    می روند این بی زبان دیوارها بالا.

    خونریزی

    پا گرفته است زمانی است مدید
    نا خوش احوالی در پیکر من
    دوستانم، رفقای محرم!
    به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
    این دلاشوب چراغ
    روشنایی بدهد در بر من!

    من به تن دردم نیست
    یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
    و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
    که فرود آمده سوزان
    دم به دم در تن من.
    تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
    و به یک جور و صفت می دانم
    که در این معرکه انداخته اند.

    نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
    به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
    کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.

    یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر، گشت دچار
    به تب ذات الجنب
    و من اکنون در من
    تب ضعف است برآورده دمار.

    من نیازی به حکیمانم نیست
    " شرح اسباب " من تب زده در پیش من است
    به جز آسودن درمانم نیست
    من به از هر کس
    سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
    با تنم طوفان رفته ست
    تبم از ضعف من است
    تبم از خونریزی.

    داروگ

    خشک آمد کشتگاه
    در جوار کشت همسایه.
    گر چه می گویند: " می گریند روی ساحل نزدیک
    سوگواران در میان سوگواران."
    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

    بر بساطی که بساطی نیست
    در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
    و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
    ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

    خانه ام ابری ست...

    خانه ام ابری ست
    یکسره روی زمین ابری ست با آن.

    از فراز گردنه خرد و خراب و مست
    باد میپیچد.
    یکسره دنیا خراب از اوست
    و حواس من!
    آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

    خانه ام ابری ست اما
    ابر بارانش گرفته ست.
    در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
    من به روی آفتابم
    می برم در ساحت دریا نظاره.
    و همه دنیا خراب و خرد از باد است
    و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
    راه خود را دارد اندر پیش.

    ری را

    " ری را"...صدا می آید امشب
    از پشت " کاچ" که بند آب
    برق سیاه تابش تصویری از خراب
    در چشم می کشاند.
    گویا کسی است که می خواند...

    اما صدای آدمی این نیست.
    با نظم هوش ربایی من
    آوازهای آدمیان را شنیده ام
    در گردش شبانی سنگین؛
    زاندوه های من
    سنگین تر.
    و آوازهای آدمیان را یکسر
    من دارم از بر.

    یکشب درون قایق دلتنگ
    خواندند آنچنان؛
    که من هنوز هیبت دریا را
    در خواب
    می بینم.

    ری را. ری را...
    دارد هوا که بخواند.
    درین شب سیا.
    او نیست با خودش،
    او رفته با صدایش اما
    خواندن نمی تواند.







    ویرایش توسط N i l o o : Tuesday 14 February 2012-1 در ساعت 05:11 PM


    گاهی چقدر زود دیر می شود ...



  2. کاربر مقابل از N i l o o عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    pary - ha (Tuesday 14 February 2012-1)

  3. Top | #2
    پارسیان (شاپرزفا)
    N i l o o آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    نـاظم سـایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    78024
    نوشته ها
    19,776
    میانگین پست در روز
    20.27
    تشکر ها
    3,386
    از این کاربر 14,157 بار در 10,130 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    همه شب

    همه شب زن هرجایی
    به سراغم می آمد.
    به سراغ من خسته چو می آمد او
    بود بر سر پنجره ام
    یاسمین کبود فقط
    همچنان او که می آید به سراغم، پیچان.

    در یکی از شبها
    یک شب وحشت زا
    که در آن هر تلخی
    بود پا بر جا،
    و آن زن هر جایی
    کرده بود از من دیدار؛
    گیسوان درازش ـــ همچو خزه که بر آب ـــ
    دور زد به سرم
    فکنید مرا
    به زبونیّ و در تک وتاب

    هم از آن شبم آمد هر چه به چشم
    همچنان سخنانم از او
    همچنان شمع که می سوزد با من به وثاقم ، پیچان.

    در کنار رودخانه

    در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر.
    روز، روز آفتابی است.
    صحنه ی آییش گرم است.

    سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد، آسوده می خوابد
    در کنار رودخانه.

    در کنار رودخانه من فقط هستم
    خسته ی درد تمنا،
    چشم در راه آفتابم را.
    چشم من اما
    لحظه ای او را نمی یابد.
    آفتاب من
    روی پوشیده است از من در میان آبهای دور.
    آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا
    از درنگ من،
    یا شتاب من،
    آفتابی نیست تنها آفتاب من
    در کنار رودخانه.



    --------------------------------------------------------------------------------


    دل فولادم



    ول کنید اسب مرا
    راه توشه ی سفرم را و نمد زینم را
    و مرا هرزه درا،
    که خیالی سرکش
    به در خانه کشاندست مرا.

    رسم از خطه ی دوری، نه دلی شاد در آن.
    سرزمینهایی دور
    جای آشوبگران
    کارشان کشتن و کشتار که از هر طرف و گوشه ی آن
    می نشاندید بهارش گل با زخم جسدهای کسان.
    *
    فکر می کردم در ره چه عبث
    که ازین جای بیابان هلاک
    می تواند گذرش باشد هر راهگذر
    باشد او را دل فولاد اگر
    و برد سهل نظر در بد و خوب که هست
    و بگیرد مشکلها آسان.
    و جهان را داند
    جای کین و کشتار
    و خراب و خذلان.

    ولی اکنون به همان جای بیابان هلاک
    بازگشت من میباید، با زیرکی من که به کار،
    خواب پر هول و تکانی که ره آورد من از این سفرم هست هنوز
    چشم بیدارم و هر لحظه بر آن می دوزد،
    هستیم را همه در آتش بر پا شده اش می سوزد.

    از برای من ویران سفر گشته مجالی دمی استادن نیست
    منم از هر که در این ساعت غارت زده تر
    همه چیز از کف من رفته به در
    دل فولادم با من نیست
    همه چیزم دل من بود و کنون می بینم
    دل فولادم مانده در راه.
    دل فولادم را بی شکی انداخته است
    دست آن قوم بداندیش در آغوش بهاری که گلش گفتم از خون وز زخم.
    وین زمان فکرم این است که در خون برادرهایم
    ـــ ناروا در خون پیچان
    بی گنه غلتان در خون ـــ
    دل فولادم را زنگ کند دیگرگون.

    ---------------------------------------------------------------------------------

    روی بندرگاه



    آسمان یکریز می بارد
    روی بندرگاه.
    روی دنده های آویزان یک بام سفالین در کنار راه
    روی " آیش" ها که " شاخک" خوشه اش را می دواند.
    روی نوغانخانه، روی پل ـــ که در سر تا سرش امشب
    مثل اینکه ضرب می گیرند ـــ یا آنجاکسی غمناک می خواند.
    همچنین بر روی بالاخانه ی من (مرد ماهیگیر مسکینی
    که او را میشناسی)

    خالی افتاده است اما خانه ی همسایه ی من دیرگاهیست.
    ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با تست
    و عروق زخمدار من ازین حرفم که با تو در میان می آید از درد درون
    خالی است.

    و درون دردناک من ز دیگر گونه زخم من می آید پر!
    هیچ آوایی نمی آید از آن مردی که در آن پنجره هر روز
    چشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.
    وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رؤیای جنگ) این زندگانی.

    بچه ها، زنها،
    مردها، آنها که در خانه بودند،
    دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کشته گشتند.

    ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

    شب پره ی ساحل نزدیک



    چوک و چوک!... گم کرده راهش در شب تاریک
    شب پره ی ساحل نزدیک
    دم به دم می کوبدم بر پشت شیشه.

    شب پره ی ساحل نزدیک!
    در تلاش تو چه مقصودی است؟
    از اطاق من چه می خواهی؟

    شب پره ی ساحل نزدیک با من (روی حرفش گنگ) می گوید:
    " چه فراوان روشنایی در اطاق توست!
    باز کن در بر من
    خستگی آورده شب در من."
    به خیالش شب پره ی ساحل نزدیک
    هر تنی را می تواند برد هر راهی
    راه سوی عافیتگاهی
    وز پس هر روشنی ره بر مفری هست.

    چوک و چوک!... در این دل شب کازو این رنج می زاید
    پس چرا هر کس به راه من نمی آید...؟


    -----------------------------------------------------------------------------------------------------


    هست شب




    هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
    رنگِ رخ باخته است.
    باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
    سوی من تاخته است.
    *
    هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
    هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
    *
    با تنش گرم، بیابان دراز
    مرده را ماند در گورش تنگ
    با دل سوخته ی من ماند
    به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
    هست شب. آری، شب.



    ------------------------------------------------------------------------------------


    فرق است




    بودم به کارگاه جوانی
    دوران روزهای جوانی مرا گذشت
    در عشق های دلکش و شیرین
    (شیرین چو وعده ها)
    یا عشق های تلخ کز آنم نبود کام.
    فی الجمله گشت دور جوانی مرا تمام.
    *
    آمد مرا گذار به پیری
    اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده ام
    فکری است باز در سرم از عشق های تلخ
    لیک او نه نام داند از من نه من از او
    فرق است در میانه که در غره یا به سلخ.


    ----------------------------------------------------------------------------------------------------


    برف



    زردها بی خود قرمز نشده اند
    قرمزی رنگ نینداخته است
    بی خودی بر دیوار.
    صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
    "وازانا" پیدا نیست
    گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب
    بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.
    وازانا پیدا نیست
    من دلم سخت گرفته است از این
    میهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک
    که به جان هم نشناخته انداخته است:
    چند تن خواب آلود
    چند تن نا هموار
    چند تن نا هشیار.


    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    سیولیشه



    تی تیک تی تیک
    در این کران ساحل و به نیمه شب
    نک می زند
    "سیولیشه"
    روی شیشه.

    به او هزار بار
    ز روی پند گفته ام
    که در اطاق من ترا
    نه جا برای خوابگاست
    من این اطاق را به دست
    هزار بار رفته ام.
    چراغ سوخته
    هزار بر لبم
    سخن به مهر دوخته.

    ولیک بر مراد خود
    به من نه اعتناش او
    فتاده است در تلاش او
    به فکر روشنی کز آن
    فریب دیده است و باز
    فریب می خورد همین زمان.

    به تنگنای نیمه شب
    که خفته روزگار پیر
    چنان جهان که در تعب
    کوبد سر
    کوبد پا.

    تی تیک تی تیک
    سوسک سیا
    سیولیشه
    نک می زند
    روی شیشه.



