لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 33

موضوع: زندگی نامه و بیوگرافی ارد بزرگ

  1. Top | #1
    hamedtek آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    شماره عضویت
    4919
    نوشته ها
    3,521
    میانگین پست در روز
    1.80
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    2,094
    از این کاربر 5,106 بار در 2,730 ارسال تشکر شده است.

    موضوع koshti زندگی نامه و بیوگرافی ارد بزرگ

    زندگی نامه و بیوگرافی ارد بزرگ


    خلاصه زندگی نامه :
    - بی شک ارد بزرگ برجسته ترین اندیشمند حال حاضر ایران است .
    - اندیشه های او در کتابی با عنوان آرمان نامه گرد آوری شده است .
    - روح میهن پرستی و توجه ویژه اش به انسانیت بر سراسر نوشته هایش حاکم است .
    - تا کنون در دهها کتاب به اشکال گوناگون به طرح نظریات و افکار او پرداخته اند .
    - دو نظریه مشهور دارد به نام های قاره کهن و کهکشان بزرگ اندیشه .
    - دارای هواخواهان بسیار در رده های مختلف کشورهای آسیای میانه است .
    - از دوستانش می توان به احمد شاه مسعود اشاره کرد و بسیاری معتقدند احمد شاه مسعود در پنج سال پایانی زندگی خود به خاطر ارتباط با او از یک چریک صرفا مذهبی تبدیل به یک مبارز ملی شد.
    - داده های موتور جستجوگر گوگل نشان می دهد او پر طرفدارترین نخبه زنده ایرانیست .
    - ریشه خانواده گی او را در تبار سلجوقیان می دانند همانهایی که شاهنامه را تکثیر کردند و تاریخ خورشیدی را در مقابل تاریخ قمری به ایرانیان عرضه نمودند .
    - پارسی زبانان از پند های اخلاقی و اجتماعی او بیشترین استقبال را نموده اند .





  2. 3 کاربر مقابل از hamedtek عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Sunday 8 November 2009-1), GASLAKH (Wednesday 18 November 2009-1), mahroo (Tuesday 9 March 2010-1)

  3. Top | #2
    hamedtek آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    شماره عضویت
    4919
    نوشته ها
    3,521
    میانگین پست در روز
    1.80
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    2,094
    از این کاربر 5,106 بار در 2,730 ارسال تشکر شده است.

    موضوع koshti

    پارسیان (شاپرزفا)






    زندگی نامه و بیوگرافی ارد بزرگ :
    بی شک ارد بزرگ یکی از برجسته ترین اندیشمندان حال حاضر ایران است نگاهی سطحی به زندگی و آثارش ما را چنان شیفته خود می سازد که می توان با نوای صدایش رقصید و پیش رفت اندیشه های او وجوه مختلفی دارند که قوی ترین وجه آن توجه ویژه اش به اخلاقیات و پاک زیستی انسان است . توجه ویژه ارد به اخلاقیات باعث نمی شود رازهای زندگی مدرن امروز را در نظر نگیرد ، فرآیند و بازده اندیشه خردگرایانه او موجب پیراستن ناراستی هاست .
    حوزه فلسفه اجتماعی اش ریشه در سنت ایران باستان دارد می توان او را میهن پرست ترین اندیشمند صد ساله اخیر ایران دانست جایی که می گوید :
    ستایش گران میهن ، زنان و مردان آزاده اند .
    و یا :
    میهن پرستی ، همچون عشق فرزند است به مادر .

    بجز ایران بسیاری در کشورهای فارسی زبان حوزه فرهنگی ایران از مریدان ارد محسوب می شوند . این مسئله به جوانان و محیط های دانشگاهی ختم نمی شود گاهی در بین سیاستمداران و افراد نام آشنای کشورهای آنها هم می توان کسانی را دید که به جهات مختلف به او دل بسته اند بمانند این مطلب که از سایت موسسه مطالعاتی فرهنگی روسیه, آسیای مرکزی و قفقاز (ایراس) برداشت نموده ام :
    خاطره ای از احمد شاه مسعود و ارد بزرگ :
    این خاطره حکایت از روابط نزدیک این دو تن دارد که در طی سالهای تنهایی احمد شاه مسعود و ظهور و قدرت دو چندان طالبان ، که کابل ، هرات و مزار در اختیار طالبان و نیروهای متجاوز پاکستان بود . هر روز دهها بار مناطق اندک باقی مانده بمباران می شدند و در آن هنگامه ، که افکار عمومی می پنداشت شیر تنگه پنجشیر ( مسعود ) به زانو در خواهد آمد، و اندک نیروی مردم افغانستان هم قربانی سیاستهای آمریکایی دولت پاکستان و عربهای متجاوز امارات واقع شود .ارد بزرگ ، احمد شاه مسعود را مورد حمایت خویش قرار می دهد و چنانچه در آن خاطره می خوانیم احمد شاه به شدت تحت تاثیر روح بزرگ او قرار می گیرد. در این خاطره زیبا می خوانیم ارد بزرگ هدیه ای برای احمد شاه مسعود می فرستد .آن هدیه در واقع یکی از آثار هنرمندانه اوست. تابلویی فوق العاده زیبا ، با تمی شگفت انگیز ...در آنجا شیر سنگی است که پایش زخم برداشته و آهوی ظریف و کوچک ، گونه خویش را بر زخم گذاشته تا خون بیرون نزند ... این تشبیه و استعاره زیبا گویای درک عمیق ارد بزرگ از شرایط نه چندان مناسب احمد شاه مسعود را داشت . و در ادامه آن خاطره می خوانیم وقتی احمد شاه آن اثر را از پیک ارد بزرگ ، در طی مجلسی دریافت می کند شدیدا منقلب و دگرگون می شود و چهره آرام و متین او به هم می ریزد او در آن جا از خواب شب قبل خود به نزدیکانش سخن می گوید بله خوابی که از ارد بزرگ ، یک اسطوره می سازد و برای قوم افغان آشنایی دیرین می شود ...

    احمد شاه می گوید "خواب می دیدم پایم در نبرد زخمی شده و در آن هنگامه تنهایی مردی با لهجه ایرانی می گفت احمد شاه ناراحت نباش ، تو فرزند ایرانی !! . و در ادامه می گوید آن مرد بزرگ بسرعت پایم را می بست تا جراحتم التیام یابد"
    این خاطره زیبا از جهات گوناگون قابل ارز یابیست نگاه عمیق و مسئولیت شناس یک هنرمند را نشان می دهد.او خود می اندیشد ، احساس مسئولیت می کند و بدون آن که منتظر این و آن باشد دست به عمل می زند شاید امروز این خاطره با همان آدمهای اندکی که از آن خبر داشتند هیچ گاه گفته نمی شد و این راز همچون راز مرگ احمد شاه در دل تاریخ مدفون می شد ، اما! اما ارد مسئولیت خویش را پیش وجدان و آرمانهای خویش به انجام رسانیده است.او به هنر ایرانی به عنوان ابزاری می پردازد که می تواند قسمتی از خلقت انسانی که نیروی ست آسمانی ، را برای رهایی و کمال بشر بکار گیرد آثار او مادی نیستند و با نگاه مادی هم غیر قابل تفسیراند ، بقول دکتر مهرانفر برای شناخت ارد لازم است تائو ، فردوسی بزرگ و خیام فیلسوف را بشناسیم او از تائو لطافت و گذرایی و از فردوسی بزرگ هدف و آرمان مقدس و از خیام فیلسوف جهان فانی و بی ارزش را آموخته است.
    احمد شاه مسعود به گفته یارانش در سفرها و منزلش در کنار قرآن دیوان حضرت حافظ را هرگز از خود جدای نمی کرد و ارادت خواصی به حافظ گرانمایه داشت .
    آری داستان ارد داستان مردیست که عاشقانه سرزمین اجدادیش را ، فرزندان و تاریخش را دوست دارد اما این عشق موجب ستایشگری دائم و بی نتیجه گذشته نشده است . درسها و سخنان حکیمانه او این روزها از همه جا شنیده می شود صد ها هزار سایت و صدها نشریه روزانه کلام دلنشین او را تکرار می کنند و نسلی را با خود همراه نموده اند .
    تصور این بود که جوانان ایران با اندیشمندان خویش قهر نموده اند اما امروز به خوبی شاهد موجی هستیم که همراه با اندیشمند معاصر آنهاست . ایرانیان هیچ وقت روشن اندیشان خویش را رها ننموده اند آنان بدنبال ندای حقیقی انسانهای آزاده اند . و او می گوید : رهایی و آزادی ، برآیند پرستش خرد است و دانایی . و این ندا را امروز در گلوی خسته و غمگین ارد یافته اند اشک ها و غمگنانه های او نوای دل انگیز هزاران هزار مشتاق رشد و آرمانخواهی ایرانیان گشته است آن گاه که می گوید : یاد اشک و شیفتگی ، آویزه خاموش دلهاست .
    سخن گفتن از ارد OROD کار ساده ای نیست او و خواست هایش را نمی توان در یک مجموعه کوچک و یا حتی دریک کتاب تعریف نمود آنچه من از این نابغه معاصر کشورمان می دانم آنست که زاده شهر توس نو (مشهد )است اما پدرش و اصلیتش از دیار شیروان یکی از شمالی ترین شهرهای خراسان بزرگ است به لحاظ نژادی به سلاجقه متصل می شوند چنانچه می دانیم هزار سال قبل سلجوقیان ایل بزرگی در ناحیه آمودریا و فرارود بودند (ناحیه ای که همکنون کشورهای تاجیکستان ، جنوب شرقی ازبکستان ، شرق ترکمنستان و قسمت شمالی افغانستان است ) سلجوقیان مسعود جانشین محمود غزنوی را از سلطنت به زیر کشیدند و رفته رفته گستره ایران را تا مدیترانه پیش بردند سلجوقیان گسترده ترین حکومت ایرانی را پس از اسلام بر سراسر منطقه گسترانیدن بازماندگان آنان در نواحی از مناطق شمال خراسان و منطقه بختیاری ایران ساکن شدند . بله خواجه نظام الملک توسی صدر اعظم دولت سلجوقی در سایه قدرتی که از علم و اندیشه های فردوسی بدست آورده بود ، توانست از خرابه غزنویان ، نظام اداری و اجتماعی درخشانی همچون تاسیس مدارس نظامیه و بفرمان ملک شاه سلجوقی که عاشق فرهنگ نیاکان و فردوسی بود تقویم خورشیدی ( جلالی ، شمسی ) را با کمک خیام و گروهی دیگر از نخبگان سرزمینمان ایران در مقابل هجری قمری تازیان ایجاد نمود .
    مهمترین رکن اداره کشور در این دوره در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان امرا و پادشاهان دودمان سلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها تنبیهی برخوردار بودند ( شبیه سلسله اشکانیان )آنان معتقد به اصل فکر برتر بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثر تاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت تازیان (اعراب) را بطور کلی در خاورمیانه محدود به منطقه شبه جزیره عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قوم بزرگ وجود داشت و آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدند تنها سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگر خطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند .ذکر این حوادث تاریخی باعث می شود بهتر با اندیشمندی آشنا شویم که بر پیرامون خود دارای شناخت و ریشه است بقول حکیم فردوسی:
    پدر چون به فرزند ماند جهان ........کند آشکارا برو بر نهان
    گر او بفگند فر و نام پدر ...............تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
    کرا گم شود راه آموزگار ...............سزد گر جفا بیند از روزگار

    به نظر من ما با شخصیتی روبرو هستیم که در این پیشینه کهن شناور است اهل خرد همواره در دوران زندگی این جهانی خویش در چنین وضعیتی قرار دارند . شما به زندگی سراسر رنج و اندوه فردوسی بزرگ نظری بیفکنید و سپس هزار سال بعد در همان شهر و همان خاک اخوان ثالث متولد می شود رشد می کند برگ می دهد و شاخسارش پر میوه می شود با همان غمها و همان محنت ها با همان آواز با همان آثار تراژیک ...
    هر چند خود اخوان داشتن ریشه باستانی خویش را در قالب شعری رد می کند
    اما اگر این ریشه نبود سفارش نمی کرد در کنار فردوسی بزرگ دفنش کنند ...
    آری اُرد نیز با آثارش از ریشه های مشترکی سخن می گوید که شاید امروز در مرزهای کنونی ایران نباشد اما روان او همچنان در دره های شگفت انگیز بدخشان و کوههای مرتفع پامیر و رود بزرگ جیهون پرواز می کند
    وقتی او را در حال صحبت با تاجیکان و یا اهالی شمال افغانستان و یا جنوب ازبکستان که گاها برای دیدنش می آیند می بینید متوجه می شوید که پرواز روح در دل تاریخ یعنی چه ، آنوقت که چشمان متعجب و مبهوت میهمانان را می بینید با آهنگ صدای او همراه می شوید و به ژرفای روان او فرو می روید .

    اندیشمند و متفکر ایرانی که نظریات شگفت انگیز او موجب جلب و گرایش بسیاری از علاقمندان به علوم انسانی و بعضا علوم ---------- شده است . ارد بزرگ به نوعی معمار است ، او از آینده ایی سخن می گوید که می تواند ایران را به جایگاه اصلی خود باز گرداند . شاید مهمترین نظریه او یعنی قاره کهن خود به تنهایی بتواند بیشترین تغییرات را در سطح روابط خارجی ایران و 19 کشور اطراف آن بوجود آورد . او به صراحت از تبانی شرق و غرب برای بلعیدن حوزه فرهنگی مرکز جهان ( که ایران در قلب آنست) یاد کرده است نظریه او مبتنی بر سخن فردوسی است که می گوید سلم و تور دو فرزند فریدون که یکی بر غرب و دیگری بر شرق جهان حکومت می نمودند برای تصاحب سرزمین ایرج حاکم منطقه قاره کهن (نامیست که ارد بزرگ بر منطقه ای از کشمیر تا مدیترانه نهاده است ) را می کشند . و او می گوید قاره کهن امروز توسط آسیا و اروپا بلعیده شده است . و چین با شروع بحث جاده ابریشم بدنبال افکار استعماری است حال آنکه این جاده ، راه انتشار فرهنگ غنی ایران به شرق و غرب بوده است و نمونه آن افکار میترایزم و شاهنامه فردوسی ماست که هر دو را با جعل اسامی چینی ها از آن خود می دانند .
    او به ساختارهای ---------- کشورهای محدوده قاره کهن نظری ندارد او همه را دعوت به همگرایی می کند او با دلایل بسیار ثابت می کند اگر این 20 کشور دست در دست یکدیگر بگذارند ساختاری بسیار قدرتمندتر از اتحادیه اروپا خواهند یافت .
    پارسیان (شاپرزفا)
    رنگ صورتی محدوده قاره کهن را به نمایش می گذارد
    نقشی که ارد بزرگ برای ایران در قاره کهن قائل است نقشی فرهنگی و تاریخی نظیر یونان در اروپاست .
    قاره کهن امروز اسیر آسیا و اروپاست .
    تاریخ و فرهنگ در شرق به چین ختم می شود و در غرب به یونان .
    یکی از وجوه جالب و بارز این نظریه ایجاد همگرایی بیشتر منطقه ایی است که خود موجب خلع سلاح تجزیه طلبان در سطح کشورهای منطقه می گردد .
    ارد بزرگ با نظریه قاره کهن خود پرده از حقیقتی برداشته که تا کنون هیچ اندیشمندی به آن توجه نکرده بود .
    یکی دیگر از ایده های او نظریه کهکشان بزرگ اندیشه است. که دقیقا نقطه عکس نظریه دهکده کوچک جهانی است او با دلایل مستدل ثابت می کند جهان رو به انفجار اندیشه های گوناگون است و پیش بینی می نماید بزودی تعداد سایت های اینترنتی به چندین برابر جمعیت کره زمین برسند . او ثابت می کند جهان غرب با ابزار رسانه و اینترنت نمی تواند با تزریق فرهنگش یکپارچگی مورد نظر خویش را فراهم سازد .



    پارسیان (شاپرزفا)
    با اینکه ایده های ارد بسیار جذاب است اما آنچه موجب شهرت روزافزون او گشته نصایح و پندهای حکیمانه اوست . پندهای او شامل تاکیدات مستمرش بر راستی ، احترام به ریش سفیدان ، پاسداشت اسطوره ها و میهن دوستی می گردد .
    دهها مقاله و کتاب در مورد اندیشه های ارد بزرگ نگاشته شده است . بعضی او را علامه اقبال لاهوری عصر حاضر می دانند و عده ایی همپای فردریش نیچه در فلسفه و کسانی معتقدند جبران خلیل جبران امروز است . و البته جالب خواهد بود که بدانیم ارد و جبران خلیل جبران هر دو در 17 دی ماه زاده شده اند .





    زهرا کاتب در سایت تک برگ در مورد ارد بزرگ می گوید :

    آزادی باجی به مردم نیست ! چرا که مال و داشته آنهاست »
    این سخن از آن مردیست که برای بسیاری از جوانان نسل امروز الگو بوده و سخنانش حامل بغضها و درد های آنهاست .
    ارد بزرگ در کتاب «آرمان نامه» مو به مو پرسش ها ، مشکلات و مصیبتهای نسل امروز را پاسخ می گوید .
    از ریش سفیدانی می گوید که همانند « سقفی بر خانه نسل امروز » هستند و اینکه « زنجیره نسلهایند »و وظایف بسیاری بر دوش دارند .

    و از آزادی
    که نهایت آرزوی بشر است می گوید : «رهایی و آزادی ، برآیند پرستش خرد است و دانایی »
    از آزادیخواهان تجلیل می کند و می گوید :« پرهای خون آلود برآزندگان نقش زیبای آزادی آیندگان است » آزادی و پرستش میهن را راهی برای پیشرفت ما می داند و می گوید :« میهن پرستی و آزادیخواهی کلید درمان بسیاری از ناراستی هاست »
    و هشدار می دهد که :« آنگاه که آزادی فدای میهن پرستی می شود و وارون بر این میهن پرستی فدای چیزهای دیگر ، کشور رو به پلشدی می گرایید و درد »

    ارد بزرگ شجاعانه یک به یک عقایدش را می شکافد و نکته به نکته با مخاطب در میان می گذارد و در مورد میهن اینچنین می گوید :« میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است » او کار را در همین جا رها نمی کند و ختم کلامش بسیار محکم است و می گوید :« آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد »

    آزادیخواهی و میهن پرستی دو رکن و ستون اندیشه او محسوب می شود اینچنین فکری بر سراسر کتاب آرمان نامه سایه افکنده است .

