لطفا قبل از ايجاد تاپيک در انجمن پارسیان ، با استفاده از کادر رو به رو جست و جو نماييد
فاکس فان دی ال دیتا
صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 41

موضوع: رمان مریم پاییزی

  1. Top | #1
    پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    Gol Dokhtar آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    سوپر کاربر
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    49171
    نوشته ها
    1,446
    میانگین پست در روز
    0.85
    حالت من : Khoshhal
    تشکر ها
    217
    از این کاربر 1,746 بار در 994 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض رمان مریم پاییزی

    زير نور آبي رنگ ملايم سالن كه روي چهره مدعيون مي رقصيد و چرخ مي خورد و بازي مي كرد ، چشم به صورت رؤيايي او درخته بود. نمي دانست چرا تا اين حد ه نظرش معصوم مي آيد!
    بي اراده محو تماشاي او بود كه ناگهان نكاهشان با نگاه يكديگر تلاقي كرد و براي چند ثانيه ي گذرا به هم چشم دوختند.
    با ضربه اي كه به شانه اش خورد از بند نكاه او رها شد و برگشت. بهروز پشت ايستاده بود:
    كجايي پسر؟ بچه ها خودشونو كشتن از بس صدايت كردن.
    محمد گيج و مات به او نكاه كرد: منو؟!
    نه ، منو! چته ... چرا مثل آدمهاي منگ شدي؟ اصلأ كجا رو نگاه مي كردي؟
    و چشمهايش در پي مسير نگاه چند لحظه قبل او روان شد. محمد با دستپاچگي پرسيد:
    حالا چه كارم دارن؟
    چيه، چرا هول كردي؟
    سعي كرد خود را نبازد. نصفه نميه خنديد و شانه بالا انداخت:
    -براي چي بايد هول كنم؟
    خدارو شكر كرد كه بهروز بحث را كش نداد و به موضوع قبلي بازگشت:
    -بچه ها دوباره هوس كردن اون صداي مزخرفت رو بشنون ! همه چيزم آماده كردن.
    و بدون ان كه به محمد مچال مچال حرف زدن بدهند،ادامه داد:
    ببين، ناز نكن كه اينجا ناز كش نداري! از زيرشم نميتوني در بري ، بايد امشبو برامون بخوني ... افتاد؟!
    - ولي من سرما خوردم صدام گرفته.
    - عيبي نداره. ما بايد قبول داشته باشيم كه داريم! كنسرت كه نيست مسخواي واسه خودمون بخوني ديگه.
    و باز بي انكه به محمد فرصت صحبت بدهد ، دستش را گرفت و با خود به سوي ديگر سالن كشيد...
    شيوا كنار نازنين نشست و با لبخند گفت:
    - دير كردي! گفتم ديگه نمياي. ولي اگه نمي اومدي شيد واقعا از دستت دل خور مي شد.
    نازنين لبخندي مليح بر چهره نشاند:
    - اينقدر اصرار كرد كه اگه نمي اومدم واقعا دور از ادب بود. اميدوارم خوشبخت بشين. نامزدش هم آدم جالبي به نظر مياد.
    - مثل ليلي و مجنون ، 3 سال دنبال هم بودن تا بابامو راضي كردن!
    چرا؟ مگه مشكلي داشتن؟!
    مشكل كه ... نه! يعني به اون صورت نه. خودت كه ميدوني .. پدر و مادر ها بعضي وقتا به يه چيزايي گير مي دن ديگه!
    نازنين خواست در پاسخ حرف شيوا مطلبي بگويد كه ناگهان صداي گيرا وگرمي از آن سوي سالن برخواست و در پي آن صداي دست و جيغ و سوت به هوا بلند شد. چشمهاي نازنين بي اختيار براي ديدن صاحب آن صداي جادويي چرخيد.
    ( رؤياي قصه هاي من
    با من بمون هميشه
    عزيز لحظه هاي من
    بدون تو نميشه
    اگه از من تو بپرسي
    هنوز هم عاشقت هستم
    من تموم زندگيمو
    به چشماي تو بستم
    عشق من و تو...
    بي تو بودن يعني مردن
    براي من...
    بي تو بودن...
    خيلي سخته براي من
    بي تو بودن...
    خيلي سخته براي من
    دوباره تو ، دوباره تو ... تو...)
    با پايان يافتن اين آهنگ، باز هم صداي دست و سوت و ابراز احساسات حاضرين، سالن را فراگرفت.
    نازنين، نيز لبخند بر لب در حالي كه مي انديشيد با شينيدن صداي گيرا و پر سوز او به راستي دقايقي را در رؤيا به سر يرده، همراه بقيه به تشويق پرداخت. شيوا با خنده كنار گوشش زمزمه كرد :
    مثل اينكه خيلي خوشت اومده نازنين خانوم!
    نازنين نگاهش كرد و صادقانه ج.اب داد:
    - اره ، عالي خوند!
    شيوا حرفش را تصديق كرد:
    نظر همه همينه! صدايش واقأ قشنگه. البته هميشه همين يه اهنگ رو مي خونه ، اونم به اصرار بچه ها و دوستانش كه مي كشنش وسط!
    - فاميل همسرته؟
    -نه، دوست بهروزه. ولي با خانواده اش هم آشنايي داريم و تقريبا رفت و آمد مي كنيم. جالب اينه كه بعد از ازدواجم يكي از دوستان صميمي دبيرستان رو پيدا كردم كه اتفاقا خواهر ايت آقا از اب در اومد و باعث شد ارتباط خانوادگي مون بيشنر بشه.
    - واقعأ؟! چه تصادف جالبي ! راستي... گفتي كه فقط همين يه آهگ رو ميخونه؟
    - آره، زياد اهل اين برنامه ها نيست! همينم به خاطر دوستاش مي خونه.
    نازنين با تعجب پرسيد:
    - يعني هيچ دوره ي خاصي نديده؟!
    - نه بابا دوره كجا بود ؟ تو اين خط ها نيست!
    اما صداش خيلي پخته ست. من احساس كردم بايد خيلي ماهر باشه.
    اوج و فرودش موقع خوندن نفس آدمو بند مي ياره، كار هر كسي نيست!
    خوب بلده كجا بايد چيكار كنه كه به شنونده حس بده، انگار آدمو با خودش مي كشه! خيلي حيفه، بايد بره ئنبالش! مطمئنم اگه بره ...
    - نمي تونه... يعني نه موقعيتشو داره نه به قول بهروز حوصله شو!
    و وقتي نگاه پرسشگر و حيران نازنين را ديد، رك و پوست كنده حرفش را زد:
    - منظورم اينه كه سرمايه شو نداره.
    - سرمايه؟! مگه شغلش چيه ... اصلأ خوتواده اش چي؟ اونا نمي تونن كمكش كنن؟
    - خودش حسابداره بانكه، خانواده اش هم پولداره نيستن، وضعشون معموليه و خيلي هم پر جمعيتن.
    بچه هم دارن؟
    شيوا خنديد:
    - نه دختر! بهتر بود اول مي پرسيدي زن داره يا نه! گول ظاهرشو نخور، هنوز مجرده . به قول بهروز ، اين قدر ساده مي گرده كه دخترها هوس نگاه كردن بهش رو نمي كنن چه برسه به ازدواج!
    اين حرفا چيه مي زني شيوا؟ اتفاقا اگه يه ذره به خودش برسه همين دخترهايي كه مي گي از سر و كولشون مي رن بالا.
    شيوا با شيطنت خنديد و نگاهش كرد.
    چند دقيقه بعد، اكثر مهمانها براي صرف شام راهي حياط شدند. حامد با دست روي شانه ي محمد زد و گفت:
    - تو معاومهامشب چته كه سر و گردنت همه اش داره مي چرخه؟!
    بهروز قاشقي غذا به دهان گذاشت و در همان حال گفت:
    غلط نكنم اينم از دست رفت!
    محمد رو به دوستانش سر تكان داد:
    - آخه به قول خودتون كي با اين شكل و شمايل به من نگاه مي كنه؟!
    حامد خنديد:
    فعلأ كه تو داري نگاه ميكني!
    بهروز گفت:
    خب برو بتراش داداش من! فكر كردي قحطي پشم مي ياد! شدي عين تارزان ، همين مونده كه يه طنابم بگيري دستت و از اين درخت بپري به اون درخت.
    حامد زير خنده زد، محمد نيز از خنده او به خنده افتاد و خطاب به بهروز گفت:
    - همين فردا مي رم آرايشگاه تا روي تو يكي رو كم كنم.
    تو ولايت رسمه بعد از عروسي مي رن آرايشگاه ؟!
    - براي عروسي نه ، براي رو كم كني!
    - بگو واسه اوني كه چشمتو گرفته!
    - عجب ! شما چرا امشب پيله كردين به من؟
    حامد گفت:
    - آخه يه آدم مجرد بيشتر نداريم كه اونم تويي. نهايتا قصد كرديم تو رو هم با سر هل بديم ته چاه!
    - پس بگين چشم نداريم آدم خوشبخت ببينيم!
    هر دو با هم (نه) غليظي گفتند و حامد ادامه داد:
    - حالا خداوكيلي چه خبره؟
    محمد نگاهي به نازنين كه گوشه اي از حياط ع كنار شيوا نشسته بود انداخت و در همان حال خطاب به بهروز پرسيد:
    - اون دختر كه دائما با خانمت مي چرخه كيه؟
    حامد و بهروز مسير او را دنبال كردند و با ديدن نازنين، هر دو مانند برق گرفته ها به طرف محمد برگشتند.
    محمد فورأ چشمهايش را درشت كرد و دستهايش را بالا برد:
    -غلط كردم به خدا!!
    بهروز پرسيد:
    - چرا؟!
    - طرف شوهر داره كه اين جوري دارين نگام ميكنين؟
    حامد پوزخند زد:
    - نه! اما اون لقمه هاي بزرگه كه توگلوت گير مي كنه!
    محمد هاج و واج نگاهي به او و سپس بهروز انداخت كه بهروز گفت:
    - خيلي پولدارن، وضع مالي شون بيسته، نه پولدار معمولي ، يه جوري ان كه الان بري از بابائه بپرسي خودشم رقم دقيق ثروتشو نميدونه!
    محمد سري به نشانه ي تأييد تكان داد:
    - آره از تيپ و قيافه اش كاملأ پيداست كه از خانواده ي متموليه.
    حامد گفت:
    ببينم... تو اصلأ جرأت مي كني بري به اين خانم بگي من از شما خوشم اومده/.
    - خب خدايي نه!
    بهروز نگاهش كرد:
    چرا؟! مگه تو چي كم داري؟
    - نگفتم چيزي كم دارم ، اما به قول پدرم كبوتر، باز با باز ...
    اصلأ من از قول هم من باب شوخي حرفشو پيش كشيدم، و گرنه من كجا اين خانم كجا؟
    همان لحظه يكي از بچه ها جلو آمد و با حامد مشغول صحبت شد.
    بهروز از فرصت استفاده كرد و آهسته به محمد گفت: به همين راحتي از دختر به اين خوبي گذشتي؟
    - نه! اين قدر چشم گرفته كه همين امشب مامانم و بچه ها رو جمع ميكنم بريم خونه شون خواستگاري !!
    بعد جدي شد و ادامه داد:
    - خوبه خودت الان گفتي وضع مالي شون عاليه و دختره هم كسي رو محل نمي ذاره. ببينم اصلأ اون به من چه ربطي داره؟ حالا من يه شوخي كردم ، تو چه شباهتي بين ما ميبيني كه دنبالشو گرفتي؟
    باهات شرط ميبندم كه فقط ماشين زير پاي باباش، هم قيمت كل خونه زندگي ماست.
    -البته ماشين خودش، باباش كه ...
    - اصلأ از كجا با چنين آدمي رفت و آمد پيدا كرديد؟
    - دوست دوران دانشگاه شيواست. چهار پنج سالي مي شه باهم دوستين و الانم قراره كارشو با هم شروع كنن. مي خوان يه دفتر تبليغاتي بزن و مشغول بشين.
    محمد سر تكان داد و زير لب گفت:
    - موفق باشن!
    سپس سعي كرد بحث را به موضوع ديگري بكشاند و تمام شب را به سختي تلاش كرد تا نگاه بي قراره چشمهايش ناخود اگاه م بي اختيار به جانب اوكشيده نشود.
    دخترك اكنون در نظرش افسانه اي بيش نبود.
    پارسیان (شاپرزفا)

