لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 9 تا 15 , از مجموع 15

موضوع: رمان : دختر افتاب

  1. Top | #9
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض رمان دختر آفتاب (سهیلا بامیان)

    فصل 3-3
    فردا فصل سه تموم میشه سعی می کنم فصل چها ر رو هم تموم کنم

    ستارگان اسمان چشمک زنان همه جا پخش شده بود. از عصر ابرها به کناری رفته و فضایی کاملا رویایی در دل سرد وزمستانی ، بر آسمان حاکم شده بود.
    من به غم برودت هوا حس می کردم که از درون دارم آتش می گیرم. مادر ومادربزرگ ساعتی پیش به خانه آقای شاکر رفته بودند . خانه آقای شاکر لبریز از مزدمی بود که برای دیدن مراسم عزاداری آمده بودند.
    در میان موج جمعیت به تماشا ایستاده بودم. آریان لیوانهای شربت را در میان مردم پخش میکردو مردم با وجود سردی هوا و دیلپذیر نبودن خوردن شربت، به یادهای لب هی تشنه ی امام حسین و یارانش یا حسین گویان لیوانهای شربت را بر می داشتند .
    نگاهم به آریان بود که بی توجه به حضور من،هر لحظه نزدیک تر می شد. وقتی سینی را جلویم گرفت،تازه متوجه حضورم شد. با تعجب به دنبال مادر گشت وگفت:
    تنها اومدی؟
    سرم را تکان دادم وگفتم:
    نه مادر ومادر بزرگ هم بودن،اما به خاطر ملاحظه پادرد مادربزرگ زود به خانه برگشتن.
    آریان لحظه ای درنگ کرد و بعد پرسید:
    پس برای رفتن به خونه تنهایی؟
    با بی تفاوتی جواب دادم:
    مهم نیست. کوچه شلوغه،در ثانی من که از چیزی نمی ترسم.
    دوستانه نگاهم کرد وگفت:
    ولی به هر حال تنها نری. وقتی خواستی برگردی من همراهت می یام .
    می خواستم مخالفت کنم، اما او به سرعت از جلیوم گذشت.نگاهم به دسته زنجیر زنی که وارد خانه شدند دوخته شد. و پس از آن عزادارانی که سر وسینه زنان پیش می آمدند. زمانی که لیوان شربت را به لب می بردم:مداح با سوز آه می خواند« فدای لبای تشنه ات یا اباعبدلله الحسین» بغض راه گلیوم رابست و اندوهی سخت بر جانم نشست. همیشه این کلمات مرا به هیجان می آوردو حالا با درونی آشفته پیش از پیش تحت تاثیر آن قرار گرفته بودم.
    جمعیت اشک ریزان و سینه زنان با مداح دم گرفته بودند .وقتی مراسم سینه زنی به پایان نزدیک شد.احساس کردم که دیگر توان ایستادن ندارم.خودم را از لابه لای جمعیت بیرئن کشیدم تا به خانه بروم.
    سوز سردی که در کوچه پیچیده بود،حالا که از میان جمعیت بیرون آمده بودم بیشتر خودش را نشان می داد.
    به اواسط کوچه رسیده بودمکه صدایی آرام نامم را صدا کرد.حس کردم اشتباه کرده ام وصدای پژواک بلندگو مرا به اشتباه انداخته است ، اما زمانی که به عقب برگشتم متوجه آریان شدم که تند وسریع خودش را به من رساند. آرام پرسید:
    چرا صدام نکردی تا همرات بیام؟
    محجوبانه نگاهش کردم وگفتم :
    دیدم که مشغولی ، نخواستم مزاحم بشم.
    با تعصبی خاص گفت:
    نباید این وقت شب تنها بری خونه.
    سکوت کردم.پیدا بود به دنبال بهانه ای برای سخن گفتن می گردد.اجازه دادم خیال کند متوجه این موضوع نشده ام . قدمهایش را کوتاه بر میداشت. ومن هم ناگریز بودم با او همقدم شوم.پس از لحظاتی با کنجکاوی پرسید:
    مردها به تماشا نیومدن؟
    در حالی که از این پرسش او متعجب شده بودم،جواب دادم:
    اومدن،اما زود به خونه برگشتن.
    طعنه آمیز پرسید :
    چرا زود؟مگه مراسم براشون جالب نیست؟نکنه فرهنگ مذهبی کشورشون را فراموش کردن؟
    متوجه شدم که منظورش عمو و مایکل هست . با حالتی دفاعی گفتم:
    نه اینطور نیست.عمویم پا درد داره و نمی تون زیاد سر پا بایسته.
    تند نگاهم کرد وپرسید:
    آه بله. اما اون مرد جوان چه؟آیا اونم مشکلی داشت؟
    نگاهم را دزدیدم وگفتم:
    پدرم ناچار بود به خاطر عم به خونه بره، مایکل هم اونا رو همراهی کرد.
    سرش را تکان داد و بازهم قدمهایش را کوتاه برداشت.ظاهرا برای برگشتن عجله ای نداشت.محتاطانه پرسید:
    چرا عموت برای پسرش یه اسم ایرانی انتخاب نکرده؟نام مایکل برای پسر یه مرد ایرانی مناسب به نظر نمی رسه؟
    شانه ام را بالا انداختم و با بی تفاوتی گفتم:
    من دلیل اینو نمی دونم، اما شاید عمو خواسته به میل همسرش یه اسم خارجی برای پسرش انتخاب کنه که البته من در این کار هیچ اشکالی نمی بینم .
    آریان سکوت کرد و آرام سرش را تکان داد. از اینکه ت حدودی به او جواب منطقی داده بودم از خودم راضی بودم.به خانه رسیده بودیم.ایستادم.به آریان که سرش را پایین انداخته بود با امتنان گفتم:
    از اینکه منو همراهی کردی ممنونم .می بخشی که امشب مزاحمت شدم.
    لبخندی صمیمی زد وگفت:
    نه این حرف رو نزن،من خودم می خواستم که تو را همراهی کنم. ببینم فردا شب که به دیدن تعزیه می یای،مگه نه؟
    بسرعت گفتم :
    البته،من بازیگری رو دوست دارم و چون تعزیه هم به نوعی خودش بازیگریه،پس حتما برای تماشا می یام .
    لبخندی وسیع چهره اش را پوشاند.برقی که در نگاهش درخشید،حاکی از خوشحالی عمیقش بود. گفت:
    خوشحالم که این همه با اشتیاق به بازیگری فکر می کنی.به من بگو ببینم با نقشت چکار می کنی ؟
    با غرور نگاهش کردم و گفتم :
    امروز بخش زیادی ازنقشم رو حفظ کردم. سعی می کنم تا فردا همه نوشته ها رو حفظ کنم.
    لبخند زد. ظاهرا از پشتکار من مسرور و شاد بود. با تواضع گفتم :
    بفرمائید داخل.
    تشکر کرد و در مقابلم سر فرود اورد.گفتم:
    شب بخیر آریان
    نگاهی عمیق به چهره ام انداخت وآرام گفت:
    شب تو هم بخیر مژگان.
    خداحافظی کرد وبه سرعت بطرف خانه رفت.به او که دور می شد نگاه کردم. چقدر خوب ومهربان به نظر می رسید و امشب با چه کنجکاوی عجیبی از مایکل پرسیده بود. به طریقی احساس کردم که این دو مرد جوان توجه همدیگر را جلب کرده اند و هر کدام تلاش دارد تا دیگری را بهتر بشناسد. اگرچه آریان زیاد صراحت به خرج نمی داد، اما امشب همه پرسش های او در مورد مایکل بود و این، حساسیت او را درمورد حضور مایکل در خانه ما نشان میداد.
    کلید را در قفل چرخاندم وسعی کردم سر و صدایی ایجاد نکنم . همه چراغها به استثنای یکی خاموش بود.به نظر می رسید که خانه در خواب وسکوت فرو رفته است. چطور توانسته بودند به رغم سر وصدای بیرون به خواب بروند؟
    آرام از پله ها بالا رفتم. طبقه دوم هم د سکوت فرورفته بود.چراغ اتاق مایکل خاموش بود. از جلوی اتاق مایکل عبور کردم و آرام به داخل اتاق رفتم و خودم را به پشت پنجره بسته رساندم. صدای نوحه خوان هنوز به گوش می رسید. اما به نظرمی آمد این اخرین اشعار مراسم عزاداری باشد.دقایقی بعد که نوحه خوان مراسم را یا حسین گویان به پایان رساند، موججمعیت زا خانه آقای شاکر بیرون ریخت.
    برای یک لحظه اریان را دیدم که تند وپر شتاب در حال رفت وآمد بود. شاید اگر حرفهای مایکل نبود این حس غریب مرا در خود نمی فشرد.، اما یکباره با دیدن او حس کردم که چیزی در درونم فروریخت.
    در همین لحظه ضربه ای آرام به در اتاقم خورد. با تعجب در را گشودم و با دیدن مایکل که گرفته و افسرده پشت در اتاق ایستاده بود، با حیرت پرسیدم :
    تو هنوز بیداری مایکل؟
    به ئاخل اتاق آمد و با صراحت گفت:
    بله منتظر اومدن تو به خونه بودم . با بی خیالی پرسیدم:
    برای چه؟به چیزی احتیاج داشتی ؟
    روی تخت نشست وسرش را تکان داد. با تعجب به او که ساکت ایستاده بود نگاه کردم. مایکل از چه چیزی ناراحت ومکدر بود؟چرا تا آنوقت شب به انتظار بازگشت من به خانه بیدار نشسته بود و نخوابیده بود؟
    سکوتی که میانمان حائل شده بود،با صدای غمگین مایکل درهم شکست.گفت:
    من،تو واونو دیدم که باهم تا جلوی در خونه اومدین.
    با نگرانی به او که در تاریکی نشسته بود نزدیک شدم و با لحنی اعتراض آمیز گفتم:
    مایکل تو کارهای عجیبی می کنی. برای چه این همه مواظب کار های منی؟ لبخندی تلخ وتمسخر آمیز زد وگفت:
    برای اینکه می خواستم به خودم ثابت کنم که در تشخیصم اشتباه نکرده ام. حالا مطمئن شدم که درست حدس زده بودم.
    کنارش نشستم سعی کردم طنین صدایم بدون لرزش باشد، گفتم: ببین پسر عمو به نظر من تو داری خیلی حساسیت نشون می دی ، در حالی که اصلا لازم نیست این کار هارو بکنی.
    سکوت کرد وجوابی نداد. بعد با کنجکاوی نگاهم کرد و پرید :
    شما چند لحظه جلوی در خونه معطل شدین. به من بگو در مورد چه چیزی حرف می زدین؟
    شانه ام را بالا انداختم وگفتم :
    در مورد چپیز به خصوصی نبود. چند سوال داشت که من هم جواب دادم،فقط همین.
    با دلخوری نگاه کرد وگفت:
    فقط همین؟ اما همین ققط تو، اصلا برا من خوشایند نیست.
    از این حرف او خنده ام گرفت.احساس می کردم مایکل خود رابش از اندازه درگیر مسائل شخصی من می کرد. با لبخن گفتم:
    مایک! می دونی ما ایرانیها به این حساسیت تو چی می گیم؟
    با اکراه سرش را تکان داد و طلبکارانه گفت:
    نه، اما مسلما اونو احمقانه به حساب نمی یارن، می یارن؟
    بسرعت جواب دادم: البته که نه ما این جور حساسیت ها روبه حساب تعصب می ذاریم. چیزی که حالا در تو به روشنی ظهور کرده و این واقعا نشونهی خیلی خوبیه.
    آرام شد. چشمانش را تنگ کرد و با تردید پرسید:
    منظورت از نشونه ی خیلی خوب چیه؟
    لبخند زدم وبه چشمانش که رد تاریکی شب می درخشید نگریستم و گفتم:
    یعنی اینکه تو در رگ وخونت اصالت یه مرد سختگیر ایرانی رو حفظ کردی،با تمام ارزشها و معیار های خوب اون و این واقعا قابل ستایشه.
    لحظه ای تامل کرد و بعد سایه یک لبخند از چهره اش گذر کرد و گفت:خب خوشحالم که تو دست کم در من یه چیز خوب پیدا کردی . این دلگرم کننده است.
    احساس کردم که مایکل بداخلاقی هی چند روز مرا یاد اوری می کند. اگرچه بیشتر مقصر خودش بود و حرفها و حرکاتش مرا به عصیان می کشید.ام وظیفه مهمان نوازی حکم می کرد که درصدد دلجویی از او برآیم.گفتم:مایکل من هیچوقت فکر نکردم تو بد هستی یا ایراد داری. فقط چون از هم شناختی نداریم بعضی وقتها اختلاف سلیقه پیدا می کنیم که البته رفته رفته برطرف می شه . تو بعضی از ملاحظات رو نادیده می گیری که من ناچارم گوشزد کنم. درست مثل همین حالا.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  2. 5 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Tuesday 4 August 2009-1), asal-90 (Tuesday 4 August 2009-1), halle (Tuesday 16 July 2013-1), moderator (Tuesday 4 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  3. Top | #10
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض رمان دختر آفتاب (سهیلا بامیان)

