لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 2 از 12 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 9 تا 16 , از مجموع 92

موضوع: اشعار خواجه حافظ شیرازی....

  1. Top | #9
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,121
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    روزگاریست که سودای بتان دین من است
    غم این کارنشاط دل غمگین من است
    دیدن روی تورادیده ی جان بین باید
    وین کجامرتبه ی چشم جهان بین من است
    یارمن باش که زیب فلک وزینت دهر
    ازمه روی توواشک چوپروین من است
    تامراعشق توتعلیم سخن گفتن کرد
    خلق راوردزبان مدحت وتحسین من است
    دولت فقرخدایابه من ارزانی دار
    کاین کرامت سبب حشمت وتمکین من است
    واعظ شحنه شناس این عظمت گومفروش
    زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
    یارب این کعبه ی مقصودتماشاگه کیست
    که مغیلان طریقش گل ونسرین من است
    حافظ ازحشمت پرویزدگرقصه مخوان
    که لبش جرعه کش خسروشیرین من است
    *******************
    منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است
    دعای پیرمغان وردصبحگاه من است
    گرم ترانه ی چنگ صبوح نیست چه باک
    نوای من به سحرآه عذرخواه من است
    زپادشاه وگدا فارغم بحمدالله
    گدای خاک دردوست پادشاه من است
    غرض زمسجدومیخانه ام وصال شماست
    جزاین خیال ندارم خداگواه من است
    مگربه تیغ اجل خیمه برکنم ورنی
    رمیدن ازدردولت نه رسم وراه من است
    ازآن زمان که براین آستان نهادم روی
    فرازمسندخورشیدتکیه گاه من است
    گناه اگرچه نبوداختیارماحافظ
    تودرطریق ادب باش گوگناه من است
    ******************
    زگریه مردم چشمم نشسته درخون است
    ببین که درطلبت حال مردمان چون است
    بیادلعل تووچشم مست میگونت
    زجام غم،می لعلی که می خورم خون است
    زمشرق سرکوآفتاب طلعت تو
    اگرطلوع کندطالعم همایون است
    حکایت لب شیرین کلام فرهاداست
    شکنج طرَه ی لیلی مقام مجنون است
    دلم بجوکه قدت همچوسرودلجویست
    سخن بگوکه کلامت لطیف وموزون است
    زدورباده به جان راحتی رسان ساقی
    که رنج خاطرم ازجوردورگردون است
    ازآن دمی که زچشمم برفت رودعزیز
    کناردامن من همچورودجیحون است
    چگونه شادشوداندرون غمگینم
    به اختیارکه ازاختیاربیرون است
    زبیخودی طلب یارمی کندحافظ
    چومفلسی که طلبکارگنج قارون است
    **********************
    خم زلف تودام کفر و دین است
    زکارستان اویک شمَه این است
    جمالت معجزحسن است لیکن
    حدیث غمزه ات سحرمبین است
    زچشم شوخ توجان کی توان برد
    که دایم باکمان اندرکمین است
    برآن چشم سیه صدآفرین باد
    که درعاشق کشی سحرآفرین است
    عجب علمی است علم هیات عشق
    که چرخ هشتمش هفتم زمین است
    توپنداری که بدگورفت وجان برد
    حسابش باکرام الکاتبین است
    مشوحافظ زکیدزلفش ایمن
    که دل بردوکنون دربند دین است
    *********************
    دل سراپرده ی محبت اوست
    دیده آیینه دارطلعت اوست
    من که سردرنیاورم به دوکون
    گردنم زیربارمنَت اوست
    تو و طوبی وما و قامت یار
    فکرهرکس به قدرهمَت اوست
    گرمن آلوده دامنم چه عجب
    همه عالم گواه عصمت اوست
    من که باشم درآن حرم که صبا
    پرده دارحریم حرمت اوست
    بی خیالش مبادمنظرچشم
    زان که این گوشه جای خلوت اوست
    هرگل نوکه شدچمن آرای
    زاثر رنگ وبوی صحبت اوست
    دورمجنون گذشت ونوبت ماست
    هرکسی پنج روزنوبت اوست
    ملکت عاشقی وگنج طرب
    هرچه دارم زیمن همت اوست
    من ودل گرفداشدیم چه باک
    غرض اندرمیان سلامت اوست
    فقرظاهر مبین که حافظ را
    سینه گنجینه ی محبت اوست
    ********************
    آن سیه چرده که شیرینی عالم بااوست
    چشم میگون لب خندان دل خرَم بااوست
    گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی
    اوسلیمان زمانست که خاتم بااوست
    روی خوب است وکمال هنرودامن پاک
    لاجرم همَت پاکان دوعالم بااوست
    خال مشکین که بدان عارض گندم گون است
    سرَآن دانه که شدرهزن آدم بااوست
    دلبرم عزم سفرکردخدارایاران
    چه کنم بادل مجروح که مرهم بااوست
    باکه این نکته توان گفت که آن سنگین دل
    کشت ما را و دم عیسی مریم بااوست
    حافظ ازمعتقدان است گرامی دارش
    زان که بخشایش بس روح مکرَم بااوست
    *********************
    سرارادت ماوآستان حضرت دوست
    که هرچه برسرما می رودارادت اوست
    نظیردوست ندیدم اگرچه ازمه ومهر
    نهادم آینه هادرمقابل رخ دوست
    صبازحال دل تنگ ماچه شرح دهد
    که چون شکنج ورقهای غنچه توبرتوست
    نه من سبوکش این دیررندسوزم وبس
    بساسراکه دراین کارخانه سنگ وسبوست
    مگرتوشانه زدی زلف عنبرافشان را
    که بادغالیه ساگشت وخاک عنبربوست
    نثارروی توهربرگ گل که درچمن است
    فدای قدَتوهرسروبن که برلب جوست
    زبان ناطقه دروصف شوق نالان است
    چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست
    رخ تودردلم آمدمرادخواهم یافت
    چراکه حال نکودرقفای فال نکوست
    نه این زمان دل حافظ درآتش هوس است
    که داغدارازل همچو لاله ی خودروست
    ****************
    دارم امیدعاطفتی ازجناب دوست
    کردم جنایتَی وامیدم به عفواوست
    دانم که بگذردزسرجرم من که او
    گرچه پری وش است ولیکن فرشته خوست
    چندان گریستیم که هرکس که برگذشت
    دراشک ماچودیدروان گفت کاین چه جوست
    هیچ است آن دهان ونبینم ازاونشان
    مویست آن میان وندانم که آن چه موست
    دارم عجب زنقش خیالش که چون نرفت
    ازدیده ام که روزوشبش کارشست وشوست
    بی گفت وگوی زلف تودل راهمی کشد
    بازلف دلکش توکراروی گفت وگوست
    عمریست تاززلف توبویی شنیده ام
    زان بوی درمشام دل من هنوزبوست
    حافظ بد است حال پریشان توولی
    بربوی زلف یارپریشانی ات نکوست
    **********************

  2. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Saturday 7 March 2009-1), Administrator (Wednesday 18 March 2009-1), moderator (Friday 6 March 2009-1)