    به خود بر می گردم به گذشته می نگرم به راهی که آمده ایم و آینده که چگونه مسیری خواهد بود و به آرمانهای ملت خویش ، آرمانهایی که برای غرب بسیار سنگین است و از هم اکنون با جعل اسامی ایرانی و ساختن فیلمهای 300 و اسکندر مقدونی و مواضع ضد ایرانی هویت تاریخی و فرهنگی ما را هدف قرار داده اند .
    دشمنی آنان بیش از آنکه با نظام حاکمیتی ایران باشد دشمنی با هویت ملی و تاریخی ماست . آنها همواره از خروشیدن و برآمدن دوباره این ملت ترس و واهمه داشته اند . ارد بزرگ مستقیما به ما همان سو را نشان می دهد همان جایی که باعث سربلندی کشور ما در طول تاریخ بوده است . او از آرمان خواهی می گوید :« به جای خود کم بینی و آرمان گریزی ، پای در راه نهیم که این تنها درمانگر دردهای زندگی ست »
    و از شرایط امروز و فاصله تا هدف می گوید :« میان گام نخست و آرمان بازه ای نیست ، آنچه داریم اندازه نیروی کنونی ماست » و نهیب می زند :« کمر راه هم در برابر آرمان خواهی برآزندگان خواهد شکست » او می داند جوان و دودمان آهنین ایرانی می تواند و در نهاد خود چنین قدرتی دارد که می گوید :« مردمان توانمند در میان جشن و بزم نیستند . آنها در هر دم به آرمانی بزرگتر می اندیشند و برای رسیدن به آن در حال پیکارند »
    آزادی و عشق به میهن را نهایت این راه می داند و آرمانی والا . آرمانی که نباید گم شود ، آرمانی که وظیفه همه است و می گوید :« مهم نیست تا چه میزان رشد کرده ایم ، مهم این است که از آرمان هایمان دور نشده باشیم »

    ارد بزرگ تجلی تاریخی پر شکوه است در فرگرد سرآمدان کتاب آرمان نامه می گوید :« کورش نماد فرمانروایان نیک اندیش است و نام او می ماند ، چرا که از راستی و کمک به آدمیان روی برنگرداند » اندیشه او همراز داستانهای شاهنامه است و خرد برایش شرط اول است همان خردی که در فرگرد آرمان به آن اشاره می کند و می گوید :« آدمهای آرمانگرا هنگامیکه به نادرست بودن آرزویی پی می برند بر ادامه آن پافشاری نمی کنند » او فردوسی را راوی یک داستان ساده نمی داند و شاهنامه را بسیار فراتر از حماسه ایی ادبی می داند و می گوید :« ایرانیان نیک نامی و پاکی تبار گذشتگان خویش را در شاهنانه فردوسی می بینند و در هر دودمانی که باشند برآن راه خواهند بود »

    براستی کدام یک از روشنفکران این سرزمین تا این حد حساب خود را با تاریخ پر فراز و نشیب این سرزمین روشن کرده اند بسیاری از آنها یا دچار تجدد شدند و یا گرفتار سحر کلام و آنچه پنهان ماند مظاهر بسیار روشن و آشکار ملت سرافراز ایران بود .
    تنها نام انسان غیر ایرانی آرمان نامه نام مهاتما گاندیست :« بارزترین و گرامی ترین گرایش گاندی ، میهن پرستی او بود »
    در عرصه ---------- جهانی هزاران نام برای گفتن وجود دارد اما ارد از گاندی سخن می گوید و کنش اجتماعی و ---------- او را یادآور می شود . آرمانی که توانست کشور هفتاد و دو ملت را از دست استعمار پیر نجات بخشد .

    ارد بزرگ اهل فریاد و جدل نیست او می گوید :« پرداختن به ریشه ها ، کار ریش سفیدان و اهل دانش است » و براستی او یک شکافنده و اندیشمند است کسی که بدنبال خرد است و نه بلواهای ---------- و ...

    او به تاریخ گره خورده است و خود چه جالب می گوید :« آدمها میوه های درختانی هستند که ریشه ای از دیرینه دارند »
    در طی سالهای گذشته کمترین گفتگو و صحبتی از او با رسانه ها دیده و یا شنیده ایم . شاید اصلا او به رسانه ها آنگونه که عده ایی برایش سینه چاک می دهند نمی نگرد و می گوید :« رسانه تنها می تواند پژواک ندای مردم باشد نه اینکه به مردم بگوید شما چه بگویید که خوشایند ما باشد »
    پژواک مردم برای او بسیار مهمتر از آنچه وجود دارد می باشد .
    و این همان آزادی است که ارد بزرگ از آن یادها کرده است . آنگاه که توده مردم به شکل های مختلف حرفهای خودشان را بزنند موجب گسترش و رشد آگاهی های یکدیگر در هر زمینه ایی می گردند . پس باید ندای مردم را شنید و مسیر را برای کاستن دردها و مشکلات فراهم نمود . برای این بزرگمرد ایرانی آرزوی طول عمر و سعادت بیشتر می کنیم .







  4. 3 کاربر مقابل از hamedtek عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Sunday 8 November 2009-1), GASLAKH (Wednesday 18 November 2009-1), mahroo (Tuesday 9 March 2010-1)

  5. Top | #3
    hamedtek آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    شماره عضویت
    4919
    نوشته ها
    3,521
    میانگین پست در روز
    1.80
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    2,094
    از این کاربر 5,106 بار در 2,730 ارسال تشکر شده است.

    موضوع koshti ارد بزرگ و آسیای مرکزی

    ارد بزرگ و آسیای مرکزی








    پارسیان (شاپرزفا)

    ارد بزرگ اندیشمند برجسته فارسی زبان است که پیروان بسیاری در میان اهل اندیشه و دانش دارد . در تاجیکستان افکار او را همانند مادر تاجیکستان " گلرخسار صفی آوا " می دانند و در افغانستان او و احمدشاه مسعود را یک اندیشه و فکر مشترک می پندارند و دوستی نزدیک آن دو هم بر این باور افزوده است .
    در نظریه " قاره کهن" ارد بزرگ ، پافشاری بسیار بر همگونی فرهنگ و تاریخ مشترک بیست کشور حوزه تمدنی ایران باستان می بینیم . ارد بزرگ در آنجا از استاد فردوسی یاد می کند . در داستان ایرج ، فزون خواهی شرق و غرب برای نفوذ در دایره تمدنی ایران دیده می شود . سلم و تور نماد این دو بخش هستند که برادر خویش ایرج را از پای در می آورند . متاسفانه دخالت های استعمار پیر انگلیس و پرورش افکار غلط باعث شده است که ایران باستان هزار پاره شود . پاکستان تاریخ خویش را از امویان و عباسیان آغاز می کند افغانستان و تاجیکستان هم که نیاز به گفتن ندارد آنسوی ایران در عراق ، سوریه و لبنان ، داستان وخیم تر و غمبارتر است .


    پارسیان (شاپرزفا)
    صحبت بر روی نظریات ارد بزرگ به تنهایی درست نیست چون او در درجه اول یک اندیشمند و مصلح اجتماعی است . اندیشه های او به شکل جملات بسیار حکیمانه و خلاصه شده بر سر زبانهاست . کتاب "آرمان نامه" ارد بزرگ امروز پر خواننده ترین کتاب ایران است .
    هر چند مردم مشهد او را همشهری خویش می نامند اما در واقع اصالت او و خاندانش از شهر شیروان در شمال خراسان ایران است .
    بیشترین دشمنان او در بین پشتون های افغانستان هستند که او و احمدشاه مسعود را از بانیان تغییر نام افغانستان به خراسان می دانند . علی احمد قندهاری از پشتونهای فعال افغان می گوید : نقشه شوم عوض کردن نام افغانستان به خراسان از زمان مسعود جنگ سالار بیشتر رواج پیدا نموده ، فکر می کنم نباید مانند صنف اولی ها با این فرزندان ناخلف افغانستان برخورد کنیم مقاله و تحریر های بسیاری نوشته شده اما فکر می کنم ریشه این حرفها از فریبخوردگان افکار آدمهایی مانند ارد بزرگ باشند باید سارنوالی و ستره محکمهً افغانستان جلو چنین حرکات ماجرا جویانه را بگیرند. محترمان باور کنید این آدم های مرفوع القلم که حرجی بر آنها هم نیست ، می خواهند قوم ما را نابود کنند این قلم ها به بیراهه میروند افغانستان را می خواهند با همه عقده شان از هم بپاشند.
    علی احمد قندهاری در جایی دیگر با حمله به نوشته ایی از شقایق شاهی " که به دفاع از شخصیت احمدشاه مسعود و ارد بزرگ برخواسته بود " می نویسد : احمدشاه یک جنایتکار و خائن بود و جماعت در پرده نشین ارد بزرگ هم فکر می کنند قوم افغان بر می گردد به دونیم صدسال پیش و استانی از ایران می گردند .



    پارسیان (شاپرزفا)

    متاسفانه جنگ های داخلی افغانستان موجب رشد افراطی گری قومی گشته و بدین گونه بسیاری از حرمت ها شکسته شده و آزاد مردانی همچون احمدشاه مسعود و ارد بزرگ مورد اهانت های بسیار قرار گرفته اند .

    اما این تنش ها هیچ گاه نتوانست ارد بزرگ را از خط اصلی فکری خویش منحرف سازد او در نظریه کهکشان بزرگ اندیشه خود ،نظریه دهکده کوچک جهانی را رد می کند و آن را دست مایه دنیای غرب برای چنگ اندازی بسوی تمدنهای دیگر می داند . جهان غرب با استفاده از نظریه دهکده کوچک جهانی مک لوهان سعی نمود چنین وانمود کند که رهبری این دهکده را بر عهده دارد چون سخت افزار اینترنت و شبکه انتقال داده ها را در اختیار دارد حال آنکه با انتشار داده های فرهنگی ملل پیشرو ، تنها ابزاری شد برای تکثیر افکار بومی کشورهای دیگر .
    در بخش پایانی نظریه کهکشان بزرگ اندیشه ، ارد بزرگ می نویسد : ( زمان رستاخیز اندیشه آدمیان فرا رسیده است پس برای پاسداشت داشته های خود باید بیشتر بدانیم ، براین باورم که نخبگان و اندیشمندان سرزمین من ایران می توانند پادشاهان کهکشان اندیشه فردا باشند. این سرزمین سرچشمه و رویشگاه اندیشه فرا است . در این ستیز بزرگ ، آنانی برنده اند که بن و پی استوارتری در دل تاریخ جهان داشته باشند و همچنین نو آوری و زایش همراه توده جوانان شان باشد . و سخن آخر آنکه : سرزمینی که فردوسی بزرگ را در دل تاریخ خویش دارد فرزندان برومند و خردمند برای این آورد و جنگ آسیم کم نخواهد داشت ).


    چندی پیش در بخش آرمان نامه ارد بزرگ در پایگاه تاجیکستان برای دوست عزیزم قیوم نوشتم : وقتی از ارد بزرگ گفته می شود در یادم سیمای بانو گلرخسار صفی آوا نقش می گیرد . استادی در ایران و شاعر نامداری در تاجیکستان . یکی در عشق و یاد بدخشان و دوشنبه ، خجند و کولاب دیگری به یاد دماوند و شاهنامه و آرش .

    پارسیان (شاپرزفا)

    حالا که قیوم شعری زیبا تقدیم ارد بزرگوار نمود من هم شعری از گلرخسار تقدیم آن مرد بزرگ و همه همزبانان گرامیم می نمایم .
    ! ایران عزیز من
    از با ختر و سغد م ، از وُست ام و از زند م ، رُخّـا ن بدخشا نم ، وُلکا ن دما وندم
    من هجرم و من وصلم ، من نسخه نی ام ، اصلم
    فرهنگ شرر دارم ، خون رگ و پیوندم/ یک ذره ز خورشیدم
    یک غنچه ز امیدم/ یک نوده ز ده بیدم
    یک حلقه ز دربندم/ از میهن گلنا رم ، از گلخن گلخا رم
    ایران عزیز من! ای جان عزیز من
    ای میهن سبز مهر، ای شهرگ نبض شعر
    ای دور به جان نزدیک، ای نور دل و دیده
    ایران عزیز من! ای جان عزیز من
    قانون تو انشا کرد، قانون سعا دت را/ جمشید تو بینا کرد، کاخ فرّ ملت را
    تیر نظر آرش، در سینه نها ن دارم/ شهنا مه عالم ساز، از فضل کیان دارم
    ما را به دل تنگت، ای یار به هم آور، صد بار تو را میرم، یکبار به هم آور
    بر گلشن گلخندت ، بر فرق دما وندت/ گلخار نمی زیبد، گلنار به هم آور
    ...پیوند نیا کا نی ، پیوند دل و جا نی / ایران عزیز من/ ای جا ن عزیزمن
    شعر از : بانو گلرخسار صفی آوا (Гулрухсори Сафӣ)









  6. 3 کاربر مقابل از hamedtek عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Sunday 8 November 2009-1), GASLAKH (Wednesday 18 November 2009-1), mahroo (Tuesday 9 March 2010-1)

  7. Top | #4
    hamedtek آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    شماره عضویت
    4919
    نوشته ها
    3,521
    میانگین پست در روز
    1.80
    حالت مـن:
    Khonsard
    تشکر ها
    2,094
    از این کاربر 5,106 بار در 2,730 ارسال تشکر شده است.

    موضوع koshti منابع

    منابع به ترتیبی که در متن بود :

    * فرگرد آزادی - فرمان نخست
    * فرگرد ریش سفید - فرمان هشتم
    * فرگرد ریش سفید - فرمان ششم
    * فرگرد آزادی - فرمان دوم
    * فرگرد برآزندگان - فرمان سیزدهم
    * فرگرد میهن - فرمان سیزدهم
    * فرگرد میهن - فرمان دوازدهم
    * فرگرد برآزندگان - قرمان هفدهم
    * فرگرد میهن - فرمان نهم
    * فرگرد آرمان - فرمان دهم
    * فرگرد آرمان - فرمان شانزدهم
    * فرگرد آرمان - فرمان هفدهم
    * فرگرد آرمان - فرمان دوم
    * فرگرد آرمان - فرمان ششم
    * فرگرد سرآمدان - فرمان دوم
    * فرگرد آرمان - فرمان هیجدهم
    * فرگرد سرآمدان - فرمان نخست
    * فرگرد سرآمدان - فرمان چهارم
    * فرگرد ریشه ها - فرمان دوم
    * فرگرد ریشه ها - فرمان پنجم
    * فرگرد رسانه - فرمان دوم




  8. 3 کاربر مقابل از hamedtek عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .

    Admin (Sunday 8 November 2009-1), GASLAKH (Wednesday 18 November 2009-1), mahroo (Tuesday 9 March 2010-1)

  9. Top | #5
    پارسیان (شاپرزفا)
    mahroo آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    کاربر سـایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    42471
    نوشته ها
    29
    میانگین پست در روز
    0.02
    تشکر ها
    4
    از این کاربر 8 بار در 7 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    ● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
    ● فرگرد آرمان●

    نویسنده : فرزانه شیدا

    مقدمه :

    با سلا م
    در کتاب بُعد سوم در نظر دارم ایده ها وافکار*ارد بزرگ * این مرد اندیشمند را با اشعارخود تلفیق نموده و
    کتاب تازه ای در اختیار علاقمندان قرار دهم. امید این کتاب بمانند *سخنان ماندگار*و همچنين کتاب
    *ذرات طلائی 2/3 * من بعنوان یادوارّه * ارد بزرگ.
    در کتاب بُعد سوم در نظر دارم ایده ها وافکار * ارد بزرگ این مرد اندیشمند وفیلسوف ارجمند ایرانی را با اشعارخود تلفیق نموده و کتاب تازه ای در اختیار علاقمندان قرار دهم .امید این کتاب بمانند *سخنان ماندگار*و همچنين کتاب *ذرات طلائی 2/3 *
    بعنوان یادوارّه ی از* ارد بزرگ باقى مانده وقادر باشد آنچه در جستجوی آن هستید یافته در راه زندگی از سخنان اين مرد بزرگ سود گرفته وآنرا بکار برده و موفق باشید.

