لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 3 از 95 نخستنخست 12345671353 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 17 تا 24 , از مجموع 753

موضوع: مقالات ادبی

  1. Top | #17
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض نویسنده داستانهای «هری پاتر» چگونه میلیاردر شد؟!!

    نویسنده داستانهای «هری پاتر» چگونه میلیاردر شد؟!!


    پارسیان (شاپرزفا)
    به سال 1990 بود که جی. کی. رولینگ سوار قطاری در مسیر منچستر به لندن نشسته بود و ناگهان فکر و ایده اصلی هری پاتر به ذهن‌اش رسید. او در سایت تخصصی‌اش می‌نویسد...
    رولینگ میلیاردر می‌شود
    به سال 1990 بود که جی. کی. رولینگ سوار قطاری در مسیر منچستر به لندن نشسته بود و ناگهان فکر و ایده اصلی هری پاتر به ذهن‌اش رسید. او در سایت تخصصی‌اش می‌نویسد: «تقریبا از 6 سالگی می‌نوشتم، مداوم و همیشه، ولی هیچ وقت هیچ فکری به اندازه هری پاتر جذبم نکرده بود. من 4 ساعت تمام در ایستگاه و در قطار نشستم و تمامی ‌فکرهای مربوط به این پسربچه عینکی، جادوگری که نمی‌داند جادوگر است، یک به یک و تمام جزئیات به ذهنم رسید.»


    رولینگ در سال 1995، نوشتن نخستین رمان «هری پاتر و سنگ جادو» را به اتمام رساند و نسخه نهایی را برای چند آژانس فرستاد. کریستوفر لیتل از کارمندان دومین آژانس، متن را پسندید و آن را برای چندین انتشاراتی فرستاد. 8 ناشر انتشار این کتاب را رد کردند، ولی در نهایت نهمین ناشر، انتشارات بلومزبری انتشار این کتاب را به عهده گرفت و پیشنهاد پرداخت 2500 پوند به عنوان پیش پرداخت را طرح کرد. خود رولینگ می‌گوید که در ابتدای نوشتن به هیچ گروه خاصی از خوانندگان فکر نکرده بود، ولی انتشارت بلومزبری، تصمیم گرفت که رمان را برای کودکان 9 تا 11 ساله چاپ کند و در عین حال به رولینگ پیشنهاد کرد که نامی ‌برای خود انتخاب کند که چندان زنانه نباشد، چون تجربه نشان داده بود که خوانندگان به نویسندگان مرد بیشتر اقبال نشان می‌دهند. پس «جون کاتلین رولینگ» به جی. کی. رولینگ تبدیل شد؛ شناخته شده‌ترین نویسنده حال حاضر جهان.


    بوی خوش موفقیت

    «هری پاتر و سنگ جادو» روز 30 ژوئن سال 1997 در 223 صفحه به چاپ رسید. انتشارات بلومزبری که در سال 1986 تشکیل شده بود، در سال 1998 یک سال پس از انتشار نخستین رمان هری پاتر 1/6 میلیون پوند هزینه کرد تا فعالیتش را گسترش دهد. این ناشر اینک 100 میلیون پوند سرمایه دارد. 14 ماه بعد انتشارات اسکولاستیک آمریکا در تاریخ اول سپتامبر سال 1998 نسخه آمریکایی این رمان را در 309 صفحه و با عنوان «هری پاتر و سنگ سقراط» به چاپ رساند. سهم رولینگ از فروش حق انتشار 105 هزار پوند بود. تا آن زمان چنین رقمی‌ هرگز به یک نویسنده گمنام کودکان پرداخت نشده بود. اما هیچ کدام از دو ناشر از پرداخت این مبالغ پشیمان نشدند، نخستین جلد از مجموعه هری پاتر 120 میلیون نسخه در سطح جهان فروخت و به 67 زبان زنده جهان ترجمه شد. حالا چرا انتشارات بلومزبری رمان را به یونانی باستان و لاتین هم ترجمه کرده است، حتما به خاطر زیادی پول است.

    نقد روزنامه نیویورک تایمز بر این کتاب ستایش‌آمیز بود و در نقدهای منتشر شده در آمریکا، خانم رولینگ با رولد دال، نویسنده دانمارکی و افسانه ای کتب کودکان مقایسه شد. خلاقیتش را با جین آستین قیاس کردند و روایتش را حتی با هومر. پس بیهوده نبود که یک سال بعد انتشارات بلومزبری سرخوش از موفقیت و انتخاب هوشمندانه‌اش دومین قسمت از مجموعه هری پاتر- «هری پاتر و تالار اسرار»- را در تاریخ 2 ژوئیه سال 1998 منتشر کرد و دقیقا 11 ماه بعد انتشارات اسکولاستیک در 2 ژوئن 1999، نسخه آمریکایی آن را ترجمه کرد. فروش این جلد تاکنون به 77 میلیون نسخه رسیده است.

    از جزیره ساخالین تا سرزمین آتش

    تب هری پاتر خیلی زودتر و تندتر از آنچه تصور می‌شد، همه گیر شد. مجموعه هفت جلدی هری پاتر به 67 زیان زنده جهان ترجمه شده است و اینک می‌توانید تقریبا به هر زبانی، نسخه‌ای از هری پاتر را پیدا کنید. به این ترتیب رولینگ به یکی از پرخواننده‌ترین نویسندگان تاریخ ادبیات تبدیل شد. همچون کافکا، داستایوفسکی یا ویکتور هوگو. در میان ترجمه‌های رمان هری پاتر، می‌توانید شاهد ترجمه‌های هندی، بنگالی، ولزی، لاتویایی، ویتنامی، اوکراینی و عمده زبان‌های آفریقا باشید. هرچند عمده مترجمان هری پاتر بعد از ترجمه این کتاب به شهرت رسیدند، ولی «ویکتور لولیشف» مترجم روسی پنج کتاب اول مجموعه هری پاتر از مترجمان مشهور این کشور بود و «سوین اوکای» مترجم ترکی دو جلد از این مجموعه یکی از مترجمان و منتقدان ادبی معروف ترکیه است. با این حال حتی در بسیاری از کشورهای غیر انگلیسی زبان، نسخه‌های انگلیسی هری پاتر فروش حیرت‌انگیزی کرد، چنانچه پنجمین کتاب مجموعه هری پاتر، «هری پاتر و فرمان ققنوس» ذ نخستین کتاب انگلیسی زبانی تبدیل شد که در تاریخ، در صدر جدول پرفروش‌ترین کتاب در فرانسه قرار گرفت.


    شور و سرمستی و پول

    «هری پاتر و زندانی آزکابان» را نشر بلومزبری در هشت ژوئیه 1999 عرضه کرد و انتشارات اسکولاستیک سه ماه بعد، در روز هشت سپتامبر همان سال، کتاب را در آمریکا منتشر کرد تا شاهد فروش 61 میلیون نسخه از کتاب باشند. به دنبال این جلد، چهارمین کتاب «هری پاتر و جام آتش» برای نخستین بار همزمان در دو کشور آمریکا و انگلستان در تاریخ هشت ژوئیه سال 2000 عرضه شد. نسخه انگلیسی 626 صفحه و نسخه آمریکایی 734 صفحه بود. این جلد 66 میلیون نسخه در سطح جهان فروش کرده است، «هری پاتر و محفل ققنوس» به عنوان پنجمین جلد مجموعه باز به طور همزمان در دو کشور آمریکا و انگلستان در روز 21 ژوئن سال 2003 عرضه شد تا 55 میلیون نسخه بفروشد. این قسمت پر حجم‌ترین کتاب مجموعه است که در انگلستان در 766 صفحه و در آمریکا در 870 صفحه منتشر شده است. «هری پاتر و شاهزاده‌های دو رگه» باز روز 16 ژوئیه سال 2005 در دو کشور منتشر شد. این بار نسخه انگلیسی 607 صفحه و نسخه آمریکایی 652 صفحه بود و 65 میلیون نسخه هم فروش این قسمت بود. آخرین جلد مجموعه «هری پاتر و یادگاران مرگ» در روز 21 ژوئیه 2007 منتشر شد و 44 میلیون نسخه فروش کرد. مدیران بلومزبری شاید هرگز باور نمی‌کردند که در طول 10 سال مجبور شوند 468 میلیون نسخه از هری پاتر را چاپ کنند. موفقیت چه به سرعت آمده بود و چه ناگهان.


    101 راه برای بیشتر پول در آوردن
    پنج قسمت از مجموعه فیلم‌های هری پاتر تاکنون به نمایش در آمده اند تا پرسودترین مجموعه فیلم‌های عرضه شده در تاریخ سینما باشند. پنج فیلم تاکنون 48/4 میلیارد دلار در سطح جهان فروخته‌اند.
    جی. کی. رولینگ در سال 1999 حقوق اقتباس از چهار کتاب اول هری پاتر را به مبلغ یک میلیون پوند (نزدیک به 2 میلیون دلار) به شرکت برادران وارنر فروخت. مهمترین شرط رولینگ هنگام عقد قرارداد استفاده از بازیگران انگلیسی برای فیلم بود. هرچند در فیلم «هری پاتر و جام آتش» به خاطر کثرت شخصیت‌های اصلی تهیه کنندگان از بازیگران فرانسوی و اروپای شرقی نیز در فیلم استفاده کردند. رولینگ گفته بود که به این علت حقوق کتاب‌ها را فروخته است که به این ترتیب به برادران وارنر اجازه ندهد تا بر ادامه داستان کنترلی داشته باشند، چون برادران وارنر مایل به خرید حقوق شخصیت‌ها نیز بودند که رولینگ امتیاز شخصیت‌ها را واگذار نکرد.


    در ابتدا برادران وارنر با استیون اسپیلبرگ وارد مذاکره شد تا او کارگردانی نخستین قسمت را برعهده بگیرد، ولی اسپیلبرگ این پیشنهاد را نپذیرفت، چون اصرار داشت که به جای فیلم، انیمیشن بلند بسازد و برخلاف توافق برادران وارنر با رولینگ، هیلی جوئل ازمونت آمریکایی به جای هری پاتر صحبت کند. بعد از به بن بست رسیدن مذاکرات با اسپیلبرگ، برادران وارنر مذاکرات را با کارگردانان دیگری ادامه داد. این کارگردانان عبارت بودند از: کریس کلمبوس، تری گیلیام، جاناتان دمی، مایک نیوول، آلن پارکر، ولفگانگ پترسون، راب راینر، تیم رابینز، براد سیلبرینگ و پیتر ویر. در ابتدا پترسون و راب راینر کنار کشیدند. مذاکرات به سیلبرینگ، کلمبوس، پارکر و گیلیام محدود شد و در نهایت در 28 مارس 2000 کلمبوس قرارداد کارگردانی نخستین قسمت از مجموعه فیلم‌های هری پاتر را با برادران وارنر امضا کرد.
    استیو کلووز به عنوان فیلمنامه نویس نخستین فیلم استخدام شد. دیوید هی من هم به عنوان تهیه کننده به کار گرفته شد. ولی رولینگ با حضور در مقام تهیه کننده اجرایی، حق نظارت فراوانی بر فیلم یافت که با مخالفت و اعتراض کلمبوس همراه شد.
    برادران وارنر در ابتدا قصد داشتند، فیلم را در تعطیلات روز استقلال آمریکا (4 ژوئیه) سال 2001 عرضه کنند که این یکی از دلایل کنار کشیدن بسیاری از کارگردانان از پروژه بود، در نهایت هم برادران وارنر مجبور شد، زمان نمایش فیلم را به 16 نوامبر موکول کند.


    کریس کلمبوس پس از پایان نخستین فیلم، کارگردانی دومین فیلم «هری پاتر و تالار اسرار» را نیز پذیرفت. ولی کارگردانی سومین فیلم «هری پاتر و زندانی آزکابان» بر عهده آلفونسو کوارون، کارگردان ستایش شده مکزیکی گذاشته شد و مایک نیول برای کارگردانی چهارمین فیلم «هری پاتر و جام آتش» حضور یافت، پنجمین و ششمین فیلم «هری پاتر و فرمان ققنوس» و «هری پاتر و شاهزاده‌های دو رگه» هر دو توسط دیوید ییتس انجام شد. او قرار است کتاب هفتم را که در دو قسمت به فیلم تبدیل می‌شود نیز کارگردانی کند.