    -------------------------------------------------------------------------------------



    در پیش کومه ام



    در پیش کومه ام
    در صحنه ی تمشک
    بیخود ببسته است
    مهتاب بی طراوت.لانه.
    *
    یک مرغ دل نهاده ی دریادوست
    با نغمه هایش دریایی
    بیخود سکوت خانه سرایم را
    کرده است چون خیاش ویرانه.
    *
    بیخود دویده است
    بیخود تنیده است
    "لم" در حواشی "آئیش"
    باد از برابر جاده
    کانجا چراغ روشن تا صبح
    می سوزد از پی چه نشانه.
    *
    ای یاسمن تو بیخود پس
    نزدیکی از چه نمی گیری
    با این خرابم آمده خانه.

    ---------------------------------------------------------------------


    کک کی



    دیری ست نعره می کشد از بیشه ی خموش
    "کک کی" که مانده گم.

    از چشم ها نهفته پری وار
    زندان بر او شده است علف زار
    بر او که او قرار ندارد
    هیچ آشنا گذار ندارد.

    اما به تن درست و برومند
    "کک کی" که مانده گم
    دیری است نعره میکشد از بیشه ی خموش.


    -----------------------------------------------------------------------------------

    بر سر قایقش



    بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان
    دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:
    "اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد."
    *
    سخت طوفان زده روی دریاست
    نا شکیباست به دل قایق بان
    شب پر از حادثه.دهشت افزاست.
    *
    بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان
    نا شکیباتر بر می شود از او فریاد:
    "کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"


    ------------------------------------------------------------------------------------------------------

    پاسها از شب گذشته است



    پاسها از شب گذشته است.
    میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
    میزبان در خانه اش تنها نشسته.
    در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
    اوست مانده.اوست خسته.

    مانده زندانی به لبهایش
    بس فراوان حرفها اما
    با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
    چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
    میزبان در خانه اش تنها نشسته.




    ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------



    ترا من چشم در راهم




    ترا من چشم در راهم شباهنگام
    که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
    وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
    ترا من چشم در راهم.

    شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
    در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
    گرم یاد آوری یا نه
    من از یادت نمی کاهم
    ترا من چشم در راهم.


    -----------------------------------------------------------------------------------------

    شب همه شب



    شب همه شب شکسته خواب به چشمم
    گوش بر زنگ کاروانستم
    با صداهای نیم زنده ز دور
    هم عنان گشته هم زبان هستم.
    *
    جاده اما ز همه کس خالی است
    ریخته بر سر آوار آوار
    این منم مانده به زندان شب تیره که باز
    شب همه شب
    گوش بر زنگ کاروانستم.

    قایق

    من چهره ام گرفته
    من قایقم نشسته به خشکی

    با قایقم نشسته به خشکی
    فریاد می زنم:
    " وامانده در عذابم انداخته است
    در راه پر مخافت این ساحل خراب
    و فاصله است آب
    امدادی ای رفیقان با من."
    گل کرده است پوزخندشان اما
    بر من،
    بر قایقم که نه موزون
    بر حرفهایم در چه ره و رسم
    بر التهابم از حد بیرون.

    در التهابم از حد بیرون
    فریاد بر می آید از من:
    " در وقت مرگ که با مرگ
    جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
    هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
    سهو است و جز به پاس ضرر نیست."
    با سهوشان
    من سهو می خرم
    از حرفهای کامشکن شان
    من درد می برم
    خون از درون دردم سرریز می کند!
    من آب را چگونه کنم خشک؟
    فریاد می زنم.
    من چهره ام گرفته
    من قایقم نشسته به خشکی
    مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
    یک دست بی صداست
    من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.

    فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
    فریاد من رسا
    من از برای راه خلاص خود و شما
    فریاد می زنم.
    فریاد می زنم!


    -----------------------------------------------------------------------------------------------------------


    مرغ شباویز



    به شب آویخته مرغ شباویز
    مدامش کار رنج افزاست، چرخیدن.
    اگر بی سود می چرخد
    وگر از دستکار شب، درین تاریکجا، مطرود می چرخد...

    به چشمش هر چه می چرخد، ـــ چو او بر جای ـــ
    زمین، با جایگاهش تنگ.
    و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ
    و جاده های خاموش ایستاده
    که پای زنان و کودکان با آن گریزانند
    چو فانوس نفس مرده
    که او در روشنایی از قفای دود می چرخد.
    ولی در باغ می گویند:
    " به شب آویخته مرغ شباویز
    به پا، زآویخته ماندن، بر این بام کبود اندود می چرخد."


    --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

    هنوز از شب...



    هنوز از شب دمی باقی است، می خواند در او شبگیر
    و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.

    به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
    به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
    به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند

    و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
    نگاه چشم سوزانش ـــ امیدانگیزـــ با من
    در این تاریک منزل می زند سوسو.

    ----------------------------------------------------------------------------------------------

    شب است


    شب است،
    شبی بس تیرگی دمساز با آن.
    به روی شاخ انجیر کهن " وگ دار" می خواند، به هر دم
    خبر می آورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم.

    شب است،
    جهان با آن، چنان چون مرده ای در گور.
    و من اندیشناکم باز:
    ـــ اگر باران کند سرریز از هر جای؟
    ـــ اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟...

    در این تاریکی آور شب
    چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟
    چو صبح از کوه سر بر کرد، می پوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟
    ویرایش توسط N i l o o : Tuesday 14 February 2012-1 در ساعت 11:01 AM


    گاهی چقدر زود دیر می شود ...



  4. کاربر مقابل از N i l o o عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    pary - ha (Tuesday 14 February 2012-1)

  5. Top | #3
    پارسیان (شاپرزفا)
    N i l o o آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    نـاظم سـایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    78024
    نوشته ها
    19,776
    میانگین پست در روز
    20.27
    تشکر ها
    3,386
    از این کاربر 14,157 بار در 10,130 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    ای شب


    هان ای شب شوم وحشت انگیز
    تا چند زنی به جانم آتش ؟
    یا چشم مرا ز جای بركن
    یا پرده ز روی خود فروكش
    یا بازگذار تا بمیرم
    كز دیدن روزگار سیرم
    دیری ست كه در زمانه ی دون
    از دیده همیشه اشكبارم
    عمری به كدورت و الم رفت
    تا باقی عمر چون سپارم
    نه بخت بد مراست سامان
    و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
    چندین چه كنی مرا ستیزه
    بس نیست مرا غم زمانه ؟
    دل می بری و قرار از من
    هر لحظه به یك ره و فسانه
    بس بس كه شدی تو فتنه ای سخت
    سرمایه ی درد و دشمن بخت
    این قصه كه می كنی تو با من
    زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
    خوبست ولیك باید از درد
    نالان شد و زار زار بگریست
    بشكست دلم ز بی قراری
    كوتاه كن این فسانه ،‌باری
    آنجا كه ز شاخ گل فروریخت
    آنجا كه بكوفت باد بر در
    و آنجا كه بریخت آب مواج
    تابید بر او مه منور
    ای تیره شب دراز دانی
    كانجا چه نهفته بد نهانی ؟
    بودست دلی ز درد خونین
    بودست رخی ز غم مكدر
    بودست بسی سر پر امید
    یاری كه گرفته یار در بر
    كو آنهمه بانگ و ناله ی زار
    كو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
    در سایه ی آن درخت ها چیست
    كز دیده ی عالمی نهان است ؟
    عجز بشر است این فجایع
    یا آنكه حقیقت جهان است ؟
    در سیر تو طاقتم بفرسود
    زین منظره چیست عاقبت سود ؟
    تو چیستی ای شب غم انگیز
    در جست و جوی چه كاری آخر ؟
    بس وقت گذشت و تو همانطور
    استاده به شكل خوف آور
    تاریخچه ی گذشتگانی
    یا رازگشای مردگانی؟
    تو آینه دار روزگاری
    یا در ره عشق پرده داری ؟
    یا شدمن جان من شدستی ؟
    ای شب بنه این شگفتكاری
    بگذار مرا به حالت خویش
    با جان فسرده و دل ریش
    بگذار فرو بگیرد دم خواب
    كز هر طرفی همی وزد باد
    وقتی ست خوش و زمانه خاموش
    مرغ سحری كشید فریاد
    شد محو یكان یكان ستاره
    تا چند كنم به تو نظاره ؟
    بگذار بخواب اندر آیم
    كز شومی گردش زمانه
    یكدم كمتر به یاد آرم
    و آزاد شوم ز هر فسانه
    بگذار كه چشم ها ببندد
    كمتر به من این جهان بخندد

    ---------------------------------------------------------------------------------------------


    منت دونان

    زدن یا مژه بر مویی گره ها
    به ناخن آهن تفته بریدن
    ز روح فاسد پیران نادان حجاب جهل ظلمانی دریدن
    به گوش كر شده مدهوش گشته
    صدای پای صوری را شنیدن
    به چشم كور از راهی بسی دور
    به خوبی پشه ی پرنده دیدن
    به جسم خود بدون پا و بی پر
    به جوف صخره ی سختی پریدن
    گرفتن شر ز شیری را در آغوش
    میان آتش سوزان خزیدن
    كشیدن قله ی الوند بر پشت
    پس آنگه روی خار و خس دویدن
    مرا آسان تر و خوش تر بود زان
    كه بار منت دونان كشیدن

