لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 8 از 12 نخستنخست ... 456789101112 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 57 تا 64 , از مجموع 92

موضوع: اشعار خواجه حافظ شیرازی....

  1. Top | #57
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,003
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,123
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    ز در در آ و شــبــســتــان مـا مـنـوّر کن
    هــوای مجـلـس روحـانـیـان مـعـطـّر کن
    اگـر فـقـیـه نـصـیـحـت کند که عشق مباز
    پـیـالـه ای بـدهـش گـو دمـاغ را تـر کن
    به چشم وابروی جانان سپرده ام دل وجان
    بـیـا بـیـا و تـمـاشـای طـاق و مـنـظـر کن
    سـتـاره ی شــب هـجـران نمی فشاند نـور
    بـه بـام قـصـر بـرآ و چـراغ مـه برکن
    بگو به خازن جنّت که خاک این مجلس
    به تحفه برسوی فردوس وعود مجمرکن
    از ایـن مزوّجه وخـرقـه نیک در تنگم
    به یـک کرشمه ی صوفی وشم قلندرکن
    چو شاهدان چمن زیـر دست حسن تواند
    کرشمه بـر سمن و جلـوه بـرصنوبر کن
    فـضـول نـفـس حـکـایت بسی کند ساقی
    توکارخود مده ازدست ومی به ساغرکن
    حجاب دیـده ی ادراک شـد شعاع جمال
    بـیـا و خـرگـه خـورشـیـد را مـنـوّر کن
    طـمـع بـه قـنـد وصـال تــو حـدّ مـا نبوَد
    حـوالـتـم بـه لـب لـعـل هـمچو شکّر کن
    لـب پـیـالـه بـبـوس آنـگـهـی به مستان ده
    بـدیـن دقـیـقـه دمـاغ مـعـاشـران ترکن
    پـس از ملازمت عـیـش وعشق مهرویان
    ز کـارها کـه کـنـی شـعـرحافظ از بر کن
    ***************
    ای نـور چـشـم مـن سخنی هست گوش کن
    تـا ساغـرت پُـر است بـنـوشـان ونـوش کن
    درراه عـشـق وسوسه ی اهرمن بسی است
    پـیـش آی و گـوش دل بـه پـیـام سروش کن
    بـرگ نـوا تـبـه شـد و سـاز طـرب نـمـانـد
    ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
    تـسـبـیـح و خـرقـه لـذّت مـسـتـی نبخشدَت
    همّت درایـن عـمـل طلب ازمی فروش کن
    پـیـران سـخـن ز تـجـربـه گـویـنـد گفتمت
    هـان ای پـسـر که پـیـر شوی پند گوش کن
    بـر هـوشـمـنـد سـلـسـلـه ننهاد دست عشق
    خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن
    بـا دوسـتـان مضایقه درعـمـر ومال نیست
    صـد جـان فـدای یـارنـصـیـحـت نیوش کن
    سـاقـی کـه جامت از می صافی تهی مباد
    چـشـم عـنـایـتـی بـه مـن دُرد نـوش کن
    سـرمـسـت در قـبـای زرافشان چو بگذری
    یـک بـوسـه نـذرحـافـظ پـشـمـیـنه پوش کن
    ****************
    کـرشـمـه ای کن وبـازار سـاحـری بشکن
    بـه غـمـزه رونـق وناموس سامری بشکن
    بـه بـاد دِه سـر ودسـتــار عـالـمی یـعـنـی
    کلاه گـوشـه بـه آیـیـن سـروری بـشـکـن
    بـه زلـف گـوی کـه آیـیـن دلـبـری بگذار
    بـه غـمـزه گـوی کـه قلب ستمگری بشکن
    برون خرام وببر گوی خوبی از همه کس
    سـزای حـور بـده رونـق پـری بـشـکـن
    بـه آهـوان نـظـر شـیـر آفـتـاب بـگـیـر
    بـه ابـروان دوتـا قـوس مـشـتـری بشکن
    چو عطر سای شود زلف سنبل ازدم باد
    تـو قـیـمـتـش بـه سر زلف عنبری بشکن
    چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ
    تـو قـدر او بـه سـخـن گفتن دری بشکن
    *****************
    بـالا بـلـنـد عـشـوه گـر نـقـش بـازمـن
    کـوتـاه کـرد قـصـّه ی زهد درازمن
    دیـدی دلا کـه آخـرپـیـریّ و زهدوعلم
    با من چه کرد دیده ی معشوقه باز من
    می ترسم ازخرابی ایمان کـه می برد
    مـحـراب ابـروی تـو حضور نمازمن
    گفتم بـه دلـق زرق بپوشم نشان عشق
    غمّاز بـود اشـک وعـیـان کرد رازمن
    مست است یـار ویاد حریفان نمی کند
    ذکرش بـه خیر ساقی مسکین نواز من
    یارب کـی آن صـبـا بوزَد کزنسیم آن
    گردد شمامه ی کرمش کارساز من
    نقشی بـر آب می زنم ازگـریـه حالیا
    تـا کـی شـود قرین حقیقت مجاز من
    برخودچوشمع خنده زنان گریه می کنم
    تا با تو سنگدل چـه کند سوز وسازمن
    زاهـد چـو از نـمـاز تـو کاری نمی رود
    هـم مـسـتـی شـبـانـه و راز ونیاز من
    حافظ زگریه سوخت بگوحالش ای صبا
    بـا شـاه دوسـت پـرور دشـمـن گـداز من
    ***************
    چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
    ور بگویم دل بـگردان رو بگرداند ز من
    روی رنگین را به هرکس می نماید همچو گل
    ور بـگـویـم باز پوشان باز پوشاند ز من
    چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین
    گفت می خواهی مگر تا جوی خون راند زمن
    او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
    کـام بـسـتـانـم از او یا داد بـسـتـانـد ز من
    گر چو فرهادم به تلخی جان برآیدباک نیست
    بس حکایت های شیرین باز می ماند زمن
    گر چو شمعش پیش میرم برغمم خندان شود
    ور برنجم خـاطـر نازک برنجاند ز من
    دوسـتـان جـان داده ام بـهـر دهـانـش بنگرید
    کو بـه چیزی مختصر چون باز می ماند زمن
    صبر کن حافظ که گرزین دست باشددرس غم
    عشق در هـر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
    ****************

  2. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Wednesday 6 May 2009-1), Administrator (Tuesday 5 May 2009-1), moderator (Friday 1 May 2009-1)

