لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 3 از 12 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 17 تا 24 , از مجموع 92

موضوع: اشعار خواجه حافظ شیرازی....

  1. Top | #17
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.26
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,073 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker


    اگرنه باده غم دل زیادماببرد
    نهیب حادثه بنیادمازجاببرد
    اگرنه عقل به مستی فروکشدلنگر
    چگونه کشتی ازاین ورطه ی بلاببرد
    فغان که باهمه کس غایبانه باخت فلک
    که کس نبود که دستی ازاین دغاببرد
    گذاربرظلمات است خضرراهی گو
    مبادکاتش محرومی آب ماببرد
    دل ضعیفم ازآن می کشدبه طرف چمن
    که جان زمرگ به بیماری صباببرد
    طبیب عشق منم باده ده که این معجون
    فراغت آردواندیشه ی خطاببرد
    بسوخت حافظ وکس حال اوبه یارنگفت
    مگرنسیم پیامی خدای راببرد
    *******
    سحربلبل حکایت باصباکرد
    که عشق روی گل باماچهاکرد
    ازآن رنگ رخم خون دردل افتاد
    وزآن گلشن به خارم مبتلاکرد
    غلام همَت آن نازنینم
    که کارخیربی روی وریاکرد
    من ازبیگانگان دیگرننالم
    که بامن هرچه کردآن آشناکرد
    گرازسلطان طمع کردم خطابود
    ور از دلبر وفا جستم جفاکرد
    خوشش بادآن نسیم صبحگاهی
    که دردشب نشینان رادواکرد
    نقاب گل کشیدوزلف سنبل
    گره بندقبای غنچه واکرد
    به هرسوبلبل عاشق درافغان
    تنعَم ازمیان بادصباکرد
    بشارت بربه کوی می فروشان
    که حافظ توبه اززهدریاکرد
    وفاازخواجگان شهربامن
    کمال دولت ودین بوالوفاکرد
    ********
    بیاکه ترک فلک خوان روزه غارت کرد
    هلال عیدبه دورقدح اشارت کرد
    ثواب روزه وحجَ قبول آن کس برد
    که خاک میکده ی عشق رازیارت کرد
    مقام اصلی ماگوشه ی خرابات است
    خداش خیردهادآن که این عمارت کرد
    بهای باده ی چون لعل چیست جوهرعقل
    بیاکه سودکسی بردکاین تجارت کرد
    نمازدرخم آن ابروان محرابی
    کسی کندکه به خون جگرطهارت کرد
    فغان که نرگس جمَاش شیخ شهرامروز
    نظربه دردکشان ازسرحقارت کرد
    به روی یارنظرکن زدیده منَت دار
    که کاردیده نظرازسربصارت کرد
    حدیث عشق زحافظ شنونه ازواعظ
    اگرچه صنعت بسیاردرعبادت کرد
    ***********
    به آب روشن می عارفی طهارت کرد
    علی الصَباح که میخانه رازیارت کرد
    همین که ساغرزرَین خورنهان گردید
    هلال عیدبه دورقدح اشارت کرد
    خوشانمازونیازکسی که ازسردرد
    به آب دیده وخون جگرطهارت کرد
    امام خواجه که بودش سرنمازدراز
    به خون دختررز خرقه راقصارت کرد
    دلم زحلقه ی زلفش به جان خریدآشوب
    چه سوددیدندانم که این تجارت کرد
    اگرامام جماعت طلب کندامروز
    خبردهیدکه حافظ به می طهارت کرد
    *******
    صوفی نهاددام وسرحقَه بازکرد
    بنیادمکربافلک حقَه بازکرد
    بازی چرخ بشکندش بیضه درکلاه
    زیراکه عرض شعبده بااهل رازکرد
    ساقی بیاکه شاهدرعنای صوفیان
    دیگربه جلوه آمدوآغازنازکرد
    این مطرب ازکجاست که سازعراق ساخت
    وآهنگ بازگشت به راه حجازکرد
    ای دل بیاکه مابه پناه خدارویم
    زانچ آستین کوته ودست درازکرد
    صنعت مکن که هرکه محبَت نه راست باخت
    عشقش به روی دل درمعنی فرازکرد
    فرداکه پیشگاه حقیقت شودپدید
    شرمنده رهروی که عمل برمجازکرد
    ای کبک خوش خرام کجامی روی به ناز
    غرَه مشوکه گربه ی زاهدنمازکرد
    حافظ مکن ملامت رندان که درازل
    ماراخداززهدریابی نیازکرد
    *******
    بلبلی خون دلی خوردوگلی حاصل کرد
    بادغیرت به صدش خارپریشان دل کرد
    طوطیی رابه خیال شکری دل خوش بود
    ناگهش سیل فنانقش امل باطل کرد
    قره العین من آن میوه ی دل یادش باد
    که چه آسان بشدوکارمرامشکل کرد
    ساروان بارمن افتادخدارامددی
    که امیدکرمم همره این محمل کرد
    روی خاکیَ ونم چشم مراخوارمدار
    چرخ فیروزه طربخانه ازاین کهگل کرد
    آه وفریادکه ازچشم حسودمه چرخ
    درلحدماه کمان ابروی من منزل کرد
    نزدی شاه رخ وفوت شدامکان حافظ
    چه کنم بازی ایَام مراغافل کرد
    ****
    چوبادعزم سرکوی یارخواهم کرد
    نفس به بوی خوشش مشکبارخواهم کرد
    به هرزه بی می ومعشوق عمرمی گذرد
    بطالتم بس ازامروزکارخواهم کرد
    هرآبروی که اندوختم زدانش ودین
    نثارخاک ره آن نگارخواهم کرد
    چوشمع صبحدمم شدزمهراوروشن
    که عمردرسراین کاروبارخواهم کرد
    به یادچشم توخودراخراب خواهم ساخت
    بنای عهدقدیم استوارخواهم کرد
    صباکجاست که این جان خون گرفته چوگل
    فدای نکهت گیسوی یارخواهم کرد
    نفاق وزرق نبخشدصفای دل حافظ
    طریق رندی وعشق اختیارخواهم کرد
    *******

  2. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Saturday 28 March 2009-1), moderator (Saturday 28 March 2009-1)