  3. Top | #10
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,121
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    آن پیک نامورکه رسیدازدیاردوست
    آوردحرزجان زخط مشکباردوست
    خوش می دهدنشان جلال وجمال یار
    خوش می کندحکایت عزَ و وقاردوست
    دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
    زین نقدقلب خویش که کردم نثاردوست
    شکرخداکه ازمددبخت کارساز
    برحسب آرزوست همه کاروباردوست
    سیرسپهر ودورقمرراچه اختیار
    درگردشندبرحسب اختیاردوست
    گربادفتنه هردوجهان رابه هم زند
    ماوچراغ چشم وره انتظاردوست
    کحل الجواهری به من آرای نسیم صبح
    زان خاک نیکبخت که شدرهگذاردوست
    ماییم وآستانه ی عشق وسرنیاز
    تاخواب خوش کرابرداندرکناردوست
    دشمن به قصدحافظ اگردم زندچه باک
    منَت خدای راکه نیم شرمساردوست
    **********************
    صبااگرگذری افتدت به کشوردوست
    بیارنفحه ای ازگیسوی معنبردوست
    به جان اوکه به شکرانه جان برافشانم
    اگربه سوی من آری پیامی ازبردوست
    وگرچنان که درآن حضرتت نباشدبار
    برای دیده بیاورغباری ازدردوست
    من گداوتمنَای وصل اوهیهات
    مگربه خواب ببینم خیال منظردوست
    دل صنوبریم همچوبیدلرزان است
    زحسرت قدوبالای چون صنوبردوست
    اگرچه دوست به چیزی نمی خردمارا
    به عالمی نفروشیم مویی ازسردوست
    چه باشدارشودازبندغم دلش آزاد
    چوهست حافظ مسکین غلام وچاکردوست
    ****************
    مرحباای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
    تاکنم جان ازسررغبت فدای نام دوست
    واله وشیداست دایم همچوبلبل درقفس
    طوطی طبعم زعشق شکَروبادام دوست
    زلف اودام است وخالش دانه ی آن دام ومن
    برامیددانه ای افتاده ام دردام دوست
    سرزمستی برنگیردتا به صبح روزحشر
    هرکه چون من درازل یک جرعه خوردازجام دوست
    بس نگویم شمَه ای ازشرح شوق خودازآنک
    دردسرباشدنمودن بیش ازاین ابرام دوست
    گردهددستم کشم دردیده همچون توتیا
    خاک راهی کان مشرَف گردد ازاقدام دوست
    میل من سوی وصال وقصداوسوی فراق
    ترک کام خودگرفتم تابرآیدکام دوست
    حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز
    زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست
    ********************
    روی توکس ندیدوهزارت رقیب هست
    درغنچه ای هنوز وصدت عندلیب هست
    گرآمدم به کوی توچندان غریب نیست
    چون من درآن دیارهزاران غریب هست
    درعشق خانقاه وخرابات فرق نیست
    هرجاکه هست پرتوی روی حبیب هست
    آن جاکه کارصومعه راجلوه می دهند
    ناقوس دیرراهب ونام صلیب هست
    عاشق که شدکه یاربه حالش نظرنکرد
    ای خواجه دردنیست وگرنه طبیب هست
    فریادحافظ این همه آخربه هرزه نیست
    هم قصَه ی غریب وحدیثی عجیب هست
    ******************
    اگرچه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
    زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
    پری نهفته رخ ودیو درکرشمه ی حسن
    بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست
    درین چمن گل بی خارکس نچید آری
    چراغ مصطفوی باشراربولهبیست
    سبب مپرس که چرخ ازچه سفله پرورشد
    که کام بخشی اورابهانه بی سببی است
    به نیم جو نخرم طاق خانقاه ورباط
    مراکه مصطبه ایوان وپای خم طنبیست
    جمال دختررز نورچشم ماست مگر
    که درنقاب زجاجیَ وپرده ی عنبیست
    هزارعقل وادب داشتم من ای خواجه
    کنون که مست خرابم صلاح بی ادبیست
    بیارمی که چوحافظ هزارم استظهار
    به گریه ی سحریَ ونیازنیم شبیست
    *******************
    خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست
    ساقی کجاست گوسبب انتظارچیست
    هروقت خوش که د ست دهدمغتنم شمار
    کس راوقوف نیست که انجام کارچیست
    پیوندعمربسته به مویی است هوش دار
    غم خوارخویش باش غم روزگارچیست
    معنیَ آب زندگی وروضه ی ارم
    جزطرف جویبار و می خوشگوارچیست
    مستورومست هردوچوازیک قبیله اند
    مادل به عشوه ی که دهیم اختیارچیست
    رازدرون پرده چه داندفلک خموش
    ای مدَعی نزاع توبا پرده دارچیست
    سهووخطای بنده گرش اعتبارنیست
    معنیَ عفوورحمت آمرزگارچیست
    زاهدشراب کوثر وحافظ پیاله خواست
    تادرمیانه خواسته ی کردگارچیست
    **************
    بنال بلبل اگربامنت سریاری است
    که مادوعاشق زاریم وکارمازاریست
    درآن زمین که نسیمی وزدزطرَه ی دوست
    چه جای دم زدن نافه های تاتاریست
    بیار باده که رنگین کنیم باده ی زرق
    که مست جام غروریم ونام هشیاریست
    خیال زلف توپختن نه کارهرخامی است
    که زیرسلسله رفتن طریق عیَاریست
    لطیفه ایست نهانی که عشق ازاوخیزد
    که نام آن نه لب لعل وخطَ زنگاریست
    جمال شخص نه چشم است وزلف وعارض وخال
    هزارنکته دراین کاروبار دلداریست
    قلندران حقیقت به نیم جونخرند
    قبای اطلس آن کس که ازهنرعاریست
    برآستان تومشکل توان رسیدآری
    عروج برفلک سروری به دشواریست
    سحرکرشمه ی چشمت به خواب می دیدم
    زهی مراتب خوابی که به زبیداریست
    دلش به ناله میازاروختم کن حافظ
    که رستگاری جاویددرکم آزاریست
    ********************
    یارب این شمع دل افروز زکاشانه ی کیست
    جان ماسوخت بپرسید که جانانه ی کیست
    حالیاخانه براندازدل ودین من است
    تادرآغوش که می خسبدوهمخانه ی کیست
    باده ی لعل لبش کزلب من دورمباد
    راح روح که وپیمان ده پیمانه ی کیست
    دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
    بازپرسیدخداراکه به پروانه ی کیست
    می دهد هرکسش افسونی ومعلوم نشد
    که دل نازک اومایل افسانه ی کیست
    یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین
    درَ یکتای که وگوهریکدانه ی کیست
    گفتم:آه ازدل دیوانه ی حافظ بی تو
    زیرلب خنده کنان گفت:که دیوانه ی کیست
    ***********************
    ماهم این هفته برون رفت وبه چشمم سالی است
    حال هجران توچه دانی که چه مشکل حالی است
    مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
    عکس خوددیدگمان بردکه مشکین خالیست
    می چکدشیرهنوز ازلب همچون شکرش
    گرچه درشیوه گری هرمژه اش قتَالیست
    ای که انگشت نمایی به کرم درهمه شهر
    وه که درکارغریبان عجبت اهمالیست
    بعدازاینم نبود شائبه درجوهرفرد
    که دهان تودراین نکته خوش استدلالیست
    مژده دادندکه برماگذری خواهی کرد
    نیَت خیرمگردان که مبارک فالیست
    کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
    حافظ خسته که ازناله تنش چون نالیست
    *******************

  4. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Saturday 7 March 2009-1), Administrator (Wednesday 18 March 2009-1), moderator (Friday 6 March 2009-1)