    فصل 4-3

    مثل حالا؟مگه باز چه اشتباهی کردم؟
    خندیدم و با شوخی و لحن ادمهای ناصح گفتم:
    مثلا تو حالا فکر نمی کنی که من خسته ام و احتیاج به استراحت دارم؟بهترنیست به اتاقت بری و بذاری که منم بخوابم؟!نمی خوام دوباره صبح دیر از خواب بیدار بشم.
    لبخند مسالمت امیزی زد وگفت:
    باشه مژگان، اگرچه اصلا خوابم نمی یاد، اما به اتاقم میرم. درضمن دیگه نگران دیر بیدار شدن نباش. من صبح بیدارت می کنم و نمی ذارم که خواب بمونی.
    بلند شد.تند زیر پتو خزیدم و همانطور که سعی می کردم خمیازه ام را مخفی کنم، چشمانم را بر هم گذاشتم و نجواکنان گفتم:
    شب بخیر مایکل، در اتاقم را ببند. هوا سرد شده و من متاسفانه خیلی سرمایی هستم.
    سکوت جوابم بود. ارام چشمایم را باز کردم. در تاریکی اتاق نگاهم به برق نگاه مایکل افتاد که بیرون را می نگریست. نور اندکی که از کوچه به صورت او می خورد بر زیبایی چهره اش دو چندان می افزود. می دانستم که دارد به خانه اقا شاکر نگاه می کند. ارام صدایش کردم:
    مایکل؟
    مغموم رویش را برگرداند و گفت:
    متاسفم مژگان، داشتم بیرون رو نگاه می کردم. در اتاق اهسته بسته شد و لحظاتی بعد صدای بسته شدن د راتاق مایکل را شنیدم.
    دلم می خواست به پشت پنجره بروم تا بدانم که چه چیزی او را لحظه ای مبهوت خود کرده بود. ایا در انجا اریان را دیده بود؟ چرا او تااین اندازه به اریان حساس شده بود؟ ایا پیش بینی مایکل که از علاقه ازیان نسبت به من سخن می گفت باعث می شد که او در مورد اریان احساس خطر کند؟ اصلا چرا مایکل تا این اندازه مواظب رفتار و کردار من بود؟ما تازه همدیگر رو دیده بودیم و با این اشنایی کوتاه مدت نمی توانستم خیال کنم که مایکل به من تعلق خاطری دارد. درست است که گاهی عشق از همان یک نگاه اول اغاز می شود،اما مسلما برای رسیدن به این همه نعصبی که مایکل به خرج می داد نیاز به زمان بود. من و اون تازه اشنا شده و هنوز فرصت نکرده بودیم درست همدیگر را بشناسیم.
    کارهای مایکل در عین حال که برایم تازه و شیرین بودند، اما مساله ساز هم شده بودند، دلم می خواست به تفسیر نگاه هایش بپردازم، اما از انجایی که او را به درستی نمی شناختم هرگونه قضاوتی در مورد او به نظرم زود و عجولانه می امد.انچه که من از مایکل می دانستم فقط یافته های اندکم از خلق و خو و رفتار مودبانه ای بود که در این چند روز از او دیده بودم.
    من از مایکل جز اینها چه می دانستم؟در این چند روز نگاه نگران و کنجکاویهای بی پایانش در مورد اریان طوری بود که انگار او را رقیبی برای خود می دید.گویی از قبل امادگی مواجه شدن با چنین کسی را نداشته و حالا که او را دیده بود با سردرگمی به دنبال چاره ای میگشت تا خود را از قید وبند اسارت حضور اریان نجت دهد.برای لحظاتی به مقایسه اریان ومایکل پرداختم. چهره اریان به ان نگاه مهربان و متانتی که همیشه در حرکاتش بود به نظرم بسیار احترام امیز می رسید.
    من اریان را می شناختم و با بسیاری از خصوصیات اخلاقی او اشنایی کامل داشتم. از خانواده و طرز زندگیش اطلاعات کافی داشتم و همین سبب می شد که برایم اشناتر از مایکل که خویش و قوم من بود به نظر برسد.
    ناگهان یک فکر خوشایند از این که روزی پیش بینی مایکل رنگ تحقق به خود بگیرد و اریان خواهان زندگی با من باشد سبب شد که لبخند بزنم. بازتاب این اندیشه قلبم را مالامال از غرور و شادی کرد.
    اریان چهره محبوب این محل بود و بسیاری از دختران ارزو داشتند که همسر اریان باشند. از خودم و افکار مغشوشم خنده ام گرفت.همه اش تقصیر مایکل بود.این او بود که این فکرها را به سرم انداخته و افکارم را در هم ریخته بود.
    پتو را بالاتر کشیدم و سعی کردم بخوابم. تا اخرین لحظه بیداری، اریان و مایکل ذهنم را به خود مشغول کرده بودند.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  4. 4 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Tuesday 4 August 2009-1), asal-90 (Tuesday 4 August 2009-1), moderator (Tuesday 4 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  5. Top | #11
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    فصل -1-4

