لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 2 از 95 نخستنخست 1234561252 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 9 تا 16 , از مجموع 753

موضوع: مقالات ادبی

  1. Top | #9
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.46
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض با استاد علمی‌_ تخیلی‌نویس‌ها آشنا شویم!

    با استاد علمی‌_ تخیلی‌نویس‌ها آشنا شویم!


    پارسیان (شاپرزفا)
    شما یک آدم معمولی هستید و دارید برای خودتان توی خیابان راه می‌روید که یکدفعه می‌فهمید غریبه‌هایی از فضا دارند با شما حرف می‌زنند. این غریبه‌ها مریخی هستند و چون دلشان برای شما و بقیه آدم‌هایی که قرار است....
    چیز بدی از راه می‌رسد
    کتاب «ماشین کلیمانجارو» دومین کتابی است که از ری بردبری، نویسنده معروف داستان‌های علمی ‌تخیلی، به فارسی ترجمه شده است. بالأخره دومین کتاب هم از ری بردبری به فارسی ترجمه شد و برای ما این امکان را به وجود آورد تا با آثار نویسنده‌ای که «استاد اعظم علمی‌_ تخیلی‌نویس‌ها» لقب گرفته، بیشتر آشنا شویم. این مجموعه جدید البته به اقتضای علایق مترجمش (پرویز دوایی) حال و هوایی نوستالژیک دارد و چه بسا که با روح حاکم بر آثار اصلی بردبری فاصله داشته باشد اما به هر حال، همین‌ها غنیمتی است. این داستان‌ها می‌توانند در کنار «مرد مصور» که قبلا ً از بردبری ترجمه شده بود، ویترین خوبی را از همه آن 35 کتاب ری بردبری معروف برای ما به نمایش بگذارند. همین دو کتاب به شکل عجیبی می‌توانند خلاصه همه کتاب‌های بردبری باشند. باور کنید.


    شما یک آدم معمولی هستید و دارید برای خودتان توی خیابان راه می‌روید که یکدفعه می‌فهمید غریبه‌هایی از فضا دارند با شما حرف می‌زنند. این غریبه‌ها مریخی هستند و چون دلشان برای شما و بقیه آدم‌هایی که قرار است در یک جنگ هسته ای نابود شوند، سوخته، می‌خواهند به شما کمک کنند. حالا شما، همان آدم معمولی‌ای که توی خیابان بودید، قادر به برقراری ارتباط تله‌پاتی با مریخی‌ها شده‌اید و می‌توانید با آنها ارتباط مداوم داشته باشید. اصلا ً می‌توانید به خرج مریخی‌ها، به مریخ سفر کنید و بگردید. دیگر با هم رفیق شده‌اید ... . حالا بگویید که فکر می‌کنید بقیه ماجرای شما و مریخی‌ها چطور می‌شود؟ عاقبت این رفاقت و این رفت و آمدها به کجا می‌رسد؟ ری بردبری، علمی‌_ تخیلی‌نویس معروفی که دوست ندارد با این عنوان شناخته شود، جواب این سؤالات را این طوری می‌دهد؛ بعد از مدتی، شما یعنی آدم‌ها، دوستان‌تان یعنی مریخی‌ها را برده خودتان می‌کنید و یک مستعمره جدید در مریخ به راه می‌اندازید. «رفاقت با آدمیزاد اصلا ً مقرون به صرفه نیست»؛ این جواب، خلاصه یکی از معروف‌ترین رمان‌های ری بردبری یعنی «تواریخ مریخ» است. بردبری همیشه همین اندازه تلخ و بدبین است.


    بمب‌هایی که من خواب بودم و افتاد

    آثار ری برد بری معمولا ً مخلوطی از موجودات و فناوری‌های عجیب و غریب همراه با بدبینی نسبت به استفاده مخرب بشر از تکنولوژی هستند. در داستان‌های او، همیشه فرد در برابر گروه متمدن و مجهز به ابزار تکنولوژیک، شهر کوچک در برابر متروپولیس صنعتی و معصومیت بچه‌ها در برابر رفتار ماشینی آدم بزرگ‌ها قرار می‌گیرد.
    بردبری خیلی جوان بود که عصر فضا شروع شده و اختراع موشک‌های هدایت شونده V1 و V2 نوید فضا و پرواز و آزادی بی‌نهایت در اعصار آینده را دادند اما در همان جوانی بردبری، همین موشک‌ها به یکباره تبدیل شدند به «بمب‌های پرنده»ای که آلمان برای جنگ استفاده‌شان کردند. خود بردبری تعریف می‌کند که «رویای من به کلی در هم شکست». این رویای شکسته با بمباران اتمی ‌هیروشیما کامل شد و آقای نویسنده، برای باقی عمر نسبت به تکنولوژی بدبین ماند. معمولا ً در آثار بردبری، اختراعات و سفر به کرات دیگر چیزهایی از این دست، به صورت واضحی جنبه نمادین و سمبلیک دارند تا به خواننده نسبت به افراط در تکنولوژی هشدار بدهند و ضرورت حفظ ارتباط با طبیعت را یادآوری کنند. در دستان‌های بردبری همیشه نمادهایی از طبیعت _ حتی اگر شده به کوچکی یک ساقه علف _ وجود دارند.


    اسباب بازی ات کجاست رفیق؟

    علاوه بر ماجرای جنگ جهانی و تأثیری که تکنولوژی در رشد خشونت آدمیزاد گذاشت، یک چیز دیگر هم هست که درونمایه اصلی آثار بردبری را تغذیه می‌کند؛ کودکی.
    آن طور که خود بردبری تعریف می‌کند، او کودکی پر و پیمانی داشته. نشریات کمیک، سینما که آن موقع هنوز صامت بوده و نمایش‌های سیرک دوره گرد، چیزهایی بوده که کودکی بردبری را پر کرده اند و هنوز هم در آثارش نمود دارند؛ مثلا ً در کودکی در یکی از سیرک‌ها با مردی آشنا شده به نام «الکترو» که ظاهرا ً جریان برق در او اثری نداشته. این آقای الکترو بعدها یکی از شخصیت‌های داستان‌های او شد.
    چیزهای زیاد دیگری هم هست که بردبری از کودکی اش وام گرفته. او عبارت معروفی درباره کودکی و نسبتش با داستان‌هایش دارد؛ «هرگز نباید به فاصله ای که شما را از کودکی‌تان جدا می‌کند، اضافه کنید. من تا به امروز به اسباب بازی فروشی‌ها سر می‌زنم. داستان‌هایم هم برایم حکم اسباب‌بازی را دارند».
    یکی از مشکلاتی هم که بردبری با دنیای مدرن دارد اصلا ً همین است که تکنولوژی چهره جهان را نسبت به چیزی که او در کودکی دیده بوده و دوست می‌داشته، عوض کرده است و این، اصلا ً به مذاق آقای نویسنده خوش نمی‌آید؛ «وقتی که من بچه بودم، پدر و مادرها برای بچه‌هایشان قصه تعریف می‌کردند اما حالا همه، بچه‌هایشان را به امید تلویزیون رها کرده‌اند». بردبری از تلویزیون هم بدش می‌آید.


    این یکی دنیای قشنگ نو

    مهم ترین اثر بردبری رمانی است به نام «فارنهایت 451». این رمان دقیقا ً با همان تم کتاب نخواندن و به جایش تلویزیون دیدن نوشته شده. بردبری در «فارنهایت 451» باز هم نسبت به خطر تکنولوژی هشدار می‌دهد. او به توصیف زمانی در آینده بشر می‌پردازد که در آن زمان، کتاب داشتن و کتاب خواندن ممنوع و جرم شناخته شده؛ به طوری که مأموران خاص کتاب‌ها را جمع می‌کنند و می‌سوزانند که «تصویر» جای کلمه و کتاب را گرفته است.
    آدم‌ها شبانه روز مشغول تماشای برنامه‌های تلویزیونی هستند و خودشان هم بازیگر این برنامه هستند و حکومت مرکزی با همین برنامه‌ها، از آنها موجوداتی رام و منفعل ساخته است و آن وقت کسانی که کتاب می‌خوانند و آثار ادبی بشر را حفظ هستند، مجرم به حساب می‌آیند؛ درست مثل آن صحنه ای از «دنیای قشنگ نو»ی آلدوس ‌هاکسلی که شخصیت اول کتاب، یک وحشی را برای سرگرم کردن همسرش به خانه آورده و وقتی آن وحشی را می‌خواهد معرفی می‌کند، می‌گوید که او آثار شکسپیر را خوانده است. مشابهت‌های «فارنهایت 451» با «دنیای قشنگ نو» و االبته «1984» جورج اورول باعث شده که منتقدان آنها را در یک دسته جای بدهند؛ آثاری که روایتگر تصور تمدن‌های آینده برای محدود کردن آزادی‌های فردی هستند. خود بردبری، ماجرای جالبی را در همین‌باره تعریف می‌کند؛ «من به تازگی فهمیده ام که چند ویراستار کانادایی ذره، ذره 75 قسمت مختلف کتاب فارنهایت 451 را سانسور کرده اند. چند دانشجو که این داستان را که به پدیده سانسور و کتاب سوزان در آینده می‌پردازد خوانده بودند، برای من نامه نوشتند و مرا از این طنز بدیع باخبر کردند!».


    او قصه گو بود

    بردبری خودش هم در «طنز بدیع» دستی دارد و در مجموعه‌های جملات قصار طنز آمیز، جایگاهی برای خودش پیدا کرده. او همیشه هم تلخ نیست؛ مثلا ً در این جمله که آرزو و هدفش را از نویسندگی بیان می‌کند؛ «در مورد خودم، دوست دارم که دست آخر به عنوان یک قصه‌گو شناخته بشوم، مثل پیرمردهای قصه گوی قدیم که در کنار راه قصه می‌گفتند و بچه‌ها دورشان جمع شدند. اگر پسر بچه‌ای سال‌ها بعد در گذر از کنار مزارم، با یک تکه گچ روی سنگ قبرم بنویسد «او قصه گو بود»، فکر می‌کنم مزدم را گرفته‌ام. من چیز بیشتری نمی‌خواهم».


    کارنامه جمع و جور فارسی جناب نویسنده

    دو سه چیز که از او خوانده ایم
    مرد مصور (ترجمه / انتشارات افق)

    این کتاب، یکی از مشهورترین مجموعه داستان‌های علمی‌_ تخیلی است که در کنار «فارنهایت 451» و «تواریخ مریخ»، سه گانه اصلی بردبری را تشکیل می‌دهند. «مرد مصور» مجموعه داستان کوتاه است. این داستان‌ها که به نظر بی‌ربط به یکدیگر هستند، به صورت خالکوبی روی بدن مرد مصور شکل می‌گیرند و راوی داستان‌ها آنها را می‌بیند. در این داستان‌ها، اثری از خوشبینی به چشم نمی‌خورد و همگی‌شان آینده تاریک و افسرده کننده‌ای را برای بشر به تصویر می‌کشند (خود «مرد مصور» در یکی دیگر از داستان‌های بردبری به عنوان نقش منفی ظاهر می‌شود).