  3. Top | #18
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.26
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,073 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    دست درحلقه ی آن زلف دوتانتوان کرد
    تکیه برعهدتووبادصبانتوان کرد
    آن چه سعی است من اندرطلبت بنمایم
    این قدرهست که تغییرقضانتوان کرد
    دامن دوست به صدخون دل افتادبه دست
    به فسوسی که کندخصم رهانتوان کرد
    عارضش رابه مثل ماه فلک نتوان گفت
    نسبت دوست به هربی سروپانتوان کرد
    سرو بالای من آن گه که درآیدبه سماع
    چه محل جامه ی جان راکه قبانتوان کرد
    نظرپاک تواندرخ جانان دیدن
    که درآیینه نظرجزبه صفانتوان کرد
    مشکل عشق نه درحوصله ی دانش ماست
    حلَ این نکته بدین فکرخطانتوان کرد
    غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
    روزوشب عربده باخلق خدانتوان کرد
    من چه گویم که تورانازکی طبع لطیف
    تابه حدَی است که آهسته دعانتوان کرد
    به جزابروی تومحراب دل حافظ نیست
    طاعت غیرتودرمذهب مانتوان کرد
    *****
    دل ازمن بردوروی ازمن نهان کرد
    خداراباکه این بازی توان کرد
    شب تنهایی ام درقصدجان بود
    خیالش لطف های بیکران کرد
    چراچون لاله خونین دل نباشم
    که بامانرگس اوسرگران کرد
    کراگویم که بااین دردجان سوز
    طبیبم قصدجان ناتوان کرد
    بدانسان سوخت چون شمعم که برمن
    صراحی گریه وبربط فغان کرد
    صباگرچاره داری وقت وقت است
    که درداشتیاقم قصدجان کرد
    میان مهربانان کی توان گفت
    که یارماچنین گفت وچنان کرد
    عدوباجان حافظ آن نکردی
    که تیرچشم آن ابروکمان کرد
    *******
    رو بر رهش نهادم وبرمن گذرنکرد
    صدلطف چشم داشتم ویک نظرنکرد
    سیل سرشک مازدلش کین به درنبرد
    درسنگ خاره قطره ی باران اثرنکرد
    یارب توآن جوان دلاورنگاه دار
    کزتیرآه گوشه نشینان حذرنکرد
    ماهیَ ومرغ دوش زافغان من نخفت
    وان شوخ دیده بین که سرازخواب برنکرد
    می خواستم که میرمش اندرقدم چوشمع
    اوخودگذربه ماچونسیم سحرنکرد
    جاناکدام سنگدل بی کفایت است
    کوپیش زخم تیغ توجان راسپرنکرد
    کلک زبان بریده ی حافظ درانجمن
    باکس نگفت راز تو تاترک سرنکرد
    *******
    دلبربرفت ودلشدگان راخبرنکرد
    یادحریف شهرورفیق سفرنکرد
    یابخت من طریق مروَت فروگذاشت
    یااوبه شاهراه طریقت گذرنکرد
    گفتم مگربه گریه دلش مهربان کنم
    چون سخت بوددردل سنگش اثرنکرد
    شوخی مکن که مرغ دل بیقرارمن
    سودای دام عاشقی ازسربه درنکرد
    هرکس که دیدروی توبوسیدچشم من
    کاری که کرددیده ی من بی نظرنکرد
    من ایستاده تاکنمش جان فداچوشمع
    اوخودگذربه ماچونسیم سحرنکرد
    ******
    دیدی ای دل که غم عشق دگربارچه کرد
    چون بشددلبروبایاروفادارچه کرد
    آه ازآن نرگس جادوکه چه بازی انگیخت
    آه ازآن مست که بامردم هشیارچه کرد
    اشک من رنگ شفق یافت زبی مهری یار
    طالع بی شفقت بین که دراین کارچه کرد
    برقی ازمنزل لیلی بدرخشیدسحر
    وه که باخرمن مجنون دل افگارچه کرد
    ساقیاجام می ام ده که نگارنده ی غیب
    نیست معلوم که درپرده ی اسرارچه کرد
    آن که پرنقش زداین دایره ی مینایی
    کس ندانست که درگردش پرگارچه کرد
    فکرعشق آتش غم دردل حافظ زدوسوخت
    یاردیرینه ببینیدکه بایارچه کرد
    ****
    دوستان دختررز توبه ز مستوری کرد
    شد سوی محتسب وکاربه دستوری کرد
    آمدازپرده به مجلس عرقش پاک کنید
    تانگویندحریفان که چرادوری کرد
    مژدگانی بده ای دل که دگرمطرب عشق
    راه مستانه زد وچاره ی مخموری کرد
    نه به هفت آب که رنگش به صدآتش نرود
    آن چه باخرقه ی زاهد می انگوری کرد
    غنچه ی گلبن وصلم زنسیمش بشکفت
    مرغ خوش خوان طرب ازبرگ گل سوری کرد
    حافظ افتادگی ازدست مده زان که حسود
    عرض ومال ودل ودین درسرمغروری کرد
    ********


  4. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Sunday 29 March 2009-1), moderator (Saturday 28 March 2009-1)