    ("بعُد سوم")از *آرمان نامه * کتابی ست همراه با متن واشعاری ازمن تا شاید بدینوسیله توانسته باشم این بزرگمرد تاریخ را بگونه ی خودارج نهاده و در کنارنام او این کتاب ماندگار تاریخ را (آرمان نامه )‌ایشان رابه شکلی دیگرما نا تر کنم. شاید که بدینوسیله دیّن خود را به او وبه هموطنان عزیز خودبا ذره ای ناچیزاز نوشتار واشعار خود پرداخته باشم میدانید که زندگی بمانند موجهای دریاست ودر تلاطم این امواج گاه آدمی دچار لغزش ویا ناامیدی واندوه میگردد .اما آنچه بشر را سرپا نگاه داشته و میداردقدرت امیدی ست که اگر نباشد هرگز انسان قادر به ادامه زندگی نیست ،چون حتی ناامید ترین انسانها نیز در درون ناخودآگاه خود همواره بدنبال امید می گردند .تا بوسیله آن قادربه ادامه زندگی خود باشند وچنانچه کسی بگوید :من به "امید " اعتقاد ندارم ،میتوان اورا دروغگوئی بزرگ شمرد.چرا که همینقدر که او با فکر بیدار شدن در صبحی دیگر میخوابد , خود امید اوست به فردا.!وآنکس که در زندگی خود پایدار میماند وخود را از اعماق مشکل یا مشکلات
    خویش سربلند بیرون میکشد کسی نیست جز انسانی که به گفته*ارد بزرگ ( آدمهای ماندگار*) خوانده میشوند. در شعر موج دریا , من نیز بگونه خود ابراز داشته ام همچنانکه ایشان میفرمایند:
    آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند.*ارد بزرگ
    و: پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی ، یافتن آرمان و خواسته ای هویدا است . *ارد بزرگ
    _____* موج دریا: _______
    چو دریائی که خاموش است وآرام
    خموش و ساکت و اُفـتاده مـوجم
    نه طــوفانی ز خـشمم در بگیرد
    نه موج ِ خـشم من آید به اوجـم
    به نـرمی همـچو دریای خـموشم
    که از تن خستگی ها ، بی خروشم
    نه مــوج خــشم من، آید به ـاحل
    نه لــرزد ، قایقـی بر روی دوشـم
    "هــمان دریا بود آرام و خـاموش
    که* عمُـقی* بیشتر دارد درونــش
    و گر خـاموشی ا ش گـیرد درازا
    سـکوتی نیست بر خــشم وجنونش!
    که گـر خـشمی بگیر د ... ناگــهانی
    ز بهُــت سینه بر جـایـت بمانی
    چنان غــُرّنده وبی تاب ووحشی ست
    " که نـتوانی زاو ، خشـمش برانـی"!
    *مــن آن دریـای آرام و خـموشم
    که در دل ، شــیون و فـریاد دارم
    اگر چنـدی سـکوتی برگزیـدم
    بدنبـال خــودم , بیــداد دارم*
    به پشــتم ، قایقی از رنج واندوه
    شـناور بوده با، پاروی تقــدیر
    کــنم ویـرانه ، روزی قایـقم را
    رهانـم سینه را از قـید زنجـیر
    که من آخر زـین , این سکوتم
    به موج خشم خود دیوانه گردم
    به آشـوبی برون ریزم غم خویش
    زخــشمم باهــمه , بیـگانه گردم
    در آندم کس حریف قلب من نیست
    که طوفانم ، هیاهوئی ، ز درد است
    ز بغص و کینه و افسردگی هاست
    زقلبی مانده در دنیای سرد است

    ۱۳۶۱دی جمعه فرزانه شیدا ـــــــــــ
    همانگونه که در سروده ی موج نیز خواندید سکوت وسازش با مشکلات زندگی راه حل وراه گشائی نخواهد بود چراکه تا * قدمی برداشته نشود کاری انجام نمیگردد واین خود یکی دیگر از پند های *ارد بزرگ است
    و: میندیش که دیگران ، تو را به آرمانت خواهند رساند . *ارد بزرگ :
    تنها آرمانهای بزرگ است که به ما بینشی فرا دنیوی می دهد . *ارد بزرگ
    ________دایره سرنوشت:________
    در سیاهی های غم گم گشته ام
    در جهان آواره ای سرگشته ام
    هرچه پیمودم , ره این زندگی
    باز هم برجای خود برگشته ام!
    سرنوشتم دایره وار است ومن
    از همه تکرارها , پُر گشته ام
    چون رهیدم از در تقدیر شُوم
    با غم وغصه برابر گشته ام
    بسکه بودم با غم وغصه شریک
    دردرون همچون سماور گشته ام
    از یگانه بودن و بی یاوری
    عاقبت با "غصه " یاور گشته ام!
    ره ندارم بیش از این در زندگی؟!
    یا که من فرزانه ای سرگشته ام ؟!
    جمعه 12 فروردین 1362 ف.شیدا ــــــــــــــــ
    مردمان توانمند در میان جشن و بزم نیستند . آنها در هر دم به آرمانی بزرگتر می اندیشندو برای رسیدن به آن در حال پیکارند .*ارد بزرگ
    پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی ، یافتن آرمان و خواسته ای هویدا است *ارد بزرگ
    یاد کن:_____________
    دمی از رفیقان خود یاد کن
    تو دل خستگان را کمی شاد کن
    تو بنشین به پای سخنهای دوست
    زآنچه شنیدی تو فریاد کن
    دمی با دل خسته ام یار باش
    به درد دل من , تو غمخوار باش
    دمی بشنو از درد و ا ندوه یار
    بیادم شبی را , تو بیدار باش
    شبی بر دل زار و افسرده ام
    نظر کن! ببین از چه غم خورده ام
    که دل گوید از خنجر یار ودوست
    چه زخم عمیقی که من خورده ام !
    و زآن پس تو اشک ِ دلم پاک کن

    تن ُمرده ام را ، تو در خاک کن
    وگر بین مَردم ، دلی شد فنا
    تو یادی ز این ، قلب غمناک کن
    ـــــــــــ 10/10/1361 ف.شیدا ــــــــــــ
    کمر راه هم در برابر آرمان خواهی برآزادگان خواهد شکست . *ارد بزرگ

    ـــــــــــــــــــــ فریاد ــــــــــــــــــ
    دلا فریاد کن فریاد.... فریاد
    بگو : ای مردمان بیُهده شاد
    چرا آخر بدینسا ن شادمانید
    ز پیرامون ِ خود غافل نمانید
    همه دنیا بدست گرگ و روباه
    همه دنبال ثروت , مکنت وجاه!
    دگر "انسان" کلام پرطنین نیست
    مگر "انسان" غرور این زمین نیست؟!

    دلی سنگی، دلی فولادی وسخت
    دل پاک وخدائی ، ازمیان رفت!
    همه حا ّسد همه دشمن به کف دام
    بروی هر یکی "انسان " بوّد نام!!
    خدایا بنده ات ظاهر پسند است
    بدستش قفل وزنجیر وکمند است
    اسیرت می کند , با قفل و زنجیر
    چو آبی می کند روح ِتو تبخیر
    خدایا ! بنده ات ظاهر فریب است
    برویش نام انسانی غریب است!!
    یگانه مظهر درد و سیاهی ست
    چو تصویری که ترسیم تباهی ست
    تو یاری کن که نامردی بمیرد
    که "انسان" نام * انسانی بگیرد
    بنام آدمی... بر او ببخشا
    خداوندا ... گناهِ ، آدمی را !!
    رها کن سینه ی انسان ز تزویر
    ز روح آدمی , زشتی ، تو برگیر
    که دنیا بی تو دنیای زوال است
    فقط جنگ وُ تباهی وجدال است!
    به عرش تو ، نگاه ودیده ی ماست
    بنام آن خـــداوندی که یکــتا ست
    ببخـــشا بر دل انسان رهائی
    مـبادا مهر خود ، از ما زُدائـی!
    خـــدایا ... این جهان ، آباد گردان
    دل ِ این مردمان را ، شـاد گردان .


    13 شهریور 1361 ف.شیدا

    اگر انسان در راه زندگی تنها وفقط بخود اندیشه کند هرگز زندگانی اجتماعیشکلی از هماهنگی وهمکاری بخود نخواهد گرفت اینکه سعی کنیم به آنچه بما واگذار شده است به خوبی انجام دهیم و تنها سرمان بکار خودمان باشد دوشکل داره

    / تلا ش میکنیم با دیگران در نیافتیم؟ یا فقط گلیم خود رااز آب بکشیم و فرقی برایمان نداشته باشد که چه بر سر دیگران می آید که خوب قانون جنگل نیز مهر ومحبتی بیشتر ازاین را درخودجا داده است.!
    2/ اینکه با انجام درست کارخود سعی کنیم چه برای خود چه دیگران فردی مفید باشیم واز اینکه دیگری را دراندوه و ملالت ومشکل می بینیم در نام انسانی خود،تحت تاثیر آن قرار بگیریم .زیرا بسیار ناشایست است از انسانی که بگوید: من کار خودم را میکنم , دیگران هرچه میخواهندبکنند مگرفردا او می آید نان مرا بدهد؟ واگر کسی روزی دلت را شکست یا ترا بگونه ای ترا ناامید کرد آیا درست است که تونیز به مقام انتقام فردا همان کنی که او کرد وخود را درحد شأ ن اوپائین بکشی؟!

    " همیشه بخاطر داشته باش که در جائی *سکوت* بهترین جواب هاست":
    اگر ساکت همی ماندم , به تندیت از آن آغاز

    مَپنداری زبانم نیست , که لبهایم نکردم باز

    بخود گفتم خموش ایدل , سکوتت بّه ز هر پاسخ

    سگی گر میگزد پایت...توهم گیری زپایش گاز؟!!!

    ــــــــــــــ 1363 / ف.شیدا ـــــــــــ
    این کاملا واضح است که در میان مرد م، انسانهائی یافت میشوند که دوُن وپست مایه بودهواز رنج دیگران نیز شادی کنند یا حتی مشکل ساز دیگران باشند.

    اما تو خود در مقابل ایشان چه میکنی؟ و توخود را چگونه می بینی ؟اینکه در سطح یا جایگاه ا وقرار بگیر ی نه تنها بر توچیزی نخواهد افزود بلکه از حرمت تونیز خواهد کاست:


    *آدمهای آرمانگرا هنگامیکه به نادرست بودن آرزویا خواسته ای پی می برند بر ادامه آن پافشاری نمی کنند . *ارد بزرگ

    واین باز دو شکل دارد :
    ۱/ اینکه من تنها وفقط به نان وراحتی خود می اندیشم
    ۲/ یا اینکه میترسم ازاینکه محتاج دیگران گردم؟!
    اما بگفته ی اندیشمندانه ی* ارد بزرگ: * آدم های هدفمند فرمندند ، چرا که برآیند
    هدفمندی،پاکی ست و پاکی شاهراه فرمندیست .*ارد بزرگ
    _________________________
    وآنکه خود خوبی میکند خوبی نیز می بیند:*هدفمندان دارای دلدار ، فرهمندانند . *ارد بزرگ
    ...و...
    * آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد و * آرمانی ارزشمند است که
    بهروزی ما ودیگران را در پی داشته باشد . *ارد بزرگ
    از سوی دیگر* اُرد بزرگ میفرمایند:از این روست که می بایست گفت هرگز چاه دیگران مباش که تو در کندن آن, خود زودتر ته آن را نظاره گر خواهی بود!زمانی می توانید کسی را از راهی بازدارید که ابتدا هدفش را دگرگون ساخته باشید .
    تا کسی هدفش دگرگون نگردد شما راه به جایی نخواهید برد . *ارد بزرگ
    *برنامه داشتن ویژه گی آدمهای کارآمد است .ارد بزرگ
    واین همان لحظه ایست که باید بدنبال آرمان پری گشوده وپرواز کرد
    *پر پرواز*ـــــــــــــــــــ ـ
    در سینه ی من ناله به فریاد رسیده
    اشکی دگر از دیده ی غمدیده چکیده
    هر خنده به قلبم به غم وغصه در آمیخت
    اندوه بسی را دل افسرده کشیده
    هرروز مرا صد گذر از شهر هیاهوست
    این قلب غمین جز همه آشوب چه دیده؟!
    جان وتن وروحم همه آزده ز اینجاست
    از شدت غم دل به یکی گوشه خزیده
    دردیده ی من هرطرفی مثل قفس شد
    حتی نفس راحت ازاین سینه بریده
    باید که گریزی زد و زین شهر برون رفت
    کاین دل به هوای دگری باز طپیده
    بی تاب دلم نابگهان بال وپری یافت
    باید که شود زین قفس تنگ رهیده
    * کی مرغ ز پرواز حذر کرد وقدم زد؟؟!!
    آن مرغ که *داند* ره پرواز *پریده!*
    مرغ دل ما هم نتواند که نشیند
    بر این دل من لحظه ی * پرواز رسیده
    مرغ دل ما هم زتو بگذشت وگذر کرد
    آری بدلم *لحظه ی پرواز* رسیده
    بامن تومگو قصه زعشقی که دروغ است!
    مرغ دل ما بس بوّدش هرچه شنیده!!!

    ______سه شنبه 6 خردادماه 1365 ف.شیدا
    * اندیشه همه گیر مردمی همیشگی نیست زیرا همواره دستخوش دگرگونی بدست جوانانپس از خود است ورود جوانان به آرامی ، آرمانهای نو پدید می آورد ،و اگر آرمان گذشتگان نتواند خود را بازسازی کند ناگریز نابود می گردد . *ارد بزرگ
    *گاهی هدف چندان دور از دید آدمی نیسست ولی باید کمی دور شد و آنگاه برگشت چه درخشان
    هویداست . *ارد بزرگ

    وگاه باید دوباره نگریست و ندیده های چشم را بازدید تا به موفقیت رسیدیا حتی قدمی بهتر وتازه تر برداشت:
    ـــــــــــ حسرت ــــــــــ:
    گذارم نام خود یکباره ؛حسرت؛
    که شاید آورم ؛غم ؛ را به غیرت
    زحرمان گر بخود نامش گذارم
    نباید "غم " شود حیران ز حیرت!
    چنان آورده غم بر روزگارم
    که دیگر روز وشب برخود ندارم
    چنان امید من درهم شکسته
    که در* نومیدی خود درحصارم
    ز دنیاوجهان حیرانم ومات
    براین "بازندگی" هیهات ..هیهات!
    که ناگه آنچنان روزم سیه شد
    که منهم خود شدم جزئی ز امواّت!
    گرفته آرزویم با جسارت
    کمی ته مانده را غم کرده غارت!!
    چنان روح ودلم در هم شکسته
    که دل افتاده در رنج ومراّرت!
    ولی نه....
    ولی نه ( ازچه من از پا درافتم؟!)
    چرا از عزم خود اینگونه گفتم؟!
    بباید دل شود همچون نهالی
    *که گوئی از دل *سنگی شکُفتم!*
    بباید زنده باشم , پا بگیرم
    نصیب خود زاین دنیا بگیرم!
    نباید تن دهم بر ناامیدی
    نباید دیده از فردا بگیرم
    هنوزم در جهانم "زنده هستم"
    هنوز از زندگی آکنده هستم!
    به قلبی پر طپش در سینه *"هـستـم"!*
    "چنین" باید شدن در زندگانی
    که بتوانی دراین دنیا بمانی!
    به شوقی زیستن راه امید است
    "چنین " سرشاری از شور و جوانی

    ـــــــــ اول بهمن 1362 شنبه ف.شیداــــ
    واینگونه باید بود تا کیهان وکائنات نیز باتو همقدم شده وترا یاری دهند تا خود بسازی وزندگی خویش رابه رشد برسانی
    *کیهان دارای ساختاری هدفمند است . این ساختار به آن پویایی بخشیده ،و برآیندی شگرف ، در آن بر جای می گذارد . *ارد بزرگ
    پایان بخش * فرگرد آرمان *
    به قلم فرزانه شیدا

  10. Top | #6
    پارسیان (شاپرزفا)
    mahroo آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    کاربر سـایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    42471
    نوشته ها
    29
    میانگین پست در روز
    0.02
    تشکر ها
    4
    از این کاربر 8 بار در 7 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    ● بعُد سوم (آرمان نامه)اُرد بزرگ ●
    ● فر گرد عشق ●
    Love* - kjærlighet
    *- نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . *ارد بزرگ
    در فرگرد عشق به نماد عشق در زندگی انسان نگاهی میکنیم وبا درنظر گرفتن سخنان زیبا وجامع ارد بزرگ وتطبیق برخی آن با دیگر سخنان بزرگان جهان به بررسی عشق وماهیت وارزش عشق در زندگی می پردازیم هرچند که كلمات حباب آبند و اعمال قطره طلا * ضرب المثل شرقی*

    * عشـق *
    آمدم تا در آسمان کبود
    پرگشایم بسوی آزادی
    خانه سازم بر آن خرابه ی دل
    تا بگیرم دوباره آبادی
    ره گشایم به شادی بودن
    تا بخندم دوباره با شادی
    آه ای خدای عشق و امید
    کاش عشقی بمن نمیدادی
    کاش عشقی بمن نمیدادی!!! * ف.شیدا
    عشق وامید دو احساس ذاتی ست که خداوندگار چون دیگر احساسات دردرون آدمی به ارمغان نهاده است معقوله" عشق" , سخنی نا آشنا نیست که در طی قرون بسیار از ایندو دیده وشنیده ایم ،چه در جامعه وزندگی چه در ادبیات وهنر چه در همه زمینه هائی که بنوعی ااحساسات انسانی سروکار دارند.عشق تنها علاقه ای مفرد ومفرط به شخصی از جنس مخالف نیست ،که عشق در بعُد زندگی ما درهمه مراحل میتواند نقشی عمده را در سرنوشت ما بازی نماید چراکه درهر گامی که برداشته بسوی هدفی رهنمون میشویم ،اگر همراه با عشق وعلاقه نباشد در آن موفق نخواهیم بودوبسیار در کتب مختلف ازجمله کتابهای روانشناسی براین مطلب تاکید گردیده است که اگر خواهان سلامتی خود هستید هرگز تن بکاری ندهیدکه خالی از عشق وعلاقه ویا حتی استعداد شما باشد. شاید بپرسید چرا؟
    پر واضح است که در راه زندگی آدمی همواره خواهان بهترین ها برای خود بوده است وعلاقه به زیبائی وزیبا دوستی وخواست بهترین ها از جمله خصایص آدمی بشمار میرود واین خود موهبتی ست الهی که خداوند در وجود ما به ارمغان گذاشته است
    *- نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست .* ارد بزرگ
    ما نمی توانیم بگوئیم که در زندگی خواهان زندگی زیباتر , بهتر وآسوده تر نیستیم ، ما نمیتوانیم زنده باشیم اما از پیرامون خود آنچه دیدنی ست ازجمله طبیعت و دیگر زیبائی هارا نبینیم ویا حتی ازدیدن آن طفره رویم ،اگر در چشم انسان نیاز بدیدار زیبائی ها , عشق و بهترین ها ی زندگی نبودچرا خداوند خود بدستان خویش تا اینحد در خلق آفریده های زیبائی چون طبیعت پرداخته است؟ وچه در قعر دریاها چه در عمق کهکشان ها نیز از آفرینش چنین زیبائی هائی دست نکشیده ست.بااینوصف چگونه میشود بندگان او که بگفته خود او :ذره ای از وجود تعالی او هستندخالی از احساس عشق وزیبا پرستی و....دیگر احساسات باشند؟؟!!زمانی که ما بر حسب احتیاج ونیار مجبور به انجام کاری میشویم که در آن« عشق وعلاقه ای » نیست وتنها ضرورت زندگی ایجاب میکند که در آن طاقت بیاوریم براستی باخود چه کرده ایم؟اینجاست که روانشناسان دنیا از بهترین ها ومعروف ترینها تا ساده ترین ودکتران روانشناس نشسته در مطب باهم اتفاق سلیقه ای مشترک دارند
    1/ بی عشق به افسردگی خواهی رسید
    2/ با افسردگی به بیماری خواهی افتاد
    3/ با بیماری از زندگی روزانه ی خود باز خواهی ماند
    4/ با بازماندن در روزانه ی زندگی از داشتن
    زندگی بهتر و وضع مادی خوب بی بهره خواهی شد وبه فقر خواهی رسید وهمه وهمه...نشان ازاین دارد که بی عشق زیستن بمانند بی هوا نفس کشیدن استکه جز رسیدن به حالت خفقان روحی وعصبی به جائی نخواهد رسید
    * عشق همچون طوفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . *ارد بزرگ
    اما زمانی که انسان با شیفتگی وعلاقه بکاری, چیزی یا کسی مشغول میشود، دلگرمی او واحساس خوب او , خود راهبر او در زندگی خواهد بود.چراکه در راهی گام برمیدارد که میداند عاشقانه خواهان آن است.
    * دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد . دشواری بیشتر ، ارزش فزونتر . *ارد بزرگ
    *باور کن که تو چه هستی آنگاه تو همان خواهی شد وکنایه بر :هرگونه خود را باور داشته باشی همان خواهی شد**ارنست هُلمز
    *زينت انسان در سه چيز است ؛ علم، محبت، آزادي. (افلاطون*)
    "هدف هرچه میخواهد باشد "زمانی که عشق همراه آدمیست حتی اگر دیوارها ی بتُونی وسدهای محکم
    ودره های وسیع وعمیق درپیش روباشد انسان سرانجام راهی برای گذر پیدا خواهد نمود خواه این در طبیعت زندگی وجود داشته باشدخواه تمامی این سدها ودیواره ها ودرها از وجود انسانی ساخته شده باشد که خواهان ممانعت ما از رسیدن با اهداف ماست.برای مثال: یک هنرمند, نقاش, نویسنده , شاعر وووویک مهندس, یک دکتر ودر هرزمینه شغلی دیگری که بخواهیم نام ببریم.یا حتی یک قلب درعشقی عمیق