  5. Top | #11
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,121
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    کس نیست که افتاده ی آن زلف دوتانیست
    دررهگذرکیست که دامی زبلانیست
    چون چشم تودل می بردازگوشه نشینان
    همراه توبودن گنه ازجانب مانیست
    روی تومگرآینه ی لطف الهی است
    حقَا که چنین است ودراین روی وریانیست
    نرگس طلبدشیوه ی چشم توزهی چشم
    مسکین خبرش ازسر ودردیده حیانیست
    ازبهرخدای زلف مپیرای که مارا
    شب نیست که صدعربده با بادصبانیست
    بازآی که بی روی توای شمع دل افروز
    دربزم حریفان اثرنوروصفانیست
    تیمارغریبان اثرذکرجمیل است
    جانا مگراین قاعده درشهرشمانیست
    دی می شدوگفتم صنماعهدبه جای آر
    گفتاغلطی خواجه دراین عهدوفانیست
    گرپیرمغان مرشدماشدچه تفاوت
    درهیچ سری نیست که سرَی زخدانیست
    عاشق چه کندگرنکشدبارملامت
    باهیچ دلاورسپرتیرقضانیست
    درصومعه ی زاهدودرخلوت صوفی
    جزگوشه ی ابروی تومحراب دعانیست
    ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ
    فکرت مگرازغیرت قرآن وخدانیست
    **************************
    مردم دیده ی ماجزبه رخت ناظرنیست
    دل سرگشته ی ماغیرتوراذاکرنیست
    اشکم احرام طواف حرمت می بندد
    گرچه ازخون دل ریش دمی طاهرنیست
    بسته ی دام وقفس بادچومرغ وحشی
    طایرسدره اگردرطلبت طایرنیست
    عاشق مفلس اگرقلب دلش کردنثار
    مکنش عیب که برنقدروان قادرنیست
    عاقبت دست بدان سروبلندش برسد
    هرکه رادرطلبت همَت اوقاصرنیست
    ازروان بخشی عیسی نزنم دم هرگز
    زان که درروح فزایی چولبت ماهرنیست
    من که درآتش سودای توآهی نزنم
    کی توان گفت که برداغ دلم صابرنیست
    روزاول که سرزلف تودیدم گفتم
    که پریشانی این سلسله راآخرنیست
    سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست
    کیست آن کش سرپیوندتودرخاطرنیست
    *************************
    زاهدظاهرپرست ازحال ماآگاه نیست
    درحق ماهرچه گویدجای هیچ اکراه نیست
    درطریقت هرچه پیش سالک آیدخیراوست
    درصراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
    تاچه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
    عرصه ی شطرنج رندان رامجال شاه نیست
    چیست این سقف بلندساده ی بسیارنقش
    زین معمَاهیچ دانادرجهان آگاه نیست
    این چه استغناست یارب وین چه قادرحکمت است
    کاین همه زخم نهان هست ومجال آه نیست
    صاحب دیوان ماگویی نمی داندحساب
    کاندرین طغرا نشان حسبه لله نیست
    هرکه خواهدگوبیا وهرچه خواهدگوبگو
    کبرونازوحاجب ودربان بدین درگاه نیست
    بردرمیخانه رفتن کاریکرنگان بود
    خودفروشان رابه کوی می فروشان راه نیست
    هرچه هست ازقامت ناساز بی اندام ماست
    ورنه تشریف توبربالای کس کوتاه نیست
    بنده ی پیرخراباتم که لطفش دایم است
    ورنه لطف شیخ وزاهدگاه هست وگاه نیست
    حافظ اربرصدرننشیندزعالی مشربیست
    عاشق دردی کش اندربندمال وجاه نیست
    *************************
    راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
    آن جا جزآن که جان بسپارندچاره نیست
    هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
    درکارخیرحاجت هیچ استخاره نیست
    مارازمنع عقل مترسان ومی بیار
    کان شحنه درولایت ماهیچ کاره نیست
    ازچشم خودبپرس که ماراکه می کشد
    جاناگناه طالع وجرم ستاره نیست
    اورابه چشم پاک توان دیدچون هلال
    هردیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست
    فرصت شمرطریقه ی رندی که این نشان
    چون راه گنج برهمه کس آشکاره نیست
    نگرفت درتوگریه ی حافظ به هیچ رو
    حیران آن دلم که کم ازسنگ خاره نیست
    ********************
    روشن ازپرتورویت نظری نیست که نیست
    منَت خاک درت بربصری نیست که نیست
    ناظرروی توصاحب نظرانند آری
    سرَگیسوی تودرهیچ سری نیست که نیست
    اشک غمَازمن ارسرخ برآمد چه عجب
    خجل ازکرده ی خودپرده دری نیست که نیست
    تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
    سیل خیزازنظرم رهگذری نیست که نیست
    تادم ازشام سرزلف توهرجانزنند
    باصبا گفت وشنیدم سحر ی نیست که نیست
    من ازاین طالع شوریده به رنجم ورنی
    بهره مندازسرکویت دگری نیست که نیست
    ازحیای لب شیرین توای چشمه ی نوش
    غرق آب وعرق اکنون شکری نیست که نیست
    مصلحت نیست که ازپرده برون افتدراز
    ورنه درمجلس رندان خبری نیست که نیست
    شیردربادیه ی عشق توروباه شود
    آه ازاین راه که دروی خطری نیست که نیست
    آب چشمم که براومنَت خاک درتوست
    زیرصدمنَت اوخاک دری نیست که نیست
    ازوجودم قدری نام ونشان هست که هست
    ورنه ازضعف درآن جااثری نیست که نیست
    غیرازاین نکته که حافظ زتوناخشنوداست
    درسراپای وجودت هنری نیست که نیست
    ******************
    حاصل کارگه ------ ومکان این همه نیست
    باده پیش آرکه اسباب جهان این همه نیست
    ازدل وجان شرف صحبت جانان غرض است
    غرض این است وگرنه دل وجان این همه نیست
    منَت سدره وطوبی زپی سایه مکش
    که چوخوش بنگری ای سروروان این همه نیست
    دولت آن است که بی خون دل آیدبه کنار
    ورنه باسعی وعمل باغ جنان این همه نیست
    پنج روزی که دراین مرحله مهلت داری
    خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
    برلب بحرفنا منتظریم ای ساقی
    فرصتی دان که زلب تابه دهان این همه نیست
    زاهدایمن مشوازبازی غیرت زینهار
    که ره ازصومعه تادیرمغان این همه نیست
    دردمندیَ من سوخته ی زارونزار
    ظاهرا حاجت تقریروبیان این همه نیست
    نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
    پیش رندان رقم سودوزیان این همه نیست
    *****************
    خواب آن نرگس فتَان تو بی چیزی نیست
    تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست
    ازلبت شیرروان بودکه من می گفتم
    این شکرگرد نمکدان تو بی چیزی نیست
    جان درازیَ توبادا که یقین می دانم
    درکمان ناوک مژگان توبی چیزی نیست
    مبتلایی به غم محنت واندوه فراق
    ای دل این ناله وافغان توبی چیزی نیست
    دوش بادازسرکویش به گلستان بگذشت
    ای گل این چاک گریبان توبی چیزی نیست
    دردعشق ارچه دل ازخلق نهان می دارد
    حافظ این دیده ی گریان توبی چیزی نیست
    *******************
    جزآستان توام درجهان پناهی نیست
    سرمرابه جزاین درحواله گاهی نیست
    عدوچوتیغ کشدمن سپربیندازم
    که تیغ مابه جزازناله ایَ وآهی نیست
    چرا زکوی خرابات روی برتابم
    کزین بهم به جهان هیچ رسم وراهی نیست
    زمانه گربزند آتشم به خرمن عمر
    بگوبسوزکه برمن به برگ کاهی نیست
    غلام نرگس جمَاش آن سهی سروم
    که ازشراب غرورش به کس نگاهی نیست
    مباش درپی آزاروهرچه خواهی کن
    که درشریعت ماغیرازاین گناهی نیست
    عنان کشیده رو ای پادشاه کشورحسن
    که نیست برسرراهی که دادخواهی نیست
    چنین که ازهمه سودام راه می بینم
    به ازحمایت زلفش مراپناهی نیست
    خزینه ی دل حافظ به زلف وخال مده
    که کارهای چنین حدَهرسیاهی نیست
    ***************
    بلبلی برگ گلی خوشرنگ درمنقارداشت
    وندرآن برگ ونوا خوش ناله های زارداشت
    گفتمش درعین وصل این ناله وفریادچیست
    گفت ماراجلوه ی معشوق دراین کارداشت
    یاراگرننشست بامانیست جای اعتراض
    پادشاهی کامران بودازگدایی عارداشت
    درنمی گیردنیازونازماباحسن دوست
    خرَم آن کزنازنینان بخت برخوردارداشت
    خیزتابرکلک آن نقَاش جان افشان کنیم
    کاین همه نقش عجب درگردش پرگارداشت
    گرمریدراه عشقی فکربدنامی مکن
    شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمَارداشت
    وقت آن شیرین قلندرخوش که دراطوارسیر
    ذکرتسبیح ملک درحلقه ی زنَارداشت
    چشم حافظ زیربام قصرآن حوری سرشت
    شیوه ی جنَات تجری تحتهاالانهارداشت
    ******************


  6. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Wednesday 18 March 2009-1), moderator (Friday 13 March 2009-1)