  5. Top | #19
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.26
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,073 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    سالهادل طلب جام جم ازمامی کرد
    وآنچه خودداشت زبیگانه تمنَامی کرد
    گوهری کزصدف کو*و*ن ومکان بیرون است
    طلب ازگمشدگان لب دریامی کرد
    مشکل خویش برپیرمغان بردم دوش
    کوبه تاییدنظرحل معمَامی کرد
    دیدمش خرَم وخندان قدح باده به دست
    وندرآن آینه صدگونه تماشامی کرد
    گفتم این جام جهان بین به توکی دادحکیم
    گفت آن روزکه این گنبدمینامی کرد
    بیدلی درهمه احوال خدابااوبود
    اونمی دیدش وازدورخدایامی کرد
    این همه شعبده ی خویش که می کرداین جا
    سامری پیش عصاویدبیضامی کرد
    گفت آن یارکزو گشت سرداربلند
    جرمش این بودکه اسرارهویدامی کرد
    فیض روح القدس اربازمدد فرماید
    دیگران هم بکنندآن چه مسیحامی کرد
    گفتمش سلسله ی زلف بتان ازپی چیست
    گفت حافظ گله ای ازدل شیدامی کرد
    *********
    به سرَجام جم آنگه نظرتوانی کرد
    که خاک میکده کحل بصرتوانی کرد
    مباش بی می ومطرب که زیرطاق سپهر
    بدین ترانه غم ازدل به درتوانی کرد
    گل مرادتوآن گه نقاب بگشاید
    که خدمتش چونسیم سحرتوانی کرد
    گدایی درمیخانه طرفه اکسیری است
    گراین عمل بکنی خاک زرتوانی کرد
    به عزم مرحله ی عشق پیش نه قدمی
    که سودهاکنی اراین سفرتوانی کرد
    توکزسرای طبیعت نمی روی بیرون
    کجابه کوی طریقت گذرتوانی کرد
    جمال یارنداردنقاب وپرده ولی
    غبارره بنشان تانظرتوانی کرد
    بیاکه چاره ی ذوق حضورونظم امور
    به فیض بخشی اهل نظرتوانی کرد
    ولی تو تالب معشوق وجام می خواهی
    طمع مدار که کاردگر توانی کرد
    دلازنورهدایت گرآگهی یابی
    چوشمع خنده زنان ترک سرتوانی کرد
    گراین نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
    به شاهراه حقیقت گذرتوانی کرد
    **********
    یادبادآن که زماوقت سفریادنکرد
    به وداعی دل غمدیده ی ماشادنکرد
    آن جوان بخت که می زدرقم خیروقبول
    بنده ی پیرندانم زچه آزادنکرد
    کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
    رهنمونیم به پای علم دادنکرد
    دل به امیدصدایی که مگردرتورسد
    ناله هاکرددراین کوه که فرهادنکرد
    سایه تابازگرفتی زچمن مرغ سحر
    آشیان درشکن طرَه ی شمشادنکرد
    شاید ار پیک صبا ازتوبیاموزدکار
    زانکه چالاک ترازاین حرکت بادنکرد
    کلک مشَاطه ی صنعش نکشدنقش مراد
    هرکه اقراربدین حسن خدادادنکرد
    مطربا پرده بگردان وبزن راه عراق
    که بدین راه بشد یار و زما یادنکرد
    غرلیَات عراقیست سرود حافظ
    که شنیداین ره دلسوز که فریادنکرد
    *********
    چه مستی است ندانم که رو به ماآورد
    که بودساقی واین باده ازکجا آورد
    تونیزباده به چنگ آر وراه صحراگیر
    که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
    دلا چو غنچه شکایت زکاربسته مکن
    که بادصبح نسیم گره گشا آورد
    رسیدن گل ونسرین به خیر وخوبی باد
    بنفشه شادوکش آمدسمن صفا آورد
    صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است
    که مژده ی طرب ازگلشن سبا آورد
    علاج ضعف دل ماکرشمه ی ساقی است
    برآر سر که طیب آمد ودوا آورد
    مریدپیرمغانم زمن مرنج ای شیخ
    چراکه وعده توکردی واوبه جا آورد
    به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
    که حمله برمن درویش یک قبا آورد
    فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند
    که التجا به در دولت شما آورد
    ********
    صباوقت سحربویی ززلف یارمی آرد
    دل شوریده ی مارابه بودرکارمی آرد
    من آن شکل صنوبررا زباغ دیده برکندم
    که هرگل کزغمش بشکفت محنت بارمی آورد
    فروغ ماه می دیدم زبام قصراوروشن
    که رو ازشرم آن خورشیددردیوارمی آورد
    زبیم غارت عشقش دل پرخون رهاکردم
    ولی می ریخت خون وره بدان هنجارمی آورد
    به قول مطرب وساقی برون رفتم گه وبیگه
    کزآن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
    سراسربخشش جانان طریق لطف واحسان بود
    اگرتسبیح می فرمود اگرزنَارمی آورد
    عفاالله چین ابرویش اگرچه ناتوانم کرد
    به عشوه هم پیامی برسربیمارمی آورد
    عجب می داشتم دیشب زحافظ جام وپیمانه
    ولی منعش نمی کردم که صوفی وارمی آورد
    ********
    نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
    که روزمحنت وغم رو به کوتهی آورد
    به مطربان صبوحی دهیم جامه ی چاک
    بدین نویدکه باد سحرگهی آورد
    بیا بیا که توحور بهشت رارضوان
    دراین جهان زبرای دل رهی آورد
    همی رویم به شیراز باعنایت بخت
    زهی رفیق که بختم به همرهی آورد
    به جبرخاطرماکوش کاین کلاه نمد
    بساشکست که باافسرشهی آورد
    چه ناله ها که رسیدازدلم به خرمن ماه
    چویادعارض آن ماه خرگهی آورد
    رساند رایت منصور برفلک حافظ
    که التجابه جناب شهنشهی آورد
    *********
    یارم چوقدح به دست گیرد
    بازاربتان شکست گیرد
    هرکس که بدید چشم اوگفت
    کومحتسبی که مست گیرد
    دربحر فتاده ام چو ماهی
    تا یارمرابه شست گیرد
    درپاش فتاده ام به زاری
    آیا بود آن که دست گیرد
    خرَم دل آن که همچو حافظ
    جامی زمی الست گیرد
    *********


  6. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Saturday 28 March 2009-1), moderator (Saturday 28 March 2009-1)