  2. Top | #2
    پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    Gol Dokhtar آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    سوپر کاربر
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    49171
    نوشته ها
    1,446
    میانگین پست در روز
    0.85
    حالت من : Khoshhal
    تشکر ها
    217
    از این کاربر 1,746 بار در 994 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    -پدر فرصت داريد كمي باهاتون صحبت كنم؟
    نادر به سوي نازنين برگشت و با لبخند گفت:
    -البته گوش ميكنم.
    -پدر مي خوام كاري رو انجام بدم كه احتياج به كمك شما و البته سرمايه تون دارم.
    - در رابطه با راه اندازي شركته؟
    -نه! اون كه به لطف شما مشكلي نداره. مسئله ديگه اي مد نظرمه.
    -چه مسئله اي؟!
    - ميخوام از يه آدم ساده كه صداي فوق العاده اي داره، يه خواننده معروف بسازم!
    - در اين مورد بهتره با برادرت نيما صحبت كني. شغل من چيزي ديگه ايه.
    - ولي مثل اين كه شما متوجه منظور من نشديد پدر ، من ...
    نادر با نگاهي به نازنين، حرف اورا قطع كرد و گفت:
    - چقدر اونو مي شناسي؟
    - فغقط يك بار ديدمش ... تقريبأ هيچي!
    - تو اگه جاي من بودي سرمايه زندگيتو پاي كسي كه هيچ شناختي ازش نداري مي ذاشتي؟
    - ولس شايد نتيجه بده پدر، اون وقت...
    - تو خودت هم مطمئن نيستي نازنين، از من چه انتظاري داري؟
    - اگه نتيجه نداد، خودم سرمايه ي شما رو بهتون برمي گردونم.
    از كجا؟! از خودم ميگيري و دوباره به خودم پس مي دي؟
    نكنه منظورت شركته كه بايد بگم هنوز اول راهي و اصلأ معلوم نيست كارت پيشرفتي داشته باشه يا نه!
    - بله پدر، حق با شماست!
    از جا برخاست و به سوي اتاقش به راه افتاد كه نادر در ادامه داد:
    - چرا به همين زودي از خواسته ي خود خودت مي گذري و ساده از كنارش رد مي شي؟
    - حتما مصلحت اينه پدر! همون چيزي كه از بچگي زير گوشم گفتيد.
    - اين ححرف از سيلي برام دردناكتره، اينو مي دوني نازنين؟
    - من فقط حرف خودتونو رو تكرار كردم پدر!
    - تكرار نكن نازنين ، تكرار نكن ، عدابم نده ! در حقت ظلم كردم دخترم!
    نازنين برگشت و به چشمهاي غم زده ي نادر خيره شد:
    -من خوشبختم پدر ، با وجود شما، با مهربوني ها و محبت هاي نيما، اين حرفها رو نزنيد .
    - مي دونم كه اين طور ميگي تا منو آروم كني ، درست مثل تصميمي كه چند سال پيش گرفتي تا آرامش من از بين نره ...
    و با كشيدن آهي عميق ، نگاهي به صورت معصوم نازنين انداخت و ادامه داد:
    - هر چه قدر احتياح داري بگو برايت چك بنويسم.
    نازنين آرام جلو رفت و سر زوي شانه ي نادر گذاشت، احساس مي كرد آن غرور و استبداد سالها پيش از وجودش رخت بربسته و شانه هايش خم شده.
    با لرزش قطره اشكي در پس پلكهاي بي قرارش باز هم سر را روي شانه پدر فشرد و اشكهايش را زير پلكهايش پنهان كرد ...
    نالون كوچكي را كه در دست داشت باز كرد و با وسواس هميشگي اش ماهي خوشرنگي را داخل آكواريوم زيبايش انداخت و با لذت و افري مشغول ديدن آن شد.
    مهناز همان طور كه حركات پسرش را زير نظر داشت گفت:
    - تو باز ماهي خريدي ماني؟ اين همه ماهي هاي رنگارنگ كم بود؟
    -كاري به شما داره مادر جوون؟ داره واسه خودش شنا مي كنه!
    - عوض اين بچه بازي ها و خرج هاي اضافي به فكر زندگيت باش ماني.
    - چشم! شما شما بفرماييد زندگي بنده چه ايرادي داره؟
    از پشت سر خواهر كوچيكترش مهسا با صداي بلند گفت:
    - هيچي داداشي! فقط يه زن كم داري كه اونم فكر كنم عنقريب فرشته جوون، خواهر محترمشون رو هم به خانواده ما آويزون كنن!
    مهناز چم غره اي به مهسا رفت و گفت:
    - مثلا فتانه چي كم داره؟!
    به جاي مهسا محمد گفت: حق با شماست مامان ولي ....
    - باز كه ولي و اما مياري ماني جان. آخه تو به من بگو چه ايرادي تو اين دختر ميبيني؟!
    هيچي، فقط احساسي نسبت بهش ندارم، همين!
    مگه فرشته خودش بد بود كه حالا ....
    - به خانمي همسر برادرمون هيچ شكي وارد نيست، ولي فرشته رو ، امير علي انتخاب كرده و با دلش هم انتخاب كرده، چه دليلي داره كه حالا فتانه هم مطابق ميل من باشه؟ من از اول هم فتانه رو نمي خواستم.
    - اما جواب منفي هم ندادي، سكوت مي كردي!
    حالا سكوتم رو ميشكنم ع ايرادي داره؟
    با صداي زنگ مهسا به سوي تلفن دويد. مهناز پرسيد:
    - حالا شكستن سكوت يعني چي؟ آره يا نه؟
    مهسا دستش را روي گوشي تلفن گذاشت و گفت:- با تو كار دارن ماني.
    در حالي كه به طرف تلفن مي رفت رو به مادرش كرد:
    نه مامان ... اصلأ ديگه بهش فكرم نكنيند!
    همين كه گوشي را به گوش خود نزديك كرد، صداي بهروز را شنيد:
    مامان به چي نبايد فكر كنه؟!
    - تو گوشتو سفت چسبوندي به تلفن كه بفهمي خونه ما چه خبره؟
    - حالا كه تو بفهمي تو سر من چه خبره لذت داره!
    - انگار خبرت بد جوري ئاغه كه اينطوري با حرارت صحبت ميكني!
    - تا دلت بخواد! اينقدر داغ كه فكر كنم از حرارتش آتيش بگبري!
    حدس بزن!
    خودت بگو بهروز حوصله فكر كردن ندارم.
    -نازنين خانم كه يادته؟
    - بله! مگه ميشه ايشون از يادم بره؟!
    عجب بله جون داري گفتي! يه لحظه فكر كردم سر سفره عقد نشستي!
    - حالا كه چي؟ زنگ زدي اسمشو ياد آوري كني از يادم نره؟
    ياذ آوري هم نكني يادم نميره خيالت كاملا راحت!
    - مثل اينكه تو هم از ياد ايشون نميري كه سراغت رو مي گيره و پيغام داده كه بري ديدنش!
    شوخي مي كني بهروز؟!
    مي خواد حضرت عالي رو زيارت كنه! امروز با شيوا تماس گرفت و گفت كه ميخواد تورو ببينه، آدرس يك رستوران شيك و هاي كلاس رو هم داد كه جمعه تشريف ببريد اونجا!
    - نگفته با من چيكار داره ؟ اونم توي رستوران!
    خب ميخواد باهات ناهار بخوره ديگه بي لياقت! حالا اون چشمش تورور گرفته ، تو بت اين قيافه ات طاقچه بالا ميزاري؟
    - ولي من روم نميشه!
    - به به چه دل و جرأتي! نترس ترو به جاي ناهار نميخوره !
    - مزه نريز بهروز ! اصلأ ببينم ... داري راست ميگي يا سر به سرم ميزاري؟
    - اي بابا ... خب معلومه كه راست ميگم ، جمعه ساعت يازده و نيم رستوران گل مريم.
    بهروز پس از دادن آن آدرس كفت:
    - سر وقت برو پسر ، مثل هميشه. شيوا خيلي ازت تعريف كرده ، جون بهروز ضايع نكني! ببينم چيكار ميكني....
    صداي بهروز هنوز در گوشش بود اما تنها به يه چيز مي انديشيد ، به راستي قصد نازنين از ديدن او چيست؟!
    رايحه دستش را از پشت دور گردن محمد حلقه كرد و در حالي كه او را مي بوسيد گفت:
    - كجا داري مي ري دايي جون كه اينقدر به خودت رسيدي؟!
    مهسا با لبخندي معني داري گفت:
    - معلوم نيست با كدوم سيندرلايي قرار داره كه اين جوري تيپ زده!
    مينا گفت: واسه داداش من از اين حرفا درست نكنيد كه از اين كارا بلد نيست!
    - پس رستوران گل مريم ميخواد بره چيكار؟ با كدوم خانوم گلي قرار داره؟
    محمد گقت: تو باز اون گوش مزاحمت رو تيز كردي كه سر از كار من در بياري؟
    صد دفعه بهت نگفتم حواست پي كار خودت باشه؟
    همه هم صدا خنديدند كه رايحه گفت: پس بلاخره دايي ما هم دم به تله داد، آره؟!
    و محكم گونه هاي محمد رو بوسيد كه او معترض گفت: نصف لپم رو كندي رايحه!
    - نگراني سيندرلا خانم از دستت بپره دايي جون؟!
    محمد ضربه ي ارامي به گونه رايحه زد و گفت:
    - اون زبونت رو جمع كن دختر!
    تا نفهم كجا داري ميري نميشه دايي ون متأسفم دايي جون!
    - مگه تو فضولي؟!
    تا دلت بخواد!
    پس فعلا تو خماري بمون و چرت بزن تا ديگه تو كار من سرك نكشي!
    و با نگاهي به مهسا افزود:
    البته همتون!
    مينا پرسيد: حالا واقعأ جايي ميري ماني جان؟
    - بله خواهر جون قرار دارم!
    بچه ها يك صدا هورا كشيدن كه مينا با اخم گفت: قرار داره كه داره به شما چه ربطي داره؟
    مهسا متعاقب جمله خواهرشو ادامه داد:
    - راست ميگه ماني برو ؛وگرنه اگر بخواي همين جوري ادامه بدي از 27 سالگي به 72 سالگي ميرسي و هنوز خونه بابا موندي!
    ميترا با اخم گفت:
    - حالا بده داداشمون سر به زيره؟
    آخه دلم واسش ميسوزه ميترا ! ميترسم ور دل بابا بمونه!
    دلت نسوزه هنچين كه لب تر كنه تا آخره ماه داماد مي شه!
    محمد سري براي خواهرش خم كرد و رو به مهسا گفت:
    حالا بازم زير آبي ميري!
    آخي هر كي رو قبول نداري ماني جوون ، والا دختر زياده، مگه نه؟!
    من داره ديرم ميشه مهسا خانم ، اجازه مرخصي هست؟!
    با لبخند به طرف مهمان ها رفت تا خداحافظي كند.
    برادر يزرگ ترش امير علي گفت:
    قرارت واجب تر ماست كه تنهامون ميزاري محمد خان؟!
    خودم هم نميدونم، ولي چون قول دادم بايد برم. البته با عرض معذرت از همگي! اميدوارم جمعه آينده از خجالتتون در بيام.
    اين را گفت و با تكان دادن دست براي همه از در خارج شد و به سمت شمالي ترين شهر حركت كرد.

