لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 57

موضوع: اشعارشیخ اجل سعدی شیرازی ....

  1. Top | #1
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,067 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker اشعارشیخ اجل سعدی شیرازی ....

    به نام خدایی که جان آفرید
    سخن گفتن اندرزبان آفرید
    خداوندبخشنده ی دستگیر
    کریم خطابخش پوزش پذیر
    حکیمی که هرکزدرش سربتافت
    به هردرکه شدهیچ عزت نیافت
    سرپادشاهان گردن فراز
    به درگاه اوبرزمین نیاز
    نه گردن کشان رابگیردبه فور
    نه عذرآوران رابراندبه جور
    وگرخشم گیردبه کردار زشت
    چوبازآمدی ماجرادرنوشت
    بری ذاتش ازتهمت ضدوجنس
    غنی ملکش ازطاعت جن وانس
    پرستارامرش همه چیزوکس
    بنی آدم ومرغ ومورومگس
    چنان پهن خوان کرم گسترد
    که سیمرغ درقاف قسمت خورد
    مراورارسد کبریاومنی
    که ملکش قدیم است وذاتش غنی
    به درگاه لطف وبزرگیش بر
    بزرگان نهاده بزرگی زسر
    فروماندگان رابه رحمت رقیب
    تضرع کنان رابه دعوت مجیب
    براحوال نابوده علمش بصیر
    براسرارناگفته لطفش خبیر
    به قدرت نگهداربالاوشیب
    خداونددیوان روزحسیب
    نه مستغنی ازطاعتش پشت کس
    نه برحرف اوجای انگشت کس
    قدیمی نکوکارنیکی پسند
    به کلک قضادررحم نقش بند
    مهیاکن روزی مار و مور
    وگرچندبی دست وپایند وزور
    به امرش وجودازعدم نقش بست
    که داندجزاوکردن ازنیست هست
    دگرره به کتم عدم دربرد
    وزان جابه صحرای محشربرد
    جهان متفق برالهیتش
    فرومانده ازکنه ماهیتش
    نه براوج دانش پردمرغ وهم
    نه درذیل وصفش رسددست فهم
    دراین ورطه کشتی فروشدهزار
    که پیدانشدتخته ای برکنار
    چه شبهانشستم دراین سیرگم
    که دهشت گرفت آستینم که قم
    محیط است علم ملک بربسیط
    قیاس توبروی نگردد محیط
    نه ادراک برکنه ذاتش رسد
    نه فکرت به غورصفاتش رسد
    توان دربلاغت به سحبان رسید
    نه درکنه بی چون سبحان رسید
    که خاصان دراین ره فرس رانده اند
    به لااحصی ازتگ فرومانده اند
    ****
    دراقصای گیتی بگشتم بسی
    به سربردم ایام باهرکسی
    تمتع به هرگوشه ای یافتم
    زهرخرمنی خوشه ای یافتم
    چوپاکان شیرازخاکی نهاد
    ندیدم که رحمت براین خاک باد
    تولای مردان این پاک بوم
    برانگیختم خاطرازشام وروم
    دریغ آمدم زان همه بوستان
    تهیدست رفتن سوی دوستان
    به دل گفتم ازمصرقندآورند
    بردوستان ارمغانی برند
    مراگرتهی بودازآن قنددست
    سخن های شیرین ترازقندهست
    نه قندی که مردم به صورت خورند
    که ارباب معنی به کاغذ برند
    چواین کاخ دولت بپرداختم
    براوده در از تربیت ساختم
    یکی باب عدل است وتدبیرورای
    نگهبانی خلق وترس خدای
    دوم باب احسان نهادم اساس
    که منعم کندفضل حق راسپاس
    سوم باب عشق است ومستی وشور
    نه عشقی که بندندبرخود به زور
    چهارم تواضع رضاپنجمین
    ششم ذکرمرد قناعت گزین
    به هفتم در از عالم تربیت
    به هشتم در از شکربرعافیت
    نهم باب توبه است وراه صواب
    دهم درمناجات وختم کتاب
    به روزهمایون وسال سعید
    به تاریخ فرخ میان دوعید
    زششصدفزون بودپنجاه وپنج
    که پردرشد این نامبردار گنج

  2. 3 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Monday 2 February 2009-1), moderator (Thursday 29 January 2009-1), mosafer (Thursday 29 January 2009-1)

  3. Top | #2
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,067 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
    درآن دم که چشمش زدیدن بخفت
    برآن باش تاهرچه نیت کنی
    نظردرصلاح رعیت کنی
    الاتانپیچی سرازعدل ورای
    که مردم زدستت نپیچندپای
    گریزد رعیت زبیدادگر
    کندنام زشتش به گیتی سمر
    بسی برنیاید که بنیادخود
    بکندآن که بنهادبنیادبد
    چراغی که بیوه زنی برفروخت
    بسی دیده باشی که شهری بسوخت
    ازآن بهره ورتردرآفاق نیست
    که درملک رانی به انصاف زیست
    چونوبت رسدزین جهان غربتش
    ترحم فرستند برتربتش
    بد ونیک مردم چومی بگذرند
    همان به که نامت به نیکی برند
    ****
    اگرهوشمندی به معنی گرای
    که معنی بماندزصورت به جای
    که رادانش وجودوتقوی نبود
    به صورت درش هیچ معنی نبود
    کسی خسبدآسوده درزیرگل
    که خسبندازاومردم آسوده دل
    غم خویش درزندگی خورکه خویش
    به مرده نپردازد ازحرص خویش
    زرونعمت اکنون بده کان توست
    که بعدازتوبیرون زفرمان توست
    نخواهی که باشی پراکنده دل
    پراکندگان را زخاطرمهل
    پریشان کن امروزگنجینه چست
    که فرداکلیدش نه دردست تست
    کسی گوی دولت زدنیابرد
    که باخودنصیبی به عقبی برد
    به غمخوارگی چون سرانگشت من
    نخاردکس اندرجهان پشت من
    مکن برکف دست نه هرچه هست
    که فردابه دندان بری پشت دست
    به پوشیدن ستر درویش کوش
    که ستر خدایت بود پرده پوش
    مگردان غریب ازدرت بی نصیب
    مباداکه گردی به درها غریب
    بزرگی رساندبه محتاج خیر
    که ترسدکه محتاج گردد به غیر
    به حال دل خستگان درنگر
    که روزی دلی خسته باشی مگر
    درون فروماندگان شادکن
    زروز فروماندگی یادکن
    ****
    خوشاوقت شوریدگان غمش
    اگرزخم بینند وگرمرهمش
    گدایانی ازپادشاهی نفور
    به امیدش اندرگدایی صبور
    دمادم شراب الم درکشند
    وگرتلخ بینند دم درکشند
    بلای خماراست درعیش مل
    سلحدار خاراست باشاه گل
    نه تلخ است صبری که بریاداوست
    که تلخی شکرباشدازدست دوست
    ملامت کشانند مستان یار
    سبک تر برد اشتر مست بار
    اسیرش نخواهدرهایی زبند
    شکارش نجویدخلاص ازکمند
    سلاطین عزلت گدایان حی
    منازل شناسان گم کرده پی
    به سروقتشان خلق کی ره برند
    که چون آب حیوان به ظلمت درند
    چوبیت المقدس درون پرقباب
    رهاکرده دیواربیرون خراب
    چوپروانه آتش به خوددرزنند
    نه چون کرم پیله به خودبرتنند
    دلارام دربر دلارام جوی
    لب ازتشنگی خشک برطرف جوی
    نگویم که برآب قادرنیند
    که برشاطی نیل مستسقیند
    ****