    صدای ضربه ای آرام که به در اتاقم خورد باعث شد که شتابان در رختخواب بنشینم. مایکل از پشت در پرسید:
    مژگان نمی خوایی بیدار بشی؟
    روسریم را به سرعت سر کردم و گفتم:
    یبدارم مایکل، بیا داخل.در اتاق گشوده شد.مایکل در لباس بیرون آماده به نظر می رسید.
    خواب آلود پرسیدم:
    می خوایی جایی بری؟
    لبخندی شادمانه زد وبه تخت نزدیک شد و گفت:
    بله با عمو به نانوایی می ریم . می خوام کمی با وضع شهر آشنا بشم.
    خمیازه کشان دستهایم را گشودم و دوباره دراز کشیدم. با رخوت گفتم:
    خیل خب،پس وقتی برگشتین منو صدا کن. خیلی خوابم می یاد.
    با حیرت بالای سرم ایستاد و با اعتراض گفت:
    دوباره می خوایی بخوابی؟این همه خواب برای یه دختر جوان اصلا خوب نیست.
    ناراحت وگیج گفتم :
    خواهش می کنم مایکل، مثل پیر زنها نصیحتم نکن. تو خوب می دونی که یه جوون به خواب واستراحت نیاز داره. من دیشب دیر خوابیدم وتو حالا منو صبح زود بیدار می کنی؟
    با چشمان بسته این حرفها رو زدم وسعی کردم دوباره به خواب برم، اما مایکل پتو را به کناری زد ومصرانه گفت:
    بلند شو تنبل! تو هم باید با ما بیای .
    چشمانم را باز کردم وبا اکراه گفتم :
    آه نه،توی این هوای سرد حاضر نیستم پامو از خونه بیرون بذارم.
    مایکل لبخند زد. با محبتی بی شائبه در چشمان مخمورم نگریست و گفت:
    تو به هوای اینجا می گی سرد؟ اگه هوای فرانسه رو می دیدی چی می گفتی؟
    با حاضر جوابی گفتم:
    هیچی ، فقط خدا رو شکر می کنم که اون جا نیستم.
    مایکل پتو رو دور از دسترس من قرار داد و به تلاشم که می خواستم آن را روی خود بکشمپایان داد وبا آرامش گفت:
    مژگان تو برای خوابیدن همیشه وقت داری، اما برای در کنار هم بودن خیلی وقت نداریم.ما فقط برای مدت کوتاهی در ایران هستیم . تو فکر نمی کنی وقتی که ما رفتیم،افسوس بخوری که چرا این همه می خوابیدی و از جمع خانوادگی استفاده نمی کردی؟
    با تعجب به مایکل نگاه کردم. او با این کلام ، مرا مقهور و اسیر اراده خودش کرد و به حقیقتی واقف کرد که تا آن لحظه از آن غافل بودم.او سعی می کرد از همه لحظه های حضورش در ایران نهایت استفاده را ببرد و به خاطر آن حاضر بود از خواب خودش هم بزند.
    از سخنان معقول ومنطقی مایکل برانگیخته شدم و نشستم و گفتم:
    حالا که اینطوره باشه. من الان آماده می شمو تو می تونی پایین منتظرم باشی.
    با ملاحت خندید وپرسید:
    مطمئن باشم وقتی من رفتم تو دوباره نمی خوابی؟لبخندی زدو و سرم را تکان دادم و برای اطمینانش از تخت پایین آمدم. خندید و در حالی که از اتاق بیرون می رفت تذکر داد و گفت:
    تو فقط 5 دقیقه وقت داری تا آماده بشی. فراموش نکن که لباس گرم بپوشی .
    با بیرون رفتن مایکل دوباره نگاهم به پتو افتاد. وسوسه دوباره زیر آن خزیدن و خوابیدن مرا وا می داشت که برخلاف قول خود عمل کنم، اما زمانی که به یاد حرفهای مایکل افتادم، لبخندی زدم وبه سوی کمد لباسها رفتم . با بی حوصلگی در کمد چشم گرداندم و بلوز پشمی خودم را پوشیدم.
    زمانی که از پله ها پایین رفتم، پدر ومایکل منتظرم بودند. در آشپز خانه به مادر که در حال آماده کردن صبحانه بود سلام کردم وپرسیدم:
    هنوز عمو ومادربزرگ بیدار نشدن؟
    مادر جواب داد:
    نه، اما تا شما نون تازه بگیرین و برگردین . اونا هم بیدار می شن.
    در دل به حال مادر بزرگ وعمو غبطه خوردم، اما چاره ای نبود. به مایکل قول داده بودم که با آنها بروم. آرام از آشپزخانه بیرون آمدم.
    پدر لبخند زد وگفت: آماده ای ؟
    سرم را تکان دادم وبه دنبال آن دو به حاط رفتم.سوز سردی به صورتم خورد.ارتعاشی که بدنم را لرزاند ، پدر را به خنده انداخت. با محبت پرسید:
    مگه لباس گرم نپوشیدی عزیزم؟
    با دندانهای کلید شده گفتم:
    چرا،ولی هوا خیلی سرده ،کاش من نمی اومدم.
    مایکل اعتراض کنان در ماشین را باز کرد وبا لودگی گفت: به قول خودت مثل پیرزنها غر نزن. بیا سوار شو تا گرم بشی.
    بسرعت خودم را روی صندلی انداختم. هوای داخل اتومبیل گرمتر از هوای بیرون بود. پدر خنده کنان ماشین را از خانه بیرون آورد و به مایکل که در خانه را می بست نگاه کرد وبا احتیاط پرسید:
    چی به مایکل گفته بودی که حالا تلافی کرد؟ مراقب باش یه وقت حرفی نزنی که دلخور بشه. اونا مهمون ما هستن.
    در حالی که از سرما می لرزیدم جواب دادم:
    اون که بچه نیست از حرفهای م دلگیر بشه. فقط یه شوخی دوستانه بود.
    پدر سرش را تکان داد و گفت:
    درسته که اون بچه نیست، اما صفا و پاکی روح یه بچه رو داره. اصلا باورم نمی شه که مایکل با این خلق وخوی ، توی یه کشور خارجی بزرگ شده باشه .اون مثل پسر های خوب ایرانیه.
    برای تائید سخنان پدر سرم را تکان دادم. مایکل در خانه را بست و بعد دستهایش را به هم مالید و بسرعت خود را داخل ماشین انداخت و با خنده گفت:
    خیال می کنم با این هوایی که داریم امروز بارون بیاد.
    به ابرهای آسمان که باز هم در هم فرورفته و کنار هم جمع شده بودند نگاه کردم. توده ای ابر سفید و خاکستری در هم ادغام شده و نوید بارشی تند را می دادند. در دل آرزو کردم تا چند روز باران نبارد، چون آنوقت معلوم نبود تکلیف نمایش تعزیه چه خواهد شد.
    به انتهای کوچه رسیده بودیم که ناگهان در خانه آقای شاکر گشوده شد. آریان با دیدن اتومبیل پدر که جلوی او توقف کرد،با خشرویی سلام کرد وسرش را پایین آورد.
    پدر با مهربانی جوابش را داد و پرسید: داری جایی می ری؟
    آریان لبخند زد وگفت:
    می رم نانوایی. پدر در پشت را باز کرد و با احترامی خاص گفت: پس بیا بالا ما هم می ریم نون بخریم.
    آریان با تعجب به من ومایکل که در این خرید نان پدر را همراهی می کردیم، نگاه کرد وبعد سوار شد.
    آرام سلام کردم. جواب داد وبعد دستش را به سوی مایکل گرفت و دستهای او را فشرد. برای یک لحظه کوتاه دو مرد جوان در چشمان هم خیره شدند و بعد دستهای همدیگر را رها کردند. من که به وسواس به برخورد آنها چشم دوخته بودم، دچار حس غریبی شدم.نمی دانم نام این حس را باید چه می گذاشتم . پیشگویی آینده،انتظار برای به سرانجام رسیدن آن چه که من بی صبرانه احساس می کردم یا نوعی حس ششم؟به هر حال من در نگاه آریان ومایکل که برای یک لحظه به هم دوخته شده بود انتظاری ژرف وشگفت را مشاهده کردم. گویا هر دوی آنها همدیگر را به مبارزه می طلبیدند و هر دو در دل دعا می کردند که خود پیروزاین میدان باشند.
    سکوتی که در تومبیل حکمفرما شده بود با صدای پدر درهم شکست. پدر از آینه به اریان نگاه کرد وپرسید:
    هوا گرفته.ممکنه بارون بیاد.اون وقت برای برپایی مراسم تعزیه چی کار می کنین ؟
    آریان لبخن زو و با طیب خاطر یک کارگزار فهمیده گفت:
    بله به همین خاطر داریم سرتاسر حیاط رو چادر می کشیم، چون به هیچ قیمت نباید اجرای این مراسم بهم بخوره.
    پدر با رضاین لبخندی مشفقانه زد و گفت:
    این خیلی خوبه که شما پیش بینی همه چیز رو می کنین و اینقدر خالصانه به برگزاری این مراسم فکر می کنین . حالا تعزیه از چه ساعتی شروع می شه ؟
    آریان آرام گفت:
    از ساعت هشت شروع می کنیم. شما که حتما برای تماشا تشریف می یارین/
    پدر به سرعت جواب داد: البته که می یایم،دیدن این مراسم هم خودش سعادت می خواد.
    به آریان که سوال آخرش را محتاطانه پرسیده بود نگاه می کردم. نگاهم را حس کرد و به سویم چرخید و با لبخند گفت:
    شما از فردا می تونین با بچه ها تمرین کنین. می دونین که وقت کمی دارین،پس بهتره امروز تموم نقش رو حفظ کنین تا به اون مسلط باشین و فردا راحتر بتونین با بچه ها هماهنگ بشین.
    سرم را پایین انداختم وگفتم: باشه همین کار رو می کنم .
    با این حرف سکوت بازهم میانمان سایه انداخت. زمانی که به نانوایی رسیدیم. پدر سکوت را شکست وگفت :
    مژگان تو ارز ماشین پیاده نشو، اینجا جات گرمتره.
    لبخند زدم وسرم را تکان دادم.پدر به مایکل که خونسرد نشسته بود نگاه کردو پرسید:
    مایکل تو با ا پیاده نمی شی؟
    مایکل یقه کاپیشنش را بالا کشید و خود را در آن فشرد وگفت:
    نه،فکر می کنم من هم جام تو ماشین گرمتره.شما برین عمو جان. من از همین جا نگاتون می کنم.
    پدر و آریان پیاده شدند.یه مایکل نگاه کردم. نگاهش را دزدید و به صف نانوایی که اندکی شلوغ بود چشم دوخت. به طعنه پرسیدم:
    چرا پیاده نشدی؟ مگه نمی خواستی با وضع شهر ونانوایی اشنا بشی؟
    شانه اش را بالا انداخت و گفت:
    ترجیح می دم اینجا بمونم و تنهات نذارم.
    با تمسخر نگاهش کردم و با شیطنت پرسیدم:
    چیه؟می ترسی منو بدزدن؟
    چشمان درخشانش را به من دوخت و با صراحتی که خاص حودش بود گفت:
    تو رو برای دزدیدن نشونه رفتن ومن می خوام سپر بلای این یورش باشم.
    از تصویری که پیش رویم کشید به خنده افتادم. در نگاهش برقی از خشم را دیدم. با دلخوری نگاهم کرد وپرسید:
    به چی می خندی؟ داری مسخره ام می کنی ؟
    بسرعت جواب دادم :
    آه نه باور کن که این طور نیست، اما حالت تو منو به خنده می ندازه. درست مثل بچه کوچولوهایی شدی که می خوان اسباب بازی دلخواهشون رو از شون بگیرن و اونا قهر می کن و می خوان جلوی اینکارو بگیرن.
    لبخندی درد آلود زد. نگاهش رازگونه به سوی نانوایی کشیده شد. احساس کردم دارد به آریان نگاه می کند که پدر با محبت دست بر شانه های او می زد. . با تانی چشم از آنها برداشت و باز با همان رگ گویی همیشگی گفت:
    شاید کارها و حرفهای من به نظرت کودکانه بیاد،اما اینها حاصل تجربه های تلخ منه.درسته من یه بچه ام . بچه ای که یک بار به چشم دیده بزرگترین محبت دنیا یعنی محبت یه مادر به فرزند رو از اون دزدیده ان. من شاهد قهر وآشتی های بسیار پدر ومادرم بوده ام که اینها همه از یه عشق ممنوع شروع شده بود.مادرم رفت وتموم محبتش رو به دیگری بخشید و هرگز به پشت سرش نگاه نکرد تا ببینه این رفتنش چه به روز ما آورد. نخواست بدونه با من وپدر چه کار کرد. تو به من می خندی چون از روزهای که بر من و پدر گذشته هیچ نمی دونی. آیا حالا به من حق نمی دی که از آینده بترسم و با داشتن این تجربه تلخ از دزذیده شدن محبت دیگری جلوگیری کنم؟
    استدلال روشن مایکل قلبم را به درد آورد. زندگی آنها و بی وفایی مادرش به کانون پر مهر خانوادگی ،از مایکل موجودی کاملا وابسته به محبت دیگران ساخته بود. وحشت از این که محبت دیگران را از دست بدهد ، وادارش می کردکه مانع از بروز هر نوع رویداد مشابهی بشود .
    حالا از ترس از چیزی که ار مدتها پیش آن را حس کرده بود،به او هشدار می داد که نگران آینده باشد.
    به دنبال کلامی برای آرامش بخشیدن به او و تسلی خاطرش گشتم.
    گفتم: مایکل درسته که تو محبت مادرت رو از دست دادی ،اما این دلیل نمی شه باور نکنی پسر عموی خوب منی و برایم عزیز وگرامی هستی . مطمئن باش همیشه همینطور باقی می مونی .
    لبخندی غمگین زد و در چشمانم خیره نگریست. آن چنان عمیق که انگار اولین بار است که دادر مرا می بیند. لحظه ای اسیر نگاه دریائیش شدم . امواج سرکش نگاهش مرا آماده شنیدن یک اعتراف می کرد. نگاهم به چشمان گویای مرد جوانی خیره مانده بود که اینک با تمام بی گانگی هایش احساس می کردم از هر آشنایی برای من آشناتر است . صدایش ترنم نسیم را در گوشم زمزمه می کرد و چشمانش که دنیایی پر از ناگفته ها، و رمز ورازها بود، مبهوت به من خیره مانده بود.
    مایکل با نگاهی که هر لحظه می رفت تا رنگ شیفتگی به خود بگیرد،با ملاحت گفت:
    مژگان به من حق بده که نگران باشم. نگران از دست دادن محبت دختری که سه ساله با عکسهایش انس غریبانه ای گرفتم و با اون درددل کردم . تو برای من یه آشنای چند روزه نیستی،یه همراز سه ساله ای . از همون روزی که عمو یکی از عکس های تو رو برای پدر فرستاد،احساس کردم می تونم به تو اعتماد کنم . تو نمی دونی که من با عکس های تو چه چیز هایی رو در میون می گذاشتم .عکس هاس تو ترس ووحشت جدایی پدر ومادرم رو کم کرد. من هر بار که شاهد درگیری های لفظی و رفتار های تند پدرو مادرم بودم و رنج و عذاب زندگی دور از تفاهم آنها را می دیدم ، تا سپیده صبح به واگویی درد هام با عکس های تو می پرداختم . عکس های تو شاهد اشک های گرم من که از جدایی قریب الوقوع پدر ومادرم ناشی می شد، بودند. من اسرار دلم را به تو می گفتم و بی هیچ گونه امتناعی از اندوه بی پایان و غصه هام باتو حرف می زدم و تو در قاب شیشه ای عکس همیشه به من دلداری می دادی. من با دیدن لبخند تو الهام صبر و بردباری می گرفتم. تو در آنجا چقدر متفاوت با حالا با من رفتار می کردی . اشک در نگاه مایکل نشسته بود. تحت تاثیر سخنان اوبا بغضی در گلو شتابان تلاش کردم تا به دنبال کلامی بگردم تا اندکی از اندوهش بکاهم. گفتم: مایکل من کاملا حس می کنم که تو چقدر خودت را تنها حس می کنی و به دنبال یه سنگ صبور می گردی تا با اون حرف بزنی .تو می گی در فرانسه با عکسهای من درد ودل می کردی ،اما حالا در اینجا می تونی همه چیز رو راحت با من در میون بذاری و مطمئن باش من صبورانه به حرفات گوش می کنم و اگه کمکی بخوایی دریغ نمی کنم.
    مایکل آرام خندید. لبخندی که بر لبانش نشست با موج اشکی در دیدگانش بود تفاوت غریبی داشت و گفت :
    چه فایده که تو فقط گوش کنی ، اما نتونی احساس منو درک کنی ؟
    با اصرار پرسیدم :
    از کجا می دونی احساست رو درک نمی کنم؟تو که امتحان نکردی.
    با موشکافی در دیدگانم نگریست و گفت:
    بارها تو ا امتحان کرده ام. آیا متوجه نشدی از روزی که اومدم دارم تو رو محک می زنم؟
    به صندلی تکیه دادم. نگاهم را از چشمان گویایش دزدیدم و پرسیدم:
    و حاصل این محک زدن چه بوده؟
    پوزخند سردی زد وسکوت کرد.نگاهش کردم ومنتظر در دیدگانش چشم دوختم. وقتی سکوت و اصرارم را دید پرسید :
    می خوایی حقیقت رو به تو بگم؟
    سر تکان دادم وبا شگفتی گفتم:
    البته،دوست ندارم به من دروغ بگی . به من بگو در مکاشفه هایت به چه چیزی پی بردی ؟
    لبخند زد وبا طنز گفت:
    اما ممکنه باز تو رو ناراحت کنم و اون وقت خدا می دونه که تو تا چند روز با من قهر می کنی .
    اخم کردم و با دلخوری گفتم:
    تو در مورد من چی فکر می کنی ؟مگه من بچه ام که بی جهت با من قهر کنم؟
    خندید و با کنایه گفت:
    یعنی اینکارو تا حالا نکردی؟ می خوایی برات بشمارم تا یادت بیاد تو این چند روز چند بار با من بگو مگوی قهر آلود داشتی؟
    با طلبکاری نگاهش کردم وگفتم:
    هیچ لازم نیست اما تو هم یادت باشه بی تقصیر نبودی .
    لبخندی زد وسرش را تکان داد و صادقانه اعتراف کرد وگفت:
    بله ظاهرا خوم هم مقصر بودم و اصلا متوجه اشتباهم نمی شدم.
    نگاهم را از مایکل گرفتم وبه پدر که مشغول تحویل گرفتن نان بود نگاه کردم. می خواستم به نوعی دلخوری خودم را به مایکل نشان دهم ، اما او با تمسخر رفتار قهر آلودم را به رخم کشید و گفت:
    حالا دیدی که من حق داشتم. تو هنوز به حرفام گوش نداده جبهه گرفتی، اون وقت می خوایی چطوری حقیقت رو بهت بگم؟
    خودم هم متوجه می شدم کارم درست نیست و دارم پیش داوری می کنم. انعطاف نشان دادم وگفتم : باشه مایکل، حالا بگو چه طوری منو محک زدی؟
    خندید. اعتاب آلود نگاهش کردم . از اینکه می دید برای اولین بار کوتاه آمدم سر شوق آمده بود. وقتی نگاه عتاب آلودم را دید آرام گرفت. وبا لحن جدی گفت:
    اگه بخوام یه جواب صریح و روشن به تو بدم باید بگم تو دختری هستی که از مواجه شدن با حوادث واهمه داری . تو دل به دریا نمی زنی، چون از شنا کردن می ترسی یا دلت می خواد شنا کنی ، اما راه اونو بلد نیستی.
    با آشفتگی نگاهش کردم و پرسیدم :
    من اصلا متوجه منظور تونیستم. می خوای چی بگی که این همه توی لفافه و رمز وراز حرف می زنی؟ قرار شد رک وصریح حرفت رو بزنی مایکل .
    سکوت کرده بود و با دقت نگاهم می کرد. چشمانش را تنگ کرد و این بار با صراحت گفت:
    منظورم اینه که تو با سماجت می خوای به خودت بقبولانی که میون تو آریان هیچ احساس خاصی وجود نداره ، در حالی که اون وقتی با تو مواجه می شه کاملا دستپاچه می شه .
    با تندی وخشم پرسیدم :
    تو از کجا می دونی و اینط.ر قضاوت می کنی، در حالی که آریان را درست نمی شناسی؟
    شانه هایش را بالا انداخت وگفت:
    درسته که من اونو درست نمی شناسم،اما فراموش نکن در کشوری بزرگ شده ام که اینجور مسائل بسیار ساده وآسان اتفاق می افتن.طوری که شاید اصلا کسی متوجه انها نشه ، اما در ایران اینطور نیست.شاید بزرگترین تفاوت میون یه پسر ایرانی و یه جوان غربی در این است که مرد جوان ایرانی تلاش می کنه دختر به انقلاب درونی آن پی نبره. در حالی که جوان غربی به سادگی پرده از راز درونش بر می داره .آریان در واقع ماسک بی تفاوتی به چهره زده ، اما تمام اعضای صورتش داد می زنه که در برخورد با تو دچار چه هیجانی می شه.
    با نیشخند ولحنی که سعی داشتم اضطرابم را بپوشانم، گفتم:
    خوبه،تو روانشناس ماهری هستی . اما بهتر نیست از این تبحر خودت طور دیگه ای استفاده کنی ؟مثلا به طریقی عمو رو راضی به برگشتن بکنی . تو که خوب می تونی به مقایسه یه جوان ایرانی و خارجی بپردازی ،آیا عمو رو نمی تونی متوجه اینهمه تفاوت بکنی ؟
    ویرایش توسط Bauokstoney : Tuesday 4 August 2009-1 در ساعت 12:26 AM
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  6. 4 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Tuesday 4 August 2009-1), asal-90 (Tuesday 4 August 2009-1), moderator (Tuesday 4 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  7. Top | #12
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض رمان دختر آفتاب (سهیلا بامیان)