    با این وجود بارها گفته شده است که رولینگ، مایل بود گیلیام فیلم را کارگردانی کند. به غیر از سه بازیگر اصلی دانیل رادکلیف، اما واتسون و روبرت گرینت که هر سه در سال 2000 و پس از آزمون بازیگری از هزاران کودک انتخاب شدند. مگی اسمیت، رالف فاینس و گری الدمن از مهمترین بازیگران این مجموعه فیلم هستند. ریچارد هریس هم اگرچه در نخستین فیلم نقش آلوس دامبلدور، مدیر مدرسه ‌هاگوارتس را بازی کرد، ولی بعد از مرگش، این مایگل گامبون بود که این نقش را بازی کرد.
    آخرین کتاب در دو قسمت تولید و عرضه می‌شود. گفته می‌شود که نخستین قسمت در نوامبر 2010 و قسمت دوم در ماه مه 2011 عرضه خواهد شد.

    نویسنده ای که میلیاردر شد

    محبوبیت ناگهانی هری پاتر، فروش کتاب‌ها، حق ترجمه‌ها، فروش امتیاز کتب برای فیلم و بازی‌های کامپیوتری باعث شد که هم ناشران و هم خود خانم رولینگ به ثروتی عظیم دست پیدا کنند، چنان چه خانم رولینگ به تنها نویسنده میلیاردر در حال حاضر جهان تبدیل شده است. تاکنون 400 میلیون نسخه از کتاب‌های هری پاتر به فروش رسیده است و چهار فیلم نخست هری پاتر در فهرست 20 فیلم پرفروش تاریخ سینما قرار گرفته است. تمام اینها باعث شد که در سال 2005 سرمایه خانم رولینگ 4 میلیارد دلار برآورد شود. چناچه او را در انگلستان ثروتمندتر از ملکه الیزابت دوم می‌دانند، با این وجود وکلای رولینگ این سرمایه را تکذیب کرده اند.


    موفقیت هری پاتر باعث شد که روزنامه نیویورک تایمز از سال 2000، فهرست جداگانه ای برای پرفروش‌ترین کتاب‌های کودکان اضافه کند. از 24 ژوئن سال 2000 که کتاب «هری پاتر و جام آتش» عرضه شد، این کتاب برای 79 هفته متوالی در فهرست 10کتاب پرفروش هفته بود. در تاریخ 12 آوریل 2007 وب سایت بارنز و نوبلز اعلام کرد که هری پاتر و یادگاران مرگ رکورد پیش خرید یک کتاب را با 500 هزار سفارش پیش از انتشار کتاب شکسته است. برای تحویل کتاب‌های پیش خرید شده «جام آتش» شرکت پستی FedEx از 9 هزار کامیونش استفاده کرد که تنها وظیفه‌شان رساندن کتاب‌ها بود. در آمریکا این رمان به شمارگان 8/3 میلیون نسخه رسید. «فرمان ققنوس» با شمارگان 5/8 میلیون نسخه رکورد این کتاب را شکست، ولی رکورد توسط «شاهزاده دورگه» با 8/10 میلیون نسخه شکست. فقط 9/6 میلیون نسخه از این رمان در نخستین 24 ساعت پس از عرضه کتاب در آمریکا به فروش رفته بود. آخرین جلد مجموعه هری پاتر «یادگاران مرگ» در 12 میلیون نسخه از این کتاب پیش از انتشار در دو سایت آمازون و بارنز و نوبلز پیش فروش شده بود.

    شاید هنوز خیلی از ما به یاد داشته باشیم که شب 21 ژوئیه 2007 (2 سال پیش) چگونه در تهران، مردم مقابل کتاب‌فروشی کتابسرای تندیس صف کشیدند تا همزمان با دیگر نقاط جهان از اولین خریداران هفتمین جلد از رمان هری پاتر باشند. شاید فرصتی بود برای اینکه خودمان را با جهان هم پا حس کردیم. به یاد داشته باشیم که کتابسرای تندیس ناشر رسمی‌ مجموعه هری پاتر در ایران و خانم ویدا اسلامیه نیز به عنوان مترجم رسمی‌ مجموعه هری پاتر از طرف خانم رولینگ در ایران شناخته می‌شود.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  2. کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Tuesday 24 November 2009-1)

  3. Top | #18
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض شب قدر از نگاه دکتر شریعتی

    شب قدر از نگاه دکتر شریعتی


    پارسیان (شاپرزفا)
    سلام بر این شب، شب قدر شبی که از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام، سلام،...
    شب قدر
    « بسم الله الرحمن الرحیم
    اناانزلناه فی لیله القدر
    و ماادریک ما لیله القدر
    لیله القدر خیر من الف شهر
    تنزل الملائکه والروح، فیها باذن ربهم من کل امر
    سلام هی حتی مطلع الفجر »


    « ما «آن» را فرود آوردیم درشب قدر
    و چه میدانی که شب قدر چیست؟
    شب قدر از هزار ماه برتر است
    فرشتگان و آن روح دراین شب فرود می‌آیند
    به اذن خداوندشان از هر سو
    سلام بر این شب تا آنگاه که چشمه خورشید ناگهان می‌شکافد! »


    تاریخ قبرستانی است طولانی و تاریک، ساکت و غمناک، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهی و هم سرد، مرگبار و سیاه و نسل‌ها در پی نسل‌ها، همه تکراری و همه تقلیدی، و زندگی‌ها، اندیشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتی و موروثی، فرهنگ و تمدن و هنر و ایمان همه مرده ریگ!
    ناگاه در ظلمت افسرده و راکد شبی از این شب‌های پیوسته، آشوبی، لرزه‌ای، تکان و تپشی که همه چیز را بر می‌شود و همه خواب‌ها را برمی‌آشوبد و نیمه سقف‌ها را فرو می‌ریزد. انقلابی در عمق جان‌ها و جوششی در قلب وجدان‌های رام و آرام، درد و رنج و حیات و حرکت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد، ایمان و ایثار! نشانه‌هایی از یک «تولید بزرگ»، شبی آبستن یک مسیح، اسارتی زاینده یک نجات! همه جا ناگهان، «حیات و حرکت»، آغاز یک زندگی دیگر، پیداست که فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین، به سرزمین، به این قبرستان تیره و تباه که در آن انسان‌ها، همه اسکلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

    این شب قدر است.

    شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدیر بر یک انسان نو، آغاز فردایی که تاریخی نور را بنیاد می‌کند. این شب از هزار ماه برتر است، شب مشعری است که صبح عید قربانی را در پی دارد و سنگباران پرشکوه آن سه پایگاه ابلیسی را! شب سیاهی که در کنار دروازه منی است، سرزمین عشق و ایثار و قربانی و پیروزی!
    و تاریخ همه این ماه‌های مکرر است، ماه‌هایی همه مکرر یکدیگر، سال‌هایی تهی و عقیم، قرن‌هایی که هیچ چیز نمی‌آ‏فرینند، هیچ پیامی بر لب ندارند، تنها می گذرند و پیر می‌کنند و همین و در این صف طولانی و خاموش، هر از چندیشبی پدیدار می‌گردد که تاریخ می‌سازد، که انسان نو می‌آفریند و شبی که باران فرشتگان خدایی باریدن می‌گیرد، شبی که آن روح در کالبد زمان می‌دمد، شب قدر!
    شبی که ازهزار ماه برتر است، آنچنانکه بیست و چند سال بعثت محمد، از بیست و چند قرن تاریخ ما برتر بود. سال‌هایی که آن «روح» برملتی و نسلی فرود می‌آید از هزار سال تاریخ وی برتر است. و اکنون، براندام این اسلام اسلکت شده، برگور این نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سیاهی و ظلمت و وحشت شب هست، اما شب قدر؟

    شبی که باران فرو می‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌ای است که بر این کویر خشک و تافته، در کام دانه ای، بوته خشکی و درخت سوخته‌ای و جان عطشناک مزرعه‌ای فرو می‌افتد و رویش و خرمی و باغ و گل سرخ را نوید می‌دهد. چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن و قطره‌ای از آن برپوست تن و پیشانی و لب وچشم خویش حس نکردن، خشک و غبار آلود زیستن و مردن! هرکسی یک تاریخ است. عمر، تاریخ هر انسانی است و در این تاریخ کوتاه فردی، که ماه‌ها همه تکراری و سردوبی معنی می گذرد، گاه شب قدری هست و درآن از همه افق‌های وجودی آدمی فرشته می‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئیل پیام‌آور خدایی برتو نازل می‌شود و آنگاه بعثتی، رسالتی، و برای ابلاغ، از انزوای زندگی و اعتکاف تفکر و عبادت وخلوت فراغت و بلندی کوه فردیت خویش به سراغ خلق فرود‌آمدنی و آنگاه، در گیری و پیکار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ایثار خویش به پیام!

    که پس از خاتمیت، پیامبری نیست، اما هر آگاهی وارث پیامبران است! آن «روح» اکنون فرود آمده است، در شب قدر بسر می‌بریم. سال‌ها، سال‌های شب قدر است، در این شبی که جهان ما را در کام خود فرو برده است و آسمان ما را سیاه کرده است، باران غیبی باریدن گرفته است، گوش بدهید، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را می‌شنوید، حتی صدای روییدن گیاهان را درشب این کویر می‌توان شنید.
    سلام بر این شب، شب قدر شبی که از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه که خورشید قلب این سنگستان را بناگاه بشکافد، گل سرخ فلق برلب‌های فسرده این افق بشکفد و نهر آفتاب بر زمین تیره ما ... و بر ضمیر تباه ما نیز جاری گردد. تا صبح بر اینشب سلام
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  4. کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Tuesday 24 November 2009-1)

  5. Top | #19
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض همراه با مصطفی مستور و کتاب جدیدش «من گنجشک نیستم»

    همراه با مصطفی مستور و کتاب جدیدش «من گنجشک نیستم»


    پارسیان (شاپرزفا)
    حالا جناب نویسنده خوانندگان خاص خودش را پیدا کرده بود و هر از گاهی با یک کتاب جدید آنها را غافلگیر می‌کرد. البته نباید اسم‌های عجیب و غریب کتاب‌های آقای نویسنده را...
    می‌خواهم از آدم بودن استعفا بدهم
    مصطفی مستور با «من گنجشک نیستم» دوباره سراغ طرفدارانش آمده است. مصطفی مستور نویسنده خوش‌خوانی است که چند سال قبل با «روی ماه خداوند را ببوس» سر زبان‌ها افتاد. بعد از آن منتقدان ادبی حسابی جناب نویسنده را تحویل گرفتند و هر کتابش اتفاقی برای دنیای ادبیات بود. حالا جناب نویسنده خوانندگان خاص خودش را پیدا کرده بود و هر از گاهی با یک کتاب جدید آنها را غافلگیر می‌کرد. البته نباید اسم‌های عجیب و غریب کتاب‌های آقای نویسنده را هم در جلب مخاطب بیشتر نادیده گرفت. «استخوان خوک و دست‌های جذامی‌...»، «حکایت عشقی بی‌قاف، بی‌شین، بی نقطه» و ... حالا جناب مستور با وجود این که تصمیمی‌ برای چاپ کتاب جدید نداشت، بالأخره به درخواست خوانندگانش پاسخ داد و داستان جمع و جور «من گنجشک نیستم» را روانه کتاب فروشی‌ها کرد. مصطفی مستور جایی گفته است: «من تا بخشی از تجربه داستان را حس نکنم، داستانی نمی‌نویسم. در واقع هیچ داستانی ندارم که صرفا ً به قصد نوشتن یک قصه، پشت کامپیوتر نشسته باشم. همیشه باید انرژی کافی برای نوشتن داستانی فراهم شود. این انرژی را دقیقا ً نمی‌شود تعریف کرد اما بخش مهمی ‌از آن حتما ً محصول غواصی روح است» و حالا محصول دیگری از این «غواصی روحی» به دست ما رسیده، «من گنجشک نیستم». امروز خیلی راحت می‌شود نوشت که رابطه دوسویه «مخاطب و نویسنده» برای مصطفی مستور و خوانندگان ادبیات داستانی، رابطه صفر و صد است؛ به این معنی که یا آثار مستور را می‌پسندند و علاوه بر آن، با سطرها همذات‌پنداری‌های عجیب غریب می‌کنند یا این که کتاب‌های مستور را خیلی راحت در دسته آثار سانتی مانتالیزم عشقی و رمانتیک جای می‌دهند و آنها را پس می‌زنند. پس تا اینجا تکلیف مخاطب مشخص شد. از آن طرف هم نویسنده. پا از دنیا و جهان ساخته ذهنش، بیرون نمی‌گذارد و این پافشاری، از انتخاب قطع و شکل تا نامگذاری کتاب پیش می‌رود؛ چرا که رمان جدید مستور، باز هم حجیم نیست، باز هم در صفحه سفید ابتدایی با جمله ای مخاطب را مهمان کرده و باز هم به سبک وسیاق آثار پیشین، عنوان کتاب «چند واژه‌ای» است و مانند «روی ماه خداوند را ببوس» دیالوگی از کتاب «من گنجشک نیستم»؛ کتابی که برخاسته _ از همان جهان بینی‌ای است که در آثار دیگر نویسنده جاری و ساری است؛ جهان بینی ای که «با شکل نگاه نویسنده به پیرامونش»، «فرم چیدمان جملات» و «شخصیت پردازی» کدگذاری می‌شود.