  4. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Monday 2 February 2009-1), moderator (Thursday 29 January 2009-1)

  5. Top | #3
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,067 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    زخاک آفریدت خداوند پاک
    پس ای بنده افتادگی کن چوخاک
    حریص وجهان سوزوسرکش مباش
    زخاک آفریدندت آتش مباش
    چوگردن کشید آتش هولناک
    به بیچارگی تن بینداخت خاک
    چوآن سرفرازی نمود این کمی
    ازآن دیوکردند ازاین آدمی
    ****
    یکی قطره باران زابری چکید
    خجل شدچوپهنای دریابدید
    که جایی که دریاست من کیستم
    گراوهست حقا که من نیستم
    چوخودرابه چشم حقارت بدید
    صدف درکنارش به جان پرورید
    سپهرش به جایی رسانیدکار
    که شدنامور لوءلوءشاهوار
    بلندی ازآن یافت کوپست شد
    درنیستی کوفت تاهست شد
    ****
    فروکوفت پیری پسررابه چوب
    بگفت ای پدربی گناهم مکوب
    توان برتوازجورمردم گریست
    ولی چون توجورم کنی چاره چیست
    به داورخروش ای خداوند هوش
    نه ازدست داور برآورخروش
    ****
    خداراندانست وطاعت نکرد
    که بربخت وروزی قناعت نکرد
    قناعت توانگرکند مردرا
    خبرکن حریص جهانگردرا
    سکونی به دست آورای بی ثبات
    که برسنگ گردان نرویدنبات
    مپرور تن ار مرد رای وهشی
    که اوراچو می پروری می کشی
    خردمند مردم هنرپرورند
    که تن پروران ازهنرلاغرند
    کسی سیرت آدمی گوش کرد
    که اول سگ نفس خاموش کرد
    خوروخواب تنها طریق دد است
    براین بودن آیین نابخرداست
    خنک نیک بختی که درگوشه ای
    به دست آردازمعرفت توشه ای
    برآنان که شدسرحق آشکار
    نکردندباطل براواختیار
    ولیکن چوظلمت نداندزنور
    چه دیداردیوش چه رخسارحور
    توخودراازآن در چه انداختی
    که چه را، ز ره بازنشناختی
    نخست آدمی سیرتی پیشه کن
    پس آنگه ملک خویی اندیشه کن
    تو بر کره ی توسنی برکمر
    نگرتانپیچد زحکم توسر
    که گرپالهنگ ازکفت درگسیخت
    تن خویشتن کشت وخون تو ریخت
    به اندازه خور زاد اگرمردمی
    چنین پرشکم آدمی یا خمی
    درون جای قوت است وذکرونفس
    توپنداری ازبهرنان است وبس
    کجا ذکر گنجد درانبان آز
    به سختی نفس می کندپادراز
    ندارند تن پروران آگهی
    که پرمعده باشد زحکمت تهی
    دوچشم وشکم پرنگرددبه هیچ
    تهی بهتراین روده ی پیچ پیچ
    همی میردت عیسی ازلاغری
    تودربند آنی که خرپروری
    مگرمی نبینی که دد را ودام
    نینداخت جزحرص خوردن به دام
    پلنگی که گردن کشدبروحوش
    به دام افتدازبهر خوردن چوموش
    چوموش آن که نان وپنیرش خوری
    به دامش درافتی وتیرش خوری
    ****

  6. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Monday 2 February 2009-1), moderator (Thursday 29 January 2009-1)