  7. Top | #20
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.26
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,073 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    دلم جزمهرمهرویان طریقی برنمی گیرد
    زهردرمی دهم پندش ولیکن درنمی گیرد
    خداراای نصیحت گوحدیث ساغرومی گو
    که نقشی درخیال ماازاین خوشترنمی گیرد
    بیا ای ساقی گل رخ بیاورباده ی رنگین
    که فکری دردرون ماازاین بهترنمی گیرد
    صراحی می کشم پنهان ومردم دفترانگارند
    عجب گرآتش این زرق دردفترنمی گیرد
    من این دلق مرقَع رابخواهم سوختن روزی
    که پیرمی فروشانش به جامی برنمی گیرد
    ازآن روهست یاران راصفاها بامی لعلش
    که غیرازراستی نقشی درآن جوهرنمی گیرد
    سروچشمی چنین دلکش توگویی چشم ازاوبردوز
    بروکاین وعظ بی معنی مرادرسرنمی گیرد
    نصیحت گوی رندان راکه باحکم قضاجنگ است
    دلش بس تنگ می بینم مگرساغرنمی گیرد
    میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس
    زبان آتشینم هست لیکن درنمی گیرد
    چه خوش صیددلم کردی بنازم چشم مستت را
    که کس مرغان وحشی راازاین خوشترنمی گیرد
    سخن دراحتیاج ماواستغنای معشوق است
    چه سودافسون گری ای دل که دردلبرنمی گیرد
    من آن آیینه راروزی به دست آرم سکندروار
    اگرمی گیرداین آتش زمانی درنمی گیرد
    خدارا رحمی ای منعم که درویش سرکویت
    دری دیگرنمی داندرهی دیگرنمی گیرد
    بدین شعرترشیرین زشاهنشه عجب دارم
    که سرتاپای حافظ راچرادرزرنمی گیرد
    *********
    ساقی ارباده ازاین دست به جام اندازد
    عارفان راهمه درشرب مدام اندازد
    درچنین زیرخم زلف نهددانه ی خال
    ای بسا مرغ خرد راکه به دام اندازد
    ای خوشادولت آن مست که درپای حریف
    سر ودستارنداندکه کدام اندازد
    زاهدخام که انکارمی وجام کند
    پخته گردد چونظربرمی خام اندازد
    روزدرکسب هنرکوش که می خوردن روز
    دل چون آینه درزنگ ظلام اندازد
    آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب
    گردخرگاه افق پرده ی شام اندازد
    باده بامحتسب شهرننوشی زنهار
    بخورد باده ات وسنگ به جام اندازد
    حافظا سرزکله گوشه ی خورشیدبرآر
    بختت ارقرعه بدان ماه تمام اندازد
    **********
    دمی باغم به سربردن جهان یکسرنمی ارزد
    به می بفروش دلق ماکزین بهترنمی ارزد
    به کوی می فروشانش به جامی برنمی گیرند
    زهی سجَاده ی تقوی که یک ساغرنمی ارزد
    رقیبم سرزنش هاکردکزاین باب رخ برتاب
    چه افتاد این سر ماراکه خاک درنمی ارزد
    شکوه تاج سلطانی که بیم جان دراو درج است
    کلاهی دلکش است امَا به ترک سرنمی ارزد
    چه آسان می نموداوَل غم دریا به بوی سود
    غلط کردم که این طوفان به صدگوهرنمی ارزد
    توراآن به که روی خود زمشتاقان بپوشانی
    که شادیَ جهان گیری غم لشکرنمی ارزد
    چوحافظ درقناعت کوش وزدنییَ دون بگذر
    که یک جومنَت دونان دوصدمن زرنمی ارزد
    ********
    درازل پرتوحسنت زتجلَی دم زد
    عشق پیداشدوآتش به همه عالم زد
    جلوه ای کردرخت دیدملک عشق نداشت
    عین آتش شدازاین غیرت وبرآدم زد
    عقل می خواست کزآن شعله چراغ افروزد
    برق غیرت بدرخشیدوجهان برهم زد
    مدَعی خواست که آیدبه تماشاگه راز
    دست غیب آمدوبرسینه ی نامحرم زد
    دیگران قرعه ی قسمت همه برعیش زدند
    دل غم دیده ی مابودکه هم برغم زد
    جان علوی هوس چاه زنخدان توداشت
    دست درحلقه ی آن زلف خم اندرخم زد
    حافظ آن روزطرب نامه ی عشق تونوشت
    که قلم برسراسباب دل خرَم زد
    *********
    سحرچون خسروعالم علم برکوهساران زد
    به دست مرحمت یارم درامیدواران زد
    چوپیش صبح روشن شدکه حال مهرگردون چیست
    برآمدخنده ای خوش برغرورکامکاران زد
    نگارم دوش درمجلس به عزم رقص چون برخاست
    گره بگشودازابرو وبردلهای یاران زد
    من ازرنگ صلاح آندم به خون دل بشستم دست
    که چشم باده پیمایش صلا برهوشیاران زد
    کدام آهن دلش آموخت این آیین عیَاری
    کزاوَل چون برون آمدره شب زنده داران زد
    خیال شهسواری پخت وشدناگه دل مسکین
    خداوندا نگه دارش که برقلب سواران زد
    درآب ورنگ رخسارش چوجان دادیم وخون خوردیم
    چونقشش دست داداوَل رقم برجان سپاران زد
    منش باخرقه ی پشمین کجااندرکمندآرم
    زره مویی که مژگانش ره خنجرگزاران زد
    نظربرقرعه ی توفیق ویمن دولت شاه است
    بده کام دل حافظ که فال بختیاران زد
    شهنشاه مظفَرفرشجاع ملک ودین منصور
    که جود بی دریغش خنده برابربهاران زد
    ازآن ساعت که جام می به دست اومشرَف شد
    زمانه ساغرشادی به یادمی گساران زد
    زشمشیرسرافشانش ظفرآن روزبدرخشید
    که چون خورشیدانجم سوزتنها برهزاران زد
    دوام عمر وملک اوبخواه ازلطف حق ای دل
    که چرخ این سکَه ی دولت به دورروزگاران زد
    ***********

  8. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Sunday 29 March 2009-1), moderator (Saturday 28 March 2009-1)