  3. Top | #58
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,003
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,123
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    نـکـتـه ای دلـکـش بـگـویـم خـال آن مـهـرو ببین
    عـقـل و جـان را بـسـتـه ی زنجیر آن گیسو ببین
    عیب دل کردم که وحشی وضع و هـرجایی مباش
    گفت چـشــم شـیـر گیر و غـنـج آن آهــو بـبـیـن
    حـلـقـه ی زلـفـش تـمـاشـا خـانـه ی بـاد صباست
    جـان صـد صـاحـبـدل آنـجـا بسته ی یک مو ببین
    عـابـدان آفـتـاب از دلـبـر مـا غـافـلـنـد
    ای ملامـت گـو خـدا را رو مـبـیـن آن رو ببین
    زلـف دل دُزدش صـبـا را بـنـد بـر گردن نهاد
    بـا هـوا داران رهـرو حـیـله ی هــنـدو ببین
    این که من در جست وجوی او زخود فارغ شدم
    کـس نـدیـده اسـت ونـبـیـنـد مـثـلـش از هرسو ببین
    حافظ ار در گـوشه ی محـراب می نالد رواست
    ای نـصـیـحـت گـو خـدا را آن خـم ابـرو ببین
    از مـراد شـاه مـنـصـور ای فـلـک سر بر متاب
    تـیـزی شـمــشــیـر بـنـگـر قـوّت بـازو ببین
    *****************
    شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
    خلاف مـذهـب آنـان جـمـال ایـنـان بین
    بـه زیـر دلـق مـلـمـّع کـمـنـد ها دارند
    دراز دسـتـی ایـن کـوتـه آسـتـیـنـان بین
    بـه خرمن دو جهان سر فرو نمی آرند
    دمـاغ و کبـر گدایان وخوشه چینان بین
    بـهـای نـیـم کرشمه هزار جان طلبند
    نـیـاز اهـل دل و نـاز نـازنـیـنـان بین
    حقوق صحبت مـا را به باد داد وبرفت
    وفـای صحبت یـاران وهمنشینان بین
    اسیرعشق شدن چاره ی خلاص من است
    ضـمـیـر عـاقـبـت اندیش پیش بینان بین
    کدورت ازدل حافظ ببُرد صحبت دوست
    صـفـای هـمـّت پـاکـان و پاک دینان بین
    **************
    میفکن بـر صف رندان نظری بهتر ازاین
    بـر در مـیـکـده میکن گذری بهتر از این
    در حق من لبت این لـطـف که می فرماید
    سخت خوب است ولیکن قدَری بهترازاین
    آن که فکرش گره از کـار جـهـان بگشاید
    گو در این کار بفرما نظری بـهـتـر از این
    نـاصحم گفت که جزغم چه هنر داردعشق
    برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر ازاین
    دل بـِدان رودِ گـرامـی چـه کنم گر ندهم
    مـادر دهـر نـدارد پـسـری بـهـتر از این
    من چو گویم که قدح نوش ولب ساقی بوس
    بشنو از مـن کـه نگوید دگری بهتر از این
    کـلـکِ حافظ شکرین میوه نباتیست بچین
    کـه در ایـن باغ نـبـیـنـی ثمری بهتر از این
    *****************
    به جان پیر خرابات وحقّ صحبت او
    که نیست درسرمن جزهوای خدمت او
    بهشت اگرچه نه جای گناهکاران است
    بـیـار بـاده کـه مستظهرم بـه هـمـّت او
    چراغ صاعقه ی آن سحاب روشـن باد
    کـه زد بـه خرمن مـا آتش محبّت او
    بـر آسـتـانـه ی میخانه گـر سـری بینی
    مزن بـه پـای که معلوم نیست نیّت او
    بیاکه دوش به مستی سروش عالم غیب
    نـویـد داد که عام است فیض رحمت او
    مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
    کـه نیست معصیت وزهد بی مشیّت او
    نمی کند دل مـن مـیـل زهـد وتوبه ولی
    بـه نـام خواجه بکوشیم و فـرّ دولـت او
    مدام خرقه ی حافظ به باده در گرواست
    مـگـر ز خـاک خـرابـات بود فطرت او
    *****************
    گـفـتـا بـرون شـدی بـه تماشای ماه نو
    از مـاه ابـروان مـنـَت شـرم بـاد رو
    عمریست تا دلت زاسیران زلف ماست
    غافل ز حفظ جانب یاران خـود مشو
    مفروش عطر عقل به هندوی زلف ما
    کآنجا هزار نافه ی مشکین بـه نیم جو
    تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زار
    آنگاه عـیـان شود کـه بوَد موسم درو
    سـاقـی بیار باده کـه رمزی بگویمت
    از سِـیـر اخـتـران کهن سِیـر و ماه نو
    شـکـل ِ هلال هر سرِ مَه می دهد نشان
    از افـسـر سـیـامک و ترک کلاه زو
    حافظ جناب پیر مغان مأمن وفاست
    درس حدیث عشق براوخوان وزاوشنو
    ************
    مـزرع سـبـز فـلـک دیدم و داس مه نو
    یـادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
    گـفـتـم ای بـخـت بخفتیدی و خورشید دمید
    گـفـت بـا ایـن هـمـه از سـابـقه نومید مشو
    گر روی پاک و مجرّد چو مسیحا به فلک
    از چـراغ تـو به خورشید رسد صد پرتو
    تـکـیـه بـر اختر شب دزد مکن کاین عیّار
    تـاج کـاووس بـبـُرد و کـمـر کـیـخـسـرو
    گوشـوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
    دور خـوبـی گـذران اسـت نصیحت بشنو
    چشم بد دورزخال تو که درعرصه ی حُسن
    بیدقی راند کـه بُرد از مه و خورشید گرو
    آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق
    خرمن مَه به جُوی خوشه ی پروین به دوجو
    آتش زهـد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
    حافظ ایـن خـرقـه ی پـشـمـیـنـه بینداز وبرو
    *************

  4. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Wednesday 6 May 2009-1), Administrator (Tuesday 5 May 2009-1), moderator (Friday 1 May 2009-1)