    مستورهای آشنا

    «من گنجشک نیستم» داستان روزمرگی‌های مردی است که خواهرش برای معالجه، او را به مجتمع درمانی سپرده و در حال حاضر او ساکن طبقه نهم و واحد 902 از این تیمارستان است. راوی به خاطر مرگ همسرش افسانه (وقت وضع حمل) و فرزندش، سردردهای عجیبی دارد و گاهی وقت‌ها کله‌اش داغ می‌شود؛ «انگار چیزها بر محیط دایره‌ای به مرکز من، شروع می‌کنند به چرخیدن» (صفحه 15) مانند دیگر آثار مستور، «من گنجشک نیستم» شروع ناپایدار و لغزنده‌ای دارد، انگار که پاراگراف را از وسط برش داده باشند و تو از همه جا بی‌خبر، وسط سطرها پرتاب شده باشی؛ «چشم‌هایم بسته‌اند. از جلوی صورتم که می‌گذرد، من تنها صدایش را می‌شنوم؛ صدا مثل وزوز مگس است. دور می‌شود یعنی لابد دور شده چون صدا محو و محوتر شده است. بعد کمی‌ سکوت است. بعد صدای برخورد چیزی با شیشه پنجره» و در همین چند سطر آغازین، می‌شود پی عناصر مشترک و تکرار شونده دیگری هم بود؛ مثل جمله‌های کوتاه، ضرباهنگ درونی بالا و استفاده از جمله چهار کلمه‌ای و سه کلمه‌ای و گاهی در هم ریختگی واژه‌ها به تناسب آنچه در ذهن راوی می‌گذرد. در صفحات انتهایی کتاب هم، مانند دیگر آثار مستور، شاهد استفاده از جملات انگلیسی در لابه‌لای متن هستیم؛ صفحات (75/76). اما از دیگر موتیف‌های آشنا، همچنین می‌توان به مونولوگ طولانی اشاره کرد، مثل آنجایی که دانیال «استخوان خوک و ... .» حالا در «من گنجشک نیستم» حالا در «من گنجشک نیستم» قرار است گله و شکایت از دار دنیا را بین دو گیومه بریزد؛ «... . دیگر من نیستم. یعنی نمی‌خواهم باشم. می‌خوام استعفا بدم. از آدم بودن. ازاین که مثل شما دو تا دست و دو تا پا و دو گوش دارم. از خودم متنفرم. کاش می‌شد یه تیکه چوب بود. یه تیکه سنگ. کمی‌خاک باغچه. کاش می‌شد هر چیز دیگه ای بود به جز شما عوضی‌های دوپای بوگندو ...» (صفحه 40). اصلا ً تمام کتاب را می‌توان مونولوگ و کلنجار بی‌انتهای راوی با خود دانست، انگار که نویسند برای خودش پلان و پیرنگی طراحی کرده تا دیدگاهش را در جان سطرها بدمد.


    زن و کمی‌ عشق

    در این خوددرگیری راوی، سه نقطه پررنگ به چشم می‌خورد که در بقیه آثار مستور هم، پیش از این حضور داشتند، مرگ، زن، آفرینش، کمی ‌عشق و البته بسیاری اندوه. پس نویسنده که حالا در پوست راوی پنهان شده، سؤالی فلسفی نه ذهن‌اش یا به قول کوهی (مدیر تیمارستان) «چاه‌های ذهن»اش را با مخاطب تقسیم می‌کند. «همین دانیال نازی افتاده تو چاه ویلی به اسم سؤال. سؤال‌های بی ربط و پوچ ... یا مثلا ً یاقوت آسیابان، افتاده تو چاه عمیقی به اسم زن ... این نسناسی که تازه اومده اسمش چیه؟ نوری؟ آره. نوری.افتاده توی یه چاه دیگه ... او رفیق دیگه‌تون، امیر ماهان، افتاده توی چاهی به اسم تاریکی. تو افتاده‌ای تو چاه مرگ» (صفحه 43) و مصطفی مستور در لابه‌لای سطرها، خواسته یا ناخواسته، تصمیم گرفته که این حفره‌ها را پر کند و فلسفه‌اش را از دریچه نگاه راوی به خورد مخاطب بدهد. در جایی از کتاب میان گفت و گوهای راوی و امیر نوری (یکی دیگر از ساکنان تیمارستان) این دیالوگ از طرف امیر صادر می‌شود که «به نظر من کیف دستی همه زن‌ها مقدسه. شرط می‌بندم محاله تو کیف دستی زن‌ها قرارداد و چک بانکی و شماره تلفن‌های وحشتناک و چیزهای کثیف دیگه پیدا کنی» (صفحه 68). آیا این یک مانیفست کوتاه نیست که نویسنده در حال صادر کردنش است؟ آیا این همان جمله‌ای نیست که مستور در صفحه سفید ابتدایی مجموعه داستان «حکایت عشق، بی‌شین، بی‌قاف، بی‌نقطه» آورده بود؛ «... زن‌ها این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی»؟ یا در جای دیگری، وقتی راوی در کلنجارهای ذهنی‌اش و دلتنگی‌اش برای زن و فرزند، باز به مرگ می‌رسد؛ «جاهایی را سراغ دارم که مرگ در آنها لانه کرده. اسم‌شان را گذاشته خانه‌های مرگ. انگار بازی شطرنج است و تو مهره ای هستی که باید با دقت و احتیاط گام برداری. باید چنان با احتیاط حرکت کنی تا مبادا در خانه‌هایی پا بگذاری که در تیررس اسبی، فیلی یا وزیری هستند ... . وقتی قرص سیناوری را توی دست می‌گیری، می‌توانی لای ذرات آن مرگ را ببینی که خودش را جمع و جور کرده و کمین کرده است لای قرص و منتظر است تا او را ببلعی و تمام. جایی که اکسیژن نیست، یکی از خانه‌های دائمی ‌اوست. دخترم در آن خانه مُرد» (صفحه 19).


    این تیمارستان کجاست؟

    درباره فضاسازی کتاب و ظرفی که شخصیت‌ها در آن ریخته شده‌اند باید گفت که کمی ‌نچسب، بی‌روح و دور از ذهن از کار درآمده، از نامگذاری شخصیت‌ها تا ترسیم توصیف و محیط. جهان داستانی هر نویسنده، جهانی است یکتا و بنا شده توسط ذهن و فکر نویسنده که اگر با نویسنده‌ای واقع گرا رو به رو باشیم، جهانی است که احتمالا ً باید و نبایدهایی مانند جهان واقع و پیرامون ما در آن لحاظ می‌شود و از الگوهای از پیش ساخته و پرداخته پیروی می‌کند اما انگار رنگ‌آمیزی‌اش را به دست نقاش دیگری سپرده باشند، متفاوت و از جنسی دیگر است و شاید همین شباهت‌ها و اختلاف‌های میان این دو جهان باشد که جهان داستانی نویسنده را گیرا، جذاب و خوشخوان جلوه می‌دهد. «من گنجشک نیستم » حتی با احتساب شخصیت‌های فرعی و حاشیه ای اثر، کاراکترهای محدودی دارد که تقریبا ً همه در یک المان، نقطه اشتراک دارند؛ آن هم عجیب بودن اسم‌شان است؛ دانیا نازی/ یاقوت آسیابان/ کوهی/ مخمل/ تاجی خوشگله و ... و تنها شاید امیر ماهان و امیر نوری هستند که از این دایره جدا افتاده اند. البته کوهی و دانیال و مخمل و حتی ماهان و یاقوت، همگی از «دویدن در میدان تاریک مین» و «استخوان خوک و ...» به «من گنجشک نیستم» پرتاب شده‌اند. درباره فضاسازی محیطی هم با دو لوکیشن محدود رو به رو هستیم؛ یک مجتمع مسکونی برای درمان بیماران روانی یا همان تیمارستان، که 17 فصل از 20 فصل کتاب در آن می‌گذرد و یک کافه (تریا)، که راوی با خارج شدن از تیمارستان به آنجا می‌رود. «در من گنجشک نیستم» فضای تیمارستان بسیار اروپایی و فانتزی ترسیم شده است. با این که از آن به عنوان همسایه پادگان گلابدره یاد می‌شود و سخت است باور کردن وجود چنین فضای درمانی در ایران؛ «ساعت چهار بعد از ظهر است. بطری آب را از توی یخچال می‌آورم و می‌نشینم روی کاناپه. تلویزیون را روشن می‌کنم ... . نود و سه نفر هستیم و هر چهار نفر توی یک طبقه زندگی می‌کنیم. هر کس توی یک آپارتمان جداگانه ... . اینجا که تلفن دارید. تلویزیون دارید. کامپیوتر دارید. روزنامه و مجله دارید. کتاب دارید. حمام و هوای پاکیزه دارید. غذای خوب دارید. پس چه مرگتونه؟» صفحات 18،23،24. یا این که در سه فصل انتهایی کتاب، کافه «تریا»‌یی ترسیم و فضاسازی می‌شود که نه شبیه کافی شاپ‌های بالای شهری است، نه از جنس کافه‌های پر از دود پایین شهری و در عین حال از هر کدام نشانه‌هایی را همراه دارد؛ مثل مرد دائم‌الخمری که با راوی همکلام می‌شود یا زنی که تنها در گوشه این کافه دود گرفته، روی صندلی‌ای سرخ و پشت میز نشسته است. به همه اینها می‌توان به کتاب «زایمان بدون درد» که جا به جا در دست راوی است، اشاره کرد که نشانه ای است از آفرینش و در تناقض با «مرگ انگاری» راوی و نکته آخر این که وقتی پای وسایل ارتباط جمعی به کارهای مستور باز می‌شود، از آنها نخواهیم شنید، مگر این که قرار باشد پلشتی و زشتی‌های دنیای پیرامون‌مان را به ما گوشزد کنند: «کنترل تلویزیون را بر می‌دارم و بی هدف کانال‌ها را تغییر می‌دهم. حوصله نگاه کردن هیچ کدام‌شان را ندارم؛ اخبار هواپیماربایی در فیلیپین/ تصویر درشتی از رادیوگرافی ریشه‌های دندانی که فاسد شده است/ اتومبیلی در پیچ تندی از مسیر مسابقه، تعادلش را از دست می‌دهد و واژگون می‌شود/ انفجار و دود و کشتار زنان و کودکان/ ... .» (صفحه 20) آیا همه این تصاویر، اتفاقی پشت سر هم چفت شده اند؟!