  3. Top | #3
    پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    Gol Dokhtar آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    سوپر کاربر
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    49171
    نوشته ها
    1,446
    میانگین پست در روز
    0.85
    حالت من : Khoshhal
    تشکر ها
    217
    از این کاربر 1,746 بار در 994 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    نگاهي به نوشته زيبا ي روي رستوران انداخت. ساعت مشكي رنگش يازده و سي دقيقه را نشان مي داد. دستي به يقه ي لباسش كشيد و جلو رفت. در رستوران را كه گشود قلبش به سختي تپيدن گرفت و نگاهش به دنبال دو چشم آشنايي زيبا و روشن به گردش در آمد. چندين بار نگاهش را دور سالن چرخاند ولي چهره آشناي او را نديد. به خيال آن كه بازي خورده دستي روي پيشاني داغ خود كشيد و وقتي قدمي به عقب برداشت در همين حين پيش خدمتي ملبس به اونيفورم مخصوص به او نزديك شد و آهسته كنار گوشش گفت:
    - آقاي محمد؟
    محمد نگاهي پيشخدمت انداخت و گفت:
    بله...
    - بفرماييد قربان ! بنده راهنماييتون مي كنم.
    محمد ، حيرت زده به دنبال اوروان شد.
    با عبور از پلكاني كوتاه ، وارد محوطه ي باز و زيبايي شدند كه با تخت هاي چوبي و مفروش شده ي زيبا تزءين گرديده بود و هواي پاكش انسان را به وجد مي آورد . پيشخدمت با اشاره ي دستش يكي از بهترين قسمت هاي را به او نشان داد و گفت:
    - بفرماييد ، خانوم فروتن منتظر شما هشتند...
    محمد نگاهي به نيم رخ آرام نازنين كه مشغول نوشتن كلمات روي كاغذ مقابلش ببود انداخت . صورت ارام و زيبايش با پوسستي گندومگون و لطيف و چشمهايي معصوم كه بدون پلك زدن به كاغذ درون دستش خيره شده بود ، محمد را به تحسين وا داشت. همان طور كه محو تماشاي او بود ناگهان نازنين برگشت و با ديدنش ة بلافاصله از جا برخاست و لبخند زد:
    - خيلي خوش اومديد آقاي محمد! شما كي تشريف آورديد كه من متوجه نشدم؟!
    محمد همچنان به چهره آرام و زيباي او خيره مانده بود كه نازنين بار ديگر صدايش زد. محمد ناگهان به خود آمد و فوري گفت:
    - عرض سلام و روز بخير خانم فروتن. البته عذر مي خوام پيشخدمت اينجا شما رو به اين عنوان خوندند.
    نازنين او را به نشست دعوت كرد و گفت:
    بله! من زياد ميام اينجا به خاطر همين تقريبا براي پرسنل شناخته شده هستم، عالي الخصوص كه صاحب اين رستوران از دوستاي صميمي و نزديك پدرم هستند. شما هم راحت باشيد آقاي معتمد و لطفا هر چي ميل داريد بفرماييد تا سفارش بدم.
    و منوي رستوران را مقابل محمد گذاشت.
    -بنده ترجيح مي دم ...
    - مي دونم ... ترجيح مي ديد بدونيد چرا به اينجا دعوتتنون كردم!
    - البته اگر حمل بر جسارت و بي ادبي نباشه.
    - عرض ميكنم. شما گلويي تازه كنيد بعد براتون توضيح مي دم.
    به نظرتون خيلي هول هستم؟
    - ابدأ! من هم اگه جاي شما بودم كنجكاو مي شدم.
    محمد منو را بست . گفت:
    من هم از نوشيدني شما سفارش مي دم.
    بلافاصله بعد از سفارش نازنين ، كيك شكلاتي همراه با نسكافه روي تخت چوبي چيده شد. محمد همراه با تشكر ، نگاهش را از فضاي زيباي روبرويش روي صورت نازنين چرخاند و گفت:
    - نمي خواين بهم بگين خانوم فروتن؟
    نازنين لبخند زد:
    - شما ميل كيند بنده توضيح ميدم. احتمالأ تا نيم ساعت آينده برادرم هم مي رسه.
    محمد همچنان متعجب بود ولي با تسلط بر رفتارش ، مشغول نوشيدن نسكافه شد.
    نازنين گفت:
    - دوست داريد كه زندگيتون متحول بشه يا اصولأ عادت كرديد كه زندگي ساده اي داشته باشين؟
    - به نظر شما من خيلي آدم ساده اي هستم؟
    ساده كه ... تا ساده رو چطور معنا كنيم! به نظر من شما ساده ولي پر رمز و راز هستيد! و همين طور از نگاهتون پيداست كه انسان شايسته و قابل اعتمادي هستيد!
    - شما روان شناسيد؟!
    - نه! فقط عادت كردم كه به طرف مقابلم اعتماد كنم. همين!
    - چرا به راحتي به من اعتماد مي كنيد؟ شما كه منو نمي شناسيد. شايد گهي اوقات اعتماد.. همين اعتماد ها ...
    نازنين حرف او را قطع كرد و گفت:
    - آدم دروغگو و متقلب به همين راحتي خودشو لو نميده آقاي محمد من به شما راحت اعتماد ميكنم تا متقابلأ جواب هم بگيرم!
    - جواب متقابل براي چي؟ خانم فروتن من هنوز نميدونم براي چي به اينجا دعوت شدم! مپلد چه تغيري؟
    - تغييرات بزرگ ! با كمك هنري كه دارين.
    - ببخشيد .. كدوم هنر؟!
    - تاحالا صداهاي زيادي رو از نزديك شنيدم ولي صداي شما چيزي ديگه ايه! كشش عجيبي رو به آدم ايجاد ميكنه.
    - اينه هنري كه شما ازش نام برديد؟!
    - بله هنر كميه؟!
    - بر فرض كه حق باشما باشه، ولي اين باعث نمي شه تا من خودم رو هنرمند بدونم بر حسب اين كه اون آهنگ رو اين قدر با بچه ها خوندم يا به تنهايي زمزمه كردم كه همه ي سلولهاي بدنم هم حفظ شده!
    - ولي صداي كه از حنجره ي شما بيرون مياد متعلق به خودته و شعر و آهنگ هاي مختلف باعث تغيير صداتون نميشه اينو كه قبول داريد؟
    من بهتون پيشنهاد مي دم كه از اين استعداد خدادادي استفاده كنيد اگه به جاي شما بودم اين هنر رو در خودم نمي كشتم و استعداد رو تباه نمي كردم.
    محمد به مخده پشتش تيكه زد، كم كم اثر خنده از روي لبهايش محو شد و به گل هاي زيبا و خوشبوي مريم كه فضا را عطر آگين كرده بود خيره ماند.
    نازنين به آرامي گفت: به حرفهاي من فكر ميكنيد آقاي محمد؟
    - مشابه حرف هاي شما رو بارها شنيدم! اين حرف ها يعني قدم گذاشتن در راهي كه وقت آزاد و سرمايه هنگفت مي طلبه، و هر رو از توان من خارجه! من فرزند چهارم خانواده ي پر جمعيتي هستم با وضع مالي متوسط پدرم باز نشسته استو در حال حاضر راننده تاكسيه. با داشتا سه خواهر و يك برادر ، نميتونم فشار زيادي به پدرم بيارم.
    بعد از تحصيلات دانشگاهي و سربازي، كم كم هزينه مخارج خودم رو از دوش پدرم برداشتم تاشايد بتونم به آينده ساده و يه زندگي معمولي براي خودم فراهم كنم. تواين موضوعي هم كه شما ازش صحبت مي كنين، حرف اول رو پول و سرمايه مي زنه ، اونم كه اگه تيرت به سنگ خورد چيزي رو از دست نداده باشي. اون هم براي كارمند ساده اي مثل من محاله و بايد بي تفاوت از اين موضوع بگذريمة مثل هميشه...
    با نگاهي به صورت نازنين و لبخند محوي كه صورتش را زينت داده بود افزود:
    - دنبال موسيقي رفتن براي خيلي ها تفريحه، براي عده اي شغله و براي وعدودي عشق! من هم عادت كردم كه فقط عاشق زمزمه كردن در تنهايي و خلوت خودم باشم و فقط براي ديلم بخونم.
    - حالا اگه يكي مثل من بخواد از صداي زمزمه وار خوش طنين شمااستفاده كنه و با اون ، تو اوج روءياهاش غرق بشه بايد چه كار كنه؟
    بايد بياد و موقعي كه شما در حال زمزمه هستيد به صداتون گوش كنه؟!
    اين همه شعر ناب و صداي فوق العاده زيبا...
    - حق با شماست ، ولي اگر كسي بخواد پشتيبان شما بشه حاضريد باهاش همكاري كنيد؟
    - شوخي خيلي جالبي بود خانم فروتن، متشكرم!
    - شما تو لحن من اثري از شوخي ديديد آقاي معتمد؟
    - مگه اون آدم پولش رو از سر راه پيدا كرده كه خرج من كنه و نهايتأ هم معلومه نباشه چه جوابي قراره بگيره؟!
    - شما فكر كن اون آدم من هستم و كسي هم كه حمايتم ميكنه پدرمه!
    - آخه شما براي چي قصد چنين ريسكي رو داريد؟!
    - براي اينكه حس خوبي دارم، آينده روشني براي اين كار ميبينم و مطمئنم كه جواب مي ده.
    واگه حس مشا كاملا بر عكس از آب در اومد، اون وقت چي؟
    - هزينه رو بنده تقبل ميكنم و هيچ منتي هم نيست، فقط دوست دارم از صداي شما استفاده كنم. صورت ديگه اي هم هست. اين كه من به خوندن علاقه دارم و چون اين استعداد رو ندارم مي خوام از طريق هنر شما، خودم رو ارضا كنم. اين اشكالي داره؟
    محمد با تعجب به نازنين نگاه ميكرد. حرف هاي ثقيل او را در ذهنش سبك و سنگين مي كرد و به دنبال بهانه اي براي رد درخواست او بود كه صداي گرم او را به خود آورد:
    - مثل اينكه بازم من دير كردم، عرض پوزش!
    محمد و نازنين به طرف صدا برگشتند. نازنين با لبخند گفت:
    - اتفاقا به موقع اومدي نيما جان. بحث هاي مقدماتي ما تقريبا داشت تموم مي شد.
    نميا در حال كه به گرمي با محمد دست مي داد گفت:
    - بنده نيما فروتن هستم و از آشنايي با شما خوشحالم.
    محمد نيز متقابلأ دست او را فشرد و با نگاهي به ظاهر شيك و آراسته اش او را بي شباهت به نازنين نديد. با لبخند گفت: بنده هم محمد ماني معتمد هستم و از دسدن شما خوشبختم.
    مقابل يكديگر روي تخت نشستند كه نيما خيلي راحت رشته ي كلام را به دست گرفت و گفت:
    - حتما علت اين آشنايي براي شما روشن شده درسته؟
    - بله! درسته، اما...
    - ديگه اما نداره، بنده هم قراره به عنوان آهنگساز كمكتون كنم، البته به دعوت نازنين خانم!
    نانزنين گفت: برادرم آهنگسازه و به ما كمك مي كنه آقاي معتمد. براي همين ازش خواستم كه امروز بياد اينجا تا بحثمون زياد هم مقدماتي نباشه!
    نيما با خنده گفت:
    - از همين اول بگم دوست دارم باهم راحت باشيم. من براي شما نيما هستم، اصولأ همه بچه ها اين طوري صدام مي زنن. شما هم براي من ماني هستيد. ايرادي كه نداره اين طوري صداتون كنم؟ البته هنري تر هم هست!
    - هر طور راحتيد!
    - مثل اينكه دل پدرت دو تا پسر با هم مي خواسته كه دو تا اسم رو با هم براي تو انتخاب كرده!
    - پدر و مادرم سر اسم من به تفاهم نرسيدند. از قرار مادرم ماني رو دوست داشته و به عقيده پدر كه ماني معني خاصي نداره، محمد رو هم بهش اضافه مي كنند كه تو اون دنيا سر گردون نباشم. حالا بنده خدا پدرم نمي دونه كه من توي همين دنيا هم هنوز سر گردونم!
    هر سه خنديدند.
    پس از صرف غذا، نيما در حالي كه لبهايش را با دستمال تميز مي كرد گفت: براي تست كردن فردا صبح تو استوديو منتظرت هستم.
    اما تا خواست آدرس استوديو را بدهد محمد با لبخند گفت:
    - از توجه شما و خواهرتون متشكرم آقاي فروتن، ولي جسارتأ من نمي تونم چنين پيشنهادي رو قبول كنم.
    - فقط قراره يه تست ساده...
    - باشه براي تست در خدمتم ولي....
    - ديگه ولي و اما نداره! اون وقت من تصميم مي گيرم كه شما هنرمند مي شيد يا خير! اگر موافق بوديد اون وقت بنده ديگه شما رو رها نميكنم. پس بدون هيچ بحثي، فردا منتظرتون هستم...
    نيما با اين حرف ، محمد را در عمل انجام شده قرار داد و براي اين كه مخالفتي از طرف او مطرح نشود، دستش رابراي اداي احترام ة مقابل او ذراز كرد. هر دو مرد جوان دست يكديگر را فشردند و سپس محمد با تشكر فراوان از آن دو خداحافظي كردن و از رستوران خارج شد...
    نيما نگاهي به نازنين انداختو گفت:
    - تو جدأ پاستوريزه تر از اين پسر پيدا نكردي نازنين؟!
    - به نظر توهم پسر خوبيه، نه؟!
    - ولي من اصلأ اميدي بهش ندارم! آخه اين همه آدم خوش صداو تو چرا دست گذاشتي روي اين آدم؟!
    - تو كه هنوز صداشو نشنيدي نيما. سوز عجيبي داره وخيلي به دل مي شينه، مخصوصا براي رتيم هاي غمگين . ...
    - شعرهاي جگر سوز مرگ ومير و نفرين و ... يهني در يك كلام گشتي يك آدمي پيدا كردي تا شعر هاي خودتو با سوز و گداز برات بخونه،آره؟!
    - مگه ايرادي داره؟ در ضمن الان اكثرأ به اين موسيقي علاقه نشون مي دن، خودت اينو گفتي. تازه اگه صداي خواننده هم گيرا باشه كه ديگه فوق العاده اس.
    - درسته! ولي تو چقدر اميدواري كه جواب بده؟
    - خيلي زياد! حس خيلي خوبي دارم. فقط يك كمي تعارفيه نيما! اين مطلب رو شيوا هم بهش تذكر داد. سعي كن راضي اش كني كه ...
    - مطمئن باش اگه درصدي از اونچه كه تو راجع به صداش گفتي درست باشه، خودم نميذارم بره. خيالت راحت باشه، خوبه؟!
    لبخندي گرم و دلنشين روي لب هاي زيبايش نشست و نگاه مهربانش به سمت گل هاي مريم كشيده شد ...