    ---------------------------------------------------------------


    شیر

    شب آمد مرا وقت غریدن است
    گه كار و هنگام گردیدن است
    به من تنگ كرده جهان جای را
    از این بیشه بیرون كشم پای را
    حرام است خواب
    بر آرم تن زردگون زین مغاك
    بغرم بغریدنی هولناك
    كه ریزد ز هم كوهساران همه
    بلرزد تن جویباران همه
    نگردند شاد
    نگویند تا شیر خوابیده است
    دو چشم وی امشب نتابیده است
    بترسیده است از خیال ستیز
    نهاده ز هنگامه پا در گریز
    نهم پای پیش
    منم شیر ،‌سلطان جانوران
    سر دفتر خیل جنگ آوران
    كه تا مادرم در زمانه بزاد
    بغرید و غریدنم یاد داد
    نه نالیدنم
    بپا خاست ،‌برخاستم در زمن
    ز جا جست ، جستم چو او نیز من
    خرامید سنگین ، به دنبال او
    بیاموختم از وی احوال او
    خرامان شدم
    برون كردم این چنگ فولاد را
    كه آماده ام روز بیداد را
    درخشید چشم غضبناك من
    گواهی بداد از دل پاك من
    كه تا من منم
    به وحشت بر خصم ننهم قدم
    نیاید مرا پشت و كوپال، خم
    مرا مادر مهربان از خرد
    چو می خواست بی باك بار آورد
    ز خود دور ساخت
    رها كرد تا یكه تازی كنم
    سرافرازم و سرفرازی كنم
    نبوده به هنگام طوفان و برف
    به سر بر مرا بند و دیوار و سقف
    بدین گونه نیز
    نبوده ست هنگام حمله وری
    به سر بر مرا یاوری ، مادری
    دلیر اندر این سان چو تنها شدم
    همه جای قهار و یكتا شدم
    شدم نره شیر
    مرا طعمه هر جا كه آید به دست
    مرا خواب آن جا كه میل من است
    پس آرامگاهم به هر بیشه ای
    ز كید خسانم نه اندیشه ای
    چه اندیشه ای ست ؟
    بلرزند از روز بیداد من
    بترسند از چنگ فولاد من
    نه آبم نه آتش نه كوه از عتاب
    كه بس بدترم ز آتش و كوه و آب
    كجا رفت خصم ؟
    عدو كیست با من ستیزد همی ؟
    ظفر چیست كز من گریزد همی ؟
    جهان آفرین چون بسی سهم داد
    ظفر در سر پنجه ی من نهاد
    وزان شأن داد
    روم زین گذر اندكی پیشتر
    ببینم چه می آدم در نظر
    اگر بگذرم از میان دره
    ببینم همه چیز ها یكسره
    ولی بهتر آنك
    از این ره شوم ، گرچه تاریك هست
    همه خارزار است و باریك هست
    ز تاریكیم بس خوش آید همی
    كه تا وقت كین از نظرها كمی
    بمانم نهان
    كنون آمدم تا كه از بیم من
    بلغزد جهان و زمین و زمن
    به سوراخ هاشان ،عیان هم نهان
    بلرزد تن سست جانوران
    از آشوب من
    چه جای است اینجا كه دیوارش هست
    همه سستی و لحن بیمارش هست ؟
    چه می بینم این سان كزین زمزمه
    ز روباه گویی رمه در رمه
    خر اندر خر است
    صدای سگ است و صدای خروس
    بپاش از هم پرده ی آبنوس
    كه در پیش شیری چه ها می چرند
    كه این نعمت تو كه ها می خورند ؟
    روا باشد این
    كه شیری گرسنه چو خسبیده است
    بیابد به هر چیز روباه دست ؟
    چو شد گوهرم پاك و همت بلند
    بباید پی رزق باشم نژند ؟
    بباید كه من
    ز بی جفتی خویش تنها بسی
    بگردم به شب كوه و صحرا بسی ؟
    بباید به دل خون خود خوردنم
    وزین درد ناگفته مردنم ؟
    چه تقدیر بود ؟
    چرا ماند پس زنده شیر دلیر
    كه اكنون بر آرد در این غم نفیر ؟
    چرا خیره سر مرگ از او رو بتافت
    درین ره مگر بیشه اش را نیافت
    كز او دور شد ؟
    چرا بشنوم ناله های ستیز
    كه خود نشنود چرخ دورینه نیز
    كه ریزد چنین خون سپهر برین
    چرا خون نریزم ؟ مرا همچنین
    سپهر آفرید
    از این سایه پروردگان مرغ ها
    بدرم اگر ،‌گردم از غم رها
    صداشان مرا خیره دارد همی
    خیال مرا تیره دارد همی
    در این زیر سقف
    یكی مشت مخلوق حیله گرند
    همه چاپلوسان خیره سرند
    رسانند اگر چند پنهان ضرر
    نه ماده اند اینان و نه نیز نر
    همه خفته اند
    همه خفته بی زحمت كار و رنج
    بغلتیده بر روی بسیار گنج
    نیارند كردن از این ره گذر
    ندارند از حال شیران خبر
    چه اند این گروه ؟
    ریزم اگر خونشان را به كین
    بریزد اگر خونشان بر زمین
    همان نیز باشم كه خود بوده ام
    به بیهوده چنگال آلوده ام
    وز این گونه كار
    نگردد در آفاق نامم بلتد
    نگردم به هر جایگاه ارجمند
    پس آن به مرا چون از ایشان سرم
    از این بی هنر روبهان بگذرم
    كشم پای پس
    از این دم ببخشیدتان شیر نر
    بخوابید ای روبهان بیشتر
    كه در رهع دگر یك هماورد نیست
    بجز جانورهای دلسرد نیست
    گه خفتن است
    همه آرزوی محال شما
    به خواب است و در خواب گردد رو
    بخوابید تا بگذرند از نظر
    بنامید آن خواب ها را هنر
    ز بی چارگی
    بخوابید ایندم كه آلام شیر
    نه دارو پذیرد ز مشتی اسیر
    فكندن هر آن را كه در بندگی است
    مرا مایه ی ننگ و شرمندگی است
    شما بنده اید


    گاهی چقدر زود دیر می شود ...



  6. کاربر مقابل از N i l o o عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    pary - ha (Tuesday 14 February 2012-1)

  7. Top | #4
    پارسیان (شاپرزفا)
    N i l o o آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    نـاظم سـایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    78024
    نوشته ها
    19,776
    میانگین پست در روز
    20.27
    تشکر ها
    3,386
    از این کاربر 14,157 بار در 10,130 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    چشمه ی كوچك


    گشت یكی چشمه ز سنگی جدا
    غلغله زن ، چهره نما ، تیز پا
    گه به دهان بر زده كف چون صدف
    گاه چو تیری كه رود بر هدف
    گفت : درین معركه یكتا منم
    تاج سر گلبن و صحرا منم
    چون بدوم ، سبزه در آغوش من
    بوسه زند بر سر و بر دوش من
    چون بگشایم ز سر مو ، شكن
    ماه ببیند رخ خود را به من
    قطره ی باران ، كه در افتد به خاك
    زو بدمد بس كوهر تابناك
    در بر من ره چو به پایان برد
    از خجلی سر به گریبان برد
    ابر ، زمن حامل سرمایه شد
    باغ ،‌ز من صاحب پیرایه شد
    گل ، به همه رنگ و برازندگی
    می كند از پرتو من زندگی
    در بن این پرده ی نیلوفری
    كیست كند با چو منی همسری ؟
    زین نمط آن مست شده از غرور
    رفت و ز مبدا چو كمی گشت دور
    دید یكی بحر خروشنده ای
    سهمگنی ، نادره جوشنده ای
    نعره بر آورده ، فلك كرده كر
    دیده سیه كرده ،‌شده زهره در
    راست به مانند یكی زلزله
    داده تنش بر تن ساحل یله
    چشمه ی كوچك چو به آنجا رسید
    وان همه هنگامه ی دریا بدید
    خواست كزان ورطه قدم دركشد
    خویشتن از حادثه برتر كشد
    لیك چنان خیره و خاموش ماند
    كز همه شیرین سخنی گوش ماند
    خلق همان چشمه ی جوشنده اند
    بیهوده در خویش هروشنده اند
    یك دو سه حرفی به لب آموخته
    خاطر بس بی گنهان سوخته
    لیك اگر پرده ز خود بردرند
    یك قدم از مقدم خود بگذرند
    در خم هر پرده ی اسرار خویش
    نكته بسنجند فزون تر ز پیش
    چون كه از این نیز فراتر شوند
    بی دل و بی قالب و بی سر شوند
    در نگرند این همه بیهوده بود
    معنی چندین دم فرسوده بود
    آنچه شنیدند ز خود یا ز غیر
    و آنچه بكردند ز شر و ز خیر
    بود كم ار مدت آن یا مدید
    عارضه ای بود كه شد ناپدید
    و آنچه به جا مانده بهای دل است
    كان همه افسانه ی بی حاصل است

    -----------------------------------------------------------------


    یادگار

    در دامن این مخوف جنگل
    و این قله كه سر به چرخ سوده است
    اینجاست كه مادر من زار
    گهواره ی من نهاده بوده است
    اینجاست ظهور طالع نحس
    كامد طفلی زبون به دنیا
    بیهوده بپرورید مادر
    عشق آمد و در وی آشیان ساخت
    بیچاره شد او ز پای تا سر
    دل داد ندا بدو كه : برخیز
    اینجاست كه من به ره فتادم
    بودم با بره ها همآغوش
    ابر و گل و كوه پیش چشمم
    آوازه ی زنگ گله در گوش
    با ناله ی آبها هماهنگ
    اینجا همه جاست خانه ی من
    جای دل پر فسانه ی من
    این شوم و زبون دلم كه گم كرد
    از شومیش آشیانه ی من
    اینجاست نشان بچگی ها
    هیچم نرود ز یاد كانجا
    پیره زنگی رفیق خانه
    می گفت برای من همه شب
    نقلی به پسند بچگانه
    تا دیده ی من به خواب می رفت
    خیزید می از میانه ی خواب
    هر روز سپیده دم بدانگاه
    كه گله ی گوسفند ما بود
    جنبیده ز جا فتاده بر راه
    بزغاله ز پیش و بره از پی
    من سر ز دواج كرده بیرون
    دو دیده برابر روی صحرا
    كه توده شد چو پیكر كوه
    حلقه زده همچو موج دریا
    از پیش رمه بلند می شد
    دو گوش به بانگ نای چوپان
    و آن زنگ بز بزرگ گله
    آواز پرندگان كوچك
    و آن خوب خروسك محله
    كز لانه برون همه پریدند
    وز معركه ی چنین هیاهو
    من خرم و خوش ز جای جسته
    فارغ زدی و ز رنج فردا
    از كشمكش زمانه رسته
    لب پر ز تبسم رضایت
    دل پر ز خیال وقت بازی
    ناگاه شنیدمی صدایی
    این نعره ی بچه های ده بود
    های های رفیق جان كجایی
    ما منتظریم از پس در
    من هیچ نخورده ، كف زننده
    بر سر نه كله نه كفش بر پای
    یكتای به پر سفید جامه
    زنگوله به دست جسته از جای
    از خانه به كوه می دویدیم
    مادر می گفت : بچه آرام
    می كرد پدر به من تبسم
    من زلف فشانده شعر خوانان
    در دامن ابر می شدم گم
    دنیا چو ستاره می درخشید
    اینجاست كه عشق آمد و ساخت
    از حلقه ی بچه ها مرا دور
    خنده بگریخت از لب من
    دل ماند ز انبساط مهجور
    دیده به فراق ، قطره ها ریخت
    ای عشق ،‌امید ، آرزوها
    خسته نشوید در دل من
    تا چند به آشیانه ماندن
    دیدید چه ها ز حاصل من
    كه ترك مرا دگر نگویید ؟
    ای دور نشاط بچگی ها
    برقی كه به سرعتی سرآ�ی
    ای طالع نحس من مگر تو
    مرگی كه به ناگهان درآیی
    ایام گذشته ام كجایی ؟
    باز آی كه از نخست گردید
    تقدیر تو بر سرم نوشته
    بوسم رخ روز و گیسوی شب
    كز جنس تواند ای گذشته
    هر لحظه ز زلف تو است تاری
    از عمر هر آنچه بود با من
    نزد تو به رایگان سپردم
    ای نادره یادگار عشقا
    مردم ز بر تو دل نبردم
    تا باغم خود ترا سرشتم
    باز آی چنان مرا بیفشار
    تا خواب ز دیده ام ربایی
    امید دهی به روزگاری
    كز تو نبود مرا جدایی
    بازآ كه غم است طالب غم