  7. Top | #12
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,121
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    دیدی که یارجزسرجوروستم نداشت
    بشکست عهدوزغم ماهیچ غم نداشت
    یارب مگیرش ارچه دل چون کبوترم
    افکندوکشت وعزَت صیدحرم نداشت
    برمن جفازبخت من آمدوگرنه یار
    حاشاکه رسم لطف وطریق کرم نداشت
    بااین همه هرآن که نه خواری کشیدازاو
    هرجاکه رفت هیچ کسش محترم نداشت
    ساقی بیارباده وبامحتسب بگو
    انکارمامکن که چنین جام جم نداشت
    هرراهروکه ره به حریم درش نبرد
    مسکین برید وادی وره درحرم نداشت
    حافظ ببرتوگوی فصاحت که مدَعی
    هیچش هنرنبود وخبرنیزهم نداشت
    *************
    کنون که می دمدازبوستان نسیم بهشت
    من وشراب فرح بخش ویارحورسرشت
    گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
    که خیمه سایه ی ابراست وبزمگه لب کشت
    چمن حکایت اردیبهشت می گوید
    نه عاقل است که نسیه خریدونقدبهشت
    به می عمارت دل کن که این جهان خراب
    برآن سراست که ازخاک مابسازدخشت
    وفامجوی زدشمن که پرتوی ندهد
    چوشمع صومعه افروزی ازچراغ کنشت
    مکن به نامه سیاهی ملامت من مست
    که آگه است که تقدیربرسرش چه نوشت؟
    قدم دریغ مدارازجنازه ی حافظ
    که گرچه غرق گناه است می رودبه بهشت
    *******************
    عیب رندان مکن ای زاهدپاکیزه سرشت
    که گناه دگران برتونخواهندنوشت
    من اگرنیکم وگربدتوبروخودراباش
    هرکسی آن درودعاقبت کارکه کشت
    همه کس طالب یارندچه هشیاروچه مست
    همه جاخانه ی عشق است چه مسجدچه کنشت
    سرتسلیم من و خشت درمیکده ها
    مدَعی گرنکندفهم سخن گوسروخشت
    ناامیدم مکن ازسابقه ی لطف ازل
    توپس پرده چه دانی که که خوب است وکه زشت
    نه من ازپرده ی تقوابه درافتادم وبس
    پدرم نیزبهشت ابدازدست بهشت
    حافظاروزازل گر به کف آری جامی
    یکسر ازکوی خرابات برندت به بهشت
    *******************
    صبحدم مرغ چمن باگل نوخاسته گفت
    نازکم کن که دراین باغ بسی چون توشکفت
    گل بخندیدکه ازراست نرنجیم ولی
    هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
    گرطمع داری ازآن جام مرصَع می لعل
    ای بسا در که به نوک مژه ات بایدسفت
    تاابدبوی محبَت به مشامش نرسد
    هرکه خاک درمیخانه به رخساره نرفت
    درگلستان ارم دوش چوازلطف هوا
    زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت
    گفتم ای مسندجم جان جهان بینت کو
    گفت افسوس که آن دولت بیداربخفت
    سخن عشق نه آن است که آیدبه زبان
    ساقیامی ده وکوتاه کن این گفت وشنفت
    اشک حافظ خردوصبربه دریاانداخت
    چه کندسوزغم عشق نیارست نهفت
    **************
    آن ترک پری چهره که دوش ازبرمارفت
    آیاچه خطادیدکه ازراه خطارفت
    تارفت مراازنظرآن چشم جهان بین
    کس واقف مانیست که ازدیده چها رفت
    برشمع نرفت ازگذرآتش دل دوش
    آن دودکه ازسوزجگربرسر ما رفت
    دورازرخ تودم به دم ازگوشه ی چشمم
    سیلاب سرشک آمدوطوفان بلارفت
    ازپای فتادیم چوآمدغم هجران
    دردردبمردیم چوازدست دوا رفت
    دل گفت وصالش به دعابازتوان یافت
    عمریست که عمرم همه درکاردعارفت
    احرام چه بندیم چوآن قبله نه این جاست
    درسعی چه کوشیم چوازمروه صفارفت
    دی گفت طبیب ازسرحسرت چومرادید
    هیهات که رنج توزقانون شفارفت
    ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
    زان پیش که گویندکه ازدارفنارفت
    *********
    گرزدست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
    ورزهندوی شمابرماجفایی رفت رفت
    برق عشق ارخرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت
    جورشاه کامران گربرگدایی رفت رفت
    درطریقت رنجش خاطرنباشدمی بیار
    هرکدورت راکه بینی چون صفایی رفت رفت
    عشق بازی راتحمَل بایدای دل پای دار
    گرملالی بودبودوگرخطایی رفت رفت
    گردلی ازغمزه ی دلدارباری بردبرد
    درمیان جان وجانان ماجرایی رفت رفت
    ازسخن چینان ملالتها پدید آمد ولی
    گرمیان همنشینان ناسزایی رفت رفت
    عیب حافظ گومکن واعظ که رفت ازخانقاه
    پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت
    *********
    ساقی بیارباده که ماه صیام رفت
    درده قدح که موسم ناموس ونام رفت
    وقت عزیزرفت بیا تا قضا کنیم
    عمری که بی حضورصراحیَ وجام رفت
    مستم کن آن چنان که ندانم زبیخودی
    درعرصه ی خیال که آمدکدام رفت
    بربوی آن که جرعه ی جامت به مارسد
    درمصطبه دعای توهرصبح وشام رفت
    دل راکه مرده بودحیاتی به جان رسید
    تا بویی ازنسیم می اش درمشام رفت
    زاهدغرورداشت سلامت نبردراه
    رندازره نیازبه دارالسَلام رفت
    نقددلی که بودمراصرف باده شد
    قلب سیاه بودازآن درحرام رفت
    درتاب توبه چندتوان سوخت همچوعود
    می ده که عمردرسرسودای خام رفت
    دیگرمکن نصیحت حافظ که ره نیافت
    گم گشته ای که باده ی نابش به کام رفت
    *****************
    شربتی ازلب لعلش نچشیدیم وبرفت
    روی مه پیکراوسیرندیدیم وبرفت
    گویی ازصحبت مانیک به تنگ آمده بود
    باربربست وبه گردش نرسیدیم وبرفت
    بس که مافاتحه وحرز یمانی خواندیم
    وزپی اش سوره ی اخلاص دمیدیم وبرفت
    عشوه دادندکه برماگذری خواهی کرد
    دیدی آخرکه چنین عشوه خریدیم وبرفت
    شدچمان درچمن حسن ولطافت لیکن
    درگلستان وصالش نچمیدیم وبرفت
    همچوحافظ همه شب ناله وزاری کردیم
    کای دریغا به وداعش نرسیدیم وبرفت
    ***********
    ساقی بیاکه یار ز رخ پرده برگرفت
    کارچراغ خلوتیان بازدرگرفت
    آن شمع سرگرفته دگرچهره برفروخت
    وین پیرسالخورده جوانی زسرگرفت
    آن عشوه دادعشق که مفتی ز ره برفت
    وان لطف کرددوست که دشمن حذررفت
    زنهار از آن عبادت شیرین دلفریب
    گویی که پسته ی توسخن درشکرگرفت
    بارغمی که خاطرما خسته کرده بود
    عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
    هرسروقدکه برمه وخور حسن می فروخت
    چون تودرآمدی پی کاری دگرگرفت
    زین قصَه هفت گنبدافلاک پرصداست
    کوته نظرببین که سخن مختصرگرفت
    حافظ تواین سخن زکه آموختی که بخت
    تعویذ کردشعرتوراوبه زرگرفت
    **********
    حسنت به اتَفاق ملاحت جهان گرفت
    آری به اتَفاق جهان می توان گرفت
    افشای رازخلوتیان خواست کردشمع
    شکرخداکه سرَدلش درزبان گرفت
    زین آتش نهفته که درسینه ی من است
    خورشیدشعله ای است که درآسمان گرفت
    می خواست گل که دم زندازرنگ وبوی دوست
    ازغیرت صبا نفسش دردهان گرفت
    آسوده برکنارچوپرگارمی شدم
    دوران چونقطه عاقبتم درمیان گرفت
    آن روزشوق ساغرمی خرمنم بسوخت
    کا تش زعکس عارض ساقی درآن گرفت
    خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
    زین فتنه هاکه دامن آخرزمان گرفت
    می خورکه هرکه آخرکارجهان بدید
    ازغم سبک برآمدورطل گران گرفت
    بربرگ گل به خون شقایق نوشته اند
    کان کس که پخته شدمی چون ارغوان گرفت
    حافظ چوآب لطف زنظم تومی چکد
    حاسدچگونه نکته تواندبرآن گرفت
    ************
    شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت
    فراق یارنه آن می کندکه بتوان گفت
    حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
    کنایتی است که ازروزگارهجران گفت
    نشان یارسفرکرده ازکه پرسم باز
    که هرچه گفت بریدصباپریشان گفت
    فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
    به ترک صحبت یاران خودچه آسان گفت
    من ومقام رضابعدازاین وشکررقیب
    که دل به دردتوخوکردوترک درمان گفت
    غم کهن به می سالخورده دفع کنید
    که تخم خوشدلی این است پیردهقان گفت
    گره به بادمزن گرچه برمرادرود
    که این سخن به مثل بادباسلیمان گفت
    به مهلتی که سپهرت دهدزراه مرو
    توراکه گفت که این زال ترک دستان گفت
    مزن زچون وچرادم که بنده ی مقبل
    قبول کردبه جان هرسخن که جانان گفت
    که گفت حافظ ازاندیشه ی توآمدباز
    من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت
    ************
    یارب سببی سازکه یارم به سلامت
    بازآیدوبرهاندم ازبندملامت
    خاک ره آن یارسفرکرده بیارید
    تاچشم جهان بین کنمش جای اقامت
    فریادکه ازشش جهتم راه ببستند
    آن خال وخط وزلف ورخ وعارض وقامت
    امروزکه دردست توام مرحمتی کن
    فرداکه شوم خاک چه سوداشک ندامت
    ای آن که به تقریروبیان دم زنی ازعشق
    ماباتونداریم سخن خیروسلامت
    درویش مکن ناله زشمشیراحبَا
    کاین طایفه ازکشته ستانند غرامت
    درخرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
    برمی شکندگوشه ی محراب امامت
    حاشاکه من ازجوروجفای توبنالم
    بیدادلطیفان همه لطف است وکرامت
    کوته نکندبحث سرزلف توحافظ
    پیوسته شداین سلسله تاروزقیامت
    **********




  8. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Wednesday 18 March 2009-1), moderator (Tuesday 17 March 2009-1)