  5. Top | #59
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,003
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,123
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    ای آفــتــاب آیــنــه دار جــمــال تــو
    مـشـک سـیـاه مـجـمـره گــردان خال تـو
    صـحـن سـرای دیـده بـشـسـتـم ولی چه سود
    کـایـن گـوشـه نیست درخورخیل خیال تو
    در اوج نــاز و نـعـمـتی ای پادشاهِ حُسن
    یـارب مـبـاد تــا بـه قـیـامـت زوال تـو
    مـطـبـوع تـر ز نقش تو صورت نبست باز
    طـغـرا نـویـس ابـروی مـشـکـیـن مثال تو
    درچـیـن زلـفـش ای دل مسکین چگونه ای
    کآشـفـتـه گـفـت بـاد صـبـا شــرح حـال تو
    بـرخـاسـت بـوی گـل ز در آشتی در آی
    ای نـو بـهـار مـا رخ فـرخـنـده فـال تو
    تـا آسـمـان ز حـلـقـه بـه گوشان ما شود
    کـو عـشـوه ای ز ابروی همچون هلال تو
    تـا پـیـش بـخـت بـاز روم تهنیت کنان
    کـو مـژده ای ز مـقــدم عـیـد وصـال تو
    ایـن نـقـطـه ی سـیـاه کـه آمد مدار نور
    عکسی اسـت درحـدیـقه ی بینش زخال تو
    در پـیـش شـاه عـرض کـدامـیـن جفا کنم
    شـرح نـیـازمـنـد ی خـود یـا مـلال تـو
    حافظ دراین کمند سر سرکشان بسی است
    سـودای کـج مـپـز کـه نـبـاشـد مجال تو
    ************
    ای خونبهای نافه ی چین خاک راه تو
    خـورشـیـد سـایه پـرور طرف کلاه تو
    نرگس کرشمه می بردازحد برون خرام
    ای مـن فـدای شـیـوه ی چـشـم سـیـاه تو
    خونم بخور که هیچ ملک باچنان جمال
    از دل نـیـایـدش کـه نـویـسـد گـنـاه تو
    آرام وخـواب خلق جهان را سبب تویی
    زان شـد کـنـار دیـده ودل تـکـیـه گاه تو
    بـا هـرستاره ای سر وکاراست هـرشبم
    ازحـسـرت فـروغ رخ هـمـچو مـاه تـو
    یـاران هـمـنـشـیـن هـمـه ازهم جداشدند
    مـایـیـم و آسـتـانـه ی دولـت پـنـاه تو
    حـافــظ طـمـع مـبـر زعنایت که عاقبت
    آتـش زنـد بـه خـرمـن غـم دود آه تـو
    *************
    ای قـبـای پـادشـاهـی راسـت بـر بـالای تـو
    زیـنـت تـاج و نـگـیـن از گـوهـر والای تـو
    آفـتـاب فـتـح را هـر دم طـلـوعـی مـی دهـد
    از کـلاه خـسـروی رخـسـار مـه سـیـمای تـو
    جـلـوه گـاه طـایـر اقـبـال بـاشـد هـر کـجـا
    سـایـه انـدازد هـمـای چـتـر گـردون سـای تو
    از رسـوم شـرع وحـکـمـت باهزاران اختلاف
    نـکـتـه ای هـرگـز نـشـد فـوت از دل دانای تو
    آب حـیـوانـش ز مـنـقـار بـلاغت مـی چـکـد
    طـوطـی خـوش لـهـجـه یعنی کِلکِ شکرخای تو
    گـر چـه خـورشـیـد فلک چشم وچراغ عالم است
    روشـنـایـی بـخـش چـشـم اوسـت خـاک پای تو
    آن چـه اسـکـنـدر طـلـب کـرد و نـدادش روزگـار
    جـرعه ای بـود از زلال جـام جـان افـزای تـو
    عرض حاجت درحریم حضرتت محتاج نیست
    راز کـس مـخـفـی نـَمـانـَد بـا فـروغ رای تـو
    خـسـروا پـیـرانـه سـر حـافـظ جـوانـی می کند
    بـر امـیـد عـفـو جـان بـخـش گـنـه فـرسـای تـو
    **************
    تاب بنفشه می دهد طُرّه ی مشک سای تو
    پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو
    ای گل خوش نسیم من بلبل خویش رامسوز
    کزسرصدق می کند شب همه شب دعای تو
    مـن که ملـول گشتمی از نفـس فرشـتگان
    قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
    دولت عشق بین که چون ازسرفقر وافتخار
    گوشه ی تاج سلطنت می شکند گدای تو
    خرقه ی زهد وجام می گرچه نه درخورهمند
    این همه نقش می زنم ازجهت رضای تو
    شور و شراب عشق تو آن نفسم رود زسر
    کاین سر پر هوس شود خاک در سرای تو
    شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست
    جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
    خوش چمنی است عارضت خاصه که دربهار حُسن
    حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو
    ****************
    مراچشمیست خون افشان زدست آن کمان ابرو
    جهان بس فتنه خواهد دید ازآن چشم وازآن ابرو
    غلام چشم آن ترکم که درخواب خوش مستی
    نگارین گلشنش روی است ومشکین سایبان ابرو
    هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
    که باشد مه که بنماید زطاق آسمان ابرو
    رقیبان غافل وما راازآن چشم وجبین هردم
    هزاران گونه پیغام است وحاجب درمیان ابرو
    روان گوشه گیران را جبینش طرفه گلزاریست
    که برطرف سمن زارش همی گردد چمان ابرو
    دگر حور و پری را کس نگوید باچنین حُسنی
    که این رااین چنین چشم است وآن راآن چنان ابرو
    تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف ومی ترسم
    که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
    اگرچه مرغ زیرک بود حافظ درهواداری
    به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
    *****************
    خطّ عذار یار که بگرفت ماه از او
    خوش حلقه ایست لیک به درنیست راه ازاو
    ابروی دوست گوشه ی محراب دولت است
    آنجا بمال چهره وحاجت بخواه از او
    ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دار
    کآیینه ایست جام جهان بین که آه از او
    کردار اهل صومعه ام کرد می پرست
    این دود بین که نامه ی من شد سیاه ازاو
    سلطان غم هرآن چه تواند بگو بکن
    من برده ام به باده فروشان پناه از او
    ساقی چراغ می به ره آفتاب دار
    گو برفروز مشعله ی صبحگاه از او
    آبی به روزنامه ی اعمال ما فشان
    باشد توان ستُرد حروف گناه از او
    حافظ که ساز مطرب عشّاق ساز کرد
    خالی مباد عرصه ی این بزمگاه ازاو
    آیا دراین خیال که دارد گدای شهر
    روزی بوَد که یاد کند پادشاه از او
    ***************
    گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
    باد بهار می وزد باده ی خوشگوارکو
    هرگل نو زگلرخی یادهمی کند ولی
    گوش سخن شنو کجا دیده ی اعتبارکو
    مجلس بزم عیش را غالیه ی مرادنیست
    ای دم صبح خوش نفس نافه ی زلف یارکو
    حُسن فروشی گلم نیست تحمّل ای صبا
    دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
    شمع سحر گهی اگر لاف زعارض توزد
    خصم زبان دراز شد خنجرآبدار کو
    گفت:مگر زلعل من بوسه نداری آرزو
    مُردم ازاین هوس ولی قدرت واختیار کو
    حافظ اگرچه در سخن خازن گنج حکمت است
    از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو
    **************

  6. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Wednesday 6 May 2009-1), Administrator (Tuesday 5 May 2009-1), moderator (Saturday 2 May 2009-1)