  9. Top | #21
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.26
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,073 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    راهی بزن که آهی برسازآن توان زد
    شعری بخوان که بااورطل گران توان زد
    برآستان جانان گرسرتوان نهادن
    گلبانگ سربلندی برآسمان توان زد
    قدَخمیده ی ماسهلت نمایدامَا
    برچشم دشمنان تیرازاین کمان توان زد
    درخانقه نگنجد اسرارعشق بازی
    جام می مغانه هم بامغان توان زد
    درویش رانباشد برگ سرای سلطان
    ماییم وکهنه دلقی کاتش درآن توان زد
    اهل نظردوعالم دریک نظرببازند
    عشق است وداد اوَل برنقدجان توان زد
    گردولت وصالت خواهددری گشودن
    سرهابدین تخیَل برآستان توان زد
    عشق وشباب ورندی مجموعه ی مراداست
    چون جمع شدمعانی گوی بیان توان زد
    شدرهزن سلامت زلف تووین عجب نیست
    گرراهزن توباشی صدکاروان توان زد
    حافظ به حقَ قرآن کزشیدوزرق بازآی
    باشدکه گوی عیشی دراین جهان توان زد
    *********
    اگرروم زپی اش فتنه هابرانگیزد
    ورازطلب بنشینم به کینه برخیزد
    وگر به رهگذری یکدم ازوفاداری
    چوگرد درپی اش افتم چوبادبگریزد
    وگرکنم طلب نیم بوسه صدافسوس
    زحقَه ی دهنش چون شکرفروریزد
    من آن فریب که درنرگس تومی بینم
    بس آبروی که باخاک ره برآمیزد
    فرازوشیب بیابان عشق دام بلاست
    کجاست شیردلی کزبلانپرهیزد
    توعمرخواه وصبوری که چرخ شعبده باز
    هزاربازی ازاین طرفه تربرانگیزد
    برآستانه ی تسلیم سربنه حافظ
    که گرستیزه کنی روزگاربستیزد
    *********
    به حسن وخلق ووفاکس به یارمانرسد
    تورادراین سخن انکارکارمانرسد
    اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده اند
    کسی به حسن وملاحت به یارمانرسد
    به حقَ صحبت دیرین که هیچ محرم راز
    به یاریک جهت حق گزارمانرسد
    هزارنقش برآیدزکلک صنع ویکی
    به دلپذیری نقش نگارمانرسد
    هزارنقدبه بازارکائنات آرند
    یکی به سکَه ی صاحب عیارمانرسد
    دریغ قافله ی عمرکانچنان رفتند
    که گردشان به هوای دیارمانرسد
    دلازرنج حسودان مرنج وواثق باش
    که بدبه خاطرامَیدوارمانرسد
    چنان بزی که اگرخاک ره شوی کس را
    غبارخاطری ازرهگذارمانرسد
    بسوخت حافظ وترسم که شرح قصَه ی او
    به سمع پادشه کامگارمانرسد
    *******
    هرکه راباخط سبزت سرسوداباشد
    پای ازاین دایره بیرون ننهدتاباشد
    من چو ازخاک لحد لاله صفت برخیزم
    داغ سودای توام سرَسویداباشد
    توخود ای گوهریکدانه کجایی آخر
    کزغمت دیده ی مردم همه دریاباشد
    ازبن هرمژه ام آب روان است بیا
    اگرت میل لب جوی وتماشاباشد
    چون گل ومی دمی ازپرده برون آی ودرآ
    که دگرباره ملاقات نه پیداباشد
    ظلَ ممدودوخم زلف توام برسرباد
    کاندرین سایه قراردل شیداباشد
    چشمت ازنازبه حافظ نکندمیل آری
    سرگرانی صفت نرگس رعناباشد
    ************
    من وانکارشراب این چه حکایت باشد
    غالبا"این قدرم عقل وکفایت باشد
    تابه غایت ره میخانه نمی دانستم
    ورنه مستوری ماتابه چه غایت باشد
    زاهدوعجب ونمازومن ومستی ونیاز
    تا تورا خود زمیان با که عنایت باشد
    زاهدارراه به رندی نبردمعذوراست
    عشق کاری است که موقوف هدایت باشد
    من که شبهاره تقوی زده ام بادف وچنگ
    این زمان سربه ره آرم چه حکایت باشد
    بنده ی پیرمغانم که زجهلم برهاند
    پیرما هرچه کند عین عنایت باشد
    دوش ازاین غصَه نخفتم که رفیقی می گفت
    حافظ ارمست بود جای شکایت باشد
    ********
    نقدصوفی نه همه صافی بی غش باشد
    ای بساخرقه که مستوجب آتش باشد
    صوفی ماکه زوردسحری مست شدی
    شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
    خوش بودگرمحک تجربه آیدبه میان
    تا سیه روی شود هر که دراوغش باشد
    خطَ ساقی گرازاین گونه زندنقش برآب
    ای بسارخ که به خونابه منقَش باشد
    نازپروردتنعَم نبردراه به دوست
    عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد
    غم دنیای دنی چندخوری باده بخور
    حیف باشد دل داناکه مشوَش باشد
    دلق وسجاده ی حافظ ببروباده فروش
    گرشرابش زکف ساقی مهوش باشد
    ***********
    خوش است خلوت اگریاریارمن باشد
    نه من بسوزم واوشمع انجمن باشد
    من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
    که گاه گاه براودست اهرمن باشد
    روامدارخدایاکه درحریم وصال
    رقیب محرم وحرمان نصیب من باشد
    همای گومفکن سایه ی شرف هرگز
    درآن دیارکه طوطی کم اززغن باشد
    بیان شوق چه حاجت که سوزآتش دل
    توان شناخت زسوزی که درسخن باشد
    هوای کوی توازسرنمی رود آری
    غریب رادل سرگشته باوطن باشد
    بسان سوسن اگرده زبان شودحافظ
    چوغنچه پیش تواش مهربردهن باشد
    *******
    کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد
    یک نکته ازاین معنی گفتیم وهمین باشد
    ازلعل توگریابم انگشتری زنهار
    صدملک سلیمانم درزیرنگین باشد
    غمناک نبایدبودازطعن حسودای دل
    شایدکه چووابینی خیرتودراین باشد
    هرکونکندفهمی زین کلک خیال انگیز
    نقشش به حرام ارخودصورتگر چین باشد
    جام می وخون دل هریک به کسی دادند
    دردایره ی قسمت اوضاع چنین باشد
    درکارگلاب وگل حکم ازلی این بود
    کاین شاهدبازاری وان پرده نشین باشد
    آن نیست که حافظ رارندی بشدازخاطر
    کاین سابقه ی پیشین تاروزپسین باشد
    *******

  10. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Sunday 29 March 2009-1), moderator (Saturday 28 March 2009-1)