  9. Top | #13
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,121
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    ای هدهدصبابه سبامی فرستمت
    بنگرکه ازکجابه کجامی فرستمت
    حیف است طایری چوتودرخاکدان غم
    زاینجابه آشیان وفامی فرستمت
    درراه عشق مرحله ی قرب وبعدنیست
    می بینمت عیان ودعامی فرستمت
    هرصبح وشام قافله ای ازدعای خیر
    درصحبت شمال وصبامی فرستمت
    تالشکرغمت نکندملک دل خراب
    جان عزیزخودبه نوامی فرستمت
    ای غایب ازنظرکه شدی همنشین دل
    می گویمت دعاوثنامی فرستمت
    درروی خودتفرَج صنع خدای کن
    کایینه ی خدای نمامی فرستمت
    تامطربان زشوق منت آگهی دهند
    قول وغزل به سازونوامی فرستمت
    ساقی بیاکه هاتف غیبم به مژده گفت
    بادردصبرکن که دوامی فرستمت
    حافظ سرودمجلس ماذکرخیرتوست
    بشتاب هان که اسب وقبامی فرستمت
    *********
    ای غایب ازنظربه خدامی سپارمت
    جانم بسوختیَ وبه دل دوست دارمت
    تادامن کفن نکشم زیرپای خاک
    باورمکن که دست زدامن بدارمت
    محراب ابرویت بنماتاسحرگهی
    دست دعابرآرم ودرگردن آرمت
    گربایدم شدن سوی هاروت بابلی
    صدگونه جادویی بکنم تابیارمت
    خواهم که پیش میرمت ای بیوفاطبیب
    بیماربازپرس که درانتظارمت
    صدجوی آب بسته ام ازدیده برکنار
    بربوی تخم مهرکه دردل بکارمت
    خونم بریخت وزغم عشقم خلاص داد
    منَت پذیرغمزه ی خنجرگذارمت
    می گریم ومرادم ازاین سیل اشک بار
    تخم محبَت است که دردل بکارمت
    بارم ده ازکرم سوی خودتابه سوزدل
    درپای دم به دم گهرازدیده بارمت
    حافظ شراب وشاهدورندی نه وضع توست
    فی الجمله می کنیَ وفرومی گذارمت
    **************
    میرمن خوش می روی کاندرسراپامیرمت
    خوش خرامان شوکه پیش قدَرعنامیرمت
    گفته بودی کی بمیری پیش من تعجیل چیست
    خوش تقاضامی کنی پیش تقاضامیرمت
    عاشق ومخمورومهجورم بت ساقی کجاست
    گوکه بخرامدکه پیش سروبالامیرمت
    آنکه عمری شدکه تابیمارم ازسودای او
    گونگاهی کن که پیش چشم شهلامیرمت
    گفته ای لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
    گاه پیش درد وگه پیش مداوا میرمت
    خوش خرامان می روی چشم بدازروی تودور
    دارم اندرسرخیال آن که درپامیرمت
    گرچه جای حافظ اندرخلوت وصل تونیست
    ای همه جای توخوش پیش همه جامیرمت
    *********
    چه لطف بودکه ناگاه رشحه ی قلمت
    حقوق خدمت ماعرضه کردبرکرمت
    به نوک خامه رقم کرده ای سلام مرا
    که کارخانه ی دوران مبادبی رقمت
    نگویم ازمن بیدل به سهوکردی یاد
    که درحساب خردنیست سهوبرقلمت
    مراذلیل مگردان به شکراین نعمت
    که داشت دولت سرمدعزیزومحترمت
    بیاکه باسرزلفت قرارخواهم کرد
    که گرسرم برودبرندارم ازقدمت
    زحال مادلت آگه شودمگروقتی
    که لاله بردمدازخاک کشتگان غمت
    روان تشنه ی مارابه جرعه ای دریاب
    چومی دهند زلال خضرزجام جمت
    همیشه وقت توای عیسی صباخوش باد
    که جان حافظ دلخسته زنده شدبه دمت
    **********
    زان یاردلنوازم شکریست باشکایت
    گرنکته دان عشقی بشنوتواین حکایت
    بی مزدبودومنَت هرخدمتی که کردم
    یارب مبادکس رامخدوم بی عنایت
    رندان تشنه لب راآبی نمی دهدکس
    گویی ولی شناسان رفتندازاین ولایت
    درزلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
    سرهابریده بینی بی جرم وبی جنایت
    چشمت به غمزه ماراخون خوردومی پسندی
    جاناروانباشدخون ریزراحمایت
    دراین شب سیاهم گم گشت راه مقصود
    ازگوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
    ازهرطرف که رفتم جزوحشتم نیفزود
    زینهارازاین بیابان وین راه بی نهایت
    ای آفتاب خوبان می جوشداندرونم
    یک ساعتم بگنجان درسایه ی عنایت
    این راه رانهایت صورت کجاتوان بست
    کش صدهزارمنزل بیش است دربدایت
    هرچندبردی آبم روی ازدرت نتابم
    جورازحبیب خوشترکزمدَعی رعایت
    عشقت رسدبه فریادگرخودبسان حافظ
    قرآن زبربخوانی درچارده روایت
    **********
    مدامم مست می داردنسیم جعدگیسویت
    خرابم می کندهردم فریب چشم جادویت
    پس ازچندین شکیبایی شبی یارب توان دیدن
    که شمع دیده افروزیم درمحراب ابرویت
    سوادلوح بینش راعزیزازبهرآن دارم
    که جان رانسخه ای باشدزلوح خال هندویت
    توگرخواهی که جاویدان جهان یکسربیارایی
    صباراگوکه برداردزمانی برقع ازرویت
    وگررسم فناخواهی که ازعالم براندازی
    برافشان تافروریزدهزاران جان زهرمویت
    من وبادصبامسکین دوسرگردان بیحاصل
    من ازافسون چشمت مست واوازبوی گیسویت
    زهی همَت که حافظ راست ازدنیی وازعقبی
    نیامدهیچ درچشمش به جزخاک سرکویت
    ***********
    دردمارانیست درمان الغیاث
    هجرمارانیست پایان الغیاث
    دین ودل بردندوقصدجان کنند
    الغیاث ازجورخوبان الغیاث
    دربهای بوسه ای جانی طلب
    می کننداین دلستانان الغیاث
    خون ماخوردنداین کافردلان
    ای مسلمانان چه درمان الغیاث
    همچوحافظ روز وشب بی خویشتن
    گشته ام سوزان وگریان الغیاث
    **********
    تویی که برسرخوبان کشوری چون تاج
    سزداگرهمه ی دلبران دهندت باج
    دوچشم شوخ توبرهم زده ختا وحبش
    به چین زلف توماچین وهندداده خراج
    بیاض روی توروشن چوعارض رخ روز
    سوادزلف سیاه توهست ظلمت واج
    دهان شهدتوداده رواج آب خضر
    لب چوقندتوبردازنبات مصررواج
    ازاین مرض به حقیقت شفانخواهم یافت
    که ازتودرددل ای جان نمی رسدبه علاج
    چراهمی شکنی جان من زسنگ دلی
    دل ضعیف که باشدبه نازکی چوزجاج
    لب توخضرودهان توآب حیوان است
    قدتوسروومیان موی وبر به هیات عاج
    فتاددردل حافظ هوای چون توشهی
    کمینه ذرَه ی خاک درتوبودی کاج
    ***************





  10. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Administrator (Wednesday 18 March 2009-1), moderator (Wednesday 18 March 2009-1)