    ـــــ" بهانه": ــــ"
    تو برام بهونه ای
    تا به شوقی
    به روزام نگا کنم
    واسه من یه چاره ای
    که دلم رو
    به غمام رضا کنم
    انگاری بودن تو
    حتی یاد و خاطره ات
    نفس آبی این قلب منه...
    تا دل شقایقیم
    با همون خال سیاه غصه هاش
    واسه تو طپیدنُ و شعری کنه
    انگاری بودن تو...
    حتی یاد و خاطره ات
    تو رگ سرخ وجودم...
    مثه یک رود امید
    راهی پیدا کرده از
    ...چشمه ی دل
    که همه عاشقی رو...
    تو تنم جاری کنه
    مثه اون زمزمه ی
    رودی که رفت...
    از تموم رگ من
    تا توی متن وجود.
    بی تو دنیا...
    مثه یک دشت سیاهه واسه من
    واسه من طلوع فردا نداره
    خورشید و آفتاب و مهتاب نداره
    بی تو چشمامم دیگه خواب نداره
    دنیا هم برای من ...مثه یک شب ----------
    .. که همه ستاره هاش...
    پشت یک ابر سیا قایم شدن
    توی قهر لحظه های بی کسی
    تُو سکوت یه شب سرد و سیاه.
    بی تو دنیا ...دیگه بودن نداره
    وقتی که آسمونش ...آبی رویا نداره
    وقتی حرفی از منو ما نداره
    چیزی جز غصه ی فردا نداره!
    بی تو دنیا...
    مثه یک قاب رو دیوار میمونه
    خالی از نقاشی زندگیه
    رنگ سبز و سرخ و آبی نداره
    طرحی از روزای شادی نداره
    خالی از تصویر یک عاشقیه...
    آخه قابی خالیه
    بی تو دنیا دیگه بودن نداره
    دل من شوقی به موندن نداره
    آره تو بهانه ای...
    آره عشق من برام بهانه ای
    ....واسه قلب عاشقم....
    که به شوق بودنت
    زندگی روسر کنم
    به امید عشق تو....
    توی راهه زندگی
    خستگی رو
    از تنم بدر بکنم
    آخه دل محبتو ...
    باتو شناخت
    قاب خالی دلم
    ....نقشی گرفت
    رنگ زیبای محبت و وفا
    نقش رنگین یه باغ باصفا
    همه یادآور قدرت خدا....
    همه یادآور قدرت خدا.
    آره دنیا
    بی تو بودن نداره
    وقتی که آسمونش
    آبی رویا نداره
    وقتی که حرفی دیگه...
    از منو از ما نداره
    تو برام بهونه ای...
    یه بهونه ی قشنگ
    تا بیادم بمونه ...
    همه عشقای قشنگ رو زمین
    ذره ی کوچیکی از عشق خداست
    عشقی که بی انتهاست
    عشقی که بی انتهاست
    *" ف.شید ا "- 1383 سوم مهرماه
    یک زندگی گرم مشتاقانه ورنده در یاد گرفتن ,آرزوی دانستن و دانش واحساس کردن , اندیشه کردن و عمل کردن است واین آن چیزی است که من میخواهم ونه هیچ چیز دیگر*کاترینه مانی فیلدهمه وهمه وقتی دردرون خود آن اشتیاق وخواستن را می بینند که خواهان آن هستند با وجودی گرم ومتمول از امید هر راهی را که ممکن است حاضرند در پیش گرفته به قله ی اهداف خود برسند.
    *(گوته)* اشخاص بزرگ و با همت به كوه مانند، هر چه به ايشان نزديك شوي عظمت وابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون کمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند. *(گوته)
    *خاطرم هست در کلاس دکوراسیون ویترینی که میرفتم (پیش از دانشگده دیزاینری مد* )استاد ما که یک مرد دانمارکی بود و به هریک از ما کلاسور بزرگ سفیدی اهدا کرد که روی جلد آن جلدی پلاستیکی / نایلونی کشیده شده بودودرداخل آن میشد کاغذ یا عکسی را قرار دادوگفت آنچه طرح میدهیم وانجام میدهیم همراه با تمامی جزوه ها وعکسهایمان در این "کلاسور: بعنوان نمونه ی کار ما باید جمع گردد اما پیش از شروع کاراولین نقاشی و کار کلاسی ا ین ست که هریک به سلیقه ی خودباید دو نقاشی بکشید که یکی در روی جلد قرار میگیرددومی در پشت جلد که اتمام کلاس ما خواهد بود و مطلب وموضوع نقاشی این است:
    *در روی صفحه :" کار را با هدف شروع می کنم *در پشت صفحه: به قله ی خواسته هایم رسیده ام!"
    بنظر من این زیباترین تشویق ومحرکی بود که یک استاد میتوانست درشروع کلاس به شاگردان خود بدهد
    *کمک به همگان ، عشقی است که به برجستگان کمک می کند راه های سرفرازی را بیابند . *ارد بزرگ
    و...
    *اگر به موفقیت خود واقعا ایمان داشته باشیدحتما پیروز خواهید شد. *داوید شوارتز *
    و بازبگفته اُرد بزرگ* ما همان هستیم که میخواهیم باشیم*
    به این معنا که اگر قصد کنم کسی باشم خواهم بود حال دربدترین یا بهترین شکل آن حتی در بحث روانشناسی نیز گفته میشود:
    *تکرار یک حرف بخود در هرروز وهر لحظه وهر ثانیه ،باعث باور آن در درون تو میشود*وشاید اینرامیدانید که پایه ی طب روانشناسی بیش از هرچیز بر قدرت تلقین استوار میباشدمن اگر روزی صدبار بخودبگویم من شادترین آدم دنیا هستم وحتی اگر نباشم احساس سرخوشی بمن دست خواهد دا د,البته اگر خود آنرا باتمام دل باور داشته باشم!وشاد نیز خواهم شدبزرگان میگویند: سقف آرزوهايت را تا جائي بالا ببر كه بتواني چراغي به آن نصب كني.حُسن دعا بدرگاه پرورگار نیز درهمین است:گفتن وتکرار خواسته ها که بنوعی" تخلیه روحی" درجائی دیگر امید بخشیدن بما که :کسی درد مرا میداند وحرف مرا میشنودوامید به برآورده شدن دعا که وقتی درباور خود میدانیم از درگاه او شنیده میشویم هرچقدر درگرفتاری ومشکلات دردرون خود روزنه ای ازامید را میگشائیم که طاقت وتوان آدمی را بیشتر میکند تا با صبر وتحمل بانتظار بهتر شدن اوضاع باشد. پس هیچ چیز بی دلیل نیست وهمچنین عشق ووجود عشق در زندگی آدمی که در درجه ی اول دوست داشتن را در با نام مادر میآموزیم وچون عقل کودکانه به درک رسیدبا عشق بخدا آنرا آموزش می بینیم.پس عشق حتی در جنبه ی غمناک خود نیز میتواند ره گشائی باشد برای داشتن امیدی درناامیدی ها هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیزدر خویش بیـآفرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو!چرا که آرام جان دیگری در راه است . *ارد بزرگ
    به اشعار شاعران ونویسندگان نگاه کنید ،آنان که از جدائی وفراق مینویسند اکثرا درمیانه ابیات وسطرهای ایشان ،روزنه ای ازامید را میتوان یافت که شاعر ونویسنده از آن درغالب کلمات حرف میزند*امید به بازدیدن وبرگشتن یار*امید حتی برای یکبار دوباره دیدن او و....یا *شاید باخود آرام گرفتنی بااین یاد که عشق او که رفته است زیباترین خاطره زندگیم بود.!که شادی دل میگردد وآرام دل عاشق.پس میبینیم درنا امیدی بازهم امیدی نهفته است. این لازمه زندگی انسانیست
    *هرگز نترس برای فاصله هایئی که میان آرزوها ورویاهایت با حقایق وجود داردهمانقدر که بتوانی رویایش را داشته باشی میتوانی انجامش دهی*بلوا دیویس
    عشق هم برای بودن وزیستن وادامه ی هستی لازمه ای انکار ناپذیر است .
    ________
    *آ خرین راه*
    بسیار آرام آمدم
    شاید.. حتی.. پاورچین
    آنقدر آرام که سایه ام نیز
    احتیاط میکرد... مبادا...
    ..آه..!!!
    گذر ازاین کوچه ها... اما...
    آنگونـه که
    می پنداشتم
    آسان نبود
    می ترسیدم
    از دیدن ودیده شدن
    از دوباره ...
    بر لبی بودن
    در نـگاهی
    جستجو شـدن
    وباز دلشکسته
    پای پس کشیدن ورفتن
    آرام ...آرامتر از
    ...صـدای قلبم
    آرامتـر از
    طپش های درون سینه ام حتی
    آرامـتر آمدم

    وهمینگونه آرام نیز
    ...خـواهم رفت
    مـرا... دیگر نخواهی دید
    کـلامـی زمـن دیگر...
    نخواهـی شـنید
    وشاید گاه قـلم
    باز بگرید...
    وناله ای برخـیزد
    ازسـوزش نوک قلم
    بر واژه های دلشکسته ام
    و از اشــکهای
    دردآگین شبانه ام
    ردپـائی بـماند
    در * شـعرم
    * در آغوش تنهائی
    * در آشیانه شـعر
    * در آغــوش شــعر
    یا * درکوچــه باغ های ترانه ام
    و *در کنج خلوت شعرم
    عطر... دلتنگی بپاشــد
    دیگر آرام خواهم گرفت..
    اگرچه بغض در گلــو
    آه در سینه... تنهای تنها
    در دلشکستگی ی
    شـیداوش روحـم
    که در هـزارباره گی
    زنــدگیــم...
    شــکست آری شـکست....
    بی هیچ گناهی
    ...اما
    امـا...زین پس..
    مرا نخواهی دید
    نه تو...نه او...نه هـیچکس
    تـعجب نکن
    حتی ترا نیز صدا نکنم
    یا برتو چشم ببندم...
    وخلوتم را زار بگیریم
    دیگر جز شعر
    برایم هیچ نمانده است
    نه حتی آشیانه هایم
    !!!
    اما...من...
    همیشه در سکوت میروم
    من اخر...از بدرود بیزارم
    از خداحافظ گفتن ها
    در رنجم
    بسیار آخر گفته ام: بدرود
    توان بار دیگر گفتنم نیست
    ...نه دیگر باتو
    دیگر بس است مرا!
    سـلامی
    آغاز نمیکنم دیگر
    کـه بدرودی...
    در پی داشـته بـاشـد
    امـا برای تو....
    برای او....
    وبـرای هـمه
    در دل هـزار هـزار
    آرزوی خـوب را
    آرزو میـکنـم
    آه...
    آمـدم ..
    به آرامـی....
    میــروم دگربار
    ... آهســته!
    ودیگر خواهم خـواند...
    حتی زیر لـب :
    *هـمسفر ..آهسـته تر..
    ازکـنار من گـذر
    *راه تـو.. راه من اسـت..
    بی تـو کـُویـک هــمسفر
    *هـمسفر ایـن راه مـا ..*..
    راه عـشق است و صـفا
    بردی از یاد مگر؟؟؟
    تـو وفـای عـشق مـا؟
    ....
    این اما شـعری بـود
    در ... روزگاری...
    ...
    که باید فراموشش کنـم
    در دوبـاره گـی... شکستن
    نه... دیگر نمیخوانم ...
    نمی توانم ..نمی توانم
    زیـن پـس اما...
    زندگانیت خــوش بـاد
    که مـیدانـم زین پس ...
    هــمیشه
    هـزار خـاطره را
    با دل مـی کشـم..
    با روح مـی برم
    و در خـود مـیمیرم

    نمیگویمت: بامـید دیـدار
    که دیداری نخواهد بود

    نمی گویـم ونه حتی

    تا بعد....
    وآه...
    چـه بـی ـمر بـود
    ایـن گـذر
    چـه پُـراثـر , بـر مـن
    فـقط بـه فـقط ..
    مـیگویم ترا
    شـاد باشـی وخــوشبخت
    کـامـران باشــی
    و در امـان خـدا
    یـادت هـمراه دلـم
    مـیماند
    در راه,راه ِ رفتن
    یـاد تو...تو ..و حـتی تـو
    ___1383ف.شیدا
    *هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیآفرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو چرا که آرام جان دیگری در راه است .* ارد بزرگ
    آرام جانی که میتواند دردرون خودتو باشد اینکه :بگوئی یادش بخیر عشق زیبائی بود ،خاطره ای دوست داشتنی روزگاری خوش.سلامت باشد وشادمان وخوشبخت وبااین حرف دل عاشق هرچند شکسته آرام میگیرد چراکه بهترین ها را برای او که دوستش میدارد خواسته است با امید اینکه اورا که دوست میدارد یا دوست داشته است خوشبخت زندگی کند حتی بودن او بى تو وحتى بدون او!واین یعنی عشق.
    *عـشق همچون طوفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کندو انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . *ارد بزرگ
    همین که شادی او وآرامش دل خود واورا نیز طلب می کنی بزرگترین عشق ومحبتی ست که میشود داشت:به گفته شاعران و بزرگان وانديشمندان در باره عشـق نگاهی می کنیم:*عشق آن نیست که هرلحظه کنارش باشی َعشق آن است که هرلحظه بیادش باشی ...و همچنین: همینقدر که کسی را دوست بداریم ودوستمان داشته باشد کافیستلازمه ی عشق تنها در بهم رسیدن نیست!يا:اینکه با آتشهای درونی بسوزیوشادی را همچنان در دل داشته باشیخود یک موفقیت در زندگی ست!*والتر پاتر
    براى عشق:
    ـــــــــــــــــــــــ
    من براي بهار شعر نميگويم
    بهار بي ترانه نميماند
    قناري باز ميخواند
    پرنده نغمه ها سر ميدهد
    ...من اما...
    براي عشقـی ميخوانم
    در آستانه در اميد
    چشم براه نجاتي مـجهول
    من براي عشقي ميخوانم
    که تنها ميخواهد ،
    زنده بماند
    در بهاران ِهستی عــشق
    وجايگاهي جز دل نميشناسد
    چون شعله اي ست
    بر شمعي خاموش
    چون کودک محبت
    زندگي یافته
    از مادرعشق
    در آغـوش عاطفه ها
    ...بهار آخر روزي
    جا به زمستان خواهدداد
    قناري يکروز خواهد رفت
    عشق گاه به ويراني ...
    گاه شکست رسيد....
    دل اما جائي
    براي رفتن نداشت
    و گريست ..
    در کُنج دوستت دارم ها!
    نه... من براي بهار
    شعر نميگويم
    که دل واژه نامه
    اشعار عاشقی ست

    وعــشق خود
    بهار دل ها
    من اما...شعر ي خواهم سرود
    ... براي قلبـی ...
    که بهارش ، عاشقي ست
    ونغمه هايش
    تکرار دوسـتت دارم
    با من هم ترانه باش
    ف.شيدا فروردين 1386جمعه
    ــــــــ پايان ـــــــ
    به قلم: فــرزانه شـــیدا

  11. Top | #7
    پارسیان (شاپرزفا)
    mahroo آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    کاربر سـایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    42471
    نوشته ها
    29
    میانگین پست در روز
    0.02
    تشکر ها
    4
    از این کاربر 8 بار در 7 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    بُعد سوم آ رمان نامه
    فرگرد رنج و سختی
    در فرگرد عشق گفتیم که زندگی بدون عشق همانند زندگی بدون هواست که انسان دچار خفقان روح ودرون میگردددر فرگرد رنج ومشقت وسختی از *ارد بزرگ* زندگی را از دید گاه رنج واندوه آن به سخن می نشینیم:د رگذرگاه یکباره زندگی که انسان تنها برای یکبار مهلت زیستن را دارد ومسلما این زندگی تنها برای آنکه آفریده شویم , زندگی کنیم واز دنیا رفته وفراموش شویم , نبوده است من معتقدم حضور و وجود انسان, دلیلی از جانب خداوندگار دارد که بر ما واجب است آنرا دریافته وبه آن عمل کنیم.