  4. Top | #4
    پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    Gol Dokhtar آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    سوپر کاربر
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    49171
    نوشته ها
    1,446
    میانگین پست در روز
    0.85
    حالت من : Khoshhal
    تشکر ها
    217
    از این کاربر 1,746 بار در 994 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    سرش را ز ميان در ورودي بيرون آورد و گفت: تا حالا كجا بودي؟! - محمد لبخندي زد و جواب داد: - به به اقا پژمان ! شما صبح كجا جا مونده بودي؟! - منابع اطلاعاتي اخيرأ اعلام كردند كه جنابعالي هرز پريدي! حالا تا دستگير نشدي اعتراف كن، كي، كجا و با چه كسي؟! - منابع اطلاعاتي شكر خوردند با شما كه سر دسته شون باشي! حالا هم از جلو در برو كنار تا بيام داخا. اين خونه جديدأ چقدر باز پرس و رئيس پيدا كرده! من نمي تونم يه جمعه بيرون ناهار بخورم؟ همه يكصدا گفتند: نه! محمود بلافاصله گفت: تاحالا هم ما رو گرسنه منتظر اومدن شما نگه داشتند! محمد با نگاهي به پدرش گفت: حتما دوباره مهسا آشپز بوده و به احتمال نود درصد آقا داوود تماس گرفته و حواسشو پرت كرده، نتيجتأ غذا سوخته! مامان هم ترتيب يه غذاي ديگه رو داده تا نيم ساعت سه بعد از ظهر طول كشيده، پس لطفأ سر من منت نذاريد! همه يكصدا خنديدند كه داوود از آشپز خانه بيرون آمد. محمد با ديدنش گفت: پس خودتون تشريف آورديد كه نامزدتون گيج مي زنه و خورش رو با قابلمه سوزونده! - نوبت متلك گفتن ما هم مي رسه پسر عمه! حالا هر چي دوست داري بگو. - چند روز هستي؟ پادگان خوش مي گذره؟ - نه بابا چه خوشي؟ يه پونزده روزي مهمونم! پژمان كنار محمد روي مبل نشست و گفت: - پس فعلا پونزده روزي غذاي سوخته و شفته گواراي وجود! مهسا رو به محمد كرد و گفت: اگه تو برام حرف درست نكني مردم هم سوء استفاده نمي كنن! پژمان گفت: نترس مهسا جون، آقا داوود پشيمون نمي شه! اين قدر انرژيتو مصرف نكن! مهناز ميان بحق آنها آمد و گفت: ديگه ناهار كه چه عرض كنم، بايد عصرونه بخوريم! خب بيارين ديگه. همه براي صرف ناهار از جا برخاستند. پس از خوردن غذا با بلند شدن صداي تلفن، محمود گوشي را برداشت و لحظه اي بعد گفت: با شما كار دارند! محمد گوشي را از دست پدرش گرفت و گفت: بله بفرماييد صداي بهروز در گوشي پيچيد: بعد از شما به خير محمد خان! شيري يا روباه؟! - لطفأ بعد از اين بنده رو با اسم هنري صدا كنينة فقط مني ... - از صبح تا حالا چقدر كلاست رفته بالا آقا ماني! ديدار با نازنين خانم اين قدر مفيد بوده ؟ خب حالا چه خبر بود؟ چي شد؟ محمد راهي حياط شد تا راحت تر با بهروز صحبت كند. كنار حوض نشست و گفت: راستش خودم هم نفهميدم چه هدفي داشتند ولي خيلي جدي حرف مي زدن. مي گفتن مي خوان روي صدام سرمايه گذاري كنن. قرار شد فردا صبح برو پيش برادرش براي تست صدا. - پس واقعأ داري سر مي خوري طرف شانس پسر! خيلي برات خوشحالم و اميدوارم ... - ولي من فقط براي تست ساده مي رم بهروز، نه چيز ديگه! -آخه احمق جون! آدم همچين فرصت استثنايي و ايده آلي رو از دست مي ده؟! - ولي من كه نمي دونم آخرش به كجا ختم مي شه، اگه كارم نگرفت مي دوني بعدش چطوري بايد جبران كنم؟ - مگه اون ها تضميني ازت خواستند؟ - نه، هيچي! - پس چرا داري پشت پا مي زني به بختت؟ من كه مطمئنم تو موفق ني شي. چند بار بچه ها ازت دعوت كردند كه بري تو گروهشون ، خودت رد كردي؟ اين كه ديگه از اين كاراي پيش پا افتاده نيست. مي دوني كارت بگيرهة كه مي گيره، چه آينده اي در انتظارته؟! - اگه نگرفت چي؟ تكليفت سرمايه اي كه روي صدام گذاشتن چي مي شه؟ - تو فكر كردي اين پولها براي اون ها ارزشي داره؟ بر فرض هم كه كارت نگرفت مطمئن باش هيچ جاشون بر نميخوره! به قول شيوا مثل اينه كه يه سفر خارجه رفتن و برگشتن، همين! مگه تو كاسه ي داغ تر از آشي؟ در ضمن آدم سرمايه دار مخش رو به كار ميندازه كه پولشو كجا بايد هزينه كنه تا چند برابرش بر گرده و گرنه ثروتمند نمي شه! - حالا ببينم چي ميشه، فعلا كه فقط حرف بوده. شايد اصلا اين آقاي فروتن از صداي من ايراد گرفت! - ايراد نميگيره . روي حرفام فكر كن. مطمئن باش هماي سعادت اومده طرفت، نكنه پرش بدي و بعد افسوس بخوري ! فعلا خداحافظ. لبخندي محو از حرفهاي آرامش بخش بهروز روي لبهايش نشست و چشم به گلهاي خوشبوي باغچه كوچك حياطشان دوخت. عطا دستي روي شانه ي نيما زد و گفت: - يه آقايي اومده با شما كار داره. نيما از جا بر خاست و هدست را از روي گوشش برداشت: - صداها رو آماده كن ، اون آهنگي كه گفتم تنظيم كن تا من برگردم... هنوز حواسش پي در استوديو بود:

  5. کاربر مقابل از Gol Dokhtar عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    halle (Tuesday 16 July 2013-1)

  6. Top | #5
    پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    Gol Dokhtar آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    سوپر کاربر
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    49171
    نوشته ها
    1,446
    میانگین پست در روز
    0.85
    حالت من : Khoshhal
    تشکر ها
    217
    از این کاربر 1,746 بار در 994 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    استودیو صدای مریم
    با فشار دستی روی شانه اش به عقب چرخید و با دیدن چهرهی خندان نیما که موهای بلند ومجعدش را روی شانه ها ریخته بود خندید نیما گفت
    چه به موقع نازنین گفت ه بود که رستوران هم سر ساعت رفتی فکر کردم اتفاقی بوده ولی مثل این که برخلاف من خوش قولی البته با عرض معذرت که کمی تاخیر داشتم شنبه ها بانک کمی شلوغه
    رییس هستی دیگه درسته
    رییس که فعلا شمایی ولی خیر من کارمندم
    نیما خندید و پس از کمی گفت و گو محمد را به فضای دربسته ای راهنمایی کرد و از او خواست تا روی صندلی رو به روی دیوار شیشه ای بنشیند و گفت
    همون آهنگی که ملکه ذهنت شده و خوب اجراش میکنی آماده اس وقتی پخش شد بخون
    سپس گوشی هدست را روی گوش های او گذاشت و پرسید: آماده ای
    محمد سری به علامت مثبت تکان داد و نیما با زدن دستی روی شانه اش از اتاق خارج شد محمد نفس عمیقی کشید و برای تمرکز گرفتن چشم هایش را روی هم گذاشت و به آوای آشنای همیشگی گوش سپرد کم کم صدای زمزمه هایش همراه با نوای نت بالاتر رفت
    گرمای دستی روی شانه اش باعث شد تا سرش را بالا بیاورد با دیدن صورت خندان نیما گوشی را از روی گوشش برداشت که نیما به همراه دو جوانی که کنارش ایستاده بودند شروع به کف زدن کردند
    محمد از جایش برخاست و نیما با خنده گفت
    اگه بگم عالی بود خودتو نمگیری
    از تعریفتون متشکرم
    نیما به سمت دو جوان همراهش برگشت و عطا را به عنوان مجری کار و اسرافیل را به عنوان کارگردان برنامه هایش معرفی کرد عطا با اظهار خرسندی جلو آمد و گفت
    کلاس موسیقی با تمرین آزاد دارید درسته
    خیر
    عطا و اسی متعجب به یکدیگر نگاه کردند و عطا ادامه داد
    سرکاریم آقای معتمد
    بله دیگه محل کارتون همین جاست و الان هم سر کارید
    نیما با صدای بلند خندید
    واقعا همه رو خوب سرکار میذاری مانی متشکرم
    من هم همین طور
    حین شوخی و خنده همگی وارد اتاق مبله ای شدند و نیما گفت
    مطمینا غیر از جمعه ها و تعطیلات مختصری که بهت میخوره فرصت آزاد دیگه ای نداری فقط بعد از اتمام کار بانک درسته
    محمد سری به علامت تایید تکان داد که نیما ادامه داد
    پس با احتساب زمان استراحت از ساعت ۶ به بعد با هم مشغولیم شعر و آهنگ رو من انتخاب میکنم و حتما با تو در میون میذارم اگه از شعر و نتی که میخوام بسازم راضی بودی که هیچ و گرنه با نظر خودت ملودی رو تغییر میدم
    ولی من فقط برای تست دادن اومده بودم همونطور که قول دادم
    بله و شما در تست من قبول شدید البته به زودی قرار داد هم تنظیم می کنیم دیگه نگران چی هستی
    ولی منطور من ابدا این نبود آقای فروتن
    قرار شد من فقط نیما باشم یادت که هست ببین مانی من از صدات خوشم اومده پس حتم داشته باش به هیچ وجه از دستم رهایی نداری خصوصا این که سفارش (( نازنین مریم )) هم باشه من اگه به جای تو بودم چنین فرصتی رو از دست نمی دادم خصوصا با صدای خوبی که داری
    ولی من خیلی ناواردم نیما خان حتی طرز صحیح دست گرفتن یک ساز رو به خوبی بلد نیستم
    تو فقط روی صدات با یکی از بچه هایی که بهت معرفی میکنم تمرین کن اونم روی نت هایی که باید به درستی و همزمان با موسیقی بخونی البته کارت ایراد خاصی نداره بقیه شم بامن
    سپس از جا برخاست و دستش را برای ادای احترام به طرف محمد دراز کرد
    منتظر تماس من باش
    با نوک انگشت ضربه ای آرام به پشت گردن نازنین زد نازنین با ترس از جا پرید و با دیدن او گفت
    خوشت میاد اذیت کنی
    تو هنوز تیک عصبی داری نازنین مگه دکتر نمی ری
    یک سالی میشه که نمی رم مگه بی کارم
    ولی هنوز خوب نشدی با یک ضربه ی آروم.....
    همچین زدی پشت گردنم انگار سوزن توی دستت بود اونوقت اسمش رو میذاری تیک عصبی
    نیما بحث را کش نداد روبروی نازنین نشست و گفت
    پست سفارشی تون امروز رسید ماهم حسابی از خجالتش در اومدیم
    خب چی شد نظرت چیه
    برای بار اول عالی بود
    دیدی بهت گفتم
    حق با تویه فکر کنم از او دست خواننده هایی بشه که با صداش اشک همه رو در بیاره
    حالا از کی مشغول می شید
    نیما نگاه عاقل اندر سفیهی به نازنین انداخت که او با لبخند گفت
    خیلی خب این طوری واسه من قیافه نگیر تو شروع کن پولش با من
    نادر مداخله کرد و گفت
    حالا پول میخوای چیکار نیما استودیو که داری هنوز
    بله به استودیو میگم جناب ویلون بنوار جناب آقای دف دور خودت بچرخ و بزن و بکوب...
    نازنین و نادر به خنده افتادند و نادر گفت
    بله یادم رفته بود که نوازنده نیاز داری
    حالا به همی زودی میخوای شروع کنی نیما
    فعلا که یه کار تو دستمه اون که تموم شد بعد
    و با نگاه خیره ای به نازنین ادامه داد
    حالا شعرهاتو میدی روش آهنگ بسازم
    البته که میدم به شرطی که
    بله به شرطی که سوزناک ترین آهنگ رو براش بسازم درسته
    نازنین لبخند زد و نیما ادامه داد
    خوشت میاد خودتو تو این چیزا غرق کنی
    نازنین با صدای آرام و سوزناکی گفت
    طی ۵ سال گذشته زندگی من زیر و رو شد نیما زیر و رو تو نمی فهمی
    قطره اشکی از گوشه چشمهایش فرو چکید برای فرار از نگاه نیما و پدر برخاست و به اتاقش پناه برد
    فرشته سینی شربت را مقابل محمد نگه داشت و گفت
    حتما ما رو قابل نمی دونید که دوست ندارید دعوت پدرم رو قبول کنید
    برای مامان توضیح دادم باور کنید برای مرخصی گرفتن دچار مشکل شدم اکثر بچه ها سفر رفتند و عده ی کمی از کارمندها موندند رایحه نگاهی به محمد انداخت و گفت
    خب فصل مدرسه ها هم که نمیشه رفت مسافرت دایی عید هم که قرار عروسی خاله مهسا گذاشته شده پس ما کی بریم مسافرت
    این همه آدم چرا تو فقط منو می بینی دختر
    واسه این که اگه شما نیاین مامان مهناز هم نمیاد و در نتیجه بابا محمود و خاله مهسا هم نمیان
    چرا خانم خانما میان من هم ساعت دارم که صبح بلند شم هم خوب بلدم برای خودم غذا درست کنم
    مهسا گفت
    ولی مامان نمیاد مانی تو که اخلاقش و میشناسی