  11. Top | #14
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,121
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    اگربه مذهب توخون عاشق است مباح
    صلاح ماهمه آن است کان توراست صلاح
    سوادزلف سیاه توجاعل الظَلمات
    بیاض روی چوماه توفالق الاصباح
    زچین زلف کمندت کسی نیافت خلاص
    ازآن کمانچه ی ابرو وتیرچشم نجاح
    زدیده ام شده یک چشمه درکنارروان
    که آشنا نکند درمیان آن ملَاح
    لب چو آب حیات توهست قوَت جان
    وجودخاکی ماراازاوست ذکررواح
    بدادلعل لبت بوسه ای به صدزاری
    گرفت کام دلم زوبصدهزارالحاح
    دعای جان تووردزبان مشتاقان
    همیشه تاکه بودمتَصل مساوصباح
    صلاح وتوبه وتقوی زما مجوحافظ
    ز رند وعاشق ومجنون کسی نیافت صلاح
    *********
    دل من درهوای روی فرَخ
    بودآشفته همچون موی فرَخ
    به جزهندوی زلفش هیچ کس نیست
    که برخوردارشدازروی فرَخ
    سیاهی نیک بخت است آن که دایم
    بودهمرازوهم زانوی فرَخ
    شودچون بیدلرزان سروآزاد
    اگربیندقددلجوی فرَخ
    بده ساقی شراب ارغوانی
    به یادنرگس جادوی فرَخ
    دوتاشدقامتم همچون کمانی
    زغم پیوسته چون ابروی فرَخ
    نسیم مشک تاتاری خجل کرد
    شمیم زلف عنبربوی فرَخ
    اگرمیل دل هرکس به جایی است
    بودمیل دل من سوی فرَخ
    غلام همَت آنم که باشد
    چوحافظ بنده وهندوی فرَخ
    ************
    دی پیرمی فروش که ذکرش به خیرباد
    گفتا شراب نوش وغم دل ببر ز یاد
    گفتم به بادمی دهد هم باده نام وننگ
    گفتاقبول کن سخن وهرچه باد باد
    سودوزیان ومایه چوخواهدشدن زدست
    ازبهراین معامله غمگین مباش وشاد
    بادت به دست باشد اگردل نهی به هیچ
    درمعرضی که تخت سلیمان رودبه باد
    حافظ گرت زپندحکیمان ملالت است
    کوته کنیم قصَه که عمرت درازباد
    ********
    شراب وعیش نهان چیست کاربی بنیاد
    زدیم برصف رندان وهرچه باداباد
    گره زدل بگشا وز سپهر یاد مکن
    که فکرهیچ مهندس چنین گره نگشاد
    زانقلاب زمانه عجب مدارکه چرخ
    ازاین فسانه هزاران هزارداردیاد
    قدح به شرط ادب گیرزان که ترکیبش
    زکاسه ی سرجمشید وبهمن است وقباد
    که آگه است که کاوس وکی کجارفتند
    که واقف است که چون رفت تخت جم برباد
    زحسرت لب شیرین هنوزمی بینم
    که لاله می دمدازخون دیده ی فرهاد
    مگرکه لاله بدانست بیوفایی دهر
    که تا بزاد وبشد جام می زکف ننهاد
    بیا بیا که زمانی زمی خراب شویم
    مگر رسیم به گنجی دراین خراب آباد
    نمی دهنداجازت مرابه سیروسفر
    نسیم باد مصلَا وآب رکناباد
    قدح مگیرچوحافظ مگربه ناله ی چنگ
    که بسته اند بر ابریشم طرب دل شاد
    ***********
    دوش آگهی زیارسفرکرده دادباد
    من نیزدل به باددهم هرچه بادباد
    کارم بدان رسیدکه همرازخودکنم
    هرشام برق لامع وهربامداد باد
    درچین طرَه ی تودل بی حفاظ من
    هرگزنگفت مسکن مالوف یادباد
    امروز قدرپندعزیزان شناختم
    یارب روان ناصح ماازتوشادباد
    خون شددلم به یادتوهرگه که درچمن
    بند قبای غنچه ی گل می گشادباد
    ازدست رفته بودوجودضعیف من
    صبحم به بوی وصل توجان بازدادباد
    حافظ نهادنیک توکامت برآورد
    جانها فدای مردم نیکو نهاد باد
    **********
    روز وصل دوستداران یادباد
    یادبادآن روزگاران یادباد
    کامم ازتلخی غم چون زهرگشت
    بانگ نوش شادخواران یادباد
    گرچه یاران فارغند ازیادمن
    ازمن ایشان راهزاران یادباد
    مبتلاگشتم دراین بندوبلا
    کوشش آن حق گزاران یادباد
    گرچه صدرود است درچشمم مدام
    زنده رود باغ کاران یاد باد
    راز حافظ بعدازاین ناگفته ماند
    ای دریغا رازداران یاد باد
    ************
    جمالت آفتاب هرنظرباد
    زخوبی روی خوبت خوبترباد
    همای زلف شاهین شهپرت را
    دل شاهان عالم زیر پر باد
    کسی کوبسته ی زلفت نباشد
    همیشه غرقه درخون جگرباد
    بتا چون غمزه ات ناوک فشاند
    دل مجروح من پیشش سپرباد
    چولعل شکَرینت بوسه بخشد
    مذاق جان من زو پرشکرباد
    مرا ازتوست هردم تازه عشقی
    توراهرساعتی حسنی دگرباد
    به جان مشتاق روی توست حافظ
    تورا درحال مشتاقان نظرباد
    ******
    صوفی ارباده به اندازه خوردنوشش باد
    ورنه اندیشه ی این کارفراموشش باد
    آن که یک جرعه می ازدست توانددادن
    دست با شاهد مقصود درآغوشش باد
    پیرماگفت خطا برقلم صنع نرفت
    آفرین برنظرپاک خطاپوشش باد
    شاه ترکان سخن مدَعیان می شنود
    شرمی ازمظلمه ی خون سیاووشش باد
    گرچه ازکبر سخن بامن درویش نگفت
    جان فدای شکرین پسته ی خاموشش باد
    چشمم ازآینه داران خط وخالش گشت
    لبم ازبوسه ربایان بر ودوشش باد
    نرگس مست نوازش کن مردم دارش
    خون عاشق به قدح گربخورد نوشش باد
    به غلامیَ تومشهور جهان شد حافظ
    حلقه ی بندگی زلف تودرگوشش باد
    *********
    تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
    وجودنازکت آزرده ی گزندمباد
    سلامت همه آفاق درسلامت توست
    به هیچ عارضه شخص تودردمندمباد
    دراین چمن چو درآیدخزان به یغمایی
    رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
    درآن بساط که حسن توجلوه آغازد
    مجال طعنه ی بدبین وبدپسند مباد
    هرآن که روی چوماهت به چشم بدبیند
    برآتش تو به جز جان اوسپند مباد
    شفا زگفته ی شکَر فشان حافظ جوی
    که حاجتت به علاج گلاب وقندمباد
    *******
    حسن توهمیشه درفزون باد
    رویت همه ساله لاله گون باد
    اندرسر ما خیال عشقت
    هرروز که باد درفزون باد
    هرسرو که درچمن درآید
    در خدمت قامتت نگون باد
    چشمی که نه فتنه ی توباشد
    چون گوهر اشک غرق خون باد
    چشم تو ز بهر دلربایی
    درگردن سحر ذوفنون باد
    هرجاکه دلی است درغم تو
    بی صبر وقرار و بی سکون باد
    قدَ همه دلبران عالم
    پیش الف قدت چو نون باد
    هردل که زعشق توست خالی
    ازحلقه ی وصل توبرون باد
    لعل توکه هست جان حافظ
    دورازلب مردمان دون باد
    *********













  12. کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Sunday 22 March 2009-1)