    فصل 2-4
    مایکل در مقابل لبخند وکلام استهزا آمیز من صبورانه لبخند زد و گفت:
    من این کار رو شروع کرده ام. در واقع بیماری من مقدمه ای بود برای راهی کردن پدر به سوی وطنش. او شدیدا غمگین و ذلشکسته به نظر می رسید و من عمیقا تنهایی اونو احساس می کردم، به همین خاطر تصمیم گرفتم از راهی غیر مستقیم وادارش کنم که به ایران سفر کنه تا کمی آروم بگیره.
    با حیرت به مایکل نگاه کردم. دچار سرگیجه و توهم شده بودم. با نابوری پرسیدم:
    پس حقیقتا بیمار نبودی، بلکه خودت را به بیماری زده بودی.درسته؟
    مایکل بسرعت مخالفت کرد و گفت:
    آه نه، قصدم تمازض نبود.من اگه بیمار شدم به خاطر جدایی پدر و مادرم از همدیگه نبود. من از سالها پیش خودم را برای وقوع این حادثه آماده کرده بودم. این اندوه پدر و دیدن تنهایی و دلتنگی هاش بود که منو به بستر بیماری کشوند. نمی تونستم شاهد در خود فرورفتنها و سکوتهی معنی دارش باشم و دیدن پدر در این حالت، منو که شدیدا به اون علاقه دارم از پا درآورد. پدر خیال می کنه منو به ایران آورده تا در فضایی کاملا پر احساس و عاطفی از رنج بیماری نجات بده، در حالی که خودش بیشتر از من به محبتهای خالصانه اطرافیانش نیاز داره. من این کار رو به خاطر اون انجام دادم.
    سرم از شنیدن حرفهی مایکل به چرخش افتاده بود. تاره فهمیدم مایکل در حق عمو چه فداکاری بزرگی کرده است. او به طریقی عمو را وادار به آمدن کرده بود که به غرور عمو لطمه ای وارد نیاید.
    احساس این که عمو دارد به خاطر مایکل کار و زندگیش را تعطیل می کند، به عمو این قدرت را می داد که بی وفایی همسرش را با مهر ورزیدن به پسرش تا حدودی جبران کند و مایکل راضی نشده بود که این لطف شیرین را از عمو دریغ بدارد.
    ناگهان دیدم نسبت به مایکل تغییر کرد> حالا مایکل دیگر یک پسر بی احساس خارجی نبود،بلکه پسرکمهربانی بود که با وجود از سر گذراندن یک
    زندگی غربی، هنوز قلبی به پاکی آبهای زلال چشمه ساران شمال داشت.
    قلبم از محبت و صفای درونی نسبت به او لبریز شد. به دنبال کلامی بودم تا تمام ستایش و تحسین خودم را بر زبان بیاورم و این در حالی بود که از این همه محبت مایکل غرق سور شده بودم.لبخند زدم و گفتم:
    مایکل تو قلب مهربونی داری و من متاسفم که تو رو زودتر از اینها نشناختم.
    مایکل با هوشیاری خندید و بعد به پدر و آریان که به سویمان می آمدند،نگاه کرد و گفت:
    زیاد عجله نکن، شاید روزی ناچار باشی که در قضاوت خودت نسبت به مهربونی من تجدید نظر کنی ، پس به فکر اون روز هم باش.
    با شیطنت نگاهش کردم. لبخندی وسیع بر گوشه لبانش بود. پرسیدم :
    منظورت از اون روز چه موقع است؟
    جشورانه در چشمانم نگریست وگفت ؟روزی که ناچار بشی برای یه تصمیم مهم با من رودرو بشی . میدونم که اونروز زیاد دور نیست.
    با ورود پدر وآریان به داخل ماشین، سوز سردی هم به داخل آمد. آریان نان گرم را جلوی من ومایکل گرفت . مایکل تشکر کرد،اما من گوشه ا از نان را جدا کردم و در دهان گذاشتم . بشدت احساس گرسنگی می کردم . آریان لبخند زد وگونه هایش رنگ گرفتند.
    نگاهم به مایکل افتاد که با بی خیالی لبخندی زد. چه قدرتی در حرکات ونگاهش نهفته بود. بنوعی حس می کردم شدیدا به خود اعتماد دارد. مستقیم به آریان و برافروختگی صورتش نگریست. انگار داشت با خود فکر می کرد تا چه اندازه قادر است این مرد جوان محجوب شرقی را وادار به تسلیم کند.
    آریان به بیرون نگاه می کرد. به نیمرخ زیبا ومردانه اش نگاه کردم . یک باره به یاد افکار قبل خود افتادم و شک و تردید بر قلبم پنجه کشید. یعنی ممکن است این چهره آرام و متفکر که اینگونه خونسرد به بیرون می نگرد، در پشت کوهی از احساسات پاک و بی شائبه یک قلب عاشق را مخفی کرده باشد؟
    انگار ندایی در درونم سر به فغان برداشت وگفت ؟« یادت رفته که او یک بازیگر ماهر است؟ او این قدرت را دارد که افکار درونی خود را پنهان کند و اجازه بروز به آنها ندهد . او بازیگر کاردانی است که خوب می تواند احساسات خود را پنهان نگهدارد و نگذارد کسی به افکار درونش پی ببرد.»
    این ندای درونی مرا به وحشت انداخت . اگر این موضوع حقیقت داشت و آریان تعلق خاطری به من پیدا کرده بود تکلیفم چه می شد؟شاید اگر یک ماه پیش به این موضوع می اندیشیدم خیلی زود جواب پرسشم را می یافتم . آریان سمبل یک مرد ایده ال و خوب برای هر دختری بود که آرزو می کرد زندگی سعادت آمیزداشته باشد.اما اینک در این شرایط که با مایکل اشنا شده ام ،با این صراحت و قاطعیت نمی توانستم تصمیم بگیرم . نیمی از وجودم آریان ومحسنات اخلاقی او را تحسین می کرد ونیمی دیگر به سود مایکل و جاذبه های وجودش ندا سرمی داد و من با تعجب احساس می کردم که کفه ترازوی قلبم در آن قسمت که متعلق به مایکل است سنگین تر به پایین می رود. مایکل یک جوان استثنائی بود . خصوصیات اخلاقی منحصر به فردش سبب می شد که انسان به سرعت مجذوب او شود. روحیه شاد و با نشاطش انسان را سر شوق می آورد. و من با تحیر می دیدم که هر لحظه با کشش عجیبی به سوی او کشیده می شوم . نمی دانستم این کشش از کجا نشات می گیرد. هرچه بود مرا با قدرت تمام مرا به سوی خود می کشید و من هر لحظه بیشت محو کمالات او میشدم.
    ماکیل سراپا اعجاب و تحول بود. زمانی مثل یک بچه کوچک که قرار است اسباب بازی دلخواهش را بگیرند ، خروشان وغران سر بر می داشت و دقایقی بعد مثل یک برکه ی آرام سراپا زیبایی و شکوه می شد.
    من در این چند روزه با تحولات غریبی که هر دم در او روی می داد اشنا شده بودم و شاید همین متنوع بودن رفتار مایکل بود که سبب می شد که هرگز از کارهایش خسته نشوم ومیل به با او بودن در دلم زنده شود.
    در غرقاب سرگردانی و افکار مغشوش خود دست و پا می زدم که توقف آرام اتوموبیل مرا به خود آورد. اریان یک بار دیگر از پدر تشکر کرد و نگاهی گذرا به من انداخت و برای مایکل هم سری فرود آورد وپیاده شد.
    زمانی که اتومبیل ما جلوی خانه از حرکت باز ایستاد و پیاده شدم،با شگفتی دیدم که اریان هنوز به داخل خانه نرفته است. ظاهرا با کلیدش برای باز کردن در خانه کلنجار می رفت، اما همین که ما به سوی در خانه کلنجار می رفت ، اما همین که ما به سوی در خانه رفتیم، او هم در را باز کرد وداخل خانه شان شد.
    مایکل که کاملا متوجه توقف عمدی آریان شده بود، با ناراحتی دیده بر هم فشرد . بسرعت وارد خانه شدم . در مقابل دیدگان نگرانش تاب ایستادن نداشتم . به عمو ومادربزرگ سلام کردم و به بهانه عوض کردن لباس به طبقه بالا رفتم و تا دقایقی بعد که مادر مرا برای صرف صبحانه صدا کرد، کنج خلوت اتاقم را به هر جایی ترجیح دادم