    ماشین کلیمانجارو (ترجمه پرویز دوایی/ کتاب پنجره)

    این یکی برعکس، مجموعه داستان‌هایی است که کاملا ً خوشبینانه و معصومانه هستند و بیشتر به نوستالژی‌های نویسنده اختصاص دارند. کتاب، مجموعه 16 داستان کوتاه است که پنج‌تایشان از کتاب «شراب گیاه قاصدک» انتخاب شده که مجموعه‌ای اتوبیوگرافیک هستند. خواندن این کتاب در کنار مرد مصور، تقریبا ً می‌تواند مجموعه کاملی از نگاه و نظر ری بردبری را به ما نشان بدهد. او راه گریز از آینده سیاه بشری را برگشت به ارزش‌های دوران کودکی‌اش می‌داند؛ سال‌هایی که هنوز بشر دستش به جنگ جهانی و بمباران اتمی ‌آلوده نشده بود.


    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  2. Top | #10
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.46
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض نگاهی کوتاه به زندگی «هرتا مولر» برنده‌ی نوبل ادبیات 2009

    نگاهی کوتاه به زندگی «هرتا مولر» برنده‌ی نوبل ادبیات 2009


    پارسیان (شاپرزفا)
    سال گذشته ادعای آکادمی نوبل مبنی بر این‌که آمریکایی‌ها به ترجمه‌ی آثار نویسندگان خارجی بی‌تفاوتند، جار و جنجال‌های زیادی را برانگیخت اما در نهایت نوبل ادبیات...
    «هرتا مولر» نویسنده‌ی رومانیایی ساکن آلمان که رمان «سرزمین گوجه‌های سبز»ش به فارسی ترجمه شده، جایزه‌ی نوبل ادبیات سال ۲۰۰۹ را از آن خود کرد تا دوازدهمین زنی باشد که معتبرترین جایزه‌ی ادبیات جهان را به خانه می‌برد. آکادمی سوئدی نوبل در حالی این جایزه را به هرتا مولر اهدا کرد که کمونیسم بیستمین سال سقوط خود را سپری می‌کند. مولر نیز همچون دیگر نویسنده‌ی هم‌وطنش «اسماعیل کاداره» از جمله نویسندگانی‌ست که جنایات و فجایع دیکتاتورهای کمونیست کشورش و به خصوص دیکتاتوری نیکلای چائوشسکو را در آثار خود به تصویر کشیده است. آکادمی نوبل حین اعلام این خبر مولر را نویسنده، شاعر و مقاله‌نویسی معرفی کرد که «محرومیت‌ها را توام با نثری باصداقت و اهتمام به شعر» ارائه می‌دهد.


    مولر پنجاه و شش ساله با دریافت این جایزه نامش را در کنار هاینریش بل و گونتر گراس به عنوان نویسندگان آلمانی ‌زبان کارنامه‌ی برندگان نوبل ثبت کرد. پیش از این گراس در سال ۱۹۹۹ و بل در سال ۱۹۷۲ نوبل را به آلمان برده بودند. هرتا مولر ۱۷ اوت سال ۱۹۷۳ در میان اقلیت‌های آلمانی کشور رومانی به‌دنیا آمد. پدرش در جنگ جهانی دوم عضو ارتش اس‌اس‌ها بود و مادرش پس از جنگ توسط ارتش شوروی سابق به اردوگاه کار اجباری منتقل شد. وی نویسندگی را با انتشار نخستین رمانش به زبان آلمانی و در کشور رومانی در سال ۱۹۸۲ شروع کرد. این نویسنده‌ی آلمانی در سال ۱۹۸۷ و پیش از سقوط دیوار برلین به همراه همسر نویسنده‌اش «ریچارد واگنر» به آلمان مهاجرت کرد. وی هم‌اکنون ساکن شهر برلین است.

    انتشار آثار مولر در کشور رومانی مخالفت‌های زیادی را در پی‌ داشت اما آثارش در آلمان و سپس در دیگر کشورهای دنیا به خصوص در کشورهای اروپایی مورد توجه قرار گرفت. آثار مولر تا به امروز به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و همچنین فارسی ترجمه شده و «سرزمین گوجه‌های سبز»، «پاسپورت»، «سفر بر روی یک پا» و «قرار ملاقات» از معروف‌ترین آثارش هستند. جایزه‌ی ده میلیون کرونی نوبل در مراسمی در ماه دسامبر در استکهلم پایتخت سوئد و با حضور چهره‌های شاخص ادبی و ---------- به این نویسنده‌ی آلمانی رومانیایی‌الاصل اهدا خواهد شد.


    سال گذشته ادعای آکادمی نوبل مبنی بر این‌که آمریکایی‌ها به ترجمه‌ی آثار نویسندگان خارجی بی‌تفاوتند، جار و جنجال‌های زیادی را برانگیخت اما در نهایت نوبل ادبیات به نویسنده‌ی فرانسوی «لوکلزیو» اهدا شد. امسال نیز در حالی که منتقدان بسیاری معتقد بودند آکادمی نوبل در تکاپو برای دلجویی از آمریکایی‌ها است و می‌خواهد جایزه‌ی امسال خود را به یک نویسنده‌ی آمریکایی بدهد، بار دیگر منتقدان و صاحب‌نظران ادبی جهان شگفت‌زده شدند و آکادمی معتبرتری جایزه‌ی ادبیات جهان‌ را بار دیگر به یک نویسنده‌ی اروپایی داد. «سرزمین گوجه‌های سبز» رمان معروف «هرتا مولر» را غلام‌حسین میرزاصالح به فارسی ترجمه کرده و انتشارات مازیار آن را نخستین بار در سال ۱۳۸۰ راهی بازار کتاب ایران کرده است.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  3. Top | #11
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.46
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض چرا اینقدر از داستانهای هری‌پاتر بدم می‌آید؟!

    چرا اینقدر از داستانهای هری‌پاتر بدم می‌آید؟!


    پارسیان (شاپرزفا)
    دانیل رادکلیف با جلف بازی‌هایش در صحنه تئاتر، از مدت‌ها قبل تصویر هری پاتری‌اش را نابود کرد، اماواتسون با حضور در مهمانی‌های آنچنانی دیگر معصوم به نظر نخواهد رسید و...
    بعیدتر از احتمال سقوط پروانه
    روزنامه تلگراف چاپ لندن، یادداشتی درباره هری پاتر و یادگاران مرگ منتشر کرده است که تمام وازه‌هایش را می‌شناسم. آنها را می‌فهمم، باورشان دارم و اعتقاد من هستند. حالا شاید سن و سال من و نویسنده این یادداشت شبیه به هم نباشد اما حس‌هایمان که درست شبیه به هم هستند و مگر همه ما، همه مایی که از هری پاتر و داستان‌های تکراری و بی‌نمکش حوصله‌مان سر می‌رود، حسی مشترک را تجربه نمی‌کنیم؟


    همیشه در زندگی جملاتی وجود دارند که شنیدن آنها را دوست ندارید، جملاتی که قلبتان را می‌شکند و روحتان را خرد می‌کند یا حتی بعضی از این عبارات خون را در رگ‌هایتان منجمد می‌کند. جملاتی مانند «تو خیلی چاقی»، «فقط می‌خواستم سر کارت بذارم» و «آخرین هری پاتر به زودی به بازار می‌آید». خوشبختانه مدت زیادی بود که این جملات را نمی‌شنیدم و تقریبا فراموش کرده بود که چنین عبارت‌هایی هم وجود دارند. دو سالی هم می‌شد که زندگی سرخوشانه و بدون هری پاتر را گذرانده بودم، به دور از مالگز، کوئیدیش، ‌هاگوارتز و اسمشو نبر معروف، لرد ولدمورت.


    سال‌های خالی از هری پاتر من، درست مثل اقامت در جزایر کارائیب آن هم در یک هتل پنج ستاره دلنشین و لذت بخش بود. اما این خوشی دوام زیادی نداشت. یکی دوتا از آنهایی که با آنها کار می‌کنم، به من گفتند: «فیلم جدید هری پاتر به زودی ساخته می‌شود.» درست با همان هیجان ابلهانه‌ای که یک نفر منتظر اعلام نتایج بخت آزمایی می‌ماند یا کشف می‌کند که باردار است!

    وقتی همکارانم در قبال هیجان نشان ندادن من پرسیدند: «چند سالته؟» گفتم: «سی و چهار سال و نه ماه» بعد سرم را در بین دستانم گرفتم و آرام گریستم. شاید فکر می‌کردم که آتش این اشتیاق مضحک نسبت به یک پسربچه جادوگر در دو سال قبل با انتشار آخرین کتاب هری پاتر فروکش کرده است. اما در واقع من مرددم. تکلیفم را با این پسربچه و رویاهایی که به من داد، نمی‌دانم. اما خوب می‌دانم که اولین کتاب هری پاتر در ژوئن 1997 چاپ شد، یعنی 12 سال قبل. دوازده سال! به تمام چیزهایی که در این دوازده سال اتفاق افتاد فکر کنید؛ پرنسس دیانا در آگوست همان سال کشته شد، برج‌های دوقلو در مرکز تجارت جهانی نابود شدند، ما در عراق و افغانستان جنگیدیم و آمریکا اولین رییس جمهور سیاه پوستش را انتخاب کرد، اما مردم هنوز هم مشتاق هری پاترند و همه این اتفاق‌ها به نظر بی‌اهمیت می‌آیند.


    اگر ششمین فیلم هری پاتر این ماه اکران شود، ممکن است تصور کنید که سال آینده بالاخره هفتمین و آخرین هری پاتر ساخته خواهد شد، اما نه، در حقیقت مردم از هری و هرمیون و آن پسربچه زردنبو هیچ وقت خسته نمی‌شوند و همین اشتیاق، محرکی است برای تبدیل شدن کتاب آخر هری پاتر به دو فیلم! و این به معنی ادامه ماجرا تا سال 2011 است. چطور ممکن است بعد از این همه کتاب و بازی‌های رایانه ای و فیلم‌های مزخرف، باز هم دنیا هنوز به هری پاتر بیشتری نیاز داشته باشد؟

    به هرحال در سال 2011، چهارده سال از زمان تولید هری پاتر خواهد گذشت و فیلمسازان با هر ترفندی سعی در پنهان کردن یک واقعیت خواهند داشت؛ بازیگران نقش‌های اصلی رشد کرده و بزرگ شده‌اند و دیگر بچه نیستند و شاید هم خودشان صاحب بچه شده باشند.


    دانیل رادکلیف
    با جلف بازی‌هایش در صحنه تئاتر، از مدت‌ها قبل تصویر هری پاتری‌اش را نابود کرد،اما واتسون با حضور در مهمانی‌های آنچنانی دیگر معصوم به نظر نخواهد رسید و روپرت گرین هم با عکس‌هایش که روی جلد مجلات چاپ شده، عملا تمام شده است. گذر زمان یک واقعیت است برای همه آنها. اگرچه بد بودن کتاب‌ها هم یک واقعیت است، اما لزوما هر کسی موافق این نظر نخواهد بود.