  13. Top | #15
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,121
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    خسروا گوی فلک درخم چوگان توباد
    ساحت ک*و*ن ومکان عرصه ی میدان توباد
    زلف خاتون ظفرشیفته ی پرچم توست
    دیده ی فتح ابدعاشق جولان توباد
    ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست
    عقل کل چاکرطغراکش دیوان توباد
    طیره ی جلوه ی طوبی قدچون سروتوشد
    غیرت خلد برین ساحت بستان توباد
    نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد
    هرچه درعالم امراست به فرمان توباد
    ************
    دیریست که دلدارپیامی نفرستاد
    ننوشت سلامیَ وکلامی نفرستاد
    صدنامه فرستادم وآن شاه سواران
    پیکی ندوانیدوسلامی نفرستاد
    سوی من وحشی صفت عقل رمیده
    آهوروشی کبک خرامی نفرستاد
    دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست
    وزآن خط چون سلسله دامی نفرستاد
    فریادکه آن ساقی شکَرلب سرمست
    دانست که مخمورم وجامی نفرستاد
    چندان که زدم لاف کرامات ومقامات
    هیچم خبراز هیچ مقامی نفرستاد
    حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
    گرشاه پیامی به غلامی نفرستاد
    ************
    پیرانه سرم عشق جوانی به سرافتاد
    وان رازکه دردل بنهفتم به درافتاد
    ازراه نظرمرغ دلم گشت هواگیر
    ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد
    درداکه از آن آهوی مشکین سیه چشم
    چون نافه بسی خون دلم درجگرافتاد
    ازرهگذر خاک سرکوی شمابود
    هرنافه که دردست نسیم سحرافتاد
    مژگان تو تا تیغ جهان گیربرآورد
    بس کشته ی دل زنده که بریکدگرافتاد
    بس تجربه کردیم دراین دیرمکافات
    با درد کشان هر که در افتاد بر افتاد
    گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد
    با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد
    حافظ که سرزلف بتان دست کشش بود
    بس طرفه حریفیست کش اکنون به سرافتاد
    ***************
    عکس روی توچودرآینه ی جام افتاد
    عارف ازخنده ی می درطمع خام افتاد
    حسن روی تو به یک جلوه که درآینه کرد
    این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد
    این همه عکس می ونقش نگارین که نمود
    یک فروغ رخ ساقیست که درجام افتاد
    غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
    کز کجا سرَ غمش در دهن عام افتاد
    من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
    اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
    چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
    هر که در دایره ی گردش ایَام افتاد
    در خم زلف تو آویخت دل ازچاه زنخ
    آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
    آن شد ای خواجه که درصومعه بازم بینی
    کار ما با رخ ساقیَ و لب جام افتاد
    زیرشمشیر غمش رقص کنان باید رفت
    کان که شدکشته ی او نیک سرانجام افتاد
    هردمش بامن دل سوخته لطفی دگراست
    این گدابین که چه شایسته ی انعام افتاد
    صوفیان جمله حریفندونظرباز ولی
    زین میان حافظ دل سوخته بدنام افتاد
    **********
    آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
    صبر وآرام تواند به من مسکین داد
    وان که گیسوی تورا رسم تطاول آموخت
    هم تواند کرمش داد من غمگین داد
    من همان روز زفرهاد طمع ببریدم
    که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
    گنج زر گر نبود کنج قناعت باقی است
    آن که آن دادبه شاهان به گدایان این داد
    خوش عروسیست جهان ازره صورت لیکن
    هرکه پیوست بدو عمرخودش کاوین داد
    بعد ازاین دست من ودامن سرو ولب جوی
    خاصه اکنون که صبا مژده ی فروردین داد
    درکف غصَه ی دوران دل حافظ خون شد
    از فراق رخت ای خواجه قوام الدَین داد
    ********
    بنفش دوش به گل گفت وخوش نشانی داد
    که تاب من به جهان طرَه ی فلانی داد
    دلم خزانه ی اسراربودودست قضا
    درش ببست وکلیدش به دلستانی داد
    شکسته واربه درگاهت آمدم که طبیب
    به مومیایی لطف توام نشانی داد
    تنش درست ودلش شاد باد وخاطرخوش
    که دست دادش ویاریَ ناتوانی داد
    برومعالجه ی خودکن ای نصیحت گو
    شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد
    گذشت برمن مسکین وبا رقیبان گفت
    دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد
    ***********
    همای اوج سعادت به دام ما افتد
    اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
    حباب وار براندازم از نشاط کلاه
    اگر ز روی توعکسی به جام ماافتد
    شبی که ماه مراد از افق شود طالع
    بودکه پرتو نوری به بام ما افتد
    به بارگاه توچون باد را نباشد بار
    کی اتَفاق مجال سلام ما افتد
    چو جان فدای لبش شد خیال می بستم
    که قطره ای ززلالش به کام ما افتد
    خیال زلف توگفتا که جان وسیله مساز
    کزین شکار فراوان به دام ما افتد
    به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
    بود که قرعه ی دولت به نام ما افتد
    زخاک کوی تو هرگه که دم زندحافظ
    نسیم گلشن جان درمشام ما افتد
    *********
    درخت دوستی بنشان که کام دل به بارآرد
    نهال دشمنی برکن که رنج بی شمارآرد
    چو مهمان خراباتی به عزَت باش با رندان
    که دردسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
    شب صحبت غنیمت دان که بعد ازروزگارما
    بسی گردش کندگردون بسی لیل ونهار آرد
    عماری دار لیلی راکه مهد ماه درحکم است
    خدا رادردل اندازش که برمجنون گذار آرد
    بهارعمرخواه ای دل وگرنه این چمن هرسال
    چو نسرین صد گل آرد باروچون بلبل هزارآرد
    خدا را چون دل ریشم قراری بست بازلفت
    بفرما لعل نوشین راکه زودش باقرارآرد
    دراین باغ ارخداخواهد دگرپیرانه سرحافظ
    نشیند برلب جوییَ وسروی درکنار آرد
    ***********
    کسی که حسن وخط دوست درنظردارد
    محقَق است که او حاصل بصردارد
    چوخامه درره فرمان اوسر طاعت
    نهاده ایم مگر او به تیغ بردارد
    کسی به وصل توچون شمع یافت پروانه
    که زیرتیغ تو هردم سری دگردارد
    به پای بوس تودست کسی رسید که او
    چو آستانه بدین درهمیشه سر دارد
    ز زهدخشک ملولم کجاست باده ی ناب
    که بوی باده مدامم دماغ تردارد
    زباده هیچت اگرنیست این نه بس که تورا
    دمی ز وسوسه ی عقل بی خبر دارد
    کسی که از ره تقوی قدم برون ننهاد
    به عزم میکده اکنون ره سفر دارد
    دل شکسته ی حافظ به خاک خواهد برد
    چو لاله داغ هوایی که برجگر دارد
    *******
    دل مابه دور رویت زچمن فراغ دارد
    که چو سرو پای بنداست وچولاله داغ دارد
    سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس
    که درون گوشه گیران زجهان فراغ دارد
    ز بنفشه تاب دارم که ز زلف اوزند دم
    توسیاه کم بها بین که چه دردماغ دارد
    به چمن خرام وبنگر برتخت گل که لاله
    به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد
    شب ظلمت وبیابان به کجا توان رسیدن
    مگرآن که شمع رویت به رهم چراغ دارد
    من وشمع صبحگاهی سزد اربه هم بگرییم
    که بسوختیم وازما بت مافراغ دارد
    سزدم چو ابربهمن که براین چمن بگرییم
    طرب آشیان بلبل بنگرکه زاغ دارد
    سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
    که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
    ******
    آن کس که به دست جام دارد
    سلطانی جم مدام دارد
    آبی که خضر حیات ازاویافت
    درمیکده جو که جام دارد
    سر رشته ی جان به جام بگذار
    کاین رشته ازاو نظام دارد
    ما ومی وزاهدان وتقوی
    تا یار سر کدام دارد
    بیرون زلب توساقیا نیست
    در دور کسی که کام دارد
    نرگس همه شیوه های مستی
    ازچشم خوشت به دام دارد
    ذکر رخ و زلف تو دلم را
    درد یست که صبح وشام دارد
    برسینه ی ریش دردمندان
    لعلت نمکی تمام دارد
    در چاه ذقن چو حافظ ای جان
    حسن تو دو صد غلام دارد
    ******

  14. کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Sunday 22 March 2009-1)