    پایان فصل چهار
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  8. 4 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Tuesday 4 August 2009-1), asal-90 (Tuesday 4 August 2009-1), halle (Tuesday 16 July 2013-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  9. Top | #13
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    فصل1-5
    سر وصدایی که تا ساعتی پیش طبقه پایین به گوش می رسید با تاریک شدن هوا ، رفته رفته کاهش پیدا کرد.
    گروهی از فامیل که از آمدن عمو ومایکل باخبر شده بودند برای دیدار با انها به خانه ما امدند و من در تمام آن بعد از ظهر به کار پذیرایی پراخته بودم .
    وقتی که تعداد مهمان ها کمتر شد ، از مادر اجازه گرفتم وبه اتاقم رفتم تا نقشم را از حفظ کنم و حالا خوشحال بودم که می توانم این کار را انجام بدهم . از صبح که به خانه برگشته بودیم ، خودم را در حصار مادر ومادربزرگ قرار داده،و پا به پای آنها مشغول کار شده بودم. می ترسیدم به اتاقم بروم. می ترسیدم حرفی که مایکل صریحا به زبان نیاورده بود و فقط در لفافه ادا کرده بود، بلاخره بر زبانش جاری شود. آن وقت تکلیف من چه می شد. من کوچکترین شناختی از خلق وروحیات مایکل نداشتم . شاید من برای او یک اشنای سه ساله بودم،اما او برای من فقط یک پسر عموی چند روزه بود که تازه او را شناخته بودم و همین،تصمیم گرفتن در مورد او را برایم مشکل می کرد.
    مایکل احساس می کرد که دارم از او فرار میکنم . هربار که نگاهمان به هم می افتاد او بسرعت نگاهش رابرمی گرفت و من با آسودگی می دیدم که او چقدر ملاحظه کار است. حتی ظهر که برای شستن ظرفها به اشپزخانه رفتم،همراهیم نکرد ومن از این بابت احساس خوشحالی کردم. دلم می خواست زمان بیشتری از اشنایی ما بگذرد تا من بهتر بتوانم به خلق وخوی همیشه متغییر او پی ببرم و مایکل در تمام انروز به من فرصت داد تا به دور از هر تنشی او را محک بزنم.
    لبخندی که همیشه بر چهره داشت باعث می شد که انسان حتی در زمان خشم نتواند به او سخت بگیرد و ناگریز باشد در مقابل لبخند هایش به او تبسم کند.
    هر بار که نگاهمان به هم افتاده بود ، این اتفاق رخ داده و من به سرعت نگاهم را از چشمان مشتاق و گویایش دزدیده بودم . زمانی که توانستم به دور از هیاهوی طبقه پایین به اتاقم پناه ببرم، نفس آسوده ای کشیدم.
    وقتی که سکوت جای آن همه شلوغی را گرفت،صدای شتابان قدمهایی که از پله ها بالا می آمد قلبم را به لرزه در اورد. . همان طور که نوشته ها رو در دستم داشتم در دل دعا کردم که مایکل به اتاقم نیاید. صدای قدمها برای لحظاتی جلوی اتاقم مکث کرد و بعد باز به گوشم رسید. و پس از ان صدای دراتاق مایکل را شنیدم که بسته شد.
    نفسی را که در سینه حبس کرده بودم،آزاد کردم.باید دفعه بعد که او را می دیدم باید از این لطف و بزرگواری او تشکر می کردم.
    نوشته ها رو در دست گرفتم وتا زمانی که توانستم همه آنها را حفظ کنم ، سر از روی ان بلند نکردم. تازه از خواندن فارغ شده بودم که مادر ضربه ای به در اتاقم نواخت و پرسید:
    مژگان ساعت هشت شده، داریم به دیدن تعزیه می ریم، تو هم می یایی؟
    با تعجب به ساعت نگاه کردم. به این زودی ساعت هشت شده بود؟
    گفتم:
    الن آماده می شم.
    به سرعت لباس پوشیدم و پایین رفتم . مادر ومادر بزرگ در کنار در به انتظارم ایستاده بودند. با تعجب به مردها که خونسرد نشسته بودند نگاه کردم و از پدر پرسیدم شما برای تماشا نمی یاین؟
    پدر زیر چشمی به عمو نگاه کرد و گفت از بالکن نگاه می کنیم اینطوری بهتره.
    نگاهم به عمو افتاد که چشمانش متوجه انگشتان پایش بود. مایکل ساکت در کنار پدر وعمو نشسته بود و خودش را مشغول حل جدول کرده بود. با تردید و با احتیاط پرسیدم:
    تو هم نمی خوایی بیای مایکل؟این مراسم مسلما برای تو تازگی داره و می تونه برای تو جالب باشه.
    شانه بالا انداخت وگفت :
    شاید بعدا اومدم،اما د حال حاضرترجیح می دم در کنار پدر و عمو جان باشم.
    با دلخوری روی برگرداندم . حتی سرش را بلند نکرده بود و در حالی که چیزی می نوشت جوابم را داد. به همراه مادر ومادربزرگ از خانه بیرون رفتیم.
    به آسمان نگاه کردم . صاف بود و انگار خیال باریدن نداشت. گویی آسمان نیز به نوعی سر تسلیم فرود آورده بود. تا در انجام این مراسم عزیز خللی به وجود نیاید.
    انبوه جمعیتی که در خانه آقای شاکر به چشم می خورد، بیشتر ازوقتهای دیگر بود. مردم برای دیئن تعزیه «حر» به آن خانه هجوم آورده بودند. من با هیجان به دو روز بعد فکر میکردم که خودم نیز باید در نمایش تعزیه شرکت می کردم و حالا هرچه به لحظه موعود نزدیکتر می شدیم ،بیشتر متوجه دشواری کاری که آنقدر آسان گرفته بودم می شدم .
    همه نقشم را از حفظ بودم، اما نمی دانستم برای تاثیر گذاری بیشتر بعضی از اشعار را چگونه بخوانم . من سالها اشعاری را شنیده بودم که همراه با زیر و بم ارتعاش صدای گوینده اش ، صدای فغان و شیون شنوندگان هم به گوش می رسید. دلم می خواست پس از این همه سال انتظار طوری ظاهر شوم که حداقل به خودم ثابت کنم که به خواهش دیرینه و چند ساله ام دست یافته ام و آرزویی که همیشه در کنج دلم پرورش داده بودم،تحقق یافته است .
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  10. 3 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Tuesday 4 August 2009-1), asal-90 (Tuesday 4 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  11. Top | #14
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض رمان : دختر افتاب