  7. Top | #60
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,003
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,123
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    ای پـیـک راسـتـان خـبـر یـار ما بگو
    احـوال گـل بـه بـلـبـل دستان سرا بگو
    مـا مـحـرمـان خـلـوت انسیم غم مخور
    بـا یـار آشـنـا سـخـن آشـنـا بـگـو
    برهم چو می زد آن سرزلفین مشکبار
    با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
    هرکس که گفت خاک دردوست توتیاست
    گو این سخن معاینه در چشم ما بگو
    آن کس که منع ما زخرابات می کند
    گو درحصور پیرمن این ماجرا بگو
    گر دیگرت برآن در دولت گذر بود
    بعد ازادای خدمت وعرض دعا بگو
    هر چند ما بدیم تو ما را بدان مگیر
    شـاهـانـه مـاجـرا ی گـنـاه گدا بگو
    براین فقیر نامه ی این محتشم بخوان
    بـا ایـن گـدا حـکـایـت آن پـادشـا بگو
    جانها زدام زلف چو برخاک می فشاند
    برآن غریب ما چه گذشت ای صبابگو
    جان پروراست قصّه ی ارباب معرفت
    رمـزی بـرو بـپـرس حـدیـثـی بـیـا بگو
    حافظ گرت بـه مجلس او راه می دهند
    مـی نـوش و ترک زرق ز بهرخدابگو
    ***************
    خنک نسیم معنبر شمامه ی دلخواه
    که درهوای تو برخاست بامداد پگاه
    دلیل راه شـو ای طایـرخجسته لقا
    که دیده آب شدازشوق خاک آن درگاه
    به یاد شخص نزارم که غرق خون دلست
    هـلال را ز کـنـار افـق کـنـیـد نگـاه
    منم که بی تو نفس می کشم زهی خجلت
    مگرتو عفو کنی ورنه چیست عذرگناه
    ز دوستان تـو آموخت در طریقت مهر
    سپیده دم که صبا چاک زد شعارسیاه
    به عشق روی توروزی که ازجهان بروم
    ز تربتم بدمد سـرخ گـل بـه جای گیاه
    مده به خاطر نازک ملامت ازمن زود
    که حافظ توخوداین لحظه گفت بسم الله
    ***************
    عـیـشـم مـدام اسـت ازلـعل دلخواه
    کـارم بـه کـام اسـت الـحـمـد لله
    ای بخت سرکش تنگش به برکش
    گـه جام زرکش گـه لعل دلخواه
    مـا رابـه رنـدی افــسانـه کردند
    پـیـران جـاهـل شـیـخـان گـمـراه
    از دسـت زاهـد کـردیـم تـوبـه
    وز فـعـل عـابـد اسـتـغـفـرالله
    جـانـا چـه گـویـم شـرح فراقت
    چشمیّ وصد نم جانیّ وصد آه
    کافرمبیناد این غم که دیده است
    ازقامتت سـرو ازعارضت ماه
    شـوق لـبـت بـُرد ازیـاد حـافـظ
    درس شـبـانـه ورد سـحـرگـاه
    ***************
    گـرتـیـغ بـارد در کوی آن ماه
    گــردن نـهـادیـم الـحـکـم لله
    آیـیـن تـقـوی مـا نـیـز دانـیـم
    لیکن چه چاره با بخت گمراه
    ما شیخ وواعظ کمتر شناسیم
    یـا جـام بـاده یـا قـصّـه کـوتـاه
    من رند وعاشق در موسم گل
    آنـگـاه تـوبـه اسـتـغـفـرالله
    مهر تو عکسی برما نیفکند
    آیـیـنـه رویـا آه از دلـت آه
    حافظ چه نالی گروصل خواهی
    خون بایدت خورد در گاه وبیگاه
    ****************
    وصال او ز عمر جاودان بِه
    خداوندا مرا آن ده که آن بِه
    به شمشیرم زد وباکس نگفتم
    که رازدوست ازدشمن نهان بِه
    به داغ بندگی مردن براین در
    به جان اوکه ازملک جهان بِه
    خدا را از طبیب من بپرسید
    که آخرکی شوداین ناتوان بِه
    گلی کان پایمالِ سرو ما گشت
    بوَد خاکش زخون ارغوان بِه
    به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
    که این سیب زنخ زان بوستان بِه
    دلا دایم گدای کوی او باش
    به حکم آن که دولت جاودان بِه
    جوانا سرمتاب ازپندِ پیران
    که رای پیر ازبخت جوان بِه
    شبی می گفت چشم کس ندیده است
    زمروارید گوشم درجهان بِه
    اگرچه زنده رود آب حیات است
    ولی شیراز ما از اصفهان بِه
    سخن اندر دهان دوست شکّر
    ولیکن گفته ی حافظ ازآن بِه
    *************
    ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
    مست ازخانه برون تاخته ای یعنی چه
    زلف دردست صبا گوش به فرمان رقیب
    این چنین باهمه در ساخته ای یعنی چه
    شاه خوبانی ومنظورگدایان شده ای
    قدراین مرتبه نشناخته ای یعنی چه
    نه سرزلف خوداوّل تو به دستم دادی
    بازم ازپای درانداخته ای یعنی چه
    سخنت رمزدهان گفت وکمرسرّمیان
    وزمیان تیغ به ما آخته ای یعنی چه
    هرکس ازمهره ی مهرتوبه نقشی مشغول
    عاقبت باهمه کج باخته ای یعنی چه
    حافظا دردل تنگت چوفرود آید یار
    خانه ازغیر نپرداخته ای یعنی چه
    **************

  8. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Wednesday 6 May 2009-1), Administrator (Tuesday 5 May 2009-1), moderator (Monday 4 May 2009-1)