    دنیای خوب ِ خوب

    اگر در جهان داستانی هر نویسنده، ما با روابطی از جنس جهان واقع اما کاملا ً متمایز از آن طرف هستیم، سؤالی که مطرح می‌شود این است که سهم واقعیت‌های اجتماعی، کژی‌های آن و دردهای نادیده و پنهان در جهان داستانی نویسنده چقدر است و این که آیا نویسنده وظیفه‌ای در برابر تطهیر دنیای پیرامونش دارد یا این که نویسنده در جامعه‌ای مشخص با واقعیاتی انکارناپذیر زندگی می‌کند اما ردای خالق که به تن می‌کند، غرق جهان خودساخته اش می‌شود و از واقعیت‌های اجتماعی منفک، منظورم رسیدن به تعابیر پر طمطراقی مثل «هنر برای آرمان» یا «تعهد اجتماعی نویسنده» نیست؛ نه، بلکه پرداختن به این موضوع است که چطور می‌شود که ذهن نویسنده در جهان واقع، این همه مورد هجمه تلخی‌ها و ناملایمات جامعه خویش باشد اما در جهان داستانی خودساخته، این همه پاستوریزه و بی نیش و زهر. با کنکاش محتوایی در آثار مصطفی مستور اولین المانی که خودنمایی می‌کند، حضور پر رنگ کشمکش‌های درونی (ذهنی . عاطفی/ اخلاقی) و نبود کشمکش‌های بیرونی (فرد با فرد/ فرد با جامعه) است. به عنوان مثال در آثار مستور کمتر می‌بینیم که شخصیت‌ها درگیر فقر باشند و حتی اگر قرار باشد محیط فقیرانه ترسیم شود (مثل کله کدو) آن قدر نوستالژیک و زیر سیطره کشمکش‌های درونی به تصویر کشیده می‌شود که اصلا ً حضورش حس نمی‌شود. نکته دیگر این که در آثار مستور یا حرفی از شغل و حرفه شخصیت‌ها به میان نمی‌آید یا اگر شخصیتی استاد دانشگاه، روزنامه نگار، عکاس و ... معرفی می‌شود، بیشتر حالت تزئین به خودش می‌گیرد تا این که نشان دهنده جلوه ای از درگیری‌های روزمره آن شخصیت باشد.


    زایمان بدون درد

    «من گنجشک نیستم» روایتی از موقعیت بغرنج انسان‌های معمولی در دنیایی است که نوشدارویی برای دردشان موجود نیست و فقط و فقط باید صبر کنند. رمان با حضور راوی در یک مرکز بازپروری روانی کلید می‌خورد. همسر و نوزاد او هنگام زایمان مرده‌اند و او نمی‌تواند مرگ آنها را هضم کند و به زندگی عادی باز گردد. در عین حال به مرور با درک مشکلات بزرگ تر اطرافیانش، به آرامشی نسبی می‌رسد. ماجرای این رمان مانند آثار قبلی مصطفی مستور عمدتا ً در فضای آپارتمانی می‌گذرد. هر چند مستور در کار جدیدش سعی کرده است در فرم محتوا از تکرار خودش بپرهیزد. توجه و نگاه ویژه به جزئیات هم چنان کارش را خواندنی می‌کند. مانیفست رمان در صفحه ابتدایی آن آمده است؛ «سعی کرده ام خم شوم روی خودم تا نیمی ‌از خودم را پاک کنم اما نتوانسته ام. بعضی همه خودشان را پاک می‌کنند و می‌روند. لابد می‌توانند من نمی‌توانم» به همین دلیل شخصیت اول داستان تا انتها با خودش و دیگران درگیر است. کتاب در نقد انسان‌هایی است که زندگی برایشان فقط می‌گذرد و کسانی را روایت می‌کند که در جریان زندگی قدری تأمل کرده اند و به نظر دیوانه می‌آیند. مصطفی مستور مصمم بود به این زودی‌ها کار جدیدی عرضه نکند ولی به احترام خوانندگانی که او را به عنوان نویسنده محبوب خود انتخاب کردند تصمیمش را عوض کرد.

    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  6. کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Tuesday 24 November 2009-1)

  7. Top | #20
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض اين متن از زبان جلال است درباره جلال و برای جلال

    اين متن از زبان جلال است درباره جلال و برای جلال


    پارسیان (شاپرزفا)
    نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال 1302 بی اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هیچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تاشان در همان...


    در خانواده ای روحانی (مسلمان – شیعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهرهایم در مسند روحانیت مردند. و حالا برادرزاده ای و یک شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. که الباقی خانواده همه مذهبی اند. با تک و توک استثنایی. برگردان این محیط مذهبی را در«دید و بازدید» می شود دید و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهای دیگر.

    نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال 1302 بی اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هیچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکی سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و یکی دیگر در سی و پنج سالگی به سرطان رفت. کودکیم در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. تا وقتی که وزارت عدلیه ی «داور» دست گذشت روی محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اینکه فقط آقای محل باشد. دبستان را که تمام کردم دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازی، بعد سیم کشی برق، بعد چرم فروشی و از این قبیل و شب ها درس. و با درآمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداری سیم کشی های متفرقه. بَـردست «جواد»؛ یکی دیگر از شوهر خواهرهایم که اینکاره بود. همین جوری ها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگه ی وجودم - در سال 1322 - یعنی که زمان جنگ. به این ترتیب است که جوانکی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل. که برای ما کشتار را نداشت و خرابی و بمباران را. اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ی قوای اشغال کننده را.

    جنگ که تمام شد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) را تمام کرده بودم. 1325. و معلم شدم. 1326. در حالی که از خانواده بریده بودم و با یک کروات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال های آخر دبیرستان با حرف و سخن های احمد کسروی آشنا شدم و مجله «پیمان» و بعد «مرد امروز» و «تفریحات شب» و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده... و با این مایه دست فکری چیزی درست کرده بودیم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ی انتظام، امیریه. و شب ها در کلاس هایش مجانی فنارسه (فرانسه) درس می دادیم و عربی و آداب سخنرانی و روزنامه دیواری داشتیم و به قصد وارسی کار احزابی که همچو قارچ روییده، بودند هر کدام مأمور یکی شان بودیم و سرکشی می کردیم به حوزه ها و میتینگ هاشان (MEETING)... و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند وکدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل... تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعی به حزب توده بپیوندیم. جز یکی دو تا که نیامدند. و این اوایل سال 1323. دیگر اعضای آن انجمن «امیر حسین جهانبگلو» بود و «رضا زنجانی» و «هوشیدر» و «عباسی» و «دارابزند» و «علینقی منزوی» و یکی دو تای دیگر که یادم نیست. پیش از پیوستن به حزب، جزوه ای ترجمه کرده بودم از عربی به اسم «عزاداری های نامشروع» که سال 22 چاپ شد و یکی دو قِران فروختیم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بودیم که انجمن یک کار انتفاعی هم کرده. نگو که بازاری های مذهبی همه اش را چکی خریده اند و سوزانده. این را بعدها فهمیدیم. پیش از آن هم پرت و پلاهای دیگری نوشته بودم در حوزه ی تجدید نظرهای مذهبی که چاپ نشده ماند و رها شد.

    در حزب توده در عرض چهار سال از صورت یک عضو ساده به عضویت کمیته ی حزبی تهران رسیدم و نمایندگی کنگره. و از این مدت دو سالش را مدام قلم زدم. در «بشر برای دانشجویان» که گرداننده اش بودم و در مجله ماهانه ی «مردم» که مدیر داخلیش بودم. و گاهی هم در «رهبر». اولین قصه ام در «سخن» در آمد. شماره نوروز 24. که آن وقت ها زیر سایه «صادق هدایت» منتشر می شد و ناچار همه جماعت ایشان گرایش به چپ داشتند و در اسفند همین سال «دید وبازدید» را منتشر کردم؛ مجموعه ی آنچه در «سخن» و «مردم برای روشنفکران» هفتگی درآمده بود. به اعتبار همین پرت و پلاها بود که از اوایل سال 25 مامور شدم که زیر نظر طبری «ماهانه مردم» را راه بیندازم. که تا هنگام انشعاب، 18 شماره اش را درآوردم. حتی شش ماهی مدیر چاپخانه حزب بودم. چاپخانه «شعله ور». که پس از شکست «دموکرات فرقه سی» و لطمه ای که به حزب زد و فرار رهبران، از پشت عمارت مخروبه ی «اپرا» منتقلش کرده بودند به داخل حزب و به اعتبار همین چاپخانه ای که در اختیارشان بود «از رنجی که می بریم» درآمد. اواسط 1326. حاوی قصه های شکست در آن مبارزات و به سبک رئالیسم سوسیالیستی! و انشعاب در آغاز 1326 اتفاق افتاد. به دنبال اختلاف نظر جماعتی که ما بودیم – به رهبری خلیل ملکی – و رهبران حزب که به علت شکست قضیه آذربایجان زمینه افکار عمومی حزب دیگر زیر پایشان نبود. و به همین علت سخت دنباله روی ---------- استالینی بودند که می دیدیم که به چه می انجامید. پس از انشعاب، یک حزب سوسیالیست ساختیم که زیربار اتهامات مطبوعات حزبی که حتی کمک رادیو مسکو را در پس پشت داشتند، تاب چندانی نیاورد و منحل شد و ما ناچار شدیم به سکوت.

    در این دوره ی سکوت است که مقداری ترجمه می کنم، به قصد فنارسه (فرانسه) یادگرفتن. از «ژید» و «کامو» و «سارتر». و نیز از «داستایوسکی». «سه تار» هم مال این دوره است که تقدیم شده به خلیل ملکی. هم در این دوره است که زن می گیرم. وقتی از اجتماع بزرگ دستت کوتاه شد، کوچکش را در چاردیواری خانه ای می سازی. از خانه پدری به اجتماع حزب گریختن، از آن به خانه شخصی و زنم سیمین دانشور است که می شناسید. اهل کتاب و قلم و دانشیار رشته زیبایی شناسی و صاحب تالیف ها وترجمه های فراوان و در حقیقت نوعی یار و یاور این قلم که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگر درنیامده؟) از 1329 به این ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده است که سیمین اولین خواننده و نقـّادش نباشد.

    و اوضاع همین جورهاهست تا قضیه ملی شدن نفت و ظهور جبهه ملی و دکتر مصدق. که از نو کشیده می شوم به ---------- و از نو سه سال دیگر مبارزه در گرداندن روزنامه های «شاهد» و«نیروی سوم» و مجله ماهانه «علم و زندگی» که مدیرش ملکی بود، علاوه بر اینکه عضو کمیته نیروی سوم و گرداننده تبلیغاتش هستم که یکی از ارکان جبهه ملی بود و باز همین جورهاست تا اردیبهشت 1332 که به علت اختلاف با دیگر رهبران نیروی سوم، ازشان کناره گرفتم. می خواستند ناصر وثوقی را اخراج کنند که از رهبران حزب بود؛ و با همان «بریا» بازی ها . که دیدم دیگر حالش نیست. آخر ما به علت همین حقه بازی ها از حزب توده انشعاب کرده بودیم و حالا از نو به سرمان می آمد.

    در همین سال ها است که «بازگشت از شوروی» ژید را ترجمه کردم و نیز «دست های آلوده» سارتر را. و معلوم است هر دو به چه علت. «زن زیادی» هم مال همین سال ها است آشنایی با «نیما یوشیج» هم مال همین دوره است و نیز شروع به لمس کردن نقاشی. مبارزه ای که میان ما از درون جبهه ملی با حزب توده در این سه سال دنبال شد به گمان من یکی از پربارترین سال های نشر فکر و اندیشه و نقد بود.

    بگذریم که حاصل شکست در آن مبارزه به رسوب خویش پای محصول کشت همه مان نشست. شکست جبهه ملی و بُرد کمپانیها در قضیه نفت که از آن به کنایه در «سرگذشت کندوها» گـَپی زده ام – سکوت اجباری محدودی را پیش آورد که فرصتی بود برای به جد در خویشتن نگریستن و به جستجوی علت آن شکست ها به پیرامون خویش دقیق شدن. و سفر به دور مملکت و حاصلش «اورازان – تات نشین های بلوک زهرا- و جزیزه خارک» که بعدها مؤسسه تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشکده ادبیات به اعتبار آنها ازم خواست که سلسه ی نشریاتی را در این زمینه سرپرستی کنم و این چنین بود که تک نگاری (مونو گرافی) ها شد یکی از رشته ی کارهای ایشان. و گر چه پس از نشر پنج تک نگاری ایشان را ترک گفتم. چرا که دیدم می خواهند از آن تک نگاری ها متاعی بسازند برای عرضه داشت به فرنگی و ناچار هم به معیارهای او و من این کاره نبودم چرا که غـَرضم از چنان کاری از نو شناختن خویش بود و ارزیابی مجددی از محیط بومی و هم به معیارهای خودی. اما به هر صورت این رشته هنوز هم دنبال می شود.