    --------------------------------------------------------


    انگاسی

    سوی شهر آمد آن زن انگاس
    سیر كردن گرفت از چپ و راست
    دید آیینه ای فتاده به خاك
    گفت : حقا كه گوهری یكتاست
    به تماشا چو برگرفت و بدید
    عكس خود را ، فكند و پوزش خواست
    كه : ببخشید خواهرم ! به خدا
    من ندانستم این گوهر ز شماست
    ما همان روستازنیم درست
    ساده بین ،‌ساده فهم بی كم و كاست
    كه در آیینه ی جهان بر ما
    از همه ناشناس تر ، خود ماست

    ----------------------------------------------------------------------


    بز ملاحسن

    بز ملا حسن مسئله گو
    چو به ده از رمه می كردی رو
    داشت همواره به همره پس افت
    تا سوی خانه ،‌ ز بزها ، دو سه جفت
    بز همسایه ،‌بز مردم ده
    همه پر شیر و همه نافع و مفت
    شاد ملا پی دوشیدنشان
    جستی از جای و به تحسین می گفت
    مرحبا بز بزك زیرك من
    كه كند سود من افزون به نهفت
    روزی آمد ز قصا بز گم شد
    بز ملا به سوی مردم شد
    جست ملا ،‌ كسل و سرگردان
    همه ده ، خانه ی این خانه ی آن
    زیر هر چاله و هر دهلیزی
    كنج هر بیشه ،‌به هر كوهستان
    دید هر چیز و بز خویش ندید
    سخت آشفت و به خود عهد كنان
    گفت : اگر یافتم این بد گوهر
    كنمش خرد سراسر استخوان
    ناگهان دید فراز كمری
    بز خود را از پی بوته چری
    رفت و بستش به رسن ،‌زد به عصا
    بی مروت بز بی شرم و حیا
    این همه آب و علف دادن من
    عاقبت از توام این بود جزا
    كه خورد شیر تو را مرده ده ؟
    بزك افتاد و بر او داد ندا
    شیر صد روز بزان دگر
    شیر یك روز مرا نیست بها ؟
    یا مخور حق كسی كز تو جداست
    یا بخور با دگران آنچه تراست


    گاهی چقدر زود دیر می شود ...



  8. Top | #5
    پارسیان (شاپرزفا)
    N i l o o آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    نـاظم سـایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    78024
    نوشته ها
    19,776
    میانگین پست در روز
    20.27
    تشکر ها
    3,386
    از این کاربر 14,157 بار در 10,130 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    گل نازدار


    سود گرت هست گرانی مكن
    خیره سری با دل و جانی مكن
    آن گل صحرا به غمزه شكفت
    صورت خود در بن خاری نهفت
    صبح همی باخت به مهرش نظر
    ابر همی ریخت به پایش گهر
    باد ندانسته همی با شتاب
    ناله زدی تا كه برآید ز خواب
    شیفته پروانه بر او می پرید
    دوستیش ز دل و جان می خرید
    بلبل آشفته پی روی وی
    راهی همی جست ز هر سوی وی
    وان گل خودخواه خود آراسته
    با همه ی حسن به پیراسته
    زان همه دل بسته ی خاطر پریش
    هیچ ندیدی به جز از رنگ خویش
    شیفتگانش ز برون در فغان
    او شده سرگرم خود اندر نهان
    جای خود از ناز بفرسوده بود
    لیك بسی بیره و بیهوده بود
    فر و برازندگی گل تمام
    بود به رخساره ی خوبش جرام
    نقش به از آن رخ برتافته
    سنگ به از گوهرنایافته
    گل كه چنین سنگدلی برگزید
    عاقبت از كار ندانی چه دید
    سودنكرده ز جوانی خویش
    خسته ز سودای نهانی خویش
    آن همه رونق به شبی در شكست
    تلخی ایان به جایش نشست
    از بن آن خار كه بودش مقر
    خوب چو پژمرد برآورد سر
    دید بسی شیفته ی نغمه خوان
    رقص كنان رهسپر و شادمان
    از بر وی یكسره رفتند شاد
    راست بماننده ی آن تندباد
    خاطر گل ز آتش حسرت بسوخت
    ز آن كه یكی دیده بدو برندوخت
    هر كه چو گل جانب دل ها شكست
    چون كه بپژمرد به غم برنشست
    دست بزد از سر حسرت به دست
    كانچه به كف داشت ز كف داده است
    چون گل خودبین ز سر بیهشی
    دوست مدار این همه عاشق كشی
    یك نفس از خویشتن آزاد باش
    خاطری آور به كف و شاد باش


    --------------------------------------------------------------------------------------

    مفسده ی گل

    صبح چو انوار سرافكنده زد
    گل به دم باد وزان خنده زد
    چهره برافروخت چو اختر به دشت
    وز در دل ها به فسون می گذشت
    ز آنچه به هر جای به غمزه ربود
    بار نخستین دل پروانه بود
    راه سپارنده ی بالا و پست
    بست پر و بال و به گل بر نشست
    گاه مكیدیش لب سرخ رنگ
    گاه كشیدیش به بر تنگ تنگ
    نیز گهی بی خود و بی سر شدی
    بال گشادی به هوا بر شدی
    در دل این حادثه ناگه به دشت
    سرزده زنبوری از آنجا گذشت
    تیزپری ،‌ تندروی ،زرد چهر
    باخته با گلشن تابنده مهر
    آمد و از ره بر گل جا كشید
    كار دو خواهنده به دعوا كشید
    زین به جدل خست پر و بال ها
    زان همه بسترد خط و خال ها
    تا كه رسید از سر ره بلبلی
    سوختهای ، خسته ی روی گلی
    بر سر شاخی به ترنم نشست
    قصه ی دل را به سر نغمه بست
    لیك رهی از همه ناخوانده بیش
    دید هیاهوی رقیبان خویش
    یك دو نفس تیره و خاموش ماند
    خیره نگه كرد و همه گوش ماند
    خنده ی بیهوده ی گل چون بدید
    از دل سوزنده صفیری كشید
    جست ز شاخ و به هم آویختند
    چند تنه بر سر گل ریختند
    مدعیان كینه ور و گل پرست
    چرخ بدادند بی پا و دست
    تا ز سه دشمن یكی از جا گریخت
    و آن دگری را پر پر نقش ریخت
    و آن گل عاشق كش همواره مست
    بست لب از خنده و در هم شكست
    طالب مطلوب چو بسیار شد
    چند تنی كشته و بیمار شد
    طالب مطلوب چو بسیار شد
    چند تنی كشته و بیمار شد
    پس چو به تحقیق یكی بنگری
    نیست جز این عاقبت دلبری
    در خم این پرده ز بالا و پست
    مفسده گر هست ز روی گل است
    گل كه سر رونق هر معركه است
    مایه ی خونین دلی و مهلكه است
    كار گل این است و به ظاهر خوش است
    لیك به باطن دم آدم كش است
    گر به جهان صورت زیبا نبود
    تلخی ایام ،‌ مهیا نبود

    ---------------------------------------------------------------------------


    گل زودرس

    آن گل زودرس چو چشم گشود
    به لب رودخانه تنها بود
    گفت دهقان سالخورده كه : حیف كه چنین یكه بر شكفتی زود
    لب گشادی كنون بدین هنگام
    كه ز تو خاطری نیابد سود
    گل زیبای من ولی مشكن
    كور نشناسد از سفید كبود
    نشود كم ز من بدو گل گفت
    نه به بی موقع آمدم پی جود
    كم شود از كسی كه خفت و به راه
    دیر جنبید و رخ به من ننمود
    آن كه نشناخت قدر وقت درست
    زیرا این طاس لاجورد چه جست ؟


    گاهی چقدر زود دیر می شود ...



  9. Top | #6
    پارسیان (شاپرزفا)
    N i l o o آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    نـاظم سـایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    78024
    نوشته ها
    19,776
    میانگین پست در روز
    20.27
    تشکر ها
    3,386
    از این کاربر 14,157 بار در 10,130 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    قصه ی رنگ پریده ، خون سرد