  9. Top | #61
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,003
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,123
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    درِ سرای مغان رفته بود وآب زده
    نشسته پیر و صلایی به شیخ وشاب زده
    سبوکشان همه دربندگیش بسته کمر
    ولی زترک کله چتر برسحاب زده
    شـعـاع جـام و قـدح نورماه پوشیده
    عـذار مـغـبـچـگان راه آفـتـاب زده
    عروس بخت درآن حجله با هزاران ناز
    شکسته کسمه وبربرگ گل گلاب زده
    گرفته ساغرعشرت فرشته ی رحمت
    زجرعه بر رخ حوروپری گلاب زده
    زشور وعربده ی شاهدان شیرین کار
    شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
    سلام کردم وبامن به روی خندان گفت
    که ای خمارکش مفلس شراب زده
    که این کند که توکردی به ضعف همّت ورای
    زگنج خانه شده خیمه برخراب زده
    وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
    که خفته ای تودرآغوش بخت خواب زده
    بیا به میکده حافظ که برتو عرضه کنم
    هزارصف زدعاهای مستجاب زده
    فلک جنیبه کش شاه نصرة الدّین است
    بیا ببین ملکش دست دررکاب زده
    خرد که ملهم غیب است بهرکسب شرف
    زبام عرش صدش بوسه برجناب زده
    ****************
    ای که باسلسله ی زلف دراز آمده ای
    فرصتت باد که دیوانه نواز آمده ای
    ساعتی ناز مفرما وبگردان عادت
    چون به پرسیدن ارباب نیازآمده ای
    پیش بالای تومیرم چه به صلح وچه به جنگ
    چون به هرحال برازنده ی ناز آمده ای
    آب وآتش به هم آمیخته ای از لب لعل
    چشم بد دور که بس شعبده بازآمده ای
    آفرین بردل نرم توکه ازبهر ثواب
    کشته ی غمزه ی خودرابه نمازآمده ای
    زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم
    مست وآشفته به خلوتگه راز آمده ای
    گفت:حافظ دگرت خرقه شراب آلوده است
    مگر ازمذهب این طایفه باز آمده ای
    ***************
    دوش رفتم به درمیکده خواب آلوده
    خرقه تر دامن وسجّاده شراب آلوده
    آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش
    گفت:بیدار شو ای رهرو خواب آلوده
    شست وشویی کن وآنگه به خرابات خرام
    تا نگردد زتواین دیر خراب آلوده
    به هوای لب شیرین پسران چند کنی
    جوهرروح به یاقوت مذاب آلوده
    به طهارت گذران منزل پیریّ ومکن
    خلعت سیب چو تشریف شباب آلوده
    پاک وصافی شو وازچاه طبیعت به درآی
    که صفایی ندهد آب تراب آلوده
    گفتم:ای جان جهان دفتر گل عیبی نیست
    که شود فصل بهار ازمی ناب آلوده
    آشنایان ره عشق دراین بحرعمیق
    غرقه گشتند ونگشتندبه آب آلوده
    گفت:حافظ لغز ونکته به یاران مفروش
    آه ازاین لطف به انواع عتاب آلوده
    ******************
    ازمن جدا مشو که توام نوردیده ای
    آرام جان ومونس قلب رمیده ای
    ازدامن تو دست ندارند عاشقان
    پیراهن صبوری ایشان دریده ای
    ازچشم بخت خویش مبادت گزند ازآنک
    در دلبری به غایت خوبی رسیده ای
    منعم مکن زعشق وی ای مفتی زمان
    معذور دارمت که تو اوراندیده ای
    آن سرزنش که کردتورا دوست حافظا
    بیش ازگلیم خویش مگر پا کشیده ای
    ***************
    دامن کشان همی شد درشرب زرکشیده
    صدماهرو ز رشکش جیب قصب دریده
    ازتاب آتش می برگرد عارضش خوی
    چون قطره های شبنم بربرگ گل چکیده
    لفظی فصیح شیرین قدّی بلند چابک
    رویی لطیف زیباچشمی خوش کشیده
    یاقوت جان فزایش ازآب لطف زاده
    شمشاد خوش خرامش درناز پروریده
    آن لعل دلکشش بین وآن خنده ی دل آشوب
    وآن رفتن خوشش بین وآن گام آرمیده
    آن آهوی سیه چشم ازدام ما برون شد
    یاران چه چاره سازم بااین دل رمیده
    زنهار تا توانی اهل نظر میازار
    دنیا وفـا ندارد ای نور هر دو دیده
    تا کی کشم عتیبت ازچشم دلفریبت
    روزی کرشمه ای کن ای یار برگزیده
    گرخاطر شریفت رنجیده شد زحافظ
    بازآ که توبه کردیم از گفته وشنیده
    بس شکر باز گویم دربندگیّ خواجه
    گر اوفتد به دستم آن میوه ی رسیده
    ****************
    ازخون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
    انّی رایتُ دهرا" من هجرکَ القیامة
    دارم من ازفراقش دردیده صد علامت
    لیست دموع عینی هذا لنا العلامة
    هرچند کآزمودم ازوی نبود سودم
    من جَرّبَ المُجرَّب حلّت به النّدامة
    پرسیدم ازطبیبی احوال دوست گفتا
    فی بُعدها عذابٌ فی قربها السّلامة
    گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
    والله ما رأینا حبّا" بلا ملامة
    حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
    حتّی یذوقُ منهُ کأسا" من الکرامة
    ****************
    چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
    مرا ز حال تو با حال خویش پروانه
    خرد که قید مجانین عشق می فرمود
    به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
    به بوی زلف توگرجان به بادرفت چه شد
    هزارجان گرامی فدای جانانه
    من رمیده زغیرت زپافتادم دوش
    نگارخویش چودیدم به دست بیگانه
    چه نقش ها که برانگیختیم و سودنداشت
    فسون ما برِاو گشته است افسانه
    برآتش رخ زیبای او به جای سپند
    به غیر خال سیاهش که دید بِه دانه
    به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
    زشمع روی تواش چون رسید پروانه
    مرابه دورلب دوست هست پیمانی
    که برزبان نبرم جزحدیث پیمانه
    حدیث مدرسه وخانقه مگوی که باز
    فتاد درسرحافظ هوای میخانه
    **************
    سحرگاهان که مخمور شبانه
    گرفتم باده باچنگ وچغانه
    نهادم عقل را ره توشه ازمی
    زشهر هستی اش کردم روانه
    نگار می فروشم عشوه ای داد
    که ایمن گشتم از مکر زمانه
    زساقیّ کمان ابرو شنیدم
    که ای تیر ملامت را نشانه
    نبندی زان میان طرفی کمروار
    اگر خود را ببینی در میانه
    برو این دام بر مرغی دگر نِه
    که عنقا را بلند است آشیانه
    که بندد طرف وصل ازحُسنِ شاهی
    که با خود عشق بازد جاودانه
    ندیم ومطرب وساقی همه اوست
    خیال آب وگل در ره بهانه
    بده کشتیّ می تا خوش برانیم
    ازاین دریای ناپیدا کرانه
    وجود ما معمّایی است حافظ
    که تحقیقش فسون است وفسانه
    ***************

  10. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Wednesday 6 May 2009-1), Administrator (Tuesday 5 May 2009-1), moderator (Monday 4 May 2009-1)