    و همین جوری ها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن ---------- بازی ها سرسالم به در برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانی ها شد با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع به صورت دنبال روی ---------- و اقتصادی از فرنگ و آمریکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می برد و بدلش می کند به مصرف کننده ی تنهای کمپانی ها و چه بی اراده هم. و هم اینها بود که شد محرک «غرب زدگی» -سال 1341 - که پیش از آن در «سه مقاله دیگر» تمرینش را کرده بودم. «مدیر مدرسه» را پیش از این ها چاپ کرده بودم- 1327- حاصل اندیشه های خصوصی و برداشت های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه. اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسائل استقلال شکن.

    انتشار«غرب زدگی» که مخفیانه انجام گرفت نوعی نقطه ی عطف بود در کار صاحب این قلم. و یکی از عوارضش این که «کیهان ماه» را به توقیف افکند. که اوایل سال 1341براهش انداخته بودم و با اینکه تأمین مالی کمپانی کیهان را پس پشت داشت شش ماه بیشتر دوام نیاورد و با اینکه جماعتی پنجاه نفر از نویسندگان متعهد و مسئول به آن دلبسته بودند و همکارش بودند دو شماره بیشتر منتشر نشد. چرا که فصل اول «غرب زدگی» را در شماره اولش چاپ کرده بودیم که دخالت سانسور و اجبار کندن آن صفحات ودیگر قضایا ...

    کلافگی ناشی از این سکوت اجباری مجدد را در سفرهای چندی که پس از این قضیه پیش آمد در کردم. در نیمه آخر سال 41 به اروپا. به مأموریت از طرف وزارت فرهنگ و برای مطالعه در کار نشر کتاب های درسی. در فروردین 42 به حج. تابستانش به شوروی. به دعوتی برای شرکت در هفتمین کنگره ی بین المللی مردم شناسی و به آمریکا در تابستان 44. به دعوت سمینار بین المللی و ادبی و ---------- دانشگاه «هاروارد» و حاصل هر کدام از این سفرها سفرنامه ای که مال حجش چاپ شد به اسم «خسی در میقات» و مال روس داشت چاپ می شد؛ به صورت پاورقی درهفته نامه ای ادبی که «شاملو» و «رؤیایی» درآوردند که از نو دخالت سانسور و بسته شدن هفته نامه. گزارش کوتاهی نیز از کنگره مردم شناسی داده ام در «پیام نوین» ونیز گزارش کوتاهی از «هاروارد»، در «جهان نو» که دکتر «براهنی» در می آورد و باز چهار شماره بیشتر تحمل دسته ی ما را نکرد. هم در این مجله بود که دو فصل از «خدمت و خیانت روشنفکران» را درآوردم. و این ها مال سال 1345. پیش از این «ارزیابی شتابزده» را در آورده بودم – سال 43– که مجموعه ی هجده مقاله است در نقد ادب و اجتماع و هنر و ---------- معاصر. که در تبریز چاپ شد. و پیش از آن نیز قصه «نون و القلم» را – سال 1340– که به سنت قصه گویی شرقی است و در آن چون و چرای شکست نهضتهای چپ معاصر را برای فرار از مزاحمت سانسور در یک دوره تاریخی گذاشتم و وارسیده.


    آخرین کارهایی که کرده ام یکی ترجمه «کرگدن» اوژن یونسکو است – سال 45– و انتشار متن کامل ترجمه «عبور از خط» ارنست یونگر که به تقریر دکتر محمود هومن برای «کیهان ماه» تهیه شده بود و دو فصلش همانجا در آمده بود. و همین روزها از چاپ «نفرین زمین» فارغ شده ام که سرگذشت معلم دهی است در طول نه ماه از یک سال و آنچه براو واهل ده می گذرد. به قصد گفتن آخرین حرفها درباره آب و کشت و زمین و لمسی که وابستگی اقتصادی به کمپانی از آنها کرده و اغتشاشی که ناچار رخ داده و نیز به قصد ارزیابی دیگری خلاف اعتقاد عوام سیاستمداران و حکومت از قضیه فروش املاک که به اسم اصلاحات ارضی جایش زده اند. پس از این باید« در خدمت و خیانت روشنفکران» را برای چاپ آماده کنم . که مال سال 43 است و اکنون دستکاری هایی می خواهد و بعد باید ترجمه «تشنگی و گشنگی» یونسکو را تمام کنم و بعد بپردازم به از نو نوشتن «سنگی و گوری» که قصه ای است درباب عقیم بودن و بعد بپردازم به تمام «نسل جدید» که قصه ی دیگری است از نسل دیگری که من خود یکیش ... و می بینی که تنها آن بازرگان نیست که به جزیره کیش شبی ترا به حجره خویش خواند و چه مایه مالیخولیا که به سرداشت




    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  8. کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Tuesday 24 November 2009-1)

  9. Top | #21
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض قدر خود را در این شبها بدانیم

    قدر خود را در این شبها بدانیم



    پارسیان (شاپرزفا)
    پس این که مى گویند در شب قدر همه مقدرات تقدیر مى گردد، معنایش آن است که قالب معین و اندازه خاص هر پدیده روشن و اندازه گیرى مى‌شود. این اندازه گیرى حتمى نیست; زیرا در ...
    شب قدر (لیله القدر) شبی است که بنا به اعتقاد مسلمانان در آن شب قرآن نازل شده و از هزار ماه برتر است.

    معنای لغوی و اصلاحی «قدر»
    «قدر» در لغت به معناى اندازه و اندازه‏گیرى است. «تقدیر» نیز به معناى اندازه‏گیرى و تعیین است.
    «قدر» در اصطلاح عبارت است از ویژگى هستى و وجود هر چیز و چگونگى آفرینش آن. به عبارت دیگر، اندازه و محدوده وجودى هر چیز، «قدر» نام دارد..


    بنابر دیدگاه حكمت الهى، در نظام آفرینش، هر چیزى اندازه‏اى خاص دارد و هیچ چیزى بى‏حساب و كتاب نیست. جهان حساب و كتاب دارد و بر اساس نظم ریاضى تنظیم شده، گذشته، حال و آینده آن با هم ارتباط دارند.
    مرتضی مطهرى در تعریف قدر مى‏فرماید: «... قدر به معناى اندازه و تعیین است... حوادث جهان ... از آن جهت كه حدود و اندازه و موقعیت مكانى و زمانى آنها تعیین شده است، مقدور به تقدیر الهى است.»

    به عبارت دیگر «قدر» به معناى ویژگى‏هاى طبیعى و جسمانى چیزهاست كه شامل شكل، حدود، طول، عرض و موقعیت‏هاى مكانى و زمانى آنها مى‏گردد و تمام موجودات مادى و طبیعى را در برمى‏گیرد. چنان كه در روایتى از امام رضا علیه السلام پرسیده شد: معناى قدر چیست؟ امام فرمود: «تقدیر الشى‏ء، طوله و عرضه»؛ «اندازه‏گیرى هر چیز اعم از طول و عرض آن است.» و در روایت دیگر، این امام بزرگوار در معناى قدر فرمود: «اندازه هر چیز اعم از طول و عرض و بقاى آن است.
    معناى تقدیر الهى این است كه در جهان مادى، آفریده‏ها از حیث هستى و آثار و ویژگى‏هایشان محدوده‏اى خاص دارند. این محدوده با امورى خاص مرتبط است؛ امورى كه علت‏ها و شرایط آنها هستند و به دلیل اختلاف علل و شرایط، هستى، آثار و ویژگى‏هاى موجودات مادى نیز متفاوت است. هر موجود مادى به وسیله قالب‏هایى از داخل و خارج، اندازه‏گیرى و قالب‏گیرى مى‏شود. این قالب، حدود، یعنى طول، عرض، شكل، رنگ، موقعیت مكانى و زمانى و سایر عوارض و ویژگى‏هاى مادى آن به شمار مى‏آید. پس معناى تقدیر الهى در موجودات مادى، یعنى هدایت آنها به سوى مسیر هستى‏شان است كه براى آنها مقدر گردیده است و در آن قالب‏گیرى شده‏اند.

    شب قدر

    «شب قدر» در قرآن با واژه «لیله القدر» ذکر شده است.
    از این شب در سوره دخان با صفت مبارکه یاد شده: «انا انزلنه فی لیله مبارکه»
    و در سوره قدر بهتر از هزار ماه دانسته شده است: «لیله القدر خیر من الف شهر»
    سوره مباركه قدر كه به منزله شرح و تفسیر آیات سوره مباركه «دخان» است، شش ویژگى براى شب قدر مى‏شمارد:
    الف. شب نزول قرآن است (إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ).
    ب. این شب، شبى ناشناخته است و این ناشناختگى به دلیل عظمت آن شب است ( وَ ما أَدْراكَ ما لَیْلَةُ الْقَدْرِ).
    ج. شب قدر از هزار ماه بهتر است. (لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ).
    د. در این شب مبارك، ملائكه و روح با اجازه پروردگار عالمیان نازل مى‏شوند (تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ) و روایات تصریح دارند كه آنها بر قلب امام هر زمان نازل مى‏شوند.
    ه. این نزول براى تحقق هر امرى است كه در سوره «دخان» بدان اشاره رفت (مِنْ كُلِّ أَمْرٍ) و این نزول - كه مساوى با رحمت خاصه الهى ‏بر مومنان شب زنده‌دار است - تا طلوع فجر ادامه دارد (سَلامٌ هِیَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ).
    و. شب قدر، شب تقدیر و اندازه‏گیرى است؛ زیرا در این سوره - كه تنها پنج آیه دارد - سه بار «لیلة القدر» تكرار شده است و این نشانه اهتمام ویژه قرآن به مسئله اندازه‏گیرى در آن شب خاص است.
    مرحوم كلینى در كافى از امام باقر علیه السلام نقل مى‏كند كه آن حضرت در جواب معناى آیه «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَكَةٍ» فرمودند: «آرى شب قدر، شبى است كه همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجدید مى‏شود. شبى كه قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است كه خداى تعالى درباره‏اش فرموده است: «فیها یفرق كل امر حكیم؛ در آن شب هر، امرى با حكمت، متعین و ممتاز مى‏گردد.» آنگاه فرمود: «در شب قدر، هر حادثه‏اى كه باید در طول آن سال واقع گردد، تقدیر مى‏شود؛ خیر و شر، طاعت و معصیت و فرزندى كه قرار است متولد شود یا اجلى كه قرار است فرارسد یا رزقى كه قرار است برسد و ... .

    کدامین شب

    دقیقاً معلوم نیست شب قدر کدام شب است. اهل سنت اعتقاد دارند که طبق حدیث نبوی شب قدر در یکی از ده شب آخر ماه رمضان واقع شده است. اغلب شب بیست و هفتم را شب قدر می‌دانند و در آن شب به دعا و شب‌زنده‌داری می‌پردازند. مسلمانان سلفی اعتقاد دارند که شب قدر در تمام روزگار همان شبی بود که قرآن در آن نازل گردید و دیگر تکرار نمی‌شود. برخی نیز اظهار داشته‌اند که تا زمان زندگی حضرت محمد(ص) شب قدر در هر سال تکرار می‌شد اما پس از مرگ ایشان، شب قدر از بین رفته‌است. برخی نیز معتقد بوده‌اند که شب قدر شبی‌است در تمام سال ولی در هر سال شب نامعلومی‌است، در سال بعثت در ماه رمضان بوده اما در سال‌های دیگر ممکن است در دیگر ماه‌ها باشد.
    بر اساس حدیث شیعه که از حماد بن عثمان از حسان بن علی از جعفر صادق نقل شده‌است؛ شب قدر تا قیامت باقی‌است و در ماه رمضان واقع است.در روایات شیعه آمده‌است که شب قدر یکی از سه شب نوزدهم، بیست و یکم یا بیست و سوم ماه رمضان است که احتمال شب بیست و سوم بیش‌تر است. در اصول کافی نیز آمده‌است که تقدیر در شب نوزدهم و ابرام در شب بیست و یکم و امضا در شب بیست و سوم است.