    من اعتماد به نفس جی. کی. رولینگ را تحسین می‌کنم. اگر جای او بودم، بعد از نوشتن مزخرفی مثل «هری پاتر و تالار اسرار» حتما قلمم را خرد می‌کردم و پنهان می‌شدم. به هرحال شاید زیاد جای تعجب نباشد که من آدم بزرگ‌هایی که هری پاتر را دوست دارند درک نمی‌کنم، مخصوصا با وجود این تعداد از کتاب‌های خوب دیگر.


    شاید این نوعی بدگمانی و بدخواهی به نظر برسد، اما شما باور نکنید. من ترجیح می‌دهم در کوپه قطار با صدای هوهو قطار در گوشم، یک کتاب مصور قدیمی ‌را بخوانم. می‌دانم که طرفداران پر و پا قرص هری پاتر مدعی هستند که کتاب، آنها را به دنیایی دیگر می‌برد و دوباره احساس جوانی می‌کنند اما وقتی اولین کتاب هری پاتر وارد بازار شد، من هفده ساله بودم و وقتی آخرین فیلم هری پاتر اکران شد سی و چند ساله. گذر زمان، احساس جوانی به من نخواهد داد و حتی اوضاع را بدتر می‌کند و من حس می‌کنم که پیر شده‌ام و هیچ معجزه‌ای هم در کار نخواهد بود. انگار که باورهایت را از دست داده باشی و همه آن گذشته را رویا بدانی و مدام با خودت تکرار کنی: «اگر پروانه ای سقوط کند، آنوقت با من درباره هری پاتر صحبت کن.»

    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  4. Top | #12
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.46
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض عشق به داستان‌های هری پاتر از کجا می‌آید؟!

    عشق به داستان‌های هری پاتر از کجا می‌آید؟!


    پارسیان (شاپرزفا)
    وقتی چنین بخشی از کتاب حذف می‌شود، بیننده‌ای که کتاب را نخوانده بخش مهمی ‌از داستان را از دست می‌دهد، حس ما دراین واقع اینست که انگار حقایق یک جامعه را سانسور کرده‌ای...
    بار دیگر هدیه‌ای که دوست می‌دارم
    هروقت از همه جا و همه‌کس خسته می‌شوم، هروقت از زمین و زمان دلم گرفته، هروقت حوصله خواندن ندارم اما دلم می‌خواهد بخوانم و هروقت که می‌خوام از آدم‌ها و دنیای کسل کننده‌شان فرار کنم؛ هری پاتر می‌خوانم. از همان جلد اول تا آخرین جلد را یک دور تمام دوره می‌کنم تا شخصیت‌ها و داستان، مثل یک داروی شفابخش به سراغم بیایند و بتوانم دوباره به زندگی برگردم. این روزها را که می‌گذرانم، دوباره همان بی‌تابی‌های گذشته به سراغم آمده اند و دوباره خسته و آشفته و پریشانم. احساس می‌کنم «دیوانه سازها» بیشتر از همیشه قدرت گرفته‌اند و شادی‌های اطرافم را بلعیده‌اند و سردی و یخ زدگی را رواج داده اند، لرد ولدمورت قدرتمندتر شده و همراه «مرگ خوارانش» در حال شکنجه دادن مشنگ‌ها و کشتن کارآگاه‌ها است، و من باز به همان دنیای جادویی برگشته‌ام، تا بتوانم با مرور وردهای شادی‌بخش و تمرین ضد طلسم‌ها شوم در کنار هری، رون و هرمیون باشم. هر جلد از هفت جلد کتاب هری پاتر را بیش از 5 بار خوانده ام؛ شاید هم بیشتر، و هر بار انگار که اولین بار است. هیجان‌هایم مثل همان دفعه اول است که نمی‌توانستم کتاب را زمین بگذارم. مثل اولین بار برای مرگ قهرمانان گریه می‌کنم و همراه با خوشحالی‌هایشان قهقهه می‌زنم؛ انگار که اولین بار است. تا دست به کتاب می‌شوم، با دنیای واقعی اطرافم خداحافظی می‌کنم و وارد دنیای جادو می‌شوم. شخصیت‌های کتاب تمامی ‌ذهنم را اشغال می‌کنند و من می‌شوم یکی از همان‌ها، با همان ترس‌ها، وردها و هیجانات. وقتی فیلم‌های هری پاتر هم ساخته شد و شخصیت‌های کتاب دارای صورت شدند، اوضاع بهتر هم شد. از دنیای تخیل صرف بیرون آمدند و واقعی شدند و بیشتر با آنها ارتباط برقرار کردم. هرچند که فیلم‌ها هم این توانایی را دارند که مرا تا حد جنون عصبانی کنند. فکر هم نمی‌کنم در این عصبانیت تنها باشم. احتمالا همه هری پاتر خوان‌های حرفه‌ای با من هم عقیده‌اند و در این راه حمایتم می‌کنند؛ حمایتشان را حس می‌کنم. حتی سر تکان دادن‌هایشان را که راست می‌گویی، راست می‌گویی. عصبانیت من، ما، وقتی به اوج می‌رسد که صحنه به صحنه فیلم را با کتاب مقایسه می‌کنیم و حسرت می‌خوریم که چه صحنه‌هایی حذف شده و چه صحنه‌های بی‌جایی الکی اضافه شده است. از نظر یک پاترخوان حرفه ای، مطمئنا صحنه‌های تغییر یافته در فیلم نمی‌تواند خیلی قابل قبول باشد، تمام لحظه‌های جادویی که در کتاب وجود دارند، معنی و مفهوم خاصی دارد و حذف یا تغییرشان چندان قابل قبول نیست. حتی اگر جی. کی رولینگ رضایت داده باشد، ما کوتاه نمی‌آییم. مثلا در قسمت ششم کتاب، رون و هرمیون، ارشد دانش آموزان ‌هاگوارتز می‌شوند، درحالیکه در فیلم اصلا خبری از این ماجرا نیست یا بخش مهمی ‌از کتاب که بچه‌ها برای عبادت پدر رون، آقای ویزلی، به بیمارستان سنت مانگو می‌روند و با نویل لانگ با تم مواجه می‌شوند که اتفاقا با مادربزرگش برای عبادت از پدر و مادرش آمده است. مادر و پدر نویل، دو کارآگاه بسیار باهوش بودند که با لرد ولدمورت مبارزه می‌کردند و بلاکتریس لستنجر آنقدر آنها را با طلسم «شکنجه گر» آزار می‌دهد که دچار بیماری روانی می‌شوند. این بخش کتاب خیلی مهم است چرا که پس از فرار بلاکتریس از زندان آزکابان نویل کاملا دگرگون می‌شود و بیشتر از قبل در ارتش دامبلدور فعال می‌شود و ضد طلسم‌ها را یاد می‌گیرد. وقتی چنین بخشی از کتاب حذف می‌شود، بیننده‌ای که کتاب را نخوانده بخش مهمی ‌از داستان را از دست می‌دهد، حس ما دراین واقع اینست که انگار حقایق یک جامعه را سانسور کرده‌ای. شما جای ما، عصبانی نمی‌شوید از دست کارگردان؟ البته نباید بی‌انصافی کرد که سه قسمت اول فیلم بیشتر از دو قسمت 4و 5 به کتاب شبیهند و سعی کرده‌اند تا واقعا آنچه را که هست، منعکس کنند و مهمتر اینکه باید از تمامی‌ این فیلم‌ها ممنون بود به خاطر به تصویر کشیدن دنیای هری پاتر، چرا که با وجود این فیلم‌هاست که به راحتی قوانین بازی کووییدیچ را می‌فهمیم و می‌فهمیم که ‌هاگوارتز و جنگل ممنوعه چه شکلی هستند،‌ هاگرید ساده دل و مهربان را که یک دورگه نیمه غول و نیمه انسان است را بهتر می‌شناسیم و دوقلوهای ویزلی، فرد و جرج را به خوبی می‌بینیم و سر از شیطنتهایشان در می‌آوریم. زمانی که کتاب را می‌خوانی به راحتی می‌فهمی ‌که پرفسور مک گونگال که یک ساحر جدی و سخت گیر است، چگونه تبدیل به گربه می‌شود، سیریوس بلک پدرخوانده جذاب و خطرناک هری چگونه سر از آتش سال عموی گروه گریفندور بیرون می‌آورد تا هری را از خطرات آگاه سازد و پرفسور دامبلدور، مدیر دوست داشتنی و همه چیز تمام ‌هاگوارتز، که هر وقت بخواهی، می‌توانی به او تکیه کنی، چطور هری را به «قدح اندیشه» می‌برد تا او را با واقعیت‌ها و اتفاق‌هایی که در زمانه او اتفاق نیفتاده، آگاه سازد. خلاصه اینکه فیلم کمک خوبی برای تصویرسازی از تمامی ‌اتفاقات دنیای جادو به آدم می‌دهد. فیلم‌ها با تصویری که از هری، رون و هرمیون برای خودمان ساخته‌ایم، کاملا مطابقت دارد؛ هری با آن عینک گرد، موهای سیاه و به هم ریخته و زخم معروف بر روی پیشانی اش که شبیه صاعقه است، رون با صورت کک و مکی و موهای نارنجی و خنگ بازی‌هایش و هرمیون با موهای فرفری قهوه ای و دستی که سر هر کلاسی بالا و پایین می‌رود تا به سوال‌ها جواب بدهد؛ دقیقا همان اتفاقی که انتظارش را داشتی. هرچند که فیلم سازان در انتخاب دو نقش فلور دراکو دورگه که نیمه انسان و نیمه پری است و چوچانگ که یک دور هری را عاشق خودش کرده بود، بی سلیقگی نشان دادند و نتوانستند آن دو را به همان زیبایی که کتاب تشریح کرده بود، نشان دهند اما بقیه نقش‌ها مثل جینی، دارکو مالفوی، دابی، نویل و... کاملا همانی بودند که انتظار داشتی.