  11. Top | #62
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,003
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,123
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    ساقی بیا که شد قدح لاله پر زِمی
    طامات تا به چند وخرافات تا به کی
    بگذرزکبریا وناز که دیده است روزگار
    چین قبای قیصر وطرف کلاه کِی
    هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هان
    بیدار شو که خواب عدم درپی است هِی
    خوش نازکانه می چَمی ای شاخ نوبهار
    کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی
    برمهر چرخ وشیوه ی اواعتماد نیست
    ای وای برکسی که شد ایمن زمکر وی
    فردا شراب کوثروحور ازبرای ماست
    وامروز نیز ساقی مهروی وجام می
    باد صبا زعهد صَبی یاد می دهد
    جان دارویی که غم ببرد دردِه ای صُبیّ
    حشمت مبین وسلطنت گل که بسپرد
    فرّاش باد هر ورقش را به زیر پِی
    در دِه به یاد حاتم طِی جام یک منی
    تا نامه ی سیاه بخیلان کنیم طِی
    زان مِی که داد حُسن ولطافت به ارغوان
    بیرون فکند لطف مزاج ازرُخَش به خِوی
    مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
    استاده است سرو و کمربسته است نِی
    حافظ حدیث سِحر فریب خوشت رسید
    تا حدّمصر وچین وبه اطراف روم وری
    ***************
    به صوت بلبل وقمری اگر ننوشی مِی
    علاج کِی کنمَت آخر الدّواء الکیّ
    ذخیره ای بنِه ازرنگ وبوی فصل بهار
    که می رسند زپی رهزنان بهمن ودی
    چو گل نقاب برافکند ومرغ زد هوهو
    منِه زدست پیاله چه می کنی هِی هِی
    شکوه سلطنت وحُسن کِی ثباتی داد
    زتخت جم سخنی مانده است وافسرکِی
    خزینه داری میراث خوارگان کفر است
    به قول مطرب وساقی به فتوی دف ونی
    زمانه هیچ نبخشد که باز نستاند
    مجو زسفله مروّت که شیئه --------
    نوشته اند برایوان جنّت المأوی
    که هرکه عشوه ی دنیاخرید وای به وی
    سخانماند سخن طی کنم شراب کجاست
    بده به شادی روح وروان حاتم طی
    بخیل بوی خدا نشنود بیا حافظ
    پیاله گیر و کرم ورز والضّمان علی
    *************
    لبش می بوسم ودرمی کشم می
    به آب زندگانی برده ام پی
    نه رازش می توانم گفت با کس
    نه کس رامی توانم دید با وی
    لبش می بوسد وخون می خورد جام
    رخش می بیند وگل می کند خِوی
    بده جام می واز جم مکن یاد
    که می داند که جم کی بود وکِی کی
    بزن درپرده چنگ ای ماه مطرب
    رگش بخراش تا بخروشم از وی
    گل ازخلوت به باغ آورد مسند
    بساط زهد همچون غنچه کن طی
    چو چشمش مست را مخمور مگذار
    به یاد لعلش ای ساقی بده می
    نجوید جان ازآن قالب جدایی
    که باشد خون جامش دررگ وپی
    زبانت درکش ای حافظ زمانی
    حدیث بی زبانان بشنو از نی
    ************
    مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
    پر کن قدح که بی می مجلس نداردآبی
    وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
    مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
    شد حلقه قامت من تا بعد ازاین رقیبت
    زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
    درانتظار رویت ما وامید واری
    در عشوه ی وصالت ماوخیال وخوابی
    مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی
    بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
    حافظ چه می نهی دل تو درخیال خوبان
    کی تشنه سیر گردد از لمعه ی سرابی
    ***************
    ای که بر ماه ازخط مشکین نقاب انداختی
    لطف کردی سایه ای برآفتاب انداختی
    تا چه خواهدکرد با ما آب ورنگ عارضت
    حالیا نیرنگ نقشی خوش برآب انداختی
    گوی خوبی بردی ازخوبان خلّخ شاد باش
    جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
    هرکسی باشمع رخسارت به وجهی عشق باخت
    زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
    گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
    سایه ی دولت براین کُنج خراب انداختی
    زینهار ازآب آن عارض که شیران راازآن
    تشنه لب کردیّ و گردن را درآب انداختی
    خواب بیداران ببستی وآنگه از نقش خیال
    تهمتی بر شبروان خیل خواب انداختی
    پرده ازرخ برفکندی یک نظر درجلوه گاه
    وز حیا حور و پری را درحجاب انداختی
    باده نوش ازجام عالم بین که براورنگ جم
    شاهد مقصود راازرخ نقاب انداختی
    ازفریب نرگس مخمور ولعل می پرست
    حافظ خلوت نشین رادرشراب انداختی
    وزبرای صید دل درگردنم زنجیر زلف
    چون کمند خسرو مالک رقاب انداختی
    داور دارا شکوه ای آن که تاج آفتاب
    از سر تعظیم برخاک جناب انداختی
    نصرة الدّین شاه یحیی آنکه خصم ملک را
    از دم شمشیر چون آتش در آب انداختی
    ***************
    ای دل مباش یکدم خالی زعشق ومستی
    وآنگه برو که رستی از نیستیّ وهستی
    گر جان به تن ببینی مشغول کار اوشو
    هرقبله ای که بینی بهتر زخود پرستی
    باضعف وناتوانی همچون نسیم خوش باش
    بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی
    درمذهب طریقت خامی نشان کفر است
    آری طریق دولت چالاکی است وچستی
    تا فضل وعقل بینی بی معرفت نشینی
    یک نکته ات بگویم خودرامبین که رستی
    درآستان جانان ازآسمان میندیش
    کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی
    خارارچه جان بکاهد گل عذرآن بخواهد
    سهل است تلخی می درجنب ذوق مستی
    صوفی پیاله پیما حافظ قرابه پرهیز
    ای کوته آستینان تا کی دراز دستی
    ***************
    بامدّعی مگویید اسرار عشق ومستی
    تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
    عاشق شو ارنه روزی کارجهان سرآید
    ناخوانده نقش مقصود ازکارگاه هستی
    دوش آن صنم چه خوش گفت درمجلس مغانم
    باکافران چه کارت گر بت نمی پرستی
    سلطان من خدارا زلفت شکست مارا
    تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی
    درگوشه ی سلامت مستورچون توان بود
    تا نرگس تو گوید با ما رموز مستی
    آن روز دیده بودم این فتنه ها که برخاست
    کزسرکشی زمانی با ما نمی نشستی
    عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
    چون برق ازاین کشاکش پنداشتی که جستی
    **************

  12. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Wednesday 6 May 2009-1), Administrator (Tuesday 5 May 2009-1), moderator (Tuesday 5 May 2009-1)