    فضیلت شب قدر

    در قرآن و روایات برای این شب فضیلت های بسیاری ذکر شده است. در این شب - كه شب نزول قرآن به شمار مى‏آید - امور خیر و شر مردم و ولادت، مرگ، روزى، حج، طاعت، گناه و خلاصه هر حادثه‏اى كه در طول سال واقع مى‏شود، تقدیر مى‏گردد. عبادت در آن شب، فضیلت فراوان دارد و در نیكویى سرنوشت یك ساله بسیار مؤثر است.در این شب تمام حوادث سال آینده به امام هر زمان ارائه مى‏شود و وى از سرنوشت خود و دیگران با خبر مى‏گردد. امام باقر علیه السلام مى‏فرماید: «انه ینزل فى لیلة القدر الى ولى الامر تفسیر الامور سنةً سنةً، یؤمر فى امر نفسه بكذا و كذا و فى امر الناس بكذا و كذا؛ در شب قدر به‏ ولى امر (امام هر زمان) تفسیر كارها و حوادث نازل مى‏شود و وى درباره خویش و دیگر مردمان مأمور به دستورهایى مى‏شود.شب‌زنده‌داري و تلاوت قرآن و مناجات و عبادت در اين شب، بسيار توصيه و تأكيد شده است.
    در بعضي از تفاسير آمده است كه روزي پيامبر اكرم فرمود:«يكي از بني اسرائيل لباس جنگ پوشيد و هزار ماه (هشتاد سال) از تن بيرون نياورد و پيوسته مشغول يا آماده جهاد في سبيل الله بود.»
    ياران پيامبر تعجب كردند و آرزو كردند چنين فضيلت و افتخاري براي آنها نيز ميسر شود؛ در اين هنگام بود كه سوره قدر نازل شد و بيان شد كه « شب قدر از هزار ماه عبادت و جهاد برتر است.»
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  10. کاربر مقابل از Bauokstoney عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    moderator (Tuesday 24 November 2009-1)

  11. Top | #22
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض 10 شخصیت محبوب و معروف رمانهای چارلز دیکنز

    10 شخصیت محبوب و معروف رمانهای چارلز دیکنز


    پارسیان (شاپرزفا)
    او به عنوان رکورددار خلق کاراکترهای منحصر به فرد و عجیب و غریب، در رمان‌هایش حدود هزار شخصیت جدید ساخته و پرداخته که به گفته بیوگرافی‌نویسان تقریبا ً همه آنها را از...
    هزار شخصیت در جست و جوی نویسنده
    معروف‌ترین کاراکترهای خلق شده توسط دیکنز کدام‌ها هستند؟
    شاید عمده شهرت دیکنز به خاطر شخصیت‌هایی باشد که خلق کرده. او به عنوان رکورددار خلق کاراکترهای منحصر به فرد و عجیب و غریب، در رمان‌هایش حدود هزار شخصیت جدید ساخته و پرداخته که به گفته بیوگرافی‌نویسان تقریبا ً همه آنها را از آدم‌های دور و بر خودش در زندگی واقعی گرفته و فقط جنبه‌های خاصی از آنها را اغراق و کاریکاتوریزه کرده است؛ مثلا ً می‌گویند که آقا و خانم میکابر در دیوید کاپرفیلد شخصیت‌هایی هستند کپی شده از والدین خود دیکنز. در اینجا 10 تا از معروف‌ترین و محبوب‌ترین کاراکترهای دیکنزی را بر اساس نظر سنجی‌های تلویزیون کانال 2 انگلستان آورده‌ایم. البته حداقل 10 شخصیت معروف دیگر هم می‌شناسیم که می‌توانند ذخیره فهرست اصلی باشند: استلا، دختر سردی که خانم‌ هاویشام او را برای شکستن دل مردها تربیت کرده بود؛ جوگار جری، آهنگر مهربان و شوهر خواهر پیپ که بعدا ً با بیدی (عشق قدیمی ‌پیپ) ازدواج کرد؛ آقای پامبل چاک، دایی جوگار جری که پیپ را به خانم‌ هاویشام معرفی کرد؛ ایبل مگویچ، تبهکار فراری‌ای که پیپ در قبرستان برایش غذا می‌برد و پس از تبعید به استرالیا حامی ‌مالی او شد (آرزوهای بزرگ)؛ آقای کرات، منشی فقیر اسکروچ، تیم کوچولو، پسر معلول آقای کراچت که در صورت ادامه فقر قرار بود در کریسمس آینده بمیرد (سرود کریسمس)؛ نانسی، خانم بدنامی ‌که برای فاگین کار می‌کرد و نقشه فاگین برای قتل الیور را به اطلاع خانواده حامی ‌او رساند؛ بیل سایکس، مرد پلیدی که با اطلاع از خبر چینی نانسی او را کشت (الیور توئیست)؛ آقای موردستون، ناپدری دیوید کاپرفیلد که او را به مدرسه شبانه روزی سپرد و داد تا پشتش بنویسند «من گاز می‌گیرم»؛ پگاتی مهربان، خدمتکار قدیمی‌ خانواده دیوید که بعدا ً او را از پیش برادر قایق‌سازش برد (دیوید کاپرفیلد). اما این شما و این هم 10 شخصیت از همه معروف‌تر:


    1. ابنزر اسکروچ (سرود کریسمس)

    رباخواری که از شدت ادخال خون مردم در شیشه، دیگر هیچ دوستی برایش نمانده اما وقتی که 3 روح کریسمس گذشته، کرسمس حال و کریسمس آینده سراغش می‌آیند، چشمانش باز می‌شود و مثل دن کیشوت و هملت خودش را در ردیف معروف‌ترین شخصیت‌های داستانی جهان جا می‌زند.


    2. داجر هنرمند (الیور توئیست)

    هنر داجر این است که جیب بری را به کمال رسانده. او همان پسر بچه مردنی و کثیفی است که فاگین از او می‌خواهد به الیور جیب‌بری یاد بدهد. داجر شاهزاده یتیمان و بچه‌های خیابانی است؛ پیتر پنی دزد که البته از بچه‌های یتیم دیگر تا پای جان حمایت می‌کند.


    3. پیپ (آرزوهای بزرگ)

    این یکی از واقعی ترین کاراکترهای دیکنزی است؛ بچه بدبختی با آرزوهای بزرگ که انواع و اقسام حوادث شاد و تلخ و آدم‌های شاد و تلخ سر راهش قرار می‌گیرد تا میان این همه غرور و تحقیر، سرانجام بزرگ شود و جایش را در این دنیای بی سر و ته پیدا کند.


    4. آقای میکابر (دیوید کاپرفیلد)

    مردی خوش قلب اما بی عرضه و واداده که خودش جز خرج افزون بر دخل کاری نمی‌کند و در تزاید فقر و بدهی منتظر مانده تا بالأخره اوضاع خودش تغییر کند؛ هر وقت هم انذار و تبشیرش کنی، می‌گوید: «خوش آمدی ای فقر، ای گرسنگی، ای التهاب و ای گدایی!»


    5. آقای کیپ (عتیقه فروشی قدیمی‌)

    این همان آقای بدجنسی است که همراه دستیارش سایه به سایه دنبال نل و پدربزرگش بودند. بین خودمان بماند، پرد بزرگ نل به قماربازی معتاد بود و همه زندگی‌اش را به این آقای کیپ باخته بود؛ کوتوله گوژپشتی با بینی چنگکی و خنده‌ای مخوف که تخم مرغ را با پوستش می‌بلعد و در تعقیب بدهکارش مثل سگی له له می‌زند.


    6. فاگین (الیور توئیست)

    روباه پیر مکاری که در خیابان‌های تاریک لندن به شکار طعمه‌هایش، یعنی بچه‌ها می‌رود تا بتواند از آنها سکه ای دربیاورد و سپس اصل بودن آن سکه را با دندان‌های خراب و زردش امتحان کند؛ چهره ای مخوف‌تر از «شایلاک ربا خوار» شکسپیر که یهودی‌های آن زمان انگلیس را حسابی عصبانی کرد.


    7. خانم‌ هاویشام (آرزوهای بزرگ)

    اصلاح می‌کنم: «دوشیزه‌ هاویشام»؛ یک ملکه یخی بدجنس و سنگدل که هنوز لباس عروسی‌اش را عوض نکرده؛ ساعت‌ها را در همان لحظه نگه داشته و به نور اجازه ورود به خانه نمی‌دهد تا گذشت زمان را نفهمد.


    8. الیور توئیست (الیور توئیست)

    «آقا لطفا ً، من بازم می‌خوام.» این جمله الیور با کاسه خالی غذایش که آن را جلو آورده، معروف‌ترین جمله دیکنز است؛ پسر بچه ای همیشه مریض و نیازمند حمایت که به مردم دنیا یاد می‌دهد که به جای تکرار جمله « اون بازم می‌خواد! » نگذارند بچه‌ها استثمار شوند.


    9. نل کوچولو (عتیقه فروشی قدیمی‌)

    این شخصیت تا به حال هزاران قلب را در دنیا شکسته و اشک میلیون‌ها نفر را درآورده؛ دختری که دنبال مادرش می‌گردد و سرانجام هم به دنبال مادرش وارد پارادایس (بهشت) می‌شود. صحنه مرگ نل را قوی‌ترین نمونه «رئالیسم ویکتوریایی» می‌دانند.


    10. سام ولر (نامه‌های پیک ویک)

    این تقریبا ً اولین شخصیتی است که دیکنز خلق کرده و آغاز شهرتش را به او مدیون است؛ نوکر بامزه و نکته سنج آقای پیک ویک که در سفرهای وی به اطراف و اکناف کشور همراه اوست و قلب تپنده رمان را تشکیل می‌دهد.
    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  12. Top | #23
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض معروف‌ترین پاورقی نویس دنیا

    معروف‌ترین پاورقی نویس دنیا


    پارسیان (شاپرزفا)
    دیکنز پر خواننده‌ترین نویسنده جهان تا زمان خودش بوده و او را بزرگ‌ترین نویسنده انگلیسی زبان در تمام دوران‌ها یا دست کم تا قرن بیستم می‌دانند، طبیعی است که...
    اصلا ً چرا چارلز دیکنز آدم مهمی ‌است؟
    وقتی سایت مربوط به دیکنز را جست و جو بکنید، مدام به این سوال بر می‌خورید که «آیا چارلز دیکنز کریسمس را اختراع کرد؟» و پاسخ‌های مختلفی که کارشناسان می‌دهند؛ چیزهایی توی این مایه‌ها که «نه. دیکنز فقط آداب و رسوم کریسمس را احیا کرد (مثل لزوم کنار گذاشتن کینه‌ها و دور هم جمع کردن فک و فامیل) و رسوم جدیدی هم به آن اضافه کرد (مثل برگزاری فستیوال‌های خاص و جمع آوری اعانه برای فقرا) تا کریسمس به شکل امروزی‌اش در بیاید». خود این سوال بسیار پرسیده شده (FAQ) نشان می‌دهد که دیکنز در غرب و خصصوصا ً در فرهنگ آنگلوساکسون تا چه حد مهم است.