  7. Top | #4
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,067 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    بیاتابرآریم دستی زدل
    که نتوان برآوردفردازگل
    به فصل خزان درنبینی درخت
    که بی برگ ماندزسرمای سخت
    برآردتهی دستهای نیاز
    زرحمت نگردد تهیدست باز
    مپندارازآن درکه هرگزنبست
    که نومیدگردد برآورده دست
    قضاخلعتی نامدارش دهد
    قدرمیوه درآستینش نهد
    همه طاعت آرندومسکین نیاز
    بیاتابه درگاه مسکین نواز
    چوشاخ برهنه برآریم دست
    که بی برگ ازاین بیش نتوان نشست
    خداوندگارانظرکن به جود
    که جرم آمدازبندگان دروجود
    گناه آیدازبنده ی خاکسار
    به امیدعفوخداوندگار
    کریمابه رزق توپرورده ایم
    به انعام ولطف توخوکرده ایم
    گداچون کرم بیندولطف وناز
    نگرددزدنبال بخشنده باز
    چومارابه دنیاتوکردی عزیز
    به عقبی همین چشم داریم نیز
    عزیزی وخواری توبخشی وبس
    عزیزتوخواری نبیندزکس
    خدایابه عزت که خوارم مکن
    به ذل گنه شرمسارم مکن
    مسلط مکن چون منی برسرم
    زدست تو، به گرعقوبت برم
    به گیتی بترزین نباشدبدی
    جفابردن ازدست همچون خودی
    مراشرمساری زروی توبس
    دگرشرمسارم مکن پیش کس
    گرم برسرافتدزتوسایه ای
    سپهرم بود کهترین پایه ای
    اگرتاج بخشی سرافرازدم
    تو بردار تا کس نیندازدم
    تودانی که مسکین وبیچاره ایم
    فرومانده ی نفس اماره ایم
    نمی تازداین نفس سرکش چنان
    که عقلش تواندگرفتن عنان
    که بانفس وشیطان برآیدبه زور
    مصاف پلنگان نیاید زمور
    به مردان راهت که راهی بده
    وزاین دشمنانم پناهی بده
    خدایا به ذات خداوندی ات
    به اوصاف بی مثل ومانندی ات
    به لبیک حجاج بیت الحرام
    به مدفون یثرب علیه السلام
    به طاعات پیران آراسته
    به صدق جوانان نوخاسته
    که مارادرآن ورطه ی یک نفس
    زننگ دوگفتن به فریادرس
    امیداست ازآنان که طاعت کنند
    که بی طاعتان راشفاعت کنند
    به پاکان کزآلایشم دوردار
    وگرزلتی رفت معذوردار
    به پیران پشت ازعبادت دوتا
    زشرم گنه دیده برپشت پا
    که چشمم زروی سعادت مبند
    زبانم به وقت شهادت مبند
    چراغ یقینم فراراه دار
    زبدکردنم دست کوتاه دار
    بگردان زنادیدنی دیده ام
    مده دست برناپسندیده ام
    من آن ذره ام درهوای تونیست
    وجودوعدم زاحتقارم یکی است
    زخورشیدلطفت شعاعی بسم
    که جزدرشعاعت نبیندکسم
    بدی رانگه کن که بهترکس است
    گدارا،زشاه التفاتی بس است
    مراگربگیری به انصاف وداد
    بنالم که عفوم نه این وعده داد
    خدایا به ذلت مران ازدرم
    که صورت نبندد دری دیگرم
    ور،ازجهل غایب شدم روزچند
    کنون کامدم دربه رویم مبند
    چه عذرآرم ازننگ تردامنی
    مگرعجزپیش آورم کای غنی
    فقیرم به جرم وگناهم مگیر
    غنی را ترحم بود برفقیر
    چرابایدازضعف حالم گریست
    اگرمن ضعیفم پناهم قوی است
    خدایابه غفلت شکستیم عهد
    چه زورآوردباقضادست جهد
    چه برخیزدازدست تدبیرما
    همین نکته بس عذرتقصیرما
    ****

  8. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Monday 2 February 2009-1), moderator (Thursday 29 January 2009-1)