  13. Top | #63
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,003
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,123
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    آن غالیه خط گرسوی ما نامه نوشتی
    گردون ورق هستی ما در ننوشتی
    هرچند که هجران ثمر وصل برآرد
    دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی
    آمرزش نقداست کسی راکه دراینجا
    یاریست چو حوریّ وسرایی چو بهشتی
    درمصطبه ی عشق تنعّم نتوان کرد
    چون بالش زرنیست بسازیم به خشتی
    مفروش به باغ ارم ونخوت شدّاد
    یک شیشه ی می نوش لبیّ ولب کشتی
    تاکی غم دنیای دنی ای دل دانا
    حیف است زخوبی که شود عاشق زشتی
    آلودگی خرقه خرابیّ جهان است
    کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی
    ازدست چراهِشت سرزلف توحافظ
    تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی
    ***************
    ای قصّه ی بهشت زکویت حکایتی
    شرح جمال حور زرویت روایتی
    انفاس عیسی ازلب لعلت لطیفه ای
    آب خـضـِـر زنـوش لـبـانـت کنایتی
    هرپاره ازدل من وازغصّه قصّه ای
    هرسطری ازخصال تووز رحمت آیتی
    کی عطرسای مجلس روحانیان شدی
    گل را اگرنه بوی توکردی رعایتی
    درآرزوی خـاک درِیـار سوختیم
    یادآورای صبا که نکردی حمایتی
    ای دل به هرزه دانش وعمرت به بادرفت
    صدمایه داشتیّ ونکردی کفایتی
    بوی دل کباب من آفاق را گرفت
    این آتش درون بکند هم سرایتی
    درآتش ارخیال رُخَش دست می دهد
    ساقی بیا که نیست زدوزخ شکایتی
    دانی مراد حافظ ازاین درد وغصّه چیست
    ازتو کرشمه ایّ وزخسرو عنایتی
    ***************
    سبت سلمی بصدغیها فوادی
    وروحی کلّ یوم لی ینادی
    نگارا برمن بیدل ببخشای
    وواصلنی علی رغم الاعادی
    حبیبا درغم سودای عشقت
    توکّلنا علی ربّ العباد
    امن انکرتنی عن عشق سلمی
    تزاوّل آن روی نهکو بوادی
    که همچون مُت ببوتن دل وَای رَه
    غریق العشق فی بحرالوداد
    بپی ما چان غرامت بِسپریمن
    غرَت یک وی روشتی ازامادی
    غم این دل بواتت خورد ناچار
    وَغرنه اویِنی آپخت نشادی
    دل حافظ شداندر چین زلفت
    بلیلٍ مظلمٍ والله هادی
    ***************
    دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
    کزعکس روی اوشب هجران سرآمدی
    تعبیررفت یارسفرکرده می رسد
    ای کاج هرچه زودتر از در در آمدی
    ذکرش به خیرساقی فرخنده فال من
    کزدرمُدام با قدح وساغر آمدی
    خوش بودی اربخواب بدیدی دیارخویش
    تایاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
    فیض ازل به زور وزر ارآمدی به دست
    آب خضِر نصیبه ی اسکندر آمدی
    آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
    هردم پیام یار وخط دلبرآمدی
    کی یافتی رقیب توچندین مجال ظلم
    مظلومی ارشبی به درداورآمدی
    خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
    دریا دلی بجوی دلیری سرآمدی
    آنکو تورابه سنگدلی کرد رهنمون
    ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی
    گردیگری به شیوه ی حافظ زدی رقم
    مقبول طبع شاه هنرپرورآمدی
    ***************
    سـحـر بـا بـاد مـی گـفـتـم حدیث آرزومندی
    خطاب آمـد که واثق شو به الطاف خداوندی
    دعای صبح وآه شب کلید گنج مقصوداست
    بدین راه وروش میرو که بادلدار پیوندی
    قلم راآن زبان نبوَد که سرّعشق گویدباز
    ورای حـدّ تـقـریـراست شرح آرزومندی
    الاای یوسف مصری که کردَت سلطنت مغرور
    پدررا بازپرس آخرکجاشد مهر فرزندی
    جهان پیر رعنا را ترحّم درجبلّت نیست
    زمهراوچه می پرسی دراوهمّت چه می بندی
    همایی چون توعالی قدرحرص استخوان تاکی
    دریغ آن سایه ی همّت که برنااهل افکندی
    دراین بازاراگر سودیست بادرویش خرسنداست
    خدایا منعمم گردان به درویشی ّ وخرسندی
    به شعرحافظ شیرازمی رقصندومی نازند
    سیه چشمان کشمیریّ وترکان سمرقندی
    ****************
    چه بودی اردل آن ماه مهربان بودی
    که حال مانه چنین بودی ارچنان بودی
    بگفتمی که چه ارزد نسیم طرّه ی دوست
    گَرَم به هرسرمویی هزار جان بودی
    برات خوشدلی ما چه کم شدی یارب
    گرش نشان امان ازبد زمان بودی
    گرم زمانه سرافرازداشتی ّوعزیز
    سریرعزّتم آن خاک آستان بودی
    زپرده کاش برون آمدی چوقطره ی اشک
    که بردودیده ی ما حکم اوروان بودی
    اگربه دایره ی عشق راه بربستی
    چونقطه حافظ سرگشته درمیان بودی
    ***************

  14. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Wednesday 6 May 2009-1), moderator (Wednesday 6 May 2009-1)