  15. Top | #16
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,121
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    دلی که غیب نمایست وجام جم دارد
    زخاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
    به خطَ وخال گدایان مده خزینه ی دل
    به دست شاه وشی ده که محترم دارد
    نه هردرخت تحمَل کند جفای خزان
    غلام همَت سروم که این قدم دارد
    رسید موسم آن کزطرب چو نرگس مست
    نهد به پای قدح هرکه شش درم دارد
    زر ازبهای می اکنون چو گل دریغ مدار
    که عقل کل به صدت عیب متَهم دارد
    زسرَغیب کس آگاه نیست قصَه مخوان
    کدام محرم دل ره دراین حرم دارد
    دلم که لاف تجرَد زدی کنون صدشغل
    به بوی زلف تو با باد صبحدم دارد
    مراد دل زکه پرسم که نیست دلداری
    که جلوه ی نظر وشیوه ی کرم دارد
    ز جیب خرقه ی حافظ چه طرف بتوان بست
    که ما صمد طلبیدیم واو صمد دارد
    ****************
    بتی دارم که گرد گل زسنبل سایبان دارد
    بهار عارضش خطَی به خون ارغوان دارد
    غبارخط بپوشانید خورشید رخش یارب
    بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد
    چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهرمقصود
    ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
    ز چشمت جان نشاید بردکز هر سو که می بینم
    کمین ازگوشه ای کرده است وتیراندرکمان دارد
    چودام طرَه افشاند زگرد خاطر عشَاق
    به غمَاز صبا گوید که راز ما نهان دارد
    بیفشان جرعه ای برخاک وحال اهل دل بشنو
    که ازجمشید وکیخسرو فراوان داستان دارد
    چو در رویت بخندد گل مشو دردامش ای بلبل
    که برگل اعتمادی نیست گرحسن جهان دارد
    خدا را داد من بستان ازاو ای شحنه ی مجلس
    که می بادیگری خورده است وبامن سرگران دارد
    به فتراک ارهمی بندی خدا رازود صیدم کن
    که آفتهاست درتاخیر وطالب را زیان دارد
    ز سرو قدَ دلجویت مکن محروم چشمم را
    بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد
    زخوف هجرم ایمن کن اگر امَید آن داری
    که ازچشم بد اندیشان خدایت درامان دارد
    چه عذر بخت خود گویم که آن عیَار شهرآشوب
    به تلخی کشت حافظ را و شکَر دردهان دارد
    ****************
    هرآن کو خاطرمجموع ویار نازنین دارد
    سعادت همدم اوگشت ودولت همنشین دارد
    حریم عشق رادرگه بسی بالاترازعقل است
    کسی آن آستان بوسد که جان درآستین دارد
    دهان تنگ شیرینش مگرملک سلیمان است
    که نقش خاتم لعلش جهان زیرنگین دارد
    لب لعل وخط مشکین چو آنش هست واینش هست
    بنازم دلبرخودرا که حسنش آن واین دارد
    به خواری منگر ای منعم ضعیفان ونحیفان را
    که صدر مجلس عشرت گدای ره نشین دارد
    چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
    که دوران ناتوانی ها بسی زیرزمین دارد
    بلاگردان جان وتن دعای مستمندان است
    که بیند خیرازآن خرمن که ننگ ازخوشه چین دارد
    صبا ازعشق من رمزی بگوباآن شه خوبان
    که صد جمشید وکیخسرو غلام کمترین دارد
    وگر گوید نمی خواهم چو حافظ عاشق مفلس
    بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد
    ***********
    هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
    خداش درهمه حال ازبلا نگه دارد
    حدیث دوست نگویم مگربه حضرت دوست
    که آشنا سخن آشنا نگه دارد
    دلا معاش چنان کن که گربلغزد پای
    فرشته ات به دودست دعا نگه دارد
    گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
    نگاه دار سررشته تا نگه دارد
    صبا برآن سرزلف اردل مرابینی
    زروی لطف بگویش که جا نگه دارد
    چو گفتمش که دلم رانگاه دارچه گفت
    زدست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
    سر وزر ودل وجانم فدای آن یاری
    که حقَ صحبت مهر ووفا نگه دارد
    غبار راه گذارت کجاست تاحافظ
    به یادگار نسیم صبا نگه دارد
    ***********
    مطرب عشق عجب ساز ونوایی دارد
    نقش هرنغمه که زد راه به جایی دارد
    عالم ازناله ی عشَاق مبادا خالی
    که خوش آهنگ وفرح بخش هوایی دارد
    پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر وزور
    خوش عطا بخش وخطا پوش خدایی دارد
    محترم دار دلم کاین مگس قند پرست
    تا هواخواه توشد فرَ همایی دارد
    از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
    پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
    اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
    درد عشق است وجگر سوز دوایی دارد
    ستم ازغمزه میاموز که درمذهب عشق
    هر عمل اجری وهرکرده جزایی دارد
    نغز گفت آن بت ترسا بچه ی باده فروش
    شادی روی کسی خور که صفایی دارد
    خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
    وز زبان تو تمنَای دعایی دارد
    **********
    آن که ازسنبل او غالیه تابی دارد
    باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد
    از سرکشته ی خود می گذری همچون باد
    چه توان کردکه عمر است وشتابی دارد
    ماه خورشید نمایش زپس پرده ی زلف
    آفتابیست که درپیش سحابی دارد
    چشم من کردبه هرگوشه روان سیل سرشک
    تا سهی سرو تو را تازه تر آبی دارد
    غمزه ی شوخ توخونم به خطا می ریزد
    فرصتش بادکه خوش فکر صوابی دارد
    آب حیوان اگراین است که داردلب دوست
    روشن است این که خضر بهره سرابی دارد
    چشم مخمور تودارد زدلم قصد جگر
    ترک مست است مگر میل کبابی دارد
    جان بیمار مرا نیست زتو روی سوال
    ای خوش آن خسته که ازدوست جوابی دارد
    کی کند سوی دل خسته ی حافظ نظری
    چشم مستش که به هرگوشه خرابی دارد
    ***********
    شاهد آن نیست که مویی ومیانی دارد
    بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
    شیوه ی حور وپری گرچه لطیف است ولی
    خوبی آن است ولطافت که فلانی دارد
    چشمه ی چشم مرا ای گل خندان دریاب
    که به امَید توخوش آب روانی دارد
    گوی خورشید که برد ازتوکه خورشید آن جا
    نه سواریست که دردست عنانی دارد
    دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
    آری آری سخن عشق نشانی دارد
    خم ابروی تو در صنعت تیراندازی
    برده ازدست هرآن کس که کمانی دارد
    در ره عشق نشدکس به یقین محرم راز
    هرکسی برحسب فکر گمانی دارد
    با خرابات نشینان زکرامات ملاف
    هرسخن وقتی وهرنکته مکانی دارد
    مرغ زیرک نزند درچمنش پرده سرای
    هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
    مدَعی گو لغز ونکته به حافظ مفروش
    کلک ما نیز زبانیَ وبیانی دارد
    ************
    جان بی جمال جانان میل جهان دارد
    هرکس که این نداردحقَاکه آن ندارد
    باهیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم
    یامن خبرندارم یااونشان ندارد
    هرشبنمی دراین ره صدبحرآتشین است
    درداکه این معمَا شرح وبیان ندارد
    سرمنزل فراغت نتوان زدست دادن
    ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد
    چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت
    بشنوکه پند پیران هیچت زیان ندارد
    ای دل طریق رندی ازمحتسب بیاموز
    مست است ودرحق اوکس این گمان ندارد
    احوال گنج قارون کایَام دادبرباد
    درگوش دل فروخوان تازرنهان ندارد
    گرخود رقیب شمع است اسرارازاوبپوشان
    کان شوخ سربریده بندزبان ندارد
    کس درجهان ندارد یک بنده همچو حافظ
    زیراکه چون توشاهی کس درجهان ندارد
    **********
    روشنی طلعت توماه ندارد
    پیش توگل رونق گیاه ندارد
    گوشه ی ابروی توست منزل جانم
    خوشترازاین گوشه پادشاه ندارد
    تاچه کندبارخ تودود دل من
    آینه دانی که تاب آه ندارد
    شوخی نرگس نگرکه پیش توبشکفت
    چشم دریده ادب نگاه ندارد
    دیدم وآن چشم دل سیه که توداری
    جانب هیچ آشنا نگاه ندارد
    رطل گرانم ده ای مریدخرابات
    شادی شیخی که خانقاه ندارد
    خون خور وخامش نشین که آن دل نازک
    طاقت فریاد دادخواه ندارد
    گو برو وآستین به خون جگرشوی
    هرکه دراین آستانه راه ندارد
    نی من تنها کشم تطاول زلفت
    کیست که او داغ آن سیاه ندارد
    حافظ اگرسجده ی توکردمکن عیب
    کافرعشق ای صنم گناه ندارد
    *******
    نیست درشهرنگاری که دل ماببرد
    بختم اریارشود رختم ازاین جاببرد
    کوحریفی کش سرمست که پیش کرمش
    عاشق سوخته دل نام تمنَاببرد
    باغبانا زخزان بی خبرت می بینم
    آه ازآن روزکه بادت گل رعناببرد
    رهزن دهرنخفته است مشوایمن ازاو
    گرامروزنبرده است که فرداببرد
    درخیال این همه لعبت به هوس می بازم
    بو که صاحب نظری نام تماشاببرد
    علم وفضلی که به چل سال دلم جمع آورد
    ترسم آن نرگس مستانه به یغماببرد
    بانگ گاوی چه صدابازدهد عشوه مخر
    سامری کیست که دست ازیدبیضاببرد
    جام مینایی می سدَ ره تنگ دلی است
    منه ازدست که سیل غمت ازجاببرد
    راه عشق ارچه کمینگاه کمانداران است
    هرکه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
    حافظ ارجان طلبد غمزه ی مستانه ی یار
    خانه ازغیربپرداز وبهل تاببرد
    **********













  16. کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Sunday 22 March 2009-1)

صفحه 2 از 12 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
پودر چاقی
پودر بومبا
مودم وایرلس
شرکت تجهیزات پزشکی
باند های پزشکی
افزایش وزن
مکمل افزایش وزن
افزایش وزن سریع
پودر چاقی بومبا
راههای افزایش وزن
چای لاغری تیما
خرید چای لاغری تیما
راههای افزایش وزن
چای سبز تیما
ژل افزایش قد سیلکونی
ژل افزایش قد
خرید ژل افزایش قد
ژل افزایش دهنده قد
آموزش خیاطی خانم عمرانی
خیاطی خانم عمرانی
سیما عمرانی آموزش خیاطی
دستبند پاور بالانس
خرید دستبند پاور بالانس
قیمت یخچال و فریزر
فروش ماشین لباسشویی
خرید یخچال فریزر
فروش لوازم خانگی
خرید آنلاین لوازم خانگی
خرید سینمای خانگی
خرید دستگاه آب تصفیه کن
خرید ماشین ظرفشویی
خرید ماشین لباسشویی
خرید اسپلیت
خرید کولر دوتیکه
خرید لوازم خانگی
فروش کولر دوتیکه
فروش سینمای خانگی
فروش آب تصفیه کن
خرید آب تصفیه کن
دستگاه آب تصفیه کن
فروش دستگاه آب تصفیه کن
فروش کولر اسپلیت
فروش ماشین ظرفشویی
فروش یخچال فریزر
خرید تلویزیون
فروشگاه ساز
فروشگاه ساز رایگان
ساخت فروشگاه اینترنتی
فروشگاه ساز اینترنتی
ایجاد فروشگاه اینترنتی
ایجاد فروشگاه اینترنتی رایگان
ساخت سایت رایگان
سایت ساز رایگان
سایت رایگان
تبلیغات در اینترنت
تبلیغات متنی
تبلیغات در سایت
تبلیغات بنری
تعرفه تبلیغات
هزینه تبلیغات در سایت
قیمت تبلیغات در سایت