    بی شک اینکه در زندگی چگونه آدمی هستیم در راه زندگی پشتوانه ی زندگی ما خواهد بود . اینکه در این گذرکاه کدامین راه را برگزینیم نیزخود بخشی از زندگی ست که پرداختن به آن , خود کتابی قطور خواهد شداما این مسلم است که در این گذرگاه هزاران راه برما گشوده میگرددکه رفتن از هریک از آن در هستی ما نقشی ویژه واساسی داردمثال های بسیاری از نوع انتخابی که ما ,در زندگی خود کرده ایم را میتوان در اکثر کتب مربوط به *راه زندکی *یا *راز موفقیت وامثال آن مشاهده نمودما بسیاری از مردم نیز اعتقادی به اینگونه کتابها نداشته وخودرا در حد کافی عاقل وبالغ وباتجربه میدانند که نیازی درخواندن اینگونه آثاردر خود نمی بینندغافل ازاینکه همه انسان ها توشه ای ا زاین دست از زندگی را باخود میکشندکه بواسطه همان اینگونه کتب تحریر گردیده است حا ل باید دیدکه چه رخ میدهد که چنین انسان عاقل وبالغ وباتجربه ای بناگاه در چاه یأس وناامیدی خودفروافتاده وقادر به بیرون کشیدن خودازاین معرکه رنج ومشقت وسختی زندگی نیست
    به فرموده ی ارد بزرگ:گذشتن از سختی های پیش رو ، چندان سخت تر ازآن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود . *ارد بزرگ*

    من خود در این مورد بسیار در کتاب واژه های خود سخن گفته ام واما مروری تعجیلی بر آن میکنم تا برای دوستانی که واژه ها را نخوانده اند مجهول باقی نماند:ما انسانها در زمینه ی فراموش کردن شادیها و خوشی ها وحتی پندها واندرزها هریک به نوعی نابغه ایم ،اما در یادآوری غم واندوه وآنچه به روزگارمان آمده میتوانیم برای تمام عمر برای فرزند ونوه واگر زنده بمانیم(برای شما:انشالله)حتی* نتیجه ی *خود قصه های درد بگوئیم تا درخاطرشان بماند چقدر تجربه آموخته ایم وموهایمان رنگی از آسیاب ندید که هیچ چقدردرد ورنج مشقت زندگی بود که موسفید وروسفیدمان کرد!اما چطور نتوانستیم این غم ورنج را جز به گذر زمان وبه *حکمت دنیابر خود آسان کنیم جای سوال داردچون اکثر آنهائی که بسیار رنج دیده اند باتمامی تجارب اگر براستی ایستاده وراهی را برای رهائی یافته اند آنگاه میتوان گفت که اینان انسانهائی موفق بوده اندوچنانچه تنها با همان روز وحال گذشته همچنان درغم وفشاروسختی سخن از این برانیم که :دخترم پسرم من چه ها که نکشیدم تا شدم اینکه شدم ووقتی نگاه می کنی میبینی تغییر چشمگیری از انروز تا به امروزدر زندگی این فردحاصل نگشته استجز اینکه فلان مشکل بمرورزمان به قدرت دنیا وخداوند حل گردیده است .آنگاه باید پرسید : میشود بفرمائید شما چه شدید؟؟؟

    * دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ


    سازش با آنچه بر سرمان می اید جدا از تلاش برای بهتر نمودن آن است اینکه دست بر دست نهاده انتظار بکشیم که همه چیز حل میگردد .مسلما عاقلانه نیست صرفنظر ازاینکه گاه مشکلی براستی از قدرت ما خارج باشد بمانند بیماری یا مرگ وامثال اینهابه گفته یکی از بزرگان:*من زمانی که میبینم دیگر قادر به حل کردن مشکلم نیستم آنرا بدست زمان رها میکنم تا کائنات خود به حل آن بپردازد*اما این به معنای اینکه تسلیم زندگی گردیم نیست .چراکه پیش ازآنکه بدانیم براستی راه حلی برای آن پیدا میشود یا خیر.اگر تنها بگوئیم خودش درست میشودیا بالاخره یکطوری میشود ,کافی نیست انسان میبایست گامی بردارد تا خدواند وکائنات نیز گامی برای او بردارند :"ازتو همت* ازخدا برکت"*واین جمله ایست کوتاه وبسیار اما جامع وگویا برای آنکه بدانیم زندگی نشستنودست روی دست نهادن نیستواین کلامی ست که از کودکی توسط والدین خود,دین خود, اجتماع خودباآن بزرگ گشته ایم وبه کرّرات آنرا شنیده ایم وقتی به افرادی که به نشستن وامید بستن باینکه بالاخره درست خواهد شد نگاه میکنیم وبسیار میبینیم که تغییری آنچنان دیدنی در هستی وزندگی آنان رخ نداده اما در مقام سخن نظر ایشان این است که همینقدر که اینهمه سال زنده مانده امباید کافی باشد !که حقیقتا چنین نیست

    زنده بودن درمقام زنده بودن بیش ازاینها می بایست ارزش داشته باشد
    وتلاش برای بهبود اوضاع نیز تنها باین ختم نمیشود که بگوئیم من طاقت میآوردم
    خیر! ...بایستی گفت: حق من اینگونه بودن نیست! ودرتلاش بود که راهی گشود برای آنکه اینگونه نباشم .بگذارید مثالهائی بیاورم از ترجمه ی کتاب ذرات طلائی دو:
    ما باندازه کافی انسانهائی داریم که بگویند :"همین است که هست "اما ما نیاز به به کسانی داریم که بگویند :میتواند اینگونه باشد!!! *روبرت أوربین*

    * پر کردن زمان هرروز, بتو جوانی, سلامتی, استعداد, وامید خواهد دادبدانگونه که همه زندگی تو چون اعجازی خواهد بود با دنیائی خاطرات خوب! * پم برآ وُن*

    و براستی نیز اینکه همواره در جای همیشگی خود کارهای روزانه ومتدوال خود را انجام دهیم بامید آنکه سرانجام یکطوری میشود !بمانند این است کهدرسر زیر برف فرو برده از خود واطراف ومشکلات خود غافل شدهوگول زدن خود نیست وازدقیقا از دست دادن لحظات وفرصتیهائی ست که برای بهتر زندگی کردن
    وانجام دادن کاری مفید چه برای خود چه دیگریمیشد از آن استفاده کردچون براستی هر انسانی حق خوب زندگی کردن را دارداما زمانی که خود به خویش دل نمیسوزانی
    چگونه انتظار خواهی داشت دیگری برتودل بسوزاندیا خانواده وجامعه دستگیر تو باشند؟حقی که من وشما از زندگی بما داده شده است زمانی کاربرد دارد که در درجه ی اول خود خود را باورکنی وبرای بهزیستی خود ودیگران تلاش نمائی .انچه مسلم است حق را به انسان نمیدهند"حق را باید گرفت وحق را باید بدست اورد"
    وتنها زمانی به چنین چیزی خواهی رسید که منطق واعمال توآنقدر قوی باشد که دیگران ناگزیر به این باشند که حق ترا قبول کردهوبه آن تن در دهند درغیر اینصورت هرچقدر در زندگی تلاش کنی تا اجازه میدهی
    که برتو بد بگذردبرتو بدنیز خواهد گذشت این قانون زندگیست.
    وآنکه :
    آنکه سختی نکشیده ، نرمی و بهکامی نخواهد داشت . ارد بزرگ
    نیازی نیست که در هر قدم از زندگی بطور مدوامباخود بگوئیمکه من انسان بدشانسی هستم ویا غم همواره بدنبال من خواهد آمدچراکه باور آن بیشتر اندوه وسختی انسان را افزون نموده وبر ما زندگی را دشوار میکند برای یکبار نیز شده صبح که از خواب چشم میگشائید درزمان
    ایستادن روبروی آینه برای آنکه آبی بر صورت زدن
    بخود بگوئید: امروز روز خوبی ست ومن شاد خواهم بود
    وهیچ جیز هیچ کس در هیچ موقعیتی قادر نخواهد بود باعث اندوه من شود
    من اجازه نخواهم داد که اندوه گریبان مرا گرفته در رنج ومصیبت روزگار
    مرا مچاله ی زندگی کند
    که من چون بخواهم شادی از آن من است
    باور کنید خرجی ندارد تنها امتحان کنید برای چندروز ونتیجه را
    خود شاهد باشیدورضا نباشید که هرچه دنیا وزندگی میخواهد بر سر شما بیاورد
    چرا که قدرت اولیه پس از خدا دردستهای خود شماست:
    * اینگونه بودن! _____
    صدایی خسته در صد واژه ی مبهم
    وصدها واژه ای در سطر خیس قطره های اشک
    میان خیسی هرخط دفتر . . .
    در تب فریاد و چون سرخی غمبار شقایق ها
    نگاهی غمزده خونین
    درون سینه اش رنگ سیاهی های یک اندوه
    و تکرار خطوط اشک
    میان خط به خط دفتری خاموش
    و اما بازهم خاموشی و اندوه
    ودر صدها سوال مانده در تردید
    به سرگردان سکوتی باز پیچیدن بخود . . .
    در یاس نا سامان یک "بودن"
    نیازی سخت درمانده به فریادی ز قعر سینه ای همواره در خاموشی مطلق
    ویک نومیدی سخت وسیاه
    از هرچه بودن در میان اوج نامردی
    به قعر نامرادی ها اگر حق هم چنین باشد
    چنین حق دل من نیست
    نه حتی حق تو در بودنی تنها برای زنده بودن ها . . . فقط یکبار !
    نه بار دیگری از روی دانش های عمری زندگی کردن . . .
    ( فقط یکبار ! )
    ولیکن زندگانی ، زنده بودن نیست !
    بسی بالاتر از این ، حق ِ بودن هاست !
    و اما عشق . . .
    گذار رودباری در رگ خونین قلبی پر طپش اما . . .
    رسیدن تا به مردابی میان زندگانی بین آدمها !
    ز دنیا حق من " اینگونه بودن "
    باز هم ، حق دل من نیست . . . نه حتی تو !
    خداوندی که جان بخشیده قلبی را
    به هر تن در جهان خویش
    تنی آزاده را روی زمین همواره می جوید
    واما آدمی درحد جای خود گرفته حق بودن را ،
    میان این زمینِ ِ تا ابد درگیر ناحقی !
    نه دیگر ! حق تو یا حق من
    "اینگونه بودن "نیست !
    1388 فرزانه شیدا ــــــــ
    دقیقا همانگونه که ارد بزرگ میفرمایند:آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ

    آنهائی که قادر بدوست داشتن نیستن از مهمترین بخش زندگی محروم میمانند، چراکه بسیاری از آنچه در دورادور ما وجود دار دتنها زمانی دیده میشه که شخص قادر به احساس آن باشد وانسانی که ازمحبت وعشق بهره ای نبرده استاز دیدن واحساس اینگونه چیزها نیز محرومند انسانهائی ازاین دست همیشه دچار مشکلات بیشتری هستند چرا که دنیای آنان قانون دودوتا چهارتا را دنبال میکند وهرگز نخواهد آمدکه دودوتای آنان بشود سه یا پنج !اما دنیای عاشقان در بسیار اوقات پنج هم میشود!واگه به زبانه عامیانه برایش سه هم شده حسابی سه میشود!وشاید به سختی نیز صدمه ببیند!اما در یه چیز میتواند مطمئن باشد کهپای دل خود را خورده استاینگونه بسادگی این مطلب را بیان کردم ،چراکه دردنیای عامه معمولا همینگونه است که گفته شدد ر رابطه با چنین اشخاصی میتوان گفت ،لااقل اینگونه انسانها برای اینکه ادم بدی بوده اند صدمه ندیده اند ،بلکه از آن جهت که احساس دل را مقدم تر از عقل خویش قرار داده استشاید به ضربه ای دچار شود که باید گفت چنین انسانهائی حتی درقبال اینگونه صدمات نیز نخواهند شکست چراکه درباور خود براین عقیده اندکه من از سر خوبی دل وبه نیتی پاک چنین کردم ،اما اگر قدر دانسته نشد خداوندی هست که خواهد دید وباز مرا درمانده نخواهد گذاشت وبدینگونه به حسرت وتاسف نخواهند نشست، اگرچه دنیای فعلی هرگز بادنیای انسانهای رومانتیک پابپا نمیروداما یک چیز درهمه اوقات صادقاست انسان بااحساس لااقل دلش شادتر از دیگران استچراکه تنها نمیاند وهمیشه وقتی محبتی دردرون اوهست دور واطرافش پر مخواهد شد از انسانهائی که به این نوع افراد علاقمندند چون یه به زبانی ساده بمانند همان یکی یکدانه های مادرهستند وته تغاری های خدا .به این معنی که چون نیتی پاک وقلبی صاف ومهربان را دارا هستند مورد مهر ومحبت خداوند واطرافیان نیز واقع میگردند.چنین افرادی هرگز قلب خویش را از تنفر آکنده نمی کنندوهمواره با تمامی مصائبی که بر آنان میگذردسرشار از عشقی هستند که میشود گفت بگونه ای عشقی خداوندیست." که خوش به سعادتشان باشد ".*و از این دست آدمهاهم در این دنیا بسیار نادر بوده وکم پیدا میشوند.
    * دیروز ...امروز ...فردا*_____
    دیروز فردایم
    را بی ثمر خواندم

    امروز دریافتم
    که بی ثمر نبود
    گریز از دیروزی
    که زندگیم را
    عبث کرده بود
    بی آنکه عبث باشد
    رنگ تیره ای از گذشته را
    ثمره ی فردایم کرد
    چه با اشتیاق
    از میله های زندان گذشته
    گریخته بودم
    و چه تلخ دریافتم
    که هنوز
    در حصار گذشته ها
    در زنجیر مانده ام
    با عشق یا بی عشق
    به جرم گناه آلوده ی دوست داشتن
    در اسارت بودم
    هر چند که عشق
    معنای زیبائی از محبت است
    بر هر چه در دنیاست
    ..و دوست داشتن
    سمبل قلبی ست
    که هنوز
    بی مهری ندیده است..
    هر چند بسیار دیده بودم
    بی مهری ها...اما
    دوست میداشتم
    آری دوست میداشتم ،
    لطف دوست داشتن را
    آنهم در کدامین دنیا!!
    دیروز فردایم را
    بی ثمر خواندنم
    امروز دریافتم
    که بی ثمر نبود
    امروز نیز لبهای خاموش پر فریادم
    در بیصدائی ها بر هم فشرده میشود
    با پرده ی سکوتی که
    رویاروی من و بر لبهای خموش من
    فرمان خموشی صادر نموده است
    و رویایم را درهم می شکند
    رویای دوست داشتن را
    دیروز رنج می کشیدم
    چرا که دوست میداشتم
    امروز رنج می کشم
    زیرا می پرسند :چرا دوست میدارم
    و من خاموشم
    چرا که نمیدانم"
    دوست داشتن "
    چه معنائی
    جز "دوست داشتن "
    میتواند داشته باشد

    و آنکه دوست میداشت
    دیروز چرا مرغ شکسته بال
    قفس دردانگیز عشق بود
    و امروز چرا بسته پر
    قفس ناباوری های
    دنیای بی محبت
    با من بگو چرا؟ چرا نا آشناست
    دلهای امروز با محبت و عشق
    چرا تردید هاست در معنای عشق
    لیک بر من شرمی نیست
    اگر در دنیای خالی ار عشق
    توانستم
    عاشقانه قلبی مملو
    از محبت باشم
    عاشقانه دوست بدارم
    و عاشق باشم
    چراکه دنیای من "دنیای محبت" بود
    هرچند در نگاهها ناشناس
    در باور ها پر تردید
    عشق را می توان
    به گلبرگ گلی نیز با تمامی وجود بخشید
    اگر قلبی را توان بخششی
    از مهر ،
    محبت و دوست داشتن باشد
    که این نیز
    بر هر کس ساده نیست

    اگر مهربانی را
    نشناسد...
    ...دیروز فردایم را
    بی ثمر خواندم

    امروز دریافتم
    که بی ثمر نبود

    قلبم
    ثمره ی دوست داشتن خویش را
    در یادگیری عاشق بودن
    دریافته بود
    دل خدای عشق خویش را
    یافته بود
    او را که خود عشق بدل
    بخشیده بود
    دیگر میدانستم
    از شهر بیهوده گی
    گریخته ام
    حتی اگر ...
    از نگاه دیگری
    راهی نپیموده باشم
    ...دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
    امروز دریافتم که بی ثمر نبود
    عشق گناه بی گناهیم بود
    و اگر در زندان ناباوری خویش
    آزادم کرده اند
    یا بنام دیوانگی
    میخواهند زندانی را ببخشند !
    که گناهی نکرده بود
    من اما به سر بلندی
    از کنار اینان
    خواهم گذشت
    گناه من
    اگر گناهی باشد
    جز "دوست داشتن" نبوده است
    ...آری ...امروز یا فردایم
    از اثر دیروز
    از "احساسِ عشق"
    در درونم درامروز
    میتواند
    در دستهای دیگران
    به ظلمت باشد
    اما برای آنکه
    سراپا سوخته بود
    ودیگر آتش نمی گرفت
    چه فرقی داشت
    من اما هرگز
    به" ظلمت" خو نخواهم کرد
    که" دوست داشتنم"
    هر گونه بود
    هرگونه هست
    به هر چه خواهد بود
    به هر که خواهد بود
    روشنائی روح و درون من است
    ثروت من است در اوج تنگدستی
    در دنیای مردمان خودباخته ای
    که از عشق بی نصیب مانده اند
    ز بخشش بی خبر
    از خود خویش لبریز
    از باور عشق ناکام!!
    ...
    مرا چه باک.. مرا چه غم
    آنگاه که خداوندم با من است
    ...دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
    ... امروز دریافتم که بی ثمر نبود

    1364____* فرزانه شیدا‌*
    رنج آدمی را نیرومند می سازد برسان کوهستان سخت . ارد بزرگ