    فصل 2-5
    احساس کسی را داشتم که ارزو داشت حتی برای یک بار هم که شده این خواسته اش رنگ تحقق به خود بگیرد و هوس دلش فروکش کند .من بازیگری را دوست داشتم و برای به دست اوردن نقشی ، سالها انتظار کشیده بودم و این انتظار چند ساله وادارم می کرد که به شکلی وسواس گونه به این خیال میدان دهم که باید بهترین باشم.
    در این میان جایی برای ایستادن پیدا کردیم.به نظر می رسید امسال جمعیت بیشتری برای تماشا آمده اند . قرار بود ابتدا مراسم تعزیه انجام شود و سپس عزاداری تا پاسی از شب ادامه داشته باشد.
    حیاط خانه غرق در نور بود. از جایی که ایستاده بودم می توانستم آریان را ببینم که در لباس مخصوصش با دیگر افراد گروه در حال صحبت بود.حیاط بزرگ خانه را به صورت میدان جنگ دراورده بودند. خیمه ها در گوشه ای برپا شده بودند و عده کمی که لباس های سفید و بلند پوشیده بودند، با شالی سبز به کمر در کنار چادر ها به چشم می خوردند.
    در آنسوی حیاط ، تعداد زیادی سرباز با لباس قرمز و شالهای زرد که به دور کمر بسته بودند، با دستاری زرد بر سر و سپری به دست دیده می شدند .یکی از آنها که به نظ ر می رسید سر دسته است ،کلاهخودی بر سر وردایی بلند بر تن داشت و اگرچه نمایش هنوز اغاز نشده بود، اما با نخوت و غرور به اطاف می نگریست و با فخری شاهانه قدم می زد.
    سر تا سر حیاط را چادر کشیده بودند. برای دقایقی دلم برای آن همه دلواپسی وتلاشی که آریان و گروهش از باران احتمالی به خرج داده بودند، سوخت.
    هیجانی که در میان مردم خصوصا بچه ها به چشم می خورد، با صدای بلند آریلن که در بلندگو پیچید ،یکباره فرو نشست. جماعت در سکوت چشم به نمایش دوختند.
    نمایش شروع شد و مادر بزرگ از همان اولین کلام شروع به گریه کرد. هرچه نمایش پیش می رفت چشمهای بیشتری به اشک می نشست و بغض ای خفه ای که در گلو می شکستند و ارتعاش شانه ها ، همه از اندوهی سخت و جانفرسا حکایت می کردند . حکایت مذهبی و تاریخی اگر چه قرنها تکرار شده بود، اما باز تازگی خود را از دست نداده و به شدت همان روزهای اول ،دردناک وتکان دهنده بود.
    آریان در نقش «حر»آنچنان ماهرانه ایفای نقش می کرد و صدایش آنچنان پر صلابت و دلسوخته بود که من ناگهان با وحشت متوجه شدم که از فن بازیگری ، جز نمایشهایی که در مدرسه انجام داده بودیم ، هیچ نمی دانم.
    من که از نقش آفرینی ، آموخته های اندکی داشتم ،این بار به نمایش نه از سر تفنن،بلکه به خاطر اموزش و یادگیری حرکات خاص و طبیعی آریان و دیگران نگاه می کردم.در همین ابتدای راه به دشواری کارم آگاه شدم. حالا صدای ناله های جمعیت با صدای غمگین اریان که از زبان «حر» سخن می گفت،همراه شده بود.
    قطرات درشت اشک از چشمانم جاری بودند و تحت تاثیر بازی خوب آریان و دیگران خودم را نزدیک به حماسه کربلا احساس می کردم. زمانی که نمایش به پایان رسید.، نگاهم به مادر و مادربزگ افتاد که صورت اشک آلود خود را ارام پاک می کردند. با پایان یافتن تعزیه مادربزرگ با دشواری روی پای خود جابهجا شد. و به مادرم نگاه کرد. خستگی و درد در نگاهش موج می زد. آرام گفت:
    دیگه نمی تونم روی پاهام وایستم . بهتره بریم به خونه و بقیه مراسم رو با مردها نگاه کنیم.
    مادر سرش را تکان داد و به من نگاه کرد و گفت تو هم می یای؟
    احساس خستگی نمی کردم گفتم :
    نه خسته نیستم ، شما برین. منم بعد از اینکه مراسم تموم شد میام خونه.
    مادردسته کلید را به دستم داد و گفت:
    پس کلید پیشت باشه . شاید ما نتونیم تا آخر مراسم بیدار بمونیم . چراغ حیاط ذو برات روشن می ذارم.
    کلید را گرفتم، و به ان دو که از میان سیل جمعیت برای خود راهی باز می کردند نگاه کردم .به هر سو که نگاه می کردی اشک در دیدگانهشان نشسته بود و این حاکی از تاثیری بود که تعزیه بر آنها گذاشته بود.
    هیات عزاداران و گروه سینه زنی با پایان نمایش شروع به نوحه خوانی کردند. در این هنگام حس می کردم که می توانم عظمت این فاجعه را با تمام تار وپودم حس کنم . شب به درازا کشیده بود . آنهایی که دیگر شبها در این ساعت در خواب غوطه ور بودند ،اینک با هوشیاری به سر و سینه می زدند و اشک می ریختند. چشماهم از شدت اشک می سوختند. خسته و خواب آلود بودم و سوز سردی که در هوا می پیچید سوزش چشمهایم را بیشتر می کرد. سعی کردم از لاب لای چمعیت راهی برای بیرون رفتن پیدا کنم. در این لحظه نگاهم به اریان افتاد که لباس عوض کرده و در میان مردم چشم می گرداند. گویی به دنبال کسی می گشت.
    از خانه بیرون آمدم. اما هنوز چند قدمی دور نشده بودم که کسی مرا صدا زد. به پشت نگاه کردم .مایکل لبخن زنان نزدیک شد و با هیجان پرسید:
    کجا بودی ؟ خیلی دنبالت گشتم،اما پیدات نکردم.
    با من همقدم شد. در حالی که از حضور او متعجب شده بودم،گفتم:
    نباید هم پیدا می کردی ، خودت دیدی که چقدر امشب شلوغ بود.
    سرش را تکان داد و نگاهم کرد،اما ناگهان با دلواپسی به چشمان سرخ و گریانم نگریست و اخم آلود پرسید:
    چی شده؟ برای چی گریه کردی؟ کسی مزاحمت شده بود؟
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  12. 4 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Tuesday 4 August 2009-1), asal-90 (Tuesday 4 August 2009-1), moderator (Tuesday 4 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