    اما مهمترین و بهترین کاری که فیلم کرد و خواندن کتاب را هم لذت‌بخش‌تر کرد، به تصویر کشیدن اسناد منفور درس معجون‌سازی پرفسور اسنیپ بود. اسنیپ شخصیت محبوبی بین دانش آموزان ‌هاگوارتز نیست، به خاطر همه اذیت و آزارهایی که به هری می‌رساند، اما آنقدر به ریزه کاری‌های شخصیتش در کتاب پرداخته شده که با وجود تمام آزارهایی که به هری، رون و هرمیون می‌رساند، باز هم نمی‌توانی از او متنفر باشی و حتی می‌خواهی دوستش هم داشته باشی. اسنیپ همیشه در مقابل هری با دو احساس متفاوت دست به گریبان است، از طرفی به خاطر عشقی که به مادر هری؛ لیلی داشته، هری را دوست دارد و از او محافظت می‌کند و از سوی دیگر به دلیل نفرتی که از پدر هری؛ جیمز؛ داشته از هری متنفر است و می‌خواهد به او آسیب برساند و این دوگانگی شخصیت اسنیپ او را جذاب‌تر و دوست داشتنی‌تر می‌کند و این دقیقا همان چیزی است که انتظارش را داشتیم. همان قدر ظریف و با پیچیدگی و این، دقیقا هری پاتر است. اینکه انتظارش را داری، برای چندمین بار می‌خوانی، برای چندمین بار می‌بینی، اما باز هم برایت لذت‌بخش و دوست داشتنی است و نمی‌توانی حتی برای لحظه‌ای از یادش غافل شوی. الان هم که زمان انتظار است. انتظار تا فیل شاهزاده دورگه زودتر اکران شود و سی دی‌هایش به دست ما برسد، تا بتوانیم این قسمت از کتابی را هم که این روزها دارم برای دهمین بار می‌خوانم، تصویر سازی کنیم. فقط امیدوارم که کارگردان قسمت شاهزاده دورگه فراموش نکند که دامبلدور همیشه می‌گفت: «وفاداری و عشق دو راز مهم پیروزی هری و دوستانش در مقابل لرد ولدمورت و دنیای سیاهش هستند.» خدا کند که او هم در هنگام ساختن فیلم به کتاب وفادار مانده باشد و فیلم ششم را با عشق به ما تقدیم کند، همان طور که انتظارش را داریم.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  5. Top | #13
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.46
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض آموزش و پرورش از نگاه شاهنامه

    آموزش و پرورش از نگاه شاهنامه


    پارسیان (شاپرزفا)
    او در کوه جای می‌گیرد، پلنگینه می‌پوشد و نخستین آموزش و پرورش از او پدید می‌آید. دومین آموزگار هوشنگ است همان که در سایه دانش و بینش خود آهن را از سنگ جدا ساخت و...
    در بوستان و گلزار ادب فارسی همواره تعلیم و تربیت مورد توجه و دقت شاعران و نویسندگان بوده و هست که می‌توان به آثار بسیاری چون مثنوی مولوی، بوستان و گلستان سعدی، مخزن الاسرار نظامی، حدیقه سنایی و... اشاره کرد. اما شاهنامه فردوسی ستاره پرفروغ آسمان علم و ادب در این میان جلوه ویژه‌ای دارد. اثری زنده و پرجدال که با رنگ‌های دلپذیر و روح پرور آراسته شده و با گل‌های فراوان دانش و حکمت زینت داده شده است. شاهنامه رهنمودی است برای دنیای سردرگم امروز. در این اقیانوس بیکران اندیشه و خرد که لبریز از جاذبه‌های حماسی- فکری بی‌شماری است، تعلیم و تربیت جلوه و نمود ویژه ای دارد. اولین آموزگار در شاهنامه کیومرث، اولین پادشاه اساطیری می‌باشد که آیین تخت و کلاه آورد. کیومرث در روایات مذهبی زرتشتی به صورت «گیه مرتن» نقل شده و همان ابوالبشر می‌باشد. او در کوه جای می‌گیرد، پلنگینه می‌پوشد و نخستین آموزش و پرورش از او پدید می‌آید. دومین آموزگار هوشنگ است همان که در سایه دانش و بینش خود آهن را از سنگ جدا ساخت و ابزارهای جنگی را از آن تهیه کرد و به مردم آموخت. آن گاه شیوه آبیاری و روان ساختن جوی‌ها و رودها را برای کشاورزی ابداع کرد و از پوست جانوران جامه ساخت و هم چنین کشف آتش که از نیازهای اساسی بشر است به او منسوب است. سومین آموزگار در شاهنامه «تهمورث» پسر هوشنگ است که بیشتر از جنبه معنوی به آموزش پرداخت، جهان را از بدی‌ها پاک کرد و دست دیوان را از مردم کوتاه کرد. دیوان فرمانبردار او شدند و هنر نوشتن را آموختند. «تهمورث» از پشم و موی جانوران پوشاک و گستردنی فراهم کرد و از برخی حیوانات نیز برای شکار بهره جست. پس از پادشاهی تهمورث پسرش «جمشید» بر تخت نشست و صلح و آرامش را بر جهان حاکم کرد. او حرفه آهنگری و ساخت وسایل جنگی را رواج داد. «جمشید» چگونگی تهیه خفتان و لباس رزم از ابریشم و کتان را به مردم آموخت. اولین طبقه بندی جامعه در دوره «جمشید» انجام پذیرفت. او مردم را به چهار گروه آتش بانان، سپاهیان، برزگران و ابزارسازان تقسیم کرد و علوم و فنون مختلف از جمله معماری، پزشکی، داروسازی ، آیین‌های باستانی و جشن‌ها در این دوره پایه گذاری شد. با دقت در موارد بالا می‌توان دریافت که شاهان هم به جنبه‌های آموزش ظاهری و نیازهای مادی بشر و هم به پرورش روح و روان به عنوان یک امر اجتناب ناپذیر توجه داشته اند. در شاهنامه کودک برمبنای سرشت و خوی نخستین خود پرورش می‌یابد، از شیر مادر تغذیه می‌کند، شیوه راه رفتن می‌آموزد، از پدر و مادر زبان ابتدایی و شیوه‌های طبیعی و انسانی زندگی را می‌آموزد و چون به جوانی می‌رسد همسر برمی‌گزیند و او نیز به فرزندانش این رشته طبیعی حیات را می‌آموزد. در این روند، آموزش و پرورش در هر دو جنبه جسمانی و روحانی بدون دخالت برنامه‌های سازمان یافته و به صورت طبیعی صورت می‌گیرد. در شاهنامه فردوسی، پرورش افرادی چون زال، فریدون و کیخسرو از این گونه است: «زال» پسر نریمان بر اثر سپیدمویی از خانه و کاشانه خود دور افکنده می‌شود و در دامنه البرز کوه توسط سیمرغ پرورش می‌یابد:
    نگه کرد سیمرغ با بچگان/بدان خرد خون از دو دیده چکان/شگفتی بدو برفگندند مهر/بماندند خیره در آن خوب چهر/شکاری که نازکتر آن برگزید/بدو داد تا او به لب می‌مزید/بدین گونه تا روزگاری دراز/برآورد و دارنده بگشاد راز/چنان کودک خرد، پرمایه گشت/بر آن کوه بر، کاروان‌ها گذشت


    بعد از گذشت ایامی‌ چند، سام در طلب فرزند به البرز کوه می‌آید و از درگاه داور دادگر پوزش می‌طلبد. سیمرغ، زال را نزد پدر می‌آورد و از پرخویش، همان پری که او را در زیر آن پرورش داده است به او می‌دهد تا در گرفتاری‌ها یار او باشد. دومین پهلوان که او نیز به همین صورت پرورش یافته است «کیخسرو» نوه دختری افراسیاب است. او به دستور افراسیاب به نزد شبانان در کوه فرستاده می‌شود تا از نژاد خود آگاهی نیابد. پیران ویسه نیز فرمان افراسیاب را می‌پذیرد و او را به شبانان کوه قلو می‌سپارد.
    شبانان کوه قلو را بخواند/وزآن شاهزاده سخن‌ها براند.../بدیشان سپرد آن دل و دیده را/چنان نیک پور پسندیده را

    زندگی «فریدون» نیز همراه با حوادث شگفت و تعجب برانگیز است. آبتین پدر فریدون از بیم ضحاک شب و روز هراسان و گریزان است. او سرانجام گرفتار روزبانان ماردوش (ضحاک) می‌شود و به دست آنها نابود می‌شود. فرانک، مادر فریدون، پسر خود را به نگهبان مرغزاری که گاو آراسته و شگفتی به نام «پرمایه» دارد می‌سپارد. فریدون در آنجا دوران کودکی را به پایان می‌رساند:
    سه سالش همی‌ داد ز آ ن گاو شیر
    هشیوار، بیدار، زنهارگیر


    اما، روزبانان ضحاک نگهبان مرغزار را نیز از بین می‌برند و گاو را می‌کشند. فرانک به ناچار فرزندش را به مرد پارسایی در البرز کوه می‌سپارد تا از گزند حوادث در امان ماند:
    بیاورد فرزند را چون نوند/چو مرغان بران تیغ کوه بلند
    یکی مرد دینی بر آن کوه بود/که از کار گیتی بی اندوه بود/فرانک بدو گفت کای پاک دین/منم سوگواری ز ایران زمین/بدان کین گرانمایه فرزند من/همی‌بود خواهد سرانجمن/تو را بود باید نگهبان او/پدروار لرزنده بر جان او


    از نگاه دیگر شیوه تربیتی دیگری که براساس برنامه ای معین و تنظیم شده صورت می‌گیرد؛ به وسیله عالمان و فرهیختگان به منصه ظهور می‌رسد و دارای اهدافی چون خودشناسی، مسئولیت پذیری، کارآیی اجتماعی، رزمی، اقتصادی و... می‌باشد. در این شیوه کودک چون به مرز آموزش می‌رسد به مدرسه سپرده می‌شود تا خواندن و نوشتن را بیاموزد و با آداب اجتماع آشنا شود. در این هنگام به مقتضای دوره و زمان از مربیان خود آداب رزم و بزم می‌آموزد، سخن گفتن را چنان که لازم است فرا می‌گیرد، شیوه معاشرت با بزرگان و مردم را نیک می‌آموزد و تن و روان خود را به دانش و فرهنگ و هنر می‌آراید تا فردی سودمند و شایسته برای اجتماعی شود که در آینده در آن خواهد زیست.فردوسی در شاهنامه هرگاه که درباره این نظام سازمان یافته سخن می‌گوید از آموزش دهندگان با عناوین: فرهنگیان، موبدان، دبیران، آموزگاران، فرزانگان، دانایان، پهلوانان، دایگان خردمند، مردان دانش پژوه و... یاد می‌کند.بزرگانی که زیربنای آموزش و پرورش بشر یعنی خرد و اندیشه را به خوبی به کار برده و در پرتو این نیروی عظیم خداوندی، انسان را به کاخ دانش و معرفت و ذروه کمال هدایت می‌کنند. در اهمیت این موضوع ذکر این نکته کافی است که فردوسی در وصف خداوند آنجا که اثر بزرگش را آغاز می‌کند چنین می‌سراید:
    به نام خداوند جان و خرد/کزین برتر اندیشه برنگذرد
    این شاعر حماسه سرا، از خرد و دانش به عنوان بهترین راهنمای مسیر تاریکی و جهل یاد می‌کند:
    خرد رهنمای و خرد دلگشای/خرد دست گیرد به هر دو سرای
    چرا که خرد نگاهبان جان و پاسدار روح و جسم آدمی ‌است:
    همیشه خرد را تو دستور دار/بدوجانت از ناسزا دور دار