    دیکنز پر خواننده‌ترین نویسنده جهان تا زمان خودش بوده و او را بزرگ‌ترین نویسنده انگلیسی زبان در تمام دوران‌ها یا دست کم تا قرن بیستم می‌دانند (طبیعی است که با چند برابر شدن جمعیت جهان در قرن بیستم و گسترش امکانات چاپ و افزایش درصد باسوادی؛ دیگر دیکنز در برابر نویسنده‌هایی مثل جی کی رولینگ یا دن براون هیچ شانسی نداشته باشد!). داستایوفسکی، توماس ‌هاردی، ادگار آن پو،‌هانس کریستین اندرسون و جورج اورول از جمله نویسندگان معروف معترف به تأثیرپذیری از دیکنز هستند. اندرسون که با دیکنز دوست صمیمی ‌بود و عینهو ایرج میرزا و عارف با هم مطایباتی هم داشته اند، کتابش _ رویاهای روزانه شاعر _ را به دیکنز تقدیم کرده و در بعضی قصه‌هایش مثل «دختر کبریت فروش» معروف، به طرز تابلویی از فضای دیکنزی الهام گرفته است. داستان‌های پلیسی و ترسناک آلن پو بر کارهای مشابه دیکنز تقدم دارند اما آلن پو جزو طرفداران پر و پا قرص دیکنز بوده و می‌گویند او تنها کسی بوده که می‌توانسته نتیجه نهایی طرح‌های پیچیده رمان‌های سریالی دیکنز را پیش بینی کند. البته دیکنز منتقدان سرسختی مثل هنری جیمز و ویرجینا وولف هم داشته که به او 3 ایراد اصلی می‌گرفته‌اند: در احساساتی‌گری اغراق می‌کند، کاراکترهایش زیادی اغراق شده‌اند و حوادث رمان‌هایش ساختگی و غیر قابل باور هستند. دیکنز معروف‌ترین پاورقی‌نویس دنیاست. او همه رمان‌هایش را به صورت پاورقی‌های سریالی در مجلات چاپ کرده (10 رمانش را به صورت پاورقی ماهانه و 5 رمانش را به صورت پاورقی هفتگی) و این توانایی را داشته که گاهی در 2 مجله مختلف دو داستان متفاوت را همزمان پیش ببرد. در عصر ما قبل از «هری پاتر»، کتاب «عتیقه فروشی قدیمی» (یا همان «دختری به نام نل» خودمان) دیکنز رکورد بیشترین و پیگیرترین تعداد هواداران را به خودش اختصاص داده بود. در 1841 در انتظار رسیدن قسمت هفتاد و یکم این قصه، 6 هزار نفر در اسکله نیوروک و 4 هزار نفر در اسکله بوستون جمع شده بودند تا از اولین کشتی‌های انگلیسی ممکن بپرسند که بالأخره نل کوچولو مرد یا نه!


    جنبه دیگری که به دیکنز اهمیت ویژه بخشید، فعالیت‌های اجتماعی گسترده او ضد برده‌برداری، کار کودکان، قانون بین‌المللی کپی رایت و حقوق یتیمان و کارگردان مشاغل سخت بوده است. اما شاید بیشترین اهمیت دیکنز برای جوانان ایرانی به سن و سال ما که حتی برای آنهایی که 7 _ 6 سال از ما کوچک‌ترند، قابل درک نیست، نوستالژی ما با دیکنز است چون تلویزیون ما در اوایل انقلاب از لج‌ هالیوود و والت دیسنی مدام کارهای پاستوریزه و تاریک و خفه او را به خودمان می‌داد.

    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

  13. Top | #24
    پارسیان (شاپرزفا)
    Bauokstoney آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    ناظـر ســایت
    تاریخ عضویت
    Jan 1970
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    72,809
    میانگین پست در روز
    4.45
    حالت من : Asabani
    تشکر ها
    1,464
    از این کاربر 18,855 بار در 14,692 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض نخستین زنان در شاهنامه

    نخستین زنان در شاهنامه


    پارسیان (شاپرزفا)
    توجه داشته باشید در دین زرتشتی وجودی به نام آدم و حوا و وسوسه‌ی حوا و چیدن گیاه ممنوعه و جریانات آن وجود ندارد و اعتقاد بر این است که بعد از کیومرث...
    بررسی زنان در شاهنامه و برابری با متون دینی
    زن در میان ایرانیان همیشه از ارزش بالایی برخوردار بوده است به طـــوری که ارزش زن را در نوشته‏های پیشینیان، چه نوشته‏های باستانی و چه نوشته‏های بعد از اسلام، می‏توان دید.

    تاریخ ایران نیز گواهی بر ارزش زن است. جوامع نخستین در ذهن خود دوران مادرشاهـــی را هنوز در یاد دارند ؛ که از فلات ایران آغاز شـــــد و بعد به اروپا به ویـــژه یونان رسید و دوران هلنسیم یونان و روم را رقـم زد. واژه‏ی مقـدس مادر از ریشه‏ی از زبان متقـدم هنـد و اروپایی به معنای مـحافظت کـردن و مراقب بـودن صـدها سـال پیش از به وجود آمدن واژه‏ی پدر از ریشه‏ی از زبان متقدم هند و اروپایی به معنای پایدن (همین ریشه را هنوز هم در زبان فارسی داریم) در میان هند و اروپاییان به کار می‏رفت. از این روی اسـت که در دوران مادرشاهی که قدرت قبیله‏ها و سرزمین‏ها در دست زن خانواده بود و زن محور اصلی جامعه بوده است ایزد بانوها به وجود آمدند. از دوران مادرشاهی آثـاری در دسـت اسـت کــه کهن‏ترین ایزد-بانوی (که بیشتر با ایزد بانوان بـاروری ارتباط مستقیـم داشـته‌اند) در منطقـه‏ی ویلندرف اتریش یافت شده است که به سه هزاره‏ی سوم پیش از میلاد بر می‏گــردد.

    در فـلات ایران ایزد بانو ننه‏ی neney والنا elena (ایزد بانوان ایلامی ‌و شوش)، اپم نپات apam napatو مثیره misrah (ایزد بانوان هند و ایرانی)، ایشتار ishtar (ایزد بانوی بابلی و کلدی)، سـرس وی sarsevi(هنـدو) و آفرودیت afrodit، ونـوس venuse و هکات hakata در یـونان قـدرت فـراوانی داشتند. ایرانیان مهاجـر از خاستگاه آریایی (ایران وئچ) زودتـر بـه تکامل تمدنی رسیدند و در اواخر هزاره‏ی دوم پیش از میلاد از دوران مادرشاهی خارج شدند زیرا دوران جدید به نیروی جسمانی بیشتری نیاز داشت هر چنـد باستان شناسـی تقریباً ثـابت کرده است که زنان دوران مادرشاهی از دید نیروی اندامی ‌بسیار نیرومندتر از زنان کنونی بوده اند و تقاضای آن دوران هم آن را ایجاب می‌کرد.

    ما ایرانیان چند صد سال پیش از دوران پادشاهی ماد از دوران مادرشاهی به دوران مردسالاری وارد شدیم. شاهان مادی به زنان خود احترام بسیاری می‏گذاشتند و شهبانوهای ایرانی همانند شاهان در امور کشوری سهیم بودند. به گفته‏ی هرودوت کوروش هخامنشی زیر دست مادر خود ماندانا می‏نشست.
    آموزش‏های دینی ایرانی که با آمدن اشوزردشت به درخشانی ویژه‏ای رسید نه تنها جایگاه زن را در اجتماع کم نکرد بلکه یکسانی حقوق زن و مرد را پایه گذاری کرد. در گات‏ها هر جا اشوزرتشت مردم را برای شنیدن پیامش فرا می‏خواند از زن (نایری)nairiya و مرد (نا)na جداگانه و با ارزش یگانه نام می‏برد و همچنین زن را در هنگام اختیار کردن همسر آزاد می‏گذارد و حق انتخاب همسر را به زن می‏دهد. گات‏ها یسنا ۵۳ بند ۴ اشوزرتشت به همسران جوان سفارش می‏کند که با خرد همراه شوند. همچنین اشوزرتشت به دختر کوچک خود پورچیست می‌فرماید: «آن کسی را به همسری برگزین که خرد تو به آن فرمان دهد». (گات‏ها ۵۳ بند ۳-۴) و در همین بند از همین‌هات آزادی را به زنان هدیه می‏دهد و انتخاب همسر نشانه‏ای از همین آزادی است. همچنین در اوستای متأخر نیز همیشه زنان را بلافاصله بعد از مردان جداگانه و مستقل و با هویت یکسان با مردان می‏آورد. تساوی بین زن و مرد در دین زرتشتی چنان است که ۶ فروزه‏ی اورمزد اهورامزدا (امشاسپندان در اوستای نو) به ۳ امشاسپند مرد و زن تقسیم می‏شود. فروزه‏های وهومنه (بهمن)، اشه وهیشتا (اردیبهشتامشاسپند) و خَشترَا (شهریور امشاسپند) از جهت واژگانی در دستور زبان اوستایی مردانه و سه فروزه دیگر یعنی سپنته آرمَیتی (سپندارمذ) ، هُوروَتات (خرداد امشاسپند) و اَمرتات (امرداد امشاسپند) از جهت واژگانی زنانه می‏دانیم.

    این تساوی بین زن و مرد که از دین زردشتی وارد فرهنگ ایرانی شد باعث گردید در بسیاری از تمدن و زوایای فرهنگی ایران رسوخ کند. ادبیات نیز از این بعد فرهنگی جدا نماند. ادبیات ایران به زن همیشه احترام ویژه می‏گذاشت و می‏گذارد به طوری که افراد شرور داستان‏ها بسیار کم دیده می‏شود که زن باشند اما وجود داشته اند؛ برای مثال جادوگران زن در ادبیات ایران بسیار وجود داشته و دارند این در زبان اوستایی پئیریکا pairika و در زبان پهلوی پری pari به معنای زن بدکار، جادوگر و دوستار بدی است. این پری‏ها از دیو زنی که دختر اهریمن است و جهی jahiنامیده می‏شود پیروی می‏کند. در شاهنامه می‌توان نمونه‏ی آن را در خوان چهارم رستم دید و همچنین در ادبیات پهلوی، ساسانیک، زنی که به فرهاد پیام مرگ شیرین را داد می‏توان نام برد. (البته در داستان به روایت نظامی ‌مرد آمده که باز خود نمایانگر احترام به زن است) اما در بسیاری از نوشته‏های باستانی زن بسیار نیک نقش است. در داستان ویس و رامین که از دوران پارتیان به دست ما رسیده با آنکه ویس دامن خود را به گناه آلوده می‏بیند اما به وجود آورندگان این داستان زیاد ویس را در متن گناه تنها نمی‏دانند و رامین را نیز همکار گناه می‏دانند.

    توجه داشته باشید در دین زرتشتی وجودی به نام آدم و حوا و وسوسه‌ی حوا و چیدن گیاه ممنوعه و جریانات آن وجود ندارد و اعتقاد بر این است که بعد از کیومرث، مشیه و مشیانه از ریشه‌ی یک گیاه (اکثراً می‏گویند ریواس) به وجود آمدند و بالیدن و زندگی را نیک آغاز کردند.

    فرهنگ نیک نگری به زن در ایران باعث شده است که استاد سخن، فردوسی بزرگ در شاهکار خود به زن همانند فرهنگ خود دیده‏ی مثبت داشته باشد. در سراسر شاهنامه زنی را نمی‏توان یافت که اندیشه‏های اهریمنی او برجسته‏تر از اندیشه‏های اهورایی او باشد. اگر زنانی مانند سودابه هم در شاهنامه گناه‏کار معرفی شده اند؛ این زن نمونه‏ی یک آدم معمولی است و در ضمن سودابه را در ذهن داشته باشید که ایرانی نبوده است و از هاماوران یعنی اقوام آریان غیر مزدیسنی پیش از زردشتی بوده است که فرهنگش از فرهنگ مزدیسنی حتی پیش زردشتی بسیار پایین‏تر بوده است.

    در شاهنامه زنان ایرانی دارای نقشی سیار مثبت هستند این نقش را در میان زنان پارسای تورانی نیز می‏بینیم. همچنان که در فروردین یشت فرَوَشی زنان پارسای سرزمین‏های تورانی ستایش شده است (فروردین یشت کرده ی ۳۱ بند ۱۴۳). اگر در شاهنامه فرانک مادر فریدون و کتایون، (در اوستا هوتوس ) همسر گشتاسب، گرد آفرید دخت هژیر و گردیه خواهر بهرام چوبینه از ایرانیان برجسته هستند و ستایش شده اند همانند آنان فرنگیس و منیژه دختران افراسیاب و جریره دختر پیران ویسه نیز به نیکی یاد شده اند.

    اما نخستین زنان در شاهنامه چه کسان هستند و از نظر نوشتار دینی و نوشتار ملی چه تفاوتی با هم دارند؟
    در شاهنامه نخستین زن یا بهتر بگویم دو نخستین زن، زیرا دو زن با هم یکسان و همراه درون نوشته‌ها می‌شوند، دو دختر (در برخی موارد می‌گویند دو خواهر) جمشید بودند، که اژی دهاک (ضحاک) پس از چیرگی بر جمشید آنان را به همسری می‌گیرد، نخستین بار این گونه توصیف می‏شوند.