  9. Top | #5
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,067 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    اول دفتربه نام ایزددانا
    صانع پروردگارحی توانا
    اکبرواعظم خدای عالم وآدم
    صورت خوب آفریدوسیرت زیبا
    ازدربخشندگی وبنده نوازی
    مرغ هوارانصیب وماهی دریا
    قسمت خودمی خورندمنعم ودرویش
    روزی خودمی برندپشه وعنقا
    حاجت موری به علم غیب بداند
    دربن چاهی به زیرصخره ی صما
    جانورازنطفه می کندشکرازنی
    برگ ترازچوب خشک وچشمه زخارا
    شربت نوش آفریدازمگس نحل
    نخل تناورکندزدانه ی خرما
    ازهمگان بی نیازوبرهمه مشفق
    ازهمه عالم نهان وبرهمه پیدا
    پرتونورسرادقات جلالش
    ازعظمت ماورای فکرت دانا
    خودنه زبان دردهان عارف مدهوش
    حمدوثنامی کندکه موی براعضا
    هرکه نداندسپاس نعمت امروز
    حیف خوردبرنصیب رحمت فردا
    بارخدایامهیمنی ومدبر
    وزهمه عیبی مقدسی ومبرا
    مانتوانیم حق حمدتوگفتن
    باهمه کروبیان عالم بالا
    سعدی ازآنجاکه فهم اوست سخن گفت
    ورنه کمال تووهم کی رسدآنجا
    ************
    ای نفس خرم بادصبا
    ازبریارآمده ای مرحبا
    قافله شب چه شنیدی زصبح
    مرغ سلیمان چه خبرازسبا
    برسرخشم است هنوزآن حریف
    یاسخنی می روداندررضا
    ازدرصلح آمده ای یاخلاف
    باقدم خوف روم یارجا
    باردگرگر،به سرکوی دوست
    بگذری ای پیک نسیم صبا
    گو رمقی بیش نماندازضعیف
    چندکندصورت بی جان بقا
    آن همه دلداری وپیمان وعهد
    نیک نکردی که نکردی وفا
    لیکن اگردوروصالی بود
    صلح فراموش کندماجرا
    تابه گریبان نرسددست مرگ
    دست زدامن نکنیمت رها
    دوست نباشدبه حقیقت که او
    دوست فراموش کنددربلا
    خستگی اندرطلبت راحت است
    دردکشیدن به امیددوا
    سرنتوانم که برآرم چوچنگ
    ورچودفم پوست بدردقفا
    هرسحرازعشق تودم می زنم
    روزدگرمی شنوم برملا
    قصه ی دردم همه عالم گرفت
    درکه نگیردنفس آشنا
    گربرسدناله ی سعدی به کوه
    کوه بنالدبه زبان صدا
    ************
    پیش مارسم شکستن نبودعهدوفارا
    الله الله توفراموش مکن صحبت مارا
    قیمت عشق نداندقدم صدق ندارد
    سست عهدی که تحمل نکندبارجفارا
    گرمخیربکنندم به قیامت که چه خواهی
    دوست ماراوهمه نعمت فردوس شمارا
    گر سرم می رودازعهدتوسربازنپیچم
    تابگویند پس ازمن که به سربردوفارا
    خنک آن دردکه یارم به عیادت به سرآید
    دردمندان به چنین دردنخواهنددوارا
    باورازمات نباشدتودرآیینه نگه کن
    تابدانی که چه بوده است گرفتاربلارا
    ازسرزلف عروسان چمن دست بدارد
    به سرزلف توگردست بودبادصبارا
    سرانگشت تحیربگزدعقل به دندان
    چون تامل کندآن صورت انگشت نمارا
    آرزومی کندم شمع صفت پیش جمالت
    که سراپای بسوزندمن بی سروپارا
    چشم کوته نظران برورق صورت خوبت
    خط همی بیندوعارف قلم صنع خدارا
    همه رادیده به رویت نگران است ولیکن
    خودپرستان زحقیقت نشناسند هوارا
    مهربانی زمن آموزوگرم عمرنماند
    به سرتربت سعدی بطلب مهرگیارا
    هیچ هشیارملامت نکندمستی مارا
    قل لصاح ترک الناس من الوجدسکاری
    ****************
    دوست می دارم من این نالیدن دلسوزرا
    تابه هرنوعی که باشدبگذرانم روزرا
    شب همه شب انتظارصبح رویی می رود
    کان صباحت نیست این صبح جهان افروزرا
    وه که من گربازبینم چهرمهرافزای او
    تاقیامت شکرگویم طالع پیروزرا
    کام جویان را ز ناکامی کشیدن چاره نیست
    برزمستان صبربایدطالب نوروز را
    عاقلان خوشه چین ازسر لیلی غافلند
    این کرامت نیست جزمجنون خرمن سوزرا
    عاشقان دین ودنیابازراخاصیتی است
    کان نباشدزاهدان جاه ومال اندوزرا
    دیگری رادرکمند آورکه ماخودبنده ایم
    ریسمان درپای حاجت نیست دست آموزرا
    دل ببرده است آن نگارشوخ چشم ازدست ما
    غم فزودوصبرشدوزدل نبرده سوزرا
    سعدیا دی رفت وفرداهمچنان موجودنیست