    در جای جای شاهنامه به برتری این افراد و تربیت شاهزادگان به وسیله آن‌ها اشاره شده است. آنجا که موبد از بزرگمهر می‌پرسد که پس از بخردی چه چیز بهتر و ارزنده‌تر است؟ بزرگمهر پاسخ می‌دهد:
    چنین داد پاسخ که دانش به است/چو دانا بود بر مهان بر، مه است
    و یا در آغاز شاهنامه که از ارزش آدمی ‌سخن گفته شده، فردوسی رنج بردن در راه دانش را می‌ستاید:
    به رنج اندر آری تنت را رواست/که خود رنج بردن به دانش سزاست


    اکنون به تفصیل به بررسی و توضیح عناوین مختلف آموزش دهندگان در شاهنامه می‌پردازیم:

    فرهنگیان و موبدان

    در شاهنامه از دبستان به عنوان جایگاهی یاد شده است که کودکان به فراگیری نوشتن و خواندن اوستا و‌ زند و آداب مذهبی می‌پرداختند. در دبستان کودکان تحت تعلیم فرهنگیان و موبدان (روحانیون) آداب دانایی و رسوم زندگی را می‌آموختند:
    همان کودکش را به «فرهنگیان»/سپردی چو بودی از آهنگیان/به هر برزن اندر دبستان بدی/همان جای آتش پرستان بدی
    و چنین است که اردشیر «فرهنگیان» را می‌آورد تا آداب نوشتن خط پهلوی و آیین‌های رزم و بزم را به شاپور فرزندش بیاموزند:
    بیاورد فرهنگیان را ز شهر/کسی کش زفرزانگی بود بهر
    نبشتن بیاموختش پهلوی/نبشت سرافرازی و خسروی/همان جنگ را گرد کرد عنان/زبالا به دشمن نمودن سنان/زمی‌خوردن و بخشش و کار بزم/سپه بستن و کوشش و کار رزم

    در شاهنامه گاه از نویسنده و دبیر با عنوان «موبد» یاد شده است که نوشتن و آموختن زند و اوستا را در دبستان یا آتشکده به کودکان می‌آموخته و آنها را با آداب دینی هم آشنا می‌کرده است. در داستان خواب گزاری انوشیروان موبدی را می‌یابند که:
    برآمد همی‌گرد مرو و بجست/یکی موبدی دیر بازند و است/همی‌کودکان را بیاموخت زند/به تندی و خشم و به بانگ بلند
    این موبد که استاد بزرگمهر است از گزارش خواب پوزش می‌خواهد و آن را کار خود نمی‌داند:
    نویسنده (موبد) گفت این نه کار من است/زهر دانشی، زندیار من است/بیاموزم این کودکان را همی/برون ز این نیارم زدن خود دمی


    دبیران

    در شاهنامه بارها از «دبیران» سخن رفته است. «دبیران» در کشور نفوذ و نیروی بسیاری داشتند. نامه و اسناد را می‌نگاشتند و آدابی را در نامه نویسی رعایت می‌کردند که به برخی از آنها در شاهنامه اشاره شده است.
    شاهان و بزرگان «دبیران» را سخت گرامی‌ می‌داشتند و آنان نیز در این کار هنرمندی خاصی داشتند:
    بلاغت نگه داشتندی و خط/کسی کو بدی چیره بر یک نقط/کسی را که کمتر بدی خط و ویر/نرفتی به دیوان شاه اردشیر.../ستاینده بدشهریار اردشیر/چو دیدی به درگاه مرد «دبیر»
    اردشیر به رفاه دانایان و بهره مند ساختن آنان از گنجینه شاهی اهتمامی‌تام داشت، چرا که آنها را عوامل بهبود و سازندگی کشور می‌دانست و بدین وسیله مانع فرار مغزها می‌شد.
    شهنشاه گوید که از رنج من/مبادا کسی شاد و از گنج من/مگر مرد با دانش و یادگیر/چه نیکوتر از مرد دانا و پیر


    دانش پژوهان

    آن هنگام که سام به دستور شاه، زابلستان را ترک می‌کند به فرزندش زال که هنوز بسیار جوان است سفارش می‌کند که به آموختن بپردازد و با کمک مردان «دانش پژوه» علوم و فنون مختلف زندگی، رزم و بزم و... بیاموزد:
    کنون گرد خویش اندر آور گروه/سواران و مردان «دانش پژوه»/بیاموز و بشنو زهر دانشی/بیابی زهر دانشی رامشی/ز خورد و ز بخشش میاسای هیچ/همه دانش و داد دادن بسیچ
    زال زر نیز به سفارش پدر، تحت تعلیم و تربیت قرار می‌گیرد و به درجه ای می‌رسد که مانند او در جهان یافت نمی‌شود.


    دایگان

    در این نظام آموزشی می‌توان به دایگان خردمند و شایسته اشاره کرد. گزینش دایه در روزگاران گذشته بسیار اهمیت داشته است و ما در زندگی بسیاری از شاهزادگان در شاهنامه به اشارات زیادی در این باره برمی‌خوریم. دایگانی خردمند، پاک، برگزیده، پهلوان و...از مهمترین این دایگان «رستم» است. در جایی رستم را می‌بینیم که به درگاه کاووس می‌آید و از پادشاه می‌خواهد که سیاوش را برای تربیت و هنر آموختن به وی سپارند.
    چنین گفت: کاین کودک شیرفش/مرا پرورانید باید به کش/چو دارندگان تو را مایه نیست/مر او را به گیتی چومن «دایه» نیست
    رستم سواری، تیر و کمان و کمند و عنان و رکاب گرفتن را به سیاوش می‌آموزد و از آیین داد و عدل، آداب سخن گفتن، بزم آرایی و رزم کردن، سپاهداری و جنگ آزمایی و... به سیاوش تعلیم می‌دهد.
    هنرها بیاموختش سر به سر/بسی رنج برداشت کامد به بر/سیاوش چنان شد که اندر جهان/به مانند او کس نبود از مهان
    در پایان رزم رستم و اسفندیار، بهمن فرزند اسفندیار به بارگاه رستم برده می‌شود و توسط او پرورش می‌یابد. او فنون رزم و بزم یعنی سواری، نخچیر و چوگان را از بزرگترین معلم شاهنامه یعنی رستم می‌آموزد:
    همی ‌بود بهمن به زابلستان/به نخچیرگر با می‌و گلستان/سواری و می‌خوردن و بارگاه/بیاموخت رستم بدان پورشاه/همی‌آزمودش به یک چند گاه/به بزم و به رزم و به نخچیرگاه/به میدان چوگان و بزم و شکار/گوی بود مانند اسفندیار


    فرزانگان
    در شاهنامه، گاه از آموزش دهندگان و مربیان با عنوان «فرزانگان» یاد شده است. به طور مثال در گفت وگویی که طلخندوگو برای تخت شاهی می‌کنند گو به برادرش می‌گوید که بهتر است سخن از فرزانگان بشنویم و رای آنان را به کار بندیم:
    ز «فرزانگان» چون سخن بشنویم/به رای و به فرمانشان بگرویم/کزیشان همی‌دانش آموختیم/به فرهنگ دل‌ها برافروختیم


    آزمون و امتحان
    خداوند به عنوان اولین معلم انسان دنیا را محل آزمایش برای آنها قرار داده است تا وجودشان در کوره راه حوادث آبدیده شود و گوهر وجودی خود را به عرصه وجود رسانند. در آن دنیا آنها که از امتحانشان سربلند بیرون آمده اند رهسپار بهشت و مردودین امتحان راهی جهنم می‌گردند. از آنجا که لازمه هر تعلیمی‌و تعیین رتبه و درجه علمی‌افراد آزمون و امتحان می‌باشد، فردوسی از این نکته مهم آموزشی غافل نمانده است و به این امر توجه وافر داشته است.

    در شاهنامه می‌بینیم وقتی پهلوان زاده یا شاهزاده ای را تربیت می‌کنند علاوه بر آموزش از طریق گفتار، او را با محک آزمایش نیز می‌آزمایند. چرا که آدمی ‌باید در بوته زندگی بگدازد تا زر وجودش از آلودگی‌ها پاک شود و عیار واقعی اش در سختی‌ها و خوشی آشکار گردد.نمونه روشن آن در شاهنامه سوالات شش گانه ای است که منوچهر برای تعیین مایه دانشوری و دلاوری زال، قبل از ازدواج زال و رودابه از او می‌پرسد. زال از این آزمون‌ها سربلند بیرون می‌آید و شایسته پوشیدن خلعت شاهانه می‌شود. اکنون به نمونه‌هایی از این سوال و جواب‌ها اشاره می‌کنیم: از زال پرسیده می‌شود: آن دوازده درخت سهی که از هر کدام سی شاخه بر زده است چیست؟
    زال جواب می‌دهد:
    به سالی ده و دو بود ماه نو/چو شاه نو آئین ابرگاه نو/به سی روز مه را سرآید شمار/بدین سان بود گردش روزگار
    دیگری از او درباره دو اسب سپید و سیاه سوال می‌کند که هیچ گاه به هم نمی‌رسند و زال در پاسخ می‌گوید:
    شب و روز باشد که می‌بگذرد/دم چرخ بر ما همی‌بشمرد/نیابند مر یکدگر را به تک/دوان همچو نخچیر از پیش سگ
    شاهنامه، جای به جای از این آزمایشها پس از آموزش و پرورش سخن می‌گوید و آن را مایه دلیری و برتری می‌داند:
    چنین داد پاسخ به مادر که شیر/نگردد مگر بآزمایش دلیر
    و یا آ نکه:
    هر آنکس که جوید همی‌برتری/هنرها بباید بدین داوری/یکی رای و فرهنگ باید نخست/دوم آزمایش بباید درست
    از این رهگذر است که می‌توان جان را فروغ و دل را برنایی بخشید و این نیست جز یگانه پیام فردوسی در شاهنامه. شاهنامه ای که مکتب دانش و فضیلت است و نمودار اندیشه و آرمان‌های بشری در طول تاریخ. دانایی رهنمون که همگان را به نیک اندیشی، آزادمردی، دادپیشگی و راستی دعوت می‌کند و مبشری که فریاد بلند انسانیت را از پس دیوارهای قرون به گوش ما می‌رساند. امید آنکه با دستورهای عملی و کارساز این مجموعه حقایق و معارف بتوانیم به سر منزل سعادت راه یابیم و رستگاری را نصیب خویش گردانیم.
    تو را دین و دانش رهاند درست/ره رستگاری ببایدت جست

    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  6. Top | #14
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.46
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض گراهام گرین؛ نویسنده و جاسوس کاتولیک انگلیسی

    گراهام گرین؛ نویسنده و جاسوس کاتولیک انگلیسی


    پارسیان (شاپرزفا)
    او نوجوان خجالتی و حساسی بود و بعدها در مدرسه بارها مورد تمسخر همشاگردی‌هایش قرار گرفت و به همین خاطر دو بار به طور ناموفق اقدام به خودکشی کرد و بعدها شش ماه...
    رابرت مک کرام منتقد کهنه کار انگلیسی و دبیر پیشین بخش ادبی آبزرور که آخرین باری که در لندن دیدمش یک پایش به شدت می‌لنگید و به همین خاطر جایش را به منتقد جوان‌تری داده بود، در مطلبی که هشت سال پیش به مناسبت دهمین سال درگذشت گراهام گرین چاپ کرده، نوشته است؛ «انتشارات پنگوئن گراهام گرین را در پشت جلد مجموعه آثارش به عنوان بزرگ‌ترین نویسنده معاصر انگلستان معرفی کرده.» مک کرام در همان مطلب به چنین عنوانی نیشخند می‌زند و می‌نویسد خود این نویسنده انگلیسی هم اگر زنده بود و چنین تعریفی را می‌شنید، با خودش می‌گفت؛ «چه چیز‌ها،» منتقد آبزرور معتقد است نباید زیاده از حد مبالغه کرد اما از حق هم نباید گذشت چرا که گراهام گرین دست کم یکی از غول‌های داستان نویسی ادبیات انگلستان است.