    اینچنین پابندم:______

    دیده ام خیره بر این کاغذ هاست
    بر خطوطی که قلم بر آن زد
    بر حروفی که گهی خط خورده
    و به آشفتگی صدها حرف
    که اگر باز نویسم آنرا
    بازهم دل به پریشانی وغم
    در پی حرف دگر میگردد
    آن الفبائی را
    که دبستان وکلاس
    بمن آموخته بود
    گوئیا گم کردم
    دفتر وکیف و کتابم را هم
    ودلم را پس از آن
    خیره ام بر همه ء کاغذها
    که من آخر ز چه رو
    اینهمه کاغذ سرگردان را
    اینچنین سال به سال
    یک بیک می گردم
    وتوان در من نیست
    بگذرم از ورقی تا خورده
    که درونش یکروز
    در میان شعری
    چشم گریانی را
    کرده ترسیم تب احساسم
    یا که در یک شب دیگر خطی
    روی یک برگ تهی
    با ز ترسیم شدو شعری شد
    مانده در دفتر شعرم برجا
    قدرتم نیست سپارم بر باد
    چک نویسی حتی
    که بر آن قطره اشکی افتاد
    قدرتم نیست فراموش کنم
    که به هر بیت وبه هر تک غزلی
    که به هر نثر وبه هرواژه عشق
    اینچنین پابندم
    وتمامیت این برگ به برگ
    از درخت دل پر باری بود
    که به هر فصل که از راه رسید
    از خود وبودن خویش
    نقش خود ایفا کرد
    لحظه ای سبز بهارانی بود
    لحظه ای میوه به تابستان داد
    در خزان
    برگ وجودش خشکید
    وتن لرزانی
    در زمستانی شد
    و هر آن دانه ءبرف
    نزد او حرمت داشت
    بر تنش جائی داشت
    زندگی بود تمامیت این بودن ها
    لیک من حیرانم
    که کجاشد همه آن روز وشبی
    که کنون در تقویم
    بدلم میگوید
    اینهمه سال گذشت
    آه ای برگ سفید
    که کنون منتظری
    تا دگر باره به احساسی سبز
    سردی بودن را
    از تو واز دلها
    بزدایم با شعر
    از دل خود هم نیز
    لیک ای برگ سفید
    گوئیا هیزم تن میسوزد
    شعله اش پیدا نیست
    در دلم
    روح الفبا هم نیز
    خود شراری دارد
    زندگی قصه یک پرواز است
    لیک بر روی زمین
    روح همواره ز جسم ,آسمان میخواهد
    آسمانی که درآن
    دل اگر بارانی
    یا که در پائیز است
    یا زمستان بدلش سردی داد
    باز هم هیزم یک بودن بود
    در درون آتش
    بازهم هیزم یک بودن بود
    گرچه تن سوخته اما سرشار
    از همه احساسی
    که بدل ره میداد
    وبه آن دل می بست
    اینچنین پابندم
    اینچنین پابندم به هر آن لحظه خویش
    اینچنین پابند است
    دل به رویائی چند
    که به عمرش همه روز
    زندگانی بخشید
    اینچنین پابندم ...اینچنین پابندم
    نهم آذر 1385 فرزانه شیدا_______
    ● دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد . دشواری بیشتر ،
    ارزش فزونتر . ارد بزرگ

    بیدار باشیم !
    همیشه رنج وسختی درکمین آدمیست اما چگونه با آن برخورد کنیم دقیقا همان راه حلی ستکه در مطب دکتران روانشناس بدنبال آن میگردیم یا باداروهای پزشک اعصاببه آرام بخشیدن آن می پردازیم
    اما ما نیازی به هیچیک از این ها نخواهیم داشت .زمانی که بدانیم چگونه مغلوب غم واندوه خویش نگردیم
    وآنکه قادر باشد دراوج غم خنده ای بر لب بگذارد ولبخندی نهدر قالب نقابی بر صورت بلکه به قدرت ایمان درونی خویشکه براو میگوید: بازنده کسی است که قادر به تحمل اندوه ودرد خود نباشد وتسلیم غم گردد
    وهمواره برخود وزندگی واحساسات خویش تسلطی مثبت داشته باشد بازنده نیست بلکه فردی ست که سرانجام به جائی خواهد رسید حتی اگر درتمامی گامهای زندگی سختی بسیار دیده باشد.وبزرگان نیزبه تکرار گفته اند:
    * عاقل غم نمیخورد*
    ارزش سختی های روزگار را باید دانست ، آنها آمده اند
    تا ما را نیرومندتر سازند . ارد بزرگ
    ___ بنویس____
    قلمت را بردار
    و برای دلِ شب باز نویس
    که اگرخسته نوشتم
    در شب
    از سر غصه ی تاریکی نیست
    روزگارم پره نور
    دیدگانم بیدار
    دل من غمگین است
    دل من غمگین است
    واگر بیدارم
    درگذر از شب و شبها هرشب
    کوچه های شب بیدار زده
    همدمم خواهد بود
    ماه ومهتاب کنار دل من
    و به همپائی هر نقطه زنور
    در دل شب زده غمناکم
    هم سخن گشته دلم
    باشب و کوکب و
    مهتاب و نسیم
    آه افسوس ولی
    کس دراین خلوت تنهائی شب
    همصدا بامن و
    با قلبم نیست
    کوچه هم بس تنها
    دل من بس غمگین
    آسمان گاه بگاه
    ابری وتیره وباران زده
    بامن هم پاست
    لیک افسوس دلم
    همچنان غمزده
    در کوچه ی شب
    رهگذار شب غمناک ِدلاست
    آسمان تنها نیست
    گل ز هر شبنم شب
    بوسه بخود میگیرد
    من ولی باز
    همان سرگردان
    من همان بیدارم
    دل من بس تنهاست
    دل من بس تنهاست
    در هرآن کوچه شب
    در هرآن ساعت غمناک گذر
    دل من بس تنهاست
    دل من بس تنهاست

    شنبه 19 آبانماه 1386
    ــــــفرزانه شیداـــــ
    ولی در اوج تنهائی نیز انسان میتواند برخود خویش تکیه زند وبرخدای خویش که در راه زندگی نیز همواره یده ایم هیچکس به اندازه خود ما به یاری خداوندگارقادر نخواهد بوداندوه درونی ما را بشناسد وبه چاره ی آن بپردازد چراکه هیچکسی بدرستی نمیتواند آنگونه که بایدازدرون تو باخبر باشدوباز این خود توهستی که میدانی چگونه وباکدامین راه میتوانی به آرامش دل خودبرسیوآنچه دکتر روانشناس واعصاب تو نیزبرای تو انجام میدهند چیزی نیست جز اینکه بتو یادآور شوندکه تا زمانی که خود از درون غمگین باشیهرگز دنیای اطراف توزیبا نخواهد بود وهرگز حتی بهاران نیز گلی برای تونخواهد داشت زمانی که به اندوه چشم بر زمین غم خویش دوخته از نگاه به اطراف از فرط افسردگی چشم پوشیده ای:

    *مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ*

    زندگی سخت است و دراین حرفی نیست اما سخت تر میگردد اگر سخت نیز بگیریدنیا را می بایست آسان گرفت لااقل بخاطر خود برخود.
    *ــ...و کسی نیز بما گوش نکرد ....!*ـــ
    گفتی وباز شنیدم که دلت
    سخن از دلتنگی ست ..
    سخن ِاینکه سکوت
    در دلت باز شکست
    وتو گفتی با دل
    هرچه در قلبت بود...
    لیک گوش همه این مردم دهر
    خالی از گفت وشنود
    خالی از باورهاست
    ودلی چون دل ماه
    رچه مینالد ومیگوید باز
    کس به یک چشم ونگاه
    به رخ خسته ما نیز
    نگاهی زسر شوق نکرد
    من که فریاد زدم
    با دل خویش
    منکه گفتم
    همه اندوه دلم
    منکه هر روز
    و هرآن شب به غمی
    واژه در واژه
    به تکرار امید
    درقلم مُردم وبا اشک
    به صبح دگری...
    پای اندوه دلم
    باز کشید
    وهنوزم که هنوز
    بیصدا مانده دلم
    باهمه گفتن ها
    باهمه شعر وسخن
    باهمه دفتر و گفتار وکتاب
    هیچکس گوش شنیدن
    که نداشت
    هیچکس غصه عالم
    که نداشت
    همه کس غرقه به خویش
    غرقه در دنیائیست
    که در آن یاد
    دگر مردم دهر...
    رفته دیگر ازیادومن
    افسوس ...
    ای خدا
    خود تو بگو
    ازچه رو اینهمه غم را
    بدلم باز کشم
    من که هر فریادم ....
    میخورد بردیوار!!!
    منکه حتی به قلم ,
    اشک و به دل خون دادم
    ما چه گفتیم
    مگرجز حقیقت جز عشق
    جز محبت... خوبی ...
    ما فقط
    قصه تکرارِ
    همان دیروزیم
    شنوائی به جهان
    نیست که نیست
    رمز ویران سکوت ...
    عاقبت بر لب من نیز نشست ...
    وسکوتم پس ازاین ..
    نه به فریاد و قلم
    نه به اشک ونه به آه
    با کسی هیچ نخواهد گفتن
    من فقط تکرارم ...تو فقط تکراری
    و کسی نیز بما گوش نکرد
    و کسی نیز بما گوش نکرد!!!
    ،، دل من پرشده از گفتنها،، ،،
    دل من پرشده از گفتنها،،
    از: فـرزانه شـیدا
    یکشنبه ۱۶ دیماه ۱۳۸۶
    نه باور کنید که این دنیا نیست که سرد شده است این ما آدمها هستیم که قلبهایمان از هم دور گردیده استوموضوع زندگی تنها دارائی وفقر وثروت وپول نیست که انسانها را ازهم دور کردهاستاین فقدان عاطفه هاست که نمیگذارد نه نتها کسی به کسی نزدیک شودبلکه حتی از ترس صدمه دیدن میل کمک کردن رانیز درخویش نمی بیندحتی بااینکه شاید قدرت انجام آنرا نیز داشته باشد ودردرون مایل به انجام آن باشددر دنیای ساعتی امروزمانند این است که انسانها به مانند "تیک تاک ساعت " قدم بقدم جلو میروندوحاضر نیستند و نمیتوانند انحرافی بسوی چپ یا راست داشته باشند ودایره وار زندگی را دور زده ودور میزنندواینگونه میشود که هرکدام تبدیل میشویمبه ساعت هائی می که فقط وظیفه گذران شب وروز رابخوبی از عهده برمیائیم وحتی نیاز نداریم جر صدای قدمهای خود در سکوت زندگی چیز دیگری را بهم گفته یا اعطا نمائیم ومتاسفانه این هدیه ی عصر جدید ماست .اما آیا می بایست فراموش کنیم که دردرون ما احساس عطوفت ومهربانی وعشق نیزاز دردگاه تعالی خداوند بخشیده شده است!؟
    ـــــ برگ افتاد ــــــ
    برگ افتاد ز آغوش درخت
    مرغکي پر زد و بر شاخه نشست
    باد در برگ درختان پيچيد ..
    سيب سرخي در آب ...
    در دل حوض سفيد ... همچنان ميرقصيد
    عکس خورشيد چه لغزنده بر آب..
    در گذر بود و... کنارش ابري
    من ولی ... غرقه به يک برگ سفيد
    بر دل و دامن دفتر...تنها....
    غرقه در صحبت دائم با دل
    منو خودکار سياه...
    منو اين برگ سفيد ...
    منو دنيائي حرف...
    بارش اشک مداوم بر آن...
    لحظه ای خيره به پائيزی سرد...
    لحظه ای غرقه به خویش!
    ...
    روز پائيز به همراهي باد
    ...در شتابي جدّي ...
    در جدا کردن هر برگ ... پس از برگ دگر
    گوئيا قصد سفر داشت که زود ...
    تا زماني باقی ست
    فصل پائيزي خود را اينجا
    به هر آنکس که نگاهش ميکرد ...
    باز پس داده و اثبات کند...
    که دگر پائيز است.!
    و منو دفتر من... بي هرآن پائيزي
    فصل در فصل همه ؛بودن؛ را ...
    در هرآن برگ... پس از برگ دگر
    قصه گفتيم و کسي گوش نکرد!!
    و کسي نيز نديد...که جهان‌ ِ دل ما
    در کجا برفـی بود....
    در کجا بارانی...
    کي به پائيز رسيد
    يا بهارانش را...در کجا سر ميکرد؟
    ...چه زمان طي ميکرد؟
    مرحبا بر دل هر فصل جهان...
    که اگر آمد و رفت ...لااقل در نگه مردم دهر
    همه جا ديده شد و نقشي داشت....
    در دل يک يک افراد جهان!
    ......آه و افسوس بما..
    که بدون اثري...
    آمده ... مانده و... آخر رفتيم

    ف.شيدا 1383 مهرماه ______________
    دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،
    باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ
    آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ
    گذر های زمان____
    این گذر های زمان
    انقدر ها که گمان میکردیم
    تازه وبکر نبود
    قصه تکرا ر همان
    قصه دیروز وکسان دگر است
    ما فقط بار دگر
    روی سن رفته
    چو آن بازیگر
    زندگی را
    همه بازی کردیم
    تا بدانیم همه , دنیا نیز
    گذری بیش نبود
    گذری بی برگشت
    گه به لبخند وگهی در گریه
    گاه افسرده دل وآزرده
    گذری بیش نبود
    گذری بی برگشت
    نه بدان گونه که می باید بود
    و گر امروز بپرسند مرا
    ثروت و علم کدامین خواهی
    خواهمت گفت: بدون تردید
    که بدون دل و عشق
    زندگی بی معناست
    چه به ثروت باشد
    چه بدانستن علم
    گذر زندگی ماست که بی برگشتی
    گر بدون دل عاشق باشد
    بس تهی بس خالیست
    و به ثروت و علوم
    در تهی بودن قلبی خالی
    انتهایش به خراب آباد است
    ثمری نیست که نیست
    گر که بی عشق دلی
    در خرابات جهان راه برد
    جسم خالی زهمه ایمان را
    جسم خالی ز خدای دل ودهر
    جسم خالی ز خدای دل را .
    هفدهم ردیبهشت/ ۱۳۸۴ف . شیداــــــ
    دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،
    مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ .
    یادبگیریم شکر گذار خداوندگار خویش باشیم در شادی وغم ورنج ومشقت در هر روزه ی زندگی خویش که به سلامت از خانه بیرون رفته به سلامت باز میگردیمکه پدر ومادری داریم یا حتی یکی از ایندورا که شاید فرزندانی که بامید خدا به بیراهه نرفته اندوبالاتر ازهمه خداوندی که همواره پناه ماست اینها تماما معجزات زندگیست پس یادبگیریم بگوئیم خداوندا شکر تو
    ● احساس
    اگر توانست فر یاد زند فر یاد زد
    اگر چشمانش خواست بگرید، گر یست
    در آینه چو خود را دید
    گر لب تمایل به لبخند داشت لبخندی زد
    چو خواست دیده از خویش بر گیرد برگرفت
    اما نمی توان گفت اسیر نفس خویش بود
    که اسیران نفس بازیگران شیطانند و شادمان
    او اما اسیر احساس بود و غمگین
    گویند فرمان اشک و خنده ز
    ادراک ذهنی ست
    و دل بازیگر نقشی
    باور ندارم اینرا
    که دلشکستگی را
    دل بود که احساس کرد
    ذهن باور کردو چشم گریست
    آندم که دل گفت : بمان ...مرو
    ذهن گفت : برو گر بروی غمگین نخواهی شد
    و رفتی و دریافتی که غمگین تری
    آندم دل بود که گفت : غمگینم
    نمیدانم شاید باید شاعر بود
    یا در احسـاس آزاده
    تا فرمان دل
    فرمان تو باشد
    اما میدانم آنجا که ذهن
    فرمان دهد
    احسـاس زنـدانی ست
    و زندانی در همه جا زندانی ست
    چه در اسارت عقل
    چه در میان دیواری
    من این میدانم
    که با دل از ورای دیوار
    از مرز آسمان
    از لابلای ابـر
    و حتی ار آتش خورشید
    میتوان گذشت
    آنگاه که عقل میگوید ترا
    راه گذری از دیوار نیست
    به خورشید نمی توان نزدیک شد
    بی پرو بال نمی توان پریــد
    اسیــر نفــس نبوده ام هـرگـز
    اسیــراحسـاسـم که مرا همه جا بـرد
    گریانـم کـرد خنـدانم کـرد
    ایــمانم داد
    مهر خداونـد را
    بر من بخشیـد
    خـوارم کـرد بلنــدم کـرد
    هـر چـه بود
    هـرگز ازا حســاسـم
    نرنجیــدم
    هـرگـز بر او نخنـدیدم
    و هـرگـز از او
    جــدا نگـردیـدم
    چــرا کـه خــدایـم را
    بـر من بخشید
    کـه بیـش از تمـامـی
    آنان که باید یارم بـود!
    فرزانه شید ا 25 مهر1383
    امید آنکه توانسته باشم در این فرگرد نیروی دوباره بودن را از کلام بزرگان وسخنان ارد بزرگ بر دلهادوباره باز گرداند چراکه انسانها گاه نیاز به یادآوری همه ی اموخته های خویش را دارند تا با نیرو وانرژی دوباره ای قادر به ادامه روزانه زندگی خویش باشند
    پایان فرگرد رنج وسختی
    به قلم فرزانه شیدا

  12. Top | #8
    پارسیان (شاپرزفا)
    mahroo آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    کاربر سـایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2010
    شماره عضویت
    42471
    نوشته ها
    29
    میانگین پست در روز
    0.02
    تشکر ها
    4
    از این کاربر 8 بار در 7 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    بُعد سوم آ رمان نامه
    فرگرد رنج و سختی
    در فرگرد عشق گفتیم که زندگی بدون عشق همانند زندگی بدون هواست که انسان دچار خفقان روح ودرون میگردددر فرگرد رنج ومشقت وسختی از *ارد بزرگ* زندگی را از دید گاه رنج واندوه آن به سخن می نشینیم:د رگذرگاه یکباره زندگی که انسان تنها برای یکبار مهلت زیستن را دارد ومسلما این زندگی تنها برای آنکه آفریده شویم , زندگی کنیم واز دنیا رفته وفراموش شویم , نبوده است من معتقدم حضور و وجود انسان, دلیلی از جانب خداوندگار دارد که بر ما واجب است آنرا دریافته وبه آن عمل کنیم.