    من ندانم با كه گویم شرح درد
    قصه ی رنگ پریده ، خون سرد ؟
    هر كه با من همره و پیمانه شد
    عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
    قصه ام عشاق را دلخون كند
    عاقبت ، خواننده را مجنون كند
    آتش عشق است و گیرد در كسی
    كاو ز سوز عشق ، می سوزد بسی
    قصه ای دارم من از یاران خویش
    قصه ای از بخت و از دوران خویش
    یاد می آید مراكز كودكی
    همره من بوده همواره یكی
    قصه ای دارم از این همراه خود
    همره خوش ظاهر بدخواه خود
    او مرا همراه بودی هر دمی
    سیرها می كردم اندر عالمی
    یك نگارستانم آمد در نظر
    اندرو هر گونه حس و زیب و فر
    هر نگاری را جمالی خاص بود
    یك صفت ، یك غمزه و یك رنگ سود
    هر یكی محنت زدا ،‌خاطر نواز
    شیوه ی جلوه گری را كرده ساز
    هر یكی با یك كرشمه ،‌یك هنر
    هوش بردی و شكیبایی ز سر
    هر نگاری را به دست اندر كمند
    می كشیدی هر كه افتادی به بند
    بهر ایشان عالمی گرد آمده
    محو گشته ، عاشق و حیرت زده
    من كه در این حلقه بودم بیقرار
    عاقبت كردم نگاری اختیار
    مهر او به سرشت با بنیاد من
    كودكی شد محو ، بگذشت آن ز من
    رفت از من طاقت و صبر و قرار
    باز می جستم همیشه وصل یار
    هر كجا بودم ، به هر جا می شدم
    بود آن همراه دیرین در پیم
    من نمی دانستم این همراه كیست
    قصدش از همراهی در كار چیست ؟
    بس كه دیدم نیكی و یاری او
    مار سازی و مددكاری او
    گفتم : ای غافل بباید جست او
    هر كه باشد دوستار توست او
    شادی تو از مدد كاری اوست
    بازپرس از حال این دیرینه دوست
    گفتمش : ای نازنین یار نكو
    همرها ،‌تو چه كسی ؟ آخر بگو
    كیستی ؟ چه نام داری ؟ گفت : عشق
    گفت : چونی ؟ حال تو چون است ؟ من
    گفتمش : روی تو بزداید محن
    تو كجایی ؟ من خوشم ؟ گفتم : خوشی
    خوب صورت ، خوب سیرت ، دلكشی
    به به از كردار و رفتار خوشت
    به به از این جلوه های دلكشت
    بی تو یك لحظه نخواهم زندگی
    خیر بینی ، باش در پایندگی
    باز آی و ره نما ، در پیش رو
    كه منم آماده و مفتون تو
    در ره افتاد و من از دنبال وی
    شاد می رفتم بدی نی ، بیم نی
    در پی او سیرها كردم بسی
    از همه دور و نمی دیدیم كسی
    چون كه در من سوز او تاثیر كرد
    عالمی در نزد من تغییر كرد
    عشق ، كاول صورتی نیكوی داشت
    بس بدی ها عاقبت در خوی داشت
    روز درد و روز ناكامی رسید
    عشق خوش ظاهر مرا در غم كشید
    ناگهان دیدم خطا كردم ،‌خطا
    كه بدو كردم ز خامی اقتفا
    آدم كم تجربه ظاهر پرست
    ز آفت و شر زمان هرگز نرست
    من ز خامی عشق را خوردم فریب
    كه شدم از شادمانی بی نصیب
    در پشیمانی سر آمد روزگار
    یك شبی تنها بدم در كوهسار
    سر به زانوی تفكر برده پیش
    محو گشته در پریشانی خویش
    زار می نالیدم از خامی خود
    در نخستین درد و ناكامی خود
    كه : چرا بی تجربه ، بی معرفت
    بی تأمل ،‌بی خبر ،‌بی مشورت
    من كه هیچ از خوی او نشناختم
    از چه آخر جانب او تاختم ؟
    دیدم از افسوس و ناله نیست سود
    درد را باید یكی چاره نمود
    چاره می جستم كه تا گردم رها
    زان جهان درد وطوفان بلا
    سعی می كردم بهر جیله شود
    چاره ی این عشق بد پیله شود
    عشق كز اول مرا درحكم بود
    س آنچه می گفتم بكن ،‌ آن می نمود
    من ندانستم چه شد كان روزگار
    اندك اندك برد از من اختیار
    هر چه كردم كه از او گردم رها
    در نهان می گفت با من این ندا
    بایدت جویی همیشه وصل او
    كه فكنده ست او تو را در جست و جو
    ترك آن زیبارخ فرخنده حال
    از محال است ، از محال است از محال
    گفتم : ای یار من شوریده سر
    سوختم در محنت و درد و خطر
    در میان آتشم آورده ای
    این چه كار است ، اینكه با من كرده ای ؟
    چند داری جان من در بند ، چند ؟
    بگسل آخر از من بیچاره بند
    هر چه كردم لابه و افغان و داد
    گوش بست و چشم را بر هم نهاد
    یعنی : ای بیچاره باید سوختن
    نه به آزادی سرور اندوختن
    بایدت داری سر تسلیم پیش
    تا ز سوز من بسوزی جان خویش
    چون كه دیدم سرنوشت خویش را
    تن بدادم تا بسوزم در بلا
    مبتلا را چیست چاره جز رضا
    چون نیابد راه دفع ابتلا ؟
    این سزای آن كسان خام را
    كه نیندیشند هیچ انجام را
    سالها بگذشت و در بندم اسیر
    كو مرا یك یاوری ، كو دستگیر ؟
    می كشد هر لحظه ام در بند سخت
    او چه خواهد از من برگشته بخت ؟
    ای دریغا روزگارم شد سیاه
    آه از این عشق قوی پی آه ! آه
    كودكی كو ! شادمانی ها چه شد ؟
    تازگی ها ، كامرانی ها چه شد ؟
    چه شد آن رنگ من و آن حال من
    محو شد آن اولین آمال من
    شد پریده ،‌رنگ من از رنج و درد
    این منم : رنگ پریده ،‌خون سرد
    عشقم آخر در جهان بدنام كرد
    آخرم رسوای خاص و عام كرد
    وه ! چه نیرنگ و چه افسون داشت او
    كه مرا با جلوه مغتون داشت او
    عاقبت آواره ام كرد از دیار
    نه مرا غمخواری و نه هیچ یار
    می فزاید درد و آسوده نیم
    چیست این هنگامه ، آخر من كیم ؟
    كه شده ماننده ی دیوانگان
    می روم شیدا سر و شیون كنان
    می روم هر جا ، به هر سو ، كو به كو
    خود نمی دانم چه دارم جست و جو
    سخت حیران می شوم در كار خود
    كه نمی دانم ره و رفتار خود
    خیره خیره گاه گریان می شوم
    بی سبب گاهی گریزان می شوم
    زشت آمد در نظرها كار من
    خلق نفرت دارد از گفتار من
    دور گشتند از من آن یاران همه
    چه شدند ایشان ، چه شد آن همهمه ؟
    چه شد آن یاری كه از یاران من
    خویش را خواندی ز جانبازان من ؟
    من شنیدم بود از آن انجمن
    كه ملامت گو بدند و ضد من
    چه شد آن یار نكویی كز فا
    دم زدی پیوسته با من از وفا ؟
    گم شد از من ، گم شدم از یاد او
    ماند بر جا قصه ی بیداد او
    بی مروت یار من ، ای بی وفا
    بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟
    بی مروت این جفاهایت چراست ؟
    یار ، آخر آن وفاهایت كجاست ؟
    چه شد آن یاری كه با من داشتی
    دعوی یك باطنی و آشتی ؟
    چون مرا بیچاره و سرگشته دید
    اندك اندك آشنایی را برید
    دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
    بی تأمل روز من برتافت او
    دوستی این بود ز ابنای زمان
    مرحبا بر خوی یاران جهان
    مرحبا بر پایداری های خلق
    دوستی خلق و یاری های خلق
    بس كه دیدم جور از یاران خود
    وز سراسر مردم دوران خود
    من شدم : رنگ پریده ، خون سرد
    پس نشاید دوستی با خلق كرد
    وای بر حال من بدبخت!‌وای
    كس به درد من مبادا مبتلای
    عشق با من گفت : از جا خیز ، هان
    خلق را از درد بدبختی رهان
    خواستم تا ره نمایم خلق را
    تا ز ناكامی رهانم خلق را
    می نمودم راهشان ، رفتارشان
    منع می كردم من از پیكارشان
    خلق صاحب فهم صاحب معرفت
    عاقبت نشنید پندم ، عاقبت
    جمله می گفتند او دیوانه است
    گاه گفتند او پی افسانه است
    خلقم آخر بس ملامت ها نمود
    سرزنش ها و حقارت ها نمود
    با چنین هدیه مرا پاداش كرد
    هدیه ،‌آری ، هدیه ای از رنج و درد
    كه پریشانی من افزون نمود
    خیرخواهی را چنین پاداش بود
    عاقبت قدر مرا نشناختند
    بی سبب آزرده از خود ساختند
    بیشتر آن كس كه دانا می نمود
    نفرتش از حق و حق آرنده بود
    آدمی نزدیك خود را كی شناخت
    دور را بشناخت ، سوی او بتاخت
    آن كه كمتر قدر تو داند درست
    در میانخویش ونزدیكان توست
    الغرض ، این مردم حق ناشناس
    بس بدی كردند بیرون از قیاس
    هدیه ها دادند از درد و محن
    زان سراسر هدیه ی جانسوز ،‌من
    یادگاری ساختم با آه و درد
    نام آن ، رنگ پریده ، خون سرد
    مرحبا بر عقل و بر كردار خلق
    مرحبا بر طینت و رفتار خلق
    مرحبا بر آدم نیكو نهاد
    حیف از اویی كه در عالم فتاد
    خوب پاداش مرا دادند ،‌خوب
    خوب داد عقل را دادند ، خوب
    هدیه این بود از خسان بی خرد
    هر سری یك نوع حق را می خرد
    نور حق پیداست ،‌ لیكن خلق كور
    كور را چه سود پیش چشم نور ؟
    ای دریفا از دل پر سوز من
    ای دریغا از من و از روز من
    كه به غفلت قسمتی بگذشاتم
    خلق را حق جوی می پنداشتمن
    من چو آن شخصم كه از بهر صدف
    كردم عمر خود به هر آبی تلف
    كمتر اندر قوم عقل پاك هست
    خودپرست افزون بود از حق پرست
    خلق خصم حق و من ، خواهان حق
    سخت نفرت كردم از خصمان حق
    دور گردیدم از این قوم حسود
    عاشق حق را جز این چاره چه بود ؟
    عاشقم من بر لقای روی دوست
    سیر من هممواره ، هر دم ، سوی اوست
    پس چرا جویم محبت از كسی
    كه تنفر دارد از خویم بسی؟
    پس چرا گردم به گرد این خسان
    كه رسد زایشان مرا هردم زیان ؟
    ای بسا شرا كه باشد در بشر
    عاقل آن باشد كه بگریزد ز شر
    آفت و شر خسان را چاره ساز
    احتراز است ، احتراز است ، احتراز
    بنده ی تنهاییم تا زنده ام
    گوشه ای دور از همه جوینده ام
    می كشد جان را هوای روز یار
    از چه با غیر آورم سر روزگار ؟