    گراهام گرین نویسنده‌یی است که این روزها با گذشت 18 سال از مرگش دیگر کمتر در نشریات و رسانه‌های غیرانگلیسی و شاید هم انگلیسی نامی ‌از او برده می‌شود؛ نویسنده‌یی که تا همین چند سال پیش داستان‌هایش قفسه‌های کتابفروشی‌های خیابان انقلاب را پر کرده بود و حالا باید «امریکایی آرام»، «قدرت و جلال»، «عامل انسانی» و «مرد سوم»اش را به زور در دستفروشی‌ها پیدا کرد. مک کرام در این رابطه معتقد است زمان داستان‌های گرین گذشته و فضا تغییر کرده. جنگ سرد تمام شده، ویتنام هم دیگر آن ویتنام 50 سال پیش نیست و در یک گوشه دنیای کاپیتالیست افتاده و چهره امروز مکزیک هم با چهره دوران «قدرت و جلال» حسابی فرق می‌کند و خلاصه دیگر جاسوس‌ها با بارانی‌های شیک و بلندشان توی لابی هتل‌های چندستاره روزنامه به دست روی مبل منتظر نشسته اند، خلاصه کلام دنیا تغییر کرده.

    چند وقت پیش اما وقتی دوست مهربانی در دفتر روزنامه اعتماد متوجه نسخه انگلیسی امریکایی آرامی ‌شد که می‌خواندم، به نکته خیلی جالبی اشاره کرد که خلاف حرفی بود که مک کرام زده بود؛ «چند وقتی است که فقط و فقط گرین می‌خوانم و چقدر داستان‌های گرین با فضای عجیب و غریب امروز همخوانی دارد و عجیب گراهام گرین این روزها می‌چسبد.» اتفاقاً همین داستان‌هایی که به زعم مک کرام تاریخ انقضایشان گذشته، خیلی هم تاریخ مصرف دارند کما اینکه فرانسه شاهکار «در جست وجوی زمان ازدست رفته» مارسل پروست هم آنچنان شباهتی با فرانسه این روزها ندارد، کسی آدم را در پاریس به محفلی اشرافی دعوت نمی‌کند و کسی کارت ویزیتش را دم خانه آدم نمی‌فرستد. مک کرام البته در پایان همان مطلب اشاره می‌کند در نهایت با این همه، چیزی از ارزش آثار گرین کاسته نمی‌شود چرا که لااقل فروش آثارش در انگلستان و امریکا حیرت آور است. شاید تنها تفاوتی که وجود دارد این است که گراهام گرین باب میل همه نیست. دقیقاً همین تفاوت است که بعدها خیلی‌ها به استنادش معتقد بودند باعث شد گرین هیچ گاه جایزه ادبی نوبل را از آن خود نکند.

    دلایل زیادی وجود دارد که گراهام گرین را تبدیل به نویسنده‌یی می‌کند که به مذاق همه خوش نمی‌آید. مهم‌ترین آنها شاید انتقادهایش به امریکا در برابر جنگ ویتنام است که او را بعدها به نویسنده‌یی ضدامریکایی معروف کرد، هرچند این موضوع هیچ گاه در فروش آثارش در ایالات متحده تاثیری نگذاشت. این موضوع خصوصاً پس از انتشار رمان بی نظیر «امریکایی آرام» رخ داد که گرین در آن امریکایی‌ها را به سهل انگاری، خودبزرگ بینی و بی‌مسوولیتی در برابر جنگ ویتنام متهم کرد. نکته دیگر شاید گرایش‌های سوسیالیستی گراهام گرین باشد. گرین هرچند شش هفته بیشتر در عمرش به حزب کمونیست نپیوست اما برای کمونیست‌های ویتنام احترام قائل بود و بعدها با فیدل کاسترو دیدار کرد. با این همه اما گرین خود این قضیه را به شدت رد می‌کند و بارها لااقل مواضع استالین را پوچ خوانده و کتاب «سرمایه» کارل مارکس را کسل آور توصیف کرده است. گراهام گرین ویژگی دیگری هم داشت که خیلی‌ها را برآشفت؛ کاتولیک بود. گرین درباره کاتولیک بودنش همان نظری را دارد که «فرانسوا موریاک» درباره کاتولیک بودنش داشت؛ «نویسنده‌یی کاتولیک نیستم. من تنها نویسنده‌یی هستم که اتفاقی کاتولیک هم هست.» گراهام گرین بعدها سر همین قضیه کاتولیک بودنش هم کلی دچار دردسر شد و با کلیسای کاتولیک و واتیکان درافتاد.

    گراهام گرین نویسنده‌یی است که در طول عمرش 24 رمان نوشت، به کشورهای زیادی سفر کرد و مدتی هم برای سازمان جاسوسی انگلستان جاسوسی کرد اما خودش معتقد بود اگر دنیا مجال می‌داد، حتماً کشیش لایقی می‌شد چرا که به همان راحتی که یک مطلب از یک گوشش می‌آمد تو، به همان راحتی هم از گوش دیگرش می‌رفت بیرون. گرین معتقد است این فراموشی لازمه آفرینش ادبی است و همین ویژگی هم هست که او را رمان نویس کرده. او در همین رابطه به روزنامه‌نگاری می‌گوید؛ «همیشه خدا به خودم گفته ام کشیش موفقی می‌شدم، داستان از یک گوشم می‌آید تو و از دیگری می‌رود بیرون. قدرت فراموشی خود جزیی از آفرینش است. آن چیزی که فراموش می‌شود به طور ناخودآگاه به شکل دیگری دوباره در آینده حضور پیدا می‌کند. بین شغل نویسندگی و خبرنگاری فرقی هست. خبرنگارها باید وقایع را به یاد داشته باشند و ما باید آنها را فراموش کنیم. آن طوری فراموش کنیم که بعدها ناخودآگاه به حافظه آینده مان بپیوندد.»

    گراهام که چهارمین فرزند از شش فرزند خانواده گرین بود، دوم اکتبر سال 1904 در انگلستان به دنیا آمد. نوجوان خجالتی و حساسی بود و بعدها در مدرسه بارها مورد تمسخر همشاگردی‌هایش قرار گرفت و به همین خاطر دو بار به طور ناموفق اقدام به خودکشی کرد و بعدها شش ماه تحت نظر روانشناس بود. دوران کودکی و نوجوانی گرین و مصائبی که سر حساس بودنش در مدرسه با آن روبه رو بود، بعدها نگاه وی را به مقولاتی همچون «شر» و «بی وفایی» و «بی اعتمادی» شکل داد، موضوعاتی که به دغدغه‌های اصلی گرین در تعدادی از رمان‌هایش تبدیل شد. او بعدها در زندگینامه‌اش می‌نویسد آن دو همکلاسی دوران مدرسه که همیشه او را مسخره می‌کردند را تا پایان عمر هیچ گاه فراموش نکرد و یک بار، یکی از آنها را در آفریقا دید که زندگی موفقی داشت و در طول عمرش گمان می‌کرده که برعکس تصور گراهام گرین، خیلی هم در مدرسه با یکدیگر دوستان خوبی بوده اند.

    جوان حساس انگلیسی تحصیلاتش را در تاریخ مدرن در شهر آکسفورد به پایان رساند و نخستین کارش را در نویسندگی در نشریه ناتینگهام آغاز کرد و چندی بعد یکی از دبیرهای روزنامه تایمز شد. گرین در همین اثنا با «ویوین» همسر آینده‌اش آشنا شد و به خاطر او در سال 1926 آیینش را تغییر داد و در فوریه غسل تعمید یافت و رسماً کاتولیک شد. وی یک سال پس از این ماجرا با ویوین ازدواج کرد و حاصل زندگی مشترک‌شان که زیاد هم طول نکشید، به دنیا آمدن لوسی و فرانسیس بود. گراهام و ویوین به خاطر دین‌شان هرگز نتوانستند از هم طلاق بگیرند اما از یکدیگر جدا شدند. گرین با انتشار نخستین اثرش روزنامه نگاری را کنار گذاشت تا تمام وقتش را به نوشتن بپردازد و در همان سال‌های نخست چند رمان موفق نوشت که «قطار استانبول» یکی از آنها بود که بر اساسش فیلمی‌ هم ساخته شد. بعد از دهه 30 بود که گرین کم کم نویسنده‌یی جدی شد و تمام وقتش را به نوشتن اختصاص داد. گراهام گرین خود درباره آثارش معتقد است آنها را می‌شود به دو ژانر اصلی تقسیم کرد؛ یک ژانر کتاب‌های جنایی، پلیسی و وحشت که خودش آنها را در دسته بندی ژانر سرگرمی‌قرار می‌دهد، مانند رمان «وزارت ترس» و ژانر دیگر هم مربوط می‌شود به رمان‌های جدی‌تر، ادبی‌تر و فلسفی‌ترش مثل «قدرت و جلال» که جنبه‌های ادبی نمایان‌تری دارند. با این همه گرین در این بین رمان‌های زیادی هم نوشت که ویژگی‌های هر دو این ژانرها را در خود دارد، یعنی هم آدم را سرگرم می‌کند و هم ادبیات جدی تلقی می‌شود، مثل رمان خواندنی و جذاب «امریکایی آرام».