  7. Top | #6
    پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    Gol Dokhtar آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    سوپر کاربر
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    49171
    نوشته ها
    1,446
    میانگین پست در روز
    0.85
    حالت من : Khoshhal
    تشکر ها
    217
    از این کاربر 1,746 بار در 994 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    - میاد مهسا خانوم، بهت قول میدم امیر علی مداخله کرد و گفت: - برای چی دوست نداری با ما همراه باشی، یعنی مشکلت فقط مرخصی گرفتنه؟ - شما دنباله دلیل خاص دیگه یی میگردید؟! - پس کارهاتو هماهنگ کن که آخر هفته با ما همراه باشی. - باشه، من همه تلاشم رو میکنم ولی اگر موفق نشدم لطفا دیگه چپ چپ نگام نکنین! همه با هم هورا کشیدند و پژمان در حالی که قطعه یی رو با ویولون نماهنگ مینواخت، خانه رو روی سرش گذاشت. امیر علی گفت: - شغل جدیدته پژمان؟ گیتار تموم شد حالا یک کلاس بالاتر رفتی ویولون میزانی؟! - میخوام در آینده نزدیک آهنگ ساز بشم تا بالاخره مانی جون رو خواننده کنم. کسی که به فکر عموم نیست! - تا تو بخوای آهنگ ساز بشی بچه عمو هم پای دیپلمه! - چه ربطی داره؟ مگه قراره زن عموی آینده صدای ایشون رو برای همیشه قطع کنه؟ فرشته با لحن معترضی گفت: - درست صحبت کن پژمان! - چیز بدی نگفتم مامان! فقط گفتم زن و بچه چه ربطی به صدا داره؟ صدای عموم که خراب نمیشه! امگر اینکه زن عموی آیندمون خونه خراب کن از آب در بیاد عموی مظلوم مارو ... صدای معترضه امیر علی در میان خنده سایرین گم شد: - اول خودت میخندی که این بچه انقدر گستاخ شده محمد! - چرا بچه امیر جان؟ دیگه برای خودش مردی شده! تازه قراره بیاد وردسته عموش کار کنه! پژمان گفت: - مثلا شما کارهای بانکو مهر و امضا کنید و بنده بایگانی کنم؟! - خیر، منظورم کار هنریه! مگه گیتار رو به طوره کامل یاد نگرفتی؟ - قراره بریم تو عروسیها بزنیم؟! پس بالاخره قبول کردی به شغل پر درامد دوم فکر کنی؟! - به هیچ وجه! فقط قراره عموت به زودی خواننده بشه! تو هم اگر بچه خوبی باشی میبرمت تا .... پژمان گفت: - سر کارمون گذاشتی عمو؟! - الان به من میخوره که با کسی شوخی داشته باشم؟ همه با تعجب نگاهی به محمد انداختند. پس از لحظاتی سکوت، امیر علی گفت؛ - این چند سالی رو هم که کار کردی و مثل مورچه ذرّهٔ ذرّهٔ جم کردی تا شاید بتونی یک وام بگیری و یک آپارتمان کوچیک بخری دریب باد میدی؟! پژمان قبل از هر کسی گفت: - ولی استعدادی رو که عمو داره نباید ندیده گرفت بابا. شاید خیلی بیشتر از حالا بتونه در بیاره ... - محمد اگر بخواد چنین کاریو شروع کنه باید پشتوانه مالی محکمی داشته باشه. سرمایه یی که با از دست دادنش، ضرری به زندگیش وارد نشعه! همسر مینا، شهرام گفت: - خودمون میتونیم کمک کنیم امیر خان. من که به شخص بارها گفتم، حتا سعید و میترا هم راضی بودند که به سهم خودشون مبلغی رو برای محمد وسط بذارند، اون وقت ... محمد با عذر خواهی حرف شهرامو قطع کرد و گفت: - از لطف و دلسوزی همه مچّکرم ولی احتیاجی نیست. من قراره اینکارو شروع کنم ولی هیچ سرمایه یی نمیخوام، یعنی من از پرداخت هر نوع هزینه یی معافم! یک فرشته پیدا شده که قراره به خواسته خودش، سرمایه یی برای این کار وسط بذاره! نمیدونم چرا و دلیلش چیه! ولی اصرار داره و من را هم ترقییب کرده. - آخه رو چه حسابی؟! - خودم هم نمیدونم، اما قرارداد هم بستییم و فکر کنم از چند ماه آینده شروع کنیم. - اونوقت اگه خدائی نکرده کارت نگرفت چی؟ - ایشون بخاطر افکار شخصی خودش میخواد چنین ریسکی بکنه و دیگه بقیش به من مربوط نیست! میترا پرسید: - حالا این طرف کی هست؟! نگاهش کرد گفت: - دوسته مشترکه شما و شیوا. تو ماجلس نامزدی خواهر شیوا بود. میترا گفت: - کی؟! ما تقریبا دوست مشترک زیاد داریم. - نازنین خانم! - اه... اسمشو چند باز از شیوا شنیدم ولی متاسفانه تاحالا ندیدمش، چون توی دانشگاه با شیوا آشنا شده، ولی خیلی از این نازنین خانوم تعریف میکرد و قرار بود نامزدی خواهرش به هم معرفی بشیم که متاسفانه من نتونستم بیام. حالا صدای تورو از کجا صحنید؟! - همون ترانه همیشکی ما شد معجزه! - اونجا خوندی؟ - به اسرره بهروز و بچها دیگه! مهناز مداخله کرد و گفت: - مگه این خانوم چه کاره هست که بخواد چنین سرمایه یی وسط بذاره، اونم بدون هیچ چسمداشتی؟ میترا گفت: - شیوا میگفت خیلی سروتمندند، درضمن برادرش هم آهنگ سازه. شاید همین موضوع باعث شده تا نازنین مریم بیشتر تحریک بشه! محمد با نگاهی به میترا گفت: - این مریم آخرش چی بود؟! نیما هم یک بار نازنین مریم رو به کار برد! - اسمش اینه داداش جان! قشنگه، نه؟ - چقدر جالب! این روزها هرچی دیدم و شنیدم آخرش به مریم ختم شد! گل مریم، رستوران مریم، استدیو مریم ...حالا هم نازنین میام! واقعا چه مریم نازی این دختر! پیچیده و پر رمز و راز ... محسا گفت: - بلند تر بگو ماهم بشنویم مانی جان. دنبال راز مریم میگردی؟ حالا پیدا کردی؟ - تقریبا! به قول نیما حتما پدرش ۲ تا دختر دلش میخواسته که ۲ تا اسم رو با هم برای دخترش انتخاب کرده! ولی همون مریم زیباتره! مثل رویا ... و زیر لب با خود زمزمه کرد: (( نازنین مریم!)) پژمان او را از خود بیرون کشید و گفت: - از حالا گفته باشم، منم هستما! - ببخشید کجا؟! - جز نوزندهاتون دیگه! - چشم اگر خودم رو قبول کردند تو رو هم دنبال خودم میکشم، ،مثل همیشه! همه باهم خندیدند که فرشته گفت: - بالاخره تکلیف نهاوند رفتنمون معلوم شد؟ امیر علی گفت؟ - اون که سر جای خودش، البته اگر محمد بهانه جدیدی پیدا نکنه! - تورو خدا دست از سر من بردارید! شده از کار بانک استعفا بدم میام نهاوند... *** فرشته کنار خواهرش نشست و کتابش را بست که فتانه گفت: - چرا قاطی کردی فرشته؟! حالا دیگه نمیدونم کجا بودم! - الان موقع رمان خوندن نیست فتانه خانوم! - پس موقع چیه، مخ زدن؟! این برادر شهر شما خام نمیشه، بیخودی هم منو کوچیک نکن! - پس چطوری این همه عدم خاطر خواه چشمهای سبز تو شدند؟ خوب محمد رو هم همانطوری نگاه کن! - ولی اون عدمی نیست که با ناز و عشوه رام بشه فرشته. تو این چند روز هم که مدام حواسش یک جای دیگس! - آام الان همه حواسش پای کاریه که میخواد شروع کنه، به خاطر همین انقدر بیتفاوت شده. - چه کاری؟! - خوانندگی دیگه! همون کاری که همیشه اشتیاقشو داشت. حالا تو این چیزها رو رها کن خواهر من! مهم اینه که تا سرگرم نشده شما دوتا نامزد بشید! - دلت خوشه فرشته! من میگم اون اصلا به من نگاه نمیکنه، اون وقت تو قراره عقد و ازدواج میذاری؟! - پدر و مادر و همه خانوادش راضیند، فقط ... - فقط خودش نا راضیه که مهم هم خودشه! - تو از کجا میدونی نا راضیه؟ محمد عادت داره به همه چیز بی تفاوت نگاه کنه، تو باید زرنگ باشی! - این چه حرفیه؟! دل عدم اگر برای کسی بطپه اونو کاملا از بیتفووتی در میاره. مگه عشق چیزیه که بشه بهش بی اعتنا بود یا کمرنگ فرضش کرد؟ - حرف تو درسته ولی محمد کلا آدمیه که به هیچ دختری کشش نداره و به نظره من براش اهمیت نداره با کی ازدواج کنه. - به نظر من هم نظر تو برای خودت بمونه بهتره فرشته جون! چون من مطمئن نم محمد دنبال کسی میگرده که ایده آله خودشه و تاحالا پیداش نکرده! مگه میشه برای یکی مهم نباشه که میخواد یک عمر با کی زندگی کنه؟! - ببینم... یعنی تو محمد رو دوست نداری؟! فتانه لحظاتی در سکوت به چهره خواهرش نگریست و سپس گفت: - نمیدونم... ولی حتا اگر دوستش هم داشته باشم حاضر نیستم با ......