  11. Top | #22
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.26
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,073 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    خوش آمدگل وزان خوشترنباشد
    که دردستت به جزساغرنباشد
    زمان خوشدلی دریاب ودریاب
    که دایم درصدف گوهرنباشد
    غنیمت دان ومی خوردرگلستان
    که گل تاهفته ی دیگرنباشد
    ایاپرلعل کرده جام زرَین
    ببخشا برکسی کش زرنباشد
    بیاای شیخ وازخمخانه ی ما
    شرابی خورکه درکوثرنباشد
    بشوی اوراق اگرهمدرس مایی
    که علم عشق دردفترنباشد
    زمن بنیوش ودل درشاهدی بند
    که حسنش بسته ی زیورنباشد
    شرابی بی خمارم بخش یارب
    که باوی هیچ دردسرنباشد
    من ازجان بنده ی سلطان اویسم
    اگرچه یادش ازچاکرنباشد
    به تاج عالم آرایش که خورشید
    چنین زیبنده ی افسرنباشد
    کسی گیرد خطا برنظم حافظ
    که هیچش لطف درگوهرنباشد
    *******
    گل بی رخ یارخوش نباشد
    بی باده بهارخوش نباشد
    طرف چمن وطواف بستان
    بی لاله عذارخوش نباشد
    رقصیدن سرو وحالت گل
    بی صوت هزارخوش نباشد
    بایارشکر لب گل اندام
    بی بوس وکنارخوش نباشد
    هرنقش که دست عقل بندد
    جزنقش نگارخوش نباشد
    جان نقد محقَراست حافظ
    ازبهرنثار خوش نباشد
    ********
    نفس بادصبامشک فشان خواهدشد
    عالم پیردگرباره جوان خواهدشد
    ارغوان جام عقیقی به سمن خواهدداد
    چشم نرگس به شقایق نگران خواهدشد
    این تطاول که کشیدازغم هجران بلبل
    تاسراپرده ی گل نعره زنان خواهدشد
    گرزمسجدبه خرابات شدم خرده مگیر
    مجلس وعظ درازاست وزمان خواهدشد
    ای دل ارعشرت امروزبه فردافکنی
    مایه ی نقدبقاراکه ضمان خواهدشد
    ماه شعبان منه ازدست قدح کاین خورشید
    ازنظرتاشب عیدرمضان خواهدشد
    گل عزیزاست غنیمت شمریدش صحبت
    که به باغ آمد ازاین راه وازآن خواهدشد
    مطربامجلس انس است غرل خوان وسرود
    چندگویی که چنین رفت وچنان خواهدشد
    حافظ ازبهرتوآمدسوی اقلیم وجود
    قدمی نه به وداعش که روان خواهدشد
    ***********
    مرامهرسیه چشمان زسربیرون نخواهدشد
    قضای آسمان است این ودیگرگون نخواهدشد
    رقیب آزارهافرمودوجای آشتی نگذاشت
    مگرآه سحرخیزان سوی گردون نخواهدشد
    مراروزازل کاری به جزرندی نفرمودند
    هرآن قسمت که آنجارفت زان افزون نخواهدشد
    خدارامحتسب مارابه فریاددف ونی بخش
    که سازشرع ازاین افسانه بی قانون نخواهدشد
    مجال من همین باشدکه پنهان عشق اوورزم
    کناروبوس وآغوشش چه گویم چون نخواهدشد
    شراب لعل وجای امن ویارمهربان ساقی
    دلاکی به شودکارت اگراکنون نخواهدشد
    مشوی ای دیده نقش غم زلوح سینه ی حافظ
    که زخم تیغ دلداراست ورنگ خون نخواهدشد
    *********
    روزهجران وشب فرقت یارآخرشد
    زدم این فال وگذشت اختر وکار آخرشد
    آن همه ناز وتنعَم که خزان می فرمود
    عاقبت درقدم بادبهار آخرشد
    شکرایزدکه به اقبال کله گوشه ی گل
    نخوت باددی وشوکت خار آخرشد
    صبح امَیدکه بدمعتکف پرده ی غیب
    گوبرون آی که کارشب تارآخرشد
    آن پریشانی شبهای درازوغم دل
    همه درسایه ی گیسوی نگارآخرشد
    باورم نیست زبدعهدی ایَام هنوز
    قصَه ی غصَه که دردولت یارآخرشد
    ساقیالطف نمودی قدحت پرمی باد
    که به تدبیرتوتشویش خمار آخرشد
    درشمارارچه نیاوردکسی حافظ را
    شکرکان محنت بی حدَوشمارآخرشد
    *********
    ستاره ای بدرخشیدوماه مجلس شد
    دل رمیده ی ماراانیس ومونس شد
    نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت
    به غمزه مسئله آموزصدمدرَس شد
    به بوی اودل بیمار عاشقان چوصبا
    فدای عارض نسرین وچشم نرگس شد
    به صدرمصطبه ام می نشانداکنون دوست
    گدای شهرنگه کن که میرمجلس شد
    خیال آب خضربست وجام اسکندر
    به جرعه نوشی سلطان ابوالفوارس شد
    طرب سرای محبَت کنون شودمعمور
    که طاق ابروی یارمنش مهندس شد
    لب ارترشَح می پاک کن برای خدا
    که خاطرم به هزاران گنه موسوَس شد
    کرشمه ی توشرابی به عاشقان پیمود
    که علم بی خبرافتادوعقل بی حس شد
    چوزرعزیزوجوداست نظم من آری
    قبول دولتیان کیمیای این مس شد
    زراه میکده یاران عنان بگردانید
    چراکه حافظ ازاین راه رفت ومفلس شد
    ***********
    گداخت جان که شودکاردل تمام ونشد
    بسوختیم دراین آرزوی خام ونشد
    به لابه گفت شبی میرمجلس توشوم
    شدم به رغبت خویشش کمین غلام ونشد
    پیام دادکه خواهم نشست بارندان
    بشدبه رندی ودردی کشیم نام ونشد
    رواست دربراگرمی تپدکبوتردل
    که دیددرره خود تاب وپیچ دام ونشد
    بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
    چه خون که دردلم افتادهمچوجام ونشد
    به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
    که من به خویش نمودم صداهتمام ونشد
    فغان که درطلب گنج نامه ی مقصود
    شدم خراب جهانی زغم تمام ونشد
    دریغ ودردکه درجستجوی گنج حضور
    بسی شدم به گدایی برکرام ونشد
    هزارحیله برانگیخت حافظ ازسرفکر
    درآن هوس که شود آن نگاررام ونشد
    **********
    یاری اندرکس نمی بینیم یاران راچه شد
    دوستی کی آخرآمد دوستداران راچه شد
    آب حیوان تیره گون شدخضرفرَخ پی کجاست
    خون چکیدازشاخ گل بادبهاران راچه شد
    کس نمی گویدکه یاری داشت حقَ دوستی
    حق شناسان راچه حال افتادیاران راچه شد
    لعلی ازکان مروَت برنیامد سالهاست
    تابش خورشیدوسعی بادوباران راچه شد
    شهریاران بودوخاک مهربانان این دیار
    مهربانی کی سرآمدشهریاران راچه شد
    گوی توفیق وکرامت درمیان افکنده اند
    کس به میدان درنمی آیدسواران راچه شد
    صدهزاران گل شکفت وبانگ مرغی برنخاست
    عندلیبان راچه پیش آمدهزاران راچه شد
    زهره سازی خوش نمی سازدمگرعودش بسوخت
    کس نداردذوق مستی میگساران راچه شد
    حافظ اسرارالهی کس نمی داندخموش
    ازکه می پرسی که دورروزگاران راچه شد
    **********


  12. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Sunday 29 March 2009-1), moderator (Sunday 29 March 2009-1)