  15. Top | #64
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,003
    میانگین پست در روز
    2.22
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,123
    از این کاربر 11,074 بار در 4,527 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    به جان او که گرَم دسترس به جان بودی
    کـمـیـنـه پـیـشـکـش بـنـدگـانـش آن بودی
    بگفتمی کـه بها چیست خـاک پـایـش را
    اگــرحـیـات گـرانـمـایـه جـاودان بودی
    بـه بندگی ّ قـدش سـرو مـعـتـرف گشتی
    گـرَش چـو سـوسـن آزاده ده زبان بودی
    به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال
    چـو ایـن نـبـود ونـدیـدیـم باری آن بودی
    اگــر دلـم نـشـدی پـایـبـنـد طـرّه ی او
    کی اش قرار دراین تیره خاکدان بودی
    به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است
    به دل دریغ که یک ذرّه مهربان بودی
    درآمدی زدرم کاشکی چو لمعه ی نور
    که بردودیده ی ما حکم او روان بودی
    زپرده ناله ی حافظ برون کی افتادی
    اگرنه همدم مرغان صبح خوان بودی
    *****************
    چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
    خورد زغیرت روی تو هرگلی خاری
    زکـفـر زلـف تـو هـرحلقه ایّ و آشوبی
    زسِـحـرِ چـشـم تـو هـرگوشه ایّ وبیماری
    مروچوبخت من ای چشم مست یاربه خواب
    کـه در پِـی اسـت ز هـرسویت آه بیداری
    نثار خاک رهت نقد جان من هـرچند
    که نیست نقد روان را برِ تو مقداری
    دلا همیشه مزن لاف زلف دلـبـنـدان
    چوتیره رای شوی کی گشایدت کاری
    سرم برفت وزمانی به سرنرفت این کار
    دلـم گـرفـت و نـبـودت غم گرفتاری
    چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
    به خنده گفت که ای حافظ این چه پرگاری
    *************
    شـهـریست پرظریفان وز هـرطرف نگاری
    یـاران صلای عشـق است گـر می کنید کاری
    چـشـم فـلـک نـبـیـنـد زیـن طرفـه تـر جـوانـی
    دردسـت کـس نـیـفـتـد زیـن خـوبـتـر نـگـاری
    هرگز که دیده باشد جسمی زجان مرکّب
    بـردامـنـش مـبـادا زیـن خـاکـیـان غـبـاری
    چون من شکسته ای را ازپیش خود چه رانی
    کـم غـایـت تـوقّّـع بـوسـی اسـت یـا کـنـاری
    مِی بی غش است دریاب وقتی خوش است بشتاب
    ســال دگــر کــه دارد امـّیـد نـو بـهـاری
    در بـوسـتـان حـریـفـان مـانـنـد لاله و گل
    هـر یـک گـرفـتـه جامی بریاد روی یاری
    چون این گره گشایم وین راز چون نمایم
    دردیّ وسخت دردی کاری ّوصعب کاری
    هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی
    مـشـکـل تـوان نشستن دراین چنین دیاری
    *****************
    تـو را که هرچه مراد است درجهان داری
    چـه غـم زحـال ضـعــیـفـان نـاتـوان داری
    بـخـواه جـان و دل از بنده و روان بستان
    کـه حـکـم بـر سـر آزادگـان روان داری
    مـیـان نداری ودارم عجب که هـرساعت
    مــیــان مـجـمـع خـوبـان کنی مـیـانـداری
    بیاض روی تورا نیست نقش درخورآنک
    سوادی از خط مشکین برارغوان داری
    بنوش می که سبک روحی ولطیف مدام
    علی الخصوص درآندم که سرگران داری
    مکن عتاب ازایـن بیش وجور بردل ما
    مکن هـرآن چه توانی که جای آن داری
    بـه اختیارت اگـر صد هزار تیر جفاست
    بـه قـصـد جـان من خسته در کمان داری
    بـکـش جـفـای رقیبان مدام وجور حسود
    کـه سـهـل بـاشـد اگـر یـار مهربان داری
    به وصل دوست گرت دست می دهدیکدم
    برو که هرچه مراد است درجهان داری
    چو گل به دامن ازاین باغ می بری حافظ
    چـه غـم ز نـالـه و فـریـاد بـاغـبـان داری
    **************
    صـبـا تـو نـکـهـت آن زلـف مـشـکـبـو داری
    بــه یــادگـار بــمــانی کـــه بــوی او داری
    دلـم کـه گـوهـراسرارحُسن وعشق دراوست
    تـوان بـه دسـت تـو دادن گـرَش نـکـو داری
    در آن شــمــایــل مــطــبــوع هیچ نتوان گفت
    جـز ایـن قـدَر کـه رقـیـبـان تـُنـد خـو داری
    نــوای بـلـبـلـت ای گـل کـجـا پـــســنــد افتد
    که گوش و هوش به مرغان هرزه گوداری
    به جرعه ی تو سرم مست گشت نوشت باد
    خود از کدام خـُم اسـت این که درسبو داری
    بـه سـرکـشـیّ خـود ای سـرو جویبار مناز
    کـه گـر بدو رسی از شرم سـر فـرو داری
    دم از مـمـالـک خـوبی چـو آفتاب زدن
    تـو را رسـد کـه غلامان مـاهـرو داری
    قـبـای حـُـسن فـروشی تـو را بـرازد وبس
    کـه هـمـچـو گل همه آیین رنگ وبـو داری
    ز کـنـج صـومـعـه حافظ مجوی گوهر عشق
    قـدم بـرون نـِه اگـر مـیـل جست وجو داری
    *************
    بـیـا بـا مـا مـَوَرز ایـن کـیـنه داری
    کـه حـقّ صـحـبـت دیــریــنـه داری
    نصیحت گوش کن کاین دُربـسـی بِه
    ازآن گـوهـر کـه درگـنـجـیـنـه داری
    ولیکن کـی نـمـایـی رخ بـه رندان
    تـو کز خـورشـیـد ومه آیینه داری
    بــدِ رندان مگوای شـیـخ وهـُـشـدار
    کـه بـا حـکـم خــدایی کـیـنـه داری
    نــمـی تــرســی ز آه آتـــشــیـــنـم
    تــو دانی خرقه ی پـشـمـیـنـه داری
    بــه فــریــاد خُــمــارمــفـلـسان رس
    خــدا را گــر مــَی دوشـیـنـه داری
    نـدیـدم خـوشـتـراز شـعـر تـو حافظ
    بــه قــرآنــی کــه انـدرسـیـنـه داری
    **************

  16. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Thursday 7 May 2009-1), moderator (Wednesday 6 May 2009-1)

صفحه 8 از 12 نخستنخست ... 456789101112 آخرینآخرین

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
پودر چاقی
پودر بومبا
مودم وایرلس
شرکت تجهیزات پزشکی
باند های پزشکی
افزایش وزن
مکمل افزایش وزن
افزایش وزن سریع
پودر چاقی بومبا
راههای افزایش وزن
چای لاغری تیما
خرید چای لاغری تیما
راههای افزایش وزن
چای سبز تیما
ژل افزایش قد سیلکونی
ژل افزایش قد
خرید ژل افزایش قد
ژل افزایش دهنده قد
آموزش خیاطی خانم عمرانی
خیاطی خانم عمرانی
سیما عمرانی آموزش خیاطی
دستبند پاور بالانس
خرید دستبند پاور بالانس
قیمت یخچال و فریزر
فروش ماشین لباسشویی
خرید یخچال فریزر
فروش لوازم خانگی
خرید آنلاین لوازم خانگی
خرید سینمای خانگی
خرید دستگاه آب تصفیه کن
خرید ماشین ظرفشویی
خرید ماشین لباسشویی
خرید اسپلیت
خرید کولر دوتیکه
خرید لوازم خانگی
فروش کولر دوتیکه
فروش سینمای خانگی
فروش آب تصفیه کن
خرید آب تصفیه کن
دستگاه آب تصفیه کن
فروش دستگاه آب تصفیه کن
فروش کولر اسپلیت
فروش ماشین ظرفشویی
فروش یخچال فریزر
خرید تلویزیون
فروشگاه ساز
فروشگاه ساز رایگان
ساخت فروشگاه اینترنتی
فروشگاه ساز اینترنتی
ایجاد فروشگاه اینترنتی
ایجاد فروشگاه اینترنتی رایگان
ساخت سایت رایگان
سایت ساز رایگان
سایت رایگان
تبلیغات در اینترنت
تبلیغات متنی
تبلیغات در سایت
تبلیغات بنری
تعرفه تبلیغات
هزینه تبلیغات در سایت
قیمت تبلیغات در سایت