    گراهام گرین حسابی اهل سفر کردن بود. آفریقا، ویتنام، کوبا،‌هائیتی، مکزیک و آرژانتین نه تنها جزء کشورهایی هستند که گرین به آنها سفر کرده بلکه بسیاری از داستان‌های گرین هم دقیقاً در همین کشورها رخ می‌دهد. وی بیشتر زندگی اش را خارج از انگلستان سپری کرده و اوایل کار به استخدام سازمان جاسوسی انگلستان (MI6) درآمد و در مدت جنگ جهانی دوم در «سیرالئون» برای انگلستان جاسوسی کرد. خیلی‌ها معتقدند گرین حتی تا پیش از مرگش در سه آوریل 1991 در سوئیس برای انگلستان جاسوسی می‌کرد و کماکان عضو سازمان جاسوسی انگلستان بود. او بعدها به کشورهایی همچون لیبریا در غرب آفریقا و مکزیک سفر کرد و درباره هر یک از این کشورها رمان‌های متعددی نوشت. داستان «قدرت و جلال» که در کنار «امریکایی آرام» از پرفروش‌ترین و موفق‌ترین رمان‌های گرین محسوب می‌شود، در کشور مکزیک اتفاق می‌افتد که بعدها در دهه پنجاه انتشارش برای گرین دردسر آفرید و نزدیک بود اداره ممیزی کتاب واتیکان معروف به «اداره مقدس» آن را به خاطر آنچه آن اداره «به تصویر کشیدن نادرست کشیش‌های زحمتکش کاتولیک در مکزیک» توصیف کرده بود، جزء کتاب ضاله معرفی کند که مشکل با وساطت پاپ حل شد. ماجرای جدال واتیکان با گراهام گرین و نامه نگاری‌های این دو با یکدیگر که موجب شد برای این نویسنده انگلیسی پرونده ضاله نگاری در واتیکان باز شود، خود بسیار خواندنی است که مفصل این ماجرا در مقاله‌یی تحت عنوان «گراهام گرین و پرونده ضاله نگاری در واتیکان» به قلم «پیتر گادمن» منتشر شده که فارسی آن با ترجمه «هرمز عبداللهی» در سایت «لوح» به سرپرستی «محمد قائد» در دسترس است.

    موضوعات مربوط به مذهب کاتولیک هم از سوژه‌های رایج کتاب‌های گراهام گرین است، به طوری که گروهی از منتقدان او را رمان‌نویسی کاتولیک معرفی می‌کنند، عنوانی که همان طور که پیش از این یاد شد، گرین خود آن را نمی‌پذیرفت. گرین در این رابطه معتقد بود او موضوعات مذهب کاتولیک را همچون دیگر موضوعات بشریت در رمان‌هایش به کار برده و فقط آنها را سوژه رمان‌هایش قرار داده و قصد دیگری نداشته و از این جهت به هیچ وجه نویسنده‌یی کاتولیک محسوب نمی‌شود، چرا که قصد ترویج مذهبش را نداشته است. بعدها یکی از منتقدان ادبی به نام «مارک لوسان» در روزنامه گاردین مطلبی نوشت و به کارکرد مذهب کاتولیک در زندگی گراهام گرین پرداخت. این منتقد ادبی با مثال زدن دوستی صمیمی‌ گراهام گرین با دیگر نویسنده هموطنش «اولین وو» نکات جالبی را درباره کاتولیک بودن این دو نویسنده انگلیسی و تفاوت‌های آن دو اشاره می‌کند. «اولین وو» که خود نویسنده نامداری در ادبیات معاصر کشور انگلستان است، با گراهام گرین دوستی پیوسته و خوبی داشته است. هر دو کاتولیک بوده اند با این تفاوت که منتقد گاردین معتقد است این دو نویسنده از مذهب کاتولیک در زندگی شان به طور کاملاً متفاوت استفاده کرده اند.

    «مارک لوسان» معتقد است کاتولیک بودن برای گرین تنها یک ابزار بوده تا از موضوعات جالب و قابل تامل این مذهب برای نوشتن رمان‌هایش استفاده کند کما اینکه گرین پس از دهه 50 و با نوشتن رمان‌هایی چون «امریکایی آرام» کم کم از مذهب کاتولیک فاصله می‌گیرد و در مراسم‌های دینی شرکت نمی‌کند. وی در مقاله خود در مقایسه «اولین وو» و گراهام گرین در نهایت به این نتیجه می‌رسد که «وو» واقعاً کاتولیکی دوآتشه بود در حالی که گرین فقط کاتولیک بود چون قبلاً کاتولیک شده بود و حالا کار دیگری از دستش بر نمی‌آمد. وی در این رابطه می‌نویسد؛ «اولین وو از محدودیت‌هایی که مذهب کاتولیک بر رفتارش اعمال می‌کرد قوت قلب می‌گرفت، در حالی که گراهام گرین از امکاناتی که مذهب کاتولیک برایش به وجود می‌آورد، بهره می‌برد.» در پایان زندگی نیز «اولین وو» با توسل به دعا و آیین‌های دینی به زندگی اش خاتمه داد در حالی که گراهام گرین با پیر شدن به مراتب به زندگی بیشتر علاقه مند شد و تمایلات زمینی بیشتری پیدا کرد. این منتقد همچنین به جدایی هر یک از این نویسندگان از همسران‌شان و عکس العمل‌های آن دو اشاره می‌کند. اولین وو پس از جدایی از همسرش بسیار گوشه گیر و افسرده شد، چرا که مذهبش او را به این خاطر سرزنش می‌کرد، در حالی که گراهام گرین به زندگی‌اش ادامه داد و با افراد زیادی رابطه برقرار کرد و به محدودیت مذهبش توجهی نشان نداد و حتی بعدها در «امریکایی آرام» به اینکه کاتولیک‌ها نمی‌توانند از همسرشان طلاق بگیرند، انتقاد کرد. گراهام گرین با تمام اینها کاتولیک بود و نویسندگان مدرنیستی همچون ویرجینیا وولف را به خاطر غفلت از موضوعات الهی و به کار نگرفتن سوژه‌های دینی در آثارشان مورد سرزنش قرار داده است. گراهام گرین معتقد بود کلیسا بهترین سرویس امنیتی و جاسوسی دنیا را دارد. در همین باره گفته؛ «از کشیش‌ها می‌شود درس یاد گرفت. از آنها می‌شود درباره دیگران اطلاعات گرفت. از زن‌ها؟ از زن‌ها هم می‌شود درس یاد گرفت اما نه به اندازه کشیش‌ها. زن‌ها باعث می‌شوند درباره خودمان بیشتر شناخت پیدا کنیم و این شناخت از خود برای نویسنده خیلی مهم و مفید است.»
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  7. Top | #15
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.46
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض عید فطر است دوباره متولد شو!!

    عید فطر است دوباره متولد شو!!


    پارسیان (شاپرزفا)
    اگر در عید فطر در نیابیم که از نو متولد شده‌ایم، اگر تازگی را درروح خود احساس نکنیم، عید فطر عید ما نیست ...

    صدای پای عید می‌آید و دل مومن برسر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است، از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاک‌ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست وشوی جان درنهر پاک رمضان است.


    عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست، عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می‌شود. رمضان کوره‌ای است که هستی انسان را می‌سوزاند و آدمی‌ نو با جانی تازه از آن سر بر می‌آورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش، با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی‌دیگر بسازد. اگر درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم، اگر تازگی را درروح خود احساس نکنیم، عید فطرعید ما نیست. از اینروست که در دعای قنوت نماز عید فطر می‌خوانیم:
    اسئلک بحق هذاالیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلی الله علیه و اله ذخراً و مزیداً
    "از تو خواهم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد و آل او ذخیره و فزونی ساختی."

    در طی ماه مبارک رمضان به بررسی تصویر رمضان و روزه در آئینه شعرفارسی پرداختیم، و دیدیم که رمضانیات برخی از شعرا ( مانند فرخی و منوچهری و حتی حافظ) بیشتر درشب و روز عید فطر دست داده است. برای آنکه این مقال را به پایان بریم سزاست که به بررسی عید فطر در اشعار خداوند رمضان ستایی نظری افکنیم.
    لقب خداوند گار رمضان ستایی به حق برازنده مولانا جلال الدین محمد بلخی است. "مولانا برخلاف دیگر شاعران که رمضان را به سوگ می‌نشستند، آن را جشن می‌گرفت و اینک در عید فطرهم به جشن می‌نشیند اما نه از آنروی که روزه تمام شده است بلکه از آنرو که یک حیات جدید در جهانی جدید و جانی جدید آغاز شده اس "
    از نظر گاه مولانا درطول ماه رمضان منِ حقیقی انسان که درسایه من های دروغین وی قرار گرفته بود، مجال می‌یابد که از سایه برون آمده و خویشتنِ انسان شود ؛ و با عید فطر این من برآمده که از مذبح من های دروغین (من هایی که آلوده به نام و نان و شهوت اند. من هایی که نه سربرآسمان که دل درگرو زمین دارند) باز می‌گردد، فرصت عروج می‌یابد. در نظر گاه مولانا عید فطر عید عاشقی است که اسماعیلِ خویشتن را ابراهیم وار به مذبح برده است و در پاداش فطر و شادی آن را دریافت داشته است:
    "عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد
    برتو ای ماه آسمان وزمین تا به هفت آسمان مبارک باد
    عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد
    روزه مگشای جزبه قند لبش قند او دردهان مبارک باد
    عید آمد که این سبکروحان رطلهای گران مبارک باد"


    "عید فطر درنگاه مولانا روز کمال است و وصال، روز مشاهده و رویت، ماه فائق آمدن برتضادها... عید فطر روز اجابت است و شگفتا ازشگفتی دریافتهای مولوی دراین روز:
    بگذشت مه روزه، عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
    آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد معشوق توعاشق شد شیخ تو مرید آمد
    شد جنگ ونظر آمد شد زهر و شکر آمد شد سنگ وگهر آمد شد قفل و کلید آمد
    جان ازتن آلوده هم پاک به پاکی رفت هرچند چو خورشیدی برپاک و پلید آمد
    ازلذت جام تو دل مانده به دام تو جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد
    بس توبه شایسته برسنگ تو بشکسته بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد
    باغ از دی نامحرم سه ماه نمی‌زد دم بر بوی بهارتو ازغیب رسید آمد"


    شگفت که دراین ماه، سنگ درون به گوهر، زهرجان به شکرو قفل دل به کلید تبدیل می‌شود و مولانا درعید فطر برتمام این گشایش ها دست افشان و سپاس گویان است.
    در غزلی مولانا رمضان را به "مریم" و عید فطر را به "عیسی" تشبیه می‌کند:
    نومید مشو جانا کاومید پدید آمد امید همه جان ما ازغیب رسید آمد
    نومید مشو گرچه مریم بشد از دستت کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد...
    ای شب به سحر برده در یارب و یارب، تو آن یارب ویارب را رحمت به شنید آمد
    ای درد کهن گشته ! بخ بخ که شفا آمد وی قفل فرو بسته بگشا که کلید آمد
    ای روزه گرفته تو ازمائده بالا روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد... "