    من ندارم یار زین دونان كسی
    سالها سر برده ام تنها بسی
    من یكی خونین دلم شوریده حال
    كه شد آخر عشق جانم را وبال
    سخت دارم عزلت و اندوه دوست
    گرچه دانم دشمن سخت من اوست
    من چنان گمنامم و تنهاستم
    گوییا یكباره ناپیداستم
    كس نخوانده ست ایچ آثار مرا
    نه شنیده ست ایچ گفتار مرا
    اولین بار است اینك ، كانجمن
    ای می خواند از اندوه من
    شرح عشق و شرح ناكامی و درد
    قصه ی رنگ پریده ، خون سرد
    من از این دو نان شهرستان نیم
    خاطر پر درد كوهستانیم
    كز بدی بخت ،‌در شهر شما
    روزگاری رفت و هستم مبتلا
    هر سری با عالم خاصی خوش است
    هر كه را یك چیز خوب و دلكش است
    من خوشم با زندگی كوهیان
    چون كه عادت دارم از صفلی بدان
    به به از آنجا كه مأوای من است
    وز سراسر مردم شهر ایمن است
    اندر او نه شوكتی ،‌ نه زینتی
    نه تقید ،‌نه فریب و حیلتی
    به به از آن آتش شب های تار
    در كنار گوسفند و كوهسار
    به به از آن شورش و آن همهمه
    كه بیفتد گاهگاهی دررمه
    بانگ چوپانان ، صدای های های
    بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ نای
    زندگی در شهر فرساید مرا
    صحبت شهری بیازارد مرا
    خوب دیدم شهر و كار اهل شهر
    گفته ها و روزگار اهل شهر
    صحبت شهری پر از عیب و ضر است
    پر ز تقلید و پر از كید و شر است
    شهر باشد منبع بس مفسده
    بس بدی ، بس فتنه ها ، بس بیهده
    تا كه این وضع است در پایندگی
    نیست هرگز شهر جای زندگی
    زین تمدن خلق در هم اوفتاد
    آفرین بر وحشت اعصار باد
    جان فدای مردم جنگل نشین
    آفرین بر ساده لوحان ،‌آفرین
    شهر درد و محنتم افزون نمود
    این هم از عشق است ، ای كاش او نبود
    من هراسانم بسی از كار عشق
    هر چه دیدم ، دیدم از كردار عشق
    او مرا نفرت بداد از شهریان
    وای بر من ! كو دیار و خانمان ؟
    خانه ی من ،‌جنگل من ، كو، كجاست ؟.
    حالیا فرسنگ ها از من جداست
    بخت بد را بین چه با من می كند
    س دورم از دیرینه مسكن می كند
    یك زمانم اندكی نگذاشت شاد
    كس گرفتار چنین بختی مباد
    تازه دوران جوانی من است
    كه جهانی خصم جانی من است
    هیچ كس جز من نباشد یار من
    یار نیكوطینت غمخوار من
    باطن من خوب یاری بود اگر
    این همه در وی نبودی شور و شر
    آخر ای من ، تو چه طالع داشتی
    یك زمانت نیست با بخت آشتی ؟
    از چو تو شوریده آخر چیست سود
    در زمانه كاش نقش تو نبود
    كیستی تو ! این سر پر شور چیست
    تو چه ها جویی درین دوران زیست ؟
    تو نداری تاب درد و سوختن
    باز داری قصد درد اندوختن ؟
    پس چو درد اندوختی ،‌ افغان كنی
    خلق را زین حال خود حیران كنی
    چیست آخر! این چنین شیدا چرا؟
    این همه خواهان درد و ماجرا
    چشم بگشای و به خود باز آی ، هان
    كه تویی نیز از شمار زندگان
    دائما تنهایی و آوارگی
    دائما نالیدن و بیچارگی
    نیست ای غافل ! قرار زیستن
    حاصل عمر است شادی و خوشی
    س نه پریشان حالی و محنت كشی
    اندكی آسوده شو ، بخرام شاد
    چند خواهی عمر را بر باد داد
    چند ! چند آخر مصیبت بردنا
    لحظه ای دیگر بباید رفتنا
    با چنین اوصاف و حالی كه تو راست
    گر ملامت ها كند خلقت رواست
    ای ملامت گو بیا وقت است ،‌ وقت
    كه ملامت دارد این شوریده بخت
    گرد آیید و تماشایش كنید
    خنده ها بر حال و روز او زنید
    او خرد گم كرده است و بی قرار
    ای سر شهری ، از او پرهیزدار
    رفت بیرون مصلحت از دست او
    مشنوی این گفته های پست او
    او نداند رسم چه ،‌ آداب چیست
    كه چگونه بایدش با خلق زیست
    او نداند چیست این اوضاع شوم
    این مذاهب ، این ---------- ، وین رسوم
    او نداند هیچ وضع گفت و گو
    چون كه حق را باشد اندر جست و جو
    ای بسا كس را كه حاجت شد روا
    بخت بد را ای بسا باشد دوا
    ای بسا بیچاره را كاندوه و درد
    گردش ایام كم كم محو كرد
    جز من شوریده را كه چاره نیست
    بایدم تا زنده ام در درد زیست
    عاشقم من ، عاشقم من ، عاشقم
    عاشقی را لازم آید درد و غم
    راست گویند این كه : من دیوانه ام
    در پی اوهام یا افسانه ام
    زان كه بر ضد جهان گویم سخن
    یا جهان دیوانه باشد یا كه من
    بلكه از دیوانگان هم بدترم
    زان كه مردم دیگر و من دیگرم
    هر چه در عالم نظر می افكنم
    خویش را دذ شور و شر می افكنم
    جنبش دریا ،‌خروش آب ها
    پرتو مه ،‌طلعت مهتاب ها
    ریزش باران ، سكوت دره ها
    پرش و حیرانی شب پره ها
    ناله ی جغدان و تاریكی كوه
    های های آبشار باشكوه
    بانگ مرغان و صدای بالشان
    چون كه می اندیشم از احوالشان
    گوییا هستند با من در سخن
    رازها گویند پر درد و محن
    گوییا هر یك مرا زخمی زنند
    گوییا هر یك مرا شیدا كنند
    من ندانم چیست در عالم نهان
    كه مرا هرلحظه ای دارد زیان
    آخر این عالم همان ویرانه است
    كه شما را مأمن است و خانه است
    پس چرا آرد شما را خرمی
    بهر من آرد همیشه مؤتمی ؟
    آه! عالم ،‌ آتشم هر دم زنی
    بی سبب با من چه داری دشمنی
    من چه كردم با تو آخر ، ای پلید
    دشمنی بی سبب هرگز كه دید
    چشم ، آخر چند در او بنگری
    می نبینی تو مگر فتنه گری
    تیره شو ، ای چشم ، یا آسوده باش
    كاش تو با من نبودی ! كاش ! كاش
    لیك ، ای عشق ، این همه از كار توست
    سوزش من از ره و رفتار توست
    زندگی با تو سراسر ذلت است
    غم ،‌همیشه غم ،‌ همیشه محنت است
    هر چه هست از غم بهم آمیخته است
    و آن سراسر بر سر من ریخته است
    درد عالم در سرم پنهان بود
    در هر افغانم هزار افغان بود
    نیست درد من ز نوع درد عام
    این چنین دردی كجا گردد تمام ؟
    جان من فرسود از این اوهام فرد
    دیدی آخر عشق با جانم چه كرد ؟
    ای بسا شب ها كنار كوهسار
    من به تنهایی شدم نالان و زار
    سوخته در عشق بی سامان خود
    شكوه ها كردم همه از جان خود
    آخر از من ، جان چه می خواهی ؟ برو
    دور شو از جانب من ! دور شو
    عشق را در خانه ات پرورده ای
    خود نمی دانی چه با خود كرده ای
    قدرتش دادی و بینایی و زور
    تا كه در تو و لوله افكند و شور
    گه ز خانه خواهدت بیرون كند
    گه اسیر خلق پر افسون كند
    گه تو را حیران كند در كار خویش
    گه مطیع و تابع رفتار خویش
    هر زمان رنگی بجوید ماجرا
    بهر خود خصی بپروردی چرا ؟
    ذلت تو یكسره از كار اوست
    باز از خامی چرا خوانیش دوست ؟
    گر نگویی ترك این بد كیش را
    خود ز سوز او بسوزی خویش را
    چون كه دشمن گشت در خانه قوی
    رو كه در دم بایدت زانجا روی
    بایدت فانی شدن در دست خویش
    نه به دست خصم بدكردار و كیش
    نیستم شایسته ی یاری تو
    می رسد بر من همه خواری تو
    رو به جایی كت به دنیایی خزند
    بس نوازش ها ،‌حمایت ها كنند
    چه شود گر تو رها سازی مرا
    رحم كن بر بیچارگان باشد روا
    كاش جان را عقل بود و هوش بود
    ترك این شوریده سرا را می نمود
    او شده چون سلسله بر گردنم
    وه ! چه ها باید كه از وی بردنم
    چند باید باشم اندر سلسله
    رفت طاقت ، رفت آخر حوصله
    من ز مرگ و زندگی ام بی نصیب
    تا كه داد این عشق سوزانم فریب
    سوختم تا عشق پر سوز و فتن
    كرد دیگرگون من و بنیاد من
    سوختم تا دیده ی من باز كرد
    بر من بیچاره كشف راز كرد
    سوختم من ، سوختم من ، سوختم
    كاش راه او نمی آموختم
    كی ز جمعیت گریزان می شدم
    كی به كار خویش حیران می شدم ؟
    كی همیشه با خسانم جنگ بود
    باطل و حق گر مرا یك رنگ بود ؟
    كی ز خصم حق مرا بودی زیان
    گر نبودی عشق حق در من عیان ؟
    آفت جان من آخر عشق شد
    علت سوزش سراسر عشق شد
    هر چه كرد این عشق آتشپاره كرد
    عشق را بازیچه نتوان فرض كرد
    ای دریغا روزگار كودكی
    كه نمی دیدم از این غم ها ، یكی
    فكر ساده ، درك كم ، اندوه كم
    شادمان با كودكان دم می زدم
    ای خوشا آن روزگاران ،‌ای خوشا
    یاد باد آن روزگار دلگشا
    گم شد آن ایام ، بگذشت آن زمان
    خود چه ماند در گذرگاه جهان ؟
    بگذرد آب روان جویبار
    تازگی و طلعت روز بهار
    گریه ی بیچاره ی شوریده حال
    خنده ی یاران و دوران وصال
    بگذرد ایام عشق و اشتیاق
    سوز خاطر ،‌سوز جان ،‌درد فراق
    شادمانی ها ، خوشی ها غنی
    وین تعصب ها و كین و دشمنی
    بگذرد درد گدایان ز احتیاج
    عهد را زین گونه بر گردد مزاج
    این چنین هرشادی و غم بگذرد
    جمله بگذشتند ، این هم بگذرد
    خواه آسان بگذرانم ، خواه سخت
    بگذرد هم عمر این شوریده بخت
    حال ،‌ بین مردگان و زندگان
    قصه ام این است ،‌ ای آیندگان
    قصه ی رنگ پریده آتشی ست
    س در پی یك خاطر محنت كشی ست
    زینهار از خواندن این قصه ها
    كه ندارد تاب سوزش جثه ها
    بیم آرید و بیندیشید ،‌هان
    ز آنچه از اندوهم آمد بر زبان
    پند گیرید از من و از حال من
    پیروی خوش نیست از اعمال من
    بعد من آرید حال من به یاد
    آفرین بر غفلت جهال باد