    درمیان این وآن فرصت شمارامروزرا
    ***********
    لاابالی چه کنددفتردانایی را
    طاقت وعظ نباشدسرسودایی را
    آب راقول توباآتش اگرجمع کند
    نتواندکه کندعشق وشکیبایی را
    دیده رافایده آن است که دلبربیند
    ورنبیندچه بودفایده بینایی را
    عاشقان راچه غم ازسرزنش دشمن ودوست
    یاغم دوست خوردیاغم رسوایی را
    همه دانند که من سبزه ی خط دارم دوست
    نی چودیگرحیوان سبزه ی صحرایی را
    من همان روزدل وصبربه یغمادادم
    که مقیدشدم آن دلبریغمایی را
    سروبگذارکه قدی وقوامی دارد
    گوببین آمدن ورفتن رعنایی را
    گربرانی نرودوربرود بازآید
    ناگزیراست مگس دکه ی حلوایی را
    برحدیث من وحسن تونیفزایدکس
    حدهمین است سخندانی وزیبایی را
    سعدیانوبتی امشب دهل صبح نکوفت
    یامگرروزنباشدشب تنهایی را
    ************
    وقتی دل سودایی می رفت به بستانها
    بی خویشتنم کردی بوی گل وریحانها
    گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
    بایادتوافتادم وزیادبرفت آنها
    ای مهرتودردلها وی مهرتوبرلبها
    وی شورتودرسرها وی سرتودرجانها
    تاعهدتودربستم عهدهمه بشکستم
    بعدازتورواباشدنقض همه پیمانها
    تاخارغم عشقت آویخته دردامن
    کوته نظری باشدرفتن به گلستانها
    آن راکه چنین دردی ازپای دراندازد
    بایدکه فروشوید دست ازهمه درمانها
    گردرطلبت مارا رنجی برسدشاید
    چون عشق حرم باشدسهل است بیابانها
    هرتیرکه درکیش است گربردل ریش آید
    مانیزیکی باشیم ازجمله ی قربانها
    هرکونظری داردبایارکمان ابرو
    بایدکه سپرباشدپیش همه پیکانها
    گویندمگوسعدی چندین سخن ازعشقش
    می گویم وبعدازمن گویند به دورانها
    *****************
    معلمت همه شوخی ودلبری آموخت
    جفاونازوعتاب وستمگری آموخت
    غلام آن لب ضحاک وچشم فتانم
    که کیدوسحربه ضحاک وسامری آموخت
    مگردهان توآموخت تنگی ازدل من
    وجودمن زمیان تولاغری آموخت
    توبت چرابه معلم روی که بتگرچین
    به چین زلف توآیدبه بتگری آموخت
    هزاربلبل دستان سرای عاشق را
    ببایدازتوسخن گفتن دری آموخت
    بلای عشق توبنیادزهدوبیخ ورع
    چنان بکندکه صوفی قلندری آموخت
    دگرنه عزم سیاحت کندنه یادوطن
    کسی که برسرکویت مجاوری آموخت
    من آدمی به چنین خوی وقد وروش
    ندیده ام مگراین شیوه ازپری آموخت
    برفت رونق بازارآفتاب وقمر
    زبس که ره به دکان تومشتری آموخت
    همه قبیله ی من عالمان دین بودند
    مرامعلم عشق توشاعری آموخت
    برآب دیده ی سعدی گرت گذارافتد
    تورانخست ببایدشناوری آموخت
    *************
    چنان به روی توآشفته ام به بوی تومست
    که نیستم خبرازهرکه دردوعالم هست
    دگربه روی کسم دیده برنمی باشد
    خلیل ماهمه بتهای آذری بشکست
    مجال خواب نمی باشدم زدست خیال
    درسرای نشایدبرآشنایان بست
    درقفس طلبدهرکجاگرفتاری است
    من ازکمندتوتازنده ام نخواهم جست
    غلام دولت آنم که پای بندکسی است
    به جانبی متعلق شدازهزاربرست
    مطیع امرتوام گردلم بخواهی سوخت
    اسیرحکم توام گرتنم بخواهی خست
    نمازشام قیامت به هوش بازآید
    کسی که خورده بودمی زبامدادالست
    نگاه من به توودیگران به خودمشغول
    معاشران زمی وعارفان زساقی مست
    اگرتوسرو خرامان زپای ننشینی
    چه فتنه هاکه بخیزدمیان اهل نشست
    برادران وبزرگان نصیحتم مکنید
    که اختیارمن ازدست شدچوتیرازشست
    حذرکنیدزباران دیده ی سعدی
    که قطره سیل شودچون به یکدگرپیوست
    خوش است نام توبردن ولی دریغ بود
    دراین سخن که بخواهندبرددست به دست
    *************







  10. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Monday 2 February 2009-1), moderator (Monday 2 February 2009-1)

  11. Top | #6
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,067 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker

    دیباچه ی گلستان شیخ اجل سعدی
    منت خدای راعزوجل که طاعتش موجب قربت است وبه شکراندرش مزید نعمت هرنفسی که فرومی رودممد حیات است وچون برمی آیدمفرح ذات پس درهرنفسی دونعمت موجوداست وبرهرنعمتی شکری واجب.
    ازدست وزبان که برآید
    کزعهده ی شکرش به درآید
    اعملوا آل داوود شکرا"وقلیل من عبادی الشکور
    بنده همان به که زتقصیرخویش
    عذربه درگاه خدای آورد
    ورنه سزاوارخداوندی اش
    کس نتواندکه به جای آورد
    باران رحمت بی حسابش همه رارسیده وخوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندردووظیفه ی روزی به خطای منکرنبرد.
    ای کریمی که ازخزانه ی غیب
    گبروترساوظیفه خورداری
    دوستان راکجاکنی محروم
    توکه بادشمن این نظرداری
    فراش بادصباراگفته تافرش زمردین بگستردودایه ی ابربهاری رافرموده تابنات نبات درمهدزمین بپرورد.درختان رابه خلعت نوروزی قبای سبز ورق دربرگرفته واطفال شاخ رابه قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه برسر نهاده.عصاره ی نالی به قدرت اوشهدفایق شده وتخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته.
    ابروبادومه وخورشیدوفلک درکارند
    تاتونانی به کف آری وبه غفلت نخوری
    همه ازبهرتوسرگشته وفرمانبردار
    شرط انصاف نباشدکه توفرمان نبری
    درخبراست ازسرورکاینات ومفخرموجودات ورحمت عالمیان وصفوت آدمیان وتتمه ی دور زمان،محمدمصطفی صلی الله علیه وسلم،
    شفیع َ مطاع َ نبیَ کریم
    قسیمَ جسیمَ نسیمَ وسیم
    **********
    بلغ العلی بکماله،کشف الدجی بجماله
    حسنت جمیع خصاله،صلوا علیه وآله
    چه غم دیوارامت راکه داردچون توپشتیبان
    چه باک ازموج بحرآن راکه باشدنوح کشتیبان
    هرگه که یکی ازبندگان گنهکارپریشان روزگاردست انابت به امیداجابت به درگاه حق جل وعلابرداردایزدتعالی دراونظرنکند بازش بخواندباز اعراض فرمایدباردیگرش به تضرع وزاری بخواندحق سبحانه وتعالی فرماید:یاملائکتی قداستحییت من عبدی ولیس له غیری فقدغفرت له دعوتش اجابت کردم وامیدش برآوردم که ازبسیاری دعاوزاری بنده همی شرم دارم.
    کرم بین ولطف خداوندگار
    گنه بنده کرده است واوشرمسار
    عاکفان کعبه ی جلالش به تقصیرعبادت معترف که:ماعبدناک حق عبادتک واصفان حلیه ی جمالش به تحیرمنسوب که:ماعرفناک حق معرفتک
    گرکسی وصف اوزمن پرسد
    بیدل ازبی نشان چه گویدباز
    عاشقان کشتگان معشوقند
    برنیایدزکشتگان آواز
    یکی ازصاحبدلان سربه جیب مراقبت فروبرده بودودربحرمکاشفت مستغرق شده.آنگه که ازاین معاملت بازآمد،یکی ازیاران به طریق انبساط گفت:ازاین بوستان که بودی،ماراچه تحفه کرامت کردی؟گفت: به خاطرداشتم که چون به درخت گل رسم،دامنی پرکنم هدیه ی اصحاب را. چون برسیدم،بوی گلم چنان مست کردکه دامنم ازدست برفت!
    ای مرغ سحرعشق زپروانه بیاموز
    کان سوخته راجان شدوآوازنیامد
    این مدعیان درطلبش بی خبرانند
    کان راکه خبرشدخبری بازنیامد
    ***************
    ای برترازخیال وقیاس وگمان ووهم
    وزهرچه گفته اندوشنیدیم وخوانده ایم
    مجلس تمام گشت وبه آخررسیدعمر
    ماهمچنان دراول وصف تومانده ایم
    ****************
    ذکرجمیل سعدی که درافواه عوام افتاده است و،صیت سخنش که دربسیط زمین منتشرگشته وقصب الجیب حدیثش که همچون شکرمی خورندورقعه ی منشآتش که چون کاغذزرمی برندبرکمال فضل وبلاغت اوحمل نتوان کردبلکه خداوندجهان...اتابک اعظم مظفرالدنیاوالدین ابوبکربن سعدبن زنگی ...به عین عنایت نظرکرده است وتحسین بلیغ فرموده وارادت صادق نموده لاجرم کافه ی انام خاصه وعوام،به محبت گراییده اندکه الناس علی دین ملوکهم
    زانگه که تورابرمن مسکین نظراست
    آثارم ازآفتاب مشهورتراست
    گرخودهمه عیبهابدین بنده درست
    هرعیب که سلطان بپسندد هنراست
    ******************
    گلی خوشبوی درحمام روزی
    رسیدازدست مخدومی به دستم
    بدوگفتم که مشکی یاعبیری
    که ازبوی دلاویزتومستم
    بگفتامن گلی ناچیزبودم
    ولیکن مدتی باگل نشستم
    کمال همنشین برمن اثرکرد
    وگرنه من همان خاکم که هستم
    یک شب تامل ایام گذشته می کردم وبرعمرتلف کرده تاسف می خوردم وسنگ سراچه ی دل به الماس آب دیده می سفتم واین بیتهامناسب حال خود می گفتم:
    هردم ازعمرمی رودنفسی
    چون نگه می کنم نماندبسی
    ای که پنجاه رفت ودرخوابی
    مگراین پنج روزدریابی
    خجل آن کس که رفت وکارنساخت
    کوس رحلت زدندوبارنساخت
    خواب نوشین بامدادرحیل
    بازداردپیاده را،زسبیل
    هرکه آمدعمارتی نوساخت
    رفت ومنزل به دیگری پرداخت
    وان دگرپخت هم چنین هوسی
    وین عمارت به سرنبردکسی
    یارناپایداردوست مدار
    دوستی رانشایداین غدار
    نیک وبدچون همی ببایدمرد
    خنک آن کس که گوی نیکی برد
    برگ عیشی به گورخویش فرست
    کس نیاردزپس توپیش فرست
    عمربرف است وآفتاب تموز
    اندکی ماندوخواجه غره هنوز
    ای تهی دست رفته دربازار
    ترسمت پرنیاوری دستار
    هرکه مزروع خودبخوردبه خوید
    وقت خرمنش خوشه بایدچید
    بعدازتامل این معنی مصلحت آن دیدم که درنشیمن عزلت نشینم ودامن از صحبت فراهم چینم ودفترازگفته های پریشان بشویم ومن بعدپریشان نگویم.
    زبان بریده به کنجی نشسته صمَ بکم
    به ازکسی که زبانش نباشداندرحکم
    تایکی ازدوستان که درکجاوه انیس من بودی ودرحجره جلیس به رسم قدیم ازدردرآمدچندان که نشاط ملاعبت کردوبساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم وسراززانوی تعبدبرنگرفتم رنجیده نگه کردوگفت:
    کنونت که امکان گفتارهست
    بگوی ای برادربه لطف وخوشی
    که فرداچوپیک اجل دررسد
    به حکم ضرورت زبان درکشی
    کسی ازمتعلقان منش برحسب واقعه مطلع گردانیدکه فلان عزم کرده است ونیت جزم که بقیت عمرمعتکف نشیندوخاموشی گزیندتونیزاگرتوانی سرخویش گیر،وراه مجانبت پیش.گفتا به عزت عظیم وصحبت قدیم که دم برنیارم وقدم برندارم مگرآن گه که سخن گفته شودبه عادت مالوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهل است وکفارت یمین سهل.وخلاف راه صواب است ونقض رای اولوالالباب:ذوالفقارعلی درنیام وزبان سعدی درکام.
    زبان دردهان ای خردمندچیست؟
    کلیددرگنج صاحب هنر
    چودربسته باشدچه داندکسی
    که جوهرفروش است یاپیله ور
    *****************