    " از هر طرف دیوان مولانا که می‌روی جز حیرتت نمی‌افزاید و افزایش این حیرت ره آوردی جز شوق وشور" لا یدرک ولا یوصف" چیزی نیست."
    انتخاب غزلی از مولانا بعنوان فصل الخطاب این گفتار دشوار است که هرچه او درستایش رمضان و پی آمد آن عید فطر دارد همه شور است و شیدایی، مولانا در رمضانِ احیاء کننده، زنده شده و دست افشان و پا کوبان می‌سراید:
    عید آمد و عید آمد وآن بخت سعید آمد برگیرودهل می‌زن کان ماه پدید آمد
    عید آمد ای مجنون، غلغل شنواز گردون کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
    عید آمد ره جویان، رقصان وغزل گویان کان قیصر مه رویان زان " قصر مشید" آمد
    صد معدن دانایی مجنون شد وسودایی کان خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد
    زان قدرت پیوستن، داوود نبی مستش تا موم کند دستش، گر سنگ وحدید آمد
    عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما برعید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد؟
    زو زهر شکرگردد، زو ابرقمر گردد زو تازه وتر گردد هرجا که قدید آمد
    برخیز وبه میدان رو، درحلقه رندان رو رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
    غمهاش همه شادی، بندش همه آزادی یک دانه بد و دادی، صد باغ مزید آمد
    من بنده آن شرقم، در نعمت آن غرقم جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
    بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن رو صبرکن از گفتن چون صبر کلید آمد "


    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  8. Top | #16
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.46
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض نگاهی به كتاب «مرگ در نمی‌زند» نوشته وودی آلن

    نگاهی به كتاب «مرگ در نمی‌زند» نوشته وودی آلن


    پارسیان (شاپرزفا)
    وودی آلن: 2 باور غلط سال‌هاست كه درباره من بین مردم رواج دارد‌. یكی این كه من روشنفكرم، فقط به این دلیل كه عینكی هستم و بدتر از آن این كه هنرمندم، چون فیلم‌هایم نمی‌فروشد...
    وودی آلن نویسنده، بازیگر، كارگردان و آهنگساز آمریكایی متولد 1935 نیویورك است. در سال 1977 با فیلم «آنی‌هال» موفق به كسب اسكار كارگردانی و فیلمنامه‌نویسی شد‌. او تا پایان سال 2004، تعداد 35 فیلم ساخت كه بیشتر آنها مورد استقبال گرم منتقدان و روشنفكران قرارگرفته است‌.
    او در دهه 70 ضمن فعالیت درعرصه سینما، برای مطبوعات نیز مطالب طنز می‌نوشت‌. مجموعه این نوشته‌ها در 3 كتاب «تسویه‌حساب»، «بی‌بال و پر» و «عوارض جانبی» گردآوری و منتشر شده است‌. «مرگ در می‌زند» گزیده‌ای از داستان‌ها، مقالات و نمایشنامه‌های طنز این سه كتاب كه گواهی است بر قریحه سرشار و طنز خاص و منحصر به فرد آلن كه حسین یعقوبی، آن را ترجمه و نشرچشمه پنجمین چاپ این كتاب را منتشر كرده است.


    همین كه نام وودی آلن را روی جلد كتاب ببینید، بی‌درنگ لبخند به لب‌هایتان خواهد آمد‌. عكس كمرنگ خودتان را روی شیشه ویترین كتابفروشی خواهید دید و متوجه می‌شوید این لبخند چقدر برازنده چهره شماست‌.
    مجموعه داستان وودی آلن با خلق لحظات پر جنب و جوش و شلوغ كاری‌های گاه و بی‌گاه، موفق به نگارش صحنه‌های پركشش و جذابی می‌شود و هرگاه لازم بداند صحنه‌های پرشتاب و مضحك به سبك فیلم‌های كمدی قدیمی، حركات تند و زمین خوردن‌های مكرر را به خلق موقعیت طنزآلود ترجیح می‌دهد‌.

    برای مثال در داستان «زنده باد وارگاس، تلفن زنگ می‌زند»، راوی كه تا چند لحظه قبل در بشكه آب داغی لمیده با خبر می‌شود كه سربازان گارد ویژه برای دستگیر كردن وی در راهند:
    «با شتاب از بشكه آب بیرون پریدم و با آن‌كه پایم روی قالب صابون سر خورد و باعث شد روی زمین، كله پا شوم اما خود را نباختم، برهنه و زخمی‌ و ضرب دیده اما خستگی‌ناپذیر و سربلند، بر پشت اسبم پریدم و به تاخت حركت كردم‌. هنوز چند صد متری از خانه دور نشده بودم كه یاد دستگاه چاپی افتادم كه در زیرزمین خانه‌ام بود..‌. در حالی كه سربازان هر لحظه به خانه ما نزدیك‌تر می‌شدند، من تصمیم گرفتم به جای حمل دستگاه چاپ آن را نابود كنم‌. اما متاسفانه سرانجام تلاش شدید من برای انهدام چنین مدرك سنگینی، این شد كه من داخل دستگاه چاپ كشیده شوم و یك فصل كامل از كتاب سرمایه ماركس بر پشت برهنه من چاپ شود‌. همزمان با پایان كار دستگاه چاپ مزدوران آریو وارد خانه‌ام شدند....»


    هجو فرصت‌طلبی انسان‌ها

    ریز شدن در زیركی، فریبكاری و فرصت‌طلبی‌های انسان درموقعیت‌های متفاوت از ویژگی‌های این مجموعه داستان كوتاه است‌. راوی‌های داستان‌های آلن، به سادگی، سرعت و بدون فرصت پیش‌بینی ادامه داستان، هر لحظه خواننده را در جریان صحنه‌های پرهیاهو و خنده‌آوری قرار می‌دهند كه این رویه به خوشخوانی و دوری از پیچیدگی‌های بی‌مورد و در نتیجه جذب طیف بیشتری از مخاطبان كمك شایانی می‌كند‌.
    تجربه نویسندگی آلن برای برنامه‌های طنز تلویزیونی هر چند در تشخیص موقعیت‌ها و فرصت‌های شاد مورد علاقه عامه مردم به كمك وی می‌آید، اما در بعضی جاها، ما را با جملاتی غیرداستانی مواجه می‌كند كه بیشتر به متن اجرای زنده تلویزیونی شبیه است كه نه تنها به پیشبرد داستان و عمق بخشیدن به موقعیت طنز كمكی نمی‌كند، بلكه دائما نكته‌ای را به خواننده یادآوری می‌كند كه چندان هم خوشایند نیست: دركاربودن دست نویسنده‌ای كه درحال دست و پا زدن برای خنداندن مخاطب به هر قیمتی است و گاه این رو بودن بیش ازحد دست آلن، موجب نقض غرض می‌شود‌.
    سرخوردگی انسان در مواجهه با صورت واژگونه واقعیت‌ها یا موقعیت‌های عادی و روزمره در بیشتر داستان‌های آلن خودنمایی می‌كند‌. آلن در داستانگویی به هیچ وجه خود را ملزم به مراعات چارچوب خاصی نمی‌داند و براحتی از غیرممكن‌ترین و باورناپذیرترین شخصیت‌ها و موقعیت‌ها برای ادامه داستان‌هایش استفاده می‌كند‌.


    در داستان اپیزود كوگل ماس، تمام مشكلات روحی پرفسور كوگل ماس در مورد همسر جدید اوست كه در زمان آشنایی‌شان باهوش تر به نظر می‌آمده، لاغرتر بوده و به او قول داده كه هیچ‌گاه چاق نخواهد شد‌. پرفسور حل مشكلش را در پیدا كردن عشق جدید می‌جوید و به طرز خنده‌آوری از اتاق جادوگری سر در می‌آورد كه مدعی است مراجعان را با وارد كردن در كمد جادویی‌اش به هر كتابی كه بخواهند، وارد می‌كند و به این ترتیب، پرفسور كوگل ماس با كمك جادوگر هرروز وارد كتاب مادام بواری می‌شود و با اِما بواری دیدار می‌كند‌.
    نویسنده مجموعه داستان «مرگ در می‌زند» در هر قالب و مضمونی سعی در ریشخندكردن مضامین عامه‌پسند و ژورنالیستی صرف دارد كه خود در قالب عامه‌پسندتری مثل داستان‌های پلیسی و مقالات پرهیاهو با سوژه‌های غیرمتعارف به مخاطب عرضه می‌كند‌. نویسنده تیزهوش «مرگ در می‌زند»، همان دانش‌آموز دهه40 نیویوركی است كه از همان بدو ورودش به دبستان، به خاطر ضریب هوشی بالایش به كلاس تیزهوشان فرستاده شد، اما با شورش و ارتكاب به هر اخلالگری كه عقلش به آن قد می‌داد، والدینش را مجبور كرد اجازه بدهند در خانه و با معلم سرخانه به تحصیلاتش ادامه بدهد‌. راوی بیشتر این داستان‌ها، شخصیت فكور، شوخ، تیزبین و سرخورده‌ای دارند كه برای تجاهل و احمق نمایی از هیچ كوششی فروگذار نمی‌كنند‌. قیافه‌ای كه بیشتر یادآور چهره مظلوم و گیج خود آلن در صحنه سینماست‌.

    شاید سال‌ها همكاری وودی آلن با مطبوعات و تلویزیون و تجربه‌های دیگری چون كارگردانی، فیلمنامه‌نویسی و بازیگری در فیلم‌های متعدد كم‌فروش باعث شده وی در این مجموعه توجه خاصی به این واقعیت داشته باشد كه هیچ چیز در دنیا به اندازه روایت ساده، انتخاب راوی با خصوصیات نزدیك به افراد متوسط با معلومات و هوش متوسط و تعریف كردن صرف و گذاشتن لب‌كلام در دست مخاطب، نمی‌تواند موفق به جذب مخاطب و بخصوص مخاطب رسانه‌های مكتوب باشد.
    آلن در جایی نظرش را درباره خود این‌گونه بیان می‌كند: 2 باور غلط سال‌هاست كه درباره من بین مردم رواج دارد‌. یكی این كه من روشنفكرم، فقط به این دلیل كه عینكی هستم و بدتر از آن این كه هنرمندم، چون فیلم‌هایم نمی‌فروشد.

    این اظهار نظر طنزآلود و زیركانه آلن هم بسادگی و روشنی اغلب داستان‌های اوست‌. سادگی و قدرت جذب مخاطب اعم از جماعت كتابخوان و كتاب‌نخوان مرهون شیوه‌ای است كه آلن در داستان‌هایش پیش می‌گیرد. استفاده و توجه به نیاز انسان به تفریح و خنده حتی درمواجهه با پیشامدهای مایوس‌كننده‌. شد با طنز و طنازی؛ نشد با هجو و شوخی‌های گزنده‌. وی براحتی قواعدی را كه داستان‌نویسان به مثابه كتاب مقدسی به آنها پایبندند، زیر پا می‌گذارد؛ تعریف می‌كند، حرف می‌زند و حرف می‌زند و حرف می‌زند و با این همه می‌تواند براحتی مخاطب خاص و عام ادبیات را همچنان تا پایان كتاب به دنبال خود بكشد‌. در هر جا لازم بداند هر چیز حتی فرشته مرگ یا دراكولا را به مضحكه می‌گیرد كه این چیزی جدای از طنز موجود در لایه‌های زیرین داستان اوست‌. طنز آلن برای هر قشر مخاطب از اشارات و كنایات ریز تا شوخی‌های درشت و عیان، چیزی در چنته دارد‌. نه آقای آلن! شما هم روشنفكرید هم هنرمند‌.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

صفحه 2 از 95 نخستنخست 1234561252 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تبلیغات جذب مدیر
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...