پشت صحنه یوسف و زلیخا

پارسیان
آسنات:از او دلجویی کن سرورم آیا دوباره چیزی به شما الهام شده؟
_یوزارسیف :بله دستور رسید که سر تو زن احمق هوو بیارم تا تو باشی دیگه دلت به حال کسی نسوزه.
_خاک بر سرم.... حالا نمیشه کاریش کرد.
آسنات گفت :من از همون روز اول ازدواجمون بدبخت بودم.اون از پدرت که حتی واسه عروسیمون هم نیومد.
اون از برادرات که 3 روز اومدن و خوردن و خوابیدن.اینم از حالا که می خوای سرم هوو بیاری......
_یوزارسیف :پای فامیلای منو وسط نکشا...نذار دهنمو باز کنم و بگم که بابات هر دفعه به خاطر نسبت فامیلیش 2 برابر گندم ازم گرفته تازه تقصیر خودته تا تو باشی به کسی ترحم نکنی....تازه 1 پیر زن که حسودی نداره.
زلیخا را آوردند بوی یوسف را چشید بوی جورابهای یوسف بود از بچگی جورابهایش را نمیشست
زلیخا گفت یوسف تو باز جوراباتو نمیشوری؟
_باز شروع کردی خودتو بگو که 4بار بینی تو عمل کردی تازه شده این.....