    بی شک اینکه در زندگی چگونه آدمی هستیم در راه زندگی پشتوانه ی زندگی ما خواهد بود . اینکه در این گذرکاه کدامین راه را برگزینیم نیزخود بخشی از زندگی ست که پرداختن به آن , خود کتابی قطور خواهد شداما این مسلم است که در این گذرگاه هزاران راه برما گشوده میگرددکه رفتن از هریک از آن در هستی ما نقشی ویژه واساسی داردمثال های بسیاری از نوع انتخابی که ما ,در زندگی خود کرده ایم را میتوان در اکثر کتب مربوط به *راه زندکی *یا *راز موفقیت وامثال آن مشاهده نمودما بسیاری از مردم نیز اعتقادی به اینگونه کتابها نداشته وخودرا در حد کافی عاقل وبالغ وباتجربه میدانند که نیازی درخواندن اینگونه آثاردر خود نمی بینندغافل ازاینکه همه انسان ها توشه ای ا زاین دست از زندگی را باخود میکشندکه بواسطه همان اینگونه کتب تحریر گردیده است حا ل باید دیدکه چه رخ میدهد که چنین انسان عاقل وبالغ وباتجربه ای بناگاه در چاه یأس وناامیدی خودفروافتاده وقادر به بیرون کشیدن خودازاین معرکه رنج ومشقت وسختی زندگی نیست
    به فرموده ی ارد بزرگ:گذشتن از سختی های پیش رو ، چندان سخت تر ازآن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود . *ارد بزرگ*

    من خود در این مورد بسیار در کتاب واژه های خود سخن گفته ام واما مروری تعجیلی بر آن میکنم تا برای دوستانی که واژه ها را نخوانده اند مجهول باقی نماند:ما انسانها در زمینه ی فراموش کردن شادیها و خوشی ها وحتی پندها واندرزها هریک به نوعی نابغه ایم ،اما در یادآوری غم واندوه وآنچه به روزگارمان آمده میتوانیم برای تمام عمر برای فرزند ونوه واگر زنده بمانیم(برای شما:انشالله)حتی* نتیجه ی *خود قصه های درد بگوئیم تا درخاطرشان بماند چقدر تجربه آموخته ایم وموهایمان رنگی از آسیاب ندید که هیچ چقدردرد ورنج مشقت زندگی بود که موسفید وروسفیدمان کرد!اما چطور نتوانستیم این غم ورنج را جز به گذر زمان وبه *حکمت دنیابر خود آسان کنیم جای سوال داردچون اکثر آنهائی که بسیار رنج دیده اند باتمامی تجارب اگر براستی ایستاده وراهی را برای رهائی یافته اند آنگاه میتوان گفت که اینان انسانهائی موفق بوده اندوچنانچه تنها با همان روز وحال گذشته همچنان درغم وفشاروسختی سخن از این برانیم که :دخترم پسرم من چه ها که نکشیدم تا شدم اینکه شدم ووقتی نگاه می کنی میبینی تغییر چشمگیری از انروز تا به امروزدر زندگی این فردحاصل نگشته استجز اینکه فلان مشکل بمرورزمان به قدرت دنیا وخداوند حل گردیده است .آنگاه باید پرسید : میشود بفرمائید شما چه شدید؟؟؟

    * دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ


    سازش با آنچه بر سرمان می اید جدا از تلاش برای بهتر نمودن آن است اینکه دست بر دست نهاده انتظار بکشیم که همه چیز حل میگردد .مسلما عاقلانه نیست صرفنظر ازاینکه گاه مشکلی براستی از قدرت ما خارج باشد بمانند بیماری یا مرگ وامثال اینهابه گفته یکی از بزرگان:*من زمانی که میبینم دیگر قادر به حل کردن مشکلم نیستم آنرا بدست زمان رها میکنم تا کائنات خود به حل آن بپردازد*اما این به معنای اینکه تسلیم زندگی گردیم نیست .چراکه پیش ازآنکه بدانیم براستی راه حلی برای آن پیدا میشود یا خیر.اگر تنها بگوئیم خودش درست میشودیا بالاخره یکطوری میشود ,کافی نیست انسان میبایست گامی بردارد تا خدواند وکائنات نیز گامی برای او بردارند :"ازتو همت* ازخدا برکت"*واین جمله ایست کوتاه وبسیار اما جامع وگویا برای آنکه بدانیم زندگی نشستنودست روی دست نهادن نیستواین کلامی ست که از کودکی توسط والدین خود,دین خود, اجتماع خودباآن بزرگ گشته ایم وبه کرّرات آنرا شنیده ایم وقتی به افرادی که به نشستن وامید بستن باینکه بالاخره درست خواهد شد نگاه میکنیم وبسیار میبینیم که تغییری آنچنان دیدنی در هستی وزندگی آنان رخ نداده اما در مقام سخن نظر ایشان این است که همینقدر که اینهمه سال زنده مانده امباید کافی باشد !که حقیقتا چنین نیست

    زنده بودن درمقام زنده بودن بیش ازاینها می بایست ارزش داشته باشد
    وتلاش برای بهبود اوضاع نیز تنها باین ختم نمیشود که بگوئیم من طاقت میآوردم
    خیر! ...بایستی گفت: حق من اینگونه بودن نیست! ودرتلاش بود که راهی گشود برای آنکه اینگونه نباشم .بگذارید مثالهائی بیاورم از ترجمه ی کتاب ذرات طلائی دو:
    ما باندازه کافی انسانهائی داریم که بگویند :"همین است که هست "اما ما نیاز به به کسانی داریم که بگویند :میتواند اینگونه باشد!!! *روبرت أوربین*

    * پر کردن زمان هرروز, بتو جوانی, سلامتی, استعداد, وامید خواهد دادبدانگونه که همه زندگی تو چون اعجازی خواهد بود با دنیائی خاطرات خوب! * پم برآ وُن*

    و براستی نیز اینکه همواره در جای همیشگی خود کارهای روزانه ومتدوال خود را انجام دهیم بامید آنکه سرانجام یکطوری میشود !بمانند این است کهدرسر زیر برف فرو برده از خود واطراف ومشکلات خود غافل شدهوگول زدن خود نیست وازدقیقا از دست دادن لحظات وفرصتیهائی ست که برای بهتر زندگی کردن
    وانجام دادن کاری مفید چه برای خود چه دیگریمیشد از آن استفاده کردچون براستی هر انسانی حق خوب زندگی کردن را دارداما زمانی که خود به خویش دل نمیسوزانی
    چگونه انتظار خواهی داشت دیگری برتودل بسوزاندیا خانواده وجامعه دستگیر تو باشند؟حقی که من وشما از زندگی بما داده شده است زمانی کاربرد دارد که در درجه ی اول خود خود را باورکنی وبرای بهزیستی خود ودیگران تلاش نمائی .انچه مسلم است حق را به انسان نمیدهند"حق را باید گرفت وحق را باید بدست اورد"
    وتنها زمانی به چنین چیزی خواهی رسید که منطق واعمال توآنقدر قوی باشد که دیگران ناگزیر به این باشند که حق ترا قبول کردهوبه آن تن در دهند درغیر اینصورت هرچقدر در زندگی تلاش کنی تا اجازه میدهی
    که برتو بد بگذردبرتو بدنیز خواهد گذشت این قانون زندگیست.
    وآنکه :
    آنکه سختی نکشیده ، نرمی و بهکامی نخواهد داشت . ارد بزرگ
    نیازی نیست که در هر قدم از زندگی بطور مدوامباخود بگوئیمکه من انسان بدشانسی هستم ویا غم همواره بدنبال من خواهد آمدچراکه باور آن بیشتر اندوه وسختی انسان را افزون نموده وبر ما زندگی را دشوار میکند برای یکبار نیز شده صبح که از خواب چشم میگشائید درزمان
    ایستادن روبروی آینه برای آنکه آبی بر صورت زدن
    بخود بگوئید: امروز روز خوبی ست ومن شاد خواهم بود
    وهیچ جیز هیچ کس در هیچ موقعیتی قادر نخواهد بود باعث اندوه من شود
    من اجازه نخواهم داد که اندوه گریبان مرا گرفته در رنج ومصیبت روزگار
    مرا مچاله ی زندگی کند
    که من چون بخواهم شادی از آن من است
    باور کنید خرجی ندارد تنها امتحان کنید برای چندروز ونتیجه را
    خود شاهد باشیدورضا نباشید که هرچه دنیا وزندگی میخواهد بر سر شما بیاورد
    چرا که قدرت اولیه پس از خدا دردستهای خود شماست:
    * اینگونه بودن! _____
    صدایی خسته در صد واژه ی مبهم
    وصدها واژه ای در سطر خیس قطره های اشک
    میان خیسی هرخط دفتر . . .
    در تب فریاد و چون سرخی غمبار شقایق ها
    نگاهی غمزده خونین
    درون سینه اش رنگ سیاهی های یک اندوه
    و تکرار خطوط اشک
    میان خط به خط دفتری خاموش
    و اما بازهم خاموشی و اندوه
    ودر صدها سوال مانده در تردید
    به سرگردان سکوتی باز پیچیدن بخود . . .
    در یاس نا سامان یک "بودن"
    نیازی سخت درمانده به فریادی ز قعر سینه ای همواره در خاموشی مطلق
    ویک نومیدی سخت وسیاه
    از هرچه بودن در میان اوج نامردی
    به قعر نامرادی ها اگر حق هم چنین باشد
    چنین حق دل من نیست
    نه حتی حق تو در بودنی تنها برای زنده بودن ها . . . فقط یکبار !
    نه بار دیگری از روی دانش های عمری زندگی کردن . . .
    ( فقط یکبار ! )
    ولیکن زندگانی ، زنده بودن نیست !
    بسی بالاتر از این ، حق ِ بودن هاست !
    و اما عشق . . .
    گذار رودباری در رگ خونین قلبی پر طپش اما . . .
    رسیدن تا به مردابی میان زندگانی بین آدمها !
    ز دنیا حق من " اینگونه بودن "
    باز هم ، حق دل من نیست . . . نه حتی تو !
    خداوندی که جان بخشیده قلبی را
    به هر تن در جهان خویش
    تنی آزاده را روی زمین همواره می جوید
    واما آدمی درحد جای خود گرفته حق بودن را ،
    میان این زمینِ ِ تا ابد درگیر ناحقی !
    نه دیگر ! حق تو یا حق من
    "اینگونه بودن "نیست !
    1388 فرزانه شیدا ــــــــ
    دقیقا همانگونه که ارد بزرگ میفرمایند:آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ

    آنهائی که قادر بدوست داشتن نیستن از مهمترین بخش زندگی محروم میمانند، چراکه بسیاری از آنچه در دورادور ما وجود دار دتنها زمانی دیده میشه که شخص قادر به احساس آن باشد وانسانی که ازمحبت وعشق بهره ای نبرده استاز دیدن واحساس اینگونه چیزها نیز محرومند انسانهائی ازاین دست همیشه دچار مشکلات بیشتری هستند چرا که دنیای آنان قانون دودوتا چهارتا را دنبال میکند وهرگز نخواهد آمدکه دودوتای آنان بشود سه یا پنج !اما دنیای عاشقان در بسیار اوقات پنج هم میشود!واگه به زبانه عامیانه برایش سه هم شده حسابی سه میشود!وشاید به سختی نیز صدمه ببیند!اما در یه چیز میتواند مطمئن باشد کهپای دل خود را خورده استاینگونه بسادگی این مطلب را بیان کردم ،چراکه دردنیای عامه معمولا همینگونه است که گفته شدد ر رابطه با چنین اشخاصی میتوان گفت ،لااقل اینگونه انسانها برای اینکه ادم بدی بوده اند صدمه ندیده اند ،بلکه از آن جهت که احساس دل را مقدم تر از عقل خویش قرار داده استشاید به ضربه ای دچار شود که باید گفت چنین انسانهائی حتی درقبال اینگونه صدمات نیز نخواهند شکست چراکه درباور خود براین عقیده اندکه من از سر خوبی دل وبه نیتی پاک چنین کردم ،اما اگر قدر دانسته نشد خداوندی هست که خواهد دید وباز مرا درمانده نخواهد گذاشت وبدینگونه به حسرت وتاسف نخواهند نشست، اگرچه دنیای فعلی هرگز بادنیای انسانهای رومانتیک پابپا نمیروداما یک چیز درهمه اوقات صادقاست انسان بااحساس لااقل دلش شادتر از دیگران استچراکه تنها نمیاند وهمیشه وقتی محبتی دردرون اوهست دور واطرافش پر مخواهد شد از انسانهائی که به این نوع افراد علاقمندند چون یه به زبانی ساده بمانند همان یکی یکدانه های مادرهستند وته تغاری های خدا .به این معنی که چون نیتی پاک وقلبی صاف ومهربان را دارا هستند مورد مهر ومحبت خداوند واطرافیان نیز واقع میگردند.چنین افرادی هرگز قلب خویش را از تنفر آکنده نمی کنندوهمواره با تمامی مصائبی که بر آنان میگذردسرشار از عشقی هستند که میشود گفت بگونه ای عشقی خداوندیست." که خوش به سعادتشان باشد ".*و از این دست آدمهاهم در این دنیا بسیار نادر بوده وکم پیدا میشوند.
    * دیروز ...امروز ...فردا*_____
    دیروز فردایم
    را بی ثمر خواندم

    امروز دریافتم
    که بی ثمر نبود
    گریز از دیروزی
    که زندگیم را
    عبث کرده بود
    بی آنکه عبث باشد
    رنگ تیره ای از گذشته را
    ثمره ی فردایم کرد
    چه با اشتیاق
    از میله های زندان گذشته
    گریخته بودم
    و چه تلخ دریافتم
    که هنوز
    در حصار گذشته ها
    در زنجیر مانده ام
    با عشق یا بی عشق
    به جرم گناه آلوده ی دوست داشتن
    در اسارت بودم
    هر چند که عشق
    معنای زیبائی از محبت است
    بر هر چه در دنیاست
    ..و دوست داشتن
    سمبل قلبی ست
    که هنوز
    بی مهری ندیده است..
    هر چند بسیار دیده بودم
    بی مهری ها...اما
    دوست میداشتم
    آری دوست میداشتم ،
    لطف دوست داشتن را
    آنهم در کدامین دنیا!!
    دیروز فردایم را
    بی ثمر خواندنم
    امروز دریافتم
    که بی ثمر نبود
    امروز نیز لبهای خاموش پر فریادم
    در بیصدائی ها بر هم فشرده میشود
    با پرده ی سکوتی که
    رویاروی من و بر لبهای خموش من
    فرمان خموشی صادر نموده است
    و رویایم را درهم می شکند
    رویای دوست داشتن را
    دیروز رنج می کشیدم
    چرا که دوست میداشتم
    امروز رنج می کشم
    زیرا می پرسند :چرا دوست میدارم
    و من خاموشم
    چرا که نمیدانم"
    دوست داشتن "
    چه معنائی
    جز "دوست داشتن "
    میتواند داشته باشد

    و آنکه دوست میداشت
    دیروز چرا مرغ شکسته بال
    قفس دردانگیز عشق بود
    و امروز چرا بسته پر
    قفس ناباوری های
    دنیای بی محبت
    با من بگو چرا؟ چرا نا آشناست
    دلهای امروز با محبت و عشق
    چرا تردید هاست در معنای عشق
    لیک بر من شرمی نیست
    اگر در دنیای خالی ار عشق
    توانستم
    عاشقانه قلبی مملو
    از محبت باشم
    عاشقانه دوست بدارم
    و عاشق باشم
    چراکه دنیای من "دنیای محبت" بود
    هرچند در نگاهها ناشناس
    در باور ها پر تردید
    عشق را می توان
    به گلبرگ گلی نیز با تمامی وجود بخشید
    اگر قلبی را توان بخششی
    از مهر ،
    محبت و دوست داشتن باشد
    که این نیز
    بر هر کس ساده نیست

    اگر مهربانی را
    نشناسد...
    ...دیروز فردایم را
    بی ثمر خواندم

    امروز دریافتم
    که بی ثمر نبود

    قلبم
    ثمره ی دوست داشتن خویش را
    در یادگیری عاشق بودن
    دریافته بود
    دل خدای عشق خویش را
    یافته بود
    او را که خود عشق بدل
    بخشیده بود
    دیگر میدانستم
    از شهر بیهوده گی
    گریخته ام
    حتی اگر ...
    از نگاه دیگری
    راهی نپیموده باشم
    ...دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
    امروز دریافتم که بی ثمر نبود
    عشق گناه بی گناهیم بود
    و اگر در زندان ناباوری خویش
    آزادم کرده اند
    یا بنام دیوانگی
    میخواهند زندانی را ببخشند !
    که گناهی نکرده بود
    من اما به سر بلندی
    از کنار اینان
    خواهم گذشت
    گناه من
    اگر گناهی باشد
    جز "دوست داشتن" نبوده است
    ...آری ...امروز یا فردایم
    از اثر دیروز
    از "احساسِ عشق"
    در درونم درامروز
    میتواند
    در دستهای دیگران
    به ظلمت باشد
    اما برای آنکه
    سراپا سوخته بود
    ودیگر آتش نمی گرفت
    چه فرقی داشت
    من اما هرگز
    به" ظلمت" خو نخواهم کرد
    که" دوست داشتنم"
    هر گونه بود
    هرگونه هست
    به هر چه خواهد بود
    به هر که خواهد بود
    روشنائی روح و درون من است
    ثروت من است در اوج تنگدستی
    در دنیای مردمان خودباخته ای
    که از عشق بی نصیب مانده اند
    ز بخشش بی خبر
    از خود خویش لبریز
    از باور عشق ناکام!!
    ...
    مرا چه باک.. مرا چه غم
    آنگاه که خداوندم با من است
    ...دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
    ... امروز دریافتم که بی ثمر نبود