  12. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Thursday 2 April 2009-1), moderator (Saturday 14 February 2009-1)

  13. Top | #7
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,067 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع kachal

    اگرچه پیش خردمندخامشی ادب است
    به وقت مصلحت آن به که درسخن کوشی
    دوچیزطیره ی عقل است:دم فروبستن
    به وقت گفتن وگفتن به وقت خاموشی
    فی الجمله زبان ازمکالمه ی اودرکشیدن قوت نداشتم وروی ازمحادثه ی او گردانیدن مروت ندانستم که یارموافق بودوارادت صادق.
    چوجنگ آوری باکسی برستیز
    که ازوی گزیرت بودیاگریز
    به حکم ضرورت سخن گفتیم وتفرج کنان بیرون رفتیم درفصل ربیعی که صولت بردآرمیده بودواوان دولت ورد رسیده.
    پیراهن برگ بردرختان
    چون جامه ی عیدنیکبختان
    اول اردیبهشت ماه جلالی
    بلبل گوینده برمنابر قضبان
    برگل سرخ ازنم او،فتاده لآلی
    همچوعرق برعذارشاهدغضبان
    شب رابه بوستان بایکی ازدوستان اتفاق مبیت افتاد:موضعی خوش وخرم و درختان درهم گفتی که خرده ی مینابرخاکش ریخته وعقدثریاازتاکش درآویخته.
    روضهَ ماء ونهرها سلسال
    دوحهَ سجع طیرها موزون
    آن پرازلاله های رنگارنگ
    وین پرازمیوه های گوناگون
    باددرسایه ی درختانش
    گسترانیده فرش بوقلمون
    بامدادان که خاطربازآمدن بررای نشستن غالب آمددیدمش دامنی گل و ریحان وسنبل وضیمران فراهم آورده وآهنگ رجوع کرده.گفتم: گل بستان راچنان که دانی بقایی وعهدگلستان راوفایی نباشدوحکیمان گفته اند: هرچه نپایددلبستگی رانشاید.گفتا:طریق چیست؟گفتم:برای نزهت ناظران وفسحت حاضران کتاب گلستانی توانم تصنیف کردن که بادخزان را بر ورق او دست تطاول نباشدوگردش زمان عیش ربیع آن رابه طیش خریف مبدل نکند.
    به چه کارآیدت زگل طبقی
    ازگلستان من ببرورقی
    گل همین پنج روزوشش باشد
    وین گلستان همیشه خوش باشد
    حالی که من این حکایت بگفتم دامن گل بریخت ودردامنم آویخت که:الکریم اذا وعد وفی.فصلی درهمان روزاتفاق بیاض افتاددرحسن معاشرت وآداب محاورت ،درلباسی که متکلمان رابه کارآیدومترسلان رابلاغت بیفزاید. فی الجمله ازگل بستان هنوزبقیتی مانده بودکه کتاب گلستان تمام شد.وتمام آنگه شودبه حقیقت که پسندیده آیددربارگاه شاه جهان پناه...سعدبن الاتابک الاعظم...وبه کرشمه ی لطف خداوندی مطالعه فرماید.
    گرالتفات خداوندی اش بیاراید
    نگارخانه ی چینی ونقش ارتنگی است
    امیدهست که روی ملال درنکشد
    ازاین سخن که گلستان نه جای دلتنگی است
    علی الخصوص که دیباچه ی همایونش
    به نام سعدابوبکر سعدبن زنگی است
    دیگرعروس فکرمن ازبی جمالی سربرنگیردودیده ی یاس ازپشت پای خجالت برنداردودرزمره ی صاحبدلان متجلی نشودمگر آنگه که متحلی گردد به زیورقبول امیرکبیر...ابوبکربن ابی نصر...که ممدوح اکابر آفاق است ومجموع مکارم اخلاق.
    هرکه درسایه ی عنایت اوست
    گنهش طاعت است ودشمن،دوست
    برهریک ازسایربندگان وحواشی خدمتی متعین است که اگردرادای برخی ازآن تهاون وتکاسل روادارنددرمعرض خطاب آیندودرمحل عتاب مگربر این طایفه ی درویشان که شکرنعمت بزرگان واجب است وذکرجمیل و دعای خیر،وادای چنین خدمتی درغیبت اولی تراست که درحضور،که این به تصنع نزدیک است وآن ازتکلف دوربه اجابت مقرون باد!
    پشت دوتای فلک راست شدازخرمی
    تاچوتوفرزندزادمادرایام را
    حکمت محض است اگرلطف جهان آفرین
    خاص کندبنده ای مصلحت عام را
    دولت جاویدیافت هرکه نکونام زیست
    کزعقبش ذکرخیرزنده کندنام را
    وصف توراگرکنندورنکننداهل فضل
    حاجت مشاطه نیست روی دلارام را
    تقصیروتقاعدی که درمواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رودبنابرآن است که وقتی جمعی حکمای هندوستان درفضیلت بزرجمهرسخن می گفتند ودر آخرجزاین عیبش ندانستندکه درسخن گفتن بطیءاست یعنی درنگ بسیار می کندومستمع رابسی منتظرمی بایدبودن تاوی تقریرسخنی کند. بزرجمهر بشنیدوگفت:اندیشه کردن که چه گویم،به ازپشیمانی خوردن که چراگفتم.
    سخندان پرورده ،پیرکهن
    بیندیشد،آنگه بگویدسخن
    مزن بی تامل به گفتاردم
    نکوگووگردیرگویی چه غم؟
    بیندیش وآنگه برآورنفس
    وزآن پیش بس کن که گویندبس
    به نطق آدمی بهتراست ازدواب
    دواب ازتو،به،گرنگویی صواب
    فکیف درنظراعیان حضرت خداوندی عز نصره که مجمع اهل دل است و مرکز علمای متبحراگردرسیاقت سخن دلیری کنم،شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاه به حضرت عزیزآورده وشبه درجوهریان جوی نیارد و چراغ پیش آفتاب پرتوی نداردومناره ی بلندبردامن کوه الوندپست نماید.
    هرکه گردن به دعوی افرازد
    خویشتن رابه گردن اندازد
    سعدی افتاده ای است آزاده
    کس نیایدبه جنگ افتاده
    اول اندیشه وانگهی گفتار
    پای بست آمده است وپس دیوار
    نخلبندی دانم ولی نه دربستان،شاهدی فروشم ولی نه درکنعان.لقمان را گفتند:حکمت ازکه آموختی؟گفت:ازنابینایان که تاجای نبینند پای ننهند. اما به اعتمادسعت اخلاق بزرگان که چشم ازعوایب زیردستان بپوشندودر افشای جرایم کهتران نکوشندکلمه ای چندبه طریق اختصارازنوادروامثال وشعروحکایات وسیرملوک ماضی رحمهم الله دراین کتاب درج کردیم و برخی ازعمرگرانمایه براوخرج.موجب تصنیف این کتاب این بودوبالله التوفیق.
    بماندسالهااین نظم وترتیب
    زماهرذره خاک افتاده جایی
    غرض نقشی است کزمابازماند
    که گیتی رانمی بینم بقایی
    مگرصاحبدلی روزی به رحمت
    کنددرکاردرویشان دعایی
    امعان نظردرترتیب کتاب وتهذیب ابواب،ایجازسخن رامصلحت دیدتامراین روضه ی غناوحدیقه ی غلبا راچون بهشت هشت باب اتفاق افتاد.ازآن مختصر آمدتابه ملالت نینجامد.
    باب اول:درسیرت پادشاهان
    باب دوم:دراخلاق درویشان
    باب سوم:درفضیلت قناعت
    باب چهارم:درفوایدخاموشی
    باب پنجم:درعشق وجوانی
    باب ششم:درضعف وپیری
    باب هفتم:درتاثیرتربیت
    باب هشتم:درآداب صحبت
    ***************
    دراین مدت که ماراوقت خوش بود
    زهجرت ششصدوپنجاه وشش بود
    مرادمانصیحت بودوگفتیم
    حوالت باخداکردیم ورفتیم
    ******************