  13. Top | #15
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    فصل 3-5

    بتندی گفتم :

    آه نه مایکل ، از این فکرها نکن ما در این محل هیچ مزاحمی نداریم .

    این بار با تردید نگاهم کرد و با موشکافی پرسید:

    پس موضوع چیه؟


    شانه ام را بالا انداختم نمی دانستم چگونه به او بگوبم که از شنیدن نوحه و یاد امام حسین گریه کرده ام . آیا او این را می توانست درک کند؟در حالی که تلاش می کردم کلامم روان و قانع کننده باشد ، گفتم:

    مایکل تو یکبار گفتی که واقعه عاشورا و ظلمی را که به امام و یارانش شده را در کتابی خواندی . حالا من هم به خاطر شرح اون مصیبتها بود که اشک ریختم و گریه کردم . متوجه می شی چی می خوام بگم؟

    لحظاتی کوتاه ایستاد و نگاهم کرد.ناباوریش کمکم رنگ باور به خود می گرفت. آرام در کنارم قدم برداشت و گفت:


    می فهمم چی می گی چون خود من هم وقتی صدای مرثیه سرایی نوحه خوان را می شنیدم با تمام وجود دگرگون شدم.حتی وقتی از بالای بالکن نمایش تعزیه را نگاه کردم ،احساس کردم به نوعی دارم با زمان و تاریخ گذشته پیوند میخورم . نمی دونم تو متوجه می شی چی می گم .شاید نتونم درست برات شرح کنمف اما مژگان صادقانه بگم این چند روزی رو که در ایران بوده ام دیدگاهم نسبت به مسلمان بودنم تغییر کرده . من به ظاهر مسلمونم،اما تقریبا از مظاهر و اداب دینم چیزی نمی دونم . دلم می خواد همون طور که نام مسلمون رو به دنبال دارم حداقل بتونم با اسلام اشنایی کامل پیدا کنم . حقیقتش اینه که من دارم به اینجا وابسته می شم. همه چیز در اینجا متفاوت با زادگاه منه.انگار که همه چیز در هاله ای از رمز و راز پنهون شده ،در حالی که در فرانسه همه چیز روشن و آشکاره.مژگان خیلی چیزها هست که برام معما گونه و سوال برانگیزه . می خوام بدونم آیا تو حاضری ابهامات ذهنی منو برطرف کنی ؟


    صمیمانه و با طیب خاطر لبخند زدم و گفتم:

    اگه بتونم گوشه ای از حقایق دینمونو برات روشن کنم،اونوقت می بینی که چقدر دلبسته مذهبت می شی . من هر چی رو که بدونم به تو یاد می دم .مطمئن باش.


    لبخند شیرین بر لبان مایکل نشست .کلید را به او دادم و به دنبالش پا به خانه گذاشتم. چراغ حیاط روشن بود.وقتی وارد ساختمان شدیم ،نگاهم به مادر افتاد که کنار شومینه چرت می زد. با صدای بسته شدن در ساختمان چشمانش را گشود و خواب آلود و دلواپس پرسید:

    اومدی دخترم مایکل خیلی وقته دنبالت اومده.

    به مایکل که پشت سرم وارد سالن شد ،نگاه کردم وگفتم:

    با اون به خونه برگشتم مادر.حالا برین به اتاقتون چرا نرفتین بخوابین؟

    مادربا مهربانی لبخندی زد و گفت:

    منتظر تو بودم. حالا که اومدی خیالم راحت شد.شب بخیر دخترم،شب بخیر مایکل.

    مایکل با ملایمت جواب داد:شب بخیر زن عمو.

    مادر را که خسته و خواب آلود بود تا اتقش همراهی کردم.گفتم:

    مادر یادتون باشه فردا صبح منو زودتر بیدار کنین .می خوام کمی بیشتر روی نقشم کار کنم.


    مادر خمیازه کوتاهی کشید و گفت:

    باشه،تو هم بهتره بری زودتر بخوابی. این شبها خیلی کم می خوابیف می ترسم مریض بشی .


    به جای جواب،گونه های مادر را بوسیدم . لبخند شیرینی زد و در اتاقش را بست .به مایکل که کنار پله ها ایستاده بود نگاه کردم و بعد از پله ها بالا رفتم . صدای ارام قدمهایش را پشت سرم شنیدم. آرام و مطمئن قدم بر می داشت. آهسته گفتم :


    مایکل اگر فردا صبح خواستی با پدر برای خرد نون بری ،لطفا منو بیدار نکن.

    با شیطنت خندید و گفت:

    مطمئن باش که اینکارو نمی کنم . نمی خوام هر صبح این امتیاز روبه اریان بدم که تو رو ببینه .


    خشم آلود لبم را گزیدم و گفتم:

    مایکل ؟


    با لودگی دستهایش را بالا برد ومعصومانه گفت:


    باشه باشه،عصبانی نشو. حرفم رو پس می گیرم.


    نگاهش کردم خنده ام گرفت . وقتی لبخندم را دید سرش را نزدیک آورد و با لطفی خاص خندید و گفت:


    تو زمستان و بهار را همراه هم دیده ای ؟

    متحیر از این پرسش او گفتم:

    طبیعیه که ندیدم،مگه تو دیدی ؟

    جلوی در اتاقم توقف کرد.در روشنایی اندک چراغ پایین درخشش نگاهش را به وضوح می دیدم.راز آلود گفت:

    من همین الان وقوع زمستان و بهار رو همزمان در دیدگان تو مشاهده کردم. نگاهت در عین بارانی بودن،یکباره رنگ وروح زندگی رو به خودش گرفت.یک بار گفته بودم زنان ایرانی نگاه جادویی دارن،ولی خودشون از اون خبر ندارن و تو امشب دوباره به این باور من صحه گذاشتی .


    دستم را روی دستگیره در اتاق فشار دادم . نیرویی به من می گفت باید از تیرس نگاه مایکل بیرون بروم فاما میلی به من درونی منو وامی داشت تا به گفته های شور انگیز او گوش کنم.میل به ستایش شدن در من سر برداشته بود. نوازشگرانه نگاهش کردم وگفتم :

    مایکل تو بیشتر از یه مرد شرقی عاطفی هستی ومن تعجب می کنم تو با این روحیه چه طور آرشیتکت شدی . بهتر بود ادبیات می خوندی و این همه شور رو در راه ادبیات به کار می گرفتی ؟


    لبخند اغوا کننده ای زد و با لحتی فرهیخته گفت:

    ما در هر شغل و منصبی که باشیم نمی تونیم از خلق وخوی خودمون جدا بشیم.می دونم که چرا حرف رو به بیراهه کشیدی . اه تو اینطور راحت تری ،باشه. منم در اینجا به تو شب بخیر می گم. خوابهای خوب ببینی افسونگر پاک مشرق زمین.

    وقتی به مایکل نگاه کردم کگه آرام به اتاقش رفت،ناگهان احساس کردم او را بیشتر از همیشه می شناسم . او چه خوب به فرار من پی برده بود و چه آسان مرا از مخمصه ای که در آن گرفتار شده بودم نجات داد.


    صدای بسته شدن در اتاق به من فهماند که باید مانند او خوددار باشم . به اتاق رفتم و تا ساعتها بعد ،همه افکارم پیرامون مایکل و حرفهایش و نگاهش چرخ زد. واژگانش را به شکل دلخواه برای خودم تفسیر می کردم و در پایان به نقطه ای می رسیدم که قلبم با بی قراری در سینه بنای کوبیدن را می گذاشت.


    چیزی در من می جوشید و بیدار می شد.احساسی که تا کنون آن را از زبان دیگران شنیده بودم و حال خود با سرگردانی می دیدم که با تمام شکوهش دارد مرا در حیطه خود می گیرد.تمام شب را به مایکل و به احساسی که در من کم کم شکل می گرفت،فکر کردم.زمانی که صدای خروسهای سحر خوان در کوچه های شهر پیچید،تازه چشمهای من با سنگینی خواب آشنا شدند.صبح با صدای آرام در اتاق چشم گشودم.با تنبلی و خواب آلود پرسیدم :

    کیه؟

    مایکل جواب داد:

    منم مژگان .


    روسری را از کنار تخت برداشتم و سر کردم . گفتم:

    بیا تو مایکل.


    مایکل در حالی که لبخندی پرنشاط بر لبش بود ، به داخل اتاق آمد.با دیدن من که هنوز با کاهلی پتو را روی خود می کشیدم، خندید و پرسید:

    مگه نمی خوای بلند شی تنبل خانم؟

    چشمانم را برهم گذاشتم. شدیدا خوابم می آمد. بیداری شبانه باعش می شد که نتوانم حتی پلکهایم را باز نگه دارم.زیر لب گفتم:

    تو رو خدا مایکل بذار بخوابم . حسابی خسته ام و خوابم می یاد.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  14. 4 کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Tuesday 4 August 2009-1), asal-90 (Tuesday 4 August 2009-1), moderator (Tuesday 4 August 2009-1), سيد آفتاب دُرٌي (Tuesday 4 August 2009-1)

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تبلیغات جذب مدیر
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...