    1364____* فرزانه شیدا‌*
    رنج آدمی را نیرومند می سازد برسان کوهستان سخت . ارد بزرگ

    اینچنین پابندم:______

    دیده ام خیره بر این کاغذ هاست
    بر خطوطی که قلم بر آن زد
    بر حروفی که گهی خط خورده
    و به آشفتگی صدها حرف
    که اگر باز نویسم آنرا
    بازهم دل به پریشانی وغم
    در پی حرف دگر میگردد
    آن الفبائی را
    که دبستان وکلاس
    بمن آموخته بود
    گوئیا گم کردم
    دفتر وکیف و کتابم را هم
    ودلم را پس از آن
    خیره ام بر همه ء کاغذها
    که من آخر ز چه رو
    اینهمه کاغذ سرگردان را
    اینچنین سال به سال
    یک بیک می گردم
    وتوان در من نیست
    بگذرم از ورقی تا خورده
    که درونش یکروز
    در میان شعری
    چشم گریانی را
    کرده ترسیم تب احساسم
    یا که در یک شب دیگر خطی
    روی یک برگ تهی
    با ز ترسیم شدو شعری شد
    مانده در دفتر شعرم برجا
    قدرتم نیست سپارم بر باد
    چک نویسی حتی
    که بر آن قطره اشکی افتاد
    قدرتم نیست فراموش کنم
    که به هر بیت وبه هر تک غزلی
    که به هر نثر وبه هرواژه عشق
    اینچنین پابندم
    وتمامیت این برگ به برگ
    از درخت دل پر باری بود
    که به هر فصل که از راه رسید
    از خود وبودن خویش
    نقش خود ایفا کرد
    لحظه ای سبز بهارانی بود
    لحظه ای میوه به تابستان داد
    در خزان
    برگ وجودش خشکید
    وتن لرزانی
    در زمستانی شد
    و هر آن دانه ءبرف
    نزد او حرمت داشت
    بر تنش جائی داشت
    زندگی بود تمامیت این بودن ها
    لیک من حیرانم
    که کجاشد همه آن روز وشبی
    که کنون در تقویم
    بدلم میگوید
    اینهمه سال گذشت
    آه ای برگ سفید
    که کنون منتظری
    تا دگر باره به احساسی سبز
    سردی بودن را
    از تو واز دلها
    بزدایم با شعر
    از دل خود هم نیز
    لیک ای برگ سفید
    گوئیا هیزم تن میسوزد
    شعله اش پیدا نیست
    در دلم
    روح الفبا هم نیز
    خود شراری دارد
    زندگی قصه یک پرواز است
    لیک بر روی زمین
    روح همواره ز جسم ,آسمان میخواهد
    آسمانی که درآن
    دل اگر بارانی
    یا که در پائیز است
    یا زمستان بدلش سردی داد
    باز هم هیزم یک بودن بود
    در درون آتش
    بازهم هیزم یک بودن بود
    گرچه تن سوخته اما سرشار
    از همه احساسی
    که بدل ره میداد
    وبه آن دل می بست
    اینچنین پابندم
    اینچنین پابندم به هر آن لحظه خویش
    اینچنین پابند است
    دل به رویائی چند
    که به عمرش همه روز
    زندگانی بخشید
    اینچنین پابندم ...اینچنین پابندم
    نهم آذر 1385 فرزانه شیدا_______
    ● دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد . دشواری بیشتر ،
    ارزش فزونتر . ارد بزرگ

    بیدار باشیم !
    همیشه رنج وسختی درکمین آدمیست اما چگونه با آن برخورد کنیم دقیقا همان راه حلی ستکه در مطب دکتران روانشناس بدنبال آن میگردیم یا باداروهای پزشک اعصاببه آرام بخشیدن آن می پردازیم
    اما ما نیازی به هیچیک از این ها نخواهیم داشت .زمانی که بدانیم چگونه مغلوب غم واندوه خویش نگردیم
    وآنکه قادر باشد دراوج غم خنده ای بر لب بگذارد ولبخندی نهدر قالب نقابی بر صورت بلکه به قدرت ایمان درونی خویشکه براو میگوید: بازنده کسی است که قادر به تحمل اندوه ودرد خود نباشد وتسلیم غم گردد
    وهمواره برخود وزندگی واحساسات خویش تسلطی مثبت داشته باشد بازنده نیست بلکه فردی ست که سرانجام به جائی خواهد رسید حتی اگر درتمامی گامهای زندگی سختی بسیار دیده باشد.وبزرگان نیزبه تکرار گفته اند:
    * عاقل غم نمیخورد*
    ارزش سختی های روزگار را باید دانست ، آنها آمده اند
    تا ما را نیرومندتر سازند . ارد بزرگ
    ___ بنویس____
    قلمت را بردار
    و برای دلِ شب باز نویس
    که اگرخسته نوشتم
    در شب
    از سر غصه ی تاریکی نیست
    روزگارم پره نور
    دیدگانم بیدار
    دل من غمگین است
    دل من غمگین است
    واگر بیدارم
    درگذر از شب و شبها هرشب
    کوچه های شب بیدار زده
    همدمم خواهد بود
    ماه ومهتاب کنار دل من
    و به همپائی هر نقطه زنور
    در دل شب زده غمناکم
    هم سخن گشته دلم
    باشب و کوکب و
    مهتاب و نسیم
    آه افسوس ولی
    کس دراین خلوت تنهائی شب
    همصدا بامن و
    با قلبم نیست
    کوچه هم بس تنها
    دل من بس غمگین
    آسمان گاه بگاه
    ابری وتیره وباران زده
    بامن هم پاست
    لیک افسوس دلم
    همچنان غمزده
    در کوچه ی شب
    رهگذار شب غمناک ِدلاست
    آسمان تنها نیست
    گل ز هر شبنم شب
    بوسه بخود میگیرد
    من ولی باز
    همان سرگردان
    من همان بیدارم
    دل من بس تنهاست
    دل من بس تنهاست
    در هرآن کوچه شب
    در هرآن ساعت غمناک گذر
    دل من بس تنهاست
    دل من بس تنهاست

    شنبه 19 آبانماه 1386
    ــــــفرزانه شیداـــــ
    ولی در اوج تنهائی نیز انسان میتواند برخود خویش تکیه زند وبرخدای خویش که در راه زندگی نیز همواره یده ایم هیچکس به اندازه خود ما به یاری خداوندگارقادر نخواهد بوداندوه درونی ما را بشناسد وبه چاره ی آن بپردازد چراکه هیچکسی بدرستی نمیتواند آنگونه که بایدازدرون تو باخبر باشدوباز این خود توهستی که میدانی چگونه وباکدامین راه میتوانی به آرامش دل خودبرسیوآنچه دکتر روانشناس واعصاب تو نیزبرای تو انجام میدهند چیزی نیست جز اینکه بتو یادآور شوندکه تا زمانی که خود از درون غمگین باشیهرگز دنیای اطراف توزیبا نخواهد بود وهرگز حتی بهاران نیز گلی برای تونخواهد داشت زمانی که به اندوه چشم بر زمین غم خویش دوخته از نگاه به اطراف از فرط افسردگی چشم پوشیده ای:

    *مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ*

    زندگی سخت است و دراین حرفی نیست اما سخت تر میگردد اگر سخت نیز بگیریدنیا را می بایست آسان گرفت لااقل بخاطر خود برخود.
    *ــ...و کسی نیز بما گوش نکرد ....!*ـــ
    گفتی وباز شنیدم که دلت
    سخن از دلتنگی ست ..
    سخن ِاینکه سکوت
    در دلت باز شکست
    وتو گفتی با دل
    هرچه در قلبت بود...
    لیک گوش همه این مردم دهر
    خالی از گفت وشنود
    خالی از باورهاست
    ودلی چون دل ماه
    رچه مینالد ومیگوید باز
    کس به یک چشم ونگاه
    به رخ خسته ما نیز
    نگاهی زسر شوق نکرد
    من که فریاد زدم
    با دل خویش
    منکه گفتم
    همه اندوه دلم
    منکه هر روز
    و هرآن شب به غمی
    واژه در واژه
    به تکرار امید
    درقلم مُردم وبا اشک
    به صبح دگری...
    پای اندوه دلم
    باز کشید
    وهنوزم که هنوز
    بیصدا مانده دلم
    باهمه گفتن ها
    باهمه شعر وسخن
    باهمه دفتر و گفتار وکتاب
    هیچکس گوش شنیدن
    که نداشت
    هیچکس غصه عالم
    که نداشت
    همه کس غرقه به خویش
    غرقه در دنیائیست
    که در آن یاد
    دگر مردم دهر...
    رفته دیگر ازیادومن
    افسوس ...
    ای خدا
    خود تو بگو
    ازچه رو اینهمه غم را
    بدلم باز کشم
    من که هر فریادم ....
    میخورد بردیوار!!!
    منکه حتی به قلم ,
    اشک و به دل خون دادم
    ما چه گفتیم
    مگرجز حقیقت جز عشق
    جز محبت... خوبی ...
    ما فقط
    قصه تکرارِ
    همان دیروزیم
    شنوائی به جهان
    نیست که نیست
    رمز ویران سکوت ...
    عاقبت بر لب من نیز نشست ...
    وسکوتم پس ازاین ..
    نه به فریاد و قلم
    نه به اشک ونه به آه
    با کسی هیچ نخواهد گفتن
    من فقط تکرارم ...تو فقط تکراری
    و کسی نیز بما گوش نکرد
    و کسی نیز بما گوش نکرد!!!
    ،، دل من پرشده از گفتنها،، ،،
    دل من پرشده از گفتنها،،
    از: فـرزانه شـیدا
    یکشنبه ۱۶ دیماه ۱۳۸۶
    نه باور کنید که این دنیا نیست که سرد شده است این ما آدمها هستیم که قلبهایمان از هم دور گردیده استوموضوع زندگی تنها دارائی وفقر وثروت وپول نیست که انسانها را ازهم دور کردهاستاین فقدان عاطفه هاست که نمیگذارد نه نتها کسی به کسی نزدیک شودبلکه حتی از ترس صدمه دیدن میل کمک کردن رانیز درخویش نمی بیندحتی بااینکه شاید قدرت انجام آنرا نیز داشته باشد ودردرون مایل به انجام آن باشددر دنیای ساعتی امروزمانند این است که انسانها به مانند "تیک تاک ساعت " قدم بقدم جلو میروندوحاضر نیستند و نمیتوانند انحرافی بسوی چپ یا راست داشته باشند ودایره وار زندگی را دور زده ودور میزنندواینگونه میشود که هرکدام تبدیل میشویمبه ساعت هائی می که فقط وظیفه گذران شب وروز رابخوبی از عهده برمیائیم وحتی نیاز نداریم جر صدای قدمهای خود در سکوت زندگی چیز دیگری را بهم گفته یا اعطا نمائیم ومتاسفانه این هدیه ی عصر جدید ماست .اما آیا می بایست فراموش کنیم که دردرون ما احساس عطوفت ومهربانی وعشق نیزاز دردگاه تعالی خداوند بخشیده شده است!؟
    ـــــ برگ افتاد ــــــ
    برگ افتاد ز آغوش درخت
    مرغکي پر زد و بر شاخه نشست
    باد در برگ درختان پيچيد ..
    سيب سرخي در آب ...
    در دل حوض سفيد ... همچنان ميرقصيد
    عکس خورشيد چه لغزنده بر آب..
    در گذر بود و... کنارش ابري
    من ولی ... غرقه به يک برگ سفيد
    بر دل و دامن دفتر...تنها....
    غرقه در صحبت دائم با دل
    منو خودکار سياه...
    منو اين برگ سفيد ...
    منو دنيائي حرف...
    بارش اشک مداوم بر آن...
    لحظه ای خيره به پائيزی سرد...
    لحظه ای غرقه به خویش!
    ...
    روز پائيز به همراهي باد
    ...در شتابي جدّي ...
    در جدا کردن هر برگ ... پس از برگ دگر
    گوئيا قصد سفر داشت که زود ...
    تا زماني باقی ست
    فصل پائيزي خود را اينجا
    به هر آنکس که نگاهش ميکرد ...
    باز پس داده و اثبات کند...
    که دگر پائيز است.!
    و منو دفتر من... بي هرآن پائيزي
    فصل در فصل همه ؛بودن؛ را ...
    در هرآن برگ... پس از برگ دگر
    قصه گفتيم و کسي گوش نکرد!!
    و کسي نيز نديد...که جهان‌ ِ دل ما
    در کجا برفـی بود....
    در کجا بارانی...
    کي به پائيز رسيد
    يا بهارانش را...در کجا سر ميکرد؟
    ...چه زمان طي ميکرد؟
    مرحبا بر دل هر فصل جهان...
    که اگر آمد و رفت ...لااقل در نگه مردم دهر
    همه جا ديده شد و نقشي داشت....
    در دل يک يک افراد جهان!
    ......آه و افسوس بما..
    که بدون اثري...
    آمده ... مانده و... آخر رفتيم

    ف.شيدا 1383 مهرماه ______________
    دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،
    باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ
    آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ
    گذر های زمان____
    این گذر های زمان
    انقدر ها که گمان میکردیم
    تازه وبکر نبود
    قصه تکرا ر همان
    قصه دیروز وکسان دگر است
    ما فقط بار دگر
    روی سن رفته
    چو آن بازیگر
    زندگی را
    همه بازی کردیم
    تا بدانیم همه , دنیا نیز
    گذری بیش نبود
    گذری بی برگشت
    گه به لبخند وگهی در گریه
    گاه افسرده دل وآزرده
    گذری بیش نبود
    گذری بی برگشت
    نه بدان گونه که می باید بود
    و گر امروز بپرسند مرا
    ثروت و علم کدامین خواهی
    خواهمت گفت: بدون تردید
    که بدون دل و عشق
    زندگی بی معناست
    چه به ثروت باشد
    چه بدانستن علم
    گذر زندگی ماست که بی برگشتی
    گر بدون دل عاشق باشد
    بس تهی بس خالیست
    و به ثروت و علوم
    در تهی بودن قلبی خالی
    انتهایش به خراب آباد است
    ثمری نیست که نیست
    گر که بی عشق دلی
    در خرابات جهان راه برد
    جسم خالی زهمه ایمان را
    جسم خالی ز خدای دل ودهر
    جسم خالی ز خدای دل را .
    هفدهم ردیبهشت/ ۱۳۸۴ف . شیداــــــ
    دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،
    مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ .
    یادبگیریم شکر گذار خداوندگار خویش باشیم در شادی وغم ورنج ومشقت در هر روزه ی زندگی خویش که به سلامت از خانه بیرون رفته به سلامت باز میگردیمکه پدر ومادری داریم یا حتی یکی از ایندورا که شاید فرزندانی که بامید خدا به بیراهه نرفته اندوبالاتر ازهمه خداوندی که همواره پناه ماست اینها تماما معجزات زندگیست پس یادبگیریم بگوئیم خداوندا شکر تو
    ● احساس
    اگر توانست فر یاد زند فر یاد زد
    اگر چشمانش خواست بگرید، گر یست
    در آینه چو خود را دید
    گر لب تمایل به لبخند داشت لبخندی زد
    چو خواست دیده از خویش بر گیرد برگرفت
    اما نمی توان گفت اسیر نفس خویش بود
    که اسیران نفس بازیگران شیطانند و شادمان
    او اما اسیر احساس بود و غمگین
    گویند فرمان اشک و خنده ز
    ادراک ذهنی ست
    و دل بازیگر نقشی
    باور ندارم اینرا
    که دلشکستگی را
    دل بود که احساس کرد
    ذهن باور کردو چشم گریست
    آندم که دل گفت : بمان ...مرو
    ذهن گفت : برو گر بروی غمگین نخواهی شد
    و رفتی و دریافتی که غمگین تری
    آندم دل بود که گفت : غمگینم
    نمیدانم شاید باید شاعر بود
    یا در احسـاس آزاده
    تا فرمان دل
    فرمان تو باشد
    اما میدانم آنجا که ذهن
    فرمان دهد
    احسـاس زنـدانی ست
    و زندانی در همه جا زندانی ست
    چه در اسارت عقل
    چه در میان دیواری
    من این میدانم
    که با دل از ورای دیوار
    از مرز آسمان
    از لابلای ابـر
    و حتی ار آتش خورشید
    میتوان گذشت
    آنگاه که عقل میگوید ترا
    راه گذری از دیوار نیست
    به خورشید نمی توان نزدیک شد
    بی پرو بال نمی توان پریــد
    اسیــر نفــس نبوده ام هـرگـز
    اسیــراحسـاسـم که مرا همه جا بـرد
    گریانـم کـرد خنـدانم کـرد
    ایــمانم داد
    مهر خداونـد را
    بر من بخشیـد
    خـوارم کـرد بلنــدم کـرد
    هـر چـه بود
    هـرگز ازا حســاسـم
    نرنجیــدم
    هـرگـز بر او نخنـدیدم
    و هـرگـز از او
    جــدا نگـردیـدم
    چــرا کـه خــدایـم را
    بـر من بخشید
    کـه بیـش از تمـامـی
    آنان که باید یارم بـود!
    فرزانه شید ا 25 مهر1383
    امید آنکه توانسته باشم در این فرگرد نیروی دوباره بودن را از کلام بزرگان وسخنان ارد بزرگ بر دلهادوباره باز گرداند چراکه انسانها گاه نیاز به یادآوری همه ی اموخته های خویش را دارند تا با نیرو وانرژی دوباره ای قادر به ادامه روزانه زندگی خویش باشند
    پایان فرگرد رنج وسختی
    به قلم فرزانه شیدا

صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
خرید دستبند پاور بالانس دستبند مغناطیسی پاور بالانس اصل
خرید اینترنتی خرید اینترنتی را با فروشگاه سامان خرید تجربه نمایید
خرید هندزفری تغییر صدا خرید اینترنتی هندزفری تغییر صدا
خرید آموزش زبان انگلیسی خرید اینترنتی آموزش زبان انگلیسی
خرید پودر بومبا خرید اینترنتی پودر بومبا
تبلیغات جذب مدیر
پارسیان (شاپرزفا)
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...