    دو پاکیزه ازخانه‏ی جمّشیـــــــد
    بـرون آوریدند لـرزان چو بید
    که جمشید را هر دو دختر بدند
    سر بانوان را چو افســـر بدند
    ز پوشیده رویان یکی شــهرناز
    دگر ماهروئــــی به نام، ارنواز


    شهرناز و ارنواز نام دو دختر جمشید در شاهنامه هستند که نخستین زنان شاهنامه شناخته می‏شوند. این دو بانو در اوستا به ترتیب سنگهَوک sanghavak و ارنوک arenavak آمده اند. این دو بانو بعد از این که به دست اژی دهاک می‌افتند به وی سپرده می‏شوند.
    در شاهنامه چاپ مسکو دو بیت است که در میان قلاب قرار دارد و توضیح در مورد سرانجام بعد از دستگیری آنان به دست اژی دهاک است. این دو بیت که در قلاب است در چاپ باستفری بیرون از قلاب قرار دارد (بیت‌هایی که در قلاب است نشانگر الحاقی بودن است) این چنین آمده است:

    به ایـوان ضحاک بردندشان
    بــــدان اژده‏هافـش سپردندشــان
    بپر دختشان از ره بدخویـــی
    بیاموختندشان تنبل و جادویـــــی


    در این دو بیت واژه ای که می‌تواند مورد توجه قرار گیرد جادویی است؛ پیش‏تر اشاره‏ای کردیم به زنان جادو که به آن در پهلوی پری گویند، پری‏ها زنان جادوگر و در ادبیات ما پریان (در ادیان ابراهیمی ‌شاید همان جن) موجودات شر بوده اند. پریان آدمی ‌را آسیب می‏رساندند و مایه‏ی فتنه بودند. در داستان‏های شهرزاد ِ قصّه‏گو می‌توانیم نمونه‏هایی از آن را پیدا کنیم یا در داستان عامیانه‏ی امیرارسلان نامدار، این جادوگران مایه‏ی آسیب و گمراهی جامعه بودند و با افسون‏های خود به دین راستی ضربه می‏زدند. ابتدا این زنان چهره‏ای مقدس داشته اند؛ هنگامی‌که جوامع ابتدایی در متن خرافات زندگی می‏کردند و این نوع زنان ومردان جادوگر حافظ جامعه به نوعی پنداشته شدند اما با تغییرات فرهنگی ایران و آمدن پیامبر زردشت بزرگ این نقش مانند دیگر نقش‏های خرافه‏ای و پنداری نادرست بدل به دیوها، که روزگاری خداهای هند و ایران بوند، شدند که نوعی دشمن دین مزدیسنی به شمار می‏رفتند. اژی دهاک که در اوستا از دیوان و دشمنان مزدیسنی است و موجودی سه کله‏ی سه پوزه‏ی شش چشم و مایه‏ی آسیب آدمی ‌تصویر شده است. باید هم همسرانی همانند داشته باشد که او را در آسیب رساندن به مزدیسنان همراهی کنند. اگر چه در شاهنامه جنبه‏ی ملی این اسطوره بیش‏تر از جنبه‏ی دینی است اما در زوایای پنهان می‌توان اندیشه‏های ضد دینی اژیدهاک و فساد او را دید.

    در هنگام قیام فریدون و کاوه بر اژی دهاک بخشی از نیایش‏های فریدون برای دست‏یابی بر آژی دهاک به شهرناز و ارنواز اختصاص دارد. در اوستا سه بار نام شهرناز و ارنواز آمده و آن هم در بخش یشت‏ها است و در نیایش‏های فریدون نام این بانوان آمده است. در آبان یشت (یشت ۵) که اختصاص به ایزد بانو اردوی سوره آناهیتا دارد در کرده‏ی نهم بندهای ۳۳تا۳۵، در گوش یشت (درَواسپ یشت) که یشت نهم است- کرده ی سوم بندهای ۱۳تا۱۵ و در رام یشت که یشت پانزدهم است کرده‏ی ششم بندهای ۲۳تا۲۵ بیان کننده‏ی نیایش‏های فریدون به ایزدان است، برای دست‏یابی به آنچه که می‏خواهد. متن نیایش فریدون در تمامی ‌یشت‏های گفته شده چنین آمده است: «مرا این کامیابی ارزانی‏دار که من بر «اژی دهاک»- [اژی دهاک] سه پوزه‏ی سه کله‏ی شش چشم، آن دارنده‏ی هزار [گونه] چالاکی، آن دیو بسیار زورمند دروج، آن دروند آسیب رسان جهان و آن زورمندترین دروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اشه، به پتیارگی در جهان استومند بیافرید- پیروز شوم و هر دو همسرش «سنگهوک» و «ارنوک» را- که برازنده‏ی نگاه‏داری خاندان و شایسته زایش و افزایش دودمانند- از وی بربایم.»
    ایزدان نیایش‏های فریدون را پاسخی مثبت می‏دهند و فریدون به کامیابی می‏رسد.

    نکته‏ای که در این بند از یشت‏ها مهم است این است که این دو بانو به عنوان دختران جمشید نیامده‌اند اما در نوشتارهای پهلوی آنان به عنوان دختران جمشید آمده اند و در شاهنامه هر دوی اینان عنوان شده.
    در شاهنامه علت این که این دو همسر اژی دهاک شده اند را گفتگوی ارنواز با فریدون این گونه بیان می‏کند:

    چو بشنید ازو این سخن ارنــــــواز
    گشــاده شــــدش بر دل پاک راز
    بدو گفت شاه آفریدون تویـــــــــــی
    که ویران کنی تنبل و جادویـــی
    کجا هوش ضحاک بر دست توست
    گشاد جهان بر کمربست توست
    زتخم کیـــــان ما دو پوشــیده پــاک
    شـــده رام با او ز بـیم هـــــلاک
    همی‌ جـفـتـن و خاست با جفـت مــار
    چگونه تـوان بردن ای شـهریار؟


    فریدون پس از نیایش با ایزدان به جنگ اژی دهاک می‏رود و وی را شکست می‏دهد. در هنگام درون شدن به کاخ اژی دهاک زنانی را که در پی آنان بوده است را می‏یابد.
    ز اسب اندرون آمد به کاخ بزرگ
    جهان ناسپرده جــوان ستـــرگ
    برون آوریــــــد از شبـســتان اوی
    بتان سیه چشم خورشید روی
    بفرمود شستن سرانشـــان نخـسـت
    روانشان از آن تیرگـی‏ها بشست
    ره داور پـــــــــــاک بـنـمـودشــان
    از آلودگـــــــی پـس بـیـالـودشـان


    طبیعی است زنانی که هر چند ناخواسته با اژی دهاک نشست و برخاست کرده اند از راه مزدیسنی (توجه به دین زردشتی ننمایید اینجا منظور مزدیسنی پیش از زردشت است) به دور شده اند و راه جادو آموخته اند و بدل به پری شده اند. ابتدایی‌ترین کار این است که آنان را از این آلودگی بپالایند. فریدون آن‏ها را هم از نظر جسمانی و ظاهری و هم از نظر روانی و اعتقادی دگرگون می‏کند و به سوی تفکر و اندیشه و فرهنگ نیک بر می‏گرداند. در دین زردشتی هم پاکی تن اهمّیّت دارد که باید کارهای بیرونی و ظاهری را انجام داد و هم اندیشه‏ها. البته می‌دانیم که در دین زردشتی اندیشه مهم‌ترین رکن در دین ست و با اندیشه‏های نیک است که کارها را می‏توان به راستی کشاند.

    دکتر بهمن سرکاراتی هم‏کیش دانشمندم در پژوهش ارزنده‏ی خود به نام «بنیان اساطیری حماسه‏ی ملی ایران» این دو خواهر را تجسم مردمانه‏ی دو فروزه و امشاسپند خرداد و امرداد می‏شمارد. برای آشنایی اندک می‏گویم که این فروزه‏ها که هستند. فروزه‏ی خرداد در اوستا هوروتات و در پهلوی خردات یا هرداد به معنی رسایی و کمال در گاهان یکی از فروزه‏های «مزدااهورا» و در اوستای نو، نام یکی از امشاسپندان و نماد کمال و رسایی آفریدگار است که با سپندارمذ و امرداد گروه سه گانه‌ی امشاسپندان بانوان را تشکیل می‏دهند. گروهی که نمایشگر جنبه‏ی مادر- خدایی اهورامزدا به شمار می‏آید نام این امشاسپندان بانو، همواره با نام امشاسپند بانو امرداد همراه می‏آید و نگاهبانی آب در جهان استومند و خویشکاری بزرگ اوست. چهارمین یشت از یشت‏های بیست و یک گانه‏ی اوستا ویژه‏ی ستایش و نیایش خرداد و سومین ماه و ششمین روز ماه به نام اوست. ایزدان تیشتر و فروردین و باد از همکاران و یاوران خردادند و «توروی» دیو که در پهلوی «تاریچ» یا «تریز» یکی از دستیاران و کارگزاران بزرگ اهریمن همستار وی است.
    گل سوسن را ویژه‌ی امشاسپند بانو خرداد می‏دانند.

    در بندهشن درباره‏ی این امشاسپند این گونه آمده «ششم از مینویان، خرداد است. او از آفرینش گیتی، آب را به خویش پذیرفت. به یاری و همکاری وی، تیر و باد و فروردین داده شدند که تیر (همان تیشتر است) همستار اهریمنی آن آب را به یاری فروردین و فروهر پرهیزگاران، ستاند، به مینویی به باد بسپارد. باد آن آب را به نیکویی به کشورها راهبر شود، بگذارند، به افزار ابر با همکاران بباراند.»
    اما امرداد در اوستا «امره تات» در پهلوی امرداد یا امردات و در فارسی امرداد (به غلط مرداد) به معنی جاودانگی و بیمرگی در گاهان یکی از فروزه‏های مزدااهورا است ما در اوستای نو به صورت امشاسپند بانویی تجسم یافته که نام وی همیشه همراه با امشاسپند بانو خرداد می‏آید. امرداد در جهان مینوی نماینده پایداری و جاودانگی اهوره مزدا است و در جهان استومند، نگاهبانی خوردنی‏های خویشکاری اوست. پنجمین ماه و هفتمین روز هر ماه را به نام این امشاسپند بانو نامیده اند و گل زنبق گل ویژه‏ی اوست. ایزدان رشن و ارشتات و زامیاد از یاران و همکاران این امشاسپند هستند و زیریچ که دیو گرسنگی است، همستار اوست. در بندهشن درباره‏ی این امشاسپند بانو می‏خوانیم «امرداد بی‏مرگی سرور گیاهان بی‏شمار است، زیرا او به گیتی گیاه خویش است. گیاهان را رویاند و رمه گوسفند را افزاند ؛ زیرا همه‏ی دام‏ها از او خورند و زیست کنند. به فرشکرد سوشیانت و نوسازی جهان نیز انوش از امرداد آرایند اگر کسی گیاه را رامش بخشد یا بیازارد آن‏گاه امرداد (از او) آسوده یا آزرده بود ...»

    با توجه به این ویژگی‏ها است که برخی از شاهنامه پژوهان شهرناز و ارنواز را نشان منابع طبیعی و منابع ملی می‌دانند که فریدون با به دست آوردن آن‏ها در اصل به ثروت‏های ملی ایران دست یافت و ایران را از دست بیگانه رهایی داد. بعد از داستان شکست اژی دهاک به دست فریدون هرگز سخنی از این دو بانو دیگر زده نمی‏شود. حتی مادر سه فرزند فریدون هم از اینان نیستند؛ آنان به یک باره در داستان آژی دهاک می‌آیند و با او می‏روند، نشان هم نمی‏گذارند. این به آن دلیل شاید می‏تواند باشد که تا آخر شاهنامه و بهتر بگویم فرشکرت (رستاخیز) این دو بانو همراه دین بهی و ایرانیان اند و به سرزمین ایران نیرو و ثروت و منابع ملی و حیات می‏دهند؛ چنین است اندیشه‏ی پیشینیان و چنین بود نخستین زنان شاهنامه.


    «« در جهان هیچ چیز بهتر از راستی نیست »»

صفحه 3 از 95 نخستنخست 12345671353 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تبلیغات جذب مدیر
مختصری از ما انجمن پارسیان در حال تغییرات اساسی در روند فعالیت خود می باشد و امید داریم تا دوباره با حضور گرم شما کاربران محترم بتوانیم پارسیان فروم را به جایگاه واقعی خود برسانیم.منتظر خبرهای جدیدی از طرف ما باشید...