  13. Top | #23
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.26
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,073 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    زاهدخلوت نشین دوش به میخانه شد
    ازسرپیمان برفت باسرپیمانه شد
    صوفی مجلس که دی جام وقدح می شکست
    بازبه یک جرعه می عاقل وفرزانه شد
    شاهدعهدشباب آمده بودش به خواب
    بازبه پیرانه سرعاشق ودیوانه شد
    مغبچه ای می گذشت راهزن دین ودل
    درپی آن آشناازهمه بیگانه شد
    آتش رخسارگل خرمن بلبل بسوخت
    چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد
    گریه ی شام وسحر شکرکه ضایع نگشت
    قطره ی باران ماگوهریکدانه شد
    نرگس ساقی بخواندآیت افسونگری
    حلقه ی اوراد مامجلس افسانه شد
    منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
    دل بردلداررفت جان برجانانه شد
    **********
    دوش ازجناب آصف پیک بشارت آمد
    کزحضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
    خاک وجودمارا ازآب دیده گل کن
    ویران سرای دل را گاه عمارت آمد
    این شرح بی نهایت کززلف یارگفتند
    حرفیست ازهزاران کاندرعبارت آمد
    عیبم بپوش زنهارای خرقه ی می آلود
    کان پاک پاکدامن بهرزیارت آمد
    امروزجای هرکس پیداشودزخوبان
    کان ماه مجلس افروزاندرصدارت آمد
    برتخت جم که تاجش معراج آسمان است
    همَت نگرکه موری با آن حقارت آمد
    ازچشم شوخش ای دل ایمان خودنگهدار
    کان جادوی کمانکش برعزم غارت آمد
    آلوده ای توحافظ فیضی زشاه درخواه
    کان عنصرسماحت بهرطهارت آمد
    دریاست مجلس اودریاب وقت ودریاب
    هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد
    *************
    عشق تونهال حیرت آمد
    وصل توکمال حیرت آمد
    بس غرقه ی حال وصل کاخر
    هم برسرحال حیرت آمد
    نه وصل بماندونه واصل
    آن جا که خیال حیرت آمد
    ازهرطرفی که گوش کردم
    آواز سوال حیرت آمد
    شد منهزم ازکمال عزَت
    آن راکه جلال حیرت آمد
    سرتاقدم وجود حافظ
    درعشق نهال حیرت آمد
    *******
    درنمازم خم ابروی توبایادآمد
    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
    ازمن اکنون طمع صبرودل وهوش مدار
    کان تحمَل که تودیدی همه برباد آمد
    باده صوفی شدومرغان چمن مست شدند
    موسم عاشقی وکاربه بنیاد آمد
    بوی بهبود زاوضاع جهان می شنوم
    شادی آورد گل وباد صبا شادآمد
    ای عروس هنرازبخت شکایت منما
    حجله ی حسن بیارای که داماد آمد
    دلفریبان نباتی همه زیوربستند
    دلبرماست که با حسن خداداد آمد
    زیربارند درختان که تعلَق دارند
    ای خوشا سرو که ازبارغم آزاد آمد
    مطرب ازگفته ی حافظ غزلی نغزبخوان
    تا بگویم که زعهد طربم یاد آمد
    **********
    مژده ای دل که دگربادصبا بازآمد
    هدهدخوش خبرازطرف سبابازآمد
    برکش ای مرغ سحرنغمه ی داودی باز
    که سلیمان گل ازبادهوا بازآمد
    عارفی کوکه کندفهم زبان سوسن
    تابپرسدکه چرارفت وچرابازآمد
    مردمی کردوکرم لطف خدادادبه من
    کان بت ماه رخ ازراه وفابازآمد
    لاله بوی می نوشین بشنیدازدم صبح
    داغ دل بودبه امَید دوابازآمد
    چشم من درره این قافله ی راه بماند
    تابه گوش دلم آوازدرآبازآمد
    گرچه حافظ دررنجش زدوپیمان بشکست
    لطف اوبین که به لطف ازدرمابازآمد
    ***********
    صبابه تهنیت پیرمی فروش آمد
    که موسم طرب وعیش ونازونوش آمد
    هوامسیح نفس گشت وبادنافه گشای
    درخت سبزشدومرغ درخروش آمد
    تنورلاله چنان برفروخت بادبهار
    که غنچه غرق عرق گشت وگل به جوش آمد
    به گوش هوش نیوش ازمن وبه عشرت کوش
    که این سخن سحرازهاتفم به گوش آمد
    زفکرتفرقه بازآی تاشوی مجموع
    به حکم آن که چوشداهرمن سروش آمد
    زمرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
    چه گوش کردکه با ده زبان خموش آمد
    چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
    سرپیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
    زخانقاه به میخانه می رودحافظ
    مگرزمستی زهد ریا به هوش آمد
    ****************
    سحرم دولت بیداربه بالین آمد
    گفت برخیزکه آن خسروشیرین آمد
    قدحی درکش وسرخوش به تماشابخرام
    تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
    مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
    که زصحرای ختن آهوی مشکین آمد
    گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد
    ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
    مرغ دل بازهوادارکمان ابرویی است
    ای کبوترنگران باش که شاهین آمد
    ساقیامی بده وغم مخورازدشمن ودوست
    که به کام دل ما آن بشد واین آمد
    رسم بدعهدی ایَام چودیدابربهار
    گریه اش برسمن وسنبل ونسرین آمد
    چون صباگفته ی حافظ بشنیدازبلبل
    عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد
    ************
    نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند
    نه هرکه آینه سازد سکندری داند
    نه هرکه طرف کله کج نهادوتند نشست
    کلاهداری وآیین سروری داند
    توبندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
    که خواجه خودروش بنده پروری داند
    غلام همَت آن رندعافیت سوزم
    که درگداصفتی کیمیاگری داند
    وفا وعهد نکوباشد اربیاموزی
    وگرنه هرکه توبینی ستمگری داند
    بباختم دل دیوانه وندانستم
    که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند
    هزارنکته ی باریکترزمواین جاست
    نه هرکه سربتراشد قلندری داند
    مدارنقطه ی بینش زخال توست مرا
    که قدرگوهریکدانه جوهری داند
    به قدَوچهره هرآن کس که شاه خوبان شد
    جهان بگیرد اگردادگستری داند
    زشعردلکش حافظ کسی بودآگاه
    که لطف طبع وسخن گفتن دری داند
    **********

  14. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Sunday 29 March 2009-1), Bauokstoney (Wednesday 8 April 2009-1), moderator (Tuesday 31 March 2009-1)