  14. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Thursday 2 April 2009-1), moderator (Saturday 14 February 2009-1)

  15. Top | #8
    پارسیان (شاپرزفا)
    parneyan آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    مدیر تـالار عمومی
    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    شماره عضویت
    1856
    نوشته ها
    5,001
    میانگین پست در روز
    2.31
    حالت من : Khonsard
    تشکر ها
    9,101
    از این کاربر 11,067 بار در 4,526 ارسال تشکر شده است.

    موضوع Joker


    دیرآمدی ای نگارسرمست
    زودت ندهیم دامن ازدست
    برآتش عشقت آب تدبیر
    چندان که زدیم بازننشست
    ازرای توسرنمی توان تافت
    وزروی تودرنمی توان بست
    ازپیش توراه رفتنم نیست
    چون ماهی اوفتاده درشست
    سودای لب شکردهانان
    بس توبه ی صالحان که بشکست
    ای سروبلند بوستانی
    درپیش درخت قامتت پست
    بیچاره کسی که ازتوببرید
    آسوده تنی که باتوپیوست
    چشمت به کرشمه خون من ریخت
    وز قتل خطا چه غم خورد مست
    سعدی زکمند خوب رویان
    تاجان داری نمی توان جست
    ورسرننهی برآستانش
    دیگرچه کنی دری دگر هست
    ********
    سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست
    هرکه دراین حلقه نیست غافل ازاین ماجراست
    مایه ی پرهیزگارقوَت عقل است وصبر
    عقل گرفتارعشق صبرزبون هواست
    گربزنندم به تیغ کزنظرش بی دریغ
    دیدن اویک نظر صدچومرا خون بهاست
    گربرود جان ما درطلب وصل دوست
    حیف نباشدکه دوست دوست ترازجان ماست
    دعوی مشتاق راشرع نخواهدبیان
    گونه ی زردش دلیل ناله ی زارش گواست
    دلشده ی پایبند گردن جان درکمند
    زهره ی گفتارنی کاین چه سبب وان چراست
    مالک ملک وجودحاکم ردَوقبول
    هرچه کندجورنیست ورتوبنالی جفاست
    تیغ برآرازنیام زهردرافکن به جام
    کزقبل ماقبول وزطرف مارضاست
    گربنوازی به لطف وربگدازی به قهر
    حکم توبرمن روان زجرتوبرمن رواست
    هرکه به جوررقیب یابه جفای حبیب
    عهدفرامش کندمدَعی بی وفاست
    سعدی ازاخلاق دوست هرچه برآیدنکوست
    گوهمه دشنام ده کزلب شیرین دعاست
    ***********
    خرَم آن بقعه که آرامگه یارآن جاست
    راحت جان وشفای دل بیمارآن جاست
    من دراین جای همین صورت بیجانم وبس
    دلم آن جاست که آن دلبرعیَارآن جاست
    تنم این جاست سقیم ودلم آن جاست مقیم
    فلک این جاست ولی کوکب سیَار آن جاست
    آخرای بادصبا بویی اگرمی آری
    سوی شیراز گذر کن که مرا یارآن جاست
    درددل پیش که گویم غم دل باکه خورم
    روم آن جا که مرا محرم اسرارآن جاست
    نکند میل دل من به تماشای چمن
    که تماشای دل آن جاست که دلدارآن جاست
    سعدی این منزل ویران چه کنی جای تونیست
    رخت بربند که منزلگه احرارآن جاست
    ************
    دیدارتوحلَ مشکلات است
    صبرازتو خلاف ممکنات است
    دیباچه ی صورت بدیعت
    عنوان کمال حسن ذات است
    لبهای توخضراگربدیدی
    گفتی لب چشمه ی حیات است
    برکوزه ی آب نه دهانت
    بازآرکه کوزه ی نبات است
    ترسم تو به سحرغمزه یک روز
    دعوی بکنی که معجزات است
    زهراز قبل تو نوشدارو
    فحش ازدهن توطیَبات است
    چون روی توصورتی ندیدم
    درشهرکه مبطل صلات است
    عهدتو وتوبه ی من ازعشق
    می بینم وهردو بی ثبات است
    آخرنگهی به سوی ماکن
    کاین نعمت حسن را زکات است
    چون تشنه بسوخت دربیابان
    چه فایده گرجهان فرات است
    سعدی غم نیستی ندارد
    جان دادن عاشقان نجات است
    ********
    شب فراق که داند که تاسحرچند است
    مگرکسی که به زندان عشق دربند است
    گرفتم ازغم دل راه بوستان گیرم
    کدام سرو به بالای دوست مانند است
    پیام من که رساند به یارمهر گسل
    که برشکستی ومارا هنوزپیوند است
    قسم به جان توگفتن طریق عزَت نیست
    به خاک پای توواین هم عظیم سوگنداست
    که باشکستن پیمان وبرگرفتن دل
    هنوزدیده به دیدارت آرزومنداست
    بیاکه برسرکویت بساط چهره ی ماست
    نه خاک راه که درزیرپایت افکنده است
    خیال وصل توبیخ امید بنشانده است
    بلای عشق توبنیادصبربرکنده است
    عجب دراین که تومجموع وگرقیاس کنی
    به زیرهرخم مویت دلی پراکنده است
    اگربرهنه نباشی که شخص بنمایی
    گمان برند که پیراهنت گل آکنده است
    زدست رفته نه تنهامنم دراین سودا
    چه دست ها که زدست توبرخداوند است
    فراق یارکه پیش توکاه برگی نیست
    بیاوبردل من بین که کوه الوند است
    زضعف طاقت آهم نماند وترسم خلق
    گمان برندکه سعدی زدوست خرسنداست
    ************
    ازهرچه می رودسخن دوست خوش تراست
    پیغام آشنا نفس روح پروراست
    هرگزوجود حاضرغایب شنیده ای
    من درمیان جمع ودلم جای دیگراست
    شاهدکه درمیان نبود شمع گوبمیر
    چون هست اگرچراغ نباشد منوَراست
    ابنای روزگاربه صحراروند وباغ
    صحراوباغ زنده دلان کوی دلبراست
    جان می روم که درقدم اندازمش زشوق
    درمانده ام هنوزکه نزلی محقَراست
    کاج آن به خشم رفته ی ماآشتی کنان
    بازآمدی که دیده ی مشتاق بردراست
    جانا دلم چوعودبرآتش بسوختی
    وین دم که می زنم زغمت دود مجمراست
    شبهای بی توام شب گوراست درخیال
    چون بی توبامداد کنم روزمحشراست
    گیسوت عنبرینه ی گردن تمام بود
    معشوق خوبروی چه محتاج زیوراست
    سعدی خیال بیهده بستی امیدوصل
    هجرت بکشت ووصل هنوزت مصوَراست
    زنهارازاین امیددرازت که دردل است
    هیهات ازاین خیال محالت که درسراست
    ********
    بخت جوان داردآن که باتوقرین است
    پیرنباشدکه دربهشت برین است
    آینه ای پیش آفتاب نهاده است
    بردرآن خیمه یاشعاع جبین است
    دیگر ازاین جانبم نماز نباشد
    گرتواشارت کنی که قبله چنین است
    گرهمه عالم زلوح فکربشویند
    عشق نخواهد شدن که نقش نگین است
    گوشه گرفتن زخلق فایده ای نیست
    گوشه ی چشمت بلای گوشه نشین است
    تانه تصورکنی که بی توصبوریم
    گرنفسی می زنیم بازپسین است
    حسن توهرجاکه طبل عشق فروکوفت
    بانگ برآمد که غارت دل ودین است
    سیم وزرم گومباش ودنیی واسباب
    روی توبینم که ملک روی زمین است
    عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
    زهرمذابم مده که ماء معین است
    سعدی ازاین پس که راه کوی تودانست
    گرره دیگررود ضلال مبین است
    ********
    بتاهلاک شوددوست درمحبت دوست
    که زندگانی اودرهلاک بودن اوست
    مرا وفا وجفای توپیش یکسان است
    که هرچه دوست پسندد به جای دوست نکوست
    مراوعشق توگیتی به یک شکم زاده است
    دوروح دربدنی چون دومغزدریک پوست
    هرآن چه برسرآزادگان رود زیباست
    علی الخصوص که ازدست یارزیباخوست
    دلم زدست به دربردسروبالایی
    خلاف عادت این سروها که برلب جوست
    به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش
    گرفته بودم ودستم هنوز غالیه بوست
    چوگوی درهمه عالم به جان بگردیدم
    زدست عشقش وچوگان هنوز درپی گوست
    جماعتی به همان آب چشم بیرونی
    نگه کنند ونبینند کآتشم درتوست
    زدوست هرکه توبینی مرادخود خواهد
    مراد خاطرسعدی مرادخاطردوست
    ************

  16. 2 کاربر مقابل از parneyan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Thursday 2 April 2009-1), moderator (Wednesday 1 April 2009-1)

صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
خرید دستبند پاور بالانس دستبند مغناطیسی پاور بالانس اصل
خرید اینترنتی خرید اینترنتی را با فروشگاه سامان خرید تجربه نمایید
خرید هندزفری تغییر صدا خرید اینترنتی هندزفری تغییر صدا
خرید آموزش زبان انگلیسی خرید اینترنتی آموزش زبان انگلیسی
خرید پودر بومبا خرید اینترنتی پودر بومبا
تبلیغات جذب مدیر
پارسیان (شاپرزفا)
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...