  8. Top | #7
    پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    Gol Dokhtar آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    سوپر کاربر
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    49171
    نوشته ها
    1,446
    میانگین پست در روز
    0.85
    حالت من : Khoshhal
    تشکر ها
    217
    از این کاربر 1,746 بار در 994 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    مردی زندگی کنم که دارم به خوبی می بینم هیچ احساسی بهم نداره ... نه فرشته ! من هیچ وقت خودم رو بهش تحمیل نمی کنم ... هیچ وقت ! *** امیر علی کنار محمد و پدرش نشست و خطاب به محمد گفت : -دلت می اومد این آب و هوا رو ول کنی و بچسبی به تهران ؟ محمد جواب داد : -این چند روز رو هم به خاطر شما اومدم وگرنه باور کن برام فرقی نمی کرد ! -همیشه همین طوره ؛ پسرا برای خانواده شون ناز می کنند اما وقتی زن گرفتن فقط می گن چشم ! محمد لبخندی زد و امیر علی ادامه داد : -نمی خوای یه فکری به حال آینده ات بکنی شازده ؟! فکر نمی کنی دیگه وقتش رسیده ؟! محمد ابرو در هم کشید و پرسید : -وقت چی ؟! -وقت اینکه در مورد فتانه با پدرش صحبت کنیم ؟ نگاهی به پدرش انداخت ، خواست حرفی بزند که امیرعلی مجال نداد و ادامه داد : -نمی خوای بگی که با فتانه مخالفی ؟ به فکر آبروی من هم باش محمد ! -این موضوع چه ربطی به آبروی تو داره محمد ؟! محمود مداخله کرد و پرسید : -منظور امیر اینه که ما تا حالا چندین بار در لفافه گفتیم فتانه عروس ماست ! -من هم باید تو رو دربایستی کاری قرار بگیرم که قولش رو یک نفر دیگه داده ؟! این موضوع یعنی یک عمر زندگی ! من دلم نمی خواد زندگیمو مفت و مسلم از دست بدم . خانواده ی فرخی آدم های محترم و با شخصیتی هستند ولی من هیچ کششی به فتانه ندارم پس خواهش می کنم این موضوع را فراموش کنید . امیرعلی با لحنی عصبی گفت : -کشش و تمایل به وقتش به وجود میاد ولی مهم تر از اون خانواده ایه که قراره یک عمر باهاشون زندگی کنی ! -اگر نمی خواستم باهاتون بیام مسافرت به خاطر همین بود چون می دونستم بازم می خواین این بحث را پیش بکشین . محمود گفت : -چه بحثی پسرم ؟ اگر تو خواستار نیستی ما هم اجباری نداریم . من دلم نمی خواد به خاطر اصرار ما با دختری زندگی کنی که انتخاب خودت نیست . امیر دوباره با لحنی عصبی گفت : -پس حرف هایی که به آقای فرخی زدید چی ؟! اونا به خاطر من و شما تا الان خواستگارهای فتانه را جواب کردن ! حالا چطوری می خواهید حرفتون رو پس بگیرید / -کاری نداره امیر ، عصبانی شدن هم نداره ، تو با فرشته مطرح می کنی اون وقت ... -من هیچ حرفی به فرشته نمی زنم پدر ! با نزدیک شدن آقای فرخی ، امیر سکوت کرد . فرخی با لبخند گفت : -اجازه هست ؟ محمود به همراه دو پسرش به احترام او از جا برخاستند و پس از تعارفات معمول کنار یکدیگر نشستند ، فرخی رو به محمود کرد و گفت : -با امیر خان توافق کردیم که اگر شما راضی باشید موضوع بچه ها رو همین جا تموم کنیم ! نفس در سینه ی محمد حبس شد و با نگرانی به پدر و برادرش نگریست . محمود بالاجبار لبخند زنان گفت : -متوجه منظورتون نمی شم آقای فرخی ! -امیر خان معتقده اینجا فضای مناسبی برای صحبت در مورد محمد جان و فتانه است . با این حرف گویی سطلی آب بر پیکر مشتعل محمد ریخته شد ! محمود سر به زیر انداخت و گفت : -اگه اجازه بدید موکول کنیم به بعد آقای فرخی ! عجله ای که نیست ! فرخی نگاهی سنگین به امیر انداخت و گفت : -بنده هم اصراری ندارم اگه حرفی زدم به اصرار امیر خان بوده و گرنه ... -محمد فعلا منتظر وامشه آقای فرخی ، برای همین ... محمد که کم کم از اصرارهای امیر علی و طفره رفتن های پدرش عصبی می شد ناگهان سکوت را شکست و بی محابا گفت : -مشکل وام من حل شده ولی فعلا قصد ازدواج ندارم ! لطفا منو ببخشید . و در مقابل چشم های حیرت زده ی فرخی به سرعت از جا برخاست و به سمت ساختمان رفت . *** امیر با عصبانیت رو به مادرش کرد و گفت : -شما که از دل آقازاده تون بی خبری برای چی منو پیش مردم سکه ی یه پول می کنی مادر ؟ -آخه من از کجا می دونستم محمد مخالفه امیر جان ؟ مینا مداخله کرد و گفت : -همچین مخالف هم نیست ، فقط فعلا قصدشو نداره وگرنه کی از فتانه بهتر ؟! -آخه مگه دختر مردم مسخره ی من و شماست ؟ اونم دختری که صد تا خواستگار طاق و جفت داره ؟! محمد با تحکم گفت : -پس بهتره ازدواج کنه چون من هیچ قصدی در رابطه با ایشون ندارم ! با کلام محمد امیر علی نگاهی خشمگین به او انداخت و به سرعت از اتاق خارج شد . مهناز خطاب به پسرش گفت : -حالا نمی شد یه جوری حرف بزنی که انقدر به هم نریزه ؟ -چشم مادر من ! ببخشید که همه برنامه هاتون رو به هم ریختم و عروسی تون را کنسل کردم ! اصلا من اشتباه کردم در مورد زندگی شخصی خودم نظر دادم ! میترا گفت : -حالا چرا از کاه کوه درست می کنید ؟ من خودم تمومش می کنم . مینا مداخله کرد : -الان وقتش نیست میترا جان . در ضمن بهتره مامان خودش با فرشته صحبت کنه و قضیه رو تموم کنه . عصبانیت امیر بالاخره فروکش می کنه و برای فتانه هم خواستگار زیاده . مهم اینه که مانی راضی نیست ، حق هم داره ! خودش باید برای زندگیش تصمیم بگیره . مهناز به محمد نگریست و اندیشید که حرف مینا منطقی است فرزندش مانند هر انسان دیگری در مورد زندگی و آینده ی خود حق انتخاب داشت ... *** در باجه ی مخصوص خود پشت پیشخوان نشسته بود که چک درشتی مقابلش گذاشته و صدایی گفت : -ممکنه چک بنده رو نقد کنید آقای محترم ؟ با نگاهی به مبلغ چک ، دوباره آن را روی پیشخوان گذاشت و با اشاره ی دست ، باجه ی دیگری را نشان داد : -تشریف ببرید باجه ی شماره ی ... اما هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان چشمش به نام خانوادگی روی چک افتاد ، فورا سرش را بالا آورد و با دیدن نازنین به شدت یکه خورد ! نازنین لبخند زد و گفت : -فرمودید کدوم باجه ؟ محمد با حیرت و شرم توام از جا برخاست و به احترام نازنین از باجه اش بیرون آمد : -معذرت می خوام خانم فروتن ، اصلا متوجه نشدم ! -مزاحمت بنده رو ببخشید . به دو سه تا بانک سر زدم و با توجه به شلوغی و ازدحام جمعیت ، یکدفعه به یاد شما افتادم و ترجیح دادم از پارتی استفاده کنم ! -این چه حرفیه ؟ واقعا خوشحالم کردین خانم فروتن . -خیلی متشکرم . راستش اومدن من به اینجا یک دلیل دیگه هم داشت . نیما ازم خواسته فعلا من و شما کارهای اولیه رو با هم شروع کنیم ، البته اگه موافق باشین . -هر طور میل شماست ! -عالیه ! پس اولین قدم تنظیم قرارداده . چه ساعتی آمادگی دارین ؟ -من از ساعت پنج به بعد در خدمت شما هستم . -پس از امروز ساعت شش شروع میکنیم تا شما هم کمی استراحت کرده باشید . -پس خودتون چی خانم فروتن ؟ احتیاج به استراحت ندارید ؟ -کار ما تازه شروع شده و هنوز مراجعه کننده ی زیادی نداریم . بنابراین فعلا میشه گفت در استراحت مطلق به سر می بریم تا کارمون روی غلتک بیفته ! هر دو خندیدند و بعد از خرد کردن چک نازنین از یکدیگر جدا شدند ، ولی نگاه محمد به دنبال چشم های معصوم او به در دوخته شده بود . *** مهناز نگاهی کوتاه به محمد انداخت و گفت : -جایی میری مانی جان ؟ -بله میرم استودیو ! -باشه ، پس هر وقت برگشتی بیا خونه امیر . ما اونجا هستیم . -باز چه خبره مادر ؟ مگه دو هفته پیش همه با هم سفر نبودیم ؟ -خب امیر دعوت کرده ، مگه ایرادی داره ؟ -نخیر ، چشم . اگه فرصت شد حتما میام ! فعلا خداحافظ . با رفتن محمد ، مهسا رو به مادرش کرد و گفت : -مانی نمیاد مامان ، حالا ببین ! -چرا نیاد ؟ مهمونی رفتن که دیگه بهانه نداره ! -مانی دیگه هر جا که احتمال بده فتانه هست پاشو نمیذاره ! -من نمی فهمم ! آخه چرا مانی از فتانه این طوری فرار می کنه ؟ مگه فتانه چه عیبی داره ؟ -دنبال نقطه ضعف فتانه نباشید مامان ! فقط یک دلیل می تونه داشته باشه اونم خود مانیه ! -منظورت اینه که خودش کسی رو انتخاب کرده ؟ آخه کی ؟! اگه این طوره چرا چیزی نمی گه ؟! -به موقع اش بروز می ده ! فعلا شما باید فکر فتانه را به طور کامل از ذهن همه ، بخصوص امیر و فرشته پاک کنید ! -عجب کاری کردم گذاشتم به اینجا برسه ! آخه من از کجا می دونستم مانی ناراضیه ؟ هر طوری هم که نگاه می کنی حرف امیر و فرشته پیشه ، چون فتانه واقعا خانم و خواستنیه ! حتی فرشته یک دهم زیبایی اونو نداره ! -خب مانی هم چیزی از فتانه کم نداره مامان ! آرزوی هر دختریه که آینده اش با چنین مردی تضمین بشه ! فرشته و خانواده اش هم به این موضوع پی بردند و دوست دارن فتانه خوشبخت بشه ، غیر از اینه ؟ مهناز نگاهی به مهسا انداخت و برای تایید حرف های او فقط به تکان دادن سر اکتفا کرد ... *** کنار ساختمانی بلند با نمایی مشکی و زیبا که نام (( مجتمع مهندسین ثریا )) روی آن حک شده بود ایستاد و با نگاهی به زنگ ها ، دکمه ی چهارم از ضلع غربی را فشرد . شیوا دستی روی شانه ی نازنین زد و گفت : -محمد پایین کنار ساختمون منتظرته ! -محمد کیه ؟! -پس جنابعالی آقای معتمد را به چه نامی می شناسید ؟! -از بس نیما به اسم مانی خطابش کرده من هم اشتباه کردم ! سپس با برداشتن سوییچ به طرف در خروجی رفت که شیوا گفت : -من هم بشینم مگس بپرونم دیگه نازنین خانم ، نه ؟ -نه عزیزم ! دعا کن آگهی ها و تبلیغاتمون رو هر چه زودتر ببینند و کارمون شروع بشه ! -خدا کنه . کی برمی گردی ؟ -دیگه فکر نکنم بیام شرکت ، تو برو . و متعاقب جمله اش در را بست و به طرف آسانسور رفت . *** با دیدن یکدیگر ، هر دو همزمان با لبخند سلام و عصر بخیر گفتند که باعث خنده شان شد و نازنین گفت : -برای اینکه دعوامون نشه به قول یک نفر خودتون رو یک ضربه ی کوچیک مهمون کنید ! محمد ضربه ی آرامی روی گونه ی خود زد و گفت : -خوبه ؟! نازنین لبخند زد و سر تکان داد . داخل ماشین زیبای او که نشستند برای چند لحظه ی کوتاه نگاهشان به چهره ی یکدیگر دوخته شد . نازنین خیلی سریع مسیر چشم هایش را عوض کرد و با نگاه به رو به رو گفت : -اول بریم سراغ آقای واحدی ! شما موافقید ؟ -من که فعلا کسی رو نمی شناسم ، پس هر چی شما بگین !

  9. کاربر مقابل از Gol Dokhtar عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    halle (Tuesday 16 July 2013-1)

  10. Top | #8
    پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)پارسیان (شاپرزفا)
    Gol Dokhtar آنلاین نیست.
    ورود به پروفایل ایشان

    عنوان کاربر
    سوپر کاربر
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    شماره عضویت
    49171
    نوشته ها
    1,446
    میانگین پست در روز
    0.85
    حالت من : Khoshhal
    تشکر ها
    217
    از این کاربر 1,746 بار در 994 ارسال تشکر شده است.

    موضوع پیش فرض

    نازنین عینک دودی اش را روی چشم های زیبایش گذاشت ، پاپدال گاز فشرد و حرکت کرد.
    واحدی با نگاهی به نازنین گفت:
    - تمام کسانی رو که فرمودید، بنده تا یک ماه آینده جم میکنم خانوم فروتن!
    - خیلی عالی یه! ولی به نظرتون احتیاجی به مشورت با نیما نیست؟
    - خیالتون راحت! با نیما از قبل مشورت کردم، اونم عقیده داشت که شما با نظر آقای معتمد نوازندهاتون رو انتخاب کنید.
    هر دو در یک زمان تشکر کردند و تکرار مجدد این همزمانی باعث شد با نگاه به یکدیگر لبخند بزنند.
    واحدی با تعجب پرسید:
    - موردی پیش اومده؟!
    - به هیچ وجه!
    و با گفتن این حرف از جا برخاست و ادامه داد:
    - پس دیگه اومدن ما لزومی نداره آقای واحدی، درسته؟
    - فکر نمیکنم. اگر مساله یی پیش اومد من خودم با نیما تماس میگیرم. فکر میکنم کاری که تا الان مشغولش بود تموم شده باشه.
    - البته! خیلی وقته کارش تموم شده فقط دنبال مجوز پخش هستند.
    گرفتن مجوز خودش مهمترین کاره! در هر حال بنده برای خدمتگزاری در هر زمینه یی آماده ام!
    هر دو با تشکر صمیمانه یی از واحدی، انجارا ترک کردند. هنگامی که داخل ماشین نشستند، نازنین گفت:
    - فکر میکنم تی دو سه ماه آینده مشغول بشید، شاید هم زودتر، من واقعا خوشحالم!
    - اما من کمی استرس دارم!