  15. Top | #24
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.26
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,073 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    هرکه شدمحرم دل درحرم یاربماند
    وان که این کارندانست درانکاربماند
    اگرازپرده برون شد دل من عیب مکن
    شکرایزد که نه درپرده ی پنداربماند
    صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
    دلق ما بود که درخانه ی خمَاربماند
    محتسب شیخ شدوفسق خود ازیادببرد
    قصَه ی ماست که درهرسربازاربماند
    هرمی لعل کزان دست بلورین ستدیم
    آب حسرت شدودرچشم گهرباربماند
    جزدل من کزازل تابه ابدعاشق رفت
    جاودان کس نشنیدیم که درکاربماند
    گشت بیمارکه چون چشم توگردد نرگس
    شیوه ی تونشدش حاصل وبیماربماند
    ازصدای سخن عشق ندیدم خوشتر
    یادگاری که دراین گنبد دوَار بماند
    داشتم دلقی وصدعیب مرامی پوشید
    خرقه رهن می ومطرب شدوزنَاربماند
    برجمال توچنان صورت چین حیران شد
    که حدیثش همه جادردرودیواربماند
    به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
    شد که بازآید وجاوید گرفتاربماند
    ************
    رسیدمژده که ایَام غم نخواهدماند
    چنان نماندوچنین نیزهم نخواهدماند
    من ارچه درنظریارخاکسارشدم
    رقیب نیزچنین محترم نخواهدماند
    چوپرده داربه شمشیرمی زندهمه را
    کسی مقیم حریم حرم نخواهدماند
    چه جای شکروشکایت زنقش نیک وبداست
    چوبرصحیفه ی هستی رقم نخواهدماند
    سرودمجلس جمشیدگفته انداین بود
    که جام باده بیاورکه جم نخواهدماند
    غنیمتی شمرای شمع وصل پروانه
    که این معامله تاصبحدم نخواهدماند
    توانگرا دل درویش خودبه دست آور
    که مخزن زر وگنج ودرم نخواهدماند
    بدین رواق زبرجدنوشته اندبه زر
    که جزنکویی اهل کرم نخواهدماند
    زمهربانی جانان طمع مبرحافظ
    که نقش جور ونشان ستم نخواهدماند
    **********
    ای پسته ی توخنده زده برحدیث قند
    مشتاقم ازبرای خدایک شکربخند
    طوبی زقامت تونیاردکه دم زند
    زین قصَه بگذرم که سخن می شودبلند
    خواهی که برنخیزدت ازدیده رودخون
    دل دروفای صحبت رودکسان مبند
    گرجلوه می نمایی وگرطعنه می زنی
    ما نیستیم معتقد شیخ خود پسند
    زآشفتگی حال من آگاه کی شود
    آن راکه دل نگشت گرفتاراین کمند
    بازارشوق گرم شدآن سروقدکجاست
    تاجان خودبرآتش رویش کنم سپند
    جایی که یارما به شکرخنده دم زند
    ای پسته کیستی توخدارا به خودمخند
    حافظ چوترک غمزه ی ترکان نمی کنی
    دانی کجاست جای توخوارزم یاخجند
    *********
    بعدازاین دست من ودامن آن سروبلند
    که به بالای چمان ازبن وبیخم برکند
    حاجت مطرب ومی نیست توبرقع بگشا
    که به رقص آوردم آتش رویت چوسپند
    هیچ رویی نشودآینه ی حجله ی بخت
    مگرآن روی که مالند درآن سمَ سمند
    گفتم اسرارغمت هرچه بودگومی باش
    صبرازاین بیش ندارم چه کنم تاکی وچند
    مکش آن آهوی مشکین مراای صیَاد
    شرم ازآن چشم سیه دار ومبندش به کمند
    من خاکی که ازاین درنتوانم برخاست
    ازکجابوسه زنم برلب آن قصربلند
    باز مستان دل ازآن گیسوی مشکین حافظ
    زان که دیوانه همان به که بوداندربند
    ***********
    حسب حالی ننوشتیَ وشد ایَامی چند
    محرمی کوکه فرستم به توپیغامی چند
    مابدان مقصدعالی نتوانیم رسید
    هم مگرپیش نهدلطف شما گامی چند
    چون می ازخم به سبورفت وگل افکندنقاب
    فرصت عیش نگه دار وبزن جامی چند
    قندآمیخته باگل نه علاج دل ماست
    بوسه ای چند برآمیزبه دشنامی چند
    زاهدازکوچه ی رندان به سلامت بگذر
    تاخرابت نکندصحبت بدنامی چند
    عیب می جمله چوگفتی هنرش نیزبگو
    نفی حکمت مکن ازبهردل عامی چند
    ای گدایان خرابات خدا یارشماست
    چشم انعام مدارید زانعامی چند
    پیرمیخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
    که مگوحال دل سوخته باخامی چند
    حافظ ازشوق رخ مهرفروغ توبسوخت
    کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند
    **********
    دوش وقت سحرازغصَه نجاتم دادند
    وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند
    بیخودازشعشعه ی پرتوذاتم کردند
    باده ازجام تجلَی صفاتم دادند
    چه مبارک سحری بودوچه فرخنده شبی
    آن شب قدرکه این تازه براتم دادند
    بعدازاین روی من وآینه ی وصف جمال
    که درآن جاخبرازجلوه ی ذاتم دادند
    من اگرکامرواگشتم وخوشدل چه عجب
    مستحق بودم واینها به زکاتم دادند
    هاتف آن روزبه من مژده ی این دولت داد
    که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
    این همه شهد وشکر کزسخنم می ریزد
    اجرصبریست کزآن شاخ نباتم دادند
    همَت حافظ وانفاس سحرخیزان بود
    که زبند غم ایَام نجاتم دادند
    **********
    دوش دیدم که ملائک درمیخانه زدند
    گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند
    ساکنان حرم ستر وعفاف ملکوت
    بامن راه نشین باده ی مستانه زدند
    آسمان بارامانت نتوانست کشید
    قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند
    جنگ هفتاد ودو ملَت همه راعذربنه
    چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
    شکرآن راکه میان من واو صلح افتاد
    صوفیان رقص کنان ساغرشکرانه زدند
    آتش آن نیست که ازشعله ی اوخندد شمع
    آتش آن است که درخرمن پروانه زدند
    کس چوحافظ نگشاد ازرخ اندیشه نقاب
    تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
    **********
    نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
    تاهمه صومعه داران پی کاری گیرند
    مصلحت دید من آن است که یاران همه کار
    بگذارند وخم طرَه ی یاری گیرند
    خوش گرفتند حریفان سرزلف ساقی
    گرفلکشان بگذارد که قراری گیرند
    قوَت بازوی وپرهیز به خوبان مفروش
    که دراین خیل حصاری به سواری گیرند
    یارب این بچَه ی ترکان چه دلیرندبه خون
    که به تیرمژه هرلحظه شکاری گیرند
    رقص برشعرتر وناله ی نی خوش باشد
    خاصه رقصی که درآن دست نگاری گیرند
    حافظ ابناء زمان راغم مسکینان نیست
    زین میان گربتوان به که کناری گیرند
    ***********
    گر می فروش حاجت رندان رواکند
    ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
    ساقی به جام عدل بده باده تا گدا
    غیرت نیاورد که جهان پربلا کند
    حقَا کزین غمان برسد مژده ی امان
    گرسالکی به عهد امانت وفاکند
    گررنج پیش آید وگر راحت ای حکیم
    نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند
    درکارخانه ای که ره عقل وفضل نیست
    فهم ضعیف رای فضولی چراکند
    مطرب بسازپرده که کس بی اجل نمرد
    وانگونه این ترانه سراید خطا کند
    ما راکه درد عشق وبلای خمار کشت
    یاوصل دوست یا می صافی دواکند
    جان رفت درسرمی وحافظ به عشق سوخت
    عیسی دمی کجاست که احیای ماکند
    *****************


  16. کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Tuesday 31 March 2009-1)

صفحه 3 از 12 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
خرید دستبند پاور بالانس خرید دستبند پاور بالانس
خرید اینترنتی خرید اینترنتی را با فروشگاه سامان خرید تجربه نمایید
خرید هندزفری تغییر صدا خرید اینترنتی هندزفری تغییر صدا
خرید پودر بومبا خرید اینترنتی پودر بومبا
تبلیغات جذب مدیر
پارسیان (شاپرزفا)
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...