    پایان


    گاهی چقدر زود دیر می شود ...



  10. Top | #7
    پارسیان (شاپرزفا)
    N i l o o آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    نـاظم سـایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    78024
    نوشته ها
    19,776
    میانگین پست در روز
    20.27
    تشکر ها
    3,386
    از این کاربر 14,157 بار در 10,130 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض


    برگزیده ای از اشعار
    احمد شاملو




    اشعار منتخب از مجموعه شعر هوای تازه





    مرگ نازلی



    نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
    در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
    دست از گمان بدار!
    با مرگ نحس پنجه میفكن!
    بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
    نازلی سخن نگفت،
    سر افراز
    دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
    ***
    نازلی ! سخن بگو!
    مرغ سكوت، جوجه مرگی فجیع را
    در آشیان به بیضه نشسته ست!

    نازلی سخن نگفت
    چو خورشید
    از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
    ***
    نازلی سخن نگفت
    نازلی ستاره بود:
    یك دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
    نازلی سخن نگفت
    نازلی بنفشه بود:
    گل داد و
    مژده داد: زمستان شكست!
    و
    رفت...

    ----------------------------------------------------------


    مرغ باران


    در تلاش شب كه ابر تیره می بارد
    روی دریای هراس انگیز

    و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران می كشد فریاد خشم آمیز

    و سرود سرد و پر توفان دریای حماسه خوان گرفته اوج
    می زند بالای هر بام و سرائی موج

    و عبوس ظلمت خیس شب مغموم
    ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش می ریزد، -
    می كشد دیوانه واری
    در چنین هنگامه
    روی گام های كند و سنگینش
    پیكری افسرده را خاموش.

    مرغ باران می كشد فریاد دائم:
    - عابر! ای عابر!
    جامه ات خیس آمد از باران.
    نیستت آهنگ خفتن
    یا نشستن در بر یاران؟ ...

    ابر می گرید
    باد می گردد
    و به زیر لب چنین می گوید عابر:
    - آه!
    رفته اند از من همه بیگانه خو بامن...
    من به هذیان تب رؤیای خود دارم
    گفت و گو با یار دیگر سان
    كاین عطش جز با تلاش بوسه خونین او درمان نمی گیرد.
    ***
    اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب
    باد می غلتد درون بستر ظلمت
    ابر می غرد و ز او هر چیز می ماند به ره منكوب،
    مرغ باران می زند فریاد:
    - عابر!
    درشبی این گونه توفانی
    گوشه گرمی نمی جوئی؟
    یا بدین پرسنده دلسوز
    پاسخ سردی نمی گوئی؟

    ابر می گرید
    باد می گردد
    و به خود این گونه در نجوای خاموش است عار:
    - خانه ام، افسوس!
    بی چراغ و آتشی آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاریك است.
    ***
    رعد می تركد به خنده از پس نجوای آرامی كه دارد با شب چركین.
    وپس نجوای آرامش
    سرد خندی غمزده، دزدانه از او بر لب شب می گریزد
    می زند شب با غمش لبخند...

    مرغ باران می دهد آواز:
    - ای شبگرد!
    از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

    ابر می گرید
    باد می گردد
    و به خود این گونه نجوا می كند عابر:
    - با چنین هر در زدن، هر گوشه گردیدن،
    در شبی كه وهم از پستان چونان قیر نوشد زهر
    رهگذار مقصد فردای خویشم من...
    ورنه در این گونه شب این گونه باران اینچنین توفان
    كه تواند داشت منظوری كه سودی در نظر با آن نبندد نقش؟
    مرغ مسكین! زندگی زیباست
    خورد و خفتی نیست بی مقصود.
    می توان هر گونه كشتی راند بر دریا:
    می توان مستانه در مهتاب با یاری بلم بر خلوت آرام دریا راند
    می توان زیر نگاه ماه، با آواز قایقران سه تاری زد لبی بوسید.
    لیكن آن شبخیز تن پولاد ماهیگیر
    كه به زیر چشم توفان بر می افرازد شراع كشتی خود را
    در نشیب پرتگاه مظلم خیزاب های هایل دریا
    تا بگیرد زاد و رود زندگی را از دهان مرگ،
    مانده با دندانش آیا طعم دیگر سان
    از تلاش بوسه ئی خونین
    كه به گرما گرم وصلی كوته و پر درد
    بر لبان زندگی داده ست؟

    مرغ مسكین! زندگی زیباست ...
    من درین گود سیاه و سرد و توفانی نظر باجست و جوی گوهری دارم
    تارك زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
    مرغ مسكین! زندگی، بی گوهری این گونه، نازیباست!
    ***
    اندر سرمای تاریكی
    كه چراغ مرد قایقچی به پشت پنجره افسرده می ماند
    و سیاهی می مكد هر نور را در بطن هر فانوس
    و زملالی گنگ
    دریا
    در تب هذیانیش
    با خویش می پیچد،
    وز هراسی كور
    پنهان می شود
    در بستر شب
    باد،
    و ز نشاطی مست
    رعد
    از خنده می تركد
    و ز نهیبی سخت
    ابر خسته
    می گرید،-
    در پناه قایقی وارون پی تعمیر بر ساحل،
    بین جمعی گفت و گوشان گرم،
    شمع خردی شعله اش بر فرق می لرزد.

    ابر می گرید
    باد می گردد
    وندر این هنگام
    روی گام های كند و سنگینش
    باز می استد ز راهش مرد،
    و ز گلو می خواند آوازی كه
    ماهیخوار می خواند
    شباهنگام
    آن آواز
    بر دریا
    پس به زیر قایق وارون
    با تلاشش از پی بهزیستن، امید می تابد به چشمش رنگ.
    ***
    می زند باران به انگشت بلورین
    ضرب
    با وارون شده قایق
    می كشد دریا غریو خشم
    می كشد دریا غریو خشم
    می خورد شب
    بر تن
    از توفان
    به تسلیمی كه دارد
    مشت
    می گزد بندر
    با غمی انگشت.

    تا دل شب از امید انگیز یك اختر تهی گردد.
    ابر می گرید
    باد می گردد...

    --------------------------------------------------------------------


    پریا


    یكی بود یكی نبود
    زیر گنبد كبود
    لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
    زار و زار گریه می كردن پریا
    مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.
    گیس شون قد كمون رنگ شبق
    از كمون بلن ترك
    از شبق مشكی ترك.
    روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
    پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.

    از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
    از عقب از توی برج شبگیر می اومد...

    " - پریا! گشنه تونه؟
    پریا! تشنه تونه؟
    پریا! خسته شدین؟
    مرغ پر بسه شدین؟
    چیه این های های تون
    گریه تون وای وای تون؟ "

    پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا
    مث ابرای باهار گریه می كردن پریا
    ***
    " - پریای نازنین
    چه تونه زار می زنین؟
    توی این صحرای دور
    توی این تنگ غروب
    نمی گین برف میاد؟
    نمی گین بارون میاد
    نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
    نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟
    نمی ترسین پریا؟
    نمیاین به شهر ما؟

    شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

    پریا!
    قد رشیدم ببینین
    اسب سفیدم ببینین:
    اسب سفید نقره نل
    یال و دمش رنگ عسل،
    مركب صرصر تك من!
    آهوی آهن رگ من!

    گردن و ساقش ببینین!
    باد دماغش ببینین!
    امشب تو شهر چراغونه
    خونه دیبا داغونه
    مردم ده مهمون مان
    با دامب و دومب به شهر میان
    داریه و دمبك می زنن
    می رقصن و می رقصونن
    غنچه خندون می ریزن
    نقل بیابون می ریزن
    های می كشن
    هوی می كشن:
    " - شهر جای ما شد!
    عید مردماس، دیب گله داره
    دنیا مال ماس، دیب گله داره
    سفیدی پادشاس، دیب گله داره
    سیاهی رو سیاس، دیب گله داره " ...
    ***
    پریا!
    دیگه توک روز شیكسه
    درای قلعه بسّه
    اگه تا زوده بلن شین
    سوار اسب من شین
    می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
    جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
    آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
    می ریزد ز دست و پا.
    پوسیده ن، پاره می شن
    دیبا بیچاره میشن:
    سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
    سر به صحرا بذارن، كویر و نمكزار می بینن

    عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
    در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
    غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
    هر كی كه غصه داره
    غمشو زمین میذاره.
    قالی می شن حصیرا
    آزاد می شن اسیرا.
    اسیرا كینه دارن
    داس شونو ور می میدارن
    سیل می شن: گرگرگر!
    تو قلب شب كه بد گله
    آتیش بازی چه خوشگله!

    آتیش! آتیش! - چه خوبه!
    حالام تنگ غروبه
    چیزی به شب نمونده
    به سوز تب نمونده،
    به جستن و واجستن
    تو حوض نقره جستن

    الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن
    بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
    عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن
    به جائی كه شنگولش كنن
    سكه یه پولش كنن:
    دست همو بچسبن
    دور یاور برقصن
    " حمومك مورچه داره، بشین و پاشو " در بیارن
    " قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو " در بیارن

    پریا! بسه دیگه های های تون
    گریه تاون، وای وای تون! " ...

    پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
    مث ابرای باهار گریه می كردن پریا ...
    ***
    " - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
    شبای چله كوچیك كه زیر كرسی، چیك و چیك
    تخمه میشكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
    بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
    قصه سبز پری زرد پری
    قصه سنگ صبور، بز روی بون
    قصه دختر شاه پریون، -
    شما ئین اون پریا!
    اومدین دنیای ما
    حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
    كه دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟

    دنیای ما قصه نبود
    پیغوم سر بسته نبود.

    دنیای ما عیونه
    هر كی می خواد بدونه:

    دنیای ما خار داره
    بیابوناش مار داره
    هر كی باهاش كار داره
    دلش خبردار داره!

    دنیای ما بزرگه
    پر از شغال و گرگه!

    دنیای ما - هی هی هی !
    عقب آتیش - لی لی لی !
    آتیش می خوای بالا ترك
    تا كف پات ترك ترك ...

    دنیای ما همینه
    بخوای نخواهی اینه!

    خوب، پریای قصه!
    مرغای شیكسه!
    آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
    كی بتونه گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
    قلعه قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟ "

    پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
    مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.
    ***
    دس زدم به شونه شون
    كه كنم روونه شون -
    پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
    [ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
    [ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن،
    [ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
    [ شدن، ستاره نحس شدن ...