    - طبیعیه، کم کم عادت میکنید. همیشه برای شروع هر کاری کمی اضطراب هم هست. مطمئن باشید وقتی کارتون گرفت و شهرتی بهم زدیید حتا من رو هم فراموش میکنید و این من هستم که باید دنبالتون بگردم تا یک امضای کوچولو ازتون بگیرم.

    و با گفتن این حرف، لبخند بر لب به محمد نگریست که او گفت:
    - این چه حرفیه خانوم فروتن؟ مطمئن باشید من به هر جایی هم که برسم همیشه اولیین چیزی که جلوی چشم هم بیاد نگاه آرام و آشنای شماست! رویا ییترین نماد از یک نامه زیبا که فقط در اجود شما پیداش کردم!
    - با اینکه جملتون خیلیی زیبا بود ولی من اصلا متوجه منظورتون نشدم آقای معتمد!
    - منظورم اسمتون بود خانوم فروتن!
    و زیر لب زمزمه کرد:
    - نازنین مریم... مریم...
    - لبخندی محو روی لبهای ناذانین نشست و با آنکه کلمه زمزمه وره محمد را به دروستی نشنیده بود، با صدایی آرام گفت:
    - متشکر م!

    - اگر من یک نوازنده کوچیک ولی پر سر و صدا معرفی کنم شما مخالفتی ندارید؟

    - البته که نه، اما به شرطی که کار آائی داشته باشه و تشخییص نیما هم همین باشه!
    - آخه مطمئنم اگه خودم نیرامش بالاخره به طرقی دنباله من میاد، مثل همیشه! منظورم برادر زادمه!
    - انقدر با استعداد که از حالا نوازنده شده؟!

    - یعنی به یک جوونه ۲۱ ساله نمیاد که نوازنده باشه؟

    - شما برادر زاده ۲۱ ساله دارید؟! خیلی جالبه! من اول فکر کردم...
    - شما فکر کردید در مورد یک پسر بچه کوچیک و شیطون صحبت میکنم؟ البته حمصهین بیراه نیست، چون هنوز هم دست کمی از بچهای شیطون و پر سر و صدا نداره!
    - خوب اصلا به عموش نرفته! حالا جداً این آقای معتمد شما میتونه به ما کمک کنه یا فقط میخواهید نخودی باشه؟
    - به نیما بگید امتحانش کنه ، اگه به دارد کارمون خورد...
    - بطور حرفه یی چه سازیو دنبال میکنه؟
    - بطور حرفه یی گیتار، الان هم دنباله ویولون رفته
    - خیلی خوبه! اگه استدادو و علاقه داره چرا دانشکده هنر نمیره؟!
    - هنرستان رو که تموم کرد رفت سربازیی. الان هم دنباله کلاسهای هنری و گیتار و ویولون... خلاصه این چیز هاست. ما بهش پیشنهاد دادیم که بره دانشکده ولی خودش اعتقاد داره توی همین کلاسها هم به راحتی میتونه همه چیز رو یاد بگیره!
    - خوب اینم حرفی یه ! در هر حال اگر نیما تشخیص بده که میشه ازش استفاده کرد خیلی عالی یه. راستی خودتون چی آقای معتمد؟ سازی را کار نمیکنید یا اینکه توزو باعث شده مثله صداتون پنهانش کنید؟
    - من روی هیچ سازی تسلط ندارم، اما خیلی علاقه ماند به یاد گیری هستم. به خصوص گیتار! خیلی بهم آرامش میده!
    - مطمئن باشید حتما یاد میگیرید، خیلی زود! به خاطره علاقهیی که تو ووجودتون میبینم ، البته خیلی هم ساده هست.
    - شما هم سازی رو کار میکنید ؟ خیلی راحت حرف میزنید!

    - فقط گیتار! چون خیلی بهش علاقه دارم...یا به قوله شما بهم آرامش میده!

    محمد بی اختیار به نازنین خیره شد و گفت:
    - هیچ وقت فکر کردید روحیه من و شما خیلی به هم نزدیکه؟ حتا سلیقمون در مورد انتخاب ساز!
    - شاید! گاهی اوقات هم خیلی اتفاقی دو نفر ، همزمان به یک چیز علاقه نشون میدند!
    مدتی در سکوت گذشت، بعد نازنین ماشین رو روشن کرد و به راه افتادند. محمد گفت:
    - به خاطره من مسیرتون رو عوض نکنید، هر جا که مقدور باشه، من پیاده میشم، از اینکه بخاطر من از از استراحت تون زدیید واقعا شرمنده و متچکرم!
    - این چه حرفیه؟ میرسونمتون. در ضمن شما قراره چندیین برابر مبلغ و وقت سرمایه گذاری شده ما رو به ما برگردونید، پس در آخر ما هستییم که بهتون بدهکار میشیم و باید تشکر و عذر خواهی کنیم!
    - شما خیلی مطمئن و امیدوار صحبت میکنید!
    - برای اینکه به شما ایمان دارم و مطمئن هستم که حسم بهم دروغ نمیگه!
    محمد به آرامی تشکر کرد و مدتی بعد با مخالفت در برابر خواسته نازنین مبنی بر رساندن او به خانه، از ماشین پیاده شد و مسیر پیاده رو را در پیش گرفت.
    ساعتها قدم زد و به آینده فکر کرد، به خودش، به راهی که در پیش رویش قرار گرفته بود و به احساسش! به حس عجیب و ناشناخته یی که برای نخستین بار به جانش چنگ انداخته بود و داشت در مسلخیی

    گرفتارش میکرد که گویی مقاومت پذیر نبود! به نازنینی که در کنار او راه میرفت و مینشست و قدم بر میداشت اما به قدر دنیا با او فاصله داشت...!

    فاصله اش تا مریم رویاها ایش فصله یه زمین تا آسمان بود! از کجا تا کجا باید به دنبالش میدویید تا به او برسد؟ آیا باید او را نیز در عمق ذهنش، در پس تمام رویاهایش زندانی میکرد تا اندیشه اش را اشغال نکند؟ مانند رویای دوری که همیشه از خواندن در ذهن داشت و اکنون پس از سالها، تازه رنگ واقعییت به خود میگرفت؟
    ناگهان جرقّه یی از عشق وجود مایوسش را به اتش امید مشتعل ساخت ... شاید رویای دوردست مریم نیر روزی رنگ و روی واقعییت به خود میگرفت... شاید!
    پژمان با صدای نیمه بلند گفت؛
    - مامان مردم از گرسنگی!
    - الان شم میارم، یک کم صبر ------ تا عموت برسه!
    - بابا آخه یک سات پیش هم همینو گفتید! این عمو حتما از خجالت شکمش در اومده وگرنه هر جایی بود تا حالا پیداش شده بود، ساعت ده و نیمه!
    امیر علی گفت:
    - به جای داد زدن، پاشو یک بار دیگه تماس بگیر ببین کجا مونده.
    پژمان در حالی که زیر لب قور و لوند میکرد به طرف تلفن رفت و شماره محمد را گرفت.
    - مامان، پاشو شم بیار. این معنی معلوم نیست کجا سر گرم شده که گوشیش رو هم خاموش کرده!


    مهناز با تعجب گفت:

    - شوخی میکنی پژمان؟! مانی عادت نداره تلفن شو خاموش کنه! فقط شبها که میخوابه خاموشش میکنه!
    - چه عرض کنم مامان مهناز! فعلا که خاموشه! خوب حتما خوابیده دیگه!
    امیر علی با نگاه به مادرش گفت:
    - هر جأ هست دوست نداره بیاد اینجا که دست گاهشو خاموش کرده.
    - ولی بد از ظهر که میرفت بیرون گفت اگر دیر نشد حتما میم امیر جان!
    فرشته برای آماده کردن غذا به طرف آشپزخانه رفت که محمود گفت:
    - حتما جایی کار داشته واگر نه هیچ وقت بیرون رو به داخل خونه ترجیح نداده، خودت که اخلاق محمد رو میشناسی!
    امیر سر تکان داد و گفت:
    - بله حق با شومست. ولی محمد دیگه اون آدمه سابق نیست! بهتون قول میدم که دیگه طرف خونه من پیداش نمیشه!
    مهناز لب به دندان گزید و خاصت حرفی بزند اما با بیرون آمدن فرشته از آشپزخانه حرفش را خورد و ترجیح داد به کمک او برود... روی

صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین

پارسیان (شاپرزفا) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
پودر چاقی
پودر بومبا
5040
www.5040.ir
فروشگاه 5040
خرید دوربین مخفی ام دی
مودم وایرلس
شرکت تجهیزات پزشکی
باند های پزشکی
افزایش وزن
مکمل افزایش وزن
افزایش وزن سریع
پودر چاقی بومبا
راههای افزایش وزن
چای لاغری تیما
خرید چای لاغری تیما
راههای افزایش وزن
چای سبز تیما
ژل افزایش قد سیلکونی
ژل افزایش قد
خرید ژل افزایش قد
ژل افزایش دهنده قد
آموزش خیاطی خانم عمرانی
خیاطی خانم عمرانی
سیما عمرانی آموزش خیاطی
دستبند پاور بالانس
خرید دستبند پاور بالانس
قیمت یخچال و فریزر
فروش ماشین لباسشویی
خرید یخچال فریزر
فروش لوازم خانگی
خرید آنلاین لوازم خانگی
خرید سینمای خانگی
خرید دستگاه آب تصفیه کن
خرید ماشین ظرفشویی
خرید ماشین لباسشویی
خرید اسپلیت
خرید کولر دوتیکه
خرید لوازم خانگی
فروش کولر دوتیکه
فروش سینمای خانگی
فروش آب تصفیه کن
خرید آب تصفیه کن
دستگاه آب تصفیه کن
فروش دستگاه آب تصفیه کن
خرید بلیط هواپیما
بلیط هواپیما کیش
قیمت بلیط کیش
بلیط اهواز
فروشگاه ساز
فروشگاه ساز رایگان
ساخت فروشگاه اینترنتی
فروشگاه ساز اینترنتی
ایجاد فروشگاه اینترنتی
ایجاد فروشگاه اینترنتی رایگان
ساخت سایت رایگان
سایت ساز رایگان
سایت رایگان
تبلیغات در اینترنت
تبلیغات متنی
بلیط تهران کیش
بلیط هواپیما تهران مشهد
کسب درآمد
بهترین فروشگاه ساز فایل
فروشگاه ساز