    وقتی دیدن ستاره
    یه من اثر نداره:
    می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم
    هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
    یكیش تنگ شراب شد
    یكیش دریای آب شد
    یكیش كوه شد و زق زد
    تو آسمون تتق زد ...

    شرابه رو سر كشیدم
    پاشنه رو ور كشیدم
    زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
    دویدم و دویدم
    بالای كوه رسیدم
    اون ور كوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:

    " - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
    از ستم آزاد شدیم
    خورشید خانم آفتاب كرد
    كلی برنج تو آب كرد.
    خورشید خانوم! بفرمائین!
    از اون بالا بیاین پائین
    ما ظلمو نفله كردیم
    از وقتی خلق پا شد
    زندگی مال ما شد.
    از شادی سیر نمی شیم
    دیگه اسیر نمی شیم
    ها جستیم و واجستیم
    تو حوض نقره جستیم
    سیب طلا رو چیدیم
    به خونه مون رسیدیم ... "
    ***
    بالا رفتیم دوغ بود
    قصه بی بیم دروغ بود،
    پائین اومدیم ماست بود
    قصه ما راست بود:

    قصه ما به سر رسید
    غلاغه به خونه ش نرسید،
    هاچین و واچین
    زنجیرو ورچین!

    ---------------------------------------------------------------


    مه


    بیابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
    چراغ قریه پنهان است
    موجی گرم در خون بیابان است
    بیابان، خسته
    لب بسته
    نفس بشكسته
    در هذیان گرم عرق می ریزدش آهسته
    از هر بند
    ***
    بیابان را سراسر مه گرفته است می گوید به خود عابر
    سگان قریه خاموشند
    در شولای مه پنهان، به خانه می رسم گل كو نمی داند مرا ناگاه
    در درگاه می بیند به چشمش قطره
    اشكی بر لبش لبخند، خواهد گفت:
    بیابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر می كردم كه مه، گر
    همچنان تا صبح می پائید مردان جسور از
    خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز می گشتند
    ***
    بیابان را
    سراسر
    مه گرفته است
    چراغ قریه پنهانست، موجی گرم در خون بیابان است
    بیابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذیان گرم مه عرق می ریزدش
    آهسته از هر بند...



    ویرایش توسط N i l o o : Tuesday 14 February 2012-1 در ساعت 11:49 AM


    گاهی چقدر زود دیر می شود ...



  11. Top | #8
    پارسیان (شاپرزفا)
    N i l o o آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    نـاظم سـایت
    تاریخ عضویت
    Dec 2011
    شماره عضویت
    78024
    نوشته ها
    19,776
    میانگین پست در روز
    20.27
    تشکر ها
    3,386
    از این کاربر 14,157 بار در 10,130 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    اشعاری منتخب از مجموعه شعر دشنه در دیس



    گفتی كه باد مرده است



    گفتی كه:
    " باد، مرده ست!
    از جای بر نكنده یكی سقف راز پوش
    بر آسیاب ِ خون،
    نشكسته در به قلعه بیداد،
    بر خاك نفكنیده یكی كاخ
    باژگون.
    مرده ست باد!"
    گفتی:
    " بر تیزه های كوه
    با پیكرش،فروشنده در خون،
    افسرده است باد!"

    تو بارها و بارها
    با زندگیت
    شرمساری
    از مردگان كشیده ای.
    این را،من
    همچون تبی
    ـ درست
    همچون تبی كه خون به رگم خشك می كند
    احساس كرده ام.)

    وقتی كه بی امید وپریشان
    گفتی:
    "مرده ست باد!
    بر تیزه های كوه
    با پیكر كشیده به خونش
    افسرده است باد!" ـ
    آنان كه سهم شان را از باد
    با دوستا قبان معاوضه كردند
    در دخمه های تسمه و زرد آب،
    گفتند در جواب تو، با كبر دردشان:
    " ـ زنده ست باد!
    تا زنده است باد!
    توفان آخرین را
    در كار گاه ِ فكرت ِ رعد اندیش
    ترسیم می كند،
    كبر كثیف ِ كوه ِ غلط را
    بر خاك افكنیدن
    تعلیم می كند !"

    (آنان
    ایمانشان
    ملاطی
    از خون و پاره سنگ و عقاب است.)
    ***
    گفتند:
    "- باد زنده است،
    بیدار ِ كار ِ خویش
    هشیار ِ كار ِ خویش!"
    گفتی:
    "- نه ! مرده
    باد!
    زخمی عظیم مهلك
    از كوه خورده
    باد!"

    تو بارها و بارها
    با زندگیت شر مساری
    از مردگان كشیده ای،
    این را من
    همچون تبی كه خون به رگم خشك می كند
    احساس كرده ام

    --------------------------------------------------------------


    شبانه

    یلهِ
    بر ناز كای ِ چمن
    رها شده باشی
    پا در خنكای ِ شوخ ِ چشمه ئی
    و زنجیره
    زنجیره بلورین ِ صدایش را ببافد
    در تجــّرد شب
    واپسین وحشت جانت
    نا آگاهی از سر نوشت ستار ه باشد،
    غم سنگینت
    تلخی ِ ساقه علفی كه به دندان می فشری

    همچون حبابی نا پایدار
    تصویر ِ كامل ِ گنبد ِ آسمان باشی
    و روئینه
    به جادوئی كه اسفندیار

    مسیرِ سوزان ِ شهابی
    خــّط رحیل به چشمت زند
    و در ایمن تر كنج ِ گمانت
    به خیال سست ِ یكی تلنگر
    آبگینه عمرت
    خاموش
    در هم شكند

    ------------------------------------------------------------------


    شبانه آخر

    زیبا ترین تماشاست
    وقتی
    شبانه
    بادها
    از شش جهت به سوی تو می آیند،
    و از شكوهمندی یاس انگیزش
    پرواز ِشامگاهی ِدرناها را
    پنداری
    یكسر به سوی ماه است.
    ***
    زنگار خورده باشد بی حاصل
    هر چند
    از دیر باز
    آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس
    در قعر جان ِ تو، ـ
    پرواز شامگاهی درناها
    و باز گشت بادها
    در گور خاطر تو
    غباری
    از سنگی می روبد،
    چیزنهفته ئی ت می آموزد:
    چیزی كه ای بسا می دانسته ئی،
    چیزی كه
    بی گمان
    به زمانهای دور دست
    می دانسته ئی

    -------------------------------------------------------------------


    از منظر

    در دل ِ مه
    لنگان
    زارعی شكسته می گذرد
    پا در پای سگی
    گامی گاه در پس او
    گاه گامی در پیش.
    وضوح و مه
    در مرز ویرانی
    در جدالند،
    با تو در این لكه قانع آفتاب امــّا
    مرا
    پروای زمان نیست.

    خسته
    با كوله باری از یاد امــّا،
    بی گوشه بامی بر سر
    دیگر بار.
    اما اكنون بر چار راه ِزمان ایستاده ایم
    و آنجا كه بادها را اندیشه فریبی در سر نیست
    به راهی كه هر خروس ِ باد نمات اشارت می دهد
    باور كن!
    كوچه ما تـنگ نیست
    شادمانه باش!
    و شاهراه ما
    از منظر ِ تمامی ِ آزادیها می گذرد


    -------------------------------------------------------------------------

    ترانه آبی

    قیلوله ناگزیر
    در طاق طاقی ِ حوضخانه،
    تا سالها بعد
    آبی را
    مفهومی از وطن دهد.

    امیر زاده ای تنها
    با تكرار ِ چشمهای بادام ِ تلخش
    در هزار آئینه شش گوش ِ كاشی.
    لالای نجوا وار ِ فـّواره ای خرد
    كه بروقفه خواب آلوده اطلسی ها
    می گذشت
    تا سالها بعد
    آبی را
    مفهومی
    ناآگاه
    از وطن دهد.

    امیر زاده ای تنها
    با تكرار چشمهای بادام تلخش
    در هزار آئینه شش گوش كاشی.

    روز
    بر نوك پنجه می گذشت
    از نیزه های سوزان نقره
    به كج ترین سایه،
    تا سالها بعد
    تكـّرر آبی را
    عاشقانه
    مفهومی از وطن دهد
    طاق طاقی های قیلوله
    و نجوای خواب آلوده فــّواره ئی مردد
    بر سكوت اطلسی های تشنه،
    و تكرار ِ نا باورِ هزاران بادام ِتلخ
    در هزار آئینه شش گوش كاشی
    سالها بعد
    سالها بعد
    به نیمروزی گرم
    ناگاه
    خاطره دور دست ِ حوضخانه.
    آه امیر زاده كاشی ها
    با اشكهای آبیت

    ---------------------------------------------------------------------


    سمیرمی


    با ُسمضَربه رقصان اسبش می گذرد
    از كوچه سر پوشیده
    سواری،
    بر َتسمه َبند ِ
    قرابینش
    برق ِ هر سكه
    ستاره ئی
    بالای خرمنی
    در شب بی نسیم
    در شب ایلاتی عشقی.
    چار سوار از َ تـنگ در اومد

    چار تفنگ بر دوش ِ شون.
    دختر از مهتابی نظاره می كند
    و از عبور ِ سوار خاطره ئی
    همچون داغ خاموش ِ زخمی
    چارتا مادیون پشت ِ مسجد
    چار جنازه پشت ِ شون
    با ُسمضَربه رقصان اسبش می گذرد
    از كوچه سر پوشیده
    سواری،
    بر َتسمه َبند ِ
    قرابینش
    برق ِ هر سكه
    ستاره ئی
    بالای خرمنی
    در شب بی نسیم
    در شب ایلاتی عشقی.
    چار سوار از َ تـنگ در اومد

    چار تفنگ بر دوش ِ شون.
    دختر از مهتابی نظاره می كند
    و از عبور ِ سوار خاطره ئی
    همچون داغ خاموش ِ زخمی
    چارتا مادیون پشت ِ مسجد
    چار جنازه پشت ِ شون


    گاهی چقدر زود دیر می شود ...



صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
خرید دستبند پاور بالانس دستبند مغناطیسی پاور بالانس اصل
خرید اینترنتی خرید اینترنتی را با فروشگاه سامان خرید تجربه نمایید
خرید هندزفری تغییر صدا خرید اینترنتی هندزفری تغییر صدا
خرید آموزش زبان انگلیسی خرید اینترنتی آموزش زبان انگلیسی
خرید پودر بومبا خرید اینترنتی پودر بومبا
تبلیغات جذب مدیر
پارسیان (شاپرزفا)
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...